بميان آورد كه هر عقيده و يا نظام و يا اخلاق و عاداتي كه در عقبش ديگري وجود داشته باشد البته به وجود زماني، آن عقيده و نظام و اخلاق افضل و كاملتر است.
-برتراند راسل ميگويد: «كمالي كه ثابت باشد وجود ندارد و نه حكمتي كه بعد از آن ديگري نباشد، و هر عقيده اي كه ما به آن معتقد باشيم آن هميشه باقي نمي ماند، گرچه كه فكر كرده باشيم كه آن مشتمل بر حق ابدي است، زيرا مستقبل ضامن  آنست كه بالاي ما بخندند».
-ماركس از نظريهء داروين در مادي بودن انسان استفاده نموده، و مقصودش را در زندگي منحصر به سه چيز كرده بود: حصول غذاء، حصول مسكن، و پوره كردن غريزهء جنسي، و تمام عوامل روحي را مهمل گذاشته است.
-فرويد از نظريه داروين در حيوان بودن انسان استفاده نموده و ازهمين نظريه مدرسهء خود را در تحليل نفسي تكوين وتشكيل نموده، سلوك انسان را فقط برمبناي غريزهء جنسي تفسير كرده است ، بنابرآن انسان در نظروي يك حيوان جنسي بوده كه جز فرمانبرداري از اوامر غريزهء جنسي چارهء ديگري ندارد اگر از آن نافرماني كرد طعمهء اعصاب خرابي خواهد شد0
-دوركايم از نظريهء داروين در حيوان بودن و مادي بودن انسان استفاده نموده توسط نظريهء عقل جمعي ميان هر دو جمع كرده است0
-برتر اند راسل از اين نظريه درتفسير تطور اخلاق استفاده نموده است ، اخلاقي كه نزد وي از محرم ( التابو ) به سوي اخلاق طاعت الهي ترقي و تطور نموده واز آنجا به سوي اخلاق مجتمع علمي ترقي كرده است 0
 تطور نزد فرويد، دين را تفسير جنسي نموده است، (دين همان احساس پشيماني پسران است از كشتن پدرشان، پدري كه آنان را از استمتاع[استفادهء جنسي] مادرشان محروم ساخته بود، بعد عبادت پدرشروع شد، بعدا عبادت (طوطم) وبعد از آن عبادت قواي پنهاني در صورت دين آسماني شروع گرديد، و همهء دوره هاي آن از عقدهء اوديب سر چشمه ميگيرد وبرآن تمركز ميكند0
سوم : فعاليت يهود وقواي تخريبكار در نشر اين نظريه:
-داروين يهودي نبود بلكه نصراني بود، ليكن يهود و ديگر قوتهاي تخريبكار، گمشدهء خود را كه درعقب آن سرگردان بودند درنظريهء وي يافتند، بنابرآن در راه استفاده از آن بخاطر ازبين بردن ارزشها در زندگي مردم كار كردند0
-پروتوكولات حكماء صهيونست چنين ميگويد : (چنين تصور نكنيد كه سخنان ما كلمات ميان تهي است وملاحظه خواهيد كرد كه كاميابي داروين، ماركس ونيتـشه را ما قبلا طرح ريزي كرده بوديم، و اثر غير اخلاقي روش اين علوم ، بر فكر اممي [ بر فكرغير يهودي ] براي ما تأكيدا واضح خواهد بود ).
-در حاليكه اين نظريه يك نظريهء خالي از دليل كافي بوده و همينطور بلا دليل خواهد ماند، مي بينيم كه به سرعت دهشت آوري گسترش ميابد كه اين خود -دليلي بر وجود دستهاي پنهاني در نشر آن ميباشد.
-تقديس و تعظيم خارق العاده و عجيب از داروين،كه وي از بزرگترين آزادكنندگان فكر بشري است واينكه وي مغلوب كنندهء طبيعت ميباشد [نيز از دلائل دست داشتن يهود در اين مسئله به شمارميرود ]0
-ميلان ورغبت جريده ها به صورت كامل به اينكه وي را درمقابل كليسا ايستاده نمايند ودشمنان اين نظريه را تشهير وتمسخر كنند، البته اين بخاطري است كه ملكيت اكثر جرايد به يهود واتباع آنان تعلق دارد 0                         
چهارم : كسانيكه برضد اين نظريه اند وبرآن نقدنوشته اند:
 آغاسيز در انجلترا و اوين در امريكا بر آن نقد نوشته وگفته اند: (نظريه وافكار داروينيه خرفات علمي محض بوده و به زودي فراموش خواهد شد)0 همچنان دانشمند فلكي هرشل واكثر استادان دانشگاه ها در قرن گذشته برآن نقد كرده اند0
-كريسي موريسون ميگويد : ( قائلين به نظريهء تطور، در بارهء وحدات موروثي «الجينات» هيچ چيزي نمي دانستند، و در آنجائيكه حقيقة تطورشروع ميشود جابجا ايستاده ميشوند، يعني در نزد خليه [حيوان خردي كه دارى حجرهء واحد است].
-انتوني ستاندن صاحب كتاب (العلم بقرة مقدسة) در بارهء حلقهء مفقوده بحث ميكند - و آن سرحدي است كه دارويني ها از بستن آن عاجز آمده اند - وي ميگويد: «نزديكتر به حق اينست كه بگوييم: حصه و بخش بزرگي از سلسله مفقود بوده نه صرف يك حلقه، بلكه در وجود خود سلسله ما شك و ترديد داريم».
-ستيـوارت تشيس ميگويـد: « علماء علم حيات بطور جزئي قصهء آدم و حواء 
را همانطور كه اديان روايت ميكند تأييد كرده اند و مفكورهء درست در اجمال آن است».
-اوستن كلارك ميگويد: «هيچ علامه و نشانه اي وجود ندارد كه انسان را وادار به اين عقيده كند كه يك مرتبهء بزرگي از مراتب حيواني از مرتبهء ديگرش به وجود آمده است، بلكه هر مرحلهء آن وجود خاصه و متميز خود را دارد كه زادهء عمليهء تخليق خاصه و ممتازي بوده است، انسان در روي زمين ناگهان و برهمين شكلي كه فعلا آنرا مي بينيم موجود و ظاهر گرديده است.
-باستور افسانهء توالد ذاتي را باطل نموده و تحقيقاتش ضربهء شديدي بر نظريهء داروين بشمار ميرود.
پنجم داروينيهء جديد:
-دارندگان نظريهء داروينيهء جديد در مقابل نقد علمييكه بالاي نظريه وارد شد مضطرب و پريشان گرديده نتوانستند كه نقاط ضعف آنرا جبران نمايند، بنابرآن مجبور شدند كه بخاطر تقويهء آن و بخاطر يافتن دليلي بر تعصب شديد شان افكار و نظريات جديدي از خود ارائه نمايند و يك سلسله  تغييراتي بياورند كه از آنجمله است:
* اقرارشان به اينكه قانون ارتقاء طبيعي از تفسير عمليهء تطور قاصر ميباشد، و آنرا به قانون ديگري تبديل كرده و آن قانون را بنام «قانون تحولات ناگهاني» و يا «الطفرات» نام نهادند و مفكورهء تصادف را به ميان آوردند.
* مـجبور به اعتراف نمودن به اين امر شدند كه در آنجا چندين اصول وجود دارد 
كه از آنها تمام انواع به وجود آمده اند، اينطور نيست كه صرف يك اصل وجود داشته باشد چنانچه اسلاف شان به اين عقيده بودند.
* مجبور شدند كه اقرار نمايند : گرچه ميان انسان و شادي « بوزينه » مشابهت ومماثلت ظاهري وجود دارد، انسان داراي بيولوجي خاص و جداگانه ميباشد و اين نقطه اي است كه داروين و همعصران وي در آن سقوط كرده بودند.
* تمام چيزهائي كه اصحاب داروينيهء جديد با خود آورده اند افكار و نظريات ضعيف و ناتواني اند و نمي توانند اين نظام حياتي وكوني را كه با نهايت دقت، به تدبير ذات حكيم، « الذي أعطى كل شئ خلقه ثم هدى» به سير خود ادامه ميدهد، تفسير نمايند.
ريشه هاي فكري و اعتقادي:
-اين مفكوره پيش از داروين نيز دانسته شده بود، دانشمندان به اين پي برده بودند كه انواع متأخيره در وجود و ظهور نسبت به انواع سابقه مترقي تر اند، كه از جملهء دانشمندان مذكور: راي باكنسون و لينو، بشمار ميروند.
-آنان گفته اند:  « تطور و ترقي يك طرز مشخص است كه در آن براي تمام عالم رحمت وجود دارد» ولي نظريهء آنها موصوف به صفت لاهوتي بوده، و در ميان معاملات احياء فراموش گرديده است.
-داروين نظريهء خود را ازعلم دراسة السكان خصوصا از نظريهء مالتوس تلقين گرفته، و از قانون وي در انتخاب وانتقاء استفاده برده است، قانوني كه پيرامون از بين رفتن ضعيف توسط طبيعت بخاطر مصلح