. گفتم: اما در مورد دوم، آيا كدام از شما حاضر بوديد عايشه همسر پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) را كه ام المؤمنين است اسير كنيد و معاملة زن اسير در جنگ با او بنماييد؟ آيا از عهدة دومي هم برآمدم؟ گفتند: ‌آري. گفتم: اما در مورد سوم، آيا مي دانيد كه در صلح نامة حديبيه پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) عنوان «رسول الله» را بنا به اصرار مشركان از نام خود محو كرد؟

ابن عباس گويد: بر اثر اين گفتگو دو هزار تن از خوارج برگشتند و بقيه با علي (رضي الله عنه) جنگيدند و كشته شدند. 

روايت است كه از اردوگاه خوارج صداي قرائت قرآن به گوش مي رسيد همچنانكه همهمة زنبوران از كندو به گوش مي رسد. 

آورده اند كه پس از قضية تحكيم دو تن از خوارج به نام زرعة‌بن البرج طائي و حرقوص بن زهير سعدي بر علي (رضي الله عنه) وارد شدند و گفتند: «لا حكم الا لِلّه» علي (رضي الله عنه) نيز فرمود: «لا حكم الا لِلّه». حرقوص گفت: ‌بيا از خطايي كه كردي – يعني رضايت به حكميت – توبه كن و ما را به جنگ دشمنان بيرون ببر كه تا سرحد مرگ جهاد كنيم؛ و اگر از قضية تحكيم نگذري و بر آن پافشاري كني براي رضاي خدا من با تو مي جنگم! و همة خوارج در منزل عبدالله بن وهب راسبي جمع شدند و او پس از حمد و ثناي الهي براي ايشان چنين سخن گفت: مؤمنان نبايد دنيا را بر امر معروف و نهي منكر ترجيح دهند. علي (رضي الله عنه) در نامه اي به ايشان نوشت: «اين دو مرد كه به عنوان حكم برگزيده شده بودند بر خلاف قرآن و طبق هواي نفس خود داوري كردند و ما بر امر اول خود هستيم». آنان در جواب نوشتند: ‌«تو براي دين خدا خشمگين نيستي بلكه براي نفس خود خشمگين هستي؛ اگر مي پذيري كه با قبول حكميت كافر شدي و توبه ميكني، در رابطة بين خودمان و تو تجديد نظر مي كنيم و الا با تو از راه جنگ وارد مي شويم». 

خوارج ضمن مسير خود عبدالله بن خباب ]بن ارت[‌ را ديدند و از او پرسيدند كه آيا از پدر خود حديث يه ياد داري كه براي ما بگويي؟ گفت: آري از پدرم شنيدم كه پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) از فتنه اي در آينده ياد كرد كه در آن حالِ نشسته بِه از ايستاده است و حالِ ايستاده بِه از راه رونده و حالِ راه رونده بِه از دونده؛ و فرمود:‌ هرگاه آن زمان را دريافتي مقتول باشي بِه از آنكه قاتل باشي. خوارج پرسيدند: آيا براستي پدرت اين سخن را از پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) براي تو نقل كرد؟ گفت: آري. خوارج عبدالله بن خباب را كنار نهري بردند و گردنش را زدند و شكم كنيزش را كه از او آبستن بود شكافتند. سپس همينها به زير نخلي رسيدند كه رطبي از آن افتاد يكيشان آن رطب را در دهن گذاشت، ديگري گفت: آيا بدون حق و بدون قيمت خرماي مردم را مي خوري؟ و اولي آن خرما را از دهان بيرون انداخت. و ديگري محض امتحان شمشيرش خوك يكي از اهل ذمه را زخم زد گفتند: «فساد في الارض» مرتكب شدي، بهاي خوك را داد و صاحبش را راضي كرد. علي (رضي الله عنه) نزد آنان كسی را فرستاد كه قاتل عبدالله بن خباب را به ما تسليم كنيد. گفتند: همة ما قاتل عبدالله هستيم، و سه بار اين حرف رد و بدل شد. علي (رضي الله عنه) به لشكريانش فرمود: اينك شما و اين جماعت! كه تا نفر آخر در اندك مدتي كشته شدند و هنگام كشته شدن به يكديگر مي گفتند: آمادة ديدار پروردگار باش و به سوي بهشت بشتاب!

سپس گروهي ديگر از اينان بر علي (رضي الله عنه) خروج كردند و علي (رضي الله عنه) لشكري به جنگ ايشان فرستاد و بالأخره ]از بقاياي اينان[ عبدالرحمن بن ملجم و يارانش با هم انجمن كرده بر اهل نهروان رحمت فرستادند و گفتند: ما بعد از آنان به ماندن در دنيا قانع نيستيم و خوب است كه از جان خود در راه انتقام ايشان و کشتن پيشوايان ضلال و رهانيدن بندگان خدا، بگذريم. و اينان سه تن بودند: ‌عبدالرحمن بن ملجم و برك بن عبدالله و عمرو بن بكر تميمي، كه در مكه جمع شده عهد و قرار بستند که عبد الرحمن بن ملجم گفت: علي به عهدة من، برك گفت:‌ معاويه به عهدة من، و عمرو بن بكر گفت: عمروعاص به عهدة من. ابن ملجم علي (رضي الله عنه) را در كوفه هنگامي كه براي نماز صبح به مسجد آمده بود ضربت زد. حضرت فرمود:‌ نگذاريد فرار كند، و دستگيرش كردند. ام كلثوم به ابن ملجم گفت:‌ اي دشمن خدا اميرالمؤمنين را كشتي؟ گفت: نكشتم مگر پدر تو را ]يعني او را به اميرالمؤمنيني نمي شناسم[‌. ام كلثوم گفت: اميدوارم اميرالمؤمنين باكيش نباشد. ابن ملجم گفت:‌ پس چرا گريه مي كني؟ اما بدان كه آن شمشير را يك ماه زهر داده بودم، اگر كاري را كه مي خواستم نكرده باشد براي لعنت و عذاب خوب است! پس از شهادت علي (رضي الله عنه) ابن ملجم را براي قصاص آوردند. عبدالله بن جعفر ]‌برادرزاده و داماد علي (رضي الله عنه)[‌ دو دست و دو پاي ابن ملجم را بريد، آخ نگفت و نيز دو چشمش را ميل داغ كشيدند آخ نگفت و شروع كرد به قرآن خواندن. خواستند زبانش را ببرند شروع به لابه و التماس كرد، سبب پرسيدند گفت: خوشم نمي آيد تا زنده باشم ذكر خدا نگويم! و ابن ملجم ملعون آدمي بود گندمگون و در پيشانيش اثر سجده مشهود بود. 

و نيز هنگامي كه امام حسن (رضي الله عنه) مي خواست با معاويه صلح كند يكي از خوارج به نام جراح بن سنان به آن حضرت حمله كرد كه همچون پدرت شرك ورزيدي! و در بيخ ران حضرت ضربتي زد. و خوارج پيوسته بر فرمانروايان خروج مي كردند، و داراي عقايد و شعبه هاي مختلف شدند. از آن جمله طرفدران نافع بن ازرق بودند كه گفتند: تا در دارالشرك ]يعني در حكومت و قلمرو غير خوارج [‌هستيم مشركيم و چون از آنجا بيرون آمديم مسلمانيم و مخالفان خود را در مذهب مشرك مي دانستند و نيز مرتكبان گناهان كبيره را؛ و مي گفتند هر كس از جنگيدن همراه ما پاي پس بكشد و در خانه نشيند كافر است. اينان قتل كودكان و زنان مسلمان را كه همرايشان نبودند جايز مي شمردند و آنان را مشرك مي ناميدند. 

نجدة بن عامر بن ثقفي نيز از خوارج بود كه با نافع مخالفت كرد و گفت:‌ خون ريزي مسلمانان و گرفتن اموالشان حرام است، و نيز مي پنداشت گناهكاران خوارج عذاب مي شوند اما نه در جهنم؛ و جهنم خاص عذاب مخالفان اوست. ابراهيم ]‌نخعي، فقيه كوفه[ گويد: خوارج كفارند، وزن گرفتن و دادن وارث بردن ودادن به ايشان جايز است همچنانكه در آغاز اسلام اين نحوه رفتار با كفار جايز بود. بعضي خوارج معتقد بودند خوردن دو فلس از مال يتيم عذاب جهنم دارد زيرا در قرآن اشاره شده، اما اگر همان يتيم را بكشند يا دست ببرند و شكم بدرند قاتل عذاب جهنم ندارد. 

مؤلف گويد: خوارج را آراء عجيب و داستانهاي غريب هست و نمي خواهيم سخن دراز كنيم، مقصود آن است كه خواننده در حيله هاي ابليس بنگرد كه چگونه اين احمقان را واداشت به آنچه در دلشان افتد عمل كند، و علي (رضي الله عنه) را و مهاجران و انصار را كه همراه علي (رضي الله عنه) بودند بر خطا بپندارند و خويش را بر راه صواب انگارند. خون كودكان را بريزند و در عين حال از خوردن يك خرما بدون پرداخت بهاي آن پرهيز نمايند؛ به روي مسلمانان شمشير بكشند و در عين حال خود را با عبادت و شب زنده د