 هفده روز گذشت كه چيزي نخورده بودم. از راه رفتن عاجز گرديدم و چند روز ديگر به همان حال ماندم تا به صورت در افتادم وغش كردم و تمام تنم را به طوري شپش گرفته بود كه كسي چنان چيزي نديده و نشينده است. در آن حال عده اي سوار بر من گذشته بودند يكيشان پياده شده سرم را تراشيده و پيراهنم را شكافته بود و مرا در گرما گذاشته و رفته بودند. عده اي ديگر رسيده مرا به خيمه گاه خود رسانده گوشه اي انداخته بودند و زني شير در حلقم ريخته بود، چشم گشوده گفته بودم، كدام منزل به اينجا نزديكتر است؟ گفتند: كوههاي شراة، و مرا به آنجا حمل كردند (تا به كاروانهاي حج بپيوندم)[9]. 

مؤلف گويد: ديوانة زنجير گسسته كه گوشت خود را با كارد تكه تكه كند جا دارد كه بگويد چنين جنوني نديده ام، و اين همه براي نزديك شدن به خدا!

از ابراهيم خواص نقل است كه شيخي از اهل معرفت در بيابان بعد از هفده روز خود را در راهي افكند (كه كسي ياكارواني بر او بگذرد) شيخ ديگر كه همراه او بود منعش كرد اما او نپذيرفت. (دومي مي خواسته بيش از اولي صبر خود را بر گرسنگي بيازمايد). 

و نيز آورده اند كه ابراهيم هروي با «شبة» وارد بيابان شد، گفت:‌ اي شبة، ‌هرچه از علايق داري دور بينداز، شبة ‌گويد: هر چه داشتم انداختنم الّا ديناري، ابراهيم بعد از چند قدم گفت:‌ هر چه داري بدور بينداز و باطن مرا مشغول مدار، دينار را بيرون آوردم به او دادم دورش انداخت. گفت: باز هم چيزي داري، زيرا باطن من مشغول است، يك دسته شمع همراه داشتم بيرون آوردم و گفتم: با من جز اين هيج نيست. آن را هم گرفت و دور انداخت. گفت:‌ حالا برويم، و راه افتاديم. شبة‌ گويد: در آن سفر هر گاه گرسنه شدم، غذايي در راه افكنده ديدم. هر كس با خداوند عمل به صدق كند اين طور مي شود. مؤلف گويد: اين هم خطاب بوده، مال خود را دور افكنده و خوراكي را كه معلوم نيست مال چه كسي و از كجاست برداشته است!

از ابوسعيد خراز نقل است كه وقتي بي توشه وارد بيابان شدم و گرسنه ماندم، منزل را از دور ديدم خوشحال شدم اما با خود انديشيدم كه نبايد توكل به غير كنم و سوگند خوردم كه به آن منزل نمي روم مگر اينكه ببرندم. پس حفره اي براي خود در شن كندم و تا سينه خويش را در ريگ و شن پوشانيدم، نيمه شب صداي بلندي به گوشم رسيد كه «اي اهل منزل! يكي از اولياء الله خود را در ريگ و شن حبس كرده، به او برسيد»، چند تن آمدند و مرا از ريگ بيرون كشيده به منزلشان رساندند. 

مؤلف گويد: بر گرسنه و تشنه اگر ميل نان و آب كند چه ملامتي هست؟ و اگر مسافر شوق به منزل داشته باشد چه عجب! از پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) روايت است كه هر گاه از سفر باز مي آمد و مدينه از دور آشكار مي شد حركت را سريعتر مي كرد، و نيز چون از مكه اخراجش كردند هميشه آرزوي وطن مي فرمود و به اين شعر تمثل مي كرد: 

ألا ليت شعري هل أبيتن ليلة     بواد وحولي إذخر وجليل 

كه «اذخر» و «جليل» از روييدنيهاي خاص اطراف مكه است، شاعر با خود حديث نفس مي كند كه «آيا مي شود شبي را در واديي به سر آرم كه پيرامونم اذخر و جليل باشد؟»

داستاني هم از ابوخير نيشابوري (تيناتي) دربارة بريده شدن دستش آورده اند گفت: در سفر رودم تا به اسكندريه رسيدم دوازده سال آنجا بماندم، «خانكي از ني ساخته بودم و راهگذران چون شبانگاه چيزي مي خوردندي، سفره هاي خود را بيرون مي افشاندندي نان ريزه اي كه مي ريخت در آن با سگان مزاحمت مي كردم و نصيب خود مي گرفتم، در تابستان قوت من اين بود و چون زمستان مي شد در نواحي خانة ‌من بَرَدي ]= پاپيروس[ بسيار بود از زمين مي كندم و بيخ آن را كه تازه و سفيد بود مي خوردم و آنچه از آن خشك و سبز بود مي انداختم، اين بود قوت من. ناگاه به سرّ من ندا در دادند كه اي ابوالخير، تو چنان گمان مي بري كه با خلق در قوتهاي ايشان شريك نيستي و دعوي توكل مي كني و حال آنكه در ميان معلوم[10] نشسته اي! گفتم: الهي و سيدي و مولايي، سوگند به عزت تو كه هرگز دست به آنجاه از زمين و روياني دراز نكنم و هيچ نخورم جز آنچه تو به من رساني. دوازده روز ديگر گذشت نماز فرض و سنت و نوافل مي گزاردم بعد از آن از نوافل عاجز شدم، دوازده روز ديگر فرض و سنت مي گزاردم، بعد از آن سنت هم عاجز شدم ودوازده روز ديگر فرض مي گزاردم بعد از آن از قيام عاجز شدم، دوازده روز ديگر نشسته مي گزارم بعد از آن از نشستن نيز عاجز شدم ديدم كه ديگر فرض از من فوت مي شود پس پناه به خداي تعالي بردم و در سرّ خود گفتم: الهي و سيدي، بر من خدمتي فرض كرده اي از آنم سؤال خواهي كرد و رزق مرا ضمان شده اي كه به من برساني؛ به آن رزقي كه ضمان شده اي بر من تفضل كن و به آن عهدي كه بسته ام مرا مگير. ناگهان ديدم كه در پيش من دو قرص پيدا شد؛ پس دايم آن دو قرص را از اين شب تا آن شب ديگر مي يافتم. بعد از آن اشارت چنان شد كه به جانب ثغر (= مرز) مي بايد رفت به غزا؛ به جانب ثغر روان شدم تا به «فرما» رسيدم و اتفاقاً روز جمعه بود و در صحن مسجد جامع شخصي قصة زكريا (عليه السلام) و درآمدن وي در درخت و دو نيمه كردن وي به اره و صبر كردن وي بر آن مي گفت. در نفس خود گفتم: الهي و سيدي و مولايي، زكريا مردي صبار (بسيار شكيبا) بوده است اگر مرا نيز به بلايي گرفتار كني صبر كنم پس از آن روان شدم تا به انطاكيه رسيدم بعضي از دوستان مرا ديدند دانستند كه عزيمت ثغر دارم براي من شمشيري و سپري و حربه اي آوردند. پس به ثغر رفتم و از خداي تعالي شرم داشتم كه از ترس عدو در پس سور (= قلعه و ديوار) مقام گيرم، روز در بيشه كه بيرون سور بود مقام مي گرفتم و شب به كنار دريا مي آمدم و حربه را به زمين فرو مي بردم و سپر را به آن باز مي نهادم و محراب مي ساختم و شمشير را حمايل مي كردم و تا روز نماز مي گزاردم. چون نماز صبح مي گزاردم به بيشه باز مي گشتم. روزي از روزها نظر كردم، چشم من بر درختي افتاد كه بعضي ميوه هاي وي سرخ شده بود و بعضي سبز بود و شبنم بر آن نشسته بود و مي درخشيد، مرا خوش آمد عهد بر من فراموش گردانيدند، دست به آن دراز كردم از ميوة آن درخت چيزي گرفتم بعضي در دهان داشتم و بعضي در دست، كه عهد را فرياد مي دادند. آنچه در دست داشتم بريختم و آنچه در دهان داشتم بينداختم و با خود گفتم كه وقت محنت و ابتلاء ‌رسيد. سپر و حربه را دور اندختم و بر جاي بنشستم و دست در سر خود زدم. هنوز نيك قرار نگرفته بودم كه جمعي سواران و پيادگان گرد من در آمدند و گفتند: برخيز! و مرا مي بردند تا به ساحل رسانيدند ديدم كه امير آن نواحي سوار ايستاده است و گروه سواران و پيادگان گرد بر گرد وي؛ و جماعتي سياهان كه روز پيشتر قطع طريق كرده بودند پيشِ روي وي بازداشته بودند. چون پيش امير رسيدم گفت: ‌چه كسي؟ گفتم: بنده اي از بندگان خدا، پس از آن سياهان پرسيد كه وي را مي شناسيد؟ گفتند: ‌ني. گفت:‌ وي مهتر شماست (كه) خود را فداي وي كنيد! پس حكم كرد كه دستها و پاهاي ايشان ببريد. يك يك را پيش مي آوردند و از هر كدام يك دست و يك پاي مي بريندند، چون نوبت به من رسيد گفتند:‌ پيش آي دست خود را دراز ك