اپ:
		اول
آدرس ايميل:
		En_Haghighat@yahoo.comبسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله وحده والسلام والصلاة على من لا نبي بعده.
در آغاز کتاب دوست دارم به دو نکته اشاره کنم:
اول: باور به توهين کردن يا لعنت فرستادن ندارم. و مي‌دانم اين گونه اعمال راه به جايي نمي‌برند و انسان را به هدف نزديک نمي‌کنند.
اما بعضى جاها آدم ديگر مجبور مي‌شود پيروان يک عقيده باطل را نادان بنامد! خصوصاً وقتي‌که آنها مقدسات را لعن و نفرين مي‌کنند حد اقل حق داريم که ايشان را جاهل و نادان بدانيم. 
 دوم: همزمان با نوشتن اين کتاب کشف کردم که اگر پيروان حق به اندازه هواداران باطل کوشش کنند زبان باطل بسته مي‌شود و چون دليل ندارد به گوشه‌اي مي‌خزد و در ميدان اينهمه جولان نمي‌دهد! 
ولي افسوس که پيروان حق به اندازه لازم سعي نمي‌کنند و رهروان باطل شب و روز در تلاشند. علم جرم شناسي به انکار يا ظاهرسازي متهمان توجه‌اي ندارد افسانه‌سرايي مجرمان ما يا مغرضها نمي‌تواند آگاهان به اين علم را از کشف حقيقت باز دارد.
مثلا در داستان يوسف ؛ و زليخا مي‌بينيم:
زليخا مي‌خواهد يوسف را از راه بدر کند اما يوسف قبول نمي‌کند زليخا طرح جرمي ‌را مي‌ريزد، درها را مي‌بندد، و يوسف را وسوسه مي‌كند، يوسف همچنان انکار مي‌نمايد، زليخا مي‌خواهد او را مجبور کند، اما يوسف به طرف در مي‌دود، زليخا پشت سرش دويده دستش به پيراهن مي‌رسد و پيراهن يوسف پاره مي‌شود، در اين لحظه در باز شده و بين دو لنگه در، شوهر زليخا با همراهان ظاهر مي‌گردد. حالت آشفته زليخا و يوسف نشان از جرمي دارد!
زليخا پيش دستي کرده و مي‌گويد: (قَالَتْ مَا جَزَاءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِکَ سُوَءًا إِلاَّ أَن يُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌ). (يوسف: 25). «سزاي کسيکه نسبت به زن تو اراده بدي داشته باشد چيست جز آنکه زنداني يا شکنجه شود!».
ببينيد زليخا چگونه دروغ مي‌گويد، او جرم يوسف را ثابت نمي‌کند آنرا امري واضح و روشن‌تر از آفتاب جلوه مي‌دهد او مرحله بعدي، يعني چگونکي سزاي جرم يوسف را مطرح مي‌سازد.
ظاهرا در مقابل اين زن مکار، يوسف بازنده است، همه چيز به نفع زليخاست.
او زن است و معمولاً در اين گونه حوادث زن مظلوم است و قاضي خود نيز در اين قضيه ذي‌نفع است، اگر زنش متهم شود آبروي او نيز مي‌ريزد. در مقابل، يوسف موقعيت اجتماعي ممتازي ندارد زبان چرب و نرمي ‌نيز ندارد، بسادگي مي‌گويد: (قَالَ هِيَ رَاوَدَتْنِي عَن نَّفْسِي). (يوسف-26) «زليخا از من گناه مي‌خواست».
اما دخالت هوشمندانه يک همراه عزيز مصر که اتفاقاً از خويشاوندان زليخا بود صحنه را عوض کرد.
(وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِّنْ أَهْلِهَا إِن کَانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِن قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَهُوَ مِنَ الکَاذِبِينَ - وَإِنْ کَانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِن دُبُرٍ فَکَذَبَتْ وَهُوَ مِن الصَّادِقِينَ - فَلَمَّا رَأَى قَمِيصَهُ قُدَّ مِن دُبُرٍ قَالَ إِنَّهُ مِن کَيْدِکُنَّ إِنَّ کَيْدَکُنَّ عَظِيمٌ). (يوسف: 26-28). «و در اين هنگام، شاهدى از خانواده آن زن شهادت داد كه: «اگر پيراهن او از پيش رو پاره شده، آن زن راست مى‏گويد، و او از دروغگويان است. و اگر پيراهنش از پشت پاره شده، آن زن دروغ مى‏گويد، و او از راستگويان است. هنگامى كه (عزيز مصر) ديد پيراهن او (يوسف) از پشت پاره شده، گفت: اين از مكر و حيله شما زنان است; كه مكر و حيله شما زنان، عظيم است».
بدون شک زليخا تا آخر هم گناه خود را نپذيرفت اما دليل‌تراشي و بهانه‌سازي او، شوهر را قانع نکرد او شايد گفته بود که يک لحظه يوسف در کشمكش، تصادفا پشت به من کرد و پيراهنش پاره شد و از اين حرفهاي بي دليل که گفتنش آسان است! اما شوهر با هوش‌تر از اينها بود که ديگر گول بخورد دليل جرم، خيلي قوي بود.
 اين است فايده دانش جرم‌شناسي، هر چقدر هم يک طرف طرار و مکار و حيله‌گر باشد باز شاهد جرم رسوايش مي‌کند.
در اين کتاب با همين روش دعواي شيعه و سني مبني بر راست يا دروغ بودن غدير خم و جانشيني علي و شکسته شدن پهلوي فاطمه را به محک مي‌كشيم و بي‌اعتنا به جار و جنجال و دعوا و مکر طرفهاي دعوا به کمک علم جرم‌شناسي ثابت مي‌كنيم که حقيقت چيست و کي دروغ‌گوست. درست مثل پيراهن پاره يوسف که زبان چرب و نرم زليخا را از تاثير انداخت.
 اهل تشيع مي‌گويند: حضرت محمد ص در آخرين سال عمر با برکت خويش به سفر حج رفتند و در بازگشت، کاروان عظيم همراه خود را در محلي بنام غدير خم متوقف کردند و سپس در جمع آنها اعلان فرمودند که الله جل جلاله علي را بعد از من رهبر شما تعيين فرموده‌اند و علي جانشين من است.
اهل تشيع مي‌گويند: پس از اين اعلان مردم به علي تبريک گفتند.
به روايت اهل تشيع 70 روز بعد از اين حادثه، حضرت محمد ص دار فاني را وداع گفته و به جهان باقي شتافتند. و اصحاب او بلا فاصله حکم را تغيير دادند و علي را کنار زدند و ابوبکر را بر کرسي خلافت نشاندند، و به اين نيز بسنده نکردند و به خانه علي هجوم برده و در خانه را سوزانده و وارد خانه شدند و به گردن علي ريسمان انداختند و او را کشان کشان به مسجد بردند و در اين گيرو‌دار پهلوي فاطمه شکست و عمر يا غلام عمر فاطمه را که پشت در گير کرده بود با فشار دادن در له کرد تا آنجا که حضرت فاطمه سقط حمل نمود و جنين شيشماهه‌اش مرده به دنيا آمد!
به روايت اهل تشيع عمر و يارانش همچنان علي را کشان کشان به داخل مسجد بردند و هر چي سعي کردند علي دست مشت کرده خود را باز نکرد و به همين اکتفا کردند که دست علي به دست ابوبکر بخورد و بيعت انجام گيرد!
پس از اين واقعه به روايت شيعه حضرت علي 25 سال سکوت کرد تا مردم او را خليفه کردند.
حالا شيعه چي مي‌خواهد؟ شيعه مي‌گويد: لازمه ايمان است که ما حق را از آن حضرت علي بدانيم و ابوبکر و عمر را غاصب به شمار آوريم و از آنها متنفر باشيم!
 البته تمام خواست شيعه به اين خلاصه نمي‌شود. آنها مي‌گويند در پي آن، لازمه ايمان است که مسلمانان برداشت شيعه از اسلام را بپذيرند. عبادت و دعا، نماز و روزه، حج و جهاد، بر اساس فقه شيعي باشد. و از مردگان صالح حاجات خود را بخواهند و دور قبور آنها طواف کنند! 
حالا ببينيم طرف ديگر دعوا چه مي‌گويد؟
طرفداران عمر (سني‌ها) مي‌گويند: نه خير، اين داستان از پايه دروغ است. نه حضرت محمد ص در غدير خم علي را جانشين خود کرده، نه کسي ايشان را مجبور به بيعت کرده، نه به خانه فاطمه حمله شده، نه پهلوي فاطمه شکسته است. همه اين حرفها دروغ، بلکه سه روغ است! و داستاني خياليست پايه و اساس و ريشه ندارد!در ماه‌های آخر عمر، رسول الله ص حضرت علی را با لشکری به یمن فرستاد تا کارهاا را از حضرت خالد تحویل بگیرد حضرت خالد دو ماه پیش‌تر رفته بود تا زکات جمع کند و امور را به نظم درآورد و سرکشان را به جایی بنشاند.
حضرت محمد ص به حضرت علی رض گفتند به خالد بگو که برگردد و فرمودند: لشکر او مختار است که هر کس می‌خواهد برگردد، برگردد و هر کس می‌خواهد بماند می‌تواند بماند، و 