728

مشخصات کتاب

فتح المجید
شرح کتاب توحید




تأليف:

عبدالرحمن بن حسن آل شيخ


تحقیق و تخریج:

اشرف بن عبدالمقصود

شرح حال مؤلف کتاب «فتح المجید» با قلم نوه‎اش جناب استاد شیخ ابراهیم بن محمد بن ابراهیم آل شیخ

بسم الله الرحمن الرحیم

وی علامه شیخ ابراهیم بن حسن بن شیخ الاسلام روشنگر دینی قرن دوازدهم، محمد بن عبدالوهاب بن سلیمان بن علی بن محمد بن احمد بن راشد بن برید بن محمد بن برید بن مشرف تمیمی منسوب به (قبیله) تمیم. همان قبیله‎ای که صحابی گرانقدر ابوهریره س، بنابر روایتی که بخاری در صحیح خود آورده است، در خصوص نسل آن قبیله می‎گوید: از زمانی که سه چیز در مورد بنی تمیم از پیامبرصشنیدم، آنان را دوست دارم؛ پیامبرص در مورد آنان فرمود: ۱- آنان سختگیرترین افراد امت من بر دجال خواهند بود. ۲- دختر اسیر شده‎ای از آن‌ها نزد عایشه بود پیامبرص فرمود: آزادش کن چرا که آن از فرزندان اسماعیل است. ۳- هنگامی که صدقات آنان به نزد پیامبرصرسید، فرمود این صدقه‎های قوم من است.

تولد و علم آموزی

شیخ عبدالرحمن بن حسن در سال ۱۱۹۶ در درعیة متولد شد. در خانواده‎ای ریشه‎دار از حیث ارجمندی و علم، رشد ونمو کرد. جدّش، روشنگر دعوت محمدی، شیخ الاسلام محمد بن عبدالوهاب و عموهایش که پیشوایان سرشناسی بودند وعلمای برگزیده شهر نجد توجهی ویژه به او داشتند، سپس کتاب التوحید را نزد جدّش شیخ الاسلام محمد بن عبدالوهاب از ابتدا تا ابواب سحر قرائت کرد و (همچنین) تمام کتاب (آداب المشی الی الصلاة) را نزد وی قرائت نمود.

در مجالس بسیاری از جمله در درس صحیح بخاری، تفسیر و کتاب‌های احکام به قرائت عمو و استادش، شیخ عبدالله بن محمد بن عبدالوهاب، حضور داشت. صحیح بخاری را به قرائت عمو و استادش شیخ علی بن محمد بن عبدالوهاب و تفسیر سوره بقره را از ابن کثیر به قرائت عمویش شیخ عبدالعزیز بن محمد بن عبدالوهاب فرا گرفت. در جلسه قرائت عمو و استادش شیخ حسن بر پدرش شیخ الاسلام محمد بن عبدالوهاب حضور یافت در حالی که در سن تمییز بود. در جلسه قرائت کتاب منقی الاخبار توسط شیخ عبدالله بن ناصر بر شیخ الاسلام محمد بن عبدالوهاب حضور داشت. همچنین شیخ عبدالرحمن در مجالس دیگری از مجالس جدش با قرائت اساتید دیگر حضور بهم رسانیده است. [۱]

شیخ عبدالرحمن بن حسن بر تمامی عموم‌ ها و اساتید سه‎گانه‎اش؛ عبدالله، علی و حسین فرزندان شیخ محمد بن عبدالوهاب فقه و حدیث فراوانی قرائت کرده و در بسیاری از مجالس آنان در درس فقه و حدیث حضور داشته است. کتاب‌هایی مثل مختصر الشرح، المقنع و غیره را بر شیخ حمد بن ناصر، السیرة النبویة را بر شیخ عبدالله بن فاضل، کتاب شرح الشنثوری در فرائض را بر شیخ عبدالرحمن بن خمیس، کتاب شرح الجزریه قاضی زکریا انصاری را بر شیخ احمد بن حسن بن رشید حنبلی و کتاب (شرح الفاکهی علی متممة النحو) ر را بر شیخ ابوبکر حسین بن غنام قرائت کرده است.

این برخی از اساتید عبدالرحمن بن حسن در نجد بود، اساتیدی نیز در مصر داشت که از جمله برجسته‎ترین آنان می‎توان از افراد زیر نام برد:

۱- شیخ حسن قویسینی مصری، شرح جمع الجوامع محلّی در علم اصول و مختصر السعد در علم معانی و بیان را در مجلس این استاد فرا گرفت و جز اندک از مجلس درس این دو کتاب را از دست نداد. شیخ قویسینی در تمامی مرویات خود به وی اجازه داد و نسخه‎ای که تمامی بحث‌های نخستین کتاب‌هایی که با سند خود از شیخ محدث عبدالله بن سالم مصری، شارح بخاری روایت کرده است را در بر می‎گیرد، به وی سپرد.

و نسخه‎ای را که در برگیرنده تمام بخش‌های روایت‌های خود از شیخ محدث عبدالله بن سالم مصری، شارح بخاری است به وی سپرد، و تمام آنچه در آن به روایت او از شیخ عبدالله شرقاوی از شیخ محمد بن سالم حنفی از شیخ عید بن علی النمرسی از شیخ عبدالله بن سالم بصری مطرح شده را نیز به وی اجازه داد. قویسینی اجازه صحیح بخاری به روایت خود از شیخ داود القلعی از شیخ احمد بن جمعه بجیرمی از شیخ مصطفی اسکندرانی معروف به ابن صباغ از شیخ عبدالله بن سالم بصری با سند آتی خود در اجازه بجیرمی به شیخ عبدالرحمن بن حسن داده است. همچنین قویسینی به وی اجازه روایت صحیح بخاری از او (قویسینی) از استادش سلیمان بجیرمی از شیخ محمد عشماوی از شیخ ابوالغرعجمی از شیخ محمد شوبری از شیخ محمد رملی از شیخ الاسلام زکریا ا نصاری از حافظ ابن حجر عسقلانی از شیخ تنوخی از شیخ سلیمان بن حمزه از شیخ علی بن حسین بن منیر از ابوالفضل بن ناصر از شیخ عبدالرحمن بن منده از محمد بن عبدالله بن ابی بکر جوزقی از مکی به عبدان نیشابوری از امام مسلم از امام بخاری، داده است. گفت (گفتم با این مسند صحیح مسلم را روایت کرده است) شیخ عبدالرحمن بن حسن این استاد خود- قویسینی- را به این شیوه ستوده است که وی از برترین چهره‎های علمی در مصر بود.

۲- شیخ عبدالرحمن جبرتی، شیخ عبدالرحمن بن حسن می‎گوید: جبرتی برای من حدیثی را به شیوه مسلسل بالأولیه- با شرط خود- (اصطلاح خاص حدیثی است) یعنی گفته تمامی روایان آن حدیث را نقل کردن، روایت کرد. (و آن نخستین حدیثی بود که از وی شنیدم).

سند آن حدیث را برای وی قرائت کردم تا اینکه به امام سفیان بن عُیینه رحمه الله تعالی از ابوقاموس برده عبدالله بن عمرو بن عاص از عبدالله بن عمرو بن عاصبرسانیدم. که رسول خداصفرمود: (خداوند رحمن – تبارک و تعالی- بخشایندگان را می‎بخشد. بر کسانی که در زمین هستید ببخشید (مهر بورزید) تا آنکس که در آسمان است به شما رحم کند (شما را ببخشد).

- تمامی مرویات خود را از استادش شیخ مرتضی حسینی – یعنی مولف تاج العروس و سایر مصنفات برگزید و ارزشمند دیگر- از شیخ عمر بن احمد بن عقیل و شیخ احمد جوهری و روایت هر دوی آن‌ها از عبدالله بن سالم بصری که او نیز از ابوعبدالله محمد بن علاءالدین بابلی از شیخ سالم منهوری از نجم غیطی از شیخ الاسلام زکریا انصاری از حافظ شیخ الاسلام احمد بن علی بن حجر عسقلانی صاحب کتاب فتح الباری، به من اجازه داد.

اکثر روایاتی که از اساتیدمان در کتاب‌ها مطرح کردیم به او ختم می‎شوند. ولی سند روایتشان از بخاری به این نحو است که حافظ ابن حجر عسقلانی/از ابراهیم بن احمد تنوخی از احمد بن ابی طالب حجار از حسین بن مبارک زبیدی حنبلی از ابوالوقت عبدالاول بن عیسی بن شعیب سنجری هروی از ابوالحسن عبدالرحمن بن محمد بن مظفر بن داود داودی از ابومحمد بن عبدالله بن احمد سرخسی از ابوعبدالله محمد بن یوسف بن مطر فربری از امام بخاری /، روایت کرده‎اند.

شیخ عبدالرحمن بن حسن می‎گوید: بر او – جبرتی- اسانیدش را از استاد مذکورش- یعنی مرتضی حسینی- به طور متصل به مولفین کتاب‌های حدیثی مثل امام احمد، مسلم، ابوداود، نسائی، ترمذی و ابن ماجه رحمهم الله، قرائت کردم، پس به آن و به سند مذهبمان با روایت او از استاد مذکورش یعنی مرتضی حسینی- از سفارینی نابلسی حنبلی از ابوالمواهب به طور متصل به پیشوایمان یعنی احمد بن حنبل /تعالی، به من اجازه روایت داد.

۳- شیخ عبدالله باسودان، وی از بزرگترین چهره‎های علمی در مصر بود که شیخ عبدالرحمن بن حسن با آن برخورد کرد. به عبدالرحمن در تمامی مرویات خود اجازه داد و نسخه خود را که متضمن اوائل کتاب‌هایی بود که با سند خود از استاد محدث عبدالله بن سالم بصری روایت کرد، به عبدالرحمن سپرد، علامه عبدالرحمن بن حسن در خصوص آن می‎گوید: (تمامی آنچه در نسخه معروف شیخ عبدالله بن سالم در مصر است را به من اجازه داد- یعنی شیخ عبدالله باسودان- و آن را از اصلش که اینک نزد ماست و به روایت او از محمد بن جوهری از پدرش از استادش عبدالله بن سالم است، نقل کرده است.

شیخ عبدالرحمن می‎گوید: به من با مذهب پیشوایان – یعنی امام احمد بن حنبل: به روایت خود از شیخ احمد الدمنهوری از استادش احمد بن عوض از استادش محمد خلوتی از استادش منصور بهوتی از شیخ عبدالرحمن بهوتی از شیخ یحیی بن موسی الحجاوی از پدرش که سند پدر به امام احمد /مشهور است، اجازه روایت داد.

۴- مفتی الجزائر محمد بن محمود الجزائری حنفی اثری، شیخ عبدالرحمن بن حسن می‎گوید: او را خوش عقیده و بسیار سخاوتمند در علوم شرعی یافتم و نخستین حدیثی که به صورت مسلسل اولیه- اصطلاح خاص روایت حدیث - که عین گفته روایان را به صورت موردی نقل کند- برای ما روایت کرد. شیخ عبدالرحمن می‎گوید: به مرویات خود از استاد مذکورش- یعنی حمودة و استادش علی بن امین به من اجازه روایت داد.

قسمتی از صحیح مسلم و اول بخاری روایت ابن سعادة [۲]با سند متصل به مؤلف/تعالی و قسمتی از (الاحکام الکبری) حافظ عبدالحق أشبیلی را نزد وی قرائت کردم. او در دفتر یادداشت بجا ماند از درس او اسانید (نام راویان) وی را در آن نوشته‎ام.

۵- شیخ ابراهیم عبیدی استاد قرائات در مصر به ده روش قرائت می‎کرد. شیخ عبدالرحمن بن حسن اول قرآن را در نزد وی قرائت کرد و یادآور شده که سندهای متصلی به قاریان هفتگانه و قراء دیگر در دست داشت (نزد وی موجود بود).

۶- شیخ احمد بن مسلمونه، شیخ عبدالرحمن بن حسن یادآور می‎شود که با وی ملازمتهای ویژه‎ای داست. بسیای از قرآن، شاطبیه و شرح الجزریه شیخ زکریا انصاری را نزد وی قرائت کرده است، شیخ عبدالرحمن در تمجید استادش- شیخ احمد بن مسلمونه- می‎گوید: خوش اخلاق و فروتن بود، در قرائتها بسیار توانا و چیره‎دست بود. روایات و سندهای متصلی به قرائت کنندگان هفتگانه و دیگران داشت.

۷- شیخ یوسف صاوی شیخ عبدالرحمن بیشتر شرح الخلاصه ابن عقیل /را نزد وی قرائت کرد.

۸- شیخ ابراهیم بیجوری، شرح الخلاصه اشموتی را تا باب الإضافه نزد وی قرائت کرد و در تدریس کتاب فی السلم در وی حاضر شد.

۹- شیخ محمد الدمنهوری، شیخ عبدالرحمن در تدریس کتاب‌های فی الاستعادات والکافی فی علم العروض والقوافی وی حضور داشته و می‎گوید: آن دو کتاب را با حاشیه‎اش در دانشگاه الأزهر برای ما قرائت کرد.

[۱] همانگونه که شیخ عبدالرحمن بن حسین تایید کرده است راویان (درس شیخ الاسلام) محمد بن عبدالوهاب معروف‌اند، بسیاری از علمای مدینه ودیگران به صورت روایت خاص و عام آن‌ها را فرا گرفته‎اند از جمله آنان محمد بن حیات سندی و شیخ عبدالله بن ابراهیم الفرضی الحنبلی است. [۲] این روایت ابن سعادة از روایاتی که نزد ابن حجر است برتر است. ابن حجر بدان دست نیافته و از آن آگاهی نداشت. در مغرب زمین این روایت، روایت قابل اعتمادی است، علامه محمد الأمیر الکبیر آن را در کتابش بنام «الأرب من علوم الإسناد و الأدب» از شیخ ابوالبرکات عبدالقادر بن علی بن یوسف بن محمد الفاسی نقل کرده است.

شاگردان شیخ عبدالرحمن بن حسن

شیخ عبدالرحمن بن حسن: دائماً مشغول تدریس، تشویق و پشتیبان علم بود. در حق دانشجویانش بسیار نیکوکار، نرمخو، بخشنده، سخاوتمند، آرام و باوقار بود. بسیار عبادت می‎کرد. برای دانشجویان خود چهر‎ه‎ای مبارک بود، چرا که با اندکی شاگردی در محضر او با بهره‎گیری از فهم و درکش چیره‎دست و زبده می‎شد. بسیاری از چهره‎های برجسته علمی از وی کسب علم کرده‎اند. از جمله کسانی که از او علم آموخته‎اند فرزندش شیخ عبداللطیف است. ابتدا در مصر و پس از بازگشت از مصر، در ریاض نزد وی قرائت کرده است، شیخ حسن بن حسین بن شیخ محمد بن عبدالوهاب، شیخ عبدالله بن حسن بن حسین بن شیخ محمد بن عبدالوهاب، شیخ حسین بن محمد بن حسین بن شیخ محمد بن عبدالوهاب، شیخ عبدالعزیز بن محمد بن علی بن شیخ محمد بن عبدالوهاب، شیخ عبدالعزیز بن عثمان بن عبدالجبار بن شبانه، شیخ عبدالرحمن بن حمد نمیری، شیخ عبدالله بن جبر، شیخ حمد بن عتیق، شیخ محمد بن سلطان، شیخ عبدالعزیز بن حسن بن یحیی، شیخ محمد بن ابراهیم بن عجلان، شیخ محمد بن عبدالعزیز، شیخ عبدالرحمن بن عدوان، شیخ محمد بن ابراهیم بن سیف، شیخ عبدالله بن علی بن مرخان، شیخ علی بن عبدالله بن عیسی، شیخ احمد بن ابراهیم بن عیسی، شیخ عبدالرحمن بن محمد بن مانع، شیخ محمد بن عبدالله بن مسلیم، شیخ محمد بن عمر بن مسلیم و دیگرانی که سخن با برشمردن یک یک آنان به درازا می‎کشد.

ستایش علما از او

شیخ عبدالرحمن بن حسن بسیار مورد ستایش اهل علم قرار گرفته است. در خلال ستایش و تمجیدی که از علما در خصوص وی آمده است می‎توان توصیف ابن بشر در کتاب (عنوان المجد فی تاریخ نجد) و شیخ ابراهیم بن صالح بن عیسی نجدی در کتاب الدرر، یاد کرد. فرد نخست پیرامون حوادث سال هزار و دویست و چهل و یک گفته است: (در آن سال استاد دانشمند مجرب، سودمند دانشجویان، فقیر به عنایت پروردگار جهانیان، جامع انواع علوم شرعی، پژوهشگر علوم دینی، احادیث نبوی و آثار سلف، وارث علم از پدران و نیاکان خود (نسل اندر نسل او اهل علم بودند)، همان کسی که ناتوانان با بهر‎ه‎گیری از علم او کارکشته و توانا شدند، یکی از بزرگترین قاضیان اسلام و مسلمانان، مفتی تاج سر تمام موحدان، یاریگر سنت سرور فرستادگان و در پاسخگویی درست به مردم موفق، شیخ عبدالرحمن بن حسن بن شیخ محمد بن عبدالوهاب. نزد امام ترکی بن عبدالله- خداوند روحش را شاد کناد- رفت، (امام) از دیدار او خرسند گشت و بسیار او را گرامی داشت و با درخشش او بر عام و خاص مسلمانان خرسند و شاد گشت) در ادامه ابن بشر در شرح حال ارزشمند این امام می‎گوید: (از دسیسه‎های اهل بدعت بسیار آگاه و هوشیار بود، نامه‎ای برای وی نگاشتم و در پایان آن برایش دعا کردم در پایان دعا گفتم) (أنه علی ما یشاء قدیر) یعنی او بر هر آنچه بخواهد قادر است. در پاسخ به نامه من در اثناء ان نوشت (این سخن، سخن بسیاری از مردم است هنگامی که از خدا چیزی می‎خواهند که بدون قصد و نیت بر سر زبان‌ها جاری و مشهور شده است، حال آنکه خداوند بر هر چیزی که بخواهند قادر است. اهل بدعت با این سخن قصد و نیت شری دارند. در حالی که هر آنچه در قرآن آمده این است که خداوند بر هر چیزی قادر است و در قرآن و سنت اساساً چیزی که مخالف این باشد وجود ندارد، چرا که قدرت خداوند همه چیز را در بر گرفته و کامل است. قدرت و علم دو صفت فراگیر (شامل) خداوند است که به تمام موجودات و معدومات تعلق پیدا کرده است. ولی قصد اهل بدعت از این سخن که خداوند بر آنچه بخواهد قادر است، تنها این است که قدرت خداوند به یک چیز تعلق نمی‎گیرد مگر انکه مشیت او بر آن تعلق گیرد).

ابن بشر می‎گوید: باری نامه تهنیت‎آمیزی به قصد بازگشت فرزندش شیخ عبداللطیف از مصر به وی نوشتم، در دعایم به خداوند با صفات کاملش که تنها خود آن‌ها را می‎داند، متوسل شدم. در پاسخ به من نوشت (خداوند ترا در وسیله خواسته‎هایت از او که مطرح کرده‎ای موفق کند و خداوند به سبب آن دعاها نیکوترین پاداش‌ها را بهره تو گرداند، گفتی (خداوندا به تو با صفات کاملت که کسی جز تو آن‌ها را نمی‎داند، متوسل می‎شوم)، بدان ای مرد هوشمند ادیب آنچه که کسی جز او نمی‎داند تنها کیفیت صفت است پس کسانی که اهل علم به صفات خدا هستند آن‌ها را می‎دانند (یعنی علما صفات را می‎دانند ولی کیفیت آن‌ها را نمی‎دانند)، همان طوری که امام مالک گفته است (استواء خداوند معلوم و کیفیت (چگونگی) مجهول است)، این امام بین آنچه از معنای صفت دانسته می‎شود آنگونه که شایسته خداوند است و بین کیفیت آن تفاوت قائل می‎شود (ایندو را از هم جدا می‎کند) از این رو گفته می‎شود استواء خداوند به استواءِ مخلوق تشبیه نمی‎شود معنای آن‎ همانطوری که خداوند خود را بدان توصیف کرده ثابت است ولی چگونگی آن صفت را تنها خداوند می‎داند، از این رو به چنین چیزی تذکر داد و امام مالک نیز با زبان سلف (صالح) سخن گفت. ابن بشر پس از مطرح کردن این (داستان) از شیخ عبدالرحمن بن حسن/می‏گوید: (به وسعت علوم، آگاهی، درک، پژوهش و دقتی که او داشت بنگرید).

شیخ ابراهیم بن صالح بن عیسی در خصوص حوادث سال هشتاد و پنجم بعد از هزار و دویست در کتاب خود بنام (عقد الدرر فیما وقع نجد من الحوادث فی آخر القرن الثالث عشر و اول الرابع عشر) می‏گوید: در غروب روز شنبه یازدهم ذی القعده الحرام استادِ دانشمند فاضل الگو، سردسته یکتا پرستان و درهم شکننده کافران عبدالرحمن بن حسن بن شیخ الإسلام و پیشوای عالمان سرشناس محمد بن عبدالوهاب /، وفات یافت. وی پیشوای برجسته، محدث، فقیه، پرهیزکار و متقی بود و در تمامی علوم دینی دستی توانا داشت. او به طور مداوم استقامتی نیکو، احترامی کامل و سخنی نافذنزد کاربدستان (امیران) وکسانی که پایین دست بودند داشت تا اینکه خداوند بلند مرتبه در تاریخ مذکور جانش راگرفت.

تالیفات شیخ عبدالرحمن بن حسن

شیخ عبدالرحمن بن حسن تصنیفات سود مند بسیاری را تالیف کرده است از جمله آن‌ها؛ کتاب فتح المجید در شرح کتاب التوحید، قرة عیون الموحدین، کتابی در رد داود بن سلیمان بن جرجیس، کتابی در رد عثمان بن منصور و کتابی و کتاب‌های دیگری غیر از این موارد وبه سؤالات متعددی پاسخ گفته که اگر جمع شوند جلد قطوری می‌شد.

پیش از این در سخن ابراهیم بن صالح گذشت که شیخ عبدالرحمن بن حسن در غروب روز شنبه یازدهم ذی القعده در هزار و دویست و هشتاد و پنجمین سال پس از هجرت وفات یافت. خداوند متعال شیخ عبدالرحمن بن حسن را در بالاترین درجه فردوس جای دهد و بابت خدمات وی به اسلام و مسلمانان نیکو‌ترین پاداش را بهره او گرداند. [۳]

ابراهیم بن محمد بن ابراهیم بن عبد الطیف ابن عبد الرحمن بن حسن آل شیخ.

[۳] منابعی که این شرح حال از آن گرفته است عبارتند از (روضه الأفکار ابن غنام) جواب شیخ عبد الرحمن بن به کسانی که از وی در خصوص روایتش از اساتید خود پرسیده‌اند، که این ضمن جزء دوم مجموعه رسائل و مسائل نجد، چاپ النار مطرح شده است. و کتاب عنوان المجد ابن بشر و (عقد الدرر) ابراهیم بن صالح بن عیسی.

مقدمه

تمام ستایش‌ها بر وجه تعظیم خداوندی را سزاست که پروردگار جهانیان است فرجام نیکو از آن پرهیزگاران وبد فرجامی و نگونساری شایسته ظالمانی همچون اهل بدعت و مشرکان است.

گواهی می‏دهم که هیچ معبود بر حقی جز خداوندی که یکتا و بی‌شریک است، وجود ندارد. تنها معبود اولین و آخرین و نگهدارنده آسمان‌ها و زمینهاست.

پروردگارا بر محمد و آل و اصحاب او، و بر کسانی که از آنان پیروی می‌کنند، تا روز جزا درود و سلام فراوان بفرست.

کتاب توحیدی که امام شیخ الاسلام محمد بن عبدالوهاب – خداوند او را اجر و پاداش فراوان دهد و بر او و کسانی که تا روز حساب دعوتش را اجابت کردند ببخشاید – تالیف کرد، درنوع خود کتابی بی‌نظیر و بدیع در بیان توحید و براهین آن بود. دراین کتاب تمام دلایل را به منظور توضیح و روشن نمودن توحید، جمع کرده است. از این رو پرچمی برای یکتا پرستان و علیه ملحدان و کافران است. و بسیاری از آن بهرهمند گشتند.

این امام: در سرآغاز رشد و بالندگی خود، خداوند سینه‌اش را برای حق آشکاری که فرستادگانش را برای آن فرستاده است مثل خالص کردن عبادت با تمام انواع آن برای خداوندی که پروردگار جهانیان است و انکارشرکی که بسیاری دچار آن شده‌اند، گشایش داد. خداوند همتش را بالا برد، عزمش را نیرو بخشید تا به منظور دعوت اهل نجدبه توحیدی که اساس و پایه اسلام و ایمان است بپاخیزد و آنان را از بندگی درختان، سنگها، طاغوت‌ها و بتها، وایمان به ساحران و منجمان و جادوگران باز دارد. پس خداوند به وسیله دعوت او تمام بدعت‌ها و گمراهی‌هایی را که شیطان بدان فرا می‌خواند باطل ساخت. خداوند به واسطه او پرچم جهاد را برافراشت و شبهات مخالفین ازجمله اهل شرک و ستیز را نابود کرد و بیشتر مردمان آن دیار اعم از مردمان شهر و روستا برای اسلام گردن نهاد و آن را پذیرفتند. دعوت و تالیف وی در سرزمین‌های دور دست پخش شد تا جایی که حتی دشمنان وی نیز به فضلش اقرارکردند مگر کسی که شیطان براو چیره گشته ایمان را نزد او ناپسند داشته و بر ستیز و طغیان خود اصرار ورزیده باشد.

اهل جزیره با دعوت او صبحی دوباره آغاز کردند. همانگونه که قتاده: در خصوص وضعیت ابتدای این امت می‏گوید: هنگامی که مسلمان سخن لااله الله سردادند، بر مشرکان گران آمد و آن را انکار کردند. ابلیس و لشکریانش عرصه پذیرش را بر آنان تنگ کردند ولی خداوند آن را پیش برد و غالب گردانید. و آن را بردشمنش یاری نمود و چیره ساخت. زیرا سخنی است که هرکس بوسیله آن مبارزه کند پیروز می‌شود و هرکس بوسیله آن بجنگد یاری داده می‏شود. تنها مردم این جزیره‌ای که سوارکار باشبهایی اندک و مدتی کوتا از زمان آن را می‌پیماید، درمیان انبوهی از مردم که بدان شناخت ندارند و به آن اقرار نمی‏کنند، آن را می‌شناسد.(یعنی در میان این همه انسان تنها مردم جزیره بدان شناخت دارند. خداوند سینه بسیاری از علما را برای دعوت او گشود، با درخشش او شاد و خرسند گشتند و با شعر و نثر وی را ستودند. از جمله آن‌ها شعری است که دانشمند صنعا، محمد بن اسمائیل امیر در خصوص این شیخ/تعالی سروده است:

خبرهایی از او به مارسیده که وی شریعت شریف را دگربار برایمان به (پاکی و شفافیت) نخستین خود بر گرداند. تا آشکار سازد آنچه را که هر جاهل و بدعت گزاری از دین پوشانده است و آن را موافق شریعت واقعی که نزد ماست از قرآن و سنت بر گرداند. تا ستونهای شریعت را که در همه جا ویران شده بود و مردم از رشد و بالندگی در آنجا باز مانده و گمراه شده بودند (بار دیگر) آباد کند و بازسازی نماید.

(همان مکان‌های که) در آن‌ها معنای شراع و نظیر آن یغوث و ودّ – (بتهای زمان حضرت نوح که نماد انسان‌های صالح پیشین بودند) را باز گردانده. و دوستدار آن‌ها شده بودند – چه دوست داشتن بدی و چه دوستی بد فرجامی-!

در هنگام سختی‌ها آن‌ها را به فریاد می‌خواندند همانگونه که فرد ناچار خداوند یکتا وبی نیاز را فریاد می‌خواند. چه بسیار قربانی‌هایی که در میدانگاه‌ها و فضاهای اطراف آن‌ها به نام غیر خدا آشکار و علنی قربانی شدند. و چه بسیار طواف کنندگانی که بوسه زنان بر آن قبرها طواف می‏کردند و رکنهای آن‌ها را با دستشان لمس می‌نمودند.

شیخ ما، دانشمند إحساء ابوبکر حسین بن غنام: در خصوص وی در غالب شعر می‏گوید:

(خداوند در زمانی (هنگامی) مقام هدایتگری او را بالا برد که گمراهی در آن زمان اوج میگرفت و بالا می‌رفت. پروردگارش آب گوارای فهم را به او نوشاند. پس سیراب گشت و سوار بر موج معارف از جهل و نادانی گریخت (به سوی دانستنی بیشتر رهسپار گردید).

یکتا پرستی (توحید) پس از محو شدن به وسیله او حیاتی دوباره پیدا کردو راه آشکار شرک توسط او سست و واهی گردید.

بر قله بزرگواریی بالا رفت که کسی جز او بدان دست نیافته و هیچ مرد شجاعی توان از بین بردن آن را نداشت. و در راه آشکار سنت احمد صبه جدیت و چالاکی تلاش کرد تا آنچه از آن زدوده و نابود شده بود دگربار زنده و بلند سازد.

با آیات و سنتی که دستور داده شدیم تا در اختلاف و تنازع به آن مراجعه کنیم، مناظره می‌کرد. سماء توسط او آشکار شد و مرز آسیب پذیر آن، لبخند شادی سرمی‏دهد و شبانگاه نابودی‌اش روشن می‌شود و می‌درخشد.

راه آشکار گمراهی به وسیله او به نابودی برگشت. و مردم به وسیله اورهیافته و خوش‎اند.

نجد دامن افتخارش را به وسیله او گسترانید (کشید)، رواشد که او با تیز بینی و فراست نام آن را بلند و ارجمند کند.

آثارش در آنجا (نجد) در معرض دید مسافران است، پرتو انوار (معرفت) او در آنجا می‌درخشد و نور افشانی می‏کند.

موضوع کتاب مذکور وی (فتح المجید) بیان آنچیزی است که خداوند پیامبرانش را برای آن فرستاده است از جمله یگانه پرستی در عبادت خداوند و بیان آن با دلایلی از کتاب و سنت و مطرح کردن آنچه از شرک که با توحید و یگانه پرستی منافات دارد و یا شرک اصغری که با کمال واجب آن منافات دارد و مسائلی از این دست و بیان آنچه فرد را به توحید نزدیک و بدان متصل و متصف می‏کند.

شرح این کتاب را نوه مصنف، شیخ سلیمان بن عبدالله /تعالی بر عهده گرفت و شرحی نیکو و سودمند بر آن نگاشت. هر آنچه لازم و مورد انتظار بود در آن بیان کرده و آشکار نموده است و آن را (تیسیر العزیزالمجید، فی شرح کتاب التوحید) نامیده است).

هر جا «شیخ الاسلام» را بکار گرفته مقصود وی ابوالعباس احمد بن عبدالحلیم بن عبدالسلام بن تیمیه است و هر جا که «الحافظ» بکار گرفته مقصود وی از احمد بن حجر عسقلانی است.

هنگامی که شرحش را مطالعه کردم در یافتم که در برخی جاها سخن را به درازا کشیده و در پاره‌ای موارد نیز تکرارهایی مشاهده می‌شود که در مجموع نیازی به طرح آن‌ها نبود و کتابش را کامل نمی‌کرد. از این رو به تهذیب و تنقیح و تکمیل آن پرداختم و چه بسا برخی از روایت‌های نیکو را به منظور فائده مندی بیشتر در آن وارد ساخته و آن را «فتح المجید بشرح کتاب التوحید» نام نهاده‌ام.

از خداوند خواستارم که این کتاب را برای هر جوینده علم و هر خواهنده معرفتی سودمند گرداند و آنراخالصانه برای خود قرار دهد و هر آنکس را که در بهره گیری از آن تلاش کند باغات پر نعمت بهشتی را به او ارزانی نمایید. هیچ نیرو و توانی جز به نیرو و توان خداوندی که بلند مرتبه و عظیم است، وجود ندارد.

سخن مصنف رحمه الله تعالی

بسم الله الرحمن الرحیم

(مصنف) کتابش را با تأسی به کتاب خدا و عمل به این حدیث «كل امر ذی بال لایبداء فیه ببسم الله الرحمن الرحیم فهو أقطع»یعنی هرکار قابل توجهی (ارزشمندی) که با بسم الله الرحمن الرحیم آغاز نشود بی‌فرجام است، آغاز کرده است. حدیث مذکور را ابن حبان با روش آورده است. [۴]ابن صلاح می‏گوید: این حدیث حسن است و ابو داود و ابن ماجه [۵]آن را با این لفظ آورده‌اند که «كل امر ذی بال لایبدأ فیه بالحمد لله أو بالحمد فهوأ قطعُ»یعنی هر کار قابل توجهی که با حمد خدا و یا حمد آغاز نشود بی‌فرجام است.

و احمد نیز با این لفظ آورده است که «كل امر ذی بال لا یفتتح بذكر الله فهو ابتدأ واقطعُ»یعنی هر کار قابل توجهی که با یاد خدا آغاز و افتتاح نشود بی‌فایده و بی‌فرجام است.

دار قطنی از ابو هریرة به طور مرفوع با این لفظ آورده است که «كل امر ذی بال لایبدأ فیه بذكرالله فهو اقطعُ» [۶].

مصنف در برخی نسخه‌ها در آغاز فقط به بسم الله الرحمن الرحیم اکتفا کرده است. زیرا آنگونه که گذشت رساترین ثناء و یاد خداوند است. و پیامبر صدر نامه نگاری‌های خود به آن بسنده می‌کرد همانطوری که در نامه‌های خویش به پادشاه روم هرقل این گونه عمل کرده است. [۷]اتقاقاً با نسخه‌ای بر خوردم که به دست مصنف: نگاشته شده و درآن با بسم الله الرحمن الرحیم و حمد و ثنای خداوند و درود بر پیامبرص آغاز کرده است.

بنابر این آغاز کردن با بسم الله الرحمن الرحیم حقیقی و با حمد و ثنا نسبی اضافی است؛ یعنی به نسبت آنچه بعد از حمد و ثنا می‏آید، حمد و ثنا پیش درآمد و آغازگر است.

«با» در بسم الله به یک محذوفی تعلق دارد که بسیاری از متأخران آن را فعل خاصی که متأخراست قلمداد کرده‏اند.

فصل: قلمداد کردن متعلق «باء» در بسم الله بدانسبب است که اصل آن است که فعل عمل می‏کند.

خاص بودن فعل مذکور به سبب آن است هرکس که کاری را با بسم الله آغاز میکند آنچیزی را که با بسم الله آغاز کرده پنهان می‌دارد.

متأخربودن فعل محذوف بدان خاطر است که بر اختصاص دلالت می‏کند این عمل برای تعظیم خداوند شایسته‌تر با هستی سازگار‌تر است. زیرا مهمترین چیزی که باید با آن آغاز کرد یاد خداوند بلند مرتبه است.

علامه ابن قیم: برای حذف عامل فوایدی را بر شمرده است که از جمله:

- در سرآغاز هر چیز جایگاهی است که شایسته نیست یاد غیر خداوند بلند مرتبه برآن پیشی گیرد.

- هرگاه فعل حذف شود آغاز کردن هر عمل، قول و حرکتی با بسم الله الرحمن الرحیم درست است، پس حذف فعل در ابتدا عامتر و رایجتر است. خلاصه سخن ابن قیم در اینجا به پایان می‌رسد.

باء «بسم الله» برای همراهی و مصاحبت است وبنابر قولی برای استعانت است. از این رو می‌توان این عبارت را تقدیر کرد که به نام خداوند تألیف میکنم درحالیکه با تمام هستی و وجودم، به یاد و نام او استعانت و تبرک می‌جویم. که این فعل در آیه ﴿ٱقۡرَأۡ بِٱسۡمِ رَبِّكَ[العلق: ۱] «بخوان به نام پروردگارت»و در آیه ﴿۞وَقَالَ ٱرۡكَبُواْ فِيهَا بِسۡمِ ٱللَّهِ مَجۡرٜىٰهَا وَمُرۡسَىٰهَآۚ إِنَّ رَبِّي لَغَفُورٞ رَّحِيمٞ٤١[هود: ۴۱] «حرکت آن به نام خداست» ظهور یافته و از حالت تقدیر خارج شده است زیرا همانطوری که آشکار است مقام سخن می‌طلبد که فعل در آنجا آشکار شود.

و اسم از سُمُو مشتق شده که معنای بلند مرتبگی است. و بنابر قولی از وَسم به معنای علامت و نشانه مشتق شده است. چراکه نامگذاری یک چیز به معنای تعریف و علامت گذاری آن است. ریشه لفظ «الله» به گفته کسائی و فرّاء از الإله است که همزه آن حذف و دولام در هم ادغام شده‌اند. که در پی ادغام، دو لام تبدیل به یک لام مشدد مفخم گردیده است.

علامه ابن قیم می‏گوید: نظر صحیح که دیدگاه سیبویه و جمهور پیروان اوست و جز اندک افراد، کسی با آن مخالفت نکرده این است که لفظ الله از «الإله» مشتق شده و جامع معانی تمامی اسمای نیکو و صفات بلند مرتبه خداوند است. مقصود کسانی که قائل به اشتقاق لفظ الله هستند این است که آن بر صفتی از صفات خداوند متعال دلالت دارد و آن هم صفت الهیت است که همانند سایر اسم‌های نیکوی خداوند مثل علیم، قدیر، بصیر، سمیع و از این قبیل صفات است. و این اسماء بدون شک از مصادرشان مشتق یافته‌اند و همگی قدیم‌اند. مقصودمان از اشتقاق این است که اسماء در لفظ و معنی از مصادر خود سرچشمه میگیرند و با آن‌ها مرتبط‌اند، نه اینکه از مصادر خود به عنوان اصل متولد شده باشند و فرع آن‌ها تلقی شوند.

و این که نحوی‌ها مصدر را اصل و آنچه از آن مشتق می‌شود را فرع نامیده‌اند بدان معنا نیست که یکی از دیگری متولد شده است. بلکه بدان معناست که یکی از آن‌ها در برگیرنده دیگری و افزون بر آن است. (دایره شمول یکی بیشتر از دیگری است)

ابو جعفر بن جریر می‏گوید: کلمه‌ی «الله» اصل است که همزه به عنوان فاء الاسم ساقط شده و در دو لام که یکی عین الاسم و دیگر زائد است التقاء ساکنین پیش آمد سپس در هم ادغام شده‌اند و در لفظ به یک لام مشدد تبدیل گردیده‏اند.

در تأویل معنای کلمه‌ی «الله» از ابن عباس برای ما روایت شده است که فرمودند: «یعنی او کسی است که هرچیزی به سوی او بر می‌گردد و تمامی مخلوقات اورا می‌پرستند و بندگی می‌کنند» در ادامه ابن جریربا سند خود ازضحاک از عبدالله بن عباس آورده است که گفت: الله صاحب الوهیت و عبودیت بر تمامی مخلوقات خود است. اگر پرسشگری بپرسد که چه چیزی دلالت دارد بر این که الوهیت همان عبادت است؟ و إله همان معبود است و اصل و ریشه إله از وزن فعل و یفعل است؟ این بیت روبة بن عجاج را میتوان یاد آورد شد که: لله در الغانیات المُدهِ - سبحنَ واسترجعن من تالهيکه تألُّهی به معنای تعبدی است یعنی با عمل خودم خداوند را می‌طلبم. بی‌تردید تاله بر وزن تفعل از ریشه ألِهَ یالَهُ است و ألِهَ هرگاه به نطق در آید به معنای بندگی کردن برای خداست. مصدری از آن آمده است که دلالت دارد بر این که عرب به وسیله آن به عملی اطلاق می‌کرد که به اندازه انجام شود نه به زیاده از حد.

و این همان چیزی است که سفیان بن وکیع با سند خود از ابن عباس آورده است که وی این آیه را اینگونه قرائت کرده ﴿وَيَذَرَكَ وَءَالِهَتَكَۚ[الأعراف: ۱۲۷] که ﴿وَءَالِهَتَكَۚرا به معنای عبادتک: یعنی تو و عبادت ترا ترک گویند. و ابن عباس می‏گوید: فرعون پرستیده می‌شد نه این که خودش چیزی را بپرستد.

و با سند دیگری نیز از ابن عباس آورده است که گفت: ﴿وَيَذَرَكَ وَءَالِهَتَكَۚفرعون پرستیده می‌شد نه این که خودش چیزی را بپرستد. که نظیر این گفته را از مجاهد نیز آورده است.سپس می‏گوید: گفته ابن عباس و مجاهد بیانگر آن است که «ألهَ» به معنای عبد یعنی پرستید است و مصدر آن إلاله میباشد. وحدیثی را به صورت مرفوع از ابو سعید آورده است که گفت: مادر عیسی وی را به نویسندگانی سپرد تا وی را آموزش دهند پس معلم به وی گفت: بسم الله را بنویس. سپس عیسی گفت: آیا می‌دانی الله چیست؟

الله معبود تمامی معبودان است.(۵) (معبود حقیقی الله است. دیگر معبودان پنداری و واهی‌اند).

علامه ابن قیم: می‏گوید برای این اسم شریف ده ویژگی لفظی وجود دارد.که همه آن‌ها را برمی شمارد.سپس می‏گوید: ولی پیرامون ویژگی‌های معنوی آن دانا‌ترین انسان‌ها پیامبر صمی‏گوید: (خداوندا) آنگونه که تو خود را ستوده‏ای قادر به ستایش تو نیستیم. [۸]و نمی‌توانیم آنگونه که باید ترا بستاییم و تمجید گوییم).

پس چگونه می‌توانیم ویژگی‌های اسمی را که مسمای آن به طور مطلق تمام کمالات را در خود دارد و مسمای آن شایسته هر مدح و ستایش، هر مجد و ثنا و تمام و جلال و کمال از آن اوست و هر عزت و جمالی، هر خیر و احسان، هر نوع بخشش و فضل و نیکی از آن او و از سوی اوست. چون بر هر اندکی این اسم برده شود فراوان می‌گردد و هر ترسی را می‌زداید، هر گرفتاری با آن به گشایش منجر می‏شود، رهگشای هر هم و غمی است و هر تنگنایی به وسیله آن فراخ می‌یابد. هر ضعفی که خود را بدان در آویخت قوت گرفت و هر خواری به وسیله آن عزت یافت. هر نیاز مندی را بی‌نیاز ساخت و هر سرگشته‌ای را پناه داد. هر شکست خورده‌ای را تأیید کرد و نصرت نمود و ضرر هر مضطری را کشف کرد.

هیچ آواره‏ای نبود مگر آن پناهش داد. پس آن اسمی است که گرفتاری‌ها به وسیله آن از بین می‌روند و برکات به وسیله آن نازل می‌شوند و فراخوان‌ها اجابت می‌یابند و لغزش‌ها راستی می‌یابند. گناهان کوچک دفع می‌شوند و نیکی‌ها به وسیله آن جلب می‌گردند.

آن اسمی است که زمین و آسمان‌ها به وسیله آن پا برجا هستند، کتاب‌ها به وسیله آن نازل گشته و انبیاء ارسال شده‌اند. بدان وسیله قوانین الهی تشریع شده و حدود بر پا گشته‌اند. به وسیله آن جهاد تشریع شده و انسان‌ها به دو دسته سعادتمند و شقاوتمند تقسیم گردیده‌اند. روز حقیقی بزرگ و روز واقعه (روز قیامت) به وسیله آن تحقق می‌یابد. ترازو‌های عدالت به وسیله آن وضع می‌شوند؛ پل صراط نصب می‌گردد و بازار بهشت و جهنم برپا می‏شود.

به وسیله آن پروردگار عالمیان، پرستش و ستایش می‌شود و به حقانیت آن فرستادگان مبعوث شده‌اند، سؤال در قبر و روز رستاخیز پیرامون آن است، دشمنی به خاطر آن است و محاکمه نیز به سوی آن است.دوستی و دشمنی به سبب آن است و به وسیله آن هر کسی که حقش را شناخت و آن را بر پاداشت سعادتمندی یافت. و هرکس جهل ورزید و حق آن را ترک گفت شقاوتمند گردید. رمز خلق و امر خداوندی است خلق و امر به وسیله آن بر پاشدند و ثبت گردیدند و نهایت بدان ختم می‌شوند.خلقت به وسیله آن و به سوی آن و به خاطر آن است. خلق و امر، ثواب و عقابی نیست مگر این که با آن آغاز شده و به آن منتهی می‌گردد. موجب و مقتضای خلق و امر است. ﴿رَبَّنَا مَا خَلَقۡتَ هَٰذَا بَٰطِلٗا سُبۡحَٰنَكَ فَقِنَا عَذَابَ ٱلنَّارِ١٩١[آل عمران: ۱۹۱] «یعنی خداوندا این هستی را به باطل خلق نکرده ای. تو پاک و منزهی ما را عذاب آتش محفوظ دار».

تا پایان سخن وی:

در خصوص ﴿ٱلرَّحۡمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ٣ابن جریر می‏گوید: سرِّی بن یحیی از عثمان بن زفر برای من روایت کرد که از عزر می‌شنیدم می‌گفت: «الرحمن یعنی رحمت خداوند بر تمامی مخلوقات و الرحیم نیز رحمت بر مومنان است». و با سند خود از ابو سعید خُدری آورده است که گفت: رسول خدا صلی الله علیه وسلم فرمودند: عیسی بن مریم گفت: الرحمن: یعنی رحمن آخرت و دنیا والرحیم یعنی رحیم در آخرت.

ستایش سزاوار خداوند است و درود و سلام بر محمد و آل محمد.

ابن قیم: می‏گوید: اسم «الله» دلالت دارد بر اینکه خداوند مألوه و مبعود است و تمامی مخلوقات با محبت، تعظیم و خضوع به او پناه می‌برند و در نیاز‌ها و بلاها به به او پناهنده می‌شوند. و این همه مستلزم کمال ربوبیت و رحمتی است که کمال ملک، ستایش، الوهیت، ربوبیت و رحمانیت است.

ملک و پادشاهی او مستلزم جمیع صفات کمال است. بنابراین ثبوت آن برای کسی که زنده، شنوا، بینا، قادر، متکلم، انجام دهنده هر آنچه که اراده کند و حکیم در افعال نباشد، محال و غیر ممکن است. صفات جلال و جمال به نسبت اسم «الله» اخص است و صفاتی از قبیل فضل، قدرت، یگانگی در ضرر و نفع، بخشش و منع، نفوذ مشیت، کمال قوت و تدبیر امور مخلوقات به نسبت اسم «رب» اخص است. و صفاتی مانند احسان، بخشش، نیکی، مهربانی، منت، رأفت و لطف به نسبت اسم «رحمن» اخص است.

همچنین ابن قیم: می‏گوید: «الرحمن» صفت قائم به خداوند سبحان، رحیم دلالت بر تعلق آن صفت به مرحوم دارد. برای فهم این مطلب در فرموده خداوند تأمل کن که می‏فرماید:

﴿وَكَانَ بِٱلۡمُؤۡمِنِينَ رَحِيمٗا٤٣[الأحزاب: ۴۳] یعنی: «بر مؤمنان رحیم است»

﴿إِنَّهُۥ بِهِمۡ رَءُوفٞ رَّحِيمٞ١١٧[التوبة: ۱۱۷] یعنی: «خداوند نسبت به آنان رئوف و مهربان است». هرگز در قرآن نیامده است که خداوند به مؤمنان رحمن است.

وی می‏گوید: اسماء پروردگار، اسما و صفاتی است که دلالت بر صفات کمال او دارند و هیچگونه منافاتی در بین عِلَم بودن و وصف بودن وجود ندارد. بنابراین رحمن اسم و وصف خداوند متعال است. و از حیث صفت تابع اسم الله است و از حیث اسم بودن نیز بی‌آنکه تابع باشد در قرآن وارد شده است. حتی به صورت اسم عِلَم نیز واردشده است ﴿ٱلرَّحۡمَٰنُ عَلَى ٱلۡعَرۡشِ ٱسۡتَوَىٰ٥[طه: ۵] یعنی: «رحمانی که بر تخت سلطنت قرار گرقته است». خلاصه سخن ابن قیم.

«الحمد لله» در کلام مصنف به معنای ستودن خداوند بر فعل جمیل اختیاری بروجه تعظیم است. که محل صدور آن زبان و قلب است. بطوری که شکر با زبان، و قلب و اعضاست، و از حیث چیزهایی که به شکر تعلق دارد نسبت به حمد عامتر است ولی از حیث سبب خاصتر از حمد است، چرا که شکر در برابر نعمت است ولی سبب حمد عام‌تر متعلقش خاص‌تر است.

زیرا حمد هم در برابر نعمت و هم غیر آن است و در بین آن دو عموم و خصوص وجود دارد، در یک چیز با هم جمع و در عین حال هرکدام به طور جداگانه ماده خاص خودشان را دارا هستند.

این گفته مصنف: «وصلی الله علی محمد وعلی آله وسلم»درست‏ترین گفته در معانی درود خداوند بر بنده‏اش است. چنانکه بخاری: از ابو العالیه روایت کرده است که گفت: «درود خداوند بر بنده‏اش همان ستودن بنده در نزد ملائک است. که ابن قیم: این گفته را تایید و در کتاب خود «جلاء الأفهام» و «بدائع الفوائد» از آن پشتیبانی کرده است.

از نظر من (شارح) گاه در آن دعا مد نظر می‏باشد همانطوری که در مسند به طور مرفوع از علی روایت شده است که فرمود: فرشتگان مادامی که یکی از شماها بر نماز ایستاده است بر وی درود می‌فرستند و می‌گویند: خداوندا بر آنان ببخشاو به آنان رحم آور. این گفته مصنف «و علی آله» یعنی بر پیروان دینش. که امام احمد برای صحت آن نص آورده و بیشتر یاران وی نیز بر همین نظرند. با این وصف صحابه و دیگر مومنان را در بر می‏گیرد. [۹]

[۴] جداً ضعف است. ابن حبان این حدیث را با این لفظ نیاورده است بلکه فقط وی با لفظ « بحمدالله» در شماره (۱) و (۲) – الإحسان آورده است تخریج آن نزد ابو داود و ابن ماجد پس از این خواهد آمد. و فقط خطیب بغدادی در کتاب الجامع لإخلاق الراوی (۱۲۱۰) و سمعانی در أدب الإملاء (۵۱) از طریق خطیب و سبکی در الطبقات الشافعیه (۱/۶) از طریق رهاوی روایت کرده که وی نیز همانطوری که بسیاری از اهل علم بدان اشاره نموده‌اند در کتاب الأربین آورده است. همانطور که صاحب الفتوحات الربانیه (۳/۲۹۰) نقل کرده حدیث جداً ضعیفی است که الحافظ نیز آن را تضعیف کرده است. سیوطی نیز با این لفظ در کتاب الجامع آن را تضعیف کرده و با لفظ (بحمد الله) آن را حسن دانسته است. آلبانی در الإروا و شماره (۱)می گوید: جداً ضعیف است وسخن کسی که آن را راحسن دانسته ترا نفریبد) [۵] ضعیف است ابو داود: کتاب الأدب (۴۸۴۰): باب الهدی فی الکلام. و ابن ماجه: کتاب النکاح (۱۸۹۴): باب خطبه النکاح. در روایت ابو داود با لفظ (بالهد فهو اجذم) آمده و اشاره کرده است که آن مرسل است با این وصف ابن صلاح، نووی و عراقی آن را حسن دانسته‌اند و حافظ در کتاب الفتح دار (۱/۸) اشاره دارد به این که اسناد آن جای بحث و نظر است. و البانی نیز در کتاب الإرواء شماره (۲) آن را تضعیف کرده است. [۶] ضعیف است: احمد (۲/۳۹۵) دارقطنی (۱/۲۲۹) اشاره کرده است که در شماره ۲ تخریج آن گذشت. [۷] صحیح بخاری (۱/۳۰-۴۱) صحیح مسلم (۱۷۷۳). [۸] تخریج آن در شماره ۵ گذشت. [۹] صحیح است. احمد (۱/۱۴۴) هیثمی درکتاب الجمع (۲/۳۶)می گوید: در سند آن عطاء بن سائب است که وی موثق می‌باشد ولی در پایان عمر خود دچار آشفتگی حواس شد. این حدیث صحیح و از حدیث ابو هریزه که بخاری آن را آورده است ثابت شده است (بخاری) کتاب الأذان (۶۵۹) باب فضل صلاه الجماعه و انتظار الصلاه. مسلم، کتاب المساجد (۶۴۹((۲۷۳) باب فضل صلاة الجماعة و انتظار الصلاة.

کتاب التوحید

مصدر کتاب: کتب، یکتب، کتاباً، کتابهً وکتاباً که مدار این ماده برای جمع است. از جمله تکتَّب بنو فلان: هنگامی گفته می‌شود که جمع شوند. کتیبه: جماعتی از کلمه. کتابت با قلم بدان سبب است که حروف و کلمات با هم جمع می‌شوند. کتاب بدان سبب کتاب نامیده شده است که برای بیان مقصودی جمع گردیده است.

توحید دو گونه است:

توحید در معرفت و اثبات که همان توحید ربوبیت، اسما و صفات است.

توحید در طلب و قصد که همان توحید عبادی و الوهیت است.

علامه ابن قیم: میگوید: توحیدی که فرستادگان خداوند به آن دعوت می‏دادند وکتاب‌های آسمانی به سبب آن نازل شده‌اند همین دو گونه توحید است: توحید در معرفت و اثبات، توحید در طلب و قصد. که نوع اول همان اثبات حقیقت ذات پروردگار متعال، صفات، افعال، اسماء او، سخن گفتن با انسان‌ها به وسیله کتاب هایش، سخن گفتن با هرکدام از بندگان خود که بخواهد، اثبات عموم قضاء و قدر او و حکمتش، که قرآن به شیوا‌ترین وجه پیرامون این نوع توحید سخن گفته است. مثلاً در ابتدای سوره حدید، سوره طه، آخر سوره حشر، ابتدای سوره سجده، ابتدای سورآل عمران، سوره اخلاص و غیره به کاملترین وجه پیرامون این مقوله سخن گفته است.

نوع دوم توحید: همان چیزی است که سوره ﴿قُلۡ يَٰٓأَيُّهَا ٱلۡكَٰفِرُونَ١[الكافرون: ۱] وآل عمران آمده: ﴿قُلۡ يَٰٓأَهۡلَ ٱلۡكِتَٰبِ تَعَالَوۡاْ إِلَىٰ كَلِمَةٖ سَوَآءِۢ بَيۡنَنَا وَبَيۡنَكُمۡ أَلَّا نَعۡبُدَ إِلَّا ٱللَّهَ وَلَا نُشۡرِكَ بِهِۦ شَيۡ‍ٔٗا وَلَا يَتَّخِذَ بَعۡضُنَا بَعۡضًا أَرۡبَابٗا مِّن دُونِ ٱللَّهِۚ فَإِن تَوَلَّوۡاْ فَقُولُواْ ٱشۡهَدُواْ بِأَنَّا مُسۡلِمُونَ٦٤[آل عمران: ۶۴] «یعنی بگو: ای اهل کتاب بیایید به سوی سخن دادگرانه‌ای که میان ما و شما مشترک است که جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزی را شریک او نکنیم و برخی از ما برخی دیگر را به جای خداوند یگانه به خدایی نپذیرد. پس هرگاه سر برتابند بگویید گواه باشید که ما منقاد (فرمان خداوند) هستیم».

و پایان سوره سجده، ابتدا، وسط و پایان سوره مؤمن، ابتدا و پایان سوره اعراف: تمام سوره انعام و بیشتر سوره‌های قران در برگیرنده این نوع توحید بوده و شاهد چنین توحیدی است و به سوی آن فرا می‌خواند.

چرا که قرآن یا از خداوند، اسماء، صفات، افعال و اقوال او خبر می‏دهد که همان توحید علمی خبری است و یا به بندگی یکتاپرستانه خداوند فرا می‌خواند و از غیر خداوند باز می‌دارد که همان توحید ارادی طلبی است. یا امر و نهی و الزام به فرمانبرداری از امر و نهی خداوند است که این مقوله واجبات و مکملات توحید است. یا گزارشی است از اهل توحید و یکتا پرستان و آنچه در دنیا بر آن‌ها روا داشته‌اند و گرامیداشتنی که در آخرت به عنوان پاداش توحید نصیب آنان می‌گردد. و یا گزارشی است از مشرکان و آنچه به سبب عملکرد آنان بر سرشان آمد و بد فرجامی که در آخرت به عنوان پاداش و جزا به سبب خروج از حکم توحید بهره آنان می‌گردد. بنابراین تمامی قرآن پیرامون توحید، تکالیف و جزای آن، شرک و اهل آن و سزایی که به آن‌ها می‎رسد، است. (با ختصار)

سپس شیخ الاسلام (ابن تیمیه)/می‏گوید: توحیدی که رسولان برای آن فرستاده شده‌اند در برگیرنده اثبات بندگی موحدانه برای خدا و گواهی دادن بر این که معبود برحقی جز خداوند وجود ندارد. فقط باید اورا پرستید و به او توکل کرد، برای او دوست داشت و به خاطر او دشمنی ورزید و فقط بر اساس رضای او وبه قصد تقرب جستن به او عمل کرد. و پیام انبیاء در برگیرنده اثبات اسما و صفاتی است که خداوند برای خود اثبات کرده است. خداوند می‏فرماید: ﴿وَإِلَٰهُكُمۡ إِلَٰهٞ وَٰحِدٞۖ لَّآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ٱلرَّحۡمَٰنُ ٱلرَّحِيمُ١٦٣[البقرة: ۱۶۳] «یعنی: معبود شما. معبود یکتای است که مبعود بر حقی جز او وجود ندارد و او بخشاینده مهربان است». خداوند متعال می‏فرماید ﴿۞وَقَالَ ٱللَّهُ لَا تَتَّخِذُوٓاْ إِلَٰهَيۡنِ ٱثۡنَيۡنِۖ إِنَّمَا هُوَ إِلَٰهٞ وَٰحِدٞ فَإِيَّٰيَ فَٱرۡهَبُونِ٥١[النحل: ۵۱] «یعنی خدا گفته است دو معبود. دوگانه برای خود بر نگزینید بلکه خداوند معبود یگانه‌ای است و تنها و تنها از من بترسید و بس». و در جای دیگر می‏فرماید: ﴿وَمَن يَدۡعُ مَعَ ٱللَّهِ إِلَٰهًا ءَاخَرَ لَا بُرۡهَٰنَ لَهُۥ بِهِۦ فَإِنَّمَا حِسَابُهُۥ عِندَ رَبِّهِۦٓۚ إِنَّهُۥ لَا يُفۡلِحُ ٱلۡكَٰفِرُونَ١١٧[المؤمنون: ۱۱۷] «یعنی هرکس که با خدا معبود دیگر‌ی را به فریاد خواند – و مسلماً هیچ دلیلی بر حقانیت آن نخواهد داشت حساب او با خداست قطعاً کافران رستگار نمی‌گردند».

خداوند می‏فرماید: ﴿وَسۡ‍َٔلۡ مَنۡ أَرۡسَلۡنَا مِن قَبۡلِكَ مِن رُّسُلِنَآ أَجَعَلۡنَا مِن دُونِ ٱلرَّحۡمَٰنِ ءَالِهَةٗ يُعۡبَدُونَ٤٥[الزخرف: ۴۵] «یعنی از انبیا پیشین ما بپرس آیا، معبودهایی بجز خدا را برای پرستش شدن قرار دادیم»خداونداز تمامی انبیا گزارش می‏دهد که آنان مردم را به بندگی خدای واحد فرا می‌خواندند.

خداوند می‏فرماید:

﴿قَدۡ كَانَتۡ لَكُمۡ أُسۡوَةٌ حَسَنَةٞ فِيٓ إِبۡرَٰهِيمَ وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ إِذۡ قَالُواْ لِقَوۡمِهِمۡ إِنَّا بُرَءَٰٓؤُاْ مِنكُمۡ وَمِمَّا تَعۡبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ كَفَرۡنَا بِكُمۡ وَبَدَا بَيۡنَنَا وَبَيۡنَكُمُ ٱلۡعَدَٰوَةُ وَٱلۡبَغۡضَآءُ أَبَدًا حَتَّىٰ تُؤۡمِنُواْ بِٱللَّهِ وَحۡدَهُۥٓ إِلَّا قَوۡلَ إِبۡرَٰهِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسۡتَغۡفِرَنَّ لَكَ وَمَآ أَمۡلِكُ لَكَ مِنَ ٱللَّهِ مِن شَيۡءٖۖ رَّبَّنَا عَلَيۡكَ تَوَكَّلۡنَا وَإِلَيۡكَ أَنَبۡنَا وَإِلَيۡكَ ٱلۡمَصِيرُ٤[الممتحنة: ۴].

«یعنی ابراهیم و کسانی که به او گرویده بودند الگوی خوبی برای شماست. بدانگاه که به قوم خود گفتند: ما از شماو چیزهای که بغیر از خدا می‌پرستید.بیزار و گریزانیم و شما را قبول نداریم و در حق شما بی‌اعتناییم و دشمنانگی همیشگی و کینه توزی میان ما و شماپدیدار آمده است تا زمانی که به خدای یگانه ایمان می‌آورید».

خداوند در خصوص مشرکان می‏فرماید: ﴿إِنَّهُمۡ كَانُوٓاْ إِذَا قِيلَ لَهُمۡ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّهُ يَسۡتَكۡبِرُونَ٣٥ وَيَقُولُونَ أَئِنَّا لَتَارِكُوٓاْ ءَالِهَتِنَا لِشَاعِرٖ مَّجۡنُونِۢ٣٦[الصافات: ۳۵-۳۶] «چرا که آنان بودند که وقتی به ایشان گفته می‏شد خدایی جز خدای یگانه نیست تکبر می‏ورزیدند: و می‏گفتند آیا ما برای شاعری دیوانه دست از خدایانمان برداریم؟!».

از این دست آیات در قرآن فراونند.

مقصود از توحید آنگونه که برخی از متصوفه و اهل کلام گمان می‌کنند، تنها توحید ربوبیت نیست. یعنی اعتقاد به این که خداوند به تنهایی جهان را آفرید. آنان بر این باوراند که اگر چنین چیزی را با دلیل ثابت کردند گویا هدف نهایی توحید را به اثبات رسانیده‎اند. هرگاه به این امر گواهی دادند و در آن فنا شدند گویی در نهایت توحید فنا شده‏اند.

بنابر این اگر فردی به آن صفاتی که مستحق پروردگار متعال است اقرار نمود و او را از هر صفت ناپسندی منزه داشت، و اقرار کرد که او به تنهایی خالق تمام هستی است موحد تلقی نمی‏شود مگر اینکه شهادت و گواهی دهد که معبود به حقی جز خداوند یگانه وجود ندارد و اقرار کند که تنها خداوند شایسته پرستش است و خود را به بندگی او ملترم نمایید. چرا که إله همان مألوه و معبود به حق و تنها او شایان پرستیدن است. نه این که اله به معنای کسی باشد که قادر به خلقت و اختراع است.

اگر مفسری اله را به معنای قادر بر خلق تفسیرکرد و بر این باور بود که خاصترین و صف (اله) همین معناست و اثبات این معنا را نهایت توحید دانست – همانطوری که متکلمان صفاتی بر این نظرند چنین چیزی را از ابوالحسن اشعری و پیروان او نقل می‌کنند – حقیقت توحید؛ یعنی همان چیزی که خداوند فرستاداش صرا برای آن برانگیخت را، نشناخته‏اند. چرا که مشرکان عرب اقرار داشتند که خداوند به تنهایی خالق همه هستی است با این وصف آنان مشرک بودند. خداوند می‏فرماید: ﴿وَمَا يُؤۡمِنُ أَكۡثَرُهُم بِٱللَّهِ إِلَّا وَهُم مُّشۡرِكُونَ١٠٦[يوسف: ۱۰۶] «یعنی اکثر آنانی که مدعی ایمان به خداوندند مشرک هستند».

گروهی از گذشتگان گفته‌اند: از عرب می‌پرسیدند چه کسی آسمان‌ها و زمین را خلق کرده است. می‌گفتند: خداوند با این وصف غیر خداوند را پرسش می‏کردند.خداوند می‏فرماید:

﴿قُل لِّمَنِ ٱلۡأَرۡضُ وَمَن فِيهَآ إِن كُنتُمۡ تَعۡلَمُونَ٨٤ سَيَقُولُونَ لِلَّهِۚ قُلۡ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ٨٥ قُلۡ مَن رَّبُّ ٱلسَّمَٰوَٰتِ ٱلسَّبۡعِ وَرَبُّ ٱلۡعَرۡشِ ٱلۡعَظِيمِ٨٦ سَيَقُولُونَ لِلَّهِۚ قُلۡ أَفَلَا تَتَّقُونَ٨٧ قُلۡ مَنۢ بِيَدِهِۦ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيۡءٖ وَهُوَ يُجِيرُ وَلَا يُجَارُ عَلَيۡهِ إِن كُنتُمۡ تَعۡلَمُونَ٨٨ سَيَقُولُونَ لِلَّهِۚ قُلۡ فَأَنَّىٰ تُسۡحَرُونَ٨٩[المؤمنون: ۸۴-۸۹].

«یعنی بگو: زمین و کسانی که در آن هستند از آن کیستند. اگر دانا و فرزانه ایید. خواهند گفت از آن خدایند بگو پس چرا نمی‌اندیشید و یاد آور نمی‌گردید. بگو: چه کسی صاحب آسمان‌های هفتگانه و صاحب عرش عظیم است. خواهند گفت از آن خداست. بگو پس چرا پرهیزگاری پیش نمی‌گیرید. بگو: چه کسی فرماندهی همه چیز را در دست دارد. و او کسی است که پناه می‏دهد و کسی در برابر او پناه داده نمی‏شود. اگر فهمیده و آگاهید؟ خواهند گفت از آن خداوند است. بگو: پس چگونه دستخوش افسون شده‏اید؟».

چنین نیست که‌ هرکس اقرار نماید که‌ خداوند پروردگار و آفریننده‌ی تمامی آفریده‌ها است، پس او بنده‌ی خدا است و تنها او را عبادت می‌کند، خواسته‌هایش را از او طلب می‌نماید و به‌ او امیدوار می‌شود و تنها از او بیم دارد و دوستی و عداوت را بر اساس ارتباط با خدا بنیان‌گذاری می‌کند و از پیامبرشصفرمان‌برداری می‌کند و فرامین و منهیات او را پیروی کرده‌ و طبق آن عمل می‌نماید؛ زیرا توده‌ی مشرکین نیز اقرار می‌نمودند که‌ خداوند خالق و آفریننده‌ی هر چیزی است، اما شفیعانی را به‌ عنوان شریک خداوند، در نظر گرفتند و همانندهائی را برای خدا به وجود آوردند، خداوند می‌فرماید:

﴿أَمِ ٱتَّخَذُواْ مِن دُونِ ٱللَّهِ شُفَعَآءَۚ قُلۡ أَوَلَوۡ كَانُواْ لَا يَمۡلِكُونَ شَيۡ‍ٔٗا وَلَا يَعۡقِلُونَ٤٣ قُل لِّلَّهِ ٱلشَّفَٰعَةُ جَمِيعٗاۖ لَّهُۥ مُلۡكُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِۖ[الزمر: ۴۳-۴۴]

یعنی؛ بلکه آنان بدون رضایت و اجازه خداوند میانجی‎هایی را برگزیده‎اند بگو آیا هر چند که کاری اصلاً از دست ایشان ساخته نبوده و فهم و شعوری نداشته باشند؟ بگو هر گونه میانجیگری از آن خداست، مالکیت آسمان‌ها و زمین از آن اوست.

خدا می‎فرماید:

﴿وَيَعۡبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَا لَا يَضُرُّهُمۡ وَلَا يَنفَعُهُمۡ وَيَقُولُونَ هَٰٓؤُلَآءِ شُفَعَٰٓؤُنَا عِندَ ٱللَّهِۚ قُلۡ أَتُنَبِّ‍ُٔونَ ٱللَّهَ بِمَا لَا يَعۡلَمُ فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَلَا فِي ٱلۡأَرۡضِۚ سُبۡحَٰنَهُۥ وَتَعَٰلَىٰ عَمَّا يُشۡرِكُونَ١٨[يونس: ۱۸] «یعنی ایشان بغیر از خدا چیزهایی را میپرستند که نه بدیشان زیان می‌رسانند و نه سودی عایدشان می‌سازند و می‌گویند اینان میانجی‌های ما نزد خداوند هستند. بگو آیا خدا را از وجود چیزهایی با خبر می‌سازند که خداوند در آسمان‌ها و زمین خبری از آن‌ها ندارد؟ او پاک و برتر است از آنچه [با وی] شریک می‏سازند».

خداوند می‏فرماید:

﴿وَلَقَدۡ جِئۡتُمُونَا فُرَٰدَىٰ كَمَا خَلَقۡنَٰكُمۡ أَوَّلَ مَرَّةٖ وَتَرَكۡتُم مَّا خَوَّلۡنَٰكُمۡ وَرَآءَ ظُهُورِكُمۡۖ وَمَا نَرَىٰ مَعَكُمۡ شُفَعَآءَكُمُ ٱلَّذِينَ زَعَمۡتُمۡ أَنَّهُمۡ فِيكُمۡ شُرَكَٰٓؤُاْۚ لَقَد تَّقَطَّعَ بَيۡنَكُمۡ وَضَلَّ عَنكُم مَّا كُنتُمۡ تَزۡعُمُونَ٩٤[الأنعام: ۹۴] یعنی:«شما تک و تنها به سوی ما برگشته‎ایید همانگونه که روز نخست شما را آفریدیم. و هر چه به شما داده بودیم از خود بجای گذاشته ایید. و میانجیگرانی را با شما نمی‌بینیم که گمان می‌بردید که در امورات شما با خدا شریک هستند. دیگر پیوند شما گسیخته است و چیز‌هایی که گمان می‌بردید از شما گم و ناپدید گشته است».

در جای دیگر خداوند می‏فرماید: ﴿وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ ٱللَّهِ أَندَادٗا يُحِبُّونَهُمۡ كَحُبِّ ٱللَّهِۖ[البقرة: ۱۶۵] «یعنی برخی از مردم هستند که غیر از خداوند، خدا گونه‌هایی بر می‌گزینند و آنان را همچون خدا دوست می‌دارند».

به همین سبب پیروان این افراد برخی برای خورشید سجده می‏کردند و برخی نیز برای ماه و ستارگان و آنان را به فریاد می‌خواندند و برایشان روزه و مناسک عبادی انجام می‏دادند و به آنان تقرب می‌جستند، به این ادعا که این عمل شرک نیست بلکه شرک آن است که باور کنم آنان تدبیر امور مرا انجام دهند. پس هرگاه آنان را سبب و واسطه قرار دادم مشرک نیستم. در حالی که واضح و روشن است که در اسلام این امور شرک محسوب می‌شوند. سخن شیخ الاسلام در این جا به پایان رسید.

فرموده خداوند متعال: ﴿وَمَا خَلَقۡتُ ٱلۡجِنَّ وَٱلۡإِنسَ إِلَّا لِيَعۡبُدُونِ٥٦[الذاريات: ۵۶] «و جن و انس را نیافریدم جز برای آنکه مرا بپرستند».

این گفته مصنف که وقول الله تعالی: ﴿وَمَا خَلَقۡتُ ٱلۡجِنَّ وَٱلۡإِنسَ إِلَّا لِيَعۡبُدُونِ٥٦[الذاريات: ۵۶] مجرور و عطف به توحید (که قبلاً مطرح شد) است. جایز است که آن را بعنوان مبتدا مرفوع در نظر بگیریم.

شیخ الاسلام می‏گوید: عبادت یعنی از آنچه خداوند بر زبان فرستادگان خود امر کرده اطاعت و فرمانبرداری شود.

همچنین (شیخ الاسلام) گفته است. عبادت اسم جامعی است که تمامی گفتار‌ها و اعمال ظاهری و باطنی انسان را که خداوند بدان راضی و آن را دوست دارد، در بر می‌گیرد. ابن قیم می‏گوید: مدار عبادت پانزده قاعده است که هرکس آن‌ها را کامل کند مراتب بندگی را به جا آورده و کامل کرده است. به این توضیح که اعمال عبادی به سه قسمت تقسیم می‌شوند: عبادت قلب، زبان، و اعضاء (جوارح).احکام عبودیت و بندگی نیز پنج قسم‌اند: واجب، مستحب، حرام، مکروه و مباح. که هرکدام این احکام می‌توانند بر یکی از موارد سه گانه قلب، زبان و جوارح مترتب شود.

قرطبی می‏گوید: اساس عبادت تذلل و فروتنی است. وظایف شرعی بر کسانی که مکلفند عبادات نامیده شده‌اند. چرا که آنان با خضوع و فروتنی برای خدا بدانها ملتزم‌اند و آن‌ها را انجام می‏دهند.

معنای آیه (مذکور در متن اصلی) این است که خداوند خبر داده است خلقت جن هاو انسان‌ها برای عبادت کردن خداست و حکمت خلقت آنان همین است و بس، که از نظر من همان حکمت شرعی دینی است.

عماد بن کثیر گفته است: عبادت خداوند در واقع همان اطاعت او در فعلی است که بنده بدان امر شده و ترک چیزی است که از آن باز داشته شده است که حقیقت دین اسلام همین است. چرا که معنای اسلام تسلیم بی‌چون و چرا برای خداوند بلند مرتبه است تسلیمی که نهایت ذلت، خضوع و فرمانبرداری از خداوند را متضمن باشد.

همچنین در تفسیر آیه مذکور می‏گوید: معنای آیه این است که مخلوقات فقط او را عبادت کنند بی‌آنکه شریکی برای او قائل شوند پس هرکس از او اطاعت کرد بی‌کم و کاست او را پاداش خواهد داد. و هرکس عصیان و نافرمانی پیشه کند به سخت‌ترین شیوه مجازاتش می‏کند. و بیان داشته که خداوند هیچگونه نیازی به آنان ندارد بلکه آن‌ها در تمامی حالت نیازمند او هستند و او خالق و رزق دهنده آنان است. علی بن ابی طالب سپیرامون آیه مذکور می‏گوید: خداوند فقط بخاطر این آنان را خلق کرد تا به آن‌ها دستور بدهد که او را پرستش کنند و آنان را به پرستش و عبادت خود فرا خواند. مجاهد نیز می‏گوید: آنان را خلق کرد تا آن‌ها را به انجام اموری دستور دهد و از اموری آنان را باز دارد. که زجاج و شیخ الاسلام همین نظر را برگزیده‌اند. دلیل این ادعا نیز این است که خداوند می‏فرماید: ﴿أَيَحۡسَبُ ٱلۡإِنسَٰنُ أَن يُتۡرَكَ سُدًى٣٦[القيامة: ۳۶] «یعنی آیا انسان می‌پندارد که او بیهوده به حال خود رها شود». امام شافعی/در توضیح سُدًی می‏گوید: یعنی شخصی که نه امری به او تعلق گیرد و نه از چیزی نهی شود.

خداوند در جاهای مختلف قرآن می‏فرماید: ﴿ٱعۡبُدُواْ رَبَّكُمۡ﴿ٱتَّقُواْ رَبَّكُمۡۚ«یعنی پروردگارتان را بندگی کنید و از پروردگارتان بترسید و پرهیزگاری پیشه کنید». پس آنان را به چیزی دستور می‏دهد که بخاطر آن خلقشان کرده و فرستادگانی را بدان منظور فرستاده است، بی‌تردید مراد آیه همین است و جمهور مسلمانان همین مفهوم را می‌فهمند و به همین مضمون بدان استناد می‌جویند و آن را حجت می‌آورند.

ابن کثیر می‏گوید: آیه مذکور با این فرموده خداوند شباهت دارد که می‏فرماید: ﴿وَمَآ أَرۡسَلۡنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا لِيُطَاعَ بِإِذۡنِ ٱللَّهِۚ[النساء: ۶۴] «یعنی هیچ پیامبری نفرستادیم مگر اینکه به فرمان خدا از او اطاعت شود، پس هر پیامبری گاه اطاعت می‌شود و گاه از او سرپیچی می‌کنند». خلقت انسان‌ها نیز به همین شیوه برای بندگی و عبادت کردن خداست که در پی آن گاهی عبادت می‌کنند و گاه عبادت نمی‏کنند. و خداوند سبحان نگفته است که آن‌ها را خلق کرده تا همگان به طور اجباری برای خداوند عبادت کنند بلکه فرموده است آنان را خلق کرده تا خودشان عبادت کنند و خودشان انجام دهنده عبادت باشند تا بدین وسیله با خلقت آنان و انجام عبادت توسط آنان سعادت برایشان حاصل شود و آنچه خداوند بدان راضی است و آن را دوست دارد بدست آورند، پایان احادیث متواتری نیز بر این معانی گواهی می‏دهند. از جمله آن‌ها حدیثی است که مسلم در صحیح خود آورده است. [۱۰]

مسلم از انس بن مالکساز پیامبر صآورده است که فرمودند: خداوند بلند مرتبه به پست‌ترین درجه اهل جهنم از لحاظ عذاب (کم عذابترین فرد) می‏گوید: اگر تمام دنیا و آنچه در آن است و نظیر آن نیز همراه آن از آن تو بود آیا حاضر بودی برای رهایی از آتش فدیه دهی؟ در پاسخ می‏گوید: بلی. خداوند میگوید: از تو ساده‌تر و کمتر از آن را خواستم در حالی که تو در پشت آدم بودی (پیمان فطری) که برای خداوند شریک قائل نشوی اما تو سر باز زدی و شرک پیشه کردی.

پس این مشرک با آنچه خداوند بلند مرتبه از وی خواسته بود مخالفت ورزید. و خواسته خداوند بنابر بر یکتا پرستی و شریک قرار ندادن هیچ چیزی را با او رعایت نکرده. و با آنچه خداوند خواسته بود مخالفت کرده و غیر خداوند را شریک او ساخته. و این همان اراده شرعی دینی است که قبلاً گذشت. بنابر این بین اراده شرعی دینی و اراده تکوینی قدری رابطه عموم و خصوص مطلق وجود دارد. هردو اراده در حق فرد مخلص و فرمانبردار با هم جمع می‌شوند و در واقع با هم مشترکند ولی اراده تکوینی قدری در حق کسی که عصیان و سرپیچی کند، از اراده تشریعی جدا می‏شود. با فهم این مضمون می‌توان از نادانی‌های متکلمان و پیروان آنان رهایی یافت.

خداوند می‏فرماید: ﴿وَلَقَدۡ بَعَثۡنَا فِي كُلِّ أُمَّةٖ رَّسُولًا أَنِ ٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ وَٱجۡتَنِبُواْ ٱلطَّٰغُوتَۖ[النحل: ۳۶] «یعنی ما به میان هر ملتی پیامبری را فرستاده‌ایم که خدا را بپرستید و از طاغوت دوری کنید».

در استناد مصنف به آیه: ﴿وَلَقَدۡ بَعَثۡنَا فِي كُلِّ أُمَّةٖ رَّسُولًا أَنِ ٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ وَٱجۡتَنِبُواْ ٱلطَّٰغُوتَۖ[النحل: ۳۶] طاغوت از طغیان به معنای از حد گذشتن مشتق شده است. عمر بن خطاب سگفته است: طاغوت یعنی شیطان. جابر سگفته است. طاغوت‌ها کاهنانی بودند که شیاطین بر آنان نازل می‌شدند. که این دو روایت را ابن ابی حاتم نقل کرده است. مالک نیز گفته است هر آنچه غیر از خداوند پرستیده شود طاغوت است.

از نظر من (شارح) آنچه گفته شد برخی از مصادیق و افراد طاغوت‌اند. علامه ابن قیم تعریف جامعی ازطاغوت به این نحو ارئه نموده است: هر آنچیزی که بنده از حد آن تجاوز کند و از اندازه آن در گذرد طاغوت است خواه آنچیز معبود باشد، خواه متبوع و فرمانروا. بنابراین طاغوت هر ملتی، همان کسی است که به غیر از خدا و رسول حاکمیت امور خود را به نزد آن می‌برند، یا اینکه به غیر از خدا آن را می‌پرستند، یا بی‌آنکه بصیرتی از جانب خداوند داشته باشند از آن تبعیت می‌کنند و یا در چیزی که نمی‏دانند که اطاعت از خداست یا غیر از خداست از او اطاعت می‌کنند. (جاهلانه از او اطاعت می‌کنند.) پس اینان طاغوت‌های عالم هستند که هرگاه درآنها و به همراه آن‌ها در احوال مردم تأمل کنی در خواهی یافت که بیشتر آنان از عبادت خداوندو رویگردان و مشغول عبادت طاغوتیان هستند. از اطاعت فرستاده خدا ص روبرتافته و به اطاعت طاغوت و تبعیت از آن در آمده‌اند.

اینک معنای آیه مذکور: خداوند بیان داشته است که در میان هر گروهی از مردم فرستاده‌ای را با این سخن بر انگیخت که ﴿أَنِ ٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ وَٱجۡتَنِبُواْ ٱلطَّٰغُوتَۖ«یعنی خدای یگانه را بپرستید و عبادت غیر خدا را رها کنید». همانطوری که می‏فرماید: ﴿لَآ إِكۡرَاهَ فِي ٱلدِّينِۖ قَد تَّبَيَّنَ ٱلرُّشۡدُ مِنَ ٱلۡغَيِّۚ فَمَن يَكۡفُرۡ بِٱلطَّٰغُوتِ وَيُؤۡمِنۢ بِٱللَّهِ فَقَدِ ٱسۡتَمۡسَكَ بِٱلۡعُرۡوَةِ ٱلۡوُثۡقَىٰ لَا ٱنفِصَامَ لَهَاۗ[البقرة: ۲۵۶] «یعنی کسی که به طاغوت کفر بورزد و به خدا ایمان بیاورد، به دست آویز محکم ناگسستنی در آویخته است. مفهوم لااله الا الله، همان دست آویز محکم و ناگسستنی است».

عماد بن کثیر پیرامون ابن آیه میگوید: تمامی انبیا به عبادت خدا فرا می‌خواندند و از عبادت غیر خدا باز می‌داشتند خداوند سبحان به طورمداوم به همین منظور فرستادگان خودش را به سوی مردم می‌فرستاد و این امر (فرستادن پیامبران) از زمانی که در میان فرزندان آدم شرک رخ داد یعنی در زمان قوم نوح، نوحی که نخستین فرستاده خداوند برای اهل زمین بود تا خاتم پیامبران محمد- درود و سلام خداوند بر او باد – ادامه پیدا کرده است. دعوت خاتم پیامبران صتمامی انس و جن از خاور تا باختر، را همگان را در بر می‌گیرد. همانگونه که خداوند می‏فرماید: ﴿وَمَآ أَرۡسَلۡنَا مِن قَبۡلِكَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِيٓ إِلَيۡهِ أَنَّهُۥ لَآ إِلَٰهَ إِلَّآ أَنَا۠ فَٱعۡبُدُونِ٢٥[الأنبياء: ۲۵] «یعنی هیچ پیامبری را قبل از تو نفرستادیم مگر اینکه به آنان وحی کردیم که بگویند هیچ معبودی برحقی جز من نیست پس مرا پرستش کنید». خداوند در این آیه کریمه می‏فرماید:

﴿وَلَقَدۡ بَعَثۡنَا فِي كُلِّ أُمَّةٖ رَّسُولًا أَنِ ٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ وَٱجۡتَنِبُواْ ٱلطَّٰغُوتَۖ[النحل: ۳۶] «یعنی در میان هر ملتی پیابری برانگیختیم که خدا را بپرستید و از طاغوت دوری کنید». پس برای احدی از مشرکان چگونه رواست که بگوید ﴿لَوۡ شَآءَ ٱللَّهُ مَا عَبَدۡنَا مِن دُونِهِۦ مِن شَيۡءٖ[النحل: ۳۵] «یعنی اگر خدا می‌خواست هیچ چیزی به غیراز او را پرستش نمی‌کردیم». مشیت و خواست شرعی خداوند متعال از آن‌ها منتفی می‌شود چرا که خداوند به زبان فرستادگان خود با این سخن آن‌ها را از مشیت شرعی خود باز داشته است. ولی مشیت تکوینی خداوند – که همان توانایی تقدیری آنان است – برای آنان در اینگونه مشیت حجتی نیست. چرا که خداوند متعال جهنم و اهل آن از شیاطین و کافران را خلق کرد. حال آنکه برای بندگان خود به کفر راضی نیست (راضی نیست که آنان کافر شوند) و برای این عدم رضایت خود برکفر بندگان حجت بالغه و حکمت قاطع دارد. سپس عقوبت آنان را پس از انذار پیامبران در دنیا برایشان ناپسند داشته است. از این رو می‏فرماید: ﴿فَمِنۡهُم مَّنۡ هَدَى ٱللَّهُ وَمِنۡهُم مَّنۡ حَقَّتۡ عَلَيۡهِ[النحل: ۳۶] «یعنی: برخی از آنان را خداوند هدایت کرد و برخی دیگر مستحق گمراهی بودند».

از نظر من (شارح) این آیه تفسیر آیه قبل است؛ یعنی آیه: ﴿فَمِنۡهُم مَّنۡ هَدَى ٱللَّهُ وَمِنۡهُم مَّنۡ حَقَّتۡ عَلَيۡهِ ٱلضَّلَٰلَةُۚکه جای تأمل است و این آیه دلالت می‏کند که حکمت ارسال پیامبران دعوت کردن امتشان به یکتا پرستی و بازداشتن آنان از عبادت غیر خدا بود. و دین تمامی انبیاء و فرستادگان خدا همین است گرچه در شریعت با همدیگر متفاوت باشند. همانطوری که خداوند می‏فرماید:

﴿لِكُلّٖ جَعَلۡنَا مِنكُمۡ شِرۡعَةٗ وَمِنۡهَاجٗاۚ[المائدة: ۴۸] «یعنی برای هر ملتی از شما‌ها راهی و برنامه‌ای قرار داده‌ایم». بر این اساس عمل قلب و جوارح از لوازم ضروری ایمان است.

خداوند می‏فرماید: ﴿۞وَقَضَىٰ رَبُّكَ أَلَّا تَعۡبُدُوٓاْ إِلَّآ إِيَّاهُ وَبِٱلۡوَٰلِدَيۡنِ إِحۡسَٰنًاۚ إِمَّا يَبۡلُغَنَّ عِندَكَ ٱلۡكِبَرَ أَحَدُهُمَآ أَوۡ كِلَاهُمَا فَلَا تَقُل لَّهُمَآ أُفّٖ وَلَا تَنۡهَرۡهُمَا وَقُل لَّهُمَا قَوۡلٗا كَرِيمٗا٢٣ وَٱخۡفِضۡ لَهُمَا جَنَاحَ ٱلذُّلِّ مِنَ ٱلرَّحۡمَةِ وَقُل رَّبِّ ٱرۡحَمۡهُمَا كَمَا رَبَّيَانِي صَغِيرٗا٢٤[الإسراء: ۲۳-۲۴] «یعنی پروردگارت فرمان داده است که جز او را نپرستید و به پدر و مادر نیکی کنید هرگاه یکی از آن دو یا هردو در کنار تو به سالخوردگی رسیدند به آن‌ها [حتی] اوف مگو و به آنان پرخاش مکن و با آن‌ها سخنی شایسته بگوی و بال تواضع و مهربانی را برایشان فرود آور و بگو پروردگارا بدیشان مرحمت فرما همانگونه که آنان در کوچکی مرا تربیت و بزرگ نمودند».

در این گفته پروردگار که: ﴿وَقَضَىٰ رَبُّكَ أَلَّا تَعۡبُدُوٓاْ إِلَّآ إِيَّاهُ وَبِٱلۡوَٰلِدَيۡنِ إِحۡسَٰنًاۚ«یعنی: پروردگارت فرمان داده است که جز او را نپرستید و به پدر و مادر نیکی کنید». مجاهد می‏گوید:

﴿وَقَضَىٰیعنی وصیت کرده است. که ابی بن کعب، ابن مسعود و دیگران نیز به همین شیوه قرائت کرده‏اند.

ابن جریر از ابن عباس روایت کرده است که ﴿وَقَضَىٰیعنی «امر» به معنای دستور داد در نظر گرفته است.

ومعنای این گفته خداوند: ﴿أَلَّا تَعۡبُدُوٓاْ إِلَّآ إِيَّاهُاین است که تنها خداوند را بپرستید نه غیر از او را. و این همان مفهوم لا اله الاالله است.

علامه ابن قیم/می‏گوید: نفی محض و اثبات بدون نفی، هیچکدام توحید نیستند بلکه توحید متضمن نفی و اثبات است که حقیقت توحید همین است و بس. (یعنی اثبات خدا و نفی ماسوا)

و معنای این فرموده خداوند: ﴿وَبِٱلۡوَٰلِدَيۡنِ إِحۡسَٰنًاۚاین است همانگونه که خداوند به یگانه پرستی خود فرمان داده به احسان والدین نیز امر کرده است مثلاً درآیه دیگری می‏فرماید: ﴿أَنِ ٱشۡكُرۡ لِي وَلِوَٰلِدَيۡكَ[لقمان: ۱۴] «یعنی سپاسگزار من و پدر و مادرت باش و بازگشت به سوی من است».

این فرموده خداوند که ﴿إِمَّا يَبۡلُغَنَّ عِندَكَ ٱلۡكِبَرَ أَحَدُهُمَآ أَوۡ كِلَاهُمَا فَلَا تَقُل لَّهُمَآ أُفّٖ وَلَا تَنۡهَرۡهُمَا[الإسراء: ۲۳] «یعنی: از سوی تو به نسبت آندو فعل ناپسندی صادر نشود حتی (اف) گفتن که پایین‏ترین درجه سخن و فعل ناپسند است نسبت به آنان رو مدار». همانطوری که عطابن ابی رباح می‏گوید: یعنی دست به سوی آندو دراز نکن.

در این آیه هنگامی که خداوند انسان را از فعل و سخن ناپسند باز داشت در برابر به فعل و سخن نیکو فرمان داده است. از این رو می‏فرماید: ﴿وَقُل لَّهُمَا قَوۡلٗا كَرِيمٗا٢٣[الإسراء: ۲۳] «یعنی: با نیکویی و با متانت و وقار با آنان سخن بگو».

این فرموده خداوند که: ﴿وَٱخۡفِضۡ لَهُمَا جَنَاحَ ٱلذُّلِّ مِنَ ٱلرَّحۡمَةِ[الإسراء: ۲۴] به معنای متواضع بودن با آن‌هاست. ﴿وَقُل رَّبِّ ٱرۡحَمۡهُمَا[الإسراء: ۲۴] «یعنی در پیری و هنگام وفاتشان به آنان رحم داشته باش». همانگونه که در کودکی بر من مهربانی کردند و تربیتم نمودند.

روایتهایی فراوانی پیرامون نیکی به پدر و مادر آمده است که از جمله آن‌ها حدیثی است که از طریق انس و دیگران روایت شده [۱۱]که پیامبرص بر منبر بالا رفت و فرمود: آمین، آمین، آمین. پرسیدند ای رسول برای چه آمین گفتی؟ فرمودند: جبرئیل به نزد من آمد و گفت: ای محمد. چشم کسی که نام تو نزد وی برده شود ولی بر تو درود نفرستد کور باد، بگو: آمین پس گفتم: آمین! سپس گفت: کور شود چشم کسی که ماه رمضان بر او بگذرد و تمام شود ولی در آن ماه بخشیده نشود، بگو: آمین! پس گفتم آمین! سپس گفت: کور شود چشم کسی که پدر ومادر وی و یا یکی از آندو به پیری برسند ولی او را داخل بهشت نکنند. بگو: آمین! پس گفتم آمین! (مقصود اینکه نیکی به پدر مادر موجب دخول بهشت می‏شود)

امام احمد از حدیث ابوهریرةساز پیامبر صروایت کرده است که فرمودند: پیامبرصسه‌ مرتبه‌ پشت سر هم فرمود: «خسارتمند است آن مردی که‌ پدر و مادرش یا یکی از آنان را دریافته‌، اما وارد بهشت نمی‌شود». عماد بن کثیر گفت: از این طریق روایتی صحیح می‌باشد.

ابی‌بکره‌ گوید: پیامبرصفرمود: «توجه‌ کنید، تا شما را از بزرگ‌ترین گناه کبیره‌ با خبر کنم. مردم گفتند: بله‌، متوجه‌ هستیم ای رسول خدا! فرمود: بزرگ‌ترین گناه کبیره‌ قرار دادن شریک و انباز برای خدا و اذیت پدر و مادر است. در حالی که‌ پیامبرصبر چیزی تکیه‌ کرده‌ بود، بلند شد و نشست و فرمود: متوجه‌ باشید، سخن و شهادت دروغ هم از بزرگ‌ترین گناهان کبیره‌ است. پیامبرصبه‌ اندازه‌ای این جمله‌ را تکرار فرمود: که‌ آرزو داشتیم سکوت کند». بخاری و مسلم روایت کرده‌اند. [۱۲]

از عبدالله بن عمربروایت شده است که پیامبر صفرمودند: رضایت و خشنودی پروردگار در رضایت و خشنودی پدر و مادر است وخشم اونیز در خشم آندوست. که ترمذی آن را روایت کرده و ابن حبان و حاکم آن را صحیح قلمداد کرده‏اند. [۱۳]

خداوند می‏فرماید: ﴿۞وَٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ وَلَا تُشۡرِكُواْ بِهِۦ شَيۡ‍ٔٗاۖ[النساء: ۳۶] «یعنی خداوند را بپرستید و هیچ چیزی را شریک او قرار ندهید».

(در جای دیگر) می‏فرماید:

﴿۞قُلۡ تَعَالَوۡاْ أَتۡلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكُمۡ عَلَيۡكُمۡۖ أَلَّا تُشۡرِكُواْ بِهِۦ شَيۡ‍ٔٗاۖ وَبِٱلۡوَٰلِدَيۡنِ إِحۡسَٰنٗاۖ وَلَا تَقۡتُلُوٓاْ أَوۡلَٰدَكُم مِّنۡ إِمۡلَٰقٖ نَّحۡنُ نَرۡزُقُكُمۡ وَإِيَّاهُمۡۖ وَلَا تَقۡرَبُواْ ٱلۡفَوَٰحِشَ مَا ظَهَرَ مِنۡهَا وَمَا بَطَنَۖ وَلَا تَقۡتُلُواْ ٱلنَّفۡسَ ٱلَّتِي حَرَّمَ ٱللَّهُ إِلَّا بِٱلۡحَقِّۚ ذَٰلِكُمۡ وَصَّىٰكُم بِهِۦ لَعَلَّكُمۡ تَعۡقِلُونَ١٥١ وَلَا تَقۡرَبُواْ مَالَ ٱلۡيَتِيمِ إِلَّا بِٱلَّتِي هِيَ أَحۡسَنُ حَتَّىٰ يَبۡلُغَ أَشُدَّهُۥۚ وَأَوۡفُواْ ٱلۡكَيۡلَ وَٱلۡمِيزَانَ بِٱلۡقِسۡطِۖ لَا نُكَلِّفُ نَفۡسًا إِلَّا وُسۡعَهَاۖ وَإِذَا قُلۡتُمۡ فَٱعۡدِلُواْ وَلَوۡ كَانَ ذَا قُرۡبَىٰۖ وَبِعَهۡدِ ٱللَّهِ أَوۡفُواْۚ ذَٰلِكُمۡ وَصَّىٰكُم بِهِۦ لَعَلَّكُمۡ تَذَكَّرُونَ١٥٢ وَأَنَّ هَٰذَا صِرَٰطِي مُسۡتَقِيمٗا فَٱتَّبِعُوهُۖ وَلَا تَتَّبِعُواْ ٱلسُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمۡ عَن سَبِيلِهِۦۚ ذَٰلِكُمۡ وَصَّىٰكُم بِهِۦ لَعَلَّكُمۡ تَتَّقُونَ١٥٣[الأنعام: ۱۵۱-۱۵۳].

«یعنی بگو: بیایید چیزهایی را برای شما بیان کنم که پروردگارتان بر شما حرام نموده است. این که چیزی را شریک خدا نکنید و به پدر و مادر خود نیکی کنید و فرزندانتان را از ترس فقر و تنگدستی نکشید. ما به شما وایشان روزی می‌دهیم، و به گناهان کبیره نزدیک نشوید، خواه آشکار باشد و خواه پنهان و کسی را به ناحق نکشید که خداوند آن را حرام کرده است این‌ها اموری هستند که خداوند به گونه مؤکد شمارا بدانها توصیه می‏کند تا آن‌ها را بفهمید و خردمندانه عمل کنید. به مال یتیم جز به نحواحسن نزدیک نشوید تا آنگاه که یتیم به رشد کامل خود برسد. و پیمانه و ترازو به تمام و کمال و دادگرانه مراعات دارید و ما هیچ کسی را به انجام چیزی جز به اندازه تاب و توانش موظف نمی‌سازیم و هنگامی که سخنی گفتید دادگرای کنید هرچند از خویشاوندان شما باشد. و به عهد و پیمان خداوفا کنید. این‌ها چیزهایی هستند که خداوند شما را به رعایت آن‌ها توصیه می‏کند تا اینکه متذکر شوید و پند گیرید. این راه، راه مستقسم من است ازآن پیروی کنید و از راههایی پیروی نکنید که شما را از راه خدا پراکنده سازد. این‌ها چیزهایی است که خداوند شما را بدان توصیه می‏کند تا پرهیزگار شوید».

از ابو سعید ساعدیسروایت شده است که گفت: ما نزد پیامبر صنشسته بودیم که ناگهان مردی از بنی سلمة وارد شد و گفت: ای رسول خدا! آیا بعد از فوت پدر و مادرم راهی برای نیکی با آنان باقی مانده‌ است؟ فرمود: «آری، نماز بر جنازه‌ی آنان، طلب استغفار برای گناهانشان، اجرای توصیه‌های آنان، ایجاد صله‌ی رحم با کسانی که‌ از طریق آنان به‌ شما می‌پیوندند و احترام از دوستانشان». ابوداود و ابن ماجه‌ روایت کرده‌اند. احادیث ذکر شده‌ در این راستا فراوان می‌باشند. [۱۴]

عماد ابن کثیر در خصوص این آیه ﴿۞وَٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ وَلَا تُشۡرِكُواْ بِهِۦ شَيۡ‍ٔٗاۖ[النساء: ۳۶] می‏گوید: در این آیه خداوند بندگانش را به بندگی خود دستور می‌دهد، اینکه فقط خدای یگانه را عبادت کنند زیرا که او خالق و رازق و منعم بندگان است و در تمامی حالت به آنان لطف می‏کند و تنها او مستحق پرستیدن است و باید او را به یگانگی بپرستند و هیچکدام از مخلوقاتش را شریک او نگردانند، پایان.

و این آیه همان آیه‌ی حقوق دهگانه نامیده می‌شود و در برخی از نسخه‌های قابل اعتماد از این کتاب آیه مذکور پیش تراز آیه سورۀ انعام آمده است. از این رو برای مناسبت با گفته ابن مسعود که بعد از آیه سوره انعام خواهد آمد این آیه را پیشاپیش مطرح کرده‌ام چراکه قول ابن مسعود بعد از آیه سورۀ انعام مناسب‌تر است.

در تفسیر این آیه که خداوند می‏فرماید: ﴿۞قُلۡ تَعَالَوۡاْ أَتۡلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكُمۡ عَلَيۡكُمۡۖ أَلَّا تُشۡرِكُواْ بِهِۦ شَيۡ‍ٔٗاۖ وَبِٱلۡوَٰلِدَيۡنِ إِحۡسَٰنٗاۖ وَلَا تَقۡتُلُوٓاْ أَوۡلَٰدَكُم مِّنۡ إِمۡلَٰقٖ نَّحۡنُ نَرۡزُقُكُمۡ وَإِيَّاهُمۡۖ وَلَا تَقۡرَبُواْ ٱلۡفَوَٰحِشَ مَا ظَهَرَ مِنۡهَا وَمَا بَطَنَۖ وَلَا تَقۡتُلُواْ ٱلنَّفۡسَ ٱلَّتِي حَرَّمَ ٱللَّهُ إِلَّا بِٱلۡحَقِّۚ ذَٰلِكُمۡ وَصَّىٰكُم بِهِۦ لَعَلَّكُمۡ تَعۡقِلُونَ١٥١[الأنعام: ۱۵۱].

عماد بن کثیر/می‏گوید: خداوند متعال به پیامبر و فرستاده خودصمی‏فرماید: ﴿قُلۡ یعنی برای این مشرکان که غیر خداوند را پرستش می‌کنند بگو، آنچه را که از رزق، خداوند بر آنان حرام کرده است. ﴿تَعَالَوۡاْیعنی بیاید و رو به من کنید. ﴿أَتۡلُیعنی برایتان برشمارم و بگویم ﴿مَا حَرَّمَ رَبُّكُمۡ عَلَيۡكُمۡۖیعنی آنچه پروردگارتان بر شما حرام کرده و این گمان و وهم نیست که از خیال نشأت گرفته باشد بلکه امر خدا و وحی قاطع وحقیقی اوست. ﴿أَلَّا تُشۡرِكُواْ بِهِۦ شَيۡ‍ٔٗاۖ وَبِٱلۡوَٰلِدَيۡنِیعنی هیچ چیزی را شریک او مسازید. گویا که در این کلام چیزی حذف شده است که سیاق بدان دلالت دارد. و تقدیر این است که خداوند شما را سفارش می‏کند. پس وصاکم درتقدیر است ازاین رو در آیه دیگری می‏فرماید: ﴿ذَٰلِكُمۡ وَصَّىٰكُم بِهِۦیعنی این چیزی است که شما را بدان سفارش می‏کند.

از نظر من (شارح): معنای آیه این است که خداوند شرک به خود را که به ترک آن شما را سفارش کرده بر شما حرام گردانیده است.

در مغنی ابن هشام در خصوص این فرموده خداوند که ﴿أَلَّا تُشۡرِكُواْ بِهِۦ شَيۡ‍ٔٗاۖهفت قول مطرح شده که بهترین آن‌ها همین است که ابن کثیر آن را آورده است. که به دنبال آن خداوند بیان می‌دارد که برای او شریک قائل نشوید. که وصاکم در یکی از آن‌ها حذف شده است و حرف جر و قبل از آن به آن توصیه‌ای که وصاکم درآن حذف شده نیز بر می‌گردد. از این رو هرگاه از آنان پرسیده شد که رسول خدا صبه آنان چه گفت: در جواب گفتند: می‏گوید: خداوند را پرستش کنید و هیچ چیزی را شریک او نگردانید. و آنچه پدرانتان می‌گویند ترک گویید. همانطوری که ابوسفیان و دیگران آنگونه که خود از گفته پیامبرصفهمیده بودند از زبان پیامبرصبه هرقل گفت: می‌گوید: بگوید: لا اله الاالله تا رستگار شوید. [۱۵]

قرطبی در خصوص این فرموده خداوند که: ﴿وَبِٱلۡوَٰلِدَيۡنِ إِحۡسَٰنٗا[النساء: ۳۶] می‏گوید: احسان به والدین یعنی نیکی و حفظ و نگهداری از آنان و فرنبرداری از دستورات (مشروع) آنان. از بین بردن سختی و مشقت آنان و ترک سلطه و چیرگی بر آنان. ﴿إِحۡسَٰنٗابنابر مصدریت نصب شده است و ناصب آن فعلی است از لفظ خودش. که تقدیر آن اینگونه است: و أحسنوا بالوالدین إحساناً.

در این فرموده خداوند: ﴿وَلَا تَقۡتُلُوٓاْ أَوۡلَٰدَكُم مِّنۡ إِمۡلَٰقٖ نَّحۡنُ نَرۡزُقُكُمۡ وَإِيَّاهُمۡۖ[الأنعام: ۱۵۱] املاق یعنی فقر. معنای آیه این است که دخترانتان را از ترس ناداری و فقر نکشید و و زنده بگور نکنید چرا که من رازق آن‌ها و شما هستم. قرطبی آورده است که برخی از اعراب جاهلی از ترس فقر پسرانشان را نیز می‌کشتند.

در صحیح مسلم و بخاری [۱۶]از عبدالله بن مسعود روایت شده است که گفتیم ای رسول خدا. کدام گناه نزد خدا بزرگترین گناه است. فرمودند: اینکه برای خداوندی که ترا خلق کرده همتایی قرار دهی. گفتیم: سپس کدام؟ فرمود: فرزندت را از ترس اینکه با تو طعامی بخورد به قتل برسانی. گفتیم سپس کدام؟ فرمود: با زن همسایه ات زنا کنی. سپس رسول خداصاین آیات را تلاوت کردند: ﴿وَٱلَّذِينَ لَا يَدۡعُونَ مَعَ ٱللَّهِ إِلَٰهًا ءَاخَرَ وَلَا يَقۡتُلُونَ ٱلنَّفۡسَ ٱلَّتِي حَرَّمَ ٱللَّهُ إِلَّا بِٱلۡحَقِّ وَلَا يَزۡنُونَۚ وَمَن يَفۡعَلۡ ذَٰلِكَ يَلۡقَ أَثَامٗا٦٨ يُضَٰعَفۡ لَهُ ٱلۡعَذَابُ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ وَيَخۡلُدۡ فِيهِۦ مُهَانًا٦٩ إِلَّا مَن تَابَ وَءَامَنَ وَعَمِلَ عَمَلٗا صَٰلِحٗا فَأُوْلَٰٓئِكَ يُبَدِّلُ ٱللَّهُ سَيِّ‍َٔاتِهِمۡ حَسَنَٰتٖۗ وَكَانَ ٱللَّهُ غَفُورٗا رَّحِيمٗا٧٠[الفرقان: ۶۸-۷۰] «یعنی و کسانی که با الله معبود دیگری را به فریاد نمی‌خوانند و پرستش نمی‏کنند. و انسانی را که خداوند خونش را حرام کرده است به قتل نمی‌رسانند مگر به حق، و زنا نمی‏کنند، چرا که هرکس این را انجام دهد کیفر آن را می‌بیند.عذاب او در قیامت دو برابر می‌گردد و خوار وذلیل و همیشه در عذاب می‌ماند. مگر کسی که توبه کند و ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد که خداوند بدی‌ها و گناهان ایشان را به خوبی‌ها و نیکی‌ها تبدیل می‏کند. و خداوند آمرزنده و مهربان است».

ابن عطیه در خصوص این فرموده خداوند که: ﴿وَلَا تَقۡرَبُواْ ٱلۡفَوَٰحِشَ مَا ظَهَرَ مِنۡهَا وَمَا بَطَنَۖ[الأنعام: ۱۵۱] می‏گوید: این نهی عمومی از تمامی انواع فواحش یا گناهان است. چرا که ظهر و بطن تمامی چیزهای آشکار و پنهان را در بر می‏گیرد. پایان.

پیرامون این فرموده خداوند که: ﴿وَلَا تَقۡتُلُواْ ٱلنَّفۡسَ ٱلَّتِي حَرَّمَ ٱللَّهُ إِلَّا بِٱلۡحَقِّۚ[الأنعام: ۱۵۱] در صحیح مسلم و بخاری [۱۷]از عبدالله بن مسعود به صورت مرفوع روایت شده است (خون فرد مسلمانی که به رسالت محمد و یگانگی خداوند در پرستش گواهی می‏دهد حلال نیست مگر در یکی از حالات سه گانه زیر: زن و مردی که همسر دارد ولی دچار زنا شده است، شخصی که فرد دیگری را کشته باشد و شخصی که مرتد شده و جماعت مسلمان را ترک کرده باشد.

ابن عطیه در خصوص این آیه: ﴿ذَٰلِكُمۡ وَصَّىٰكُم بِهِۦ لَعَلَّكُمۡ تَعۡقِلُونَ١٥١[الأنعام: ۱۵۱] می‏گوید: (ذلکم) اشاره به این محرمات است. وصیت نیز امر مؤکدی است که خداوند مقرر نمود است.

در ﴿لَعَلَّكُمۡ تَعۡقِلُونَ«لعل» برای تعلیل است: یعنی خداوند متعال ما را به این سفارش‌ها توصیه کرده تا آن‌ها را بفهمیم و بدان عمل کنیم.

در تفسیر طبری آمده است که در آیات مذکور نخست «تعقلون» سپس «تذکرون» و بعد از آن نیز «تتقون» مطرح شده چرا که اگر تعقل کنند و بفهمند به یاد می‌آورند ومتذکر می‌شوند و هرگاه به یاد آوردند می‌ترسند و پرهیزگاری می‏کند.

ابن عطیه در خصوص این فرموده خداوند: ﴿وَلَا تَقۡرَبُواْ مَالَ ٱلۡيَتِيمِ إِلَّا بِٱلَّتِي هِيَ أَحۡسَنُ حَتَّىٰ يَبۡلُغَ أَشُدَّهُۥۚ[الأنعام: ۱۵۲] می‏گوید: این نهی عامی است که نزدیکی به تمامی وجوه تصرف از مال یتیم را در بر می‌گیرد. و در واقع سد ذریعه است سپس نزدیکی و تصرفی که نیکوست را استثنا کرده و آنهم تصرفی است که سعی دررشد و نمو مال یتیم دارد. که مجاهد در خصوص ﴿بِٱلَّتِي هِيَ أَحۡسَنُمی‌گوید یعنی تجارت در آن جایز است (و نزدیکی به مال یتیم به نحو احسن همان تجارت با آن است).

مالک و دیگران پیرامون ﴿حَتَّىٰ يَبۡلُغَ أَشُدَّهُۥۚمی‌گویند: یعنی رشد و زوال سفاهت همراه با بلوغ جسمی. که چنین تعبیری از زید ین اسلم، شعبی، ربیعه و غیره نیز روایت شده است.

ابن کثیر در مورد ﴿وَأَوۡفُواْ ٱلۡكَيۡلَ وَٱلۡمِيزَانَ بِٱلۡقِسۡطِۖ[الأنعام: ۱۵۲] می‏گوید: خداوند متعال برای داد و ستد به رعایت عدالت امر می‏کند. ﴿لَا نُكَلِّفُ نَفۡسًا إِلَّا وُسۡعَهَاۖ[الأنعام: ۱۵۲] یعنی خداوند کسی را که در داد و ستد برای حق تلاش می‏کند بیش از اندازه مکلف نمی‏سازد. پس اگر تمام توان و نیروی خود را به کار بست ولی دچار خطاء شد حرج و سختی براو نسیت. (بلکه به اندازه توان خود مسئول است).

و این فرموده خداوند که: ﴿وَإِذَا قُلۡتُمۡ فَٱعۡدِلُواْ وَلَوۡ كَانَ ذَا قُرۡبَىٰۖ[الأنعام: ۱۵۲] بیانگر رعایت عدل در گفتار و کردار برای دور و نزدیک (خویشاوند و غیر خویشاوند) است.

حنفی می‏گوید: عدل در رفتار برای دوست و دشمن چه در خشم و چه در رضا و خشنود نباید تغییر کند. بلکه گفتار شخص باید حق باشد گرچه فرد متقابل خویشاوند نزدیک او باشد. یعنی به سبب دوستی و نزدیکی از آن‌ها جانبداری کند چرا که خداوند می‏فرماید: ﴿وَلَا يَجۡرِمَنَّكُمۡ شَنَ‍َٔانُ قَوۡمٍ عَلَىٰٓ أَلَّا تَعۡدِلُواْۚ ٱعۡدِلُواْ هُوَ أَقۡرَبُ لِلتَّقۡوَىٰۖ وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَۚ إِنَّ ٱللَّهَ خَبِيرُۢ بِمَا تَعۡمَلُونَ٨[المائدة: ۸] «دشمنی قومی شما را برآن ندارد که دادگری نکنید. دادگری کنید که دادگری به پرهیزگاری نزدیکتر است».

ابن جریر پیرامون این فرموده خداوند که: ﴿وَبِعَهۡدِ ٱللَّهِ أَوۡفُواْۚ[الأنعام: ۱۵۲] می‏گوید: یعنی به وصیتی که خداوند به شما توصیه کرده وفا دار باشید. و ایفای عهد خداوند آن است که از امر و نهی وی اطاعت کنید و به کتاب و سنت رسول وی عمل کنید. و این وفای به عهد خداست. دیگران نیز چنین نظری دارند.

این فرموده خداوند که: ﴿ذَٰلِكُمۡ وَصَّىٰكُم بِهِۦ لَعَلَّكُمۡ تَذَكَّرُونَ١٥٢[الأنعام: ۱۵۲] یعنی: «این‌ها چیزهایی هستند که خداوند شما را به آن سفارش می‏کند تا پند گیرید و جانبداری را رها کنید».

و این‌که‌ خداوند می‌فرماید: ﴿وَأَنَّ هَٰذَا صِرَٰطِي مُسۡتَقِيمٗا فَٱتَّبِعُوهُۖ وَلَا تَتَّبِعُواْ ٱلسُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمۡ عَن سَبِيلِهِۦۚ[الأنعام: ۱۵۳] قرطبی در خصوص آن بیان داشته‌: این آیه‌ به‌ ما قبل خودش عطف می‌شود؛ این آیه‌ حاوی نهی، امر و هشدار از پیروی کردن غیر راه خدا طبق تبیینات احادیث صحیح و نظریات سلف صالح، می‌باشد. از فراء و کسائی روایت شده‌ که‌ گفته‌اند: کلمه‌ی (ان) در محل نصبه‌ است و به‌ معنی «اتلو ان هذا صراطي»است. و جایز است که‌ در محل جره‌ باشد و به‌ معنی «وصاكم به وبأن هذا صراطي»است. قرطبی گفته‌: مراد از کلمه‌ی صراط، دین اسلام می‌باشد. و کلمه‌ی (مستقیما) در مقام حال و منصوب است و به‌ معنی: هموار و یکنواخت آمده‌ که‌ هیچ‌گونه‌ کژی‌ای در آن نباشد، خداوند به‌ دنبال کردن راهی فرمان داده‌ که‌ آن را از طریق پیامبرش، محمدصتشریع نموده‌ و سرانجام آن بهشت است، و راه‌هایی فرعی از آن راه مستقیم منشعب شده‌ و هرکس راه مستقیم را دنبال نماید، نجات می‌یابد و هرکس راه‌های فرعی را پیگیری کند، سرانجام او آتش دوزخ می‌باشد، خداوند می‌فرماید: ﴿وَلَا تَتَّبِعُواْ ٱلسُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمۡ عَن سَبِيلِهِۦۚیعنی با تبعیت از کژراهه‌ها از راه اصلی خداوند باز می‌مانید و منحرف می‌شوید. امام احمد، نسائی، دارمی و ابن حاتم اینگونه از ابن مسعود روایت کرده‏اند و حاکم نیز آن را صحیح دانسته است. [۱۸]که ابن مسعود گفت: رسول خدا صخطی را با دست خود ترسیم کرد. سپس فرمود: این راه مستقیم خداوند است پس از آن خطوط فرعی را در دو سمت راست و چپ آن ترسیم نمود و فرمود: این‌ها راه‌های دیگرند (فرعیاند) هیچکدام آن‌ها نیست مگر اینکه شیطانی در آن به سوی خود فرا می‌خواند. سپس این آیه را ﴿وَأَنَّ هَٰذَا صِرَٰطِي مُسۡتَقِيمٗا فَٱتَّبِعُوهُۖ وَلَا تَتَّبِعُواْ ٱلسُّبُلَ[الأنعام: ۱۵۳] قرائت فرمودند.

مجاهد نیز در تفسیر ﴿وَلَا تَتَّبِعُواْ ٱلسُّبُلَ[الأنعام: ۱۵۳] گفته است مقصود از سبل بدعت‌ها و شهوتهاست.

ابن قیم/می‏فرماید: لازم است که سخنی مختصر و کوتاه پیرامون صراط مستقیم بگوییم. مردم با توجه به صفات و متعلقات آن عبارات مختلف وگوناگونی گفته‏اند در حالی که حقیقت آن یک چیز است و راهی است که خداوند برای رسیدن به خود به زبان فرستاده گانش برای بندگان خود تعیین کرده است. نه راهی دیگر. و آن راه این است که خداوند را به یگانگی بپرستند و تنها از فرستادگان او اطاعت کنند در عبادت کسی راشریک او پیشه کنند و تنها از فرستاده او اطاعت نمایند. و تمام مضمون شهادتین «اشهدان لا اله الاالله واشهد أن محمداً رسول الله»همین است و بس. صراط مستقیم به هر چیزی که تفسیر شده در ضمن این دو اصل می‌گنجد.

نکته (قابل توجه) این که با دل و جان خداوند را دوست بداری و در جهت جلب رضای او تلاشت را بکار گیری، و در قلبت جایی نماند که با حب خدا آباد نشده باشد، و اینکه اراده خود را متعلق به رضای او گردانی، و آبادی قلب را با تحقق بخشیدن به کلمه‌ی لااله الاالله حاصل می‌شود و بکار گرفتن تمام اراده در جهت جلب رضای خداوند نیز با تحقیق شهادت محمدٌ رسول الله حاصل می‌گردد. این همان؛ دین حق است، همان شناختی که خداوند پیامبرشصرا برای بپا داشتن آن برانگیخت.

کمتر عبادتی است که این مضمون مدار و محور چرخش آن نباشد

سهل بن عبدالله می‏گوید: بر شماست که از اثر و سنت تبعیت کنید. چرا که من می‌ترسم با گذشت اندک زمانی دورانی خواهد آمد که هرگاه فردی از پیامبرصو اقتداء به او در تمام احوالش سخن بگوید او را مورد نکوهش قرار دهند، و از او برمند و تبری جویند، او را خوار دارند و به وی اهانت کنند.

ابن مسعود می‏گوید: هرکس بخواهد به وصیت محمد صکه پیام بی‌کم و کاست و تمام و کمال اوست بنگرد. پس این فرموده خداوند را بخواند که ﴿۞قُلۡ تَعَالَوۡاْ أَتۡلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكُمۡ عَلَيۡكُمۡۖ أَلَّا تُشۡرِكُواْ بِهِۦ شَيۡ‍ٔٗاۖ[الأنعام: ۱۵۱] تا این فرموده خداوند ﴿وَأَنَّ هَٰذَا صِرَٰطِي مُسۡتَقِيمٗا[الأنعام: ۱۵۳] یعنی بگو: «بیایید چیزهایی را برای شما بیان کنم که پروردگارتان بر شما حرام نموده است، تا آخر».

در گفته مصنف ابن مسعود همان عبدالله بن مسعود بن غافل – با فای معجم – بن حبیب هذلی، ابو عبدالرحمن صحابی بزرگواری که از زمره پیشگامان نخستین، اهل بدر، احد، خندق، بیعت رضوان و از دانشمندان بزرگ صحابه بود. عمر بن خطابسوی را به امارت کوفه برگزید. در سال سی و دو هجری وفات یافت، خداوند از وی راضی و خشنود باد!

این اثر ابن مسعود را ترمذی روایت کرده و آن راحسن دانسته است. ابن منذر، ابن ابی حاتم، و طبرانی نیز آن را حسن دانسته‌اند. [۱۹]برخی از آنان گفته‏اند اثر مذکور بدین معناست: هرکس بخواهد به وصیتی بنگرد که گویا نوشته شده و بی‌تغییر و تبدیل و مهر خاتمه بر آن خورده باشد، بنگرد، به این فرموده خداوند ﴿قُلۡ تَعَالَوۡاْو تا پایان آیات را بخواند. این وصیت را به کتابی مهر خورد و مکتوب تشبیه کرده است که کم و زیاد نمی‏شود. بنابراین پیامبرصجز به کتاب خدا سفارش و وصیت نکرد. همانطوری که مسلم روایت کرده است، پیامبرصفرمودند: «من در میانتان چیزی را بجا می‌گذارم اگر بدان متمسک شوید گمراه نخواهید شد و آن کتاب خداست» [۲۰].

از عبادة بن صامت روایت شده است که گفت: پیامبرصفرمودند کدامیک ازشما با این آیات سه گانه با من معامله می‌کند؟ سپس فرموده خداوند را تلاوت نمود ﴿أَتۡلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكُمۡ عَلَيۡكُمۡۖتا این که از سه آیه فارغ شد، سپس فرمود هرکس به آن‌ها وفا کند پاداشش با خداست و هرکس چیزی از آن‌ها را ناقص انجام دهد اگر خداوند دردنیا او را گرفتار کرد همان عقوبت اوست ولی اگر او را برای آخرت به تأخیر انداخت. عاقبت آن دست خداست او را عقوبت و عذاب می‏دهد و اگر خواست از او در می‌گذرد و مشمول عفو خود می‌گرداند. این حدیث را ابن ابی حاتم روایت کرد و حاکم آن را صحیح دانسته است. محمد بن نصر نیز در کتاب «الإعتصام» همانند حاکم آن را صحیح قلمداد کرده است. [۲۱]

از معاذ بن جبلسروایت شده است که گفت: من پشت سر نبی صسوار مرکبی بودم پس به من فرمود: ای معاذ! آیا می‌دانی حق خداوند بر بندگان وحق بندگان بر خداوند چیست؟ گفتم خدا و رسولش داناترند. فرمود: حق خداوند بر بندگان این است که تنها او را پرستش کنند و چیزی را شریک وی نسازند، و حق بندگان بر خداوند این است کسی را که هیچ چیز را شریک خدا قرار نداده باشد، عذاب ندهد. گفتم: ای رسول خدا آیا مردم را بشارت ندهم. فرمود به آنان بشارت نده که خود را پشتگرم بدانند (در نتیجه جسارت به گناه پیدا کنند) مسلم و بخاری در صحیح خود آورده‌اند.

این حدیث به روش‌هایی در صحیح مسلم و بخاری آمده است [۲۲]که در برخی از روایات آنچه مصنف بدان استناد کرده، آمده است.

معاذ بن جبل سهمان ابن عمرو بن اوس انصاری خزرجی، ابو عبدالرحمن، صحابی مشهور و از بزرگان صحابه است در جنگ بدر و جنگ‌های بعد از آن شرکت داشت. در علم، احکام و قرآن عالمترین صحابه بود – خداوند از او راضی و خشنود باد – پیامبرصفرموده است: معاذ در روز قیامت یک گام پیش‏تر از علما حشر می‏شود. [۲۳]«برَتوةٍ» یعنی یک گام. در قاموس آمده است «رَتوَة» گام یا بلندی و پله ای از زمین و ساعتی از زمان و دعوت و سرشت، پرتاب یک تیر به اندازه‌ی یک میل یا طول زمانی است که چشم می‌بیند. راتی یعنی عالم ربانی.

در «النهایة»آمده است مقصود از این که وی یک «رتوة» از علما پیشگام‌تر است این است که به اندازه تیری که پرتاب می‌شود جلوتر از دیگران است. بنابر قولی رتوة اندازه یک میل یا برد دید انسان است. معاذ در سال هجدهم هجری شمسی در شام بر اثر طاعون عمواس در گذشت. پیامبر صدر روز فتح مکه وی را در آن جا جانشین خود ساخت تا به مردم دین بیاموزد.

این سخن معاذ که من پشت سر نبی صسوار الاغی بودم بیانگر جواز سوار شدن دو نفر با هم بر یک وسیله‌ای است. همچنین نشان دهنده‌ی فضیلت معاذ سکه همراه پیامبر صبر یک مرکب سوار شده بود.

الاغ مذکور در روایت بنابر بر روایتی اسمش عفیر بود. از نظر من (شارح) همان مرکبی بود که مقوقس پادشاه مصر به پیامبرصاهداء کرده بود.

این حدیث نشان دهنده فروتنی پیامبرصنیز است از این که در کنار فرد دیگری سوار برالاغ شده و این عمل بر خلاف چیزی است که انسان‌های متکبر دارند (یعنی انسان‌های متکبر هرگز چنین کاری را در شأن خود نمی‌بینند) این عبارت که آیا می‌دانی حق خداوند بر بندگان چیست؟ سوالی است که به صورت استفهام مطرح شده چرا که استفهام در درون پایدارتر و برای فهم تعلیم گیرنده رساتر و بهتر است. حق خداوند بر بندگان یعنی هر آنچیزی که در حق خداوند بر عهده‌ی بندگان است. حق بندگان بر خداوند یعنی آنچه که تحقق آن حتمی و شدنی است چرا که خداوند به سبب موحد بودن و یکتا پرستی به بندگان خو پاداش نیکو وعده داده است. ﴿وَعۡدَ ٱللَّهِۖ لَا يُخۡلِفُ ٱللَّهُ وَعۡدَهُۥ[الروم: ۶] یعنی وعده‏ی خدا است. خداوند خلف نمی‏کند.

شیخ الاسلام می‏گوید: اینکه انسان مطیع و فرمانبردار خداوند مستحق پاداش است بدان سبب است که خداوند استحقاق فضل و انعام دارد نه اینکه این استحقاق یک نوع مقابله باشد همانطوری در بین دو مخلوق وجود دارد. برخی از مردم می‌گویند: استحقاق (پاداش نیکو به انسان مطیع) معنایی ندارد جز اینکه خداوند به چنین چیزی خبر داده و وعده‌ی او نیز حق و صدق است. حال آنکه بیشتر مردم استحقاقی زائد بر این استحقاق را ثابت می‌کنند. همانطوری که کتاب و سنت نیز بدان دلالت دارند، خداوند می‏فرماید: ﴿وَكَانَ حَقًّا عَلَيۡنَا نَصۡرُ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ٤٧[الروم: ۴۷] یعنی همواره یاری مؤمنان بر ما واجب بوده است. ولی اهل سنت می‏گوید: خداوند رحمت خود را واجب کرده است خودش این حق را برای خویش خواسته است و هیچ مخلوقی نمی‏تواند چنین حقی را بر او واجب کند، ولی معتزله ادعا می‌کنند قیاس مخلوق به این حق (پاداش مؤمنان و فرمانپذیران) بر خدا واجب است و بندگان خودشان از خداوند اطاعت می‌کنند بی‌آنکه خداوند آنان را مطیع خود کند. از این رو بندگان خود مستحق پاداش‌اند بی‌آنکه موجب پاداش باشد ولی در این امر دچار اشتباه شده‌اند. جبریه، قدریه تابع جهم و قدریه نافیه نیز در این امر دچار خطا و اشتباه شده‌اند.

این گفته معاذ که خدا و رسولشصداناترند، بیانگر حسن ادب یادگیرنده (خود معاذ) است و شایسته است هر کسی که موردی را نمی‌داند از این گفتار سرمشق گیرد بخلاف بیشتر تکلف کنندگان که اینگونه نیستند. این گفته که «خداوند را بپرستند و هیچ چیزی را شریک وی قرار ندهند» بدان معنا ست که فقط خداوند یگانه را پرستش کنند.

علامه ابن قیم/به نیکوترین شیوه از عبادت تعریف جامعی را در قالب شعر ارائه داده کهمی‏گوید: عبادت خداوند رحمن یعنی نهایت دوست داشتن او همراه با نهایت فروتنی و خاکساری که این دو (نهایت دوست داشتن و نهایت فروتنی) دو قطب عبادت‌اند.

با این دو چرخ عبادت می‌چرخد و مادامی که این دو قطب در میان نباشند چرخ عبادت نیزدائر نخواهد بود. مدار اصلی این چرخ فرمان فرستاده‌ی اوست نه هوا، نفس اماره و شیطان.

این عبارت که «و لا یشركوا به شیئا»یعنی تنها او را پرستش کنند و از هر کونه شریکی او را مبرا و منزه دارند و هرکس خداوند را از هرگونه شریک مبرا نسازد، عبادت او را به آنچنانکه شایسته یگانگی اوست انجام بجا نیاورده است (تنها او را نپرستیده است) بلکه وی مشرک بوده و برای خداوند همتا قرار داده است، که معنای گفته مصنف همین است.

در شرح عبارت «وفیه: أن العبادة هي التوحید؛ لأن الخصومة فیه»آمده‌: عبادت همان توحید است، زیرا اختلاف در مورد آن است». و در برخی منقولات الهی چنین آمده‌ «من و جنیان و انسان‌ها در وضعیت بسیار عظیمی بسر می‌بریم؛ من آفریننده‌ هستم، اما دیگری عبادت می‌شود، روزی دهنده‌ من هستم، اما از دیگری تشکر به‌ عمل می‌آید، برکت خود را بر بندگان می‌فرستم، اما از جانب آنان شر و بدی صعود می‌کند، با نزول نعمت‌هایم خود را محبوب آنان قرار می‌دهم، اما با انجام گناهانشان نفرت و کینه‌ را با من اظهار می‌دارند.

حافظ (ابن حجر) در خصوص این عبارت «وحق العباد علی الله: أن لا یعذب من لا یشرك به شیئا»می‏گوید: در این عبارت به نفی شرک از سوی بندگان برای رهایی از عذاب خداوند بسنده کرده است چرا که آن به طور اقتضاء مستلزم توحید ولزوماً مستدعی اثبات رسالت پیامبرصنیز است (یعنی نفی شرک هم مقتضی توحید و هم مستلزم اثبات رسالت است و هرگاه فردی برای خدا شریک قائل نشود در واقع هم توحید را پذیرفته و هم رسالت انبیاء را) بنابراین هرکس رسول خدا صرا تکذیب کند پس خدا را نیز تکذیب کرده است و هرکس خدا را تکذیب کند مشرک است و این عبارت همانند سخن کسی است که می‌گوید هرکس وضو یگیرد نمازش صحیح است؛ یعنی همرا با سایر شروط نمازش صحیح است.

این عبارت «أفلا ابشر الناس؟»یعنی به مردم بشارت ندهم؟ بیانگر آن است که بشارت دادن به دیگران در چیزی که بشارت دهنده را خوشنود کند مستحب است. واینکه صحابه در چنین حالتی به همدیگر بشارت می‏دادند از این رو مصنف /نیز آن را آورده است.

عبارت «لا تبشر هم فیتكلوا»یعنی به آنان بشارت نده که آنان به آن اعتماد کنند و در اعمال نیک از یکدیگر سبقت نمی‌گیرند و اعمال را ترک می‌کنند.

در روایتی آمده است: معاذ در هنگام وفات خود از ترس گناه آن را بیان کرد. وزیر ابو مظفر می‏گوید: آن را فقط از جاهلی که غرق در جهل خود شده بود، پوشیده می‌داشت به جهت اینکه مبادا با بی‌ادبی خدمت در اطاعت و فرمانبرداری از خداوند را ترک کند، ولی کتمان آن از انسان‌های زیرکی که هرگاه چنین چیزی را بشنوند فرمانپذیریشان را افزایش می‏دهند و می‏دانند که افزونی نعمت‌ها، طاعت بیشتر می‌طلبد، دلیلی ندارد.

در این باب علاوه بر آنچه گذشت فوائد دیگری نیز وجود دارد از جمله آن‌ها: ترغیب و تشویق فرد در جهت اخلاص عبادت برای خدا، عبادت با شرک نه تنها سودی نمی‌بخشد بلکه اساساً نمی‌توان آن را عبات نامیده، هشدار به عظمت حق پدر و مادر و تحریم نافرمانی آن‌ها، یادآوری عظمت آیات محکمی که در سوره انعام وجود دارند و جواز پوشیده نگهداشتن علم برای تحقق یک مصلحت.

در عبارت مصنف «أخرجاه» یعنی بخاری و مسلم آن را آورده‌اند.

بخاری/همان امام محمد بن اسماعیل بن ابراهیم بن بردزبه جعفی، حافظ بزرگ حدیث، صاحب کتاب‌های «الصحیح»، «التأریخ»، «الأدب المفرد» و کتاب‌های دیگری که از تصنیفات اوست، وی از احمد بن جنبل، حمیدی، ابن مدینی و همردیفان آن‌ها روایت کرده است. مسلم، ترمذی، فربری از او روایت کرده‏اند. در سال ۱۹۴ هجری قمری متولد شد و در سال ۲۵۶ هجری قمری وفات یافت.

مسلم/: همان مسلم بن حجاج بن مسلم ابوالحسین قشیری نیشابوری صاحب کتاب‌های «الصحیح»، «العلل»، «الوحدان» و چند کتاب دیگر است. از احمد بن حنبل، یحیی بن معین، ابو خیثمه، ابن ابی شبیه، بخاری و همردیفان آنان روایت کرده است.

ترمذی، ابراهیم بن محمد بن سفیان راوی «الصحیح» و دیگران از او روایت کرده‏اند. در سال ۲۰۴ هـ. ق متولد شد و در سال ۲۶۱ ﻫ. ق در نیشابور وفات یافت – رحمة الله علیهم.

از جمله مسائل این باب عبارت‌اند از: نخست: حکمت خلقت جن‌ها و انسان‌ها.

دوم: عبادت همان توحید است. چرا که دشمنی بشر با یکدیگر در خصوص آن است.

سوم: هرکس موحد نباشد خداوند را پرستش نکرده است و معنای این فرموده‌ی خداوند از زبان پیامبر ص﴿وَلَآ أَنتُمۡ عَٰبِدُونَ مَآ أَعۡبُدُ٣[الكافرون: ۳] یعنی: «شما نمی‌پرستید آنچه را که من می‌پرستم»، در همین معناست.

چهارم: حکمت فرستادن انبیاء.

پنجم: رسالت پیامبر صتمامی امت‌ها را در بر گرفته است.

ششم: دین تمام انبیاء یکی است.

هفتم: بزرگترین مسأله این است که عبادت خداوند جز با کفر ورزیدن به طاغوت حاصل نمی‏شود.

هشتم: طاغوت اسم عامی است که هر آنچه غیر خدا پرستیده شود را در بر می‌گیرد.

نهم: بزرگی منزلت آیات محکم سه گانه‌ای که در سوره انعام آمده است در نزد سلف (صالح) در این آیات ده مسأله مطرح شده که نخستین آن‌ها نهی از شرک است.

دهم: آیات محکمات در سوره اسراء که در آن هیجده مسأله وجود دارد. خداوند آن‌ها را با این فرموده آغاز کرده است که ﴿لَّا تَجۡعَلۡ مَعَ ٱللَّهِ إِلَٰهًا ءَاخَرَ فَتَقۡعُدَ مَذۡمُومٗا مَّخۡذُولٗا٢٢[الإسراء: ۲۲] یعنی: «با خداوند معبود دیگری قرار مده که نکوهیده و زبون می‌شوی». با این آیه به اتمام می‌رساند که: ﴿وَلَا تَجۡعَلۡ مَعَ ٱللَّهِ إِلَٰهًا ءَاخَرَ فَتُلۡقَىٰ فِي جَهَنَّمَ مَلُومٗا مَّدۡحُورًا٣٩[الإسراء: ۳۹] یعنی: «با خداوند معبود دیگری قرار مده که نکوهیده و مطرود در دوزخ افکنده می‌شوی». و خداوند برای اینکه ما را به عظمت شأن این آیاته آگاه سازد می‏فرماید: ﴿ذَٰلِكَ مِمَّآ أَوۡحَىٰٓ إِلَيۡكَ رَبُّكَ مِنَ ٱلۡحِكۡمَةِۗ[الإسراء: ۳۹] یعنی: «این‌ها از امور حکمت آمیز است که پروردگارت به تو وحی کرده است».

یازدهم: آیه سوره نساء که آیه حقوق نامیده شده است. خداوند آن را با این فرموده آغاز کرده است که: ﴿۞وَٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ وَلَا تُشۡرِكُواْ بِهِۦ شَيۡ‍ٔٗاۖ[النساء: ۳۶] یعنی: «خداوند را بپرستید و چیزی را شریک او نسازید».

دوازدهم: تذکر به وصیتی که پیامبرصدر هنگام وفاتش بدان سفارش کرد.

سیزدهم: شناخت حق خداوند بر ما.

چهاردهم: شناخت حق بندگان بر خدا، هرگاه حقش را اداء کنند.

پانزدهم: بیشتر صحابه این مسأله را نمی‌شناختند.

شانزدهم: جواز پوشیده نگهداشتن علم برای یک مصلحت.

هفدهم: استحباب بشارت مسلمان به سبب چیزی که او را خرسند کرده است، یا دیگران را خرسند می‏سازد.

هیجدهم: ترس از اینکه فقط به وسعت رحمت خدا اتکا شود (خشم و غضب او را در نظر نگرفتن در نتیجه به اعمال زشت تن دادن)، ناپسند و نکوهیده است.

نوزدهم: کسی که سوالی از وی مطرح می‌شود ولی آن را نمی‏داند باید بگوید: خدا و رسولش داناترند.

بیستم: جایز است که برخی از مردم در علمی متخصص باشند و علم به آنان اختصاص یابد ولی برخی از این فضل برخوردار نباشد.

بیست و یکم: فروتنی پیامبرصدر سوار شدن بر الاغ در ردیف فرد دیگری که پشت سرش نشسته بود.

بیست و دوم: جواز درکنار هم نشستن دو نفر بر یک مرکب یا وسیله سواری.

بیست و سوم: فضیلت و ارجمندی معاذ بن جبل.

بیست و چهارم: عظمت شأن این مسأله (توحید).

[۱۰] مسلم: کتاب المنافقین(۵، ۲۸) (۵۱): باب طلب الکافر الفداء بملء الارض ذهبا. این یک نوع کوتاهی است چرا که بخاری نیز این حدیث را در کتاب الرقاق (۶۵۳۸) باب من نوقش الحساب عذب آورده است. کتاب الرقاق (۶۵۵۷): باب صفة الجنة و النار. [۱۱] صحیح است: کتانی در نظم المتناثر (۱۲۶) آورده و از نه نفر صحابی تخریج نموده است: کعب بن عجرة، مالک بن حویرث، ابو هریرة، ابن عباس، جابربن سمره، عبدالله بن حارث بن جزء زبیدی، انس، عمار بن یاسر و جابربن عبدالله. این حدیث به طرقی که کتانی آورده صحیح است ولی به طرق دیگر برخی صحیح، برخی حسن و بعضی دیگر نیز ضعیف‌اند. می‌توان به فضل الصلاة علی البنی صبا تحقیق البانی (ص ۳۰: ۳۳) مراجعه کرد.. همچنین کتاب جلاء الأفهام ص (۲۶)، (۵۵: ۵۷) و القول البدیع ص (۱۴۱: ۱۴۵). مسلم نیز این حدیث را در کتاب البروالصلة (۲۵۵۱) (۹) باب رغم انف من ادرک ابویه او احد هما عندالکبر فلم یدخل الجنة آورده است که شارح آن را ذکر نکرده است. [۱۲] بخاری کتاب الادب (۵۹۷۶) باب حقوق الوالدین من الکبائر و مسلم کتاب الأیمان (۸۷) (۱۴۳) باب بیان الکبائر و اکبرها [۱۳] سند آن ضعف است: ترمذی کتاب البر والصلة (۱۸۹۹) باب الفضل فی رضا الوالدین و ابن حبان (۲۰۲۶) حاکم (۴/۱۵۲۰۱۵۱) با شرط مسلم آن را صحیح دانسته است که ذهبی نیز آن را تأیید کرده و البانی نیز در الصحیحة (۲/۳۰) نظر آن دو را تأیید می‌کند. ارناووط نیز در تخریج شرح السنة سندش را صحیح دانسته است. ولی درست این که سند آن ضعیف است. چرا که در سند آن عطا عامری وجود دارد که مجهول الحال است وکسی جز فرزندش یعلی از وی روایت نکرده است. ابوالحسن قطان در التهذیب (۷/۲۲۰) و ذهبی در المیزان (۳/۷۸) می‌گوید « وی فقط با فرزندش شناخته شده است» در التقریب (۲/۲۳) آمده است که وی مقبول است. [۱۴] ضعیف است: ابو داود کتاب الادب (۵۱۴۲) باب فی بر الوالدین. ابن ماجه کتاب الادب (۳۶۶۴) باب صل من کان ابوک یصل. که البانی در تخریج المشکاة (۴۹۳۶) آنراتضعیف کرده است. [۱۵] صحیح: ابن خزیمه (۱/۸۲) بیهقی (۱/۷۶) دارقطنی (۳/۴۴، ۴۵) این حدیث را تخریج کرده‌اند و حاکم نیز (۲/۶۱۱، ۶۱۲) آن را آورده و سند آن را صحیح دانسته که در این امر ذهبی با وی موافقت کرده است. شمس الحق آبادی در حاشیه مغنی (۳/۴۴) می‌گوید: تمام راویان آن موثق‌اند. طبرانی نیز آن را روایت کرد و کلیه رجال آن را موثق می‌داند، مجمع الزوائد (۶/۲۱) احمد هم آن را روایت کرده است (۴/۶۳)، (۵/۳۷۱، ۳۷۶). هیثمی (۶/۲۲) می‏گوید: رجال آن صحیح است. [۱۶] بخاری کتاب التفسیر (۴۷۶۱) باب والذین لا یدعون مع الله الهاً آخر مسلم: کتاب الایمان، (۸۶، ۱۴۲) باب كون الشرك اقبح الذنوب وبیان اعظمها بعدها. [۱۷] بخاری: کتاب الدیات (۶۸۷۸): باب قول الله تعالی ﴿أَنَّ ٱلنَّفۡسَ بِٱلنَّفۡسِ وَٱلۡعَيۡنَ بِٱلۡعَيۡنِ ...«إن النفس بالنفس و العین بالعین...». و مسلم کتاب القسامه (۱۶۷۶) (۲۵): باب مایباح به دم المسلم. [۱۸] صحیح: احمد (۴۱۴۲)، (۴۴۳۷) نسائی در سنن کبری و تحفة الأشراف (۷/۱۴۹) دارمی (۱/۶۷) حاکم (۲/۳۱۸) آن را تصیح کرده و ذهبی نیز با آن موافقت نموده است. ارناؤوط در شرح السنة (۱/۱۹۷) می‌گوید: سند آن حسن است. [۱۹] حسن است: ترمذی: کتاب التفسیر (۳۰۷۰) باب و من الأنعام. ترمذی می‌گوید حدیث حسن غریبی است. طبرانی نیز در الکبیر (۱۰۰۶۰) بر همین نظر است در تخریج کتاب جامع الاصول (۲/۱۳۷) ارناؤوط آن را حسن دانسته است [۲۰] مسلم، کتاب الحج (۸/۱۲) (۱۴۷): باب حجة النبی صاز حدیث طولانی جابر. [۲۱] اسناد آن ضعیف است: ابن ابی حاتم که در تفسیر ابن کثیر (۲/۱۹۱) و حاکم (۲/۳۱۸) در تفسیر سوره انعام آن را صحیح دانسته و ذهبی نیز با وی به طریق سفیان بن حسین از زهری از ابو ادریس خولانی از عبادة موافقت کرده است حافظ در کتاب التقریب (۱/۳۱۰) می‌گوید: غیر از زهری تمامی رجال آن قابل اعتماد و وثوق‌اند. [۲۲] بخاری: کتاب الجهاد (۲۸۵۶): باب اسم الفرس و الحمار کتاب اللباس (۵۹۶۷) کتاب الاستئذان (۶۲۶۷) کتاب الرقائق (۶۵۰۰) کتاب التوحید (۷۳۷۳) مسلم کتاب الأیمان (۳۰) (۴۹). [۲۳. ] - صحیح است: از حدیث عمر بن خطاب به صورت مرفوع روایت شده است که ابن سعد آن را تخریج کرده است (۲ / ۳۴۸، ۵۹۰) ابو نعیم نیز در حلیة (۱ / ۲۲۸) آورده که اسناد آن، آنگونه که در صحیح (۳ / ۸۲) آمده ضعیف است. از مراسیل محمد بن کعب، ابوعون، حسن بصری محسوب می‌شود. در نزد ابن سعد (۲/ ۳۴۷) از مراسیل صحیح است. آلبانی نیز (۳ / ۸۳) آن را صحیح دانسته می‌گوید: در حالت کلی بدون تردید با طرقی که این حدیث روایت شده صحیح می‌باشد و هرکس که کوچکترین شناختی نسبت به این علم شریف دارد تردیدی در صحت آن ندارد.

فضل یکتا پرستی (توحید) و گناهانی که بوسیله آن پوشیده می‌شوند

خداوند می‏فرماید: ﴿ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَلَمۡ يَلۡبِسُوٓاْ إِيمَٰنَهُم بِظُلۡمٍ أُوْلَٰٓئِكَ لَهُمُ ٱلۡأَمۡنُ وَهُم مُّهۡتَدُونَ٨٢[الأنعام: ۸۲] یعنی: «کسانی که ایمان آورده و ایمان خود را با شرک نیامیخته باشند. امن و امان تنها از آن آن‌هاست؛ و آن‌ها هدایت‌یافتگانند».

در این عبارت مصنف که «باب فضل التوحید وما یكفر الذنوب»«باب» خبر مبتدای محذوف است. که تقدیرش «هذا قلت» یعنی این که می‌گوییم (قصد گفتن آن را دارم) است.

و جایز است که آن را مبتدای خبر محذوف در نظر بگیریم، به این نحو که «هذا» خبر آن باشد – در عبارت مذکور «ما» جایز است که مای موصولی باشد که عائد آن محذوف است. به این تقدیر که عائد آن بیان باشد یعنی بیان آنچه از توحید که گناهان را می‌پوشاند. و جایز است «ما» مصدری باشد. یعنی تکفیره الذنوب که «ما» ما و «یكفر» جانشین مصدر تکفیر شده لذا «ما» مصدری است که این نظر راجح و بهتر است.

ابن جریر پیرامون آیه ﴿ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَلَمۡ يَلۡبِسُوٓاْ إِيمَٰنَهُم بِظُلۡمٍ أُوْلَٰٓئِكَ لَهُمُ ٱلۡأَمۡنُ وَهُم مُّهۡتَدُونَ٨٢[الأنعام: ۸۲] می‏گوید: از مثنی با ذکر سندی که از وی می‏آورد – از ربیع بن انس روایت شده که گفت: «ایمان یعنی خود را تنهابرای خداوند خالص کردن».

ابن کثیر در خصوص این آیه می‏گوید: بدین معناست کسانی که عبادتشان را فقط برای خدا خالص کرده‏اند و چیزی را با او شریک نساخته‌اند، در روز قیام در امن و امان‌اند، در دنیا و آخرت هدایت یافته‌اند.

زید بن اسلم و ابن اسحاق می‌گویند؛ این آیه حکم نهایی میان ابراهیم و قوم اوست.

از ابن مسعود روایت شده هنگامی که این آیه نازل گشت مردم گفتند: (ای رسول خدا!) کدامیک از ما بر نفس خود ظلم نکرده است؟

رسول خدا صفرمودند: نه شما اینطور نیستید. آیا گفته لقمان را نشنیدید ﴿إِنَّ ٱلشِّرۡكَ لَظُلۡمٌ عَظِيمٞ١٣[لقمان: ۱۳] «یعنی: شرک ظلم بسیار بزرگی است» [۲۴].

بخاری نیز با سند خود آورده است، عمر بن حفص بن غیاث از پدرش وی نیز از اعمش از ابراهیم از علقمة از عبدالله سروایت کرده است که گفت: هنگامی که آیه ﴿ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَلَمۡ يَلۡبِسُوٓاْ إِيمَٰنَهُم بِظُلۡمٍ[الأنعام: ۸۲] نازل شد. گفتیم ای رسول خدا (با این وصف) کدامیک از ما برخود ظلم نکرده است؟ فرمود آنگونه نیست که شما می‌گویید، ایمانشان را با ظلم نیامیخته‌اند، یعنی با شرک نیامیخته‌اند. آیا سخن لقمان را نشنیده‌اید که به فرزندش گفت: ﴿يَٰبُنَيَّ لَا تُشۡرِكۡ بِٱللَّهِۖ إِنَّ ٱلشِّرۡكَ لَظُلۡمٌ عَظِيمٞ١٣[لقمان: ۱۳] یعنی: «ای فرزندم برای خداوند شریک قرار مده که شرک ستمی بس بزرگ است» [۲۵].

احمد نیز به همین شیوه از عبدالله آورده است که گفت: هنگامی که این آیه: ﴿ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَلَمۡ يَلۡبِسُوٓاْ إِيمَٰنَهُم بِظُلۡمٍنازل شد. بر اصحاب پیامبرص این امر سخت آمد. پس گفتند: ای رسول خدا! کدامیک از ما بر خود ظلم نکرده است؟ فرمود: آنگونه نیست که شما در نظر دارید، آیا نشنیده‌اید آنچه را که بنده صالح خدا گفته است: ﴿يَٰبُنَيَّ لَا تُشۡرِكۡ بِٱللَّهِۖ إِنَّ ٱلشِّرۡكَ لَظُلۡمٌ عَظِيمٞ١٣ظلم همان شرک است. از عمر روایت شده که ظلم را به گناه تفسیر کرده است. بنابراین شرک نورزیدن موجب امنیت از هر نوع عذاب است. حسن و کرخی می‏گویند: (کسانی که شرک نمی‏ورزند) در آخرت امنیت دارند و در دنیا نیز رهیافته‏اند.

شیخ الاسلام می‏گوید: آنچه بر اصحاب سخت آمد این بود که آنان گمان کردند عدم ظلمی که در آیه مذکور شرط امنیت گرفته شده همان ظلم بنده بر خود است (هر نوع ظلمی که باشد). لذا تنها کسی امنیت و هدایت دارد که به خود ظلم نکرده باشد. پس پیامبرصبرای آنان روشن کرد که ظلم مذکور در کتاب خدا همان شرک است و هرکس ایمانش را با این ظلم در نیامیزد اهل هدایت و امنیت است. همانگونه که خداوند در خصوص برخی ازبندگان برگزیده خود می‏فرماید: ﴿ثُمَّ أَوۡرَثۡنَا ٱلۡكِتَٰبَ ٱلَّذِينَ ٱصۡطَفَيۡنَا مِنۡ عِبَادِنَاۖ فَمِنۡهُمۡ ظَالِمٞ لِّنَفۡسِهِۦ وَمِنۡهُم مُّقۡتَصِدٞ وَمِنۡهُمۡ سَابِقُۢ بِٱلۡخَيۡرَٰتِ بِإِذۡنِ ٱللَّهِۚ ذَٰلِكَ هُوَ ٱلۡفَضۡلُ ٱلۡكَبِيرُ٣٢[فاطر: ۳۲] یعنی سپس کتاب را به بندگان برگزیده خود عطا کردیم، برخی از ایشان به خود ستم می‌کنند، گروهی از ایشان میانه رووند و دسته‌ای از ایشان در پرتو توفیقات الهی در انجام نیکی‌ها پیشتازند، این واقعاً فضیلت بزرگی است.

این به معنای نفی بازخواست از کسانی که با ارتکاب گناه بر خود ظلم کرده وتوبه نکرده‏اند، نیست. چرا که خداوند می‏فرماید: ﴿يَوۡمَئِذٖ يَصۡدُرُ ٱلنَّاسُ أَشۡتَاتٗا لِّيُرَوۡاْ أَعۡمَٰلَهُمۡ٦ فَمَن يَعۡمَلۡ مِثۡقَالَ ذَرَّةٍ خَيۡرٗا يَرَهُۥ٧[الزلزلة: ۶-۷] یعنی هرکس به اندازه ذره غباری کار نیک و بد انجام داده باشد سزا و پاداشش را خواهد دید

ابوبکر صدیق ساز رسول خدا صپرسید؛ ای رسول خدا کدامیک از ما کار بد نکرده است؟رسول خداصفرمود: ای ابابکر! آیابیمار نگشته‏ای؟ آیا دچار حزن نمی‌گردی؟ آیا دچار شکم درد نشده‏ای؟ این همه سزای عمل بدتان است که در دنیا می‌بینید. بنابراین پیامبرصبیان می‌کند، مومنی که پس ازمرگ داخل بهشت می‌شود همان کسی است که با مصیبت‌های دنیایی جزای کارهای بد خود را می‌بیند.

از این رو برای رسیدن به‌ امنیت و هدایت کامل باید خود را از ستم و ظلم‌های سه‌گانه‌ زیر دور نگه‌ داشت: شرک ورزیدن، ستم روا داشتن به‌ بندگان، و ستم در حق خود غیر از ارتکاب شرک، و اگر کسی در حق خود ستم روا دارد، تنها به‌ امنیت و هدایتی مطلق دست می‌یابد، به‌ این معنی که‌ او طبق وعده‌ی الهی در آیه‌ای دیگر، وارد بهشت می‌شود، زیرا خداوند او را به‌ راه‌ مستقیمی هدایت فرموده‌ که‌ سرانجام آن بهشت است، اما بر حسب نقص و کاهش ایمانشان از امنیت و هدایت آنان نیز کاسته‌ می‌شود.

منظور پیامبرصاز عبارت «انما هو الشرك»(آن یک شرک است) این نیست که‌ هرکس مرتکب شرک اکبر نشده‌ باشد به‌ امنیت و هدایت کامل دست می‌یابد؛ زیرا احادیث فراوانی همراه با نصوصی از قرآن بیان داشته‌اند که‌ مرتکبین گناهان کبیره‌ در معرض ترس و خوف می‌باشند و به‌‌ امنیت و هدایت کاملی دست نیافته‌اند که‌ به‌ وسیله‌ی آن به‌ راه مستقیم هدایت ‌یابند، راه کسانی که‌ بدانان نعمت داده‌ است و هرگز با عذابی روبرو نمی‌شوند، زیرا اصل و پایه‌ی هدایت به‌ راه مستقیم و نعمت خداوند را به‌ دست آورده‌اند و باید وارد بهشت شوند

در عبارت «انما هو الشرك»اگر مراد شرک اکبر باشد، پس مقصود آن است هرکس دچار آن نشده باشد (اهل آن نباشد) از هر عذاب دنیا و آخرت که به مشرکان وعده داده شده در امنیت است. ولی اگر مراد جنس شرک باشد (اعم از اکبر واصغر) در آن صورت باید گفت: مواردی مثل بخل شخص بر دوست داشتن مال به برخی واجبات، دوست داشتن چیزی که خداوند را به خشم می‏آورد مثلاً ترجیح دادن هوای نفس را بر محبت خدا و مسائلی از این دست که از مصادیق شرک اصغرند، ظلم بر نفس محسوب شده و همه این‌ها به نسبت اهمیت خود، امنیت و هدایت فرد را از بین می‌برند از این رو سلف (صالح) با این اعتبار اینگونه گناهان را داخل شرک قلمداد کرده‏اند.

ابن قیم /پیرامون این آیه: ﴿ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَلَمۡ يَلۡبِسُوٓاْ إِيمَٰنَهُم بِظُلۡمٍ أُوْلَٰٓئِكَ لَهُمُ ٱلۡأَمۡنُ وَهُم مُّهۡتَدُونَ٨٢[الأنعام: ۸۲] می‏گوید: صحابه پرسیدند: ای رسول خدا کدامیک از ما ایمانش را با ظلم در نیامیخته است؟ پیامبرصفرمود: آن (ظلم) شرک است. آیا سخن بنده صالح (لقمان) را نشنیده‌اید که فرمود: ﴿إِنَّ ٱلشِّرۡكَ لَظُلۡمٌ عَظِيمٞ١٣[لقمان: ۱۳] هنگامی که اصحاب در مقصود از ظلم در آیه مذکور دچار اشکال شدند و گمان کردند که ظلم نفس نیز داخل ان است و هرکس بر نفس خود ظلم کرد- هر نوع ظلمی که باشد – امنیت و هدایت ندارد پیامبرصدرود و سلام خداوند بر او- به آنان پاسخ داد، ظلمی که هدایت و امنیت را از انسان سلب کند همان شرک است به خدا سوگند چنین پاسخی است که هر بیماری را شفا می‌بخشد و هر تشنه‌ای را سیراب می‌گرداند، و ستم مطلق و کلی عبارت از شرکی است که‌ عبادت را در غیر جای خود قرار می‌دهد. و امنیت و هدایت مطلق نیز آن است که‌ در دنیا و آخرت به‌ امنیت انجامد و به‌ راه راست هدایت یافته‌ باشد. ستم مطلق و کلی نیز این است که‌ امنیت و هدایت مطلق و کلی را برکند. گفتنی است که‌ ستم به‌ طور کلی باعث جلوگیری از امنیت و هدایت کلی می‌باشد، به‌ این معنی که‌ مطلق در برابر مطلق و جزئی در برابر جزئی قرار می‌گیرد.

از عباده بن صامت روایت شده است که پیامبر صفرمودند: هرکس گواهی دهد که هیچ معبود بر حقی جز خداوند وجود ندارد؛ (خداوندی که یکتا وبی شریک است)، و گواهی دهد که محمدصبنده و فرستاده خداست و عیسی نیز بنده و فرستاده اوست و کلمه‌ای است که به مریم القا کرد، و روحی از جانب خداست، وگواهی دهد بهشت و جهنم حق‌اند با هر عملی که داشته باشد خداوند او را داخل بهشت می‏کند. مسلم و بخاری این روایت را درآورده‌اند.

مصنف می‌گوید از «عبادة بن صامت روایت شده است که پیامبرصفرمودند: هرکس گواهی بدهد که هیچ معبود بر حقی جز خداوند وجود ندارد، خداوندی که یکتا وبی شریک است، گواهی بدهد که محمد بنده و فرستاده خداست و عیسی نیز بنده و فرستاده اوست و کلمه‌ای است که به مریم القا کرد و روحی از جانب خداست.

و گواهی بدهد بهشت و جهنم حق‌اند. هر عملی که داشته باشد خداوند او را داخل بهشت می‏کند. که مسلم وبخاری این روایت را آورده‌اند. [۲۶]

عبادة بن صامت بن قیس انصاری خزرجی، ابو ولید، یکی از برگزیدگان صحابه و بدری مشهور. سال ۳۴ هجری قمری در سن ۷۲ سالگی وفات یافت. بنابر قولی تا زمان معاویه سبه حیات خودادامه داد.

این عبارت «هرکس گواهی دهد که هیچ معبود برحقی جز خداوند وجود ندارد» یعنی کسی که با شناخت معنای آن، آن را به زبان بیاورد و به طور ظاهری وباطنی به مقتضای آن عمل کند، چرا که شهادت متضمن علم و یقین و عمل به مدلول آن است.

همانطوری که خداوند می‏فرماید: ﴿فَٱعۡلَمۡ أَنَّهُۥ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّهُ[محمد: ۱۹] یعنی بدان و علم پیدا کن که هیچ معبود بر حقی جز خداوند وجود ندارد. یا اینکه در جای دیگر می‏فرماید: ﴿إِلَّا مَن شَهِدَ بِٱلۡحَقِّ وَهُمۡ يَعۡلَمُونَ٨٦[الزخرف: ۸۶] یعنی: «جز کسانی که به حق گواهی می‏دهند آن را می‏دانند (بدان علم دارند)».

ولی به اجماع علما، صرف به زبان آوردن «لا اله الا الله» بدون شناخت معنای آن و بدون یقین داشتن و عمل به مقتضای آن، از جمله تبری جستن از شرک، اخلاص در گفتار و عمل؛ چه گفتار قلبی و زبانی و چه عمل قلب و جوارح، هیچگونه نفعی ندارد.

قرطبی در کتاب «الفهم علی صحیح مسلم» در بابی تحت عنوان«باب لایكفی مجرد التلفظ بالشهادتین، بل لابد من استیقان القلب»یعنی بابی پیرامون این مساله که صرف تلفظ و به زبان آوردن شهادیتن کفایت نمی‏کند بلکه لزوماً شخص باید یقین قلبی داشته باشد، می‏گوید: این تفسیر (شرح و تفسیری که خود پیرامون این باب مطرح کرده است) تذکر و هشداری است بر فساد مذهب غلاة مرجئه همانهایی که تلفظ شهادتین را برای ایمان کافی می‌دانند، نه تنها احادیث این باب بر فساد دیدگاه آنان دلالت دارد، بلکه هرکس در مذهب آنان کمی دقت کند فساد آن در می‌یابد، چرا که لازمه چنین عقیده‏ای آن است که نفاق را تجویز می‏کند و بر این اساس منافق مومن تلقی می‌شود و این نظر بطور قطعی دیدگاه باطلی است. در این حدیث عبارت«من شهد» براین مضمون دلالت دارد، زیرا فقط در صورتی صحیح است که با علم، یقین، اخلاص و راستی همراه باشد.

امام نووی می‏گوید: این حدیث، حدیث بسیار بزرگ و دارای منزلت والایی است. واز جمله جامعترین احادیثی است که در برگیرنده عقاید است، زیرا پیامبرصتمامی آن چیزهایی را که از ملل کفر صادر می‌شود با وجود اختلاف و فاصله‌ای که با یکدیگر دارند در این حدیث جمع کرده است.

در این چند حرف چیزهایی را که مباین تمام آن‌هاست اقتصاراً بیان کرده است و معنای «لا اله الا الله» نیز این است که هیچ معبود به حقی جز خداوند وجود ندارد.و این که در جاهای مختلف قرآن آمده است. که در سخن بقاعی بطور صریح خواهد آمد.

از نظر حافظ در حدیث مذکور«وحدَه» تاکیدی برای اثبات، «ولا شریك له»تاکید برای نفی است. همانطوری که خداوند می‏فرماید: ﴿وَإِلَٰهُكُمۡ إِلَٰهٞ وَٰحِدٞۖ لَّآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ٱلرَّحۡمَٰنُ ٱلرَّحِيمُ١٦٣[البقرة: ۱۶۳] «یعنی معبود شما معبود یگانه‏ای است که هیچ معبود به حقی جز او وجود ندارد و رحمن و رحیم است». و می‏فرماید: ﴿وَمَآ أَرۡسَلۡنَا مِن قَبۡلِكَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِيٓ إِلَيۡهِ أَنَّهُۥ لَآ إِلَٰهَ إِلَّآ أَنَا۠ فَٱعۡبُدُونِ٢٥[الأنبياء: ۲۵] «یعنی هیچ فرستاده‌ای را پیش از تو نفرستادیم مگر اینکه به او وحی کردیم (بگوید): هیچ معبود به حقی جز من وجود ندارد پس مرا بندگی کنید».

و در جای دیگر می‏فرماید: ﴿۞وَإِلَىٰ عَادٍ أَخَاهُمۡ هُودٗاۚ قَالَ يَٰقَوۡمِ ٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ مَا لَكُم مِّنۡ إِلَٰهٍ غَيۡرُهُۥٓۚ[الأعراف: ۶۵] «یعنی هود را به سوی قوم عاد که نیز از آنان بود روانه کردیم گفت: ای قوم من خداوند را بپرستید و جز او هیچ معبود به حقی ندارید». در پاسخ به او گفتند: ﴿أَجِئۡتَنَا لِنَعۡبُدَ ٱللَّهَ وَحۡدَهُۥ وَنَذَرَ مَا كَانَ يَعۡبُدُ ءَابَآؤُنَا[الأعراف: ۷۰].

یعنی نزد ما آمده‏ای تا (به ما بگویی) خداوند را به یگانگی بپرستیم و آنچه پدرانمان می‏پرستیدند رها سازیم؟!

خداوند می‏فرماید: ﴿ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلۡحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدۡعُونَ مِن دُونِهِۦ هُوَ ٱلۡبَٰطِلُ وَأَنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلۡعَلِيُّ ٱلۡكَبِيرُ٦٢[الحج: ۶۲] «یعنی به همین منوال است.. خداوند حق است و آنچه را که به جز او فریاد می‌خوانند و پرستش می‌نمایند باطل است و خداوند والا مقام و بزرگوار است».

بنابراین عبارت مذکور الوهیت را که همان عبادت است، از هر چیزی غیر از خداوند نفی می‏کند وآنرا فقط برای خدای یگانه به اثبات می‌رساند. قرآن نیز از ابتدا تا انتهای این مساله را بیان کرده و آن را تأیید وبه سوی آن ارشاد و راهنمایی می‏کند.

پس عبادت با تمام انواع خود از میل همراه با حب، فروتنی وخاکساری قلب صادر شده که صدور آن با رهبت ورغبت (ترس وامید) همراه است.

و تمامی این حالات مستحق خداوند (فقط باید برای او چنین حالاتی رادر درون پرورش داد) همانطوری که دلایل این باب و قبل از آن نیز به این امر دلالت دارند. بنابراین هرکس چیزی از آن حالات را برای غیر خدا صرف کند، در واقع برای خدا همتایی قرار داده است. که با این وصف سخن و عمل و نفعی به او نمی‌رساند.

[۲۴] بخاری: کتاب الأنبیاء (۲۶۲۶): باب قول الله تعالی واتخذا الله ابراهیم خلیلاً) [۲۵] صحیح است. احمد (۱/۳۷۸) آن را روایت کرده و سند آن بر اساس شرط مسلم بخاری صحیح است. [۲۶] بخاری: کتاب الانبیاء (۳۴۳۵): باب قوله تعالی: ﴿يَٰٓأَهۡلَ ٱلۡكِتَٰبِ لَا تَغۡلُواْ فِي دِينِكُمۡو مسلم: کتاب الایمان (۲۸)(۴۶): باب الدلیل علی أن من مات علی التوحید دخل الجنة قطعاً.

سخن علماء در بیان معنای «لا اله لا الله»

سخن ابن عباس را قبلا بیان داشتیم. وزیر ابومظفر در «الافصاح» گفته‌: سخن ایشان که‌ گفت: «گواهی دادن به‌ این‌که‌ جز الله‌ معبود دیگری وجود ندارد». مقتضی آن است مقتضی آن است که‌ گواهی دهنده‌ به‌ عدم وجود معبودی جز الله‌ آگاهی نیز داشته‌ باشد، چنان‌که‌ خداوند فرموده‌ است: ﴿فَٱعۡلَمۡ أَنَّهُۥ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّهُ.

و از این‌رو که‌ الوهیت برای خداوند واجب می‌باشد و شایسته‌ی کسی دیگر نیست، لفظ «الله‌» بعد از کلمه‌ی «الا» به‌ صورت مرفوع آمده‌. گفت: فایده‌ی کلی آن این است که‌ بدانید این کلمه‌ شامل کفر به‌ طاغوت و ایمان به‌ خداوند می‌باشد، زیرا بعد از نفی الوهیت برای غیر از خدا و اثبات آن برای خداوند متعال، ناخودآگاه به‌ طاغوت کفر ورزیده‌ می‌شود و به‌ خداوند ایمان آورده‌ می‌شود.

ابن قیم در کتاب«البدائع» در رد سخن کسانی که مستثنی را خارج از مستثنی منه قلمداد کرده‏اند، می‌گوید نه تنها از مستثنی بلکه از مستثنی منه و حکم آن خارج شده بنابراین مستثنی منه نمی‏تواند در داخل مستثنی قرار گیرد. اگر چنین باشد، شخص با گفتن «لا اله الا الله» در اسلام داخل نمی‏شود. چرا که آن الوهیت خداوند را ثابت نمی‌کند، در حالیکه این عبارت (لا اله الا الله) بزرگترین سخنی است که برای نفی الوهیت از غیر خداوند، وبرای اثبات آن به طور اختصاص برای خداوند وضع شده است. دلالت آن بر اثبات الوهیت خداوند بسیار بهتر است از دلالت این عبارت که «الله اله» یعنی خداوند معبود است. و هیچکس تردیدی در این ندارد. ابوعبدالله قرطبی در تفسیر خود در مفهوم «لا اله الا الله» می‌گوید یعنی هیچ معبودی جز او نیست.

زمخشری می‏گوید: «اله» از اسم‌های جنس مثل الرجل(مرد) و الفرس (اسب) است، که بر هر معبود حق یا باطلی واقع می‏شود، سپس معنای آن بر معبود به حق غلبه یافته است. (یعنی معنای غالب آن همان معبود به حق است) شیخ الاسلام می‏گوید: «اله» همان معبود فرمانروا ست. پس «اله» همان مألوه است و مألوه نیز یعنی کسی که مستحق پرستیدن است و این استحقاق به سبب صفاتی است که اتصاف به این صفات مستلزم آن است که در نهایی‌ترین حد دوست داشته شود، و مستحق نهایت خضوع و فروتنی گردد.

بنابراین «اله» همان معبود محبوبی است که دل‌ها به دوست داشتن او گرایش پیدا می‌کنند، خاکسار و فروتن می‌شوند؛ از او می‌ترسند و به او امید دارند در سختی‌ها به او روی می‌آورند، در کارهای مهم خود او را به فریاد می‌خوانند، در مصالح به او توکل می‌کنند، به او پناه می‌برند و با یاد او آرامش می‏یابند و با دوست داشتن او آرام می‌گردند. و او کسی نیست مگر خداوند یگانه.

از این رو «لا اله الا الله» راست‌ترین سخن‌هاست، اهل آن اهل خدا و حزب او هستند. انکار کنندگان آن، دشمنان خداواهل خشم و عذاب اویند. هرگاه بنده‏ای آن را به درستی ادا کرد تمام مسائل، حالات و ذائقه‌های او نیز صحت می‌یابد. و اگر بنده‏ای آن را صحیح انجام نداد، از علوم و اعمال او فساد لازم می‏آید. (علم و عملش فسادگر و ویرانگرند). ابن قیم می‏گوید: «اله» همان کسی است که دل‌ها با محبت، بزرگداشت، انابت، اکرام، تعظیم، خاکساری و فروتنی، ترس و امید وتوکل به سوی آن می‌گروند و گرایش پیدا می‌کنند.

ابن رجب می‏گوید: اله کسی است که اطاعت می‌شود نه اینکه در برابر او عصیان و نافرمانی صورت گیرد، این فرمانپذیری نیز به سبب هیبت اوست که از روی تکریم، محبت، ترس، امید، توکل، خواستن و به فریاد خواندن او انجام می‏شود. تمامی این حالات و اعمال شایسته کسی جز خداوند صاحب عزت و جلال، نیست. هرکس مخلوقی را در چیزی از این امور که خصائص ویژگی‌های الوهیت است، شریک خداوند قرار دهد به همان میزان به اخلاص او در مورد «لا اله الا الله» که به زبان آورده است، خدشه وارد می‌شود و در آن چیز به همان اندازه از عبودیت خداوند به عبودیت مخلوق تن داده است و در آن چیز عبودیت مخلوق را پذیرفته است.

بقاعی می‏گوید: «لا اله الاا لله» نفی بسیار بزرگی است نفی این که معبود بر حقی غیر از بزرگترین پادشاه عالم(خداوند متعال) باشد، و علم داشتن به این مساله بزرگترین نجات دهنده از ترسهای قیامت است، در صورتی که آن علم نافع، و مقرون به اذعان، و عمل به مقتضای آن باشد، و در غیر این حالت جهل محض است.

طیبی می‏گوید: «إله» فِعال به معنای مفعول است، مثل کتاب به معنای مکتوب: أَلِة آلِهَةً: یعنی: عَبِد عِبادَةًیعنی عبادت کرد.

شارح می‏گوید: از این دست سخنان در کلام علما فراوانند و علما بر آن اجماع دارند.

بنابراین «لا اله الاالله» بر نفی الوهیت از هر چیزی غیر از خداوند، و اثبات آن فقط برای خداوند دلالت میکند. و این همان توحیدی (یکتا پرستی) است که انبیاء به سوی آن دعوت کرده‌اند و قرآن از ابتدا تا انتهاء بدان دلالت دارد. همانطوری که خداوند از زبان جنیان می‏فرماید:

﴿قُلۡ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ ٱسۡتَمَعَ نَفَرٞ مِّنَ ٱلۡجِنِّ فَقَالُوٓاْ إِنَّا سَمِعۡنَا قُرۡءَانًا عَجَبٗا١ يَهۡدِيٓ إِلَى ٱلرُّشۡدِ فَ‍َٔامَنَّا بِهِۦۖ وَلَن نُّشۡرِكَ بِرَبِّنَآ أَحَدٗا٢[الجن: ۱-۲] «بگو: به من وحی شده است که جمعی از جن به سخنانم گوش فراداده‌اند، سپس گفته‌اند: ما قرآن عجیبی شنیده‌ایم که به راه راست هدایت می‌کند، پس ما به آن ایمان آورده‌ایم و هرگز کسی را شریک پروردگارمان قرارنمی‌دهیم».

پس«لا اله الا الله» جز برای کسی که مدلولش را نفیاً و اثباتاً شناخته و بدان اعتقاد پیدا کرده و پذیرفته است و بدان عمل کرده، نفعی نمی‌رساند. ولی اگر کسی بی‌علم، اعتقاد و عمل آن را به زبان آورد. چنانچه پیش از این در کلام علماء ذکر نمودیم، چنین حالتی جهل محض بوده و بی‌تردید علیه او حجت خواهد بود.

و عبارت «وحده لا شریك له» در حدیث مذکور جهت تاکید و برای بیان مضمون معنای عبارت «لا اله الا الله» است، که خداوند آن را در داستانهای انبیاء و فرستادگان خود در کتاب آشکارش بیان کرده است. چقدر قبرپرستان به احوال صاحبان آن قبرها ناآگاهند! و چه بسیار شرکی که در آن افتاده‏اند با کلمه اخلاص«لا اله الا الله» منافات دارد.

مشرکان عرب و دیگران «لا اله الا الله» را لفظاً و معناً انکار کردند. ولی مشرکان امروز لفظاً به آن اقرار دارند و معنای آن را انکار می‌کنند، یکی از آنان را می‌بینی که کلمه «لا اله الا الله» را به زبان می‏آورد، ولی با انواع عبادت‌ها بسوی معبود دیگری روی می‌آورد به غیر خداوند پناه می‏برد و می‏گرود. عباداتی مثل حب، بزرگداشت (تعظیم) ترس و امید، توکل و دعا و غیر آن انواع دیگر. حتی شرک آنان به مراتب از شرک عرب فراتر رفته، هرگاه یکی ازآنان دچار سختی شود مخلصانه غیر خداوند را به فریاد می‏خواند، و بر این باور است که نزد او کشایشی زودتر بدست می‌آورد، بخلاف مشرکین نخست که فقط هنگام سر خوشی و توانگری شرک می‌ورزیدند اما در سختی‌ها مخلصانه بسوی خداوند روی می‌آوردند. همانطوری که خداوند می‏فرماید: ﴿فَإِذَا رَكِبُواْ فِي ٱلۡفُلۡكِ دَعَوُاْ ٱللَّهَ مُخۡلِصِينَ لَهُ ٱلدِّينَ فَلَمَّا نَجَّىٰهُمۡ إِلَى ٱلۡبَرِّ إِذَا هُمۡ يُشۡرِكُونَ٦٥[العنكبوت: ۶۵].

«یعنی هرگاه برکشتی سوار شوند خداوند را خالصانه به فریاد می‏خوانند سپس هنگامی که خدا آنان را نجات داد و سالم به خشکی رساند باز ایشان شرک می‏ورزند».

با این حال روشن می‌شود که مشرکان این دوران، نسبت به توحید از مشرکان عرب و مشرکان پیش از آن‌ها جاهلترند.

و عبارت «و أن محمداً عبده ورسوله»یعنی به آن گواهی دهد.

که به نیت تکرار عامل به قبل از خود معطوف شده است. معنای «عبد» در اینجا یعنی به ملکیت درآمده و بنده. یعنی آن کس که به ملکیت خدا درآمده و عبودیت خاصِّ وصف اوست.همانطوری که خداوند می‏فرماید: ﴿أَلَيۡسَ ٱللَّهُ بِكَافٍ عَبۡدَهُۥۖ[الزمر: ۳۶] یعنی: «آیا خداوند برای بنده خود کافی نیست». بالاترین مرتبه بنده، عبودیت خاص و رسالت است، که پیامبرصدر این دو وصف شریف کاملترین انسان‌هاست، ولی ربوبیت و الوهیت هردو حق خداوند متعال است. در ذره‏ای از آن نه فرشته و نه پیامبری مشارکت ندارد.

و عبارت «عبده ورسوله» این دو صفت را با یکدیگر به صورت جمع آورده است تا هرگونه افراط و تفریط را در خصوص شأن پیامبرصدفع کند، زیرا بسیاری از کسانی که مدعی‏اند از زمره امت او هستند در سخن و عمل (نسبت به او) دچار زیاده روی و غلو شده‏اند و در پیروی از وی کوتاهی کرده‏اند و به دیدگاهایی که مخالف نظر اوست اعتماد نموده‏اند، در تاویل اخبار و احکام او، رویگردانی از مدلول آن‌ها و سرپیچی از فرمانبرداری از آن‌ها با طرح تاویلات (نا سالم) ظلم و ستم روا داشته‏اند.

زیرا گواهی بر اینکه محمدصرسول خداست مقتضی است که به وی ایمان آورده شود، آنچه خبر داده تصدیق گردد، در آنچه دستور داده اطاعت شود و از آنچه که نهی کرده و ناپسند می‏داشت دوری گزیده شود. امر و نهی او بزرگ داشته شود. سخن هیچ کس، هرچه که باشد بر سخن او مقدم داشته نشود در حالیکه آنچه امروز پیش از این منتسبین علم از جمله قاضیان و مفتیان دچار آن شده‏اند، خلاف مقتضای گواهی مذکور است. خداوند یاریگر است.

دارمی در مسند [۲۷]خود از عبدالله بن سلام روایت کرده که می‏گفت: صفت رسول خداصرا اینگونه می‌یابیم (گویا این حدیث قدسی است) (خداوند می‏فرماید): ما ترا گواه، بشارت دهنده، ترساننده و سپر امی‌ها فرستادیم، تو بنده و فرستاده من هستی که او را متوکل نامیده‏ام. تند وخشن نیست و در بازارها (خیابان‌ها) داد و نعره نمی‏زند، بدی را با بدی پاسخ نمی‏دهد بلکه می‏بخشد و در می‏گذرد. تا زمانی که ملت کژ و منحرف را راست نکرده او را از دنیا نمی‏بریم و راستی ملت منحرف نیز آن است گواهی بدهد معبود بر حق جز خداوند وجود ندارد به وسیله ‏این گواهی است که چشمهای نابینا، گوشهای ناشنوا و دل‌های قفل شده گشوده می‌گردد. عطا بن یسار می‏گوید: ابو واقد لیثی به من خبر داد از کعب نیز، همانند این سخن عبدالله بن سلام را، شنیده است.

عبارت «و أن عیسی عبدالله ورسولله»برخلاف دیدگاه مسیحیان که عیسی را پسر خدا سومین از سه تا (پدر، پسر، روح القدس) می‌دانند. خداوند بسیار متعالی‏تر از آن است که آنان می‏گویند، خداوند می‏فرماید: ﴿مَا ٱتَّخَذَ ٱللَّهُ مِن وَلَدٖ وَمَا كَانَ مَعَهُۥ مِنۡ إِلَٰهٍۚ[المؤمنون: ۹۱] یعنی «خداوند هیچ فرزندی نگرفته و معبود دیگری همراه او نیست».پس لزوماً با علم و یقین باید گواهی داد که عیسی بنده، فرستاده و مملوک خداست که او را از زنی بی‏همسر (شوهر) خلق کرد. همانطوری که خداوند می‏فرماید: ﴿إِنَّ مَثَلَ عِيسَىٰ عِندَ ٱللَّهِ كَمَثَلِ ءَادَمَۖ خَلَقَهُۥ مِن تُرَابٖ ثُمَّ قَالَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ٥٩[آل عمران: ۵۹]یعنی «مثل خلقت عیسی همانند خلقت آدم است که چون او را از خاک و سپس به او گفت پدیدآ پس پدید آمد».

بنابراین عیسی رب و معبود نیست، خداوند پاک منزه است از آنچه آنان شریک او قرار می‌دهند. خداوند می‏فرماید:

﴿فَأَشَارَتۡ إِلَيۡهِۖ قَالُواْ كَيۡفَ نُكَلِّمُ مَن كَانَ فِي ٱلۡمَهۡدِ صَبِيّٗا٢٩ قَالَ إِنِّي عَبۡدُ ٱللَّهِ ءَاتَىٰنِيَ ٱلۡكِتَٰبَ وَجَعَلَنِي نَبِيّٗا٣٠ وَجَعَلَنِي مُبَارَكًا أَيۡنَ مَا كُنتُ وَأَوۡصَٰنِي بِٱلصَّلَوٰةِ وَٱلزَّكَوٰةِ مَا دُمۡتُ حَيّٗا٣١ وَبَرَّۢا بِوَٰلِدَتِي وَلَمۡ يَجۡعَلۡنِي جَبَّارٗا شَقِيّٗا٣٢ وَٱلسَّلَٰمُ عَلَيَّ يَوۡمَ وُلِدتُّ وَيَوۡمَ أَمُوتُ وَيَوۡمَ أُبۡعَثُ حَيّٗا٣٣ ذَٰلِكَ عِيسَى ٱبۡنُ مَرۡيَمَۖ قَوۡلَ ٱلۡحَقِّ ٱلَّذِي فِيهِ يَمۡتَرُونَ٣٤ مَا كَانَ لِلَّهِ أَن يَتَّخِذَ مِن وَلَدٖۖ سُبۡحَٰنَهُۥٓۚ إِذَا قَضَىٰٓ أَمۡرٗا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ٣٥ وَإِنَّ ٱللَّهَ رَبِّي وَرَبُّكُمۡ فَٱعۡبُدُوهُۚ هَٰذَا صِرَٰطٞ مُّسۡتَقِيمٞ٣٦[مريم: ۲۹-۳۶]

یعنی «(مریم) اشاره بدو (عیسی) کرد و گفتند: ما چگونه با کودکی که در گهواره است سخن بگوییم. (عیسی) گفت: من بنده خدا هستم برای من کتاب را خواهد فرستاد و مرا پیامبر خواهد کرد و مرا در هر کجا که باشم شخص پربرکت و سودمندی قرار می‏دهد. و مرا به نماز خواندن و زکات دادن –تا وقتی که زنده باشم سفارش می‏فرماید. مرا به نیکی و نیک رفتاری در حق مادرم سفارش می‏کند وزورگو و بدرفتار نمی‏سازد. و سلام خدا برمن است آن روز که متولد شده‏ام و آن روز که می‏میرم و آن روز که زنده و برانگیخته می‏شوم، این است عیسی پسر مریم، این سخنی راستین در حق اوست. سخن راستینی که (مسیحیت) در آن تردید می‌کنند سزاوار خداوند نیست که فرزندی داشته باشد و منزه است. هرگاه اراده پدیدآوردن چیزی و انجام کاری کند تنها کافی است که به آن بگوید: بشو، بی‏درنگ می‌شود و تنها خداوند پروردگار من و شماست پس او را پرستش کنید، این است راه راست». خداوند در آیه دیگری می‏فرماید:

﴿لَّن يَسۡتَنكِفَ ٱلۡمَسِيحُ أَن يَكُونَ عَبۡدٗا لِّلَّهِ وَلَا ٱلۡمَلَٰٓئِكَةُ ٱلۡمُقَرَّبُونَۚ وَمَن يَسۡتَنكِفۡ عَنۡ عِبَادَتِهِۦ وَيَسۡتَكۡبِرۡ فَسَيَحۡشُرُهُمۡ إِلَيۡهِ جَمِيعٗا١٧٢[النساء: ۱۷۲] یعنی «هرگز مسیح ابایی از این ندارد که بنده‏ای برای خدا باشد و فرشتگان مقرب نیز. هرکس که از عبادت خدا سرباز زند و خویشتن را بزرگتر ازآن شمرده همگی آنان را در پیشگاه خود جمع خواهد آورد».

همچنین مومن با عبارت مذکور بر بطلان سخن دشمنان عیسی گواهی می‏دهد. سخنی که عیسی را فرزند نامشروع قلمداد کردند، خداوند همه آنان را از رحمت خود به دور می‏دارد. اسلامِ هیچ فردی هنگامی که به سخن این دو گروه (مسیحیت و یهود) در خصوص عیسی، آگاهی بیابد ولی از آن تبری نجوید، مقبول و صحیح نیست. بلکه مومن باید به آن چیزی که خداوند فرموده است اعتقاد داشته باشد و سخن خدا این است که عیسی بنده و فرستاده خدا است.

و عبارت «وكلمة» بدان جهت است که عیسی÷«كلمة» نامیده می‌شود زیرا با قول «كن» از سوی خداوند به وجود آمده همانطوری که مفسران گذشته چنین دیدگاهی دارند.

امام احمد در کتاب «الرد علی الجهمية» می‏گوید: خداوند عیسی را با کلمه‌ای که به مریم القا کرد، بوجود آورد. هنگامی که به او گفت: «كن» پس عیسی به وسیله گفتن «كن» (باش) بوجود آمد و عیسی خود آن «كن» نیست بلکه با گفتن کن بوجود آمد. و«كن» قولی است از سوی خداوند متعال و«كن» مخلوق نیست، و مسیحیت و جهمیة در خصوص عیسی به خدا دروغ می‏بندند.

عبارت «القاها الی مریم» ابن کثیر می‏گوید: خداوند عیسی را با کلمه‌ای که جبرئیل آن را نزد مریم آورد، خلق کرد. پس از روح خود به دستور پروردگار در مریم دمید و عیسی به اذن خداوند به وجود آمد که وی ناشی از کلمه‌ای بود که خداوند به عیسی گفت: «كن» بشو!پس او نیزشد

و روحی که خداوند نزد مریم فرستاد همان جبرئیل ÷بود.

عبارت«و روح منه» ابی بن کعب می‏گوید: عیسی روحی از ارواحی است که خداوند خلق کرده و با این عبارت که: ﴿أَلَسۡتُ بِرَبِّكُمۡۖ قَالُواْ بَلَىٰ[الأعراف: ۱۷۲] یعنی «آیا من پروردگارتان نیستم؟ گفتند: آری (چرا) آنان را به سخن آورده است (برانگیخته خداوند به سوی مریم که بر او وارد شد)».

این روایت را عبد بن حمید، عبدالله بن احمد در زوائد مسند، ابن جریر، ابن ابی حاتم و دیگران آورده‏اند. حافظ می‏گوید: خداوند عیسی را با «منه» یعنی از جانب او توصیف کرده است بدان معناست که موجودتیش از جانب خداوند است. همانطوری که می‏فرماید: ﴿وَسَخَّرَ لَكُم مَّا فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِي ٱلۡأَرۡضِ جَمِيعٗا مِّنۡهُۚ[الجاثية: ۱۳] آورده است. یعنی آنچه در آسمان‌ها و آنچه در زمین است همه را از جانب وی برای شما مسخر گردیده است، ﴿جَمِيعٗا مِّنۡهُۚمعنی آن این است که‌ موجودات از خداوند به‌ وجود آمده‌اند، چنان‌که‌ معنی آیه‌ی دیگری نیز همین‌گونه‌ است که‌ خداوند این اشیا را مسخر نموده‌ است و با قدرت و حکمت خود آن‌ها را به‌ وجود آورده‌ است

شیخ الاسلام می‏گوید: هرگاه چیزی به اسم خداوند متعال اضافه شود اگر معنایی باشد که نه می‏تواند به خود قائم بشود نه به مخلوقی از مخلوقات. لزوماً باید صفتی از صفات خداوند و قائم به او باشد. اضافه شدن آن به مخلوق و چیزی که دست پرورده است، ممتنع است. ولی اگر مضاف قائم به ذات خود باشد مثل، عیسی و جبرئیل علیهما السلام و ارواح بنی آدم صفت خدا بودن آن ممتنع است. چرا که آنچه قائم به ذات خود است نمی‏تواند صفت غیر از خود باشد. عین‌هایی که به اسم خداوند متعال اضافه می‌شونددو حالت دارند:

نخست: اضافه شدن آن به سبب اینکه خداوند آن را خلق و ابداع کرده است. که این قسم شامل تمامی مخلوقات می‏شود. مثل؛ سماء الله (آسمان خدا) و ارض الله (زمین خدا). تمامی مخلوقات بندگان خداوند و تمام اموال ازآن خداست.

دوم: اضافه شدن آن عین به اسم خداوند به سبب معنایی است که خداوند آن را دوست دارد و بدان فرمان داده از این رو آن عین را به دلیل حامل بودن آن معنا به خود اختصاص داده است. مثلاً خداوند کعبه را به عبادتی در آن اختصاص داده که آن عبادت خاص(حج) است، و در غیر آن صورت نمی‌پذیرد یا مثلاً به مال خمس و یا فیء مال خدا و رسول خدا گفته می‏شود. عباد الله (بندگان خدا) نیز از این جهت است که چون خداوند را عبادت و امر او را اطاعت می‌کنند به اسم جلاله الله اضافه می‌شوند. واین نوع اضافه متضمن الوهیت، شریعت و دین اوست ولی اضافه بر وجه نخست متضمن ربوبیت و خالقیت اوست.

و این عبارت که «والجنة حق والنار حق»(بهشت و جهنم حقند) یعنی گواهی می‏دهد بهشتی که خداوند در کتاب خود بدان خبر داده و آن را برای پرهیزگاران آماده کرده است حق و ثابت است و تردیدی در آن نیست، همچنین گواهی می‌دهد، آتش جهنمی که خداوند در کتاب خود بدان خبر داده و آن را برای کافران مهیا نموده حق و ثابت است. همانطوری که خداوند می‏فرماید:

﴿سَابِقُوٓاْ إِلَىٰ مَغۡفِرَةٖ مِّن رَّبِّكُمۡ وَجَنَّةٍ عَرۡضُهَا كَعَرۡضِ ٱلسَّمَآءِ وَٱلۡأَرۡضِ أُعِدَّتۡ لِلَّذِينَ ءَامَنُواْ بِٱللَّهِ وَرُسُلِهِۦۚ ذَٰلِكَ فَضۡلُ ٱللَّهِ يُؤۡتِيهِ مَن يَشَآءُۚ وَٱللَّهُ ذُو ٱلۡفَضۡلِ ٱلۡعَظِيمِ٢١[الحديد: ۲۱] یعنی «بر یکدیگر پیشی بگیرید برای رسیدن به آمرزش پروردگارتان و بهشتی که پهنای آن همسان پهنای آسمان و زمین است.برای کسانی آماده شده است که به خدا و پیامبرانش ایمان داشته باشند، این عطا خداست و خدا دارای عطای بزرگ و فراوان است».

همچنین خداوند می‌فرماید: ﴿فَٱتَّقُواْ ٱلنَّارَ ٱلَّتِي وَقُودُهَا ٱلنَّاسُ وَٱلۡحِجَارَةُۖ أُعِدَّتۡ لِلۡكَٰفِرِينَ٢٤[البقرة: ۲۴] یعنی «از آتشی خود را به دور دارید که افروزینه آن مردم و سنگ است وبرای کافران آماده شده است». این دو آیه و آیاتی نظیر آن‌ها برخلاف دیدگاه بدعت گزاران دلیل‌اند بر اینکه بهشت و جهنم در حال حاضر خلق شده‌اند و این دو آیه دال بر ایمان به معاد هستند.

و عبادت«أدخله الله الجنة علی ما كان من العمل»یعنی خداوند او را با هر عملی که داشته باشد وارد بهشت می‌کند، جواب شرط است. در روایت دیگری آمده است که خداوند او را از هر دری از درهای هشتگانه بهشت که بخواهد وارد می‏کند.

حافظ (ابن حجر) در توضیح این عبارت «علی ما کان من العمل» یعنی با هر عملی که‏ داشته باشد، می‏گوید: یعنی هر عمل صالح یا فاسدی که داشته باشد، زیرا اهل توحید حتماً وارد بهشت می‌شوند. و یا ممکن است معنایش این باشد که خداوند آنان را با توجه به اعمالشان در درجات مختلف بهشت وارد می‏کند.

قاضی عیاض می‌گویند: آنچه در حدیث عبادة آمده ویژه کسانی است که همراه با به زبان آوردن آنچه پیامبرصفرموده است، حقیقت ایمان و توحیدی که در حدیث وارد شده را نیز با شهادتین مقرون سازد. و این امر چنان پاداشی دارد که بر گناهان وی برتری می‌یابد و موجب بخشش، رحمت و در نخستین وهله موجب دخول در بهشت می‌گردد.

مسلم و بخاری در حدیث عتبان آورده‌اند «فأن الله حرم علی النار من قال: لا اله الا الله یبتغی بذلك وجه الله»یعنی خداوند آتش جهنم را بر کسی که بگوید هیچ معبودی بر حقی جز خدا و جود ندارد و با گفتن این عبارت خواهان(روی) رضای خدا باشد، حرام کرده است. (یعنی تنها رضای خداوند را در نظر بگیرد و مشتاق روی او باشد).

و عبارت «لهما» که مصنف در اصل متن عربی آورده است مقصود این است که بخاری و مسلم در صحیح آورده‌اند. این حدیث قسمتی از یک حدیث طولانی است که مسلم و بخاری آن را روایت کرده‏اند. [۲۸]

عِتبان با کسر عین همان ابن مالک عمروبن عجلان انصاری از قبیله بنی عوف، صحابی مشهور است که در زمان خلافت معاویه وفات یافت.

بخاری [۲۹]در صحیح خود با سندش از قتاده آورده است که گفت: انس بن مالک برای من روایت کردند که پیامبرصدر حالی که معاذ در کنار وی بر پشت پالان شتر نشسته بود، فرمودند: ای معاذ: گفت: لبیک ای رسول خدا و تا سه مرتبه این خطاب رسول خداصو اجابت معاذ تکرار شد.

پیامبرصفرمود: هیچ فردی نیست که با صدق قلب گواهی بدهد، معبود بر حقی جز خداوند وجود ندارد و محمد فرستاده اوست. مگر اینکه خداوند متعال او را بر آتش جهنم حرام کرده باشد. معاذ گفت: ای رسول خدا. این امر را به مردم گزارش دهم تا بوسیله شنیدن آن شاد و خرسند شوند؟ پیامبرصفرمودند: در آن صورت به این گفته اعتماد و تکیه خواهندکرد (یعنی از عمل باز می‌مانند)، پس معاذ به منظور پرهیز از گناه در هنگام وفاتش آن را روایت کرد. بخاری با سند دیگری آورده است [۳۰]معتمر با سند دیگری برای ما روایت کرده و گفت: از پدرم شنیدم می‌گفت: پیامبرصبه معاذ بن جبل فرمودند: هرکس خداوند را در حالیکه برای او شریکی قائل نشده ملاقات کند، وارد بهشت می‏شود. معاذ گفت: آیا به مردم بشارت ندهم؟ فرمود: خیر، من می‌ترسم از اینکه به همین اعتماد او بسنده کنند (از عمل باز مانند).

به نظر من (شارح) با این سیاق معنای شهادت لا اله الا الله را تبین کرده است چرا که متضمن ترک شرک از سوی کسی است که با صدق و یقین و اخلاص کلمه شهادت را به زبان می‏آورد.شیخ الاسلام و دیگران در خصوص این حدیث و احادیثی نظیر آن گفته‌اند: این امر در خصوص کسی صدق می‏کند که آن را به زبان بیاورد وبا آن بمیرد. همانطوری که با این گفته مقید شده است که «در دل خود نسبت به آن مخلص باشد» و هیچ گونه تردیدی در آن نداشته باشد و با صدق یقین آن را بپذیرد.

بنابراین حقیقت توحید جذب و کشش همه جانبه روح به سوی خداوند متعال است که هرکس خالصانه در دل خود گواهی بدهد که هیچ معبود به حقی جز خداوند وجود ندارد وارد بهشت می‏شود. چرا که اخلاص همان کشش قلب به سوی خداوند متعال است و اینکه خالصانه از گناهان توبه کند و به سوی خداوند باز گردد. پس هرگاه با این حالت بمیرد بدان دست یافته است. در احادیث به تواتر رسیده است که: «کسی که لا اله الا الله رابه زبان بیاورد و در قلبش به اندازه یک جو، خردل و یا ذره‏ای خیر باشد از آتش جهنم خارج می‏شود» به تواتر روایت شده است.

بسیاری از کسانی که لا اله الا الله را به زبان می‌آورند ابتدا وارد جهنم شده سپس از آن خارج می‌گردند. همچنین به تواتر رسیده است خداوند بر آتش حرام کرده از این که اثر سجده فرزند آدم را بسوزاند. این افراد برای خداوند نماز می‌خواندند و سجده می‏کردند. به تواتر رسیده است که هرکس بگوید: لا اله الا الله و گواهی بدهد معبود بر حقی جز خداوند نیست و محمد فرستاده اوست آتش بر وی حرام می‌شود ولی این گواهی با قیدهای سنگینی همراه شده است و بسیاری از کسانی که آن را به زبان می‏آوردند اخلاص را نمی‌شناسند و بسیاری نیز از روی تقلید و عادت آن را می‌گویند و شیرینی ایمان را با درخشندگی قلب در هم نیامیخته‌اند. و افرادی از این دست که در هنگام مرگ و یا قبر دچار سختی می‌شوند بسیارند. همانطوری که در حدیث آمده است: (این افراد می‌گویند) از مردم چیزی را شنیدم من هم همان را به زبان آوردم [۳۱](تقلید از مردم) و غالب اعمال این افراد بر اساس تقلید و اقتدار و پیروی از امثال خود است. و نزدیکترین افراد به مصداق این فرموده خداوند ﴿إِنَّا وَجَدۡنَآ ءَابَآءَنَا عَلَىٰٓ أُمَّةٖ وَإِنَّا عَلَىٰٓ ءَاثَٰرِهِم مُّقۡتَدُونَ٢٣[الزخرف: ۲۳] یعنی: «ما پدران و نیاکانمان را بر آیینی یافته‏ایم و ما نیز قطعاً به دنبال آنان می‌رویم».

در آنصورت هیچگونه منافاتی بین احادیث وجود ندارد پس هرگاه فردی با اخلاص و یقین کامل لا اله الا الله را بر زبان آورد و در این حال به هیچ وجه بر گناهی مصر نباشد. کمال و یقین موجب می‌شود که خداوند از همه چیز برای او محبوب‌تر باشد، بنابراین در دل او هیچگونه اراده‌ای برای انجام آنچه خداوند حرام کرده است باقی نمی‌ماند و هیچگونه کراهتی نسبت به آنچه خداوند بدان فرمان داده، ندارد. چنین کسی است که بر آتش بر وی حرام شده است، اگر چه قبل از آن گناهانی داشته باشد، ولی بعد از چنین ایمان و اخلاص، و توبه، ومحبت و یقین کامل گناهان او محو و نابود میگردد همانگونه که شب توسط روز محو می‏گردد.

پس هرگاه «لا اله الا الله» را با کاملترین وجه که مانع شرک اکبر و اصغر باشد، بگوید و بر هیچ نوع گناهی مصر نباشد بر او بخشیده خواهد شد و بر آتش حرام می‏گردد. اگر به گونه‏ای آن را به زبان آورد که از شرک اکبر رهایی یابد نه شرک اصغر، و پس از آن چیزی که مناقص آن باشد از وی صادر نشود با چنین حالت و فعل نیکوی پابرجا نخواهد ماند، پس حسنات و نیکی‌های فرد ترجیح داده می‌شود و همانطوری که در حدیث بطاقة آمده، چنین فردی برآتش حرام می‌گردد، ولی در درجه وی به میزان گناهانی که مرتکب شده است در بهشت پایین می‏آید و ناقص می‏شود، و این برخلاف آن فردی است که بدیهایش بر نیکی هایش برتری یافته و با حالتی که مصر برگناهان است از دنیا می‌رود. چنین فردی مستحق آتش است.

اگر شخص لا اله الا الله را به زبان آورد و به طوری که از شرک اکبر در امان ماند ولی با این حالت از دنیا نرود بلکه بعد از آن گناهانی را مرتکب شود که بر که نیکی و توحید او را خدشه دار کند، چنین فردی در حالت نخست با اخلاص محسوب می‌شد ولی گناهانی را انجام داد که توحید و اخلاصش را سست وضعیف گردانیده است و آتش گناهان وی قوت گرفته تا جایی که نیکی توحیدش را سوزاند.این برخلاف فردی است که مخلص و اهل یقین است ونیکی هایش بر گناهان ترجیح دارد و و برتری دارد. و بر گناهان اصرار نمی‌ورزد پس اگر با این حال بمیرد وارد بهشت می‏شود.

تنها ترسی که متوجه فرد مخلص است این است که گناهانی را انجام دهد که در پی آن ایمانش ضعیف شود و لا اله الا الله را با اخلاص و یقینی که مانع تمام گناهان وی می‌شود به زبان نیاورد وخوف اینکه دچار شرک اکبر و اصغر شود. اگر هم از شرک اکبر سالم بماند اندکی شرک اصغر با او باقی است که گناهانی به آن اضافه می‌شوند در نتیجه جانب گناهان وی بر جانب حسنات می‌برتری می‌یابد و گناهان، ایمان و یقین را ضعیف می‌کنند، در نتیجه کلمه‌ی «لااله الا الله» نزد او ضعیف شده و مانع اخلاص در قلب میگردد. و چنین شخصی همانند کسی است که هذیان می‌گوید و یا در خواب سخن می‏گوید. یا همانند کسی است که صدایش را با آیه‌ای از قرآن بی‌آنکه طعم و شیرینی معنایش را بچشد، نیکو می‌گرداند. چنین افرادی این عبارات را با کمال صدق و یقین نگفته‌اند، چرا که پس از گفتن آن دچار گناهانی شده‌اند که ناقض گفته آنان است، بلکه بدون صدق و یقین گفته‏اند و بدون صدق و یقین می‏میرند. زیرا گناهان فراوانی دارند که مانع ورود آنان به بهشت می‏شود.

پس هرگاه گناهان فزونی یافتند گفتن لا اله الا الله بر زبان سنگینی می‏کند و قلب از گفتن آن دچار قساوت می‌گردد. از عمل صالح کراهت پیدا می‏کند – گوش فرا دادن به قرآن برای شخص سنگین می‌شود و با یاد غیر خدا خرسند می‌گردد و به باطل اطمینان حاصل می‌کند، سخن زشت و همنشینی با اهل غفلت و بی‌خبر را برای خود شیرین می‏پندارد و از همنشینی با اهل حق کراهت دارد.

پس چنین فردی اگر «لا اله الا الله» را به زبان آورد چیزی را به زبان آورده است که در قلبش نیست و عمل او گفته‌اش را تصدیق نمی‏کند. حسن بصری می‏گوید: ایمان به ادعا و آرزو نیست بلکه چیزی است که در دل‌ها می‌نشیند و ادعای آن را تصدیق می‏کند. پس هرکس خیری بگوید و عمل کند از او پذیرفته می‌شود و هرکس خیر بگوید و عملش شر باشد گفته‌اش پذیرفته نمی‏شود. بکر بن عبدالله مزنی می‏گوید: ابوبکر با فزونی روزه و نماز از آنان پیشی نگرفت بلکه با آن چیزی پیشی گرفت که در قلبش جای گرفته بود.

پس هرکس«لا اله الا الله» بگوید ولی به موجب آن عمل نکند بلکه با وجود آن گناهانی را مرتکب شود در حالیکه در گفته خود صادق و بدان یقین داشته باشد با این وصف، گناهان صدق و یقینش را ضعیف می‌کنند و در نتیجه شرک اصغر عملی به گفته او می‏پیوندد (یعنی: گفته شخص در عمل با شرک اصغر مقرون می‌گردد) این گناهان بر نیکی گفته شخص برتری می‌یابد و با اصرار بر گناهان از دنیا می‌رود. بر خلاف کسی که کلمه توحید را با یقین و صدق به زبان می‏آورد که چنین شخصی یا اصلاً اصراری بر گناهان نمی‌ورزد و توحید وی متضمن صدق و یقین اوست و نیکی‌های وی نیز برتری دارند. یا اینکه کلمه توحید را با صدق و یقین کاملی که منافی گناهان و یا منافی ترجیح گناهان باشد به زبان نمی‏آورد. ویا با صدق و یقین کلمه توحید را به زبان می‏آورد ولی پس از آن گناهانی مرتکب می‌شود که بر نیکی‌های او برتری دارد و به سبب کسب این بدی‌ها یقین در دل وی ضعیف ‏ می‏شود، در نتیجه چنین قولی برای از بین بردن گناهان قوی نمی‌گردد، بدی‌ها و گناهان او بر نیکی‌ها برتری می‌یابند و این دودسته از زمره کسانی هستند که کلمه توحید را به زبان آورده ولی داخل آتش جهنم می‌شوند. بسیاری از علما از جمله ابن قیم، ابن رجب ودیگران چنین چیزی را مطرح کرده‏اند.

از نظر من (شارح)آنچه شیخ الاسلام تقریر کرده است. مجموع احادیثی را در خود جمع می‏کند. می‏گوید: در حدیث دلیلی دال بر اینکه در ایمان نطق بدون اعتقاد و اعتقاد بدون نطق کفایت نمی‏کند. و در روایت مذکور تحریم آتش بر کسی که اهل توحید کامل است، وجود دارد.

و در آن (حدیث)آمده است که عمل نفعی نمی‌رساند مگر اینکه خالصانه برای خداوند متعال و بر وجهی باشد که به زبان فرستاده‌اش صآن را تشریع کرده است.

قرطبی در یادآوری خود بر عبارت«من ایمان» در حدیث مذکور می‏گوید: یعنی از اعمال ایمانی که همان اعمال جوارح است. در آن دلالت به این مطلب است که اعمال صالح از ایمان است. دلیل انیکه مقصود او ایمان است چیزی بود که گفتیم. ولی مقصود وی مجرد ایمانی که همان توحید و نفی شریک برای خدا و اخلاص به قول «لا اله الا الله» باشد، نیست. آنچه در آن حدیث آمده مبنی بر اینکه خارج شوید سپس خداوند پاک و منزه همگی را دریک آن بر می‌گیرد و گروهی را که هیچگونه خیری انجام نداده‌اند خارج می‏سازد» مقصود از آن توحید مجرد از اعمال است. خلاصه‌ای از شرح متن ابن ماجه.

از ابوسعید خدری از رسول خداصروایت شده است که فرمودند: «موسی گفت: ای پروردگار من چیزی به من بیاموز که ترا به وسیله آن یاد کنم و ترا بدان وسیله بخوانم. خداوند فرمود: ای موسی بگو لا اله الا الله «یعنی هیچ معبود بر حقی جز الله نیست موسی گفت: ای پروردگار من: همه بندگان تو این عبارت را می‌گویند گفت: ای موسی اگر آسمان‌های هفتگانه و ساکنان آن، غیر از من و زمین‌های هفتگانه بر یک کفه ترازو قرار گیرند و لااله الا الله در کفه دیگر، کفه‌ای که لا اله الا الله در آن است بر کفه دیگر سنگینی خواهد کرد. ابن حبان و حاکم آن را روایت کرده‏اند و حاکم آن را صحیح قلمداد کرده است.

مصنف می‏گوید: از ابوسعید خدری از رسول خداصروایت شده است که فرمودند: «موسی گفت: ای پروردگار من چیزی به من بیاموز که ترا به وسیله آن یاد کنم و ترا بدان وسیله بخوانم. خداوند فرمود: ای موسی بگو «لا اله الا الله» «یعنی هیچ معبود بر حقی جز الله نیست موسی گفت: ای پروردگار من: همه بندگان تو این عبارت را می‌گویند گفت: ای موسی اگر آسمان‌ها هفتگانه و ساکنان آن غیر از من و زمین‌های هفتگانه بر یک کفه تراز قرار گیرند و «لا اله الا الله» در کفه دیگر، کفه‌ای که «لا اله الا الله» در آن است بر کفه دیگر سنگینی خواهد کرد. ابن حبان و حاکم آن را روایت کرده‏اند و حاکم آن را صحیح قلمداد کرده است. [۳۲]

اسم «ابو سعید» سعد بن مالک بن سنان بن عبید انصاری خزرجی، صحابی بزرگوار است پدرش نیز یکی از یاران بزرگوار پیامبرصاست. ابو سعید به دلیل کم سن وسالی در جنگ احد شرکت داده نشد ولی شاهد پیکارهای بعد از اُحد بود. در سال شصت وسه یا شصت و چهار و شصت پنج در مدینه و بنابر قولی در سال هفتاد و چهار هجری وفات یافت.

عبارت «أذكرك» یعنی ترا به وسیله آن بستایم و به یادآورم، عبارت «أدعوک» یعنی ترا بدان وسیله بخوانم واز تو به وسیله آن بخواهم.

عبارت «قل یا موسی: «لا اله الا الله» یعنی یادآور کننده باید تمام آن را به زبان بیاورد فقط به لفظ جلالة «الله» ویا «هَوَ» که برخی از جاهلان غلو کننده متصوفه بکار می‏گیرند، بسنده نکند، چرا که آن بدعت و گمراهی است.

عبارت«كل عبادك یقولون هذا»فعل یقولون با خط مصنف به صورت جمع استعمال شده ولی در اصل برای رعایت لفظ «كل» که مفرد است باید به صورت مفرد استعمال شود و در مسند از حدیث عبدالله بن عمرو با لفظ جمع آمده است همانطوری که مصنف آن را بر معنای کل بکار برده است.

عبارت «كل عبادك یقولون هذا»یعنی چیزی را می‌خواهم که در میان بندگانت ویژه من باشد. در روایتی پس از عبارت «كل عبادك یقولون هذا»عبارت «قل: لا اله الا الله. قال لا اله الا الله انت یا رب انما ارید شیئاً تخصنی به»آمده است: یعنی بگو هیچ معبود بر حقی جز خداوند وجود ندارد. موسی نیزگفت: هیچ معبود بر حقی جز تو نیست چیزی را از تو می‌خواهم که ویژه من باشد.

نه تنها برای مردم بلکه عالم «لااله الا الله» یک ضرورتی است که نهایت ندارد از همه اذکار وجودش بیشتر، دسترسی به آن آسانتر و معنایش عظیم‌تر است، در حالیکه مردم جاهل و بی‌سواد از آن رویگردان شده به دعاهای اهل بدعت که نه در کتاب است و نه در سنت روی می‌آورند.

و در عبارت «عامرهنَّ غیری» عامر بر سماوات عطف شده و منصوب است. یعنی آسمان‌های هفتگانه و ساکنانی که در آن‌هاست به غیر از خداوند متعال، زمین‌های هفتگانه و آنچه در میان آن‌هاست در یک کفه ترازو قرارداده شوند «لااله الا الله» سنگینی خواهد کرد.

امام احمد [۳۳]از عبدالله بن عمر باز پیامبر صروایت کرده است که فرمودند: نوح ÷در هنگام وفات به پسرش گفت: ترا به «لا اله الا الله» سفارش می‌کنم. زیرا اگر آسمان‌های هفتگانه و زمین‌های هفتگانه را بر یک کفه ترازو بگذارند و لا اله الا الله را در کفه دیگر، «لا اله الا الله» بر آن‌ها سنگین‌تر خواهد بود. (کفه «لا اله الا الله» بر آن‌ها برتری میابد) و اگر آسمان‌های هفتگانه و زمین‌های هفتگانه حلقه پیچیده‏ای باشند «لا اله الا الله» آن‌ها را از هم جدا خواهد کرد و بر آن‌ها چیره خواهدشد.

عبارت«فی کِفّةٍ» با کسره کاف و تشدید فاء یعنی کفه ترازو.

عبارت «مالت بهنَّ» یعنی بر آنان برتری میابد و سنگینی می‏کند و آن بدان سبب است که در برگیرنده نفی شرک و اثبات توحیدی است که برترین اعمال و اساس دین و مذهب است پس هرکس با اخلاص و یقین آن را به زبان بیاورد و به مقتضا، لوازم و حقوق آن عمل کند و برآن پایداری ورزد با چنین نیکی واحسانی هیچ چیزی برابری نمی‏کند. همانطوری که خداوند متعال می‏فرماید: ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ قَالُواْ رَبُّنَا ٱللَّهُ ثُمَّ ٱسۡتَقَٰمُواْ فَلَا خَوۡفٌ عَلَيۡهِمۡ وَلَا هُمۡ يَحۡزَنُونَ١٣[الأحقاف: ۱۳] یعنی «کسانی که می‌گویند: پروردگار ما تنها خداوند است سپس مقاومت می‌ورزند (پایداری می‌کنند) نه ترسی بر آنان است و نه غمگین می‌شوند».

این حدیث دلالت می‏کند بر اینکه، «لا اله الا الله» برترین ذکر است. مثل حدیث مرفوعی که عبدالله بن عمرو روایت کرده است: بهترین دعا، دعای روز عرفه است و بهترین چیزی که من و انبیاء پیش از من گفته‌ایم: «لا اله الا الله وحده لا شریك له، له الملك وله الحمد وهو علی كل شیءً قدیر»است احمد و ترمذی آن را روایت کرده‌اند [۳۴]یعنی هیچ معبود برحقی جز خداوند یگانه بی‌شریک نیست، پاشاهی و ستایش از آن اوست بر هر چیزی تواناست.

همچنین عبدالله بن عمرو به صورت مرفوع روایت کرده است «مردی از امت من را در روز قیامت از میان مردمان فریاد زده می‏شود، و نود ونه یادداشت برای او پخش می‌شود هرکدام از یادداشت‌ها به اندازه فاصله دید یک چشم است سپس به او گفته می‌شود آیا چیزی از این‌ها را انکار می‌کنی؟ آیا نویسندگان مراقب و محافظ من ظلمی بر تو کرده‏اند، می‏گوید: خیر پروردگار من. به او گفته می‌شود آیا عذر یا کار نیکی داری؟ آن مرد با حالت ترس می‌گوید خیر.

به او گفته می‌شود چرا تو نزد ما کار نیکی داری وامروز بر تو ظلمی روا نباشد. پس شناسنامه‏ای همراه با یادداشت‌های مذکور برای وی در آورده می‏شود. سپس به او می‏گویند: بر تو ظلمی نخواهد شد. یادداشت‌ها را دریک کفه و شناسنامه را در کفه دیگر قرار می‏دهند. پس یادداشت‌ها سبک شدند و کفه شناسنامه (کارت هویت) سنگینی کرد. ترمذی این حدیث را روایت کرده و نسائی، ابن حبان و حاکم آن را حسن دانسته‏اند. حاکم به شرط مسلم آن را صحیح دانسته و ذهبی نیز در تلخیص خود می‌گوید صحیح است. [۳۵]

ابن قیم /می‏گوید: برتری اعمال بر صورت‌ها و تعدد آن‌ها نیست بلکه برتری آن‌ها به برتریشان در قلوب است. (دل‌هاست) پس صورت (شکل) دو عمل می‏تواند یکی باشد ولی در بین آن دو به فاصله آسمان‌ها تا زمین برتری و تفاضل می‌باشد. می‏گوید: در حدیث بطاقه(حدیثی که گذشت) تأمل کن! همان حدیثی که یک نوشته (شناسنامه) در برابر نود و نه یادداشت قرار می‌گیرد که هرکدام از یادداشت‌ها به اندازه دید یک چشم طول دارد با این وصف یک نوشته (شناسنامه) بر تمامی آن‌ها سنگینی می‏کند و نودونه یادداشت در برابرش سبک می‌شوند. در نتیجه فرد دچار عذاب نمی‏شود. معلوم است که هر یکتا پرستی یکی از این نوشته‌ها (شناسنامه) را داراست. ولی بسیاری از آن‌ها به سبب گناهانشان وارد آتش جهنم می‌شوند.

مصنف می‏گوید: ابن حبان و حاکم آن را روایت کرده‏اند: ابن حبان همان محمد بن حبان بن احمد بن حبان بن معاذ، ابو حاتم تمیمی بستی، حافظ تصانیفی مثل الصحیح، التاریخ، الضعفا، الثقات و غیره است.

حاکم می‌گوید که وی می‌گوید پیمانه‌هایی از علومی همانند فقه اللغة، حدیث و وعظ و از مردان خردمند است در سال ۳۵۴ در شهر ُبست وفات یافت.

حاکم نیز اسمش محمد بن عبدالله بن محمد نیشابوری، ابو عبدالله الحافظ معروف به ابن البَیَّع. در سال ۳۲۱ متولد شد، از جمله تصانیف وی عبارتند از: تاریخ نیشابورو غیره در سال ۴۰۵ هجری وفات یافت.

ترمذی با حدیثی که آن را حسن می‏داند از انس سروایت کرده است که گفت: از پیامبر صشنیدم که می‌فرمود: خداوند فرموده است، ای فرزند آدم اگر به اندازه زمین دچار خطا و لغزش شوی سپس در حالتی مرا ملاقات کنی که برایم شرک قائل نشدی به اندازه زمین مغفرت و بخشش شامل حالت می‌کنم.

مصنف /می‏گوید: ترمذی با حدیثی که آن را حسن می‏داند [۳۶]از انس سروایت کرده است که گفت: پیامبر صشنیدم که وی فرمود: خداوند فرموده است، ای فرزند آدم اگر به اندازه زمین دچار خطا و لغزش شوی سپس در حالتی مرا ملاقات کنی که برایم شرک قائل نشدی به اندازه زمین مغفرت و بخشش شامل حالت می‌کنم. مصنف /جمله آخر حدیث را مطرح کرده است. در حالی که ترمذی تمام آن حدیث را بدین نحو آورده است: از انس روایت شده است که گفت: از پیامبرصشنیدم می‌فرمود: خداوند تبارک و تعالی فرموده است. ای فرزند آدم چون مرا فراخواندی و امید به من بستی. بی‌توجه به آنچه انجام داده بودی ترا بخشیدم و ابایی نداشتم. ای فرزند آدم اگر گناهت به کرانه‌های آسمان رسید چون از من طلب مغفرت کردی ترا بخشیدم و هیچگونه ابایی نداشتم، ای فرزند آدم! اگر به اندازه زمین زمین دچار خطا و لغزش شوی سپس در حالتی مرا ملاقات کنی که برایم شریک قائل نشدی به اندازه زمین مغفرت و بخشش شامل حالت می‌کنم.

ترمذی: اسمش محمد بن عیسی بن سورة بن موسی بن ضحاک السلمی، ابوعیسی، صاحب «الجامع» و یکی از حفاظ حدیث و نابینا بود. از قتیبه، هناد، بخاری و دیگران روایت کرده است. در سال ۲۷۹ هجری قمری وفات یافت.

انس: ابن مالک بن نضر انصاری خزرجی، خادم رسول خداصکه ده سال به خدمتگذاری وی پرداخت. پیامبرصدر حق وی دعا کردند: خداوندا مال و فرزندانش را فزونی بخش و او را داخل بهشت گردان. در سال نود و نه بنا به گفته‌ای نود و سه هجری با سنی متجاوز از صد سال وفات یافت.

امام احمد نیز به معنای حدیث مذکور از ابوذر بالفظ زیر روایت کرده است که «من عمل قراب الارض خطیئَةَ ثُّمَّ لقینی لا یشرك بی شیئاً جعلت له مثلها مغفرة»یعنی هرکس به اندازه زمین دچار لغزش شده باشد، سپس در حالتی با من ملاقات کند که برایم شریک قائل شده است همانند آن برایش بخشش و مغفرت قرار می‌دهم. مسلم آن را روایت کرده [۳۷]و طبرانی [۳۸]نیز از حدیث ابن عباس از پیامبرصآورده است.

قُراب با ضم قاف و بنا بر گفته‌ای با کسر آن که ضم مشهورتر است، به معنای پُری یا نزدیک به پُر شدن، به اندازه زمین است.

و عبارت «ثم لقینی لا تشرك بی شیئاً»یعنی مرا ملاقات کنی در حالی که چیزی را شریک من قرار نداده‌ای به شرط (دوری از شرک) که شرط سنگینی برای دسترسی به مغفرت خداوند است. خواه این سالم ماندن از شرک اندک باشد، یا زیاد بزرگ باشد یا کوچک.

هیچکس از آن در امان نمی‌ماند مگر اینکه خداوند متعال او را سلامت دارد و آن هم سلامتی قلب است. همانطوری که خداوند می‏فرماید: ﴿يَوۡمَ لَا يَنفَعُ مَالٞ وَلَا بَنُونَ٨٨ إِلَّا مَنۡ أَتَى ٱللَّهَ بِقَلۡبٖ سَلِيمٖ٨٩[الشعراء: ۸۸-۸۹] یعنی «روزی که نه مال سود می‌بخشد نه فرزندان بلکه کسی سودمند است که با دلی (قلبی) سالم نزد پروردگارش آمده باشد».

ابن رجب می‏گوید: هرکس همراه (یگانه پرستی) به اندازه تمام زمین خطا همراه داشته باشد و خداوند را ملاقات کند خداوند به همان میزان مغفرت شامل حال او خواهد کرد. اگر توحید فرد و اخلاصش برای خداوند متعال کامل شود و شروط توحید را با قلب، زبان وجوارح خود ویا قلب وزبانش درهنگام مرگ به پا دارد این امر موجب مغفرت و بخشش تمامی گناهانی که قبل از آن مرتکب شده است می‏شود، به طور کلی مانع دخول وی در آتش جهنم می‌گردد.

هرکس کلمه توحید در قلبش تحقق پیدا کند، محبت، تعظیم، اجلال، ترس، خشیت و توکل هر چیزی غیر از خداوند درد او خارج می‌شود در آن هنگام تمامی گناهان و خطاهای فرد می‌سوزند اگر چه همانند کف روی دریا باشد.

علامه ابن قیم /در معنای حدیث مذکور می‏گوید: برای کسانی که اهل توحید محض هستند، توحیدی که با هیچگونه شرکی در نیامیخته است، چیزهایی بخشیده می‌شود که بر غیر آن‌ها بخشیده نمی‏شود. بی‌تردید موحدی که هیچ چیزی را با خداوند شریک نکرده است اگر به میزان کل زمین خطا با پروردگارش ملاقات کند به همان میزان خداوند مغفرت شامل حال او می‌گرداند.

و این امر برای کسی که در توحید خود نقصی ایجاد کرده باشد حاصل نمی‏شود. زیرا با توحید خالصی که با شرک در نیامیخته است. هیچگونه گناهی باقی نمی‌ماند. چراکه متضمن محبت، اجلال، تعظیم، ترس و امید به خداوند یگانه است و موجب شستن گناهان می‏شود، اگر چه این گناهان به اندازه تمام زمین باشند بنابراین آلودگی گناه عارضه‌ای است دافع آن (توحید) بسیار قوی است.

این حدیث متضمن مفاهیمی است که از جمله آن‌ها عبارتند از: کثرت ثواب (پاداش) توحید، گستردگی کرم، بخشش و رحمت خداوند، رد بر خوارج که گناهکاران را کافر قلمداد می‌کنند، رد بر معتزله که قائل به منزلت بین منزلتین- همان فسق- هستند و می‏گویند: نه مؤمن است و نه کافر و همیشه در آتش باقی می‏ماند.

در حالی که درسترین نظر، نظر اهل سنت است که می‌گویند: اسم ایمان از فرد گناهکار سلب نمی‏شود و نه می‌توان به طور مطلق وی را مومن نامید، بلکه گفته می‌شود وی مومن معصیت کار است یا با ایمان خود مومن و با گناهی کبیره‌ای که مرتکب شده فاسق است، که کتاب سنت و اجماع سلف امت سلامی بر این معنا دلالت می‏کند. از عبدالله بن مسعودسروایت شده است که گفت: هنگامی که رسول خدا صبه إسراء برده شد، چون به سدرة المنتهی رسید. سه چیز به وی عطا شد؛ نمازهای پنجگانه، آیات پایانی سوره بقره به وی بخشیده شد و از میان امت او بر کسی که چیزی را شریک خداوند قرار نداده باشد گناهان بزرگ او مورد مغفرت قرار گرفت. مسلم [۳۹]این حدیث را روایت کرده است

ابن کثیر در تفسیر خود می‏گوید: امام احمد، ترمذی، ابن ماجه و نسائی [۴۰]از انس بن مالک روایت کرده‌اند که گفت: رسول خدا صاین آیه را قراءت کردند ﴿هُوَ أَهۡلُ ٱلتَّقۡوَىٰ وَأَهۡلُ ٱلۡمَغۡفِرَةِ٥٦[المدثر: ۵۶] یعنی «او سزاوار این است که از او بترسند، (آنچه موجب خشم او شود از آن اجتناب کنند) و سزاوار بخشش است».

پروردگارتان می‏گوید: من اهلیت آن را دارم از من بترسند و کسی را همتای من نگیرند و هرکس از اینکه همراه من معبودی برگزیند، پرهیز می‌کند، شایستگی آن را دارد که بر او ببخشم.

مصنف /می‏گوید: در پنج مفهوم (پیامی) که در حدیث عباده مطرح شده است تآمل کن و چون بین آن و حدیث عتبان جمع کنی معنای لا اله الا الله و خطای فریب خوردگان برایت روشن و آشکار خواهد شد.

انبیاء نیازمندند به اینکه فضل «لا اله الا الله» به آنان گوشزد شود و تذکر به اینکه لا اله الا الله بر تمامی مخلوقات برتری دارد، با این وصف بسیاری از کسانی که آن را به زبان می‌آورند کفه ترازی وی (اعمال) آنان سبک می‏شود. در این حدیث اثبات صفات خداوند وجود دارد واین برخلاف دیدگاه معطله است.

با شناخت حدیث انس و فرموده پیامبر صدر حدیث عتبان مبنی بر اینکه خداوند هرکس را که بگوید لا اله الا الله و جویای روی خدا باشد بر آتش حرام می‏کند. روشن شد که ترک شرک تنها به زبان نیست.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح شد عبارتند از:

نخست: وسعت فضل خداوند.

دوم: فراوانی پاداش توحید نزد خداوند.

سوم: توحید علاوه بر اینکه ثواب فراوانی دارد گناهان را نیز می‌پوشاند.

چهارم: تفشیر آیه ۸۲ سوره‌ی انعام.

پنجم: تأمل در پنج پیام (مفهومی) که در حدیث عبادة مطرح شده است.

ششم: از جمع کردن حدیث عباده، عتبان و احادیث بعد از آن‌ها مفهوم گفته «لا اله الاالله» روشن میگردد وخطای کسانی که فریب خورده‏اند نیز آشکار می‏شود.

هفتم: توجه به شرطی که در حدیث عتبان آمده است

هشتم: انبیاء نیازمند ند به اینکه فضل لا اله الا الله به آنان گوشزد شود.

نهم: توجه به اینکه«لا اله الا الله» بر تمامی مخلوقات برتری دارد، با این وصف بسیاری از کسانی که آن را به زبان می‌آورند کفه ترازوی (اعمال صالح) آنان سبک می‏شود.

دهم: نص بر اینکه زمین نیز همانند آسمان هفتگانه است.

یازدهم: در زمین و آسمان‌های هفتگانه ساکنانی وجود دارند.

دوازدهم: اثبات صفات برای خدا بر خلاف دیدگاه معطله

سیزدهم: با شناخت حدیث انس می‌توان دریافت فرموده پیامبرصدر حدیث عتبان «که خداوند بر اتش حرام کرده است کسی را که بگوید لااله الا الله و با این گفته جویای روی خدا باشد» مقصود ترک شرک است نه اینکه فقط با زبان نفی کردن.

چهاردهم: تامل در جمع بین این دو، که عیسی و محمد دو نفر از بندگان و فرستادگان خدایند.

پانزدهم: شناخت اینکه اسم کلمه خدا به عیسی اختصاص دارد.

شانزدهم: شناخت اینکه عیسی روحی است از جانب خداوند.

هفدهم: شناخت اینکه فضل ایمان به بهشت و جهنم است.

هیجدهم: شناخت عبارت «علی ما كان من العمل»یعنی هر عملی که داشته باشد.

نوزدهم: شناخت اینکه ترازوی اعمال در قیامت دو کفه دارد.

بیستم: شناخت مطرح شدن وجه (روی) خدا.

هر کس توحید را محقق سازد بی‌حساب وارد بهشت می‏شود

خداوند می‏فرماید: ﴿إِنَّ إِبۡرَٰهِيمَ كَانَ أُمَّةٗ قَانِتٗا لِّلَّهِ حَنِيفٗا وَلَمۡ يَكُ مِنَ ٱلۡمُشۡرِكِينَ١٢٠[النحل: ۱۲۰] یعنی «ابراهیم پیشوایی مطیع و حقگرا بود و از زمره مشرکان نبوده است». در جایی دیگر می‏فرماید: ﴿وَٱلَّذِينَ هُم بِرَبِّهِمۡ لَا يُشۡرِكُونَ٥٩[المؤمنون: ۵۹] یعنی «کسانی که برای پروردگارشان شریک قرار نمی‏دهند».

این عبارت مصنف که هرکس توحید را محقق سازد بی‌حساب وارد بهشت می‌شود یعنی عذابی نمی‏‏بیند. از نظر من (شارح) تحقق توحید یعنی خالص و تصفیه کردن آن از هرگونه شائبه‌های شرک، بدعت و نافرمانی. خداوند در این فرموده خود که ﴿إِنَّ إِبۡرَٰهِيمَ كَانَ أُمَّةٗ قَانِتٗا لِّلَّهِ حَنِيفٗا وَلَمۡ يَكُ مِنَ ٱلۡمُشۡرِكِينَ١٢٠[النحل: ۱۲۰] ابراهیم÷را با این صفاتی که بیانگر نهایت تحقق توحید است توصیف می‌کند:

نخست اینکه وی امتی بود یعنی پیشوا، امام و معلم نیکی و خیر بود. واین پیشوا و امام بودن تحقق نمی‌یابد مگر با کامل شدن صبر و یقینی که بدان وسیله می‌توان به امامت در دین دست یافت صفت دوم ابراهیم «قانت» بودن است، شیخ الاسلام می‏گوید. «قنوت» یعنی دوام فرمانبرداری (اطاعت)، پس هرگاه نمازگذار قیام، رکوع و سجده هایش را طولانی کرد قانت محسوب می‏شود. خداوند می‏فرماید: ﴿أَمَّنۡ هُوَ قَٰنِتٌ ءَانَآءَ ٱلَّيۡلِ سَاجِدٗا وَقَآئِمٗا يَحۡذَرُ ٱلۡأٓخِرَةَ وَيَرۡجُواْ رَحۡمَةَ رَبِّهِۦۗ[الزمر: ۹] «کسی که در اوقات شب سجده کنان و ایستاده به طاعت و عبادت مشغول می‌شود و خود را از آخرت بدور می‌دارد و خواستار رحمت پروردگار خود است (برابر است با کسی که اینگونه نیست)؟!»

سومین صفت ابراهیم «حنیف» یعنی حقگرا بودن است. علامه ابن قیم /می‌گوید حنیف یعنی کسی که روبه خدا می‏کند و از هر آنچه غیر اوست رو می‌گرداند.

صفت چهارم ابراهیم این است که وی از زمره مشرکان نبود، یعنی به دلیلِ درستیِ اخلاص، کمال صدق و دوری گزیدن از شرک، مشرک تلقی نمی‏شود.

به نظر می‌رسد (شارح) مطلب فوق را این فرموده خداوند روشنتر می‏سازد که ﴿قَدۡ كَانَتۡ لَكُمۡ أُسۡوَةٌ حَسَنَةٞ فِيٓ إِبۡرَٰهِيمَ وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ[الممتحنة: ۴] یعنی «برای شما در ابراهیم و کسانی که هم کیش اویند از برادران پیامبرش، الگویی نیکوست».

ابن جریر/در خصوص این آیات که:

﴿إِذۡ قَالُواْ لِقَوۡمِهِمۡ إِنَّا بُرَءَٰٓؤُاْ مِنكُمۡ وَمِمَّا تَعۡبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ كَفَرۡنَا بِكُمۡ وَبَدَا بَيۡنَنَا وَبَيۡنَكُمُ ٱلۡعَدَٰوَةُ وَٱلۡبَغۡضَآءُ أَبَدًا حَتَّىٰ تُؤۡمِنُواْ بِٱللَّهِ وَحۡدَهُۥٓ إِلَّا قَوۡلَ إِبۡرَٰهِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسۡتَغۡفِرَنَّ لَكَ وَمَآ أَمۡلِكُ لَكَ مِنَ ٱللَّهِ مِن شَيۡءٖۖ[الممتحنة: ۴] یعنی «بدانگاه که به قوم خود گفتند: ما از شما و چیزهایی که به غیر از خدا می‌پرستید بیزار و گریزانیم و شما را قبول نداریم و در حق شما بی‌اعتناییم. دشمنانگی و کینه توزی همیشگی بین ما و شما پدیدار آمده است تا زمانی که به خدای یگانه ایمان می‌آورید و او را به یگانگی می‏پرستید. مگر سخنی که ابراهیم به پدر خود گفت: من قطعاً برای تو طلب آمرزش می‌کنم و در عین حال برای تو در پیشگاه خدا هیچ کار دیگری نمی‏توانم بکنم».

خداوند (در آیه دیگری) از زبان خلیل خود ÷به پدرش آزر می‏گوید:

﴿وَأَعۡتَزِلُكُمۡ وَمَا تَدۡعُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ وَأَدۡعُواْ رَبِّي عَسَىٰٓ أَلَّآ أَكُونَ بِدُعَآءِ رَبِّي شَقِيّٗا٤٨ فَلَمَّا ٱعۡتَزَلَهُمۡ وَمَا يَعۡبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ وَهَبۡنَا لَهُۥٓ إِسۡحَٰقَ وَيَعۡقُوبَۖ وَكُلّٗا جَعَلۡنَا نَبِيّٗا٤٩[مريم: ۴۸-۴۹] یعنی: «از شما و آنچه به غیر از خدا می‏پرستید کناره‏گیری و دوری می‌کنم و تنها پروردگارم را می‌پرستم، امید است در پرستش پروردگار، بدبخت و نومید نگردم. هنگامی که از آنان و چیزهایی که به جز خدا می‏پرستیدند کناره گیری کرد، بدو اسحاق و یعقوب بخشیدم و هریک از آنان را پیغمبر بزرگی کردیم».

این تحقق توحید است وآن هم تبری از شرک و اهل آن و کناره گیری از آنان و کفر و دشمنی و بغض نسبت به آن‌هاست. پس خداوند نیز یاریگر است.

مصنف /در خصوص این آیه ﴿إِنَّ إِبۡرَٰهِيمَ كَانَ أُمَّةٗ[النحل: ۱۲۰] می‌گوید: صفت أمةً بدان خاطر بیان شده‏ است تا سالک طریق حق به سبب کمی وقلت سالکان این طریق دچار ترس و وحشت نشود ﴿قَانِتٗا لِّلَّهِمطیع پادشاهان و تجارت پیشگان سرکش نباشد﴿حَنِيفٗاهمانند دانشمندان گمراه به چپ و راست نگراید. ﴿وَلَمۡ يَكُ مِنَ ٱلۡمُشۡرِكِينَبر خلاف کسانی که چون طرفدارانشان زیاد شد خودشان را از زمره مسلمانان می‌پندارند (یعنی کثرت را ملاک حقانیت قرار می‏دهند نه صفت و اوصاف را).

ابن ابی حاتم از ابن عباس پیرامون این فرموده خداوند ﴿إِنَّ إِبۡرَٰهِيمَ كَانَ أُمَّةٗروایت کرده است که ابراهیم خود تنها برآیین اسلام بود و کسی در زمان وی بر آیین اسلام نبود.

از نظر من (شارح) منافاتی بین این مطلب و آنچه قبلاً گذشت مبنی بر اینکه ابراهیم در خیر پیشوایی بود که به وی اقتدا می‌شد، وجود ندارد.

خداوند می‏فرماید: ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ هُم مِّنۡ خَشۡيَةِ رَبِّهِم مُّشۡفِقُونَ٥٧ وَٱلَّذِينَ هُم بِ‍َٔايَٰتِ رَبِّهِمۡ يُؤۡمِنُونَ٥٨ وَٱلَّذِينَ هُم بِرَبِّهِمۡ لَا يُشۡرِكُونَ٥٩[المؤمنون: ۵۷-۵۹] یعنی «کسانی که از خوف خدا در هراسند آنانی که به آیات پروردگارشان ایمان دارند، افرادی که برای پروردگار خود انباز قرار نمی‏دهند».

این آیات مومنانی را که برای بهشت از هم پیشی می‌گیرند توصیف می‏کند آنان را با صفاتی می‌ستاید یکی از بزرگترین این صفات آن است که برای پروردگار خود شریک قرار نمی‏دهند. از آنجایی که شخص گاهاً در معرض چیزهایی از قبیل شرک آشکار و پنهان قرار می‌گیرد که موجب مخدوش شدن اسلام وی می‏شود، از این رو این عوارض را از مومنان پیشگام نفی می‏کند واین همان تحقق پیدا کردن توحیدی است که به وسیله آن اعمالشان نیکو، کامل و سودمند می‏شود.

از نظر من (شارح) عبارت «حسنت وكملت» یعنی نیکو و کامل شدن به اعتبار سلامت آن‌ها از شرک اصغر است. ولی در ترک شرک اصغر نمی‌توان چنین تعابیری را بکار برد. واین جای تدبر دارد. ابن کثیر در خصوص این آیه ﴿وَٱلَّذِينَ هُم بِرَبِّهِمۡ لَا يُشۡرِكُونَ٥٩می‏گوید: یعنی غیر خدا را به همراه خدا نمی‏پرستند بلکه اورا به یگانگی می‌پرستند و می‏دانند هیچ معبود برحقی جز خداوند و جود ندارد، خداوندی که یگانه وبی نیاز است، همسر و فرزندی برنگزیده و هیچگونه نظیری ندارد.

مصنف می‌گوید: از حصین بن عبدالرحمن روایت شده‌ که‌ گفت: در خدمت سعید بن جبیر بودم که‌ فرمود: امشب کدام یک از شما آن ستاره‌ را دید که‌ سقوط کرد؟ گفتم: من آن را دیدم، سپس گفتم: اما من در حالت نماز نبودم، بلکه‌ (ماری) مرا نیش زده‌ بود. گفت: پس چکار کردی؟ گفتم: از رقیه‌ استفاده‌ کردم. گفت: چه‌ چیزی شما را بر آن داشت؟ گفتم: از حدیثی پیروی کردم که‌ شعبی برای ما نقل کرده‌ بود. گفت: چه‌ چیزی را برای شما نقل کرده‌ است؟ گفتم: ایشان از بریده‌ بن حصیب نقل کرد که‌ گفته‌: «رقیه‌ تنها برای چشم زخم و تب استفاده‌ می‌شود». گفت: هرکس به‌ احادیث شنیده‌ شده‌ توجه‌ نماید کار نیکی را انجام داده‌ است

ابن عباس از پبامبرصبرای ما روایت کرده است که فرمودند: امتهایی بر من عرضه شدند. پیامبری را دیدم که با یک گروه بود، پیامبری دیدم با یک یا دو مرد و بعضی از پیامبران تنها یک نفر را به‌ همراه داشتند، در آن لحظه‌ جمعیت زیادی را مشاهده‌ نمودم که‌ گمان بردم امت من هستند، اما به‌ من گفتند: آن جمعیت موسی و قومش می‌باشند، پس نگاهی افکندم و ناگهان جمعیت بسیار بزرگی را مشاهده‌ نمودم، به‌ من گفتند:

امت توست در میان آن‌ها هفتاد هزار نفر بدون حساب و عذاب وارد بهشت می‌شوند. سپس پیامبرصبپا خواست و وارد منزل خود شد مردم پیرامون این فرموده وی سرگرم سخن شدند.برخی گفتند: شاید آن جمع هفتاد هزار نفری کسانی باشند که پیامبرصمصاحبت کرده‏اند. برخی گفتند: شاید کسانی باشند که در دوران اسلام متولد شده و برای خدا چیزی را شریک قرارنداده‌اند. و مسائل زیادی را مطرح کردند، پس پیامبرصبرآنان وارد شد و گفتگوی خود را به او خبر دادند.. فرمود: آنان کسانی هستند که از کسی طلب تعویذ نویسی نمی‏کنند، خود را داغ نمی‏کنند و فال نمی‌گیرند و به خداوند توکل می‌کنند.

عکاشه بن محصن بپا خواست وگفت: از خداوند می‌خواهم مرا از زمره آنان قرار دهد. پیامبرصفرمود: تو از آنانی. مرد دیگری بپا خواست و گفت: از خداوند می‌خواهم مرا نیز از زمره آنان قرار دهد پیامبرصفرمود: عکاشه در آن از تو پیشی گرفت.

مصنف می‏گوید: از حصین بن عبدالرحمنسروایت شده است که گفت: نزد سعید بن جبیر بودم که گفت: کدامیک از شما ستاره‌ای را که دیشب به سرعت پایین آمد دیدید؟ گفتم: من سپس گفتم: ولی من در نمازی نبودم و گزیده شده بودم. گفت: چه کاری انجام دادی؟ گفتم: رقیه نمودم. گفت: چه چیزی ترا به این کار واداشت. گفتم حدیثی که شعبی برایم روایت کرد، گفت. شعبی چه حدیثی را برایت گفت. گفتم: از بریدة بن حصیب برایم روایت کرد که گفت: رقیه نیست مگر برای زخم چشم و گزیدن، گفت: به نیکویی شنید آن کسی که شنید (یعنی درست شنیده‌ای وبه نیکویی به خاطر سپردهای).

مصنف بی‌آنکه روایت مذکور را به کسی نسبت بدهد آورده است. بخاری به طور مختصر و طولانی آن را روایت کرده است در این کتاب با لفظی که مسلم روایت کرده، آمده است. ترمذی و نسائی نیز آن را روایت کرده‏اند. حصین بن عبدالرحمن سلمی، ابو هذیل کوفی، فردی موثق که در سال ۱۳۶ هجری در سن ۹۳ سالگی وفات یافت. سعید بن جبیر همان امام فقیه که از بزرگترین یاران ابن عباس بود. روایت وی از عایشه و ابوموسی مرسل است در اصل کوفی و برده بنی اسد بود، هنوز به پنجاه سالگی نرسیده بود که در سال ۹۵ هجری در برابر حجاج به قتل رسید.

عبارت«انقض» یعنی سقوط کرد، نزول کرد«البارحة» یعنی نزدیکترین شبی که گذشت، دیشب، شب گذشته. ابوالعباس ثعلب می‏گوید: قبل از زوال خورشید می‌گویند: رایت اللیل ولی بعد از زوال می‌گویند، رأیت البارحة دیگران نیز چنین نظری دارند. که در واقع از برح مشتق شده، به معنای زال: یعنی زایل شده است.

عبارت«أما أنی لم اكن فی الصلاة» یعنی من در نماز نبودم. صاحب مغنی اللبیب می‏گوید: أما با فتحه و تخفیف دو درجه دارد. نخست اینکه حرف استفتاح وبه منزله الا تلقی شود، که هرگاه إنَّ پس از آن واقع شود همزه إنَّ کسره می‌گیرد. دوم به معنای حقاً یا احق یعنی مستحق تر، شایسته‌تر باشد. برخی نیز می‌گویند: «أما» دو کلمه است همزه برای استفهام و «ما» اسم است به معنای شیء یا چیز، که مجموع آن دو به معنای این است که آیا آن چیز حق است. که همین نظر اخیر درست‌تر و ما بنابر ظرف بودن نصب است. و بعد از یا با «أنّ» آغاز می‏شود. ولی در این جا وجه نخست مناسب‌تر است گویند، همان حصین، ترسید از اینکه حاضران گمان کنند که وی ستاره را در حالتی که نماز می‌خواند، دید. از این رو از خود این گمان را نفی کرد. که این دال بر بزرگواری و حرص سلف بر اخلاص و دوری از ریا و تظاهر بر خلاف واقع است.

عبارت«ولكنی لدغت»یعنی گزیده شدم. «لُدِغت» با ضمه لام و کسره غین: لغویان آن را به معنای گزیدن درنظر گرفته‏اند مثلاً می‌گویند «لدغته العقرب السموم»یعنی عقرب و موجوداتی سمی او را گزیدند. این هنگامی است که موجود سمی، سمش را به کسی بزند یا با نیش خود به کسی سمی بزند (کسی را نیش سمی بزند).

و عبارت«قلت: ارتقیت»که با لفظ مسلم«استرقیت» است یعنی درخواست تعویذ کردم.

در عبارت«فما حملك علی ذالك»یعنی چه چیزی ترا به این امر وا داشت. درخواست حجت است از فردجهت صحت نظر یا دیدگاهش. عبارت«حدیث حدثناه الشعبی»یعنی حدثی که شعبی برایم روایت کرده است. اسم شعبی، عامر بن شراحیل همدانی است در زمان خلافت عمرسمتولد شد. از افراد مورد اعتماد و فقهای تابعین است. در سال ۱۰۳ هجری قمری وفات یافت.

عبارت«عن بُرَیدهّ» بریدة با ضمه حرف اول و فتحه حرف دوم اسم تصغیر بَردة است. ابن حصیب بن حارث اسلمی، صحابی مشهور که بنابر گفته ابن سعد در سال ۶۳ وفات یافت.

عبارت«لارقية إلا من عین أو حَمةٍ»یعنی رقیة (جایز) نیست مگر برای چشم (بد) وگزیده شدن. احمد و ابن ماجه به صورت مرفوع از بریده نقل کرده‏اند. احمد، ابوداوود و ترمذی از عمران بن حصین هم به صورت مرفوع روایت کرده‏اند. هیثمی می‏گوید: رجال احمد موثق‌اند. [۴۱]«العین»چشم یعنی فردی با چشم خود دیگری را میزند و بدچشمی می‏کند. (چشم زد) «الحمة» سم عقرب و نظیر آن. خطابی گفت: معنی حدیث این است که‌ رقیه‌ (دعای نوشته‌) چشم زخم و تب از هر چیز دیگری بهتر و شفا دهنده‌تر می‌باشد. و پیامبرصنیز برای خود و برای دیگران از رقیه‌ استفاده‌ نموده‌ است.

عبارت «قد أحسن من انتهی الی ما سمع» به‌ معنی این است که‌ هرکس از علم و دانشی بهره‌ جوید که‌ به‌ او رسیده‌ و بدان عمل نماید، کار نیکی را انجام داده‌، بر خلاف کسی که‌ از روی نادانی عمل می‌نماید و یا این‌که‌ به‌ علم و دانش موجود عمل ننماید، او مجرم و گناه‌کار محسوب می‌گردد. و این داستان بیانگر آگاهی سلف و اخلاق زیبای آنان می‌باشد.

عبارت«ولكن حدثنا ابن عباس»ابن عباس همان عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب، پسر عموی پیامبرصاست. پیامبرصدرحق وی دعا کرد. پروردگارا او را در دین فقیه کردان و تاویل به او بیاموز. [۴۲]او نیز مصداق این دعا بود. در سال ۶۸ در طائف وفات یافت. مصنف می‌گوید عبارت«قد احسن من انتهی إلی ما سمع» در روایت مذکور بیانگر عمق علم سلف است.پس حدیث نخست مخالفتی با حدیث دوم ندارد.

عبارت«عَرضت علیَّ الامم» تمام امتها بر من عرضه شدند. در ترمذی و نسائی [۴۳]از روایت عبثر بن قاسم از حصین بن عبدالرحمن آمده است. که آن عرضه شدن، در شب اسراء بود. حافظ میگوید: اگر این گفته محفوظ باشد قوتی است برای کسانی که قائل به تعدد اسراء هستند. چرا که در مورد اخیرا اسراء در مدینه نیز اتفاق افتاده است.

از نظر من (شارح)این دیدگاه جای تأمل و بررسی دارد.

عبارت«ورایت النبي ومعه الرهط»یعنی پیامبرصرا به همراه گروهی دیدم. در صحیح مسلم، رهط به صورت تصغیر یعنی الرُهیط آمده است. که بنابر گفته نووی به جماعتی گفته می‌شود که کمتر از ۱۰ نفر است.

عبارت «والنبي ومع الرجل والرجلان، والنبي ولیس معه احدٌ»یعنی پیامبری با یک یا دو مرد همراه بود، پیامبری نیز هیچ همراه و یاری نداشت. این سخن ردی است بر کسانی که به فراوانی و کثرت نفرات برای حقانیت یک نبی استناد و احتجاج می‌کنند.

عبارت«أذا رفع لي سواد عظیم»در اینجا مقصود شخصی است که از دور دیده می‏شود.

عبارت«فظننت انهم امتی» یعنی گمان کردم که آن امت من است. زیرا اشخاصی که از دور دست دیده می‌شد فقط شکلی از آن‌ها به نظر می‌رسید. در صحیح مسلم آمده است«ولكن انظر إلی الأفق»یعنی ولی من به افق نگاه می‌کردم. مصنف این عبارت را نیاورده است. شاید از منبع اصلی که حدیث را از آن نقل کرده ساقط شده باشد، خداوند داناتر است.

عبارت«وقیل لی هذا موسی وقومه»به من گفته شد این موسی و قومش است. یعنی موسی پسر عمران، کلیم خداوند رحمن، قوم او نیز همان پیروان وی از بنی اسرائیل‌اند.

عبارت «پس دیدم ناگهان جمعیت زیادی را مشاهده‌ نمودم» به من گفته شد این امت تست در میان آن‌ها هفتاد هزار نفر بدون حساب و عذاب وارد بهشت می‌شوند» یعنی به سبب اینکه توحید را محقق کرده‏اند. در روایت ابن فضیل آمده است که از میان این افراد امت تو هفتاد هزار نفر وارد بهشت می‌شوند. در حدیث ابوهریره، در صحیح و مسلم بخاری [۴۴]آمده است «چهره آنان همانند ماه شب چهاردهم می‌درخشد» امام احمد و بیهقی [۴۵]در حدیثی از ابوهریرة آورده‌اند پیامبرصفرمودند: از خداوند طلب کردم (که بر تعداد اهل بهشت از امت من) بیفزاید تا اینکه بر هر هزارل هفتاد هزار نفر افزود).

حافظ می‌گوید سند آن روایت جید است.

عبارت «ثم نهض» یعنی سپس بپا خواست. عبارت، «مخاض الناس فی اولئك»یعنی مردم پیرامون آن‌ها (هفتاد هزار نفر اهل بهشت) به سخن پرداختند. این عبارت بیانگر مباح بودن گفتگو و مباحثه پیرامون نصوص شرعی به منظور بهره‏مندی از آن‌ها و بیان حق است و همچنین بیانگر عمق علم سلف و شناخت آن‌ها به مسائل شرعی است که جزء عمل کردن به آن به چیزی که بدان شناخت حاصل می‏کردند هم و قصدی نداشتند. بر خیر و صلاح حریص بودند. که مصنف نیز این مطلب را مطرح کرده است.

عبارت«فقال هم الذین لا یسترقون» یعنی آنان کسانی هستند که از کسی طلب رقیه نمی‏کنند و در صحیحین (صحیح مسلم و بخاری) و مسند احمد نیز از حدیث ابن مسعود چنین عبارتی وارد شده است.

و در روایتی از مسلم با لفظ «ولا یرقون» یعنی تعویذ نمی‏کنند آمده است. شیخ الاسلام ابن تیمة می‏گوید: این قسمت اضافی که در حدیث آمده وهم و خیال راوی است، چرا که ولایرقون سخن پیامبرصنیست. پیامبرصهنگامیکه در مورد رقیه مورد سوال واقع شد، فرمود: هرکس از شما که می‏تواند به برادرش سودی برساند پس به او سود برساند [۴۶]و (در جایی دیگر) می‌فرمایند: تعویذ مادامی که شرک نباشد اشکالی ندارد. [۴۷]

همچنین جبرئیل برای پیامبرصو پیامبر نیز برای اصحابش رقیه خواندند. [۴۸]

فرق است بین کسی که رقیه انجام می‏دهد با کسی که از دیگران طلب رقیه می‌کند، چرا که فرد طلب کننده تعوذ از غیر خدا با دل وجان طلب میکند و توجه دارد، در حالی که رقیه خوان ‏کار نیکویی انجام می‌دهد، مقصود از توکل که در هفتاد هزار آمده است توکل به تمام معناست. از دیگران طلب رقیه و داغ نمی‏کنند. ابن قیم/نیز چنین سخنی را گفته است.

عبارت «ولا یكتون» یعنی از غیر خود نمی‌خواهند که برایشان داغ کنند، همانطوری که از دیگران طلب تعویذ نمی‏کنند، تسلیم قضا هستند از بلا لذت می‌برند.

از نظر من (شارح) عبارت «لا یكتون» اعم است از اینکه آن را از کسی طلب کنند یا اینکه با اختیار خودشان آن را انجام دهند. ولی داغ کردن ذاتاً جایز است. همانطوری که در صحیح مسلم [۴۹]از جابربن عبدالله روایت شده است که پیامبرصپزشکی را نزد أُبی بن کعب فرستاد یکی از رگهایش را قطع کرده داغ نمود.

در صحیح بخاری [۵۰]از انس روایت شده است که وی پهلویش را داغ کرده در حالی که پیامبر صدر قید حیات بود. ترمذی و دیگران [۵۱]از انس روایت کرده‏اند که پیامبرص(اسعد بن زراره را به سبب خاری داغ کرد)

در صحیح بخاری [۵۲]به صورت مرفوع از ابن عباس روایت شده است «شِفا در سه چیز است: نوشیدن عسل، پیمانه حجاعت و داغ کردن با آتش و من از داغ کردن باز می‌دارم». و در لفظی نیز آمده است داغکردن را دوست ندارم. ابن قیم /می‏گوید: احادیثی که پیرامون داغ کردن هستند چهار نوعند: نخست: انجام دادن آن

دوم: عدم دوست داشتن آن.

سوم: تمجید کسی که آن را ترک کند.

چهارم: نهی از آن. به شکرانه خداوند تعارضی در میان این احادیث نیست. چرا که انجام دادن آن دال بر جوازش نیست و عدم دوست داشتن آن نیز بر منع آن دلالت ندارد. تمجید از کسی که آن را ترک کند، دلیل بر آن است که ترک آن بهتر و والاتر است نهی ازآن بروجه کراهت و اختیار است

عبارت«ولا یتطرون» یعنی تشاووم به پرنده و امثال از این دست نمی‏کنند (فالگیری و شوم یا بی‌نمی‏کنند). إن شاءَ الله پیرامون فالگیری و آنچه بدان مرتبط است در آینده سخن خواهیم گفت، (بعداً خواهم آمد).

و عبارت «وعلی ربهم یتوكلون»یعنی بر پروردگارشان توکل می‌کنند. این عبارت در واقع طرح اصلی جامعی است که سایر افعال و خصال از آنان متفرع شده اند؛ یعنی توکل بر خداوند و با صدق پناه بردن به او و با دل و جان به او اعتماد کردن و این نهایت تحقق توحیدی است که بهره‏اش تمامی مقامات ارجمندی از قبیل محبت، امید، ترس، رضایت به پروردگاری معبود بودن خداوند و رضایت به قضای الهی است.

دانستن این نکته لازم است که حدیث مذکور به هیچ وجه براین مفهوم دلالت ندارد که آن‌ها (اهل بهشت) نباید مستقیماً به اسباب موجود دراین عالم دست بزنند. (یعنی بدون اسباب توکل کنند). چرا که در حالت کلی و عمومی اخذ اسباب و ارتباط آن‌ها یک امر فطری و ضرورری است که جدایی از آن‌ها ممکن نیست، بلکه اخذ اسباب و ارتباط مستقیم برقرار کردن به بزرگترین سبب عین توکل است. همانطوری که خداوند می‏فرماید: ﴿وَمَن يَتَوَكَّلۡ عَلَى ٱللَّهِ فَهُوَ حَسۡبُهُۥٓۚ[الطلاق: ۳] یعنی «هر کس به خدا توکل کند خداوند او را بس است». بلکه مراد این است که آنان امور مکروه (ناپسند) را با وجود اینکه به آن‌ها نیازمندند، مثل داغ کردن و رقیه کردن را با توکل به خداوند ترک می‌کنند. این ترک کردن به سبب ناپسند بودن آن سبب است. به ویژه مریض گمان ببرد که در چیزی شفای اوست به تار عنکبوت نیز تشبث می‌جوید و بدان متمسک می‏شود.

اخذ اسباب به طور مستقیم و مداوا کردن به گونه‏ای که کراهتی در آن نیست. توکل را مخدوش نمی‏سازد.

و ترک آن نیز مشروع نیست. همانطوری که در صحیحین (مسلم و بخاری) به صورت مرفوع از ابوهریرة روایت شده است که«خداوند هیچ دردی را نازل نکرده مگر اینکه دوایی(شفایی) نیز برای آن نازل کرده است هرکس آن را شناخت به مطلوب خود رسید و هرکس بدان جاهل بود، از مطلوب باز مانده و از شفای خود محروم گشت.

از اسامة بن شریک روایت شده است که گفت«من نزد پیامبرصبودم که گروهی نزد وی آمدند. سپس گفتند: ای رسول خدا می‌توانیم مداوا ودرمان کنیم؟ پیامبرصفرمود: ای بندگان خدا آری مداوا کنید چراکه خداوند هیچ دردی را قرار نداده است مگر اینکه شفایی نیز برای آن قرار داده است، فقط یک درد درمان ندارد. گفتند: آن درد کدام است؟ فرمود آن هم پیری است. احمد آن را روایت کرده است.

ابن قیم /تعالی می‏گوید: این احادیث در برگیرنده اثبات اسباب و مسباب و ابطال گفته منکرین آن‌هاست. به مداوا کردن دستور می‏دهند چرا که منافاتی با توکل ندارد همانطوری که نه تنها دفع درد گرسنگی، تشنگی و سرما با اضدادشان منافاتی با توکل ندارد، بلکه حقیقت توحید تنها با اخذ مستقیم اسبابی که خداوند شرعاً و تقدیرا به مقتضای مسببات آن‌ها نصب کرده، تحقق و تمام و کمال می‌یابد. تعطیل کردن این اسباب همانطوری که بر امر وحکمت خدشه وارد می‏کند ذات توکل را نیزمخدوش می‏سازد. توکل فرد را تضعیف می‏کند چرا که تعطیل کننده اسباب گمان می‏کند که ترک آن‌ها نشان دهنده قوت توکل وی است. ترک این اسباب نشانه عجز وناتوانی است و با توکل، که حقیقت اعتماد قلب بر خداوند متعال دردستیابی به چیزی است که در دنیا به فرد نفع می‌رساند و ضرر دین و دنیا را از وی دفع می‌کند، منافات دارد. پس ناگزیر فرد باید مستقیماً به این اسباب اعتماد کند در غیر این صورت حکمت و شرع را تعطیل کرده است، فرد نباید عجز خود را توکل و توکل خود را عجز قلمداد کند.

علما در خصوص مداوا (درمان کردن) اختلاف نظر دارند. اینکه آیا مداوا کردن مباح و ترک آن افضل است یا اینکه مستحب یا واجب است؟ قول مشهور امام احمد مباح بودن مداوا ست به دلیل حدیثی که گذشت واحادیثی که هم مضمون آن هستند. از نظر شافعیه مستحب است تاجایی که نووی در شرح مسلم مدعی است که این دیدگاه، دیدگاه جمهور سلف و عموم خلف است. وزیر ابومظفر نیز همین نظر را برگزیده ومی‏گوید: در مذهب ابوحنیفه به مستحب بودن آن تا حدی که به واجب نزدیک می‏شود، تاکید شده است و ازنظر مالک فصل و ترک آن مساوی است ومالک گفته است، اشکالی در مداوا کردن و یا ترک آن نیست.

شیخ الاسلام می‏گوید: در نزد جمهور علما واجب نیست و فقط گروه اندکی از پیروان شافعی و احمد آن را واجب دانسته‌اند.

عبارت«فقام عُكاشة بن محصن»یعنی عکاشه بن محصن بپا خواست. عکاشه با ضمه عین و تشدید کاف «مِحصَن» با کسر میم و سکون حاء و فتحه صاد – ابن حرثان اسدی از قبیله بنی اسد بن خزیمة از پیشگامان نخستین به اسلام واز زیباترین مردان (عرب) بود. هجرت کرده، و شاهد جنگ بدر بود و در آن شرکت داشت. در دوازده هجری در جنگ رده به همراهی خالد بن ولید به دست طلیحه اسدی به شهادت رسید. طلیحه اسدی پس از آن اسلام آورد و با سعد ابی و قاص در جنگ قادسیه علیه سپاه فارس جنگید ودر نبرد مشهور جسر به شهادت رسید.

و عبارت: «ای رسول خدا از خداوند بخواه تا مرا از زمره آنان قرار دهد فرمود: تو از زمره آنانی» بخاری در روایتی با این تعبیر آورده ست که پیامبرصفرمود: «خداوندا او را از زمره آنان قرار بده» که در این عبارت طلب دعا از کسی است که بهتر از فرد طالب است.

عبارت«ثم قام رجل آخر» یعنی مرد دیگری برخواست. به صورت مبهم مطرح کرده است، نیازی نیست که از اسم آن فرد جستجو کنیم.

عبارت «عکاشه درآن بر تو پیشی گرفت» قرطبی می‏گوید: مرد دوم از احوالی که عکاشه داشت برخوردار نبود.از این رو پیامبرصخواسته‌اش را اجابت نکرد. چرا که اگر اجابت می‌کرد در آن صورت جایزبود که تمامی حاضران چنین خواسته‌ای را مطرح کنند و مساله تسلسل پیدا می‌کرد، که پیامبرصبا این گفته ادامه آن را سد باب کرد. مصنف/می‏گوید: در این عبارت توریه استعمال شده و نشان دهنده اخلاق نیکوی اوست.

مسائلی که در این باب مطرح شد عبارتند از:

نخست: شناخت مراتب (درجات) مردم در توحید.

دوم: معنای تحقق توحید در فرد.

سوم تمجید خداوندسبحان از ابراهیم مبنی بر اینکه وی از زمره مشرکان نبود.

چهارم: تمجید خداوند از اولیاء بزرگ به دلیل سلامت آنان از شرک.

پنجم: ترک تعویذ وداغ کردن نشانگر تحقق توحید در فرد است.

ششم: مانع تمام آن خصلتها (ترک تعویذ و داغ کردن) توکل است.

هفتم: عمق علم صحابه به دلیل شناخت و آگاهی آنان و به این عمق علم خود تنها از طریق عمل دست یافتند.

هشتم: حرص صحابه بر کارهای خیر.

نهم: فضیلت و برتری امت محمدی نسبت به سایر امتها از حیث کیفیت و کمیت.

دهم: فضیلت اصحاب موسی.

یازدهم: عرضه شدن امتها به محمدص.

دوازدهم: هر امتی تنها با پیامبر خود حشر می‏شود.

سیزدهم: کم تعداد بودن کسانی که به دعوت انبیاء پاسخ مثبت دادند.

چهاردهم: اگر دعوت پیامبری در زمان وی اجابت نشده باشد آن پیامبرتنها حشر می‌شود (به درگاه خدا حاضر می‏شود).

پانزدهم: بهره (نتیجه) این علم آن است. که فرد به کثرت (فراوانی) اشخاص مغرور نمی‏شود وبه کمی آنان نفرات هم ناامید و گوشه گیر نمی‌گردد.

شانزدهم: رخصت تعویذ و رقیه در چشم زدن (بدچشمی) و گزیدگی.

هفدهم: عمق (ژرفای)علم سلف به سبب عبارت «قد احسن من انتهی الی ماسمع»یعنی به نیکویی شنید و عمل کرد، کسی که چنین و چنان شنید.

هیجدهم: دوری سلف از اینکه فردی را به چیز نداشته بستایند (تملق گویی کنند).

نوزدهم: عبارت «انت منهم» یعنی تو از زمره آنانی، نشانه‌ای از نشانه‌های نبوت است.

بیستم: فضیلت عکاشه.

بیست ویکم: بکار گرفتن توریه (کلماتی که مضمون آن پنهان است).

بیست ودوم: اخلاق نیکوی پیامبر ص

[۲۷] صحیح است: دارمی (۱/۵) در مقدمه: باب صفت پیامبر صدر کتاب‌ها قبل از مبعث وی، بخاری نیز در کتاب البیوع (۲۱۲۵): در بیاب کراهت فریاد زدن در بازارها آورده وبه روایت ابن سلام نیز اشاره کرده است. آجری در شریعة ص(۴۴۹) به روش دیگری که صحیح است از ابن سلام آورده است. [۲۸] قسمتی از حدیثی است که بخاری در کتاب الصلاة(۴۲۵) باب المساجد فی البیوت و مسلم در کتاب المساجد(۲۶۳)(۲۳) باب الرخصة فی التخلف عن الجماعة بعذر آورده‌اند. [۲۹] بخاری کتاب العلم(۱۲۸) باب من خص بالعلم قوماً دون قوم کراهیة أالا یفهموا و مسلم: کتاب الایمان(۳۳)(۵۴) باب الدلیل علی آن من مات علی التوحید دخل الجنة قطعاً. [۳۰] بخاری کتاب العلم ۱۲۹. [۳۱] صحیح است قسمتی از حدیث ابوهریرة در سوال دو فرشته است: ابن ماجه در کتاب الزهد(۴۲۶۸) باب ذکر القبر و البلی آورده است و حافظ در فتح (۳/۲۳۸) سند آن را صحیح دانسته است. بوصیری در الزوائد (۳.۳۱۲، ۳۱۳) سند آن را صحیح قلمداد کرده است. علامه آلبانی درتخریج المشکاة(۱/۵۰) سند آن را با شرط شیخین (بخاری و مسلم) صحیح دانسته است. قسمتی از حدیث عایشه، انس، ابو سعید خدری و غیره نیز است. در کتاب عذاب القبر و سوال الملکین بیهقی نیز آمده است. [۳۲] ضعیف است: ابن حبان (۲۳۲۴) حاکم (۱/۵۲۸) آن را صحیح دانسته و ذهبی با وی موافقت کرده است هیثمی در المجمع (۱۰/۸۲) پس از آنکه آن را به ابویعلی نسبت می‌دهد می‌گوید: رجال آن با وجود ضعف در آن بدان اعتبار کرده‌اند أرناووط در تخریج شرح السنة (۵/۵۵) آن را تضعیف کرده است. [۳۳] صحیح: احمد (۲/۱۶۹، ۱۷۰، ۲۲۵) حاکم آن را صحیح دانسته (۱/۴۸، ۴۹) و ذهبی با حاکم موافقت کرده است، هیثمی (۴/۲۲۰) می‌گوید: رجال احمد مطمئن موثقند. آلبانی نیز در صحیح (۱/۲۱۰) می‌گوید: سندش صحیح است. [۳۴] حسن است: ترمذی کتاب الدعوات(۳۵۸۵) باب فی دعاء یوم عرفه. البانی با شواهدش در صحیحة(۱۵۰۳) آن را حسن دانسته است. همانگونه که مؤلف به مسند احمد نسبت داده این حدیث در سند احمد نیست و آنچه در مسند است(۲/۲۱۰) و از ابن عمرو روایت شده این است که «بیشتر دعای پیامبرصدر روز عرفه لا اله الا الله وحده لا شریك له له الملك وله الحمد بیده الخیر وهو علی كل شيء قدیراست. یعنی معبود بر حقی جز خداوند یگانه نیست پادشاهی و ستایش از ان اوست تمام نیکی‌ها در دست اوست و او بر هر چیزی تواناست. [۳۵] صحیح است: ترمذی کتاب الایمان(۲۶۳۹) باب ماجاء فیمن یموت وهو شهر آن لا اله الا الله. ترمذی می‌گوید حدیث حسن غریب است. ابن ماجه: کتاب الزهد(۴۳۰۰)باب مایرجی من رحمة الله یوم القیامة ابن حبان (۲۵۲۴)حاکم(۱/۶)(۲/۱۸۸، ۱۸۹) می‌گوید به شرط مسلم صححی است و ذهبی نیز با وی موافق است. البانی در الصحیحة (۱/۲۱۳) می‌گوید: «هو كما قالا»یعین گفته ذهبی و حاکم صحیح است. حدیث آنگونه بدان نسبت داده است در سنن نسائی نیستمراجعه شود به تحفة الاشراف(۶/۳۴۲). [۳۶] صحیح است: ترمذی کتاب الدعوات (۳۵۴۰) باب فضل التوبة والاستغفار و ماذکر من رحمة الله لعباده ترمذی می‌گوید: حدیث حسن غریب است. این حدیث به سبب شواهد فراوانی که دارد صحیح است. علامة ابن رجب در کتاب جامع العلوم والحکم حدیث چهل و دوم آن را شرح داده است. ما نیز به صورت جداگانه آن را شرح و تحقیق کرده و آن را تحت عنوان اسباب المغفرة نامیده‏ایم. [۳۷] مسلم: کتاب الذکروالدعا(۲۶۸۷)(۲۲) باب فضل الذكر والدعا والتقرب الی الله تعالی. [۳۸] صحیح است: طبرانی در الکبیر (۱۲۳۴۶)الصغیر(۴/۲۰، ۲۱)هیثمی(۱/۲۱۱۷)می گوید طبرانی در سه جا آن را روایت کرده است که درآن ابراهیم بن اسحاق صینی وقیس بن ربیع وجود دارند که هر دوی آن‌ها در اعتماد اختلافی هستند و دیگر رجال آن صحیح‌اند. [۳۹] مسلم کتاب الأمان(۱۷۳)(۲۷۹) باب فی ذکر سدرة المنتهی [۴۰] ضعیف است: احمد (۳/۱۴۲، ۲۴۳ترمذی: کتاب التفسیر (۳۳۲۸)باب ومن سورة الحشر ونسائی در الکبری در تحفة الاشرف(۱/۱۳۹) ابن ماجه: کتاب الزهر (۴۲۹۹)باب مایرجی من رحمة الله یوم القیامة. [۴۱] صحیح است: احمد(۴/۴۳۶)ابوداوود: کتاب الطب(۳۸۸۴)باب فی التعلیق التمائم، ترمذی: کتاب الطلب (۲۰۵۷)باب ماجاء فی رخصة فی الرقیه عن عمران بن حصین. ارناووط در تخریج شرح السنة(۱۲/۱۶۲) اسناد ترمذی را صحیح قلمداد کرده است. البانی در صحیح الجامع(۷۳۷۳)وتخریج المشکاة(۴۵۵۷)آنرا صحیح دانسته است. مسلم (۲۲۰)(۳۷۴) به صورت مرفوع ازبریده روایت کرده است و ابن ماجه(۳۵۱۳) به صورت مرفوع آورد که در اسناد وی ابوجعفر رازی است . [۴۲] صحیح است: بخاری(۱۴۳)کتاب العلم. مسلم (۲۴۷۷)(۱۳۸). احمد (۱/۲۶۶، ۳۱۴، ۳۲۸، ۳۳۵) حاکم(۳/۵۳۴) حاکم کرده‏اند حاکم آن را کرده وذهبی نیز موافق وی است. هیثمی در المجمع (۹/۲۷۶) احمد و طبرانی با اسانیدی آن را روایت کرده‌اند احمد به دو طریق روایت کرده که رجال هردو طریق صحیح‌اند. [۴۳] صحیح است: ترمذی: کتاب صفة القیامة(۲۴۴۶)(۱۶) ترمذی می‌گوید: حسن صحیح است، نسائی نیز در کبری و تحفة ألاشراف(۴/۴۱۰)حسن آن را صحیح دانسته است. [۴۴] بخاری: کتاب اللباس(۵۸۱۱)مسلم الایمان (۲۱۶)(۳۶۹). [۴۵] صحیح است: احمد (۲/۳۵۹)حافظ الفتح (۱۱/۴۱۰)می گوید: سندش جید است. آلبانی در الصحیحة (۱۴۸۶) آن را صحیح دانسته است. [۴۶] مسلم: کتاب اسلام(۲۱۹۹)(۶۱) باب استجاب الرقیه من العین والنملة.والحمة والمنظرة. [۴۷] مسلم: کتاب السلام (۲۲۰۰)(۶۴) باب الرقیة من العین و النملة و الحمة النظرة. [۴۸] تعویذ جبرئیل برای پیامبرص: مسلم: کتاب السلام (۲۱۸۶)(۴۰) باب الطلب والمرض.. از حدیث ابو سعید خدری س. مسلم کتاب السلام (۲۱۸۵)(۳۹) باب الطب از حدیث عایشهل.تعویذ پیامبرصبرای اصحاب ش. بخاری: کتاب الطب (۵۷۴۵)(۵۷۴۶۹ باب رقیقة النبیص. مسلم کتاب السلام (۲۱۹۴)(۵۴) باب استجاب الرقیة.. ازحدیث عایشهل. [۴۹] مسلم: کتاب السلام (۲۲۰۷)(۷۳) باب لکل داء دواءِ [۵۰] بخاری: کتاب الطب (۵۷۱۹)باب ذات الجنب [۵۱] صحیح است ترمذی: کتاب الطب(۲۰۵۰)باب ما جاء فی الرخصة في ذالك. ترمذی می‌گوید: حدیث حسن غریب است. ابن حبان(۱۴۰۴) ابن غریب است. ابن حبان (۱۴۰۴) ابن مفلح در آداب الشرعیة(۳/۱۰۱) می‌گوید: در اسناد آن افراد موثقی هستند. [۵۲] بخاری: کتاب الطب۵۶۸۰-۵۶۸۱ باب الشفاء فی الثلاث.

باب خوف از شرک

خداوند می‏فرماید: ﴿إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَغۡفِرُ أَن يُشۡرَكَ بِهِۦ وَيَغۡفِرُ مَا دُونَ ذَٰلِكَ لِمَن يَشَآءُۚ[النساء: ۴۸] یعنی: «بی‏گمان خداوند شرک به خود را نمی‌بخشد ولی گناهان غیر از شرک را برای هرکس که خود بخواهد می‌بخشد».

مصنف این باب را باب خوف از شرک نامیده است.

مصنف می‏گوید»: خداوند می‏فرماید: ﴿إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَغۡفِرُ أَن يُشۡرَكَ بِهِۦ وَيَغۡفِرُ مَا دُونَ ذَٰلِكَ لِمَن يَشَآءُۚ[النساء: ۴۸] یعنی «بی‏گمان خداوند شرک به خود را نمی‌بخشد ولی گناهان غیر از شرک را برای هرکس که خود بخواهد می‌بخشد».

ابن کثیر/می‏گوید: خداوند خبر داده است که ﴿لَا يَغۡفِرُ أَن يُشۡرَكَ بِهِۦیعنی برای بنده‏ای که او را ملاقات کند و بر او شرک ورزیده است نمی‌بخشد ﴿وَيَغۡفِرُ مَا دُونَ ذَٰلِكَ لِمَن يَشَآءُۚیعنی دیگر گناهان بندگانش را برای هر کسی که بخواهد می‌بخشد.

از این آیه روشن می‌شود که شرک بزرگترین گناه است. چرا که خداوند خبر داده است کسی که از آن توبه نکرده باشد نمی‌بخشد، ولی گناهان دیگر غیر از شرک وابسته به خواست و مشیت خداوند است، اگر خواست آن گناهان را برای او می‌بخشد، و می‌بخشد واگر هم خواست به وسیله آن‌ها او را جزا می‌دهد. و این امر موجب می‌شود که بنده از شرکی که چنین شأنی نزد پروردگار دارد بیشتر بترسد.چرا که آن زشت‌ترین زشتی‌ها و ظالمانه‌ترین ظلم‌هاست. پروردگار جهانیان را کم پنداشته و حق خالص وی را صرف غیر او کرده است. غیر خدا را معادل خداوند در نظر گرفته است، همانطوری که خداوند می‏فرماید: ﴿ثُمَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ بِرَبِّهِمۡ يَعۡدِلُونَ١[الأنعام: ۱] یعنی «سپس کسانی که به پروردگارشان کفر می‌ورزند برای او انباز (شریک) بر می‌گرینند». چرا که این کار نقص کننده مقصود خلق و امر (خلقت وشریعت) واز هر جهت منافی آن است. این نهایت دشمنی با پروردگار جهانیان و رویگردانی متکبرانه از طاعت و خاکساری در برابر اوست. سرپیچی از فرمانپذیری او امر او است همان اوامری که تنها صلاح عالم بوسیله آن و چون زمین ازاین اوامر خالی شد وکسی از آن‌ها تبعیت نکرد قیامت برپا خواهد شد. همانطوری که پیامبرصمی‌فرمایند: قیامت برپا نمی‏شود مگر زمانی که در زمین الله الله گفته نشود.

این حدیث را مسلم [۵۳]روایت کرده است زیرا شرک شباهت دادن مخلوق در خصوصیات الهی مثل صاحب نفع و ضرر، عطا ومنع بودن، به خالق متعال و مقدس است. هر کسی این خصوصیات و خصوصیات دیگری مانند ترس، امید، توکل و متعلق دعا قرار دادن را که تنها برای خدا هستند به مخلوق نسبت دهد در واقع آن مخلوق را به خالق شبیه کرده است. کسی را که برای او مالک ضرر نفع و مرگ و زندگی و حیات دوباره نیست، به خداوندی شبیه کرده است که تمامی ستایش‌ها از آن اوست و تمام هستی را او خلق کرده، صاحب اختیار (مالک) همه چیز است و تمامی کارها به سوی او بر می‌گردد و هر آنچه خیر ونیکی است در دست اوست. هر آنچه بخواهد می‌شود وهر آنچه نخواهد نمی‏شود. برآنچه می‌بخشد مانعی وجود ندارد. وآنچه را منع می‏کند کسی قادر به بخشش آن نیست، هرگاه رحمتی را به روی مردم بگشاید هیچ کس نمی‏تواند آن را ببندد و هر آنچه او ببندد هیچکس قادر به رها کردن آن نیست، خداوند شکست ناپذیر با حکمت است. ناپسندترین تشبیه، تشبیه چیزی که ذاتاً عاجز و فقیر است به چیزی است که در ذات خود قادر و غنی است.

از جمله ویژگی‌های الوهیت این است که از هر جهت کمال مطلق است و ازهیچ جهتی نقص ندارد واین موجب می‌شود که تمامی عبادت‌ها مخصوص او باشد. تعظیم و بزرگداشت، خشیت و دعا، امید وانابت، توکل، توبه و استعانت، نهایت حب به همراه ذلت و خاکساری، عقلاً وشرعاً و براساس سرشت واجب است که فقط برای خداوند یگانه باشد. عقلاً و فطرتاً ممتنع است که این امور برای غیر خدا باشد.

هرکس چیزی از این اعمال را برای غیرخدا انجام دهد، آن غیر را به چیزی مانند کرده است که شبیه، مانند و همتایی ندارد. و این زشت‏ترین و باطل‏ترین تشبیه است.

به سبب همین امور و اموری دیگر است که خداوند سبحان با وجود اینکه رحمت را بر خود واجب کرده است شرک را نمی‌بخشد، معنای سخن ابن قیم /علیه همین است.

این آیه دیدگاه خوارج را مبنی بر تکفیر گناهکاران و دیدگاه معتزله را مبنی بر اینکه مرتکبین کبایر برای همیشه در آتش می‌مانند، نه مومن‌اند و نه کافر، رد می‏کند. جایز نیست که این فرموده خداوند ﴿وَيَغۡفِرُ مَا دُونَ ذَٰلِكَ لِمَن يَشَآءُۚبر توبه کنندگان حمل شود. چرا که توبه کننده از شرک بخشیده می‌شود همانطوری که خداوند می‌فرماید: ﴿۞قُلۡ يَٰعِبَادِيَ ٱلَّذِينَ أَسۡرَفُواْ عَلَىٰٓ أَنفُسِهِمۡ لَا تَقۡنَطُواْ مِن رَّحۡمَةِ ٱللَّهِۚ[الزمر: ۵۳] یعنی «ای بندگان من که در معاصی زیاده روی کرده‏اید از لطف و رحمت خداوند مأیوس و ناامید نشوید، قطعاً خداوند همه گناهان را می‌آمرزد».

در اینجا خداوند به طور مطلق و عمومی تمام گناهان را مد نظر داشته است و مرا از آن توبه کنندگانند، در حالیکه در آیه مذکور در این باب مقید و خاص است و مراد کسی است که توبه نکرده است. خلاصه گفتار شیخ الاسلام/.

ابراهیم خلیل علیه السلام گفته است: ﴿وَٱجۡنُبۡنِي وَبَنِيَّ أَن نَّعۡبُدَ ٱلۡأَصۡنَامَ٣٥[إبراهيم: ۳۵] یعنی: «من و فرزندانم را از پرستش بت‌ها دور نگاه دار».

صنم: یعنی آنچه به شکلی تراشیده باشد و دارای شکل و قیافه‌ باشد. وثن: برای خلاف آن استعمال می‌شود. چنین معنایی را طبرانی از مجاهد نقل کرده است.

از نظر من (شارح) گاهی صنم، وَثَن هم نامیده می‏شود، همانطوری که ابراهیم خلیل ÷می‌گوید ﴿إِنَّمَا تَعۡبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ أَوۡثَٰنٗا وَتَخۡلُقُونَ إِفۡكًاۚ[العنكبوت: ۱۷] یعنی «شما غیر از خدا بت‌هایی را می‌پرستید و دروغ می‌بافید». بنابر نظری، که قوی نیز است وثن عامتر است. پس همانطوری که قبرها وثن تلقی شده‏اند بت‌ها (اصنام) هم وثن نامیده شده‏اند.

فرموده ﴿وَٱجۡنُبۡنِي وَبَنِيَّ أَن نَّعۡبُدَ ٱلۡأَصۡنَامَ٣٥یعنی من و فرزندانم را از پرستش بت‌ها دور دار، بین ما و آن‌ها فاصله بیافکن. خداوند نیز دعای وی را اجابت کرده و فرزندانش را انبیا قرار داده است و آنان را از عبادت بت‌ها به دور داشته است. در ادامه ابراهیم آنچه را که موجب ترس وی از شرک بود بیان کرده است: ﴿رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضۡلَلۡنَ كَثِيرٗا مِّنَ ٱلنَّاسِۖ[إبراهيم: ۳۶] یعنی «پروردگار من آنان بسیاری از مردم را گمراه کردند».

این یک واقعیت در تمامی دورانهاست. پس هرگاه انسان پی برد که بسیاری از مردم دچار شرک اکبر شده وبا عبادت بت‌ها گمراه گشته‌اند، این امر موجب ترس وی از این امر می‌شود که خود نیز دچار آن شرکی شود که خداوند آن را نمی‌بخشد. ابراهیم تیمی می‏گوید: چه کسی بعد از ابراهیم از بلای شرک در امان می‌ماند؟ این اثر را ابن جریر و ابن ابی حاتم روایت کرده‏اند.

تنها کسی از وقوع در شرک خود را در امان می‏داند، که به شرک و آنچه وی را از آن نجات می‏دهد مثل علم به خدا و توحیدی که پیامبران را به سبب آن فرستاده است و نهی از شرک به خدا، جاهل و نادان باشد.

در حدیث آمده است (که پیامبرصفرمودند: ترسناک‌ترین چیزی که بر شما می‎ترسم شرک اصغر است. در خصوص آن پرسیده شد فرمود: آن ریا است.

مصنف می‏گوید: در حدیث آمده است که پیامبرصفرمودند: ترسناک‌ترین چیزی که از آن بر شما می‌ترسم شرک اصغر است. در خصوص آن پرسیده شد فرمود: آن ریا است مصنف در اینجا بطور مختصر و بی‌آنکه به کسی نسبت دهد، حدیث مذکور را آورده است. این حدیث را امام احمد، طبرانی و بیهقی [۵۴]روایت کرده‏اند که لفظ احمد بدین شرح است: یونس از لیث از یزید – یعنی ابن الهاد – برای ما روایت کرد که از عمرو وی نیز از محمود بن لبید شنید که می‌گفت: رسول خدا صفرمودند: ترسناک‌ترین چیزی که بر شما می‌ترسم شرک اصغر است، گفتند: شرک اصغر چیست ای رسول خدا؟ پیامبرصفرمودند: ریا، خداوند خطاب به آنان (ریاکاران) می‏گوید: به نزد کسانی که در دنیا برایشان ریا می‏کردید بروید. پس بنگرید آیا پاداشی نزدشان وجود دارد؟

المنذری می‏گوید: محمود بن لبید پیامبرصرا دیده است ولی تا آنجایی که من می‌دانم شنیدن وی از پیامبرصصحیح نیست. ابن ابی حاتم گفته است که از نظر بخاری وی صحابی پیامبرصبوده است، که ابن عبدالبرو حافظ این دیدگاه را ترجیح داده‌اند. طبرانی با سندهای بهتری از محمود بن لبید از رافع بن خدیج روایت کرده است. محمود بن لبید در سال ۹۶ هجری قمری در حالیکه ۹۶ ساله بود درگذشت.

این عبارت «ترسناک‌ترین چیزی که بر شما می‌ترسم شرک اصغر است» بیانگر شفقت، مهربانی ورأفت وی بر امت خود است، هیچ شری نیست مگر اینکه پیامبرصآنان را بدان راهنمایی کرده وبدان فرمان داده است. و هیچ شری نیست مگر اینکه برای آنان تبیین نموده و آنان را از آن با خبر ساخته و از آن بازداشته است. همانطوری که در روایت صحیحی می‏فرماید: خداوند پیامبری را برنیانگیخت مگر اینکه بر آن نبی واجب بوده است تاامتش را بدانچه که خیر می‏داند راهنمایی کند. [۵۵]

هنگامی که شرک اصغر به نسبت اصحاب پیامبرص، با کمال علم و قوت ایمانشان مورد ترس پیامبرصواقع شده است. پس چگونه کسی که از لحاظ علم و ایمان به مراتب پایین‌تر از آن‌هاست از آن (شرک اصغر) و بالاتر از آن خوف و ترس نداشته باشد. بویژه هنگامی که شناخته شده است، بیشتر علمای امروز در مناطق مختلف از توحید جز همان مقداری که مشرکان نیز بدان اقرار داشتند، نمی‌دانند. معنای الوهیت را که کلمه اخلاص آن را از هر آنچه غیر خداست دور می‏سازد و نفی می‌کند، نمی‌شناسند.

ابوایعلی وابن المنذر [۵۶]از حذیقه بن یمان از ابوبکرساز پیامبرصروایت کرده‏اند که فرمود: شرک پنهانتر از راه رفتن مورچه است. ابوبکر گفت: ای رسول خدا شرک جز این است که غیر خدا پرستیده شود یا آنچه به همراه خدا به فریاد خوانده شود. پیامبر صفرمودند: مادرت به عزایت بنشیند، شرک در میان شما از راه رفتن مورچه نیز پنهانتر است. از جمله مصادیق شرک این است که بگویی خداوند و فلانی به من بخشیدند.

«نِد» آن است که انسان بگوید: اگر فلانی نبود فلانی مرا کشته بود.

از عبدالله بن مسعود سروایت شده است که پیامبرصفرمودند: هرکس در حالی بمیرد که همتایی برای خدا به فریاد می‌خوانده است وارد جهنم می‏شود. این حدیث را بخاری روایت کرده است.

مصنف می‏گوید: از عبدالله بن مسعود سروایت شده است که پیامبرصفرمودند: هرکس در حالی بمیرد که همتایی برای خدا به فریاد می‌خوانده است وارد جهنم می‏شود. این حدیث را بخاری روایت کرده است. [۵۷]

ابن قیم /می‏گوید: نِد یعنی شبیه، گفته می‌شود فلانی نِد فلانی، یا ندید اوست، یعنی مثل و شبیه اوست. خداوند متعال می‏فرماید: ﴿فَلَا تَجۡعَلُواْ لِلَّهِ أَندَادٗا وَأَنتُمۡ تَعۡلَمُونَ٢٢[البقرة: ۲۲] یعنی «برای خداوند شبیه و مانندی قرار ندهید در حالیکه می‏دانید».

عبارت «هرکس در حالی بمیرد که همتایی برای خدا می‌خوانده است» یعنی شبیه و همتایی رادر عبارت برای خداوند قرار دهد که او را به فریاد بخواند، از او بطلبد و درخواست یاری و کمک کند، وارد جهنم می‏شود. ابن قیم/می‏گوید: از شرک بپرهیز. شرک ظاهراً آن قسمتی از شرک است که قابل بخشش نیست. وآن هم برگرفتن همتا برای خداست از هر چیزی که باشد از قبیل سنگ یا انسان. بدین نحو که آن را به فریاد بخواند یا بدو امید ببندد یا از او بترسد یا او را همانند خداوند دیان دوست بدارد.

بدان که برگرفتن «نِد» (همتا) برای خداوند دو نوع است:

نخست: این که برای خداوند در اقسام عبادات یا برخی از آن‌ها شریکی قرار دهد و این نوع، شرک اکبر است.

دوم: همتا قرار دادن از نوع شرک اصغر است مثلاً مردی بگوید: آنچه خدا بخواهد و تو بخواهی یا بگوید: اگر خدا وتو نبودی. یا اندکی ریا به کار بردن. در خبری آمده است که چون مردی به پیامبرصگفت: اگر خدا و تو بخواهید. پیامبرصفرمودند: آیا مرا همتای خدا قرار دادی؟ بلکه باید بگویی آنچه خداوند یگانه بخواهد. احمد، ابن ابی شبیه، نسائی، ابن ماجه و بخاری نیز در «ادب المفرد» [۵۸]روایت کرده‏اند. حکم آن در باب فضل توحید آمده‏ است.

در این حدیث بیان شده است که فرا خواندن غیر خدا در آنچیزی که جز خدا کسی بدان قدرت ندارد شرک آشکار است. مثل درخواست شفاعت از مردگان، این کار در اختیار و دست خداست و چیزی از آن در دست غیر خدا نیست. واوست که به شفاعت کننده‌ای اجازه می‏دهد تا برای کسی که با اخلاص و توحید به خدا پیوسته ولی گناهان کبیره‌ای هم مرتکب شده، شفاعت کند. که تقریر این مقوله در بحث شفاعت خواهد آمد. ان شاء الله تعالی.

مسلم از جابر سروایت کرده است که رسول خداصفرمودند: «هرکس خداوند را ملاقات کند در حالیکه چیزی را شریک او قرار نداده است داخل بهشت می‌شود و هرکس او را ملاقات کند در حالیکه چیزی را شریک او قرار داده است داخل جهنم می‏شود».

مصنف / می‏گوید: مسلم [۵۹]از جابر سروایت کرده است که رسول خداصفرمودند: «هرکس خداوند را ملاقات کند در حالیکه چیزی را شریک او قرار نداده است داخل بهشت می‌شود و هرکس او را ملاقات کند در حالیکه چیزی را شریک او قرار داده است داخل جهنم می‏شود».

«جابر» همان جابر بن عبدالله بن عمرو بن حرام انصاری سلمی است که وی و پدرش از یاران ارجمند پیامبرصبودند. پدرش دارای مناقت مشهوری است، ب.

جابر در سال ۷۰ هجری قمری در سن ۹۴ سالگی در حالیکه چشمانش را از دست داده بود در مدینه درگذشت.

در خصوص عبارت «هر کس خداوند را ملاقات کند در حالی که چیزی را شریک او قرار نداده است» قرطبی می‏گوید: یعنی در الوهیت، خلق و عبادت چیزی را شریک خداوند قرارندهد. در شریعت معلوم و مورد اتفاق اهل سنت است که هرکس بااین حالت بمیرد حتماً وارد بهشت می‏شود. و هرکس با شرک بمیرد هرگز وارد بهشت نمی‏شود. و هیچ رحمتی از سوی خداوند به وی نمی‌رسد و برای همیشه در آتش می‌سوزد بی‌آنکه عذاب او قطع شود و نهایت آن به سرآید.

امام نووی می‏گوید: مشرکینی که داخل جهنم می‌شوند به طور عموم تمامی آنان مدنظر است. در آتش وارد می‌شوند برای همیشه در آن به سر می‌برند وهیچگونه تفاوتی بین مشرکین اهل کتاب یهودی و نصرانی و مشرکان بت پرست وسایر کفار نیست. برای اهل حق فرقی میان کافر عنادی و غیر آن‌ها وجود ندارد همچنین کسانی که مخالف دین اسلام و کسانی که به اسلام منتسب بودند ولی سپس حکم به کفر و انکار از آنان صادر شده با دیگران تفاوتی ندارند. ولی این یک امر قطعی است که اگر فردی برای خداوند شریک قائل نشده باشد حتماً وارد بهشت می‏شود، ولی اگر گناه کبیره‌ای که مُصِر بر آن باشد، نداشته باشد نخست او وارد بهشت می‏شود. ولی اگر مصر بر یک کبیره‌ای باشد و با آن حالت بمیرد تحت مشیت خداوند است اگر خداوند از او بگذرد در همان ابتدا وارد بهشت می‏شود، سپس از آتش خارج شده وارد بهشت می‏گردد.

دیگران گفته‌اند: پیامبرصدر حدیث مذکور به نفی شرک بسنده کرده است چرا که نفی شرک در ضمن خود توحید را نیز می‌طلبد (در واقع با نفی شرک توحید اثبات می‏شود). و با فراخواندن به توحید لزوماً رسالت پیامبران نیز اثبات می‌شود زیرا هرکس فرستاده خدا را تکذیب کند در واقع خداوند را تکذیب کرده است و هرکس خدا را تکذیب کند او مشرک است. همانند آن است که بگویی: هرکس وضو بگیرد نمازش صحیح است یعنی با سایر شروط نمازش صحیح است بنابراین مراد آن است که هرکس در حالتی بمیرد که به تمامی چیزهایی که برای ایمان واجب است ایمان داشته باشد چه آن‌هایی که ایمان اجمالی آن‌ها لازم است و چه ایمان تفصیلی آن‌ها وارد بهشت می‏شوند.

مسائل مطرح شده درا ین باب عبارتند از:

اول: ترس از شرک.

دوم: ریا از زمره شرک است.

سوم: ریا از زمره شرک اصغر است.

چهارم: ترسناک‌ترین چیزی که باید از آن بر صالحان ترسید ریا است.

پنجم: نزدیکی بهشت و جهنم.

ششم: جمع بین نزدیک بهشت وجهنم در یک حدیث.

هفتم: هرکس خداوند را با حالتی که چیزی راشریک او قرار نداده است دیدار کند وارد بهشت می‏شود.

هشتم: مساله بزرگ خواستن حضرت ابراهیم خلیل از خداوند برای خود و فرزندانش مبنی بر حفظ آنان از بندگی بتها.

نهم: اعتبار اینکه حالت اکثر مردم پرستش بت‌ها بوده است.

﴿رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضۡلَلۡنَ كَثِيرٗا مِّنَ ٱلنَّاسِۖ[إبراهيم: ۳۶] «پروردگار من! آن‌ها بسیاری از مردم را گمراه کردند».

دهم: تفسیر کلمه«لا اله الا الله» همانطوری که بخاری مطرح کرده است

یازدهم: فضیلت کسی که از شرک سالم مانده است.

[۵۳] مسلم: کتاب الایمان(۱۴۸)(۲۳۴) باب زهاب الایمان آخر الزمان [۵۴] صحیح است: احمد (۵/۴۲۸؛۴۲۹) طبرانی در الکبیر(۴۳۰۱) البانی در الصحیحة(۹۵۱) و صحیح الجامع (۱۵۵۱)آنرا صحیح دانسته است. [۵۵] قسمتی از حدیثی است که مسلم روایت کرده است: کتاب الأمارة(۱۸۴۴)(۴۶) باب وجوب الوفا ببیعة الخلفاء. [۵۶] صحیح است: ابوایعلی ص (۲۰-۱۹) مصورة المکتب الاسلامی. درالمنثور(۴/۵۴) ارناؤوط در تخریج مسند ابوبکر این حدیث را به دلیل شواهد فراوانی که دارد تصیح کرده است. [۵۷] بخاری کتاب التفسیر (۴۲۹۷)باب «ومن الناس من یتخذ من دون الله انداداً». [۵۸] حسن است احمد (۱/۲۱۴، ۲۲۴، ۲۸۳، ۳۴۷) بخاری ادب المفرد(۷۸۳) نسائی در عمل الیوم والیلة(۹۹۵) ابن ماجه: کتاب الکفارات (۲۱۱۷): باب النهی أن یقال ما شاءالله وشئت. از حدیث ابن عباسب که ارناؤوط در تخریج مسند ابوبکر(ص۵۵) و آلبانی نیز در الصحیحة (۱۳۹) آن را حسن دانسته‏اند. [۵۹] مسلم: کتاب الایمان (۹۳) (۱۵۲): باب من مات لایشرك بالله شیئاً دخل الجنَّه ومن مات مشركاً دخل النار.

باب: فرا خواندن به شهادت لا اله الا الله یعنی هیچ معبود برحقی جز الله وجودندارد

خداوند می‏فرماید: ﴿قُلۡ هَٰذِهِۦ سَبِيلِيٓ أَدۡعُوٓاْ إِلَى ٱللَّهِۚ عَلَىٰ بَصِيرَةٍ أَنَا۠ وَمَنِ ٱتَّبَعَنِيۖ وَسُبۡحَٰنَ ٱللَّهِ وَمَآ أَنَا۠ مِنَ ٱلۡمُشۡرِكِينَ١٠٨[يوسف: ۱۰۸] یعنی بگو این راه من است که با آگاهی و بینش به سوی خدا فرا می‌خوانم و پیروان من هم (چنین می‏باشند) وخدا را منزه می‏دانم واز زمره مشرکان نمی‌باشم.

مصنف می‏گوید: باب فرا خواندن به شهادت لا اله الا الله.

مصنف /توحید و برتری آن و آنچه موجب ترس از ضد آن می‌شود را مطرح کرده است در اینجا به این امر تذکر می‏دهد که برای موحد وفردی که توحید را شناخته است شایسته نیست فقط به خود اکتفا کند بلکه بر او واجب است با حکمت و پند نیکو دیگران را نیز به سوی آن فرا خواند.

واین روش فرستادگان خدا و پیروان آنان است. حسن بصری هنگامی که این آیات را تلاوت می‌کرد:

﴿وَمَنۡ أَحۡسَنُ قَوۡلٗا مِّمَّن دَعَآ إِلَى ٱللَّهِ وَعَمِلَ صَٰلِحٗا وَقَالَ إِنَّنِي مِنَ ٱلۡمُسۡلِمِينَ٣٣[فصلت: ۳۳] ترجمه: «گفتار چه کسی بهتر از گفتار کسی است که مردمان را به سوی خدا فرا می‌خواند وکارهای شایسته انجام می‏دهد واعلام می‌دارد که من از زمره مسلمانان هستم»گفت: چنین شخصی ولی برگزیده و انتخاب شده خداست. این فرد دوست داشتنی‌ترین فرد برروی زمین در نزد خداست.دعوت خداوند را اجابت نموده به سوی آن فرا می‏خواند. و در اجابت خود اعمال خوب انجام می‏دهد و در نهایت نیز می‏گوید: من از زمره مسلمانانم واین جانشین و خلیفه خداوند است.

مصنف /به این فرموده خداوند استناد کرده است که ﴿قُلۡ هَٰذِهِۦ سَبِيلِيٓ أَدۡعُوٓاْ إِلَى ٱللَّهِۚ عَلَىٰ بَصِيرَةٍ أَنَا۠ وَمَنِ ٱتَّبَعَنِيۖ وَسُبۡحَٰنَ ٱللَّهِ وَمَآ أَنَا۠ مِنَ ٱلۡمُشۡرِكِينَ١٠٨[يوسف: ۱۰۸].

ابوجعفر ابن جریر در تفسیر این آیه چنین می‌گوید خداوند بلند مرتبه به پیامبرشصمی‏فرماید: ﴿قُلۡیعنی بگو ای محمد ﴿هَٰذِهِۦیعنی این دعوتی که به سوی آن فرا می‌خوانم و راهی که بر آن هستم؛ فرا خواندن به توحید خدا و اخلاص عبادت برای معبودان و بت‌های ساختگی، که نهایت آن اطاعت خدا وترک گناه است. ﴿سَبِيلِيٓیعنی راه و دعوت من است ﴿أَدۡعُوٓاْ إِلَى ٱللَّهِۚیعنی به سوی خداوند یگانه‏ای که بی‌شریک است فرا می‌خوانم ﴿عَلَىٰ بَصِيرَةٍیعنی با بصیرت بدان و یقین و علم از جانب من به آن ﴿أَنَا۠یعنی نه تنها من بلکه ﴿وَمَنِ ٱتَّبَعَنِيۖهرکس که مرا تصدیق کرده و به من ایمان آورده است نیز با بصیرت دعوت می‏دهد ﴿وَسُبۡحَٰنَ ٱللَّهِخداوند به او می‏گوید: خداوند را منزه بدان و تعظیم بدار، از اینکه در پادشاهی خود شریکی داشته باشد و یا معبودی غیر از وی سلطنت و حاکمیت مطلق داشته باشد. ﴿وَمَآ أَنَا۠ مِنَ ٱلۡمُشۡرِكِينَیعنی من از اینکه اهل شرک به او باشم بری هستم، نه من از آنانم و نه آنان از من هستند.

در شرح المنازل می‏گوید: خداوند می‌خواهد با استدلال به بالاترین درجات علم برسی وآن هم همان بصیرتی است که نسبت معلوم در آن به قلب همانند نسبت یک چیز دیدنی به چشم است. واین ویژگی است که صحابه نسبت به سایر امت بدان ممتاز و مختص بودند و آن بالاترین درجات علماست.

خداوند می‏فرماید ﴿قُلۡ هَٰذِهِۦ سَبِيلِيٓ أَدۡعُوٓاْ إِلَى ٱللَّهِۚ عَلَىٰ بَصِيرَةٍ أَنَا۠ وَمَنِ ٱتَّبَعَنِيۖیعنی من و پیروانم با بصیرت هستیم. بنابرقولی ﴿وَمَنِ ٱتَّبَعَنِيۖعطف بر مرفوع در ﴿أَدۡعُوٓاْاست یعنی من با بصیرت به سوی خدا فرا می‌خوانم و کسانی که از من تبعیت می‌کنند نیز با بصیرت به سوی خداوند فرا می‌خوانند. بر اساس هردو نظر آیه بر این امر دلالت می‏کند که پیروان وی اهل بصیرتند وبه سوی خداوند متعال فرا می‌خوانند و هرکس این ویژگی‌ها (اهل بصیرت ودعوت) را نداشته باشد در حقیقت و موافقت از پیروان او محسوب نمی‏شود گرچه در ادعا و انتساب خود را به پیروی از او نسبت دهد.

مصنف /می‏گوید: مسائل این باب عبارتند از: توجه داشتن به اخلاص چون بسیاری بنام حق مردم را بسوی خود فرا می‌خوانند.

دوم: بصیرت و آگاهی از فرائض است.

سوم: به اخلاص چون بسیاری اگر به حق فراخوانند فرد بدون اخلاص به سوی خود فرا می‌خواند. بصیرت (آگاهی) از فرائص است.

چهارم: یکی از دلایل حسن و نیکویی توحید این است که‌ خدا را ازشبیه‌ پاک و منزه‌ می‌دارد.

پنجم: زشتی شرک در این است که شبیه‌ را برای خداوند جلوه میدهد.

علامه ابن قیم /در معنای این گفته خداوند: ﴿ٱدۡعُ إِلَىٰ سَبِيلِ رَبِّكَ بِٱلۡحِكۡمَةِ وَٱلۡمَوۡعِظَةِ ٱلۡحَسَنَةِۖ[النحل: ۱۲۵] یعنی «به سوی راه پروردگارت باحکمت وپند نیکو (دیگران) فرابخوان»می‌گوید خداوند پاک و منزه مراتب دعوت را مطرح کرده است وآنها را بر حسب وضعیت و حال فردی که فرا خوانده می‌شود به سه قسم تقسیم کرده است. فرد دعوت شونده یا طالب حق ودوست دار آن است، وحق را در صورت شناخت پیدا کردن بدان، بر غیر حق ترجیح می‌دهد. چنین فردی با حکمت دعوت می‏شود. ونیازی به پند وجدال ندارد. یا اینکه خود درگیر ضد حق است و اگر حق را بشناسد آن را ترجیح می‏دهد و از آن تبعیت می‏کند. جنین فردی باید با موعظه ترغیب و ترهیب شود (ترس و اشتیاق) در وی ایجاد گردد.

قسم سوم نیز این است که فرد معاند معارض حق است چنین فردی باید با بهترین شیوه به گفتگو و جدال به سوی حق فرا خوانده شود این در صورتی است که امید بازگشت وی باشد در غیر این صورت باید جدال کرد.

از ابن عباسبروایت شده است گفت: هنگامی که رسول خداصمعاذ را به سوی یمن فرستاد به او فرمود: نزد گروهی از اهل کتاب می‌روی، پس نخستین چیزی که آنان رابدان فرا می‌خوانی شهات بر «لااله الا الله» است ودر روایت دیگری آمده است. آن‌ها را فرا می‌خوانی که خداوند را به یگانگی بپرستند، اگر از تو در این امر اطاعت کردند به آن‌ها بیاموز که خداوند در شبانه روز پنج وعده نماز بر آنان فرض کرده است. اگر دراین امر نیز از تو اطاعت کردند به آنان بیاموز که خداوند صدقه‌ای را بر آنان واجب کرده تا از ثروتمندان آنان گرفته وبه فقرا بدهند. اگر در این امرهم از تو اطاعت کردند پس برتوست که از اموال ارزشمند آنان دوری جویی، و از دعای مظلوم بترس چرا که بین دعای او و خداوند حجابی نیست. مسلم و بخاری این حدیث را آورده‌اند.

مصنف می‏گوید: از ابن عباسبروایت شده است گفت: هنگامی که رسول خداصمعاذ را به سوی یمن فرستاد به او فرمود: نزد گروهی از اهل کتاب می‌روی پس نخستین چیزی که آنان را بدان فرا می‌خوانی شهادت بر لااله الا الله است ودر روایت دیگری آمده است. آن‌ها را فرا می‌خوانی که خداوند را به یگانگی بپرستند اگر از تو دراین این امر اطاعت کردند به آن‌ها بیاموز که خداوند در شبانه روز پنج وعده نماز بر آنان فرض کرده است. اگر دراین امر نیز از تو اطاعت کردند به آنان بیاموز که خداوند صدقه‌ای را برآنان واجب کرده تا از ثروتمندان آنان گرفته و به فقرا بدهند. اگر درا ین امر هم از تو اطاعت کردند پس برتوست که از اموال ارزشمند آنان بپرهیزی، و از دعای مظلوم بترس چرا که بین دعای او وخداوند حجابی نیست. مسلم و بخاری [۶۰]این حدیث را آورده‌اند.

حافظ می‏گوید: فرستادن معاذ به یمن در سال دهم هجری قبل از حج پیامبرصبوده است. همانطوری که بخاری در اواخر مغازی بدان اشاره کرده است. بنابر قول ضعیفی در پایان سال نهم، هنگام بازگشت پیامبرصاز جنگ تبوک اتفاق افتاده است. واقدی با سند خود از کعب بن مالک وابن سعد نیز در الطبقات این حدیث را روایت کرده‏اند و همگان اتفاق نظر دارند که وی تازمان خلافت ابوبکر س در یمن بود. سپس به سوی شام رهسپار گشت و در همانجا درگذشت.

شیخ الاسلام می‏گوید: از فضائل معاذساین است که پیامبر صاو رابه عنوان مبلغ، آموزگار دین، معلم و حاکم به یمن فرستاد.

در خصوص عبارت«نزد گروهی از اهل کتاب می‏روی» قرطبی می‏گوید: مقصود یهود و نصاری است چرا که آنان در یمن از مشرکان عرب بیشتر و غالبتر بودند و این امر را بدان خاطر به وی گوشزد می‏کند تاخود را برای گفتگو با آنان آماده سازد.

حافظ می‏گوید: این «فرموده پیامبرصبه معاذ» گویی بستر سازی و زمینه چینی برای وصیت است تامعاذ همت خود را به منظور آنان جمع کند وبه کار بندد.

درعبارت عربی «فلیكن اول ما تدعوهم الیه شهادة أن لا اله الا الله»«شهادة» اسم یکن و مرفوع که مؤخر واقع شده است و«أول» خبر مقدم است و جایز است که برعکس نیز باشد.

عبارت «در روایت دیگری آمده است آنان را فرا می‌خوانی که خداوند را به یگانگی بپرستند»این روایت در کتاب التوحیدِ صحیح بخاری ثابت شده است. مصنف با طرح این روایت به معنای شهادت«لا اله الا الله» اشاره کرده است. معنایش توحید عبادی خداوند و نفی عبادت غیراوست. در روایت دیگری آمده است: «فلیكن اول ما تدعوهم الیه عبادة الله»یعنی نخستین چیزی که آنان را بدان فرا می‌خوانی بندگی (عبادت) خداست. که معنای آن کفر به طاغوت و ایمان به خداست. همانطوری که خدوند فرموده است ﴿فَمَن يَكۡفُرۡ بِٱلطَّٰغُوتِ وَيُؤۡمِنۢ بِٱللَّهِ فَقَدِ ٱسۡتَمۡسَكَ بِٱلۡعُرۡوَةِ ٱلۡوُثۡقَىٰ لَا ٱنفِصَامَ لَهَاۗ[البقرة: ۲۵۶].

یعنی هر کسی به طاغوت کفر بورزد و به خدا ایمان بیاورد به محکم‌ترین دستاویزی در آویخته است که اصلاً گسستن ندارد. عروة الوثقی «محکم‌ترین دستاویز» همان لا اله الا الله است و در روایتی از بخاری [۶۱]آمده است که پیامبر ص فرمودند آن‌ها را به شهادت لا اله الا الله و أنی رسول الله فرا بخوان» یعنی گواهی بدهند که معبود برحقی جز خداوند وجود ندارد و من پیامبرصفرستاده خداوندم.

از نظر من (شارح) گواهی بر لا اله الا الله هفت شرط لازم دارد تنها با اجتماع این شروط برای گوینده خود سودمند است.

نخست: علمی که منافی جهل باشد.

دوم: یقینی که منافی شک باشد.

سوم: قبولی که منافی رد باشد.

چهارم: فرمانبرداری که منافی ترک فرمان باشد.

پنجم: اخلاصی که منافی شرک باشد.

ششم: صدقی که منافی دروغ باشد.

هفتم: محبتی که منافی ضد خود باشد.

این روایت دلیل است بر اینکه توحید – همان اخلاص در عبارت برای خداوندی که یگانه و بی‌شریک است وترک عبادت غیر خدا – نخستین واجب است. از این رو نخستین چیز بود که انبیاء بدان دعوت داده‌اند ﴿أَنِ ٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ مَا لَكُم مِّنۡ إِلَٰهٍ غَيۡرُهُۥٓۚ[المؤمنون: ۳۲] یعنی «برای خداوند بندگی کنید و معبود بر حقی غیر از او ندارید». خداوند از زبان نوح می‏فرماید: ﴿أَن لَّا تَعۡبُدُوٓاْ إِلَّا ٱللَّهَۖ[هود: ۲۶] یعنی جز خداوند چیز دیگری را نپرستید که معنای لا اله الا الله مطابق همین است.

شیخ الاسلام می‏گوید: آنچه که ضرورت دین پیامبرصدانسته وتمام امت اتفاق نظر دارند که اصل اسلام و اصل نخستین اسلام و اول چیزی است که انسان‌ها بدان فرمان داده شده‌اند، شهادت لا اله الا الله و محمداً رسول الله است با آن کافر مسلمان، دشمن دوست وکسی که خون و مالش مباح است، خون و مال وی محفوظ و معصوم می‏شود. اگر این گفته در قلب گوینده باشد وارد ایمان شده است.

واگر تنها به زبان جاری کند به قلبش وارد نشود وی در ظاهر اسلام است نه باطن ایمان. ولی اگربا وجود توان آن را به زبان نیاورد به اتفاق تمام مسلمانان، نزد سلف این امت، پیشوایان امت و جمهور علما، چنین فردی در ظاهر و باطن کافر است.

مصنف رحمه تعالی می‏گوید: انسان گاهی ممکن است عالم باشد ولی معنای لا اله الا الله را نداند ویا معنای آن را میداند ولی به آن عمل نمی‏کند.

از نظر من (شارح) چه بسیاراند از این دست انسان‌ها – خداوند بر تعدادشان نیفزاید!

عبارت «فإِن اطاعوك لذلك» یعنی اگر در آن از تو اطاعت کردند؛گواهی دادند و فرمان بردند.

عبارت«فأعلِمهم أن الله افترض علیهم خمس صلوات» یعنی به آن‌ها بیاموز که خداوند در شبانه روز پنج وعده نماز بر آنان فرض کرده است، بیانگر آن است که نماز بزرگترین واجب پس از شهادتین است

امام نووی در شرح معنای آن می‏گوید: این حدیث دلالت می‏کند بر اینکه خواستن انجام فرائض در دنیا تنها پس از پذیرفتن اسلام جایز است. این بدان معنا نیست که آنان مخاطب انجام فرائض نیستند. بلکه به سبب عدم انجام آن در آخرت بر عذابشان افزوده می‌شود و دیدگاه صحیح این است که کفار مخاطب فروع شریعت، فروعاتی که بدان امرو نهی شده، هستند واین دیدگاه بیشتر علماست.

عبارت «به آنان بیاموز که خداوند صدقه‌ای را بر آنان واجب کرده تا از ثروتمندان آن‌ها گرفته و به فقرا بدهند»دلیل است بر اینکه زکات واجب‌ترین رکن پس از نمازهای پنجگانه است که از ثروتمندان گرفته و به فقرا داده می‏شود. پیامبرصدر این فرموده به طور ویژه فقرا را آروده است چرا که بر حق آنان به نسبت حقوق اصناف دیگری که مشمول زکاتند، تاکید بیشتری شده است.

علاوه بر این حدیث مذکور بیانگر آن است که امام (حاکم) متولی گرفتن و صرف کردن زکات است و هرگاه شخصی از پرداخت آن امتناع ورزد به زور باید از او بگیرد.

از حدیث مذکور این برداشت نیز می‌شود که زکات را می‌توان برای یک صنف هم مصرف کرد که دیدگاه امام مالک و احمد نیز همین است. جایز نیست که به فرد ثروتمند و کافر غیر مؤلف زکات بدهند و زکات رد مال طفل و مجنون به دلیل عمومیت حدیث واجب است همانطوری که این دیدگاه جمهور علماست.

از نظر من (شارح) فقیر هرگاه به صورت لفظ مفرد آورده شود مسکین را نیز دربر می‌گیرد و مسکین نیز اگر مفرد آورده شود فقیر رادر بر می‌گیرد، شیخ الا سلام نیز این مقوله را تایید کرده است.

عبارت«وایاك وكرائم الاموال» یعنی بر توست که از اموال ارزشمند‌شان حفاظت کنی.

«كرائم» از باب تحذیر نصب و جمع کریمة است. صاحب کتاب «المطالع» می‏گوید: (کریمة) جامع کمال ممکن در حق آن چیزی است که با آن توصیف می‌شود مثل فراوانی شیر، جمال صورت و فراوانی گوشت و پشم، که نووی نیز آن را مطرح کرده است.

از نظر من (شارح) کرائم اموال همان مال، گرانبها و نفیس است. حدیث همچنین بیانگر آن است که بر عامل زکات حرام است که کرائم مال فرد را بگیرد و بر صاحب مال نیز حرام است که از بدترین اموال خود زکات بدهد. بلکه باید از مال متوسط زکات را خارج کرد ولی اگر زکات دهنده رضایت خاطر داشت جایز نیست که از اموال نفیس او زکات گرفته شود.

عبارت «از دعای مظلوم بترس» یعنی بین خود و بین او عدل ترک و ظلم حاکم باشد. این دو امر یعنی حفظ اموال نفیس مردم و ترس از نفرین مظلوم، فرد را از تمامی شرور دنیا واخرت محفوظ نگه می‌دارند.

عبارت فوق فرد را از جمیع اقسام ظلم بر حذر می‌دارد.

«فانَّه» برای منزلت است «لیس بینها وبین الله حجاب» این عبارت در واقع تفسیر ضمیر‌شان است؛ یعنی نفرین (دعای) مظلوم از خداوند پوشیده نیست و آن را پذیرفته و قبول می‏کند. از جمله مضامین دیگری که از حدیث مذکور برداشت می‌شوند عبارتند از: پذیرفتن خبر واحدی که شخص عادل روایت کرده است و وجوب عمل به آن فرستادن افرادی برای جمع آوری زکات از سوی امام (حاکم) و پند و نصیحت عمال زکات والیان امور مبنی بر ترس از خدا و تعلیم آنان، نهی والیان وعمّال زکات از ظلم و معرفی عاقبت بد ظلم وستم، تذکر این نکته که تعلیم باید تدریجی باشد. پیامبرصمسائل مطرح شده در حدیث مذکور را با رعایت مهم و مهمتر بیان می‏کند.

از آنجایی که در حدیث مذکور روزه و حج مطرح نشده است، این قضیه‌ برای بسیاری از فقهای اسلام مشکل ایجاد کرده‌ است.

شیخ الاسلام می‏گوید: برخی از علمای موافق این حدیث به مخالفان جواب داده‌اند که بعضی از راویان حدیث را مختصر ذکر کرده‏اند. در حالیکه اینگونه نیست، زیرا این طعن بر راویان است، چرا که اختصار فقط در حدیث واحد، مثل حدیث وفد عبدالقیس اتفاق می‌افتد، بطوری که برخی روزه را آورده و برخی دیگر نیاورده‌اند.

حال آنکه در حدیث جداگانه این مساله صدق نمی‏کند. ولی میتوان به معترضان دو پاسخ داد: نخست اینکه حدیث مذکور بر حسب نزول فرائض مطرح شده است: نخستین فرض خداوند (بر بندگان) شهادتین و سپس نماز است. زیرا خداوند در ابتدای نزول وحی به نماز فرمان داد. از این رو همانند عموم احادیث در این حدیث حج مطرح نشده است بلکه در احادیث متأخر آمده است.

دوم: پیامبرصهرچیزی را متناسب با جایگاه خاص آن چیز مطرح می‌کرد، گاهی فرائضی مثل نماز و زکات را که برای اندو می‌جنگیدند مطرح می‌کرد، وگاه نماز و روزه را برای کسی که زکات بر او واجب نبود مطرح می‌نمود، گاهی نیز نماز وروزه وزکات را مطرح می‌کرد که این یا در صورتی بود که حج فرض نگشته بود یا اینکه شخصی که مخاطب آن روایت بود حج بر وی واجب نبوده است. ولی نماز و زکات منزلتی دارند که سایر فرائض از آن برخوردار نیستند از این رو خداوند متعال در کتاب خود برای برپاداشتن آندو جنگ را تجویز کرده است، چرا که آندو برخلاف روزه که امر باطنی و از جنس وضو و غسل جنابت و مسائلی از این دست که به بندگان سپرده و امری باطنی‌اند، عبادت ظاهری هستند. زیرا ممکن است که انسان‌ها برای روزه نیت نکند و در پنهانی بخورد همانطوری که می‏تواند حدث و جنابت خود را کتمان کند. پیامبرصدر خصوص اعمال ظاهری که با مردم به سبب ترک آن‌ها نبرد می‌شود مذاکره می‏کرد. همان اعمالی که مردم با انجام آنان مسلمان می‌شدند از این رو در حدیث مذکور نماز و روزه را مطرح کرده بی‌آنکه سخنی از روزه به میان آورد اگر چه فرض باشد، همانطوری که در دو آیه برائت که به اتفاق علما بعد از فرض روزه نازل شده است.

بنابراین هنگامی که معاذ را به یمن فرستاد در سخن خود روزه را بیان نکرده است، زیرا روزه تبعی و باطنی است حج را نیز مطرح نکرده است چرا که حج وجوبش عمومی نیست بلکه خاص بوده ودر تمام عمر یکبار واجب می‏شود.

عبارت«اخرجاه» یعنی مسلم و بخاری آورده‏اند احمد، ابوداود، ترمذی، نسائی وابن ماجه نیز رویات مذکور را آورده‏اند.

بخاری و مسلم در روایتی از سهل بن سعد سآورده‌اند: رسول خدا صدر روز قبل از جنگ خیبر فرمود: فردا پرچم را به دست کسی خواهم سپرد که خدا و رسولش را دوست دارد، خدا ورسولش نیز او را دوست دارند و خداوند به دست او (در خیبر) را فتح می‏کند مردم همان شب را با فکر اینکه پرچم را به دست چه کسی خواهد سپرد، سپری کردند چون صبح فرارسید همگان به امید اینکه رسول خداصپرچم را به آن‌ها خواهد سپرد صبح زود به نزد وی رفتند. گفت: علی بن ابی‌طالب کجا است؟ عرض کردند: ایشان چشم درد گرفته‌ است، پس یکی را دنبال وی فرستادند و خدمت پیامبرصآوردند، . پیامبرصچشم وی را با آب دهان خویش فوت نمود، و برای وی دعا کرد، او نیز به گونه‌ای شفا یافت که گویی هیچگونه دردی نداشته است. سپس پرچم را به دست او سپرد و فرمود: کارت را با نرمی وآرامش انجام بده در میان آنان فرود آی، سپس آنان را به اسلام فرا بخوان و آنان را از واجباتی که حقوق خداوند متعال بر آن‌هاست باخبرساز. سوگند به خدا اگر خداوند یک نفر را به دست تو هدایت کند از (شتران سرخ موی (چیز گرانبها در میان عرب‌ها)برای تو بهتر است

در حدیث فوق در لفظ عربی«یدكون» یعنی «یخضون» فرورفتن در چیزی – جستجو کردن، بگو مگو کردن.

در عبارت مصنف «لهما» [۶۲]یعنی مسلم وبخاری که از سهل بن سعد سحدیث روایت کرده‏اند: رسول خدا صدر روز قبل از جنگ خیبر فرمود: فردا پرچم را به دست کسی خواهم سپرد که خدا ورسولش را دوست دارد، خدا ورسولش نیز او را دوست دارند و خداوند به دست او در خیبر را فتح می‏کند مردم همان شب را با فکر اینکه پرچم را به دست چه کسی خواهد سپرد، سپری کردند. چون صبح فرارسید همگان به امید اینکه رسول خداصپرچم را به آن‌ها خواهد سپرد صبح زود به نزد وی رفتند. پیامبرصفرمود: علی بن ابی‌طالب کجا است؟ عرض کردند: ایشآن چشم درد گرفته‌ است، پس یکی را دنبال وی فرستادند و خدمت پیامبرصآوردند، . پیامبرصچشم وی را با آب دهان خویش فوت نمود، و برای وی دعا کرد، او نیز به گونه‌ای شفا یافت که گویی هیچگونه دردی نداشته است. سپس پرچم را به دست او سپرد و فرمود: کارت را با نرمی وآرامش انجام بده در میان آنان فرود آی، سپس آنان را به اسلام فرا بخوان و آنان را از واجباتی که حقوق خداوند متعال بر آن‌هاست باخبرساز. سوگند به خدا اگر خداوند یک نفر را به دست تو هدایت کند از (شتران سرخ موی (چیز گرانبها در میان عربها) برای تو بهتر است.

سهل بن سعد همان مالک بن خالد انصاری خزرجی ساعدی، ابواالعباس، صحابی مشهور، که پدرش نیز صحابی بود. در سال ۸۸ در حالیکه متجاوز از صد سال داشت وفات یافت.

در صحیحین [۶۳]از سلمة بن اکوع نیز آمده است که گفت: علیسهنگام جنگ خیبر از پیامبر صجاماند، به دلیل اینکه دچار چشم درد شده بود. سپس گفت: آیا من از پیامبرصعقب بمانم؟! در پی این پرسش خارج شده و به پیامبرصپیوست. پیامبرص در عصر همان شبی که صبح آن خداوند خیبر را فتح کرد، فرمود: فردا پرچم را به دست کسی خواهم سپرد - یا پرچم را کسی خواهد گرفت - که خدا و رسولش او را دوست دارند یا فرمود: خدا ورسولش را دوست دارد. خداوند با دستان او فتح خواهد کرد. سرانجام با علی وآن چه بدان امیدوار بودیم برخوردیم. مردم گفتند این علی است. سپس رسول خداصپرچم را به وی سپرد و خداوند خیبر را به روی آن‌ها گشود.

عبارت «لأعطین الرأية»پرچم را خواهم داد. حافظ می‏گوید: در روایت بریده آمده است«إني دافع اللواء الی رجلٍ یحبه الله ورسوله»یعنی پرچم را به کسی خواهم سپرد که خداوند و رسولش اورا دوست دارند.

جماعتی از لغت شناسان این لغت«اللواء» رابا لغت «راية» مترادف می‌دانند. ولی احمد و ترمذی از حدیث ابن عباس روایت کرده‏اند که رایة رسول خداص سیاه و لوائش سفید بود. نظیراین روایت را طبرانی از بریده و ابن عدی از ابوهریرة آورده‌اند، ضمن اینکه این عبارت را نیز برآن افزوده‌اند که در آن لواء یا رایة «لا اله الا الله محمدٌ رسول الله»مکتوب بود. [۶۴]

عبارت«خداو رسولش را دوست دارد، خدا ورسولش نیز اورا دوست دارند» نشان دهنده فضیلت بسیار بزرگ علی ساست.

شیخ الاسلام می‏گوید: این وصف تنها به علی و ائمه اختصاص ندارد، زیرا خدا ورسولش هر مومن پرهیزکاری که آندو را نیز دوست بدارند، دوست دارند، بلکه این حدیث بهترین دلیل علیه نواصبی مثل خوارج است که علی و سایر ائمه را دوست ندارند و آن‌ها را تکفیر و تفسیق می‌کنند.. احتجاج به این حدیث ادعای روافض را مبنی براینکه تمامی احادیثی که در فضائل صحابه است به قبل از مرتد شدن آن‌ها بر می‌گردد، محکم نمی‏سازد. چرا که خوارج نیز در مورد احادیثی که در فضل علی سآمده است چنین دیدگاهی دارند در حالیکه این دیدگاه باطل است، زیرا خداوند متعال و رسول او چنین مدحی را برکسی که می‏دانند با حالت کفر می‌میرد اطلاق نمی‏کند. همچنین در این عبارت اثبات صفت برای خداوند مطرح شده است و این برخلاف نظر جهمیه وتابعین آن‌هاست. عبارت «خداوند با دستان او فتح خواهد کرد» بطور صریح بشارت به دست‌یابی فتح است که این پیش بینی یکی از نشانه‌های نبوت است.

و عبارت «مردم همان شب را با فکر خیال اینکه پرچم را به دست چه کسی خواهد سپرد، سپری کردند» یعنی جویای این بودند که پرچم را به دست چه کسی خواهد داد. همچنین این عبارت بیانگر حرص صحابه و اهتمام آن‌ها به خیر و نیکی و بلند مرتبگی آنان در علم وایمان است. عبارت «چون فردا صبح رسید، همگان به امید اینکه رسول خدا صپرچم را به آن‌ها خواهد سپرد، صبح زود به نزد وی رفتند. در روایت مسلم از ابوهریره آمده است که عمر گفت: امارت (فرماندهی) را تنها درهمان روز دوست داشتم. [۶۵]

شیخ الاسلام می‏گوید: این عبارت بیانگر گواهی پیامبرصبر ایمان ظاهری وباطنی علی، اثبات دوستی او با خدا و رسولش و وجوب دوست داشتن وی بر مومنان است. هرگاه پیامبرصبرای شخص معینی به یک چیزی گواهی داد یا در حق وی دعا کرد بسیاری ازمردم دوست دارند که چنین گواهی یا ادعایی در حق آنان نیز باشد، اگر چه پیامبرصچنین گواهی یا ادعایی رادر حق بسیاری ازمردم گفته باشد. اینجا نیز مانند گواهی بهشت برای ثابت بن قیس و عبدالله بن سلام است، اگر چه پیامبرصبرای دیگران نیز به این امر گواهی داده است. یا گواهی پیامبرصدر حق کسی که شرب خمر کرده بود، مبنی بر اینکه خدا ورسولش را دوست دارد.

عبارت «علی بن ابی طالب کجاست؟» سوال امام از پیرامون و زیردستان خود و جستجوی احوال آن‌هاست، عبارت«وی دچار چشم دردی شده است» یعنی از چشم درد می‌نالد، همانطوری که در صحیح مسلم [۶۶]از سعدبن ابی وقاص آمده است که پیامبرصفرمودند: علی رابرایم فرا بخوانید، علی را درحالیکه دچار درد چشم بود نزد وی بردند» در نسخه صحیحی که با خط مصنف است، آمده است «گفته شد که(علی) از درد چشم می‌نالد سپس پیامبرصفردی را نزد او فرستاد» ضمیر مستتر در فعل «أرسَل» به نبیصبر می‌گردد.

مسلم [۶۷]از طریق ایاس بن سلمة بن اکوع از پدرش روایت کرده است که گفت: (پیامبرصمرا نزد علی فرستاد او را درحالتی که چشم درد داشت با راهنمایی نزد پیامبرصبردم).

بَصَقَ با فتحه صاد چشم وی را با آب دهان خویش فوت نمود.

و عبارت «برای وی دعا کرد و شفا یافت» یعنی در همان لحظه به طور کامل عافیت پیدا کرد، به گونه‎ای که گویا چشم درد و ضعف چشم نداشته است.

طبرانی [۶۸]از علی روایت کرده است «از هنگامی که پیامبرصپرچم را به دست من سپرد چشم درد و سر درد نگرفته‏ام. روایت مذکور دلیلی بر شهادتین است.

و مصنف می‏گوید: در عبارت «پرچم را به او سپرد» مفهوم ایمان به قدر برای کسی که تلاش نکرده است، وجود دارد و اینکه اگر برای کسی مقدر نشده باشد اگر چه تلاش هم بکند با زهم نمی‏تواند بدان دست یابد.

و حدیث بیانگر آن است که اخذ اسباب مباح، واجب و مستحب، هیچگونه منافاتی با توکل ندارد. عبارت «کارت را با نرمی و آرامش انجام بده» یعنی با مدارا بدون هر گونه عجله مأموریت را انجام بده. «سَاحَت» یعنی میان سرزمین و اطراف آن.

این عبارت که بیانگر رعایت ادب در هنگام جنگ، عجله نکردن و ترک خارج شدن از اعتدال و صداهایی که نیازی به آن نیست، می‏باشد. همچنین بیانگر آن است که امام باید به عمال (کارگزاران) خود فرمان بدهد که با رفقی که مقرون به ضعف نباشد و قصد و اراده‌ای که به منظور آشوبگری و تخریب نباشد، برخورد کنند. همانطوری که عبارت «سپس آنان را به اسلام فرابخوان» به این مضمون اشاره دارد. یعنی به معنای شهادت لا اله الا الله و محمد رسول الله آنان را دعوت کن. اگر خواستی برای آنان بگو که اسلام یعنی شهادت لا اله الا الله و محمد رسول الله و آنچه مقتضای شهادتین از جمله اخلاص عبادت برای خداوند یکتا و اخلاص در فرمانپذیری از پیامبر صاست. اینجاست که حدیث مذکور با معنا و شرحش مطابقت دارد همانطوری که خداوند متعال به پیامبر و فرستاده‌اش می‏گوید:

﴿قُلۡ يَٰٓأَهۡلَ ٱلۡكِتَٰبِ تَعَالَوۡاْ إِلَىٰ كَلِمَةٖ سَوَآءِۢ بَيۡنَنَا وَبَيۡنَكُمۡ أَلَّا نَعۡبُدَ إِلَّا ٱللَّهَ وَلَا نُشۡرِكَ بِهِۦ شَيۡ‍ٔٗا وَلَا يَتَّخِذَ بَعۡضُنَا بَعۡضًا أَرۡبَابٗا مِّن دُونِ ٱللَّهِۚ فَإِن تَوَلَّوۡاْ فَقُولُواْ ٱشۡهَدُواْ بِأَنَّا مُسۡلِمُونَ٦٤[آل عمران: ۶۴] یعنی: «بگو ای اهل کتاب بیایید به سوی سخن دادگرانه‌ای که میان ما و شما مشترک است (و آن اینکه) جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزی را شریک او نکنیم و برخی از ما برخی دیگر را به جای خداوند یگانه به خدایی نپذیرند پس هرگاه سر برتابند، بگویید گواه باشید که ما فرمانبردار هستیم».

شیخ الاسلام / می‏گوید: اسلام یعنی تسلیم شدن برای خداوند و آنهم فروتنی و بندگی برای اوست اهل لغت نیز چنین گفته‌اند. وی / می‏گوید: دین اسلامی که خداوند بدان راضی است و انبیاء را برای آن فرستاده، همان تسلیم شدن تنها برای اوست که اصل آن در قلب است. و فروتنی جهت عبادت خدای یگانه و تنها برای او فروتن بودن نه برای غیر او بنابراین هر کس خداوند را بپرستد و به همراه او کس دیگری را پرستش کند، مسلمان نیست. و اصل آن از باب عمل، عمل قلب و جوارح است. ولی اصل ایمان تصدیق قلب، اقرار و شناخت آن است که آن نیز از باب قول قلبی که متضمن عمل قلب است. پایان.

از این رو روشن شد که اصل اسلام همان توحید (یکتا پرستی) و نفی شرک در عبادت است که دعوت تمامی فرستادگان برای آن بوده و آنهم تسلیم یکتا پرستانه برای خدا و فرمانبرداری از او با اطاعت از آنچه که بر زبان فرستادگان خود به آن‌ها فرمان داده است. همانطوری که خداوند از زبان نوح به عنوان نخستین فرستادهای که برای انسان‌ها فرستاده می‏فرماید: ﴿أَنِ ٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ وَٱتَّقُوهُ وَأَطِيعُونِ٣[نوح: ۳] یعنی: خداوند را بپرستیداز او بترسید و از من اطاعت کنید. همچنین روایت مذکور بیانگر مشروعیت دعوت قبل از جنگ است ولی اگر دعوت به آنان رسیده باشد، جایز است که با آنان جنگ آغاز شود، چرا که پیامبرصقبیله بنی مصطلق را غافلگیر کرد، در حالیکه دعوت به آنان رسیده بود و جنگ با آنان واجب است.

و عبارت «و آنان را از واجباتی که حقوق خداوند متعال بر آن‌هاست با خبر ساز» یعنی واجباتی که در اسلام مطرح شده است. اگر دعوت ترا پذیرفتند از حقوقی که باید آن‌ها را انجام بدهند آنان رامطلع ساز، مثل نماز، روزه، همانطوری که در حدیث ابو هریره [۶۹]آمده است: «اگر چنان کاری (شهادتین و متعلقات آن) را انجام دهند از خون و اموالشان بازداشته شده‌ام مگر به حق» هنگامی که عمرسبه ابوبکرسدر خصوص جنگ وی با مانعین زکات گفت: چگونه با مردم جنگ می‏کند در حالیکه رسول خداصفرموده است: «فرمان داده شده‌ام با مردم تا زمانی که بگویند: لا اله الا الله بجنگم هرگاه چنین گفتند: خون و اموالشان از من در امان است مگر به حق؟» ابوبکر گفت: زکات حق مال است. سوگند به خداوند اگر از پرداخت بزغاله‌ای (بره‌ای) که به رسول خدا می‏دادند سرپیچی کنند به سبب منع آن از من با آن‌ها جنگ خواهم کرد. [۷۰]

حدیث مورد بحث این باب بیانگر این مضمون نیز است که امام موظف است افرادی را به منظور دعوت به سوی خدا برگزیند. همانطوری که پیامبرص و خلفای راشدین چنین کاری انجام می‏دادند. در مسند احمد [۷۱]از عمر بن خطاب سروایت شده است که در خطبه‌اش گفت: آگاه باشید، به خدا سوگند کارگزارانم را نفرستاده‏ام تا شما را بزنند و اموالتان را بگیرند، بلکه بدان خاطر فرستادم تا دین و سنت‌هایشان را به شما بیاموزند.

عبارت «سوگند به خدا اگر خداوند یکنفر را به دست تو هدایت کند از شتران سرخ موی (چیز گرانبها در میان عرب‌ها) برای تو بهتر است».

إن در عبارت عربی «لإن یهدی» مصدریه و لام قبل از آن مفتوح است چون لام قسم است. أن و فعل بعد از آن در تأویل مصدر و بنابر مبتدا بودن مرفوعند. و خیرٌ خبر آن است «حُمرُ» جمع احمر است. «النِعَم» یعنی برای تو از شتر سرخ موی بهتر است، که شتر سرخ موی از اموال گرانقیمت عرب محسوب می‌شد. نووی می‏گوید: تشبیه امور آخرت به امور دنیا صرفاً جهت تقرب به فهم هاست، در غیر اینصورت ذره‌ای از آخرت از تمام آنچه در زمین است و چندین برابر نیز بیشتر و بهتر است.

در روایت مذکور فضیلت شخصی که به وسیله او یکنفر هدایت شود و جواز سوگند برای خبر یا فتوا، گرچه کسی هم تقاضا‌ی سوگند نکند، مطرح شده است.

مسائل مطرح شده در این باب (به طور خلاصه) عبارتند از:

نخست: روش کسی که از رسول خدا ص تبعیت کند، دعوت به سوی خداست.

دوم: متوجه ساختن فرد داعی بر اخلاص. چرا که بسیاری از مردم اگر به سوی خدا فرا بخوانند، او شخص (بدون اخلاص) به سوی خود دعوت می‌دهد.

سوم: بصیرت از فرائض (واجبات) است.

چهارم: ازنشانه‌های نیکو بودن توحید فرد، منزه داشتن خداوند را از عیب و نقص است.

پنجم: از جمله قباحت و زشتی شرک این است که خداوند را ناقص و معیوب جلوه می‌دهد.

ششم: از مهمترین مسائل اینکه دوری مکانی مسلمان از مشرک، به معنای آن نیست که آن مسلمان اعمال مشرکانه انجام نمی‌دهد.

هفتم: توحید نخستین واجب است

هشتم: قبل از هر چیز، حتی نماز هم، باید به توحید پرداخت.

نهم: معنای اینکه خداوند را به یگانگی بپرستید، در واقع همان مفهوم شهادت لا اله الله است.

دهم: انسان گاه از اهل کتاب است و شهادتین را نمی‏داند و یا اینکه می‏داند ولی بدان عمل نمی‏کند.

یازدهم: توجه دادن به اینکه تعلیم باید به تدریج و گام به گام باشد.

دوازدهم: همیشه باید از مهمترین آغاز کرد و به مهم در درجه دوم پرداخت.

سیزدهم: مصرف زکات.

چهاردم: عالم باید از کسی که متعلم است کشف شبه کند.(شبه‌اش را دفع کند.)

پانزدهم: نهی از اینکه اموال نفیس مردم مورد تعدی کارگزاران قرار گیرد.

شانزدهم: پرهیز از دعای بد (نفرین) مظلوم.

هفدهم: گزارش بر اینکه دعای مظلوم در پرده باقی نمی‌ماند (بین خداوند و دعای مظلوم حجابی نیست.)

هیجدهم: از جمله دلایل توحید اتفاقاتی است که برای سرور فرستادگان و اولیاء بزرگوار اتفاق افتاده است. اتفاقاتی مثل سختی، گرسنگی و وبا.

نوزدهم: وعده سپردن پرچم، به دست علی، یکی از نشانه‌های پیامبری بوده است.

بیستم: چشم وی را با آب دهان خویش فوت نمود، یکی از نشانه‌های پیامبری است.

بیست و یکم: فضیلت علیس.

بیست و دوم: فضل صحابه به سبب فکر و اندیشه آن‌ها در آن شبی که قبل از آن وعده سپردن پرچم داده شد و دل مشغولی آن‌ها در خصوص بشارت به فتح.

بیست و سوم: ایمان به تقدیر الهی به سبب به دست آمدن آن برای کسی که برای آن تلاش نکرد و منع آن (قدر) از کسی که برای آن تلاش کرد.

بیست و چهارم: رعایت ادب در عبارت «علی رسلك» یعنی به نرمی و آرامش.

بیست و پنجم: فراخواندن به اسلام پیش از جنگ.

بیست و ششم: اگر کسی قبل از جنگ دعوت شود و پس از دعوت با اوجنگ شود و کشته شود مشروع است.

بیست و هفتم: دعوت باید با حکمت باشد، چرا که در حدیث آمده است. «آنان را بدآنچه بر آن‌ها واجب است مطلع کن».

بیست و هشتم: شناخت حقِ خداوند در اسلام.

بیست و نهم: ثواب کسی که یکنفر با دستان او هدایت شود.

سی ام: سوگند خوردن برای فتوا.

[۶۰] بخاری: کتاب المغازی (۴۳۴۷)باب بعث ابی موسی و معاذ الی الیمن قبل حجة الوداع. مسلم کتاب الایمان (۲۹) باب الدعا الی الشهاتین وشرائع الاسلام. [۶۱] بخاری: کتاب الزکاة (۱۳۹۵): باب وجوب الزکاة [۶۲] بخاری: کتاب فضائل الصحابة(۳۷۰۱)باب مناقب علی بن ابی طالب مسلم: کتاب فضائل الصحابة(۲۴۰۶)(۳۴): باب من فضائل علی بن ابی طالب. [۶۳] بخاری فضائل الصحابة(۳۷۰۲)باب مناقب علی بن ابی طالب مسلم: کتاب فضائل الصحابة (۲۴۰۷)(۳۵۹) باب من مناقب علی بن ابی طالب. [۶۴] حسن است: ترمذی کتاب الجهاد(۱۶۸۱)باب ماجاء فی الرایات از حدیث ابن عباس بترمذی می‌گوید حدیث مذکوذ حدیث حسن غریبی است طبرانی (۱۱۶۱) از بریده روایت کرده است [۶۵] مسلم: کتاب فضائل الصحابه(۲۴۰۵)(۳۳)باب من فضائل علی بن ابی طالب. [۶۶] مسلم: کتاب فضائل الصحابه(۲۴۰۴)(۳۲) باب من فضائل علی بن ابی طالب. [۶۷] مسلم: کتاب الجهاد والسیر(۱۸۰۷)(۱۳۲) باب غزوة ذی قردوغیرها. [۶۸] این حدیث با این لفظ حسن است. هیتمی در المجمع نیز آورده است (۹/۱۲۲) احمد وابوایعلی به اختصار روایت کرده‌اند و رجالشان نیز جزام موسی همگی صحیح است ولی روایت طبرانی از علی نیز به این نحو است. [۶۹] بخاری: کتاب الزکاة (۱۳۹۹)،(۱۴۰۰) باب وجوب الزکاة. کتاب استتابه المرتدین (۶۹۲۴)،(۹۹۲۵) باب من ابی قبول الفرائض. کتاب الاعتصام (۷۲۸۴) باب اقتداء بسنن رسول الله صمسلم: کتاب الایمان (۲۰)(۳۲) باب الامر بقتال الناس حتی یقولوا لا اله الا الله محمد رسول الله. [۷۰] مرجع سابق. [۷۱] سندش ضعیف است: احمد (۱/۴۱) هیثمی درالمجمع (۵/۲۱۱) می‌گوید: احمد در حدیث بلند و بالایی آن را روایت کرده و ابو فراس شناخته شده نیست در التقریب (۲/۴۶۲) آمده است که وی مقبول است.

باب: تفسیر توحید (یکتا پرستی) و شهادت لا اله الا الله

عبارت «تفسیر توحید (یکتا پرستی) و شهادت لا اله الا الله»

از نظر من شارح در عبارت اخیر عطف دال بر مدول صورت گرفته است. اگر گفته شود: با توجه به اینکه در ابتدای کتاب آیاتی که بیانگر معنای لا اله الا الله و متضمن توحید‌اند مثل این فرموده خداوند ﴿۞وَقَضَىٰ رَبُّكَ أَلَّا تَعۡبُدُوٓاْ إِلَّآ إِيَّاهُ وَبِٱلۡوَٰلِدَيۡنِ إِحۡسَٰنًاۚ إِمَّا يَبۡلُغَنَّ عِندَكَ ٱلۡكِبَرَ أَحَدُهُمَآ أَوۡ كِلَاهُمَا فَلَا تَقُل لَّهُمَآ أُفّٖ وَلَا تَنۡهَرۡهُمَا وَقُل لَّهُمَا قَوۡلٗا كَرِيمٗا٢٣[الإسراء: ۲۳] و آیات پیش و پس آن مطرح شد و همچنین آیاتی که در ابواب بعد از آن گذشت. پس چه نیازی به شرح و توضیح این باب است؟

در پاسخ می‌توان گفت: آیات مطرح شده در این باب در جهت بیان بیشتر به ویژه در خصوص کلمه اخلاص و آنچه بدان دلالت می‏کند مثل توحید عبادی است. همچنین این آیات برهانی هستند علیه کسانی که خود را به انبیاء و صالحین در آویخته، آنان را به فریاد می‌خوانند و از آنان می‌خواهند.

چرا که این مقوله سبب نزول برخی از این آیات هستند، مثل این آیه ﴿قُلِ ٱدۡعُواْ ٱلَّذِينَ زَعَمۡتُم مِّن دُونِهِۦ فَلَا يَمۡلِكُونَ كَشۡفَ ٱلضُّرِّ عَنكُمۡ وَلَا تَحۡوِيلًا٥٦[الإسراء: ۵۶] یعنی بگو: کسانی را که بجز خدا (شایسته پرستش) می‌پندارید، بخوانید. (در واقع امری است که بیانگر تهدید و تحکیم است).

بیشتر مفسران معتقدند که این آیه در خصوص کسانی نازل شده است که عیسی، مادر عیسی، عزیز و ملائکه را می‌پرستیدند، خداوند به شدیدترین وجه از این عمل آنان را بازداشته است، همانطوری که در این آیه تهدید و وعده مجازات برای آنان در نظر گرفته شده است.

این دلالت می‏کند که به فریاد خواندن غیر خدا توسط مشرکان، شریک قرار دادن برای خدا و منافی، یگانه پرستی و شهادت لا اله الا الله است، چرا که توحید یعنی فقط خدای یگانه را به فریاد خواندن. وکلمه اخلاص این شرک را نفی می‌کند، زیرا خواندن غیر خدا همان پناه بردن و بندگی کردن برای غیر خداست و دعا (به فریاد خواندن) مغز و جوهره عبادت است. [۷۲]

در این آیه کسی به فریاد خوانده می‌شود که قادر نیست ضرری را از دعاکننده خود دفع کند و یا از جایی به جای دیگر و یا از حالتی به حالت دیگر تغییر دهد اگر چه فرد خوانده شده پیامبرصیا فرشته باشد و این مؤید بطلان به فریاد خواندن هر مدعوی غیر از خدا است، حال هر کسی که می‌خواهد باشد.

چرا که به فریاد خواندن هر فریاد رسی غیر از خدا فرد داعی را نیازمندتر از آنچه که هست می‏کند زیرا او با خداوند کسی را شریک قرارداده است که هیچگونه نفع و ضرری به او نمی‌رساند و این ایه توحید و معنای لا اله الاالله را تایید می‏کند.

خداوند می‏فرماید: ﴿أُوْلَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ يَدۡعُونَ يَبۡتَغُونَ إِلَىٰ رَبِّهِمُ ٱلۡوَسِيلَةَ أَيُّهُمۡ أَقۡرَبُ وَيَرۡجُونَ رَحۡمَتَهُۥ وَيَخَافُونَ عَذَابَهُۥٓۚ إِنَّ عَذَابَ رَبِّكَ كَانَ مَحۡذُورٗا٥٧[الإسراء: ۵۷]

یعنی: آن کسانی را که به فریاد می‌خوانند، آنان که از همه مقربترند برای تقرب به پروردگارشان وسیله می‌جویند و به رحمت خداوند امیدوار و از عذاب او هراسناکند، چرا که عذاب پروردگارت (چنان شدید است که) باید خود را از آن دور و برحذر داشت.

این فرموده خداوند ﴿أُوْلَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ يَدۡعُونَ يَبۡتَغُونَ إِلَىٰ رَبِّهِمُ ٱلۡوَسِيلَةَبیان می‌دارد که این روش انبیاء، فرستادگان خدا و آن مومنانی است که از آنان تبعیت می‌کنند.

قتاده گفته است «به خداوند با اطاعت از او و عمل بدآنچه وی راضی است تقرب (نزدیکی) بجویید».

ابن زید «یدعونَ» مذکور در آیه را به صورت «تدعونَ» قرائت کرده است. عمادبن کثیر نیز می‏گوید: در این خصوص مفسران اختلاف نظر دارند و از اقوال برخی از بزرگان تفسیر را نیز به عنوان شاهد مثال آورده است.

علامه ابن قیم /می‏گوید: در این آیه مقامات سه گانه مطرح شده است؛ حب؛ همان نزدیکی جستن به خدا و متوسل شدن به او با اعمال نیکو. امیدو ترس، که این حقیقت یکتا پرستی (توحید) و حقیقت دین اسلام است. همانطوری که در مسند [۷۳]از بهز بن حکیم از پدرش از جدش روایت شده است که وی به پیامبرصگفت: ای رسول خدا صسوگند به خدا پس از آنکه به تعداد انگشتانم سوگند خوردم که به نزد تو نیایم، اینک به نزد تو آمده‌ام. ترا به کسی سوگند می‏دهم که ترا به حق برانگیخت، چیست آن چیزی که خداوند ترا بدان مبعوث کرده است؟ پیامبرصفرمود: آن اسلام است. گفت: اسلام چیست؟ فرمود: اسلام آن است که قلبت را تسلیم خداوند و رویت را به بسوی او کنی، نمازهای واجبت را به جای آوری و زکات اموالت را بپردازی.

محمد بن نصر مروزی از حدیث خالد بن معدان از ابوهریرة روایت کرده است که گفت: پیامبری صفرمود «اسلام علامت و نشانه‌ای دارد همانند علامت راه از جمله علامتهای آن این است که خداوند را بپرستی و هیچ چیزی را شریک او قرار ندهی، نماز را بر پای داری، زکات بپردازی، روزه بگیری و امر به معروف و نهی از منکر کنی و این معنای سخن خداوند است که می‏فرماید: ﴿۞وَمَن يُسۡلِمۡ وَجۡهَهُۥٓ إِلَى ٱللَّهِ وَهُوَ مُحۡسِنٞ فَقَدِ ٱسۡتَمۡسَكَ بِٱلۡعُرۡوَةِ ٱلۡوُثۡقَىٰۗ وَإِلَى ٱللَّهِ عَٰقِبَةُ ٱلۡأُمُورِ٢٢[لقمان: ۲۲].

یعنی: کسی که مطیعانه رو به خدا کند، در حالیکه نیکو کار باشد، به دستاویز بسیار محکمی چنگ زده است سرانجام همه کارها به خدا بازگشت داده می‏شود.

خداوند می‏فرماید: ﴿وَإِذۡ قَالَ إِبۡرَٰهِيمُ لِأَبِيهِ وَقَوۡمِهِۦٓ إِنَّنِي بَرَآءٞ مِّمَّا تَعۡبُدُونَ٢٦ إِلَّا ٱلَّذِي فَطَرَنِي فَإِنَّهُۥ سَيَهۡدِينِ٢٧ وَجَعَلَهَا كَلِمَةَۢ بَاقِيَةٗ فِي عَقِبِهِۦ لَعَلَّهُمۡ يَرۡجِعُونَ٢٨[الزخرف: ۲۶-۲۸] یعنی: «وقتی ابراهیم به پدر و قوم خود گفت: من از معبودهایی که می‌پرستید بیزارم. بجز آن معبودی که مرا آفریده است. چرا که او مرا رهنمود خواهد کرد. ابراهیم توحید را به عنوان شعار یکتا پرستی در میان قوم خود باقی گذاشت تا اینکه ایشان (به سوی یکتاپرستی) برگردند».

خداوند می‏فرماید: ﴿وَإِذۡ قَالَ إِبۡرَٰهِيمُ لِأَبِيهِ وَقَوۡمِهِۦٓ إِنَّنِي بَرَآءٞ مِّمَّا تَعۡبُدُونَ٢٦ إِلَّا ٱلَّذِي فَطَرَنِي فَإِنَّهُۥ سَيَهۡدِينِ٢٧ وَجَعَلَهَا كَلِمَةَۢ بَاقِيَةٗ فِي عَقِبِهِۦ[الزخرف: ۲۶-۲۸] یعنی: «وقتی ابراهیم به پدر و قوم خود گفت: من از معبودهایی که می‌پرستید بیزارم. بجز آن معبودی که مرا آفریده است. چرا که او مرا رهنمود خواهد کرد. ابراهیم توحید را به عنوان شعار یکتا پرستی در میان قوم خود باقی گذاشت تا اینکه ایشان (به سوی یکتاپرستی) برگردند».

«کلمه باقیه» یعنی همان «لا اله الا الله».

پس بیاندیش چگونه ابراهیم خلیل÷از این کلمه عظیم برای آن معنایی که به سبب آن وضع شده و بدان دلالت دارد، تعبیر می‏کند به این توضیح که از هر آنچه به غیر از خدا از موجودات خارج که پرستیده می‌شد، تبری می‌جوید. معبودانی مثل ستارگان، تندیس‌ها و بت‌هایی که قوم نوح آن‌ها را به شکل انسان‌های صالحی با عناوینی مثل وَدّ، سُواع، یغوث، یعوق، نسر و غیره درست کرده بودند و آن‌ها را به عنوان بت و همتای خداوند می‌پرستیدند. هیچکدام این موارد را برای پرستش استثنا نمی‏کند و تنها کسی را برای پرستش بر می‌گزیند که او را آفریده است و آنهم خداوند یکتا و بی‌شریک است. و این همان چیزی است که کلمه اخلاص کاملاً بدان دلالت دارد. همانطوری که خداوند می‏فرماید: ﴿ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلۡحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدۡعُونَ مِن دُونِهِۦ هُوَ ٱلۡبَٰطِلُ وَأَنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلۡعَلِيُّ ٱلۡكَبِيرُ٦٢[الحج: ۶۲].

یعنی: «به همین منوال است.... خداوند حق است و آنچه را که بجز او به فریاد می‌خوانند و پرستش می‌کنند باطل است و خداوند والا مقام و بزرگوار است. بنابراین هر عبادتی از قبیل دعا و غیره که در آن غیر از خدا مقصود باشد باطل و همان شرکی است که خداوند نمی‌بخشد».

خداوند می‏فرماید: ﴿ثُمَّ قِيلَ لَهُمۡ أَيۡنَ مَا كُنتُمۡ تُشۡرِكُونَ٧٣ مِن دُونِ ٱللَّهِۖ قَالُواْ ضَلُّواْ عَنَّا بَل لَّمۡ نَكُن نَّدۡعُواْ مِن قَبۡلُ شَيۡ‍ٔٗاۚ كَذَٰلِكَ يُضِلُّ ٱللَّهُ ٱلۡكَٰفِرِينَ٧٤[غافر: ۷۳-۷۴].

یعنی: «آنگاه بدیشان می‌گویند: آن چیزهایی را که شریک خدا می‌کردید کجایند (همان انبازهای) غیر خدا. می‌گویند از ما نهان شده‌اند و هدر رفته‌اند. بلکه اصلاً، قبلاً چیزی را نپرستیده‌ایم. خداوند اینچنین کافران را سرگشته می‏سازد. در جای دیگر می‏فرماید: ﴿ٱتَّخَذُوٓاْ أَحۡبَارَهُمۡ وَرُهۡبَٰنَهُمۡ أَرۡبَابٗا مِّن دُونِ ٱللَّهِ وَٱلۡمَسِيحَ ٱبۡنَ مَرۡيَمَ[التوبة:۳۱].

یعنی: «(یهودیان و مسیحیان) علمای دین و پارسایان خود را علاوه بر خدا به خدایی گرفته‌اند. مسیح پسر مریم را نیز معبود می‌شمارند».

در حدیث صحیح [۷۴]آمده است پیامبر صآیه مذکور را برای عدی بن حاتم طائی تلاوت کردند. وی گفت: ای رسول خدا، ما آنان را پرستش نمی‌کردیم. پیامبر صفرمود: آیا حرام خدا را بر شما حلال نمی‏کردند و شما نیز تبعیت می‌کردید؟ و حلال خدا را بر شما حرام نمی‏کردند و شما نیز (به تبعیت از آنان) حلال را حرام نمی‌کردید؟ گفت: چرا (آری)! پیامبرصفرمود: این (تبعیت بی‌چون و چرای شما) همان عبادت کردن آن‌هاست.

از این رو اطاعت از علمای دین و پارسایان درمعصیت خدا، همان عبادت کردن برای غیر خداست. و با اطاعت در معصیت آن‌ها را می‌پرستیدند، همانطوری که در میان این امت (اسلام) نیز چنین اتفاقی افتاده است و این همان شرک اکبری است که با توحیدی که مدلول شهادت لا اله الا الله است منافات دارد.

به وسیله این آیه روشن شد که کلمه اخلاص تمام پرستش‌های غیر خدا را نفی می‏کند به دلیل اینکه با مدلول آن‌ها منافات دارد، این پرستش‌ها پرستش مشرکان تمام چیزهایی را که شرکند ثابت و آنچه به عنوان توحید ثابت شده را نفی می‏کند.

خداوند می‏فرماید:

﴿وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ ٱللَّهِ أَندَادٗا يُحِبُّونَهُمۡ كَحُبِّ ٱللَّهِۖ[البقرة: ۱۶۵] یعنی: «برخی از مردم هستند که غیر از خدا، خدا گونه‌هایی بر می‌گزینند و آنان را همچون خدا دوست می‌دارند».

بنابراین هر فردی که همتایی برای خدا بر گزیند تا علاوه بر خدا آن را به فریاد بخواند، به آن بگراید و به او امید ببندد تا نیازهایش را رفع و سختی هایش را بگشاید – همان کاری که قبر پرستان، قدرت پرستان و بت پرستان – به ناچار باید – این معبودهای دروغین را – تعظیم کنند و دوستشان دارند. پس آن‌ها را به همراه خدا دوست می‌دارند. اگر چه خداوند را نیز دوست دارند و لا اله الا الله را به زبان می‌آورند، نماز می‌خوانند و روزه می‌گیرند ولی در واقع در دوست داشتن و پرستش خدا با دوست داشتن و پرستش غیر خدا دچار شرک شده‌اند. بر گرفتن همتایانی برای خداوند و دوست داشتن آن‌ها همانند خدا تمامی اموال و اعمال آنان را باطل می‏کند چرا که عمل مشرک از وی پذیرفته نمی‏شود و صحیح نیست. اینان گرچه می‌گویند: لا اله الاالله ولی تمامی قیدهایی که این سخن عظیم بدان مقید شده است را رها می‌کنند از جمله این قیدها علم به مدلول آن است، زیرا مشرک نسبت به مدلول آن جاهل است، قراردادن شریک برای خدا از طریق محبت و غیر آن خود نمایانگر جهل آنان است و این جهل منافی علم است، علمی که اخلاص بدان دلالت دارد و چنین فردی در سخن خود راستگو نیست، زیرا آنچه را که شرک است نفی نمی‏کند و اخلاص لازم را اثبات نمی‌نماید. و همچنین آنچه را که مقتضای یقین است ترک کرده است.

زیرا اگر معنای آن سخن عظیم و مدلول آن را می‌فهمید، عمل خود را که خلاف مدلول آن است، ناپسند می‏داشت. و یا در آن تردید می‌نمود ولی آن عمل را از جهت آنکه حق است قبول نکرده است و با پرستش غیر خدا کفر پیشه نمی‌کرد.

همانطوری که خداوند می‏فرماید: ﴿وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَشَدُّ حُبّٗا لِّلَّهِۗ[البقرة: ۱۶۵] یعنی: «اما آن‌ها که ایمان دارند دوستی‌شان نسبت به خدا (از مشرکان نسبت به معبودهاشان،) شدیدتر است».

چرا که این عده دوستی را برای خداوند خالص کرده و تنها او را دوست دارند و کسی را دوست می‌دارند که دوست داشتنی‌ترین است و تمامی اعمالشان را برای خدا خالص می‌کنند. و به هر آنچه غیر خداست کفر می‌ورزند.بنابراین برای کسی که خداوند متعال وی را به شناخت حق و قبول آن توفیق داده است ودلالت این آیات عظیم بر معنای شهادت لا اله الا الله و بر توحیدی که معنای این آیات است و تمامی فرستادگان خدا بدان فرا خوانده‌اند، روشن می‌گردد، که این جای فکر و تأمل دارد.

مصنف به این فرموده خداوند استناد کرده است که: ﴿أُوْلَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ يَدۡعُونَ يَبۡتَغُونَ إِلَىٰ رَبِّهِمُ ٱلۡوَسِيلَةَ أَيُّهُمۡ أَقۡرَبُ[الإسراء: ۵۷] معنای این آیه با آیه قبل از آن روشن می‏شودکه خداوند فرموده است: ﴿قُلِ ٱدۡعُواْ ٱلَّذِينَ زَعَمۡتُم مِّن دُونِهِۦ فَلَا يَمۡلِكُونَ كَشۡفَ ٱلضُّرِّ عَنكُمۡ وَلَا تَحۡوِيلًا٥٦[الإسراء: ۵۶]. یعنی: بگو کسانی را که بجز خدا(شایسته پرستش) می‌پندارید بخوانید اما نه توانایی دفع زیان و رفع بلا از شما را دارند و نه می‌توانند آن را دگرگون سازند.

ابن کثیر /می‏گوید: خداوند متعال می‏فرماید: ﴿قُلِیعنی بگو به مشرکانی که، غیر خدا را می‌پرستند. ﴿ٱدۡعُواْ ٱلَّذِينَ زَعَمۡتُم مِّن دُونِهِۦیعنی: بتن‌ها و همتایانی را می‌پرستید و بدانها رغبت پیدا می‌کنند ﴿فَلَا يَمۡلِكُونَ كَشۡفَ ٱلضُّرِّ عَنكُمۡیعنی: به طور کلی نمی‌توانند از آن‌ها ضرری را دفع کنند. ﴿وَلَا تَحۡوِيلًایعنی: نمی‌توانند آن را از شما به کس دیگر منتقل کنند.

معنای آیه این است که تنها خداوند یکتا و بی‌شریک قادر به دفع ضرر، است همان خدایی که خلقت و امر(چگونه استفاده کردن) در دست اوست و از جانب اوست.

عوفی در خصوص این آیه از ابن عباس آورده است که گفتند: اهل شرک می‌گفتند: ملائکه، مسیح و عزیر را می‌پرستیم که آن‌ها ملائکه، مسیح و عزیر را به فریادی می‏خواندند.

بخاری [۷۵]در خصوص آیه مذکور از عبدالله بن مسعود س روایت کرده است که گفت: «مردمانی ا ز را جن می‌پرستیدند سپس اسلام آوردند» و در روایتی آمده است «مردمانی از انسان‌ها مردمانی از جن را می‌پرستیدند سپس جنیان مسلمان شدند و مردمان انس نیز به دین آنان (اسلام) متمسک شدند.

سخن ابن مسعود سبر این دلالت می‏کند وسیله مذکور در آیه همان اسلام است و هردو قول بر این امر دلالت دارند. سدی از ابو صالح از ابن عباس آورده است که گفت: عیسی، مادرش و عزیر (به فریاد خوانده می‌شدند).

مغیرة از ابراهیم روایت کرده است: ابن عباس در خصوص این آیه می‌گفت: (مقصود از) آن‌ها عیسی، عزیز، خورشید و ماه است. مجاهد نیز گفته است: عیسی، عزیر و ملائکه بودند. خداوند فرموده است ﴿وَيَرۡجُونَ رَحۡمَتَهُۥ وَيَخَافُونَ عَذَابَهُۥٓۚ[الإسراء: ۵۷] یعنی: «امید به رحمت خداوند دارند و از عذاب او می‌ترسند». عبادت تنها با ترس و امید کامل می‌شود و هر کسی که به منظور عبادت و طلب یاری کردن فریاد می‌زند و فرا می‌خواند یا می‌ترسد یا امیدوار به فریاد رس است یا اینکه ترس و امید هردو او را در بر گرفته‌اند و متصف به هردو حالت و صفت است، در واقع عبادت کرده است و این اعمال را باید مختص خداوند قرار دهد.

شیخ الاسلام /پس از مطرح کردن سخنان مفسرین در خصوص این آیه می‏گوید: تمامی این سخنان حق‌اند، چرا که این آیه تمامی افرادی را در بر می‌گیرد که معبود آن‌ها بنده خداست؛ خواه آن معبود فرشتگان باشند، خواه از جن‌ها و انسان‌ها.

گذشتگان در تفسیر خود، جنسی را که مقصود آیه است به صورت تمثیل مطرح می‏کردند. همانطوری که ترجمان قرآن (ابن عباس) در پاسخ به فردی که معنای خُبز (نان) را از وی پرسید، ضمن نشان دادن چانه خمیر به فرد پرسشگر گفت: این است. بنابراین اشاره به نوع نان کرد نه عین آن. در تخصیص شمول آیه مذکور طبق روایت‌های مطرح شده یکنوع مراد نیست بلکه دایره شمول آن عام است و همه انواع معبود و پرستش را در بر می‌گیرد.

آیه خطابی است بر هر فردی که به غیر از خدا را به فریاد می‌خواند چرا که آن مدعو (فردی که به فریادخوانده می‏شود) خود به سوی خدا وسیله‌ای می‌جوید، به رحمت خداوند امیدوار و از عذاب او می‌هراسد. و هرکس مرده یا غائبی از پیامبران و صالحین را به فریاد بخواند، خواه با لفظ استغاثه (طلب کمک) باشد خواه غیر آن، مشمول این آیه می‏شود، همانطوری که فریاد خواندن فرشتگان و پریان را نیز در بر می‌گیرد.

خداوند متعال از فریادرس خواندن آن‌ها نهی کرده و بیان داشته است که آن‌ها نمی‌توانند ضرری را دفع و یا آن را تغییر دهند. نه قادر به رفع کلی ضرر هستند و نه می‌توانند از جایی به جای دیگر آن را منتقل کنند مثلاً صفت یا میزان آن ضرر را تغییر دهند. از این رو فرموده است ﴿وَلَا تَحۡوِيلًاکه تحویل (تغییر) را به صورت نکره آورده و انواع تحویل را در بر می‌گیرد.

پس هرکس مرده یا غائبی از پیامبران؛ افراد صالح یافرشتگان را که نمی‌توانند کمک کنند و ضرری را دفع یا آن را تغییر دهند، به فریاد بخواند، مشمول این آیه می‏شود.

این آیه پاسخ ورد بر کسی است که فرد صالحی را به فریاد می‌خواند و می‏گوید: من برای خداوند چیزی را شریک قرارنمی‏دهم و شرک عبادت کردن برای بت‌ها است.

مصنف به این فرموده خداوند نیز استناد کرده است ﴿وَإِذۡ قَالَ إِبۡرَٰهِيمُ لِأَبِيهِ وَقَوۡمِهِۦٓ إِنَّنِي بَرَآءٞ مِّمَّا تَعۡبُدُونَ٢٦ إِلَّا ٱلَّذِي فَطَرَنِي فَإِنَّهُۥ سَيَهۡدِينِ٢٧[الزخرف: ۲۶-۲۷].

ابن کثیر می‏گوید: خداوند متعال از بنده، فرستاده و دوست نزدیکش، پیشوای حقگرایان و پدر پیامبران بعد از خود و همان کسی که قریش در نسب و دین به او منتسب گشته (ابراهیم) خبر می‏دهد که وی از پدر و قومش به سبب پرستش بت‌ها بیزاری می‌جوید. خداوند از زبان او می‏گوید: ﴿وَإِذۡ قَالَ إِبۡرَٰهِيمُ لِأَبِيهِ وَقَوۡمِهِۦٓ إِنَّنِي بَرَآءٞ مِّمَّا تَعۡبُدُونَ٢٦ إِلَّا ٱلَّذِي فَطَرَنِي فَإِنَّهُۥ سَيَهۡدِينِ٢٧ وَجَعَلَهَا كَلِمَةَۢ بَاقِيَةٗ فِي عَقِبِهِۦ لَعَلَّهُمۡ يَرۡجِعُونَ٢٨[الزخرف: ۲۶-۲۸] یعنی: «و به خاطر بیاور هنگامی را که ابراهیم به پدرش و قومش گفت: من از آنچه شما می‌پرستید بیزارم مگر آن کسی که مرا آفریده، که او هدایتم خواهد کرد و کلمه توحید را کلمه پاینده‌ای در نسل‌های بعد از خود قرار داد، شاید به سوی خدا باز گردند».

و مراد از کلمه باقیه همان عبادت خداوند یگانه و دست کشیدن از عبادت هر آنچه غیر اوست از بت‌ها و در واقع همان لا اله الا الله است که حامل آن از سلاله ابراهیم و از فرزندان اوست کسی که خداوند او را هدایت کرده است.

﴿لَعَلَّهُمۡ يَرۡجِعُونَ٢٨یعنی به سوی آن کلمه بر گردند (که سخن حق و بهترین قول و هدف آفرینش هستی است).

عکرمة، ضحاک، قتاده، سدی و دیگران در خصوص این فرموده خداوند که ﴿وَجَعَلَهَا كَلِمَةَۢ بَاقِيَةٗ فِي عَقِبِهِۦ لَعَلَّهُمۡ يَرۡجِعُونَ٢٨می‌گویند: یعنی لااله الا الله از میان فرزندان و سلاله ابراهیم، هرکس که آن را بگوید زایل نمی‌گردد. ابن جریر از قتاده در خصوص این آیه ﴿إِنَّنِي بَرَآءٞ مِّمَّا تَعۡبُدُونَ٢٦ إِلَّا ٱلَّذِي فَطَرَنِيروایت کرده است که گفت: آنان می‌گفتند پروردگار ما الله است. همانطوری که خداوند می‏فرماید:

﴿وَلَئِن سَأَلۡتَهُم مَّنۡ خَلَقَهُمۡ لَيَقُولُنَّ ٱللَّهُۖ فَأَنَّىٰ يُؤۡفَكُونَ٨٧[الزخرف: ۸۷].

یعنی: «اگر از مشرکان بپرسی، چه کسی آنان را آفریده است». مؤکدَّانه می‌گویند خدا، پس چگونه منحرف می‌شوند. پس او از پروردگار خود بیزاری نجست. عبد بن حمید این روایت را گزارش کرده است.

ابن جریر و ابن منذر از قتاده در خصوص ﴿وَجَعَلَهَا كَلِمَةَۢ بَاقِيَةٗ فِي عَقِبِهِۦ لَعَلَّهُمۡ يَرۡجِعُونَ٢٨می‌گویند: اخلاص و توحید در میان فرزندان ابراهیم، آنانی که خدا را می‌پرستند و او را یگانه می‏دارند، زایل نمی‏شود. (یعنی همیشه کسانی خواهند بود).

از نظر من (شارح) روشن شد که معنای لا اله الا الله یعنی خداوند را به یگانگی پرستیدن و اخلاص کردن بندگی برای او و بیزاری جستن از غیر اوست.

مصنف /می‏گوید: خداوند پاک و منزه مطرح کرده است که این برائت (بیزاری) و این دوست داشتن همان شهادت بر لا اله الا الله است.

علامه حافظ ابن قیم /در قصیده الکافیه الشافیه در خصوص این معنا می‏گوید:

هرگاه چیز پست و ناچیزی از موجودات شوق و عشق او را داشته باشد از شأن و منزلت بسیار بزرگی برخوردار گشته است.

مصنف به این فرموده خداوند نیز اسناد می‏کند.

﴿ٱتَّخَذُوٓاْ أَحۡبَارَهُمۡ وَرُهۡبَٰنَهُمۡ أَرۡبَابٗا مِّن دُونِ ٱللَّهِ[التوبة: ۳۱].

«احبار، همان علما و رهبان، همان بندگان (صالح) هستند».

پیامبر صاین آیه را برای عدی بن حاتم تفسیر کرده است. هنگامی که یکی از مسلمانان بر پیامبر صوارد شد و آیه مذکور را قرائت کرد، عدی گفت (به رسول خدا) گفتم: آن‌ها (احبار و راهبان را) پرستش نمی‏کردند. پیامبر صفرمود: چرا! آنان (احبار و راهبان) حلال را برای آن‌ها (یهود و نصاری) حرام و حرام را حلال می‏کردند و آن‌ها (پیروان احبار و راهبان) نیز تبعیت می‌نمودند. و این همان عبادت (بندگی کردن) برای آن‌هاست.

احمد این حدیث را روایت کرده و ترمذی آن را حسن دانسته است. عبد بن حمید، ابن ابی حاتم و طبرانی از طرقی آن را آورده‌اند. [۷۶]

سدی می‏گوید: مردان (خدا و صالح) را دلسوز یافتند، در حالی که کتاب خدا را پشت سر انداختند (بدان توجه نکردند و راه خودشان را از آن نطلبیدند). از این رو خداوند متعال می‏فرماید: ﴿وَمَآ أُمِرُوٓاْ إِلَّا لِيَعۡبُدُوٓاْ إِلَٰهٗا وَٰحِدٗاۖ لَّآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَۚ سُبۡحَٰنَهُۥ عَمَّا يُشۡرِكُونَ٣١[التوبة: ۳۱].

یعنی: «بدیشان جز این دستور داده نشده است که تنها خدای یگانه را بپرستید و بس.. جز خدا معبودی نیست و او پاک و منزه از شرک ورزی و چیزهایی است که ایشان آن‌ها را انباز خدا قرار می‏دهند».

حلال همان است که خداوند حلال کرده، حرام نیز همان است که خداوند حرام کرده است و دین خدا همان چیزی است که خداوند آن را تشریع نموده است.

با این توضیح آشکار شد آیه مذکور دلالت می‏کند بر اینکه هرکس از غیر خدا و فرستاده‌اش اطاعت کند، از کتاب و سنت و آنچه خداوند حلال و حرام کرده است رو بگرداند و در معصیت از آن شخص یا چیز اطاعت کند و در چیزی که خداوند بدان اجازه نداده است از آن فردپیروی کند، در واقع، آن شخص یا چیز را معبود پروردگار خود برگزیده و شریک خداوند قرار داده است. و این عمل وی با توحیدی که دین خداست و کلمه اخلاص لا اله الا الله بدان دلالت دارد منافات دارد: زیرا اله همان معبود است خداوند اطاعت از آن‌ها (احبار و راهبان) را عبادت نامیده و آن‌ها را ارباب نامگذاری کرده است. همانطوری که می‏فرماید ﴿وَلَا يَأۡمُرَكُمۡ أَن تَتَّخِذُواْ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةَ وَٱلنَّبِيِّ‍ۧنَ أَرۡبَابًاۗ[آل عمران: ۸۰] یعنی: «به شما فرمان نمی‏دهد که فرشتگان و پیامبران را به پروردگاری خود گیرید. ارباب در اینجا یعنی شریکان خداوند برای عبادت‌کردن».

﴿وَلَا يَأۡمُرَكُمۡ أَن تَتَّخِذُواْ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةَ وَٱلنَّبِيِّ‍ۧنَ أَرۡبَابًاۗ أَيَأۡمُرُكُم بِٱلۡكُفۡرِ بَعۡدَ إِذۡ أَنتُم مُّسۡلِمُونَ٨٠[آل عمران: ۸۰] یعنی: «مگر (معقول است که) شما را به کفر فرمان دهد بعد از آنکه مسلمان شده ایید!».

این همان شرک است و هر معبودی رب است و هر فرد فرمانده و تبعیت شده‌ای در غیر آنچه خدا و پیامبرش بدان دستور داده است، اطاعت و تبعیت شود در واقع شخص تابع و فرمانبردار او را رب و معبود خود قرار داده است. همانطوری که خداوند در سوره انعام می‏فرماید: ﴿وَإِنۡ أَطَعۡتُمُوهُمۡ إِنَّكُمۡ لَمُشۡرِكُونَ١٢١[الأنعام: ۱۲۱]. یعنی: اگر از آنان اطاعت کنید حتماً مشرک می‌شوید.

این همان مطابقت آیه با شرحش است؛ این آیه در معنا همانند این آیه قرآن است که می‏فرماید: ﴿أَمۡ لَهُمۡ شُرَكَٰٓؤُاْ شَرَعُواْ لَهُم مِّنَ ٱلدِّينِ مَا لَمۡ يَأۡذَنۢ بِهِ ٱللَّهُۚ[الشورى: ۲۱] یعنی: «آیا معبودانی دارند که برای ایشان دینی را پدید آورده‌اند که خدا بدان اجازه نداده است».

شیخ الاسلام در خصوص معنای این فرموده خداوند که: ﴿ٱتَّخَذُوٓاْ أَحۡبَارَهُمۡ وَرُهۡبَٰنَهُمۡ أَرۡبَابٗا مِّن دُونِ ٱللَّهِ[التوبة: ۳۱] می‏گوید: این افرادی که عالمان دین و راهبان را در حرام کردن حلال و حلال کردن حرام به اربابی گرفته بودند، عملکرد آنان به دور نحو بوده است: نخست: می‌دانستند که علما و راهبان دین خدا را تبدیل کرده‏اند (یعنی دیدگاه خودشان را دین خدا معرفی می‏کردند و گفته خدا چیز دیگری بود) و با آگاهی از این تبدیل و تغییر از آنان تبعیت می‏کردند. در حلال کردن حرام و حرام کردن حلال به تبعیت از رؤسای خود باور داشتند با علم بر اینکه آنان (علمای دین و راهبان) با این فرستادگان خدا مخالفت کرده‏اند، -چنین باوری کفراست چرا که خداو فرستاده‌اش آن را شرک معرفی کرده‏اند. اگر چه آن افراد برای آنان نماز و سجده بجای نیاوردند. بنابراین کسی که از دیگری در آنچه خلاف دین است و بداند که آن خلاف دین است، تبعیت کند و معتقد باشد که گفته وی غیر از آنچیزی است که خدا و رسولش فرموده‌اند، مشرک شده است. همانطوری که این افراد متبوع مشرکند.

دوم: اعتقاد و ایمانشان به تحریم حلال و حلال کردن ثابت باشد ولی در نافرمانی از خداوند از آنان (علمای دین) اطاعت کنند. همانطوری که یک فرد مسلمان گناهی را که معتقد به گناه بودن آن است، انجام می‌دهد. حکم اینگونه افراد همانند حکم افرادی است که اهل گناهند. همانطوری که از پیامبرص ثابت شده که فرمودند: اطاعت تنها در چیزهای معروف است.(نه منکر). [۷۷]

آن شخص که حرام را حلال و حلال را حرام می‌کند، اگر فرد مجتهدی باشد که نیت او نیز تبعیت از پیامبرص است ولی درآنچه فتوا می‏دهد حق برای وی پوشیده شود در حالیکه از خداوند نیز در حد توان می‌ترسد، خداوند به سبب خطایی که مرتکب شده وی را مؤاخذه نمی‌کند، بلکه در همان اجتهادی که به وسیله آن از پروردگارش اطاعت کرده پاداش می‌گیرد. ولی اگر فردی می‌دانست که این فتوا با آنچه پیامبرصآورده است مخالف و اشتباه است و با وجود خطا بودن از آن تبعیت کرد و از گفته پیامبرصرویگرداند چنین فردی از آن شرکی که خداوند آن را ناپسند داشته برخوردار گشته است. به ویژه اگر در آن از هوای خود تبعیت کند و با دست و زبان چنین حکمی را یاری کند با علم براینکه آن مخالف فرموده پیامبرصاست، چنین امری شرک و مرتکب آن مستحق مجازات است. از این رو علما گفته‏اند هرگاه حق شناخته شد، جایز نیست که فرد بر خلاف آن از کسی تقلید کند و فقط در اینکه آیا اگر شخصی قادر به استدلال بود جایز است که تقلید کند یا خیر؟ با یکدیگر منازعه کرده‏اند اگر شخص از اظهار کردن حقی که آن را شناخته است ناتوان باشد، همانند کسی است که می‏داند دین اسلام حق است در حالیکه او میان مسیحیان زندگی می‏کند، چنین فردی هرگاه آنچه را از حق که قادر به عمل کردن آن است انجام دهد بدانچه نمی‏تواند انجام دهد مؤاخذه نمی‏شود، چنین فردی مثل نجاشی و دیگران است. خداوند در کتاب خود پیرامون چنین افرادی می‏فرماید: ﴿وَإِنَّ مِنۡ أَهۡلِ ٱلۡكِتَٰبِ لَمَن يُؤۡمِنُ بِٱللَّهِ وَمَآ أُنزِلَ إِلَيۡكُمۡ وَمَآ أُنزِلَ إِلَيۡهِمۡ خَٰشِعِينَ لِلَّهِ لَا يَشۡتَرُونَ بِ‍َٔايَٰتِ ٱللَّهِ ثَمَنٗا قَلِيلًاۚ أُوْلَٰٓئِكَ لَهُمۡ أَجۡرُهُمۡ عِندَ رَبِّهِمۡۗ إِنَّ ٱللَّهَ سَرِيعُ ٱلۡحِسَابِ١٩٩[آل عمران: ۱۹۹] یعنی: برخی از اهل کتاب هستند که به خدا و بدانچه بر شما نازل شده ایمان دارند.

خداوند در سوره مائده می‏فرماید: ﴿وَإِذَا سَمِعُواْ مَآ أُنزِلَ إِلَى ٱلرَّسُولِ تَرَىٰٓ أَعۡيُنَهُمۡ تَفِيضُ مِنَ ٱلدَّمۡعِ مِمَّا عَرَفُواْ مِنَ ٱلۡحَقِّۖ يَقُولُونَ رَبَّنَآ ءَامَنَّا فَٱكۡتُبۡنَا مَعَ ٱلشَّٰهِدِينَ٨٣[المائدة: ۸۳] یعنی: «وآنان هر زمان بشنوند چیزهای را که بر پیامبر نازل شده است بر اثر شناخت حق و دریافت حقیقت چشمانشان را می‌بینی که پر از اشک می‌گردد». در جای دیگر می‌فرماید: ﴿وَمِن قَوۡمِ مُوسَىٰٓ أُمَّةٞ يَهۡدُونَ بِٱلۡحَقِّ وَبِهِۦ يَعۡدِلُونَ١٥٩[الأعراف: ۱۵۹].

یعنی: «در میان قوم موسی گروه زیادی بودند که به سوی حق رهنمود می‏کردند و به حق دادگری می‌نمودند».

ولی کسی که از مجتهد تبعیت می‌کند، اگر از شناخت حق به صورت جزئی (تفصیلی) ناتوان باشد، آنچه بدان قادر است همان را انجام دهد، اگر فرد مجتهد خطا کرده باشد فرد مقلد مجازات نمی‏شود. همانطوری که مثلاً در تعیین جهت قبله اینگونه است. ولی اگر کسی به مجرد هوای نفس خود از دیگری تقلید کند و بی‌آنکه بداند حق با اوست یا خیر، با دست و زبان خود او را یاری کند، چنین فردی از زمره اهل جاهلیت است، اگر فرد متبوع او خطا کند او نیز گناهکار است: مثل شخصی که بنابر رأی خود قرآن را تفسیر می‏کند، اگر نظر وی درست باشد بازهم خطا کرده و اگر هم خطا کند او را در آتش می‌سوزانند. این دسته افراد همانند کسانی هستند که همانطوری که قبلاً گذشت زکات پرداخت نمی‏کنند و عذاب مجازات در پی دارند و یا از زمره بندگان درهم، دینار، لباس فاخر و زن هستند. چرا که دوست داشتن مال آنان را از بندگی اطاعت خداوند باز داشته و بنده مال شده‌اند. اینگونه افراد نیز همانند آن‌ها هستند، ضمن اینکه دچار شرک اصغر هم شده‌اند و به حسب آن مجازات خواهندشد. در حدیث آمده است که «اندکی ریا شرک است» [۷۸]

این مقوله در نصوصی که در آن‌ها به بسیاری از گناهان اسم شرک و کفر اطلاق شده، به طور گسترده مورد بحث واقع شده است پایان.

ابو جعفر بن جریر در معنای این فرموده خداوند که: ﴿وَتَجۡعَلُونَ لَهُۥٓ أَندَادٗاۚ[فصلت: ۹] یعنی: برای او همتایانی قرار می‏دهید، می‏گوید: یعنی برای کسی که زمین را خلق کرده است همتایانی قرار می‏دهید، همانندانی از مردان برای خدا که از آن‌ها در نافرمانی و معصیت از خدا، اطاعت می‌کنید.

از نظر من (شارح) مثل همان چیزی است که بسیاری از بندگان قبرها انجام می‏دهند.

خداوند می‏فرماید: ﴿وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ ٱللَّهِ أَندَادٗا يُحِبُّونَهُمۡ كَحُبِّ ٱللَّهِۖ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَشَدُّ حُبّٗا لِّلَّهِۗ وَلَوۡ يَرَى ٱلَّذِينَ ظَلَمُوٓاْ إِذۡ يَرَوۡنَ ٱلۡعَذَابَ أَنَّ ٱلۡقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعٗا وَأَنَّ ٱللَّهَ شَدِيدُ ٱلۡعَذَابِ١٦٥[البقرة: ۱۶۵].

یعنی: «برخی از مردم هستند که غیر از خدا، خدا گونه‌هایی بر می‌گزینند وآنان را همچون خداوند دوست می‌دارند، و کسانی که ایمان آورده‌اند خداوند را سخت دوست می‎دارند».

مصنف می‏گوید: خداوند می‏فرماید: ﴿وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ ٱللَّهِ أَندَادٗا يُحِبُّونَهُمۡ كَحُبِّ ٱللَّهِۖ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَشَدُّ حُبّٗا لِّلَّهِۗ وَلَوۡ يَرَى ٱلَّذِينَ ظَلَمُوٓاْ إِذۡ يَرَوۡنَ ٱلۡعَذَابَ أَنَّ ٱلۡقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعٗا وَأَنَّ ٱللَّهَ شَدِيدُ ٱلۡعَذَابِ١٦٥[البقرة: ۱۶۵].

یعنی: «برخی از مردم هستند که غیر از خدا، خدا گونه‌هایی بر می‌گزینند وآنان را همچون خداوند دوست می‌دارند، و کسانی که ایمان آورده‌اند خداوند را سخت دوست می‎دارند».

عماد بن کثیر / می‏گوید: خداوند حالت مشرکان را در دنیا و سرنوشت و عاقبتشان را در آخرت مطرح کرده است. از آنجایی که برای خداوند همتایانی قرار داده‌اند یعنی شبیه و مانند‌هایی که همراه خدا آن‌ها را می‌پرستند و همانند خدا دوستشان می‌دارند. هیچ معبود بر حقی جز خدا نیست، ضد و همتا و شریکی برای او وجود ندارد.

در صحیحین (صحیح مسلم و بخاری) [۷۹]از عبدالله بن مسعود روایت شده است که گفت: به رسول خدا گفتم: ای رسول خدا کدام گناه بزرگترین است؟ فرمود: اینکه برای خدواند همتایی قرار دهی در حالیکه او ترا خلق کرده است.

عبارت قرآنی ﴿وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَشَدُّ حُبّٗا لِّلَّهِۗیعنی: «کسانی که ایمان آورده‌اند خداوند را سخت دوست می‌دارند». به سبب دوست داشتن خداوند، کمال شناخت آن‌ها نسبت به خداوند و تعظیم و توحیدشان به او، چیزی را شریک خداوند قرار نمی‏دهند، بلکه خداوند را به یگانگی می‌پرستند، به او توکل می‌کنند و درتمامی کارهایشان به او پناه می‌برند. سپس خداوند متعال به مشرکین به سبب اینکه عمل با شرک برخود ظلم می‌کنند وعده مجازات داده است.

خداوند متعال می‏فرماید: ﴿وَلَوۡ يَرَى ٱلَّذِينَ ظَلَمُوٓاْ إِذۡ يَرَوۡنَ ٱلۡعَذَابَ أَنَّ ٱلۡقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعٗایعنی: «آنان که ستم می‌کنند اگر می‌شد عذابی را مشاهده نمایند که هنگام (رستاخیز) می‏بینند». (می فهمند که) قدرت و عظمت، همه از آن خداست. برخی گفته‌اند: دراین کلام آنچه مقدر است این است که اگر آنان (ستم پیشگان) عذاب را ببینند آن وقت خواهند دانست که تمام قدرت از آن خداست، یعنی: حکم تنها برای اوست، که یگانه و بی‌شریک است. پس تمامی چیزها همانطوری که خداوند در جای دیگر می‏فرماید: ﴿وَأَنَّ ٱللَّهَ شَدِيدُ ٱلۡعَذَابِیعنی: «خداوند دارای عذاب سختی است».

همانطوری که خداوند در جای دیگر می‏فرماید: ﴿فَيَوۡمَئِذٖ لَّا يُعَذِّبُ عَذَابَهُۥٓ أَحَدٞ٢٥ وَلَا يُوثِقُ وَثَاقَهُۥٓ أَحَدٞ٢٦[الفجر: ۲۵-۲۶].

یعنی: در آن روز هیچکس عذابی همسان عذاب او (خداوند) را بدو نمی‌رساند و هیچکس همچون خداوند او را به بند نمی‌کشد (بنابراین آیات) خداوند می‏فرماید: اگر آنچه راکه در روز قیامت می‌بینند، همان امر وحشتناک و ناپسندی که به سبب شرک و کفر‌شان آنان را فراگرفته است، (در اینجا) نیز ببینند در آنصورت آن گمراهی را که در آن فرو رفته‌اند پایان خواهند داد. سپس خداوند از کفر مشرکان و کافران به کمک کاران و یاوران خود و بیزاری جستن متبوعین از تابعین (در روز قیامت) خبر داده است. خداوند می‏فرماید:

﴿إِذۡ تَبَرَّأَ ٱلَّذِينَ ٱتُّبِعُواْ مِنَ ٱلَّذِينَ ٱتَّبَعُواْ[البقرة: ۱۶۶].

یعنی: «هنگامی که متبوعین (کسانی که تبعیت می‌شدند) از تابعین پیروان خود بیزاری جویند».

فرشتگان از کسانی که گمان می‏کردند در دنیا آن‌ها را می‌پرستیدند تبری و بیزاری می‏جویند، پس فرشتگان می‌گویند: ﴿قَالَ ٱلَّذِينَ حَقَّ عَلَيۡهِمُ ٱلۡقَوۡلُ رَبَّنَا هَٰٓؤُلَآءِ ٱلَّذِينَ أَغۡوَيۡنَآ أَغۡوَيۡنَٰهُمۡ كَمَا غَوَيۡنَاۖ تَبَرَّأۡنَآ إِلَيۡكَۖ مَا كَانُوٓاْ إِيَّانَا يَعۡبُدُونَ٦٣[القصص: ۶۳].

یعنی: «ما در پیشگاه تو از اینان بی‌زاری می‌جوییم و اینان ما را عبادت نکرده‏اند». همچنین می‌گویند: ﴿قَالُواْ سُبۡحَٰنَكَ أَنتَ وَلِيُّنَا مِن دُونِهِمۖ بَلۡ كَانُواْ يَعۡبُدُونَ ٱلۡجِنَّۖ أَكۡثَرُهُم بِهِم مُّؤۡمِنُونَ٤١[سبأ: ۴۱] یعنی: «(می‌گویند)، تو منزهی و تنها تو یار یاورمان بوده‌ای نه آنان، بلکه ایشان جنیان را می‌پرستیده‌اند و اکثر آنان بدیشان ایمان داشته‌اند».

جنیان نیز از آنان بیزاری می‌جویند و خود را از عبادت آنان مبرا می‌دارند. همانطوری که خداوند می‏فرماید: ﴿وَمَنۡ أَضَلُّ مِمَّن يَدۡعُواْ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَن لَّا يَسۡتَجِيبُ لَهُۥٓ إِلَىٰ يَوۡمِ ٱلۡقِيَٰمَةِ وَهُمۡ عَن دُعَآئِهِمۡ غَٰفِلُونَ٥ وَإِذَا حُشِرَ ٱلنَّاسُ كَانُواْ لَهُمۡ أَعۡدَآءٗ وَكَانُواْ بِعِبَادَتِهِمۡ كَٰفِرِينَ٦[الأحقاف: ۵-۶].

«چه کسی گمراه‌تر ازآن کسی است که افرادی را به فریاد می‏خواند و پرستش می‏کند که تا روز قیامت پاسخش نمی‏دهند و اصلاً آنان از پرستشگران و به فریاد خواهندگان غافل و بی‌خبرند. و زمانی که مردمان گردآورده شوند، چنین پرستش شدگان و به فریاد خواسته شدگانی، دشمنان پرستشگران و بفریاد خواهندگان می‌گردند و عبادت ایشان را نفی می‌کنند و نمی‌پذیرند. در اینجا سخن ابن کثیر به پایان می‌رسد».

ابن جریر از مجاهد در خصوص عبارت قرآنی ﴿يُحِبُّونَهُمۡ كَحُبِّ ٱللَّهِۖمی‏گوید: یعنی در دوست داشتن به چیزهای دیگر همانند خداوند مباهات می‌کنند و نظیر و شبیه او- که منزه است - قرار می‏دهند. ﴿وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَشَدُّ حُبّٗا لِّلَّهِۗیعنی: برخلاف کفاری که بت‌ها را دوست دارند (و خداوندرا هم در کنار آن بت‌ها به همان اندازه دوست دارند، اهل ایمان بیشتر خداوند پاک و منزه را دوست می‌دارند).

مصنف /می‏گوید: از جمله اموری که از تفسیر توحید و شهادت لااله الا الله روشنگر است، آیه‌ای از سوره بقره است که در خصوص کفاری است که خداوند متعال می‏فرماید: ﴿وَمَا هُم بِخَٰرِجِينَ مِنَ ٱلنَّارِ١٦٧[البقرة: ۱۶۷] یعنی: «از آتش جهنم خارج نمی‌شوند».

خداوند مطرح کرده است که آنان (مشرکان) همتایان را همانند خدا دوست می‌دارند و این دلالت می‏کند که آنان خداوند را بسیار دوست داشتند و با وجود این دوستی داخل اسلام نمی‌شوند. پس حالت کسی که همتایی را بیشتر از خداوند دوست دارد؟ و همچنین حالت آن کسی که تنها آن همتای مدنظر خود را دوست دارد، چه خواهد بود؟

بنابراین آیه مذکور بیانگر آن است که هرکس همراه خداوند فرد دیگری را در محبت شریک او قرار دهد، در واقع آنچیز را همتای خداوند و شریک در عبادت برای او قرارداده است، چنین شرکی است که خداوند آن را نمی‌بخشد. همانطوریکه خداوند در خصوص آنان می‏فرماید: ﴿وَمَا هُم بِخَٰرِجِينَ مِنَ ٱلنَّارِ١٦٧[البقرة: ۱۶۷] و مراد از ظلم در فرموده خداوند ﴿وَلَمۡ يَلۡبِسُوٓاْ إِيمَٰنَهُم بِظُلۡمٍ[الأنعام: ۸۲] که قبلا گذشت همان شرک است. هرکس تنها خداوند را دوست بدارد، این دوستی وی در راستای رضای خدا و به خاطر او باشد، چنین فردی مخلص است. ولی هرکس خدا را دوست بدارد و همراه او کس دیگری را نیز دوست بدارد پس او مشرک است.

همانگونه که خداوند متعال می‏فرماید:

﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ ٱعۡبُدُواْ رَبَّكُمُ ٱلَّذِي خَلَقَكُمۡ وَٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِكُمۡ لَعَلَّكُمۡ تَتَّقُونَ٢١ ٱلَّذِي جَعَلَ لَكُمُ ٱلۡأَرۡضَ فِرَٰشٗا وَٱلسَّمَآءَ بِنَآءٗ وَأَنزَلَ مِنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءٗ فَأَخۡرَجَ بِهِۦ مِنَ ٱلثَّمَرَٰتِ رِزۡقٗا لَّكُمۡۖ فَلَا تَجۡعَلُواْ لِلَّهِ أَندَادٗا وَأَنتُمۡ تَعۡلَمُونَ٢٢[البقرة: ۲۱-۲۲].

یعنی: «ای مردم خدای خود را بپرستید، آنکه شما و کسانی را آفریده است که پیش از شما بوده‌اند تا پرهیزکار شوید...خدای شما کسی است که زمین را برای شما بگسترد و آسمان را کاخی بیافرید و از آسمان آب فرو فرساد و با آن انواع ثمرات را بوجود آورد تا روزی شما گرداند. پس شرکاء و همانندهایی برای خداوند نیاورید در حالی که می‌دانید (هیچ یک از آن‌ها، نه شما را آفریده‌اند، و نه شما را روزی می‌دهند)».

شیخ الاسلام ابن تیمیه/در مضمون این مطالب می‏گوید: هرکس برای برآورده شدن نیاز یا گشایش سختی به غیر خدا میل پیدا کند، لازمه‌اش آن است که دوست دار آن غیر است و اصل این رغبت و گرایش و میل، همان محبت و دوست داشتن است. پایان

پس کلمه لا اله الا الله، هر نوع شرکی در عبارت را نفی می‏کند و تمامی جوانب عبادت را برای خداوند متعال ثابت می‌نماید. پیش‌تر بیان این مطلب گذشت که اله همان مألوهی است که دل‌ها با محبت و غیر آن از انواع عبادت به سوی او می‌گردانید، پس کلمه لا اله الا الله تمامی انواع عبادات را از غیر خدا نفی کرده و تنها برای خداوند اثبات می‏کند و این همان چیزی است که کلمه اخلاص تطبیقاً به آن دلالت دارد، بنابراین به ناچار باید به معنای آن شناخت پیدا کرد، آن را باور نمود و قبول کرد و در ظاهر و باطل بدان عمل نمود. خداوند داناتر است.

علامه ابن قیم /می‏گوید: توحید محبوب یعنی اینکه محبوب فرد متعدد نباشد، یعنی – در عبادت برای خداوند نباید کسی را همراه کرد، یگانه داشتن خداوند در دوستی یعنی دوستی چیزی در دل او باقی نماند، همه دوستی‌ها را به دوستی خداوند ببخشد. اینچنین دوستی – اگر چه عشق نامیده شده است – نهایت صلاح بنده، نعمت فراوان و مایه روشنی چشم است. برای دل او (بنده) صلاح و نعمتی نیست مگر اینکه خداوند و رسولش از هر چه غیر آندو محبوبتر (دوست داشتنی تر) باشد. محبت وی به غیرخدا باید تابع محبت خداوند باشد. جز خدا را دوست نداشته باشد و جز برای خدا دوستدار کسی یا چیزی نباشد. همانطوری که در حدیث صحیح [۸۰]آمده است «سه خصلت اگر در شخص باشد شیرینی ایمان را چشیده است.» محبت رسول خداص(نشأت گرفته) از محبت خداست. دوست داشتن فردی اگر برای خدا باشد در واقع نشانگر محبت خداست و اگر برای غیر خدا باشد نقض کننده محبت خدا و زیادی در محبت آن غیر است. آنچه تصدیق کننده محبت خداست این است که در نزد شخص مُحب (دوستدار) بدترین و مبغوض‌ترین اشیاء نزد محبوب – که همان کفر است – به اندازه‌ای ناپسند باشد، که این ناپسندی وی از شی ء مبغوض محبوب به منزله افتادن در آتش و حتی شدید‌تر از آن باشد. بی‌تردید این بزرگترین نوع محبت است، زیرا انسان محبت هیچ چیزی را بر محبت خود و حیات خود ترجیح نمی‏دهد مخیر شود. پس هرگاه فردی محبت ایمان به خداوند را بر نفس خود مقدم داشت به طوری که اگر بین کفر و و افتادن در آتش مخیر شود، آتش را ترجیح دهد. ایمان چنین فردی از جانش محبوبتر است و چنین محبتی بالاتر از دوست داشتن عاشقان به معشوق و محبوبشان است. حتی چنین محبتی نظیر و مانندی ندارد. همانطوری که محبوب چنین محبتی نظیر و شبیه ندارد.این همان محبتی است که می‌طلبد، محبوب مقدم برجان، مال و فرزند شود. و مقتضی کمال ذلت، فروتنی، تعظیم، بزرگداشت، اطاعت و فبرمانبرداری ظاهری و باطنی برای محبوب است. چنین محبتی در میان مخلوق شبیه و نظیری ندارد و حال آن مخلوق هر کسی که باشد.

از این رو هرکس بین خدا و غیر خدا در این محبت ویژه شریک قائل شود، مشرکی شده که خداوند او را نمی‌بخشد. همانطوری که خداوند می‏فرماید: ﴿وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ ٱللَّهِ أَندَادٗا يُحِبُّونَهُمۡ كَحُبِّ ٱللَّهِۖ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَشَدُّ حُبّٗا لِّلَّهِۗ[البقرة: ۱۶۵] دیدگاه درست در خصوص معنای آیه این است که ایمان آورندگان، بیشترین حب را به خداوند دارند و از کسانی که به همتایان خدا دوستی می‏ورزند دوستی‏شان بیشتر از دوستی آنان به آن همتایان است. همانطوری که گذشت، محبت مومنان به پروردگارشان اصلاً غیر قابل مقایسه با محبت مخلوق است، همانطوری که محبوب مؤمنان با محبوب غیر آنان غیر قابل مقایسه است. هر اذیتی در راستای محبت غیر خدا، در جهت محبت خداوند نعمت است و هر ناخوشایندی در جهت محبت غیر او، اگر در جهت محبت او باشد خوشایند و موجب روشنی چشم مُحب است.

هر کس برای محبت خداوند مثال‌هایی از محبت مخلوق به مخلوق بزند مثل وصل، هجران، اذیت یا عذابی، بدون آنکه محب مسبب آن باشد و مثال‌هایی از این دست - که خداوند بسیار متعالی‌تر از این مثالهاست - پس او مرتکب زشت‌ترین و فاحشترین خطاها شده است و چنین شخصی مستحق عذاب و دوری از خداوند است.

در (خبر) صحیح از پیامبر صروایت شده است که فرمودند: هرکس بگوید: لا اله الا الله و بدآنچه غیر خدا پرستیده می‌شود کفربورزد، مال و خون اوحرام شده وحسابش با خداونداست.

در (خبر) صحیح از پیامبر صروایت شده است که فرمودند: هرکس بگوید: لا اله الا الله و بدآنچه غیر خدا پرستیده می‌شود کفر بورزد، مال و خون او حرام شده و حسابش با خداوند است.

مقصود مصنف از صحیح همان صحیح [۸۱]مسلم است که از ابو مالک اشجعی از پدرش و وی نیز حدیث مذکور را از پیامبر صروایت کرده است.

اسم ابو مالک سعد بن طارق، اهل کوفه و فردی قابل اعتماد است. حدود سال ۱۴۰ هجری وفات یافت. پدرش طارق بن اشیم بن مسعود اشجعی، صحابی است که احادیثی از وی روایت شده است. مسلم می‏گوید: جز پسرش کسی از وی روایت نکرده است.

در مسند امام احمد از ابومالک روایت شده که گفت: از پدرم شنیدم که می‏گفت پیامبر صفرمود: هرکس خدا را به یگانگی بپرستد و بدآنچه غیر خدا پرستیده شود کفر بورزد مال و خون او حرام و حسابش با خداوند است. احمد به طریق یزید بن هارون آن را آورده است که گفت: ابومالک اشجعی از طریق پدرش برای ما روایت کرده است. احمد از طریق عبدالله بن ادریس نیز آورده است که گفت: از ابومالک شنیدم که گفت: به پدرم گفتم..... هرکس خدا را به یگانگی بپرستد و بدآنچه غیر خدا پرستیده شود کفر بورزد مال و خون او حرام و حسابش با خداوند است.

روایت حدیث با این لفظ در واقع لا اله الا الله را تفسیر می‏کند. در عبارت «هر کس بگوید لا اله الا الله و بدانچه غیر خدا پرستیده می‌شود کفر بورزد» در این حدیث پیامبرصعصمت مال و خون را منوط به دو امر معرفی کرده است: نخست گفتن لا اله الا الله از روی علم و یقین، همانطوری که در جاهای دیگری غیر از این حدیث، محفوظ ماندن خون و مال مقید به چنین امری شده است.

دوم: کفر ورزیدن بدآنچه غیر خدا پرستیده می‏شود. و صرف لفظ بدون در نظر گرفتن معنا کفایت نمی‌کند، بلکه باید آن را به زبان آورد و بدان عمل کرد. از نظر من (شارح) در عبارت بالا معنای این آیه نیز وجود دارد که:

﴿لَآ إِكۡرَاهَ فِي ٱلدِّينِۖ قَد تَّبَيَّنَ ٱلرُّشۡدُ مِنَ ٱلۡغَيِّۚ فَمَن يَكۡفُرۡ بِٱلطَّٰغُوتِ وَيُؤۡمِنۢ بِٱللَّهِ فَقَدِ ٱسۡتَمۡسَكَ بِٱلۡعُرۡوَةِ ٱلۡوُثۡقَىٰ لَا ٱنفِصَامَ لَهَاۗ وَٱللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ٢٥٦[البقرة: ۲۵۶].

مصنف /می‏گوید: این(روایت) بزرگترین چیزی است که معنای لا اله الا الله را تبیین می‏کند.

وی صرف تلفظ آن را موجب حفظ مال و خون قرار نمی‏دهد و حتی شناخت معنا به همراه لفظ و اقرار به آن را کافی نمی‏داند، بلکه (علاوه بر آن شروط) نبایدجز خداوند را به فریاد بخواند و کفر به آنچه غیر خدا پرستیده می‌شود را نیز به این شروط چهارگانه اضافه کند، تا مال و جانش در حفظ و عصمت باشد. اگر شک و تردید کرد، مال و خونش حرام نمی‏شود. پس چقدر این مسأله با اهمیت و ارجمند است و چه نیکو مصنف آن را روشن می‏کند و چه استدلال قاطعی در برابر مخالف مطرح کرده است!

گفتم (شارح) این همان شروط خالص و سالم ساختن گفتن لا اله الا الله است و به زبان آوردن آن بدون شروط پنجگانه‌ای که مصنف /مطرح کرده است، اصلاً صحیح نیست.

خداوند می‏فرماید: ﴿وَقَٰتِلُوهُمۡ حَتَّىٰ لَا تَكُونَ فِتۡنَةٞ وَيَكُونَ ٱلدِّينُ كُلُّهُۥ لِلَّهِۚ فَإِنِ ٱنتَهَوۡاْ فَإِنَّ ٱللَّهَ بِمَا يَعۡمَلُونَ بَصِيرٞ٣٩[الأنفال: ۳۹].

یعنی: با آنان پیکار کنید تا فتنه‌ای باقی نماند و دین خالصانه از آن خدا گردد.

(در جای دیگر) می‏فرماید: ﴿فَإِذَا ٱنسَلَخَ ٱلۡأَشۡهُرُ ٱلۡحُرُمُ فَٱقۡتُلُواْ ٱلۡمُشۡرِكِينَ حَيۡثُ وَجَدتُّمُوهُمۡ وَخُذُوهُمۡ وَٱحۡصُرُوهُمۡ وَٱقۡعُدُواْ لَهُمۡ كُلَّ مَرۡصَدٖۚ فَإِن تَابُواْ وَأَقَامُواْ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتَوُاْ ٱلزَّكَوٰةَ فَخَلُّواْ سَبِيلَهُمۡۚ إِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٞ رَّحِيمٞ٥[التوبة: ۵].

«مشرکان (پیمان شکن) را هر کجا بیایید بکشید و بگیرید و محاصره کنید و در همه کمینگاه‌ها برای آنان بنشیند. اگر توبه کردند، نماز خواندند و زکات دادند، راه را بر آنان باز گذارید».

در این آیات به جنگ با آنان دستور داده شده است تا اینکه از شرک برگردند، اعمالشان را برای خداوند خالص کنند، نماز بر پادارند و زکات بدهند، اگر از این موارد و یا برخی از آن‌ها سرپیچی کنند، همگی کشته شوند.

در صحیح مسلم [۸۲]از ابوهریره به صورت مرفوع آمده است پیامبرصفرمودند فرمان داده شده‏ام با مردم بجنگم تاگواهی بدهند معبود بر حقی جز خداوند نیست، به من و آنچه آورده‌ام ایمان بیاورند، اگر چنین کردند خون و اموالشان در امان است جز به حق (خون و مالشان حرام نمی‏شود) و حساب آنان با خداست.

در صحیح (مسلم و بخاری) [۸۳]از ابن عمر روایت شده است که گفت: رسول خداصفرمودند: فرمان داده شده‌ام با مردم بجنگم تا گواهی بدهند معبود بر حقی جز خداوند نیست و محمد فرستاده اوست، نماز برپا دارند و زکات بدهند، اگر چنین کردند خون و اموالشان در امان است، جز به حق (خون و مالشان حرام نمی‏شود)و حساب آنان با خداست.این دو حدیث، تفسیر دو آیه سوره انفال و سوره توبه‌اند. علما اتفاق نظر دارند بر اینکه هرکس بگوید لا اله الا الله ولی به معنای آن معتقد نباشند و به مقتضایش نیز عمل نکند با او جنگ می‌شود تا به مدلول آن که شامل نفی و اثبات است عمل کند.

ابوسلیمان خطابی /در خصوص عبارت «فرمان داده شده‌ام با مردم بجنگم تا بگویند لا اله الا الله» می‌گوید معلوم است که مقصود (از مردم) بت پرستان غیر اهل کتاب است. چرا که آنان می‌گفتند لا اله الا الله با این وصف پیامبرصبا آنان (مشرکان) می‌جنگیدند و شمشیر از سر آن‌ها برداشته نمی‌شد.

قاضی عیاض می‏گوید: اختصاص عصمت مال و جان به کسی که بگوید: لا اله الا الله تعبیری است از اجابت ایمان و مراد از آن مشرکان عرب و بت پرستان است، ولی غیر از آن‌ها، کسانی که اقرار به توحید داشتند، صرف گفتن لا اله الا الله برای عصمت مال و جانشان با وجود بودن در کفر، کفایت نمی‌کرد.

امام نووی می‏گوید: با این وصف ایمان به تمامی چیزهایی که پیامبرصآورده است لازم است همانطوری که در روایت آمده است «و یؤمنوا بي وبما جئت به»یعنی به من و آنچه با خود آورده‌ام ایمان بیاورند. شیخ الاسلام در پاسخ به سؤالی پیرامون جنگ با مغولان می‏گوید: هر گروهی که از التزام به احکام ظاهری، اسلام سرپیچی کند، خواه از این قوم (تاتار) باشد خواه دیگران، جنگ با آن واجب است، تا به احکام اسلام تن در دهد. اگر چه شهادتین رابه زبان بیاورند و به پاره‌ای از احکام شرعی عمل کنند، همانطوری که ابوبکر صدیق و صحابهشبا مانعین زکات جنگیدند. فقهای بعد از آن‌ها نیز بر این امر اتفاق نظر دارند.

هرگاه از برخی نمازهای واجب یا روزه یا حج یا از التزام به تحریم خون‌ها یا اموال یا شراب یا قمار یا نکاح یا محارم یا از التزام به جهاد با کفارو سایر التزامات و واجبات دینی سرپیچی کند و از انجام محرماتی که در انکار و ترک آن‌ها هیچگونه عذری ندارد استنکاف نورزند، محرمات و واجباتی که شخص با انکار آن‌ها کافر می‏شود، با چنین گروه سر پیچی کننده‌ای به سبب سرپیچی‌اش جنگ می‏شود، اگر خود بدانها اقرار کند. و این چیزی است که خلافی در بین علما در خصوص آن نمی‌شناسم در نزد محققان چنین افرادی از زمره اهل بغی محسوب نمی‌شوندبلکه آنان از اسلام خارجند. پایان.

و عبارت «و حساب او با خداوند است.» یعنی خداوند تبارک و تعالی کسی است که به نیکی‌ها‌ی فردی که با زبان به چنین شهادتی گواهی می‌دهد، مطلع است، اگر در گفته خود صادق بود از بهشت برین او را بهره مند خواهد کرد و اگر منافق بود او را دچار عذاب دردناک خواهد کرد، ولی در دنیا بنابر ظاهر باید حکم کرد، هرکس توحید را به زبان آورد و چیزی را که ظاهراً با آن منافات دارد انجام نده و پایبند احکام اسلام بود، باید از جنگ با وی دست کشید. از نظر من (شارح): از این حدیث بر می‏آید که انسان گاهی می‌گوید لااله الا الله و بدانچه غیر خدا می‌پرستد کفر نمی‌ورزد و آنچه را که خون و مالش باانجام آن در امان است انجام نمی‌دهد. که آیات محکم و احادیث بدان دلالت دارند.

تفسیر این ترجمه و ابوابی که پس از آن مطرح می‌شوند.

از جمله بزرگترین و مهمترین مسائل عبارتند از تفسیر توحید، تفسیر شهادن لا اله الا الله که با امور واضح (معنای) آن را توضیح داده است، تبیین آیه سوره اسراء که در آن عمل مشرکان مبنی بر اینکه فریاد خواندن صالحین رد شده است و بیان گردید که این عمل آنان، شرک اکبر است.

آیه سوره برائت که در آن بیان شده است که فقط برای خداوند یگانه بندگی کنند و تفسیر آیه به اتفاق مفسران این بود که آنان از علما و بندگان خداوند در معصیت اطاعت می‏کردند، نه اینکه آنان را به فریاد بخوانند.

از جمله مسائل مطرح شده این فرموده ابراهیم ÷به کفار زمان خود بود که: ﴿وَإِذۡ قَالَ إِبۡرَٰهِيمُ لِأَبِيهِ وَقَوۡمِهِۦٓ إِنَّنِي بَرَآءٞ مِّمَّا تَعۡبُدُونَ٢٦ إِلَّا ٱلَّذِي فَطَرَنِي فَإِنَّهُۥ سَيَهۡدِينِ٢٧[الزخرف: ۲۶-۲۷] در میان معبودهای گوناگون، تنها پروردگار خود را برای پرستیدن استثناد کرده است. خداوند سبحان مطرح نموده که چنین برائت و چنین دوست داشتنی، همان تفسیر شهادت لا اله الا الله است. از این رو می‏فرماید:

﴿وَجَعَلَهَا كَلِمَةَۢ بَاقِيَةٗ فِي عَقِبِهِۦ لَعَلَّهُمۡ يَرۡجِعُونَ٢٨[الزخرف: ۲۸].

تفسیرسوره بقره در خصوص کفار که خداوند می‏فرماید: ﴿وَقَالَ ٱلَّذِينَ ٱتَّبَعُواْ لَوۡ أَنَّ لَنَا كَرَّةٗ فَنَتَبَرَّأَ مِنۡهُمۡ كَمَا تَبَرَّءُواْ مِنَّاۗ كَذَٰلِكَ يُرِيهِمُ ٱللَّهُ أَعۡمَٰلَهُمۡ حَسَرَٰتٍ عَلَيۡهِمۡۖ وَمَا هُم بِخَٰرِجِينَ مِنَ ٱلنَّارِ١٦٧[البقرة: ۱۶۷].

خداوند بیان فرموده است که آنان همتایان خیالی خود را همانند خداوند دوست دارند و با وجود اینکه خداوند را بسیار دوست داشتند ولی چون این دوست داشتن با دوست داشتن غیر همراه بود آنان را وارد اسلام نمی‌کرد.

پس وضعیت و حالت کسی که همتایی را بیشتر از خدا دوست دارد چه خواهد بود؟ و همچنین کسی که تنها آن همتای خیالی که برای خدا در نظر گرفته را دوست داشته و خداوند را دوست ندارد، چگونه خواهد بود؟!

مسأله دیگر این فرموده پیامبرصاست «که هرکس بگوید لا اله الا الله و بدآنچه غیر از خدا پرستیده می‌شود کافر شود، مال و خونش حرام می‏گردد و حسابش باخداوند است. این حدیث از جمله بزرگترین چیزی است، معنای لا الاه الا الله را روشن می‏سازد، زیرا پیامبرصصرف به زبان آوردن و یا به زبان آوردن و شناخت معنا و یا اقرار به آن و یا صرف اینکه فقط خداوند را به فریاد بخواند و شریک برای او قائل نشود را موجب عصمت خون و مال قرارنداده است، بلکه در صورتی جان و مالشان حرام می‌شود که علاوه بر پنج شرط مذکور بدآنچه که غیر خدا پرستیده می‌شود نیز کفر بورزند. اگر تردید کرد و متوقف شد، مال و جانش حرام نمی‌گردد.

پس این مسأله چقدر بزرگ و ارجمند است و بیان پیامبرصنیز چقدر واضح و حجت آن برای مخالف چقدر قاطع و برنده است.

مصنف می‏گوید: تفسیر این ترجمه (شرح) و ابوابی که پس از آن مطرح می‌شوند.

به نظر من (شارح): ابواب پس از این تفسیر عبارتند از؛ بیان توحید و توضیح معنای لا اله الا الله، همچنین بیان موارد (نمونه‌هایی) از شرک اصغر و اکبر و مسائلی از قبیل غلو و بدعت‌ها که منجر به شرک می‏شوند و مواردی که مضمون لا اله الا الله هستند ولی آن را مطرح نکرده و ترک گفته‏اند.

پس هرکس آن‌ها را بشناسد و محقق سازد معنای لا اله الا الله و آنچه بدان دلالت دارد از قبیل اخلاص و نفی شرک برای وی روشن می‏شود. بنابراین با شناخت مواردی از شرک اصغر، مواردی از شرک اکبری که منافی توحید است آشکار می‌گردد، شرک اصغر با کمال توحید منافات دارد و هرکس از آن اجتناب کند موحد راستین است. با شناخت وسائل شرک و نهی از آن اهدافی که به سبب آن از وسایل مذکور نهی شده است نیز شناخته خواهند شد، چرا که دوری‌گزیدن از تمام وسایلی که موجب شرک می‌شوند، مستلزم توحید و اخلاص است وحتی مقتضی آن است.

(از جمله مسائل مطرح شده در ابواب بعدی) دلایل اثبات توحید، اثبات صفات خدا و منزه داشتن خداوند از چیزهایی که شایسته جلال و شکوه او نیست، و هر آنچه خداوند به وسیله آن شناخته می‌شود از قبیل صفات کمال وادله ربوبیت او که دلالت می‌کنند بر اینکه تنها معبود یگانه اوست و عبادت تنها شایسته اوست، این همان توحید و معنای شهادت لا اله الا الله است.

[۷۲] ضعیف است: لفظ حدیث ضعیف است. ترمذی در کتاب الدعوات (۳۳۷۱) باب ماجاء فی فضل الدعا. آن را آورده است. ترمذی می‌گوید: این حدیث ضعیف است. البانی نیز در المشکاة (۲۳۳۱) و ضعیف الجامع (۳۰۰۳) آن را تضعیف کرده است. [۷۳] حسن است. احمد (۵/۳) این حدیث به طریق ابو قزعه باهلی از حکیم بن معاویه حیده از پدرش با سند حسن روایت شده است. ولی از بهز بن حکیم از پدرش از جدش نیست و این گمان ابن قیم بوده است. دوسری نیز در نهج السدید (۳۲۸) آورده است. حاکم نیز (۱/۲۱) معنای آن را از ابوهریره آورده است (نقل به معنا کرده است). [۷۴] حسن است. ترمذی: کتاب التفسیر (۳۰۹۵): باب و من سوره التوبه. البیهقی (۱۰/۱۱۶) [۷۵] روایت نخست در بخاری: کتاب التفسیر (۴۷۱۵) باب ﴿أُوْلَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ يَدۡعُونَ يَبۡتَغُونَ إِلَىٰ رَبِّهِمُ ٱلۡوَسِيلَةَ. روایت دوم: در بخاری: کتاب التفسیر (۴۷۱۴): باب ﴿قُلِ ٱدۡعُواْ ٱلَّذِينَ زَعَمۡتُم مِّن دُونِهِۦ. [۷۶] تخرج آن در شماره ۸۰ گذشت. [۷۷] بخاری کتاب المغازی: (۴۳۴۰) باب سریة عبدالله حذافة السهمی. کتاب الأحکام (۷۱۴۵) باب السمع و الطاعة للامام مالم تکن معصیة کتاب اخبار الآحاد (۷۲۵۷): باب ماجاء فی اجازة الخبرالواحد. مسلم: کتاب العادة (۱۸۴۰) (۴۰) باب وجوب طاعة الأمراء من غیر معصیة الله. [۷۸] قسمتی از یک حدیث طولانی است که ابن ماجه در کتاب الفتن (۳۹۸۹) باب من ترجی له السلامة من الفتن، روایت کرده است. سند آن همانطوری که در الصحیحه (۴/۱۸۵) نیز آمده است ضعیف است. حاکم (۱/۴) به طریق دیگری آن را تخریج کرده است. حاکم می‌گوید صحیح است و ذهبی نیز با وی موافق است.رجوع شود به النهج السدید ص (۳۲۹). [۷۹. ] - تخریج آن پیش‌تر در شماره ۱۵ گذشت [۸۰] بخاری: کتاب الایمان (۱۶): باب حلاوة الایمان. کتاب الایمان (۲۱) باب من کره أن یعود فی الکفر کتاب الإکراه: (۶۹۴۱) باب من اختار الضرب و القتل و الهوان علی الکفر. مسلم: کتاب إلایمان (۴۳) (۶۷): باب بیان خال الإیمان. [۸۱] مسلم کتاب الایمان (۲۳)(۳۷) باب الامر بقتال الناس حتی یقولوا لا اله الاالله. [۸۲] مسلم: کتاب الایمان (۲۱)(۳۴) باب الامر بقتال الناس حتی یقولوا لا اله الا الله. [۸۳] بخاری: کتاب الایمان (۲۵): باب ﴿فَإِن تَابُواْ وَأَقَامُواْ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتَوُاْ ٱلزَّكَوٰةَ فَخَلُّواْ سَبِيلَهُمۡۚمسلم: کتاب الایمان (۲۲) (۳۶): باب الامر بقتال الناس حتی یقولوا لااله الا الله.

باب: از جمله موارد شرک؛ پوشیدن حلقه؛ بند و مواردی از این دست، به منظور از بین بردن و یا دفع بلا است

خداوند می‏فرماید: ﴿وَلَئِن سَأَلۡتَهُم مَّنۡ خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ لَيَقُولُنَّ ٱللَّهُۚ قُلۡ أَفَرَءَيۡتُم مَّا تَدۡعُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ إِنۡ أَرَادَنِيَ ٱللَّهُ بِضُرٍّ هَلۡ هُنَّ كَٰشِفَٰتُ ضُرِّهِۦٓ أَوۡ أَرَادَنِي بِرَحۡمَةٍ هَلۡ هُنَّ مُمۡسِكَٰتُ رَحۡمَتِهِۦۚ قُلۡ حَسۡبِيَ ٱللَّهُۖ عَلَيۡهِ يَتَوَكَّلُ ٱلۡمُتَوَكِّلُونَ٣٨[الزمر: ۳۸] یعنی: بگو: و اگر از آن‌ها بپرسی «چه کسی آسمان‌ها و زمین را آفریده حتما می‌گویند: خدا بگو: آیا هیچ درباره معبودانی که غیر از خدا می‌خوانید اندیشه می‌کنید که اگر خدا زیانی برای من بخواهد، آیا آن‌ها می‌توانند گزند او را برطرف سازند و یا اگر رحمتی برای من بخواهد، آیا آن‌ها می‌توانند جلو رحمت او را بگیرند بگو: خدا مرا کافی است و همه متوکلان تنها بر او توکل می‌کنند.

مصنف می‏گوید: باب: از جمله موارد شرک: پوشیدن حلقه، بند و مواردی از این دست، به منظور از بین بردن و یا دفع بلاء است.

رفع یعنی از بین بردن پس از نزول و دچار شدن یک بلاء و دفع یعنی مانع شدن از نزول بلاء.

مترجم: (رفع درمان و پیشگیری است).

مصنف به آیه ﴿قُلۡ أَفَرَءَيۡتُم مَّا تَدۡعُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ إِنۡ أَرَادَنِيَ ٱللَّهُ بِضُرٍّ هَلۡ هُنَّ كَٰشِفَٰتُ ضُرِّهِۦٓ أَوۡ أَرَادَنِي بِرَحۡمَةٍ[الزمر: ۳۸].

ابن کثیر می‏گوید: این بدان معناست که آنچه به غیر خدا می‌خوانند، نمی‏تواند هیچکدام از آن موارد را انجام دهند. ﴿قُلۡ حَسۡبِيَ ٱللَّهُۖ یعنی: برای کسی که به خداوند توکل کند، او برایش کافی است. چرا که ﴿عَلَيۡهِ يَتَوَكَّلُ ٱلۡمُتَوَكِّلُونَاهل توکل تنها به او توکل می‌کنند. همانطوری که هود ÷در گفتگو با قومش چنین می‏گوید: ﴿إِن نَّقُولُ إِلَّا ٱعۡتَرَىٰكَ بَعۡضُ ءَالِهَتِنَا بِسُوٓءٖۗ قَالَ إِنِّيٓ أُشۡهِدُ ٱللَّهَ وَٱشۡهَدُوٓاْ أَنِّي بَرِيٓءٞ مِّمَّا تُشۡرِكُونَ٥٤ مِن دُونِهِۦۖ فَكِيدُونِي جَمِيعٗا ثُمَّ لَا تُنظِرُونِ٥٥ إِنِّي تَوَكَّلۡتُ عَلَى ٱللَّهِ رَبِّي وَرَبِّكُمۚ مَّا مِن دَآبَّةٍ إِلَّا هُوَ ءَاخِذُۢ بِنَاصِيَتِهَآۚ إِنَّ رَبِّي عَلَىٰ صِرَٰطٖ مُّسۡتَقِيمٖ٥٦[هود: ۵۴-۵۶].

یعنی: «(قوم هود گفتند: ای هود!) چیزی جز این نمی‌گوییم که یکی از خدایان ما بلائی به تو رسانده است (هود)گفت: من خدا را گواه می‌گیرم و شما هم گواهی دهید که من از چیزهایی که می‌پرستید بیزار و بر کنارم».

بجز خدا همگی به نیرنگ و چاره جویی بپردازید و به من مهلت ندهید. من بر خدایی تکیه کرده‏ام که پروردگار من و شما است. هیچ جنبده‌ای نیست مگر اینکه خدا بر او تسلط دارد. بی‏گمان خدای من بر صراط مستقیم قراردارد. مقاتل در معنای آیه مورد بحث می‏گوید: پیامبر صاز آنان پرسید پس سکوت پیشه کردند. چرا که در آن معنا اعتقاد نداشتند، بلکه آن معبودان را برای این معنا به فریاد می‌خواندند که آن‌ها واسطه و شفیعانی در نزد خدا هستند، نه اینکه آن‌ها ضرری را دفع کننده و یا دعای شخص گرفتار را اجابت نمایند، زیرا آنان می‌دانستند که چنین کارهایی تنها مختص خداست.

همانطوری که خداوند می‏فرماید: ﴿ثُمَّ إِذَا مَسَّكُمُ ٱلضُّرُّ فَإِلَيۡهِ تَجۡ‍َٔرُونَ٥٣ ثُمَّ إِذَا كَشَفَ ٱلضُّرَّ عَنكُمۡ إِذَا فَرِيقٞ مِّنكُم بِرَبِّهِمۡ يُشۡرِكُونَ٥٤[النحل: ۵۳-۵۴] یعنی: «هنگامی که زیانی به شما رسید او را با ناله و زاری به فریاد می‌خوانید، سپس هنگامی که خدا زیان را از شما دور کرد گروهی از شما (انبازهایی را) شریک پروردگار خود می‌کنند».

به نظر می‌رسد (شارح) این آیه و آیاتی نظیر آن وابستگی به غیر خدا را در جلب نفع و دفع ضرر باطل می‏کند. چرا که آن شرک به خداست، آیه بیانگر این نکته است که خداوند متعال اهل شرک را با به فریاد خواندن غیر خدا و رغبت به سوی آن نشانه گذاری کرده است و توحید ضد آن است و آن اینکه جز خداوند را به فریاد نخوانند و جز به او رغبت پیدا نکنند و جز به خداوند توکل ننمایند. همچنین تمامی انواع عبادات جز برای خداوند درست نیست. همانطوری که کتاب، سنت و اجماع گذشتگان و امامان امت آنگونه که قبلاً نیز گذشت، بر این امر دلالت دارند.

از عمران بن حُصینسروایت شده است که پیامبر صمردی را دید که در دستش حلقه ایی از فلز برنج بود. فرمود: این چیست؟ گفت: برای (رفع) بیماری و ضعف (پوشیده ام) پیامبر صفرمود: آن را در بیاور، چرا که آن فقط بیماری و ضعف تو را افزون می‏کند. اگر تو بمیری در حالی آن در دست تست، هرگز رستگار نمی‌شوی. احمد این روایت را با سندی که بی‌اشکال است، روایت کرده است.

مصنف می‏گوید: از عمران بن حُصین سروایت شده است که پیامبر صمردی را دید که در دستش حلقه‏ایی از فلز برنج بود. فرمود: این چیست؟ گفت: برای (رفع) بیماری و ضعف (پوشیده ام) پیامبر صفرمود: آن را در بیاور چرا که آن فقط بیماری و ضعف تو را افزون می‏کند. اگر تو بمیری در حالی آن در دست تست، هرگز رستگار نمی‌شوی. احمد این روایت را با سندی که بی‌اشکال است روایت کرده است.

امام احمد/ می‏گوید: خلف بن ولید از المبارک از حسن برای من حدیث نقل کرد؛ گفت: عمران بن حُصین سبه من خبر داد پیامبرصبه بازوی مردی نگریست که در دست وی یک حلقه بود، گفت: به نظر من جنس آن از برنج بود سپس پیامبرصفرمود: وای به حالت این چیست؟ گفت: برای (رفع) سستی و (ضعف) بیماری است. پیامبر صفرمود: بدان که آن فقط سستی و بیماری تو افزون خواهد کرد. آن را از خود دور ساز! چرا که اگر بمیری وآن در دست تو باشد هرگز رستگار نخواهی شد.ابن حبان در صحیح خود آن را به این عبارت آورده است که«تو اگر می‌مردی، به آن سپرده می‌شدی. حاکم نیز آن را آورده می‏گوید: سند آن صحیح است و ذهبی نیز وی را تایید کرده است. [۸۴]

حاکم می‏گوید: بیشتر مشایخ ما بر این نظرند که حسن از عمران شنیده است و گفته او در اسناد حدیث مبنی بر اینکه عمران به من خبر داد، بر همین امر دلالت دارد.

عمران بن حُصین، همان ابن عبید ابن خلف خزاعی مکنی به ابو نجید، صحابی که پسر صحابی دیگر است.در سال فتح خیبر اسلام آورد و به سال۵۲ هجری قمری در بصره وفات یافت.

عبارت «رأی رجلاً» یعنی مردی را دید، در روایت حاکم بدین نحو آمده است که «بر رسول خدا صوارد شدم در حالی که بر بازویم حلقه برنجی بود.پیامبرصفرمود این چیست تا پایان حدیث.در روایت احمد فقط عمران _ راوی حدیث مبهم است.

عبارت «این چیست؟» ممکن است استفهام استفصال (توضیع خواستن) از سبب پوشیدن (به دست کردن) آن باشد و یا ممکن است استهفام انکاری می‏باشد که این احتمال راجح‌تر است.

لفظ «واهنة»در حدیث مذکور همان رگی است در کتف و تمام دست.و بنابر قولی مرضی است در بازو که تنها مردان دچار آن می‌شوند نه زنان. پیامبرصبدان سبب از آن نهی کرد که وی آن را به منظور حفظ خود از درد به دست کرده بود که این عبارت بیانگر معتبر بودن مقاصد در اعمال است.

عبارت «آن را در بیاور: چرا که بیماری و ضعف تو را افزون می‌کند» کلمه «نزع» یعنی با قدرت کشیدن. پیامبرصخبر می‏دهد که آن چیز نه تنها هیچگونه نفعی به وی نمی‌رساند بلکه به وی ضرر رساینده و ضعفش را افزون میکند. مثل آن هر چیزی که از آن نهی شده غالباً نفع نمی‌رساند و اگر هم برخی نفع برسانند، ضرر آن‌ها بیشتر از نفعشان است.

عبارت «اگر تو بمیری در حالی که آن در دست تست هرگز رستگار نمی‌شوی».بدان سبب است که آن کار شرک بود، و فلاح همان رستگاری، پیروزی و سعادت است.

مصنف /می‏گوید: این روایت گواهی است بر سخن صحابه مبنی بر اینکه شرک اصغر از گناهان کبیره است و با جهل عذر فرد مشرک پذیرفته نمی‏شود و همچنین شدت و سخت گیری بر کسی که چنان عمل مشرکانه‌ای را انجام می‏دهد در حدیث مذکور مشاهده می‏شود.

عبارت «احمد این روایت را با سندی که بی‌اشکال است روایت کرده است». مقصود احمد بن محمد بن حنبل بن اسد بن ادریس بن عبدالله بن حسان بن عبدالله بن انس بن عوف بن قاسط بن مازن بن شیبان بن ذهل بن ثعلبةبن عکابة بن صعب بن علی بن بکر بن وائل بن قاسط بن هنب بن افصی بن جدیلة بن اسد بن ربیعة بن نزار بن عدنان، امام دانشمند، ابوعبدالله الذهلی شیبانی مروزی سپس بغدادی است. پیشوای مردم زمان خود، داناترینشان به فقه و حدیث و پرهیزگارترین و تابعترین فرد از سنت پیامبرصبوده است.همان کسی است که اهل سنت در خصوص وی می‏گوید: در رویگردانی از دنیا کسی از وی صبورتر و در شباهت به گذشتگان کسی شبیه‌تر از او نبود.دنیا به نزد او آمد ولی او روی گرداند و شبهات فراوانی به وی روی آورد ولی همه را نفی کرد.آن مرد در شکم حامله مادر خود به بغداد آمد و در سال ۱۶۴ هجری قمری در ماه ربیع الاول در شهر بغداد متولد شد.

احمد علم را در سال وفات مالک ۱۷۹ هجری آغاز کرد. از هشیم، جریر بن عبدالحمید، سفیان بن عیینه، معتمر بن سلیمان، یحیی بن سعید القطان، محمد بن ادریس شافعی، یزید بن هارون، عبدالرزاق و عبدالرحمن بن مهدی و جمع بی‌شماری در مکه، بصره، کوفه، بغداد، یمن و شهر‌های دیگر علم فرا گرفته است.

دو فرزندش صالح و عبدالله، بخاری، مسلم، ابوداود، ابراهیم حربی، ابوزرعه رازی، ابوزرعه دمشقی، عبدالله بن ابی دنیا، ابوبکر اثرم، عثمان بن سعید دارمی و ابوالقاسم بغوی از وی حدیث روایت کرده‏اند که ابوالقاسم بغوی آخرین فردی است که از وی روایت کرده است. از اساتیدش عبدالرحمن بن مهدی و اسود بن عامر و از همتایانش علی بن احمد المدینی و یحیی بن معین از او روایت کرده‏اند.

بخاری می‏گوید: دو شب از ربیع الاول سپری شده بود که احمد بیمار شد و در روز جمعه در حالی که دوازده شب از آن سپری شده بود وفات یافت. حنبل می‏گوید: در روز جمعه ماه ربیع الاول سال دویست و چهل و یک۲۴۱ هجری به سن ۷۷ سالگی وفات یافت. فرزندش عبدالله و فضل بن زیاد گفته‏اند: در دوازدهم ربیع الاول وفات یافت. خدایش رحمت کناد.

احمد و از عقبه‌ بن عامر به‌ سند مرفوع چنین روایت کرده‌: «هر کس مهره‌ یا طلسمی را به‌ گردن آویزد، خداوند آن‌ طلسم را برای او کارآمد نمیکند و هرکس صدفی را به‌ عنوان محافظ به‌ گردن آویزد، خداوند آن را برای او بی‌ارزش قرار می‌دهد». و در روایتی دیگر چنین آمده‌ «هر کس مهره‌ یا طلسمی را به‌ گردن آویزد، او مرتکب شرک شده‌ است».

مصنف/ می‏گوید: احمد [۸۵]از عقبه بن عامر به صورت مرفوع آورده است:: «هرکس تمیمه بیاویزد خداوند از او (چشم را) دفع نکند و هرکس ودعة بیاویزد خداوند به او آرامش و سکون ندهد. و در روایتی دیگر آمده است: هرکس تمیمه بیاویزد در واقع مشرک شده است». [۸۶]

حدیث نخست را همانگونه که مصنف نیز گفته است احمد روایت کرده است. همچنین ابو علی و حاکم نیز آن را روایت کرده‏اند، حاکم می‏گوید: سندش صحیح است و ذهبی نیز تأیید می‏کند.

عبارت «در روایتی دیگر» یعنی حدیث دیگری که احمد روایت کرده است. بدین نحو که احمد می‏گوید: عبدالصمد بن عبدالوارث از عبدالعزیز بن مسلم، از یزید بن ابی منصور، ار دخین الحجری، از عقبة بن عامر جهنی روایت کرده‏اند، یک گروه ده نفری نزد پیامبرصرفتند با نه نفر بیعت کرد ولی با یک نفر بیعت نکرد.گفتند: ای رسول خداصبا نه نفر بیعت کردی ولی از بیعت با یک نفر خودداری نمودی؟ پیامبرصفرمود: به دلیل اینکه بر او تمیمه است.آن نفر در تمیمه خود دست انداخت آن را پاره کرد؛ پس پیامبرصبا او نیز بیعت کرد و فرمود: هرکس تمیمه بیاویزد مشرک شده است و حاکم نیز به همین نحو روایت کرده که راویان آن موثق‌اند.

عقبة بن عامر، همان صحابی مشهور و فقیه فاضل است. سه سال از سوی معاویه سردمدار مصر شد و در سن نزدیک شصت سالگی وفات یافت.

عبارت «هر کس تمیمه بیاویزد» یعنی به گونه‌ای بیاویزد که در دل جهت طلب خیر و دفع شر بدان تعلق خاطر پیدا کند.

منذری می‏گوید: (تمیمه) مهره‌ای بود که(مشرکان) آن را آویزان می‏کردند به این باور که آفات را از آنان دفع می‌کند، در حالیکه این نادانی و گمراهی است چرا که مانع و دافعی غیر از خداوند متعال وجود ندارد.

ابوسعادات می‏گوید: التمائم جمع تمیمه است. تمیمه مهره‌های بود که عرب بر فرزندان خود می‌آویختند، به گمان خود آن‌ها را از چشم زدن حفظ می‌کرد، پس اسلام آن را باطل نمود.

عبارت «فلا اتمَّ الله له»یعنی خداوند از او (چشم را) دفع نکند! دعایی است علیه فردی که این کار را انجام می‌دهد. عبارت «وهر کس ودعة بیاویزد»«الوَدع» با فتحه واو و سکون دال، در «مسند الفردوس» آمده است وَدع چیزی است که از دریا در می‌آورند؛ شبیه صدف است به وسیله آن از چشم زدن حفظ می‌کنند.

عبارت «فلا ودع الله له» یعنی خداوند به او آرامش و سکون ندهد. ابو سعادات می‏گوید: این نیز دعایی علیه آن فرد است. ابوسعادات در خصوص این عبارت که هرکس تمیمه بیاویزد در واقع مشرک شده است، می‏گوید: پیامبرصاین عمل را شرک تلقی کرده است چرا که آنان (مشرکان) می‌خواهند تقدیراتی را که مقدر شده از خود دفع کنند و از غیر خداوند می‌خواهند که اذیت را از آن‌ها دفع کند، درحالی که خداوند دافع ضرر است.

ابن ابی حاتم از حذیفه روایت کرده است که وی مردی را دید که در دستش بندی به منظور رفع تب بود. پس آن را قطع کرده این فرموده خداوند را برای وی تلاوت کرد: ﴿وَمَا يُؤۡمِنُ أَكۡثَرُهُم بِٱللَّهِ إِلَّا وَهُم مُّشۡرِكُونَ١٠٦[يوسف: ۱۰۶] یعنی: «اکثر آنانی که مدعی ایمان به خدا هستند، مشرک‌اند».

مصنف /می‏گوید: ابن ابی حاتم روایت کرده است که وی مردی را دید که در دستش بندی به منظور رفع تب بود. پس آن را قطع کرده این فرموده خداوند را برای وی تلاوت کرد: ﴿وَمَا يُؤۡمِنُ أَكۡثَرُهُم بِٱللَّهِ إِلَّا وَهُم مُّشۡرِكُونَ١٠٦[يوسف: ۱۰۶] یعنی: «اکثر آنانی که مدعی ایمان به خدا هستند، مشرک‌اند».

ابن ابی حاتم از محمد بن حسین بن ابراهیم بن اشکاب از یونس بن محمد از حماد بن سلمة از عاصم الاحول از عروة روایت کرده است که گفت: حذیفه بر مریضی وارد شد، تسمه‌ای بر بازوی او دید. پس آن را قطع کرد یا در آورد.

سپس گفت: ﴿وَمَا يُؤۡمِنُ أَكۡثَرُهُم بِٱللَّهِ إِلَّا وَهُم مُّشۡرِكُونَ١٠٦یعنی: اکثر آنانی که مدعی ایمان به خدا هستند، مشرک‌اند.

ابن ابی حاتم همان امام ابو محمد عبدالرحمن بن أبی حاتم محمد بن ادریس رازی تمیمی حتطلی حافظ، صاحب «الجرح والتعدیل»، تفسیر و غیره. در سال ۳۲۷ وفات یافت.

حذیفة، همان ابن الیمان است. اسم یمان حسیل و بنابر گفته‌ای حَسل، عبسی، هم پیمان انصار، صحابی گرانقدری که از پیشگامان بود. گفته می‌شود که صاحب سِرّ بوده پدرش نیز صحابی بود.

حذیفة در ابتدای خلافت علی سدر سال ۳۶ از دنیا رفت.

عبارت «مردی را دید که در دستش بندی به منظور رفع تب بود» نادانان به منظور رفع تب تمیمه، بند و چیزهایی از این دست بر خود می‌آویختند.

وکیع از حذیفة روایت کرده است که وی بر مریضی به قصد عیادتش وارد شد. بازویش را لمس کرد، ناگهان بندی بر آن دید. پس گفت: این چیست؟ گفت: چیزی است که در آن برایم تعویذ (دعا) شده است.

پس حذیفه آن را برید و گفت: اگر می‌مردی و آن در دست تو بود برتو نماز نمی‌خواندم. این روایت بیانگر انکار کارهایی از این دست است گرچه فرد معتقد باشد که آن سبب است. پس در میان اسباب آن‌هایی جایزند که خدای متعال و فرستاده‌اش آن را مباح کرده‏اند بی‌آنکه به این اسباب اعتماد شود ولی تمائم، بندها، مهره‏ها، طلسم‏ها ومورادی از این دست، همان چیزهایی که نادانان می‏آویزند، شرک است؛ انکار و از بین بردن آن‌ها با گفته و عمل واجب است اگر چه صاحب آن نیز اجازه ندهد.

عبارت (این فرموده) خداوند را (برای وی) تلاوت کرد: ﴿وَمَا يُؤۡمِنُ أَكۡثَرُهُم بِٱللَّهِ إِلَّا وَهُم مُّشۡرِكُونَ١٠٦ حذیفة سبرای مشرکانه بودن آن چیز به آیه مذکور استدلال کرد که بیانگر صحت استدلال به آنچه خداوند در خصوص شرک اکبر نازل کرده برای شرک اصغر به سبب شمول آیه بر آن و دخول آن در شرک. معنای این آیه نیز از زبان ابن عباس و دیگران در سخن شیخ الاسلام و غیره گذشت. خداوند دانا‌تر است.

این آثار صحابه بیانگر کمال علم آن‌ها به توحید و آنچه با توحید یا کمال آن منافات دارد، است.

از جمله مسائل مطرح شده در این باب عبارتند از:

نخست: سخت گیری در پوشیدن حلقه، بند و یا امثال آن‌ها برای چنان منظوری که ذکر شد.

دوم: اگر صحابی می‌مرد و چنان چیزی بر او بود رستگار نمی‌شد. گواهی از سخن صحابهمبنی بر اینکه شرک اصغر از بزرگترین گناهان است.

سوم: جهل نمی‏تواند برای شرک اصغر عذر تلقی شود.

چهارم: اعمال مشرکانه مذکور نه تنها در کوتاه مدت نفع نمی‌رساند بلکه ضرر هم دارد، به دلیل این فرموده که تنها ضعف وسستی ات راافزون می‏کند.

پنجم: در انکار اعمال مثل آن باید شدت و سخت گیری کرد.

ششم: تصریح به اینکه هرکس چیزی را (به معنا و منظوری که گذشت) بیاویزد به همان چیز واگذاشته می‏شود.

هفتم: تصریح به اینکه هرکس تمیمه بیاویزد در واقع مشرک شده است.

هشتم: آویختن بند (تسمه) برای دفع یا رفع تب از جمله موارد پیش است.

نهم: تلاوت آیه توسط حذیفه دلیل است براینکه صحابه به آیاتی که در مورد شرک اکبرند برای شرک اصغر استدلال می‏کردند.

دهم: آویختن خرمهره (مهره) برای دفع چشمِ بد، از جمله شرک اصغر است.

یازدهم: دعا بر اینکه هرکس تمیمه بیاویزد خداوند چشم را از او دفع نمی‏کند و هرکس وَدعه بیاویزد خداوند به او سکون و آرامش نمی‌دهد، یعنی خداوند او را به آنچه آویخته وا می‌گذارد.

[۸۴] اسناد این حدیث ضعیف است.احمد (۴/۴۴۵) و لفظ نیز از وی است.ابن حبان (۱۴۱۱) حاکم (۴/۲۱۶) اسنادش ضعیف است. ابن ماجه (۳۵۳۱) النهج السدید (۱۰۰). [۸۵] ضعیف است: احمد(۴/۱۵۴) حاکم (۴/۲۱۶-۲۱۷) ابن حبان (۱۴۱۳) اسناد آن همانطوری که البانی در الصحیحة (۱/۸۱۰) بدان اشاره کرده ضعیف است. [۸۶] صحیح است: احمد۴/۱۵۶ حاکم ۴/۲۱۹ المنذری در الترغیب ۴/۳۰۷ و هیثمی در المجمع ۵/۱۰۳ می‎گویند: راویان احمد موثقند. البانی در الصحیحة (۴۹۲) آن را صحیح دانسته است.

باب: آنچه در خصوص تعویذ (دعانویسی) و تمائم (چیزهایی که برای دفع چشم می‏آویزند) آمده است

در صحیح از بشیر انصاریسروایت شده است که وی در برخی سفرها، رسول خداصرا همراهی می‌کرد. رسول خداصفردی را فرستاد تا برگردن شتران گردنبندی از زه کمان باقی نگذارد یا گردنبندی بر گردن شتران نباشد، مگر اینکه آن را بریده باشد. [۸۷](تمام گردنبندهایی که از زه کمان درست کرده و بر گردن شتران آویخته‌اند بریده شوند).

مصنف می‏گوید: باب آنچه در خصوص تعویذ (دعانویسی و اوراد) و تمائم (چیزهایی که برای دفع چشم می‌آویزند) آمده است.

مصنف می‏گوید: در صحیح از بشیر انصاری سروایت شده است که وی در برخی سفرها، رسول خدا صرا همراهی می‌کرد. رسول خدا صفردی را فرستاد تا برگردن شتران گردنبندی از زه کمان باقی نگذارد یا گردنبندی بر گردن شتران نباشد مگر اینکه آن را بریده باشد.(تمام گردنبندهایی که از زه کمان درست کرده و بر گردن شتران آویخته‌اند بریده شوند).

این حدیث در صحیحین (صحیح مسلم و بخاری) آمده است.

در استناد مصنف به ابو بشیر. بنابر گفته ای، نامش قیس بن عبید است. که این را ابن سعد گفته است.

ابن عبدالبر می‏گوید: اسم صحیحی از او به دست نیامده است، وی صحابی است و در جنگ خندق حضور داشته و بعد از سال شصت هجری وفات یافت. گفته می‌شود که سن او هنگام وفات از صد سال گذشته بود.

حافظ در خصوص عبارت «در برخی سفرها، رسول خداصرا همراهی می‏کرد» می‏گوید: به مکان معینی دست نیافتم (یعنی مکان سفر شخص با پیامبرصو معین نیست).

عبارت «فردی را فرستاد» بنابر گفته حافظ، حارث بن ابی اسامه روایت کرده است که آن فرد زید بن حارثه بود.

قلاده (گردنبند) در عبارت عربی بنابر فاعل بودن مرفوع است. «وَتَر» با فتحه دو حرف اول، یعنی یکی از تارهای قوس یا زه کمان. مردم دوران جاهلیت عرب هنگامی که زه کمان فرسوده و کهنه می‌شد آن را به چیز دیگری تبدیل می‏کردند و بر گردن چهارپایان می‌آویختند و باورشان بر این بود که چشم را از آن چهارپا دفع می‏کند.

عبارت «گردنبندی بر گردن شتران نباشد مگر اینکه بریده شود» روای در نقل عبارت عربی آن از شیخ خود دچار تردید شده است. اینکه آیا لفظ گردنبندی از زره کمان را بکار برده یا به صورت مطلق و بدون قید تنها گردنبند را گفته است. احتمال نخست را روایتی که از مالک روایت شده تایید می‏کند. اینکه در خصوص گردنبند از او پرسیدند گفت: در خصوص کراهت آن چیزی نشنیده‏ام، مگر اینکه کمان باشد (یعنی فقط زه کمان را شنیده‏ام). ابوداود نیز لفظ گردنبند را بدون شک و تردید آورده است.

بغوی در شرح السنة می‏گوید: مالک دستور پیامبر علیه الصلاة و اسلام را به بریدن گردنبندهایی که برای دفع چشم به کار برده می‌شوند، تأویل کرده است. چرا که آنان زه کمان، تمیمه و گردنبندهای مذکور را بسته و بر آن تعویذ می‌آویختند به گمان اینکه آن‌ها را از آفات حفظ می‏کند. پیامبر صآن‌ها را از این عمل باز داشت و به آن‌ها آموخت که این اعمال چیزی از امر خدا را بر نمی‌گرداند.

ابوعبید می‏گوید: آنان زه کمان را بر شتر می‌آویختند تا از چشم در امان باشد، که پیامبر صدستور داد آن را از بین ببرند. ضمن اینکه به آنان اعلام کرد که این چله‌ها (زه‏ها) چیزی را دفع نمی‏کنند. ابن جوزی و دیگران نیز چنین چیزی را گفتند.

حافظ می‏گوید: حدیث عقبة بن عامر که ابوداود [۸۸]به صورت مرفوع آورده است این موضوع را تایید می‏کند. عقبة می‏گوید: پیامبرصفرمودند: هرکس تمیمه بیاویزد خداوند چشم را از او دفع نمی‏کند. تمیمه، همان چیزی است که به صورت گردنبند از ترس چشم یا چیزهای دیگر بر گردن آویخته می‏شود.

از ابن مسعود سروایت شده است گفت: از رسول خدا صشنیدم می‎فرمود: تعویذ، تمائم و تِوله شرک‌اند. احمد و ابوداود (این حدیث را) روایت کرده‎اند.

مصنف می‏گوید: از ابن مسعود سروایت شده است گفت: از رسول خدا صشنیدم می‌فرمود: تعویذ، تمائم و تِولهَشرک‌اند. احمد و ابوداود (این حدیث را) روایت کرده‏اند.

لفظ ابوداود از زینب همسر عبدالله بن مسعود است که گفت: عبدالله بر گردن من بند (تسمه ای) را دید.

گفت: این چیست؟ گفتم بندی است که در آن برای من تعویذ شده است.

عبدالله آن را گرفته سپس پاره کرد و گفت: شما آل عبدالله از شرک بی‌نیازید.

از رسول خدا صشنیدم می‌فرمود: تعویذ، تمائم و تولة شرک‌اند. گفتم: چشمم صدمه دیده بود (درد می‌کرد) نزد فلان یهودی می‌رفتم. هنگامی که بر من تعویذ کرد، در دم آرام شد.

عبدالله گفت: آن درد عمل شیطان بود که با دست خود به آن آسیب زده بود. و چون آن یهودی تعویذ کرد آرام شد. برای تو کافی بود تاچیزی را بگویی که پیامبرصمی‌گفت: پیامبرصمی‌فرمود: ای پروردگارم مردم! سختی (درد) را از بین ببر، شفا ده که تو شفا دهنده ای، شفائی جز شفای تو نیست، شفائی که دردی به جای نماند.

«التمائم» چیزی است که بر فرزندان آویخته می‌شود تا به وسیله آن از چشم حفظ شوند. اگر تمیمه از قرآن باشد برخی از سلف در خصوص آن رخصت داده‌اند ولی برخی رخصت نداده‌اند.

و آن را نهی شده تلقی کرده‏اند، از جمله آن‌ها ابن مسعودساست.

«الرقی» همان چیزی است که طلسم یا تعویذ نامیده می‌شود و دلیل شرعی، برخی از موارد آن را از دایره عمومی شرک خارج کرده است که پیامبر صدر خصوص دفع چشم و گزیدگی (نیش زدگی) به آن رخصت داده است.

«التِوله» همان چیزی است که آن را درست می‌کنند به گمان اینکه آن زن را برای شوهر و شوهر را برای زنش دوست داشتنی می‏کند. (بین زن و شوهری که از یکدیگر کراهت دارند حس دوستی برقرار می‏سازد).

از عبدالله بن عُکیم به صورت مرفوع روایت شده است که هرکس به چیزی تعلق خاطر پیدا کند به همان وا گذاشته می‏شود. احمد و ترمذی روایت کرده‏اند.

ابن ماجه و ابن حبان این موضوع را روایت کرده‏اند و حاکم نیز آن را روایت کرده و صحیح دانسته است. ذهبی نیز نظر حاکم را تایید می‏کند. [۸۹]

رُقی - همانطور که در عبارت عربی مصنف آمده است- همان است که طلسم یا تعویذ، نامیده می‏شود. دلیل شرعی برخی از موارد آن را از دایره عمومی شرک خارج کرده است. برای مثال پیامبر صدر خصوص دفع چشم و گزیدگی (نیش زدگی) به آن رخصت داده است. از این رو بنابر اشاره مصنف رُقیه موصوفه که شرک تلقی می‏شود، همان است که بغیر از خدا از آن استعانت می‌جویند. ولی هرگاه فقط در آن اسماء خدا، صفات و آیاتش ذکر شده باشد، چنین موردی بنابر آنچه از پیامبرص رسیده است خوب، جایز و مستحب است.

این گفته که پیامبرصدر خصوص دفع چشم و گزیدگی به آن رخصت داده است، قبلا در باب کسی که توحید را محقق سازد نیز مطرح شده است. همچنین در غیر آندو موارد نیز به تعویذ رخصت داده است.

مثلا در صحیح مسلم [۹۰]از عرف بن مالک روایت شده که ما در جاهلیت تعویذ می‌کردیم. به پیامبر صعرض کردیم ای رسول خدا نظر شما چیست؟ پیامبر صفرمود: تعویذهایتان را به من نشان دهید، تعویذ مادامیکه شرک نباشد اشکالی در آن نیست، در این باب احادیث فراوانی وارد شده است.

خطابی می‏گوید: رسول خدا علیه الصلاة و السلام تعویذ انجام داده و تعویذ شده است (یعنی برای او تعویذ شده) و بدان دستور و اجازه داده است. پس هرگاه تعویذ به قرآن و اسماء خداوند باشد مباح است و به انجام آن دستور داده شده است و تنها در صورتی از آن منع شده و کراهت دارد که به زبان عرب نباشد (به زبانی غیر از عربی باشد) چه بسا ممکن است کفر باشد و یا سخنی باشد که شرک در آن وارد شده است.

می‌توان گفت (شارح) از جمله موارد مشرکانه آن همان روش‌هایی بود که عرب جاهلی به کار می‌گرفتند و می‌گفتند آفات را از آنان دفع می‏کند و بر این باور بودند که آن از سوی جنیان و به یاری آن‌هاست. که خطابی نیز نظیر چنین مضمونی را مطرح کرده است.

شیخ الاسلام /می‏گوید: تمامی اسم‌ها مجهول‌اند پس برای کسی شایسته نیست که به آن‌ها تعویذ کند، چه رسد به اینکه آن‌ها را فرا بخواند (به فریاد بخواند) و اگر چه معنای آن اسم را بداند. چرا که دعا بغیر زبان عربی کراهت دارد و تنها برای کسی رخصت داده شده به زبان غیر عربی دعا کند که عربی را به خوبی نمی‏داند، ولی الفاظ غیر عربی را شعار قرار دادن از دین اسلام نیست.

سیوطی می‏گوید: علما با سه شرط بر جایز بودن تعویذ (رُقیه) اتفاق نظر دارند:

۱- تعویذ با کلام خدا، اسماء و صفات او باشد.

۲- با زبان عربی و معنای آن قابل درک و فهم باشد.

۳- تعویذ کننده معتقد باشد که آن تعویذ ذاتا مؤثر نیست بلکه با تقدیر خداوند متعال تاثیر گذار است.

مصنف می‏گوید: «التمائم» چیزی است که بر فرزندان آویخته می‌شود تا بوسیله آن از چشم حفظ شوند.

خلخالی می‏گوید: التمائم جمع تمیمه، آنچه به منظور دفع چشم به گردن اطفال آویخته می‌شود از قبیل مهره‌ها و استخوان‌ها. از چنین چیزی نهی شده است، چرا که هیچ دافعی جز خداوند نیست، و طلب دفع اذیت کننده‌ها جز از خداوند و اسماء و صفات وی جایز نیست.

مصنف می‏گوید: ولی اگر آنچه آویخته شده از قرآن باشد، برخی از سلف در خصوص آن رخصت داده‌اند. ولی برخی رخصت نداده‌اند و آن را نهی شده تلقی کرده‏اند. از جمله آن‌ها ابن مسعود ساست.

لازم به ذکر است که دانشمندان صحابه، تابعین و بعد از تابعین پیرامون جواز آویختن تعویذی که از قرآن، اسماء خدا و صفاتش باشد، اختلاف نظر داشته‌اند. گروهی آن را جایز دانسته‌اند که از جمله آن‌ها عبدالله بن عمرو بن عاص، ظاهر روایتی که عایشه نقل کرده، دیدگاه ابو جعفر باقر و روایتی از احمد می‏باشند و حدیث مذکور را بر تعویذ‌هایی حمل کرده‏اند که در آن شرک است.

گروهی قائل به عدم جوازند که از جمله نظر ابن مسعود و ابن عباس، ظاهر گفته حذیفة و ابن عکیم، جماعتی از تابعین از جمله یاران ابن مسعود و روایتی از احمد که بسیاری از صحابه نیز همین دیدگاه را برگزیده‌اند. علمای متاخر نیز به استناد حدیث مذکور و آنچه در معنای آن حدیث است، این دیدگاه را قطعیت بخشیده‌اند.

از نظر من (شارح) برای کسی که تأمل کند به سه دلیل دیدگاه اخیر صحیح است.

نخست: نهی عمومیت دارد و چیزی نیست که آن را تخصیص دهد.

دوم: سد ذریعه (پیشگیری از وقوع) چرا که چنین اعمالی منجر می‌شوند به اینکه چیزهایی را بیاویزند که شایسته نیست.

سوم: وقتی شخص آن را می‌آویزد به ناچار برای قضای حاجت، استنجا و مواردی نظیر آن‌ها موجب کم اهمیتی و کم ارزشی آن خواهد شد.

در این احادیث و آنچه سلف (صالح) بر آن بود تأمل کن، چرا که با تأمل در آن غربت اسلام برایت روشن می‏شود. چون این مهم را شناختی در خواهی یافت که آنچه پس از قرون فاضله اسلام اتفاق افتاده بسیار گسترده و فراوانند. از جمله مسائلی که اتفاق افتاده عبارتند از: تعظیم قبرها، برافراشتن مساجد بر آن‌ها، رو آوردن به قبرها با جان و دل، انواع عبادات مثل به فریاد خواندن، ترس‌ها و رغبت‌ها برای قبرها، همان عباداتی که تنها مختص خداوند است نه غیر او، همانطوری که خداوند می‏فرماید: ﴿وَلَا تَدۡعُ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَا لَا يَنفَعُكَ وَلَا يَضُرُّكَۖ فَإِن فَعَلۡتَ فَإِنَّكَ إِذٗا مِّنَ ٱلظَّٰلِمِينَ١٠٦ وَإِن يَمۡسَسۡكَ ٱللَّهُ بِضُرّٖ فَلَا كَاشِفَ لَهُۥٓ إِلَّا هُوَۖ وَإِن يُرِدۡكَ بِخَيۡرٖ فَلَا رَآدَّ لِفَضۡلِهِۦۚ يُصِيبُ بِهِۦ مَن يَشَآءُ مِنۡ عِبَادِهِۦۚ وَهُوَ ٱلۡغَفُورُ ٱلرَّحِيمُ١٠٧[يونس: ۱۰۶-۱۰۷] یعنی: «به جای خدا کسی و چیزی را پرستش مکن و به فریاد مخوان که به تو نه سودی می‌رساند و نه زیانی، اگر چنین کنی از ستمکاران و مشرکان خواهی شد. اگر خداوند زیانی به تو برساند هیچکس جز او نمی‏تواند آن را بر طرف گرداند و اگر بخواهد خیری به تو برساند هیچکس نمی‏تواند فضل و لطف او را از تو بر گرداند، خداوند فضل و لطف خود را شامل هرکس از بندگانش که بخواهد می‏کند. او دارای مغفرت و مهر فراوان است». آیاتی نظیر این آیات در قرآن بی‏شمارند.

مصنف می‏گوید: «التولة» چیزی است که آن را درست می‌کنند تا میان زن و شوهر حس دوستی برقرار کنند (دو نفر را برای یکدیگر محبوب گردانند) ابن مسعود راوی حدیث، تِولة را اینگونه تفسیر کرده است، همانطوری که در صحیح ابن حبان و حاکم [۹۱]آمده است (که به وی گفتند): ای ابا عبدالرحمن رقی و تمائم را شناختیم پس تـوله کدام است؟ گفت: چیزی است که زنان آن را درست می‌کنند تا نزد شوهرانشان دوست داشتنی شوند.

حافظ می‏گوید: تِولة چیزی است که زن بوسیله آن محبت شوهرش را جلب می‌کرد و نوعی جادوست، خداوند داناتر است. هنگامی این اعمال شرک تلقی می‌شوند که مضمون آن‌ها درخواست دفع مضرتها و جلب منافع از غیر خداوند متعال، باشد. مصنف می‏گوید: از عبدالله بن عُکیم به صورت مرفوع روایت شده است که هرکس چیزی را بیاویزد به همان واگذاشته می‏شود. احمد و ترمذی آن را روایت کرده‏اند. ابوداود و حاکم [۹۲]نیز آورده‌اند.

عبدالله بن عُکیم مکنی به أبامعبد جهنی کوفی است. بخاری می‏گوید: دوران پیامبر صرا دریافته است. شهرت و آوازه صحیحی از او شناخته نشده است. ابو حاتم نیز چنین گفته است.

خطیب (بغدادی) می‏گوید: در کوفه سکونت داشت تا اینکه در زمان حیات حذیفة به مدائن رفت.

و فرد مورد اعتماد است. ابن سعد از دیگران آورده است که در زمان سردمداری حجاج وفات یافت.

و عبارت «هرکس به چیزی تعلق خاطر پیدا کند به همان وا گذاشته می‏شود». تعلق خاطر پیدا کردن، می‏تواند با دل و یا عمل و یا هر دوی آن‌ها باشد. «به همان وا گذاشته می‏شود» یعنی خداوند او را به همان چیزی که بدان تعلق خاطر پیدا کرده می‌سپارد. بنابراین هرکس به خدا تعلق خاطر پیدا کند، نیازهایش را به او عرضه دارد، به او پناهنده شود و کارش را به او وا گذارد، خداوند برایش کافی است. هردوری را برای او نزدیک و هر سختی را برایش آسان می‌کند، ولی هرکس به غیر خدا تعلق خاطر پیدا کند و با رأی، عقل، درمان، تعویذ و مسائلی نظیر آن‌ها که او تجویز کرده است، آرام گیرد، خداوند او را به آن چیز وا می‌گذارد و نابودش می‌کند، که از این دست افراد در نصوص دینی و تجربه‌های گذشتگان معروف‌اند.

خداوند می‏فرماید: ﴿وَمَن يَتَوَكَّلۡ عَلَى ٱللَّهِ فَهُوَ حَسۡبُهُۥٓۚ[الطلاق: ۳] «هرکس به خداوند توکل کند خداوند او را بس است».

امام احمد/ می‏گوید: هشام بن قاسم از ابو سعید مؤدب از شخصی روایت می‏کند از عطاء خراسانی شنید که گفت: با وهب بن منبه در حالی که خانه خدا را طواف می‌کرد برخوردم. گفتم: برای من حدیثی کوتاه روایت کن تا در این مکان از تو به حافظه بسپارم. گفت: بله، خداوند تبارک و تعالی به داود وحی کرد: ای داود به عزت و عظمتم سوگند. هر بنده‏ای از بندگان من که تنها به من پناه آورد نه به مخلوقات من، و چنین نیتی را از او بشناسم. اگر آسمان‌های هفتگانه و هر آنچه در آن‌هاست و زمین‌های هفتگانه و هر آنچه در آن‌هاست علیه او طرح و نقشه بریزند، حتما در میان طرح‌ها و نقشه‌های آن‌ها برای وی راه خروج و چاره‌ای قرار خواهم داد.

ولی به عزت و عظمتم سوگند اگر بنده‏ای از بندگان من به مخلوقی از مخلوقاتم پناه ببرد و به چنین نیتی از وی پی ببرم، حتما اسباب آسمان را از دست او قطع خواهم کرد و زمین زیر پایش بر او سخت خواهد گرفت، سپس هیچگونه اهمیتی برایم ندارد که در چه وادی هلاک شود. (یعنی او را به حال خود وا می‌گذارم تا هلاک شود).

احمد از رویفع روایت کرده است که گفت: رسول خدا صبه من گفت: ای رویفع شاید که عمرت طولانی شود. پس به مردم خبر بده: هرکس موهای صورتش را گره بزند یا وَتَری (زه کمان) را به گردن آویزد یا خود را با مرفوع چهارپا یا استخوانی پاک کند. محمد از او بیزار است.

مصنف می‏گوید: احمد [۹۳]از رویفع روایت کرده است که گفت: رسول خدا صبه من گفت: ای رویفع شاید که عمرت طولانی شود. پس به مردم خبر بده: هرکس موهای صورتش را گره بزند یا وَتَری (زه کمان) را به گردن آویزد یا خود را با سرگین چهارپا یا استخوانی پاک کند. محمد از او بیزار است.

این حدیث را احمد از یحیی بن اسحاق و حسن بن موسی أشیب روایت کرده است که این دو نفر نیز از ابن لهیعه نقل کرده‏اند. این حدیث داستانی دارد که مصنف آن را مختصر و کوتاه کرده است.

لفظ حسن (بن موسی أشیب) این است که ابن لهیعة از عیاش بن عباس از شُییم بن بیتان روایت کرده است که رُویفع بن ثابت برای من گفت: در زمان رسول خداصیکی از ما شتر برادرش را می‌گرفت تا نصف آنچه به وی غنیمت داده شده است را به او بدهد تا اینکه آن نصف سهم خود را می‌برد و حتی یکی از ما نوک پیکان و سپری به غنیمت می‌برد و دیگری پیمانه ای. سپس پیامبر صبه من گفت... تا پایان حدیث.

سپس احمد از یحیی بن غیلان روایت کرده است المفضل به من گفت: عیاش بن عباس برای ما روایت کرد که شُییم بن بیتان به وی خبر داد که از شیبان قنبانی شنید تا ادامه و پایان حدیث. ابن لُهیعة، در سند حدیث مورد بحث علماست.

همچنین در خصوص استناد دوم، شیبان قتبانی مورد بحث و مقال علماست. گفته شده که وی مجهول است دیگر رجال حدیث موثق‌اند. در عبارت «شاید که عمرت طولانی شود» نشانه‌ای از نشانه‌های نبوت است، چرا که رویفع تا سال ۵۶ هجری قمری عمر کرد، سپس در برقه یکی از توابع مصر که امیر آنجا بود وفات یافت و وی از انصار بود، و بنابر قولی، در سال ۵۳ هجری قمری وفات یافت.

عبارت «پس به مردم خبر بده» دلیل بر وجوب خبر دادن به مردم است. واین وجوب مختص رویفع نیست بلکه هرکسی که علمی دارد و مردم به آن نیازمندند و نزد کس دیگری آن علم نیست واجب است که آن را به مردم اعلام کند، و اگر او با شخص دیگری از آن علم بهره مند باشند تبلیغ آن علم بر آن‌ها فرض کفایی است: (یعنی اگر یکی انجام دهد از دیگری ساقط می‏شود). که ابو زرعه در سنن ابوداود چنین دیدگاهی را مطرح کرده است.

عبارت «هرکس موهای صورتش را کره بزند» لحیة یعنی موهای صورت ریش که از نظر جوهری جمع آن لِحی و لُحی است. یعنی با کسره و ضمه لام.

خطابی می‏گوید: نهی پیامبرصاز گره زدن موهای صورت را به دو وجه می‌شود تفسیر کرد:

نخست: کاری که عرب‌ها در هنگام جنگ انجام می‏دادند؛ ریش‌هایشان را گره می‌زدند. این شیوه برخی از غیر عرب‌ها بود که موهای صورتشان را می‌بافتند و گره می‌زدند. ابو سعادات می‏گوید: این عمل را به منظور خود برتر بینی و خود پسندی انجام می‏دادند.

دوم: معنایش این است که موهای خودشان را تمرین بدهند تا گره خورده و فِر شَوَد و این عمل کسانی است که خود را به زنان شبیه می‌کنند. (عمل اهل تأنیث).

ابوزرعة بن عراقی می‏گوید: شایسته‌تر و اولی این است که نهی مذکور را حمل بر گره زدن موهای صورت در نماز کنیم. همانطوری که روایت محمد بن ربیع بر این امر دلالت دارد به این عبارت که هرکس موهای صورتش را در نماز گره بزند......).

عبارت «یا وتری (زه کمان) را به گردن آویزد» یعنی وتر (زه کمان با توضیحی که قبلا گذشت) را در گردن خود یا چهار پایش بیاویزد. در روایت محمد بن وکیع وَتر (زه کمان) همان تمیمه معرفی شده است یعنی مقصود از وَتر همان تمیمه است.

وقتی در خصوص فردی که وتری (زه کمان) به گردن خود یا چهارپایش می‌آویزد اینگونه است پس در خصوص کسی که به مرده‌ها تعلق خاطر می‌یابد چگونه خواهد بود؟! کسی که برآورده شدن نیازها و گشایش سختی‌ها را از مرده‌ها می‌خواهد. همان چیزهایی که شریعت در آیات محکم به شدت از انجام آن‌ها نهی کرده است.

عبارت «یا خود را با سرگین چهار پا یا استخوانی پاک کند، محمد از او بیزار است». نووی می‏گوید: یعنی محمد از عمل او بیزار است، حال آنکه این معنا خلاف ظاهر است. نووی فراوان احادیث را از ظاهرشان تأویل می‏کند خداوند او را ببخشاید.

در صحیح مسلم [۹۴]از ابن مسعود به صورت مرفوع روایت شده است که «خودتان را (با حَدثَ) سرگین حیوان و استخوان پاک نکنید، چرا که آن توشه برادرانتان از جن است». همانطوری که ظاهر مذهب احمد است با سرگین چهار پا و استخوان استنجاء صورت نمی‌پذیرد و فرد عامل پاداش نمی‌گیرد.

چنانکه ابن خزیمه و دار قطنی [۹۵]از ابو هریرة روایت کرده‏اند: پیامبرصنهی کرده از اینکه با استخوان یا سرگین (مدفوع چهارپا) استنجاء (پاکی از حدث) صورت گیرد و فرموده است که آن دو پاک کننده نیستند.

از سعید بن جبیر روایت شده است که گفت: هرکس تمیمه‌ای را از یک انسان قطع کند شبیه آزاد کردن یک برده است. وکیع این حدیث را روایت کرده است.

وکیع از ابراهیم روایت کرده است که گفت: آنان (اصحاب عبدالله بن مسعود) تمام تمیمه‌ها را ناپسند می‌داشتند چه از قرآن و چه از غیر قرآن باشد.

مصنف می‏گوید: از سعید بن جبیر روایت شده است که گفت: هرکس تمیمه‌ای را از یک انسان قطع کند شبیه آزاد کردن یک برده است. وکیع این حدیث را روایت کرده است. از نظر اهل علم چنین روایتی در حکم حدیث مرفوع است، چرا که چنین چیزی را نمی‌توان با رأی و نظر شخصی بیان کرد. پس این روایت مرسل است زیرا سعید بن جبیر تابعی است. این حدیث بیانگر آن است که قطع کردن تمائم (تعویذ‌هایی که به منظور دفع چشم می‌آویزند) فضیلت است، زیرا این عمل شرک است.

وکیع: همان ابن جراح بن وکیع کوفی است که فردی قابل اعتماد، پیشوا و دارای تصانیفی است که از جمله آن‌ها الجامع و غیره است. امام احمد و همردیفان وی از او روایت کرده‏اند. در سال ۱۹۷ هجری وفات یافت.

عبارت «وکیع از ابراهیم روایت کرده است که گفت: آنان (اصحاب یا سلف صالح) تمام تمیمه‌ها را ناپسند می‌داشتند چه از قرآن و چه از غیر قرآن باشد.

ابراهیم همان امام ابراهیم بن یزید نخعی کوفی، مکنی به أبا عمران، فردی معتمد و از زمره فقیهان بزرگ است.

مِزّی می‏گوید: وی به دیدار عایشه رفته ولی چیزی از عایشه روایت نکرده است. (ثابت نشده که چیزی را از وی شنیده باشد). در سال ۹۶ هجری در پنجاه سالگی یا نزدیک آن وفات یافت.

عبارت «آنان تمام تمیمه‌ها را ناپسند می‌داشتند تا آخر» مراد از آنان پیروان و یاران عبدالله بن مسعود است. افرادی مثل علقمه، اسود، ابووائل، حارث بن سوید، عبیدة السلمانی، مسروق، ربیع بن خثیم، سوید بن غفلة و دیگران. آنان بزرگان تابعین بودند. این صیغه را ابراهیم در حکایت اقوال خود بکار می‌گیرد. آنچنانکه حاقطانی مثل عراقی و دیگران بیان کرده‏اند.

از جمله مسائلی که در این باب گذشت عبارتند از:

نخست: تفسیر رقی (تعویذ) و تمائم (آنچه به منظور دفع چشم می‌آویزند).

دوم: تفسیر تِوِله (مهره دوستی که به گمان مشرکان بین زن و شوهر رابطه دوستی برقرار می‌کند).

سوم: این سه مورد مذکور بدون هرگونه استثناء شرک‌اند.

چهارم: تعویذ به کلام خدا برای دفع چشم و گزیدگی از جمله شرک و موارد پیشین نیست.

پنجم: اگر تمیمه از قرآن باشد علما در خصوص آن اختلاف نظر دارند که آیا این مورد نیز همانند موارد قبل است یا خیر؟

ششم: آویختن وَترها (زه‌های کمان) بر چهارپایان به منظور دفع چشم از زمره اعمال مشرکانه و مذموم‌اند.

هفتم: وعده عذاب شدید بر کسی که وتر (زه کمان) بیاویزد.

هشتم: فضیلت پاداش نیکوی کسی که تمیمه‌ای را از فردی قطع کند.

نهم: سخن ابراهیم (نخعی) با اختلافاتی که گذشت مخالفت ندارد. چرا که مقصود وی یاران عبدالله بن مسعود است.

[۸۷] بخاری: کتاب الجهاد (۳۰۰۵): باب ما قیل فی الجرس ونحوه فی اعناق الابل. مسلم: کتاب اللباس و الزینه (۲۱۱۵) (۱۰۵) باب كراهة قلادة الوتر في رقبة البعیر. [۸۸] تخریج آن در شماره ۹۱ گذشت. [۸۹] صحیح است: احمد (۱/۳۸۱) ابوداود: کتاب الطب (۳۸۸۳): باب فی تعلیق التمائم. ابن ماجه: کتاب الطب (۳۵۳۰): باب فی تعلیق التمائم. حاکم (۴/ ۴۱۷، ۴۱۸) که این حدیث را با شرط مسلم و بخاری صحیح دانسته و ذهبی نیز با وی موافقت کرده است. ابن حبان (۱۴۱۲) – موارد. الباتی در الصحیحة (۳۳۱) آن را صحیح قلمداد کرده است. [۹۰] تخریج آن در شماره ۴۹ گذشت. [۹۱] تفسیر ابن مسعود، ابن حبان (۱۴۱۳) موارد. حاکم (۴/ ۴۱۸) آن را تصحیح و ذهبی نیز موافقت کرده است. [۹۲] حسن است. ترمذی: کتاب الطب (۲۰۷۳) باب ماجاء فی کراهیة التعلیق. احمد (۴/ ۳۲۰ / ۳۱۱). [۹۳] صحیح است: احمد (۴/ ۱۰۸). نسائی (۸/ ۱۳۵، ۱۳۶) از رویفع با سندی صحیح. البانی در صحیح الجامع (۷۷۸۷) آن را صحیح دانسته است. احمد (۴/۱۰۹) ابوداود (۳۶) درآن شیبان تنبانی آنگونه که مؤلف اشاره کرده مجهول است. [۹۴] مسلم: کتاب الصلاة (۱۴۵۰) (۱۵۰): باب الجهر بالقراءة فی الصبح و القراءة علی الجن. [۹۵] سند آن ضعیف است: دارقطنی (۱/۵۶) می‌گوید سند آن صحیح است. در سند آن حسن بن فرات بنابر گفته ابو حاتم منکر الحدیث است. رجوع شود به النهج السدید (۱۱۵).

باب: کسی که به درخت یا سنگ یا چیزهایی نظیر آن‌ها تبرک جوید

خداوند متعال می‏فرماید: ﴿أَفَرَءَيۡتُمُ ٱللَّٰتَ وَٱلۡعُزَّىٰ١٩ وَمَنَوٰةَ ٱلثَّالِثَةَ ٱلۡأُخۡرَىٰٓ٢٠[النجم: ۱۹-۲۰] یعنی: «آیا چنین می‌بینید (و اینگونه معتقدید) که لات و عزّی و منات سومین بت دیگر (معبود شما و دختران خدایند)».

مصنف می‏گوید: باب: کسی که به درخت یا سنگ یا چیزهایی نظیر آن‌ها تبرک جوید. نظیر آن‌ها مثل بقعه، قبر و از این دست چیزها پس او مشرک است.

در ادامه به این گفته خداوند متعال استناد می‏کند که ﴿أَفَرَءَيۡتُمُ ٱللَّٰتَ وَٱلۡعُزَّىٰ١٩ وَمَنَوٰةَ ٱلثَّالِثَةَ ٱلۡأُخۡرَىٰٓ٢٠ لات بت ثقیف، عزّی بت قریش و بنی کنافة و مناة هم از آنِ بنی هلال بود و بنابر گفته ابن هشام مناة بت هذیل و خزاعة بود.

جمهور «اللات» را با تخفیف تاء و ابن عباس، ابن زبیر، مجاهد، حمید، ابو صالح و رویس از یعقوب آن را با تشدید تاء قرائت کرده‏اند.

بنابر دیدگاه نخست: اعمش می‏گوید: لات را از إله و عزّی را از عزیز نامگذاری کرده‏اند.

ابن جریر می‏گوید: مشرکان اسم لات را از اسم خداوند متعال گرفته بودند. پس گفتند: مونّث الله است. خداوند بسیار بالاتر از آنچیزی است که آنان می‌گفتند. همچنین می‏گوید: عزی مونث عزیز است.

ابن کثیر می‏گوید: لات صخره سفیدی در طائف بود که بر روی آن خانه‌ای کشیده شده بود. پرده‌ها و نگهبانانی داشت. حیات بزرگی آن را در بر گرفته بود که نزد اهل طائف ارزش والایی داشت. اهل طائف که همان ثقیف و پیروان آن‌ها بودند با آن به دشمنان خود از قبائل عرب بعد از قریش، مباهات می‏کردند. ابن هشام می‏گوید: رسول خدا صمغیرة بن شعبة را برانگیخت تا آن را خراب کرده سپس بسوزاند.

بنابر دیدگاه دوم: ابن عباس می‏گوید: مردی بود که آرد بیخته را با روغن برای حاجیان مخلوط می‌کرد. هنگامی که مُرد، ملازم قبراو شدند. که بخاری این روایت را آورده است.

ابن عباس می‏گوید: مردی در کنار یک صخره قاووت و روغن می‌فروخت و بر روی آن روغن می‌گداخت. هنگامی که مُرد مردم ثقیف به منظور بزرگداشت سویق (قاووت) فروش مذکور، آن صخره را پرستیدند.

از مجاهد نیز نظیر این، روایت شده است که سعید بن منصور روایت کرده مجاهد گفت: هنگامی که آن مرد مُرد او را پرستیدند. همچنین ابن ابی حاتم از ابن عباس روایت کرده است که آنان آن مرد را پرستیدند. جماعتی از اهل علم نیز چنین نظری دارند.

از نظر من (شارح) هیچگونه منافاتی میان دودیدگاه مذکور وجود ندارد. چرا که آنان صخره و قبررا به منظور تعظیم و بزرگداشت می‌پرستیدند. برای چنین کارهایی، محلهای تجمع مردم و گنبد‌ها و قبرها بنانهاده شد و به عنوان بت برگزیده شدند. این روایات بیانگر آنند که اهل جاهلیت مردمان صالح و اصنام را می‌پرستیدند.

بنابر گفته ابن جریر: «عزّی»درختی بود در محلی به نام نخلة میان مکه و طائف که بر روی آن بنائی درست کرده بودند: قریش آن را بزرگ و ارجمند می‌داشت. همانطوری که ابو سفیان در روز (جنگ) اُحد گفت: ما عزّی داریم. ولی شما عزّی ندارید. پیامبرصفرمود: خداوند سرور و دوست ماست شما دوست و مولایی ندارید. [۹۶]

نسائی و ابن مردویه [۹۷]از ابو طفیل روایت کرده‏اند، گفت: هنگامی که رسول خداصمکه را فتح کرد، خالد بن ولید را به مخلة فرستاد – که عزّی در آن بر روی سه درخت صمغ عربی قرار داشت – پس خالد آن درختان را برید. خانه‌ای که بر روی آن‌ها بود فروریخت و نابود شد. سپس به نزد پیامبر صآمده آن را گزارش کرد. پیامبر صفرمود: برگرد. چرا که تو کاری انجام ندادی، پس خالد برگشت: هنگامی که نگهبانان او را دیدند به شدت به سمت کوه رفته می‌گفتند:‌ی عزّی یا عزّی. خالد به نزد آن‌ها رفت، ناگهان زن لختی را مشاهده کرد که موهایش پراکنده و با دو دستش خاک برسر می‌ریخت. پس خالد با شمشیر او را کور کرده به قتل رسانید. سپس نزد پیامبر صبازگشت و آن حادثه را گزارش نمود، پیامبرصفرمود: آن عزّی بود.

(شارح): تمام این موارد و حتی بزرگتر از آن‌ها در زمان کنونی نزد ضریح و گنبدهای مُردگان و تجمع گاههایی آن‌ها اتفاق می‌اُفتند.

«مناة» در محلی به نام مشلل نزد قبیله قدید، میان مکه و مدینه بود، قبایل خزاعه، اوس و خزرج برای آن تعظیم می‏کردند و آن را بزرگ می‌داشتند. لبیک گفتن برای حج را در آنجا آغاز می‏کردند.

اصل اشتقاق آن از اسم خداوند، یعنی منان است، بنابر قول ضعیفی به سبب فراوانی خونی که آنجا به منظور تبرک ریخته می‌شد به این اسم نامیده شده است.

بخاری/ در حدیث عروة از عایشه لمی‏گوید: آن بتی بود که میان مکه و مدینه قرار داشت.

ابن هشام می‏گوید: رسول خداصدر سال فتح (مکه) علی را فرستاد و آن را خراب کرد.

در معنای آیه آنگونه که قرطبی می‏گوید: حذفی صورت گرفته که تقدیر آن می‏تواند اینگونه باشد: (أفَرَأیتم هذه الآلهة)یعنی آیا چنین می‌بینید و نظرتان این است که این معبودها: نفع و ضرر می‌رسانند تا شریکان خداوند بلند مرتبه باشند؟

خداوند می‏فرماید: ﴿أَلَكُمُ ٱلذَّكَرُ وَلَهُ ٱلۡأُنثَىٰ٢١[النجم: ۲۱] ابن کثیر در معنای آیه می‏گوید: یعنی آیا برای خداوند فرزند قرار می‏دهید و آن هم دختر، در حالیکه برای خودتان فرزندان پسر را بر می‌گزینید؟

در ادامه خداوند می‏فرماید: ﴿تِلۡكَ إِذٗا قِسۡمَةٞ ضِيزَىٰٓ٢٢[النجم: ۲۲] یعنی چنین تقسیم کردنی باطل و ظالمانه است. چگونه چیزی را قسمت پروردگارتان می‌کنید که اگر برای مخلوقین بود ظلم و نادانی محسوب می‌شد. خودتان را از جنس ماده (مونث) منزه می‌دارید در حالیکه آن‌ها را برای خداوند متعال قرار می‏دهید.

خداوند می‏فرماید: ﴿إِنۡ هِيَ إِلَّآ أَسۡمَآءٞ سَمَّيۡتُمُوهَآ أَنتُمۡ وَءَابَآؤُكُم[النجم: ۲۳] یعنی این‌ها اسم‌هایی هستند که خودتان و پدرانتان از طرف خود نامگذاری کرده‏اند (از جانب خداوند دلیلی برای آن‌ها نیامده است).

﴿مَّآ أَنزَلَ ٱللَّهُ بِهَا مِن سُلۡطَٰنٍۚ[النجم: ۲۳] یعنی حجت و اضحی از سوی خداوند برای آن‌ها نازل نشده است.

﴿إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا ٱلظَّنَّ[النجم: ۲۳] یعنی سند و مدرکی برای این کار ندارند جز اینکه به پدران و آبائشان که این روش وراه را رفته‌اند حسن ظن دارند، حسن ظن به آنان موجب شده تا روش باطل آن‌ها را تبعیت کنند. ﴿وَمَا تَهۡوَى ٱلۡأَنفُسُۖ[النجم: ۲۳] علاوه بر حسن ظن به آباء واجداد، هوا و بهرمندی نفس اماره آنان نیز موجب تعظیم آباء و تبعیت بی‌چون چرای از آنان گشته است. (یعنی به جای اینکه از سوی خداوند دلیل و برهانی داشته باشند تنها به حسن ظن پدران و نیاکان از یکسو و تبعیت از هوای نفس از سوی دیگر تکیه داشتند).

خداوند می‏فرماید: ﴿وَلَقَدۡ جَآءَهُم مِّن رَّبِّهِمُ ٱلۡهُدَىٰٓ٢٣[النجم: ۲۳] یعنی از سوی پروردگارشان برای آنان هدایت آمده است. (پس چرا تبعیت نمی‏کنند ؟). ابن کثیر می‏گوید: با وجود اینکه خداوند متعال فرستادگانی را با حقی روشن و برهانی قاطع به سوی آنان فرستاده است، از آنچه آنان آورده‌اند تبعیت واطاعت نکردند و فرمانپذیر نگشتند.

با مطابقت دادن آیات با شرح تفسیری که گذشت می‌توان دریافت، از جهت اینکه بندگان این بت‌ها معتقد به حصول برکت از آن‌ها (بت‌ها) بودند، که دست یافتن به این برکت از طریق بزرگداشت آن‌ها و به فریاد خواندن و طلب یاری کردن از آن‌ها و اعتماد به آن‌ها در جهت بدست آوردن آنچه بدان امید داشتند و آرزو می‏کردند به برکت و شفاعت و میانجی گریشان، حاصل می‌گشت.

پس تبرک به قبرهای صالحان مثل لات، به درختان و سنگ‌هایی مثل عزّی و مناة از زمره عمل همان مشرکان با بت‌هایشان محسوب می‏شود، هرکس چنان اعمالی را انجام دهد و در خصوص قبر یا درخت یا سنگی چنان باوری (که مشرکان داشتند) را داشته باشد، در این شرک خود شبیه بندگان اینگونه بتهاست.

ولی واقعیت این است که عمل کرد مشرکان امروزی با معبودهایشان بسیار بزرگتر از عمل مشرکان دوران جاهلی است و خداوند یاری گر و کمک کننده است.

از ابوواقد لیثیسروایت شده است که گفت: با رسول خدا صبه سوی حنین رهسپار گشتیم، ما تازه ایمان آورده بودیم. مشرکان درختی داشتند که در کنار آن می‌ایستادند و سلاح‌های خودشان را به آن می‌آویختند، که به آن درخت ذات انواط می‌گفتند. در کنار درختی گذشتیم. به رسول خدا صگفتیم: ای رسول خدا صبرای ما نیز ذات انواطی قرار بده همانگونه که آن‌ها (مشرکان) ذات انواط دارند. رسول خدا صفرمودند: الله اکبر! این روش‌های باطل پیشینیان است. سوگند به کسی که جانم در دست اوست. چیزی را گفتید که بنی اسرائیل به موسی گفتند: ﴿ٱجۡعَل لَّنَآ إِلَٰهٗا كَمَا لَهُمۡ ءَالِهَةٞۚ قَالَ إِنَّكُمۡ قَوۡمٞ تَجۡهَلُونَ١٣٨[الأعراف: ۱۳۸] یعنی(ای موسی!) برای ما معبودی قرار بده همانگونه که آنان دارای معبودهایی هستند. (موسی) گفت: شما گروه نادانی هستید. از روش‌های (باطل) گذشتگان (پیشینیان) تبعیت خواهید کرد.

ترمذی روایت کرده و آن را صحیح دانسته است.

مصنف می‏گوید: از ابوواقد لیثی روایت شده است که گفت: با رسول خدا صبه سوی حنین رهسپار گشتیم، ما تازه ایمان آورده بودیم. مشرکان درختی داشتند که در کنار آن می‌ایستادند و سلاح‌های خودشان را به آن می‌آویختند، که به آن درخت ذات انواط می‌گفتند. در کنار درختی گذشتیم. به رسول خدا صگفتیم: ای رسول خداصبرای ما نیز ذات انواطی قرار بده همانگونه که آن‌ها (مشرکان) ذات انواط دارند. رسول خدا صفرمودند: الله اکبر! این روش‌های باطل پیشینیان است. سوگند به کسی که جانم در دست اوست. چیزی را گفتید که بنی اسرائیل به موسی گفتند: ﴿ٱجۡعَل لَّنَآ إِلَٰهٗا كَمَا لَهُمۡ ءَالِهَةٞۚ قَالَ إِنَّكُمۡ قَوۡمٞ تَجۡهَلُونَ١٣٨[الأعراف: ۱۳۸] یعنی(ای موسی!) برای ما معبودی قرار بده همانگونه که آنان دارای معبودهایی هستند. (موسی) گفت: شما گروه نادانی هستید. از روش‌های (باطل) گذشتگان (پیشینیان) تبعیت خواهید کرد.

ترمذی روایت کرده و آن را صحیح دانسته است.

نام ابوواقد، حارث بن عوف است. در این باب از ابوسعید و ابو هریره نیز روایت شده که ترمذی آورده است. احمد، ابویعلی، ابن ابی شیبه، نسائی، ابن جریر، ابن منذر، ابن ابی حاتم و طبرانی نیز نظیر آن را روایت کرده‏اند [۹۸].

ابو واقد همانطوری که نامش گذشت، صحابی مشهور، که در سال ۶۸ هـ. ق در سن ۸۵ سالگی وفات یافت.

عبارت «با رسول خدا صبه سوی حنین رهسپار گشتیم» در حدیث عمر و بن عوف که ابن ابی حاتم، ابن مردویه و طبرانی روایت کرده‏اند آمده است که وی گفت: به همراه رسول خدا صدر روز فتح به جنگ رفتیم در حالیکه هزار و اندی نفر بودیم، هنگامی که میان حنین و طائف رسیدیم.... الی آخر حدیث.

عبارت عربی «نحن حدثاء عهد بكفر»یعنی ما تازه از کفر به ایمان روی آورده بودیم، تازه ایمان آورده بودیم. یعنی دوره ایمان ما به دوره کفر نزدیک بود. این روایت بیان می‏کند که صحابه پیشگام و آنانی که مقدم‌تر اسلام را پذیرفته بودند، از این مسئله ناآگاه نبودند. و کسی که با باطلی عادت کرده و اینک از آن به حق برگشته است، قلب او از اینکه بار دیگر به آن باطل برگردد در امان نیست. که مصنف این مقوله را مطرح کرده است.

عبارت «مشرکان درختی داشتند که در کنار آن می‌ایستادند» لفظ عربی عکوف در حدیث مذکور یعنی ایستادن بر چیزی در یک مکان. که می‌توان به این گفته خداوند از زبان حضرت ابراهیم خلیل: ﴿مَا هَٰذِهِ ٱلتَّمَاثِيلُ ٱلَّتِيٓ أَنتُمۡ لَهَا عَٰكِفُونَ٥٢[الأنبياء: ۵۲] یعنی: این مجسمه‌هایی که شما دائما به عبادت ایستاده‌اید چیستند؟ برای لفظ عکوف اشاره کرد.

و ایستادن مشرکان نزد آن درخت به منظور تبرک جستن از آن و تعظیم برای آن بود. در حدیث عمر و آمده است: برآن درخت سلاح آویخته می‌شد و ذات انواط نامیده شده بود و بغیر خدا پرستیده می‌شد.

عبارت «سلاح‌هایشان را به آن می‌آویختند» یعنی به منظور برکت به آن‌ها آویزان می‏کردند.

(شارح) در این روایت همچنین بیان این مطلب است که عبادت مشرکان برای آن‌ها بت‌های مذکور، با تعظیم، ایستادن در پیشگاه و تبرک جستن به آن‌ها بود و با این امور سه گانه درختان و چیزهایی نظیر آن‌ها پرستیده می‌شوند.

عبارت«گفتیم: ای رسول خدا ص! برای ما نیز ذات انواطی قرار بده» ابوسعادات می‏گوید: از پیامبرصخواستند تا نظیر آن را برایشان قرار دهد ولی پیامبرصآنان را از آن عمل بازداشت. انواط جمع نوط و نوط مصدر است ولی همان منطوط مدنظر است. (یعنی عمل آویختن برآن صورت گرفته و اسم مفعول است).

گمان می‏کردند که این عمل مورد پسند خداوند است و بدان وسیله به خداوند نزدیک می‌شوند، چرا که آنان (اصحاب) منزلتشان بالاتر از آن است که با پیامبر صقصد مخالفت داشته باشند.

عبارت «رسول خداصفرمودند: الله اکبر» در روایتی دیگر سبحان الله آمده است، مقصود تعظیم خداوند متعال و منزه داشتن وی از این شرک به هر نوعی که باشد، چیزهایی که جایز نیست به غیر خدا از او خواسته شود و او مد نظر باشد.

پیامبرصدر حالت تعجب تکبیر و تسبیح به کار می‌برد، هنگامی که چیزی را از فردی می‌شنید که شایسته خداوند نبود و با ربوبیت و الوهیت خداوند سازگاری نداشت به منظور تعظیم و تنزیه خداوند چنین الفاظی بکار می‌گرفت.

عبارت عربی «إنَّها لسُنن»با ضمه سین. یعنی طرق، روش‌ها. (روش‌های نادرست پیشینیان).

عبارت «سوگند به کسی که جانم در دست اوست؛ چیزی را گفتید که بنی اسرائیل به موسی گفتند: ﴿ٱجۡعَل لَّنَآ إِلَٰهٗا كَمَا لَهُمۡ ءَالِهَةٞۚ قَالَ إِنَّكُمۡ قَوۡمٞ تَجۡهَلُونَ١٣٨(شما نیز) از روش‌های (باطل) گذشتگان (پیشینیان) تبعیت خواهید کرد» این گفته آن‌ها شبیه گفته بنی اسرائیل بود، آنچه جامع این شباهت است اینکه هر دوی آن‌ها خواستند تا معبودی غیر از خداوند برای آن‌ها قرار دهند تا بدان پناه ببرند و او را بپرستند.

گرچه لفظشان مختلف، ولی محتوا یکی است، پس تغییر اسم حقیقت شی را تغییر نمی‌دهد.

از جمله مفاهیم این روایت ترس از شرک و اینکه انسان گاهی یک چیزی را نیکو می‌پندارد از این رو گمان می‏کند که آن وی را به خداوند می‌رساند در حالیکه آنچیز از همه چیزها بیشتر فرد را از رحمت خدا دور و به خشم او نزدیک می‏سازد. این امر را کسی به طور حقیقی نمی‌شناسد مگر اینکه آنچه را که امروزه از سوی بسیاری از علما و بندگان با صاحبان قبرها اتفاق افتاده را بشناسد اعمالی از قبیل غلو و صرف عبادات اصلی برای آن‌ها به گمان اینکه آن‌ها قادر به چیزی هستند، در حالیکه آن گناه نابخشودنی از سوی خداوند است.

حافظ ابو محمد عبدالرحمن بن اسماعیل شافعی معروف به ابن ابی شامه در کتاب «البدیع والحوادث»می‏گوید: همچنین از این قسم (از شرک) است که به طور عموم همگان بدان دچار شده‌اند و شیطان برای عموم آراسته است از جمله آن‌ها: درست کردن دیوارها و ستون‌ها، آراستن و تزیین کرد جاهای ویژه‌ای در هر شهر که شخصی نیز برای مردم داستان سرایی می‏کند که در خواب فلان شخص را که به نیک نامی و صلاح مشهور است در آن مکان مشاهده کرد، که به دنبال این، چنان کارهای نامشروعی را انجام می‏دهند.

با حفاظت از آن‌ها واجبات خداوند متعال و سنن او را ترک می‌کنند به گمان اینکه بوسیله آن به خداوند نزدیک می‌شوند، سپس در این امر آنقدر زیاده روی و افراط می‌کنند که آن‌ها را بسیار بزرگ می‌نمایانند به طوری که این اماکن در دل‌های آن‌ها جای گرفته و برای آن تعظیم می‌کنند. با نذر کردن در آن مکان‌ها به آن‌ها امیدوار می‌شوند که بیمارانشان را شفا و نیازهایشان را رفع کنند. می‌پندارند که شفای بیماران و رفع نیازها از چشمه‌ها، درخت، دیوار و سنگ است.

در شهر دمشق از این قبیل مسائل مکان‌های متعددی وجود دارند که از جمله آن‌ها: عوینة الحمی که خارج از باب تو ما است. ستون مخلق در داخل باب الصغیر، شجره خارج از باب نصر در میانه راه، خداوند بریدن و برکندن آن از ریشه و ذات انواط‌هایی شبیه آن را که در حدیث وارد شده است، آسان کند.

ابن قیم/نیز نظیر همان چیزی که ابو شامه گفته است را مطرح کرده است.

سپس می‏گوید: این سنگ، این درخت و این چشمه نذرها را می‌پذیرد؛ یعنی عبادت غیر خدا را قبول می‏کند. چرا که نذر عبادت و قربت است، که نذر کننده بوسیله آن به آن کسی که برای وی نذز کرده نزدیکی می‌جوید. آنچه با این باب مرتبط است در هنگام مطرح کردن این فرموده پیامبر صکه «پروردگارا قبرم را بتی که پرستیده شود قرار مده» خواهد آمد.

در این جمله فوائدی است که از جمله آنچه معتقدین درخت، سنگ و قبور انجام می‏دهند، از قبیل جستن به آن‌ها، ایستادن در مقابل آن‌ها و قربانی کردن برای آن‌ها شرک است. تنها عوام و افراد فرومایه فریب نمی‌خورند، (بلکه کسانی که مدعی علمند نیز دچار چنین اعمالی می‏شوند).

هنگامی که برخی از صحابه با حسن ظن چنان چیزی را از پیامبرصدرخواست کردند و پیامبر صنیز برای آنان بیان کرد که آن درخواست آنان همانند درخواست بنی اسرائیل است که گفتند: ﴿ٱجۡعَل لَّنَآ إِلَٰهٗا كَمَا لَهُمۡ وقوع شرک در میان این امت چیز بعید و دور از واقع و ذهن نیست. وقتی شرک برای آن‌ها گاه پوشیده بود پس برای کسانی که در علم و فضل چندین و چند برابر از آن‌ها کمترند و به سبب دوری این زمان از آثار پیامبرصو غلبه جهل، چگونه شرک برای آن‌ها پوشیده نباشد؟ نه تنها شرک در میانشان اتفاق افتاده بلکه بزرگترین مسائل شرک در الوهیت و ربوبیت هم برای آنان پوشیده مانده و بسیاری از آن اعمال مشرکانه را انجام می‏دهند و آن‌ها را مایه نزدیکی به خداوند تلقی می‌کنند.

همچنین حدیث مطرح شده در این باب بیانگر این مطلب است که در احکام معانی معتبرند نه اسامی.

از این رو پیامبر صدرخواست اصحاب را به درخواست بنی اسرائیل مانند کرده است و توجهی به اینکه آن‌ها نام آن را ذات انواط می‌نامیدند، نمی‏کند. مشرک، مشرک است حال هراسمی که می‌خواهد برای شرک خود بگذارد. کسانی که به فریاد خواندن مردگان، قربانی کردن، نذر و چیزهایی از این دست را، بزرگداشت و محبت به آن‌ها نامیده‌اند باید بدانند که این همان شرک است. حال هر چه که می‌خواهند بر آن بنامند. موارد دیگر را نیز می‏توان با این امر مقایسه کرد.

عبارت «از روش‌های (باطل) گذشتگان تبعیت خواهید کرد» این خبر درستی است که واقعیت‌های فراوانی از این امت گواه بر صحت این خبر است.

در این عبارت نشانه‌ای از نشانه‌های نبوت نمودار است چرا که آنچه بدان خبر داده اتفاق افتاده است.

همچنین حدیث بیانگر نهی پیامبرصاز همانندی با اهل جاهلیت و اهل کتاب در چیزهایی است که آنان انجام می‏دادند. مگر آنکه دلیلی اثبات کند که آنچیز از شریعت محمدصاست و شریعت محمدصآن را تایید کرده است.

مصنف می‏گوید: درآن تذکری است برای سؤالاتی که در قبر مطرح می‌شوند از جمله: پروردگار تو کیست؟ که جواب این سؤال واضح است. نبی تو کیست؟ گزارش و پاسخ به این سؤال با خبرهای غیبی است. دین تو چیست: (کدام است؟). پاسخ به این سؤال از این گفته آنان است که ﴿ٱجۡعَل لَّنَآ إِلَٰهٗا الی آخر...

یعنی برای ما معبودی قراربده. حدیث بیانگر آن است که شرک بر خلاف ادعای مخالفین در این امت اتفاق افتاده است. خشم در هنگام تعلیم و اینکه هر آنچه خداوند به سبب آن یهود و نصاری را نکوهش کرده بدان خاطر برای ما گفته تا از آن دوری گزینیم و بر حذر باشیم. آنچه برخی از متأخرین ادعا می‌کنند مبنی بر اینکه تبرک به آثار صالحان جایز است باید گفت به دلایل زیر ممنوع است.

ازجمله این دلایل عبارتند از: پیشگامان نخستین از صحابه و کسانی که پس از آن‌ها بودند چنین کاری را با غیر از پیامبرصانجام نمی‏دادند، چه در هنگام حیات و چه پس از وفاتش، اگر چنین کاری خیر بود حتما از ما پیشی می‌گرفتند. بالاترین اصحاب عبارتند از ابوبکر، عمر، عثمان و علیش. رسول خدا به بهشت رفتن آن‌ها گواهی داده است. هیچکدام از صحابه و تابعین به این بزرگواران تبرک نجسته است.

هیچکدام از تابعین با اساتید بزرگوارشان که در علم و دین الگو بودند، چنین عملی انجام ندادند. جایز نیست که فردی از امت با پیامبرصمقایسه شود. پیامبرصدر هنگام حیاتش ویژگی‌ها وخصائص منحصر به فردی داشت که هیچکدام از سایر افراد در این خصوصیات با وی مشترک نیست.

منع از چنین کاری می‏تواند به منظور سد ذریعه‏ای باشد برای وقوع در شرک بزرگتر.

از جمله مسائل مطرح شده در این باب عبارتند از:

نخست: تفسیر آیه نجم.

دوم: شناخت صورت امری که (اصحاب) از پیامبر صدر خواست کردند.

سوم: اصحاب (خود سرانه) آن کار (مشرکانه) را انجام ندادند.

چهارم: آن‌ها (اصحاب) به گمان اینکه خداوند آن را دوست دارد و به قصد نزدیکی به او چنین تقاضایی را از پیامبرصکردند.

پنچم: هنگامی که آنان (اصحاب) نسبت به این امر جاهل بودند، دیگران سزاوارتر به جهل ازاین موضوع هستند.

ششم: آنان نیکی‌ها و وعده‏های مغفرتی دارند که دیگران از آن برخوردار نیستند.

هفتم: پیامبرصدر این امر برایشان عذر نمی‏آورد، بلکه آن‌ها را رد می‏کند و می‏گوید: الله اکبر! این روش‌های باطل پیشینیان است و با این واکنشهای سه گانه، مسأله را مهم و جدی تلقی می‏کند.

هشتم: مسأله بزرگتر و مقصود اصلی این است که پیامبرصآنان را آگاه ساخت، درخواست آنان همانند درخواست بنی اسرائیل از موسی است، هنگامی که به وی گفتند ﴿ٱجۡعَل لَّنَآ إِلَٰهٗابرای ما معبودی قرار بده.

نهم: نفی چنین چیزی از سوی پیامبرصدر واقع جزئی از معنای لا اله الا الله بود که پیامبر صبدان دقت داشت ولی برای آنان پوشیده شده بود.

دهم: پیامبرصبرای صدور فتوا سوگند خورد و تنها برای مصلحت سوگند یاد می‌کرد.

یازدهم: شرک بزرگ و کوچک (اکبر و اصغر) دارد. چرا که آنان (اصحاب) با این درخواست مرتد نشدند.

دوازدهم: عبارت «ما تازه مسلمان بودیم یا تازه از کفر به اسلام روی آورده بودیم» بیانگر آن است که دیگرِ اصحاب، نسبت به آن موضوع بی‌اطلاع نبودند.

سیزدهم: تکبیر گفتن در هنگام تعجب، برخلاف نظر کسانی که آن را ناپسند می‌دارند.

چهاردهم: سدذرائع (منع از چیزهایی که منجر به چیزهای منهی عنه بالاتری می‏شود).

پانزدهم: نهی از همانندی (همانند سازی) با اهل جاهلیت.

شانزدهم: خشم در هنگام آموزش (تعلیم). (در صورتی که موضوع بسیار مهم و حیاتی باشد).

هفدهم: قاعده کلی برای این فرموده پیامبر صکه «آن روش‌های پیشینیان است».

هیجدهم: این نشانه‌ای از نشانه‌های نبوت است، چرا که آنچه خبر داده بود اتفاق افتاد.

نوزدهم: هر آنچه خداوند یهود و نصاری را در قرآن نکوهید در واقع متوجه ما نیز است.

بیستم: در نزد اصحاب ثابت شده بود که مبنای عبادات براساس امر خداوند است. و همچنین تذکری است از سؤلاتی که در قبر مطرح می‌شوند. مثل پروردگار تو کیست؟ که پاسخ واضح است. پیامبر تو کیست؟ که از خبرهای غیبی خبر می‌دهد. دین تو کدام است؟ از گفته آن‌ها مبنی بر اینکه «اجعل لنا» تا آخر به آن‌ها پاسخ می‏دهند.

بیست و یکم: روش اهل کتاب همانند روش مشرکان مذموم و نکوهیده است.

بیست و دوم: کسی که به باطلی خو گرفته باشد، بعد از قبول حق نیز در امان نیست از اینکه رسوباتی از آن باطل در او باقی مانده باشد، و این بنابر گفته آن صحابی(ما تازه مسلمان شده بودیم و به عهد کفر نزدیک بودیم).

[۹۶] بخاری: کتاب المغازی (۴۰۴۳): باب غزوة احد. از حدیث براء بن عازب س. [۹۷] سندآن حسن است: نسائی در الکبری (همانطوری که در تحفة الأشراف ۴/۲۳۵). حسن بودن سند آن به سبب ولید بن جمیع است. التقریب (۲/۳۳۳) [۹۸] صحیح است. ترمذی: کتاب الفتن (۲۱۸۰) باب ماجاء لترکبنَّ سنن من کان قبلکم. ترمذی می‌گوید: (۵/۲۱۸)، ابن جریر (۹/۳۱/۳۲)، طبرانی در الکبیر (۳۲۹۰)، (۳۲۹۴). ارناؤوط در تخریج جامع الأصول (۱۰/ ۳۴) آن را صحیح قلمداد کرده است.

باب آنچه پیرامون قربانی کردن برای غیر خدا آمده است

خداوند بلند مرتبه می‏فرماید: ﴿قُلۡ إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحۡيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ١٦٢ لَا شَرِيكَ لَهُۥۖ وَبِذَٰلِكَ أُمِرۡتُ وَأَنَا۠ أَوَّلُ ٱلۡمُسۡلِمِينَ١٦٣[الأنعام: ۱۶۲-۱۶۳] یعنی: «بگو: نماز، عبادت، زیستن و مردن من از آن خدایی است که پروردگار جهانیان است. خداوند هیچ شریکی ندارد و به همین دستور داده شده‌ام و من اولین مسلمان هستم. (یا نخستین تسلیم شده امر خداوندم)».

مصنف می‏گوید: باب آنچه پیرامون قربانی کردن برای غیر خدا آمده است. یعنی آنچه از وعده عذاب برای این کار آمده، چرا که آن شرک به خداست.

در ادامه با این فرموده خداوند استناد می‏کند که ﴿قُلۡ إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحۡيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ١٦٢ لَا شَرِيكَ لَهُۥۖ وَبِذَٰلِكَ أُمِرۡتُ وَأَنَا۠ أَوَّلُ ٱلۡمُسۡلِمِينَ١٦٣.

ابن کثیر می‏گوید: خداوند متعال به پیامبر خود دستور می‌دهد، تا به مشرکینی که به غیر از خداوند را می‌پرستند و برای آن قربانی می‌کنند خبر دهد که او صخالصانه برای خداوند نماز می‌خواند و قربانی می‏کند.

چرا که مشرکان بت‌ها را می‌پرستیدند و برای آن‌ها قربانی می‏کردند. پس خداوند متعال به او دستور مخالفت با آن‌ها و انحراف از چیزی که آن‌ها در آن هستند را می‏دهد و دستور می‏دهد که با اراده، نیت و عزمی همراه اخلاص، به خداوند متعال رو کند.

مجاهد در خصوص «نُسُک» می‏گوید: قربانی در حج و عمره است.

سفیان ثوری از سدی از سعید بن جبیر آورده است که «نُسُکی» یعنی قربانی من که ضحاک نیز چنین نظری دارد.

دیگران در خصوص ﴿وَمَحۡيَايَ وَمَمَاتِيمی‌گویند: یعنی آنچه از ایمان و عمل صالح که در حیاتم انجام داده‌ام و آنچه با آن می‌میرم ﴿ لِلَّهِ رَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَخالصانه برای خداوند جهانیان است. ﴿لَا شَرِيكَ لَهُۥۖ او شریکی ندارد. ﴿وَبِذَٰلِكَیعنی به این اخلاص ﴿أُمِرۡتُ وَأَنَا۠ أَوَّلُ ٱلۡمُسۡلِمِينَدستور داده شده‌ام، و در این امت نخستین مسلمان هستم. زیرا اسلام هر پیامبری از دیگر افراد تابع آن پیامبر مقدمتر صورت می‌گیرد.

ابن کثیر می‏گوید: همانطوری که او پیامبر صفرموده است، تمامی انبیاء پیش از وی به سوی اسلام دعوت می‏دادند و اسلام همان عبادت خدای یگانه بی‌شریک است. همانطوری که خداوند می‏فرماید: ﴿وَمَآ أَرۡسَلۡنَا مِن قَبۡلِكَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِيٓ إِلَيۡهِ أَنَّهُۥ لَآ إِلَٰهَ إِلَّآ أَنَا۠ فَٱعۡبُدُونِ٢٥[الأنبياء: ۲۵] یعنی: «ما پیش از تو هیچ پیغمبری را نفرستاده‌ایم مگر اینکه به او وحی کرده‏ایم که معبودی جز من نیست، پس فقط مرا پرستش کنید». آیات دیگری را نیز در این معنا آورده است.

وجه مطابقت آیه با تفسیر و شرح در این است که خداوند متعال به بندگانش فرمان داده است تا با قربانی کردن به او نزدیک شوند، همانطوری که با نماز و سایر عبادات آنان را به بندگی خود فرا خوانده است.

خداوند بلند مرتبه به آن‌ها دستور داده تا تمام انواع عبادت‌ها را تنها برای او خالص کنند نه برای چیزهای دیگری غیر از او.

پس هنگامی که با قربانی کردن و سایر عبادات به غیر خداوند نزدیکی جویند، در واقع برای خداوند در عبادت کردن شریک قائل شده‌اند. که این مطلب ظاهر این فرموده خداوند است که می‏فرماید (لا شریك له) در این فرموده شریک در عبادت را از خود نفی می‌کند، که این امر به شکرانه خداوند روشن است.

خداوند می‏فرماید: ﴿فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَٱنۡحَرۡ٢[الكوثر: ۲] یعنی: «تنها برای پروردگارت نماز بخوان و قربانی کن». از علی سروایت شده است که گفت: رسول خدا ص از چهار چیز برای من سخن گفت: خداوند لعنت کرده کسی را که برای غیر خدا قربانی کند، خداوند لعنت کرده کسی را که پدر و مادرش را لعن کند.

خداوند لعنت کرده کسی را که جنایت کاری را پناه دهد، خداوند لعنت کرده کسی را که حد و مرز زمین خود و همسایه‌اش را تغییر دهد. این حدیث را مسلم روایت کرده است.

مصنف می‏گوید: خداوند می‏فرماید: ﴿فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَٱنۡحَرۡ٢یعنی: تنها برای پروردگارت نماز بخوان و قربانی کن. شیخ الاسلام می‏گوید: خداوند به پیامبرصدستور داده تا بین دو عبارت یعنی نماز و قربانی جمع کند.

دو عبادتی که بر نزدیکی، فروتنی، افتخار، حسن ظن، قوت یقین و آرامش و اطمینان قلب به خداوند و وعده او دلالت دارند، برعکس حالت کسانی که اهل خود بزرگ بینی و بد سرشت‌اند. و یا کسانی که خود را از خدا بی‌نیاز می‏دانند و در نمازشان نیازی به خدا حس نمی‏کنند. کسانی که از ترس فقر چیزی را برای خداوند قربانی نمی‏کنند. از این رو خداوند بین این دو، یعنی نماز و قربانی جمع کرده است. ﴿قُلۡ إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي[الأنعام: ۱۶۲] «نسک همان قربانی است که برای جستن روی خدا انجام می‏شود». این دو عبادت بالاترین چیزهایی هستند که به وسیله آن‌ها می‌توان به خداوند نزدیکی جست. از این رو آن دو را در آیه مذکور با فاء که بر سبب دلالت دارد آورده است، زیرا انجام آن‌ها سببی است برای برپا داشتن شکر خداوند به سبب آنچه از کوثر که خداوند به او بخشیده است.

نماز بالاترین عبادت بدنی و قربانی کردن نیز بالاترین عبادت مالی است. آنچه برای بنده در نماز جمع شده در غیر آن جمع نشده است، همانطور که صاحبان دل‌های بیدار آن را می‌شناسند و آنچه برای او در قربانی کردن فراهم می‏شود، هنگامی که با اخلاص و ایمان، قوت یقین و حسن ظن همراه باشد، چیزی شگفت انگیز است. پیامبرصفراوان نماز می‌خواند و قربانی می‌کرد.

(شارح) نماز بسیاری از انواع عبادات را در ضمن خود دارد از جمله آن‌ها: دعا، تکبیر، تسبیح، قرائت قرآن، به گوش دیگران رسانیدن قرائت، حمد و ثنای خداوند، قیام و رکوع، سجود و اعتدال، رو آوردن به خداوند متعال، رو آوردن دل و جان به سوی او و چیزهای دیگری که در نماز انجام دادن آن‌ها مشروع است.

تمامی این امور از انواع عباداتی که جایز نیست ذره‏ای از آن برای غیر خدا صرف شود. همچنین قربانی کردن نیز همانگونه که در سخن شیخ الاسلام گذشت، متضمن اموری از انواع عبادت است، مصنف می‏گوید: از علی سروایت شده است که گفت: رسول خدا صاز چهار چیز برای من سخن گفت: خداوند لعنت کرده کسی را که جنایتکاری را پناه می‌دهد، خداوند لعنت کرده کسی را که حد و مرز بین خود و همسایه‌اش را تغییر دهد. این حدیث را مسلم روایت کرده است.

مسلم این حدیث را به چند طریق روایت کرده [۹۹]که داستان مفصلی دارد.

همچنین امام احمد نیز آن را از ابو طفیل روایت کرده است که گفت: به علی گفتیم: ما را از چیزی با خبر کن که رسول خدا صبرای تو گفته است. (علی) گفت: چیزی را به من نگفته که بر مردم کتمان کرده است، ولی شنیدم که می‌فرمود: خداوند لعنت کرده کسی را که برای غیر خدا قربانی کند، خداوند لعنت کرده کسی را که جنایتکاری را پناه دهد، خداوند لعنت کرده کسی را که پدرو مادرش را لعن کند خداوند لعنت کرده کسی را که مرز زمین (خود و همسایه) را تغییر دهد. علی بن ابی طالب، همان امام امیر المومنین ابو الحسن هاشمی، پسر عموی پیامبر ص، همسر دختر پیامبرصفاطمه زهرا؛ از پیشگامترین پیشگامان نخستین و اهل بدر و بیعة رضوان، یکی از ده نفری که پیامبرصبه بهشت رفتن آن‌ها گواهی داده و چهارمین خلیفه از خلفای راشدین بود. مناقب او سمشهور است.

ابن ملجم خارجی (از خوارج) در رمضان سال چهلم هجری وی را به قتل رساند.

عبارت: «لعن الله» خداوند لعنت کرده است: لعن یعنی دوری از مظان و مواطن رحمت خدا.

بنابر قولی: لعین و ملعون، یعنی کسی که لعنت بر او تحقق یافته است. او بوسیله لعنت نفرین شود.

ابو سعادات می‏گوید: در اصل لعن یعنی رانده شدن و دوری از خداوند. اگر از سوی خلق باشد یعنی نکوهش و دعا.

شیخ الاسلام /در این معنا می‏گوید: خداوند از بندگان خود هرکس را که مستحق لعنت باشد بر او لعنت می‌فرستد، همانگونه که بر مستحقیق درود، درود می‌فرستد. خداوند می‏فرماید: ﴿هُوَ ٱلَّذِي يُصَلِّي عَلَيۡكُمۡ وَمَلَٰٓئِكَتُهُۥ لِيُخۡرِجَكُم مِّنَ ٱلظُّلُمَٰتِ إِلَى ٱلنُّورِۚ وَكَانَ بِٱلۡمُؤۡمِنِينَ رَحِيمٗا٤٣ تَحِيَّتُهُمۡ يَوۡمَ يَلۡقَوۡنَهُۥ سَلَٰمٞۚ[الأحزاب: ۴۳-۴۴] یعنی: «او کسی است که بر شما عنایت و مرحمت می‏کند (درود می‌فرستد) و فرشتگانش نیز بر شما درود می‌فرستند تا خداوند شما را از تاریکی‌ها بیرون آورد و به نور برساند».

چرا که او پیوسته نسبت به مؤمنان مهربان بوده است. درودشان در روزی که او را ملاقات می‌کنند، امن و امان باد است.

در همان سوره، در آیه‌ای دیگر می‏فرماید: ﴿إِنَّ ٱللَّهَ لَعَنَ ٱلۡكَٰفِرِينَ وَأَعَدَّ لَهُمۡ سَعِيرًا٦٤[الأحزاب: ۶۴] یعنی: «خداوند قطعا کافران را نفرین و از رحمت خود محروم کرده و برای ایشان آتش سوزانی فراهم ساخته است».

همچنین می‏فرماید: ﴿مَّلۡعُونِينَۖ أَيۡنَمَا ثُقِفُوٓاْ أُخِذُواْ وَقُتِّلُواْ تَقۡتِيلٗا٦١[الأحزاب: ۶۱] یعنی: «آنان نفرین شدگان و رانده شدگانند هر کجا یافته شوند گرفته خواهند شد و پیاپی به قتل خواهند رسید».

قرآن کلام خداوند متعال است که آن را بر جبرئیل علیه اسلام وحی کرده و فرستاده‌اش محمد صآن را ابلاغ نمود و جبرئیل از او شنید همانطوری که در باب الصلاة إن شاء الله خواهد آمد. صلاة همانگونه که قبلا گذشت ثناء خداوند متعال است. خداوند خود درود فرستنده و پاداش دهنده است همانطوری که کتاب و سنت و گذشتگان امت اسلام ما را به آن ارشاد و راهنمایی کرده‏اند.

امام احمد/می‏گوید: خداوند همیشه متکلم است و هرگاه که بخواهد (تکلم می‏کند).

عبارت «هرکس برای غیر خدا قربانی کند» شیخ الاسلام/در خصوص این فرموده خداوند: ﴿وَمَآ أُهِلَّ بِهِۦ لِغَيۡرِ ٱللَّهِۖ[البقرة: ۱۷۳] یعنی: «آنچه نام غیر خدا بر آن گفته شود»، می‏گوید: ظاهر آن، این است که آنچه برای غیر خدا قربانی شود. مثلا بگوید: این قربانی است برای فلان چیز یا کس، اگر چنین چیزی مقصود باشد، چه به لفظ بیاورد و چه نیاورد، تحریم چنین موردی از تحریم آنچه صرفاً برای خوردن گوشت ذبح می‌شود آشکار‌تر است. مثلا برای گوشت حیوانی را ذبح کند ولی با اسم مسیح یا امثال او عمل ذبح را انجام دهد، همانطوری که اگر چیزی را به منظور نزدیکی به خداوند ذبح کنیم پاکیزه‏تر و بزرگتر است از آنچه که برای گوشت ذبح کرده‏ایم چرا که آن را هنگام ذبح با بسم‏الله آغاز کرده‏ایم. بنابراین همانطوری که اگر چیزی با نام مسیح یا زهره ذبح شود حرام قلمداد می‌شود به طریق اولی آنچه که در آن گفته شود برای مسیح یا زهره ذبح می‌کنم یا چنین مقصودی در آن باشد حرام می‌گردد، زیرا کفر عبادت برای غیر خداوند بسیار بزرگ‌تر است از کفر طلب یاری کردن از غیر خداوند. از این رو اگر به منظور نزدیکی به غیر خدا ذبح شود حرام است اگر چه در آن بسم الله هم گفته شده باشد.

همانطوری که گروهی از منافقین این امت گاهی چنین اعمالی را انجام می‏دهند. همان کسانی که به وسیله ذبح (قربانی)، بوی خوش راه انداختن و اعمالی نظیر آن به ستارگان تقرب می‌جویند. اگر اینان مرتد باشند هیچ گاه قربانی آنان مباح نیست.

چرا که در قربانی آنان دو مانع وجود دارد:

نخست: اینکه با نام غیر خدا ذبح شده است.

دوم: قربانی فرد مرتد (از دین برگشته) است.

ذبح برای جن را که برخی از جاهلان در مکه انجام می‏دادند از زمزه اینگونه حرام‌هاست. از این رو از پیامبرصروایت شده است که از ذبیحه‏هایی که برای جن انجام می‌شود نهی کرد. [۱۰۰]

زمخشری می‏گوید: (عرب‌های جاهلی) هرگاه منزلی می‌خریدند یا می‌ساختند یا چشمه‌ای را استخراج می‏کردند، چیزی را از ترس اینکه جن به آنان آسیب برساند، قربانی می‏کردند. به همین سبب ذبیحه‌ها به جنیان اضافه شده است.

ابراهیم مروزی بیان کرده است: آنچه هنگام استقبال از پادشاه، به منظور نزدیکی به او ذبح می‏شود، اهل بخارا به حرام بودن آن فتوا داده‌اند. چرا که آن از جمله قربانی کردن با نام غیر خدا است. عبارت «خداوند لعنت کرده است کسی را که پدر و مادرش را لعن کند» والدین همان پدر و مادر و بالاتر است.

در صحیح [۱۰۱]آمده است که رسول خداصفرمودند: ناسزا گویی بر پدر و مادر از گناهان کبیره است. گفتند: ای رسول خدا! آیا کسی پدر و مادرش را ناسزا می‏گوید؟! فرمود آری. پدر کسی را ناسزا می‏گوید، او نیز بر پدرش ناسزا می‏گوید، مادر کسی را دشنام می‏دهد او نیز مادرش را دشنام می‏دهد و ناسزا می‏گوید.

عبارت «خداوند لعنت کرده است کسی را که جنایت کاری را پناه دهد». یعنی مانع می‌شود تا حقی که بر گردن او ست از او گرفته شود. لفظ عربی «آوی» یعنی به خود نزدیک می‏کند و از وی حمایت می‏کند.

در خصوص لفظ عربی «محدث» ابو سعادات می‏گوید: با کسره دال و فتحه آن بنا بر فاعل و مفعول بودن روایت شده است. اگر باکسره باشد به این معناست، هرکس که جنایت کاری را یاری کند و از دشمنش او را پناه دهد و مانع قصاس او شود. و اگر دال را با فتحه در نظر بگیریم به معنای امری است که آن فرد در دین خودش به وجود آورده و نوآوری کرده است. که ایواءِ «پناه دادن» در اینجا به معنای رضایت به آن بدعت و مقاومت بر آن است. پس هرگاه به بدعت رضایت داد و انجام دهنده‌اش را تأیید کرد و او را طرد نکرد، در واقع او را پناه داده است.

ابن قیم /تعالی می‏گوید: مراتب (درجات) این کبیره با اختلاف مراتب ذات اتفاق (جنایتی) که رخ داده متفاوت است. هرگاه ذات آن اتفاق بزرگ‌تر باشد. گناه کبیره آن نیز بزرگ‌تر است. عبارت «خداوند لعنت کرده است کسی را که حد و مرز زمین خود و همسایه‌اش را تغییر دهد».

لفظ عربی «منار الارض» یعنی نشانه‌های محدوده آن زمین.

ابو سعادات در کتاب «النهایة» در خصوص ریشه تَخَمَ در عبارت «ملعون من غیّر تخوم الارض» می‏گوید: تخوم یعنی نشانه‌ها و مرزهای زمین. واحد تخوم همان تخُم است. بنابر قول ضعیفی مقصود از آن حدود حرم بطور خاص است. وبنا بر قول دیگری عام بوده و تمام زمین مد نظر است. مقصود نشانه‌های است که در راه برای راهنمایی گذاشته شده‌اند.

بنابر گفته ای: وارد شدن ظالمانه کسی بر ملک دیگری و جدا کردن آن برای خود. لفظ تخوم با فتح تاء هم روایت شده است که جمع آن تُخُم است. تغییر آن یعنی پس وپیش رفتن در آن. این از جمله ظلم در زمین است که پیامبرصدر خصوص آن می‏فرماید: هرکس یک وجب در زمینی ظلم کند روز قیامت از هفت زمین آن را بر گردنش می‌آویزند [۱۰۲].

روایت مذکور بیانگر جواز لعن کسانی که ظلم می‌کنند بی‌آنکه تعیین شود.

ولی در خصوص لعن فاسقی که معین است دو نظر وجود دارد: یکی این که جایز است، ابن الجوزی و دیگران این نظر را برگزیده‏اند.

دوم اینکه جایز نیست، که ابو بکر عبدالعزیز و شیخ الا سلام این نظر را ترجیح داده‏اند و انتخاب کرده است.

از طارق بن شهاب روایت شده رسول خداصفرمودند: مردی بخاطر یک مگس وارد بهشت شد و مردی به سبب یک مگس وارد جهنم شد. گفتند: ای رسول خداصچگونه ممکن است؟ (در پاسخ فرمود) دو مرد بر قومی گذشتند که آن قوم بتی داشتند. به کسی اجازه نمی‏دادند از آنجا بگذرد مگر اینکه چیزی را برای آن بت قربانی کند. به یکی از آن دو نفر گفتند: قربانی کن. گفت: چیزی ندارم تا قربانی کنم. به او گفتند: قربانی کن اگر چه یک مگس باشد. پس مگسی را قربانی کرد و رهایش کردند و وارد جهنم شد. به دیگری گفتند: قربانی کن! گفت: هرگز چیزی را برای غیر خداوند عزه وجل قربانی نخواهم کرد، پس گردنش را زدند ووارد بهشت شد. احمد آن را روایت کرده است.

مصنف می‏گوید: از طارق بن شهاب روایت شده رسول خداصفرمودند: مردی بخاطر یک مگس وارد بهشت شد و مردی به سبب یک مگس وارد جهنم شد. گفتند: ای رسول خدا صچگونه ممکن است؟ (در پاسخ فرمود) دو مرد بر قومی گذشتند که آن قوم بتی داشتند. به کسی اجازه نمی‏دادند از آنجا بگذرد مگر جز اینکه چیزی را برای آن بت قربانی کند. به یکی از آن دو نفر گفتند: قربانی کن. گفت: چیزی ندارم تا قربانی کنم. به او گفتند: قربانی کن اگر چه یک مگس باشد. پس مگسی را قربانی کرد و رهایش کردند و وارد جهنم شد. به دیگری گفتند: قربانی کن! گفت: هرگز چیزی را برای غیر خداوند عز وجل قربانی نخواهم کرد، پس گردنش را زدند و وارد بهشت شد. احمد آن را روایت کرده است [۱۰۳].

ابن قیم/می‏گوید: امام احمد /گفته است ابو معاویه از اعمش از سلیمان بن میسره از طارق بن شهاب بطور مرفوع روایت کرد، پیامبرص فرمودند: مردی به سبب یک مگس وارد بهشت شد... ای آخر.

طارق بن شهاب همان بجلی الأحسی، ابو عبدالله است. بالغ شده بود که پیامبرصرا دید.

بغوی می‏گوید: در کوفه منزل گزید. ابوداود می‏گوید: پیامبر صرا دیده ولی چیزی از وی نشنیده است.

حافظ می‏گوید: اگر ثابت شود که پیامبر صرا دیده است در آن صورت صحابی است.

هر گاه ثابت شد از پیامبرصسخنی شنیده است، روایت وی از پیامبرصمرسل صحابی است، و بنا بر قول راجح چنین روایتی مقبول است. بنابر آنچه ابن حبان بدان قطعیت نهاده وفات وی در سال ۸۳ هـ ق بوده است.

عبارت «دخل الجنة رجل فی ذباب»یعنی مردی به سبب (بخاطر) یک مگس وارد بهشت شد. عبارت «گفتند: ای رسول خداصچگونه ممکن است؟» گویا چنین چیزی را نادر می‌پنداشتند و از آن تعجب کردند، بنابر این پیامبرصبرای آنان آنچه که این امر کوچک را در نزد آن‌ها بسیار بزرگ کرده بود، روشن کرد و تبیین نمود که این مستحق بهشت و دیگری مستحق جهنم بود. عبارت «دو مرد بر قومی گذشتند که آن قوم بتی داشتند» صنم: (بت)، در لفظ عربی یعنی تصویر تراشیده شده. همان طوری که قبلاً گذشت «وثن» نیز به آن اطلاق می‏شود. عبارت «لایجاوزه» یعنی از آن نمی‌گذشتند، به فردی اجازه نمی‏دادند از آنجا بگذرد مگر اینکه یک چیزی، اگر چه اندک باشد برای آن قربانی کند.

عبارت «به او گفتند قربانی کن اگر چه یک مگس باشد پس قربانی کرد و رهایش کردند و وارد جهنم شد» این عبارت بیانگر عظمت شرک است اگر چه در یک چیز بسیار کوچک باشد، باز هم موجب ورود به جهنم می‏شود، همانطوری که خداوند می‏فرماید: ﴿لَقَدۡ كَفَرَ ٱلَّذِينَ قَالُوٓاْ إِنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلۡمَسِيحُ ٱبۡنُ مَرۡيَمَۖ وَقَالَ ٱلۡمَسِيحُ يَٰبَنِيٓ إِسۡرَٰٓءِيلَ ٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ رَبِّي وَرَبَّكُمۡۖ إِنَّهُۥ مَن يُشۡرِكۡ بِٱللَّهِ فَقَدۡ حَرَّمَ ٱللَّهُ عَلَيۡهِ ٱلۡجَنَّةَ وَمَأۡوَىٰهُ ٱلنَّارُۖ وَمَا لِلظَّٰلِمِينَ مِنۡ أَنصَارٖ٧٢[المائدة: ۷۲] یعنی: «بی‏گمان هرکس انبازی برای خدا قرار دهد، خدا بهشت را براو حرام کرده است. جایگاه او آتش است، ستمکاران یار و یاوری ندارد. علاوه برآنچه گذشت مضامین مطرح شده در این حدیث عبارت‌اند از: برحذر داشتن از وقوع در شرک، چرا که انسان گاهی دچار آن می‌شود در حالی که نمی‏داند این همان شرکی است که موجب ورود فرد به جهنم است». آن شخص به سببی که ابتدا قصد آن را نداشت وارد جهنم شد و آن کار را به منظور رهای از شر بت‏پرستان انجام داد. آن مرد پیش از آن مسئله مسلمان بود. اگر مسلمان نبود پیامبر صنمی‌گفت: به سبب مگس وارد جهنم شد. عمل قلب بزرگ‌ترین مقصود است حتی نزد بت‏پرستان، که مصنف معنای آن را به خوبی مطرح کرده است.

عبارت «به دیگری گفتند: قربانی کن! گفت: هرگز چیزی را برای غیر خداوند قربانی نخواهم کرد». که این عبارت بیانگر فضیلت توحید و اخلاص است.

مصنف / می‏گوید: عبارت مذکور در آن روایت بیان گر شناخت جایگاه شرک در دل‌های مؤمنان است. چگونه بر کشته شدن خود پایداری کرد و با وجود اینکه تنها از وی عمل ظاهری را تقاضا کردند با درخواست آنان موافقت نکرد.

مسائل مطرح شده در این باب به طور مختصر عبارت‌اند از:

نخست: تفسیر آیه: ﴿قُلۡ إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي[الأنعام: ۱۶۲].

دوم: تفسیر آیه: ﴿فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَٱنۡحَرۡ٢[الكوثر: ۲].

سوم: آغاز به لعنت کسی که برای غیر خدا قربانی کند.

چهارم: لعن کسی که والدین خود را لعن کند که از جمله آن لعن به پدر و مادر فردی در مقابل که او نیز به پدر و مادرش لعن کند.

پنجم: لعن کسی که جنایت کاری را پناه دهد. مقصود کسی که حق الله را رعایت نکند، . پس به فردی پناهنده می‌شود تا او را از اجرای آن حفاظت کند (مانع اجرای مجازات شود).

ششم: لعن کسی که مرز یا علامت زمین را تغییر دهد، همان خطوطی که بین حق تو و همسایه ات جدایی می‌افکند و آن‌ها را معین می‏سازد. تغییر آن نیز می‏تواند با پس و پیش کردن آن‌ها باشد.

هفتم: تفاوت میان لعن معین و لعن بر کسانی که اهل گناهند، بر وجه عموم.

هشتم: این داستان بزرگ، همان داستان مگس است.

نهم: شخص مذکور به سبب مگسی وارد جهنم شد که مقصود او آن (قربانی کردن برای مگس) نبود بلکه مقصود وی رهایی از شر مشرکان بود.

دهم: شناخت جایگاه شرک در دل‌های مؤمنان، اینکه چگونه آن فرد مؤمن بر مرگ خود پایداری کرد و با درخواست آنان موافقت نکرد، در حالیکه تنها عمل ظاهری را از وی درخواست کردند.

یازدهم: کسی که وارد جهنم شد مسلمان بود، چرا اگر کافر بود نمی‌گفت به سبب مگس وارد جهنم شد، (بلکه می‏گفت به سبب کفر وارد جهنم شد).

دوازدهم: روایت مذکور گواه است بر این حدیث صحیح که می‏فرماید: بهشت و جهنم به هرکدام از شما از بند کفشش نزدیکتر است.

سیزدهم: شناخت این مطلب که عمل قلب مقصود اصلی و بزرگترین هدف است، حتی نزد بت پرستان.

[۹۹] مسلم: کتاب الاُضاحی (۱۹۷۸) (۴۳): باب تحریم الذبح لغیر الله تعالی و لعن فاعله. [۱۰۰] موضوع است: بیهقی در سنن خود (۹/۳۱۴) از ابوهریرة بصورت مرفوع آورده است. البانی نیز در الضعیفه (۲۴۰) حکم به موضوع بودن آن داده است . [۱۰۱] بصورت موقوف صحیح است. مسلم: کتاب الایمان (۹۰) (۱۴۶): باب بیان الکبائر و اکبر‌ها. از حدیث عبدالله بن عمرو ب. [۱۰۲] از حدیث سعید بن زیدس: بخاری: کتاب الظالم (۲۴۵۲): باب اثم من ظلم شیئاً من الارض. [۱۰۳] موقوفاً صحیح است. احمد آن را در الزهد (۱۵، ۱۶) ابو نعیم در حلیة (۱/۲۰۳) از طارق بن شهاب از سلمان فارسی بصورت موقوف با سند صحیح آورده‌اند دو ستری در نهج السدید (۶۸) آن را مطرح کرده است.

باب: در مکانی که برای غیر خدا قربانی شود، برای خداوند قربانی نمی‎شود

خداوند می‏فرماید: ﴿لَا تَقُمۡ فِيهِ أَبَدٗاۚ لَّمَسۡجِدٌ أُسِّسَ عَلَى ٱلتَّقۡوَىٰ مِنۡ أَوَّلِ يَوۡمٍ أَحَقُّ أَن تَقُومَ فِيهِۚ فِيهِ رِجَالٞ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْۚ وَٱللَّهُ يُحِبُّ ٱلۡمُطَّهِّرِينَ١٠٨[التوبة: ۱۰۸] یعنی: «(ای پیامبر) هرگز در آن مسجد (ضرار) قیام نکن و نماز مگذارد. مسجدی (مانند مسجد قبا) از روز نخست بر پایه تقوا بنا گردیده است سزاوار آن است که در آن بر پای ایستی و نماز بگذاری. در آنجا کسانی هستند که می‌خواهند خود را پاکیزه دارند و خداوند پاکیزگان را دوست می‌دارد».

مصنف می‏گوید: باب: در مکانی که برای غیر خدا قربانی شود، برای خداوند قربانی نمی‏شود. حرف «لا» در عبارت «لا یذبح لله...» لای نفی است و احتمال دارد که«لا» نهی باشد در صورتی که اولی ظاهر‌تر است.

مصنف/می‏گوید: خداوند می‏فرماید:﴿لَا تَقُمۡ فِيهِ أَبَدٗاۚ لَّمَسۡجِدٌ أُسِّسَ عَلَى ٱلتَّقۡوَىٰ مِنۡ أَوَّلِ يَوۡمٍ أَحَقُّ أَن تَقُومَ فِيهِۚ فِيهِ رِجَالٞ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْۚ وَٱللَّهُ يُحِبُّ ٱلۡمُطَّهِّرِينَ١٠٨[التوبة: ۱۰۸] مفسران می‌گویند: خداوند متعال فرستاده‌اش را از نماز در مسجد ضرار باز داشته است، امت نیز در این امر از روی پیروی کردند، سپس خداوند وی را برای نماز در مسجد قبا که در نخستین روز تأسیس، بر مبنای تقوا (پرهیزگاری) بود، بر انگیخت. تقوا همان اطاعت از خداوند و رسولش و وحدت کلمه داشتن با مؤمنان و قلعه و محل سکنی بودن برای اسلام و مسلمانان است. (مسجدی که بر مبنای تقوا بنا نهاده شده باشد این ویژگی‌ها را دارد که اهل آن مطیع خدا و پیامبرصو خود آن مسجد نیز محلی برای وحدت و یک پارچگی مؤمنان و دژ و پناهگاهی برای حفاظت از احکام اسلام و پیروان آن باشد، به همین سبب در حدیث صحیح آمده است [۱۰۴] که پیامبرصفرمودند: «یک نماز در مسجد قبا همچون یک عمره است».

در حدیث [۱۰۵]صحیح آمده است که پیامبرصمسجد قبا را سواره و پیاده زیارت می‌کرد. جماعتی از سلف به صراحت بیان کرده‏اند که مسجد مذکور در آیه همان مسجد قبا ست. از جمله آن‌ها ابن عباس، عروة، عطیه، شعبی، حسن و دیگران، هستند.

(شارح) این فرموده خداوند که ﴿فِيهِ رِجَالٞ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْۚ یعنی در آنجا کسانی هستند که می‌خواهند خود را پاکیزه دارند، دیدگاه قبلی را تأیید می‌کنند.

قول ضعیفی نیز گفته است که آن مسجد رسول خداست (مسجد النبی) است به دلیل حدیثی از ابو سعید که گفت: دو مرد در خصوص مسجدی که در روز نخستین براساس تقوا بنا نهاده شد، مشاجره می‏کردند: یکی گفت آن مسجد قباست، ولی دیگری قائل بر مسجد النبی بود. پس پیامبر صفرمودند: آن مسجد من (مسجد النبی) است که مسلم [۱۰۶]این روایت را آورده و نظر عمر، ابن عمر، زبدین ثابت و دیگران نیز همین است.ابن کثیر می‏گوید: این نظر صحیح است و هیچ منافاتی بین آیه و حدیث اخیر وجود ندارد، چراکه هرگاه مسجد قبا در روز نخست بر مبنای تقوا تأسیس شده باشد پس مسجد رسول خدا صبه طریق اولی (از این ویژگی برخورداراست).

و این بر خلاف مسجد ضراری است که بر مبنانی معصیت خدا بنا نهاده شد. همان گونه که خداوند می‏فرماید: ﴿وَٱلَّذِينَ ٱتَّخَذُواْ مَسۡجِدٗا ضِرَارٗا وَكُفۡرٗا وَتَفۡرِيقَۢا بَيۡنَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ وَإِرۡصَادٗا لِّمَنۡ حَارَبَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ مِن قَبۡلُۚ وَلَيَحۡلِفُنَّ إِنۡ أَرَدۡنَآ إِلَّا ٱلۡحُسۡنَىٰۖ وَٱللَّهُ يَشۡهَدُ إِنَّهُمۡ لَكَٰذِبُونَ١٠٧[التوبة: ۱۰۷] یعنی: «کسانی هستند که مسجدی را بنا کرده‏اند و مقصودشان از آن، زیان و کفر ورزی و تفرقه اندازی میان مؤمنان و کمین گاه ساختن برای کسی بود که قبلاً با خدا و پیامبرش جنگیده بود و سوگند هم می‌خورد که نیتی جز خیر و نیکی نداشته‌اند، اما خداوند گواهی می‏دهد که آنان دروغ می‌گویند».

به دلیل همین امور خداوند پیامبرش را از ایستادن (به منظور نماز) در آن مسجد باز داشته است.

کسانی که آن مسجد را بنا نهادند، قبل از اینکه پیامبرصبه سوی نبرد تبوک رهسپار گردد به نزد وی آمده و از او تقاضا کردند که در آنجا نماز بخواند، به این استدلال که آن‌ها آن مسجد را برای بیماران در شب‌های سرد زمستانی درست کرده‏اند. پیامبرصنیز در پاسخ به آن‌ها فرمودند: ما در سفر هستیم اگر بر گشتیم خدا بخواهد. [۱۰۷](در آنجا نماز می‌خوانیم). هنگامی که پیامبرصاز (تبوک) به سوی مدینه بازگشت، تنها یک روز یا قسمتی از روز باقی مانده بود که به مدینه برسد، در خصوص آن مسجد (مسجد ضرار) به وی وحی شد. پس افرادی را برانگیخت تا قبل از رسیدن او به مدینه آن مسجد را خراب کنند.

وجه مناسبت آیه مطرح شده در این باب با شرح و توضیحش در این است که در مکان‌های تهیه شده برای قربانی غیر خدا، از قربانی کردن برای خداوند باید اجتناب و پرهیز کرد. مثل همین مسجد؛ از آنجایی که برای معصیت و نافرمانی خدا تهیه شده بود به همین سبب مورد خشم و غضب الهی واقع شد و نماز برای خداوند در آن جایز نبود. این قیاس درستی است، که حدیث ثابت بن ضحاک - در آینده مطرح خواهد شد - آن را تایید می‏کند.

در خصوص این فرموده خداوند ﴿فِيهِ رِجَالٞ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْۚامام احمد، ابن خزیمه و دیگران از عویم بن ساعدة الانصاری روایت کرده‏اند که پیامبرصدر مسجدقبا به نزد آنان آمد و فرمود: خداوند شما را به سبب طهارت و پاکی که خواهان آن هستید در داستان مسجدتان (قبا) به نیکی ستوده است. این طهارتی که شما بدان متصف گشته‌اید کدام است؟ آنان گفتند: به خدا سوگند ای رسول خدا چیزی نمی‌دانیم، مگر اینکه همسایگانی یهودی داشتیم که پس از قضای حاجت خودشان را می‌شستند و غسل می‏دادند ما نیز همانند آنان عمل کردیم. در روایتی از جابر و انس آمده است (که پیامبرصفرمودند): «ستودن خداوند به همان سبب است پس شما نیز انجام بدهید و بر شما واجب است».

ابن ماجه، ابن ابی حاتم، دارقطنی و حاکم نیز آن را روایت کرده‏اند. [۱۰۸]

ابو العالیه در خصوص این عبارت قرآنی ﴿وَٱللَّهُ يُحِبُّ ٱلۡمُطَّهِّرِينَمی‏گوید: پاک کردن با آب نیکوست ولی آنان از گناهان پاک شده بودند. (یعنی کسانی که در مسجد قبا بودند به سبب پاکی از گناه و چون خواستار آن بودن، ستوده شده‌اند.) هچنین در این عبارت بر خلاف دیدگاه اشاعره و امثال آن‌ها، صفت محبت برای خداوند ثابت شده است.

از ثابت بن ضحاکسروایت شده است که گفت: مردی نذر کرد شتری را در بوانه قربانی کند، از پیامبر صپرسید، پیامبرصفرمودند: آیا بتی از بتان جاهلی در آن مکان پرستیده می‌شد؟ گفتند: خیر. پیامبرصفرمودند: آیا عیدی از اعیاد آن‌ها در آنجا بوده است؟ گفتند: خیر. پس پیامبرصفرمود: به نذرت وفا کن، زیرا به نذری که در آن معصیت خداست، یا درتملک فرزند آدم نیست، وفا کرد. [۱۰۹]ابو داود این حدیث را روایت کرده و اسنادش بر اساس شرط آن دو (مسلم و بخاری) صحیح است.

مصنف می‏گوید: از ثابت بن ضحاک سروایت شده است که گفت: مردی نذر کرد شتری را در بوانة قربانی کند، از پیامبرصپرسید، پیامبر صفرمودند: آیا بتی از بتان جاهلی در آن مکان پرستیده می‌شد؟

گفتند: خیر. پیامبرصفرمودند: آیا عیدی از اعیاد آن‌ها در آنجا بوده است؟ گفتند: خیر. پس پیامبرصفرمود: به نذرت وفا کن، زیرا به نذری که در آن معصیت خداست، یا درتملک فرزندآدم نیست، نباید وفا کرد. ابو داود این حدیث را روایت کرده و اسنادش بر اساس شرط آن دو (مسلم و بخاری) صحیح است.

مقصود از ثابت بن ضحاک، همان ثابت بن ضحاک بن خلیفة الأشهلی، صحابی مشهور است. ابو قلابة و دیگران از وی روایت کرده‏اند. در سال شصت و چهار (۶۴) وفات یافت.

«بُوانة» با ضمه باء، قول ضعیفی نیز آن را با فتح باء در نظر گرفته است. بغوی می‏گوید: مکانی است در پایین‌تر از مکه نزدیک یلملم. ابو سعادات می‏گوید: صحرایی است در پشت یَنبُع.

عبارت «آیا بتی از بتان جاهلی در آن مکان پرستیده می‌شد؟» بیانگر منع انجام نذر در مکانی است که در آن بت وجود دارد. اگر چه بعد از، ازبین رفتن آن بت باشد، که نظر مصنف/نیز همین است.

عبارت «آیا عیدی از اعیاد آن‌ها در آنجا بوده است؟» شیخ الاسلام / می‏گوید: عید یعنی آنچه به طور گرد هم آیی عمومی به وجه عادت همیشه انجام می‏شود. این بازگشت و تکرار همیشگی ممکن است با سررسیدن یکسال، یک هفته، یک ماه و یا امثال آن باشد. مقصود از گرد هم آیی عادت شده و تکراری در اینجا (در حدیث) همان گرد هم آیی جاهلیت است. در این (گردهم آیی مذموم) اموری جمع می‌شوند که از جمله آن‌ها روزی است که همیشه آنروز تکرار می‌شود مثل روز فطر و روز جمعه، گرد هم آیی مردم در عید و اعمالی که به منظور عادت یا عبادت در آن انجام می‏شود.

گاهی عید به یک مکان خاص و ویژه‌ای اختصاص پیدا می‏کند و گاهی نیز به طور مطلق (همه مکان‌ها را در بر گیرد).

تمامی این امور گاهی عید نامیده می‏شوند. عید زمانی مثل این فرموده پیامبرص در خصوص روز جمعه: این روزی است که خداوند آن را برای مسلمانان عید قرار داده است. [۱۱۰]

عید گرد هم آیی و اعمال، مثل این گفته ابن عباس که با پیامبرصدر عید حاضر شدم، عید مکانی مثل این فرموده پیامبرصکه قبر مرا عید نگیرید. [۱۱۱]

گاهی نیز لفظ عید اسمی است برای مجموع روز و عملی که در آن انجام می‏شود، که این نامگذاری غالب است (و بیشتر عید برای چنین مقصودی استعمال می‏شود.) مثلا پیامبرصمی‏فرماید: ای ابوبکر آن‌ها را رها کن! چرا که هر قومی عیدی دارد. [۱۱۲]پایان.

مصنف /گفته است عبارت مذکور بیانگر استفصال مفتی (یعنی از ماهیت موضوع دقیقا سؤال می‏کند تا کامل آن را بفهمد و فتوا دهد). و ممانعت از انجام نذر در مکان عید جاهلیت، است. اگر چه عید در مکان مذکور از بین رفته باشد.

(شارح) در عبارت مذکور (مفهوم) سدذریعه و ترک همانندی با مشرکان و منع انجام چیزی که وسیله شرک است، وجود دارد.

عبارت «به نذرت وفا کن» دلالت می‏کند بر اینکه قربانی برای خداوند در مکانی که مشرکان برای غیر خدا قربانی و ذبح می‏کردند، یعنی در محل اعیادشان گناه و نافرمانی است. چرا که فرموده او مبنی براینکه به نذرت وفا کن تعقیبی است که پس از وصف حکم آمده و بیانگر آن است که دو وصف مذکور سبب حکم هستند. بنابراین سبب دستور به وفا کردن نذر، نبودن آن دو وصف (عید و قربانگاه مشرکان) است. هنگامی که این دو وصف را انکار کردند، به وفا کردن نذر دستور داد. و این امر مقتضی است که وجود بقعه به عنوان مکان عید آن‌ها یا بودن بتی از بت‌های آن‌ها در آنجا، مانع قربانی کردن یا ذبح در آنجاست، اگرچه فرد نذر هم کرده باشد. این گفته شیخ الاسلام است.

عبارت «فإنّه لا وفاء لنذر في معصیة الله» یعنی زیرا نذری که در آن معصیت خداست وفا نمی‏شود. (نباید آن را انجام داد)، دلیل است بر اینکه این نذر معصیت است، چنانچه در آن مکان برخی از موانع وجود داشته باشند. به اجماع علما آنچه از نذر که معصیت و گناه است انجام آن درست و جایز نیست. ولی در خصوص اینکه آیا کفاره سوگند در چنین نذری واجب می‌شود یا خیر؟ دو دیدگاه مطرح است: که هر دوی آن‌ها از احمد روایت شده است:

نخست: کفاره واجب می‏شود، که دیدگاه مذهب حنابله همین است.

روایت آن را از ابن مسعود و ابن عباس نقل کرده است. ابو حنیفه و یاران او نیز بر این نظرند: به دلیل حدیثی که عایشه (ل) به صورت مرفوع روایت کرده است. نذر معصیت درست نیست و کفاره آنهم، کفاره سوگند خوردن است.

احمد و صاحبان سنن [۱۱۳]آن را روایت کرده‏اند همچنین احمد و اسحاق بدان استدلال نموده‎اند.

دوم: براو کفاره نیست. این نظر از مسروق، شعبی و شافعی روایت شده است. دلیل آن نیز حدیث الباب است که در آن کفاره مطرح نشده است. در پاسخ به این استدلال باید گفت: کفاره در حدیثی که پیشتر است و به لحاظ زمانی جلوتر گفته شده، مطرح گردیده است، بنابراین حدیث مطلق بر حدیث مقید که قبلا مطرح شده است، حمل می‏شود.

عبارت «ولا فیما لایملك ابن آدم»یعنی نذر در آنچیزی که فرزند آدم (نوع بشر) در تملک خود ندارد، درست نیست.

در شرح المصابیح آمده است: معنای عبارت این است که اگر آن نذر مذکور به شخص معینی اضافه شود (به او نسبت داده شود) که نتواند مالک آن شود. مثلا بگوید: اگر خداوند بیمارم را شفا دهد پس بر من واجب است برای خداوند فلان برده را آزاد کنم و امثال این. ولی اگر خود را بر یک کاری ملزَم سازد، مثلا بگوید اگر بیمارم شفا یافت بر من واجب است که برده‌ای را برای خداوند آزاد کنم در حالیکه او در چنان حالتی نه مالک آن است و نه قیمتش. پس هرگاه بیمارش شفا یافت چنین نذری برگردن و عهده او ثابت می‏شود.

عبارت «ابوداود این حدیث را روایت کرده و اسنادش براساس شرط آندو (مسلم و بخاری)صحیح است».

ابوداود: همان سلیمان بن اشعث بن اسحاق بن بشیر بن شداد اُزدی سجستانی/، ملازم و همراه امام احمد، مصنف سنن، مراسیل و کتاب‌های دیگر است. فردی موثق، پیشوا، حافظ و از بزرگترین عالمان حدیث به شمار می‌رود که در سال ۲۷۵ از دنیا رفت.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح شد عبارتند از:

نخست: تفسیر این فرموده خداوند که ﴿لَا تَقُمۡ فِيهِ أَبَدٗاۚیعنی: «هرگز در آنجا به نماز به جای نیاور».

دوم: گناه و یا فرمانبرداری از خداوند گاهی بر زمین نیز اثر می‌گذارد سوم: مسائلی که مبهم و نا واضح است را باید به مسائلی که روشن و آشکار است بر گرداند تا اشکال و ابهام رفع گردد.

چهارم: مفتی درصورت نیاز می‏تواند از فردی که سوال می‌پرسد در خصوص ماهیت و کیفیت موضوع و مساله توضیح و تفصیل بطلبد. (همان استفصال).

پنچم: مکان خاصی را برای انجام نذر اختصاص دادن هیچگونه ایراد و اشکالی ندارد به شرطی که ازموانع خالی باشد.

ششم: منع از انجام نذر در مکان خاص هنگامی که در آنجا بتی از بتان جاهلی باشد، اگر چه آن بت از بین رفته باشد.

هفتم: منع از آن در صورتی که عیدی از اعیاد مشرکان در آن بر پا می‌شد. اگر چه آن عیدها نابود شده باشند و اثری از آن‌ها باقی نباشد.

هشتم: ادای نذر در چنان بقعه‌هایی جایزنیست. چرا که آن نذر، نذر معصیت و نافرمانی است.

نهم: پرهیز از همانندی با مشرکان در اعیادشان، اگر چه مقصود شخص همانندی با آن‌ها نباشد.

دهم: انجام معصیت را نباید نذر کرد و نذر در معصیت درست نیست و نباید چنان نذری را انجام داد و ادا کرد.

یازدهم: فرزندان آدم در آنچه که تحت تملک و قدرت آن‌ها نیست، نباید نذر کنند.

[۱۰۴] صحیح است: ترندی: کتاب الصلاة(۳۲۴): باب: ما جاء فی الصلاة فی مسجد قباء که ترندی آن را حسن دانسته. ابن ماجه: کتاب اقامه الصلاة (۱۴۱۱) حاکم (۱/۴۸۷) از حدیث اسید بن ظهر انصاری ارناؤوط آن را در تخریج السنة(۲/۳۴۴) صحیح دانسته است. [۱۰۵] بخاری: کتاب فضل الصلاة فی مسجد مکة و المدینة (۱۱۹۳): باب من أتی مسجد قبا کل سبت. مسلم: کتاب الحج (۱۳۹۹) (۵۱۵): باب فضل مسجد قبا و فضل الصلاة فیه. از حدیث ابن عمرب. [۱۰۶] مسلم: کتاب الحج (۱۳۹۸) (۵۱۴): باب بیان أن المسجد الذی اسس علی التقوی هو مسجد النبی صبالمدینه. [۱۰۷] ضعیف است: همانطوری که در تفسیر ابن کثیر آمده (۲/۳۸۸) ابن اسحاق آن را روایت کرده است ابن جریر (۱۱/۱۷، ۱۸) از جماعتی از تابعین به صورت مرسل روایت کرده است. دو سری در نهج السدید (۷۱) از آن بهره گرفته است. [۱۰۸] حسن است: احمد (۳/۴۲۲)، ابن حزیمه (۸۳)، طبرانی در الکبیر (۱۷ / ۱۴۰) در الصغیر (۲/ ۲۳) حاکم (۱/ ۱۵۵) آن را صحیح دانسته و ذهبی نیز با وی موافقت کرده است. روایت دیگر از حدیث جابر و انس نزد ابن ماجه کتاب الطهارة (۳۵۵): باب استنجاء بالماء و دارقطنی (۱/ ۶۲) و حاکم (۱/ ۵۵)، (۲/ ۳۳۴) آن را صحیح دانسته و ذهبی نیز موافقت کرده است. این حدیث به سبب شواهد و طرق زیادی که دارد حسن لغیره است. به نهج السدید ص (۷۱، ۷۳) مراجعه شود. [۱۰۹] صحیح است: ابوداود: کتاب الایمان و النذور (۳۳۱۳) باب مایومر به من الوفاء بالنذر. حافظ در التلخیص (۴/ ۱۸۰) آن را صحیح دانسته است. البانی در تخریج المشکاة (۳۴۳۷) و در صحیح الجامع (۲۵۴۸) آن را صحیح قلمداد کرده است. [۱۱۰] صحیح است: ابن ماجة: کتاب اقامة الصلاة (۱۰۹۸) باب ماجاء فی زینة یوم الجمعه. از حدیث ابن عباسب. البانی در صحیح الجامع (۲۲۵۴) با شواهد خود آن را صحیح قلمداد کرده است. [۱۱۱] صحیح است: احد (۲/۳۶۷). ابوداود (۲۰۴۲) کتاب المناسک: باب زیارة القبور. از حدیث ابوهریرة. نووی در الاذکار (ص ۹۳) آن را صحیح دانسته. البانی در تحذیر المساجد (۹۷) آن را حسن قلمداد کرده است. که لفظ آن عبارتست از...... . لاتجعلوا قبری عیدا. ابن ابی شیبه، ابویعلی و دیگران از حدیث علی سبا لفظ « لاتتخذوا..... آورده‌اند. که البانی در تحذیر المساجد آن را حسن دانسته. در حالیکه به دلیل شواهدی که در دست است حدیث صحیح است. اقتضاء الصراط ابن تمیمه ص (۳۲۱-۳۲۲) لفظ آن به طور کامل در شماره ۱۹۵ خواهد آمد. [۱۱۲] بخاری: کتاب العیدین (۹۵۲): باب سنة العیدین لأهل الإسلام. مسلم: کتاب صلاة العیدین (۸۹۲)(۱۶): باب الرخصة فی اللعب الذی لامعصیة فیه فی ایام العید. از حدیث عایشه ل. [۱۱۳] صحیح است. احمد (۶/۲۴۷). ابوداود (۳۲۹۰، ۳۲۹۱) کتاب الأیمان و النذور: باب من رأی علیه کفارة اذکان فی معصیة. ترمذی (۱۵۳۴) کتاب النذور: باب ماجاء عن رسول الله أن لا نذر فی معصیة. نسائی (۷/۲۶، ۲۷) کتاب الأیمان و النذور: باب کفارة النذر و ابن ماجه (۲۱۲۵) کتاب الکفارات: باب النذر فی المعصیة. حدیث صحیحی است که البانی در الإرواء (۲۵۹۰) آن را تصحیح کرده است.

باب: نذر برای غیر خداوند بلند مرتبه شرک است

خداوند متعال می‏فرماید: ﴿يُوفُونَ بِٱلنَّذۡرِ وَيَخَافُونَ يَوۡمٗا كَانَ شَرُّهُۥ مُسۡتَطِيرٗا٧[الإنسان: ۷].

یعنی: «آن‌ها به نذر خود وفا می‌کنند، و از روزی که شر و عذابش گسترده است می‌ترسند».

و در جای دیگر می‏فرماید: ﴿وَمَآ أَنفَقۡتُم مِّن نَّفَقَةٍ أَوۡ نَذَرۡتُم مِّن نَّذۡرٖ فَإِنَّ ٱللَّهَ يَعۡلَمُهُۥۗ[البقرة: ۲۷۰] یعنی: «هر بذل و بخششی که می‌کنید یا هر نذری را که به گردن می‌گیرید، بی‏گمان خداوندآنرا می‏داند».

مصنف می‏گوید: باب؛ نذر برای غیر خداوند بلند مرتبه شرک است.

یعنی به سبب عبادت بودن نذر، اگر فردی آن را برای خداوند نذر کرد انجام آن واجب می‌شود پس نذر برای غیر خداوند متعال شرک در عبادت است.

و این فرموده خداوند که مصنف به آن استدلال کرده است: ﴿يُوفُونَ بِٱلنَّذۡرِ وَيَخَافُونَ يَوۡمٗا كَانَ شَرُّهُۥ مُسۡتَطِيرٗا٧[الإنسان: ۷] دلالت دارد بر وجوب انجام نذر و ستایش کسی که به منظور فرمانبرداری از خداوند آن را انجام می‏دهد، و وفای آن باید به گونه‌ای باشد که بدان وسیله به خداوند تقرب جوید.

در خصوص این آیه که ﴿وَمَآ أَنفَقۡتُم مِّن نَّفَقَةٍ أَوۡ نَذَرۡتُم مِّن نَّذۡرٖ فَإِنَّ ٱللَّهَ يَعۡلَمُهُۥۗابن کثیر می‌گوید؛ خداوند متعال خبر می‏دهد که وی از تمامی آنچه از نیکی‌ها، مثل بخشش‌ها و نذرها که انجام می‏دهد و عمل می‌کنند با خبر و آگاه است. این خبر او برای کسانی که فقط برای خداوند چنان کارهایی را انجام می‏دهند و جویای تقرب به او هستند، متضمن پاداش‌هاست.

با این وصف: نذرهایی که از جانب بندگان قبور، به منظور تقرب به قبرها جهت برطرف کردن نیازها و میانتجیگری از گناهان خود انجام می‏دهند، تمامی آن‌ها بدون تردید شرک در عبادت است. همانطوری که خداوند می‏فرماید: ﴿وَجَعَلُواْ لِلَّهِ مِمَّا ذَرَأَ مِنَ ٱلۡحَرۡثِ وَٱلۡأَنۡعَٰمِ نَصِيبٗا فَقَالُواْ هَٰذَا لِلَّهِ بِزَعۡمِهِمۡ وَهَٰذَا لِشُرَكَآئِنَاۖ فَمَا كَانَ لِشُرَكَآئِهِمۡ فَلَا يَصِلُ إِلَى ٱللَّهِۖ وَمَا كَانَ لِلَّهِ فَهُوَ يَصِلُ إِلَىٰ شُرَكَآئِهِمۡۗ سَآءَ مَا يَحۡكُمُونَ١٣٦[الأنعام: ۱۳۶] یعنی: «مشرکان قسمتی از زراعت و چهار پایانی که خدا آن‌ها را آفریده است برای خدا قرار می‏دهند و به گمان خود می‌گویند: این برای خداست و این برای شرکای ماست.اما آنچه به شرکای ایشان تعلق می‌گیرد به خدا نمی‌رسد و آنچه متعلق به خدا می‏باشد به شرکای ایشان نیز می‌رسد. چه بد داوری می‌کنند!».

شیخ الا سلام می‏گوید: آنچه برای غیر خدا نذر شود، مثل نذر برای بتها، خورشید، ماه، قبور وامثال آن‌ها به منزله آن است که به غیر خدا و بر یکی از مخلوقات سوگند خورده شود، کسی که بر مخلوقات سوگند می‌خورد نه وفای به سوگند بر او لازم است ونه کفاره آن. نذر کننده برای مخلوقات نیز همانند سوگند خورنده است، هردوی این موارد شرک‌اند. بر عامل چنین امری استغفار از درگاه خداوند واجب است و باید همان چیزی را بگویید که پیامبرصفرموده است: هرکس به لات و عزی سوگند بخورد پس باید بگوید:«لا اله الا الله» [۱۱۴].

(شیخ الاسلام) در ادامه می‏گوید: کسی که برای قبور یا امثال آن‌ها روغن نذر می‏کند و همانند برخی از گمراهان می‌گوید این نذور را از من بپذیر، چنین نذری به اتفاق مسلمانان گناه و نافرمانی است. انجام دادن آن جایز نیست. همچنین هرگاه مالی را برای نگهبانان و یا خادمان و مجاوران آن بقعه نذر کند این نگهبانان و ساکنان بقعه با نگهبانانی که در نزد لات و عزی و مناة بودند، شباهت دارند و نظیر آن‌ها هستند، اموال مردم را به ناحق می‌خورند و از راه خدا باز می‌دارند. مجاوران و خادمان اینجا شبیه و نظیر کسانی هستند که ابراهیم خلیل ÷در مورد آن‌ها می‏گوید: ﴿مَا هَٰذِهِ ٱلتَّمَاثِيلُ ٱلَّتِيٓ أَنتُمۡ لَهَا عَٰكِفُونَ٥٢[الأنبياء: ۵۲] یعنی: «این مجسمه‌هایی که دائماً در جوارشان هستید (به عبادت آن‌ها مشغولید) چیستند».

همچنین شبیه آن کسانی هستند که موسی ÷و قومش بر آن‌ها عبور کردند و گذشتند و خداوند می‏فرماید:

﴿وَجَٰوَزۡنَا بِبَنِيٓ إِسۡرَٰٓءِيلَ ٱلۡبَحۡرَ فَأَتَوۡاْ عَلَىٰ قَوۡمٖ يَعۡكُفُونَ عَلَىٰٓ أَصۡنَامٖ لَّهُمۡۚ[الأعراف: ۱۳۸].

یعنی: «بنی اسرائیل را از دریا گذراندیم به گروهی رسیدند بت‌هایی داشتند که مشغول پرستش آن‌ها بودند».

بنابراین نذر کردن برای آن نگهبانان و ساکنان نزدیک این بقعه‌ها، نذر معصیت و نافرمانی است. و نذر برای آن‌ها شباهت دارد با نذر برای نگهبانان بت‌ها و مجاوران آن‌ها یا نذر برای نگهبانان ابداد (مجسمه‌های مقدس هندوها) و کسانی که در مجاورت آن‌ها سکنی گزیده‏اند.

رافعی در شرح المنهاج می‏گوید: نذر برای جایگاه‌هایی که بر قبر شیخ یا ولی است یا به اسم مکان‌هایی که یکی از اولیا در آن سکونت داشته و یا در آن بقعه یکی از اولیا و صالحین تردد نموده است، اگر نذر کننده قصدو نیتش از چنین کاری – که غالباً چنین قصدی دارند – تعظیم آن بقعه و مکان یا ستون باشد یا تعطیم شخصی باشد که در آن مکان دفن است، یا آن ستون بر آن نسب و یا آن بنا بر اساس اسم او بناها نهاده شده است، چنین نذری باطل و منقعد نمی‏شود. اگر اعتقاد‌شان این باشد که این اماکن ویژگیهایی دارند و نظرشان در خصوص موارد مذکور این باشد که بوسیله آن‌ها بلا دفع می‌شود و نعمت‌هایی به دست می‏آید و با نذر کردن برای آن‌ها دردهایشان درمان می‌گردد، حتی (تا جایی پیش می‌روند) که برای برخی از سنگ‌ها نذر می‌کنند به این استدلال که به آن‌ها گفته شده فرد صالحی بدان تکیه داده است، برای بعضی از قبرها چراغ و شمع و روغن نذر می‌کنند به این باور که قبر فلان یا فلان مکان نذرها را قبول می‏کند و می‌پذیرد. با این گونه اعمال عنوان می‌دارند، هدف و آرزویی که دارند از قبیل شفای بیمار، آمدن فردی غایب یا سلامت مال و موارد و حاجاتی از این دست از انواع نذرهای پاداشی، برآورده می‏شود. چنین نذرهایی با این توصیفی که مطرح شد بدون تردید باطل‌اند. نذر روغن، شمع و امثال آن‌ها برای قبرها به طور مطلق باطل است.

از جمله نذرهای باطل شمع‌های فراوان بسیار بزرگ و چیزهایی دیگری است که برای قبر ابراهیم خلیل ÷و برای قبرسایر انبیاء و اولیاء انجام می‏دهند و تنها قصد و نیت نذر کننده و روشن کننده شمع تبرک و تعظیم آن قبر است، به گمان اینکه چنین نذری نزدیکی جستن به خداوند است. تردیدی در باطل بودن چنین نذری وجود ندارد، روشن کردن شمع با چنین قصدی خواه کسی از آن بهره ببرد و استفاده کند خواه نکند، از نظر شرع حرام و ممنوع است.

شیخ قاسم حنفی در«شرح البحار» می‏گوید: نذری را که بیشتر عوام آنگونه که مشهود است انجام می‏دهند، مثلاً فرد، غائب یا بیمار یا حاجتی دارد و نزد برخی از افراد صالح می‏آید و پوششی بر سرش می‌گذارد و می‏گوید: ای سرورم! اگر خداوند غائبم را برگرداند، یا مریضم شفا یابد و یا نیاز و حاجتم برآورده شود، پس این میزان طلا یا نقره یا طعام یا آب یا شمع و یا روغن برای تو نذر می‌کنم. این نذر به اجماع مسلمانان به دلایل زیر باطل است: چنین نذری برای مخلوق است و نذر برای مخلوق جایز نیست. چرا که نذر عبادت است و عبادت برای مخلوق انجام نمی‏شود.

۲- کسی که برای وی نذر شده فردی مرده است و مرده مالک چیزی نمی‏شود.

۳- وی گمان کرده است که آن شخص مرده بغیر از خدا می‏تواند در امور تصرف کند و چنین اعتقادی کفر است. در ادامه (شیخ قاسم حنفی) می‏گوید: با این توصیف اگر درهم، شمع، روغن و امثال آن‌ها از مردم گرفته شود تا به منظور تقرب به اولیاء و صالحان به گنبد و ضریح آن‌ها منتقل کرد، به اجماع مسلمانان چنینن عملی حرام است. این مقوله را وی از ابن نجیم در کتاب «البحر الرائق» مرشدی آن را از وی در تذکره خود و دیگران نقل کرده‏اند وی اضافه می‏کند که مردم، امروزه بویژه در زادگاه بادیه نشینان دچار چنین اعمال حرامی هستند.

شیخ صنع الله حلبی حنفی در رد کسانی که قربانی و نذر را برای اولیا جایز می‌دانند، می‌گوید؛ این ذبح و نذر اگر با نام فلان شخص باشد پس برای غیر خدا است و باطل می‏باشد.

زیرا خداوند می‏فرماید: ﴿وَلَا تَأۡكُلُواْ مِمَّا لَمۡ يُذۡكَرِ ٱسۡمُ ٱللَّهِ عَلَيۡهِ[الأنعام: ۱۲۱] یعنی: «آنچه را که اسم خداوند بر آن برده نشده است مخورید».

﴿قُلۡ إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحۡيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ١٦٢ لَا شَرِيكَ لَهُۥۖ وَبِذَٰلِكَ أُمِرۡتُ وَأَنَا۠ أَوَّلُ ٱلۡمُسۡلِمِينَ١٦٣[الأنعام: ۱۶۲-۱۶۳].

یعنی: «بگو؛ نماز عبادت، زیستن و مردن من از آن خداست که پروردگار جهانیان است خدا را هیچ شریکی نیست». نذر کردن برای غیر خدا در واقع شریک قرار دادن برای خداست. ذبح و قربانی نیز چنین است.

در صحیح از عایشه لروایت شده است که رسول خدا صفرمودند: هرکس نذر کرد که از خدا اطاعت کند پس باید اطاعت کند و هرکس نذر کرد که از خدا نافرمانی کند پس نافرمانی نکند. (یعنی نذر اخیر را وفا نکند).

مصنف می‏گوید، در صحیح از عایشهلروایت شده است که رسول خداصفرمودند: هرکس نذر کرد که از خدا اطاعت کند پس باید اطاعت کند و هرکس نذر کرد که از خدا نافرمانی کند پس نافرمانی نکند. مقصود وی از صحیح، صحیح بخاری است.

«عایشه» همان مادر مؤمنان، همسر پیامبرصدختر ابوبکر صدیق بست. درحالیکه هفت ساله بود پیامبرصاو را به ازدواج خود درآورد و در نه سالگی با وی همبستر شد. او به طور مطلق فقیه‌ترین زنان است. وی افضل زنان پیامبرصبعد از خدیجه است ولی در خصوص افضل بودن او نسبت به خدیجه اختلاف وجود دارد. بنا بر قول صحیح در سال ۵۷ هـ.ق وفات یافت ل.

عبادت«هرکس نذر کرد که از خدا اطاعت کند پس باید اطاعت کند» یعنی هر نوع اطاعت از خدا را که نذر کرده است انجام دهد. علما اتفاق نظر دارند بر اینکه اگر کسی اطاعتی را با شرطی که امیدوار به آن است نذر کند، مثلاً بگوید اگر خداوند بیمارم را شفا دهد بر من واجب است فلان مبلغ را ببخشم، و شروطی نظیر این، انجام چنین شرطی بر وی واجب است، در صورتی که آنچه شرط نذر خود را به حصول آن مشروط کرده حاصل شود و تحقق یابد. از ابوحنیفه حکایت شده است: که چنین نذری واجب نیست مگر اینکه اصل آن در شریعت واجب باشد. مثل روزه ولی اگر اینگونه نباشد مثل اعتکاف انجام آن واجب نیست. [۱۱۵]

عبارت: «و هرکس نذر کرد که از خدا نافرمانی کند پس نافرمانی نکند» طحاوی بر این عبارت این نکته را نیز اضافه کرده است که فرد برای سوگندش کفاره بدهد. (چون نذر در واقع یک نوع سوگند است) علما اتفاق نظر دارند بر اینکه وفا به نذری که معصیت و گناه است، جایز نمی‏باشد.

حافظ می‏گوید: علما بر تحریم نذر در معصیت اتفاق نظر دارند، ولی در خصوص این مطلب که آیا نذری که موجب کفاره است منعقد می‌شود یا خیر، دچار اختلاف شده‌اند. که قبلاً نیز گذشت.

گاه برای صحت نذر در امرمباح به حدیث استدلال می‏شود. همانطوری که مذهب احمد و دیگران همین است. آنچه این دیدگاه را تایید می‏کند حدیثی است که ابوداود [۱۱۶]از عمرو بن شعیب از پدرش از جدش و احمد و ترمذی از بریده روایت کرده‏اند، بدین شیوه که زنی به رسول خدا گفت، ای رسول خدا، نذر کرده‌ام که بر سرت دف بزنم (به خاطر دیدنت و هنگام ورودت دف بزنم). پیامبر صفرمود: نذرت را انجام بده (به نذرت وفا کن).

ولی نذر لجاج و خشم (نذری که در حالت خصومت و یا خشم نذر می‏شود) در نزد احمد سوگند محسوب می‏شود، فرد ناذر مخیر است بر اینکه آن را انجام دهد و یا کفاره سوگند بدهد. دلیل این امرحدیث مرفوعی است که از عمران بن حصین روایت شده مبنی بر اینکه نذر در حالت خشم نذر محسوب نمی‏شود و کفاره آن کفاره سوگند خوردن است. سعید بن منصور، احمد ونسائی [۱۱۷]آن را روایت کرده‏اند. اگر فرد امر مکروهی را نذر کند مثل طلاق، مستحب است که برای آن کفاره بدهد و آن را انجام ندهد.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: وجوب وفا کردن نذر.

دوم: هرگاه ثابت شد که نذر عبادت خداست، صرف آن به غیر خدا شرک است.

سوم: نذری که در جهت نافرمانی از خدا و گناه باشد انجام دادن آن جایز نیست.

[۱۱۴] بخاری: کتاب الایمان والنذور (۶۶۵۰): باب لا یحلف باللات والعزی ولا بالطواغیت. مسلم: کتاب الایمان (۱۶۴۷) (۵): باب من حلف باللات والعزی فلیقل لا اله الا الله. از حدیث عایشه ل. [۱۱۵] بخاری: کتاب الایمان والنذور(۶۷۰۰): باب النذر فیما لا یملک و فی معصیة. [۱۱۶] صحیح است: ابو داود (۳۳۱۲)کتاب الایمان وانذور: باب مایومربه من الوفاء بالنذر و سند آن نیز حسن است. احمد (۵/۳۵۳/۳۵۶)ترمذی(۳۶۹۰) کتاب المناقب: باب فی مناقب عمربن خطاب. ترمذی می‌گوید حسن صحیح است. البانی در الارواء(۸/۴۱۳) می‏گوید: سند آن به شرط مسلم صحیح است. [۱۱۷] ضعیف است. احمد (۴/۴۳۳، ۴۴۰، ۴۴۳) نسائی (۷/۲۸)کتاب الایمان والنذور: باب کفاره النذور. البانی در الارواء (۲۵۸۷) آن را ضعیف کرده است.

باب: پناه بردن به غیر خداوند متعال شرک است

خداوند متعال می‏فرماید: ﴿وَأَنَّهُۥ كَانَ رِجَالٞ مِّنَ ٱلۡإِنسِ يَعُوذُونَ بِرِجَالٖ مِّنَ ٱلۡجِنِّ فَزَادُوهُمۡ رَهَقٗا٦[الجن: ۶] یعنی: و اینکه مردانی از بشر به مردانی از جن پناه می‌بردند، و آن‌ها سبب افزایش گمراهی و طغیانشان می‌شدند.

مصنف می‏گوید: باب: پناه بردن به غیر خداوند متعال شرک است.

«الاستعاذة» یعنی پناه بردن، کمک گرفتن. از این رو فردی که به او پناه برده می‏شود. پناهگاه یا ملجاء نامیده می‏شود. کسی که به خداوند پناه می‌برد، در واقع ازآنچه که او را می‌آزارد یا هلاکش می‏کند به سوی پروردگار و صاحب اختیار خود می‌گریزد. عباراتی مثل کمک خواستن و پناه بردن تمثیل‌اند، وگرنه آنچه بوسیله قلب پا برجا می‌ماند مثل پناه بردن به خداوند، کمک طلبیدن از او، افتادن در پیشگاه پروردگار، ابراز نیاز به سوی او و خاری و ذلت در برابرش، امری است که هیچ عبارتی بدان احاطه ندارد تا بتواند آن را بیان دارد. این مطلب را ابن قیم/گفته است.

ابن کثیر می‏گوید: استعاذه همان پناه بردن به خدا و خود را از شر هر صاحب شری به آستانه او چسباندن، عیاذ برای دفع شر و لیاذ برای طلب خیر است.

(شارح) استعاذه از جمله عباداتی است که خداوند متعال بندگانش را بدان فرمان داده است.

همانطوری که خداوند متعال می‏فرماید: ﴿وَإِمَّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ ٱلشَّيۡطَٰنِ نَزۡغٞ فَٱسۡتَعِذۡ بِٱللَّهِۖ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡعَلِيمُ٣٦[فصلت: ۳۶].

یعنی: «هرگاه وسوسه‌ای از شیطان متوجه تو گردید، پس پناه ببر به خداوند که او بس شنوا و آگاه است». و امثال آن در قرآن فراوان است. مثل (﴿قُلۡ أَعُوذُ بِرَبِّ ٱلۡفَلَقِ١[الفلق: ۱]) و﴿قُلۡ أَعُوذُ بِرَبِّ ٱلنَّاسِ١[الناس: ۱]) یعنی: «بگو پناه می‌برم به پروردگار سپیده دم. پناه می‌برم به پروردگار مردم»، پس آنچه عبادت خداست، برای غیر خدا انجام دادن آن شرک در عبادت است و هرکس چیزی از این عبادت را برای غیر خدا انجام دهد آن غیر را در عبادت شریک خداوند قرار داده است و در الواهیت برای پروردگارش، کشمکش کننده و منازعی در نظر گرفته است، همانطور که فردی اگر برای خداو غیر خدا نماز بخواند در واقع عابد غیر خدا شده است و در میان این دو موضوع تفاوتی وجود ندارد. به زودی اگر خداوند متعال بخواهد، تقریر این مقوله در آینده خواهد آمد.

مصنف/می‏گوید: خداوند متعال می‏فرماید: ﴿وَأَنَّهُۥ كَانَ رِجَالٞ مِّنَ ٱلۡإِنسِ يَعُوذُونَ بِرِجَالٖ مِّنَ ٱلۡجِنِّ فَزَادُوهُمۡ رَهَقٗا٦[الجن: ۶] ابن کثیر می‏گوید: یعنی: (جن‌ها) می‌بینیم بر ایشان برتری داریم چرا که آنان (انسانها) به ما پناه می‏آوردند.

(اعراب جاهلی) هرگاه در یک دره یا مکان ترسناکی از بیابان و غیر آن منزل می‌گزیدند، عادتشان در جاهلیت این بود به پادشاه یا بزرگ‌ترین شخص از جن‌ها در آن مکان از اینکه دچار چیز بدی بشوند، پناه می‌بردند و همانگونه که یکی از آنان به سرزمین دشمنانشان از انسان‌ها در کنار مرد بزرگی و با ضمانت و پناه او وارد می‌شدند. (در خصوص جن چنین باوری داشتند). چون جنیان دیدند که انسان‌ها از ترس آن‌ها به آنان پناه بردند بر ترس و وحشت و دهشت آنان افزودند تا بیشتر در حالت ترس باقی بمانند و بیشتر به آنان پناه ببرند.

ابوالعالیه، ربیع و زید بن أسلم در خصوص ﴿رَهَقٗامی‌گویند: یعنی از ترس (خوفا) عوفی از ابن عباس در خصوص ﴿فَزَادُوهُمۡ رَهَقٗاروایت کرده است که گفت یعنی بر گناهشان بیفزایند. قناده نیز چنین نظری دارد.

موضوع از این قرار است که چون فردی از عرب در دره‌ای غیرمسکونی با شب مواجه می‏شد. بر خود می‌ترسید و می‌گفت: به رئیس این دره از شر نادانان قومش پناه می‌برم. مقصودی از رئیس یا سرور همان بزرگشان بود. علما اجماع و اتفاق نظر دارند که پناه بردن به غیر خدا جایز نیست.

ملا علی قاری حنفی می‏گوید: پناه بردن به جن جایز نیست. خداوند کسانی را که به چنین کفری دچار می‌شوند سرزنش کرده است. برای ادعای خود به آیه قرآن استدلال کرده می‏گوید: خداوند متعال فرموده است: ﴿وَيَوۡمَ يَحۡشُرُهُمۡ جَمِيعٗا يَٰمَعۡشَرَ ٱلۡجِنِّ قَدِ ٱسۡتَكۡثَرۡتُم مِّنَ ٱلۡإِنسِۖ وَقَالَ أَوۡلِيَآؤُهُم مِّنَ ٱلۡإِنسِ رَبَّنَا ٱسۡتَمۡتَعَ بَعۡضُنَا بِبَعۡضٖ وَبَلَغۡنَآ أَجَلَنَا ٱلَّذِيٓ أَجَّلۡتَ لَنَاۚ قَالَ ٱلنَّارُ مَثۡوَىٰكُمۡ خَٰلِدِينَ فِيهَآ إِلَّا مَا شَآءَ ٱللَّهُۗ إِنَّ رَبَّكَ حَكِيمٌ عَلِيمٞ١٢٨[الأنعام: ۱۲۸] یعنی: «روزی که در آن همه آنان را در کنار هم گرد می‌آوریم، (می گوییم) ای گروه جنیان شما افراد فراوانی از انسان‌ها را گمراه ساختید، پیروان ایشان از میان انسان‌ها می‌گویند: پروردگارا برخی از ما از برخی دیگر سود بردیم و به مرگی گرفتار آمدیم که برای ما معین و مقدر فرموده بودی. خداوند به ایشان می‏گوید: آتش جایگاه شماست و همیشه در آن ماندگارید مگر مدت زمانی که خدا بخواهد، بیگمان پروردگار تو حکیم و آگاه است».

بهره گیری انسان از جن در رفع نیازها و فرمانبرداری از دستورات و فرامینش و باخبر ساختن وی از چیزهای پنهانی وغیبی است و بالعکس، بهرمندی و بهرهگیری جن از انسان این است که انسان اورا تعظیم می‌دارد به او پناه می‌برد و برای او فروتنی می‏کند. مصنف گفته است اگر یک چیز به گونه‌ای باشد که به وسیله آن منفعت دنیایی حاصل شود، دال بر این نیست که آن را شرک محسوب نکنیم.

از خوله دختر حکیم روایت شده است که گفت: از رسول خداصشنیدم می‌فرمود: هرکس در یک منزلگاهی فرودآید پس بگوید: اعوذ بكلمات الله التامات من شر ما خلق: یعنی پناه می‌برم به حکمت و اراده کامل خداوندی از شر هر آنچه خلق کرده است. هیچ چیزی به وی ضرر نمی‌رساند تا زمانی که آن منزلگاه را ترک کند. این روایت را مسلم روایت کرده است.

مصنف می‏گوید: از خوله دختر حکیم روایت شده است که گفت: از رسول خداصشنیدم می‌فرمود: هرکس در یک منزلگاهی فرود آید پس بگوید: اعوذ بکلمات الله التامات من شر ما خلق: یعنی پناه می‌برم به حکمت و اراده کامل خداوندی از شر هر آنچه خلق کرده است. هیچ چیزی به وی ضرر نمی‌رساند تا زمانی که آن منزلگاه را ترک کند. این حدیث را مسلم [۱۱۸]روایت کرده است.

خوله دختر حکیم همان خوله دختر بنت حکیم بن امیه سلیمه است که أم شریک نیز گفته می‌شد. گفته می‌شود که وی هبه شده بود و قبل از آن تحت عثمان بن مظعون بود.

ابن عبدالبر می‏گوید: زنی فاضل و صالح بود. عبارت «اعوذ بكلمات الله التّامات»برای مسلمانان تشریع شده تا به خداوند پناه ببرند و این در واقع جایگزین عملی بود که اهل جاهلیت انجام می‏دادند که آن‌ها به جن پناه می‏بردند. از این رو خداوند برای مسلمانان تشریع نمود که به اسماء و صفات خداوند پناه ببرند.

قرطبی می‏گوید: بنابر قولی: کلمات تامات همان کلمات کاملی است که نقص و عیب در آن‌ها راه ندارد و مانند کلام بشر نیست که ناقص و معیوب باشد. گفته شده که معنایش کلمات شفا دهنده کفایت کننده است. و بنابر قولی نیز کلمات همان قرآن است که خداوند از آن گزارش داده است که آن «هُدیً وشفاءٌ»یعنی هدایتگر و شفا دهنده است. این فرمان پیامبرصنیز به منظور ارشاد و راهنمایی به چیزی است که اذیت وآزار را دفع می‏کند.

از آنجایی که پناه بردن به صفات خداوند متعال از باب فرا خواندن و گرویدن به سوی اوست، بنابراین حق کسی که به خدا و یا به اسماء و صفاتش پناه می‏برد این است، در پناه بردن خود به خداوند صادقانه رفتار کند و در آن کار به خداوند تکیه و توکل نماید و حضور قلب داشته باشد و هرگاه اینگونه رفتار کرد به انتهای خواسته خود و بخشش گناهان خود رسیده است.

شیخ الاسلام /می‏گوید: از پیشوایانمان مثل احمد نص وارد شده است که پناه بردن به مخلوق جایز نیست، و این همان چیزی است که برای غیرمخلوق بودن کلا م خداوند به آن استدلال می‌کنند. گفته‏اند: از پیامبرصثابت شده است که وی به کلمات خدا پناه برده و بدان دستور داده است. از این رو علما از تعویذهایی که معنایش شناخته شده نیست، از ترس اینکه مبادا مفهوم شرک داشته باشد، نهی کرده‏اند. [۱۱۹]

ابن قیم /می‏گوید: هرکس برای شیطان قربانی کند و او را فرا بخواند، به او پناه ببرد وبا آنچیزی که شیطان دوست دارد به او نزدیکی جوید در واقع او را پرستیده است، اگر چه این کار را عبادت ننامد بلکه نام این عمل را استخدام بگذارد. اگر استخدام هم بنامد راست گفته است چرا که شیطان او را برای خود به خدمت گرفته است، بنابراین از خادمان شیطان و از بندگان او می‏شود، به همین سبب نیز به وی خدمت می‏کند ولی خدمت شیطان به او خدمت عبادت نیست، زیرا شیطان برای او فروتنی نمی‏کند و همانند خود او، او را نمی‏پرستد.

عبارت «از شر هر آنچه خلق کرده است» ابن قیم می‏گوید: یعنی از هر گونه شر در هر مخلوقی که ممکن است آن شر در او باشد. خواه آن مخلوق حیوان باشد و خواه غیرحیوان، از نوع انسان باشد و یا از نوع جن، خزنده باشد یا چهارپا، باد باشد یا صاعقه، هر نوع از انواع بلاهایی که در دنیا و آخرت انسان را تهدید می‌کنند.

در عبارت «من شر ما خلق» یعنی شر هر آنچه خلق کرده است» «ما» مای موصولی است و عموم اطلاقی در آن مراد نیست بلکه مراد تقییدی وصفی است بدین معنا که از شر هر مخلوقی که در آن شر وجود دارد. نه اینکه ا شر تمام چیزهایی که خداوند خلق کرده است. چرا که در بهشت، فرشتگان و پیامبران هیچگونه شری وجود ندارد. شر به دو چیز گفته می‏شود: به درد و آنچه منجر به درد می‏شود.

عبارت «هیچ چیزی به او ضرر نمی‏رساند تا زمانی که آن منزلگاه را ترک کند» قرطبی می‏گوید: این خبری صحیح و سخنی راست است که راستی آن را با دلیل و تجربه دانسته‏ایم، از هنگامی که این خبر را شنیدم و بدان عمل کردم هیچ چیزی به من ضرر نرساند تا اینکه آن را ترک کردم و در شبی عقربی مرا نیش زد با خود اندیشیدم. ناگهان متوجه شدم که پناه بردن به آن کلمات را فراموش کردم (از این رو دچار چنین اتفاقی شدم).

مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: تفسیر آیه جن.

دوم: پناه بردن به جن شرک است.

سوم: استدلال به حدیث برای مطلب فوق، چرا که علما اتفاق نظر دارند که کلمات خدا غیرمخلوق است و پناه بردن به مخلوق شرک است.

چهارم: فضیلت و ارزش دعای مذکور با وجود اینکه بسیار مختصر است.

پنجم: اگر چیزی به گونه‏ای باشد که بوسیله آن منفعت دنیوی حاصل شود مثلاً ضرر را دفع و یا منفعتی را جلب کند. دال بر آن نیست که آن عمل یا آن چیز شرک تلقی نشود.

[۱۱۸] مسلم کتاب الذکر و الدعاء ۲۷۰۸-۵۴ باب فی التعوذ من سوء القضاء و درک الشفاء و غیره. [۱۱۹] مسلم، کتاب الذکر و الدعا (۲۷۰۸) (۵۴): باب فی التعوذ من سوء القضاء و درک الشفاء و غیره.

باب: استغاثه یا دعا کردن از غیرخدا شرک است

مصنف می‏گو ید: استغاثه یا دعا کردن از غیرخدا شرک است.

شیخ الاسلام می‏گوید: استغاثه؛ همان طلب غَوث یعنی از بین بردن شدت و سختی است.

مثل استنصار: یعنی طلب نصر (یاری)، استعانه: طلب عون (کمک).

دیگران گفته‏اند: فرق میان استغاثه و دعا این است که استغاثه تنها در صورتی است که فرد در گرفتاری و غمی‏باشد. دعا عامتر است از استغاثه. چرا که هم در حالت غم وگرفتاری و هم غیر آن انجام می‏شود. عطف دعا بر استغاثه در همان متن اصلی در واقع عطف عام بر خاص است. بین آن دو رابطه منطقی عموم و خصوص مطلق وجود دارد. در یک چیز با هم مشترکند ولی دعا در یک چیز دیگری به صورت جداگانه برخوردار است. هر استغاثه‏ای دعاست ولی هر دعایی استغاثه نیست.

عبارت عربی «أو یدعو غیره» یعنی غیر از خدا را دعا کند. دعا دو نوع است: دعای عبادت، دعای خواستن با مسأله، در قرآن گاهی نوع اول مراد است وگاه نوع دوم و گاهی نیز هردو با هم.

دعای مسأله یا فرا خواندن همان خواستن چیزی است تا از دعا کننده جلب نفع یا دفع ضرر کند. از این رو خداوند منع کرده از اینکه احدی بغیر از خدا به فریاد خوانده شود که نه مالک نفعی است و نه مالک ضرری. مثلاً می‏فرماید: ﴿قُلۡ أَتَعۡبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَا لَا يَمۡلِكُ لَكُمۡ ضَرّٗا وَلَا نَفۡعٗاۚ وَٱللَّهُ هُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡعَلِيمُ٧٦[المائدة: ۷۶] یعنی: «بگو: آیا جز خدا کسی و چیزی را می‏پرستید که مالک هیچ سود و زیانی برای شما نیست و خدا شنوای آگاه است».

و می‏فرماید: ﴿قُلۡ أَنَدۡعُواْ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَا لَا يَنفَعُنَا وَلَا يَضُرُّنَا وَنُرَدُّ عَلَىٰٓ أَعۡقَابِنَا بَعۡدَ إِذۡ هَدَىٰنَا ٱللَّهُ كَٱلَّذِي ٱسۡتَهۡوَتۡهُ ٱلشَّيَٰطِينُ فِي ٱلۡأَرۡضِ حَيۡرَانَ لَهُۥٓ أَصۡحَٰبٞ يَدۡعُونَهُۥٓ إِلَى ٱلۡهُدَى ٱئۡتِنَاۗ قُلۡ إِنَّ هُدَى ٱللَّهِ هُوَ ٱلۡهُدَىٰۖ وَأُمِرۡنَا لِنُسۡلِمَ لِرَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ٧١[الأنعام: ۷۱] یعنی: «بگو: آیا چیزی غیر از خدا را بخوانیم که نه سودی به حال ما دارد و نه زیانی؟ آیا پس از آنکه خداوند ما را هدایت بخشیده است به عقب بارگشت کنیم. بسان کسی که شیاطین او را در زمین ویلان و سرگردان به دنبال خود کشند و دوستانی داشته باشند که او را به راه راست خوانند و به سوی خود فریاد دارند. بگو: هدایت خداوند هدایت است و به ما دستور داده شده است که فرمانبردار پروردگار جهانیان باشیم».

(در جای دیگر) می‏فرماید: یعنی: و بجای خدا کسی و چیزی را پرستش مکن و به فریاد مخوان که به تو نه سودی می‏رساند و نه زیانی. اگر چنین کنی از ستمکاران و مشرکان خواهی شد.

شیخ الاسلام /می‏گوید: هر دعا عبادتی مستلزم دعای مسأله (خواستن) است و هر دعای مسأله‏ای متضمن دعای عبادت است. خداوند متعال فرموده است: ﴿وَلَا تَدۡعُ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَا لَا يَنفَعُكَ وَلَا يَضُرُّكَۖ فَإِن فَعَلۡتَ فَإِنَّكَ إِذٗا مِّنَ ٱلظَّٰلِمِينَ١٠٦[يونس: ۱۰۶] یعنی: «پرودرگار خود را فروتنانه و پنهانی به کمک بخوانید او تجاوزکاران را دوست ندارد».

﴿قُلۡ أَرَءَيۡتَكُمۡ إِنۡ أَتَىٰكُمۡ عَذَابُ ٱللَّهِ أَوۡ أَتَتۡكُمُ ٱلسَّاعَةُ أَغَيۡرَ ٱللَّهِ تَدۡعُونَ إِن كُنتُمۡ صَٰدِقِينَ٤٠ بَلۡ إِيَّاهُ تَدۡعُونَ فَيَكۡشِفُ مَا تَدۡعُونَ إِلَيۡهِ إِن شَآءَ وَتَنسَوۡنَ مَا تُشۡرِكُونَ٤١[الأنعام: ۴۰-۴۱] یعنی: «بگو به من بگویید اگر عذاب خدا شما را فراگیر یا اینکه قیامت شما فراز آید آیا غیرخدا را به یاری می‏طلبید؟ اگر شما راستگویید! بلکه تنها خدا را به یاری می‏طلبید و او اگر خواست آنچیزی را برطری می‏سازد که وی را برای آن به فریاد می‏خوانید و چیزهایی را که شریک خدا می‏سازید فراموش می‏نمایید». خداوند فرموده: یعنی: مساجد مختص خداوند است همراه خدا کسی را در آنجا به فریاد مخوانید.

خداوند می‏فرماید: ﴿لَهُۥ دَعۡوَةُ ٱلۡحَقِّۚ وَٱلَّذِينَ يَدۡعُونَ مِن دُونِهِۦ لَا يَسۡتَجِيبُونَ لَهُم بِشَيۡءٍ إِلَّا كَبَٰسِطِ كَفَّيۡهِ إِلَى ٱلۡمَآءِ لِيَبۡلُغَ فَاهُ وَمَا هُوَ بِبَٰلِغِهِۦۚ وَمَا دُعَآءُ ٱلۡكَٰفِرِينَ إِلَّا فِي ضَلَٰلٖ١٤[الرعد: ۱۴] خداست که شایسته نیایش و دعاست کسانی که جز او دیگران را به یاری می‏خوانند به هیچ وجه دعاهایشان را اجابت نمی‏کنند و کمترین نیازشان را برآورده نمی‏سازند آنان به کسی می‏مانند که کف دستهایش را باز و به سوی آب دراز کرده باشد تا آب به دهان او برسد و هرگز آب به دهانش نرسد، دعای کافران جز سرگشتگی و بیهوده‏کاری نیست. آیاتی نظیر این آیات در قرآن پیرامون دعای مسأله (درخواست) فراوان و بیشمارند، که اینگونه دعاها در برگیرنده دعای عبادت نیز است. زیرا خواهنده خواسته خود را برای خداوند خالص می‏کند و این از والاترین عبادات است.

همچنین کسی که خدا را بسیار یاد می‏کند، کتابش را تلاوت می‏کند و اعمالی نظیر این انجام می‏دهد، در معنا خواهنده از خداست. بنابراین دعوتگر عابد محسوب می‏شود.

از این گفته شیخ الاسلام روشن می‌شود که دعای عبادت مستلزم دعای مسأله و خواستن است همانطوی که دعای مسأله (خواستن) متضمن دعای عبادت است. خداوند متعال از زبان خلیل خود ابراهیم فرموده است: ﴿وَأَعۡتَزِلُكُمۡ وَمَا تَدۡعُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ وَأَدۡعُواْ رَبِّي عَسَىٰٓ أَلَّآ أَكُونَ بِدُعَآءِ رَبِّي شَقِيّٗا٤٨ فَلَمَّا ٱعۡتَزَلَهُمۡ وَمَا يَعۡبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ وَهَبۡنَا لَهُۥٓ إِسۡحَٰقَ وَيَعۡقُوبَۖ وَكُلّٗا جَعَلۡنَا نَبِيّٗا٤٩[مريم: ۴۸-۴۹] یعنی: «از شما و از آنچه بجز خدا می‏پرستید کناره‏گیری و دوری می‏کنم و تنها پروردگارم را می‏پرستم، امید است در پرستش پروردگارم بدبخت و نومید نگردم هنگامی که از آنان و از چیزهایی که بجز خدا می‏پرستیدند کناره‏گیری کرد، ما بدو اسحاق و یعقوب بخشیدیم و هریک از آنان را پیغمبر بزرگی کردیم».

بنابراین دعا از انواع عبادت محسوب می‏شود. این گفته ابراهیم﴿وَأَدۡعُواْ رَبِّي عَسَىٰٓ أَلَّآ أَكُونَ بِدُعَآءِ رَبِّي شَقِيّٗاپروردگارم را به فریاد می‏خوانم (می‏پرستم) امید است که در به فریاد خواندن (پرستش) پروردگارم بدبخت و نومید نگرد. همانند گفته زکریاست که گفت: ﴿رَبِّ إِنِّي وَهَنَ ٱلۡعَظۡمُ مِنِّي وَٱشۡتَعَلَ ٱلرَّأۡسُ شَيۡبٗا وَلَمۡ أَكُنۢ بِدُعَآئِكَ رَبِّ شَقِيّٗا٤[مريم: ۴] یعنی: «پروردگارا استخوانهای من سست شده‏اند و شعله‏های پیری سر مرا فرا گرفته است. پروردگارا من هرگز در دعاهایی که کرده‏ام محروم و ناامید باز نگشته‏ام».

خداوند متعال در جاهای متعدد از کتابش به چنان دعای فرمان داده است مثل این فرموده‏اش: ﴿ٱدۡعُواْ رَبَّكُمۡ تَضَرُّعٗا وَخُفۡيَةًۚ إِنَّهُۥ لَا يُحِبُّ ٱلۡمُعۡتَدِينَ٥٥ وَلَا تُفۡسِدُواْ فِي ٱلۡأَرۡضِ بَعۡدَ إِصۡلَٰحِهَا وَٱدۡعُوهُ خَوۡفٗا وَطَمَعًاۚ إِنَّ رَحۡمَتَ ٱللَّهِ قَرِيبٞ مِّنَ ٱلۡمُحۡسِنِينَ٥٦[الأعراف: ۵۵-۵۶] یعنی: «پروردگار خود را فروتنانه و پنهانی به کمک خوانید او تجاوزکاران را دوست نمی‏دارد. در زمین بعد از اصلاح آن فساد و تباهی نکنید و خدا را بیمناکانه و امیدوارنه به فریاد بخوانید. بی‏گمان رحمت یزدان به نیکوکاران نزدیک است».

این همان دعای مسأله (خواستن) است که متضمن دعای عبادت می‏باشد، زیرا دعاکننده با تضرع و خالصانه از دعا شونده می‏خواهد و برای او خوار و ذلیل می‏گردد.

ضابطه این امر آن است، هرکاری که خداوند برای بندگان خود تشریع نموده و آنان را بدان دستور داده، انجام آن برای خداوند عبادت است، پس هرگاه چیزی از این عبادت را برای غیرخداوند انجام دهد او مشرک و در مقابل چیزی است که خداوند پیامبرش را برای آن برانگیخت، از این نظر است که خداوند می‏فرماید: ﴿قُلِ ٱللَّهَ أَعۡبُدُ مُخۡلِصٗا لَّهُۥ دِينِي١٤[الزمر: ۱۴] یعنی: «گو: من تنها خدا را می‌پرستم در حالی که دینم را برای او خالص می‌کنم». برای این مطلب اگر خداوند بخواهد توضیح بیشتری در آینده خواهد آمد.

شیخ الاسلام /در «الرساله السنیة» می‏گوید: همانگونه که در زمان پیامبرصبرخی از کسانی که به اسلام انتساب داشتند با وجود عبادت بسیار زیادشان از دین خارج شدند پس باید دانست که منتسبین به اسلام و سنت در این دوران نیز به اسباب مختلفی از دین خارج می‏شوند از جمله آن اسباب: غلو (بزرگنمایی) برخی از بزرگان و مشایخ، حتی غلو در خصوص علی بن ابی طالب، غلو در خصوص عیسی مسیح و هرکس که در خصوص پیامبر یا انسان صالحی غلو کند و نوعی از الوهیت را برای او قائل شود، مثلاً بگوید: ای سرورم فلانی مرا یاری رسان، کمکم کن و به من رزق عطا کن و من در گرو تو هتسم و تو برای من کافی هستی و از این دست اقوال را بگوید. تمامی این موارد شرک وگمراهی است، از گوینده آن‌ها باید خواست که توبه کند و اگر توبه نکرد کشته می‏شود. چرا که خداوند پاک و بلندمرتبه انبیا را فرستاده و کتاب‌هایی نازل کرده است. تا او به یکانگی پرستیده شود.

و همراه او معبود دیگری به فریاد خوانده نشود، کسانی که همراه خدا معبودان دیگری را می‏خوانند، مثل مسیح، فرشتگان و بت‌ها اعتقاد ندارند که آن‌ها موجودات را خلق کرده یا باران را می‏بارانند یا اینکه گیاهان را می‏رویانند، بلکه تنها آن‌ها را می‏پرستیدند یا گورها یا مجسمه‏های آن‌ها را می‏پرسیتدند و می‏گفتند: ﴿مَا نَعۡبُدُهُمۡ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَآ إِلَى ٱللَّهِ زُلۡفَىٰٓیعنی: «ما آنان را پرستش نمی‏کنیم مگر بدان خاطر که ما را به خداوند نزدیک سازند».

یا اینکه می‏گفتند: ﴿وَيَقُولُونَ هَٰٓؤُلَآءِ شُفَعَٰٓؤُنَا عِندَ ٱللَّهِۚ[يونس: ۱۸] یعنی: «اینان شفیعان ما نزد خداوند هستند». پس خداوند فرستادگانش را برانگیخت تا باز دارند از اینکه فرد دیگری غیر از خداوند خوانده شود، نه دعای عبادت و نه دعای استغاثه و کمک طلبیدن.

همچنین می‏گوید: هرکس میان خود و خداوند واسطه‏هایی قرار دهد و به آن‌ها توکل کند آن‌ها را به فریاد بخواند و از آن‌ها بخواهد. به اجماع کافر شده است. چنین گفته‏ای را صاحبان «الفروع»، «الانصاف»، «الإقناع» و دیگران از وی نقل کرده‏اند. شیخ/این مقوله را مطرح کرده، و صاحبان کتاب‌های مذکور در رد وی بر ابن جرجیس در خصوص مسأله واسطه‏ها، آن را نقل کرده‏اند.

ابن قیم /می‏گوید: و از انواع شرک درخواست نیازمندیهایی خود از مردگان، استغاثه کردن و روی آوردن به آن‌هاست، و این شرک اصلی در دنیاست. چرا که مرده عملش قطع شده و برای خود مالک نفع و ضرری نیست چه رسد به اینکه از وی استغاثه شود یا اینکه از او بخواهند تا شفیع آن‌ها نزد خداوند باشد و این عمل نشان دهنده جهل و نادانی فرد نسبت به کسی است که شفاعت می‏کند ونزد او شفاعت صورت می‏پذیرد – یعنی مشفوع واقع می‏شود- به امید خداوند متعال بحث کامل پیرامون این مقوله در مسأله شفاعت خواهد آمد.

حافظ محمد بن عبدالهادی/در رد بر سبکی در خصوص این گفته‏اش که «مبالغت» در تعظیم پیامبرصوا جب است، می‏گوید: اگر مقصودی از مبالغت بر حسب آن چیزی باشد که هر فردی آن را تعظیم می‏بیند مثل حج بر قبر وی، سجده و طواف کردن بر آن و اعتقاد بر اینکه او غیب می‏داند، می‏بخشد و منع می‏کند، بر هر کسی که به او بجز خدا استغاثه کند مالک ضرر و نفع است، نیازهای خواهندگان برطرف می‏کند وگرفتاران را نجات می‏بخشد، برای هرکس که بخواهد شفاعت می‏کند و داخل بهشت می‏برد، ادعای مبالغه در چنین تعظیمی مبالغه در شرک و خود را آشکارا از کل دین خارج کردن است.

در کتاب «الفتاوی البزازیة» از کتاب‌های حنیفه: علمای ما گفته‏اند: هرکس بگوید ارواح مشایج حاضرند و می‏دانند: کافر می‏شود.

شیخ صنع الله حنفی /در کتابش که ردی است بر کسانی که مدعی‏اند اولیاء بر وجه کرامت در زندگی و پس از مرگ تصرفاتی دارند، می‏گوید: اینک در میان مسلمانان گروه‌هایی هستند که مدعی‏اند، اولیاء در قید حیات و پس از مرگ خود تصرفاتی (در این عالم) دارند. در سختی‌ها و اتفاقات ناگوار از آن‌ها استغاثه می‌شود و بوسیله اراده آن‌ها سختی‌ها و مشکلات رفع می‏گردد. بنابراین به نزد قبرهایشان می‏‏آیند و برای رفع نیازهایشان آنان را به فریاد می‏خوانند، به این استدلال که این قبیل کارهای آنان از قبیل کرامات است، و گویند: در میان آن‌ها ابدال و نقبا، اوتاد و نجباء، هفتاد و هفت و چهل و چهار نفرند. (طبقات تقسیم ‏بندی مشایخ و بزرگان صوفیه). و قطب نیز همان شخص است که نجات دهنده مردم است و مدار اصلی همه دیگری بزرگان اوست، برای این اولیاء و بزرگان خود قربانی و نذر را جایز دانسته‏اند و برای عاملین اینگونه کارهای پاداش در نظر گرفته و ثابت می‏دانند. (صنع الله) می‏گوید: در چنین سختی تفریط و افراط وجود دارد و حتی هلاکت ابدی و عذاب همیشگی را در پی دارد، به سبب اینکه در آن بادهای تحقق یافته شرک وجود دراد و در تقابل با کتاب شکست ناپذیر تصدیق شده، است و مخالف با عقاید پیشوایان و چیزهایی است که امت بر آن اتفاق نظر دارند. در قرآن آمده است: ﴿وَمَن يُشَاقِقِ ٱلرَّسُولَ مِنۢ بَعۡدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُ ٱلۡهُدَىٰ وَيَتَّبِعۡ غَيۡرَ سَبِيلِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ نُوَلِّهِۦ مَا تَوَلَّىٰ وَنُصۡلِهِۦ جَهَنَّمَۖ وَسَآءَتۡ مَصِيرًا١١٥[النساء: ۱۱۵] یعنی: «کسی که با پیامبرصدشمنانگی کند بعد از آنکه هدایت روشن شده است و جز راه مومنان در پیش گیرد او را به همان جهتی که دوستش دارد رهنمود می‌گردانیم و او را داخل دوزخ می‌کنیم و با آن می‌سوزانیم، دوزخ چه بد جایگاهی است».

سپس می‏گوید: اما این سخن آنان که اولیا در هنگام حیات و پس از مرگشان تصرفاتی – در این عالم دارند. با این آیات خداوند سخن آنان رد می‌شود (أله مع الله) «آیا معبودی به همراه خداست» ﴿أَلَا لَهُ ٱلۡخَلۡقُ وَٱلۡأَمۡرُۗ[الأعراف: ۵۴] «هان آگاه باش که خلقت و امر از آن اوست» ﴿وَلِلَّهِ مُلۡكُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِۗ[آل عمران: ۱۸۹] یعنی: «پادشاهی آسمان‌ها و زمین از آن خداوند است». و آیاتی نظیر این آیات دلالت دارند بر اینکه خداوند در خلق و تدبیر، تصرف و تقدیر یکتاست. و غیر از او به هیچ وجهی از وجوه هیچ چیزی این ویژگی‌ها را ندارد، همه چیز در ید قدرت اوست، مالکیت و تصرف همه دردست و تحت غلبه و قهر اوست. زنده شدن و مردن و خلقت و امر مسخر اوست ولا غیر.

پروردگار متعال در آیات فراوانی از کتاب خود به سبب یگانگی‌اش در مُلک ستوده شده است. مثل این آیه که می‏فرماید: ﴿هَلۡ مِنۡ خَٰلِقٍ غَيۡرُ ٱللَّهِ[فاطر: ۳] آیا خالق دیگری غیر از خداوند وجود دارد. ﴿وَٱلَّذِينَ تَدۡعُونَ مِن دُونِهِۦ مَا يَمۡلِكُونَ مِن قِطۡمِيرٍ١٣ إِن تَدۡعُوهُمۡ لَا يَسۡمَعُواْ دُعَآءَكُمۡ وَلَوۡ سَمِعُواْ مَا ٱسۡتَجَابُواْ لَكُمۡۖ وَيَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ يَكۡفُرُونَ بِشِرۡكِكُمۡۚ وَلَا يُنَبِّئُكَ مِثۡلُ خَبِيرٖ١٤[فاطر: ۱۳-۱۴] یعنی: «کسانی را که به جز خدا به فریاد می‌خوانید، حتی مالکیت پوسته نازک خرمایی را ندارند. اگر آن‌ها را به فریاد بخوانید، صدای شما را نمی‌شنوند اگر هم بشنوند توانایی پاسخگویی به شما را ندارند. ودر روز قیامت انبازگری و شرک ورزی شما را رد می‌کنند و هیچ کسی همچون خداوند آگاه از احوال آخرت (به گونه قطع و یقین)ترا با خبر نمی‏سازد».

آیاتی را دراین معنا مطرح کرده است و سپس می‏گوید: در تمامی این آیات مقصود از (من دونه) یعنی غیر از او. من دونه عام است و هر چیزی را که فرد بدان اعتقاد دارد در بر می‌گیرد، از قبیل ولی و شیطانی که از او کمک و یاری می‌طلبد. پس کسی که به یاری دادن خود قادر نیست چگونه فرد دیگری از او طلب یاری می‏کند.

در ادامه می‏گوید: این سختی بسیار ناهنجار و شرکی بزرگ است و این سخن که بعد از مرگ نیز تصرف دارند بسیار زشت‌تر و نارواتر است از تصرف در حالت حیات و در قید حیات بودن.

خداوند متعال می‏گوید: ﴿إِنَّكَ مَيِّتٞ وَإِنَّهُم مَّيِّتُونَ٣٠[الزمر: ۳۰] یعنی: «تو هم می‌میری و همه آنان می‌میرند». ﴿ٱللَّهُ يَتَوَفَّى ٱلۡأَنفُسَ حِينَ مَوۡتِهَا وَٱلَّتِي لَمۡ تَمُتۡ فِي مَنَامِهَاۖ فَيُمۡسِكُ ٱلَّتِي قَضَىٰ عَلَيۡهَا ٱلۡمَوۡتَ وَيُرۡسِلُ ٱلۡأُخۡرَىٰٓ إِلَىٰٓ أَجَلٖ مُّسَمًّىۚ[الزمر: ۴۲] یعنی: «خداوند ارواح را به هنگام مرگ انسان‌ها و در وقت خواب انسان‌ها بر میگیرد. ارواح کسانی را که فرمان مرگ آنان را صادر کرده است نگه می‌دارد و ارواح دیگران را باز می‌گرداند تا سرآمد معینی».

﴿كُلُّ نَفۡسٖ ذَآئِقَةُ ٱلۡمَوۡتِۗ[آل عمران: ۱۸۵] یعنی: «هر نفسی طعم مرگ را خواهد چشید» ﴿كُلُّ نَفۡسِۢ بِمَا كَسَبَتۡ رَهِينَةٌ٣٨[المدثر: ۳۸] یعنی: «هر نفسی در گرو آن چیزی است که بدست می‏آورد و کسب می‏کند».

در حدیث است که چون فرزندم آدم بمیرد عملش قطع می‌شود بجز سه چیز... [۱۲۰]

تمامی این مطالب و مطالب دیگری نظیر آن دلالت دارند بر اینکه حس و حرکت از مرده قطع شده است. ارواحشان گرفته شده و اعمالشان نیز از کم و زیاد شدن منقطع گشته است. و دلالت می‏کند بر اینکه مرده در خودش هیچگونه تصرفی ندارد، چه رسد به اینکه در دیگران چنین قدرتی داشته باشد. هنگامی که از حرکتدادن خودش عاجز است چگونه می‏تواند در امور دیگران تصرف کند؟ خداوند پاک و منزه خبر می‏دهد که ارواح نزد اویند اما این ملحدان و کافران می‌گویند ارواح آزاد و متصرف‏اند. ﴿قُلۡ ءَأَنتُمۡ أَعۡلَمُ أَمِ ٱللَّهُۗ[البقرة: ۱۴۰] «بگو: شما داناترید یا خداوند؟».

ولی اعتقادشان مبنی بر اینکه تصرفات آنان از روی کرامت است، مغالطه محض است چرا که کرامت چیزی است از جانب خداوند که بوسیله آن دوستانش را اکرام می‏کند. آنان در انجام آن هیچگونه قصد و تحدِّایی ندارند. نه قدرتی از خود دارند و نه علم همانند داستان حضرت مریم دختر عمران، اسید بن حصیر و ابومسلم خولانی.

سخن آنان مبنی بر اینکه در شداید از آن‌ها (مردگان) یاری می‌طلبند، از سخن قبلی آنان زشت‌تر و بدعت آمیز‌تر است، چرا که با این سخن خداوند ﴿أَمَّن يُجِيبُ ٱلۡمُضۡطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكۡشِفُ ٱلسُّوٓءَ وَيَجۡعَلُكُمۡ خُلَفَآءَ ٱلۡأَرۡضِۗ أَءِلَٰهٞ مَّعَ ٱللَّهِۚ[النمل: ۶۲] یعنی: «(آیا بت‌ها بهترند) یا کسی که به فریاد درمانده می‌رسد و بلا و گرفتاری را برطرف می‏کند هنگامی که او را به کمک می‏طلبد و شما را خلیفه در زمین می‏سازد آیا معبودی با خدا است؟». و﴿قُلۡ مَن يُنَجِّيكُم مِّن ظُلُمَٰتِ ٱلۡبَرِّ وَٱلۡبَحۡرِ تَدۡعُونَهُۥ تَضَرُّعٗا وَخُفۡيَةٗ لَّئِنۡ أَنجَىٰنَا مِنۡ هَٰذِهِۦ لَنَكُونَنَّ مِنَ ٱلشَّٰكِرِينَ٦٣ قُلِ ٱللَّهُ يُنَجِّيكُم مِّنۡهَا وَمِن كُلِّ كَرۡبٖ ثُمَّ أَنتُمۡ تُشۡرِكُونَ٦٤[الأنعام: ۶۳-۶۴] یعنی: «بگو: چه کسی شما را از احوال و شدائد خشکی و دریا رهایی می‏بخشد، در آن حال که او را فروتنانه، علنی و نهانی به فریاد می‌خوانید و می‏گویید اگر خدا ما را از این احوال برهاند، سوگند می‌خوریم که از سپاسگزاران باشیم». بگو خدا شما را از آن و از هر غم و اندوهی می‌رهاند، سپس شما برای او شریک و انباز می‌سازید. و آیات دیگری که در این معنا وارد شده‏اند، معروف و مشهورند.

در ادامه می‏گوید: خداوند بلند مرتبه مقرر می‌دارد که تنها او ضرر را دفع می‏کند نه غیر او و تنها اوست که افراد ناچار و گرفتار را رهایی می‌بخشد. یاری گر همه کس اوست. او بر دفع ضرر و رسانیدن خیر و نیکی تنها و یگانه است. هرگاه خداوند بلند مرتبه کسی را یاری و کمک کند هر چیزی غیر از او از قبیل پادشاه، پیامبر و ولی خارج می‏شوند و هیچگونه قدرتی ندارند. استغاثه کردن در اسباب ظاهری عادی از امور حسی در جنگ یا رسیدن به دشمن یا حیوان درنده و امثال آن‌ها جایز است. مثل ای زید! یا ای مسلمانان (به دادم برسید) و این برحسب اعمال ظاهری است، ولی استغاثه به نیرو یا تاثیر در امور معنوی از شدائد و سختی‌هایی مثل بیماری، ترس غرق شدن، در تنگی قرار گرفتن، فقر، درخواست رزق و امثال این‌ها که از ویژگی‌های خداست واز غیر او نباید تقاضا کرد، جایز نیست.

اعتقاد آنان مبنی برتاثیر مردگان در رفع نیازمندیهایشان، همان کاری که جاهلیت عرب دچار آن شده بود و صوفیان جاهل انجام می‏دهند. آن‌ها را به فریاد می‏خوانند و از آنان یاری می‌طلبند، این قبیل کمک طلبیدن‏ها از جمله منکرات است.

و هرکس معتقد باشد که هر فردی غیر از خدا از قبیل پیامبر، ولی، روح، و غیره، در رفع گرفتاری و برآورده ساختن نیاز تاثیری دارد، در درّه جهل خطرناکی گرفتار شده و بر پرتگاه آتش قرار گرفته است، ولی استدلالشان مبنی بر اینکه این قبیل توانایی آن‌ها از روی کرامت است، پناه بر خدا از اینکه باور داشته باشیم اولیاء چنین ویژگی‌هایی را دارند، این گمان بت پرستان است که خداوند رحمن از قول آنان خبر می‏دهد که ﴿هَٰٓؤُلَآءِ شُفَعَٰٓؤُنَا عِندَ ٱللَّهِۚ[يونس: ۱۸] یعنی: «اینان شفیعان، نزد خدایند».

﴿مَا نَعۡبُدُهُمۡ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَآ إِلَى ٱللَّهِ زُلۡفَىٰٓ[الزمر: ۳] یعنی: «تنها آن‌ها را بدان خاطر که ما را به خداوند نزدیک سازند می‌پرستیم». ﴿ءَأَتَّخِذُ مِن دُونِهِۦٓ ءَالِهَةً إِن يُرِدۡنِ ٱلرَّحۡمَٰنُ بِضُرّٖ لَّا تُغۡنِ عَنِّي شَفَٰعَتُهُمۡ شَيۡ‍ٔٗا وَلَا يُنقِذُونِ٢٣[يس: ۲۳].

یعنی: «آیا غیر از خدا معبود‌هایی را برگزینینم که اگر خداوند مهربان بخواهد زیانی به من برساند میانجیگری آن معبودان کمترین سودی برای من ندارد و مرا نجات نمی‏دهند». بنابراین یاد کسی که نمی‏تواند نفعی برساند و یا ضرری را دفع کند مثل پیامبر، ولی وغیره، به منظور کمک و یاری طلبیدن از او، شریک قرار دادن برای خداست، چرا که جز او کسی قادر به نفع و ضرر نیست و هیچ خیری جز خیر او وجود ندارد.

اینکه می‌گویند در میان آن‌ها برخی ابدال و نقبا، اوتادو نجبا، هفتاد و هفت و چهل و چهار و قطب‌اند که قطب همان کمک کننده به مردم است. این از جمله دروغ و افترای آن‌هاست.

همانطوری که قاضی محدث در کتاب «سراج المریدین» و ابن الجوزی و ابن تیمیه نیز آن را مطرح کرده‏اند. پایان سخن به طور مختصر.

مقصود اینکه اهل علم همیشه منکر این امور مشرکانه‌ای هستند که فراگیر شده و پیروان هوای نفس بدان معتقد‌اند. اگر سخن علمای منکر این امور شرکی را دنبال کنیم سخن به دراز می‌کشد و مطالب طولانی می‏شود. فرد خردمند و آگاه با نخستین دلیل حق را در می‌یابد. هرکس سخنی بی‌برهان بگوید، باطل بودن سخنش آشکار و سخنش مخالف آن چیزی است که اهل حق و ایمان و متمسکین به محکمات قرآن و اجابت کنندگان داعی حق و ایمان، برآن هستند. خداوند یاری رسان است و هر چیزی به او وابسته و متکی است.

خداوند متعال می‏فرماید: ﴿وَلَا تَدۡعُ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَا لَا يَنفَعُكَ وَلَا يَضُرُّكَۖ فَإِن فَعَلۡتَ فَإِنَّكَ إِذٗا مِّنَ ٱلظَّٰلِمِينَ١٠٦ وَإِن يَمۡسَسۡكَ ٱللَّهُ بِضُرّٖ فَلَا كَاشِفَ لَهُۥٓ إِلَّا هُوَۖ وَإِن يُرِدۡكَ بِخَيۡرٖ فَلَا رَآدَّ لِفَضۡلِهِۦۚ يُصِيبُ بِهِۦ مَن يَشَآءُ مِنۡ عِبَادِهِۦۚ وَهُوَ ٱلۡغَفُورُ ٱلرَّحِيمُ١٠٧[يونس: ۱۰۶-۱۰۷] یعنی: «و بجای خدا کسی و چیزی را پرستش مکن و به فریاد مخوان که به تو نه سودی می‌رساند و نه زیانی. اگر چنین کنی از ستمکاران و مشرکان خواهی شد. اگر خداوند زیانی به تو برساند هیچکس جز او نمی‏تواند آن را برطرف سازد واگر بخواهد خیری به تو برساند، هیچکس نمی‏تواند فضل و لطف او را از تو برگرداند خداوند فضل و لطف خود را شامل هرکس از بندگانش که بخواهد می‏کند و او دارای مغفرت و مهر فراوان است».

مصنف می‏گوید: خداوند متعال می‏فرماید: ﴿وَلَا تَدۡعُ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَا لَا يَنفَعُكَ وَلَا يَضُرُّكَۖ فَإِن فَعَلۡتَ فَإِنَّكَ إِذٗا مِّنَ ٱلظَّٰلِمِينَ١٠٦.

ابن عطیه در خصوص معنای آن می‏گوید: گفته می‏شود: (ولا تدع) عطف است بر (اقم) که صیغه امر، و مخاطب آن پیامبرصاست اگر چنین باشد، غیر او سزاوارتر است به اینکه از مصداق آن بر حذر داشته شود. این خطاب گرچه ناظر بر فردی خاص است ولی عام بوده و تمام امت را در بر می‌گیرد. ابو جعفر بن جریر در خصوص این آیه می‏گوید: خداوند والا مقام می‏فرماید: ای محمد غیر از معبود و خالقت چیز دیگری را مخوان که در دنیا و آخرت سود و زیانی به تو نمی‌رساند. که مقصود همان معبودان ساختگی و بت‌ها است. می‏فرماید: با امید به نفع آن‌ها و ترس از ضررشان آنان را بندگی و پرستش مکن. چرا که آنان نفع و ضرر نمی‌رسانند، اگر چنین کردی و آن‌ها را به جز خدا خواندی ﴿فَإِنَّكَ إِذٗا مِّنَ ٱلظَّٰلِمِينَدر آن از ظالمان و ستمگران محسوب می‌شوی، یعنی مشرک به خدا و ظالم به نفس خودت تلقی می‌شوی. (شارح) این آیه نظایری هم دارد که از جمله ﴿فَلَا تَدۡعُ مَعَ ٱللَّهِ إِلَٰهًا ءَاخَرَ فَتَكُونَ مِنَ ٱلۡمُعَذَّبِينَ٢١٣[الشعراء: ۲۱۳] یعنی: «با خداوند معبود دیگری را مخوان که در آنصورت از عذاب شوندگان خواهی شد». ﴿وَلَا تَدۡعُ مَعَ ٱللَّهِ إِلَٰهًا ءَاخَرَۘ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَۚ[القصص: ۸۸] یعنی: «با خداوند معبود دیگر را مخوان، معبود بر حقی جز اونیست». این آیات بیان می‌کنند که هر آنچه به فریاد خوانده می‌شود اله(معبود) است و اله(معبود) بودن حق خداوند است. چیزی از الوهیت شایسته غیر خداوند نیست، از این رو گفته است لا اله الا هو، معبود بر حقی جز او نیست. همانطوری که می‏فرماید: ﴿ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلۡحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدۡعُونَ مِن دُونِهِۦ هُوَ ٱلۡبَٰطِلُ وَأَنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلۡعَلِيُّ ٱلۡكَبِيرُ٦٢[الحج: ۶۲] یعنی: «خداوند حق است آنچه را که به جز او به فریاد می‌خوانند وپرستش می‌نمایند باطل است و خداوند والا مقام و بزرگوار است».

این همان توحیدی است که خداوند فرستادگانش را به وسیله آن مبعوث کرد و کتاب‌هایش را برای آن نازل نمود. همانطوری که خداوند متعال می‏فرماید: ﴿وَمَآ أُمِرُوٓاْ إِلَّا لِيَعۡبُدُواْ ٱللَّهَ مُخۡلِصِينَ لَهُ ٱلدِّينَ[البينة: ۵] یعنی: «جز این بدیشان دستور داده شده است که مخلصانه و حقگرایانه خدای را بپرستند و تنها شریعت او را آیین خود بدانند».

دین: هر آنچه که بوسیله آن بندگی خدا شود، از قبیل عبادات ظاهری و باطنی. ابن جریر در تفسیر خود آن را به دعا تفسیر کرده است. که یکی از موارد عبادت است. این روش سلف در تفسیر بود که آیات را به برخی از مصادیقش تفسیر می‏کردند. پس هرکس چیزی از آن را (دین را) به غیر خدا از قبیل قبر، صنم، بت و غیره اختصاص دهد در واقع آن چیز را معبود گرفته و آن را در الوهیت خداوندکه تنها خداوند مستحق آن است شریک او قرار داده است. همانطوری که خداوند می‏فرماید: ﴿وَمَن يَدۡعُ مَعَ ٱللَّهِ إِلَٰهًا ءَاخَرَ لَا بُرۡهَٰنَ لَهُۥ بِهِۦ فَإِنَّمَا حِسَابُهُۥ عِندَ رَبِّهِۦٓۚ إِنَّهُۥ لَا يُفۡلِحُ ٱلۡكَٰفِرُونَ١١٧[المؤمنون: ۱۱۷].

یعنی: «هرکس که با خدا معبود دیگری را به فریاد خواند، مسلماً هیچ دلیلی بر حقانیت آن نخواهد داشت – حساب او با خداست، قطعا کافران رستگار نمی‌گردند».

با این آیه وآیاتی نظیر آن، روشن می‌شود که خواندن غیر خدا شرک، کفر و گمراهی است.

خداوند می‏فرماید: ﴿وَإِن يَمۡسَسۡكَ ٱللَّهُ بِضُرّٖ فَلَا كَاشِفَ لَهُۥٓ إِلَّا هُوَۖ وَإِن يُرِدۡكَ بِخَيۡرٖ فَلَا رَآدَّ لِفَضۡلِهِۦۚ[يونس: ۱۰۷] یعنی: «اگر خداوند زیانی به تو برساند، هیچکس جز او نمی‏تواند آن را برطرف گرداند و اگر بخواهد خیری به تو برساند، هیچکس نمی‏تواند فضل و لطف او را از تو برگرداند». خداوند در پادشاهی و چیرگی، بخشش و منع، ضرر و نفع یگانه و یکتاست، این امر می‌طلبد که در فریاد رسی نیز یگانه باشد و تنها معبود حقیقی تلقی شود، چرا که عبادت تنها شایسته کسی است که مالک نفع و ضرر است. هیچ کسی جز خداوند متعال مالک نفع و ضرر و حتی ذره‌ای از آن نیست، پس تنها او شایسته عبادت است نه کسی که نفع و ضرری نمی‌رساند.

خداوند متعال می‏فرماید: ﴿قُلۡ أَفَرَءَيۡتُم مَّا تَدۡعُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ إِنۡ أَرَادَنِيَ ٱللَّهُ بِضُرٍّ هَلۡ هُنَّ كَٰشِفَٰتُ ضُرِّهِۦٓ أَوۡ أَرَادَنِي بِرَحۡمَةٍ هَلۡ هُنَّ مُمۡسِكَٰتُ رَحۡمَتِهِۦۚ قُلۡ حَسۡبِيَ ٱللَّهُۖ عَلَيۡهِ يَتَوَكَّلُ ٱلۡمُتَوَكِّلُونَ٣٨[الزمر: ۳۸] یعنی: «بگو آیا چیزهایی را که به جز خدا به فریاد می‌خوانید چنین می‏پندارید که اگر خدا بخواهد زیان و گزندی به من برساند، آن‌ها بتوانند آن زیان و گزند خداوندی را بر طرف سازند؟ و یا اگر خدا بخواهد لطف و مرحمتی در حق من روا دارد، آن‌ها بتواند جلو لطف و مرحمت او را بگیرند و آن را باز دارند؟ بگو خدا مرا بس است، توکل کنندگان تنها به او تکیه و توکل می‌کنند و بس».

﴿مَّا يَفۡتَحِ ٱللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحۡمَةٖ فَلَا مُمۡسِكَ لَهَاۖ وَمَا يُمۡسِكۡ فَلَا مُرۡسِلَ لَهُۥ مِنۢ بَعۡدِهِۦۚ وَهُوَ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡحَكِيمُ٢[فاطر: ۲] یعنی: «خداوند هر رحمتی رابرای مردم بگشاید، کسی نمی‏تواند از آن جلوگیری نماید. وخداوند هر چیزی را که باز دارد واز آن جلوگیری کند کسی جز او نمی‏تواند آن را رها و روان سازد و او تواناتر و کار بجاست».

این همان چیزی است است که خداوند متعال در کتاب خود پیرامون یگانگی خود در الوهیت و وربوبیت مطرح کرده و دلایلی نیز بر آن ارائه نموده است.

بندگان قبور و گنبدها، برخلاف آنچه خداوند از آن خبر داده است، اعتقاد دارند. شریکانی را برای خدا در جلب منافع و دفع سختی‌ها برگزیده‌اند، با ترس و خواری و تضرع به آن‌ها پناه می‌برند و از آن‌ها می‌طلبند و عبادات دیگری را برای آن‌ها انجام می‏دهند که جز خداوند کسی مستحق آن‌ها نیست. آنان را در ربوبیت و الوهیت شریک خدا گرفته‌اند. و این بالاتر از شرک کفار عرب است که می‌گفتند: ﴿مَا نَعۡبُدُهُمۡ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَآ إِلَى ٱللَّهِ زُلۡفَىٰٓ[الزمر: ۳] یعنی: «تنها برای نزدیکی جستن به خداوند آن‌ها را می‌پرستیم». یا می‌گفتند (هولاء شفعاونا عندالله)یعنی: اینان شفیعان ما در نزد خداوند هستند.

آن‌ها غیر خدا را می‌پرستیدند تا برایشان شفاعت کند و آن‌ها را به خداوند نزدیک گرداند. در هنگام تلبیه خود (هنگام حج) می‌گفتند «لبیك؛لا شریك لك، الا شریكاً هولك، تملكه وما ملك»یعنی: بار پروردگارا، تو شریکی نداری: مگر شریکی که او نیز از آن تست، مالک و صاحب اختیار آن هستی و هم مالک و صاحب اختیار آنچه که آن صاحب اختیارش است.

ولی این مشرکان در خصوص قبرها و زیارتگاه‌ها، اعتقادی دارند که بسیار بزرگتر است از اعتقاد مشرکان قبلی، برای آن‌ها تصرف و تدبیر نیز قائل‌اند، آن‌ها را پناهگاه و سنگر خود در ترس‌ها و بی‏پناهی‏ها می‏دانند (سبحان الله عما یشركون) پاک و منزه است خداوند از آنچه شریک او قرار می‏دهند.

عبارت (وهو الغفور الرحیم) یعنی برای کسی که به سوی او توبه کند بخشنده و مهربان است.

خداوند می‏فرماید:

﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ تَعۡبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ لَا يَمۡلِكُونَ لَكُمۡ رِزۡقٗا فَٱبۡتَغُواْ عِندَ ٱللَّهِ ٱلرِّزۡقَ وَٱعۡبُدُوهُ وَٱشۡكُرُواْ لَهُۥٓۖ إِلَيۡهِ تُرۡجَعُونَ١٧[العنكبوت: ۱۷] یعنی: «بجز خدا کسانی را که می‌پرستید، توانایی روزی رساندن به شما را ندارند، روزی را از پیشگاه خدا بخواهید، واو را بندگی و سپاسگزاری کنید، به سوی او بر گردانده می‌شوید».

و می‏فرماید: ﴿وَمَنۡ أَضَلُّ مِمَّن يَدۡعُواْ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَن لَّا يَسۡتَجِيبُ لَهُۥٓ إِلَىٰ يَوۡمِ ٱلۡقِيَٰمَةِ وَهُمۡ عَن دُعَآئِهِمۡ غَٰفِلُونَ٥ وَإِذَا حُشِرَ ٱلنَّاسُ كَانُواْ لَهُمۡ أَعۡدَآءٗ وَكَانُواْ بِعِبَادَتِهِمۡ كَٰفِرِينَ٦[الأحقاف: ۵-۶] یعنی: «چه کسی گمراهتر است از آن کس که معبودی غیر خدا را می‌خواند که تا قیامت هم به او پاسخ نمی‌گوید و از خواندن آن‌ها (کاملا) بی‌خبر است (و صدای آن‌ها را هیچ نمی‌شنود. و هنگامی که مردم محشور می‌شوند، معبودهای آن‌ها دشمنانشان خواهند بود؛ حتی عبادت آن‌ها را انکار می‌کنند».

مصنف گفته است: خداوند می‏فرماید: ﴿فَٱبۡتَغُواْ عِندَ ٱللَّهِ ٱلرِّزۡقَ وَٱعۡبُدُوهُ وَٱشۡكُرُواْ لَهُۥٓۖ إِلَيۡهِ تُرۡجَعُونَ١٧[العنكبوت: ۱۷] یعنی: «روزی را از پیشگاه خدا بخواهید و او را بندگی و سپاسگزاری کنید، به سوی او برگردانده می‌شوید».

خداوند بندگانش را فرمان می‏دهد که روزی را تنها از او بخواهند، نه غیر او کسانی که در آسمان‌ها و زمین ذره‌ای از رزق را صاحب و مالک نیستند. پیش انداختن ظرف «ﭻ»در عبارت ﴿عِندَ ٱللَّهِاختصاص را می‌رساند. یعنی رزق اختصاصاً نزد خداست.

عبارت ﴿وَٱعۡبُدُوهُاز باب عطف عام برخاص است. جستن رزق در نزد خدا عبادتی است که خداوند بدان دستور داده است.

عماد بن کثیر / می‏گوید: ﴿فَٱبۡتَغُواْیعنی طلب کنید. ﴿عِندَ ٱللَّهِ ٱلرِّزۡقَیعنی: نه از غیر او، چرا که صاحب اختیار اصلی اوست و فرد دیگری زره‌ای مالک آن نیست ﴿وَٱعۡبُدُوهُیعنی: عبادت را تنها برای او که یکتاست خالص گردانید ﴿وَٱشۡكُرُواْ لَهُۥٓۖیعنی بر آنچه به شما نعمت داده است شکر گزار باشید ﴿إِلَيۡهِ تُرۡجَعُونَیعنی: روز قیامت به سوی او بر گردانده می‌شوید وهر عمل کننده‌ای با عمل خود مجازات می‏شود.

مصنف می‏گوید: خداوند می‏فرماید: ﴿وَمَنۡ أَضَلُّ مِمَّن يَدۡعُواْ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَن لَّا يَسۡتَجِيبُ لَهُۥٓ إِلَىٰ يَوۡمِ ٱلۡقِيَٰمَةِ وَهُمۡ عَن دُعَآئِهِمۡ غَٰفِلُونَ٥ وَإِذَا حُشِرَ ٱلنَّاسُ كَانُواْ لَهُمۡ أَعۡدَآءٗ وَكَانُواْ بِعِبَادَتِهِمۡ كَٰفِرِينَ٦[الأحقاف: ۵-۶] یعنی: «چه کسی گمراهتر است از آن کس که معبودی غیر خدا را می‌خواند که تا قیامت هم به او پاسخ نمی‌گوید و از خواندن آن‌ها (کاملا) بی‌خبر است (و صدای آن‌ها را هیچ نمی‌شنود). و هنگامی که مردم محشور می‌شوند، معبودهای آن‌ها دشمنانشان خواهند بود؛ حتی عبادت آن‌ها را انکار می‌کنند».

خداوند بیان داشته‌ که‌ کسی گمراه‌تر از آن مشرکی نیست که‌ غیر از خدا را می‌خواند و او را دعا می‌کند و اعلام داشته‌ که‌ تا روز قیامت به‌ خواسته‌ی آنان پاسخ داده‌ نمی‌شود.

آیه مذکور بطور عام تمام کسانی که به غیر از خدا به فریاد خوانده می‌شوند را، در بر می‏گیرد.

همانطوری که خداوند می‏فرماید: ﴿قُلِ ٱدۡعُواْ ٱلَّذِينَ زَعَمۡتُم مِّن دُونِهِۦ فَلَا يَمۡلِكُونَ كَشۡفَ ٱلضُّرِّ عَنكُمۡ وَلَا تَحۡوِيلًا٥٦[الإسراء: ۵۶].

یعنی: «بگو کسانی را که به جز خدا معبود خود می‌پندارید، بخوانید اما نه توانایی دفع زیان و رفع بلا از شما را دارند و نه می‌توانند آن را دگرگون سازند». و در این آیه ﴿وَإِذَا حُشِرَ ٱلنَّاسُ كَانُواْ لَهُمۡ أَعۡدَآءٗ وَكَانُواْ بِعِبَادَتِهِمۡ كَٰفِرِينَ٦خبر می‏دهد که وی (پرستش شده، فرا خوانده شده غیر خدا) اجابت نکرده و از خواستن خواهندگان غافل و بی‌خبر بوده است. آیه مذکور هر خواهنده و هر خوانده شده‌ای غیر خداوند را در بر می‌گیرد.

ابوجعفر ابن جریر در خصوص این فرموده (وَإِذَا حُشِرَ ٱلنَّاسُ كَانُواْ لَهُمۡ أَعۡدَآءٗو زمانی که مردمان گرد آورده می‌شوند، چنین پرستش شدگانی دشمنان پرستشگران می‏کردند، می‏گوید: خداوند بلند مرتبه می‏فرماید: هنگامی که مردم در روز قیامت در جایگاه حساب گرد آیند، این معبودانی که مشرکان در دنیا فرا می‌خواندند دشمن آنان می‏کردند. زیرا از آنان بیزاری می‌جویند.

﴿وَكَانُواْ بِعِبَادَتِهِمۡ كَٰفِرِينَیعنی: معبودهایی که در دنیا می‌پرستیدند در قیامت منکر عبادت آن‌ها می‏شوند، چرا که این معبودان در روز قیامت می‏گویند: آن‌ها را به عبادت خودمان دستور ندادیم و عبادت آنان را نسبت به خودمان حس نکردیم. خداوندا از آن‌ها به تو پناه می‌بریم. همانطوری که خداوند متعال فرموده است: ﴿وَيَوۡمَ يَحۡشُرُهُمۡ وَمَا يَعۡبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ فَيَقُولُ ءَأَنتُمۡ أَضۡلَلۡتُمۡ عِبَادِي هَٰٓؤُلَآءِ أَمۡ هُمۡ ضَلُّواْ ٱلسَّبِيلَ١٧ قَالُواْ سُبۡحَٰنَكَ مَا كَانَ يَنۢبَغِي لَنَآ أَن نَّتَّخِذَ مِن دُونِكَ مِنۡ أَوۡلِيَآءَ وَلَٰكِن مَّتَّعۡتَهُمۡ وَءَابَآءَهُمۡ حَتَّىٰ نَسُواْ ٱلذِّكۡرَ وَكَانُواْ قَوۡمَۢا بُورٗا١٨[الفرقان: ۱۷-۱۸] یعنی: «روزی که خداوند همه مشرکان را به همراه همه کسانی که بجز خدا می‌پرستیدند: گرد می‏آورد و می‌گوید آیا شما این بندگان مرا گمراه کرده‌اید یا اینکه خودشان گمراه گشته‌اند. آنان می‌گویند: تو پاک و منزه هستی. ما را نسزد که به جز تو سر پرستانی برای خود برگزینیم، ولیکن آنان و پدران و نیاکانشان را از نعمت‌های فراوان بر خوردار نموده‌ای تا آنجا که یاد ترا فراموش کرده و هلاک گشته‌اند».

ابن جریر در خصوص این فرموده خداوند ﴿يَحۡشُرُهُمۡ وَمَا يَعۡبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِمی‏گوید: عبادت غیر خدا از قبیل فرشتگان، انسان و جن. در ادامه با سند خود از مجاهد آورده است که (مقصود از غیر) عیسی، عزیر و فرشتگان‌اند. سپس می‏گوید: خداوند بلند مرتبه می‏فرماید: فرشتگان و عیسی که این مشرکان آن‌ها را به غیر از خدا می‌پرستیدند، می‏گویند: تو منزهی وما خود را مبرا می‌داریم از آنچه این مشرکان به تو نسبت می‏دهند ﴿مَا كَانَ يَنۢبَغِي لَنَآ أَن نَّتَّخِذَ مِن دُونِكَ مِنۡ أَوۡلِيَآءَیعنی سزاوار ما نیست که به غیر از تو سرپرستانی برگزینیم. (انت ولینا من دونهم) تو سرپرست و یاور ما هستی.

(شارح): بیشترین استعمال دعا در کتاب؛ سنت، زبان عرب و سخن صحابه و علمای پس از آن‌ها، در معنای درخواست و طلب بوده است. مثلاً دانشمندان لغت عرب و دیگران می‌گویند: الصلاة در لغت عرب به معنای دعاست. خداوند متعال فرموده است: ﴿وَٱلَّذِينَ تَدۡعُونَ مِن دُونِهِۦ مَا يَمۡلِكُونَ مِن قِطۡمِيرٍ١٣[فاطر: ۱۳] یعنی: «به جز او کسانی را که به فریاد می‏خوانید، حتی مالکیت و حاکمیت پوسته نازک خرمایی را ندارند». (که آیه بعد نیز به چنین امری اشاره دارد. و فرموده است: ﴿قُلۡ مَن يُنَجِّيكُم مِّن ظُلُمَٰتِ ٱلۡبَرِّ وَٱلۡبَحۡرِ تَدۡعُونَهُۥ تَضَرُّعٗا وَخُفۡيَةٗ[الأنعام: ۶۳] یعنی: «بگو چه کسی شما را از اهوال و شدائد خشکی و دریا رهایی می‌بخشد، در آن حال که او را فروتنانه، آشکارا و نهانی به فریاد می‌خوانید». و فرموده است: ﴿وَإِذَا مَسَّ ٱلۡإِنسَٰنَ ٱلضُّرُّ دَعَانَا لِجَنۢبِهِۦٓ أَوۡ قَاعِدًا أَوۡ قَآئِمٗا[يونس: ۱۲] یعنی: «هنگامی که به انسان ناراحتی و بلائی می‌رسد، چه بر پهلو خوابیده و چه نشسته و چه ایستاده باشد ما را به کمک می‌خواند». و می‏فرماید:﴿وَإِذَا مَسَّهُ ٱلشَّرُّ فَذُو دُعَآءٍ عَرِيضٖ٥١[فصلت: ۵۱] یعنی: «و هرگاه شر و بدی به او رسد، بسیار مأیوس و نومید می‌گردد».

خداوند فرموده است: ﴿لَّا يَسۡ‍َٔمُ ٱلۡإِنسَٰنُ مِن دُعَآءِ ٱلۡخَيۡرِ[فصلت: ۴۹] «انسان هرگز از تقاضای نیکی (و نعمت) خسته نمی‌شود».

همچنین فرموده است: ﴿إِذۡ تَسۡتَغِيثُونَ رَبَّكُمۡ فَٱسۡتَجَابَ لَكُمۡ[الأنفال: ۹] یعنی: «(به یاد آورید) زمانی را که از پرودگارتان طلب کمک و یاری می‌کردید».

در حدیث انس به صورت مرفوع آمده است «دعا مغز عبادت است». [۱۲۱]

در حدیث صحیح آمده است: از خداوند بخواهید در حالتی که به اجابت وی یقین دارید. [۱۲۲]

و در حدیثی دیگر آمده است هرکس از خداوند نخواهد بر او خشم می‌گیرد. [۱۲۳]

در حدیثی آمده است که چیزی برخداوند گرامی‌تر از دعا نیست. احمد، ترمذی، ابن ماجه، ابن حبان و حاکم روایت کرده‏اند. ضمن اینکه حاکم آن را صحیح دانسته است. [۱۲۴]

همچنین پیامبر صفرموده است: دعا سلاح مومن، ستون دین و نور آسمان‌ها و زمین است. حاکم آن را روایت و تصحیح کرده است. [۱۲۵]

پیامبرصفرموده است: همه چیز را از خداوند بخواهید حتی بند روی کفش را که جدا و بریده شده است [۱۲۶]ابن عباسبمی‏گوید: بالاترین عبادت دعاست و این آیه را قرائت کرد ﴿وَقَالَ رَبُّكُمُ ٱدۡعُونِيٓ أَسۡتَجِبۡ لَكُمۡۚ[غافر: ۶۰] یعنی: «بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را». این روایت را ابن منذر و حاکم روایت کرده‏اند که حاکم آن را صحیح دانسته است.

یا در حدیث آمده است که پیامبرصفرمودند: پروردگارا از تو می‌خواهم به سبب اینکه حمد وثنا از آن تست و هیچ معبودی جز تو که منّانی وجود ندارد. [۱۲۷]

در حدیث آمده است که پیامبرصفرمودند: پروردگارا من از تو می‌خواهم به سبب اینکه تو همان خداوندی هستی که هیچ معبود بر حقی جز تو نیست. یگانه و بی‌نیازی هستی که نه زاده است و نه کسی را می‌زاید و هیچ فردی همطراز او نیست. [۱۲۸]

نظیر این در کتاب و سنت بیش از آن است که قابل شمارش باشد، یعنی دعایی که به معنای خواستن و تقاضا کردن باشد و هرکس با عبادت بودن خواستن و تقاضا کردن مخالفت ورزد، در تعارض با نصوص شرعی و در مخالفت با لغت و استعمال امت در حال و گذشته عمل کرده است.

ولی آنچه پیش از این در سخن شیخ الاسلام گذشت و ابن قیم/نیز از وی تبعیت کرده این نکته است که دعا دو نوع است؛ دعای مساله (خواستن) و دعای عبادت، و مطرح شدن تلازمی که میان آن دو است و تضمن یکی نسبت به دیگری. پس با این اعتبار، ذاکر و تلاوت کننده قرآن، نمازگزار و هر کسی که در معنا و حقیقت طالب و خواهان نزدیکی به خداوند باشد و با دل و جان این را بخواهد در مسمای دعا داخل می‏شود. خداوند متعال در نماز شرعی دعای مساله را قرار داده است که بدون آن نماز صحیح نیست مثل فاتحه، دعای بین دو سجده و دعایی که در تشهد است. این دعا نیز همانند رکوع و سجود عبادت است. در این مساله تدبر کن نادانی نادانان را نسبت به توحید درخواهی یافت.

آنچه این مقوله را روشن‏تر می‏کند و توضیح بیشتری پیرامون آن می‌دهد، سخن علامه ابن قیم /تعالی در خصوص این فرموده خداوند است: ﴿قُلِ ٱدۡعُواْ ٱللَّهَ أَوِ ٱدۡعُواْ ٱلرَّحۡمَٰنَۖ أَيّٗا مَّا تَدۡعُواْ فَلَهُ ٱلۡأَسۡمَآءُ ٱلۡحُسۡنَىٰۚ[الإسراء: ۱۱۰] یعنی: «بگو: (خدا را) با اسم الله یا اسم رحمن به کمک بطلبید، خدا را به هرکدام بخوانید، او دارای نام‌های زیباست».

این دعای مشهور دعای مساله (خواستن) است. پیامبرصگاهی با اسم الله وگاه نیز با اسم رحمن پروردگارش را به فریاد می‏خواند، مشرکان گمان کردند که وی دو معبود را به فریاد می‌خواند. پس خداوند این آیه را نازل کرد. این مقوله از طرف ابن عباسبمطرح شده است.

و بنابر گفته ای: دعا در اینجا به معنای تسمیه است. یعنی اسمی از اسماء که خدا را با آن نامیده ایید، چه الله باشد چه رحمن، در هر صورت او دارای اسامی نیکویی است و این از لوازم معنا در آیه است، نه اینکه عین آن اسم مراد باشد. بلکه مقصود از خواندن دعا معنایی است که در قرآن برای آن در نظر گرفته شده و یا وارد شده است و آن هم دعای درخواست و دعای سپاس و ستایش است.

در ادامه می‏گوید: چون این معنا شناخته شد، پس این فرموده ﴿ٱدۡعُواْ رَبَّكُمۡ تَضَرُّعٗا وَخُفۡيَةًۚ[الأعراف: ۵۵] هردو نوع دعا را در بر می‌گیرد ولی در ظاهر بیانگر دعای مساله (درخواست) و متضمن دعای عبادت است. از این رو خداوند فرمان داده است به پنهانی گفته شود. حسن گفته است: بین دعای پنهانی و آشکار هفتاد درجه فاصله وجود دارد. (تفاوت مراتب آن‌ها بسیار زیاد است) مسلمانان بسیار در دعا کردن تلاش می‏کردند، ولی صدایی از آن‌ها شنیده نمی‌شد و تنها با صدای بسیار کم و آهسته به پروردگارشان دعا می‏کردند.

خداوند می‏فرماید: ﴿وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌۖ أُجِيبُ دَعۡوَةَ ٱلدَّاعِ إِذَا دَعَانِۖ فَلۡيَسۡتَجِيبُواْ لِي وَلۡيُؤۡمِنُواْ بِي لَعَلَّهُمۡ يَرۡشُدُونَ١٨٦[البقرة: ۱۸۶] یعنی: «هرگاه بندگان من پیرامون من از تو بپرسند. بگو من نزدیک هستم، دعای دعا کننده را هنگامی که مرا می‌خواند، اجابت می‌کنم». هردو نوع دعا را در بر می‌گیرد، و این آیه به هر دوی آن‌ها تفسیر شده است. گفته‏اند مقصود خداوند این است که چون از من بخواهد به او می‏دهم و بنابر گفته ای: یعنی هرگاه برای من بندگی کرد به او می‌دهم.

در اینجا استعمال فقط برای حقیقی و مجازی با هم نیست بلکه استعمال آن تنها در معنای حقیقی متضمن هردو امر، دعای سوال و دعای عبادت با همدیگر است. در خصوص مساله الصلاه نیز همینگونه است که صلاه از مسمای خود در لغت نقل و به یک حقیقت شرعی تبدیل شده است و برای این عبادت نماز به صورت مجازی بکار رفته است، به سبب ارتباطی که میان آن و مسمای لغوی آن وجود دارد، ولی معنای لغوی آن هنوز باقی مانده و تنها ارکان و شرایطی به آن افزوده شده است.

با توجه به آنچه مقرر کردیم: نیازی به توضیح بیشتر نیست، زیرا نماز گزار از ابتدای نماز تا پایان آن، از ادعای عبادت و ستایش، یا دعای طلب و در خواست، جدا نمی‏شود و او در هر صورت و حالت دعا کننده است. خلاصه‌ای از آنچه در کتاب البدائع مطرح شده بود.

خداوند فرموده است: ﴿أَمَّن يُجِيبُ ٱلۡمُضۡطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكۡشِفُ ٱلسُّوٓءَ وَيَجۡعَلُكُمۡ خُلَفَآءَ ٱلۡأَرۡضِۗ أَءِلَٰهٞ مَّعَ ٱللَّهِۚ[النمل: ۶۲] یعنی: «آیا کسی که دعای مضطر را اجابت می‌کند و گرفتاری را برطرف می‌سازد، و شما را خلفای زمین قرارمی‌دهد؛ آیا معبودی با خداست؟».

مصنف می‏گوید: خداوند فرموده است: ﴿أَمَّن يُجِيبُ ٱلۡمُضۡطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكۡشِفُ ٱلسُّوٓءَ وَيَجۡعَلُكُمۡ خُلَفَآءَ ٱلۡأَرۡضِۗ أَءِلَٰهٞ مَّعَ ٱللَّهِۚ قَلِيلٗا مَّا تَذَكَّرُونَ٦٢[النمل: ۶۲] یعنی: «آیا کسی که دعای مضطر را اجابت می‌کند و گرفتاری را برطرف می‌سازد، و شما را خلفای زمین قرارمی‌دهد؛ آیا معبودی با خداست؟ کمتر متذکر می‌شوید».

خداوند بیان کرده است که مشرکان عرب و امثال آن‌ها می‏دانند که تنها خداوند به درمانده و گرفتار پاسخ می‌گوید و بلا و گرفتاری را از او برطرف می‏سازد. خداوند پاک و منزه بدان خاطر این مساله را مطرح کرده است تا استدلالی باشد علیه مشرکان به سبب شفعایی که به غیر از خداوند برگزیده‌اند. از این رو خداوند می‏فرماید ﴿أَءِلَٰهٞ مَّعَ ٱللَّهِۚیعنی: «آیا معبودی با خداوند است که چنان کاری را انجام دهد». پس هرگاه معبودان آن‌ها در حالت درماندگی و گرفتاری به آن‌ها جواب ندهند، صلاحیت آن را را ندارند که شریک خداوند در رفع گرفتاری و بلا تلقی شوند. و درست‌ترین تفسیر برای این آیه مذکور، آیات سابق و لاحق آن است آیات سابق مثل:

﴿أَمَّنۡ خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ وَأَنزَلَ لَكُم مِّنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءٗ فَأَنۢبَتۡنَا بِهِۦ حَدَآئِقَ ذَاتَ بَهۡجَةٖ مَّا كَانَ لَكُمۡ أَن تُنۢبِتُواْ شَجَرَهَآۗ أَءِلَٰهٞ مَّعَ ٱللَّهِۚ بَلۡ هُمۡ قَوۡمٞ يَعۡدِلُونَ٦٠ أَمَّن جَعَلَ ٱلۡأَرۡضَ قَرَارٗا وَجَعَلَ خِلَٰلَهَآ أَنۡهَٰرٗا وَجَعَلَ لَهَا رَوَٰسِيَ وَجَعَلَ بَيۡنَ ٱلۡبَحۡرَيۡنِ حَاجِزًاۗ أَءِلَٰهٞ مَّعَ ٱللَّهِۚ بَلۡ أَكۡثَرُهُمۡ لَا يَعۡلَمُونَ٦١[النمل: ۶۰-۶۱]

یعنی: «(آیا بت‌هایی که معبود شما هستند بهترند) یا کسی که آسمان‌ها و زمین را آفریده است و برای شما از آسمان آبی بارانده است که با آن باغ‌های زیبا و فرح افزا رویانده‏ایم؟ باغ‌هایی که شما نمی‏توانستید درختان آن‌ها را برویانید. آیا معبود دیگری با خداست؟! اصلاً ایشان قومی هستند که عدول می‌کنند. یا کسی که زمین را قرارگاه ساخته و در میان آن رودخانه‌ها پدید آورده است ومیان دو دریا مانعی پدیدار کرده است. آیا معبود دیگری با خدا است؟! اصلاً بیشتر آنان بی‏خبر و نادانند». و آیات پس از آن نیز این دو آیه‏اند که خداوند می‏فرماید: ﴿أَمَّن يَهۡدِيكُمۡ فِي ظُلُمَٰتِ ٱلۡبَرِّ وَٱلۡبَحۡرِ وَمَن يُرۡسِلُ ٱلرِّيَٰحَ بُشۡرَۢا بَيۡنَ يَدَيۡ رَحۡمَتِهِۦٓۗ أَءِلَٰهٞ مَّعَ ٱللَّهِۚ تَعَٰلَى ٱللَّهُ عَمَّا يُشۡرِكُونَ٦٣ أَمَّن يَبۡدَؤُاْ ٱلۡخَلۡقَ ثُمَّ يُعِيدُهُۥ وَمَن يَرۡزُقُكُم مِّنَ ٱلسَّمَآءِ وَٱلۡأَرۡضِۗ أَءِلَٰهٞ مَّعَ ٱللَّهِۚ قُلۡ هَاتُواْ بُرۡهَٰنَكُمۡ إِن كُنتُمۡ صَٰدِقِينَ٦٤[النمل: ۶۳-۶۴] یعنی: «(آیا بت‌های بی‌جان بهترند) یا کسی که شما را در تاریک‌های خشکیها و دریاها رهنمود می‏کند و کسی که بادها را به عنوان بشارت دهندگان پیشاپیش نزول رحمتش وزان می‏سازد. آیا معبود دیگری با خدا است؟! خداوند برتر است از آنچه برای او شریک قرارمی‌دهند (آیا بت‌های بی‌جان بهترند) یا کسی که آفرینش را آغاز کرد، سپس آن را تجدید می‌کند، و کسی که شما را از آسمان و زمین روزی می‌دهد؛ آیا معبودی با خداست؟! بگو: «دلیلتان را بیاورید اگر راست می‌گویید!».

با تامل و درنگ کردن در این آیات روشن می‌شود که خداوند متعال برای مشرکان به چیزی استدلال می‏کند که آن‌ها خود آن را تایید کرده‏اند. با این استدلال بر آن چه منکر آنند احتجاج می‏کند و آن اینکه تمام عبادات مختص خداوند است.همانطوری که در فاتحه الکتاب آمده است: ﴿إِيَّاكَ نَعۡبُدُ وَإِيَّاكَ نَسۡتَعِينُ٥[الفاتحة: ۵] یعنی: «تنها ترا می‏پرستیم و تنها از تو کمک می‌طلبیم».

ابو جعفر بن جریره در خصوص آیه: ﴿أَمَّن يُجِيبُ ٱلۡمُضۡطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكۡشِفُ ٱلسُّوٓءَ وَيَجۡعَلُكُمۡ خُلَفَآءَ ٱلۡأَرۡضِۗ أَءِلَٰهٞ مَّعَ ٱللَّهِۚ قَلِيلٗا مَّا تَذَكَّرُونَ٦٢[النمل: ۶۲] می‏گوید: خداوند والا مقام می‏فرماید: آیا آنچه شریک خداوند قرار می‏دهید بهتر است یا آن کسی که دعای فرد درمانده را پاسخ می‏دهد و اجابت می‏کند و بدی و سختی که بر او نازل شده را دفع می‌کند؟ در خصوص عبارات قرآنی ﴿وَيَجۡعَلُكُمۡ خُلَفَآءَ ٱلۡأَرۡضِۗمی‏گوید: یعنی پس از مردگانتان در زمین افراد زنده شما را جانشین آنان می‌گرداند. ﴿أَءِلَٰهٞ مَّعَ ٱللَّهِۚیعنی آیا معبودی غیر از خداوند وجود دارد تا این اعمال را برای شما انجام دهد و این نعمت‌ها را بر شما ارزانی دارد؟

در خصوص عبارت ﴿قَلِيلٗا مَّا تَذَكَّرُونَ می‏گوید: یعنی بسیار اندک از عظمت و نعمت‌های خداوندی را که در نزد شماست به یاد می‌آورید. دلایل و حجت‌های خداوند بر خودتان را ناچیز و اندک در نظر می‌گیرید و می‌پندارید به همین سبب غیر او را در عبادت شریک او می‌گردانید.

طبرانی با سند خود روایت کرده است که در زمان پیامبرصمنافقی بود که مومنان را آزار می‏داد. برخی از آن‌ها گفتند با ما بپاخیزید تا به رسول خداصاز دست این منافق استغاثه (طلب یاری) کنیم. پیامبرصفرمودند: نباید از من استغاثه شود بلکه فقط باید به خداوند استغاثه کرد.

مصنف می‏گوید: طبرانی [۱۲۹]با سند خود روایت کرده است: که در زمان پیامبرصمنافقی بود که مومنان را آزار می‏داد. برخی از آن‌ها گفتند با ما بپاخیزید تا به رسول خداصاز دست این منافق استغاثه (طلب یاری) کنیم. پیامبرصفرمودند: نباید از من استغاثه شود بلکه فقط باید به خداوند استغاثه کرد.

طبرانی، همان امام حافظ سلیمان بن احمد بن ایوب لخمی طبرانی، صاحب معاجم سه گانه و آثار دیگر است. از نسائی، اسحق بن ابراهیم دبری و افراد بسیاری روایت کرده است. در سال سیصدو شصت(۳۶۰) وفات یافت. حدیث مذکور را از عباده بن صامت سروایت کرده است. عبارت «در زمان رسول خداصمنافقی بود که مومنان را آزار می‏داد» به اسم این منافق دست نیافتم. به نظر من (شارح) عبدالله بن ابی است، همانطوری که ابن ابی حاتم در روایت خود بدان تصریح نموده است.

عبارت «برخی از آن‌ها گفتند» یعنی صحابهش، که ابوبکر سبود.

عبارت: «با ما بپا خیزید تا به رسول خداصاز دست این منافق استغاثه کنیم» چرا که ویصقادر است دست وشر او را کوتاه کند.

عبارت«نباید از من استغاثه شود بلکه فقط باید به خداوند استغاثه کرد» این نفی است بر عدم استغاثه به پیامبرصو کسانی دیگری غیر از پیامبرصپیامبرصناپسند داشت که این لفظ در حق او استعمال شود، اگر چه در قید حیات بودن خود بدان کار قدرت و توانایی داشت، برای حمایت از حریم توحید و پیشگیری از ابزارهایی که منجر به شرک در اقوال و افعال می‏شوند چنین لفظی را ناپسند داشت.

هنگامی که این امر در زمان حیات پیامبرصدر حالی که خود قادر به انجام آن بوده، مورد نهی او صواقع شده است پس چگونه استغاثه از وی پس از وفاتش جایز می‏باشد؟! و چگونه کارهایی از وی خواسته شود که جز خداوند کسی قادر به انجام آن نیست؟! همانطوری که بر زبان بسیاری از شاعران مثل بوصیری، برعی و دیگران جاری شده که استغاثه را برای کسی به کار برده‌اند که برای خود مالک نفع و ضرر، مرگ و زندگی و جمع آوری (نشور)، مالک و قادر نیست و از استغاثه به پروردگار عظیمی که بر هر چیزی قادر است روی می‌گردانند. همان کسی که خلقت و فرماندهی و پادشاهی تنها ویژه اوست. معبود و پروردگاری غیر از او نیست. خداوند فرموده است: ﴿قُل لَّآ أَمۡلِكُ لِنَفۡسِي نَفۡعٗا وَلَا ضَرًّا إِلَّا مَا شَآءَ ٱللَّهُۚ[الأعراف: ۱۸۸] یعنی: «بگو: من برای خودم مالک نفع و ضرری نیستم مگر آنچه خداوند بخواهد». و در جاهای مختلفی از قرآن آمده است که ﴿قُلۡ إِنِّي لَآ أَمۡلِكُ لَكُمۡ ضَرّٗا وَلَا رَشَدٗا٢١[الجن: ۲۱] یعنی: «بگو: من مالک هیچگونه ضرر و رشدی (هدایت) برای شما نیستم».

پس اینان از قرآن روی گردانده‏اند و بر ضد چیزهایی که این آیات محکم بدان دلالت دارند، معتقدند و در این گمراهی دور مردمانی فراوان و عده بسیاری از آن‌ها تبعیت کرده‏اند.

شرک به خداوند را به عنوان دین معتقد گشته و هدایت را گمراهی می‌دانند. برای چنین مصیبتی باید گفت: «انا لله وانا الیه راجعون»پس چه مصیبت بزرگی رخ داده و همگان را در برگرفته است. با اهل توحید دشمنی می‌ورزند، و اهل یگانگی خداوند را اهل بدعت دانسته‌اند. خداوند کمک کنند و یاری گر است.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: عطف دعا بر استغاثه از قبیل عطف عام بر خاص است.

دوم: تفسیر آیه ﴿وَلَا تَدۡعُ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَا لَا يَنفَعُكَ وَلَا يَضُرُّكَۖ[يونس: ۱۰۶].

سوم: این شرک بزرگ (اکبر)است.

چهارم: اگر شایسته‌ترین مردم به منظور راضی نمودن دیگران، نه خدا عمل کند از زمره ظالمان و ستمگران شده است.

پنجم: تفسیر آیه‏ای که پس از آیه مذکور ﴿وَلَا تَدۡعُ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَا لَا يَنفَعُكَ وَلَا يَضُرُّكَۖآمده است.

ششم: با توجه به کفر بودن آن چیز، نفعی در دنیا نیز به عامل آن نمی‌رسد.

هفتم: طلب رزق جز از خداوند شایسته نیست همانطوری که بهشت جز از وی درخواست و طلب نمی‏شود.

هشتم: تفسیر آیه چهارم.

نهم: گمراه‌تر از کسی که غیر خدا را می‌خواند وجود ندارد.

دهم: غیر خدا از دعا کننده غافل است و چیزی از آن را نمی‏داند.

یازدهم: چنین دعایی موجب بغض و خشمگین شدن مدعو و دشمنانگی او می‏شود.

دوازدهم: چنین دعایی عبادت نامیده می‏شود.

سیزدهم: مدعو (فردی که فرا خوانده می‏شود) به چنان دعا و به فریاد خواندنی کفر می‏ورزد و آن را انکار می‏کند.

چهاردهم: همین امر سبب شده تا وی گمراه‌ترین مردم باشد.

پانزدهم: تفسیر آیه پنجمی که در این باب مطرح شده است.

شانزدهم: امر عجیب و آن اینکه بت پرستان اقرار داشتندبر اینکه جز خداوند کسی دعای فرد گرفتار را اجابت نمی‏کند. به همین سبب در سختی‌ها خالصانه او را به فریاد می‏خواندند.

هفدهم: حمایت مصطفیصاز حریم و حدود توحید و رعایت ادب با خداوند.

باب: خداوند می‏فرماید: ﴿أَيُشۡرِكُونَ مَا لَا يَخۡلُقُ شَيۡ‍ٔٗا وَهُمۡ يُخۡلَقُونَ١٩١ وَلَا يَسۡتَطِيعُونَ لَهُمۡ نَصۡرٗا وَلَآ أَنفُسَهُمۡ يَنصُرُونَ١٩٢[الأعراف: ۱۹۱-۱۹۲] یعنی: «آیا موجوداتی را همتای او قرارمی‌دهند که چیزی را نمی‌آفرینند، و خودشان مخلوقند و نمی‌توانند آنان را یاری کنند، و نه خودشان را یاری می‌دهند».

مصنف می‏گوید: باب: خداوند می‏فرماید: ﴿أَيُشۡرِكُونَ مَا لَا يَخۡلُقُ شَيۡ‍ٔٗا وَهُمۡ يُخۡلَقُونَ١٩١ وَلَا يَسۡتَطِيعُونَ لَهُمۡ نَصۡرٗا وَلَآ أَنفُسَهُمۡ يَنصُرُونَ١٩٢[الأعراف: ۱۹۱-۱۹۲] یعنی: «آیا موجوداتی را همتای او قرارمی‌دهند که چیزی را نمی‌آفرینند، و خودشان مخلوقند و نمی‌توانند آنان را یاری کنند، و نه خودشان را یاری می‌دهند».

عبارت ﴿أَيُشۡرِكُونَیعنی در عبادت شریک می‌سازید.

مفسران می‌گویند: این آیه در توبیخ و سرزنش مشرکان است به سبب پرستش معبودانی با خدا، که خود مخلوق‌اند و چیزی را خلق نمی‏کنند. مخلوق نمی‏تواند در عبادتی که خداوند آن‌ها را به خاطر آن خلق کرده است، شریک خالق شود و بیان کرده است که آن مخلوقات که شریک خدا واقع شده‌اند قادر نیستند به آنان و خودشان یاری برسانند. پس چگونه کسانی را شریک خداوند می‌سازند که نمی‌توانند به پرستندگان خود و حتی به خود یاری برسانند؟ و این برهان آشکاری است بر مردود بودن پرستش چیزهایی که به غیر از خداوند می‌پرستند، و وصف تمامی مخلوقات حتی فرشتگان، انبیاء و صالحین است (که قادر به انجام امورات مذکور نیستند). ارجمندترین مخلوقات، محمدص، برای مبارزه با مشرکان از پروردگار خود یاری می‌طلبید و می‌گفت «خداوندا تو قدرت و یاور منی، با تو نیرو می‌گیرم، با تو به مطلوب خود می‏رسم و با تو مبارزه و نبرد می‌کنم. [۱۳۰]این همانند فرموده خداوند است که می‏فرماید: ﴿وَٱتَّخَذُواْ مِن دُونِهِۦٓ ءَالِهَةٗ لَّا يَخۡلُقُونَ شَيۡ‍ٔٗا وَهُمۡ يُخۡلَقُونَ وَلَا يَمۡلِكُونَ لِأَنفُسِهِمۡ ضَرّٗا وَلَا نَفۡعٗا وَلَا يَمۡلِكُونَ مَوۡتٗا وَلَا حَيَوٰةٗ وَلَا نُشُورٗا٣[الفرقان: ۳] یعنی: «آنان غیر از خداوند معبودانی برای خود برگزیدند؛ معبودانی که چیزی را نمی‌آفرینند، بلکه خودشان مخلوقند، و مالک زیان و سود خویش نیستند، و نه مالک مرگ و حیات و رستاخیز خویشند».

و خداوند می‏فرماید: ﴿قُل لَّآ أَمۡلِكُ لِنَفۡسِي نَفۡعٗا وَلَا ضَرًّا إِلَّا مَا شَآءَ ٱللَّهُۚ وَلَوۡ كُنتُ أَعۡلَمُ ٱلۡغَيۡبَ لَٱسۡتَكۡثَرۡتُ مِنَ ٱلۡخَيۡرِ وَمَا مَسَّنِيَ ٱلسُّوٓءُۚ إِنۡ أَنَا۠ إِلَّا نَذِيرٞ وَبَشِيرٞ لِّقَوۡمٖ يُؤۡمِنُونَ١٨٨[الأعراف: ۱۸۸].

یعنی: «بگو من مالک سود وزیانی برای خود نیستم مگر آن مقداری که خدا بخواهد و اگر غیب می‌دانستم منافع فراوانی نصیب خود می‌کردم و اصلاً شر وبلا به من نمی‌رسید، من کسی جز بیم دهنده و مژده دهنده مومنان نمی‌باشم».

همچنین می‏فرماید: ﴿قُلۡ إِنِّي لَآ أَمۡلِكُ لَكُمۡ ضَرّٗا وَلَا رَشَدٗا٢١ قُلۡ إِنِّي لَن يُجِيرَنِي مِنَ ٱللَّهِ أَحَدٞ وَلَنۡ أَجِدَ مِن دُونِهِۦ مُلۡتَحَدًا٢٢ إِلَّا بَلَٰغٗا مِّنَ ٱللَّهِ وَرِسَٰلَٰتِهِۦۚ[الجن: ۲۱-۲۳] یعنی: «بگو من نمی‌توانم هیچگونه زیانی به شما برسانم و به هیچوجه نمی‌توانم گمراهتان سازم یا هدایتتان کنم».

بگو هیچکس مرا در برابر پروردگار پناه نمی‏دهد و پناهگاهی جزخدا نمی‌یابم، لیکن وظیفه من تبلیغ از سوی خدا و رساندن پیام‌های اوست. هرکس از خدا و پیامبرش نافرمانی کند. نصیب او آتش دوزخ است و جاودانه در آن می‌ماند.

همین آیات به عنوان برهان و دلیل بر بطلان خواندن غیر خدا هر چه که می‌خواهد باشد، کافی است. اگر آن فرد پیامبر یا شخص صالحی باشد، خداوند متعال به سبب اخلاص عبادت برای خود، او را ارجمند گردانیده و او به پروردگار و معبود بودن خداوند راضی و خشنود است. پس چگونه بنده‌ها و عابد را معبود گرفتن جایز است با وجود اینکه از چنان شرکی با خطاب نهی، باز داشته شده است. همانطوری که خداوند می‏فرماید: ﴿وَلَا تَدۡعُ مَعَ ٱللَّهِ إِلَٰهًا ءَاخَرَۘ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَۚ كُلُّ شَيۡءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجۡهَهُۥۚ لَهُ ٱلۡحُكۡمُ وَإِلَيۡهِ تُرۡجَعُونَ٨٨[القصص: ۸۸] یعنی: «همراه الله معبود دیگری را به فریاد مخوان، جز او هیچ معبود دیگری وجود ندارد. همه چیز جز ذات او فانی و نابود می‏شود، فرماندهی از آن اوست وبس همگی شماها به سوی او برگردانیده می‌شوید». در جای دیگر فرموده است: ﴿إِنِ ٱلۡحُكۡمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعۡبُدُوٓاْ إِلَّآ إِيَّاهُۚ[يوسف: ۴۰] .

یعنی: «فرمانروایی از آن خداوند است وبس دستورداده است که جز او را نپرستید».

به بندگان خود از پیامبران، صالحان و غیره فرمان داده است که تنها عبادت را برای او خالص گردانند. و آن‌ها را از عبادت کردن چیز دیگری با خود بازداشته است. و این همان دیانت اوست که انبیا را به سبب آن فرستاد و کتاب‌ها را بخاطر آن نازل کرد و به همین دین که اسلام باشد، بر بندگانش راضی است، و آن را برای آن‌ها می‏پسندد.

همانطوری که بخاری [۱۳۱]از ابو هریره در خصوص سوال جبرئیل ÷، روایت کرده است. که گفت: ای رسول خدا؛ اسلام چیست؟ فرمود: اسلام آن است که خداوند را بپرستی و چیزی را شریک او مسازی، نماز را بر پای داری، زکات واجب را بپردازی و ماه رمضان را روزه بداری..... الی آخر.

خداوند فرموده است: ﴿وَٱلَّذِينَ تَدۡعُونَ مِن دُونِهِۦ مَا يَمۡلِكُونَ مِن قِطۡمِيرٍ١٣ إِن تَدۡعُوهُمۡ لَا يَسۡمَعُواْ دُعَآءَكُمۡ وَلَوۡ سَمِعُواْ مَا ٱسۡتَجَابُواْ لَكُمۡۖ وَيَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ يَكۡفُرُونَ بِشِرۡكِكُمۡۚ وَلَا يُنَبِّئُكَ مِثۡلُ خَبِيرٖ١٤[فاطر: ۱۳-۱۴] یعنی: «و کسانی را که جز او می‌خوانید (و می‌پرستید) حتی به اندازه پوست نازک هسته خرما مالک نیستند، اگر آن‌ها را بخوانید صدای شما را نمی‌شنوند، و اگر بشنوند به شما پاسخ نمی‌گویند؛ و روز قیامت، شرک (و پرستش) شما را منکر می‌شوند، و هیچ کس مانند (خداوند آگاه و) خبیر تو را (از حقایق) با خبر نمی‌سازد».

مصنف به این فرموده خداوند استدلال کرده است که خداوند می‏فرماید: ﴿يُولِجُ ٱلَّيۡلَ فِي ٱلنَّهَارِ وَيُولِجُ ٱلنَّهَارَ فِي ٱلَّيۡلِ وَسَخَّرَ ٱلشَّمۡسَ وَٱلۡقَمَرَۖ كُلّٞ يَجۡرِي لِأَجَلٖ مُّسَمّٗىۚ ذَٰلِكُمُ ٱللَّهُ رَبُّكُمۡ لَهُ ٱلۡمُلۡكُۚ وَٱلَّذِينَ تَدۡعُونَ مِن دُونِهِۦ مَا يَمۡلِكُونَ مِن قِطۡمِيرٍ١٣ إِن تَدۡعُوهُمۡ لَا يَسۡمَعُواْ دُعَآءَكُمۡ وَلَوۡ سَمِعُواْ مَا ٱسۡتَجَابُواْ لَكُمۡۖ وَيَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ يَكۡفُرُونَ بِشِرۡكِكُمۡۚ وَلَا يُنَبِّئُكَ مِثۡلُ خَبِيرٖ١٤[فاطر: ۱۳-۱۴] یعنی: «و کسانی را که جز او می‌خوانید (و می‌پرستید) حتی به اندازه پوست نازک هسته خرما مالک نیستند، اگر آن‌ها را بخوانید صدای شما را نمی‌شنوند، و اگر بشنوند به شما پاسخ نمی‌گویند؛ و روز قیامت، شرک (و پرستش) شما را منکر می‌شوند، و هیچ کس مانند (خداوند آگاه و) خبیر تو را (از حقایق) با خبر نمی‌سازد».

خداوند متعال از وضعیت کسانی که سوای او از قبیل فرشتگان، انبیاء بت‌ها وغیره به فریاد خوانده می‌شوند، خبر می‌دهد، که گویای ناتوانی و عجز آن‌هاست. به سبب اینکه فاقد هرگونه اسبابی هستند که لازمه فریاد رس است، اسبابی همچون مالکیت، شنیدن دعا و فریاد، قدرت و توانایی بر استجابت. پس هنگامی که این شروط به طور کامل در او وجود نداشته باشند. به فریاد خواندن او نیز باطل است. حال اگر به کلی این شروط معدوم باشند که در واقع نیز چنین است به طریق اولی به فریاد خواندنشان باطل است.

خداوند با عبارت ﴿مَا يَمۡلِكُونَ مِن قِطۡمِيرٍیعنی: مالکیت پوسته نازک خرمایی را ندارند، مالکیت را از آن‌ها نفی کرده است. ابن عباس، مجاهد، عکرمة، عطا، حسن و قتاده می‌گویند: قطمیر پوسته و پوششی است که بر هسته خرما واقع شده است.

همانطوری که خداوند متعال می‏فرماید: ﴿وَيَعۡبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَا لَا يَمۡلِكُ لَهُمۡ رِزۡقٗا مِّنَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ شَيۡ‍ٔٗا وَلَا يَسۡتَطِيعُونَ٧٣[النحل: ۷۳] یعنی: «و چیزهایی را بجز خدا می‌پرستند که مالک کمترین رزقی در آسمان‌ها و زمین برای آنان نیستند و توانایی بر رزق آن‌ها ندارند». همچنین می‏فرماید: ﴿قُلِ ٱدۡعُواْ ٱلَّذِينَ زَعَمۡتُم مِّن دُونِ ٱللَّهِ لَا يَمۡلِكُونَ مِثۡقَالَ ذَرَّةٖ فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَلَا فِي ٱلۡأَرۡضِ وَمَا لَهُمۡ فِيهِمَا مِن شِرۡكٖ وَمَا لَهُۥ مِنۡهُم مِّن ظَهِيرٖ٢٢ وَلَا تَنفَعُ ٱلشَّفَٰعَةُ عِندَهُۥٓ إِلَّا لِمَنۡ أَذِنَ لَهُۥۚ[سبأ: ۲۲-۲۳] یعنی: «بگو کسانی را به فریاد بخوانید که به جز خدا (معبود خود) می‌پندارید. آن‌ها در آسمان‌ها و زمین به اندازه ذره‏ای، مالکیت چیزی و قدرت ندارند و در آسمان‌ها و زمین کمترین حق مشارکت نداشته و خداوند در میانشان یاور و پشتیبانی ندارد نیازی به پشتیبانی آن‌ها ندارد. هیچگونه شفاعتی در پیشگاه خداوند سودمند واقع نمی‌گردد مگر شفاعت کسی که خدا به او اجازه دهد».

خداوند با این عبارت که ﴿إِن تَدۡعُوهُمۡ لَا يَسۡمَعُواْ دُعَآءَكُمۡ[فاطر: ۱۴] اگر آن‌ها را بخوانید، خواندنتان را نمی‌شنوند. شنیدن را از آن‌ها نفی می‌کند، چرا که آنان مرده و غائبند یا به آن چیزی مشغولند که بدان خاطرخلق شده‏اند و مسخر چیزی هستند که به آن دستور داده شده‏اند. مثل فرشتگان.

سپس خداوند می‏فرماید: ﴿وَلَوۡ سَمِعُواْ مَا ٱسۡتَجَابُواْ لَكُمۡۖ[فاطر: ۱۴] یعنی: «اگر هم (به فرض) بشنوند نمی‌توانند اجابت کنند». زیرا چنین کاری در دست آن‌ها نیست. خداوند متعال به هیچکدام از بندگان خود اجازه نداده است که دیگری را به فریاد بخواند؛ چه به صورت مسقل و بی‌واسطه و چه با واسطه، که برخی از ادله آن پیشتر گذشت.

خداوند می‏فرماید: ﴿وَيَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ يَكۡفُرُونَ بِشِرۡكِكُمۡۚ[فاطر: ۱۴] یعنی «روز قیامت شرک شما را انکار می‌کنند». با این آیه روشن شده است که به فریاد خواندن غیر خدا شرک است.

خداوند می‏فرماید: ﴿وَٱتَّخَذُواْ مِن دُونِ ٱللَّهِ ءَالِهَةٗ لِّيَكُونُواْ لَهُمۡ عِزّٗا٨١ كَلَّاۚ سَيَكۡفُرُونَ بِعِبَادَتِهِمۡ وَيَكُونُونَ عَلَيۡهِمۡ ضِدًّا٨٢[مريم: ۸۱-۸۲] یعنی «به جز خدا معبود‌هایی را برای خود برگزیده‌اند تا اینکه چنین معبودهایی، به عزت و احترام ایشان گردند علی رغم تصور آن‌ها، معبودهایی را که می‌پرستند عبادت ایشان را انکار خواهند کرد و دشمن آنان خواهند شد».

ابن کثیر در خصوص این فرموده خداوند که ﴿وَيَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ يَكۡفُرُونَ بِشِرۡكِكُمۡۚمی‏گوید: یعنی از شما تبری و بیزاری می‌جویند. همانطوری که خداوند فرموده است:

﴿وَمَنۡ أَضَلُّ مِمَّن يَدۡعُواْ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَن لَّا يَسۡتَجِيبُ لَهُۥٓ إِلَىٰ يَوۡمِ ٱلۡقِيَٰمَةِ وَهُمۡ عَن دُعَآئِهِمۡ غَٰفِلُونَ٥ وَإِذَا حُشِرَ ٱلنَّاسُ كَانُواْ لَهُمۡ أَعۡدَآءٗ وَكَانُواْ بِعِبَادَتِهِمۡ كَٰفِرِينَ٦[الأحقاف: ۵-۶] یعنی: «چه کسی گمراهتر است از آن کس که معبودی غیر خدا را می‌خواند که تا قیامت هم به او پاسخ نمی‌گوید و از خواندن آن‌ها (کاملا) بی‌خبر است! و صدای آن‌ها را هیچ نمی‌شنود و هنگامی که مردم محشور می‌شوند، معبودهای آن‌ها دشمنانشان خواهند بود؛ حتی عبادت آن‌ها را انکار می‌کنند!».

عبارت ﴿وَلَا يُنَبِّئُكَ مِثۡلُ خَبِيرٖ«کسی همچون خداوند آگاه ترا باخبر نمی‏سازد». یعنی: کسی ترا به سرانجام کارها و پایان و نتیجه‌ای که به سوی آن رهسپار است، همانند خداوندی که از همه چیز باخبر است، آگاه نمی‏سازد وبا خبر نمی‌گرداند. قتاده می‏گوید: یعنی خداوند بلند مرتبه خود از همه چیز باخبر است و از آنچه تحقق می‏یابد، مطلع است.

(شارح) مشرکان تسلیم آنچه خداوند خبیر در خصوص معبودانشان به آن‌ها خبر داده است، نشدند و گفتند: آن معبودان (دروغیشان) مالک‌اند، می‌شنوند، اجابت می‌کنند و برای به فریاد خواننده خود شفاعت می‌کنند و بدآنچه خداوند آگاه به آنان خبر داد، مبنی بر اینکه هر معبودی به فریاد خواننده خود را انکار می‏کند و باآن دشمنی می‌ورزد و از او بیزاری می‌جوید، توجهی نکردند. همانگونه که خداوند می‏فرماید: ﴿وَيَوۡمَ نَحۡشُرُهُمۡ جَمِيعٗا ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِينَ أَشۡرَكُواْ مَكَانَكُمۡ أَنتُمۡ وَشُرَكَآؤُكُمۡۚ فَزَيَّلۡنَا بَيۡنَهُمۡۖ وَقَالَ شُرَكَآؤُهُم مَّا كُنتُمۡ إِيَّانَا تَعۡبُدُونَ٢٨ فَكَفَىٰ بِٱللَّهِ شَهِيدَۢا بَيۡنَنَا وَبَيۡنَكُمۡ إِن كُنَّا عَنۡ عِبَادَتِكُمۡ لَغَٰفِلِينَ٢٩ هُنَالِكَ تَبۡلُواْ كُلُّ نَفۡسٖ مَّآ أَسۡلَفَتۡۚ وَرُدُّوٓاْ إِلَى ٱللَّهِ مَوۡلَىٰهُمُ ٱلۡحَقِّۖ وَضَلَّ عَنۡهُم مَّا كَانُواْ يَفۡتَرُونَ٣٠[يونس: ۲۸-۳۰] یعنی: «روزی جملگی را گرد می‌آوریم و سپس به کافران می‌گوییم شما و معبودهایتان در جای خود بایستید، بعد آن‌ها را از هم جدا می‌سازیم و معبودهایشان می‌گویند: شما ما را نپرستیده اید».

همین بس که خدا میان ما و شما گواه است که ما بدون شک از عبادت شما بی‌خبر بوده‌ایم. در آنجا هر کسی کارهایی که قبلاً کرده است عرضه می‏دارد و جملگی مردم به سوی آقا و مولای حقیقی خویش برگردانده می‌شوند و چیزهایی را که به دروغ ساخته و به هم بافته بودند، از میان بر می‏روند.

ابن جریر از ابن جریح آورده است که گفت: مجاهد در خصوص این فرموده خداوند که: ﴿إِن كُنَّا عَنۡ عِبَادَتِكُمۡ لَغَٰفِلِينَمی‏گوید: تمام چیزهایی که سوای خداوند پرستیده می‌شد. چنین سخنی را می‌گویند. (یعنی می‌گویند ما از عبادت شما غافل و بی‌خبر بودیم).

بنابراین انسان زیرک از این آیات که حجت و نور و برهانند، با ایمان، قبول و عمل، استقبال می‏کند و اعمالش را تنها برای خداوند انجام می‏دهد و از هر آنچه غیر از خدا ست، کسانی که مالک نفع و ضرری برای خود نیستند چه رسد به دیگران، خود را دور می‏دارد و تنها برای خداوند اخلاص می‌ورزد.

در «الصحیح» از انس روایت شده است که گفت: در روز احد سر پیامبر صزخمی شد و دندان‌های اطرافش شکست، سپس فرمود: چگونه قومی که پیامبرشان زخمی شده رستگار شوند؟ پس این آیه نازل شد ﴿لَيۡسَ لَكَ مِنَ ٱلۡأَمۡرِ شَيۡءٌ[آل عمران: ۱۲۸] یعنی: «چیزی از کار بندگان دردست تو نیست».

مصنف می‏گوید: در «الصحیح» از انس روایت شده است که گفت: در روز احد سر پیامبرصزخمی شد و دندان‌های اطرافش شکست، سپس فرمود: چگونه قومی که پیامبرشان زخمی شده رستگار شوند؟ پس این آیه نازل شد﴿لَيۡسَ لَكَ مِنَ ٱلۡأَمۡرِ شَيۡءٌ(آل عمران: ١٢٨) یعنی: چیزی از کار بندگان دردست تو نیست.

مقصود از «الصحیح» صحیح بخاری و مسلم است. بخاری آن را به صورت معلق آورده می‏گوید: حمید و ثابت آن را از انس نقل کرده‏اند. احمد و ترمذی و نسائی آن را از حمید از انس به صورت متصل آورده‌اند. مسلم نیز از ثابت از انس به صورت متصل روایت کرده است. [۱۳۲]

ابن اسحاق درالمغازی می‏گوید: حمید از انس برای ما روایت کرد و گفت: دندان‌های اطراف پیامبر صدر روز احد شکستند و صورتش نیز زخمی و شکافته شد، پس خون بر چهره او جاری می‌شد، پیامبرصدر حالیکه بر خون چهره‌اش دست می‌کشید می‏فرمودند: چگونه قومی رستگار می‌شوند حال آنکه چهره پیامبرشان را (با خون) رنگین کرده‏اند و او آن‌ها را به سوی پروردگارشان فرا می‌خواند؟ پس خداوند آیه مذکور را نازل کرد. عبارت «شُج النبی ص»: سر پیامبر زخمی شد، ابو سعادت می‏گوید: شجّ در اصلی برای سر به کار برده می‌شود (یعنی زخم و شکافی که در سر ایجاد شده است) به این توضیح که با چیزی بر سر بزنند و در پی این زدن سر را مجروح سازند یا بشکافند، سپس برای اعضای دیگر بکار برده شد.

ابن هشام از حدیث ابو سعید خدری آورده است که عتبه بن ابی وقاص دندان‌های پایین پیامبر صرا شکست و لب فوقانی وی را مجروح ساخت و عبدالله بن شهاب زهری نیز کسی بود که صورتش را زخمی کرد. و عبدالله بن قمیئة گونه‌اش را مجروح ساخت و دو حلقه از حلقه‌های کلاه خودش را در گونه او فرو برد. مالک بن سنان خون چهره رسول خدا صرا مکید و بلعید. پیامبرصبه وی فرمودند: آتش به تو دست نخواهد یافت. قرطبی می‏گوید: رَباعیه – با فتحه راء و تخفیف یاء – همه دندان‌های بعد از دندان‌های پیشین را شامل می‏شود.

نووی /می‏گوید: انسان چهار رباعیة دارد. حافظ می‏گوید: مقصود این است که دندانهایش شکست و قسمتی از دندان‌های مذکور از بین رفت و از ریشه کنده نشد. نووی می‏گوید: این روایت بیانگر وقوع دردها و آزمایشات برای انبیاء – صلوات الله وسلامه علیهم – است. تا بوسیله آن به پاداش و ثواب فراوان دست یابند. تا امت از آن چه انبیاء بدان دچار شده‏اند و بدی‌هایی که به آن‌ها رسید، باخبر شوند و شناخت حاصل کنند. قاضی می‏گوید. این‌ها بدان خاطر است تا دانسته شود که انبیاء از زمره نوع بشرند و سختی‌های دنیا آن‌ها را نیز در بر می‌گیرد. بدن آنان دچار همان چیزهایی می‌شود که جسم و بدن سایر بشر مبتلا می‌گردد.

تا این یقین حاصل شود که آنان مخلوق و تربیت شده‌اند، و معجراتی که به دست آنان صورت گرفته است، موجب فتنه و گمراهی ما نشود و یا شیطان امر آن‌ها را دگرگون نکند آنگونه که برای مسیحیت و دیگران و کار انبیاء ملتبس و دگرگون گشته و از حالت بشری بودن فراتر رفت. (شارح) یعنی انحرافی که موجب غلو و عبادت برای آن‌ها شود.

عبارت«روز احد» احد در شرق مدینه واقع شده است. پیامبر فرمودند: احد کوهی است که ما را دوست دارد و مادوستش داریم [۱۳۳]همان کوه مشهوری است که آن واقعه بزرگ (جنگ احد) در آن اتفاق افتاد.

عبارت«چگونه قومی که پیامبرشان زخمی شده رستگار شوند؟» مسلم به عبارت مذکور این را هم اضافه می‏کند که «دندانهایش را شکستند چهره‌اش را خونین کردند؟» (یعنی در ادامه عبارت قبلی پیامبر صعبارت اخیر را نیز بکار بردند) عبارت پس این آیه نازل شد ﴿لَيۡسَ لَكَ مِنَ ٱلۡأَمۡرِ شَيۡءٌ[آل عمران: ۱۲۸] ابن عطیه می‏گوید: گویا که پیامبرصدر آن حالت از رستگاری کفار قریش دچار یأس شد. به همین سبب به وی گفته شد ﴿لَيۡسَ لَكَ مِنَ ٱلۡأَمۡرِ شَيۡءٌ[آل عمران: ۱۲۸] یعنی عواقب و سرانجام کارها به دست خداوند است، تو ماموریت و تکلیف را انجام بده و به دعای خود از پروردگارت مداومت ورز.

ابن اسحاق می‏گوید: ﴿لَيۡسَ لَكَ مِنَ ٱلۡأَمۡرِ شَيۡءٌچیزی از کار بندگان در دست تو نیست، مگر آنچه که ما به تو پیرامون آن فرمان داده‌ایم.

در آن از ابن عمر بروایت شده است از پیامبرصهنگامی سرش را از رکوع در رکعت اخیر بلند کرد- شنیدند که فرمود: پروردگارا! فلانی و فلانی را لعنت کن. پس از آنکه سمع الله لمن حمده، ربنا و لک الحمد را گفت خداوند آیه: ﴿لَيۡسَ لَكَ مِنَ ٱلۡأَمۡرِ شَيۡءٌ[آل عمران: ١٢٨] را نازل کرد.

و در روایتی نیز آمده است که وی علیه صفوان بن امیه و سهیل بن عمرو حارث بن هشام دعا می‌کرد که این آیه: ﴿لَيۡسَ لَكَ مِنَ ٱلۡأَمۡرِ شَيۡءٌ[آل عمران: ١٢٨] نازل شد.

مصنف می‏گوید: و در آن از ابن عمر ب... از پیامبرصهنگامی سرش را از رکوع در رکعت اخیر بلند کرد- شنیدند که فرمود: پروردگارا! فلانی و فلانی را لعنت کن. پس از آنکه سمع الله لمن حمده، ربنا و لک الحمد را گفت خداوند آیه ﴿لَيۡسَ لَكَ مِنَ ٱلۡأَمۡرِ شَيۡءٌرا نازل کرد. [۱۳۴]

و در روایتی نیز آمده است که وی علیه صفوان بن امیه و سهیل بن عمرو حارث بن هشام دعا می‌کرد که این آیه ﴿لَيۡسَ لَكَ مِنَ ٱلۡأَمۡرِ شَيۡءٌنازل شد. [۱۳۵]

مقصود از عبارت: «و در آن» یعنی در صحیح بخاری است. نسائی هم آن را روایت کرده است. مقصود از ابن عمر، همان عبدالله بن عمر بن خطاب، صحابی گرانقدر است. رسولصبه نیکوکار و درستکار بودن وی گواهی داده است، در اواخر سال هفتاد و سه و یا اوایل سال بعد از آن وفات یافت. عبارت«از پیامبرصشنیدند» این دعا علیه کفار مشرک پس از زخمی شدن و شکستن دندان‌های پیامبرصدر روز احد اتفاق افتاده است.

عبارت«پروردگارا! فلانی و فلانی را لعنت کن» ابو سعادات می‏گوید: اصل لعن به معنای راندن و دوری از خداست. واگر از طرف خلق باشد به معنای نفرین و دشنام است. که در سخن شیخ الاسلام /نیز پیشتر گذشت. عبارت «فلانی وفلانی را» یعنی صفوای بن امیه، سهیل بن عمر و حارث بن هشام، همانطوری که در روایت اخیر آن را بیان کرده است. روایت مذکور بیانگر جواز نفرین و دعا علیه مشرکان به صورت مشخص و عینی است و چنین دعایی به نماز خللی وارد نمی‏سازد.

عبارت: «پس از آنکه سمع الله لمن حمده، ربنا ولك الحمد، را گفت» ابو سعادت می‏گوید: یعنی خداوند، حمد وستایش او را اجابت و قبول نمود. سهیلی می‏گوید: مفعول «سمع» محذوف است. چرا که سمع (شنیدن) متعلق به اصوات و اقوال است نه غیر آن‌ها. لام نیز زائد است به معنای استجابت سمع. پس در کلمه مذکور ایجاز و دلالت بر زائد جمع شده است و آنهم استجابت کسی است که خداوند را حمد و ثنا گفته است.

ابن قیم /در خصوص معنای آن می‏گوید: «سمع الله لمن حمده» با لامی که متضمن معنای استجابت ازآنهاست، متعدی شده و حذفی در اینجا صورت نگرفته است بلکه تنها در ضمن خود آن را دارد.

عبارت «ربنا ولك الحمد»در برخی از روایت‌های بخاری «واو» در میان «ربّنا» وَ «لک الحمد» ساقط شده است.

ابن دقیق العید می‏گوید: گویا اثبات واو در آنجا معنای زائد دارد. زیرا تقدیر اینگونه است که «ربنا استجب ولك الحمد»یعنی پروردگارا در حالی که ستایش‌ها از آن تست پس حمد و ثنای ما را اجابت کن، پس هم معنای دعا را در برمی‌گیرد و هم معنای خبر را.

شیخ الاسلام/ می‏گوید: حمد ضد ذم است. حمد به خاطر نیکویی‌هایی محمود همراه با محبت نسبت به اوست، همانطوری که ذم نیز در سطح آن ولی در جهت مخالف و با بغض نسبت به مذموم است.

همچنین ابن قیم می‏گوید: بین حمد و مدح تفاوت است، به این توضیح که اخبار از نیکی‏های غیر؛ یا خبر دادنی است مجرد از دوست داشتن و اراده، یا اینکه مقرون به دوست داشتن و اراده است. در حالت نخست مدح و در حالت دوم حمد است. پس حمد خبر دادن از محاسن محمود همراه با حب، بزرگداشت و تعظیم اوست، از این رو حمد خبری است که متضمن مفهوم انشاءاست. بر خلاف مدح که خبر مجرد است. اگر شخص بگوید: «الحمد لله» یا «ربنا ولك الحمد» سخن وی در برگیرنده خبر از تمامی چیزهایی که خداوند بلند مرتبه به خاطر آن‌ها ستوده می‌شود با اسم جامع محیطی که متضمن هر فردی از افراد جمله محقق و مقدر است و این مستلزم اثبات هر نوع کمالی است که خدااوند بخاطر آن ستوده می‏شود، بنابراین این لفظ با چنین وجهی شایان و شایسته کسی نیست مگر آنکه چنان شان و منزلتی را داشته باشد و او خداوند ستوده شده ارجمند است. عبارت مذکور بیانگر آن است که امام می‏تواند بین تسمیع و تحمید که دیدگاه شافعی و احمد است، جمع کند.

ولی مالک و ابوحنیفه با این نظر مخالفت کرده‏اند. وبه همین اندازه بسنده کرده‏اند که بگویند: «سمع الله لمن حمده»یعنی خداوند حمد وثنای کسی را که حمد و ثنا گفت شنید و اجابت نمود.

عبارت«و در روایتی نیز آمده است که وی علیه صفوان بن امیه، سهیل بن عمر و حارث بن هشام دعا می‌کرد» این بدان خاطر است که آنان و ابوسفیان بن حررب سر دسته مشرکان در روز جنگ احد بودند.

نفرین پیامبرصدر خصوص آنان اجابت نشد بلکه خداوند این آیه را نازل فرمودند که ﴿لَيۡسَ لَكَ مِنَ ٱلۡأَمۡرِ شَيۡءٌ أَوۡ يَتُوبَ عَلَيۡهِمۡ أَوۡ يُعَذِّبَهُمۡ[آل عمران: ۱۲۸] یعنی: «چیزی از کار بندگان در دست تو نیست. (بلکه در دست خداوند است) یا توبه آنان را می‌پذیرد یا اینکه آنان را شکنجه و عذاب می‌دهد». پس خداوند توبه آنان را پذیرفت، اسلام آورده‏اند و به نیکی اسلام را قبول کردند. این داستان بیانگر مفهوم شهادت لا اله الا الله است. همان کسی که حکم و فرمان تماماً در دست اوست. به فضل و رحمتش هر که را بخواهد هدایت می‏دهد و با عدل و حکمتش گمراه می‏سازد.

در این گفتار دلایل روشن و آشکاری دال بر بطلان عقیده بندگان قبرهای اولیا و صالحین وجود دارد و همچنین بیانگر بطلان عقیده بندگان طاغوتیان است، که معتقدند آنان به هرکس که آن‌ها را به فریاد بخواند، نفع می‌رسانند و به کسی که به آن‌ها پناه ببرد، مانع متضرر شدن وی می‌شوند. پاک ومنزه است خداوندی که میان آن‌ها، فهم کتاب هدایت، حائل و مانع ایجاد کرده است و این بیانگر عدل اوست. هم اوست که بین انسان و قلب او حائلی ایجاد می‏کند و مانع هدایت او می‏شود، نیرو و توان از آن اوست (واین ایجاد مانع بر اساس حکمت و عدل اوست، به کسی ظلم روا نمی‌دارد وکسی را مجبور به گمراهی نمی‏سازد).

و در آن از ابوهریره روایت شده است که گفت: رسول خدا صهنگامی که آیه: ﴿وَأَنذِرۡ عَشِيرَتَكَ ٱلۡأَقۡرَبِينَ٢١٤[الشعراء: ۲۱۴] یعنی: «خویشاوندان نزدیک را بترسان»، بر او نازل شد. برخواست و فرمود: ای گروه قریش – یا عبارتی نظیر آن – خودتان را بخرید، من ذره‌ای نمی‌توانم شما را از خداوند بی‌نیاز کنم. ای صفیه عمه رسول خدا، من ذره‌ای نمی‌توانم ترا از خداوند بی‌نیاز کنم، ای فاطمه دختر محمد! آنچه مالم از من می‌خواهی بخواه، من ذره‌ای نمی‌توانم ترا از خداوند بی‌نیاز کنم.

مصنف می‏گوید: ودر آن از ابوهریره روایت شده است که گفت: رسول خداصهنگامیکه آیه ﴿وَأَنذِرۡ عَشِيرَتَكَ ٱلۡأَقۡرَبِينَ٢١٤[الشعراء: ۲۱۴] یعنی: «خویشاوندان نزدیک را بترسان»، بر او نازل شد. برخواست و فرمود: ای گروه قریش – یا عبارتی نظیر آن – خودتان را بخرید، من ذره‌ای نمی‌توانم شما را از خداوند بی‌نیاز کنم. ای صفیه عمه رسول خدا من ذره‌ای نمی‌توانم ترا از خداوند بی‌نیاز کنم، ای فاطمه دختر محمد! آنچه از مالم از من می‌خواهی بخواه، من ذره‏ای نمی‌توانم ترا از خداوند بی‌نیاز کنم.

عبارت «و در آن» یعنی در صحیح بخاری. [۱۳۶]

مقصود از ابوهریره در خصوص اسم وی اختلاف نظر است. آنچه که نووی صحیح دانسته این است که نامش عبدالرحمن بن صخر است. همانطوری که حاکم در «المستدرک» از ابوهریره آورده است که گفت: نامم در جاهلیت عبدالشمس بن صخر بوده، که دراسلام عبدالرحمن نامیده شدم.

دولابی با سند خود از ابوهریره روایت کرده است که پیامبرصاو را عبدالله نامید. وی دوسی است، از بزرگان صحابه و حفاظ آن‌ها به شمار می‌رود، نسبت به سایرین بیشترین حدیث را از پیامبرصحفظ کرده است. به سال پنجاه وهفت یا پنجاه ونهم هجری، در سن ۷۸ سالگی از دنیا رفت.

در خصوص عبارت «رسول خداصبرخواست» باید گفت: که در صحیح از روایت ابن عباس آمده است که رسول خداصبر روی صفا رفت.

عبارت «هنگامی که آیه ﴿وَأَنذِرۡ عَشِيرَتَكَ ٱلۡأَقۡرَبِينَ٢١٤بر وی نازل شد»

عشیره هر فرد، همان فرزندان پدری نزدیک (نسل پدری نزدیک) یا قبیله آن است. چرا که آنان به برّ و احسان دینی و دنیوی نسبت به سایرین نزدیکتر و محِق‏ترند. همانگونه که خداوند می‏فرماید: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ قُوٓاْ أَنفُسَكُمۡ وَأَهۡلِيكُمۡ نَارٗا وَقُودُهَا ٱلنَّاسُ وَٱلۡحِجَارَةُ[التحريم: ۶] یعنی: «ای مومنان خود و خانواده خویش را از آتش دوزخی بر کنار دارید که افروزینه آن انسان‌ها و سنگ هاست».

همچنین خداوند متعال انذار عمومی را نیز به وی فرمان داده است.

مثلاً می‏فرماید: ﴿لِتُنذِرَ قَوۡمٗا مَّآ أُنذِرَ ءَابَآؤُهُمۡ فَهُمۡ غَٰفِلُونَ٦[يس: ۶] یعنی: تا قومی را بیم دهی که پدران و نیاکان ایشان بیم داده نشده‌اند. ویا می‏فرماید: ﴿وَأَنذِرِ ٱلنَّاسَ يَوۡمَ يَأۡتِيهِمُ ٱلۡعَذَابُ[إبراهيم: ۴۴] یعنی: «مردم را از روزی که عذاب بر آن‌ها می‏آید بترسان و بیم ده».

عبارت «یا معشر قریش» یعنی ای جماعت یا گروه قریش. معشر جماعت، گروه.

عبارت «یا عبارتی نظیر آن» در جای نصب، عطف بر ما قبل خود شده است.

عبارت «خودتان را بخرید» یعنی با یکتا پرستی و خالص کردن عبادت برای خداوند یگانه واطاعت از چیزی که بدان فرمان داده و عدم انجام چیزی که از آنان بازداشته شده‏ایید، بهای خود را بدست آورید و به ناچیز خود را نفروشید. و این است که شما را از عذاب خدواند نجات می‌بخشد، نه اعتماد به اصل و نسب، چرا که اصل و نسب نزد پروردگار نفعی ندارد.

عبارت«من ذره‏ای نمی‌توانم شما را از خداوند بی‌نیاز کنم» این عبارت حجت و برهان است علیه کسانی که خود را به انبیاء و صالحان می‌آویزند، به سوی آنان می‌گروند تا برایشان میانیجیگری (شفاعت) کنند و نفعی به آنان برسانند یا ضرری از آن‌ها دفع کنند و این همان شرکی است که خداوند آن را احرام کرده و پیامبرش را به منظور ترساندن از آن برانگیخته است. همانگونه که خداوند پیرامون مشرکان می‏گوید: ﴿وَٱلَّذِينَ ٱتَّخَذُواْ مِن دُونِهِۦٓ أَوۡلِيَآءَ مَا نَعۡبُدُهُمۡ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَآ إِلَى ٱللَّهِ زُلۡفَىٰٓ[الزمر: ۳] .

یعنی: کسانی که، جز خدا سرپرستان و یاوران دیگری بر می‌گزینند. (می گویند) ما آنان را پرستش نمی‌کنیم، مگر بدان خاطر که ما را به خداوند نزدیک گردانند.

و ﴿هَٰٓؤُلَآءِ شُفَعَٰٓؤُنَا عِندَ ٱللَّهِۚ[يونس: ۱۸] یعنی: «اینان شفیعان ما نزد خدایند».

خداوند اینگونه اعمال مشرکانه را باطل ساخته و خود را از این شرک منزه داشته است.

به امید خداوند متعال در این خصوص به تفصیل سخن خواهیم گفت.

در صحیح بخاری آمده است که پیامبرصفرمودند: ای فرزندان عبد مناف نمی‌توانم شما را ذره‌ای از خداوند بی‌نیاز کنم.

عبارت عربی «یا عباس بن عبدالمطلب» با نصب ابن و در خصوص عباس هم باید گفت، هم رفع و هم نصب آن درست. در خصوص عبارات «یا صفیه عمه رسول الله» یعنی: ای صفیه عمه رسول خدا و «یا فاطمة بنت محمد» یعنی: فاطمه دختر محمد. در اینجا نیز إعراب به همان شیوه موارد قبل است. با عبارت «آنچه از مالم از من می‌خواهی بخواه» رسول خداصبیان داشته است که تنها ایمان و عمل نیکو است که انسان را از عذاب خداوند نجات می‌دهد. و عبارت مذکور همچنین بیانگر آن است که خواستن چیزی از یک بنده جایز نیست. مگر بعضی از امور دنیایی که قادر به انجام آن است، ولی مسائلی از قبیل رحمت، مغفرت، بهشت، رهایی از آتش و نظیر آن‌ها هر چیزی که جز خداوند متعال کسی قادر به انجام آن نیست، خواستن و طلب آن‌ها تنها از خداوند جایز و رواست پس آن چه نزد خداوند است تنها با مجرد کردن توحید از هر گونه شرک و اخلاص برای خداوند در آن چه تشریع کرده و تقرب بندگان به خود را تنها به آن راضی است، دست یافتن بدان ممکن است.

بنابراین از آن جایی که پیامبرصنمی‏تواند برای دختر، عمو، عمه و نزدیکان خود سودمند باشد و تنها ایمان و عمل صالح به آن‌ها در محضر خداوند سود می‌رساند، دیگران به طریق اولی نمی‌توانند از چنین ویژگی برخوردار باشند. در داستان عمویش ابوطالب عبرت بزرگی برای کسانی که اهل عبرت‌اند، وجود دارد. پس به آن چه امروز برای بسیاری از مردم اتفاق افتاده بنگر، مسائلی از قبیل پناه بردن به مردگان و توجه و نظر داشتن به آن‌ها با بیم و امید و ترس و رغبت، در حالیکه این مردگان ناتوانند و برای خودشان نیز مالک نفع و ضرری نیستند، چه رسد به دیگران، با این توصیف می‏توان دریافت که آن‌ها قادر به هیچ کاری نیستند.

خداوند متعال می‏فرماید: ﴿إِنَّهُمُ ٱتَّخَذُواْ ٱلشَّيَٰطِينَ أَوۡلِيَآءَ مِن دُونِ ٱللَّهِ وَيَحۡسَبُونَ أَنَّهُم مُّهۡتَدُونَ٣٠[الأعراف: ۳۰] .

یعنی: (گروه گمراه) به جای خداوند شیاطین را به دوستی وسروری گرفته‌اند و خویشتن را راه یافته پنداشته‌اند. شیطان شرک را در قالب محبت و دوست داشتن انسان‌های صالح آشکار کرده است. و همه صالحین نزد خداوند از چنین شرکی در دنیا و آخرت تبری و بیزاری می‌جویند. آخرتی که در آن گواهان گواهی می‏دهند. بی‌تردید محبت صالحین در صورت مطابقت با آن‌ها در دین و تبعیت از آن‌ها در اطاعت از پروردگار عالمیان حاصل می‏شود، نه اینکه آن‌ها را همتا یانی برای خداوند برگزینند و همانند خداوند آن‌ها را دوست بدارند، آن‌ها را شریک خدا قرار دهند و برای غیر خدا عبادت کنند و با این عملکرد خود، با خدا، رسول و بندگان صالح خدا عداوت و دشمنی ورزند. همانطوریکه خداوند می‏فرماید:

﴿وَإِذۡ قَالَ ٱللَّهُ يَٰعِيسَى ٱبۡنَ مَرۡيَمَ ءَأَنتَ قُلۡتَ لِلنَّاسِ ٱتَّخِذُونِي وَأُمِّيَ إِلَٰهَيۡنِ مِن دُونِ ٱللَّهِۖ قَالَ سُبۡحَٰنَكَ مَا يَكُونُ لِيٓ أَنۡ أَقُولَ مَا لَيۡسَ لِي بِحَقٍّۚ إِن كُنتُ قُلۡتُهُۥ فَقَدۡ عَلِمۡتَهُۥۚ تَعۡلَمُ مَا فِي نَفۡسِي وَلَآ أَعۡلَمُ مَا فِي نَفۡسِكَۚ إِنَّكَ أَنتَ عَلَّٰمُ ٱلۡغُيُوبِ١١٦ مَا قُلۡتُ لَهُمۡ إِلَّا مَآ أَمَرۡتَنِي بِهِۦٓ أَنِ ٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ رَبِّي وَرَبَّكُمۡۚ وَكُنتُ عَلَيۡهِمۡ شَهِيدٗا مَّا دُمۡتُ فِيهِمۡۖ فَلَمَّا تَوَفَّيۡتَنِي كُنتَ أَنتَ ٱلرَّقِيبَ عَلَيۡهِمۡۚ وَأَنتَ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ شَهِيدٌ١١٧[المائدة: ۱۱۶-۱۱۷]

یعنی: «و (خاطرنشان ساز) آنگاه را که خداوند می‏گوید: ای عیسی پسر مریم: آیا تو به مردم گفته‌ای که به جز الله من و مادرم راهم دو معبود دیگر بدانید، عیسی می‏گوید: ترا منزه از آن می‌دانم که دارای شریک و انباز باشی. مرا نسزد چیزی را بگویم که حق من نیست. اگر آن را گفته باشم بی‏گمان تو از آن آگاهی. تو از راز درون من هم باخبری، ولی من از آن چه بر من پنهان می‌داری بی‌خبرم، زیرا تو داننده رازها و نهانهایی.من به آنان چیزی نگفته‏ام مگر آن چه را که به گفتن آن، به من فرمان داده ای، این که جز خدا را نپرستید، که پروردگار من و پروردگار شماست. من تا آن زمان که در میان آنان بودم، از وضع ایشان اطلاع داشتم و هنگام مرا میراندی، تنها تو مراقب و ناظر ایشان بوده‏ای و تو بر هر چیزی مطلع هستی».

علامه ابن قیم /در خصوص این آیه در ادامه سخنانی که پیرامون آن قبلاً مطرح کرده می‏گوید: سپس(عیسی) نفی می‏کند از اینکه غیر از آن چیزی که خداوند بدان فرمان داده است، به آن‌ها گفته باشد و این توحید خالص و عین توحید است، از این رو می‌گوید ﴿مَا قُلۡتُ لَهُمۡ إِلَّا مَآ أَمَرۡتَنِي بِهِۦٓ أَنِ ٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ رَبِّي وَرَبَّكُمۡۚسپس خبر می‌دهد، گواهی و شهادت وی بر آن‌ها مدت زمانی بوده که در میان آن‌ها زیسته است. و بعد از وفات خود هیچگونه اطلاعی از آنان نداشته است و خداوند – – در اطلاع از آن‌ها پس از وفات عیسی، یگانه و یکتا بوده. از این رو (عیسی) می‏گوید: ﴿وَكُنتُ عَلَيۡهِمۡ شَهِيدٗا مَّا دُمۡتُ فِيهِمۡۖ فَلَمَّا تَوَفَّيۡتَنِي كُنتَ أَنتَ ٱلرَّقِيبَ عَلَيۡهِمۡۚ وَأَنتَ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ شَهِيدٌ١١٧با این آیه خداوند سبحان توصیف کرده است که شهادت وگواهی او جل جلاله از هر شهادتی بالاتر و اعم است از تمامی شهادت‌ها.

(شارح) این آیه بیانگر این مطلب است که مشرکان با آن چه که خداوند فرستادگانش را بدان فرمان داده است مخالفت کردند؛ همان توحیدی که دین آن‌هاست بر آن اتفاق نظر داشتند و مردم را به سوی آن فرا خواندند. همگان در آن دچار اختلاف و تفرقه شدند جز کسانی که ایمان آوردند. پس چگونه می‌توان گفت کسی دینشان را پذیرفته و از آن چه آنان بدان فرمان داده شده‌اند مثل اخلاص عبادت خداوند یگانه، از آنان اطاعت کرده است. با چنین توحیدی که بوسیله آن از پروردگارش اطاعت کرده و در آن از فرستادگانش تبعیت و پیروی نموده است. و بوسیله آن خداوند را از شرکی که از بین برنده توحید است منزه داشته، چیزی از وی کاسته می‏شود؟ بد گمانی به پروردگار عالمیان توحید الوهیت را ناقص می‏کند.

مشرکان دشمن پیامبران و مخاصمان آنان در دنیا وآخرت هستند. از این رو انبیاء برای پیروان خود تشریع کرد ه‌اند که از هر مشرکی بیزاری جویند و به او کفر بورزند و در مسیر خداوندگار و معبودشان به آنان بغض بورزندو دشمنی کنند ﴿قُلۡ فَلِلَّهِ ٱلۡحُجَّةُ ٱلۡبَٰلِغَةُۖ فَلَوۡ شَآءَ لَهَدَىٰكُمۡ أَجۡمَعِينَ١٤٩[الأنعام: ۱۴۹] یعنی: «بگو خدا دارای دلیل روشن و رساست، اگر خدا می‌خواست همگی شما را هدایت می‌نمود».

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: تفسیر دو آیه که گذشت.

دوم: داستان جنگ احد.

سوم: نفرین (دعای) سرور فرستادگان و به دنبال وی بزرگان اولیاء در نماز احساس اطمینان خاطر می‏کردند.

چهارم: کسانی که مورد نفرین واقع شدند کافران بودند.

پنجم: کفار مشرک کارهایی را انجام دادند که اغلب کافران چنین کارهایی را انجام نمی‏دهند؛ پیامبرشان را زخمی‏کردند و بر کشتن وی حریص بودند از جمله کارهای آن‌ها این بود که با وجود آنکه پسر عموی پیامبرصبودند داوطلب کشتن وی شدند.

ششم: در خصوص دعای پیامبرصعلیه کفار مشرک خداوند آیه ﴿لَيۡسَ لَكَ مِنَ ٱلۡأَمۡرِ شَيۡءٌرا نازل کرد.

هفتم: در ادامه آیه خداوند فرموده است (﴿أَوۡ يَتُوبَ عَلَيۡهِمۡ أَوۡ يُعَذِّبَهُمۡ[آل عمران: ۱۲۸] خداوند توبه آن‌ها را پذیرفت و اسلام آوردند.

هشتم: قنوت و دعا در هنگام پیشامدها ونوازل.

نهم: نامبردن شخصی که علیه وی دعا می‌شود در هنگام نماز، و حتی نام پدران آن‌ها را هم می‌توان برد.

دهم: لعن افراد کافر به صورت معین در هنگام دعا و قنوت.

یازدهم: داستان پیامبرصهنگامیکه آیه ﴿وَأَنذِرۡ عَشِيرَتَكَ ٱلۡأَقۡرَبِينَ٢١٤[الشعراء: ۲۱۴] نازل شد.

دوازدهم: تلاش و پشتکاری پیامبرصدر جهت دعوت به گونه‌ای که به سبب آن نسبت جنون به وی دادند و کاش مسلمانان امروز هم چنین می‏کردند.

سیزدهم: سخن پیامبر صبه دور و نزدیک مبنی بر اینکه من نمی‌توانم ذره‌ای شما را از خداوند – عذاب او- بی‌نیاز کنم. تا جایی که حتی به فاطمه نیز فرمود: ای فاطمه دختر محمد، من نمی‌توانم ذره‌ای ترا از خداوند بی‌نیاز سازم. پس هنگامی که وی به عنوان سرور فرستادگان به تصریع اعلام داشته است که نمی‏تواند از سرور زنان عالم ذره‌ای در پیشگاه خداوند دفاع کند و اورا از خداوند بی‌نیاز سازد. اگر انسان ایمان آورده باشد که محمد صجز به حق سخن نمی‏گوید؛ سپس در آنچه به قلبهای خواص مردم، امروزه راه یافته است بنگرد، توحید و غربت و گمنامی دین برای وی روشن می‏شود.

باب: خداوند متعال فرموده است:

﴿حَتَّىٰٓ إِذَا فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمۡ قَالُواْ مَاذَا قَالَ رَبُّكُمۡۖ قَالُواْ ٱلۡحَقَّۖ وَهُوَ ٱلۡعَلِيُّ ٱلۡكَبِيرُ٢٣[سبأ: ۲۳] یعنی: «تا زمانی که اضطراب از دل‌های آنان زایل گردد (و فرمان او صادر شود؛ در این هنگام مجرمان به شفیعان) می‌گویند: پروردگارتان چه دستوری داده؟ می‌گویند: حق را (بیان کرد) و اوست بلندمقام و بزرگ‌مرتبه».

مصنف آورده است، باب، خداوند متعال فرموده است ﴿حَتَّىٰٓ إِذَا فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمۡ قَالُواْ مَاذَا قَالَ رَبُّكُمۡۖ قَالُواْ ٱلۡحَقَّۖ وَهُوَ ٱلۡعَلِيُّ ٱلۡكَبِيرُ٢٣[سبأ: ۲۳] یعنی: تا زمانی که اضطراب از دل‌های آنان زایل گردد (و فرمان او صادر شود؛ در این هنگام مجرمان به شفیعان) می‌گویند: «پروردگارتان چه دستوری داده؟» می‌گویند: «حق را (بیان کرد) و اوست بلندمقام و بزرگ‌مرتبه.

عبارت ﴿حَتَّىٰٓ إِذَا فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمۡیعنی فزع از آن‌ها زایل شود. که این نظر ابن عباس، ابن عمر، ابو عبدالرحمن سلمی، شعبی، حسن و دیگران است.

ابن جریر می‏گوید: برخی گفته‌اند: کسانی که اضطراب ووحشت از دل‌های آن‌ها زایل می‏شود، ملائکه هستند. گفته‌اند: بیهوشی که براثر شنیدن کلام خدا از طریق وحی دچار آن شده‌اند از دل‌هایشان زایل می‌گردد.

ابن عطیه می‏گوید: در کلام حذفی صورت گرفته که ظاهر بدان دلالت دارد. وآن اینکه گویا گفته است: آنگونه که شما گمان می‌کنید آنان شفیع نیستند بلکه آنان بندگان تسلیم شده همیشگی خداوند هستند. یعنی فرمانبردار خداوند تا اینکه اضطراب از قلب‌هایشان زدوده می‏شود. مقصود از آن‌ها بنابر آنچه ابن جریر و دیگران برگزیده‌اند، فرشتگان هستند.

ابن کثیر می‏گوید: این دیدگاه حق است و تردیدی در آن نیست. به دلیل صحت احادیث و آثاری که پیرامون آن وارد شده است. ابوحیان می‏گوید: احادیث رسول رسول خداصنشان می‏دهد که در فرموده خداوند﴿حَتَّىٰٓ إِذَا فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمۡیعنی تا این که فزع و اضطراب از دل‌های آنان زایل می‌گردد. آنان همان فرشتگان هستند هنگامی که وحی را در وقت نزولش به جبرئیل، شنیدند که خداوند بوسیله آن به جبرئیل فرمان می‌داد.

وحی را همانند کشیده شدن زنجیر آهنین بر روی صخره‏ای شنیدند و در آن هنگام به خاطر تعظیم و هیبت دچار اضطراب شدند.

ابو حیان می‏گوید: و با این معنا – یعنی مطرح شدن فرشتگان در ابتدای آیه – این آیه با آیه قبلی ارتباط و هماهنگی پیدا می‏کند و اگر کسی باور نداشته باشد و ابتدای آیه درا ین فرموده خداوند ﴿ٱلَّذِينَ زَعَمۡتُم[سبأ: ۲۲] ملائکه (فرشتگان) مدنظر هستند، این آیه با آیه قبلی از نظر وی، ارتباط و اتصال ندارد.

(یعنی آیه مذکور با آیه قبل از خود هیچگونه ارتباطی نمی‏تواند داشته باشد)

عبارت ﴿قَالُواْ مَاذَا قَالَ رَبُّكُمۡۖیعنی: «گفتند؛ پروردگارتان چه فرموده است؟»نگفتند: پروردگارمان چه چیزی را خلق کرده است. اگر هم کلام خدا مخلوق بود، می‌گفتند: چه چیزی خلق کرده است. پایان سخن ابوحیان در شرح سنن ابن ماجه.

یا مثل این حدیث «پروردگارمان چه چیزی گفت: ای جبرئیل؟ که نظیر این‌ها در کتاب و سنت فراوانند (مقصود اینکه کلام خدا، کلام اوست نه مخلوقش)

عبارت ﴿قَالُواْ ٱلۡحَقَّۖیعنی: خداوند حق را گفته است. و این بدان خاطر بود که چون آنان (فرشتگان) کلام خدا را می‌شنیدند، از هوش می‌رفتند، سپس هنگامیکه هوشیار و بیدار می‌شدند. شروع می‏کردند به پرسیدن از اینکه پروردگارتان چه گفت؟ می‌گفتند: سخن حق گفت.

عبارت ﴿وَهُوَ ٱلۡعَلِيُّ ٱلۡكَبِيرُ٢٣این بلند مرتبگی و والایی از حیث منزلت، قهر و غلبه و ذات است. خداوند از هر جهتی دارای بلند مرتبگی و والایی است. همانطوری که عبدالله بن مبارک هنگامی که از وی پرسیده شد، چگونه پروردگارمان را بشناسیم؟ گفت: اینگونه بشناسد که او بر تخت خود و جدا از خلق است. دراین گفته به قرآن تمسک جسته بود که خداوند می‏فرماید: ﴿ٱلرَّحۡمَٰنُ عَلَى ٱلۡعَرۡشِ ٱسۡتَوَىٰ٥[طه: ۵] یعنی: «خداوند بر عرش قرار گرفت»، ﴿ثُمَّ ٱسۡتَوَىٰ عَلَى ٱلۡعَرۡشِۖ ٱلرَّحۡمَٰنُ[الفرقان: ۵۹] یعنی: «سپس خداوند رحمن بر تخت نشست. که در هفت جا در قرآن آمده است».

عبارت (الکبیر) یعنی خداوند پر برکت و متعالی که عظیم‌تر از او نیست.

در «الصحیح» از ابوهریرهساز پیامبرصروایت شده است که فرمودند«هرگاه خداوند دستور کاری را در آسمان صادر کند فرشتگان فروتانانه برای فرمان او بالهایشان را می‌گسترانند. گویا که آن قول خداوند همانند صدای زنجیر بر روی صخره در آن‌ها (فرشتگان) نفوذ کند تا جایی که هرگاه در دل‌های خود دچار وحشت و اضطراب شدند گفتند: پروردگارتان چه چیزی گفت؟ گفتند او سخن حق گفت و بلند مرتبه و بزرگوار است. پس سخن پروردگار را گوش ایستاده ای(مسترق سمعی) می‌شنوند – گوش ایستاده (مسترق سمع) آنگونه که سفیان با مایل کردن کف دست خود و باز کردن انگشتان آن آن‌ها را توصیف کرده است که اینگونه یعنی مثل انگشتان دست برخی بالای برخی دیگر قرار گرفته‌اند – کلام خدا را می‌شنود و به کسی که پایین‌تر از اوست القا می‏کند. گاهی دومی نیز به کسی که پایین‌تر است وبه همین ترتیب او نیز به زبان ساحر و کاهن انتقال می‌دهد.

گاهی ممکن است شهابی پیش از آنکه به ساحر یا کاهن برسد، بدان دست یابد و گاهی نیز ممکن است قبل از دست یابی شهاب بدان، به ساحر یا کاهن القا شود وبه همراه آن صد دروغ نیز بگوید. پس گفته می‏شود: آیا در فلان و فلان روز، فلان و بهمان چیز را به ما نگفته است؟ پس (ساحر یا کاهن) به آن سخنی که از آسمان‌ها به وی شنوانده شد، تصدیق می‏شود.

مصنف می‏گوید: در «الصحیح» [۱۳۷]از ابوهریره ساز پیامبرصروایت شده است که فرمودند«هرگاه خداوند دستور کاری را در آسمان صادر کند فرشتگان فروتانانه برای فرمان او بالهایشان را می‌گسترانند. گویا که آن قول خداوند همانند صدای زنجیر بر روی صخره در آن‌ها (فرشتگان) نفوذ کند تا جایی که هرگاه در دل‌های خود دچار وحشت و اضطراب شدند گفتند: پروردگارتان چه چیزی گفت؟ گفتند او سخن حق گفت و بلند مرتبه و بزرگوار است. پس سخن پروردگار را گوش ایستاده ای(مسترق سمعی) می‌شنود – گوش ایستاده (مسترق سمع) آنگونه که سفیان با مایل کردن کف دست خود و باز کردن انگشتان آن آن‌ها را توصیف کرده است که اینگونه یعنی مثل انگشتان دست برخی بالای برخی دیگر قرار گرفته‌اند – کلام خدا را می‌شنود و به کسی که پایین‌تر از اوست القا می‏کند گاهی دومی نیز به کسی که پایین‌تر است وبه همین ترتیب او نیز به زبان ساحر و کاهن انتقال می‌دهد.

گاهی ممکن است شهابی پیش از آنکه به ساحر یا کاهن برسد، بدان دست یابد و گاهی نیز ممکن است قبل از دست یابی شهاب به ساحر یا کاهن القا شود وبه همراه آن صد دروغ نیز بگوید. پس گفته می‏شود: آیا در فلان و فلان روز، فلان و بهمان چیز را به ما نگفته است؟ پس (ساحر یا کاهن) به آن سخنی که از آسمان‌ها به وی شنوانده شد تصدیق می‏شود.

مقصود از «الصحیح» همان صحیح بخاری است.

عبارت «هرگاه خداوند دستور کاری را در آسمان صادر کند» یعنی: هرگاه خداوند پیرامون کاری که اراده کرده است از طریق وحی با جبرئیل سخن بگوید. همانگونه که حدیث آینده بدان تصریح خواهد کرد و همانطوری که سعید بن منصور، ابوداود و ابن مسعود روایت کرده‏اند: [۱۳۸]هرگاه خداوند با وحی سخن بگوید، اهل آسمان‌ها (ساکنین آسمان‌ها) طنین صدایی همانند کشیده شدن زنجیر بر روی صخره می‌شنوند.

ابن ابی حاتم و ابن مردویه از ابن عباس روایت کرده‏اند [۱۳۹]که گفت: هنگامی که خداوند جبار بر محمدصوحی کرد، فرستاده‌ای از سوی فرشتگان خواست تا برای وحی برانگیزد. پس فرشتگان صدای خداوند جبار را که با وحی سخن می‌گفت شنیدند. هنگامی که (رعب و وحشت) از دل‌هایشان برگرفته شد، از آنچه خداوند فرموده (از یکدیگر) پرسیدند؟ گفتند: سخنی حق گفت دانستند که خداوند جز سخن حق نمی‏گوید. عبارت«فرشتگان فروتنانه برای فرمان او بال‌هایشان رامی گسترانند» یعنی برای گفته و فرمان خداوند. حافظ می‏گوید: لفظ عربی«خضعاناً» با فتحه دو حرف نخست از خضوع گرفته شده است. و بنابر روایتی نیز با ضمه حرف نخست و سکون حرف دوم. مصدر است به معنای خاضعین.

عبارت «گویا که آن صدای زنجیر بر روی صخره است» یعنی: آن صدایی که شنیده شد، همانند صدای زنجیر بر روی صخره یا تخته سنگ بود. صفوان یعنی سنگ صاف، تخته سنگ.

عبارت«آن مانند صدای زنجیر بر روی صخره در آن‌ها (فرشتگان) نفوذ می‏کند» در این عبارت «آن» اشاره دارد به سخن خداوند و ضمیر «آن‌ها» اشاره دارد به فرشتگان که در عبارت عربی ضمیر متصل به «ینفذهم» است.

یعنی: قول خداوند در فرشتگان نفوذ می‌کند؛ به عبارت دیگر آن سخن بی‌کم و کاست و شفاف در فرشتگان نفوذ کرده تا جایی که از آن دچار ترس و اضطراب شدند.

در نزد ابن مردویه و ابوداود از حدیث ابن عباس وارد شده است که، بر اهل آسمان نازل نمی‏شود مگر اینکه بی‌هوش می‌شوند (یعنی همینکه سخن خداوند به اهل آسمان‌ها می‌رسد همگان بیهوش و مدهوش می‌گردند).

ابو داوود و دیگران به صورت مرفوع روایت کرده‏اند، هرگاه خداوند به طریق وحی سخن بگوید، اهل آسمانِ دنیا طنین صدایی را که همانند صدای کشیدن زنجیر بر روی صخره است می‌شنوند و در پی این شنیدن بیهوش می‌شوند. و به طور مداوم در این حالت باقی می‌مانند تا اینکه جبرئیل به نزد آن‌ها می‏آید... که حدیث طولانی است. معنای ﴿حَتَّىٰٓ إِذَا فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمۡ[سبأ: ۲۳] قبلاً گذشت.

عبارت ﴿قَالُواْ مَاذَا قَالَ رَبُّكُمۡۖ قَالُواْ ٱلۡحَقَّۖ[سبأ: ۲۳] یعنی: «پروردگارتان چه چیزی گفت: گفتند: سخن حق گفت». می‌دانستند که پروردگار جز سخن حق نمی‏گوید.

عبارت «پس سخن پروردگار را گوش ایستاده‌ای (مسترق سمعی) می‌شنود، یعنی: آن سختی که خداوند امر کرده را می‌شنود، گوش ایستاده‏ها همان شیطان‌ها هستند که برخی بر برخی دیگر سوارند وبر روی هم قرار گرفته‌اند. در صحیح بخاری [۱۴۰]از عائشه به صورت مرفوع روایت شده است که فرشتگان در یک ابری بنام عنان نازل می‏شوند و کاری را که در آسمان برای تصمیم گرفته شده است یادآور می‏شوند. شیاطین به صورت مخفیانه به تذکر و یادآوری آن‌ها گوش فرا می‏دهند و آن را به کاهنان وحی می‌کنند.

عبارت «مسترق السمع (گوش ایستاده) را سفیان با کف دست خود اینگونه وصف کرده است» یعنی: آن‌ها را اینگونه وصف کرده که برخی برروی برخی دیگر قرار گرفته‌اند و بر روی هم سوار گشته‌اند.

سفیان همان ابن عیینة، ابو محمد هلالی کوفی، سپس مکی موثق، حافظ، فقیه، امام و حجت است. در سال هـ. ق۱۹۸در سن نود و یک (۹۱) سالگی وفات یافت.

عبارت «فحرَّفها» یعنی: مایل کردن، برگرداندن، کژ کردن و «بدَّد» یعنی: فاصله و جدایی افکندن میان انگشتان.

عبارت «وسخن خدا را می‌شنود وبه کسی که پایین‌تر از اوست القا می‌کند» یعنی: آن کسی که بالا دست است سخن را می‌شنود و به دیگری که پایین دست اوست القا می‏کند. واو نیز به آن کسی که پایین‏تر از وی است به همین ترتیب ادامه می‌یابد تا اینکه آخرین آن‌ها به زبان جادوگر و کاهن القا می‏کند.

عبارت«گاهی ممکن است شهابی پیش از آنکه به ساحرو یا کاهن برسد، بدان دست یابد» شهاب همان ستاره‌ای است که شیاطین بوسیله آن رانده می‌شوند (به سوی شیاطین پرتاب می‏شود) واین دلالت دارد بر آنکه پرتاب بوسیله شهاب‌ها (راندن شیاطین بوسیله شهاب‌ها) قبل از بعثت پیامبر صنیز بوده است.احمد و دیگران [۱۴۱]– با سیاق احمد که از طریق معمر در سند آورده است – روایت کرده‏اند: که زهری از علی بن حسین از ابن عباس به ما خبر داد که وی گفت رسول خداصنزد یکی از یاران خود نشسته بود – عبدالرزاق می‌گوید وی از انصار بود – پس ستاره بسیار بزرگی پرتاب شد ودر خشید. پیامبرصفرمودند: اگر چنین چیزی دردوران جاهلیت اتفاق می‌افتاد در مورد آن چه می‌گفتید؟ (چه نظری داشتید) آن شخص گفت: ما می‌گفتیم: شاید بزرگ یا پادشاهی متولد و یا از دنیا رفته است – (راوی می‏گوید) به زهری گفتم: آیا در جاهلیت شهاب پرتاب می‌شد؟ گفت: آری، ولی هنگامی که پیامبرصمبعوث شده شدت بیشتری یافت- پیامبرصفرمودند: برای مرگ یا حیات کسی شهاب پرتاب نمی‏شود، بلکه هرگاه پروردگار بلند مرتبه و والامقام کاری را انجام داد (فرمانی را صادر کرد) حاملان عرش تسبیح می‌گویند، سپس ساکنان آسمان نزدیک به آن‌ها تسبیح می‌گویند به همین ترتیب پایین دستان نیز تسبیح می‌گویند تا اینکه این تسبیح گفتن به آسمان نزدیک (دنیا) می‌رسد. سپس این مجاوران حاملین عرش به‌ حاملان عرش می‌گویند: خداوند چه‌ فرمود؟ آنان نیز فرموده‌ی خداوند را برایشان نقل می‌کنند و ساکنان هر آسمانی خبر را به‌ ساکنان آسمان دیگر نقل می‌کنند تا این‌که‌ خبر به‌ ساکنان آسمان دنیا می‌رسد، جنیان به‌ خبر گوش فرا داده‌ و آن را فاش می‌کنند، پس هر آن‌چه‌ طبق واقعیت نقل نماید، حق است، اما آنان به‌ دلخواه خود از خبر می‌کاهند و بدان می‌افزایند. (یعنی از مخفیانه گوش میدهد و استراق سمع می‌کند و دخل و تصرف می‌کنند).

عبدالله از پدرش از عبدالرزاق نقل می‏کند که گفت: جن دزدانه گوش می‏دهد و شهاب‌ها نیز به سوی آن‌ها پرتاب می‌شوند ودر روایتی دیگر از عبدالرزاق آمده است که آن‌ها آن سخن شنیده شده را کم و زیاد می‌کنند و بد جلوه می‏دهند.

عبارت «گاهی نیز ممکن است ساحر وکاهن به آن سخن صحیح صد دروغ بیفزایند».

عبارت پس گفته می‌شود آیا فلان و فلان روز، فلان و بهمان چیز را به ما نگفته است؟ در نسخه‌ای که با خط مصنف است نیز اینگونه آمده است و با آن چه که در صحیح بخاری آمده برابر و مطابق است.

مصنف گفته است عبارت مذکور بیانگر آن است که انسان‌ها (نفوس بشر) باطل رامی پذیرند. چگونه به یک سخن صحیح و صادق دلبستگی پیدا کنند و توجهی به صد دروغ که گفته شده، نمی‏کنند؟ (یعنی هنگامی که صد دروغ از کاهن و ساحر می‏شنوند حکم به دروغگو بودن آن‌ها نمی‏کنند ولی با یک سخن درست و صادق آن‌ها را صادق محسوب می‌کنند.

عبارت مذکور همچنین بیانگر آن است که هرگاه در چیزی مقداری از حق موجود باشد دال برآن نیست که تمام آن چیز حق است. بسیار اتفاق میافتد که اهل گمراهی لباس حق بر باطل می‌پوشانند و باطل را حق جلوه می‏دهند، تا باطل خود را به دیگران بقبولانند. خداوندمتعال می‏فرماید: ﴿وَلَا تَلۡبِسُواْ ٱلۡحَقَّ بِٱلۡبَٰطِلِ وَتَكۡتُمُواْ ٱلۡحَقَّ وَأَنتُمۡ تَعۡلَمُونَ٤٢[البقرة: ۴۲] یعنی: «دانسته حق را لباس باطل نپوشانید و آن را کتمان نکنید».

در این احادیث و احادیثی که در آینده خواهد آمد کلا مفهوم بالا قرار گرفتن خداوند بر بند گانش به گونه‌ای که شایسته جلال و بزرگواری اوست بیان گردیده، و اینکه خداوند هر زمانی که بخواهد سخن می‌گوید و فرشتگان نیز اگر او بخواهد سخنش را می‌شنوند و گوش می‏دهند، که این دیدگاه و نظر تمامی اهل سنت از گذشته و حال بوده و هست. بخلاف دیدگاه اشاعره و جهمیه، نفات معتزله.

پس بر حذر باش از آنچه اهل تعطیل آن را مزین نموده و معتقد به آن‌اند، و خداوند برای ما کافیست.

از نوّاس بن سمعان سروایت شده که گفت: رسول خدا صفرمودند: هرگاه خداوند بخواهد کاری را وحی کند، به طریق وحی سخن می‏گوید: آسمان‌ها از سخن وی به خود می‏لرزند، یا فرمود: یا غرّش شدیدی می‌کنند، از ترس خداوند ، پس هرگاه ساکنان آسمان‌ها سخن او را بشنوند، بیهوش می‌شوند وبرای خداوند به سجده می‌افتند. پس نخستین کسی که سرش را بلند می‏کند جبرئیل است، خداوند آنچه را که می‌خواهد از وحی خود با او سخن می‏گوید: سپس جبرئیل برفرشتگان می‌گذرد، بر هر آسمانی که می‌گذرد فرشتگان آن از وی می‌پرسند: پروردگارمان چه گفت: ای جبرئیل؟جبرئیل نیز می‏گوید: حق گفت و او بلند مرتبه بزرگوار است. پس همه آن‌ها چیزی را می‌گویند که جبرئیل گفت، سپس جبرئیل وحی را به آن جایی که خداوند والا مقام به وی دستور داده است، می‌برد.

مصنف می‏گوید: از نوَّاس بن سمعان سروایت شده که گفت: رسول خدا صفرمودند: هرگاه خداوند بخواهد کاری را وحی کند به طریق وحی سخن می‏گوید: آسمان‌ها از سخن وی به خود می‏لرزند، یا فرمود: یا غرش شدیدی می‌کنند، از ترس خداوند ، پس هرگاه ساکنان آسمان‌ها سخن او را بشنوند، بیهوش می‌شوند و برای خداوند به سجده می‌افتند. پس نخستین کسی که سرش را بلند می‏کند جبرئیل است خداوند آنچه را که می‌خواهد از وحی خود با او سخن می‏گوید: سپس جبرئیل برفرشتگان می‌گذرد، بر هر آسمانی که می‌گذرد فرشتگان آن از وی می‌پرسند: پروردگارمان چه گفت: ای جبرئیل؟جبرئیل نیز می‏گوید: حق گفت و او بلند مرتبه بزرگوار است. پس همه آن‌ها چیزی را می‌گویند که جبرئیل گفت، سپس جبرئیل وحی را به آن جایی که خداوند والا مقام به وی دستور داده است، می‌برد.

ابن حدیث را همانطوری که عماد ابن کثیر در تفسیر خود نیز مطرح کرده است، ابن ابی حاتم باسند خود روایت نموده است. [۱۴۲]

نوّاس بن سمعان – با کسره سین- بن خالد کلابی و گفته می‏شود، انصاری صحابی. گفته می‏شود: پدرش نیز صحابی بود.

نص است بر اینکه خداوند به طریق وحی سخن می‏گوید، که این دلیل اهل سنت بر نفی کنندگان صفت تکلم است، به دلیل این سخن که خداوند هرگاه بخواهد سخن می‏گوید.

عبارت «آسمان‌ها از وی به خود می‌لرزند» «السموات» یعنی آسمان‌ها، مفعول مقدم است.

و رجفه«لرزه» فاعل است که معنای دقیق آن اینگونه است که آسمان‌ها از کلام خداوند می‏لرزند. همانطوری که ابن ابی حاتم از عکرمه روایت کرده است که (رسول خدا ص) فرمودند «هرگاه خداوند متعال کاری را انجام دهد و پیرامون آن سخن بگوید؛ آسمان‌ها و زمین و کوه‌ها می‌لرزند و تمامی فرشتگان به سجده می‌افتند عبارت«یا فرمود غرش شدیدی می‌کنند» این به منزله شک راوی است، یا اینکه آیا پیامبرصفرموده است لرزش یا غرش شدید؟

عبارت«از ترس خداوند »، در اینجا ظاهر و آشکار است که آسمان‌ها با توجه احساس و شناختی که خداوند در آن‌ها ایجاد کرده است از خداوند می‌ترسند. خداوند متعال گزارش داده است که این همه مخلوقات بسیار عظیم به تسبیح او مشغولند. همانگونه که فرموده است ﴿تُسَبِّحُ لَهُ ٱلسَّمَٰوَٰتُ ٱلسَّبۡعُ وَٱلۡأَرۡضُ وَمَن فِيهِنَّۚ وَإِن مِّن شَيۡءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمۡدِهِۦ وَلَٰكِن لَّا تَفۡقَهُونَ تَسۡبِيحَهُمۡۚ إِنَّهُۥ كَانَ حَلِيمًا غَفُورٗا٤٤[الإسراء: ۴۴] یعنی: «آسمانهای هفتگانه و زمین و کسانی که در آن‌ها هستند همگی، تسبیح خدا می‌گویند، بلکه هیچ موجودی نیست مگر اینکه به حمد وثنای وی مشغولند. ولی شما تسبیح آن‌ها را نمی‌فهمید. بی‏گمان خداوند بسیار شکیبا و بخشنده است».

و می‏فرماید: ﴿تَكَادُ ٱلسَّمَٰوَٰتُ يَتَفَطَّرۡنَ مِنۡهُ وَتَنشَقُّ ٱلۡأَرۡضُ وَتَخِرُّ ٱلۡجِبَالُ هَدًّا٩٠[مريم: ۹۰].

یعنی: «نزدیک است آسمان‌ها به خاطر این سخن از هم متلاشی گردند و زمین بشکافد و کوه‌ها به شدت درهم فرو ریزند». و می‏فرماید: ﴿وَإِنَّ مِنۡهَا لَمَا يَهۡبِطُ مِنۡ خَشۡيَةِ ٱللَّهِۗ[البقرة: ۷۴] یعنی: «و پاره‌ای از آن‌ها (سنگ‌ها) از ترس خدا فرو می‌ریزند». علامه ابن قیم/مستند به این آیات و آیاتی که در این معنا آمده بیان داشته است که این مخلوقات به صورت حقیقی خداوند را تسبیح می‌گویند و از او می‌ترسند.

در بخاری [۱۴۳]از مسعود روایت شده است که گفت: ما در حالیکه طعام (غذا) خورده می‌شد، تسبیحش را می‌شنیدیم.

در حدیث ابوذر آمده است که پیامبر صسنگ ریزه‌هایی را در دست خودگرفت، که تسبیح آن‌ها شنیده می‌شد.. تا پایان حدیث. [۱۴۴]

در صحیح بخاری [۱۴۵]در داستان حنین الجذع همان ریشه مانندی که پیامبرصقبل از ایجاد منبر بر روی آن سخن می‏گفت (خطبه می‌خواند) نظیر این مساله فراوان است.

عبارت «بیهوش شدند و برای خداوند به سجده افتادند» الصعوق یعنی غش کردن و بیهوش شدن. بیهوش شدنی که همراه با سجده باشد.

عبارت «پس نخستین کسی که سرش را بلند می‏کند جبرئیل است» «اول» در عبارت عربی، نصب و خبر مقدم بر اسم آن است و بر عکس آن نیز جایز است.

معنای جبرئیل همان عبدالله است، همانگونه که ابن جریر و دیگران از علی بن حسین روایت کرده‏اند که اسم جبرئیل، عبدالله و اسم میکائیل، عبیدالله و اسرافیل، عبدالرحمن است. و همه آن‌ها به «ایل» ختم می‌شوند که به معنای بندی شده خداوند است.

عبارت مذکور بیانگر فضیلت جبرئیل ÷است. همانطوری که خداوند می‏فرماید: ﴿إِنَّهُۥ لَقَوۡلُ رَسُولٖ كَرِيمٖ١٩ ذِي قُوَّةٍ عِندَ ذِي ٱلۡعَرۡشِ مَكِينٖ٢٠ مُّطَاعٖ ثَمَّ أَمِينٖ٢١[التكوير: ۱۹-۲۱] یعنی: «این قرآن کلام فرستاده بزرگواری است. او نیرومند است و نزد خداوند صاحب عرش دارای منزلت و مکانت والائی است. او درآن جا فرمانروا، امین و درستکار است».

ابن کثیر /می‏گوید: معنای آیه این است که این قرآن به تبلیغ رسول کریمی است. ابوصالح در خصوص آیه می‏گوید: جبرئیل در هفتاد حجاب از نور بدون اجاز وارد می‏شود.

احمد با سند [۱۴۶]صحیح از ابن مسعود روایت کرد ه است که گفت: رسول خداصجبرئیل را به شکل اصلی خود دید که دارای ششصد بال بود، هرکدام از بال‌هایش کرانه‌های آسمان را در برگرفته بود. از بالش لؤلؤ، مرجان و یاقوت فرو می‌ریخت که فقط خداوند بدان آگاه است.

هنگامی که مخلوقات این همه بزرگ و عظیم باشند، پس خالق آن‌ها باید بسیار بزرگوار تر، ارجمند‌تر و با شکوه‌تر باشد با این وصف چگونه در عباداتی مثل دعا، ترس، امید وتوکل و عبادات دیگری که تنها او مستحق آن‌هاست، غیر همسان او قرار داده شود؟!

به وضعیت و حالت فرشتگان و شدت ترسشان از خداوند متعال بنگرید، که خداوند در این باره فرموده است:

﴿بَلۡ عِبَادٞ مُّكۡرَمُونَ۰٢٦ لَا يَسۡبِقُونَهُۥ بِٱلۡقَوۡلِ وَهُم بِأَمۡرِهِۦ يَعۡمَلُونَ٢٧ يَعۡلَمُ مَا بَيۡنَ أَيۡدِيهِمۡ وَمَا خَلۡفَهُمۡ وَلَا يَشۡفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ٱرۡتَضَىٰ وَهُم مِّنۡ خَشۡيَتِهِۦ مُشۡفِقُونَ٢٨ ۞وَمَن يَقُلۡ مِنۡهُمۡ إِنِّيٓ إِلَٰهٞ مِّن دُونِهِۦ فَذَٰلِكَ نَجۡزِيهِ جَهَنَّمَۚ كَذَٰلِكَ نَجۡزِي ٱلظَّٰلِمِينَ٢٩[الأنبياء: ۲۶-۲۹] یعنی «آن‌ها [فرشتگان‌] بندگان شایسته اویند، هرگز در سخن بر او پیشی نمی‌گیرند؛ و (پیوسته) به فرمان او عمل می‌کنند، او اعمال حال و آینده و اعمال گذشته آن‌ها را می‌داند؛ و آن‌ها جز برای کسی که خدا راضی (به شفاعت برای او) است شفاعت نمی‌کنند؛ و از ترس او بیمناکند، و هرکس از آن‌ها بگوید: من جز خدا، معبودی دیگرم، کیفر او را جهنم می‌دهیم! و ستمگران را این گونه کیفر خواهیم داد».

حدیث مطرح شده در این باب با این عبارت خاتمه پیدا می‏کند که «سپس جبرئیل وحی را به آن جایی که خداوند والا مقام به وی فرمان داده است، می‌بَرَد»

آیات و احادیث مطرح شده در این باب، توحیدی را که مدلول شهادت لا اله الا الله است تبیین کرد. (یعنی: هیچ معبود بر حقی جز خداوند وجود ندارد). بنابراین خداوندی که چنان پادشاه عظیمی است که املاک (آسمان‌ها و زمین) با کلامش و از ترس وهیبتش معلق می‌شوند و مخلوقاتش به خود می‌لرزند، کسی که در ذات و صفات، علم و قدرت، ملک و عزت وبی نیازی از تمامی مخلوقات خود، و نیاز تمامی موجودات به او، و در اجرای تصرفات و تصمیم گیریهای خود بر موجودات، بی‌نقص و کامل و بی‌نیاز است. بدین علل و به سبب علم و حکمتش شرعاً و عقلاً شریک قرار دادن در عبادت برای او- که تنها حق او بر بندگان است – از میان مخلوقاتش، جایز نیست. چگونه می‌شود تربیت شده خداوند را پروردگار، و بنده او را معبود قرار داد؟ عقل‌های مشرکان کجا رفته است؟ خداوند پاک و منزه است از آنچه شریک او قرار می‏دهند.

خداوند متعال فرموده است: ﴿إِن كُلُّ مَن فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ إِلَّآ ءَاتِي ٱلرَّحۡمَٰنِ عَبۡدٗا٩٣ لَّقَدۡ أَحۡصَىٰهُمۡ وَعَدَّهُمۡ عَدّٗا٩٤ وَكُلُّهُمۡ ءَاتِيهِ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ فَرۡدًا٩٥[مريم: ۹۳-۹۵] یعنی: «تمام کسانی که در آسمان‌ها و زمین هستند، بنده خداوند می‏باشند. خداوند همه آن‌ها را احصا کرده، و به دقت شمرده است. و همه آنان روز رستاخیز تک و تنها در محضراو حاضر می‌شوند».

بنابراین وقتی تمامی موجودات بنده خدایند، پس چرا برخی از انسان‌ها برخی دیگر را بدون دلیل و برهان و صرفاً با رأی و نظر و ابداع و اختراع پرستش کند؟ ضمن این که خداوند فرستادگان خود را از نخستین تا آخرینشان به منظور منع از چنین شرکی فرستاده است، و مردمان را از بندگی غیر خداوند باز دارند. (با اختصار از شرح سنن ابن ماجه)

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: تفسیر آیه.

دوم: دلایلی که در آن آیه برای باطل ساختن شرک وجود داشت به ویژه آنچه که به صالحان مرتبط می‌شود و آیه مذکور، آیه‌ای است که پیرامون آن گفته شده، رگهای درخت شرک را از دل‌ها می‌زداید.

سوم: تفسیر این فرموده خداوند که می‏فرماید: ﴿قَالُواْ ٱلۡحَقَّۖ وَهُوَ ٱلۡعَلِيُّ ٱلۡكَبِيرُ٢٣[سبأ: ۲۳].

چهارم: سبب سؤال فرشتگان از آن سخن.

پنجم: جبرئیل پس از سوال کردن با این گفته که فلان و فلان گفت به آنان پاسخ می‌دهد.

ششم: مطرح شدن این مطلب که نخستین کسی که پس از بیهوشی از سخن خداوند سرش را بلند می‏کند جبرئیل است.

هفتم: جبرئیل به تمامی اهل آسمان‌ها موضوع را می‌گوید چون همگان از او پرسیدند.

هشتم: تمامی اهل آسمان‌ها دچار بیهوشی می‌شوند.

نهم: لرزیدن آسمان‌ها به سبب کلام خداوند.

دهم: جبرئیل است که وحی را به آن جایی که خداوند به او فرمان داده است می‌رساند.

یازدهم: یادآوری دزدانه گوش دادن شیاطین به کلام مذکور.

دوازدهم: توصیف سوار شدن برخی از شیاطین بر برخی دیگر.

سیزدهم: فرستادن ستاره شهاب (شهاب سنگ).

چهاردهم: گاهی پیش از آن که شیاطین خبر را به پایین دستان برساند توسط شهاب می‌سوزند، و گاهی نیز پیش از دست یافتن شهاب به شیاطین، آن را به گوش دوستان خود از انسان‌ها (ساحر و کاهن) می‌رسانند.

پانزدهم: کاهن گاهی اوقات راست می‏گوید.

شانزدهم: کاهن صد دروغ را به آنچه که درست شنیده است اضافه می‏کند.

هفدهم: دروغ او تنها به سبب آن سخن راستی که از آسمان‌ها شنیده است، تصدیق و تایید می‏شود.

هیجدهم: نفوس بشر (انسان‌ها) باطل را می‌پذیرد. چگونه یک سخن درست و صادق که می‌شنوند به همان تعلق خاطر پیدا می‌کنند و صد دروغی که از وی شنیده‌اند آن را مد نظر قرار نمی‏دهند، بلکه صد دروغ کاهنان را به سبب یک راست که شنیده‌اند تایید می‌کنند.

نوزدهم: برخی از آن سخنان دروغ یا راست را به برخی دیگر انتقال می‏دهند، آن را به خاطر سپرده و بدان استدلال می‌کنند (مقصود این که انسان‌ها وقتی یکی از پیش بینی‌های کاهنان را درست و دقیق می‌بینند همان را به یکدیگر انتقال داده و دال بر صحت سایر گفته‌های دروغین او می‌دانند).

بیستم: اثبات صفات خداوند برخلاف دیدگاه اشاعره و معطله (اهل تعطیل).

بیست ویکم: آن بیهوشی و اغمائی که برای اهل آسمان‌ها حاصل می‌شود به سبب ترس از خداوند صاحب عزت و جلال است.

بیست ودوم: همه فرشتگان و موجودات اهل آسمان‌ها، برای خداوند به سجده می‌افتند.

باب شفاعت یعنی: بیان آنچه از آیات قرآن که شفاعت را ثابت ونفی می‏کند و حقیقت آیاتی که بر اثبات شفاعت دلالت دارند.

خداوند –– می‏فرماید: ﴿وَأَنذِرۡ بِهِ ٱلَّذِينَ يَخَافُونَ أَن يُحۡشَرُوٓاْ إِلَىٰ رَبِّهِمۡ لَيۡسَ لَهُم مِّن دُونِهِۦ وَلِيّٞ وَلَا شَفِيعٞ لَّعَلَّهُمۡ يَتَّقُونَ٥١[الأنعام: ۵۱] یعنی: «با آن کسانی را بترسان که می‌ترسند از اینکه در پیشگاه پروردگارشان گرد آورده شوند. برای آنان جز خدا یاور ومیانجیگری وجود ندارد. شاید آنان پرهیزگاری پیشه کنند».

مصنف می‏گوید: خداوند – – می‏فرماید: ﴿وَأَنذِرۡ بِهِ ٱلَّذِينَ يَخَافُونَ أَن يُحۡشَرُوٓاْ إِلَىٰ رَبِّهِمۡ لَيۡسَ لَهُم مِّن دُونِهِۦ وَلِيّٞ وَلَا شَفِيعٞ لَّعَلَّهُمۡ يَتَّقُونَ٥١[الأنعام: ۵۱] یعنی: «با آن کسانی را بترسان که می‌ترسند از اینکه در پیشگاه پروردگارشان گرد آورده شوند. برای آنان جز خدا یاور و میانجیگری وجود ندارد. شاید آنان پرهیزگاری پیشه کنند».

انذار یعنی: اعلام اسبابی که موجب ترس هستند و برحذر داشتن از آن‌ها.

و در عبارت قرآنی«وانذر به» مقصود از «به» یعنی: بوسیله قرآن، که نظر ابن عباس همین است.

و عبارت ﴿ٱلَّذِينَ يَخَافُونَ أَن يُحۡشَرُوٓاْ إِلَىٰ رَبِّهِمۡیعنی: «کسانی که می‌ترسند از اینکه در پیشگاه پروردگارشان گرد آورده شوند، که اینان مومنان هستند».

از فیضل بن عیاض روایت شده است که گفت «همه مخلوقات خداوند نکوهش نمی‌شوند بلکه تنها آن‌هایی که می‌فهمند و تعقل می‏کند سرزنش می‌شوند، پس ﴿وَأَنذِرۡ بِهِ ٱلَّذِينَ يَخَافُونَ أَن يُحۡشَرُوٓاْ إِلَىٰ رَبِّهِمۡمقصود همان مومنانی است که دارای دلهایی بیدارند.

عبارت ﴿لَيۡسَ لَهُم مِّن دُونِهِۦ وَلِيّٞ وَلَا شَفِيعٞیعنی برای آنان جز خدا یاور و میانجیگری وجود ندارد.

زجاج می‏گوید: لیس، بنابر حال بودن در محل نصب است. مثل اینکه گفته است: از هر یاور و میانجیگری خالی هستند. عامل در آن «یخافون» است. عبارت ﴿لَّعَلَّهُم يَتَّقُونَیعنی: در این دنیا عملی انجام می‏دهند تا خداوند آن‌ها را در روز قیامت نجات بخشد.

خداوند فرموده است ﴿قُل لِّلَّهِ ٱلشَّفَٰعَةُ جَمِيعٗاۖ[الزمر: ۴۴] یعنی: «بگو: شفاعت و میانجیگری تماماً از آن خداست».

مصنف می‏گوید: خداوند فرمود: ﴿قُل لِّلَّهِ ٱلشَّفَٰعَةُ جَمِيعٗاۖ(الزمر: ٤٤)یعنی: بگو: شفاعت و میانجیگری تماماً از آن خداست.

قبل از آیه مذکور آمده است: ﴿أَمِ ٱتَّخَذُواْ مِن دُونِ ٱللَّهِ شُفَعَآءَۚ قُلۡ أَوَلَوۡ كَانُواْ لَا يَمۡلِكُونَ شَيۡ‍ٔٗا وَلَا يَعۡقِلُونَ٤٣[الزمر: ۴۳].

یعنی: «بلکه آنان بدون رضایت و اجازه خداوند میانجی‌هایی را برگزیده‌اند. بگو آیا هر چند که کاری اصلاً از دست ایشان ساخته نبوده و فهم و شعوری نداشته باشند».

این فرموده خداوند همانند این آیه است که می‏فرماید: ﴿وَيَعۡبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَا لَا يَضُرُّهُمۡ وَلَا يَنفَعُهُمۡ وَيَقُولُونَ هَٰٓؤُلَآءِ شُفَعَٰٓؤُنَا عِندَ ٱللَّهِۚ قُلۡ أَتُنَبِّ‍ُٔونَ ٱللَّهَ بِمَا لَا يَعۡلَمُ فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَلَا فِي ٱلۡأَرۡضِۚ سُبۡحَٰنَهُۥ وَتَعَٰلَىٰ عَمَّا يُشۡرِكُونَ١٨[يونس: ۱۸] یعنی: «اینان غیر از خدا، چیزهایی را می‌پرستند که نه بدیشان زیان می‌رسانند و نه سودی عایدشان می‏سازند، و می‌گویند این‌ها میانجی‌های ما در نزد خدایند. بگو: آیا خدا را از وجود چیزهایی باخبر می‌سازید که خداوند در آسمان‌ها و زمین خبری از آن‌ها ندارد؟ خداوند منزه و فراتر از آن چیزهایی است که مشرکان انباز او می‌دانند».

خداوند در این آیات و آیاتی نظیر آن‌ها بیان کرده است که موضوع شفاعت و میانجیگری با این وجه غیر ممکن و منتفی است. و برگزیدن شفیعانی به این نحو شرک است و خداوند متعال از آن پاک و منزه است.

خداوند متعال فرموده است: ﴿فَلَوۡلَا نَصَرَهُمُ ٱلَّذِينَ ٱتَّخَذُواْ مِن دُونِ ٱللَّهِ قُرۡبَانًا ءَالِهَةَۢۖ بَلۡ ضَلُّواْ عَنۡهُمۡۚ وَذَٰلِكَ إِفۡكُهُمۡ وَمَا كَانُواْ يَفۡتَرُونَ٢٨[الأحقاف: ۲۸] یعنی: «پس چرا آن معبودهایی که سوای الله برای نزدیکی به الله به خدایی گرفته بودند، یاریشان نکردند، بلکه از ایشان گم و گور شدند، این دروغ و افترای ایشان بود.خداوند متعال بیان کرده است که ادعای آن‌ها مبنی بر اینکه با اله گرفتن آن‌ها برایشان در نزد خدا شفاعت می‌کنند، دروغ و افترائی است که از جانب خود ساخته‏اند و اساسی ندارد».

عبارت ﴿قُل لِّلَّهِ ٱلشَّفَٰعَةُ جَمِيعٗاۖیعنی: «خداوند مالک شفاعت است». و کسی که از او طلب شفاعت می‏شود، صاحب و مالک ذره‏ای از آن نیست. بلکه باید شفاعت را از کسی خواست که خود به تنهایی صاحب و مالک آن است.

چرا که طلب شفاعت، عبادت کردن واله برگزیدن است و این نیز جز شایسته خداوند نیست.

بیضاوی می‏گوید: این سخن، پاسخی است بر کسانی که امید و شفاعت از غیر خدا را دارند به این استدلال که شفیعان، اشخاصی هستند که مقرب درگاه خداوندند.

خداوند متعال می‏فرماید: ﴿لَّهُۥ مُلۡكُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِۖ[الزمر: ۴۴] یعنی: «پادشاهی و فرمانروایی آسمان‌ها و زمین از آن اوست». این سخن بیان بطلان دیدگاه کسانی است که به غیر از خدا افرادی را به میانجیگری برگزیده‌اند. زیرا خداوند صاحب اصلی عالم است و صاحب شفاعت بودن نیز در داخل مالکیت او مندرج است. پس هرگاه خداوند مالک شفاعت باشد خواستن از کسی که مالک آن نیست باطل می‏شود. خداوند می‏فرماید ﴿مَن ذَا ٱلَّذِي يَشۡفَعُ عِندَهُۥٓیعنی: «آن کیست که بتواند بدون اذن خداوند در پیشگاه او شفاعت کند». ﴿وَلَا يَشۡفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ٱرۡتَضَىٰ[الأنبياء: ۲۸] یعنی: «شفیعان جز برای کسی که خداوند خوشنود و راضی است، شفاعت نمی‏کنند».

ابن جریر می‏گوید: این آیه هنگامی نازل شد که کافران گفتند: ما این بتهایمان را جز بدان خاطر که ما را به خداوند نزدیک سازند نمی‌پرستیم. خداوند متعال می‏فرماید: ﴿لَّهُۥ مُلۡكُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِۖ ثُمَّ إِلَيۡهِ تُرۡجَعُونَ٤٤[الزمر: ۴۴] یعنی: «پادشاهی آسمان‌ها و زمین از آن خداوند است وبه سوی او بازگردانده می‌شوید».

خداوند می‏فرماید: ﴿مَن ذَا ٱلَّذِي يَشۡفَعُ عِندَهُۥٓ[البقرة: ۲۵۵]

یعنی: کیست که در پیشگاه او (خداوند) میانجیگری کند، جز به اذن و اجازه او.

مصنف می‏گوید: خداوند می‏فرماید ﴿مَن ذَا ٱلَّذِي يَشۡفَعُ عِندَهُۥٓیعنی: کیست که در پیشگاه او میانجیگری کند جز به اذن و اجازه او. با توجه به آیاتی که گذشت روشن شد، شفاعتی که قرآن آن را نفی می‌کند، همان شفاعتی است که از غیر خدا خواسته شود.

در این آیه آمده است که شفاعت در سرای آخرت اتفاق می‌افتد ولی با اجازه و اذن خداوند. همانگونه که خداوند فرموده است ﴿يَوۡمَئِذٖ لَّا تَنفَعُ ٱلشَّفَٰعَةُ إِلَّا مَنۡ أَذِنَ لَهُ ٱلرَّحۡمَٰنُ وَرَضِيَ لَهُۥ قَوۡلٗا١٠٩[طه: ۱۰۹] یعنی: «در آن روز شفاعت کسی سودی نمی‌بخشد، مگر این که خداوند رحمن به او اجازه دهد و گفتارش را بپسندد». با این آیه خداوند بیان کرده است که شفاعت با دو شرط اتفاق می‌افتد: اجازه خداوند به کسی که شفاعت می‌کند، (به شفاعت کننده) و رضایت و خوشنودی خداوند از کسی که شفات در مورد او صورت می‌گیرد. خداوند متعال از اعمال ظاهری و باطنی بندگان جز به آن وجهی که خود از آن‌ها خواسته است و بنده نیز خالصانه و بدون شک و تردید با آن عمل با خداوند ملاقات کند، راضی و خوشنود نیست. همانگونه که حدیث صحیح [۱۴۷]نیز بر این مطلب دلالت دارد. که تبیین آن نیز از کلام شیخ الاسلام /خواهد آمد.

خداوند می‏فرماید: ﴿۞وَكَم مِّن مَّلَكٖ فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ لَا تُغۡنِي شَفَٰعَتُهُمۡ شَيۡ‍ًٔا إِلَّا مِنۢ بَعۡدِ أَن يَأۡذَنَ ٱللَّهُ لِمَن يَشَآءُ وَيَرۡضَىٰٓ٢٦[النجم: ۲۶] یعنی: «چه بسیار فرشتگانی که در آسمان‌ها هستند وشفاعت ایشان سودی نمی‏بخشد و کاری نمی‏سازد مگر بعد از آنکه خداوند اجازه دهد و بدان راضی و خشنود باشد».

و خداوند می‏فرماید:

﴿قُلِ ٱدۡعُواْ ٱلَّذِينَ زَعَمۡتُم مِّن دُونِ ٱللَّهِ لَا يَمۡلِكُونَ مِثۡقَالَ ذَرَّةٖ فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَلَا فِي ٱلۡأَرۡضِ وَمَا لَهُمۡ فِيهِمَا مِن شِرۡكٖ وَمَا لَهُۥ مِنۡهُم مِّن ظَهِيرٖ٢٢ وَلَا تَنفَعُ ٱلشَّفَٰعَةُ عِندَهُۥٓ إِلَّا لِمَنۡ أَذِنَ لَهُۥۚ حَتَّىٰٓ إِذَا فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمۡ قَالُواْ مَاذَا قَالَ رَبُّكُمۡۖ قَالُواْ ٱلۡحَقَّۖ وَهُوَ ٱلۡعَلِيُّ ٱلۡكَبِيرُ٢٣[سبأ: ۲۲-۲۳] یعنی: بگو: «کسانی را که غیر از خدا (معبود خود) می‌پندارید بخوانید! (آنها هرگز گرهی از کار شما نمی‌گشایند، چرا که) آن‌ها به اندازه ذره‌ای در آسمان‌ها و زمین مالک نیستند، و نه در (خلقت و مالکیت) آن‌ها شریکند، و نه یاور او (در آفرینش) بودند. هیچ شفاعتی نزد او، جز برای کسانی که اذن داده، سودی ندارد! (در آن روز همه در اضطرابند) تا زمانی که اضطراب از دل‌های آنان زایل گردد (و فرمان او صادر شود؛ (در این هنگام) می‌گویند: «پروردگارتان چه دستوری داده» می‌گویند: «حق را بیان کرد و و اوست بلند مقام و بزرگ‌مرتبه».

مصنف/استدلال می‏کند به این فرموده خداوند که می‏فرماید: ﴿۞وَكَم مِّن مَّلَكٖ فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ لَا تُغۡنِي شَفَٰعَتُهُمۡ شَيۡ‍ًٔا إِلَّا مِنۢ بَعۡدِ أَن يَأۡذَنَ ٱللَّهُ لِمَن يَشَآءُ وَيَرۡضَىٰٓ٢٦[النجم: ۲۶].

ابن کثیر /در خصوص این آیه می‏گوید: همانند آیاتی مثل: ﴿مَن ذَا ٱلَّذِي يَشۡفَعُ عِندَهُۥٓو ﴿وَلَا تَنفَعُ ٱلشَّفَٰعَةُ عِندَهُۥٓ إِلَّا لِمَنۡ أَذِنَ لَهُۥۚاست. هنگامی که در حق فرشتگان مقرب درگاه خدا چنین باشد، پس ای جاهلان چگونه! شفاعت این همتایان را امید دارید؟ حال آن که عبادت کردن آن‌ها از سوی خداوند دستور داده نشده و اجازه‌ای در این خصوص صادر نگشته است بلکه به زبان تمامی فرستادگان خدا از چنان کاری نهی شده و در تمامی کتاب‌های خداوند در خصوص آن نهی نازل گشته است.

مصنف به این آیات خداوند نیز اشاره می‏کند که فرموده است: ﴿قُلِ ٱدۡعُواْ ٱلَّذِينَ زَعَمۡتُم مِّن دُونِ ٱللَّهِ لَا يَمۡلِكُونَ مِثۡقَالَ ذَرَّةٖ فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَلَا فِي ٱلۡأَرۡضِ وَمَا لَهُمۡ فِيهِمَا مِن شِرۡكٖ وَمَا لَهُۥ مِنۡهُم مِّن ظَهِيرٖ٢٢ وَلَا تَنفَعُ ٱلشَّفَٰعَةُ عِندَهُۥٓ إِلَّا لِمَنۡ أَذِنَ لَهُۥۚ[سبأ: ۲۲-۲۳] یعنی: «بگو کسانی را به فریاد بخوانید که به جز خدا (معبود خود) می‌پندارید. آن‌ها در آسمان‌ها و زمین به اندازه ذره‌ای مالکیت و قدرتی ندارند. و در آسمان‌ها و زمین کمترین مشارکت نداشته و خداوند در میانشان یاور و پشتیبانی ندارد. هیچگونه شفاعتی در پیشگاه خداوند مفید و سودمند واقع نمی‌گردد. مگر شفاعت کسی که خدا بدو اجازه دهد». ابن قیم/ در سخنی پیرامون این آیات می‌گوید؛ خداوند تمامی اسبابی را که مشرکان خود را به آن در آویخته‌اند قطع کرده است. مشرک فقط چیزی را به معبودی خود می‌گیرد که نفعی برای او حاصل نمی‏کند. نفع تنها از کسی حاصل می‌شود که یکی از این ویژگی‌های چهار گونه را داشته باشد. یاآن کس مالک چیزی است که عابد و بنده‏اش از او می‌خواهد یا اگرمالک نباشد، شریک آن مالک است و اگر هم شریک نباشد، یاور و پشتیبان اوست و اگر هم کمکار و پشتیبان نباشد، میانجی و شفیع او نزد مالک است. خداوند پاک و منزه این مراتب چهار گانه را به ترتیب از خود نفی کرده است بطوری که از بالاترین درجه تا پایین‌ترین آن‌ها همگی را نفی کرده است.

بنابراین مالکیت، شرکت، پشتیبانی و میانجیگری که مشرک خواستارآن است نفی شده است. و خداوند تنها شفاعت یا میانجیگری را که مشرک در آن نصیبی ندارد ثابت کرده است و آن هم شفاعت با اذن و اجازه خداوند است.

همین آیات به عنوان نور و برهان و پیرایش خود برای توحید و ریشه کن نمودن شرک و جنس آن برای کسی که این آیات را فهمیده باشد، کافی و وافی است. قرآن لبریز از آیاتی مثل و نظیر این آیات است، ولی بیشترمردم نمی‌توانند اتفاقات و و قایع را در زیر لوای آن بشناسند و در ضمن آن بگنجانند. گمان می‌برند آنچه از واقعیتها که برایشان پیش آمده است از نوع دیگری است، و آن چه در قرآن مطرح شده شامل قومی است که از قبل گذشتند و چیزی از آن‌ها باقی نمانده است، و این همان چیزی است که مانع بین قلب و فهم قرآن است. (یعنی: عدم تطبیق احوال اقوام گذشته با وضعیت بشر فعلی و جاهلیت مدرن) سوگند به خدا، اگر چه امت‌های قبل گذشتند ولی کسانی جانشین و میراث دار آن‌ها شدند که مثل یا بدتر از آن‌ها و پایین‌تر از آن‌ها هستند، که قرآن همگی آن‌ها را همانند هم در بر گرفته و قواعد کلی آن مشمول همگان می‏شود.

در ادامه ابن قیم/ می‏گوید: از انواع شرک، می‌توان درخواست نیازمندی‌های خود از مرده‌ها و و طلب کمک و یاری از آن‌ها را برشمرد، این اصلی‏ترین شرک در دنیاست، مرده عملش منقطع گشته و برای خود مالک نفع و ضرری نیست، چه رسد به اینکه فرد دیگری از او یاری بطلبد و از او بخواهد تا نزد خدا برای او شفاعت کند، و این بیانگر جهل و نادانی آن فرد نسبت به شفاعت کننده و خداوندی که نزد او شفاعت می‏شود، است، چرا که شفاعت کننده قادر نیست بدون اجازه خداوند در محضر او شفاعت کند. خداوند طلب یاری‌کردن و خواستن از کسی را، سبب اجازه خود قرار نداده است، بلکه سبب تنها کامل گردانیدن توحید است، در حالی که مشرک سببی را برگزیده است که مانع توحید و یکتا پرستی است و او به منزله کسی است که برای دست یافتن به نیاز خود از چیزی کمک بطلبد که مانع دست‏یابی وی به آن مطلوب است که وضعیت هر مشرکی، اینگونه است.

آنان صفاتی مثل شرک به معبود و تغییر دین او، دشمنی با اهل توحید و ناقص انگاشتن آن‌ها در برابر مردگان را در خود جمع کرده‏اند. حال آنکه با شرک ب، سرزنش، عیب جویی و دشمنی با اولیاء خداوند در واقع خداوند را ناقص جلوه می‏دهند. آنان در واقع چهره کسانی را که برای خداوند شریک قرار می‏دهند، مخدوش و معیوب می‌سازند، زیرا گمان می‌کنند که آن‌ها از این عملکردشان راضی هستند به آنان برانجام چنین کاری فرمان داده‌اند وبه این سبب آن‌ها را دوست می‌دارند، حال آن که مشرکان در همه و مکان‌ها دشمنان انبیاء هستند، وچقدر اجابت کنندگان این مشرکان (به زعم خودشان) فراوانند! کسی که دچار چنین شرک بزرگی شده‏است، نجات پیدا نمی‌کند، مگر اینکه توحید خود را برای خداوند از هر نوع شرکی مجرد سازد. با مشرکین ودر راه خدا دشمنی ورزد و با گرفتار ساختن و غلبه یافتن بر آن‌ها به خداوند نزدیکی جوید و خداوند را تنها ولی و سرپرست، اله ومعبود خود برگزیند. دوستی، ترس، امیدو خواری‌اش را تنها به خداوند اختصاص دهد. توکل او بر خدا باشد و از خداوند یاری بطلبد، به سوی او پناه ببرد و از او کمک بطلبد. نیتش خداوند باشد، از خداوند تبعیت کند و خواستار رضایت مندی او باشد. خواسته‌اش از خدا باشد و استعانتش نیز به خداوند باشد، برای خدا عمل کند. برای خدا، به یاری از خدا و همراه خدا باشد.

سخن ابن قیم /در این جا به پایان می‌رسد.

و آن چه که این امام بزرگ پیرامون معنای آیه مذکور مطرح کرد در واقع حقیقت دین اسلام است.

همانطوری که خداوند متعال می‏فرماید: ﴿وَمَنۡ أَحۡسَنُ دِينٗا مِّمَّنۡ أَسۡلَمَ وَجۡهَهُۥ لِلَّهِ وَهُوَ مُحۡسِنٞ وَٱتَّبَعَ مِلَّةَ إِبۡرَٰهِيمَ حَنِيفٗاۗ وَٱتَّخَذَ ٱللَّهُ إِبۡرَٰهِيمَ خَلِيلٗا١٢٥[النساء: ۱۲۵] یعنی: «آیین چه کسی بهتر از آیین آن کسی است که خالصانه خود را تسلیم خدا کند، در حالی که نیکو کار باشد و از آیین راستین ابراهیم پیروی کند که مخلص و حقگرا بود».

ابو العباس می‏گوید: خداوند از سوی خود هرآن چیزی را که مشرکان خود را بدان وابسته کرده‏اند، نفی کرده است، از اینکه برای غیر او ملک و تصرفی باشد یا قسمتی از ملک باشد یا کمکار خداوند باشد همه این موارد را به کلی نفی کرده است و تنها شفاعت باقی می‌ماند که خداوند در خصوص آن بیان کرده است که تنها برای کسی سودمند است که خداوند در حق وی اجازه آن را صادر کند.

همانطوری که می‏فرماید: ﴿وَلَا يَشۡفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ٱرۡتَضَىٰ[الأنبياء: ۲۸] یعنی: تنها برای کسی که خداوند راضی است شفاعت می‌کنند، بنابراین شفاعتی که مشرکان می‏پندارند روز قیامت منتفی است. همانگونه که قرآن آن را نفی کرده و پیامبرصنیز خبر داده است که «ویص(در روز قیامت) می‏آید سپس برای پروردگارش سجده می‏کند و او را حمد وثنا می‏گوید: و در همان ابتدا آغازگر شفاعت نمی‏شود. سپس به او گفته می‌شود سرت را بلند کن، (آن چه می‌خواهی) بگو، شنیده می‏شود، بخواه تا به تو داده شود. شفاعت کن، شفاعت به تو داده خواهد شد».

ابو هریره به اوصگفت: خوشبخت‌ترین مردم به شفاعت تو کیست؟ فرمودند: هرکس خالصانه در قلب خود بگوید لا اله الا الله یعنی: هیچ معبود بر حقی جز خداوند نیست. پس شفاعت مذکور از آن اهل اخلاص و به اذن خداست نه برای کسی که مشرک به خداست و برای او شریک قرار داده است.

مقصود مصنف از ابوالعباس: کنیه شیخ الاسلام احمد بن عبدالحلیم بن عبدالسلام ابن تیمیة حرانی، /است.

مصنف از قول ابن تیمیه می‏گوید: «خداوند هر آن چیزی را که مشرکان خود را بدان وابسته کرده‏اند از خود نفی کرده است، از اینکه ملک و تصرفی یا قسمتی باشد از آن برای غیر او باشد

و تنها شفاعت را باقی ‏ماند که خصوص آن بیان کرده است، که فقط برای کسی سودمند است که خداوند درباره وی اجازه شفاعت داده است. همانطوری که می‏فرماید: تنها برای کسی که خداوند راضی است شفاعت می‌کنند. بنابراین شفاعتی که مشرکان می‏پندارند، روز قیامت منتفی است. همانگونه قرآن آن را نفی کرده و پیامبرصنیز خبر داده است که ویصروز قیامت به پیشگاه خداوند حاضر می‏شود، سپس برای پروردگارش سجده می‏کند و حمد و ثنای او را بجا می‏آورد و در همان ابتدا آغازگر شفاعت نمی‏شود سپس به او گفته می‌شود سرت را بلند کن، (آن چه می‌خواهی) بگو، شنیده می‏شود، بخواه تا به تو داده شود. شفاعت کن، شفاعت به تو داده خواهد شد». [۱۴۸]

ابو هریره به اوصگفت: خوشبخت‌ترین مردم به شفاعت تو کیست؟ فرمودند: هرکس خالصانه در قلب خود بگوید لا اله الا الله یعنی: هیچ معبود بر حقی جز خداوند نیست. پس شفاعت مذکور از آن اهل اخلاص و به اذن خداست، نه برای کسی که مشرک به خداست و برای او شریک قرار داده است.

حقیقت شفاعت این است که خداوند سبحان بر اهل اخلاص، تفضل و لطف نموده و به واسطه دعای کسی که به او اجازه میانجیگری داده است آن فرد را می‌بخشد، تا فرد شفاعت کننده را اکرام کند وا ورا به مقام محمود برساند.

شفاعتی را که درآن شرک است، قرآن نفی می‏کند. از این رو در جاهای مختلف قرآن شفاعت با اذن و اجازه ثابت شده است، پیامبرصبیان کرده است که شفاعت تنها شامل اهل توحید و اخلاص می‏شود.

مصنف/ می‏گوید: حقیقت شفاعت این است که خداوند سبحان بر اهل اخلاص، تفضل و لطف نموده و به واسطه دعای کسی که به او اجازه میانجیگری داده است آن فرد را می‌بخشد، تا فرد شفاعت کننده را اکرام کند و او را به مقام محمود برساند.

شفاعتی را که در آن شرک است، قرآن نفی می‏کند از این رو در جاهای مختلف قرآن شفاعت با اذن و اجازه ثابت شده است، پیامبرصبیان کرده است که شفاعت تنها شامل اهل توحید و اخلاص می‏شود.

در خصوص عبارت مصنف مبنی بر اینکه ابوهریره گفت: تا پایان آن حدیث، باید گفت: که این حدیث را بخاری ونسائی از ابوهریره روایت کرده‏اند. احمد نیز آن را روایت کرده و ابن حبان [۱۴۹]آن را تصحیح نموده است که روایت احمد اینگونه بیان شده است که پیامبرصفرمودند: شفاعت من برای کسی است که بگوید: لااله الا الله به طوری که قلبش زبانش و زبانش قلبش را تایید کند (یعنی با تمام وجود بدان باور داشته باشد).

گواه این موضوع حدیثی است که در صحیح مسلم [۱۵۰]از ابوهریره روایت شده است که گفت: رسول خدا صفرمودند: هر پیامبری حق دارد که دعایی برای او اجابت شود. و تمام پیغمبران در این دنیا این دعا را از خداوند خواستند و او نیز اجابت نمود ولی من دعایم را تا روز قیامت نگه داشته‌ام و آن هم شفاعت برای امتم است و این دعای من اگر خداوند بخواهد به کسی می‌رسد که در حالتی از دنیا برود که چیزی را برای خداوند شریک قائل نشده باشد (بی‏‏آنکه شریکی برای خداوند قائل شده باشد از دنیا برود).

مصنف /در اینجا سخن شیخ الاسلام را نقل کرده است و در واقع سخن وی در مقام تفسیر آیاتی است که در این باب مطرح شده است. که به حق با وجود کوتاه و مختصر بودن کافی و افی است. والله اعلم

و اخلاص رابه نیکوترین وجه تعریف کرده است و می‏گوید: اخلاص یعنی تنها خدارا به یگانگی دوست داشتن و خواستن روی او (طالب رضای او بودن).

ابن قیم /در معنای حدیث ابوهریره می‏گوید: درا ین حدیث اندیشه کن، که چگونه بزرگترین اسباب رسیدن به شفاعت پیامبرصرا خالص کردن توحید از هرگونه شرک، بیان کرده است. و این برخلاف چیزی است که مشرکان باور دارند، از نظر آن‌ها با گرفتن شفیعان، عبادت و دوست داشتن آن‌ها، می‌توان به شفاعت دست یافت. ولی فرموده پیامبرصخلاف گمان دروغین آن‌هاست، پیامبرصخبر داده است که سبب شفاعت، مجرد داشتن توحید است و در چنین صورتی است که خداوند به شفاعت کننده اجازه می‏دهد تا شفاعت کند.

و از جمله نادانی مشرک باور و اعتقاد نادرست اوست که فردی را به عنوان ولی و شفیع برگزیده است، که گمان می‌برد نزد خداوند به او نفع می‌رساند و از او میانجیگری می‌کند، همانگونه که نور چشمان و نزدیکان پادشاهان و سردمداران به دوستان خود نزد پادشاه و یا امیر نفع می‌رسانند.

غافل از اینکه هیچ فردی نزد خداوند شفاعت نمی‏کند مگر آنکه به او اجازه چنین کاری را بدهد و تنها در حق کسی به آن شفاعت کننده اجازه شفاعت می‏دهد که از عمل و گفتارش راضی و خشنود باشد.

همانگونه که در فصل اول مطرح شد خداوند گفته است: ﴿مَن ذَا ٱلَّذِي يَشۡفَعُ عِندَهُۥٓ إِلَّا بِإِذۡنِهِۦۚ[البقرة: ۲۵۵] یعنی: «آن کیست که بدون اجازه خداوند در نزد او شفاعت کند» و در فصل دوم می‏گوید: ﴿وَلَا يَشۡفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ٱرۡتَضَىٰ[الأنبياء: ۲۸] یعنی: «شفیعان جز برای کسی که خداوند راضی است شفاعت نمی‏کنند»و فصل سوم: باقی می‌ماند که آنهم بیان این مطلب است که خداوند از هیچ گفتار و عملکردی راضی و خشنود نمی‏شود مگر با رعایت توحید او و پیروی از پیامبرش صاین سه فصل ریشه شرک را از قلب کسی که آن را بفهمد و رعایت کند، قطع می‏کند.

همچنین ابن قیم /این مطلب را نیز یادآور شده است که شفاعت شش نوع است:

نخست: شفاعت کبری که پیامبران اوالعزم علیهم الصلاة والسلام، از آن درنگ کرده و پذیرش آن را به تاخیر می‌اندازند تا اینکه به پیامبر اسلامصختم می‌شود پس پیامبر صمی‏فرماید: آن برای من. [۱۵۱]وآن به هنگامی است که مردمان در روز محشر به سوی انبیاء می‏گروند تا در نزد پروردگارشان برای آن‌ها میانجیگری کنند و از این جایگاه سخت- که در انتظار دادگاهند – آن‌ها را رهایی بخشند. که پیامبراسلامصبرای رهایی از سختی انتظار و گرمای سوزانی که آن‌ها را در بر گرفته برای حضور در داگاه عدل الهی برای آنان میانجیگری می‏کند و خداوند این را مختص پیامبر اسلامصقرار داده و هیچ کس در این شفاعت با او مشارکت ندارد.

دوم: شفاعت برای اهل بهشت جهت ورود به بهشت در وارد شدن به آن که ابوهریره در حدیث طولانی که مورد اتفاق بخاری و مسلم است آن را روایت نموده است.

سوم: شفاعت پیامبر صبرای گروهی از گناهکاران امت خویش که به سبب گناهانی که مرتکب شده‌اند، مستوجب آتش‌اند. پس برای عدم ورود به جهنم برایشان شفاعت می‏کند.

چهارم: شفاعت ویصبرای گناهکارانی که اهل توحیداند، ولی به سبب گناهان وارد جهنم می‌شوند. که پیامبرصبرای آنان شفاعت کرده از جهنم آنان را نجات می‌دهد. احادیثی در این خصوص از پیامبرصبه تو روایت شده است که تمامی صحابه و اهل سنت بر آن اجماع دارند و منکر آن را اهل بدعت می‏دانند و از هر سو به گمراه بودن وی فریاد سر داده‌اند.

پنجم: شفاعت ویصبرای گروهی از اهل بهشت به منظور ثواب بیشتر و ترفیع درجه آن‌ها.

این نوع شفاعت هیچگونه نزاع و اختلافی در آن نیست. و تمام آن مختص کسی است که اهل اخلاص است و غیر از خداوند ولی و شفیعی بر نگزیده باشد. همانطوری که خداوند متعال می‏فرماید: ﴿وَأَنذِرۡ بِهِ ٱلَّذِينَ يَخَافُونَ أَن يُحۡشَرُوٓاْ إِلَىٰ رَبِّهِمۡ لَيۡسَ لَهُم مِّن دُونِهِۦ وَلِيّٞ وَلَا شَفِيعٞ[الأنعام: ۵۱] یعنی: «با قرآن کسانی را انذار ده که می‌ترسند (از روزی که) در پیشگاه پروردگارشان گرد آورده شوند، برای آنان به جز خدا یاور و میانجیگری وجود ندارد».

ششم: شفاعت پیامبرصبرای برخی از خویشاوندان کافر خود که اهل جهنم‌اند تا عذاب او تخفیف داده شود که این تنها به ابوطالب – عموی پیامبرص) – اختصاص دارد.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: تفسیر آیات (مربوط به شفاعت).

دوم: صفت شفاعتی که نفی شده وممنوع است.

سوم: صفت شفاعتی که از نظر شرعی ثابت شده است.

چهارم: مطرح شدن شفاعت کبری یا همان مقام محمود.

پنجم: توصیف: عمل پیامبرصدر هنگام شفاعت‌کردن و اینکه ویصآغازگر شفاعت نیست بلکه سجده می‏کند و هنگامی که به او اجازه داده شد شفاعت می‏کند.

ششم: خوشبخت‌ترین مردم به شفاعت پیامبرصکیست؟

هفتم: شفاعت پیامبرصشامل حال کسی که به خداوند شریک ورزیده است، نمی‏شود.

هشتم: بیان حقیقت شفاعت. (اقسام آن).

باب: خداوند متعال می‏فرماید:

﴿إِنَّكَ لَا تَهۡدِي مَنۡ أَحۡبَبۡتَ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ يَهۡدِي مَن يَشَآءُۚ وَهُوَ أَعۡلَمُ بِٱلۡمُهۡتَدِينَ٥٦[القصص: ۵۶] یعنی: «و ای پیامبر تو نمی‌توانی کسی را که بخواهی هدایت کنی، بلکه تنها خداست که هر کسی را بخواهد هدایت عطا می‌کند و بهتر می‏داند که چه افرادی راهیابند».

در صحیح از ابن مسیب از پدرش روایت شده است که گفت: «هنگامی که ابوطالب در حالت احتضار (نزدیک مرگ)به سر می‌برد، رسول خدا صبه نزد وی آمد در حالیکه عبدالرحمن بن ابی امیه و ابوجهل نیز نزد او بودند. پس رسول خداصبه او فرمود: ای عمو بگو لا اله الا الله، سخنی که نزد خدا بدان وسیله برای تو عذر و دلیل بیاورم. عبدالله بن ابی امیة و ابوجهل به ابوطالب گفتند: آیا از دین عبدالمطلب روی گردان می‌شوی؟ پس پیامبرصسخن خود را دوباره تکرار نمود و آندو نیز همان سخن را تکرار کردند و آخرین سخنی که گفت: همان پایبندی به دین عبدالمطلب بود و از اینکه بگوید لا اله الا الله سر پیچی و ابا کرد، پس پیامبر صفرمودند: حتماً برای تو در آنچیزی که از آن بازداشته نشدی (دست نکشیدی) طلب استغفار خواهم کرد. از این رو خداوند این آیه را نازل فرمود: ﴿مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَن يَسۡتَغۡفِرُواْ لِلۡمُشۡرِكِينَ وَلَوۡ كَانُوٓاْ أُوْلِي قُرۡبَىٰ[التوبة: ۱۱۳]

یعنی: برای پیامبرصو کسانی که ایمان آورده‌اند، شایسته نسیت که برای مشرکان طلب استغفار کنند، اگر چه خویشاوندان نزدیکشان باشند.

و خداوند در خصوص ابوطالب نیز این آیه را نازل فرموده است که ﴿إِنَّكَ لَا تَهۡدِي مَنۡ أَحۡبَبۡتَ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ يَهۡدِي مَن يَشَآءُۚ وَهُوَ أَعۡلَمُ بِٱلۡمُهۡتَدِينَ٥٦[القصص: ۵۶] یعنی: «ای پیامبرصتو نمی‏توانی کسی را که بخواهی هدایت کنی بلکه تنها خداست که هرکس را بخواهد هدایت عطا کند و بهتر می‏داند که چه افرادی راهیابند».

مصنف می‏گوید: باب خداوند متعال می‏فرماید: ﴿إِنَّكَ لَا تَهۡدِي مَنۡ أَحۡبَبۡتَ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ يَهۡدِي مَن يَشَآءُۚ وَهُوَ أَعۡلَمُ بِٱلۡمُهۡتَدِينَ٥٦[القصص: ۵۶]

سبب نزول این آیه مرگ ابوطالب بر دین عبدالمطلب است، که شرح آن در حدیث این باب خواهد آمد. ابن کثیر /می‏فرماید: خداوند متعال به پیامبرش می‏فرماید: تو ای محمد نمی‌توانی کسی را که دوست داری هدایت کنی، یعنی: این وظیفه تو نیست، بلکه وظیفه تو رسانیدن پیام خداوند است. و خداوند هر که را بخواهد هدایت می‌کند، و حکمت رسا و آشکار و حجت قاطع در دست اوست.

همانطوری که خداوند فرموده است: ﴿۞لَّيۡسَ عَلَيۡكَ هُدَىٰهُمۡ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ يَهۡدِي مَن يَشَآءُۗ[البقرة: ۲۷۲] یعنی: «هدایت آنان بر عهده تو نیست، بلکه خداوند هر که را بخواهد هدایت می‏کند»و فرموده است: ﴿وَمَآ أَكۡثَرُ ٱلنَّاسِ وَلَوۡ حَرَصۡتَ بِمُؤۡمِنِينَ١٠٣[يوسف: ۱۰۳] یعنی: «بیشتر مردم اگر چه به ایمان آوردنشان حریص باشی، ایمان نمی‌آورند». (شارح) به نظر می‌رسد در اینجا هدایت توفیق و قبول از غیر خدا نفی شده است و این کار مختص به خداوند است. و او قادر بر چنین کاری است. ولی هدایت مطرح شده در این فرموده خداوند که: ﴿وَإِنَّكَ لَتَهۡدِيٓ إِلَىٰ صِرَٰطٖ مُّسۡتَقِيمٖ٥٢[الشورى: ۵۲] یعنی: و تو مسلما به سوی راه راست هدایت می‌کنی. هدایت راهنمایی و بیان شرع است، چرا که پیامبرصاز سوی خداوند مامور به بیان کردن است و او راهنمایی است که به سوی دین و شریعت خداوند دلالت می‌دهد.

مصنف می‏گوید: «در صحیح از ابن مسیب از پدرش روایت شده است که گفت «هنگامی که ابوطالب در حالت احتضار (نزدیک مرگ) به سر می‌برد، رسول خداصبه نزد وی آمد در حالیکه عبدالرحمن بن ابی امیه و ابوجهل نیز نزد او بودند. پس رسول خداصبه او فرمود: ای عمو بگو لا اله الا الله، سخنی که نزد خدا بدان وسیله برای تو عذر و دلیل بیاورم. عبدالله بن ابی امیه و ابوجهل به ابوطالب گفتند: آیا از دین عبدالمطلب روی گردان می‌شوی ؟ پس پیامبرصسخن خود را دوباره تکرار نمود و آندو نیز همان سخن را تکرار کردند و آخرین سخنی که گفت: همان پایبندی به دین عبدالمطلب بود، و از اینکه لا اله الا الله بگوید سر پیچی و ابا ورزید، سپس پیامبر فرمودند: حتماً برای تو طلب استغفار می‌کنم تا زمانی که از آن منع نشده‌ام. از این رو خداوندآیه ﴿مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَن يَسۡتَغۡفِرُواْ لِلۡمُشۡرِكِينَ وَلَوۡ كَانُوٓاْ أُوْلِي قُرۡبَىٰ[التوبة: ۱۱۳].

یعنی: «برای پیامبرصو کسانی که ایمان آورده‌اند، شایسته نسیت که برای مشرکان طلب استغفار کنند، اگر چه خویشاوندان نزدیکشان باشند».

مقصود از صحیح یعنی صحیح مسلم و بخاری. [۱۵۲]

مقصود از ابن مسیب، همان سعید بن مسیب بن حزن ابن ابی وهب بن عمرو بن عائذ بن عمران بن مخزوم قریشی مخزومی، یکی از علما و فقیهان هفتگانه تابعین است.

علما اتفاق نظر دارند که مراسیل وی صحیح‌ترین مراسیل است. ابن مدینی می‏گوید: در میان تابعین کسی را به وسعت علمی او نمی‌شناسم. بعد از سال نود هجری در سن نزدیک به هشتاد سالگی و فات یافت.

پدرش، مسیب صحابی بود که تا زمان خلافت عثمانسعمر کرد، و همچنین جدش حزن صحابی بود که در جنگ یمامه به شهادت رسید.

عبارت«هنگامی که ابوطالب در حالت احتضار به سر می‏برد» یعنی نشانه‌ها و مقدمات مرگ در او مشاهده می‌شد.

عبارت «رسول خدا صبه نزد وی آمد» ممکن است که مسیب نیز همراه آن دو نفر؛ یعنی عبدالله و ابوجهل در نزد ابوطالب حضور داشتند، چرا که آن دو نفر مخزومی بودند و مسیب نیز مخزومی بود و هر سه نفر در آن زمان کافر بودند، ابوجهل با حالت کفر کشته شد ولی آن دو نفر اسلام آوردند.

عبارت: «یا عمَ» یعنی ای عمو، منادای مضاف است. جایز است که یا در آخر عمَ آورده شود و یا حذف گردد. که در این جا یا حذف شده است و کسره به عنوان راهنمای آن باقی مانده است.

عبارت: «بگو لا اله الا الله» او را به این شعار راهنمایی و ارشاد کرد. به سبب اینکه ابوطالب مدلول آن را که نفی شرک از خداوند و خالص کردن عبادت برای اوست را می‏دانست، پس هرکس با علم و یقین آن را بگوید، از شرک و مشرکین مبرا شده و وارد اسلام گشته است. چرا که آنان مدلول آن را می‌دانستند. و در آن زمان تنها دو دسته در مکه بودند؛ مسلمان و کافر تنها کسی آ کلمه و شعار را به زبان می‏آورد که شرک را ترک گفته و از آن تبری می‏جست. هنگامی که پیامبرصو یارانش به مدینه هجرت کرند در آنجا هم مسلمانان موحد بودند و هم منافقانی که به زبان شعار مذکور را می‌گفتند و به معنای آن آگاهی داشتند، ولی بدان اعتقاد نداشتند. و این به سبب «دشمنی» شک وتردیدی بود که در دل‌های آن‌ها وجود داشت؛ در عملکرد ظاهری با مسلمانان مشکل بودند نه در باطن. از جمله کسانی که در آنجا سُکنی داشتند، یهودیان بودند که هنگام هجرت، پیامبرصبه شرط اینکه با او دشمنی نورزند و به او خیانت نکنید، آن‌ها را به حالت خود واگذاشت و رهایشان ساخت، همانگونه که در کتاب‌های حدیث و سیره مطرح شده است.

«كلمه» در عبارت عربی یعنی سخن. قرطبی می‌گوید «کلمة» به دلیل بدل لا اله الا الله بودن نصب است و بنابر خبرمبتدای محذوف بودن رفع آن نیز جایز است.

عبارت عربی«احاجّ لك بها عندالله»با تشدید جیم از مصدر محاجَّه. مقصود اگر آن سخن را بگوید: می‌توان در پیشگاه خداوند برای او عذر و حجت تلقی کرد.

عبارت مذکور بیانگر آن است ارزش اعمال به پایان آن‌ها بستگی دارد، چرا که اگر در همان حالت با اعتقاد بر مدلول لا اله الا الله، که به مفهوم نفی هر نوع معبود و اثبات آن فقط برای خداوند است، به کار می‌گرفت به او سود می‌رساند.

عبارت«آندو نفر – عبدالله بن امیة و ابو جهل - به او (ابوطالب)گفتند: آیا از دین عبدالمطلب رویگردان می‌شوی؟حجت و برهان مردودی است که مشرکان در برابر فرستادگانش بدان استدلال می‌کنند از این رو آن دو نفر نیز این سوال را مطرح کردند. مثل سخن فرعون به موسی: ﴿قَالَ فَمَا بَالُ ٱلۡقُرُونِ ٱلۡأُولَىٰ٥١[طه: ۵۱] یعنی: «تکلیف امت‌های گذشته چه می‏شود».

همچنین خداوند فرموده است: ﴿وَكَذَٰلِكَ مَآ أَرۡسَلۡنَا مِن قَبۡلِكَ فِي قَرۡيَةٖ مِّن نَّذِيرٍ إِلَّا قَالَ مُتۡرَفُوهَآ إِنَّا وَجَدۡنَآ ءَابَآءَنَا عَلَىٰٓ أُمَّةٖ وَإِنَّا عَلَىٰٓ ءَاثَٰرِهِم مُّقۡتَدُونَ٢٣[الزخرف: ۲۳] یعنی: «همین گونه در هیچ شهر ودیاری پیش از تو بیم دهنده‌ای مبعوث نکرده‏ایم مگر اینکه متنعمان آنان گفته‏اند ما پدران و نیاکان خود را بر آیینی یافته‌ایم و قطعاً به دنبال آنان می‌رویم».

عبارت: «پس پیامبرص سخن خود را دوباره تکرار نمود و آندو نیز همان سخن خود را تکرار کردند» بیانگر شناخت آندو نسبت به معنا ومفهوم«لا اله الا الله» است. چرا که آنان می‌داستند اگر ابوطالب آن را به زبان آورد، از دین عبدالمطلب که شریک به خداوند در الوهیت است، مبرا گشته و بدور شده است. ولی به رببوبیت خداوند همانگونه که قبلاً گذشت اقرار داشتند و آن را تایید می‏کردند. عبدالمطلب به ابرهه (حاکم حبشه که به کعبه حمله کرده بود) گفت: من صاحب شتران هستم و کعبه دارای صاحبی است که او خود ترا از برخورد به آن باز خواهد داشت. گفته آندو نفر در هنگام فرموده پیامبرصبه عمویش مبنی بر اینکه: بگو لا اله الا الله به سبب خود بزرگ بینی و رویگردانی از عمل به مدلول آن کلمه بود. همانگونه که خداوند متعال در خصوص آندو، امثال آن‌ها که مشرکند می‏فرماید: ﴿إِنَّهُمۡ كَانُوٓاْ إِذَا قِيلَ لَهُمۡ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّهُ يَسۡتَكۡبِرُونَ٣٥ وَيَقُولُونَ أَئِنَّا لَتَارِكُوٓاْ ءَالِهَتِنَا لِشَاعِرٖ مَّجۡنُونِۢ٣٦[الصافات: ۳۵-۳۶] یعنی: چون لا اله الا الله به آنان گفته شود استکبار می‏ورزند و می‌گویند آیا ما معبودان خود را با سخن شاعر دیوانه‏ای رها سازیم.

پس خداوند در رد این حالت و سخن آنان می‏فرماید: ﴿بَلۡ جَآءَ بِٱلۡحَقِّ وَصَدَّقَ ٱلۡمُرۡسَلِينَ٣٧[الصافات: ۳۷] یعنی: «اینگونه نیست که شما می‌گویید بلکه او سخنی حق آورده است و فرستادگان خدا را تصدیق و تایید کرده است». خداوند متعال سبب استکبار آن‌ها را نسبت به سخن «لااله الا الله» بیان کرده است، توضیح بر اینکه سخن مذکور بر نفی عبادت معبودانی که به غیر از الله می‌پرستیدند، دلالت داشت و دلالت این سخن بر نفی معبودان دیگر بجز خداوند، دلالت ضمنی است و دلالت آن بر نفی معبودان غیر و وجوب اخلاص برای خداوند دلالت مطابقت است.

حکمت پروردگار متعال در عدم هدایت ابوطالب به اسلام، بیان این نکته برای بندگان خود است که هدایت در دست خداست. تنها او قادر به انجام آن است نه غیر از او.

اگر پیامبرصکه برترین مخلوق خداست – ذره‌ای قادر به هدایت دل‌ها، گشایش سختی‌ها، بخشش گناهان، نجات از عذاب و عقاب و نظیر آن‌ها بود. در آنصورت عموی او که نگهبان، یاور و پناهگاه او بود، شایسته‏ترین و محق‏ترین فرد به این توانایی و قدرت پیامبرصبود. پس پاک و منزه است آن کسی که از حکمتش درک‌ها در حیرت‌اند، و بندگانش را به توحید و اخلاص عمل و هدایت دلالت نمود.

در خصوص عبارت «و هو علی ملة عبدالمطلب»یعنی: او بر دین عبدالمطلب بود حافظ می‌کوید: ظاهرگویای آن است که ابوطالب گفت: من بر دین عبدالمطلب هستم. که راوی به دلیل ناپسند بودن سخن مذکور آن را تغییر داده است که این از جمله تغییرات و تصرفات خوب و پسندیده است.

عبارت از اینکه بگوید«لا اله الا الله» سر پیچی و ابا کرد» حافظ می‏گوید: این تاکیدی است، از سوی راوی درنفی گفتن چنان سخنی از طرف ابوطالب.

مصنف/می‏گوید: عبارت مذکور بیانگر رد گمان کسانی است که عبدالمطلب و گذشتگان وی را مسلمان میدانند و همچنین بیانگر ضرر یاران و دوستان بد و ضرر بزرگداشت گذشتگان است.

عبارت «پس پیامبرصفرمودند: حتماً برای تو در آن چیزی که از آن بازداشته نشدی (دست نکشیدی) طلب استغفار خواهم کرد» نووی می‌گوید این عبارت بیانگر جواز سوگند خوردن است بی‌آنکه کسی طلب سوگند کند.

گویا: سوگند خوردن در اینجا برای تاکید عزم و تصمیم ویصبر استغفار به منظور جلب رضایت خاطر ابوطالب بوده است.

وفات ابوطالب اندکی پیش از هجرت در مکه اتفاق افتاد.

ابن فارس می‏گوید: هنگامی که ابوطالب فوت کرد. رسول خدا صچهل ونه سال و هشت ماه و یک روز سن داشت.

خدیجه – ام المومنین ل– هشت روز پس از مرگ ابوطالب وفات یافت. عبارت قرآنی ﴿مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَن يَسۡتَغۡفِرُواْ لِلۡمُشۡرِكِينَ وَلَوۡ كَانُوٓاْ أُوْلِي قُرۡبَىٰ[التوبة: ۱۱۳] یعنی: «استغفار برای مشرکان اگر چه خویشاوندان نزدیک هم باشند، شایسته پیامبرصو مومنان نیست».

این آیه خبر به معنای نهی است. ظاهراً این آیه در خصوص ابوطالب نازل شده است. در عبارت عربی«فانزل الله»پس از عبارت «لاستغفرن لك ما لم انه عنك»«فاء» برای ترتیب است، یعنی پس از آن فرموده پیامبر ص، خداوند آیه مذکور را نازل کرد.

علما برای شان نزول این آیه اسباب دیگری را نیز بیان کرد ه‌اند که منافاتی با این سبب ندارد، چرا که اسباب نزول گاه می‏تواند متعدد باشد.

حافظ می‏گوید: روشن است که نزول آیه دوم در خصوص داستان و ماجرای ابوطالب است، ولی نزول آیه قبل از آن جای بحث و نظر دارد. وی اظهار می‌دارد، آیه‌ای که به استغفار مرتبط است مدتی پس از داستان ابوطالب نازل شده و عام است و شامل ابوطالب و غیر او نیز می‏شود. تفسیر آیه مذکور این ادعا را بیشتر روشن می‏کند. خداوند پس از آن این آیه را نازل کرده است که می‏فرماید: ﴿مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَن يَسۡتَغۡفِرُواْ لِلۡمُشۡرِكِينَ[التوبة: ۱۱۳] ولی در خصوص ابوطالب این آیه نازل شد که ﴿إِنَّكَ لَا تَهۡدِي مَنۡ أَحۡبَبۡتَ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ يَهۡدِي مَن يَشَآءُۚ[القصص: ۵۶] .

همه این‌ها بیانگر آن است که ابوطالب نامسلمان از دنیا رفت و آنچه را که سهیلی مطرح کرده مبنی بر اینکه در برخی از کتاب‌های مسعودی روایت شده است که وی اسلام آورده است، تضعیف می‏شود.

چرا که مسلمان نشدن وی با آنچه در اخبار صحیح آمده است تعارضی ندارد.

آیه مذکور بیانگر تحریم بخشش برای مشرکان و تحریم و دوستی و محبت با آن‌هاست. زیرا هرگاه طلب استغفار و بخشش برای آن‌ها حرام باشد. محبت و دوستی با آن‌ها نیز به طریق اولی حرام است.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردیده است عبارتند از:

نخست: تفسیر آیه: ﴿إِنَّكَ لَا تَهۡدِي مَنۡ أَحۡبَبۡتَ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ يَهۡدِي مَن يَشَآءُۚ[القصص: ۵۶] یعنی: «ای پیامبرصتو نمی‌توانی هر کسی را که دوست داری هدایت کنی، بلکه خداوند هر که را بخواهد هدایت می‏کند».

دوم: تفسیر این سخن خداوند که ﴿مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَن يَسۡتَغۡفِرُواْ لِلۡمُشۡرِكِينَ وَلَوۡ كَانُوٓاْ أُوْلِي قُرۡبَىٰ مِنۢ بَعۡدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمۡ أَنَّهُمۡ أَصۡحَٰبُ ٱلۡجَحِيمِ١١٣[التوبة: ۱۱۳] یعنی: «شایسته پیامبرصو اهل ایمان نیست که برای مشرکان طلب بخشش کنند. اگر چه خویشاوندان نزدیک آن‌ها باشند. پس از آنکه برای آنان روشن شد که (آن‌ها مشرکان) اهل دوزخند».

سوم: و آن مسأله بسیار بزرگی است: تفسیر فرموده پیامبر صمبنی بر اینکه بگو: لا اله الاالله. خلاف آنچیزی که مدعیان علم بر آن هستند. یعنی: بر خلاف مدلول آن عمل می‌کنند و آن را نمی‌دانند).

چهارم: ابوجهل و کسانی که همراه او بودند، مراد پیامبر صرا می‌دانستند، هنگامی که پیامبرص به آن مرد (ابوطالب) فرمودند بگو: لا اله الا الله خداوند آن را بر کسی که ابو جهل به اصل اسلام از او آگاهتر بود، ناپسند داشت.

پنجم: جدیت و تلاش فراوان پیامبر صدر جهت پذیرش اسلام توسط عموی او.

ششم: رد بر کسانی که می‌پندارند عبدالمطلب و گذشتگان (آبا واجداد) وی مسلمان بودند.

هفتم: پیامبرصبرای ابوطالب استغفار کرد او بخشیده نشد وحتی پیامبرصاز جانب خداوند از چنین کاری (طلب استغفار) بازداشته شد.

هشتم: ضرر وزیان دوستان و یاران بد برای انسان.

نهم: ضر وزیان تعظیم و بزرگداشت گذشتگان و بزرگان.

دهم: استدلال جاهلیت به پدران و بزرگان خود در برابر انبیاء.

یازدهم: گواه بر اینکه ارزش اعمال به پایان و خاتمه آن‌هاست. زیرا اگر ابوطالب آن را به زبان می‏آورد به او سود می‌بخشید.

دوازدهم: درنگ و تأمل در بزرگی این شبه (اهمیت این شبه) در دل‌های گمراهان (شبه بزرگداشت و به حق پنداشتن نیاکان) چرا که در این داستان تنها با آن مجادله و استدلال کردند. با وجود تلاش فراوان و پی در پی پیامبر صبه سبب بزرگی و آشکار بودن آن (تعصب آبا و اجداد) به همان بسنده کردند.

[۱۲۰] مسلم کتاب الوصیه (۱۶۳۱) (۱۴): باب ما یلحق الانسان من الثواب بعد وفاقه. از حدیث ابو هریرهس. [۱۲۱] تخریج آن در شماره ۷۷ گذشت. [۱۲۲] حسن است: ترمذی (۳۴۷۹): کتاب الدعوات باب {۶۶} والحاکم(۴۹۳/۱) از حدیث ابوهریره. البانی با شواهدش آن را حسن دانسته است. به الصحیحه (۵۹۶) و صحیح الجامع (۲۴۳) مراجعه شود. [۱۲۳] حسن است، احمد (۴۴۳، ۴۲/۲) و ترمذی (۳۳۷۳) کتاب الدعوات: باب۲. و ابن ماجه (۳۸۲۷) کتاب الدعوات باب فضل الدعاء، حاکم (۴۹۱/۱) بخاری در الادب المفرد(۶۵۸) از حدیث ابوهریره. حافظ ابن کثیر در تفسیرش (۴/۸۵) می‌گوید در سند آن سخنی نیست (بی اشکال است) ارناووط در تخریج جامع الاصول ۴/۱۶۶) آن را حسن دانسته است. البانی در صحیح الجامع (۲۴۱۴) آن را صحیح قلمداد کرده است. [۱۲۴] حسن است. احمد (۲/۳۶۲) ترمذی (۳۳۷۰) در الدعوات: باب ماجاء فی فضل الدعا و آن را حسن دانسته است. ابن ماجه(۳۸۲۹) باب فضل الدعاء ابن حبان(۲۳۹۷) حاکم(۱/۴۹۰) آن را صحیح دانسته و ذهبی نیز موافقت کرده است. البانی در صحیح الجامع (۵۲۶۸) آن را حسن دانسته است. ارناووط در تخریج شرح دانسته (۵/۱۹۸) آن را حسن دانسته است. [۱۲۵] موضوع است. حاکم (۱/۴۹۲) ابویعلی در المجمع (۱/۱۴۷) هیثمی می‌گوید در آن محمد بن حسن بن ابی یزید وجود دارد که وی متروک الحدیث است. [۱۲۶] حسن موقوف است. ابن السنی در عمل لیوم والیله (۳۵۷) از عایشه به صورت موقوف با سند حسن روایت کرده است. هیثمی (۱۰/۸۵۰) نیز آن را به ابویعلی نسبت داده که به صورت موقوف از عایشه روایت کرده است. و می‌گوید: رجال آن صحیح‌اند به جز محمد بن عبید الله بن المنادی که مورد اعتماد است. دو سری در نهج السلاید (۱۵۵) از آن استفاده کرده است. [۱۲۷] صحیح است. قسمتی از یک حدیث طولانی است. ابو داوود: کتاب الصلاه(۱۴۹۵) باب الدعاء، نسائی (۳/۵۲): کتاب السهو: باب الدعاء بعدالذکر . پیامبرصبه دنبال تشهد این دعا را فرموده است. ابن ماجه: در الدعاء (۳۸۵۸): باب اسم الله الاعظم از حدیث انس بن مالک و ابن حبان (۲۳۸۲- موارد) آن را صحیح دانسته است. حاکم (۱/۵۰۴، ۵۰۳) ذهبی با وی موافقت کرده وارناووط در تخریج شرح السنة (۱/۳۷، ۲۶) می‌گوید که اسنادش صحیح است. [۱۲۸] صحیح است: قسمتی از حدیث طولانی بریدهس: ابو داوود در کتاب الصلاه(۱۴۹۳): باب الدعا روایت کرده است، نسائی در السهو (۲/۵۲): باب الدعاء بعدالذکر. ترمذی: کتاب الدعوات (۳۴۷۵) باب جامع الدعوات عن النبیصابن ماجه نیز به همان نحو: در الدعا (۳۸۵۷)باب اسم الله الاعظم. احمد (۵/۳۶۰) ابن حبان(۲۳۸۳-موارد) و حاکم(۱/۵۰۴)آنرا صحیح دانسته، ذهبی نیز تایید کرده است د. ارناووط در تخریج شرح السنة (۱/۳۸)می گوید: سند آن صحیح است. [۱۲۹] ضعیف است طبرانی روایت کرده است همانطوری که در المجمع(۱۰/۱۵۹) آمده است. در سند آن ضعف است. در آن ابن لهیعه وجود دارد که ضعیف مختلط است. به النهج السدید (۱۶۱) مراجعه شود. [۱۳۰] صحیح است ابو داوود (۲۳۲۶) در الجهای: باب ماندعی عند اللقا. و ترمذی(۳۵۸۴) فی الدعوات: باب فی الدعا ء اذا غزا. از حدیث است در تخریج الکم الطیب (ذ۱۲۵) البانی سندش را صحیح دانسته است. احمد نیز (۶/۱۶) با سند صحیح آورده است. [۱۳۱] بخاری: کتاب الایمان (۵۰): باب سوال جبرئیل النبیصو مسلم نیز آنرا(۹)، (۱۰) و در کتاب الیمان: باب الاسلام و الایمان و الاحسان، روایت کرده است. [۱۳۲] بخاری به صورت معلق(۲/۲۸۱)در المغازی: غزوه احد باب قول الله تعالی ﴿لَيۡسَ لَكَ مِنَ ٱلۡأَمۡرِ شَيۡءٌآورده است. ولی حدیث حمید را احمد؛ ترمذی و نسائی به طروقی از حمید به طور متصل آورده‌اند همانطوری که در الفتح (۷/۳۶۵) آمده است. حدیث ثابت را نیز مسلم (۱۷۹۱)به صورت متصل ذکر کرده است. مسلم، الجهاد والسیر، باب غزوة احد از روایت حماد بن سلمه از ثابت از انسس. [۱۳۳] بخاری در کتاب الزکاة (۱۴۸۱) باب خرص الثمر. مسلم: کتاب الحج(۱۳۹۲)(۵۰۳) باب احد جبل یحبنا و نحبه از حدیث ابو حمید ساعدی س. بخاری: کتاب الاعتصام (۷۳۳۳): باب ما ذکر النبی صوخص علی اتفاق اهل العلم. مسلم: کتاب الحج(۱۳۶۵)، (۴۶۲): باب فضل المدینه: کتاب الحج(۱۳۹۳) (۵۰۴) باب احد جبل یحبنا و نحبه از حدیث انس بن مالک س. [۱۳۴. ] - بخاری: کتاب المغازی(۴۰۶۹) باب قوله تعالی ﴿لَيۡسَ لَكَ مِنَ ٱلۡأَمۡرِ شَيۡءٌاز حدیث ابن عمرب). [۱۳۵] بخاری کتاب المغازی(۴۰۷۰) باب قوله تعالی (لیس لک من الامر شیء) مرسل است چرا که از روایت سالم بن عبدالله بن عمر است. که احمد (۲/۹۳) و ترمذی (۳۰۰۴) آن را متصل کرده‌اند. حافظ در الفتح (۷/۲۸۱) می‌گوید: سه نفری را که پیامبر صنام برد در روز فتح اسلام آوردند و شاید سر نزول آیه(لیس لک من الامر شیء) همین باشد. [۱۳۶] بخاری(۴۷۷۱) در تفسیر سوره شعراء باب قوله تعالی ﴿وَأَنذِرۡ عَشِيرَتَكَ ٱلۡأَقۡرَبِينَ٢١٤ودر الوصایا، باب اهل یدخل النساء و الاولاد فی الأقارب. [۱۳۷. ] - بخاری (۴۸۰۰) در تفسیر سوره سباء باب ﴿حَتَّىٰٓ إِذَا فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمۡ: و (۴۷۰۱) در تفسیر سوره حجر: باب ﴿إِلَّا مَنِ ٱسۡتَرَقَ ٱلسَّمۡعَ فَأَتۡبَعَهُۥ شِهَابٞ مُّبِينٞ١٨. [۱۳۸] بخاری به صورت معلق به نحو ابن حریر در کتاب التوحید (۱۳/۴۵۲/۴۵۳) آن را تخریج کرده است. و ابو داود (۴۷۳۸) در السنة باب فی القرآن را متصل کرده است.و ابن خزیمه در التوحید (ص) (۱۴۵) و بیهقی در الاسماء والصفات(ص۲۰۱) ودیگران با سند صحیح آن را آورده‌اند. همانطوری که در الفتح (۱۳/۴۵۶) آمده در خصوص رفع و وقف آن اختلاف نظر است. [۱۳۹] بخاری (۲۲۱۰): کتاب بدءالخلق. باب ذکر الملائکه. [۱۴۰] صحیح است: ابوداوود (۴۷۳۸): کتاب السنه: باب فی القرآن. ازحدیث ابن مسعود س. به شماره ۱۴۵ مراجعه شود. [۱۴۱] صحیح است: احمد در السند (۱/۲۱۸). همچنین مسلم آن را فی السلام (۲۲۲۹)(۱۲۴): باب تحریم الکهانه والتیان الکمان روایت کرده است. ترمذی (۳۲۲۲) درتفسیر سوره سباء می‌گوید: ابن حدیث، حسن صحیح است. [۱۴۲] ضعیف است: ابن ابی حاتم همانطوری که درتفسیر ابن کثیر (۳/۵۳۷) آمده است ابن خزیمه نیز آن را در التوحید (ص ۱۴۴) روایت کرده است. وابن ابی عاصم در السنه (۵۱۵) البانی در تخریج خود بر السنه (۱/۲۲۷) آن را تضعیف کرد ه است. [۱۴۳] قسمتی از حدیث طولانی است که بخاری (۳۵۷۹) در کتاب المناقب: باب علامات النبوه فی الاسلام آن را روایت کرده است. [۱۴۴] ضعیف است: هیثمی دارالمجمع(۸/۲۹۹) گفته است: بزاز با دو سند آن را روایت کرده است و به دو روش دیگری نیز در نزد طبرانی در اوسط اشاره کرده است حافظ آن را در الفتح (۶/۵۹۲) تضعیف کرده است. [۱۴۵] بخاری (۳۵۸۳) (۳۵۸۴) کتاب المناقب: باب: علامات النبوه فی الا سلام. از حدیث بن عمر و جابر. [۱۴۶] صحیح است: احمد (۱/۴۶۰، ۴۲، ۴۰۷، ۳۹۸، ۳۹۵) البانی در صحیح الجامع (۳۴۵۸) آن را تصحیح کرده است البته از ابتدای حدیث تا پایان ششصد بال بخاری(۳۲۳۲)در بدءالخلق: باب اذقال احداکم آمین. مسلم (۱۷۴)(۲۸۰) کتاب الایمان: باب فی ذکر سدرة المنتهی. [۱۴۷] درا ین خصوص احادیث فراوانی موجود است از جمله آن‌ها: حدیث ابوامامة ساست که می‌گوید: مردی نزد پیامبر صآمد و گفت: مردی که در کار زار و نبرد خود هم طالب اجر وثواب است وهم نام و شهرت، چه چیزی بهره و نصیب او می‌شود؟ پیامبرصفرمود: چیزی نصیب او نمی‌شود. آن مردسه بار این سوال را مطرح کرد و پیامبر صنیز همان جواب را فرمودند. سپس فرمود: خداوند تنها عملی را می‌پذیرد که خالصانه برای جلب رضای او باشد. نسائی در الجهاد (۴/۲۵)باب من غزا یلتمس الا جروالذکر آن را روایت کرده است. سند آن همانگونه که حافظ عراقی درتخریج الاحیاء(۴/۳۲۸) والبانی در الصحیحة آورده‌اند، حسن است. به ابتدای کتاب الترغیب منذری مراجعه شود که احادیث فراوانی در این معنا در آن جا آمده است. [۱۴۸] قسمتی از حدیث طولانی شفاعت: بخاری در کتاب الأنبیاء (۳۳۴۰): باب قول الله «ولقد أرسلنا نوحاً الی قومه» آن را روایت کرده است. ودر التفسیر (۴۷۱۲) باب قوله تعالی (ذریه من حملنا مع نوح انه کان عبداًشکوراً ومسلم: کتاب الایمان (۱۹۴)(۳۲۷) باب اوتی اهل الجنة منزلة فیها از حدیث ابوهریره سمراجعه شود به نظم المتناثر(ص)(۱۴۹) در کتاب الشفاعةشیخ مقبل هادی الوادعی. [۱۴۹] بخاری: کتاب العلم(۹۹): باب الحرص علی الحدیث و نسائی در الکبری همانگونه که در تحفه الاشرف (۹/۴۸۳) آمده است. احمد (الایمان(۱۹۹)(۳۳۸): ابن حبان (۲۵۹۴). [۱۵۰] مسلم(۱۹۳)(۳۲۶)کتاب الایمان۱۹۴ -۳۳۸ باب اختباء النبیصدعوة الشفاعة لامته. [۱۵۱] قسمتی از حدیث طو.لانی است که از انس در خصوص شفاعت کبری (عظمی) روایت شده است بخاری: در کتاب التوحید(۷۵۷): باب کلام الرب یوم القیامة مع الانبیاء وغیر هم آن را روایت کرده است مسلم(۱۹۳)(۳۲۶)کتاب الایمان، باب ادنی اهل الجنه منزلةً فیها. [۱۵۲] بخاری: کتاب التفسیر (۴۷۷۵۲): باب انک لا تهدی من اجببت ولکن الله یهدی من یشاء ومسلم: کتاب الایمان(۲۴)(۳۹): باب الدلیل علی صحة اسلام من حضره الموت ما لم یشرع في النزع.

باب: آنچه در خصوص سبب کفر بنی آدم و ترک دینشان آمده است که سبب آن همان، غلو و افراط پیرامون افراد صالح خودشان است

خداوند فرموده است ﴿يَٰٓأَهۡلَ ٱلۡكِتَٰبِ لَا تَغۡلُواْ فِي دِينِكُمۡ وَلَا تَقُولُواْ عَلَى ٱللَّهِ إِلَّا ٱلۡحَقَّۚ[النساء: ۱۷۱] یعنی: «ای اهل کتاب در دین خود غلو نکنید و درباره خداوند جز حق نگویید».

مصنف می‏گوید: «آنچه در خصوص سبب کفر بنی آدم و ترک دینشان آمده است و سبب آن همان غلو و افراط پیرامون افراد صالح خودشان است».

در عبارت «تركهم» به صورت جر و عطف بر مضاف است. مصنف /تعالی خواسته است تا آنچه را که غلو در خصوص صالحین منجر به آن می‏شود، از قبیل شرک به خدا در الوهیت که بزرگترین نافرمانی در برابر خداوند است را بیان کند. چرا که آن با توحیدی که کلمه اخلاص، شهادت لا اله الا الله بدان دلالت دارد در تعارض ومنافات است.

مصنف می‏گوید: خداوند فرموده است: ﴿يَٰٓأَهۡلَ ٱلۡكِتَٰبِ لَا تَغۡلُواْ فِي دِينِكُمۡ وَلَا تَقُولُواْ عَلَى ٱللَّهِ إِلَّا ٱلۡحَقَّۚ إِنَّمَا ٱلۡمَسِيحُ عِيسَى ٱبۡنُ مَرۡيَمَ رَسُولُ ٱللَّهِ وَكَلِمَتُهُۥٓ أَلۡقَىٰهَآ إِلَىٰ مَرۡيَمَ وَرُوحٞ مِّنۡهُۖ[النساء: ۱۷۱].

یعنی: «ای اهل کتاب در دین خود غلو نکنید و درباره خداوند به جز حق نگویید، مسیح، عیسی پسر مریم، فرستاده خدا و کلمه اوست که بر مریم القا کرد و روحی است از جانب خداوند».

غلو: یعنی گفتاراً و اعتقاداً زیاده روی کردن در بزرگداشت و تعظیم فرد. معنای آیه این است که مخلوق را از آن جایگاه اصلی خود که خداوند برای او مشخص کرده است بالاتر نبرید به طوری که او را در منزلتی قرار دهید که تنها شایسته خداوند است. اگرچه خطاب به اهل کتاب است ولی عام است و تمامی امتها را در بر می‌گیرد تا همگان را بر حذر دارد از اینکه با پیامبر خودشان آنگونه رفتار کنند که مسیحیت با عیسی و یهود با عزیر رفتار کردند. خداوند متعال می‏فرماید: ﴿۞أَلَمۡ يَأۡنِ لِلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَن تَخۡشَعَ قُلُوبُهُمۡ لِذِكۡرِ ٱللَّهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ ٱلۡحَقِّ وَلَا يَكُونُواْ كَٱلَّذِينَ أُوتُواْ ٱلۡكِتَٰبَ مِن قَبۡلُ فَطَالَ عَلَيۡهِمُ ٱلۡأَمَدُ فَقَسَتۡ قُلُوبُهُمۡۖ وَكَثِيرٞ مِّنۡهُمۡ فَٰسِقُونَ١٦[الحديد: ۱۶] یعنی: «آیا وقت آن برای مومنان فرا نرسیده است که دل‌هایشان به هنگام یاد خدا و در برابر حق و حقیقتی که خدا فرو فرستاده است بلرزد وکرنش رد؟ شما همچون کسانی نشوید که برای آنان قبلاً کتاب فرستاده شده است و سپس با گذشت اندک زمانی دل‌هایشان سخت شده است و بیشتر‌شان فاسق و از دین خارج گشته‏اند».

از این رو پیامبر صفرموده است: «مرا آنچنان که مسیحیان عیسی بن مریم را ستودند و بالا بردند تمجید و ستایش نکنید». [۱۵۳]

پس هرکس پیامبر صیا یکی از اولیا را غیر از خدا به فریاد بخواند، در واقع آن را معبود گرفته است. شباهت و همانندی با مسیحیت در شرکشان و با یهود در تفریطشان، مذموم است. مسیحیان در خصوص عیسی افراط و زیاده روی کردند و یهودیان نیز با او دشمنی ورزیدند و ناسزا گفتند و عیبجویی نمودند. بنابراین مسیحیت افراط و زیاده‏روی و یهود نیز کوتاهی کردند.

خداوند متعال می‏فرماید: ﴿مَّا ٱلۡمَسِيحُ ٱبۡنُ مَرۡيَمَ إِلَّا رَسُولٞ قَدۡ خَلَتۡ مِن قَبۡلِهِ ٱلرُّسُلُ وَأُمُّهُۥ صِدِّيقَةٞۖ كَانَا يَأۡكُلَانِ ٱلطَّعَامَۗ[المائدة: ۷۵] یعنی: «مسیح فرزند مریم، فقط فرستاده (خدا) بود؛ پیش از وی نیز، فرستادگان دیگری بودند، مادرش، زن بسیار راستگویی بود؛ هر دو، غذا می‌خوردند؛ (با این حال، چگونه دعوی الوهیت مسیح و پرستش مریم را دارید؟!)».

این آیه و آیات نظیر آن در رد مسیحیت و یهودیت است.

شیخ الاسلام /می‏گوید: هرکسی از میان این امت خود را به یهود و مسیحیت شبیه و مانند کند؛ در دین افراط و تفریط یا زیاده‏روی و غلو کند، در واقع خود را به آنان مانند کرده است. علی سغلو کنندگان را فضی را در آتش سوزاند، دستور داد تا گودالهایی در باب کنده حفر کردند و آن‌ها را در آن گودالها افکند. و صحابه بر کشتن آنان اتفاق نظر داشتند. ولی دیدگاه ابن عباس این بود که باید با شمشیر کشته شوند نه با سوزاندن، که دیدگاه بیشتر علما نیز همین نظر ابن عباس است.

در صحیح از ابن عباسبدر خصوص این فرموده خداوند که ﴿وَقَالُواْ لَا تَذَرُنَّ ءَالِهَتَكُمۡ وَلَا تَذَرُنَّ وَدّٗا وَلَا سُوَاعٗا وَلَا يَغُوثَ وَيَعُوقَ وَنَسۡرٗا٢٣[نوح: ۲۳] یعنی: «گفتند معبودهای خود را وامگذارید، وَد، سواع، یغوث، یعوق و نسر را رها نسازید».

گفته‌اند این اسامی مردان صالحی از قوم نوح بودند. هنگامی که وفات کردند شیطان به قوم آن‌ها وحی کرد که در مجالسی که آنان می‌نشستند، بناهای یادبود یا مجسمه‌هایی برپا دارند، این مجسمه‌ها را به نام اصلی آن‌ها بنامند. آنان نیز انجام دادند در ابتدا پرستیده نمی‌شدند تا اینکه عاملان آن مجسمه‌ها (همان کسانی که آن‌ها را تصویر کرده بودند) از دنیا رفتند و علم به فراموشی سپرده شد و آن‌ها پرستیده شدند.

مصنف می‏گوید: در صحیح از ابن عباسب در خصوص این فرموده خداوند که ﴿وَقَالُواْ لَا تَذَرُنَّ ءَالِهَتَكُمۡ وَلَا تَذَرُنَّ وَدّٗا وَلَا سُوَاعٗا وَلَا يَغُوثَ وَيَعُوقَ وَنَسۡرٗا٢٣[نوح: ۲۳] یعنی: «گفتند معبودهای خود را وامگذارید، وَد، سواع، یغوث، یعوق و نسر را رها نسازید»گفته است این اسامی مردان صالحی از قوم نوح بودند. هنگامی که وفات کردند شیطان به قوم آن‌ها وحی کرد که در مجالسی که آنان می‌نشستند، بناهای یادبود یا مجسمه‌های بر پا دارند، این مجسمه‌ها را به نام اصلی آن‌ها بنامند. آنان نیز انجام دادند، در ابتدا پرستید نمی‏شدند تا اینکه عاملان آن مجسمه‌ها (همان کسانی که آن‌ها را تصویر کرده بودند) از دنیا رفتند و علم به فراموشی سپرده شد و آن‌ها پرستیده شدند.

مقصود از «صحیح» صحیح بخاری است. این اثر را مصنف مختصر کرده است و لفظ آن آنطوری که در بخاری آمده این است که از ابن عباس بروایت شده است که گفت: بت‌های موجود در میان قوم نوح بعدها در میان عرب راه یافت. «وَد از آن قبیله کلب در دومة الجندل، سواع از آن هذیل، یغوث در ابتدا از آن قبیله مراد و سپس برای بنی غطیف در حرف نزد سباء، یعوق از آن همدان و نسر نیز از آن آل ذی الکلاع در قبیله حمیر بود. نام‌های مردان صالحی در قوم نوح بودند.. الی آخر اثر. عکرمة، ضحاک و ابن اسحاق نیز نظیر همین اثر را روایت کرده‏اند.

ابن جریر می‏گوید: ابن حمید برای ما روایت کرد و گفت: مهران از سفیان از موسی از محمد بن قیس برای ما روایت کرد که وی گفت: یغوث، یعوق و نسر، گروهی از افراد صالح فرزندان آدم هستند. پیروانی داشتند که به آن‌ها اقتدا می‏کردند، هنگامی که مردند پیروان آن‌ها گفتند: اگر آن‌ها را به صورت مجسمه در آوریم برای عبادت کردن در ما شوق بیشتری ایجاد خواهد کرد. بنابراین آن‌ها را به صورت مجسمه درآوردند. هنگامی که این عده مردند، گروهی دیگری که پس از آن‌ها آمدند ابلیس در آنان نفوذ کرد و گفت: نسل پیش از شما آن‌ها را می‌پرستیدند و از آن‌ها طلب باران می‏کردند، در نتیجه فریب شیطان آن‌ها را پرستیدند.

«انصاب» جمع نُصب در اینجا مقصود: بت‌هایی است که به صورت آن افراد صالحی که در مجالس آن‌ها نصب کرده بودند، و به نام آن‌ها نامیده بودند، درست شده بود. سیاق حدیث ابن عباس دلالت دارد بر اینکه آن بتها، وثَن نامیده می‏شدند. اسم وُثن هر معبودی غیر از خداوند را در بر می‏گیرد، خواه آن معبود قبر باشد یا ضریح یا مجسمه و یا هر چیز دیگر، فرقی نمی‏کند.

عبارت «تا اینکه عاملان آن مجسمه‏ها از دنیا رفتند» مقصود کسانی است که آن مجسمه‌ها را درست کرده بودند.

عبارت عربی «نُسی العلم» در روایت بخاری به صورت «وینسخ» و در روایت کشمیهنی به صورت «و نسخ العلم» آمده است که به معنای پایمال شدن و از بین رفتن علم با از میان رفتن علماست، نادانی به اندازه‏ای فراگیر شد تا جایی که نمی‏توانستند میان توحید و شرک تشخیص دهند، پس دچار چنان شرکی شدند و به گمان اینکه نزد خداوند به آنان نفع می‏رساند.

عبارت «پرستیده شدند» این پرستش هنگامی صورت پذیرفت که ابلیس به آنان گفت: پیشینیان شما و انانی که قبل از شما بودند آن‌ها را می‏پرستیدند و از آن‌ها طلب باران می‏کردند. ابلیس بود که عبادت بت‌ها را برای آنان زینت بخشید و آنان را بدان فرمان داد و در حقیقت خود ابلیس معبود آنان واقع شد.

همانگونه که خداوند متعال فرموده است: ﴿۞أَلَمۡ أَعۡهَدۡ إِلَيۡكُمۡ يَٰبَنِيٓ ءَادَمَ أَن لَّا تَعۡبُدُواْ ٱلشَّيۡطَٰنَۖ إِنَّهُۥ لَكُمۡ عَدُوّٞ مُّبِينٞ٦٠ وَأَنِ ٱعۡبُدُونِيۚ هَٰذَا صِرَٰطٞ مُّسۡتَقِيمٞ٦١ وَلَقَدۡ أَضَلَّ مِنكُمۡ جِبِلّٗا كَثِيرًاۖ أَفَلَمۡ تَكُونُواْ تَعۡقِلُونَ٦٢[يس: ۶۰-۶۲] یعنی: «ای آدمی زادگان! مگر من به شما سفارش ننمودم و امر نکردم که اهریمن را پرستش نکنید، چرا که او دشمن آشکار شماست؟ و اینکه مرا بپرستید و بس. که راه راست همین است. اهریمن گروه‌های فراوانی از شما انسان‌ها را گمراه کرده است. آیا نیندیشیده‏اید».

این آیات می‏رساند که باید از غلو و وسائلی که منجر به شرک می‌شود حذر کرد اگر چه نیت خوبی هم در پشت آن‌ها باشد زیرا که شیطان امت‌های پیشین را به طریق غلو در صالحان و افراط و زیاد‏ه‏روی در محبت آن‌ها وارد شرک کرد. همانگونه که در میان این امت نیز چنان چیزی اتفاق افتاده است. غلو و بدعت را در قالب تعظیم افراد صالح و محبت آن‌ها نمایان کرده است. تا آنان را به چیزی که بسیار بزرگتر از آن است دچار کند و آن هم عبادت برای غیر از خدا است.

و در روایتی آمده است که «مشرکان نسل‌های بعدی گفتند: پیشینیان ما اینان (مجسمه‏ها) را تنها بدان خاطر که امید شفاعتشان را نزد خدا داشتند، تعظیم کردند. یعنی: به شفاعت آن افراد صالحی که آن مجسمه‏ها را به شکل آنان درست کرده بودند و به نام آنان نامیده‏ بودند، امید داشتند.

از اینجا می‏توان فهمید که برگرفتن شفیعان و امید داشتن به شفاعت از آن‌ها و تقاضا کردن، همانگونه که قبلاً در آیات محکم گذشت برابر با قائل شدن شریک برای خداوند است.

ابن قیم /گفته است: چندین نفر از سلف گفته‏اند: هنگامی که افراد صالح مردند، مردم بر قبرهای آنان به احترام ایستادند سپس مجسمه‌هایی از آن‌ها را درست کردند و با گذشت زمان آن‌ها را پرستیدند.

مصنف می‏گوید: ابن قیم /علیه گفته است: هنگامی که افراد صالح مردند، مردم بر قبرهای آنان به احترام ایستادند سپس تندیس‌های آن‌ها را درست کردند و با گذشت زمان آن‌ها را پرستیدند.

ابن قیم همان امام علامه محمد بن ابی بکر بن ایوب زرعی دمشقی معروف به ابن قیم جوزیه. حافظ سخاوی در خصوص وی می‏گوید: علامه، حجت، پیشگام در وسعت علم و شناخت خلاف و قوت قلب و باطن، که دوست و دشمن یا موافق و مخالف به این صفات وی متفقند. دارای تصنیفاتی ماندگار و نیکی‏های فراوان. در سال هفتصد و پنجاه و یک درگذشت.

عبارت «چندین نفر از سلف گفته‏اند» این عبارت به همان معنایی است که بخاری و ابن جریر مطرح کردند جز اینکه در اینجا ایستادن بر قبرها و تکریم آن‌ها قبل از ساختن این مجسه‌ها مطرح شده است و این کار از ابزارهای شرک و حتی خود شرک است. چرا که ایستادن و معتکف شدن در مساجد عبادت است و چون بر قبرها به منظور تکریم و تعظیم از روی محبت ایستادند ودر واقع آنان را عبات کردند.

عبارت «و سپس با گذشت زمان آن‌ها را پرستیدند» یعنی هنگامی که مدت زمانی بر آن‌ها گذشت به پرستش آنان پرداختند. و سبب آن عبادت و آنچه که موجب آن شد، همان ایستادن و تعظیم کردن قبرها توسط افرادپیشین و برپا داشتن تندیس‌هایی از افراد صالح در مجالس آن‌ها بود که پس از آن تبدیل به وثنها و بت‌هایی شد که غیر از خدا پرستیده می‏شد. همانگونه که مصنف /علیه نیز آن را شرح داده است. بنابراین آنان بوسیله آن کار خود دین اسلام را که پیش از بوجود آمدن وسائل این شرک بدان پایبند بودند ترک کرده و با عبادت آن تندیسها و تصویرها و برگزیدن آن‌ها به عنون شفیع به دین اسلام کفر ورزیدند، و این نخستین شرکی بود که بر روی زمین اتفاق افتاد.

قرطبی می‏گوید: پیشینیان آن‌ها (مشرکان) به منظور تأسی و تبعیت از صالحان تندیس آن‌ها را ساختند، تا اعمال صالح آنان را بیاد آورند و همانند آنان تلاش کنند وخداوند را در نزد قبرهای آنان بپرستند. سپس گروهی بعد از آن‌ها آمده از مقصود آنان جهل داشتند و شیطان در آنان وسوسه ایجاد کرد که گذشتگانشان آن‌ها را می‏پرستیدند و تعظیم می‏کردند.

ابن قیم /می‏گوید: شیطان پیوسته به بندگان قبور (قبرپرستان) وحی و القا می‏کند که ایستادن در مقابل قبرها به سبب محبت به آرمیدگان در آن‌ها از قبیل پیامبران و صالحان است. و دعا کردن در آن مکان‌ها که آنان مدفون هستند اجابت می‏شود، پس از این مرحله آن‌ها را به سوی دعا کردن به وسیله و وساطت آن‌ها و سوگند دادن خداوند به منزلت و جایگاه آن‌ها، کشانیده در حالی که شأن و منزلت خداوند بسیار بزرگتر از آن است که او را به جایگاه فردی سوگند دهند و یا از او با وساطت خاطر شخصی طلب و درخواست کنند.

و چون شیطان این مسأله را در میان مشرکان محق ساخت، آنان را به دعا کردن و عبادت کردن آن‌ها (به طور مستقیم) و درخواست شفاعت از آن‌ها به غیر ازخدا، برگزیدن قبر آن‌ها به عنوان بتی که چراغ‌ها و پرده‏ها بر آن آویخته، طواف و استلام و بوس کردند و حج گزاردن و قربانی نمودن، واداشت.

پس از محقق کردن این مرحله، شیطان مشرکان را به فرا خواندن مردم برای عبادت کردن آن تندیسه‏ها و مجسمه‏ها وا می‏دارد، اینکه قبرها و تندیس‌ها را محل عید و عبادت قرار دهند از این رو مردم برای دنیا و آخرت خود این شیوه را سودمندتر دیدند. تمامی این موارد جز ضرر و زیان دین اسلام شناخته شده و انجام آن‌ها برای غیرخدا با آنچه که رسول خداصبرای آن برانکیخته شده است از قبیل مجرد داشتن توحید و اینکه جز خداوند پرستیده نشود، در قضا و تقابل است.

و شیطان هنگامی که مرحله را نیز برای آنان (مشرکان) تثبیت کرد آن‌ها را به مرحله دیگری سوق می‏دهد وآن هم اینکه هرکس از این اعمال بازداشت و مردم را از آن نهی کرد در واقع از چنین اشخاصی که دارای درجات متعالی هستند عیبجویی کرده و از جایگاه اصلی پایین آورده است، گمان کرده که آن‌ها حرمت و ارزشی ندارند، از این رو مشرکان خشمگین شده، دلهایشا می‏گیرد و بیزار می‏شود.

اینجاست که خداوند فرموده است: ﴿وَإِذَا ذُكِرَ ٱللَّهُ وَحۡدَهُ ٱشۡمَأَزَّتۡ قُلُوبُ ٱلَّذِينَ لَا يُؤۡمِنُونَ بِٱلۡأٓخِرَةِۖ وَإِذَا ذُكِرَ ٱلَّذِينَ مِن دُونِهِۦٓ إِذَا هُمۡ يَسۡتَبۡشِرُونَ٤٥[الزمر: ۴۵] یعنی: «هنگامی که خداوند به یگانگی یاد می‏شود، که به آخرتشان ایمان ندارند دل‌هایشان می‏گیرد و بیزار می‏گردد، هنگامی که از معبودهایی جز خدا سخن به میان می‏آید، به ناگاه شاد و خوشحال می‏شوند». این مرحله چنان در روان بسیاری از جاهلان گمراهان و کسانی که خود را به علم ودین منتسب کرده‏اند سرایت و نفوذ کرده است که با اهل توحید دشمنی ورزیده و به سوی آنان استخوان پرتاب کردند، مردمان را از آنان متنفر ساختند؛ به طوری که مردم با اهل شرک دوست شدندو آن‌ها را گرامی داشتند به گمان اینکه آنان اولیاء خدا و یاروان دین و فرستاده او هستند. در حالی که خداوند آن را انکار می‏کند و می‏فرماید: ﴿وَمَا كَانُوٓاْ أَوۡلِيَآءَهُۥٓۚ إِنۡ أَوۡلِيَآؤُهُۥٓ إِلَّا ٱلۡمُتَّقُونَ وَلَٰكِنَّ أَكۡثَرَهُمۡ لَا يَعۡلَمُونَ٣٤[الأنفال: ۳۴] یعنی: «آنان هرگز دوستان خدا نمی‏باشند بلکه تنها پرهیزگاران دوستان خدا هستند». پایان سخن ابن قیم.

در این داستان فوائدی است که مصنف /آن‌ها را مطرح کرده است از جمله آن‌ها:

رد شبهاتی که اهل کلام آن را عقلیات می‏نامند و بوسیله آن‌ها آنچه در کتاب و سنت آمده است و بوسیله آن شبهاتی که در خصوص محتوا و مضمون کتاب و سنت پیرامون توحید صفات و اثبات آن برای خداوند آنگونه که شایسته و سزاوار حلال و کبریایی و عظمت اوست، مطرح شده است، دفع می‏شود. از جمله فوائد دیگر آن ضرر و زیان، شر از تقلیید و تبعیت بی‏چون و چراست.

همچنین بیان این مطلب که برای امت تبعیت علمی وعملی از مدلول و محتوای کتاب و سنت ضروری است و این ضرورت برای بندگان از هر ضرورتی بالاتر است.

از عمر روایت شده که رسول خداصفرمودند: «مرا آنچنان‌که مسیحیان پسر مریم را بیش از حد و اندازه ستودند و تمجید کردند نستایید. من تنها بنده‏ایی هستم. بگوید: بنده خدا و فرستاده او.

مصنف می‏گوید: از عمر [۱۵۴]روایت شده است که رسول خداصفرمودند: «مرا آنچنان‌که مسیحیان پسر مریم را بیش از حد و اندازه ستودند و تمجید کردند نستایید. من تنها بنده‏ایی هستم. بگوید: بنده خدا و فرستاده او».

مقصود از عمرس، همان پسرخطاب بن نفیل عدوی، امیرمؤمنان و برترین اصحاب پس از ابوبکر ساست. امر خلافت را ده سال ونیم بر عهده داشت و دنیا لبریز از عدالت شد. در روزگار او سرزمین‌های کسری ایران و قیصر روم فتح گردید. در ماه ذی‏الحجه سال بیست و سوم هجری به شهادت رسید، س.

عبارت «مرا آنچنان‌که مسیحیان پسر مریم را بیش از حد و اندازه ستودند و تمجید کردند، نستایید».

لفظ «اطراء» در عربی یعنی ستایش را از اندازه گذراندن و دچار دروغ شدن در آن، ابوسعادات و دیگران گفته‏اند: مقصود پیامبرصاین است که مرا به باطل ستایش نکنید و در مدح و ستایش من از حد نگذرید.

عبارت «من تنها بنده‏ای هستم، بگویید، بنده خدا و فرستاده او» یعنی: مرا مدح و ثنا نگویید که در مدح من دچار غلو زیاده ‏روی می‏‏شوید، همانگونه که مسیحیان در خصوص عیسی ÷دچار غلو شدند. و در مورد او ادعای الوهیت کردند. بلکه من فقط بنده خدا و فرستاده او هستم. مرا با همین توصیف کنید که خداوند نیز مرا با آن توصیف کرده است، بنابراین بگویید: بنده خدا و فرستاده او.

ولی مشرکان از این گفته پیامبرصسرپیچی کرده با امر او مخالفت ورزیدند و مرتکب نهی او شدند. او را به گونه‏ای تعظیم کردند که از آن نهی کرده وآنان را بازداشته و برحذر نموده بود. گفتارش را به بدترین شیوه نقض کردند و خود را در شرک و غلو با مسیحیت همسان و همانند نمودند، دچار چیزی شدند که از آن برحذر داشته شده بودند. چنان غلو و شرک در میان آن‌ها به صورت شعر و نثر جریان پیدا کرد که از شمارش بیرون است و کتاب‌های فراوانی پیرامون آن نگاشتند و تصنیف کردند.

شیخ الاسلام در خصوص برخی از مردمان دوران خود می‏گوید: وی طلب یاری از پیامبرصرا در تمام چیزهایی که باید از خداوند یاری طلبید، جایز قلمداد کرده و کتابی نیز پیرامون آن تالیف نموده است. شیخ الاسلام روی بر آن کتاب نوشت که به شکرانه خداوند اینک موجود است وی می‏گوید: پیامبرصاز کلیدهایی غیبی که جز خداوند آن را نمی‏داند، مطلع و آگاه است.

شیخ الاسلام مورادی از این دست را از آن‌ها مطرح کرده است که پناه می‏بریم به خداوند از کوری بصیرت.

در شعر بوصیری مشهور است که می‏گوید:

ای بخشنده‏ترین و گرامی‏ترین مخلوقات: در هنگام فراگیر شدن حوادث و گرفتاری جز تو کسی را نداریم که به او پناهنده شوم.

و ابیاتی که پس از آن آمده مضمونشان، خالص گردانیدن دعا، پناه، امید واعتماد در تنگ‏ترین شرایط و بزرگترین گرفتاری‌ها به غیرخداوند است. بنابراین با پیامبرص بزرگترها مخالفت‌ها را به سبب ارتکاب چیزهایی که از آن‌ها نهی کرده است، مرتکب شده‏اند. بزرگترین جنگ و مخالفت را با خدا و رسول خدا انجام داده‏اند.

و این بدان خاطر است که شیطان این شرک بزرگ را در قالب محبت پیامبرص و تعظیم او برایشان نمایان ساخته و توحید و اخلاص که پیامبرصبرای آن مبعوث شده است را در قالب اهانت و پایین آوردن پیامبرصجلوه داده است.

ولی حقیقت آن است که این مشرکان خود عیب‏جو و اهانت کننده پیامبرصهستند. در تعظیم پیامبرصکه شدیداً از آن نهی کرده است زیاده‏روی کرده و در تبعیت از اوصکوتاهی نمودند به گفتارها و رفتارهای اوصتوجه نکردند، به حکم او راضی نشده و به تسلیم نگشتند.

تعظیم و بزرگداشت پیامبرص تنها با بزرگداشت و تعظیم امر و نهی او، راه یافتن به راه او، تبعیت از سنت او، دعوت به سوی دینی که او به سوی آن دعوت داد و نصرت و یاری دادن به آن، دوست داشتن کسی که بدان عمل کند، و دشمنی با کسی که با آن مخالفت ورزد، به دست می‏آید و حاصل می‏شود.

حال آنکه این مشرکان علماً و عملاً خلاف اراده تشریعی خدا و رسولش را انجام می‏دهند و مرتکب چیزی شده‏اند که خدا و رسول خدا از آن بازداشته‏اند. تنها خداوند یاری‏گر و کمکار است.

رسول خداصفرموده است: از غلو بپرهیزید. چرا که تنها غلو کسانی را که پیش از شما بودند به هلاکت رساند.

و مسلم از ابن مسعود آورده است که رسول خداصفرمودند: متنطعان هلاک شدند و سه بار این جمله را تکرار فرمود.

مصنف می‏گوید: رسول خداصفرموده است: از غلو بپرهیزید. چرا که تنها غلو، کسانی را که پیش از شما بودند، به هلاکت رساند.

این حدیث را مصنف بدون ذکر نام راوی آن مطرح کرده است. امام احمد، ترمذی و ابن ماجه آن ر از حدیث ابن عباس روایت کرده‏اند. [۱۵۵]

و این لفظ روایت احمد است که می‏گوید: از ابن عباسبروایت شده است که گفت: رسول خداصدر یک روز صبح در جمعی به من فرمود: ریزه‏هایی برایم بیاور، سنگ‏ریزه‏هایی از سنگ‌هایی که پرتاب می‌کنند، برایش جمع‏آوری کردم. هنگامی که آن‌ها را در دستان خود قرار داد فرمود: آری، با امثال این‌ها رمی کنید، از غلو در دین برحذر باشید. زیرا کسانی که قبل از شما بودند تنها به سبب غلو در دین هلاک شدند.

شیخ الاسلام می‏گوید: این روایت عام است و تمامی انواع غلو در اعتقادات و اعمال را در بر می‏گیرد اگرچه سبب ورود این لفظ عام رمی جمار است ولی آن داخل عموم قرار می‏گیرد مثل رمی با سنگ‌های بزرگ، مبنی بر اینکه سنگ‌های بزرگ رساتر است از سنگ‌های کوچک پس آن را با چیزی تعلیل کرده است که مقتضای دوری گزیدن از قربانی کردن شتر کسانی است که پیش از ما بوده‏اند و این به منظور دوری گزیدن از وقوع در چیزی است که پیشینیان ما با آن دچار هلاکت شدند. بنابراین کسی که در برخی از قربانی با آن‌ها مشارکت می‏کند، بر هلاکت او نیز ترس است.

مصنف می‏گوید: و مسلم [۱۵۶]از ابن مسعود آورده است که رسول خداصفرمودند: متنطعان هلاک شدند و سه بار این جمله را تکرار فرمود.

خطابی می‏گوید: متنطع؛ یعنی کسی که در یک چیزی تعمق می‏کند ودر جستجوکردن در آن چیز تکلف می‏کند همانند مذاهب اهل کلام که در چیزهای بی‌فائده و بهره خود را به تکلف می‏اندازند و در چیزی فرو می‏روند که درک و عقلشان بدان نمی‏رسد.

از جمله تنطع: امتناع کردن از مباهات به طور مطلق است. مثل کسی که از خوردن گوشت و نان امتناع می‏ورزد و یا از پوشیدن لباس کتان و پنبه خودداری می‏کند و تنها لباس پشمی می‏پوشد.از ازدواج با زنان خودداری می‏کند به گمان اینکه این عمل او از زمره زهد وپارسایی مستحب است. شیخ تقی الدین می‏گوید: چنین فردی جاهل و گمراه است. پایان.

ابن قیم /می‏گوید: غزالی گفته است آن‌ها کسانی هستند که در تحقیق و جست‏ و جو سخت نمی‏گیرند.

ابوسعادات می‏گوید: آنان کسانی هستند که در سخن گفتن تعمق و غلو می‌کنند با دورترین نقطه حلق‏هایشان سخن می‏گویند. از نطع گرفته شده است که همان گودی یا فرورفتگی قسمت بالای دهان است. سپس برای هر فردی که در قول یا فعلی تعمق و تکلف می‏ورزد بکار گرفته شده است.

نووی می‏گوید: روایت مذکور بیانگر کراهت فرو رفتن در کلام با لفظ پردازی و تکلف در فصاحت و استعمال لغات نادر و نامصطلح و رعایت دقائق و ظرائف اعراب در سخن گفتن با عوام و مواردی از این دست، است.

عبارت عربی «قالها ثلاثاً» یعنی این سخن خود را سه بار تکرار کرد. که این تکرار را به منظور مبالغه در تعالیم و ابلاغ است. ابلاغ کننده آشکار که درود و سلام خداوند بر او و تمامی یاران و پیروان او باد ابلاغ کرده است.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: هرکس این باب و دو باب بعد از این را بفهمد عزمت اسلام برای او آشکار می‏شود. و قدرت خداوند را در برگرداندن دل‌ها خواهد دید.

دوم: شناخت نخستین شرکی که بر روی زمین پدید آمد وآن هم با شبه در مورد افراد صالح بوجود آمد.

سوم: نخستین چیزی که دین انبیاء توسط آن تغییر داده شد و سبب آن، و اینکه خداوند آن پیامبران را فرستاده است.

چهارم: پذیرش بدعت‌ها از سوی مردم با وجود اینکه ادیان و فطرتها آن‌ها را رد می‌کنند.

پنجم: سبب پذیرش تمام بدعت‌ها، درهم آمیختن حق و باطل است. که نخست با دوست دشت داشتن افراد صالح آغاز شد. دوم اینکه: مردمانی از اهل علم کاری را انجام دادند که در انجام آن اراده خیر داشتند ولی کسانی که پس از آن‌ها آمدند پنداشتند که آن‌ها قصد دیگری داشتند.

ششم: تفسیر آیه‏ای که در سوره نوح است.

هفتم: سرشت آدمی به گونه‏ای است که حق در دل او کاهش و باطل افزایش می‏یابد. (یعنی حق را به این وضوحی اندک می‏بیند).

هشتم: شواهدی از سلف نقل شده است که بدعت‌ها را سبب کفر دانسته است.

نهم: شیطان از آنچه بدعت بدان منجر می‌شود آگاه است اگرچه قصد و نیت فاعل آن نیک و خیر باشد.

دهم: شناخت یک قاعده کلی و آن هم نهی از غلو و شناخت آن چیزی که غلو منجر به آن می‏شود.

یازدهم: ضرر و زیان ایستادن بر قبر به خاطر عملی صالح.

دوازدهم: شناخت نهی از مجسمه‏ها و حکمت از میان بردن آن‌ها.

سیزدهم: شناخت منزلت این داستان و نیاز مبرم به آن با وجود غفلت و بی‏خبری از آن.

چهاردهم: و آن بسیار شگفت‏انگیز است. و آن اینکه داستن مذکور را در کتاب‌های تفسیر و حدیث می‏خوانند وخود معنای سخن را می‏دانند و حال آنکه خداوند میان آن‌ها و قلبشان حایل ایجاد کرده است به طوری که معتقد شده‏اند عمل قوم نوح بالاترین عبادتهاست و معتقد شده‏اند که آنچه خدا و رسولش از آن نهی کرده‏اند همان کفری است که خون و مال فرد را مباح می‏کند.

پانزدهم: تصریح به اینکه مشرکان از عمل خود تنها قصد شفاعت داشتند.

شانزدهم: گمان مشرکان بر اینکه قصد تندیس سازان از ساختن و تصویر در آوردن آن‌ها شفاعت خواستن از آن‌ها بود.

هفدهم: مبانی بسیار بزرگ در این سخن پیا مبرصکه فرمودند: مرا همانند مسیحیان که پسر مریم را بیش از حد و اندازه ستودند، ستایش نکنید. درودهای خداوند بر کسی که ابلاغ روشنی را ابلاغ کرد.

هیجدهم: نصیحت پیامبرصدر مورد هلاک‌شدن سخت‌گیران.

نوزدهم: تصریح به اینکه مجسمه‏ها و تندیسهای صالحان پس از فراموش شدن علم پرستیده شدند. که بیانگر شناخت اندازه ارزش وجود علم و ضرر از بین رفتن آن.

بیستم: سبب فقدان و از بین رفتن علم مرگ و از میان رفتن علماست.

[۱۵۳] بخاری: کتاب احادیث الأانبیاء(۳۴۴۵): باب قول الله تعالی ﴿وَٱذۡكُرۡ فِي ٱلۡكِتَٰبِ مَرۡيَمَ إِذِ ٱنتَبَذَتۡ مِنۡ أَهۡلِهَااز حدیث عمر بن خطابس. [۱۵۴] تخریج آن را در شماره قبل بیان کردیم. مسلم آن را روایت نکرده است واز جمله احادیثی است که بخاری تنها بدون مسلم آن را روایت کرده است به شرح عشرون حدیثاً للبخاری ص۱۶۹، ۱۷۰ مراجعه شود. [۱۵۵] صحیح است: احمد (۱/۲۱۵، ۳۴۷). ابن ماجه (۳۰۲۹) کتاب المناسک: باب قدرحص الرمی. ترمذی آن را روایت نکرده است. نسائی نیز (۵/۲۶۸) در المناسک: باب التقاط الحصی آورده است. شیخ الاسلام ابن تیمیه در کتاب الاقتضاء (ص۱۰۶) این مطلب را گفته است. سند وی به شرط مسلم صحیح است. البانی نیز در الصحیحة با آن موافقت کرده است. الصحیحة (۱۲۸۳). [۱۵۶] مسلم: کتاب العلم (۲۶۷۰) (۷) باب: هلک المتنطعون.

باب: سخت گیری در خصوص کسی که خداوند را در نزد قبر شخص صالحی می‏پرستد، و چگونگی پرستش آن شخص

در صحیح از عایشهلروایت شده است که ام سلمه در خصوص کنیسه‌ای که در سرزمین حبشه دیده بود و شکل‌هایی که در آن وجود داشت، برای پیامبرصسخن گفت: پیامبرصفرمودند: آن‌ها اگر مرد صالح یا بنده صالحی در میانشان بمیرد بر قبر او مسجد بنا کرده آن اشکال و صورت‌ها را درآن مسجد درست می‌کنند، آنان بدترین مردم نزد خداوند هستند. این مشرکان دو فتنه را با هم جمع کرده‏اند؛ فتنه قبرها و فتنه مجسمه‌ها.

مصنف/می‏گوید: «باب: سخت گیری در خصوص کسی که خداوند را در نزد قبر شخص صالحی می‌پرستد، و چگونگی پرستش آن»

پرستش آن یعنی: پرستش آن فرد صالح. عبادت وی شرک اکبر است. عبادت خداوند در نزد آن در واقع وسیله‏ای است برای عبادت او، وسائل شرک حرامند، چرا که منجر به شرک اکبر می‌شود و شرک اکبر بزرگترین گناهان است.

مصنف /می‏گوید: در صحیح از عایشه لروایت شده است که ام سلمه در خصوص کنیسه‌ای که در سرزمین حبشه دیده بود و شکل‌هایی که در آن وجود داشت برای پیامبرصسخن گفت: پیامبرصفرمودند: آن‌ها اگر مرد صالح یا بنده صالحی در میانشان بمیرد بر قبر او مسجدی بنا کرده آن شکل و صورت‌ها را در آن مسجد درست می‌کنند، آنان بدترین مردم نزد خداوند هستند. این مشرکان دو فتنه را با هم جمع کرده‏اند؛ فتنه قبرها و فتنه مجسمه‌ها.

مقصود از صحیح، صحیح بخاری و مسلم است. [۱۵۷]

مقصود از ام سلمة، همان هند دختر ابو امیه بن مغیرة بن عبدالله بن عمرو بن مخزوم، قرشی مخزومی است. رسول خداصچهار سال و یا بنا بر قول ضعیفی سه سال پس از ابوسلمه او را به ازدواج خود در آورد. همراه ابوسلمه به حبشه هجرت کرده بود، در سال ۶۲ هجری درگذشت. در خصوص اینکه ام سلمه برای پیامبرصپیرامون موضوع مذکور سخن گفت: در صحیح مسلم و بخاری آمده است که ام سلمة و ام حبیبه آن مساله را برای پیامبرصمطرح کردند. کنیسه نیز معبد مسیحیان است. «اولئك» در لفظ عربی حدیث خطاب به زن است.

عبارت «اگر مرد صالح یا بنده صالحی در میانشان بمیرد» این عبارت –والله اعلم-تردید برخی روایان است، مبنی بر اینکه آیا پیامبرصگفته است مرد صالح یا بنده صالح؟واین بیانگر آزادی شخص در بیان روایت و جواز نقل روایت به معناست.

عبارت «آن شکل و صورت‌ها را در آن مسجد (کنیسه) درست می‌کنند» اشاره دارد به تصاویری که ام حبیبه و ام سلمه در آن کنیسه مشاهده کرده بودند و برای پیامبرص توصیف نمودند.

عبارت «آنان بدترین مردم نزد خداوند هستند» مقتضی تحریم بنای مساجد بر قبرهاست. پیامبر ص، «همانطوری که بعداً خواهد آمد»، فردی را که مرتکب چنین عملی شود لعن کرده است.

بیضاوی می‏گوید: هنگامی که یهودیان و مسیحیان برای قبرهای انبیاء به منظور تعظیم شأن آن‌ها، سجده می‏کردند و آن‌ها را قبله گاهی قرار می‏دادند که رد نماز به آن‌ها توجه داشتند و آن‌ها را بت قرار داده بودند، پیامبرصآنان را لعن و نفرین کرد.

قرطبی می‏گوید: در ابتدا مجسمه‌های آن‌ها را درست کردند تا به آنان تاسی جویند، اعمال نیکوی آن‌ها را به یاد آورند و همانند آن‌ها تلاش و کوشش کنند، خداوند را در نزد قبرهای آنان پرستش نمایند، سپس نسلی پس از آنان آمده از مقصود و مراد آن‌ها ناآگاه بودند، شیطان در آن‌ها وسوسه‌ای ایجاد کرد مبنی بر اینکه گذشتگان آن‌ها، این مجسمه‌ها را می‌پرستیدند و برای آن‌ها تعظیم می‏کردند. بنابراین پیامبرصاز چنین امری به منظور پیشگیری از آنچه بدان منجر می‏شود، امت خود را بر حذر داشت.

عبارت«اینان(این مشرکان)دو فتنه را با هم جمع کرده‏اند؛ فتنه قبرها و فتنه مجسمه ها» این مطلب یا عبارت از سخنان شیخ الاسلام ابن تیمیه /است که مصنف به منظور هشدار و تذکر از فتنه‏های شدیدی که بر اثر قبرها و مجسمه‌ها اتفاق افتاده است، آنرا مطرح کرده است. چرا که فتنه قبرها همانند فتنه پرستش بت‌ها و حتی شدیدتر است.

شیخ الاسلام صمی‏گوید: این همان علتی است که به خاطر آن پیامبرصاز درست کردن و برگرفتن مساجد بر قبرها نهی کرده است، همان چیزی که بسیاری از امتها دچار آن شدند که یا موجب شرک اکبر شد و یا شرکی کمتر و پایین‌تر از آن. اشخاص به وسیله مجسمه‌های صالحین مشرک شدند، و یا به وسیله مجسمه‌هایی که گمان می‏کردند طلسم ستارگان هستند و با مسائلی از این قبیل. شرک به قبر شخصی که مشرک به صلاح و نیک بودن او باور و اعتقاد دارد، به نقوس نزدیکتر است نسبت به شرک در سنگ و چوب.

از این رو درمیانی که اهل شرک نزد قبرهای افراد صالح خاکسار و فروتن و متضرع می‌شوند و آنان را چنان با دل و جان عبادت می‌کنند که در خانه‌های خدا و در هنگام سحر برای خداوند آنچنان نیستند. برخی از آن‌ها برای قبر صالحین سجده می‌کنند. بیشتر‌شان از برکت نماز و دعا در کنار آن‌ها چنان امیدی دارند که در مساجد ندارند. به دلیل این مفسده، پیامبرصاصل وریشه شرک را قطع کرد، به طوری که از نماز در قبرستان به طور مطلق نهی کرد، اگر چه نمازگزار هیچگونه برکتی برای نماز خود بوسیله آن بقعه قصد نکند آنگونه که در مساجد قصد برکت دارد. پیامبرصاز نماز خواندن در هنگام طلوع و غروب خورشید منع کرد، چرا که در آن زمان‌ها مشرکان قصد نماز برای خورشید داشتند، از این رو امتش را در چنان زمانی از نمازگزاردن بازداشت، اگرچه آن نیتی که مشرکان داشتند فرد نمازگزار نداشته باشد و این عمل را پیامبرصبه منظور سد ذریعه یا پیشگیری از چیزی که ممکن است منجر به شرک شود، انجام داده است.

هرگاه شخصی درنماز خواند خود نزد قبرها قصد تبرک به آن بقعه را داشته باشد، این عمل عین دشمنی با خدا و رسول او و مخالفت با دین اوست، و نوآوری در دین بدون اجازه خداوند است. زیرا مسلمانان به طور اجماع ضروریات دین پیامبر صرا می‌دانند، آگاهی دارند که نماز در نزد قبرها نهی شده است، پیامبرصکسی را که قبور را سجده قرار دهد لعن کرده است. از بزرگترین نوآوری‌ها در دین و اسباب شرک می‌توان نماز در نزد قبرها و اتخاذ مساجد و بنا بر آن‌ها را نام برد.

نصوصی که از پیامبرصدر خصوص نهی از آن و سخت‌گیری پیرامون آن وارد شده به حد تواتر رسیده‌اند.

(یعنی به اندازه‌ای است که غیر قابل انکارند).

عموم گروه‌های مسلمان به نهی از ساختن مساجد بر قبرها تصریع کرده‏اند و این اعتقاد آن‌ها پیروی از سنت صحیح پیامبرصتلقی می‏شود. پیراون احمد ودیگران از جمله پیروان مالک و شافعی به حرام بودن آن تصریح کرده‏اند. گروهی نیز برآن کراهت اطلاق نموده‌اند. که شایسته است این کراهت به کراهت تحریمی حمل شود، به سبب حسن ظن به علماء تا اینکه این گمان بر آن‌ها نرود که آن‌ها از نهی متواتر پیامبرصسرپیچی کرده‏اند و به چیزی اجازه فعالیت داده‏اند که احادیث صریح و متواتر از آن نهی کرده‏اند. این بود سخن شیخ الاسلام/.

مسلم و بخاری از عایشهلآورده‌اند که گفت: هنگامی که (فرشتگان و ملک الموت) بر پیامبرصنازل شدند شروع کرد به انداختن پوشش نقشین خود بر چهره‏اش می‌کشید، هنگامی که بوسیله آن پوشیده شد، آن را کنار می‌کشید و می‌فرمود: خداوند یهود و نصاری را لعنت کرده است چرا که قبرهای پیامبران خود را مسجد قرار دادند. پس از آنچه آنان انجام دادند (امتش را) بر حذر داشت واگر چنان تحذیری نبود قبر او را آشکار می‌ساختیم، جز اینکه ویصمی‏ترسید از اینکه قبرش مسجد گرفته شود. مسلم و بخاری این روایت را تخریج کرده‎اند.

مصنف/می‏گوید: مسلم و بخاری [۱۵۸]از عایشه لآورده‌اند که گفت: هنگامی که (فرشتگان و ملک الموت) بر پیامبرصنازل شدند شروع کرد به انداختن پوشش نقشین خود بر چهره‏اش می‌کشید، هنگامی که بوسیله آن پوشیده شد، آن را کنار می‌کشید و می‌فرمود: خداوند یهود و نصاری را لعنت کرده است چرا که قبرهای پیامبران خود را مسجد قرار دادند. پس از آنچه آنان انجام دادند (امتش را) بر حذر داشت واگر چنان تحذیری نبود قبر او را آشکار می‌ساختیم، جز اینکه ویصمی‏ترسید از اینکه قبرش مسجد گرفته شود. مسلم و بخاری این روایت را تخریج کرده‎اند.

مقصود مصنف از لفظ عربی «لهما» یعنی مسلم و بخاری که این لفظ وی را از اینکه در پایان نیز به آن‌ها اشاره کند، بی‌نیاز ساخته است.

عبارت «نازل شدند» یعنی: فرشتگان و ملک الموتبر او نازل شدند.

ترجمه «طَفِقَ» یعنی: «جَعَلَ» که از افعال شروع و آغاز است، به معنی شروع کردن و اغاز کردن. لفظ عربی «خميصة» یعنی پوششی که دارای نشانه و نقش و نگار است.

عبارت«هنگامی که بوسیله آن پوشیده شد آن را کنار کشید» یعنی: از چهره و روی خود کنار کشید.

عبارت«خداوند یهود و نصاری را به خاطر اینکه قبور پیامبران خود را مسجد قرار دادند لعنت کرده است» بیانگر آن است که هرکس چنین کاری را انجام دهد لعنت بر او رواست، همانگونه که بر یهود ونصاری روا شد. عبارت «از آنچه آنان انجام دادند امتش را بر حذر داشت» ظاهراً این سخن عایشهلاست، زیرا وی از فرموده پیامبرصفهمید که امتش را از عملی که یهود و نصاری در خصوص قبرهای پیامبرانشان انجام می‏دادند بر حذر داشت، چرا که آن غلو و زیاده روی در حق انبیاء است واز بزرگترین وسائلی است که منجر به شرک می‏شود. از نشانه‌های غربت اسلام این است که آنچه رسول خداصانجام دهنده آن را لعن کرده است – تا امتش را از انجام آن با او صو افراد صالح امتش بر حذر دارد – بسیاری از متاخرین امت او دچار آن شده‌اند و آن را یکی از وسائل نزدیکی جستن به خداوند تلقی کرده‏اند و بدان معتقدند، حال آنکه این عمل از بزرگترین منکرات و گناهان است. احساس ودرک نمی‏کنند که آن دشمنی با خدا و رسول خداصاست.

قرطبی در خصوص معنای این حدیث می‏گوید: همه این‌ها به منظور قطع کردن وسایلی است که منجر به عبادت کسانی می‌شود که در قبرها هستند، همانگونه که سبب عبادت بت‌ها نیز در ابتدا همین قبرها بودند، بنابراین هیچ تفاوتی میان عبادت قبر و کسی که در قبر است و عبادت بت وجود ندارد. در سخن خداوند متعال از زبان پیامبرش یوسف بن یعقوب درنگ و تامل کن که می‏فرماید ﴿وَٱتَّبَعۡتُ مِلَّةَ ءَابَآءِيٓ إِبۡرَٰهِيمَ وَإِسۡحَٰقَ وَيَعۡقُوبَۚ مَا كَانَ لَنَآ أَن نُّشۡرِكَ بِٱللَّهِ مِن شَيۡءٖۚ[يوسف: ۳۸] یعنی: «من از آیین پدران خود ابراهیم و اسحاق و یعقوب پیروی کرده‏ام ما را نسزد که چیزی را انباز خدا کنیم. در این آیه نکره در سیاق نفی آمده و همه نوع شرک را در بر می‌گیرد».

عبارت «اگر چنان تحذیری نبود» پیامبرصاز بر گرفتن قبر خود به عنوان مسجد بر حذر نمی‌داشت عبارت«قبرش را آشکار می‌ساختم» یعنی قبر او همانند قبرهای صحابه که در بقیع قرار دارند در آنجا قرار داده می‌شد.

عبارت «جز اینکه وی می‌ترسید از اینکه قبرش به عنوان مسجد گرفته شود» لفظ عربی «خَشی» هم به صورت فتحه و هم به صورت ضمه حاء روایت شده است. اگر فتحه باشد پیامبرصاز آن ترسیده است، آنان را فرمان داد تا او را در جایی دفن کنند که درآنجا قبض روح شده و درگذشته است. ولی بنا بر روایت ضمه خاء احتمال می‌رود که صحابه بودند که ترسیدند، برخی از امت دچار چنان عملی شوند، از این رو قبرش را آشکار نساختند، از ترس اینکه برخی از امت در خصوص آن دچار غلو شده و با تعظیم او دچار شرک شوند یعنی: مشمول لعن و نفرین پیامبرصگردند. چرا که وی از آنچه امتش را از آن بر حذر داشته بود علی رغم تحذیرش امت او دچار آن گشته و همان اعمال غلط پیشینیان را با وجود نهی پیامبرصاز آن دوباره احیاء کردند.

قرطبی می‏گوید: به همین خاطر مسلمانان، درسد ذریعه بر قبر پیامبرصکوشش فراوان کردند به طوری که اطراف خاکش را بستند و وردگاه قبر او را مسدود ساختند و اطراف قبرش را پوشاندند، سپس از ترس اینکه اگر قبر او روبروی نمازگزاران باشد ممکن است تبدیل به قبله‏گاه شود ونماز به سوی او به صورت عبادت برای آن‌ها جلوه کند، در دو رکن سمت چپ قبر دو دیوار بنا نهادند و آندو را به یک سمت متمایل کردند، تا برزاویه مثلثی از جانب چپ برخورد کند، تا هیچ شخصی نتواند رو به قبراو کند.

مسلم از جندب بن عبدالله روایت کرده است که گفت: پنج روز قبل از وفات پیامبرصشنیدم که ویصکه می‌گفت من خودم را نزد خدا مبرا می‌دارم از اینکه شما مرا خلیل خود قرار دهید. خداوند مرا خلیل خود کرده، همانگونه که ابراهیم را خلیل خود برگزید. اگر من در میان امت خود خلیلی بر می‏گزیدم، حتماً آن خلیل برگزیده ابوبکر بود. آگاه باشید، کسانی که پیش از شما بودند قبورپیامبر خود را مسجد قرار دادند. هان! قبرها را به عنوان مسجد برنگزینید، که من شما را از آن باز می‌دارم و نهی می‌کنم. پیامبرص در پایان عمر خود از این عمل نهی کرده است.

سپس کسی را که چنین عملی را انجام دهد و نزد آن نماز بخواند لعن کرده است، و فرقی نیست میان اینکه که مسجدی هم بر آن باشد یا نباشد. و این در واقع معنای گفته مذکور در روایت قبلی که عایشه روایت کرده بود، مبنی بر اینکه «ترسید که قبر او مسجد واقع شود» صحابه در اطراف قبر پیامبرصمسجدی بنا نکردند وهر جایگاهی که به قصد نماز تعیین شده باشد در واقع مسجد تلقی می‌شود حتی هر مکانی که در آن نماز برپا شود مسجد نامیده می‏شود. همانطوری که پیامبرصفرموده است: تمام زمین برای من مسجد وپاکیزه قرار داده شده است.

احمد با سند جید به صورت مرفوع از ابن مسعود سروایت کرده است «بدترین مردم کسانی هستند که در هنگام فرا رسیدن قیامت زنده‌اند و کسانی که قبرها را به عنوان مسجد بر می‌گزینند».

ابو حاتم نیز این روایت را در صحیح خود آورده است.

مصنف/ می‏گوید: مسلم از جندب بن عبدالله روایت کرده است که گفت: پنج روز قبل از وفات پیامبرصشنیدم که ویصمی‌گفت من خودم را نزد خدا مبرا می‌دارم از اینکه شما مرا خلیل خود قرار دهید. خداوند مرا خلیل خود کرده همانگونه که ابراهیم را خلیل خود برگزید. اگر من در میان امت خود خلیلی بر می‏گزیدم، حتماً آن خلیل برگزیده ابوبکر بود. آگاه باشید، کسانی که پیش از شما بودند قبورپیامبر خود را مسجد قرار دادند، هان!قبرها را به عنوان مسجد برنگزینید، که من شما را از آن باز می‌دارم و نهی می‌کنم. [۱۵۹]

مقصود وی از جندب بن عبدالله همان ابن سفیان بجلی، صحابی مشهور است که به جد خود منسوب شده است. پس از سال شصتم هجری درگذشت.

عبارت: «من خودم را نزد خدا مبرا می‌دارم از اینکه شما مرا خلیل خود قرا ر دهید» یعنی: از آنچه که انجام آن برای من جایز نیست امتناع می‌ورزم. خُلّت بالاتر ا زمحبت است. خلیل یعنی کسی که نهایت محبوبیت را داشته باشد. از خلة- با فتح خاءِ – مشتق شده که به معنای نفوذ پیدا کردن محبت و دوستی در قلب است.

همانگونه که شاعر می‏گوید: روش و مسلک روح در من نفوذ کرد به همین دلیل سبب ابراهیم خلیل خلیل نامیده شد.

این شعر در معنای خلیل د رست است. همانطور که شیخ الاسلام، ابن قیم ابن کثیر و دیگران رحمة الله علیهم آن را مطرح کرده‏اند.

قرطبی می‏گوید: پیامبرصبدان خاطر خلیل نامیده شده است که قلب وی از محبت، تعظیم و معرفت خداوند لبریز شده بود و دوستی غیر او جایی در آن نداشت.

عبارت «خداوند مرا خلیل خود کرده است» بیانگر آن است که خلة بالاتر از محبت است.

ابن قیم/علیه می‏گوید: برخی به خطا گمان کرده‏اند که محبت از خلت کاملتر است و ابراهیم خلیل خدا و محمدصحبیب اوست. این دیدگاه از روی جهل آن‌هاست. زیرا محبت عام و خلّت خاص و به معنای نهایت دوستی است. پیامبرصخبر داده است که خداوند او را به عنوان خلیل برگزیده است و ازخود نفی می‏کند از اینکه غیر از خدا خلیلی داشته باشد با وصف اینکه از حب خود نسبت به عایشه و پدرش، عمربن خطاب، معاذبن جبل ودیگرانشاجمعین خبر داده است. همچنین خداوند(فرموده است که) توبه کنندگان، پاک شدگان و صابران را دوست می‌دارد، حال آنکه خلّت او مختص خلیل‌های اوست یعنی دوستان بسیار نزدیک و صمیمی.

عبارت «اگر من در میان امت خود خلیلی بر می‌گزیدم، حتماً آن خلیل برگزیده من ابوبکر بود»بیانگر آن است که صدیق برترین اصحاب است و پاسخی است بر شیعه و وجهمیه. که بدترین اهل بدعت هستند.برخی از سلف آندو را از هفتاد و دو فرقه خارج کرده‏اند، به سبب اینکه شیعه شرک و عبادت قبرها را پدید آورد و نخستین گروهی بودند که بر قبرها مسجد بنا نهادند. این سخن مصنف است.

ولی بدون تردید سخن او درست است. عبارت مذکور به خلافت ابوبکر نیز اشاره دارد، زیرا اگر کسی، فردی را بیشتر دوست داشته باشد، آن شخصِ محبوب وی، از هرکس دیگری شایسته‌تر ونزدیکتر به اوست. پیامبرصصدیق را برای امامت نماز جانشین خود ساخت و هنگامی که به ویصگفته شد، عمر امام جماعت آنان شود به خشم آمد واین در همان وضعیت بیماری بود که برا ثر آن وفات یافت.

اسم ابوبکر، عبدالله بن عثمان بن عامر بن عمرو بن کعب بن سعد بن تیم بن مرة است. صدیق اکبر، خلیفه رسول خدا و برترین صحابه به اجماع اهل علم در جمادی الاولی سال سیزدهم هجری، در سن ۶۳ سالگی درگذشت.

لفظ «ألا»در عبارت عربی حدیث حرف استفتاح است.

خطابی می‏گوید: انکار پیامبرصاز عمل یهود و نصاری به دو جهت بوده است.

نخست اینکه آن‌ها برای قبور انبیاء از روی تعظیم سجده می‏کردند. دوم: نماز در محل دفن انبیاء را جایز دانسته ودر هنگام نماز رو به آن‌ها نماز می‏خواندند. با این توجیه که بدینوسیله خداوند را عبادت می‌کنندو در حالیکه از تعظیم انبیاء مبالغه می‏کردند. مورد نخست شرک آشکار است و مورد دوم نیز شرک خفی(پنهان) است. به همین دلیل و سبب مستحق لعن و نفرین شدند. عبارت«پیامبرصدر پایان عمر خود از این عمل نهی کرده است» یعنی همانگونه که در حدیث جندب مطرح شده است. این عبارت و عبارت‌های پس از آن سخن شیخ الاسلام است.

عبارت«سپس پیامبرصکسی را که چنین عملی را انجام دهد لعن کرده است» همانطوری که در حدیث عایشه آمده است.

(شارح) پس از چنین سخت گیری وشدتی از طرف سرور پیامبران چگونه جایز است که قبرها تعظیم شوند وبر آن‌ها چیزی بنا نهاده و نزد آن‌ها و به جهت آن‌ها نماز گزارده شود. و اگر این افراد تعقل می‏کردند، چنین عملی از سوی آنان، بزرگترین مخالفت و دشمنی با خدا و رسول خداصتلقی می‏شد.

عبارت «در نزد آن نماز بخواند اگر چه مسجدی هم بر آن بنا نشده باشد»یعنی کسی که در آنجا نماز بخواند ملعون است. و این مقتضی تحریم نماز در کنار قبر و یارو به قبر است.

از ابوسعید خدریسبه صورت مرفوع روایت شده است که «تمام سرزمین مسجد است بجز قبرستان و حمام» احمد و صاحبان سنن این روایت را آورده‌اند و ابن حبان و حاکم آن را صحیح دانسته‌اند. [۱۶۰]

ابن قیم /می‏گوید: در حالت کلی هرکس که از شرک و اسباب ووسائل آن آگاهی داشته باشد و از رسول خدا صاهداف و مقاصدش را فهمیده باشد، به طور قاطع و بدون هر گونه احتمال نقیضی میداند این تاکید بیش از اندازه و لعن و نهی با صیغه‌هایی که از سوی پیامبرصدر قبال این مقوله مطرح شده به خاطر نجاست ظاهری نیست، بلکه به خاطر نجاست شرکی است که به مشرک به دلیل نافرمانی از پیامبرصو ارتکاب چیزهایی است که آن را نهی کرده است. به دلیل آن است که از هوای نفس خود تبعیت کرده و از پروردگار و سرور خود نترسیده است، بهره‌اش از لا اله الا الله اندک و یا معدوم گشته است. این سخن و امثال آن که از پیامبرصصادر شده به منظور حفظ حریم توحید از الحاق شرک و پوشاندن آن است. در واقع خودرا برای توحید مجرد ساختن ومبرا داشتن از خشم خدا به سبب اینکه غیر او را همسان او قرار داده است. ولی مشرکان سر پیچی کرده و از فرمان پیامبرصنافرمانی و مرتکب نهی او شده‏اند. شیطان آنان رابا شعار تعظیم قبرهای مشایخ و افراد صالح فریفته است وبه آن‌ها وانمود کرده که هر اندازه شما در تعظیم و غلو پیرامون آن‌ها افراط کنید با نزدیکی به آن‌ها خوشبخت‌تر و سعادتمند‌تر هستید واز دشمنان آن‌ها نیز دورتر و بعیدترید.

سوگند به خدا، شیطان از همین در، بر پرستندگان یغوث، یعوق و نسر وارد شد و از ابتدا تا روز قیامت بر تمامی بندگان از همین در وارد می‏شود. مشرکان افراط و غلو در خصوص صالحین و انبیاء را با تبعیت نادرست از روش آن‌ها در خود جمع کرده‏اند.

خداوند اهل توحید را به تبعیت و سلوک از روش صالحان و درک جایگاه اصلی آن‌ها، هدایت کرده است. جایگاه آن‌ها همان بندگی کردن برای خدا و سلب ویژگی‌های الوهیت از آن‌هاست.

شارح/می‏گوید: از جمله کسانی که علت منع پیامبرصاز ساختن مسجد بر قبرها را، ترس دچار شدن به شرک تلقی کرده‏اند، عبارتند از: امام شافعی، ابوبکر اثرم، ابو محمد مقدسی، شیخ الاسلام و دیگران، رحمة الله علیهم. بی‌تردید علت همین است.

عبارت «صحابه در اطراف قبر پیامبرصمسجدی بنا نکردند» یعنی: از آنجایی که از سخت گیری پیامبرصدر نهی از آن و لعن فاعل آن مطلع بودند، چنین عملی را انجام ندادند.

عبارت «و هر جایگاهی که به قصد نماز تعیین شده باشد در واقع مسجد تلقی می‏شود» اگر چه مسجدی بر آن بنا نشده باشد، بلکه در هر مکانی نماز برپا شود مسجد نامیده می‌شود اگر چه قصد درست کردن بنا نیز در میان نباشد. همانطوری که اگر به فردی که قصد نماز دارد جایی عرضه شود و در آنجا بی‌آنکه خصوصاً برای نماز تعیین شده باشد نماز بگذارد به صرف نماز خواندن در آنجا آن مکان مسجد نامیده می‏شود.

عبارت«همانطوری که پیامبرصفرموده است تمام زمین برای من مسجد و پاکیزه قرار داده شده است» [۱۶۱]یعنی کل زمین مسجد نامیده شده و نماز در تمامی گوشه و کنار آن جایز است، جز مکان‌هایی که استثنا شده و نماز در آن‌ها جایز نیست مثل قبرستان‌ها و نظیر آن.

بغوی در شرح السنة می‏گوید: مراد آن است که برای اهل کتاب جز در عبادتگاهها ومعابد نماز خواندن درست نیست، ولی خداوند برای این امت در هر مکانی که باشند نماز خواندن را در آنجا مباح گردانیده است و این به منظور تخفیف و آسانگیری به آن‌ها بوده است. پس از تمامی این مکانها، حمام، قبرستان ومکان نجس را خارج و استثناء کرده است.

مصنف می‏گوید: احمد با سند جید به صورت مرفوع از ابن مسعود سروایت کرده است «بدترین مردم کسانی هستند که در هنگام فرا رسیدن قیامت زنده‏اند وکسانی که قبرها را به عنوان مسجد بر می‌گزینند» ابو حاتم نیز این روایت را در صحیح خود آورده است. [۱۶۲]

عبارت «شِرار» با کسر شین در عبارت عربی جمع شریر است، یعنی بدتر.

عبارت «درهنگام فرا رسیدن قیامت زنده‌اند»یعنی در هنگام مقدمات قیامت مثل بیرون آمدن جنبنده بزرگ در زمین و طلوع خورشید از مغرب، آن‌ها زنده‌اند و پس از آن در شیپور و حشتناک دمیده می‏شود.

عبارت «و کسانی که قبرها را به عنوان مسجد بر می‌گزینند» در واقع به جمله قبلی عطف شده است.

یعنی علاوه بر گروه قبل، این دسته نیز از بدترین مردم هستند که با نماز خواندن نزد قبرها و رو به آن‌ها و ساختن مساجد بر آن‌ها، آنجا را سجده گاه و مسجد بر می‌گزینند.

در احادیث پیشین گذشت که یهود ونصاری چپنین اعمالی را انجام می‏دادند و پیامبرصبخاطر آن اعمال لعنت و نفرینشان کرد، تا امت خود ر ا بر حذر دارد از اینکه با پیامبر صوافراد صالح خود همانند یهود و نصاری رفتار کنند. بیشتر امت محمدصاز این تحذیر سر بلند نیستند، بلکه حتی معتقدند که چنین اعمالی نزدیکی جستن به خداست، حال آنکه این اعمال آن‌ها از جمله چیزهایی است که آنان را از خداوند دور می‏سازد و از رحمت او می‏راند. جای شگفتی است که بیشتر مدعیان علم در این امت این اعمال را انکار نمی‏کنند، بلکه چه بسا آن را نیکو به شما آورده و بدان تمایل پیدا کرده‏اند، غربت اسلام با چنین وضعیتی شدیدتر شده و معروف و منکر وارونه گشته‌اند به طوری که معروف، منکر و منکر معروف تلقی می‏شود. بدعلت جایگزین سنت و سنت، بدعت معرفی شده است، خردسالان با آن نشو ونما می‌کنند و بزرگسالان بوسیله آن پیرو فرتوت می‌شوند.

شیخ الاسلام می‏گوید: در خصوص بنا کردن مساجد بر قبرها باید گفت: تمامی گروه‌ها بر نهی از چنین کاری تصریح نموده‏اند و این موضعگیری نیز به استناد و تبعیت از احادیث صحیح صورت پذیرفته است. یاران ماو دیگران از جمله پیروان مالک و شافعی، به تحریم آن قائل هستند، به طور قطع شکی در تحریم آن نیست. سپس شیخ الاسلام احادیثی را پیرامون آن آورده است و در ادامه می‏گوید: این مسجدهای ساخته شده بر قبرهای پیامبران، صالحان یا پادشاهان و غیره، می‌بایست با خراب کردن آن‌ها را از میان برد، زیرا ازجمله چیزهایی است که علمای معروف در مخالفت با آن همگی اتفاق نظر دارند.

ابن قیم /می‏گوید: ویران ساختن ونابود کردن قبه‌هایی که بر قبرها بنا نهاده شده‌اند، واجب است. چرا که بر نافرمانی از پیامبرصتاسیس شده است. جماعتی از علمای شافعی برنابود کردن بناهایی که در قرافه درست شده فتوا داده‌اند از جمله آن علما ابن جمیزی، ظهیر ترمینی دیگران هستند. قاضی ابن کج می‏گوید: کچکاری قبرها و بنا کردن گنبد و غیر گنبد بر آن‌ها جایز نیست ووصیت به آن نیز باطل است.

اذرعی می‏گوید: در بطلان وصیت بر بناء قبه و گنبد و سایر بناها و انفاق اموال فراوان برای قبرها، کسی در تحریم آن شک ندارد.

قرطبی در خصوص حدیث جابرسکه گفت: پیامبرصاز کچکاری قبر و بنا ساختن بر آن نهی کرده است، [۱۶۳]می‏گوید: امام مالک به ظاهر این حدیث نظر داده است و بنا ساختن و کجکاری قبرها را ناپسند داشته است ولی دیگران اجازه داده‌اند، حال آنکه این حدیث حجت علیه آن‌هاست.

ابن رشد می‏گوید: امام مالک بنا ساختن بر قبر و گذاشتن سنگ بر آن را ناپسند می‎داند، چرا که این از بدعت‌های کسانی است که ثروتمند هستند و این عمل را به منظور فخر و مباهات و آوازه انجام می‏دهند، در کراهت این کار هیچگونه اختلافی وجود ندارد.

زیعلی در شرح الکنز می‏گوید: بنا نهادن بر قبر کراهت دارد و ناپسند است. قاضی خان نیز یادآور شده‏ است، قبر نباید کجکاوی و یا بر آن بنا نهاده شود، چرا که از پیامبرصروایت شده است که از کجکاری و بنا بر مسجد نهی کرده است. مراد از کراهت در اینجا از نظر حنیفه کراهت تحریمی است. که ابن نجیم آن را در شرح الکنز مطرح کرده است.

شافعی /می‏گوید: از نظر من پسندیده نیست که مخلوق تعظیم شود تاجایی که قبر او مسجد واقع شود. از ترس اینکه انجام دهنده چنین کاری دچار فتنه شود و مردمانی که پس از او می‌آیند نیز دچار فتنه گردند. سخن شافعی /بیان می‌دارد که مقصود وی از کراهت و ناپسند داشتن همان کراهت تحریمی است. شارح /می‏گوید: نووی /در شرح المهذّب بر تحریم بنا بر روی قبرها به طور مطلق قطعیت نهاده است. در شرح مسلم نیز عین همین دیدگاه را مطرح کرده است.

ابو محمد عبدالله بن احمد بن قدامه، پیشوای حنبلیان و صاحب تالیفات بزرگی مثل المغنی، الکافی و غیره می‏گوید: بر گرفتن مساجد بر قبرها جایز نیست. زیرا پیامبرص فرموده است: خداوند یهود و نصاری را لعنت ونفرین کرده است.

قبلا روایت کردیم که سرآغاز پرستش بتها، تعظیم مردگان، مجسمه درست کردن برای آن‌ها، تبرک جستن و نماز خواندن در جوار آن‌ها بود. شیخ الاسلام ابن تیمیه می‏گوید: تفاوتی نمی‏کند که قبرستان جدید باشد یا قدیم، خاکش دگرگون شده باشد یا خیر، میان آن و زمین حائل و مانع باشد یا نباشد، به دلیل عمومیت اسم و علت، حکم یکی است. زیرا پیامبرصلعن کرده است کسانی را که قبرهای پیامبرانشان را مسجد گرفته‌اند.معلوم است که قبر پیامبران نجس تلقی نمی‏شود.

خلاصه، به کسی که نهی پیامبرصاز نماز در قبرستان را تنها به دلیل نجاست خاک می‏داند، باید گفت بسیار بعید است که نظر و مقصود پیامبرصاین باشد ضمن اینکه ممکن است بر روی یک قبر مسجدیبنا شده باشد، باز هم در این مسجد نماز گزارده نمی‏شود، چه پشت قبر باشد چه جلو آن.

در مذهب امام احمد بن حنبل، عدم جواز نماز در چنین مکانی مورد اتفاق است. چرا که پیامبرصفرموده است: پیش از شما کسانی بودند که قبرهای انبیاء و صالحان خود را مسجد گرفتند، هان آگاه باشید قبرها را مسجد برنگزینید، من شما را از آن باز می‌دارم و نهی می‌کنم. [۱۶۴]قبر پیامبران رابه طور خاص مطرح کرده است زیرا ایستادن و عبادت کردن مردم بر قبر آن‌ها بیشتر و برگزیدن قبر آن‌ها به عنوان مسجد شدیدتر است. همچنین اگر چه بنایی هم بر قبر آنان نباشد، چون حقیقت مفسدت شرک به این ترتیب رخ داده است، از این رو نماز خواندن در قبر آن‌ها به همین سبب نهی شده است.

و هر مکانی که در آن نماز گزارده شود، مسجد نامیده می‏شود. همانطور که پیامبرصفرمودند: تمام زمین برای من مسجد و پاک و منزه قرار داده شده است. [۱۶۵]اگر چه جای یک قبر یاد و قبر باشد.

برخی از اصحاب ما، (حنابله)گفته‏اند نماز در کنار یک قبر یا رو به قبر ممانعتی ندارد، چرا که اسم قبرستان آن را شامل نمی‏شود، در حالیکه در کلام امام احمد و برخی از یاران او این فرق وجود ندارد، بلکه عموم کلام آنان متقضی منع نماز در نزد هر قبری است.

همانگونه که پیشتر از علی س روایت شده است که گفت: در حمام و نزد قبر نماز نمی‏گزارم.

بنابراین شایسته است که نهی پیامبرصشامل حریم قبر و حیاط آن نیز باشد، نماز در مسجدی که بر قبرستان بنا نهاده شده است، جایز نیست. خواه بین آن مسجد و قبرستان دیواری باشد که آن‌ها را از هم جدا کرده خواه نباشد، تفاوتی نمی‏کند (در هرصورتی و ممنوع نهی شده است

می‏گوید: در روایت اثرم آمده است: اگر مسجد در میان قبرها باشد، نماز واجب در آن خوانده نمی‏شود، اگر چه بین قبرها و مسجد فاصله باشد و تنها نماز بر جنازه یا میت در آنجا رخصت داده شده است، نه غیر آن.

ابن تیمیه/(در ادامه) حدیث أبومرثد مطرح کرده است که گفت: پیامبرصفرمودند: به سوی قبرها نماز بخوانید. و سندش را نیز جید معرفی کرده است. [۱۶۶]

اگر سخن علما را درا ین زمینه دنبال کنیم، سخن به درازا می‌کشد. و اینجا روشن شد که علما رحمهم الله بیان کرده‏اند که علت نهی همان چیزی است که این عمل بدان منجر می‏شود؛ از قبیل غلو در خصوص آنان، عبادت کردن برای آن‌ها به غیر ازخدا. همانطوری که امروز واقع شده است ولی ما از خداوند کمک می‏طلبیم و او کمکار حقیقی است.

پس از دوران امامانی که مردم به سخنان آنان خو گرفته و عادت کرده بودند در ابواب مختلف علم به خدا، سردرگمی‌های زیادی بوجود آمد. به طوری که عدم شناخت هدایت و علمی که خداوند به پیامبرصداده بود مردم را به اشتباه انداخت. نصوص کتاب و سنت را با قیدهایی مقید کردند که فرمانبرداری را سست گردانید و به وسیله این قیدها قصد ونیت پیامبرصاز نهی را وارونه جلوه دادند و برخی از آن‌ها گفتند که نهی از بنا بر قبور، تنها به قبرستان مسبله اختصاص دارد و نهی از نماز خواندن در آن به خاطر نجاست چرک مرده است. تمامی این قیدها از چند جهت باطل‌اند:

این توجیهات سخن گفتن پیرامون دین خدا بدون علم و آگاهی است و بنابر نص کتاب سخن بدون علم حرام است.

آنچه آن‌ها می‌گویند مقتضی لعن فاعل و انجام دهند آن و سخت گیری بر وی نیست. چه مانعی وجود داشت که پیامبرصبگوید: هرکس در بقعه نجسی نماز بخواند لعنت خدا بر او.

لازمه گفته این عده آن است که پیامبرصعلت را بیان نکرده است ودر بیان آن امت را به کسانی که پس از وی و بعد از قرون برتر و امامان می‌آیند، حواله کرده است. چنین چیزی به طور قاطع از نظر عقل و شرع باطل است. همانگونه که لازمه چنین سخنی آن است که پیامبرصاز بیان آن عاجز شده یا اینکه در ابلاغ کوتاهی کرده است واین نیز از باطل‌ترین سخن است. زیرا پیامبرصبه روشنی ابلاغ کرده است و قوت او در بیان از قدرت هر کسی بالاتر است و چون لازم باطل شد ملزم و نیز به تبع آن باطل می‏شود.

همچنین می‌توان گفت: این لعن و سخت گیری شدید تنها در خصوص کسی است که قبور انبیاء را مسجد قرار می‏دهند و در برخی نصوص به گونه‌ای آمده است که قبر انبیاء و غیر انبیاء را در بر می‌گیرد.

اگر علت نجاست باشد – آنگونه که مدعیان قبلی ادعا داشتند - در خصوص قبرهای انبیاء منتفی است، چرا که جسد آن‌ها تازه و هیچگونه نجاستی ندارد که مانع نماز نزد قبرهای آنان شود، پس هرگاه نهی از برگرفتن مساجد نزد قبرها طبق نص قبر انبیاء را نیز در بر بگیرد، در آن صورت معلوم می‌گردد، علت تحریم و نهی آن چیزی نیست که این علمای مدعی که اقوالشان مطرح شد، عنوان کرده‏اند. سپاس خداوند رابه سبب ظهور برهان و راه آشکار. تمام حمد وثنا ویژه خداوندی است که مارا به این راه هدایت کرد. وهرگز نمی‌توانستیم هدایت شویم اگر خداوند ما را هدایت نمی‌کرد.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید، عبارتند از:

نخست: بیان داستان فردی که در کنار قبر یکی از شخصیت‌های صالح مسجدی بنا کرد تا خداوند را پرستش کند، بیان این داستان توسط پیامبرصگویای آن است که اگرچه نیت فرد مذکور درست است ولی عملکرد او نادرست است.

دوم: نهی از مجسمه‌ها و سخت گیری و شدت پیرامون آن

سوم: دوری و اجتناب از مبالغه و سخت گیری پیامبرصدر مورد آن. اولاً چگونگی بیان مساله برای امت و سپس گفتن چنان سخنی پنج روز قبل از وفات خود. سپس آنچه در سیاق آمده است بر آنچه قبلاً گذشت بسنده و کفایت نکرد.

چهارم: نهی پیامبرصاز انجام چنین فعلی پیش از آنکه قبری در کار باشد و تحقق یابد.

پنجم: آن روش یهود ونصاری در خصوص پیامبرانشان بود.

ششم: پیامبرص به سبب آن عمل، آنان را لعنت کرد.

هفتم: مقصود پیامبرصبر حذر داشتن ما از قبر خود بود.

هشتم: علت عدم ابراز (آشکار نموندن) قبر او ص

نهم: معنای به مسجد گرفتن قبرها.

دهم: پیامبرصکسی راکه قبور انبیاء را مسجد بگیرد در کنار کسی مطرح کرده که قیامت در حالت زنده بودن او بر پا می‌شود و این دو دسته را مقرون به هم مطرح کردهاست. وسبب و وسیله را قبل وقوع شرک یادآور شده است

یازدهم: این مقوله را پنج روز قبل از وفات خود در خطبه‌اش در رد بر دو گروهی که بدترین اهل بدعت هستند مطرح کرد، همانهایی حتی برخی از اهل علم آن‌ها را از هفتاد و دو فرقه امت اسلام خارج کرده‏اند. و این دو دسته یکی شیعه ودیگری جهیمه است به دلیل این که شیعه شرک وعبادت قبرها را پدید آورد و نخستین کسانی بودند که بر قبر مسجد بنا نهادند.

دوازدهم: در شدت احتضار، پیامبرصبا آن مساله آزمایش شد و بدان اهمیت داد.

سیزدهم: پیامبرانصبا مقام خلّت (دوستی نزدیک وصمیمی با خداوند)گرامی داشته شد.

چهاردهم: تصریح به اینکه خلّت از محبت بالاتر است.

پانزدهم: تصریح به اینکه ابوبکر صدیق بالاترین اصحاب است.

شانزدهم: اشاره بر خلافت ابوبکر صدیق.

[۱۵۷] بخاری: کتاب الصلاة(۴۲۷) باب هل تنبش قبور مشرکی الجاهلیه ویتخذو مکان‌ها مساجد. مسلم: کتاب المساجد و مواضع الصلاة(۵۲۸)(۱۶): باب النهی عن بناء المساجد علی القبور. [۱۵۸] بخاری: کتاب الصلاة(۴۳۵): باب (۵۵)مسلم کتاب المساجد و مواضع الصلاة(۵۳۱)(۲۲): باب النهی عن بناء المساجد علی القبور. [۱۵۹] مسلم: کتاب المساجد و مواضع الصلاة(۵۳۲)(۲۳) باب النهی عن النهی عن بناء الساجد علی القبور. [۱۶۰] صحیح است: احمد(۳/۸۳)ابو داوود: کتاب الصلاة(۴۹۲) باب فی مواضع التی لا تجوز فیها الصلاة ترمذی: کتاب ابواب الصلاة(۳۱۷)باب ماجاء ان الارض کلها مسجد الا المقبره والحمام. ابن ماجه کتاب المساجد (۷۴۵) باب المواضع التی یکره فیها الصلاة وابن حبان (۳۳۸-الموارد). حاکم (۱/۲۵۱)شیخ شاکر در حاشیه خود بر ترمذی این روایت را صحیح دانسته است. البانی در احکام الجنائز(۱۳۷) شیخ الاسلام ابن تیمه در الفتاوی(۱۹/۲۶) می‌گوید: علت نهی این است که وسیله‌ای است برای شرک با وجود اینکه قبرستان‌ها پناهگاه شیاطین هستند. [۱۶۱] بخاری کتاب الصلاة(۴۳۸)باب قول النبیصجعلت لی الارض مسجداً وطهوراً مسلم: کتاب المساجد (۵۲۳)(۵) از حدیث جابر بن عبداللهب. [۱۶۲] صحیح است: احمد (۱/۴۳۵) ابن حبان (۳۴۰) فی الصلاة: باب ماجاء فی الصلاة فی الحمام و المقبره، ابن تیمیه در الاقتضاء(۱۵۸) می‌گوید. سند آن جید است استاد احمد شاکر در حاشیه خود بر سند(۳۸۴۴، ۴۱۴۳) آن را صحیح دانسته است. البانی نیز در تحذیر المساجد (ص۱۹) آن را صحیح قلمداد کرد ه است. [۱۶۳] مسلم: کتاب الجنائز(۹۷۰)(۹۴): باب النهی عن تحصیص القبر و البناء علیه. [۱۶۴] تخریج آن در شماره (۱۶۷)گذشت. [۱۶۵] تخریج آن در شماره (۱۶۹)گذشت. [۱۶۶] مسلم: کتاب الجنائز(۹۷۲)(۹۸): باب النهی عن الجلوس علی القبر والصلاة علیه.

باب: اینکه غلو در خصوص قبر صالحان آن‌ها را تبدیل به بتی می‏کند که به غیر خدا پرستیده می‌شوند

مالک در موطأ روایت کرده است که پیامبرصفرمودند؛ پروردگارا قبرم را بتی که پرستیده شود قرار مده. خشم خدا افزون بر کسانی که قبر پیامبرانشان را مسجد گزیدند.

مصنف می‏گوید: باب اینکه غلو در خصوص قبر صالحان آن‌ها را تبدیل به بتی می‏کند که به غیر خدا پرستیده می‌شوند.

مالک در موطأ روایت کرده است که پیامبرصفرمودند؛ پروردگارا قبرم را بتی که پرستیده شود قرار مده. خشم خدا افزون بر کسانی که قبر پیامبرانشان را مسجد گزیدند.

این حدیث را مالک به صورت مرسل از زید بن اسلم از عطا ء بن یسار روایت کرده است که رسول خداصفرمودند: پروردگارا قبرم را بتی که پرستیده شود قرار مده. خشم خدا افزون شود بر کسانی که قبر پیامبرانشان را مسجد گزیدند ابن ابی شیبه نیز آن را در مصنف خود از ابن عجلان از زیدبن اسلم روایت کرده و نام عطاء را نبرده است. این بزاز نیز آن را از زید از عطاء از ابوسعید خدری به صورت مرفوع روایت کرده است.

این حدیث شاهدی نیز نزد امام احمد دارد که با سند خود از سهیل بن ابی صالح از پدرش از ابوهریره به صورت مرفوع روایت کرده است، که رسول خداصفرمودند؛ پروردگارا قبرم را بت قرار مده، خداوند لعن کرده است قومی را که قبر پیامبرانشان را مسجد گرفته‌اند. [۱۶۷]

عبارت «مالک در موطأ روایت کرده است» مقصود از مالک همان مالک بن انس بن مالک بن ابی عامر بن عمرو اصبحی، ابوعبدالله مدنی است. امام دارالهجره ویکی از امامان چهارگانه و قانون نگذاران حدیث. تا جایی که بخاری در خصوص وی گفته است. صحیح‌ترین سند از اسناد راویان حدیث، سندی است که در آن مالک از نافع از ابن عمر روایت کرده باشد. در سال ۱۷۹ در گذشت و تولد او نیز در سال ۹۳ اتفاق افتاد، بنابر قول ضعیفی در سال ۹۴ هجری قمری. واقدی می‌گوید به سن نود سالگی رسید.

عبارت: «پروردگارا قبرم را بتی که پرستیده شود قرار مده»دعای پیامبرصاجابت شد همانگونه که ابن قیم /می‏گوید: خداوند دعای پیامبرصرا جابت نمود و (قبرش) را با سه دیوار احاطه کرد.

به طوری که اطراف آن بوسیله دعای او به ارجمندی و حمایت و حفاظت روزگار گذرانید. حدیث مذکور بر آن دلالت دارد که اگر قبر پیامبرصپرستیده می‏شد، در آنوقت بت بود، ولی خداوند با مانع و حائلی بین قبر او و مردم فاصله و مانع ایجاد کرد.

همچنین دلالت دارد بر اینکه وثن همان قبر و تابوتی است که پرستش کنند مستقیم با آن برخورد می‏کند. فتنه قبرها با تعظیم و عبادت آن‌ها بزرگ شد. همانطور که عبدالله بن مسعود می‏گوید: این چه وضعیت و حالتی است که شما دارید! هرگاه فتنه‌ای شما را در بر بگیرد که گذشتگانتان در آن پیرو فرتوت شوند و خردسالانتان با آن نشو ونما کنند با گذر زمان، مردم آن فتنه را سنت (نیکو) به حساب آورده و هرگاه تغییر داده شود. می‌گویند: سنت تغییر کرد؟! [۱۶۸].

به خاطر ترس از فتنه، عمرساز تحقیق و جستجو آثار پیامبرصنهی کرد.

ابن وضاح می‏گوید: از عیسی بن یونس شنیدم که می‌گفت: عمر بن خطاب رضی به بریدن درختی که پیامبرصزیرآن بیعت کرده بود، فرمان داد. [۱۶۹]سپس آن را قطع کرد. چرا که مردم به آنجا رفته و در زیر آن نماز می‌گزاردند پس عمرساز فتنه بر آنان ترسید.

معرور بن سوید می‏گوید: در راه مکه نماز صبح را به همراه عمر بن خطابسبجای آوردم. سپس دید مردم به جاهایی برای نماز می‌روند. گفت: اینان کجا می‌روند؟ گفته شد ای امیر مومنان مسجدی است که پیامبرصدر آنجا نماز خوانده است، آن‌ها نیز درآن نماز می‌گزارند.حضرت عمر فرمود: کسانی که پیش از شما بودند به سبب چنین عملکردی هلاک شدند. آثار پیامبران خودشان را جستجو می‏کردند و پی می‌گرفتند و آن‌ها را معبد و عبادتگاه قرار می‏دادند. هرکس نمازش در این مساجد فرا رسید پس در آنجا نماز بخوانند در غیر این صورت بگذرد و آهنگ و قصد آن مکان‌ها را نداشته باشد.

در مغازی ابن اسحاق از زیادات یونس بن بکیر از ابوخلدة خالد بن دینار آمده است، ابوالعالیه برای ما گفت: هنگامی که شُوشتر را فتح کردیم در بیت المال هرمزان تختی را یافتیم که بر روی آن مردی مرده قرار داشت وبرسرآن مصحفی بود. مصحف را برداشته نزد عمر آوردیم. سپس از کعب خواست آن را به عربی نسخ کند. من نخستین فردی از عرب بودم که آن را قرائت نمودم. همانند قرآن آن را قرائت کردم، (خالد می‏گوید)به ابوالعالیه گفتم چه چیزی در آن بود گفت: رفتار و امور و لحن‌های سخنشانی که هنوز بوجود نیامده است و اتفاق نیفتاده است.

خالد گفت: به ابوالعالیه گفتم با آن مرد چه کار کردید؟ گفت: در روز سیزده قبر به طور پراکنده کندیم هنگامی که شب شد آن را دفن کرده همه قبرها را باخاک یکسان نمودیم و پر از خاک کردیم تا بر مردم پوشیده بماند و او را نبش نکنند(خالد)گفت: از آن مرده چه می‏خواستند؟ گفت: هنگامی که باران نمی‏آمد خشکسالی می‏شد، وی را با آن تخت آشکار می‏کردند و بیرون می‏آوردند و طلب باران می‏کردند. گفتم: به گمان شما آن مرد چه کسی بود؟ گفت: مردی بود که به او دانیال می‌گفتند. گفتم: چند سال قبل از اینکه شما آن را را بیابید در گذشته بود؟ که گفت: سیصد سال قبل از آن گفتم: چیزی از آن تغییر کرده بود؟ گفت: خیر. جز چند تار مو از پشت سرش. چرا که گوشت انبیاء را زمین پوسیده نمی‏کند.

ابن قیم/می‏گوید: این داستان بیانگر علت پو شیده نگهداشتن قبر پیامبرصتوسط مهاجران و انصار است تا بوسیله آن دچار فتنه نشوند. قبر پیامبر ص را آشکار نساختند تا در نزد آن دعا کنند وبدان تبرک جویند اگر متأخران به آن دست می‌یافتند با شمشیر بر سر آن با یکدیگر می‌جنگیدند و آن را به غیر از خداوند می‌پرستیدند.

شیخ الاسلام/ می‏گوید: این بیانگر انکار آن توسط اصحاب پیامبرصاست هرکس به امید خیبر قصد جا و مکانی کند که شارع قصد آنجا را مستحب نکرده است، این عمل از منکرات است به طوری که برخی زشت‌تر و ناپسندتر از برخی دیگر است. چه قصد شخص نمازگزاردن در آنجا باشد و یا دعا کردن، قرآن بخواند و یا خدا را در نزد آن به یاد آورد یا اینکه عبادتی و قربانی نزد آن انجام دهد، همه این‌ها از یک قماش بوده و ناپسندند، به طوری که آن بقعه را به عبادتی اختصاص دهد که خداوند نوعاً و عیناً بدان اختصاص نداده باشد، ولی اگر بر حسب اتفاق باشد نه به نیت دعا کردن، جایز است. مثل کسی که قبرها را زیارت می‏کند و بر اهل آن سلام می‌فرستد یا برای شخص خاصی از خداوند طلب بخشش می‏کند و برای سایر مردگان نیز طلب غفران و بخشش می‌کند، که سنت نیز در این زمینه وارد شده است.

ولی اختصاص دادن دعا در آن جای خاص یا قبرستان و مکان ویژه، به این باور که در آن مکان به نسبت سایر جاها دعا پذیرفته و مقبول‏تر است، این همان معنایی است که از آن نهی شده است

عبارت: «خشم خداوند افزون شود بر کسانی که قبر پیامبرانشان را مسجد گزیده‌اند» بیانگرتحریم بنابر قبرها و تحریم نماز در نزد آن‌هاست و اینکه چنین عملی از زمره گناهان کبیره است. درکتاب «القری» طبری از یاران مالک آورده است که از مالک روایت کرده‏اند که وی: از گفتن این سخن که قبر پیامبرصرا زیارت کردم؛ کراهت داشت و آن را ناپسند می‏شمرد و دلیل او نیز همان فرموده پیامبرصاست که می‌فرماید: پروردگارا قبرم را بتی قرار مده که پرستیده شود. [۱۷۰]خشم خدا افزون شد بر کسانی که قبر که پیامبرانشان را مسجد گزیدند.

از این رو اضافه شدن کلمه زیارت را به قبر ناپسند شمرده تا به عمل اهل کتاب مانند نشود و این عمل مالک به منظور سد ذریعه (پیشگیری قبل از وقوع) بوده است.

شیخ الاسلام/ می‏گوید: مالک به تابعین را درک کرده بود، آن‌ها از همه مردم به این مساله آگاه‌تر بودند واین دلالت دارد که الفاظ زیارت قبر پیامبرصدر میان آنان معروف نبود. در ادامه می‏گوید: از جمله اسباب کراهت به کار بردن لفظ زیارت برای قبر پیامبرصرا در این دانسته‌اند که این لفظ در میان بسیاری از مردم به گونه‌ای رایج شده بود که مقصودشان از آن زیارت به معنای بدعت آن بود، به این معنا که به نیت خواستن و دعا کردن از مرده و تمایل به او منظور به رفع نیازها و مسائلی از این دست که بسیاری از مردم انجام می‏دهند، قبر آن‌ها را زیارت می‏کردند و از لفظ زیارت چنین چیزی را مد نظر داشتند، که چنین چیزی به اتفاق پیشوایان دین مشروع نیست. مالک نیز ناپسند می‌داشت از اینکه مردم لفظ مجملی رابه کار گیرند که بر معنای فاسدی دلالت داشت. برخلاف سلام و نماز بر مرده، چرا که آن (سلام دادن و نماز خواندن (نماز میت)) چیزی است که خداوند بدان فرمان داده است.

ولی لفظ زیارت برای قبرها به طور عام چنین معنایی از آن فهمیده نمی‏شود. همانطوری که پبامبرصفرموده است: «قبرها را زیارت کنید چرا که آن‌ها آخرت رابه یادتان می‏آوردند» و خود نیز قبر مادرش را زیارت کرد..

چنین زیارتی قبر کافران را نیز در بر می‌گیرد. «ولی جواز زیارت قبر مرده را به منظور دعا کردن، خواستن و طلب کمک کردن نمی‌توان از چنین سخنی فهمید» چرا که این دست کارها را مشرکان و اهل بدعت انجام می‏دهند، زیارت قبر بزرگان دین مثل پیامبران و صالحان که مشرکان و اهل بدعت بدان دچار شده‌اند از نوع آن زیارتی که مرگ را به یاد می‏آورد، نیست. به همین سبب مالک چنین زیارتی را ناپسند داشته واگر در جای دیگری زیارت را ناپسند تلقی نکرده است، حتماً در آن چنین مقبره‌ای وجود نداشته است. (بلکه از آن نوعی که پیامبرصاجازه داده است بوده نه شرک و بدعت).

ابن جریر باسند خود از سفیان از منصور از مجاهد در خصوص این آیه ﴿أَفَرَءَيۡتُمُ ٱللَّٰتَ وَٱلۡعُزَّىٰ١٩[النجم: ۱۹] یعنی: «آیا چنین می‌بینید (باور دارید)که لات و عزی»؛ می‏گوید: لات شخصی بود که حلیم [۱۷۱]را برای آنان می‌کوبید، پس زمانی که‌ فوت کرد، آنان روی قبر او اعتکاف نمودند.

نظیر چنین گفته‏ای را ابوالجوزاء از ابن عباسبروایت کرده‌ که‌ گفت: او حلیم را برای حجاج له‌ می‌کرد.

مصنف می‏گوید: ابن جریر با سند خود از سفیان از منصور از مجاهد در خصوص این آیه ﴿أَفَرَءَيۡتُمُ ٱللَّٰتَ وَٱلۡعُزَّىٰ١٩[النجم: ۱۹] یعنی: «آیا چنین می‌بینید (باور دارید)که لات و عزی».

(ابن جریر) می‏گوید: «لات» شخصی بود که حلیم را برای آنان می‌کوبید، پس زمانی که‌ فوت کرد، آنان روی قبر او اعتکاف نمودند

نظیر چنین گفته‏ای را ابوالجوزاء از ابن عباسبروایت کرده‌ که‌ گفت: او حلیم را برای حجاج له‌ می‌کرد.

مقصود از ابن جریر، همان امام حافظ محمد بن جریر بن یزید طبری، صاحب تفسیر، تاریخ، الاحکام و غیره است. ابن خزیمه می‏گوید: بر روی زمین داناتر از محمد ابن جریر نمی‌شناسم. وی مجتهد بود از کسی تقلید نمی‌کرد.

پیروانی داشت که بر اساس مذهب او رفتار کرده و اقوال او را بر می‏گزیدند. در سال دویست وبیست و چهار متولد و در سال سیصد و ده هجری دو روز از ماه شوال باقی مانده بود که از دنیا رفت.

مقصود از سفیان ظاهراً همان سفیان بن سعید بن مسروق ثوری، ابوعبدالله کوفی، فردی موثق، حافظ، فقیه، امام و عابد است. وی مجتهد و دارای پیروانی بود که به مذهب او رفتار می‏کردند. در سن شصت و چهار سالگی (۶۴)وبه سال ۱۶۱ درگذشت. مقصود از منصور نیز همان ابن معتمر بن عبدالله سلمی، فقیه، موثق و معتمد که در سال ۱۳۲ وفات یافت.

مقصود از مجاهد همان ابن جبر ابو الحجاج مخزومی مکی، موثق و پیشوا در علم تفسیر، که از ابن عباس و دیگرانشعلم تفسیر فرا گرفت. بنابر گفته یحی بن قطان، در سال صدو چهار هجری (۱۰۴) درگذشت. و ابن حبان نیز گفته است که در سال صد و دو یا صد و سه هجری در حالت سجده از دنیا رفت ودر سال بیست ویکم هجری در زمان خلافت جناب عمر سمتولد شده بود.

عبارت «لات شخصی بود که برای حلیم را برای آنان می‌کوبید و به آن‌ها می‌داد، هنگامی که از دنیا رفت، بر قبر او به قصد عبادت ایستادند».

در روایتی آمده است که آن شخص به هرکدام از مردم که می‌گذشت طعام می‌داد، هنگامی که فوت کرد او را پرستیدند و گفتند: او لات است. سعید بن منصور این حدیث را روایت کرده است.

مناسبت آن با شرح و تفسیرش این است که مشرکان در خصوص صلاح و نیکوکاری آن شخص اغراق کرده تا جایی که او را پرستش نموده و قبر او یکی از بت‌های مشرکان گردید.

مقصود از ابوالجوزاء همان اوس بن عبدالله ربعی است که در سال ۸۳ هجری درگذشت.

بخاری می‏گوید: مسلم یعنی مسلم بن ابراهیم برای ما گفت: ابوالأشهب از ابوالجوزاء از ابن عباس برای ما روایت کرد و گفت: «لات مردی بود که برای حاجیان آرد بیخته را با روغن مخلوط می‌کرد. [۱۷۲]

ابن خزیمة می‏گوید: عزی نیز اینگونه بود که درختی در نخله میان مکه و طائف وجود داشت وبر روی آن بنا و پوشش‌هایی بود. قریش آن را تعظیم می‏کردند و بزرگ به شمار می‏آوردند. به همین سبب ابوسفیان در روز احد می‏گوید: ما عزی را داریم حال آنکه شما عزی ندارید.

از ابن عباس بروایت شده است که گفت: رسول خداصبر زیارت کنندگان قبرها و کسانی که قبرها را به مسجدی می‌گیرند و چراغ می‌آویزند لعنت فرستاد. صاحبان سنن این حدیث را روایت کرده‌اند.

مصنف می‏گوید: از ابن عباس بروایت شده است که گفت: رسول خداصبر زیارت کنندگان قبرها و کسانی که قبرها را به مسجدی می‌گیرند و چراغ می‌آویزند لعنت فرستاد.

صاحبان سنن حدیث مذکور را روایت کرده‏اند. [۱۷۳]

(شارح) در این باب دو حدیث دیگر نیز وجود دارد؛ یکی حدیث ابوهریره و دیگری حدیث حسان بن ثابت، حدیث ابوهریره را احمد و ترمذی روایت کرده‏اند و ترمذی آن را صحیح می‏داند. و حدیث حسان را ابن ماجه از روایت عبدالرحمن بن حسان بن ثابت از پدرش آورده است که گفت: رسول خدا زنهایی را که بسیار از قبرها زیارت می‌کنند، لعنت کرده است. [۱۷۴]

این روایت را حدیثی که در صحیح مسلم و بخاری آمده است که پیامبر صزنان را از تشییع جنازه نهی فرمود، تایید می‏کند. [۱۷۵]

در سند حدیث ابن عباس ابوصالح صاحب ام هانی وجود دارد که برخی وی را تضعیف و عده‌ای هم موثق تلقی کرده‏اند. علی بن المدینی از یحیی قطان آورده است، احدی از یارانمان را نمی‌شناسم که ابوصالح صاحب ام هانی را ترک کرده باشد. و از کسی از مردم در خصوص وی چیزی نشنیده‌ام نه شعبه و زائده و نه عبدالله بن عثمان، هیچکدام او را ترک نکرده‏اند. ابن معین نیز گفته است: اشکالی در او نیست

از این رو ابن سکن در صحیح خود او را آورده است.

شیخ الاسلام / علیه می‏گوید: حدیث مذکور به دو طریق از پیامبرصوارد شده است: یکی به طریق ابو هریرة س که رسول خداصزیارت کنندگان قبرها را لعنت کرد. ودیگری حدیث ابن عباس و در ادامه می‏گوید: رجال سند هیچکدام از این دو طریق عین رجال هم نیستند و هیچکدام از رجال این دو طریق از یکدیگر اخذ نکرده‏اند و در اسناد هیچکدام از این دو طریق شخصی که متهم به دروغ باشد وجود ندارد.

چنین روایتی بدون تردید حجت است این بهترین شرطی است که ترمذی برای حدیث حسن در نظر گرفته است. چرا که وی حدیث حسن را حدیثی می‏داند، که طرق آن متعدد ودر هیچکدام شخصی متهم به دروغگویی و شاذ بودن نباشد و آن حدیث مخالف با حدیثی که از طریق افراد مطمئن روایت شده، نباشد. این حدیث نیز طریق آن متعدد و در سند راویان آن شخصی که متهم به دروغ باشد وجود ندارد و هیچکدام از افراد موثق با آن مخالفت نکرده است. اگر یکی از آن دو از یک صحابی روایت کرده باشد پس چگونه ممکن است که این از یک صحابی و دیگری نیز از صحابی دیگر روایت کرده است؟ همه این‌ها بیانگر آن است که این حدیث در اصل معروف است. کسانی که زیارت را رخصت و اجازه داده‏اند در عمل خود به حدیثی که عایشه لروایت کرده است اعتماد و تکیه کرده‏اند، که وی – ل- قبر برادرش عبدالرحمن را زیارت کرده گفت: اگر ترا می‌دیدم زیارت نمی‌کردم. این بیانگر عدم مستحب بودن زیارت برای زنان است همانطوری که برای مردان مستحب است. چرا که اگر مستحب بود زیارت عبدالرحمن برای عایشه مستحب میشد چه او را دیده باشد و چه ندیده باشد

(شارح) اگر اینگونه است، قائلین به رخصت برای اثبات ادعای خود دلیلی ندارند.

این سیاق حدیث عائشه است که ترمذی از روایت عبدالله بن ابی ملیکة از عایشه آن را روایت کرده است و با سیاق اثرم از عبدالله بن ملیکة مخالفت دارد که گفت: در یک روز هنگامی که عایشه از مقابر برگشت؛گفتم: ای مادر مومنان. پیامبرصاز زیارت قبرها نهی کرد؟گفت: آری، از زیارت قبور نهی کرد، ولی سپس به زیارت آن‌ها فرمان داد. [۱۷۶]

شیخ السلام /به این پاسخ داده می‏گوید: در حدیث عایشه حجتی نیست. چرا که استدلال کننده به نفی عام احتیجاج کرده است و نهی را اینگونه دفع کرده که منسوخ است. و نهی خاص که در برگیرنده لعن زنان در زیارت قبور باشد مطرح نشده است. عبارت«سپس به زیارت آن‌ها فرمان داد» مقتضی آن است که فرمان پیامبرصبه معنای استحباب است و استحباب هم به طور خاص در حق مردان وارد و ثابت شده است. اگر معتقد باشد که زنان نیز همانند مردان به زیارت قبور فرمان داده شده‌اند در آن صورت می‏بایست همانند مردان آن را انجام می‏دادند و عایشه به برادرش نمی‌گفت: که ترا زیارت نمی‏کردم. لعن در تحریم صریح است و خطاب اجازه زیارت قبور از طرف پیامبرصزنان را در بر نمی‌گیرد و در حکم ناسخ نیز داخل نمی‌شوند، عام هرگاه ثابت شود که بعد از خاص است از نظر جمهور علما ناسخ محسوب نمی‏شود. که این مذهب شافعی و مذهب احمد بر اساس روایت مشهور از میان دو روایت اوست و در میان یاران او معروف است. بنابراین هنگامی که تقدیم و تأخیر عام وخاص معلوم نباشد وضعیت از این بدتر است و نمی‏توان حکم صریح بر منسوخ بودن خاص صادر کرد.

از این رو ممکن است لعن او بر زنانی که قبرها را زیارت می‌کنند پس از اجازه زیارت به مردان آمده باشد وآنچه به این مضمون دلالت دارد اینکه پیامبرصآن را بابرگزیدن مساجد و چراغ بر قبر‌ها مقرون به هم مطرح کرده است و معلوم است که بر گرفتن مساجد و چراغ‌ها بر مقبره با دلیل محکم نهی شده است و احادیث صحیح بدان دلالت دارد، زیارت زنان نیز مثل آن است.

نظر صحیح این است که در اجازه به زیارت قبور، به چند دلیل زنان داخل نمی‌شوند: نخست اینکه در فرموده پیامبرصصیغه امر به صورت مذکر مطرح شده است. و تنها بروجه تغلیب زنان را در بر می‌گیرد، که در این خصوص دو دیدگاه وجود دارد؛ دیدگاهی می‌گوید نیاز به دلیل جداگانه‏ای است پس برای آنکه بروجه تغلیب زنان را در بر گیرد نیاز به دلیل مستقل دارد. و دیدگاهی هم می‏گوید: بروجه اطلاق بر زنان نیز حمل می‏شود. بنابراین دخول زنان در آن به طریق عموم ضعیف خواهد بود. عام با ادله خاص در تعارض واقع نمی‏شود و نزد جمهور خاص را نسخ نمی‏کند. اگر زنان در این خطاب داخل بودند؛ در آنصورت زیارت قبور بر آنان مستحب بود. از هیچکدام پیشوایان چنین دیدگاهی روایت نشده است و زنان نیز در دوران پیامبرصو خلفای راشدین به منظور زیارت قبرها بیرون نرفته‌اند و از جمله دلایل اینکه پیامبرص علت اجازه به مردان را بیان کرده است مبنی بر اینکه مرگ را به یاد می‏آورد و دل را نرم و رقیق می‏سازد و چشم را اشک آلود می‏کند.

در مسند احمد [۱۷۷]نیز چنین چیزی آمده است و معلوم است اگر برای زنان چنین دری گشوده شود، با فریاد و ناله و نوحه خارج می‏شود، چرا که دارای صبر اندک و ضعف هستند. اگر زیارت زنان مظنه وسبب امور حرام باشد میزانی که منجر به حرام می‌شود را نمی‌توان تعیین ومحدود کرد و نمی‌توان بین

انواع اسباب تشخیص داد از جمله اصول شریعت این است که هرگاه حکمت پوشیده وپراکنده باشد حکم به مظنه آن حکمت معلق می‏شود. این باب نیز به عنوان سد ذریعه حرام می‌گردد.

همانگونه که نظر به زینت باطنی و خلوت بابیگانه و مواردی از این دست حرام شده است.

در آن مصلحتی که با این مفسده معارض باشد وجود ندارد مصلحتی که در آن وجود دارد تنها این است که برای مرده دعا می‏کند و این در منزل نیز ممکن است.

برخی از علما در خصوص تشییع جنازه نیز چنین دیدگاهی دارند. به این استدلال که پیامبرصبه زنان فرمود: با بارگناه به دوش برگشتید، نه ثواب و پاداش چرا که زنده‌ها را دچار فتنه و مردگان را می‌آزارید. [۱۷۸]

فرموده او به فاطمه: اگر به همراه آن‌ها به مقابر می‌رسیدی داخل بهشت نمی‌شدی. [۱۷۹]

این مضمون را روایاتی که درصحیح مسلم و بخاری ثابت شده است، تایید می‏کند به این معنا که وی زنان را از اینکه دنبال جنازه بروند، نهی فرمود. [۱۸۰]

این سخن پیامبرصروشن است که فرمودند: هرکس بر جنازه‌ای نماز بخواند به اندازه کوهی بزرگ پاداش دارد و هرکس وی را تا زمانی که دفن شود، همراهی کند به اندازه‏ای دو کوه بزرگ اجر می‌برد. [۱۸۱]این روایت بیشتر از صیغه مذکر بر عموم دلالت دارد چرا که لفظ «مَن» (هرکس) به اتفاق همه مردم هم مرد و هم زن را در بر می‌گیرد با احادیث صحیح دانسته شد که این عموم به سبب نهی پیامبرصبر زنان از اتباع جنازه، آنان را در بر نمی‌گیرد. پس هرگاه زنان در این عموم داخل نشوند به طریق اولی در عموم قبلی نیز داخل نمی‌شوند.

از نظر من (شارح) اجازه زیارت قبرها ویژه مردان می‏باشد. چرا که با سخن خود مبنی بر اینکه خداوند زنان زیارت کننده قبرها را لعنت کرده است، تخصیص خورده و عام مخصوص تلقی می‏شود.

بر کسانی که قائل به نسخ نهی از زیارت قبور هستند می‌توان به دلایل زیر پاسخ داد.

آنچه از عائشه و فاطمهبمطرح کرده‏اند معارض است با آن چه که در این باب از آنان روایت شده است پس نسخ با آن ثابت نمی‏شود.

از جمله دلیل دیگر اینکه قول و فعل صحابی به اتفاق علما در برابر حدیث، حجت تلقی نمی‏شود و اینکه پیامبرصبه عایشه آموزش داد که در هنگام زیارت قبرها چه بگوید دال بر نسخ احادیث سه گانه‏ای که زیارت کنندگان قبرها را لعن کرده است، نمی‏باشد. چرا که ممکن است آن آموزش قبل از این نهی اکید و وعید شدید بوده است. والله اعلم.

محمد بن اسماعیل صنعانی /در کتابش بنام تطهیر الاعتقاد می‏گوید: این قبه‏ها و ضرایح که بزرگترین وسیله برای شرک و الحاد شده و بزرگترین ابزار برای نابودی اسلام و خرابی پایه‌های آن گردیده است. غالباً و از همه آن‌ها را پادشاهان، سلاطین، روسا و سردمداران تعمیر می‌کنند و می‌سازند،

که به یکی از نزدیکان آن‌ها یا اینکه از جمله کسانی که مردم به وی گمان نیکو داشتند مثل انسان فاضل، عالم، صوفی، فقیر یا شیخ بزرگی. مردمی که آن‌ها را می‌شناسند بی‌آنکه به آنان توسل جویند ویا به فریاد بخوانند به عنوان زیارت مردگان آن‌ها را زیارت می‌کنند حتی برای او دعا و استغفار می‏کردند، سپس نسلی بعد از آن‌ها می‏آید، قبری را می‌یابد که بنائی برآن افراشته و شمعی بر آن روشن شده و با فرش‌هایی ارزشمند فرش گردیده و پرده‌ها بر آن کشیده شده است، برگ‌های و گل‌ها در آن انداخته شده، معتقد می‌شود که آن بخاطر دفع ضرر ویا جلب منفعتی است. خادمان و نگهبانان آمده دروغ‌هایی برای آن مرده می‌سازند که فلان و بهمان چیز را وی انجام داده است فلانی را ضرر رسانیده وفلانی را نفع رسانیده است تا اینکه هر نوع باطلی را از طبیعت وسرشت وی حَرَسَ می‏کند.

فرمان خدا همان است که در احادیث نبوی ثابت شده است که پیامبرصلعن کرده است کسی را که بر قبرها چراغ روشن کند، بر قبر بنویسد و یا برآن بنا بسازد. احادیث در این زمینه فراوان و معروفند. این کار ذاتاً نهی شده است سپس وسیله‌ای می‌شود برای مفسده‌های بسیار بزرگ.

در این گفته مطابقت حدیث با شرح و تفسیرش فهمیده می‌شود والله اعلم.

در خصوص چراغ‌ها ابومحمد مقدسی می‏گوید: اگر گذاشتن چراغ بر قبرها مباح بود کسی را که آن را انجام داده است لعن نمی‌کرد. زیرا روشن کردن چراغ بر قبرستان موجب از بین رفتن مال، بی‌آنکه فائده‏ای داشته باشد، است. همچنین افراط وزیاده روی در تعظیم قبرها که بسیار به تعظیم بت‌ها شبیه است.

ابن قیم می‏گوید/بر گرفتن قبرها به عنوان مساجد و روشن نمودن چراغ بر آن‌ها از جمله گناهان کبیره است، مقصود از صاحبان سنن [۱۸۲]یعنی: ابوداوود، ترمذی و ابن ماجه، چون نسائی آن را روایت نکرده است.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردیده عبارتند از:

نخست: تفسیر (أوثان(وثنها).

دوم: تفسیر عبادت.

سوم: پیامبرصتنها از چیزی به خدا پناه می‌برد که ترس وقوع آن بود.

چهارم: دعای اینکه قبر او بت واقع نشود را، پیامبرصبا برگرفتن قبرهای انبیاء به عنوان مسجد مقرون به هم ودر کنار هم مطرح کرده است.

پنجم: یادآوری شدت خشم خداوند از چنان اعمال ناپسند.

ششم: که از مهمترین مباحث و مسائل این باب به شمار می‌رود اینکه شناخت وصف چگونگی پرستش(عبادت) لات که به عنوان بزرگترین بت عرب مطرح بود.

هفتم: شناخت اینکه بت قبلاً قبر فرد صالحی بوده است.

هشتم: بت نام صاحب قبر بود و چگونگی تبدیل شدن آن به بت و مفهوم و مسمای این نامگذاری.

نهم: لعنت پیامبرصبر زنانی که قبرها را زیارت می‌کنند.

دهم: لعنت بر کسی که بر قبرها چراغ روشن کند.

[۱۶۷] صحیح است: مالک در موطأ (شماره۸۵) فی قصر الصلاةفی السفر: باب جامع الصلاة از عطاء بن یسار به صورت مرسل آورده است. ابن ابی شیبه(۳/۳۴۵) از زیدبن اسلم به صورت مرسل. احمد در سند (۲/۲۴۲) از طریق ابوهریره آن را متصل کرده است. بزاز نیز (۴۴۰-کشف الاستار) از حدیث ابوسعید خدری به صورت متصل آورده است. البانی در تحذیر الساجد (ص۱۸، ۱۹) آن را تصیح کرده است. [۱۶۸] دارمی (۱/۶۰) آن را آورده است. حاکم(۴/۵۱۴) ابن عبداالبر در جامع بیان العلم (۱/۱۸۸) البانی در صلاة التراویج(ص۵) آن را تصیع کرد‌هاست و می‌گوید: این اثر اگر چه موقوف است ولی در حکم رفع است چرا که در آن سخن از امور غیبی است جز به وحی نمی‏توان پیرامون آن سخن گفت: و از نشانه‌های پیامبری اوست صتمامی آن تحقق پیدا کرده است، این حدیث در مصادر اصلی طولانی است ولی در اینجا به طور مختصر آورده شده است. [۱۶۹] حافظ در الفتح(۷/۴۴۸) می‌گوید: در نزد ابن سعد با سندی صحیح از نافع از ابن عمر روایت شده است که به عمر خبر رسید گروهی به نزدیکی درخت رضوان آمده در آنجا نماز می‌گزارند آن‌ها را تهدید کرده دستور داد درخت را ببرند. [۱۷۰] تخریج آن در شماره (۱۷۶)گذشت. [۱۷۱] حلیم: آشی را می‌گویند که‌ با گندم و گوشت پخته‌ی له‌ شده‌ درست می‌کنند (عمید). [۱۷۲] بخاری: کتاب التفسیر(۴۸۵۹): باب افرأیتم اللات والغری: روایت کرده است [۱۷۳] با این لفظ ضعیف است. ابوداوود کتاب الجنائز(۳۲۳۶)باب فی زیارة القبور ترمذی فی الصلاة(۳۲۰): باب کراهیة آن یتخذالقبر مسجداً نسائی فی الجنائز(۴/۹۵-۹۴): باب التغلیظ فی اتخاذ السرج علی القبور. ابن ماجه فی الجنائز(۱۵۷۵)باب ما جاء فی النهی عن زیارةالقبور و بدون قوله «والمتخذین علیها المساجد والسرج»امام مسلم ودیگران این روایت را با این اضافه ضعیف دانسته‌اند. البانی نیز در الضعیفة(۲۲۵) و تحذیر الساجد(۴۳-۴۴)با این سیاق تضعیف کرده ولی این حدیث بدون این زیارت همانطوری که در تخریج شماره ۱۸۳ خواهد آمد صحیح است. [۱۷۴] صحیح است: حدیث ابوهریرة: نزد احمد (۲/۳۳۷، ۳۵۶)ترمذی (۱۰۵۶)کتاب الجنائز: باب ما جاء فی کراهة زیارة القبور للنساء ابن ماجه (۱۵۷۶) کتاب الجنائز: باب ماجاء فی النهی عن زیارة النساء للقبور: ترمذی می‌گوید: حدیث حسن صحیح است. حدیث ابوهریره، حسان بن ثابت: نزد احمد (۲/۴۴۲، ۴۴۳) ابن ماجه (۱۵۷۴) کتاب الجنائز: باب ماجاء فی النهی عن زیارة النساء للقبور حاکم(۳۷۴/۱)در حدیث ابن عباس گذشت. ابن حدیث بدون زیادت پیشین که در حدیث ابن عباس گذشت، صحیح لغیره است البانی نیز آن را در تخدیر الساجد تایید کرد هاست. تخذیر الساجد (۴۳) وصحیح الجامع(۴۹۸۵)والضعیفة(۲۲۵) [۱۷۵] صحیح است: با این سیاق در نزد حاکم (۱۱/۳۷۶)، بیهقی (۴/۷۸) آمده است. حاکم از آن سکوت کرده و ذهبی آن را صحیح می‏داند. حافظ عراقی در تخریج الاحیاء (۴/۴۱۸) می‏گوید: ابن ابی دنیا در القبور و حاکم آن را با سند جید روایت کرده‏اند. مراجعه شود به احکام الجنائز ص (۱۸۱). با این سیاق در نزد حاکم(۱/۴۱۸)می گوید: ابن ابی دنیا در القبور و حاکم آن را با سند جید روایت کرد هاند مراجعه شود به احکام الجنائزص(۱۸۱). [۱۷۶] حدیث با این سیاق نزد حاکم (۱/۳۷۶)بیهقی (۴/۷۸)حاکم از آن سکوت کرده ذهبی آن را صحیح می‏داند. حافظ عراقی در تخریج الاحیاء(۴/۴۱۸) می‌گوید: ابن ابی دنیا در القبور و حاکم آن را با سند جید روایت کرده‏اند. به احکام الجنائز(ص۱۸۱) مراجعه شود. ولی سیاق ترمذی درکتاب الجنائز(۱۰۵۵) باب ما جاء فی الرخصة فی زیارة القبور. با همان لفظی که قبلاً گذشت: لو شهدتك ما زرتك: اگر ترا می‌دیدیم زیارتت نمی‌کردم.. [۱۷۷] حسن است: احمد(۳/۲۳۷، ۲۵۰) در نزد حاکم(۱/۳۷۵، ۳۷۶) البانی نیز در احکام الجنائز (ص۱۸۰) آن را حسن تلقی کرده است. [۱۷۸] ضعیف است: ابن ماجه(۱۵۷۸)کتاب الجنائز: باب ما جاء فی اتباع النساء الجنائز. بیهقی (۴/۷۷) از حدیث علیس. نووی نیز در المجموع (۵/۲۲۴) آن را تضعیف کرده است بوصیری در الزوائد والبانی در ضعیف الجامع (۸۷۳)آنرا تضعیف کرده‌اند. [۱۷۹] ضعیف است: احمد (۲/۱۶۸، ۱۶۹). ابوداوود(۳۱۲۳) کتاب الجنائز: باب فی التعزیه، نسائی(۴/۲۸، ۲۷) کتاب الجنائز. باب النعی. نووی در المجموع (۵/۲۲۴) و المنذری در مختصرالسنن(۴/۲۸۹) آن را تصعیف کرده‌اند. الکدی: همانطوری که در سان آمده است به معنای مقابر است. [۱۸۰] بخاری: کتاب الجنائز(۱۲۷۸)باب اتباع النساء الخبائز. مسلم کتاب الجنائز(۹۳۸)(۳۴). باب نهی النساء عن اتباع الجنائز، از حدیث ابن عطیهل. [۱۸۱] این حدیث را با این لفظ مسلم درکتاب الجنائز(۹۴۵)(۵۳): باب فضل الصلاة علی الجنائز و اتباعها از حدیث ابوهریره روایت کرده است. در نزد بخاری نیز مثل مسلم کتاب الجنائز(۱۳۲۵): باب من انتظر حتی تدفن. و نزد مسلم(۹۴۶)(۵۷)همچنین از حدیث ثوبان. [۱۸۲] بلکه نسائی نیز آن را روایت کرده است. همانطوری که تخریج آن در شماره (۱۸۲)گذشت.

باب: حمایت مصطفی ص از حریم توحید و بستن راهی که منجر به شرک می‏شود

خداوند متعال فرموده است: ﴿لَقَدۡ جَآءَكُمۡ رَسُولٞ مِّنۡ أَنفُسِكُمۡ عَزِيزٌ عَلَيۡهِ مَا عَنِتُّمۡ حَرِيصٌ عَلَيۡكُم بِٱلۡمُؤۡمِنِينَ رَءُوفٞ رَّحِيمٞ١٢٨ فَإِن تَوَلَّوۡاْ فَقُلۡ حَسۡبِيَ ٱللَّهُ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَۖ عَلَيۡهِ تَوَكَّلۡتُۖ وَهُوَ رَبُّ ٱلۡعَرۡشِ ٱلۡعَظِيمِ١٢٩[التوبة: ۱۲۸-۱۲۹] «به یقین، رسولی از خود شما بسویتان آمد که رنج‌های شما بر او سخت است؛ و اصرار بر هدایت شما دارد؛ و نسبت به مؤمنان، رئوف و مهربان است، اگر آنان روی بگردانند. بگو خدا مرا کافی و بسنده است. جز او معبودی نیست به او دلبسته‌ام و کارهایم را بدو واگذار کرده‌ام و او صاحب عرش بزرگ است».

مصنف می‏گوید: باب حمایت مصطفیصاز حریم توحید و بستن راهی که منجر به شرک می‏شود.

خداوند متعال فرموده است: ﴿لَقَدۡ جَآءَكُمۡ رَسُولٞ مِّنۡ أَنفُسِكُمۡ عَزِيزٌ عَلَيۡهِ مَا عَنِتُّمۡ حَرِيصٌ عَلَيۡكُم بِٱلۡمُؤۡمِنِينَ رَءُوفٞ رَّحِيمٞ١٢٨ فَإِن تَوَلَّوۡاْ فَقُلۡ حَسۡبِيَ ٱللَّهُ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَۖ عَلَيۡهِ تَوَكَّلۡتُۖ وَهُوَ رَبُّ ٱلۡعَرۡشِ ٱلۡعَظِيمِ١٢٩[التوبة: ١٢٨ - ١٢٩] «به یقین، رسولی از خود شما بسویتان آمد که رنج‌های شما بر او سخت است؛ و اصرار بر هدایت شما دارد؛ و نسبت به مؤمنان، رئوف و مهربان است، اگر آنان روی بگردانند. بگو خدا مرا کافی و بسنده است. جز او معبودی نیست به او دلبسته‌ام و کارهایم را بدو واگذار کرده‌ام و او صاحب عرش بزرگ است».

«جناب» در متن عربی یعنی جانب، اطراف و حریم، مراد حمایت پیامبرصاز توحید در برابر هرآن چه از شرک و اسباب آن که به حریم توحید نزدیک می‏شود.

ابن کثیر /می‏گوید: خداوند متعال بر مومنان منت گذاشته به آنان می‏گوید: فرستاده‏ای از خود آنان برایشان فرستاده است یعنی از جنس آن‌ها و با زبانی که آن‌ها سخن می‌گویند، تکلم می‏کند. همانطوریکه از زبان ابراهیم ÷می‏فرماید: ﴿رَبَّنَا وَٱبۡعَثۡ فِيهِمۡ رَسُولٗا مِّنۡهُمۡ[البقرة: ۱۲۹] یعنی: «پروردگارا رسولی در میانشان برانگیز که از خودشان باشد». و در جای دیگر می‏فرماید: ﴿لَقَدۡ مَنَّ ٱللَّهُ عَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ إِذۡ بَعَثَ فِيهِمۡ رَسُولٗا مِّنۡ أَنفُسِهِمۡ[آل عمران: ۱۶۴] یعنی: «یقیناً خداوند بر مومنان منت نهاد و تفضل کرد که در میانشان پیامبری از جنس خودشان برانگیخت».

ازاین رو خداوند فرموده است ﴿لَقَدۡ جَآءَكُمۡ رَسُولٞ مِّنۡ أَنفُسِكُمۡیعنی: «به یقین، رسولی از خود شما بسویتان آمد». همان گونه که جعفر بن ابی طالب به نجاشی ومغیرة بن شعبه به سفیر کسری (حاکم ایران) گفتند: خداوند رسولی را در میان ما برانگیخت، نَسَب و صفت، جای نشست وبرخواست و صداقت و امانت داری او را می‌شناسیم، تا پایان سخن.

سفیان بن عیینة از جعفر بن محمد ابیه در خصوص این فرموده خداوند ﴿لَقَدۡ جَآءَكُمۡ رَسُولٞ مِّنۡ أَنفُسِكُمۡآورده است که گفت: چیزی از خلق وخوی جاهلیت را دچار نشده و به او نرسیده است.

﴿عَزِيزٌ عَلَيۡهِ مَا عَنِتُّمۡیعنی: چیزی که امتش را به سختی می‌اندازد و بر آن‌ها سنگینی می‏کند بر او صگران و سخت است.

از این رو در حدیثی که از طرق [۱۸۳]مختلف روایت شده آمده است که پیامبرصفرمود: من به دین حقگرای آسان برانگیخته شده‏ام.

در صحیح بخاری [۱۸۴]آمده است که پیامبرصفرمود: این دین آسان است. شریعت محمد تمامی‏اش آسانگیری، سهل و کامل است. و برای کسی که خداوند بر او ساده گردانیده ساده و سهل است.

عبارت ﴿حَرِيصٌ عَلَيۡكُمیعنی بر هدایت شما و رسانیدن نفع دنیوی و اخروی به شما حریص است. از ابوذر سروایت شده است که گفت: ر سول خداصدر حالتی ما را ترک گفت: هیچ پرنده‌ای درهوا پر نزد مگر اینکه وی علمی از آن برای ما مطرح کرده وبه یادگار گذاشت. طبرانی [۱۸۵]آن را روایت کرده است.

ابوذر می‏گوید: رسول خدا صفرمودند: چیزی از بهشت باقی نمانده واز آتش جهنم دور نشده است مگر اینکه برای شما آن را بیان کرده‌ام. [۱۸۶]

عبارت ﴿بِٱلۡمُؤۡمِنِينَ رَءُوفٞ رَّحِيمٞیعنی: «نسبت به مومنان دارای لطف فراوان و بسیار مهربان است». این فرموده خداوند همانند این سخن اوست که می‏فرماید: ﴿وَٱخۡفِضۡ جَنَاحَكَ لِمَنِ ٱتَّبَعَكَ مِنَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ٢١٥ فَإِنۡ عَصَوۡكَ فَقُلۡ إِنِّي بَرِيٓءٞ مِّمَّا تَعۡمَلُونَ٢١٦ وَتَوَكَّلۡ عَلَى ٱلۡعَزِيزِ ٱلرَّحِيمِ٢١٧[الشعراء: ۲۱۵-۲۱۷] یعنی: «بال (محبت مودت) خود را برای مومنانی که از تو پیروی می‌کنند بگستران.. واگر آنان از فرمان تو سرکشی کردند، بگو من از کار شما بیزارم و بر خدای چیره و مهربان توکل کن». در این آیات خداوند به مهربانی و فروتنی که در آیه مورد بحث این باب مطرح شده است، پیامبرصرا فرمان می‌دهد.

عبارت ﴿فَإِن تَوَلَّوۡاْیعنی از شریعت کامل و شامل و پاکی که تو آورده‌ای روی بگردانند، بگو خدا مرا کافی وبسنده است جز او معبودی نیست به او دلبسته‏ام و کارهایم را بدو واگذار کرده‌ام. او صاحب تخت پادشاهی بسیار بزرگ است.

مقتضی است این اوصافی که خداوند فرستاده‌اش را در حق امتش بدان‏ها توصیف کرده است، امتش را از شرکی که بزرگتررین گناهان است بترساند و بر حذر دارد، اسباب وسایلی که منجر به آن می‌شوند را بیان کند. و نهی خداوند از شرک را به آنان برساند، از جمله مصادیق شرک می‌توان از تعظیم قبرها، اغراق در خصوص آن‌ها، نماز خواندن در نزد آن‌ها و به سوی آن‌ها، و مسائلی از این دست که موجب عبادت آن‌ها می‏شود، که قبلاً بیان آن‌ها گذشت و در احادیث همین باب نیز خواهد آمد.

از ابو هریرهسروایت شده است که گفت: رسول خدا صفرمودند: منازلتان را قبر قرار ندهید و قبر مرا عید قرار ندهید. برمن درود بفرستید، درود و صلوات شما هر جا که باشید به من می‌رسد. ابو داوود این روایت را با سند حسن روایت کرده و تمام راویان آن موثق‌اند.

از علی بن حسین نیز روایت شده است که فرمود: وی مردی را دید که به یک شکافی در کنار قبر پیامبرصآمده در آن وارد شده سپس دعا می‌کرد. پس او را از آن کار باز داشت و فرمود: اینک حدیثی را برای شما بگویم که از پدرم از جدم از رسول خداصشنیدم که فرمودند: قبرم را عید قرار ندهید و منازلتان را قبر نگردانید. بر من درود بفرستید زیرا هر جاییکه باشید سلام و درود فرستادنتان به من می‌رسد. این حدیث در المختاره روایت شده است.

مصنف می‏گوید: (از ابوهریره سروایت شده است: رسول خداصفرمودند: منازلتان را قبر قرار ندهید و قبر مرا عید قرار ندهید. برمن درود بفرستید، درود و صلوات شما هر جا که باشید به من می‌رسد. ابو داوود این روایت را با سند حسن روایت کرده و تمام راویان آن موثق‌اند. [۱۸۷]

عبارت «منازلتان را قبر قرار ندهید»

شیخ الاسلام می‏گوید: یعنی: نماز، دعا و قرائت قرآن را در منازل خود رها نکنید که به منزله قبر شوند. پیامبرصبه انجام عبادت در منازل فرمان داد. واز انجام وقصد آن در قبرها نهی کرده است این دستور او برخلاف عملی است که مشرکان مسیحی و افرادی از این امت که شبیه آن‌ها هستند، انجام می‏دهند.

در صحیح مسلم و بخاری از ابن عمر به صورت مرفوع روایت شده است که بخشی از نماز تان را در منازلتان انجام دهید و آن‌ها را قبر قرار ندهید. [۱۸۸]

در صحیح مسلم [۱۸۹]از ابن عمر به صورت مرفوع آمده است: منازل خود را قبر قرار ندهید، زیرا شیطان از منزلی که قرائت سوره بقره را در آن می‌شنود، می‌گریزد.

عبارت «قبر مرا عید قرار ندهید» شیخ الاسلام / علیه می‏گوید: عید اسمی است برای تکرار و برگشت اجتماع عمومی به صورتی که عادت شده است وبه عادت تبدیل گردیده است.

این تکرار و بازگشت یا با بازگشت سال یا هفته یا ماه و یا هر مدت زمان دیگری را شامل می‏شود.

ابن قیم /می‏گوید: عید یعنی هرزمان و مکانی که آمدن ونیت آن عادت شده باشد. از عادت و اعتیاد گرفته شده است، اگر اسم یک مکان باشد مقصود همان مکانی است که قصد اجتماع در آن صورت می‌پذیرد واین اجتماع ممکن است برای عبادت ویا غیر آن باشد. همانگونه که خداوند مسجدالحرام، منی، مزدلفه، عرفه و مشاعر را عیدی برای مومنان حقگرا قرار داده است. همانطوری که خداوند ایام عید را در شریعت عید نامیده است. مشرکان عیدهای زمانی و مکانی داشتند. خداوند هنگامی که دین اسلام را آورد همه را باطل ساخت و به جای آن عید فطر، عید قربان و ایام منی را جایگزین کرد. همانطور که اعیاد مکانی مشرکان را با کعبه، منی، مزدلفه، عرفه و مشاعر عوض کرده و این‌ها را جایگزین اعیاد مشرکان ساخت. عبارت «بر من درود بفرستید، درود و صلوات شما هر کجا باشید به من می‌رسد» شیخ الاسلام/ می‏گوید: در عبارت مذکور اشاره میکند به اینکه چه نزدیک قبرم باشید چه دور، درود و سلام شما به من می‌رسد. پس نیازی نیست قبرم را عید قرار دهید.

مصنف می‏گوید: از علی بن حسین نیز روایت شده است که فرمود: وی مردی را دید که به یک شکافی در کنار قبر پیامبرصآمده در آن وارد شده سپس دعا می‌کرد. پس او را از آن کار باز داشت و فرمود: اینک حدیثی را برای شما بگویم که از پدرم از جدم از رسول خداصشنیدم که فرمودند: قبرم ر اعید قرار ندهید و منازلتان را قبر. بر من درود بفرستید زیرا هر جاییکه باشید سلام و درود تا به من می‌رسد. این حدیث در المختارة روایت شده است. [۱۹۰]

این حدیث و حدیث قبل از آن دو حدیث بسیار خوب و دارای سند حسن هستند.

اولی را ابوداوود و دیگران از حدیث عبدالله بن نافع صائغ روایت کرده است که گفت: این روایت را ابن ابی ذئب از سعید مقبری از ابوهریرهسبه من خبر داده است.

راویان آن موثق و از افراد مشهورند ولی در خصوص عبدالله بن نافع، ابو حاتم می‏گوید: حافظ نیست برخی او را شناخته و برخی نمی‌شناسد واز سوی آن‌ها انکار می‏شود. ابن معین می‏گوید: او جای اعتماد است. ابو زرعه نیز می‏گوید: اشکالی در او نیست شیخ الاسلام /می‌گوید برای حدیث شخصی نظیر او، اگر شواهدی باشد معلوم است که حدیثش محفوظ است. که حدیث مذکور شواهد متعددی دارد.

حافظ محمد بن عبدالهادی می‏گوید: این حدیث، حدیث حسن وجید الاسناد است، شواهدی دارد که آن را به درجه صحت می‌رساند.

و در خصوص حدیث دوم، ابویعلی، قاضی اسماعیل و حافظ ضیاء محمد بن عبدالواحد مقدسی در المختارة آن را روایت کرده‏اند. شیخ الاسلام /می‏گوید: به این سنت بنگر که چگونه از طریق کسانی روایت شده است که اهل مدینه و اهل بیت رسول رخدا صهستند، همان کسانی که نزدیکی نسبی و خویشاوندی با پیامبر صداشتند، چرا که آنان نسبت به دیگران نیازمند‌تر به آن بودند و از این رو از همه بیشتر در ضبط و نگهداری آن تلاش می‏کردند و بیشتر از دیگران در ضبط و حافظه داشتند.

سعید بن منصور در سنن خود می‏گوید: عبد العزیز بن محمد برای ما گفت: سهیل بن ابی سهیل به من خبر داد و گفت: حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب شمرا نزد قبر دید، مر اصدا زد در حالی که در منزل فاطمه لشام می‌خورد. گفت: بیا شام بخور، گفتم: شام نمی‌خواهم. گفت: چه شده، ترا نزد قبر می‌بینم؟ گفتم: به پیامبرصسلام فرستادم: سپس گفت: هرگاه وارد مسجد شدی بر پیامبر درود بفرست. چرا که رسول خداصفرمودند: قبر مرا عید نگیرید و منازلتان را نیز قبر قرار ندهید، بر من درود بفرستید، زیرا که درود و سلام شما، هرکجا که باشید به من می‌رسد. خداوند یهود و نصاری را لعت کرده است از این که قبرهای پیامبرانشان را به مسجدی گرفتند، شما و آن کسی که در اندلس زندگی می‏کند همگی برابرید، ترجمه (یعنی: این گفته و خطاب همه شماها را در بر می‌گیرد در هر حوزه و محدوده جغرافیایی که باشید).

همچنین سعید بن منصور از حبان بن علی از محمد بن عجلان از (ابو سعید مولی المهری روایت کرده است که گفت: رسول خداصفرمودند: قبرم را عید و منازل خود را قبر قرار ندهید. بر من سلام و درود بفرستید، زیرا سلامتان به من می‌رسد.

شیخ الاسلام/ می‏گوید: این دو روایت مرسل با این دو وجه مختلف بر ثبوت حدیث دلالت دارند. به ویژه کسی که آن را به صورت مرسل آورده است بدان احتجاج واستدلال کرده است. واین به معنای ثبوت آن در نزد وی است.

مقصود (از علی بن حسین یعنی: حسین پسر علی بن ابی طالب معروف به زین العابدینس، برترین فرد تابعین از اهل بیت پیامبرصو عالمترین آن‌ها. زهری می‏گوید: از قریشیان بالاتر از او کسی را ندیدم. بنابر قول صحیح در سال ۹۳ وفات یافت. پدرش حسین نوه رسول خداصو دسته گل خوشبوی باغ نبیص، پیامبرصرا به خاطر داشت وبه سال ۶۱ هجری در سن ۵۰ سالگی، در روز عاشورا به شهادت رسیدس.

عبارت«وی را دید که به یک شکافی در کنار قبر پیامبرصآمده» فرجة در عبارت عربی یعنی شکاف و روزنه‌ای در دیوار یا چیزی نظیر شکاف دریچه.

عبارت«در آن وارد شده سپس دعا می‌کرد، پس او را از آن کار بازداشت» دلالت دارد بر اینکه از رفتن به قبرستان‌ها و میادین اطراف آن‌ها به قصد دعا ونماز نهی شده است.

شیخ السلام /می‏گوید: کسی را نیافتم که به این کار رخصت دهد. زیرا این عمل یک نوع به عید گرفتن قبرهاست. همچنین دلالت دارد بر اینکه هرگاه شخص به منظور نماز وارد مسجد شود و سپس به قصد سلام دادن به نزد قبر پیامبرصبرود این عمل نهی شده است چرا که چنین عملی از سوی شارع تشریع نگشته است مالک برای اهل مدینه ناپسند می‏داشت از اینکه فردی هرگاه داخل مسجد می‏شود، به نزد قبر یامبرصبیاید، زیرا سلف چنین عملی را انجام نمی‏دادند. شیخ الاسلام می‏گوید: آخراین امت جز به آنچیزی که اولش اصلاح شد اصلاح نمی‏شود. صحابه و تابعین رضی‏الله عنهم به مسجد النبی صآمده و نماز می‌خواندند، چون نماز تمام می‏شد یا می‌نشستند و یا از مسجد خارج می‌شدند، برای سلام دادن به قبر نمی‌آمدند. به دلیل اینکه می‌دانستند درود و سلام بر پیامبرصدر نماز کاملتر و بالاتر است و پیامبرصاجازه نداده تا به منظور درود و سلام فرستادن به او و یا دعا کردن، به نزد قبرش بروند زیرا پیا مبرصفرموده بود که قبرم را عید برنگزینید بلکه بر من سلام بفرستید که سلام شما به من می‏رسد. و آنان را از آمدن به قبر خود بازداشته و بیان کرده است که دعا و سلام در فواصل دور نیز به او می‌رسد و کسی را که قبرهای انبیاء را مسجد قرار دهد لعن کرده است.

در زمان اصحابشتا وقتی که عایشهلدر حجره محل سکونت پیامبرص حضور داشت در آن حجره از طریق در وارد می‌شدند وپس از آن تازمانی که دیوار دیگری برآن بنانهادند با وجود اینکه می‌توانستند به آن داخل شوند وبه قبر پیامبرص دست یباند ولی در آن وارد نمی‌شدند نه برای سلام ونه برای نماز، نه به منظور دعا برای خود و نه دعا برای دیگران و نه برای پرسیدن حدیث ونه برای پرسیدن علم. شیطان نتوانست در آن‌ها طمع ایجاد کند تا سخن یا سلامی را به آن‌ها بشنواند که آن‌ها گمان کنند پیامبرصبا آنان سخن می‏گوید، یا فتوا می‏دهد یا سخنانی را برای آنان بیان می‏کند یا سلام آن‌ها را با صدایی که از خارج شنیده می‏شود، پاسخ گوید. همانطوری که شیطان در غیر آن‌ها طمع ایجاد کرد و نزد قبر پیامبرصو یا غیر او، که آن‌ها را گمراه ساخت به طوری که گمان کردند صاحب آن قبر به آن‌ها فرمان می‌دهد، آن‌ها را نهی می‌کند، برای آنان فتوا می‏دهد و به ظاهر برایشان سخن می‏گوید، یا از قبر خارج می‌شود و آن‌ها او را در خارج قبر مشاهده می‌کنند وگمان کنند که آن خود کالبد مرده است که با آنان سخن می‌گوید و روح مرده برای آن‌ها تجسم پیدا کرده و آن‌ها نیز او را می‌بینند. همانگونه که پیامبرصمردگان را در شب معراج دید. (همه این‌ها مواردی است که شیطان به آنان نشان می‏دهد تا گمراهشان سازد).

مقصود اینکه صحابهشهمانند جانشینان پس ازخود به سلام و دعا کردن نزد قبر پیامبرصعادت نکرده بودند و تنها بعضی از آنان هنگامی که از سفری برمی‌گشتند از بیرون آمده براو سلام می‌فرستادند. همانطوری که ابن عمر چنین عملی را انجام می‌داد.

عبیدالله بن عمراز نافع آورده است: هنگامی که ابن عمر از سفر برگشت به نزد قبر پیامبرصآمده گفت: سلام بر تو ای رسول خدا، سلام بر تو ای ابوبکر، سلام برتو ای پدر جان! سپس برمی گشت. عبید الله می‏گوید: کسی از یاران پیامبرصرا نمی‌شناسم که چنین عملی را انجام داده باشد جز ابن عمربو این بیانگر آن است که وی نزد قبر هنگامی که سلام می‌کرد به منظور دعا نمی‌ایستاد، همانگونه که بسیاری از مردم فعلی چنین عملی را انجام می‏دهند.

شیخ الاسلام /می‏گوید: چون چنین کاری از هیچکدام از یاران پیامبرصنقل نشده است وعین بدعت است. در مسبوط آمده که مالک گفت: به نظرم نباید بر قبر پیامبرصایستاد، بلکه باید سلام داد و گذشت. نص است در خصوص احمد که وی رو به قبله می‌ایستاد حجره محل دفن پیامبرصرا در سمت راست خود قرا رمی داد تا به آن پشت نکند.

خلاصه همه امامان اتفاق نظر دارند که هنگام دعا نباید رو به قبر ایستاد. ولی در خصوص اینکه آیا در هنگام سلام می‌توان رو به قبر ایستاد؟ دچار منازعه و اختلاف شده‌اند.

در حدیث مذکور دلیلی دال بر منع آمادگی برای سفر به قصد قبر پیامبرصیا هر قبر دیگر و یا ضریح و گنبد وجود دارد. زیرا این عمل از زمره عید گرفتن آن‌هاست، حتی از بزرگترین اسباب شرک قراردادن صاحبان آن‌ها برای خدوند است.

این همان مساله‌ای است که شیخ الاسلام /بر آن فتوا داده - یعنی سفر کردن صرفاً برای زیارت قبور انبیاء صالحان - و اختلاف علما را در خصوص آن نقل کرده است. از جمله کسانی که آن را مباح دانسته‏اند؛ غزالی و ابو محمد مقدسی را می‌توان نام برد. و از جمله مانعین آن نیز عبارتند از ابن بطه، ابن عقیل، ابو محمد جوینی و قاضی عباس، که نظر اخیر دیدگاه جمهور علماست مالک در خصوص آن نص دارد وکسی از امامان با وی مخالفت نکرده‏اند.

و همین دیدگاه درست و صحیح است، به دلیل آنچه که در صحیح مسلم و بخاری [۱۹۱]از ابوسعید خدری روایت شده است که رسول خدا صفرمودند: بار سفر جز به قصد سه مسجد، بسته نمی‏شود. (یعنی تنها برای این سه مسجد سفر کردن صحیح و درست است).

مسجدالحرام، این مسجد (مسجدالنبی) و مسجدالأقصی. بار سفر بستن به قصد زیارت قبرها و گنبدها نیز در این نهی داخل می‏شود. چه این نهی باشد و چه نفی، در هر صورت فرقی نمی‏کند. وچون در روایتی با صیغه نهی آمده است پس معین می‌گردد که این نهی است.

به همین سبب صحابهشاز این فرموده پیامبرصممنوعیت را فهمیده‌اند همانطوری که در الموطاء و المسند و سنن [۱۹۲]از بصره بن ابی بصرة الغفاری روایت شده است، به ابو هریره - در حالیکه از طور برگشت –گفت: اگر پیش از آنکه خارج شوی به تو دست می‌یافتم خارج نمی‌شدی زیرا شنیدم رسول خداصمی‌فرمود: چهار پای سواری به کار گرفته نمی‏شود مگر به قصد سه مسجد: مسجد الحرام، این مسجد (مسجد النبی) و مسجدالأقصی (به کار گرفتن چهار پا یعنی بار سفر بستن) امام احمد و عمر بن شبة در اخبار المدینة با سند جید [۱۹۳]از قَزَعة روایت کرده‏اند که گفت: نزد ابن عمر آمده گفتم: می‌خواهم به طور (کوه طور) بروم. به من گفت: تنها برای سه مسجد: مسجد الحرام، مسجدالنبی و مسجدالأقصی، بار سفر ببند(و به قصد آن جاها سفر کردن جایز است).

نیت به «طور» رفتن را از خود رها کن و به آنجا نرو، ابن عمر و بصرة بن ابی بصرة از جمله کسانی هستند که رفتن به قصد طور را نهی شده می‌دانند. زیرا لفظی که در آن نهی از بار سفر بستن به قصد غیر از مساجد سه گانه مطرح کرده‏اند از جمله مواردی است که در آن‌ها قصد قربت و نزدیکی مدنظر است. معلوم است که مستثنی منه عام بود و مساجد و غیر مساجد را در بر می‌گیرد و نهی مذکور نیز تنها به مساجد اختصاص ندارد، از این رو آن دو نفر از بار سفر بستن به طور با استناد به این حدیث نهی کردند، طور مکانی است که خیلی افراد به دلیل فضیلت بقعه‌ای که در آن وجوددارد به آن مکان سفر می‌کنند. خداوند آن مکان را وادی مقدس و بقعه مبارک نامیده است. و با کلیم خود موسی در آنجا سخن گفت: این دیدگاه امامان چهارگانه اهل سنت و جمهور علماست. هرکس می‌خواهد بیشتر در این زمینه بداند و به پاسخی در معارضه آن دست یابد به کتابی که شیخ الاسلام در جواب ابن اخنائی در خصوص اعتراض وی برآنچه احادیث صحیح بدان دلالت دارد. و علما آن را برگزیده‌اند، نکاشته است مراجعه کند. چرا که مفسدة در آن کتاب آشکار شده است. در خصوص نهی از زیارت همه مکان‌ها بجز سه مکان مذکور و هدف نهایی آن باید گفت: مصلحتی در آن نیست تا بخواهند به قصد آنجا سفر کنند و هیچگونه مزیتی وجود ندارد تا فرد به سوی آن مزیت فرا خوانده شود، حافظ محمد بن عبدالهادی در کتاب «الصارم المنكی فی رده علی السبكی»به صورت مبسوط و گسترده در این زمینه سخن گفته و علل احادیث وارده در خصوص زیارت قبر پیامبرصرا در آنجا مطرح کرده است.

وی و شیخ الاسلام/یادآور شده‌اند که هیچکدام از احادیث واردشده در خصوص جایز بودن زیارت قبور نه از پیامبرصو نه از صحابه صحیح نیستند. با وجود اینکه آن احادیث بر محل نزاع نیز دلالت نمی‏کنند. زیرا در آن احادیث مطلق زیارت مطرح است و کسی بدون بار سفر بستن و قصد کردن، منکر زیارت نیست که آن‌ها هم به زیارت شرعی که بدون بدعت باشد، حمل می‌شوند (محل نزاع همان قصد ونیت و بار سفر بستن به یک مکان خاص است).

مقصود از کتاب المختارة، کتابی است که مولف آن احادیث باسند جید را افزون بر صحیح مسلم و بخاری در آن جمع کرده است.

مولف المختارة، ابو عبدالله محمد بن عبدالواحد مقدسی، حافظ ضیاء الدین حنبلی، یکی از سرشناسان علم است. ذهبی می‏گوید: تمام عمرش را در این شأن (حدیث) همراه با دیانتی استوار، پرهیزگاری، فضیلت کامل و یقین، سپری کرد، خداوند رحمتش کند و از او راضی و خشنود باشد.

شیخ الاسلام می‏گوید: تصحیح وی در کتاب مختارة خود بدون تردید از تصحیح حاکم بهتر و نیکوتر است. در سال (۶۴۳) در گذشت.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردیده عبارتند از:

نخست: تفسیر آیه برائت.

دوم: دور کردن کامل امت خود از محدوده شرک با نهایت دوری.

سوم: حرص پیامبرص بر هدایت ما ومهربانی و رأفت او بر ما.

چهارم: نهی او صاز زیارت قبر خود به گونه‌ای خاص با وصف اینکه زیارت او را بالاترین اعمال است.

پنجم: نهی اوصاز زیارت زیاد (زیاده روی در زیارت).

ششم: تشویق و برانگیختن فرد بر خواندن نماز مستحب خوانده نمی‏شود.

هفتم: نزد اصحاب ثابت شده بود که در قبرستان دعا و نماز خوانده نمی‏شود.

هشتم: تعلیل اینکه درود و سلام فرد به او می‌رسد، اگر چه فرد از او دور باشد و نیازی به این نیست کسی با نزدیک شدن به قبر او دچار توهم و خیال بشود (به این توضیح که باروش بر این باشد که حتماً با نزدیکی سلامش به او می‌رسد).

نهم: در برزخ اعمال امت ویص(در قالب) درود و سلام به وی عرضه می‏شود.

[۱۸۳] حسن است: همانطوری که مصنف گفته به روش‌های گوناگونی روایت شده است. از حدیث حبیب بن ابی ثابت به صورت مرسل واز حدیث ابوامامة، جابر و عائشه به صورت متصل روایت شده است. البانی آن را در غایة المرام(۸) تضعیف کرده است آن هم تنها از حدیث جابر و مرسل حبیب. ولی دوسری حفظه الله از دو طریق ابومامة و عایشه از آن رفع ابهام کرده و در تحقیقی نیکو به این دو طریق آن را حسن قلمداد کرده است که در آن نشانه‌های رعایت ادب با علما را آشکار ساخته است. [۱۸۴] قسمتی از حدیثی که بخاری آورده است: کتاب الایمان (۳۹): باب الدین یسر – از حدیث ابوهریرةس. [۱۸۵] صحیح است: الطبرانی در الکبیر(۱۶۴۷) همچنین احمد آن را (۵/۱۵۳، ۱۶۲) آورده است ارناؤوط در تخریج ابن حبان به شماره (۶۵) آن را تصحیح کرده است [۱۸۶] این حدیث به همین نحو از ابن مسعود نیز به طور طولانی روایت شده است. به این عبارت که پیامبر صفرمودند: عملی نیست که شما به وسیله آن به بهشت نزدیک می‌شوید مگر آنکه شما را بدان فرمان داده ام و عملی نیست که شما را به جهنم نزدیک سازد مگر اینکه شما را از آن باز داشته‌ام... حاکم (۲/۴۲) ابن المنذری در الترغیب(۳/۷) و شیخ احمد شاکر بر تعلیق حاکم، شافعی الرسالة(۹۴/۹۵). [۱۸۷] صحیح است: تخریج آن قبلاً در شماره (۱۱۷) گذشت. [۱۸۸] بخاری کتاب الصلاة(۴۳۲)باب کراهیة الصلاة فی المقابر. مسلم کتاب صلاة السمافرین و قصرها(۷۷۷)(۲۰۸)باب استحباب صلاة النافله فی بیت‌ها و جوازها فی المسجد. [۱۸۹] مسلم: کتاب المسافرین و حضرها(۷۸۰)(۲۱۲)باب استحاب صلاة النافلة فیه و جواز‌ها فی المسجد. این حدیث از ابوهریره روایت شده وآنگونه که شارح مطرح کرده از ابن عمر نیست. [۱۹۰] صحیح است. اسماعیل قاضی در فضل الصلاة علی النبی صشماره(۲۰) آن را روایت کرده است. البانی با طرق و شواهد خود آن را صحیح قلمداد کرده است تخریج کتاب فضل الصلاة (ص۳۴۴) البانی. [۱۹۱] بخاری: کتاب فضل الصلاة فی مسجد مکة و المدینة(۱۱۹۷): باب مسجد بیت المقدس. مسلم: کتاب الحج (۸۲۷)(۴۱۵) باب سفر المراة مع محرم الی حج و غیره. [۱۹۲] صحیح است: مالک(۱/۱۰۸) فی الجمعة: باب ماجاء فی الساعة التی فی یوم الجمعة واحمد (۶/۷، ۳۹۷) نسائی (۳/۱۱۳، ۱۱۵) فی الجمعه باب الساعة و البانی در احکام الجنائز ص(۲۲۶) و صحیح الجامع(۷۲۴۸) آن را تصحیح کرده است. [۱۹۳] احمد(۳/۶۴، ۹۳) آن را از ابو سعید خدری روایت کرده است. در سند آن شهربن خوش وجود دارد که وی مضطرب الحدیث است. این حدیث جز یک موردش ثابت شده است. دو سری در النهج السدید(۲۳۷) آن را آورده است.

باب: اینکه برخی از افراد این امت بت‌ها را می‌پرستند

خداوند فرموده است ﴿أَلَمۡ تَرَ إِلَى ٱلَّذِينَ أُوتُواْ نَصِيبٗا مِّنَ ٱلۡكِتَٰبِ يُؤۡمِنُونَ بِٱلۡجِبۡتِ وَٱلطَّٰغُوتِ وَيَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُواْ هَٰٓؤُلَآءِ أَهۡدَىٰ مِنَ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ سَبِيلًا٥١[النساء: ۵۱] یعنی: «آیا نمی‌بینی کسانی را که بهره‌ای از کتاب بدیشان رسیده است به بتان و شیطان ایمان می‌آورند ودرباره کافران می‌گویند که اینان از مسلمانان بر حق‌تر و راه یافته‎ترند».

مصنف می‏گوید: باب برخی از افراد این امت بت‌ها را می‌پرستند.

«وثن» در عبارت عربی که در اینجا بت ترجمه شده است. به نوعی از انواع عبادت غیر خدا از قبیل عبادت قبرها، گنبدها و ضریحها و غیره اطلاق می‏شود. به این دلیل سخن ابراهیم ÷که خداوند از زبان او فرموده است:

﴿إِنَّمَا تَعۡبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ أَوۡثَٰنٗا وَتَخۡلُقُونَ إِفۡكًاۚ[العنكبوت: ۱۷] یعنی: شما غیر از خدابتهایی را می‌پرستید و دروغی را هم بهم می‌بافید

همراه با این فرموده خداوند از زبان مشرکان ﴿قَالُواْ نَعۡبُدُ أَصۡنَامٗا فَنَظَلُّ لَهَا عَٰكِفِينَ٧١[الشعراء: ۷۱] یعنی: «گفتند: بت‌ها را می‌پرستیم و به منظور عبادت بر آن‌ها می‌ایستیم». در جای دیگری می‏فرماید: ﴿أَتَعۡبُدُونَ مَا تَنۡحِتُونَ٩٥[الصافات: ۹۵] یعنی: «آیا چیزی را می‌پرستید که خود آن را می‌تراشید». بدین ترتیب معلوم می‌گردد که وثن به هر چیزی که غیر از خدا پرستیده شود از بت و غیر آن اطلاق می‏شود. همانطوری که در حدیث نیز گذشت.

عبارت ﴿يُؤۡمِنُونَ بِٱلۡجِبۡتِ وَٱلطَّٰغُوتِابن ابی حاتم از عکرمة روایت کرده است که گفت: حییّ بن اخطب وکعب بن اشرف به نزد مردم مکه آمدند مردم به آن‌ها گفتند: شما اهل کتاب و اهل علم هستید، در مورد ما و محمد چیزی به ما بگویید و مارا باخبر سازید.‌اند و گفتند: شما چه هستید و محمد چگونه است؟ گفتند: ما به خویشاوندان سر می‌زنیم، شتران بزرگ کوهان قربانی می‌کنیم، ماده شتران آب می‌دهیم، اسیران را آزاد می‌کنیم، حاجیان را آب می‌نوشانیم، ولی محمد همچون نخل تنهایی است که رابطه خویشاوندی مارا قطع کرده، دزدان حاجیان از قبیله غفار از او تبعیت نموده‌اند پس ما بهتریم یا او؟ آندو نیز گفتند که شما بهتر و رهیافته‌تر هستید.از این رو خداوند آیه ﴿أَلَمۡ تَرَ إِلَى ٱلَّذِينَ أُوتُواْ نَصِيبٗا مِّنَ ٱلۡكِتَٰبِ يُؤۡمِنُونَ بِٱلۡجِبۡتِ وَٱلطَّٰغُوتِ وَيَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُواْ هَٰٓؤُلَآءِ أَهۡدَىٰ مِنَ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ سَبِيلًا٥١[النساء: ۵۱] را نازل فرمود.

در مسند احمد از قول ابن عباس نیز به همین مضمون روایت شده است.

عمر بن خطابسفرمودند. جِبت یعنی سحر و طاغوت یعنی شیطان، ابن عباس، ابوالعالیة، مجاهد، حسن و دیگران نیز موافق این نظرند.

از ابن عباس، عکرمة و ابومالک روایت شده است که «جبت» یعنی شیطان که ابن عباس بالحبشیة را نیز به شیطان اضافه کرد یعنی شیطانی در حبشه والله اعلم.

همچنین از ابن عباس روایت شده است که «جبت» را شرک، بت‌ها حیی بن اخطب معنا کرده است. از شعبی روایت شده است که جبت یعنی کاهن، جادوگر.

از مجاهد نیز روایت شده است که جبت، کعب بن اشرف است. جوهری می‏گوید: جبت کلمه‌ای است که بر بت، کاهن، ساحر وامثال آن‌ها اطلاق می‏شود.

مصنف /می‏گوید: این داستان بیان می‌دارد که آیا شناخت ایمان به جبت و طاغوت در اینجا همان اعتقاد قلبی است یا موافقت با پیروان و یاران جبت و طاغوت با وجود بغض و شناخت بطلان آن‌ها (جبت و طاغوت) نیز ایمان تلقی می‏شود.

خداوند فرموده است: ﴿قُلۡ هَلۡ أُنَبِّئُكُم بِشَرّٖ مِّن ذَٰلِكَ مَثُوبَةً عِندَ ٱللَّهِۚ مَن لَّعَنَهُ ٱللَّهُ وَغَضِبَ عَلَيۡهِ وَجَعَلَ مِنۡهُمُ ٱلۡقِرَدَةَ وَٱلۡخَنَازِيرَ وَعَبَدَ ٱلطَّٰغُوتَۚ[المائدة: ۶۰] یعنی: «بگو آیا شما را باخبر کنم از چیزی که پاداش بدتری (از آن چیزهایی که بر ما خرده می‌گیرید)دارد، کسانی که خداوند آن‌ها را از رحمت خود دور ساخته، و مورد خشم قرار داده، (و مسخ کرده، ) و از آن‌ها، میمون‌ها و خوک‌هایی قرار داده، و پرستش بت کرده‌اند».

مصنف می‏گوید: خداوند فرموده است: ﴿قُلۡ هَلۡ أُنَبِّئُكُم بِشَرّٖ مِّن ذَٰلِكَ مَثُوبَةً عِندَ ٱللَّهِۚ مَن لَّعَنَهُ ٱللَّهُ وَغَضِبَ عَلَيۡهِ وَجَعَلَ مِنۡهُمُ ٱلۡقِرَدَةَ وَٱلۡخَنَازِيرَ وَعَبَدَ ٱلطَّٰغُوتَۚ[المائدة: ۶۰] یعنی: «بگو آیا شما را باخبر کنم از چیزی که پاداش بدتری (از آن چیزهایی که بر ما خرده می‌گیرید)دارد، کسانی که خداوند آن‌ها را از رحمت خود دور ساخته، و مورد خشم قرار داده، (و مسخ کرده، ) و از آن‌ها، میمون‌ها و خوک‌هایی قرار داده، و پرستش بت کرده‌اند».

خداوند به پیامبرش محمدصمی‏فرماید: ای محمد بگو آیا شما را از جزایی نزد خدا بدتر از آنچه شما در خصوص ماگمان می‌برید، در روز قیامت خبر دهم؟ آن‌ها شمایید که خداوند آن‌ها را با این صفات که گذشت توصیف کرده است و می‏فرماید ﴿مَن لَّعَنَهُ ٱللَّهُیعنی از رحمت خود او را دور ساخت ﴿وَغَضِبَ عَلَيۡهِیعنی خشمی که هرگز بعد از آن راضی نمی‏شود. ﴿وَجَعَلَ مِنۡهُمُ ٱلۡقِرَدَةَ وَٱلۡخَنَازِيرَاز آنان میمون و خوک قرار داده است.

ثوری از علقة بن مرثو از مغیره بن عبدالله یشکری از معرور بن سوید، روایت کرده است که ابن مسعود سگفت: رسول خداصدر خصوص میمون و خوکهای مطرح شده در آیه مذکور مورد سوال واقع شد. به این توضیح که آیا از جمله چیزهایی است که خداوند مسخ کرده است؟ پیامبرصفرمود: خداوند قومی را (اینگونه) هلاک نمی‏کند یا گفت: مسخ نمی‏کند تا نسل و فرزندانی از آنان قرار دهد، بلکه میمون‌ها و خوک‌ها قبل از آن بوده است، این حدیث را مسلم [۱۹۴]روایت کرده است.

بغوی در تفسیر خود می‏گوید: ﴿قُلۡ یعنی: ای محمد بگو ﴿هَلۡ أُنَبِّئُكُمآیاخبر دهم به شما ﴿بِشَرّٖ مِّن ذَٰلِكَیعنی بدتر از آنچه شما مطرح کردید.آنان به مومنان می‌گفتند؛ اهل دینی را ندیده‌ایم که از شما در دنیا و آخرت کم بهره‌تر و دینی بدتر از دین شما داشته باشد.خداوند جواب آن‌ها را با لفظ شر در ابتدا داده است اگر چه آغاز و ابتدای آنان شر نبود. به دلیل اینکه خداوند فرمود: ﴿أَفَأُنَبِّئُكُم بِشَرّٖ مِّن ذَٰلِكُمُۚ ٱلنَّارُ[الحج: ۷۲] یعنی بگو: آیا شما را به بدتر از این(آتش کینه که برافروختید) آگاه کنم و آن آتش دوزخ است.

لفظ «مثوبة» یعنی: از نظر ثواب و پاداش. که بنا بر تمیز بودن نصب است ﴿عِندَ ٱللَّهِۚ مَن لَّعَنَهُیعنی: آن جزا و پاداش نزد خدا، لعنت خدا بر چنین فردی است. ﴿وَغَضِبَ عَلَيۡهِیعنی بر او خشم گرفته است که یهود مورد خشم خدا واقع شده است ﴿وَجَعَلَ مِنۡهُمُ ٱلۡقِرَدَةَ وَٱلۡخَنَازِيرَمیمون همان اصحاب است سبت (یهود) بودند وخوک نیز کافران سفره عیسی بودند.

از علی بن ابی طلحة از ابن عباس روایت شده است که هردو مسخ در خصوص اصحاب سبت (یهود) صورت گرفته. جوانانشان به میمون و پیران وسالخوردگان به خوک مسخ شدند.

﴿وَعَبَدَ ٱلطَّٰغُوتَۚکسانی از آن‌ها را بندگان طاغوت قرار داد، یعنی: در آنچه شیطان برای وی آراست از آن اطاعت کرد.

ابن مسعود به صورت ﴿وَعَبَدَ ٱلطَّٰغُوتَۚو حمزه به صورت (عبدُ الطاغوت) قرائت کرده‏اند. که در دو گویش از زبان عرب به این شیوه قرائت شده که عبد را هم با ضمه باء وهم با سکون باء قرائت کرده‏اند مثل سَبع و سُبع و حسن آن را به صورت واحد یعنی عبد الطاغوت قرائت کرده است. در تفسیر طبرسی آمده است: تنها حمزه آن را به صورت عَبدالطاغوت یعنی ضمه باء جر تاء قرائت کرده و دیگران به صورت عُبَدَالطاغوت یعنی نصب باء و فتح تاء قرائت کرده‏اند. ابن عباس، ابن مسعود، ابراهیم نخعی، اعمش وابان بن تغلب آن را به صورت عُبُدَالطاغوتِ با ضمه عین وباء و فتح دال و کسرتاء قرائت کرده‏اند. طبرسی می‏گوید: دلیل حمزه در قرائتش به صورت (عَبُدالطاغوت) این است که آن را حمل کرد بر اینکه جَعَلَ در آن عمل کرده است.مثل اینکه بگوید: وجَعَلَ منهم عَبُدالطاغوت یعنی از آنان عده‌ای را بندگان طاغوت قرار داد. جَعَلَ یعنی خَلَقَ، خلق کرد. مثل فرموده خداوند و جَعَلَ الظلمات والنور یعنی: تاریکی و روشنایی را خلق کرد. عبد لفظ جمع نیست، زیرا از ساختار جموع، چیزی با این ساختار وجود ندارد ولی واحدی است که مقصود از آن کثرت است. همانگونه که می‌بینی اسم‌های مفردی که بر معرفه‌ها اضافه می‌شوند، مواردی است که لفظ اضافه شده مفرد است ولی معنای جمع دارد. مثلاً در این فرموده خداوند که ﴿وَإِن تَعُدُّواْ نِعۡمَتَ ٱللَّهِ لَا تُحۡصُوهَآۗ[إبراهيم: ۳۴] یعنی: اگر نعمت‌های خداوند را بر شمارید نمی‌توانید آن‌ها را به شما ر آورید (که نعمت به خداوند اضاف شده به ظاهر مفرد ولی معنای جمع دارد) ساختار بر وزن فَعُل معنای مبالغه و کثرت را می‌رساند مثل یقظ و دَنسُ. گویا تقدیر در عبارت مورد بحث این است که آن شخص در تمامی روش‌های عبادت، طاغوت را عبادت و بندگی کرده است و و از هر جهت بندگی او را پذیرفته است، ولی کسانی که به صورت فتحه قرائت کرده‏اند (وعبد الطاغوت) آن را بر ساختار گذشته‌ای که در جایگاه صله موصول منَ واقع شده است عطف کرده‏اند که همان (لَعنَةِ الله) است. ضمیر عَبَدَ مفرد است اگرچه معنای آن کثرت و فراوانی را می‌رساند. زیرا کلام را به لفظ حمل می‌کنند نه معنا و فاعل آن ضمیر«مَن» موصولی است. همانطوری که فاعل مثالهای معطوف بر صله مذکور، ضمیر موصول«من» است. که همه آن‌ها را به دلیل حمل بر لفظ به صورت مفرد آورده است.

ولی در عبارت ﴿وَعَبَدَ ٱلطَّٰغُوتَۚعَبَدَ جمع عَبد است یعنی بندگان طاغوت.

احمد بن یحیی می‏گوید: عُبُدُ، جمع عابِد است مثل بازل و بُزُلُ، شارِف و شُرف. عِباد وعبّاد نیز جمع عابد هستند.

شیخ الاسلام در خصوص عبارت ﴿وَعَبَدَ ٱلطَّٰغُوتَۚمی‏گوید: درست این است که عَبَدَ بر افعال قبل از خود معطوف شده است یعنی «لَعَنَهَ وغضِبَ» علیه، یعنی کسانی از آنان را میمون و خوک و کسانی را نیز بندگان طاغوت قرار داد. فاعل در تمامی افعال گذشته اسم خداوند است، چه به صورت آشکار و چه پوشیده و پنهان. ولی در اینجا فاعل اسم کسی است که طاغوت را بندگی و عبادت کرده است و آن ضمیری است که در عَبَدَ مستقر است. و موصول «من» به خداوند سبحان بر نمی‌گردد، چرا که خداوند این افعال را صفتی برای یک صنف یعنی یهود قرار داده است.

سخن ایشان که‌ گفت: «"أولئک شر مکانا" مما تظنون بنا و "اضل عن سواء السبیل"» [۱۹۵]از باب استعمال افعل التفضیل در مکانی است که‌ طرف مقابل نداشته‌ باشد، همانند قول خداوند که‌ می‌فرماید: ﴿أَصۡحَٰبُ ٱلۡجَنَّةِ يَوۡمَئِذٍ خَيۡرٞ مُّسۡتَقَرّٗا وَأَحۡسَنُ مَقِيلٗا٢٤[الفرقان: ۲۴] عماد در تفسیر خود به‌ این مسأله‌ اشاره‌ کرده‌ است. و این مسأله‌ واضح و آشکار است.

خداوند فرموده است: ﴿قَالَ ٱلَّذِينَ غَلَبُواْ عَلَىٰٓ أَمۡرِهِمۡ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيۡهِم مَّسۡجِدٗا٢١[الكهف: ۲۱] یعنی: «کسانی که کار بدست آن‌ها (گروه اکثریت آن‌ها) بودند، گفتند: برایشان پرستشگاهی می‌سازیم».

از ابو سعید سروایت شده است که رسول خداصفرمودند: از روش‌های کسانی که پیش از شما بوده‏اند همانند پرهای تیر کمان (یکی پس از دیگری)تبعیت خواهید کرد، بطوری که اگر در لانه سوسماری داخل شده باشند شما نیز در آن داخل می‌شوید. گفتند: ای رسول خدا (مقصود) یهود و نصاری است؟ فرمود: پس چه کسی؟ که مسلم و بخاری آن را تخریج کرده‏اند.

مسلم از ثوبانسنقل کرده‌ که‌ پیامبرصفرمود: خداوند زمین را برای من چین کرد، پس مشرق و مغرب آن را مشاهده‌ نمودم، و (فهمیدم که‌) امت من قدرتشان به‌ تمامی آن می‌رسد. و دو گنج سرخ و سفید به‌ من داده‌ شد. و من برای امتم از خداوند خواستم که‌ آنان را به‌ سنتی کلی نابود نگرداند، و دشمنی بیگانه‌ را بر آنان مسلط نگرداند که‌ عورت آنان را مباح اعلام دارد. پس پروردگارم فرمود:ای محمد! هرگاه در مورد چیزی حکم نمایید، حکم شما بازگردانده‌ نمی‌شود و من این‌را به‌ شما بخشیدم که‌ امتت را به‌ سنتی کلی نابود نگردانم و دشمنی بیگانه‌ را بر آنان مسلط ننمایم که‌ عورتشان را مباح بداند، بلکه‌ دشمنانشان را از میان خودشان برمی‌گزینم، اگر چه‌ تمامی آنان علیه‌ همدیگر به‌ شورش سربرآورند و برخی موجب هلاکت برخی دیگر شوند و یکدیگر را به‌ اسیری بگیرند.

برقانی این روایت را در صحیح خود آورده و اضافه کرده است (که پیامبرصعلاوه بر آن فرمودند) برای امتم تنها از پیشوایان گمراه کننده می‌ترسم. هرگاه در میان امتم شمشیر کشیده شد(عده‌ای علیه برخی دیگر شمشیر کشیدند) تا روز قیامت برداشته نخواهد شد. قیامت برپا نمی‏شود تا اینکه قبائلی از امت من به مشرکان ملحق گردند و دسته‌هایی از امت من بت‌ها را پرستش کنند. در میان امت من سه فرد بسیار دروغگو خواهند بود. هرکدام از آنان می‌پندارند که پیامبر است در حالیکه من خاتم پیامبران هستم و پیامبری بعد از من نخواهد آمد. همیشه گروهی از امت بر حق نصرت یافته هستند. کسی که قصد خوار کردن آن‌ها را داشته باشد ضرری به آن‌ها نمی‌رساند تا اینکه امر خداوند فرارسد. اگر چه در تمام گوشه‌های زمین برای چیره شدن آنان اجتماع کنند(همگی یکدست باشند) تا اینکه برخی از خود آن‌ها برخی دیگر را به هلاکت رسانند و یکدیگر را نکوهش و بدگویی کنند».

مصنف می‏گوید: خداوند فرموده است ﴿قَالَ ٱلَّذِينَ غَلَبُواْ عَلَىٰٓ أَمۡرِهِمۡ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيۡهِم مَّسۡجِدٗا٢١[الكهف: ۲۱] مقصود این است که آنان با آن جوانان (اصحاب کهف) پس از مرگشان عملی را انجام دادند که انجام دهنده چنان عملی سرزنش می‌شود و مذموم است. زیرا پیامبرصفرموده است خداوند یهود و نصاری را لعنت کرده است چون قبرهای انبیاء و صالحان خود را مسجد قرار دادند. [۱۹۶]که پیامبرصخواست امتش را از چنان عملی بر حذر دارد.

مصنف می‏گوید: از ابوسعید سروایت شده است که رسول خدا صفرمودند: از روش‌های کسانی که پیش از شما بوده‌اند همانند پرهای تیرکمان (یکی پس از دیگری) تبعیت خواهید کرد، به طوری که اگر در لانه سوسماری داخل شده باشند شما نیز در آن داخل می‌شوید.

گفتند: ای رسول خدا! (مقصود) یهود و نصاری است؟ فرمود: پس چه کسی؟ که مسلم و بخاری آن را تخریج کرده‏اند. [۱۹۷]این سند و سیاق مسلم است نه بخاری.

لفظ «سنن» یعنی روش‌های قبل از شما، روش‌های کسانی که پیش از شما بودند. لفظ «قذة» یعنی یک تار از پر تیر کمان که صاف وردیف در کنار دیگری قرار گرفته است. یعنی شما در تمامی چیزهایی که امت‌های قبل انجام داده‌اند، همانند پرهای تیر کمان پشت سر هم و ردیف، یکی پس از دیگری انجام خواهید داد. آن‌ها را در تبعیت از روش امتها پیشین به پر تیر تشبیه کرده که یکی پس از دیگری ردیف شده‌اند.که با این تناسب آیات با تفسیر و شرحش آشکار می‏شود. همانگونه که ویصخبر داده بود اتفاق افتاده است واین یکی از نشانه‌های پیامبری اوست.

عبارت «به طوری که اگر در لانه سوسماری داخل شده باشند، شما نیز در آن داخل می‌شوید» در حدیث دیگری آمده است که «حتی اگر یکی از آن‌ها با مادر خود آشکارا زنا کرده باشد در میان امت من نیز کسی خواهد بود که چنین کند. [۱۹۸]مقصود پیامبرصاین است که امت او چیزی از آنچه یهود و مسیحیت انجام داده‌اند، فروگذار نخواهد کرد و تمام رفتارهای آن‌ها را مرتکب خواهد شد، بی‌آنکه ذره‌ای از اعمال آن‌ها را ترک کند. به همین دلیل سفیان بن عیینة گفته است: هرکدام از علمای ما فاسد شوند فساد او شباهتی با فساد یهود دارد. و هرکدام از بزرگان ما فسادی مرتکب شوند شباهتی با فساد مسیحیان دارد.

(شارح) این دو فرقه (یهود ونصاری) چقدر فساد کردند! ولی رحمت و نعمت سترگ خداوند براین امت آن بود که بر گمراهی با یکدیگر متفق نمی‏شود، همانگونه که در حدیث ثوبان که پس از این به زودی مطرح خواهد شد، این مقوله آمده است

عبارت «گفتند: ای رسول خدا (مقصود) یهود و نصاری است؟ پیامبرصفرمود پس چه کسی؟ یعنی پیشینیان ما همان یهود و نصاری هستند که ما از روش‌های آنان تبعیت می‌کنیم؟ پیامبرصبه صورت استفهام انکاری فرمود پس چه کسی؟ یعنی حتماً مقصودم آن‌هاست. پس چه کسی غیر از آن‌ها می‏تواند باشد؟

مصنف می‏گوید: مسلم از ثوبانسنقل کرده‌ که‌ پیامبرصفرمود: خداوند زمین را برای من چین کرد، پس مشرق و مغرب آن را مشاهده‌ نمودم، و (فهمیدم که‌) امت من قدرتشان به‌ تمامی آن می‌رسد. و دو گنج سرخ و سفید به‌ من داده‌ شد. و من برای امتم از خداوند خواستم که‌ آنان را به‌ سنتی کلی نابود نگرداند، و دشمنی بیگانه‌ را بر آنان مسلط نگرداند که‌ عورت آنان را مباح اعلام دارد. پس پروردگارم فرمود:ای محمد! هرگاه در مورد چیزی حکم نمایید، حکم شما بازگردانده‌ نمی‌شود و من این‌را به‌ شما بخشیدم که‌ امتت را به‌ سنتی کلی نابود نگردانم و دشمنی بیگانه‌ را بر آنان مسلط ننمایم که‌ عورتشان را مباح بداند، پروردگارم فرمود: ای محمد! اگر تصمیم انجام کاری را گرفتم هیچ چیزی نمی‏تواند آن را برگرداند، جز از خودشان کسی را بر آنان چیره نمی‌سازم که سرزمینشان را مباح سازد، برقانی این روایت را در صحیح خود آورده واضافه کرده است که پیامبرصعلاوه بر آن فرمودند برای امتم تنها از پیشوایان گمراه کننده می‌ترسم، هرگاه در میان امتم شمششیر کشیده شد(عده‏ای علیه برخی دیگر شمشیر کشیدند)تا روز قیامت برداشته نخواهد شد. قیامت برپا نمی‏شود تا اینکه قبائلی از امت من به مشرکان ملحق گردند و دسته‌هایی از امت من بت‌ها را پرستش کنند.در میان امت من سه فرد بسیار درغگو خواهند بود هرکدام از آنان می‌پندارد که پیامبر است، در حالیکه من خاتم پیامبران هستم و پیامبری بعد از من نخواهد آمد همیشه گروهی از امت من بر حق نصرت یافته هستند، کسی که قصد خوار کردن آن‌ها را داشته باشد، ضرری به آن‌ها نمی‌رساند تا اینکه امر خداوند فرا رسد».

این حدیث را ابوداوود در سنن خود آورده است که ابن ماجه نیز آن قسمت اضافی را که مصنف مطرح کرده در سنن خود آورده است [۱۹۹].

مقصود از ثوبان همان برده آزاده شده پیامبرصاست؛ که پیامبرصرا مصاحبت و ملازمت کرد ه است. پس از مصاحبت و ملازمت با پیامبرصدر شام سکونت گزید. در سال ۵۴ هـ.ق در شهر حمص درگذشت.

عبارت «خداوند زمین را برای من جمع کرد» تُوربَشتی در خصوص لفظ «زوی» گفته است(که در این ترجمه به جمع کرد برگردانده شده است) و نیز می‏گوید: زَوَیتُ الشی: یعنی آن را جمع و قبضه کردم.

مقصود این است که دوردست آن را به خود نزدیک ساختم، به طوری که همانند چیز نزدیک از آن مطلع گشتم، حاصل اینکه خداوند زمین را برای ویصپیچد به گونه‌ای که زمین را مجموعه‌ای همانند شکل کف دست با انگشتان در برابر آیینه‌ای که به آن می‌نگریست، قرار داد.

طیبی می‏گوید: یعنی: خداوند زمین را برای من به گونه‏ای جمع کرد تا از آنچه امتم از دورترین نقاط مغرب ومشرق آن تصاحب می‏کند، آگاهی حاصل کردم.

عبارت «امت من به آن اندازه از ملک زمین که برای من جمع شد، خواهد رسید» (یعنی: آن اندازه که خداوند به من نشان داد، امتم آن را تصاحب خواهد کرد و بدان چیره خواهد شد).

قرطبی می‏گوید: مصداق این خبر همانطوری که پیامبرصفرموده بود تحقق پیدا کرد. و آن از نشانه‌های نبوت است. و آن اینکه ملک امت او از دورترین نقطه طنجه که انتهای آبادانی مغرب است تا دورترین نقطه مشرق از آنسوی خراسان وماوراء النهر و بسیاری از سرزمین‌های سند، هندو صغد، گسترش یافت. ولی از جهات جنوب و شمال به آن اندازه وسعت، گسترش نیافت. به همین دلیل پیامبرصبه نشان دادن آندو جهت اشاره نکرده است. و خبر نداد که سرزمین امتش بدانجا نیز خواهد رسید.

عبارت «زوی لی منها»برای من جمع شد یا به من نشان داده شد. ممکن است برای فاعل یا مفعول مبنی باشد.

عبارت «دو گنجینه قرمز وسفید به آن‌ها بخشیده خواهد شد» قرطبی می‏گوید: یعنی گنجینه کسری که همان پادشاهی فارس است و گنجینه قیصر که پادشاهی روم است و تمامی قصرها و سرزمین‌ها آندو.

رسول خداصفرموده است: سوگند به کسی که جانم دردست اوست، گنجینه‌های آن‌ها را در راه خدا انفاق خواهید کرد. [۲۰۰]از گنجینه قیصر به لفظ احمر (قرمز) تعبیر کرده است. زیرا طلا در نزد آن‌ها غالب بود.

و از گنجینه کسری نیز با لفظ ابیض (سفید) تعبیر کرده چرا که گوهر و نقره در نزد آن‌ها غالب بود.واغلب اموالشان از این دو نوع بود. واین در زمان خلافت حضرت عمر تحقق یافت. تاج وتخت و زیور آلات و هر آنچه بیت المال در تخت پادشاهی کسرا وجود داشت و تمامی چیزهایی که مملکت وی با آن همه وسعت و عظمتش تحت سیطره خود داشت به زیر خلافت حضرت عمر و تصاحب مسلمانان در آمد که خداوند با قیصر، پادشاهی روم نیز چنین کرد. احمر و ابیض در عبارت عربی حدیث بنابر بدل بودن منصوبند.

عبارت «برای امت خود از پروردگارم تقاضا کردم که آن‌ها رابا قحطی عمومی هلاک نکند» عامة در لفظ عربی در اصل نسخه مصنف/با اضافه شدن باء به قبل از آن ثابت شده است.

مثل«بعامة» که روایت صحیحی است در صحیح مسلم و در برخی نسخه‌ها با حذف«باء» آمده است.

قرطبی می‏گوید: گویا «باء» زائده است زیرا «عامة» صفت«السنة» است. «السنة» قحطی است که هلاک عمومی را در پی دارد. که قحطی و خشکسالی، «سنة» نامیده می‌شود که به صورت سنین جمع بسته می‏شود. همانگونه که خداوند می‏فرماید ﴿وَلَقَدۡ أَخَذۡنَآ ءَالَ فِرۡعَوۡنَ بِٱلسِّنِينَ[الأعراف: ۱۳۰] یعنی: «آل فرعون را با خشکسالی‌های پی در پی مواجه ساختیم».

عبارت «دشمنی جز از خودشان برآنان چیره نسازد» یعنی از غیر امت اسلامی از قبیل کافران را برامت اسلامی مسلط و چیره مساز. یعنی: به سبب هلاکت برخی از امت توسط برخی دیگر و دشنام و ناسزاگویی نسبت به همدیگر، دیگران را برآنان چیره و مسلط نکن. همانطوری که در طول تاریخ گذشته و حال بسیاری از این کشمکش‌ها در میان امت اتفاق افتاده است. که از خداوند طلب عفو و عنایت می‌کنیم (از شر این فتنه‌ها به او پناه می‏بریم).

عبارت «تا سرزمین تحت سیطره آن‌ها را مباح سازند» جوهری می‏گوید: بیضه هر چیزی یعنی جانب و حوزه آن، بیضة یک قوم یعنی ساحت و حریمشان، بنابراین معنای حدیث مذکور این است که خداوند دشمن رابرتمامی مسلمانان مسلط نمی‏سازد تا تمامی سرزمینهایی که تحت حوزه و حفاظت آن‌ها است را مباح سازد. اگر چه همه دشمنان آن‌ها از تمام نواحی زمین گرد هم آیند.

بنابر قولی نیز لفظ بیضة (که در اینجا سرزمین تحت سیطره ترجمه شده است) به معنای جماعت و انبوهی مسلمانان است اگر چه کم واندک باشد.

عبارت «تا اینکه برخی از آن‌ها برخی دیگر را به هلاکت رسانند ویکدیگر را به بردگی بکشند و نکوهش کنند» ظاهر گویای آن است که «حتی» در عبارت عربی که به صورت تا اینکه ترجمه شده است، برای عطف و یا به معنای پایان و سرانجام است. یعنی تا اینکه کار امت به جای ختم می‌شود که برخی از آنان برخی دیگر را هلاک می‏سازد.

که آنچه اتفاق افتاده این است که خداوند به دلیل کثرت اختلاف و تفرق امت، برخی را بر بعضی دیگر مسلط ساخته است. عبارت«پروردگارم فرمود: ای محمد اگر تصمیم انجام کاری را گرفتم هیچ چیز نمی‏تواند آن را برگرداند» برخی گفته‏اند مقصود این است که هرگاه حکمی را به صورت نافذ و محکم صادر کردم با هیچ چیزی بر گردانده نمی‏شود و هیچ کسی قادر به برگرداندن و رد کردن آن نیست. همانگونه که پیامبرصفرمودند. (خداوندا) آنچه را که تو حکم دادی، کسی نمی‏تواند آن را برگرداند و رد کند. [۲۰۱]

مقصود از برقانی، همان حافظ بزرگ، ابوبکر احمد بن محمد بن احمد غالب خوارزمی شافعی است. در سال ۳۳۶ متولد و در سال ۴۲۵ هجری در گذشت. خطیب در خصوص وی می‏گوید: وی موثق و پرهیزگار بود. از اساتید خود کسی را موثق‌تر از او ندیدم، فقه سرشناس و دارای تصانیف زیادی بود. مسندی را تالیف کرد که در آن، آنچه را که در صحیح مسلم و بخاری آمده است گنجاند، حدیث ثوری، شعبه و طائفه را نیز جمع آوری کرد.

این حدیث را به طور کامل ابو داوود با سند خود از ابو قلابه از ابوأسماء از ثوبانسنقل کرده‌ که‌ پیامبرصفرمود: خداوند – در روایتی دیگر، پروردگارم- زمین را برای من چین کرد، مشرق و مغرب آن را مشاهده‌ نمودم، و (فهمیدم که‌) امت من قدرتشان به‌ تمامی آن می‌رسد. و دو گنج سرخ و سفید به‌ من داده‌ شد. و من برای امتم از خداوند خواستم که‌ آنان را به‌ سنتی کلی نابود نگرداند، و دشمنی بیگانه‌ را بر آنان مسلط نگرداند که‌ عورت آنان را مباح اعلام دارد. و پروردگارم فرمود: ای محمد! هرگاه در مورد چیزی حکم نمودم، هرگز بازگردانده‌ نمی‌شود و من امتت را به‌ سنتی کلی نابود نمی‌گردانم و دشمنی بیگانه‌ را بر آنان مسلط نمی‌نمایم که‌ عورتشان را مباح بداند، بلکه‌ دشمنانشان را از میان خودشان برمی‌گزینم، اگر چه‌ تمامی آنان علیه‌ همدیگر به‌ شورش سربرآورند و برخی موجب هلاکت برخی دیگر شوند و یکدیگر را به‌ اسیری بگیرند. و تنها چیزی که‌ مرا نسبت به‌ امتم با واهمه‌ روبرو می‌کند، رهبران گمراه می‌باشد، و اگر شمشیر به‌ میان امتم راه یابد تا روز قیامت برداشته‌ نمی‌شود، و قیامت برپا نمی‌شود تا این‌که‌ قبایلی از امتم به‌ مشرکین می‌پیوندند و قبایلی دیگر به‌ پرستش بت‌ها روی می‌آورند. و در میان امتم سی نفر کذاب و دروغ‌گو سر برمی‌آورند، هرکدام از آنان ادعای نبوت می‌کنند، در حالی که‌ من خاتم پیامبران هستم و پیامبری بعد از من نمی‌آید، و پیوسته‌ تا روز قیامت در میان امتم گروهی هستند که‌ بر حق پایدار می‌مانند و از حق گریزان نمی‌شوند و مخالفینشان نمی‌توانند بدان‌ها ضرر و زیان برسانند– ابن عیسی می‌گوید غالب خواهد بود – مخالفت کسی هیچگونه ضرری به آنان نمی‌رساند تا اینکه امر خداوند متعال فرا برسد.

همچنین ابوداود [۲۰۲]از عبدالله بن مسعودساز پیامبرصروایت کرده است که فرمود: آسیاب اسلام سی وپنج یا سی و شش یا سی و هفت سال می‌چرخد، پس اگر (چرخانندگان آن) از بین رفتند. (در گذشتند) پس راه درست، راه همان کسانی است که در گذشتند و اگر دینشان بر پا داشته شود هفتاد سال برپا خواهد شد. ابن مسعود می‌گوید گفتم: از آنچه باقی مانده است یا از آنچه که گذشته است؟ پیامبرصفرمودند از آنچه که گذشته است. (یعنی به اضافه سی و پنج یا سی وشش یا سی هفت هفتاد سال محسوب می‌شود نه از پایان آن دوران‌ها).

همچنین ابو داود [۲۰۳]در سنن خود از ابوهریره روایت کرده است که گفت: رسولصفرمودند: زمان به هم نزدیک می‌شود و علم کاهش می‌یابد، فتنه‌ها آشکار می‌شوند، مردم دچار بخل شده و بی‌بندو باری فزونی می‌‏گیرد. گفته شد: ای رسول خدا، آن (بی بند وبار یا هرج) چیست؟ فرمود: قتل، قتل یعنی: کشتن، کشتن (کشت و کشتار).

عبارت «تنها از پیشوایان گمراه کننده برای امتم می‌ترسم» یعنی: از امیران و علما که بدون علم بر مردم حکم می‌کنند و آن‌ها را گمراه می‌سازند. همانطوری که خداوند متعال فرموده است ﴿وَقَالُواْ رَبَّنَآ إِنَّآ أَطَعۡنَا سَادَتَنَا وَكُبَرَآءَنَا فَأَضَلُّونَا ٱلسَّبِيلَا۠٦٧[الأحزاب: ۶۷].

یعنی: «می گویند: پروردگارا ما از سران و بزرگان خودمان اطاعت کردیم پس ما را از راه بدر کرده گمراهان ساختند».

برخی از این سران گمراه کننده به پیروان خود می‌گویند: هرکس نیازی داشت بر سر قبرم بیاید من برای او برآورده می‌سازم. خیری در آن کس نیست که پیروانش را به اندازه یک ذراع از خاکش دور سازد وبین آن‌ها و خاکش فاصله ایجاد کند و مانع شود، و سخنانی از این دست، که و این همان گمراهی بسیار دور است که پیروانش را فرا می‌خواند تا غیر از خدا، او را بپرستند. و از نیازمندی‌های خود چیزی را از او بخواهند که بدان قدرت و توان ندارد ویا گرفتاری‌های آن‌ها را بگشاید. خداوند متعال فرموده است: ﴿يَدۡعُواْ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَا لَا يَضُرُّهُۥ وَمَا لَا يَنفَعُهُۥۚ ذَٰلِكَ هُوَ ٱلضَّلَٰلُ ٱلۡبَعِيدُ١٢ يَدۡعُواْ لَمَن ضَرُّهُۥٓ أَقۡرَبُ مِن نَّفۡعِهِۦۚ لَبِئۡسَ ٱلۡمَوۡلَىٰ وَلَبِئۡسَ ٱلۡعَشِيرُ١٣[الحج: ۱۲-۱۳] «آنان جز خدا چیزهایی را به فریاد می‌خوانند و می‌پرستند که نه زیانی می‌توانند بدیشان برسانند ونه سودی. این سرگشتگی فراوان و گمراهی بسیار دور است. کسانی را به فریاد می‌خوانند و می‌پرستند که زیانشان بیشتر از سودشان می‏باشد، چه یاوران و سروران بدی وچه دوستان و همدمان ناشایستی هستند»(و در آیه دیگر) فرموده است: ﴿وَٱتَّخَذُواْ مِن دُونِهِۦٓ ءَالِهَةٗ لَّا يَخۡلُقُونَ شَيۡ‍ٔٗا وَهُمۡ يُخۡلَقُونَ وَلَا يَمۡلِكُونَ لِأَنفُسِهِمۡ ضَرّٗا وَلَا نَفۡعٗا وَلَا يَمۡلِكُونَ مَوۡتٗا وَلَا حَيَوٰةٗ وَلَا نُشُورٗا٣[الفرقان: ۳] یعنی: «سوای خدا معبودهایی را برگرفته‌اند که چیزی را نمی‌آفرینند و بلکه خودشان آفریده‌هایی بیش نیستندو مالک سود و زیانی برای خود نبوده وبر مرگ و زندگی و رستاخیز اختیار و توانایی ندارند».

همچنین فرموده است: ﴿فَٱبۡتَغُواْ عِندَ ٱللَّهِ ٱلرِّزۡقَ وَٱعۡبُدُوهُ وَٱشۡكُرُواْ لَهُۥٓۖ إِلَيۡهِ تُرۡجَعُونَ١٧[العنكبوت: ۱۷] روزی را از پیشگاه خدا بخواهید و او را بندگی و سپاسگزاری کنید به سوی او بر گردانده می‌شوید آیاتی نظیر این در قرآن فراوانند که خداوند بوسیله آن‌ها هدایت را از گمراهی روشن می‌گرداند.

و یک نمونه‏ای از اینگونه گمراهی این است که فرد مدعی می‌شود با خداوند به وضعیتی و مقامی می‌رسد که تکالیف در آن حالت و وضعیت از وی ساقط می‌گردد. و ادعا می‏کند که اولیاء به فریاد خوانده می‌شوند ودر زنده بودن و مرده بودن آن‌ها می‌توان از نان کمک و یاری طلبید و از طریق کرامت نفع و ضرر می‌رسانند وتدبیر امور می‌کنند. شخص مدعی می‌شود که بر لوح محفوظ آگاهی دارد، اسرار مردم وآنچه در درونشان است بر وی معلوم است. ساختن مساجد بر قبر پیامبران و صالحان و روشن کردن چراغ بر قبر آن‌ها و اعمال غلو آمیز و افراط گونه‌ای که به عبادت غیر خدا محسوب می‌شود راجایز می‏داند. چه بسیارند اینگونه هذیان گویی‌ها، کفر و دشمنی با خدا و کتاب خدا و فرستاده او.

عبارت «برای امتم از پیشوایان گمراه کننده می‌ترسم»این سخن را پیامبرصبا آنکه بیانگر حصر است.برای تبیین شدت ترس خود از پیشوایان گمراه کننده برای امت خود آورده است. تمامی مواردی از این دست که به ذهن و خاطر پیامبرصخطور کرد، همگی اطلاعات و آگاهی‌های غیبی بود که وقوع آن‌ها را خداوند به وی اطلاع داده بود. این سخن پیامبرصنیز همانند حدیث قبلی است که گام به گام از روش‌های اهل کتاب تبعیت خواهید کرد.

از ابودرداء سروایت شده است که گفت: رسول خداصفرمودند: ترسناک‌ترین چیزی که بر امت خود از آن می‌ترسم، پیشوایان گمراه کننده‌اند. ابوداود طیالسی این حدیث را روایت کرده است. [۲۰۴]از ثوابان روایت شده است که رسول خداصفرمودند: برای امتم فقط از پیشوایان گمراه کنند می‌ترسم، این حدیث را دارمی [۲۰۵]روایت کرده است.

خداوند بلند مرتبه در کتاب خود صراط مستقیم را که راه و روش مؤمنان است تبین کرده است هر پدیده نو پیدایی که بنام دین ایجاد شود و در کتاب خدا وسنت رسول خداصنباشد، لعن شده و پدید آوردنده آن نیز مردود است.

همانطوری که پیامبرصفرموده است: هرکس چیز تازه‌ای (از دین) پدید آورد ویا پدیده آورنده آن را پناه دهد، لعنت خدا، فرشتگان و تمامی مردم براو، خداوند روز قیامت چیزی را از او نمی‌پذیرد؛ نه عمل خالص و نه معادل آن. [۲۰۶]

(همچنین)رسول خداصفرموده است هرکس بر امر (دعوت) ما چیزی تازه بیفزاید که از آن نباشد رد است [۲۰۷]و یا فرموده است: هر پدیده دینی تازه‌ای بدعت است و هر بدعتی گمراهی است. [۲۰۸]

این احادیث همگی صحیح‌اند. محور اصول دین و احکام آن بر این احادیث و احادیثی نظیر آن‌هاست. خداوند در کتاب شکست ناپذیر خود در جاهای مختلف این اصل را بیان کرده است.مثلاً فرموده است: ﴿ٱتَّبِعُواْ مَآ أُنزِلَ إِلَيۡكُم مِّن رَّبِّكُمۡ وَلَا تَتَّبِعُواْ مِن دُونِهِۦٓ أَوۡلِيَآءَۗ قَلِيلٗا مَّا تَذَكَّرُونَ٣[الأعراف: ۳] یعنی: «از چیزی پیروی کنید که از سوی پروردگارتان بر شما نازل شده است. و جز خدا از اولیاء و سرپرستان دیگری پیروی نکنید».

و در جایی دیگر فرموده است: ﴿ثُمَّ جَعَلۡنَٰكَ عَلَىٰ شَرِيعَةٖ مِّنَ ٱلۡأَمۡرِ فَٱتَّبِعۡهَا وَلَا تَتَّبِعۡ أَهۡوَآءَ ٱلَّذِينَ لَا يَعۡلَمُونَ١٨[الجاثية: ۱۸] یعنی: «سپس ما ترا به آئین و راه و روشنی از دین قرار دادیم پس از این آیین پیروی کن و بدین راه و روش برو و از هوا و هوس‌های کسانی که آگاهی ندارند پیروی نکن». آیاتی مثل ایندو آیه در قرآن فراوانند.

از زیاد بن حُدَیر روایت شده است که گفت: عمر به من فرمود: آیا می‌دانی چه چیزی اسلام را ویران می‏سازد؟ گفتم خیر: فرمود: لغزش عالم و جدال منافق بوسیله کتاب خدا و حکم پیشوایان گمراه کننده، اسلام را ویران می‏کند.این حدیث را دارمی روایت کرده است. [۲۰۹]

یزید بن عمیرة می‏گوید: معاذ بن جبلسدر هر مجلس ذکری که می‏نشست می‏گفت: خداوند داوری دادگر است، شک کنندگان هلاک شدند. و در ادامه می‌گفت: از انحراف حکیم بر حذر باشید، زیرا شیطان گاهی گمراهی را با زبان حکیم می‏گوید: منافق نیز گاهی سخن حق می‏گوید. عمیرة می‏گوید: به معاذ گفتم؛ خداوند به تو رحم کند چگونه بدانم (از کجا تشخیص دهم) هنگامی را که حکیم سخن گمراه می‌گوید و آن وقتی را که منافق سخن حق می‏گوید؟ گفت: از سخنان مَتشابه حکیم که گفته شود: این چیست؟ اجتناب کن آن سخن نیز ترا از حکیم منصرف نکند، زیرا ممکن است وی به حق بازگشت کرده باشد. حق را چون شنیدی بر گیر چرا که با حق نور است. این اثر را ابوداوود و دیگران روایت کرده‎اند. [۲۱۰]

عبارت: «هرگاه در میان امتم شمشیر کشیده شد تا روز قیامت برداشته نخواهد شد» این اتفاق همچنان که پیامبرصفرمود بود به وقوع پیوست. هنگامی که با کشته شدن عثمانس شمشیر کشیده شد دیگر برداشته نشد.تا روز قیامت نیز ادامه خواهد یافت ولی گاهی فزونی می‌گیرد و گاهی نیز کاهش می‌یابد، در جهتی اتفاق می‌افتد و در ناحیه‌ای دیگر برداشته می‏شود.

مترجم: (یعنی: اصل موضوع که جنگ و خونریزی میان امت اسلامی‏باشد همیشه باقی است وتا قیامت ادامه می‌یابد).

عبارت«قیامت برپا نمی‏شود تا اینکه قبائلی از امت من به مشرکان ملحق گردند»

«حَی» در عبارت عربی مفرد احیاء یعنی قبائل است. در روایت ابوداود به جای حَی یعنی (قبیله) قبائل آمده است. معنای روایت این است که قبائلی از مسلمانان با مشرکان همراه شده با میل خود از اسلام خارج می‌شوند وبه اهل شرک ملحق می‌گردند.

عبارت«ودسته‌هایی از امت من بت‌ها را پرستش کنند» فئام در عبارت عربی با کسره فاء بنابر گفته ابو سعادات یعنی گروهای فروان.

در روایت ابوداود آمده است «تا اینکه قبیله‌هایی از امت من بت‌ها را پرستش کنند» [۲۱۱]که این خود گواه تفسیر گذشته است و پاسخی است بر بندگان قبرها که بر خلاف آن عمل می‌کنند و بر عملکرد خود مبنی بر شریک قرار دادن برای خدا با پرستش بتها، این حقایق را انکار می‌کنند. به دلیل اینکه از حقیقت توحید ناآگاه هستند و نسبت به شرک و همتا گزینی برای خدا که مناقض توحید است جاهل‌اند. زیرا توحید بزرگترین هدف و مقصود است و شرک بزرگترین گناه است.

در معنای حدیث مذکور در صحیح مسلم و بخاری [۲۱۲]به صورت مرفوع از ابوهریرة روایت شده است که گفت: قیامت برپا نمی‏شود مگر هنگامی که دستمال‌های نوحه سرایی زنان دوس برای ذوالخلصه به لرزش در آیند.

گفت: ذوالخلصه حاکم ستمگر و خونخوار دوس بود که دوسیان درجاهلیت اورا می‌پرستیدند. ابن حبان از معمر روایت کرده است که اینک در آنجا خانه‌ای ساخته شده است که قفل و مسدود شده است.

علامة ابن قیم /در خصوص داستان نابود ساختن لات، هنگام اسلام آوردن ثقیف می‏گوید: این داستان بیانگر آن است که باقی گذاشتن مکان‌های شرک و طاغوت پس از قدرت پیدا کردن بر نابودی و باطل ساختن آن‌ها، برای یک روز هم جایز نیست. حکم گنبدهایی که بر قبرها بنا نهاده شده است نیز چنین است؛ قبرهایی که بت گرفته شده و سوای خداوند پرستیده می‌شوند. جایز نیست در صورت قدرت یافتن، سنگ‌هایی که به منظور تبرک و نذر پرستیده می‌شوند بر روی زمین باقی گذاشته شوند بسیاری از این قبیل چیزها که به منزله لات و عزی و مناة و حتی از آن‌ها نیز مشرکانه‏ترند. باید نابود شوند. تمامی کسانی که دچار چنین اعمالی می‌شوند در واقع از روش‌های پیشینیان تبعیت کرده‏اند و راه آن‌ها را یکی پس از دیگری همانند پرهای تیرکمان پیموده‏اند.

شرک در بیشتر افراد، به دلیل آشکار بودن جهل و پوشیده ماندن علم غلبه پیدا کرده است. معروف منکر شده و منکر تبدیل به معروف گردیده است. بدعت سنت تلقی شده و سنت بدعت قلمداد می‌گردد. پرچم‌ها از بین رفتند، غربت اسلام تشدید شده علما اندک و جاهلان غالب گشتند، کارها مشکل شده وسختی فزونی یافت، فساد به سبب آنچه دستان مردم از کار بد انجام داد در خشکی و دریا آشکار پدیدار شد ولی همیشه دسته‌ای از امت محمدی بر حق پابرجا و استوارند، وتا زمانی که خداوند، زمین و آنچه در آن است از آن خدا گردد، آنان با اهل شرک وبدعت مبارزه می‌کنند، به راستی که خداوند بهترین وارثان است.

(شارح) با توجه به آنچه ابن قیم/فرموده است هرگاه وضعیت امت اسلامی درقرن هفتم و پیش از آن اینگونه باشد، به ناچار بعد از آن فساد بیشتر است همانگونه که واقعیت نیز گویای آن است.

و عبارت: «درمیان امت من سه فرد بسیار دروغگو خواهند بود هرکدام از آنان می‌پندارند که پیامبر است» قرطبی می‏گوید: در حدیث حذیفه تعداد دروغگویان مذکور معین شده است. آنجا که می‏گوید: ای رسول خداصفرمودند: در میان امت من بیست و هفت نفر دجّال دروغگو خواهند بود که چهار نفر آنان زن هستند. ابونعیم آن را روایت کرده می‏گوید: حدیث غریبی است. [۲۱۳]

حدیث ثوبان ازاین حدیث صحیح‌تر است.

قاضی عیاض/می‏گوید: تعداد کسانی را که ادعای پیامبری کرده‏اند از زمان پیامبرصتا زمان خود، خود او شمارش کرد، کسانی که به این عنوان شهرت یافتند و شناختنه شدند و جماعتی هم در گمراهی از آنان تبعیت کردند، به اندازه عدد مطرح شده در حدیث مذکور بودند. وهرکس کتاب‌های اخبار و تاریخی را مطالعه کند به صحت این ادعاپی می‌برد.

حافظ می‏گوید: مصداق آن در زمان خود پیامبرصشکار شد؛ مسیلمه کذاب در یمامة و أسود عنسی در یمن خروج کردند. در مکان خلافت ابوبکر صدیقسنیز طلیحة بن خویلد در بنی اسد بن خزیمة و سجاح در نبی نمیم خروج کردند. أسود قبل از وفات پیامبرصبه قتل رسید.

و مسیلمة نیز در زمان خلافت ابوبکر سبه دست وحشی قاتل حمزه در روز احد، کشته شد. مردی از انصار در روز یمامة در قتل مسیلمة با وحشی مشارکت داشت. طلیحة توبه کرد و در زمان عمر سبا اسلام از دنیا رفت، روایت شده است که سجاح نیز توبه کرد. سپس مختاربن ابی عبید ثقفی خروج کرد و در ابتدای خلافت ابن زبیر بر کوفه چیره شده، اظهار محبت اهل بیت کرد و مردم را به خونخواهی حسینسفرا خواند. مردم از وی تبعیت نموده بسیاری از کسانی را که مستقیم در قتل حسینس شرکت داشته ویا کمک کرده بودند به قتل رساند، پس مردم دوستدار او شدند سپس ادعای پیامبری کرد به گمان اینکه جبرئیل ÷به نزد وی می‏آید.

و از جمله دروغگویان حارث کذاب است که در زمان خلافت عبدالملک بن مروان خروج کرد و کشته شد و جماعتی از این دست دروغگویان در دوران خلافت بنی عباس خارج شدند.

مراد حدیث، ادعای نبوت و پیامبری به صورت مطلق نیست. یعنی هرکسی که ادعای پیامبری کرد مشمول آن شود، به دلیل اینکه چنین افرادی قابل شمارش نیستند واغلب ادعای اینگونه افراد از جنون ودیوانگی نشأت می‌گیرد، بلکه تنها کسانی مد نظرند که آوازه و قدرت پیدا می‌کنند وهمانند افرادی که توصیف کردیم شبه‌ای برای او آشکار و هویدا می‌گردد. خداوند متعال هرکسی را که چنین ادعایی را مطرح کرد، هلاک ساخت و هنوز برخی از آن‌ها نیز باقی هستند و در زمان‌های مختلف ظهور کرده خداوند آن‌ها را نیز به یارانشان ملحق می‏سازد و آخرینشان نیز دجال بزرگ است.

عبارت «در حالیکه من خاتم پیامبرانم» حسن می‏گوید: خاتم یعنی کسی که به او خاتمه می‌یابد بدین معنا که پیامبرصآخرین پیامبر است. همانگونه که خداوند متعال فرموده است: ﴿مَّا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَآ أَحَدٖ مِّن رِّجَالِكُمۡ وَلَٰكِن رَّسُولَ ٱللَّهِ وَخَاتَمَ ٱلنَّبِيِّ‍ۧنَۗیعنی: «محمد پدر هیچکدام از مردان شما نبوده است، بلکه فرستاده خدا و آخرین پیامبران است».

عیسی پسرمریم در آخر زمان فرود آمده فقط به شریعت محمدصحکم می‏کند و تنها به قبله او نماز می‌گزارد و او همانند یکی از امت او بلکه برترین فرد این امت محسوب می‏شود. پیامبرصفرمودند: سوگند به کسی که جانم در دست اوست پسرمریم در میان شما فرود خواهد آمد و دادگرانه حکم خواهد کرد تا صلیب را بشکند و خوک را بکشد و بر (اهل آن‌ها) جزیه بگذارد. [۲۱۴]

مترجم: (یعنی مسیحیت به او جزیه و خراج خواهند داد و تحت سیطره او خواهند بود).

عبارت «همیشه گروهی از امت من بر حق، نصرت یافته هستند، کسی که قصد خوار کردن ویا مخالفت با آنان را داشته باشد ضرری به آن‌ها نمی‏رساند»

یزید بن هارون و احمد بن حنبل می‌گویند: اگر (این گروه) اهل حدیث نباشند، نمی‌دانم چه کسی است؟

ابن مالک، علی بن المدینی، احمد بن سنان، بخاری و دیگران می‌گویند: آن گروه اهل حدیث هستند. از ابن مدینی روایت شده است بنابر روایتی آن‌ها عرب‌اند.

به روایت کسی استدلال کرده است که آن‌ها خود اهل مغرب هستند. غرب به دَلو (سطل) بزرگ تفسیر شده است: زیرا عرب با آن از چاه آب می‌کشیدند.

نووی می‏گوید: آن طایفه می‏تواند جماعت گوناگونی از مومنان مختلف باشد؛ از افراد شجاع و آگاه به جنگ گرفته تا فقیه محدث، مفسر و کسی که مشغول امر به معروف ونهی از منکر است و زاهد و عابد. لزومی ندارد که در یک شهر جمع شده باشند، ممکن است در یک ناحیه اجتماع کرده باشند و حایز است که در نواحی مختلف پراکنده و متفرق باشند، ممکن است همگی در یک شهر جمع باشند و یا در قسمتی از یک شهر باشند و در قسمت دیگر نباشند و جایز است که زمین یکی پس از دیگری از آن‌ها خالی شود تا اینکه تنها یک دسته از آن‌ها در یک شهر باقی بمانند و چون منقرض شوند امر خدا فرا برسد.

قرطبی می‏گوید: این حدیث دال بر حجت اجماع است. زیرا هرگاه امت اجتماع کنند این دسته نصرت یافته و بر حق در میان آن‌هاست.

مصنف /می‏گوید: در این حدیث: نشانه بسیار بزرگی وجود دارد، زیرا با وجود اینکه آن دسته، ‌اند کند مخالف و بدخواه آنان نمی‏تواند آسیبی به آن‌ها برساند و بشارت است بر اینکه حق به طور کلی زایل نمی‏شود و از بین نمی‌رود.

(شارح) امام احمد به استدلال همین روایت به عدم انقطاع اجتهاد قائل است. چرا که مادامی این دست در میان امت هستند، حق و اجتهاد نیز وجود دارد.

عبارت: «تا اینکه امر خدا فرا رسد» ظاهراً مقصود بنابر آنچه روایت شده قبض روح شدن مومنان باقی ماند. با بادی پاک و اتفاق نشانه‌های بزرگ و باقی ماندن شرترین یا بدترین مردم است. همانطوری که حاکم روایت کرده است، [۲۱۵]عبدالله بن عمر گفت: قیامت فقط بر بدترین مردم برپا خواهد شد، آنان بدترین نوع اهل جاهلیت هستند.

عقبة بن عامر به عبدالله گفت: آنچه را که می‌گویی از آن آگاه باش. من از رسول خدا صشنیدم که می‌فرمود. همیشه دسته‌ای از امت من برا ساس امر خدا می‌جنگند و غلبه دارند و پیروزند، مخالفت دیگران آسیبی به آنان نمی‌رساند تا اینکه قیامت برآنان فرا می‌رسد در حالیکه آن‌ها همچنان به همان وصف باقی هستند. عبدالله می‏گوید: خداوند بادی را بر می‌انگیزد که همچون مشک خوشبوست، همانند ابریشم (نرم و لطیف) به آنان می‌رسد. هرکسی که ذره‏ای ناچیز در دل او ایمان باشد اورا می‌گیرد (قبض روح می‌کند) سپس بدترین مردم باقی می‌مانند و بر آن‌ها قیامت برپا می‏شود، در صحیح مسلم آمده است: [۲۱۶]قیامت تنها زمانی بر پا می‌شود که در زمین، الله الله گفته نشود. بنابراین موارد، مراد از فرموده پیامبر صدر حدیث عقبة و احادیث مشابه آن «تا اینکه لحظه آن‌ها فرا رسد» لحظه آن‌ها در واقع همان وقت مرگ آنان با وزیدن آن باد مذکور است. که حافظ این مفهوم را مطرح کرده است.

در خصوص محل این دسته اختلاف کرده‏اند. ابن بطال می‏گوید. محلشان در بیت المقدس است. همانطوری که طبرانی [۲۱۷]از حدیث ابو أمامة روایت کرده است، گفته شد، ای رسول خدا آنان کجایند؟ فرمودند: در بیت المقدس. معاذ بن جبل سمی‏گوید: آنان در شام هستند [۲۱۸]سخن طبرانی بیانگر آن است که ضرورتی ندارد که همیشه در شام یا بیت المقدس باشند. بلکه ممکن است در برخی زمان‌ها در محل دیگری باشند.

(شارح) به نظر من، واقعیت فعلی و وضعیت اهل شام و بیت المقدس بر نظر طبری گواهی می‌دهد.

زیرا پس از شیخ الاسلام ابن تیمیه /و یاران اودر قرن هفتم و ابتدای قرن هشتم با گذشت زمان‌های طولانی کسی در میان اهل آنجا شناخته نشده است که به این امر به پا خاسته باشد. اهل شام و بیت المقدس در دوران ابن تیمیه و شاگردان و یارانش بر حق بودند وبه سوی آن فرا می‌خواندند، برای آن مناظره می‏کردند و برای حق تلاش می‌نمودند. گاهی افرادی نظیر آنان به شام می‌آیند به جای آنان به سوی حق و تمسک به سنت دعوت می‏دهند. و خداوند به هرچیزی قادر است.

و از جمله مواردی که این دیدگاه را تایید میکند این است که اهل حق وسنت در زمان امامان چهارگانه و با وجود فزونی علما در آن زمان و قبل و بعد آن، در یک محل نبودند. بلکه آن‌ها در بیشتر مناطق حضور داشتند. در شام علما در آن زمان و قبل و بعد آن، در یک محل نبو.دند. بلکه آن‌ها در بیشتر حضور داشتند؛ در شام، حجاز، مصر، عراق و یمن پیشوایانی بودند، همگی برای حق مسابقه میدادند و با اهل بدعت مبارزه می‏کردند، تالیفاتی دارند که نشانه‌های افتخار اهل سنت و حجت و دلیل‌اند بر هر بدعت‌گزاری.

از این رو، طائفه یا دسته مذکور گاهی در یک مکان جمع و گاهی نیز متفرق و پراکنده‌اند، گاهی در شام و زمانی نیز در غیر شام هستند. حدیث ابی امامة و سخن معاذ بیانگر حصر آن دسته در شام نیست بلکه بیانگر آن است که در برخی از زمان‌ها در شام هستند نه تمامی زمانها. وهر جمله‌ای از حدیث مذکور نشانه‌ای از نشانه‌های پیامبری است. زیرا هر آنچه که پیامبر صاز آن خبر داده است عیناً اتفاق افتاده است.

در خصوص عبارت «تبارک وتعالی»ابن قیم می‏گوید: برکت دو نوع است: نوع اول: بَرَکة بر وزن فَعَلَة. فعل بارَکَ از آن ساخته می‏شود. گاهی به تنهایی متعدی می‏شود، گاهی با ادات «علی» و گاهی نیز با ادات «فی». اسم مفعول آن می‌شود مُبارک یعنی «آنچه که برکت در آن قرار داده شده است. پس با قرار دادن برکت در یک چیز از طرف خداوند متعال آن چیز مبارک می‏شود.نوع دوم: برکتی است که فزونی رحمت و عزت بدان اضافه می‏شود. فعل آن تبارک است، به همین دلیل به غیر خدا نمی‌توان گفت و تنها شایسته اوست. پس خداوند سبحان متبارک و بنده و رسولش مبارک است. همانطوری که مسیح ÷گفته است ﴿وَجَعَلَنِي مُبَارَكًا أَيۡنَ مَا كُنتُ[مريم: ۳۱] یعنی: «هرجا که باشم مرا مبارک قرار داده است». هر کسی که خداوند در او و بر او برکت قرار دهد او مبارک است ولی صفت تبارک ویژه خداوند است. همانطوری که خداوند چنین وصفی را برخود و اطلاق کرده است و می‏فرماید: ﴿تَبَارَكَ ٱللَّهُ رَبُّ ٱلۡعَٰلَمِينَ٥٤[الأعراف: ۵۴] ﴿تَبَٰرَكَ ٱلَّذِي بِيَدِهِ ٱلۡمُلۡكُ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرٌ١[الملك: ۱] یعنی: «دارای برکات بسیار است آن کسی که فرمانروائی از آن اوست و او بر هر چیزی کاملاً قادر و توانا است». آیا نمی‌بینی که چگونه در قرآن به خداوند اختصاص یافته و به غیر او اطاق نگردیده است؟ بر اساس صیغه و بنایی که بر وسعت و مبالغه دلالت دارد آمده است، مثل تعالی، تعاظم و تظیر آن‌ها. بنای تبارک بر اساس همان بنای تعالی در قرآن مطرح شده است، تعالی بر نهایت بلند و مرتبگی و کمال آن دلالت دارد. تبارک نیز همانند آن بر کمال برکت، عظمت ووسعت دلالت می‏کند. و برای سلف هرگاه تبارک را به زبان می‏آوردند چنین معنایی مدنظر بود؛ تبارک یعنی تعاظم. ابن عباس در این خصوص می‏گوید: هر برکتی را با خود آورده است (یعنی فقط تبارک هر نوع برکتی را در ضمن خود دارد).

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: تفسیر آیه نساء.

دوم: تفسیر آیه مائده.

سوم: تفسیر آیه کهف.

چهارم: که مهمترین مسائل نیز است، معنای جِبت وطاغوت چیست؟آیا آن اعتقاد قلبی است یا اینکه موافقت با پیروان آن با وجود بغض به آن و شناخت بطلان آن؟

پنجم: (بنابر باور آن دو نفر اهل کتاب) کافرانی که کفرشان شناخته شده بود از نظر آن‌ها رهیافته‏تر از مومنان بودند.

ششم: که مقصود اصلی شرح نیز است «به ناچار در این امت جبت و طاغوت یافت خواهد شد، همانطوری که در حدیث ابو سعید نیز تایید شد.

هفتم: تصریح به وقوع شرک و بت پرستی در میان این امت و در میان دسته‌های فراوانی ازآن.

هشتم: شگفت انگیزتر از همه موارد (پیش آمده برای امت) خروج افرادی که مدعی ثبوتند، مثل مختار ثقفی، با وجود اینکه شهادتین را نیز به زبان آورده‏اند همچنین این مدعیان به حقانیت قرآن و خاتمیت پیامبرصاذعان دارند و به همین اذعانشان تصدیق می‌شود ولی عملشان به طور واضح خلاف ادعایشان است. مختار در پایان عصر صحابه خروج کرد و دسته‏های فراوانی از او تبعیت کردند.

نهم: بشارت به اینکه حق به کلی از بین نمی‌رود. همانگونه که در میان گذشتگان از بین رفت، بلکه همیشه در امت محمدصگروهی برحقند.

دهم: نشانه بزرگ برای گروه حق این است با وجود اندکی تعدادشان مخالفت با آنان و قصد نابودی نمی‏تواند به آنان آسیبی برساند.

یازدهم: آن شرط تا برپایی قیامت باقی است.

دوازدهم: در عبارات مطرح شده در روایت‌های مذکور نشانه‌ای بسیار بزرگی وجود دارد مبنی بر اینکه مصداق آن خبر تحقق پیدا کرد.

و خبر از اینکه دو گنجینه بزرگ به امت او بخشیده خواهند شد.

خبر دادن وی از اینکه دو مورد از دعاهایش در حق امتش را خداوند اجابت کرد.

خبر دادن وی از اینکه دعای سوم در حق امت اجابت نشد ومنع گردید.

خبر دادن وی از اینکه امت او دچار جنگ و شمشیرکشی در برابر هم خواهد شد و از سرآنان برداشته نخواهد شد.

خبر از ظهور مدعیان پیامبری در میان امت.

خبر از باقی ماندن دسته نصرت یافته بر حق در میان این امت.

تمامی این موارد که از آن‌ها خبر داده بود، تحقق یافت. با وجود اینکه هرکدام از آن‌ها دورترین و بعیدترین چیز از نظر عقل به حساب می‌آیند (عقل سلیم آن‌ها را نمی‌پذیرد).

سیزدهم: حصر ترس وی برای امتش از پیشوایان گمرا ه کننده (یعنی تنها از آن‌ها برای امت خود هراس داشت).

چهاردهم: آگاهی از معنای پرستش بت‌ها (اوثان).

[۱۹۴] مسلم: کتاب القدر(۲۶۶۳)(۳۳): باب بیان أن الاجال و الرزاق و غیرها لا تزید و لا تنقص عما سبق به القدر. [۱۹۵] جایگاه آنان بدتر از آن است که‌ نسبت به‌ ما می‌پندارید و از راه راست نیز منحرف‌تر و گمراه‌تر است. [۱۹۶] تخریج آن در شماره (۱۶۶)گذشت. [۱۹۷] بخاری: کتاب الاعتصام باب الکتاب و السنة(۷۳۲۰) باب قول النبیصلتتبعن سنن من کان قبلکم. مسلم: کتاب العلم (۲۶۶۹)(۶) باب اتباع سنن الیهود والنصاری. سیاق مطرح شده در اینجا سیاق مسلم نیست. [۱۹۸] ضعیف است: قسمتی از حدیثی است که ترمذی آورده است: کتاب الأیمان (۲۶۴۱)باب ما جاء فی افتراق هذه الامة. ترمذی می‌گوید: حدیث غریبی است. حاکم (۱/۱۲۸، ۱۲۹) مناوی آن را در فیض القدیر (۵/۳۴۷) تضعیف کرده است. [۱۹۹] مسلم: کتاب الفتن(۲۸۸۹)(۱۹) باب: هلاک هذه الامة بعضهم ببعض. وزیادة آن نزد احمد(۵/۲۷۸، ۲۸۴)وابوداوود (۴۲۵۲) کتاب الفتن: باب ذکر الفتن و دلائلها وابن ماجة (۳۹۵۲) کتاب الفتن: باب ما یکون من الفتن. [۲۰۰] بخاری کتاب الایمان والنذور(۶۶۳۰): باب کیف کانت یمین النبی ص. و مسلم: کتاب الفتن (۲۹۱۸)(۷۵): باب لاتقوم الساعة حتی یمرّالرجل بقبر الرجل. از حدیث ابوهریرة س. و بخاری (۶۶۲۹)و مسلم(۲۹۱۹)(۷۷) ا حدیث جابربن سمرة. [۲۰۱] قسمتی از حدیثی است که طبرانی با سند صحیح آن را تخریج کرده است. حافظ نیز در فتح الباری (۱۱/۵۱۳) از حدیث مغیرة بن شعبةسآورده است. اصل حدیث در صحیح بخاری بدون قسمت مذکور آمده است. بخاری: کتاب القدر (۶۶۱۵): باب لامانع لما أعطی الله. [۲۰۲] صحیح است: ابوداود: کتاب الفتن و الملاحم(۴۲۵۴): باب ذکر الفتن ودلائلها. و همچنین احمد (۱/۳۹۰، ۳۹۳) البانی نیز در الصحیحة (۹۷۴)و صحیح الجامع(۲۹۳۱) آن را صحیح قلمداد کرده است. [۲۰۳] صحیح است: ابوداود: کتاب الفتن و الملاحم(۴۲۵۵): باب ذکر الفتن و دلائلها این کوتاهی است چون حدیث فوق را بخاری: در کتاب الفتن(۷۰۶۱) باب ظهور الفتن و مسلم: در کتاب العلم (۱۱)(۵۷): باب رفع العلم و قبضه وظهور الجهل و الفتن فی آخر الزمان آورده‌اند. [۲۰۴] صحیح است: طیالسی (۹۷۵)احمد(۶/۴۴۱) طبرانی دوراوی دارد که بی‌نامند آنگونه که هیثمی در المجمع(۵/۲۳۹) گفته است. حدیث به دلیل شواهدی که دارد صحیح است به مجمع الزوائد (۵/۲۳۹، ۲۴۰) مراجعه شود البانی آن را در صحیحة(۱۵۸۲)وصحیح الجامع(۱۵۴۷) تصیح کرده است. همگی حدیث را همانند مؤلف به ابوداود نسبت داده‌اند. [۲۰۵] صحیح است: دارمی (۱/۷۰)(۲/۳۱۱)آنگونه که البانی در صحیحة(۴/۱۱۰) گفته است این حدیث با شرط مسلم صحیح است. احمد نیز آن را (۵/۲۷۸، ۲۸۴) تخریج کرده است. ابوداوود: کتاب الفتن (۴۲۵۲): باب ذکر الفتن ودلائلها. ابن ماجه: کتاب الفتن(۳۹۵۲): باب مایکون من من الفتن. به تخریج شماره(۲۰۶) مراجعه شود. [۲۰۶] بخاری: کتاب فضائل المدینة(۱۸۷۰) باب حرم المدینة. کتاب الفرائض(۶۷۵۵): باب اثم من تبرأ من موالیه. مسلم: کتاب الحج(۱۳۷۰)(۴۶۷): باب فضل المدینة. از حدیث علیسبخاری. کتاب الا عتصام (۷۳۰۶): باب اثم من آوای محدثاً. مسلم کتاب الحج(۱۳۶۶) (۴۶۳): باب فضل المدینه. از حدیث انسس. [۲۰۷] بخاری: کتاب الصلح(۲۶۹۷): باب اذا اصطلحوا علی صلح جور: فالصلح مردود. ومسلم کتاب الأقضیة (۱۷۱۸)(۱۷): باب نقض الاحکام الباطلة ورد محدثات الامور. از حدیث عایشهل. [۲۰۸] صحیح است: قسمتی از حدیث عرباض بن ساریة. ابوداود آن را در کتاب السنة(۴۶۰۷) باب لزوم السنة و احمد در مسند (۴/۱۲۷) ودیگر آن آورده‌اند. حدیث صحیحی است. به السنة ابن عاصم(۲۷) مراجعه شود. در این باب از ابن مسعود نزد ابن ماجه (۴۶) و نزد نسائی از جابر(۳/۱۸۸) نیز وارد شده است. [۲۰۹] صحیح است: دارمی (۱/۷۱)در مقدمه: باب فی کراهیة اخذ الرای.. البانی در تخریج المشکاة (۱/۸۹) می‌گوید: سندش صحیح است. [۲۱۰] صحیح است: ابوداود کتاب السنة(۴۶۱۱)باب لزوم السنة، سند آن نیز صحیح است. [۲۱۱] صحیح است: ابو داود کتاب الفتن والملاحم(۴۲۵۲): باب ذکر الفتن ودلائلها.که حدیث صحیحی است به تخریج شماره (۲۱۲) مراجعه شود. [۲۱۲] بخاری: کتاب الفتن(۷۱۱۶): باب تغییر الزمان حتی تعبد الا وثان مسلم: کتاب الفتن (۲۹۰۶) (۵۱): باب لا تقوم الساعة حتی تعبد دوس ذا الخلصة. [۲۱۳] حسن ابن ابونعیم در کتاب الحلیة(۴/۱۷۹) آورده است و می‌گوید: غریب است، تنها معاذ بن هشام از پدرش در کتاب خود آن را نقل کرده است. که سند آن صحیح است. [۲۱۴] بخاری کتاب البیوع(۲۲۲): باب قتل الخنزیر. مسلم: کتاب الایمان (۱۵۵)(۲۴۲): باب نزول عیسی بن مریم حاکماً بشریعة نبینا محمد صاز حدیث ابوهریرة س. [۲۱۵] صحیح است: حاکم: (۴/۴۵۶، ۴۵۷)حاکم آن را صحیح دانسته و ذهبی نیز با وی موافقت کرده است. این کوتاهی است. چون حدیث نزد مسلم: کتاب الامارة(۱۹۲۴)(۱۷۶): باب قولهصلا تزال طائفة من امتی علی الحق لایضرهم من خالفهم. [۲۱۶] تخریج آن در شماره (۵۷)گذشت [۲۱۷] سند آن ضعیف است: طبرانی در الکبیر (۷۶۴۳) سند آن ضعیف است. زیرا عمر و بن عبدالله شیبانی حضرمی در سند آن است. ذهبی در دیوان ضعفاء(۳۱۸۸) آورده است که وی تابعی مجهول است. دو سری نهج‏السدید(۲۶۲). [۲۱۸] بخاری کتاب المناقب(۳۶۴۱): باب (۲۸)

باب: آنچه (در شریعت) پیرامون جادوگری آمده است

خداوند متعال فرمود: ﴿وَلَقَدۡ عَلِمُواْ لَمَنِ ٱشۡتَرَىٰهُ مَا لَهُۥ فِي ٱلۡأٓخِرَةِ مِنۡ خَلَٰقٖۚ[البقرة: ۱۰۲] یعنی: «مسلماً می‌دانستند هر کسی خریدار اینگونه متاع باشد بهره‌ای در آخرت نخواهد داشت».

ویا فرموده است: ﴿يُؤۡمِنُونَ بِٱلۡجِبۡتِ وَٱلطَّٰغُوتِ[النساء: ۵۱] یعنی: «به جبت و طاغوت ایمان می‌آورند».

عمرس گفته است: جبت یعنی جادو و طاغوت نیز یعنی شیطان.

جابر می‏گوید: طواغیت یعنی کاهنان، در هر قبیله‌ای یک نفر بود که شیطان بر وی نازل می‌شد.

مصنف می‏گوید: باب آنچه پیرامون جادوگری آمده است.

سحر یعنی: پیشگویی، غیبگویی، سحر در لغت عرب عبارت است از آنچه که پنهان است و سبب آن رقیق و ظریف است. به همین دلیل در حدیث آمده است در بیان او (سخن او) سحر وجود دارد [۲۱۹]سحر بدان خاطر سحر نامیده شده است چون به طور پنهانی در آخر شب انجام می‏شود.

ابو محمد مقدسی در الکافی می‏گوید: سحر، طلسم، تعویذ و گره‌ای است که در دل‌ها و اجسام تاثیر گذاشته سپس فرد را بیمار می‏کند و به قتل می‌رساند و میان زن و شوهر جدایی می‌افکند. خداوند متعال فرموده است ﴿فَيَتَعَلَّمُونَ مِنۡهُمَا مَا يُفَرِّقُونَ بِهِۦ بَيۡنَ ٱلۡمَرۡءِ وَزَوۡجِهِۦۚ[البقرة: ۱۰۲] یعنی: «از آن دو (فرشته) چیزهایی آموختند که با آن میان مرد و همسرش جدایی می‌افکندند».

همچنین خداوند پاک ومنزه فرموده است ﴿وَمِن شَرِّ ٱلنَّفَّٰثَٰتِ فِي ٱلۡعُقَدِ٤[الفلق: ۴].

یعنی: از شر جادوگران و ساحرانی که در سحرخودگره می‌زنند و در آن گره‌ها می‏دمند. اگر سحر حقیقت نداشت خداوند فرمان نمی‌داد که از شر آن به او پناه برند.

ازعایشه لروایت شده است که پیامبرصسحر شد به گونه‌ای که خیال می‏کرد کاری انجام می‏دهد در حالی چیزی انجام نمی‌داد. یک روز به عایشه فرمود: دو فرشته نزد من آمدند یکی نزد سرم و دیگری نزد پایم نشستند. پیامبرصپرسید درد پایم برای چیست؟ فرشته گفت: جادو شده است پیامبرصفرمود: چه کسی آن را جادو کرده است؟ گفت: لبید بن أعصَم در شانه و مویی که بر اثر شانه کردن از سروریش می‌ریزد و در غلاف خشکیده خوشه خرما در چاه رَزوان. بخاری [۲۲۰]این حدیث را روایت کرده است.

مصنف به این آیه استناد کرده است که خداوند فرموده است ﴿وَلَقَدۡ عَلِمُواْ لَمَنِ ٱشۡتَرَىٰهُ مَا لَهُۥ فِي ٱلۡأٓخِرَةِ مِنۡ خَلَٰقٖۚابن عباس می‏گوید: خلاق یعنی نصیب. قتادة نیز می‏گوید: اهل کتاب بر اساس عهدی که با آنان شده بود می‌دانستند که جادوگر بهره‌ای در آخرت ندارد، حسن می‏گوید:جادوگر دین ندارد.

آیه بر تحریم سحر(جادوگری) دلالت دارد. همچنین در تمامی ادیان راستین که انبیاء آورده‌اند حرام شده است، همانطوری که خداوند می‏فرماید ﴿وَلَا يُفۡلِحُ ٱلسَّاحِرُ حَيۡثُ أَتَىٰ٦٩[طه: ۶۹] یعنی: «جادوگر هر کجا برود پیروز نمی‏شود». از پیروان احمد به صورت نص وارد شده است که با یادگیری ویاد دادن سحر فرد کافر می‏شود.

عبدالرزاق [۲۲۱]از صفوان بن سلیم روایت کرده است که گفت: رسول خداصفرمودند: هرکس چیزی از جادو را بیاموزد چه اندک باشد چه فراوان، پایان عهدش با خداست. این روایت مرسل است.

علما اختلاف کرده‏اند که آیا جادوگر کافر تلقی می‌شود یا خیر؟ گروهی از سلف او را کافر می‌دانند. مالک، ابو حنیفه و احمد /چنین دیدگاهی دارند، مگر اینکه سحر و جادویش با دارو، دود دادن و نوشاندن چیزی باشد که آسیب می‌رساند در این صورت کافر نمی‏شود.

شافعی می‌گوید هرگاه شخص سحر می‌دانست. به او می‌گوییم سحرت را برای ما توصیف کن. اگر به گونه‌ای توصیف کرد که موجب کفر باشد مثل همان چیزی که اهل بابل در خصوص نزدیکی جستن به ستارگان هفتگانه باور داشتند؛ اینکه آن‌ها هر آنچه از آن ستارگان بخواهند انجام می‏دهند، پس آن فرد ساحر، کافراست. اگر سحر او موجب کفر نباشد اگر به جایز بودن (مباح بودن) آن اعتقاد داشته باشد، باز هم کافر تلقی می‏شود.

خداوند جادو را کفر نامیده است. مثل این فرموده او ﴿إِنَّمَا نَحۡنُ فِتۡنَةٞ فَلَا تَكۡفُرۡۖ[البقرة: ۱۰۲] یعنی: «آندو فرشته به هر کسی که سحر می‏آموختند (می‏گفتند) ما تنها مایه آزمایش هستیم پس (با انجام سحر) کافر نشو».

و همچنین فرموده است: ﴿وَمَا كَفَرَ سُلَيۡمَٰنُ وَلَٰكِنَّ ٱلشَّيَٰطِينَ كَفَرُواْ[البقرة:۱۰۲] یعنی: «(آنچه که مدعیان مبنی بر جادوگر بودن سلیمان می‌گویند بی‌اساس است)سلیمان هرگز کفر نورزید بلکه این شیطان صفتان کفر پیشه کردند». ابن عباس در خصوص ﴿إِنَّمَا نَحۡنُ فِتۡنَةٞ فَلَا تَكۡفُرۡۖ می‏گوید: این بدان خاطر است که آن دو فرشته، خیر و شر و کفر و ایمان را می‌دانستند و شناختند که جادو کفر است. مصنف به این فرموده خداوند نیز استناد کرده است که می‏فرماید ﴿يُؤۡمِنُونَ بِٱلۡجِبۡتِ وَٱلطَّٰغُوتِکه سخن پیرامون آندو در باب قبلی گذشت که سحر آنگونه که مصنف گفته است از زمره جبت است، که در اینجا نیز به سخن عمر استدلال کرده است که عمر سگفتند: جبت یعنی سحر، و طاغوت یعنی: شیطان. این اثر را ابن ابی حاتم و دیگران نقل کرده‏اند.

مصنف/در ادامه آورده است: جابر می‏گوید: طواغیت یعنی کاهنان، در هر قبیله‏ای یک نفر کاهن بود که شیطان بر وی نازل می‌شد.

ابن ابی حاتم نیز این اثر را به همان شیوه به صورت طولانی از وهب بن مبنه روایت کرده است که گفت: از جابر بن عبدالله در خصوص طواغیتی که بر نزد آن‌ها شکایت می‌بردند، پرسیدم. در پاسخ گفت: یکی در جهینة، یکی در هلال و در هر قبیله‌ای یک نفر بود، آنان غیبگویانی بودند که شیطان بر آن‌ها نازل می‌شد.

مقصود از جابر، همان عبدالله بن حرام انصاری است و مراد از طواغیت یعنی کاهنان بدان جهت است که کاهنان از طواغیت هستند واز مصادیق طاغوت به شمار می‌روند.

عبارت «شیطان بر آنان (طواغیت) نازل می‌شد، مقصود از شیطان یعنی جنس شیطان نه آن شیطان خاص که ابلیس باشد. شیطان‌ها بر آنان فرود آمد. آن‌ها را مورد خطاب قرار داده و بدانچه دزدانه شنیده بودند آن‌ها را با خبر می‏کردند. یکبار راست و صد بار دروغ می‌گفتند».

«حَی» در عبارت عربی مفرد احیاء به معنای قبائل است. یعنی در هر قبیله‌ای یک کاهن بود، که نزد او برای داوری می‌رفتند واز وی در خصوص غیب می‌پرسیدند. این اتفاق پیش از بعثت پیامبرص بود و پس از آن خداوند به وسیله اسلام آن را باطل ساخت و آسمان‌ها را با شهاب‌های فراوان حراست و نگهبانی کرد.

از ابوهریره سروایت شده است که رسول خدا فرمودند: از هلاکت کننده‌های هفتگانه بپرهیزید: گفتند ای رسول خدا آن‌ها کدامند؟ فرمود: شریک قرار دادن برای خداوند، جادو، کشتن شخصی که کشتن او را خداوند حرام کرده است مگر به حق، ربا خواری، خوردن مال یتیم، پشت کردن به میدان نبرد در روز جنگ، اتهام زنا به زنان پاکدامن مومن»

مصنف می‏گوید: «از ابوهریرةسروایت شده است که رسول خداصفرمودند: از هلاکت کنندهای هفتگانه بپرهیزید: گفتند ای رسول خدا آن‌ها کدامند؟ فرمود: شریک قرار دادن برای خداوند، جادو، کشتن شخصی که کشتن او را خداوند حرام کرده است مگر به حق، ربا خواری، خوردن مال یتیم، پشت کردن به میدان نبرد در روز جنگ، اتهام زنا به زنان پاکدامن مومن».

مصنف این روایت را بدون اینکه مدرک و سندی ذکر کند آورده است بخاری و مسلم [۲۲۲]آن را روایت کرده‏اند.

در عبارت عربی «اجتنبوا» یعنی دوری گزینید. و این لفظ از «دعوا واتركوا»یعنی رها کنید و ترک کنید، رساتر است. زیرا نهی از نزدیکتر شدن رساتر وبلیغ‌تر است. مثلاً خداوند می‏فرماید: ﴿وَلَا تَقۡرَبُواْ ٱلۡفَوَٰحِشَ مَا ظَهَرَ مِنۡهَا وَمَا بَطَنَۖ[الأنعام: ۱۵۱] یعنی: «به گناهان بزرگ نزدیک نشوید خواه آشکار باشد و خواه پنهانی».

«موبقات» در عبارت عربی یعنی مهلکات: هلاکت‌کننده‌ها، بدان خاطر موبقات نامیده شده‏اند که انجام دهنده آن در دنیا با آثاری که از گناهان مترتب می‏شود، هلاک می‌گردد و در آخرت نیز دچار عذاب می‏شود. در حدیث ابن عمر که بخاری در «الادب المفرد» و طبری در تفسیر و عبدالرزاق به صورت مرفوع روایت کرده‏اند، [۲۲۳]آمده است که گفت: گناهان کبیره نه موردند: هفت مورد مذکور را مطرح کرد – سپس کفر در حرم و سرپیچی از پدر ومادر را نیر بدان افزود.

ابن ابی حاتم از علی روایت کرده است که گفت: گناهان کبیرة عبارتند از جز خوردن مال یتیم از هفت مورد مذکور بقیه را برشمرد، واین موارد را نیز اضافه کرد؛ نافرمانی از پدر ومادر، به بادیه رفتن پس از هجرت از آن، دوری گزیدن از جماعت و پیمان شکنی.

حافظ می‏گوید: به نظر من حکمت این اقتصار در هفت مورد نیاز به پاسخ دارد و پاسخ این است که مفهوم عدد حجت نیست و ضعیف است یا اینکه پیامبرصبه آنچه مطرح کرده است آگاه‏تر بوده است، سپس به آنچه افزون برآن است نیز آگاه‌تر بود پس به زیادتر از آن نیز واجب می‌شود یا اینکه اقتصار بر حسب موقعیت و به نسبت کسی که سوال کرده است، صورت گرفت.

طبرانی و اسماعیل قاضی از ابن عباس آورده‌اند که به او گفته شد: گناهان کبیره هفت عدد هستند.

وی گفت: گناهان کبیره از هفت با اضافه بر هفت هم بیشتراند. و در روایتی آمده است که آن به هفتاد نزدیکتر است ودر رواینی نیز به هفتصد گناه می‌رسد.

عبارت «شریک قرار دادن برای خداوند» یعنی برای خداوند همتایی قرار دهد که او را بخواند به او امید داشته باشد و همانند ترس از خدا از او بترسد. پیامبرصسخنش را با آن آغاز کرده است، زیرا بزرگترین گناهی است که خداوند بوسیله آن نافرمانی می‏شود. همانگونه که در صحیح مسلم و بخاری [۲۲۴]از ابن مسعود روایت شده است که گفت: از پیامبرصپرسیدم کدام گناه نزد خدا از همه گناهان بزرگتر است؟ فرمود: اینکه برای خداوند همتایی برگزینی در حالیکه او ترا خلق کرده است.

ترمذی با سند خود از صفوان بن عسّال آورده است که گفت: یکی از یهودیان به یکی از یاران خود گفت: بیا برویم نزد این پیامبر همراه (یار) او به وی گفت: نگو پیامبر، اگر از تو بشنود چشمانش چهار خواهد شد (یعنی به خود غره می‌شود والله اعلم)پس نزد پیامبرصآمده از نه نشانه روشنگر از وی سوال کردند. پیامبرصفرمودند: چیزی را شریک خداوند نسازید، دزدی نکنید، زنا نکنید، جان کسی را که خداوند حرام کرده است نگیرید مگر به حق، فرد بی‌گناهی را نزد صاحب قدرت وسلطه نبرید تا او را بکشد، سحر نکنید، ربا نخورید، زنان عفیف را متهم به زنا نکنید، در میدان کارزار نبردگاه، پشت نکنید و نگریزید، و شما به ویژه یهودیان در روز سبت(شنبه) تجاوزگری نکنید.

آندو دستان وپاههای پیامبرصرا بوسیدند و گفتند: گواهی می‌دهیم که تو پیامبری... الی آخر.

ترمذی می‏گوید: حدیثی حسن صحیح است. [۲۲۵]

معنای سحر مطرح شده در حدیث پیامبرصهمانطوری که قبلاً گذشت، بیانگر وجه مناسبت حدیث با شرح است.

عبارت «کشتن شخصی که کشتن او را خداوند حرام کرده است مگر به حق» وآن شخص مسلمان معصوم است یعنی کسی که هیچ گونه جرمی مرتکب نشده است.

«مگر به حق» یعنی ممکن است فردی عملی را مرتکب شود که مستوجب قتل باشد مثل شرک، قاتل فردی باشد که باید قصاص شود، زناکار متأهل، همچنین قاتل هم پیمان. در خصوص قاتل هم پیمان پیامبرصفرموده است: هرکس هم پیمانی را به قتل برساند بوی بهشت بر مشام او نخواهد رسید. [۲۲۶]

علما در خصوص کسی که عمداً مومنی را به قتل برساند دچار اختلاف نظر شده اند؛ اینکه آیا توبه او پذیرفته می‌شود یا خیر؟ ابن عباس، ابوهریره و دیگران با استدلال به آیه ﴿وَمَن يَقۡتُلۡ مُؤۡمِنٗا مُّتَعَمِّدٗا فَجَزَآؤُهُۥ جَهَنَّمُ خَٰلِدٗا فِيهَا[النساء: ۹۳] ترجمه: «هرکس مومنی را از روی عمد به قتل برساند پاداشش برای همیشه در جهنم ماندن است» می‌گویند: چنین فردی توبه او پذیرفته نیست.

ابن عباس می‏گوید: [۲۲۷]این آیه آخرین آیه‌ای بود که نازل شد و چیزی آن را نسخ نکرده است» و در روایتی نیزآمده است این آیه آخرین آیه‌ای بود که نازل شد و چیزی آن را تا زمانی که پیامبرصوفات نمود و دیگر وحی نازل نشد، نسخ نکرده است.

در این زمینه آثاری روایت شده است که به مذهب این عده دلالت دارد، همانطوری که امام احمد، نسائی و ابن منذر [۲۲۸]از معاویه آورده‌اند که گفت: از رسول خدا صشنیدم که می‌فرمود: امید است که هر گناهی را خداوند ببخشد، مگر کسی کافر بمیرد یا اینکه مومنی را از روی عمد کشته باشد.

جمهوری که پس از آن‌ها آمده‌اند، همگی بر این نظرند که قاتل مومن در آنچه بین او و خداست توبه‌اش پذیرفته می‏شود. اگر تو به کند و برگردد و عمل صالح انجام دهد خداوند بدیهایش رانیزتبدیل به نیکی می‏کند. همانطور که خداوند متعال می‏فرماید:

﴿وَٱلَّذِينَ لَا يَدۡعُونَ مَعَ ٱللَّهِ إِلَٰهًا ءَاخَرَ وَلَا يَقۡتُلُونَ ٱلنَّفۡسَ ٱلَّتِي حَرَّمَ ٱللَّهُ إِلَّا بِٱلۡحَقِّ وَلَا يَزۡنُونَۚ وَمَن يَفۡعَلۡ ذَٰلِكَ يَلۡقَ أَثَامٗا٦٨ يُضَٰعَفۡ لَهُ ٱلۡعَذَابُ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ وَيَخۡلُدۡ فِيهِۦ مُهَانًا٦٩ إِلَّا مَن تَابَ وَءَامَنَ وَعَمِلَ عَمَلٗا صَٰلِحٗا فَأُوْلَٰٓئِكَ يُبَدِّلُ ٱللَّهُ سَيِّ‍َٔاتِهِمۡ حَسَنَٰتٖۗ[الفرقان: ۶۸-۷۰].

یعنی: «و کسانی که با الله معبود دیگری را به فریاد نمی‌خوانند و انسانی را که خداوند خونش را حرام کرده است به قتل نمی‌رساند، مگر به حق و زنا نمی‏کنند، چرا که هرکس این (کارها را) انجام دهد کیفرش را می‌بیند. عذاب او در قیامت مضاعف می‌گردد و خوار و ذلیل جاودانه در عذاب می‌ماند، مگر کسی که توبه کند و ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد، خداوند بدی‌ها و گناهان ایشان را به خوبی‌ها ونیکی‌ها تبدیل می‏کند».

ابوهریرهسودیگران در خصوص آیه ﴿وَمَن يَقۡتُلۡ مُؤۡمِنٗا مُّتَعَمِّدٗا[النساء: ۹۳] می‏گوید: این جزای اوست اگر جزایی داده شود و مجازات گردد.

از ابن عباس روایتی نقل شده است که با دیدگاه جمهور سازگاری دارد.عبدبن حمید و نحاس از سعید بن عبادة روایت کرده‏اند که ابن عباس بمی‌گفت: کسی که مومنی را می‌کشد توبه دارد (می‏تواند توبه کند). همچنین ابن عمر بنیز چنین نظری دارد. به صورت مرفوع روایت شده است که اگر مجازات شود جزایش جهنم است.

عبارت «ربا خواری»یعنی: خوردن ربا به هر وجهی که باشد. مثلاً خداوند متعال فرموده است :

﴿ٱلَّذِينَ يَأۡكُلُونَ ٱلرِّبَوٰاْ لَا يَقُومُونَ إِلَّا كَمَا يَقُومُ ٱلَّذِي يَتَخَبَّطُهُ ٱلشَّيۡطَٰنُ مِنَ ٱلۡمَسِّۚ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمۡ قَالُوٓاْ إِنَّمَا ٱلۡبَيۡعُ مِثۡلُ ٱلرِّبَوٰاْۗ وَأَحَلَّ ٱللَّهُ ٱلۡبَيۡعَ وَحَرَّمَ ٱلرِّبَوٰاْۚ فَمَن جَآءَهُۥ مَوۡعِظَةٞ مِّن رَّبِّهِۦ فَٱنتَهَىٰ فَلَهُۥ مَا سَلَفَ وَأَمۡرُهُۥٓ إِلَى ٱللَّهِۖ وَمَنۡ عَادَ فَأُوْلَٰٓئِكَ أَصۡحَٰبُ ٱلنَّارِۖ هُمۡ فِيهَا خَٰلِدُونَ٢٧٥ يَمۡحَقُ ٱللَّهُ ٱلرِّبَوٰاْ وَيُرۡبِي ٱلصَّدَقَٰتِۗ وَٱللَّهُ لَا يُحِبُّ كُلَّ كَفَّارٍ أَثِيمٍ٢٧٦ إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ وَأَقَامُواْ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتَوُاْ ٱلزَّكَوٰةَ لَهُمۡ أَجۡرُهُمۡ عِندَ رَبِّهِمۡ وَلَا خَوۡفٌ عَلَيۡهِمۡ وَلَا هُمۡ يَحۡزَنُونَ٢٧٧ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ ٱللَّهَ وَذَرُواْ مَا بَقِيَ مِنَ ٱلرِّبَوٰٓاْ إِن كُنتُم مُّؤۡمِنِينَ٢٧٨ فَإِن لَّمۡ تَفۡعَلُواْ فَأۡذَنُواْ بِحَرۡبٖ مِّنَ ٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦۖ وَإِن تُبۡتُمۡ فَلَكُمۡ رُءُوسُ أَمۡوَٰلِكُمۡ لَا تَظۡلِمُونَ وَلَا تُظۡلَمُونَ٢٧٩ وَإِن كَانَ ذُو عُسۡرَةٖ فَنَظِرَةٌ إِلَىٰ مَيۡسَرَةٖۚ وَأَن تَصَدَّقُواْ خَيۡرٞ لَّكُمۡ إِن كُنتُمۡ تَعۡلَمُونَ٢٨٠[البقرة: ۲۷۵-۲۸۰].

یعنی: «کسانی که ربا می‌خورند بر نمی‌خیزند مگر همچون کسی که شیطان او را سخت دچار دیوانگی سازد. این از آن روست که ایشان می‌گویند: خرید و فروش نیز مانند رباست و حال آنکه خداوند خرید و فروش را حلال و ربا را حرام کرده است. پس هر که اندرز پروردگارش به او رسید و از ربا دست کشید، آنچه پیشتر بوده (ربایی که قبلا انجام داده) از آن اوست و سرو کارش با خداست. اما کسی که به دوران رباخواری برگردد اینگونه کسان اهل آتشند و جاودانه در آن می‏مانند. خداوند ربا را نابود می‏کند و صدقات را فزونی می‌بخشد و خداوند هیچ انسان گناهکار ناسپاسی را دوست نمی‏دارد. بی‏گمان کسانی که ایمان بیاورند و کار شایسته انجام دهند، نماز را چنان که باید بر پای دارند و زکات بپردازند مزدشان نزد پروردگارشان است نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین می‏شوند. ای کسانی که ایمان آورده اید، از خدا بپرهیزید وآنچه از ربا باقی مانده است، فرو گذارید اگر مومن هستید. پس اگر چنین نکردید، بدانید که به جنگ با خدا و پیامبرش برخواسته‏ایید اگر توبه کردید اصل سرمایه هایتان از آن شماست. نه ستم می‌کنید و نه ستم می‌بینید و اگر (بدهکار)تنگدست باشد پس به او مهلت داده می‌شود تا گشایشی فرا رسد، و اگر ببخشید، برایتان بهتر خواهد بود اگر دانسته باشید».

ابن دقیق العید/ می‏گوید: سرانجام ربا خواری تجربه شده است. پناه می‌بریم به خدا از آن.

عبارت«خوردن مال یتیم»، از آن به خوردن تعبیر شده است زیرا عامترین نوع بهره‌مندی از آن خوردن است. همانگونه که خداوند می‏فرماید: ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يَأۡكُلُونَ أَمۡوَٰلَ ٱلۡيَتَٰمَىٰ ظُلۡمًا إِنَّمَا يَأۡكُلُونَ فِي بُطُونِهِمۡ نَارٗاۖ وَسَيَصۡلَوۡنَ سَعِيرٗا١٠[النساء: ۱۰] یعنی: «بی‏گمان کسانی که اموال یتیمان را بناحق و ستمگرانه می‏خورند، انگار آتش در شکمهای خود می‏خورند وبه آتش برافروختهای خواهند سوخت».

عبارت عربی«و التوالی یوم الزحف»یعنی: پشت کردن بر کفار در هنگام برافروخته شدن جنگ هنگامی که به لشکر غیر خودی فرار کند، گناه کبیره می‏باشد همانگونه که آیه مربوط به آن نیز، بدان مقید شده است.

عبارت «اتهام زنا به زنان پاکدامن مومن» محصنات در عبارت عربی یعنی زنانی که از زنا محفوظ‌اند. یعنی زنانی که اگر محصِنات باشند فرجهایشان را از زنا حفظ کرده‏اند. مقصود زنان آزاده عفیف است. قذف نیز متهم کردن آنان به زنا یا لواط است. غافلات: یعنی: زنانی که از گناهان بزرگ و آنچه بدان متهم گشته‌اند غافل وبی خبرند. کنایه ازپاک و مبرا بودن آن‌هاست. زیرا غافل، از آنچه به او تهمت زده‌اند بی‌خبر و بری است.

مومنات: یعنی زنانی که به خدا ایمان دارند. صفت مومنات را برای احتراز از قذف زنان کافر آورده است. والله اعلم.

از جُندب به صورت مرفوع روایت شده است «حَدِّ جادوگر، زدن او با شمشیر است.

ترمذی این حدیث را روایت کرده و می‏گوید: نظر درست در خصوص حدیث فوق این است که موقوف است.

مصنف/می‏گوید: از جندب به صورت مرفوع روایت شده است «حَد جادوگر، زدن او با شمشیر است.

ترمذی این حدیث را روایت کرده و می‏گوید: نظر درست در خصوص حدیث فوق این است که موقوف است [۲۲۹]مقصود از جندب، با توجه به ظاهر آنچه طبرانی در الکبیر آورده است، همان جندب بن عبدالله بجلی است، نه جندب الخیر ازدی، قاتل جادوگر. طبرانی آن حدیث را در شرح زندگی جندب بجلی از طریق خالد العبد از حسن از جندب از پیامبرصروایت کرده است و خالد العبد ضعیف است.

حافظ می‏گوید: نظر درست اینکه این جندب غیر از جندب الخیر است.

ابن قانع و حسن بن سفیان به دو طریق از جندب الخیر روایت کرده‏اند.

از حسن ازجندب الخیر روایت شده است که وی نزد جادوگری آمده با شمشیر او رابه قتل رساند. گفت از رسول خدا صشنیدم... تا پایان حدیث که اینجا نمی‏گنجد.

جندب الخیر همان جندب بن کعب است و بنابر قولی جندب بن زهیر است. قولی نیز هردو را یکی می‏داند. آنگونه که ابن حبان گفته است وی ابو عبدالله ازدری غامدی صحابی است.

ابن سَکن از حدیث بریده روایت کرده است که پیامبرصفرمودند: (جادوگر) یک ضربه زده می‏شود.

عبارت «حد جادوگر، زدن او با شمشیر است» که عبارت عربی آن می‌شود «حد الساحر: ضَربَة بالسیف».

به صورت ضَربةٌ بالسیف هم روایت شده است که به معنای یک ضربه شمشیر است و هردو روایت صحیح‌اند. مالک، احمد و ابو حنیفه به این حدیث عمل کرده و می‏گویند ساحر کشته می‏شود.

در صحیح بخاری از بجاله بن عبده روایت شده است که گفت: عمر بن خطاب نامه نوشت که هر زن و مرد جادوگری را بکشید: گفت: سه نفر ساحر را به قتل رساندیم.

از حفصهلبه صورت صحیح روایت شده است که به وی دستور داده شده کنیزش را که او را جادوکرده بود، به قتل برساند او نیز وی را به قتل رساند و از جندب نیز چنین اثری به طور صحیح روایت شده است. احمد از قول سه نفر از اصحاب پیامبرصچنین چیزی رابیان کرده است.

از افرادی مثل عمر، عثمان، ابن عمر، حفصه، جندب بن عبدالله، جندب بن کعب، قیس بن سعد و عمر بن عبدالعزیز چنین نظری گزارش شده است

شافعی به مجرد سحر قائل به قتل او نیست. مگر اینکه در سحر خود عملی انجام دهد که به درجه کفر برسد.

ابن منذر و روایتی از احمد بر این نظر هستند.

ولی دیدگاه نخست شایسته‌تر و بهتر است، به دلیل حدیث مذکور و اثر عمرسضمن اینکه مردم در زمان خلافت عمرسبدون اینکه کسی انکار کند، بدان عمل کرده‏اند. مصنف می‏گوید: در صحیح بخاری از بجالة بن عبدة روایت شده است که عمر بن خطاب نامه نوشت که هر مرد و زن جادوگری را بکشید. گفت: سه نفر جادوگر را به قتل رساندیم.

این اثر را همانگونه که مصنف/گفته است، بخاری روایت کرده ولی قتل جادوگران را نیاورده است.

بجالة همان بجالة بن عَبَدَة تمیمی عنبری بصری موثق و مورد اعتماد است.

ظاهر عبارت «عمر بن خطاب نامه نوشت که هر زن و مرد جادوگری را بکشید» بیانگر آن است که جادوگر بدون اینکه از وی طلب توبه کنند، کشته می‏شود.

بنابر قول مشهور، از احمد نیز چنین دیدگاهی روایت شده و مالک هم همین نظر را دارد. چون علم جادوگری با توبه از بین نمی‌رود. از احمد روایت دیگری نیز نقل شده است که وی می‏گوید:

از جادوگر طلب توبه می‏شود، اگر توبه کرد، توبه وی پذیرفته می‌شود که نظر شافعی این دیدگاه است، زیرا گناه جادو افزونتر از گناه شرک نیست در حالیکه از شرک طلب توبه می‌شود و توبه او مورد پذیرش واقع می‌گردد. به همین سبب ایمان جادوگران فرعون و توبه آنان صحیح است.

مصنف می‏گوید: «از حفصة لبه صورت صحیح روایت شده است که به وی دستور داده شد کنیزش را که او را جادو کرده بود، به قتل برساند، او نیز وی را به قتل رساند»، این اثر را مالک در موطأ روایت کرده است.

مصنف می‏گوید: [۲۳۰]در صحیح بخاری از بجالة بن عبدة روایت شده است که گفت: عمر بن خطاب نامه نوشت که هر زن و مرد جادوگری را بکشید: سه نفر ساحره را به قتل رساندیم.

از حفصةلبه صورت صحیح روایت شده است که به وی دستور داده شده کنیزش را که او را جادوکرده بود، به قتل برساند.

حفصة همان ام المومنین (مادر مومنان)، دختر عمر بن خطاب است که پیامبرصبعد از خنیس بن حذافة، وی را به ازدواج خود در آورد. در سال ۴۵ هجری درگذشت.

عبارت «ازجندب نیز چنین اثری به طور صحیح روایت شده است» مصنف با این عبارت به کشته شدن ساحر توسط جندب اشاره کرده است همانطور‌ی که بخاری در تاریخ خود از ابو عثمان نهدی روایت کرده است که گفت: نزد ولید مردی بود که بازی می‌کرد، انسانی را سر بریدو سرش را جدا کرد پس ما شگفت زده شدیم، دوباره سرش را برگرداند که جندب ازدی فرارسید و او را کشت.

بیهقی آن را در «الدلائل» به صورت طولانی روایت کرده است. که در آن این عبارت نیز اضافه شده است که سپس ولید فرمان داد و زندانی شد. داستان را به طور کامل آورده است که این داستان به طرق فراوانی روایت شده است.

عبارت «احمد از قول سه نفر از اصحاب پیامبرصچنین چیزی را بیان کرده است».

مقصود از احمد، همان امام احمد بن محمد بن حنبل است. که مفهوم کلی عبارت اینگونه است؛ قتل ساحر (جادوگر) از سه نفر از یاران پیامبر صبه طریق صحیح روایت شده است که آن سه نفر عبارتند از: عمر، حفصة، جندب، و الله اَعلَم.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: تفسیر آیه سوره بقره.

دوم: تفسیر آیه سوره نساء.

سوم: تفسیر جبت و طاغوت و فرق میان آندو.

چهارم: اینکه طاغوت گاهی از جن است و گاهی نیز از انسان.

پنجم: شناخت هفت هلاکت کننده که به طور ویژه نهی شده‏اند.

ششم: اینکه جادوگر کافر می‏شود.(تکفیر می‏شود).

هفتم: از جادوگر می‌خواهند توبه کند و سپس کشته می‏شود.

هشتم: موجودیت چنین چیزی (جادوگری)در زمان عمرس، پس از دوران وی چگونه است؟ (یعنی حتما در دوران پس از وی بیشتر و فزونتر شده است).

[۲۱۹] بخاری کتاب النکاح(۵۱۴۶) بالخطبه من حدیث ابن عمرب، مسلم: کتاب الجمعة(۸۶۹)(۴۷) باب تخفیف الصلاة و الخطبة. [۲۲۰] بخاری: کتاب الطلب(۵۷۶۳): باب السحر همچنین مسلم آن را در کتاب السلام(۲۱۸۹)(۴۳): باب السحر آورده است. [۲۲۱] موضوع است: عبدالرزاق (۱۰/۱۸۴)در سند آن ابراهیم بن محمد بن ابی یحی اسلمی قرار دارد که ابن معین می‌گوید دروغگو و رافضی است. نسائی، دارقطنی و احمد می‌گویند متروک است. به المیزان (۱/۵۷، ۶۱) مراجعه شود. [۲۲۲] بخاری: کتاب الوصایا(۲۷۶۶)باب قول الله تعالی ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يَأۡكُلُونَ أَمۡوَٰلَ ٱلۡيَتَٰمَىٰ ظُلۡمًامسلم: کتاب الایمان (۸۹)(۱۴۵): باب الکبائر واکبرها. [۲۲۳] حسن است. بخاری در ادب المفرد(۸). ابن جریر در تفسیر خود(۵/۲۶) از ابن عمر به صورت موقوف وبا سند صحیح آورده‌اند. بیهقی نیز (۴۰۹) به صورت مرفوع از ابن عمر روایت کرده است. البانی آن را در الارواء(۳/۱۵۶) حسن دانسته است. [۲۲۴] تخریج آن در شماره (۱۵)گذشت [۲۲۵] ضعیف است، ترمذی: کتاب الإستئذان(۲۷۳۳): باب ماجاء فی قُبلة الید و الرجل. می‌گوید حسن صحیح است. کتاب التفسیر(۳۱۴۴): باب ومن تفسیر سورة بنی اسرائیل می‌گوید: حسن صحیح است ابن کثیر در تفسیر خود (۳/۶۷) به صعف آن اشاره کرده است. [۲۲۶] بخاری: کتاب الجزیة و الموادعة(۳۱۶۶): باب من قتل معاهداً بغیر جرم. [۲۲۷] بخاری: کتاب التفسیر (۴۵۹۰): باب ﴿وَمَن يَقۡتُلۡ مُؤۡمِنٗا مُّتَعَمِّدٗا فَجَزَآؤُهُۥ جَهَنَّمُمسلم: کتاب التفسیر(۳۰۲۳)(۱۶). [۲۲۸] صحیح است: احمد (۴/۹۹). نسائی(۷/۸۱): کتاب تحریم الدم، البانی با شواهد خود در الصحیحة(۵۱۱) آن را صحیح دانسته است. [۲۲۹] ضعیف است. ترمذی: کتاب الحدود (۱۴۶۰): باب ماجاء فی حد الساحر، این حدیث را حافظ در الفتح (۱۰/۲۳۶) تضعیف کرده است البانی نیز در ضعیف الجامع (۲۶۹۸) آن را تضعیف کرده است. [۲۳۰] بخاری: کتاب فرض الخمس (۳۱۵۶): باب الجزیة و الموادعة مع اهل الذمةو الحرب لفظ آن بدین نحو است: عن بجالةبن عبدة قال «كنت كاتبآ لجزدبن معادمة.....».

باب: بیان مواردی از جادوگری

احمد روایت کرده است: محمد بن جعفر از عوف از حیان بن علاء از قطن بن قبیضه از پدرش برای ما روایت کرد، از پیامبرص شنید که فرمودند: فالگیری با پرنده، ترسیم خطوط و هر نوع فالگیری از جمله جبت است.

عوف می‏گوید: (در لفظ عربی روایت) عِیافه یعنی رام کردن پرنده. الطََّیر یعنی آن خطی که بر زمین کشیده می‏شود. بنابر گفته حسن، جبت یعنی نعره و فریادشیطان. سنداین روایت جید است.

این روایت نزد ابو داود، نسائی و ابن حبان در صحیحش آمده است. که به صورت سند از قبیضه آورده‏اند.

مصنفٍ/می‌گوید «باب: بیان مواردی از جادوگری».

در اینجا شارح /مواردی از کارهای خارق العاده و کرامات اولیاء را مطرح کرده است و همچنین مواردی از احوال شیطانی که بسیاری از مردم عوام و نادان با آن فریب خورده‌اند، را یاد آورشده است، ضمن بیان این موضوع، که آنچه به دست آنان انجام می‌شود بیانگر اولیاء شیطان بودن آن‌هاست نه اولیاءرحمن بودن. در ادامه کتابی از شیخ الاسلام تحت عنوان «الفرقان بین اولیاء الرحمن واولیاء الشیطان»معرفی کرده و بدان ارجاع داده است. پایان

مصنف/می‏گوید: «احمد روایت کرده است: محمد بن جعفر از عوف از حیان بن علاء از قطن بن قبیضة از پدرش برای ما روایت کرد، از پیامبرصشنید که فرمودند: فالگیری با پرنده، ترسیم خطوط و هر نوع فالگیری از جمله جبت است.

عوف می‏گوید: (در لفظ عربی روایت) عِیافة یعنی رام کردن پرنده، الطُیر یعنی آن خطی که بر زمین کشیده می‌شد، بنابر گفته حسن، جبت یعنی نعره و فریاد شیطان. سنداین روایت جید است.

این روایت نزد ابو داود، نسائی و ابن حبان در صحیحش آمده است. که به صورت مسند از ابن قبیضة آورده‏اند. [۲۳۱]

مقصود از احمد همان امام احمد بن حبنل است و محمد بن جعفر همان مشهور به غندر هذلی بصری، موثق مشهور است که در سال ۲۰۶ هجری درگذشت.

عوف، همان ابن ابی جمیله عبدی بصری، معروف به عوف أعرابی موثق است. به سال چهل و ششم یا چهل و هفتم در سن ۸۶ سالگی در گذشت.

حیان بن علاء یا بنابر گفته‌ای حیان بن مخارق، ابو العلاء بصری مقبول است. و قطن نیز ابو سهل بصری صدوق (به اصطلاح محدثین)است

عبارت «از پدرش»یعنی از قبیضة ابن مخارق، ابو عبدالله هلالی. صحابی که در بصره سکونت گزید.

عبارت «عوف می‏گوید: عیافة یعنی رام کردن پرنده» از عادات عرب بود که به اسم، صوت و یا جهت پرواز پرندگان تفاؤل و فالگیری می‏کردند. در اشعار عرب نیز فراوان مطرح شده است.

گفته می‏شود: عاف یعیف عینأ: هنگامی که پرنده را به پرواز در آوردند و حدس و گمان زنند.

طرق هم همان چیزی است که عوف تفسیر کرده است یعنی خطی که بر زمین کشیده می‏شود. ابو سعادت می‏گوید: پرتاب سنگ ریزه است که زنان انجام می‏دهند

در خصوص طیرة در باب آن – به امید خداوند – سخن خواهیم گفت:

جبت یعنی سحر (جادو) قاضی می‏گوید: جبت در اصل یعنی شکست خورده‌ای که خیری در آن نیست.

سپس برای چیزی بکار گرفته شد که سوای خداوند پرستیده می‌شد مثل جادو و جادوگر.

عبارت «بنا بر گفته حسن (جبت) یعنی نعره و فریاد شیطان)».

(شارح) ابراهیم بن محمد بن قطع می‏گوید: در تفسیر بقیَُ بن مخلد آمده است که ابلیس چهار بار نعره کشید: نعره‌ای در هنگام لعن شدن» نعره‌ای در هنگام هبوط، نعره‏ای در هنگام تولد رسول خداصو نعره‏ای نیز در هنگام نزول فاتحة الکتاب. سعید بن جبیر می‏گوید: هنگامی که خداوند متعال ابلیس را لعن کرد، چهره‌اش از حالت چهره فرشتگان تغییر یافت نعره‌ای کشید. پس هر نعره‌ای در دنیا تا قیامت از نعره اوست. این اثر را از ابن ابی حاتم روایت کرده است.

از سعید بن جبیر از ابن عباس روایت شده است که گفت: هنگامی که رسول خداصمکه را فتح کرد ابلیس نعره و فریادی کشید که تمامی لشکریانش براو جمع شدند. حافظ ضیاء در المختارة این روایت را آورده است. الرنین یعنی صوت، صدا. به این ترتیب معنای سخن حسن/ آشکار می‏شود.

عبارت «این روایت نزد ابو داود، نسائی و ابن حبان در صحیحش آمده است، که به صورت مسند از قبیضة آورده‏اند» ابن حبان تفسیری را که عوف تفسیر کرده است نیاورده ولی ابوداود تفسیر مذکور را بدون سخن حسن آورده است.

از ابن عباسبروایت شده است که گفت: رسول خدا صفرمودند: هرکس پاره‌ای از علم نجوم برگیرد در واقع پاره‌ای از جادوگری فراگرفته است که هرکس هر اندازه بیشتر فرا گیرد گناهش فزونتر می‌گردد. این حدیث را ابو داود با سندی صحیح روایت کرده است.

مصنف می‏گوید: ازابن عباسبروایت شده است که گفت: رسول خداصفرمودند: هرکس پاره‌ای از علم نجوم برگیرد در واقع پاره‌ای از جادوگری فراگرفته است که هرکس هر اندازه بیشتر فرا گیرد گناهش فزونتر می‌گردد. این حدیث را ابو داود با سندی صحیح روایت کرده است.

این حدیث را ابوداود و ابن ماجه و احمد نیز روایت کرده و نووی و ذهبی آن را تصحیح نموده‌اند. [۲۳۲]

در خصوص اقتباس که در لفظ عربی روایت آمده است ابن سعادات می‏گوید: قبست العلم و إقتبسته: یعنی یادگیری و فرا گرفتن دانش.

لفظ «شعبُة» در عبارت حدیث یعنی دسته‏ای یا پاره‌ای از علم نجوم. شعبُة یعنی دسته، پاره. از جمله در حدیث آمده است «الحیاء شُعبةٌ من الایمان» [۲۳۳]یعنی حیا قسمتی از ایمان است.

عبارت «در واقع پاره‌ای از جادوگری فراگرفته است» یعنی یادگیری و فراگیری آن حرام است.

شیخ الاسلام /می‏گوید: رسول خدا صبه صراحت بیان کرده است که علم نجوم از زمره علوم جادوگری است. خداوند فرموده است ﴿وَأَلۡقِ مَا فِي يَمِينِكَ تَلۡقَفۡ مَا صَنَعُوٓاْۖ إِنَّمَا صَنَعُواْ كَيۡدُ سَٰحِرٖۖ وَلَا يُفۡلِحُ ٱلسَّاحِرُ حَيۡثُ أَتَىٰ٦٩[طه: ۶۹].

یعنی: «جادوگر هرجا که باشد پیروز نمی‏شود».

عبارت عربی «زاد ما زاد» در حدیث مذکور به این معناست هر اندازه یادگیری علم نجوم و فراگیری آن افزونتر باشد، گناه حاصل از فراگیری آن نیز به همان نسبت و میزان افزون می‌یابد. هرآنچه فرد در خصوص تاثیر علم نجوم معتقد باشد، باطل است همانگونه که تاثیر جادوگری باطل است.

نسائی از حدیث ابوهریرهسآورده است: هرکس گره‏ای بزند سپس در آن بدمد در واقع جادوگری کرده است و هرکس جادو کند در واقع مشرک شده است، و هرکس خود را به چیزی وابسته کند خداوند او را به آن چیز وامی‏گذارد.

مصنف می‏گوید: نسائی از حدیث ابوهریرة ساورده است: هرکس گره‌ای بزند سپس در آن بدمد در واقع جادوگری کرده است و هرکس جادو کند در واقع مشرک شده است، و هرکس خود را به چیزی وابسته کند خداوند او را به آنچیز وا می‌گذارد.

این حدیث را که مصنف مطرح کرده است از حدیث ابوهریره است که وی به نسائی نسبت داده است که نسائی آن را به صورت مرفوع روایت نموده و ابن مفلح نیز آن را حسن دانسته است. [۲۳۴]

مقصود از نسائی، امام حافظ احمد بن شعیب بن علی بن سنان بن بحر بن دینار، ابو عبدالرحمن، صاحب تالیفاتی مثل السنن و غیره است. از محمد بن المثنی، ابن بشار، قتیبه و خلق روایت کرده است، پایان علم علل الحدیث به او ختم شد. وی رحمةالله علیه در سن ۸۸ سالگی به سال ۳۰۳ در گذشت.

عبارت «هرکس گره‏ای بزند سپس در آن بدمد» جادوگران چون بخواهند جادوگری کننده ریسمان‌هایی را گره زده و بر هر گره آن فوت می‌کنند ومی دمند.(به اصطلاح افسون می‌کنند) تا آن جادویی که می‌خواهند منعقد گردد.

خداوند متعال فرموده است: ﴿وَمِن شَرِّ ٱلنَّفَّٰثَٰتِ فِي ٱلۡعُقَدِ٤[الفلق: ۴] یعنی: «و از شر آن‌ها که با افسون در گره‌ها می‌دمند (از شر زنان افسونگر و دمنده در گره‏ها)».

نفث: یعنی دمیدن همراه با بذاق و آب دهن. نه تف کردن.

نفث عمل جادوگر است.هرگاه خود را باپلیدی و شری که قصد انجام آن را با فرد جادو شده دارد، در آورد و تصمیم گرفت، در آن کار از ارواح پلید و خبیثه کمک می‌طلبد تا درآن گره با بذاق بدمد. از دَمِ پلید او نفسی در آمیخته با شرو أذیت که با بذاق و آب دهن نیر همراه است، خارج می‏شود. آن دمیدن همراه با روح شیطانی در جهت آزار دادن به فرد جادو شده متساعد می‌گردد و به اذن تکوینی و تقدیری خداوند نه شرعی، به آن فرد اصابت می‏کند و او را می‌آزارد.-این سخن ابن قیم/است.

عبارت «هرکس جادوکند، در واقع مشرک شده است» به استناد نص که جادوگر مشرک است. چون جادو همانگونه که حافظ از برخی از آنان حکایت کرده است، بدون شرک تحقق نمی‏یابد.

عبارت «هرکس خود را به چیزی وابسته کند خداوند او را به آنچیز وا می‌گذارد» یعنی قلب هرکس به چیزی وابسته شود به طوری که برآن چیز اعتماد کند و به او امیدوار باشد، خداوند آن فرد را به آن چیز واگذار می‏کند و هرکس به پرواردگار، معبود، سرور و آقای خود دل ببندد، که پروردگار و صاحب اختیار همه چیز است، برای او کفایت کرده، خداوند او را پاسداری، حفاظت و سرپرستی خواهد کرد. چرا که او بهترین سر پرستان و نیکوترین یاری دهندگان است.

خداوند متعال فرموده است: ﴿أَلَيۡسَ ٱللَّهُ بِكَافٍ عَبۡدَهُۥۖ وَيُخَوِّفُونَكَ بِٱلَّذِينَ مِن دُونِهِۦۚ وَمَن يُضۡلِلِ ٱللَّهُ فَمَا لَهُۥ مِنۡ هَادٖ٣٦[الزمر: ۳۶].

یعنی: «آیا خداوند برای بنده خود کافی نیست. هرکس به جادوگران و شیطان‌ها و غیره آن‌ها از مخلوقین دل ببندد، خداوند او را به همان چیزی که دل بسته است واگذار کرده. سپس هلاک و نابود می‏شود. هرکس در احوال مردم بیاندیشد و با دیده بصیرت بنگرد این هلاکت و نابودی را اشکارا می‏بیند».

و این بیانگر جوامع الکلم بودن پیامبرصاست (که سخنان او در برگیرنده تمام حکمت‌ها و دانش‌هاست).والله اعلم

از ابن مسعود سروایت شده است که رسول خداصفرمودند: هان آیا شما را آگاه سازم که عَضه چیست؟ آن سخن چیننی و اختلاف افکنی میان مردم است.مسلم این حدیث را روایت کرده است.

مصنف می‏گوید: از ابن مسعود سروایت شده است که رسول خداصفرمودند: هان آیا شما را آگاه سازم که عَضه چیست؟ آن سخن چیننی و اختلاف افکنی میان مردم است.مسلم این حدیث را روایت کرده است [۲۳۵].

عَضة: با فتحه عین و سکون ضاء «ألا هل انبكم» همان آیا شما را باخبر سازم، آگاه کنم.

ابو سعادات می‌گوید در کتاب‌های حدیث به همین صورت (عَضه) روایت شده است.ولی در کتاب‌های غریب به صورت عِضَه: با کسره عین و فتحه ضاد آمده است.

زمخشری در این زمینه می‏گوید: اصل آن (عضه)، «عَضة» بر وزن فعلة از ریشهً عَضَهَ بوده است یعنی تهمت زدن. لام الفعل آن همانند: سنّةو شفة حذف شده است. و به صورت «عضِن» جمع بسته می‏شود.

سپس زمخشری آن را اینگونه تفسیر می‏کند که آن سخن چینی اختلاف انگیز میان مردم است.بدان خاطر از آن به عَضه اطلاق شده است که دروغ و بهتان غالبأ از آن جدا نیست.

که قرطبی هم این مقوله را مطرح کرده است.

ابن عبدالبر از یحیی بن ابی کثیر آورده است که گفت: فسادی که سخن چنین و درغگو در یک ساعت به بار می‌آورند، جادوگر در یک سال به بار نمی‏آورد.

ابو الخطاب در کتاب «عیون المسائل» می‏گوید: سخن چینی میان مردم و فسادگری میان مردم، از جمله جادوست. در کتاب «الفروع» می‏گوید: (دلیل اینکه سخن چنینی و فسادگری میان مردم از جمله جادوست)این است که چنین فردی با سخن و عمل و مکرو حیله اش، قصد آزار و اذیت دارد، از این رو عمل او به جادوگری شبیه‌تر است.

و به عرف و تجربه شناخته شده است که عملکرد او موثر است و همانند جادو یا حتی بیشتر از آن نتیجه می‌دهد. بنابراین به دلیل همانندی و نزدیکی به یکدیگر، یک حکم را دارند.

ولی گفته می‌شود که جادوگر به دلیل وصف جادوگری تکفیر می‏شود، زیرا یک امر خاص است و حکمی ویژه و خاص دارد در حالیکه سخن چینی مصنف به وصف جادوگر نیست، اما چون عمل او همانند عمل جادوگر موثر و کارا است حکم وی نیز همانند حکم جادوگر است جز مواردی که جادوگر احکام خاص دارد مثل کفر و عدم پذیرش توبه وی. خلاصه کلام

بدینوسیله مطابقت شرح حدیث با حدیث آشکار می‌گردد. حدیث بر تحریم سخن چینی دلالت دارد و چنین حکمی مورد اتفاق علماست. ابن حزم /می‏گوید: در خصوص تحریم غیبت و سخن چینی جز هنگام دلسوزی واجب، اتفاق نظر وجود دارد. و این دلالت دارد بر گناه کبیره بودن سخن چینی.

عبارت «القالة بین الناس»اختلاف افکنی میان مردم. ابو سعادات می‏گوید: این عبارت یعنی سخن به گزاف گفتن و ایجاد خصومت میان مردم. حدیث: فزونی اختلاف انگیزی میان مردم از این دست است.

مسلم و بخاری از ابن عمر بآورده‏اند، رسول خدا صفرمودند: به تاکید که در بیان سحر و افسونگری است.

«مصنف/می‏گوید: مسلم و بخاری از ابن عمر بآورده‏اند، رسول خدا صفرمودند: در بیان سحروافسونگری است» [۲۳۶]بیان یعنی فصاحت و بلاغت.

صعصعة بن صوحال می‏گوید: پیامبر خدا صراست فرمود، چه بسا شخص حقی از کسی بر گردن دارد در حالیکه از صاحب حق در بیان حجت روانتر و لحن برتری دارد، حاکم یا داور را با بیان خود افسون و جادو کرده حق را می‌برد و از آن خود می‌کند.

ابن عبدالبر می‏گوید: دسته‏ای روایت مذکور را به مذمت و نکوهش بیان، تاویل کرده‏اند زیرا جادو و افسون مذموم و نکوهیده است، در حالیکه بیشتر اهل علم و جماعتی از اهل أدب بیان را ممدوح می‏دانند، چرا که خداوند بیان را ستوده است.

(ابن عبدالبر در ادامه) می‏گوید: عمر بن عبدالعزیز به شخصی که از وی تقاضای حاجتی کرد، گفت: تقاضایت را نیکو گردان، وی از آن سخن خوشش آمد. گفت: سوگند به خدا که این سخن جادوی حلال است.

نظر دسته نخست که بیان مذکور را نکوهیده می‏دانند صحیح‌تر است. و مقصود آن بیانی است که در آن پوشاندن حق بر شنونده و لباس حق پوشاندن بر باطل باشد. همانگونه که برخی در قالب شعر گفته‏اند. زیبایی سخن آراسته شده به دروغ، در واقع زیبا جلوه دادن باطل آن است و گاهی نیز بدی تعبیر، حق را می‌پوشاند (و آنگونه که باید آشکار نمی‏سازد بلکه بد جلوه می‌کند).

شعر فوق در واقع بر گرفته از سخن این شاعر است که می‏گوید:

می‏گویی این انگبین (عسل) است، آن را می‏ستایی. و می‏توانستی بگویی استفراغ زنبورهاست.

در واقع با یکی از این دو تعبیر بستایی و بادیگری نکوهش کنی و مذموم جلوه دهی، و هر گونه که خواستی به آن دو شیوه وصف کنی. چرا که حق گاهی بابدی تعبیر پوشیده می‏ماند و پوشانده می‏شود.

[مترجم: (مقصود اینکه به کار گرفتن تعبیر برای بیان اهمیت دارد و این بیانگر افسونگری و رمز جادویی بیان است که شخص می‏تواند به عسل بگوید عسل و نیکو جلوه دهد و می‏تواند بگوید استفراغ زنبور و چندش آور و بد نمایان سازد)].

عبارت «به تاکید که در بیان سحر و افسونگری است» این تشبیه که بیان را به جادو و افسونگری تشبیه کرده است، تشبیه بلیغ است. زیرا بیان همانند سحر (جادو) عمل می‏کند. حق را در قالب باطل و باطل را در قالب حق قرار می‌دهد، پس دل‌های جاهلان بدان تمایل پیدا می‏کند به طوری که باطل را پذیرفته و حق را آشکار می‌کنند. از خداوند پایداری و استواری در مسیر هدایت را خواستاریم.

ولی آن بیانی که حق را آشکار و تایید می‏کند و بی‌اساس بودن باطل را آشکار می‏سازد، چنین بیانی ستوده و پسندیده شده است. بیان پیامبران و پیروان آنان اینگونه است به همین دلیل درجات آنان در فضائل والاست و نیکی‌های آنان بسیار ارجمند و بزرگ است.

و خلاصه اینکه بیان تنها هنگامی ستوده می‌شود که به درازا نکشد و طولانی نگردد و در آن حق پوشیده نشود و باطل نیکو جلوه‏گری نکند. چرا که اگر به این حد رسیده مذموم و نکوهیده است.

احادیث نیز به همین امر دلالت دارند، از جمله حدیثی که در همین باب مطرح شد، و حدیث «خداوند آن شخص بلیغی را که زبانش را در هنگام سخن گفتن همانند زبان گاو ماده می‌پیچد و سخنش را غلیظ ادا می‌کند، دشمن می‌دارد»

این حدیث را احمد و ابو داود روایت کرده‏اند. [۲۳۷]

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردیده عبارتند از:

نخست اینکه فالگیری با پرنده، ترسیم خطوط و هر نوع دیگری ازآن، از جمله سحر (جبت) است.

دوم: تفسیر دو واژه «عِیافة» و «الطَّرق».

سوم: علم نجوم (به همان معنای قدیم آن که با کمک ستارگان پیش بینی می‌کردند) جادوگری (سحر) است.

چهارم: گره زدن به همراه دمیدن در آن از زمره جادوگری است.

پنجم: سخن چینی نیز جادوست.

ششم: برخی از فصاحت‌ها در سخن از نوع جادوگری است.

[۲۳۱] ضعیف است: احمد (۳/۴۷۷) (۵/۶۰). ابو داود: کتاب الطب (۳۹۰۷) باب فی الخط وز جر الطیر و نسائی در الکبری همانطور که در تحفة الاشرف (۸/۲۷۵) آمده است.ابن حبان (۱۴۲۶)الموارد.) البانی در تخریح ریاض الصالحین (۱۶۶۸)آنرا تضعیف کرده است. [۲۳۲] حسن است: ابو داود: کتاب الطب (۳۹۰۵): باب فی النجوم. احمد (۱/۲۷۷، ۳۱۱). ابن ماجد کتاب الادب (۳۷۲۶) باب تعلم النجوم. البانی در صحیح الجامع (۵۹۵۰) آن را صحیح دانسته و همچنین در الصحیحة (۷۹۳). [۲۳۳] قسمتی از حدیثی که مسلم و بخاری: کتاب الایمان (۹): باب فی امور الإیمان. مسلم: کتاب الإیمان ۳۵-۷۵: باب بیان عدد شعب الإیمان از حدیث ابوهریرةس. [۲۳۴] ضعیف است: نسائی: کتاب تحریم الدم (۷/۱۱۲): باب الحکم فی السحره. ذهبی در المیزان (۲/۳۷۸)و البانی در ضعیف الجامع (۵۷۱۴) آن را تضعیف کرده‌اند. [۲۳۵] مسلم: کتاب البرو الصله و الآداب (۲۰۶) (۱۰۲): باب تحریم النمیمة. [۲۳۶] تخریج آن در شماره (۲۲۶) گذشت. [۲۳۷] حسن است: احمد (۲/۱۶۵، ۱۸۷). ابو داود: کتاب الأدب (۵۰۰۵): باب ماجاء فی المتشد ق فی الکلام. ترمذی: کتاب الادب (۲۸۵۳): باب ماجاء فی الصاحة و البیان. ترمذی می‌گوید: حدیث حسن غریبی است. ازحدیث عبدالله بن عمر و بن عاصب. البانی در الصحیحة (۸۸۰) آن را حسن دانسته است.

باب: آنچه پیرامون کاهنان و امثال آن‌ها در شریعت آمده است

مسلم در صحیح خود از برخی از زنان پیامبرصروایت کرده است که پیامبر صفرمودند: هرکس نزد عّرافی بیاید و از او چیزی بپرسد، سپس گفته او را تصدیق کند، نماز چهل روز او پذیرفته نمی‏شود.

و از ابوهریرهساز پیامبر صروایت شده است که فرمودند: هرکس نزد کاهنی بیاید و او را بدآنچه می‌گوید تصدیق کند، به آنچه بر محمد صنازل شده است، کفر ورزیده است. که ابوداود این حدیث را روایت کرده است.

(صاحب سنن) چهارگانه و حاکم – البته حاکم با شرط مسلم و بخاری آن را صحیح می‏داند – از ابو هریره روایت کرده‏اند» هرکس نزد عّراف یا کاهنی بیاید و در آنچه می‌گوید او را تصدیق کند، در واقع به آنچه بر محمد صنازل شده، کافرگردیده است.

ابویعلی نیز از ابن مسعود با سند جید و به صورت موقوف، چنین روایتی را نقل کرده است.

مصنف می‌گوید «باب: آنچه پیرامون کاهنان و امثال آن‌ها در شریعت آمده است».

کاهن همان کسی است که از گوش ایستاده (مسترق السمع) یاد می‌گیرد، که قبل از بعثت پیامبر صفراوان بودند، ولی پس از آن بسیار اندکند. زیرا خداوند آسمان را با شهاب سنگ‌ها نگهبانی کرد.

و بسیاری ازچیزهایی غیبی که بر روی زمین اتفاق می‏افتد و عده‌ای از آن باخبر می‏شوند همان چیزهایی است که جنیان به دوستان انسانی خود خبر می‏دهند و اینگونه موارد در میان این امت بدین شیوه حاصل می‌شود که این گونه موارد را انسان جاهل، کشف و کرامت می‌پندارد و بسیاری از مردم گمان می‌کنند آن کسی که از جن برای آن‌ها خبر می‏آورد، ولی خداست، بنابراین فریب می‌خورند. در حالیکه آن فرد از اولیاء شیطان است. همانطوری که خداوند می‏فرماید: ﴿وَيَوۡمَ يَحۡشُرُهُمۡ جَمِيعٗا يَٰمَعۡشَرَ ٱلۡجِنِّ قَدِ ٱسۡتَكۡثَرۡتُم مِّنَ ٱلۡإِنسِۖ وَقَالَ أَوۡلِيَآؤُهُم مِّنَ ٱلۡإِنسِ رَبَّنَا ٱسۡتَمۡتَعَ بَعۡضُنَا بِبَعۡضٖ وَبَلَغۡنَآ أَجَلَنَا ٱلَّذِيٓ أَجَّلۡتَ لَنَاۚ قَالَ ٱلنَّارُ مَثۡوَىٰكُمۡ خَٰلِدِينَ فِيهَآ إِلَّا مَا شَآءَ ٱللَّهُۗ إِنَّ رَبَّكَ حَكِيمٌ عَلِيمٞ١٢٨[الأنعام: ۱۲۸].

یعنی: «روزی که در آن همه آنان را در کنار هم گرد می‏آوریم (می‏گوییم) ای گروه جنیان شما افراد فراوانی از انسان‌ها را گمراه ساختید. پیروان ایشان از میان انسان‌ها می‌گویند: پروردگارا برخی از ما از برخی دیگر سود بردیم و به مرگی گرفتار آمدیم که برایمان معین و مقدر فرموده بودی. (خداوند) می‏گوید: آتش جایگاه شماست و همیشه در آن ماندگارید مگر مدت زمانی که خداوند بخواهد. بی‏گمان پروردگار تو حکیم و آگاه است».

مصنف می‏گوید: مسلم در صحیح خود از برخی از زنان پیامبرصروایت کرده است که پیامبر صفرمودند که هرکس نزد عّرافی برود و از او چیزی بپرسد، سپس گفته او را تصدیق کند، نماز چهل روز او پذیرفته نمی‏شود. [۲۳۸]

مقصود از برخی از زنان پیامبرصیعنی حفصه، که ابومسعود ثقفی آن را مطرح کرده است. زیرا وی این حدیث را در کناره و حاشیه مسندخود آورده است.

عبارت «هرکس نزد عّرافی بیاید» توضیح عّراف – انشاء الله- به زودی خواهد آمد

ظاهر این حدیث بیانگر آن است که وعید (وعده عذاب) به صرف آمدن و سوال کردن آن فرد (به نزد عرّاف) بر او مرتبت می‏شود، چه خبر او را تصدیق کند و چه نسبت به آن تردید کند. زیرا در برخی از روایت‌های صحیح آمده است که: هرکس نزد عّرافی بیاید و چیزی از وی بپرسد سپس در آنچه می‌گوید او را تصدیق کند، نماز چهل شبانه روز از او پذیرفته نمی‏شود.

هرگاه وضعیت سوال کننده این باشد که نماز چهل شبانه روزش پذیرفته نمی‏شود، پس حالت سوال شونده (عّراف) چه خواهد بود؟

نووی و دیگران گفته‏اند برای آن فرد (مذکور در حدیث) پاداشی در آن نماز‌ها نخواهد بود، اگر چه نمازهای فرض نشده است.(اعاده نمازهای گذشته بروی واجب نیست) چاره‌ای جز چنین تأویلی از این حدیث نیست. زیرا علما اتفاق نظر دارند که بر فرد مراجعه کننده به عراف اعاده نمازهای چهل شب واجب نیست. این حدیث بیانگر نهی از روی آوردن به کاهن و امثال آن‌هاست.

قرطبی می‏گوید: برافرادی نظیر نیروهای دولتی (ماموران دولتی) وغیره واجب است که اینگونه اشخاص را که در خیابان‌ها دست به چنان کارهایی می‌زنند، به شدید‌ترین وجه تنبیه کرده از آن اعمال بازدارند و همچنین کسانی را که به آن‌ها مراجعه می‌کنند و به نزد آن‌ها می‌آیند، فریب برخی از چیزهایی را که راست می‌گویند نخورند و همچنین فریب آمدن افراد فراوانی که خود را عالم دانسته و نزد آن‌ها می‌آیند، نخوردند.اینگونه افراد راسخ و استوار در علم نیستند. بلکه از جمله انسان‌های نادان و جاهلند، زیرا چیزی را انجام می‏دهند که از آن بر حذر داشته شده‌اند.

مصنف می‏گوید: از ابوهریرهساز پیامبرصروایت شده است که فرمودند. هرکس نزد کاهنی بیاید و او را بدانچه می‌گوید تصدیق کند، به آنچه بر محمد نازل شده است، کفر ورزیده است. که ابو داود این حدیث را روایت کرده است. [۲۳۹]

در روایت ابو داود – یا نزد زنی بیاید – آمده است. مدد می‏گوید: یا بازنش همبستر کند در حالیکه که حیض است یا نزد زنی بیاید، یا از پشت بازن خود همبستر شود، از آنچه بر محمد صنازل شده به کفر ورزیده است. ناقل این حدیث ازسفن این جمله را از آن حذف کرده و به همان اندازه‌ای که مناسب این شرح است، آورده است.

مصنف می‏گوید: (صاحب سنن) چهارگانه و حاکم – البته حاکم با شرط مسلم و بخاری آن را صحیح می‏داند – از ابو هریره روایت کرده‏اند «هرکس نزد عّراف یا کاهنی بیاید و در آنچه می‌گوید او را تصدیق کند، در واقع به آنچه بر محمد نازل شده، کافر گردیده است.

مصنف اسم راوی را سفید گذاشته است (یعنی ابوهریرهسکه در داخل کروشه است) این روایت را احمد، بیهقی، حاکم به صورت مرفوع از ابوهریرة آورده‌اند. [۲۴۰]

عبارت «هرکس نزد کاهنی بیاید» برخی گفته‌اند: تعارضی بین این حدیث و حدیث «هرکس به نزد عرافی بیاید و از او چیزی بپرسد، سپس گفته او را تصدیق کند، نماز چهل روز او پذیرفته نمی‏شود» وجود ندارد. و این بر اساس دیدگاه کسی است که می‏گوید: کفر دون کفر است. ولی کسی که بنابر ظاهر حدیث عمل می‌کند، وجه جمع بین دو حدیث از او پرسیده می‌شود (یعنی چگونه ممکن است که این دو حدیث با یکدیگر جمع شوند و وجه جمع آندو در چیست؟).

ظاهر حدیث بیانگر آن است که شخص به هر ترتیبی که باشد اگر به صدق کاهن معتقد باشد کافر تلقی می‌شود و غالب کاهنان پیش از دوران نبوت بودند و غیبگویی‌های خودشان را از شیاطین اخذ می‏کردند. عبارت «به آنچه بر محمد نازل شده است، کفر ورزیده است». قرطبی می‏گوید: مقصود کفر ورزیدن به کتاب و سنت است.

اینکه آیا کفر در این عبارت همان کفر دون کفر است و چنان شخصی از ملت (اسلام) خارج نمی‏شود یا اینکه باید متوقف شد؛ یعنی نه می‌توان گفت خارج می‌شود و نه خارج نمی‏شود؟

این یکی از دو روایت مشهور از احمد /است.

عبارت «ابویعلی نیز از ابن مسعود باسند جید و به صورت موقوف، چنین روایتی را نقل کرده است».

ابویعلی همان احمد بن علی بن مثنی موصلی، امام و صاحب تأَلیفاتی مثل مسند و غیره است، از یحیی بن معین، ابوخیثمه، ابوبکر بن ابی شیبه و دیگران روایت کرده است. از پیشوایان حافظ بود به سال ۳۰۷ هـ درگذشت. این اثر را بزاز نیز روایت کرده است. [۲۴۱]که لفظ وی اینگونه است «هرکس نزد کاهن یا جادوگری بیاید و او را در آنچه می‌گوید تصدیق کند در واقع بد آنچه به محمدصنازل شده است، کفر ورزیده است. این روایت دلیل بر کفر کاهن و جادوگر است.چرا که آندو مدعی علم غیب هستند و این کفر است و تصدیق کننده آندو نیز بدان معتقد است، که اعتقاد و رضایت دادن به آن نیز کفر است.

از عمران بن حصین به صورت مرفوع روایت شده است که: هرکس بخت آزمایی (فالگیری)کند یا برای او بخت آزمایی کنند، غیبگویی کند و یا برای او غیب گویی شود، یا سحر کند و یا برای او سحر (جادو) شود. و هرکس نزد کاهنی (غیبگویی)بیاید و آنچه می‌گوید تصدیق کند، در واقع بدآنچه بر محمد صنازل شده است، کفر ورزیده است. بزاز این روایت را با سند جید آورده است.

طبرانی نیز آن را در «الأوسط» با سند حسن از حدیث ابن عباس روایت کرده است ولی بدون عبارت «و هرکس نزد کاهنی بیاید و آنچه می‌گوید تصدیق کند، در واقع بدانچه بر محمدصنازل شده است، کفر ورزیده است.

مصنف می‎گوید: از عمران بن حصین به صورت مرفوع روایت شده است که: هرکس بخت آزمایی (فالگیری)کند یا برای او بخت آزمایی کنند، غیبگویی کند و یا برای او غیب گویی شود، یا سحر کند و یا برای او سحر (جادو)شود. هرکس نزد کاهنی (غیبگویی)بیاید و آنچه می‌گوید تصدیق کند، در واقع بدانچه بر محمدصنازل شده است، کفر ورزیده است. بزاز این روایت را با سند جید آورده است. طبرانی نیز آن را در «الأوسط»با سند حسن از حدیث ابن عباس روایت کرده است ولی بدون عبارت «و هرکس نزد کاهنی بیاید و آنچه می‌گوید تصدیق کند، در واقع بدآنچه بر محمدصنازل شده است، کفر ورزیده است. بزاز این روایت را با سند جید آورده است. [۲۴۲]

عبارت «هرکس بخت آزمایی (فالگیری) کند یا برای او بخت آزمایی کنند...و موارد دیگر» تفاوتی میان فالگیر و کسی که برای او فال گرفته می‌شود یا غیب گو و کسی که برای او غیبت گفته می‌شود و به همین ترتیب دیگران نیست. یعنی: فرد فالگیر اگر تصدیق هم نشود باز گناهکار است و در مقابل کسی که برای او فال گرفته می‌شود نیز، حکمش همانند اوست.

هرکسی که این امور را از کار بدستان آن فرا گیرد و از کسانی که به این امور می‌پردازند چیزی یاد بگیرد، رسول خداصاز او بیزار و بری است.زیرا یا این امور شرک‏اند مثل فالگیری (بخت آزمایی)، یا کفرند مثل غیب گویی (کهانت) و جادوگری. هرکس به این امور رضایت دهد و از آن تبعیت نماید، همانند انجام دهنده آن‌هاست. به دلیل اینکه باطل را پذیرفته و از آن اطاعت نموده است.

مقصود از بزاز همان احمد بن عمروبن عبدالخالق، ابوبکر بزاز بصری صاحب «المسند الکبیر» است. از ابن بشار، ابن المثنی و خلق روایت کرده است. به سال ۲۹۲ هـ در گذشت.

بغوی می‏گوید: عّراف: کسی است که مدعی شناخت امور با مقدماتی است که به آن مقدمات برای چیز دزدیده شده یا مکان گمشده و مسائلی از این دست، استدلال می‏کند.

و بنابر قول ضعیفی عّراف همان کاهن است و کاهن: کسی است که از چیزهای پوشیده و غیبی در آینده خبر می‌دهد. و بنابر قول ضعیفی نیز کاهن کسی است که از آنچه در نهادودرون است خبر می‌دهد. ابوالعباس ابن تیمیه می‏گوید: عّراف: اسمی است برای کاهن، منجم، فالگیر و هرکس دیگری که در خصوص شناخت امور از این روش‌ها سخن می‏گوید.

مقصود از بغوی در سخن مصنف، همان حسین بن مسعود فرّاء شافعی، صاحب تالیفات و دانشمند اهل خراسان است. شخصیتی موثق، فقیه و پارسا بود. در شوال سال ۵۱۶ هجری قمری در گذشت، /.

عبارت «عّراف کسی است که مدعی شناخت امور...»، ظاهر این است که عّراف همان کسی است که از اتفاقاتی مثل سرقت و سارق یک چیز و یا از چیز گمشده و مکان آن خبر می‌دهد.

شیخ الاسلام ابن تیمیه /می‏گوید: عراف اسمی است برای کاهن، منجم، فالگیر و هر کسی دیگری مثل گمان و حدس زننده‌ای که ادعای علم غیب یا کشف می‏کند

می‏گوید: منجم نیز در اسم عراف داخل می‌شود و نزد برخی معنای عراف منجم است.

همچنین منجم از نظر خطابی و علمای دیگر در اسم عراف داخل می‌شود و چنین چیزی از عرب حکایت شده است.

و نزد دیگران عراف از جنس کاهن و از آن نیز بدتر است و از حیث معنا به آن ملحق می‏شود. امام احمد می‏گوید: عرافی گوشه‌ای از جادوست و جادوگر پلیدتر از عّراف است.

ابوسعادات می‏گوید: عراف: همان منجم است.و حازِر، کسی است که ادعای غیب می‏کند.در حالیکه غیب را خداوند به خود اختصاص داده است و ویژه اوست.

ابن قیم/می‏گوید: هر کسی که به خوب پراندن پرنده (به قصد فالگیری) شهرت داشت عرب‌ها آن را عائف و عّراف می‌نامیدند.

مقصود از این تفصیل شناخت این مطلب است که هرکس مدعی آگاهی چیزی از غیب‌ها شود، وی یا داخل در اسم کاهن است و یا اینکه در معنای کاهن با وی مشارکت دارد، پس به کاهن ملحق می‏شود. اگر شخصی از یک امر غیبی خبر دهد و به آن چیز درست و دقیق اشاره کند و اتفاق بیفتد و پیشگویی او در برخی مواقع درست باشد ممکن است از طریق کشف باشد و یا اینکه از سوی شیطان به وی منتقل شده باشد و یا با روش‌های مثل فال، زجر، پراندن پرنده، پرتاب سنگ ریزه، خط کشی بر زمین، پیش بینی با ستارگان، پیشگویی کاهن، جادو و امثال آن‌ها از علوم جاهلیت، صورت پذیرفته باشد.

مقصود از جاهلیت یعنی هرکسی که از پیروان انبیا نباشد. همانند فیلسوفان، کاهنان، منجمان و جاهلیت عربی که قبل از بعثت پیامبرصدچار آن بودند. زیرا اینگونه علوم برای کسانی است که علمی بدآنچه پیامبران صلوات الله علیهم آورده‌اند، نداشته باشند.

صاحب تمامی این امور کاهن، عّراف و یا آنچه در معنای آن‌هاست، نامیده می‏شود. بنابراین هرکس آن‌ها را در آنچه می‌گویند تصدیق کند، وعده عذاب خداوندی بر او خواهد رسید. گروه‌هایی اینگونه علوم را به ارث بردند و به وسیله آن ادعای غیبی کردند که تنها ویژه علم خداوند است و خداوند علم آن را به خود اختصاص داده است. ادعا‌ی اینکه آنان اولیاء خداوند هستند و علمشان از روی کرامت است. تردیدی نیست که هرکس ادعای ولایت (دوستی و اولیا ءبودن خدا) کند و برای ادعای خود به برخی از خبرهایش از چیزهای غیبی استدلال کند، او از اولیاء شیطان است نه اولیاء خداوند رحمن. زیرا کرامت امری است که خداوند آن را به دست بنده مومن پرهیزگار خود جاری می‏سازد، یا به طریق دعا یا از طریق اعمال نیکی که ولی در آن نقش و برآن قدرتی ندارد. برخلاف کسی که مدعی ولی بودن خداست و به مردم می‏گوید: بدانید که من پوشیده‌ها را می‌دانم. زیرا امور غیبی گاهی از طریق اسباب (مذموم)که مطرح کردیم، به دست می‏آید، گرچه غالبأ اسباب حرام و دروغینی هستند. به همین سبب پیامبرصدر وصف کاهنان فرموده است: «به همراه آن خبر راستی که بدان دست یافته‌اند صد دروغ نیز می‌گویند» [۲۴۳]بیان کرده است که آنان یکبار راست گفته و صد بار دروغ می‌گویند. وضعیت کسی که راه کاهنان را پیش می‏گیرد و کسی که مدعی ولایت و علم بر چیزی است که در نهاد مردم است، نیز اینگونه است.

با وجود اینکه خود ادعای او دلیل بر دروغگو بودنش است. چرا که ادعای او مبنی بر دوستی و ولایت با خدا، به معنای خود را پاک جلوه دادن است همان چیزی که خداوند از آن نهی کرده می‏فرماید: ﴿فَلَا تُزَكُّوٓاْ أَنفُسَكُمۡۖ هُوَ أَعۡلَمُ بِمَنِ ٱتَّقَىٰٓ٣٢[النجم: ۳۲] یعنی: «از پاک بودن خود سخن نگویید».

در شأن و منزلت اولیاء نیست که چنین ادعایی بکنند. بلکه شأن و اخلاق اولیاء نکوهش نفس خود، عیب جویی از خود و ترس از پروردگار خود است. پس چگونه به نزد مردم می‌آیند و می‌گویند: بشناسید که ما اولیاء خدا هستیم و از غیب آگاهی داریم؟و در ضمن چنین ادعایی در دل‌های مردم جایگاهی پیدا کنند و با این امور دنیا را شکار کنند.

برای تو کافی است که از حالت صحابه و تابعینش، که سالار و سرور اولیاء هستند، مطلع شوی. آیا چیزی از اینگونه ادعا‌ها و شطحیات در میان آن‌ها مطرح شده است؟ سوگند به خدا، خیر. بلکه هرکدام از آنان در هنگام قرائت قرآن از گریه قدرت کنترل خود را نداشته، مثل ابوبکر صدیق س، هِق هِق گریه عمر سهنگامی که در نمازش می‌گریست در فراسوی صفهای نمازگزاران شنیده می‌شد. و چون در هنگام شب قرآن می‌خواند به آیه‌ای می‌گذشت که از آن شب‌ها بیمار شده به عیادتش می‌رفتند. تمیم داری در بستر خوابش از ترس آتش جهنم جز اندکی نمی‌توانست بخوابد بی‌قراری می‌کرد سپس برای نماز بر می‌خواست برای آنکه از صفات اولیاء (دوستان) خدا آگاه شوی کافی است که به آنچه خداوند در خصوص صفات آن‌ها در سوره‌های رعد، مومنون، فرقان، ذاریات و طور مطرح کرده است، مراجعه کنی. کسانی که به آن صفات متصفند اولیاء خداوند هستند.نه اهل ادعا، دروغ و منازعه با پروردگار عالمیان در آن چیزی که ویژه کبریایی و عظمت اوست و علم غیب. حتی صرف ادعای علم غیب کفر است. پس مدعی چنین چیزی چگونه ولی خداست؟

ضرر این دروغگویان بسیار سترگ و اهمیت سخن گفتن پیرامون آن‌ها فراوان است، همین کسانی که اینگونه علوم را از مشرکان به ارث برده و دل‌های کور و نابینا را بوسیله آن می‌فریبند و جذب می‌کنند. از خداوند عافیت و سلامت در دنیا و آخرت را خواستاریم.

ابن عباس - در خصوص گروهی که (با حروف) ابجد می‌نویسند و به ستارگان می‏نگرند - گفت: برای کسانی که چنان اعمالی انجام دهند نصیبی در نزد خدا نمی‎بینم.

مصنف می‌گوید ابن عباس - در خصوص گروهی که (با حروف)ابجد می‌نویسند و به ستارگان می‌نگرند – گفت: برای کسانی که چنان اعمالی انجام دهند نصیبی در نزد خدا نمی‌بینم.

این اثر را طبرانی از ابن عباس به صورت مرفوع روایت کرده است. و سند آن ضعیف است. [۲۴۴]

لفظ عربی آن اینگونه است: «رُبَّ معَّلم حروف أبي جاد دارسٍ فی النجوم لیس له عند الله خلاقٍ یوم القیامة».

یعنی: چه بسیار آموزگاران حروف ابجدِ جستجو گر در نجوم که روز قیامت نزد خدا نصیبی ندارند.

حمید بن زنجویه از ابن عباس با این لفظ روایت کرده است که «چه بسیار ناظر در نجوم و یادگیرنده حروف ابجد که نزد خداوند بهره و نصیبی ندارد».

عبارت «نمی‌بینم» یعنی نمی‌شناسم. یا گمان نمی‌کنم.

کتابت و نوشتن حروف ابجد یعنی یادگیری آن از کسی که بوسیله آن مدعی علم غیب است همان چیزی که علم حرف نامیده می‏شود. همان است که در خصوص آن وعده عذاب آمده است.

ولی یادگیری آن به منظور یاد دادن تلفظ آن‌ها و حساب جمله‌ها اشکالی ندارد.

عبارت «و در ستارگان می‌نگرند» یعنی معتقدند که ستارگان تاثیری دارند. که درباب خاص آن خواهد آمد.

از جمله فایدهای عبارت و سخن فوق، عدم فریب چیزهایی است که اهل باطل بر اساس شناخت‌ها و دانسته‌های خود انجام می‏دهند. همانگونه که خداوند می‏فرماید: ﴿فَلَمَّا جَآءَتۡهُمۡ رُسُلُهُم بِٱلۡبَيِّنَٰتِ فَرِحُواْ بِمَا عِندَهُم مِّنَ ٱلۡعِلۡمِ وَحَاقَ بِهِم مَّا كَانُواْ بِهِۦ يَسۡتَهۡزِءُونَ٨٣[غافر: ۸۳] یعنی: «هنگامی که پیامبرانشان آیه‌های روشن و دلایل آشکاری برای ایشان می‏آوردند به دانش و معلوماتی که خودشان داشتند خوشحال و شادان می‌شدند تا عذابی که توسط انبیاء از آن بیم داده می‏شدند و ایشان مسخره‌اش می‌دانستند آنان را در بر می‌گرفت».

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردیده، عبارتند از:

نخست: تصدیق کاهن با ایمان به قرآن جمع نمی‏شود

دوم: تصریح به اینکه کهانت (پیشگویی، غیب گویی) کفر است.

سوم: حکم کسی که برای او غیبگویی می‏شود.

چهارم: بیان حالت کسی که برای او فال گرفته می‏شود.

پنجم: بیان حالت کسی که برایش جادو انجام می‌گیرد.

ششم: بیان وضعیت کسی که حروف الفبا (ابجد) بیاموزد.

هفتم: بیان تفاوت میان کاهن و عّراف.

[۲۳۸] مسلم: کتاب السلام (۲۲۳۰)(۱۲۵): باب تحریم الکهانة. و لفظ فصدقه بما یقول را مسلم نیاورده است بلکه تنها احمد (۴/۶۸)آنرا آورده است. [۲۳۹] صحیح است: ابوداود: کتاب الطب (۳۹۰۴): باب فی الکاهن. نسائی در الکبری و همچنین در تحفة الاشراف (۱۰/۱۲۴) ترمذی النهی عن اتیان الحائض. البانی در الإرواء(۲۰۰۶) آن را تصحیح کرده است. [۲۴۰] صحیح است: احمد(۲/۴۲۹) بیهقی (۸/۱۳۵). حاکم (۱/۸) از ابوهریرة به صورت مرفوع آورده‏اند. حاکم می‌گوید به شرط مسلم و بخاری صحیح است و ذهبی نیز موافقت کرده است. [۲۴۱] جید است.بزاز (۲۰۶۷-کشف الأستار) منذری در ترغیب (۴/۳۶) می‌گوید: بزاز وابو یعلی با اسناد جید و به صورت موقوف آن را روایت کرده‌اند. حافظ در الفتح (۱۰/۲۱۷) می‌گوید: مسندش جید است. [۲۴۲] حسن است، منذری در الترغیب (۴/۳۳) می‏گوید: بزاز با سند جید روایت کرده است. هیثمی (۵/۱۱۷) می‏گوید: رجال آن همگی صحیح‏اند، جز اسحاق بن ربیع که موثق است. ولی در خصوص حدیث ابن عباس، منذری در الترغیب (۴/۳۳) می‏گوید: سند آن حسن است. [۲۴۳] قسمتی از حدیث عائشه: بخاری کتاب بدء الخلق (۲۲۱۰): باب ذکر الملائکة.مسلم: کتاب السلام (۲۲۲۸)(۱۲۲): باب تحریم الکهانة و اتیان الکهان. [۲۴۴] مرضوع است: طبرانی در الکبیر(۱۰۹۸۰) از ابن عباس به صورت مرفوع. هیثمی (۵/۱۱۷)می گوید: در سند آن خالدبن یزید عمری وجود دارد که کذاب است. ولی به صورت موقوف از ابن عباس که عبدالرزاق (۱۱/۲۶) و بیهقی (۸/۱۳۹) از ابن عباس روایت کرده‌اند که سند آن صحیح است.

باب: آنچه در خصوص نُشره: (در شریعت) آمده است

از جابرسروایت شده است: از رسول خداصدر مورد نشُره پرسیده شد. در پاسخ فرمود: آن از عمل شیطان است. احمد این حدیث را با سند جید روایت کرده است. ابو داود نیز آن را روایت کرده است. از احمد در خصوص آن سوال شد؟ گفت: ابن مسعود تمام آن را ناپسند می‌داشت. در بخاری از قتاده روایت شده است که گفت: به ابن مسیب گفتم: مردی جادو شده یا از زن خود گرفته شده است (از همبستری با همسرش محروم گشته است). آیا می‌توان این مشکل را از وی رفع کرد یا نُشره (افسون و دعای رفع بیماری و مشکل) به کار گرفت؟ گفت: اشکالی ندارد چون بوسیله آن اراده اصلاح دارند. آنچه از آن که سودمند است نهی نشده است.

از حسن روایت شده است که گفت: جادو را جز شخصی که جادوگر است نمی‌گشاید.

ابن قیم/می‏گوید: نشُره: گشودن و نجات دادن فرد جادو شده از آن جادوست. دو نوع است: نخست: نشره‌ای که جادوست و جادویی مثل خود را می‌گشاید و از بین می‌برد، این نشُره از عمل شیطان است و سخن حسن به این نوع از نشُره حمل می‏شود. فرد نشره کننده و نشره شونده با این عمل شیطان پسند به شیطان نزدیک می‌شوند و در نتیجه جادو از فرد جادو شده دفع می‌شود

دوم: نُشره‌ای که به وسیله تعویذ، دواجات و دعاهای مباح صورت می‌گیرد که این نوع آن جایز است.

مصنف می‏گوید: «آنچه در خصوص نُشرة (در شریعت)آمده است» نُشرة آنگونه که در قاموس آمده با ضمه نون است. ابوسعادات می‏گوید: نشُرة: نوعی از درمان و تعویذ است که به وسیله آن شخصی که گمان می‌رود جن زده شده است، درمان می‌گردد. بدان خاطر نشُرة نامیده شده است که بوسیله آن دردی که فرد دامنگیر آن شده است پخش و پراکنده می‌گردد. یعنی از او جدا شده از بین می‌رود.

حسن می‏گوید: نشُرة از زمره سحر و جادوست. از او سخت گشودم نشُرة کردم.

حدیثی است که پیامبرصفرمودند «شاید دچار جادو شده باشد، پس بوسیله سوره‌ی ﴿قُلۡ أَعُوذُ بِرَبِّ ٱلنَّاسِ١[الناس: ۱] آن جادو را از وی گشود و دور ساخت» که در لفظ حدیث «نَشَرهُ بـ»بکار رفته یعنی گشودن از طریق تعویذ و خواندن سوره مذکور.

ابن الجوزی می‏گوید: نشرة یعنی گشودن سحر (جادو) از فرد جادو شده و کسی قادر به انجام آن نیست مگر اینکه جادو بلد باشد.

مصنف/می‏گوید: «از جابر س... تا ابن مسعود آن را ناپسندی داشت».

این حدیث را احمد و همچنین ابو داود در سنن خود از جابر روایت کرده‏اند. [۲۴۵]فضل بن زیاد نیز در کتاب المسائل از عبدالرزاق از عقیل بن معقل بن منبه از جابر آن را روایت کرده و یاد آور شده است که ابن مفلح سند آن را جید و حافظ حسن دانسته‌اند.

در عبارت عربی «سئل عن النشرة»یعنی در مورد نشره پرسیده شد. الف و لام در النشر برای عهد است.

یعنی آن آن نشره‌ای که اهل جاهلیت آن را انجام می‏دادند و از عمل شیطان است.

عبارت «از احمد در خصوص آن سوال شده گفت ابن مسعود تمام آن را ناپسندمی داشت ۰مراد احمد این است که ابن مسعود نشُره‌ای را که از عمل شیطان است به طور مطلق ناپسند می‌داشت، همانطور که آویختن تمائم(برای رفع چشم)را به طور مطلق ناپسند می‌داشت.

مصنف/می‏گوید: «در بخاری از فتادة روایت شده است که گفت: به ابن مسیب گفتم: مردی جادو شده یا از زن خود گرفته شده است». (از همبستری با همسرش محروم گشته است) آیا می‌توان این مشکل را از وی رفع کرد یا نُشرة به کار گرفت؟ گفت: اشکالی ندارد چون بوسیله آن می‌خواهد اصلاح کند. آنچه از آن، که سودمند است نهی نشده است؟

مقصود از قتادة همان ابن دعامة دوسی، موثق فقیه که از حافظترین افراد تابعین است. گفته‏اند وی شب کور متولد شد. در سال صدوده واند هجری در گذشت.

مقصود از «طِبَُّ» یعنی جادو. هنگامی که مردی جادو شود می‌گویند: طُبَّ الرجل ُ: مرد جادو شده است.و گفته می‏شود؛ جادو به منظور فال نیک گرفتن به طب کنایه شده است. همانگونه که به مار گزیده سلیم گفته می‏شود.

ابن انباری می‏گوید: طب از اضداد است. به درمان درد طب می‌گویند و جادو که خود درد است نیز طب گفته می‏شود.

عبارت «یوؤَخَّذ عن إمرأته» یعنی ازهمبستری با همسرش محروم شده است.

«الاُخذة» سخنی است که جادوگر می‏گوید.

عبارت «لا بأس به» اشکالی ندارد. یعنی چون با آن نشره اراده خیر و اصلاح دارند اشکالی در آن نیست و اگر قصد اصلاح در میان باشد نهی نشده است. این سخن ابن مسیب برآن نشره‌ای که جادو نیست حمل می‏شود.

این سخن حسن «که جادو را جز شخصی که جادوگر است نمی‌گشاید» اثری است که ابن الجوزی در جامع المسانید آن را آورده است.

حسن، همان ابن ابی حسن که نامش یسار بصری انصاری است. فقیه موثق و امام و از برگزیدگان تابعین به شمار می‌رفت. در سن حدوداً نود سالگی و به سال ۱۱۰ هجری در گذشت.

مصنف سخن ابن قیم/را آورده است که می‏گوید: «نُشرة گشودن و نجات دادن فرد جادو شده از جادوست»و دو نوع است تا پایان لحن وی که در متن اصلی گذشت».

آنچه در خصوص وصف نُشرة جایز آمده است: ابن ابی حاتم و ابو شیخ از لیث بن ابی سلیم روایت کرده است که گفت: به من رسیده است که این آیات به اذن خداوند فرد جادو شده را شفا می‌دهد، در ظرفی که در آن آب است قرائت شده، سپس بر سر فرد مذکور ریخته می‏شود. این آیات عبارتند از؛ دو آیه سوره یونس که خداوند می‏فرماید: ﴿فَلَمَّآ أَلۡقَوۡاْ قَالَ مُوسَىٰ مَا جِئۡتُم بِهِ ٱلسِّحۡرُۖ إِنَّ ٱللَّهَ سَيُبۡطِلُهُۥٓ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يُصۡلِحُ عَمَلَ ٱلۡمُفۡسِدِينَ٨١ وَيُحِقُّ ٱللَّهُ ٱلۡحَقَّ بِكَلِمَٰتِهِۦ وَلَوۡ كَرِهَ ٱلۡمُجۡرِمُونَ٨٢[يونس: ۸۱-۸۲].

یعنی: «هنگامی که (ساحران ریسمان وسایل خودرا) انداختند؛ موسی گفت: آنچه ارائه داده‌اید واقعا جادوست قطعاً خداوند آن را پوچ و نابود خواهد کرد. و خداوند کار تباهکاران را شایسته و سودمند نمی‌گرداند. خداوند با سخنان خود حق را پایدار و ماندگار می‌گرداند، هرچند که گناهکاران و بزهکاران نپسندند». در این آیه سوره اعراف که می‏فرماید ﴿فَوَقَعَ ٱلۡحَقُّ وَبَطَلَ مَا كَانُواْ يَعۡمَلُونَ١١٨[الأعراف: ۱۱۸].

یعنی: «پس حق ثابت و ظاهر گردید و آنچه آنان می‏کردند باطل شد». و تا چهار آیه بعد از آن و این آیه سوره طه که می‏فرماید: ﴿وَأَلۡقِ مَا فِي يَمِينِكَ تَلۡقَفۡ مَا صَنَعُوٓاْۖ إِنَّمَا صَنَعُواْ كَيۡدُ سَٰحِرٖۖ وَلَا يُفۡلِحُ ٱلسَّاحِرُ حَيۡثُ أَتَىٰ٦٩[طه: ۶۹].

یعنی: «کارهایی را که (ساحران) کرده‏اند نیرنگ جادوگر است و جادوگر هر کجا برود پیروز نمی‏شود».

ابن بطال می‏گوید: در کتاب وهب بن منبه است که وی هفت برگ از سدر سبز برداشته در میان دو سنگ آن‌ها را می‌کوبد، سپس برآن آب می‌زند. سپس در آن آیة الکرسی و قواقل (سوره‌های سه گانی که باقل آغاز شده‌اند) قرائت می‏کند. سپس سه قُلب از آن را برداشته با آن‌ها وی (جادو شده) را می‌شوید. هر دردی که از جادو برای او ایجاد شده است از بین می‏رود. و این عمل برای مردانی که از (همبستری)با زن خود محرومند بسیار خوب است.

(شارح) قسمت دوم نشره‌ای که ابن قیم رحمة الله مطرح کرده است اشاره به چنین نشره‌ای است که مطرح شد.

(سخن آن افرادی از علما که نشُرة را جایز دانسته‌اند به همین گونه از نشَرة حمل می‏شود).

خلاصه آنچه از نشره که جادوست حرام است و آنچه از طریق قرآن، دعا و داروست جائز است والله اعلم.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید، عبارتند از:

نخست: نهی از نشُره.

دوم: تفاوت میان نُشره‌ای که از آن نهی شده و نشره‌ای که به آن رخصت داده شده است و اشکالی در آن نیست.

[۲۴۵] صحیح است: احمد (۳/۲۹۴). ابو داود: کتاب الطب (۳۸۶۸): باب فی النشَرة. ابن مفلح در آداب الشریعة می‌گوید: سند آن جید است. حافظ آن را در الفتح (۱۰/۲۳۳) حسن قلمداد کرده است.

باب: آنچه پیرامون فالگیری (تطیر)-در شریعت – آمده است

خداوند متعال فرموده است: ﴿أَلَآ إِنَّمَا طَٰٓئِرُهُمۡ عِندَ ٱللَّهِ وَلَٰكِنَّ أَكۡثَرَهُمۡ لَا يَعۡلَمُونَ١٣١[الأعراف: ۱۳۱] یعنی: «هان! شومی و بدبیاری آنان تنها از جانب خدا بوده است ولی اکثر آنان نمی‏دانستند».

مصنف می‏گوید: باب: آنچه پیرامون فالگیری (تطیر)-در شریعت – آمده است.

یعنی: نهی و وعده عذابی که در خصوص آن وارد شده است. تطیرّ: اسم مصدر از تَطیَّر، یتطَیَّروطّیَرة با کسره تاءو فتحه یاء است. و گاهی نیز یاء ساکن می‏شود. اسم مصدر از تطیر، طیِرة. مثل تخیر خیرةً.

در مصادر تنها به همین وزن آمده است. اصل آن همان فال زدن با پرنده یا آهوان یا چیزهای دیگر در پیشامدها و سختی‌ها بود که عرب انجام می‏دادند. (پرنده یا آهو را رها کرده اگر از سمت راست آنان به چپ می‌رفت به آن فال نیک می‌زدند و در واقع آن را به نفع خود حساب می‏کردند)این عملکرد آن‌ها را از اهداف و مقاصدشان باز می‌داشت، از این رو شارع آن را نهی کرده و باطل ساخت، و به آنان خبر داد که چنین امری در جلب نفع و دفع ضرر هیچگونه تاثیری ندارد.

مدائنی می‏گوید: از رُؤبة بن عجاج پرسیدم: سانح (فال نیک عرب) چیست؟ گفت: آنچه از سمت راست به تو پشت کند.پرسیدم بارح(فال بد نزد عرب) چیست؟ گفت: آنچه از سمت چپ به تو پشت کند. مترجم: (آهو یا پرنده‏ای که از سمت راست به چپ می‌رفت از نظر اعراب فال نیک و از چپ به راست می‌رفت فال بد محسوب می‌شد)، و آنچه از پیش رو و جلو می‏آمد ناطح و نطیح، و آنچه از پشت سر می‌آمد قاعِد و قعید نامیده می‏شد.

از آنجایی که فالگیری از جمله شرکی است که با کمال توحید واجب منافات دارد به سبب اینکه از القاء شیطان و ایجاد ترس و وسوسه او نشأت می‌گیرد، مصنف/نیز به منظور برحذر داشتن از آنچه با کمال توحید منافات دارد، این مقوله را در بحث کتاب التوحید مطرح کرده است.

در ادامه مصنف به این فرموده خداوند استناد کرده است که ﴿أَلَآ إِنَّمَا طَٰٓئِرُهُمۡ عِندَ ٱللَّهِ وَلَٰكِنَّ أَكۡثَرَهُمۡ لَا يَعۡلَمُونَ١٣١[الأعراف: ۱۳۱] سیاقی که این آیه در آن مطرح شده اینگونه است که خداوند می‏فرماید: ﴿فَإِذَا جَآءَتۡهُمُ ٱلۡحَسَنَةُ قَالُواْ لَنَا هَٰذِهِۦۖ وَإِن تُصِبۡهُمۡ سَيِّئَةٞ يَطَّيَّرُواْ بِمُوسَىٰ وَمَن مَّعَهُۥٓۗ أَلَآ إِنَّمَا طَٰٓئِرُهُمۡ عِندَ ٱللَّهِ وَلَٰكِنَّ أَكۡثَرَهُمۡ لَا يَعۡلَمُونَ١٣١[الأعراف: ۱۳۱] یعنی: هنگامی که نیکی و خوشی بدیشان دست می‌داد. می‌گفتند: این به خاطر ما است. اما هنگامی که بدی و سختی بدیشان رسید. می‌گفتند: نحوست و شومی موسی و پیروان اوست، هان شومی و بدبیاری آنان تنها از جانب خداست تا....

یعنی: آل و پیروان فرعون هرگاه نیکی – از خرمی و وسعت نعمت و سلامتی آنگونه که مجاهد و دیگران تفسیر کرده‏اند – به آنان می‌رسید می‌گفتند این برای ماست یعنی شایسته و مستحق آن هستیم. و هرگاه به بدی – بلا و قحطی – دچار می‌شدند. از بدشومی و نحوست موسی و یارانش می‌دانستند. می‌گفتند این به سبب موسی و پیروانش است و از بدشومی آنان (دچار چنین بلایایی شده‌ایم) از این رو خداوند به آنان فرموده است ﴿أَلَآ إِنَّمَا طَٰٓئِرُهُمۡ عِندَ ٱللَّهِیعنی: «هان! بدبیاری شما تنها از جانب خداست. ابن عباس می‏گوید: طائرهم یعنی آنچه بر سر آنان آمده و بر آن‌ها مقدر گشته است».

در روایتی آمده است که شئوم آنان نزد خدا و از جانب اوست یعنی: شئوم و بد بیاری تنها از جانب خدا بوده و آنهم به سبب کفر و تکذیب آن‌ها بر آیات و فرستادگان خداوند بوده است.

عبارت ﴿وَلَٰكِنَّ أَكۡثَرَهُمۡ لَا يَعۡلَمُونَیعنی: «بیشتر آنان جاهل‏اند و نمی‌دانند». چرا که اگر درک و فهم می‏کردند حتما می‌دانستند که آنچه موسی آورده است تنها خیر، برکت، سعادت و رستگاری است، آنهم برای کسانی که بدان ایمان آورده و از آن پیروی ‏کنند.

خداوند فرموده است: ﴿قَالُواْ طَٰٓئِرُكُم مَّعَكُمۡ أَئِن ذُكِّرۡتُمۚ بَلۡ أَنتُمۡ قَوۡمٞ مُّسۡرِفُونَ١٩[يس: ۱۹] یعنی: «گفتند شومی خودتان با خودتان همراه است. آیا اگر یادآور گردید. بلکه اصلا شما گروهی هستید که اسرافکارو متجاوزید».

عبارت ﴿قَالُواْ طَٰٓئِرُكُم مَّعَكُمۡمعنای آیه – والله اعلم – بهره و آنچه از شر به شما رسیده است با خود شماست. به سبب اعمال شما و کفر و مخالفتتان با دلسوزان است. به سبب ما و به خاطر ما نیست بلکه به سبب تجاوزگری و دشمنی شماست. بنابراین بدبیاری انسان متجاوز و ستمگر با خود اوست. در واقع دچار هر شری که می‏شود، مسبب آن خود اوست و وقوع چنین شری با قضا و قدر خداوند و با حکمت و عدل اوست.

همانطور که خداوند فرموده است: ﴿أَفَنَجۡعَلُ ٱلۡمُسۡلِمِينَ كَٱلۡمُجۡرِمِينَ٣٥ مَا لَكُمۡ كَيۡفَ تَحۡكُمُونَ٣٦[القلم: ۳۵-۳۶].

یعنی: «آیا فرمانبرداران را همچون گناهکاران یکسان می‌شماریم. شما را چه می‌شود چگونه داوری می‌کنید».

احتمال دارد که معنای طائرکم معکم این باشد که بدبیاری شما به خود شما بر می‌گردد. و بدی که برای شما حاصل شده به عملکرد خودتان راجع می‌شود و این در واقع همان قصاص در کلام است. مثل این فرمود پیامبر صکه هرگاه اهل کتاب بر شما سلام کردند در پاسخ بگویید: و علیکم. [۲۴۶]یعنی بر شما که این مقوله را ابن قیم /مطرح کرده است.

عبارت ﴿أَئِن ذُكِّرۡتُمۚیعنی به خاطر اینکه توحید خدا را برای شما یاد آور شدیم و شما را بدان فرمان دادیم با اینگونه سخنان خود از ما استقبال کردید، ما را قابل چنین سختی دانستید.

﴿بَلۡ أَنتُمۡ قَوۡمٞ مُّسۡرِفُونَقتادة می‏گوید: اگر ما خداوند را به یادتان می‌آوریم شما این عمل ما را بدشومی ما قلمداد کردید.

مناسبت این دو آیه مذکور با شرح و تفسیرشان این است که بدشوم دانستن و تفأل به بدی زدن از عملکرد اهل جاهلیت و مشرکان است. که خداوند به سبب آن آن‌ها را نکوهش کرده و به آنان وعده عذاب داده است. رسول خدا صنیز از فال زدن نهی کرده و آن را شرک تلقی نموده است. همانطوری که در احادیث این باب خواهد آمد.

از ابوهریره سروایت شده است که رسول خدا صفرمودند: «لا عَدَوی ولا طِیّرة ولا هامّة ولا صَفر»یعنی: رسول خداصاز این چهار مورد (عَدَوی؛ طِیّرة؛ هامّة؛ صَفر)نهی کردند. که مسلم و بخاری این روایت را آورده‌اند با این تفاوت که مسلم «عبارت» ولا نَؤءَ ولا غُول [۲۴۷]را نیز بر ان افزوده است.

مصنف می‏گوید: از ابوهریرةسروایت شده است که رسول خداص فرمودند: لا عَدَوی و لا طِیّرة و لا هامّة و لا صَفر. یعنی رسول خداصاز این چهار مورد (عَدَوی؛ طِیّرة؛ هامّة؛ صَفر) نهی کردند. که مسلم و بخاری این روایت را آورده‌اند با این تفاوت که مسلم عبارت «ولا نَؤءَ و لا غُول» را نیز بر آن افزوده است. [۲۴۸]

ابو سعادات می‌گوید «العَدویَ» اسمی است از مصدر إعداء مثل الدعوی گفته می‏شود: أعداه الداء. یعدیه إعداءً. یعنی بیماری را به او سرایت داد با سرایت می‌دهد. این هنگامی است که فرد بیمار بیماری‌اش را به دیگری انتقال می‌دهد. فرد دیگری به همین بیماری شخص بیمار دچار می‏شود.

دیگران می‌گویند (عَدَوی اسمی است از إعداء و آن بدین معناست که بیماری از شخص بیمار به شخص دیگری منتقل شود. آنچه که نفی شده است خود سرایت بیماری و یا نسبت دادن سرایت به بیماری است، که ظاهر بیانگر معنای نخست است یعنی سرایت خود بیماری از شخصی به شخص دیگر.

[مترجم (عبارت مذکور کمی کنگ و مبهم به نظر می‌رسد ولی با توجه به محور اصلی بحث و سیاق کلام می‌توان گفت مقصود این است که سرایت و انتقال بیماری را به خود بیماری و ویژگی‌های ذاتی آن که مسری بودن است، نسبت دهند، بی‌آنکه اذن و خواسته پروردگار را در آن لحاظ کنند و الله اعلم)].

روایتی در صحیح مسلم به این مضمون آمده است که ابوهریرة حدیث «لا عدوی»را مطرح می‌کرد که این حدیث را مطرح نمودند که پیامبرصفرمودند: «فرد بیمار بر شخصی که سالم (غیر بیمار)است وارد نشود.» ابوهریرة به همین اندازه از روایت خود بسنده کرد و سخنش را در همین حد مقتصر نمود و از گفتن حدیث «لاعدوی»خوداری کرد. به او مراجعه کردند و گفتند: از تو شنیدیم که حدیث «لا عدوی»را نیز مطرح کردی، که وی از اعتراف به آن خود داری کرد. ابوسلمه که راوی این روایت از ابوهریرة است می‏گوید: نمی‌دانم که ایا ابوهریرة آن را فراموش کرد یا اینکه یکی از این دو روایت دیگری را نسخ کرده است؟ [۲۴۹]

حدیث «لا عدوی»را جماعتی از اصحاب (پیامبرصروایت کرده‏اند، از جمله آن‌ها؛ انس بن مالک، جابر بن عبدالله، سائب بن یزید، ابن عمر، و دیگران. در برخی از روایت‌های این حدیث این عبارت نیز اضافه شده است که از فرد جذام گرفته فرار کن همانگونه که از شیر فرار می‌کنی. [۲۵۰]

در خصوص «عدوی» علما اختلاف نظر دارند و نیکوترین سخن در خصوص آن سخن بیهقی است که ابن اصلاح، ابن قیم، ابن رجب، ابن مفلح و دیگران از وی، پیروی کرده‏اند. سخنش این است که می‏گوید: «لا عَدَوی» به آن وجهی که نزد عرب جاهلی و بنابر باور و اعتقاد آن‌ها بودمورد نهی واقع شده است (بر این توضیح که) آنان فعل را به غیر خداوند متعال نسبت می‏دادند و به این باور بودند که اینگونه امور (بیماریها) بنابر طبیعت و سرشت خود به دیگران تسری پیدا می‌کنند. در غیر اینصورت خداوند جزء مشیئت خود قرار داده است که اگر فرد سالم با شخص که دچار بیماری شده است معاشرت و همراهی کند دچار آن بیماری که بنابر مشیت خداوند مسری است، خواهد شد به همین سبب پیامبرصفرموده است: از فرد دچار جذام بپرهیز و فرار کن آنگونه که از شیر فرار می‌کنی. یا شخصی بیمار بر فرد سالم وارد نشود. و در خصوص طاعون می‏فرماید: اگر شخص بشنود که در سرزمینی دچار آن شده‌اند به آن سرزمین نرود. [۲۵۱]

همه این موارد به تقدیر خداوند متعال است.

احمد و ترمذی از ابن مسعود به صورت مرفوع آورده‌اند: [۲۵۲]«لا یعدی شی ء یعنی: هیچ چیزی تسری پیدا نمی‏کند» (ازشخصی به شخص دیگر منتقل نمی‏شود) و این فرموده را سه بار تکرار نمودند. یکی از با دیه نشنیان عرب به ویصعرض کرد: ای رسول خداصلکه‌ای (سوراخی) از بیماری گری که در لب یا دم شتری ظاهر شده و آن شتر در میان شترانی فراوان باشد همه آن‌ها را دچار گری می‌کند؟ رسول خداصفرمودند: چه کسی شتر نخستین را دچار آن بیماری (گری) کرد؟ و در پی آن از عَدَوی؛ طِیّرة؛ هامّة؛ صَفر نهی کرده فرمودند: خداوند هر نفسی را خلق کرده زندگی، سختی‌ها و رزق آن را نیز نوشته است و تعیین کرده است. پیامبرصبدینوسیله خبر داده است که تمامی این امور به قضاء و قدر خداوند است و بنده مامور است هرگاه در عافیت و سلامت باشد از اسباب شر بپرهیزید.

همانگونه که بنده مامور شده است که خودش را در آب و آتش نیفکند. چرا که عادت و تجربه ثابت کرده است که آن دو یا امثال آن‌ها در چنین حالتی هلاک کننده و مضرند.

اجتناب از نزدیکی بر بیمار، مثل کسی که دچار جذام شده و یا اجتناب از رفتن به سرزمینی که دچار طاعون گشته نیز اینگونه است. همه این‌ها اسباب بیماری و از بین رفتن هستند. و خداوند نیز خالق اسباب و مسبب آن‌هاست و خالقی غیر از او وجود ندارد، و تقدیر کننده‌ای نیز جز او نیست.

ولی هرگاه توکل بر خداوند و ایمان بر قضاوقدر الهی در شخص قوت گرفت، فرد با برخورد مستقیم با برخی از این اسباب قوی می‏شود، و با اعتماد به خداوند و امید به او مستقیما با این اسباب مواجه شده و به این باور می‌رسد که هیچ ضرری از این اسباب به او نمی‌رسد. در چنین حالتی مواجهه مستقیم با این اسباب جایز است به ویژه اگر مصلحت عام یا خاصی در پی داشته باشد.

حدیثی که ابو داود وترمذی روایت کرده‏اند [۲۵۳]بر همین معنا حمل می‏شود. حدیث این است که پیامبرصدست فرد جذامی را گرفته در ظرف غذا کرد و فرمود با نام خدا و اطمینان و توکل به او بخور. امام احمد/این روایت را بر گرفته است و از عمرس، و ابن عمر و سلمان شروایت شده است.

شبیه چنین مضمونی درخصوص خالد بن ولید سنیز روایت شده است که وی سم خورده (و اثر نکرد)و همچنین و خصوص سعد بن ابی وقاص و ابو مسلم خولانی روایت شده است که بروی آب راه رفتند که ابن رجب /این روایت‌ها را آورده است.

در خصوص عبارت «لا طِیّرة» ابن قیم /علیه می‏گوید: احتمال دارد که این عبارت نفی یا نهی باشد؛ یعنی فالگیری (بخت آزمایی به آن شیوه رایج در جاهلیت)نکنید. ولی سخن پیامبر صدر حدیث مذکور «لا عَدَوی و لاصفر و لا هامّة» دلالت دارد بر اینکه مراد وی نفی و ابطال این امور است. اموری که جاهلیت بدان توجه و اهتمام داشت. و نفی در اینگونه امور رساتر است از نهی. چرا که نفی بر بطان آن و عدم تاثیر آن دلالت دارد ولی نهی تنها بر منع از انجام آن دلالت می‏کند.

در صحیح مسلم [۲۵۴]از معاویه بن حکم روایت شده است که به پیامبرصگفت: در میان ما کسانی هستند که بدشگون و شومند: پیامبرصفرمودند: آن باوری است که خودتان در درون خود پروارانیده‏ایید پس شما را ازحقیقت و واقعیت دور نسازد و مانع نشود. پیامبرصبا این فرموده در حقیقت از این واقعیت خبر داده است که اذیت و شگون بدی که شخص مذکور به افرادی از میان خودشان نسبت می‌داد، در واقع به ذات همین فرد و به اعتماد خود او بر می‌گردد نه به آن کسی که او را بدشگون و نحس موثر می‌دید. گمان، ترس و شرک چنین شخصی عامل بدبیاری اوست، و او را از دیدن و شنیدن حقایق باز می‏دارد.

از این رو برای امت خود این مقوله را بیان داشت و برای آنان فساد باور بدشگونی و شوم بودن چیزی یا فردی را تبین نمود. تا بدانند که خداوند برای چنین چیزی که آن‌ها باور دارند نشانه ودلالتی قرار نداده و آن را سببی که موجب ترس و بر حذر داشتن آن‌ها باشد نصب نکرده است. تا دل‌های امت با باور به یگانگی خداوند اطمینان بیابد و درونشان با آن آرام گیرد، همان یگانگی که انبیاء را به خاطر آن فرستاده و کتاب‌ها را برای آن نازل کرده است، آسمان‌ها و زمین را برای آن خلق کرده و دو جایگاه بهشت و جهنم به سبب همین توحید ساخته شده‌اند. پس پیامبرصدلبستگی و وابستگی به شرک از دل‌های آنان زدود تا دستگیره و آویزه‌ای از آن در دل‌هایشان باقی نماند و در هیچ شرایطی دچار عملی از اعمال کسانی که اهل آتشند، نشوند، پس هرکس به ریسمان محکم توحید در آویزد و به طناب استوار آن چنگ زند و به خداوند توکل کند، در واقع تصور بدبیاری و بد شومی را پیش از آنکه استقراریابد، زدوده است و پیش از تحقق و دست یافتن به آن، تصور و خیال آن را نیز از خود دور ساخته است. (یعنی فرد موحد و یکتا پرست هرگز چنین چیزهای بی‌اساس و بی‌بنیاد را به ذهن و خیال خود راه نمی‏دهد) (مترجم).

عکرمة می‏گوید: مانزد ابن عباس نشسته بودیم، پرنده‌ای صدا کنان از آنجا گذشت. یکی در میان جمع ما گفت: خیر است، خیر است. ابن عباس گفت: نه خیر است و نه شر است. پس این کار او را ناپسند داشت. تا معتقد نباشد که چنین چیزی در خیر وشر تاثیر دارد.

طاوس با همراهی شخصی رهسپار سفری بودند. پس کلاغی فریاد سر داد. آن مرد گفت: خیر است.

طاوس گفت: چه خیری نزد این (کلاغ) است؟ مرا همراهی نکن: (همراه من نباش).

احادیثی وارد شده‌اند که برخی از مردم گمان می‌کنند این احادیث دال بر جواز بدشگونی یا تفاؤل بد، هستند.

مثل این فرموده پیامبرصکه در سه چیز بدشگونی وجود دارد؛ در زن، در حیوان سواری و خانه [۲۵۵]ابن قیم /علیه می‏گوید: خبر پیامبرصمبتنی بر اینکه بدشگونی در سه چیز است به معنای اثبات آن بدشگونی و شومی که خداوند آن را نفی کرده، نیست و نهایت چیزی که می‌توان در خصوص فرموده پیامبرصگفت این است که خداوند پاک و منزه گاهی از موارد سه گانه را به گونه‌ای خلق می‏کند، برای هر کسی که به آن‌ها نزدیک شود و یا سکونت گزیند بدبیار و بدشگون است و برخی از آن‌ها را به گونه‌ای می‌آفریند که برای نزدیک شونده یا ساکن آن هیچگونه شر و شگون بدی ندارند. مثلا همانطوری که خداوند سبحان به پدر و مادری یک فرزند پر خیر و برکت می‌بخشد و به وسیله آن فرزند خیری می‏ببینند، به همین ترتیب به پدر و مادر دیگری فرزند شر و بدشگونی می‌بخشد که به وسیله آن شرو بدی به اندو می‌رسد.

منزل و زن و اسب (وسیله سواری) نیز به همین ترتیب و به همین نحو است. (ممکن است در میان آن‌ها یکی شر ویکی نیک و خیر باشند)

خداوند پاک و منزه آفریننده نیک و بد و خوشبختی و بدبختی است. برخی از چیزهای حاضر و غیبی را سعادتمند و پرخیر و برکت می‌آفریند از این رو برای کسی که بدان نزدیکی جوید، سعادتمندی و دست یابی به خیر و برکت را به دنبال دارد. و برخی را نیز نحس و بدشگون می‌آفریند، لذا برای کسی که به ان نزدیک شود مایه شرو بدبختی خواهد بود.تمامی این‌ها به قضا و قدر الهی تحقق می‌یابد. همانطور که سایر اسباب را خلق کرده و به مسبب‌های گوناگون و متضاد مرتبط ساخته است. مثلا مشک و رایحه‌های دلپذیر دیگری را آفرید که هرکس از مردم بر آن‌ها نزدیک شود از بوی خوش آنان بهره مند می‌گردد و ضد آن را نیز خلق کرده و به طوری که آانرا سبب درد و رنج کسانی قرار داده که بدان نزدیک می‏شوند. تفاوت این دو نوع از طریق حس درک می‌شود. در خصوص منزل، زن و اسب نیز به همین شیوه است و رنگ چنین باوری با رنگ بدشگونی مشرکانه متفاوت است.

«هامَة» بنابر نظر صحیح با تخفیف میِم تلفظ می‏شود. فرا ءمی‏گوید: هامَة پرنده‌ای است از پرندگان شب گویا مقصود همان جغد است.

اعرابی می‏گوید: عرب جاهلی هرگاه در منزل یکی از آن‌ها فرود می‏آمد آن را بد آمد و بد شگون می‌دانستند. مثلا می‌گفتند: خبر مرگ من یا یکی از اهل منزلم را داده است. بنابراین حدیث مذکور برای نفی و ابطال چنین باوری وارد شده است.

«صَفَر» با فتحه فاء تلفظ می‏شود.ابو عبیدة در غریب الحدیث از رؤبة روایت کرده است که گفت: صَفَر کِرمی است در شکم که حیوان و مردم دچار آن می‌شوند و نزد عرب از بیماری گری مسری‌تر است.بنابراین مراد از نفی آن در واقع نفی همان اعتمادی بود که در خصوص عَدَوی (تسری بیمار) داشتند. از جمله کسانی که چنین دیدگاهی دارند عبارتند از سفیان بن عیینة، امام احمد، بخاری و ابن جریر طبری.

برخی نیز می‌گویند مقصود از آن ماه صَفَر است. و نفی به سبب همان عملی بود که اهل جاهلیت در خصوص نسیء انجام می‏دادند، محرم را حلال کرده و به جای آن صفر را حرام می‏کردند. این دیدگاه امام مالک است.

ابو داود از محمد بن راشد او نیزاز کسی شنید که می‌گفت: اهل دوران جاهلیت صفر را ماهی بد شوم می‌دانستند، پس پیامبرصاین باور آن‌ها را باطل ساخت. ابن رجب می‏گوید: شاید این دیدگاه از سایر دیدگاههای به حقیقت نزدیکتر باشد.زیرا بدشگون دانستن صفر از جنس همان نحس و شومی است که از آن نهی شده است. نسبت بدشگون دادن به روزی از روزها مثل روز چهارشنبه نیز به همین نحو است. اینکه اهل دوران جاهلیت ازدواج در ماه شول را شوم قلمداد می‏کردند، خاصةً از زمره این نوع از بدشگون دانست‌های نهی شده است.

«نَوء» مفرد انواء است که در باب خاص خود –انشاالله – پیرامون آن سخن خواهیم گفت.

«غَول» با ضمه غین. اسم جمع آن أغوال و غیلان است. که در اینجا همان اسم مراد است. ابو سعادات می‏گوید. غول مفرد غیلان است که جنسی از جن و شیطان‌هاست. عرب گمان می‏کردند که این‌ها دسته‌ای از شیاطین هستند که در اشکال و لباسهای گوناگون باعث فریب و گمراهی مسافران در بیابان‌ها می‌شوند. که پیامبرصچنین باوری را نهی و ابطال نمود.

اگر گفته شود معنای نفی چیست و با این فرموده پیامبرصکه هر وقت غول‌های بیابان‌ها شما را به بی‌راهه بردند به اذان گفتن مبادرت ورزید، [۲۵۶]چه تناسب و همخوانی دارد؟ (یعنی با هم ناسازگارند).

اینگونه پاسخ داده می‌شود که چنین چیزی در ابتدای دعوت پیامبرصبود. سپس خداوند شر آن‌ها را از بندگانش دور ساخت. یا می‌توان گفت: نفی، ناظر بر وجود غَول نیست بلکه متوجه گمان و پندار عرب مبنی بر اینکه آن می‏تواند در ذات آن‌ها دخل و تصرف کند، است. یا مقصود پیامبرصاز نفی غول، این است که آن نمی‏تواند کسی را که با خدا است و بر او توکل کرده است به بی‌راهه بکشاند. حدیث دیگری نیز بدان گواهی می‏دهد که می‏فرماید: غَولی وجود ندارد بلکه غول‌هایی (که شما باور دارید) جادوی جنیان هستند. یعنی جنیان سحر و جادویی دارند که فرد را خیالاتی و تشخیص وی را مختل می‌کنند. و دچار واژگون بینی می‌گردد. پس حدیث «هرگاه غول‌های بیابانی شما را به بیراهه بردند به أذان گفتن مبادرت ورزید» یعنی شر آن‌ها را با یاد خدا دفع کنید و این سخن دال بر آن است که مقصود از نفی پیامبرصعدم موجودیت آن‌ها نیست. حدیث ابو ایوب نیز از زمره همین مضمون است که گفت: در انبار خرمایی داشتیم که غول می‌آمد و آن را بر می‏داشت.

مسلم و بخاری از انس روایت کرده‏اند که گفت: رسول خداص فرمودند: نه عَدَوی (صحیح است) و نه طیره ولی از فأل خوشم می‏آید. گفتند: فأل چیست؟ فرمود: سخن نیکو و خوشایند.

مصنف می‏گوید: مسلم [۲۵۷]و بخاری از انس روایت کرده‏اند: که گفت: رسول خداصفرمودند: نه عَدَوی (صحیح است) و نه طیرة ولی از فأل خوشم می‏آید. گفتند: فال چیست؟ فرمود: سخن نیکو و خوشایند.

ابوسعادات می‏گوید: فأل فعل مهموز است و در خصوص هر چیز خوشایند و بدآیندی به کار می‌رود و طیرة تنها در خصوص چیزی استعمال می‌شود که بدآیند است و بسیار اندک برای چیز خوشایند به کار می‌رود.

گفته می‌شود فلان چیز را به فال نیک گرفت و همانگونه هم به تحقق پیوست. مردم آن را به منظور تخفیف بدون همزه و به صورت فال به کار می‌گیرند. (مقصود پیامبر صاین است که فأل را تنها آن وقت دوست دارم که امید به سودمندی و فایده خداوند در آن‌ها ایجاد کند و در هر سبب ضعیف یا قوی به موثر بودن خداوند امیدوار باشند و چنین تفألی نیک و پسندیده است. ولی هرگاه آرزو و امید‌شان را از خداوند قطع کنند چنین حالتی شر است و تفأول در این حالت شر و ناپسند است.

در طیرة بدگمانی به خدا و انتظار بلا داشتن است ولی تفأول مثل این است که شخص بیمار از فردی بشنود که به او می‌گوید سالم، یا فردی که چیزی را گم کرده است از شخصی بشنود که او را با لفظ ای یا بنده، خطاب کند. همچنین نداهایی در درون فرد این پندار را ایجاد می‏کند که مریض شفا یافته و یا بنده آنچه را که گم کرده بود پیدا نموده است (بنابراین حسن ظن و نیکوگمانی ایجاد می‏کند) و مقصود از سخن نیکو و خوشایند در حدیث مذکور چنین سخنان امید دهنده و خوشایند‌ی هستند.

عبارت «گفتند: فأل چیست؟» فرمود: سخن نیکو و خوشایند» پیامبرصبیان فرموده است که فأل برای او خوشایند است و این بیانگر آن است که فأن از جمله فالگیری به آن معنای نهی شده‌اش نیست: مثل طیرة که مذموم و نهی شده است.

ابن قیم/می‏گوید: دوست داشتن و پسندیدن فال نیک شرک محسوب نمی‏شود بلکه آن بیانگر مقتضای سرشت و طبیعت انسان است و موجب فطرت و سرشت انسانی است که همیشه به سمت و سویی تمایل پیدا می‏کند که با آن همسو و هماهنگ است. همانگونه که پیامبرصبه یاران خود خبر داده است که در دنیا زن و بوی خوش برای او دوست داشتنی هستند [۲۵۸]پیامبرصحلوا و عسل را دوست می‌داشت و همچنین از صدای خوب قرآن و اذان خوشش می‌آمد و بدان گوش می‌کرد. اخلاق متعالی و فضائل اخلاقی را دوست می‌داشت.

و خلاصه اینکه هر نوع کمال و خیر و هر چیزی که به آندو منجر می‌شد را دوست می‏داشت. خداوند پاک و منزه در طبیعت و سرشت مردم این ویژگی را قرار داده است که ازشنیدن اسم نیکو و محبت به آن خوششان می‏آید و ذات آن‌ها به سوی چنین اسم‌هایی تمایل پیدا می‏کند. همچنین سرشت انسان‌ها را به گونه‏ای قرار داده است که با شنیدن اسامی و نام‌های خوشایندی مثل رستگار، سلام، کامروا، تهنیت، مژده، کامیاب، پیروز و غیره شادو خرسند و مسرور می‌گردند. هرگاه این اسم‌ها بر گوش‌ها رسانیده شوند جان و روان با شنیدن آن‌ها شاد و خرم می‌گردد و درون گشایش می‌یابد و قلب به وسیله آن قوت می‌گیرد، ولی هرگاه اسامی ضد این اسم‌ها شنیده شوند درقلب نیز ضد آن حالتی که مطرح شد ایجاد می‌گردد، شخص را نگران می‏کند، و در درون او ترس و بد بیاری، تنگی و سختی و گرفتگی ایجاد می‏کند، حالتی از دلمردگی و دلسردی در او ایجاد می‏کند که چیزی جز ضرر در دنیا و نقض در ایمان و همنشینی و نزدیکی به شرک را برای او در پی ندارد.

حلیمی می‏گوید: پیامبرصاز فال نیک زدن بدان خاطر خوشش می‌آمد که تشاؤم یا فال بدزدن به معنای بد گمانی بی‌اساس به خداوند است، در حالی که فال نیک گمان نیکو و حسن ظن به خداست. و مؤمن در هر حالی فرمان داده شده است که به خداوند گمان نیکو برد و حسن ظن داشته باشد.

ابو داود با سند صحیح خود از عقبه بن عامر روایت کرده است که گفت: طیره (فالگیری) نزد رسول خدا صمطرح شد. وی صفرمود: نیکوترین آن فأل است. مسلمانی را از آن منع نکن. هرگاه یکی از شما چیزی را دید که آن را ناپسند می‌دارد، بگوید: پروردگارا تنها تو نیکی‌ها را می‌آوری و بدی‌ها را دفع می‌کنی. هیچ نیرو و توانی نیست مگر اینکه از جانب تست (به قدرت و توانایی توست).

مصنف می‏گوید: ابو داود با سند صحیح خود از عقبة بن عامر روایت کرده است که گفت: طیرة (فالگیری)نزد رسول خدا صمطرح شد. ویصفرمود: نیکوترین آن فأل است. مسلمانی را از آن منع نکن. هرگاه یکی از شما چیزی را دید که آن را ناپسند می‌دارد، بگوید: پروردگارا تنها تونیکی‌ها را می‌آوری و بدی‌ها را دفع می‌کنی. هیچ نیرو و توانی نیست مگر اینکه از جانب تست.

(عقبة بن عامر) در نسخه‌های توحید، اسم عقبة بن عامر وارد شده است ولی درست عروة بن عامر است که احمد، ابو داود و دیگران نیز به همین عنوان مطرح کرده‏اند. وی اهل مکه ولی در نسب او اختلاف نظر وجود دارد. [۲۵۹]

احمد می‌گوید عروة بن عامر قرشی و دیگران می‌گویند عروة بن عامر جهنی. صحابی بودن او نیز مورد اختلاف واقع شده است. ماوردی به صحابی بودن او معتقد است. ابن حبان وی را از زمره افراد موثق تابعین می‏داند.

مزی نیز می‏گوید: صحابی نبودن او صحیح است.

عبارت «فرمود: نیکوترین آن فأل است» پیشتر گذشت که پیامبرصاز فال خوب زدن خوشش می‌آمد. ترمذی با روایت صحیح از انس سآورده است. [۲۶۰]

که پیامبرصهرگاه برای نیاز خود خارج می‌شد دوست داشت که شخصی او را با الفاظی مثل نجیح و راشد یعنی شکیبا و رهیافته خطاب کند و چنین الفاضی را بشنود.

ابو داود ار بریدة روایت کرده است [۲۶۱]که پیامبرصچیزی را به فال بد نمی‌گرفت و هرگاه شخصی را برای کاری مأمور می‏ساخت، اسمش را می‌پرسید، اگر از آن اسم خوشش می‏آید خرسند می‌گشت و اگر از اسم وی خوشش نمی‌آمد ناپسندی و کراهت از چهره او نمایان می‌شد. اسناد این روایت حسن است. واین بیانگراستعمال فال نیکوست.

ابن قیم /می‏گوید: پیامبرصخبر داده است که حسن ظن داشتن و فال نیک زدن از زمره فالگیری (طیرة) است و بهترین آن است. فالگیری را در حالت کلی باطل ساخته و فال نیکو را نیز از جنس آن ولی نیکوترو بهتر از آن بر شمرده است. بنابراین فال نیک (حسن ظن داشتن) و طیرة به جهت امتیاز و تضادی که میان آن‌ها است از یکدیگر متفاوت و جدا هستند، یکی سودمند و دیگر زیان آور است. منع تعویذ شرک و تجویز تعویذ و دعایی که آمیخته به شرک نیست نیز نظیر این دو نوع تفاؤل است (یکی زیان آور و ممنوع و دیگری سودمند و مجاز) چرا که تعویذ بدون شرک به سبب منفعت بدور از هر گونه زیان و مفسدة اجازه داده شده است.

عبارت «و لاترّد مسلماً» مسلمانی را از آن منع نکن یا مسلمان از آن منع نمی‏شود و برای او جایز است.

طیبی می‌گوید کنایه است ازاینکه کافر بر خلاف آن است. (حسن ظن ندارد بلکه بد گمان و شوم نگر است) والله اعلم.

عبارت «پروردگارا تنها تو نیکی‌ها را می‌آوری و بدی‌ها را رفع می‌کنی» یعنی طیرة (فالگیری) نیکی‌ها را نمی‏آورد و سختی‌ها را رفع نمی‏کند. بلکه تنها تو یکتا و یگانه هستی و می‌توانی نیکی‌ها را به ما برسانی و بدی‌ها را از ما دور سازی.

که حسنات و نیکی‌ها در اینجا یعنی نعمت‌ها، و بدی‌ها یعنی گرفتاری‌ها و مشکلات و پیشامدهای ناگوار.

مثلا خداوند می‏فرماید: ﴿وَإِن تُصِبۡهُمۡ سَيِّئَةٞ يَقُولُواْ هَٰذِهِۦ مِنۡ عِندِكَۚ قُلۡ كُلّٞ مِّنۡ عِندِ ٱللَّهِۖ فَمَالِ هَٰٓؤُلَآءِ ٱلۡقَوۡمِ لَا يَكَادُونَ يَفۡقَهُونَ حَدِيثٗا٧٨ مَّآ أَصَابَكَ مِنۡ حَسَنَةٖ فَمِنَ ٱللَّهِۖ وَمَآ أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٖ فَمِن نَّفۡسِكَۚ[النساء: ۷۸-۷۹].

یعنی: «اگر خیر و خوبی بدیشان رسد می‌گویند: این از سوی خداست و اگر بدی و مصیبتی بدیشان رسد می‏گویند این از توست. (پیامبرص) بگو همه از سوی خداست. این مردمان را چه شده است که سخن نمی‌فهمند. (ای پیامبر) آنچه از خیر و خوبی به تو می‏رسد از سوی خداست و آنچه بلا و بدی به تو می‌رسد از جانب خود توست».

عبارت مذکور بیانگر دلبستگی به غیر خدا در جلب نفع و دفع ضرر است. و این همان توحید است و چنین دعایی برای کسی که در قلب او ذره‌ای از بد گمانی و بدشگونی وجود دارد مناسب است و تصریح دارد بر اینکه باورهایی مثل فالگیری و تشاؤم نه نفعی می‌رساند و نه ضرری را دفع می‏کند. و هرکس چنین باورهایی را در درون خود پرورش دهد نادان و مشرک است.

عبارت «و لا حول ولا قوة إلا بك»یعنی طلب کمک و یاری کردن از خدا به طریق توکل و تکیه به او و عدم توجه به طیرة و بخت آزمایی که گاهی خود چنین باوری به منظور عقوبت و مجازات فرد، او را گرفتار مشقت و سختی می‏کند. دعای مذکور از حقیقت توکل که قوی‌ترین سبب در جلب خیرات و دفع مضرات است، نشأت می‌گیرد.

«حَول» یعنی دگرگونی و انتقال فرد از حالتی به حالت دیگر و قوت و نیروی این دگرگونی تنها از سوی خداوند یگانه است: عبارت مذکور بیانگر تبری و دوری گزیدن از باور به هر نوع دگرگونی و قدرت و مشیئتی جزدگرگونی و قدرت و مشیت خداوند است و این همان توحید ربوبیت است (که فرد هر نوع دگرگونی و نیرو و اراده‏ای را بدون اراده خداوند به رسمیت نشناسد) و این از سویی هم راهنمای توحید الوهیت است و توحید الوهیت نیز یعنی تمام انواع عبادت‌ها را مختص خدا قرار دادن که همان توحید قصد و اراده است که شرح آن به شکرانه خداوند قبلا گذشت.

از ابن مسعودسبه صورت مرفوع روایت شده است که طَّیره شرک است. طَّیره شرک است: کسی از ما نیست مگر اینکه (در دل او ذره‌ای از آن وجود دارد)ولی خداوند آن را با توکل از بین می‌برد.

ابو داود و ترمذی آن را روایت کرده‏اند، ضمن اینکه ترمذی آن را صحیح دانسته و قسمت پایانی آن را سخن ابن مسعود می‏داند.

احمد نیز از حدیث ابن عمر و آورده است: هرکسی که طیره او را از حاجتش باز دارد و منصرف کند در واقع دچار شرک شده است. گفتند: کفاره آن چیست؟ فرمود: بگوید: پروردگارا خیری جز تو وجود ندارد و طیری جز طَیرتو نیست، هیچ معبود برحقی جز تونیست.

و همچنین احمد از حدیث فضل بن عباس سآورده است که طیره همان چیزی است که ترا از اراده‏ات منصرف کند و از انجام آنچه اراده کرده‌ای بگذری (از انجام عمل ترا باز دارد).

مصنف/می‏گوید: از ابن مسعود به صورت مرفوع روایت شده است که طَّیرة شرک است. طَّیرة شرک است: کسی از ما نیست مگر اینکه (در دل او ذره‌ای از آن وجود دارد) ولی خداوند آن را با توکل از بین می‌برد.

ابو داود و ترمذی آن را روایت کرده‏اند ضمن اینکه ترمذی آن را صحیح دانسته و قسمت پایانی آن را سخن ابن مسعود می‏داند.این روایت را ابن ماجه و ابن حبان نیز روایت کرده‏اند. [۲۶۲]در لفظ ابو داود: «الطیرة شرك»سه۳ بار تکرار شده است: یعنی طیرة شرک است. که این روایات به صورت صریح بر تحریم طیرة دلالت دارند.

و اینکه آن از زمره شرک است، به دلیل اینکه دلبستگی به غیر خداوند متعال است

ابن حمدان می‏گوید: طیرة ناپسند داشته شده است. و افراد دیگری از پیروان احمد نیز چنین دیدگاهی دارند. ابن مفلح می‏گوید: شایسته است که به طور قاطع تحریم شود؟(یعنی مکروه به ان معنای مصطلح در نزد فقها نیست بلکه به معنای تحریم است).

در شرح السنن می‏گوید: طیرة از زمره شرک قرار داده شده است، چرا که عرب جاهلی اعتقاد داشتند که اگر به موجب و متقضای طیرة عمل شود، منفعتی را برای آنان جلب یا ضرر و زیانی را از آنان دفع خواهد کرد. گویا که آنان از طریق طیرة به خداوند متعال شرک می‌ورزیدند.

عبارت «کسی از ما نیست مگر اینکه» ابوالقاسم اصفهانی و منذری می‌گویند: در حدیث چیزی مستتر و در تقدیر است. که تقدیر آن اینگونه است: «هیچکدام از ما نیست مگر اینکه در دل او چیزی از باور به طیرة یابدشگونی وجود دارد».

خلخالی می‏گوید: مستثنی به دلیل اینکه دربر گیرنده حالت ناپسندی است، حذف شده است و این به منظور رعایت ادب در سخن است.

عبارت «ولی خداوند آن را با توکل از بین می‌برد» یعنی هرگاه در جلب منافع و دفع مضرات به خداوند توکل کنیم با توکل به خداوند یگانه، او تمام وابستگی‌های غیر خدایی را از دلهایمان می‌زداید و از بین می‌برد.

عبارت «و قسمت پایانی آن را سخن ابن مسعود می‏داند» ابن قیم می‏گوید: چنین سخنی درست است، چرا که طیرة نوعی شرک است.

مصنف/می‏گوید: «احمد از حدیث ابن عمرو آورده است: هرکسی که طیرة او را از حاجتش باز دارد و منصرف کند در واقع دچار شرک شده است، گفتند: کفاره آن چیست؟ فرمود: بگویید: پروردگارا خیری جز خیر تو وجود ندارد و طیره‌ی جز طیره تو نیست و هیچ معبود بر حقی جز تو نیست» این حدیث را احمد و طبرانی از عبدالله بن عمرو بن عاص روایت کرده‏اند. [۲۶۳]در سند آن ابن لهیعه است و دیگر جال آن موثق و معتمدند.

مقصود از ابن عمرو همان عبد الله بن عمروبن عاص بن وائل سَهمی، مکنی به ابو محمد یا بنابر قول ضعیفی ابو عبدالرحمن است. وی یکی از پیشگامان اصحاب پیامبرصو از جمله کسانی که همراهی و مصاحبت فراوانی با پیامبر صداشته است. و یکی از چهار عبدالله معروف است که در فقه مهارت داشتند. بنابر قول درست‌تر در ماه ذی الحجه و درشبهای حُرة در(همان اتفاق معروف در سال ۶۳ هجری) در طائف در گذشت.

عبارت «هر کسی که طیرة او را از حاجتش باز دارد و منصرف کند، در واقع دچار شرک شده است»

به خاطر اینکه طیرة همان شوم تلقی کردن و بد شگون دانستن چیزی است که شخص می‌بیند و یا می‌شنود. پس هرگاه چنین باور و اعتقادی شخص را از انجام حاجتی که به انجام آن اراده کرده است منصرف سازد، مثلا او را از رفتن به سفر و یا چیزی نظیر آن باز دارد. پس او از آنچه اراده کرده و برای آن تلاش می‏کند با دیدن و یا شنیدن چیزی بدگمان شده و از انجام آن کار و تلاش باز می‌ماند. با چنین باوری، همانطور که گذشت، فرد مشرک می‏شود. با توجه به غیرِ خدا، توکلش را برای خداوند خالص نکرده است از این رو در توکل او شیطان نیز بهره مند شده است.عبارت «کفاره آن چیست؟» تا پایان آن. هرگاه شخص دعای مذکور را بگوید و از آنچه در دل او افتاده است روی گردان شود و بدان توجه نکند. خداوند آنچه را که در همان ابتدا بر دل او خطور کرده می‌پوشاند و او را می‌بخشد. زیرا با این دعا که در بردارنده اعتماد بر خداوند یگانه و رد کردن از غیر اوست بدگمانی و عدم اخلاص نشأت گرفته از طیرة از درونش زدوده می‏شود.

حدیث مذکور متصمن آن است که طیرة بر کسی که آن را ناپسند داشته در رفتن به روش آنرا، ناروا می‌دارد ضرری نمی‏سازد ولی کسی که توکلش را برای خداوند خالص نگرداند و خود را باشیطان در این امر رها می‏سازد. به آنچه آن را ناشایست و بد می‏داند به خاطر چنین باوری با وقوع آن اتفاق ناپسند عقوبت داده می‏شود. زیرا از آنچه که ایمان به آن واجب است رو یگردان شده است و باید باور کند که تمامی خیر و نیکی در دست خدا ست. خداوند است که با خواست و اراده خود منفعتی را برای بنده‏اش جلب و تنها اوست که با قدرت، لطف و احسان خود ضرری را از وی دفع می‏کند. هر خیری از جانب اوست و اوست که هر شری را از بنده‏اش دور می‏سازد و هر شری که به بنده می‌رسد به سبب گناه خود اوست.

همانگونه که خداوند فرموده است ﴿مَّآ أَصَابَكَ مِنۡ حَسَنَةٖ فَمِنَ ٱللَّهِۖ وَمَآ أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٖ فَمِن نَّفۡسِكَۚ[النساء: ۷۹].

یعنی: «هر نیکی که به تو می‌رسد از جانب خداوند و هر بدی که بدان دچار می‏شوی از خودت است».

مصنف می‏گوید: او (احمد) از حدیث فضل بن عباسسآورده است که طیرة همان چیزی است که ترا از اراده ات منصرف کند و از انجام آنچه قصد و اراده کرده‏ای صرف نظر کنی و مانع انجام آن عمل می‏شود.

این حدیث نزد امام احمد است [۲۶۴]که از فضل بن عباس روایت کرده است که گفت: روزی با رسول خداص خارج شدم. آهویی از سمت راست به سوی چپ رفت. (رسول خداص) به پهلو برگشت و اورا در آغوش گرفتم و گفتم: ای رسول خداصبرای من بدشگون یا طیرة است. پیامبرصفرمود: طیرة همان چیزی است که ترا از اراده‏ات منصرف کند و از آنچه قصد و اراده انجام آن را داری صرف نظر کنی (یعنی با شنیدن یا دیدن آنچه بد شگون می‌دانی ترا از انجام آن منصرف سازد).

سند این روایت منقطع است. یعنی میان مسلمة و فضل فاصله و انقطاع ایجاد شده است.

فضل همان فضل بن عباس عبدالمطلب، پسر عموی پیامبرصاست. ابن معین می‏گوید: در جنگ یرموک کشته شد، دیگران می‌گویند در جنگ مرج الصَّفّر به سال سیزدهم هجری و در سن ۲۲ سالگی کشته شد.

عبارت «طیرة آن است که ترا از اراده و انجام عمل منصرف سازد تا از انجام آنچه قصد انجام آن را داری صرف نظر کنی و بگذای» این در واقع تعریف فالگیری یا طیره‌ای است که از انجام آن نهی شده است

]مترجم: (با توجه به مطلبی که گذشت اگر دیدن و یا شنیدین چیزی را در باور و خیال خودبه بدشگونی و شوم بودن و وقوع اتفاق ناگواری حمل کنیم، چنین چیزی همان طیرة است مثلا شخصی آواز خواندن پرنده‌ای خاص را بدشگون و شوم می‏داند به این توضیح که مثلا آن را خبر مرگ یکی ازبستگان خود تلقی می‏کند و الله اعلم).[

ولی آن فالی که پیامبرصآن را دوست می‌داشت در واقع سخنی است که در آن نوعی بشارت و خرسندی وجود دارد، بنده به وسیله آن شاد می‌شود نه اینکه به ان اعتماد و تکیه کند و بر خلاف آن فال بدی که شخص اتفاق پیش آمده احتمالی را تمام شده تصور ‏کند و او را از قصد و انجام عمل باز می‌دارد و در دل خود نوعی اعتماد بر آن چیز خیالی دارد. در میان این دو تفاوت است و الله اعلم.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: هشدار بر این فرموده خداوند که می‏فرماید: ﴿أَلَآ إِنَّمَا طَٰٓئِرُهُمۡ عِندَ ٱللَّهِ[الأعراف: ۱۳۱] به همراه این فرموده که ﴿قَالُواْ طَٰٓئِرُكُم مَّعَكُمۡ[يس: ۱۹] که در واقع بدشومی را نخست به خدا و سپس به خود انسان‌ها نسبت می‌دهد.

دوم: نفی (عدوی) تسری بیماری (به طور ذاتی) بی‌آنکه به اذن و خواست خداوند نسبت دهند. (عَدوی).

سوم: نفی طیره (بدشگون دانستن چیزهای بر اساس باور و اعتقاد خود).

چهارم: نفی هامه(صدای پرنده خاص را شوم دانستن).

پنجم: نفی صَفر (شوم دانستن ماه صفر و با باوری که عرب در خصوص کِرمی خاص داشت).

ششم: فأل (سخن بشارت دهنده و خوشایندی یا هر سخنی که مسرت بخش باشد و در فرد امید ایجاد کند، بی‌آنکه تنها به آن سخن اعتماد کند) از جمله موارد پیشین نیست بلکه مستحب است.

هفتم: تفسیر و شرح فأل.

هشتم: اگر چیزی از بدشگون دانستن‌ها و یا آنچه مردم شوم می‏دانند در دل مومن ایجاد شود اگر از آن کراهت داشته باشد به او ضرری نمی‌رساند بلکه خداوند از طریق توکل آن را از دل مومن می‌زداید.

نهم: دعایی که فرد در صورت یافتن چیزی از اینگونه باورها در درون خود باید آن را بگوید و باور کند.

دهم: تصریح به اینکه طیره (بدشگون تلقی کردن و فال بدزدن) شرک است.

یازدهم: تفسیر و شرح طیره (فالی) که مذموم و نکوهیده است.

[۲۴۶] بخاری: کتاب الاستئذان (۶۲۵۸): باب کیف الرد علی اهل الذمة و مسلم: کتاب السلام (۲۱۶۳) (۶)باب النهی عن ابتداء اهل الکتاب. از حدیث انس س. [۲۴۷] از آنجایی که هر کدام از اصطلاحات مذکور یعنی عَدَوی؛ طِیّرة؛ هامّة؛ و... برای خود و مصداق و ترجمه خاص می‏طلبند لذا در اینجا معادل فارسی آن‌ها مطرح نشده است و در اثناء ترجمه بدان پرداخته شده و شارح آن‌ها را توضیح داده است زیرا برخی از آن‌ها اختلافی هستند و در ضمن اختلاف علما می‌توان به مصداق دقیق آن‌ها دست یافت (مترجم). [۲۴۸] بخاری: کتاب الطب (۵۷۵۷): باب لاهامه دون الزیادة. مسلم: کتاب السلام (۲۲۲۰)(۱۰۶) باب لاعدوی و لا طِیّرة و لا هامّة و لا صَفر. از ابوهریرة افزون بر این عبارت که «ولا نوء» و مسلم: کتاب السلام (۲۲۲۲)(۱۰۷): باب لاعدوی و لا طِیّرة و لا هامّة و لا صَفر، با افزودن عبارت «ولا غول». [۲۴۹] مسلم: کتاب السلام (۲۲۲۱)(۱۰۴)(۱۰۵): باب لاعدوی و لا طیرة. [۲۵۰] بخاری آن را به صورت معلق در کتاب الطب (۱۰/۱۵۸)باب الجذام آورده است ابو نعیم در المستخرج با سند صحیح آن را متصل کرده است (یعنی از حالت تعلیق خارج ساخته است.)به الفتح (۱۰/۱۵۸) مراجعه شود. [۲۵۱] بخاری: کتاب الطب (۵۷۲۸) باب ما یذکر فی طاعون. مسلم: کتاب السلام (۲۱۸) (۹۲) (۹۳). باب الطاغوت و الطیرة و الکهانة از حدیث اسامة بن زید. [۲۵۲] صحیح است: احمد (۱/۴۴۰) ترمذی: کتاب القدر (۲۱۴۳): باب ماجاء لاعدوی ولا هامّة و لاصَفر همانطور که البانی در الصحیحة (۳/۱۴۳) گفته است سند آن صحیح است. [۲۵۳] ضعیف است: ابوداود: کتاب الطب (۳۹۲۵): باب فی الطیرة.ترمذی: کتاب الاطعمه (۱۸۱۸): باب ماجاء فی الاکل مع المجذوم. ابن ماجة: کتاب الطب (۳۵۴۲) باب الجذام و اسناد آن ضعیف است. البانی در ضعیف الجامع (۴۲۰۰) آن را تضعیف کرده است. [۲۵۴] مسلم: کتاب السلام (۵۳۷) (۱۲۱): باب تحریم الکهانة و ایتان الکمان. [۲۵۵] بخاری کتاب الجهاد: (۲۸۵۸): باب بایذکرمن شؤم الفرس. مسلم: کتاب السلام (۲۲۲۵) (۱۱۶): باب الطیرة و الفأل و مایکون فیه من الشؤم. از حدیث ابن عمربنیز به همین نحو وارد شده و آن را به همین لفظ نیز آورده است. ترمذی به کتاب الادب (۲۸۲۴): باب ماجاء فی الشؤم. نسائی در الخیل (۶/۲۲۰): باب شؤم الخیل. ابن ماجة: کتاب النکاح (۹۹۵): باب مایکون فیه الیمن و الشؤم احمد (۲/۸، ۳۸) همچنین از حدیث ابن عمر (ب). [۲۵۶] ضعیف است: احمد (۳/۳۸۲، ۳۰۵) از حدیث جابر سآورده است. سند آن همانطوری که حافظ در تخریج الاذکار مطرح کرده ضعیف است. طبرانی در الاوسط آن را روایت کرده است همانطور که در جامع الصغیر به نقل از ابوهریرة وارد شده است. البانی نیز آن را در ضعیف الجامع (۵۳۵) تضعیف کرده است. هیثمی در المجمع (۱۰/۱۳۴) می‌گوید: در سند آن عدی بن فضل وجود دارد که متروک است. [۲۵۷] بخاری: کتاب الطب (۵۷۷۶): مسلم: کتاب السلام (۲۲۲۴) (۱۱۲) باب الطیرة. بخاری کتاب الطب (۵۷۵۵) مسلم: کتاب السلام (۲۲۲۳)(۱۱۰) باب الطیرة از حدیث ابوهریرةس. [۲۵۸] صحیح است: قسمتی از حدیث انس بن مالک ساست که گفت: رسول خدا صفرمودند: «حُبِّبَ الیّ.... في الصلاة» احمد (۳/۱۲۸، ۱۹۹، ۲۸۵) نسائی (۷/۶۱) در عشرة النساء باب حب النساء. البانی در صحیح الجامع (۳۱۱۹) آن را صحیح دانسته است. [۲۵۹] ضعیف است: ابو داود: کتاب الطب (۳۷۱۹) باب فی الطیرة که اسناد آن ضعیف است. البانی آن را در ضعیف الجامع (۱۹۹) تضعیف کرده است. آنگونه مولف نسبت داده چنین حدیثی را احمد نیاورده است. [۲۶۰] صحیح است: ترمذی: کتاب السیر (۱۶۱۶) باب ماجاء فی الطیرة می‌گوید: حسن غریب صحیح است. البانی نیز در صحیح الجامع (۴۸۵۴) آن را تصحیح کرده است. [۲۶۱] صحیح است: ابو داود: کتاب الطب (۳۹۲۰)باب فی الطیرة حافظ در الفتح (۱۰/۲۱۵) آن را حسن دانسته است. احمد نیز آن را (۵/۲۴۷-۳۴۸) آورده است. البانی در الصحیحة (۷۶۲) آن را صحیح قلمداد کرده است. [۲۶۲] صحیح است: ابو داود: کتاب الطب (۳۹۱۰)باب فی الطیرة ترمذی: کتاب السیر (۱۶۱۴): باب ماجاء فی الطیرة می‌گوید حدیث حسن صحیح است ابن ماجه: کتاب الطب (۳۵۳۸): باب من کان یعجبه الفأل و یکره الطیرة ابن حبان (۱۴۲۷-موارد)البانی آن را در الصحیحیه شماره (۴۲۹) صحیح دانسته است و افزودن «و ما منا إلا... کسی از مانیست مگر» نیز در حدیث درج شده است، همانطوری که بخاری و دیگران برآن نص دارند. به کتاب الترغیب و الترهیب منذری (۴/۶۴) مراجعه شود. [۲۶۳] صحیح است: احمد (۲/۲۲۰). هیثمی پس از آنکه این روایت را به احمد و طبرانی نسبت می‌دهد (هیثمی (۵/۱۰۵)می گوید: در سند آن ابن لهیعة وجود دارد و حدیث او حسن است دیگر رجال آن موثقند. البانی در الصحیحة (۱۰۶۵) آن را صحیح قلمداد کرده است. چرا که از روایت ابن وهب و یکی از عبادله است و روایت وی صحیح است. سپس البانی (۳/۵۴) می‌گوید: شایسته است که در حاشیه فتح المجید به این امر اشاره و تذکر داده شود. از آنجایی که حدیث به احمد نسبت داده شده سپس آن را به دلیل این لهیعه به ضعف حدیث گمان برده است (یعنی وجود این لهیعة را مایه ضعف حدیث تلقی کرده است). [۲۶۴] ضعیف است: احمد (۱/۲۱۳) مسند این روایت همانطور که مؤلف نیز اشاره کرده است به دلیل انقطاع آن ضعیف است. ابن مفلح نیز در آداب الشریعة (۳/۳۷۷) آن را تضعیف کرده است.

باب: آنچه در خصوص پیشگویی از طریق ستارگان آمده است

بخاری در صحیح خود می‏گوید: قتاده گفته است که خداوند این ستارگان را برای سه امر خلق کرده است: زینت (زیبایی) آسمان، پرتاب شدن به سوی شیطان‌ها و نشانه‌هایی که راه به وسیله آن‌ها پیدا می‏شود. (یعنی شخص گمشده به وسیله آن‌ها راه می‌یابد)هر کس به غیر از این سه مورد تاویلی کند به خطا رفته و بهره خود را پایمال کرده است. و خود را در چیزی به سختی انداخته است که بدان علم و آگاهی ندارد. پایان.

مصنف می‏گوید: «باب آنچه در خصوص پیشگویی از طریق ستارگان(تنجیم) آمده است».

شیخ الاسلام /می‌گوید «تنجیم» همان استدلال به وضعیت و موقعیت ستارگان برای حوادثی که برروی زمین اتفاق می‌افتد، است.

خطابی می‏گوید: علم نجومی که مورد نهی واقع شده آن است که ستاره شناسان مدعی می‌شوند از آن طریق می‌توانند به حوادث و اتفاقاتی که در آینده به وقوع می‌پیوندد، علم و اگاهی یابند. مثل وقت وزیدن بادها، آمدن باران، دگرگونی و تغییر قیمت‌ها و چیزهایی از این قبیل امور که گمان می‌برند، می‌توانند از طریق شناخت مسیر ستارگان از مجرا و محور خود و اجتماع و افتراق آن‌ها، اینگونه مسائل را درک کنند. مدعی‌اند که این حالات و وضعیت‌های ستارگان بر پایین دستان و کسانی که در زمین زندگی می‌کنند تاثیر دارد. چنین ادعایی از سوی آنان به معنای صدور حکم از غیب، و دست زدن به علمی است که خداوند تنها به خود اختصاص داده است و کسی جز او، غیب را نمی‏داند.

مصنف/می‏گوید: بخاری در صحیح خود می‏گوید: قتادة گفته است که خداوند این ستارگان را برای سه امر خلق کرده است: زینت (زیبایی) آسمان، پرتاب شدن به سوی شیطان‌ها و نشانه‌هایی که راه به وسیله آن‌ها پیدا می‏شود. (یعنی شخص گمشده به وسیله آن‌ها راه می‌یابد) هرکس به غیر از این سه مورد تأویلی کند به خطا رفته و بهره خود را پایمال کرده است. و خود را در چیزی به سختی انداخته است که بدان علم و آگاهی ندارد.

این اثر را بخاری در صحیح خود و عبدالرزاق، عبد بن حمید، ابن جریر، ابن منذر و دیگران آورده‌اند

خطیب نیز درکتاب النجوم از قتاده با این لفظ آورده است که خداوند این ستارگان را تنها برای سه خصلت و ویژگی قرار داده است آن‌ها را زینت و پیراستن آسمان، راهنمای مردم و وسیله راندن شیطان‌ها قرار داده است. هرکس مدعی دست یافتن به غیر از این موارد در خصوص ستارگان شود، در واقع بارأی و نظر شخصی خود سخن گفته است فهم او خطا رفته و بهره‌اش ضایع گشته است. و خود را در چیزی که بدان علم ندارد به سختی انداخته است.

مردمانی که به امر خداوند جاهل‌اند، در خصوص این ستارگان پیشگویی و غیب گویی را پدید آوردند، مثلا گفتند: هرکس با فلان و بهمان ستاره همدم شود یا همزمان با آن عروسی کند، چنین و چنان می‌شود و هرکسی با فلان و بهمان ستاره سفر کند، چنین و چنان است. ولی سوگند به خداوند هیچ ستاره‌ای نیست مگر اینکه سرخ و سیاه، بلند قد و کوتاه قد زیبا و زشت با آن متولد شده است (یعنی ستارگان تاثیری در سیاهی و سرخی، بلند‌ی و کوتاهی و سایر خصوصیات و ویژگی‌های طبیعی انسان‌ها ندارند بلکه آن‌ها فقط برای همان سه منظور مذکور خلق و ایجاد شده‌اند).

علم این ستارگان، این جنبیدگان و این پرنده، ذره‌ای از علم غیب محسوب نمی‏شود. اگر کسی علم غیب می‌دانست حتما آدمی که خداوند به دست خود آن را خلق کرده و فرشتگان بر او سجده کردند و خداوند علم اسم‌های هر چیزی را به او عطا کرد، این علم را نیز می‌دانست پایان.

پس سخن این امام در خصوص منکراتی که در عصر تا بعیین به وجود آمده است و وی آن‌ها را انکار می‌کند، جای تامل و اندیشه دارد، شر به طور مداوم در هر دوره و عصری پس از تا بعیین فزونی یافت تا اینکه در دوران فعلی به نهایت خود رسیده است و در تمامی مناطق، در برخی کم و دربرخی فراوان، فراگیر شده است. هرکسی از مردم که آن‌ها را انکار می‏کند، ارجمند و گرانمایه است.

چنین مصیبتی برای دین مصیبت بسیار بزرگی است.انالله وانا الیه راجعون.

عبارت «خداوند این ستارگان را برای سه امر – یا به سه منظور – خلق کرده است» خداوند متعال فرموده است: ﴿وَلَقَدۡ زَيَّنَّا ٱلسَّمَآءَ ٱلدُّنۡيَا بِمَصَٰبِيحَ وَجَعَلۡنَٰهَا رُجُومٗا لِّلشَّيَٰطِينِۖ وَأَعۡتَدۡنَا لَهُمۡ عَذَابَ ٱلسَّعِيرِ٥[الملك: ۵].

یعنی: «ما آسمان نزدیک را با چراغ‌هایی آراسته‌ایم و آن‌ها را وسیله راندن اهریمنان ساخته‏ایم».

یا در جای دیگر فرموده است ﴿وَعَلَٰمَٰتٖۚ وَبِٱلنَّجۡمِ هُمۡ يَهۡتَدُونَ١٦[النحل: ۱۶] یعنی: «و نشانه‌هایی (برای انان قرار دادیم)و آنان به وسیله ستارگان رهنمون می‌شوند».

در اینجا به این مطلب اشاره شده است که ستارگان در آسمان نزدیک‌اند. همانطوری که ابن مردویه از ابن مسعودسروایت کرده است که گفت: رسول خداصفرمودند»اما آسمان نزدیک: خداوند آن را از دود پدید آورد و در آن چراغ و ماهی درخشان قرار داد و آن را با چراغ‌هایی آراسته است که این چراغ‌ها را وسیله راندن اهریمنان و حفاظت در برابر هر اهریمن رانده شده‌ای قرار داده است.

مقصود از «علامات» نشانه‌ها یعنی اینکه آن ستارگان به جهات مختلف راهنمایی و دلالت می‌کنند که مردم به وسیله آن‌ها جهت یابی می‌کنند و جهت‌های مختلف را تشخیص می‏دهند. همانگونه که خداوند می‏فرماید: ﴿وَهُوَ ٱلَّذِي جَعَلَ لَكُمُ ٱلنُّجُومَ لِتَهۡتَدُواْ بِهَا فِي ظُلُمَٰتِ ٱلۡبَرِّ وَٱلۡبَحۡرِۗ قَدۡ فَصَّلۡنَا ٱلۡأٓيَٰتِ لِقَوۡمٖ يَعۡلَمُونَ٩٧[الأنعام: ۹۷] یعنی: «او آن کسی است که ستارگان را برای شما آفریده است تا در تاریکی‌های خشکی و دریا بدانها رهنمود شوید».

مقصود این است که به وسیله آن ستارگان جهت و سمتی را که قصد رفتن به آنجا را دارید، بیابید، نه اینکه به علم غیب دست یابید، همانگونه که منجمان چنین اعتقادی را دارند و چگونگی و جهت بطلان آن نیز قبلا گذشت و اینکه چنان باوری اساساً حقیقت ندارد. همانگونه که قتاده گفته است هرکس آن‌ها را به غیر از سه حالت مذکور در کتاب خدا تاویل کند، اشتباه و خطا کرده است، زیرا دچار پنداری شده است که خداوند دلیل روشن برای آن نازل نکرده است و بهره‌اش از هر خیری ضایع می‌گردد. چرا که خود را به چیزی مشغول کرده است که به او آسیب می‌رساند و نفعی برای او ندارد.

اگر گفته شود که منجم (اختر شناس) گاهی راست می‌گوید و سخنش درست است. می‌توان گفت: راست گفتن وی همانند راست گفتن کاهن (غیبگو) است، در یک چیز راست می‌گوید ولی در صد مورد دروغ می‏گویدو سخنش راست نیست. و راست گفتن وی در همان یک مورد نیز از روی علم نیست بلکه گاهی با تقدیر خداوند موافق و مطابق می‌شود و در حق کسی که آن را راست گفته مایه آزمایش است.

از ابن عباسبروایت شده است که در خصوص این سخن خداوند که می‏فرماید ﴿وَأَلۡقَىٰ فِي ٱلۡأَرۡضِ رَوَٰسِيَ أَن تَمِيدَ بِكُمۡ وَأَنۡهَٰرٗا وَسُبُلٗا لَّعَلَّكُمۡ تَهۡتَدُونَ١٥ وَعَلَٰمَٰتٖۚ[النحل: ۱۵-۱۶].

می‏گوید: ﴿وَعَلَٰمَٰتٖبر چیزهایی که قبل از آن در خصوص زمین مطرح شده، معطوف گردیده است، سپس با این قسمت آیه دوم آغاز می‏کند که خداوند فرموده است ﴿وَبِٱلنَّجۡمِ هُمۡ يَهۡتَدُونَ١٦که ابن جریر به همین معنا از ابن عباس روایت کرده است.

احادیثی در ابطال علم نجوم (به این معنای مذموم و غیر واقعی) از پیامبرصوارد شده است: مثل این فرموده ویصکه می‌فرماید: هرکس پاره‌ای از علم نجوم فرا گیرد در واقع پاره‌ای جادو فراگرفته است، و هرمیزان بیشتر از این علم فراگیرد گناه و عقوبت او نیز افزونتر می‏شود. [۲۶۵]

از رجاء بن حیوة روایت شده شده است که پیامبرصفرمودند: از جمله چیزهایی که بر امت خود از آن می‌هراسم: تصدیق پیشگویی ستاره شناسان، تکذیب و دروغ انگاشتن قدر خداوند و ستم پیشوایان است که عبد بن حمید این حدیث را روایت کرده است.

از ابو محجن به صورت مرفوع روایت شده است که: «بر امت خود از سه چیز می‌ترسم: ستم پیشوایان، ایمان به ستارگان (پیشگویی توسط ستارگان)و دروغ انگاشتن قدر خداوند. این حدیث را ابن عساکر روایت کرده و سیوطی نیز آن را حسن دانسته است» [۲۶۶].

از انسسبه صورت مرفوع روایت شده است. «بر امت خود پس از من از دو خصلت در هراسم»تکذیب قدر خداوند و ایمان به ستارگان.(همان پیشگویی با ستارگان).

که ابو یعلی، ابن عدی و خطاب در کتاب النجوم، این حدیث را روایت کرده‏اند و سیوطی نیز همانند حدیث پیشین آن را حسن تلقی کرده است. [۲۶۷]

احادیث فراوانی پیرامون نکوهش پیشگویی با ستارگان و بر حذر داشتن خود از آن‌ها وارد شده است.

قتاده یادگیری منازل ماه را ناپسند داشته و ابن عیینه نیز بدان رخصت و اجازه نداده است.

که این مطلب را حرب از آندو نفر مطرح کرده است. اسحاق و احمد بن حنبل به یادگیری آن رخصت و اجازه داده‌اند.

مصنف می‏گوید: قتادة یادگیری منازل ماه را ناپسند داشته و ابن عیینه نیز بدان رخصت و اجازه نداده است. که این مطلب را حرب از آندو نفر مطرح کرده است. اسحاق و احمد بن حنبل به یادگیری آن رخصت و اجازه داده‌اند.

خطابی می‏گوید: علم نجومی که از طریق مشاهده و خبر دریافت می‌شود ودر واقع زوال و جهت قبله به وسیله آن شناخته می‏شود، در آن علم نجومی که از آن منع و نهی شده است داخل نمی‏شود. (این دو با یکدیگر تفاوت دارند).

زیرا مثلا شناخت پیگیری سایه چیزی، این را نمی‌رساند که سایه دائماً به تبعیت از خورشید و یا نوری که به جسم آن می‌تابد متقاقض است؛ خورشید پس از بالا آمدن از کرانه شرقی به سوی وسط آسمان، سایه اشیاء در جهت مخالف تابش آن ایجاد می‌شوند، سپس از وسط آسمان به سمت مغرب می‌رود و سایه در جهت مخالف شکل می‌گیرد و چنین علمی را می‌توان مشاهده درک کرد. (که قدما وقت خودشان را به همین طریق و با کوتاه و بلند شدن سایه در جهات گوناگون تنظیم و رصد می‏کردند).

ولی امروزه کسانی که در این حرفه مهارت داشتند از رصد به این شیوه بی‌نیاز شده‌اند چرا که ابزار‌هایی درست شده که وقت را دقیق برای آنان تنظیم می‏کند ونیازی به رصد سایه و کنترل موقعیت خورشید نیست.

استدلال به ستارگان به منظور یافتن جهت قبله نیز به این نحو درست است که اهل خبره و متخصصین امر، پیشوایانی که به این امر اهتمام و شناخت دارند و در صدق و راستی آن‌ها در آنچه خبر می‏دهند تردیدی نداریم. بارصد کردن ستارگانی جهت قبله را تعیین می‌کنند. مثلا یک نوع ستاره را هنگامی که در کعبه حضور دارد می‌یابد و سپس چون در غیاب کعبه و در مکان دیگری است با مشاهده همان ستاره جهت کعبه را پیدا می‏کند. که چنین درکی از طریق معاینه و مشاهده حاصل می‏شود.

و ادراک ما نیز بر اساس خبر آنانی است که اگر نزد ما باشند در دین خود متهم نیستند (انسان‌های موجه و موثقی هستند). و شناخت و معرفتشان نیز کامل و بی‌نقص است.پایان

ابن منذز از مجاهد روایت کرده است که وی، در این که شخص منزلگاه‌های ماه را بیاموزد، اشکالی نمی‌دید.

از ابراهیم نیز روایت شده است که وی یادگیری علم نجوم (ستاره شناسی) را در حدی که به وسیله آن راه و جهت را پیدا کنند روا می‌دانست.

ابن رجب می‏گوید: آن علم نجومی که بدان اجازه داده شده و یادگیری آن جایز و رواست آن است که برای سفر و جهت یابی در سفر از آن بهره می‌گیرند، نه اینکه تاثیر آن‌ها را در سرنوشت و وضعیت انسان‌ها بیابند. چرا که یادگیری آن به منظور مورد اخیر، چه اندک و چه بسیارش حرام است. ولی برای یافتن جهت قبله و پیدا کردن راه و راهنمایی به وسیله آن‌ها، فرا گرفتن این علم از نظر جمهور جایز است.

عبارت «حرب از آن دو نفر مطرح کرده است» مقصود از حرب همان امام حافظ حرب بن اسماعیل ابو محمد کرمانی، فقیه و از بزرگترین، یاران امام احمد است. از احمد، اسحاق، ابن مدینی، ابن معین و دیگران روایت کرده است. کتاب مسائلی دارد که آن مسائل از احمد و دیگران پرسیده شده است. سال ۲۸۰ هـ در گذشت.

از ابو موسی سروایت شده است که گفت: رسول خداصفرمودند: سه شخص داخل بهشت نمی‌شوند: شخصی که به طور مداوم خمر مصرف می‌کند، شخصی که صله رحم را قطع می‏کند.و کسی که جادوگر را تصدیق می‏کند. احمد و ابن حبان در صحیح خود این حدیث را نقل کرده‏اند.

مصنف می‏گوید: از ابو موسی سروایت شده است که گفت: رسول خداصفرمودند: سه شخص داخل بهشت نمی‌شوند: شخصی که به طور مداوم خمر مصرف می‌کند، شخصی که صله رحم را قطع می‏کند.و کسی که جادوگر را تصدیق می‏کند. احمد و ابن حبان در صحیح خود این حدیث را نقل کرده‏اند.

این حدیث را طبرانی و حاکم نیز روایت کرده‏اند. [۲۶۸]و حاکم می‌گوید صحیح است و ذهبی نیز سخنش را تایید کرده است.تمام حدیث اینگونه است که هرکس بمیرد در حالی که به طور مداوم خمر مصرف می‌کرد خداوند او را از رودخانه غوطه می‌نوشاند: رودخانه‌ای است که از فرجهای زنان روسپی خارج می‏شود، بوی فرج آنان اهل جهنم را آزار می‏رساند.

مقصود از ابو موسی، همان عبدالله بن قیس بن سلیم بن حضار، ابوموسی اشعری، صحابی گرانقدر است، که در سال ۵۰ هجری در گذشت.

عبارت «سه کس (شخص) داخل بهشت نمی‏شوند» این از جمله نصوص در برگیرنده عذاب است که سلف تأویل آن را ناپسند می‌داشتند. گفته‏اند ظاهر آن را بر گیرید و هرکس آن را تاویل کند در معرض این خطر است که در خصوص خداوند سخنی بدون علم بگوید.

و بهترین سختی که در این زمینه می‌توان گفت این است، هر علمی غیر از شرک و کفری که فرد را از دین اسلام خارج می‌کند، به خواست و مشیت خداوند برگردانده می‏شود، اگر عذاب داد آن شخص حتما مستوجب عذاب است و اگر از گناه او بگذرد و عذابش نکند، این به فضل و بخشش و مهربانی اوست.

عبارت «مدمن الخمر» یعنی کسی که به طور مداوم مشروب می‌خورد و «قاطع الرحم» یعنی کسی که رابطه خویشاوندان را قطع می‏کند و به خویشاوندان خود سر نمی‌زند. همانطور که خداوند فرموده است: ﴿فَهَلۡ عَسَيۡتُمۡ إِن تَوَلَّيۡتُمۡ أَن تُفۡسِدُواْ فِي ٱلۡأَرۡضِ وَتُقَطِّعُوٓاْ أَرۡحَامَكُمۡ٢٢[محمد: ۲۲].

یعنی: «آیا اگر رویگردان شوید، جز این انتظار دارید که در زمین فساد کنید و پیوند خویشاوندی میان خویش را بگسلید».

تصدیق کننده جادو و جادوگر، به طور مطلق مد نظر است؛ یعنی منجم نیز با آن معنای نکوهیده‌ای که قبلا گذشت مشمول این تصدیق می‌شود که وجه مطابقت و مناسبت شرح با حدیث در همین است که تصدیق کننده جادو در واقع شامل تصدیق کننده منجم نیز می‏شود.

ذهبی در الکبائر می‌گوید یادگیری و عمل به جادو از جمله کبائر است، از جمله موارد دیگر آن ادعای ایجاد پیوند میان مرد و همسرش، برقرار کردن دوستی و یا ایجاد کینه در میان آندو و سخنان و کلمات مجهولی از این دست نه تنها بسیاری از گناهان کبیره بلکه عموم آن‌ها، جز مواردی اندک و نادر، تحریم آن‌ها مورد جهل بسیاری از مردمان این امت واقع شده است و شکنجه و وعده عذابی که در خصوص آن‌ها وارد شده، از جانب امت مغفول مانده و از آن بی‌خبرند.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردیده عبارتند از:

نخست: حکمت خلق ستارگان

دوم: رد بر کسانی که غیر از موارد سه گانه مذکور را باوردارند.

سوم: مطرح شدن اختلافی که در خصوص یادگیری منزلگاهای ماه یا ستارگان وجود دارد.

چهارم: وعده عذاب بر کسی که جادو را تصدیق می‏کند، در صورتی که بداند آن باطل است.

[۲۶۵] تخریج این حدیث در شماره (۲۳۹) قبلا گذشت. [۲۶۶] صحیح است: ولی حدیث رجاء بن حیوة مرسل است. حدیث ابومحجن را ابن عبدالبر در جامع بیان العلم (۲/۳۹) نیز آورده است. اسناد آن همانطور که در الصحیحة (۳/۱۱۹) آمده ضعیف است. این حدیث شواهد فراوانی از ابو درداء، أنس و دیگران دارد که بوسیله آن‌ها به درجه صحت می‌رسد همانگونه که البانی نیز در الصحیحة (۱۱۲۷)چنین فرموده است. [۲۶۷] حسن است: ابویعلی در مسند خود (۱۰۲۳) و ابن عدی در الکامل (۴/۱۳۵۰) آورده‌اند اسناد آن به دلیل یزید رقاشی ضعیف است. جز اینکه این حدیث شواهدی دارد. که تخریج شماره (۲۷۲) به همین بر می‌گردد و در واقع می‏توان به آن مراجعه کرد. [۲۶۸] ضعیف است. احمد (۴/۳۹۹) ابن حبان (۱۳۸۰، ۱۳۸۱، موارد) حاکم (۴/۱۴۶). اسناد آن ضعیف است که البانی در ضعیف الجامع (۲۵۹۷) آن را تضعیف کرده است

باب: آنچه در خصوص نسبت دادن باران به منزلگاه‌های ماه، آمده است

خداوند متعال فرموده است: ﴿وَتَجۡعَلُونَ رِزۡقَكُمۡ أَنَّكُمۡ تُكَذِّبُونَ٨٢[الواقعة: ۸۲].

یعنی: «آیا بهره خود را از قرآن تنها تکذیب آن قرار می‏دهید».

مقصود از آنچه، یعنی وعده عذابی که در این خصوص در شریعت (کتاب و سنت) وارد شده است. لفظ «استسقا» یعنی نسبت بارش و آمدن باران به منزلگاههایا موقعیتهایی که ماه در آن‌ها واقع می‏شود.«انواء» جمع «نَوء» یعنی منزلگاه‌های ماه.

ابوسعادات می‏گوید: منزلگاه‌های ماه بیست و هشت منزل است. که ماه در هر شبی در یکی از آن‌ها واقع می‏شود. همانطوری که خداوند فرموده است ﴿وَٱلۡقَمَرَ قَدَّرۡنَٰهُ مَنَازِلَ[يس: ۳۹] یعنی: «برای ماه منزلگاه‌هایی مقدر کرده ایم».

[مترجم: (مدار ماه در تمام عرض یک سال، هر شبی را در یک منزل است تا یک دور کامل را به دور خورشید بگردد و این مدار یا منزل‌ها بیست و هشت منزلند و هرکدام را نامی است و هر فصل از فصول سال هفت منزل دارد که در مجموع چهار فصل می‌شود بیست و هشت منزل) این منزلگاه‌ها از طریق ستارگان شناخته می‌شوند یعنی مسیر عبور ماه از کنار مجموعه‌ای از ستارگان است که منزلگاه‌های ماه به طریق آن‌ها شناخته شده و تعیین می‌گردند، عرب جاهلی با توجه به موقعیت ماه، در این منزلگاه‌ها بارش باران را به آن‌ها نسبت می‌داد و آن‌ها را علت باریدن می‌دانست.

در هر سیزده شب پس از طلوع فجر یکی از این منزلگاه‌ها ستاره‏ای بود که در سمت مغرب، غروب می‌کرد و همزمان ستاره‌ای دیگر در قسمت مشرق طلوع می‌کرد که این منزلگاه‌ها با پایان یافتن سال تمام می‌شد.

عرب بر این گمان بود با غروب یکی از این ستارگان (منزلگاه‌ها)و درخشش و طلوع دیگری باران می‌بارد. و باریدن باران را به آن نسبت می‏دادند و می‌گفتند: به سبب منزلگاه فلان و بهمان بر ما باران بارید. واین منزلگاه بدان خاطر «نَوء» نامیده شده است که چون ستاره‌ای غروب کند در مقابل یکی از سمت مشرق طلوع می‏کند، و نوء یعنی بیدارشدن و طلوع‌کردن].

مصنف می‌گوید «خداوند متعال فرموده است»: ﴿وَتَجۡعَلُونَ رِزۡقَكُمۡ أَنَّكُمۡ تُكَذِّبُونَ٨٢[الواقعة: ۸۲].

امام احمد، ترمذی – ضمن اینکه آن را حسن دانسته است -، ابن جریر، ابن ابی حاتم و ضیاء در کتاب المختارة [۲۶۹]از علیسروایت کرده‏اند که گفت: رسول خداصفرمودند: مقصود از ﴿وَتَجۡعَلُونَ رِزۡقَكُمۡیعنی شکر و قدردانی شما این است که ﴿أَنَّكُمۡ تُكَذِّبُونَخداوند و پیام او را تکذیب کنید و بگویید: منزلگاه فلان و بهمان یا ستاره فلان و بهمان بر ما باران بارانید».

و این شایسته‏ترین تفسیر برای آیه مذکور است. این حدیث از علی، ابن عباس، قتاده، ضحاک، عطاء خراسانی و دیگران روایت شده است. که وجه استدلال مصنف به آیه مذکور به وسیله این روایات آشکار می‌گردد و این دیدگاه جمهور مفسران است.

ابن قیم /می‏گوید: یعنی آیا بهره و نصیب خود را از این رزقی که حیات شما بوسیله آن تحقق می‌یابد این قرار داده‏اید که آن را تکذیب کنید. یعنی قرآن را تکذیب کنید.

حسن نیز می‏گوید: یعنی بهره و نصیبتان از قرآن این است که آن را تکذیب کنید، و در ادامه می‏گوید: بنده‏ای که بهره‏اش از قرآن تنها تکذیب و دروغ انگاشتن آن است زیانبار گشته و دچار خسران شده است.

از ابومالک اشعری سروایت شده که رسول خدا صفرمودند: چهار خصلت از خصال جاهلیت در میان امت من است که آن‌ها را ترک نخواهند کرد: نازیدن به بزرگی و آثار آباءو اجداد خود و فخر فروشی به مردم از این طریق، عیب جویی و بد گویی از نژاد و نسب، نسبت دادن باران به ستارگان، و نوحه سرایی بر مرده. و گفت: اگرنوحه سرا قبل از وفات خود توبه نکند، روز قیامت با حالتی بر انگیخته می‌شود که لباسی از قطران و پوششی از گری به تن دارد.

مسلم این حدیث را روایت کرده است. [۲۷۰]

مصنف می‏گوید: «از ابو مالک اشعری سروایت شده که رسول خدا صفرمودند: چهار خصلت از خصال جاهلیت در میان امت من است که آن‌ها را ترک نخواهند کرد: نازیدن به بزرگی و آثار آباء و اجداد خود و فخر فروشی به مردم از این طریق، عیب جویی و بد گویی از نژاد و نسب، نسبت دادن باران به ستارگان، و نوحه سرایی بر مرده. و گفت: اگرنوحه سرا قبل از وفات خود توبه نکند، روز قیامت با حالتی بر انگیخته می‌شود که لباسی از قطران و پوششی از گری به تن دارد.

مقصود از ابو مالک همان حارث بن حارث شامی صحابی است. تنها ابو سلامة از وی روایت کرده است. در میان صحابه غیر از ایشان دو نفر دیگر به اسم ابو مالک اشعری معروفند.

عبارت «چهار خصلت از خصال جاهلیت در میان امت من است که آن‌ها را ترک نخواهند کرد».

یعنی این امت، خواه با علم به تحریم آن‌ها و خواه با جهل به آن، آن‌ها را انجام خواهد داد، با وجود اینکه از اعمال نکوهیده و حرام جاهلیت است. مراد از جاهلیت در اینجا یعنی دوران قبل از بعثت پیامبرص، به دلیل جهل فراوان مردمان آن به دوران جاهلیت نامگذاری شده است. هر چیزی که مخالف با آن چیزی باشد که پیامبرصآورده است، در واقع جاهلیت است. پیامبرصدر بسیاری از امور و یا بیشتر آن‌ها با آنان مخالفت ورزید که با تدبر در قرآن و شناخت سنت، می‌توان به این موضوع پی برد.

شیخ ما /مصنَّف لطیفی دارد که در آن مخالفت‌های پیامبرصبا اهل جاهلیت مطرح شده است که این مخالفت‌ها بالغ بر صدو بیست مسأله است.

شیخ الاسلام /علیه می‏گوید: پیامبرصخبر داده است که برخی از کارهای جاهلیت در حالت کلی میان مردم ترک نمی‏شود و این به معنای نکوهش کسی است که آن‌ها را ترک نکند. که این خبر مقتضی آن است، هر عملی که از اعمال جاهلیت محسوب می‌شود در اسلام مذموم و نکوهیده است. در غیر اینصورت در نسبت دادن و اضافه کردن اینگونه منکرات بر جاهلیت، نکوهش محسوب نمی‌شد. ولی معلوم و واضح است که نسبت این اعمال بر جاهلیت در واقع نکوهش آن‌هاست. این مطلب همانند فرموده خداوند است که: ﴿وَلَا تَبَرَّجۡنَ تَبَرُّجَ ٱلۡجَٰهِلِيَّةِ ٱلۡأُولَىٰۖ[الأحزاب: ۳۳] یعنی: «همانند جاهلیت پیشین در میان مردم ظاهر نشوید و خودنمایی نکنید».

این به معنای نکوهش جاهلیت پیشین و نکوهش خودنمایی و تبرج است و مقتضی منع مشابهت به آنان در تمام کارها و طور کلی است.

عبارت «الفخر بالاحساب»یعنی: فخر فروشی و بزرگنمایی بر مردم با پدران و نیاکان و آراء بجا مانده از آنان این نادانی بسیار بزرگی است زیرا بزرگواری و ارجمندی جز به پرهیزگاری نیست. همانطوری که خداوند فرموده است.

﴿إِنَّ أَكۡرَمَكُمۡ عِندَ ٱللَّهِ أَتۡقَىٰكُمۡۚ[الحجرات: ۱۳] یعنی: «گرامی‌ترین و ارجمند‌ترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست». و یا فرموده است ﴿وَمَآ أَمۡوَٰلُكُمۡ وَلَآ أَوۡلَٰدُكُم بِٱلَّتِي تُقَرِّبُكُمۡ عِندَنَا زُلۡفَىٰٓ إِلَّا مَنۡ ءَامَنَ وَعَمِلَ صَٰلِحٗا فَأُوْلَٰٓئِكَ لَهُمۡ جَزَآءُ ٱلضِّعۡفِ بِمَا عَمِلُواْ وَهُمۡ فِي ٱلۡغُرُفَٰتِ ءَامِنُونَ٣٧[سبأ: ۳۷] یعنی: «اموال و اولاد شما چیزهایی نیستند که شما را به ما نزدیک و مقرب سازند بلکه کسانی که ایمان بیاورند و کارهایی شایسته و بایسته بکنند». آنان در برابراعمالی که انجام داده‌اند پاداش مضاعف دارند و ایشان در طبقات بالا، در امن و امان بسر می‌برند

ابو داود از ابو هریرة به صورت مرفوع [۲۷۱]روایت کرده است «خداوند کبروتکبر دوران جاهلیت و فخر به اباء و اجداد را از شما زدود (آباء و اجداد تان دو حالت بیشتر ندارند) یا مومن پرهیزگارند و یا گناهکارو بدبخت‌اند. مردم فرزندان آدم‌اند و آدم از خاک پدیدار شده است. کسانی را که به مردمان فخر می‌فروشند و تکبر می‌ورزند ترک کنید چرا که آنان زغالی از زغال‌های جهنم‌اند، هرکس چنین نکند در پیشگاه خداوند از جِعلان (موجودی ریز که در آلودگی‌ها رشد می‏کند) پست‌تر است. (یا اگر چنین نکنید یعنی از آدم فخر فروش و متکبر دوری نگزیند و رهایش نکیند در پیشگاه خداوند هیچگونه ارزشی ندارید).

عبارت عربی «الطعن فی الانساب»یعنی از اصل و نسب و ریشه، عیب و ایراد گرفتن و آن را معیوب دانستن

مسلم و بخاری [۲۷۲]به اتفاق روایت کرده‏اند هنگامی که ابوذر سمردی را به دلیل (عیب) مادرش سرزنش کرد پیامبرصبه او فرمود: آیا به سبب مادرش او را سرزنش و نکوهش کردی؟ تو شخصی هستی که خصوصیات دوران جاهلیت در توست. این روایت دلالت می‏کند که عیب جویی از انساب (پدر و مادر و یا اجداد) از اعمال جاهلیت است. و مسلمان ممکن است گاهی یکی از این خصوصیات بنام جاهلیت یا یهودیت یا نصرانیت در اوباشد. و داشتن چنین خصوصیاتی موجب کفر و فسق او نمی‏شود. این سخن شیخ الاسلام/بود.

عبارت عربی «الاستسقاء بالنجوم»یعنی نسبت دادن باران به منزلگاه یا همان غروب ستاره. همانطور که امام احمد وابن جریر [۲۷۳]از جابر السوالی روایت کرده‏اند که گفت: از رسول خداصشنیدم که می‌فرمود: از سه چیز برامت خود می‌ترسم: نسبت دادن باران به ستارگان، ستم سلطان و تکذیب و دروغ انگاشتن قدر.

اگر شخصی بگوید: با فلان ستاره یا فلان منزلگاه ماه باران بر ما بارید. از دو حالت خارج نیست: یا اینکه اعتقاد و باورش بر این است که آن ستاره یا منزلگاه ماه تاثیری در بارش باران دارد، چنین باوری شرک و کفر محسوب شده و همان چیزی است که اهل جاهلیت باور داشتند و همانند باور آن‌ها بر این است که به فریاد خواندن مرده یا غائب برای آنان منفعتی را جلب یا مضرتی را از آنان دفع می‏کند یا اینکه با فریاد خواندن آن برای آنان نزد خداوند میانجی و شفیع می‏شود. این همان شرکی است که خداوند پیامبرش را به منظور بازداشتن از آن و جنگیدن با کسی که آن را انجام می‏دهد، فرستاده است.

همانطوری که خداوند می‏فرماید: ﴿وَقَٰتِلُوهُمۡ حَتَّىٰ لَا تَكُونَ فِتۡنَةٞ وَيَكُونَ ٱلدِّينُ كُلُّهُۥ لِلَّهِۚ[الأنفال: ۳۹] یعنی: «با آنان پیکار کنید تا فتنه‌ای باقی نماند و دین خالصانه از آن خدا گردد که فتنه در واقع همان شرک است».

یا اینکه اگر بگوید با فلان ستاره بر ما باران بارید و باور و اعتقادش این است که موثر تنها خداوند است ولی عادت بر این بوده است که هرگاه آن ستاره غروب کند باران می‌بارد. درست این است که نسبت دادن باران به آن ستاره، اگرچه به صورت مجازی هم باشد حرام است. ابن مفلح در الفروع بر این امرتصریح دارد که اگر شخص بگوید با فلان منزلگاه ماه باران بارید، این سخن وی حرام است. و در الانصاف به طور قاطع اگرچه به صورت مجاز هم گفته شود آن را حرام می‏داند و خلافی در این زمینه مطرح نمی‏کند زیرا گوینده چنان سخنی کار خداوند را که کسی قادر به انجام آن نیست به غیر او که مخلوق و مسخر است و نه نفعی می‌رساند نه ضرری، نسبت داده است، در حالیکه آن مخلوق بر هیچ چیزی توان و قدرت ندارد و لذا این عمل وی شرک اصغر است. والله اعلم.

«نیاحة» یا نوحه سرایی یعنی: مرثیه خواندن بر مرده با صدای بلند. چرا که این عمل به معنای نارضایتی از قضای خداوند است و با صبر و شکیبایی که بر مومن واجب است منافات دارد و به دلیل شدت وعده عذاب و عقوبتی که در خصوص آن وارد شده است از جمله گناهان کبیره محسوب می‏شود.

اینکه فرموده است نوحه گر اگر قبل از مرگ خود توبه نکند، در واقع تذکر و هشداری است به این نکته که توبه گناه را اگر چه بسیار بزرگ هم باشد می‌پوشاند و از بین می‌برد. و این در خصوص تمام گناهان، مورد اتفاق و اجماع همگان است. همچنین گناهان با اعمال نیک، سختی‌ها، دعای برخی از مسلمان برای برخی دیگر، شفاعت شفاعت کنندگان با اذن و اجازه خدا و بخشش خداوند برای هرکسی که بخواهد در صورتی که برای خداوند شریک قائل نشده باشد، پوشیده می‌شوند و از بین می‌روند. در حدیث مرفوعی از ابن عمر روایت شده است که «خداوند متعال توبه بنده را تا زمانی که روح از بدنش خارج نشده است می‌پذیرد.» احمد، ترمذی، ابن ماجة و ابن حبان این حدیث را روایت کرده‏اند. [۲۷۴]

عبارت «روز قیامت با حالتی برانگیخته می‌شود که لباسی از قطران و پوششی از گری به تن دارد»

قرطبی می‏گوید: سربال (در عبارت عربی حدیث) مفرد سرابیل که همان پیراهن و جامه است. یعنی با قطران آغشته می‌شوند و قطران برای آنان همانند پیراهن و جامه خواهد بود. تا شعله ور شدن آتش در بدنهایشان بسیار فزونی یا بد، و بوی آنان متعفن‌تر شود. و سوزش و رنج آنان به سبب بیماری گری شدیدتر گردد و به سخت‌ترین درجه درد دچار شوند.

از ابن عباس روایت شده است که قطران همانند مس گداخته شده است.

مسلم و بخاری از زیدبن خالد سروایتی آورده‌اند که گفت: رسول خداصدر حدیبیه به دنبال بارانی که در شب باریده بود برای ما نماز صبح خواند. هنگامی که نماز را به پایان برد رو به مردم کرد و فرمود: آیا می‏دانید پروردگارتان چه فرموده است؟ گفتند: خدا ورسولش دانا ترند. فرمود: خداوند فرموده است: بندگان من نسبت به من دو دسته‌اند کافر و مومن؛ پس هرکس بگوید: به فضل و رحمت خدا برای ما باران بارید، چنین شخصی مومن به من و کافر به ستارگان است. ولی اگر کسی بگوید به سبب فلان منزلگاه و فلان ستاره برای ما باران بارید، چنین شخصی کافر به من ومومن به ستارگان است.

مصنف می‏گوید: «مسلم و بخاری از زید بن خالد سروایتی آورده‌اند که گفت: رسول خداصدر حدیبیه به دنبال بارانی که در شب باریده بود برای ما نماز صبح خواند. هنگامی که نماز را به پایان برد رو به مردم کرد و فرمود: آیا می‏دانید پروردگارتان چه فرموده است؟ گفتند: خداورسولش دانا ترند. فرمود: خداوند فرموده است: بندگان من نسبت به من دو دسته‌اند کافر و مومن؛ پس هرکس بگوید: به فضل و رحمت خدا برای ما باران بارید، چنین شخصی مومن به من و کافر به ستارگان است. ولی اگر کسی بگوید به سبب فلان منزلگاه و بهمان ستاره برای ما باران بارید، چنین شخصی کافر به من ومومن به ستارگان است.» [۲۷۵]

مقصود از زید، زید بن خالد جهنی، صحابی مشهور است که در سن ۸۵ سالگی و به سال ۷۸ هجری و بنا بر گفته‏ای در سال دیگری در گذشت.

عبارت عربی «صلی لنا رسول الله صلی الله علیه وسلم»یعنی «صلی بنا»لام به معنای باء است. حافظ می‏گوید: چنین اطلاقی به صورت مجاز صورت گرفته چون نماز تنها برای خداوند است.

«إثر» با کسره همزه و سکون ثاء یعنی آن چیزی که به دنبال یک چیز دیگر می‏آید.

«سماء» در عبارت عربی یعنی باران. به لحاظ اینکه باران از ابر فرو می‌ریزد و «سماء» به هر چیزی که بلند باشد و ارتفاع داشته باشد اطلاق می‌گردد. (لذا به باران سماء اطلاق شده است».

عبارت «فلما أنصرف»هنگامی که از نماز منصرف شد یعنی به نمازگزاران توجه کرد و به سوی آن‌ها برگشت، احتمال دارد که مقصود سلام دادن در پایان نماز باشد.

عبارت «آیا می‏دانید» استفهام به معنای تذکر و هشدار است.

در نسائی آمده است (که پیامبرصفرمودند): «آیا گوش نمی‏دهید آنچه را که پروردگارتان دراین شب فرموده است؟»

این حدیث از جمله احادیث قدسی است. [۲۷۶]

این حدیث بیانگر طرح مساله از سوی عالم برای یاران خود است تا آن‌ها را (از چیز مهمی) با خبر سازد.

این عبارت که «خداوند و رسولش دانا ترند» به معنای حسن ادب فرد پرسش شونده در برخورد با سوالی است که پاسخ آن را نمی‏داند و اینکه علم باید به اهل آن سپرده شود وبه او راجع گردد که این امر واجب است. اضافه در عبارت عربی «عبادی»بندگان من، برای عموم است یعنی عموم بندگان من اعم از کافر و مومن. همانطوری که خداوند فرموده است:﴿هُوَ ٱلَّذِي خَلَقَكُمۡ فَمِنكُمۡ كَافِرٞ وَمِنكُم مُّؤۡمِنٞۚ وَٱللَّهُ بِمَا تَعۡمَلُونَ بَصِيرٌ٢[التغابن: ۲].

یعنی: «او کسی است که شما را آفریده است: گروهی از شما مومن و گروهی کافر می‌گردید».

عبارت «نسبت به من کافر و مومن هستند» بدین معناست که اگر شخصی معتقد باشد، منزلگاه ماه یا همان ستاره تاثیری در ریزش باران دارد، چنین باوری کفر است چرا که در ربوبیت برای خداوند شریک قائل شده و مشرک کافر است و اگر چنین اعتقادی نداشته باشد سخن او شرک اصغراست، زیرا نعمت خداوند را به غیر او نسبت داده است و خداوند منزلگاه ماه راسبب بارش باران قرار نداده است، بلکه باران فضل و رحمتی از جانب خدا است هرگاه او بخواهد از باریدن جلوگیری می‏کند یا باران فرو می‌ریزد و می‌باراند.

این حدیث بیانگر آن است که برای هیچ شخصی جایز نیست، اعمال خداوند را به غیر او نسبت دهد، اگرچه به صورت مجاز هم باشد. همچنین «باء» احتمال دارد که چند معنا داشته باشد: که به این لفظ همه آن‌ها تصدیق نمی‌شوند؛ نه برای سببیت است و نه استعانت و کمک طلبیدن، چون این دو معنا در مورد لفظ مذکور با توجه به توضیحی که گذشت باطل‌اند. (یعنی بای استعانت و سببیت در خصوص منزلگاه‌های ماه باطل است چون نه سبب ریزش بارانند و نه می‌توان ازآنها طلب باران کرد).

و نمی‌توان تصدیق کرد که برای مصاحبت و همراهی است، زیرا باران گاهی در همان وقت مد نظر می‌بارد و گاهی نمی‌بارد. بلکه آمدن باران تنها هنگامی تحقق می‌یابد که خداوند به رحمت، حکمت و فضل خود آمدن آن را اراده کرده باشد. و با ء به هرکدام از این معانی نهی شده اگر حمل شود، فاسد است. از این رو لفظ مذکور – الإستسقاء بالنوء- به دلیل فساد معنای آن به طور مطلق حرام است. که قاطعیت در تحریم آن قبلا از سخن صاحب «الفروع» و «الإنصاف» گذشت. مصنف /گفته است حدیث مذکور هشدار و بیدار باشی است برای ایمان در چنین جایگاهی. در واقع به این اشاره دارد که آن به معنای اخلاص است.

عبارت «پس هرکس بگوید به فضل و رحمت خدا برای ما باران بارید» فضل و رحمت دو صفت خداوند هستند. بنابر مذهب اهل سنت و جماعت، صفات ذاتی که خداوند خود را بدان توصیف کرده و پیامبرش باآن صفات او را توصیف نموده است، مثل صفت حیات و علم و صفات افعالی مثل رحمتی که بوسیله آن به بندگان خود رحم می‌کند، همگی صفات خداوند و قائم به ذات او هستند و به غیر او قائم نیستند.

اهل سنت در این امر هوشیاری به خرج داده ولی گروه‌های بسیاری در آن دچار اشتباه شده‌اند.

حدیث مذکور بیانگر آن است که جایز نیست نعمت خداوند به غیر او اضافه و نسبت داده شود و تنها خداوند است که به سبب این نعمت‌ها ستایش می‏شود. این اعتقاد و بینش اهل توحید است.

مصنف/می‏گوید: اگر باریدن به منزلگاه یا ستارگان نسبت داده شود در واقع چنین سخنی به معنای افتادن در کفر است

در واقع وی به این مطلب اشاره دارد که نسبت نعمت به غیر خدا کفر است. به همین سبب برخی از علما به طور قاطع چنان سخنی را حرام می‏دانند و اگر هم اعتقادی به تاثیر ستاره در باریدن باران نداشته باشد، این سخن وی کفر نعمت محسوب می‏شود، به دلیل عدم نسبت آن به کسی که به او انعام کرده است و آن نعمت را به غیر نعمت دهنده نسبت داده است. همانگونه که در خصوص این سخن خداوند که می‏فرماید: ﴿يَعۡرِفُونَ نِعۡمَتَ ٱللَّهِ ثُمَّ يُنكِرُونَهَا[النحل: ۸۳] «نعمت خدارا شناخته سپس انکار می‌کنند»، توضیح این مطلب به طور مفصل در آینده خواهد آمد.

قرطبی در شرح حدیث زید بن خالد می‏گوید: عرب هنگامی که ستاره‌ای در مشرق طلوع و ستاره‌ای دیگر در مغرب غروب می‌کرد و در همان زمان باران می‌بارید یا بادی می‌وزید. برخی از آن‌ها باران یا باد را به ستاره طلوع کننده نسبت می‌داد و برخی نیز به ستاره غروب کننده و این نسبت به معنای نسبت ایجاد و اختراع بود (یعنی ستاره را موجب و مخترع باران و باد می‌دانستند) و در سخن خود به طور اطلاق به ستاره نسبت می‏دادند، پس شارع از اطلاق چنین لفظی آنان را بازداشت، تا کسی با آنان هم اعتقاد نباشد و در سخن خود به آنان همانند نشود.

اینکه قرطبی می‏گوید: برخی از آن‌ها آن اعمال را به ستارگان نسبت ایجاد می‏دادند یعنی ستارگان را موجب بارش و وزش می‌دانستند، بیانگر آن است که عده‌ای دیگر چنین اعتقادی را نداشتند.

همانطوری که خداوند فرموده است: ﴿وَلَئِن سَأَلۡتَهُم مَّن نَّزَّلَ مِنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءٗ فَأَحۡيَا بِهِ ٱلۡأَرۡضَ مِنۢ بَعۡدِ مَوۡتِهَا لَيَقُولُنَّ ٱللَّهُۚ قُلِ ٱلۡحَمۡدُ لِلَّهِۚ بَلۡ أَكۡثَرُهُمۡ لَا يَعۡقِلُونَ٦٣[العنكبوت: ۶۳].

یعنی: «اگر از آنان بپرسی چه کسی از آسمان آب را بارانده و زمین را به وسیله آن بعداز مردن زنده گردانده است؟ قطعا خواهند گفت: خدا، بگو ستایش خدای را. اما بیشتر آنان نمی‌فهمند و نمی‌دانند». این آیه دلالت دارد بر اینکه برخی از آن‌ها (عرب جاهلی) این امر را می‌دانستند و بدان اقرار داشتند که خداوند بوجود آورنده باران است. وگاهی آن‌ها معتقد بودند که ستاره کمی در بارش باران تاثیر دارد. قرطبی در شرح خود تصریح نکرده است که همه آنان به انچنان چیزی که مطرح شد اعتقاد داشتند. به سبب احتمال مذکور در خصوص شرح آن آیه اعتراضی و نقدی متوجه او نیست.

مسلم و بخاری از حدیث ابن عباس به همان معنای حدیث پیشین حدیثی را روایت کرده‏اند که در آن آمده است «برخی از عرب‌ها گفتند: ستاره فلان و بهمان راست پیش بینی کرد پس خداوند این آیات را نازل فرمود: ﴿۞فَلَآ أُقۡسِمُ بِمَوَٰقِعِ ٱلنُّجُومِ٧٥ وَإِنَّهُۥ لَقَسَمٞ لَّوۡ تَعۡلَمُونَ عَظِيمٌ٧٦ إِنَّهُۥ لَقُرۡءَانٞ كَرِيمٞ٧٧ فِي كِتَٰبٖ مَّكۡنُونٖ٧٨ لَّا يَمَسُّهُۥٓ إِلَّا ٱلۡمُطَهَّرُونَ٧٩ تَنزِيلٞ مِّن رَّبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ٨٠ أَفَبِهَٰذَا ٱلۡحَدِيثِ أَنتُم مُّدۡهِنُونَ٨١ وَتَجۡعَلُونَ رِزۡقَكُمۡ أَنَّكُمۡ تُكَذِّبُونَ٨٢[الواقعة: ۷۵-۸۲]».

یعنی: «سوگند به جایگاه‌های ستارگان و این قطعا سوگند بسیار بزرگی است، اگر بدانید. به تاکید این قرآن گرانقدر و ارزشمند است.در کتابی پنهان قرار دارد. جز پاکان کسی بدان دسترسی ندارد. از سوی پروردگار جهانیان نازل شده است آیا نسبت به این کلام سستی و سهل‌انگاری می‌کنید آیا بهره خود را از آن تنها تکذیب آن قرار می‏دهید؟».

مصنف می‏گوید: [۲۷۷]«مسلم و بخاری از حدیث ابن عباس به همان معنای حدیث پیشین حدیثی را روایت کرده‏اند که در آن آمده است «برخی از عرب‌ها گفتند: ستاره فلان و بهمان راست پیش بینی کرد پس خداوند این ایات را نازل فرمود: ﴿۞فَلَآ أُقۡسِمُ بِمَوَٰقِعِ ٱلنُّجُومِ٧٥ وَإِنَّهُۥ لَقَسَمٞ لَّوۡ تَعۡلَمُونَ عَظِيمٌ٧٦ إِنَّهُۥ لَقُرۡءَانٞ كَرِيمٞ٧٧ فِي كِتَٰبٖ مَّكۡنُونٖ٧٨ لَّا يَمَسُّهُۥٓ إِلَّا ٱلۡمُطَهَّرُونَ٧٩ تَنزِيلٞ مِّن رَّبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ٨٠ أَفَبِهَٰذَا ٱلۡحَدِيثِ أَنتُم مُّدۡهِنُونَ٨١ وَتَجۡعَلُونَ رِزۡقَكُمۡ أَنَّكُمۡ تُكَذِّبُونَ٨٢[الواقعة: ۷۵-۸۲]».

یعنی: «سوگند به جایگاه‌های ستارگان و این قطعا سوگند بسیار بزرگی است، اگر بدانید. به تاکید این قرآن گرانقدر و ارزشمند است.در کتابی پنهان قرار دارد. جز پاکان کسی بدان دسترسی ندارد. از سوی پروردگار جهانیان نازل شده است آیا نسبت به این کلام سستی و سهل انگاری می‌کنید آیا بهره خود را از آن تنها تکذیب آن قرار می‏دهید؟».

با لفظ مسلم از ابن عباس حدیث مذکور بدین نحو است که ابن عباس گفت: در زمان پیامبر صبارانی بر مردم بارید، پیامبر صفرمود: برخی از مردم شاکر وعده‌ای نیز کافر شدند. (شکر گزاران) گفتند: این (باران) رحمت خداست. و برخی (کافر شوندگان)نیزگفتند: ستاره فلان و بهمان راست گفت: ابن عباس می‏گوید: سپس این آیه نازل شد که فرموده است ﴿فَلَآ أُقۡسِمُ بِمَوَٰقِعِ ٱلنُّجُومِ٧٥یعنی: سوگند به جایگاه‌های ستارگان. این سوگندی است از جانب خداوند، به هرکدام از مخلوقات خود که بخواهد سوگند یاد می‏کند)و جواب این قسم آیه (إنّه لَقرآن کریم) است «لا» در ابتدای سوگند صله‌ای است برای تاکید نفی. تقدیر کلام این است که: گمان شما در خصوص قرآن مبنی بر جادو کهانت بودن پنداری باطل است و قرآن آنگونه نیست که شما می‌پندارید، بلکه آن قرآن بسیار ارجمندی است.

ابن جریر می‏گوید: برخی از عربی دانان بر این باورند (فلا أقسم) بدین معناست که قرآن آنگونه که شما می‌گویید نیست. پس قسم به طور جداگانه آغاز می‌شود و گفته می‏شود: أقُسم بمواقع النجوم: یعنی قبل از این عبارت و بعد از «لا» معنای مذکور در تقدیر گرفته می‌شود و سوگند در واقع یک جمله استینافی پس از لا و پس از عبارتِ در تقدیرِ بعد از آن است.

ابن عباس می‏گوید: سوگند به جایگاه‌های نجوم (ستارگان) یعنی نجوم قرآن. زیرا کل قرآن در شب قدر از آسمان فراتر به آسمان فروتر و نزدیک نازل شد. پس به طور جداگانه در طول چند سال نازل گردید. در پی این گفته، ابن عباس آیه مذکور را قرائت کرد. مواقع یا جایگاه‌های آن نیز یعنی نزول اندک اندک و پی در پی آن. مجاهد می‏گوید: مواقع نجوم یعنی محل طلوع و درخشش آن‌ها. که ابن جریر نیز همین نظر را برگزیده است.

بنابراین از چند جهت میان آنچه که بدان سوگند یاد شده و آنچه که بخاطر آن سوگند یادشده است، مناسبت وجود دارد که از جمله عبارتند از: نخست: ستارگان را خداوند برای رهیابی در تاریکی‌های خشکی و دریا قرار داده است و آیات قرآن نیز از تاریکی‌های گمراهی و جهل شخص را به وادی هدایت و علم رهنمون می‌شوند.

ستارگان هدایت و راهنمایی در تاریک‌های حسی‌اند و قرآن هدایت در تاریکی‌های معنوی است.

این دو هدایت از جهت اینکه ستارگان زینت و زیبایی ظاهری دارند و قرآن زینت باطنی، ستارگان پرتاب گرانی برای شیاطین و اهریمنان دارند و قرآن نیز شیطان‌هایی از نوع انسان و پریان را می‌راند، با همدیگر جمع می‌شوند و در واقع در راندن شیاطین و اهریمنان وجه مشترکی با هم دارند. نشانه‌های ستارگان و آیات آن عینی و مشهوداند، آیات قرآن نیز شنیدنی و تلاوت شدنی است.

ضمن اینکه در جایگاه‌های ستارگان هنگام غروب عبرت و راهنمایی برای آیات قرآن و جایگاه‌های آن در هنگام نزول وجود دارد. که این سخن را امام ابن قیم رحمة الله علیه یادآوری شده است.

عبارت ﴿وَإِنَّهُۥ لَقَسَمٞ لَّوۡ تَعۡلَمُونَ عَظِيمٌ٧٦یعنی اگر بدانید این قسم بسیار بزرگی است. ابن کثیر می‏گوید: مقصود این است، سوگندی که یاد کردم سوگند بسیار عظیمی است که اگر عظمت و بزرگی این سوگند را می‌دانستید حتما عظمت و بزرگی آن چیزی که به خاطر آن سوگند یاد کرده‏ام را نیز می‌دانستید.

آیه (إنهّ لقرآن كریم) در واقع مقسم علیه است یعنی به خاطر آن سوگند یاد کرده و نتیجه سوگند بیان همین نکته است. که این قرآن وحی خدا، نازل شده از سوی او وسخن اوست. آنگونه که کفار می‏گویند: جادو، کهانت و شعر نیست.

بلکه آن قرآنی بسیار ارجمند یعنی دارای خیر و برکت فراوان است چون سخن و کلام خداست. ابن قیم رحمة الله تعالی علیه می‏گوید: خداوند قرآن را به گونه‌ای که مقتضای نیکویی، فراوانی خیر، منافع و ارجمندی آن است توصیف کرده است. زیرا صفت کریم یعنی زیبا و دارای خیر فراوان و عظیم. از هر چیزی نیکوترین و برترین آن را کریم گویند. خداوند سبحان خود را با وصف کرم توصیف کرده است. همچنین کلام و تخت سلطنت خود را با آن توصیف نموده و هر چیزی را که خیرش فراوان، منظرش زیباست از گیاه و غیره به همین وصف توصیف کرده است. به همین سبب سلف«کریم» را به نیکویی تفسیر کرده‏اند. ازهری می‏گوید: کریم اسم جامعی است برای هر چیزی که ستودنی است. خداوند متعال کریم و زیبا و فعال است. و قرآنی نیز به دلیل اینکه در آن هدایت، بیان، علم و حکمت مطرح شده، کریم و ستودنی است.

عبارت ﴿فِي كِتَٰبٖ مَّكۡنُونٖ٧٨ابن کثیر می‏گوید: یعنی کتاب بسیار ارجمندی که محفوظ و پربار است. ابن قیم /می‏گوید: مفسران در خصوص این آیه دچار اختلاف نظر شده‌اند.

برخی گفته‌اند: مقصود لوح محفوظ است ولی صحیح این است که مقصود کتابی است که در دست فرشتگان است همانطوری که خداوند خود فرموده است ﴿فِي صُحُفٖ مُّكَرَّمَةٖ١٣ مَّرۡفُوعَةٖ مُّطَهَّرَةِۢ١٤ بِأَيۡدِي سَفَرَةٖ١٥ كِرَامِۢ بَرَرَةٖ١٦[عبس: ۱۳-۱۶].

یعنی: «در کتاب‌هایی گرامی و ارجمند ظبط و ثبت است. فرا و بالا و دارای منزلت و مکانت والایند و پاک هستند. با دست نویسندگانی، که بزرگوار و نیک منش و نیکو کرد‏ارند». این سخن که ﴿لَّا يَمَسُّهُۥٓ إِلَّا ٱلۡمُطَهَّرُونَ٧٩[الواقعة: ۷۹] دلالت دارد. بر اینکه آن کتابی است که در دست فرشتگان است و این آیه بیانگر آن است که به دست فرشتگان بوده و آن‌ها آن را لمس می‌کنند و بدان دسترسی دارند.

عبارت: ﴿لَّا يَمَسُّهُۥٓ إِلَّا ٱلۡمُطَهَّرُونَ٧٩ابن عباسبمی‏گوید: یعنی آن کتابی که در آسمان است. در روایتی آمده است که مقصود از مطهرون همان فرشتگانند. قتاده نیز می‏گوید: یعنی نزد خدا کسی جز پاکان بدان دسترسی ندارند. ولی در دنیا هم مجوسی نجس و هم منافق پلید بدان دسترسی دارد و به آن دست می‌زند که مقصود همین قرآن مکتوب است) بسیاری همین نظر قتاده را بر گزیده‌اند از جمله ابن قیم/که این نظر را ترجیح داده است.

ابن زید می‏گوید: قریش گمان می‌برد که اهریمنان قرآن را فرود می‌آورند، پس خداوند به انان خبر داد که جز پاکان کسی بدان دسترسی ندارد.

همانطوری که خداوند فرموده است ﴿وَمَا تَنَزَّلَتۡ بِهِ ٱلشَّيَٰطِينُ٢١٠ وَمَا يَنۢبَغِي لَهُمۡ وَمَا يَسۡتَطِيعُونَ٢١١ إِنَّهُمۡ عَنِ ٱلسَّمۡعِ لَمَعۡزُولُونَ٢١٢[الشعراء: ۲۱۰-۲۱۲].

یعنی: شیاطین و جنیان (هرگز) این آیات را نازل نکردند، اصلا ایشان توانایی شایستگی این کار را ندارند. آن‌ها از استراق سمع (و شنیدن اخبار آسمان‌ها) برکنارند.

ابن کثیر می‏گوید: این سخن بسیار خوبی است ولی از آیات قبل از آیه مذکور این معنا بر نمی‏آید و چندان ارتباطی میان آن‌ها نیست. والله اعلم.

بخاری/در صحیح خود در خصوص آیه مذکور می‏گوید: یعنی طعم آن را جز کسی که به آن ایمان آورده است نمی‌یابد (نمی چشد).

ابن قیم /می‏گوید: این در واقع اشاره و تذکر آیه است بر این مطلب که تنها کسی از قرآن و قرائت و فهم وتدبر قرآن لذت می‌برد که گواهی بدهد آن کلام خداست و به وسیله آن سخن حق بیان شده و خداوند آن را از طریق وحی به فرستاده‌اش نازل کرده است تنها کسی به معانی آن دست می‌یابد که به هیچ وجه در دل او سختی و تنگی نسبت به آن نباشد.

برخی نیز می‌گویند مقصود از مطهرون یعنی کسانی که از جنابت و حدث شرعی پاک باشند.، لفظ آیه خبر است ولی معنای درخواست و طلب دارد، یعنی جز پاکان کسی به آن دست نزند و آن را لمس نکند.

گفته‏اند مراد از قران در آیه ﴿إِنَّهُۥ لَقُرۡءَانٞ كَرِيمٞ٧٧[الواقعة: ۷۷] همان مصحف است، برای این گفته خود به حدیثی که مالک روایت کرده است استناد نموده‌اند.

مالک در موطأ از عبدالله بن محمد بن ابی بکر بن عمر و بن حزم روایت کرده است: «در نام‌های که رسول خدا صبرای عمر و بن حزم نوشت آمده است: قرآن را جز شخص پاک مس نکند».

ابن کثیر در خصوص این آیه ﴿تَنزِيلٞ مِّن رَّبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ٨٠[الواقعة: ۸۰] می‏گوید: یعنی این قرآن از سوی پروردگار جهانیان نازل شده است. و آنگونه که آنان (مشرکان) می‌گویند: سحر و کهانت و شعر نیست، بلکه آن حقی است که تردیدی در آن نیست. و حق سودمندی بالاتر از آن وجود ندارد. بلکه این آیه می‏گوید: قرآن کلام خداست که با آن سخن گفته است.

ابن قیم /می‏گوید: این آیات شبیه آیه مذکور هستند که خداوند فرموده است: ﴿وَلَٰكِنۡ حَقَّ ٱلۡقَوۡلُ مِنِّي[السجدة: ۱۳] یعنی: «و لیکن این سخن از جانب من حق است».

و فرموده است: [۲۷۸] ﴿قُلۡ نَزَّلَهُۥ رُوحُ ٱلۡقُدُسِ مِن رَّبِّكَ بِٱلۡحَقِّ[النحل: ۱۰۲] یعنی: «بگو قرآن را جبرئیل از سوی پروردگارت به حق نازل کرده است». این آیات به معنای اثبات و بلند مرتبگی خداوند متعال بر مخلوقاتش است. نزول و تنزیلی که عقل‌ها می‌فهمند و فطرت‌های سالم می‌شناسند، همان رسیدن و فرودآمدن چیزی از بالا به پایین است و این سخن خداوند که می‏فرماید ﴿وَأَنزَلَ لَكُم مِّنَ ٱلۡأَنۡعَٰمِ ثَمَٰنِيَةَ أَزۡوَٰجٖۚ[الزمر: ۶].

یعنی: برای شما هشت جفت چهار پا گسیل داشت. سخن قبلی را رد نمی‏کند، چرا (که ما می‌گوییم کسی که این نعمت‌ها را گسیل داشته از بالای آسمان‌های خود و به امر خود آن‌ها را فرو فرستاده است. (یعنی چون او خود بالا و والاست نعمت‌هایی که در اختیار با انسان‌ها قرار داده است در هنگام نسبت دادن به او جل جلاله از لفظ انزال بهره می‌گیریم). ابن قیم رحمة الله علیه می‏گوید: اضافه شدن تنزیل به ربویت خداوند بر عالمیان مستلزم پادشاهی، صاحب اختیار بودن و تصرف خداوند در عالمیان، حکم و انعام او برآنان و احسانش در حق آنان است. هنگامی که شأن و منزلت وی با مخلوقاتش اینگونه است و با این ربوبیت تمام و کمالی که بر مخلوقات خود دارد چگونه برازنده اوست که این مخلوقات را بیهوده رها سازد و بی‌جهت و هدف آن‌ها را خلق کند. انسان‌ها را امر و نهی نکند و ثواب و عقابی برای آنان در نظر نگیرد؟

پس هرکس اقرار کند که خداوند پروردگارا عالمیان است و اقرار کند که قرآن فرو فرستاده از طرف او به پیامبرش است با استدلال به پروردگارعالمیان بودن خداوند، رسالت رسول خدا و آنچه با خود آورده است را نیز ثابت کرده است. این استدلال بسیار قوی‌تر و شریف‌تر است از استدلال به معجزات و خوارق عادات. اگرچه دلالت معجزات و کارهای خارق العاده به اذهان عموم نزدیکتر است ولی این استدلال برای انسان‌های عاقل و ویژه است.

آیه ﴿أَفَبِهَٰذَا ٱلۡحَدِيثِ أَنتُم مُّدۡهِنُونَ٨١[الواقعة: ۸۱] مجاهد می‏گوید: یعنی آیا می‌خواهید در خصوص این سخن (قرآن) گروهی دور هم فراهم کنید و در جهت سبک شمردن آن به آن گروه تکیه و اعتماد کنید تا قرآن را شکست بدهید و سبک جلوه دهید؟

ابن قیم /می‏گوید: سپس خداوند آنان را به دلیل اینکه سستی و مدارا را در غیر جایگاه اصلی‌اش به کار می‌گیرند سرزنش و ملامت کرده است. چرا که آنان در قبال چیزی به مدارا دست می‏دند که حق آن این بود که از آن اطاعت شود و بدان شناخت حاصل کنند و با چنگ و دندان گرفته شود، و بیشترین ارزش و بها به آن داده شود. دل‌ها و جان‌ها بدان گره زده شود و جنگ و صلح به خاطر آن تحقق یابد، در خصوص آن دودلی و تردید به خوده راه داده نشود، و دل نباید جز به او توجه کند، هیچ محاکمه‌ای جز به پیشگاه آن برده نشود و هیچ مخاصمه‏ای جز بوسیله آن صورت نگیرد، هیچ رهیافتنی به سوی خواسته‌های متعالی جز به روش و هدایت نور آن وجود ندارد، هیچ شفائی جز به آن تحقق نمی‌یابد، آن نفس وجود، حیات عالم و محور سعادت، راهبر رستگاری، روش نجات، راه رشد و کمال و نور بصیرت‌هاست. چگونه می‌توان برای شکست چیزی که شأن و منزلت آن اینگونه است به مدارا دست زد.آن برای مدارا نازل نشده است بلکه به حق و برای بیان حق نازل شده است مدارا تنها برای باطل قوتمندی که نابود کردن آن ممکن نیست، کارآمد است ویا برای حقی که ضعیف است وبر پا داشتن آن ممکن نیست. فرد مداراگر و اهل مدارا نیازمند آن است که قسمتی از حق را فرو نهد و به بخشی از باطل ملتزم شود. ولی حقی که هر حقی بدان وابسته است چگونه می‌شود برای آن مداهنه و مدارا کرد؟

آیه ﴿وَتَجۡعَلُونَ رِزۡقَكُمۡ أَنَّكُمۡ تُكَذِّبُونَ٨٢[الواقعة: ۸۲] سخن پیرامون این آیه در ابتدای همین باب مطرح شد والله اعلم.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: تفسیر آیاتی از سوره واقعه.

دوم: مطرح شدن چهار خصلت که از ویژگی‌های دوران جاهلیت است.

سوم: کفربودن برخی از این خصلتها و ویژگی‌های جاهلی.

چهارم: به سبب برخی از کفرها، شخص به کلی از دین اسلام خارج نمی‏شود بلکه کفر دون کفرهم وجود دارد

پنجم: فرموده خداوند به طریق حدیث قدسی که بندگان من در قبال نزول نعمت دو دسته می‌شوند؛ عده‌ای به من مومن و برخی کافر می‏کردند.

ششم: آگاهی به اینکه با نسبت دادن نعمت به خداوند فرد وارد ایمان می‏شود.

هفتم: آگاهی از اینکه با نسبت دادن نعمت به غیر خداوند فرد دچار کفر می‏شود.

هشتم: تذکر به این مطلب که شخصی باریدن باران را به ستاره نسبت داد و با این لفظ مرتکب کفر شد.

نهم: عالم برای یاد دادن یک مساله آن را به منظور تفهیم مخاطب و یادگیرنده به صورت استفهامی مطرح می‏کند و این چیزی است که رسول خداصبه یاران خود فرمود: آیا می‏دانید پروردگارتان چه فرموده است؟

دهم: وعده عقوبت و عذاب به که کسی نوحه سرایی می‏کند.

[۲۶۹] ضعیف است: احمد (۱/۱۰۸، ۱۳۱) ترمذی: کتاب التفسیر (۳۲۹۵)باب و من سورة الواقعه [۲۷۰] مسلم: کتاب الجنائز (۹۳۴)(۲۹) باب التشدید فی الیناحة. [۲۷۱] حسن است: ابوداود، کتاب الادب (۵۱۱۶) باب فی التفاخر بالاحاب و منذری آن را در الترغیب (۳/۶۱۴) حسن دانسته است. ابن تیمیه نیز در الاقتضاء (ص ۷۳) آن را صحیح تلقی کرده است. [۲۷۲] بخاری: کتاب الایمان (۳۰) باب المعاضی من امر الجاهلیة این لفظ نیز مال بخاری است. مسلم: کتاب الایمان (۱۶۶۱) (۳۸): باب اطعام المملوک ممایا کل و الباسه ممایلبس از ابوذر س. [۲۷۳] صحیح است: احمد(۵/۸۹ -۹۰). البانی با شواهد خود در السنه ابن ابی عاصم در شماره (۳۲۴) آن را صحیح دانسته است. تخریج شماره (۲۷۲) مراجعه شود. [۲۷۴] حسن است: احمد (۲/۱۳۲، ۱۵۳) ترمذی: کتاب الدعوات (۳۵۳۷): باب فی فضل التوبه و الاستغفار. ترمذی آن را حسن دانسته است. ابن ماجه: کتاب الزهد (۴۲۵۳): باب ذکر التوبه ابن حبان (۲۲۴۹)- (الموارد) البانی در صحیح الجامع (۱۸۹۹) آن را حسن تلقی کرده است. [۲۷۵] بخاری: کتاب الاستسقا (۱۰۳۸): باب قول الله تعالی «و تجعلون رزقکم أنکم تکذبون» مسلم: کتاب الایمان (۷۱)(۱۲۵): باب بیان کفر من قال مطرنابا لنوء. [۲۷۶] صحیح است: نسائی (۳/۱۶۴، ۱۶۵). البانی در صحیح الجامع (۱۳۲۶)آنرا صحیح دانسته است. [۲۷۷] مسلم: کتاب الإیمان (۷۳)(۱۲۷): باب بیان کفر من قال مُطر نا بنوء کذا. این حدیث ابن عباس آنگونه که مولف به بخاری نسبت داده در صحیح بخاری نیست. [۲۷۸] صحیح است، مالک در الموطا (۱/۱۹۹) کتاب القرآن: باب الامر بالوضوء لمن مس القرآن به طور مرسل آورده است. البانی با روشهاو شواهد خود در الارواء(۱۲۲) آن را صحیح دانسته است و می‌گوید: جان به صحت این حدیث اطمینان می‌یابد به ویژه امام اهل سنت احمد بن حنبل بدان استناد کرده است.

باب

قول خداوند متعال ﴿وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ ٱللَّهِ[البقرة: ۱۶۵] .

ترجمه: «برخی از مردم هستند که غیر از خدا، خدا گو نه هائی برمی گزینند و آنان را همچون خدا دوست می‌دارند».

این آیه که برای آن از جانب مصنف/ بابی باز شده است بدان خاطر است که محبت خداوند متعال اصلی است که اساس دین اسلام به دور آن می‌چرخد به گونه‌ای که کمال و نقصان توحید انسان به شدت و ضعف آن بر می‌گردد (در شرح المنازل) در مورد این فرموده خداوند: ﴿وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ ٱللَّهِ أَندَادٗا[البقرة: ۱۶۵] چنین آمده که هرکس غیر از خدا چیزی را همانند خدا دوست بدارد، بی‌شک جزء افرادی خواهد بود که همتاهایی را برای خداوند قرارداده است، البته این انبار (همتایانی قرار دادن) در محبت است نه در خلق و ربوبیت، زیر احدی از اهل زمین نمی‏تواند چنین شراکتی را محقق کند در صورتی که بسیاری از مردم انبارهایی را در تعظیم و بزرگ داشتی به سان خداوند برای خود قرار داده‏اند. خداوند متعال در ادامه آیه می‏فرماید: ﴿وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَشَدُّ حُبّٗا لِّلَّهِۗ[البقرة: ۱۶۵] و کسانی که ایمان آورده‌اند خدا را سخت دوست می‌دارند در تقدیر این آیه دو قول آمده است:

۱- محبت مومنین در برابر رب و پروردگارشان به مراتب بیشتر از محبت و ارج و قدری است که مشرکین برای معبودهای خود قائل‏اند.

ابن جریر از مجاهد در مورد قول خداوند ﴿يُحِبُّونَهُمۡ كَحُبِّ ٱللَّهِۖ[البقرة: ۱۶۵] روایت کرده که آن ابهت و بزرگی که مختص خداوند است، مشرکان برای افرادی غیر از خداوند قرار داده‌اند و ﴿وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَشَدُّ حُبّٗا لِّلَّهِۗ[البقرة: ۱۶۵] «شدت محبت مومنین را نسبت به خدا در تراز محبت کفار نسبت به بت‌هایشان بیان می‏کند».

همچنین از ابن زید روایت شده که انبارهای این مشرکان اله‌هایی بوده است، که همراه خدا به عبادت آن‌ها می‌پرداختند و همچنان که مومنین خدا را دوست داشتند آن‌ها هم اله‌هایشان را دوست می‌داشتند اما محبت ایمان داران شدیدتر از محبت مشرکان بوده است.

۲- محبت مؤمنین برای خداوند بیشتر از محبت مشرکین برای شریکان خداوند می‌باشد، زیرا محبت مؤمنین خالص و پالوده‌ است، اما محبت مشرکین در میان شریکان تقسیم شده‌ است، و محبت خالصانه‌ از محبت مشترک شدیدتر است. این دو قول بر آیه‌ زیر مترتب شده‌ که‌ خداوند می‌فرماید: ﴿يُحِبُّونَهُمۡ كَحُبِّ ٱللَّهِۖ.

در این آیه‌ نیز دو قول وجود دارد: نخست: آنان را همانند خدا دوست دارند، که‌ محبت آنان را برای خدا اثبات می‌کند، اما محبتی آمیخته‌ با محبت شریکانی برای خدا. دوم: مشریکان شریکان را دوست دارند همان‌گونه‌ که‌ مؤمنین خدایشان را دوست دارند، سپس خداوند بیان داشته‌ که‌ محبت مؤمنین برای خداوند بیشتر و شدیدتر از محبت مشرکین برای شریکان می‌باشد.

شیخ الاسلام ابن تیمیه /در ترجیح قول اول می‏گوید: مشرکان مورد مذمت قرار گرفتند، چون محبت خود را تقسیم کردند بین خداوند و غیر او، حال آن که محبت باید خالصانه باشد و فقط برای خداوند باشد و به خاطر این تسویه است که در آتش عذاب در حالی که الهه‌هایشان نیز در آنجا حاضر هستند، می‌گویند: ﴿تَٱللَّهِ إِن كُنَّا لَفِي ضَلَٰلٖ مُّبِينٍ٩٧ إِذۡ نُسَوِّيكُم بِرَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ٩٨[الشعراء: ۹۷-۹۸] «به خدا سوگند مادر گمراهی آشکاری بوده‏ایم، آن زمان که شما معبودان دروغین را با پروردگار جهانیان (در عبادت و طاعت) برابر می‌دانستم»، همچنین مراد از عدل در این قول خداوند ﴿ٱلۡحَمۡدُ لِلَّهِ ٱلَّذِي خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ وَجَعَلَ ٱلظُّلُمَٰتِ وَٱلنُّورَۖ ثُمَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ بِرَبِّهِمۡ يَعۡدِلُونَ١[الأنعام: ۱] «ستایش خداوندی را سزاست که آسمان و زمین را آفریده است و تاریکیها و روشنایها را ایجاد کرده است (که هریک سود ویژه و حکمت خاصی در بر دارند و دلایل با هر و براهین قاطعی بر وجود خداست) ولی با این وصف کسانی که منکر وجود پروردگار خویشند، رویگردان می‏شوند. زیرا عبادت، ستایش و تعظیم است که مشرکان برای غیر خداوند قرار دادند».

خداوند در آیه‌ای که مشهور به آیه محبت است می‏فرمود: ﴿قُلۡ إِن كُنتُمۡ تُحِبُّونَ ٱللَّهَ[آل عمران: ۳۱] ترجمه: «بگو اگر خدا را دوست می‌دارید از من پیروی کنید تا خدا شما را دوست بدارد و گناهانتان را ببخشاید»، بعضی از اهل سلف گفته‌اند: این آیه در خصوص ادعای گروهی که ادعای محبت خدا را نموده‏اند نازل شد، مشخصاً علامت و نشانه این محبت تبعیت از رسول اکرم است. چنان که اگر پیامبر اکرمصکسی را دوست داشته باشد خدا هم او را دوست دارد و اگر پیامبر اکرم کسی را دوست نداشته باشد ادعای دوست داشتن خداوند متعال هیچ سودی به آن شخص نمی‏رساند زیرا دوست داشتن در صورت پیروی و تبعیت از پیامبرصسودمند خواهد بود. خداوند متعال در آیه‏ای دیگر فرموده است: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مَن يَرۡتَدَّ مِنكُمۡ عَن دِينِهِۦ فَسَوۡفَ يَأۡتِي ٱللَّهُ بِقَوۡمٖ يُحِبُّهُمۡ وَيُحِبُّونَهُۥٓ أَذِلَّةٍ عَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى ٱلۡكَٰفِرِينَ يُجَٰهِدُونَ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوۡمَةَ لَآئِمٖۚ[المائدة: ۵۴] ترجمه: «ای مومنان هرکس از شما از آیین خود بازگردد خداوند جمعیتی را (به جایشان برروی زمین) خواهد آورد که خداوند دوستشان می‌دارد و آنان هم خداوند را دوست می‌دارند، نسبت به مومنان نرم و فروتن بوده و در برابر کافران سخت و نیرومندند، در راه خدا جهاد می‌کنند و به تلاش می‌ایستند و از سرزنش هیچ سرزنش کننده‌ای هراسی به خود راه نمی‏دهند». در این آیه چهار صفت بارز محبین خداوند چنین آمده است:

۱- آن‌ها در برابر مومنان همانند پدر و مادر برای فرزندانشان شفیق و مهربانند، و در نهایت خاکساری و فروتنی رفتار می‌کنند.

۲- در برابر کفار به مانند شیر و شکار هستند ﴿أَشِدَّآءُ عَلَى ٱلۡكُفَّارِ رُحَمَآءُ بَيۡنَهُمۡۖ[الفتح: ۲۹] «در برابر کافران تند و سخت و نسبت به یکدیگر مهربان و دلسوزند».

۳- مومنین با جان و مال و دست و زبان در راه خدا جهاد می‌کنند و همچنین نشانه‌ای بر تحقق دعوای محبت است.

۴- در راه خدا از سرزنش هیچ سرزنش کننده‌ای ابا و هراس ندارند و اگر غیراین باشد آن محبت اصیل و حقیقی نیست، خداوند می‏فرماید: ﴿أُوْلَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ يَدۡعُونَ يَبۡتَغُونَ إِلَىٰ رَبِّهِمُ ٱلۡوَسِيلَةَ أَيُّهُمۡ أَقۡرَبُ وَيَرۡجُونَ رَحۡمَتَهُۥ وَيَخَافُونَ عَذَابَهُۥٓۚ[الإسراء: ۵۷] ترجمه: «آن کسانی را که به فریاد می‌خوانند، آنان که از همه مقرب ترند، برای تقرب به پروردگارشان وسیله می‌جویند و به رحمت خدا امیدوار و از عذاب او هراسناکند».

حب به معنای نزدیکی و تقرب به خداوند با انجام اعمال صالح است و رجاء و خوفی که ذکر شده بیانگر این مطلب است که در پی وسیله بودن با وجودامید به رحمت و خوف از عذاب امری زائد است.

در واقع افرادی که خواهان کسب مقامات عالیه هستند، جز با قرب و نزدیک شدن به کسی که دوستدار قرب وی هستند نمی‌توانند خواسته خود را محقق کنند، و ذات محبت عشق به تقرب را واجب می‏کند. البته جهمیه و معطله معتقدند ذات خداوند به چیزی نزدیک می‌شود و نه کسی به او نزدیک ‏شود و نه محبتی شکل می‌گیرد، این چنین بالاترین نعمت دنیا و آخرت که حیات قلوب و و شادی نفوس و روشنی دیدگان است، منکر می‌شوند و در برابر خود و خدا پرده‌ای که مانع شناخت و محبت او می‌شود قرار می‏دهند و قسی القلب می‌شوند.

حاصل امر گفته‌ای است که ابوبکر کتانی ازجنید نقل کرده است:

ابوبکر می‏گوید: در ایام حج شیخ و بزرگان در مورد مساله‌ای در باب محبت با همدیگر گفتگو می‏کردند و جنید از لحاظ سن از همه آن‌ها کوچکتر بود به او گفتند ای عراقی در این باره چه داری بگویی؟ او سرش را در حالی که اشک از چشمانش سرازیر می‌شد پایین انداخت و آنگاه گفت: (محبت) بنده‏ای که از نفس می‌برد و به ذکر خداوند مشغول می‏شود. استوار بر انجام وظایفش و مدهوش او با قلبش، درخشش هیبت خداوند از درون او را می‌سوزاند و از جام مودت او شراب صفا می‌نوشد از سراپرده‌های غیبش حیاء بر او مکشوف می‏شود. اگر زبان باز کند با نام اوست و اگر حرکت کند به امر او است و در هر حال برای خداوند است و با خداوند و همراه خداوند. شیوخ و بزرگان همگی گریه کردند و گفتند بیشتر از این چه می‌توان گفت ای تاج العارفین!

و اسباب ایجاد محبت را ده مورد عنوان کرده‏اند که عبارتند از:

۱- قرائت قرآن همراه با فهم و تدبر در معانی و مفاهیمش.

۲- تقرب به سوی خدا با انجام نوافل بعد از فرائض.

۳- ذکر مداوم او در هر حال با زبان و قلب و عمل و حال.

۴- ترجیح آنچه را که خداوند دوست دارد بر آنچه در هنگام غلبه هوای نفست آن را دوست می‌داری. (ترجیح خواست خداوند برخواست هوای نفس خود).

۵- آشنا کردن قلب با اسماء و صفات خداوند و مشاهده آن‌ها و تمرین و مداومت در این امر.

۶- مشاهده نیکی و احسان (خداوند) و نعمت‌های ظاهری و باطنی اش.

۷- شگفت‌تر از همه: فروتنی قلب در حضور وی.

۸- لاوت قرآن و ختم آن با استغفار و توبه.

۹- همنشینی با محبین و صادقین و گرد آوری سخنان ناب آن‌ها، و فقط زمانی زبان به سخن بگشای که مصلحتی در این میان راجح باشد و سخن گفتن به سود تو و یا دیگران باشد.

۱۰- دوری کردن از هر آنچه مانعی بین او و خدا ایجاد می‌نماید.

خداوند متعال می‏فرماید: ﴿قُلۡ إِن كَانَ ءَابَآؤُكُمۡ وَأَبۡنَآؤُكُمۡ وَإِخۡوَٰنُكُمۡ وَأَزۡوَٰجُكُمۡ وَعَشِيرَتُكُمۡ وَأَمۡوَٰلٌ ٱقۡتَرَفۡتُمُوهَا وَتِجَٰرَةٞ تَخۡشَوۡنَ كَسَادَهَا وَمَسَٰكِنُ تَرۡضَوۡنَهَآ أَحَبَّ إِلَيۡكُم مِّنَ ٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ وَجِهَادٖ فِي سَبِيلِهِۦ فَتَرَبَّصُواْ حَتَّىٰ يَأۡتِيَ ٱللَّهُ بِأَمۡرِهِۦۗ وَٱللَّهُ لَا يَهۡدِي ٱلۡقَوۡمَ ٱلۡفَٰسِقِينَ٢٤[التوبة: ۲۴] ترجمه: بگو: «اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و طایفه شما، و اموالی که به دست آورده‌اید، و تجارتی که از کساد شدنش می‌ترسید، و خانه هائی که به آن علاقه دارید، در نظرتان از خداوند و پیامبرش و جهاد در راهش محبوبتر است، در انتظار باشید که خداوند عذابش را بر شما نازل کند؛ و خداوند جمعیت نافرمانبردار را هدایت نمی‌کند».

از انس روایت شده که رسول اللهص فرمود: کسی از شما ایماندار نیست مگر این که من را از پدر و مادر و فرزندان و تمامی خلق بیشتر دوست داشته باشد.

عماد ابن کثیر می‏گوید: اگر شخصی مال و خانواده و عشیره و شغل خود را از خدا و رسول خدا و جهاد در راه خدا بیشتر دوست بدارد، منتظر عقاب باشد.

امام احمد و ابو داود چنین آورده‌اند که ابی عبدالرحمن سلمی [۲۷۹]از عطا ء خراسانی، از نافع و او نیز از ابن عمر چنین روایت کرده است که فرمود: «هرگاه معامله‌ با ربا را آغاز کردید، و دم گاوها را گرفتید و به‌ کشاورزی علاقه‌مند شدید (یعنی به‌ طور کامل علاقه‌ مند دنیا شدید) و جهاد را ترک نمودید، آن‌گاه است که‌ خداوند متعال بر شما چنان ذلتی مسلط خواهد کرد که‌ آن را از سر شما برندارد تا که‌ دوباره‌ به‌ دین‌تان برگردید»..

بنابراین لازم است که‌ به‌ خواسته‌ی خدواند از بنده‌اش توجه‌ شود و آن را بر دوست داشتنی‌ها و خواسته‌های بنده‌ تقدیم داشت، از این‌رو دوست می‌دارد آن‌چه‌ که‌ خدا دوست دارد و تنفر می‌جوید از آن‌‌چه‌ که‌ خدا از آن متنفر است و ولایت و عداوت را بر اساس ارتباط با خدا بنیان می‌کند و چنان‌که‌ در آیه‌ی مربوط به‌ محنت و امثال آن بیان داشتیم از پیامبر خدا پیروی می‌کند.

در مورد حدیث انس، [۲۸۰]آنجا که نبیصمی‌گوید هیچ کدام از شما ایمان ندارید مقصود ایمان واجب و کمال ایمان است به گونه‌ای که رسول صمحبوبتر از تمام عزیزان و نزدیکان شخص مومن باشد، همچنانکه درحدیث آمده است که عمر بن خطاب سگفت: ای رسول خدا، تو محبوبتر از هر چیزی نزد هستی مگر نفس خودم، رسولصفرمود: قسم به آن که جانم در دست اوست تا اینکه بیشتر از نفست باشم (باید مرا دوست بداری) آن گاه عمر گفت: پس بالاتر و محبوبتر از نفسم خواهی بود. باز رسول خداصفرمودم الان ای عمر [۲۸۱].

هرکس بگوید: کمال، مورد نفی واقع شده‌ است، اگر مراد ایشان همان کمال واجبی باشد که‌ تارک آن مورد مذمت واقع می‌شود و در معرض عقوبت قرار می‌گیرد، سخن او راست است و تأیید می‌شود، و اما اگر مراد ایشان از نفی کمال، کمال مستحب باشد، هرگز در کلام خداوند و پیامبرشصچنین چیزی واقع نشده‌ است. شیخ الاسلام /این قضیه‌ را بیان داشته‌ است.

بنابراین اگر کسی ادعای محبت رسول را بکند بدون این که از او متابعت کند و قولش را مقدم بر قول هر شخص دیگری بداند، دروغ گفته است. خداوند متعال در این باره می‏فرماید: ﴿وَيَقُولُونَ ءَامَنَّا بِٱللَّهِ وَبِٱلرَّسُولِ وَأَطَعۡنَا ثُمَّ يَتَوَلَّىٰ فَرِيقٞ مِّنۡهُم مِّنۢ بَعۡدِ ذَٰلِكَۚ وَمَآ أُوْلَٰٓئِكَ بِٱلۡمُؤۡمِنِينَ٤٧[النور: ۴۷] ترجمه: «(منافقان) می‌گویند: به خداوند و پیغمبر ایمان داریم و اطاعت می‌کنیم اما پس از این ادعاء گروهی از ایشان رویگردان می‌شوند و آنان در حقیقت مومن نیستند».

در واقع ایمان از افرادیکه از رسول اطاعت نمی‏کنند نفی شده است، هر شخصی به میزانی که اسلام را قبول داشته باشد و تسلیم امر خداوند باشد، رسول را نیز دوست می‌دارد (و طبیعت هر مسلمی باید مومن باشد البته نه ایمان مطلق که مخصوص مومنین است).

شیخ الاسلام/می‏گوید: عامه مردم، یا بعد از کفرشان مسلمان می‌شوند یا از ابتدا بر آیین اسلام متولد می‌شوند و پایبندشرایع و دستورها و فرامین الهی می‌گردند، و در مجموع به هردو دسته مسلمان گفته می‌شود و ایمانی که این گروه دارند مجمل و مکی است و حقیقت ایمان به گونه‌ای که شک و شبه‌ای نماند و یقین کامل در دل ایجاد شود، نعمتی از جانب خداوند محسوب می‏شود، و اگر چنین نعمتی نصیب افراد نشود در گروه مرتابین (شک‌کنندگان) باقی خواهند ماند و درجه‌ای از نفاق برای آن‌ها ثابت می‏شود.

در این حدیث اعمال جزئی از ایمان به حساب می‌آیند زیرا محبت عمل قلب است.

محبت رسول لازمه محبت خداوند است و هر اندازه محبت خداوند در دل شدیدتر باشد به مطابق محبت رسول خدا هم شدید‌تر می‌شود و به میزانی که محبت خدا کاهش یابد محبت رسول نیز تقلیل پیدا خواهد کرد، این محبت (با محبتی که شرک آمیز است تفاوت دارد که در آن اعتماد به محب از حیث جلب خیر و دفع شر وجود دارد و همراه با خداوند معبود دیگری محبوب است در صورتیکه در توحید محبت به خاطر خدا نه همراه با خدا مطرح است.

بخاری و مسلم از انس روایت کرده‏اند که رسول خدا صفرمودند: اگر شخصی این سه خصوصیت را داشته باشد، شیرینی ایمان را خواهد چشید:۱- خدا و رسول خدا در نزد وی از هر چیز دیگری دوست داشتنی‌تر باشند.

بخاری و مسلم از انس روایت کرده‏اند که رسول فرموده اگر شخصی این سه خصوصیت را داشته باشد؛ شیرینی ایمان را خواهد چشید: ۱- خدا و رسول خدا در نزد وی از هر چیزی دیگری دوست داشتنی‌تر باشند خدا و رسول خدا را بیشتر از هرچیز دیگری دوست داشته باشد. هر آنچه خداوند آن را دوست دارد، دوست بدارد، و از کفر ورزیدن به خداوند چنان کراهیت و گریزی داشته باشد همانند کسی از افتادن در آتش کراهت و گریزان دارد ۲۸۲.

در روایت دیگری آمده: (هیچ کس حلاوة و شیرینی ایمان نمی‌چشد جز اینکه آنچه خداوند آن را دوست دارد، دوست داشته باشد. مقصود از چشیدن حلاوة چیز محسوسی است که اهل ایمان آن را در دل می‌یابند).

سیوطی /در التوشیح می‏گوید: منظور از حلاوت ایمان یک نوع استعاره تخیلی است که رغبت شخص مومن به ایمان را به رغبت به یک چیز شیرین تشبیه کرده است. از نظر نووی مقصود از حلاوت، لذت انجام طاعات و تحمل مشتقها و ترجیح آن بر اهداف دنیوی محبت به خداوند با انجام او امر و رویگردانی از نواهی وی و رسول وی محقق می‏شود.

یحیی بن معاذ حقیقت محبت به خداوند را این می‏داند که با نیکی و جفا، درآن زیادی و نقصانی رخ نمی‌دهد. مقصود از «سِوی» در جمله (أن یكون الله ورسوله احب الیه هما سواهما)آن چیزی است که انسان مطابق با طبیعت و سرشت خوب آن‌ها را دوست دارد مانند حب به فرزندان مال و همسر و....

و خطابی مراد از محبت را در اینجا محبتی می‏داند که ذاتی و سرشتی نباشد بلکه بر اساس اختیار باشد.

محبت شرک آمیز کم وزیاد آن منافی با محبت خداوند و رسول خدا است. در بعضی احادیث آمده در «أحبُّواللهَ بِكُلِّ قُلُوبِكُمِ» [۲۸۳]خداوندرا با تمام وجودتان دوست داشته باشید و از علامات محبت خدا و رسول خدا این است که آنچه خداوند آن را دوست دارد دوست داشته باشید و آنچه خداوند ازآن کراهت دارد، کراهت داشته باشید و رضایت خداوند را بر هر چیز دیگری ترجیح دهید و در جهت کسب آن تلاش نمایید و از محرمات خداوند اجتناب کنید و از امر و نواهی رسول خدا اطاعت کنید، همچنان که خداوند می‏فرماید: ﴿مَّن يُطِعِ ٱلرَّسُولَ فَقَدۡ أَطَاعَ ٱللَّهَۖ[النساء: ۸۰] ترجمه: «هرکس از پیغمبر اطاعت کند در حقیقت از خدا اطاعت کرده است»بنابراین کسی که دستور و فرمان غیر خدا را گردن نهد و از نواهی خدا پرهیز ننماید لزوماً محبت خدا و رسول خدا را در دل ندارد و محبت رسول نیز جزئی از محبت خداوند است به نحوی که اگر شخص خدا را دوست داشته باشد و اطاعت نماید رسول را هم دوست دارد و فرمان می‏برد.

شیخ الاسلام در این باره می‏گوید: حلاوت و شیرینی در مورد چیزی مفهوم دارد که شخص خواستار و خواهان آن باشد و برای آن تلاش می‏کند بلکه به آن دست می‌یابد و مزه خوش آن را احساس می‌نماید.

در ادامه می‌گوید حلاوت ایمان از سه طریق حاصل می‌شود ۱-تکمیل محبتی که شخص به محبوب خود دارد. ۲- خالص کردن آن برای خداوند. ۳ -دفع ضد آن محبت، تکمیل کردن آن به این شیوه است که محبت خدا و رسول خدا از هر چیز دیگری بالاتر باشد و محبت خداوند مستلزم اطاعت از اوست. زیرا خداوند بنده‏ای را دوست دارد که از او اطاعت کند و محبت آنچه محبوبش آن را دوست دارد، دردل داشته باشد.

و از لوازم محبت خداوند، محبت کسانی است که از او اطاعت می‌کنند، مانند محبت به انبیاء و رسولان و بندگان صالح خداوند، خالص کردن آن به این شیوه است که شخص فقط خداوند را دوست داشته باشد و اگر کسی را دوست داردبه خاطر او باشد، رفع ضد آن نیز این گونه است که شخص از هر آنچه منافی با ایمان باشد کراهت داشته باشد همانند کراهت از سوختن در آتش.

و در مورد «أحب الله مما سواهما»دو قول آمده است: ۱- ضمیر به صورت مثنی آمده برای اشاره به این مطلب که مجموع آن دو محبت معتبر است نه هریک به تنهایی و امر به افراد در حدیث خطیب [۲۸۴]برای اشاره به این مطلب است که عصیان از امر هرکدام از آن دو (خدا و رسولش) مستلزم گمراهی است. و اصل بر این است که هریک از معطوفین در حکم مستقل هستند.

۲- محبت شخص فقط برای خدا و در راه رضای او باشد. ۳- و از بازگشت به کفر بعد از روی آوردن به اسلام و نجات از آن کراهت داشته باشد همچنانکه از سوختن در آتش و افتادن در آن کراهت دارد.

۲- قول دیگران این است که حدیث حمل بر رعایت ادب و اولویت شده و این جایز است.

جواب سوم به این شیوه است که اگر این ایراد وارد باشد به اصل حدیث وارد است چون حدیث خطیب ناقل آن است.

در شرح این عبارت «كما یكره ان یقذف في النار» گفته شده که «سوختن در آتش و برگشتن به کفر» برای شخص مومن همانند هم هستند، این سخن ردی است بر غلاتی که گمان می‌کنند ذنب از جانب عبد گرچه از آن توبه کند نقصانی در حق او محسوب می‌شود در حالی که قول صواب بر این است که اگر از آن گناه توبه نکند نقص به شمار می‏آید، چنان که مهاجرین و انصار که جزء فاضل‌ترین افراد امت بودند در اصل جزء کفاری بودند که خداوند آن‌ها را به اسلام هدایت نمود، در واقع تسلیم خدا شدن و اسلام آوردن گذشته فرد را محو می‌کند، و به همان شیوه هجرت و مهاجرت در راه خدا، که حدیث نیز به آن دلالت دارد.

در شرح این روایت (لا یجد احدٌ) چنین آمده است که بخاری آن را در الادب از (صحیحش)تخریج کرده و لفظ آن به این شیوه است «لایجد أحد حلاوة الایمان حتی یحب المرء لایحبه إلا لله، وحتی أن یقذف في النار أحب الیه من أن یرجع الی الكفر بعد أن أنقذه الله منه، وحتی لیكون الله ورسوله أحب الیه مما سواهما».

ابن جریر از ابن عباسبچنین روایت کرده است که گفت: کسی که به خاطر خدا دوست بدارد، به خاطر خدا دشمنی ورزد، به خاطر خدا دوستی کند و به خاطر خدا دشمنی ورزد، ولایت خداوند را به دست می‏آورد و بنده اگر چه نماز و روزه فراوان داشته باشد هرگز طعم ایمان را نمی‌چشد مگر این که اینگونه باشد. عموم مردم در امور دنیایی در صورتی که برای آنا فایده‏ای هم در بر ندارد ولی دوست وبرادر یکدیگرند.

قبلا بیان شد که مقصود از محبت در اینجا لذت و سرور و شادی و اجلال و هیبتی است که شخص مومن آن را درک می‏کند و می‌یابد. شاعر می‏گوید:

تو را به سبب خودت فرا می‌خوانم و به سبب قدرتی که بر من داری، ولی به اندازه ظرفیت چشم دوستدار توهستم.

ابن جریر از ابن عباس روایت کرده که گفت: «من احبَّ في الله، وابغض في الله وعادي في الله، فانّما تنال ولایة الله بذلك ولن یجد عبدٌ طعم الایمان، وان كثرت صلاته وصومه حتی یكون كذلك وقد صارت عامة مواخاة الناس علی امر الدنیا، وذلك لایجري علی اهله شیئاٌ»یعنی: هرکس دشمنی و حب و بغضش برای خداوند باشد، بدینوسیله به دوستی خداوند رسیده است: اگرچه نماز و روزه فرد فراوان باشد، جز بدآنچه گفته شد طعم ایمان را نخواهد چشید، بیشتر دوستیهای مردم برای امور دنیای است حال آنکه چنین دوستی چیزی به اهل خود نمی‏بخشد.

ابن أبی شیبه و ابن ابی حاتم فقط جمله اول را از او تخریج کرده‏اند.

در شرح «من احب في الله»شارح آن را محبت به اهل ایمان به خاطر ایمان به خدا و اطاعت از او می‏داند «و ابغض في الله»را بغض و عداوت نسبت به کسانی می‏داند که به خداوند شرک ورزیده‏اند و کافر شده‏اند و از اطاعت او سرباز زده‏اند. گرچه این افراد نزدیکترین کسان او باشند، همانگونه که خداوند می‏فرماید: ﴿لَّا تَجِدُ قَوۡمٗا يُؤۡمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِ يُوَآدُّونَ مَنۡ حَآدَّ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ[المجادلة: ۲۲] ترجمه: «مردمانی را نخواهی یافت که به خدا و روز قیامت ایمان داشته باشند ولی کسانی را دوست بگیرند که با خدا و پیغمبرش دشمنی ورزیده باشند».

و این عبارت «وعادي في الله»و عبارت‌های قبل از آن از لوازم محبت بنده به خداوند به شمار می‌آیند، کسی که خدا رادوست بدارد با اولیاء و دوستان خدا دوستی می‌ورزد و آنان را یاری می‌دهد، با مخالفان و نافرمانانش دشمنی و عدوات می‌ورزد و با آن‌ها جهاد و مبارزه می‏کند و هر زمان محبت خدا در دل بنده‏اش بیشتر باشد به همان اندازه اثرات این اعمال نیز در او فزونی می‌یابد، چنان که کمال و ضعف توحید به میزان محبت شخص به خداوند بستگی دارد.

و در شرح این گفته: «فانما تنال ولایة الله بذلك»ولایت خدا به بنده‏اش منظور است و لایة با فتح و او بمعنی برادری و محبت است و با کسر و او به معنای امارت و فرماندهی است که معنی اول مقصود و مراد است.

احمد و طبرانی [۲۸۵]از نبیصچنین آورده‌اند که گفت: بنده ایمان ناب و خالص را به دست نمی‏آورد مگر اینکه برای خدا دوست بدارد و در راه او دشمنی ورزد در چنین صورتی است که استحقاق ولایت الهی را پیدا می‏کند.

در حدیثی دیگر که طبرانی آن را روایت کرده آمده است خالص‌ترین ایمان حب بخاطر خداوند و بغض به خاطر خداوند است. [۲۸۶]

در شرح این عبارت «و لم یجد عبد طعم الایمان»چنین آمده که بنده هر چند نماز و روزه فراوان داشته باشد مادامی که حب و بغضن و دشمنی و دوستیش برای خداوند نباشد لذت ایمان را نمی‌چشد. و در حدیث مرفوعی از ابی أمامه که ابو داود آن را روایت کرده چنین آمده که هر کسی حب و بغض و بخشش و منعش برای خداوند و در راه او باشد ایمانش را کامل کرده است. [۲۸۷]

توضیح این عبارت: «وقد صارت عامة مواخاة الناس، علی امر الدنیا، وذلك لایجري علی اهله شیئاً»چنین است که دوستی در امور دنیایی نه تنها منفعتی در بر ندارد بلکه باعث مضرت و آسیب است. خداوند در آیه‌ای اشاره به این مطلب می‏فرماید: ﴿ٱلۡأَخِلَّآءُ يَوۡمَئِذِۢ بَعۡضُهُمۡ لِبَعۡضٍ عَدُوٌّ إِلَّا ٱلۡمُتَّقِينَ٦٧[الزخرف: ۶۷] ترجمه: «دوستان در آن روز دشمنان یکدیگر خواهند شد مگر پرهیزکاران». و آن هنگام که مصایب حاصل از این دوستی در زمان ابن عباس که جزء خیر القرون بود دامنگیر افراد شد بعد از آن نیز به طریق اولی و با شدت بیشتری رواج یافت، چنان که دوستی در شرک و عصیان و بدعت و سوق شایع شد و فرموده پیامبرصاسلام در آغاز غریب بود و در آخر نیز همانند اول غریب خواهد بود، به وقوع پیوست. [۲۸۸]صحابهشدر زمان پیامبر و ابوبکر و عمرسبخاطر رضایت خداوند و نزدیکی به او، همدیگر را برخود ترجیح می‏دادند، همچنان که خداوند متعال می‏فرماید: روایت ﴿وَيُؤۡثِرُونَ عَلَىٰٓ أَنفُسِهِمۡ وَلَوۡ كَانَ بِهِمۡ خَصَاصَةٞۚ[الحشر: ۹] .

ترجمه: «و ایشان را برخود ترجیح می‏دهند هر چند که خود سخت نیازمند باشند».

ابن ماجه از ابن عمروسروایت کرده که گفت در زمان رسول اللهصکسی را نمی‌دیدی که نسبت به برادر مسلمانش به درهم یا دنیاری خود را سزاوارتر بداند.

ابن عباس در مورد این آیه ﴿وَتَقَطَّعَتۡ بِهِمُ ٱلۡأَسۡبَابُ١٦٦[البقرة: ۱۶۶] ترجمه: «و روابط گسیخته می‌گردد، می‌گوید مقصود مودت است».

سخن ابن عباس در مورد آیه ﴿وَتَقَطَّعَتۡ بِهِمُ ٱلۡأَسۡبَابُکه آن را مودت می‏داند اثری است که عبد بن حمید و ابن جریر و ابن منذر وابن ابی حاتم وحاکم آن را روایت کرده‏اند و صحیح دانسته‏اند.

و مقصود از مودت: روابط و پیوندها و نیازمندیهایی است که آن‌ها در دنیا به هم داشتند و نیکی‌هایی که در حق هم می‏کردند. خداوند می‏فرماید: ﴿وَقَالَ إِنَّمَا ٱتَّخَذۡتُم مِّن دُونِ ٱللَّهِ أَوۡثَٰنٗا مَّوَدَّةَ بَيۡنِكُمۡ فِي ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَاۖ ثُمَّ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ يَكۡفُرُ بَعۡضُكُم بِبَعۡضٖ وَيَلۡعَنُ بَعۡضُكُم بَعۡضٗا وَمَأۡوَىٰكُمُ ٱلنَّارُ وَمَا لَكُم مِّن نَّٰصِرِينَ٢٥[العنكبوت: ۲۵].

ترجمه: «(ابراهیم خطاب به قوم خود) گفت: شما غیر از خدا، بت‌هایی را برای خویشتن برگزیده‌اید تنها به خاطر محبت (بزهکارانه ای) که در زندگی دنیا میان خودتان (نسبت به آباء واجداد و قوم و قبیله خویش)، سپس در روز قیامت برخی از شما از برخی دیگر بیزاری می‌جوئید و بعضی از شما بعضی دیگر را نفرین می‏کند و بالاخره جایگاهتان آتش دوزخ خواهد بود و هیچ یارویاوری نخواهید داشت».

علامه ابن قیم/در ارتباط با این قول خداوند متعال ﴿إِذۡ تَبَرَّأَ ٱلَّذِينَ ٱتُّبِعُواْ مِنَ ٱلَّذِينَ ٱتَّبَعُواْ وَرَأَوُاْ ٱلۡعَذَابَ[البقرة: ۱۶۶] یعنی: «در آن هنگام که رهبران از پیروان خود بیزاری می‌جویند و عذاب را مشاهده می‌نمایند»، می‌گوید رهبران و متبوعین افراد هدایت یافته‌ای بودند که پیروانشان ادعا می‏کردند که بر راه و منهج آن‌ها هستند در حالیکه مخالف طریقه و عملکرد زندگی آن‌ها بودند و گمان می‏کردند صرف محبت علیرغم مخالفت با آن‌ها، برایشان منفعت و فایده‌ای در بر دارد در صورتیکه در روز قیامت رهبرانیکه آن‌ها را اولیائی جز خدا در نظر گرفته بودند از آنان تبری جستند.

و این شرح حال همان کسانی است که جز خدا دوست و سرپرستی برای خود بر می‌گزینند و دشمنی و دوستی و خشم و غضب آن‌ها برای او است، چنین افرادی در روز قیامت جز حسرت و پشیمانی سرانجامی ندارند، زیرا تلاش و زحمت فراوانی که در این مسیر متحمل شده‌اند از انجا که تماماً در راه خدا و رسول خدا نبوده، خداوند بر آن اتخاذ مُهر بطلان می‌زند و کل این اسباب را بی‌فایده قلمداد می‏کند.

در روز قیامت اتخاذ هر سبب، وسیله، رابطه و دوستی که برای غیر خدا بوده بی‌اثر است مگر سببی که بین رب و بنده‏اش و ارتباط ایجاد می‌نماید و آن چیزی جز عبادت خالص برای خداوند نیست و از لوازم چنین عبادتی این است که حب و بغض، منع و بخشش، دوستی و دشمنی، دوری و نزدیکی، متابعت محض از رسولصبه دور از هر گونه شوائب توجه به غیر و جدا از تقدیم قول دیگری بر قول او، تماماً برای خدا باشد، چنین سببی است که هیچ وقت از صاحبش جدا نمی‏شود و ارتباط بین رب و بنده‏اش را برقرار می‏سازد، ارتباطی که عبودیت محض نام دارد و این عبودیت نیز محقق نمی‏شود مگر با مجرد تبعیت از رسولصکه در عرف بین آن‌ها و مراوداتشان رایج است، خداوند متعال می‏فرماید: ﴿وَقَدِمۡنَآ إِلَىٰ مَا عَمِلُواْ مِنۡ عَمَلٖ فَجَعَلۡنَٰهُ هَبَآءٗ مَّنثُورًا٢٣[الفرقان: ۲۳].

یعنی: «ما به سراغ تمامی اعمالیکه آن‌ها انجام داده‌اند می‌رویم و همه را همچون غباری پراکنده در هوا می‌سازیم».

اعمالی که در دنیا برخلاف سنّت رسول و راه و روش و رضایت او بوده خداوند آن را پوچ و باطل می‌گرداند به گونه‌ای که هیچ منفعت و سودی را به صاحبش نمی‌رساند و یکی از بزرگترین حسرتهای روز قیامت این است که شخص نتیجه زحمت‌های خود را بی‌نتیجه می‌یابد.

مسائلی در این باب مطرح شده است عبارتند از:

نخست: تفسیر آیه بقره.

دوم: تفسیر آیه برائت.

سوم: وجوب محبت رسولصمقدم بر نفس و خانواده و دارایی.

چهارم: نفی ایمان دلالت بر خروج از اسلام ندارد.

پنجم: در ایمان حلاوت و شیرینی است که بعضی آن را می‌چشند و بعضی نمی‌چشند.

ششم: اعمال چهارگانه قلب که ولایت الهی جز از طریق آن‌ها بدست نمی‏آید و کسی طعم ایمان را درک می‏کند که آن‌ها را دریافته باشد.

هفتم: فهم و بینش صحابی در مورد آنچه به وقوع پیوسته این است که عموم دوستی‌ها در امور دنیایی است.

هشتم: تفسیر ﴿وَتَقَطَّعَتۡ بِهِمُ ٱلۡأَسۡبَابُ١٦٦یعنی: «اسباب از آنان قطع شود».

نهم: از مشرکین کسانی هستند که خدا را (در کنار سایر معبودهای خود) به شدت دوست ندارند.

دهم: وعده عذاب برای کسانیکه اموال مادی برایشان از دین خدا ارزش بیشتری دارد و محبوبتر است.

یازدهم: اگر کسی محبتی مساوی با محبت خداوند به چیز دیگری داشته باشد آن شرک اکبر است.

[۲۷۹] صحیح: احمد (۲/۲۸، ۴۲، ۸۴) و ابو داود: کتاب البیوع (۳۴۶۲): باب فی النهی عن الغیبة، البانی در الصحیحة (۱/۱۵)می گوید: حدیثی کاملا صحیح است. [۲۸۰] بخاری: کتاب الایمان (۱۵) باب محبت رسول جزئی از ایمان است و مسلم: کتاب الأیمان (۴۴)(۷۰)باب وجوب محبت رسول بالاتر و بیشتر از پدر و مادر و فرزند و تمامی مردمان وبخاری در کتاب ایمان (۱۴) باب محبت رسول جزئی از ایمان است از حدیث ابی هریره آن را تخریج کرده است. [۲۸۱] بخاری: کتاب الایمان و الندور (۶۶۳۲): باب کیف کانت یمین النبی ص. [۲۸۲] مسلم: کتاب الایمان (۴۳)(۶۷): باب بیان خصوصیات شخصی که بوسیله آن شیرینی ایمان را می‌یابد. [۲۸۳] ضعیف: بیهقی آن را در الدلائل و الدر المنثور (۶۷۱۳) روایت کرده است و از ابو سلمة بن عبدالرحمن به صورت مرسل روایت شده است.و این روایت به سبب ارسالش ضعیف است دو سری هم در نهج السدید (۳۵۶)آن را آورده است. [۲۸۴] مسلم: کتاب الجمعه (۸۷۰)(۴۸) باب تخفیف نماز و خطبه با توجه به حدیث عدی بن حاتمسکه مردی در حضور نبی صچنین خطبه خواند که: هرکس از خدا و رسول خدا اطاعت کند به حقیقت ره یافته است و هرکس با آن‌ها مخالفت ورزد گمراه وبیچاره است. رسول صخطاب به او فرمود: خطیب بدی هستی، اینگونه بگو هر کسی با خدا و رسول خدا مخالفت ورزد... . [۲۸۵] احمد (۳/۴۳۰) وهیثمی در المجمع (۱/۸۹) گفته: در آن رشدین بن سعد است و آن حدیثی منقطع و ضعیف است. [۲۸۶] حدیث حسن: طبرانی آن را درالکبیر(۱۰۵۳۱): (۱۰۵۳۷)از حدیث ابن مسعود آورده است، هیثمی در المجمع (۷/۳۶۰، ۲۶۱) گفته: این حدیث را با دو سند روایت کرده و در آن رجالی ذکر کرده که یکی از آن‌ها به غیر از بکیربن معروف جزء رجال صحیح به شمار می‌آید، که احمد و دیگران او را معتمد دانسته‌اند اما حدیث ضعیف تلقی کرده‌اند و البانی با توجه به شواهدی در صحیح الجامع آن را حدیث حسن دانسته (۲۵۳۶) و در الصحیحة آن را ترجیح داده (۱۷۲۸). [۲۸۷] حدیث صحیح است: ابو داود: کتاب السنة (۴۶۸۱) باب دلیل: زیادی و نقص ایمان، البانی در الصحیحة (۳۸۰) و صحیح الجامع (۵۸۴۱) آن را صحیح دانسته است. [۲۸۸] مسلم: کتاب الایمان (۱۴۶) باب غربت اسلام در آغاز و سرانجام با توجه به حدیث ابن عمربهمچنین مسلم: کتاب الایمان (۱۴۵) (۲۳۲) هم آمده است.

باب

فرموده خداوند متعال: ﴿إِنَّمَا ذَٰلِكُمُ ٱلشَّيۡطَٰنُ يُخَوِّفُ أَوۡلِيَآءَهُۥ فَلَا تَخَافُوهُمۡ وَخَافُونِ إِن كُنتُم مُّؤۡمِنِينَ١٧٥[آل عمران: ۱۷۵] یعنی: «این فقط شیطان است که پیروان خود را (با سخنان و شایعات بی‌اساس) می‌ترساند. از آن‌ها نترسید! و تنها از من بترسید اگر ایمان دارید».

شرح این ایه که خداوند می‏فرماید: ﴿إِنَّمَا ذَٰلِكُمُ ٱلشَّيۡطَٰنُ يُخَوِّفُ أَوۡلِيَآءَهُۥ فَلَا تَخَافُوهُمۡ وَخَافُونِ إِن كُنتُم مُّؤۡمِنِينَ١٧٥

چنین است که خوف از أفضل‌ترین و بهترین مقامات دین است و انواع عبادات را که اخلاص آن‌ها برای خداوند واجب است در خود جمع کرده است خداوند می‏فرماید ﴿يَعۡلَمُ مَا بَيۡنَ أَيۡدِيهِمۡ وَمَا خَلۡفَهُمۡ وَلَا يَشۡفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ٱرۡتَضَىٰ وَهُم مِّنۡ خَشۡيَتِهِۦ مُشۡفِقُونَ٢٨[الأنبياء: ۲۸].

«همیشه از خوف مقام (کبریایی) خداوند ترسان و هراسانند».

و می‏فرماید: ﴿وَلِمَنۡ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِۦ جَنَّتَانِ٤٦[الرحمن: ۴۶] «هرکس که از مقام پروردگار خود بترسد باغهائی (در بهشت) دارد».

همچنین: ﴿يَٰبَنِيٓ إِسۡرَٰٓءِيلَ ٱذۡكُرُواْ نِعۡمَتِيَ ٱلَّتِيٓ أَنۡعَمۡتُ عَلَيۡكُمۡ وَأَوۡفُواْ بِعَهۡدِيٓ أُوفِ بِعَهۡدِكُمۡ[البقرة: ۴۰] وتنها از من بترسید.

و درجایی دیگر آمده است: ﴿فَلَا تَخۡشَوُاْ ٱلنَّاسَ وَٱخۡشَوۡنِ[المائدة: ۴۴] «از مردم نهراسید بلکه از من بترسید».

و امثال این آیات در قرآن بسیار است.

خوف بر سه قسم است:

۱- خوف پنهانی؛ خوفی که از غیر خداست، به این نحو که شخص از طاغوت و بتی بترسد از اینکه به او مصیبت ناخوشایندی را وارد کند همانطوریکه خداوند متعال از زبان قوم هود نقل می‏کند که به او گفتند: ﴿إِن نَّقُولُ إِلَّا ٱعۡتَرَىٰكَ بَعۡضُ ءَالِهَتِنَا بِسُوٓءٖۗ قَالَ إِنِّيٓ أُشۡهِدُ ٱللَّهَ وَٱشۡهَدُوٓاْ أَنِّي بَرِيٓءٞ مِّمَّا تُشۡرِكُونَ٥٤ مِن دُونِهِۦۖ فَكِيدُونِي جَمِيعٗا ثُمَّ لَا تُنظِرُونِ٥٥[هود: ۵۴-۵۵].

یعنی: «چیزی جز این نمی‌گویم که یکی از خدایان ما بلائی به تو رسانده است، هود در پاسخشان گفت: من خدا را گواه می‌گیرم شما گواهی دهید (بر گفتارم) که من از چیزهایی که (بجز خدا) میپرستید بیزار و (از بیماری شرک شما سالم) و برکنارم».

و خداوند متعال می‏فرماید: ﴿وَيُخَوِّفُونَكَ بِٱلَّذِينَ مِن دُونِهِۦۚ[الزمر: ۳۶].

یعنی: «آنان تو را از کسانی جز خدا می‌ترسانند».

در واقع عبادت کنندگان و زوار قبور و مشرکین همواره اهل توحید و اخلاص را که عبادت بت‌هایشان را منکر می‌شدند و آنان را به یکتا پرستی صرف امر می‌نمودند، از این امور می‌ترسانیدند.

۲- خوف دوم خوفی است حرام، که انسان واجباتی که بر ذمه دارد از ترس بعضی افراد ترک کند، که این منافی با کمال توحید است و شرک به خداوند محسوب می‏شود، سبب نزول این آیه کریمه همین خوف است ﴿ٱلَّذِينَ قَالَ لَهُمُ ٱلنَّاسُ إِنَّ ٱلنَّاسَ قَدۡ جَمَعُواْ لَكُمۡ فَٱخۡشَوۡهُمۡ فَزَادَهُمۡ إِيمَٰنٗا وَقَالُواْ حَسۡبُنَا ٱللَّهُ وَنِعۡمَ ٱلۡوَكِيلُ١٧٣ فَٱنقَلَبُواْ بِنِعۡمَةٖ مِّنَ ٱللَّهِ وَفَضۡلٖ لَّمۡ يَمۡسَسۡهُمۡ سُوٓءٞ وَٱتَّبَعُواْ رِضۡوَٰنَ ٱللَّهِۗ وَٱللَّهُ ذُو فَضۡلٍ عَظِيمٍ١٧٤ إِنَّمَا ذَٰلِكُمُ ٱلشَّيۡطَٰنُ يُخَوِّفُ أَوۡلِيَآءَهُۥ فَلَا تَخَافُوهُمۡ وَخَافُونِ إِن كُنتُم مُّؤۡمِنِينَ١٧٥[آل عمران: ۱۷۳-۱۷۵].

یعنی: «آن کسانی که مردمان بدیشان گفتند: مردمان (قریش) بر ضد شما گردیکدیگر فراهم آمده‌اند، سپس از ایشان بترسید ولی بر ایمانشان افزود و گفتند «خدا ما را کافی است؛ و او بهترین حامی ماست.، به همین جهت، آن‌ها (از این میدان) با نعمت و فضل پروردگارشان، بازگشتند؛ در حالی که هیچ ناراحتی به آنان نرسید؛ و از رضای خدا، پیروی کردند؛ و خداوند دارای فضل و بخشش بزرگی است، این فقط شیطان است که پیروان خود را (با سخنان و شایعات بی‌اساس، ) می‌ترساند. از آن‌ها نترسید، و تنها از من بترسید اگر ایمان دارید».

در حدیث آمده: [۲۸۹]خداوند در روز قیامت خطاب به بنده‏اش می‏فرماید: چه چیز مانع تو شد آن هنگام که منکری را دیدی، آن را تغییر ندادی؟ می‏گوید: پروردگارا ترس از مردم، خداوند می‏فرماید: سزاوار این بود که از من بترسی.

۳- خوف طبیعی، خوفیکه از دشمن، حیوان درنده و امثال آن باشد که مورد سرزنش نیست همچنان که خداوند در داستان حضرت موسی می‏فرماید: ﴿فَخَرَجَ مِنۡهَا خَآئِفٗا يَتَرَقَّبُۖ قَالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ ٱلۡقَوۡمِ ٱلظَّٰلِمِينَ٢١[القصص: ۲۱].

یعنی: «موسی از نهر خارج شد، در حالی که ترسان و چشم براه بود، گفت: پروردگارا مرا از مردمان ستمگر رهایی بخش».

معنی این قول خداوند ﴿إِنَّمَا ذَٰلِكُمُ ٱلشَّيۡطَٰنُ يُخَوِّفُ أَوۡلِيَآءَهُۥاین است که شیطان شما را از دوستان خود می‌ترساند اما از آنان نترسید و از من بترسید. نهی از جانب خداوند به مومنین تعلق گرفته که از غیر او نترسید. و خوف و ترسشان را مختص او کنند در آن هنگام است که مشمول بندگان مخلص خداوند قرار می‌گیرد و رضایت الهی را به دست می‌آورند، و زمانیکه تمام خوف و عبادتشان برای خداوند باشد آنچه خواهان آنند به دست می‏آورند و از خوف دنیا و آخرت رهایی می‌یابند همچنان که خداوند می‏فرماید: ﴿أَلَيۡسَ ٱللَّهُ بِكَافٍ عَبۡدَهُۥۖ وَيُخَوِّفُونَكَ بِٱلَّذِينَ مِن دُونِهِۦۚ[الزمر: ۳۶].

علامه ابن قیم /می‏گوید: یکی از نیرنگ‌ها و حیله‏هایی که دشمنان خدا به کار می‏گیرند این است که مومنین را از دوستان و همیارانشان می‌ترسانند تا از مجاهده و تلاش همراه آنان دست بردارند و از امر به معروف و نهی از منکر نسبت به آنان مطلع می‏سازد و از اینکه از آن‌ها بترسیم نهی می‌کند، در ادامه می‏گوید: معنی آن در نزد تمامی مفسرین این است که شیطان به وسیله اولیاء و همدستانش مومنان را می‌ترساند، قتاده می‏گوید: در قلبهایتان آن‌ها را بزرگ جلوه می‏دهد هرزمان که ایمان بنده‏ای زیاد شد خوف اولیاء شیطان از قلبش بیرون می‌رود و هرگاه این ایمان ضعیف باشد به همان اندازه ترس از شیطان نیز شدت می‏گیرد، بنابراین آیه دلالت بر این امر دارد که خالص کردن خوف برای خداوند از شروط کمال ایمان است.

خداوند می‏فرماید: ﴿إِنَّمَا يَعۡمُرُ مَسَٰجِدَ ٱللَّهِ مَنۡ ءَامَنَ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِ وَأَقَامَ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتَى ٱلزَّكَوٰةَ وَلَمۡ يَخۡشَ إِلَّا ٱللَّهَۖ فَعَسَىٰٓ أُوْلَٰٓئِكَ أَن يَكُونُواْ مِنَ ٱلۡمُهۡتَدِينَ١٨[التوبة: ۱۸] یعنی: «تنها کسی حق دارد مساجد خدا را آبادان ‏سازد که به خدا و روز قیات ایمان داشته باشد و نماز را چنانکه باید بخواند و زکات را بدهد و جز از خدا نترسد، امید است چنین کسانی از زمره راه یافتگان باشند».

و این گفته خداوند: ﴿وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَقُولُ ءَامَنَّا بِٱللَّهِ فَإِذَآ أُوذِيَ فِي ٱللَّهِ جَعَلَ فِتۡنَةَ ٱلنَّاسِ كَعَذَابِ ٱللَّهِۖ[العنكبوت: ۱۰].

یعنی: «در میان مردم کسانی هستند که می‏گویند ایمان آورده‏ایم اما هنگامیکه به خاطر خدا مورد اذیت و آزار قرار گرفتند (به ناله و فریاد می‌آیند و چه بسا از دین برگردند انگار ایشان) شکنجه مردمان را در دنیا همسان عذاب خداوند در آخرت می‌شمارند».

شرح این قول مصنف/که می‌گوید و قول خداوند متعال ﴿إِنَّمَا يَعۡمُرُ مَسَٰجِدَ ٱللَّهِ مَنۡ ءَامَنَ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِ وَأَقَامَ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتَى ٱلزَّكَوٰةَ وَلَمۡ يَخۡشَ إِلَّا ٱللَّهَۖ فَعَسَىٰٓ أُوْلَٰٓئِكَ أَن يَكُونُواْ مِنَ ٱلۡمُهۡتَدِينَ١٨[التوبة: ۱۸] چنین است که «مساجد» خدا را فقط کسانی که به خدا و روز آخرت ایمان داشته باشند، آباد می‌کنند، کسانی که با قلب ایمان آورده‌اند و با اعضاء و جوارح عمل کرده‏اند و خالصانه جز از او نترسیده‌اند، خداوند متعال برای چنین کسانی آبادی مساجد را ثابت می‏کند و از مشرکین نهی می‌نماید. زیرا عمارت و آبادانی مسجد با طاعت و عمل صالح حاصل می‏شود، اما عمل شرک ﴿كَسَرَابِۢ بِقِيعَةٖ يَحۡسَبُهُ ٱلظَّمۡ‍َٔانُ مَآءً حَتَّىٰٓ إِذَا جَآءَهُۥ لَمۡ يَجِدۡهُ شَيۡ‍ٔٗا[النور: ۳۹] «به سرابی می‌ماند که در بیابان بی‌آب و علفی، شخص تشنه‌ای آن را آب بیندازد، اما هنگامی که به سراغ آن رود اصلا چیزی نیابد»، یا همانند: ﴿كَرَمَادٍ ٱشۡتَدَّتۡ بِهِ ٱلرِّيحُ فِي يَوۡمٍ عَاصِفٖۖ[إبراهيم: ۱۸] «خاکستری است که در یک روز طوفانی باد به تندی برآن بوزد»، عملیکه چنین باشد نبودن آن بهتر است، بنابراین مساجد آباده نمی‌شوند مگر با ایمان کسانیکه توحید آن‌ها را عظمت و بزرگی بخشیده، همچنین با اعمال صالحی که خالص از شوائب شرک و بدعت باشد، که تمام این‌ها نزد اهل سنت و جماعت داخل در ایمان مطلق هست.

شرح این آیه ﴿وَلَمۡ يَخۡشَ إِلَّا ٱللَّهَۖچنین است که ابن عطیه می‏گوید: مقصود در این آیه خشیت تعظیم و عبادت و طاعت است و شایسته است انسان از بلا‌ها و معایب دنیوی بترسد تمام آن را قضاء و تدبیر الهی بداند.

ابن قیم/ می‏گوید: خوف عبودیت قلب است و تنها شایسته خداوند است همانطور که انابه و تضرع و محبت و توکل و رجاء و غیر آن از عبادتهای قلب محسوب می‌شوند.

در شرح این قسم از آیه ﴿فَعَسَىٰٓ أُوْلَٰٓئِكَ أَن يَكُونُواْ مِنَ ٱلۡمُهۡتَدِينَابن ابی طلحة از ابن عباسبنقل می‏کند که قطعا آن‌ها جزء هدایت یافتگان هستند و هر (عسی) در قرآن معنی و جوب را می‌رساند.

در حدیث چنین آمده که اگر دیدید مردی به مسجد رفت و آمد می‏کند برای او شهادت ایمان دهید زیرا خداوند متعال می‏فرماید ﴿إِنَّمَا يَعۡمُرُ مَسَٰجِدَ ٱللَّهِ مَنۡ ءَامَنَ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِ وَأَقَامَ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتَى ٱلزَّكَوٰةَ وَلَمۡ يَخۡشَ إِلَّا ٱللَّهَۖ فَعَسَىٰٓ أُوْلَٰٓئِكَ أَن يَكُونُواْ مِنَ ٱلۡمُهۡتَدِينَ١٨[التوبة: ۱۸] احمد و ترمذی و حاکم از ابی سعید خدری آن را روایت کرده‏اند. [۲۹۰]

در شرح این آیه ﴿وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَقُولُ ءَامَنَّا بِٱللَّهِ فَإِذَآ أُوذِيَ فِي ٱللَّهِ جَعَلَ فِتۡنَةَ ٱلنَّاسِ كَعَذَابِ ٱللَّهِۖ[العنكبوت: ۱۰] ابن کثیر/می‏گوید: خداوند متعال از صفات قوم دروغگویی خبر می‏دهد که زباناً ادعای ایمان می‏کردند بدون اینکه رسوخی در قلبشان یافته باشد.

زمانیکه به محنت و مصیبتی گرفتار می‌شدند آن را عذاب و مجازات الهی در نظر می‌گرفتند و از اسلام بر می‌گشتند، ابن عباس می‏گوید: اگر در راه خدا اذیت و آزار می‏دید، یعنی خداوند او را مورد امتحان و فتنه و آزمایش قرار می‌داد که از دینش برگردد.

ابن قیم/می‏گوید: مردم زمانیکه پیامبری به سویشان گسیل می‌شود یا می‌گویند ایمان آوردم یا نمی‌گویند و به کفر و گناهانشان ادامه می‏دهند، آنکه گفته ایمان آورده‌ام پروردگار او را مورد آزمایش و امتحان قرار می‏دهد و (الفتنة) بلا و گرفتاری و آزمایش است تا شخص صادق از کاذب باز شناخته شود، و آنکه لفظ ایمان را بر زبان نیاورده گمان نکند که خداوند را عاجز کرده او را نادیده گرفته و جلو افتاده است.

کسی که به پیامبران و فرستادگان خدا ایمان آورد و از آن‌ها اطاعت کند دشمنان آن‌ها به دشمنی با او بر می‌خیزند و او را مورد اذیت و آزار قرار می‏دهند و ابتلا و آزمایش او به همین رنج و عذابی است که از جانب آن‌ها به او می‌رسد، و کسی که به آن‌ها ایمان نیاورد در دنیا و آخرت مورد عذاب قرار می‌گیرد و شکنجه‌ای که داده خواهد شد. به مراتب بالاتر و دردناک‌تر و مداومتر از شکنجه‌ای است که همراهانش به پیامبران و مومنان رسانده‌اند.

انسان به گونه‌ای است که ناگزیر باید در میان مردم زندگی کند و مردم خواسته‌ها و ایده‌های مختلفی دارند و گاه از شخص می‌خواهند با آن‌ها موافق و همراه گردد و اگر چنین نکند او را مورد اذیت و آزار قرار می‏دهند و اگر با آن‌ها نیز همراه گردد بعضاً یا از جانب آن‌ها یا غیر آن‌ها مورد عذاب قرار می‌گیرد، همانند شخص دیندار و پرهیزکاری که در بین قوم ظالم و ستمگری سکونت گزیده و از ظلم و ستم آن‌ها رهایی نمی‌یابد مگر در صورت موافقت کردن و سکوت کردن نسبت به اعمالشان، و اگر چنین کرد و در ابتدا از شرشان در امان می‌ماند اما بعد، شروع به آزار و اذیت او می‌کنند و آنچنان او را مورد شکنجه و عذاب قرار می‏دهند که اگر منکر آن‌ها هم می‏شد همین بلا را سرش می‌آورند، و اگر از دست آن‌ها نیز جان سالم به در می‏برد از نو گروه دیگری او را مورد عقوبت و اهانت قرار می‏دهند.

پس این فرموده حضرت عایشهلرا باید به یاد داشت و بدان عمل کرد و پیرامون آن اندیشید که خطاب به معاویه گفت آن کس که رضایت خدا را در خشم مردم بدست آورد خدا در برابر رنجی که به او می‌رسانند برای او کافی است و آن کس که رضایت مردم را در خشم خدا جلب کند، آن‌ها ذره‌ای نمی‌توانند او را از خدا بی‌نیاز کنند. پس کسی که خداوند او را هدایت کرده باشد و رشد و شکوفایی او را در کار خیر به او الهام کرده باشد و از شر و آفتهای نفسش او را در امان داشته باشد، هرگز در برابر کار حرام تسلیم نمی‏شود و در برابر دشمنان، صبر و ملایمت را درپیش نخواهد گرفت، و عاقبت او در دنیا و آخرت همانند پیامبران و پیروان آن‌ها خواهد بود. خداوند همچنین. از اوضاع کسی که بدون بینش و بصیرت ایمان آورده‌اند خبر می‏دهد که اگر در راه خدا اذیتی ببینند همان اذیتی که پیامبران و پیروانشان از مخالفانشان می‌بینند، آن را همانند عذاب خداوند می‌دانند که مومنان به وسیله ایمان از آن فرار می‌کنند، در حالیکه مومنان به خاطر علو و کمال بصیرتشان از عذاب خداوند، با ایمان به سوی او پناه می‌برند و تمام درد و رنج‌های زودگذر آن را با نزدیکی به خداوند تحمل می‌کنند و اینان به خاطر ضعف بینش و ایمان نمی‌توانند زجرهای دشمنان خدا و رسول را تحمل کنند و نتیجه موافق و همسو با آن‌ها می‌گردند در قبال درد و رنج لحظه‏ای و گذرا، عذاب اخروی و ابدی را برای خود می‌خرند، در مثال به کسانی می‌مانند که از شدت گرما به آتش پناه برند، خداوند آن هنگام که مومنان خود را یاری می‏دهد و می‏گوید: من باشما هستم، و خداوند به آنچه در سینه‌ها از نفاق و غیر آن پنهان است، آگاهی کامل دارد.

و این آیه ردی بر بینش مرجئه و کرامیه است به این نحو که: ادعای آنان که می‌گویند آمنا بالله (به خدا ایمان آوردیم) نفع و سودی ندارد مگر اینکه در برابر اذیت دشمنان خداوند صبر و استقامت پیشی گیرند، در واقع قول و تصدیق بدون عمل، خالی از فایده است و ایمان مورد نظر شرع با سه چیز حاصل می‏شود: تصدیق با قلب و عمل، اقرار به زبان و عمل با ارکان و جوارح، و این دیدگاه سلف و خلف اهل سنت و جماعت است و در این اعتقاد خوف مداهنه و نرمی و سازش خلق در امر حق وجود دارد، بی‌شک معصوم کسی است که خداوند او را حفظ کرده باشد.

از ابو سعید خدری سبه صورت مرفوع روایت شده که از اثرات ضعیف بودن یقین این است که: رضایت مردم را با خشم و غضب خداوند به دست آورد، و آن‌ها را به خاطر رزق و روزی حمد و ستایش کند، در صورتی که خداوند رازق است، و آن‌ها را مورد مذمت و سرزنش قرار بدهد به خاطر آنچه خداوند به آن‌ها نداده است نه حرص ورزیدن حریص می‏تواند رزق خداوند را بدست بیاورد و نه کراهت شخص کاره می‏تواند آن را دفع کند.

شرح روایت مرفوع ابو سعید خدری که مصنف آن را آورده است.

این حدیث را ابونعیم در «الحلیة» روایت کرده و همچنین بیهقی [۲۹۱]و بیهقی آن را به دلیل وجود محمد پسر مروان سدی در سند آن معلول دانسته و می‏گوید: ضعیف است و همچنین در سلسله سند آن، عطیة العوفی است که ذهبی او را در ردیف ضعفاء و متروکین قرار داده است.

حدیث به لحاظ مضمون و محتوا درست است یعنی خداوند بنا به حکمت خود شادی و فرح را در رضا و یقین و حزن و علم را در شک و خشم قرار داده است. این عبارت: «ان من ضعف الیقین»ضعیف با ضمه به معنی ناتوان شده ضعیف شد و متضاد با قوت و توانایی است، ضعف مانند کرم، نصر، ضعفا و ضعفة و ضعافیة به همان معنای ضعیف و ضعوف و ضعفان است که جمع آن ضعاف و ضعفاء و ضعفة و ضعفی و ضعافی می‏شود. الضعف با فتحه در مورد رای و نظر کاربرد دارد و با ضمه در مورد جسم و بدن، مثلا در مورد زن گفته می‌شود فهی ضعیفة و ضعوف، و یقین به کمال ایمان گفته می‏شود.

ابونعیم در «الحلیة» و بیهقی در «الزهد» به‌ سندی مرفوع از ابن مسعود نقل کرده‌اند که‌ گفت: یقین، ایمان کامل است و صبر، نصف ایمان می‌باشد. گفت: و ایمان به‌ قدر در آن داخل می‌شود، چنان‌که‌ با‌ سندی مرفوع از ابن عباسبنقل شده‌‌ که‌ فرمود: اگر توانستی با رضایت و یقین کامل کارهایت را انجام دهید، پس آن را انجام بده‌، و در صورتی که‌ نتوانستید، این‌را بدان که‌ صبر بر آن‌چه‌ که‌ نمی‌پسندی جای خیر و برکت فراوانی می‌باشد. و در روایتی چنین آمده‌: گفتم: ای رسول خدا! چگونه‌ یقین را حاصل نمایم؟ فرمود: این‌که‌ بدانید آن‌چه‌ که از دست داده‌اید، نمی‌توانستی هرگز بدان دست یابی، و آن‌چه‌ به‌ تو رسیده‌، هیچ احدی نمی‌توانست آن ‌را از تو باز دارد.

در شرح این عبارت «ان ترضی الناس بسخط الله»چنین آمده که رضای مردم را به رضای خدا ترجیح دهد و آن زمانی است که عظمت و جلال وهیبت خداوند آنچنان در قلبش راسخ نباشد که بتواند رضایت مخلوق را با وجود خشم و غضب پروردگار و مالکش نادیده بگیرد، پروردگاری که در قلبها جای دارد و گناهان را می‌بخشد و غم‌ها را مداوا می‏سازد.

با این توصیف کسی که رضایت مخلوق را به رضایت خداوند ترجیح دهد گرفتار نوعی شرک شده است. زیرا از طریق خشم خدا به مردم نزدیک شده است، تنها کسانی در این شرک در امان می‌مانند که خداوند آن‌ها را در امان دارد و توفیق شناخت صفاتی که شایسته مقام جلال او است را به آن‌ها عطا کند و تنفر او از هر آنچه منافی با کمال خداوند است و آگاهی به مراحل الوهیت و ربوبیت ذات پاک او.

شرح این عبارت: «و أن تحمد هم علی رزق الله»یعنی آن‌ها را به آنچه از دسترنج خود کسب می‌کنند مورد ستایش قرار دهد در صورتیکه خداوند از فضل و بخشش خود چنین توانایی و امکاناتی را برای آن‌ها فراهم ساخته است و اگر برانجام کاری اراده کند اسبابی را برای آن مقدر و مهیا می‏کند و تعارضی با این حدیث: هرکس شکر و سپاس مردم را به جای نیاورده، خدا را شکر نگفته است، [۲۹۲]ندارد چون سپاسگزاری از مردم با دعا برای آن‌هاست که خداوند خیر ونفعی رابه وسیله آن‌ها به شما رسانده است، سپس یا برای او دعا کنید یا جبران کنید. زیرا در حدیث است [۲۹۳]کسی که در حق شما کار خوبی را انجام داد شما نیز در حق اوخوبی کنید و اگر نتوانستید برایش دعا کنید تا جایی که بدانید که سپاس اورا به جا آورده اید، این امر که انجام کار به مردم نسبت داده شده به این خاطر است که آنان به عنوان سببی در رساندن کار معروف در نظر گرفته شده‏اند.

شرح عبارت «و أن تذمهم علی مالم یوتك الله»آن‌ها را مورد مذمت قرار بدهی چون آنچه را که از آنان درخواست کرده‏ای برای تو مقدر نکرده است. هرکس بداند عطا و منع تنها به وسیله خداوند متعال انجام می‌گیرد و اوست که رزق بنده‏اش را به سبب و بدون سبب و از جائی که گمان نمی‏کند می‌رساند هیچ مخلوقی را نه به خاطر رزق مورد مدح قرار می‏دهد و نه به خاطر منع مذهت می‏کند و تمام کارش را به خداوند واگذار می‏کند و در امر دین ودنیا تنها به او اعتماد می‏کند.

پیامبر اکرمصعین معنی را در حدیث زیل گنجانده است: ان رزق الله لایجره حرص حریص و لایرده کراهیة کاره، همچنانکه خداوند متعال می‏فرماید: ﴿مَّا يَفۡتَحِ ٱللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحۡمَةٖ فَلَا مُمۡسِكَ لَهَاۖ وَمَا يُمۡسِكۡ فَلَا مُرۡسِلَ لَهُۥ مِنۢ بَعۡدِهِۦۚ وَهُوَ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡحَكِيمُ٢[فاطر: ۲].

یعنی: «هر رحمتی را خدا به روی مردم بگشاید، کسی نمی‌تواند جلو آن را بگیرد؛ و هر چه را امساک کند، کسی غیر از او قادر به فرستادن آن نیست؛ و او عزیز و حکیم است».

از آن جلوگیری کند و خداوند هر چیزی را که باز دارد و از آن جلوگیری کند کسی جز او نمی‏تواند آن را رها و روان سازد و او توانا و کار بجاست.

شیخ الاسلام /گفته است: یقین متضمن این است که با اعتماد و اطمینان کامل فرامین و دستورات خداوند را به جا آوری و به وعده‌ای که خداوند به اهل طاعت و ایمان داده است یقین داشته باشی و همچنین به قدر و خلق و تدبیر خداوند یقین داشته باشی و اگر رضایت مردم را با خشم خداوند به دست آوری به رزق خداوند و وعده خداوند یقین کامل حاصل نکرده‏ای، کمی یقین این عوارض را در پی دارد که ممکن است به آنچه مردم دارند تمایل پیدا کنی و نتوانی وظایفی که خداوند بر عهده ات گذاشته انجام بدهی، چون به داشته‏های آن‌ها امید داری، ممکن است به وعده‌هایی که خداوند به اهل طاعت داده از یاری و تایید و ثواب در دنیا و آخرت شک کنی، بی‏تردید رضایت خدا نصرت و رزق روزی او را در پی دارد و خشنودی دیگران را به قیمت خشم خداوند جلب کردن به خاطر ترس از آن‌ها یا طمع در داشته‌هایشان از صعف یقین است. و اگرخداوند چیزی را برای تو مقدر نکرد گمان نکنی که از دسیسه دیگران است چرا که همه چیز در دست خداست، هر آنچه بخواهد می‌شود و هر آنچه نخواهد نمی‏شود. همچنین اگر دیگران را برای آنچه خدا برایشان مقدر نکرده مورد سرزنش قرار دهی دوباره از ضعف یقین نشأت می‌گیرد.

در جهت هوای نفست، دیگران را خوار مدار – به آن‌ها امید نداشته باش و آن‌ها را مورد مذمت قرار مده، براستی آن کس که خدا و رسولش را مورد مذمت قرار دهد مذموم است و آن کس که حمد و ثنای آن‌ها را به جا آورد. مورد ستایش است؛ مرتبط به این مضمون چنین آمده که بعضی از افراد طایفه بنی تمیم گفتند محمد چه چیز را به ما می‏دهد در حالی که ما هر زیبایی را ستایش می‌کنیم و هر عیب و زشتی را مذموم می‌شماریم، پیامبرصگفت: خداوند نیز همین را می‌خواهد. [۲۹۴]حدیث دلالت بر این دارد که ایمان کم و زیاد می‌شود و اعمال جزئی از مسمای ایمان هستند.

از عایشه لچنین روایت شده که رسول الله صگفت: کسی که رضایت خداوند را با خشم و غضب مردم طلب کند خدا از او راضی خواهد شد و مردم را از او راضی خواهد کرد و کسی که رضایت مردم را در خشم خداوند طلب کند خدا از او خشمناک می‌شود و مردم را نیز از او خشمناک می‏سازد. این حدیث را ابن حبان در صحیحش روایت کرده است.

این عبارت «وعن عائشة رضي الله عنها أن رسول اللهصقال: من التمس رضی الله بسخط الناس رضی الله عنه وأرضی عنه الناس، ومن التمس رضی الناس بسخط الله، سخط الله علیه وأسخط علیه الناس»رواه ابن حبان فی صحیحة». [۲۹۵]

این حدیث را ابن حبان با همین لفظ آورده است و ترمذی آن را از مردی از اهل مدینه روایت کرده که گفت: معاویه در نام‌های خطاب به عایشهل خواست که نوشته توصیه مانند و موجزی را برای او بنگارد.عایشه در جواب نوشت: سلام بر تو، شنیدم که رسول خداصمی‏گوید: کسی که رضایت خداوند را علیرغم خشم مردم طلب کند خدا در عوض مردم برای او کافی است و کسی که رضایت مردم را بر خلاف خشم خدا طلب کند خدا او را به مردم واگذار می‏کند و السلام. ابو نعیم آن را در «الحلیة» روایت کرده است.

این عبارت «من التمس» یعنی کس که طلب کند.

شیخ الاسلام/گفت: و عایشه‌لبرای معاویه‌ چنین نوشت: -و روایت شده‌ که‌ عایشه‌ مستقیم از پیامبرصنقل کرد که‌ فرمود- «هر کس برای کسب رضایت خدا مردم را مورد ناراحتی قرار دهد، خداوند مشکلات مردم را برایش برطرف می‌نماید، و هرکس برای کسب رضایت مردم، خداوند را ناراحت نماید، تمام مردم نمی‌توانند نیاز او را برطرف نمایند». و در روایت نقل شده‌ به‌ سند موقوف چنین آمده‌ که‌ عایشه‌ نوشت: «هر کس برای کسب رضایت خدا مردم را مورد ناراحتی قرار دهد، خداوند خود از او راضی می‌شود و بندگانش را نیز از او راضی می‌نماید، اما هرکس برای کسب رضایت مردم، خداوند را ناراحت نماید، ثناگویانش را به‌ کسانی تبدیل می‌کند که‌ او را مورد مذمت خود قرار دهند». و این بزرگ‌ترین مقام فهم دین است، آن کسی که‌ برای رسیدن به‌ رضایت خداوند مردم را از خود می‌رنجاند، او کسی است که‌ تقوای خدا را پیشه‌ کرده‌ و بنده‌ی صالح خداوند است، و خداوند متولی و سرپرست صالحین است.

﴿وَمَن يَتَّقِ ٱللَّهَ يَجۡعَل لَّهُۥ مَخۡرَجٗا٢ وَيَرۡزُقۡهُ مِنۡ حَيۡثُ لَا يَحۡتَسِبُۚ[الطلاق: ۲-۳] «هرکس از خدا بترسد و پرهیزکاری کند خداوند راه نجات را برای او فراهم می‏سازد و به او از جائی که تصورش نمی‏کند روزی می‌رساند».

زمانی تمام مردم از بندگان خوب خدا راضی خواهند بود که از غرض ورزی مبری باشند و عاقبت و سرانجام هر کاری برای آن‌ها مشخص گردد و گرنه حصول چنین امری امکان پذیز نخواهد بود «و من ارضی الناس بسخط الله لم یغنوا عنه من الله شیئاً»همانند ظالمی که دست خود را گاز می‌گیرد و از کار کرده پشیمان می‌شود

و عبارت «أما كون حامده ینقلب ذاماً» در عاقبت و سرانجام کار واقع می‌شود زیرا پرهیز کاری و خدا ترسی نهایت هر چیزی است.

سخن نیکویی است این گفته شاعر که می‏گوید:

ای پایان آرزوها هنگامی که دوستی با تو درست باشد
پس هر آنچه بالای خاک است خاک است

(یعنی چون رابطه دوستی انسان با تو محکم باشد همه چیز در برابر دیدگان چنین فردی که دوستدار توست ناچیز و بی‏مقدار است.)

ابن رجب /می‏گوید: هنگامیکه انسان برایش مشخص شود که هر موجودی که بر روی خاک است، خاک است چگونه ممکن است اطاعت از کسی را که از خاک است بر کسی که رب الارباب است ترجیح دهد یا خاک چگونه رضایت می‏دهد به خشم خداوند مالک و وهاب. در حدیث چنین آمده: عقوبت شخصی که از مردم می‏ترسد و رضایت آن‌ها را بر خدا ترجیح می‏دهد چنین بیان شده ﴿فَأَعۡقَبَهُمۡ نِفَاقٗا فِي قُلُوبِهِمۡ إِلَىٰ يَوۡمِ يَلۡقَوۡنَهُۥ بِمَآ أَخۡلَفُواْ ٱللَّهَ مَا وَعَدُوهُ وَبِمَا كَانُواْ يَكۡذِبُونَ٧٧[التوبة: ۷۷] یعنی «خداوند نفاق را در دل‌هایشان پدیدار و پایدار ساخت تا ان روزی که خدا را در آن ملاقات می‌کنند این بخاطر آن است که پیمان خدا را شکستند و همچنین دروغ گفتند».

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

تفسیر آیه آل عمران.

تفسیر آیه برائت.

تفسیر آیه عنکبوت.

یقین قوت و ضعف پیدا می‏کند.

نشانه‌های ضعف یقین و برشمردن موارد آن.

اخلاص داشتن در خوف از خدا از جمله فرائض است.

ذکر ثواب کسی که آن را انجام می‏دهد.

ذکر عقاب کسی که آن را ترک می‏کند.

[۲۸۹] حدیث صحیح است: احمد (۳/۲۷، ۲۹، ۷۷) و ابن حبان (۱۸۴۵)و ابن ماجه در کتاب الفتن (۴۰۰۸) باب الامر بالمعروف و النهی عمل المنکر از ابی سعید خدری آورده و البانی در صحیح الجامع (۱۸۱۴) آن را صحیح دانسته است. [۲۹۰] حدیث ضعیف است: احمد (۳/ ۶۸، ۷۶) و ترمذی در کتاب التفسیر (۳۰۹۳) باب و من سورة التوبه و الحاکم (۱/۲۱۲، ۲۱۳)، (۲/۳۳۲) آن را آورده‌اند و سند آن ضعیف است. البانی در المشکاة (۷۲۳) و ضعیف الجانع (۶۰۸) آن را ضعیف دانسته است. [۲۹۱] حدیث ضعیف است ابونعیم درالحلیة (۵/۱۰۶)، (۱۰/۴۱) آن را آورده است و بیهقی در الشعب (۱/۱۵۱، ۱۵۲) آن را ذکر کرده است البانی در ضعف الجامع (۲۰۰۷) آن را ضعیف دانسته است. [۲۹۲] حدیث صحیح است ابو داود: در کتاب الادب (۴۸۱۱) باب، فی شکر المعروف آن را آورده است ترمذی: در کتاب البر و الصلة (۱۹۵۴۱) باب ماجاء فی الشکر لمن احسن الیک آن را ذکر کرده و گفته: حدیثه حسن و صحیح است و احمد (۲/۲۹۵، ۳۰۲، ۳۰۳، ۳۸۸) از حدیث ابی هریره سنقل کرده است منذری در الترغیب (۲/۷۷) گفته راویان آن محل اعتماد هستند ارناووط در شرح السنه (۳۶۱۰) گفته است: اسناد آن صحیح است و البانی در صحیح الجامع (۶۴۷۷) آن را صحیح دانسته است. [۲۹۳] حدیث صحیح است: جزئی از حدیث ابن عمر است که در ابتدا این گونه شروع می‌شود: هرکس از شما به خدا پناه ببرد خدا اورا پناه می‌دهد و هرکس از خدا چیزی بخواهد به او می‌دهد و هرکس دعایی بخواند خدا اورا اجابت می‌کند و هرکس سازد... تا ابو داود آن را روایت کرده در کتاب الزکاة (۱۶۷۲) باب عطیة من سأل الله و نسائی در کتاب الزکاة (۵/۸۲) باب من سأل بالله و ارناؤوط در تخریج جامع الاصول (۱۱/۶۹۲)گفته: اسناد آن توضیح است و البانی در الصحیحة (۲۵۴)آن را درست دانسته است. [۲۹۴] حدیث حسن است احمد (۳/۴۸۸)، (۶/۳۹۳، ۳۹۴) از اقرع بن حاسبی روایت کرده و ترمذی در کتاب التفسیر (۳۲۶۷) باب ازسوره حجرات آن را آورده است و گفته حدیث حسن غریب است جزئی از حدیث البراء است و أناؤوط در تخریج جامع الاصول (۲/۳۶۳) آن را حسن دانسته است. [۲۹۵] حدیث صحیح است ابن حبان (۱۵۴۲- موارد) ترمذی: کتاب الزهد (۲۴۱۴) باب {۶۴} البانی در صحیح الجامع (۵۹۷۳) آن را صحیح دانسته است.

باب

قول خداوند متعال: ﴿وَعَلَى ٱللَّهِ فَتَوَكَّلُوٓاْ إِن كُنتُم مُّؤۡمِنِينَ٢٣[المائدة: ۲۳] یعنی: «اگر مومن هستید بر خدا توکل کنید».

شرح باب قول خداوند متعال ﴿وَعَلَى ٱللَّهِ فَتَوَكَّلُوٓاْ إِن كُنتُم مُّؤۡمِنِينَ٢٣[المائدة: ۲۳].

ابوسعادات می‏گوید: توکَّل بالامر: زمانی است که شخص ضامن انجام آن کار می‌شود «وكلت أمري الی فلان»هنگامی است که به او اعتماد می‏کند و وکل فلان فلاناً: آن وقت است که او را لایق و شایسته می‌یابد و کارهایش را به او واگذار می‏کند.

مصنف/این ترجمه را از آیه مد نظر داشته که توکل فرضیه‌ای است که خالص کردن آن برای خداوند واجب است و تقدیم معمول در آن افاده حصر می‏کند یعنی بر خدا توکل کنید نه بر غیر او، توکل جزء بزرگترین و جامع‌ترین عبادت‌ها محسوب می‌شود زیرا اعمال صالح ازآن نشأت می‌گیرند و زمانیکه فرد در تمام مسائل دینی و دنیایی فقط به خداوند اعتماد داشته باشد، اخلاص او صحیح و درست است و در طرف معامله او خداوند بزرگوار قرار می‌گیرد، بالاترین منازل و درجات که انواع سه گانه توحید است ﴿إِيَّاكَ نَعۡبُدُ وَإِيَّاكَ نَسۡتَعِينُ٥جز با توکل به خداوند به دست نمی‏آید همچنان که این آیه به آن اشاره می‏کند ﴿وَقَالَ مُوسَىٰ يَٰقَوۡمِ إِن كُنتُمۡ ءَامَنتُم بِٱللَّهِ فَعَلَيۡهِ تَوَكَّلُوٓاْ إِن كُنتُم مُّسۡلِمِينَ٨٤[يونس: ۸۴] «موسی گفت: ای قوم من اگر واقعا به خدا ایمان دارید بر او توکل کنید (و باید بر او توکل کنید) اگر خود را بدو تسلیم کرده اید»و آیه ﴿رَّبُّ ٱلۡمَشۡرِقِ وَٱلۡمَغۡرِبِ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ فَٱتَّخِذۡهُ وَكِيلٗا٩[المزمل: ۹] «همان پروردگار شرق و غرب که معبودی جز او نیست، سپس تنها او را به عنوان کار ساز و یاور برگیر و برگزین».

آیات در این زمینه بسیار است. امام احمد /می‏گوید: توکل عمل قلب است. ابن قیم/چنین نظر می‏دهد که توکل بر خداوند شرط ایمان است و زمانی که توکل نباشد ایمان نیز منتفی است و آیه: ۸۴ یونس که قبلا بیان آن گذشت، دلیل صحت ایمان را توکل قرار داده است، هر زمان ایمان بنده‏ای زیاد باشد توکل او نیز عمیق است و هر زمان ایمان بنده‏ای کم و ضعیف باشد توکل او نیز کم است و در واقع ضعف توکل دلالت دارد بر ضعیف بودن ایمان. خداوند متعال بین توکل و عبادت، توکل و ایمان، توکل و تقوی، توکل و اسلام، توکل و هدایت جمع می‌بندد بنابراین توکل اصل و اساس تمام اعمال اسلام و مقامات ایمان و احسان است و شأن و مرتبه آن به عبادت مانند سراست در جسم و تن، همچنانکه سر جز بر بدن قرار نمی‌گیرد ایمان و مقامات و اعمال آن نیز جز بر توکل قوام و استحکام نمی‌یابند.

شیخ الاسلام /می‏گوید: کسی که به مخلوقی از مخلوقات خداوند امید ببندد و به غیر او توکل کند بی‏گمان مشرک است ﴿وَمَن يُشۡرِكۡ بِٱللَّهِ فَكَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ ٱلسَّمَآءِ فَتَخۡطَفُهُ ٱلطَّيۡرُ أَوۡ تَهۡوِي بِهِ ٱلرِّيحُ فِي مَكَانٖ سَحِيقٖ٣١[الحج: ۳۱] «کسی که برای خدا انبازی قرار دهد انگار از آسمان فرو افتاده است و پرندگان او را می‏ربایند، یا اینکه تندباد او را به مکان بسیار دوری پرتاب می‏کند».

شارح/گفته: توکل بر دو قسم است:

۱- توکل در اموری که جز خداوند کسی قادر به انجام آن نیست مانند افرادی که به اموات و طاغوت‌ها توکل می‌کنند و به آن‌ها امید بسته‏اند تا حاجت‌هایشان را از رزق و روزی و شفاعت و محافظت و نصرت برآورده سازد که این مرحله شرک اکبر است.

۲- توکل به اسباب ظاهری: مانند کسی که به امیر و سلطانی که خداوند او را توانا ساخته برای کسب رزق و روزی، دفع آزار و اذیت، توکل می‏کند. که این مرحله‌ای از شرک اضعر است.

و کاله جایز: وکالت دادن به شخص برای انجام کارهایی که موکل خود قادر به انجام آن هست به شرط اینکه به وکیل در گرفتن نتیجه اعتماد کامل نکند بلکه همواره برای آسان سازی کاری که خود انجام می‏دهد یا به وکیلش واگذار کرده به خدا توکل کند، وکالت به غیر از جمله اسبابی است که اتخاذ آن جایز است اما صرف اعتماد به مسببی که عامل ایجاد سبب و مسبب است لازم است.

فرموده خداوند متعال: ﴿إِنَّمَا ٱلۡمُؤۡمِنُونَ ٱلَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ ٱللَّهُ وَجِلَتۡ قُلُوبُهُمۡ وَإِذَا تُلِيَتۡ عَلَيۡهِمۡ ءَايَٰتُهُۥ زَادَتۡهُمۡ إِيمَٰنٗا وَعَلَىٰ رَبِّهِمۡ يَتَوَكَّلُونَ٢[الأنفال: ۲] یعنی: «مومنان تنها کسانی هستنى که هر وقت نام خدا برده شود هراسان می‏گردد و هنگامی که آیات او بر آنان خوانده می‌شود بر ایمانشان می‏افزاید و بر پروردگار خود توکل می‌کنند».

قول خداوند متعال: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِيُّ حَسۡبُكَ ٱللَّهُ وَمَنِ ٱتَّبَعَكَ مِنَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ٦٤[الأنفال: ۶۴].

«ای پیغمبر خدا برای تو و مومنانی که از تو پیروی کرده‏اند کافی و بسنده است».

در شرح قول خداوند متعال ﴿إِنَّمَا ٱلۡمُؤۡمِنُونَ ٱلَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ ٱللَّهُ وَجِلَتۡ قُلُوبُهُمۡ وَإِذَا تُلِيَتۡ عَلَيۡهِمۡ ءَايَٰتُهُۥ زَادَتۡهُمۡ إِيمَٰنٗا وَعَلَىٰ رَبِّهِمۡ يَتَوَكَّلُونَ٢[الأنفال: ۲].

که مصنف به آن اشاره می‏کند، ابن عباسبمی‏گوید: منافقان هنگام اداء فرائض خداوند چیزی از ذکر و تسبیح خداوند به قلبشان خطور نمی‏کند به آیات خداوند ایمان نمی‌آورند و به او توکل نمی‏کنند و زکات اموالشان را نمی‏دهند و در غیاب نماز نمی‏خوانند.

خداوند متعال چنین خبر می‏دهد که اینان در شمار مومنین نیستند سپس وصف مومنین را چنین می‏آورد ﴿إِنَّمَا ٱلۡمُؤۡمِنُونَ ٱلَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ ٱللَّهُ وَجِلَتۡ قُلُوبُهُمۡ، بنابراین واجبات و فرایض او را به جا می‏آوردند.

ابن جریر و ابن ابی حاتم آن را روایت کرده‏اند، هراسان شمردن دل از یاد خدا مستلزم قیام به انجام کاری است که خداوند به آن امر کرده و همچنین مقتضی دوری نمودن از انجام کاری است که خداوند از آن نهی نموده است.

سدی می‏گوید: مقصود از ﴿ٱلَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ ٱللَّهُ وَجِلَتۡ قُلُوبُهُمۡمردی که می‌خواهد ستم کند یا اراده انجام معصیت می‏کند به او گفته می‌شود از خدا بترس و این منجر به هراس و خوف در قلبش می‏شود، ابن ابی شیبة و ابن جریر آن را روایت کرده‏اند.

﴿وَإِذَا تُلِيَتۡ عَلَيۡهِمۡ ءَايَٰتُهُۥ زَادَتۡهُمۡ إِيمَٰنٗاصحابه و تابعون و تبع تابعون استدلال کرده‏اند به این آیه و آیات دیگری نظیرآن بر زیادی و نقصان ایمان.

عمیر بن حبیب صحابی چنین گفته: که ایمان کم و زیاد می‌شود از او پرسیده‏اند زیاده و نقصان آن چگونه است؟ می‏گوید: هنگامی که خدا را به یاد داشته باشیم و از او خوف و خشیت داشته باشیم ایمان ما زیاد است و هرزمان که از او غفلت ورزیدیم و فراموش کردیم و کوتاهی ورزیدیم آن زمان ایمان ما کاهش یافته است. ابن سعد آن را روایت کرده است.

مجاهد می‏گوید: زیادی و کمی ایمان همان قول و عمل است ابن ابی حاتم آن را روایت کرده است.

شافعی، احمد، ابوعبید و دیگران برآن اجماع بسته‏اند

﴿وَعَلَىٰ رَبِّهِمۡ يَتَوَكَّلُونَیعنی قلباً به او اعتماد کنند و کارهایشان را به او واگذار کنند، جز او به کسی امید نداشته باشند و مقصد و نهایت خود را در او جستجو کنند و به او دل ببندند و بدانند هر آنچه اراده کند همان می‌شود و بدون اراده او کاری انجام نمی‏پذیرد و تنها او می‏تواند در ملک تصرف کند، و معبودی که هیچ شریکی جز او نیست تنها و یگانه است.

در این آیه مومنین باسه ویژگی نیک توصیف شده‌اند: خوف، ایمان زیاد، تنها بر خداتوکل کردن. که این ویژگی‌ها مقتضی کمال ایمان هستند و بدست آمدن نتایج اعمال باطنی و ظاهری مثال آن نماز است، کسی که نماز می‌خواند برآن مداومت می‌ورزد و زکات را مطابق امر برخدواند پرداخت می‏کند باید تا انجا که برایش مقدور است واجبات را به جا آورد و تمامی محرمات را ترک کند همانطور که خداوند متعال می‏فرماید:

﴿إِنَّ ٱلصَّلَوٰةَ تَنۡهَىٰ عَنِ ٱلۡفَحۡشَآءِ وَٱلۡمُنكَرِۗ وَلَذِكۡرُ ٱللَّهِ أَكۡبَرُۗ[العنكبوت: ۴۵].

«مسلماً نماز از گناهان بزرگ و کارهای منکر باز می‌دارد و قطعا ذکر خدا و یا الله بزرگتر و والاتر است».

شرح آیه ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِيُّ حَسۡبُكَ ٱللَّهُ وَمَنِ ٱتَّبَعَكَ مِنَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ٦٤[الأنفال: ۶۴].

ابن قیم /می‏گوید: منظور این است که خدا به تنهایی برای پیامبر و پیروان او کفایت می‏کند و با وجود او به کس دیگری احتیاج پیدا نمی‏کنند و این قول را شیخ الاسلام ابن تیمیه/نیز برگزیده است.

سخن دیگر این است که خدا و مومنین برای تو کافی هستند.

ابن قیم/این قول را خطای محض می‏داند که نباید آیه را برآن حمل کرد زیرا کافی بودن همانند توکل و تقوی و عبادت تنها برای خداوند متعال است، و می‏فرماید: ﴿وَإِن يُرِيدُوٓاْ أَن يَخۡدَعُوكَ فَإِنَّ حَسۡبَكَ ٱللَّهُۚ هُوَ ٱلَّذِيٓ أَيَّدَكَ بِنَصۡرِهِۦ وَبِٱلۡمُؤۡمِنِينَ٦٢[الأنفال: ۶۲].

یعنی: «اگر بخواهند تو را فریب دهند خدا برای تو کافی است و او همان کسی است که تو را با یاری خود و توسط مومنان تقویت و پشیبانی کرد».

بین حسب و تایید تفاوت وجود دارد، حسب مختص خداوند است و تایید با یاری خداوند و به کمک بندگان صورت می‌گیرد خداوند بندگانی که تنها او را برای خود کافی می‏دانند مورد ستایش قرار می‏دهد ﴿ٱلَّذِينَ قَالَ لَهُمُ ٱلنَّاسُ إِنَّ ٱلنَّاسَ قَدۡ جَمَعُواْ لَكُمۡ فَٱخۡشَوۡهُمۡ فَزَادَهُمۡ إِيمَٰنٗا وَقَالُواْ حَسۡبُنَا ٱللَّهُ وَنِعۡمَ ٱلۡوَكِيلُ١٧٣[آل عمران: ۱۷۳].

یعنی: «آن کسانی که مردمان بدیشان گفتند مردمان بر ضد شما گرد یکدیگر فراهم آمده‏اند، پس از ایشان بترسید ولی بر ایمانشان افزود و گفتند خدا ما را بس و او بهترین حامی و سرپرست است».

و نگفتند خدا و رسولش برای ما کافی است و همانند این آیه خداوند متعال است ﴿وَقَالُواْ حَسۡبُنَا ٱللَّهُ سَيُؤۡتِينَا ٱللَّهُ مِن فَضۡلِهِۦ وَرَسُولُهُۥٓ إِنَّآ إِلَى ٱللَّهِ رَٰغِبُونَ٥٩[التوبة: ۵۹] یعنی: «و می‏گفتند خدا ما را بسنده است و خداوند از فضل و احسان خود به ما می‏دهد و پیغمبرش و ما تنها رضای خدا را می‏جوئیم».

در این آیه تامل کن و بنگر چگونه ایتا ء(دادن) رابرای خدا و رسول خدا قرارداده است و حسب را تنها برای خدا، نگفته حسبنا الله و رسوله: خدا و رسول برای ما کافی است بلکه آن را مخصوص خدا دانسته است. همچنان که خداوند می‏فرماید: ﴿وَإِلَىٰ رَبِّكَ فَٱرۡغَب٨[الشرح: ۸].

یکسره به سوی پروردگارت روی آر بنابراین رغبت و توکل و انابه و حسب تنها برای خداوند است همچنان که عبادت و تقوی و سجود ونذر و سوگند برای او است و آیه اینگونه با معنی متبادر از آن مطابقت می‌یابد که اگر خداوند برای بنده‏اش کافی باشد واجب است فقط به او توکل کند و هر زمان به غیر او توجه کند خداوند امور او را به کسی که به او نظر کرده واگذار می‏کند به همان نحوی که در حدیث به آن اشاره شده: هرکس به چیزی تعلق و دلبستگی داشته باشد به همان واگذارمی‏شود. [۲۹۶]

داوند متعال می‏فرماید: ﴿وَمَن يَتَوَكَّلۡ عَلَى ٱللَّهِ فَهُوَ حَسۡبُهُۥٓۚ[الطلاق: ۳] «هر کس بر خدا توکل کند خدا او را بسنده است».

شرح ﴿وَمَن يَتَوَكَّلۡ عَلَى ٱللَّهِ فَهُوَ حَسۡبُهُۥٓۚ[الطلاق: ۳].

ابن قیم/ و دیگران گفته‏اند: حسبه: برای او کافی است، هرکس که خدا برای او بسنده باشد و از او محافظت کند دشمن نمی‏تواند به او نظر کند و او را مورد اذیت قرار دهد مگر اذیتی که چاره‌ای جز آن نیست مانند گرما و سرما و گرسنگی و تشنگی و اگر بخواهد به او ضربه‌ای بزند که نتواند به خواسته‏اش برسد هرگز موفق نمی‏شود و فرق است بین اذیتی که در ظاهر اذیت است. و در حقیقت فقط ضرر به خود است و نیکی و احسان به متضرر با ضرری که شخص حسرت دل خود را از دشمن در آورد.

بعضی از اهل سلف گفته‌اند: خداوند برای هر عملی جزا و پاداشی از جنس خودش قرار داده است و پاداش توکل بر خدا را کافی بودن او برای بنده‏اش گذشته است این است که می‏گوید: ﴿وَمَن يَتَوَكَّلۡ عَلَى ٱللَّهِ فَهُوَ حَسۡبُهُۥٓۚو نمی‏گوید این پاداش و آن پاداش را دارد همان طور که در مورد اعمال دیگر می‏گوید، اگر بنده‏ای آنچنان که باید به خداوند توکل کند، آسمان‌ها و زمین و آنچه که در آن است نمی‌توانند برای او تنگنایی ایجاد کنند زیرا خداوند راه گشایش را برای او فراهم می‏سازد و همواره رزق و نصرت خداوند برای بنده‏اش کافی است.

در اثری که احمد در (الزهد) از وهب بن مبنه روایت کرده می‏گوید: خداوند فرمود به عزت خودم سوگند بنده‏ای که من را پناه خود قرار بدهد آسمان‌ها و زمین و آنچه در آن‌هاست نمی‌توانند برای او تنگنایی قرار دهند چرا که من با او هستم و راه خلاص و گشایش را برای او فراهم می‏سازم و کسی که به من پناه بجوید دست او را از اسبابی که در آسمان‌هاست کوتاه می‏سازم و زمین زیر پایش را فرو می‌برم و او را به نفسش می‏گمارم، برای بنده من همین کافی است که من نهایت آرزوی او باشم.

اگر بنده‏ام از من اطاعت کند قبل از اینکه چیزی از من در خواست کند به او می‏دهم و قبل از اینکه از من بخواهد او را مورد اجابت قرار می‌دهم، من به نیازهایی که می‌شود به وسیله آن به او مهربانی کرد آگاهم.

و آیه دلیلی بر فضیلت توکل است که بزرگترین سبب در جلب منفعت و دفع مضرت به حساب می‏آید زیراخداوند جمله اخر رابر جمله اول معلق کرده، تعلیق جزاء بر شرط غیر ممکن است وجود شرط بسان نبود آن باشد چون خداوند حکم را بر وصفی که مناسب با آن است مترتب کرده بنابراین توکل همان سببی است که توسط آن خداوند برای بنده‏اش کفایت می‏کند همچنین در آیه تذکری بر این مطلب است که اسباب را باید همراه توکل اتخاذ زیرا خداوند ابتدا از تقوی و بعد از توکل سخن می‏گوید: ﴿وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَۚ وَعَلَى ٱللَّهِ فَلۡيَتَوَكَّلِ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ١١[المائدة: ۱۱].

«از خدا بترسید و باید که مومنان تنها بر خدا تکیه کنند». آیه فوق توکل همراه با تقوی را جزء اسباب مشروعی قرار داده که ما مامور به فراهم کردن آن هستیم توکل بدون اخذ اسباب موجه، بیهوده و بی‏نتیجه است گرچه شائبه‏ای از اصل توکل هم در آن باشد، شایسته نیست که بنده‏ای توکل کند اما بیهوده، همان طور که شایسته نیست آنچه را که ثمره‏ای در بر ندارد وسیله توکل خود قرار دهد بلکه باید به گونه‌ای توکل کند که مقصود او از توکل به نتیجه برسد، ابن قیم این معنا را برای آن ذکر کرده است.

بخاری و نسائی از ابن عباس روایت کرده‏اند که گفت: حضرت ابراهیم آن هنگام که او را در آتش انداختند، حسبنا الله و نعم الوکیل را بر زبان آورد و همچنین حضرت محمدصهنگامی که به او گفتند: ﴿إِنَّ ٱلنَّاسَ قَدۡ جَمَعُواْ لَكُمۡ فَٱخۡشَوۡهُمۡ فَزَادَهُمۡ إِيمَٰنٗا وَقَالُواْ حَسۡبُنَا ٱللَّهُ وَنِعۡمَ ٱلۡوَكِيلُ١٧٣[آل عمران: ۱۷۳].

شرح این عبارت و عن ابن عباس بقال «حسبنا الله ونعم الوكیل قالها ابراهیم حین القی فی النار وقالها محمد صحین قالوا له: ان الناس قد جمعوا لكم فاخشوهم فزادهم ایماناً وقالوا حسبنا الله ونعم الوكیل»که بخاری و نسائی آن را روایت کرده‏اند. [۲۹۷]مقصود از حسبنا الله: یعنی خدا برای ما کافی است، جز به او توکل نمی‏کنیم خداوند می‏فرماید: ﴿قُلۡ يَٰقَوۡمِ ٱعۡمَلُواْ عَلَىٰ مَكَانَتِكُمۡ إِنِّي عَٰمِلٞۖ فَسَوۡفَ تَعۡلَمُونَ٣٩[الزمر: ۳۹] آیا خداوند برای بنده‏اش کافی نیست.

﴿وَنِعۡمَ ٱلۡوَكِيلُ، یعنی واگذارنده بسیار خوبی است همان طور که می‏فرماید: ﴿وَٱعۡتَصِمُواْ بِٱللَّهِ هُوَ مَوۡلَىٰكُمۡۖ فَنِعۡمَ ٱلۡمَوۡلَىٰ وَنِعۡمَ ٱلنَّصِيرُ٧٨[الحج: ۷۸] «به خدا چنگ زنید که سرپرست و یاور شماست و چه سرور و یاور نیک و چه مددکار و کمک کننده خوبی است».

مخصوص (نعم) هُوَ است که تقدیرا مخدوف است.

ابن قیم/می‏گوید: خداوند برای کسی که به او توکل کند و به او پناه برد کافی و بسنده است و او کسی است که خوف خائف را به امنیت مبدل می‏سازد و به پناه جوینده پناه می‏دهد.

کسی که او را به دوستی گیرد و از او کمک طلبد و به او توکل کند و تماماً به او پناه برد خداوند ولی او می‌شود و از او محافظت می‏کند و او را مصون می‏دارد. وکسی که از او بترسد و پرهیز کند خدا او را در پناه من خود قرار می‏دهد و تمام منافع مورد نیازش را برای او فراهم می‏سازد.

در شرح این گفته: «قالها ابراهیم حین القی فی النار»چنین آمده که: ﴿قَالُواْ حَرِّقُوهُ وَٱنصُرُوٓاْ ءَالِهَتَكُمۡ إِن كُنتُمۡ فَٰعِلِينَ٦٨ قُلۡنَا يَٰنَارُ كُونِي بَرۡدٗا وَسَلَٰمًا عَلَىٰٓ إِبۡرَٰهِيمَ٦٩ وَأَرَادُواْ بِهِۦ كَيۡدٗا فَجَعَلۡنَٰهُمُ ٱلۡأَخۡسَرِينَ٧٠[الأنبياء: ۶۸-۷۰].

«(برخی به برخی رو کردند) و گفتند: اگر می‌خواهید کاری کنید ابراهیم را سخت بسوزانید و خدایان خویش را مدد و یاری دهید، ما به آتش دستور دادیم که ای آتش سرد و سالم‏شو برای ابراهیم، آن‌ها خواستند که ابراهیم را با نیرنگ خطرناکی نابود کنند ولی ما ایشان را زیانبارترین مردم نمودیم».

شرح این قول: وقالها محمدص حین قالوا له﴿إِنَّ ٱلنَّاسَ قَدۡ جَمَعُواْ لَكُمۡ فَٱخۡشَوۡهُمۡ فَزَادَهُمۡ إِيمَٰنٗا وَقَالُواْ حَسۡبُنَا ٱللَّهُ وَنِعۡمَ ٱلۡوَكِيلُ١٧٣[آل عمران: ۱۷۳].

چنین است که: بعد از برگشت قریش و احزاب از جنگ احد، خبر رسید که ابوسفیان و پیروان او تجدید قوا کرده‏اند و قصد دارند دوباره حمله کنند پیامبرصبا هفتاد سواره از شهر خارج شد تا به محل حمراء الاسد رسید، خداوند رعب و وحشت را در دل ابوسفیان انداخت به گونه‏ای که او و همراهانش برگشتند و در راه به کاروان عبدالقیس برخوردند، ابوسفیان از آن‌ها پرسید کجا می‏روید، گفتند به مدینه گفت: از جانب من پیامی به محمد برسانید، گفتند قبول، گفت: به او خبر دهید که ما اتفاق کردیم که به سوی او برویم تا باقی مانده آن‌ها را نابود کنیم، هنگامی که خبر را به او رسانیدند گفت: ﴿حَسۡبُنَا ٱللَّهُ وَنِعۡمَ ٱلۡوَكِيلُ، این دو داستان بزرگی و عظمت این حکم را بیان می‌دارد و اینکه دو نفر از دوستان نزدیک خدا در هنگام مصیبت و شدائد آن را گفته‏اند.

در حدیث آمده [۲۹۸]هنگامی که واقعه بزرگ و عظیمی برای شما پیش آمد بگویید حسبنا الله و نعم الوکیل.

مسائل مطرح شده در این باب:

۱- توکل جزء فرایض است.

۲- از شروط ایمان است.

۳- تفسیر آیه انفال.

۴- تفسیر پایان آیه.

۵- تفسیر آیه طلاق.

۶- بزرگی و شأن کلمه توکل و این که کلمه مذکور سخن ابراهیم و محمد صدر شدائد بوده است.

[۲۹۶] در پاورقی ۹۸ تخریج آن آمده است. [۲۹۷] بخاری: کتاب التفسیر (۴۵۶۳): باب ﴿ٱلَّذِينَ قَالَ لَهُمُ ٱلنَّاسُ إِنَّ ٱلنَّاسَ قَدۡ جَمَعُواْ لَكُمۡنسائی در التفسیر من الکبری و تحفة الاشراف (۵/۲۳۸) آن را آورده است. [۲۹۸] حدیث ضعیف است ابن مردویه از ابی هریره بصورت مرفوع آن روایت کرده که همان طور که در الجامع الصغیر آمده مناوی در فیض القدیر (۱/۴۵۵) آن را ضعیف دانسته و البانی هم در ضعیف الجامع (۸۲۹)آن را ضعیف خوانده.

باب

قول خداوند متعال: ﴿أَفَأَمِنُواْ مَكۡرَ ٱللَّهِۚ فَلَا يَأۡمَنُ مَكۡرَ ٱللَّهِ إِلَّا ٱلۡقَوۡمُ ٱلۡخَٰسِرُونَ٩٩[الأعراف: ۹۹].

«آیا آنان از چاره نهائی و مجازات ناگهانی خدا ایمن و غافل شده‌اند در حالی که از چاره نهائی و مجازات ناگهانی خدا جز زیانکاران ایمن و غافل نمی‏گردند».

قول خداوند متعال: ﴿أَفَأَمِنُواْ مَكۡرَ ٱللَّهِۚ فَلَا يَأۡمَنُ مَكۡرَ ٱللَّهِ إِلَّا ٱلۡقَوۡمُ ٱلۡخَٰسِرُونَ٩٩[الأعراف: ۹۹].

قصد مصنف/از آوردن این آیه تذکر به این مساله است که ایمن بودن از عواقب مکر خداوند جزء بزرگترین گناهان می‏باشد و منافی با کمال توحید است همچنان که نا امیدی از رحمت خداوند چنین است. مومن همواره باید بین خوف و امید زندگی کند، آیات کتاب و سنت برآن دلالت دارد، و بزرگان و پیشوایان سلف و امت هم به آن آشاره نموده‏اند.

معنی آیه چنین است که خداوند متعال وقتی اوضاع اهل یک سرزمینی را ذکر می‏کند می‏گوید: آنان نباید از مکر خداوند در امان باشند و خوفی از او نداشته باشند در حالی که به تکذیب پیامبران اقدام ورزیده‌اند، همچنان که می‏فرماید: ﴿أَفَأَمِنَ أَهۡلُ ٱلۡقُرَىٰٓ أَن يَأۡتِيَهُم بَأۡسُنَا بَيَٰتٗا وَهُمۡ نَآئِمُونَ٩٧ أَوَ أَمِنَ أَهۡلُ ٱلۡقُرَىٰٓ أَن يَأۡتِيَهُم بَأۡسُنَا ضُحٗى وَهُمۡ يَلۡعَبُونَ٩٨ أَفَأَمِنُواْ مَكۡرَ ٱللَّهِۚ فَلَا يَأۡمَنُ مَكۡرَ ٱللَّهِ إِلَّا ٱلۡقَوۡمُ ٱلۡخَٰسِرُونَ٩٩[الأعراف: ۹۷-۹۹].

آیا مردمان این شهر‌ها و آبادی‌ها ایمن شدند که عذاب ما شبانه به سراغ آنان رود و در حالی که ایشان غرق در خواب باشند، یا اینکه مردمان این شهر‌ها و آبادی‌ها ایمن شدند از این که عذاب ما چاشتگاهان به سراغشان آید در حالی که سرگرم بازی هستند، آیا آنان از چاره نهائی و مجازات ناگهانی خداوند ایمن و غافل شده‌اند، در حالی که از چاره نهائی و مجازات ناگهانی خدا جز زیانکاران ایمن و غافل نمی‌گردند. در واقع آنان در خوشی و نعمت غرق شدند و گمان نکردند که آن چیزی جز چاره و مکر خداوند در حق آنان نیست.

حسن/می‏گوید: (کسی که خدا به او وسعت و فراوانی داده در صورتی که مجازات الهی را در پی آن نبیند رای و اندیشه‌ای ندارد).

قتاده/می‏گوید: خداوند قومی را به عذاب دچار نمی‏کند مگر در هنگام رفاه و نعمت و غرور پس از خداوند غافل نشوید.

و در حدیث چنین آمده «اگر دیدی خداوند به بنده‏ای علیرغم معصیت و نافرمانی آنچه دوست دارد ازمال دنیا به او می‏دهد آن استدراج است» احمد و ابن جریر و ابن ابی حاتم آن را روایت کرده‏اند. [۲۹۹]

اسماعیل بن رافع گفته: بنده‏ای که به گناه مداومت دارد و همزمان از خدا درخواست مضرت می‏کند امنیتی که از این طریق نصیبش می‌شود مکر خداوند است.

ابن ابی حاتم آن را روایت کرده است بعضی از اهل سلف مکر را اینگونه تفسیر کرده‏اند: خداوند گناهکاران را تدریجاً نعمت و فراوانی می‏دهد و آن‌ها را از آن طریق مورد آزمایش قرار می‌دهد، آنگاه به آنان مهلت می‏دهد و سر انجام به عذاب خود گرفتار می‏کند، ابن جریر با همین معنا آن را آورده است.

قول خداوند متعال: ﴿وَمَن يَقۡنَطُ مِن رَّحۡمَةِ رَبِّهِۦٓ إِلَّا ٱلضَّآلُّونَ٥٦[الحجر: ۵۶].

«چه کسی است که از رحمت پروردگارش مأیوس شود مگر گمراهان».

شرح قول خداوند متعال: ﴿وَمَن يَقۡنَطُ مِن رَّحۡمَةِ رَبِّهِۦٓ إِلَّا ٱلضَّآلُّونَ٥٦[الحجر: ۵۶].

«قنوط به معنی دور دانستن راه فرج و گشایش و مایوس شدن از آن».

و مقابل آن ایمن شدن از مکر خداوند است و هردو تای آن‌ها گناه بزرگی به شمار می‌روند و مغایر با کمال توحید هستند. مصنف این آیه و آیه قبل از آن را برای اشاره به این موضوع ذکر کرده که جایز نیست کسی که از خداوند می‏ترسد از رحمت او نا امید شود بلکه باید در عین حال که می‌ترسد امید وار باشد، از گناهانش بترسد، به دستورات دینی خود عمل کند و امیدوار به رحمت و بخشش خداوند باشد، همچنان که خداوند می‏فرماید: ﴿أَمَّنۡ هُوَ قَٰنِتٌ ءَانَآءَ ٱلَّيۡلِ سَاجِدٗا وَقَآئِمٗا يَحۡذَرُ ٱلۡأٓخِرَةَ وَيَرۡجُواْ رَحۡمَةَ رَبِّهِۦۗ[الزمر: ۹].

«(آیا چنین شخص مشرکی که بیان کردیم بهتر است) یا کسی که اوقات شب سجده کنان و ایستاده به طاعت و عبادت مشغول می‌شود و (خویشتن را از عذاب)، آخرت به دور می‏دارد و رحمت پروردگارخود را خواستار می‏گردد».

و در جای دیگر آمده ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَٱلَّذِينَ هَاجَرُواْ وَجَٰهَدُواْ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ أُوْلَٰٓئِكَ يَرۡجُونَ رَحۡمَتَ ٱللَّهِۚ وَٱللَّهُ غَفُورٞ رَّحِيمٞ٢١٨[البقرة: ۲۱۸].

«کسانی که ایمان آورده‏اند و کسانی که هجرت نموده‌اند و در راه خدا جهاد کرده‏اند آنان رحمت خدا را چشم می‏دارند و خداوند آمرزنده و مهربان است».

بنابراین امیدوار بودن به رحمت خدا در عین معصیت و ترک طاعت فریبی از جانب شیطان است تا بنده در عین حال که می‏ترسد از اتخاذ اسباب نجات دهنده‏ای که مانع هلاکت و نابودی او می‌شود خودداری ورزد برخلاف اهل ایمان که اسبابی که منجر به نجات و رستگاری آن‌ها می‌شود کسب می‌کنند و همزمان از خداوند نیز می‌ترسند و از عاقبت خود بیمناکند و خواستار مغفرت و آمرزشند و امید به ثواب و پاداش دارند.

معنایش آنگونه است که خداوند در سخن ابراهیم نقل می‏کند، زمانی که ملائکه به او بشارت تولد فرزندش اسحاق را دادند ﴿قَالَ أَبَشَّرۡتُمُونِي عَلَىٰٓ أَن مَّسَّنِيَ ٱلۡكِبَرُ فَبِمَ تُبَشِّرُونَ٥٤[الحجر: ۵۴].

«ابراهیم گفت: آیا چنین مژده‌ای را به من می‏دهید در حالی که پیری گریبانگر من شده است؟پس چگونه مرا مژده می‏دهید؟».

زیرا عادتاً زمانی که زن و مرد رو به کهولت می‌نهند بچه دار شدن آن‌ها غیر ممکن می‏نماید و خداوند بر انجام هر کاری توانا است.

ملائکه گفتند: ﴿بَشَّرۡنَٰكَ بِٱلۡحَقِّ[الحجر: ۵۵].

«ما تو را به چیز راست و درستی مژده داده‏ایم». چیزی که هیچ مشکلی در آن نیست، و خداوند متعال هر زمان اراده انجام کاری را بکند می‌گوید باش و آن موجود می‌شود ﴿فَلَا تَكُن مِّنَ ٱلۡقَٰنِطِينَ٥٥[الحجر: ۵۵] از زمره مأیوسان از رحمت خدا مباش، ابراهیم÷گفت: ﴿وَمَن يَقۡنَطُ مِن رَّحۡمَةِ رَبِّهِۦٓ إِلَّا ٱلضَّآلُّونَ٥٦[الحجر: ۵۶] «چه کسی است که از رحمت پروردگارش مأیوس شود مگر گمراهان». او می‏دانست قدرت و رحمت خداوند بزرگتر و بالاتر از هر چیزی است و آن جمله را بر وجه تعجب گفت:

و مقصود از ﴿إِلَّا ٱلضَّآلُّونَبنا به گفته بعضی: یا افرادی است که مسیر درست را به خطا رفته‏اند یا کافران هستند مانند این قول: ﴿إِنَّهُۥ لَا يَاْيۡ‍َٔسُ مِن رَّوۡحِ ٱللَّهِ إِلَّا ٱلۡقَوۡمُ ٱلۡكَٰفِرُونَ٨٧[يوسف: ۸۷] یعنی «از رحمت خدا جز کافران ناامید نمی‏گردند».

از ابن عباس روایت شده که از رسول خداصدر مورد کبائر سوال شد، گفت: شرک به خدا، یاس و نامیدی از بخشش خدا، و ایمن بودن از مکر خدا.

شرح عبارت و عن ابن عباس: «ان رسول الله صلى الله عليه وسلم سئل عن الكبائر؟ فقال: الشرك بالله، والیأس من روح الله والأمن من مكر الله».

این حدیث را بزار و ابن ابی حاتم از شبیب بن بشر، از عکرمة [۳۰۰]از ابن عباس روایت کرده‏اند که به جز شبیب بن بشر تماما معتمد هستند، ابن معین او را اهل ثقه دانسته و ابوحاتم ثقه بودن او را نمی‏پذیرد.

ابن کثیر گفته سند آن محل ایراد و اختلاف نظر است و به نظر می‏رسد موقوف باشد.

«الشرك بالله»جزء بزرگترین گناهان کبیره است، ابن قیم/می‏گوید: شرک به خدا تغیر مقام ربوبیت است و کم کردن شأن الوهیت و سوءظن به خداوند جهانیان به تاکید راست و به حق گفته: خداوند متعال می‏فرماید: ﴿ثُمَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ بِرَبِّهِمۡ يَعۡدِلُونَ١[الأنعام: ۱].

ولی با این وصف، کسانی که منکر وجود پروردگار خویشند (برای آفریدگار خود بتانی را) انباز می‌کنند و ﴿إِنَّ ٱلشِّرۡكَ لَظُلۡمٌ عَظِيمٞ١٣[لقمان: ۱۳] «واقعا شرک ستم بزرگی است، به همین خاطر خداوند شرک را فقط با توبه و برگشت از آن می‏بخشاید».

«و الیأس من روح الله»یعنی قطع امید و آرزو از خدا در مورد آنچه از آن و به آن تمایل دارد، که آن بدگمانی به خدا به جهل به وسعت رحمت و بخشش و مغفرت او محسوب می‏شود.

«و الامن من مكر الله»یعنی تدریجا بنده را به عذاب دچار کردن و باز پس گرفتن ایمانی که به او داده شده، که این از جهل به خدا و قدرت او نشأت می‏گیرد، و نوعی غرور و اعتماد به خود به شمار می‏رود.

البته این حدیث کبائر را در سه مورد محصور نکرده بلکه بزرگترین آن‌ها را که در قرآن و سنت ذکر شده‏اند نام می‏برد، زیرا استعداد و شمار گناهان کبیره بسیار زیاد است.

ضابطه گناهان کبیره مطابق آنچه علماء و محققین گفته‏اند این است که هر گناهی که خداوند آن را با آتش – لعنت، غضب و عذاب ختم کند مشمول گناه کبیره می‌شود شیخ الاسلام ابن تیمیه بران نفی ایمان را نیز افزوده است.

نظر شارح در این باره چنین است که هر شخصی که رسولصاز آن برائت جسته یا گفته: هرکس این کار راانجام دهد از ما نیست، عمل او در برگیرنده گناه کبیره است.

و از ابن عباسبروایت شده که گناهان کبیره هفتصد گناهند که همه آن‌ها را در یک گناه می‏توان خلاصه کرد جز اینکه هیچ گناه کبیره‏ایی با استغفار باقی نمی‏ماند و هیچ صغیره‏ای با اصرار، صغیره باقی نمی‏ماند.

از ابن مسعود روایت شده که بزرگترین گناهان: شرک به خدا، ایمن بودن از مکر خدا، ناامیدی از رحمت خدا و یاس از بخشش خداوند است. عبد الرزاق آن را روایت کرده است.

شرح عبارت: و عن ابن مسعودس: «اكبر الكبائر: لا شراك بالله الامن من مكر الله والقنوط من رحمة الله والیاس من روح الله رواه عبدالرزاق» [۳۰۱].

ابن جریر آن را با سند صحیح از ابن مسعود روایت کرده است.

«اكبر الكبائر: الشراك بالله»یعنی در ربوبیت و عبادت خداوند برایش شریک قائل شوند. و برآن اجماع کرده‌اند.

«والقنوط من رحمة الله»ابو سعادات در مورد آن گفته: شدید‌ترین نوع یاس و ناامیدی مد نظر است و تذکری بر رجاء و خوف است کسی که از خداوند بترسد ناامید و مایوس نمی‏شود بلکه به رحمت خداوند چسم دارد، اهل سلف در سلامتی خواستار خوف بودند و در مرض دوستدار رجاء که این راه و رسم کسانی مانند ابوسلیمان الدارانی و مانند او هم هست.

وی گفته: شایسته است بر قلب خوف غالب باشد و اگر رجاء بیشتر از خوف باشد قلب به باطل رفته است.

خداوند متعال می‏فرماید:

﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يَخۡشَوۡنَ رَبَّهُم بِٱلۡغَيۡبِ لَهُم مَّغۡفِرَةٞ وَأَجۡرٞ كَبِيرٞ١٢[الملك: ۱۲] «کسانی که درنهان از پروردگار خود می‌ترسند آمرزش و پاداش بزرگ و فراوانی دارند».

و می‏فرماید: ﴿يَخَافُونَ يَوۡمٗا تَتَقَلَّبُ فِيهِ ٱلۡقُلُوبُ وَٱلۡأَبۡصَٰرُ٣٧[النور: ۳۷] «از روزی می‏ترسند که دل‌ها و چشم‌ها در آن دگرگون و پریشان می‏گردد».

همچنین ﴿وَٱلَّذِينَ يُؤۡتُونَ مَآ ءَاتَواْ وَّقُلُوبُهُمۡ وَجِلَةٌ أَنَّهُمۡ إِلَىٰ رَبِّهِمۡ رَٰجِعُونَ٦٠ أُوْلَٰٓئِكَ يُسَٰرِعُونَ فِي ٱلۡخَيۡرَٰتِ وَهُمۡ لَهَا سَٰبِقُونَ٦١[المؤمنون: ۶۰-۶۱] «اشخاصی که آنچه را که در توان دارند در حالی که دل‌هایشان ترسان و هراسان است، عطا می‌کنند و می‏بخشند و به علت اینکه به سوی خدایشان بر می‌گردند، چنین کسانی در خیرات و حسنات مسابقه سرعت می‏دهند و در انجام آن‌ها پیشی می‏گیرند».

و این آیه ﴿أَمَّنۡ هُوَ قَٰنِتٌ ءَانَآءَ ٱلَّيۡلِ سَاجِدٗا وَقَآئِمٗا يَحۡذَرُ ٱلۡأٓخِرَةَ وَيَرۡجُواْ رَحۡمَةَ رَبِّهِۦۗ[الزمر: ۹] «(آیا چنین شخص مشرکی که بیان کردیم بهتر است) یا کسی که در اوقات شب سجده کنان و ایستاده به طاعت و عبادت مشغول می‌شود و (خویشتن) را از عذاب آخرت به دور می‌دارد و رحمت پروردگار خود را خواستار می‌گردد. در این آیه خوف (حذر) مقدم بر رجا آمده است».

مسائل مطرح شده در این باب عبارتند از:

۱- تفسیر آیه اعراف.

۲- تفسیر آیه حجر.

۳- وعده عذاب شدید به کسی که از مکر خدا خود را در ایمن می‌بیند.

۴- وعده عذاب شدید به کسی که دچار قنوط و ناامیدی می‏شود.

[۲۹۹] حدیث صحیح است احمد (۴/۱۴۵) و ابن جریر در تفسیرش (۷/۱۱۵) آن را ذکر کرده است عراقی در تخریج الاحیاء (۴/۱۳۲) آن را حدیث حسن دانسته است علامه البانی در الصحیحة (۴۱۳) آن را صحیح شمرده است. [۳۰۰] حدیث حسن است: بزارد (۱۰۶- کشف الاستار) ابن ابی حاتم در تفسیر ابن کثیر (۱/۴۸۵) عراقی در تخرج الاحیاء (۴/۱۷) آن را حسن دانسته است و البانی نیز در صحیح الجامع (۴۴۷۹) آن را حسن دانسته است. [۳۰۱] حدیث حسن است عبد الرزاق (۱۰/۴۵۹، ۴۶۰) و ابن جریر(۵/۲۶) وابی کثیر در تفسیرش (۱/۴۸۴) گفته حدیث بدون شک صحیح است هیثمی (۱/۱۰۴) گفته: اسناد آن صحیح است.

باب: از شرایط ایمان صبر داشتن به خداوند بر مقدرات او است

شرح عبارت: باب من الایمان بالله، الصبر علی اقدارالله.

امام احمد/می‏گوید: خداوند متعال در ۹۰ جای قرآن، از صبر یاد کرده است.‏ و در حدیث صحیح چنین آمده که صبر روشنائی است، احمد و مسلم آن را روایت کرده‎اند. [۳۰۲]

بخاری و مسلم به صورت مرفوع آورده‌اند که در به شخص عطا ءو بخششی بهتر و فراوانتر از صبر داده نشده است. [۳۰۳]

عمرسمی‏گوید: خیر ونیکی زندگیمان را با صبر بدست آوردیم) بخاری آن را روایت کرده است. [۳۰۴]

علیسمی‏گوید: شأن صبر در ایمان مانند سر در پیکر است.سپس با صدای بلند گفت: کسی که صبر ندارد ایمان هم ندارد.

اشتقاق آن از صَبَر است به معنی حبس و منع و صبر یعنی نگه داشتن نفس از جزع و فزع کردن و نگه داشتن زبان از شکایت کردن و اعلام نارضایتی، و نگه داشتن جوارح از سیلی زدن به چهره، گریبان دریدن و امثال آن می‏باشد، ابن قیم/این موارد را گفته است.

صبر بر سه قسم است: صبر کردن آنچه خداوند به آن امر نموده است و آنچه ار آن نهی نموده است و صبر کردن بر مصائبی که خداوند مقدر کرده است.

خداوند متعال می‏فرماید: ﴿وَمَن يُؤۡمِنۢ بِٱللَّهِ يَهۡدِ قَلۡبَهُۥۚ[التغابن: ۱۱].

«هرکسی که به خدا ایمان داشته باشد خداوند دل او را رهنمود می‌گرداند».

اول آیه چنین است ﴿مَآ أَصَابَ مِن مُّصِيبَةٍ إِلَّا بِإِذۡنِ ٱللَّهِۗ[التغابن: ۱۱] «هیچ واقعه و حادثه‌ای جز به فرمان و اجازه خدا رخ نمی‌دهد»، یعنی به مشیت و اراده و حکمت خداوند». همچنان که خداوند در آیه دیگری می‏فرماید: ﴿مَآ أَصَابَ مِن مُّصِيبَةٖ فِي ٱلۡأَرۡضِ وَلَا فِيٓ أَنفُسِكُمۡ إِلَّا فِي كِتَٰبٖ مِّن قَبۡلِ أَن نَّبۡرَأَهَآۚ إِنَّ ذَٰلِكَ عَلَى ٱللَّهِ يَسِيرٞ٢٢[الحديد: ۲۲] «هیچ رخدادی در زمین به وقوع نمی‌پیوندد یا به شما دست نمی‏دهد مگر اینکه پیش از آفرینش زمین و خود شما در کتاب بزرگ و مهمی بوده است و این کار برای خدا ساده و آسان است».

و این فرموده: ﴿وَبَشِّرِ ٱلصَّٰبِرِينَ١٥٥ ٱلَّذِينَ إِذَآ أَصَٰبَتۡهُم مُّصِيبَةٞ قَالُوٓاْ إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيۡهِ رَٰجِعُونَ١٥٦ أُوْلَٰٓئِكَ عَلَيۡهِمۡ صَلَوَٰتٞ مِّن رَّبِّهِمۡ وَرَحۡمَةٞۖ وَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡمُهۡتَدُونَ١٥٧[البقرة:۱۵۵-۱۵۷].

«مژده بده به برد باران، آن کسانی که هنگامی که بلائی بدانان می‌رسد می‌گویند ما از آن خدائیم و به سوی او باز می‌گردیم، آنان (همان برد باران با ایمان هستند که) الطاف و رحمت و احسان و مغفرت خدایشان شامل حال آنان می‌گردد و مسلماً ایشان راه یافتگان هستند».

ابن عباس در مورد ابتدای آیه ﴿إِلَّا بِإِذۡنِ ٱللَّهِۗمی‌گوید الا بامرالله یعنی با امر و فرمان خدا که از قدرت و مشیت او نشأت می‌گیرد مصیبت‌ها وارد می‌شود ﴿وَمَن يُؤۡمِنۢ بِٱللَّهِ يَهۡدِ قَلۡبَهُۥۚ[التغابن: ۱۱] یعنی کسی که به او مصیبت و سختی می‌رسد و او آن را تقدیر خداوند در نظر می‌گیرد و صبرپیشه می‏کند و تسلیم قضای خداوند می‏شود، خدا به جای آنچه در دنیا از دست داده هدایت در قلب و یقین و صداقت را نصیب او می‏کند و آنچه از او گرفته است را به او باز پس می‏دهد.

﴿وَٱللَّهُ بِكُلِّ شَيۡءٍ عَلِيمٞ١١[التغابن: ۱۱] تذکر به این مساله است که آنچه از علم خدا ناشی می‌شود در برگیرنده حکمت اواست برای همین شخص باید در مقابل آن صبر پیشه گیرد و به آن راضی باشد.

علقمه گفته: او آن مردی است که وقتی مصیبتی به او می‌رسد می‏داند از جانب خداوند است بنابراین به آن راضی می‌شود و تسلیم آن می‌گردد.

و در صحیح مسلم از ابو هریره چنین آمده که رسول اللهص گفت: دو خصلت کفرآمیز در میان مردم است: طعن در نسبت و نوحه خواندن بر مرده.

شرح: قال علقمة (هو الرجل تصیبه المصیبة فیعلم انها من عند الله، فیرضي ویسلم)این اثر را ابن جریر و ابن ابی حاتم روایت کرده‏اند.

علقمة پسر قیس بن عبدالله نخعی کوفی است.در زمان حیات نبیصمتولد شد و احادیث را از زبان ابوبکر، عمر، عثمان، علی، سدر، ابن مسعود، عایشه، شو غیر آن‌ها شنیده است جزو بزرگان تابعین و از علماء برجسته و محل اعتماد است که بعد از هشتاد سالگی وفات نمود.

این اثر را اعمش از ابو ضبیان با همان سیاق ابن جریر روایت می‏کند.

که دال بر این مساله است که اعمال جزئی از مسمای ایمان به شمار می‌روند.

سعید بن جبیر می‏گوید: ﴿وَمَن يُؤۡمِنۢ بِٱللَّهِ يَهۡدِ قَلۡبَهُۥۚ[التغابن: ۱۱] یعنی رجوع می‏کند و می‏گوید: إنا لله و انا الیه راجعون؛ آیه بیان می‏کند که صبر سبب هدایت قلب می‌شود و به عنوان پاداش صابرین به آن‌ها داده می‏شود.

شرح: وفی (صحیح مسلم) [۳۰۵]«عن ابی هریرة ان رسول الله صقال اثنتان فی الناس هما بهم كفرٌ: الطعن فی النسب والنیاحة علی المیت».

یعنی این دو صفت در بین مردم از اعمال دوران جاهلیت هستند و کفر محسوب می‌شوند و کسی از آن در امان نمی‌ماند مگر اینکه خدا او را در امان دارد و به او علم و ایمانی بدهد که از طریق آن راه برایش روشن شود، البته متصف به آن کافر مطلق به شمار نمی‏آید، همان طور شخصی که جزئی از اجزا ءایمان را به جا آورد مومن مطلق به حساب نمی‏آید کفریکه معرف به ال است مانند «لیس بین العبد وبین الكفر اوالشرك الا ترك الصلاة». [۳۰۶]

فاصله بین شخص و کفر چیزی جز ترک نماز نیست.

با کفری که نکره در اثبات است تفاوت دارد.

(الطعن في النسب) بیان کردن عیب است مثل این که گفته شود فلانی پسر فلانی نیست گرچه نسبش ثابت باشد.

«والنیاحة علی المیت»یعنی بالا بردن صدا با ذکر خوبی‌ها و صفات مرده. زیرا اعلام نارضایتی است از تقدیر خدا و منافی و مغایر با صبر است، مثلا شخص نوحه خوان بگوید: ای یاور من، ای بازوی من و چیزهای از این دست، حدیث مذکور دلیل است براینکه صبر واجب است و آنچه که مشروعیت آن از دین نقل نشده باشد کفر است.

و در این رابطه از ابن مسعود حدیثی به صورت مرفوع روایت شده کسی که به صورت سیلی خود می‌زند و گریبان را پاره می‏کند و ادای جاهلیت را در می‏آورد از ما نیست.

و لهما عن ابن مسعود مرفوعاً: [۳۰۷]«لیس منا من ضرب الخدود، وشق الجیوب ودعا بدعوی الجاهلیة»این نص از جمله نصوصی است که وعده به عذاب می‌دهدو سفیان ثوری و احمد موافق با تأویل آن نیستند زیرا معتقدند اینگونه موثرتر واقع می‌شود و بیشتر نمایانگر زجر و عذاب است در واقع این اعمال با کمال ایمان واجب در تعارضند «من ضرب الخدود»حافظ می‏گوی: خَد (گونه) را به خاطر غالبیت آن مطرح کرده است. زیرا ضربه زدن تمام صورت را در برمی‏گیرد و حکم آ نیز به تمام چهره در بر گیرد.

و در (وشق الجیوب) گریبان مدنظر است که یکی از عادت‌های دوران جاهلیت بود در هنگام عزاداری برای مرده گریبان خود را می‏دریدند.

«ودعا بدعوی الجاهلیة»شیخ الاسلام/می‏گوید: مقصود مرثیه خوانی برای مرده و بر شمردن اوصاف نیکوی او است. دیگران می‌گویند: طلب نابودی و هلاکت است و ابن قیم معتقد است آن مانند فرا خواندن به قبیله گری و عصبیت است، به شیوه‌ای که افراد به مذاهب و طوائف و مشایخ خاصی تعصب بورزند، بعضی از آن‌ها را از بعضی دیگر برتر بدانند به آن فرا خوانند و با مابقی به دشمنی و عدالت بپردازند که تماماً از اداب و رسوم دوران جاهلیت شمرده می‌شوند.

در سنن ابن ماجه و ابن حبان از ابی أمامة آورده است [۳۰۸]«که رسول اللهصلعنت کرده کسی را که صورتش را می‌خراشد و گریبانش را می‌شکافد و خواستار نابودی و هلاکت است» انجام اینگونه کارها با توجه به احادیث جزء کبائر به حساب می‌آیند البته مقدار کم آن در صورتی که شخص صادق باشد و جنبه نوحه سرایی و ناراضی بودن نداشته باشد بخشیده شده است، احمد /برای آن نص آورده است بخاطر آنچه برای ابوبکر و فاطمهببعد از مرگ پیامبر پیش آمد.

در این احادیث آنچه که دلالت بر نهی از گریه کردن باشد وجود ندارد زیرا در (الصحیح) [۳۰۹]آمده که پیامبر زمانی که فرزندش ابراهیم فوت کرد فرمود: «چشم گریه می‏کند و قلب محزون است و چیزی جز آنچه خداوند به آن راضی باشد نمی‌گویم و ما برای تو ای ابراهیم محزون و ناراحتیم و در (الصحیحة) [۳۱۰]از اسامه بن زید سچنین آمده: که نبی ص پیش یکی از دخترانش که بچه‌اش مرده بود رفت، به او نزدیک شد در حالیکه نفسش می‌لرزید گویی می‌خواهد اشک بریزد، آنگاه چشمانش لبریز اشک شد سعد به او گفت ای رسول خدا ترا چه شده است؟ گفت: رحمتی است که خداوند در قلب بندگانش قرار می‏دهد و پروردگار به بندگان دل رحم خود رحم می‏کند.

از انس سروایت شده که رسول الله صفرمود: هنگامی که خداوند برای بنده‏اش خیری را بخواهد عقوبت او را در دنیا به تعجیل می‌اندازد و هنگامی که شر او را بخواهد با گناهش او را نگه می‌دارد تا می‌میرد و در روز قیامت او را به سزای کامل اعمالش می‏رساند.

و عن انس سأن رسول الله صقال: «اذا اراد الله بعبده الخیر عجل له العقوبة فی الدنیا واذا أراد بعبده الشر أمسكَ عنه بذنبه حتی یوافی به یوم القیامة»این حدیث را ترمذی و حاکم روایت کرده‏اند و ترمذی آن را حسن دانسته [۳۱۱]و طبرانی و حاکم از عبدالله بن مغفل تخریج کرده‏اند و ابن عبدی از ابوهریره و طبرانی از عمار بن یاسر آن را نقل کرده است

«إذا اراد الله بعبده الخیر عجَّلَ له العقوبة في الدنیا»یعنی او را به مصائب و سختی‌ها دچار می‏کند تا گناهان او کاهش یابد به نحوی که در قیامت گناهی نداشته باشد که به وسیله آن سزا داده شود.

شیخ الاسلام /می‏گوید: سختی‌ها و مصیبت‌ها نعمت هستند زیرا کفاره گناهان به حساب می‌آیند و شخص را به صبر وا میدارند، و شخص با صبر پیشه کردن ثواب می‌بیند. همچنین سختی‌ها، تضرع و فروتنی در برابر خدا و اعراض وروی گردانی از مردم را می‏طلبد و مصلحتهای بزرگ دیگری را هم در بردارند، ذات بلا و مصیبت منجر به بخشش گناهان و خطاها می‌شود و این بزرگترین نعمت است بنابراین مصیبت‌ها برای تمام مردم هم رحمت هستند هم نعمت، مگر اینکه فرد به وسیله آن دچار معصیت بزرگتری شود که در آنصورت به سبب آسیبی که به دینش رسانده برای او شر محسوب می‏شود، بعضی از مردم هنگامی که مبتلا به فقر و مریضی می‌شوند گرفتار نفاق و جزع و بی‌صبری و مرض قلب و کفر ظاهر و ترک بعضی واجبات و انجام برخی محرمات می‌شوند که به ضرر دین آن‌ها تمام می‌شود بنابراین صحت و سلامت و دور بودن از بلایا و مصیبت‌ها برای چنین افرادی به جهت نتایجی که مصائب برای انان در بر دارد بهتر است و این بدان معناست که نفس مصیبت بدباشد، همچنان که وقتی مصیبتی به فرد وارد می‌شود و واکنش او صبر و طاعت باشد، و در حق وی نعمت دینی شمرده می‌شود و برای او بهتر است، مصیبت بعینه فعل پروردگار است و رحمت و بخشش برای مردم است و خداوند متعال به سبب آن مورد حمد و ستایش واقع شده کسی که مبتلا به مصیبتی واجب می‌شود و صبر در پیش می‌گیرد صبر وی به عنوان نعمتی در دین او قرار می‌گیرد و بعد از بخشش خطاهایش به عنوان رحمت دردین او واقع می‌شود و به سبب ثنای پروردگارش سلام پروردگار را دریافت می‌کند، خداوند متعال می‏فرماید: ﴿أُوْلَٰٓئِكَ عَلَيۡهِمۡ صَلَوَٰتٞ مِّن رَّبِّهِمۡ وَرَحۡمَةٞۖ[البقرة: ۱۵۷] گناهان او آمرزیده می‌شود و درجات معنوی او بالا می‌رود، هرکس در برابر صبر واجب اینگونه عمل کند این پاداش‌ها را دریافت می‌دارد.

«و اذا أراد بعبده الشر أمسك عنه بذنبه»یعنی عقوبت گناهش را به تاخیر می‌اندازد.

«حتی یوافی به قوم القیامة»که آن به ضمَّ یا ءکسر فاء است منصوب به حتی و مبنی برای فاعل است.

عزیزی می‏گوید: او را بخاطر گناهش در دنیا مورد عقوبت قرار نمی‏دهد تا در آخرت جزای تمام گناهانش را یکسره بدهد و آخر حدیث همین جمله است.

پیامبرصفرموده: بزرگی پاداش و جزا بستگی به بزرگی مصیبت و بلا دارد، و خداوند متعال هرگاه قومی رادوست داشته باشد گرفتار بلا و مصیبت می‌کند، هرکس تسلیم بلا و مصیبت وارده بر خود شود و به آن راضی باشد خداوند مقام رضایت و آسوده خاطری را برای او فراهم می‏سازد و هرکس از سختی‌ها ناراضی باشد و به خدا خشم بورزد خدا درجه ناآرامی و پریشانی و خشم را برای او قرار می‌دهد.

شرح عبارت: و قال النبیص«إن عِظم الجزاء مع عِظمِ البلاء وان الله اذا احب قوما ابتلاهم فمن رضی فیه الرضا ومن سخط فله السخط»(حسنه ترمذی) این حدیث ابتدای حدیث دیگری است ولی چون ترمذی هردو را با سند واحد و صحابی واحدی نقل کرده است مصنف آن‌ها را مانند یک حدیث قرار داده و آن تذکر به این مطلب است که فرد باید در مقدراتی که خداوند برایش پیش می‏آورد همواره امید وار باشد و به خداوند حسن ظن و گمان نیک داشته باشد، همچنان که خداوند فرماید: ﴿وَعَسَىٰٓ أَن تُحِبُّواْ شَيۡ‍ٔٗا وَهُوَ شَرّٞ لَّكُمۡۚ وَٱللَّهُ يَعۡلَمُ وَأَنتُمۡ لَا تَعۡلَمُونَ٢١٦[البقرة: ۲۱۶] «لیکن چه بسا چیزی را دوست نمی‌دارید و آن چیز برای شما نیک باشد و چه بسا چیزی را دوست داشته باشید و آن چیز برای شما بد باشد و خدا (به رموز کارها آشنا است و از جمله مصلحت شما را) می‏داند و شما (از اسرار امور بی‌خبرید و مصلحت خود را چنان که باید و شاید) نمی‏دانید)».

ترمذی می‏گوید: قتیبة و لیث از یزید بن ابی حبیب از سعد بن سنان از انس برایمان نقل کرده‏اند آنگاه حدیث قبلی را می‏آورد و می‏گوید: با همین سند از نبیصروایت شده که: «ان عظم الجزاء... الحدیث»و از این لحاظ آن را حدیث حسن و غریب می‏داند، ابن ماجة هم آن را روایت کرده است. [۳۱۲]

و امام احمد از محمود بن لبید به صورت مرفوع روایت کرده «اذا احب الله قوماً ابتلاهم، فَمَن صبر فَلَهُ الصَبر، من جَزَعَ فَلَهُ الجَزع»اگر خداوند قومی را دوست داشته باشد در پیش روی آن‌ها بلا و مصیبت قرار می‏دهد هرکس صبر پیش گیرد صاحب صبرو پاداش آن می‌شود و هرکس کم صبری و جزع پیش گیرد صاحب جزع و جزای آن می‌گردد. منذری گفته راویان آن محل اعتماداند. [۳۱۳]

«اِن عِظَم الجزاء»با کسر عین و فتح ظاء است. ضم عین و سکون ظاءهم درست است یعنی کسی که آزمایش و ابتلای او از نظر کمیت و کیفیت بزرگتر باشد پاداش او هم بزرگتر است. با توجه به این حدیث برخی می‌گویند سختی‌ها هرچند کفاره خطاها هستند ولی فرد به خاطر آن مورد ثواب و پاداش هم قرار می‌گیرد ولی ابن قیم ثواب آن را فقط بخشیدن خطاها و اشتباهات می‏داند مگر اینکه سببی برای عمل صالح باشد مانند صبر و رضا و توبه و استغفار، بنابراین فرد بخاطر نتایج حاصل از مصیبت مورد پاداش قرا می‌گیرد به همین سبب در معنای حدیث گفته شده بزرگی پاداش به بزرگی بلا بستگی دارد در صورتی که شخص بر آن صبر کند و به آن راضی باشد.

«وان الله تعالی اذا احب قوماً ابتلاهم»به همین خاطر در مضمون حدیثی که سعد از پیامبر صپرسید «ای الناس اشد بلاء»پیامبرصفرمود: انبیاء و هرکس شبیه انبیاء است.

شخص بر حسب دینی که دارد مورد آزمایش و سختی قرار می‌گیرد اگر در دینش سنت و سخت باشد بلا و آزمایشش بزرگتر و عظیم‌تر است و به همان اندازه که در دین نرم و سست باشد بلا و سختی او هم کمتر و پایین‌تر است.

بلا و مصیبت پیوسته بنده و عبد (خدا را) در بر می‌گیرد از وقتی که بر روی زمین گام می‌نهد و خطا و گناهی ندارد، دارمی و ابن ماجه و ترمذی آن را روایت کرده و صحیح شمرده‌اند. [۳۱۴]

این حدیث و امثال آن از ادله توحید هستند و هنگامی که فرد در یابد که انبیاء و اولیاء خدا دچار بلا و مصیبت می‌شوند که در حقیقت رحمت و بخشش است و جز خداوند کسی نمی‏تواند مانع آن شود در آن صورت در می‌یابند که مالک هیچ نفع و ضرری برای خودشان نیستند و به طریق اولی برای دیگران هم نمی‌توانند باشند، از این رو میل و رغبت به غیر خداوند برای برآوردن نیازی و دور نمودن سختی و مصیبتی حرام است، و گرفتار شدن انبیاء و بزرگان خداوند به بلا و سختی اسرار و حکمت‌ها و مصلحت‌ها و فرجام نیک و عاقبت به خیری را در بر می‌گیرد که حدو حصری برای آن نیست «فمن رضی فله الرضا» یعنی از جانب خداوند متعال، رضا صفتی است که خداوند در بعضی جاها به خودش نسبت داده است. همانند این گفته: ﴿جَزَآؤُهُمۡ عِندَ رَبِّهِمۡ جَنَّٰتُ عَدۡنٖ تَجۡرِي مِن تَحۡتِهَا ٱلۡأَنۡهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَآ أَبَدٗاۖ رَّضِيَ ٱللَّهُ عَنۡهُمۡ وَرَضُواْ عَنۡهُۚ[البينة: ۸] یعنی: «پاداش آنان در پیشگاه پروردگارشان باغ‌های بهشتی است که جای ماندگاری است و رودبارها در زیر (کاخ‌ها و درخت‌های آن) روان است، جاودانه برای همیشه در آن خواهند ماند خدا از ایشان راضی و آن‌ها هم از خدا خشنودند».

مذهب اهل سلف و پیروانشان از اهل سنت چنین است که: صفاتی که خداوند به وسیله آن‌ها خودش را توصیف کرده و همچنین رسول اکرم صاو را در آنچه شایسته جلال و عظمت اوست وصف نموده، صفاتی هستند که در اثبات آن‌ها هیچ نمونه و مانندی نیست و در تنزیه خدا از خلاف آن هم هیچ تردیدی نیست. بنابراین اگر خداوند از بنده‏ای راضی شد برای او هر خیری حاصل می‌شود از هر شری در امان می‌ماند و الرضا: به این معنا است که فرد کارش را به خدا واگذار کند و حسن ظن داشته باشد و مایل به دریافت ثواب و پاداش باشد به خاطر اعتماد و محبت به او آسایش و فراغی خیال می‌یابد همچنان که ابن مسعودسگفته است. خداوند بنابر عدل ودادگری خود، هر آسایش و ارامش را در یقین و رضا قرار داده است و نگرانی و ناراحتی را در شک و عصبانیت نهاده است.

«و من سِخط» با کسر (خ) است: ابو السعادت گفته: کراهت از یک چیز و عدم رضایت به آن را سخط گویند هرکس از خدا به خاطر سرنوشت خود خشمناک و ناراحت باشد، خشم و ناراحتی از جانب خداوند به عنوان عقوبتی برای او در نظر گرفته می‏شود، گاه از این حدیث بر وجوب رضا برداشت می‏شود، که رأی برگزیده ابن عقیل همین است اما قاضی عدم وجوب را از آن را اختیار کرده است و شیخ الاسلام و ابن قیم نیز همین را برگزیده‌اند.

شیخ الاسلام/می‏گوید: امر در این حدیث به اندازه امر به صبر شدت و صلابت ندارد و ثناء و ستایش یاران و اصحاب پیامبر صرا در بر دارد و این روایت که: «مَن لم یَصبِر علَی َبلائی ولم یَرض بقضائی فلیَتخِذ رباً سَوائی» [۳۱۵]: هرکس در برابر مصیبت من صبر پیش نگیرد و به قضاء من راضی نباشد پس پروردگاری غیر من را برگزنید، روایتی اسرائیلی است و از جانب پیامبرصنیست و شیخ الاسلام/می‏گوید: بالاتر از رضا، این است که شخص مصیبت و ارده برخود را شکر گوید و آن را نعمتی از جانب خداوند بداند.

مسائل مطرح شده در این باب:

تفسیر آیه التغابن.

صبر بر مصیبت و رضایت و تسلیم در برابر آن جزئی از ایمان به خداست.

طعن در نسب.

وعده شدید خداوند به کسانی که هنگام مصیبت به صورت سیلی می‌زنند، گریبان را پاره می‌کنند وادای جاهلیت را در می‏آوردند.

نشانه اراده خیر خداوند برای بنده‏اش.

اراده شر خداوند به بنده.

علامت دوست داشتن خدا بنده‏اش را.

حرام بودن خشم.

ثواب بدست آوردن با رضا از طریق بلا و مصیبت.

آنچه در مورد ریا آمده است:

خداوند متعال می‏فرماید: ﴿قُلۡ إِنَّمَآ أَنَا۠ بَشَرٞ مِّثۡلُكُمۡ يُوحَىٰٓ إِلَيَّ أَنَّمَآ إِلَٰهُكُمۡ إِلَٰهٞ وَٰحِدٞۖ فَمَن كَانَ يَرۡجُواْ لِقَآءَ رَبِّهِۦ فَلۡيَعۡمَلۡ عَمَلٗا صَٰلِحٗا وَلَا يُشۡرِكۡ بِعِبَادَةِ رَبِّهِۦٓ أَحَدَۢا١١٠[الكهف: ۱۱۰] یعنی: «(ای پیغمبر) بگو من فقط انسانی همچون شما هستم و به من وحی می‌شود که معبود شما یکی است و بس، سپس هرکس که خواهان دیدار خدای خویش است باید که کار شایسته کند و در پرستش پرودگارش کسی را شریک او نسازد».

(باب ماجاء في الریاء)یعنی از نهی و تحدیری که در خصوص ریا در شریعت وارد شده است.

حافظ گفته: ریاء مشتق از روایت است و مراد این است که شخص پیش روی مردم و در حضور آن‌ها برای جلب ستایش و تقدیر آن‌ها اظهار عبادت کند و فرق بین ریا و سمعُة (آوازه نیکو) در این است که ریا مربوط به عملی است که دیده می‌شود مانند نماز و سمعة مربوط به آن چیزی است که شنیده می‌شود مانند قرائت و وعظ و ذکر، همچنین حرف زدن از عملی که فرد آن را انجام داده است مشمول آن می‏شود.

و قول الله تعالی ﴿قُلۡ إِنَّمَآ أَنَا۠ بَشَرٞ مِّثۡلُكُمۡ يُوحَىٰٓ إِلَيَّ أَنَّمَآ إِلَٰهُكُمۡ إِلَٰهٞ وَٰحِدٞۖ فَمَن كَانَ يَرۡجُواْ لِقَآءَ رَبِّهِۦ فَلۡيَعۡمَلۡ عَمَلٗا صَٰلِحٗا وَلَا يُشۡرِكۡ بِعِبَادَةِ رَبِّهِۦٓ أَحَدَۢا١١٠[الكهف: ۱۱۰].

یعنی من چیزی از مقام ربوبیت والوهیت را ندارم بلکه تماما برای خداوندی است که هیچ شریکی برای او نیست ﴿فَمَن كَانَ يَرۡجُواْ لِقَآءَ رَبِّهِۦیعنی از او می‌ترسد ﴿فَلۡيَعۡمَلۡ عَمَلٗا صَٰلِحٗا وَلَا يُشۡرِكۡ بِعِبَادَةِ رَبِّهِۦٓ أَحَدَۢا.

﴿أَحَدَۢانکره در سیاق نهی عمومیت پیدا می‏کند و این عموم انبیاء و ملائکه و صالحین و اولیاء و غیر آن‌ها را در بر می‌گیرد. شیخ الاسلام/می‏گوید: اللقاء را گروهی از اهل سلف و پیشینیان به آنچه متضمن معاینه است تفسیر کرده‏اند و گفته‏اند اللقاء خدا یعنی دیدن او در روز قیامت و دلایل مورد استناد خودشان را آورده‏اند.

ابن قیم در مورد آیه می‏گوید: از آنجا که خداوند واحد است و خدایی جز او نیست شایسته است عبادت مختص او باشد، یعنی همچنان که الوهیت مخصوص اوست عبودیت هم باید مخصوص او باشد، و عمل صالح به عملی خالص و بدون ریا گفته می‏شود، و این تعریف البته از طریق سنت مقید شده است. و آیه بیانگر این نکته است که اصل دین که رسول اکرمصو سایر انبیاء به سبب آن مبعوث شده‏اند این است که تمام عبادت‌ها برای خدا و منحصر به او باشد همچنان که خداوند متعال می‏فرماید: ﴿وَمَآ أَرۡسَلۡنَا مِن قَبۡلِكَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِيٓ إِلَيۡهِ أَنَّهُۥ لَآ إِلَٰهَ إِلَّآ أَنَا۠ فَٱعۡبُدُونِ٢٥[الأنبياء: ۲۵].

«ما پیش از تو هیچ پیغمبری را نفرستاده‌ایم مگر این که به او وحی کرده‏ایم که معبودی جز من نیست، فقط مرا پرستش کنید».

و مخالفین این اصل در بین مردم به چند دسته تقسیم می‌شوند: یا طاغوتی است که مخالف ربوبیت و الوهیت خداوند است و مردم را به عبادت خودش فرا می‌خواند یا طاغوتی که مردم را به پرستش بت‌ها دعوت می‏کند یا مشرکی که غیر از خدا را به فریاد می‏خواند و با انواع مختلف عبادت‌ها سعی بر نزدیکی به او را دارد یا کسی که در توحید شک دارد که تنها او حق است یا جایز است شریکی برای خداوند در عبادت قرار دهد یا جاهلی که گمان می‏کند شرک همان دین است و وسیله‌ای برای تقرب به خداوند محسوب می‌شود که در بین اکثریت عوام به خاطر جهل و تقلید و پیروی از گذشتگان رایج شده است همچنین از این لحاظ که علم به آموزه‌های پیامبران به فراموشی سپرده شده است و دین در غربت قرار گرفته است.

از ابی هریره به صورت مرفوع روایت شده که: خداوند متعال فرمود: من بی‌نیازترین شرکاء به شرک هستم هرکس کاری انجام دهد و دیگری را همراه من در انجام آن شریک قراردهد او را با شرکش رها می‌کنم، مسلم آن را روایت کرده است.

«و عن ابی هریرهسمرفوعاً «قال الله تعالی: انا اغنی الشركاء عن الشرك، من عمل عملاً أشرك معی فیه غیری تركتُهُ وشركَهُ»رواه مسلم. [۳۱۶]

«من عمل عملاً اشرك فیه غیري»یعنی هرکس در عملکردش غیر من را منظور کرده باشد او را باشرکی که مرتکب شده است وا می‌گذارم.

ابن ماجه می‏گوید: مقصود این است که من از انجام آن کار بیزارم و آن برای کسی است که او را شریک خدا قرار داده است.

طیبی می‏گوید: ضمیر منصوب در ترکته جایز است که به عمل برگردد.

ابن رجب /می‏گوید: عملی که برای غیر خدا باشد چند نوع است:

۱/ گاهی ریاء محض است مانند رفتار منافقین خداوند در این باره می‏فرماید: ﴿وَإِذَا قَامُوٓاْ إِلَى ٱلصَّلَوٰةِ قَامُواْ كُسَالَىٰ يُرَآءُونَ ٱلنَّاسَ وَلَا يَذۡكُرُونَ ٱللَّهَ إِلَّا قَلِيلٗا١٤٢[النساء: ۱۴۲] «منافقان هنگامی که برای نماز برخیزند، سست و بی‌حال به نماز می‌ایستند و با مردم ریا می‌کنند و خدای را کمتر یاد می‌کنند و جز اندکی به عبارت او نمی‌پردازند»، چنین ریائی از شخص مومن در فرض نماز و روزه صورت نمی‌گیرد. و این ریا گاه در صدقه، حج واجب و دیگر اعمال ظاهری رخ می‏دهد و گاه هم در کارهایی که نفع آن‌ها فراگیر است، به راستی اخلاص در چنین مواردی برای آن‌ها سخت است و گران، شخص مسلم می‏داند چنین عملی بیهوده است، و انجام دهنده آن مستحق عذاب و عقوبت از جانب خداوند است.

۲/گاهی عمل برای خداست ولی توأم با ریا است در این حال اگر ریا در شاکله اصلی عمل دخیل باشد بنابر دلالت نصوص صحیح آن عمل باطل است. و از احادیث دال برآن می‌توان این حدیث را بر شمرد.حدیث شداد بن اوس که حدیثی مرفوع است: «هرکس نماز را با ریا بخواند دچار شرک شده است، و هرکس روزه را به قصد ریا بگیرد دچار شرک شده است و هرکس صدقه را به ریا بدهد دچار شرک شده است و خداوندمی‏فرماید: من بهترین تقسیم‏ کننده هستم برای کسی که به من شرک می‌ورزد و یا هرکس چیزی را شریک من قرار دهد خودش با کم و زیاد عملی که انجام داده است برای شریکی که با او به من شرک ورزیده است، من از او بی‌نیازم. [۳۱۷]

و احادیثی در این معنا ذکر نموده است سپس گفته: اگر کسی با نیت جهاد نیت دیگری مانند گرفتن اجرت و نصیب چیزی از غنیمت و تجارت را داشته باشد، اجر و پاداش جهادش کم می‌شود اما تماماً از بین می‌رود.

ابن رجب گفته: امام احمد /می‏گوید: تاجر و مستاجر و کرایه دهنده اجرشان به اندازه نیت خالصی است که در غزوات داشته‌اند و مانند کسی نیستند که با تمام جان و مال بدون ذره‌ای ریا به جهاد در راه خدا پرداخته‌اند، و در مورد کسی که دستمزد جهاد را می‌گیرد می‏گوید: اگر برای بدست آوردن پول و درهم به جهاد نرفته باشد اشکالی ندارد.

از عبدالله بن عمرو سروایت شده که گفت: اگر کسی از شما در یکی از غزوات غنایمی راجمع آوری کند اشکالی ندارد، رزقی است که خداوند به او داده است اما اگر کسی از شما فقط در صورت دادن پول حاضر باشد به جهاد آن جهاد هیچ خیری برای او در بر ندارد از مجاهد/روایت شده که حج حمال و اجیر و تاجر کامل است و تمام اجرشان را دریافت می‌کنند زیرا قصد اصلی آن‌ها حج است نه کسب درامد.

می‏گوید: اگر اصل عمل برای خدا باشد سپس نیت ریا برآن حادث شود در صورتی که فقط در ذهن باشد و فرد بتواند بلا فاصله آن را از خودش دور کند، هیچ ضرر و آسیبی را برای او در بر ندارد، اما اگر آن نیت تعلق خاطر او شود آیا منجر به بطان عملش می‌شود یا نه؟

و بر اساس اصل نیتش مجاز به انجام آن عمل هست یا نه؟ در جواب این مسأله بین علماء سلف اختلاف وجود دارد، امام احمد و ابن جریر قائل به این هستند که عمل او باطل نمی‏شود و اصل نیت او مورد توجه قرار می‌گیرد، که این مسأله از حسن و دیگران هم روایت شده است.

و در این معنا حدیث ابوذر از پیامبرصهم آمده است: او در مورد مردی سوال کرد که کار خیر انجام می‏دهد و مردم بر انجام آن او را مورد ستایش قرار می‏دهند.

گفت: این همان خصوصیات عجولانه و بشری مومن است.

که مسلم آن را روایت کرده است. [۳۱۸]

شارح می‏گوید: این مطلب تماماً در شرح ابوسعید ان شاء الله خواهد آمد.

از ابوسعیدسبه صورت مرفوع روایت شده است که پیامبرصفرموده: آیا شما را به چیزی که از مسیح دجال برایتان خطرناک‌تر است آگاه سازم؟گفتند بله ای رسول خدا، گفت: شرک خفی، به این نحو که فرد به نماز می‏ایستد و هنگامی که می‌بیند شخصی دارد او را نگاه می‏کند به نمازش شکوه و جلال می‌بخشد) احمد آن را روایت کرده است.

قوله «و عن ابي سعید رضي الله عنه موفوعاً:الا اخبُركم بما هو أخَوفُ علیكم عندي من المسیح الدجال؟ قالوا بلی. قال: الشرك الخفی: یقوم الرجل فیصلی فیزین صلاته لما یری من نظِر الرجل»رواهُ احمد. [۳۱۹]

ابی خزیمه در صحیحش از محمود بن لبید روایت کرده که گفت: رسول اللهصبر ما وارد شد و گفت: ای مردم، خودتان را از شرک خفی در امان دارید گفتند: ای رسول خدا شرک خفی چیست؟ گفت: شخصی قصد نماز می‏کند و هنگامی که می‌بیند دیگری به او نگاه می‌کند، نمازش را می‌آراید، این شرک خفی است. [۳۲۰]

روایت ابو سعید خدری «الشرك الخفی»از این رو آن را خفی می‌گویند فرد اظهار می‏دارد عملش برای خداوند است در حالی که قصد او را از انجام آن کار دیگری است. و از شداد بن اوس چنین آمده که گفت: ما در زمان رسول الله صریاء را شرک اصغر می‌نامیدیم. ابن ابی الدنیا در کتاب الاخلاص و ابن جریر در التهذیب آن را روایت کرده‏اند، همچنین طبرانی و حاکم و آن را صحیح دانسته‌اند. [۳۲۱]

ابن قیم می‏گوید: شرک اصغر، ریا کاری و تصنع سازی برای خلق است و سوگند به غیر خدا و گفته‌های مانند این که مردی به مرد دیگر بگوید: آنچه تو بخواهی و خدا بخواهد، این از جانب خدا و تو ست، به خدا قسم و به تو قسم، من جز خداوند و تو کسی را ندارم، به خدا و به تو پشت بسته‌ام، اگر خدا نبود و تو نبودی این مساله چنین و چنان نمی‌شد، این گفته‌ها گاه بر حسب حال گوینده و مقصودی که از آن اراده می‏کند جنبه شرک اکبر به خود می‌گیرد.

بدون تردید اخلاص و متابعت شرط صحت عمل و قبول شدن آن هستند همچنان که فضیل بن عیاض/در مورد قول خداوند متعال ﴿لِيَبۡلُوَكُمۡ أَيُّكُمۡ أَحۡسَنُ عَمَلٗاۚ[الملك: ۲] «تا شما را بیازماید که کدامتان کارتان بهتر و نیکوتر خواهد بود»، می‏گوید: مقصود کاری است که خالص درست باشد گفته شده‌ای ابوعلی مقصود از خالص و درست چیست؟ گفت عمل اگر خالص باشد و درست نباشد پذیرفته نمی‏شود و اگر هم درست باشند ولی خالص نباشد باز پذیرفته نمی‏شود مگر اینکه هم خالص باشد هم درست. خالص عملی است که برای خداوند باشد و صواب (درست) عملی است که مطابق سنت باشد از جمله فوائدی که حدیث در بر دارد دلسوز بودن و ناصح بودن پیامبر است برای امتش و اینکه ریاء برای صالحین از فتنه دجال ترسناکتر است و زمانی که پیامبرصاز بزرگان اولیاء با وجود قوت علم و ایمانشان می‌ترسد، به طریق اولی ترس از شرک اصغر و اکبر برای دیگران چند برابر می‏شود.

مسائل مطرح شده در این باب:

۱- تفسیر آیه کهف.

۲- مسأله مهم، رد عمل صالح در صورتی که چیزی از آن برای غیر خدا باشد.

۳- بیان سببی که واجب می‏کند آن را که همان کمال بی‌نیاز است.

۴- یکی از اسباب این است که خداوند متعال بهترین شریک است.

۵- خوف پیامبرصاز ریای اصحابش.

۶- تفسیر این که شخص برای خدا نماز می‌خواند اما زمانی که می‌بیند کسی به او نگاه می‏کند نمازش را می‌آراید.

[۳۰۲] جزئی است از حدیث ابی مالک اشعری مسلم: کتاب الطهارة (۲۳۳)(۱): باب فضل وضو و احمد (۵/۳۴۳، ۳۴۴). [۳۰۳] بخاری: کتاب الزکاة (۱۴۶۹): باب الاستضعاف عن المسالة. مسلم: کتاب الزکاة (۱۰۵۳)(۱۲۴): باب فضل التعفف و الصبر از حدیث ابوسعید حذری. [۳۰۴] بخاری در حاشیه (۱۱)(۳۰۳) کتاب الرقاق آن را آورده است حافظ در الفتح (۱۱/۳۰۳) گفته: احمد در کتاب الزهد با سند صحیحی از مجاهد آن را وصل کرده است: قال عمر...). [۳۰۵] مسلم: کتاب الایمان (۶۷)(۱۲)باب اطلاق اسم الکفر علی الطعن. [۳۰۶] مسلم آن را در کتاب الایمان (۸۲)(۱۳۴) باب بیان اطلاق اسم الکفر علی من ترک الصلاة تخریج کرده است و آن حدیث مرفوع جابر بن عبدالله با این لفظ آمده: «ان بین الرجل وبین الشرك والكفر ترك الصلاة» این روایت با همین لفظ نزد ابن ماجة از حدیث انس (۱۰۸۰)هم آمده جز آنکه در آن کلمه کفر وجود ندارد. [۳۰۷] بخاری: کتاب الجنائز (۱۲۹۴) باب: لیس منا من شق الجیوب مسلم: کتاب الایمان (۱۰۳)(۱۶۶) باب: تحریم ضرب الخدود. [۳۰۸] ابن ماجة: کتاب الجائز (۱۵۸۵) باب: ماجاء فی النهی عن ضرب الخدود و شق الجیوب و ابن حبان (۷۳۷ - موارد) بوصیری در الزوائد آن را صحیح دانسته است و البانی در صحیح الجامع (۴۹۶۸) آن را حدیث حسن خوانده است. [۳۰۹] بخاری: کتاب الجنائز (۱۳۰۳): باب قول البنی ص« وانا بك لمحزومون» مسلم: کتاب الفضائل (۲۳۱)(۶۲) باب: رحمة صبالصبیان والعیال. [۳۱۰] بخاری: کتاب الجنائز (۱۲۸۴) باب: قول النبی ص«یعذب المیت ببعض بكاء اهله علیه...». [۳۱۱] ترمذی: کتاب الزهد (۲۳۹۶) باب ماجاء فی الصبر علی البلاء گفته: این حدیث حسن و غریب است و حاکم ۱/۳۴۹، ۴/۳۷۶، ۳۷۷) البانی در الصحیحة (۱۲۲۰)بخاطر شواهد و طرقی که آورده آن را صحیح دانسته است. [۳۱۲] حدیث حسن است ترمذی: کتاب الزهد (۲۳۹۶): باب ماجاءفی الصبر علی البلاء و ابن ماجه: کتاب الفتن (۴۰۳۱) باب الصبر علی البلاء من حدیث انس البانی در الصحیحة (۱۴۶) آن را حسن دانسته است و ارناؤوط هم در تخریج شرح السنة (۵/۲۴۵) آن را حسن دانسته است. [۳۱۳] حدیث صحیح است احمد (۵/۴۲۷، ۴۲۹). منذری الترغیب (۴/۲۸۳) و هیثمی در المجمع (۲/۲۹۱) حافظ (۱۰/۱۰۸) راویان آن را مورد اعتماد دانسته‏اند. آلبانی در صحیح الجامع (۲۸۲) آن را صحیح می‏داند. [۳۱۴] حدیث صحیح است: احمد (۱/۱۷۲، ۱۷۴، ۱۸۰، ۱۸۵) و ترمذی: کتاب الزهد (۲۳۹۸): باب ماجاء فی الصبر علی البلاء ترمذی گفته: حدیث حسن صحیح است و ابن ماجه: کتاب الفتن (۴۰۲۳): باب الصبر علی البلاء و الداری (۲/۳۲۰) نسائی هم در الکبری آن را روایت کرده، همچنین در تحفة الاشراف (۳/۳۱۸) البانی در الصحیحة (۱۴۳) آن را صحیح دانسته است ارناؤوط در تخریج شرح السنة (۵/۲۴۴، ۲۴۵) آن را صحیح شمرده است. [۳۱۵] حدیث ضعیف است: بیهقی در الشعب (۱/۱۴۹، ۱۵۰) آن را از حدیث انسسبا اسناد ضعیفی نقل کرده است و ابن حبان در المجروحین (۱/۳۲۷) و طبرانی در الکبیر (۲۲/۳۲۰) از ابن هندالداری روایت کرده‌اند. ابن حبان آن را ضعیف دانسته و عراقی همچنان که در فیض القدیر (۴/۴۷۰) گفته اسناد ان ضعیف است به نهج السدید (۴۲۰) مراجعه شود. [۳۱۶] مسلم: کتاب الزهد (۲۹۸۵) (۴۶): باب من اشرک فی عمله غیر الله. [۳۱۷] حدیث ضعیف است احمد (۴/۱۲۵؛ ۱۲۶) و الحاکم (۴/۳۲۹). هیشمی در (۱۰/۲۲۱) گفته: (در سند آن نهربن حوشب است که احمد و دیگران او را محل اعتماد دانسته‌اند، حدیث را به غیر از یک نفر همگی ضعیف دانسته‌اند). [۳۱۸] مسلم: در کتاب البرو الصلة و الادب (۲۶۴۲) (۱۶۶): باب اذا أثنی علی الصالح فهی بشری و لا تضره. [۳۱۹] حدیث صحیح است: احمد (۳/۳۰) البانی در صحیح الترغیب (۱/۱۷) و صحیح الجامع (۲۶۰۴) آن را حسن دانسته است. ابن ماجه هم در کتاب الزهد (۴۲۴۰) باب الریاء و السمعة آن را روایت کرده است. و بوحیری در الزوائد آن را حسن دانسته است. [۳۲۰] حدیث صحیح است ابن خزیمه (۹۳۷). البانی در صحیح الترغیب (۱/۱۷) آن را حسن دانسته است. [۳۲۱] حدیث حسن است طبرانی (۷۱۶۰) و حاکم (۴/۳۲۹) آن را صحیح دانسته است، ذهبی نیز با او موافق است البانی در صحیح الترغیب (۱/۱۸) آن را صحیح دانسته است.

باب: از جمله شرک این است که انسان با عملش طالب دنیا باشد نه رضای خداوند

قوله «باب من الشرك: ارادة الانسان بعمله الدنیا».

اگر گفته شود چه تفاوتی بین این معنا و معنای باب قبل وجود دارد؟

می‏گویم: بین آن‌ها عموم و خصوص مطلق است و در یک اصل قابل جمع هستند و آن این است که اگر انسان با عملش قصد خود آرایی نزد مردم داشته باشد و تصنع سازی کند و مدح و ثنای آن‌ها را بر انگیزد در آن صورت مرتکب ریا شده است همان طور که قبلاٌ بیان شده مانند اوضاع و احوال منافقین، این مساله نیز به همین شیوه است زیرا فرد با تصنع سازی نزد مردم قصد و اراده مال دنیا را کرده است همچنین خواستار مدح و ستایش و اکرام و اجلال از جانب آن‌ها شده است و تفاوت آن با ریا در این است که شخص اراده عمل صالح را می‏کند تا از آن طریق به کالای دنیایی دست یابد، مانند کسی که به جهاد می‌رود تا مالی را به دست آورد همان گونه که در حدیث آمده است: بنده درهم و دینار نابود است. [۳۲۲]

یا می‌خواهد غنایمی به چنگ آورد و دیگر اموری که شیخ ما از ابن عباسبو سایر مفسرین در معنای قول خداوند متعال ﴿مَن كَانَ يُرِيدُ ٱلۡحَيَوٰةَ ٱلدُّنۡيَا وَزِينَتَهَا[هود: ۱۵] «کسانی که تنها خواستار زندگی دنیا و زینت آن با شند، ذکر کرده است».

و مصنف/ از این معنا چنین اراده کرده است که عمل به خاطر منافع دنیایی شرک و منافی با کمال توحید واجب است و باعث بطان اعمال می‌گردد، و حتی بالاتر از ریا محسوب می‌شود زیرا کسی که خود را مرید دنیا قرار داده است اراده او در بسیاری از کارهایش جنبه دنیایی به خود می‌گیرد اما ریا عارض شخص می‌شود در بعضی اعمالش و به صورت همیشگی و مداوم همراه او نیست هر چند که مؤمن باید از هردو تا بپرهیزد.

قول خداوند متعال: ﴿مَن كَانَ يُرِيدُ ٱلۡحَيَوٰةَ ٱلدُّنۡيَا وَزِينَتَهَا نُوَفِّ إِلَيۡهِمۡ أَعۡمَٰلَهُمۡ فِيهَا وَهُمۡ فِيهَا لَا يُبۡخَسُونَ١٥ أُوْلَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ لَيۡسَ لَهُمۡ فِي ٱلۡأٓخِرَةِ إِلَّا ٱلنَّارُۖ وَحَبِطَ مَا صَنَعُواْ فِيهَا وَبَٰطِلٞ مَّا كَانُواْ يَعۡمَلُونَ١٦[هود: ۱۵-۱۶] یعنی: «کسانی که تنها خواستار زندگی دنیاوزینت آن باشند (پاداش و دسترنج) اعمالشان را در این جهان بدون هیچ گونه کم و کاستی به تمام و کمال می‌دهیم، آنان کسانیند که در آخرت جز آتش دوزخ بهره و سهمی ندارند و آنچه در دنیا و آخرت انجام می‏دهند ضایع و هدر می‌رود و کارهایشان پوچ و بی‌مورد می‌گردد».

و قوله تعالی: ﴿مَن كَانَ يُرِيدُ ٱلۡحَيَوٰةَ ٱلدُّنۡيَا وَزِينَتَهَا نُوَفِّ إِلَيۡهِمۡ أَعۡمَٰلَهُمۡ فِيهَا وَهُمۡ فِيهَا لَا يُبۡخَسُونَ١٥ أُوْلَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ لَيۡسَ لَهُمۡ فِي ٱلۡأٓخِرَةِ إِلَّا ٱلنَّارُۖ وَحَبِطَ مَا صَنَعُواْ فِيهَا وَبَٰطِلٞ مَّا كَانُواْ يَعۡمَلُونَ١٦[هود: ۱۵-۱۶].

ابن عباسبمی‌گوید ﴿مَن كَانَ يُرِيدُ ٱلۡحَيَوٰةَ ٱلدُّنۡيَایعنی ثواب آن را ﴿وَزِينَتَهَایعنی مال آن را ﴿نُوَفِّیعنی به صورت کامل و سرور و شادی وافر پاداش و ثواب تمام اعمالشان را از مال و خانواده و فرزندان می‌دهیم ﴿وَهُمۡ فِيهَا لَا يُبۡخَسُونَیعنی بدون هیچ کم و کاستی.

سپس آیه را نسخ می‏کند و می‏گوید: ﴿مَّن كَانَ يُرِيدُ ٱلۡعَاجِلَةَ عَجَّلۡنَا لَهُۥ فِيهَا مَا نَشَآءُ لِمَن نُّرِيدُ[الإسراء: ۱۸] «هرکس که دنیای زودگذر (این جهان) را بخواهد آن اندازه که خود می‌خواهیم و به هرکس که صلاح می‌دانیم، هر چه زودتر در دنیا بد و عطا خواهیم کرد».

این دو آیه را نحاس در ناسخش روایت کرده است. مراد از نسخ مقید شدن آیه است به نحوی که اطلاق خود را از دست داده است.

قتاده می‏گوید: کسی که دنیا تمام هم و تلاش و نیت و آرزویش باشد خداوند پاداش کار او را با برخورداری از حسنات دنیا می‏دهد و در آخرت کار نیکی ندارد که به وسیله آن جزا داده شود. اما مومن در دنیا با حسناتی که انجام داده است پاداش می‌بیند و در آخرت هم برآن ثواب می‌بیند. ابن جریر با ذکر سند خود آن را آورده است، آن گاه حدیث ابو هریره را از ابن مبارک از حیوة بن شریح بیان می‌کند [۳۲۳]که گفت: ولید بن ابو ولید، یا ابو عثمان برای من نقل کرد که عقبه بن مسلم از شَُفَّی بن ماتع الا صبحی چنین نقل کرده که (وارد مدینه شد به نا گاه با مردی برخورد کرد که مردم دور و براو جمع شده‌اند: گفت: این چه کسی است؟)گفتند: ابو هریره. گفت: به او نزدیک شدم تا اینکه پیشاپیش او نشستم در حالی که او برای مردم سخن می‌گفت: هنگامی که ساکت شد و دورو برش خالی شده گفتم: حقیقتاً تو را به یاد می‌آورم آن زمان که حدیثی را برای من نقل کردی که آن را از رسول اللهصشنیده بودی و به آن آگاه و واقف بودی، (گفت: ابوهریره چنین گفت: که حدیثی را برای تو نقل می‌کنم که رسول اللهصدر این خانه آن را بمن گفت و غیر از من و او کسی در آنجا نبود پس ابو هریره فریاد بلندی کشید و از حال رفت بعد به هوش آمد و دوباره همین جمله را گفت و از حال رفت و نزدیک بود با چهره برزمین افتد، مدت طولانی در این وضعیت بود، بعد از بیهوشی گفت: رسول خدا برای من نقل کرد که خداوند تبارک وتعالی هنگامی که روز قیامت می‌شود برای داوری در بین مردم حاضر می‌شود و می‌بینی هر قومی را زانوزده در برابر او می‏بینی، اولین شخصی را فرا می‌خواند کسی است که قرآن را حفظ کرده است و سپس شخصی که در راه خدا کشته شده است و بعد از آن فرد ثروتمند و دارا، خداوند خطاب به قاری قرآن می‏گوید: آیا آنچه برای رسولم فرستادم به تو یاد ندادم؛ می‏گوید: بله ای پروردگار، خداوند می‏فرماید: چقدر به آنچه می‌دانستی عمل کردی؟ می‌گوید ساعات شب و روز به آن عمل می‌کردم، خداوند می‏فرماید: دروغ می‌گویی و ملائکه هم می‌گویند دروغ می‌گوئی، و خداوند به او می‏گوید: فقط می‌خواستی بگویند فلانی قاری است و دارد قرائت می‏کند و پاداشت را با آن گفته دریافت کردی. نوبت صاحب مال که می‌رسد خداوند به او می‏گوید: آیا به تو مال و دارایی ندادم تا به کسی محتاج نشوی؟

می‏گوید بله ای پروردگار، خداوند می‏فرماید: با آنچه به تو دادم چه کار کردی؟ سر چشمه رحم و شفقت بودم و با آن مال صدقه می‌دادم، خداوند به او می‏گوید: دروغ می‌گویی و ملائکه هم می‌گویند دروغ می‌گوئی و خداوند می‏گوید: بلکه چنین می‌خواستی که بگویند فلان آدم بخشنده‏ای است و پاداش را با گفته مردم دریافت کردی، خداوند پیش کسی که در راه خدا کشته شده می‌رود و به او می‏گوید: برای چه کشته شدی؟ می‏گوید: امر به جهاد در راه تو فرمان داده شدم، آنقدر مبارزه کردم تا کشته شدم، خداوند می‏گوید: دروغ می‏گویی. فرشتگان هم چنین می‌گویند و خداوند می‏گوید: بلکه می‌خواستی بگویند فلانی آدم جسور و شجاعی است و چنین سخنی نیز در حق تو گفته شد وپاداشت را دریافت کردی.

آنگاه رسول اللهصدستی به شانه‌ام زد و گفت ای ابوهریره این سه نفر اولین خلقی هستند که در روز قیامت آتش به وسیله آن‌ها زبانه می‌کشد.

از مصنف/در مورد این آیه سوال شد حاصل آنچه جواب داد چنین است: از جانب سلف امت انواع کارهایی که امروزه مردم آن را انجام می‏دهند و معنایش را نمی‏دانند. ذکر شده است یکی از آن‌ها عمل صالحی است که بسیاری از مردم بخاطر خدا آن را انجام می‏دهند مانند صدقه و نماز وصله رحم و احسان به مردم و ترک ظلم و ستم و دیگر اموری که انسان آن را انجام می‏دهد یا ترک می‏کند فقط برای خدا اما قصد او به دست آوردن ثواب در آخرت نیست بلکه می‌خواهد خدا در همین دنیا با حفظ مالش و رشد و نموآن، امنیت وحصول برای اهل و خانواده‌اش و تداوم نعمت به او پاداش دهد و برای بدست‌آوردن بهشت و فرار از آتش تلاش نمی‌کند این فرد ثواب کار خود را در همین دنیا می‌بیند و در آخرت برای او بهره‌ای نیست، این نوع را ابن عباس ذکر کرده است.

نوع دوم: که بزرگتر و مخوفتر از اولی است و مجاهد در شرح آیه‌ای آن را بیان نموده این است که فرد اعمال صالحه را به نیت ریا نه قصد ثواب در آخرت، انجام دهد.

نوع سوم: فرد اعمال صالحه را برای به دست آوردن مال انجام دهد مثلا حج برود برای اکتساب یا هجرت کند تا بهره بیشتری از دنیا ببرد یا با زنی ازدواج کند، جهاد برود برای به دست آوردن عنایم، مصنفدر تفسیر آیه این نوع را هم ذکر کرده است.

و یا اینکه مردی برای مشرب فکری که دارد، یا محل کسب و تجارب یا ریاست آنجا آموزش ببیند و علم بیاموزد یا نمازش را به موقع و همیشه انجام بدهد به خاطر وظیفه‌ای که در مسجد به عهده دارد، همچنان که این امر بسیار واقع می‏شود.

نوع چهارم: شخص خالصانه طاعت و عبادت خدا را به جا آورد بدون اینکه هیچ شریکی برای او قرار دهد اما این فرمانبرداری در عملی باشد که باعث کفر و منجر به خروج از اسلام گردد و مانند یهود و نصاری وقتی که خدا را عبادت می‌کنند یا صدقه می‏دهند و روزه می‌گیرند بخاطر رضایت خداوند و روز آخرت است یا مانند بسیاری از افراد این امت که در بینشان کفر و شرک اکبر رایج است و باعث می‌شود آن‌ها به کلی از دایره اسلام خارج شوند، در صورتی که خالصانه خدا را اطاعت می‌کنند و خواهان ثواب در سرای آخرت هستند اما در قبال اعمالی این پاداش را می‌خواهند که باعث خروج آنان از اسلام می‏شود. و متعاقبا مانع قبول شدن اعمالشان می‌گردد، این نوع هم در تفسیر آیه از انس بن مالک و غیر او بیان شده است، اهل سلف از آن خوف و هراس دارند و بعضی از آنان گفته‌اند: اگر می‌دانستیم خداوند تنها یک سجده را از من قبول می‏کند آرزوی مرگ می‌کردم چون خداوند می‏فرماید: ﴿إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ ٱللَّهُ مِنَ ٱلۡمُتَّقِينَ٢٧[المائدة: ۲۷] «خدا کار را تنها از پرهیزگاران می‌پذیرد».

مصنف/سپس می‌گوید جای طرح این مساله هست که اگر فردی نمازهای پنجگانه و زکات و روزه و حج را بخاطر خدا انجام دهد و خواهان ثواب آخرت باشد و بعد از آن‌ها اعمالی انجام دهد صرفاً بخاطر کسب متاع دنیایی، مثلاً یکدفعه حج برود فقط برای خدا و بار دیگر فقط برای دنیا برود همچنان که در عالم واقع وجود دارد در آن صورت، موضوع رنگ دیگری پیدا می‏کند. که بستگی دارد کدام یک غالب باشد و بعضی از آن‌ها (اهل سلف) هم گفته‏اند: قرآن در بسیاری از جاها کسانی که تماماً اهل بهشت هستند یا تماماً اهل جهنم هستند ذکر می‏کند اما در مورد افرادی که شائبه‏ای از بهشت و جهنم در آن‌هاست سکوت می‏کند.

در الصحیح از ابوهریرهسروایت شده که گفت: رسولصفرموده: نابود باد بنده درهم و دینار، نابود باد بنده که جامه نقش و نگار دار می‌پوشد، نابود باد بنده‏ای که جامه مخمل بر تن می‌کند، اگر به او داده شود راضی است و اگر داده نشود خشمناک و عصبانی می‏گردد. نابود باد و زیر ورو شود، و هنگامی که خاری بر تن او بخلد نمی‏تواند آن را دربیاورد خوشابه حال بنده‏ای که افسار اسبش را در راه خدا به دست گرفته است؛ با سری ژولیده و خاک آلود و قدمهای غبار آلود، اگر محافظت و حمایت سپاه را از حمله دشمن بر عهده داشته باشد وظیفه‌اش را تمام و کمال انجام می‏دهد و لحظه‌ای غفلت و کوتاهی نمی‏کند و اگر در آخر لشکر و دنبال سپاه باشد به همین نحو وظیفه خود را تماما انجام می‌دهد، اگر اذن و اجازه برکاری را بخواهد به او نمی‏دهند و اگر شفاعت بکند مورد قبول واقع نمی‏شود.

در الصحیح از ابوهریرة سروایت شده که گفت: رسول صفرموده: نابود باد بنده درهم و دینار، نابود باد بنده که جامه نقش و نگار دار می‌پوشد، نابود باد بنده‏ای که جامه مخمل بر تن می‌کند، اگر به او داده شود راضی است و اگر داده نشود خشمناک و عصبانی می‏گردد. نابود باد و زیر ورو شود، و هنگامی که خاری بر تن او بخلد نمی‏تواند آن را دربیاورد خوشابه حال بنده‏ای که افسار اسبش را در راه خدا به دست گرفته است؛ با سری ژولیده و خاک آلود و قدمهای غبار آلود، اگر محافظت و حمایت سپاه را از حمله دشمن بر عهده داشته باشد وظیفه‌اش را تمام و کمال انجام می‏دهد و لحظه‌ای غفلت و کوتاهی نمی‏کند و اگر در آخر لشکر و دنبال سپاه باشد به همین نحو وظیفه خود را تماما انجام می‌دهد، اگر اذن و اجازه برکاری را بخواهد به او نمی‏دهند و اگر شفاعت بکند مورد قبول واقع نمی‏شود». [۳۲۴]

«فی الصحیح» یعنی در صحیح بخاری

«تعس» با کسر (ع) است و جایز است مفتوح هم باشد، یعنی افتاد، سقوط کرد و در اینجا مقصود نابود شدن است، حافظ قائل به این است و البته در جایی دیگر آن را متضاد با سعد یعنی شقاوت و بدبختی آورده است و ابو السعادات گفته: تعس، یتعس هنگامی است که فرد با چهره برزمین می‌افتد و دعای هلاکت و نابودی است.

«عبد الدینار» دینار از طلا است و اندازه آن همانند مثقال است در وزن.

«تعس عبدالدرهم» درهم از نقره است. وفقهاء وزن آن را به اندازه یک دانه جو دانسته‌اند ودر نزد ما یک درهم از ضرب بنی امیه وزنش ۵۵ دانه جو است، فرد را از این رو عبد در هم نامیده‌اند که شخص عملا مقصود و هدف خودش را آنگونه اعلام نموده است و هرکس غیر خدا را در نظر گیرد همان را شریک در عبودیت او در نظر گرفته است همچنان که حال و وضعیت اکثریت این گونه است.

«تعس عبد الخمصیة» ابو السعادت می‏گوید: لباسی است از خز و پشم علامت گذاری شده و گفته شده «خمیصة» آن است که سیاه و راه راه باشد جمع آن خمائص است «الخمیلة» با فتح (خ) معجم است و ابو السعادت گفته: خمل لباسی است پرزدار از هرچیزی که درست شده باشد.

«تعس وانتكس» حافظ می‌گوید به صورت مهملة یعنی مرض و بیماری دوباره (به جان او) بیافتد. ابوالسعادت می‏گوید: یعنی واژگون باد. که نوعی دعا است برای ناکامی و ناامیدی. طیبی می‏گوید: زیرا آن هنگام که شخص نابود شد با چهره به زمین می‌افتد و آن هنگام که زیررو شد پوزه‌اش به خاک مالیده می‌شود و از بین می‌رود.

«واذا شك» یعنی اگر خاری در تن او فرو رود «فلا انتقش» نمی‏تواند با منقاش هم آن را در آورد که این سخن ابوسعادات است.

و مقصود این است که هرکس چنین حال و وضعی داشته باشد مستحق دعا بر چنین سرنوشت و سرانجام بدو ناگواری است و قطعا اثرات چنین دعاهایی را در حوادث زیانبار دنیا و آخرت خواهد چشید.

شیخ الاسلام/می‏گوید: نبیصمسمای عبد الدینار و درهم و... را بر چنین افرادی نهاده است، جمله‌ای خبری با مضمون دعا و «تعس وانتكس وإذا اشیك فلا انتقش»بیانگر حال کسانی است که چون شری به آنان رسد از آن نمی‌رهند و رستگار نمی‌شوند، زیرا به وسیله آن نابود می‌شوند و تباه می‌گردند و هرگز به مقصود خود نمی‌رسند و از مکروه رهایی نمی‌یابند و سرنوشت افرادی که بنده مال باشندهمین است. آن‌ها را چنین توصیف کرده که «إن اُعطَی رضي وان مُنِعَ سخَط»همچنان که خداوند متعال می‏فرماید: ﴿وَمِنۡهُم مَّن يَلۡمِزُكَ فِي ٱلصَّدَقَٰتِ فَإِنۡ أُعۡطُواْ مِنۡهَا رَضُواْ وَإِن لَّمۡ يُعۡطَوۡاْ مِنۡهَآ إِذَا هُمۡ يَسۡخَطُونَ٥٨[التوبة: ۵۸] «در میان آنان کسانی هستند که در تقسیم زکات از تو عیبجویی می‌کنند و ایراد می‏گیرند اگر بدانان چیزی از غنائم داده شود خشنود می‌شوند و اگر چیزی از آن بدیشان داده نمی‏شود هرچه زودتر خشم می‌گیرند». بنابراین خشم و رضایت آن‌ها تنها برای غیر خدا است و این سرنوشت تمام کسانی است که وابسته به پُست و مقامات دنیایی و سایر اشکال و صورتهای هوای نفس هستند که اگر به آن دست یابند راضی و خشنود می‌شوند و در غیر اینصورت خشمناک و عصبانی‏اند. چنین اشخاص عبدو بنده هوای نفس خود هستند، زیرا بندگی و عبودیت در اصل همان بندگی و عبودیت قلب است و خضوع و نرمی در برابرآن، و آن کس که طالب و خواهان مال است بندگی و عبادت آن را به جا می‏آورد، در واقع امور مالی دو نوع است:

۱- آنچه فرد به آن نیاز دارد مانند خوراک و پوشاک و مسکن و مانند آن و آن را از خداوند طلب می‏کند و به ان متمایل است در اینجا فرد مال را به خاطر نیازی که به آن دارد بکار می‌بردمانند «الاغی که بران سوار می‌شود و فرشی که بر روی آن می‌نشیند بدون اینکه برده و در بند آن باشد و بی‌تاب و بی‌قرار آن گردد.

۲- آنچه فرد به آن نیاز ندارد که شایسته است به آن تعلق نداشته باشد و اگر داشته باشد بنده آن شده است و کسی که عبد غیر خدا باشد و به غیر او اعتماد داشته باشد حقیقت عبودیت برای خداوند و توکل به خداوند نزد او معنی نخواهد داشت زیرا بخش از عبادت و توکل را برغیر خدا اختصاص داده است و محق‌تر از هرکسی بر مسمای این قول رسولصاست.

«تعس عبد الدینار، تعس عبدالدرهم، تعس عبدالخمیصة، تعس عبد الخمیلة»و او عبدو بنده این امور است، و اگر از خداوند آن را طلب کند اگر به او بدهد راضی و خشنود می‌شود و اگر ندهد عصبانی و خشمناک می‌گردد در صورتی که عبد واقعی خداوند کسی است که به آنچه خداوند به آن راضی است راضی باشد و آنچه خداوند از آن منزجر باشند او هم از آن انزجار داشته باشد، با دوستان و اولیاء خدا دوست باشد و با دشمنان خدا دشمن چنین شخص دارای ایمان کامل است.

«طوبی لعبدٍ» ابوالسعادات گفته طوبی اسم بهشت است همچنین گفته شده آن درختی در بهشت است. تایید این گفته روایتی است که ابن وهب با سند از ابوسعید آورده است که مردی گفت ای رسول خدا، طوبی چه چیزی است؟ فرمود: درختی است در بهشت که سیر آن ۱۰۰سال به طول می‌انجامد، لباس اهل بهشت از جوانه آن به دست می‏آید، امام احمد آن را چنین روایت کرده است: حسن بن موسی چنین نقل کرد که از عبدالله بن لهیعة شنیده که دّراج ابوالسمح برای او نقل کرده که ابوالهیثم از ابو سعید خدری و او هم از رسول اللهصاینگونه نقل کرده که مردی گفت: ای رسول خدا خوشا به حال کسی که تو را دیده و به تو ایمان آورده است گفت: خوشا به حال کسی که من را دیده و به من ایمان آورده و سه بار دیگر می‌گوید خوشا به حال کسی که به من ایمان آورده و من را ندیده است. مرد به او می‌گوید مقصود از (طوبی) چیست؟ جوابی که رسول الله صمی‏دهد همانی است که در بالا ذکر شده است. [۳۲۵]شواهدی برای این حدیث در صحیحین و غیر آن وجود دارد. ابن جریر از وهب بن مبنه اثر عجیب و غریبی را روایت کرده است اینگونه که وهب /گفته است: در بهشت درختی است که به آن طوبی گفته می‏شود، سواره می‏تواند بی‏وقفه در زیر سایه آن صد سال حرکت کند، گل‌های آن از ریاط (نوعی پارچه نرم و نازک) است و برگ‌های آن از برود (نوعی پوشش و پارف مقلم) و شاخه‌های ان از عنبر و پهنای آن از یاقوت و خاک آن از کافور و گل و لای ان از مشک، از ریشه آن چشمه‌های شراب و شیر و عسل خارج می‏شود، محل جلوس اهل بهشت است، هنگامی که آن‌ها نشسته‌اند اگر ملائکه‌های خداوند بر آن‌ها وارد شدند آنان را رهبری می‌کنند برگزیده گانی که با زنجیرهایی از طلا بهم وصل شده‌اند...

چهره آن‌ها از حسن و جمال به مانند چراغ است و کرکهای لباسشان از نرمی به خز مرعزی می‌ماند.

جامه‌هایی پوشیده‌اند که الواحی از یاقوت بران وصل است، با پرهایی از طلا و لباس‌هایی از دیبای نازک که می‌درخشد و برق می‌زند، آنان بر زمین می‌خوابند و می‌گویند پروردگار ما را بسوی شما ارسال کرده تا او را دیدار کنید و تسلیم او بشوید، و سوار آن‌ها می‌شوند در حالی که با سرعتی بالاتر از پرندگان پرواز می‌کنند، و نرمتر از فرش هستند و بدون هیچ رنج و زحمتی در روی آن می‌دوند، کنار برادرانشان حرکت می‌کنند با آن‌ها حرف می‌زنند، نجوا می‌کنند، و سواره‌ها در طرفین هم راه می‌پیمایند بدون اینکه گوش و کرک هیچ کدام از آن‌ها بادیگری برخورد کند حتی درخت نیز در مسیر‌شان خود را کج می‏کند تا بین دو همراه فاصله‌ای ایجاد نشود.

در ادامه چنین گفته که آن‌ها نزد خداوند رحمان و رحیم می‌آیند و او خود را بر آنان آشکار می‏کند تا به او نگاه کنند، هنگامی که او را می‌بینند می‌گویند: خداوندا درود و سلام تنها برای توست و از جانب توست و صاحب جلال و کرامت تنها تو هستی و خداوند تبارک و تعالی در جواب می‏گوید: سلام و درود برای من است و از جانب من است و رحمت و محبت من در حق شما تحقق یافته است، خوشا به حال بندگانی که در خفا از من ترسیدند و از دستوراتم اطاعت کردند و آنان چنین جواب می‏دهند: خداوندا ما آنچنان که شایسته عبادت تو است تو را عبادت نکردیم و ارج و منزلت تو را به جا نیاوردیم، به ما اجازه بده خاکسار پاهایت شویم، خداوند می‏گوید: اینجا منزلگاه سختی و عبادت نیست بلکه جایگاه ماندگاری و نعمت است، من سختی عبادت را از دوش شما برداشته، اکنون آنچه می‌خواهید از من تقاضا کنید، که هریک از شما آرزوها و خواسته‌هایی داشته اید، و آنان از او در خواست می‌کنند و پایین‌ترین آن‌ها می‏گوید: پروردگارا اهل دنیا در امور دنیا با همدیگر به رقابت پرداختند و در آن سخت گرفتند و همدیگر را به تگنا انداختند، خداوندا از هر چیزی که در دنیا بوده از روزی که آن را خلق کردی تا روزی که به پایان بردی به من بهره ایی بده، خداوند می‏گوید: در آرزویی که کردی کوتاهی و سستی به خرج دادی و پایین‌تر از شأن و منزلت خودت در خواست کردی، این از جانب من برای تو ارمغانی خواهد بود به دلیل جایگاه بالای من و از آن رو که نه بخشش من کم و اندک است و نه کسی را بی‌جواب می‌گذارم، سپس می‏گوید: خواسته‌ها و آرزوهایی که بندگانم داشته‌اند و به آن نرسیده‌اند و هرگز در خاطرهایشان هم نگنجیده و راه نیافته برآنان عرضه کنید، و فرشتگان آنان را به تمام خواسته‌های که در دل داشته‌اند می‌رسانند چنان که خواسته‌ای برای آنان نمی‌ماند و در آنچه به آنان می‏دهند: اسبهای بهم بسته شده‌ای است که بر هر چهار تای آن‌ها تختی از یاقوت است و بر هر تختی گنبدی از طلا‌ی مصرع گذاشته شده و در هر گنبدی فرشی از فرش‌هایی که مظاهر بهشت است قرار داده شده و همچنین دو تا کنیز حوری، که بر تن هر حوریی دو تا لباس از لباس‌های بهشت هست و رنگی جز رنگ آن‌ها در بهشت وجود ندارد و هیچ بوی خوشی نیست مگر اینکه از آن‌ها بلند می‏شود، تابندگی و نور سیمایشان از دل گنبد می‌درخشد، چنان که اگر کسی آن‌ها را ببیند گمان می‏کند که جدا از گنبد هستند، سرهایشان بالای ساق‌هایشان مانند جوجه کبک سفید رنگی است دریا قوتی قرمز رنگ، و فضل همراهی و مصاحبت با این بندگان خدا را برای خود مانند فضل خورشید برسنگ و بالاتر از آن می‏دانند برآنان وارد می‏شودند و سلام می‌کنند و آن‌ها را می‌بوسند و دست می‏دهند و می‌گویند: سوگند به خدا که گمان نمی‌کردیم خداوند مانند شما را بیافریند انگاه خداوند به ملائکه دستور می‏دهد که هرکدام از آن‌ها را منظم و صف وار به جایگاهی که برایشان در بهشت در نظر گرفته شده است راهنمایی کنند.

این اثر را همراه سند ابن ابی حاتم از وهب بن منبه با این اضافات روایت کرده است: به موهبت‌هایی که پروردگارتان به شما بخشیده است نگاه کنید، آن گاه که در حریم دوست بودید، در اتاق‌های ساخته شده از در و مرجان بادرهایی از طلا و تخت‌هایی از یا قوت و فرش‌هایی از دیبای نازک و براق و منبرهایی از نور که از در و دیوار آن نور همانند شعاع خورشید، جاری بوده، مثل آن همانند ستاره ایی درخشان در روز است، و اگر این موهبت‏ها از جانب خداوند فراهم نمی‌شد دیده‌ها نور و روشنی نمی‌یافتند. قصرهای ساخته شده از یاقوت سفید با فرش‌هایی از حریر سفید وجود نداشتند، همچنین قصرهایی از یاقوت سبز با فرش‌هایی از دیبای سبز و قصرهایی از یاقوت زرد با فرش‌های ارغوانی زرد بودند که درهایی از زمرد سبز و طلای سرخ و نقره سفید با پایه‌هایی از جواهر و تراس‌های ساخته شده از گنبدهای مرواریدی در برج‌هایی از طبقات مرجان، داشته باشند و چون به سوی آنچه خداوند به آن‌ها داده، برگردند، در آنصورت برایشان اسب‌هایی از یاقوت سفید که در آن روح دمیده شده، و زیرآن نوزادهایی جاودانه قرار داده شده که به دست هرکدام از آن‌ها افسار اسبی ازآن اسب‌ها داده شده که لجام و استخوان‌های آن از نقره سفید با چینش منظم از درّ و یاقوت ساخته شده که تخت‌های آن مفروش به دیبای نازک است.

بوسیله آن اسب‌ها که خرامیده راه می‌روند باغ‌های بهشت را می‌بینند و هنگامی که به منزلگاهشان بر می‌گردند ملائکه را می‌بینند که بر منبرهای از نور نشسته‌اند و منتظر آن‌ها هستند تا با آن‌ها دیدار کنند و دست بدهند و سخاوت و بزرگواری پروردگارشان را نسبت به آن‌ها تبریک بگویند، آنگاه که وارد قصرهایشان می‌شوند تمام چیزیهایی که آن را آرزو نکرده‏اند و نخواسته‌اند به آن‌ها بخشیده شده است. و در پیش در هر قصری چهار تا باغ قرار داده شده؛ که دو تا از آن باغها دارای شاخه‌های راست و صاف هستند و دو تا از آن‌ها باغ‌هایی سرسبزی هستند که از شدت پر آبی به سیاهی می‌زنند و چشمه‌های جوشان و پر آبی در آن‌هاست زمانیکه به خانه‌هایشان می‌روند و در آن آرام می‌گیرند خداوند به آن‌ها می‌گویند: ﴿فَهَلۡ وَجَدتُّم مَّا وَعَدَ رَبُّكُمۡ حَقّٗاۖ قَالُواْ نَعَمۡۚ[الأعراف: ۴۴] «آیا شما هم آنچه را پروردگارتان به شما وعده داده بود حق یافته ایید می‌گویند بلی». و خداوند می‏گوید: آیا به پاداش پروردگارتان راضی هستید؟ می‌گوید خداوندا ما راضی هستیم تو هم از ما راضی باش و خداوند دوباره می‌گوید بخاطر رضایت من از شما است که ورود به خانه‌ام را برشما روا دانستم و شما به صورت من نظر افکنداید در این هنگام می‏گوید: ﴿ٱلۡحَمۡدُ لِلَّهِ ٱلَّذِيٓ أَذۡهَبَ عَنَّا ٱلۡحَزَنَۖ إِنَّ رَبَّنَا لَغَفُورٞ شَكُورٌ٣٤ ٱلَّذِيٓ أَحَلَّنَا دَارَ ٱلۡمُقَامَةِ مِن فَضۡلِهِۦ لَا يَمَسُّنَا فِيهَا نَصَبٞ وَلَا يَمَسُّنَا فِيهَا لُغُوبٞ٣٥[فاطر: ۳۴-۳۵] «سپاس خداوندی را سزاست که غم و اندوه را از ما زد ود بیگمان پروردگار ما آموزنده (گناهان بندگان) و سپاسگزار کارهای نیک ایشان است خداوندی که در پرتو فضل و لطف خویش ما را در سرای اقامت و ماندگاری جای داد، در آن هیچ گونه رنج و مشقت جسمانی و هیچگونه نا توانی و واماندگی روحانی به ما دست نمی‏دهد». سیاق این حدیث غریب است و برای بعضی از قسمت‌های آن شواهدی در (الصحیحین) وجود دارد.

خالد بن معدان می‏گوید: در بهشت درختی هست که به آن طوبی گفته می‌شود تمام آن پستانی است که بچه‌های بهشت از آن شیر می‌نوشند و اگر زنی سقط بکند بچه‌اش در رودی از رودهای بهشت تا زمان قیامت می‌ماند و هنگام بر انگیختن بچه‌ای ۴۰ ساله می‏شود، بر ابوحاتم آن روایت کرده است

«أخذ بعنان فرسه في سبیل الله»یعنی در جهاد با مشرکین همیشه افسار اسب خود را گرفته و آماده است.

«أشعث» مجرور است با فتحه، چون اسم غیر منصرفی است که برای وضعیت و وزن فعل به کار برده می‏شود. و «راسه» مرفوع است به دلیل فاعل بودن و مقصود موهای ژولیده است چنان که جهاد در راه خدا شخص را از تمیز کردن و صاف نمودن موهایش بازداشته است «مغبرة قد ماه»با حذف جر صفت دوم برای فرد است «إن كان فی الحراسة كان فی الحراسة» با کسر (حِ) یعنی حمایت و مواظبت از پناه و لشکر در برابر هجوم را به تمام و کمال انجام می‏دهد.

«وان كان في الساقةِ كان في ا الساقةِ»یعنی اگر در آخر لشکر هم واقع شود جانش را در اختیار منفعت‌ها و مصلحت‌های جهاد و مبارزه در راه خداوند قرار می‏دهد و در هر مقام و جایگاهی که باشد برای جذب ثواب و جلب رضایت و محبت خداوند اقدام می‌کند.

ابن جوزی /می‏گوید: او شخص بی‌نام و نشان و گمنامی است که در پی اعتلای نام و اوازه نیست و خلخالی می‏گوید: به آنچه امر شده همان را انجام می‏دهد و در جایگاهی که برای او در نظر گرفته شود اقامت می‌گزیند در سرپست و مقامش حاضر می‌شود و غیبت نمی‏کند حراسة و الساقة از آن حیث مطرح شده‌اند که سختی‌ترین مشقت‌ها را در پی دارند و فضل و ارزش حراست در راه خدا را می‌رسانند.

«إن استأذن لم یؤذن له»یعنی اگر از امراء و فرماندهان اذن و اجازه کاری را بخواهد به او نمی‏دهند چون هیچ منزلت و جایگاهی در نزد آنان ندارد و از کسانی نیست که (بخاطر آن‌ها انجام دهد) و از آن‌ها بخواهد و مقصود او را از عملکردش تنها خداست و آنچه بخواهد در نزد او جستجو می‏کند و می‌یابد.

و «إن شفع»با فتح حرف اول و دوم «لم یشفَّع»با فتح فاء مشدّد «یعنی اگر او را در کاری که خداوند و رسول خدا آن را دوست دارند شفیع قرار دهند شفاعت او در نزد امر او فرمانروایان پذیرفته نمی‏شود.

امام احمد و مسلم از ابوهریره به صورت مرفوع چنین روایت کرده‏اند «رب أشعث مدفوع بالابواب لو أقسم علی الله لابره»چه بسا ژولیده مویی که از تمام درها رانده شده اگر بر خدا سوگندی خورد حتماً آن را انجام می‏دهد.

حافظ گفته: در آن ترک دوستی مقام و شهرت و فضل گمنامی و تواضع نهفته است.

امام احمد همچنین از مصعب پسر ثابت پسر عبدالله پسر زبیر روایت کرده که گفت: عثمان در حالی که برروی منبر خطبه می‌خواند چنین گفت: سخنی را که از رسول خداصشنیدم برای شما بازگو می‏کنم و هیچ مانعی برای گفتنم جز ظن به شما وجود ندارد از رسول الله شنیدم که می‌گفت: یک شب حراست و پاسبانی در راه خدا با فضیلت‏تر از قیام و روزه هزار شب و روز است [۳۲۶].

حافظ ابن عساکر در تعبیری از عبدالله بن مبارک روایت کرده که عبدالله پسر محمد قاضی نصیبین گفت: محمد ابن ابراهیم ابن ابو سکینة برای من نقل کرد که عبدالله ابن مبارک این ابیات بطر سوس رابر او املا کرده و متقابلا به او وعده خروج داد و وی آن را در سال ۱۷۷ برای فضیل بن عیاض سروده است.

ای عابد حرمین اگر ما را می‌دیدی، می‌دانستی که عبادت تو چیزی جز لعب و بازی کودکانه نیست آن کس که صورتش را با اشکایش رنگ می‌زند، و ما گردنمان را با خون خود رنگ می‌زنیم یا اینکه سپاهانش را در باطل به سختی می‌اندازد، به بامدادان لشکر یان او به رنج می‌افتند بوی خوش برای شما، بوی خوش ما غبار زمین درشت و کم حاصل از گفتارهای پیامبرمان برای ما آمده است، گفته صحیح و درستی که دروغی در آن نیست، غبار لشکر خدا در بینی انسان با دود و غبار آتش ملتهب و سوزان یکسان نیست.

این کتاب خدا که در بین ما سخن می‌گوید شهید مرده نیست دروغ نمی‏گوید:

در ادامه چنین می‌گوید که فضیل را با کتابش در مسجد الحرام دیدم هنگامی که ان را خواند اشک از چشمانش سراریز شد و گفت: ابو عبدالرحمن راست گفت: و من را هم نصیحت کرد آنگاه خطاب به من گفت: تو جزء کسانی هستی که حدیث می‌نویسی؟گفتم بله، گفت این حدیث را بنویس، و فضیل بن عیاض برمن چنین املا کرد: منصور پسر معتمر از ابو صالح از ابوهریره برای من چنین نقل کرده است که مردی گفت: ای رسول خدا به من عملی را بیاموز که از طریق آن ثواب مجاهدین در راه خدا را به دست بیاورم گفت: می‏توانی نماز بخوانی و سست نشوی و روزه بگیری و افطار نکنی گفت: ای رسول خدا من ضعیف‌تر از این هستم که بتوانم چنین کاری را انجام بدهم.

پیامبرصمی‏فرماید: قسم به آن کس که نفس من در دست او است اگر هم یارای آن را دانستی فضل مجاهدین در راه خدا را به دست نمی‌آوری، آیا ندانسته‌ای که اسب مجاهد اگر به کندی هم راه برود برای هرگامی حسنات نوشته می‏شود. [۳۲۷]

از جمله مسائل مطرح شده در این باب عبارتند از:

۱- انسان به طریق عملکرد خود به قصد دنیا عمل کند نه آخرت.

۲- تفسیر آیه هود.

۳- تسمیه انسان به بنده درهم و دینار و بنده‏ جامه نقش و نگار دار.

۴- تفسیر این قسم حدیث که اگر به او داده شود راضی است در غیر آن صورت خشمناک و ناراحت است.

۵- تعبیر نابود باد وهلاک و زیر و رو شود.

۶- تفسیر این قسمت از حدیث: هنگامی که خاری برتن او بخلد نمی‏تواند آن را در بیاورد.

۷- ثناء و ستایش مجاهد با صفات و صف شده آن.

[۳۲۲] جزئی است از حدیث ابو هریرة که آن را نقل کرده است بخاری: کتاب الجهاد (۲۸۸۷): باب حراسة فی الغزو فی سبیل الله و گاه با این شماره می‌آید (۳۳۲). [۳۲۳] حدیث صحیح است ترمذی آن را نقل کرده است ککتاب الزهد (۲۳۸۲): باب ماجاء فی الریاء و السمعة و گفته حدیث حسن و غریب است ابن حبان (۲۸۰۲-موارد) و حاکم (۱/۴۱۸ -۴۱۹) آن را صحیح دانسته و ذهبی هم با او موافق است. البانی در صحیح الترغیب (۱/۱۳: ۱۵) آن را صحیح دانسته است همچنین در صحیح الجامع (۱۷۰۹). [۳۲۴] قبلا در شماره ۳۳۰ آمده است. [۳۲۵] احمد (۳/۷۱) ابن حبان (۲۶۲۵موارد) البانی در الصحیحة (۱۲۴۱) و صحیح الجامع (۳۸۱۸) با شواهد و طرق خود آن را صحیح دانسته است. [۳۲۶] ضعیف است: احمد (۱/۶۱، ۶۵) [۳۲۷] بخاری: کتاب الجهاد (۲۷۸۵) باب فضل الجهاد و السیر من حدیث ابی هریره.

باب

آن کس که از علما و امرا در تحریم آنچه خداوند آن را حلال نموده، و حلال دانستن آنچه خداوند آن را حرام کرده است، اطاعت کند. حقیقتاً آن‌ها را اربابانی غیر از خدا در نظر گرفته است.

ابن عباسب می‏گوید: نزدیک است از آسمان برشما سنگ فرو ببارد، (مصنف/می‏گوید) رسول الله چنین فرموده، و دیگران می‌گویند ابوبکر و عمر آن را گفته است.

باب من اطاعَ العلما ء والامراء فی تحریم ما اهل الله أو تحلیل ما حرم الله، فقد اتخذهم ارباباًمن دون الله.

لقول الله تعالی: ﴿ٱتَّخَذُوٓاْ أَحۡبَارَهُمۡ وَرُهۡبَٰنَهُمۡ أَرۡبَابٗا مِّن دُونِ ٱللَّهِ وَٱلۡمَسِيحَ ٱبۡنَ مَرۡيَمَ وَمَآ أُمِرُوٓاْ إِلَّا لِيَعۡبُدُوٓاْ إِلَٰهٗا وَٰحِدٗاۖ لَّآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَۚ سُبۡحَٰنَهُۥ عَمَّا يُشۡرِكُونَ٣١[التوبة: ۳۱] یعنی: «(آن‌ها) دانشمندان و راهبان خویش را معبودهایی در برابر خدا قرار دادند، و (همچنین) مسیح فرزند مریم را؛ در حالی که دستور نداشتند جز خداوند یکتائی را که معبودی جز او نیست، بپرستند، او پاک و منزه است از آنچه همتایش قرار می‌دهند»تفسیر این مطلب در نزد مصنف/هنگام ذکر حدیث عدی بن حاتمسبیان شده است.

و قال ابن عباسب: «یوشك أن تنزل علیهم حجارة من السماء أقول: قال رسول الله صلی الله علیه وسلم وتقولون: قال ابوبكر وعمر».

«یوشك» با ضم حرف اول و کسر (شِ) معحمه به معنای نزدیک می‌شود و شتاب می‌گیرد.

این گفته از جانب ابن عباس در جواب کسی است که به او گفت: ابوبکر و عمر، تمتع عمره را به حج جایز نمی‏دانند و معتقدند که افراد حج بهتر است یا چیزی در این معنا و مضمون، ابن عباس معتقدبود که تمتع عمره به حج واجب است.

و در این راستا می‏گوید:

اگر فرد طواف بیت الحرام را انجام داد وسعی بین صفا و مروه را تا ۷ مسافت طی نمود، بخواهد یا نخواهد از احرام عمره خارج شده و دلیل آن حدیث سُراقة بن مالک است هنگامی که به آن‌ها دستور داد آن حج را عمره قرار بدهند و اگر طواف بیت و سعی بین صفا و مروة را انجام دادند از احلال به عمره خارج شوند، سراقة گفت ای رسول خدا آیا فقط امسال این کار را بکنم یابرای همیشه، فرمود برای همیشه. حدیث در الصحیحین آمده است. [۳۲۸]

بنابراین اگر شخصی بخواهد در مذاهب علما و اقوال و گفته‌های آنان و دلایلی که بر آن مطرح کرده‏اند جستجو و نظر کند اگر ملکه و توانایی سنجش و نظر در آن را داشته باشد می‏تواند و برای او مانعی وجود ندارد که یکی از آراء را برای خود برگزیند همچنان که خداوند متعال می‏فرماید:

﴿فَإِن تَنَٰزَعۡتُمۡ فِي شَيۡءٖ فَرُدُّوهُ إِلَى ٱللَّهِ وَٱلرَّسُولِ إِن كُنتُمۡ تُؤۡمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِۚ ذَٰلِكَ خَيۡرٞ وَأَحۡسَنُ تَأۡوِيلًا٥٩[النساء: ۵۹]

«و اگر در چیزی اختلاف داشتید آن را به خدا و پیغمبرا و برگردانید، اگر به خدا و روز رستاخیز ایمان دارید این کار برای شما بهتر و خوش فرجام‌تر است»بخاری و مسلم و دیگران چنین آورده‌اند که [۳۲۹]نبی صگفت: اگر از امر و فرمان خودم پیروی می‌کردم قربانی که برای حرم هدیه کرده بودم پشت سر نمی‌انداختم و اگر حیوانی برای قربانی نداشتم از احرام خارج می‌شدم، این لفظ را بخاری در حدیث عایشهلآورده است و در حدیث جابر لفظ آن چنین آمده است»: آنچه را که شما را به آن فرمان دادم انجام دهید و اگر من حیوان را برای قربانی آب نمی‌دادم همان کاری را که به شما امر کردم انجام می‏دادم. این حدیث در شمار احادیثی است که قول ابن عباس را تایید می‏کند و در کل ابن عباس زمانی که دید بخاطر رأی ابوبکر و عمر عده‌ای از پذیرفتن حدیث روی گردان شدند گفت: «یوشك أن تنزل علیهم حجارة من السماء».

امام شافعی/می‏گوید: علما اجماع بسته‌اند زمانی که برای فردی سنت رسولصروشن و آشکار شد جایز نیست برای هیچ گروه و دسته‌ای آن را کنار بگذارد.

و امام مالک/چنین می‏گوید: که هیچ کس در بین ما وجود ندارد درد که (سخنش) رد و مردودی نداشته باشد مگر صاحب این قبرصسخن بزرگان در این رابطه بسیار است.(یعنی سخن هرکس قابل رد است جز پیامبرصکه سخنش لازم الاتباع است).

و علما پیوسته در ارتباط با حوادث و رویداد‌ها اجتهاد می‌کنند و بنابر حدیث هرکدام به نتیجه ثواب و درستی برسند برای او دو اجر در نظر گرفته می‌شود و اگر در اجتهادش به خطا رود برای او یک پاداش منظور می‏شود. [۳۳۰]

اما اگر دلیل (قاطعی از قرآن و سنت) بیابند باید بر اساس آن عمل ‏کنند و اجتهاد خود را ترک و رها کنند اما اگر حدیثی را در این رابطه نیابند یا اینکه ثبوت آن از جانب نبیصقطعی نباشد یا اینکه برای آن معارض و مخصص و مانند آن وجود داشته باشد در آن صورت برای امام جایز است که اجتهاد کند.

در عصر امامان چهارگانه /افراد احادیث را از کسانی یاد می‌گرفتند که آن را شنیده و استماع کرده بودند چنان که فردی در جستجوی حدیث سال‌ها به مسافرت در شهرها مختلف می‌پرداختند از این رو ائمه به تدوین و تصنیف احادیث باذکر سند آن روی آوردند و احادیث صحیح و حسن و ضعیف آن را از همدیگر تمیز دادند و فقها نیز در هرمذهب تصنیف و تالیفاتی را ارائه دادند و دلایل و استدلال‌های مجتهدین را در آن ذکر نمودند و از این طریق راه را برای طالب علم آسان کردند.

و هرامامی حکم را با دلیل و سندش ذکر می‏کردند. در سخن ابن عباسبتبعیت و تقلید از ددیگاه امامی خاص بی‏آنکه به دلیل توجه شود به طوری که دلیل نیز در دست است، شدیداً مورد انکار قرار گرفته است، به سبب مخالفت با دلیل. امام احمد گفته: احمد بن عمر البزار و زیاد بن ایوب و ابوعبیده حداد برای ما چنین نقل کرده‏اند که مالک بن دینار از عکرمة از ابن عباس چنین آورده که گفت: از ما نیست مگر کسی که قول نبی را برگزیند و غیر او را رها کند. بنابراین واجب است شخصی که دلیل را ترک کرده به خاطر گفته یکی از علما هرکس که باشد مورد قبول و پذیرش واقع نشود، نصوص ائمه نیز دلالت بر همین دارد و اینکه اجتهاد جایز نیست مگر در مسائلی که دلیلی از کتاب و سنت برآن وجود ندارد. بعضی از علما این مطلب را با این عبارت مورد توجه قرار داده‌اند که تقلید از عالم در مسایل اجتهادی اشکالی ندارد. اما اگر مخالفت بکند با کتاب و سنت و رأی اجتهادی را برگزیند)واجب است مورد رد واقع شود همان طور که ابن عباس و شافعی و مالک و احمد گفته‏اند و بر آن اجماع بسته شده است و همچنان که در کلام امام شافعی گذشت.

امام احمد می‏گوید: در شگفتم از قومی که اسناد (حدیث) و صحت آن را شناخته‌اند و به رأی ونظر سفیان عمل می‌کنند در حالی که خداوند می‏فرماید ﴿فَلۡيَحۡذَرِ ٱلَّذِينَ يُخَالِفُونَ عَنۡ أَمۡرِهِۦٓ أَن تُصِيبَهُمۡ فِتۡنَةٌ أَوۡ يُصِيبَهُمۡ عَذَابٌ أَلِيمٌ٦٣[النور: ۶۳].

«آنان که با فرمان ما مخالفت می‌کنند باید از این بترسند که بلایی گریبانگیرشان گردد یا اینکه عذاب دردناکی دچارشان شود».

خداوند متعال می‏فرماید: ﴿فَلۡيَحۡذَرِ ٱلَّذِينَ يُخَالِفُونَ عَنۡ أَمۡرِهِۦٓ أَن تُصِيبَهُمۡ فِتۡنَةٌ أَوۡ يُصِيبَهُمۡ عَذَابٌ أَلِيمٌ٦٣[النور: ۶۳].

آیا می‏دانید مقصود از فتنه چیست؟

فتنه یعنی شرک، زیرا امکان دارد از طریق رد کردن قسمتی از آن قول در دل زیغ و انحراف از حق به وجود بیاید که فرد از آن طریق هلاک می‏شود.

این کلام را از امام احمد/ فضل پسر زیاد و ابوطالب روایت کرده‏اند، فضل از احمد چنین می‏آورد: در قرآن نظر کردم، اطاعت از رسول را در ۳۳ جا یافتم. آنگاه شروع می‏کند به تلاوت این آیه ﴿فَلۡيَحۡذَرِ ٱلَّذِينَ يُخَالِفُونَ عَنۡ أَمۡرِهِۦٓ أَن تُصِيبَهُمۡ فِتۡنَةٌ أَوۡ يُصِيبَهُمۡ عَذَابٌ أَلِيمٌ٦٣[النور: ۶۳].

از گفته او قول خداوند متعال «الفتنه» به معنای شرک را تا اخر آیه (فیهلک) مطرح ساخته سپس به تلاوت این آیه می‌پردازد:

﴿فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤۡمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيۡنَهُمۡ ثُمَّ لَا يَجِدُواْ فِيٓ أَنفُسِهِمۡ حَرَجٗا مِّمَّا قَضَيۡتَ وَيُسَلِّمُواْ تَسۡلِيمٗا٦٥[النساء: ۶۵] «اما نه به پروردگارت سوگند که آنان مومن به شمار نمی‌آیند تا تو را در اختلافات و درگیریهای خود به داوری نطلبند سپس ملالی در دل خود از داوری تو نداشته و کاملا تسلیم قضاوت تو باشند».

ابو طالب از احمد چنین می‏آورد که به او گفته شد: گروهی هستند که به حدیث فرا می‌خوانند اما خودشان پایبند رأی سفیان و غیر او می‌شوند. گفت: تعجب می‌کنم از کسانیکه استماع حدیث کرده‏اند و اسناد و صحت آن را شناخته‌اند و به سوی آن دعوت می‌کنند، آنگاه از راأی سفیان و دیگران پیروی می‌کنند. خداوند متعال می‏فرماید ﴿فَلۡيَحۡذَرِ ٱلَّذِينَ يُخَالِفُونَ عَنۡ أَمۡرِهِۦٓ أَن تُصِيبَهُمۡ فِتۡنَةٌ أَوۡ يُصِيبَهُمۡ عَذَابٌ أَلِيمٌ٦٣آیا می‌دانی فتنه چیست؟ فتنه کفر است خداوند می‏فرماید: ﴿ٱلۡفِتۡنَةُ أَشَدُّ مِنَ ٱلۡقَتۡلِۚ[البقرة: ۱۹۱] برگرداندن مرم از دین بدتر از کشتن است. شیخ الاسلام/از احمد /چنین می‏آورد که آنان حدیث رسول را فرا می‌گیرند اما غبطه هوی وهوس آن‌ها را به سوی رأی می‌کشاند.

عبارت «عرفو ا الاسناد» یعنی اسناد حدیث و صحت آن را شناختند، زمانی که سند یک حدیث درست باشد آن حدیث نزد اهل حدیث و دیگر علما ءصحیح به شمار می‏آید.

و مقصود از سفیان: همان سفیان ثوری امام زاهد و عابد فقیه و معتمد است، که شاگردانی دارد که پیرو و دنباله رو رأی و نظر او هستند مذهب او مشهور است و علماء/در کتاب‌های که بحث از مذاهب ائمه شده آن را ذکر کرده‏اند مانند: التمهید و الاستذ کار ابن عبدالبر و اشرف علی مذاهب الاشراف ابن منذر و المحلی ابن حزم و المغنی ابومحمد عبدالله بن قدامة الحبنلی و دیگر منابع.

گفته امام احمد/«عجبت لقوم عوفو الاسناد وصحته...»انکاری است از جانب او برکس که آن را تأویل می‏کندو بر قلبهای زیغ زده‌ای که شخص به وسیله آن کافر می‌شود و در حقیقت این امر ناپسند فراگیر شده خصوصاً در بین افراد منتسب به علم، به گونه‌ای که در رویگردانی از کتاب و سنت عزم بسته‌اند و از متابعت رسول صو تعظیم اوامر و نواهی او سرباز زده‌اند و از جمله گفته‌های آنان این است و چنین شخصی می‏گوید: فردی که من از او تقلید کرده‌ام به حدیث و ناسخ و منسوخ آن آگاهتر است و گفته‌هایی از این نحو که نهایت آن‌ها ترک متابعت و پیروی از رسولصکسی که هرگز از روی هوی و هوس سخن نمی‏گوید، است در حالی که فرد مورد اعتماد آن‌ها دچار خطا و اشتباه در رأی و گفته و عملکرد) می‌شود چنان که سایر ائمه نیز با او مخالفت می‌ورزیده‌اند و با دلیل از قول او ممانعت می‌کرده‏اند در واقع هیچ امامی نیست مگر اینکه بعضی از علم را داشته باشد نه همه آن را، بنایراین بر هر مکلفی واجب است اگر دلیلی از کتاب و سنت رسول به او رسید و معنای آن را در ک کرد و فهمید، همان را برگزیند و عمل کند اگرچه با او مخالفت بورزند. کسانی که با آن مخالفند همان گونه که خداوند متعال می‏فرماید: ﴿ٱتَّبِعُواْ مَآ أُنزِلَ إِلَيۡكُم مِّن رَّبِّكُمۡ وَلَا تَتَّبِعُواْ مِن دُونِهِۦٓ أَوۡلِيَآءَۗ قَلِيلٗا مَّا تَذَكَّرُونَ٣[الأعراف: ۳].

«از چیزی پیروی کنید که از سوی پروردگارتان بر شمانازل شده است و جز خدا از اولیاء و سر پرستان دیگری پیروی نکنید متوجه (اوامر و نواهی خدا) هستید(و کمتر پند می‌گیرد)».

و خداوند می‏فرماید: ﴿أَوَ لَمۡ يَكۡفِهِمۡ أَنَّآ أَنزَلۡنَا عَلَيۡكَ ٱلۡكِتَٰبَ يُتۡلَىٰ عَلَيۡهِمۡۚ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَرَحۡمَةٗ وَذِكۡرَىٰ لِقَوۡمٖ يُؤۡمِنُونَ٥١[العنكبوت: ۵۱].

«آیا همین اندازه برای آنان کافی و بسنده نیست که ما این کتاب را بر تو نازل کرده‏ایم و پیوسته برآنان خوانده می‌شود مسلماٌ در نزول این کتاب رحمت بزرگی در حق بندگان و تذکر سترگی است (برای کسانی که درهای قلب خود را به روی حقیقت می‌گشایند)».

مساله اجماع بر این مساله و بیان اینکه مقلد جزء اهل علم به حساب نمی‏آید قبلا گذشت، و ابو عمر بن عبدالبرو دیگران نیز اجماع برآن را ذکر کرده‏اند.

می گویم (شارح): جز افراد جاهل و مقلد که به کتاب و سنت آگاه نیستند به آنان تمایل دارند و مخالف باآن نیستند و این افراد گرچه گمان می‌کنند از ائمه پیروی می‌کنند اما در حقیقت با آنان مخالفت می‌ورزند و غیر راه آن‌ها را دنبال می‌کنند، همان طور که گفته‌های امام مالک و شافعی و احمد بیانگر آن است، البته امام احمد به این مطلب اشاره می‏کند که تقلید قبل از کامل شدن حجت مورد ذم نیست بلکه از جانب کسی جای ایراد و اشکال دارد که حجت برای او کامل شده باشد اما به سبب گفته یکی از امامان با آن مخالفت کند و این نشأت گرفته از عدم روی آوردن به تدبر در کتاب و سنت و گرایش به کتاب‌های متاخرین و از طریق آن‌ها بی‏نیازی جستن به وحی الهی است و این شبیه اتفاقی است که برای اهل کتاب افتاده به نحوی که خداوند در مورد آن‌ها می‏گوید: ﴿ٱتَّخَذُوٓاْ أَحۡبَارَهُمۡ وَرُهۡبَٰنَهُمۡ أَرۡبَابٗا مِّن دُونِ ٱللَّهِ[التوبة: ۳۱].

که ذکر آن در حدیث عدی بن حاتم گذشت.

بنابراین، کسی که نفش را در خالص کرده، واجب است هنگامی که کتاب علما را خواند و در آن تامل و تدبیر نمود و گفته‌هایشان را شناخت، آن را بر آنچه در کتاب و سنت است عرضه کند، و هر مجتهدی از بین علما و طرفداران و منتسبین به مذهب او باید دلیل او راذکر کنند و حق در مورد یک مساله یک چیز است و به تمام امامان در اجتهادی که کرده‏اند پاداش و ثواب تعلق می‌گیرد و کسی منصف است که در کلام آن‌ها و راه‌های شناخت مسائل و حضور آن در ذهن و تمیز درست از خطا با ادله مورد استناد آنان تدبر و تامل نماید تا دلیل قویتر را شناسایی کند و از همان تبعیت نماید، دلیل براین اصل در قرآن و سنت بیش از حصرو بیان است همان طوریکه ابوداود با سند از اناس که جزء اصحاب معاذ است نقل کرده که: رسول اللهصزمانی که خواست معاذ را به یمن بفرستد گفت: هنگامی که برای داوری پیش تو بیایند چگونه قضاوت می‌کنی؟ گفت براساس کتاب خدا، فرمود: اگر آن را در کتاب خدا نیافتی؟ گفت: به سنت رسول اللهصفرمود: اگر در سنت رسول اللهصهم نبود؟ گفت اجتهاد به رأی می‌کنم و در آن کوتاهی نمی‌کنم آنگاه پیامبرصبرسینه او دستی زد و گفت خدا را شکر می‌کنم که فرستاد رسول خدا را به آنچه رسول خدا به آن راضی است موفق گردانده است. و به ترتیب سند آن را از حارص بن عمر از اناس جزء اصحاب معاذ بن جبل آورده است.

ائمه/در شرح و بیان مسائل کوتاهی نکرده‏اند اما زمانی که همان مطلب در سنت بیان شده باشد از تقلید کردن از خودشان نهی کرده‏اند زیرا آنان به این امر آگاهی دارند که در دنیای علم چیزهایی [۳۳۱]هست که آن را فرا نگرفته‏اند و دیگران یاد گرفته‌اند و از این دست مسائل بسیارند و کسی که در اقوال و گفته‏های علما نظر کند این نکته براو پوشیده نمی‌ماند.

ابو حنیفه/می‏گوید: اگر سخنی از رسولصبیابم آن را بر سر و چشم می‌نهم و همچنین سخن صحابه را بر سر و چشم می‌نهم، اما آنچه از تابعین آمده باشد ما هم افرادی هستیم مانند آن‌ها، و هچنینن می‏گوید: اگر چیزی گفتم که با کتاب خدا مخالفت داشته باشد آن را ترک کنید، به او گفته شد: اگر قول تو با قول رسولصمخالفت داشته باشد چی؟ گفت: قول من را کنار بگذارید و به قول رسول عمل کنید. به او گفته شد اگر با گفته صحابه مغایرت داشته باشد چی؟ گفت: به گفته صحابه عمل کنید.

ربیع می‏گوید: از شافعی/شنیدم که می‌گفت: اگر در کتاب من بر خلاف سنت رسولصچیزی یافتید به آنچه رسول گفته عمل کنید و قول من را کنار بگذارد. و گفته: اگر حدیث پیامبر صمخالف با رأی و نظر من باشد، رأی من را به دیوار بکوبید (و زیر پا نهید).

مالک: از گفته هرکس می‌شود پیروی کرد یا آن را ترک نمود به غیر از رسول خداصو همانند این قول قبلا نیز از او بیان شده است. بعد از ذکر این موارد هیچ عذری برای مقلد باقی نمی‌ماند و اگر ما کلام علما را در این رابطه کوتاه و مختصر بیان کرده‏ایم به این دلیل بوده که از مقصود اصلی خود دور نشویم و آنچه ذکر کرده‏ایم برای کسی که طالب هدایت باشد کفایت می‏کند.

«لعله اذا رد بعض قوله»یعنی قول رسول اللهص «ان یقع في قبله شیءٌ من الزیع فیهلك»تذکری بوده از جانب مصنف /بر این مطلب که رد کردن قول رسولص سبب انحراف قلب‌ها و عامل هلاکت در دنیا و اخرت محسوب می‌شود همچنان که خداوند ﴿فَلَمَّا زَاغُوٓاْ أَزَاغَ ٱللَّهُ قُلُوبَهُمۡۚ وَٱللَّهُ لَا يَهۡدِي ٱلۡقَوۡمَ ٱلۡفَٰسِقِينَ٥[الصف: ۵] متعال می‏فرماید: آنان چون از حق منحرف شدند خداوند دل‌هایشان را بیشتر از حق دور داشت، خداوند مردمان نافرمان را هدایت نمی‏دهد. شیخ الاسلام /در معنی قول خداوند متعال ﴿فَلۡيَحۡذَرِ ٱلَّذِينَ يُخَالِفُونَ عَنۡ أَمۡرِهِۦٓ[النور: ۶۳] می‏گوید: اگر مخالف امر رسولصاز کفر و شرک و عذاب دردناک بر حذر داده شده باشد، مخالفت او بیانگر کفر او و در افتادن به عذاب الیم است بدیهی است که عذاب دردناک به خاطر صرف انجام معصیت است اما اضافه شدن کفر برای کوچک شمردن امر رسولصاست. همان طور که ابلیس لعنت خدا بر او باد چنین کرد. ابو جعفر بن جریر/از ضحاک نقل می‏کند که در مورد: ﴿فَلۡيَحۡذَرِ ٱلَّذِينَ يُخَالِفُونَ عَنۡ أَمۡرِهِۦٓ أَن تُصِيبَهُمۡ فِتۡنَةٌ[النور: ۶۳] گفت: بر قلب او مهر زده می‌شود و ایمن نیست از اینکه کفر را بر زبان آورد و گردنش از آن طریق زده می‏شود.

ابن جریر می‏گوید: «عن» بدان سبب آمده زیرا معنی کلام چنین است: بپرهیز از کسانی که از امر او خود را بر حذر می‌دارند و از آن روی می‌گردانند و به آن پشت می‌کنند.

«أویصیبهم» یعنی در زندگی زود گذر دنیا عذاب و رنج خداوند بخاطر مخالفت با امر و دستور او آن‌ها را در برگیرد.

از عدی بن حاتم روایت شده که شنید پیامبرصدر این آیه را قرائت می‏کند ﴿ٱتَّخَذُوٓاْ أَحۡبَارَهُمۡ وَرُهۡبَٰنَهُمۡ أَرۡبَابٗا مِّن دُونِ ٱللَّهِ وَٱلۡمَسِيحَ ٱبۡنَ مَرۡيَمَ وَمَآ أُمِرُوٓاْ إِلَّا لِيَعۡبُدُوٓاْ إِلَٰهٗا وَٰحِدٗاۖ لَّآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَۚ سُبۡحَٰنَهُۥ عَمَّا يُشۡرِكُونَ٣١[التوبة: ۳۱].

می‌گوید: به او گفتم ما آن‌ها را عبادت نکرده‏ایم گفت: آیا آنان حرام نمی‏کنند حلال خدا را وشما هم آن را حرام می‏دانید و حلال نمی‏کنند حرام خدا را و شما هم آن را حلال می‌پندارید، گفتم بله، گفت: عبادت آن‌ها همین است. احمد و ترمذی آن راروایت کرده‏اند و حسن دانسته‌اند.

از عدی بن حاتم روایت شده که شنید پیامبرصدر این آیه را قرائت می‏کند ﴿ٱتَّخَذُوٓاْ أَحۡبَارَهُمۡ وَرُهۡبَٰنَهُمۡ أَرۡبَابٗا مِّن دُونِ ٱللَّهِ وَٱلۡمَسِيحَ ٱبۡنَ مَرۡيَمَ وَمَآ أُمِرُوٓاْ إِلَّا لِيَعۡبُدُوٓاْ إِلَٰهٗا وَٰحِدٗاۖ لَّآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَۚ سُبۡحَٰنَهُۥ عَمَّا يُشۡرِكُونَ٣١[التوبة: ۳۱].

می گوید: به او گفتم ما آن‌ها را عبادت نکرده‏ایم گفت: آیا آنان حرام نمی‏کنند حلال خدا را وشما هم آن را حرام می‏دانید و حلال نمی‏کنند حرام خدا را و شما هم آن را حلال می‌پندارید، گفتم بله، گفت: عبادت آن‌ها همین است. احمد و ترمذی آن راروایت کرده‏اند و حسن دانسته‌اند. [۳۳۲]

این حدیث به طرق گوناگونی روایت شده، ابن سعد و عبد بن حمید و ابی منذر و ابن جریر و ابن ابی حاتم و طبرانی و أبو شیخ و ابن مردویه و بیهقی آن را روایت کرده‏اند.

از عدی بن حاتم سیعنی طائی مشهور. و حاتم بن عبدالله بن سعد بن حشرج با فتح (ح) – مشهور به سخاوت و بخشش است ف عدی در شعبان سال ۹ هجری بر پیامبرصوارد شد و اسلام آورد و ۱۲۰ سال عمر کرد.

حدیث دلالت دارد بر اینکه اطاعت از احبار و رهبان در آنچه نزد خداوند معصیت به شمار می‏آید عبادت آن‌ها و غیر خدا به حساب می‏آید و جزء شرک اکبر است که خداوند آن را نمی‌بخشد به خاطر قول خداوند متعال در آخر آیه ﴿وَمَآ أُمِرُوٓاْ إِلَّا لِيَعۡبُدُوٓاْ إِلَٰهٗا وَٰحِدٗاۖ لَّآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَۚ سُبۡحَٰنَهُۥ عَمَّا يُشۡرِكُونَ٣١[التوبة: ۳۱] و همانند این قول خداوند ﴿وَلَا تَأۡكُلُواْ مِمَّا لَمۡ يُذۡكَرِ ٱسۡمُ ٱللَّهِ عَلَيۡهِ وَإِنَّهُۥ لَفِسۡقٞۗ وَإِنَّ ٱلشَّيَٰطِينَ لَيُوحُونَ إِلَىٰٓ أَوۡلِيَآئِهِمۡ لِيُجَٰدِلُوكُمۡۖ وَإِنۡ أَطَعۡتُمُوهُمۡ إِنَّكُمۡ لَمُشۡرِكُونَ١٢١[الأنعام: ۱۲۱] «از گوشت حیوانی نخورید که به (هنگام ذبح عمداً)نام خدا بران برده نشده است (و یا به نام دیگران و یا بخاطر بتان سر بریده شده است) چرا که خوردن از چنین گوشتی نافرمانی از امر خداوند است بی‏گمان اهریمان و شیاطین صفتان، مطالب وسوسه انگیزی به طور مخفیانه به دوستان خود القاء می‌کنند تا اینکه با شما منازعه و مجادله کنند، اگر از آنان اطاعت کنید بی‏گمان شما (مثل ایشان) مشرک خواهید بود، و این جزء اموری است که بسیاری از مردم و به کسانی که از آن‌ها تقلید کرده‏اند گرفتار آن شده‌اند چرا که آن دلیل را معتبر نشمرده‏اند».

و با مقلّد بودن مخالفت ورزیده‌اند و از این حیث عمل آن‌ها شرک به حساب می‏آید. برخی افراط کرده‏اند و اخذ به دلیل را – که مورد ما نیز همین است – ناپسند دانسته‌اند یا حرام اعلام نموده‌اند و فتنه در اینجا بزرگتر و عظیم‌تر شده است و آنان چنین اظهار می‏دارند که اخذ دلیل وظیفه مجتهد است زیرا ما نسبت به ما از ادله آگاهی بیشتری دارند و چه بسا آن‌ها زبان به نکوهش کسانی که پایبند دلیل شده‌اند می‌گشایند و شکی نیست که این به دلیل غریب بودن اسلام است همان طور که شیخ ما/در المسائل بیان می‌دارد؛ اوضاع و احوال تغییر پیدا کرد تا جایی که در نزد اکثریت عبادت راهبان جزء افضل‌ترین اعمال شد و برآن اسم ولایت را گذاشتند و عبادت احبار همان علم و فقه شد و بعد شرایط به گونه‌ای شد، شخصی که جزء صالحین نبود و به تعبیر دیگر در شمار جاهلین قرار داشت مورد عبادت قرار گرفت.

اما اطاعت و فرمانبرداری از امیران و حاکمان در امور مخالف شرع خدا و رسول خدا در گذشته و حال در بیشتر ممالک بعد از خلفای راشدین امر رایج و عادی به شمار می‌رفته است در حالی که خداوند متعال فرموده است: ﴿فَإِن لَّمۡ يَسۡتَجِيبُواْ لَكَ فَٱعۡلَمۡ أَنَّمَا يَتَّبِعُونَ أَهۡوَآءَهُمۡۚ وَمَنۡ أَضَلُّ مِمَّنِ ٱتَّبَعَ هَوَىٰهُ بِغَيۡرِ هُدٗى مِّنَ ٱللَّهِۚ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَهۡدِي ٱلۡقَوۡمَ ٱلظَّٰلِمِينَ٥٠[القصص: ۵۰].

«پس اگر (این پیشنهاد تو را نپذیرفتند) و پاسخت نگفتند بدان که ایشان فقط از هواها و هوس‌های خود پیروی می‌کنند، آخر چه کسی گمراه و سرگشته‌تر از آن کسی است که در دین از هوی و هوس خود پیروی می‏کند بدون اینکه رهنمودی از جانب خداوند باشد مسلماً خداوند مردمان ستم پیشه را رهنمود نمی‌نماید». از زیاد بن حدیر نقل شده است که گفت: عمرس به من گفت: آن کس که اسلام را نابود می‏کند می‌شناسی؟ گفتم: نه، گفت: لغزش عالم، جدال منافق با قران و حکم امامان گمراه، دارمی آن را روایت کرده است.

خداوند ما و شما را از زمره کسانی قرار دهد که به حق هدایت می‌شوند و بدان عمل می‌کنند.

از جمله مسائل مطرح شده در این باب عبارتند از:

۱- تفسیر آیه نور.

۲- تفسیر آیه برائت.

۳- آگاهی از معنای عبادت که عدی آن را منکر شده است.

۴- تمثیل ابن عباس به ابوبکر و عمرشو تمثیل احمد به سفیان.

۵- تغییر اوضاع و احوال تا جایی که در نزد اکثریت عبادت رهبان جزء برترین اعمال گشته و به نام ولایت مشهور است و عبادت احبار: همان علم و فقه است و شرایط دوباره به نحوی تغییر یافت که شخص که جز ء صالحین نبود و به تعبیری در شماره جاهلین قرار داشت مورد عبادت واقع شد.

باب قول خداوند متعال ﴿أَلَمۡ تَرَ إِلَى ٱلَّذِينَ يَزۡعُمُونَ أَنَّهُمۡ ءَامَنُواْ بِمَآ أُنزِلَ إِلَيۡكَ وَمَآ أُنزِلَ مِن قَبۡلِكَ يُرِيدُونَ أَن يَتَحَاكَمُوٓاْ إِلَى ٱلطَّٰغُوتِ وَقَدۡ أُمِرُوٓاْ أَن يَكۡفُرُواْ بِهِۦۖ وَيُرِيدُ ٱلشَّيۡطَٰنُ أَن يُضِلَّهُمۡ ضَلَٰلَۢا بَعِيدٗا٦٠ وَإِذَا قِيلَ لَهُمۡ تَعَالَوۡاْ إِلَىٰ مَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ وَإِلَى ٱلرَّسُولِ رَأَيۡتَ ٱلۡمُنَٰفِقِينَ يَصُدُّونَ عَنكَ صُدُودٗا٦١ فَكَيۡفَ إِذَآ أَصَٰبَتۡهُم مُّصِيبَةُۢ بِمَا قَدَّمَتۡ أَيۡدِيهِمۡ ثُمَّ جَآءُوكَ يَحۡلِفُونَ بِٱللَّهِ إِنۡ أَرَدۡنَآ إِلَّآ إِحۡسَٰنٗا وَتَوۡفِيقًا٦٢[النساء: ۶۰-۶۲].

«ای پیغمبر آیا تعجب نمی‌کنی از کسانی که می‌گویند: بدآنچه بر تو نازل شده و بدانچه پیش از تو نازل شده ایمان دارند (ولی با وجود تصدیق کتاب‌های آسمانی، بهنگام اختلاف) می‌خواهند داوری را به پیش طاغوت ببرند و حال آنکه بدیشان فرمان داده شده است که (به خدا ایمان داشته و)به طاغوت ایمان نداشته باشند و شیطان می‌خواهد که ایشان رابسی گمراه کند و زمانی که بدیشان گفته شود به سوی چیزی بیایند که خداوند آن را بر محمدصنازل کرده است و به سوی پیغمبر روی آورید منافقان را خواهی دید که سخت به تو پشت می‌کنند اما چگونه است که چون به سبب (خبث نفوس و سوء) اعمالشان بلائی بدانان رسد به پیش تو می‌آیند و به خدا سوگند می‌خورند که ما مقصودی جز خیر خواهی (مردم) و اتحاد(ملت) نداشته‌ایم».

خداوند متعال می‏فرماید: ﴿أَلَمۡ تَرَ إِلَى ٱلَّذِينَ يَزۡعُمُونَ أَنَّهُمۡ ءَامَنُواْ بِمَآ أُنزِلَ إِلَيۡكَ وَمَآ أُنزِلَ مِن قَبۡلِكَ[النساء: ۶۰].

عماد بن کثیر /می‏گوید: آیه کسانی را که از کتاب و سنت روی گردانیده‌اند مورد مذمت قرار می‏دهد و آن‌ها را نکوهش می‏کند که داوری را به پیش آنچه که باطل است و طاغوت نام دارد می‌برند. و توضیحات علامه بن قیم در مورد طاغوت و حد و حدود آن پیشتر بیان شد، هر چیزی که فرد به وسیله آن از حدو حدود خودش تجاوز کند طاغوت نام دارد حال معبود باشد یا آنچه از آن تبعت و اطاعت می‏شود. بنابراین هرکس داوری، را به غیر کتاب و سنت ببرد در واقع داوری را به پیش طاغوت برده که خداوند بندگان مؤمنش را دستور داده که به آن کفر ورزند. در واقع داوری جز به کتاب و سنت و کسی که با آن‌ها حکم کند درست نیست و هر کسی به غیر آن دو متوسل شود از شرع خدا و رسولش صخارج شده است و آن را در جایگاهی قرار داده که شایسته آن نیست و همچنین هرکس چیزی غیر خدا را عبادت کند، عبادت طاغوت را به جا آورده است و اگر معبود صالح باشد عبادت عابد برای او به امر و فرمان شیطان بر می‌گردد همچنان که خداوند متعال می‏فرماید: ﴿وَيَوۡمَ نَحۡشُرُهُمۡ جَمِيعٗا ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِينَ أَشۡرَكُواْ مَكَانَكُمۡ أَنتُمۡ وَشُرَكَآؤُكُمۡۚ فَزَيَّلۡنَا بَيۡنَهُمۡۖ وَقَالَ شُرَكَآؤُهُم مَّا كُنتُمۡ إِيَّانَا تَعۡبُدُونَ٢٨ فَكَفَىٰ بِٱللَّهِ شَهِيدَۢا بَيۡنَنَا وَبَيۡنَكُمۡ إِن كُنَّا عَنۡ عِبَادَتِكُمۡ لَغَٰفِلِينَ٢٩ هُنَالِكَ تَبۡلُواْ كُلُّ نَفۡسٖ مَّآ أَسۡلَفَتۡۚ وَرُدُّوٓاْ إِلَى ٱللَّهِ مَوۡلَىٰهُمُ ٱلۡحَقِّۖ وَضَلَّ عَنۡهُم مَّا كَانُواْ يَفۡتَرُونَ٣٠[يونس: ۲۸-۳۰].

«روزی (برای رسیدگی به حساب و کتاب مردم) جملگی (کافران و مومنین) را گرد می‏آوریم سپس به کافران می‌گوییم: شما و معبودهایتان در جای خود بایستید بعد آن‌ها را از هم جدا می‏سازیم و معبودهایشان می‌گویند: شما ما را نپرستیده‌اید بلکه به وسوسه شیطان و به سخن دل گوش فرا داده‌اید و مجسمه ما را بخاطر منافع خود پرستش نموده‏اید، معبود حق ذات پروردگار است همین بس که خدا میان ما و شما گواه است که ما بدون شک از عبادت شما بی‌خبر بوده ایم، در آنجا (که میدان حشر و پهنه گردهمائی است) هر کسی کارهایی که قبلا در دنیا کرده است می‌آزماید و جملگی مردم به سوی آقا و مولای حقیقی خویش برگردانده می‌شوند و چیزهایی که به دروغ ساخته و به هم یافته بودند از میان بر می‌خیزند»، همانند این قول خداوند ﴿وَيَوۡمَ يَحۡشُرُهُمۡ جَمِيعٗا ثُمَّ يَقُولُ لِلۡمَلَٰٓئِكَةِ أَهَٰٓؤُلَآءِ إِيَّاكُمۡ كَانُواْ يَعۡبُدُونَ٤٠ قَالُواْ سُبۡحَٰنَكَ أَنتَ وَلِيُّنَا مِن دُونِهِمۖ بَلۡ كَانُواْ يَعۡبُدُونَ ٱلۡجِنَّۖ أَكۡثَرُهُم بِهِم مُّؤۡمِنُونَ٤١[سبأ: ۴۰-۴۱].

(یاد آور شو) روزی را که خداوند جملگی آنان را گرد می‏آورد سپس به فرشتگان می‏گوید: آیا اینان شما را به جای من پرستش می‌کرده‏اند، می‌گویند تو منزهی (از این نسبتهای ناروائی که به ساحت مقدست داده‌اند ما بهیچوجه با این گروه ارتباط نداشته‌ایم)

و تنها تو یار و یاور ما بوده‌ای نه آنان، بلکه ایشان جنیان را می‌پرستیده‌اند و اکثر آنان به ایشان ایمان داشتهاند) و اگر جزء کسانی بود که به عبادت خودش فرا می‌خواند یا اینکه درخت، سنگ، قبر و دیگر اموری بود که مشرکان از آن‌ها بت‌هایی به شکل افراد صالح و ملائک درست می‏کردند در آن صورت آن جزء طاغوتی به شمار می‏آید که خداوند متعال بندگانش را امر کرده که به عبادت آن‌ها کافر شوند و از آنان و عبادت هر معبودی به غیر خدا بیزاری جویند که تمام این‌ها جزء عمل شیطان و از آراستنهای او به شمار می‌رود، در واقع او است که به هر باطلی فرا می‌خواند و آن را برای انجام دهنده‌اش می‌آراید اعمالی که تماماً مخالف با توحید و لا اله الله می‏باشد و توحید نپذیرفتن تمامی طاغوت‌هایی است که پرستشگران به غیر از خداوند آن را عبادت می‌کنند همان طور که خداوند می‏فرماید: ﴿قَدۡ كَانَتۡ لَكُمۡ أُسۡوَةٌ حَسَنَةٞ فِيٓ إِبۡرَٰهِيمَ وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ إِذۡ قَالُواْ لِقَوۡمِهِمۡ إِنَّا بُرَءَٰٓؤُاْ مِنكُمۡ وَمِمَّا تَعۡبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ كَفَرۡنَا بِكُمۡ وَبَدَا بَيۡنَنَا وَبَيۡنَكُمُ ٱلۡعَدَٰوَةُ وَٱلۡبَغۡضَآءُ أَبَدًا حَتَّىٰ تُؤۡمِنُواْ بِٱللَّهِ وَحۡدَهُۥٓ[الممتحنة: ۴] «در (رفتار و کردار) ابراهیم و کسانی که به او گرویدند، الگوی خوبی برای شماست، بدانگاه که به قوم خود گفتند: ما از شما چیزهایی که می‏پرستید بیزار و گریزانم و شما را قبول نداریم و در حق شما بی‌اعتنائیم و دشمنانگی و کینه توزی همیشگی میان ما و شما پدیدار آمده است تا زمانی که به خدای یگانه ایمان می‌آورید و او را به یگانگی می‌پرستید». هر شخصی که غیر خدا را عبادت کند با این عمل از حد و حدود خویش تجاوز کرده و شأن عبادت را برای کسی قائل شده که مستحق آن نیست.

امام مالک/می‏گوید: طاغوت آن چیزی است که به غیر خدا پرستش می‏شود.

و آن کس که به داوری غیر خدا و رسول خدا فرا می‌خواند، آنچه رسول آن را آورده ترک کرده است و از آن رویگردان شده است. و برای خداوند شریکی در طاعت و فرمانبرداری قرار داده است و همچنین با رسول صدر اموری که خدا به او دستور داده است مخالفت ورزیده است، خداوند در این رابطه می‏فرماید: ﴿وَأَنِ ٱحۡكُم بَيۡنَهُم بِمَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ وَلَا تَتَّبِعۡ أَهۡوَآءَهُمۡ وَٱحۡذَرۡهُمۡ أَن يَفۡتِنُوكَ عَنۢ بَعۡضِ مَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ إِلَيۡكَۖ[المائدة: ۴۹].

«و به تو ای پیغمبر فرمان می‌دهیم به اینکه در میان آنان طبق چیزی حکم کن که خدا بر تو نازل کرده است و از امیال و آرزوهای ایشان پیروی مکن و از آنان برحذر باش که تو را از برخی چیزهایی که خدا بر تو نازل کرده است بدور و منحرف نکنند».

و قول خداوند متعال ﴿فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤۡمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيۡنَهُمۡ ثُمَّ لَا يَجِدُواْ فِيٓ أَنفُسِهِمۡ حَرَجٗا مِّمَّا قَضَيۡتَ وَيُسَلِّمُواْ تَسۡلِيمٗا٦٥[النساء: ۶۵].

«اما نه به پروردگارت سوگند که آنان مومن بشمار نمی‌آیند تا تو را دراختلافات و در گیریهای خود به داوری نطلبند و سپس ملالی در دل خود از داوری تو نداشته باشند و کاملا تسلیم (قضاوت تو) باشند».

بنابراین هرکس با امر خدا و رسول خدا به مخالفت برخیزد و در بین مردم به غیر آنچه خداوند فرو فرستاده حکم کند و در آن تابع هوی و هوس خود باشد طناب اسلام و ایمان از گردن او کنده شده هر چند گمان که مؤمن است. وخداوند کسی رکه اراده چنین کاری را بکند مورد سرزنش قرار می‏دهد و گمان بر ایمانشان را در ضمن این قول (یزعمون) که دلالت بر نفی ایمان دارد مورد تکذیب قرار می‏دهد. زیرا (یزعمون) غالباً برای کسی به کاربرده می‌شود که ادعایی می‏کند اما به دلیل مخالفت با موجب آن و انجام عملی که منافی با آن ادعا باشد، درغگو به شمار می‌رود. تحقق آن در این گفته خداوند متعال است ﴿وَقَدۡ أُمِرُوٓاْ أَن يَكۡفُرُواْ بِهِۦۖ[النساء: ۶۰].

چرا که نپذیرفتن طاغوت رکن توحید به شمار می‌رود همچنان که در آیه بقره است. و اگر شخصی چنین رکنی را حاصل نکرده باشد موحد محسوب نمی‏شود و توحید اساس ایمان است.وبه وسیله آن است که تمام اعمال شایسته می‌شوند و با نبود آن است که فاسد می‌گردند همان طوری که در سخن خداوند متعال آمده است ﴿فَمَن يَكۡفُرۡ بِٱلطَّٰغُوتِ وَيُؤۡمِنۢ بِٱللَّهِ فَقَدِ ٱسۡتَمۡسَكَ بِٱلۡعُرۡوَةِ ٱلۡوُثۡقَىٰ[البقرة: ۲۵۶].

«کسی که به طاغوت کفر بورزد و به خدا ایمان بیاورد به محکم‌ترین دستاویز در آویخته است. پس داوری بردن پیش طاغوت ایمان آوردن به او است».

﴿وَيُرِيدُ ٱلشَّيۡطَٰنُ أَن يُضِلَّهُمۡ ضَلَٰلَۢا بَعِيدٗا٦٠[النساء: ۶۰] خداوند در این آیه روشن می‏کند که داوری بردن به طاغوت از اموری است که شیطان به آن دستور می‏دهد و برای کسانی که از او اطاعت کنند آن را تزئین و زیبا می‌کند، همچنین در آن تبیین این مساله است که شیطان به وسیله آن هرکس را گمراه بیابد گمراه می‏سازد و از انجا که آن را با مصدر تاکید کرده و با بعد و دوری وصف نموده بزرگترین گمراهی و دورترین فاصله از هدایت را می‌رساند.

در آیه چهار مسأله مطرح شده: ۱- آن (داوری بردن) جزئی از اراده شیطان است.۲- گمراهی است ۳- با مصدر مورد تاکید قرار گرفته ۴- با دوری از حق و هدایت وصف شده است. پاک و منزه است خداوند!براستی این قران بزرگ و عظیم، در اوج بلاغت و شیوایی است و بیش از هر چیز بیانگر کلام خداوند جهانیان است که آن را به رسول بزرگوارش وحی نموده است آن بنده صادق و امینی که آن را به مردم ابلاغ نموده است.

﴿وَإِذَا قِيلَ لَهُمۡ تَعَالَوۡاْ إِلَىٰ مَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ وَإِلَى ٱلرَّسُولِ رَأَيۡتَ ٱلۡمُنَٰفِقِينَ يَصُدُّونَ عَنكَ صُدُودٗا٦١[النساء: ۶۱] خداوند متعال بیان می‌دارد که این صفت، صفت منافقان است و هرکس خواهان آن باشد و آ را انجام دهد هر چند گمان ایمان به خود را داشته باشد اما ایمان ندارد و در نهایت دوری از آن واقع شده است.

علامه ابن قیم/می‏گوید: این دلیل است براینکه هرکس به پذیرفتن داوری کتاب و سنت فرا خوانده شد و از آن سرباز زد جزء منافقین به حساب می‏آید.

﴿يَصُدُّونَلازم است و به معنای روی بر می‌گردانند است، زیرا مصدر آن صدوداً می‏باشد.

چه بسیار کسانی که متصف به این وصف شده‌اند به خصوص در بین کسانی که ادعای علم می‌کنند. در صورتی که آنان از آنچه کتاب خدا و سنت رسول صواجب کرده به سوی رأی کسانی که بسیار دچار خطا و اشتباه می‌شوند روی گردانند: افرادی در تقلید خود را مقلد امامان چهارگانه می‏دانند در صورتی که تقلید کردن برای آن‌ها جایز نیست و درست نیست به گفته کسی که گفته‌اش قابل اعتماد نیست، تکیه کنند. آنان قول مخالفت کتاب و سنت و قواعد شرعیت را معتمد قرار می‏دهند و فتوی را جز به وسیله آن صحیح نمی‌دانند. در بین چنین افرادی پیرو رسول صغریب و تنها است همان طور که تذکر به آن در باب پیشین گذشت.

تدبیر در این آیات و آیات بعد از آن، رویگردانی بیشتر مردم از حق و عمل به آن را در بیشتر اوقات نمایان می‏سازد

﴿وَإِذَا قِيلَ لَهُمۡ لَا تُفۡسِدُواْ فِي ٱلۡأَرۡضِ قَالُوٓاْ إِنَّمَا نَحۡنُ مُصۡلِحُونَ١١[البقرة: ۱۱].

ابوالعالیه در مورد آن می‏گوید: مقصود این است که در زمین سرکشی نکنید زیرا کسی که در زمین به مخالفت خدا برخیزد و امر به معصیت خدا کند در زمین فساد به پا کرده است زیرا صلاح زمین و آسمان با اطاعت از خدا و رسول او مهیا می‏شود. خداوند متعال در مورد برادران یوسف اینگونه خبر می‌دهد: ﴿ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا ٱلۡعِيرُ إِنَّكُمۡ لَسَٰرِقُونَ٧٠ قَالُواْ وَأَقۡبَلُواْ عَلَيۡهِم مَّاذَا تَفۡقِدُونَ٧١ قَالُواْ نَفۡقِدُ صُوَاعَ ٱلۡمَلِكِ وَلِمَن جَآءَ بِهِۦ حِمۡلُ بَعِيرٖ وَأَنَا۠ بِهِۦ زَعِيمٞ٧٢ قَالُواْ تَٱللَّهِ لَقَدۡ عَلِمۡتُم مَّا جِئۡنَا لِنُفۡسِدَ فِي ٱلۡأَرۡضِ وَمَا كُنَّا سَٰرِقِينَ٧٣[يوسف: ۷۰-۷۳].

«ندا دهنده ای از اطرافیان یوسف فریاد بر آورد ای کاروانیان شما دزدید (بایستید و تکان مخورید)، (برادران یوسف از این صدا بهم آمدند و) روبدیشان کرده گفتند: چه چیز گم کرده‌اید؟ گفتند: پیمانه شاه را گم کرده‏ایم و هرکس آن را برگرداند بار شتری را برابر آن می‌گیرد (رئیس آنان هم تاکید کرد و گفت:) و من شخصاً این پاداش را تضمین می‌کنم، (برادران یوسف) گفتند: به خدا سوگند شما می‏دانید ما نیامده‌ایم تا در سرزمین (مصر) فساد و تباهی کنیم و ما هیچگاه دزد نبوده‌ایم. آیه دلالت دارد بر اینکه هر معصیتی در زمین فساد به شمار می‏آید». و معنی مناسب آیه این است که: داوری بردن به غیر خداو رسول خدا از اعمال منافقان است و فساد در زمین محسوب می‏شود.

و آیه تذکری است بر این مسأله که نباید فریب گفته‌های اهل هواءو هوس را خورد اگرچه آن را با ادعایی که می‏کند بیاراید و همچنین تحدیری است بر غافل نشدن با رأی در صورتی که دلیلی از کتاب و سنت بر صحت آن نیاورده باشد چه بسیارند کسانی که صدق را با دروغ می‌شمارند و رد می‌کنند و کذب را درست می‏دانند و قبول می‌کنند و این جزئی از فساد در زمین است و اثرات بیشتری از فساد برآن مترتب می‌شود و به گونه‌ای که شخص را از حق خارج و داخل در باطل می‏سازد. از خداوند بخشش و سلامت و دور شدن دائمی از گناهان را در دین و دنیا و آخرت خواهانیم.

با تدبر در می‌یابیم که اوضاع و احوال بیشتر افراد چنین است مگر کسی که خداوند او را محفوظ داشته باشد و بر او با قوت و شدت ادعای ایمان منت نهاده باشد و به او عقل کاملی را هنگام ورود شهوت‌ها داده باشد و از بصیرت نافذی در برخورد با شبه‌ها برخوردار کرده باشد و این فضل خداوند است به هرکس که بخواهد می‏دهد و خداوند صاحب فضل عظیمی است.

قول خداوند متعال: ﴿وَلَا تُفۡسِدُواْ فِي ٱلۡأَرۡضِ بَعۡدَ إِصۡلَٰحِهَا وَٱدۡعُوهُ خَوۡفٗا وَطَمَعًاۚ إِنَّ رَحۡمَتَ ٱللَّهِ قَرِيبٞ مِّنَ ٱلۡمُحۡسِنِينَ٥٦[الأعراف: ۵۶].

«در زمین بعد از اصلاح آن فساد و تباهی نکیند و خدا را بیمناکانه و امیدوارانه بفریاد بخوانید، بیگمان رحمت یزدان به نیکوکاران نزدیک است».

﴿وَلَا تُفۡسِدُواْ فِي ٱلۡأَرۡضِ بَعۡدَ إِصۡلَٰحِهَا وَٱدۡعُوهُ خَوۡفٗا وَطَمَعًاۚ إِنَّ رَحۡمَتَ ٱللَّهِ قَرِيبٞ مِّنَ ٱلۡمُحۡسِنِينَ٥٦[الأعراف: ۵۶].

ابوبکر بن عیاش در مورد آیه می‏گوید: خداوند محمد را برای اهل زمین فرستاد در حالی که آن‌ها غرق در فساد بودند و به وسیله محمدصآن‌ها را اصلاح کرد. بنابراین هرکس به خلاف آنچه محمد آورده دعوت کند جزء مفسدین فی الارض به شمار می‌رود.

ابن قیم/ می‏گوید: اکثریت مفسران چنین گفته‏اند که در زمین با انجام معصیت‌ها فساد بر پا مکنید و به جز اطاعت از خداوند فرا نخوانید بعد از اینکه خداوند با فرستاندن رسولان و بیان شریعت آن را آباد کرده است، به تسلیم شدن به سوی خدا فرا خوانید که عبادت غیرخداوند و دعوت به غیر او، شرک است و شرک بزرگترین فساد در زمین بشمار می‏آید ودر حقیقت فساد زمین همان شرک ورزیدن به او اطاعت از متبوعی غیر رسول الله صبزرگترین فساددر زمین محسوب می‌شود و هیچ آبادانی و اصلاحی برای آن و اهل آن جز از طریق وحدانیت خداوند به اطاعت و عبادت و دعوت به سوی او نه غیر او وجود ندارد و همچنین این نکته که اطاعت و تبعیت تنها برای رسول او باشد و دیگران تنها در شرایطی که به اطاعت از رسول امر کننده، پیروی کردن از آن‌ها واجب می‏شود، اما اگر به انجام معصیت و خلاف شرعی دستور دادند گوش کردن و دنباله روی از آنان جایز نیست.

هرکس در اوضاع دنیا تدبر و تعمق کند هر آبادانی و عمرانی که در آن یافت به سبب توحید و عبادت و اطاعت از رسول خداوند است و هر شر وفتنه و بلا و قحطی و کمبود و تسلط دشمن و... در عالم به دلیل مخالفت با رسول خدا و دعوت به غیر فرمان خدا و رسول خدا است وجه تطابق این آیه با معنی آن چنین است که داوری به غیر خدا و رسول خدا بردن از بزرگترین اموری است که دنیا را با معصیت و گناه فاسد، می‏سازد. هیچ آبادانی جز با داوری کتاب خدا و سنت رسول اللهصبه وجود نمی‏آید و راه و روش مومنین همین است همان طوری که خداوند می‏فرماید: ﴿وَمَن يُشَاقِقِ ٱلرَّسُولَ مِنۢ بَعۡدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُ ٱلۡهُدَىٰ وَيَتَّبِعۡ غَيۡرَ سَبِيلِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ نُوَلِّهِۦ مَا تَوَلَّىٰ وَنُصۡلِهِۦ جَهَنَّمَۖ وَسَآءَتۡ مَصِيرًا١١٥[النساء: ۱۱۵].

«کسی که با پیغمبر دشمنانگی کند بعد از آنکه راه هدایت (از راه ضلالت برای او) روشن شده است و راهی جز راه مومنان در پیش گیرد او را همان جهتی که (به دوزخ منتهی می‌شود و) دوستش داشته است رهنمود می‌گردانیم و به دوزخش داخل می‌گردانیم و با آن می‌سوزانیم و دوزخ چه بدجایگاهی است».

قول خداوند متعال: ﴿أَفَحُكۡمَ ٱلۡجَٰهِلِيَّةِ يَبۡغُونَۚ وَمَنۡ أَحۡسَنُ مِنَ ٱللَّهِ حُكۡمٗا لِّقَوۡمٖ يُوقِنُونَ٥٠[المائدة: ۵۰].

«آیا (آن فا سقان از پذیرش حکم تو بر طبق آنچه خدا نازل کرده است سرپیچی می‌کنند و) جویای حکم جاهلیت (ناشی از هوی و هوس) هستند؟ چه کسی برای افراد پرهیز کار بهتر از خدا حکم می‏کند».

﴿أَفَحُكۡمَ ٱلۡجَٰهِلِيَّةِ يَبۡغُونَۚ وَمَنۡ أَحۡسَنُ مِنَ ٱللَّهِ حُكۡمٗا لِّقَوۡمٖ يُوقِنُونَ٥٠[المائدة: ۵۰].

ابن کثیر/می‌گوید: خداوند کار کسانی را که از حکم خداوند که مشتمل بر هر خیری و دوری کننده از هر شری است سرباز می‏زنند و خارج می‌شوند و به سوی آراء کسانی که بدون سندی از شرع و بر اساس هوی و هوس آن را وضع کرده‏اند می‌روند، زشت و ناپسند می‌شمارد و از آن نهی می‏کند.

همان طور که در دوران جاهلیت بر اثر جهل و گمراهی به همان آراء حکم می‏کردند و همان گونه که تاتار سیاست‌های چنگیز خان را که در کتابی به اسم «یاسا» درج شده بود اجرا می‏کردند آن برگرفته از احکام شریعت‌های گوناگون یهودی، نصرانی و اسلامی بود، و بخش زیادی از آن احکام نیز صرفاً بر اساس هوی و هوس شخصی استخراج شده بودند. بنابراین در بنیان شریعتی مقدم بر حکم کتاب و سنت شده بود و هرکس چنین کاری انجام دهد کافر است و جنگیدن با او تا زمانی که به حکم خدا و رسول خدا برگردد و به غیر آن دو، کم وزیاد حکم نکند واجب است.

﴿وَمَنۡ أَحۡسَنُ مِنَ ٱللَّهِ حُكۡمٗا لِّقَوۡمٖ يُوقِنُونَ٥٠[المائدة: ۵۰].

استفهام انکاری است یعنی هیچ حکمی بهتر از حکم خداوند متعال نیست و این به خاطر به کار بردن فعل افعل تفضیل است که در طرف دیگر آن مشارکتی وجود ندارد. چه کسی عادلتر است در حکم داوری از خداوند، از نظر کسی که شریعت خدا را فهمیده، درک کرده، ایمان آورده، و یقیین دارد به اینکه خداوند حاکم‌ترین حاکمان است و مهربانتر است نسبت به بندگانش از والدین نسبت به فرزندانشان آگاه به مصالح بندگانش است، توانابر انجام هر کاری است و در گفتار و کردار شرع و تقدیرش حکیم است.

آیه مذکور تحذیری است بر حکم جاهلیت و ترجیح آن بر حکم خدا و رسول خدا. و هرکس آن را انجام دهد از حکم برتر که حق باشد سرباز زده و به ضد آن که باطل باشد روی آورده است.

از عبدالله بن عمروسروایت شده که رسول الله صفرمود: کسی از شما ایمان ندارد مگر اینکه هوای او تابع آن چیزی باشد که من آورده‏ام. نووی می‏گوید: حدیث صحیح است، آن را در کتاب الحجه باسند صحیح روایت کرده‌ایم.

عن عبدالله بن عمروس: ان رسول الله صقال: «لا یومن احدكم حتی یكون هواه تبعاً لما جئت به»قال النووی: حدیث صحیح، رویناهُ فی کتاب الحجة بسندٍ صحیحٍ [۳۳۳].

این حدیث را شیخ ابو الفتح نصر بن ابراهیم مقدسی شافعی در کتاب «الحجة علی تارک المحجة» با سند صحیح روایت کرده است همان طور که مصنف/آن را از نووی ذکر نموده است، طبرانی و ابو بکر بن عاصم و حافظ ابو نعیم آن را در «اربعین» که شرط شده اخبار صحیح در آن بیاید روایت کرده‏اند و شاهد آن در قرآن این قول خداوند متعال است ﴿فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤۡمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيۡنَهُمۡ[النساء: ۶۵] اما، نه!... به پروردگارت سوگند که آنان مومن به شمار نمی‌آیند تا تو را در اختلافات و در گیریهای خود به داوری نطلبند و این قول خداوند متعال ﴿وَمَا كَانَ لِمُؤۡمِنٖ وَلَا مُؤۡمِنَةٍ إِذَا قَضَى ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥٓ أَمۡرًا أَن يَكُونَ لَهُمُ ٱلۡخِيَرَةُ مِنۡ أَمۡرِهِمۡۗ[الأحزاب: ۳۶].

هیچ مرد وزن مومنی در کاری که خدا و پیغمبرش داوری کرده باشد، اختیاری از خود در آن ندارند. و همچنین این گفته پروردگار: ﴿فَإِن لَّمۡ يَسۡتَجِيبُواْ لَكَ فَٱعۡلَمۡ أَنَّمَا يَتَّبِعُونَ أَهۡوَآءَهُمۡۚ[القصص: ۵۰].

«سپس اگر(این پیشنهاد تو را نپذیرفتند و) پاسخت نگفتند بدان که ایشان فقط از هوی و هوس‌های خود پیروی می‌کنند».

«لا یومن احدكم» یعنی جز کسانی که به سبب آن دارای کمال ایمان واجب هستند و خداوند به سبب آن وعده وارد شدن به بهشت و نجات یافتن از آتش را داده است نمی‌شوید و ممکن است از اهالی اسلام درردیف اهل معصیت و بی‌ادبی قرار گیرید.

«حتی یكون هواه تبعاٌ لما جئت به»

هوی (با الف مقصوره) یعنی آنچه نفسش آن را می‌خواهد و دوست دارد به آن تمایل دارد اگر آن چیزی که نفس شخص آن را دوست دارد و به آن گرایش دارد. و مطابق با آن عمل می‌کند، تابع آورده‌های رسول با شد و بر خلاف آن عمل نکند، در آن صورت این صفت، صفت اهل ایمان مطلق به حساب می‏آید و اگر چنین نباشد و به خلاف آموزه‌های نبی صعمل کند یا در پاره‌ای مواقع، یا اینکه بیشتر وقتها، کمال ایمان واجب از او منتفی خواهد شد، همچنان که در حدیث ابوهریرة آمده است. [۳۳۴]

«فرد زانی زنا نمی‏کند مگر اینکه در هنگام زنا مومن نیست، شخص دزد، دزدی نمی‏کند مگر اینکه در هنگام دزدی مومن نیست یعنی فرد با معصیت کمال ایمان واجب را ملغا می‏سازد و در مرتبه پایین تری از تسلیم قرار می‌گیرد و ایمانشان کاهش می‌یابد و ایمان بر او اطلاق نمی‏شود مگر با قید معصیت و فسق مثلا گفته می‏شود: مومن عاصی، یا مومنی که به دلیل گناه فاسق است و او مطلق ایمانی که شخص به وسیله آن از اسلام خارج نمی‏شود را داراست»، همچنان که خداوند متعال می‏فرماید: ﴿فَتَحۡرِيرُ رَقَبَةٖ مُّؤۡمِنَةٖ وَدِيَةٞ مُّسَلَّمَةٌ إِلَىٰٓ أَهۡلِهِۦٓ إِلَّآ أَن يَصَّدَّقُواْۚ فَإِن كَانَ مِن قَوۡمٍ عَدُوّٖ لَّكُمۡ وَهُوَ مُؤۡمِنٞ فَتَحۡرِيرُ رَقَبَةٖ مُّؤۡمِنَةٖۖ[النساء: ۹۲] باید برده مومنی را آزاد کند.

ادله بر این مطلب از جانب سلف امت و پیشوا یا نشان اینگونه بیان شده است که ایمان قول و عمل و نیت است که با طاعت زیاد می‌شود و با گناه و معصیت کم می‌شود و دلایل آن در کتاب و سنت بی‏شمار است. مثلا قول خداوند متعال ﴿وَمَا كَانَ ٱللَّهُ لِيُضِيعَ إِيمَٰنَكُمۡۚ[البقرة: ۱۴۳].

«و خدا ایمان شما را که (انگیزه پیروی از پیغمبر است) ضایع نمی‌گرداند». یعنی به خاطر نماز تان به سمت بیت المقدس قبل از اینکه قبله تغییر کند. و مانند گفته پیامبر صبه وفد عبدالقیس: به شما امر می‌کنم تنها به خداوند ایمان داشته باشید آیا می‏دانید تنها به خداوند ایمان داشتن یعنی چه؟

شهادت به اینکه هیچ الهی به غیر از الله وجود ندارد، این حدیث در الصحیحین و السنن آمده است [۳۳۵]و دلیل بر اینکه ایمان زیاد می‌شود این قول خداوند متعال ﴿وَيَزۡدَادَ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِيمَٰنٗا[المدثر: ۳۱] «و بر ایمان مومنان نیز بیفزاید». و همچنین این قول ﴿فَأَمَّا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ فَزَادَتۡهُمۡ إِيمَٰنٗا[التوبة: ۱۲۴] «اما مومنان بر ایمانشان می‌افزاید». بر خلاف مرجئه گفتند ایمان همان قول است و اشاعرة که گفتند ایمان تصدیق است.

به لحاظ عقل و شرع معلوم است: که نیت حق، تصدیق حق است، عمل به آن، تصدیق آن است و قول حق نیز، تصدیق حق است و اهل بدعت چیزی نگفته‏اند که گفته اهل سنت و جماعت را منتقی سازد. ستایش و منت مختص خداوند است.

خداوند متعال می‏فرماید: ﴿۞لَّيۡسَ ٱلۡبِرَّ أَن تُوَلُّواْ وُجُوهَكُمۡ قِبَلَ ٱلۡمَشۡرِقِ وَٱلۡمَغۡرِبِ وَلَٰكِنَّ ٱلۡبِرَّ مَنۡ ءَامَنَ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِ وَٱلۡمَلَٰٓئِكَةِ وَٱلۡكِتَٰبِ وَٱلنَّبِيِّ‍ۧنَ وَءَاتَى ٱلۡمَالَ عَلَىٰ حُبِّهِۦ ذَوِي ٱلۡقُرۡبَىٰ وَٱلۡيَتَٰمَىٰ وَٱلۡمَسَٰكِينَ وَٱبۡنَ ٱلسَّبِيلِ وَٱلسَّآئِلِينَ وَفِي ٱلرِّقَابِ وَأَقَامَ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتَى ٱلزَّكَوٰةَ وَٱلۡمُوفُونَ بِعَهۡدِهِمۡ إِذَا عَٰهَدُواْۖ وَٱلصَّٰبِرِينَ فِي ٱلۡبَأۡسَآءِ وَٱلضَّرَّآءِ وَحِينَ ٱلۡبَأۡسِۗ أُوْلَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ صَدَقُواْۖ[البقرة: ۱۷۷].

«اینکه (به هنگام نماز) چهره هایتان را به جانب مشرق و مغرب کنید نیکی (تنها همین) نیست بلکه نیکی آن است که به خدا، روز واپسین، فرشتگان، کتاب‌های آسمانی و پیغمبران ایمان بیاورید و (مال) خود را با وجود علاقه‌ای که بدان دارید به خویشاوندان و یتیمان و درماندگان و واماند گان در راه آزاد سازی بردگان صرف کنید و نماز را بر پادارید وزکات را بپردازید و (همچنین) کسانی که به عهد خود -به هنگامی که عهد بستند-وفا می‌کنند؛ و در برابر محرومیتها و بیماریها و در میدان جنگ، استقامت به خرج می‌دهند؛ این‌ها کسانی هستند که راست می‌گویند».

یعنی اعمال ظاهری و باطنی که در این آیه گفته شده و به آن عمل کردند. شاهد آن در کلام عرب این گفته آنهاست: عمل کننده صادق. (عامل راستگوست).

خداوند متعال هوی و هوس به معنای چیزی که مخالف پیام رسول صباشد را اله نامیده است. و می‌فرماید: ﴿أَرَءَيۡتَ مَنِ ٱتَّخَذَ إِلَٰهَهُۥ هَوَىٰهُ[الفرقان: ۴۳] «آیا دیدی آن کسی را که هوی و هوس خود را معبود خویش می‌کند»، بعضی از مفسران گفته‌اند: مقصود این است که شخص چیزی را نمی‌خواهد مگر اینکه برآن سوار می‏شود.

ابن رجب/می‏گوید: معنی حدیث چنین است که انسان مومنی که کمال ایمان واجب را داشته باشد به شمار نمی‌رود مگر اینکه محبت او تابع او امر و نواهی و آنچه که رسول آورده باشد یعنی دوست بدارد آنچه که به آن امر شده و کراهت داشته باشد از آنچه که نهی شده است و گاه در قرآن همانند این معنی در غیر از جایگاهش آمده است و خداوند سبحان نکوهش کرده است کسی را که دوست داشته باشد چیزی را که خداوند از آن بدش می‏آید و کراهت داشته باشد از چیزی که خداوند دوست دارد. همانطوری که می‏فرماید: ﴿ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمُ ٱتَّبَعُواْ مَآ أَسۡخَطَ ٱللَّهَ وَكَرِهُواْ رِضۡوَٰنَهُۥ فَأَحۡبَطَ أَعۡمَٰلَهُمۡ٢٨[محمد: ۲۸] «اینگونه (جان بر گرفتن ایشان) بدان خاطر است که آنان بدنبال چیزی می‌روند که خدای را برسر خشم می‏آورد و از چیزی که موجب خشنودی اواست بدشان می‏آید و لذا خداوند کارهای نیک ایشان را باطل و بی‌سود می‌گرداند».

بنابراین بر هر مومنی واجب است به گونه‌ای خدا را دوست داشته باشد که اثرات آن محبت بر او واجب شود و اگر محبتش به اندازه‌ای زیاد شد که مندو باتی که او را به وی نزدیک می‏کند انجام دهد فضل و رحمت است و واجب است به اندازه‌ای از آنچه خداوند از آن کراهت دارد کراهت داشته باشد که دوری کردن از محرمات بر او واجب شود و اگر کراهت به قدری زیاد شد که به مرحله کراهت تنزیهی رسید آن فضل خداوند است.

هر کسی خدا و رسول خدا را صادقانه دوست بدارد واجب است دروناً آنچه خدا و رسول خدا دوست دارند دوست داشته باشد و آنچه خدا ورسول خدا ناپسند دارند ناپسند بدارد، و به آنچه خدا و رسول خدا به آن راضی هستند راضی باشد و به آنچه ناراضی هستند ناراضی باشد و با اعضا و جوارحش به مقتضای این حب و بغض عمل کند و اگر با جوارحش چیزی را بر خلاف آن انجام داد مثلا بعضی از مواردی که خدا و رسول خدا ناپسند می‌شمارند انجام بدهد و یا آنچه خدا ورسول خدا دوست دارند ترک کند در حالی که توانایی و اطاعت بر انجام آن را دارد. در آن صورت محبت واجب او کاهش یافته است و واجب است از آن توبه کند و به تکمیل محبت واجبی بپردازد که در صورت کامل شدن رکن عبادت به حساب می‏آید. بنابراین تمام معصیت‌ها و گناهان از مقدم شمردن هوای نفس بر محبت خدا و رسول خدا نشأت می‌گیرد. خداوند مشرکان را در برخی جاهای در کتابش به پیروی از هوای نفس و صف کرده است مثلاً می‏فرماید: ﴿فَإِن لَّمۡ يَسۡتَجِيبُواْ لَكَ فَٱعۡلَمۡ أَنَّمَا يَتَّبِعُونَ أَهۡوَآءَهُمۡۚ وَمَنۡ أَضَلُّ مِمَّنِ ٱتَّبَعَ هَوَىٰهُ بِغَيۡرِ هُدٗى مِّنَ ٱللَّهِۚ[القصص: ۵۰].

«سپس اگر (این پیشنهاد تو را نمی‌پذیرفتند و) پاسخت نگفتند بدان که ایشان فقط از هواها و هوس‌های خود پیروی می‌کنند».

همچنین بدعت از تقدیم هوای نفس بر شرع نشأت می‌گیرد، برای همین اهل آن را اهل هوی می‌نامند و معصیت نیز از تقدیم هوی بر محبت خدا و محبت آنچه او دوست می‌دارد ناشی می‏شود.

و در مورد دوست داشتن اشخاص: واجب است دوست داشتن افراد تابع آنچه رسول اللهصآورده است باشد بنابراین بر مومن واجب است نسبت به کسانی که خداوند آن‌ها را دوست دارد از ملائکه و رسولان و پیامبران و صدیقین و شهدا ء و صالحین عموماً، محبت داشته باشد و از نشانه‌های شیرینی و حلاوت ایمان این است که فرد آنچه را دوست دارد فقط به خاطر خداوند دوست داشته باشد و دوستی با دشمنان خدا و هر آن کس که خداوند از آن‌ها کراهت دارد را برخود حرام بداند و اینگونه دین تماماً مختص خداوند می‌شود و هرکس به خاطر خدا دوست بدارد و دشمن بدارد و بدهد و منع کند، ایمانش کامل شده است و کسی که حب و بغض و دادن و ممانعت کردنش به سبب هوای نفسش باشد، آن نقص در ایمان واجب او به شمار می‌رود بر او توبه آن واجب می‏شود.

شعبی می‏گوید: بین مرد منافق و مرد یهودیی اختلاف و درگیری پیش آمد، یهودی گفت: محمد را داور قرار دهیم – به خاطر اینکه می‌دانست محمد رشوه نمی‌گیرد – منافق گفت: داوری را پیش شخصی از بین یهود ببریم، زیرا به این امر که آن‌ها رشوه می‌گیرند آگاهی داشت، با همدیگر اتفاق کردند که پیش کاهنی از جهینهه بروند و او را داور بین خود قرار دهند که این آیه نازل شد: ﴿أَلَمۡ تَرَ إِلَى ٱلَّذِينَ يَزۡعُمُونَ[النساء: ۶۰] [۳۳۶].

و گفته شده در مورد دو مرد که با هم خصومت داشتند نازل شده است، یکی از آن‌ها گفته داوری را به پیش پیامبر ببریم و دیگری گفته به نزد کعب بن اشرف ببریم، آنگاه به نزد عمر برای رفع اختلاف می‌روند، یکی از آن‌ها ماجرا را برایش تعریف می‌کند، عمر خطاب به کسی که به داوری رسول الله راضی نبوده می‏گوید: آیا چنین بوده؟ او می‌گوید بله، آنگاه او را با ضرب شمشیر به قتل می‌رساند.

«و قال الشعبی» منظور عامر بن شراحیل کوفی است که عالم دوران خود بود و بسیار دانشمند و صاحب فنون بود می‌گفت: صفحه‌ای را سیاه نکردم مگر اینکه آن را حفظ نمودم. وی بسیاری از صحابه زمان خود را درک کرده بود. ذهبی گفته هشتاد و چند سال سن کرد.

آنچه شعبی گفته بیانگر این مطلب است که منافق بیشترین کراهت را نسبت به یهود و نصاری به حکم خدا ورسول خدا دارد و بیشترین دشمنی را با اهل ایمان دارد همان طورکه در قدیم و در حال منافقان بیشترین کمک را به دشمنان اسلام و مسلمین کرده‏اند و بیشترین حرص را به خاموشی نور اسلام و ایمان داشته‏اند و هرکس در تاریخ و وقایع آن تدبر کند می‌بیند که وضعیت گذشته و حال منافقان اینچنین بوده است. خداوند پیامبرشصرا از اطاعت و نزدیکی به آن‌ها بر حذر داشته است و در جاهایی از کتابش او را به جهاد با آن‌ها تشویق کرده است خداوند می‏فرماید: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِيُّ جَٰهِدِ ٱلۡكُفَّارَ وَٱلۡمُنَٰفِقِينَ وَٱغۡلُظۡ عَلَيۡهِمۡۚ[التحريم: ۹] «ای پیغمبر با کافران و منافقان جهاد و پیکار کن و بر آنان سخت بگیر».

و در داستان حضرت عمرسو اینکه منافقی را که خواهان داوری به نزد کعب بن اشرف یهودی بود به قتل رسانید دلیل است بر کشتن کسی که کفر و نفاق را آشکار کند. کعب بن اشرف بیشترین دشمنی و اظهار آن و آزار و اذیت را بر پیامبرصروا داشت و پیامبرصبه سبب او عهد و پیمانش را نقص کرد و کشتن او را جایز شمرد.

مسلم در صحیحش از عمرو چنین روایت می‌کند: که از جابر شنیدم می‌گفت رسول الله فرمودند: چه کسی خود را برای کعب بن اشرف آماده می‏کند به راستی او خداوند و رسول خدا را بسیار اذیت کرده است، محمد بن مسلمة گفت: ای رسول خدا آیا دوست داری من او را به قتل برسانم؟ گفت: بله: به من این اجازه را بده که(سخنی) با او بگویم. گفت: بگو محمد پسر مسلمة پیش کعب رفت و به او گفت: این مرد از ما صدقه خواسته و به شدت با مابه معارضه برخاسته، هنگامی که کعب آن را شنید گفت: و همچنین، به خدا از دست او به تنگ خواهی آمد، محمد گفت: ما تا الان از او تبعیت کرده‏ایم اما دوست نداریم او را رها کنیم و (منتظریم) ببینیم کارش به کجا خواهد کشید، محمد بن مسلم به کعب گفت: از تو می‌خواهم به من مساعدتی کنی (چیزی به من قرض بدهی) کعب گفت: چه چیزی را نزد من بابت قرض گرو می‌گذاری؟ محمد گفت چه می‌خواهی؟ کعب گفت: زنانتان را نزد من گرو بگذارید (رهن کنید).

محمد گفت: تو زیباترین مرد عرب هستی چگونه زنانمان را گرو بگذاریم؟ کعب گفت: فرزندانتان را گرو بگذارید؟ فرزندانمان سرزنش و نکوهش می‌شوند و گفته می‏شود، که برای دو پیمانه گندم به گرو گذاشته شدند. ولی سلاح خودمان را می‌توانیم در نزد تو گرو بگذاریم. کعب: نیز پذیرفت و تایید کرد محمد به او وعده داد که حارث ابوعبس بن جبرو عباد بن بشر را به نزد او (کعب) بیاورد. سپس همگان آمده او را در یک شب دعوت کردند. او نیز بر نزد آن‌ها حاضر شد. سفیان می‌گوید غیر از عمر افراد دیگری گفته‌اند، همسر کعب به او گفت: من صدایی می‌شنوم که گویا صدای خون است. کعب گفت این‌ها محمد بن مسلمة، برادر رضاعی و ابونائله هستند، جوانمرد چون به جمعی در شبی دعوت شود اجابت می‏کند محمد به دوستان خود گفت: اگر کعب بیاید من دستم را بر سراو می‌کشم، اگر برای شما ممکن بود پس در مقابل شماست (و او را بکشید) هنگامی که برآنان وارد شد خود را آراسته و پیراسته بود.

به او گفتند: چه بوی خوشی از تو استشمام می‌کنیم گفت: آری. فلانی به عنوان خوشبو‌ترین زنان عرب تحت نکاح من است محمد گفت پس به من اجازه می‌دهی از بوی خوشت استشمام کنم؟ گفت استشمام کن!محمد بویدن او را آغاز کرد و سپس گفت: اجازه می‌دهی دوباره تکرار کنیم؟ دوباره بر سر او دسترسی پیدا کرد به دوستان خود گفت در مقابلشان است (اقدام کنید) به محض این گفتن وی را به قتل رسانیدند.

در داستان عمر بیان شده است که منافق پنهان اگر نفاقش را اشکار ساخت کشته می‌شود همانطوری که در صحیح بخاری و مسلم و کتاب‌های دیگری آمده است که پیامبرصفردی را که نفاقش را آشکار نمود به سبب صمیمت وی به مردم و جلب رضایت آن‌ها از کشتن وی منصرف شد. پیامبرصدر این خصوص فرمود: مردم نگویند که محمد یارانش را می‌کشد. سلام و درود و فراوان خداوند بر او. [۳۳۷]

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: تفسیر آیه نساء و کمک گرفتن از آن برای فهم بهتر طاغوت.

دوم: تفسیر آیه بقره ﴿وَإِذَا قِيلَ لَهُمۡ لَا تُفۡسِدُواْ فِي ٱلۡأَرۡضِ قَالُوٓاْ إِنَّمَا نَحۡنُ مُصۡلِحُونَ١١[البقرة: ۱۱].

سوم: تفسیر آیه ﴿وَلَا تُفۡسِدُواْ فِي ٱلۡأَرۡضِ بَعۡدَ إِصۡلَٰحِهَا[الأعراف: ۵۶] «پس از اصلاح زمین درآن فساد نکنید».

چهارم: تفسیر ﴿أَفَحُكۡمَ ٱلۡجَٰهِلِيَّةِ يَبۡغُونَۚ[المائدة: ۵۰] «آیا حکم جاهلیت را جویا هستند؟!».

پنجم: گفته شعبی پیرامون سبب نزول آیه نخست.

ششم: تفسیر ایمان راستین و ایمان دروغین.

هفتم: داستان عمرسبا آن منافق.

هشتم: ایمان جز برای کسی که هوای نفس او تابع آن چیزی باشد که پیامبر صآورده است، حاصل نمی‏شود.

[۳۲۸] بخاری: کتاب العمرة (۱۷۸۵): باب «عمرة التنعیم بلفظ الكم هذه خاصة یارسول الله؟ قال لابل للابد»و مسلم: کتاب الحج (۱۲۱۶)(۱۴۱): باب بیان وجوه الاحرام... من حدیث جابر بن عبداللهس. [۳۲۹] بخاری: کتاب الحج (۱۶۵۱) باب تقضی الحائض المناسب کلها الا الطواف بالبیت: کتاب العمرة (۱۷۸۵): باب عمرة التنعیم: کتاب التمنی (۷۲۳۰): باب قول النبی صلو استقبلت من امری ما استد برت» و مسلم کتاب الحج (۱۲۱۶)(۱۴۳): باب بیان وجوه الاحرام و الفظ له فی الروایة التی ذکرها المؤلف من حدیث جابرسبخاری: کتاب التمنی (۷۲۲۹): باب قول النبی صلو استقبلت من امری ما استدبرت و مسلم: کتاب الحج (۱۲۱۱)(۱۳۰): باب بیان وجوه الاحرام از حدیث عایشه ل. [۳۳۰] در حدیث عمرو بن عاصسرسول اللهصفرمود: «اذا حكم الحاكم فاجتهدثم أصاب فله أجران واذا حكم فاجتهدثم أخطا فله اجرٌ» بخاری آن را تخریج کرده: کتاب الاعتصام (۷۳۵۲) باب أجر الحاکم اذا اجتهد فأصاب اُوأخطا. مسلم: کتاب الاقضیة (۱۷۱۶) (۱۵): باب بیان اجر الحاکم اذا اجتهد فأصاب اُخطأ. [۳۳۱] حدیث منکر است: ابو داود: کتاب الا قضیة (۳۵۹۲)(۳۵۹۳): باب اجتهاد الرأی فی القضاء بخاری و ترمذی و عقیلی و دار قطنی و ابن حزم و ابن طاهر و ابن جوزی و ذهبی و سبکی و ابن حجر و دیگران آن را ضعیف دانسته‌اند، مراجعه شود به الضعیفة البانی (۸۸۱). [۳۳۲] قبلا در شماره (۸۰) بیان شده است. [۳۳۳] حدیث ضعیف است: مختصر الحجة علی تارک المحجة (شماره ۲۵) که دار الکتب به صورت نسخه خطی آن را چاپ کرده است و بغوی در شرح السنة (۱/۲۱۳) ابن ابی عاصم در السنة (۱/۱۲) آن را تخریج کرده است و البانی در تخریج المشکاة (۱/۵۹) آن را به حسن بن سفیان در الاربعین (ف ۹۵/۱) و قاسم بن عساکر در اربعینش نسبت داده است و گفته حدیث غریب است حافظ بن رجب در جامع العلوم و الحکم (۳۶۴) به سه دلیل ان را محل اشکال دانسته و البانی در تخریج المشکاة (۱/۵۹) آن را ضعیف دانسته است. [۳۳۴] بخاری: کتاب الاشربة (۵۵۷۸): باب قول الله تعالی ﴿إِنَّمَا ٱلۡخَمۡرُ وَٱلۡمَيۡسِرُ وَٱلۡأَنصَابُ وَٱلۡأَزۡلَٰمُ رِجۡسٞ مِّنۡ عَمَلِ ٱلشَّيۡطَٰنِ فَٱجۡتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمۡ تُفۡلِحُونَ٩٠مسلم: کتاب الایمان (۵۷)(۱۰۰): باب نقصان الایمان بالمعاصی و نفیه عن الملتبس بالمعصیمة علی ارادة نفی کمالِهِ. [۳۳۵] بخاری: کتاب الایمان (۵۳): باب اداء الخمس من الایمان مسلم: کتاب الایمان (۱۷)(۲۴)، بابا امر بالایمان بادله تعالی و رسولهصو شرایع الدین ابوداود: کتاب الاشربة (۳۶۹۲): باب فی الاوعیة الترمذی: کتاب الایمان (۲۶۱۱): باب ماجاء فی اضافة الفرائض الی الایمان و النسائی: کتاب الایمان (۸/۱۲۰): باب أداء الخمس. [۳۳۶] با این لفظ ضعیف است ابن جریر به صورت مرسل أن را روایت کرده است (۵/۹۷). دلیل آن که مصنف با این گفته «وقیل: نزلت في رجلین...»آن را ذکر نموده است موضوع بودن آن است، واحدی در اسباب نزول ص ۱۰۷، ۱۰۸ و بغوی در تفسیرش (۱/ ۵۵۲) آن را بررسی کرده‌اند و در اسناد آن افراد دروغگو وجود دارند. در سبب نزول این آیه آنچه طبرانی (۱۲۰۴۵) و غیر او از ابن عباس آورده‌اند درست است که گفت: ابو برده اسلمی کاهنی بود که در بین یهود مشاجرت و اختلافاتشان را داوری و قضاوت می‌کرد، گروهی از مسلمانان نیز در نزد او رفع خصومت می‌کردند این بود که این آیه نازل شد: ﴿أَلَمۡ تَرَ إِلَى ٱلَّذِينَ يَزۡعُمُونَهیثمی (۷/۶) گفته رجال آن صحیح هستند حافظ در الاصابة (۴/۱۹) گفته سند ان خوب است و دو سری در النهج السدید آن را مطرح کرده است. [۳۳۷] بخاری: کتاب المناقب (۳۵۱۸) باب ما ینهی من دعوی الجاهلیة مسلم: کتاب البر و الصلة (۲۵۸۴)(۶۳): باب نصر الاخ ظالماٌ أوَ مظلوماٌ عن جابر بن عبداللهباست.

باب: انکار چیزی از اسماء و صفات خداوند

خداوند متعال فرموده است ﴿وَهُمۡ يَكۡفُرُونَ بِٱلرَّحۡمَٰنِۚ قُلۡ هُوَ رَبِّي لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ عَلَيۡهِ تَوَكَّلۡتُ وَإِلَيۡهِ مَتَابِ٣٠[الرعد: ۳۰] «هر چند آنان منکر رحمن هستند، بگو او پروردگار من است بر او توکل کرده‌ام و بازگشت من به سوی اوست».

مصنف می‏گوید: باب انکار چیزی از اسماء و صفات خداوند.

خداوند متعال فرموده است: ﴿وَهُمۡ يَكۡفُرُونَ بِٱلرَّحۡمَٰنِۚ قُلۡ هُوَ رَبِّي لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ عَلَيۡهِ تَوَكَّلۡتُ وَإِلَيۡهِ مَتَابِ٣٠[الرعد: ۳۰] یعنی «هر چند آنان منکر رحمن هستند، بگو او پروردگار من است بر او توکل کرده‌ام و بازگشت من به سوی اوست».

سبب نزول این آیه در کتاب‌های تفسیر و غیر تفسیر معلوم و مطرح شده است، توضیح اینکه مشرکان مکه از روی دشمنی منکر اسم (الرحمن) شدند. خداوند متعال فرمود ﴿قُلِ ٱدۡعُواْ ٱللَّهَ أَوِ ٱدۡعُواْ ٱلرَّحۡمَٰنَۖ أَيّٗا مَّا تَدۡعُواْ فَلَهُ ٱلۡأَسۡمَآءُ ٱلۡحُسۡنَىٰۚ[الإسراء: ۱۱۰] یعنی: «بگو یا با اسم الله و یا با رحمن به کمک بطلبید، خدا را به هرکدام بخوانید او دارای نام‌های زیباست»(الرحمن) اسم و صفت خداوند است، این اسم دلالت می‏کند بر اینکه رحمت صفت خداوند سبحان است و از جمله صفات کمال او محسوب می‏شود.

پس هنگامی که مشرکان اسمی از اسم‌های خداوند را انکار کردند و آن اسم نیز از زمره اسمائی است که بر کمال خداوند سبحان و ستوده شده دلالت دارد، انکار معنای این اسم و معنای اسم‌هایی نظیر آن نیز همانند انکار مشرکان است. جهم بن صفوان و کسانی که از وی تبعیت کردند می‌پندارند که این اسم (رحمن) بر صفتی متکی و قائم به خداوند دلالت ندارد در این دیدگاه گروهایی از معتزله، اشاعره و دیگران از آن‌ها پیروی کرده‏اند از این رو بسیاری از اهل سنت آن‌ها را کافر پنداشته‌اند. علامه ابن قیم/می‏گوید؟ پنجاه درصد از یک دهم علما‌ی شهرهای مختلف از کفر آن‌ها تقلید کردند که امام لالکائی و حتی پیش از وی طبرانی از آن‌ها حکایت کرده است، جهمیه و کسانی که قائل به تعطیل صفات هستند، صفات کمال و جلالی که خداوند خود را بدان توصیف نموده و رسولش نیز او را بدان وصف کرده است انکار کردند.

و تعطیلی این صفات از جانب آنان بر اساس وضع اصل باطلی است که خود وضع کرده‏اند و می‌گویند این صفات، صفات اجسام است و لازمه اثبات آن‌ها اثبات جسمانیت خداست، که منشأء گمراهی افکار‌شان همین موضوع است. از صفات خدا تنها همان چیزی را می‌فهمند که از ویژگی‌های صفات مخلوقات می‌فهمند. در ابتدای دیدگاه فاسدشان خداوند را به موجودات ناقص، جمادات و چیزهای معدوم تشبیه کرده‏اند، از این رو نخست خداوند را به مخلوقات تشبیه کرده‏اند. درثانی صفاتش را تعطیل کرده‏اند.

ثالثاً: خداوند را به هر ناقص و معدومی همانند ساخته‌اند. و صفاتی را که خداوند خود را بدان توصیف کرده و رسول او نیز خداوند را به آن صفات متصف دانسته و کتاب و سنت بدان دلالت دارند، ترک گفته‌اند، همان صفاتی که شایسته عظمت و جلال خداوند است. و این دیدگاهی است که سلف صالح این امت و پیشوایان برآن بودند، برای خداوند چیزی را ثابت دانستند که خود برای خود ثابت کرده و پیامبرش او را بدان وصف، توصیف نموده است و اثبات همان بی‌انکه شبیه و نظیری برای آن یافت شود و منزه داشتن خداوند از هرگونه عیب و نقص بی‌آنکه صفتی از صفات او تعطیل شود. از این رو سخن گفتن پیرامون صفات فرع و زیر شاخه سخن پیرامون ذات است و در حقیقت دنباله‏رو آن است و همانطوری که این اهل تعطیل برای خداوند ذات بی‌مانندی را اثبات می‌کنند.

اهل سنت نیز همین موضوع را ثابت می‌کنند با این تفاوت که صفات کمال و جلالی که خداوند برای خود ثابت کرده و رسولش نیز اورا بدان توصیف نموده است را برای خداوند علاوه بر ذات ثابت می‌کنند، بی‌آنکه همانندی میان صفات او و صفات مخلوقاتش قائل شوند. چرا که آنان به کتاب خدا و سنت پیامبرشص ایمان آورده‌اند و دچار هیچگونه تناقص گویی نشده‏اند ولی اهل تعطیل از این جهت به آنچه در کتاب و سنت است کافر گشته‌اند و دچار تناقص شده‏اند سخن اهل تعطیل به حمد و منت خداوند با دلیل عقلی و نقلی و اجماع اهل سنت از صحابه و تابعین گرفته تا تابع تابعین و پیشوایان مسلمانان با طل می‌گردد.

علما رحمهم الله در پاسخ و رد بر جهمیة معطله، معتزله، اشاعره و دیگران و در باطل ساختن اینگونه بدعت‌ها و تناقض و سخنان بی‌جای آن‌ها کتاب‌ها نوشته‌اند و از جمله آن‌ها امام احمد در در مشهور خود و کتاب السنة فرزندش عبدالله و صاحب کتاب «الحیدة» عبدالعزیز کنانی در رد بر بشر مریسی، کتاب السنة ابوعبدالله مروزی، رد عثمان بن سعید بر کافر ستیزه‏گر بشر مریسی، کتاب التوحید پیشوای پیشوایان محمد بن خزیمه شافعی، کتاب السنة ابوبکر الخلال، ابو عثمان صابونی شافعی، شیخ الاسلام انصاری، ابو عمر بن عبدالبر نمیری، بسیاری از پیروان پیشوایان چهارگانه اهل سنت و یاران آن‌ها، اهل حدیث از جمله متاخرین آن‌ها مثل ابو محمد عبدالله بن احمد بن قدامة، شیخ الاسلام/ابن تیمیه و یارانش و دیگران که رحمة خداوند بر همگان باد. حمد و منت از آن خداوند است که سنت و اهل آن را با وجود خواسته‌های گوناگون و دیدگاه‌های مختلف باقی گذاشت. خداوند داناترین است.

درصحیح بخاری آمده است که علی گفت: با مردم پیرامون چیزی که می‌شناسند سخن بگویید!

آیا می‌خواهید که خدا و فرستاده‌اش تکذیب شوند؟!

مصنف می‏گوید: درصحیح بخاری [۳۳۸]آمده است که علی گفت: با مردم پیرامون چیزی که می‌شناسند سخن بگوید! آیا می‌خواهید که خدا و فرستاده‌اش تکذیب شوند؟!

علی، همان امیر المومنین ابوالحسن علی بن ابی طالب، یکی از خلفای راشدین است.

سبب این سخن وی – والله اعلم – اتفاقی بود که در دوران خلافت وی مبنی بر روی آوردن مردم به روایت حدیث به وقوع پیوست. و داستان پردازان و اهل وعظ فراوان شدند و در سخن وری و داستان پردازی خود احادیثی را روایت می‏کردند که چندان برای مردم مأنوس و معروف نبود، چه بسا برخی مردم آن‌ها را ناپسند داشته انکار می‏کردند، گاهی برخی از آن احادیث دارای اصل و یا معنی صحیحی بوده و به همین سبب پاره‌ای مفاسد ایجاد می‌شد از این رو امیر المومنینسآن‌ها را ارشاد نمود تا با عامه مردم در مورد چیزی سخن بگویند که برای آنان شناخته شده و در دین و احکام دین به آنان سود می‌رساند.

از قبیل بیان حلال و حرامی که علماً و عملا بدان مکلف شده‌اند، نه اینکه آن‌ها را از اصل دینشان باز دارد به طوری که منجر شود به اینکه حق را رد کنند و آن را بپذیرند و حق را در میان خود تکذیب نمایند، بویژه مردم در زمان وی دچار اختلاف گشته و در دین بر مجادله و مکابره دچار شده بودند.

استاد مصنف/دوست نداشت چیزی بر مردم قرائت شود که در اصل دین، عبادات و معاملاتشان که شناخت آن بر آن‌ها لازم است، سود بخش باشد و آن‌ها را از مطالعه کتابی مثل المنعش، المرعش و التبصرة ابن الجوزی باز می‌داشت به سبب اینکه با مطالعه آن‌ها شخص از آنچه سودمندتر و واجب‌تر است باز می‌ماند و چیزهایی در آن‌هاست که خداوند آنهارا می‏داند و اعتقادداشتن به آن‌ها سزاوار و شایسته نیست و شخص می‌بایست خودرا از آنچه که خداوند از آن مطلع است به دور دارد و به حدی اکتفا کند که بدان علم دارد وبه اوسود می‌رساند.

امیر المومنین معاویة بن ابی سفیانسنیز داستان پردازان را از قصه سرایی منع می‌کرد به سبب اینکه در قصه‌های خود چیزهایی نامانوس مطرح کرده و در نقل روایات به تساهل رفتار می‏کردند و مسائلی از این است. و به همین سبب می‏گوید: جز امیر یا مامور کسی حق ندارد داستان سرایی کند و برای مردم داستان بگوید. [۳۳۹]

و همه این موارد در جهت محافظت از لزوم ثبات واستواری در صراط مستقیم، در علم و عمل، و قصد نیت است و به منظور ترک تمامی بدعت‌ها و ابزارهایی است که شخص را از صراط مستقیم باز می‌دارد. خداوند توفیق دهنده شخص به راستی و درستی است و هیچ توان و نیرویی نیست مگر آنکه از جانب اوست.

عبد الرزاق از معمر از ابن طاوس از پدرش از ابن عباس روایت کرده است که وی مردی را دید، در هنگامی که حدیثی از پیامبرصدر خصوص صفات برای او روایت شد به خاطر ناپسند داشتن آن بر خود لرزید، ابن عباس گفت: اینان چرا می‏ترسند؟ هنگام شنیدن محکم آن دچار ترس و خوف می‌شوند و در هنگام شنیدن متشابه هلاک می‌گردند.پایان. [۳۴۰]

مقصود مصنف از عبدالرزاق همان ابن همام صنعانی محدث است، محدث یمن و صاحب تصنیفات. بیشتر روایت‌های وی از معمر بن راشد همراه و یاور زهری است. همان شیخ عبدالرزاق است که بسیاری از او روایت کرده‏اند.

مَعمَر با فتحه دومیم و سکون عین –ابو عروة بن ابی عمرو راشد ازدی حرانی سپس یمانی، یکی از سرشناسان و دوستان محمد بن شهاب زهری است که افراد زیادی از او روایت کرده‏اند.

مقصود از ابن طاوس همان عبدالله بن طاوس یمانی است معمر می‏گوید: از همه مردم در عربی داناتر بود بنابر گفته ابن عیینة ودر سال صدو سی دو در گذشت.

مقصود از عبارت «از پدرش» همان طاوس بن کیسان جَنَدی، پیشوای علم است بنابر گفته ابن الجوزی نامش ذکوان بود.

(شارح) او از پیشوایان علم و علمی گسترده داشت. در تهذیب الکمال از ولید موقری از زهری روایت شده است که گفت: نزد عبد الملک بن مروان رفتم. به من گفت ای زهری از کجا آمدی؟ گفت: گفتم: از مکه؟ گفت: چه کسی سیادت آنجا و اهل آنجا را بر عهده دارد؟ گفتم: عطا ء بن ابی رباح گفت: از عرب است یا از موالی؟ گفتم: از موالی است. گفت: چگونه بر آنان ریاست و سیادت یافته است. گفتم از موالی است گفتم: با دیانت و روایت (حدیث) گفت: اهل دیانت و روایت شایسته سیادت هستند. گفت: چه کسی سیادت اهل یمن را بر عهده دارد؟ گفتم: طاوس بن کیسان گفت: از عرب است یا از موالی؟ گفتم از موالی است.

گفت: چگونه بر آنان سیادت یافته است؟ گفتم به همان شیوه‌ای که عطا سیادت یافت.

گفت: او نیز شایسته است. گفت: چه کسی سیادت اهل مصر رابرعهده دارد؟ گفتم یزید بن حبیب. گفت: از عرب است یا از موالی؟ گفتم: از موالی گفت: اهل شام را چه کسی سیادت می‌کند؟ گفتم: مکحول. گفت: از عرب است یا از موالی؟ برده‌ای بود که زنی از هذیل او را آزاد کرد گفت: اهل جزیره را چه کسی سیادت دارد؟ گفتم: میمون بن مهران. گفت: از عرب است یا از موالی؟ گفت: گفتم: از موالی است.

گفت: سیادت اهل خراسان با چه کسی است؟ گفت: گفتم با ضحاک بن مزاحم.

گفت: از عرب است یا موالی؟ گفت: گفتم: از موالی است گفت سیادت اهل بصره با چه کسی است؟ گفتم با حسن بصری است. گفت از عرب است یا از موالی؟ گفتم: از موالی. گفت: وای بر تو! چه کسی سیادت کوفه را برعهده دارد؟ گفت: گفتم ابراهیم نخعی. گفت: از عرب است یا از موالی؟ گفت: گفتم از عرب است گفت وای بر تو ای زهری، از دست من رهایی یافتی، در این شهر موالی بر عرب سیادت داشتند به طوری که برمنا برآن خطبه می‌خواندند و عرب زیر نظر آن‌ها قرار داشت.

زهری گفت: گفتم ای امیر المومنین سیادت بر اساس دین است، هرکس آن را حفظ کند سیادت و رهبری می‌یابد و هرکس آن را ضایع سازد سقوط می‏کند.

مقصود از ابن عباس همانگونه که قبلاً گذشت همان دانشمند امت و مفسر بزرگ قرآن است، که پیامبرصبرای وی دعا کرده فرمودند: پروردگارا او را در دین فهم و به او تأویل بیآموز. [۳۴۱]

یاران او از پیشوایان تفسیر از جمله مجاهد، سعید بن جبیر، عطا بن ابی رباح، طاوس و غیره از اوروایت کرده‏اند.

عبارت «اینان چرا می‏ترسند؟» در واقع با این عبارت پرسشی از یاران خود می‌پرسد و به عموم مردمی که در مجلس او حضور داشتند اشاره می‏کند که هرگاه چیزی از محکم قرآن و معنای آن را بشنوند با شنیدن آن دچار ترس می‌شوند ولی هرگاه چیزی از احادیث صفات را بشنوند همانند منکرین آن را ناپسند داشته به خود می‌لرزند و با شنیدن آن، ایمان واجبی که خداوند متعال بندگان مومن خود را بدان ملزم کرده است، برای آنان حاصل نمی‏شود و بدان ایمان نمی‌آورند.

ذهبی می‏گوید: وکیع از اسرائیل سخنی را به این مضمون روایت کرد که هرگاه خداوند بر کرسی نشست، مردی که نزد وکیع نشسته بود به خود لرزید وکیع از این حالت او خشمگین شد و گفت: اعمش وسفیان را در یافتیم که اینگونه سخنان نزد آن‌ها گفته می‌شد ولی آن را انکار نمی‏کردند (یعنی انکار اینگونه سخنان از سوی سلف صالح از جمله تا بعین صورت نگرفته است) عبدالله بن احمد این اثر را در کتاب «الرد علی الجهمیه» آورده است.

چه بسا ممکن است سخنانی از این دست که ایمان به آن‌ها واجب است ترک شوند و از سوی افرادی مورد قبول واقع شوند حالت چنین افراد همانند حالت کسانی است که خداوند در خصوص آنان می‏فرماید: ﴿أَفَتُؤۡمِنُونَ بِبَعۡضِ ٱلۡكِتَٰبِ وَتَكۡفُرُونَ بِبَعۡضٖۚ[البقرة: ۸۵] یعنی: «آیا به پاره‌ای از کتاب ایمان آورده و به قسمتی دیگر کفر می‌ورزید؟».

تنها کسی از کفر در امان و سلامت است که بر واجبات خود عمل می‏کند، از جمله چیزهای که عمل به آن‌ها واجب است می‌توان ایمان به تمامی کتاب خدا و یقین به آن رابر شمرد، همانگونه که خداوند می‏فرماید:

﴿هُوَ ٱلَّذِيٓ أَنزَلَ عَلَيۡكَ ٱلۡكِتَٰبَ مِنۡهُ ءَايَٰتٞ مُّحۡكَمَٰتٌ هُنَّ أُمُّ ٱلۡكِتَٰبِ وَأُخَرُ مُتَشَٰبِهَٰتٞۖ فَأَمَّا ٱلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمۡ زَيۡغٞ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَٰبَهَ مِنۡهُ ٱبۡتِغَآءَ ٱلۡفِتۡنَةِ وَٱبۡتِغَآءَ تَأۡوِيلِهِۦۖ وَمَا يَعۡلَمُ تَأۡوِيلَهُۥٓ إِلَّا ٱللَّهُۗ وَٱلرَّٰسِخُونَ فِي ٱلۡعِلۡمِ يَقُولُونَ ءَامَنَّا بِهِۦ كُلّٞ مِّنۡ عِندِ رَبِّنَاۗ وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّآ أُوْلُواْ ٱلۡأَلۡبَٰبِ٧[آل عمران: ۷].

یعنی: «اوست که کتاب را بر تونازل کرده است و بخشی از ان آیه‌های محکمات است و آن‌ها اصل و اساس این کتاب هستند و بخشی از آن آیه‌های متشابهات است، اما کسانی که در دل‌هایشان کژی است برای فتنه انگیزی و تاویل به دنبال متشابهات می‌افتند. در حالی که تاویل آن‌ها را جز خدا کسی نمی‏داند و راسخان در دانش می‌گویند ما به همه آن‌ها ایمان داریم همه از سوی خدای ماست و جز صاحبان عقل متذکر نمی‌شوند».

پس اینان همان کسانی هستند که ابن عباس مطرح کرده است آنچه را که ایمان بدان واجب است به سبب اینکه معنایش را در قرآن نمی‏دانند ترک می‌گویند در حالیکه حق است و هیچ مومنی در آن تردید نمی‏کند و برخی نیز معنایی غیر از آنچه مقصود خداوند است می‌فهمند و بر معنای دیگری آن را حمل می‌کنند همان طوری که اهل بدعت مثل خوارج، شیعه و امثال آن‌ها بدان دچار شده‌اند، برخی از آیات را بنابر بدعت خود تاویل می‏کند.

در دین نوآوری کرده و از صراط مستقیم خارج می‌شوند آنچه از سوی اهل بدعت اتفاق افتاد و تحریف معنایی که در آیات دچار شده‌اند همگی مفهوم سخن ابن عباسبرا روشن می‌گرداند.

عامل این بدعت‌ها، نادانی پدید آورندگان آن‌ها و کوته فکری و نفهمیدن و دریافت نکردن علوم شرعی به گونه‌ای درست از سوی آن‌هاست. همچنین این علوم را از افراد دانا و شایسته که معانی آیات را می‌فهمند و خداوند آن‌ها را به شناخت آن معانی توفیق داده است اخذ نمی‏کنند، همان افرادی که خداوند به آنان توفیق داده نا نصوص را با یکدیگر تطبیق و توفیق دهند و مخالفت ظاهری نصوص را رفع کنند و متشابه را به محکم بر گردانند، این روش اهل سنت و جماعت در همه زمان‌ها و مکانهاست، تمام ستایشات همراه با تعظیم و اجلال از آن خداوند است، خداوندی که ستایش او را نمی‌توانیم شمارش کرد و تمجیدش از شمار خارج است.

[۳۳۸] بخاری: کتاب العلم (۱۲۷)»باب من حض بالعلم قوماً دون کراهیة الایفهموا. [۳۳۹] این روایات به صورت مرفوع از پیامبرصبه طریق حدیث عوف بن مالک با لفظ «لایقص الا امیر او مامور او مختال»روایت شده است ابو داود: کتاب العلم (۲۶۶۵) باب فی القصص آن را تخریج کرده است البانی در صحیح الجامع (۷۶۳۰)آنرا صحیح دانسته است. [۳۴۰] صحیح است: ابن ابی عاصم «السنة (۴۸۵)آنرا تخریج کرده است. [۳۴۱] تخریج آن در شماره ۴۴ گذشت.

یادآوری آنچه که از علمای سلف در خصوص متشابه وارد شده است

سیوطی در «الدر المنثور» می‏گوید: حاکم - و صحیح دانسته [۳۴۲]- از ابن مسعود از پیامبرصآورده است که پیامبرصفرمودند: کتاب نخست از یک باب و بر یک حرف نازل می‌شد، سپس قرآن از هفت باب و بر هفت حرف نازل شد. مثل زجر، امر، حلال، حرام، محکم، متشابه و امثال. پس حلال آن را حلال و حرام آن را حرام بدانید. بدانچه امر شده‏اید عمل کنید و از آنچه نهی شده‏ایید دست بکشید، از مثالهای آن عبرت بگیریید؛ به محکم آن عمل نماید به متشابه آن ایمان بیاورید و بگوید» به همه آن‌ها ایمان آوردیم و همه از جانب پروردگارمان است. سیوطی می‏گوید: عبد بن حمید از قتاده در خصوص این فرموده خداوند: ﴿فَأَمَّا ٱلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمۡ زَيۡغٞ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَٰبَهَ مِنۡهُ[آل عمران: ۷] یعنی: «اما کسانی که در دل‌هایشان کژی است به دنبال متشابهات می‌افتند»، روایت کرده است، این گروه خواهان تاویل شده، در تاویل خود خطا کرده و دچار فتنه شدند دنبال متشابهات رفته و در این میان به هلاکت افتادند.

عبد بن حمید، ابن جریر و ابن ابی حاتم از ابن عباس در خصوص این فرموده خداوند (آیاتُ محکماتُ) آورده‌اند که گفت: از جمله این آیات محکم :

﴿۞قُلۡ تَعَالَوۡاْ أَتۡلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكُمۡ عَلَيۡكُمۡۖ أَلَّا تُشۡرِكُواْ بِهِۦ شَيۡ‍ٔٗاۖ وَبِٱلۡوَٰلِدَيۡنِ إِحۡسَٰنٗاۖ وَلَا تَقۡتُلُوٓاْ أَوۡلَٰدَكُم مِّنۡ إِمۡلَٰقٖ نَّحۡنُ نَرۡزُقُكُمۡ وَإِيَّاهُمۡۖ وَلَا تَقۡرَبُواْ ٱلۡفَوَٰحِشَ مَا ظَهَرَ مِنۡهَا وَمَا بَطَنَۖ وَلَا تَقۡتُلُواْ ٱلنَّفۡسَ ٱلَّتِي حَرَّمَ ٱللَّهُ إِلَّا بِٱلۡحَقِّۚ ذَٰلِكُمۡ وَصَّىٰكُم بِهِۦ لَعَلَّكُمۡ تَعۡقِلُونَ١٥١ وَلَا تَقۡرَبُواْ مَالَ ٱلۡيَتِيمِ إِلَّا بِٱلَّتِي هِيَ أَحۡسَنُ حَتَّىٰ يَبۡلُغَ أَشُدَّهُۥۚ وَأَوۡفُواْ ٱلۡكَيۡلَ وَٱلۡمِيزَانَ بِٱلۡقِسۡطِۖ لَا نُكَلِّفُ نَفۡسًا إِلَّا وُسۡعَهَاۖ وَإِذَا قُلۡتُمۡ فَٱعۡدِلُواْ وَلَوۡ كَانَ ذَا قُرۡبَىٰۖ وَبِعَهۡدِ ٱللَّهِ أَوۡفُواْۚ ذَٰلِكُمۡ وَصَّىٰكُم بِهِۦ لَعَلَّكُمۡ تَذَكَّرُونَ١٥٢ وَأَنَّ هَٰذَا صِرَٰطِي مُسۡتَقِيمٗا فَٱتَّبِعُوهُۖ وَلَا تَتَّبِعُواْ ٱلسُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمۡ عَن سَبِيلِهِۦۚ ذَٰلِكُمۡ وَصَّىٰكُم بِهِۦ لَعَلَّكُمۡ تَتَّقُونَ١٥٣[الأنعام: ۱۵۱-۱۵۳]

و آیات: ﴿۞وَقَضَىٰ رَبُّكَ أَلَّا تَعۡبُدُوٓاْ إِلَّآ إِيَّاهُ وَبِٱلۡوَٰلِدَيۡنِ إِحۡسَٰنًاۚ إِمَّا يَبۡلُغَنَّ عِندَكَ ٱلۡكِبَرَ أَحَدُهُمَآ أَوۡ كِلَاهُمَا فَلَا تَقُل لَّهُمَآ أُفّٖ وَلَا تَنۡهَرۡهُمَا وَقُل لَّهُمَا قَوۡلٗا كَرِيمٗا٢٣ وَٱخۡفِضۡ لَهُمَا جَنَاحَ ٱلذُّلِّ مِنَ ٱلرَّحۡمَةِ وَقُل رَّبِّ ٱرۡحَمۡهُمَا كَمَا رَبَّيَانِي صَغِيرٗا٢٤ رَّبُّكُمۡ أَعۡلَمُ بِمَا فِي نُفُوسِكُمۡۚ إِن تَكُونُواْ صَٰلِحِينَ فَإِنَّهُۥ كَانَ لِلۡأَوَّٰبِينَ غَفُورٗا٢٥ وَءَاتِ ذَا ٱلۡقُرۡبَىٰ حَقَّهُۥ وَٱلۡمِسۡكِينَ وَٱبۡنَ ٱلسَّبِيلِ وَلَا تُبَذِّرۡ تَبۡذِيرًا٢٦ إِنَّ ٱلۡمُبَذِّرِينَ كَانُوٓاْ إِخۡوَٰنَ ٱلشَّيَٰطِينِۖ وَكَانَ ٱلشَّيۡطَٰنُ لِرَبِّهِۦ كَفُورٗا٢٧ وَإِمَّا تُعۡرِضَنَّ عَنۡهُمُ ٱبۡتِغَآءَ رَحۡمَةٖ مِّن رَّبِّكَ تَرۡجُوهَا فَقُل لَّهُمۡ قَوۡلٗا مَّيۡسُورٗا٢٨ وَلَا تَجۡعَلۡ يَدَكَ مَغۡلُولَةً إِلَىٰ عُنُقِكَ وَلَا تَبۡسُطۡهَا كُلَّ ٱلۡبَسۡطِ فَتَقۡعُدَ مَلُومٗا مَّحۡسُورًا٢٩[الإسراء: ۲۳-۲۹] هستند.

ابن جریر از طریق ابومالک از ابو صالح از ابن عباس و از طریق مرة از ابن مسعود و جمعی از صحابهشآورده است: محکمات همان ناسخاتی هستند که بدانها عمل می‌شود و متشابهات منسوخاتی هستند که به آن‌ها عمل نمی‏شود. عبد بن حمید، ابن جریر و ابن ابی حاتم و اسحاق بن سوید آورده‌اند که یحیی بن یعمر و ابو فاخته این آیه (هن اُمّ الکتاب) را تکرار می‏کردند، ابو فاخته گفت: آیات محکم همان ابتدای سوره‌ها یا همان آیاتی هستند که به سوره از طریق آن‌ها وارد می‌شوند و قرآن از آن استخراج می‏شود. مثلا (الم ذالک الکتاب) سوره بقره از این آیه استخراج شده و سوره آل عمران نیز از این آیات که می‏فرماید: ﴿الٓمٓ١ ٱللَّهُ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ.

یحیی نیز گفت: آیات محکم همان آیاتی است که فرائض، امر و نهی و حلال و حرام، حدود و ستون‌های دین در آن‌ها مطرح شده است.

ابن جریر از محمد بن جعفر بن زبیر آورده است که گفت: محکمات همان آیاتی هستند که حجت پروردگار و عصمت بندگان دفع دشمنی و باطل در آن‌ها مطرح شده و هیچگونه تحریف و تغییری در آنچه برای آن وضع شده است در آن‌ها وجود ندارد و (اخر متشابهات) در صدق و راستی آن‌ها تشابه وجود دارد، تغییر و تحریف و تاویل بر آن‌ها راه می‌یابد و بندگان به وسیله آن دچار آزمایش و ابتلا می‌گردند. همانگونه که خداوند آنان را به حلال و حرام می‏آزماید تا به باطل نگروند و از حق منحرف رویگردان نشوند.

ابن ابی حاتم از مقاتل بن حیان آورده است که خداوند بدان خاطر فرموده است (هن ام الکتاب) آن‌ها اصل و مادر کتاب هستند» که کسی از اهل دین نیست که به آن‌ها راضی و خشنود نباشد و (و اخر متشابهات) یعنی: آنچه به ما رسیده است از قبیل (الم)(المص) و(المر).

از نظر بنده (شارح) در هیچکدام از این آثار چیزی که بیانگر متشابه بودن اسما و صفات خداوند باشد مطرح نگشته است و آنچه نفی کنندگان صفات می‏گویند مبنی بر اینکه اسما و صفات در زمره متشابهاتند ادعای بی‌دلیل است.

هنگامی که قریش شنیدند پیامبرصاز «الرحمن»یاد می‏کند این اسم را انکار کردند ازاین رو خداوند در خصوص آنان فرمود: ﴿وَهُمۡ يَكۡفُرُونَ بِٱلرَّحۡمَٰنِۚ[الرعد: ۳۰].

یعنی: «حال آنکه آنان به الرحمن کفر می‏ورزند».

منصف می‏گوید: هنگامی که قریش شنیدند پیامبرصاز «الرحمن»یاد می‏کند این اسم را انکار کردند ازاین رو خداوند در خصوص آنان فرمود: ﴿وَهُمۡ يَكۡفُرُونَ بِٱلرَّحۡمَٰنِۚ (الرعد: ٣٠) یعنی حال آنکه آنان به الرحمن کفر می‏ورزند.

ابن جریر از قتاده روایت کرده است ﴿وَهُمۡ يَكۡفُرُونَ بِٱلرَّحۡمَٰنِۚبرای ما یادآور شده است در زمان صلح حدیبیه هنگامی که با مشرکان قریش مصالحه کرد نوشت «این آن چیزی است که محمد رسول خدا با آن مصالحه کرده است مشرکان قریش گفتند: اگر توفرستاده خود باشی در آنصورت اگر با تو بجنگیم بر تو ظلم روا داشته‌ایم بلکه بنویس این آنچیزی است که محمد بن عبدالله طبق مفاد آن مصالحه کرده است، یاران پیامبرصگفتند ای رسول خدا به ما اجازه بده تا با آنان بجنگیم. پیامبرصفرمودند خیر. همانگونه که آن‌ها می‏خواهند بنویسید من محمد بن عبدالله هستم. هنگامی که نویسنده «بسم الله الرحمن الرحیم» را نوشت قریش گفتند، ما رحمن را نمی‌شناسیم – اهل جاهلیت در ابتدای هر چیز می‌نوشتند باسمک اللّهم-یعنی خداوندا با نام تو آغاز می‌کنیم، یاران پیامبرصگفتند، ای رسول خدا اجازه بده تا با آن‌ها بجنگیم، پیامبرصفرمود: خیر بلکه هر چه آن‌ها می‏خواهند همانگونه بنویسید.

همچنین از مجاهد روایت شده این آیه خداوند: ﴿كَذَٰلِكَ أَرۡسَلۡنَٰكَ فِيٓ أُمَّةٖ قَدۡ خَلَتۡ مِن قَبۡلِهَآ أُمَمٞ لِّتَتۡلُوَاْ عَلَيۡهِمُ ٱلَّذِيٓ أَوۡحَيۡنَآ إِلَيۡكَ وَهُمۡ يَكۡفُرُونَ بِٱلرَّحۡمَٰنِۚ قُلۡ هُوَ رَبِّي لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ عَلَيۡهِ تَوَكَّلۡتُ وَإِلَيۡهِ مَتَابِ٣٠[الرعد: ۳۰] «بدینگونه ترا در میان ملتی فرستادیم که ملتهای فراوانی پیش از آنان آمده‏اند و رفته‏اند تا آنچه را که به تو وحی کرده‏ایم بر آنان بخوانی، بگو او پروردگار من است جز او خدایی نیست براو توکل کرده‌ام و بازگشت من به سوی اوست»، را تلاوت کرد و گفت: این همان چیزی است که رسول خداصبا قریش در صلح حدیبیه با آن مکاتبه کرد نوشت «بسم الله الرحمن الرحیم» گفتند: رحمن را نمی‌نویسیم و اصلا نمی‌دانیم رحمن چیست؟

و تنها با «باسمك اللّهم» آغاز می‏کنیم و می‏نویسیم از این رو خداوند متعال فرمودند (و هم یکفرون بالرحمن).

از ابن عباسبنیز روایت شده است که گفت: رسول خداصدر حالت سجده خداوند را با اسامی یا رحمن و یا رحیم می‏خواند، مشرکان گفتند این مرد گمان می‏کند که یکی را می‏خواند در حالیکه او دو نفر را می‏خواند پس خداوند این آیه را نازل کرد که می‏فرماید ﴿قُلِ ٱدۡعُواْ ٱللَّهَ أَوِ ٱدۡعُواْ ٱلرَّحۡمَٰنَۖ أَيّٗا مَّا تَدۡعُواْ فَلَهُ ٱلۡأَسۡمَآءُ ٱلۡحُسۡنَىٰۚ[الإسراء: ۱۱۰].

یعنی بگو: «چه الله را بخوانید و چه رحمن را با هرکدام که خداوند را بخوانید او دارای اسم‌های نیکو است».

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از

نخست: عدم ایمان با انکار چیزی ازاسماء و صفت.

دوم: تفسیر آیه سی ۳۰ سوره رعد.

سوم: ترک سخن پیرامون چیزی که شنونده آن را نمی‌فهمد و نمی‌شناسد.

چهارم: یادآوری علت و سببی که منجر به انکار خدا و رسول خدا صمی‏شود، اگر چه منکر تعمد نورزد و در کار خود دچار عمد نشود.

پنجم: سخن ابن عباس در مورد کسی که اگر چیزی پیرامون اسماء و صفات خداوند شنید و آن را ناپسند داشت ولی آن چیز حق و درست بود آن فرد هلاک می‏شود، یعنی آنچه در خصوص اسماء و صفات خداوند از زبان پیامبرصو یا قرآن کریم مشاهده کردیم که برای ما مفهوم نبود آن را انکار نکنیم بلکه همانگونه که خدا و رسولصگفته‏اند به آن ایمان بیاوریم بی‌آنکه منکر آن بشویم.

باب: خداوند متعال فرموده است: ﴿يَعۡرِفُونَ نِعۡمَتَ ٱللَّهِ ثُمَّ يُنكِرُونَهَا وَأَكۡثَرُهُمُ ٱلۡكَٰفِرُونَ٨٣[النحل: ۸۳].

یعنی: «نعمت خدا را می‏شناسند و با وجود شناخت و آگاهی آن را انکار می‌کنند و بیشترشان کافرند».

مصنف می‏گوید: باب: خداوند متعال فرموده است: ﴿يَعۡرِفُونَ نِعۡمَتَ ٱللَّهِ ثُمَّ يُنكِرُونَهَا وَأَكۡثَرُهُمُ ٱلۡكَٰفِرُونَ٨٣[النحل: ۸۳].

یعنی: «نعمت خدا را می‏شناسند با وجود شناخت و آگاهی آن را انکار می‌کنند و بیشتر ایشان کافرند». مصنف /علیه همان چیزی را که علما در خصوص معنای آن گفته‏اند همان را مطرح کرده است.

ابن جریر می‏گوید: اهل تاویل در خصوص معنای نعمت دچار اختلاف نظر شده‏اند. از سفیان از سدی آورده است که گفت: نعمت، همان محمدصاست. و دیگران می‏گویند: معنای آیه مذکور آن است که آن‌ها می‏دانند نعمت‌هایی که خداوند در این سوره برای آنان بر شمرده است از سوی خداوند است، در حقیقت با این سوره به آنان نعمت بخشیده است حال آنکه آن را انکار می‌کنند به گمان اینکه این نعمت‌ها را از پدران خود به ارث برده‏اند.

ابن جریر از مجاهد در خصوص این فرموده خداوند: ﴿يَعۡرِفُونَ نِعۡمَتَ ٱللَّهِ ثُمَّ يُنكِرُونَهَاآورده است که گفت: نعمت همان مسکن، چهار پایان و چیزهای است که از آن رزق خود را تامین می‌کنند و همان پوشش‌هایی از آهن و لباس است که کافران قریش آن‌ها را می‏شناسند و با این وصف منکر آن‌ها می‌شوند با این توجیه که می‌گویند: این نعمت‌ها از آن پدران و نیاکان ما بود که برای ما به ارث نهاده‏اند. و دیگران (غیر از مجاهد) هم گفته‏اند، معنای آن این است که هرگاه به کفار گفتنه می‌شد چه کسی به شما روزی داده است اقرار داشتند به اینکه خداوند روزی دهنده آن‌هاست ولی سپس با این گفته که آن را با میانجیگری و شفاعت معبودانمان به ما می‏دهد سخن و اقرار اولیه خود را انکار می‏کردند.

مصنف/نظیر چنین چیزی را از ابن قتیبه نیز آورده است. منظور از ابن قتیبه همان ابو محمد عبدالله بن مسلم بن قتیبه دینوری، قاضی مصر، نحوی لغوی، صاحب تالیفات سودمند و بدیعی که تمام علوم را در بر دارند، است. در بغداد اشتغال داشت. از اسحاق بن راهویه و همردیفان او حدیث شنیده است در سال ۲۷۶ از دنیا رفته است.

علاوه برآنچه مصنف مطرح کرده و دیگران گفته‏اند: از عون بن عبدالله بن قتیبه بن مسعود هذلی ابو عبدالله کوفی زاهد، از پدرش و عایشه و ابن عباس نیز مضمون فوق روایت شده است. همچنین قتاده، ابوزبیر، زهری، احمد بن معین نیز از وی روایت کرده‏اند.

بخاری می‏گوید: ابو عبدالله کوفی بعد از سال صد و بیست هجری وفات یافت. وی در خصوص این فرموده ﴿يَعۡرِفُونَ نِعۡمَتَ ٱللَّهِ ثُمَّ يُنكِرُونَهَامی‏گوید: انکار نعمت از سوی کفار اینگونه بود که می‌گفتند: اگر فلانی نبود چنین و چنان نمی‌شد و اگر فلان شخص دخالت نمی‌کرد دچار چنین و چنان نمی‌شدم.

مجاهد در خصوص معنای انکار نعمت در آیه مذکور می‏گوید: آن به این معناست که مثلا شخص می‏گوید: این مال است که از نیاکان من به ارث برده‌ام. عون بن عبدالله می‏گوید: مشرکان می‌گفتند: اگر فلان شخص نبود اینگونه نمی‌شد، قتیبه می‏گوید: مشرکان می‌گفتند: این (نعمت یا دارایی) با شفاعت معبودان حاصل گردیده است.

ابوالعباس – پس از حدیث زید بن خالد که در آن آمده است خداوند متعال فرمود: از بندگان من کسانی با ایمان صبح را آغاز کردند تا پایان حدیث – که قبلا نیز گذشت – می‏گوید: نظیر این در کتاب وسنت فراوان است که خداوند پاک و منزه کسانی را که انعام خداوندی را به غیر او نسبت می‏دهند و برای او شریک قائل می‏شوند، نکوهش کرده است. برخی از سلف (صالح) گفته‏اند نسبت به غیر خدا می‌توان این گفته آن‌ها نیز باشد که می‏گویند: باد آرام بود و ملوان ماهر، و سخنانی شبیه این که در زبان بسیاری از مردم جاری است.

مقصود مصنف از ابوالعباس شیخ السلام احمد بن عبدالحلیم بن عبدالسلام ابن تیمیه، امام گرانقدر است.

عبارت «پس از حدیث زید بن خالد» قبلا در باب استسقاء به انواء مطرح گردیده است.

سخن شیخ الاسلام دلالت دارد بر اینکه حکم این آیه عام و در خصوص هر کسی است که نعمت‌های خداوند را به غیر او نسبت می‏دهد و اسباب آن را از غیر خدا می‏داند، همانگونه که در سخن مفسران مطرح شده و در این باب نیز به برخی از آن‌ها اشاره شد.

شیخ ما/می‏گوید: در این باب اجتماع دو ضد در دل مطرح شده است به این معنا که چنین سخنی، انکار نعمت نامگذاری شده است.

مقصود از مجاهد، همان استاد تفسیر، امام ربانی، مجاهدبن جبر مکی، مولی نبی مخزوم است. فضل بن سیوان می‏گوید: از مجاهد شنیدم که گفت: قرآن را چندین بار به ابن عباس عرضه داشتم در هر آیه‌ای که پیش وی قرائت می‌کردم می‌ایستادم و درخصوص اینکه در چه موردی نازل شده؟ چگونه نازل شده و معنایش چیست؟ از او می‏پرسیدم. وی در سن هشتاد سه سالگی و در سال صد و دو هجری وفات یافت. رحمت خداوند بر او باد.

ابن جریر در خصوص معنای آیه مذکور دیدگاه نخست را برگزیده است ولی دیگران می‌گویند آیه به صورت عموم تمام آن معانی که علما در خصوص آن مطرح کرده‏اند را در بر می‏گیرد، که دیدگاه درست نیز همین دیدگاه است. و الله اعلم.

ازجمله مسائلی که در باب مطرح گردید، عبارتند از:

نخست: تفسیر شناخت نعمت و انکار آن.

دوم: شناخت اینکه چنین چیزی بر زبان بسیاری از مردم ساری و جاری است.

سوم: چنین سخنی انکار نعمت تلقی و نامگذاری شده است.

چهارم: اجتماع دو ضد در دل انسان.

[۳۴۲] حسن است: حاکم (۱/۵۵۳) البانی نیز در الصحیحة (۵۸۷) آن را حسن دانسته است.

باب

خداوند فرموده است: ﴿فَلَا تَجۡعَلُواْ لِلَّهِ أَندَادٗا وَأَنتُمۡ تَعۡلَمُونَ٢٢[البقرة: ۲۲].

یعنی: «پس شرکاء و همانندهایی برای خدا بوجود نیاورید، در حالیکه شما می‏دانید».

مصنف می‏گوید: خداوند فرموده است: ﴿فَلَا تَجۡعَلُواْ لِلَّهِ أَندَادٗا وَأَنتُمۡ تَعۡلَمُونَ٢٢[البقرة: ۲۲] یعنی: «پس شرکاء و همانندهایی برای خدا بوجود نیاورید، در حالیکه شما می‏دانید».

«نِد» یعنی مانند و نظیر. قرار دادن نِد برای خداوند همان اختصاص انواع عبادت یا چیزی از آن به غیر خداست. همانند و ضعیت بت پرستان، کسانی که اعتقاد‌شان بر این است، افرادی را که به فریاد می‏خوانند و امیدوار به آن‌ها هستند به ایشان سود می‏رسانند، بلا را دفع کرده و برایشان شفاعت می‌کنند.

آیه مذکور در این سیاق مطرح شده است که خداوند می‏فرماید: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ ٱعۡبُدُواْ رَبَّكُمُ ٱلَّذِي خَلَقَكُمۡ وَٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِكُمۡ لَعَلَّكُمۡ تَتَّقُونَ٢١ ٱلَّذِي جَعَلَ لَكُمُ ٱلۡأَرۡضَ فِرَٰشٗا وَٱلسَّمَآءَ بِنَآءٗ وَأَنزَلَ مِنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءٗ فَأَخۡرَجَ بِهِۦ مِنَ ٱلثَّمَرَٰتِ رِزۡقٗا لَّكُمۡۖ فَلَا تَجۡعَلُواْ لِلَّهِ أَندَادٗا وَأَنتُمۡ تَعۡلَمُونَ٢٢[البقرة: ۲۱-۲۲].

یعنی: «ای مردم خدای خود را بپرستند، آنکه شما را و کسانی را آفریده است که پیش از شما بوده‌اند تا راه پرهیز کاران گیرید، خدای ما کسی است که زمین را بر ایشان بگسترد و آسمان را کاخی بیافرید و از آن آب فرو فرستاد و با آن انواع ثمرات را بوجود آورد تا روزی شما گردند، پس شرکا و همانند‌هایی برای خدا بوجود نیاورید در حالی که شما می‏دانید». عباد بن کثیر در تفسیر خود از ابوالعالیه نقل کرده است که گفت: انداد یعنی شریکان و همانندان. ربیع بن انس، قتاده، سدی، ابو مالک و اسماعیل بن ابی خالد نیز چنین دیدگاهی دارند.

ابن عباسبمی‏گوید: ﴿فَلَا تَجۡعَلُواْ لِلَّهِ أَندَادٗا وَأَنتُمۡ تَعۡلَمُونَیعنی: برای خداوند چیزی از انداد را که نفع وضرری نمی‏رساند شریک قرار ندهید، حال آنکه می‏دانید او تنها پروردگارتان است و تنها او به شما رزق و روزی می‏دهد نه غیر او. و دانسته‏اید آن کسی که رسول خدا شما را به سوی او فرا می‏خواند و به یگانگی او دعوت می‏دهد، حق است و تردیدی در آن نیست. قتاده نیز چنین نظری دارد از قتاده و مجاهد در خصوص ﴿فَلَا تَجۡعَلُواْ لِلَّهِ أَندَادٗاروایت شده است که می‏گویند: مقصود از انداد همانندهایی از مردان که در نافرمانی خداوند از آن‌ها تبعیت می‌کنند.

ابن زید می‏گوید: انداد همان معبودهایی هستند که همراه خدا قرار داده‌اند و همان چیزی را برای آنان قرار می‏دهند که برای خداوند قرار داده‏اند.

از ابن عباس روایت شده است که می‏گوید: انداد یعنی اشباه (همانندان).

مجاهد در خصوص﴿وَأَنتُمۡ تَعۡلَمُونَ می‏گوید: یعنی در تورات و انجیل می‏دانید که تنها خداوند معبود یگانه است.

مجاهد حدیثی را از حارث اشعری یاد آور شده است که در مسند احمد [۳۴۳]مطرح شده است، که پیامبرصفرمودند: خداوند یحیی بن زکریا ÷را به پنج سخن فرمان داد تا خود بدان‌ها عمل کند و بنی اسرائیل را نیز به انجام آن‌ها فرمان دهد. نزدیک بود که آن‌ها را به تاخیر بیاندازد و درنگ کند تا اینکه عیسی ÷به او گفت: خداوند‌تر ا به پنج سخن فرمان داده است تا بدانها عمل کنی و بنی اسرائیل را به انجام آن‌ها فرمان دهی یا تو آن‌ها را به بنی اسرائیل ابلاغ کن یا اینکه من آن‌ها را ابلاغ می‏کنم، یحیی گفت: ای برادر می‌ترسم اگر تو در این کار بر من پیشی بگیری خداوند مرا عذاب داده، و در زمین فرو برد، پس یحیی بنی اسرائیل را در بیت المقدس گرد آورد به طوری که مسجد پر شد در بالکن‌ها (پشت بام) نشستند. پس از حمد وثنای خداوند گفت:

خداوند مرا به پنج سخن فرمان داده تا بدانها عمل کنم و شما را نیز به آن‌ها فرمان دهم:

نخست اینکه خداوند را بپرستید و چیزی را شریک او قرار ندهید. مثل این همانند مثل کسی است که از مال شخصی خود با طلا ویا پول برده‌ای را می‏خرد، برده شروع به کار کردن می‏کند بهره وری آن به غیر صاحب می‌رسد، کدامیک از شماها راضی هستید که برده‌اش اینگونه باشد، خداوند شما را خلق کرده و به شما رزق و روزی داده است پس او را بندگی کنید و کسی را ذره‌ای شریک او مسازید.

دوم اینکه شما را به نماز فرمان دهم، مادامی که بنده به غیر خدا توجه ندارد خداوند رویش را به سوی بنده خود می‏کند، پس چون نماز می‌خوانید به غیر توجه نکنید (پس روی خدا با شماست).

شما را به روزه فرمان دهم که مثل آن همانند مثل شخصی است که با کیسه‌ای از مشک در میان یک دسته از مردم است که همگان بوی مشک را حس می‌کنند، چرا که بد بو شدن دهان روزه دار در نزد خداوند از بوی مشک هم خوشبو‌تر و بهتر است.

شما را به صدقه فرمان دهم، چرا که مثل آن همانند مثل کسی است که دشمن او را اسیر کرده و دستانش را بر پشت گردنش بسته است، او را پیش آورده تا گردنش را بزنند به آن‌ها می‏گوید: آیا در قبال آزادی جانم از من فدیه می‌پذیرید؟ شروع می‏کند از کم تا زیاد هرچه دارد برای رهایی جان خود می‌بخشد تا اینکه جانش را نجات دهد.

و به شمافرمان دهم که خداوند را بسیار یاد کنید، زیرا مثل آن همانند مثل کسی است که دشمن به سرعت به دنبال اوست تا اینکه به پناهگاه محکمی می‌رسد و در آن پناه می‌گیرد بنده هنگامی که به یاد و ذکر خدا است در محکم‌ترین پناهگاهها از شر شیطان پناه برده است.

مجاهد در ادامه می‏گوید: پیامبرصفرمودند من نیز شما را به پنج چیز فرمان می‏دهم که خداوند مرا بدان فرمان داده است: جماعت، گوش دادن، اطاعت، هجرت و جهاد در راه خدا؛ هرکس به اندازه یک وجب از جماعت خارج شود طناب اسلام از گردن او خارج شده است مگر اینکه دوباره بدان برگردد. و هرکس همانند دوران جاهلیت غیرخدا را به فریاد بخواند از زمره زانو زدگان در جهنم خواهد بود. گفتند ای رسول خدا اگرچه نماز بخواند و روزه بگیرد؟ پیامبرصفرمود: آری اگرچه نماز بخواند و روزه بگیرد و گمانش نیز بر این باشد که مسلمان است. مسلمانان را با اسامی که خداوند برآنان نهاده است بخوانید، خداوند آنان را مسلمین و مومنین و بندگان خدا نامیده است.

این حدیث حسنی است که این آیه: (أنّ الله خلقكم ورزقكم فاعبدوه ولا تشركوا به شیئاٌ)«یعنی: خداوند شما را خلق کرده و به شما روزی بخشیده است پس برای او بندگی کنید و چیزی را شریک او مسازید» برای این حدیث شاهد و گواه است این آیه بر توحید و یکتا پرستی خداوند بی‌آنکه شریک و همتایی داشته باشد دلالت دارد. بسیاری از مفسران برای اثبات وجود سازنده و خالق بدان استدلال کرده‏اند که به طریق اولی بر توحید عبادت خداوند نیز دلالت دارد، آیاتی که بر این مضمون دلالت دارند در قرآن بسیار فراوانند از ابو نواس در خصوص آن پرسیدند و در پاسخ به صورت شعر گفت:

در گیاهانی که در زمین می‏رویند بنگر و تامل کن، آثاری که خداوند صاحب ملک بجای گذاشته را تماشا کن، چشمهایی از نقره که با مردمکانی از طلای گداخته می‌نگرند و نظاره‏گرند بر شاخه‌های زبر جد گواهی می‏دهند که خداوند شریکی و همتایی ندارد.

ابن ‏معتز نیز در قالب شعری می‏گوید: جای شگفت و تعجب است که چگونه خداوند نا فرمانی می‌شود یا چگونه منکری او را انکار می‏کند در حالی که در هر چیزی نشانه‌ای است که بیانگر یگانگی و وحدانیت اوست.

از ابن عباس بدر خصوص آیه مذکور روایت شده است که گفت: انداد یعنی همان شرک، از راه رفتن مورچه بر روی سنگی صاف در دل شب پوشیده‌تر و پنهان‌تر است. از جمله شرک این است که بگویی: سوگند به خدا و به زندگی تو ای فلانی یا سوگند به زندگی من، یا بگویی اگر سگ فلانی نبود دزد به نزد ما می‏آمد و یا اگر مرغابی در خانه نبود حتماً دزد می‏آمد. یا گفته فرد به دوستش مبنی بر اینکه اگر خدا و تو بخواهید یا بگوید اگر خدا و تو نبودید، فلان چیز را در آنجا قرار نمی‌داد، تمامی این موارد شرکند. این اثر را ابن ابی حاتم روایت کرده است.

مصنف/می‏گوید: از ابن عباس بدر خصوص آیه مذکور روایت شده است که گفت: انداد یعنی همان شرک، از راه رفتن مورچه بر روی سنگی صاف در دل شب پوشیده‌تر و پنهان‌تر است. از جمله شرک این است که بگویی: سوگند به خد و به زندگی تو ای فلانی یا سوگند به زندگی من، یا بگویی اگر سگ فلانی نبود دزد به نزد ما می‏آمد و یا اگر فرغتبی در خانه نبود حتماً دزد می‏آمد. یا گفته فرد به دوستش مبنی بر اینکه اگر خدا و تو بخواهید یا بگوید اگر خدا و تو نبودید، فلان چیز را در آنجا قرار نمی‌داد، تمامی این موارد شرکند. این اثر را ابن ابی حاتم روایت کرده است.

ابن عباسببیان داشته است که تمامی این موارد شرکند، حال آنکه امروزه بر زبان بسیاری از کسانی که توحید و شرک را نمی‌شناسند، جاری است. ابن عباس از اینگونه امور هشدار داده است که این‌ها از جمله مواردی هستند که بسیار ناپسندند و نهی از آن و سخت گیری نسبت به آن واجب است به سبب اینکه از بزرگترین گناهان به شمار می‏روند و این تذکر ابن عباس در واقع هشداری است به چیزهایی که در درجه پایین‏تری از شرک بالاتر و بزرگتر قرار دارند، تا شخص متوجه شرکای بالاتر و بزرگتر هم بشود.

از عمر بن خطابسروایت شده است که رسول خدا صفرمودند: هرکس به غیر خداوند سوگند یاد کند در واقع کافر یا مشرک شده است. ترمذی این حدیث را روایت کرده و آن را حسن دانسته است و حاکم نیز آن را صحیح قلمداد کرده است.

ابن مسعود نیز گفته است: اگر از روی دروغ به خدا سوگند بخورم در نزد من دوست داشتنی‌تر است از اینکه به غیر خدا از روی درست و راست سوگند یاد کنم.

مصنف می‏گوید: از عمر بن خطابسروایت شده است که رسول خداصفرمودند: هرکس به غیر از خداوند سوگند یاد کند در واقع کافر یا مشرک شده است. ترمذی این حدیث را روایت کرده و آن را حسن دانسته است و حاکم نیز آن را صحیح قلمداد کرده است. [۳۴۴]

و عبارت «در واقع کافر یا مشرک شده است» ممکن است که از روی شک راوی باشد که بین شرک و کفر متردد شده است و ممکن است که «أَو» به معنای و او عطف باشد که در آنصورت معنای آن می‌شود «در واقع کافر و مشرک شده است» یعنی هم کافر است و هم مشرک.

که معنای کفر در این صورت کفری پایین‌تر از کفر اکبر، یا که همان شرک اصغر است. از ابن مسعود نیز از این لفظ نظیر این روایت وارد شده است.

مصنف می‏گوید: ابن مسعود نیز گفته است: اگر از روی دروغ به خدا سوگند بخورم در نزد من دوست داشتنی‏تر است از اینکه به غیر از خدا از روی درست و راست سوگند یاد کنم. [۳۴۵]

معلوم است که سوگند به خدا از روی دروغ یکی از گناهان کبیره است ولی شرک اگر چه شرک اصغر نیز باشد از بزرگترین گناهان بزرگتر و مهمتر است، همانگونه که قبلا نیز گذشت. هنگامیکه شرک اصغر اینگونه است پس شرک اکبری که موجب جاودانه ماندن در آتش است چگونه است؟ شرکهایی مانند به فریاد خواندن غیر خدا، طلب یاری از او، و میل و رغبت به سوی او و نیازهای خود را به او عرضه کردن همانگونه که بیشتر مردمان این امت در حال حاضر و قبلا دچار آن گشته‌اند. کارهایی از قبیل تعظیم برای قبرها، برگزیدن آن‌ها به عنوان بت و پرستشگاه، ساختن بنا و ساختمان بر آن‌ها، برگزیدن آن‌ها به عنوان مسجد، بنا نهادن گنبد و ضریح به اسم مرده برای عبادت آن کس که بر روی او بنا شده و تعظیم کردن او با دل و زبان و عمل به آن‌ها روی‌آوردن.

گرفتاری به این شرک بزرگی که خداوند آن را نمی‌بخشد، بسیار بزرگ و فراگیر شده است به طوری که نهی قرآن عظیم در این زمینه را ترک گفته‏اند و همچنین نهی قرآن از چیزی که چنین شرکی بدان ختم می‌شود را نادیده گرفته‏اند.

خداوند متعال فرموده است: ﴿فَمَنۡ أَظۡلَمُ مِمَّنِ ٱفۡتَرَىٰ عَلَى ٱللَّهِ كَذِبًا أَوۡ كَذَّبَ بِ‍َٔايَٰتِهِۦٓۚ أُوْلَٰٓئِكَ يَنَالُهُمۡ نَصِيبُهُم مِّنَ ٱلۡكِتَٰبِۖ حَتَّىٰٓ إِذَا جَآءَتۡهُمۡ رُسُلُنَا يَتَوَفَّوۡنَهُمۡ قَالُوٓاْ أَيۡنَ مَا كُنتُمۡ تَدۡعُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِۖ قَالُواْ ضَلُّواْ عَنَّا وَشَهِدُواْ عَلَىٰٓ أَنفُسِهِمۡ أَنَّهُمۡ كَانُواْ كَٰفِرِينَ٣٧[الأعراف: ۳۷].

یعنی: «چه کسی ستمکار‌تر از کسانی است که بر خدا دروغ می‌بندند یا اینکه آیات او را تکذیب می‌نمایند؟! نصیب مقدرشان بدیشان می‌رسد تا آنگاه که فرستادگان ما به سراغشان می‌آیند تا جانشان را بگیرند، می‏گویند: معبودهایی که جز خدا می‌پرستید کجایند؟ می‏گوید: از ما نهان و نا پیدا شده‏اند و به ترک ما گفته‏اند آنان علیه خود گواهی می‏دهند و اعتراف می‌کنند که کافر بوده‏اند».

خداوند متعال آنان را به سبب اینکه در دنیا غیر او را به فریاد می‌خواندند کافر قلمداد کرده است.

خداوند فرموده است: ﴿وَأَنَّ ٱلۡمَسَٰجِدَ لِلَّهِ فَلَا تَدۡعُواْ مَعَ ٱللَّهِ أَحَدٗا١٨[الجن: ۱۸] یعنی «مساجد از آن خداست همراه خدا احدی را به فریاد مخوانید».

همچنین خداوند فرموده است: ﴿قُلۡ إِنَّمَآ أَدۡعُواْ رَبِّي وَلَآ أُشۡرِكُ بِهِۦٓ أَحَدٗا٢٠ قُلۡ إِنِّي لَآ أَمۡلِكُ لَكُمۡ ضَرّٗا وَلَا رَشَدٗا٢١[الجن: ۲۰-۲۱] یعنی: «بگو تنها پروردگارم را می‏پرستم و کسی را انباز او نمی‏کنم بگو من نمی‌توانم هیچگونه زیانی و سودی به شما برسانم و به هیچ وجه نمی‌توانم گمراهتان سازم یا هدایتتان دهم».

این مشرکان کار را وارونه کرده‏اند و با آنچه که پیامبرصبه امت خود ابلاغ کرد و از خود به آنان خبر داده است مخالفت ورزیدند و با او به گونه‌ای رفتار کردند که شرک به خداست و از آن نهی شده‌اند و خود را به غیر خدا وابسته ساختند تا جایی که یکی از آن‌ها به حدی پیش رفت که در قالب یک شعر اینگونه می‌سراید.

ای گرامی‌ترین مخلوقات، در هنگام فرا رسیدن اتفاق فراگیر جز تو کسی ندارم تا به او پناهنده شوم، اگر از روی کرم و بخشش در روز معاد دستم را نگیری، به همین بسنده کن که بگویی ای لغزنده پای (یعنی هر توجه تو در آن روز مایه رستگاری و خوشی من است).

دنیا و رفع نیازهایش همه از بخشش و کرم تست و علم لوح و قلم نیز از جمله علومی است که تو می‏دانی (یعنی تو به همه چیز حتی لوح و قلم نیز مطلع هستی و آگاهی داری).

به این مخالفت بسیار بزرگ با کتاب و سنت که در ابیات فوق مطرح شده است بنگر!

در حقیقت دشمنی ورزیدن با خدا و فرستاده اوست آنچه این شاعر گفته است همان چیزی است که در دورن بسیاری به ویژه کسانی که مدعی علم و معرفتند نفوذ کرده است. به همین سبب این منظومه و امثال آن را قرائت می‌کنند، چرا که قرائت و تعظیم آن را از مسائلی می‏دانند که آن‌ها را به خداوند نزدیک می‏کند، باید گفت: انا لله وانا الیه راجعون.

به این نادانی بزرگ بنگر، به طوری که معتقد است برای او جز پناه بردن و پناهنده شدن به غیر خدا راه نجاتی وجود ندارد، به این تمجید بیش از اندازه و بزرگنمایی که از حد و اندازه گذشته است، بنگر! همان چیزی است که پیامبرصاز آن نهی کرده است و می‏فرماید: مرا آنگونه که مسیحان، پسر مریم را بزرگ کردند و از حد گذراندند، بزرگ نکیند، من بنده‏ای بیش نیستم، پس بگوید: بنده و رسول خدا. که مالک و دیگران آن را روایت کرده‏اند. [۳۴۶]

خداوند فرموده است: ﴿قُل لَّآ أَقُولُ لَكُمۡ عِندِي خَزَآئِنُ ٱللَّهِ وَلَآ أَعۡلَمُ ٱلۡغَيۡبَ وَلَآ أَقُولُ لَكُمۡ إِنِّي مَلَكٌۖ[الأنعام: ۵۰] یعنی: «بگو: من نمی‌گویم گنجینه‏های خداوند در تصرف من است و نمی‌گویم که من غیب می‌دانم و نمی‌گویم که من فرشته‏ام».

به طریق حذیفه از پیامبرصروایت شده است که فرمودند: نگویید: اگر خدا بخواهد و فلانی بخواهد، بلکه بگویید: اگر خدا بخواهد و سپس فلانی بخواهد. ابو داود این حدیث را با سند صحیح روایت کرده است.

از ابراهیم نخعی نیز روایت شده است که وی ناپسند می‌داشت از اینکه کسی بگوید: پناه می‌برم به خدا و به تو، ولی جایز است که بگوید: اول به خدا و سپس به تو پناه می‌برم.

همچنین جایز می‌دانست که شخص بگوید اگر خدا و سپس فلانی نبود، ولی این را جایز نمی‌دانست که شخص بگوید اگر خدا و فلانی نبودند.

مصنف می‏گوید: به طریق حذیفه از پیامبرصروایت شده است که فرمودند: نگویید: اگر خدا بخواهد و فلانی بخواهد، بلکه بگویید: اگر خدا بخواهد و سپس فلانی بخواهد. ابوداود این حدیث را با سند صحیح روایت کرده است.

این بدان خاطر است که معطوف بر واو با معطوف علیه مساوی است. چرا که واو برای مطلق جمع وضع شده است و مقتضی ترتیب و یا تعقیب نیست. مساوی قرار دادن مخلوق با خالق شرک است. اگر در مسائل کوچک باشد – آنطور که ذکر شد–شرک اصغر است ولی اگر در مسائل بزرگتر باشد شرک اکبر تلقی می‏شود، همانگونه که خداوند در خصوص مشرکان در سرای آخرت می‏گوید: ﴿تَٱللَّهِ إِن كُنَّا لَفِي ضَلَٰلٖ مُّبِينٍ٩٧ إِذۡ نُسَوِّيكُم بِرَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ٩٨[الشعراء: ۹۷-۹۸] یعنی: «به خدا سوگند که ما در گمراهی آشکار بودیم هنگامی که شما را با پروردگار عالمیان برابر می‌دانستیم».

بر خلاف معطوف به حرف «ثم» که خود به لحاظ زمانی اندکی پس از معطوف علیه می‏باشد. تابع شدن آن محذوریتی در پی ندارد.

مصنف می‏گوید: «از ابراهیم نخعی نیز وارد شده است، ناپسند می‌داشت از اینکه کسی بگوید: پناه می‌برم به خدا و به تو، ولی جایز است که بگوید: اول به خدا و سپس به تو پناه می‌برم».

همچنین جایز می‌دانست که شخص بگوید: اگر خدا و سپس فلانی نبود، ولی این را جایز نمی‌دانست که شخص بگوید: اگر خدا و فلانی نبودند».

فرق میان آنچه جایز است و آنچه جایز نیست مطرح شد، ولی اینگونه موارد در خصوص کسی است که زنده و حاضر و دارای قدرت و سبب در آن چیز باشد، و چنین کسی است که در حق او می‌توان سخنان جایز مذکور را مطرح کرد، ولی در خصوص مردگانی که هیچگونه احساسی نسبت به کسانی که آنان را به فریاد می‌خوانند، ندارند و هیچ قدرتی برای نفع و ضرر رسانیدن به کسی در دستشان نیست، ذره‏ای از موارد پیشین را نمی‌توان در حق آنان گفت: در آویختن و دلبستگی به آنان به اندازه ناچیزی و به هیچ وجهی جایز نیست. قرآن این مقوله را روشن نموده و ندا سر می‏دهد که آنان اگر ذره‏ای از چیزهایی که گذشت از مردگان بخواهند در واقع آن‌ها را معبود خود قرار داده‏اند.

و یا اگر فردی با عمل ظاهری و باطنی به یکی از آن‌ها (مردگان) تمایل پیدا کند، در حقیقت آن را معبود تلقی کرده است. بنابراین هرکس در قرآن تدبر کند و از فهم آن بهر گیرد در دین خود آگاهی می‌یابد و توفیق تنها به کمک و یاری خداوند میسر است.

علم از روی اجبار بدست نمی‏آید بلکه با اسبابی حاصل می‌شود که برخی از علما در قالب شعر بدان اشاره کرده‏اند گفته‏اند: ای برادر! تنها با شش سبب به علم می‏رسی که ترا از تفصیل آن به شرح ذیل آگاه می‏کنم:

علم با هوش، حرص، تلاش، در آمد گذران، راهنمائی استاد و طول زمان حاصل می‏شود.

از همه این موارد ششگانه بزرگتر این است که خداوند متعال شخصی را از درک و حفظ بهره‌مند سازد و در تحصیل علم خود را به سختی بیاندازد، خداوند توفیق دهنده بندگان خود است و به هرکس که بخواهد توفیق می‌دهد. همانگونه که می‏فرماید: ﴿وَعَلَّمَكَ مَا لَمۡ تَكُن تَعۡلَمُۚ وَكَانَ فَضۡلُ ٱللَّهِ عَلَيۡكَ عَظِيمٗا١١٣[النساء: ۱۱۳].

یعنی: «خداوند چیزی را به تو آموخته است که نمی‌توانستی آن را بیاموزی و بدانی، فضل خدا در حق تو و رحمت او بر تو بزرگ و فراوان بوده است».

چه نیکو گفته است علامه ابن قیم /از انجایی که (در قالب شعری) می‏گوید:

جهل درد کشنده‌ای است که درمان آن دو چیز است که آندو در اصل و ریشه با هم متفق‌اند؛ آن دو یکی نص قرآن و دیگری نص سنت است که طبیب آن عالم ربانی (علم تربیت یافته) است.

علم سه دسته است و دسته چهارمی از آن در میان نیست و حق نیز روشن و آشکار است:

علم به اوصاف معبود و به فعل و اسم‌های او که خداوند رحمن است.

و علم به امر و نهی او که همان دین اوست و علم به پاداش او در روزی که دوباره به پیشگاهش می‌رویم. که همه این‌ها در قرآن و سنت کسی که به عنوان پیامبر برای ابلاغ قرآن مبعوت گشته است، وجود دارد.

سوگند به خدا هر فردی که مدعی مهارت و سخنوری است، اگر غیر از ایندو (کتاب و سنت) را بگوید: هذیان گفته است.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: تفسیر آیه سوره بقره در خصوص انداد.

دوم: صحابهشتفسیر آیه‌ای را که در خصوص شرک اکبر نازل شده است به شرک اصغر نیز تعمیم داده‌اند.

سوم: سوگند به غیر خدا شرک است.

چهارم: اگر شخصی به غیر خدا از روی راستی درست سوگند بخورد از سوگند دروغین بر خدا، بدتر و بزرگتر است.

پنجم: تفاوت میان «واو» و «ثمّ» در لفظ.

[۳۴۳] صحیح است: احمد (۴/۱۳۰، ۲۰۲، ۳۴۴) و ابن حبان (۱۵۵۰- موارد) آن را تصحیح کرده است. همچنین حاکم (۱/۴۲۱، ۴۲۲) و ذهبی نیز باوی موافقت کرده است البانی در الصحیح الترغیب (۱۷۲۰) آن را صحیح دانسته است. [۳۴۴] صحیح است: ترمذی: کتاب الایمان و النذور (۱۵۳۵) باب ماجاء فی کراهیة الحلف بغیر الله، حاکم (۱/۱۸)، (۴/۲۹۷) آن را صحیح دانسته و ذهبی نیز موافقت کرده است از حدیث ابن عمرباست، البانی نیز در صحیح الجامع (۶۰۸۰) آن را تصحیح کرده است ابو داود نیز در کتاب الایمان و النذور (۳۲۵۱) آن را روایت کرده است. [۳۴۵] صحیح است: طبرانی در الکبیر (۸۹۰۲) با سند صحیح آن را روایت کرده است. المنذری در الترغیب (۳/۶۰۷) آن را آورده و همچنین هیثمی در المجمع (۴/۱۷۷) که روایان وی همگی صحیح‌اند. [۳۴۶] تخریج آن در شماره (۱۶۰)گذشت. آنگونه که مولف در اینجا بیان کرده است مالک آن را روایت نکرده است.

باب: آنچه پیرامون شخصی که با سوگند به خداوند قانع نمی‏شود، آمده است

از ابن عمربروایت شده‌ که‌ پیامبرصفرمود: «به‌ پدرانتان سوگند یاد ننمایید، و هرکس به‌ خدا سوگند یاد نمود، پس او را تصدیق کنید و بدان راضی شوید، زیرا هرکس بدان راضی نشود، او به‌ عنوان بنده‌ی خدا محسوب نمی‌گردد». ابن ماجه‌ آن را به‌ سندی حسن روایت کرده‌ است.

مصنف می‏گوید: /«باب: آنچه پیرامون شخصی که با سوگند به خداوند قانع نمی‏شود، آمده است»

از ابن عمربروایت شده‌ که‌ پیامبرصفرمود: «به‌ پدرانتان سوگند یاد ننمایید، و هرکس به‌ خدا سوگند یاد نمود، پس او را تصدیق کنید و بدان راضی شوید، زیرا هرکس بدان راضی نشود، او به‌ عنوان بنده‌ی خدا محسوب نمی‌گردد». ابن ماجه‌ آن را به‌ سندی حسن روایت کرده‌ است. [۳۴۷]

در خصوص نهی از سوگند یاد کردن به غیر خدا به طور عموم، قبلاً مطالبی گفته شد. از این رو نیازی نیست، دوباره سوگند به پدران مطرح شود.

و عبارت «(من حلف له بالله فیصدق)و هرکس به‌ خدا سوگند یاد نمود، پس او را تصدیق کنید» تصدیق سوگند خورنده به خدا، از جمله چیزهایی است که خداوند بر بندگان خود واجب گردانیده است و در کتاب خود آن‌ها را بر چنین عملی تشویق نموده است.

خداوند متعال فرموده است: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ ٱللَّهَ وَكُونُواْ مَعَ ٱلصَّٰدِقِينَ١١٩[التوبة: ۱۱۹].

یعنی: «ای کسانی که ایمان آورده‏اید از خدا بترسید و با راستگویان باشید»و در جای دیگر فرموده ﴿وَٱلصَّٰدِقِينَ وَٱلصَّٰدِقَٰتِ[الأحزاب: ۳۵] یعنی: «مردان و زنان راستگو»و فرموده است ﴿فَلَوۡ صَدَقُواْ ٱللَّهَ لَكَانَ خَيۡرٗا لَّهُمۡ٢١[محمد: ۲۱].

یعنی «اگر با خدا راست باشند برای ایشان بهتر خواهد بود». این آیات در واقع توصیف حالت نیکوکاران است. همانطوری که خداوند فرموده است:

﴿وَلَٰكِنَّ ٱلۡبِرَّ مَنۡ ءَامَنَ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِ وَٱلۡمَلَٰٓئِكَةِ وَٱلۡكِتَٰبِ وَٱلنَّبِيِّ‍ۧنَ وَءَاتَى ٱلۡمَالَ عَلَىٰ حُبِّهِۦ ذَوِي ٱلۡقُرۡبَىٰ وَٱلۡيَتَٰمَىٰ وَٱلۡمَسَٰكِينَ وَٱبۡنَ ٱلسَّبِيلِ وَٱلسَّآئِلِينَ وَفِي ٱلرِّقَابِ وَأَقَامَ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتَى ٱلزَّكَوٰةَ وَٱلۡمُوفُونَ بِعَهۡدِهِمۡ إِذَا عَٰهَدُواْۖ وَٱلصَّٰبِرِينَ فِي ٱلۡبَأۡسَآءِ وَٱلضَّرَّآءِ وَحِينَ ٱلۡبَأۡسِۗ أُوْلَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ صَدَقُواْۖ وَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡمُتَّقُونَ١٧٧[البقرة: ۱۷۷]

یعنی: «بلکه نیکی آن است که کسی به خدا و روز واپیسن و فرشتگان و کتاب و پیامبران ایمان آورده باشد و مال خود را باوجود علاقه‌ای که بدان دارد به خویشاوندان و یتیمان و در ماندگان و واماندگان در راه و گدایان دهند و در راه آزاد سازی بندگان صرف کنند، نماز را برپا دارد و زکات بپردازند. هنگامی که پیمانی می‏بندد بدان وفا کنند، و به هنگام فقر و بیماری و به هنگام نبرد، شکیبایی ورزند. اینان کسانی هستند که راست می‌گویند و به راستی پرهیزگاران اینانند».

و عبارت «و هرکس برای او به خدا سوگند خورده شد باید به آن راضی باشد و اگر کسی به چنین سوگندی راضی نشد خداوند به چنین نارضایتی اجازه و فرمان نداده است» اگر شخص به حکم شریعت هیچگونه دلیلی علیه طرف مقابل خود جز سوگند نداشته باشد در چنین شرایطی می‏تواند او را سوگند دهد. بی‌تردید باید به چنین سوگندی راضی باشد ولی اگر سوگند خوردن به نحوی باشد که در میان مردم جاری است و برای عذر خواهی و اظهار بی‌گناهی و مسائلی از این دست که برخی برای برخی دیگر سوگند می‌خورند. حق هر مسلمانی بر مسلمان دیگر است که چنین سوگندی را بپذیرند. حق هر مسلمانی نسبت به مسلمان دیگر این است که نسبت به هم نیکو گمان باشند و مادامی که خلاف ادعا می‌سوگند خورده ثابت نشده باشد باید سوگندش را بپذیرد. همانگونه که در اثری از حضرت عمر سروایت شده است، فرمود: سخنی که از زبان یک مسلمان خارج می‌شود مادامی که می‏توانی آن را به معنای درست و خیری حمل کنی گمان بد و شر را به آن سخن نیز این به معنای حسن ظن داشتن مسلمان به مسلمان دیگر است.

بر صاحب فهم و درک پوشیده نیست که روایت مذکور در برگیرنده فروتنی، الفت، مهربانی و سایر مصالحی است که خداوند آن‌ها را دوست دارد و این ویژگی‌های از ابزار‌ها و وسایل همگرایی دل‌ها در جهت اطاعت از خداوند است، ضمن اینکه این خصوصیات در زمره اخلاق نیکویی است که از جمله سنگین‌ترین اعمال در ترازوی اعمال بنده محسوب می‌گردند. همانگونه که در حدیث آمده است از صفات برگزیده اخلاقی است.

پس ای برادر دلسوز و مخلص! در آنچه ترا با خدا درست می‏کند و رابطه ات را با او می‏سازد درنگ کن و بیاندیش: و آن چیزی نیست جز بر پا خواستن برای ادای حقوق خدا، حقوق بندگان خدا، ایجاد سرور و شادمان در میان مسلمانان و اجتناب از اینکه از آنان جدا شوی و با آنان قطع رابطه کنی و باید که زندگی را برآنان شیرین و گوارا کنی، چرا که این قطع ارتباط با آنان و ناگوار و تلخ کردن زندگی آنان، چنان ضرر بزرگی در پی دارد که به ذهن و خیال هم نمی‌رسد. تفصیل سخن در این زمینه در کتاب‌های ادب و غیره وارد شده است که می‌توان برای معلومات بیشتر به آن‌ها مراجعه کرد. پس هرکس به آن‌ها عمل کند و آنچه باید آن را ترک نمود، ترک گوید: بیانگر فزونی دین و کمال عقل اوست. خداوند توفیق دهنده و یاریگر بنده ضعیف و تهیدست خود است. و الله اعلم.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: نهی از سوگند یاد کردن به پدران و نیاکان.

دوم: دستور و فرمان به کسی که برای او از خداوند سوگند یاد کرده‏اند مبنی بر اینکه به چنان سوگندی رضایت دهد و بپذیرد. (دستور شریعت است که فرد سوگند خورنده را بپذیرد و بدان راضی باشد).

سوم: وعده عقاب و عذاب بر کسی که چنان سوگندی را نپذیرد و قبول نکند.

[۳۴۷] صحیح است»ابن ماجه کتاب الکفارات (۲۱۰۱) باب من حلف له بالله فلیرض، البانی در الارواء (۲۷۶۵) و صحیح الجامع (۷۱۲۴) این روایت را صحیح قلمداد کرده است.

باب: پیرامون چنین سخنی که فرد بگوید: «آنچه خدا و تو بخواهی»

از قُتیله روایت شده است: که یک یهودی نزد رسول خدا صآمد و گفت: شما شرک می‌ورزید و می‌گویید: آنچه خدا بخواهد و تو بخواهی (و همچنین) می‏گویید: سوگند به کعبه. پس پیامبرصبه یاران خود فرمان داد هرگاه خواستند سوگند یاد کنند بگویند: سوگند به پروردگار کعبه و همچنین بگویند: آنچه خدا بخواهد، سپس تو بخواهی. نسائی این حدیث را روایت کرده و آن را صحیح دانسته است.

مصنف این باب را به مبحثی اختصاص داده که در آن اگر شخص انجام فعلی را به خواست خدا و خواست بنده‏ای از بندگان خدا مشروط کند، چنین سخنی مورد نهی پیامبرصواقع شده است.

از قُتَیله روایت شده است یک نفر یهودی نزد رسول خداصآمد و گفت: شما شرک می‏ورزید و می‏گویید: آنچه خدا و تو بخواهی و همچنین می‏گویید: سوگند به کعبه. پس پیامبرصبه یاران خود فرمان داد هرگاه خواستند سوگند یاد کنند بگویند به پروردگار کعبه سوگند و همچنین بگویند آنچه خدا و سپس تو بخواهی. نسائی این حدیث را روایت کرده [۳۴۸]و آن را صحیح دانسته است.

مقصود از قتیلة (دختر صفی انصاری یکی از صحابیات مهاجرین است) که تنها یک حدیث در سنن نسائی از وی روایت شده که حدیث مذکور در همین باب است که آن را عبدالله بن یسار جعفی از وی روایت کرده است.

از جمله مطالبی متضمن در روایت مطرح شده در روایت، پذیرفتن حق از هر کسی که باشد، و نهی از سوگند یاد کردن به کعبه است، با وجود اینکه کعبه خانه خدا است و قصد و اراده رفتن به آنجا و آهنگ آنجا کردن به قصد حج وعمره بر هر فرد توانایی فرض و واجب است، که این به معنای نهی شرک به طور عام بوده و ذره‌ای از آن هم درست و شایسته انسان نیست، نه برای فرشته مقرب و نه برای پیامبری که فرستاده شده از سوی خداوند است و نه برای کعبه‌ای که خانه خدا در زمین خداست و اینک می‌بینی که مردم امروزه به کعبه سوگند یاد می‌کنند و چیزی از آن می‌خواهند که کسی جز خداوند قادر به انجام آن نیست. واضح و آشکار است که کعبه نه سودی می‌رساند و نه ضرری، خداوند برای بندگان خود طواف برآن و عبادت در نزد آن را تشریح کرده و آن مکان را قبله گاه امت محمدصساخته است. طواف برآن مشروع، ولی سوگند به آن و خواستن از آن نامشروع و ممنوع است. پس ای مکلف! بر توست که میان آنچه مشروع و آنچه ممنوع است تفاوت قائل شوی، اگر چه هر فردی از افراد جاهل که همانند چهار پا یانند با تو مخالفت کنند، آن‌ها نه تنها چهارپایند بلکه از چهارپایان نیز گمراهترند.

و عبارت «شما شرک می‌ورزید و می‌گویید آنچه خدا و تو بخواهی»بنده اگر چه خواست واراده دارد ولی خواست و اراده وی تابع مشیت و خواست خداست و قدرت اراده هیچ چیزی را جز به اراده و خواست خداوند ندارد. همانگونه که خداوند فرموده است: ﴿لِمَن شَآءَ مِنكُمۡ أَن يَسۡتَقِيمَ٢٨ وَمَا تَشَآءُونَ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَّهُ رَبُّ ٱلۡعَٰلَمِينَ٢٩[التكوير: ۲۸-۲۹] یعنی: «برای کسانی از شما که بخواهند راه راست را در پیش بگیرند و حال آنکه نمی‌توانید بخواهید جز چیزیهایی را که خداوند جهانیان بخواهد».

و در جایی دیگر فرموده است: ﴿إِنَّ هَٰذِهِۦ تَذۡكِرَةٞۖ فَمَن شَآءَ ٱتَّخَذَ إِلَىٰ رَبِّهِۦ سَبِيلٗا٢٩ وَمَا تَشَآءُونَ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَّهُۚ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمٗا٣٠[الإنسان: ۲۹-۳۰].

یعنی: «این (قرآن) اندرز و یاد آوری است برای هرکس که بخواهد راهی به سوی پروردگارش برگزیند. شما نمی‌توانید بخواهید مگر اینکه خدا بخواهد، بی‏گمان خداوند بس آگاه و کار بجاست».

این آیات و حدیث مذکور پاسخی است بر قدریه و معتزله که قدر را نفی می‌کنند. همان کسانی که مدعی‌اند که بنده خواست و مشیتی دارد که با آنچه خداوند از او خواسته و آن را اراده کرده است مخالفت می‏کند. انشاء الله در باب منکرین قدر، دلایلی که ادعای آنان را باطل سازد، خواهد آمد. چرا که آنان (منکرین قدر خداوند) مجوس این امت هستند.

ولی اهل سنت و جماعت در این باب و مسائل دیگر به کتاب خدا و سنت رسول خداصمتمسک می‌شوند، معتقدند که مشیت و خواست بنده در همه چیز و در تمامی اعمال و گفتار تابع مشیت و خواست خداوند است. خواه موافق شریعت خداوند باشد و خواه مخالف آن، درهمه شرایط تابع خواست خداست هر آنچه موافق شریعت خداست خداوند آن را دوست دارد و بدان راضی و خشنود است و آنچه مخالف آن است آن را از بنده نمی‏پسندد. همانطوری که خداوند متعال فرموده است ﴿إِن تَكۡفُرُواْ فَإِنَّ ٱللَّهَ غَنِيٌّ عَنكُمۡۖ وَلَا يَرۡضَىٰ لِعِبَادِهِ ٱلۡكُفۡرَۖ[الزمر: ۷].

یعنی: «اگر کفر پیشه کنید خداوند از شما بی‌نیاز است، ولی کفر را برای بندگان خود راضی نیست».

لذا بنابر حدیث مذکور، سوگند یاد کردن به کعبه شرک است. چرا که پیامبرصآن شخص یهودی را به دلیل سخنی که مطرح کرد؛ مبنی براینکه شما شرک می‌ورزید، تایید نمود.

و همچنین نسائی از ابن عباس روایت کرده است که مردی به پیامبرصگفت: آنچه خدا و تو بخواهی. پیامبرصفرمود: آیا مرا همتای خدا قرار می‌دهی؟ بلکه بگو آنچه تنها خداوند بخواهد.

ابن ماجه از طُفیل – برادر مادری عایشه – روایت کرده است که گفت: در خواب دیدم گویا به نزد عده‌ای از یهودیان رفتم. گفتم: شما مگر همان گروهی نیستید که می‌گویید عزیر پسر خداست؟ گفتند: مگر شما همان کسانی نیستند که می‌گویید: آنچه خدا بخواهد و محمد بخواهد سپس به دسته‏ای از مسیحان گذشتم و گفتم: مگر شما کسانی نیستید که می‏گویید مسیح پسر خداست؟ گفتند: مگر شما همان کسانی نیستید که می‏گویید: آنچه خداوند بخواهد و محمد بخواهد. هنگامی که صبح شد به هر کسی که رسیدم این موضوع را گزارش کردم. سپس نزد پیامبرصآمده به او نیز خبر دادم. فرمود: آیا کسی را از این موضوع با خبر ساختی؟ گفتم: آری. پیامبرصخداوند را حمد و ثنا گفت و فرمود: طفیل خوابی را دیده که برخی از شما‌ها را از آن مطلع ساخته است. شما سخنی به زبان می‏آوردید که فلان و بهمان چیز مانع می‌شد که شما را از آن باز دارم و نهی کنم. (و آن اینکه) نگویید: آنچه خدا بخواهد و محمد بخواهد، بلکه بگویید آنچه تنها خداوند بخواهد.

مصنف می‏گوید: همچنین نسائی از ابن عباس روایت کرده است که مردی به پیامبرصگفت: آنچه خدا و تو بخواهی پیامبرصفرمود: آیا مرا همتای خدا قرار می‌دهی؟ بلکه بگو آنچه تنها خداوند بخواهد. [۳۴۹]

این مقوله روایت قبلی را در شرک بودن مساله مذکور تایید می‏کند، چون این دو با «واو» به آن عطف شده و حکم آن‌ها مساوی است.

عبارت «آیا مرا همتای خداوند قرار می‌دهی؟» بیانگر آن است که هرکس بنده را با خداوند مساوی قرار دهد، اگر چه در شرک اصغر هم باشد، در واقع او را همتای خداوند قرار داده است» چه آن بنده خود بخواهد و چه ابا کند و چنین چیزی را نخواهد. برخلاف آن چیزی که جاهلان می‌گویند و شریک را در نوع خاصی از عبادت می‏دانند و در واقع عبادت خاصی را عبادت تلقی کرده و همان را نهی شده تلقی می‌کنند و در همان یک نوع عبادت شرک را خلاصه می‌کنند، هرکس را که خداوند خیری برای او بخواهد وی را فهم در دین عطا می‌کند. [۳۵۰]

مصنف می‏گوید: [۳۵۱]ابن ماجه از طُفیل – برادر مادری عایشه – روایت کرده است که گفت: در خواب دیدم گویا به نزد عده‌ای از یهودیان رفتم. گفتم: شما مگر همان گروهی نیستید که می‌گویید عزیر پسر خداست؟... تا آخر.

مقصود از طفیل برادر مادری عایشه همان بن عبدالله بن سخبرة برادر مادری عایشه و صحابی است که یک حدیث در نزد ابن ماجه از وی روایت شده که انهم حدیث مذکور در این باب است.

این رویای او حق است به همین سبب رسول خدا ص آن را تایید و به متقضای آن عمل کرده است.

آنها را از اینکه بگویند آنچه خدا و رسول خدا بخواهند نهی کرده و به آنان فرمان داد که بگویند آنچه تنها خداوند بخواهد (همه خواست‌ها منوط به خواست خداوند است وخواست هیچکس را نباید در تساوی با خواست اومطرح کرد)تردیدی نیست که برای اخلاص کاملتر آن است که فرد بگوید اگر خداوند بخواهد و سپس فلانی بخواهد و چنین سخنی از شرک دور‌تر است چرا که فرموده پیامبرصتصریح دارد بر توحیدی که از هر جهت با همتا گزینی برای خداوند منافات دارد بنابراین شخص آگاه و با بصیرت بالاترین مراتب کمال را برای خود در مقام توحید و اخلاص بر می‌گزیند.

عبارت «فلان و بهمان چیز مانع می‌شد که شما را از آن (سخن) باز دارم»در برخی طرق وارد شده است که شرم پیامبرصاز آنان مانع می‌شد که آن‌ها را از چنان سخنی باز دارد ولی پس از انکه طفیل داستان خواب خود را برای ویصمطرح ساخت و پیامبرصخطاب به مردم آن‌ها را به طور رساو بلیغ از گفتن چنان سخنی بازداشت. پس از آن به طور مداوم پیامبرصاین مساله را به یاران خود ابلاغ می‌کرد تا اینکه دینش را کامل و نعمتش را بر او تمام نمود و او نیز به طور آشکار دریافت او را به همگان رسانید که درود و صلوات و سلام خداوند بر او صو بر تمامی پیروان و یارانش.

همچنین روایت مورد بحث این باب بیانگر و مؤید مفهوم این فرموده پیامبرصنیز است که می‏فرماید: رویای درست «راست» جزئی از چهل و شش اجزای نبوت است. [۳۵۲]

(شارح) اگر چه رویا خواب است ولی در واقع وحی است امرو نهی که با وحی ثابت می‌شود با آن نیز ثابت می‌گردد. والله اعلم (البته مقصود رویای صادقه است).

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: شناخت یهود از شرک اصغر.

دوم: هنگامی که با فهم انسان هوا و هوس آمیخته باشد (دچار مشکل و درگیر هوس می‌شود و از حق باز می‌ماند).

سوم: فرموده پیامبرص مبنی بر اینکه «آیا مرا همتای خداوند قرار می‌دهی؟» پس وضعیت کسی که در قالب شعر می‏گوید: کسی جز تو ندارم تا به او پناه ببرم و دو بیت بعد از آن که قبلا گذشت چگونه است و با او چگونه برخورد خواهد شد؟!

چهارم: اراده خدا را در کنار اراده پیامبرصآوردن شرک اصغر است، چون پیامبرصفرمود: فلان و بهمان مرا از گفتن آن بازداشت. (اگر شرک اکبر بود نمی‌توانستند مانع او شوند).

پنجم: رویای صادقه و درست از اقسام وحی محسوب می‏شود.

ششم: رویای صادقه گاهی سبب تشریع برخی از احکام می‏شود.

[۳۴۸] صحیح است: نسائی: کتاب الایمان و النذور (۷/۶) باب الحلف بالکعبة البانی در الصحیحة (۱۳۶) آن را صحیح قلمداد کرده است. [۳۴۹] تخریج آن شماره (۶۲) گذشت. [۳۵۰] ترجمه حدیث «من یرد الله به خیراٌ یفقهه في الدین» با این لفظ بخاری: کتاب العلم (۷۱) باب من یرد الله خیراً یفقه فی الدین و مسلم: کتاب الزکاة (۱۰۳۷)(۱۰۰) باب الهی عن المساله از حدیث معاویه روایت کرده‌اند. [۳۵۱] صحیح است: ابن ماجه: کتاب الکفارات (۲۱۱۸) باب النهی ان یقال ماشا ء الله و شئت البانی در الصحیحة (۱۳۸) با شواهد خود آن را صحیح دانسته است [۳۵۲] بخاری: کتاب التعبیر (۶۹۸۷) باب الرویا الصالحة جزء من ستة و اربعین جزءاً من البنوة: مسلم: کتاب الرویا (۲۲۶۴)(۷)از حدیث عبادة بن صامت.

باب: هرکس روزگار را دشمنام دهد در واقع خداوند را آزرده است

فرموده خداوند است که می‏فرماید: ﴿وَقَالُواْ مَا هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا ٱلدُّنۡيَا نَمُوتُ وَنَحۡيَا وَمَا يُهۡلِكُنَآ إِلَّا ٱلدَّهۡرُۚ وَمَا لَهُم بِذَٰلِكَ مِنۡ عِلۡمٍۖ إِنۡ هُمۡ إِلَّا يَظُنُّونَ٢٤[الجاثية: ۲۴].

یعنی: «منکران رستاخیز می‌گویند حیاتی جز همین زندگی دنیایی که درآن به سر می‏بریم در کار نیست گروهی از ما می‌میرند و گروهی جای ایشان را می‌گیرند و جز طبیعت و روزگار، کسی ما را هلاک نمی‏سازد، آنان چنین سخنی را از روی یقین و آگاهی نمی‌گویند، بلکه تنها گمان می‌برند و تخمین می‌زنند».

مصنف این باب را اینگونه آغاز کرده است و می‏گوید: باب: هرکس روزگار را دشنام دهد، در واقع خداوند را آزرده است فرموده خداوند است. که می‏فرماید: ﴿وَقَالُواْ مَا هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا ٱلدُّنۡيَا نَمُوتُ وَنَحۡيَا وَمَا يُهۡلِكُنَآ إِلَّا ٱلدَّهۡرُۚ وَمَا لَهُم بِذَٰلِكَ مِنۡ عِلۡمٍۖ إِنۡ هُمۡ إِلَّا يَظُنُّونَ٢٤[الجاثية: ۲۴].

یعنی: «منکران رستاخیز می‌گویند حیاتی جز همین زندگی دنیایی که درآن به سر می‏بریم در کار نیست گروهی از ما می‌میرند و گروهی جای ایشان را می‌گیرند و جز طبیعت و روزگار، کسی ما را هلاک نمی‏سازد، آنان چنین سخنی را از روی یقین و آگاهی نمی‏گویند بلکه تنها گمان می‌برند و تخمین می‌زنند».

عماد ابن کثیر در تفسیر خود می‏گوید: خداوند از زبان دهریان کافر و کسانی از مشرکان عرب که با آنان در انکار معاد هم سخن هستند خبر می‏دهد که ﴿وَقَالُواْ مَا هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا ٱلدُّنۡيَا نَمُوتُ وَنَحۡيَا وَمَا يُهۡلِكُنَآ إِلَّا ٱلدَّهۡرُۚیعنی: «جز این دنیا دنیای دیگری در کار نیست، عده‌ای می‌میرند و گروهی زندگی می‌کنند و در پی آن نه قیامتی وجود دارد و نه رستاخیزی در کار است». این سخن مشرکان عرب و منکران رستاخیز بود و فیلسوفان الهی آنان نیز چنین می‌گفتند. آنان خلقت نخستین و بازگشت به سوی پروردگار را انکار می‏کردند. فیلسوفان دهری و دوری «که منکر پدید آوردنده هستند»، معتقدند که در هر سی و شش هزار سال هر چیزی به همان حالتی که در ابتدا بوده است بر می‌گردد و گمان کرده‏اند که این روند و چرخش به طور متناوب به گونه‌ای پایان ناپذیر تکرار می‏شود. با چنین باوری با عقل ستیز کرده و نقل و شریعت را نیز دروغ پنداشته‌اند و تکذیب کرده‏اند، به همین سبب گفته اند: ﴿وَمَا لَهُم بِذَٰلِكَ مِنۡ عِلۡمٍۖ إِنۡ هُمۡ إِلَّا يَظُنُّونَ«جز پروردگار کسی ما را نمی‌میراند».

به خداوند نیز فرموده است ﴿وَمَا لَهُم بِذَٰلِكَ مِنۡ عِلۡمٍۖ إِنۡ هُمۡ إِلَّا يَظُنُّونَیعنی علمی بدان ندارند بلکه تو هم و تخیل می‌کنند.

در صحیح از ابوهریره از پیامبرصروایت شده است که فرمود: «خداوند فرموده است: فرزند آدم مرا می‏آزارد، روزگار را ناسزا می‌گوید در حالیکه من روزگارم، شب و روز را من می‌گردانم.

در روایتی نیز آمده است که روزگار را ناسزا نگویید چر اکه خداوند همان روزگار است.

حدیثی که صاحبان دو کتاب صحیح [۳۵۳](مسلم و بخاری) و ابو داود و نسائی از روایت سفیان بن عیبنه از زهری و از سعید بن مسیب از ابوهریرة روایت کرده‏اند بدین نحواست که گفت: رسول خداصفرمودند: خداوند متعال می‏فرماید: فرزند آدم مرا می‏آزارد، روزگار را ناسزا می‌گوید در حالیکه من روزگارم، شب و روز را من می‌گردانم.

در روایتی نیز آمده است که روزگار را ناسزا نگویید، چرا که خداوند همان روزگار است. [۳۵۴]

در روایتی دیگر امده است «فرزند آدم نگوید: ای روزگار خراب شده (نفرین بر روزگار) زیرا که من روزگار هستم شب و روز را گسیل می‌دارم، و اگر بخواهم آندو را نگه می‌دارم و در قبضه خود می‌گیرم». [۳۵۵]

(بغوی) در شرح السنة می‏گوید: حدیث (مورد بحث در متن اصلی) حدیثی است که مسلم و بخاری بر صحت آن اتفاق نظر دارند و از طریق معمر به چند جهت از ابوهریره روایت کرده‏اند. معنایش این است که عادت عرب بر این بود که در هنگام نزول حوادث طبیعی و بلا یا روزگار را نکوهش و ناسزا می‌گفت: زیرا هرگرفتاری و بلایی که برای آنان پیش می‏آمد را به روزگار نسبت می‏دادند و می‌گفتندگرفتاریها و مصیبت‌های دهر گرفتارشان کرده است، پس هرگاه سختی که به آنان می‌رسید به روزگار نسبت می‏دادند و فاعل این سختی‌ها را ناسزا می‌گفتند. لذا نکوهش و ناسزاگویی آنان در واقع به خداوندبر می‌گشت، چرا که در حقیقت فاعل آن خداوند بود. به همین دلیل از ناسزاگویی روزگار نهی شدند (این مختصری بود از آنچه در شرح السنة پیرامون این موضوع مطرح شده است).

ابن جریر به همین طریق با سیاق بسیار عجیبی روایت مذکور را آورده است و می‏گوید: مردمان دوران جاهلیت می‌گفتند: تنها روز و شب ما را هلاکت می‌سازند (می میرانند) و در واقع روز و شب است که ما را هلاک ساخته و می‏میرانند و زنده می‏سازند. بنابراین خداوند در کتاب خود فرمود: ﴿وَقَالُواْ مَا هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا ٱلدُّنۡيَا نَمُوتُ وَنَحۡيَا وَمَا يُهۡلِكُنَآ إِلَّا ٱلدَّهۡرُۚو روزگار را ناسزا گفتند. پس خداوند عزتمند و با جلال فرمود: فرزند آدم مرا می‌آزارد. روزگار را ناسزا می‏گوید، حال آنکه من روزگارم هر کاری در دست من است روز و شب را می‌گردانم.

ابن ابی حاتم نیز از احمد بن منصور، از سریج بن نعمان از ابن عیینه حدیث قدسی مذکور را روایت کرده است. سپس از یونس، از ابن وهب، از زهری، از ابو سلمة، از ابوهریره روایت کرده است: از رسول خداصشنیدم می‏فرماید: خداوند متعال می‏فرماید: فرزند آدم روزگار را نکوهش می‏کند در حالیکه من روزگارم، روز و شب در دست من است این حدیث را صاحب الصحیح روایت کرده است و همچنین نسائی از حدیث یونس بن یزید آن را آورده است.

محمد بن اسحاق از علاءبن عبدالرحمن از پدرش، از ابوهریرة روایت کرده است که رسول خداصفرمودند: خداوندمی‏فرماید: از بنده‏ام طلب قرض کردم به من نداد. و بنده‏ام مرا نکوهش می‏کند و می‏گوید: ای وای روزگار، در حالی که من روزگارم. [۳۵۶]

شافعی، ابو عبید و دیگر پیشوایان در تفسیر «روزگار را ناسزا نگویید زیرا که خداوند همان روزگار است» می‌گویند؛ عرب در دوران جاهلیت هنگامی که گرفتار بلا و مصیبت و سختی می‌شدند و می‌گفتند ای روزگار خراب شده (نفرین بر روزگار) این کارها را به روزگار نسبت می‏داد و آن را ناسزا می‏گفتند و بد گویی می‏کردند در حالیکه فاعل آن‌ها تنها خداوند متعال است. بنابراین گویا خداوند را بدگویی می‏کردند.

چرا که در حقیقت انجام دهنده آن‌ها خداوند بود. به همین خاطر و به این اعتبار از ناسزا گویی روزگار آن‌ها را بازداشت. زیرا که خداوند همان روزگاری بود که آنان عنوان کرده و آن کارها را به وی نسبت می‏دادند. این نیکوترین تفسیرپیرامون عبارت مذکور است – و مقصود در حقیقت همین است و الله اعلم.

ابن جریر و کسانی از ظاهریه که از وی تبعیت کرده‏اند در این خصوص دچار خطاو اشتباه شده‌اند که روزگار (دهر) را به استناد همین حدیث از اسم‌های نیکوی خداوند به شمار آورده‏اند.

با عبارت «شب وروز را من می‌گردانم» معنای حدیث بیان گردیده است و گردانیدن (تقلیب) او در حقیقت همان تصرف وی در شب و روز است به گونه ای که مردم دوست دارند یا کراهت دارند.

در این حدیث یک قسمت اضافه نیز وجود دارد که مصنف رحمة الله علیه آن را نیاورده است و آنهم عبارت «بیدی الامر» تمام کارها به دست من است.

مصنف در ادامه می‏گوید: در روایتی نیز آمده است که روزگار را ناسزا نگوید چرا که خداوند همان روزگار است.

معنای این روایت همان است که در حدیث قبل بدان تصریح شده است به این تعبیر که من روزگارم و شب وروز را من می‌گردانم، یعنی هر خیرو شری که در طول روزگار و گذران شب و روز جاری می‌شود به اراده و تدبیر، و علم و حکمت خداوند متعال است هیچ غیری در آن با او مشارکت ندارد. هر چه بخواهد شدنی و هر چه نخواهد نشدنی است. بنابراین آنچه در هردو حالت شدن و نشدن بر بنده واجب است ستایش او و گمان نیکو داشتن به اوست و باید با توبه به او بازگشت و به او مراجعه نمود.

همانطوری که خداوند متعال فرموده است:

﴿وَقَطَّعۡنَٰهُمۡ فِي ٱلۡأَرۡضِ أُمَمٗاۖ مِّنۡهُمُ ٱلصَّٰلِحُونَ وَمِنۡهُمۡ دُونَ ذَٰلِكَۖ وَبَلَوۡنَٰهُم بِٱلۡحَسَنَٰتِ وَٱلسَّيِّ‍َٔاتِ لَعَلَّهُمۡ يَرۡجِعُونَ١٦٨[الأعراف: ۱۶۸].

یعنی: «ایشان را به نیکی‌ها و بدی‌ها آزمایش کردیم تا باز گردند».

و همچنین فرموده است﴿وَنَبۡلُوكُم بِٱلشَّرِّ وَٱلۡخَيۡرِ فِتۡنَةٗۖ وَإِلَيۡنَا تُرۡجَعُونَ٣٥[الأنبياء: ۳۵].

یعنی: «ما شما را با سود و زیان و بدی‌ها و خوبی‌ها کاملاً می‌آزماییم و سرانجام به سوی ما برگردانده می‌شوید».

کسانی که کارها را به روزگار نسبت داده‏اند، فراوانند همانگونه که در اشعار مَولِّدون (شعرای جدید)مثل ابن معتز، متنبی و دیگران، آمده است.اینکه سال‌ها را به سختی و شدت توصیف کنند، نسبت فعل به روزگار محسوب نمی‏شود مثلا خداوند فرموده: ﴿ثُمَّ يَأۡتِي مِنۢ بَعۡدِ ذَٰلِكَ سَبۡعٞ شِدَادٞ يَأۡكُلۡنَ مَا قَدَّمۡتُمۡ لَهُنَّ إِلَّا قَلِيلٗا مِّمَّا تُحۡصِنُونَ٤٨[يوسف: ۴۸].

یعنی: «سپس بعد از آن هفت سال سخت خواهد آمد». برخی از شعرا گفته‌اند:

ترجمه شعر: در مفهوم زمان شب‌ها چیز شگفتی هستند که لحظات گذران (عمرها) میان آن‌ها پیچیده و گشوده می‌شوند. (تنگی و گشایش گذشت لحظات در میان آن‌ها به وقوع می‏پیوندد).

کوتاهی آن‌ها با اندوه و غم‌ها طولانی است و درازی و طولانی بودن آن‌ها با خوشی و شادمانی کوتاه است.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: نهی از ناسزاگویی و نکوهش روزگار (زمانه).

دوم: نامگذاری نکوهش روزگار به آزار رساندن خداوند (یعنی کسی که روزگار را ناسزا بگویدگویا خداوند را آزرده است).

سوم: تأمل و اندیشه اینکه خداوند همان روزگار است.

چهارم: شخص اگر چه در دل خود نیز اراده کند و گاهی ناسزاگو و نکوهش‏گر محسوب می‏شود.

[۳۵۳] بخاری التفسیر (۴۸۲۶) باب سورة الحاثیة. مسلم کتاب الالفاظ من الادب (۲۲۴۶) (۱) باب النهی عن سب الدهر. [۳۵۴] مسلم: کتاب الالفاظ من الادب (۲۲۴۶)باب النهی عن سب الدهر. [۳۵۵] مسلم: کتاب الالفاظ من الادب (۲۲۴۶)(۳) باب النهی عن سب الدهراز حدیث ابوهریرة. [۳۵۶] احمد (۲/۳۰۰، ۵۰۶) ابن خزیمه (۲۴۷۹) و حاکم (۱/۴۱۸) سند آن ضعیف است. قسمت آخر حدیث را ابن ابی عاصم در السنة(۵۹۸) با این لفظ آورده است که «لیشتمني ابن آدم یقول وادهراه... بنابر گفته البانی سند این روایت حسن است».

باب (درستی یا نادرستی عبارتی مثل) قاضی القضاة و امثال آن

در صحیح به طریق ابوهریرهساز پیامبرصروایت شده است که فرمودند: فرو مایه‌ترین اسم نزد خداوند، اسم مردی است که ملک الاملاک (صاحب ملکها) نامیده می‏شود، حال آنکه مالکی (صاحبی) جز خداوند وجود ندارد.

سفیان می‏گوید: شاهنشاه نیز از این دست اسمهاست.

لفظ «أخنع» یعنی او ضع: فرو مایه‌ترین، پست‌ترین.

مصنف این باب را به درستی یا نادرستی برخی از اسم‌ها اختصاص داده است. مثل اسم قاضی القضاة یعنی قاضی تمامی قاضیان، و اسمی نظیر آن که به نوعی مختص خداوند است و مسمای آن برازنده خدای متعال است. این مقوله و شرح را مصنف با حدیثی که در این باب وارد شده است قیاس کرده و قاضی القضاة را به ملک الاملاک که در حدیث مطرح شده به دلیل تشابه معنای آن‌ها در یک حکم تلقی نموده و از آن نهی کرده است.

مصنف می‏گوید: در صحیح به طریق ابوهریره [۳۵۷]ساز پیامبر صروایت شده است که فرمودند: فرو مایه‌ترین اسم نزد خداوند، اسم مردی است که ملک الاملاک (صاحب ملک‌ها) نامیده می‏شود، حال آنکه مالکی (صاحبی)جز خداوند وجود ندارد. چرا که این لفظ تنها به خداوند متعال تعلق دارد و در واقع او صاحب همه ملکهاست. مالکی بزرگتر و عظیم‌تر از او وجود ندارد. صاحب همه ملکها و داری جلال و بخشش فراوان است. هر ملک و صاحب اختیار بودنی را خداوند به هرکدام از بندگانش که بخواهد می‏دهد و مالکیتهای دیگران عاریه و امانتی است که در اندک زمانی به سرعت به او برگردانده خواهد شد. صاحب اختیار و مالک اصلی این‌ها خداوند است. گاه آنچه را که فردی در اختیار و تملک خود دارد از تملک او خارج می‏کند. و گاهی نیز مالکیت و صاحب اختیار بودن آن فرد را از مملوک خارج می‏سازد.

و از آن حقیقتی جز اسم آن که مسمایش از بین رفته باشد باقی نمی‌ماند، ولی پادشاهی و مالکیت پروردگار جهانیان دائم و کامل است و پایانی ندارد.

دادگری در دست اوست، هرکس را بخواهد پست و فرومایه می‏کند و هرکس را بخواهد بالا می‌برد. با علم خود و نگهبانانی که بر بندگان گماشته است، اعمال آن‌ها را نگه می‏دارد و هر فردی با عملکرد خود مجازات می‏شود؛ اگر عمل او خیر باشد مجازات وی نیز خیر است و اگر عملش شر باشد به تبع آن با شر مجازات می‏شود. همانگونه که در حدیث آمده است پروردگارا تمام حمد و سپاس از آن توست و پادشاهی و اختیار همه چیز در دست توست. تمام خیرات در دست تو و به دست توست و تمامی کارها به سوی تو بر می‏گردند. هر آنچه خیر است از تو خواهانم و از هر آنچه شر است به تو پناه می‌برم.

مقصود از سفیان (در متن اصلی) همان سفیان بن عیینة است. مقصود از شاهنشاه، همان است که در نزد غیر عرب (فارس‌ها) به پادشاه همه سرزمین‌ها یا صاحب اختیار تمام ملک‌ها می‏گفتند: به همین سبب سفیان بن عیینة آن را مثال زد، چون در واقع تعبیری از ملک الا ملاک نزد غیر عرب‌هاست.

در روایتی دیگر آمده است شخص مسمی به آن اسم (ملک الأملاک)، مبغوض‌ترین و خبیث‌ترین فرد نزد خداست. لفظ «أغیظ» یعنی منفورترین و مغضوب‌تر ین فرد نزد خداست والله اعلم.

و لفظ «أخبث» نیز یعنی چنان فردی نزد خداوند خبیث و ناپاک است، بنابراین چنین فردی اوصافی را به سبب خود بزرگ بینی و همچنین تعظیم و بزرگداشت مردم برای او طوری که شایستگی بزرگی نیست، در خور جمع کرده است.

چنین شخصی روز قیامت پست و فرومایه است به همین دلیل نزد خدا خبیث‌ترین و منفورترین و حقیر‌ترین افراد است، چر اکه فرد خبیث و منفور در نزد خدا، روز قیامت پست‌ترین و ناپاک‌ترین فرد است به دلیل اینکه با نعمت‌هایی که خداوند به وی عطا کرده بود بر مردم خود برتری فروخت و خود را بزرگ پنداشت.

لفظ «أخنَع» یعنی اوضع: فرو مایه‌ترین، پست‌ترین. پس آنچه را که در معنای أغیط گفتیم.

مفید این معنا است آن فرد نزد خدا منفور‌ترین و حقیر‌ترین فرد است. (که أخنع نیز در واقع به هیمن معناست).

حدیث باب بیانگر برحذر داشتن مردم از خود بزرگ بینی است، همانطوری که ابوداود از ابو مجلز روایت کرده است که گفت: معاویه سبر ابن زبیر و ابن عامر وارد شد پس ابن عامر بر خواست ولی ابن زبیر به حالت خود نشسته باقی ماند، معاویه به ابن عامر گفت: بنشین، زیرا من از رسول خدا صشنیدم می‌فرمود: هرکس دوست داشته باشد که مردم برای او به پا شوند منزلگاهی از آتش برای خود برگزیده است.

ترمذی نیز این حدیث را روایت کرده است و می‏گوید: حسن است. [۳۵۸]

از ابو امامة سروایت شده است که گفت: رسول خدا صدر حالیکه بر عصایی تکیه کرده بود بر ما وارد شد، برای او به پا خواستیم، سپس به ما فرمودند: همچون غیر عرب‌ها هنگام وارد شدن کسی که برخی به منظور تعظیم برای برخی دیگر به پا می‏خیزند، برپا نشوید، ابو داود این حدیث را روایت کرده است. [۳۵۹]

صفت «أغیظ» که به منفورترین ترجمه شد، از جمله صفاتی است که همانند سایر صفاتی که به طریق کتاب و سنت به خداوند داده‌اند مورد اختلاف واقع شده و همان مباحثی که میان فرق مختلف در خصوص صفات خداوند وجود دارد، در این صفت نیز صدق می‏کند. هیچ صفاتی نیست که در کتاب و سنت وارد شده باشد مگر اینکه تبعیت از آن و اثبات آن به گونه‌ای که شایسته جلال و عظمت خداوند است، واجب می‏باشد. اثبات این صفات برای خداوند بدون تشبیه و منزه داشتن خداوند بی‏آنکه یکی از این صفات تعطیل شوند و این درخصوص تمامی صفات صدق می‏کند و همگی در یک حکم‌اند. که دیدگاه اهل سنت و جماعت از صحابه و تابعین و تمام کسانی که بعد از آن‌ها بوده‌اند و در زمره فرقه راهیافته از میان فرقه‌های هفتاد و سه گانه‌اند، همین دیدگاه است.

این اختلاف و چند دستگی در اواخر قرن سوم و پس از آن به وجود آمد و چنین اختلاف و تفرقه و چند دستگی و خروج از صراط مستقیم در میان امت برای کسانی که آگاهی و اطلاع دارند، پوشیده نیست. خداوند یگانه یاری رسان و کمک‌کننده‏ای است.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: نهی از اینکه فردی ملک الاملاک نامیده شود.

دوم: نهی از هر چیزی که در معنای ملک الاملاک است مثل قاضی القضاه.

سوم: فهم ودرک سخت گیری در این زمینه‌ها و امثال آن، با قطع نظر از اینکه ممکن است در دل معنای اصلی آن مد نظر نباشد.

چهارم: فهم و درک اینکه چنین اسم‌هایی مختص خداوند سبحان است.

[۳۵۷] بخاری: کتاب الادب (۶۲۰۶) باب أبغض الاسماء الی الله مسلم: کتاب الاداب (۲۱۴۳) (۲۰) باب تحریم التسمی بملک الا ملاک وبملک الملوک. [۳۵۸] صحیح است: ابوداود: کتاب الادب (۵۲۲۹) باب فی قیام الرجل للرجل: ترمذی: کتاب الأدب (۲۷۵۴)باب ماجاء فی کراهیة قیام الرجل للرجل، البانی نیز در الصحیحة (۳۵۷) آن را صحیح دانسته است. [۳۵۹] ضعیف است: ابوداود کتاب الادب (۵۲۳۰) باب فی قیام الرجل للرجل. البانی در الصحیحة (۳۴۶) ان را تضعیف کرده است و می‌گوید: ضعیف است و در سند آن آشفتگی و ضعف و جهالت وجود دارد.

باب: احترام‌گذاشتن به اسم‌های خداوند و تغییر نام افراد به سبب اسماء خداوند

از ابو شریح روایت شده است که وی را ابوالحکم می‌خواندند، پیامبرصبه وی فرمودند: خداوند خود حَکَم است و حُکم هر چیزی در دست اوست. پس ابو شریح گفت: قوم من هرگاه دچار اختلاف می‌شدند به نزد من آمده در میان آنان حکم (قضاوت) می‌کردم و هردو دسته از حکم من راضی می‌شدند. پیامبرصنیز فرمودند: چه نیکوست این (عملکرد تو).

آیا فرزندی داری؟ گفت (سه فرزند بنام) شریح، مسلم و عبدالله (دارم) پیامبرصفرمود: کدامیک بزرگتر است؟ گفتم: شریح. پیامبرصفرمود: پس تو ابوشریح هستی. ابو داود و دیگران این حدیث را روایت کرده‏اند.

مصنف می‏گوید: باب: احترام گذاشتن به اسم‌های خداوند و تغییر نام افراد به سبب اسماء خداوند.

از ابو شریح روایت شده است که وی ابوالحکم کنیه شده بود پیامبرصبه وی فرمودند: خداوند خود حَکَم است و حُکم هر چیزی در دست اوست. پس ابو شریح گفت: قوم من هرگاه دچار اختلاف می‌شدند به نزد من آمده در میان آنان حکم (قضاوت) می‌کردم و هردو دسته از حکم من راضی می‌شدند. پیامبرصنیزفرمودند: چه نیکوست این (عملکرد تو).

آیا فرزندی داری؟ گفت (سه فرزند بنام) شریح، مسلم و عبدالله (دارم) پیامبرصفرمود: کدامیک بزرگتر است؟ گفتم: شریح. پیامبرصفرمود: پس تو ابوشریح هستی ابو داود و دیگران این حدیث را روایت کرده‏اند. [۳۶۰]

مقصود از ابو شریح آنگونه که در خلاصة التهذیب آمده است، همان ابو شریح خزاعی است. نامش خویلد بن عمرو است در روز فتح مکه اسلام آورد. بیست حدیث از وی روایت شده است دو حدیث را بخاری و مسلم باهم اتفاقاٌ روایت کرده‏اند و یک حدیث را نیز تنها بخاری آورده است. ابو سعید مقبری، نافع بن جبیرو عده‌ای دیگر از وی حدیث روایت کرده‏اند ابن سعد می‌گوید به سال شصت و هشت در مدینه وفات یافت. شارح می‌گوید نام وی هانی بن یزید کندی است. که این گفته حافظ است.

و بنابر گفته‏ای نامش حارث ضبابی است که این سخن به مزّی نسبت داده شده است.

لقظ «یکنی» در عبارت عربی همان کنیه است: آنچه که با «أب» یا «أم» و امثال آن شروع می‏شود. ولی لقب اینگونه نیست مثل زین العابدین و نظیر آن. عبارت پیامبرصمبنی بر اینکه خداوند خود حکم است و حکم هر چیزی در دست او است. یعنی خداوند سبحان در دنیا و آخرت حَکَم است. در دنیا به طریق وحی که پیامبران و فرستادگان خود نازل کرده است در میان بندگان خود حکم می‏کند و هیچ قضیه و مسأله‌ای نیست مگر اینکه خداوند در آنچه بر پیامبرش نازل کرده‏ از قران و حکمت، حکم کرده است. خداوند شناخت این احکام را برای بیشتر علمای این امت آسان نموده است، واین امت در گمراهی اتفاق و اجماع نظر نمی‏کنند. اگر در پاره‌ای از احکام علما دچار اختلاف شده‌اند به ناچار یکی از آن‌ها باید بر آن حکم حقیقی که مد نظر خداوند است درست رسیده باشد پس هرکس که خداوند او را از نیروی فهم بهره‏مند ساخته و به او ملکه درک بخشیده باشد به وسیله آن به سخن درست و صحیح از قول و دیدگاهای علما می‏برد، چنین فهمی از طریق فضل و منت و احسان خداوند برای آن شخص آسان می‌گردد که هیچ بخشش و فضلی از چنین عطیه‌ای بالاتر و ارجمند‌تر نیست. از خداوند فضل و کرمش را درخواست می‌کنیم!

در دنیا وآخرت حکم در دست اوست همانند این سخن خداوند که فرموده است: ﴿وَمَا ٱخۡتَلَفۡتُمۡ فِيهِ مِن شَيۡءٖ فَحُكۡمُهُۥٓ إِلَى ٱللَّهِۚ[الشورى: ۱۰] یعنی: «در هر چیزی که دچار اختلاف شدید حکم آن در دست خدا است»و همچنین فرموده است: ﴿فَإِن تَنَٰزَعۡتُمۡ فِي شَيۡءٖ فَرُدُّوهُ إِلَى ٱللَّهِ وَٱلرَّسُولِ إِن كُنتُمۡ تُؤۡمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِۚ ذَٰلِكَ خَيۡرٞ وَأَحۡسَنُ تَأۡوِيلًا٥٩[النساء: ۵۹].

یعنی: «و اگر در چیزی اختلاف داشتید، آن را به خدا و پیامبر او بر گردانید، اگر به خدا و روز رستاخیز ایمان دارید. این کار برای شما بهتر و خوش فرجام‌تر است». پس ار جاع حکم به خدا در واقع ارجاع آن به کتاب اوست و ارجاع حکم به رسول او نیز ارجاع آن به پیامبر صدر هنگام حیاتش و ارجاع آن به سنت وی صپس از مرگ ایشان است.

هنگامی که پیامبرصمعاذ بن جبل را به یمن فرستاد به وی فرمود: بر چه اساسی حکم می‌کنی؟ گفت: با کتاب خدا. فرمود: اگر در کتاب خدا نیافتی (به چه حکم می‌کنی)؟ گفت: با سنت رسول خدا حکم می‏کنم. گفت: اگردر سنت رسول خداصحکم آن مسأله را نیافتی؟ گفت: با نظر خود اجتهاد می‌کنم و حکم می‏دهم.

پیامبرصفرمود: تمام حمد وثنا ویژه خداوندی است که فرستاده رسول خدا را در آنچه که رسول خدا را خشنود می‏سازد موفق گردانید. [۳۶۱]معاذ از بزرگترین دانشمندان صحابه نسبت به احکام و شناخت حلال و حرام و کتاب و سنت بود. بنابراین اجتهاد را در مساله‌ای که حکمی در کتاب و سنت پیرامون آن نیامده است برای وی جایز دانست. بر خلاف آنچه امروزه و یا قبلاً از سوی برخی از اهل تفریط و کوتاهی اتفاق می‌افتد، مبنی بر اینکه از حکم کتا ب و سنت غافل و جاهلند و گمان می‌کنند که اجتهاد با وجود جهل آن‌ها از حکم کتاب و سنت برای آنان نیز جایز است. یعنی بی‌آنکه در خصوص حکم یک مساله به کتاب و سنت مراجعه کنند با به رأی و نظر خود فتوا می‏دهند).

در روز قیامت تنها خداوند است که حکم می‏کند هنگامی که برای حکم نهایی در میان بندگان نازل می‏شود، پس با علم خود در میان بندگان حکم می‏کند. و اوست که هیچ عمل پوشیده‌ای از اعمال بندگانش بروی و پنهان و پوشیده نیست. از این رو فرموده است ﴿إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَظۡلِمُ مِثۡقَالَ ذَرَّةٖۖ وَإِن تَكُ حَسَنَةٗ يُضَٰعِفۡهَا وَيُؤۡتِ مِن لَّدُنۡهُ أَجۡرًا عَظِيمٗا٤٠[النساء: ۴۰].

یعنی: «خداوند ذره‏ای ظلم و ستم روا نمی‏دارد و اگر از کسی کار نیکی سر زند، آن را چند برابر می‏گرداند و از سوی خود پاداش بزرگی عطا می‏‏کند». حکم درروز قیامت تنها بر اساس نیکی‌ها و بدی‌هاست. حق مظلوم را از ظالم اگر آن ظالم نیکی‌هایی داشته باشد از نیکی‌های وی خواهد گرفت و اگر نیکی‌هایی نداشته باشد بدی‌های مظلوم را اگر نثه بر بدی‌های ظالم می‌افزاید. نه ذره‌ای برظلم ظالم بیش از اندازه می‌افزاید و نه از حق مظلوم به اندازه نا چیز کم می‏کند».

عبارت ابو شریح مبنی بر اینکه «قوم من هرگاه دچار اختلاف می‌شد به نزد من آمده در میان آنان حکم می‌کردم و هردو طرف دسته از من راضی می‌شدند» پیامبرصنیز فرمودند: چه نیکوست این (عملکرد تو).

معنای این عبارت و الله اعلم – این است هنگامی که قوم ابو شریح دریافتند که وی شخصی با انصاف و عدالت گر در میان آن‌هاست و پی بردند که او به آنچه هردو طرف را خشنود سازد، معرفت دارد، به همین سبب در نزد آنان مقبول و مورد رضایت آنان بود. در واقع در میان مردم اصلاحگر بود.

چرا که مدار صلح بر رضایت است نه الزام و یا مراجعه بر جادوگران و اهل کتاب از یهود و نصاری و همچنین مدار و محور صلح و حکم استناد یه وضعیت و احوال اهل جاهلیت مبنی بر مراجعه به بزرگان و گذشتگان آنان که مخالفت با کتاب و سنت باشد، نیست. همانطوری که امروزه بسیار اتفاق افتاده است. (یعنی نمی‏توان برای حکم نهایی به بزرگان دوران جاهلیت مراجعه کرد بلکه باید به کتاب خدا و سنت پیامبرش مراجعه شود).

همچون وضعیت طاغوتیان که به حکم خدا و رسول خدا توجهی ندارد بلکه آنچه در نزد آنان معتمد است همان حکمی است که بر اساس هواهای نفسانی و نظرات شخصی و جمعی مطرح می‏شود.

برخی از مقلدان نیز به این دسته ملحق می‏شوند، همان کسانی که تقلید آن‌ها از نظرات فردی به آنان اجازه نمی‏دهد تا آنچه را که درست و صحیح وموافق کتاب و سنت است بپذیرند. خداوند کمک کنند و یاریگر است.

سخن پیامبرصمبنی بر اینکه آیا فرزندی داری؟ وی گفت: (سه فرزند بنام) شریح، مسلم و عبدالله (دارم) پیامبرصفرمود: کدامیک بزرگتر است؟ گفتم: شریح. پیامبرصفرمود: پس تو ابوشریح هستی. این داستان بیانگر آن است که در کنیه غالباً فرزند بزرگتر در نظر گرفته می‏شود، این مفهوم و معنا علاوه بر حدیث مذکور در جاهای دیگری نیز مطرح شده است. و الله اعلم.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: احترام به اسم‌های خدا و صفات آن، اگر چه معنای آن مد نظر نباشد.

دوم: تغییر اسم فرد به خاطر احترام گذاشتن به اسم خدا.

سوم: برگزیدن اسم فرزند بزرگتر برای کنیه.

[۳۶۰] صحیح است: ابو داود کتاب الادب (۴۹۵۵) باب فی تغییر الاسم القبیح نسائی کتاب آداب القضاء (۸/۲۲۶) باب اذا حکموا رجلا فقضی بینهم، البانی در الارواء (۲۶۱۵) و صحیح الجامع (۱۸۴۱) این حدیث را صحیح دانسته است. [۳۶۱] تخریج آن در شماره (۳۴۰) گذشت.

باب: تمسخر و شوخی‌کردن با چیزی که در آن یاد خدا یا قرآن یا رسول خداست

خداوند متعال فرموده است: ﴿وَلَئِن سَأَلۡتَهُمۡ لَيَقُولُنَّ إِنَّمَا كُنَّا نَخُوضُ وَنَلۡعَبُۚ قُلۡ أَبِٱللَّهِ وَءَايَٰتِهِۦ وَرَسُولِهِۦ كُنتُمۡ تَسۡتَهۡزِءُونَ٦٥[التوبة: ۶۵].

یعنی: «اگر از آنان (درباره سخنان ناروا و کردارهای ناهنجارشان) بپرسی. می‌گویند بازی و شوخی می‌کردیم، بگو آیا با خدا و آیات او و پیامبرش می‌توان بازی و شوخی کرد؟!».

از ابن عمر، محمد بن کعب، زیدبن اسلم و قتاده – که حدیث بعضی از این افراد در حدیث بعضی دیگر تداخل شده است – روایت شده است که مردی در غزوه تبوک گفت: «از این خوانندگان (قرائت کنندگان)ما، شکم باره تر، دروغگو‌تر و ترسو‌تر در هنگام نبرد کسی را ندیده‌ایم. که مقصود وی محمدصو یاران گرامی ایشان بود. عوف بن مالک به وی گفت: دروغ گفتنی بلکه تو منافق هستی» به رسول خداصخبر خواهم داد عوف نزد رسول خدا رفت تا او را از این سخن وی با خبر سازد. پس دریافت که قرآن از وی پیشی گرفته است. آن مرد نزد رسول خداصآمده در حالیکه رسول خداصبه قصد حر کت کرد سوار شتر خود شد پس آن مرد گفت: ای رسول خداصما غرق سخنان دوستانه جمعی بودیم و راه را اینگونه بر خود قطع می‌کردیم (از راه حق باز می‌ماندیم) ابن عمر می‏گوید: گویا من به او می‌نگریستم که خود را به کمر بند شتر پیامبرصآویخته بود و سنگ‌ها بر پاهایش فرو کوبیده می‌شدند. در حالی که می‌گفت: ای رسول خداصما غرق سخنان بیهوده شده و بازی (شوخی) می‌کردیم.

رسول خدا صنیز به وی می‌فرمود: ﴿أَبِٱللَّهِ وَءَايَٰتِهِۦ وَرَسُولِهِۦ كُنتُمۡ تَسۡتَهۡزِءُونَ٦٥ لَا تَعۡتَذِرُواْ قَدۡ كَفَرۡتُم بَعۡدَ إِيمَٰنِكُمۡۚ[التوبة: ۶۵-۶۶].

یعنی: «آیا به خدا و ایات او پیامبرش می‌توان بازی و شوخی کرد. عذر خواهی نکنید شما پس از ایمان آوردن کافر شده‏اید». رسول خداصبه او توجهی نمی‌کرد و بیشتر از این آیات نیز چیزی نمی‌گفت.

مصنف/می‏گوید: باب، تمسخر و شوخی کردن با چیزی که در آن یاد خدا یا قرآن یا رسول خداست.

در ادامه به این آیه استناد می‏کند که خداوند فرموده است: ﴿وَلَئِن سَأَلۡتَهُمۡ لَيَقُولُنَّ إِنَّمَا كُنَّا نَخُوضُ وَنَلۡعَبُۚ قُلۡ أَبِٱللَّهِ وَءَايَٰتِهِۦ وَرَسُولِهِۦ كُنتُمۡ تَسۡتَهۡزِءُونَ٦٥[التوبة: ۶۵] عمادا بن کثیر رحمة الله علیه در تفسیرش می‏گوید: ابو معشر مدنی از محمد بن کعب قرطبی و دیگران آورده است که گفتند: یکی از منافقان گفت: از این قرائت کنندگان، شکم باره‌تر و درو غگو‌تر و ترسو‌تر در هنگام کارزار ندیده‏ام. این سخن وی به پیامبرصرسانیده شد. رسول خداصحرکت کرده سوار شتر خود شد. آن منافق گفت: ای رسول خدا ما غرق سخنان بیهوده و بازی و مشغول صحبتهای دسته جمعی و دوستانه خودمان بودیم و این سخنان بیهوده ما را از راه بازداشت و راه راست را بر خود قطع کردیم. رسول خداصنیز فرمود ﴿أَبِٱللَّهِ وَءَايَٰتِهِۦ وَرَسُولِهِۦ كُنتُمۡ تَسۡتَهۡزِءُونَ٦٥ لَا تَعۡتَذِرُواْ قَدۡ كَفَرۡتُم بَعۡدَ إِيمَٰنِكُمۡۚ إِن نَّعۡفُ عَن طَآئِفَةٖ مِّنكُمۡ نُعَذِّبۡ طَآئِفَةَۢ بِأَنَّهُمۡ كَانُواْ مُجۡرِمِينَ٦٦[التوبة: ۶۵-۶۶].

خود را به کمربند شتر رسول خداصدرآویخته بود در حالی که (در حین حرکت شتر) پاهایش به سنگ لاخ‌ها فرو کوبیده می‏شد و رسول خدا صبه او توجهی نمی‏کرد.

عبد الله بن وهب می‏گوید: هشام بن سعد از زید بن اسلم از عبدالله بن عمر به من خبر داد و گفت: مردی در هنگام غزوه تبوک در یک مجلس گفت: مثل این قرائت کنندگان کسی را شکم باره‌تر و دروغگوتر و ‌ترسوتر در هنگام نبرد ندیده‌ام، یکی از آن مجلس گفت: دروغ گفتی، بلکه تو منافق هستی، به رسول خدا صخبر خواهیم داد پس سخن وی به رسول خدا صرسید و آیات مذکور (قرآن) نازل شد. عبدالله عمر می‏گوید: من دیدم که او (آن مرد منافق) خود را به کمر بند شتر پیامبر صآویخته بود و سنگ‌ها او را فرو می‌کوبیدند.در حالیکه می‌گفت: ای رسول خدا صما غرق سخنان بیهوده شده و بازی می‌کردیم.

رسول خداص [۳۶۲]نیز می‌فرمود: ﴿أَبِٱللَّهِ وَءَايَٰتِهِۦ وَرَسُولِهِۦ كُنتُمۡ تَسۡتَهۡزِءُونَ٦٥ لَا تَعۡتَذِرُواْ قَدۡ كَفَرۡتُم بَعۡدَ إِيمَٰنِكُمۡۚ[التوبة: ۶۵-۶۶].

لیث نیز از هشام بن سعد به همین شیوه روایت کرده است.

ابن اسحاق می‏گوید: جماعتی از منافقان از جمله آن‌ها ودیعة بن ثابت برادر بنی امیه بن زید بن عمر و بن عوف و مردی از اشجع همپیمان بنی سلمة که به او مخشی بن حمیر می‌گفتند به رسول خدا صاشاره می‏کردند در حالیکه او صبه جنگ تبوک عازم بود. برخی از آنان به برخی دیگر می‌گفتند آیا می‌پندارید که آدم کش بنی اصفر همانند آدم کشان عربند و ایندو به یکدیگر شبیه‌اند (مقصودشان تمسخر کردن پیامبرصبود)؟!

(در خطاب تمسخر آمیز و نیشخند گونه به مومنان می‌گفتند)سوگند به خدا فردا ما به همراه شما (دشمن مومنان) از ترس و لرز مومنان گرفتار بندها و ریسمانهای اسارت آنان هستیم. مخشی بن حمیر نیز گفت: سوگند به خدا دوست داشتم هرکدام از ما به صد ضربه شلاق محکوم می‏شدیم در عوض از آیات قرآن که در خصوص جنگ با شما (اهل تبوک) نازل شده است رهایی می‌یافتیم.

رسول خدا صبه عماربن یاسر فرمود برو نزد این گروه که با سخنان خود آتش بر پا کرده‏اند در خصوص آنچه گفتند: از آنان بپرس، اگر انکار کردند به آنان بگو آری چنین و چنان گفتید عمار به سوی آنان رهسپار شد و سخن پیامبرصرا به آنان گفت، پس آنان به نزد رسول خدا صآمده از وی عذر خواهی می‏کردند و پوزش می‌طلبیدند ودیعة بن ثابت می‌گوید – و رسول خداصبر شتر خود ایستاد – در حالیکه یکی از آنان کمربند شتر رسول خدا صرا گرفته بود گفت: ما غرق (سخنان بیهوده) و سرگرم بودیم و مخشی بن حمیر گفت ای رسول خدا صنام من و نام پدر م به وسیله من زمین گیر شد. گویا مراد در آیه مذکور او بوده است که خداوند فرموده است: ﴿إِن نَّعۡفُ عَن طَآئِفَةٖ مِّنكُمۡ نُعَذِّبۡ طَآئِفَةَۢ[التوبة: ۶۶-۶۷] یعنی: «اگر گروهی از شما را ببخشم گروهی دیگر را عذاب می‏دهم». در این آیه مخشی بن حمیر نیز مد نظر است، وی که عبدالرحمن نامیده شده است. از خداوند خواست در مکانی شهید شود که کسی آنجا را نداند، در روز جنگ یمامه کشته شد و اثری از وی پیدا نشد.

عکرمة در تفسیر این آیه می‏گوید: مردی – که انشاءلله از جمله کسانی است که خداوند او را بخشیده است – می‌گفت: پروردگارا من آیه‌ای را می‌شنوم که وقتی به آن توجه می‌کنم پوستم از شنیدن آن می‌لرزد و دل‌ها جلا می‌یابند. پروردگارا مرگم را کشته شدن در راه خود قرار بده، تا کسی نگوید که من او را کفن و دفن و غسل کردم. گفت: پس در روز جنگ یمامه کشته شد همه افراد مسلمان پیدا شدند بغیر از او.

خداوند می‏فرماید: ﴿لَا تَعۡتَذِرُواْ قَدۡ كَفَرۡتُم بَعۡدَ إِيمَٰنِكُمۡۚیعنی: عذر نیاورید چرا که بعد از ایمانتان کافر شدید.

یعنی با این گفته خود که تمسخر کردید کافر شدید. ﴿إِن نَّعۡفُ عَن طَآئِفَةٖ مِّنكُمۡ.

که مخشی بن حمیر از جمله این دسته است که خداوند آن‌ها را بخشید، ﴿نُعَذِّبۡ طَآئِفَةَۢیعنی: گروهی را عذاب می‌دهیم؛ خداوند تمامی شما را نمی‏بخشد بلکه به ناچار برخی از شما عذاب داده خواهید شد. ﴿بِأَنَّهُمۡ كَانُواْ[البقرة: ۶۱] یعنی آنان مجرم بودند؛ مقصود اینکه با چنان سخن نارواو اشتباهی مجرم گشتند. پایان.

شیخ الاسلام می‏گوید: خداوند به پیامبرصفرمان داد تا به آنان بگوید ﴿قَدۡ كَفَرۡتُم بَعۡدَ إِيمَٰنِكُمۡۚ[التوبة: ۶۶] یعنی پس از ایمانتان کافر شدید. بنابر این سخن کسانی که می‌گویند آنان پس از ایمان زبانی خود کافر شدند و در دل خود کافر بودند، صحیح نیست. زیرا ایمان بازبان با وجود کفر قلب. ایمان مقرون به کفر است.

گفته نمی‏شود بعد از ایمانتان کافر شدید چرا که آنان نیز همیشه ذاتاً کافر بودند. اگر مقصود این باشد که شما پس از اظهار ایمان، کفرتان را ظاهر کردید. پس آنان برای مردم آشکار نکردند بلکه تنها برای خواص آنان اشکار کردند و با خواص مردم هیشه آنگونه بودند و لفظ دلالت ندارد که آن‌ها همیشه منافق بودند.

شیخ الاسلام/درجای دیگر می‏گوید. آیه در واقع خبر داده است که آنان پس از ایمانشان کافر شدند و کفر‌شان هم به سبب همان سخنی بود که گفتند. چرا که خودشان هم اقرار داشتند که ما سخن کفر آمیز گفتیم و غرق در سخنان بیهوده و سرگرم بودیم. این گفته آنان بیانگر آن است که تمسخر کردن آیات خداوند کفر است.

چنین سخن تمسخر آمیزی تنها از کسی ممکن است صادر شود که سینه‌اش برای آن گشایش یافته و راحت می‏تواند آن را به زبان جاری سازد و اگر در قلب او ایمان بود وی را از چنین گفتاری باز می‌داشت. قرآن بیان می‏کند که ایمان قلبی بر حسب خود مستلزم عمل ظاهری نیز است.

مثلا خداوند فرموده است:

﴿وَيَقُولُونَ ءَامَنَّا بِٱللَّهِ وَبِٱلرَّسُولِ وَأَطَعۡنَا ثُمَّ يَتَوَلَّىٰ فَرِيقٞ مِّنۡهُم مِّنۢ بَعۡدِ ذَٰلِكَۚ وَمَآ أُوْلَٰٓئِكَ بِٱلۡمُؤۡمِنِينَ٤٧ وَإِذَا دُعُوٓاْ إِلَى ٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ لِيَحۡكُمَ بَيۡنَهُمۡ إِذَا فَرِيقٞ مِّنۡهُم مُّعۡرِضُونَ٤٨ وَإِن يَكُن لَّهُمُ ٱلۡحَقُّ يَأۡتُوٓاْ إِلَيۡهِ مُذۡعِنِينَ٤٩ أَفِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ أَمِ ٱرۡتَابُوٓاْ أَمۡ يَخَافُونَ أَن يَحِيفَ ٱللَّهُ عَلَيۡهِمۡ وَرَسُولُهُۥۚ بَلۡ أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلظَّٰلِمُونَ٥٠ إِنَّمَا كَانَ قَوۡلَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ إِذَا دُعُوٓاْ إِلَى ٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ لِيَحۡكُمَ بَيۡنَهُمۡ أَن يَقُولُواْ سَمِعۡنَا وَأَطَعۡنَاۚ وَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡمُفۡلِحُونَ٥١[النور: ۴۷-۵۱]

یعنی: «می گویند به خدا و پیامبر ایمان داریم. و اطاعت می‌کنیم اما پس از این ادعا گروهی از ایشان رویگردان می‌شوند و آنان در حقیقت مومن نیستند. هنگامی که ایشان به سوی خدا و پیامبرش فرا خوانده می‌شوند تا در میانشان داوری کند بعضی از آنان رویگردان می‌گردند. ولی اگر ایمان به حق داشته باشند با نهایت تسلیم به سوی او می‌آیند آیا در دل‌هایشان بیماری است؟ یا شک و تردید دارند یا می‌ترسند خدا و پیامبرش بر آنان ستم کنند؟ بلکه خودشان ستمگرند. مومنان هنگامی که به سوی خدا و پیامبرش فرا خوانده شوند تا میان آنان داوری کند، سخنشان تنها این است که می‌گویند شنیدیم و اطاعت کردیم و رستگاران واقعی ایشانند».

بنابراین ایمان را از کسی که از اطاعت پیامبرصرویگردان شده نفی کرده است. و خبر می‏دهد که مومنان چون به سوی خدا و پیامبرش فرا خوانده شوند تا در میان آن‌ها حکم کنند. می‌شنوند و اطاعت می‌کنند. در حقیقت بیان کرده است که شنیدن و اطاعت از لوازم ایمان است. پایان.

همچنین روایت مذکور در این باب بیانگر آن است که انسان گاهی با سخنی که به زبان می‏آورد و یا عملی که از او سر می‌زند کافر می‌گردد و شدیدترین و خطرناکترین وجه کفر آن است که شخص در قلب خود نیز کافر شود، چنین کفری همچون دریای بی‌کران است. علاوه بر این بیانگر ترس از نفاق اکبر است چرا که خداوند پیش ازآنکه آنان سخنان کفر آمیز مذکور را بگویند بر ایشان ایمان را ثابت کرده است همانطوری که ابن ملیکة می‏گوید: با سی تن از یاران پیامبرصبرخورد کردم که همگی آنان از نفاق بر خود می‌ترسیدند. [۳۶۳]از خداوند سلامت، بخشش وعافیت در دنیا و آخرت را خواستاریم.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: بسیار نیز با اهمیت است اینکه شخص اگر خدا و آیات و رسولش را مسخره کند کافر است.

دوم: تفسیر آیه همین است، حال هر کسی که آن را انجام دهد مشمول این حکم خواهد بود.

سوم: تفاوت میان سخن چینی و دلسوزی برای خدا و رسول خدا ص

چهارم: تفاوت میان بخشش و عفوی که خداوند دوست دارد و شدت و سخت گیری با دشمنان خدا

پنجم: برخی از عذر خواهی‌ها شایستگی قبولی و پذیرش را ندارند.

[۳۶۲] حسن است ابن جریر (۱۰/۱۱۹)و ابن ابی حاتم (۴/۶۴) از ابن عمر این حدیث را روایت کرده است. [۳۶۳] بخاری به صورت معلق (۱/۱۰۹) آن را آورده است. ابن ابی خیثمه در تارخ خود آن را به طور متصل ذکر کرده است همچنین محمد بن نصر مروزی در کتاب الایمان و ابوزرعه دمشقی در تاریخ خود آن را به صورت مستقل آورده‌اند. همانطوری که حافظ در الفتح (۱۰/۱۱۰) گفته است.

باب

این فرموده خداوند که: ﴿وَلَئِنۡ أَذَقۡنَٰهُ رَحۡمَةٗ مِّنَّا مِنۢ بَعۡدِ ضَرَّآءَ مَسَّتۡهُ لَيَقُولَنَّ هَٰذَا لِي وَمَآ أَظُنُّ ٱلسَّاعَةَ قَآئِمَةٗ وَلَئِن رُّجِعۡتُ إِلَىٰ رَبِّيٓ إِنَّ لِي عِندَهُۥ لَلۡحُسۡنَىٰۚ فَلَنُنَبِّئَنَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ بِمَا عَمِلُواْ وَلَنُذِيقَنَّهُم مِّنۡ عَذَابٍ غَلِيظٖ٥٠[فصلت: ۵۰].

یعنی: «اگر ما به او (انسان) به دنبال ناراحتی و زیانی که به او رسیده است از سوی خود مرحمتی روا داریم، گستاخانه خواهد گفت: این حق من است. و اصلا گمان نمی‌برم که قیامتی در میان باشد و اگر (به فرض هم) به سوی پروردگارم بر گردم.حتما در پیشگاه او دارای مقام و منزلت خوبی هستم ما کافران را مسلماً از کارهایی که کرده‏اند، آگاه خواهیم کرد و حتماً عذاب سخت و فراوانی را بدیشان می‌چشانیم».

مجاهد در تفسیر سخن چنین فردی که در این آیه حالت او مطرح شده است می‏گوید: این مرحمت خداوند با عملکرد من حاصل شده و من شایستگی و استحقاق آن را داشته‎ام.

ابن عباس می‏گوید: مقصود آن فرد این است که آن رحمت و مرحمت خداوندی از جانب خود او (آن فرد) است.

و خداوند در جای دیگر از زبان قارون می‏فرماید: ﴿قَالَ إِنَّمَآ أُوتِيتُهُۥ عَلَىٰ عِلۡمٍ عِندِيٓۚ[القصص: ۷۸].

یعنی: «قارون گفت: این مال در سایه آگاهی و دانشی که دارم به من داده شده است». قتاده در تفسیر این گفته قارون از بیان قرآن کریم می‏گوید: یعنی: من از طریق علم به شیوه‌های کسب و تجارت، این ثروت و مال را بدست آورده‏ام.

برخی نیز گفته‌اند: مقصود این است که من این ثروت و مال را به طریق آگاهی خداوند مبنی بر اینکه شایستگی داشتن آن را دارم از طرف او دریافت کرده‌ام. که این در واقع به معنای سخن مجاهد است که در تفسیر این آیه می‏گوید: یعنی به دلیل شرف و برگزاری که نزد خداوند دارم این مال و دارایی به من عطا شده است.

از ابوهریره سروایت شده است از رسول خدا شنید که می‌فرمود: سه نفر در میان بنی اسرائیل بودند که یکی جذامی، دیگری کچل و سومی نابینا بود. خداوند خواست که آن‌ها را آزمایش کند. پس فرشته‌ای را به نزد آنان فرستاد در ابتدا به نزد فرد جذامی آمد به او گفت: چه چیزی برای تو از همه چیز دوست داشتنی‌تر است؟ گفت: رنگ نیکو و پوستی خوب و پسندیده و اینکه آنچه مردم به سبب آن مرا رها کرده‏اند از من زدوده شده‌اند.

پس از آن فرشته دستی بر او بکشید و آن چیز ناپسند (بیماری پوستی) از وی زدوده شد و پوستی نیکو و رنگی پسندیده به وی بخشیده شد، فرشته به وی گفت: کدام مال در نزد تو محبوبتر است؟ گفت: شتر یا گاو – که ابن اسحاق در این شک کرده است - پس شتر حامله‌ای به وی عطا شد، فرشته به وی گفت: خداوند برای تو در آن برکت قرار دهد. گفت: سپس نزد کچل آمد به وی گفت: چه چیزی برای تو از همه محبوبتر است؟ گفت: بوی خوب و اینکه آنچه مردم به سبب آن مرا رها کرده‏اند از من زدوده شده‌اند، پس فرشته دستی بر او کشید و این ننگ و عار از وی زدوده شد و موی نیکو و پسندیده به وی بخشید شد. فرشته به وی گفت: کدام مال در نزد تو محبوب‌تر است؟ گفت: گاو وشتر. پس گاو حامله‏ای به وی بخشید شد. فرشته به وی گفت: خداوند در آن برای تو برکت قرار دهد، فرشته نزد فرد نابینا آمد و گفت: محبوبترین چیز در نزد تو چیست؟ گفت: اینکه خداوند بینایی‌ام را به من برگرداند، تا به وسیله آن مردم را ببینم. پس فرشته دستی بر او کشید و بینای‌اش را خداوند به او برگرداند. فرشته به وی گفت: کدام مال را بیشتر دوست داری؟ گفت: گوسفندی زایا (حامله).

شتر، گاو و گوسفند این سه نفر زاییدند و بچه دار شدند. هرکدام از این سه نفر صاحب دشتی ازشتر، گاو و گوسفند شدند. سپس فرشته به شکل و شمایل فرد جذامی به نزد او آمده و گفت: مردی تهیدست هستم که تمام اسباب سفرم از من قطع شده و امروز جز خدا و تو کسی که نیازم را به وی ابراز کنم به خاطر کسی که به تو رنگ و پوست نیکو ومال بخشید، شتری را از تو می‌خواهم تا در این سفر باقیمانده برای ادامه سفر برای من کفایت کند، آن مرد گفت: حقوق آن فراوان است. فرشته گفت: گویا من ترا می‌شناسم. تو همان نیستی که به سبب پلیدی جذام، مردم ترا فقیر کرده بودند؟ پس خداوند به تو مال بخشید؟ آن مرد گفت: این مال نسل به نسل به من ارث رسیده است. فرشته گفت: اگر دروغگو باشی خداوند‌تر ابه همان حالت نخستین برگرداند. گفت: سپس فرشته به شکل فرد کچل به نزد او آمد عین همان گفته‌هایی را که به جذا می‌گفته بود به این فرد نیز گفت: فرد کچل نیز همانند اولی او را رد کرد. فرشته گفت: اگر دروغگو باشی خداوند ترا به حالت اولیه ات برگرداند.

سپس فرشته به شکل و شمایل نابینا به نزد وی آمد گفت: مردی تهیدست و مسافر در راه مانده هستم اسباب سفر از من قطع شد (قادر به ادامه سفر نیستم) جز خدا و تو کسی را ندارم تا به وی ابراز نیاز کنم به خاطر کسی که بینایی ات را به تو برگرداند، گوسفندی از تو می‌خواهم تا کفایت ادامه سفرم باشد. فرد نابینا گفت: من انسان نابینایی بودم که خداوند بینایی‌ام را به من بازگردانید هر چه را که می‌خواهی از گوسفندان من برای خود برگیر و هر چه را خواستی برای من بگذار. سوگند به خدا امروز هر چیزی که بر می‏گیری برتو به خاطر خداوند سخت نمی‌گیرم. فرشته گفت: مالت را نگهدار که شما امتحان شدید.

خداوند از تو خشنود و راضی گشت، ولی برآن دو نفر خشمگین شد. این روایت را مسلم و بخاری آورده‌اند.

مصنف/این باب را با این سخن خداوند متعال آغاز کرده است که می‏فرماید:

﴿وَلَئِنۡ أَذَقۡنَٰهُ رَحۡمَةٗ مِّنَّا مِنۢ بَعۡدِ ضَرَّآءَ[فصلت: ۵۰].

در ادامه سخنانی را از ابن عباس و دیگر مفسران در خصوص معنای این آیه و آیات بعد از آن آورده است که معنای آن را کامل و بی‌کم و کاست بیان کرده است. اینکه هرکدام از آنان معنای آیه مذکور را به یک چیزی حمل کرده‏اند. به معنای اختلاف نظر آنان در برداشت معانی متعدد نیست. بلکه هرکدام از معانی مذکور فردی از مجموع معانی آن است.

عماد بن کثیر /می‏گوید: این فرموده خداوند: ﴿ثُمَّ إِذَا خَوَّلۡنَٰهُ نِعۡمَةٗ مِّنَّا قَالَ إِنَّمَآ أُوتِيتُهُۥ عَلَىٰ عِلۡمِۢۚ بَلۡ هِيَ فِتۡنَةٞ[الزمر: ۴۹] ترجمه: «هنگامی که از سوی خود تعمتی بدو (انسان) عطا می‌کنیم خواهد گفت: این نعمت در پرتو آگاهی و کاردانی‌ام به من داده شده است، چنین نیست بلکه وسیله آزمایش او است».

خداوند با این آیه خبر داده است که انسان در حالت و وضعیتی که به ضرری دچار شده است به درگاه خداوند گریه و زاری می‏کند و به سوی او بر می‌گردد و او را به فریاد می‏خواند، سپس چون خداوند نعمتی را به او عطا کرده، طغیان و سرکشی می‏کند و می‌گوید ﴿إِنَّمَآ أُوتِيتُهُۥ عَلَىٰ عِلۡمِۢۚیعنی براساس کاردانی خودم به من عطا شد.

یعنی: از آنجایی که خداوند شایستگی مر ا می‌دانست این نعمت را براساس شایستگی به من عطا کرده است. و اگر من نزد خداخوش اقبال نبودم، خداوند این نعمت را به من نمی‏بخشید ولی خداوند می‏فرماید: ﴿بَلۡ هِيَ فِتۡنَةٞیعنی آنگونه نیست که تو می‌پنداری بلکه آن وسیله‌ای است برای اینکه خداوند ترا آزمایش کند؛ تا معلوم گرد که اطاعت می‏کنی یا نافرمانی سر می‌گیری؟ با وجود اینکه از قبل ما بدان علم داریم. با وجود اینکه آن مایه آزمایش آن‌هاست ولی ﴿وَلَٰكِنَّ أَكۡثَرَهُمۡ لَا يَعۡلَمُونَ٤٩[الزمر: ۴۹] بیشتر آنان نمی‏دانند و به همین سبب چنین سخنانی را به زبان می‏آوردند و چنان ادعایی را دارند ﴿قَدۡ قَالَهَا ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِهِمۡ[الزمر: ۵۰] یعنی: «کسانی که پیش از اینان بودند و شرایط این‌ها را داشتند نیز چنین می‌گفتند، گمان و ادعای بسیاری از افراد در امت‌های گذشته چنین بود ﴿فَمَآ أَغۡنَىٰ عَنۡهُم مَّا كَانُواْ يَكۡسِبُونَ٥٠[الزمر: ۵۰] یعنی: آنچه را کسب کردند آنان را از وعده خداوند بی‌نیاز نساخت. سخنشان درست نبود. جمع کردن و کسب کردن سودی به حال آنان نداشت، همانطوری که خداوند از وضعیت قارون خبر می‏دهد که:

﴿إِذۡ قَالَ لَهُۥ قَوۡمُهُۥ لَا تَفۡرَحۡۖ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يُحِبُّ ٱلۡفَرِحِينَ٧٦ وَٱبۡتَغِ فِيمَآ ءَاتَىٰكَ ٱللَّهُ ٱلدَّارَ ٱلۡأٓخِرَةَۖ وَلَا تَنسَ نَصِيبَكَ مِنَ ٱلدُّنۡيَاۖ وَأَحۡسِن كَمَآ أَحۡسَنَ ٱللَّهُ إِلَيۡكَۖ وَلَا تَبۡغِ ٱلۡفَسَادَ فِي ٱلۡأَرۡضِۖ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يُحِبُّ ٱلۡمُفۡسِدِينَ٧٧ قَالَ إِنَّمَآ أُوتِيتُهُۥ عَلَىٰ عِلۡمٍ عِندِيٓۚ أَوَ لَمۡ يَعۡلَمۡ أَنَّ ٱللَّهَ قَدۡ أَهۡلَكَ مِن قَبۡلِهِۦ مِنَ ٱلۡقُرُونِ مَنۡ هُوَ أَشَدُّ مِنۡهُ قُوَّةٗ وَأَكۡثَرُ جَمۡعٗاۚ وَلَا يُسۡ‍َٔلُ عَن ذُنُوبِهِمُ ٱلۡمُجۡرِمُونَ٧٨[القصص: ۷۶-۷۸] یعنی: «وقتی قوم او (قارون) بدو گفتند: مغرورانه شادمانی نکن که خدا شادمان مغرور را دوست نمی‌دارد. به وسیله آنچه خدا به تو داده است سرای آخرت را بجوی و بهره خود از دنیا را فراموش نکن و همانگونه که خدا به تو نیکی کرده است، تو نیز به او نیکی کن و در زمین تباهی مجوی که خدا تبهکاران را دوست نمی‌دارد. قارون گفت: این مال در سایه آگاهی و دانشی که دارم به من داده شده است مگر ندانسته است که خداوند نسل‌های زیادی را نابوده کرده است، که از او قدرت بیشتری و در گردآوری مهارت بیشتری داشته‏اند. روز قیامت گناهکاران از گناهانشان پرسیده نمی‏شوند (به اندازه‌ای واضح وآشکار است که نیازی به پرسش نیست)».

خداوند متعال فرموده است: ﴿وَقَالُواْ نَحۡنُ أَكۡثَرُ أَمۡوَٰلٗا وَأَوۡلَٰدٗا وَمَا نَحۡنُ بِمُعَذَّبِينَ٣٥[سبأ: ۳۵].

یعنی: «گفتند: ما مال و فرزند بیشتری داریم بنابراین عذاب داده نمی‌شویم».

مصنف/در ادامه به حدیثی از ابوهریرهساستناد کرده است، به این نحو که از ابو هریرة سشده است، از رسول خدا صشنیدند که می‏فرماید: سه نفر در میان بنی اسرائیل بودند که یکی جذامی، دیگری کچل و سومی نابینا بود. خداوند خواست که آن‌ها را آزمایش کند. پس فرشته‌ای را به نزد آنان فرستاد. در ابتدا به نزد فرد جذامی آمد به او گفت: چه چیزی برای تو از همه چیز دوست داشتنی‌تر است؟ گفت: رنگ نیکو و پوستی خوب و پسندیده و اینکه آنچه مردم به سبب آن مرا رها کرده‏اند از من زدوده شده‌اند.

پس آن فرشته دستی بر او کشید و آن چیز ناپسند (بیماری پوستی) از وی زدوده شد و پوستی نیکو و رنگی پسندیده به وی بخشیده شد. فرشته به وی گفت: کدام مال در نزد تو محبوبتر است؟ گفت: شتر یا گاو – که ابن اسحاق در این شک کرده است – پس شتر حامله‏ای به وی عطا شد فرشته به وی گفت: خداوند برای تو در آن برکت قرار دهد. گفت: سپس نزد کچل آمد به وی گفت: چه چیزی برای تو از همه محبوبتر است؟ گفت: موی خوب و اینکه آنچه مردم به سبب آن مرا رها کرده‏اند از من زدوده شده‌اند. پس فرشته دستی بر او کشید، این ننگ و عار از وی زدوده شد و موی نیکو و پسندیده به وی بخشید شد. فرشته به وی گفت: کدام مال در نزد تو محبوب‌تر است؟ گفت: گاو و شتر. پس گاو حامله‏ای به وی بخشید شد. فرشته به وی گفت: خداوند در آن برای تو برکت قرار دهد. فرشته نزد فرد نابینا آمد و گفت: محبوبترین چیز در نزد تو چیست؟ گفت: اینکه خداوند بینایی‌ام را به من برگرداند. تا به وسیله آن مردم را ببینم. پس فرشته دستی بر او کشید و بینای‌اش را خداوند به او برگرداند. فرشته به وی گفت: کدام مال را بیشتر دوست داری؟ گفت: گوسفندی زایا (حامله)، شتر، گاو و گوسفند این سه نفر زاییدند و بچه‏دار شدند. هرکدام از این سه نفر صاحب دشتی از شتر، گاو و گوسفند شدند. سپس فرشته به شکل و شمایل فرد جذامی به نزد او آمده و گفت: مردی تهیدست هستم که تمام اسباب سفرم از من قطع شده و امروز جز خدا و تو کسی که نیازم را به وی ابراز کنم ندارم، به خاطر کسی که به تو رنگ و پوست نیکو و مال بخشید، شتری را از تو می‌خواهم تا در این سفر باقیمانده برای ادامه سفر برای من کفایت کند. آن مرد گفت: حقوق آن فراوان است. فرشته گفت: گویا من ترا می‌شناسم. تو همان نیستی که به سبب پلیدی جذام مردم ترا فقیر کرده بودند پس خداوند به تو مال بخشید؟ آن مرد گفت: این مال نسل به نسل به من ارث رسیده است. فرشته گفت: اگر دروغگو باشی خداوند ترا به همان حالت نخستین برگرداند. گفت: سپس فرشته به شکل فرد کچل به نزد او آمد، عین همان گفته‌هایی را که به جذامی گفته بود به این فرد نیز گفت: فرد کچل نیز همانند اولی او را رد کرد. فرشته گفت: اگر دروغگو باشی خداوند‌تر ابه حالت اولیه‏ات برگرداند.

سپس فرشته به شکل و شمایل نابینا به نزد وی آمد و گفت: مردی تهیدست و مسافر در راه مانده هستم اسباب سفر از من قطع شد (قادر به ادامه سفر نیستم) جز خدا و تو کسی را ندارم تا به وی ابراز نیاز کنم به خاطر کسی که بینایی‏ات را به تو برگرداند گوسفندی از تو می‌خواهم تا کفایت ادامه سفرم باشد. فرد نابینا گفت: من انسان نابینایی بودم که خداوند بینایی‏ام را به من بازگردانید هر چه را که می‌خواهی از گوسفندان من برای خود برگیر و هر چه را خواستی برای من بگذار. سوگند به خدا امروز هر چیزی که بر من می‌گیری برتو به خاطر خدا وند سخت نمی‏گیرم. فرشته گفت: مالت را نگهدار که شما امتحان شدید. خداوند از تو خشنود و راضی گشت، ولی برآن دو نفر خشمگین شد، این روایت را مسلم و بخاری آورده‏اند. [۳۶۴]

لفظ «الناقة العشرا» یعنی ماده شتری که حامله است

و «النتج» به معنای زاییدن است و در روایتی نیز به صورت «فنتج» آمده است. ناتج شتر در واقع همان قابله است برای زن که بچه را از او بیرون می‌کشد.

عبارت «ولَّد هذا» یعنی ولادتش را بر عهده گرفت. در شتر انتج به کار می‌رود. مولد، ناتج و قابله همه به یک معنا هستند ولی قابله برای غیر حیوان به کار می‌رود.

«انقطعت بی الحبال»یعنی اسباب از من قطع شده است. حبال: اسباب.

عبارت «لا أجهدك»یعنی در آنچه برای خود بر می‌گیری بر تو سخت نمی‌گیرم، هر چه می‌خواهی بردار (هر آنچه خواستی بردار) که نووی این قسمت اخیر را گفته است.

این حدیث، حدیث بسیار بزرگی است و بسیار جای عبرت دارد که دو نفر اول نعمت خدا را انکار کردند و نعمتی را که از سوی خداوند بود اقرار نکردند و نعمت را به کسی که آن را بخشیده است نسبت ندادند. حق خداوند را ادا نکردند، پس خداوند برآنان خشم گرفت، ولی شخص نابینا به نعمت خداوند اعتراف نمود و آن را به نعمت دهنده اصلی نسبت داد و حق را درآن ادا نمود و با عملی کردن ارکان سه گانه شکر، مستحق رضایت و خشنودی خداوند گشت. ارکان سه گانه‌ای که تنها با بجا آوردن آن‌ها شکر تحقق می‌یابد، عبارتند از: اقرار به نعمت، نسبت دادن آن به خداوند و بخشش آن در چیزی که خداوند دوست دارد.

علامه ابن رقیم /می‏گوید: اصل شکر به معنای اعتراف بر نعمتِ نعمت دهنده بر وجه فروتنی، خواری و محبت است پس هر کسی که نعمت را نشناسد و بدان جاهل است شکر بجا نیاورده است.

و هرکس نعمت را بشناسد ولی نعمت دهنده را نشناسد باز هم او را شکر نکرده است. هرکس نعمت و نعمت دهنده را بشناسد ولی او را انکار کند همانطوری که منکر نعمت و نعمت دهنده انکار می‏کند چنین فردی به آن نعمت کافر شده است و هرکس نعمت و نعمت دهنده را بشناسد و بدان اقرا کرده و آن را انکار نکند، ولی برای نعمت دهنده فروتنی نکند، او را دوست نداشته باشد و بدان راضی نباشد، چنین فردی نیز شکر گزاری نکرده است. هرکس نعمت و نعمت دهنده را بشناسد و بدان اقرار کند و برای نعمت دهنده فروتنی نماید او را دوست داشته و به آنچه داده است خشنود و راضی باشد و آن را در جهت اطاعت و دوست داشتن نعمت دهند به کار گیرد، چنین شخصی شاکر نعمت او است که به ناچار علم قلبی و عملی که به دنبال آن علم می‏آید، لازمه شکر هستند، که آن عمل در واقع همان گرویدن به سوی نعمت دهنده و دوست داشتن و فروتنی برای اوست.

عبارت «قذرنی الناس» مردم او را به سبب اینکه از نزدیکی و دیدن وی کراهت داشتند، رها و فرو نهاده بودند.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: تفسیر آیه ﴿وَلَئِنۡ أَذَقۡنَٰهُ رَحۡمَةٗ مِّنَّا مِنۢ بَعۡدِ ضَرَّآءَ[فصلت: ۵۰] تا آخر آیه

دوم: معنی: ﴿لَيَقُولَنَّ هَٰذَا لِي[فصلت: ۵۰] خواهید گفت: که این از آنِ من است.

سوم: معنی ﴿قَالَ إِنَّمَآ أُوتِيتُهُۥ عَلَىٰ عِلۡمٍ عِندِيٓۚ[القصص: ۷۸] یعنی «با علم و اگاهی خودم این نعمت به من عطا شده است».

چهارم: عبرت‌ها و درس‌های بزرگی که در این داستان شگفت انگیز وجود دارد.

[۳۶۴] بخاری: کتاب احادیث الأنبیا (۳۴۶۴) باب حدیث الرص، اعمی و اقرع بنی اسرائیل. مسلم: کتاب الزهد و الرقائق(۲۹۶۴)(۱۰)

باب

در خصوص این فرموده خداوند که ﴿فَلَمَّآ ءَاتَىٰهُمَا صَٰلِحٗا جَعَلَا لَهُۥ شُرَكَآءَ فِيمَآ ءَاتَىٰهُمَاۚ فَتَعَٰلَى ٱللَّهُ عَمَّا يُشۡرِكُونَ١٩٠[الأعراف: ۱۹۰].

یعنی: «اما هنگامی که خداوند فرزند صالحی به آن‌ها داد، (موجودات دیگر را در این موهبت مؤثر دانستند و) برای خدا، در این نعمت که به آن‌ها بخشیده بود، همتایانی قائل شدند؛ خداوند برتر است از آنچه همتای او قرار می‌دهند».

مصنف این باب را با این فرموده خداوند آغاز کرده است که می‏فرماید: ﴿فَلَمَّآ ءَاتَىٰهُمَا صَٰلِحٗا جَعَلَا لَهُۥ شُرَكَآءَ فِيمَآ ءَاتَىٰهُمَاۚ فَتَعَٰلَى ٱللَّهُ عَمَّا يُشۡرِكُونَ١٩٠[الأعراف: ۱۹۰].

امام احمد /در معنای این آیه می‏گوید: عبد الصمد از عمر بن ابراهیم از قتاده از حسن از سمرة از پیامبرصبرای ما روایت کرده است که رسول خدا صفرمودند: هنگامی که از حواء فرزندی متولد شد، شیطان بر حواء طواف می‌کرد و فرزندان او چندان زنده نمی‌ماند. شیطان به وی گفت: نامش را عبدالحارث بگذار، در آنصورت زنده می‌ماند. پس حواء فرزندش را عبدالحارث نام نهاد و زنده ماند. این کار براساس وحی شیطان و فرمان او صورت می‌گرفت. [۳۶۵]

ابن جریر نیز از محمد بن بشار بندار، از عبدالصمد بن عبدالوارث این حدیث را روایت کرده و می‌گوید این حدیثی حسن و غریب است.

و تنها از حدیث عمر بن ابراهیم آن را می‌شناسم و برخی آن را از عبدالصمد بی‌آنکه آن را رفع کند (به پیامبرصنسبت دهد) روایت کرده‏اند. حاکم نیز در المستدرک خود از حدیث عبدالصمد به صورت مرفوع آورده است و می‌گوید این حدیث سندش صحیح است ولی مسلم و بخاری آن را نیاورده‌اند. امام احمد نیز آن را از ابو محمد بن ابی حاتم در تفسیر خود از ابو ذرعه رازی، از هلال بن فیاض از عمر بن ابراهیم به صورت مرفوع روایت کرده است.

ابن جریر می‌گوید: ابن وکیع از سهیل بن یوسف از عمرو از حسن در خصوص این فرموده خداوند ﴿جَعَلَا لَهُۥ شُرَكَآءَ فِيمَآ ءَاتَىٰهُمَاۚبرای ما روایت کرد که وی گفت: این در خصوص برخی از پیروان ادیان است و برای آدم نبوده است. بشربن معاذ از یزید، از سعید از قتاده برای ما روایت کرده است که گفت: حسن می‌گفت: آنان یهود و نصاری هستند. خداوند فرزندانی به آنان بخشید و آن‌ها نیز این فرزندان را یهودی و مسیحی کردند. این اسناد از حسن/صحیح است.

عماد ابن کثیر در تفسیر خود می‏گوید: از جمله آثاری که در این زمینه وارد شده، این است که محمد بن حصین از عکرمة از ابن عباس روایت کرده است که گفت: حواء برای آدم ÷فرزندانی را می‌زایید و آنان را به بندگی خداوند وا می‌داشت و به اسامی مثل عبدالله، عبید الله و نظیر آنان آن‌ها را نامگذاری می‌کرد و آنان می‌مردند، ابلیس نزد آندو (آدم و حوا) آمد و گفت: اگر شما با اسم دیگری غیر از آن اسم‌ها آن‌ها را نا مگذاری کنید در آنصورت زنده می‌مانند. پس فرزندی پسر از حوا متولد شد و نامش را عبدالحارث نهادند. که مقصود فرموده خداوند یعنی ﴿فَلَمَّآ ءَاتَىٰهُمَا صَٰلِحٗا جَعَلَا لَهُۥ شُرَكَآءَ فِيمَآ ءَاتَىٰهُمَاۚ فَتَعَٰلَى ٱللَّهُ عَمَّا يُشۡرِكُونَ١٩٠[الأعراف: ۱۹۰].

نظیر آن اثر را سعید بن جبیر نیز از ابن عباس آورده است که ابن ابی حاتم آن را روایت کرده است.

جماعتی از پیروان ابن عباس نظیر مجاهد، عکرمة و سعید بن جبیر و از طبقه دوم نیز افرادی نظیر قتاده، سدی و جمعی از افراد پس از آن‌ها از مفسران و متاخرین که بی‌شمارند این اثر را از ابن عباس دریافت کرده‏اند.

عماد بن کثیر می‏گوید: گویا که اصل آن – و الله اعلم – از اهل کتاب گرفته شده است.

(شارح) به نظر می‌رسد چنین چیزی بسیار بعید است.

ابن حزم می‏گوید: (علما) بر تحریم اسمی که بیانگر بندگی غیر خداست اتفاق نظر کرده‏اند؛ اسامی مثل عبد عمرو، عبد الکعبه، و اسامی که نظیر آن هستند، بجز عبد المطلب.

مصنف در اینجا سخن ابن حزم را آورده است که می‏گوید: (علما) بر تحریم اسمی که بیانگر بندگی غیر خداست، اتفاق نظر کرده‏اند؛ اسامی مثل عبد عمرو، عبد الکعبه، و اسامی که نظیر آن هستند، بجز عبد المطلب».

ابن حزم همان دانشمند اندلسی، ابو محمد علی بن احمد بن سعید بن حزم قرطبی ظاهری است.

وی دارای تالیفاتی نیز است در سن ۷۲ سالگی و به سال ۴۵۶ هـ در گذشت.

عبد المطلب در اینجا همان جد رسول خداصاست. وی همان ابن هاشم بن عبد مناف بن قصی بن کلاب بن مرة بن کعب بن لوی بن غالب بن فهر بن مالک بن نضر بن کنانة بن خریمة بدرکة بن الیاس بن مضر بن نزاربن معد بن عدنان است که بالاتر از عدنان مورد اختلاف واقع شده است تردیدی نیست که از نسل اسماعیل بن ابراهیم÷هستند.

ابن حزم/اتفاق علما را مبنی بر تحریم هراسمی که در آن نسبت بندگی به غیر خداست، حکایت نموده است. چرا که این کار شرک در الوهیت و ربو بیت محسوب می‏شود.

زیرا مردم همگی ملک خدا و بنده او هستند. خداوند آن‌ها را تنها به بندگی خود و توحید ربوبیت و الوهیت خود فرا خوانده است. برخی از آن‌ها برای خداوند بندگی کرده و او را در ربوبیت والوهیت یگانه می‌دارند.

وعده‌ای از آن‌ها نیز در الوهیت برای او شریک قرار داده ولی به ربوبیت و اسماء و صفات او اقرار کرده و باور دارند که احکام قدری خداوند برآنان جاری است و چاره‌ای از آن نیست.

همانطوری که خداوند متعال فرموده است: ﴿إِن كُلُّ مَن فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ إِلَّآ ءَاتِي ٱلرَّحۡمَٰنِ عَبۡدٗا٩٣[مريم: ۹۳].

یعنی: «هر آنچه در آسمان‌ها و زمین است برای خداوند رحمن بندگی می‌کنند».

این همان پرستش و بندگی عام است ولی بندگی و پرستش خاص، تنها به کسانی که اهل اخلاص و فرمانبرداری از خداوند هستند، اختصاص دارد. همانگونه که خداوند می‏فرماید:

﴿أَلَيۡسَ ٱللَّهُ بِكَافٍ عَبۡدَهُۥۖ وَيُخَوِّفُونَكَ بِٱلَّذِينَ مِن دُونِهِۦۚ وَمَن يُضۡلِلِ ٱللَّهُ فَمَا لَهُۥ مِنۡ هَادٖ٣٦[الزمر: ۳۶] یعنی: «آیا خداوند برای بنده‏اش کافی نیست. و آیاتی شبیه این آیه که بیانگر پرستش و عبادت به معنای خاص‌اند».

اینکه گفته است بجز عبدالمطلب این استثنایی از عموم و برگرفته از کل است. به این معناست که نامگذری به این نام محذوریت و مخالفتی ندارد. چرا که اصل آن به معنای بندگی برده است (یعنی برده مطلب است).

در اینجا عبد به معنای برده است، به این توضیح که مُطلب، برادر هاشم به مدینه آمد و این برادر زاده‏اش یعنی شیبه در میان دایی‏هایش از قبیله بنی نجار خزرج رشد و نمو کرد. زیرا هاشم با زنی در آن قبیله ازدواج کرده بود و این فرزند محصول آن ازدواج بود. هنگامی که در میان دای هایش به سن نوجوانی و تمییز رسید، با عمویش مطلب به مکه، شهر پدر و عشیره‌اش سفر کرد، اهل مکه می‌پنداشتند که او برده مطلب است و گفتند: این برده مطلب است. پس این اسم بر وی تعلق گرفت و همان معروف شد و تنها با همین اسم از او یاد می‏کردند و او را فرا می‌خواندند. لذا در اصل آن معنای مورد نظر (بندگی غیر خدا) باقی نماند.

و پیامبرصخود فرموده است که من فرزند عبدالمطلب هستم. [۳۶۶]این شخص در میان قریش و عرب بلند آوازه شد به طوری که در دوران جاهلیت سرور و شریفترین شخصیت قریش محسوب می‌شد، همان کسی است که چاه زمزم را حفر کرد و سقایت (آب دادن به حاجیان) به دست او و سپس به دست فرزندان او افتاد.

عبدالله نیز پدر رسولصیکی از فرزندان عبد المطلب است، در زمان حیات پدرش وفات یافت.

حافظ صلاح الدین علائی در کتاب «الدرة السنیة فی مولد خیر البریة» می‌گوید سن پدرش عبدالله هنگامی که آمنه از وی برای رسول خداصحامله شد، حدود هیجده سال بود. سپس به مدینه رفت تا برای خانواده‌اش خرما بیاورد که در آنجا در نزد دایی‏هایش فرزندان عدی بن نجار در گذشت، در حالیکه بنابر قول صحیح پیامبرصدر شکم مادر بود.

(شارح) پیامبرصهنگامی که از مادرش متولد شد تحت کفالت جدش عبدالمطلب قرار داشت.

حافظ ذهبی می‏گوید: پدرش عبد الله در گذشت در حالیکه پیامبرصبیست و هشت ماهه بود. بنابرقولی کمتر از آن سن داشت و بنا بر قولی نیز وی در شکم مادر بود. برای خرما به مدینه رفته بود که در آنجا درگذشت. و بنا بر قولی نیز از مدینه گذشته و از شام بر می‌گشت، بیست و پنج سال زندگی کرد. که واقد می‏گوید: سخن اخیر ثابت‏ترین سخن در خصوص سن و فات اوست.

مادر پیامبرصآمنه در حالیکه به همراه اوصاز دیدار دایی‌های پدرش از قبیله بنی عدی بن نجار به سوی مکه بر می‌گشت در ابواء درگذشت، ام ایمن وی را به نزد جدش برد.

و تا زمان مرگ جدش تحت کفالت وی بود، پیامبرصدر هنگام وفات جد خود هشت ساله بود که جدش سر پرستی او را به عمویش ابو طالب وصیت کرد.

از ابن عباس در خصوص آیه مورد بحث این باب روایت شده است که گفت: هنگامی که آدم با او (حوا) همبستر شد وی حامله شد، پس شیطان به نزد آندو آمد و گفت: من همان همراه شما هستم که شما را از بهشت خارج ساخت یا از من اطاعت کنید و یا اینکه برای آن طفل (داخل رحم) دو شاخ گوزن نر قرار خواهم داد تا در شکم تو خارج شده و آن را بشکافد و حتما این کار را خواهم کرد حتما. تاکید می‌کرد تا آندو را بترساند، آدم و حوا نام فرزند خود را عبدحارث نامیدند و از اطاعت شیطان سرباز زدند. پس آن طفل مرده متولد شد. سپس بار دیگر حامله شد و شیطان دوباره نزد آندو آمد سخن گذشته خود را دوباره تکرار کرد. آندو نیز از اطاعت سرپیچی کردند، آن طفل دوباره مرده متولد شد. سپس (برای بار سوم) حامله شد و شیطان نیز نزد آنان آمد و سخن قبلی خود را یادآور شد. دوستی فرزند به آنان دست یافت و چیره گشت، در نتیجه نامش را عبد الحارث نهادند و سخن خداوند مبنی براینکه ﴿جَعَلَا لَهُۥ شُرَكَآءَ فِيمَآ ءَاتَىٰهُمَاۚناظر بر این معناست. این روایت را ابن ابی حاتم آورده است.

وی با سند صحیح از قتاده روایت کرده است که گفت: در اطاعت از آن شریک هستند نه در عبادت. و با سند صحیح از مجاهد در خصوص این فرموده که ﴿لَئِنۡ ءَاتَيۡتَنَا صَٰلِحٗا[الأعراف: ۱۸۹] روایت کرده است که گفت: آندو ترسیدند از اینکه طفل آن‌ها انسان نباشد. که معنای همین روایت را از حسن، سعید و دیگران نیز روایت کرده است.

مصنف/در اینجا به سخن ابن عباس در خصوص آیه مذکور استناد کرده است که نظیر آن در معنای قبلی از ابن عباس مطرح کردیم.

شیخ ما/می‏گوید: این شرک در صرف نامگذاری بوده است و حقیقت شرکی که ابلیس آن را می‌خواست تحقق نیافته است. چنین محلمی نیکوست. در واقع بیان می‌دارد که آنچه از سوی پدر و مادر اتفاق افتاد مبنی بر اینکه فرزندشان را عبد الحارث نامگذاری کردند، آن تنها یک نامگذاری صرف بوده و آندو نفر قصد آن را نداشتند که او را به بندگی غیر خداوند بنامند معنای سخن قتاده همین است. مبنی بر اینکه در اطاعت از آن شریک هستند نه عبادت. (یعنی از شیطان اطاعت کر ند نه اینکه او را عبادت کنند).

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: تحریم هر اسمی که بیانگر نسبت بندگی به غیر خداوند است.

دوم: تفسیر آیه: ﴿فَلَمَّآ ءَاتَىٰهُمَا صَٰلِحٗا جَعَلَا لَهُۥ شُرَكَآءَ فِيمَآ ءَاتَىٰهُمَاۚ فَتَعَٰلَى ٱللَّهُ عَمَّا يُشۡرِكُونَ١٩٠[الأعراف: ۱۹۰].

سوم: شرک در نامگذاری صرفاً در آن نامگذاری بوده و حقیقت معنای آن مد نظر نبوده است.

چهارم: بخشیدن فرزند صالح دختر نیز از نعمت‌های خداوند است.

پنجم: سلف میان شرک در اطاعت و شرک در عبادت تفاوت قائل بودند.

[۳۶۵] ضعیف است: احمد (۵/۱۱) ترمذی کتاب التفسیر (۳۷۷) باب و من سورة الاعراف. [۳۶۶] قسمتی از حدیث براء بن عازب که بخاری آن را آورده است بخاری کتاب الجهاد (۲۸۶۴) باب من قاد دابة غیره فی الحروب. مسلم کتاب الجهاد و السیر (۱۷۷۶) (۷۸) باب فی غزوة حنین.

باب

پیرامون این فرموده خداوند متعال که فرموده است: ﴿وَلِلَّهِ ٱلۡأَسۡمَآءُ ٱلۡحُسۡنَىٰ فَٱدۡعُوهُ بِهَاۖ وَذَرُواْ ٱلَّذِينَ يُلۡحِدُونَ فِيٓ أَسۡمَٰٓئِهِۦۚ سَيُجۡزَوۡنَ مَا كَانُواْ يَعۡمَلُونَ١٨٠[الأعراف: ۱۸۰].

یعنی: «و برای خدا، نام‌های نیک است؛ خدا را به آن (نامها) بخوانید! و کسانی را که در اسماء خدا تحریف می‌کنند (و بر غیر او می‌نهند، و شریک برایش قائل می‌شوند)، رها سازید! آن‌ها بزودی جزای اعمالی را که انجام می‌دادند، می‌بینند».

مصنف از این باب را با سخن خداوند آغاز کرده است که می‏فرماید: ﴿وَلِلَّهِ ٱلۡأَسۡمَآءُ ٱلۡحُسۡنَىٰ فَٱدۡعُوهُ بِهَاۖ وَذَرُواْ ٱلَّذِينَ يُلۡحِدُونَ فِيٓ أَسۡمَٰٓئِهِۦۚاز ابو هریره سروایت شده است، رسول خدا صفرمودند خداوند دارای نود و نه اسم است.

یعنی از صد یک رقم کمتر هرکس آن‌ها را برشمارد وارد بهشت می‏شود. خداوند فرد و واحد است از این رو فرد را دوست دارد. این حدیث را مسلم و بخاری در صحیح خود از حدیث سفیان بن عیینه روایت کرده‏اند. [۳۶۷]

همچنین بخاری آن را از ابویمان از ابوزناد از اعرج از سفیان روایت کرده است. [۳۶۸]

{ترمذی نیز} از جوزجانی از صفوان بن صالح از ولید بن مسلم از شعیب با سند خود مثل روایت مذکور را آورده است.

و پس از این سخن که خداوند فرد است و فردیت را دوست دارد، اضافه می‏کند که او همان خداوند‌ی است که معبود بر حقی جز او نیست، سپس این صفات را بر می‌شمارد، رحمن، رحیم، ملک، قدوس، سلام، مومن، مهمین، عزیز، جبار، متکبر، خالق، باری، مصور، غفار، قهار، وهاب، رزاق، فتاح، علیم، قابض، باسط، خافظ، رافع، معز، مذل، سمیع، بصیر، حکم، عدل، کبیر، حفیظ، مقیت، حبیب، جلیل، کریم، رقیب، حبیب، واسع، حکیم، ودود، مجید، باعث، شهید، الحق، وکیل، قوی، متین، ولی، حمید، محصی، مبدی، معید، یحیی، مصیت، الحی، قیوم، واجد، ماجد، واحد، منتقم، عفو، رؤوف، مالک، ملک، ذو الجلال، والاکرام، مقسط، جامع، غنی، مغنی، معطی، المانع، الصار، النافع، النور، الهادی، البدیع، باقی، وارث، رشید و صبور». [۳۶۹]

سپس ترمذی می‏گوید: این حدیث، حدیث غریب است به وجه دیگری نیز از ابوهریرة روایت شده است در بسیاری از روایات جز این حدیث ذکری از اسماء نیامده است.

آنچه که جماعتی از حافظان بدان اعتماد کرده‏اند این است که در حدیث مذکور اسماء خدا به صورت تفصیلی بر شمرده شده است و در واقع اسماء خداوند در آن مندرج شده است. مثلا همانطوری که ولید من مسلم و عبدالملک بن محمد صنعانی از زهیر بن محمد روایت مرده‌اند که گفت: آنگونه که به من رسیده بسیاری از اهل علم به این نود و نه اسم که در حدیث مطرح شده قائلند، یعنی آن‌ها را از قرآن جمع آوری کرده‏اند همانطوری که از جعفر بن محمد و سفیان و ابو زید لغوی نیز روایت شده است و الله اعلم.

این مطلبی است که عماد بن کثیر در تفسیر خود آورده است. سپس می‏گوید: باید دانسته شود که اسمای نیکوی خداوند در همین نود و نه اسم منحصر گشته است به دلیل روایتی که احمد از زید بن هارون از فضیل بن مرزوق از ابو سلمة جهنمی از قاسم بن عبدالرحمن از پدرش از عبدالله بن مسعود و او نیز از رسول خداصروایت کرده است که فرمودند: هر فردی که دچار غم و اندوه من ‏شود اگر بگو: پروردگارا من بنده توام و فرزند بنده و کنیز تو هستم، پیشانی «زمام» من در دست توست. فرمان تو در حق من نافذ و حکمت در حق من عین عدالت است. الهی من از تو به وسیله هر اسمی که خود را بدان نامیده‏ای یا در کتابت نازل کرده‏ای یا به یکی از مخلوقاتت تعلیم داده‏ای یا آن را نزد خود درعلم غیب برگزیده‌ای مسألت می‌نمایم که قرآن عظیم را بهار دلم و نور چشمم و دوری کننده رنج و غم من بگردانی، حتما خداوند غم و اندوهش را از بین برده و تبدیل به شادی و شادمانی می‏کند.

گفتند: ای رسول خدا آن را آموزش ندهیم؟ فرمودند: آری لازم است بر کسی که آن را شنیده است به دیگران تعلیم دهد، ابوحاتم و ابن حبان در صحیح خود آن را آورده‌اند. [۳۷۰]

عوفی می‏گوید: از ابن عباس در خصوص این فرموده خداوند که ﴿وَذَرُواْ ٱلَّذِينَ يُلۡحِدُونَ فِيٓ أَسۡمَٰٓئِهِۦۚروایت شده است که گفت: الحاد ملحدان این است که لات را در اسماء خداوند فرا می‌خوانند.

ابن جریح از مجاهد در خصوص آیه فوق روایت کرده است که گفت: لات را از الله و عزی را از عزیر اشتقاق می‏کردند.

قتاده در خصوص یلحدون می‌گو ید یعنی یشرکون، شریک می‌ورزند. علی بن طلحة از ابن عباس آورده است که گفت: الحاد یعنی تکذیب و دروغ پنداشتن.

اصل الحاد در کلام عرب یعنی امتناع از میانه‏روی (رویگردانی از راه درست و راست) میل به کژی ظلم و انحراف. لَحدَ قبر از آن گرفته شده است به سبب اینکه از سمت حفره به سوی قبله انحراف پیدا کرده است.

ابن قیم/در قالب شعری می‏گوید: حقیقت الحاد تمایل به شریک قرار دادن تعطیل کردن صفات و انکار است. اسم‌های خداوند متعال همگی اسامی و اوصافی است که خداوند خود را به بندگانش بوسیله آن معرفی می‏کند و همگی بر کمال او – جل و علا- دلالت دارند.

ابن قیم می‏گوید: (الحاد چند حالت دارد؛ یا انحراف شخص با جحد و انکار است، یا با انکار معانی صفات و تعطیل کردن آن‌هاست، و یا اینکه صفات را از معانی درست و صحیح تحریف و وارونه جلوه دادن و خارج ساختن صفات از معنای حقیقی با تأویلات ناصحیح است.

یا اینکه اسماء و صفات خداوند را برای این مخلوقات قرار دادن است، همان کاری که اهل اتحاد (وحدت وجودی‌ها) می‌کنند. آن‌ها اسماء و صفات خداوند را همان بر این هستی قرار داده‌اند چه این اسماء محمود باشند چه مذموم. تا جائی که پیشوای آنان می‏گوید: خداوند به هر اسم پسندیده‌ای از نظر عقل و شرع و عرف و به هر اسم ناپسندی از نظر عقل و شرع و عرف نامیده می‏شود. حال آنکه خداوند بسیاری متعالی‌تر و بلند‌تر است از آنچه آن‌ها می‌گویند. پایان.

به نظر من (شارح) آنچه تمامی اهل سنت و جماعت – پیشینیان و متاخرین برآن باورند: اثبات صفات خداست آنگونه که خود را بدان توصیف کرده و همچنین انگونه که پیامبرشصاو را توصیف نموده و شایستگی جلال و عظمت اوست، اثباتی بدون هر گونه تشبیه و منزه داشتن او از هر گونه نقص و عیبی، بی‌آنکه صفتی از صفات او را تعطیل کنیم. همانگونه که خداوند متعال می‏فرماید: ﴿لَيۡسَ كَمِثۡلِهِۦ شَيۡءٞۖ وَهُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡبَصِيرُ١١[الشورى: ۱۱].

یعنی: «چیزی شبیه و مانند او نیست و او شنوا و بیناست».

سخن پیرامون صفات فرع و زیر شاخه سخن در خصوص ذات خداوند است و در واقع دنباله رو آن است. همانگونه که دانستن ذات حقیقی بی‌مانند به مخلوقات خداوند واجب و لازم است، صفات نیز اینگونه است. هرکس چیزی از آن صفاتی که خداوند خود را بدان توصیف کرده و یا پیامبرش او را توصیف نموده است، انکار کند، یا آن را به غیر از معنای ظاهری‏اش تأویل نماید، چنین شخص جهمی و از راه و روشی غیر از راه و روش مومنان تبعیت کرده است. که خداوند می‏فرماید: ﴿وَمَن يُشَاقِقِ ٱلرَّسُولَ مِنۢ بَعۡدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُ ٱلۡهُدَىٰ وَيَتَّبِعۡ غَيۡرَ سَبِيلِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ نُوَلِّهِۦ مَا تَوَلَّىٰ وَنُصۡلِهِۦ جَهَنَّمَۖ وَسَآءَتۡ مَصِيرًا١١٥[النساء: ۱۱۵].

یعنی: «کسی که با پیامبرصدشمنانگی کند بعد از آنکه راه هدایت برای او روشن شده است او را به همان جهتی که دوستش داشته است رهنمود میگردانیم وبه دوزخش داخل می‏کنیم و با آن می‌سوزانیم و دوزخ چه بدجا یگاهی است». همچنین به ابن قیم رحمة الله تعالی می‏گوید: فایده ارزشمند این است که آنچه به عنوان خبر و صفت پروردگار متعال قرار می‌گیرد چند قسم است: نخست: آنچه به خود ذات خداوند بر می‌گردد مثل وجود او ذات او (هست او).

دوم: آنچه به وصف و نعت او بر می‌گردد. مثل علیم، قدیر، سمیع، (شنوا) و بصیر (بینا) سوم: آنچه به افعال او بر می‌گردد. مثل خالق و رازق.

چهارم: تنزیه محض خداوند (یعنی منزه داشتن وی از هر نقص) پس به ناچار در عین حال که صفاتی را برای او ثابت میدانیم باید او را به طور محض از هر عیب و نقصی منزه بداریم. صفاتی مثل قدوس (پاک) و سلام از اینگونه صفاتی تنزیهی هستند.

پنجم: بیشتر مردم این اسم را مطرح نکرده‏اند – و آن اسمی است که به صفت معینی اختصاص ندارد بلکه به مجموعه‌ای از صفات کمال خداوند و معانی فراوانی د لالت دارند، مثل مجید، عظیم و صمد. مجید یعنی کسی که به صفات متعددی از صفات کمال متصف است و دلالت لفظ آن اینگونه است. در واقع برای وسعت و فروانی و کثرت وضع شده است. أمَجَدَ الناقه: یعنی به آن علف داد. مثلا خداوند فرموده است ﴿ذُو ٱلۡعَرۡشِ ٱلۡمَجِيدُ١٥[البروج: ۱۵] مجید صفت تخت واقع شده است.

به دلیل وسعت، بزرگی و شکوهش (تخت مجید یعنی تختی که وسیع و با شکوه است).

این مطلت جای تأمل و اندیشه دارد که چگونه اسم مجید در کنار طلب درود و سلام فرستادن بر پیامبر ص(در نماز) آمده است. انگونه که پیامبرصدر تحیات نماز به ما آموزش داده است، چرا که آنجا در مقام درخواست بیشتر و در معرض وسعت بخشش و فزونی و دوام آن مطرح شده است.

از این رو برای چنین خواسته‏ای بجا و شایسته و متقضی بود که در آنجا اسمی که متناسب با آن خواسته است مطرح گردد و آورده شود. همانگونه که برای طلب غفران و بخشش می‌گوییم: اغفرلی و ارحمنی إنک انت الغفور الرحیم: یعنی مرا ببخش و به من رحم آور که فقط تو غفور و رحیمی. خداوند را با دو وصف غفور و رحیم بودن که مقتضای چنان در خواستی است، می‌خواند و طلب می‏کند.

در واقع بیانگر آن است که با توسل به صفات و اسماء خداوند باید از او در خواست نمود.

توسل به خداوند از طریق صفات و اسماء نیکویش نزدیکترین، و محبوبترین وسایل برای بندگان، در نزد خداوند است. از جمله موید این مقوله حدیثی است که ترمذی روایت کرده است مبنی براینکه: با گفتن یا ذالجلال و الاکرام شعله‏ور و فروزان شوید یعنی ای کسی که صاحب شکوه و ارجمندی و بخشش هستی. [۳۷۱]

همچنین فرموده است: پروردگارا من از تو می‌خواهم که چون حمد و ثنا از آن توست. معبود بر حقی جز تو وجود ندارد و تو تنها منّانی. ای خداوندی که آسمان‌ها و زمین را بدون هر گونه الگوی قبلی به وجود آورده‏ایی، ای کسی که صاحب شکوه و اکرام هستی. [۳۷۲]

این در حقیقت همان در خواست کردن از او و توسل جستن به او با حمد و ستایش اوست. اینکه او تنها معبود یگانه و منان است در واقع توسل جستن به او با اسماء و صفات اوست. و چنین دعایی چقدر شایسته و سزاوار اجابت است و بزرگترین جایگاه در نزد خداوندی است که از او خواسته می‌شود و در خواست می‌گردد که این باب بسیار بزرگی از مباحث توحید و یکتا پرستی است.

ششم: صفتی که در کنار هم قرار گرفتن دو صفت یا اسم حاصل می‌شود و در واقع معنا و مفهومی افزونتر از حالت مفرد آن صفت دارد مثل الغنی الحمید، الغفور القدیر، الحمید المجید، به همین ترتیب عموم صفات مقترن و اسم‌های دو گانه که در قرآن کریم مطرح شده‌اند. چرا که غنی خود صفت کمال است حمد نیز مثل آن است، جمع شدن این دو صفت در کنار هم کمالی دیگر محسوب می‏شود.

و در واقع ستایش و ثنای خداوند به سبب غنا و حمد اوست. و ستایشی است از اجتماع این دو وصف. یعنی سه نوع ثنا ء با تفرد و اجتماع این دو وصف برای پروردگار تحقق می‌یابد).

الغفور القدیر، الحمید المجید. العزیز الحکیم به همین ترتیب سایر صفات جمعی که همگی جای تامل و درنگ دارند و شناخت این صفات از شریف‌ترین وارجمندتر ین معارف است.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: اثبات اسماء خداوند.

دوم: نیکو بودن این اسماء.

سوم: دستور خداوند مبنی بر اینکه او را با این اسماء بخوانند.

چهارم: رها کردن و به حال خود واگذاشتن کسانی که با این اسماء مخالفت کرده و جاهل و ملحدند.

پنجم: تفسیر الحاد (انحراف) در صفات و اسمای خداوند.

ششم: وعده عذاب بر کسانی که در صفات و اسماء خداوند الحاد می‌کنند. (منحرف می‌شوند و به تاویلات دست می‏زند و آن را تحریف می‌کنند).

[۳۶۷] بخاری: کتاب الدعوات (۶۴۱۰) باب لله مائة اسم غیر واحد. مسلم: کتاب الذکر و الدعا (۲۶۷۷) (۵) باب فی اسماء الله تعالی و تفضل من احصاها. [۳۶۸] بخاری: کتاب التوحید (۷۳۹۲) باب ان لله مائه اسم الاواحداً. [۳۶۹] ضعیف است:‌تر مذی کتای الدعوات (۳۵۷) باب رقم (۸۳) می‌گیود حدیث غریبی است. ابن حبان (۲۳۸۴- موارد) حاکم (۱/۱۶) ابن تیمیه در الفتاوی (۲۲/۴۸۲) و ابن کثیر در تفسیر خود (۲/۲۶۹) و ابن حزم در المحلی (۸/۳۱) به ضعف این حدیث اشاره کرده‏اند. البانی در ضعیف الجامع (۱۹۴۳) و أرناؤوط در تخریج جامع الاصول (۴/۱۷۴ / ۱۷۵) این حدیث را ضعیف قلمداد کرده‏اند. [۳۷۰] صحیح است: احمد (۱/۳۹۱) ابن حبان (۲۳۷۲- موارد) ابن قیم در بدائع الفوائد (۱/۱۶۶) و شفاء العلیل (۲۷۴) آن را صحیح دانسته است. البانی نیز در الصحیحة (۱۹۹) آن را صحیح قلمداد کرده است. [۳۷۱] صحیح است: ترمذی: کتاب الدعوات (۳۵۲۴، ۳۵۲۵)باب شماره (۹۲) احمد (۴/۱۷۷)نسائی در الکبری (همانطوری که در تحفة الاشرف (۳/۱۶۷)از حدیث انسسآورده است. البانی با طرثق و شواهد خود در الصحیحة آن را صحیح قلمداد کرده است). [۳۷۲] صحیح است: قسمتی از حدیث انس بن مالکسکه گفت: من با پیامبرصدر مسجد نشسته بودم که مردی نماز می‌خواند و گفت: الهم» احمد (۲/۱۲۰، ۱۵۸، ۲۴۵، ۲۶۵) ابو داود: کتاب الصلاة (۱۴۹۵)باب الدعاء. ترمذی کتاب الدعوات (۳۵۴۴) باب خلق الله مائة رحمةً, نسائی: کتاب السهو (۳/۵۳) باب الدعاء بعد الذکر، ابن ماجة: کتاب الدعا (۳۸۵۸) باب اسم الله أعظم. حاکم آن را صحیح دانسته و ذهبی نیز باوی موافقت کرده است (۱/۵۰۳؛ ۵۰۴) ابن حبان (۲۳۸۲ موارد) ارناؤوط در تخریج شرح السنة (۵/۳۶، ۳۷) آن را صحیح قلمداد کرده است.

باب: درمورد منع از سلام گفتن بر خدا

در صحیح از ابن مسعود سروایت شده است که گفت: هنگامی که در نماز با پیامبر صبودیم گفتیم: سلام بر خدا از سوی بندگانش. سلام بر فلانی و فلانی. پس پیامبرصفرمودند: نگویید سلام بر خدا چرا که خداوند خود سلام است.

مصنف این باب را با سخنی تحت عنوان منع از گفتن سلام بر خدا آغاز کرده است.

مقصود از صحیح، صحیح بخاری است ولی این حدیث در ابو داود، نسائی و ابن ماجه نیز روایت شده است. [۳۷۳]

که این حدیث قسمتی از حدیث شقیق بن سلمة از عبدالله بن مسعود ساست که گفت: ما هنگامی که با رسول خدا در نماز برای سلام دادن نشستیم گفتیم سلام بر خداوند پیش از سلام بربندگانش. سپس می‌گفتیم سلام بر فلان و فلان. پس پیامبرصفرمودند: نگویید بر خدا چرا که خداوند خود سلام است و در پایان آن تشهد اخیر را می‏خواندیم. ترمذی نیز [۳۷۴]از حدیث اسود بن یزید از ابن مسعود این روایت را آورده است، ضمن اینکه سبب نهی از آن عمل را اینگونه عنوان کرده است که خداوند خود سلام است و سلام نیز از جانب اوست.

پیامبرصهرگاه نمازهای واجبش تمام می‌شد سه بار (در پایان هر نماز) استغفار می‌کرد و می‌فرمود: (اللهم انت السلام ومنك السلام. تباركت یا ذا الجلال والاكرام) یعنی: پروردگارا تو سلام هستی و هر سلامتی از جانب توست، ای خداوند صاحب جلال و بخشش و پر از خیر و برکت تو به همه چیز برکت می‌بخشی. [۳۷۵]

در حدیث آمده است که سلام مذکور و درود و سلام بهشتیان برای پروردگارپرخیر و برکت و متعالی خودشان است. [۳۷۶]در وحی خداوندی آمده است که خداوند متعال بر بهشتیان سلام می‌فرستد همانطوری که خداوند متعال فرموده است ﴿سَلَٰمٞ قَوۡلٗا مِّن رَّبّٖ رَّحِيمٖ٥٨[يس: ۵۸].

سخن از جانب خداوند به بهشتیان سلام است. (یعنی با سلام ازآنان استقبال می‏کند).

این سخن که خداوند خود سلام است بدین معناست که خداوند از هر نقصی سالم و از هر تمثیلی بری است او به تمام کمالات متصف و از هر عیب و نقصی منزه و بری است.

علامه ابن قیم/در بدائع الفوائد می‏گوید: «السلام» اسم مصدر است و از جمله الفاظ دعا محسوب می‌شود که متضمن انشاء و اخبار است (یعنی هم بیانگر امر است و هم گزارش و خبر) جنبه خبری آن با جنبه انشایی‌اش تناقض ندارد. در حقیقت به معنای همان سلام مطلوب و دورد و سلام فرستادن است. که دو دیدگاه مشهور در این امر وجود دارد: نخست اینکه سلام در اینجا همان خداوند است و معنای سلام از جانب خدا بر بندگان در واقع همان نزول برکات وی بر آن‌هاست. بنابراین در میان اسماء خداوند تنها سلام بدین معنا برگزیده شده است.

دوم اینکه «سلام» مصدری است به معنای سلامت. که در هنگام سلام و درود فرستادن همین مطلوب و مد نظر می‏باشد. دلیل طرفداران این دیدگاه این است که سلام به صورت نکره می‏آید. فرستنده سلام می‏گوید: سلام علیکم، اگر اسمی از اسما خدا بود به این شیوه استعمال نمی‌شد و از دلایل دیگر آن‌ها این است که مقصود از سلام، معنای اسم خدا نیست بلکه تنها مقصود آن اعلام سلامت به صورت خبری و دعایی است.

علامه ابن قیم/می‏گوید: حکم نهایی این است که گفته شود: از مجموع این دو دیدگاه می‌توان حق را شناخت و در واقع حقیقت در جمع کردن این دو دیدگاه است و هرکدام از این دو نظر در برگیرنده قسمتی از حق هستند.و از مجموع آندو می‌توان به نظر درست و صحیح دست یافت که دست یافتن به نظر درست تنها با یک قاعده روشن می‌گردد و قاعده این است، هرکس که خداوند را با اسامی نیکویش به فریاد می‌خواند حق آن است که هر مطلوبی را باید از وی بخواهد و به اسمی از اسم‌های او متوسل شود که آن مطلوب را در بر بگیرد و مقتضی آن باشد و آن اسم با حصول آن مطلوب مناسبت داشته باشد تا داعی بوسیله آن اسم از خداوند آنچیز مطلوب را بخواهد و بوسیله آن به خداوند متوسل شود.

پس هرگاه گفت: پروردگارا مرا ببخش و توبه‏ام را بپذیر به حق که تو توبه‏پذیر و بخشاینده هستی. (تواب و غفور هستی) در واقع دو چیز را از خداوند خواسته و با دواسم از اسامی خداوند که مقتضی دست یافتن به مطلوب اوست خداوند را به فریاد خوانده و دعا کرده است.

پیامبرصهنگامی که ابوبکرساز وی درخواست کرد که چه دعایی را بخواند فرمودند، بگو پروردگارا بر خود فراوان ستم کردم و تنها تو گناهان را می‌بخشی پس از جانب خود بر من مغفرت و بخششی عطا کن و به من رحم کن و به حق که تو غفور و رحیم هستی. [۳۷۷]

از آنجایکه جایگاه سلام در چنان شرایطی جایگاه در خواست سلامتی است که از همه چیز نزد شخص مهمتر است، لذا در درخواست خود اسمی از اسم‌های خداوند را آورده است و آن همان «السلام» است که از خداوند بوسیله این اسم سلامت را در خواست می‏کند. بنابراین لفظ سلام دو معنا را در بر می‌گیرد. نخست: نام خدا

دوم: در خواست سلامت که مقصود اصلی گوینده سلام همین است.

در واقع سلام علیکم متضمن اسمی از اسامی خدا و طلب در خواست سلامت از اوست. که این بهره آن جای تامل و درنگ دارد و حقیقت سلام در واقع برائت و رهایی و نجات از هرگونه شر و عیب است.

تمام مشتقات سلام بر این محور می‌چرخد و این جمله دعایه که می‌گویند «سلَّمک الله» از همین معناست.

همچنین دعای مومنان بر روی پل صراط که می‌گوید ««رب سَّلم سلَّم» [۳۷۸]یعنی پروردگارا به سلامت نجاتم ده، و یا این گفته که می‌گویند: سلِّم الشی لفلان یعنی این چیز را به فلانی تسلیم کن و تنها به او اختصاص بده و دیگران را از آن رها سازد و خود را نیز برهان، از این معناست.

خداوند متعال فرموده است: ﴿ضَرَبَ ٱللَّهُ مَثَلٗا رَّجُلٗا فِيهِ شُرَكَآءُ مُتَشَٰكِسُونَ وَرَجُلٗا[الزمر: ۲۹].

یعنی: «خداوند مردی را مثل زده است که صاحبان مختلف دارد و مردی دیگر که تنها یک صاحب دارد».

مترجم: (مقصود در اینجا برده‌ای است که صاحبان مختلف یا یک صاحب دارد)که رجلاً سَلماً الرجل یعنی: تنها از آن یک نفر است و هیچ شخص دیگری صاحب و مالک آن نیست. همچنین سِلم به معنای صلح در برابر حرب (جنگ) نیز از همان معناست. چرا که هرکدام از طرفین جنگ خود را از اذیت دیگری نجات و رهایی می‌دهد. به همین دلیل بر وزن مفاعلة استعمال شده و گفته می‌شود مسالمه مثل مشارکت. قلب سلیم نیز از همین معناست یعنی قلبی که از عیب ودغل پاک و مصفا شده است.حقیقت سلام این است که فرد خود را برای خداوند رها سازد و تنها برای او اخلاص داشته باشد و از هر گونه عقل و غش، شرک و گناه و مخالفت با امر خدا رهایی یابد. در دوستی خود با خداوند و معامله نیکو با او استقامت ورزید و پایداری کند و این چیزی است که رستگاری از عذاب خدا و پیروزی به لطف و کرم خداوندی را برای بنده تضمین می‏کند و مایه و ضامن اطمینان اوست.

اسلام از همین ماده سلامت و سلام گرفته شده است چرا که آن تسلیم و فرمانبرداری و رهایی از شائبه‌های شرک برای خداست. مسلمان تسلیم پروردگارش شده و خود را برای او اخلاص کرده است. همانند برده‌ای که خود را برای صاحب خود تسلیم کرده و هیچکس دیگری حق مشارکت در آن را ندارد به همین سبب خداوند این دو مثال را بر طبق آیه‌ای که گذشت برای مسلمان خالص به پروردگار و مشرک زده است تا نمونه‌ای از این دو نوع انسان مشرک و مسلم باشد.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: تفسیر سلام.

دوم: شرح اینکه سلام همان تحیت و درود است (حفظ و حیات همه جانبه).

سوم: اینکه شایسته نیست بر خداوند سلام بفرستیم چون خود او سلام است.

چهارم: علت سلام نفرستادن بر خداوند.

پنجم: آموزش سلام و تحیاتی که شایسته خداوند است.

[۳۷۳] بخاری: کتاب صفة الصلاة (۸۳۵) باب ما یتخیر من الدعاء در الشهد و لیس بواجب مسلم: کتاب الصلاة (۴۰۲)(۵۸) باب الشهد فی الصلاة ابو داود کتاب الصلاة (۹۶۸) باب الشهد نسائی: فی کتاب الیهو (۳/۵۰، ۵۱) باب تخیر الدعا در الصلاة علی االنبی. از حدیث شفیق بن سلمة از عبدالبدبن مسعود س. [۳۷۴] ترمذی: فی الصلاة (۲۸۹) باب ماجاء فی التشهد من حدیث الاسود من یزید از عبدالله بن مسعودسنسائی نیز آن را تخریج کرده است (۲/۲۳۷، ۲۳۸) ضمن اینکه وی نیز به همین روش روایت کرده است. [۳۷۵] مسلم آن را تخریج کرده است کتاب المساجد (۵۹۱)(۱۳۵)باب استحباب الذکر بعد الصلاة و بیان صفتة از حدیث ثوبانس. [۳۷۶] منکر است. قسمتی از حدیث طویلی است که ابن ابی دنیا و ابو نعیم به طور متصل روایت کرده‌اند که رفع آن آنگونه که منذری در الترعیب و الترهیب (۴/۲۷۱) آورده است منکر است. [۳۷۷] بخاری: کتاب التوحید (۸۳۸۷) باب و کان الله سمیعاً یصیراً) مسلم: کتاب الذکر و الدعا (۲۷۰۵)(۴۸) باب استحباب خفض الصوت با الذکر از حدیث عبدالله بن عمرو بن عاصب. [۳۷۸] از حدیث مغیرة بن شعبه است که می‌گوید: رسول خداصفرمودند: شعار مومن بر (پل) صراط: رب سلِّم سلِّم است. ترمذی این روایت را در کتاب صفة القیامة (۲۴۳۴) باب ماجا فی شأن الصراط آورده است. البانی آن را در ضعیف الجامع (۳۹۹۷) تضعیف کرده است. بخاری صفة ا الصلاة (۸۰۶) باب فضل السجود از حدیث ابو هریرة مبنی بر اینکه سخن انسان در آن روز رب سلم سلم است. حافظ در الفتح (۱۱/۳۹۴)می گوید: لزوم این شعار مومن آن نیست که آن را به نطق بیاورد بلکه انبیاء آن را به زبان می‌آوردند برای مومنان دعای سلامت می‌کنند بنابراین شعار مومن نامیده شده است.

بابی پیرامون این سخن که فرد بگوید: پروردگارا اگر خواستی مرا ببخش

در صحیح از ابوهریرهسروایت شده است که رسول خدا صفرمودند: هیچکدام از شما نگوید: پروردگارا اگر خواستی مر اببخش یا پروردگارا اگر خواستی به من رحم کن. بلکه باید در خواسته خود عزم خود را جزم کند (با قاطعیت بخواهد) چرا که خداوند مجبور کننده‏ای ندارد. مسلم آورده است پس فرد باید چیز بزرگی از خداوند بخواهد چرا که آنچه خداوند می‌بخشد در پیشگاه وی بزرگ و سنگین نیست.

مصنف/این باب را پیرامون این سخن که فرد بگوید: پروردگارا اگر خواستی مرا ببخش، آغاز کرده است.

یعنی چنین سخنی جایز نیست. به دلیل حدیثی که در این باب مطرح شده از چنین گفتاری نهی شده است.

در ادامه مصنف می‏گوید: [۳۷۹]در صحیح از ابوهریره روایت شده است که رسول خداصفرمودند: هیچکدام از شما نگوید: پروردگارا اگر خواستی به من رحم کن. بلکه باید در خواسته خود عزم را سخ داشته باشد (با قاطیعت بخواهد) چرا که کسی خداوند را مجبور نمی‏کند. مترجم: یعنی خداوند هر چه را بخواهد بی‌آنکه کسی او را ملزم سازد انجام می‏دهد.

بر خلاف بنده که گاهی مورد درخواست در خواست کننده را به وی می‏دهد به دلیل نیاز، ترس، و یا امیدی که به او دارد، پس آنچه را که در خواست کننده از او درخواست کرده است به وی می‏دهد در حالی که از روی کراهت و اجبار به درخواست او پاسخ داده است، درخواست‌کننده از مخلوق این ویژگی و شایستگی را دارد که نیازش را به اراده فردی که از او درخواست می‌شود مشروط و معلق کند. از ترس اینکه مبادا وسیله مورد در خواست را در حالت کراهت و عدم طیب خاطر به او بدهد. برخلاف در خواستی که از پروردگار جهانیان می‏شود، زیرا خداوند شایسته ویژگی مذکور نیست چرا که او در کمال بی‌نیازی نسبت به مخلوقات خود، کمال بخشش و کرم است همه خلق محتاج و نیازمند در گاه اوست و پلک به هم زدنی از پرودگار جهانیان و بخشش او بی‌نیاز نیستند.

در حدیث آمده است [۳۸۰]که «دست راست خداوند پر است بخشش آن با گذرو جریان شب و روز چیزی از آن را نمی‌کاهد. آیا می‏دانید آنچه را که وی زمان خلقت آسمان‌ها و زمین بخشیده است؟ این همه بخشش از آنچه در دست راست اوست نکاسته است در دست دیگر او نیز قسط است به وسیله آن هر کسی را که بخواهد پایین می‏آورد و هر که را بخواهد بالا می‌برد».

خداوند متعال با حکمتی می‌بخشد و با حکمتی منع می‏کند او با خبر و حکیم است.

برای کسی که از خداوند می‌خواهد شایسته است که با عزم راسخ و تصمیم قاطع از وی بخواهد چرا که او هیچ چیزی را به بنده‏ای از روی کراهت و یا عظمت مورد در خواستی نمی‌بخشد.

[مترجم: یعنی: اینگونه نیست که مساله برای خداوند بسیار بزرگ باشد بلکه همه بخشش‌ها برای وی ناچیز و بی‌مقدار است و هیچ اثری در داشته‌های او ندارد)].

برخی از شاعران در ستایش ممدوح خود گفته‏اند:

کوچکی او در چشم کوچک بزرگ جلوه می‏کند بزرگی‌ها و قدرتمند در چشم بزرگ او کوچک می‌شود (صغیر جلوه می‏کند) چنین وصفی به نسبت کسانی است که ارباب دنیا هستند و گرنه بنده گاه می‌بخشد و بیشتر اوقات منع می‏کند و گاهی نیز از روی کراهت می‌بخشد بیشتر حالت او را بخل در بر گرفته است.

و به نسبت چنین حالتی که او دارد بخشش وی چندان بزرگ نیست ولی بخشش خداوند متعال بر بندگانش همیشگی و مستمر است و پیش از آنکه بنده بخواهد اضافه به او می‏دهد و آن هنگامی است که بنده نطفه‌ای است در رحم مادر. نعمت‌هایش به جنین در شکم مادر پر بارش و حاصل خیز است به نیکوترین شیوه جنین را تربیت می‏کند.

هنگامی که مادر آن را متولد کرد، پدر و مادر را بر وی می‌گمارد و بر نعمت‌های گذشته می‏افزاید که با نعمت‌های خداوند او را بزرگ و تربیت می‏کند تا قوت و نیرو می‌گیرد و قدرتمند می‏شود. در طول زندگی خود از نعمت‌های خداوند می‌غلطد، اگر زندگی‏اش بر اساس ایمان و پرهیزگاری باشد نعمت خداوند متعال بر او هنگامی که وفات می‏کند چندین و چندین برابر فزونی می‌گیرد و از نعمت‌های دنیا به مراتب بیشتر و بالاتر نصیب او می‌شود که تنها خداوند و میزان آن را می‏داند، نعمت‌هایی که خداوند بلند مرتبه برای بندگان مومن و متقی خود آماده کرده است.

و هر نعمتی که بنده بدان می‌رسد اگر چه پاره‌ای از آن‌ها در دست مخلوقین باشد، همه آن‌ها به اجازه و اراده و احسان اوست. به آن بنده خود. پس تنها خداوند شایسته ستایش در برابر تمام نعمت‌هاست. خداست که آن‌ها را برای آن بنده اراده کرده و مقدر نموده است و بر اساس کرم و فضل خود بر بندگان داده است. نعمت و فضل از آن اوست، پس حمد و ثنای نیکو نیز ویژه اوست.

خداوند متعال فرموده است: ﴿وَمَا بِكُم مِّن نِّعۡمَةٖ فَمِنَ ٱللَّهِۖ ثُمَّ إِذَا مَسَّكُمُ ٱلضُّرُّ فَإِلَيۡهِ تَجۡ‍َٔرُونَ٥٣[النحل: ۵۳].

یعنی: «آنچه از نعمت‌ها دارید همه از سوی خداست و گذشته از آن هنگامی که زیاتی به شما می‌رسد اورا با ناله و زاری به فریاد می‌خوانید». گاهی خداوند به سبب حکمتی، خواسته بنده‏اش را رد می‏کند و به او نمی‏دهد و آنچه از منع و عطا که شایسته بنده‏اش باشد او خود می‏داند و گاه آنچه را که بنده از او خواسته است، درآن وقتی که مقدر و معین کرده است به او می‌بخشد یا اینکه بیشتر از آنچه از وی خواسته است، به او می‌دهد [۳۸۱]پر خیر و برکت است خداوندی که پروردگار جهانیان است.

عبارت عربی «ولیعظیم الرغبة»که مسلم روایت کرده است، یعنی خواسته‌اش را بزرگ کند و حاجتی که از پروردگارش می‌خواهد بزرگ باشد. زیرا خداوند بر اساس کرم و بخشش و احسان خود چیزی‌های بسیار بزرگی را می‌بخشد.

خداوند متعال چیزی را که می‌بخشد در نظرش بزرگ نیست، یعنی هیچ چیزی در نزد او بسیار بزرگ جلوه نمی‏کند، اگرچه برای مخلوق آنچیز بسیار بزرگ باشد. زیرا کسی که از مخلوق می‌خواهد هرچه را که آن مخلوق به خواهنده می‏دهد، موجب کاهش داشته‏هایش می‌شود و در واقع با بخشیدن دارایی‌اش فرو کش می‏کند و کم ارزش‏تر می‏شود، بر خلاف بخشش و عطای پروردگار عالمیان که بخشش او با کلام اوست، همانگونه که می‏فرماید: ﴿إِنَّمَآ أَمۡرُهُۥٓ إِذَآ أَرَادَ شَيۡ‍ًٔا أَن يَقُولَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ٨٢ فَسُبۡحَٰنَ ٱلَّذِي بِيَدِهِۦ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيۡءٖ وَإِلَيۡهِ تُرۡجَعُونَ٨٣[يس: ۸۲-۸۳].

یعنی: «هرگاه خدا چیزی را بخواهد بشنود کار او تنها این است که خطاب به آن بگوید: بشو و آن هم می‏شود. پاک و منزه است خداوندی که بندگان هرگز قدر او را نمی‏دانند هیچ معبود بر حقی جز او نیست و جز او پروردگاری وجود ندارد».

از جمله مسائلی که در این باب مطرح کردید عبارتند از:

نخست: نهی از استثناء در دعا کردن.

دوم: بیان علت نهی از استثناء.

سوم: عبارت «لیعزم المسالة»یعنی به طور راسخ و قاطع بخواهد.

چهارم: چیز بزرگ خواستن.

پنجم: علت اینکه شخص آنچه را که می‌خواهد، بسیار بزرگ باشد.

[۳۷۹] بخاری: کتاب الدعوات (۶۳۳۹) باب الیعزم المسألة فإنه لامکره له. مسلم کتاب الذکر و الدعاء (۲۶۷۹)(۹) باب العزم بالدعاء و لایقل شئت. [۳۸۰] بخاری: کتاب التوحید (۷۴۱۱) باب قول الله تعالی (لما خلقت بیدی) مسلم: کتاب الزکاة (۹۹۳) (۳۷) باب الحث علی النفقة و تبشیر المنفق بالخلف از حدیث ابو هریرةس. [۳۸۱] مسلم: کتاب الذکر و الدعا (۲۶۷۸) (۷) باب العزم بالدعاء و لایقل إن شئت.

باب: اینکه شخص به کسی نگوید بنده و کنیز من

در صحیح از ابو هریره روایت شده است که رسول خداصفرمودند: هیچکدام از شما نگوید: به «رَبَّت» غذا بده یا برای ربت آب وضو بریز (وضو بگیر) بلکه (بجای رب) بگوید: سرور ومولای من.

و هیچکدام از شما (به برده و کنیز) خود نگوید: بنده و کنیز (أمة) من، بلکه بگوید: پسر جوان یا دختر جوان یا غلام من.

مصنف این باب را با بحثی تحت این عنوان که شخص به کسی نگوید بنده و کنیز من، آغاز کرده است.

سپس حدیثی را که در صحیح از ابوهریرة [۳۸۲]روایت شده است به عنوان شاهد مثال و سند گفته خود آورده است که رسول خدا صفرمودند: هیچکدام از شما نگوید: به ربت غذا بده یا برای ربت آب وضو بریز (وضو بگیر) بلکه (بجای رب) بگوید: سرور و مولا و هیچکدام از شما (به برده و کنیز) نگوید: بنده و کنیز (أمة) من بلکه بگوید: پسر جوان یا دختر جوان یا غلام من.

این الفاظ که مورد نهی واقع شده‌اند اگر چه در لغت اینگونه اطلاق شود ولی پیامبرصبه منظور تحقق توحید و پیشگیری از وقوع در شرک و جلوگیری از ابزارهایی که منجر به شرک می‌شوند از آن نهی فرموده‏اند. زیرا در لفظ آن تشریک معنا وجود دارد هم برای خداوند و هم برای غیر او به کار می‌رود.

چرا که تنها خداوند رب تمامی بندگان است و اگر بر غیر خدا نیز اطلاق شود در آن اسم با خداوند مشارکت داده شده است. به همین سبب پیامبرصاز آن نهی کرده‏اند اگر چه در به کار گرفتن آن، شریک قرار دادن برای خداوند در ربوبیت آنگونه، که خود توصیف کرده است مد نظر نباشد.

معنای رب در آنجا این است که وی مالک اوست و به این اعتبار بر مالک آن شخص لفظ رب اطلاق می‏شود. پس نهی از آن به سبب دوری گزیدن و یا قطع کردن ماده تشریک میان خالق و مخلوق به قصد تحقق توحید و دوری از شرک اگر چه در لفظ نیز باشد، است.

و این یکی از نیکوترین مقاصد و اهداف شریعت است به دلیل اینکه بیانگر تعظیم پروردگار متعال و دور ساختن او از هر گونه مشابهت به مخلوقات خود است. بنابراین رسول خدا صآنان را به چیزی که جایگزین این لفظ شود راهنمایی کرد و آنهم گفتن لفظ سرورم و مولایم است. همچنین سخن وی در خصوص اینکه کسی از شما نگوید: بنده و کنیز من. چرا که بنده بنده خداست و کنیز نیز کنیز خداست. خداوند متعال فرموده است: ﴿إِن كُلُّ مَن فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ إِلَّآ ءَاتِي ٱلرَّحۡمَٰنِ عَبۡدٗا٩٣[مريم: ۹۳].

یعنی: «تمام کسانی که در آسمان‌ها و زمین‌اند برای خداوند رحمان بندگی می‌کنند».

اطلاق این دو کلمه برغیر خداوند در واقع شریک قرار دادن در لفظ برای خداوند است. و به خاطر تعظیم خداوند متعال و رعایت ادب و دوری از شرک تحقق یافتن توحید، پیامبرصاز اندو نهی فرموده‌اند و آن‌ها را راهنمایی کرده است تا بگویند پسر جوان، دختر جوان یا غلام من. این در واقع از باب حمایت مصطفیصاز حریم توحید بوده است. امتش را به هر چیزی که در آن نفع و سود وجود دارد، مطلع ساخت و آن‌ها را از هر چیزی که درآن نقصان در دین است بازداشت. هیچ خیری نیست مگر اینکه آن‌ها را بدان راهنمایی کرده است بویژه در تحقق توحید. و هیچ شری نیست مگر اینکه آن‌ها را از آن بر حذر داشته بویژه هر چیزی که به طور لفظ نیز فرد را به شرک نزدیک گرداند، اگرچه فرد قصد و نیت آن را نداشته باشد. توفیق و رستگاری از طریق خداوند حاصل می‌گردد.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: نهی پیامبرصاز گفتن الفاظی مثل عبدی (بنده من) و امتی (کنیز من).

دوم: برده به ارباب خود رب نگوید و نباید به برده گفته شود که به ربت غذا بده. (که مقصود ارباب است).

سوم: تعلیم نخست اینکه به برده بگوید دختر جوان، پسر جوان یا غلام من.

چهارم: تعلیم دوم اینکه برده به صاحب خود بگوید سرور و مولای من.

پنجم: آگاهی به مراد و مقصود پیامبرصاز چنین بازداشتی، که مقصود و مراد وی چیزی جز تحقق توحید وعایت آن نبود گرچه در لفظ نیز باشد.

[۳۸۲] بخاری: کتاب العتق (۲۵۵۲) باب کراهة التطاول علی الرقیق. مسلم کتاب الالفاظ من الادب (۲۲۴۹)(۱۵) باب حکم اطلاق لفظة العبد و الامة و المولی و السید.

باب: اگر کسی بخاطر خداوند چیزی را در خواست کرد، رد نمی‏شود

از ابن عمربروایت شده است که گفت: رسول خدا صفرمودند: هرکس بخاطر خدا از شما چیزی در خواست کرد به او بدهید و هرکس به خاطر خدا از شما پناه خواست پناهش دهید و هرکس شما را فرا خواند اجابتش کنید، هرکس کار نیکی در حق شما انجام داد برایش جبران کنید، و اگر نتوانستید جبران کنید برای او دعا کنید تا جایی که ببینید که شما برای او جبران کرده‌اید (یعنی فراوان در حق او دعا کنید). ابوداود و نسائی این حدیث را با سند صحیح روایت کرده‏اند). [۳۸۳]

مصنف این باب را با نهی از اینکه فردی را به سبب در خواستش رد کنیم، آغاز کرده است و سپس به حدیثی استناد جسته که ظاهر حدیث بیانگر نهی از رد خواهنده‏ای است که بخاطر خداوند چیزی را تقاضا می‏کند، ولی این عموم نیاز به تفصیل بر حسب آنچه در کتاب و سنت امده است، دارد. اگر خواهنده‌ای چیزی را خواست که در آن حق دارد مثل بیت المال واجب است که اجابت شود و از آن به اندازه و استحقاق او وجوباً به وی داده می‏شود. همچنین اگر شخص نیازمندی از فردی که مالش افزون بر نیاز اوست چیزی را بخواهد باید به توجه به وضعیت و در خواست او به او ببخشد، اگر فرد نیازمند از کسی درخواست کرد که افزون بر نیاز خود نداشت، مستحب است که مسؤل با توجه به وضعیت خود به وی بدهد، به طوری که به او و فرزنداش ضرری نرسد و اگر خواهنده در وضعیت اضطراری و نیازشدید باشد، واجب است که به میزان دفع ضرورتش وی را بهر مند سازد و به وی ببخشد.

جایگاه انفاق (بخشش) یکی از شریفترین جایگاه‌ها در دین است و تفاوت مردم در آن به میزان شکل دهی به شخصیت خود بر اساس بخشش و کرم و ضد آندو بخل و مال دوستی است. اولی در کتاب وسنت پسندیده و دستور داده شده است ولی دومی مذموم و نکوهیده است.

خداوند متعال بندگانش را به دلیل نفع فراوان، گستردگی و فزونی ثواب انفاق، بدان تشویق کرده است مثلا فرموده است:

﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَنفِقُواْ مِن طَيِّبَٰتِ مَا كَسَبۡتُمۡ وَمِمَّآ أَخۡرَجۡنَا لَكُم مِّنَ ٱلۡأَرۡضِۖ وَلَا تَيَمَّمُواْ ٱلۡخَبِيثَ مِنۡهُ تُنفِقُونَ وَلَسۡتُم بِ‍َٔاخِذِيهِ إِلَّآ أَن تُغۡمِضُواْ فِيهِۚ وَٱعۡلَمُوٓاْ أَنَّ ٱللَّهَ غَنِيٌّ حَمِيدٌ٢٦٧ ٱلشَّيۡطَٰنُ يَعِدُكُمُ ٱلۡفَقۡرَ وَيَأۡمُرُكُم بِٱلۡفَحۡشَآءِۖ وَٱللَّهُ يَعِدُكُم مَّغۡفِرَةٗ مِّنۡهُ وَفَضۡلٗاۗ وَٱللَّهُ وَٰسِعٌ عَلِيمٞ٢٦٨[البقرة: ۲۶۷-۲۶۸].

یعنی: «ای کسانی که ایمان آورده‏اید از قسمت‌های پاکیزه اموالی که بدست آورده ایدو از آنچه از زمین برای شما بیرون آورده‌ایم ببخشید و به سراغ چیز‌هایی ناپاک نروید تا از آن ببخشید در حالی که خود شما حاضر نیستید آن چیزهای پلید را دریافت کنید، مگر با اغماض و چشم پوشی در آن و بدانید که خداوند بی‌نیاز و شایسته ستایش است، شیطان شما را وعده تهیدستی می‏دهد و به انجام گناه فرمانتان می‏دهد و خداوند رحمت‏گستر و آگاه است». و در جایی دیگر فرموده است ﴿ءَامِنُواْ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ وَأَنفِقُواْ مِمَّا جَعَلَكُم مُّسۡتَخۡلَفِينَ فِيهِۖ فَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنكُمۡ وَأَنفَقُواْ لَهُمۡ أَجۡرٞ كَبِيرٞ٧[الحديد: ۷].

یعنی: «ببخشید آنچه را که خداوند شما را در آن جانشینان (نسلهای قبل از شما و نماینده خداوند) قرار داده است».

نفاق و بخشش از خصوصیات نیکوی مطرح شده در این فرموده خداوند است که

﴿۞لَّيۡسَ ٱلۡبِرَّ أَن تُوَلُّواْ وُجُوهَكُمۡ قِبَلَ ٱلۡمَشۡرِقِ وَٱلۡمَغۡرِبِ وَلَٰكِنَّ ٱلۡبِرَّ مَنۡ ءَامَنَ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِ وَٱلۡمَلَٰٓئِكَةِ وَٱلۡكِتَٰبِ وَٱلنَّبِيِّ‍ۧنَ وَءَاتَى ٱلۡمَالَ عَلَىٰ حُبِّهِۦ ذَوِي ٱلۡقُرۡبَىٰ وَٱلۡيَتَٰمَىٰ وَٱلۡمَسَٰكِينَ وَٱبۡنَ ٱلسَّبِيلِ وَٱلسَّآئِلِينَ[البقرة: ۱۷۷]

یعنی: «اینکه چهره‏هایتان را سوی مشرق و مغرب کنید نیکی نیست بلکه نیکی ان است که به خدا و روز واپسین و فرشتگان و کتاب و پیامبران ایمان آورده باشید و مال خود را با وجود علاقه‌ای که بدان دارید به خویشاوندان و یتیمان و در ماندگان دهید». انفاق و بخشش را خداوند بعد از اصول ایمان و پیش از نماز مطرح کرده است و این – والله اعلم – به سبب گستردگی نفع آن است. خداوند انفاق را در ضمن اعمالی قرار داده است که بدان فرمان داده، بندگان را به پذیرش آن‌ها دعوت کرده و به آنان اجر بسیار بزرگ وعده داده است خداوند متعال فرموده است:

﴿إِنَّ ٱلۡمُسۡلِمِينَ وَٱلۡمُسۡلِمَٰتِ وَٱلۡمُؤۡمِنِينَ وَٱلۡمُؤۡمِنَٰتِ وَٱلۡقَٰنِتِينَ وَٱلۡقَٰنِتَٰتِ وَٱلصَّٰدِقِينَ وَٱلصَّٰدِقَٰتِ وَٱلصَّٰبِرِينَ وَٱلصَّٰبِرَٰتِ وَٱلۡخَٰشِعِينَ وَٱلۡخَٰشِعَٰتِ وَٱلۡمُتَصَدِّقِينَ وَٱلۡمُتَصَدِّقَٰتِ وَٱلصَّٰٓئِمِينَ وَٱلصَّٰٓئِمَٰتِ وَٱلۡحَٰفِظِينَ فُرُوجَهُمۡ وَٱلۡحَٰفِظَٰتِ وَٱلذَّٰكِرِينَ ٱللَّهَ كَثِيرٗا وَٱلذَّٰكِرَٰتِ أَعَدَّ ٱللَّهُ لَهُم مَّغۡفِرَةٗ وَأَجۡرًا عَظِيمٗا٣٥[الأحزاب: ۳۵].

یعنی: «مردان مسلمان و زنان مسلمان، مردان با ایمان و زنان با ایمان مردان فرنبردار فرمان خدا و زنان فرمانبردار فرمان خدا؛ مردان راستگو و زنان راستگو، مردان شکیبا و زنان شکیبا مردا ن فروتن و زنان فروتن مردان بخشایشگر و زنان بخشایشگر، مردان روزه دار و زنان روزه دار، مردان پاکدامن و زنان پاکدامن، مردانی که بسیار خدا را یاد می‌کنند و زنان که بسیار خدا را یاد می‌کنند، خداوند برای همه آنان پاداش و اموزش بزرگی فراهم ساخته است».

پیامبر صیارانش را به صدقه تشویق می‌کرد حتی زنان را نیز. و این نشأت گرفته از دلسوزی وی برای امت و تشویق آن‌ها به چیزی است که در دنیا و آخرت به آنان سود می‏رساند خداوند انصارشرا به سبب ایثار و فداکاری‌شان مورد ستایش قرار داده است ومی‏فرماید:

﴿وَيُؤۡثِرُونَ عَلَىٰٓ أَنفُسِهِمۡ وَلَوۡ كَانَ بِهِمۡ خَصَاصَةٞۚ وَمَن يُوقَ شُحَّ نَفۡسِهِۦ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡمُفۡلِحُونَ٩[الحشر: ۹].

یعنی: «آنان (مهاجرین) را بر خود ترجیح می‏دادند هر چند که خود سخت نیازمند باشند کسانی که از بخل نفس خود را، نگهداری، مصمون و محفوظ گردند ایشان قطعاً رستگارند». ایثار همانگونه که این آیه بیان می‏کند، یکی از بالاترین و برترین ویژگی‌های مومنان است.

خداوند متعال فرموده است: ﴿وَيُطۡعِمُونَ ٱلطَّعَامَ عَلَىٰ حُبِّهِۦ مِسۡكِينٗا وَيَتِيمٗا وَأَسِيرًا٨ إِنَّمَا نُطۡعِمُكُمۡ لِوَجۡهِ ٱللَّهِ لَا نُرِيدُ مِنكُمۡ جَزَآءٗ وَلَا شُكُورًا٩[الإنسان: ۸-۹].

یعنی: «به بینوا یتیم و اسیر به خاطرخدا خوراک می‏دهند (و به زبان حال می‌گویند)ما شما را تنها به خاطر ذات خدا و خوراک می‌دهیم و از شما پاداش و سپاس گزاری نمی‏خواهیم».

آیات و احادیث در خصوص فضل صدقه و بخشش بسیار فراوانند و هرکس برای آخرت در تلا ش باشد در این کار (انفاق) رغبت فراوان نشان می‌دهد. توفیق در دست خداوند است.

عبارت «هرکس شما را فرا خواند اجابتش کنید» این از جمله حقوق مسلمانان نسبت به یکدیگر است، که دعوت همدیگر را اجابت گویند و اینگونه موارد، اسباب الفت و محبت میان مسلمانان است.

عبارت «هرکس کار نیکی در حق شما انجام داد برایش جبران کنید» پیامبرصامتش را بر جبران کارهای نیکی که دیگران در حق او می‌کنند فرا خوانده است کارهای نیکی که نشان دهنده مروت است و خدا و پیامبرش آن را دوست دارند، همانطوری که حدیث مذکور بدان دلالت دارد. تنها انسان‌های فرو مایه و پست در پی جبران و قدر دانی از خوبی‌های دیگران نیستند و در این امر سستی می‌کنند و برخی از افراد فرو مایه نیز در عوض خوبی و نیکی، بدی می‌کنند همانطوری که بسیاری از مردم اینگونه با یکدیگر رفتار می‌کنند. از خداوند بخشش و گذشت در دنیا و اخرت را مسالت داریم.

برخلاف کسانی که اهل تقوا و ایمانند، آنان بدی را نیز با خوبی پاسخ می‌گویند و این عمل را به منظور اطاعت از خداوند و به خاطر دوستی او از طریقی که او بدان راضی و خشنود است انجام می‏دهند، همانگونه که خداوند فرموده است:

﴿ٱدۡفَعۡ بِٱلَّتِي هِيَ أَحۡسَنُ ٱلسَّيِّئَةَۚ نَحۡنُ أَعۡلَمُ بِمَا يَصِفُونَ٩٦ وَقُل رَّبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنۡ هَمَزَٰتِ ٱلشَّيَٰطِينِ٩٧ وَأَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَن يَحۡضُرُونِ٩٨[المؤمنون: ۹۶-۹۸].

یعنی: «بدی را با نیکی و نامطلوب را با بهترین شیوه پاسخ بگو، ما کاملا از چیزهایی که می‌گویند آگاهیم و بگو پروردگارا خویشتن را از وسوسه‌های اهریمنان در پناه تو می‌دارم. و خویشتن را در پناه تو می‌دارم، از اینکه (اهریمنان) در امور تصمیم‏گیری من حضور یابند و گرد آیند». و در جای دیگر فرموده است ﴿ٱدۡفَعۡ بِٱلَّتِي هِيَ أَحۡسَنُ فَإِذَا ٱلَّذِي بَيۡنَكَ وَبَيۡنَهُۥ عَدَٰوَةٞ كَأَنَّهُۥ وَلِيٌّ حَمِيمٞ٣٤ وَمَا يُلَقَّىٰهَآ إِلَّا ٱلَّذِينَ صَبَرُواْ وَمَا يُلَقَّىٰهَآ إِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِيمٖ٣٥[فصلت: ۳۴-۳۵].

یعنی «(بدی و زشتی را) به نیکو‌ترین شیوه پاسخ بده، نتیجه این کار آن خواهد شد که کسی که میان تو و او دشمنانگی بوده است. به ناگاه همچون دوست صمیمی گرد. به این خصلت نمی‌رسند مگر کسانی که دارای صبر و استقامت باشند و بدان نمی‌رسند مگر کسانی که بهره بزرگی (از ایمان و تقوا داشته باشند.) اینان کسانی هستند که از پیش از سوی خداوند متعال سعادت انان تعیین و تضمین شده است».

عبارت «اگر نتوانستید جبران کنید، برای او دعا کنید» رسول خدا صآنان را به این مقوله راهنمایی کرده است که دعا در حق کسی که جبران نمی‏تواند بکند خود یک نوع جبران است و برای فرد نیکی کننده بر اساس عمل نیکی که انجام داده است دعا می‏شود.

عبارت «تا جایی که ببینید و باور کنید که شما برای او جبران کرده اید» احتمال دارد که فعل عربی «تروا» با فتحه تا مد نظر باشد که به معنای دانستن است یعنی بدانید که شما برای او جبران نموده اید، موید این مطلب عبارتی است که در سنن ابو داود [۳۸۴].از حدیث ابن عمر روایت شده است مبنی بر اینکه به صورت «حتی تعلموا»آمده است یعنی: تا اینکه بدانید، که به دلیل تصریح این مساله همین نظر دوم پذیرفته می‏شود. همچنین در سنن ابوداود آمده است، اگر کسی از شما به خاطر خدا تقاضایی کرد، تقاضایش را اجابت کنید. [۳۸۵]یعنی آنچه از شما می‌خواهد به او بدهید. و ابوداود در روایت ابونهیک از ابن عباس آورده است که گفت: هرکس در جهت رضای خدا از شما چیزی خواست به او بدهید. [۳۸۶]در روایت این حدیث توسط عبیدالله قواریری همانند حدیث ابن عمر آمده است هرکس از شما به خاطر خدا در خواست کرد. [۳۸۷]

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: پناه دادن کسی که به خاطر خداوند پناه می‌خواهد.

دوم: بخشیدن به کسی که به خاطر خدا درخواست می‏کند.

سوم: پاسخ به دعوت و فرا خواندن کسی و اجابتکردن دعوت او.

چهارم: جبران عمل نیکی که در حق فرد انجام می‏شود.

پنجم: کسی که چیزی ندارد تا خوبی دیگران را با آن جبران کند در حق آن شخص نیکو کار دعا کند.

ششم: سخن پیامبرصمبنی براینکه آنقدر در حق وی دعا کنید تا بدانید که دعای شما در حد جبران نیکی او بوده است.

[۳۸۳] تخریج آن قبلا در شماره ۳۰۱ گذشت. [۳۸۴] ابوداود: کتاب الادب (۵۱۰۹) باب فی الرجل یستعیذ من الرجل از حدیث ابن عمر. [۳۸۵] ابوداودآورده است «ومن سالكم بالله فاعطوه» هرکس به خاطر خدا از شما در خواست کرد به او بدهید. [۳۸۶] ابوداود: کتاب الادب (۵۱۰۸) باب فی الرجل یستعیذمن الرجل حدیث ابن عباس که لفظ عربی آن بدینگونه است و من سألکم بالله فاعطوه. [۳۸۷] ابوداود کتاب الادب (۵۱۰۸) باب فی الرجل یستعیذ من الرجل از حدیث ابن عباس و به همین لفظ از حدیث ابن عمربنیز اورده است

باب: از وجه خدا تنها برای بهشت درخواست می‏شود

از جابر روایت شده است که گفت: رسول خداص فرمودند: از وجه خدا تنها برای رسیدن به بهشت در خواست می‏شود. ابوداود این حدیث را روایت کرده است.

مترجم: گویا وجه خدا به عنوان یکی از صفات خداوند وسیله ورود به بهشت شده است تا فرد بوسیله آن از خداوند بهشت را در خواست کند.

مصنف این باب را با نهی از اینکه از وجه خدا جز بهشت در خواست نمی‏شود، آغاز کرده است.

سپس حدیث جابر را که ابوداود آورده است مورد استناد قرار می‏دهد که جابر گفت: رسول خدا صفرمودند: از وجه خدا جز بهشت در خواست نمی‏شود. [۳۸۸]

ولی در اینجا سوالی مطرح می‌شود و آن اینکه در دعای پیامبرصهنگامی که از طائف پس از تکذیب شدن او توسط مردم طائف و افرادی از مردم مکه که در طائف بودند، بر می‏گشت در ضمن دعایی که مأثور نیز است فرمودند: پروردگارا از ضعف نیروی خود و از اندکی چاره اندیشی و از شر مساری خود بر مردم به تو شکایت می‌کنم تو پروردگار مستعضفین هستی تو پروردگار منی به چه کسی مرا وا می‌گذاری؟ [۳۸۹]

آیا مرا به بیگانه‌ای می‌سپاری تا بر من روترش کند یا اینکه کارم را به دشمنی وا می‌گذاری؟ اگر این خشم تو بر من نباشد باکی ندارم، جز اینکه عافیت و بخشش تو بر من وسیعتر است. در پایان این دعا فرموده است پناه می‌برم به نور روی تو که تاریکی‌ها به وسیله آن درخشیده است و کار دنیا و آخرت بوسیله آن درست می‌شود از اینکه خشم تو شامل حال من شود یا اینکه عذاب تو بر من نازل شود تو شایسته آن هستی که (بندگانت را)سرزنش کنی تا اینکه خشنود شوی (بندگان عملی انجام دهند که تو را خشنود و راضی سازند در غیر اینصورت مستحق سرزنش تو هستند).

هیچ نیرو و توان و حرکتی نیست مگر اینکه ازجانب خداوند است.و در حدیثی که پیرامون اذکار روایت شده آمده است: [۳۹۰]پرودگارا توشایسته‌ترین فرد برای یادآوری هستی و سزاوارترین کس برای پرستش هستی – که در پایان آن آمده است – پناه می‌برم به نور روی تو که مایه درخشش آسمان‌ها و زمین است.

در حدیثی دیگر آمده است که «پناه می‌برم به روی ارجمند (کریم)خداوند و به اسم عظیم او به کلمات کامل و شامل او از شر هرسرزنش و ملامت و از شر هر آچه خلق کرده‌ای (یعنی آنچه پروردگار خلق کرده است) و از شر این روز و روزهای پس از این و از شر دنیا و آخرت. امثال اینگونه دعا‌ها در احادیث مرفوع باسند صحیح یا حسن فراوانند.

جواب این است که احادیثی از این دست که وارد شده است در خواست چیزی است که شخص رابه بهشت نزدیک می‏سازد یا ممانعت از اعمالی است که مانع نزدیکی به بهشت هستند. پس این درخواست‌های پیامبرصبه وجه خداوند و نور وجه او چیزی است که شخص را به بهشت نزدیک می‏سازد، همانطوری که در حدیث صحیح آمده است. [۳۹۱]

«پروردگارا از تو بهشت و آنچه مرا به آن نزدیک می‌گرداند از قول و عمل، طلب می‏کنم و به تو پناه می‌برم از آتش جهنم و از هر سخن و عملی که مرا بدان نزدیک کند».

آنچه گفته شد بر خلاف خواسته‌های دنیایی است، مثل طلب مال، رزق، وسعت در زندگی روزمره به منطور تمایل و گرایش به دنیا. صرفنظر از اینکه فرد با این خواسته‌ها قصد آن را داشته باشد که در عمل به آخرت به وی کمک کنند بی‌تردید حدیث مذکور دلالت بر منع از این داردکه شخص نیازهای دنیایی‏اش را به وسیله وجه خدا در خواست کند. بنابراین احادیث مذکور تعارض با یکدیگر ندارند. واین برکسی پوشیده نیست و الله اعلم.

حدیث مطرح شده در این باب از جمله دلایل متواتر از کتاب و سنت دال بر اثبات وجه (روی) خداست. روی خدا از جمله صفات کمال اوست و سلب این صفات نشانگر نهایت نقص و شبیه ساختن خداوند به چیزهای ناقص است و سلب آن همانند سلب تمامی صفات یا برخی از آن‌هاست و کسانی که این صفت را سلب می‌کنند در واقع دچار بزرگترین چیزی شده‌اند که باید ازآن می‌گریختند و فرار می‏کردند. خداوند متعال بسیار بلند مرتبه و متعالی‌تر است از آنچه ظالمان و ستمگران می‌گویند.

ولی روش اهل سنت و جماعت از گذشتگان و جانشینان آن‌ها، ایمان به صفات خدا آنگونه که خود در کتابش خود را توصیف کرده و یا پیامبرصدر سنت خود او را چنانکه شایسته و سزاوار اوست، توصیف کرده است، می‏باشد. برای او هر صفتی را که خود در کتابش برای خود ثابت کرده است یا پیامبرش برای وی ثابت نموده است ثابت می‌کنند. همانندی با مخلوق را از او نفی می‌کنند.

همانگونه که ذات خداوند همانند هیچ ذات دیگری نیست، صفات او نیز مانند صفات دیگر موجودات نیستند. و هرکس صفات را از خداوند نفی کند در واقع کمال او را سلب کرده است.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: نهی از اینکه فردی از خداوند به واسط وجه او چیزی را بخواهد، مگر اینکه آن چیز نهایت تمام خواسته‏ها (بهشت) باشد. (یعنی به واسطه وجه خداوند بهشت را بخواهد).

دو م: اثبات صفت وجه (روی) برای خداوند متعال.

[۳۸۸] ضعیف است: ابوداود کتاب الزکاة (۱۶۷۱) باب کراهیة المساله بوجه اللههمانگونه که درفیض القدیر (۲/۲۲۰) آمده است ابن قطان و دیگران آن را ضعیف دانسته‌اند. البانی در ضعیف الجامع (۶۳۶۶) آن را تضعیف کرده است. [۳۸۹] ضعیف است: طبرانی آن را در الکبیر از حدیث عبدالله بن جعفر روایت کرده است. هیثمی (۶/۳۵) پس از آنکه این روایت را به طبرانی نسبت داده می‌گوید: در سند آن ابن اسحاق وجود دارد موثق مدَّلس است ولی دیگر رجال آن موثقند ارناؤوط در تخریج زادالعماد آن را تضعیف کرده است. همچنین البانی در تخریج فقه السیرة محمد غزالی /۱۳۵، ۱۳۶ آن را تضعیف کرده است. [۳۹۰] ضعیف است: طبرانی در الکبیر (۸۰۲۷) از ابوامامة روایت کرده است. هیثمی (۱۰/۱۱۷) می‌گوید در سند آن فضال بن جبیر وجود دارد که به اتفاق ضعیف است. [۳۹۱] صحیح است: قسمتی از حدیثی که احمد (۶/۱۳۴، ۱۴۶، ۱۴۷) روایت کرده است. ابن ماجه کتاب الدعاء باب الجوامع من الدعا از حدیث عایشهلو ابن حبان (۲۴۱۳- موارد)و حاکم (۱/۵۲۱-۵۲۲) آن را صحیح دانسته و ذهبی نیز موافقت کرده است البانی نیز در الصحیحة (۱۵۴۲)و صحیح الجامه (۱۲۸۷) آن را صحیح قلمداد کرده است.

باب: آنچه (در شریعت) پیرامون «لَو » (اگر) آمده است

خداوند متعال فرموده است: ﴿يَقُولُونَ هَل لَّنَا مِنَ ٱلۡأَمۡرِ مِن شَيۡءٖۗ قُلۡ إِنَّ ٱلۡأَمۡرَ كُلَّهُۥ لِلَّهِۗ يُخۡفُونَ فِيٓ أَنفُسِهِم مَّا لَا يُبۡدُونَ لَكَۖ يَقُولُونَ لَوۡ كَانَ لَنَا مِنَ ٱلۡأَمۡرِ شَيۡءٞ مَّا قُتِلۡنَا هَٰهُنَاۗ[آل عمران: ۱۵۴].

یعنی: «منافقان می‏گویند: اگر ما هم کاره‏ای بودیم (بر روش درست بودیم) در آنجا (جنگ احد) کشته نمی‌شدیم».

مصنف می‏گوید: آنچه پیرامون «لو» (اگر) آمده است. یعنی وعده عذاب و نهی که در شریعت پیرامون گفتن «اگر» هنگام وقوع اتفاقات نا گورا، وارد شده است. مثل گرفتاریهایی که براساس تقدیر خداوند رخ می‏دهد زیرا بیانگر عدم پایداری و نشاندهنده تاسف و حسرت فرد نسبت به چیزی است که گذشته است.

به طوری که دست یابی مجدد به آن ممکن نیست. بلکه واجب تسلیم شدن در برابر قدر و انجام دادن آنچه در مسیر بندگی لازم است و آن هم صبر و پایداری بنده در قبال آنچه از بدی که بدان دچار شده است. چرا که ایمان به قدر یکی از اصول ششگانه ایمان است. مصنف رحمة الله علیه ادات تعریف (ال) را بر «لو» اضافه کرده است و گفته است «الَوّ» در اینجا همانند نظائر آن مفید تعریف (معرفه کردن) نیست. چرا که مراد همان لفظ (لو)است.

مصنف/در ادامه به سخن خداوند استناد کرده است که می‏فرماید ﴿يَقُولُونَ لَوۡ كَانَ لَنَا مِنَ ٱلۡأَمۡرِ شَيۡءٞ مَّا قُتِلۡنَا هَٰهُنَاۗکه این سخن برخی از منافقان در روز جنگ احد به سبب ترس، وحشت و بزدلی آن‌ها بود.

ابن اسحاق می‏گوید: یحیی بن عباد بن عبدالله بن زبیر از پدرش از عبدالله بن زبیر برای ما روایت کرد و گفت: زبیر گفت: همراه با رسول خداصهنگامی که ترس و وحشت شدیدتر شد، دیدم که خداوند خوابی را برای ما فرستاد، هیچکدام در میان ما نبود مگر اینکه سرش را در سینه‏اش فرو برد (خوابید) گفت: سوگند به خدا سخن معتب بن قشیر را همانند خوابی می‌شنیدم که می‏گفت: اگر کار به دست ما بود در اینجا کشته نمی‌شدیم. در پی این گفته وی بود که این سخن خداوند نازل شد که فرموده است ﴿يَقُولُونَ لَوۡ كَانَ لَنَا مِنَ ٱلۡأَمۡرِ شَيۡءٞ مَّا قُتِلۡنَا هَٰهُنَاۗاین کلام در واقع ناظر بر گفته معتب است. که ابن ابی حاتم این [۳۹۲]مساله را روایت کرده است.

خداوند متعال در ادامه فرموده است: ﴿قُل لَّوۡ كُنتُمۡ فِي بُيُوتِكُمۡ لَبَرَزَ ٱلَّذِينَ كُتِبَ عَلَيۡهِمُ ٱلۡقَتۡلُ إِلَىٰ مَضَاجِعِهِمۡۖ[آل عمران: ۱۵۴] یعنی: «بگو: اگر در خانه هایتان هم بودید آنان که کشته شدن در سرنوشتشان بود به قتلگاه خود می‌آمدند. یعنی این چیزی است که ازسوی خداوندتعیین و مقدر شده بود و حکمی حتمی و لازم است، نه می‌توان از آن گریخت و نه چاره گریزی از آن است».

عماد بن کثیر در خصوص این فرموده خداوند که: ﴿ٱلَّذِينَ قَالُواْ لِإِخۡوَٰنِهِمۡ وَقَعَدُواْ لَوۡ أَطَاعُونَا مَا قُتِلُواْۗ[آل عمران: ۱۶۸] یعنی: «آنان کسانی هستند که نشستند و به برادران خود می‌گفتند: اگر از ما اطاعت می‌کرد ند کشته نمی‌شدند».

مقصود این است که اگر مشورت ما را مبنی برنشستن و عدم خروج برای جنگ گوش می‏دادند، با افرادی که کشته شدند آن‌ها نیز کشته نمی‌شدند. خداوند فرمود: ﴿قُلۡ فَٱدۡرَءُواْ عَنۡ أَنفُسِكُمُ ٱلۡمَوۡتَ إِن كُنتُمۡ صَٰدِقِينَ١٦٨[آل عمران: ۱۶۸] یعنی: «بگو پس مرگ را از خود بدور دارید اگر راست می‌گویید. یعنی اگر بوسیله نشستن و بیرون نرفتن شخص از مرگ و کشته شدن سالم می‌ماند پس شایسته شماست که نمیرید. ولی به ناچار مرگ به سراغ شما خواهد آمد اگرچه در برجهای بسیار بلند و کشیده باشید بنابراین مرگ را از خودتان دفع کنید اگر راستگو و صادق هستید».

مجاهد از جابر بن بن عبدالله نقل کرده است که گفت: این آیه در خصوص عبدالله بن ابی و یارانش نازل شده است، یعنی عبدالله بن ابی بود که چنان سخن نفاق آمیزی را به زبان آورد.

بیهقی از انس روایت کرده است که ابو طلحه گفت: در مصاف ما در روز جنگ احد، چرتی ما را در برگرفت، شمشیرم پی در پی می‌افتاد و آن را بر می‌داشتم. ولی گروه دیگر – منافقان – غمی جز غم جان خودشان را نداشتند از همه کس ترسوتر، وحشتناکتر، فرو مایه‌تر برای حق بودند که خداوند در خصوص آنان فرموده است ﴿يَظُنُّونَ بِٱللَّهِ غَيۡرَ ٱلۡحَقِّ ظَنَّ ٱلۡجَٰهِلِيَّةِۖ[آل عمران: ۱۵۴] یعنی: «در خصوص خداوند همانند دوران جاهلیت گمان باطل می‏زدند، منافقان اهل شک و تردید به خداوند بودند».

در همان آیه پیش از قسمت مذکور خداوند فرموده است ﴿قَدۡ أَهَمَّتۡهُمۡ أَنفُسُهُمۡ[آل عمران: ۱۵۴] ترجمه: «تنها برای خودشان اهمیت قائل بودند در فکر خودشان بودند به دلیل ترس و نگرانی و پریشانی، آن خواب کوتاهی که نصیب مومنان شد، آنان را در برنگرفت. چرا که آنان در خصوص خداوند همانند دوران جاهلیت گمان باطل داشتند.

شیخ الاسلام /علیه آنچه از سوی عبدالله بن ابی در غزوه احد اتفاق افتاد را مطرح کرده، می‏گوید: وی هنگامی که در جنگ احد گناره گیری کرد گفت: (محمد) نظر من و خودش را رها کرده و نظر دو نفر جوان (یا نوجوان) را بر می‌گزیند؟ همین که چنین سخنی را به زبان آورد بسیاری از مردم به همراه او جنگ را رها کرده و کناره گیری نمودند، بسیاری از آنان پیش از این اتفاق منافق نبودند؛ آنان مسلمان بودند. و چنان ایمانی داشتند که نور آن ضرب المثل بود. اگر پیش از آن دوران سخت و پیش از نفاق خود می‌مردند حتماً بر اسلام می‌مردند. مومنان حقیقی بودند که در ایام محنت و سختی در احد ثابت قدم ماندند و نه از زمره منافقان حقیقی که با سختی و محنت از ایمان برگشتند و مرتد گشتند.

این وضعیت بسیاری از مسلمان دوران ما و یا بیشتر آن‌هاست. هرگاه به سختی دچار شوند که اهل ایمان ایمانشان دچار زوال و انحطاط گردد، ایمانشان بسیار کاهش پیدا می‏کند و بسیاری از آنان منافق می‌شوند. برخی از آنان هنگامی که دشمن غلبه پیدا کند ارتداد و برگشتن از دین خود را اظهار می‌کنند از این نمونه مسلمان دیده‌ایم و غیر ما نیز دیده‌اند و جای عبرت و پندگیری است.

اگر در حالت راحتی و عافیت باشند و یا مسلمانان بردشمنان خود پیروز شوند آنان خود را در زمره مسلمان جا زده و مسلمان می‌شوند در ظاهر و باطن به انبیا ایمان دارند ولی ایمانی که در سختی هاثابت قدم نیست. به همین سبب در میان اینان ترک واجبات و شکستن محارم گسترش پیدا می‏کند و فزونی می‌گیرد.

اینان همان کسانی هستند که به زبان می‌گویند ایمان آورده‌ایم و در خصوص آنان گفته شده ﴿لَّمۡ تُؤۡمِنُواْ وَلَٰكِن قُولُوٓاْ أَسۡلَمۡنَا وَلَمَّا يَدۡخُلِ ٱلۡإِيمَٰنُ فِي قُلُوبِكُمۡۖ[الحجرات: ۱۴].

یعنی: «ایمان نیاورده‌اید بلکه بگویید تسلیم شده‌ایم چرا که ایمان هنوز به دلهایتان راه نیافته است». اینجا همان ایمان مطلقی مورد نظر است که اهل آن مومنان حقیقی هستند، ایمان هرگاه به طور مطلق در کتاب خدا به کار رفت همین ایمان است.

همانطوری که کتاب و سنت نیز بدان دلالت دارند، شکی به چنین ایماندارانی در هنگام سختی دست نمی‏دهد، سختی‌هایی که ایمان را در دل‌ها به جنش در می‏آورد. تمام.

همانطوری که شیخ الاسلام/گفته است ما نیز نمونه‌های فراوان از منافقان به چهره مسلمان امروزی را دیده‌ایم که چگونه در وقت غلبه پیدا کردن دشمن چهره واقعی خود را نمایان می‌سازند و این جای عبرت و پند دارد.

و اینکه چگونه به دشمنان علیه مسلمانان کمک می‌کنند. چگونه بر دین طعنه می‌زنند و دشمنی و شماتت خود را آشکار می‌سازند و چگونه به آنان برای خاموش کردن نور اسلام و از بین بردن اهل اسلام مسائل دیگری که در این مجال نمی‌گنجد بر دشمنان مسلمانان کمک و یاری می‌رسانند. تنها خداوند یاری رسان است.

در صحیح از ابوهریره روایت شده است که رسول خدا صفرمودند برای آنچه به تو سود می‌رساند تقلا کن، از خداوند طلب کمک کن، ناتوانی به خود راه نده. و اگر به چیزی دچار شدی، نگو: اگر فلان کار را انجام می‌دادم چنین و چنان می‌شد. بلکه بگو خداوند مقدر کرده و هر چه او خواست انجام می‏شود، چرا که اگر، راه عمل کردن شیطان را می‏گشاید.

مقصود مصنف از صحیح یعنی مسلم [۳۹۳]که از ابوهریرهسروایت کرده است که رسول خداصفرمودند: برای آنچه به تو سود می‌رساند تقلا کن، از خداوند طلب کمک کن، ناتوانی به خود راه نده. و اگر به چیزی دچار شدی، نگو: اگر فلان کار را انجام می‌دادم چنین و چنان می‌شد. بلکه بگو خداوند مقدر کرده و هر چه او خواست انجام می‏شود، چرا که اگر، راه عمل کردن شیطان را می‌گشاید. مصنف/این حدیث را مختصر کرده است و صورت کامل آن به این شیوه است که پیامبرصفرمودند: «مومن قوی بهتر و درنزد خدا از مومن ضعیف محبوتر است» و در همه اهل ایمان (هر دوی آنها) خیر وجود دارد. تقلا کن برای آنچه به تو سود می‌رساند» یعنی در زندگی دنیوی و معاد. مقصود اینکه فرد برای ایجاد اسبابی که بنده را در دنیا و آخرتش سود می‌رساند باید حریص و تلاشگر باشد. اسبابی که خداوند متعال در شریعت خود برای بندگانش تشریع کرده است، اعم از اسباب واجب؛ مستحب و مباح وبنده نیز در حین انجام اسباب باید تنها از خداوند طلب کمک کند نه غیر او. تا سبب او کامل شود و در حق او سودمند واقع گردد. در واقع باید اعتماد وی در اخذ سبب به خداوند باشد، چرا که خداوند پدید آوردنده سبب و مسبب است، هیچ سببی سود نمی‌رساند مگر اینکه خداوند بوسیله آن به کسی سود برساند در انجام سبب باید اعتمادش به خداوند باشد انجام سبب سنت (قانون طبیعت است) و توکل بر خداوند توحید است. هرگاه این دو با هم جمع شوند مقصود فرد به اذن و اجازه خداوند تحقق می‌یابد.

در عبارت عربی «و لا تعجزن» نون برای تاکید خفیفه است. پیامبرصاز عجزو ناتوانی نهی کرده و آن را نکوهیده تلقی کرده است. سستی وضعف از نظر شرع و عقل مذموم و نکوهیده است.

در حدیث آمده است [۳۹۴]که زیرک کسی است که نفس خود را مطیع خود ساخته و برای بعد از مرگ عمل کند.

و عاجز کسی است که نفس از هوای خود تبعیت کند و از خدا آرزوها‌ی کوتاه دنیایی را تمنا کند. پیامبرصوی را بر اساس حدیث مذکور ارشاد نموده است که اگر دچار حادثه‏ای ناگوار شدید نگوید اگر من چنین کردم چنین و چنان می‌شد بلکه بگوید: خداوند مقدر کرده و هرآنچه او بخواهد انجام می‏شود.

یعنی: چنین اتفاقی اساس تقدیر خداوند بوده و تسلیم برای قدر او واجب است و همچنین رضایت بر قدر خداوند لازم بوده برای آن ثواب و پاداش محسوب می‏شود.

عبارت «اگر، راه شیطان را می‌گشاید» یعنی از آنجایی که در آن تاسف بر گذشته و حسرت برآن و نکوهش قدر است بیانگر نفوذ شیطان می‏باشد و تاسف و حسرت و نکوهش با صبر و خشنودی منافات دارد.

صبر لازم و واجب، و ایمان به قدر فرض است. خداوند متعال فرموده است: ﴿مَآ أَصَابَ مِن مُّصِيبَةٖ فِي ٱلۡأَرۡضِ وَلَا فِيٓ أَنفُسِكُمۡ إِلَّا فِي كِتَٰبٖ مِّن قَبۡلِ أَن نَّبۡرَأَهَآۚ إِنَّ ذَٰلِكَ عَلَى ٱللَّهِ يَسِيرٞ٢٢ لِّكَيۡلَا تَأۡسَوۡاْ عَلَىٰ مَا فَاتَكُمۡ وَلَا تَفۡرَحُواْ بِمَآ ءَاتَىٰكُمۡۗ وَٱللَّهُ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخۡتَالٖ فَخُورٍ٢٣[الحديد: ۲۲-۲۳].

یعنی: «هیچ رخدای در زمین به وقوع نمی‌پیوند یا به شما دست نمی‏دهد مگر اینکه پیش از آفرینش زمین و خود شما در کتاب بزرگ و مهمی بوده است و این کار برای خداوند ساده و آسان است. این بدان خاطر است که شما نه بر از دست دادن چیزی غم بخورید که از دستتان بدرفته است و نه شادمان بشوید بر آنچه خدا به دستتان رسانیده است، خداوند هیچ شخص متکبر فخر فروشی را دوست نمی‌دارد».

علی بن ابی طالبسمی‏فرماید: صبر برای ایمان به منزله سر برای جسد است. امام احمد می‏گوید: خداوند صبر را در نود جای قرآن آورده است.

شیخ الاسلام/ ضمن آوردن حدیث این باب به طور کامل – در خصوص معنای آن می‏گوید: در آنچه بدان مامور گشته، ناتوانی و عجزبه خود راه ندهد و بدآنچه برای او مقدر گشته بی‌صبری نکند. بعضی از مردم هردو شر (عجز و بی‌صبری) را در خود جمع کرده‏اند. پیامبرصبه کوشش و تقلا در آنچه سودمند است و طلب یاری و کمک از خداوند، فرمان داده است. امر به معنای وجوب است و اگر مقتضی وجوب نباشد عمل به آن مستحب است و از عجز و ناتوانی نهی کرده است و می‏فرماید: خداوند عجز و ناتوانی را نکوهش و سرزنش می‏کند. [۳۹۵]

عاجز در واقع ضد آن کسانی است که خداوند فرموده است: (الذین هم ینصرون) یعنی: کسانی که یاری می‏رسانند دستور به صبر و نهی از عجز و ناتوانی از انجام آنچه خداوند بدان فرمان داده است، در جاهای بسیاری آمده است و ان به دلیل این است که انسان در میان این دو امر واقع شده است، امری که به انجام آن مامور شده است، بر اوست که چنین امری را انجام داده و برای آن تلاش و تقلا کند از خداوند طلب کمک کند و عجز و ناتوانی به خود راه ندهد و امری دیگر که بدون اختیار خود بدان دچار شده است و بر اوست که در چنین امری صبر و پایداری کند و از بی‌صبری و جزع بپرهیزد.

به همین سبب برخی از عاقلان – ابن مقفع و دیگران – گفته‌اند: امور دو چیز ند: امری که درآن می‌توان چاره اندیشی و تدبیر کرد پس نباید از انجام آن ناتوانی به خود راه داد. و امری دیگر که نمی‌توان در خصوص آن چاره اندیشید و تدبیر کرد، نباید از این امر بی‌صبری و ناشکیبایی کرد. این مقوله در تمامی امور صدق می‏کند ولی در خصوص مومن باید گفت: آنچه در آن جای تدبیر و چاره اندیشی است همان چیزی است که خداوند بدان فرمان داده و آن را دوست دارد. زیرا خداوندوی را به چیزی فرمان نمی‏دهد که خارج از اراده و تدبیر او باشد، چرا که خداوند هیچکسی را بیشتر از اندازه و وسعش مکلف نمی‏کند. در واقع خداوند او را به هر خیری که در آن جای تدبیر و اراده و چاره اندیشی است فرمان داده است و آنچه در آن جای تدبیر و چاره اندیشی نیست همان چیزی است که بدون فعل و اراده خود بدان دچار می‏شود.

و اسم نیکی‌ها و بدی‌ها هر دوی این امور را بر می‌گیرد.

افعالی که خداوند بدان فرمان داده است و در واقع جای تدبیر و اراده دارد مثل این فرموده خداوند: ﴿مَن جَآءَ بِٱلۡحَسَنَةِ فَلَهُۥ عَشۡرُ أَمۡثَالِهَاۖ وَمَن جَآءَ بِٱلسَّيِّئَةِ فَلَا يُجۡزَىٰٓ إِلَّا مِثۡلَهَا وَهُمۡ لَا يُظۡلَمُونَ١٦٠[الأنعام: ۱۶۰].

یعنی: «هر کس عمل نیکی را انجام داده باشد برای او ده برابر آن پاداش در نظر گرفته می‌شود و هرکس عمل بدی مرتکب شده باشد همانند آن مجازات خواهد شد».

و در جای دیگر فرموده است:﴿إِنۡ أَحۡسَنتُمۡ أَحۡسَنتُمۡ لِأَنفُسِكُمۡۖ وَإِنۡ أَسَأۡتُمۡ فَلَهَاۚ[الإسراء: ۷].

یعنی: «نیکی و بدی که انجام می‏دهید در واقع به نفع یا ضرر خودتان خواهد بود و در واقع به خودتان نیکی و بدی کرده‏اید».

و خداوند فرموده است: ﴿وَجَزَٰٓؤُاْ سَيِّئَةٖ سَيِّئَةٞ مِّثۡلُهَاۖ[الشورى: ۴۰] یعنی: «مجازات هر بدی، بدی مثل آن خواهد بود»و یا مثل این فرموده خداوند: ﴿بَلَىٰۚ مَن كَسَبَ سَيِّئَةٗ وَأَحَٰطَتۡ بِهِۦ خَطِيٓ‍َٔتُهُۥ[البقرة: ۸۱] یعنی: «آری هرکس مرتکب بدی می‌شود و گناهش او را احاطه کند».

آیات فراوانی از این دست وجود دارند. والله اعلم.

قسم دوم: گرفتاری‌ها و نعمت‌هایی که بدون اراده و نقش بنده برای او پیش می‏آیند. خداوند متعال فرموده است: ﴿مَّآ أَصَابَكَ مِنۡ حَسَنَةٖ فَمِنَ ٱللَّهِۖ وَمَآ أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٖ فَمِن نَّفۡسِكَۚ[النساء: ۷۹].

یعنی: «هر نیکی که به تو می‏رسد از جانب خداست و هر بدی که بدان دچار می‌شوی از جانب خود توست و آیه پیش از این آیه نیز در همین مورد است. نیکی در این دو آیه نعمت‌ها و بدی همان مصیبت‌ها و گرفتاری هاست. این آن قسمت دوم است».

شیخ الاسلام/مطرح شدن آن را در این جایگاه پنداشته است و ممکن است که ناسخ آن را ساقط کرده باشد و الله اعلم.

سپس شیخ الاسلام/می‏گوید: انسان هنگامی که به انجام اعمالی فرمان داده می‌شود مامور بر این نیست که به قدر بنگرد، بلکه هنگامی که گرفتاریهایی برای او پیش می‏آید که هیچگونه چاره‌ای نمی‌توان برای دفع آن اندیشید باید به قدر خداوندی باور داشته باشد. بنابراین هر چه از رفتار آدمیان یا بغیر رفتار و اعمال آنان برای تو پیش می‏آید برآن صبر و مقاومت کن، راضی باش و تسلیم شو. خداوند متعال فرموده است: ﴿مَآ أَصَابَ مِن مُّصِيبَةٍ إِلَّا بِإِذۡنِ ٱللَّهِۗ وَمَن يُؤۡمِنۢ بِٱللَّهِ يَهۡدِ قَلۡبَهُۥۚ وَٱللَّهُ بِكُلِّ شَيۡءٍ عَلِيمٞ١١[التغابن: ۱۱].

یعنی: دچار هیچ مصیبتی نمی‌شوید مگر به اذن خداوند و هرکس به خداوند ایمان بیاورد او قلبش را هدایت می‏کند. به همین سبب آدم به موسی گفت: [۳۹۶]آیا مرا به خاطر امری که خداوند چهل سال قبل از خلق من بر من مقدر کرده است سرزنش می‌کنی؟ آدم برای موسی حجت آورده است.

زیرا موسی به آدم گفت: چرا ما و خودت را از بهشت خارج ساختی؟ او را به سبب مصیبتی که حاصل عملکردش بود ملامت نمود، نه بدان سبب که آن کار آدم گناه بود، زیرا ملامت وی به خاطر گناهش - همانگونه که بسیاری از مردم می‌پندارند – مقصود حدیث مذکور نیست. چرا که آدم از گناه خود توبه کرده بود کسی که از گناه توبه کند گویا اصلاً گناهی مرتکب نشده است و به اتفاق علما سرزنش و ملامت توبه کننده جایز نیست. پایان.

علامه ابن قیم /می‏گوید: این حدیث اصول بسیار بزرگی از اصول ایمان را تضمین کرده و در بر گرفته است:

نخست: خداوند پاک و منزه به محبت توصیف شده و به طور حقیقی محبت می‌ورزد.

دوم: خداوند متقضا و موافق اسماء و صفات خود را دوست دارد پس قوی است و مومن قوی و نیرومند را دوست دارد. او فرد است و فرد را دوست دارد. زیباست زیبایی را دوست دارد. علیم است و علما را دوست دارد. نظیف است و نظافت را دوست دارد. مومن است و مومنان را دوست دارد. محسن است و محسنان را دوست دارد، صابر است و صابران را دوست دارد، شاکر است و شاکران را دوست دارد.

جز اینکه محبت او نسبت به مومنان متفاوت است برخی را بیشتر از بعضی دیگر دوست دارد.

سعادت و خوشبختی انسان در گرو تقلای او در جهت آن چیزی است که در دنیا و آخرت به او سود می‌رساند. حرص: در واقع همان به کارگیری تلاش و تمام توان خود است هرگاه حریص با چیزی که به وی سود می‌رساند مواجه شود حرص و تقلای او ستودنی است و تمام کمال او در این او امر جمع شده است که حریص باشد و حرص او در جهتی باشد که به وی سود می‌رساند، زیرا حرص بر چیزی که سودی به وی نمی‌رساند یا فعلی که بدون حرص به او نفع می‌رساند به همان میزان کاهش و از بین رفتن حرص، کمال او نیز از بین می‌رود و نقصان می‌یابد. و خیرو نیکی تمامی تمامی‏اش در حرص بر چیزی است که سود می‌رساند.

از آنجایی که حرص و تقلای انسان به کمک، خواست و توفیق خداوند بستگی دارد، خداوند به انسان فرمان داده است تا از او کمک و یاری بطلبد تا تلاش و کوشش وی تحقق یابد. از این رو فرموده است: ﴿إِيَّاكَ نَعۡبُدُ وَإِيَّاكَ نَسۡتَعِينُ٥[الفاتحة: ۵] «تنها ترا می‌پرستیم و از تو یاری می‌طلبیم».

بنابراین تلاش و تقلای انسان برای آنچه که به او سود می‌رساند عبادت خداوند متعال محسوب می‌شود و این عبادت جز به کمک و یاری خداوند تحقق نمی‌یابد به همین دلیل خداوند به او فرمان داده است تا او را بپرستند و از او یاری بطلبند، کسی که برای آنچه به او سود می‌رساند تلاش و تقلا می‏کند بر خلاف انسان عاجز، در واقع از خداوند طلب یاری و کمک می‏کند، این آیه در واقع راهنمایی و ارشاد انسان به بزرگترین اسباب دسترسی به مقدر قبل از وقوع آن است و تقلا برای رسیدن به مطلوب با استقامت و طلب کمک از کسی که فرمان امور به دست اوست و مصدر تمامی امور است و تمامی امور به او بر می‌گردند.

اگر چیزی از دست انسان در رفت که برآن قدرت نداشت دو حالت دارد: یا عجزو ناتوانی است که کلید عمل شیطان است در نتیجه عجز او را به گفتن «اگر» وا می‌دارد حال آنکه در اینجا «اگر» گفتن نه تنها فائده‏ای ندارد بلکه کلید سرزنش، ناتوانی، خشم، تاسف، و اندوه است و همه این‌ها از جمله عمل شیطان است که پیامبرصاز گشودن دروازه عمل شیطان به این شیوه نهی فرموده است و به حالت دوم فرمان داده است و آنهم توجه به قدر خداوند و لحاظ کردن آن است و اینکه آنچه خداوند برای او مقدر کرده است هیچکس نمی‏تواند آن را از بین ببرد و احدی نمی‌توان برآن غلبه پیدا کند. در اینجا برای او سودمند‌تر از قدر خداوندی و مشیت نفوذ کننده او که موجب لزوم مقدور شده است، شاهدانی وجود ندارد. اگر این منتقی شود وجود آن چیز نیز ممتنع است، به همین سبب پیامبرصفرموده است: اگر چیزی برتو غالب گشت نگو: اگر چنین می‌کردم چنین و چنان می‌شد بلکه بگو: خداوند مقدر کرده و هر چه او بخواهد می‏شود.

از این رو پیامبرصآن شخص را به چیزی ارشاد کرده است که در هر دوحالت به او نفع می‌رساند؛ هم در حالت دستیابی به مطلوب و هم در حالت از دست دادن آن پس این حدیث از جمله آموزه‌هایی است که بنده هر گز از آن بی‌نیاز نیست، حتی ضروری‌ترین چیز برای بنده است؛ و چرا که آن در برگیرنده اثبات قدر و کسب و اختیار و بر جا آوردن بندگی به صورت ظاهری و باطنی در دو حالت رسیدن به مطلوب و یا عدم رسیدن به آن است. توفیق از جانب خداوند است.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: تفسیر دو آیه از سوره آل عمران.

دوم: نهی صریح پیامبر صاز گفتن «اگر»، در هنگام دچار شدن به یک مصیبتی.

سوم: تعلیل مسأله فوق مبنی بر اینکه عمل شیطان را در وجود انسان می‌گشاید و راه نفوذش را باز می‏کند.

چهارم: ارشاد به گفتن سخن نیکو و پسندیده.

پنجم: دستور به تلاش و کوشش در جهت چیزی که سود می‌رساند با طلب کمک و یاری از خداوند.

ششم: نهی از ضد تلاش و کوشش یعنی عجز و ناتوانی.

[۳۹۲] حس است: همانطوری که ابن کثیر در تفسیر خود (۱/۴۱۸) گفته است. ابن اسحاق این موضوع را روایت کرده است. ابن جریر (۴/۹۴) با سند حسن از زبیر روایت کرده است نگ: النهج السدید (۵۳۲). [۳۹۳] قسمتی از حدیث ابوهریره که مسلم آن را در صحیح خود، کتاب القدر (۲۶۶۴)(۳۴) باب فی الامر بالقوه و ترک العجر. [۳۹۴] ضعیف است: احمد (۴/۱۲۴) ترمذی: کتاب صفة القیامة (۲۴۵۹) باب شماره (۲۵) ابن ماجه: کتاب الزهد (۴۲۶۰)باب ذکر الموت و الاستعداد له از حدیث شداد ابن اوس. حاکم به شرط بخاری آن را صحیح است (۱/۵۷) وذهبی نیز با این سخن که «لا والله ابوبكر واه»تعقیقب کرده است یعنی ابوبکربن مریم خیالی است.البانی در تخریج ریاض الصالحین (۶۷) آن را تضعیف کرده است. [۳۹۵] ضعیف است: احمد (۶/۲۵) ابو داود: کتاب الاقضیة (۳۶۲۷) باب الرجل یحلف علی حقه از حدیث عوف بن مالک الشجعیس. البانی در تخریج الکلم الطیب (۱۳۷) آن را تضعیف کرده است و همچنین در ضعیف الجامع (۱۷۵۹). [۳۹۶] بخاری: کتاب القدر (۶۶۱۴) باب تحج آدم و موسی عندالله. مسلم کتاب القدر (۲۶۵۲) باب حجاج آدم و موسی÷از حدیث ابو هریرهس.

بابی پیرامون نهی از نکوهش و بدگویی‌کردن باد

از ابی بن کعبسروایت شده است که رسول خدا ص فرمودند: باد را بدگویی نکنید اگر چیزی از آن را دیدید که آن را ناپسند می‌دارید بگویید: پرودگارا از تو خیر این باد و خیر آنچه در آن است و خیر آنچه را که باد برای آن فرمان داده شده طلب می‌کنم و به تو پناه می‌برم از شر این باد و از شر آنچه باد برای آن فرمان داده شده است. ترمذی این روایت را صحیح دانسته است.

مصنف این باب را با نهی از نکوهش و بدگویی باد آغاز کرده است.

در ادامه به حدیثی استناد کرده است که از ابی بن کعبسروایت شده است که رسول خداصفرمودند:

باد را بدگویی نکنید اگر چیزی از آن را دیدید که آن را ناپسند می‌دارید بگویید: پرودگارا از تو خیر این باد و خیر آنچه در آن است و خیر آنچه را که باد برای آن فرمان داده شده طلب می‌کنم و به تو پناه می‏برم از شر این باد و از شر آنچه باد برای آن فرمان داده شده است. ترمذی این روایت را صحیح دانسته است. [۳۹۷]

زیرا باد از سوی خداوند متعال پدید آمده و براساس خلقت و فرمان او تشکیل می‏شود. خداوند است که آن را به وجود آورد و بدان فرمان داده است، پس نکوهشگر آن در واقع پدیدآورنده آن را نکوهش و بدگویی کرده است که آنهم خداوند سبحان است. همانگونه که قبلا در خصوص نکوهش و بدگویی روزگار مطرح شد، این مساله نیز همانند آن است و تنها کسی که به خدا و دین او جاهل است و از شریعت او که برای بندگان تشریع نموده بی‏خبر است چنین عملی را انجام می‏دهد.

پیامبرصاهل ایمان را از اینکه سخنی همانند جاهلان و ستمگران بگویند نهی کرده و بازداشته است و آن‌ها را راهنمایی کرده که در هنگام وزیدن باد چه بگویند از این رو فرموده است: اگر بادی را دیدید که در نظرتان ناگوار و ناپسند بود بگویید: پروردگارا از تو خیر این باد و خیر آنچه در آن است و خیر آنچه که باد برای آن فرمان داده شده طلب می‏کنم.

مقصود این است که هرگاه در هنگام وزیدن باد آن را ناگوار و ناپسند یافتید، یکتاپرستانه به سوی پروردگارتان برگردید. و بگویید: پرودگارا از تو خیر این باد و خیر آنچه در آن است وخیر آنچه را که باد برای آن فرمان داده شده طلب می‏کنم و به تو پناه می‏برم از شر این باد و از شر آنچه در آن است و از شر آنچه باد برای آن فرمان داده شده است. این دعا بیانگر بندگی‌کردن برای خدا و اطاعت از او و پیامبرش است وطلب دفع شر و بلا از خداوند است و خود را در معرض فضل و کرم و نعمت او قرار دادن است و این حالت حالت یکتا پرستان و ایمانداران است، بر خلاف وضعیت و حالت اهل فسق و سرکشی، همان کسانی که از چشیدن طعم توحید که حقیقت ایمان است محروم گشته‏اند.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید، عبارتند از:

نخست: نهی از بدگویی و نکوهش باد.

دوم: راهنمایی کردن انسان به سخن سودمند هنگامی که یک چیز ناخوشایند را مشاهده می‏کند.

سوم: راهنمایی و ارشاد به اینکه باد مأمور خداوند است.

چهارم: اینکه باد گاهی به خیر و گاهی نیز به شر فرمان داده می‏شود.

[۳۹۷] صحیح است: ترمذی: کتاب الفتن (۲۲۵۲) باب ماجاء فی النهی عن سب الریح. ترمذی می‌گوید: حدیث حسن صحیح است. البانی با شواهد و روش‌های خود در صحیح الجامع (۷۱۹۲) آن را صحیح قلمداد کرده است.

باب

فرموده‌ی خداوند متعال فرموده است:

﴿يَظُنُّونَ بِٱللَّهِ غَيۡرَ ٱلۡحَقِّ ظَنَّ ٱلۡجَٰهِلِيَّةِۖ يَقُولُونَ هَل لَّنَا مِنَ ٱلۡأَمۡرِ مِن شَيۡءٖۗ قُلۡ إِنَّ ٱلۡأَمۡرَ كُلَّهُۥ لِلَّهِۗ يُخۡفُونَ فِيٓ أَنفُسِهِم مَّا لَا يُبۡدُونَ لَكَۖ يَقُولُونَ لَوۡ كَانَ لَنَا مِنَ ٱلۡأَمۡرِ شَيۡءٞ مَّا قُتِلۡنَا هَٰهُنَاۗ قُل لَّوۡ كُنتُمۡ فِي بُيُوتِكُمۡ لَبَرَزَ ٱلَّذِينَ كُتِبَ عَلَيۡهِمُ ٱلۡقَتۡلُ إِلَىٰ مَضَاجِعِهِمۡۖ وَلِيَبۡتَلِيَ ٱللَّهُ مَا فِي صُدُورِكُمۡ وَلِيُمَحِّصَ مَا فِي قُلُوبِكُمۡۚ وَٱللَّهُ عَلِيمُۢ بِذَاتِ ٱلصُّدُورِ١٥٤[آل عمران: ۱۵۴].

یعنی: «درباره خداوند پندارهای نادرستی همچون پندارهای جاهلیت داشتند و می‌گفتند آیا چیزی از کار (جنگ) نصیب ما می‏شود، بگو همه کارها در دست خداست در دل خود چیزهایی را پنهان می‌دارند که برای تو آشکار نمی‏سازند، می‏گویند اگر کار به دست ما بود در اینجا کشته نمی‌شدیم، بگو: اگر در خانه‌های خود هم بودید آنان که کشته شدن در سر نوشتشان بود به قتلگاه خود می‏آمدند و کشته می‏شدند تا خداوند آنچه را که در سینه‏ها دارید بیازماید و تا آنچه را دل‌ها دارید خالص گرداند و خداوند بدآنچه در سینه‌هاست آگاه است».

مصنف /این باب را با سخن خداوند آغاز کرده است که می‏فرماید:

﴿يَظُنُّونَ بِٱللَّهِ غَيۡرَ ٱلۡحَقِّ ظَنَّ ٱلۡجَٰهِلِيَّةِۖ يَقُولُونَ هَل لَّنَا مِنَ ٱلۡأَمۡرِ مِن شَيۡءٖۗ قُلۡ إِنَّ ٱلۡأَمۡرَ كُلَّهُۥ لِلَّهِۗ يُخۡفُونَ فِيٓ أَنفُسِهِم مَّا لَا يُبۡدُونَ لَكَۖ يَقُولُونَ لَوۡ كَانَ لَنَا مِنَ ٱلۡأَمۡرِ شَيۡءٞ مَّا قُتِلۡنَا هَٰهُنَاۗ قُل لَّوۡ كُنتُمۡ فِي بُيُوتِكُمۡ لَبَرَزَ ٱلَّذِينَ كُتِبَ عَلَيۡهِمُ ٱلۡقَتۡلُ إِلَىٰ مَضَاجِعِهِمۡۖ وَلِيَبۡتَلِيَ ٱللَّهُ مَا فِي صُدُورِكُمۡ وَلِيُمَحِّصَ مَا فِي قُلُوبِكُمۡۚ وَٱللَّهُ عَلِيمُۢ بِذَاتِ ٱلصُّدُورِ١٥٤[آل عمران: ۱۵۴].

این سخن را خداوند در ضمن و سیاق واقعه جنگ احد مطرح آمده، که پیش از آن فرموده است: ﴿ثُمَّ أَنزَلَ عَلَيۡكُم مِّنۢ بَعۡدِ ٱلۡغَمِّ أَمَنَةٗ نُّعَاسٗا يَغۡشَىٰ طَآئِفَةٗ مِّنكُمۡۖ[آل عمران:۱۵۴].

یعنی: «سپس به دنبال این غم و اندوه آرامشی به گونه خواب سبکی بر شما چیره کرد که گروهی از شما فرا را گرفت».

این گروه در واقع همان اهل ایمان، ثبات و پایداری و توکل درست بودند. آنان به این نظر قاطعیت داشتند که خداوند پیامبرش را یاری داده و آنچه آرزو دارد انجام خواهد شد به همین سبب خداوند فرموده است: ﴿طَآئِفَةٗ مِّنكُمۡۖ وَطَآئِفَةٞ قَدۡ أَهَمَّتۡهُمۡ أَنفُسُهُمۡ[آل عمران: ۱۵۴] و گروهی دیگر تنها در بند خود بودند یعنی به سبب نگرانی، دلواپسی و ترس، خواب آنان را فرانگرفت. چرا که آنان ﴿يَظُنُّونَ بِٱللَّهِ غَيۡرَ ٱلۡحَقِّ ظَنَّ ٱلۡجَٰهِلِيَّةِۖ[آل عمران: ۱۵۴] در مورد خداوند پندارهای نادرستی چون پندارهای جاهلیت داشتند. همانطوری که خداوند در سوره فتح فرموده است ﴿بَلۡ ظَنَنتُمۡ أَن لَّن يَنقَلِبَ ٱلرَّسُولُ وَٱلۡمُؤۡمِنُونَ إِلَىٰٓ أَهۡلِيهِمۡ أَبَدٗا وَزُيِّنَ ذَٰلِكَ فِي قُلُوبِكُمۡ وَظَنَنتُمۡ ظَنَّ ٱلسَّوۡءِ وَكُنتُمۡ قَوۡمَۢا بُورٗا١٢[الفتح: ۱۲].

یعنی: «بلکه شما گمان می‏بردید که پیامبر صو مومنان هرگز به سوی خانواده خود برنمی‏گردند این در دل‌هایتان آراسته گشته بود و گمان‌های بدی می‏کردید و مردمان تباه شده و بی‏سودی بودید».

آری آنان معتقد بودند هنگامیکه مشرکان در آن زمان کوتاه پیروز شدند کار مومنان را تمام شده و پایان یافته می‏دانستند. بر این باور بودند که اسلام و پیروانش هلاک و نابود شده‏اند و این شیوه کسانی است که اهل تردید و دودلی هستند و چون امری از امور نا گوار پیش آید چنین پندارهایی را در سر می‏پرورانند.

از ابن جریج روایت شده است که گفت: به عبدالله بن ابی گفته شد. فرزندان (بنو) خزرج کشته شدند، گفت: آیا دیگر چیزی برای ما مانده است؟ (آیا ما دیگر کاره‌ای هستیم).

خداوند فرموده است: ﴿ٱلظَّآنِّينَ بِٱللَّهِ ظَنَّ ٱلسَّوۡءِۚ عَلَيۡهِمۡ دَآئِرَةُ ٱلسَّوۡءِۖ[الفتح: ۶].

یعنی: «به خداوند گمان بد می‏برند، بدی‌ها و بلاها تنها ایشان را در برمی‏گیرد».

ابن قیم /در خصوص آیه نخست این باب می‏گوید: ظن (گمان) مذکور در این آیه اینگونه تفسیر شده است که خداوند پاک و منزه فرستاده‌اش را یاری نمی‌رساند و کار پیامبرصشکست خورده محسوب می‌شود و او صخود را برای کشتن تسلیم خواهد کرد و تسلیم قتل خواهد شد. همچنین ظن و گمان آنان اینگونه تفسیر می‌شود که آنان می‏پنداشتند آنچه دچار آن شده‏اند با قضا و قدر خداوند نبوده است و حکمتی در آن نبوده است بنابراین منکر حکمت و قدر و منکر آن بودند که کار پیامبرصبه کمال و تمام خواهد رسیدو دین او بر تمامی ادیان و مکاتب چیره خواهد شد و این همان گمان بدی بود که در خصوص منافقان و مشرکان در سوره فتح مطرح نموده است.

این گمان همان گمان و پندار بد است، چرا که گمان و پنداری است در خصوص خداوند که خداوند برازنده و شایستگی چنین گمانی نیست و سزاوار حکمت، حمد و ثنا وعده درست و راست خداوند نیست. هرکس گمان کند که باطل بر حق چیره شده و به طور مداوم و مستمر برآن غلبه خواهد کرد، به طوری که حق به وسیله آن از بین رفته و نابود می‌شود و یا منکر قضاو قدر خداوند شود، و یا منکر این شود که قدر خداوند بر اساس حکمت آشکاری است که مستحق حمد و ثناست و گمان کند که آن اتفاق بر اساس خواسته و ارده مجردی از اراده خداوند شکل گرفته است، چنین گمانهایی گمان کسانی است که کفر ورزیده‏اند پس وای به حال کسانیکه کفر ورزیده‌اند، از آتش جهنم.

و بیشتر مردم به آنچه که برای آنان و یا غیر آنان اتفاق می‏افتد گمان بد دارند و هیچکس از آن در سلامت نیست مگر کسی که خداوند و اسماء و صفاتش را بشناسد و از مقتضای حکمت و حمد خداوند آگاهی یابد. پس هر انسان هوشیار و دلسوزی برای خود باید به چنین شناختی عنایت و توجه کند برای آن اهمیت قائل شود و به سوی خداوند توبه نماید و از گمان بد خود نسبت به پروردگارش طلب مغفرت کند.

اگر در احوال انسان‌ها جستجو کنی سردرگمی و سرزنش قدر را از آن‌ها در خواهی یافت و این سخن را از آنان خواهی شنید که می‌گویند شایسته بود که فلان کار چنین و چنان می‏شد، چه به صورت جداگانه و مستقل و چه به طور گسترده و پراکنده این (سخن شنیده می‏شود) در خویشتن خویش جستجو کن بنگر که آیا تو (از چنین سخنان و گمانهایی) سالم هستی؟

ترجمه شعر: اگر از آن نجات یافتی در حقیقت از یک امر بسیار بزرگ نجات پیدا کرده‌ای در غیر اینصورت من ترا نجات یافته و پیروز شده نمی‏بینم.

علامه ابن قیم /در خصوص کلامی که پیرامون جنگ احد در قرآن کریم مطرح شده است می‏گوید:

گمانی که در آنجا مطرح شده و خداوند پاک و منزه شایسته چنان گمانی نیست، اینگونه تفسیر شده است که آنان (مشرکان و منافقان) گمان می‏کردند خداوند فرستاده‌اش را یاری نمی‏کند و کار پیامبرصرا از بین رفته تلقی می‏کردند و می‏پنداشتند که او تسلیم شده و به قتل خواهد رسید و اینکه آنچه آنان دچار شده‌اند بر اساس قضا و قدر الهی نبوده است و حکمتی نداشته است، در نتیجه با گمانه زنی خود منکر حکمت و قدر خداوند بودند و منکر آن بودند که کار پیامبرصبه فرجام خواهد رسید و دین او کامل شده، بر تمامی ادیان چیره می‏گردد. این همان گمان بدی است که منافقان و مشرکان دچار آن شده بودند و در سوره فتح مطرح شده است. از آنجایی که می‏فرماید: ﴿وَيُعَذِّبَ ٱلۡمُنَٰفِقِينَ وَٱلۡمُنَٰفِقَٰتِ وَٱلۡمُشۡرِكِينَ وَٱلۡمُشۡرِكَٰتِ ٱلظَّآنِّينَ بِٱللَّهِ ظَنَّ ٱلسَّوۡءِۚ عَلَيۡهِمۡ دَآئِرَةُ ٱلسَّوۡءِۖ وَغَضِبَ ٱللَّهُ عَلَيۡهِمۡ وَلَعَنَهُمۡ وَأَعَدَّ لَهُمۡ جَهَنَّمَۖ وَسَآءَتۡ مَصِيرٗا٦[الفتح: ۶].

«تا اینکه مردان و زنان منافق و مشرکی را عذاب کند که به خدا گمان بد می‌برند بدی‌ها، و بلاها تنها ایشان را در بر می‌گیرد و خداوند برایشان خشمگین می‌گردد و آنان را نفرین می‏کند و دوزخ را برای آنان آماده می‏سازد و دوزخ چه بازگشتگاه بدی است».

چنین گمانی همان گمان جاهلیت است و این گمان به اهل جهل و نادانی نسبت داده می‏شود، نه اهل حق. چرا که این گمان، گمانی است که سزاوار اسماء حسنی، صفات علیا و شایسته ذات مبرای خداوند از هر عیب و بدی، نیست و بر خلاف آن چیزی است که حکمت و حمد و یگانگی خداوند در ربوبیت و الوهیت خود شایسته آن است و همچنین سزاوار وعده راستینی که خداوند در آن خلف نمی‏کند و سخن پیشین خداوند در خصوص پیامبران مبنی بر اینکه آنان را یاری کرده خوارشان نمی‏سازد، نیست و برخلاف آن است که خداوند وعده داده است که لشکر یان خود را چیره خواهد ساخت، هرکس گمان کند که خداوند فرستادگانش را یاری نخواهد کرد، کارشان را به تمام نخواهد رساند پیامبران و حرفشان را تایید نکرده و بر دشمنان چیره و پیروز و برتری نخواهد داد، کتاب و دینش را یاری نخواهد رساند، همچنین گمان کند که شرک بر توحید و باطل بر حق به طوری چیره و استقرار خواهد یافت به طوری که حق به گونه‏ای از بین می‏رود که هر گز بر پا نخواهد شد. چنین شخصی به خداوند گمان بد برده و چیزی را به وی نسبت داده است که بر خلاف آن چیزی است که شکوه، کمال اسما و صفات او سزاوار و شایسته آن هستند. زیرا حمد، عزت حکمت و الوهیت خدا چنان گمانی را نمی‌پذیرد، و ابا دارد از اینکه حزب و لشکر او شکست بخورند و نصرت و یاری همیشگی از آن دشمنان خدا و منحرفان از راه او باشد هرکس چنین گمانی نسبت به خداوند داشته باشد او را و صفات و اسماء او را نشناخته است. همچنین اگر کسی منکر آن باشد که آنچه اتفاق افتاده است با قضا و قدر خداوند بوده است، منکر چنین امری نیز خداوند و ربوبیت و پادشاهی و عظمت او را نشناخته است. همچنین هرکس منکر شود که خداوند آنچه را مقدر کرده بر اساس حکمت آشکار و هدفی شایسته بوده که مستحق ستایش و تمجید است یا بر این باور باشد که آنچه اتفاق افتاده بر اساس یک اراده صرف و بدون هر گونه حکمت و هدفی رها شد. و بی‌جهت و مقصود خلق گردیده است نمی‏کند و کار باطلی صورت پذیرفته است. باز هم او را نشناخته است. زیرا خداوند کار بیهوده نمی‏کند و هیچ چیزی را بی‏هدف رها نمی‏سازد و بی‏‏جهت و مقصود خلق نمی‏کند و کار باطل انجام نمی‏دهد.

به همین سبب فرموده است: ﴿ذَٰلِكَ ظَنُّ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْۚ فَوَيۡلٞ لِّلَّذِينَ كَفَرُواْ مِنَ ٱلنَّارِ٢٧[ص: ۲۷].

یعنی: «(خلقت باطل) گمان کسانی است که کفر ورزیده‏اند پس وای به حال کسانی که کفر ورزیده‏اند از شر آتش جهنم». بیشتر مردم در امور مربوط به خود و یا دیگران دچار بدگمانی نسبت به خداوند هستند و تنها کسانی که خداوند و اسماء و صفاتش را شناخته‌اند به مقتضای حکمت و حمد او شناخت حاصل کرده‏اند از گمان بد در امان و سالم‏اند.

هرکس از رحمت خدا ناامید شود و از روح خداوند دچار یأس و دودلی شود در واقع به خداوند بدگمان شده است. هرکس بر خداوند جایز بداند که دوستان خودش را با وجود اخلاص و احسانی که نسبت به او دارند عذاب می‏دهد و آن‌ها را با دشمنان خود برابر قرار می‏دهد در واقع دچار بدگمانی نسبت به خداوند شده است.

و هرکس گمان کند که خداوند بندگاش را بی‌هدف خلق کرده است و هیچگونه امر و نهی در خصوص آنان صادر نکرده است، نه پیامبرانی برای آنان فرستاده و نه کتاب‌هایی نازل کرده است بلکه همانند چهار پایان بی‏هدف و مقصود آن‌ها را رها کرده است، در واقع به خداوند دچار گمان بد شده است.

هرکس گمان برد که خداوند بندگانش را پس از مرگشان برای ثواب و عقاب در جایی که نیکوکاران را پاداش دهد و حقیقت چیزی را که مردمان در آن دچار اختلاف شده‌اند روشن سازد، و راستی و درستی فرستادگان خود را و دروغگویی دشمنان آن‌ها را آشکار سازد، جمع نمی‏کند، در واقع به خداوند گمان بد برده است.

هرکس معتقد باشد که‌ خداوند عمل صالح او را ضایع می‌گرداند، آن عملی که‌ خالصانه‌ برای خداوند انجام داده‌ و بدون برآمدن چیزی از جانب بنده، عملش را باطل می‌نماید و خداوند او را معاقبه‌ می‌کند بدون این‌که‌ در چیزی دخالت نموده‌ باشد یا با اختیار خود به‌ انجام کاری پرداخته‌ باشد و قدرت و اراده‌ای را برای کسب آن ‌‌به‌ راه انداخته‌ باشد، و یا این‌که‌ معتقد باشد که‌ خداوند با اجرای معجزاتی -که‌ وسیله‌ی تأیید پیامبران است- بر دست دشمنان دروغگویش، به‌ پشتیبانی آنان برمی‌آید و جهت گمراه کردن بندگانش، آن معجزات را برای آنان فراهم می‌سازد، و اشکالی ندارد و برای خداوند زیبنده‌ است که‌ کسانی را تعذیب دهد و او را به میان پست‌ترینِ پستان بفرستد که‌ در طول عمر برای خداوند بندگی کرده‌اند، و کسانی را نیز به‌ بهشت و اعلی علیین منتقل دهد که‌ در طول عمر به‌ عداوت و دشمنی دین و پیامبرشصپرداخته‌اند و زیبندگی هرکدام از این دو امر برای او مساوی می‌باشد، و جز از طریق روایتی صادق صحت یکی و عدم وقوع دیگری شناخته‌ نمی‌شود، زیرا عقل نمی‌تواند به‌ زشتی یکی و زیبایی دیگری حکم نماید، در غیر این‌صورت گمانی بد را به‌ او نسبت داده‌ است.

و هرکس معتقد باشد که‌ خداوند راجع به‌ خود، صفات و افعالش اخباری را بیان داشته‌ که‌ ظاهر آن باطل می‌باشند و حاوی تشبیه‌ و تمثیل هستند و حقیقت را رها ساخته‌ و راجع بدان جز اشاره‌هایی بعید و پیچیده‌، به‌ چیزی تصریح ننموده‌ و پیوسته‌ به‌ تشبیه‌، تمثیل و باطل تصریح نموده‌ و از آفریده‌های خود خواسته‌ که‌ از تراشه‌های ذهن، نیرو و افکار خود بهره‌ جویند و در راستای تحریف سخنان خداوند برآیند و آن را تأویل نمایند و احتمالاتی زشت‌ و تأویلاتی را برای آن در نظر گیرند که‌ با معما بیشتر شباهت داشته‌ باشد تا با کشف و بیان؛ و برای شناخت اسماء و صفات خود آنان را به‌ عقل و آرای شخصیشان محول نموده‌ نه‌ به‌ کتاب و سنت پیامبرش. بلکه‌ از آنان خواسته‌ که‌ کلام و سخنان خداوند را چنان معنی ننمایند که‌ از خطاب و لغت آنان فهم می‌شود، و با وجود این‌که‌ توانایی تصریح به‌ حقیقتی را داشته‌ که‌ تصریح بدان لازم و ضروری به‌ نظر می‌رسید و آنان را از در افتادن به‌ اعتقاد باطل نجات بدهد، اما چنین کاری را انجام نداده‌ است، بلکه‌ خلاف راه هدایت و وضوح را برای آنان ترسیم نموده‌، هرکس چنین اعتقاداتی داشته‌ باشد، او گمان بدی را در حق وی اظهار داشته‌ است، زیرا هرکس چنین پندارد که‌ خداوند نمی‌تواند برای تعبیر از حق، الفاظی صریح و روشن را استعمال نماید، او در مورد قدرت و توان خداوند به‌ عجز و ناتوانی اعتقاد پیدا کرده‌ و هر چند که به‌ زبان‌ بگوید او قادر و توانا است. و اگر کسی معتقد باشد که‌ خداوند حقیقت را روشن ننموده‌ و از وضوح و روشنی و از تصریح به‌ حق عدول نموده‌ و بندگان را با وهم و گمان روبرو ساخته‌ و آنان را وارد باطل و محال و عقیده‌ی فاسد نموده‌ است، هرکس چنین پنداری داشته‌ باشد، او نسبت به‌ حکمت و رحمت خداوند ظن و گمانی بد را در نظر گرفته‌ است.

و هرکس معتقد باشد که‌ او و پیشوایانش صریح و روشن پرده‌ را از حق برداشته‌اند نه‌ خدا و رسولش، و حق و هدایت در کلام و عبارات آنان یافت می‌شود، و از ظاهر کلام خداوند تشبیه‌، تمثیل و گمراهی می‌تراود و از ظاهر کلام پیشینیان آنان حق برمی‌آید، این بدترین گمان نسبت به‌ خداوند می‌باشد

تمامی اینان گمان‌های بدی را نسبت به‌ خداوند دارند و کسانی هستند که‌ همانند دوران جاهلی گمانهایی باطل را در حق خداوند اظهار می‌دارند.

هرکس در خصوص خداوند دچار این گمان شود که چیزی در ملک (قلمرو پادشاهی) او اتفاق می‌افتد که او نمی‌خواسته و خود قادر به ایجاد و پدید آوردن آن نیست در واقع نسبت به خداوند گمان بدزده است.

و هرکس گمان کند که خداوند از ازل تا به ابد عمل خود را تعطیل کرده در آنصورت خداوند به قدرت بر انجام فعل توصیف نشده است (یعنی صفت قدرت بر انجام فعل از خداوند نفی شده است) پس از آن که قادر بر انجام فعلی نبود به انجام آن قدرت یافت و این دیدگاه نیز بدگمانی نسبت به خداونداست.

هر کس گمان کنند که خداوند نمی‌شنود و نمی‏بیند و از موجودات و از تعداد آسمان‌ها و ستارگان و بنی آدم و حر کات و افعالشان آگاهی ندارد و چیزی از موجودات به صورت غیبی نمی‏داند، در واقع دچار بدگمانی نسبت به خداوندشده است.

هر کس گمان کند که خداوند نه سمع دارد و نه بصر، نه علم دارد و نه اراده، و کلامی ندارد با آن سخن بگوید: با هیچکدام از بندگان خود سخن نمی‏گوید و هر گز تکلم نمی‏کند، نه گفته و نه می‏گوید، نه امری دارد و نه نهی که کسی را بدان فرمان دهد یا از چیزی باز دارد. در واقع به خداوند گمان بدزده است.

هرکس گمان کند که خداوند بالای آسمان‌ها بر تخت خود و جدا از مخلوقات خود نیست، و نسبت خداوند به تخت و عرش خود همانند نسبت ذات او به پست‌ترین و پایین‏ترین موجودات و مکان‌هایی است که از گفتن آن مکان‌ها سرپیچی می‏کند و خداوند همانگونه که بالاست پایین نیز است و یا اگر کسی بگوید پاک و منزه است خداوند من که پایین‏تر است و پست‏تر است همانند آن است که بگوید خداوند بلند مرتبه پاک و منزه است، بدترین و زشترین گمان را نسبت به خداوند رواداشته است.

و هرکس گمان کند خداوند دوست نمی‌دارد و راضی و خشنود نمی‏شود، خشمگین و غضبناک نمی‌گردد، دوست نمی‌دارد و دشمنی نمی‏کند و یا به کسی از بندگانش نزدیک نمی‏شود و کسی نیز به او نزدیک نمی‌گردد و ذات شیطان‌ها در نزدیکی به ذات او همانند نزدیکی فرشتگان مقرب و اولیاء رستگار به ذات اوست. در واقع به خداوند گمان بد زده است، و هرکس نسبت به خداوند گمان کند که او میان دو چیز ضد هم تساوی بر قرار می‏کند یا میان دو چیز مساوی از هر جهت جدایی می‌افکند یا بندگی صحیح و خالصانه طولانی مدت را با یک گناه کبیره که پس از آن انجام شده است و انجام دهنده آن را به سبب آن گناه کبیره برای همیشه در جهنم باقی می‌ماند تمام اطاعت و بندگی او از بین رفته در عذاب جاوید وارد می‏شود، و همانند کسی که یک لحظه هم به خداوند ایمان نیاورده است و تمام عمرش را در بر انگیختن خشم خدا و دشمنی با او و پیامبران و دینش سپری کرده است، در واقع چنین باورهایی گمان بد زدن به خداوند است.

هرکس گمان کند خداوند فرزند یا شریکی دارد یا فردی بدون اجازه او در پیشگاهش شفاعت می‏کند یا در میان خدا و خلق او واسطه‏هایی وجود دارند که نیازهایش را رفع می‌کنند و یا خداوند برای بندگان خود اولیائی را قرار داده است که به غیر از خدا به وسیله آن‌ها به خداوند نزدیکی می‌جویند و به وسیله آن‌ها به خداوند می‌رسند و آن‌ها را واسطه‏هایی بین خود و خدا می‏دانند، آن‌ها را به فریاد خوانده و از آنان می‌ترسند در واقع بدترین و زشت‏ترین گمان را نسبت به خداوندروا داشته است.

و هرکس گمان کند که بدآنچه نزد خداست می‏تواند با گناه و نافرمانی خود بدان برسد همانطوری که با اطاعت و تقرب جستن به خداوند می‏تواند بدان رسید، در واقع بر خلاف حکمت خداوند گمان کرده است و بر خلاف مقتضاو مصداق اسماء و صفات خداوند پنداشته است و این بدگمانی به خداوند است.

هرکس گمان کند اگر چیزی را به خاطر خداوند ترک کند و خداوند در عوض چیز بهتری به او نمی‏دهد و یا عملی را به خاطر خدا انجام ‏دهد خداوند برتر از آن را به وی نمی‏بخشید در واقع دچار بد گمانی نسبت به خداوند شده است.

هرکس گمان کند که خداوندی آنکه بنده سبب شود و یا مرتکب جرمی ‏شود بر او خشم گرفته و مجازات و محروم خواهد ساخت و تنها با صرف خواسته و اراده خود چنین خواهد کرد در واقع نسبت به خداوند بد گمانی کرده است.

هر کسی گمان کند که اگر در ترس و اشتیاق(رغبت و رهبت)خود نسبت به خداوند صادق باشد به سوی خداوند کرنش برده از او بخواهد از خداوند طلب کمک کرده.و به او توکل کند خداوند او را بی‌پاسخ گذشته و آنچه او در خواست کرده است به وی نمی‌بخشد در واقع به خداوند گمان بدزده و بر خلاف آنطوری که شایستگی خداوند است گمانه زنی کرده است.

هر کس گمان کند که خداوند همانطوری که برای اطاعت به او پاداش می‏دهد در معصیت نیز پاداش خواهد گرفت و در دعای خود نیز چنین چیزی را بخواهد بر خلاف مقتضای حکمت و حمد خداوند گمان زده و بر خلاف شایستگی خداوند گمان کرده است در حالی که خداوند چنین نمی‏کند.

هرکس گمان کند که اگر خداوند را خشمگین سازد و دچار نافرمانی به در گاه اوشود سپس غیر خداوند رابه دوستی گیرد و غیر از خدا فرشته یا بشر زنده یا مرده‏ای را به فریاد خواند و از او امید داشته باشد تا نزد خداوند به او سودی برساند و از عذاب خداوند او را نجات بخشد در واقع به خداوند گمان بدزده است.

بیشتر مردم حتی همگی آنان – مگر کسانی که خداوند بخواهد – به خداوند بدگمانی و به او گمان بد می‌زنند.

و بیشتر بنی آدم اعتقاد دارند که خداوند از حق و بهره آنان می‌کاهد و آن‌ها بیشتر از آنچه خداوند برای آنان خواسته است و به آنان بخشیده است استحقاق دارند و زبان حال آنان می‏گوید:پروردگارم به من ستم روا داشته است و از آنچه مستحق آن بودم مرا را از آن بازداشت و در واقع شخصیت آن‌ها و رفتارش گویای چنین باوری است. اگر چه به زبان منکر چنین باوری است به خود جسارت آن را نمی‏دهد تا بدان تصریح کند که هرکس در نفس خود جستجو کند و در شناخت پوشیده‌های آن غوطه ور شود، آن را در نفس خود پوشیده می‌بیند همانند پوشیدگی و پنهان شدن آتش در چخماق تفنگ، آتش زنه (چخماق) هرکس را که خواستی روشن کن شررهای آتش آن را به تو خواهد گفت. (از شرهای آتش آن نزا با خبر خواهد ساخت).

در هرکس که جستجو کنی از او بد گویی و سرزنش قدر را در خواهی یافت.

و می‌بینی که خلاف آنچه که برای وی اتفاق افتاده است را پیشنهاد و عرضه می‏کند. مثلا می‏گوید: شایسته بود که چنین و چنان می‌شد. چه به طور جداگانه و چه به طور گسترده و فراگیر، خودت جستجو کن آیا تو از این (بیماری) سالمی؟

اگر از آن نجات یافتی در واقع از یک امر بسیار بزرگ نجات یافته‌ای در غیر این صورت ترا نجات یافته و پیروز شده نمی‌یابم و نمی‌بینم.

پس هرانسان هوشیار و دلسوزی باید در این جایگاه و زمینه نَفسِ خود را مورد توجه و اعتنا قرار دهد، و به سوی خداوند توبه نماید و در هر زمانی که به پروردگارش بدگمان شده است، از درگاه او طلب مغفرت کند، به نفس خود سوظن داشته باشد که خمیر مایه هربدی و منبع هر نوع شرک مرکب از جهل و ظلم است و نفس سزاوارتر است از بدگمانی نسبت به حاکمترین حاکمان، عادلترین عادلان، بخشنده‏ترین بخشندگان وی نیاز ستوده شده‏ای که بی‌نیاز مطلق وکامل است.

حمد و سپاس کامل و حکمت کامل از آن اوست از هر بدی در ذات و صفات افعال و اسماء خود منزه است، ذات او از هر جهت کمال مطلق است و صفات او نیز کمال مطلق است.

تمامی کارهای او حکمت و مصلحت، رحمت و عدل است و تمام اسماء او نیکویند.

ترجمه شعر:

به پروردگارت گمان بد نبر چرا که او از همه چیز و همه کس شایسته‌تر به زیبایی است.

هرگز بر نفس خود گمان نیکو نبر، چگونه بر چیزی که ظالم، جنایتکار و بسیار نادان است گمان نیکو می‌بری؟!

بگو: ای نفس پناهگاه هر چه بدی هستی! آیا از نفسی که مرده و بخیل است انتظار و امید داری؟

اگر به نفس خود بدگمان شوی آن را مستحق بدگمانی خواهی یافت، خیر دیدن از نفس همانند یک چیز محال است.

اگر در نفس خود پاکی و نیکی می‌بینی این پاکی و نیکی موهبت‌های پروردگار با جلال و شکوه است.

این خوبی‌ها نه از نفس است و نه برای نفس است، بلکه از جانب خداوند رحمان است و کسی که راهنما بوده مستحق شکر است. ابن جریر در تفسیر ﴿ٱلظَّآنِّينَ بِٱللَّهِ ظَنَّ ٱلسَّوۡءِۚ[الفتح: ۶] در این فرموده خداوند که ﴿وَيُعَذِّبَ ٱلۡمُنَٰفِقِينَ وَٱلۡمُنَٰفِقَٰتِ وَٱلۡمُشۡرِكِينَ وَٱلۡمُشۡرِكَٰتِ ٱلظَّآنِّينَ بِٱللَّهِ ظَنَّ ٱلسَّوۡءِۚ[الفتح: ۶].

در تفسیر خود می‏گوید: گمانشان به خداوند این بود که پیامبرصو اهل ایمان به او را بر دشمنانشان یاری نمی‌دهد، سخن خداوند آشکار و چیره نخواهد شد تا بر سخن کافران سرتر و بالاتر واقع شود این از گمان‌های بدی بود که آن‌ها در اینجا نسبت به خداوند داشتند.

خداوند بلند مرتبه به زنان و مردان مشرک منافق که اینگونه بدی‌ها را گمانه زنی می‏کردند؛ فرمود: گرفتاری و عذاب بر شما دور می‌زند و شما را در بر گرفته است.

قراء در خصوص قرائت ﴿دَآئِرَةُ ٱلسَّوۡءِۖاختلاف نظر دارند عموم قاریان کوفه آن را ﴿دَآئِرَةُ ٱلسَّوۡءِۖیعنی با فتحه سین «سَو» قرائت کرده‏اند. قرائت برخی از قاریان بصره ﴿دَآئِرَةُ ٱلسَّوۡءِۖبا ضمه سین، فرا می‏گوید: فتحه بر روی سین مشهور‌تر است و بسیار کم اتفاق می‏افتد که عرب بگوید ﴿دَآئِرَةُ ٱلسَّوۡءِۖیعنی با ضمه سین.

وعبارت: ﴿وَغَضِبَ ٱللَّهُ عَلَيۡهِمۡ وَلَعَنَهُمۡ[الفتح: ۶] یعنی: از سوی خداوند دچار خشم و غضب او شده و آن‌ها را مورد نفرین خود قرار داده و از رحمت خود دور ساخت ﴿وَأَعَدَّ لَهُمۡ جَهَنَّمَۖیعنی: جهنم را برای آنان آماده ساخت تا در روز قیامت بدان داخل شوند ﴿وَسَآءَتۡ مَصِيرٗایعنی: جهنم منزلگاه بسیار بدی است که این مردان و زنان منافق و مشرک بدان داخل می‌شوند عماد بن کثیر رحمة الله علیه می‏گوید: خداوند متعال فرموده است: ﴿وَيُعَذِّبَ ٱلۡمُنَٰفِقِينَ وَٱلۡمُنَٰفِقَٰتِ وَٱلۡمُشۡرِكِينَ وَٱلۡمُشۡرِكَٰتِ ٱلظَّآنِّينَ بِٱللَّهِ ظَنَّ ٱلسَّوۡءِۚیعنی: منافقان و مشرکان خداوند را در حکم خود متهم می‏کردند و نسبت به پیامبرصو یارانش دچار این گمان شده بودند که کشته شده و همگی از بین خواهند رفت. به همین سبب خداوند متعال: ﴿عَلَيۡهِمۡ دَآئِرَةُ ٱلسَّوۡءِۖدر خصوص معنای آیه دیگر، عین همان سخن ابن جریر رحمة الله علیه را گفته و با وی هم نظر است.

سخن ابن قیم را آنگونه که مصنف در متن آورده است در شرح جلوتر از مصنف مطرح کرده‏ام تاتمام سخن وی در یک جا مندرج شود و ابتدا تا انتهای آن پیوستگی و انسجام داشته باشد.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: تفسیر آیه سوره آل عمران.

دوم: تفسیر آیه سوره فتح.

سوم: گفتن این مطلب که ظن و گمان بد به خداوند انواع و اقسام بی‌شماری دارد.

چهارم: تنها کسانی از بدگمانی به خداوند در امان و سالم می‌مانند که اسماء و صفات خداوند را بشناسند و همچنین خود را بشناسد.

بابی پیرامون آنچه در شریعت در خصوص منکران قدر آمده است

ابن عمر می‏گوید: سوگند به کسی که جان ابن عمر به دست اوست. اگر یکی از کسانی که منکر قدر هستند همانند کوه احد طلا داشته باشد و در راه خداوند انفاق کند، خداوند از او نمی‌پذیرد تا اینکه به قَدَرَ او ایمان آورد. سپس به سخن پیامبرصاستناد کردند که فرمودند: ایمان آن است که به خدا، فرشتگان، کتاب‌های آسمانی، پیامبران روز آخرت و قدر خیر وشر خداوند ایمان بیاوری. که مسلم این حدیث را روایت کرده است.

مصنف این باب را به منکران قَدَر اختصاص داد. و عقاب و عذاب شدیدی که برای منکرین قدر در شریعت اسلام آمده را مطرح نموده است.

ابو داود [۳۹۸]از عبد العزیز بن ابی حازم از پدرش از ابن عمرباز پیامبرصروایت کرده است که فرمودند: قدریه مجوس این امت هستند.

اگر بیمار شدند آنان را عیادت نکنید و اگر بیمرند برآنان حاضر نشوید. از عمر غلام [۳۹۹]غفرة از یکی از انصار از حذیفة بن یمان بروایت شده است که گفت: رسول خداصفرمودند: هر امتی مجوسی دارد، مجوس این امت همان کسانی هستند که می‏گویند، قَدَر وجود ندارد، هرکدام از آنان بمیرد بر جنازه‌اش حاضر نشوید. و اگر بیمار شدند به عیادتشان نروید، آنان پیروان دجالند، خداوند بر خود حق دانسته که آنان را به دجال ملحق کند.

مصنف/در ادامه به اثر و روایت ابن عمر استناد کرده است که گفت: سوگند به کسی که جان ابن عمر به دست اوست اگر یکی از کسانی که منکر قدر هستند همانند کوه احد طلا داشته باشد و در راه خداوند انفاق کند خداوند از او نمی‌پذیرد تا اینکه به قدر او ایمان آورد. سپس به سخن پیامبرص استناد کردند که فرمودند: ایمان آن است که به خدا، فرشتگان، کتاب‌های آسمانی، پیامبران، روز آخرت و قدر خیر و شر خداوند ایمان بیاوری. که مسلم این حدیث را روایت کرده است.

این حدیث را مسلم ابو داود، ترمذی، نسائی و ابن ماجه [۴۰۰]از یحیی بن یعمر روایت کرده‏اند که گفت: نخستین کسی که در بصره پیرامون قدر سخن گفت معبد جهنی بود، من و حمید بن عبدالله حمیری به حج یا عمره رفتیم و با خود گفتیم، چه خوب است اگر با یکی از یاران پیامبرصبرخورد کنیم و از او پیرامون آنچه که اینان در خصوص قدر می‌گویند بپرسیم؟

خداوند به ما توفیق داد تا عبدالله بن عمر را در داخل مسجد ملاقات کردیم. من و دوستم او را احاطه کردیم، من گمان بردم که دوستم (همراهم) سخن گفتن با او را به من واگذار خواهد کرد (اینگونه نشد بلکه) با عبدارحمن (خود شروع کرد وگفت:) مردمانی در میان ما آشکار شده‌اند که قرآن را قرائت می‌کنند و طالب علم‌اند ولی گمان می‌کنند که قدری در کار نیست. ابن عمر گفت: اگر با آنان برخورد کردی به آن‌ها بگو که من از شما بیزارم و شما هم از من بری هستید، سوگند به کسی که جانم در دست اوست، (سوگند ابن عمر بود) اگر برای هرکدام از شما‌ها به اندازه کوه احد طلا باشد و در راه خدا آن را انفاق نماید از او پذیرفته نمی‏شود تا اینکه به قدر خداوندی ایمان بیاورید.

سپس گفت: عمر بن خطابسبرای من ضمن حدیثی گفت: هنگامی که ما نزد رسول خدا صنشسته بودیم ناگهان مردی، ظاهر شد که لباس او بسیار سفید و موهایش بسیار سیاه بود در او اثری از سفر دیده نمی‌شد، کسی در میان ما او را نمی‌شناخت. تا اینکه روبروی پیامبرصزانو به زانوی اوصنشست و دستانش را بر روی رانهای پیامبرصنهاد و گفت: ای محمدصاسلام را برای من تعریف کن رسول خدا صفرمودند اسلام آن است که گواهی بدهی هیچ معبود بر حقی جز خداوند وجود ندارد و محمد فرستاده اوست. نماز را بر پا داری و زکات را بپردازی، روزه گرفته، حج خانه خدا را در صورت توانایی و استطاعت بجا آوری. وی گفت: راست گفتی: از اینکه می‌پرسید و تصدیق کرد تعجب کردیم. گفت: مرا از ایمان باخبر ساز، پیامبرصفرمودند: ایمان آن است که به خدا، فرشتگان، کتاب‌های آسمانی، روز آخرت و قدر خیر و شر ایمان بیاوری (تصدیقشان کنی) گفت: راست گفتی. به پیامبرصگفت: مرا از احسان باخبر ساز پیامبرصفرمودند احسان آن است که خداوند را چنان پرستش کنی که گویا او را می‌بینی و اگر تو هم او را نمی‌بینی او ترا می‏بیند؟

گفت: مرا از قیامت با خبر ساز، پیامبرصگفت: کسی که از او سوال می‌شود داناتر از پرسشگر نیست. گفت: پس مرا از نشانه‌های آن با خبر کن پیامبرصفرمودند: اینکه کنیز بانوی خود را به دنیا می‏آورد (کنایه از بی‏حرمتی و زورگویی فرزندان به مادر یا پدر) و می‏بینی با برهنه عریان فقیر چوپان کاخ نشین شده است (یا پا برهنه‌های عریان فقیر چوپان در ساختن ساختمان‌های بلند و عظیم با یکدیگر رقابت می‌کنند یا از روی تفاخر ساختمان‌های بلند و بالا می‏سازند)سپس آن شخص رفت (عمرسمی‏گوید) سه روز صبر کردم – در روایتی آمده است که مدتی سپری شد – سپس پیامبرصفرمودند ای عمر: می‌دانی پرسشگر چه کسی بود؟ گفتم: خدا و رسولش داناترند. فرمودند آن جبرئیل بود، به نزد شما آمده بود تا دینتان را به شما بیاموزد.

در این حدیث ایمان به قدر از اصول ششگانه ایمان است. بنابراین هرکس به قدر خیر و شر ایمان نیاورد در واقع اصلی از اصول دین را رها کرده و آن را انکار نموده است و شبیه کسانی است که خداوند در خصوص آنان می‏فرماید: ﴿أَفَتُؤۡمِنُونَ بِبَعۡضِ ٱلۡكِتَٰبِ وَتَكۡفُرُونَ بِبَعۡضٖۚ[البقرة: ۸۵].

یعنی: «آیا به قسمتی از کتاب ایمان آورده و به قسمت دیگر کفر می‏ورزید؟».

از عباده بن صامت روایت شده است که به فرزند خود گفت: گفت: ای فرزندم! مزه‌ی ایمان را نمی‌یابید و به‌ حقیقت علم به‌ خدا راه پیدا نمی‌کنید، مگر این‌که‌ به‌ قضا و قدر اعم از خیر و شرش ایمان داشته‌ باشید، گفتم: ای پدر! چگونه‌ می‌توانم خیر و شر قدر را از هم جدا کنم؟ گفت: این‌را بدان، آن‌چه‌ که از دست داده‌اید، نمی‌توانستی هرگز بدان دست یابی، و آن‌چه‌ به‌ تو رسیده‌، هیچ احدی نمی‌توانست آن را از تو باز دارد، ای فرزندم! از رسول خداصشنیدم که‌ می‌گفت: خداوندصقبل از هر چیزی قلم را آفرید و خطاب به‌ وی فرمود: بنویس، قلم نیز رخدادهای هستی را از همان لحظه‌ تا روز قیمت به‌ نگارش درآورد. ای فرزندم! اگر بمیری و مطابق آن نوشته‌ عمل نکرده‌ باشید، وارد آتش می‌شوید.

از عبادة بن صامت قبلا در باب فضل توحید حدیث مطرح شد این حدیث را ابو داود از وی روایت کرده است. امام احمد نیز حدیث مذکور را به طور کامل روایت کرده است و می‏گوید: حسن بن سوار از لیث از معاویه از ایوب بن زیاد برای ما روایت کرد که عبادة بن ولید بن عبادة از پدرش برای من گفت: بر عبادة وارد شدم در حالیکه او مریض بود و انتظار می‌رفت که در شرف مرگ می‏باشد. گفتم ای پدر جان، مرا وصیت کن و کوتاهی نکن (تلاش کن چیزی به من توصیه کنی) گفت: در نزد من بنشینید.

گفت: ای فرزندم، طعم ایمان را نخواهی چشید و به حقیقت علم به خدا نخواهی دست یافت مگر اینکه به قدر خیر وشر او ایمان بیاوری. گفتم: پدر جان، چگونه برای من ممکن است خیر و شر قدر بشناسم؟

گفت: بدان هر چه به تو اصابت نکرد (در خصوص تو به خطا رفته) هرگز دچار آن نخواهی شد و هر چه بر تو مقدر است که بدان دچار شوی، هرگز به خطا نخواهد رفت. ای فرزندم از رسول خداصشنیدم می‌گفت: نخستین چیزی که خداوند خلق کرد، قلم بود. پس به آن گفت: بنویس پس در آن لحظه هر پدیده‌ای تا روز قیامت مقدر شد و جریان پیدا کرد (سرنوشتشان مشخص و معین گشت) ای فرزندم: اگر بمیری و بر این باور نباشی بر آتش داخل خواهی شد. ترمذی با سند متصل به عطا بن رباح از ولید بن عبادة از پدرش این حدیث را روایت کرده است، و می‏گوید: حسن صحیح غریب است. [۴۰۱]

این حدیث و احادیثی نظیر آن بیانگر شمول علم خداوند متعال و احاطه آن بدانچه در دنیا و آخرت پدیده آمده است، همانطوری که خداوند متعال فرموده است:

﴿ٱللَّهُ ٱلَّذِي خَلَقَ سَبۡعَ سَمَٰوَٰتٖ وَمِنَ ٱلۡأَرۡضِ مِثۡلَهُنَّۖ يَتَنَزَّلُ ٱلۡأَمۡرُ بَيۡنَهُنَّ لِتَعۡلَمُوٓاْ أَنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرٞ وَأَنَّ ٱللَّهَ قَدۡ أَحَاطَ بِكُلِّ شَيۡءٍ عِلۡمَۢا١٢[الطلاق: ۱۲]

یعنی: «خدا همان کسی است که هفت آسمان را و همانند آن زمین را آفریده است. فرمان (خدا) همواره در میان آن‌ها جاری است تا بدانید خداوند بر هر چیزی تواناست و آگاهی او همه چیز را فرا گرفته است».

هنگامی که در خصوص قدر از امام احمد/علیه پرسیده شد گفت: قدر یعنی قدرت رحمن. ابن عقیل این سخن احمد /را بسیار به نیکی پسندید و معنایش این است که هیچ چیزی نمی‏تواند مانع قدرت خداوند باشد. نفی کنندگان قدر در واقع کمال قدرت خداوند متعال را منکر شده‌اند در نتیجه از راه راست گمراه گشته‎اند.

برخی از سلف می‌گویند: با منکران قدر از طریق علم مناطره و گفتگو کنید، اگر به قدر خداوند اقرار کردند نشانگر کوتاه آمدن از ادعایشان است ولی اگر انکار کردند کافر شده‏اند.

در مسند و سنن از ابن دیلمی آمده است که گفت: نزد ابی بن کعب آمدم و گفتم: در من چیزی (شکی) از قدر وجود دارد. پیرامون چیزی برای من سخن بگو که شاید از قلبم خارج شود. وی گفت: اگر همانند کوه احد طلا ببخشی خداوند از تو نمی‌پذیرد مگر اینکه به قدر ایمان بیاوری. بدان آنچه برای تو اتفاق افتاده است از تو به خطا نخواهد رفت و آنچه نسبت به تو به خطا رفته (برای تو مقرر و مقدر نشده است) هرگز دچار آن نخواهی شد. اگر با این حالت می‌مردی از اهل آتش می‌شدی. گفت: نزد عبدالله مسعود، حذیفه بن یمان و زیدبن ثابت آمدم همگی آن‌ها چنان سخنی را از پیامبر صنقل کردند. این حدیث، حدیث صحیحی است که حاکم در صحیح خود آن را روایت کرده است.

مصنف در اینجا به استناد حدیثی که در مسند و سنن ابوداود از ابن دیلمی روایت شده، استناد نموده است مقصود از ابن دیلمی همان ابو بسُر یا ابو بشر که برخی اولی را صحیح می‏دانند است.

نامش عبدالله بن فیروز است. لفظ حدیثی که ابو داود آورده است به این شیوه است که گفت: اگر خداوند اهل آسمان‌ها و زمین را عذاب می‌کرد در حقیقت بر آنان ظلم و ستم نکرده است.

و اگر بر آنان رحم می‌کرد در آنصورت رحمت او بهتر بود برای آنان از اعمالی که انجام داده‏اند. اگر همانند کوه احد طلا می‏بخشیدی خداوند از تو نمی‏پذیرفت تا اینکه به قدر او ایمان بیاوری و بدان آنچه برای تو مقدر شده است که بدان دچار شوی هر گز به خطا نخواهد رفت و آنچه برای تو اتفاق آن مقدر نگشته است هرگز برای تو انفاق نخواهد افتاد، گفت نزد عبدالله بن مسعود آمدم او نیز چنان سخنی را گفت، سپس نزد حذیفة بن یمان آمدم او نیز سخنی همانند سخن آنان را گفت. بعد از آن نزد زید بن ثابت آمدم او نیز همانند گفته آنان را از پیامبرصبرای من روایت کرد. ابن ماجه این روایت را تخریج کرده است. [۴۰۲]

عماد بن کثیر رحمة الله علیه می‏گوید: از سفیان از منصور از ربعی بن حراش از مردی از علی بن ابی طالبسروایت شده است که گفت: رسول خداصفرمودند: بنده‏ای ایمان نیاورده است تا اینکه به چهار چیز ایمان بیاورد: شهادت بدهد بر اینکه معبود بر حقی جز الله نیست و من رسول خداوند هستم و مرا به حق مبعوث کرده است. به برانگیخته شدن پس از مرگ ایمان بیاورد، به قدر خیر و شر او ایمان بیاورید. [۴۰۳]

ترمذی نیز از نضربن شمیل از شعبه از منصور همان را روایت کرده است و همچنین از حدیث ابو داود طیالسی از شعبه از ربعی از علی روایت کرده است و یادآور شده است. در صحیح مسلم از روایت عبدالله بن وهب و دیگران ازابو هانی خولانی از ابو عبدالرحمن حُبلی از عبدالله عمرو، ثابت شده است که گفت: رسول خداصفرمودند: خداوند پنجاه هزار سال پیش خلق کردن آسمان‌ها و زمین اندازه مخلوقات را نوشت (مقدر نمود) ابن وهب اضافه کرده است که اگر چه عرش (تخت) او بر آب بود. ترمذی [۴۰۴]آن را روایت کرده است و گفته است که حدیث حسن غریب است.

همه این احادیث و احادیثی که در معنای آن‌هاست بیانگر وعده عذاب شدید بر عدم ایمان به قدر هستند و این خود دلیل است علیه نفی کنندگان قدر از معتزله و دیگران. و یکی از دیدگاههای آنان جاودانه ماندن گناهکاران در آتش جهنم است، چنین اعتقادی خود از بزرگترین گناهان و عظیم‌ترین نافرمانی‏هاست. در حقیقت اگر با توجه به تواتر نصوص کتاب و سنت در اثبات قدر آنان را اقامه حجت شده تلقی کنیم.

در واقع حکم جاودانه ماندن در آتش دوزخ را علیه خود صادر کرده‏اند، در صورتی که توبه نکنند واین لازمه مذهب آن‌هاست. چرا که قدر از طریق دلایل کتاب و سنت به طور متواتر ثابت شده است و همچنین عدم جاودانه ماندن اهل گناهان کبیره‌ای که موحدند با ادله کتاب و سنت به اثبات رسیده است (حال آنکه آنان منکر این مساله هستند).

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: بیان وجوب ایمان به قدر.

دوم: بیان کیفیت ایمان.

سوم: از بین رفتن عمل کسی که به قدر ایمان ندارد.

چهارم: آگاهی از اینکه کسی که به قدر ایمان ندارد طعم ایمان را نمی‌چشد.

پنجم: یاد آوری نخستین چیزی که خداوند خلق کرده است.

ششم: تمام مقادیر و اندازه در یک لحظه‌ای که خداوند اراده کرد تا روز قیامت نوشته شدند.

هفتم: بیزاری پیامبرصاز کسی که به قدر ایمان نمی‏آورد.

هشتم: روش متداول سلف این بود که شبه را با سوال کردن از علما رفع می‏کردند.

نهم: علما نیز به کسانی که پرسش می‏کردند به طوری که شبه پرسشگر رفع شود پاسخ می‌گفتند و آنان نیز کلام و سخن را فقط به پیامبرصنسبت می‏دادند (یعنی با رأی خود نظر نمی‏دادند).

[۳۹۸] حسن است: ابو داود: کتاب السنة (۴۶۹۱) باب فی القدر. البانی در تخریج السنة ابن عاصم (۳۳۸، ۳۳۹) با شواهد و طرق فراوانی آن را حسن دانسته است. [۳۹۹] حسن است: احمد (۵/۴۰۶، ۴۰۷) ابو داود: کتاب السنه (۴۶۹۲) باب فی القدر. البانی در تخریج السنة ابن ابی عاصم (۳۲۹) آن را حسن تلقی کرده است. [۴۰۰] مسلم: کتاب الایمان (۸)(۱) باب بیان الایمان و الاسلام و الاحسان، ابو داود: کتاب السنة (۴۶۹۵)باب فی القدر، ترمذی: کتاب الایمان (۲۶۱۰) باب ماجاء فی وصف جبرئیل النبیصالایمان و الاسلام، نسائی: کتاب الایمان (۸/۹۷) باب نعت الاسلام ابن ماجه در المقدمة (۶۳) باب فی الایمان. [۴۰۱] صحیح است: احمد (۵/۳۱۷) ابو داود: کتاب السنة (۴۷۰۰) باب القدر روایت ترمذی در دو جا نزدوی آمده است: کتاب القدر (۲۱۵۵) باب (۱۷) می‌گوید حدیث غریبی است کتاب التفسیر (۳۳۱۹) باب و من سوره –ن- می‌گوید: حدیث حسن غریبی است در همین باب از ابن عباس نیز روایت شده است. البانی در السنة ابن ابی العاصم (۱۰۲، ۱۰۳، ۱۰۴، ۱۰۵)با شو.اهد و طرق خود آن را صحیح دانسته است. [۴۰۲] صحیح است: احمد (۵/۱۸۲) از حدیث زید بن ثابت، ابو داود کتاب السنة (۴۶۹۹) باب فی القدر، ابن ماجه در مقدمة (۷۷) باب فی القدر از حدیث ابی بن کعب که البانی در السنة ابن ابی عاصم (۲۴۵)آنرا صحیح دانسته است. [۴۰۳] صحیح است: ترمذی: کتاب القدر (۲۱۴۵) باب ماجاء فی الایمان بالقدر خیره وشره ابن ماجة در المقدمة (۸۱) باب فی القدر طیالسی (۱/۲۳) که البانی در صحیح الجامع (۷۴۶۰) آن را صحیح قلمداد کرده است. [۴۰۴] مسلم: کتاب القدر (۲۶۵۳) (۱۶): باب حجج آدم و موسی علیهما السلام. ترمذی: کتاب القدر (۲۱۵۶) باب شماره {۱۵}.

باب آنچه در خصوص تصویر گران (مجسمه سازان) آمده است

از ابوهریوهسروایت شده است [۴۰۵]که گفت: رسول خدا صفرمودند: خداوند متعال فرموده است:

چه کسی ظالم‌تر و ستمگر‌تر از آن کسی است که می‌رود تا همانند من خلق کند (اگر می‏تواند وراست می‏گوید) پس ذره یا دانه گیاه یا دانه جویی را خلق کند. مسلم و بخاری این حدیث را آورده‌اند. [۴۰۶]

مسلم و بخاری از عایشهلنیز روایت کرده‏اند: رسول خداصفرمودند: بدترین عذاب در روز قیامت عذاب کسانی است که با مخلوقات خداوند شبیه سازی می‌کنند [۴۰۷](یعنی چیزهای را می‌سازند و آن را به ساخته‌های خداوند شبیه و مانند می‌کنند).

(همچنین) مسلم و بخاری از ابن عباس روایت کرده‏اند که گفت: از رسول خداصشنیدم که می‌فرمود: هر تصویرگر(مجسمه سازی) در آتش خواهد افتاد، هر تصویر (مجسمه ای)که درست کرده است برای او در ان نَفَس قرارداده می‌شود تا به وسیله آن در جهنم عذاب داده شود.

مسلم و بخاری به صورت مرفوع از ابن عباس آورده‌اند که هرکس صورت (مجسمه‏ای) را در دنیا بسازد مجبور می‌شود تا در آن روح بدمد، (آن را زنده کند) در حالی که قادر به دمیدن روح در آن نیست. [۴۰۸]

مصنف /این باب را با آنچه در خصوص تصویر گردان آمده است «آغاز نموده است».

و مقصود از آنچه آمده است یعنی: عقوبت و عذاب شدیدی که در خصوص این افراد در شریعت مطرح شده است پیامبر صعلت در پی داشتن چنین عقوبتی را خود بیان کرده است و آنهم مشابهت و همانند سازی با خلقت خداوند است. زیرا خلق و امر از آن خداوند است، او پروردگار و صاحب اختیار هر چیزی است و او خالق همه چیز است، اوست که تمامی مخلوقات را شکل و صورت بخشیده است و در آن‌ها نفسهایی دمیده است که به وسیله آن زندگی و حیاتشان حاصل گشته است. همانگونه که خداوند فرموده است: ﴿ٱلَّذِيٓ أَحۡسَنَ كُلَّ شَيۡءٍ خَلَقَهُۥۖ وَبَدَأَ خَلۡقَ ٱلۡإِنسَٰنِ مِن طِينٖ٧ ثُمَّ جَعَلَ نَسۡلَهُۥ مِن سُلَٰلَةٖ مِّن مَّآءٖ مَّهِينٖ٨ ثُمَّ سَوَّىٰهُ وَنَفَخَ فِيهِ مِن رُّوحِهِۦۖ وَجَعَلَ لَكُمُ ٱلسَّمۡعَ وَٱلۡأَبۡصَٰرَ وَٱلۡأَفۡ‍ِٔدَةَۚ قَلِيلٗا مَّا تَشۡكُرُونَ٩[السجدة: ۷-۹].

یعنی: «آن کسی است که هر چه را آفریده، نیکو آفرید. و آفرینش انسان را از گل آغاز کرد. سپس خداوند ذریه او را از عصاره آب ضعیف و ناچیزی پدیدآورد، آنگاه اندامهای او را تکمیل و آراسته کرد و از روح خود در او دمید و برای شما گوش‌ها و چشم‌ها و دل‌ها آفرید اما شما کمتر شکر او را بجای می‏آورید».

تصویرگر هنگامی که شکل و صورتی را به شکل مخلوق خداوند مثل انسان یا چهار پا و حیوان درست می‏کند در واقع با خلقت خداوند همانند سازی و شبیه سازی کرده است. لذا آنچه را که درست کرده است روز قیامت مایه عذاب او خواهد بود. و در آن روز مکلف می‌شود که در آن روح بدمد و به آن حیات و زندگی بخشید ولی قادر به چنین کاری نیست. به دلیل اینکه گناه او بزرگترین گناه است، عذاب و عقاب او نیز شدیدترین عذاب خواهد بود.

بنابراین هنگامیکه حال و وضع صورتگری که به زعم خود مثل مخلوق خدا و شبیه آن را ساخته است اینگونه باشد، حال وضع کسی که مخلوق خداوند را در برابری وهمسانی خداوند قرار می‏دهد چگونه خواهد بود؟! خداوند را به مخلوقش شبیه و مانند می‏کند و عبادتی را که مأمور شده است تنها به خداوند اختصاص دهد، برای آن مخلوق انجام می‏دهد.

اعمالی را که تنها شایسته است برای خداوند انجام شود و تنها خداوند آن را از بنده می‏پذیرد و بدان خشنود و راضی می‌شود برای غیر خداوند انجام می‏دهد، پس وضعیت چنین فرد و یا افرادی چگونه خواهد بود؟

تساوی و همسان قرار دادن مخلوق با خالق با به جاآوردن حقی که هیچ مخلوقی شایستگی و استحقاق آن را ندارد و شریک قرار دادن آن مخلوق برای خداوند پاک و بلند مرتبه با انجام چیزی که تنها ویژه خداوند است، بزرگترین گناهی است که خداوند بوسیله آن نافرمانی می‏شود. به همین سبب پیامبران خود را گسیل داشت و کتاب‌هایش را نازل کرد، برای بیان چنین شرکی، برای بازداشتن از آن و خالص گردانیدن عبادت با انواع گوناگونش برای خداوند متعال، بنابراین خداوند متعال فرستادگان خود و کسانی را که از آنان اطاعت کرده‏اند نجات خواهد داد و هرکس را که توحید را انکار کرده و بر شرک و همتا قراردادن برای خداوند استمرار ورزند هلاک خواهد ساخت چرا که هیچ گناهی بزرگتر از آن نیست به همین سبب خداوند فرموده است: ﴿إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَغۡفِرُ أَن يُشۡرَكَ بِهِۦ وَيَغۡفِرُ مَا دُونَ ذَٰلِكَ لِمَن يَشَآءُۚ وَمَن يُشۡرِكۡ بِٱللَّهِ فَقَدِ ٱفۡتَرَىٰٓ إِثۡمًا عَظِيمًا٤٨[النساء: ۴۸].

یعنی: «خداوند شریک قرار دادن برای خود را نمی‌بخشد و غیر از آن را برای هرکس که بخواهد می‌بخشد». یا در جای دیگر فرموده است: ﴿وَمَن يُشۡرِكۡ بِٱللَّهِ فَكَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ ٱلسَّمَآءِ فَتَخۡطَفُهُ ٱلطَّيۡرُ أَوۡ تَهۡوِي بِهِ ٱلرِّيحُ فِي مَكَانٖ سَحِيقٖ٣١[الحج: ۳۱].

یعنی: «کسی که برای خدا انبازی قرار دهد، انگار از آسمان فرو افتاده است و پرندگان او را می‏ربایند یا اینکه تند باد او را به مکان دوری پرتاب می‏کند».

مسلم از ابو الهیاج روایت کرده است که گفت: علی سبه من گفت: آیا ترا بدآنچه که رسول خدا صمرا بدان فرستاده (مأمور کرده)نفرستم؟ اینکه هر تصویری را که برخوردی خراب کنی و هر قبر بلندی که می‌بینی با خاک یکسان نمایی. [۴۰۹]

مصنف در اینجا به روایتی که مسلم از ابو الهیاج روایت کرده، استناد نموده است که گفت: علیسبه من گفت: آیا ترا بدآنچه که رسول خداصمرا بدان فرستاده (مأمور کرده) نفرستم؟ اینکه هر تصویری را که برخوردی خراب کنی و هر قبر بلندی که می‌بینی با خاک یکسان نمایی.

این حدیث تصریح دارد که پیامبرصعلی را به همین منظور گسیل داشته و مأمور ساخته است.

تخریب و نابود ساختن تصاویر به دلیل مشابهت آن‌ها با مخلوقات خداوند بوده است ولی یکسان بودن قبرها با زمین به منظور پیشگیری از وقوع در شرک و جلوگیری از اسباب و ابزاری که منجر به آن می‏شوند. از این رو خوف فتنه تعظیم قبور و ارباب قرار دادن آن‌ها وجود دارد. مصروف کردن همت و توان خود برای اینگونه امور و امثال آن‌ها از مصالح، مقاصد و واجبات دین هرگاه مورد تساهل و کوتاهی قرار گرفته، آنچه محذور و ممنوع بوده اتفاق افتاده است و فتنه ارباب قبرها بالا گرفته و قبر پرستی فزونی پیدا کرده است و قبرستان جایگاهی برای تعظیم‌کنندگان و پرستندگان قبرها شده و به همین منظور به آنجا سفر می‌کنند و عبادات اصلی و مهم را برای قبرها انجام می‏دهند عباداتی مثل دعا، طلب یاری و کمک کردن، تضرع نمودن، قربانی و نذور انجام دادن و سایر اعمال مشرکانه‏ای که از آن‌ها بر حذر داشته شده‏اند.

علامه ابن قیم/می‏گوید: هرکس سنت رسول خدا صرا در خصوص قبرها و آنچه در این خصوص امر کرده و آنچه از آن نهی نموده و آنچه اصحاب وی بر آن بودند در کنار رفتار و عقیده مردم امروز قرار دهد، در خواهد یافت که یکی ضد دیگری و مناقض آن است به طوری که این دو هر گز با همدیگر جمع نخواهند شد.

پیامبرصاز نماز گزاردن به سوی قبرها نهی کرده است ولی اینان به سوی آن و در کنار آن نماز می‏خوانند.

پیامبرصاز برگزیدن قبرها به عنوان مساجد منع کرده است ولی اینان بناهایی را بر آن‌ها می‏سازند و آن‌ها را همانند خانه‏های خدا بارگاه می‏نامند.

پیامبرصاز روشن کردن چراغ بر قبر نهی کرده است ولی اینان به منظور روشن کردن شمع و چراغ بر آن‌ها چه وقفها که نمی‏کنند! پیامبرصنهی کرده است که قبرها عید واقع شوند ولی اینان چه اعیاد و مناسکی که در آن انجام نمی‏دهند، در قبرستان‌ها مانند گردهمایی برای عید یا بیشتر از آن گردهم می‏آیند و اجتماع تشکیل می‏دهند.

پیامبرصبه همسطح بودن قبرها با زمین فرمان داده است. [۴۱۰]همانطوری که مسلم در صحیح خود از ابو الهیاج اسدی که در این باب مطرح شده روایت کرده است. همچنین حدیث ثمامة بن شفی که مسلم آورده است وی گفت: ما به همراه فَضالة بن عبید در رودس در سرزمین روم بودیم یکی از همراهان ما در گذشت فضالة دستور داد که قبرش همسطح زمین باشد. سپس گفت: از رسول خدا صشنیدم که به هموار و همسطح بودن قبرها فرمان دادند.

اینان در مخالفت با این حدیث زیاده روی می‌کنند، قبر را همانند خانه از زمین بالا می‏برند و بر آن ضریح و گنبد بر پا می‌کنند.

پیامبرصاز گچکاری و ساختمان سازی بر قبر نهی فرموده است، همانطوری که مسلم در صحیح خود [۴۱۱]از جابرسروایت کرده است که گفت: رسول خداصاز گچکاری قبر و ستون و بنا قرار دادن بر آن نهی کرده است.

از نوشتن بر قبر نهی کرده است همانطوری که ابو داود در سنن خود از جابر روایت کرده است که رسول خداصاز گچکاری و نوشتن قبرها نهی فرمودند. [۴۱۲]ترمذی می‏گوید: حدیث حسن صحیح است در حالیکه اینان تخته سنگ‌هایی بر روی قبرها قرار داده و بر آن قرآن چیزهای دیگری می‌نویسند.

رسول خدا صاز اینکه غیر از خاک قبر بر قبر اضافه شود نهی کرده است، همانطوری که ابو داود [۴۱۳]مثل حدیث قبل از جابر روایت کرده است که رسول خدا صاز گچکاری، نوشتن، و اضافه کردن بر قبرها را نهی فرمودند در حالیکه اینان آجر و گچ و سنگ را به قبر می‏افزایند و اضافه می‌کنند. ابراهیم نخعی می‏گوید: آنان (یاران پیامبر ص) از آجر قرار دادن بر قبرهایشان کراهت داشتند. مقصود اینکه تعظیم کنندگان قبرها، کسانی که قبرها را به عنوان عید برگزیده‏اند بر آن‌ها چراغ روشن کرده مسجد و گنبد به آنچه پیامبرصبدان فرمان داده مخالفت می‌ورزند و با آنچه آورده است می‌جنگند و بزرگتر از همه اینکه قبرها را مسجد بر می‌گزینند و بر آن‌ها چراغ روشن می‌کنند و این کار از گناهان کبیره است. فقها اعم از پیروان احمد و دیگران به تحریم این کار تصریح کرده‎اند.

ابو محمد مقدسی می‏گوید: اگر روشن کردن چراغ بر قبرها مباح بود انجام دهنده آن نفرین نمی‌شد. چرا که این کار هدر دادن بیهوده مال و زیاده روی در تعظیم و بزرگداشت قبرهاست که بسیار به تعظیم بت‌ها شبیه است. در ادامه می‏گوید: به دلیی این خبر، مسجد برگزیدن قبرها جایز نیست، چرا که پیامبرصفرمودند: خداوند یهود و نصاری را به دلیل اینکه قبرهای انبیا و صالحان را مسجد قرار دادند نفرین و لعن کرده است و از آنچه آنان انجام داده‏اند برحذر داشته است. این حدیث به صورت متفق علیه روایت شده است. [۴۱۴]زیرا گچکاری کردن قبرها و نماز گزاردن در نزد آن‌ها به بزرگداشت و تعظیم برای تنها به طریق سجده کردن برای آن‌ها و تقرب جستن به آن‌ها شبیه است چنانچه روایت کردیم که سرآغاز پرستش بت‌ها تعظیم مرده‌ها از طریق ساختن تصویر و مجسمه صاحبان آن‌ها و مسح کردن بر آن‌ها و نماز گزاردن در کنار آن‌ها بود. پایان.

گمراهی این مشرکان گمراه به جایی رسیده است که برای قبرها مراسم حج تشریع کرده‏اند و مناسک و آدابی برای آن قرار داده‏اند تا جایی که برخی از تندروانشان در این زمینه کتاب تالیف کرده و آن را «مناسک حج المشاهد نامیده است».

یعنی: آداب حج بارگاهها تا زیارت این قبرها را به خانه خدا (بیت الحرام) همانند و تشبیه کنند. پنهان و پوشیده نیست که چنین کاری جدایی از دین اسلام و وارد شدن در دین بت پرستان است به این تعارض و ضدیت بزرگی که میان آنچه پیامبرصتشریع کرده و مقصود وی از نهی در خصوص قبرها که قبلا گذشت بوده است و آنچه اینان وضع کرده و مقصودشان بوده است بنگر. بی‏تردید مفاسد این کار آن‌ها بی‏شمار است.

از جمله مفاسد عملکرد آنان؛ بزرگداشت یک مکان و دچار فتنه و گمراه شدن به وسیله آن، برگرفتن جاهای خاص به عنوان عید که همیشه بدانجا مراجعه می‌کنند و اداب خاصی را در آن جا انجام می‏دهند، بار سفر بستن برای آن مکان‌ها، مشابهت عملکرد آنان با اعمال بت پرستان با انجام اعمالی نظیر اعتکاف بر آن قبرها و ایستادن و ماندن در جوار آن‌ها، آویختن ستر و پوشش بر آن‌ها و نگهبانی دادن بر آن‌ها به طوری که پرستندگان آن قبرها یا مکان‌ها، مجاورت در نزد آن‌ها را بر مجاورت مسجد الحرام ترجیح می‏دهند و نگهبانی آن را بالاتر و برتر از خدمت به مساجد می‏دانند، از نظر آنان بسیار شنیع و ناپسند است برای کسی که نگهبان و قیم آنجاست از اینکه در یک شب شمعی که در آن مکان آویخته شده، خاموش شود؛ وای به حال او اگر چنین چیزی صورت گیرد، از جمله اعمال دیگری که انجام می‏دهند نذر و قربانی برای آن و نگهبانان و متولیان آن است. اعتقاد چنین مشرکانی این است که بوسیله آن مکان یا شخص بلا رفع شده و بر دشمنان خود پیروز می‌شوند، باران فرو می‌ریزد و گرفتاری‌ها رفع می‌گردند، نیازها پایان یافته و مظلوم یاری داده می‌شود وکسی که می‌ترسد، در پنهاه آن‌ها در امن و امان است. از جمله مفاسد دیگری که این اعمال آن‌ها دارد این است که مشمول نفرین و لعنت خدا و رسول خدا می‌شود. چرا که بر قبرها مسجد قرار داده و بر آن‌ها چراغ روشن کرده‏اند. در کنار قبرها دچار شرک اکبر شده‌اند با این اعمال خود صاحب آن قبرها را آزار و اذیت می‌کنند. زیرا آنان از این کار به شدت کراهت دارند و آن را ناپسند می‌شمارند. همانگونه که مسیح ÷ناپسند می‏دارد آنچه را که در کنار قبر او انجام می‏دهند. به همین ترتیب انبیاء، اولیاء و مشایخ با عملی که همانند آن مسیحیت انجام می‏دهند اذیت می‌شوند و مایه رنجش خاطر آنان است. در روز قیامت از این مشرکان تبری می‌جویند همانگونه که خداوند می‏فرماید:

﴿وَيَوۡمَ يَحۡشُرُهُمۡ وَمَا يَعۡبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ فَيَقُولُ ءَأَنتُمۡ أَضۡلَلۡتُمۡ عِبَادِي هَٰٓؤُلَآءِ أَمۡ هُمۡ ضَلُّواْ ٱلسَّبِيلَ١٧ قَالُواْ سُبۡحَٰنَكَ مَا كَانَ يَنۢبَغِي لَنَآ أَن نَّتَّخِذَ مِن دُونِكَ مِنۡ أَوۡلِيَآءَ وَلَٰكِن مَّتَّعۡتَهُمۡ وَءَابَآءَهُمۡ حَتَّىٰ نَسُواْ ٱلذِّكۡرَ وَكَانُواْ قَوۡمَۢا بُورٗا١٨[الفرقان: ۱۷-۱۸].

یعنی: «روزی که خداوند همه مشرکان را به همراه همه کسانی که بجز خدا می‌پرستیدند گرد می‏آورد و می‏گوید: آیا شما این بندگان مرا گمراه کرده‏اید یا اینکه خودشان گمراه گشته‏اند، آنان می‏گویند تو منزه و بدور هستی. ما را نسزد که جز تو سرپرستانی برای خود برگزینیم و لکن آنان و پدران و نیاکانشان را برخوردار نموده‌ای تا آنجا که یاد ترا فراموش کرده‏اند و مردمانی تباهی شده و هلاک گشته‏اند».

خداوند به مشرکان می‏فرماید: ﴿فَقَدۡ كَذَّبُوكُم بِمَا تَقُولُونَ[الفرقان: ۱۹] یعنی: «آنچه می‏گویید شما را تکذیب می‌کنند و دورغگو می‌شمارند».

در جایی دیگر فرموده است: ﴿وَإِذۡ قَالَ ٱللَّهُ يَٰعِيسَى ٱبۡنَ مَرۡيَمَ ءَأَنتَ قُلۡتَ لِلنَّاسِ ٱتَّخِذُونِي وَأُمِّيَ إِلَٰهَيۡنِ مِن دُونِ ٱللَّهِۖ قَالَ سُبۡحَٰنَكَ مَا يَكُونُ لِيٓ أَنۡ أَقُولَ مَا لَيۡسَ لِي بِحَقٍّۚ[المائدة: ۱۱۶].

یعنی: «و (آنگاه را به یادآور که) خداوند می‏گوید: ای عیسی پسر مریم آیا تو به مردم گفته‏ای که بجز الله من و مادرم را هم دو معبود دیگر بدانید؟ عیسی می‌گوید ترا منزه از آن می‌دانم که دارای شریک و انباز باشی، سزاوار من نیست که چیزی به ناحق بگویم»و فرموده است:

﴿وَيَوۡمَ يَحۡشُرُهُمۡ جَمِيعٗا ثُمَّ يَقُولُ لِلۡمَلَٰٓئِكَةِ أَهَٰٓؤُلَآءِ إِيَّاكُمۡ كَانُواْ يَعۡبُدُونَ٤٠ قَالُواْ سُبۡحَٰنَكَ أَنتَ وَلِيُّنَا مِن دُونِهِمۖ بَلۡ كَانُواْ يَعۡبُدُونَ ٱلۡجِنَّۖ أَكۡثَرُهُم بِهِم مُّؤۡمِنُونَ٤١[سبأ: ۴۰-۴۱].

از مفاسد دیگر آن از بین بردن سنت‌ها وزنده کردن بدعت‏ها، برتری دادن این قبرها و مکان‌ها بر مکان‌هایی که بهترند و در نزد خداوند دوست داشتنی‏ترند. قبر پرستان مقصودشان از این اعمال تعظیم و احترام و فروتنی و لطافت قلب و با تمام وجود معتکف شدن بر مردگان است. همان کارهایی که در مساجد انجام نمی‏دهند و آن حالت‌ها با نظیر وشبیه آن‌ها در مساجد برای آنان حاصل نمی‏شود، آنچه پیامبرصدر خصوص زیارت قبرها تشریع نموده و بدان اجازه داده است، صرفاً به منظور یاد آوری آخرت و نیکی در حق صاحب قبر از طریق دعا کردن و رحمت فرستادن بر او، طلب مغفرت برای او و درخواست عافیت و بخشش برای او بوده است. که با این کار زیارت کننده هم به خود و هم به مرده نیکی می‏کند. ولی این مشرکان مساله را دگرگون ساخته و دین را وارونه کرده‏اند. هدف زیارت را شریک خدا قرار دادن مرده تلقی کرده‏اند از او یا بوسیله او می‌خواهند و نیازهایشان را از او درخواست می‌کنند. نزول برکت را از او طلب می‌کنند و از او می‌خواهند به آنان بر دشمنانشان نصرت و یاری برساند و کارهایی از این دست در واقع هم به خودشان بدی می‌کنند و هم به مرده مذکور.

رسول خدا صمردم را به منظور سد ذریعه (پیشگیری از اسبابی که منجربه شرک می‌شوند) از زیارت قبرها بازداشت. هنگامی که توحید در دل‌هایشان جایگزین گشت، به شیوه‏ای که خود تشریع نموده است به آنان اجازه زیارت قبور را داد. و آن‌ها را از اینکه بیهوده گویی کنند و زشت بگویند نهی کرده است و بزرگترین زشت‏گویی شرک گفتاری و رفتاری در کنار قبرهاست.

در صحیح مسلم [۴۱۵]از ابو هریره روایت شده است که رسول خدا صفرمودند: قبرها را زیارت کنید که آن‌ها مرگ رابرای شما یادآور می‌شوند.

از ابن عباسبروایت شده است گفت: رسول خدا صبر قبور مدینه گذر کرد پس رو به آن‌ها نمود و فرمود: سلام بر شما ای اهل قبور، خداوند ما و شما را بیامورزد. شما پیشتر از ما رفتید و ما نیز به دنبالتان خواهیم آمد. احمد و ترمذی این حدیث را روایت کرده‏اند که ترمذی آن را حسن تلقی کرده است. [۴۱۶]

این همان زیارتی است که پیامبر صبرای امت خود تشریع نموده و به آنان تعلیم داده است. آیا چیزی از آنچه اهل شرک و بدعت بدان اعتماد و تکیه می‌کنند وجود دارد؟ یا اینکه آن را از هر جهت در تضاد با آن چیزی می‌بینند که آن‌ها انجام می‏دهند و برآن هستند؟ چه نیکوست سخن مالک بن انس که می‏گوید: پایان این امت جز با آنچه که ابتدای آن اصلاح شده اصلاح نخواهد شد. هر میزان تمسک امتها به عهدی که با پیامبران بسته‌اند ضعیف شده و ایمانشان کاهش یافت در عوض آن شرک و بدعت در میان آنان فزونی پیدا کرد.

سلف صالح توحید خود را سره و خالص گردانید و از حریم آن دفاع کرد و رعایت نمود. به طوری که هرگاه یکی از آنان به پیامبرصسلام می‌داد سپس قصد دعا داشت رویش را به سوی قبله می‌چرخاند.

و پشت خود را به دیوار قبر کرده سپس دعا می‌کرد. از امامان چهارگانها اهل سنت نص وارد شده است که در هنگام دعا رو به قبله می‌ایستادند و حتی در نزدیکی و جوار قبر دعا نمی‏کردند. زیرا دعا کردن عبادت است. ترمذی و دیگران روایت کرده‏اند که دعا همان عبادت است [۴۱۷]سلف عبادت را تنها به خداوند اختصاص می‌دادند و برای او خالص می‏کردند و آن را در نزد قبرها انجام نمی‏دادند مگر آنچه که پیامبرصبدان اجازه داده بود، نظیر دعا برای صاحبان قبرها و طلب مغفرت و بخشش برای آنان.

ابو داود از ابوهریره [۴۱۸]آورده است که گفت: رسول خداصفرمودند منازل خود را قبر قرار ندهید قبر مرا عید قرار ندهید، برمن صلوات بفرستید هر جا که باشید صلوات شما به من می‌رسد. سند این روایت جید و راویان آن موثق و مشهورند.

مقصود از منازلتان را قبر قرار ندهید یعنی اینکه نماز، دعا، قرائت قرآن را در آن تعطیل نکنید که به منزله قبرها شوند پیامبرصبه اختصاص دادن نافله در منازل دستور داده و از اختصاص آن به قبرها نهی فرموده است و این برخلاف و ضد عملکر مشرکان یهودی و مسیحی و نظایر آن‌هاست.

مفاسد بسیار بزرگی در تعظیم قبرها و برگزیدن آن‌ها به عنوان عید وجود دارد که فقط خداوند از آن آگاه است. خداوند به سبب آن بر کسی که در قلب آن وقار خداوند و غیرت توحید و نکوهش شرک باشد خشمگین نمی‏شود. از جمله مفاسد قبرها عبارتند از: عید برگزیدن آن‌ها، نماز گزاردن در آن‌ها، طواف کردن بر آن‌ها، بوسیدن و لمس کردن آن‌ها، پاشیدن خاک آن‌ها بر چهره، پرستش صاحبان آن‌ها، طلب کمک و یاری از آن‌ها، در خواست پیروزی، رزق، عافیت و پرداخت دین از آن‌ها، گشایش گرفتاری‌ها، در خواست رفع اندوه و غم از آن‌ها و انواع در خواست‌هایی که بت پرستان از بت‌های خود تقاضا می‏کردند. اگر به اغراق کنندگانی که قبرها را عید می‌گیرند بنگری، هنگامی که قبرهای مورد نظر خود را از دور می‌بینند از زین شترها و چهارپایان سواری خود پایان آمده، پیشانی خود را بر زمین ‏گذاشته و زمین را می‌بوسند، دستارهایشان را برداشته، داد و فریادشان بلند می‏شود، به حدی گریه می‌کنند که هق هق گریه آنان شنیده می‏شود، از کسی طلب یاری و کمک می‌کنند نه جهان را آغاز می‏کند و نه چیزی را بر می‌گرداند، فریاد زده‏اند ولی از مکانی بسیار دور، هنگامی که به قبر نزدیک می‌شوند دو رکعت نماز بجا می‌آورند. می‌پندارند که به اجر و پاداشی دست یافته‌اند حال آنکه بر کسی که به دو قبله نماز می‌خواند پاداشی نیست، می‌بینی در اطراف قبر سجده و رکوع می‌کنند و از مرده فضل و رضوان می‌طلبند حال آنکه دستان خود را از پیشیمانی و حسرت پر می‌کنند. پس اشکهایی که در اینجا ریخته می‌شود برای غیر خدا – حتی برای شیطان – است. صداهایی که بلند می‌شوند نیز برای غیر خداست. از مرده نیاز‌ها طلب می‌شود و رهایی از مشکلات درخواست می‌گردد. رفع اندوه و بی‌نیازی از صاحب قدرتان و سلامت عافیت از بیماری‌ها و بلاها را از آنان می‌خواهند. پس شروع به طواف کردن و چرخیدن به دور قبر می‌کنند. در واقع با این کار آن قبر را به بیت الحرام که خداوند آن را مبارک و هدایت گر عالمیان قرار داده است، تشبیه می‌کنند. سپس شروع به بوسیدن و لمس کردن آن قبر می‌کنند. آیا حجر الاسود را دیده‌ای که زیارت کنندگان خانه خدا با آن چکار می‌کنند ؟ گروه مشرکان با قبرها چنان اعمالی و حتی بیشتر از آن انجام می‏دهند چنان که پیشانی و صورتشان را بدان می‌مالند، به طوری که برای خداوند و در پیشگاه اوسجده نمی‏کنند و پیشانی به زمین نمی‌مالند. سپس مناسک حج قبر را با کوتاه کردن موی سر و تراشیدن ریش کامل می‌کنند. بهره خود را از آن بت می‌گیرند لذا هیچگونه بهره و نصیبی در نزد خداوند ندارند. قربانی کنندگان برای آن بت قربانی می‌کنند. که نماز، مناسک و قربانی‌های آنان برای غیر خداوند که پروردگار جهانیان است، انجام می‌گیرد. اگر به آنان بنگری می‌بینی برخی از آنان به برخی دیگر تهنیت و شاد باش می‌گویند. و به یکدیگر می‌گویند، خداوند به شما و ما پاداش کامل و بهره کافی عطا کند هنگامی که از زیارت و حج قبر بر می‌گردند کسانی که با آنان به آن مناسک نرفتند و هم فکر آنان هستند، از آنان می‌خواهند تا ثواب حج قبر را به همان بهای کسی که به حج بیت الحرام نرفته‌اند عوض کنند. می‌گویند: خیر، با حج تمام سال‌های بیت الحرام قابل برابری و معاوضه نیست. (یعنی ثواب زیارت آن قبور و انجام مناسک یک بار آن را بیشتر از چند‌ها بار مکه و بیت الحرام می‏دانند) و الله اعلم.

این تمام آن چیزهای نیست که از آنان حکایت کردیم و تمامی بدعت‌ها و گمرهی‌های آنان را بر نشمرده‌ایم. چرا که گمراهی‌ها و بدعت‌های آنان بیش از آن است که بخاطر برسد و در خیال بگنجد. منشاء و سر آغاز پرستش بت‌ها در میان قوم نوح – همان گونه که قبلا گذشت – این گونه بود. هرکس کمترین بویی از علم و درک برده باشد می‏داند که از مهمترین مسائل جلوگیری از اسبابی است که منجر به چنان حرام و محظوری می‌شود و صاحب شریعت خود آگاه‌تر است به عاقبت و سرانجام آنچه که از آن نهی می‏کند و آنچه که این مسائل منجر به آن می‌شوند. و خود در نهی از آن و عذابی که در پی آن می‏آید حاکمتر و قاضی‌تر است. می‏داند که خیر و هدایت در اتباع و اطاعت ودر همان چیزی است که او گفته است و شر و گمراهی درنافرمانی از شریعت او و مخالفت با آن است.

این سخن ابومحمد مقدسی /علیه بود.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: سخت گیری شدید بر تصویر گران (مجسمه سازان).

دوم: تذکر و یاد آوری علت سخت گیری فوق و آن هم به علت ترک ادب با خداست به دلیل این گفته خداوند که از طریق حدیث قدسی وارد شده است که فرموده است: کیست ظالم‌تر از آن کسی که می‌رود تا همچون مخلوق من را خلق کند.

سوم: هشدار و یادآوری قدرت خداوند و ناتوانی تصویرگران به دلیل این فرموده خداوند که اگر می‌توانند خلق کنند پس یک ذره یا دانه گیاه یا دانه جو را خلق کنند.

چهارم:تصریح به اینکه تصویرگران(مجسمه سازان) از همه مردم بیشتر عذاب خواهند دید.

پنجم: خداوند به تعداد هر مجسمه‏ای یک نفر را خلق می‏کند تا صورتگر (مجسمه ساز) به وسیله او عذاب داده شود.

ششم: خداوند مجسمه ساز را مکلف می‏کند که در آنچه شکل داده و خلق کرده است روح و حیات بدمد.

هفتم:دستور شریعت مبنی بر نابودی مجسمه‏ها در صورت یافت شدن آن‌ها.

[۴۰۵] بخاری: کتاب اللباس (۵۹۵۳)باب نقض الصور و مسلم: کتاب الباس و الزینة (۲۱۱۱)(۱۰۱) باب تحریم صورة الحیوان. [۴۰۶] بخاری: کتاب الباس (۵۹۵۴) باب ماوطی من التصاویر، مسلم: کتاب الباس و الزینه (۲۱۰۶)(۹۲) باب تخریم تصویر صورة الحیوان. [۴۰۷] بخاری به روش خود آن را آورده است کتاب البیوع (۲۲۲۵) باب بیع التصاویر التی لیس فیها روح، مسلم: کتاب اللباس و الزینة (۲۱۱۰)(۱۰۰) باب تحریم تصویر صورة الحیوان. [۴۰۸] بخاری: کتاب الباس (۵۹۶۳) باب من صور صورة کلف أن ینفخ فیها و لیس بنافخ، مسلم: کتاب الباس و الزینه (۲۱۱۰)(۱۰۰)باب تحریم تصویر الحیوان. [۴۰۹] مسلم: کتاب الجنائز (۹۶۹)(۹۳) باب الامربتسویة القبر. [۴۱۰] مسلم: کتاب الجنائز (۹۶۹)(۹۲) باب الامر بالتسویة القبر. [۴۱۱] تخریج آن در شماره {۱۷۱}گذشت. [۴۱۲] صحیح است: ابو داود: کتاب الجنائز (۳۲۲۵) باب فی البناء علی القبر با لفظ «نهی أن یقید علی القبر و أن یجصص و یبنی علیه: ترمذی کتاب الجنائز (۱۰۵۲) با لفظ «نهی النبی صلى الله عليه وسلم أن تجصص القبور وأن یكتب علیها وأن یبنی علیه وأن توطا، البانی در احکام الخبائز (ص ۲۰۴) آن را صحیح دانسته است». [۴۱۳] صحیح است: ابو داود: کتاب الجنائز (۳۲۲۵)باب فی النباء علی القبر، البانی با روش‌های خود در احکام الجنائز (ص۲۰۴) آن را صحیح قلمداد کرده است. [۴۱۴] تخریج آن در شماره (۱۶۶) قبلا گذشت. [۴۱۵] قسمتی از حدیث ابو هریره که مسلم آن را آورده است: کتاب الجنائز (۹۷۶)(۱۰۸) باب استئذان النبی ص و ربهفی زیارة قبرامه که تخریج آن در شماره {۱۸۰} گذشت. [۴۱۶] ترمذی: کتاب الجنائز (۱۰۵۳) باب ما یقول الرجل إذا دخل المقابر.البانی آن را در احکام الجنائز ص (۱۹۷) و ضعیف الجامع (۳۳۷۱) تضعیف کرده است این حدیث را آنگونه که مؤلف گفته است احمد روایت نکرده است. [۴۱۷] صحیح است: ابو داود: کتاب الصلاة (۱۴۷۹)باب الدعا، ترمذی کتاب الدعوات (۳۳۷۲) باب فی فضل الدعا، نسائی در الکبری: همچنین در تحفة الاشراف (۹/۳)ابن ماجه کتاب الدعا (۳۸۲۸) باب فضل الدعا احمد (۴/۲۶۷) از حدیث نعمان بن بشیرسترمذی و ابن حبان (۲۳۹۶) و حاکم (۱/۴۹۰، ۴۹۱) آن را صحیح دانسته و ذهبی نیز موافقت کرده است، البانی در صحیح الجامع (۳۴۰۱) و ارناؤوط در تخریج شرح السنة (۱۳۸۴) آن را صحیح تلقی کرده‌اند. [۴۱۸] تخریج آن در شماره (۱۹۵) گذشت.

باب: آنچه پیرامون زیادی سوگند خوردن آمده است

خداوند متعال می‏فرماید: ﴿وَٱحۡفَظُوٓاْ أَيۡمَٰنَكُمۡۚ[المائدة: ۸۹].

یعنی: سوگندهای خودتان را حفاظت کنید. از ابوهریرهسروایت شده است، که از رسول خدا صشنیدم می‌فرمود: سوگند رونق دهنده (بالا برنده) کار و از بین برنده کسب است. مسلم و بخاری این حدیث را روایت کرده‏اند.

مصنف می‏گوید: باب: آنچه پیرامون زیادی سوگند خوردن آمده است.

یعنی نهی و عذابی که برای این کار در شریعت وارد شده است. سپس به فرموده خداوند استناد کرده است که می‏فرماید:

﴿وَٱحۡفَظُوٓاْ أَيۡمَٰنَكُمۡۚ ابن جریر می‌گوید یعنی: سوگند هایتان را بدون دادن کفاره رها نکنید. مفسران دیگر از ابن عباس روایت کرده‏اند، مقصود این است که سوگند نخورید. و دیگران گفته‏اند مقصود این است که سوگند هایتان را از شکستن یا عمل نکردن (به مصداق آن) حفظ و مراقبت کنید. مراد مصنف از آیه همان نظر ابن عباس است، این دو قول متلازم هم‌اند. زیرا لازمه سوگند زیاد، شکستن زیاد همراه با کم توجهی و عدم تعظیم برای خداوند است. همچنین بیانگر سایر خصالی است که با کمال توحید واجب یا عدم آن منافات دارد.

سپس مصنف به حدیثی استناد کرده است که از ابوهریرة سروایت شده است. که از رسول خدا صشنیدم:.... الی آخر حدیث. که علاوه بر مسلم و بخاری ابو داود و نسائی نیز آن را آورده‌اند. [۴۱۹]

معنای حدیث مذکور این است هنگامی که فرد بر کالای خود سوگند خورد مبنی بر اینکه فلان و بهمان قیمت برای آن داده شده یا آن را به فلان و بهمان قیمت خریده است. مشتری در واقع او را در گفته‌اش صادق می‌پنداردو بیشتر از قیمت آن از وی می‌خرد، در حالی که فروشنده دروغگوست و به صرف طمع به افزایش قیمت سوگند خورده است. پس از خداوند متعال نافرمانی کرده است. که با از بین رفتن برکت آنچه گرفته مجازات و عقوبت داده می‏شود. هرگاه برکت کسب او از بین رفت نقصی که بر کسب او وارد می‌شود بسیار بزرگتر است از آن افزونی و زیادتی که با سوگند برای او حاصل شده است و چه بسا بهای آن کالا به کلی از بین برود. آن چه نزد خداست تنها با اطاعت از او قابل دسترسی است. اگرچه دنیا برای نافرمان زینت داده شود ولی عاقبت آن نابودی، از بین رفتن و عذاب است.

از سلمانسروایت شده است که رسول خدا صفرمودند: سه نفرند که خداوند با آنان سخن نمی‏گوید و پاکشان نمی‏کند و دارای عذابی دردناک هستند، سفید موی (پیر) زنا کار، فقیر مستکبر و شخصی که تنها بضاعت و توانای‏اش این است که با سوگند خود خرید و فروش می‏کند. طبرانی آن را با سند صحیح روایت کرده است.

مصنف/به حدیثی که از سلمان سروایت شده استناد کرده است که گفت: با رسول خدا صفرمودند:... تا پایان حدیث. که طبرانی با سند صحیح آن را روایت کرده است. [۴۲۰]

شاید مقصود از سلمان، سلمان فارسی باشد. همان ابوعبدالله، با آمدن پیامبر صبه مدینه اسلام آورد و در جنگ خندق حضور داشت، ابوعثمان نهدی، شرحبیل بن سمط و دیگران از وی روایت کرده‏اند. پیامبرصدر خصوص وی فرموده است: سلمان ازما اهل بیت است، خداوند از یاران من چهار نفر را دوست دارد، علی، ابوذر، سلمان و مقداد. ترمذی و ابن ماجه آن را روایت کرده‏اند. [۴۲۱]

حسن می‏گوید، سلمان فرمانروای سی هزار نفر بود در یک عبائی برای آن‌ها خطبه می‌خواند که نصف آن را پهن کرده و نصف دیگرش را به تن می‌کرد. در زمان خلافت عثمانسوفات یافت. ابو عبیدة می‏گوید: سال سی وششم از سیصد و پنجاه سال احتمال دارد که سلمان بن عامر بن أوس ضبی باشد. اینکه سه نفر هستند که خداوند با آنان سخن نمی‏گوید، به معنای نفی کلام خداوند با این نافرمانان و دلیل بر این است که خداوند با کسی که از او اطاعت کرده است سخن می‏گوید.

کلام صفتی از صفات کمال اوست. ادله کتاب و سنت دال بر آن بسیار روشن و آشکار است. و این همان دیدگاهی است که اهل سنت و جماعت بر آنند مبنی بر متکی بودن و بر پا شدن افعال با خداوند است. و اینکه فعل با خواست و مشیَّت او تحقق و به صورت تدریجی تحقق می‌یابد و خداوند همیشه متصف به آن است او به وجود آورنده تک تک چیزهاست. و پدید آورنده هر جنسی است. همان طوری که نظر پیشوایان حدیث و دیگران از پیروان شافعی و گروه‌های دیگر همین است. خداوند متعال فرموده است: ﴿إِنَّمَآ أَمۡرُهُۥٓ إِذَآ أَرَادَ شَيۡ‍ًٔا أَن يَقُولَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ٨٢[يس: ۸۲].

«اگر امر او به چیزی تعلق گرفت و اراده آن را کرد به آن می‌گوید بشو و بی‌درنگ خواهد شد». این آیه با حروفی که بیانگرآینده است و افعالی که به حال و آینده دلالت دارند آمده است و این قبیل در قرآن کریم فراوانند.

شیخ الاسلام ابن تیمیه/ می‏گوید: اگر – نفات صفت کلام – به ما بگویند: این لازمه آن است که حوادث قائم به کلام خداوند باشند. می‌گوییم کدامیک از سلف پیش از شما و پیشوایان قبلی آن را انکار کرده‏اند؟ (یعنی همینگونه است و تردیدی در آن نیست). نصوص قرآن کریم و سنت به اضافه عقل صریح، متضمن و موید آن است. لفظ حوادث مجمل است. گاه اتفاقات و نقص‌ها و کاستی‏ها مورد نظر است. در حالی که خداوند متعال از آن منزه است بلکه از کلام و افعال و امثال آن‌ها را اگر بخواهد جایگزین آن می‏سازد (همان چیزهایی که کتاب وسنت بدان دلالت دارند. نظر درست وصحیح، نظر و دیدگاه اهل علم و حدیث است. که می‌گویند خداوند همیشه هر وقت که خواست و اراده کرد متکلم بوده است. افرادی مثل ابن مبارک، احمد بن حنبل و دیگر پیشوایان اهل سنت بر این نظرند.

(شارح) مقصود از بر پا شدن حوادث به وسیله خداوند متعال، یعنی قدرت او بر آن‌ها و بوجود آمدن آن‌ها با خواست و فرمان خداوند. والله اعلم.

اینکه فرموده است خداوند آنان را پاک نمی‏کند و عذاب دردناکی در انتظار آن‌هاست یا عذاب دردناکی دارند، به سبب بزرگی گناهشان، عقوبت و عذاب آن نیز بزرگتر و عظیم است. به سبب این سه چیزی که بزرگترین عقوبت‌ها را خواهند دید.

عبارت عربی«أشیمط زان» که سفید موی زنا کار یا پیر زناکار ترجمه شده است به صورت تصغیر استعمال شده است و این به منظور تحقیر اوست. چرا که دواعی معصیت در حق او ضعیف است. و بیانگر آن است آنچه اورا به گناه و نافرمانی وا داشته است صرفا دوست داشتن گناه و نافرمانی و فجور و عدم ترس او از خداست. ضعف داعی گناه و نافرمانی همراه با انجام آن موجب شدت مجازات بر گناهکار و نافرمان است. بر خلاف جوان که گاهی قوت داعیه شهوت با وجود اینکه از خداوند می‌ترسد، بر وی غلبه پیدا می‏کند و گاهی به خود آمده و پشیمان می‌شود و خود را به سبب آن گناه سرزنش و ملامت می‏کند، در نتیجه به آن گناه پایان داده و به خداوند بر می‌گردد.

فقیر مستکبر نیز همانند پیر زناکار، چیزی ندارد تا او را به کبر و خود بزرگ‌بینی فرا خواند. زیرا غالبا فراوانی مال، نعمت‌ها و ریاست، فرد را به کبر می‌کشاند. ولی فقیر مستکبر داعیه‌ای ندارد تا او را به استکبار بکشاند در نتیجه این استکبار و خود بزرگ بینی او بی‌آنکه داعیه‌ای داشته باشد بیانگر آن است که کبر و بزرگ بینی طبیعت و سرشت اوست و قلب او را پوشیده و فرا گرفته است. پس عقوبت و مجازات او نیز بزرگتر می‏شود. به دلیل نبود داعیه‌ای برای چنین خلق مذمومی که از بزرگترین گناهان است.

اینکه می‏فرماید مردی که بضاعت خود را در خرید و فروش، سوگند به خداوند قرارداده است. اسم شریف الله در عبارت عربی منصوب است. یعنی: سوگند به الله. بضاعتش را آن قرار داده به دلیل این است که همیشه ملازم آن است و سوگند به خدا بر این شخص غلبه پیدا کرده است. تمامی این اعمال بیانگر آن است اگرچه انجام دهنده آن‌ها موحد باشد ولی توحید او ضعیف است. با توجه به آنچه در قلب اوست و بر زبان و عملش آشکار گشته و با توجه به گناهان بزرگی که با وجود اندکی داعیه گناه از او سر زده است، اعمال او ضعیف و سست است.

از خداوند سلامت و عافیت تقاضا داریم و از هر عملی که بدان راضی و خشنود نیست و آن را دوست ندارد به او پناه می‌بریم.

در صحیح از عمران بن حصینسروایت شده است که گفت، رسول خداصفرمودند، بهترین امت من کسانی هستند که هم قرن من‏اند، سپس کسانی که پس از آن‌ها می‏آیند، سپس نسلی که بعد از آن‌ها می‌آیند.

عمران می‏گوید: نمی‌دانم که پس از قرن خود دو نسل (قرن) را گفت یا سه قرن. (درادامه فرمودند) سپس بعد از آن گروهی می‌آیند که مشاهده می‌کنند و شهادت نمی‏دهند، خیانت می‌ورزند و امانت داری نمی‏کنند، (نمی توان به آنان امانت سپرد)، نذر می‌کنند و به نذر خود وفا دار نیستند. چاق و چلگی درمیان آنان آشکار می‏شود.

مقصود مصنف از «در صحیح» یعنی صحیح مسلم. ابوداود و ترمذی نیز آن حدیث را آورده‌اند. بخاری نیز با لفظ «خیرکم» به جای «خیر أمتی» این حدیث را آورده است.

مصنف/در اینجا به حدیثی که عمران بن حصین سروایت کرده استناد نموده است که وی گفت: رسول خدا صفرمودند: بهترین امت من کسانی هستند که همقرن من‌اند. سپس کسانی که قرن پس از آن‌ها می‌آیند، سپس نسلی (قرنی) که پس از آن‌ها می‌آیند. عمران می‏گوید: نمی‌دانم، که پس از قرن خود، دو قرن را گفت، یا سه قرن. سپس بعد از آن گروهی می‌آیند که مشاهده می‌کنند و شهادت نمی‏دهند، خیانت می‌ورزند و امانت داری نمی‏کنند. نذر می‌کنند و به نذر خود وفادار نیستند، چاق و چلگی در میان آنان آشکار می‏شود. [۴۲۲]

عبارت «بهترین امت من همقرن من‌اند یا کسانی هستند که در قرن من‌اند» به دلیل فضیلت و برتری آن قرن در علم و ایمان و اعمال صالحی که مسابقه دهندگان نیکی و خوبی برای آن اعمال مسابقه می‏دهند و عمل کنندگان از یکدیگر پیشی می‌گیرند و برتری می‌جویند. خیر و نیکی در آن قرن غلبه پیدا کرده و طرفداران آن فزونی یافت. شر و پیروان آن کاهش پیدا کرد. اسلام و ایمان در آن قرن عزت و قدرت داشت و علم و علما در آن قرن فراوان شد.

سپس نسلی که در قرن بعد از قرن پیامبرصآمدند نسبت به قرنهای بعدی برترند چرا که اسلام (حقیقی) در آن آشکارتر و انگیزه برای پذیرش آن نسبت به نسل‌های بعد بیشتر بود. هم اشتیاق برای اسلام بیشتر بود و هم کسانی که بدان پایبند و برپادارنده آن بودند افزونتر بود. بدعتهایی که در آن آشکار می‏شد بی‏درنگ انکار شده و احساس خطر می‏کردند و آن را از بین می‏‏بردند بدعتهایی مثل بدعت خوارج، قدریه و شیعه. این بدعت‌ها اگر چه در آن قرن آشکار شد ولی پیروان آن‌ها و بوجود آورندگان آن‌ها در نهایت ذلت، بدبختی و پستی بودند و کسانی از آن‌ها که معاندت می‌کرد ند و توبه نمودند کشته می‏شدند.

اینکه عمران بن حصین می‏گوید: نمی‌دانم که پیامبرصدو قرن بعد از خود را مطرح کرد یا سه قرن. این شک راوی حدیث عمران بن حصینساست. ولی آنچه در روایات مشهور است، قرون برتر همان سه قرن نخست‌اند. قرن سوم از حیث فضل و برتری پایین‌تر از قرن‌های پیش از خود است. چرا که بدعت‌ها فزونی پیدا کرد ولی علما نیز فراوان بودند و اسلام در آن قرن غالب و پیروز و جهاد نیز بر پا بود. سپس پیامبرصوقوع ظلم وجفا در دین و کثرت هوا وهوس گرایی را پس از سه قرن مذکور مطرح می‏کند.

می‏فرماید: سپس بعد از آن سه قرن گروهی می‌آیند که مشاهده می‌کنند ولی شهادت نمی‏دهند، به دلیل اینکه شهادت دادن را کم اهمیت می‌پندارند. و خود را برای صدق و راستی خالص نکرده‏اند و این مسائل به سبب کمی دیانتشان و ضعف اسلامشان است.

فرموده است «خیانت می‌ورزند امانت داری نمی‏کنند یا به آنان امانت سپرده نمی‏شود» دلالت دارد بر اینکه خیانت برآنان غلبه پیدا کرده و یا بر بیشتر آنان غالب گشته است.

فرموده است: «نذر می‌کنند و وفا نمی‏کنند، یعنی آنچه بر آنان واجب است ادا نمی‏کنند. آشکار شدن اینگونه اعمال پست و نکوهید بیانگر ضعف اسلام و عدم ایمان آن‌هاست.

فرموده است: «چاقی در میان آنان آشکار می‌گردد» چاق‌شدن آنان به سبب میل و تمایل آنان به دنیا و رسیدن به شهوت‌ها و تنعم از آن‌ها و غفلت و بی‌خبری آنان از سرای آخرت و عمل نکردن برای آنجاست.

در حدیث آمده است که هر زمانی که به مردم می‌گذرد نسل‌های بعد از آن زمان بدتر از نسل‌های قبل است (و این روند ادامه می‌یابد) تا اینکه با پروردگارتان مواجه شوید. (به درگاه او حاضر شوید).

می‏گوید: [۴۲۳]آن را از پیامبرتان صشنیدم. همیشه و به طور مداوم شر در امت رو به فزونی می‌رود. تا شرک و بدعت در میان بسیاری از آنان آشکار شود تا جایی که این شرک و بدعت کسانی را به علم و تعلیم و تالیف را نیز در بر خواهد گرفت.

(شارح) بلکه خود آن‌هایی که به علم و تعلیم اشتغال دارند نیز به سوی شرک و گمراهی و بدعت فرا می‌خوانند و در این زمینه کتاب‌هایی در شعر و نثر تالیف می‌کنند. به خداوند از آنچه موجب خشم اوست پناه می‌بریم.

در صحیح از ابن مسعود روایت شده است: که رسول خدا فرمودند: بهترین مردم، (مردم) قرن من است. سپس کسانی که بعد از آن‌ها (مردم قرن) می‌آیند. سپس کسانی که بعد از آن‌ها می‏آیند و سپس کسانی که بعد از آن‌ها می‏آیند. سپس گروهی می‏آیند که شهادت هرکدام از آن‌ها بر سوگند‌شان و سوگندشان بر شهادتشان پیشی می‏گیرد.

ابراهیم (نخعی) می‏گوید: ما را در حالی که کوچک بودیم برای شهادت و عهد (پیمان) می‌زدند.

مصنف در ادامه به روایتی از ابن مسعودساستناد کرده است که گفت پیامبرصفرمودند: بهترین مردم (مردم) قرن من است. سپس کسانی که بعد از آن‌ها (مردم قرن من) می‌آیند. سپس کسانی که بعد از آن‌ها می‌آیند و سپس کسانی که بعد از آن‌ها می‌آیند. سپس گروهی می‌آیند که شهادت هرکدام از آن‌ها بر سوگند‌شان و سوگندشان بر شهادتشان پیشی می‌گیرد. [۴۲۴]

(شارح) این وضعیت کسی است که تمام رغبت و میلش را صرف دنیا می‏کند و معاد را فراموش کرده است. از این رو مساله شهادت و سوگند چه بصورت تحمل و چه بصورت ادا از نظر او کم اهمیت است. به سبب کمی ترس او از خدا و عدم توجه و اهمیت او به این امر. که این امر بر بیشتر مردم غبله یافته. و خداوند یاری گرو کمک کار است. هنگامی که در صدر نخست اسلام اینچنین موضوعی اتفاق افتاده است پس در سال‌ها و دوران‌های بعدی به مراتب بیشتر شده است. پس از چنین مردمانی بر حذر باش.

اینکه ابراهیم می‌گوید ما را در حالیکه کوچک بودیم به خاطر شهادت و عهد (پیمان) می‏زدند. بیانگر فزونی علم تابعین (قرن پس از قرن پیامبرصوقوت ایمان و معرفت آنان به خداوند است. و اینکه آنان به وظیفه خود در مساله امر به معروف و نهی از منکر پابرجا بودند. چرا که این وظیفه بزرگترین جهاد است و دین جز با آن برپا نمی‏شود. این در واقع ایجاد رغبت برای تمرین کودکان و کوچکتران برای اطاعت از پروردگارشان و بازداشتن آنان از آنچه به ضررشان است. این فضل و کرم خداست به هرکس که بخواهد می‏دهد و خداوند دارای فضل بسیار بزرگ است.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: توصیه و سفارش به حفظ و مراقبت از سوگند و پیمان.

دوم: خبر دادن از اینکه سوگند موجب فزونی و رونق کالا می‌شود ولی در عوض از بین برنده برکت کسب است.

سوم: وعده عذاب سخت برای کسی که تنها با سوگند خرید و فروش می‏کند. (یعنی در خرید و فروش سوگند می‌خورد).

چهارم: تذکر به این مطلب که اگر داعیه انجام گناه اندک باشد مجازات آن گناه به نسبت آن بزرگتر می‏شود.

پنجم: نکوهش کسانی که سوگند می‌خورند ولی به مصداق آن عمل نمی‏کنند و به سوگند خود وفادار نیستند.

ششم: تمجید وستایش پیامبرصاز قرون سه گانه یا چهار گانه نخست و یادآوری آنچه پس از آن اتفاق خواهد افتاد.

هفتم: نکوهش کسانی که شاهد یک امری هستند ولی برای آن شهادت نمی‏دهند. (در واقع کتمان می‌کنند).

هشتم: سلف کودکان یا کوچکترها را برای شهادت و وفاداری به عهد و پیمان تنبیه می‏کردند و می‌زدند.

[۴۱۹] بخاری: کتاب البیوع (۲۰۸۷): باب یمحق الله الربا و یربی الصدقات. مسلم: کتاب المساقات (۱۶۰۶)(۱۳۱) باب النهی عن الحلف فی البیع. ابو داود، کتاب البیوع (۳۳۳۵): باب کراهیة الیمین فی البیع. نسائی: کتاب البیوع (۷/۲۴۶): باب المنفق سلعته بالحلف الکاذب. [۴۲۰] صحیح است: طبرانی در الکبیر (۶۱۱۱) و الصغیر (۲/۲۱) هیثمی در المجمح (۴/۷۸): می‌گوید: در صحیح به روایت آن احتجاج کرده‌اند. البانی در صحیح الجامع (۳۰۶۷) آن را صحیح قلمداد کرده است. [۴۲۱] ضیف است، این حدیث در اصل دو حدیث است که مصنف آن را یکی قرار داده است. که اولی همان «سلمان منااهل البیت» است که طبرانی در الکبیر (۶۰۴۰) و حاکم (۳/۵۹۸) آورده است.سند آن جدا ضعیف است. عجلونی در کشف الخفا آن را تضعیف کرده است. البانی نیز در ضعیف الجامع (۳۲۷۲) آن را جدا ضعیف دانسته است. ولی دوم: با لفظ «إن الله أمرني الاربعة....» الحدیث. که ترمذی: در کتاب المناقب (۳۷۱۸)جاب۲۱ آورده است ابن ماجد در المقدمه (۱۴۹)و دیگران باشند ضعیف آورده‌اند. البانی نیز در الجامع الجامع (۱۵۶۶) آن را تضعیف کرده است. [۴۲۲] بخاری: کتاب فضائل اصحاب البنیص(۳۶۵۰): باب فضائل اصحاب البنیصمسلم: کتاب فضائل الصحابه (۲۵۳۵) (۲۱۴): باب فضل الصحابه ثم الذین یلونهم، ثم الذین یلونهم ابوداود: کتاب السنة (۴۶۵۷): باب فی فضل اصحاب رسول صترمذی: کتاب القرن (۲۲۲۲): باب ماجاء فی القرن الثالث. [۴۲۳] بخاری: کتاب الفتن (۷۰۷۸): باب لایاتی زمان الا الذی بعده شرمنه. [۴۲۴] بخاری: کتاب فضائل اصحاب النبیص(۳۶۵۰): باب فضائل اصحاب النبی مسلم: کتاب فضائل الصحابة (۲۵۳۳) (۲۱۰): باب فضل الصحابة ثم الذین یلونهم ثم الذین یلونهم. که لفظ «الذین یلونهم» برای بار سوم در حدیث بخاری و مسلم نیامده است.

باب آنچه در خصوص عهد خدا و عهد رسول خدا صآمده است

خداوند متعال فرموده است: ﴿وَأَوۡفُواْ بِعَهۡدِ ٱللَّهِ إِذَا عَٰهَدتُّمۡ وَلَا تَنقُضُواْ ٱلۡأَيۡمَٰنَ بَعۡدَ تَوۡكِيدِهَا وَقَدۡ جَعَلۡتُمُ ٱللَّهَ عَلَيۡكُمۡ كَفِيلًاۚ إِنَّ ٱللَّهَ يَعۡلَمُ مَا تَفۡعَلُونَ٩١[النحل: ۹۱].

یعنی: «به پیمان خدا وفا کنید هرگاه که بستید و سوگندها را پس از تأکید، نشکنید، در حالیکه خدا را آگاه و گواه خود گرفته‏اید. بی‏گمان خدا می‏داند آنچه را که می‎کنید».

مصنف این باب را با آنچه در خصوص عهد خداو عهد رسول خداصدر شریعت آمده است، آغاز کرده است. و به این فرموده‏ی خداوند استناد می‏کند که می‏فرماید:

﴿وَأَوۡفُواْ بِعَهۡدِ ٱللَّهِ إِذَا عَٰهَدتُّمۡ وَلَا تَنقُضُواْ ٱلۡأَيۡمَٰنَ بَعۡدَ تَوۡكِيدِهَا وَقَدۡ جَعَلۡتُمُ ٱللَّهَ عَلَيۡكُمۡ كَفِيلًاۚ إِنَّ ٱللَّهَ يَعۡلَمُ مَا تَفۡعَلُونَ٩١[النحل: ۹۱].

عماد ابن کثیر می‏گوید: این از جمله چیزهایی است که خداوند به آن فرمان می‏دهد و آن وفا به عهد و پیمان هاو محافظت بر سوگندهای موکد است. بنابراین می‏فرماید: ﴿وَلَا تَنقُضُواْ ٱلۡأَيۡمَٰنَ بَعۡدَ تَوۡكِيدِهَایعنی: «سوگندهایتان را پس از تأکید آن‌ها نقص نکنید». میان این فرموده و آیه ﴿وَلَا تَجۡعَلُواْ ٱللَّهَ عُرۡضَةٗ لِّأَيۡمَٰنِكُمۡ[البقرة: ۲۲۴] یعنی: «خدا را آماج سوگندهای خویش نکنید».

وآیه ﴿ذَٰلِكَ كَفَّٰرَةُ أَيۡمَٰنِكُمۡ إِذَا حَلَفۡتُمۡۚ وَٱحۡفَظُوٓاْ أَيۡمَٰنَكُمۡۚ[المائدة: ۸۹].

یعنی: آن کفاره سوگندهایتان است هنگامی که سوگند می‌خورید سوگندهایتان را حفظ کنید، تعارضی وجود ندارد؟

یعنی سوگندهایتان را بدون کفاره ترک نکنید. همچنین بین آیه مذکور و آنچه در صحیح مسلم و بخاری آمده است تعارضی وجود ندارد. در صحیح بخاری و مسلم آمده است، [۴۲۵]من، به خدا سوگند، سوگندی نمی‌خورم مگر اینکه غیر آن موردی که برای آن سوگند خورده‏ام اگر بهتر باشد، آنچه را که بهتر است انجام می‏دهم و کفاره سوگندم را که عمل نکرده‏ام پرداخت می‌کنم. میان این حدیث و تمامی آیه‏ای که در اینجا مطرح شد تعارضی وجود ندارد.

و آیه این است که خداوند می‏فرماید: ﴿وَلَا تَنقُضُواْ ٱلۡأَيۡمَٰنَ بَعۡدَ تَوۡكِيدِهَایعنی: سوگندهایتان را پس از توکید آن‌ها نشکنید و نقض نکنید. زیرا در اینجا سوگندهایی مراد است که در عهد و پیمان‌ها به کار گرفته شده و در داخل آن‌ها جای دارد. نه سوگندهایی که به منظور برانگیختن یا منع کردن باشد. از این رو مجاهد در خصوص آیه مذکور می‏گوید: مقصود از حلف (سوگند) همان سوگندهای جاهلیت است.

آنچه را که احمد از جبیربن مطعم روایت کرده مؤید گفته مذکور است. جبیربن مطعم می‏گوید: رسول خداصفرمودند: در اسلام سوگند (حلف) وجود ندارد، هر سوگندی که در جاهلیت بود. اسلام تنها شدت را بر آن افزود. مسلم [۴۲۶]نیز مثل آن را روایت کرده است. معنایش این است که با وجود اسلام نیازی به سوگندی که در جاهلیت انجام می‏دادند نیست. زیرا درتمسک به اسلام شخص از آنچه در جاهلیت بود بی‌نیاز می‌گردد و اسلام برای او کفایت می‏کند.

خداوند فرموده است ﴿إِنَّ ٱللَّهَ يَعۡلَمُ مَا تَفۡعَلُونَخداوند می‏داند آنچه شما انجام می‏دهید. در واقع تهدید و وعده عذاب برای کسی است که سوگند و پیمانش را پس از تاکید آن نقض کرده است.

از بریده روایت شده است که گفت رسول خدا صهنگامی که امیری را برای یک لشکر یا گروه برگزید، او را به ترس از خدا و رفتار نیکو با کسانی از مسلمانان که با او هستند توصیه کرد وگفت: بانام خداوند نبرد را آغاز کنید، در راه خدا با کسانی که به خدا کفر ورزیده‌اند بجنگید. نبرد کنید ولی در غنیمت زیاده روی نکنید، پیمان نشکنید، کسی را مثله نکنیدوبچه هارا نکشید.

هرگاه با دشمن مشرکتان مواجه شدید، آن‌ها را به سه خصلت – یا خصال – فرا بخوان هرکدام از آن‌ها را پذیرفتند از آن‌ها بپذیر و از آنان دست بکش. سپس آنان را به اسلام فرا بخوان، اگر پاسخ مثبت دادند از آنان قبول کن. سپس آنان را به تغییر مکان از منزل خود به منزل مهاجرین دعوت کن. وبه آنان خبر بده که اگر چنین کاری انجام دهند، همانند مهاجرین پاداش خواهند گرفت، وهر چه بر سر مهاجرین بیاید برسر آنان نیز خواهد آمد.اگر از تغییر مکان به آنجا سر باز زدند آن‌ها را با خبر ساز که همانند مسلمانان بیابانگرد هستند، حکم خداوند متعال بر آنان جاری می‏شود. در غنیمت وفیء چیزی نصیب آنان نمی‏شود. مگر اینکه به همراه مسلمانان جهاد کنند. اگر از جهاد ابا کردند از آنان جزیه بخواه. اگر پرداخت جزیه را قبول کردند از آنان دست بکش وجزیه را بپذیر. اگر سر پیچی کردند از خداوند طلب کمک کن وبا آنان بجنگ. اگر مردمان یک قلعه را محاصره کردی و از تو خواستند که برای آنان عهد خدا وعهد پیامبرصقرار دهی. برای آنان عهد خدا وعهد رسول خدا را قرار نده. بلکه پیمان (عهد)خودت ویارانت را برای آنان قرار بده. چرا که اگر شما پیمان خود و یاران خود را بشکنید، ساده‏تر و پایین‏تر است از اینکه پیمان خدا و رسولش را بشکنید. اگر ساکنان یک قلعه را محاصره کردی واز تو خواستند با حکم خدا بر آنان داوری کنی، با این عنوان داوری نکن. بلکه با حکم خود در میان آنان داوری کن. چرا که تو نمی‌دانی.آیا در خصوص آنان درست به حکم خداوند می‌رسی یا خیر؟ مسلم این حدیث را روایت کرده است.

مقصود ازبریده همان ابن حصیب أسلمی است، این حدیث روایت پسرش سلیمان از اوست. که در المفهم آن را گفته است.

عبارت «رسول خداصهنگامی که امیری را برای یک لشکر یا گروه برگزید، او را به ترس از خدا و رفتار نیکو با کسانی از مسلمانان که با او هستند توصیه کرد». مسأله فقهی این عبارت برگزیدن امیر و فرمانده و وصیت و سفارش به آنان است.

حربی می‏گوید: سریه: به دسته‌ای که به صد نفر یا نزدیک آن برسد، گفته می‏شود. جیش؛ نفرات آن بیشتر از نفرات سریه است. تقوای خدا؛ یعنی دوری گزیدن و پرهیزکردن از عقوبت و عذاب او به طریق اطاعت و فرمانبرداری از او.

(شارح) تقوای خدا با عمل به آنچه خداوند فرمان داده و پایان دادن و دست‌کشیدن از آنچه خداوند نهی کرده است، تحقق می‌یابد.

عبارت «رفتار نیکو داشتن با مسلمانانی که همراه او هستند» یعنی: پیامبرصتوصیه کرد که با مسلمانان همراه خود به نرمی و نیکویی رفتار کند و در برابر آنان فروتن و متواضع باشد و خود برتربینی نکند.

عبارت «با نام خداوند نبرد را آغاز کنید». یعنی در انجام مقدمات جنگ و سر آغاز آن از خداوند طلب کمک کنید و برای او اخلاص بورزید. (شارح) باء در بسم الله در حدیث مذکور برای استعانت و توکل بر خداست.

عبارت «بجنگید با کسانی که به خدا کفر ورزیده‌اند» این عموم تمامی کافران اعم از محاربین و غیر آن‌ها را در بر می‌گیرد. و تنها کسانی از آن‌ها که عهد و پیمان بسته‌اند، یا راهب و زنان و بچه‌هایی که به سن بلوغ نرسیده‌اند استثناء شده‌اند، و به دنبال آن فرموده است فرموده است: «بچه‌ها را نکشید» از کشتن راهبان و زنان نیز نهی فرموده است. چرا که غالبا جنگی از سوی آنان انجام نمی‏شود؛ اگر کسانی از آنان در جنگ مشارکت داشته و یا برای جنگ تدبیر و چاره اندیشی کرد کشته می‌شوند. در خصوص فرزندان و اولاد نیز همین حکم جاری است که کشته نمی‌شوند. عبارت عربی «ولا تفلّوا ولا تغدرو اولاتمثلوا»یعنی: در برداشت غنیمت زیاده روی نکنید، پیمان نشکنید و کسی را مثله نکنید. غلول: یعنی برداشتن از غنیمت قبل از قسمت آن. غدر؛ شکستن پیمان.

تمثیل در اینجا همان مثله کردن مرده است مثل بریدن بینی، گوش و کارهای بیهوده، انجام دادن با او. که در تحریم این امور اختلافی میان علما نیست.

عبارت اینکه «هرگاه با دشمن مشرکان مواجه شدی، آن‌ها را به سه خصال – یا خلال – فرا بخوان».

در این عبارت برای راوی شک و تردید ایجاد شده است که خصال گفته است یا خلال. که معنای هر دوی آن‌ها یکی است.

عبارت «هرکدام از آن‌ها را پذیرفتند، از آن‌ها بپذیر و از (جنگ با) آنان دست بکش».

در خصوص نصب کننده أیتهنّ دو نظر وجود دارد که شارح آن‌ها را مطرح کرده است؛ نخست بنابر اشتغال بودن منصوب است. دوم: بنابر نزع خافض (حدف حرف جر) منصوب شده است.

عبارت «سپس آن‌ها را به اسلام فراخوان». روایت در تمامی نسخه‌های کتاب مسلم به همین شیوه آمده است. یعنی با افزودن ثم (سپس) ولی درست اسقاط ثمّ است. همانطوری که در غیر از کتاب مسلم روایت شده است. کتاب‌هایی مثل مصنف ابوداود، کتاب الاَموال ابو عبید، چرا که آن ابتدای تفسیر خصلت‌های سه گانه است.

عبارت «سپس آنان را به تغییر مکان از منزل خود به منزل مهاجران دعوت کن». یعنی: به مدینه دعوت کن. در ابتدای کار هجرت به مدینه برای هر کسی که به اسلام می‌گردید واجب بود.

این بیانگر آن است که هجرت بر تمامی کسانی که از اهل مکه و غیر آن، ایمان آورده‏اند واجب است.

عبارت «اگر از تغییر مکان (کوچ کردن) به آنجا سر باز زدند» یعنی: هرکس اسلام بیاورد، هجرت و جهاد نکند، نه از خمس و نه از فی چیزی به او داده نمی‏شود.

امام شافعی/این حدیث را مشمول اعراب (بیابانگردان عرب) می‏داند و چیزی از فی را برای آنان در نظر نمی‌گیرد. بلکه از ثروتمندان آنان صدقه گرفته می‌شود و به فقرا پرداخت می‌گردد. همان طوری که جهاد گران و سربازان و سپاهیان از نظر شافعی از صدقه حقی ندارند هر مالی باید برای اهل آن صرف شود. مالک رحمة الله علیه و ابوحنیفه رحمة الله علیه میان این دو مال تفاوتی قائل نیستند و هردو را مساوی هم می‏دانند و صرف هردو را برای کسی که ضعیف است جایز می‌دانند.

از نظر ابوحنیفه/از تمامی کافران بجز مشرکان عرب و مجوس آنان گرفته می‏شود. امام شافعی می‏گوید: تنها از اهل کتاب گرفته می‏شود، چه عرب باشد چه غیر عرب. که ظاهر مذهب و قول امام احمد همین است و از مجوس نیز گرفته می‏شود.

(شارح) زیرا پیامبرصاز آنان (مجوس) گرفت و فرمود: با آنان به روش اهل کتاب رفتار کنید». [۴۲۷]

علما در مقدار واجب جزیه اختلاف نظر دارند. مالک میگوید: برای کسی که طلا دارد چهار دینار و برای کسی که سکه (پول) دارد چهل درهم. اینکه آیا برای کسی که ضعیف و ناتوان است کاهش داده می‌شود یا خیر؟ دو نظر در این خصوص وجود دارد: شافعی می‏گوید: بر فقیر و ثروتمند یک دینار واجب است.

ابو حنیفه/و کوفیان می‌گویند: بر ثروتمند چهل وهشت درهم و بر متوسط بیست و چهار درهم و بر فقیر دوازده درهم که نظر احمد بن حنبل نیز همین است.

یحیی بن یوسف مرمری حنبلی رحمة الله (در قالب شعری) می‏گوید:

با یهود و نصاری و گروه مجوس بجنگ (به مبارزه برخیز). اگر تسلیم شدند از آنان جزیه بگیر. بر آن‌ها که بر سطح پایین (فقیر) هستند دوازده درهم فرض است و بر متوسط آن‌ها از حیث مال و دارایی بیست و چهار درهم جزیه واجب است.

کسانی که توانایی دارند و ثروتمند هستند و چهل و هشت درهم واجب است که بپردازند. ولی از بچه‌ها، زنان، پیران از کار افتاده و نابینا و خانه نشین آن‌ها جزیه ساقط می‏شود.

همچنین از فقیر، مجنون یا برده مسلمان و هر کسی که از سوی آنان بر او واجب است که چیزی به او بدهند، جزیه گرفته نمی‏شود و ساقط می‌گردد.

در نزد مالک و تمام علما تنها برمردان آزاد بالغ غافل جزیه فرض است نه غیر آن‌ها. تنها از کسی که تحت سیطره مسلمانان است گرفته می‏شود، نه کسی که از منزل خود دور است و تحویل آن به سرزمین اسلامی واجب است.یا با آنان جنگیده است.

اینکه می‏فرماید «اگر ساکنان یک قلعه را محاصره کرده و از تو خواستند با حکم خدا بر آنان داوری کنی........ تا آخر».

این حجت ودلیلی است برای فقها و اصولیانی که می‌گویند: در اجتهاد مصیب یک نفر است؛ (یعنی اگر در خصوص یک مساله چند نفر فتوا دهند و نظرات آنان گوناگون باشد فتوای یک نفر صحیح وبه حق اصابت کرده است). و در مذهب مالک و دیگران همین معروف است. وجه استدلال به آن بدین نحو است که نص است در خصوص اینکه خداوند متعال حکم معینی را برای مسائل اجتهادی داده است. هرکس موافق آن رای داد مصیب است و هرکس موافق آن حکم صادر نکرد خطا کار محسوب می‏شود.

عبارت «اگر مردمان یک قلعه را محاصره کردی و از تو خواستند که با آنان عهد خدا و پیامبر صببندی (قرار دهی). [۴۲۸]تا آخر.

در عبارت عربی آن، ذمة: عهد، پیمان، تخفر، نقض کنی، بشکنی، هنگامی که شخصی پیمان می‌شکند می‌گویند؛ أَخضرت الرجل. خضرته: اجرته: به او پاداش دادم. معنای عبارت این است که پیامبرصترسیداز اینکه مبادا حق وفای به عهد را نشناسد. همانند تمامی عربها. گویا مقصود وی این بود که اگر از سوی شخص تجاوزگر نقص پیمانی صورت گیرد، شکستن پیمان خلق ساده‏تر و کم اهمیت‌تر از شکستن عهد و پیمان خداوند است. والله اعلم.

سخن سودمند اینکه مصنف/در خصوص دعوت دادن پیش از آغاز جنگ مورد سؤال واقع شد.

در پاسخ آمده است که مذهب مالک احادیثی که پیرامون دعوت قبل از جنگ مطرح شده است را با همدیگر جمع کرده است. و مالک می‏گوید: پیش از آنکه کافران دعوت داده شوند نباید با آنان جنگ کرد، جنگ و غافلگیری با آنان آغاز نمی‏شود مگر اینکه دعوت به آنان برسد پس از دعوت جایز است که با آنان جنگ آغاز شود و غافلگیر شوند. دیدگاهی که مالک بر آن رفته است صحیح است. زیرا قائده دعوت این است که دشمن بداند مسلمانان برای دنیا و عصبیت (تعصبات نژادی، ملی، گروهی، حزبی و غیره) نمی‏جنگند. بلکه برای دین جنگ می‌کنند اگر این را دانستند دانستن این نیت خود عاملی برای گرایش و تمایل آنان به پذیرش حق می‏شود. برخلاف آن زمانی که از مقصود و هدف مسلمانان جاهل باشند وگمان کنند که مسلمانان برای پادشاهی و دنیا می‌جنگند و در نتیجه بغض و سر کشی آنان نسبت به مسلمانان فزونی یابد والله اعلم.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: فرق میان عهد و پیمان خدا و پیامبر صو عهد و پیمان مسلمانان.

دوم: در تردید میان دو کار ارشاد به آن کاری که انجام آن خطر کمتری دارد، انجام می‏شود.

سوم: فرموده پیامبر صمبنی بر اینکه در راه خدا با نام و استعانت از او نبرد را آغاز کنید.

چهارم: فرموده ویصمبنی بر اینکه با هر کسی که به خداوند کفر می‌ورزد نبرد کنید.

پنجم: فرموده ویصمبنی بر اینکه با استعانت از خداوند با کافران بجنگید.

ششم: تفاوت میان حکم خدا و حکم علما و مجتهدان.

هفتم: در اینکه صحابی در صورت نیاز، حکمی را می‏دهد که نمی‏داند آیا حکم خداست یا خیر؟

[۴۲۵] بخاری: کتاب کفارات الأیمان (۶۸۱۸): باب الإستثناء فی الأیمان. مسلم: کتاب الأیمان (۱۶۴۹) (۷): باب ندب من حلف یمیناً فرأي غیرها خیراً منها، آنچه را که بهتر است انجام می‌دهد و بر دیگری کفاره می‌دهد. [۴۲۶] احمد (۴/۸۳). مسلم: کتاب فضائل الصحابة (۲۵۳۰) (۲۰۶): باب مؤاخاة النبی صبین اصحابهش. [۴۲۷] مالک در الموطأ (۱/۲۷۸) در الزکاة: باب جزیةاهل الکتاب و المجوس آن را روایت کرده است. این حدیث شواهدی دارد که به آن قوت می‌بخشد به جامع الاصول (۲/۶۶۱۰۶۶۰) به تحقیق ارناؤوط مراجعه شود. [۴۲۸] مسلم: کتاب الجهاد و السیر (۱۷۳۱) (۲): باب تأمیر الإمام الأمراء علی البعوث و وصیة ایاهم بآداب الغزو و غیرها.

باب: آنچه پیرامون سوگند یادکردن به خداوند وارد شده است

از جندب بن عبداللهسروایت شده است که گفت: رسول خداصفرمودند: مردی گفت: سوگند به خدا، خداوند فلانی را نمی‌بخشد. خداوندفرمودند: آن کیست بر من سوگند می‌خورد که فلانی را نمی‌بخشم؟ من او را (آن فلانی را) بخشیدم و عمل تو را از بین بردم. (عمل کسی که چنان سخنی را به زبان آورد و رحمت خدا را در حد و حصر قرار داد). مسلم این حدیث را روایت کرده است.

در حدیث ابو هریره آمده است. «گوینده آن سخن مرد عبادتگری بود. ابو هریره می‌گوید سخنی را به زبان آورد که دنیا و آخرت خود را تباه ساخت».

مصنف این باب را با آنچه پیرامون سوگند یاد کردند به خداوند (در شریعت) وارد شده است، آغاز نموده است. در ادامه حدیث جندب بن عبدالله را آورده است که می‏گوید: رسول خدا صفرمودند: مردی گفت: سوگند به خدا. خداوند فلانی را نمی‌بخشد. خداوند فرمودند: آن کیست بر من سوگند می‏خورد که فلانی را نمی‌بخشم؟ من او را بخشیدم و عمل ترا (گوینده سخن را) از بین بردم. که مسلم این حدیث را روایت کرده است. [۴۲۹]

عبارت: «یتألّی» یعنی سوگند خوردن. الألیّة با تشدید یعنی سوگند. از حدیث ابوهریرة نیز که بغوی در شرح السنة با سند خود از عکرمة بن عمار آورده است، صحیح است که وی گفت: وارد مسجد مدینه شدم که شیخی مرا مورد خطاب قرار داد و گفت: ای یمامی. در حالیکه من او را نمی‌شناختم. گفت: در خصوص مردی که می‌گوید به خدا سوگند، که خداوند تو را هرگز نمی‌بخشد و وارد بهشت نمی‌کند، چه نظری داری؟ گفتم: تو کیستی – خداوند به تو رحم کند -؟ گفت: ابوهریرة. گفتم: این سخنی است که برخی از ماها به بعضی از نزدیکان خود یا همسر و خادم خود در هنگام عصبانیت می‌گوییم. ابوهریرة گفت: از رسول خداصشنیدم می‌فرمود: دو مرد از بنی اسرائیل با همدیگر دوست بودند. یکی از آن‌ها در عبادت کردن کوشا بود و گویا دیگری گناه می‌کرد. اولی به او می‌گفت: از گناه کردن کوتاه بیا. و دومی می‌گفت: مرا با پروردگارم تنها بگذار (در کار من دخالت نکن). یک روز آن فرد گناه کار را در حال انجام گناه بزرگی دید، گفت: از این کار کوتاه بیا. آن مرد دوباره گفت: مرا با پروردگارم تنها بگذار. آیا تو را به عنوان نگهبان من برگزیده‌اند. شخص نخست به او گفت: به خداوند سوگند، خداوند تو را نمی‌بخشد و هرگز تو را وارد بهشت نمی‏کند. گفت: خداوند فرشته‏ای را به نزد آن دو فرستاد آن دو را قبض روح کرد. پس نزد خداوند حاضر شدند. خداوند به فرد گناهکار فرمود: با رحمت من وارد بهشت شو. و به دیگری فرمود: آیا می‌توانی رحمتم را از بنده‏ام ممنوع کنی (باز داری)؟ گفت: خیر، ای پروردگار من. خداوند فرمود: او را به آتش ببرید. ابو هریرة گفت: سوگند به کسی که جانم در دست اوست؛ با گفتن یک سخن دنیا و آخرت خود را تباه ساخت.

حدیث مذکور را ابو داود نیز در سخن [۴۳۰]خود از ابو هریرةسبا این لفظ روایت کرده است که گفت: دو مرد در بنی اسرائیل با همدیگر دوست بودند یکی از آن‌ها گناه می‌کرد و دیگری در عبادت کوشا بود. فرد کوشا در عبادت همیشه وقتی دیگری را مشغول گناهی می‌دید، به او می‌گفت: کوتاه بیا (بس کن)، یک روز او را مشغول گناهی دید و به او گفت: بس کن. (کوتاه بیا). او نیز (در جواب) گفت: مرا با پروردگارم تنها بگذار. مگر تو نگهبان و مراتب من هستی؟ عبادتگر به او گفت: سوگند به خدا، خداوند ترا نمی‌بخشد. و ترا وارد بهشت نمی‏کند.

پس هر دوی آن‌ها قبض روح شدند. در نزد پروردگار جهانیان حضور یافتند.

خداوند به فرد عبادتگر گفت: آیا نسبت به من علم داشتی، یا اینکه بر آنچه در دست من است قادر بودی؟

سپس به شخص گناهکار گفت: برو داخل بهشت شو. و در خصوص دیگری گفت: او را به جهنم روانه کنید.

مصنف گفته است: در حدیث ابوهریرة آمده است گوینده آن سخن مرد عبادتگر بود. ابوهریرة می‏گوید: سخنی را به زبان آورد که دنیا و آخرت خود را تباه ساخت.

در واقع اشاره دارد به آن قسمت از حدیث که می‌گوید یکی از آن دو گناهکار و دیگری در عبادت کوشا بود.

این احادیث بیانگر خطر زبان و اهمیت حفظ و کنترل آن است. همان طوری که در حدیث معاذ آمده است. [۴۳۱]

«گفتم: ای رسول خداصما بر آنچه پیرامون آن سخن می‌گوییم نیز مواخذه می‏شویم؟ فرمود: مادرت به عذایت بنشیند ای معاذ.

آیا غیر از این است که مردم را محصولات (دست آورده های) زبانشان با صورت‌ها یا بینی‏هایشان بر آتش جهنم می‌کوبند. والله علم.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: بر حذر داشتن از اینکه فرد (برای چیزی که بدان علم ندارد) به خدا سوگند یاد کند.

دوم: آتش جهنم از بند کفشمان بر ما نزدیکتر است.

سوم: بهشت نیز همانند جهنم از بند کفشمان به ما نزدیکتر است.

چهارم: شاهد گفته‌های مذکور اینکه ابو هریره گفته است: فرد با گفتن سخنی دنیا و آخرت خود را تباه ساخت.

پنجم: شخص گاهی با یک سبب که آن ناپسند‌ترین چیز در نزد اوست و بخشیده می‏شود.

[۴۲۹] مسلم: کتاب البرو الصله (۲۶۲۱) (۱۳۷): باب النهی عن تقنیط الإنسان من رحمة الله تعالی. [۴۳۰] حسن است؛ بغوی در شرح السنة (۴۱۸۷) از طریق عکرمه بن عمار بن ضمضم بن جوس از اب هریرة. ار ناؤو ط در تخریج بر شرح السنة سند آن را حسن دانسته است. ابوداود: کتاب الادب (۴۹۰۱) باب فی النهی عن البغی، احمد نیز (۲/۳۶۳،۳۲۳) آورده است. [۴۳۱] صحیح است؛ أحمد (۵/۲۳۱/۲۳۷) آن را روایت کرده است. ترمذی: کتاب الإیمان (۲۶۱۶). باب ماجاء فی حرمة الصلاة. و ابن ماجه: کتاب الفتن (۳۹۷۳): باب کف اللسان فی الفتنه. البانی در صحیح الجامع (۵۰۱۲) آن را صحیح دانسته است.

باب: به واسطه خداوند از مخلوق او طلب شفاعت نمی‏شود

از جبیر بن مطعم سروایت شده است که گفت: بیابانگردی نزد پیامبر صآمده و گفت: ای رسول خدا، جان‌ها ضعیف و فرسوده شده، فرزندانمان گرسنه و اموالمان نابود گشته است. از پروردگارت برای ما طلب آب(باران) کن. ما به واسطه خداوند برتو وبه وسیله تو برخداوند طلب شفاعت میکنیم.پیامبر صفرمودند: سبحان الله! سبحان الله! (یعنی: پاک ومنزه است خداوند). همچنان تسبیح می‌گفت تا اینکه ازچهرههای اصحاب او نیز (ناپسندبودن آن سخن)نمایان گشت. سپس فرمود: وای به حالت. آیامی دانی خداوندکیست؟منزلت خداوند بسیار بزرگتر است از آنچه می‌گویی. به واسطه خداوند در نزد کسی طلب شفاعت (میانجیگری) نمی‏شود. این حدیث را ابوداود روایت کرده است.

مصنف این باب را با عدم واسطه قرار دادن خداوند برای میانجیگری و شفاعت از مخلوق او، آغاز کرده است.

در ادامه حدیثی را مطرح کرده است که سیاق ابوداود در سنن خود کاملتر است از آنچه مصنف رحمة الله علیه آورده است. و لفظ آن اینگونه است که از جبیر بن محمد بن جبیربن مطعم از پدرش و او از جدش روایت کرده است که گفت: عرب بیابانگری نزد پیامبر صآمد. گفت: ای رسول خدا صجان‌ها به لب رسیده، زن و فرزندان ضایع گشته، اموال نابود شده و چهارپایان از بین رفته‌اند. از خداوند برای ما طلب باران کن.

ما از تو می‌خواهیم در نزد خدا برای ما میانجیگری و شفاعت کن و به واسطه خدا از تو در نزد تو طلب شفاعت و میانجیگری می‌کنیم. رسول خدا صفرمودند: وای به حالت: آیا می‌دانی چه می‌گویی؟ رسول خدا صخداوند را منزه داشت و تسبیح گفت: همچنان تسبیح می‌گفت: تا جایی که از چهره اصحاب او نیز (کراهت رسول خدا از گفته وی) نمایان گشت. تخت او بر آسمان‌ها همانند این است با انگشتان خود گفت مثل قبه‌ای بر آن است. (تخت خداوند بر آسمان‌ها همانند قبه‏ای بر آن‌هاست).

تخت او همانند ناله شتر در زیر سوار کار، در زیر فشار خداوند می‌نالد. [۴۳۲]

ابن بشار در خصوص حدیث او می‏گوید: خداوند بالای عرش خود و عرش او بالای آسمان‌های اوست.

حافظ ذهبی می‏گوید: ابوداود آن روایت را با سند حسن نزد خود روایت کرده است و این را از حدیث محمد بن اسحاق بن یسار در رد جهمیه آورده است.

عبارت «وای به حالت به واسطه خداوند در نزد کسی از مخلوقاتش طلب شفاعت (میانجیگری) نمی‏شود».

چرا که خداوند بلند مرتبه پروردگار همه چیز و صاحب اختیار و پادشاه همه است. تمامی خیر به دست اوست. هیچ مانعی برای آنچه او می‏دهد وجود ندارد و آنچه را که او منع کرده هیچ کسی نمی‏تواند بدهد و ببخشد. هیچکس نمی‏تواند حکم و تصمیم او را بر گرداند. هیچ چیزی و یا کسی نمی‏تواند ذره‌ای در آسمان‌ها و زمین خداوند را عاجز و ناتوان سازد چرا که او دانا و قدرتمند است. چون به چیزی اراده کند وبگوید باش، بی‌درنگ پدید می‏آید.

مردم و آنچه در دست آن‌هاست در ملکیت او هستند و هرگونه بخواهد در آن‌ها تصرف می‏کند. اوست که هر میانجی به نزدش میانجیگری و شفاعت می‏کند. به همین سبب پیامبر صسخن عرب بیابانگرد را ناپسند داشت و انکار نمود. اینکه پیامبر صخداوند را تسبیح گفت و عظیم داشت بدان خاطر بود. چنان سخنی در شأن و شایسته خالق پاک و ستوده شده نبود. شأن و منزلت خالق بسیار والاتر و عظیم‌تر از آن است.

از جمله مسائلی که این حدیث در بر گیرنده آن است عبارتند از: اثبات بلند مرتبگی خداوند نسبت به مخلوقش، اینکه عرش (تخت قدرت و پادشاهی خداوند) بالای آسمان‌های اوست، تفسیر استواء بر علو و بلندی همانطوری که صحابه؛ تابعین و امامان تفسیر کرده‏اند، برخلاف دیدگاه معطله، جهمیه، معتزله و پیروان آن‌ها از قبیل اشاعره و امثال آن‌ها، کسانی که در اسماء خدا و صفات او الحاد می‌ورزند و آن را از معنایی که برای آن وضع شده و بدان دلالت می‏کند به معنای دیگری حمل می‌کنند. همچنین اثبات صفات خداوند متعال که بیانگر کمال اوست – جل و علا - آنگونه که سلف صالح و پیشوایان چهارگانه اهل سنت و پیروان آن‌ها، همان کسانی که متمسک به سنت هستند، بر آن نظر بودند آنان همان چیزی را برای خداوند ثابت کرده‏اند که خداوند خود برای خود ثابت کرده و پیامبرش صبرای او ثابت نموده است. صفات کمالی که شایسته جلال و کبریایی اوست، اثباتی که بدون هر گونه تمثیل است و تنزیه (منزه داشتن او) بدون هرگونه تعطیلی صفات و اسماء او.

علامه ابن قیم/در مفتاح دارالسعادة پس از آنکه پروردگارش را با شگفتیهای آفرینشش معرفی می‏کند می‏گوید: دوم اینکه: باید دید خود را از این فراتر برد و با بصیرت و آگاهی درونی نگریست. پس درهای آسمان به روی او گشوده می‌شود و در زوایا و گوشه و کنار آن و ملکوت آن در میان فرشتگان جولان می‏دهد. سپس پی در پی و یکی پس از دیگری درها به سوی او گشوده شده تا اینکه به طریق قلب به عرش رحمن سیر و سلوک می‌کند، به وسعت، عظمت، شکوه و جلال و کبریایی و ارجمندی او می‌نگرد. آسمان‌های هفتگانه و زمین‌های هفتگانه را در مقایسه با عظمت و کبریایی او همچون حلقه‌ای افتاده در بیابان وسیع و گسترده می‌یابد. فرشتگان را می‌بیند که اطراف تخت پادشاهی (عرش) او را با زمزمه تسبیح و ستایش خداوند در بر گرفته‏اند و به تقدیس و تکبیر او مشغولند. و امر و تصمیم و دستور فرماندهی خداوند از بالای عرش او به منظور تدبیر ممالک و لشکریانش که جز پروردگار و صاحب اختیار آن‌ها کسی بر ان مطلع نیست، نازل می‏شود. فرمان او مبتنی بر مرده شدن گروهی و زنده شدن گروهی دیگر، عزتمندی قومی و ذلت و خواری قومی دیگر، ایجاد پادشاهی برای عده‌ای و صلب آن از برخی دیگر و دگرگونی نعمتی از یک محلی به محلی دیگر، فرود می‏آید و نازل می‏شود.

همچنین فرمان او نازل می‌شود تا نیازمندی‌های موجودات با توجه به اختلاف، تضاد و تنوع و کثرتی که دارند از قبیل ترمیم شکسته، بی‌نیازکردن فقیر، شفای مریض، رفع گرفتاری، بخشش گناه، رفع ضرر، یاری مظلوم، هدایت سرگشته، تعلیم جاهل، بازگرداندن تباه شده، پناه پناهنده، کمک کردن ضعیف و ناتوان، یاری‌رساندن اندوهگین، کمک و یاری رساندن به ناتوان، انتقام گرفتن از ستمگر وکوتاه کردن دست او از دشمنی، رفع شوند. این‌ها فرمانهایی است که در میان عدل، فضل، حکمت و رحمت او می‌چرخند و در تمام زوایای عالم اجرا می‌شوند. گوش دادن به ذره‌ای از آن‌ها خداوند را از ذره دیگر باز نمی‌دارد. فراوانی نیازمندی‌ها و مسائل با وجود گوناگونی زبان‌ها، و تضاد آن‌ها و همزمانی مطرح‌شدن آن‌ها، او را دچار اشتباه و خطا نمی‏کند. با اصرار، اصرارکنندگان خسته و دل آزرده نمی‏شود. ذره‌ای از ذخیره هایش نمی‌کاهد، هیچ معبود بر حقی جز او نیست شکست ناپذیر، با حکمت است. در آن هنگام قلب در پیشگاه خداوند رحمن سرافکنده و فروتنانه در برابر هیبت، خاشعانه در برابر کبریایی و عظمت او و مطیع در برابر عزت او، می‌ایستد.

و در پیشگاه پادشاه آشکار حقیقی به سجده می‌افتد، سجده‌ای که در آن سر خود را تا روز قیامت بلند نمی‏کند. این است سفر قلب. در حالیکه خداوند در جایگاه، منزلگاه و محل پادشاهی و فرماندهی خود است و این از بزرگترین نشانه‌های خداوند و شگفتیهای خلقت اوست. به! که چه سفر با برکت و پررونقی است!! و چقدر سود و بهره آن عظیم و منفعت آن ارجمند و سرانجامش نیکوست. سفری که حیات بخش جانها، کلید سعادت و توشه عقل و مغزهاست. نه آن سفری که گوشه‌ای از عذاب را در پی دارد. پایان سخن ابن قیم/.

ولی در خصوص طلب شفاعت به واسطه پیامبر صدر هنگام حیاتش باید گفت: مقصود این است که فرد از پیامبر صبخواهد که برای او از درگاه خداوند دعا کند و در واقع میانجی جلب دعای او باشد این امر تنها به پیامبر صاختصاص ندارد. بلکه از هر انسان زنده صالحی این امید است که دعایش مورد اجابت خداوند قرار گیرد. و اشکالی ندارد که فردی از او بخواهد تا در حق وی چیزهای خاص یا عامی را از درگاه خداوند دعا کند و بخواهد. همانطوری که پیامبر صهنگامی که عمرسمی‌خواست به عمره برود به او فرمودند: ای برادر جان! ما را از دعاهای خوبت (صالحت) فراموش مکن. [۴۳۳]

در خصوص مرده نیز جایز است که برجنازه، قبر و جاهای دیگری در حق او دعا کنیم. و تنها همین در خصوص مرده مجوز شرعی دارد. ولی فراخواندن او و یادرخواست دعا کردن از او نه تنها مشروع نیست و در شریعت بدان اجازه داده نشده است، بلکه کتاب و سنت بر نهی از آن دلالت دارد و در خصوص آن وعده عذاب شدید آمده است.

همانگونه که خداوند متعال فرموده است: ﴿وَٱلَّذِينَ تَدۡعُونَ مِن دُونِهِۦ مَا يَمۡلِكُونَ مِن قِطۡمِيرٍ١٣ إِن تَدۡعُوهُمۡ لَا يَسۡمَعُواْ دُعَآءَكُمۡ وَلَوۡ سَمِعُواْ مَا ٱسۡتَجَابُواْ لَكُمۡۖ وَيَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ يَكۡفُرُونَ بِشِرۡكِكُمۡۚ وَلَا يُنَبِّئُكَ مِثۡلُ خَبِيرٖ١٤[فاطر: ۱۳-۱۴].

یعنی: «بجز خداوند کسانی را که به فریاد می‌خوانید، حتی مالکیت و حاکمیت پوسته نازک خرمایی را ندارند. اگر آن‌ها را به فریاد بخوانید، صدای شما را نمی‌شنوند، (به فرض) اگر هم بشوند، توانایی پاسخگویی به شما را ندارد. و در روز قیامت شرک ورزی شما را رد می‌کنند. خداوند در این آیات بیان کرده است که دعای کسی که نمی‌شنود و استجابت نمی‏کند شرک است. و آنکس که به فریاد خوانده شده است در روز قیامت فریاد خواننده را انکار می‏کند و با او دشمنی می‌ورزد». همانطوری که در آیه‏ای از سوره احقاف آمده است: ﴿وَإِذَا حُشِرَ ٱلنَّاسُ كَانُواْ لَهُمۡ أَعۡدَآءٗ وَكَانُواْ بِعِبَادَتِهِمۡ كَٰفِرِينَ٦[الأحقاف: ۶].

یعنی: «و هنگامی که مردم محشور می‌شوند، معبودهای آن‌ها دشمنانشان خواهند بود؛ حتی عبادت آن‌ها را انکار می‌کنند».

بنابراین هر مرده و غائبی نمی‌شنود و اجابت نمی‏کند و سود و زیان نیز نمی‏رساند. از انسسروایت شده است که مرمانی به پیامبرصگفتند: ای رسول خدا و ای بهترین ما و ای فرزند ما، ای سرور ماو ای فرزند سرور ما. رسول خداصفرمودند: ای مردم! درست سخن بگویید و شیطان شما را فریب ندهد. من محمد بنده خدا و فرستاده اویم. دوست ندارم مرا بیشتر از آن جایگاهی که خداوند به من داده است، بالا ببرید. نسائی آن را با سند جید روایت کرده است.

صحابهشبه ویژه پیشگامان آن‌ها مثل خلفای راشدین از هیچکدام آن‌ها و دیگران نقل نشده است که آنان پس از وفات پیامبرصنیازهایشان را به او عرضه کرده باشند حتی در زمان‌های خشکسالی.

همانگونه که برای حضرت عمرساتفاق افتاد [۴۳۴]هنگامی که با مردم برای طلب باران و نماز استسقاء خارج شدند، ابن عباس عموی پیامبرصرا برای این منظور واسطه و امام قرار داد. و به او گفت که برای مردم طلب باران کند. چرا که او زنده و حاضر بود و می‌توانست از پروردگارش بخواهد. اگر طلب باران کردن از افراد پس از مرگشان جایز بود، حتما عمرسو پیشگامان نخستین از اصحاب پیامبرصدر چنان شرایطی از پیامبرصدر خواست دعا می‏کردند.

بدین ترتیب تفاوت میان زنده و مرده آشکار می‌گردد. زیرا مقصود از درخواست دعا کردن از زنده هنگامی تحقق می‌یابد که او حاضر باشد. آنان در واقع با درخواست دعا از کسی که خداوند را به فریاد می‌خواند و به درگاه او کرنش می‌برد، رو به خدا می‌کنند، و در حقیقت خود نیز از پروردگار خود می‌خواهند و او را به فریاد می‌خوانند.

هرکس از آنچه مشروع و صحیح است به چیزی که مشروع نیست بگراید در حقیقت گمراه شده و دیگران را نیز گمراه کرده است.

اگر به فریاد خواندن مرده نیکو و پسندیده بود اصحاب پیامبرصدر این امر بر دیگران پیشی گرفته و نسبت به آن‌ها حریص تر، از آنان شایسته‌تر و به حق دعا کردن از مرده آگاهتر و بر پا دارنده‌تر بودند. هرکس به کتاب خدا تمسک جوید نجات می‌یابد و هرکس آن را رها کرده و به عقل خود اعتماد کند هلاک و نابود می‌شود و توفیق با خداوند تحقق می‌یابد.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: انکار بر کسی که خداوند را واسطه شفاعت از پیامبرصقرار داد.

دوم: سخن آن فرد چنان در چهره پیامبرصدگرگونی و تغییر ایجاد کرد که در چهره اصحاب هم نمایان شد.

سوم: پیامبر صسخن او را مبنی بر اینکه پیامبرصرا واسطه و میانجی میان خود و خداوند قرار داد، انکار نکرد.

چهارم: آگاهی از تفسیر سبحان الله (پاک و منزه است خداوند از هرعیب و هر نقصی).

پنجم: مسلمانان از پیامبرصهنگامی که در قید حیات بود درخواست طلب باران از درگاه خداوند می‏کردند.

[۴۳۲] ضعیف است: ابوداود: کتاب السنة (۴۷۲۶): باب فی الجهمیة. سند آن ضعیف است. البانی در تخریج السنة ابن ابی عاصم (۵۷۵ / ۵۷۶) آن را ضعیف کرده است. أرناؤوط در تخریج شرح السنة (۱/۱۷۵/۱۷۶) آن را تصعیف کرده است. [۴۳۳] ضعیف است: قسمتی از حدیث ابن عمر مبنی بر اینکه عمر از پیامبرصبرای عمره اجازه خواست پس پیامبرصبه وی اجازه داد و فرمود... تا پایان حدیث. ابوداود: کتاب الصلاة (۲۴۹۸): باب الدعاء. ترمذی: کتاب الدعوات (۳۵۶۲): باب (۱۲۱). ابن ماجه: کتاب المناسک (۲۸۹۴): باب فضل دعاء الحاج که سند آن ضعیف است. البانی در تخریج المشکاة (۲۲۴۸)و ضعیف الجامع (۶۲۹۲) آن را تضعیف کرده است. [۴۳۴] صحیح بخاری: کتاب الاستسقاء (۱۰۱۰): باب سؤال الناس الإمام الإستسقاء إذا قحطوا. از حدیث انسس.

باب: آنچه در خصوص حمایت و جانبداری پیامبر صاز حریم توحید، و جلوگیری وی از راه‌های شرک، در شریعت وارد شده است

از عبدالله بن شخّیّرس روایت شده است که گفت: با گروه بنی عامر به نزد رسول خداصرهسپار شدم. به او گفتم: تو سید ما هستی. پیامبرصفرمودند: سید(سرور) تنها خداوند تبارک و تعالی است. گفتیم: تو از مابا فضیلت‏تر و ارجمندتری. پیامبرصفرمودند: این سخن یا قسمتی ازآنرا بگویید، شیطان شما را اجیر خود نسازد، این حدیث را ابوداود باسند جید روایت کرده است.

مصنف این باب را نیز به آنچه که در خصوص حمایت پیامبرصاز حریم توحید و جلوگیری از راه‌های شرک، در شریعت آمده است، آغاز می‏کند.

حمایت و جانبداری پیامبرصاز توحید یعنی حفظ و مراقبت از آن در مقابل گفتارها و رفتارهایی که توحید به وسیله آن نقض پیدا می‏کند و نابود می‌گردد. این قبیل حمایت‌ها در سنت ثابت از پیامبرصفراوان وارد شده است. از جمله اینکه فرموده است «مرا همان گونه که مسیحیان عیسی پسر مریم را بالا بردند، فراتر از حد خودم بالا نبرید، من تنها بنده خداوند هستم، بگویید بنده خدا و فرستاده او. [۴۳۵]

و همچنین سخن وی که قبلا نیز گذشت فرمود: از من طلب کمک و یاری نشود بلکه تنها از خداوند طلب یاری و استغاثه می‏شود. [۴۳۶]و احادیثی نظیر این احادیث.

پیامبرصاز مدح و ستایش و سخنان افراط آمیز در خصوص خود و دیگران نهی کرده است. مثلا هنگامی که شخصی یک انسان دیگر را می‌ستود، پیامبرصبه وی فرمود:وای به حالت، گردن دوستت (آنکس که به مدح و مشغولی)را قطع کردی... تا آخر حدیث.

ابوداود [۴۳۷]ازعبدالله بن ابی بکرة و او نیز از پدرش روایت کرده است که مردی، مرد دیگر را در نزد پیامبرصستود پیامبرصبه طور مکرر سه بار به او فرمود: گردن دوستت را قطع کردی. و فرمود: هرگاه با افراد ستایشگر و مداح برخود گردید بر چهره‌هایشان خاک بپاشید. که مسلم، ترمذی و ابن ماجه از مقداد بن اسود، حدیث اخیر را روایت کرده‏اند. [۴۳۸]

در حدیث مورد بحث در این باب پیامبرصاز اینکه به او بگویند: تو سید (سرور ما) هستی، نهی کرده و فرمودند: سید (سرور) تنها خداوند تبارک و تعالی است. و آن‌ها را باز داشت از اینکه بگویند: تو برترین و ارجمندترین ما هستی. و به آنان فرمود: شیطان شما را اجیر نکند و نفریبد. [۴۳۹]

همچنین در حدیث انس که می‏گوید: [۴۴۰]مردمانی گفتند: ای رسول خدا، ای بهترین ما و فرزند بهترین ما.... الی آخر. پیامبرصناپسند داشت از اینکه با مدح و ثنا با او روبر و مواجه شوند در نتیجه مدح و ثنای آنان، منجر به غلو و افراط در خصوص وی شود.

پیامبرصخبر داده است که وقتی شخصی دیگری را مدح و ثنا می‌گوید – اگر چه از آنچه را می‌ستاید در آن فرد نیز باشد – باز هم مدح و ثنای او از عمل شیطان است. چرا که موجب آن می‌شود که فرد ستوده شده خود را بزرگ بپندارد و این با کمال توحید منافات دارد. زیرا عبادت دارای محوری است که آن محور به دور مرکز خود نمی‌چرخد مگر با چیزی که بیانگر نهایت خواری در نهایت محبت باشد. و کمال ذلت وخواری مقتضی فروتنی، خشیت و اطاعت بی‌چون و چرا برای خداوند متعال است. از این رو شخص موحد تنها نفس خود را شایسته نکوهش و سرزنش در حق پروردگار خود می‌بیند. همچنین حب و دوست داشتن به نهایت خود نمی‌رسد مگر اینکه شخص آن چیزی را دوست بدارد که خداوند دوست می‌دارد و اعمال و اقوال و انگیزهایی را ناپسند و زشت بدارد که خداوند ناپسند می‌دارد. در نتیجه اگر فردی مدح و ستایش در حق خود را دوست بدارد با آنچه که خداوند برای بنده می‌پسندد و دوست دارد مخالف است. شخص ستایش گر او را دچار خود بزرگ بینی و فریب کرده است در نتیجه مرتکب گناه شده است. جایگاه بندگی از اساس با ستایش مخالف است و آن را نمی‌پسندد و از آن کراهت دارد. و نهی از مدح و ستایش در واقع برای حفظ این جایگاه است. هنگامی که بنده خواری و محبت خود را برای خداوند خالص گردانید. اعمال او نیز خالص شده و صحیح است. ولی هرگاه چیزی از این شائبه‏های مخالف توحید را در خواری و ذلت و محبت نسبت به خداوند، وارد کرد. در واقع بر جایگاه بندگی او نقض و فساد راه یافته است. هرگاه ستایش او منجر به خود بزرگ بینی و غرور فرد ستوده شده شود، در یک کار بزرگی گرفتار شده است که با عبودیت ویژه خداوند منافات دارد.

همانطوری که در حدیث قدسی آمده است؛ کبریایی پیراهن و عظمت ردای من است. هرکس در ذره‏ای از آن با من در بیافتد او را عذاب خواهم داد. [۴۴۱]

درحدیثی آمده است که هرکس در قلب اواندک ذره‌ای از کبر(خود بزرگ بینی) باشد وارد بهشت نخواهد شد. [۴۴۲]

گاهی دوست داشتن ستایش، سبب و عامل این آفات است. تکبر و غرور همانند خوردن هیزم توسط آتش، نیکی‌ها را می‌خورد. مدح و ستایش در حق شخصی که ستایش گر است منجر به آن می‌شود که شخص مذکو، مدوح (ستایش شده) را از جایگاه اصلی خود فراتر برده و به جایگاهی که مستحق او نیست برساند. همانطوری که در اشعار بسیاری از این ستایش گران زیاده روی‌هایی وجود دارد که پیامبرصاز آن‌ها نهی فرموده و امتش را از افتادن در چنین وضعیتی بر حذر داشته است.

و در اشعار بسیاری از آن‌ها چیزهایی مطرح شده است که به شرک در الوهیت، ربوبیت و مالکیت (پادشاهی) تصریح دارد. همانطوری که قبلا به اندکی از آن‌ها اشاره شد. پیامبرصنیز چون خداوند جایگاه بندگی او را کامل گردانید ناپسند می‌داشت از اینکه فردی او را بستاید و ثناگوی او باشد. و این کراهت و ناپسندی از سوی وی به منظور حفظ این جایگاه بود. و دلسوزانه امت خود را به ترک چنین خصلت‌هایی راهنمایی کرد. تا از جایگاه مقام عبودیت و توحید، در برابر چیزهایی که موجب فساد آن می‌شوند، و یا شرک و و سائل آن را بر آن جایگاه می‌افزایند، حفاظت و مراقبت کند.

خداوند فرموده است: ﴿فَبَدَّلَ ٱلَّذِينَ ظَلَمُواْ قَوۡلًا غَيۡرَ ٱلَّذِي قِيلَ لَهُمۡ[البقرة: ۵۹].

یعنی: «ستمگران سخنی را که (برای هدایت و راهنمایی) به آنان گفته شد وارونه جلوه دادند و آن را با سخن دیگری عوض کردند». این شاعران و مشرکان عملی را که پیامبرصاز آن‌ها نهی فرموده است، از بهترین وسائل نزدیکی به خداوند و بزرگترین نیکی به شمار آورده‏اند.

علما در خصوص نامیدن فرد به سید (سرور، آقا) اختلاف نظر دارند. علامه ابن قیم در کتاب بدائع الفوائد می‏گوید: علما در خصوص جایز بودن اطلاق اسم سیّد بر بشر دچار اختلاف شده‏اند. عده‌ای آن را منع کرده‏اند و از مالک نیز منع آن نقل شده است. این عده به همان سخن پیامبرصکه فرمود: سیّد (سرور) تنها خداوند تبارک و تعالی است، [۴۴۳]استدلال کرده‏اند. و برخی نیز جایز می‌دانند، به این استدلال که پیامبرصبه انصار فرمودند: برای سیّدتان (سرورتان) به پاخیزید. [۴۴۴]این حدیث از حدیث نخست صحیح‌تر است. این دسته می‌گویند، یکی از چیزهایی است که به اسم اضافه می‌شود به تمیمی نمی‏شود گفت: سید کنده و یا به پادشاه نمی‏توان گفت: سیّد بشر. بنابراین جایز نیست که این اسم برای خداوند اطلاق شود. این گفته جای تأمل و نظر دارد. زیرا اگر سیّد به خداوند متعال اطلاق شود به منزله مالک، سرور، پروردگار است نه به آن معنایی که بر مخلوق اطلاق می‌گردد. و السلام.

(شارح) از ابن عباسببه صورت صحیح روایت شده است که در خصوص این فرموده خداوند که ﴿قُلۡ أَغَيۡرَ ٱللَّهِ أَبۡغِي رَبّٗا[الأنعام: ۱۶۴] یعنی: «آیا غیر از خداوند پروردگاری بجویم»، می‏گوید: رب یعنی الله و سیّد. و در خصوص این فرموده خداوند (الله و صمد) می‏گوید: صمد یعنی سیّدی که در تمامی سیادت‌ها کامل است.

ابووائل می‏گوید: او سیّدی است که سیادت او به انتهای سیادت رسیده است. (سیادتی فراتر از آن نیست).

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: بر حذر داشتن مردم از غلو و افراط نسبت به دیگران.

دوم: پیامبرصبرای کسی که به او گفت: سیّد نا (سرورما) شایسته ندانست.

سوم: با وصف اینکه آنان جز حق نمی‌گفتند به آنان گفت: شیطان شما را نفریبد و اجیر نکند.

چهارم: فرموده پیامبرصمبنی براینکه دوست ندارم مرا از جایگاهی که دارم بالاتر ببرید.

[۴۳۵] تخریج آن در شماره (۱۶۰) گذشت. [۴۳۶] تخریج آن در شماره (۱۳۵) گذشت. [۴۳۷] ابوداود: کتاب الادب (۴۸۰۵): باب فی کراهیة التمادح. در این حدیث کوتاهی شده است چون بخاری نیز در کتاب الادب (۶۱۶۲): باب ماجاء فی قول الرجل«و یلک» و مسلم در کتاب الزهد (۳۰۰۰)(۶۵)؛ باب النهی عن المدح إذاکان فیه افراط آورده‌اند. [۴۳۸] مسلم: کتاب الزهد (۲۰۰۲)(۶۹) باب النهی عن المدح إذا کان فیه افراط. ترمذی: کتاب الزهد(۲۳۹۳): باب ماجاءفی کراهیة المدحة و المداحین. ابن ماجه: کتاب الادب (۳۷۴۲) باب المدح. ابوداود همچنین در کتاب الادب (۴۸۰۴) باب فی کراهیة التمادح آورده‏اند. [۴۳۹] صحیح است: ابوداود: کتاب الادب (۴۸۰۶) باب کراهیة التمادح. احمد (۲۵/۴) حافظ در الفتح (۵/۱۷۹) می‌گوید رجال آن موثقند بجز یک نفر. البانی در صحیح الجامع (۳۵۹۴) آن را تصحیح کرده است. [۴۴۰] صحیح است: نسائ فی عمل الیوم و اللیلة (۲۵۰). احمد (۳/۱۵۳، ۲۴۲، ۲۴۹) سند آن صحیح است. [۴۴۱] مسلم: کتاب البرو الصلة (۲۶۲۰)(۱۳۶): باب تحریر الکبر. از حدیث ابو سعید خدری و ابوهریرة با یکدیگر. [۴۴۲] مسلم: کتاب الإیمان (۹۱)(۱۴۷): باب تحریم الکبر و بیانه. از حدیث ابن مسعود س. [۴۴۳] تخریج آن در شماره (۴۵۰) گذشت. [۴۴۴] قمستی از حدیث ابو سعید خدری که بخاری در کتاب المغازی (۴۱۲۱) باب مرجع النبی صمن الاحزاب و فحرجه الی بنی قریظه و مسلم: در کتاب الجهادو السیر (۱۷۶۸) (۶۴): باب جد از قتال من نقض العهد آورده‏اند.

باب

آنچه در خصوص این فرموده خداوند آمده است که می‏فرماید: ﴿وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدۡرِهِۦ وَٱلۡأَرۡضُ جَمِيعٗا قَبۡضَتُهُۥ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ وَٱلسَّمَٰوَٰتُ مَطۡوِيَّٰتُۢ بِيَمِينِهِۦۚ سُبۡحَٰنَهُۥ وَتَعَٰلَىٰ عَمَّا يُشۡرِكُونَ٦٧[الزمر: ۶۷] یعنی: «آنان آنگونه که شایسته است خدا را نشناخته‏اند در روز قیامت سراسر کره زمین یکباره در مشت او قرار دارد. و آسمان‌ها با دست راست او در هم پیچیده می‌شود خداوند پاک و منزه از آن چیزی است که شریک او قرار می‏دهند و فراتر از اندیشه بشر است».

مصنف این باب را با سخن خداوند آغاز کرده است که می‏فرماید: ﴿وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدۡرِهِۦ وَٱلۡأَرۡضُ جَمِيعٗا قَبۡضَتُهُۥ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ وَٱلسَّمَٰوَٰتُ مَطۡوِيَّٰتُۢ بِيَمِينِهِۦۚ سُبۡحَٰنَهُۥ وَتَعَٰلَىٰ عَمَّا يُشۡرِكُونَ٦٧یعنی احادیث و آثاری که در خصوص این فرموده خداوند آمده‌اند را مورد بررسی قرار داده است. عماد ابن کثیر رحمة الله علیه در خصوص آیه مذکور می‏گوید: خداوند می‏فرماید: مشرکان خدا را آنگونه که شایسته اوست نشناخته‌اند، تا جایی که همراه او غیر او را پرستیدند، خداوند همان عظیمی است که هیچ چیزی عظیم‌تر از او نیست. بر هر چیزی قادر و مالک و صاحب اختیار است. همه چیز تحت غلبه و قدرت اوست.

مجاهد می‏گوید: در خصوص قریش نازل شده است. سُدیّ می‏گوید: یعنی آنگونه که باید خداوند را عظیم و ارجمند نداشته‏اند، محمد بن کعب می‏گوید: اگر خداوند را آنگونه که باید می‌شناختند و قدرشناس او بودند او را تکذیب نمی‏کردند. علی بن ابی طلحة از ابن عباس روایت کرده است که گفت: آنان کافرانی هستند که به قدرت خداوند بر خود ایمان نیاوردند. هرکس ایمان بیاورد که خداوند برهر چیزی تواناست. در واقع قدر خداوند را آنگونه که شایسته اوست شناخته است. و هرکس بدان ایمان نیاورد در واقع قدر خداوند را نیز نشناخته است. احادیث فراوانی در خصوص این آیه وارد شده است. که روش آن و امثال آن مذهب و روش سلف است.. آن هم گرفتن معنای ظاهری آن به همان شیوه‌ای که آمده بدون هرگونه کیفیت و تحریف.

از ابن مسعود سروایت شده است که گفت: یکی از احبار (دانشمندان یهود) نزد رسول خدا صآمده گفت: ما در می‏یابیم که خداوند آسمانها را بر انگشتی، زمین‌ها را بر انگشتی، درخت را بر انگشتی، آب را بر انگشتی، خاک را بر انگشتی و سایر مخلوقات را بر انگشت دیگری از انگشتان خود قرار می‌دهد. سپس می‏گوید: من پادشاه (صاحب اختیار) هستم. پیامبرصدر تصدیق سخن او خندید به طوری که دندان‌های پیشین او نمایان گشت. سپس این آیه را قرائت فرمودند که: ﴿وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدۡرِهِۦ وَٱلۡأَرۡضُ جَمِيعٗا قَبۡضَتُهُۥ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ این حدیث به اتفاق مسلم و بخاری روایت شده است.

مصنف /حدیث ابن مسعود را در این باب مطرح کرده است. بخاری در چند جا از صحیح خود این حدیث را آورده است. همچنین امام احمد، مسلم، ترمذی و نسائی [۴۴۵]همگی از حدیث سلیمان بن مهران و او نیز از اعمش از ابراهیم از عبیدة از ابن مسعود به همان شیوه روایت کرده‏اند.

امام احمد می‏گوید: معاویه از اعمش از ابراهیم از علقمه از عبدالله برای ما روایت کرد که وی گفت: مردی از اهل کتاب به نزد پیامبرصآمده و گفت: ترا باخبر سازم از اینکه خداوند تمام موجودات را بریکی از انگشتان خود قرار می‌دهد، آسمان‌ها را بر انگشتی، زمین‌ها را بر انگشتی، درختان را بر انگشتی، خاک را بر انگشتی و دیگر موجودات خود را بر انگشتی دیگر قرار می‌دهد. در پی آن می‌گوید من پادشاه (صاحب اختیار) هستم. رسول خدا صبه منظور تصدیق سخن آن دانشمند اهل کتاب خندید به طوری که دندان‌های پیشین او نمایان گشت. و خداوند این آیه را نازل فرمود ﴿وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدۡرِهِۦ وَٱلۡأَرۡضُ جَمِيعٗا قَبۡضَتُهُۥ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ بخاری و مسلم و نسائی به روش‌هایی از اعمش این حدیث را نقل کرده‏اند.

همچنین امام احمد می‏گوید: حسین بن حسن اشقر برای ما از ابوکدینة از عطا، از ابوضحی از ابن عباس روایت کرده است که گفت: یک نفر یهودی بر پیامبرصگذشت در حالیکه او صنشسته بود، به پیامبرصگفت: ای ابو القاسم در مورد این چه نظری داری که خداوند روزی آسمان‌ها را بر اینجا – به انگشت سبابه خود اشاره کرد –.

زمین را بر اینجا، و کوه‌ها را بر اینجا و سایر مخلوقات را بر اینجا قرار می‌دهد؟ در هرکدام از آن موارد به یکی از انگشتان خود اشاره می‌کرد. در پی این سؤال خداوند این آیه را نازل فرمود: ﴿وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدۡرِهِۦ.

ترمذی نیز در التفسیر با سند خود از ابو ضحی مسلم بن صبیح این ایه را روایت کرده است، و می‏گوید: صحیح غریب است، و جز به این وجه وجه دیگری را نمی‌شناسم.

در روایتی از مسلم آمده است: کوه‌ها و درختان بر انگشتی از انگشتان او هستند، سپس آن‌ها را می‌لرزاند و می‏گوید: من پادشاهم من الله هستم.

در روایتی از بخاری آمده: «آسمان‌های هفتگانه بر انگشتی، آب و خاک بر انگشتی و سایر مخلوقات بر انگشتی دیگر قرار داده شده است». مسلم و بخاری این حدیث و روایت را آورده‌اند. مسلم از ابن عمر به صورت مرفوع آورده است که «خداوند روز قیامت آسمان‌ها را به هم می‌پیچد، سپس با دست راست خود آن‌ها را می‌گیرد و می‏فرماید: من پادشاهم، کجایند ستمگران؟ کجایند متکبران؟ سپس زمین‌های هفتگانه را به هم می‌پیچید و با دست چپ خود آن‌ها را می‌گیرد، سپس می‏فرماید: کجایند ستمگران؟ کجایند متکبران؟ [۴۴۶]

از ابن عباس روایت شده است که گفت: آسمان‌های هفتگانه و زمین‌های هفتگانه در دست خداوند رحمن جز همانند دانه خردلی در دست هرکدام از شماها نیست.

بخاری می‏گوید: سعید بن عفیر از لیث برای ما گفت، که عبدالرحمن بن خالد بن مسافر از ابن شهاب از ابو سلمة بن عبدالرحمن روایت کردند که ابوهریرة سگفت: از رسول خدا صشنیدم می‌فرمود: خداوند زمین را بر گرفته و آسمان را با دست راست خود در هم می‏پیچید، سپس می‏فرماید من پادشاهم، پادشاهان زمین کجایند؟ به این وجه تنها بخاری روایت کرده است. و مسلم با وجه دیگری آن را آورده است. بخاری در جای دیگر می‏گوید: مقدم بن محمد از عموی خود قاسم بن یحیی برای ما از نافع از ابن عمربروایت کرد که گفت: رسول خدا صفرمودند: خداوند متعال روز قیامت زمین‌ها را با انگشتی بر می‏گیرد در حالیکه آسمان در دست راست اوست. سپس می‏فرماید: من تنها پادشاه هستم، با این وجه نیز تنها بخاری روایت کرده است ولی مسلم با وجه دیگری آن را آورده است. امام احمد حدیث [۴۴۷]مذکور را به طریق دیگر و با لفظ ساده‌تر از سیاق مذکور و طولانی‌تر از آن روایت کرده است. و می‏گوید: عفان از حماد بن سلمة برای ما گفت که اسحاق بن عبدالله بن ابی طلحة از عبیدالله بن مقسم از ابن عمر به ما خبر داد که رسول خدا صاین آیه را در یک روز بر روی منبر قرائت فرمودند که:

﴿وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدۡرِهِۦ وَٱلۡأَرۡضُ جَمِيعٗا قَبۡضَتُهُۥ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ وَٱلسَّمَٰوَٰتُ مَطۡوِيَّٰتُۢ بِيَمِينِهِۦۚ سُبۡحَٰنَهُۥ وَتَعَٰلَىٰ عَمَّا يُشۡرِكُونَ٦٧ در حالیکه با دست خود می‌فرمود اینگونه- دست خود را پشت و رو می‌کرد. (به هم می‌پیچید). پروردگار متعال خود را می‌ستاید و می‏فرماید: من جبارم، من متکبرم، من پادشاهم، من شکست ناپذیرم، من کریم هستم. منبر چنان به وسیله رسول خدا می‌لرزید که گفتیم الان می‏افتد.

مصنف در ادامه به حدیث مرفوعی از ابن عمر که مسلم روایت کرده است استناد نموده است. که روایت مسلم نیز همینطور است که مصنف بدان اشاره کرده است. حُمیدی می‏گوید: آن روایت کامل است. مسلم آن را از حدیث سالم از پدرش روایت کرده است. ولی بخاری از حدیث عبیدالله از نافع از ابن عمربآن را اینگونه آورده است که گفت: خداوند روز قیامت زمین‌ها را قبضه کرده آسمان در دست راست اوست. مسلم نیز آن را از حدیث عبدالله بن مقسم روایت کرده است.

(شارح) این احادیث و احادیثی که در معنای آن‌ها هستند بر عظمت خداوند و قدرت عظیم و فراوان و عظیم بودن مخلوقات او دلالت دارند. خداوند سبحان و متعال از طریق صفات خود و شگفتی‌های مخلوقاتش، خود را برای بندگانش معرفی کرده است. همگی معرف و بیانگر کمال او و تنها معبود حقیقی بودن او هستند. و بیانگر آنند که در ربوبیت و الوهیت خود هیچ شریکی ندارد. همچنین دلالت دارند بر اثبات صفات برای او آنگونه که جلال و عظمت او شایسته آن است. اثبات صفات کمال برای او بدون هر گونه تمثیل و تنزیه او بدون اینکه منجر به تعطیلی صفات او شود. واین همان دیدگاهی است که کتاب، سنت بر آن دلالت دارند، و سلف این امت وامامان آن و کسانی که به نیکویی از روش آن‌ها تبعیت می‌کنند و در اسلام و ایمان دنباله رو آنان هستند، بر چنین دیدگاهی هستند.

پس در معنا و مضامینی که در این احادیث صحیح آمده است تأمل کن وبیاندیش، اینکه پیامبر صپروردگارش را با ذکر صفات کمال او آنگونه که شایسته عظمت و جلال اوست تعظیم کرده است و یهود را در آنچه پیرامون خداوند در خصوص صفات دال بر عظمت او خبر دادند تصدیق نمود. همچنین در آن اثبات بالای عرش بودن خداوند مطرح شده است. پیامبرصدر خصوص آن نفرموده است که ظاهر آن مراد نیست، چرا که در آن صفات خداوند به صفات مخلوق او تشبیه شده است و اگر این حق بود، امین خداوند آن را بر امت خود ابلاغ می‌کرد. خداوند دین را به وسیله آن کامل گردانید و نعمت خود را به طریق آن بر همگان تمام نمود، و بلاغ مبین را به همگان ابلاغ نمود. صلوات و سلام خداوند بر او و بر پیروان و یارانش و بر کسانی که تا روز قیامت از آنان تبعیت می‌کنند.

ابن جریر می‏گوید: یونس به من گفت که ابن وهب به من خبر داد و گفت: ابن زید گفت: پدرم از رسول خدا روایت کرد که فرمودند: آسمان‌های هفتگانه در کرسی خداوند همانند هفت درهم است که در سپر انداخته باشند.

صحابه شاز پیامبر شانصتوصیف پروردگار خود را با صفات کمال و جلال او فرا گرفتند. و بدان ایمان آوردند. به کتاب خدا و آنچه را که در آن پیرامون صفات پروردگارشان مطرح شده است ایمان آوردند. همانطوری که خداوند می‏فرماید: ﴿وَٱلرَّٰسِخُونَ فِي ٱلۡعِلۡمِ يَقُولُونَ ءَامَنَّا بِهِۦ كُلّٞ مِّنۡ عِندِ رَبِّنَاۗ[آل عمران: ۷].

یعنی: «راسخان در علم می‌گویند به تمامی آنچه در قرآن آمده است ایمان آورده‏ایم همه از جانب پروردگار ماست». کسانی که به نیکی از آنان پیروی کردند و تابع تابعین آنان و پیشوایان حدیث و ائمه فقها همگی خداوند را آنگونه که خود، خویشتن را توصیف کرده و پیامبرشصاو را توصیف نموده است، توصیف کرده‏اند. و ذره‏ای از آن صفات را انکار نکرده‏اند. و هیچکدام از آنان نگفته است که ظاهر آن مراد نیست و یا لازمه اثبات ظاهری آن‌ها تشبیه است. بلکه گوینده چنین سخنانی را به شدت انکار کردند و در پاسخ به این شبهات کتاب‌های ارجمند معروفی تألیف نمودند. که در دست اهل سنت و جماعت موجود است.

شیخ الاسلام احمد بن تیمیه/می‏گوید: کتاب خدا از ابتدا تا پایانش و سنت رسول خداصو سخن صحابه و تابعین و سخن سایر امامان و پیشوایان همگی چه به صورت نص و چه به شکل ظاهری لبریزند از اینکه خداوند متعال بالای همه چیز است او بالای عرش و در بالای آسمان‌ها بر عرش خود قرار گرفته است. مثل این فرموده خداوند ﴿إِلَيۡهِ يَصۡعَدُ ٱلۡكَلِمُ ٱلطَّيِّبُ وَٱلۡعَمَلُ ٱلصَّٰلِحُ يَرۡفَعُهُۥۚ[فاطر: ۱۰].

یعنی: «گفتار پاکیزه به سوی خدا اوج می‌گیرد و خدا کردار پسندیده را بالا می‌برد». و فرموده است: ﴿يَٰعِيسَىٰٓ إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَرَافِعُكَ إِلَيَّ[آل عمران: ۵۵] یعنی: «ای عیسی ما ترا قبض روح کرده و به سوی خود بالا می‌بریم». و فرموده است: ﴿بَل رَّفَعَهُ ٱللَّهُ إِلَيۡهِۚ[النساء: ۱۵۸] «بلکه خداوند او را به سوی خود بالا برد». و فرموده است: ﴿ذِي ٱلۡمَعَارِجِ٣ تَعۡرُجُ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةُ وَٱلرُّوحُ[المعارج: ۳-۴] یعنی: «صاحب درجات و مقامات عالی است، فرشتگان و جبرئیل به سوی او بالا می‌روند».

همچنین خداوند متعال فرموده است ﴿يُدَبِّرُ ٱلۡأَمۡرَ مِنَ ٱلسَّمَآءِ إِلَى ٱلۡأَرۡضِ ثُمَّ يَعۡرُجُ إِلَيۡهِ[السجدة: ۵] یعنی: «خداوند از آسمان به زمین تدبیر امور می‏کند و سپس به سوی او باز می‌گردد و بالا می‌رود».

یا فرموده است: ﴿يَخَافُونَ رَبَّهُم مِّن فَوۡقِهِمۡ[النحل: ۵۰] یعنی: «از بالای خود از پروردگارشان می‌ترسند».

یا فرموده است: ﴿هُوَ ٱلَّذِي خَلَقَ لَكُم مَّا فِي ٱلۡأَرۡضِ جَمِيعٗا ثُمَّ ٱسۡتَوَىٰٓ إِلَى ٱلسَّمَآءِ فَسَوَّىٰهُنَّ سَبۡعَ سَمَٰوَٰتٖۚ[البقرة: ۲۹] یعنی: «خداوند آن کسی است که همه موجودات و پدیده‌های روی زمین را برای شما آفرید، آنگاه به آسمان پرداخت و آن را هفت آسمان منظم ترتیب داد».

یا فرموده است: ﴿إِنَّ رَبَّكُمُ ٱللَّهُ ٱلَّذِي خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٖ ثُمَّ ٱسۡتَوَىٰ عَلَى ٱلۡعَرۡشِۖ يُغۡشِي ٱلَّيۡلَ ٱلنَّهَارَ يَطۡلُبُهُۥ حَثِيثٗا وَٱلشَّمۡسَ وَٱلۡقَمَرَ وَٱلنُّجُومَ مُسَخَّرَٰتِۢ بِأَمۡرِهِۦٓۗ أَلَا لَهُ ٱلۡخَلۡقُ وَٱلۡأَمۡرُۗ تَبَارَكَ ٱللَّهُ رَبُّ ٱلۡعَٰلَمِينَ٥٤[الأعراف: ۵۴] یعنی: «پروردگار شما خداوندی است. که آسمان‌ها و زمین را در شش دوره بیافرید، سپس به اداره جهان هستی پرداخت با شب روز را می‌پوشاند و شب شتابان به دنبال روز روان است. خورشید و ماه و ستارگان را بیافریده است. و فرمان او هستند. آگاه باشید که تنها او می‌آفریند و همگی تحت تنها او فرمان می‌دهد. بزرگوار و جاویدان و دارای خیرات فراوان، خداوندی است که پروردگار جهانیان است».

فرموده است: ﴿إِنَّ رَبَّكُمُ ٱللَّهُ ٱلَّذِي خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٖ ثُمَّ ٱسۡتَوَىٰ عَلَى ٱلۡعَرۡشِۖ يُدَبِّرُ ٱلۡأَمۡرَۖ مَا مِن شَفِيعٍ إِلَّا مِنۢ بَعۡدِ إِذۡنِهِۦۚ[يونس: ۳] یعنی: «پروردگار شما خداوندی است که آسمان‌ها و زمین را در شش دوره بیافرید. سپس به اداره جهان هستی پرداخت. زمام اداره جهان هستی به دست اوست. کسی نمی‏تواند میانجی باشد مگر به اذن او».

خداوند دو نوع توحید را دراین آیه مطرح کرده است.

خداوند فرموده است: ﴿ٱللَّهُ ٱلَّذِي رَفَعَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ بِغَيۡرِ عَمَدٖ تَرَوۡنَهَاۖ ثُمَّ ٱسۡتَوَىٰ عَلَى ٱلۡعَرۡشِۖ[الرعد: ۲] یعنی: «خدا همان کسی است که آسمان‌ها را چنانچه می‌بیند بی‌ستون بر افراشت، سپس بر عرش خود قرار گرفت».

و فرموده است: ﴿تَنزِيلٗا مِّمَّنۡ خَلَقَ ٱلۡأَرۡضَ وَٱلسَّمَٰوَٰتِ ٱلۡعُلَى٤ ٱلرَّحۡمَٰنُ عَلَى ٱلۡعَرۡشِ ٱسۡتَوَىٰ٥[طه: ۴-۵] یعنی: «از سوی کسی نازل شده است که زمین و آسمان‌های بلند را آفریده است. خداوند مهربانی است که بر تخت سلطنت قرار گرفته است».

ابن جریر می‏گوید: ابوذر سگفته است: از رسول خدا شنیدم که می‌فرمود: کرسی در عرش همانند حلقه آهنی است که بر پشت تپه‌ای از زمین انداخته باشند. [۴۴۸]

از ابن مسعود روایت شده است که گفت: میان آسمان نزدیک و آسمانی که بعد از آن آمده پانصد سال فاصله است و میان هر آسمان و آسمان دیگری که بعد از آن است پانصد سال فاصله است. میان آسمان هفتم و کرسی پانصد سال فاصله است. و میان آسمان هفتم و کرسی پانصد سال فاصله است و میان کرسی و آب نیز پانصد سال فاصله است. عرش بالاتر از آب است و خداوند نیز بالای عرش است. چیزی از اعمال شما بر او پوشیده نیست، این اثر را ابن مهدی از حماد بن سلمه از عاصم از زرّ از عبیدالله روایت کرده است. مسعودی نیز از عاصم از ابووائل از عبدالله به همان شیوه قبل روایت کرده است. حافظ ذهبی /نیز آن را آورده است و می‏گوید: طرق زیادی دارد. [۴۴۹]

خداوند متعال فرموده است:

﴿وَتَوَكَّلۡ عَلَى ٱلۡحَيِّ ٱلَّذِي لَا يَمُوتُ وَسَبِّحۡ بِحَمۡدِهِۦۚ وَكَفَىٰ بِهِۦ بِذُنُوبِ عِبَادِهِۦ خَبِيرًا٥٨ ٱلَّذِي خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ وَمَا بَيۡنَهُمَا فِي سِتَّةِ أَيَّامٖ ثُمَّ ٱسۡتَوَىٰ عَلَى ٱلۡعَرۡشِۖ ٱلرَّحۡمَٰنُ فَسۡ‍َٔلۡ بِهِۦ خَبِيرٗا٥٩[الفرقان: ۵۸-۵۹] یعنی: «برخداوندی تکیه کن که همیشه زنده است و هرگز نمی‌میرد و حمد و ثنای او را بجای آور و همین کافی است که خداوند از گناهان بندگانش آگاه است. آن کسی است که آسمان‌ها و زمین را و همه چیزهای میان آندو را در شش دوره آفریده است. و آنگاه برتخت نشسته است واو دارای رحمت فراوان است پس از شخص بسیار آگاه بپرس»و فرموده است:

﴿ٱللَّهُ ٱلَّذِي خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ وَمَا بَيۡنَهُمَا فِي سِتَّةِ أَيَّامٖ ثُمَّ ٱسۡتَوَىٰ عَلَى ٱلۡعَرۡشِۖ مَا لَكُم مِّن دُونِهِۦ مِن وَلِيّٖ وَلَا شَفِيعٍۚ أَفَلَا تَتَذَكَّرُونَ٤ يُدَبِّرُ ٱلۡأَمۡرَ مِنَ ٱلسَّمَآءِ إِلَى ٱلۡأَرۡضِ ثُمَّ يَعۡرُجُ إِلَيۡهِ فِي يَوۡمٖ كَانَ مِقۡدَارُهُۥٓ أَلۡفَ سَنَةٖ مِّمَّا تَعُدُّونَ٥[السجدة: ۴-۵] یعنی: «خدا کسی است که آسمان‌ها و زمین و آنچه را که در میان آندو است در شش دوره بیافرید و سپس برتخت فرماندهی جهان قرار گرفت بجز خدا برای شما هیچ یاوری وشفیعی وجود ندارد، آیا یادآور می‏شوید؟ خداوند از آسمان گرفته تا زمین را زیرپوشش تدبیر خود قرار داده است. سپس تدبیر امور در روزی که اندازه آن هزار سال از سالهایی است که شما می‌شمارید، انجام می‏گیرد».

و فرموده است:

﴿هُوَ ٱلَّذِي خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٖ ثُمَّ ٱسۡتَوَىٰ عَلَى ٱلۡعَرۡشِۖ يَعۡلَمُ مَا يَلِجُ فِي ٱلۡأَرۡضِ وَمَا يَخۡرُجُ مِنۡهَا وَمَا يَنزِلُ مِنَ ٱلسَّمَآءِ وَمَا يَعۡرُجُ فِيهَاۖ وَهُوَ مَعَكُمۡ أَيۡنَ مَا كُنتُمۡۚ وَٱللَّهُ بِمَا تَعۡمَلُونَ بَصِيرٞ٤[الحديد: ۴] یعنی: «اوست که آسمان‌ها و زمین را در شش دوره آفرید و سپس برتخت قرار گرفت و او می‏داند چه چیزی به زمین نازل و چه چیزی از آن خارج می‏شود. و چه چیز از آسمان پایین و چه چیز از آن بالا می‌رود. و او در هر کجا که باشید با شماست. و خدا می‌بیند هر چیزی را که انجام می‏دهید. در این آیه خداوند عموم علم، قدرت، احاطه و رؤیت خود را مطرح کرده است».

و فرموده است: ﴿ءَأَمِنتُم مَّن فِي ٱلسَّمَآءِ أَن يَخۡسِفَ بِكُمُ ٱلۡأَرۡضَ فَإِذَا هِيَ تَمُورُ١٦ أَمۡ أَمِنتُم مَّن فِي ٱلسَّمَآءِ أَن يُرۡسِلَ عَلَيۡكُمۡ حَاصِبٗاۖ فَسَتَعۡلَمُونَ كَيۡفَ نَذِيرِ١٧[الملك: ۱۶-۱۷] یعنی: «آیا از کسی که در آسمان است. خود را در امان می‏دانید، که دستور بدهد و زمین بشکافد و آنگاه بلرزد و بجنبد و حرکت بکند؟ یا اینکه از کسی که در آسمان است خود را در امان می‏دانید که طوفان شن بر شما گمارد. آنگاه خواهید دانست که تهدید من چگونه است». خداوند متعال فرمده است: ﴿تَنزِيلٞ مِّنۡ حَكِيمٍ حَمِيدٖ٤٢[فصلت: ۴۲] یعنی: «از سوی خداوندی که با حکمت و ستوده شده است نازل گشته است».

فرموده است: ﴿تَنزِيلُ ٱلۡكِتَٰبِ مِنَ ٱللَّهِ ٱلۡعَزِيزِ ٱلۡحَكِيمِ٢[الجاثية: ۲] یعنی: «کتاب نازل شده از طرف خداوندی که شکست ناپذیر با حکمت است».

همچنین خداوند متعال فرموده است: ﴿وَقَالَ فِرۡعَوۡنُ يَٰهَٰمَٰنُ ٱبۡنِ لِي صَرۡحٗا لَّعَلِّيٓ أَبۡلُغُ ٱلۡأَسۡبَٰبَ٣٦ أَسۡبَٰبَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ فَأَطَّلِعَ إِلَىٰٓ إِلَٰهِ مُوسَىٰ وَإِنِّي لَأَظُنُّهُۥ كَٰذِبٗاۚ[غافر: ۳۶-۳۷] یعنی: «فرعون گفت: ای هامان! برای من بنای مرتفعی بساز شاید من به وسائلی دست یابم. وسائل آسمان‌ها تا به خدای موسی دست یابم هر چند که من گمانم بر این است که موسی دروغگوست». این پایان سخن ابن تیمیه /است.

در تألیفاتی که امامان رحمة الله علیهم در رد بر نفی کنندگان صفات خداوند مثل جهمیه، معتزله، اشاعره و امثال آن‌ها تألیف کرده‏اند اقوال صحابه و تابعین را آورده‌اند. از جمله آن‌ها روایتی است که ذهبی در کتاب العلو و دیگران با سند صحیح از ام سلمة همسر پیامبرصروایت کرده است. وی در خصوص این فرموده خداوند ﴿ٱلرَّحۡمَٰنُ عَلَى ٱلۡعَرۡشِ ٱسۡتَوَىٰ٥[طه: ۵] گفت: استواء مجهول نیست و کیفیت آن برای عقل قابل درک نیست اقرار به آن ایمان و انکار آن کفر است.

از سفیان بن عیینة /ثابت شده است گفت: هنگامی که ربیعة بن ابی عبدالرحمن در خصوص کیفیت استواء مورد سؤال واقع شد گفت: استوا مجهول نیست کیفیت قابل درک نیست. رسالت از جانب خداست و پیامبرصمسئول ابلاغ آن بود و ما نیز باید تصدیق کنیم. ابن وهب می‏گوید: ما نزد مالک بودیم که مردی وارد شد و گفت: ای ابا عبدالله ﴿ٱلرَّحۡمَٰنُ عَلَى ٱلۡعَرۡشِ ٱسۡتَوَىٰ٥[طه: ۵] استوا چگونه است؟ مالک سرش را فرو افکند و لرزه‌ای بر اندامش افتاد و گفت: همان طوری که خودش توصیف کرده است نمی‌توان گفت چگونه است. چگونگی در خصوص آن منتفی است. و تو دچار بدعت شدی و اهل بدعت هستی. او را خارج سازید. بیهقی با سند صحیح از ابن وهب روایت کرده است. همچنین از یحیی بن یحیی نیز روایت کرده است که لفظ آن به این شیوه است که گفت: استواء مجهول نیست، کیفیت نیز معقول نیست، ایمان بدان واجب و سؤال از آن بدعت است.

ذهبی می‏گوید: به آنان بنگر چگونه استواء را برای خداوند ثابت کردند. و خبر دادند که استواء خداوند بر عرش معلوم است و لفظ آن نیاز به تفسیر ندارد و کیفیت را از آن نفی کردند.

بخاری در صحیح خود آورده است که مجاهد در خصوص (استوی) می‏گوید: برعرش علو و بلندی پیدا کرد. (یا بر روی آن قرار گرفت).

اسحاق بن راهویه می‏گوید: از چندین نفر از مفسران شنیدم که می‌گفتند: ﴿ٱلرَّحۡمَٰنُ عَلَى ٱلۡعَرۡشِ ٱسۡتَوَىٰ٥[طه: ۵] یعنی بر روی آن قرار گرفت و بالای آن رفت.

شواهد آن در سخنان صحابه، تابعین و پیروان آن‌ها فراوانند. از جمله آن‌ها سخن عبدالله بن رواحهسدر قالب شعر است که می‏گوید:

گواهی دادم که خداوند حق است و آتش جهنم جایگاه کافران است.

عرش(تخت فرماندهی خداوند) بر بالای آب می‌چرخد و بالای عرش پروردگار جهانیان است.

فرشتگانی نیرومند عرش را حمل می‌کنند فرشتگان خداوند که نشانه دارند.

حاکم و بیهقی با صحیح‏ترین سند از علی بن حسین بن شقیق روایت کرده‏اند که گفت: از عبدالله بن مبارک شنیدم که می‌گفت: پروردگارمان را (اینگونه) می‌شناسیم که بر بالای آسمان‌های هفتگانه بر روی عرش خود قرار گرفته است. از مخلوقات خود جداست و دیدگاهمان همانند دیدگاه جهمیه نیست. (که تاویل و نفی می‌کنند).

دارمی می‏گوید: حسن بن صباح بزاز از علی بن حسین بن شقیق برای ما روایت کرد. که وی از ابن مبارک آورده است که چون از او پرسیدند چگونه پروردگارمان را بشناسیم؟ گفت: (اینگونه) که او بالای آسمان هفتم، بر روی عرش جدا از مخلوقات خود قرار دارد.

سخن اوزاعی نیز قبلا گذشت که گفت: ما – و تمامی تابعین – می‌گوییم. خداوند بلند مرتبه از مخلوقات خود جداست. به آنگونه‌ای که در سنت وارد شده است ایمان می‏آوریم.

ابوعمر طلمنکی در کتاب الأصول می‏گوید: مسلمانان اهل سنت اجماع و اتفاق نظر دارند که خداوند باذات خود بر روی عرش قرار گرفته است. همچنین در این کتاب می‏گوید: اهل سنت اتفاق نظر دارند برای اینکه خداوند متعال به طور حقیقی بر روی عرش قرار گرفته است نه مجازی. سپس با سند خود از مالک آورده است که خداوند در آسمان است و علم او در تمامی مکانهاست. سپس در همین کتاب می‏گوید: مسلمانان اهل سنت اتفاق نظر دارند که معنای (و هو معكم اینما كنتم)یعنی او با شماست هرجا که باشید.

و آیاتی با این مضمون در قرآن. بدان معناست که علم او با شماست و خداوند بالای آسمان‌هاست و با ذات خود بر عرش آنگونه که خود خواسته قرار گرفته است. این لفظ او در آن کتاب است.

اینگونه سخنان از صحابه، تابعین و امامان فراوان است. برای خداوند آنچه را که در کتاب خود، بر زبان فرستاده خود به طور حقیقی، آنگونه که شایسته جلال و عظمت اوست، ثابت شده است، همان را ثابت می‌دانند. و همانندی با مخلوقات را از او نفی می‌کنند. برای او تمثیل و کیفیت در نظر نمی‌گیرند.

حافظ می‌گوید نخستین باری که سخنی پیرامون انکار بالای عرش بودن خداوند شنیدم. سخن جعد بن درهم بود. که تمامی صفات را انکار می‌کرد، در نتیجه خالد بن عبدالله قسری او را به قتل رساند و داستان آن مشهور است. که این دیدگاه را جهم بن صفوان پیشوای جهمیه از او گرفت. و بعد از او آن را آشکار ساخته و به شبهاتی پیرامون آن استدلال نمود که این موضوع در اواخر عصر تابعین به وقوع پیوست. امامان آن عصر گفته او را انکار کردند از جمله آنان، اوزاعی، ابوحنیفه، مالک، لیث بن سعد، ثوری، حماد بن زید، حمادبن سلمة، ابن مبارک و بعد از آنان پیشوایان رهیافته دیگر.

اوزاعی، پیشوای شامیان در سال صدوپنجاه هنگام ظهور این بحث سختی دارد که به طریق زیر از وی روایت شده است: عبدالواسع ابهری با سند خود از ابوبکر بیهقی آورده است. ابوعبدالله به ما خبر داد که محمد بن علی جوهری – در بغداد- از ابراهیم بن هیثم از محمد بن کثیر مصیصی برای ما روایت کرد که از اوزاعی شنیدم می‌گفت: ما – و تمامی تابعین – می‌گوییم. خداوند بالای عرش خود است. و به آنچه از صفات او که در سنت وارد شده است ایمان می‌آوریم. بیهقی این روایت را در الصفات آورده است که راویان آن امامان موثقی هستند.

امام شافعی /می‏گوید: خداوند اسماء و صفاتی دارد که کسی توان رد کردن آن‌ها را ندارد. هرکس پس از ثبوت حجت بر او مخالف آن‌ها باشد کفر ورزیده است. ولی پیش از اقامه حجت به دلیل جهل معذور است. این صفات را ثابت می‌دانیم و تشبیه را از آن نفی می‌کنیم. همانطوری که خداوند از خود نفی کرده است و می‏فرماید ﴿لَيۡسَ كَمِثۡلِهِۦ شَيۡءٞۖ وَهُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡبَصِيرُ١١[الشورى: ۱۱] «چیزی شبیه و مانند او نیست در حالی که شنوا و بیناست». این قسمت از فتح الباری نقل شده است.

از عباس بن عبد المطلب سروایت شده است که گفت: رسول خداصفرمودند: آیا می‏دانید فاصله میان آسمان و زمین چقدر است؟ گفتیم: خدا و فرستاده‌اش داناترند. فرمود: طول مسیر آن پانصد سال است. و هر آسمان ازآسمان دیگر به طول پانصد سال فاصله دارند. حجم (ضخامت) هر آسمان به طول پانصد سال است و میان آسمان هفتم و عرش دریایی است. که فاصله پایین‌ترین قسمت آن تا بالاترین قسمت آن به اندازه فاصله آسمان تا زمین است. خداوند متعال بالای آن آب(دریا) قرار دارد. و هیچ چیزی از اعمال فرزندان آدم بر او پوشیده نیست. ابوداود و دیگران این حدیث را آورده‏اند.[450]

مصنف/روایت عباس بن عبدالمطلب را در اینجا به صورت مختصر آورده است. آنچه در سنن ابوداود آمده اینگونه است که از عباس بن عبدالمطلب روایت شده است که گفت: در بطحاء در میان جمعی بودم که رسول خدا صنیز در آن حضور داشت. که ابری بر آنان گذشت. رسول خداصبه آن نگریست و فرمود: این را چه می‌نامید؟ گفتند: ابر. فرمود: ومزن (هم گفته می‏شود). گفتند: مزن. فرمود: (وهمچنین) عنان (نیز گفته می‏شود). گفتند: (آری) عنان – ابوداود می‌گوید در عنان کاملا مطمئن و مطلع نیست – (یعنی تردید دارد) – پیامبرصفرمود: آیا فاصله میان آسمان و زمین را می‏دانید؟ گفتند: نمی‌دانیم. فرمود: فاصله میان آندو، هفتاد و یک یا هفتادو دو یا هفتادو سه سال است. سپس آسمانی که بالای آن است نیز فاصله‌اش به همین اندازه است. به همین ترتیب هفت آسمان فاصله یکسانی دارند، سپس بالای آسمان هفتم دریایی است که فاصله پایین‌ترین قسمت آن تا بالاترین قسمتش هم اندازه فاصله دو آسمان از یکدیگر است. سپس بالای آن هفت بز کوهی وجود دارند که فاصله میان سمها تا زانوهایشان به اندازه فاصله دو آسمان از همدیگر است. سپس بر پشت آن‌ها عرش (تخت فرماندهی خداوند) قرار دارد که قسمت پایین‌تر آن با بالاترین قسمت آن به اندازه فاصله دو آسمان فاصله، وجود دارد. سپس خداوند بالای آن است.

ترمذی و ابن ماجه آن را روایت کرده‏اند. ترمذی می‏گوید: حسن غریب است. حافظ ذهبی می‏گوید: ابوداود آن را با سند حسن روایت کرده است.

ترمذی مثل آن را از حدیث ابو هریره نیز روایت کرده است که در آن آمده است. فاصله میان دو آسمان پانصد سال است. که منافاتی میان این دو حدیث وجود ندارد. چرا که اندازه پانصد سال بر اساس راه رفتن قافله (کاروان) و اندازه هفتاد و چند سال بر مبنای راه رفتن نامه رسان محاسبه شده است. زیرا صحیح است که فرد بگوید: میان ما و مصر با اعتبار راه رفتن عادی بیست روز فاصله است. و به اعتبار راه رفتن نامه‏رسان سه روز فاصله وجود دارد. از سماک نیز معادل این حدیث روایت شده است.

(شارح) اما آنچه از احادیث مذکور به صراحت فهمیده می‌شود و به طور آشکار بدان دلالت دارند، همانگونه که آیات محکم پیشین و احادیث صحیح و سخن سلف از صحابه، تابعین و تابع تابعین بدان دلالت داشتند، بالای عرش بودن خداوند است. حدیث مذکور شواهد فراوانی در صحیح مسلم و بخاری و سایر کتب حدیثی دارد.

گفته کسانی که آن را تضعیف کرده‏اند چندان قابل توجه نیست به دلیل کثرت شواهدی که نپذیرفتن آن را محال و غیر ممکن می‏کند همچنین تأویل آن از ظاهرش نیز غیر ممکن و محال است.

این حدیث و احادیثی نظیر آن بر عظمت خدا. کمال او و عظمت مخلوقات او دلالت دارد.

و اینکه او متصف به صفات کمالی است که خود در کتابش، خود را آنگونه توصیف کرده است. و پیامبرشصاو را بدان توصیف کرده و بیانگر کمال قدرت اوست و غیر از او هیچکس شایستگی پرستش را ندارد. توفیق و پیروزی در دست اوست.

از جمله مسائلی که در این باب مطرح گردید عبارتند از:

نخست: تفسیر این سخن خداوند که می‏فرماید: ﴿ٱلۡأَرۡضُ جَمِيعٗا قَبۡضَتُهُۥ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ[الزمر: ۶۷]: «تمامی زمین در روز قیامت در قبضه دست و قدرت اوست».

دوم: این علوم (علم به صفات و اسماء خدا) و امثال آن در زمان پیامبرصدر نزد یهود باقی بود به همین سبب آن را انکار نکرده و تأویل ننمودند.

سوم: هنگامی که آن عالم اهل کتاب مسأله مذکور را نزد پیامبر صمطرح کرد. پیامبرصآن را تصدیق نمود و قرآن نیز در تأیید آن نازل سد.

چهارم: خنده پیامبرصهنگامی که این علم عظیم را از زبان یک اهل کتاب شنید.

پنجم: تصریح به یادآوری دستان خدا و اینکه آسمان‌ها در دست راست او و زمین‌ها در دست دیگر او قرار دارند.

ششم: تصریح در نامیدن دست چپ برای خداوند.

هفتم: یادآوری ستمگران و متکبران در هنگام به دست گرفتن آسمان‌ها و زمین توسط خداوند.

هشتم: سخن پیامبر صمبنی بر اینکه آسمان‌ها و زمین برای خداوند به اندازه دانه خردلی در کف هرکدام از شماهاست.

نهم: عظمت و بزرگی کرسی به نسبت آسمان.

دهم: عظمت عرش به نسبت کرسی.

یازدهم: عرش غیر از کرسی و آب است.

دوازدهم: فاصله میان هر آسمان نسبت به آسمان دیگر.

سیزدهم: فاصله میان آسمان هفتم و کرسی.

چهاردهم: فاصله میان کرسی و آب.

پانزدهم: اینکه عرش بالای آب قرار دارد.

شانزدهم: خداوند بالای عرش است.

هفدهم: فاصله میان آسمان و زمین.

هیجدهم: حجم (تراکم و ضخامت) هر آسمان پانصد سال است. (پانصد سال راه رفتن).

نوزدهم: دریایی که در بالای آسمان‌ها قرار دارد فاصله پایین‏ترین قسمت آن تا بالاترین قسمت آن پانصد سال (راه رفتن) است. والله علم.

تمام حمد و ثنا ویژه پروردگار جهانیان است. و درود و سلام بر سرور ما محمد و بر تمامی پیروان و یارانش.

وصلى الله على نبینا محمد وعلى آله وصحبه وسلم

[۴۴۵] بخاری: کتاب التفسیر (۴۸۱۱): باب ﴿وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدۡرِهِۦ کتاب التوحید (۷۴۱۴، ۷۴۱۵) باب قول الله تعالی ﴿لِمَا خَلَقۡتُ بِيَدَيَّۖ(۷۴۵۱). باب قول الله تعالی ﴿۞إِنَّ ٱللَّهَ يُمۡسِكُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ أَن تَزُولَاۚ(۷۵۱۴) باب کلام الرب عزوجل یوم القیامة مع الأنبیاء و غیرهم. مسلم: کتاب صفات المنافقین (۲۷۸۶)(۶۹)کتاب صفة القیامة و الجنة و النار، احمد (۱/۴۵۷)، ترمذی: کتاب التفسیر(۳۲۳۸) باب و من سورة الزمر. [۴۴۶] مسلم: کتاب صفات المنافقین (۲۷۸۸)(۲۴): کتاب صفة القیامة و الجنة و النار. [۴۴۷] صحیح است: احمد (۲/۷۲) و ابن خزیه در التوحید (۷۲). ابن ابی عاصم در السنة (۵۴۶) همانطوری که البانی در تخریج السنة ابن ابی عاصم (۵۴۶) می‌گوید سند آن به شرط مسلم صحیح است. [۴۴۸] صحیح است: ابن ابی شیبه در کتاب العرش (شماره ۵۸ – الکویت) آن را روایت کرده است. ذهبی فی العلو (۱۵۰ – مختصر البانی) و بیهقی در الاسماء والصفات ص (۵۱۰) از حدیث ابوذر. البانی در الصحیحة (۱۰۹) و مختصر العلو (ص ۱۳۰) آن را صحیح قلمداد کرده است. [۴۴۹] حسن است. ابن خزیمه در التوحید. ص (۱۰۵، ۱۰۶، ۳۷۶، ۳۷۷) ذهبی در العلو (۶۴) بیهقی در الأسماء (ص ۴۰۱). [450]- ضعیف است: ابوداود: کتاب السنة (۴۷۲۳) (۴۷۲۴) (۴۷۲۵): باب فی الجهمیة. ترمذی: کتاب التفسیر (۳۳۲۰): باب و من سورة الحاقه. ابن ماجه در المقدمة (۱۹۳): باب فیما انکرت الجهمیة. احمد (۱/۲۰۶، ۲۰۷) و دیگران. ذهبی در العلو ص (۴۹، ۵۰) و الباتی در تخریج السنة ابن ابی عاصم (۵۷۷) آنرا تضعیف کرده اند.