 ص 356 والصفار، بصائر الدرجات، ص 255 والمفيد، الارشاد، ص 293 والقطب الراوندي، الخرايج والجرايح والنوري الطبرسي، خاتمة المستدرك، ص 565.
واقفيان
هنوز نظريه (امامت) از بحران وصيت به اسماعيل، و مسأله (بداء)، و بحران مرگ عبد الله الافطح بدون عقب بودن آن، و هم چنين بحران اثبات امامت (كاظم)، نگزارده بود كه دچار بحران جديدي شد، و آن مرگ امام كاظم به طور مرموزي در زندان هارون الرشيد در بغداد در سال 183هجري شد، كه عموم شيعيان موسويه معتقد به فرار آن حضرت از زندان و غيبت وي شدند، در نتيجه شيعيان منكر مرگ امام كاظم شدند.
مرگ امام كاظم بقدري مرموز بود حتي امر براي اكثر فرزندان آن بزرگوار و شاگردانشان مشتبه شده بود، از جمله بعضي از (اصحاب الاجماع) و راويان موثوق از امثال علي بن ابي حمزة و علي بن الخطاب و غالب بن عثمان و محمد بن اسحاق ابن عمار التغلبي الصيرفي و اسحاق بن جرير وموسي بن بكر و وهيب بن حفص الجريري و يحيي بن الحسين بن زيد بن علي بن الحسين و يحيي بن القاسم الحذاء ابو بصير و عبد الرحمن بن الحجاج و رفاعة بن موسي و يونس بن يعقوب و جميل بن دراج و حماد بن عيسي و احمد بن محمد بن ابي نصر و آل مهران وغيرهم بودند[1].
سبب عمده براي (وقف) شيعيان موسوي بر امام كاظم، و عدم قبول امامت رضا، وجود روايات كثيري درباره مهدويت امام كاظم و حتمي بودن قيامش قبل از مرگ[2].
 از آنجا كه آنان مي پنداشتند كه زمان قيام امام كاظم طبق اين روايات مي بايست پيش از هنگـام وفاتش فرا مي رسيد، لذا به اين نتيجه رسيدند كه امام رحلت نكرده است بلكه از زندان هارون گـريخته و غيبت كرده است.
(حسن بن قياما صيرفي) در سال 193 هجري، يعني ده سال پس از وفات امام كاظم در هنگـام حج به نزد امام رضا رفت و از او در مورد صحت مرگ پدر سؤال نمود، وامام رضا پاسخ داد: بلي، همانطور كه پدران او نيز درگـذشتند. صيرفي پرسيد: پس با اين حديث امام صادق كه مي گـويد: «اگـر كسي به شما خبر وفات فرزندم (موسي) را داد و حتي اگـر ادعا كرد كه خود شاهد كفن و دفن او بود، بازهم حرف او را باور نكنيد« و اين حديث را يعقوب بن شعيب از ابوبصير از امام صادق نقل كرده است، چه كنيم؟ امام رضا فرمود: ابو بصير دروغ گـفته است. امام صادق منظور ديگـري داشتند. گـفتار ايشان اينست كه اگـر در مورد وفات صاحب الامر سخني گـفت.. حرف او را باور نكنيد[3].
(علي بن اسباط) نيز به روايت كليني از امام رضا پرسيد: مردي به نزد برادرت ابراهيم رفته و او گـفته است كه پدرت در قيد حيات است و گـويا از اين موضوع اطلاع داريد، آيا اين طور نيست؟ امام رضا با شگـفتي فرمود: سبحان الله، پيامبر خدا دار فاني را وداع مي گـويد اما موسي نه؟! و سپس با تاكيد فرمود: سوگـند كه او نيز مانند رسول الله درگـذشته است[4].
شيعه موسويه (واقفيان) با اتكاء به يك حديث شايع در آن زمان مبني بر اينكه «غسل امامان تنها به دست امام بعدي انجام مي گـيرد» در جانشيني علي بن موسي شبهه وارد كرده و مي گـفتند: اگـر بپذيريم كه وفات امام در زندان بغداد بود پس چگـونه علي كه در مدينه بود غسل پدر را كه لازمه امامت اوست، انجام داد؟[5].
شيعيان موسويه امامت امام رضا را زير سؤال برده بودند و مي پرسيدند از چگونگي آگاه بودن امام رضا از مرگ پدر و چه زماني پي به مرگ پدرشان بردند؟ و كي ايشان دانستند كه به امامت رسيدند و خليفه در شان شدند؟ آيا بين مرگ امام كاظم در بغداد و آگاه شدن فرزندش در مدينه به آن فاصله اي بوده است يا خير؟ وبالاخره آيا بين امامت كاظم و رضا فاصله اي و خلأي وجود داشته يا خير؟[6]
دليل ديگـر واقفيان كه امامت را پس از امام كاظم متوقف مي دانند، اين بود كه امام رضا تا مدتهاي مديدي داراي فرزند نمي شوند. اهل بيت امام رضا، در مورد صحت نسبت محمد جواد به پدر تشكيك كردند چرا سياه چهره بودن او را امري غير طبيعي مي دانستند[7].
 از اينرو به دليل عدم تداوم امامت، قائل به توقف و منقطع شدن امامت در امام كاظم شده اند.
گـذشته از ياراني كه ذكر برخي از آنان رفت روايتهاي تاريخي نشان مي دهد كه همسر امام كاظم (ام احمد) و نيز فرزندان ديگـر امام كاظم ابتدا توجه خاصي به علي بن موسي به عنوان جانشين پدر ابراز نمي كردند[8].
 در يكي از اين روايتها آمده است كه شيعيان مدينه پس از درگـذشت امام كاظم در خانه ام احمد گـرد آمدند و با احمد فرزند ديگـر امام كاظم بيعت كردند و او نيز بيعت آنان را پذيرفت[9].
بر خلاف واقفيان، گـروهي از اماميان، علي بن موسي را جانشين و امام خويش دانستند. دليل عمده آنان چنانچه در كتب شيعه آمده آنست كه امام كاظم وصيت خود را به او خطاب كرده است. محمد بن زيد بن علي در جائي تصريح مي كند كه همين وصيت را مي مي توان به مثابه پيمان امامت دانست. نكته حائز اهميت آنكه متن وصيت امام كاظم در اين زمينه چيزي را به وضوح روشن نمي كند، وعمدتاً در آن سرنوشت اموال، اوقاف، زنان و كودكان خانواده ياد شده است. اضافه بر آن امام كاظم در اين وصيت نامه علاوه بر علي رضا ديگـر فرزندان ذكور خود را مخاطب قرار داده است. ديگـر آنكه امام كاظم متن وصيت نامه را مكتوم مي گـذاشتند و از افشاي به افراد خارج از خانواده احتراز مي كردند[10].
 

--------------------------------------------------------------------------------

[1]- الطوسي، الغيبة، ص 47 والكليني، الكافي، ج1 ص 34 والصدوق، عيون اخبار الرضا، ص 39.

[2]- الطوسي، الغيبة، ص 29 – 40.

[3]- الكشي، ترجمه صيرفي.

[4]- الكليني، الكافي، ج1 ص 380.

[5]- الكليني، الكافي، ج1 ص 385.

[6]- همان، ص 381.

[7]- همان، ص 22.

[8]- همان، ص 82 – 381.

[9]- همان، ص 313 والصدوق، عيون اخبار الرضا، ج1 ص 27 و29.

[10]- باقر شريف القرشي / حياة الامام موسي بن جعفر، ص 11 41 به نقل از كتاب تحفة العالم اثر جعفر بحر العلوم، ج2 ص 87.
جنبش هاي علوي در زمان امام رضا
 ابهام نسبي در مورد تعيين امامت در اين دوره، شرايط رشد برخي از رهبران نهضتهاي شيعي را فراهم ساخت. عبيد الله بن الحسن بن علي نواده امام سجاد وعبد الله بن موسي و محمد بن ابراهيم (مشهور به ابن طباطبا – از نوادگـان امام حسن) سه تن از علويان بودند كه در اين دوره اقدام به بسيج نيروهاي معارض بر ضد حكومت عباسي نمودند. اصفهاني در كتاب (مقاتل الطالبيين) مي گـويد: مردي از شيعه منطقه جزيره (منطقه واقع در ميان دجله وفرات در شمال عراق) كه نصر بن شبيب نام داشت در اوائل خلافت مأمون در سال 198 هجري در راه حجاز به شهر مدينه رفت و در آنجا از نام سرشناسان اهل بيت جويا شد كه نام اين سه تن را به او گـفتند. نصر با محمد بن ابراهيم ملاقات و با وي در مورد سياست تجاوزگـرانه عباسيان در قبال علويان و عموم شيعيان گـفتگـو كرد. او به محمد بن ابراهيم گـوشزد كرد كه منطقه جزيره آماده انقلاب در مقابل حكومت رو به ضعف عباسي است. گـويا محمد نيز اين دعوت را پذيرفت و به منطقه جزيره سفر كرد اما با توجه به اختلاف نظري كه در قبيله نصر پديد آمده بود، زمينه مناسب فراهم نشد. محمد در راه بازگـشت به حجاز با (ابو السرايا سري بن منصور) كه در منطقه 