ريص شده مي گويد: (رَبَّنَا أَتْمِمْ لَنَا نُورَنَا) پس بطور قطع و يقين آيه عام بوده و مقصود شخص واحدي نيست و براي احدي اثبات افضليت نمي شود.). دليل سي و سوم حلي بر وجوب امامت براي علي رضى الله عنه :

گويد: ((برهان سي و سوم آيه 7 سوره ي بينه: (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولَئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ) ابونعيم به اسناد خود از ابن عباس روايت كرده كه گفت: چون اين آيه نازل شد رسول خدا به علي گفت ايشان تو و شيعه ي تو هستند كه روز قيامت خشنود مي آيند و دشمنان تو خشمناك و رو سياه مي آيند. و چون علي خير البرية شد واجب است كه او امام باشد.رد بر دليل حلي و جعلي بودن آن به اتفاق تمام طوائف مسلمين:

جواب: اين است كه مدرك صحت آن كجاست( به اضافه قول ابن عباس حجت نيست.) و ما در كذب و مجعول بودن آن ترديدي نداريم. و مجرد نقل ابونعيم به اتفاق تمام طوايف مسلمين حجت نيست.دوم: به اتفاق اهل معرفت به منقولات، اين خبر كذب و موضوع است.سوم: اين سخن معارض است با سخن آنكه بگويد: (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ ) خوارج و نواصبند كه ميگويند هر كس دوست علي باشد كافر است و داخل در (الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ) نمي باشند و استدلال ميكنند به آيه ي 44 از سوره ي مائده كه فرموده (وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولَئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ) گويند هر كس مردان را در دين خدا حكم قرار دهد، حكم به غير ما انزل الله كرده و كافر است، و گويند هر كس با كفار دوستي كند او نيز كافر است زير خدا فرموده: (يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ) گويند علي و عثمان و شيعيانشان مرتدند به واسطه ي قول پيغمبر صلى الله عليه و سلم  كه فرموده: ((مرداني را از حوض من يعني حوض كوثر دور ميكنند مانند دور كردن شتر غريب از محل آب پس من ميگويم پروردگارا اصحابم، اصحابم گفته ميشود تو نميداني پس از تو چه كارها كردند)) و رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرموده: ((پس از من بر نگرديد بر كفر كه بعضي گردن بعض ديگر را بزند)) و چنين استدلالي كه خوارج نموده اند گر چه بدون شك باطل است، ولي حجتهاي رافضه باطل تر است. و جاحظ كتابي براي مروانيه تصنيف كرد و حجج ايشان را ذكر نموده كه رافضي نمي تواند آنها را نقض كند بلكه محتاج به اهل سنت ميشود تا آنرا نقض كنند.( بعلاوه ابن عباس غير شيعه را نيز دوست ميدانست و يار آنان بود و آنان را بيش از شيعه دوست داشته و ياري مي نمود حتي او با خوارج مجالست مي كرد و براي آنان فتوي ميداد و با آنان مناظره مينمود، و اگر عقيده ي او اين بود كه (الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ) فقط شيعه مي باشد و غير ايشان كافرند، هرگز با غير شيعه دوستي و همياري و مجالست نمي نمود. و همچنين ابن عباس با بني اميه دوستي و رفاقت مي نمود و ايشان را مؤمن مي دانست. بايد دانست كه شيعيان رافضه رواياتي نقل كرده اند كه پيغمبر صلى الله عليه و سلم  فرموده شيعه علي اهل نجاتند ولي آين روايات موافق قرآن نيست. و شرط صحت روايت اين است كه با قرآن موافق باشد، از جمله همين روايتي است كه علامه حلي نقل كرده است، ولي قرآن نهي كرده از شيعه شدن براي اين و آن و حتي كساني را كه شيعه اين و آن ميشوند مشرك خوانده از اسلام خارج دانسته از جمله آيه 159 سوره انعام: (إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَكَانُوا شِيَعاً لَسْتَ مِنْهُمْ فِي شَيْءٍ) و آيه ي 32 سوره ي روم: (وَلا تَكُونُوا مِنَ الْمُشْرِكِينَ مِنَ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَكَانُوا شِيَعاً) يعني: ((از مشركين نباشيد از كساني كه دين خود را فرقه فرقه. كردند و شيعه شيعه شدند)) در اين آيه مشرك خوانده كسي را كه شيعه و يا پيرو فلان شخص گردد چرا؟ زيرا اين تابع همانطور كه خدا را مطاع ميداند بدون چون و چرا آن متبوع خود را نيز مطاع ميداند و در مطاع بودن براي خدا شريك آورده چنانكه در سوره ي انعام آيه ي121 ذكر شده: (وَإِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّكُمْ لَمُشْرِكُونَ) و همچنين راجع به اهل مصر كه مطيع فرعون بودند فرموده: (فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ) و ايشان را مشرك خوانده و اطاعت محض ايشان از فرعون را عبادت == خوانده چنانكه در سوره ي مؤمنون آيه ي 47 آمده: (فَقَالُوا أَنُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنَا وَقَوْمُهُمَا لَنَا عَابِدُونَ) بنابراين اطاعت مطلق از آن خداست و اما اطاعت رسول براي آنست كه او رسول است يعني فرستاده خدا و پيام آورد خداست و از غير رسول صلى الله عليه و سلم  كه چنين سمتي ندارد نميتوان بدون قيد و شرط اطاعت نمود، و لذا قرآن اطاعت اولي الأمر را مطلق ندانسته و فرمود (فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ). ولي بايد دانست كه شيعه دو معني دارد: معني لغوي و ديگر معني اصطلاحي. اگر كسي معني لغوي را اراده كند اشكال ندارد مانند اينكه خدا در سوره ي صافات آيه ي 83 فرموده: (وَإِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْرَاهِيمَ) يعني: و از پيروان نوح ابراهيم بود، و اما اينكه تفرقه در دين بياورد و در اصطلاح مذهب خود را شيعه بنامد و حزبي بنام شيعه تشكيل دهد و مذهبي بنام شيعه درست كند جايز نيست نميتوانند خود را شيعه بنامند زيرا اينان پيرو علي نيستند علي مذهبي بنام شيعه نداشت و مذهبي بنام جعفري نداشت و مقررات و شعائري كه اينان دارند علي نداشت بنابراين اينان شيعه به معني لغوي نيستند، پس شيعه اصطلاحي حزبي كه فرقه اي از فرق باشد ميباشند و آن مورد نهي قرآن است، نعوذ با الله.)برهان سي و چهارم حلي بر امامت علي رضى الله عنه :

گويد: ((برهان سي و چهارم بر امامت علي قول خداي تعالي در سوره ي فرقان آيه ي 54: (وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ مِنَ الْمَاءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَصِهْراً) يعني: او خدايي است كه از آب بشري خلق كرد و او را نژاد و دامادي قرار داد)) در تفسير ثعلبي از ابن سيرين نقل كرده كه او گفته اين درباره ي تزويج علي و فاطمه نازل شده پس علي افضل و امام است)). بهر حال حلي آنچه از اهل سنت در مسئله ي تعليل نقل نموده خطا كرده و يا خواسته بر ايشان دروغ ببندد و آنچه راست باشد باز هم قول اهل سنت بهتر از قول اوست. او اينجا عيبجويي بيشتري بر اشاعره كرده در حالي كه اشاعره از معتزله و رافضه بهترند، و اشاعره به ايشان مي گويند: اين دليل تعليل شما موجب شده كه دهريه و فلاسفه و ابن سينا بر شما غالب آيند، و در حقيقت اين دليل شما با حدوث عالم منافات دارد و مستلزم حدوث عالم نيست و لازم مي آيد كه خداي تعالي چيز حادثي را ايجاد نكرده باشد، و اگر ما جايز بدانيم ترجيح دادن يكي از دو طرف ممكن را بدون مرجحي، راهي را كه براي اثبات صانع در بيش گرفته ايد بسته مي شود.
و نيز به معتزله مي گويند- يعني اشعري ها-: شما با وجود اين افعال خداوند را با علت هاي حادث تعليل كرده ايد، و به شما گفته مي شود: آيا شما به حوادث سبب و حادثي واجب مي دانيد و يا خير؟ و اگر بگوييد 