بسم الله الرحمن الرحيم

 

 

 

 

 

 

 

اسـلام  و  رجـعـت

 

 

 

 

 

 

 

 

تأليف:

عبد الوهاب فريد تُـنْكابُنى

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

P


 

 

﴿ بسـم الله الرحمن الرحيم

 

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَى عَبْدِهِ (ص) الْكِتَابَ وَلَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجًا، قَيِّمًا لِيُنْذِرَ بَأْسًا شَدِيدًا مِنْ لَدُنْهُ وَيُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْرًا حَسَنًا، مَاكِثِينَ فِيهِ أَبَدًا.

رَبَّنَا لا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ. رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِيًا يُنَادِي لِلإِيمَانِ أَنْ آَمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآَمَنَّا رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَكَفِّرْ عَنَّا سَيِّئَاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الأَبْرَارِ.  رَبَّنَا آَمَنَّا بِمَا أَنْزَلْتَ وَاتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِينَ.  رَبَّنَا إِنَّكَ جَامِعُ النَّاسِ لِيَوْمٍ لا رَيْبَ فِيهِ إِنَّ اللَّهَ لا يُخْلِفُ الْمِيعَادَ.  رَبَّنَا إِنَّكَ تَعْلَمُ مَا نُخْفِي وَمَا نُعْلِنُ وَمَا يَخْفَى عَلَى اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ فِي الأَرْضِ وَلا فِي السَّمَاءِ.  رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ.  رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنَا وَبَيْنَ قَوْمِنَا بِالْحَقِّ وَأَنْتَ خَيْرُ الْفَاتِحِينَ.  رَبَّنَا أَتْمِمْ لَنَا نُورَنَا وَاغْفِرْ لَنَا إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ.  رَبَّنَا لا تُؤَاخِذْنَا إِنْ نَسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا رَبَّنَا وَلا تَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِنَا رَبَّنَا وَلا تُحَمِّلْنَا مَا لا طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا أَنْتَ مَوْلانَا فَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ.  رَبَّنَا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنَا وَإِلَيْكَ أَنَبْنَا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُ.  رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ.

 

+                      +                    +

 

 


 

( ديباچه )

 

تنها چيزيكه مردم امروز را بيعلاقه باسلام نموده و آنان را به لامذهبي سوق مي‌دهد و در عين حال بزرگترين رادع پيشرفت اسلام گرديده‌است، همانا خرافات و موهوماتي‌است كه از دير زماني با حقايق اسلام دست بگريبان و مخلوط شده‌است. چه اسلام كنوني را ؛ اسلامي كه تعاليم اخلاقي و اجتماعي و ديگر مقررات شامخه‌اش متروك مانده و در مقابل يك رشته عادات سخيفه جايگير آن شده‌است، اسلامي كه آن همه خرافات غير قابل قبول و افسانه‌هاي بي سر و ته در تمام شئون وي ريشه دوانده و حقايق برجسته‌اش در زير هزاران پرده‌هاي موهوم مستور مانده‌است، خلاصه اسلامي كه آن صورت زيباي اولية خودرا از دست داده و كنون با صورتي زننده جلوه‌گر آمده‌است! چگونه مي‌توان آنرا بدنياي امروز معرفي نمود؟! چسان ممكن‌است افكار مردم امروز را بچنين آئيني متوجه ساخت؟! شبهه‌اي نيست، دماغ مردمان عصر حاضر ديگر براي قبول آنهمه خرافات حاضر نيست!

بگذريد از يك عدّه مردم سال خورده‌اي كه بحكم عادت يا عوامل ديگر نسبت بدين ابراز علاقه مي‌كنند، مردمي كه در اثر اين انقلابات و تحولات ادبي و اجتماعي امروز چشم و گوش خود را باز نموده تا اندازه‌اي بيدار شده‌اند، جمعيتي كه مفتون مظاهر مدنيت مغرب زمين گشته و افكار نويني در اعماق روحشان جايگير شده‌است، مخصوصاً جواناني كه دماغشان با برهان و منطق آشنا گرديده‌است، چطور مي‌توانند آنهمه خرافات را كوركورانه قبول نمايند؟ بي‌پرده بگويم: يك چنين مذهب آميخته با آنهمه اباطيل با او ضاع كنوني عالم محكوم به فنا و زوال‌است!

يا للاسف! اسلام و اين آخرين قانون آسماني كه با سرعت برق درخت شرك و وثنيت را ريشه‌كَن كرده و انقضاي دورة بت پرستي را با صداي رسائي بعالميان ابلاغ نموده و لواي توحيد را در فراز بتخانه‌هاي بزرگ دنيا باهتزاز در آورده‌است، بـبينيد امروز همان بت پرستي با چه مظاهر گوناگون در عالم اسلام ظهور كرده، و درخت تناور شرك چگونه در محيط توحيد ريشه دوانده و بي چاره ملت اسلام با چه حالي در سايه‌اش آرميده‌اند!

گرامي آئين مقدسي كه علم و عمل را دو حامي بزرگ خود قرار داده و افراد بشر را عموماً بتعقل، تفكر، سعي و مجاهدات دعوت نموده ملاحظه نمائيد: اكنون چسان ظلمت جهل عالم اسلام را تيره كرده و پيروانش چگونه در مهد تنبلي و تن پروري غنوده‌اند! مذهبي كه تهذيب نفوس و تتميم مكارم اخلاق بشر را وجهة همت خود قرار داده، نگاه كنيد: چطور فساد اخلاق پيروانش را بگرداب هلاكت و بدبختي انداخته غفلت و ضلالت دامنگيرشان شده‌است!

آئيني كه نقشة تعاليم اجتماعي وي بر روي نواميس عدالت، اخوّت و تعاون، طرح شده‌است بـبينيد: مسلمانان با چه وضع رقت باري دست تطاول و تعدي نسبت بجان و مال يگديگر دراز كرده نفاق و دو روئي و خودخواهي و خودپرستي را پيشة خود قرار داده‌اند!

پيامبر كه بنيان آئينش را روي و حدت ملي و اجتماعي استوار كرده و صريحاً عواقب وخيمة كلية موجهات تفرقه، خصوصاً محذورات مترتبة بر عصبيت جاهلانه را خاطر نشان همه كرده‌است اكنون همه برأي‌العين مي‌بينيد كه عفريت جهل و تعصب چگونه رشته‌هاي آهنين جمعيت اسلامي را از هم گسيخته و هر عده‌اي را بورطه زبوني و بيچارگي انداخته‌است!

اسلامي كه درخت تقليد جاهلانه را از ريشه در آورده و در عين حال ناموس تجدد و اقتباس را گوشزد عالميان نموده‌است، با كمال حسرت ملاحظه كنيد: مسلمانان چطور طوق تقليد جاهلانه را در كمال بيشرمي ‌بگردن انداخته مجد و عظمت اولية خود را از دست داده‌اند!

اسلامي كه تمام شئونات و امتيازات و عناوين موهومه را لغو كرده و فقط مزيّت انساني را تقوي و پرهيزكاري قرار داده‌است، به بينيد: چسان امتيازات بيهوده در بين ما حكم‌فرما شده و جمعي براي استفاده از دسترنج ديگران با چه لطائف الحيل متشبث بعناوين موهومه شده‌اند!!

خلاصه اسلامي كه صفحة گيتي را از لوث كلية خرافات پاك نموده و پرده هاي موهومات را از هم دريده‌است، با دقت ملاحظه نمائيد: كنون چگونه حقايق در خشنده‌اش در زير آنهمه پرده‌هاي مظلم خرافات مستور مانده و مسلمانان با چه وضع شرم آوري دچار آنهمه موهومات شده‌اند!!

پس بايد در تفكيك خرافات از مذهب هرچه زودتر اقدام نمود، بايد در جلوگيري از اين خطر بزرگ و مرض مهلكي كه اسلام با ماية سعادت و نيك‌بختي ما را كاملا تهديد مي‌كند با نهايت جديت كوشش كرد، بايد بر ضد اين دشمن خانمان برانداز جنگ نمود، بايد بحيات اين جرثومة فساد كه در رگ و ريشة افراد جامعة ما رسوخ پيدا كرده و ما را بطرف زوال و نيستي سوق مي‌دهد خاتمه داد، بايد اين خانة مذلت و تيره بختي را آتش زد، بايد اين شجرة خبيثه را از ريشه در آورد، و بالاجمال هر طوري هست، بايد دين مقدس اسلام را كه يكتا وسيلة تأمين سعادت وسلامت نشأتِِيْن‌است، از لوث كليّة خرافات پاك نمود و حقايق برجستة قرآن مقدس، بايد از صور ننگين موهومات خارج كرد، و بالاخره بايد با كمال قوت و در نهايت استقامت، بقرآن كريم، به اين حبل الله متين متمسك شد، و آئين پاك اسلام را همانطوريكه در دوره‌هاي رشد و نمو اسلام معمول بوده عمل نمود. و گرنه و علي الإسلام السلام.

برادران ديني، اي ملت اسلام! آن قدر كه در مهد غفلت و جهالت خوابيده‌ايد بس‌است بيدار شويد! قدري باوضاع كنوني عالم و روزگار خود توجه نمائيد به بينيد: چگونه امروز هدف تير‌هاي زهر‌آلود مبلغين اجنبي شده‌ايد! و چه زخمهاي مهلكي هر لحظه به پيكر اسلام وارد مي‌آورند و چطور از جهالت شما استفاده كرده اسلام با عزت و سعادت شما را در مخاطره ‌انداخته‌اند با اين حال، آيا سزاوار است با تشبث به آنهمه خرافات و با اين عمليات جاهلانه به دشمنان خود كمك نمائيد! بيائيد قدري بحال خود و فرزندان آتية خويش رحم نموده كمتر تيشه بريشة خود بزنيد، يعني با اين اعمال جاهلانة خود كه اسلام را كاملاً محجوب و مستور نموده خاتمه دهيد و آن همه خرافات غير قابل قبولي كه وارد دين شده و كوركورانه هر يك را بجان و دل پذيرفته‌ايد از خود دور كنيد و بالاخره اسلام بي چاره را بحال خود و اگذاريد! چه، اسلام با آن مباني متقنه و حقايق در خشنده‌اش چنانچه از زير پرده‌هاي متراكم خرافات و اوهام بيرون آيد و از چنگال عمليات جاهلانة شما آسوده گردد، نه تنها در مقابل بزرگترين حملات اجانب مقاومت كرده خود به تنهائي خويشتن را حفظ مي‌كند، بلكه در اندك زماني تمام معمورة گيتي را حيطة نفوذ و تصرف خود خواهد آورد، افسوس! كه، الاسلام محجوبٌ بالمسلمين!

باري، موضوع مبارزه با خرافات در ضمن معرفي حقايق اسلام، از دير زماني توجه مرا جلب كرده و فكرم را بخود مشغول ساخته‌است، و از همان اوقات انجام اين معني را فريضة ذمة خود قرار داده و پيوسته مترصد موقعي بودم كه در مقام اداي ذمة خويش و ايفاي اين وظيفة ارجمند بر آيم، له الحمد در اين موقع كه تا اندازه‌اي فراغت حاصل كرده‌ام، بياري خدا اين آرزوي ديرينم را تعقيب كرده و باندازة وسع خود در اين راه خواهم كوشيد.

اكنون در اين كتاب (اسلام و رجعت) در تعقيب معرفي قسمتي از مزاياي اسلام – در ضمن بيان بعضي از خصوصيات حديث- پاره اي از اموري كه داخل در اسلام كرده‌اند كه از آن جمله مسئلة رجعت است، با عبارت‌هاي ساده كه در خور فهم هر خواننده‌اي باشد خواهم متذكر شد، ولي مسئلة (رجعت) چون باب دعاوي باطلة مردمان شياد را مفتوح كرده و چرخ مذهب سازي را، بخصوص در ايران، بكار انداخته و در عين حال لطمة بزرگي بأركان تشيع وارد آورده‌است، بيش از همه در اينجا تعقيب مي‌شود.

گرچه مصلح معظم و دانشمند محترم آقاي شريعت سنگلجي، كه از سالهاي متمادي با يك ايمان كامل و عزم راسخ تشريح حقايق اسلام و ازالة خرافات و اوهام را وجهة همت خود قرار داده‌اند چندي پيش در (دار التبليغ) خود اين موضوع (رجعت) را با بياناتي بس شيرين و دلچسب ملغي كرده و اساس آن را از هم پاشيده‌اند، ولي چون ديدم مطلب روشن نگرديده و كاملا سوء تفاهم شده‌است و حتي نسبت بجمعي بر خلاف انتظار تأثير سوئي بخشيده بيش از پيش اين عقيده در آنان راسخ گرديده‌است و از طرفي هم برخي از مردمان بوالهوس و ابن الوقت –از جهاتي كه همه مي‌دانيم- اين امر را كه از دير زماني در ميان يك سلسله كتابهاي غبار آلوده مستور بوده بر ملا ساخته‌اند و در بين تودة عوام ويرا از مباني متقنة اسلام و مقومات فرقة (اماميه) معرفي كرده‌اند، خلاصه چون ديدم اين لباس را با صورتي بس ننگينتر به تن اسلام پوشانده‌اند، علاوه بر اينكه برادران عزيز مصري و ديگر ممالك اسلامي ما: آناني كه فرقة (اماميه) را بمناسبت اين مقاله و ديگر مقالات (غلاة) مورد حملات خود قرار داده‌اند، بدانند كه اماميه از اينگونه مقالات مبري و منزه‌اند، لذا نگارنده اين موضوع را بيش از همه مورد دقت قرار داده و مدتي در اطرافش مطالعة عميق نموده و در نتيجه اين مجموعه را، آن اندازه‌اي كه فكر ضعيفم اجازه مي‌داد، تنظيم كرده و در دسترس مطالعة برادران ديني خويش مي‌گذارم.

گرچه مي‌دانم اينگونه سخنها براي اغلب ناگوارست، مخصوصاً كوته نظران ما را مورد ملامت و سرزنش خواهند قرار داد، يقين دارم در اين راه، كه پيش گفته ام دچار بسي خارها و هدفِ بسي سنگ‌هاي جفا خواهم شد! زيرا، همه بخوبي مي‌دانيد اين مردم چنان با اوهام و خرافات دلبستگي پيدا كرده و مأنوس هستند همين كه مي‌بينند يك نفر مصلح خير انديشي در مقام اصلاح مفاسدشان بر آمده، مي‌خواهد كوچكترين امور بي اساس و عادات سخيفه را از دستشان بگيرد، چه غوغائي دائر مي‌كنند و چگونه صداي وا شريعتا از هر گوشه‌اي بلند مي‌نمايند! ولي با اين حال ما از كسي بيم و هراسي نداريم، زيرا پشتيبان ما حق و حقيقت و تكيه‌گاه يگانة ما خداوند قادر متعال‌است و بس و لا حول و لا قوّة الا بالله العليّ العظيم

 

طهران – پانزدهم جمادي الثاني 1300 هـ ش

عبد الوهاب فريد.

 

+                      +                    +


 

اسلام دين فطرت و آئين انسانيت‌است

 

اسلام دين فطرت و آئين انسانيت‌است، اسلام دين عقل و فكر ‌است، اسلام دين (وسط) يا جامع حقوق روح و جسم و حافظ مصالح دنيا و آخرت است، اسلام دين علم و حكمت و آئين برهان و حجت است، اسلام دشمن تقليد و تعصب جاهلانه‌است!

___________

روزگاري بر بشر گذشت كه (دين) را عبارت از يك رشته امور خارج از حدود عقل و دانش مي‌دانستند و از اين كلمه (دين) جز يك رشته تعاليمي كه آنان را بمقاومت با فطرت و مكابره با عقل و خضوع در مقابل اشخاصيكه همين تعاليم را از آنان تلقي مي‌كردند تكليف نمايد، چيز ديگر تصور نمي‌كردند؛ و به طور كلي دين را امري منافي با فطرت، عقل، فكر، استقلال و حريت خلاصه آنرا معاند با جميع شئون انسانيت تشخيص مي‌دادند، تا اين كه حضرت ختمي مرتبت o كه از جزيرة العرب طلوع كرد، اين فرمان را: ﴿فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَةَ الله الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ الله ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ [الروم: 30] بدنيا ابلاغ كرده و افراد بشر را بدين فطرت و آئين انسانيت دعوت نمود، بعالم فهماند كه اسلام، دين فطرت و آئين عقل و فكر است، اسلام دين وسط يا جامع حقوق روح و جسم و حافظ مصالح دنيا و آخرت است، اسلام قرين علم و حكمت و توأم با برهان و حجت است، اسلام آئين استقلال و حريت است، اسلام دشمن تقليد و تعصب جاهلانه‌است، اسلام مربي عقول و مكمل استعداد بشر است، خلاصه عهده‌دار آسايش و ضامن سعادت دنيا و آخرت بشر همانا اسلام است.

آرى اسلام دين عقل و فكر است!

 زيرا وقتي كه قرآن كريم را دقيقانه از نظر بگذرانيم خواهيم ديد كه اسلام اساس دعوتش را روي عقل استوار كرده و در دعاوي خود بجاي اينكه مانند ساير اديان و دعوتهاي عالم مردم را در تحت عوامل اكراه و اضطرار قرار بدهد و متشبث بتطميع، تهديد و تحريك عواطف بشود، بشر را به تعقل، تفكر و نظر در كائنات آسمان و زمين دعوت مي‌كند و قضاوت قضيه را بعهدة عقول آنان واگذار مي‌نمايد: ﴿وَلَوْ شَاء رَبُّكَ لآمَنَ مَن فِي الأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعًا أَفَأَنتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّى يَكُونُواْ مُؤْمِنِينَ. وَمَا كَانَ لِنَفْسٍ أَن تُؤْمِنَ إِلاَّ بِإِذْنِ الله وَيَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لاَ يَعْقِلُونَ. قُلِ انظُرُواْ مَاذَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَمَا تُغْنِي الآيَاتُ وَالنُّذُرُ عَن قَوْمٍ لاَّ يُؤْمِنُونَ﴾[يونس:99-101](1)، خلاصه مفاد اين آيات اينست: چون عقول و افكار و بالاخره روحيات بشر بمتقضاي سنت جارية خداوند مختلف است و انظارشان در آيات آفاقي و انفسي با يكديگر تفاوت دارد لذا دربارة ايمان و كفر نيز بايد با هم اختلاف داشته باشند(2)، چه برخورد بدين اسلام و ايمان به آغاز و انجام گروبند تعقل و تفكر و مولود نظر در آيات عالم كون است؛ آناني كه عقل خود را از تحت تأثير عوامل خارجيه بيرون آورده و در كمال آزادي متوجه كائنات آسمان و زمين و عجائب عالم كون مي‌شوند و استعداد ذاتية شان هم تا اندازه‌اي با آنان مساعد است، البته به حقيقت امر بر خورد كرده مبدء و معاد و اخلاق را كه اساس و پاية اين دين را تشكيل مي دهند خواهند دريافت ولي مردمي كه عقل خود را در زير پرده هاي عادات و رسوم پدران و اقرانشان پنهان كرده‌اند و كاملاً در تحت تأثير محيط و عوامل ديگر قرار گرفته‌اند و يا اصلاً ضعيف العقل و كم استعداد مي‌باشند(3)، خلاصه ‌استعداد آنان آن آندازه‌اي نيست كه بتوانند بين هدايت دين و ضلالت كفر تميز بدهند و يا اينكه در اثر خودپرستي جز خوردن و خوابيدن و..... ابداً متوجه چيزي نيستند حتماً اينگونه اشخاص بايد در همان گمراهي كفر باقي بمانند، پس تو اي پيغمبر نبايد بشر را قهراً وادار بتصديق دين و ايمان بخدا بكني، بلكه تنها وظيفة تو اينست كه مقررات اسلام را به بشر يادآوري كرده و سپس آنانرا بمطالعة آيات كتاب تكويني و نظر در كائنات اين عالم دعوت كني، خلاصه وظيفة تو در درجة اول تذكر و در درجة دوم دعوت بتعقل است ﴿فَذَكِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَكِّرٌ. لَّسْتَ عَلَيْهِم بِمُصَيْطِرٍ [الغاشيه: 21-22] نه اينكه آنانرا بقبول مقاصد خويش مجبور و مكره نمائي و نبايد هم آرزوي تو اين باشد كه همه افراد بشر حتي آناني كه چشم و قلب خود را با مهر ناداني و خود پرستي مهر نموده و بطور كلي عقل خود را در زير پرده هاي زيادي پنهان كرده‌اند بتو ايمان آورند، زيرا اين معني بر خلاف سنت و مشيت من است، همان طوري كه اتحاد افكار و عقول بشر مخالف با سنت جارية من مي‌باشد.

آري تبليغ دين فطرت البته راهش همين است، انسان را جز از اينراه نبايد دعوت بآئين انسانيت كرد. چه، ديني كه مدعي آسايش همه طبقات بشر تا انقراض عالم است و خود را هم‌عنان با همه تطورات روحي بشر مي‌داند، ديني كه مقرراتش موافق با مقررات عقل و ملايم با فطرت اوليه انساني است، شبهه‌اي نيست كه تصديقش بعهدة عقل و منوط به تعقل است، در دعوت بچنين ديني ابداً احتياج به اكراه و اجبار نيست، بلكه مي‌بايد فقط مردم را بمراجعه بعقول و وجدان آنان وادار نمود، بتعقل و تفكر دعوتشان كرد؛ اينستكه در قرآن در دعوت به هر يك از مباني دين از مبدأ و معاد و اخلاق بشر را به عقولشان احاله مي‌كند و بيشتر آيات مربوط بتوحيد و معاد و اخلاق را بجملة: افلا تعقلون، افلا تذكرون و مانند اينها خاتمه مي‌دهد، اما كنيسه، يا دكّان خرافات تثليث، بنيان دعوتش را روي پاية (اعتقد و أنت أعمي) گذارده و مردم را كوركورانه بسوي خود دعوت مي‌نمايد، از همين لحاظ است كه در قرآن مؤمنين را بعنوان: اولو الالباب، مفكر، عاقل تعبير مي‌كند، ﴿إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لآيَاتٍ لِّأُوْلِي الألْبَابِ. الَّذِينَ يَذْكُرُونَ الله قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىَ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلاً سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ﴾ [آل عمران:190-191](4) و در عين حال كفار را بنام: كر، كور، بي عقل و بيفكر ياد مي‌كند﴿وَمَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُواْ كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِمَا لاَ يَسْمَعُ إِلاَّ دُعَاء وَنِدَاء صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ ﴾ [البقرة: 171](5) و در جاي ديگر آنها را گمراه تر از گاو و خر معرفي مي‌نمايد ﴿أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلًا﴾ [الفرقان:44](6) ولي آن مرد خودپرست يا خداي گوسفندان. آن يك مشت مردم ساده لوحي كه بوي گرويده‌اند بنام اغنام الله خطاب مي‌كند.

اينستكه پيغمبر اسلام در موقع احتجاج به اينكه قرآن كتاب آسماني و خود مبعوث از طرف خداوند است مردم را بمراجعه بعقلشان وادار مي‌كند ﴿فَقَدْ لَبِثْتُ فِيكُمْ عُمُرًا مِنْ قَبْلِهِ أَفَلَا تَعْقِلُونَ﴾ [يونس:16](7) و قرآن را در معرض افكار عمومي بشر قرار مي‌دهد، وهمواره آنانرا بتدبر وي امر مي‌كند ﴿ كِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَيْكَ مُبَارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آَيَاتِهِ وَلِيَتَذَكَّرَ أُولُو الْأَلْبَابِ﴾ [ص:29](8)، ﴿ أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآَنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلَافًا كَثِيرًا ﴾ [النساء:82](9) ولي كنيسه براي اغفال توده كتاب مقدس را در اختيار مجامع كونسيل (مجمعي مركب از يك عده كشيشهائي كه بانتخاب پاپ تعيين مي‌شوند) مي‌گذارد و ديگرانرا از مطالعة وي اكيداً منع مي‌كنند.

ازينجهت است كه در قرآن عُقَلا را مخاطب خود قرار داده و پيوسته آنانرا بنظر در جمال عالم طبيعت و تفكر در آيات كتاب تكويني كه مهم ترين وظيفة عقل و تنها وسيلة ترقي مادي و معنوي بشر است دعوت مي‌نمايد، و فهم آن آيات را بر عهدة عُقَلا مي‌گذارد ﴿ إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِمَا يَنْفَعُ النَّاسَ وَمَا أَنْزَلَ اللهُ مِنَ السَّمَاءِ مِنْ مَاءٍ فَأَحْيَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ فِيهَا مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ وَتَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ المُسَخَّرِ بَيْنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ لَآَيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ ﴾ [البقرة:164](10)، ﴿ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ﴾ [آل عمران: 191]، چنانكه فهم حقايق آيات كتاب تشريعي (قرآن) را نيز محول بعقلا مي‌كند ﴿ وَلِيَتَذَكَّرَ أُولُو الْأَلْبَابِ ﴾ [ص:29].  

براي همين است، كه در قرآن مردمان بي عقل و بي فهم را بعنوان بهائم و بلكه گمراه‌تر از آنها معرفي مي‌كند: ﴿وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَـهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَـهُمْ أَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَـهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ﴾[الأعراف: 179] (11) و به كار نيانداختن قواي عقليه را ماية عذاب آخرت قرار مي‌دهد ﴿وَقَالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِي أَصْحَابِ السَّعِيرِ﴾ [الملك:10] (12) اما كنيسه، حفظ منافع خود را در غفلت و جهالت مردم تشخيص داده، صاحبان عقل و دانش را دچار شكنجه و عذاب مي‌سازد.

اينستكه پيغمبر اسلام جز پيروي وحي هيچگونه مقامي براي خود قائل نمي‌شود، و از دائرة بشريت قدمي بالاتر نمي‌گذارد، حتي علم غيب و تصرف خزائن زمين يا مالكيت ارزاق خلق را – كه غالباً رؤساي اديان مدعي اينها مي‌باشند- صريحاً از خود نفي مي‌كند و وظيفة خود را منحصر به تبليغ و انذار بشر مي‌نمايد و در عين حال شاهد صدق گفتارش را عقل و تعقل قرار مي‌دهد ﴿قُل لَّا أَقُولُ لَكُمْ عِندِي خَزَآئِنُ الله وَلا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَلا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا يُوحَى إِلَيَّ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الأَعْمَى وَالْبَصِيرُ؟ أَفَلاَ تَتَفَكَّرُونَ؟!﴾ [الأنعام:50](13).  بقول (آرنست رينان) فرانسوي «محمد (ص) در هيچ جا احياي اموات را دعوي نمي‌كند، و ميان آسمان و زمين خود را مصلوب نمي‌دارد و بعد زنده نمي‌شود فقط همان قرآن را كه واقعاً تا كنون هيچ بشري مانند آنرا نيآورده معجزه خود قرار مي‌دهد، عظمت اين شخص بزرگ همين بس كه با اين حال مكرر مي‌گويد: من بشري مانند شما هستم»

اما آن عيسي كه كنيسه معرفي مي‌كند.....

از اينجاست، وقتي كه قرآن كريم را مطالعه مي‌كنيم علاوه بر كلمات تفكر و تدبر تقريباً در 50 موضع بكلمه عقل – چه بهمين اسم و چه در ضمن افعال مشتقه از آن- و در 10 مورد بجمله (اولو الالباب) و در 2 موضع بكلمه (اولي النهي) خواهيم مصادف شد، ولي در قاموس كتاب مقدس هر قدر كه تفحص مي‌كنيد ابداً لغت عقل، تفكر، تدبر يا الفاظي كه مرادف با اينها بوده باشد نخواهيد پيدا كرد(14).

باري بخوبي دانسته شد كه اسلام دين عقل و فكر است، ديني است گذشته از اينكه بنيانش روي دو پاية استوار عقل و علم قرار گرفته و مقررات شامخه اش هر يك از نواميس عقليه‌است؛ مي‌خواهد عقل بشر را از همه حجابها و قيدهائي كه از سالهاي متمادي دچارش بوده آزاد نمايد، مي‌خواهد بجامعه بشر استقلال عقلي بدهد، مي‌خواهد بشر را در سايه حريت فكر بسر منزل سعادت مادي و معنوي برساند.

يكي از دانشمندان غرب اين معني را بخوبي دريافته و در اين باره بياني بس شيرين دارد، مي‌گويد: «تفكر كه مبدء ارتقاء بشر و ماية فضيلت هر ملتي مي‌باشد، تقليد هاي ديني از ديرزماني بشر را از آن محروم نموده و بطور كلي جلو راه حريت فكر و استقلال عقل آنان را مسدود كرده بود». تا اينكه اسلام كه آمد با كتاب خود (قرآن) اين سد را خراب نموده و بشر را از اين رقيت آزاد كرد، ملت غرب اين آزادي فكري كه فعلاً دارند و در ساية آن خود را به اوج سعادت مادي رسانده‌اند، اصلا از مسلمانان آموخته بودند، ولي مدتي نگذشت كه اوضاع مسلمين دگرگون شده و بطوري خود را از اين معني محروم كرده‌اند كه فعلاً بعضي از آنان در اين باره از غربيان – همان مردمي كه اين حريت را از اجداد اينان گرفته بودند- تقليد مي‌كنند(15).

هان اي امت اسلام اينست دين شما! اينست آن ديني كه از ساليان دراز خود را به آن نسبت مي‌دهيد ولي نتوانسته‌ايد قواي عقلية خودتان را در هيچ موضوعي بكار بيندازيد و بطور كلي سرماية قواي دماغي خود را بحالت ركود و وقفه گذارده‌ايد! و اي مسلمان! نبايد تا اين اندازه بي‌عنايت بعقل و فكر خود باشي كه آداب دين را كوركورانه از پدر و مادر تقليد بكني تا اينكه با تصادف بيك شبهة مختصر حتي با تغيير محيط اساس دين و آداب مذهبي را از دست بدهي!

برادرِ من، اگر واقعاً مسلماني چنين جمودتِ فكري شايستة مقام تو نيست! يقين دانسته‌باش كه روح پيغمبر: همان مرد حقيقت گوئي كه در قرآن داد مي‌زند: ﴿وَلاَ تَهِنُوا وَلاَ تَحْزَنُوا وَأَنتُمُ الأَعْلَوْنَ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ ﴾ [آل عمران: 139] از اين وضعيت ننگين شما آزرده‌است!

من يقين دارم كه اگر از همين راهي كه قرآن تعيين مي‌كند مسلمان شده بودي يعني: براهنمائي عقل و در سايه تعقل و تفكر وارد در حريم اسلام مي‌شدي، بدون شبهه – همان طوري كه خداوند در اين آيه وعده مي‌دهد- فعلا داراي مقامي بس اعلي و ارجمند بودي، ولي افسوس! كه راهنماي تو چيزهائي و يا كساني بودند كه بمراتبي از تو گمراه تر بوده‌اند و حتي خانة خود را هم نمي‌توانستند اداره بكنند!

 

+                      +                    +


 

اسلام دين «وسط» يا جامع حقوق روح و جسم وحافظ مصالح دنيا و آخرت است

﴿وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِّـتَـكُونُواْ شُهَدَاء عَلَى النَّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا﴾ [البقرة:143]

______

  انسان چون مركب از جسم و روح است از اينرو حيات او نيز داراي دو جنبه‌است: جسماني و روحاني، بنا بر اين كامراني و سعادت كامل وي بسته به تشييد مباني هر دو جنبة از حيات او خواهد بود، وضعيت اين دو، بطوري پيوسته با يگديگر است كه اهمال در عمران هر يك باعث اضمحلال اساس ديگري خواهد شد همان طوري كه قصور در پرورش هر يك از قواي جسمي و روحي، موجب فتور ديگري مي‌شود.

بعبارت ديگر چنانكه حفظ صحت و آسايش هر شخصي رهين حفظ صحت جسم و روح است و بسته به حفظ نسبت و توازن ميان قواي جسمي و روحي او ميباشد، اين چنين تامين آسايش كامل، يا سعادت دنيا و آخرت نيز منوط باستحكام مباني حيات جسماني و روحاني يا آبادي دنيا و آخرت است، پس معلوم مي‌شود آناني كه سعادتشانرا تنها در ترفيع پاية اين زندگاني موقتي (جسماني) تشخيص داده و بطور كلي از آبادي حيات روحاني چشم پوشيده‌اند دچار اشتباه بزرگي هستند، چنانكه آندسته‌اي كه سعادت خويش را در (رهبانيت) و اعراض از دنيا جستجو مي‌كنند و چنين مي‌پندارند كه با گناره گيري از مردم و بدبين بودن نسبت بخلائق و مهمل گذاردن قواي دماغي و حالات روحي بنام تذكية نفس و تصفية روح، خلاصه با طي كردن عمر با تنبلي و كسالت فقط براي انجام يك رشته عبادت، تأمين آسايش حيات اخروي را نموده و خويشتن را بسعادت جاويد خواهند رساند، كاملا بغلظ رفته‌اند.

حاصل جمعيتهائي كه درزندگاني ميزان تعادل ميان زندگاني دنيا و آخرت را از دست داده، طريق افراط يا تفريط را پيش گرفته‌اند خيلي بيچاره و بمراحلي از سر منزل سعدات دور افتادند.

اكنون كه دانستيم سعادت كامل و آسايش مطلق بشر بسته بحفظ تعادل ميان حيات جسماني و روحاني و رهين تعمير دنيا و آخرتست و از طرفي چون (دين) بزرگ ترين ناموس حفظ اجتماع بني آدم و مهم ترين عامل مؤثر در انتظام حيات مطلق بشر است از اينرو انسان بايد در جستجوي ديني باشد و در پيرامون آئيني بگردد كه همين تعادل را با بهترين صورتي حفظ كرده، و سعادت و آسايش در دنيا و آخرت ويرا كاملاً بر عهده بگيرد.

خوشبختانه با يك نظر اجمالي به اديان كنوني دنيا در كمال وضوح دانسته مي‌شود كه آندين همانا دين حنيف اسلام و آئين پاك محمد (ص) است، زيرا وقتيكه اين كتابهاي منسوب به اديان گذشته را ملاحظه مي‌كنيم، گذشته از اينكه در همة آنها بيك رشته قصه هاي شبيه به افسانه و مطالب (لاهوتي) بيفائده خواهيم مصادف شد، مي‌بينيم احكام وتعليم‌هاي آنها يا مخصوص بجنبة زندگاني دنيوي است و يا منحصر بجنبة حيات اخروي، ولي اسلام چنانكه قرآن در اينجا مي‌گويد: ﴿وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِّتَكُونُواْ شُهَدَاء عَلَى النَّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا ﴾ [البقرة:143] دين (وسط) يا جامع حقوق روح و جسم و حافظ مصالح دنيا و آخرتست، آئيني است كه دستورهاي راجع به عبادت و قواينن اخلاقي، حقوقي، جزائي، و اجتماعي وي آسايش روح و جسم و سعادت دنيا و آخرت ما را با بهترين صورتي خواهد تأمين كرد، بدون شبهه در هر جمعيتي چنانچه احكام و تعاليم اسلام كاملا مجري و عملي بشود افراد آن از كساني تشكيل مي‌شود كه همه خدا پرست، پر هيزكار، حقيقت جوي، شرافت دوست، معارف پرور، خير خواه، نيكوكار و خوش رفتار خواهند بود، همه خارج از حدود افراط و تفريط و معتدل در عقايد، اخلاق و اعمال و داراي شجاعت و شهامت، عزم وارادة محكم خلاصه همه صاحب اخلاق پسنديده و ملكات فاضله و واجد موجبات سعادت دنيا و آخرت خواهند بود.

چنانكه همه بخوبي مي‌دانيم كه در دوره‌هاي رشد و نمو اسلام همين كه مقررات اسلام در ساية مجاهدت پيغمبر (ص) و ديگر پيشوايان اسلام عملي شد، طولي نكشيد كه همان جمعيت وحشي و پراكنده‌اي كه پيوسته به آدم كشي و چپاول اشتغال داشته‌اند و هر عده‌اي از آن طوق عبوديت يك ناچيزي را بگردن انداخته بودند، در ساية تعاليم مقدس اسلامي تمام اختلافاتشان بر طرف شده و همه با هم برادر و متحد شدند، همه خويشتن را از بند هر گونه بندگي آزاد كرده و بمقام شامخ پرستش خداي يگانه كه در حقيقت جايگاه حريت مطلقه يا آزادي نسبت بغير او مي‌باشد كامياب گرديدند: همه حقيقت خواه؛ عدالت پيشه و نيكوكار شدند.

اينان همان مردم افسرده و زبوني بودند كه از فرط خمودي و بي حسي مليت خود را در دائره: بني فلان و بني فلان محدود كرده بودند ولي تعاليم اسلام چنان انقلاب فكري و معنوي در دماغهاي  آنان ايجاد كرده بود كه در اندك زماني با سلاح تقوي و حسن عمل، از درياي چين تا اقيانوس اطلس را در تحت نفوذ و تسلط خود در آوردند، بيانات آتشين پيغمبر (ص) و ديگر پيشوايان بزرگ اسلام؛ چنان حرارتي در اعماق قلب همان ملت مرده توليد كرده و بطوري خون آنان را بجوش آورده و عظمت ملي خود را با كمال شهامت بعالم و عالميان ثابت نمودند.

اينان همان جمعيت ناداني بودند كه اولادشانرا از ترس فقر و گرسنگي كشته و دختران را زنده بگور مي‌كردند و زنانرا مانند چهارپايان در معرض فروش مي‌گذاردند و حقوق يگديگر را در مقابل خود پرستي و شهوت راني در كمال بيشرمي ‌پايمال مي‌كردند و از درخت دانش جز خيال باقي، افسانه سرائي و حفظ انساب بهره‌اي نداشتند، خلاصه مردمي خارج از حدود اعتدال و بي خبر از آداب و رسوم انسانيت و دچار هزاران مفاسد اخلاقي و اجتماعي بودند؛ ولي از پرتو تعليمات اسلام در مدت قليلي تمام اين نكبات و بدبختي هاي آنان بر طرف شد و همة اين مفاسد اصلاح گرديد و از اين ورطه هاي پستي و زبوني نجات پيدا نموده، به مقام ارجمند فضائل اخلاقي كامياب شدند، و بجاي آن ظلم و بيدادگري كه مخصوص آنان بود، ناموس عدالت بطوري در بينشان حكم فرما بوده كه در تمام شئون زندگاني، خويشتن را درپيشگاه عدالت مسئول مي‌دانستند؛ و همواره در مقام حفظ حدود و مصالح يگديگر بودند؛ شئون و موقعيت همديگر را كاملا محترم مي‌شمردند و در غم و شادي و نفع و ضرر يگديگر با هم شركت مي‌كردند، همه خارج از حدود افراط و تفريط و معتدل در تمام شئون زندگاني خويشتن بودند، بقدري حس حقيقت جوئي در آنان قوت گرفته و باندازه‌اي دوستدار علم شده بودند كه با وسائل چندي در مقام ترجمه و تكميل علوم و فلسفه پيشينيان خود بر آمده و بالاخره اغلب متصرفاتشان: از تركستان، ايران و اسپانيول از مساعي آنان كانون معرفت و دار العلوم شده بود.

بله اسلام دين (توسط) و عهده دار سعادت دنيا و آخرت است، زيرا اين دين دربارة حفظ مصالح روح و جسم و آباد كردن هر يك از دنيا و آخرت دستور هاي متيني كه در عين حال خيلي ساده و سهل الاجراء مي‌باشند مقرر فرموده، ديني است آن اندازه كه ما را بعبادت و تصفية روح، خلاصه به تهية موجبات آسايش آخرت سوق مي‌دهد، بهمان نسبت نيز ما را به تحصيل وسائل معاش و تعمير دنيا دعوت مي‌كند ﴿وَابْتَغِ فِيمَا آتَاكَ اللهَ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَلَا تَنسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا وَأَحْسِن كَمَا أَحْسَنَ الله إِلَيْكَ وَلَا تَبْغِ الْفَسَادَ فِي الْأَرْضِ إِنَّ اللهَ لَا يُحِبُّ المُفْسِدِينَ﴾ [القصص: 77](16).

گذشته از اين، اسلام در هر يك از مقرراتش پرورش قواي روحي و جسمي و حفظ تعادل ميان حيات جسماني و روحاني ما را هموراه در نظر گرفته؛ احكام و قوانين وي طوري تنظيم شده در عين اينكه صورتاً متكفل مصالح هر يك از دنيا و آخرت است معناً متضمن فوائد ديگري نيز مي‌باشد، براي شرح اين مطالب كتابهاي چندي مي‌بايد نوشت.

علاوه بر همة اينها، در تمام مقاصد خود ما را از راههائي دعوت بآنها مي‌كند كه هر يك در حقيقت بهترين راه تعمير دنيا مي‌باشد كه در ضمن پيمودن آن سعادت دنيوي و ترقيات مادي ما نيز كاملاً تأمين خواهد شد، بعبارت ديگر اسلام طبيعيات را نردبام معنويات قرار داده كه چانچه كسي بخواهد خويشتن را بذروة معنويات برساند، بايد ترقي در طبيعيات بكند و از همين نردبام  بالا رود، مثلا در دعوت بآغاز و انجام كه از مقاصد بر جسته اش هست، بجاي اينكه مانند (فلسفه فناء في الله هند) يا (فلسفة اشراق) ما را دچار خيالات بي سروته و گرفتار پيچ و خم راه‌هاي بس كج و خطرنك بكند – چنانكه اشاره كرده ايم- ما را بنظر در كائنات عالم كون و تفكر در اين منظومة شمسي دعوت مي‌كند ﴿قُلِ انظُرُواْ مَاذَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ...﴾ [يونس: 101] بر كسي پوشيده نيست كه تمدن كنوني دنيا و هر گونه ترقيات امروزة بشر همه از همين راه صورت گرفته‌است.

و در دعوت باخلاق – كه بنظر اسلام بعد از مبدأ و معاد حائز درجه اول از اهميت است- و همچنين براي آگاهي ما بفوائد (دين) و دين داري و زيان بي ديني و بد اخلاقي، ما را به مطالعة تاريخ ملل گذشته وادار مي‌كند و بگردش در شهرها و تأمل در عواقب وخيمة رفتار و كردار زشت مردمان بي دين و بداخلاق امر مي‌نمايد ﴿قُلْ سِيرُواْ فِي الأَرْضِ ثُمَّ انظُرُواْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ المُكَذِّبِينَ﴾ [الأنعام:11](17)، ﴿قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ المُجْرِمِينَ﴾ [النمل: 69](18)، ﴿أَوَ لَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ كَانُوا مِن قَبْلِهِمْ كَانُوا هُمْ أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَآثَارًا فِي الْأَرْضِ فَأَخَذَهُمُ اللهُ بِذُنُوبِهِمْ وَمَا كَانَ لَهُم مِّنَ اللهِ مِن وَاقٍ﴾ [غافر:21](19) شبهه‌اي نيست كه اينها همه از عوامل مهمة تربيت اخلاق فردي و اجتماعي بشمار مي‌آيد و تنها راه كشف اسرار و رموز فلسفة اجتماع مي‌باشد.

گذشته از اينها، قصه هاي چندي نيز براي همين منظور در قرآن تنظيم شده‌است، اين قصه ها – چناچه بدقت بنگريم- بسياري از اسرار اخلاقي و اجتماعي را با عبارت ساده به ما مي‌آموزد و خيلي از نواميس مشكلة اجتماع را براي ما روشن مي‌سازد و در حقيقت هر يك از اينها مي‌تواند بهترين نمونه و سرمشق اخلاقي ما در زندگاني بوده باشد كه ان شاء الله در كتابي كه دربارة تشريح مقاصد قرآن در نظر گرفته ام بنويسم، تمام اين مطالب را بياري خدا خواهم روشن كرد.

خلاصه اسلام – بر خلاف تمام اديان و قوانين موضوعه براي اصلاح و تربيت بشر- دنيا و آخرت را دو چيز جداگانه و غير مربوط بهم نمي‌داند بلكه منظورش اينست كه وضعيت ايندو، بطور كلي پيوسته و متصل بايگديگر است و وضعيت زندگاني انسان در اين دو مرحله نيز كاملا وابسته بهم مي‌باشد يعني: كسي كه در دنيا عمرش را از روي بصيرت و معرفت و با حفظ ميزان تعادل در تمام شئون زندگاني بآخر مي‌رساند و بالاخره در اينجا بطور كلي سالك صراط مستقيم – يا پيرو آئين فطرت- مي‌باشد، البته چنين كسي در آخرت نيز خويشتن را در آغوش سعادت و كامراني جاي خواهد داد، ولي هر آنكه در اينجا دچار جهالت و غفلت و گرفتار شقاوت و گمراهي‌است در روز واپسين نيز گرفتار گمراهي و بدبختي خواهد بود.

 اينست كه در قرآن ناداني و گمراهي در دنيا را، نشانة ضلالت و شقاوت در آخرت قرار مي‌دهد ﴿وَمَن كَانَ فِي هَذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فِي الآخِرَةِ أَعْمَى وَأَضَلُّ سَبِيلاً﴾ [الإسراء:72](20).

از اين جهت است كه در قرآن، به مؤمنين مژدة موفقيت وسعادت در دنيا و آخرت هر دو را مي‌دهد: ﴿أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ. الَّذِينَ آَمَنُوا وَكَانُوا يَتَّقُونَ. لَـهُمُ الْبُشْرَى فِي الحَيَاةِ الدُّنْيَا وَفِي الْآَخِرَةِ لَا تَبْدِيلَ لِكَلِمَاتِ اللهِ ذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ ﴾ [يونس:62-64](21).

ولي بكفار – در چند موضع از قرآن- ذلت و خواري در دنيا و عذاب در آخرت را وعده مي‌دهد ﴿.. لَـهُمْ فِي الدُّنْيَا خِزْيٌ وَلَـهُمْ فِي الآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ ﴾ [المائدة:41](22).

حالا باي ديد آيا مؤمنين ما حقيقتاً همين طورند كه قرآن مي‌گويد؟ آيا واقعاً داراي جرأت و شهامت هستند؟ و از هيچگونه ناملايم و پيش آمد سوئي محزون و اندوهناك نمي‌شوند؟ نگارنده كه تاكنون با چنين مؤمني بر خورد نكرده‌است!

در قرآن موجبات تزيين و تجمل – بجز آنهائيكه خارج از آداب انسانيت است- و لوازم رفاه و آسايش و وسائل تنعّم و تعيّش و بالاخره هر آنچيز نيكو و پاكيزه‌ايكه در زندگاني بكار ميرود، براي مؤمنين مقرر مي‌كند: ﴿قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ الله الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالطَّيِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِيَ لِلَّذِينَ آَمَنُوا فِي الحَيَاةِ الدُّنْيَا خَالِصَةً يَوْمَ الْقِيَامَةِ كَذَلِكَ نُفَصِّلُ الْآَيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ ﴾ [الأعراف:32](23) ولي براي كفار، در دنيا و آخرت عذاب شديد معين مي‌نمايد: ﴿فَأَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا فَأُعَذِّبُهُمْ عَذَابًا شَدِيدًا فِي الدُّنْيَا وَالْآَخِرَةِ وَمَا لَـهُمْ مِنْ نَاصِرِينَ﴾ [آل عمران:56](24).

راستي خيلي جاي تأسف است كه امروز كثافت كاري و بكار بردن هر چيز چركين و زشت در زندگاني، در بين ما از نشانه هاي ايمان گرديده‌است!

در قرآن مؤمنين را بعنوان اينكه پيوسته خواستار حسنه و سعادت دنيا و آخرت هستند معرفي مي‌كند: ﴿فَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنَا آَتِنَا فِي الدُّنْيَا وَمَا لَهُ فِي الْآَخِرَةِ مِنْ خَلَاقٍ. وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنَا آَتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الْآَخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ﴾ [البقرة:200-201](25) ولي كفار را در چند مورد كه در مقام مذمت آنان است بعنوان: ﴿ خَسِرَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةَ ﴾ [الحج:11] ﴿لَـهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ ﴾ [النور:19]، ﴿حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ ﴾ [آل عمران:22] و امثال اينها از عباراتي كه مشعر بر مذلت و بدبختي در دنيا و آخرت آنان مي‌باشد، نكوهش مي‌كند.

از همين روست كه در قرآن مسلمين را بعنوان (امت وسط) و جمعيت معتدل – يا واجد سعادت دنيا و آخرت- معرفي مي‌كند و آنانرا شاهد وحجت، يا مربي و سرپرست ساير جمعيت هاي دنيا قرار مي‌دهد: ﴿وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِّتَكُونُواْ شُهَدَاء عَلَى النَّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا ﴾ [البقرة:143].

يعني: ما، شما امت محمد (ص) را (امت وسط) و جمعيت معتدل قرار داديم براي اينكه (شاهد) و حجت بر بشر بوده باشيد و پيغمبر (ص) نيز شاهد و حجت بر شما خواهد بود. توضيح مفاد آيه: ما در تمام احكام و تكاليف راجع به شما تربيت قواي روحي و جسمي و تعمير دنيا و آخرت شما را – با حفظ تعادل و توازن بين آنها- كاملا رعايت كرده ايم و در قرآن جميع حقوق انسانيت (حقوق روح و جسم) را به شما بخشيده، و موجبات سعادت مادي و معنوي را بطور كلي به شما تذكر داده‌ايم؛ خلاصه شما را بوسيلة حضرت ختمي مرتبت (ص) بحد (وسط) و جاده اعتدال انسانيت راه نمائي كرده و بالاخره شما را (امت وسط) و جمعيت معتدل قرار داده ايم.

اينها همه براي اينست كه شما ساير ملل دنيا را: آناني كه از اين حد بيرون رفته راه افراط و تفريط را پيش گرفته‌اند در تحت نظارت و مراقبت خود قرار داده و آنگاه آنانرا براه راست آدمي گري راه نمائي نمائيد و همواره در مقام تربيت و اصلاح مفاسد اخلاقي و اجتماعي شان بر آمده آنانرا بوظائف و حقوق انسانيت آشنا سازيد.

خلاصه شما را براي اين (امت وسط) قرار داده ايم كه شاهد و حجت بر مردم باشيد يعني حقايق اسلام را كه جامع همة حقوق انسانيت و ضامن سعادت دنيا و آخرت بشر است براي آنان بيان نمائيد.

بعبارت روشن تر اصلاح و تربيت همة طبقات بشر را، فقط بعهدة شما مسلمانان گذارده‌‎ايم، زيرا در دنيا كسي را قابل قبول مسئوليت اينكار گرانمايه نمي‌بينيم، تنها شما هستيد كه مي‌توانيد عهده دار انجام اين امر ارجمند بشويد، زيرا شما را بوسيله محمد (ص) در تمام مزاياي انسانيت از عقائد، اخلاق و اعمال در صراط مستقيم و جاده اعتدال قرار داده ايم و لهذا مي‌توانيد اوضاع ناگوار ساير جمعيت هاي افراطي و تفريطي دنيا را كاملا مشاهده نموده و سپس در مقام راهنمائي و تربيت اصلاح مفاسد آنان برآئيد، ولي آناني كه در شئون زندگاني جسماني و روحاني از حد اعتدال بيرون رفته و خويشتن را در راه هاي پر مخاطرة افراط و تفريط سرگردان كرده‌اند اصلا نمي‌توانند از اوضاع و احوال يگديگر آگاهي پيدا كنند، چه رسد اينكه بتوانند در مقام راهنمائي و اصلاح برآيند، زيرا كسيكه از جادة مستقيم منحرف شده‌است چگونه مي‌تواند وضعيت طرف ديگر جاده را مشاهد بكند؟ بديهي است مشاهده و مراقبت هر در طرف جاده مخصوص كسي است كه در وسط آن ايستاده‌است.

بله، چنين است، پيروان اسلام (نه جمعيت مسلمانان كنوني كه از دو دستة افراطي و تفريطي تشكيل گرديده) چون در ساية تعاليم اسلام – چنانكه تا اندازه‌اي روشن كرده ايم- در تمام شئون انسانيت در جادة اعتدال قرار گرفته و امت وسط مي‌باشند، از اينرو مي‌توانند بمفاسد و نواقص مردمان افراطي: مانند مسيحيين (نه مسيحيين كنوني كه عملا آئين مسيح را ترك گفته تفريطي يا مادي محض شده‌اند) (صابئين) و طوائف هنود و غير اينها كه همواره در مقام هضم حقوق جسم خود بر آمده و خويشتن را از لذات جسماني محروم كرده و رهبانيت را پيشة خود قرار داده‌اند، آگاه شوند؛ و همچنين مي‌توانند بمفاسد جمعيتهاي تفريطي مانند ماديين و ملت يهود و امثال اينها كه تمام حقوق روح و مصالح حيات روحاني را در مقابل حفظ منافع جسم و تعمير زندگاني جسماني پايمال كرده‌اند، واقف كردند، بنا بر اين تكليف اصلاح و تربيت چنين مللي قهراً متوجه جمعيت معتدلي مانند ملت اسلام خواهد شد.

خلاصه پيروان (دين وسط) چون در نقطة اعتدال انسانيت تمركز يافته‌اند، از ينرو مي‌بايد بنام حفظ حدود انسانيت و نوع پروري، هر آن جمعيتي را كه در دنيا از اين (حد) بيرون رفته‌اند تحت الحمايه و مورد نظارت خود قرار دهند و همواره مقررات اسلام را كه يگانه وسيلة تمركز بشر بحد اعتدال مي‌باشد به آنها ابلاغ كنند.

چنانكه قرآن در جاي ديگر نيز اشاره بهمين معني كرده مي‌گويد: ﴿كُنتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ المُنكَرِ وَتُؤْمِنُونَ بالله ..﴾ [آل عمران:110] يعني: شما مسلمانان بهترين امتي هستيد كه در دنيا براي جمعيت بشر ظاهر شده‌ايد! زيرا عهده‌دار انجام بهترين كارها مانند (امر بمعروف و نهي از منكر) هستيد! و ايمان بخداي يگانه آورده ايد.

حاصل اينكه چون شما بشر را به (معروف) يعني به ايجاد وسائل تربيت قواي روحي و جسمي و تحصيل لوازم آبادي دنيا و آخرت، خلاصه به تهية موجبات سعادت مادي و معنوي امر مي‌كنيد، و آنانرا از (منكر): از هر آنچه كه باعث شقاوت در دنيا و آخرتست باز مي‌داريد و از طرفي هم ايمان بخدا آورده‌ايد از اينرو بهترين امت و نيكوترين جمعيتي مي‌باشيد كه در دنيا ظاهر شده‌ايد! در حقيقت مي‌خواهد بگويد: چون شما مسلمانان امت وسط و جمعيت معتدل مي‌باشيد و از اينرو اين وظيفه ارجمند (امر بمعروف و نهي از منكر) يا اصلاح مفاسد اخلاقي و اجتماعي و تربيت بشر را حقاً در عهدة خود گرفته‌ايد، لذا سيادت بشر با شما خواهد بود شما بايد در رأس جميع ملل دنيا قرار گرفته پيوسته شاهد و ناظر اوضاعشان بوده باشيد، و آنانرا بحقوقشان آشنا سازيد، و همواره در مقام اصلاح و تربيت آنان بر آمده به انجام و ظائف انسانيت وادارشان بكنيد، خلاصه بايد همه طبقات بشر را در تحت مراقبت و سرپرستي خود قرار داده و آنانرا از راه‌هاي خطرناك افراط و تفريط بيرون آورده و به جادة اعتدال انسانيت يا (آئين وسط) راهنمائي نمائيد؟

خوانندة محترم! به بينيد اسلام چه مقام شامخي براي ما قائل مي‌شود! و چه حق ارجمندي در دنيا به ما مي‌دهد! راستي قدري فكر كنيد به بينيد ما مسلمين با اين وضعيت درهم و پريشان خود كه در زندگاني از حد اعتدال بيرون رفته و هر يك راه كجي را در پيش گرفته ايم آيا حق داريم خودمان را بچنين آئيني نسبت بدهيم؟! آيا ما نبايد – لا أقل پيش وجدان خود- شرم بكنيم كه با اين عمليات خارج از ميزان اعتدال كه پيوسته از ما بروز مي‌كند؛ نام خود را مسلمان گذارده‌ايم؟! آيا ما سزاوار بيش از اين مذلت و مسكنتي كه كنون دامنگيرمان شده نمي‌باشيم؟! آيا تمام اين بدبختيها و بيچارگي‌ها جز براي اينست كه خود را از تحت تربيت اسلام خارج كرده و در نتيجه از جادة اعتدال بيرون رفته هر عده‌اي براه افراط و يا تفريط رهسپار شده‌ايم؟!.

ايكاش افراد جمعيت مسلمين كنوني نيز مانند ساير مليين دنيا افراطي و يا تفريطي محض بودند كه لا اقل صورت وحدت اجتماعيشان فعلا محفوظ مانده بود! ولي متأسفانه عفريت جهل و تعصب بطوري باينان حمله‌ور شده كه ناگهان همه سراسيمه از حد اعتدال انسانيت بيرون رفته و هر دسته‌اي من غير شعور راهي بس خطرناك را در پيش گرفته‌اند: گروهي در مقام تعمير دنيا و ترقي ماديات بر آمده و بطور كلي از معنويات دست كشيده‌اند و از آخرت چنان روگردان شده‌اند كه گوئي تا ابد زنده خواهند ماند و يا اجراي مراسم ديني؛ تصفية روح و اصلاح اخلاق روزگارشان را تيره خواهد كرد و با اين حال اين تيره بختان خويشتن را مسلمان مي‌دانند؛ و جمعي از مفاد حديث (الدنيا سجن المؤمن) سوء استفاده كرده و دنيا را زندان مؤمن مي‌پندارند و براي خلاصي از آن خويشتن را در ويرانه‌اي محبوس كرده نفرت از زندگي، بيكاري، گرسنگي و تحمل هر گونه ناملايم و پستي را عبادت فرض كرده و بگمان خود از اين ره متوجه آخرت شده‌اند؛ اين نادانان هم خود را مسلمان مي‌دانند! حتي بعضي از دعات دين هم – آناني كه فهم حقايق دين را مخصوص بخود مي‌دانند- دسته‌اي اسلام را منافي با ترقي و تمدن، سعي و كوشش، و مخالف با جميع شئون حيات اجتماعي انسان معرفي مي‌نمايند و رسماً آنرا يك آئين رهبانيت و فلسفه رياضت طلب نمودار مي‌كنند و بنام آن همواره توده را به تنبلي، كسالت، كثافت؛ فقر، خمودي و جمودت فكر و زبوني؛ مخصوصا به غفلت و ناداني خلاصه بهر گونه وسيله بدبختي سوق مي‌دهند، خلاصة اين آئين پاك را طوري تفسير كرده‌اند كه فقط جمعي مردمان افراطي را بطوري كه در بالا شرح داديم مي‌توان پيروان آن دانست؛ دستة ديگر كه اخيراً پيدا شده و فعلا رو بفزوني گذارده‌اند و بيش از همه خود را از غربت اسلام متأثر نشان داده و پيوسته سنگ آنرا بسينه مي‌زنند آنرا موافق با جميع شئون تمدن دروغي غرب مي‌دانند و همواره در صددند مقررات متين وي را با نظريات هر ناداني كه از آن سرزمين بر مي‌خيزد مطابقه نمايند.

حتي كساني را من نشان دارم از بس شيفتة تظاهرات اروپا و اروپاگري شده‌اند كه در اين باره بدروغگوئي پرداخته‌اند: مطالبي را بنام اروپائيان ساخته و يانامهائي مانند نامهاي آنان جعل كرده مطالبي را بآن نامها بخرج دل باختگان اروپا مي‌دهند!

اين فرومايگان تنها جنبة دنيوي و مادي اسلام را گرفته و بنام آن مردم را فقط بدنيا و دنياپرستي، خودبيني و خود پرستي و انكار هر فضيلت و حقيقت سوق مي‌دهند، تا مي‌توانند معنويات اسلام را بصورت ماديت درآورده و در جائي هم كه در مي‌مانند آنها را بدون منطق و برهان انكار مي‌كنند، خلاصه اين نادانان معنويات اسلام را پشت سر انداخته و رسماً آنرا بصورت فلسفه ماديين معرفي مي‌كنند، و همچنين وقتي كه مي‌خواهند موازين اسلام را براي عوام معرفي بكنند بعضي كه از همين دسته مي‌باشند، سيره و سنت پيغمبر و ائمه اطهار را ملغي كرده تنها قرآن را نشان مي‌دهند! برخي قرآن؛ سنت و سيرة پيغمبر اكرم را پشت سر انداخته تنها اخبار منسوبه به ائمه را – آنهم بطور كلي و بدون رعايت صحت و سقم- معرفي مي‌نمايد! بيچاره اسلام كه در بين اين دو سليقة غير مستقيم دارد خورد مي‌شود بدبخت مسلمين كه از اين صداهاي مختلف و دعوت‌هاي متناقض متحير و سرگردان مانده اند!!

كدام مسلمان با غيرت است كه از مطالعة اين اوضاع پريشان، ديوانه و پريشان نشود و از اين وضعيت ملالت آور قلبش جريحه دار نگردد!! آري، لمثل هذا يذوب القلب من أسف  ***  إن كان في القلب إيمان و إسلام.

برادران عزيز! من اينك بنام يك نفر مسلمان بشما يادآوري مي‌كنيم: امروز اسلام با اوضاع كنوني دنيا و با آنهمه تشكيلات وسيع كنيسه كاملا در مخاطره و قرآن در معرض زوال است!! بيائيد باه اين عمليات افراطي و تفريطي خود خاتمه دهيد و بيش ازين تيشه بريشة خود مزنيد! حال كه در مقام ترويج اسلام يا حفظ سعادت و سيادت خود نيستيد لا اقل سدّ راه پيشرفت اسلام نشويد و بيش ازين موجبات بدبختي خود را فراهم نياوريد!

من يقين دارم اكنون هم چنانچه قرآن؛ سنت و سيرة پيغمبر اكرم و ديگر پيشوايان اسلام را سرمشق كردار و رفتار خود قرار داده و در ساية تشبث به اين (آئين وسط) خويشتن را در جادة اعتدال تمركز دهيد، نه تنها اسلام  و اين ماية سعادت و سرفرازي خود را از اين خطر بزرگ نجات داده ايد بلكه مجد و بزرگواري خود را اعاده خواهيد داد؛ إِنَّ اللّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ.

از مقصد قدري دور شدم، سخنم در اين بود كه اسلام دين وسط و ضامن سعادت دنيا و آخرت بشر است گفتيم: اسلام دنيا و آخرت را دو چيز جداگانه و غير مربوط بهم نمي‌داند، بلكه منظورش اينست كه وضعيت اين دو، كاملا وابسته با هم و زندگاني انسان نيز در اين دو مرحله پيوستة با يگديگر است، از اينرو چنانكه گفتيم در جميع مقرراتش تأمين سعادت دنيوي و اخروي بشر هر دو را در نظر گرفته و آن اندازه كه ما را به آباد كردن دنيا و ترقي مادي سوق مي‌دهد بهمان نسبت ما را بتعمير آخرت و ترقيات معنوي دعوت مي‌كند، روي همين نظريه‌است كه در تشويق و ترغيب مردم بكسب (علم) نهايت جديت را بخرج مي‌دهد زيرا بهترين وسيلة ترقي مادي و معنوي بشر و مهم ترين عامل تأمين سعادت كامل هر جمعيتي همانا توسعة علم و معارف است، علما – بقول دانشمندان اجتماعي- قوة عقليه و مفكره جسم اجتماع محسوب مي‌شوند كه بايد تربيت و تأمين آسايش ساير اعضاي آنرا همواره در عهده بگيرند:

اسلام در ايجاد اين (قوه) باندازه‌اي سعي مي‌كند و در توسعة معارف بطوري جديت دارد كه در حقيقت بايد گفت:

 

+                      +                    +

 


 

اسلام دين علم و حكمت است!

زيرا، اولاً تحصيل علم را بطور كلي فريضة ذمة هر زن و مرد مسلمان قرار مي‌دهد – طلبُ العِلْمِ فَرِيْضَةٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ و مُسْلِمَة- قرآن با اينكه مجموع آن شش هزار آيه بيش نيست(26) در ضمن هفتصد و پنجاه آيه بشر را به كسب علوم طبيعيه ترغيب مي‌كند: همان علومي كه يگانه وسيله آبادي دنيا و بهترين راه برخورد بحقايق اين عالم است، گذشته از آيات اخلاقي و اجتماعي بيشمار آن كه در حقيقت عصارة علم اخلاق و اجتماع مي‌باشد علاوه بر اينكه در حدود صد و پنجاه آية آن مربوط بعلم فقه (علم حقوق) است، خوشبختانه تمام مواد آنهم بطوري كه، از لحاظ علم قانون گذاري، لازمة قانون است تنظيم گرديده‌است يعني: عيش، فراواني، عيش امنيت و مساوات كه اركان سعادت عمومي بشر را تشكيل مي‌دهند در وضع هر يك از آنها كاملا رعايت گرديده(27) بديهي است با توجه باين قسمت ضمناً طرز قانون گذاري را نيز بما مي‌آموزد!

و ثانياً براي ترويج و توسعة (علم) از علما تجليل شاياني مي‌كند و مقامي بس ارجمند براي آنان قائل مي‌گردد و علم را نيز فوق العاده مورد اهميت قرار مي‌دهد، قرآن جائي كه در مقام ستايش خدا و ملائكه‌است (اهل علم) را در عداد آنان مورد تمجيد قرار مي‌دهد ﴿شَهِدَ اللهُ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَالمَلَائِكَةُ وَأُولُو الْعِلْمِ قَائِمًا بِالْقِسْطِ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الحَكِيمُ. إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللهَ الْإِسْلَامُ.. ﴾ [آل عمران: 18-19](28) آيا تجليلي فوق اين مي‌توان تصور كرد!  در قرآن صريحاً بدانشمندان وعدة مقامات شامخه و درجات رفيعه مي‌دهد! ﴿يَرْفَعِ اللهُ الَّذِينَ آَمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ..﴾ [المجادلة:11] قرآن در اينجا ﴿ وَقُل رَّبِّ زِدْنِي عِلْمًا﴾ [طـه:114] بحضرت ختمي مرتبت: همان مرد حقيقت بيني كه لوح نقش با افكار محدود بشري به هيچ وجه آلوده نشده و با يك روح پاك و بي آلايش متوجه صفحه پهناور گيتي شده و بالاخره دانستي‌ها را و آنچه كه درخور مقامش بوده، دريافته بود، امر مي‌كند كه از خدا ازدياد علم را خواستار شود! آيا اين حكايت از كمال عظمت و اهميت علم نمي‌كند؟

خواننده محترم البته متوجه هستند، پيغمبري كه مهبط وحي و كانون دانش بوده وقتي كه مورد چنين امر الزامي واقع بشود، البته ما بمراتبي سزاوارتريم از اينكه مشمول چنين خطابي بوده باشيم از اينرو اين فرمان خدائي در نهايت شدت متوجه بما شده و اكيداً ما را ملزم مي‌كند كه بايد در توسعه علم كمال جديت و مجاهدت را بكار ببريم، بايد همه معارف‌خواه و دانش‌پرور بوده باشيم، بايد همه با خاطري پُر از مسرت در نهايت ثبات و پايداري لواي علم را بر دوش گرفته همواره مروج علم و حامي معارف باشيم چرا چنين نباشيم؟! و حال آنكه ما مسلمان و امت وسط هستيم، مائيم كه عهده‌دار اصلاح و تربيت ساير طبقات بشر مي‌باشيم!

قرآن ما را از پيروي هر آنچه كه غير معلوم است – از عقايد، كردار و گفتار- اكيداً منع مي‌كند ﴿وَلَا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ..﴾ [الإسراء:36](29).

قرآن كفار را براي اينكه بيعلم و در عين حال پيرو گمان بوده اند، جداً مذمت مي‌كند: ﴿وَمَا لَـهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنَّ الظَّنَّ لَا يُغْنِي مِنَ الحَقِّ شَيْئًا﴾ [النجم: 28](30)، ﴿..مَا لَـهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلاَّ اتِّبَاعَ الظَّنِّ ...﴾ [النساء: 157]، ﴿وَمَا يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلاَّ ظَنًّا إَنَّ الظَّنَّ لاَ يُغْنِي مِنَ الحَقِّ شَيْئًا ...﴾ [يونس:36].

قرآن حكمت را وسيلة رسيدن بهر گونه كمال مطلوب و سرچشمة فضائل، خلاصه آن را منشأ خير كثير مي‌داند ﴿يُؤتِي الْحِكْمَةَ مَن يَشَاء وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْرًا كَثِيرًا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُوْلُواْ الأَلْبَابِ﴾ [البقرة:269](31)

در قرآن مقررات اسلام يا چيز هائي را كه بحضرت ختمي مرتبت وحي مي‌شد، بعنوان حكمت معرفي مي‌كند، ﴿ذَلِكَ مِمَّا أَوْحَى إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ ..﴾ [الإسراء:39](32) و خود قرآن نيز قرين با حكمت قرار داده مي‌شود؛ ﴿... وَأَنزَلَ اللهُ عَلَيْكَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ... ﴾ [النساء:113](33)، ﴿هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ ...﴾ [الجمعة:2](34).

قرآن حكمت را اولين وسيله دعوت و تبليغ قرار مي‌دهد: ﴿ادْعُ إِلِى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالمَوْعِظَةِ الحَسَنَةِ.... ﴾ [النحل:125](35).

اسلام در تعظيم شأن (علم) بجائي مي‌رسد كه در موقع تحريم شرك بخدا – شركي كه الغاي آن در طليعة آمالش قرار گرفته و اولين مقصد وي مي‌باشد- رعايت مقام (علم) را نموده صريحاً آن را مقيد به نداشتن علم مي‌كند ﴿وَوَصَّيْنَا الْإِنْسَانَ بِوَالِدَيْهِ حُسْنًا وَإِنْ جَاهَدَاكَ لِتُشْرِكَ بِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلَا تُطِعْهُمَا.. ﴾ [العنكبوت:8] در اينجا خداوند به انسان توصيه مي‌كند كه نسبت به پدر و مادر خود از هيچ گونه نيكي دريغ نكند و همواره اوامرشان را پيروي بكند، مگر در جائي كه ملزم بكنند او را باين كه بدون (علم) و من غير دليل چيزي را شريك خدا قرار دهد، در اينجا ديگر نبايد از آنان فرمان برداري بكند.

چنانكه در جاي ديگر نيز نهي از آن را مقيد به نداشتن (برهان) مي‌كند: ﴿قُلْ إِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ وَالإِثْمَ وَالْبَغْيَ بِغَيْرِ الحَقِّ وَأَن تُشْرِكُواْ بالله مَا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَانًا وَأَن تَقُولُواْ عَلَى الله مَا لاَ تَعْلَمُونَ ﴾ [الأعراف:33] در اين آيه بطوري كه ملاحظه مي‌شود بحضرت ختمي مرتبت دستور داده مي‌شود كه بمشركين بگويد؛ پروردگار من حرام كرد اينكه چيزي را بدون (برهان) شر يك خدا قرار بدهيد! در واقع مي‌خواهد بگويد از شرك بخدا و بت پرستي در صورتي ممنوع هستيد كه بر طبق آن برهان نداشته باشيد!

 خوانندة محترم! به بينيد اسلام تاچه اندازه نسبت به (علم) و (برهان) عنايت دارد، مسئلة شرك با اينكه در واقع و بنظرش بديهي البطلان است و بهيچ وجه قابليت آنرا ندارد كه مقرون بعلم و برهان بوده باشد، نهي و منع از چنين چيزي را در اين دو آيه مقيد بنداشتن علم و برهان مي‌كند!

باري اين آيات گذشته از اينكه بر اهميت و كمال عظمت (علم و برهان) اشعار دارد، مي‌خواهد بما بفهماند: كه منشاء ايمان و اعتقاد بايد علم و برهان بوده باشد! و بدون راهنمائي اين دو راهنماي نيرومند نبايد چيزي را در اعماق قلب خود وارد كنيم، نبايد كوركورانه خلوت دل را گذرگاه هر چيزي قرار دهم. چنانكه در ضمن بيان محاجه حضرت ابراهيم با قومش، بزبان آن حضرت كساني را كه بدون (برهان) براي خدا شريك قائل شده بودند؛ جدا مذمت مي‌كند: ﴿وَكَيْفَ أَخَافُ مَا أَشْرَكْتُمْ وَلاَ تَخَافُونَ أَنَّكُمْ أَشْرَكْتُم بالله مَا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ عَلَيْكُمْ سُلْطَانًا فَأَيُّ الْفَرِيقَيْنِ أَحَقُّ بِالأَمْنِ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ﴾ [81:الأنعام](36) و در جاي ديگر نيز كه در مقام تهديد مشركين است، وعيد بر شرك را مقيد بنداشتن (برهان) مي‌نمايد! ﴿وَمَن يَدْعُ مَعَ الله إِلهاً آخَرَ لَا بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ إِنَّهُ لَا يُفْلِحُ الْكَافِرُونَ ﴾ [المؤمنون:117] با اينكه مي‌داند كه كفار بر طبق مقالة خود برهان ندارند، با اين حال، فقط براي تعظيم مقام برهان – مي‌گويد: چون مشركين فاقد برهانند، از اينرو نبايد اميد نجات و رستگاري داشته باشند اين نيست مگر براي تعظيم مقام برهان و فهماندن اينكه امور اعتقاديه بايد مستند به دليل و برهان بوده باشد.

تا اين اندازه احترام و عنايت نسبت ببرهان گرچه في حد ذاته شگفت انگيز است ولي در آئيني مانند اسلام امريست كاملاً عادي و ابداً جاي تعجب نيست، زيرا:

 

+                      +                    +

 

 


 

اسلام دين برهان و حجت است!

چنانكه قرآن نيز آن را به همين نام بمردم ابلاغ مي‌كند! ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءكُم بُرْهَانٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَأَنزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُورًا مُّبِينًا﴾ [النساء: 174](37).

قرآن پس از آنكه در اينجا ﴿لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللهُ لَفَسَدَتَا...﴾ [الأنبياء: 22](38) براي بطلان شرك اقامه برهان عقلي مي‌كند، در ذيل آن از مشركين مطالبه برهان مي‌نمايند ﴿أَمِ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ ﴾ [الأنبياء: 24] (39) چنانكه در جاي ديگر نيز بعد از بيان ادله توحيد، از آنان در خواست (برهان) مي‌كند ﴿أَمَّنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَأَنزَلَ لَكُم مِّنَ السَّمَاء مَاء فَأَنبَتْنَا بِهِ حَدَائِقَ ذَاتَ بَهْجَةٍ مَّا كَانَ لَكُمْ أَن تُنبِتُوا شَجَرَهَا أَإِلَهٌ مَّعَ الله بَلْ هُمْ قَوْمٌ يَعْدِلُونَ﴾ [النمل: 60] (40) تا اينكه مي‌گويد: ﴿أَمَّن يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَمَن يَرْزُقُكُم مِّنَ السَّمَاء وَالْأَرْضِ أَإِلَهٌ مَّعَ الله قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ﴾ [النمل: 64](41) .

گفيتم: در قرآن، به زبان حضرت ابراهيم كساني كه بدون برهان، براي خداوند شريك قرار داده و از يگانه پرستي سرپيچي مي‌كردند نكوهش مي‌كند، و در عين حال آن حضرت را براي اينكه با نيروي (دليل و برهان) اساس بتخانه و بت پرستي را در هم ريخته بود در ذيل نقل همان براهيني كه در مقابل مشركين اقامه كرده بود، مورد تمجيد و ستايش قرار مي‌دهد: ﴿وَتِلْكَ حُجَّتُنَا آتَيْنَاهَا إِبْرَاهِيمَ عَلَى قَوْمِهِ نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مَّن نَّشَاء إِنَّ رَبَّكَ حَكِيمٌ عَلِيمٌ﴾ [الأنعام:83](42).

قرآن آئين ابراهيم را: همان آئيني كه با قوة قاهرة برهان تأسيس شده بود نيكوترين آئينهاي دنيا مي‌داند! ﴿وَمَنْ أَحْسَنُ دِينًا مِّمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لله وَهُوَ مُحْسِنٌ واتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا وَاتَّخَذَ اللهُ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلاً﴾ [النساء:125](43) و حضرت رسول اكرم نيز آئين خود را بعنوان آئين ابراهيم معرفي مي‌كند! ﴿قُلْ إِنَّنِي هَدَانِي رَبِّي إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ دِينًا قِيَمًا مِّلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفاً...﴾ [161: الأنعام] (44) و ما را نيز در اينجا ﴿قُلْ صَدَقَ اللهُ فَاتَّبِعُواْ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفاً ... ﴾ [آل عمران:95] (45) به پيروي ملت حنيف و طريقة متقنه ابراهيم كه در حقيقت شريعت (برهان و حجت است) امر مي‌كند!

پس در كمال وضوح دانستيم: اسلام دين عقل و فكر است؛ دين علم و حكمت و آئين برهان و حجت است، ديني است كه حقايق شامخه اش بر روي دو پاية استوار عقل و علم قرار گرفته و نقشه تعاليم متقنة وي از روي حكمت و برهان ريخته شده‌است، چنين آئيني تصديق وي لا محاله در عهدة خردمندان و دانشمندان خواهد بود، چنانكه خود قرآن نيز مي‌گويد: ﴿وَيَرَى الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِي أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ هُوَ الْحَقَّ وَيَهْدِي إِلَى صِرَاطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ﴾ [سبأ:6] (46).

پس نبايد متأثر بود از اينكه مردمان نادان اسلام را با نظر بي قيدي مي‌نگرند و يا اينكه خودشانرا بطور كلي از نعمت اين آئين پاك محروم كرده و خويشتن را دچار واديهاي خطرناك ساخته‌اند زيرا اين (دين) اصلاً طرف توجهشي كساني است كه داراي قلب آگاه، چشم بينا، گوش شنوا و بالاخره دانا و خردمند بوده باشند؛ نه آناني كه گوش و قلب خود را با مهر ناداني و خودپرستي مهر كرده و پردة تاريك جهل و تعصب را به روي چشمهاي خود آويخته‌اند
﴿ إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ. خَتَمَ اللهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ ...﴾ [البقرة: 6-7] (47).

قرآن چنانكه خود گويد: ﴿ذَلِكَ الْكِتَابُ لَا رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِلْمُتَّقِينَ. الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ ...﴾ [البقرة:2-3] راهنماي پرهيزكاران يعني كساني است كه خويشتن را از قيد تعصب و تقليد جاهلانه و ديگر پرده‌هاي خرد آسوده نموده و با حريت فكر متوجه آيات آفاقي و انفسي صفحة گيتي شده و در نتيجه بغيبت و باطن اشياء ايمان مي‌آورند و يا بقول محيي الشريعه النبويه حضرت جعفر بن محمد راهنماي كساني‌است كه خود را محفوظ مي‌كنند از اينكه (ناداني) و (سفاهت) بر آنان چيزه گردد، خلاصه اشخاصي كه چشم و گوششان را باز كرده و قواي عقليه خود را بكار انداخته و بالاخره از پرتو (علم) حيات نويني گرفته‌اند؛ قرآن فقط را هنماي آنان است؛ ولي مردمي كه عقلشان را در زير پرده هاي چندي پنهان نموده و عاجزند از اينكه از محسوس و مرحلة ظاهر قدمي بالاتر گذارند كسانيكه زير نفوذ اهريمن جهل قرار گرفته و متوغل در ناداني و خودپرستي هستند، و يا چون مردگان بيروح در گودالي آرميده‌اند، قرآن و اسلام بطور كلي متوجه آنان نيست ﴿إِنَّكَ لَا تُسْمِعُ المَوْتَى وَلَا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ. وَمَا أَنْتَ بِهَادِي الْعُمْيِ عَنْ ضَلَالَتِهِمْ إِنْ تُسْمِعُ إِلَّا مَنْ يُؤْمِنُ بِآَيَاتِنَا فَهُمْ مُسْلِمُونَ...﴾ [النمل:80-81] ! (48)

اين بود اندازه ارزش (علم) و موقعيت علماء در اسلام، اكنون بايد ديد كنيسه به (علم) چه نظري دارد و ملازمين كنيسه و روحانيون مسيحي از نظر مذهبي با علماء چگونه رفتار مي‌كرده‌اند.

 

+                      +                    +

 


 

( كنيسه و علم)

بعد از ظهور مسيحيت در عالم (كنيسه) مجامع چندي بنامهاي گوناگون تشكيل داده بود، از آن جمله مجمعي بنام (كونسيل) بود، اين مجمع از يك عده كشيشهائي كه بانتخاب پاپ تعيين مي‌شدند تشكيل مي‌شد، وظيفه اش تنها تفسير انجيل و تورات بود، چون كنيسه از نظر مذهبي براي همة مردم فهم كتاب مقدس را قائل نبود و از طرفي هم عقيده داشت احكام دين بايد از راه تفسير بدست بيايد، لذا براي انجام اين منظور مجمع مزبور را تشكيل داد.

احكامي كه از راه تفسير انجيل و تورات از اين مجمع بيرون مي‌آمد اتفاقاً بطور كلي موافق منافع كشيشها تمام مي‌شد! و در نتيجه كنيسه بطوري رونق گرفت، قدرت و اعتبار كشيشان بجائي رسيده بود كه تمام شئون مملكت را در زير نفود خود در آورده بودند حتي نجبا و اشراف براي كسب شرافت و منافع مادي با نهايت افتخار داخل مشاغل مذهبي شده و عضويت كنيسه را اختيار مي‌كردند مخصوصاً براي تحصيل توليت املاك موقوفه بوسائل مخصوصي كه كوچكترين آنها رشوه دادن بود متشبث مي‌شدند! خلاصه براي اينكه در ساية ارتكاب بهر گونه ظلم و جنايت تأمين زندگاني خود كرده باشند، خويشتن را در جرگة اعضاء كنيسه قرار داده بصورت روحاني در مي‌آوردند!

2- مجمع (گاسيون دولندكس) كه مأمور تفتيش كتب ضاله بر حسب مذهب كاتوليك بود، كار اين جمعيت نادان و بي سواد بجائي رسيده بود كه كلية كتب علمي و فلسفي را از لحاظ مذهبي در عداد كتب ضاله قرار داده، آتش مي‌زدند!!!

نويسندگان و خوانندگانش را پس از تكفير بانواع شكنجه: از قبيل قطعه قطعه كردن، و زنده سوزاندن بقتل مي‌رساندند! چنانچه بتاريخ ادبيات فرانسه مراجعه بكنيم خواهيم ديد كه بسياري از كتب فلاسفة بزرگ در اثر تعقيب همين مجمع طعمة حريق گرديده‌است!(49)

3- محاكم (انگزيسيون) و (سنت افيس) كه مأمور تفتيش عقايد مردم بود؛ اين محاكم مدتي در زمان جنگهاي صليبي دائر بود و بعد ملغي شد، ثانياً در اثر اقدامات پاپ در تمام ممالك كاتوليك بر قرار گرديد.(50)

تشكيل اين محاكم ديني حقيقتاً بزرگترين جنايتي بود كه بعالم تمدن و انسانيت وارد آمد، زيرا هزاران نفر را بجرم تبعيت از اصول پروتستانت و تمول و مكنت با وضع رقت باري بقتل رساندند!

يكي از نويسندگان انگليسي مي‌گويد: «(الوا) و زير فليپ دوم پادشاه اسپاني باستعانت (انگزيسيون) مقدس هشت صد نفر را بضرب شكنجه در عرض يك هفته بقتل رساند. جرم مقتولين اول پيروي از اصول پروتستانت و دوم تمول و مكنت بود»!(51)

در پايان سال ششم انقلاب (الوا) بخود مي‌باليد كه متجاوز از هيجده هزار نفر از همنوعان خود را خفه كرده و در آب غرق نموده و يا در آتش سوزانده و سر بريده‌است!(52)

اعضاي انگزيسيون در اسپانيول در عرض يك شب هشت صد نفر از پروتستانت را در محبس (سويل) افكندند هر جا از فرقه پروتستان پيدا مي‌كردند آنها را دستگير نموده و در آتش مي‌سوزاندند! شعلة آتش در اغلب شهرهاي مهم اسپانيول زبانه مي‌كشيد.(53)

نويسنده مذكور مي‌گويد: (اسمليت فيلد) كه از كوچه‌هاي لندن مي‌باشد اغلب بواسطة سوزاندن پروتستانها ملتهب بود و آتش از آن زبانه مي‌كشيد!(54)

دكتر (آرنولد) مي‌گويد: «محبس‌هاي قصر پاپ در واتيكان يكي از عجيبترين چيزهائي است كه من در عمر خود ديده‌ام.  پشت بام سياه چالها و زندانها هنوز از اثر دود آتش (انگزيسيون) كه بوسيلة آن اشخاص را شكنجه نموده و بقتل مي‌رساندند سياه بود و اگر از دريچة كوچكي كه به اتاق زيرين باز مي‌شد كسي نگاه مي‌كرد خون شهدا و بيچارگاني را كه (ژردن) آنان را در قتل عام سال 1791 از بالا به يخچال زيرين پرتاب نموده بود در ديواري مي‌ديد. ديدن اين آثار كه حكايت از دو قسم از اقسام شرارت و جنايت بشري مي‌كند بسي مخوف و هراس انگيز است»!(55)

مهمتر از همه اين مظالم و جنايات آن بود كه همين محاكم (ديني) نسبت به علم و علما وارد آورده بودند، كه در حقيقت صفحات تاريخ ملت مسيح را لكه دار نموده‌است: هر آنكه در هر مسئلة علمي، اخلاقي و اجتماعي اظهار عقيده مي‌كرد با فجيعترين طرزي او را مورد شكنجه قرار مي‌دادند، كمتر ممكن بود در آن موقع كسي بيك اكتشافي در علوم رياضي، طبيعي و.... موفق شود و مأمورين (انگزيسون) او را به بيديني نسبت ندهند و سپس بانواع شكنجه معذبش نسازند، در حقيقت محكمه نبود بلكه قتلگاه مردمان حساس و دانشمندان بود! ....

(برنو) را از جهت آنكه پرده از روي فلسفة كاذبانه و معمول عصر خود برداشته بود، زنده زنده در روم سوزاندند!(56) پيروان (كوپرنيك) عالم بزرگ فلكي را بعنوان بيديني داغ كردند!(57) (گاليله) ايطاليائي را كه از مشاهير علماء رياضي و طبيعي بود، بمناسبت اينكه، قائل بحركت زمين به دور خورشيد شده بود، بزندان انداختند! اين دانشمند بزرگوار را در سن هفتاد سالگي در حالت ركوع مجبور كردند كه اكتشاف عظيم و قابل تجليل خود را انكار نمايد، تمام كتابهايش را در عداد كتب ضاله قرار دادند! ..(58)

(كپلر) رياضي دان معروف آلماني را، از لحاظ اينكه عقايدي در باب استحاله جوهر اظهار كرده بود تكفير كردند، كتابهاي ويرا كه از آن جمله كتابي موسوم به (تلخيص علم هيئت كوپرنيك) بود در روم در فهرست كتب ضاله و ممنوعه جاي دادند، مادرِ پير هفتاد و نُه ساله‌اش را بعنوان جادوگري به حبس انداختند، در همين اثنا او را محكوم بسوختن كردند (كپلر) همينكه ازين قضيه با خبر شد فوراً بموطن خود عزيمت نمود كه شايد پيش از سوختن مادرش را نجات دهد! هنوز از رنج راه نياسوده بود كه تمام نسخه‌هاي تقاويم وي كه براي سال 1624 انتشار يافته بود در ملاء عام و در حضور جماعت بسوزاندند و كتابخانه‌اش را نيز مهر و موم كردند و خود او نيز در اثر همين فشارها و بواسطة فتنه‌اي كه بعد بوقوع پيوست مجبور بجلاي وطن شد و در (سيكان) رحل اقامت انداخت، طولي نكشيد در همان جا در اثر مرض دماغي كه بواسطة مطالعة زياد بوي عارض شده بود بدرود حيات گفت(59).

(پرتيلي) را براي آنكه گفته بود ستاره سقوط نمي‌كند، كتك زدند!

(كامپلانا) را بمناسبت اينكه اجرام سماوي را نامحدود مي‌دانست بيست و هفت مرتبه بمحاكمه كشيده‌اند، (هاور) را بجرم اينكه قائل بدوران خون در بدن شده بود سخت شگنجه نمودند!(60)

(كلمبوس) كاشف امريكا را از لحاظ اينكه عقيده داشت شكل زمين كروي است و دائره اين جهان يعني: محيط خارج از دنياي معلوم نبايد كاملا محاط با دريا باشد، پس از تكفير محبوس كردند! مخصوصاً در اسپاني در مجمعي كه بامر پادشاه اسپاني از عاقلترين مردمان (سالامانكا) براي مطالعة نقشة مسافرت كلمبوس تشكيل شده بود و كلمبوس نيز در آنجا حضور داشت، روحانيون او را احمق تصور نموده و در كمال اهانت و خواري از مجلس بيرون كردند. زيرا روحانيون مي‌گفتند زمين مانند يك صفحه و يا يك قرص مسطح بزرگي مي‌باشد و اگر در آن طرف اقيانوس هم زمين جديدي باشد ديگر نمي‌توان قبول كرد كه تمام خلايق از نسل آدم باشند و پس از كشف آمريكا نيز كلمبوس را مانند يك نفر جاني و مجرم زنجير بر گردن نهادند و او را مغلولا سوار كشتي كرده روانه اسپاني نمودند، در نيمه راه (ويلكو) كه مأمورش بود از وضعيتش متأثر شده خواست غل و زنجير را از گردنش بر دارد كلمبوس در جوابش گفت «نه! من بايد اين غل و زنجير را بيادگار پاداش خدمات خود نگه دارم» پسر كلمبوس مي‌گفت «من اغلب اين زنجير را در اطاق كار خود آويزان ديده ام، در وقت رحلت پدرم وصيت كرد كه زنجيرها را در قبرش بگذارد و با وي دفن نمايند»(61)

(پاسكال) از مشاهير علماء رياضي و طبيعي از بزرگترين فلاسفه فرانسه بود بنام مذهب تكفير كردند!

(مونتاني) را بنام اخلاق و (موليير) را بنام مذهب و اخلاق بي دين و كافر خواندند(62)

ژاندارك(63) آن دختر غيور روستائي را كه مملكت فرانسه را بعد از آنكه در زمان سلطنت شارل هفتم كاملا در تحت استيلاء انگليسها رفته بود با وضع محير العقولي نجات داده و بالاخره تخت و تاج از دست رفته را با دست خود به شارل هفتم سپرده بود، مأمورين همين محكمه «انگزيسيون» او را بمناسبت همين عمل حيرت انگيز بعنوان اينكه روح شيطان در او حلول كرده و از زنان ساحره مي‌باشد زنده زنده در آتش سوزاندند!

شرح فجايع و تمام عمليات افتضاح آور كنيسه از عهدة اين كتاب كه بنايش به اختصار مي‌باشد بيرون است. حاصل چناچه كسي بيك اكتشافي موفق مي‌شد و عمل فوق العاده‌اي از او بروز مي‌كرد و يا در يك موضوع اخلاقي و اجتماعي و ... اظهار عقيده مي‌نمود، خلاصه اگر كسي مطلبي را اظهار مي‌كرد كه خارج از حدود فهم و ادراك اعضاء كنيسه بود و يا لا اقل خود را كوركورانه تسليم خرافات كنيسه نمي‌كرد، پس از تكفير و حبس كوچكترين مجازات وي زنده سوزاندن بود!

بقول (ويكتور هوگو) در نطقي كه در ژانويه 1850 بر ضد قانون (فالر) كرده بود «اين حزب»: (اعضاي كنيسه) در مقابل حقيقت، جهل و اشتباه كاري را دو حامي بزرگ خود قرار داده، اين حزب است كه افكار مردم را همان اصول عقايد محصور و محدود نموده و مانع است از اينكه علم و هوش بشر از كتابهاي دعا قدمي فراتر گذارد! هر قدمي كه هوش و ذكاوت در اروپا بر داشته‌است علي رغم اين حزب بوده‌است، تاريخ اين حزب در تاريخ ترقي بشر نوشته شده منتهي معكوس: اين حزب بهمه چيز ضد است...(64)

يكي از دانشمندان با انصاف آن سامان نيز مي‌گويد: «ترقيات كنوني ملل مغرب زمين در حقيقت در خور پيروان محمد (ص) است نه ملت مسيح، چه، كتابي كه در دست مسلمانان است (قرآن) مسبب اينهمه ترقي و تعالي است، نه كتاب مقدس كه بشر را بعزلت و رهبانيت دعوت مي‌كند، بلكه اين كتاب مقتضي همين انحطاطي است كه فعلا مسلمين دچار آن هستند!.» .

 

+                      +                    +


         

اسلام دشمن تقليد و تعصب جاهلانه‌است!

بر كسي پوشيده نيست كه مآل انديشي و فرق حق از باطل و تميز بين خير و شر و حسن و قبح از راه عقل و دانش اينها از چيزهائيست كه انسان را از ساير حيوانات جدا مي‌سازد در عين حال از عوامل مهمة ترقي مادي و معنوي انسان بشمار مي‌آيد، روشن است كه انجام همة اينها بسته باعمال عقل و بكار انداختن قواي دماغي است، ولي بايد دانست چيزي كه بيش از همه قواي عقلي را از كلي باز مي‌دارد و انسان را بحالت ركود و وقفه نگاه مي‌دارد و بالاخره اين مزاياي انسانيت را از انسان مي‌گيرد، همانا تقليد و تعصب جاهلانه‌است، زيرا كساني كه عقايد و اخلاق واعمال ديگرانرا سرمشق زندگاني خود قرار داده بدون رويه از آنان تقليد مي‌كنند و در تمام شئون زندگاني مادي و معنوي تكيه بغير خود نموده جز عادات و رسوم ديگران اصلا خيال نمي‌كنند كه حقيقتي هم در دنيا موجود است، مردمي كه حس محكامه و قوه مميزة خود را نابود كرده رفتار و عقايد مردمان معاصر خود را ملاك حسن هر چيزي مي‌پندارند، بدون شبهه اين دستة از مردم كمتر باعمال قواي عقليه شان احتياج پيدا مي‌كنند، زيرا اينان اصلا اعتماد بنفس خود ندارند تا اينكه در شئون زندگاني خود بخواهند اعمال نظر بكنند و همچنين جمعيتي كه در اثر تعصب و خود پرستي جمود بوضعيتشان نموده، جز آن اخلاقي كه از پدران خود ارث برده، و يا از راه تأثير محيط و تربيت خانوادگي قهراً بوي منتقل شده تمام مقررات اخلاقي و اجتماعي دنيا را در نهايت خونسردي تلقي مي‌كنند و هيچ گونه مزيتي براي غير خود قائل نمي‌باشند، جمعيتي كه در اثر ضعف نفس، از راه حفظ عادات و عقايد ديرينة پدرانشان مي‌خواهند استقلالشان را حفظ نمايند، تحقيقاً اينان هم در زندگاني چندان نيازمند باعمال قواي عقليه خود نخواهند بود.

البته همين كه مدتي بهمين حال باقي ماندند قهراً قواي دماغي و استعداد ذاتيشان تدريجاً ضعيف و فرسوده شده و بالاخره نظير بهائم در همان اولين مرحلة زندگاني طبيعي باقي خواهند ماند، مانند هنود امريكا و اهالي اسكيمو و قسمتي از مردم افريقا كه مي‌بينيم هنوز هم بحالت توحش و همجيت باقي هستند كه اگر در تحت حكومت عواطف قرار نمي‌گرفتند يعني عادات و عقايد پدران خود را بطور كلي صيانت نمي‌كردند و مانند ساير جمعيتهاي متمدنة دنيا قواي عقليه شانرا در زندگاني بكار مي‌انداختند، تحقيقاً بوضعيت كنوني خود باقي نمي‌ماندند. خلاصه مردمي كه زير نفوذ تقليد و تعصب جاهلانه قرار مي‌گيرند چون تكيه بقواي عقليه شان ندارند كمتر مي‌توانند چيزي را مورد نظر و فكر قرار دهند و در نتيجه نه تنها از سير ارتقائي محروم مي‌مانند، بلكه همان استعداد ذاتيشان هم تدريجاً از بين رفته و بالاخره بحالت پستي و زبوني باقي خواهند ماند؛ بقول علماء اجتماع چنانكه ذرات و مواد اوليه اجسام در اثر ناموس حركت پيوسته متطور ومتحول بوده، و بالاخره پس از تبديل صورتهاي گوناگون به صور اجسام كنوني بروز كرده‌است، همچنين مواد جسم اجتماع نيز كه همان افراد باشد بحكم همين ناموس دائماً در تحول بوده و تدريجاً آنصورت توحش و همجيت را از تن كنده و بالنتيجه بصورت كنوني كه نسبتاً صورت زيبائي است جلوه گر آمده‌است، البته در آتيه بيك صورت اعلي و اكملي نيز كامياب خواهد شد، ولي اگر بنا بود همة جمعيتهاي دنيا جمود به عادات و رسوم ديرينة پدران خود مي‌نمودند و در شئون زندگاني كوركورانه از همكنانشان تقليد مي‌كردند، مسلما بهزار يك ترقيات كنوني موفق نمي‌شدند.

پس معلوم شد كه بزرگترين آفت عقل انساني و مهمترين عاملي كه انسان را از مراحل انسانيت دور مي‌كند همين تقليد و تعصب جاهلانه‌است، چنانكه دانشمندان اجتماع پس از تتبع زياد در اين باره بيك قاعدة كليه بر خوردند: و آن اينستكه قوت مراتب روح تقليد و جمودت بنسبت ضعف قوة تعقل و اراده‌است؛ مثلا حيوانات بخصوص انهائي كه شباهت بانسان دارند مانند (شمپانزي) و (گوريلا) و يا اينكه مجتمعا و بصورت (گله) بسر مي‌برند مانند گوسفند و آهو و ... در قسمت تقليد و جمودت در درجة اول، قبائل وحشي در درجة دوم، اطفال و زنان و مردمان عصبي و ضعيف النفس در درجة سوم قرار گرفته‌اند (65)،  تا آنكه در انسان راقي كه عقلش مسلط بر عواطفش هست روح تقليد بدون رويه و جمودت فكر در او خيلي ضعيف شده و در مقابل ناموس اقتباس (يا تقليد عاقلانه) كه اولين نشانة كمال عقل و مهمترين وسيلة ترقي و تكامل است در او حكم فرما مي‌شود، چنانكه قرآن نيز در آية ﴿فَبَشِّرْ عِبَادِ. الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللهُ وَأُولَئِكَ هُمْ أُولُو الْأَلْبَابِ﴾ [الزمر:17-18](66) همين معني را نشانة كمال قوت عقل قرار داده و صاحبان عقل را فقط منحصر باشخاصي كرده‌است كه ناموس (اقتباس) در آنها حكومت داشته باشد، يعني نه آن طور باشند كه در اثر تعصب جمود بوضعيت شخصي خود نموده، جز عادات و رسوم پدران خود چيزي را طرف توجه قرار ندهند، و نه مانند آناني كه كوركورانه آئينة قلبشان را محل انعكاس هر چيزي پست و نا هنجار قرار مي‌دهند، بلكه در مقابل تمام جنبشها و صداهاي دنيا چشم و گوششان را باز نموده و هر چه كه مي‌بينند و مي‌شنوند باكمال تعقل و رويه در مقام انتخاب بر آمده و سپس آنچه كه در بين نيكو و پسنديده‌است پيروي نمايند.

حقيقتاً اگر صرف نظر از تمام آيات اخلاقي و اجتماعي قرآن مقدس، بعقيدة ما تنها همين يك آية مختصر براي سعادت مادي و معنوي افراد بشر كافي خواهد بود، زيرا اگر تاريخ تمدن بشر را بدقت ملاحظه كنيم مي‌بينيم همة ترقيات مادي و معنوي دنياي امروز رهين مفاد همين دستور مقدس است، اين دستور مهمترين دستور ترفيع  پاية زندگاني و بهترين طريقة پرورش افكار است، اين دستور ما را از تقليد و عصبيت جاهلانه كه تنها عامل انحطاط و بدبختي، و منبع كثيري از آلام و نكبات است، نجات مي‌دهد، و در عين حال طريق مستقيم اقتباس را كه اقصر طرق نيل به سعادت فردي و اجتماعي است، بما تعليم مي‌دهد.

بالجمله اسلام چون مي‌خواهد يك انقلاب فكري در اعماق روح بشر توليد نموده و آنانرا از بي حسي و جمودت رهانيده، و بجادة ترقي و تكامل بياندازد، اسلام نظر باينكه تكميل نوع بشر را محط نظرش قرار داده و مي‌خواهد عقولشان را براي رسول بكمالات مادي و معنوي از كلية قيود آزاد نمايد، بقول (گوستاو لبون) اسلام چون مي‌خواهد در ساية انقلاب فكري و معنوي يك مدنيت جديدي در عالم ايجاد نمايد و بالاخره اسلام چون آسايش و سعادت كافة طبقات بشر را الي الابد عهده دار شده و مي‌خواهد خود را با جميع تطورات اجتماعي بشر همراه نمايد، لهذا در هدم اساس تقليد و عصبيت جاهلانه كه در حقيقت بزرگ ترين سد راه سعادت بشر است، كمال جديت را بخرج مي‌دهد، گذشته از آن آية وارده دربارة (اقتباس) و آنهمه آيات واردة در فضيلت علم، استقلال عقل و حريت فكر كه هر يك كاملا بر مذمت تقليد و تعصب جاهلانه اشعار دارد، آيات بسياري نيز در اين قسمت بخصوصه وارد شده كه يك قسمتش را در اينجا متعرض مي‌شود: ﴿وَإِذَا قِيلَ لَـهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنْزَلَ الله قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آَبَاءَنَا أَوَلَوْ كَانَ آَبَاؤُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ شَيْئًا وَلَا يَهْتَدُونَ﴾ [البقرة:170](67)، ﴿وَإِذَا قِيلَ لَـهُمْ تَعَالَوْا إِلَى مَا أَنْزَلَ اللهُ وَإِلَى الرَّسُولِ قَالُوا حَسْبُنَا مَا وَجَدْنَا عَلَيْهِ آَبَاءَنَا أَوَلَوْ كَانَ آَبَاؤُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ شَيْئًا وَلَا يَهْتَدُونَ﴾ [المائدة:104](68).

در اين آيه خداوند كساني را كه بمناسبت پيروي پدران خود زير بار دعوت پيغمبر اكرم نمي‌رفتند، و فقط عمليات جاهلانة آنانرا دليل صدق مقالشان قرار مي‌دادند، بالصراحه مورد مذمت و ملامت قرار مي‌دهد.

﴿وَإِذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً قَالُوا وَجَدْنَا عَلَيْهَا آَبَاءَنَا وَاللهُ أَمَرَنَا بِهَا قُلْ إِنَّ اللهَ لَا يَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ أَتَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ؟﴾ [الأعراف:28](69) در اين آيه خداوند مردماني كه عمليات قبيح پدران خود را ملاك حسن هر چيزي قرار مي‌دادند و از لحاظ تقليد از آنها هر عمل زشتي را بجاي مي‌آوردند و در عين حال همان اعمال زشت را بعنوان ثانوي (حكم الله) معنون مي‌كردند! جداً ملامت مي‌كند.

﴿وَقَالُوا لَوْ شَاءَ الرَّحْمَنُ مَا عَبَدْنَاهُمْ مَا لَـهُمْ بِذَلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ (20) أَمْ آَتَيْنَاهُمْ كِتَابًا مِنْ قَبْلِهِ فَهُمْ بِهِ مُسْتَمْسِكُونَ (21) بَلْ قَالُوا إِنَّا وَجَدْنَا آَبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آَثَارِهِمْ مُهْتَدُونَ (22) وَكَذَلِكَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ إِلَّا قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا وَجَدْنَا آَبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آَثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ﴾ [الزخرف:20-23](70)

در اين آيه خداوند اشخاصي را كه از نقطة نظر حفظ آثار پدران خود ملائكه را پرستش مي‌كردند، با نهايت شدت مذمت مي‌نمايد.

اين آيه علاوه بر اينكه تقليد را منع مي‌كند، ضمناً يك ميزان معيني در باب عقيده براي ما تعيين مي‌كند، زيرا مي‌گويد: آناني كه ملائكه را پرستش مي‌كنند، بر طبق اين عقيده‌شان نه داراي ادله و براهين علميه هستند، و نه كتابي كه ما قبلا براي آنها فرستاده باشيم در دست دارند كه بوي متمسك بشوند، بلكه فقط از لحاظ پيروي طريقة پدران خود و حفظ آثار آنها اين كار را مي‌كنند پس معلوم مي‌شود كه منشأ عقيدة بهر چيزي بايد يا علم قطعي باشد و يا كتاب آسماني.

﴿ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَى الجَحِيمِ (68) إِنَّهُمْ أَلْفَوْا آَبَاءَهُمْ ضَالِّينَ (69) فَهُمْ عَلَى آَثَارِهِمْ يُهْرَعُونَ (70) وَلَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ الْأَوَّلِينَ﴾ [الصافات:68-71](71) در اين آيه خداوند صريحاً خبر مي‌دهد: اشخاصي كه در دنيا پايـبند عادات و رسوم پدرانشان شده‌اند، و با زنجيرهاي تقليد و تعصب جاهلانه خويشتن را در چاه مذلت و پستي مقيد كرده‌اند، مرجع و بازگشت آنان در آخرت نيز جهنم خواهد بود، آري مقتضاي ناموس ﴿وَمَن كَانَ فِي هَذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فِي الآخِرَةِ أَعْمَى وَأَضَلُّ سَبِيلاً﴾ [الإسراء:72] كه خداوند در قرآن مقرر فرموده‌است، چنين است.

آيات چندي نيز در همين موضوع در قصة حضرت ابراهيم در سورة (21: 53) و سورة (26: 70) وارد شده كه خوانندگان محترم خواهند مراجعه فرمود، پس از مجموع آنهمه آيات قرآن كريم كه دربارة ترغيب بعلم و استقلال عقل، و حريت فكر و اهميت برهان، و مذمت تقليد و تعصب كه تا كنون ذكر كرديم، در كمال وضوح معلوم مي‌شود: اسلام دين علم و عقل و فكر و برهان است، اسلام دين (وسط) و جامع حقوق روح و جسم و حافظ مصالح دنيا و آخرت است، اسلام بتمام معني ضد با تقليد و تعصب و پيروي از گمان است، از اينرو مسلمان بايد همواره مسلح بسلاح علم و برهان باشد، مسلمان بايد استقلال عقل وحريت فكر و قوة تدبر و نظر باشد، مسلمان بايد داراي اعتماد بنفس و حس اقتباس باشد، مسلمان بايد اكيداً از طريق افراط و تفريط پرهيز نموده و حفظ تعادل ميان زندگاني جسماني و روحاني خود را پيوسته رعايت كند، مخصوصاً مسلمان بايد عواطفش را كاملا در تحت تسلط عقل خود قرار داده و جداً از گمان و وهم و از تقليد و تعصب جاهلانه دوري نمايد، مسلمان بايد، مخصوصاً در تمام امور اعتقاديه و آنچه كه مربوط به عقيده‌است در نهايت رويه و متانت متتبع و مجتهد باشد، و بالاخره مسلمان بايد حقيقتاً متدين بدين حنيف اسلام باشد!

چون دانستي عقل بطور بداهت و قرآن كمال صراحت هر در بطور كلي حاكم به حرمت تقليد و پيروي از گمان – مخصوصاً در امور اعتقاديه- هستند، اكنون مقتضي مي‌دانم براي اينكه خيال نشود در اين باره متفرد هستم، آراء و نظريات جمعي از فقها و مجتهدين بزرگ شيعة اثني عشريه را در اين مسئله از نظر خواننده بگذرانم:           

مرحوم شيخ مرتضي انصاري اعلي الله مقامه در كتابش (رسائل): مبحث (حجية ظن) مسئلة (اعتبار ظن در اصول دين) در صفحة (169) مي‌گويد: «مسائل اصول دين (مسائلي كه مطلوب شارع از آنها اولاً و بالذات فقط اعتقاد قلبي و باطني و تدين ظاهري مكلف است اگر چه بوجوب اين اعتقاد، بعضي از آثار عمليه هم مترتب بشود) بر دو قسم است، اول – مسائلي است كه بر هر مكلفي اعتقاد و تدين بآنها بطور مطلق واجب است، بدون اينكه مشروط بشرط حصول علم بوده باشد، مانند معارف خمسه معروفه يعني: توحيد، عدل، معاد، نبوت و امامت- چون اعتقاد باينها مطلقاً واجبست از اينرو تحصيل علم نسبت باينها نيز از لحاظ وجوب (مقدمه واجب مطلق) واجب است.

دوم – مسائلي است كه اعتقاد بآنها واجب است در صورت حصول علم، يعني اگر اتفاقاً براي انسان نسبت بآنها علم حاصل بشود اعتقادش لازم است و گرنه لازم نيست، مانند بعضي از تفاصيل و خصوصيات معارف خمسه.

ولي اين قسم چون وجوب اعتقاد بآن مشروط بشرط اتفاق حصول علم است و تحصيل معرفت علميه نسبت بآن لازم نيست، اقوي اينستكه در آنها نبايد عمل (بادلة ظنيه) نموده – اگر از آن ادله گماني براي انسان توليد بشود- فرق نمي‌كند، چه آنكه آن دليل ظني (خبر صحيح) باشد و يا غير صحيح بلكه در اين موارد بايد توقف كرد، به دليل اخبار زيادي كه صريحاً نهي مي‌كند ما را از پيروي از چيزهاي غير معلوم، و در عين حال امر مي‌نمايد ما را بتوقف در آنها كه از آن جمله اين حديث است (إذا جاءكم ما تعلمون فقولوا به، وإذا جاءكم ما لا تعلمون فها، وأهوى بيده إلى فيه) چنانكه مرحوم شهيد ثاني در كتاب (مقاصد العليه) بعد از اينكه صريحاً مي‌گويد: معرفت بتفاصيل برزخ و معاد لازم نيست مي‌گويد: اما اخباري كه بطريق آحاد در اين موضوعات از ائمه وارد شده مطلقاً تصديق آنها لازم نيست، اگر چه آن اخبار صحيح باشد بجهت اينكه (خبر واحد) (دليل ظني) است، جواز عمل بآنها در احكام شرعيه ظنيه بين علما محل اختلاف است، چه رسد باحكام اعتقاديه علميه. و همچنين ظاهر كلمات مرحوم شيخ طوسي در كتاب (عُده) اينست: كه عدم جواز اعتماد (باخبار آحاد) در اصول دين متفق عليه جميع علما است فقط بعضي از غفلة اصحاب حديث در اين باره مخالف هستند، و ظاهر آنچه كه در كتاب «سرائر» از مرحوم سيد مرتضي رضوان الله عليه حكايت شده‌است اينستكه بين علما اصلا خلافي نيست در اينكه، نبايد در اين گونه از مسائل اعتماد باخبار آحاد نمود، و نيز مقتضي كلام هر كسي كه اخبار آحاد را در مسائل اصول فقه معتبر نمي‌داند، اين است كه اخبار آحاد در مسائل اصول دين هم معتبر نباشد».

پس از بيان راه امتياز اين دو قسم، و بيان عدم اعتبار اعتقاد بتفاصيل معارف خمسه در اصل اسلام، و نقل روايات بسياري بر طبق مدعاي خود، بالاخره در صفحه 174 – مي‌گويد: «اما قسم اول كه اعمال نظر در آن براي تحصيل اعتقاد واجب است سخن ما تارةً نسبت باشخاصي است كه قدرت دارند نسبت بآن مسائل تحصيل علم نمايند و تارةً راجع بكساني كه عاجز از تحصيل علم مي‌باشد، آناني كه قادرند، بايد دانسته شود آيا با اين حال جائز است بر ايشان كه در اين قسمت عمل بظن بكنند يا نه؟ و بر فرض عدم جواز، آيا محكوم بكفرند يا ايمان؟ - اما راجع بجواز عمل بظن، در اينكه براي قادرين بر تحصيل علم، عمل (بظن) جائز نيست مسلم و بديهي است، اصلا سزاوار نيست كه كسي در اين معني تأمل نمايد، كسي كه نبوت محمد (ص) و امامت هر يك از ائمه مثلا برايش مظنون است، جايز نيست كه اكتفا بهمان ظنش نمايد، بلكه واجب است بر او، (با تفطن باين كه نبايد اكتفاي بظن نمود) كه آن قدر اعمال نظر بكند تا برايش علم حاصل بشود و بر علما هم واجب است كه او را اكيداً بهمين معني امر كنند، مگر در موردي كه خائف باشند كه او دچار گمان بامر باطلي خواهد شد، دليل ما بر آنچه كه گفتيم جميع آيات و اخباريست كه صريحاً دلالت مي‌كند بر وجوب ايمان، علم، تفقه، معرفت، تصديق، اقرار، شهادت، تدين، و بر عدم جواز بقاء در جهل و در شك، و بر عدم جواز پيروي از ظن، و اين اخبار بيش از حد احصاست. اما راجع بكفر و يا ايمانش، اقوي و بلكه متعين اين است كه محكوم بعدم ايمان باشند، بجهت اخبار زيادي كه تفسير مي‌كند ايمان را به اقرار، شهادت، تدين و معرفت كه همه ظهور در علم دارند» الي آخر كلامه الشريف رحمه الله.

(مرحوم شهيد ثاني) – در كتاب (حقايق الايمان) صفحة 3 مي‌گويد: «در حقيقت (ايمان) اختلاف شده كه آيا ايمان شرعاً از افعال قلبي است، يا جوارحي و يا افعال قلبي و جوارحي؛ (اشاعره) و بسياري از متقدمين و متأخرين از (اماميه) كه از آن جمله (مرحوم محقق طوسي) است كه صريحاً در كتابش (فصول) اظهار عقيده مي‌كند، عقيده شان اينست كه (ايمان) شرعا از افعال قلبي و بمعني تصديق است، ولي اشاعره و اماميه در معني (تصديق) اختلاف كرده‌اند؛ اصحاب ما اماميه مي‌گويند مقصود از (تصديق) تصديق علمي است ليكن اشاعره مي‌گويند مراد از آن تصديق نفساني است، طائفه (كراميه) و (خوارج) و قدماء از (معتزله) مي‌گويند (ايمان) شرعا از افعال جوارحي است، نهايت آن كه كراميه مي‌گويند عبارت از تلفظ بشهادتين است و بس ليكن (خوارج) و قدماي از معتزله و (علاف) و (قاضي عبد الجبار) مي‌گويند ايمان عبارت است از جميع واجبات و مستحبات، و تصديق علمي در آن معتبر نيست (محدثين) و جمعي از علماي سلف مانند (ابن مجاهد) و غيره مي‌گويند (ايمان) از افعال قلبي و جوارحي و عبارتست از تصديق قلبي و اقرار زباني و اعمال خارجي».

پس از بيان ادله مذاهب نامبرده در صفحه (6) مي‌گويد «علما اتفاق كرده‌اند بر اين كه (در عقايد اصوليه) (اجتهاد) واجب و (تقليد) حرام است، مگر عدة قليلي از قبيل (عبد الله بن الحسن العنبري) و (حشويه) كه در عقايد اصوليه: يعني وجود صانع، اوصاف ثبوتيه و سلبيه خدا، نبوت، عدل و غير اينها – تقليد را جائز مي‌دانند».

و باز در صفحة (57) در باب وجوب معرفت اصول خمسه مي‌گويد:

«اصل سوم تصديق نبوت محمد صلي الله عليه وآله‌است، اما راجع به چيزهائي كه آن حضرت خبر داده‌است آنچه كه راجع بعمل مكلف است در صورت قدرت، تحصيل علم تفصيلي نسبت بآنها واجب است، و آنچه كه مربوط به احوال مبدأ و معاد است از قبيل: تكليف به عبادات، سؤال و عذاب در قبر، معاد جسماني، صراط، جنت و نار و ميزان كه بطور (تواتر) از پيغمبر اكرم بما رسيده‌است جمعي از علماء عقيده دارند كه تصديق بتفاصيل اين مسائل معتبر در تحقق ايمان است ولي ظاهر اين است كه تصديق اجمالي كافي باشد يعني مكلف بايد بطور اجمال معتقد باشد باين كه هر آنچه كه پيغمبر خبر داده‌است، همه راست و مطابق با واقع است، چناچه بعد از آن هر يك از آنها تفصيلا برايش ثابت شد، آن وقت بايد نسبت بآنها تفصيلا تصديق بكند»

مرحوم شيخ طبرسي صاحب (تفسير مجمع البيان) در صفحة 59 در تفسير آية ﴿وَلَا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ..﴾ [الإسراء:36] (72) پس از نقل اقوال «ابن عباس» و (قتاده) و «محمد بن حنيفه» مي‌گويد: «اصل اينست كه اين آيه بعموم خود باقي باشد، بنا بر اين هر قول و فعل و عزمي كه از روي غير علم از انسان بروز مي‌كند همه مشمول اين آيه خواهد بود، و در حقيقت خداوند مي‌گويد، نگوئيد چيزي را مگر اينكه علم داشته باشيد باينكه گفتنش جائز است، و بجاي نياوريد كاري را مگر در صورت علم بجوازش و معتقد نشويد بچيزي مگر آن كه علم پيدا كنيد باينكه اعتقادش جائز است. و جماعتي از اصحاب ما نيز بهمين آيه استدلال كرده‌اند بر اينكه عمل به «خبر واحد» و (قياس) جائز نيست؛ زيرا خبر و قياس از ادلة ظنيه‌است، و اين آيه بطور عموم نهي مي‌كند ما را از پيروي بهر چيزي كه غير معلوم است».

له الحمد معلوم شد ما در اين قسمت تنها نبوديم، و از اين مذكورات بخوبي دانسته شد كه در دين مقدس اسلام تقليد و پيروي از ظن بطور قطع و يقين مخصوصا در امور اعتقاديه، اكيداً ممنوع و حرام است. و ميزان مسلمين در قسمت عقيده فقط ادله علمية يقينيه يعني عقل سليم، قرآن، سيره و سنت مسلمه متواترة پيغمبر و ائمة كرام است، يعني: مسلمان بايد در درجة اول عقل خويشتن را از تحت تسلط اوهام، و عادات و رسوم پدران و تأثير محيط خود بيرون آورد و سپس قرآن، سنت و سيرة حتمية پيغمبر و ائمه و همان عقل بي آلايش و آزادش را هماره نصب العين و سرمشق خود قرار داده و تمام افعال قلبيه و ظاهريه و حالات روحيه و جسميه‌اش را پيوسته با همين موازين متقنه مطابقه بكند، نه اينكه طوق تقليد پدران و اقارن خود را بگردن انداخته و يا بجملات عربي هر خبري، با اينكه بي خبر است، از اينكه كدام ملحدي او را ساخته دل باخته، و بالاخره دماغش را كانون اباطيل و خرافات قرار دهد.

حقيقتاً متحيّرم كه اسم اين طريقه كه برادران ديني ما پيش گرفته‌اند، چه بايد گذاشت؟ در اصول اولية دين (مقلد پدر و مادر) در ساير اعتقاديات (اخباري) در احكام عمليه و فرعيه (اصولي) در عبادات و (واصل بحق) در تنبلي و بيكاري و خيال پرستي، پيرو (فلسفة فنا في الله هند) در عمليات موافق با هواي نفس (دوستدار علي) در تعبد سنن و حفظ نواميس الهيه (دشمن خاندان محمد) و با همه اين عناوين عنوانشان (شيعة علي) و طرفدار مذهب جعفريست؛ - يا للاسف! علي امير المؤمنين با آنهمه زهد و تقوي و با آن شجاعت آميخته با عفت، با آن روح سلحشور توأم با علم و حكمت و با آن همه غمگساري نسبت بفقرا وضعفا و با آن همه زحماتي كه در راه شكستن بتهاي ظلم و جهل و محو اوهام و خرافات متحمل شده و با آن خدمات محير العقولي كه در سايه نشر حقايق اسلام بعالم انسانيت نموده، و عاقبت جان خود را فداي همين راه كرده‌است آيا پيروي طريقه اش همين است؟!

جعفر بن محمديكه در مقابل طبيعيين عصرش با كمال گشاده روئي زانو زمين زده، و اساس ماديت را درهم پبچيده، جعفر بن محمديكه تمام اوقات شريفش را صرف انتشار معارف اسلام نموده، و در حدود 4000 نفر شاگرد(73) كه از آن جمله جابر بن حيان طرسوسي متخصص در علم شيمي بوده(74)، كه هنوز مؤلفاتش در مجامع علمية بزرگ دنيا مورد مباحثه‌است، از مدرسه‌اش بيرون آمده آيا ماها با اين جهالت و ناداني شرم آور نيست كه خود را بآن حضرت نسبت بدهيم؟!

راستي هيچ مصيبتي تحمل ناپذيرتر از اين نيست كه مي‌بينيم دانشمندان در قسمت معارف اسلام كناره گيري كرده و در نتيجه اين امر خطير الشأن در دست مشتي از مردمان نادان افتاده‌است، كار بجائي رسيده اشخاصيكه از درخت علم جز خواندن و نوشتن ثمري نچيده‌اند، در مجامع اسلامي جايگاه پيغمر اسلام را اشغال نموده و با نهايت جرئت هر مهمل و لا طائلي را به پيغمبر و ائمة معصومين نسبت داده و به دماغ مردم بيچاره تحميل مي‌كنند!

چطور شد در اخبار (نجاست و طهارت) تا انسان يك عمر در تحصيل علوم متشتته زحمت نكشد، و بمقام شامخ اجتهادي كه بقول (مرحوم شيخ مرتضي انصاري ره) مشكلتر از جهاد است نائل نشود و بالاخره صحت و سقم آن اخبار را تشخيص ندهد و در مدلولش كاملا اعمال نظر نكند، نبايد بر طبقش حكم بدهد، ولي در اخبار راجع بامور اعتقاديه كه دائر مدار علم و يقين است فقط سواد فارسي كفايت مي‌كند؟ با اينكه آن همه اخباري كه به دواعي گوناگون دربارة امور اعتقاديه از صدر اسلام تا كنون جعل شد (كه عن قريب بنظر شما خواهد گذشت) هزار يكش در احكام فرعيه جعل نشده، و آن اندازه كه اين دستة اخبار غموضت دارد، اخبار فروع ندارد.

بالجمله، تقليد و پيروي از گمان يا عمل بادلة ظنيه از قبيل خبر واحد (اگر چه خبر صحيح باشد) و اجماع منقول، و بالاخره عمل بهر آنچه كه مفيد علم نباشد در كلية مسائل اعتقاديه از معارف خمسه و هر آنچه كه راجع باعتقاد است ممنوع و حرام است.

براي رفع سوء تفاهم لازم مي‌دانم نكته‌اي را ياد آوري كنم: اينكه بين شيعه معمول است كه توده عوام: كساني كه نمي‌توانند در مسائل فرعيه شخصاً اجتهاد كنند بايد از مجتهدين فقه تقليد بكنند، ممكن است اعتراض بشود كه پس تقليد بطور كلي در اسلام حرام نيست؟، در جواب مي‌گوئيم اگر قدري در اين باره دقيق شويم، دانسته مي‌شود كه اين معني در حقيقت تقليد نيست بلكه عبارت از پيروي عالم و خضوع در مقابل علم است، چنانكه علماي بزرگ اماميه عقيده شان اينست كه تقليد در احكام عمليه از باب رجوع جاهل بعالم است، و بطور بداهت از امور فطريه و ارتكازيه بشر است مخصوصاً مرحوم آخوند خراساني در مبحث اجتهاد و تقليد كتاب (كفايه) صريحاً مي‌گويد: «ادله‌اي كه بعضي از علماء براي جواز تقليد در احكام عمليه از قبيل (اجماع و سيره متدينين و اخبار) ذكر كرده‌اند همه مخدوش و قابل مناقشه‌است، عمدة دليلش اين است كه اين معني از باب رجوع جاهل بعالم است كه فطري و ارتكازي بشر است، يعني چون وجوب استنباط احكام عمليه بر هر فرد موجب عسر و حرج، و در نتيجه باعث اختلال نظام اجتماع است لذا بايستي در هر جمعيتي يك نفر متحمل اين زحمت شده و ديگران باو مراجعه بكنند، همان طوري كه حفظ نظام اجتماع همين معني را در ساير علوم و فنوني كه بشر در زندگاني به آنها نيازمند است ايجاب مي‌نمايند».

 

+                      +                    +


موقعيت حديث ، و  تاريـخ  بـيدايش  تدوين آن  در اسلام

بطور كلي قول, فعل و تقرير پيغمبر و ائمة معصومين را سنه و يا (حديث) مي‌گويند(75) نظر باينكه حديث متضمن بيان مجملات وعمومات و مطلقات قرآن كريم و يك قسمت مهم از احكام جزئية اسلام مي‌باشد از اينرو خيلي ذي قيمت و تقريباً تالي مرتبة قرآن است، مخصوصاً در صدر اسلام در نظر عموم مسلمين بي‌نهايت بااهميت بوده‌است, چنانكه صحابه و تابعين وقتي كه فهم هر آيه براي آنان مشكل مي‌شد و يا در حكمي از احكام اسلام اختلاف مي‌نمودند بهمان احاديثي كه هر يك كم و بيش حفظ بوده‌اند متمسك مي‌شدند، بطوري باين قسمت عنايت داشته‌اند در موقع فتوحات اسلام كه اصحاب در شهرهاي مختلف پراكنده بوده‌اند، چون همه تمام احاديث را حفظ نبوده‌اند لذا هر يك براي استفاده از محفوظات ديگري از محل خود (دمشق يا كوفه) مثلا بمحل ديگري (مكه يا مدينه مصر ياري) مسافرت مي‌كردند؛ (جابر ابن عبد الله انصاري) همين كه مي‌شنود كه (عبد الله بن انيس الجهني) از پيغمبر اكرم حديثي ياد دارد براي اينكه شخصاً آن حديث را از او شنيده باشد فوري شتري خريده و يك ماه تمام طي مسافت مي‌كند تا اينكه خودش را در شام بعبد الله مي‌رساند(76) خلاصه بعد از قرآن مرجعشان در هر امري احاديث نبويه بوده‌است.

اما راجع بتاريخ تدوين حديث، تا كنون مدرك صحيحي بدست نيآمده كه در زمان حضرت رسول (ص) احاديث رسماً مضبوط و مدون شده باشد، در اينكه پيغمبر اكرم كساني را براي جمع و تدوين حديث معين نفرموده بودند، همان طوري كه عده‌اي را بعنوان (كتبة وحي) براي كتابت آيات قرآن تعيين فرموده بودند، مسلم و جاي انكار نيست، معلوم هم نيست كه صحابه خودسرانه اقدام باين امر كرده باشند بلكه بطوري كه از احاديث چندي كه شيعه و سني نقل كرده‌اند، استفاده مي‌شود اصحاب از اين قسمت ممنوع بوده‌اند، از آن جمله اين روايت است كه ابي سعيد خدري نقل مي‌كند: (لَا تَكْتُبُوا عَنِّي وَمَنْ كَتَبَ عَنِّي غَيْرَ الْقُرْآنِ فَلْيَمْحُهُ وَحَدِّثُوا عَنِّي وَلَا حَرَجَ وَمَنْ كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّدًا فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنْ النَّارِ)(77) و بعضي از علماي سلف هم عقيده دارند، براي اينكه احاديث با قرآن مشتبه نشود اساساً اصحاب ممنوع از نوشتن حديث بوده‌اند.

بله، روايتي كه در صحيح بخاري نقل گرديده و هم چنين حديثي كه از عبد الله بن عمرو بن العاص روايت شده ‌استفاده مي‌شود كه عبد الله و دو سه نفر ديگر هر چه را كه از حضرت رسول (ص) مي‌شنيدند مي‌نوشتند(78) بر فرض اينكه اين دو روايت قابل تصديق باشد مسلماً اين قسمت در زمان حضرت، رسميت پيدا نكرده بود يعني آن طور نبود كه جميع احاديثي كه صحابه و تابعين محفوظ بوده‌اند رسماً در صحيفه هاي مخصوصي جمع و ضبط شده باشد، خلاصه بعد از رحلت پيغمبر اكرم جز يك كتاب مدون آسماني (قرآن) و يك سلسة احاديث غير مدونه كه صحابه محفوظ بوده‌اند چيز ديگر در بين مسلمين نبوده‌است، حتي خلفا هم هيچ يك تدوين احاديث را رسميت نداده بودند، بلكه شايد اصلا براي آنان ميسر نبوده‌است، زيرا عدد صحابه يعني آناني كه از حضرت رسول نقل حديث مي‌نمودند در حدود (114000)(79) نفر بودند كه همه در اطراف پراكنده بودند، و هر يك احاديثي محفوظ بوده‌اند كه ديگري نبوده‌است، با اين حال خلفا چطور مي‌توانستند همة آن جمعيت را در محل مخصوصي جمع كرده و بتمام احاديثي كه آنها محفوظ بوده‌اند استماع كرده و بالاخره در صحيفه‌اي تدوين نمايند، فرضاً هم اگر خلفا مي‌توانستند اين امر را انجام بدهند، صحابه كه اكثريتشان را امي و بي سواد تشكيل داده بود و تكيه گاهشان در هر چيزي كه مي‌دانستند فقط قوة ذاكره بوده‌است، خيلي بعيد بنظر مي‌آيد كه بتواند آنچه را كه در دورة عمرشان از پيغمبر اكرم شنيده و يا ديده بودند، متذكر شد نقل نمايند، بلكه در مواقع مختلف با يك مناسبات و منبهات مخصوصي بهر يك از آنها منتقل شده و نقل مي‌كردند(80)، خلاصه در قرن اول هجرت جمع و تدوين حديث رسماً صورت نگرفته بود، و چنانچه كسي احياناً تدوين مي‌كرد فقط بطور يادداشت براي خودش تدوين مي‌كرد، و در نتيجه باب جعل حديث براي جمعي كاملاً مفتوح شد، يعني نظر باينكه حديث مظبوط و مدون نبود و از طرفي چون نهايت بااهميت و تقريباً تالي مرتبة قرآن، و بالاخره مرجع تمام شئون مسلمين بود، از اينرو عده‌اي در تمام اختلافات سياسي، ديني، علمي، و در همة خصومت‌هاي شخصي و غيره همين كه بر طبق مدعاي خود حديثي پيدا نمي‌كردند بدون تأمل حديثي مي‌ساختند، چون احاديث مظبوط و مدون نبود كمتر كسي ملتفت قضيه مي‌شد، مخصوصاً پس از فتوحات كه طائفه هاي چندي از قبيل رومي، بربري، شامي مصري و... وارد در اسلام شدند عده‌اي چون عواطفشان اجازه نمي‌داد كه از عادات و رسوم مألوفه ديرينة خود دست بردارند لذا براي حفظ همان عادات و رسوم آنها را بلطائف الحيل بصورت حديثي درآورده در بين مردم منتشر مي‌كردند.

و جمعي هم نظر باينكه فقط تسليم عظمت و سيطرة اسلام شده و در حقيقت مسلمان نبودند، از لحاظ تخريب اسلام يك رشته خرافات را در قالب حديث ريخته و اشاعه مي‌دادند، حتي از اين حديث نبوي (قَدْ كَثُرَتْ عَلَيَّ الْكَذَّابَةُ فَمَنْ كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ) كه شيعه و سني هر دو آنرا نقل كرده‌اند، و بعقيدة مرحوم شهيد ثاني در كتاب (درايه) از احاديث متواتره‌است دانسته مي‌شود كه در زمان حضرت رسول هم جعل حديث كاملا معمول بوده‌است، چه، مسلماً اين جمله در تعقيب جعل احاديث زيادي، از حضرت صادر شده‌است.

تا اينكه در قرن دوم جمع و تدوين حديث تدريجاً شروع شد، آن هم نه آنطوريكه همه در محلي جمع شده و پس از تبادل افكار تمام احاديث صحيح و آنچه را كه صحابه از پيغمبر اكرم شنيده و يا ديده بودند جمع كرده و در دسترس همه مردم گذارده و در نتيجه از اين راه از جعل حديث جلوگيري كرده باشند بلكه هر عالمي كه در هر شهري بوده، آنچه را كه از صحابه شنيده بود و بعقيدة خود صحيح تشخيص مي‌داد تدوين مي‌كرد و حتي بعضي هم رعايت صحت و سقم آنرا نكرده، بطور عموم جمع مي‌كردند.

بطوري كه مؤرّخين و علماي علم رجال و درايه مي‌گويند: در شيعة اول كتابي كه دربارة حديث نوشته شده اصول اربعمائه بوده‌است، و در بين اهل سنت و جماعت كساني كه شروع به جمع و تدوين حديث نمودند در مكه ابن جريج متوفي در سنه (150) و در مدينه محمد بن اسحق متوفي در (151) و مالك بن انس متوفي در (179) و در بصره ربيع بن صبيح متوفي در (160) و سعيد بن ابي عروبه متوفي در (156) و حماد بن سلمه متوفي در (176) و در كوفه سفيان ثوري متوفي در (161) در شام الاوزاعي متوفي در (156) در يمن معمره متوفي در (153) و در خراسان ابن المبارك متوفي در (181) و در مصر ليث بن سعد متوفي در (175) بوده‌است(81)، در بين آنان آن كه پيش از همه شروع باينكار كرده بود بگفتة ابن حجر در شرح بخاري ربيع ابن صبيح و سعيد بن ابي عروبه(82) و بروايتي ابن جريج(83) و بقولي مالك بوده‌است(84).

سند طريقه شيعه بعد از صحابه، ائمه عليهم السلام و سند طريقة سنت و جماعت از اهالي حجاز مالك و اصحابش از قبيل شافعي و احمد بن حنبل، و از اهالي عراق ابو حنيفه و پيروانش بوده‌اند(85) خلاصه در اين قرن چون در جمع و تدوين حديث اقدام اساسي بعمل نيامده بود و هر كسي كه در هر محلي بوده طبق نظريه خود حديث را جمع آوري مي‌كرد. از اينرو باب جعل حديث كما كان بروي سازندگان حديث مفتوح بوده و نه تنها در اين موقع از آن جلوگيري نشده بود بلكه بطوري كه از روايات صحيحه فهميده مي‌شود، خيلي هم شيوع داشته‌است از آن جمله: « إنّا أهل بيت صادقون لا نخلو من كذَّابٍ يكذب علينا فيَسْقُطُ صدقُنا بِكَذِبِه علينا عند الناس ...» يعني ما اهل بيت پيغمبر مردمان راستگو هستيم كه هيچگاه خالي از دروغگوياني نيستيم كه دروغها بر ما ببندند، و در نتيجه گفتارهاي راست ما را بدروغ خود از بين ببرند «عن الصادق أنَّ المغيرة بن سعيد ـ لعنه الله ـ دسَّ في كتب أصحاب أبي أحاديث لم يحدِّث بها أبي! فاتقوا الله ولا تقبلوا علينا ما خالف قول ربنا تعالى وسنة نبينا صلى الله عليه وآله» يعني: مغيره بن سعيد دسيسه كرد در كتابهاي اصحاب پدرم حديثهاي چندي كه خبر نداده بود آنها را پدر من، پس به پر هيزيد خدا را و قبول نكنيد بر ما چيزي را كه مخالف گفتار پروردگار ما، و سنت پيغمبر ما باشد.

(عن يونس أنه قال: وافيتُ العراقَ فوجدتُ بها قطعةً من أصحاب أبي جعفر (ع)، ووجدتُ أصحابَ أبي عبد الله (ع) متوافرين فسمعتُ منهم وأخذتُ كُتُبَهُم، فعرضْتُها من بعد على أبي الحسن الرضا (ع) فأنكر منها أحاديث كثيرةً أن يكون من أحاديث أبي عبد الله (ع) و قال لي إن أبا الخطاب كذب على أبي عبد الله (ع) لعن الله أبا الخطاب! وكذلك أصحاب أبي الخطاب يدسُّون هذه الأحاديث إلى يومنا هذا في كتب أصحاب أبي عبد الله (ع) فلا تقبلوا علينا خلاف القرآن) يعني: يونس مي‌گويد: رفتم عراق، جمعي از اصحاب ابي جعفر و ابي عبد الله را در آنجا ملاقات كردم و از آنان احاديث چندي شنيدم و كتابهائي هم (مقصود كتابي است كه در آن حديث نوشته شده بود) از آنها گرفتم، سپس ان احاديث و كتابها را بر ابي الحسن حضرت رضا عرضه داشتم، حضرت بسياري از آن احاديث را تكذيب كرد از اينكه مربوط به اصحاب ابي عبد الله باشد، فرمود (ابي الخطاب) خيلي دروغ بست بر ابي عبد الله، خدا لعنت كند ابو الخطاب را! همچنين اصحاب ابي الخطاب تا امروز هم از اينگونه احاديث در كتابهاي اصحاب ابي عبد الله دسيسه مي‌كنند! يعني احاديث ساختگي خود را در كتابهاي اصحاب ابي عبد الله وارد مي‌كنند، پس قبول نكنيد بر ما حديثي كه مخالف با قرآن بوده باشد.

و بالاخره در قرن سوم از بين اهل سنت و جماعت محمد بن اسماعيل البخاري متوفي در سال (256) و مسلم متوفي در (261) و ابو داوود سجستاني متوفي در (275) و ابو عيسي ترمذي متوفي در (279) و ابو عبد الرحمن نسائي متوفي در (303) و ابن ماجه متوفي در (273) هر يك بنوبة خود احاديثي جمع كرده و (صحاح سته) را تشكيل دادند(86) و در قرن چهارم از شيعه محمد بن يعقوب كليني صاحب كتاب كافي متوفي در (328) و ابي جعفر محمد بن علي بن حسين بن بابويه القمي صاحب كتاب (مدينه العلم و من لا يحضره الفقيه) متوفي در (381) و در قرن پنجم از شيعه ابي جعفر محمد بن حسن بن علي الطوسي صاحب كتاب (تهذيب، و استبصار) متوفي در (460) هر يك بقدر همت خود احاديثي جمع كرده و كتابهاي نامبرده را در دسترس مردم گذاردند و اين پنج كتاب كه در نزد شيعه به اصول خمسه معروفست متخذ از اصول اربعمائه مي‌باشد، ولي كتابهاي نامبرده هم آن طور نيست كه متضمن تمام احاديث صحيحه و يا خالي از هرگونه حديث ضعيف باشد، خلاصه همة محدثين شيعه و سني را از بدو تدوين حديث: (اواسط قرن دوم) تا اواخر قرن يازدهم، غير از آناني كه واضع و جاعل حديث بوده‌اند، از جهت نقل و تدوين حديث مي‌توان بچهار دسته قسمت كرد:

1- اشخاصي بوده‌اند كه در تدوين حديث بطور كلي در مقام انتخاب نبوده‌اند، بلكه منظورشان اين بوده‌است آنچه حديث كه در عصرشان متداول بوده بطور عموم جمع نمايند، از قبيل سفيان ثوري در كوفه، حماد بن سلمه بن دينار در بصره، و يحيي بن معين المري – مخصوصاً يحيي بن معين مي‌گويد: من بدست خود ششصد هزار حديث تدوين كرده‌ام، كسي كه اين خبر را نقل مي‌كند مي‌گويد: عده‌اي از محدثين يك مليون و دويست هزار حديث براي او تدوين كرده‌اند، بطوري كه بعد از يحيي صد قفسه، يا صندوقچة كتاب حديث باسم او باقي مانده بود(87) موحوم مجلسي عليه الرحمه كه از محدثين بزرگ اماميه در قرن يازدهم بوده‌است در مجلدات كتاب بحارش كه در حقيقت دائره معارف شيعه‌است تقريباً همين رويه را پيش گرفته و منظورش جمع و تدوين احاديث و آثار ائمه بطور كلي بوده‌است، از اينرو مي‌توان گفت ايشان هم در عداد همين دسته بوده‌اند.

2- كساني بودند گرچه در تدوين حديث اجمالا در مقام انتخاب بوده‌اند، ولي مقيد به تدوين حديث صحيح نبوده‌اند، از قبيل (ابو داود) و (ابو عيسي) و (نسائي)  صاحبان صحاح از عامه(88)، و مصنفين اصول خمسه از شيعه، مثلا (محمد بن يعقوب كليني) بطوري كه مشهور است – مجموع احاديث (كافي) را كه در حدود (16199) حديث است با آنكه آنها را از اصول اربعمائه انتخاب فرموده‌اند حديث صحيحش تقريباً «5070» مي‌باشد:

3- محدثيني بودند كه در روايت و نقل حديث در صدد انتخاب نبوده‌اند ولي در موقع تدوين مقيد بودند حديثي كه بعقيده شان صحيح بوده جمع كرده باشند مانند «مالك» با اينكه هزاران حديث روايت نموده؛ تنها در حدود (300) حديث را در كتاب (موطأ) نوشته‌است(89) «احمد بن حنبل» با وجود اينكه يك مليون حديث را روايت كرده(90) با اين حال 50000 از آنها را در مسند خود تدوين كرده‌است(91) «بخاري» مجموع احاديث در صحيحش را كه «9200» حديث است و 3000 آن مكرر است از (600000) حديث انتخاب نموده(92)، و مسلم تمام احاديث (صحيح) خود را از (300000) انتخاب كرده‌اند(93).

4- عده‌اي بودند كه بر خلاف همة اينان چندان عنايت بحديث نداشتند، يعني چون در بيشتر احكام عمل به قياس مي‌كردند از اينرو شرائط صحت حديث را ضيق گرفته و خيلي كم نقل حديث مي‌كردند، مانند ابو حنيفه كه در دوره عمرش فقط 17 حديث روايت كرده بود(94).

بالجمله چون حديث در قرن اول بطور كلي مدون نشده و در قرون بعد هم چندان اهتمامي در جمع و تدوين آن بعمل نيامده بود، از اينرو باب جعل حديث بروي دشمنان اسلام و منافقين، مخصوصاً براي مردمان متعصب و خود خواه كاملا مفتوح شد، اكنون با رعايت اختصار عمده دواعي جعل حديث را در اينجا مي‌نويسم:

 

+                      +                    +


 

﴿  دواعى جعل حديث 

1-  اختلاف  در  امر  خلافت  يا خصومت  در  سياست  

با اينكه اسلام بيش از همه و حدت اجتماعي؛ اتحاد و يگانگي را نصب العين و وجهة عنايت خود قرار داده بود؛ و پيروانش را از كلية موجبات تفرقه اكيداً ممنوع كرده و مضرات آن را با يك رشته شواهد تاريخي در قرآن گوشزد همه نموده بود؛ متاسفانه بعد از رحلت حضرت رسول اكرم (ص) هنوز آب غسل وي خشك نشده بود كه چنان آتش فتنه و اختلافي روشن نمودند كه در اندك زماني آن همه جمعيتي كه بارنگ (إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللهِ الإِسْلاَمُ) و (إِنَّمَا المُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ) همرنگ: و بآواز (لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ) (مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللهِ) هم آواز و بالاخره در زير لواي اسلام با نهايت صميميت متحد و جمع شده بودند، از هم متفرق و پراكنده شدند؛ بطوري كه در دورة اموي اتلاف جان و مال يك ديگر را فريضة ذمة خود مي‌دانستند كه متأسفانه هنوز هم از نائرة همان آتش دارند مي‌شوند!

باري اختلاف در موضوع خلافت كه مسبب تشكيل فرقه‌ها و حزبهاي چندي در اسلام شده بود و مخصوصاً خصومتي كه بين امويين، عباسيين و فاطميين بود، باعث شد كه اطرافيان هر يك احاديثي بنفع خود و ضرر ديگر جعل و بين مردم منتشر كردند، اينك مختصري از آنها را از باب نمونه در اينجا مي‌نويسم:

ابو بكر وقتي كه براي اسكات مخالفين خود حديث (الأئمَّةُ من قريش) را قرائت كرد(95) سپس بعضي از طرفدارانش يا (بكريه) احاديث ذيل را كه علماي سنت و جماعت هم معترف بجعل آنها مي‌باشد وضع و منتشر كردند:

« قال أنس: كنت مع النبي ﷺ فجاء جاءٍ فاستفتح الباب، فقال: يا أنس! اخرج فانظر من هذا؟ فخرجت فإذا أبو بكر فرجعت فقلت: هذا أبو بكر يا رسول الله! فقال: ارجع فافتح له وبشِّرْهُ بالجنّة وأخبره بأنه الخليفة من بعدي ثم جاء جاءٍ إلى آخره في عمر وعثمان»(96)

«قال عليٌّ: أول من يدخل الجنة من هذه الأمة أبو بكر وعمر وإني لموقوف مع معاوية للحساب»(97)

«وفي المقاصد عن ابن عمر: لو وزن إيمان أبي بكر بإيمان الناس لرجح إيمان أبي بكر»(98)

«وفي المختصر: إنَّ الله يتجلّى للنّاس عامّة ولأبي بكر خاصّة»(99)

«عن أبي هريرة:  كل مولود يولد يُذَرُّ على سُرَّتِهِ من تربته فإذا طال عمره ردَّه اللهُ إلى تربته التي خلقه منها وأنا وأبو بكر وعمر خُلِقْنَا من تربة واحدة وفيها ندفن.»(100)

«وفي الترمذي عن ابن عمر وعائشة: لا ينبغي لقوم فيهم أبو بكر أن يؤمهم غيره»(101)

«إن لإبراهيم الخليل ولأبي بكر الصديق لِـحْيَةً في الجنّة!»(102)

و دربارة ساير خلفاء نيز احاديث زيادي وضع نمودند؛ راجع بخليفة دوم: «عن زياد بن يحيى، قال رسول الله ﷺ لو لم أبعث فيكم لبعث عمر»(103) في الترمذي – «لو كان بعدي نبيٌّ لكان عمر بن الخطاب»(104).  في الشريعه بعث «قال لي جبريل لِـيَـبْكِ الإسلامُ على موتِ عُمَر» «الحقّ مع عمر حيث كان»(105) ، «عمر سراج أهل الجنّة» (106)

دربارة خليفه سوم: «إنَّ لكلِّ نبيٍّ خليلاً من أمَّتِهِ وإنَّ خليلي عُثْمانُ»(107).

 «في الوجيزة: قال جابر: إن رسول الله أتى لجنازة رجل، فلم يصلِّ عليها، فقيل له، قال: إنه كان يبغض عثمان، فأبغضه الله»(108).

«عن طلحة بن زيد، قال جابر: بينا نحن مع النبي ﷺ قال: لينهض كل رجل كفأه فنهض النبي ﷺ إلى عثمان فاعتنقه وقال له: أنت وليِّي في الدنيا والآخرة»(109)

«وعن عمرو بن العاص قال: قال رسول الله ﷺ: إن آل أبي طالب ليسوا لي بأولياء، إنَّما ولِيِّيَ اللهُ وصالحُ المؤمنين!»(110)

راجع بام المؤمنين: في نهايه ابن الاثير «خذوا شطر دينكم عن الحميراء»(111).

دربارة معاويه: « قال عليٌّ: بينا أنا جالس بين يدي النبي ﷺ أكتب إذ جاء معاوية فأخذ رسول الله ﷺ القلم من يدي فدفعه إلى معاوية فما وجدت في نفسي من ذلك إذ علمت أن الله أمره بذلك. فقال ﷺ: أنت مني يا معاوية وأنا منك ولتزاحمني على باب الجنة كهاتين السبابة والوسطى»(112) ، «الأمناء سبعة اللوح والقلم وإسرافيل وميكائيل وجبرائيل ومحمد ومعاوية بن أبي سفيان»(113).

«وعن العرباض: اللهم علمه الكتاب»(114).

«عن أبو همدان: أوّل من يختصم من هذه الأمة بين يدي الرب عز وجل عليٌّ رضي الله عنه ومعاوية وأوّل من يدخل الجنة أبو بكر وعمر»(115).

ودر مقابل (غلاة: همان مردم ناداني كه بنام دوستي بيش از همه قلب امير مؤمنان علي و اولاد اطهارش را جريحه دار نموده و تاريخ (شيعه) را لكه‌دار كرده‌اند، يك رشته خرافات را بقالب حديث ريخته و بذوات مقدس (علي) و ساير ائمه نسبت دادند، و در آن احاديث ساختگي بسياري از اوصاف مخصوص بخدا و خيلي از معجزات پيغمبران را برايشان ثابت نمودند منسوب به (علي) و معروف به (خطبة البيان) و (خطبة تَّطْنَجِيَّة) است چون بيشتر مقالات غلاة و اينگونه افسانه‌ها را در بر دارد، از اينرو پارة از جملات آنها را از نظر خوانندگان مي‌گذارنم:

«أنا الذي عندي مفاتيح الغيب لا يعلمها بعد محمَّد غيري، أنا بكل شيء عليم... أنا ذو القرنين المذكور في الصحف الأولى» تا اينكه مي‌گويد: «أنا الذي أتولى حساب الخلائق، أنا اللوح المحفوظ، أنا مقلب القلوب والأبصار، إن إلينا إيابهم ثم علينا حسابهم» تا اينكه مي‌گويد: «أنا فتاح الأسباب، أنا منشئ السحاب الثقال... أنا مورق الأشجار، أنا مفجر العيون»، تا اينكه مي‌گويد: «أنا دابة الأرض أنا الراجعة..... أنا أول ما خلق الله حجة...  أنا مخرج المؤمنين من القبور، أنا صاحب نوح ومنجيه، أنا صاحب أيوب المبتلى ومنجيه، أنا صاحب يونس، أنا أقمت السموات السبع، أنا الغفور الرحيم، وإن عذابي هو العذاب الأليم»(116).

«أنا الذي أسلم أبي إبراهيم الخليل، أنا عصا الكليم، أنا الذي نظرت في عالم الملكوت فلم أجد غيري شيئاً» تا اينكه مي‌گويد: «أنا بعثتُ النبيين والمرسلين، أنا الذي أرسيتُ الجبال وبسطت الأرضين، أنا مخرج العيون ومنبت الزرع، ومسمع الرعد، ومشرق البرق، أنا مضيء الشمس ومطلع القمر، أنا الذي أقوم الساعة، أنا الذي إن أُمِتُّ لم أمُت، وإن قُتِلت لم أُقْتَل، أنا الذي قال رسول الله أنا وعليٌّ من نور واحد، أنا أهلكت الجبارين والفراعنة المتقدمين بسيفي ذو الفقار، أنا الذي حملت نوحاً في السفينة، أنا الذي أنجيت إبراهيم من نار نمرود، أنا صاحب موسى وخضر ومعلِّمهما، أنا منشئ الملكوت في الكون، أنا الباري المصور في الأرحام، أنا الذي أبرى الأكمه والأبرص، أنا البعوضة التي ضرب الله بها مثلاً، أنا الذي كسوت العظام لحماً»

تا اينكه مي‌گويد: «أنا الذي رُدَّتْ إليَّ الشمسُ مرتين، أنا الذي أنشر الأولين والآخرين...... أنا صاحب القرون الأولى، أنا أحيى وأميت وأنا أخلق وأرزق أنا السميع العليم، أنا البصير، أنا المتكلم على لسان عيسى في المهد، أنا يوسف الصدِّيق، أنا العذاب الأعظم، أنا الذي يصلي في آخر الزمان عيسى خلفي، أنا الآخرة والأولى، أنا أُبدِئُ وأعيد، أنا فرع من فروع زيتون، أنا الذي أرى أعمال العباد، لا يعزب عني شيء في الأرض ولا في السماء، أنا الذي أُقْتَل قتلتين وأُحْيَى مرّتين وأظهرُ كيف شئت، أنا المذكور في سالف الزمان والخارج في آخر الزمان، أنا معذِّبُ الجبت والطاغوت»  تا اينكه مي‌گويد:  «أنا محمّدٌ المصطفى وعليٌّ المرتضى كما قال رسول الله عليٌّ منِّي وأنا منه»(117)

آنچه كه بطور كلي از مجموع جملات اين خطبه ‌استفاده مي‌شود سه چيز است:

1- ثبوت احكام و اوصاف خدا براي علي (ع) مستفاد از جملات: أنا أقمت السموات السبع)، (أنا بعثتُ النبيين)، (أنا بسطت الأرَضين)، (أنا أقوم الساعة)، (أنا أحيي وأميت وأنا أخلق وأرزق)، و(أنا البارئ المصور في الأرحام)، (وأنا أُبدئ وأعيد).

2- تناسخ و حلول متفاد از كلمات: (أنا ذو القرنين، أنا عصا الكليم، أنا المتكلم عن لسان عيسى في المهد، أنا يوسف الصدّيق، أنا أظهر كيف شئت، أنا محمد المصطفى).

3- رجعت مستفاد از: (أنا الذي أُقْتَل قتلتين وأُحْيَى مرتين، أنا الخالد في آخر الزمان).

و اين 3 چيز از بدعت‌هاي يكي از فرقه‌هاي شيعه يعني (غلاة) است، و شيعة دوازده امامي از اينگونه عقايد و مقالات جداً منزه و مبري مي‌باشند، و در نتيجة اين خطبه و مانند وي از خطب و احاديثي كه متضمن اين سه چيز است و متأسفانه در اثر غفلت پارة از محدثين شيعه دوازده امامي با احاديثشان مخلوط گرديده و تدريجاً قسمتي از آنها: (رجعت) جز و عقايد تودة عوام شده‌است، همه از مجعولات غلاة خواهد بود!

ابنك براي اينكه اين مطلب كاملا روشن شود لازم مي‌دانم عقايد چند فرقة مهم از غلاة را با رعايت اختصار در اينجا بنويسيم:

(غلاة) بطور كلي قسمتي از شيعه را مي‌گويند كه دربارة پيغمبر و ائمه غلو كرده‌اند، بطوري كه آنانرا از حدود نبوت، امامت و خلافت خارج كرده، اوصاف و احكام خدائي برايشان قائل شدند، بسا يكي از ائمه را به خدا، و گاهي خدا را بخلق تشبيه مي‌كنند، منشأ تمام شبهات اينان بطوري كه شهرستاني صاحب ملل و نحل مي‌گويد: مذاهب حلوليه، تناسخيه، يهود، و نصاري مي‌باشد، زيرا تشبيه خالق بمخلوق از عقايد يهود و تشبيه خلق به خالق از عقايد نصاري است، و بدعت‌هايشان بطور عموم منحصر در چهار چيز است: تشبيه، بداء، رجعت و تناسخ(118).

غلاة بفرقه‌هاي چندي تقسيم مي‌شوند: اولين فرقة آنها كه در واقع منشأ ساير فرق غلاة مي‌باشند معروف به (سبائيه) هستند؛ اينان اصحاب (عبد الله بن سباء) مي‌باشند كه اصلا يهودي و از اهل حمير بوده‌است، عبد الله بن سبا اولين كسي است كه قائل بخدائي علي شده بود، مي‌گفت: «علي نمرده و كشته نشده‌است، و در او جزئي از خدا حلول كرده و هميشه زنده و در ابر پنهان است، «رعد» صوت او و «برق» تازيانة اوست، بعد از اينكه زمين مملو از ظلم و جور شد از ابر پائين آمده و دشمنان خود را مي‌كشد، و بالاخره زمين را پر از عدل و داد مي‌نمايد»(119).

(ابي محمد حسن بن موسي نوبختي) كه از بزرگان متكلمين شيعة اماميه‌است، در كتاب خود (فرق الشيعه) مي‌گويد: «عبد الله بن سبأ آنچه را كه بعد از وفات پيغمبر دربارة علي (ع) قائل شده بود بعينه همانها را موقعي كه يهودي بوده دربارة وصي موسي: (يوشع بن نون) قائل بوده‌است»(120)، خلاصه مدتي در بصره و كوفه و مصر مشغول نشر دعوتش بود تا اينكه جمعي دورش گرد آمده و فرقه‌اي بنام (سبائيه) تشكيل گرديد، بگفتة شهرستاني؛ اينها اولين فرقه‌اي هستند كه در اسلام قائل بتوقف و (...) و رجعت و تناسخ – يعني حلول جزئي از خدا در علي و بعد در ساير ائمه- شده‌اند.

عليائيه – اينان اصحاب علياء ابن ذراع الدوسي؛ يا اسدي مي‌باشند؛ و به چند دسته تقسيم مي‌شوند: اول (ذميه) كه علي را خدا، و محمد (ص) را مبعوث از طرف او مي‌دانند(121) مي‌گويند: (علي) محمد را مبعوث كرده بود كه بشر را دعوت باو بنمايد كه دعوت به خود نمود، از اينرو محمد (ص) را مذمت مي‌كنند!

(دومي) (عينيه) كه قائل بخدائي علي و محمد (ص) هر دو هستند؛ ولي علي را در خدائي مقدم مي‌دانند. (سوم) «ميميه» كه قائل بخدائي هر دو، ولي محمد را ترجيح مي‌دهند! چهارم عده‌اي هستند كه قائل بخدائي پنج تن از اصحاب كسا يعني: محمد، علي، فاطمه، حسن و حسين، هستند، مي‌گويند: اين پنج نفر در واقع يك نفر بوده و هيچ يك مزيتي بر ديگري ندارند، زيرا روح خدائي بالسويه در آنها حلول كرده‌است: (فاطمه) را با تاء تانيث تلفط نمي‌كنند، بلكه مي‌گويند: فاطم!(122)

كيسانيه – اينان نيز بفرقه‌هاي چندي تقسيم شده‌اند، و بطور كلي منسوب به مختار بن ابي عبيده ثقفي كه ملقب به كيسان بوده مي‌باشند، كه جمعي محمد حنفيه را امام و بعضي او را مهدي منتظر مي‌دانند، مي‌گويند: محمد حنفيه زنده و در كوه (رضوي) پنهان‌است، و در طرف راست و چپش دو شيري است كه او را محافظت مي‌كند، تا اينكه ظهور كرده و زمين را پس از اينكه مملو از ظلم و جور شده باشد، پر از عدل و داد مي‌كند(123)، و همة مردم با همان اجسام اولية خود برمي‌گردند، پيغمبر و تمام انبياء نيز رجعت مي‌كنند وهمه به پيغمبر ايمان مي‌آورند، و علي بن ابي طالب هم رجعت مي‌كند، و با معاويه بن ابي سفيان و آل ابي سفيان جنگ كرده و آنانرا مغلوب مي‌كند و شهر دمشق را منهدم نموده و بصره را غرق خواهد كرد(124).

جمعي ديگر منسوب به (ابن كرب) و موسوم به (كربيه) هستند، اينان نيز محمد حنفيه را امام و مهدي منتظر مي‌دانند، ولي يكي از اصحاب ابن كرب:

(حمزه بن عمارة بربري) كه از اهالي مدينه و معاصر با ابو جعفر حضرت باقر العلوم بود، محمد حنفيه را خدا و ابن كرب را پيغمبر و خويشتن را امام مي‌دانست! و در نتيجه جمعي از اهالي مدينه و كوفه بوي ايمان آوردند، و حضرت باقر (ع) صريحاً او را مذمت و لعن كرده و بشيعيانش نيز امر فرموده بود كه جداً از او تبري نمايند، از جمله عقايدش اين بود كه هر كس اگر امام را بشناسد هر آنچه را كه بخواهد مي‌تواند انجام دهد، و هر عملي را كه مطابق ميلش هست مي‌تواند مرتكب شود! از اينرو وطي جميع محارم را حلال مي‌دانست و پيش از همه شخصاً اين قانون را عملي كرده، دخترش را بحبالة نكاح خود درآورده بود! اين دسته نيز منتظر ظهور محمد حنفيه و رجعت ابن كرب و (حمزه) و ساير اصحابشان مي‌باشند، معاد و نشأه آخرت را نيز منكرند، مي‌گويند: آخرت آن وقتي است كه محمد بن الحنفيه ظهور كرده، و زمام سلطنت را در دست بگيرد!(125)

بطوري كه سيد مرتضي در كتاب (تبصرة العوام في معرفة مقالات الأنام) مي‌گويد: تمام فرق كيسانيه بعقيدة اماميه كافرند(126).

خطابيه – كه اصحاب ابي الخطاب محمد بن ابي زينب الاجدع الاسدي مي‌باشند، ابي الخطاب اول خودش را از اصحاب حضرت جعفر بن محمد (ع) مي‌دانست، و بعد خويشتن را قيم و وصي آن حضرت معرفي نمود، سپس مدعي خدائي حضرت، و نبوت خود گرديد و بالاخره مدعي شد كه من ملكي هستم كه بر اهل زمين بر انگيخته شده‌ام، حضرت صادق (ع) همينكه از مقالاتش مطلع شد او را لعن كرد و باصحاب خود اكيداً دستور داد كه از وي تبري كنند(127). حضرت صادق (ع) در لعن و تبري از او نهايت اصرار مي‌فرمود، زيرا او علاوه بر آنهمه دعاوي باطله‌اش اخبار زيادي نيز براي پيشرفت مقاصدش باسم آن حضرت جعل و منتشر كرده بود، چنانكه از روايت يونس كه در صفحة (52) ذكر كرديم و روايات ديگر نيز همين معني صريحاً استفاده مي‌شود.

اصحاب ابي الخطاب بفرقه‌هاي چندي متفرق شدند؛ و همه بخدائي حضرت صادق و نبوت وي اتفاق دارند؛ نهايت آنكه در نبوت كسان ديگر مانند (بزيغ) و (سري) و يك قسمت مهملات ديگري اختلاف كرده‌اند، اينها بطور كلي داراي عقايد عجيب و غريبي هستند؛ عبد المطلب، وابي طالب، و محمد (ص) و علي (ع) همة اينان را خدا مي‌دانند؛ مي‌گويند روح خدا در هر يك از اينان متناوبا حلول كرده‌است، و كلية محرمات از قبيل زنا، دزدي، خوردن شراب، ميته و خون و بالاخره آنچه كه بتصريح قرآن حرام شده‌است همه را حلال مي‌دانند، و تمام عبادت از نماز و روزه و زكوه و حج را ملغي كرده‌اند، مي‌گويند اينها همه نامهاي كساني بوده‌است، وَطي جميع محارم از مادر و دختر و خواهر، حتي نكاح مرد را نيز جائز مي‌دانند و غسل جنابت را هم لازم نمي‌دانند، مي‌گويند: چگونه انسان غسل بكند از نطفه كه از آن آفريده شده‌است و براي اثبات اين مقالاتشان متمسك بقرآن كريم هم شده مي‌گويند اين آيه ﴿يُرِيدُ اللهُ أَن يُخَفِّفَ عَنكُمْ ﴾ (النساء:28) دربارة ابي الخطاب نازل شده و اصلا اين طور بوده‌است: « يُرِيدُ اللهُ أَن يُخَفِّفَ عَنكُمْ بأبي الخطَّاب» يعني بمناسبت وجود ابي الخطاب خداوند تخفيفي دربارة ما قائل شده و تمام تكليف از ما برداشته شده‌است و روايت (من عرف النبي و الامام فليصنع ما شاء) را كه منسوب بابي الخطاب است دليل ديگري براي مدعاي خود قرار مي‌دهند(128)

شما خواننده البته خواهيد تعجب كرد كه چگونه مي‌شود يك همچه وضعيتي در بين مسلمين آنهم شيعه حكم فرما باشد ؟! نه، تعجب نكنيد، زيرا اگر مختصري دقيق شويد مي‌بينيد نظير همين مقالات بلكه عين اينها در بين ما نيز شايع، و در پاره اي از كتابهاي ما نيز موجود است:

در كتاب (زاد المعاد) طبق مضمون روايتي مي‌گويد در سه شب ربيع الاول (عيد الزهرا !) شيعيان علي مرفوع القلم هستند، يعني هر گونه منكري را مي‌توانند بجاي آورند!!

و در كتاب بحار الانوار حديثي است موسوم به (نورانيه) كه در آية «وَيُقِيمُوا الصَّلَاةَ وَيُؤْتُوا الزَّكَاةَ» صلوة و زكوة را تفسير بعلي عليه السلام مي‌كند، و در اين آيه «وَاسْتَعِينُواْ بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ» (صبر) را برسول الله و (صلوة) را نيز به امير المؤمنين تأويل مي‌نمايد، و در ذيلش نيز در آيه «إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاء وَالمُنكَرِ» (صلوه) را بعلي (ع) (فحشاء و منكر) را به شيخين تأويل مي‌كند ! آيا مفاد اين روايات و روايت: (نحن الصلوة و نحن الزكوة و نحن صوم شهر رمضان) كه در بصائر الدرجات بحضرت صادق نسبت داده شده بعينه همان مقالات ركيكة ابي الخطاب نيست كه مي‌گفت آنچه كه در قرآن واجب و حلال و يا حرام شده اسامي اشخاص هستند؟ مگر كتاب آيات الولايه را ملاحظه نفرموديد كه تقريباً سدس قرآن: - يك هزار آيه- را بحكم يك عده احاديث ساختگي با تأويلات خيلي خنك بولايت و فضائل امير المؤمنين تأويل نموده‌است؟ و نيز بمقتضاي همان روايات (پشه، زنبور و شتر) را از القاب ذات مقدسش قرار داده‌است؟ آيا تفسير (.) را نديده‌ايد كه در آيه «إِنَّ اللهَ لاَ يَسْتَحْيِي أَن يَضْرِبَ مَثَلاً مَّا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا ...» [البقرة:26] و در آية «أَفَلَا يَنظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ» [الغاشية:17]، بعوضه و ابل را بمناسبت چند روايت تعبير به علي (ع) كرده‌است؟ مگر نمي‌دانيد كه كتاب (فصل الخطاب في تحريف الكتاب) روي چه اصلي نوشته شده‌است؟ غير از اينست كه چون مي‌خواهد فضائلي براي علي و ائمة اطهار قائل شود، جمود به يك رشته احاديث مجعوله نموده و كوركورانه اركان اسلام را متزلزل، و قرآن كريم را لكه‌دار كرده‌است؟!!! سبحان الله! علي و اولاد علي عليهم السلام تا اين اندازه مجهول الحال هستند كه انسان بايد در معرفي آنان در پيرامون يك همچه وسائل افتضاح آوري بگردد؟ آيا شرم آور نيست كه در اثبات ولايت و فضائلشان انسان بچنين چيزهائي كه باعث توهين آن ذوات مقدسه، و قرآن كريم است متشبث شود؟!

ولي با اين حال مي‌توانيم بگوئيم كساني كه اين قبيل حديثها را ضبط و منتشر كرده‌اند چندان هم تقصير ندارند، چه كنند، از طرفي رويه و عادتشان اين بود كه جز واجب و حرام مدرك و دليل چيزي را چندان مورد دقت و نظر قرار نمي‌دادند! و از طرف ديگر اين گونه اخبار بطور كلي موافق با عواطف است، و خروج از تحت تأثير عاطفه هم عادتاً بسيار مشكل است، و مقتضيات محيط و عصرشان هم طوري بود كه اشاعة اين گونه خبرها را كاملا ايجاب مي‌نمود، البته با اين وضعيت نبايد باينان اعتراض كرد كه چرا اينگونه احاديث را جمع و تدوين كرده‌اند.

پس دانسته شد پايه و مدار عقايد اين چند فرقة از غلاة كه نوشتم: تشبيه، تناسخ و رجعت است، پاية عقايد ساير فرقه‌هاي از غلاة هم كه شرحش از عهدة اين كتاب بيرون است همين سه چيز است، ممكن است براي كسب اطلاع كامل از عقايد جميع فرق شيعه از غلاة و غيره، به كتاب (فرق الشيعة) نوبختي مراجعه نمائيد.

اكنون كه دانسته شد (رجعت) جزو عقايد غلاة‌است، به بينيم آيا شيعه اثني عشريه اصلا داراي چنين عقيده‌اي بوده‌اند يانه؟ زيرا ممكن است فرقه هاي غلاة و دوازده امامي در اين باره باهم شركت داشته باشند، چنانكه اغلب فرق و مذاهب عالم در بسياري از چيزها، لا اقل در يكي در موضوع با هم متفقند، در جواب مي‌گويم فرقة اثني عشريه از اول بكلي از اين مقاله مبري و منزه بوده‌اند، زيرا همة ملل و نحل نويسها يعني: آناني كه عقايد تمام فرق اسلام وغيره را با كمال بي طرفي ضبط كرده‌اند، همه بطور عموم (رجعت) را در تحت عنوان عقايد (غلاة) ضبط كرده‌اند، ولي در مقام شرح عقايد فرقة اثني عشريه كه مي‌رسند پس از بيان جميع عقايدشان اصلا متعرض رجعت نمي‌شوند؛ مثلا شهرستاني متوفي در سنه (548) در كتاب خود (ملل و نحل) و ابن حزم متوفي در (456) در كتاب (فصل) رجعت را همانطوريكه مستفاد از اخبار منقوله در كتاب بحار است، از عقايد (غلاة) مي‌دانند، ولي در مقام شرح عقايد (اثني عشريه) كه مي‌رسند پس از بيان تمام عقايدشان بهيچوجه از رجعت اسم نمي‌برند.

ابن جوزي متوفي در سنة (597) در كتاب خود موسوم به (تلبيس ابليس) در صفحة 22 (رجعيه) را فرقة مخصوصي از فرق شيعه مي‌داند، مي‌گويد: عقيدة اينها اينستكه امير المؤمنين و همة اصحابش براي انتقام از دشمنان خود رجعت خواهند كرد، ولي در ذكر عقايد فرقة اثني عشريه كه مي‌رسد ابداً متعرض رجعت نمي‌شود.

(ابي الحسن علي بن اسمعيل اشعري) متوفي در (324) در كتابش (مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلين) (رجعت) را از عقائد قسمتي از روافض مي‌داند(129) ولي آنجا كه مي‌خواهد عقائد اماميه را شرح دهد متعرض رجعت نمي‌شود(130) (ابي محمد حسن بن موسي نوبختي) كه از بزرگان متكلمين شيعة اثني عشريه در اوايل قرن سوم هجري و مورد تعديل بسياري ازعلماي بزرگ اماميه‌است(131) در كتابش فرق الشيعه در ضمن شرح عقايد فرق غلاة (رجعت) را همانطوريكه بين تودة شيعه شايع است، از جملة عقايد فرق: (كيسانيه) (مختاريه)، (بينيه) و (خرمدينيه) و (واقفه) قرار مي‌دهد، ولي در آخر كتابش كه مي‌خواهد عقايد اثني عشريه را بيان بكند ابداً متعرض رجعت نمي‌شود، با اينكه چون خودش دوازده امامي است، منظورش اينستكه تمام عقايد آنانرا مشروحاً بنويسد، ولي با اين حال بهيچ وجه متعرض رجعت نمي‌شود.

(سيد مرتضي) كه از مفاخر علماي شيعة دوازده امامي است، در كتاب خود موسوم به (تبصرة العوام في معرفة مقالات الأنام) در ضمن نقل آراء و مقالات فرق مختلفه شيعه، (رجعت) را در جزو عقايد فرقة (بتريه): اصحاب «كثير النواء الابتر» مي‌شمرد، ولي در مقام بيان عقايد اثني عشريه كه مي‌رسد در قسمت رجعت بكلي ساكت است.

مرحوم سيد در اين كتاب بر خلاف ساير ملل و نحل نويسها منظورش تنها ذكر عقايد فرق مختلفه اسلام و غيره نيست، بلكه غرضش ابطال تمام مذاهب مهمه، و اثبات طريقة اثني عشريه بوده، و بطوري باين قسمت عنايت داشته‌است كه حتي بعضي از جزئيات آن مانند قضية فدك و غيره را نيز متعرض شده‌است، ولي با اين حال موضوع رجعت را كه بعضي از كوته نظران آن را در عداد ضروري مذهب (اماميه) قرار داده‌اند ابداً متعرض نمي‌شود. گرچه عدم تعرض مرحوم نوبختي و سيد مرتضي موضوع رجعت را، با اينكه خودشان دوازده امامي و نظرشان شرح عقايد دوازده امامي بوده، دليل بزرگي است براي اثبات مدعاي ما، ولي مهمتر از آن متعرض نشدن مخالفين آنان است مانند شهرستاني، ابن حزم و ابن جوزي و ابي الحسن اشعري؛ زيرا اينان با اينكه از لحاظ تعصب نسبت بتمام فرقه هاي شيعه بخصوص (اثني عشريه) از هيچ گونه طعن خود داري نكرده‌اند، و از طرفي رجعت را از مطاعن بزرگ فرقه هاي غلاه قرار داده‌اند، با اين حال در طعن بر اثني عشريه بچيز هاي ديگري متوسل گشته ابداً متعرض رجعت نشده‌اند، بدون شبهه چناچه احتمال بعيدي مي‌دادند كه رجعت جزو عقايد آنان است مسلماً آن را در مطلع مطاعن آنان قرار مي‌دادند.

پس از اين مذكورات بخوبي معلوم مي‌شود كه رجعت اصلا جزو عقايد فرق غلاة بوده‌است، نه شيعة دوازده امامي، و در نتيجه خطبة مزبور و ساير احاديث متضمنة (رجعت) از مجعولات غلات خواهد بود.

 

 2- تـعـصُّـب

بعقيدة علماي اجتماع عظمت هر ملتي بسته به وجود يك روح مشترك عمومي در بين افراد آن ملت است، ما دامي كه اين روح قوي است عظمت و موقعيت آن ملت ثابت و پايدار است، هر وقت اين روح ضعيف شد و يا از بين رفت رشتة جامعة آن ملت گسيخته مي‌شود و هويتشان از صفحة گيتي محو مي‌گردد، براي اثبات اين معني چيزي بهتر از عطف نظر بتاريخ اسلام نيست: آن يك مشت مردم باديه نشيني كه دور پيغمبر اسلام را گرفته بودند، با اينكه از سال‌هاي متمادي رعب و ابهت دربار باعظمت شاهنشاهي فرس و روم در دلهايشان جايگير شده و همواره آنان را بانظر احترام و عظمت مي‌نگريستند و در عين حال فاقد هرگونه وسائل ماديه بودند: با اين حال با همان شمشيرهاي شكسته كه با ليف خرما در كمرشان بسته بودند: در اندك زماني يك انقلاب مخصوصي در مدنيت عالم به وجود آورده بودند و مخصوصاً پيش از همه زمام مقدرات همان دو دولت عظيم الشأن را در دست گرفته، و بالاخره با كمال جلالت عظمت ملي خود را بعالم و عالميان ثابت نموده بودند، علت آن بود كه يك روح مشترك عمومي يعني قوة (توحيد) همة آنان را بيكديگر متصل و مربوط نموده، و در نتيجه تمام تعصب ها و اختلافاتشان بر طرف شده، همه با هم متحد و برادر شده بودند، با وجود اينكه تا چندي پيش از آن اولادشان را از ترس فقر و گرسنگي كشته و دختران را زنده بگور مي‌كردند، ولي درساية تعاليم مقدسة اسلام در مقابل بزرگترين شدائد دنيا با قلبي سرشار از عشق مسلك و مملو از متانت مقاومت مي‌كردند، و از هيچ گونه ناملايمي متأثر و اندوهناك نمي شدند، همه داراي شهامت و شجاعت اخلاقي بودند؛ همه صاحب ايمان كامل و عزم و اراده قوي بودند، و بالاخره همه در زير لواي اسلام در كمال اتحاد و يگانگي جمع بوده، و با صفاي نيت و خلوص عقيدت پيرو رسول الله و تسليم مقررات اسلام بودند، تا اينكه پس از رحلت حضرت ختمي مرتبت چنانكه در پيش گفتيم، هر چند دربارة خلافت اختلافاتي پديد آمده بود، ولي آنطور نبود كه مسلمين رسماً از همديگر متفرق شده وصورت وحدت ملي و اجتماعيشان از بين رفته باشد، ولي وقتيكه معاويه و ديگر خلفاي اموي روي كار آمده و تشكيلات اسلام را رسماً بصورت يك سلطنت جابرانه درآورند، تمام مصالح اسلام را فداي شهوت‌راني و عمليات ظالمانه و تعصب هاي بيجاي خود نمودند، اولين مجاهد اسلام علي را تكفير كرده، و در منابر علناً او را لعن و ناسزا گفتند، و اصحابش را كاملاً در مضيقه انداختند مخصوصاً مسلمين غير عرب از لحاظ (تعصب) و نخوت كه از سالهاي متمادي در اعماق قلبشان پرورش يافته بود، كاملاً در زير شكنجه و فشار خود در آوردند؛ خلاصه اغلب عادات عصر جاهليت را رسماً اعاده داده و اسلام را از صورت اوليه‌اش خارج كردند. تدريجاً مسلمين آن اخلاق و آداب اسلامي مخصوصاً آن اتحاد و يگانگي را از دست داده و در ساية تعصب جاهلانه همه از هم متفرق و پراكنده شدند!!

چنانكه اخيراً يك نفر دانشمند آلماني در اسلامبول به چند نفر مسلمان كه در بينشان يكي از اشراف مكه هم بوده‌است؛ گفته بود: «سزاوار است ما مجسمه معاويه را با طلا ريخته و در يكي از ميدان‌هاي بزرگ برلين نصب نماييم، زيرا اگر معاويه نظام اجتماعي اسلام را كه بر روي عدالت، مساوات، تعاون، و اخوت استوار بوده، مبدل بيك سلطنت جابرانه آميخته با تعصب نمي كرد هر آئينه اسلام تمام اقطار عالم را در حيطة تصرفش در آورده و اكنون ما آلمان ها و ساير اهالي اروپا همه مسلمان بوديم»(132).

بالجمله بزرگترين لطمه‌اي كه به عالم اسلام وارد آمده، و در عين حال مانع پيشرفت سريع اسلام گرديده بود، همانا تعصب جاهلانة خلفاي اموي بود، در اين عصر همان تعصب دورة جاهليت كه تنها مسبب تفرق وانحطاط آنان بود بعينه عود كرد، و پيوسته مشغول مدح خود و ذم ديگري شدند، چنانكه قصايد و اشعار آن عصر اين قسمت كاملا هويدا است، مخصوصاً اعراب نسبت به مسلمين غير عرب بخصوص نسبت به ايراني تعصب مخصوصي بخرج مي‌دادند، نه تنها هيچ شئوني براي آنها قائل نبودند، بلكه حقوق مشروعشان را نيز پايمال مي‌كردند و از هيچگونه تحقير و توهين نسبت به آنان خودداري نمي كردند، بطوري كه آنان را از كينه و القاب شريفه محروم كرده و در عين حال آنان را باسم موالي (جمع مولي يعني بنده) مي‌خواندند، و در مجامع خود راه نمي دادند، و با آنها در يك صف راه نمي رفتند حتي نسبت به جنائز آنان هم اهانت مي‌كردند، مثلا اگر جنازه‌اي را از پيش عربي عبور مي‌دادند، اگر مي‌گفتند قرشي يا عربي بود، از روي تأثر صداي واقوما، و وابلدتاه بلند مي‌كردند، ولي همين كه مي‌گفتند از موالي بود، با لهجة توهين آميزي مي‌گفتند: «او مملوك خدا بود هركه را بخواهد ببرد مي‌برد و گرنه نگاه مي‌دارد» علاوه بر اينكه بوسيلة اشعار و قصائد، آنان را هجو مي‌كردند، احاديث زيادي نيز مشعر بر فضيلت خود و مذمتشان جعل و منتشر كرده بودند، اكنون بعضي از آن احاديث را از نظر شما مي‌گذراند:

 

«في المقاصد: أحبوا العرب لثلاث: لأني عربي والقرآن عربي وكلام أهل الجنة عربي»(133) في الوجيز «أحبوا العرب لثلاث» في اللآلئ «كلام أهل الجنة بالعربية وكلام أهل السماء وكلام أهل الموقف بين يدي الله بالعربية»(134). في الذيل «خير الناس العرب وخير العرب قريش»(135) في اللآلئ عن أبو هريرة «أبغض الكلام إلى الله تعالى الفارسية وكلام الشيطان الخوزية وكلام أهل النار البخارية وكلام أهل الجنة العربية»(136) .

عن أبي هريرة «إن الله تعالى إذا رضي أنزل الوحي بالعربية وإذا غضب أنزل الوحي بالفارسية»(137).

عن طلحة بن زيد «من تكلم بالفارسية زادت في خسته ونقصت من مروءته» (138) «من أحسن منكم أن يتكلم بالعربية فلا يتكلمن بالفارسية فإنه يورث النفاق» (139)، في المقاصد «قال عمر: إياكم وزيّ الأعاجم» (140) عن مالك: «أميتوا سنة العجم وأحيوا سنة العرب»(141).

«من غَشَّ العرب لم يَدْخل في شفاعتي ولم تَنَلْه مَوَدَّتي»(142)، «قال رسول الله: يا سلمان لا تُبْغِضْني فتفارقَ دينك، قال: قلت: يا رسول الله! كيف أبْغضك وبك هداني الله! قال لا تبغض العربَ فتبغضني»(143).

و همچنين احاديث زيادي هم دربارة فضيلت شهر‌هاي خودشان جعل كردند از قبيل: «في الملاحم: إن الناس يمصرون أمصاراً وإن مصراً منها يقال له البصرة فإن أنت مررت بها.. الخ،  «وفي المقاصد: الشام صفوة الله من بلاده يجتبي إليه صفوته من خلقه» .. «الحيرة روضة من رياض الجنة»(144) و دربارة دمشق و ساير بلاد عرب نيز احاديث زيادي ساخته شده، چون بناي ما بر اختصار است از ذكرش خودداري مي‌شود.

و در مقابل مسلمين غير عرب معارضه بمثل كرده و در دورة اموي سراً و در عصر بني العباس علناً بوسائل چندي در مقام طعن و نكوهش عرب بر آمدند، و حتي كتابهاي زيادي نيز در خصوص فضيلت عجم و مذمت عرب نوشتند، (سعيد بن حميد بختكان) كه خود را از شاهزاده‌گان ايران مي‌دانست كتابي بنام (انتصاف العجم من العرب) و كتابي نيز بنام (فضل العجم علي العرب و افتخارها)(145) تأليف كرد.

(ابو عبيده) معمر بن مثني كه اصلا از يهودي‌هاي فارس بوده در اين باره كتابهائي بنام: (ادعياء العرب) و (لصوص العرب) و (فضائل الفرس) تأليف نمود (146) و (هيثم بن عدي) در خصوص معايب و مذمت عرب كتابهاي چندي تأليف كرد، از آن جمله‌است: (كتاب مثالب الصغير) و (كتاب مثالب الكبير) و (كتاب مثالب ربيعه) و (كتاب من تزوج من الموالي في العرب) و (كتاب اسماء بغايا قريش في الجاهليه و اسماء من ولدن)(147).

و (علان الشعوبي) ايراني كتابي بنام (الميدان في المثالب) تأليف كرد و در اين كتاب از تمام طوائف عرب نكوهش مي‌كند،  همه معايبشان را شرح مي‌دهد(148) حتي (سهل بن هارون) چون عرب در آن موقع معروف بسخاوت بودند كتابي در خصوص فضيلت (بخل) نوشت(149)، در اين كتاب ثابت مي‌كند كه بخل از ملكات فاضله، كرم و سخاوت از اوصاف رذيله‌است!

گذشته از اينها احاديث زيادي نيز در باب فضيلت خود و بلادشان جعل كردند از آن جمله: «رُوي عن علي (ع): نحن قوم من نبط كوثي»(150).

«قال النبيُّ: لا تَسبُّوا فارساً فما سبَّه أحدٌ إلا انْتُقِمَِ منه عاجلاً أو آجلاً» (151) «قال النبيُّ: لو كان العلم معلقاً عند الثريا لتناولته أيدٍ من فارس»(152)

«إنَّ لِـلَّهِ في السماء جنوداً وفي الأرض جنوداً، فجُنْدُه في السماء الملائكة وجُنْدُه في الأرض أهل خراسان»(153) «بابان مفتوحان في الجنة للدنيا عبادان وقزوين وأول بقعة آمنت بمحمد عبادان وأول بقعة آمنت بعيسى بن مريم قزوين»(154) «عن ابان: لولا أن الله أقسم بيمينه وعهد أن لا يبعث بعدي نبياً لبعث من قزوين ألف نبيٍّ»(155)

«يكون لأمتي مدينة يقال لها قزوين الساكن بها أفضل من الساكن بالحرمين»(156)

«من بات بالري ليلة واحدة صلى فيها وصام فكأنما بات في غيره ألف ليلة صامها وقامها وخير خراسان نيسابور و هرات ثم بلخ»(157).

و دربارة قم، ساوه، اصفهان، خوزستان و .... نيز احاديث بسياري وضع نمودند، چون قسمت عمده اش معروف و در دسترس همه‌است از ذكرش خودداري مي‌شود.

 اين روايات و مانندش از رواياتيكه عرب را بر عجم و بالعكس ترجيح ميدهد و يا براي قبيلة فلان و ساكنين فلان شهر فضيلت و مزيتي قائل ميشود, همه از آثار دورة منحوسة اموي, و از مجعولات شعوبيه است, زيرا اسلامي كه صريحا مردم را دعوت باخوت و برادري ميكند: ﴿إِنَّمَا المُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ , مفاخره و عموم عناوين بشري را لغو و باطل كرده, فقط براي متقي و پرهيز كار مزيتي قائل ميشود: ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ الله أَتْقَاكُمْ اسلامي كه مقياس فضيلت را علم و دانش قرار ميدهد: ﴿هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ, و بالاجمال اسلامي كه آئين اخوت و مساواتست, آيا ميتوان تصور كرد كه همچه آئيني عده اي را فقط بعنوان اينكه عرب يا عجم و يا ساكن فلان شهر است بر عدة ديگري ترجيح بدهد؟ پيغمبريكه ميگويد «الناسُ من آدم إلى يومنا هذا مثل أسنان المشط، لا فضل للعربيِّ على العجميِّ ولا للأحمر على الأسود إلا بالتقوى» (158) و نيز در خطبة حجة الوداع صريحا بمردم ابلاغ ميكند كه: «يَا أيُّهَا الناسُ، إنّ اللهَ قَدْ أَذْهَبَ عَنْكُمْ نَخْوَةَ الجَاهِلِيّةِ وفَخْرَهَا بِالْآبَاءِ، كُلُّكُمْ مِنْ آدَمَ وَآدَمُ مِنْ تُرَابٍ لَيْسَ لِعَرَبِيٍّ عَلَى عَجَمِيٍّ فَضْلٌ إلا بِالتَّقْوَى»(159) آيا ممكن كه براي عده‌اي در اثر اين قبيل عناوين موهومه فضيلت و مزيتي قائل بشود؟

باري بطوريكه اجمالاً نوشته‌ام؛ مسلمين غير عرب از ايراني و غيره در دورة خلفاي اموي كاملاً در تحت ظلم و فشار بني اميه قرار گرفته بودند, و از طرفي چون حضرت (علي) امير المؤمنين و اولادش مانند پيغمبر اكرم با همه مسلمين مطابق موازين اسلام رفتار كرده, ابداً كسي را بهيچ عنواني (جز علم و تقوي) بر ديگري ترجيح نمي‌دادند, از اينرو بغض بني اميه و محبت خاندان علي (ع) از همانوقت در دل مسلمين غير عرب متمكن و جايگزين شده و در نتيجه در مواقعيكه اينان بنعمت آزادي برخوردار شدند بوسائل گوناگون در مقام تشريح فضائل آل علي, و مفاسد اخلاق بني اميّه بر آمدند, حتي بعضيها در اين باره افراط را پيش گرفته, چيزهائي را كه در ظاهر بر فضائل اولاد علي عليهم السلام اشعار داشت, و در حقيقت شايستة مقام آنان نبود بقالب حديث ريخته اشاعه دادند, و يا يك قسمت مطالب لغوي كه متضمن مذمت بني اميه بود, و ابداً درخور آن نبود كه اينگونه مطالب بيهوده به ائمة اطهار نسبت داده شود به صورت حديث درآورده بآن ذوات محترمه نسبت داده و منتشر كردند.

از اينجا مي‌توان استنباط كرد كه قصة (رجعت) از لحاظ اينكه مشعر بر فضائل آل علي و مذمت بني اميه بود, در اين موقع با پيرايه‌هاي چندي كاملاً تأييد شد و اين اوضاع در تشييد مباني وي كمال مساعدت را نمود, زيرا مردم در اين موقع چنانكه گفتيم در مدح (علي) وساير ائمه, ومذمت و طعن بر بني اميه بطوري مستعد بوده‌اند كه چيزيرا در اين قسمت فروگذار نمي‌كردند, وبراي انجام منظورشان پيوسته با نهايت جديت در پيرامون كوچكترين وسائلي ميگشتند, با اين حال خيلي بعيد بنظر مي‌آيد كه از قضية (رجعت) كه در زمان خود علي بن ابي طالب از طرف (غُلات) منتشر شده و سرتاسرش متضمن سلطنت و سيادت آل علي, و مذمت و مغلوبيت بني اميه بود, صرف نظر نموده مورد استفاده خود قرار نداده باشند.

حاصل اينكه وقتي تاريخ دورة اموي و عباسيين مخصوصاً تاريخ پيدايش شعوبيه و وضعيت ايرانيان آن عصر را دقيقانه از تحت نظر بگذرانيم بطور روشن معلوم مي شود, موضوع (رجعت) كه شالوده اش در زمان علي (ع) از طرف غُلات ريخته شده بود, در آن عصر چون خيلي طرفدار پيدا كرده بود, در استحكام مباني وي اقدامات شاياني بعمل آمده و پيرايه هاي مخصوصي بوي بسته شده است, گذشته از اين موضوع متضمن قضايائي استكه بطور كلي موافق با عاطفه است, و تودة بشر هم عموماً (مگر اشخاص كمي كه در تحت حكومت عقل قرار گرفته اند) تسليم منطق عاطفه هستند, و از طرفي يك همچو حب و بغض مخصوصي هم راجع به آل علي و بني اميه در بين بوده است, البته اينها همه قبول و بلكه تثبيت و تأييد اين قضيه را كاملاً ايجاب مي كند.       

3- اختـلاط  مسـلمين  با اجانب  و  ورود  فلسـفه  در  اســلام

از جمله موجبات جعل حديث، يا امتزاج خرافات با مقررات اسلام بصورت حديث، اختلاط مسلمين با م