 سپس عمر آمد و لبهاي آن را گرفت و نوشيد تا پهلوي او پر شد، سپس عثمان آمد و گرفت و نوشيد تا پهلوي او پر شد، سپس علي آمد و لبهاي آن را گرفت و آن را جذب كرد و از آن چيزي بر او پاشيد.
و از سعيد بن جمهان از سفينه رضى الله عنه  روايت شده كه گفت رسول خدا رضى الله عنه  فرمود: ((خلافت و جانشيني نبوت سي سال است، سپس خدا پادشاهي را به هر كس كه خواهد مي دهد)) به سفينه گفتم كه اينان يعني بني مروان گمان مي كنند كه علي خليفه نبود، گفت: دروغ مي گويند.
بدون شك گفته ي آن عده مردمان از اهل سنت كه ((مي گويند پيامبر صلى الله عليه و سلم  به خلافت ابوبكر رضى الله عنه  تصريح كرده است.)) از قول كسي كه مي گويد خلافت عباس و يا علي رضى الله عنه  به نص ثابت شده است موجه تر و درست تر است، زيرا كساني كه مدعي خلافت عباس و علي رضى الله عنه  به نص است دليلي ندارند، و سخن شان دروغ محض است، و كسي كه از احوال اسلام و زمان پيامبر صلى الله عليه و سلم  با خبر باشد آن را خوب مي داند، و يا اينكه به سخنهايي چون نايب گرفتن علي رضى الله عنه  در وقت جنگ تبوك، استدلال مي كند، و اين استدلال به اين امر دلالت نمي كند.
درست اين است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و سلم  كسي را جانشين خود نكرد و فقط مسلمين را رهنمايي فرمود و به واسطه ي اموري ايشان را به سوي ابوبكر ارشاد كرد، وي او را لايق ديد و به او خوشنود بود و عزم كرد براي او عهدنامه اي به خلافت بنويسد اما ديد مسلمين بر او اجتماع دارند، و اگر يقين مي كرد كه بر امت مشتبه مي شود البته بيان قاطعي مينمود (ولي چون بناي امامت و پيشوايي ر زمامداري بر شوري و مشورت است لذا صلاح نديد كسي را انتصاب كند، زيرا انتصاب بر خلاف انتخاب است. مترجم)  چنانكه خود فرمود: ((خداو مؤمنين نمي خواهند مگر ابوبكر را)) باضافه اتفاق امت يا رضاي رسول خدا از عهد نامه بهتر و رساتر است.
اما گفته ي تو بر اين كه: ‌‌{مي گويند: امامت ابوبكر پس از رسول خدا صلى الله عليه و سلم  به بيعت عمر و به رضاي چهار نفر بوده است} در جواب گوييم: امامت ابوبكر به بيعت تمام مهاجرين و انصار بود. اگر فردي مانند سعد بن عباده بيعت نكرد و بيعت نكردن يك نفر ايرادي بر ما نيست در حالي كه مي دانيم بسياري از صحابه و تابعين پس از عثمان با علي رضى الله عنه  بيعت نكردند آيا بيعت نكردن اينان امامت را از علي رضى الله عنه  سلب مي كند؟ مذهب اهل سنت اين است كه امامت نزد ايشان با موافقت صاحبان شوكت منعقد مي شود و به واسطه ي ايشان مقصود از امامت حاصل مي گردد كه همانا قدرت و تمكن جهت اجراي قوانين اسلام مي باشد، و لذا مي گويند هركسي را كه قدرت و سلطنت باشد، او اولوا الامر است و مسلمين به اطاعت ايشان مامورند مادامي كه امر به عصيان خدا نكند. پس امامت و زمامداري، ملك و تسلط است نيكوكار باشد يا بدكار (چنانكه در نهج البلاغه كه شيعه آن را منسوب به علي رضى الله عنه  مي داند آمده است، و به همين زودي حديث آن جناب خواهد آمد.)
 اما ملك و تسلط به موافقت سه يا چهار نفر تحقق پيدا نمي كند و لذا علي رضى الله عنه  پس از بيعت مردم با او و حصول شوكت به وسيله ي آن امام گرديد.
امام احمد بن حنبل رحمه الله مي گويد: چه آنكه با راي و رضايت مردم انتخاب شود و چه آنكه به زور سلاح بر مردمان مسلط گردد و امير المؤمنين ناميده شود نيكوكار باشد يا بدكار، و جايز است كه (منظور از صدقات همان زكات است كه هرگاه امير يا خليفه اي براي مسلمانان تعيين شود مي تواند زكات فرض مسلمانان را جمع كند و در مصارف شرعي آن كه خداوند تعالي بيان فرموده است مصرف نمايد) صدقات به او داده شود.
و هنگامي كه از امام احمد بن حنبل رحمه الله درباره ي اين قول پيامبر صلى الله عليه و سلم  كه فرموده: ((من مات وليس عليه امام مات ميتة جاهلية)) فرمود: ميداني امام كيست؟ امام كسي است كه تمام مسلمين بر وي اتفاق كنند، پس ابوبكر رضى الله عنه  بدين جهت مستحق امامت و زمامداري شد كه مردم بر او اجماع كردند و لذا امامت او موجب رضاي خدا و رسول خدا صلى الله عليه و سلم  گرديد، پس او به واسطه بيعت صاحبان قدرت امام شد، همچنين چون با عمر بيعت كردند و از او اطاعت نمودند امام شد. 
و اگر بفرض به وصيت ابوبكر اعتنا نمي كردند و با عمر بيعت نمي نمودند وي امام نمي شد، چه جايز باشد وچه جايز نباشد، پس حلال و حرام متعلق به كارهاست، و اما خود زمامداري و تسلط عبارت از قدرتي است كه بدست مي آيد. و آن گاهي بگونه اي بدست مي آيد و حال مي شود كه خدا و رسول صلى الله عليه و سلم  آن را دوست مي دارند مانند تسلط خلفاي راشدين، و گاهي بر وجهي بدست مي آيد كه خوشنودي خدا و رسول در آن نيست مانند سلطنت ستمگران و اگر به فرض عمر و طايفه اي با ابوبكر بيعت مي كردند و ساير اصحاب از بيعت با آنان خودداري مي نمودند، امامت حاصل نمي شد، ولي او با بيعت جمهور مردم خليفه شد و لذا بنابراين تخلف يك نفر (سعد بي عباده رضى الله عنه ) در مقصود خلافت تأثيري نداشت. و اما اينكه عمر به بيعت با ابوبكر سبقت گرفت هر بيعتي چنين است كه به ناچار يكي سبقت مي گيرد. و اگر چند نفري به بيعت راضي نباشند تأثيري نخواهد گذاشت، زيرا با ادله شرعي استحقاق ثابت شده است.
اما پس از وفات ابوبكر رضى الله عنه  مردم بنا به وصيت او با عمر رضى الله عنه  بيعت كردند زيرا به واسطه ي بيعت مسلمين او خليفه شد، پس تحقق امامت او به واسطه ي مردم بود.
اما در پاسخ قول تو: ((سپس عثمان را بعضي انتخاب كردند)) مي گوييم بلكه مردم بر بيعت با او اجماع كردند و احدي تخلف نكرد. امام احمد بن حنبل رحمه الله در روايت حمدان بن علي مي گويد:((درميان خلفا ي بيعتي محكمتر از بيعت با عثمان نبود.))
بايد گفت قول امام احمد درست است: زيرا اگر به فرض عبدالرحمن ابن عوف رضى الله عنه  با او بيعت مي كرد ولي علي و طلحة و زبير رضى الله عنه  و صاحبان شوكت بيعت نمي كردند وي امام نمي شد. حضرت عمر رضى الله عنه  امر خلافت را به مشوره ي شش نفر گذاشت كه از بينشان خليفه تعيين كنند و سه نفر به اختيار خودشان از نامزدي خلافت كنار رفتند و آن سه طلحه، زبير و سعد بن ابي وقاص بودند، و عثمان، علي و عبدالرحمن بن عوف باقي ماندند و اينان اتفاق كردند كه عبدالرحمن زمامدار و متولي نشود و يكي از آن دو متولي گردد. عبدالرحمن سه روز كوشش كرد، نخوابيد و چشم بهم نگذاشت و با سابقين از اصحاب رسول و انصار مشوره كرد همه اشاره به عثمان كردند و پس از سه روز تحقيق با عثمان بيعت كردند نه بخاطر اشتياقي كه عثمان به خلافت داشته و نه به جهت ترسي كه مردم از او داشته باشند.
و قول حلي كه: ((سپس علي رضى الله عنه  به بيعت مردم امام شد)): در جواب مي گوييم: اختصاص دادن حضرت علي رضى الله عنه  به بيعت مردم بدون مخصوص و بدون دليل است زيرا خلفاي سه گانه كه قبل از او بودند بيعت آنان نيز چنين بود بلكه بهتر و جامعتر و رساتر بود. و پس از شهادت حضرت عثمان رضى الله عنه  در حاليكه دلها مضطرب و پريشان بود با علي بيعت شد تا آنكه گفته شد طلحه با اكراه حا