 در اين حديث آمده كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  در ابتداي سخن فرموده:؟ ألست أولي منكم بأنفسكم اگر واقعا چنين جمله اي از رسول خدا صلى الله عليه و سلم  باشد پس همانا اين جمله را رسول خدا براي تأثير و نفوذ هر چه بيشتر كلام خود در دل حاضران فرمود كه از ايشان اقرار ميگيرد كه من بر شما از خودتان سزاوار ترم، و چنين جمله اي قرينه اي بر معني ((مولي)) در عبارت بعدي آن حضرت نميتواند باشد، پس اين جمله براي مهيا ساختن مردم در آغاز سخن آمده است و هيچ كس علي را اولي به تصرف بر جان و مال خود در زمان رسول خدا صلى الله عليه و سلم  بعد از وفات آن حضرت نميدانست، و از جمله ي مذكور چنين نتيجه اي نگرفت.)و اما كلمه ي مولي چنانكه ذكر شد در اينجا به معناي ولي است. و به تحقيق خدا در آيه ي 55 سوره ي مائده فرموده: (إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا) و فرموده: (وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ) پس موالات در اينجا ضد عداوت است و براي هر مؤمني ولايت يعني دوستي ثابت است. و علي از بزرگان مؤمنين است كه او را دوست ميدارند و او نيز ايشان را دوست ميدارد. و در اين حديث رد است بر خوارج و نواصب و ليكن در اين حديث ذكر نشده كه براي مؤمنين ولي سواي علي نيست در حاليكه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرمود: ((اسلم وغفار و مزينه و جهينه و قريش و انصار دوستان و موالي منند)). استدلال از حديث أنت مني بمنزله هارون من موسي بر امامت علي:

گويد: ((خبر سوم قول رسول خدا صلى الله عليه و سلم  ((انت مني بمنزلة هارون من موسي إلا أنه لا نبي بعدي)) از جمله ي منزلت هارون اين است كه جانشين موسي بود و اگر پس از موسي زنده بود خليفه ي او ميشد و موسي او را خليفه كرد با اينكه خودش بود و مدت كمي غائب بود، بنابراين وقت وفاتش كه غائب بودن طولاني مي شد سزاوارتر بود كه خليفه ي اوباشد)).رد بر استدلال مذكور و نادرست بودن آن بر امامت علي رضى الله عنه :

گوييم: (قبلا اين حديث ذكر شد و به اندازه ي كافي توضيح داده شد) و اين حديث در صحيحين آمده و در غزوه ي تبوك چنين فرموده است. و رسول خدا صلى الله عليه و سلم  هر سفري كه از مدينه غايب مي شد مردي را در مدينه جاي خود ميگذاشت و چون غزوه ي تبوك پيش آمد به احدي اذن تخلف نداد و در مدينه كساني جز ناتوانان و يا منافقين نبودند. و اين جانشيني مانند جانشيني هاي هميشگي نبود و لذا علي مورد طعن منافقين شد كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  تو را دوست ندارد و با اطفال و زنان تو را گذاشته است، و لذا علي افسرده شد و بيرون آمد خدمت پيغمبر صلى الله عليه و سلم  و گفت آيا مرا با زنان و اطفال ميگذاري؟ رسول خدا صلى الله عليه و سلم  براي دلجويي و دلخوشي او فرمود: من تو را جاي خود گذاشتم بخاطر امانتي است كه تو داري و جانشيني تو از جهت بغض من نسبت به تو نبوده است، و موسي نيز هارون را به جانشيني گذاشت، پس علي خوشحال گرديد، ولي جانشيني علي مانند هارون نبود زيرا هارون جانشين موسي بود بر قوم او و نيز هارون پيغمبر و در غياب موسي وظيفه ي ارشاد قوم موسي را بر عهده داشت و موسي براي مناجات رفته بود، ولي جانشيني علي چنين نبود، و مسلمين همه همراه پيغمبرشان بيرون رفتند و جانشيني علي بر زنان و اطفال بود و لازم نيست در تشبيه علي به هارون از هر جهت مانند يكديگر باشند زيرا تشبيه چيزي به چيزي در آن جهتي است كه سياق عبارت دلالت دارد و در هر چيزي مساوي نيستند آيا نديدي كه در بدر رسول خدا ابوبكر را به ابراهيم تشبيه نمود و عمر را به نوح تشبيه كرد. و مراد اين نبود كه در هر جهت اينان مانند آنان باشند، ليكن از سياق كلام تشبيه اين دو در شدت و نرمي بود، و هم چنين تشبيه علي به هارون در جانشيني او بر خانواده ي و اهل بيت رسول صلى الله عليه و سلم  در مدت رفت و برگشت بود، و بعلاوه جانشيني در مدينه بجاي رسول خدا صلى الله عليه و سلم  مخصوص علي نبود، آن حضرت در سفرهاي ديگر نيز ديگران را جانشين نمود، پس گوينده اي كه ميگويد به منزله ي هارون در هر چيز بوده باطل گفته است. و بعلاوه اگر از هر جهت مانند هارون بود، رسول خدا صلى الله عليه و سلم  در حج سال نهم ابوبكر را بر او امير نميگردانيد، كه علي پشت ابوبكر نماز ميخواند و مطيع امر او بود ولي علي فقط مأمور ابلاغ پيمان و نقض پيمان بود كه طبق رسم عرب كه بستن پيمان و نقض پيمان مخصوص شخص مطاع و يا مردي از اهل بيت او بود.و قول تو كه گفتي پس فوت كه غياب طولاني ميشود سزاوارتر است كه خليفه ي او باشد صحيح نيست. زيرا پيغمبر صلى الله عليه و سلم  عده ي ديگر را غير از علي نيز در سفرهاي ديگر خليفه كرده بود و تمام آنها صلاحيت خلافت پس از فوت رسول صلى الله عليه و سلم  را نداشتند، و خلافت پس از مرگ براي تمام آنان ممكن نبود.دليل چهارم حلي بر خليفه بودن علي بعد از پيغمبر صلى الله عليه و سلم :

گويد: چهارم آنكه علي را بر مدينه جانشين خود نمود با آنكه مدت كمي غايب بود، بنابراين لازم است كه علي خليفه او پس از فوت او باشد، و نيز علي را از خلافت مدينه عزل نكرد پس او خليفه بود تا پس از فوت)).رد بر استدلال مذكور:

گوييم: اين دليل باطل و سخن بي اساسي است، زيرا به مجرد ورود رسول خدا صلى الله عليه و سلم  از سفر او معزول بود. و اين دليل تو مانند تارهاي عنكبوت سست ميباشد. به اضافه ميگوييم بنابر قولي ابوبكر را پس از وفات خليفه كرده بود. و هر كس عالم به احاديث باشد ميداند كه احاديث منقوله دلالت بر استخلاف ابوبكر دارد. و چيزي كه دلالت بر استخلاف علي و يا عباس داشته باشد در آنها نيست، به اضافه در زمان حيات هر امام و زمامداري مكلف است كه نايبي در غياب خود داشته باشد، و اما پس از موت تكليف او قطع شده است، چنانكه خداوند از زبان حضرت مسيح در آيه ي 117 سوره ي مائده ميگويد: (وَكُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً مَا دُمْتُ فِيهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي كُنْتَ أَنْتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ وَأَنْتَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ) يعني: ((من طبق وظيفه مادامي كه در ميان ايشان بودم نظارت داشتم و چون مرا وفات دادي تو خودت مراقب بر ايشاني و تو بر هر چيزي گواهي)) و تو كه ميگويي از مدينه او را عزل نكرده كلام باطلي است ((كه بايد رسول خدا در برگشت از تبوك زير امارت او بماند و از رعيت او گردد)) زيرا رسول خدا صلى الله عليه و سلم  هر كس را در هر سفري جانشين ميكرد چون برميگشت خود بخود او معزول بود، ديگر احتياجي به عزل نبود، به اضافه پس از برگشت از تبوك علي را به يمن فرستاد و سپس موسم به حج فرستاد براي قرائت آيات اول سوره ي برائت و در تحت امارت ابوبكر بود.( پس علي در امارت مدينه باقي نماند ولي اين علامه كه اعلم شيعيان است مهملاتي بهم مي بافد كه يك نفر بيكار بايد مهملات او را جواب دهد به اضافه اين به اصطلاح علامه هر چه در آيات گفته در منهج احاديث نيز تكرار نموده است.)دليل پنجم حلي بر خليفه و وصي بودن علي رضى الله عنه  و جواب آن و مجعول بودن آن دل