ز همنشيني نوجوانان است و صحبت نا جنس و راه آمدن با زنان. از ابوالفرج رستمي صوفي روايت است كه مي گفت: شيطان را به خواب ديدم و گفت: ما را چگونه يافتي؟ ديدی كه از دنيا و لذات و اموال آن گذشتيم و تو بر ما راهي نداري، گفت: غافلي از سماع دوستي و مصاحبت نوجوانان كه دلتان را فرا گرفته است! از ابوسعيد خراز نقل است كه: شيطان رابه خواب ديدم، از من به كناري مي رفت، گفتم: بيا! گفت: با شما چه كار كنم كه با هر چه ديگران را مي فريبم شما آن را دور افكنده ايد؛ اما چيزي هست. گفتم: ‌آن چيست؟ گفت: همنشيني نوجوانان! خراز گويد:‌ و كدام صوفي از آن رسته است؟

 

در عقوبت نظر به ساده رويان 

ابوعبدالله بن الجلاء گويد: به نصراني پسري زيباروي خيره شده بودم ابوعبدالله بلخي بر من گذشت وگفت:‌ براي چه اينجا ايستاده اي؟ گفتم: آن صورت زيبا را چگونه به آتش مي سوزانند! دستي بر پشت شانه ام زد و گفت: بعد از مدتي عاقبت اين كارت را خواهي ديد! ابن الجلاء گويد:‌ بعد از چهل سال قرآن را فراموش كردم. از ابوالاديان نقل است كه همراه استادم با ابوبكر دقاق مي رفتيم، پسري گذشت من به تماشا ايستادم، استادم گفت:‌ فرزند، عقوبت اين كار را بعد از مدتي خواهي ديد. بيست سال گذشت و طوري نشد، شبي با همين فكر به خواب رفتم، صبح برخاستم قرآن كه بتمامي حفظ بودم فراموشم شده بود. از ابوعبدالله زراد نقل است كه در خوابش ديدند و پرسيدند: خدا با تو چه كرد؟ گفت:‌ همة‌گناهاني كه كرده بودم و اقرار داشتم بر من بخشيدند، الا يكي كه شرم داشتم اقرار كنم. خداوند مرا در عرق شرم بداشت چندان كه گوشت چهره ام بريخت! پرسيدند: ‌آن چه بود؟ گفت:‌ در زيبارويي نگريسته بودم[7]. 

ابويعقوب طبري گويد:‌ جواني خوبروي همنشين من بود، يك صوفي بغدادي نزد ما آمد، و او بسيار در آن جوان مي نگريست و من خشمگين بودم تا شب پروردگار را به خواب ديدم فرمود: ‌يا ابا يعقوب، چرا اين مرد را از نگاه به نوجوان منع نمي كني؟ به عزتم قسم است كه هر كس را به نوجوانان مشغول كردم از قرب خويش باز داشتم و دور ساختم. ابويعقوب گويد: مضطرب از خواب جستم و آن خواب را با صوفي بغدادي حكايت كردم نعره ي بزد و مرد، غسلش داديم و دفنش كرديم و من دلنگران او مي بودم تا پس از يك ماه به خوابش ديدم و پرسيدم: خدا با تو چه كرد؟ گفت: آن قدر عتاب و توبيخ فرمود كه با خود گفتم نجات نخواهم يافت، آن گاه مرا عفو كرد. 

مؤلف گويد: ‌از اين داستانها بسيار است كه چون مبتلا به بيشتر صوفيه بود، شمه اي آورديم و هر كس بيشتر خواهد به كتاب ما ذم الهوي مراجعه نمايد كه در مورد هرزه نگاهي و چشم چراني و ديگر اسباب هوي (= عشق به معني معمولي)، نهايت آنچه بخواهد در آن كتاب خواهد يافت. 

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1] سورة ‌نور، آية 30. یعنی: «به مردان مؤمن بگو: چشمان خود را [از آنچه حرام است مانند ديدن زنان نامحرم و عورت ديگران‏] فرو بندند، و شرمگاه خود را حفظ كنند».

[2] سورة غاشيه، آية 7. یعنی: آيا به شتر نمى‏نگرند كه چگونه آفريده شده است؟ و به آسمان كه چگونه بر افراشته شده؟ و به كوه‏ها كه چگونه در جاى خود نصب گرديده!».

[3] سورة حديد، آية 4. یعنی: «و هر كجا باشيد او با شماست، و خدا به آنچه مى‏كنيد بيناست».

[4] سورة‌ بقره‌، آية ‌54.

[5] اين قسم داستانها از صوفيه ايراني معاصر مؤلف نيز نقل شده است (مثلا:‌ روزبهان، نجم الدين كبري، اوحد الدين كرماني، مجد الدين بغدادي...) و هر كس تنها كليات سعدي را بنگرد در مي يابد كه اين بيماري در بيرون از خانقاهها و محافل صوفيه نيز كم و بيش شيوع داشته است.- م. 

[6] نظير اين حكايت است كه در لطائف الظرفاء ثعالبي آمده است: «يكي از قاريان زني زيبارو و گشاده در راه ديد و به نيت مزاح اين آيه را خواند:‌ ﴿وَلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَى جُيُوبِهِنَّ﴾ یعنی: «روسرى‏هاى خود را بر سينه خود افكنند» (سوره نور، آية‌31) . زن گفت:‌ اي دشمن روي، با آيه قرآن مزاحمم مي شوي!» رك: مقالة ‌لطيفهاي ثعالبي، نوشتة عليرضا ذكاوتي قراگزلو، نشر دانش، سال هفتم شمارة چهارم، خرداد و تير 1366، ص 57.- م. 

[7] و از ابوبكر كتاني نقل است كه يكي از صوفيه را به خواب ديد و از وي پرسيدم خدا با تو چه كرد؟ گفت: ‌گناهانم را يك بيك بر من عرضه كرد و من همه را قبول كردم. آخر گفت: فلان كار را هم كرده اي، حيا كردم كه اقرار نمايم، گفتم: شرم دارم كه بگويم آري. خطاب آمد كه آنچه را اقرار كردي آمرزيدم چه رسد به اينكه شرم نمودي كه اعتراف كني. ابوبكبر كتاني گويد:‌ سپس پرسيدم:‌ آن گناه چه بود؟ گفت:‌ زيبارويي بر من گذشته بود بدو نگريسته بودم. (مترجم گويد: اين حكايت قدري بوي اباحه دارد و نظر مؤلف را كه سختي عقوبت نگاه به ساده رويان است نمي رساند لذا از متن به حاشيه نقل شد.- م. 
تلبيس ابليس بر صوفيان در ادعاي توكل و ترك اموال

از ابوسليمان داراني نقل است كه گفت: ما اگر توكل بر خدا داشتيم از ترس دزد براي خانه هايمان ديوار نمي ساختيم و بر درها قفل نمي زديم. از ذوالنون نقل است كه گفت: سالها سفر كردم و تنها يك بار به معناي صحيح توكل ورزيدم وآن هنگامي بود كه كشتيمان در دريا شكست و من به تخته پاره اي مي آويختم، آن گاه در دل گفتم اگر تقدير الهي بر غرق توست كه تخته فايده اي ندارد، اين بگفتم و از تخته دست برداشتم و خود را در آب رها نمودم؛ آب مرا به ساحل رسانيد. از ابو يعقوب زيات دربارة توكل پرسيدند درهمي با خود داشت بيرون آورد، آن گاه حق مطلب دربارة‌ توكل ادا نمود و گفت: ‌شرم داشتم كه يك درهم با من باشد و از توكل سخن برانم. كسي نزد ابن الجلاء آمد و دربارة توكل پرسيد، ابن الجلاء پاسخي نداده برخاست به اندرون رفت و كيسه اي كه چهار دانگ در آن بود بيرون آورد و به يكي از حاضران گفت:‌ برو براي جمع چيزي بخر؛ آن گاه جواب آن پرسش كننده را داد و گفت:‌ شرم كردم از خدا كه چهار دانگ داشته باشم و از توكل سخن بگويم.

سهل بن عبدالله (تستري) گفته است:‌ هر كس در كسب طعنه زند در سنت طعنه زده است و هر كس بر توكل طعنه راند بر ايمان طعنه رانده است.

مؤلف گويد: اينها از كم علمي است، اگر مي دانستند توكل چيست. ميان توكل و اسباب و وسايط تضادي نمي ديدند. توكل بدين معناست كه تكيه ات در دل فقط بر خدا باشد و اين منافاتي با حركت و متوسل شدن به وسايل و گرد كردن مال (حلال) ندارد. همان كه امر بر توكل كرده امر به احتياط و مسلح شدن هم فرموده است: ﴿خُذُوا حِذْرَكُمْ﴾[1]. یعنی: «آمادگى خود را (در برابر دشمن) حفظ كنيد». و جاي ديگر: ‌﴿وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ﴾[2]. یعنی: «و در برابر آنان آنچه در قدرت و توان داريد از نيرو [و نفرات و ساز و برگ جنگى‏] و اسبان ورزيده [براى جنگ‏] آماده كنيد». و جاي ديگر: ﴿أَنْ أَسْرِ بِعِبَادِي فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِيقاً فِي الْبَحْرِ يَبَساً﴾[3].  «بندگانم را شبانه [از مصر] حركت بده، و براى آنان راهى خشك در دريا قرار ده‏». خود پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) يك وق