ارد؟ ابليس گفت: تو هر گاه سير شوي سنگين مي شوي و از نماز و ذكر باز مي ماني. يحيي (عليه السلام) پرسيد: ديگر چه؟ ابليس گفت: ‌به خدا عليه تو ديگر هيچ ندارم. يحيي (عليه السلام) گفت: ‌بين خود و خداي عهد مي كنم كه ديگر شكم خويش را از خوراك پر نسازم. ابليس گفت: ‌من هم عهد مي كنم كه ديگر هيچ خدا پرستي را نصيحت نكنم!»

و حارث بن قيس گفته است:‌ «شيطان هر گاه سراغ تو بيايد و بگويد: نمازت ريايي است، تو آن نماز را درازتر گردان». 

و نيز روايت است كه «در بني اسرائيل عابدي بود، شيطان دختري را دچار خناق ]و جنون[‌ كرد و در دل خويشاوندان و اولياي دختر چنين القاء نمود كه دواي درد دختر نزد آن عابد است، دختر را نزد عابد بردند از پذيرايي وي امتناع نمود آن قدر اصرار كردند تا قبول كرد دختر نزد او بماند. شيطان سپس به اغواي عابد مشغول شد و آن قدر تحريكش نمود تا دختر را آبستن كرد، آن گاه وسوسه اش نمود كه خانوداه دختر به سراغش مي آيند و تو رسوا مي شوي پس دختر را بكش! و اگر پرسيدند دختر چه شده است بگو مُرد. عابد آن دختر را كشت و دفن كرد، آن گاه شيطان نزد خانوادة آن دختر رفت و وسوسه شان كرد كه عابد دختر را آبستن كرده و كشته و دفن نموده. پس ايشان نزد عابد آمدند و سراغ دختر خود را گرفتند گفت مرده؛ جنازة دختر را (با راهنمايي شيطان) بيرون آورند و عابد را دستگير كردند. شيطان نزد عابد رفت و گفت: اين همه كارها را من كرده ام و تو را در اين مهلكه انداخته ام، حال دوبار بر من سجده كن تا نجات يابي. عابد دوبار بر شيطان سجده نمود (و نجات هم نيافت). و اين است مصداق آية قرآني: ﴿كَمَثَلِ الشَّيْطَانِ إِذْ قَالَ لِلْإِنْسَانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكَ إِنِّي أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ﴾[11]. «كار آنها همچون شيطان است كه به انسان گفت: كافر شو!» امّا هنگامى كه كافر شد گفت: من از تو بيزارم، من از خداوندى كه پروردگار عالميان است می ترسم!». اين داستان را به صورت مفصلتري هم آورده اند.

و نيز از وهب بن منبه نقل است كه به روزگار مسيح راهبي در صومعه اي به عبادت مشغول بود، شيطان از هر راه كه براي فريب او وارد شد موفق نگرديد، تا آنكه خود را به شكل مسيح درآودرد و پاي ديوار صومعه راهب آمد و او راصدا زد كه بيا با تو سخني دارم. راهب گفت:‌ به دنبال كار خود برو كه عمر گذران قابل برگشت نيست. شيطان گفت: ‌بيا كه من مسيحم. راهب گفت:‌ اگر هم مسيح باشي مرا با تو كاري نيست كه ما را به عبادت امر كرده اي و به قيامت وعده داده اي، اكنون به دنبال كار خود رو. شيطان لعين آن راهب را به حال خود گذاشت و رفت. 

نيز روايت است كه نوح (عليه السلام) چون سوار كشتي شد پيرمردي ناشناس آنجا ديد پرسيد: ‌براي چه اينجا آمده اي؟ گفت: ‌آمده ام تا دل اصحاب تو با من باشد و تنهايشان با تو! نوح (عليه السلام) گفت:‌ از كشتي بيرون برو اي دشمن خدا. شيطان گفت:‌ من پنج روش براي به هلاك انداختن مردمان دارم كه سه تاي آن را براي تو مي گويم و دو تايش را نمي گويم. از خدا به نوح (عليه السلام) وحي آمد كه آن سه تا به دردت نمي خورد، از او بخواه كه اين دو تا را بگويد؛ وشيطان گفت: براي به هلاك افكندن مردم دو شيوة من كه در خور ندارد عبارت است از حسد و حرص؛ خود من به سبب حسد ملعون و رانده شدم و آدم را به سبب حرص از بهشت بيرون آوردم.

آورده اند كه شيطان موسي (عليه السلام) را ديد و از او خواست كه نزد خدا شفاعت نمايد كه خدا توبة شيطان را بپذيرد. موسي (عليه السلام) نزد خدا شفاعت كرد و شفاعتش پذيرفته شد، پس به شيطان گفت:‌ برو قبر آدم را سجده كن تا توبه ات مقبول افتد. شيطان را غرور و تكبر فرو گرفت و به خشم گفت:‌ زنده اش را سجده نكردم مرده اش را سجده كنم! آن گاه شيطان به موسي (عليه السلام) گفت: تو حقّي به گردن من پيدا كردي، پس نصيحت مي كنم كه در سه جا مواظب (وسوسة) من باش تا هلاكت نكنم يكي آنجا كه خشمگين مي شوي، ديگر آنجا كه به ميدان جنگ مي روي (كه مبادا تو را به فرار برانگيزم)، سوّم آنجا كه با زن نامحرمي همنشين مي شوي. 

فضيل عياض از يكي از مشايخ نقل مي كند كه گفت:‌ «موسي (عليه السلام) در حال مناجات بود شيطان به سراغ وي رفت. فرشته از شيطان پرسيد: واي بر تو از موسي (عليه السلام) كه در حال مناجات است چه توقع و انتظار داري؟ گفت: ‌همان كه از پدرش آدم داشتم، وي را فريفتم و از بهشت به در آوردم». 

از عبدالرحمن بن زياد نقل است كه شيطان با جامة رنگين نزد موسي (عليه السلام) آمد و سلام داد. موسي (عليه السلام) پرسيد: ‌تو كيستي؟ گفت: ابليس! موسي (عليه السلام) پرسيد: ‌اين جامة‌رنگارنگ جيست؟ گفت:‌با اين دل آدميان را مي ربايم. موسي (عليه السلام) گفت:‌ كدام عمل انسان است كه باعث مي شود تو بر او چيره شوي؟ شيطان گفت:‌ وقتي دچار خودپسندي شود و گناهان خويش را فراموش كند و عبادات خود را زياد پندارد. 

سپس شيطان گفت:‌ تو را از سه چيز بر حذر مي دارم: با زن نامحرم خلوت مكن، از شكستن عهدي كه با خدا كرده اي بپرهيز، صدقه و زكاتي كه واجب شده فوراً بپرداز و از نگهداشتن آن خودداري كن. 

آورده اند كه شيطان به زن گفت:‌ تو نصف لشكر مني، و راز  دار مني و گماشته اي هستي كه دنبال كارهايم مي فرستم؛ و آن تير من هستي كه به خطا نمي رود. 

شيطان بر راهبي ظاهر شد، راهب پرسيد: كدام يك از اخلاق آدميان است كه تو را بر ايشان چيره تر مي كند و آدميان را در مقابل تو ناتوانتر مي سازد؟ گفت: ‌تندخويي؛ شخص وقتي تندخوي باشد ما او را زير و رو مي كنيم همچنانكه كودكان به گوي بازي مي كنند. 

وقتي پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) مبعوث شد، شيطان هر روز شيطانكهايش را به سراغ اصحاب آن حضرت مي فرستاد، و آنها دست خالي بر مي گشتند و مي گفتند:‌ تا به حال آدمهاي اين چنين (مقاوم در برابر وسوسه) نديده ايم. شيطان گفت: بگذاريد گشايشي دنيوي حاصل كنند آن گاه ما مي توانيم مرادمان را از ايشان برآوريم. 

از ابوموسي (اشعري) نقل است كه شيطان هر روز لشكريانش را راهي مي كند و مي گويد: ‌هر كدامتان مسلماني را گمراه كرديد تاج بر سرش مي نهم! يكيشان مي گويد: فلاني را آن قدر وسوسه مي كنم كه زنش را طلاق دهد. شيطان مي گويد: زود است كه ازدواج كند، ديگري مي گويد: فلاني را آن قدر وسوسه مي كنم كه عاق شود، شيطان مي گويد: زود است كه به پدر و مادر خوبي كند و دلخوششان سازد. سومي مي گويد: ‌فلاني را آن قدر وسوسه مي كنم كه شراب بخورد، شيطان مي گويد:‌تو تاج را بردي. پنجمي مي گويد: ‌فلاني را آن قدر وسوسه مي كنم كه آدم بكشد، شيطان دوبار مي گويد:‌ تو تاج را بردي. 

آورده اند كه كسي درختي را ديد عده اي مي پرستند، به خاطر خدا خشمگين شد و رفت كه درخت را بريد. شيطان به صورت انساني مجسم شد و از او پرسيد: چه مي خواهي كني؟ گفت: مي خواهم اين درخت را كه معبود واقع شده قطع كنم. شيطان گفت: ‌تو را كه درخت نمي پرستي از آن چه زيان؟ گفت:‌ بايد ببرمش و حتماً مي برم! شيطان گفت: بيا اين را نبر و هر روز صبح دو دينار كنار ب