‌كنند – تأييد كرده‌اند و «علاّمه‌احسان الهي ظهیر»تمام روايات مختص به اين ازدواج را در كتابش كه «الشيعة و السنة» نام دارد، آورده ‌است(3) .علماء اهل سنت نيز اين ازدواج را در تاريخ ذكرکرده و تمام منابع بر آن اتفاق دارند، برخي از آنها که‌ اين ازدواج را ذكر كرده‌اند عبارتند از: طبري(4) ، ابن كثير(5) ، ذهبي(6) ، ابن جوزي(7) ، ديار بكري(8)  و علماي رجال شناس نيز اين كتاب را در كتابهاي رجال شناسي ذكر كرده‌اند.
از جمله: ابن حجر(9) ، ابن سعد(10) ، صاحب اسد الغابه(11)  و استاد ابو معاذ اسماعيلي در كتابش: «زواج عمر بن خطاب من ام كلثوم بنت علي بن ابي طالب حقيقة و ليس افتراء» مفصّل به بررسي و ذكر منابع و مراجع اهل سنت و شيعه در اين موضوع پرداخته و به شبهاتي كه به اين ازدواج مبارك نسبت داده شده پاسخ داده‌اند و اين جانب (مؤلف) نيز به بخشي از سيره و موضعگيري‌هاي ام كلثوم در دوران سيدنا فاروق در كتابم: تحت عنوان «فصل الخطاب في سيرة امير المؤمنين عمر بن الخطاب» اشاره كرده‌ام. با اين حال باز هم گفتني است كه‌ام‌كلثوم دختر علي(رض)، از عمر(رض) دختری بدنيا آورد كه ‌آن را رقيه ناميدند و پسري از او متولّد شد كه زيد ناميدند، ‌ياران زيد روايت كرده‌اند كه زيد بن عمر در جلسه‌ي جر و بحثي از قوم بني عدي بن كعب شركت نمود، گويند: شب هنگام بود كه زيد بن عمر آمد تا در ميانشان صلح و آشتي ايجاد كند، چون آنها در حال درگيري بودند، ضربه اي به سرش خورد و زخمی‌شد و در همان جا وفات یافت، مادرش نيز كه وفات كرده بود، هر دو را با هم در‌يك وقت دفن كردند، نماز جنازه‌ي آن دو را عبدالله بن عمر خواند، در حالي كه حسن بن علي(رض) او را پيش نماز كرد و پشت سرش نماز خواند.(12) 
------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) الشيعة و اهل البيت /105
2) اسناد حسن است، حاكم در مستدرك 3/142 و گويد صحيح الاسناد و تخريج نكرده‌اند ذهبي گويد: منقطع است، هيثمي آن را در مجمع الزوائد 9/173 روايت كرده و بگويد: طبراني آن را در الكبير و الاوسط و رجال آن دو صحيح است بجز حسن بن سهل كه تقه‌است و برخي او را ضعيف دانسته‌اند
3) الشيعه و اهل البيت /105.
4) تاريخ طبري 5/28.
5) البدایة و النهایة5/220.
6) تاريخ الاسلام في عهد الخلفاء الراشدين /166.
7) المنتظم 4/131.
8) تاريخ الخميس /19.
9) الاصابة /276 كتاب الكني و كتاب النساء.
10) همان منبع.
11) اسد الغابة 7/425.
12) الاصابة /276 كتاب الكني و كتاب النساء.ابوطالب که مال و ثروت چندانی نداشت، برادرزاده‌اش را خیلی دوست می‌داشت و هرگاه بیرون می‌رفت محمّد (ص) نیز همراه‌ او بود و پس از وفات عبدالمطلب ابوطالب سرپرستی محمّد را به عهده گرفت، لذا نزد او و همدم همیشگی او بود(1) .
سپس رسول‎الله (ص) دعوتش را آشکار نمود، ابوطالب او را حمایت کرد و قاطعانه تصمیم گرفت او را یاری نماید و تنهایش نگذارد، این امر بر شدّت غم، حسادت و نیرنگ قریش افزود. آری! مردانگی و وفاداری ابوطالب نسبت به رسول‎الله (ص) شگفت انگیز است، که چگونه راهش را با بردارزاده‌اش یکی نمود! و چون بزرگ بنی‌هاشم بود، بنی‌هاشم را طی پیمانی با بنی مطلب همراه نمود، تا در مرگ و زندگی همراه همدم یکدیگر باشند. در نتیجه ‌افراد مسلمان و مشرک این دو طائفه تحت رهبری ابوطالب از رسول‎الله (ص)دفاع می‌کردند.(2) 
ابوطالب به برادر زاده‌اش پناه داد تا در راه نشر عقیده‌اش هیچ تردیدی و محدودیّتی نداشته باشد و عقیده‌اش را آزادآنهابراز کند. امّا وقتی دید قومش در تلاشند که رسول‎الله را همراهی نکنند. قومش را به یاد گذشته و اهمیّت و احترام که محمّد در میانشان داشت انداخت و به آنها یادآور شد که محمّد در میانشان مقام و منزلتی داشته‌ است. او می‌خواست با این کارش از شدّت دشمنی آنها بکاهد و نظر آنها را نسبت به محمّد عوض کند تا شاید مثبت واقع شود و به پیامبر به دیده‌ی مهر و راستی بنگرند.(3) 
به همین دلیل خطاب به قومش شعر زیر را سرود:
إذا اجتمعت‌يومًا قريش لمفخر
		فعبد مناف سرها وصميمها

وإن حصلت أشراف عبد منافها
		ففي‌هاشم أشرافها وقديمها

وإن فخرت‌يومًا فإن محمدًا
		هو المصطفى من سرها وكريمها

تداعت قريش غثها وسمينها
		علينا فلم تظفر وطاشت حلومها

وكنا قديمًا لا نقر ظلامة
		إذا ما ثنوا صُعْر الخدود نقيمها
یعنی:
هرگاه قریش برای ابراز فخر و مباهات گرد آیند.
         عبد مناف بنیاد و اصل افتخارشان است
اگر قبیله‌ای عبدمناف اشراف و بزرگانی دارد.
         در طول تاریخ همه‌ی اشراف و بزرگانشان در بنی‌هاشم است
و اگر قرار باشد روزی بنی‌هاشم افتخار کند.
         محمّد برگزیده و شریفترین کسی است که می‌توانند به آن افتخار کنند
همه‌ی قریشان اعم از ضعیف و توانایشان بر ما هجوم آورده‌اند.
        امّا موفق نشدند و به آرزوهایشان نرسیدند.
ما (قریش) در گذشته ظلم و ستم را تأیید نمی‌کردیم.
        و اگر جلوی ستم را نمی‌گرفتند، ترش رویی شان مانع آن می‌شد.
آن گاه که ‌ابوطالب متوجّه شد عموم عربها قصد دارند قومش را علیه رسول‎الله (ص) یاری دهند، آن قصیده‌ی معروفش را که در آن به احترام و منزلت مکّه متوسّل سرود. او در حالی که با بزرگان قومش رابطه‌ی دوستی داشت، شعرش را برای آنها خواند تا متوجّه شوند که هرگز رسول خدا (ص)را تسلیم آنها نخواهد کرد و تحت هیچ شرایطی او را تنها نمی‌گذارد، حتّی اگر در راه دفاع از او جان را هم بسپارد و در قصیده‌اش چنین می‌سراید:
ولما رأيت القوم لا ود فيهم
		وقد قطعوا كل العرى والوسائل

وقد صارحونا بالعداوة والأذى
		وقد طاوعوا أمر العدو المزايل

وقد حالفوا قوما علينا أظنة
		يعضون غيظًا خلفنا بالأنامل

صبرت لهم نفسي بسمراء سمحة
		وأبيض عضب من تراث المقاول

وأحضرت عند البيت رهطى وإخوتي
		وأمسكت من أثوابه بالوصائل
یعنی:
وقتی دیدم در این قوم محبّت و دوستی وجود ندارد و تمام دستاویزها را پاره کرده و وسیله‌ها را از بین برده‌اند.
به صراحت با ما دشمنی می‌کنند و ما را آزار می‌دهند و از فرمان دشمن را پیرویمی‌کنند که قصد نابودی ما را دارند.
به پیروی از گمانهایشان با دیگر اقوام علیه ما همپیمان شدند، از خشم نسبت به ما انگشت به دهان گرفته‌اند.
با گذشت و پایداری به خود گفتم با آنها صبر و شکیبایی کنم و باید با خشمی‌که بر اساس جدایی دیرینه ‌است، آنها را تحمّل می‌کنم.
طرفداران و برادرانم را در کنار خانه‌ی کعبه جمع کردم، به سعه‌ی صدر و نرمی ‌از درگیری خودداری کردم.
 در ادامه به خانه و تمام مقدّساتی که در آن وجود دارد، پناه می‌برد و سوگند می‌خورد که هرگز محمّد(ص) را هر چند جوهای خون راه‌ افتد و جنگ‌های سختی با شاخه‌های قریش شله‌ور شود، تسلیم نخواهد کرد و می‌گوید:
كذبتم وبيت الله نُبْزى محمدًا
		ولما نطاعن دونه ونناضل

ونُسلمه حتى نصرع حوله
		ونذهل عن أبنائنا والحلائل

وينهض قوم في الحديد إليكم
		نهوض الروايا تحت ذات الصلاصل

یعنی: دروغ نگویید! سوگند به کعبه که محمّد را تسلیم نخواهیم کرد.
چرا به دفاع ا