 از آن گلــبن احسان برون
گل گل خونش بمُصلاّ چکید                    گفت: چو فارق ز نماز آن بدید
این همه گل چیست ته پای من                   ساخته گلزار، مصلاّی مــن
صورت حالش چو نمودند باز                      گفت که: سوگند بدانای راز
کــز الم تــیغ ندارم خبر                       گرچه ز من نیست خبردارتر
طایر من سِدرَه(13)  نشین شد چه باک          گر شودم تن چو قفص چاک چاک
جامی از آلایش تن پاک شو                            در قدم پاک روان خاک شو
باشد از آن خاک بگــردی رسی                    گرد، شکافی و بمردی رسی

5- ستایش خلفا در قصیده رشح بال به شرح بال
در قصیدۀ رشح بال به شرح بال(14) ، پیامبر(ص) و خلفای راشدین را چنین می‌ستاید:
به حق احمد مرسل که از مساعی اوست                  سعود اوج هدی رسته از حضیض و بال
به صدق صدّیق آن شاه دین که باز آورد                  به راه معذرت، اصحاب ردّه(15)  را به قتال
به فرّ طلعت فاروق و ظلّ او که از آن                               فرار کردی شیطان مارد مُحتال
به شرمگینی عثمان که جیش عُسرت را                           جهاز ساخت به بذل ذخایر اموال
به ذوالفقار علی آن دلاور عالی                                   که بود روز دَغا قامع صفِ اَبطال
که جامی آنکه نهادی به پای و گردن او                         زوایهای طبیعت سلاسل و اَغلال
از آن سلاسل و اَغلال مطلقش گردان                    کزین قیود ز بود خودش گرفت ملال
 6- مسجد عالی ترین پایگاه وصال علی
در مرام و مسلک علی، مسجد عالیترین پایگاه وصال محبوب است:
«آنچه از سر ارباب ولایت امیرالمؤمنین علی(رض) منقول است که اگر خدای تعالی مرا مخیّر گرداند میان مسجد و بهشت، من مسجد را اختیار کنم نه بهشت را»(16) .
7- سوال علی از پیامبر در خلوت
حضرت امیرالمؤمنین علی(رض) هر نوبت که حضرت رسول (ص)را بخلوت دریافتی سؤال کردی که، یا رسول‎الله چه کار کنم و به چه کار مشغول باشم تا عمر خود ضایع نکرده باشم. حضرت رسول‎الله(ص) فرمودی که: خود را بشناس تا عمر خود ضایع نکرده باشی که چون خود را شناختی، خدای را شناختی و بخدای رسیدی و عروج را تمام کردی(17) .
آنچه از دو مورد بالا درک می‌شود اینست که معبد و مسجد باید آدمی را به خود شناسی و در نهایت به خداشناسی رهبری کند، و مادامی که معابد و مساجد، مطلوب روح نشوند و انسان را به ملکات فاضلۀ اخلاقی و شناخت استعدادها و ارزشها راهنمایی ننمایند عادتی است و عادت تکراری!!
8- تظلّم یهودی از حاکم بصره نزد عمر
عُمَر(رض) در وقت خلافت خود در مدینۀ منوّره دیواری گِل می‌کرد، یهودیئی پیش وی تظلّم(18)  کرد که حاکم بصره به صد هزار درم (از من متاعی) خریده است و در ادای ثَمَن(19)  آن تعلّل(20)  می‌کند. فرمود که کاغذ پاره‎ای داری؟ گفت: نی، سفالی برداشت و بر آنجا نوشت که شکایت کنندگان از تو بی‌حسابند و شکرگزاران نایاب. از موجبات شکایت بپرهیز یا از مسند حکومت برخیز. و در آخر نوشت که: کَتَبَهُ عُمَرُ بنُ الخطّابِ. نه بر آن مُهری زد و نه بر آن طغرایی(21)  رقم کرد، اما چندان صولت عدالت و هیبت سیاست، از وی در خاطره‎ها نشسته بود که چون یهودی آن سفال را با حاکم بصره داد و وی سوار بود، از اسب فرود آمد و زمین بوسید و وجه یهودی را تمام ادا کرد، و وی سوار ایستاده بود.
قطعه:
چو نَبوَد شاه را عزّ و سیاست                     کشد از دست گستاخان، ذلیلی
چو ریزد شیر را دندان و ناخن                       خورد از روبهانِ لنگ، سیلی(22) 

9- پاسخ یک نفر سنی به یک نفر شیعی
جامی در پایان پاسخ سؤال یک نفر شیعی از یک سنّی در اورنگ یکم سلسلة الذهب(23)  علی را چنین تعریف می‎کند.
و آن علی کش منم به جان بنده                        سبلت نفس شوم را کنده
بر صف اهل زیع(24)  با دل صاف                   بهر اعلای دین کشیده مصاف
بوده از غایت فتوّت خویش             خالی از حول خویش و قوّت خویش
قدرت و فصل حق از و زده سر                     کنده بی خویشتن در خیبر
خود چه خیبر که چنبر گردون                  پیش آن دست و پنجه بود، زبون
دید ز آفات خود خلافت را                      بی ضرورت نخواست آفت را
هرچه بر دل نشیند از وی گرد                   هست در چشم مرد، آفت مرد
چیست گَرد آنکه از ظهور وجود                  زآن مکدّر شود صفای شهود
تا کسی بود ز انحراف مصون                 کاید آن کار را از عهده بیرون
بود با او موافق و مــنقاد                         درِ جنگ و مخالفت نگشاد
چون همه روی در نقاب شدند                   ذَرّه سان محو آفتاب شدند
غیر از و کس، ز خاص و عام نبود                  که تواند به آن قیام نمود
لاجــرم نـــصرت شریعت را                متـــکفّل شد آن، ودیعت را
بــود سرّ کــمال مصطفوی                     گشت خــتم خلافت نبوی
بود ختم رُسُل، نبی و ز پی                       شد علی خاتم خلافت وی
جمعی از بیعتش ابا کردند                  و اندر آن سرکشی خطا کردند
سر کشیدن ز امر اهل کمــال              هست ناشی ز سرّ نقص و وبال
در جهان شاه و رهبری چو علی             گر کسی سر کشد زهی دغلی
این علی در کمال خلق و سِیَر                        عین بوبکر و عین عُمَر
10- ستایش علی
جامی در قصیده‎ای(25)  علی را چنین می‎ستاید.
زندۀ عشق نمردست و نمیرد هرگز                       لایزالی بود این زندگی و لم یَزَلی
در جهان نیست متاعی که ندارد بدلی                      خاصۀ عشق بود منقبت بی بدلی
دعوی عشق و تولّا مکن ای سیرت تو                بغض ارباب دل از بی خردی و دغلی
مشک بر جامه زدن سود ندارد چندان                  چون تودر جامه گرفتار به گند بغلی
چون ترا چاشنی شهد محبت نرسید                  از شه نحل چه حاصل ز لباس عسلی
جامی از قافله سالار ره عشق ترا                 گر بپرسند که آن کیست؟ علی گوی: علی
جامی در این قصیده قافله سالار طریق عشق را امیرالمؤمنین علی(رض) می‎داند.
در این چند بیت به کسانیکه مدّعی طرفداری از آن انسان بزرگ هستند می‌گوید: تا کینه در دل شما باشد نمی‎توانید به دوست داشتن علی مباهات کنید زیرا علی نسبت به دشمنانش هم کینه نداشته است.
11- حضرت رسالت (عَلیه أفضلُ الصَلَوات وأکملُ التحیّاتِ) آرند، که (فرموده است) که: مؤمن، مزاح کن و شیرین سخن باشد و منافق، ترش رو و گره بر ابرو. و حضرت امیرالمؤمنین علی- کَرَّمَ اللهُ وَجهَهُ گفته است که: هیچ باک نیست (اگر کسی) چندان مزاح کند که از حدّ بدخویی و دایره ترش رویی بیرون آید(26) .
---------------------------------------------------------------------
1) مثنوی هفت اورنگ جامی – تصحیح و مقدمه مرتضی مدرّس گیلانی – انتشارات کتابفروشی سعدی- ص 178
2) صدّیق: ابوبکر صدیق 
3) فاروق : عُمَر فاروق 
4) ذی النورَین: عثمان بن عفّان 
5) هفت اورنگ -254- در آغاز ابیات آمده است: إشارةٌ إلی قَولِهِ ص: مَن أرادَ أن یَنظُرَ إلی مَیّتٍ یَمشیِ عَلی وَجهِ الأرضِ فَلیَنظُر إلی ابنِ أبی قُحافة (رض). اشاره به سخن او (رسول گرامی) ص است: «هر کس بخواهد به مرده ای که بر روی زمین راه می رود نگاه کند باید به پسر ابی قحافه و ابوبکر بنگرد». اشاره به پیکار با نفس ابوبکر صدیق است. 
6) هفت اورنگ/274.
7) گناه، سنگینی.
8) افسانه شب، مشهور. 
9) شکست. 
10) به حسابش رسیدگی شد. 
11) سرزنش شد. 
12) هفت اورنگ/403،404.
13) سدرةُ المُنتهی: جایی که رسول اکرم در 