 زشت دعوتش مي كرد از ترس خدا و ندامت آن تصميم خود را از بلندي به درياي آب افكند وغرق كرد در حالي كه اين آيه را مي خواند: ﴿فَتُوبُوا إِلَى بَارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ﴾[4]. یعنی: «پس توبه كنيد و به سوى خالق خود باز گرديد! و خود را [يكديگر را] به قتل برسانيد!».

مؤلف گويد:‌ ببينيد شيطان با اين بيچاره چه كرد. نخست از راه نگاه به آن نوجوان فريبش داده و محبت وي را در دلش جاري ساخته، سپس به كار زشت دعوتش نموده و چون استواريش را ديده به خودكشي وادارش كرده و آن آيه را كه مربوط به بني اسرائيل است، مطابق حال او در نظرش جلوه داده، حال آنكه از گناه آن خيال زشت مي توانست توبه كند اما طبق حديث پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) كسي كه خود را از كوه بيندازد و بكشد جاودانه در جهنم است. 

و هم از اين جمله بوده است كه از معشوق جدايش كرده اند و معشوق را كشته. چنانكه شنيدم يكي از صوفيان بغداد با پسري همخانه بود، آن قدر زشتگويي كردند كه جدايشان ساختند، آن گاه صوفي با كاردي سراغ آن پسر رفت و به قتلش رسانيد و بركشته اش مي گريست. اهل رباط آمدند و ماجرا ديدند و خبر به رئيس شرطه بردند و اقرار به قتل نمود و پدر آن پسر آمد در حلي كه مي گريست، صوفي نيز به حال گريه قسمش مي داد كه قصاص كن! و پدر آن پسر به صوفي گفت: اكنون عفوت كردم. صوفي برخاست و بر سر قبر آن پسر رفت و به گريه نشست، پس از آن همه ساله به حج مي رفت و ثوابش را به روح آن پسر اهداء مي نمود. 

كساني هم از صوفيه بوده اند كه با وجود دعوي صبر و مجاهده در معصيت افتاده اند. چنانكه از ادريس بن ادريس نقل است جمعي از صوفيان به مصر درآمدند و همراهشان پسر ساده ای بود كه برايشان آواز مي خواند، يكي از آن صوفيه گرفتار آن پسر شده بود و خودداري نمي توانست و نمي دانست از چه راه بدو نزديك شود، تا روزي گفت: ‌بگو: لا اله الا الله، پسر گفت:‌ لا اله الا الله، صوفي بر جست و گفت: من مي بوسم دهاني را كه لا اله الا الله گفت![5] 

قسم ششم - صوفياني هستند كه قصد ساده بازي ندارند و به دنبال نوجوانان نمي روند، بلكه نوجوانان و پسران به قصد آموزش زهد و پارسايي از راه ارادت نزد ايشان مي آيند و بر دست اينان توبه كرده وارد طريقت مي شوند، در اينجا شيطان حضور مي يابد و كم كم از راه نگاه مكرر وسوسه شان مي كند و به فتنه مي افكند و بسا كسا كه چون برصيصا به ديانت خويش مغرور است وشيطان به قعر جهنم مي اندازدش. 

قسم هفتم – آن كسان هستند كه ميدانند نظر كردن و صحبت داشتن با ساده رويان خوب نيست اما صبر نمي توانند. چنانكه از يوسف بن الحسين نقل است كه گفت: من هر چه مي كنم پيروي كنيد الا با نوجوانان نشستم كه اين بدترين فتنه هاست، و من بيش از صد بار با خداي خود عهد بسته ام كه بانوجواني ننشينم امّا با ديد روي زيبا و قد رعنا و چشمي را آن عهد شكسته ام اما خدا مي داند كه به معصيتي نيفتاده ام. مؤلف گويد:‌ اين مرد خود را رسوا ساخته حال آنكه خدا بر كار او پرده كشيده بوده است، و نيز اقرار به سست پيماني و بي ارادگي خويش كرده، پس آن «عزايم تصوف» كه نفس را به مشقتها واميدارد كجاست و براي چه زماني است!؟ وانگهي پنداشته كه گناه همان عمل زشت است و ندانسته كه نگاه و همصحبتي (با شهوت) نيز معصيت است. ببينيد جهل با بعضيها چه مي كند!

از ابوالحسين نوري نقل است كه در بغداد نگاهم بر پسر خوبرويي افتاد، خواستم دوباره نگاهش كنم صدايش كردم و گفتم: كفشهايي كه جيرجير مي كند مي پوشيد و در كوچه ها به گردش مي افتيد! گفت:‌ خوب به وسيلة علم مي خواهي با ما جمع شوي (يعني به بهانه نهي از منكر ميخواهي با ما دوستي برقرار كني)[6].

از حسن بن ذكوان نقل است كه گفت:‌ با فرزندان توانگران منشينيد كه صورتهاي مثل صورت زنان دارند و از دختران بكر فريبنده ترند. عبدالعزيز بن ابي السائب از قول پدرش مي آورد كه گفت: ‌از فتنة‌ يك پسر بر يك عابد بيش از آن بيم دارم كه از فتنه هفتاد دختر بر او. 

ابوعلي رودباري از جنيد روايت مي كند كه مردي با پسر خوبرويي نزد امام احمد بن حنبل آمد. احمد پرسيد: اين كيست گفت:‌ پسر خودم است، احمد گفت:‌ اين دفعه اين را همراه نيار! وقتي برخاست كسي به احمد گفت:‌ خدا شيخ را مؤيد بدارد، اين مردي است با آزرم و پسرش بهتر از اوست، احمد گفت: ‌اين مانع از آن نمي شود كه ما گفتيم. استادان ما چنين عمل مي كردند و از گذشتگان نيز چنين روايت مي آورند. در حكايت ديگر از احمد حنبل آورده اند كه حسن البزاز با پسر زيبارويي به مجلس او رفت، هنگام بازگشت احمد بدو گفت:‌ با اين پسر در كوچه همراه مباش! حسن گفت: ‌اين خواهر زادة‌ من است؛ احمد گفت:‌ باشد، ولي مردم به سبب گناه سوء ظن در حق تو به هلاكت مي افتند!

از فتح موصلي نقل است كه به خدمت سي تن از پيران كه همگي از ابدال بودند رسيدم هر يك هنگام خداحافظي مرا توصيه كردند كه از معاشرت اين نوجوانان پرهيز كنم. 

سلام بن اسود مردي را ديد كه در نوجواني مي نگرد، گفت: ‌اي فلان، آبروي خود را نزد خدا حفظ كن! از عبدالقادر بن طاهر نقل است كه مي گفت: «من صحب الأحداث وقع في الأحداث» (هر كس به دنبال اين پسر و آن پسر افتد، به سر در افتد). مظفر قرميسيني مي گفت: با پسران به سلامت و پاكي نشستن بلاست تا چه رسد آن را كه معاشرت ناسالم كند. 

پيشينيان دركناره جويي از پسران ساده روي مبالغه مي ورزيدند. از سفيان ثوري نقل است كه نمي گذاشت نوجوان بي ريش در مجلسش بنشيند. يحيي بن معين مي گفت: ‌امردي در همنشيني من طمع نكند؛ احمد بن حنبل گفت: ‌امردي در راه با من همراه نشود. 

ابونصر بن الحارث نشسته بود، كنيزك بسار زيبايي از راه رسيد و پرسيد: «باب حرب» كجاست؟ شيخ نشانش داد؛ سپس پسري زيبا آمد و همان جا را سراغ كرد، شيخ پاسخش نداد و سر فرو افكند و هر دو چشم خويش پوشانيد و پسر سؤال خود را تكرار مي كرد تا حاضران پاسخش را دادند و رفت. سپس از شيخ سؤال شد كه چرا جواب آن كنيز را دادي اما با اين پسر سخن نگفتي، گفت:‌ از سفيان ثوري نقل است كه با دختر يك شيطان هست و با پسر دو شيطان!

عبدالله بن مبارك از سفيان ثوري نقل مي كند كه وارد حمام شد، پسر خوشكلي هم بعد از او آمد، گفت: بيرونش كنيد كه با هر زني يك شيطان هست و با هر پسري بيش از دو شيطان! 

ابوامامه گويد:‌ ما نزد يك پير قاري مي رفتيم، همه رفتند پسري ماند كه قرائت كند. من هم خواستم بيرون بروم، گفت:‌ بمان تا اين پسر درسش را تمام كند؛ اكراه داشت از اينكه با آن پسر تنها بماند. 

ابوعلي رودباري گويد:‌ احمد مؤدب از من پرسيد: ‌كه صوفية‌ زمان ما اين ساده بازي را از كجا گرفتند؟ گفتم: ‌شما بهتر مي دانيد كه غالباً از آفت به سلامت اند. گفت: ‌هيهات، با ايمان تر از اينها را ديده ام كه از نوجوان مي گريخته اند آن طور كه از جلو لشكر مي گريزند، و اين بستگي به «اوقات واحوال» دارد كه مصون بماند يا نماند. 

همنشيني با ساده رويان محكمترين ريسماني است كه شيطان با آن صوفيه را به دام مي افكند. يوسف بن الحسين گفته است:‌ آفت صوفيه ا