د، همه به بیت المال باز بردند تا چادر که بر او افگنده بود. چون بمرد از او سه پسر و سه زن و سه دختر بماند. و چون عمر(رض) بنشست هیچکس را از ایشان چیز نداد»(1).
و بوبکر وصیّت کرده بود که مرا زن من بشوید (اسماء بنت عُمَیس)، و پسرم عبدالرحمن آب بر من بریزد، بجز این دو تن نخواهم که مرا کس بیند، و فرمود که: مرا یکی ازار و یکی ردای کهنه کفن کنید از بهر جامه نو زندگان را باید که اندر او عبادت کنند. و کفن مرده را از بهر خاک باید، اگر کهنه باشد شاید...».
------------------------------------------------------
1) منبع مذکور/421.عمر خطاب(رض) پس از فتح بیت المقدس و مصر تصمیم گرفت که غنائم و اخماس را بگونه عادلانه‎ای میان مسلمانان تقسیم کند، گروهی به او گفتند:
«نیکو گفتی و لیکن نخستین خویشتن را ده. عمر گفت: ندهم که نخست آن کس را دهم که خدای عزّو جّل او را فضل کرده است، یعنی اهل بیت پیغمبر را(1). عمر دیوان محاسبات تشکیل داد و به ترتیب اولویت به شیوه زیر عمل نمود:
1- گروه بنی هاشم.
2- رزمندگان غزوۀ بدر.
3- هرکس که بعد از بدریان مسلمان شده است از زمان پیامبر(ص) تا خلافت ابوبکر.
4- همه سواران و پیادگانی که از مدینه به شام رفته بودند.
هریک را به اندازه جهد و کار سهمی داد از دو هزار درم تا پانصد درم و برای هر زنی که از بیت رسول خدا مانده بود پانصد درم مقرّر کرد و سهم خود را به اندازۀ نیاز در حدّاقل، معین نمود. و هر سال به جامۀ زمستانی و تابستانی و یک شتر که با آن حج می‌کرد و اسبی که بر آن می‎نشست بسنده کردی(2).
---------------------------------------------------------
1) منبع مذکور/462.
2) منبع مذکور/463زمانیکه فرستاده «ساریة» سردار اسلام خبر پیروزی مسلمانان را در ایران برای عُمَر(رض) آورد، خلیفه او را نشناخت و فرشی بافته از لیف را که بر آن می‎نشست در زیر او نهاد و خود بر زمین نشست و ام کلثوم؛ زنش که دختر علی بن ابی طالب(رض) بود کمی نان جوین با قدری روغن زیتون و نمک را آورد و عُمَر به او گفت: «چیزی نپختی؟ گفتا چه پزم که مرا جامه نیست که اندر پوشم. و جامۀ ‎ام کلثوم دریده بود. عمر(رض) با او مزاح کرد و گفت: ترا جامه چه باید. ترا آن بس که دختر علی بن ابی طالب باشی و زن عمر بن الخطّاب و فاطمه ترا مادر بُوَد و جدّت پیغمبر خدای بُوَد. پس رسول را گفت که بسم الله. بخور که اگر ام کلثوم از ما خشنود بودی کار طعام ما بهتر از این بودی. پس چون نان بخوردند. آن مرد دانست که عُمَر(رض) او نشناسد. گفتا: یا امیرالمؤمنین. من رسول ساریه‎ام به خبر فتح و غنیمت و خمس. عمر(رض) گفتا: الحمد لله، و روی نهاد و از هر چیزی او را همی پرسید. آن سفط(1) او را بنمود با گوهر. عمر(رض) گفتا: این را هم با ساریه برو او را بگوی این همه به میان مسلمانان قسمت کن که با تو حرب کردند که ایشان حق ترند بدین از من»(2).
---------------------------------------------------------
1) سَفَط: سید، صندوقچه، جعبه – یعنی یک صندوق گوهر را به خلیفه داد. 
2) منبع مذکور/545.عمر بن خطاب خود و غلام و شترش به سوی شام می‎رود، به این صورت که در شهر اَیله مردم منتظر آمدن او بودند در حالیکه خلیفه بر شتری سوار بود و غلامش از پی شتر، و پالان اشتر غلام دریده بود و آنِ عمر درست بود «به در اَیله برسید دانست که همی مردمان پیش او آیند، خواست او را نشناسند بر اشتر غلام بر نشست و اشتر خویش غلام را داد. و خود بر اشتر غلام تنها برفت بشتاب از پیش چون بر درِ شهر رسید مردمان شهر پیش آمدند و او را از عمر خبر پرسیدند و گفتند: امیر المؤمنین کجا است؟ «گفتا: هُوَ أمامَکُم او گفتی اینک رسید»(1).
مقصود خلیفه از این کار، درسی است که در طول تاریخ پر نشیب و فراز اسلام به زمامداران فرصت طلب و مقام دوست می‎دهد.
آری عمر(رض) بدون نگهبان و محافظ و ناشناخته چون غلامی وارد شهر می‌شود و از تشریفات و همه شیوه‎های استکبار و اتراف دوری می‌نماید. و بالآخره مردم فهمیدند که امیرالمومنین و اصحاب و لشکر رسیدند. عمر(رض) از خانه بیرون آمد و نگذاشت که مردم به شهر اندر فرود آیند تا زحمت شهریان نَبُوَد و گفت: «هرکس که درم دارد زاد و علفه از بازار بخرد. و هرکس که درم ندارد از بیت المال بستاند و بخرد و هیچ زحمت مردم ندهند تا خدای عزّ وجّل مرا بدان عقوبت نکند که از شما بر مردم رنجی رسد و گوید: تو خواستی که بزرگی کنی و ... کردی تا مردم را زیان و زحمت رسد، و از آنجا به شام شد و به هر شهری که برسید همچنان کرد و به هر جای از عدل خویش پیدا کرد»(2).
------------------------------------------------
1) منبع مذکور/483. 
2) منبع مذکور/483. عمر(رض) از زمانیکه به اسلام گروید با تمام وجود به این دین الهی خدمت کرد. و تاریخ عدل و نصفت(1) برتر از عدالت و نصفت او نمی شناسد:
و چنین روایت کنند که وی گفتی: «اگر شبانی را بر لب رود دجله و فرات گوسپندی هلاک شود من بترسم که خدای عزّ وجّل از من بپرسد و گوید: چرا او را نگاه نداشتی؟» و روایت کنند از او که: دیدیم به گرمای گرم اِزاری(2) بر میان بسته و بر دشت، اشتران صدقات را قطران(3) همی مالید به دست خویش کنی، گفتا: زیرا که خدای عزّوجّل نگاهبان این مرا کرده است و فردا آنجا از من بپرسند. آن مرد گفت: روزی چنین گرم؟ گفتا: گرمای روز قیامت از این سخت تر خواهد بود، چون اینجا گرمای ریاضت و مجاهدت بکشند آنجا بدان گرما گرفتار نشوند(4). ذکر سیرت و رفتار عمر(رض) در این مختصر نمی گنجد و ما به این حدّ بسنده می کنیم.
---------------------------------------------------------
1)	نصفت: داد. انصاف . عدل . 
2) اِزار: لُنگ – فوطه – شلوار.
3) قطران: مادۀ روغنی شکل و سیاه رنگ که از برخی درختان مانند صنوبر و عرعر می چکد، قطران زغال سنگ در معالجه داء الصدف و اگزما بکار می رود.
4) منبع مذکور/564.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:3.txt">شناسنامه</a><a class="text" href="w:text:4.txt">روزنه</a><a class="text" href="w:text:5.txt">پیشگفتار</a><a class="folder" href="w:html:6.xml">فصل اول</a><a class="folder" href="w:html:75.xml">فصل دوم</a><a class="folder" href="w:html:90.xml">فصل سوم</a><a class="folder" href="w:html:132.xml">فصل چهارم</a><a class="text" href="w:text:140.txt">فهرست منابع</a></body></html>در دورۀ خلافت عثمان بن عفّان، ابوذر غفاری از صحابۀ رسول خدا را با معاویه(رض) اختلاف افتاد و معاویه نامه‎ای به خلیفه نوشت و از ابوذر گله کرد و گفت: «اگر با وی صحبت توانی کردن واِلّا او را اشتری ده و دستوری ده تا او را بکشم. عثمان جواب داد که ترسم که تو از آن کسها باشی که فتنه بر این امّت برانگیزی، ترا با ابوذر کاری نیست نفقه ده تا به مدینه باز آید. معاویه، بوذر را گفت: امیر المؤمنین ترا همی خواند. او را شتر و نفقه داد نستد (1) و پیاده برفت و از شام و به مدینه آمد».
بوذر در مدینه به خدمت خلیفه آمد و کعب الأحبار هم در مجلس بود، عثمان(رض) به بوذر گفت، من نمی‎توانم که مسلمانان را وادار کنم که صدقه بدهند، بوذر گفت: این بر تو واجب است زیرا از پیامبر(ص) شنیدم که فرمود: «اُمِرتُ بِمَکارمِ الأخلاقِ» و این مکارم اخلاقی توجه کردن به تهی‌دستان و صدقه دادن به آنها است. کعب گفت: در تمام کتابها و دین‌ها آمده است که هرکس فریضۀ خدا را انجام دهد چی