و خدا بودن علي بودند با آتش سوزاند و به هلاکت رساند.(31) 
 ابن عباس (رض) در سوزاندن فرقه سبئيه با سيدنا علي هم عقيده نبود، به همين دليل گفت: اگر من به جاي علي بودم آنها را نمی‌سوزاندم و نهي پيامبر (ص) را به عنوان دليل ذكر مي‌كند كه فرمود: با آتش که عذاب خداوند است مجازات نكنيد و فرموده: «هر كس مرتدّ شد او را بكشيد». ابن حجر می‌گويد: احتمال دارد ابن عباس اين حديث را از پيامبر (رض) شنيده باشد، يا از برخي اصحاب شنيده كه‌ آنها از پيامبر روايت كرده‌اند. در ورايت ابوداود آمده كه‌ اين خبر به علي رسيد، گفت:« ویح ام ابن عبّاس»: (واي بر مادر ابن عباس). احتمال می‌رود كه سيدنا علي (رض) به دلیل عدم رضايتش از اعتراض ابن عباس اين حرف را گفته باشد و معتقد بوده كه ‌اين نهي پيامبر تنزیهی است نه تحریمی.(32) 
ابن حجر گويد: واژه‌ی «ويح» گاهي براي ترحّم و دلسوزي به كار می‌رود. لذا علي از اينكه ‌ابن عباس حديث فوق را بر ظاهرش حمل نمود و تصور كرده ‌اين نهي براي تحريم است، ناراحت شده و دلش به حال او به رحم آمده و سخنش را ناپسند دانسته‌است و احتمال می‌رود كه جمله‌ی: «ويح ام عباس» را از خوشحالي و با رضايت گفته باشد. چرا كه ‌ابن عباس چيزي را كه علي فراموش كرده بود به ياد داشته ‌است. اين در صورتي درست است كه واژه «ويح» را به مفهوم كاربردي مدح و تعجب فرض كنيم.(33) 
ابن حجر می‌گويد: سلف صالح در مورد سوزاندن اختلاف داشتند، عمر بن خطاب و ابن عباس وعده‌اي ديگر مطلقاً سوزاندن را خواه به سبب مرتدّ شدن، ‌يا در حال جنگ و ‌يا جهت قصاص و غيره ناجايز دانسته‌اند و علي وخالد بن وليد و جمعی دیگر مجازات با سوزاندن را جايز دانسته‌اند. مهلب می‌گويد: نهي پيامبر (ص) در اين باره براي تحريم نيست، بلكه تواضع و فروتني در برابر خداوند است.
 امّا به دلیل اینکه ثابت است صحابه عمل سوزاندن را انجام داده‌اند این عمل جایز است و رسول الله (ص) هم چشمان عرین‌ها را كه ساربان پيامبر (ص) را كشتند و شتران بيت المال را به سرقت بردند با آهني داغ سوزاند و بينايي ایشان را از بين برد. همچنین ابوبكر صدّیق سركشان ‌ياغي را در حضور صحابه سوزاند. خالد بن وليد گروهي از مرتدّان از دین برگشته را سوزاند و بيشتر اهل مدينه سوزاندن دژها و قلعه‌ها را با ساكنان آنها جايز دانسته‌اند. اين نظريه‌ي ثوري و اوزاعي است. ابن منير و كسانی ديگر گفته‌اند: موارد مذكور نمی‌تواند دليل براي جواز سوزاندن باشد، چرا كه داستان عرين‌ها از دو حال خارج نيست: یا قصاص به مثل بوده و ‌يا حکم آن منسوخ شده‌ است. جايز دانستن گروهی از صحابه با منع و مخالفت دسته‌ای ديگر از صحابه در تعارض است و داستان جواز سوزاندن دژه و قلعه‌ها و مرکب و سواري‌هاي جنگي در شرایطی است كه ضرورت ايجاب كند و تنها از اين طريق دشمن شكست داده شود.(34) 
ابن قيم می‌گويد: ابوبكر صدّیق (رض) لواط كنندگان را با آتش سوزاند. در همين دنيا آنها را با آتش مجازات كرد. به همين دليل دوستان و یاوران ما گفته‌اند: این مسأله مربوط به نظر خليفه و امام مسلمین، چرا كه خالد بن وليد به ابوبكر نوشت در‌يكي از مناطق عرب نشين مردي است كه مانند زن مورد استفاده جنسي قرار می‌گيرد، ابوبكر با اصحاب رسول الله (ص) مشورت كرد، در حالي كه علي نيز در ميانشان بود گفت: اين گناهي است كه هيچ امتي جز ‌يك قوم (قوم لوط)به آن مبتلا نبوده‌اند و خداوند با آنها كاري كرد كه می‌دانيد، به نظر من بايد آن مرد با آتش سوزانده شود. لذا ابوبكر به خالد نوشت: هر كس مرتكب چنين جنايتي شد با آتش بسوزانيد، خالد او را سوزاند. بعدها عبدالله بن زبير در دوران خلافت خود هر كس را که مبتلا به چنين جنايتي می‌شد می‌سوزاند. هشام بن عبدالملك نيز به همين صورت لواط كنندگان را مجازات می‌كرد.(35) 
ح- چگونگي ورود ايمان به قلب از ديدگاه ‌اميرمؤمنان علي(رض) و تعريف تقوا
اميرمؤمنان علي (رض) می‌فرمايد: ايمان همانند نقطه‌ي سفيدي روي قلب است، هر چه بر ايمان انسان افزوده شود، بر سفيدي و روشني دلش افزوده می‌شود و هر چه بر نفاق فرد افزوده شود قلب بيشتر سياه و تاريك می‌شود، تا وقتي كه فرد كاملاً منافق شود، قلب نيز كاملاً سیاه می‌شود، سوگند به خدا اگر قلب مؤمن شكافته شود، سفيدي آن را مشاهده می‌كنيد و اگر قلب كافر و منافق شكافته شود سياهي آن را همگان خواهند ديد.(36) 
علماي اهل سنّت حقيقت ايمان را به اين صورت تعريف كرده‌اند كه ‌ايمان تصديق به قلب، اعتراف به زبان (گفتن شهادتين) و عمل به اعضاء و اندام است، ‌يعني ايمان، اعتقاد داشتن، اعتراف كردن به زبان و عمل به مقتضيات آن است. اين سه بخش حقيقت ايمان را تشكيل می‌دهند و اين تعريف به تواتر از علماي معتبر ثابت است و آنان اين تعريف را از آيات قرآن و احاديث صحيح پيامبر (ص) برداشت کرده‌اند، خداوند متعال می‌فرمايد:
(إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُکِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَانًا وَعَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَکَّلُونَ(2) الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ(3) أُوْلَئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَّهُمْ دَرَجَاتٌ عِندَ رَبِّهِمْ وَمَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِيمٌ(4)) (انفال/2-4).
مؤمنان، تنها كساني هستند كه هر وقت نام خدا برده شود، دلهايشان هراسان مي‌گردد (و در انجام نيكيها و خوبيها بيشتر مي‌كوشند) و هنگامی‌كه آيات او بر آنان خوانده مي‌شود، بر ايمانشان مي‌افزايد و بر پروردگار خود توكّل مي‌كنند (و خويشتن را در پناه‌ او مي‌دارند و هستي خويش را بدو مي‌سپارند). آنان كسانيند كه نماز را چنان كه بايد مي‌خوانند و از آنچه بديشان عطاء كرده‌ايم، (مقداري را به نيازمندان) مي‌بخشند. آنان واقعاً مؤمن هستند و داراي درجات عالي، مغفرت الهي و روزي پاك و فراوان، در پيشگاه خداي خود مي‌باشند.
در اين آیات كه خداوند مؤمنان را توصيف مي‌كند، عمل قلب و اعضاء و اندام را با هم ذكر نمود و همه را با هم ايمان به حساب آورده و ايمان را منحصر به اعمال مذكور دانسته و با « ﭧ » كه برای «حصر» است، به اضافه کردن ( أُوْلَئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا): (آنان مؤمنان حقيقي اند) مؤمنان را با صفات جامع معرفي كرده ‌است و بر پاداشتن نماز و انفاق و صدقه در راه خدا در اين آيات از اعمال اعضاء و اندام‌هاست.(37) 
 رسول الله (ص) نیز می‌فرمايد:«الايمان بضعً و سبعون شعبة، افضلها قولُ لا اله‌الا الله و ادناها اماطة الأذي عن الطريق و الحیاءُ شعبة من الإيمان»(38) : (ايمان هفتاد شاخه دارد. گفتن لا اله‌الا الله ‌افضلترين آن و دور كردن چيزهايي مزاحم از سر راه، كمترين آن بخش آن است و حياء و شرم شاخه‌اي از ايمان است).
نكته‌ی مورد استدلال در اين حديث اين است كه رسول الله (ص) گفتن « لا اله ‌الا الله» و دور كردن چيزهايي مزاحم از سر راه را به عنوان عمل و شرم و حياء را كه‌از 