زندگینامه پیامبر جاز دیدگاه اهل سنّت کودکان و نوجوانان
از سال دوّم هجرت تا سال هشتم هجرت
جلد سوم
مؤلف:
محمد علی خالدی (سلطان العلماء)
اولین رویارویی و درگیری مستقیم کفار قریش و مسلمانان در جنگ بدر صورت پذیرفت. این جنگ در هفدهم رمضان سال دوم هجرت به وقوع پیوست. در آستانهی رمضان این سال، پیامبر جمسلمانان را آماده میکرد تا هنگامی که بزرگترین کاروان تجاری قریش به سرپرستی ابو سفیان از شام بازگشت، به آن حمله نمایند؛ زیرا بیشترین قسمت کالاهای این کاروان از فروش اموال مهاجرین تأمین شده بود.
وقتی که ابوسفیان از هدف پیامبر جآگاه گردید، راه اصلی خود را تغییر داد و خود را از دریای سرخ به مکه رساند. قبل از رسیدن کاروان تجاری قریش، ابوسفیان از مردم مکه یاری و کمک خواسته بود، اما هنگامی که از به سلامت رسیدن کاروان قریش اطمینان حاصل نمودند، ابو سفیان خواستار بازگشت گروه امدادی گردید؛ اما ابو جهل همچنان بر ادامه دادن مسیر اصرار میورزید و میگفت: به خدا! باز میگردیم تا وارد بدر شویم و سه شبانه روز آنجا بمانیم، مردم را اطعام دهیم و شراب بنوشیم و... تا مسلمانان برای همیشه هیبت و شکوه ما را در دل داشته باشند.
برخلاف اظهارات ابو جهل، اخنس بن شریق خواستار بازگشت گردید؛ اما کاروانیان از پیشنهاد او خودداری ورزیدند و بنی زهره نیز که تعداد آنان به سی صد نفر میرسید و همپیمان قریش بودند، بازگشتند و در بدر حضور پیدا نکردند.
پیامبر جقبل از اینکه مستقیماً وارد صحنهی نبرد گردد، جلسهای تشکیل داد تا وضعیت موجود را برای یاران خودش توضیح و بیان نماید. گروهی از سپاهیان دچار وحشت و اضطراب گردیدند و دلهایشان به وحشت افتاد؛ اما در مقابل این عده، فرماندهان بزرگ و مشهورِ جهان اسلام آمادگی کامل خویش را برای نبرد اعلام کرند.
ابوبکر صدیقساز جای برخاست و سخنانی زیبا و نیکو گفت؛ آنگاه عمرساز جای برخاست و او نیز سخنان زیبا و نیکو گفت؛ آنگاه مقداد بن عمرو از جای برخاست و گفت: ای پیامبر جبه همان سویی که خداوند به شما دستور داده بروید، چرا که ما با شماییم. به خدا قسم! ما به شما چیزی را نخواهیم گفت که پیروان موسی÷به او گفتند: «تو خود با خدایت بروید بجنگید؛ ما همین جا نشستهایم»، بلکه میگوییم:
«فَاذْهَبْ أَنْتَ وَرَبُّكَ فَقَاتِلا إِنَّا مَعَكُما مُقاتِلون».
«شما خود با خدایتان بروید و ما نیز همراه شماییم».
همچنین مقداد گفت: سوگند به خدا! اگر ما را تا «برک الغماد» (جایی بسیار دور دست در یمن) ببرید، ما نیز با شما خواهیم آمد». این سه نفر از مهاجرین بودند؛ اما پیامبر جدوست داشت تا انصار نیز حمایت خود را اعلام نمایند؛ چون تعداد انصار از مهاجرین بیشتر بود و همچنین دوست میداشت تا سنگینی جنگ بر دوش هر گروه (مهاجر و انصار) بیافتد.
پیامبر جبه گونهای سخنانش را ادامه داد که انصار مخاطب این سخنان بود. در این هنگام سعد بن معاذ از جای برخاست و گفت: «ای پیامبر جما نیز به تو ایمان آوردهایم و شما را تصدیق کردهایم و گواهی دادهایم که هر آنچه را که آوردهاید، حق است، و عهد و پیمانی که با شما بسته ایم مبنی بر حمایت از شماست. ای پیامبر جبه سوی هر آنچه که میخواهید، پیش بروید که ما با شماییم. حتی اگر خود را به این دریا بزنید، ما نیز همراه شما خواهیم آمد؛ زیرا ما مردمی جنگجو و کار آزموده هستیم و از جهاد و مبارزه باکی نداریم».
پیامبر جوقتی از جانب انصار نیز اطمینان حاصل نمود، دستور ادامهی مسیر را صادر نمود.
پیامبر جپس از اطمینان خاطر از جانب مهاجرین و انصار به سمت چاههای بدر حرکت کرد، به این خاطر که پیش از مشرکان به آبهای بدر برسند و نگذارند کفار از این امتیاز استفاده کنند. هنگامی که به یکی از این چاهها رسیدند، پیامبر جدستور داد تا سپاهیان در این مکان، منزل گزینند. در این هنگام حُباب بن منذر – که یکی از مشهورترین کارشناسان نظامی بود – به پیامبر جگفت: آیا شما از جانب پروردگار مأمور شدهاید که در این مکان بمانید تا ما نیز تسلیم شویم و در آن حرفی نداشته باشیم؟ و یا اینکه رأی و نظر شخصی خود شماست؟ که اگر رأی شخصی خود شماست، ما نیز رأی و نظر داریم.
پیامبر جفرمود: این رأی و نظر خودم میباشد. حباب بن منذر گفت: پس ما باید پیش رویم تا به نزدیکترین چاه به قریش برسیم و چاههایی که در مسیر ماست، آنها را پر نماییم و برای خودمان حوضی بسازیم و پر از آب کنیم و در این صورت قریش به آب دسترسی ندارند. پیامبر جرای و نظر حُباب را پذیرفت و دستور به حرکت سپاهیان داد.
مسلمانان همچنان در انتظار رویارویی با کفار بودند تا اینکه لحظهی موعود فرا رسید. پیامبر جقبلاً اطلاعاتی از تعداد سپاه کفر به دست آورده بود و حتی بعضی از سپاهیان کفر هم راضی به رویارویی با پیامبر نبودند؛ از جمله عتبه بن ربیعه. اما ابو جهل با حالتی از کبر و غرور همچنان بر ادامهی جنگ اصرار میورزید.
پیامبر جهنگامی که سپاهیان ابو جهل را دید، دست به دعا برداشت و چنین گفت: « خداوندا! این طایفههای قریشاند که با دنیایی از کبر و غرور و ناز آمدهاند تا با تو بجنگند و فرستادهی تو را تکذیب کنند. خداوندا! آن پیروزیای که مژدهاش را به من دادهای، نصیبم گردان! خداوندا! همین امروز کارشان را یکسره فرما!».
دو گروه در برابر یکدیگر صف آرایی نموند؛ ابتدا جنگ تن به تن شروع شد؛ سه تن از کفار و سه تن از مسلمانان.
افراد کفار عبارت بودند از: ولید بن عتبة، عتبة بن ربیعه و شیبة بن ربیعه. افراد مسلمانان عبارت بودند از: علی بن ابیطالب، حمزه، عموی پیامبر و عبیدة بن حارث. در اولین در گیری میان علیسو ولید، علیسولید را به قتل رسانید، حمزهسنیز شیبه را به قتل رسانید و عبیده و عتبه هرکدام به دیگری ضربهای زدند و در این هنگام علی و حمزهببر عتبه حمله بردند و او را به قتل رساندند، و عبیده را به عقب صف رسانیدند تا درمان شود.
نتیجهی نهایی این جنگ مشخص بود؛ زیرا از همان ابتدا سه جنگجوی مشهور قریش به قتل رسیده بودند. این بود که قریش از کشته شدن این سه جنگجو آشفته و مضطرب گردیدند و بر سر مسلمانان شوریدند.
تعداد مسلمانان ۳۱۳ یا ۳۱۴ نفر و تعداد کفار ۹۰۰ نفر بود، و از لحاظ نیرو و تعداد و وسایل و ابزار جنگی یک جنگ نابرابر بود؛ به این خاطر مسلمانان در ابتدا دچار هراس و ترس گردیدند و به راز و نیاز با پروردگار پرداختند و با وجود این که یورشهای متعددی از جانب کفار بر مسلمانان وارد میآمد، مسلمانان آنان را با یاری پروردگار دفع میکردند.
پیامبر جنیز از همان لحظههای اول شروع جنگ، به راز و نیاز با پرودگار پرداخت و این چنین دعا میکرد:
«خداوندا! آن نویدی را که به من داده بودی، به انجام برسان! خداوندا! من وفای به عهد و تحقق وعدهی تو را از تو میطلبم».
هنگامی که جنگ به اوج خود رسید و شدت یافت، پیامبر جبا پروردگار چنین راز و نیاز کرد:
«خداوندا! اگر این جماعت امروز از دست بروند، دیگر کسی تو را نخواهد پرستید».
زمانی که خداوند پایداری و استقامت مسلمانان را مشاهده نمود و راز و نیاز پیامبر جرا نیز شنید، امداد و کمکهای غیبی خویش را نازل فرمود و فرشتگان را برای یاری مسلمانان فرستاد؛ خداوند در اینباره میفرماید:
﴿أَنِّي مُمِدُّكُم بِأَلۡفٖ مِّنَ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةِ مُرۡدِفِينَ٩﴾[الأنفال: ۹].
«من به واسطهی یکهزار تن از فرشتگان که پیاپی فرود آیند، شما را کمک و یاری خواهم کرد».
در آن روز هیچ اثری از خستگی و فرسودگی در وجود مسلمانان یافت نمیشد؛ زیرا خداوند مدد و نصرت خویش را نصیب مسلمانان گردانیده بود.
سرانجام نتیجهی جنگ به نفع مسلمانان پایان یافت و حدود هفتاد تن از سران کفار، کشته و حدود هفتاد نفر نیز اسیر گردیدند. در ارتباط با اسیران جنگی، پیامبر جبا یاران و اصحابش به مشورت پرداخت؛ نظر ابوبکرساین بود که از آنان فدیه بگیرند و آنان را آزاد نمایند و کسانی که قادر به پرداخت فدیه نیستند، ده نفر از مسلمانان را تعلیم دهند و در مقابل آن، آزاد گردند. عمرسگفت: این اسیران، همه رهبران و سران کفار هستند، آنان را بکش تا از دست آنان راحت شوی و دوباره طمع جنگ با تو را در سر نپرورانند. اما پیامبر جکه انسانی خوش قلب و رؤوف بودند، نظر ابوبکرسرا پذیرفتند و آنان را در ازای گرفتن فدیه آزاد نمودند.
و کشته شدگان را نیز در یکی از چاههای بدر دفن کردند.
مهمترین عوامل پیروزی مسلمانان در جنگ بدر را میتوان در چند مورد خلاصه کرد:
۱- نصرت و امداد الهی که با فرستادنِ فرشتگان و نزول باران، مسلمانان را یاری رساند.
۲- ایمان و تقوای مسلمانان که باعث گردید در مقابل کفار پایداری و استقامت ورزند، آنجا که خداوند میفرماید:
﴿وَلَقَدۡ نَصَرَكُمُ ٱللَّهُ بِبَدۡرٖ وَأَنتُمۡ أَذِلَّةٞۖ فَٱتَّقُواْ ٱللَّهَ لَعَلَّكُمۡ تَشۡكُرُونَ١٢٣﴾[آل عمران: ۱۲۳].
«خداوند شما را در بدر پیروز گردانید و حال آنکه (نسبت به کافران) ناچیز (و از ساز و برگ اندکی برخوردار) بودید، پس از خدا بترسید، باشد که شکر او را جای آورده باشید».
۳- رهبری و هدایت خردمندانهی پیامبر جبه گونهای که از ابتدای جنگ همواره در صدد سربلندی و عزت مسلمانان بود و با سخنان دلنشین خود، مسلمانان را تشویق به جنگ میفرمود.
پیامبر جدر بحبوحهی جنگ فرمود: «سوگند به آن که جان محمد در دست اوست! امروز هر مسلمانی که با اینان مبارزه کند و صابرانه و مخلصانه و روی به جبهه نه پشت به جبه کشته شود، خداوند او را داخل بهشت خواهد کرد».
یهودیان مدینه با وجود اینکه با پیامبر جپیمان همکاری امضاء کرده بودند، اما پیروزی مسلمانان در جنگ بدر برای آنان بسیار ناگوار بود. این امر موجب گردید تا آزار و اذیت یهودیان مدینه نسبت به پیامبر جو یاران و اصحابش وارد مرحلهای تازه گردد.
آزار و اذیت آنان به حدی بالا گرفت که میان مسلمانان دودستگی ایجاد مینمودند، آنان را مسخره میکردند، و هر مسلمانی که وارد بازارشان میگردید، از در آزار و اذیت او بر میآمدند وحتی موجبات آزار و اذیت زنان را فراهم میآوردند.
پیامبر جآنها را در مکانی جمع کرد و به آنان پند و اندرز داد و پیامدهای دشمنی با مسلمانان را به آنها گوشزد کرد؛ اما آنان با حالتی از تمسخر گفتند: ای پیامبر! خود را فریب نده و فریب پیروزیات درجنگ بدر نشو؛ زیرا اگر روزی با ما از در جنگ برآیی، خواهی فهمید که ما مردمان جنگجو و سلحشور هستیم و همانندِ ما را تاکنون ندیدهای. خداوند در جواب سخنان آنان این آیه را نازل کرد:
﴿قُل لِّلَّذِينَ كَفَرُواْ سَتُغۡلَبُونَ وَتُحۡشَرُونَ إِلَىٰ جَهَنَّمَۖ وَبِئۡسَ ٱلۡمِهَادُ١٢﴾[آل عمران: ۱۲].
«ای پیامبر! به آنان که کفر پیشه کرده اند، بگو که شما به زودی شکست خواهید خورد و به سوی جهنم روانه خواهید شد، و جهنم بد جایگاهی است برای کافران»!
پیامبر جبا وجود اینکه از ناحیهی آنان بسیار آزرده خاطر بود، اما هنوز اقدامی علنی و آشکار علیه آنان انجام نداده بود تا اینکه زنی مسلمان، روزی به بازار بني قَيْنُقاع رفت. کفار بنی قَيْنُقاع اطراف او را محاصره کردند و لباسش را به پشتش گره زدند و هنگامی که آن زن برخاست، عورتش نمایان شد و همهی مردانی که در اطراف او بودند، با دیدن این صحنه خندیدند. آن زن فریاد برآورد و از مسلمانان کمک خواست. یکی از مسلمانان که این صحنه را مشاهده نمود، از جای برخاست و آن مرد را کشت.
اطرافیان آن مرد نیز از دیگر مسلمانان یاری خواست و بین مسلمانان و بنی قَيْنُقاع جدال و دعوا به صورت علنی صورت پذیرفت.
وقتی این خبر به پیامبر جرسید، بسیار ناراحت شد و دستور حرکت به سوی بنی قَيْنُقاع را صادر فرمود.
اما آنان همچنان مقاومت میورزیدند. پیامبر جنیز آنان را به شدت در محاصره قرار داد. این محاصره حدود پانزده روز به طول انجامید؛ اما خداوند ترس و وحشت را در دلِ آنان انداخت.
عبدالله بن ابی که فردی منافق بود، اصرار زیادی داشت تا اینکه پیامبرجعفو عمومی آنان را صادر فرماید؛ اما پیامبر جترتیب اثر ندادند و با اصرار زیاد عبدالله، سرانجام پیامبر جاز محاصرهی آنان دست کشید؛ اما دستور داد که مدینه را ترک کنند. به این صورت آنان به ناحیهای به نام «اذرعات شام» کوچ کردند، و پیامبر جاموال آنان را مصادره فرمود و «محمد بن مسلمه» را مأمور جمعآوری غنایم آنان قرار داد.
پیروزی مسلمانان در جنگ بدر، برای قریش و همپیمانان آنان شکست فاحشی به حساب میآمد؛ به این خاطر در صدد بر آمدند تا این شکست را به هرگونهای که شده، جبران نمایند. آنان سه هزار مرد جنگی را آماده کردند و فرماندهان قریش چنین مصلحت دیدند که زنان را نیز همراه ببرند تا سپاهیان قریش بهتر جانفشانی نمایند و به خاطر حفظ حرمت ناموسشان، پای از میدان جنگ نکشند.
لشکر مکه (قریش) با این عده رهسپار مدینه گردید. عباس، عموی پیامبر جاطلاعات مربوط به لشکر قریش را شتابزده و سریع به اطلاع ایشان رساند.
پیامبر جوقتی که خبر حرکت سپاه قریش به سمت مدینه را شنید، به حالت آماده باش کامل در آمد؛ به گونهای که وقت نماز اسلحه را از خود دور نمیکرد. پیامبر جبا یاران خود به مشورت پرداخت، که آیا در مدینه بمانند و از خود دفاع نمایند و یا اینکه از مدینه بیرون بروند؟ نظر پیامبر جاین بود که در داخل مدینه بمانند. ماندن در مدینه برای مسلمانان این نتیجه را دربرداشت که اگر مشرکان در داخل اردوگاهشان میماندند، با بدترین وجه مواجه خواهند شد، و هیچ بهرهای نخواهند برد، و اگر به مدینه بیایند، مردان مدینه در کوچهها و زنان و کودکان از پشت بامها با آنان مواجه خواهند شد و این برنامهای درست است. اما عدهای ازکسانی که از شرکت در جنگ بدر محروم مانده بودند و تشنهی شهادت بودند و دنبال فرصتی میگشتند تا از دست دادن فضیلت به خاطر عدم شرکتشان را در جنگ بدر جبران نمایند، بر بیرون رفتن از شهر پافشاری داشتند و پیامبر جوقتی وضعیت را چنین مشاهده نمود، برخلاف میل باطنی خود دستور داد به بیرون از شهر بروند.
پیامبر جبرای آماده شدن جنگ به خانه رفت؛ در این هنگام کسانی که بر بیرون رفتن از مدینه پافشاری میکردند، خدمت پیامبر جحاضر شدند و گفتند: اگر تصمیم بر باقی ماندن در مدینه دارید، ایرادی ندارند. پیامبر جفرمود: هیچ پیامبری نیست که لباس جنگی بپوشد، آنگاه تصمیم او عوض شود و لباس جنگی را بیرون بیاورد. به این ترتیب تصمیم پیامبر جبر بیرون رفتن از مدینه قطعی شد.
پیامبر جسپاهیان اسلام را به سه گروه: ۱- مهاجرین ۲- اوس انصار ۳- خزرج انصار تقسیم نمود.
در ابتدا تعداد آنان به هزار نفر میرسید اما عدهای از آنان از فرمان پیامبر جسرپیچی کردند که از جملهی آنان رئیس منافقان، «عبدالله بن اُبی» بود.
پیامبر جبا بقیهی یارانش حرکت کردند تا اینکه به کوه احد رسید و در آنجا مستقر شدند و پشت به کوه کردن تا دشمن از طرف کوه به آنان حمله ننماید. بر این اساس پیامبر جپنجاه تیرانداز ماهر را بر این دره (جبلالرماة) گماشت و فرماندهی آنان را عبدالله بن جُبیر قرار داد و به آنان دستور داد که چه در حالت شکست و چه در حالت پیروزی این دره را رها نکنند.
مشرکان نیز خود را برای مقابله با پیامبر جو مسلمانان آماده میکردند، فرماندهی سپاه آنان را ابوسفیان بر عهده داشت. آنان اقدامات زیادی را برای درهم شکستن صفوف مسلمین انجام دادند و نمایندهای نزد انصار فرستادند تا پیامبر جرا تسلیم نمایند؛ اما انصار جوابی کوبنده که به ابوسفیان دادند.
زنان مشرکان در این جنگ نیز نقشی عمده بر عهده داشتند و مردان را برای جنگیدن تشویق میکردند. و سرپرستی آنان را «هند، دختر عتبه» که همسر ابو سفیان بود، بر عهده داشت.
دو طرف به همدیگر نزدیک شدند؛ اما پیامبر جدستور داده بود که مسلمانان شروع کننده جنگ نباشد؛ بنابراین جنگ از ناحیهی کفار شروع شد و اولین کسی که جنگ را شروع کرد، «طلحة بن ابی طلحهی عبدری» بود که یکی از دلاورترین سوارکاران قریش بود که به «قوچ جنگی» شهرت داشت؛ اما به دست «زبیر بن عوام» به هلاکت رسید.
ابتدا جنگ به صورت تن به تن صورت پذیرفت و بسیاری از فرماندهان مشهور قریش به هلاکت رسیدند.
آنگاه جنگ عمومی شروع شد و مسلمانان با وجود اینکه تعداد شان۱/۳ مشرکان بود، اما بر آنان پیروز گردیدند. اهمیت این پیروزی کمتر از پیروزی در جنگ بدر نبود. مسلمانانی که مسؤلیت محافظت (جبل الرماة) را برعهده داشتند؛ فکر کردند که جنگ تمام شده است. بنابراین برای جمعآوری غنایم، آنجا را ترک کردند وحتی به گفتههای فرماندهی خود، عبدالله بن جبیر گوش ندادند.
هنگامی که کفار این مکان را خالی دیدند، فرصت را غنیمت شمردند و به سرعت آن کوه را دور زدند و خود را به سپاه مسلمانان رساندند و باعث گردیدند تا در سپاه مسلمان هرج و مرج ایجاد گردد و موجبات شکست آنان فراهم گردد. فرماندهی این گروه را «خالد بن ولید» سردار ماهر و سوارکاری خُبره که هنوز مسلمان نشده بود، بر عهده داشت.
۱- شایعهی قتل پیامبر ج
کسی که شایعهی قتل پیامبر جرا در میان مشرکان پخش نمود، «ابن قمئه» بود. ام عماره هر چند با او درگیر شده بود، اما به دلیل اینکه او دو زره پوشیده بود، همچنان مقاومت میکرد؛ ولی به دلیل اینکه وقتی خبر کشته شدن پیامبر را پخش نمود، با چند ضربهی کُشنده او را از پای درآوردند.
۲- مُثله کردن شهیدان
تعداد بسیاری از سران کفار در جنگ بدر به هلاکت رسیده بودند، لذا آنان برای جبران این مصیبت، در صدد برآمدن تا به مُثله کردن مسلمانان بپردازند. بخصوص «هند» همسر ابوسفیان که نیزه در شکم حمزه، عموی پیامبر جفرو برد و گوش و بینی حمزه جرا که به شهادت رسیده بود، قطع نمود.
۳- به خاک سپاری شهیدان
پیامبر جشخصاً بر سر جنازهی شهیدان حضور پیدا کردند و فرمود:
«من برای این شهیدان گواهم! هر مجروحی که در راه خدا زخمی شود، جز این نخواهد بود که خداوند روز قیامت او را در حالی بر میانگیزد که از جراحتش خونی بیرون میریزد که رنگ آن، رنگ خون است و بوی آن، بوی مشک است».
بعضی از اصحاب، کشته شدگان خود را به مدینه انتقال داده بودند؛ پیامبر جدستور داد تا آنان را باز گردانند و در همانجا که بر زمین افتادهاند، به خاک سپرده شوند و شهیدان را غسل ندهند و پس از جدا کردن آهن آلات از بدنشان، با لباسهایشان آن را به خاک بسپارند.
۴- شهادت حمزه، عموی پیامبر ج
پس از خاتمه یافتن جنگ اُحد، شهادت و مُثله کردن حضرت حمزهستاثیری بسیار اندوهگین بر قلب و خاطر پیامبر جایجاد نمود، پیامبر ججنازهی او را رو به قبله قرار داد و نماز جنازه بر او خواند و آنقدر گریست که صدای گریهی آن حضرت بلند شد.
در سال چهارم هجرت عدهای از اعراب قبیله «عَضَل و قاره» نزد پیامبرجآمدند وتقاضا کردند که افرادی را از مسلمانان همراه آنان بفرستد تا به آنها قرآن بیاموزند. پیامبر جشش یا به قولی ده نفر از مسلمانان را با آنان فرستاد. وقتی آنان به رَجیع رسیدند، بنی لحیان بر سر آنان ریختند و غیر از دو نفر که فرار نمودند، بقیهی آنان را به شهادت رساندند. و دو نفری را که فرار نمودند، دستگیر نمودند و تحویل قریش دادند و آنان نیز به قصاص کشته شدگانِ بدر، آنان را به شهادت رساندند.
در ماه صفر سال چهارم هجرت علاوه بر سریهی رجیح، ماجرای غمانگیز دیگری نیز به وقوع پیوست که آن را سریهی بئر معونه نامیدند؛ ماجرا از این قرار بود که: عدهای از قبیله بنی عامر که در نجد زندگی میکردند، نزد پیامبر جآمدند. آنان از پیامبر جخواستند که تعداد از اصحاب را برای تبلیغ دین اسلام به نجد بفرستد تا شاید مردم نجد به دین اسلام ایمان بیاورند. پیامبر جنیز تعداد چهل و یا هفتاد نفر از اصحاب را به نجد فرستاد و «منذر بن عمرو» را به عنوان فرماندهی آنان انتخاب نمود. اینان همگی از حافظان قرآن و اصحاب مشهور بودند. این صحابه حرکت خود را به سمت نجد آغاز کردند تا اینکه به منطقهای به نام «بئر معونه» رسیدند. در آنجا «عامر بن طفیل» و قبیلهی بنی سُلیم بر اصحاب پیامبر جیورش بردند و همهی آنان را به شهادت رساندند و تنها دو نفر به نامهای «عمرو بن اُمیّه ضُمری» و «منذر بن عقبة بن عامر» از آن صحنه جان سالم به در برده بودند.
«منذر» وقتی چنین حادثهای را مشاهده کرد، با آنان به مبارزه برخاست و به شهادت رسید و «عمرو» به اسارت در آمد و جان سالم به در برد.
پیامبر جاز این حادثه بسیار ناراحت و اندوهگین گردید و مدت یک ماه در قنوت نماز صبح بر قاتلانِ آنان با اسم و رسم نفرین نمود.
بنی نضیر یکی از قبایل یهودی بود که پیامبر جبا آنان پیمان صلح بسته بود. بعد از اینکه قاریان و حافظان قرآن در حادثهی بئر معونه به شهادت رسیده بودند، عمرو بن امیه ضُمَری – که به اسارت در آمده بود و سپس آزاد شد – دو مرد از قبیلهی بنی کلاب را به قتل رساند. پیامبر جبرای گرفتن فدیهی آن دو مرد، نزد قبیلهی بنی نضیر که هم پیمان پیامبر جبودند رفت تا در پرداخت خون بهایِ آن دو نفر، از آنان کمک بگیرد. آنان به پیامبر جگفتند: شما منتظر باشید تا ما کمک لازم را جمع آوری نماییم و سپس آن را تقدیم شما کنیم.
پیامبر جزیر دیوار یکی از خانهها به انتظار کمک نشست؛ اما آنان در عوض کمک به این فکر افتادند که پیامبر جرا به قتل برسانند. آنان فردی به نام «عمرو بن جُحاش» را مأمور نمودند تا از بالای بام یکی از خانهها سنگی بر سر پیامبر جبیندازد؛ اما جبرئیل÷، پیامبر جرا از قصدِ آنان آگاه کرد. پیامبر جبه سرعت به مدینه رفت و «محمد بن مسلمه» را به سوی بنی نضیر فرستاد تا به آنان بگوید که باید ظرف مدت ده روز مدینه را ترک گویند و اگر مدینه را ترک نگویند، گردنشان زده خواهد شد و باید مدینه را برای همیشه ترک گویند.
بنی نضیر در ابتدا حاضر شدند تا مدینه را ترک گویند؛ اما عبدالله بن ابی به آنان دستور داد تا از فرمان پیامبر جسرپیچی نمایند و مدینه را ترک نگویند و به آنان وعدهی یاری و کمک داد. به این خاطر «جُبی بن اخطب»- که رئیس یهودیان بود – به پیامبر جپیام فرستاد که: ما از سرزمین خود خارج نمیشویم و تو هر کاری ک میتوانی، انجام بده! پیامبرجعبدالله بن اممکتوم را امیر مدینه قرار داد و خودشان با اصحاب به طرف بنی نضیر حرکت کردند وآنان را محاصره کردند. این محاصره شش روز طول کشید؛ اما آنان همچنان مقاومت میکردند. پیامبر جدستور داد تا نخلستانهای آن سوزانده شود.
محاصره به طول انجامید و از کمک منافقان خبر نشد و ترس وحشت در دل آنان ایجاد شد و باعث شد تا تسلیم پیامبر جگردند. پیامبر جنیز به آنان اجازه داد به اندازهی بار یک شتر به غیر از اسلحه، هر کالا و وسایلی که میخواهند، با خود ببرند. به این ترتیب بنی نضیر بدون هیچ گونه جنگ و خونریزی، مدینه را ترک گفتند.
غنایم که مسلمانان از این غزوه به دست آورند، بین مهاجرین تقسیم گردید و تنها به دو نفر از انصار به نامهای ابو دجانه و سهل بن حنیف تعلق یافت؛ چون این دو نفر از فقیران انصار بودند.
در شعبان سال پنجم هجری به پیامبر جخبر دادند که «حارث بن ابی ضرار»، رئیس قبیلهی بنی مصطلق قصد حمله به مدینه را دارد. پیامبر ج«بُرَیده اَسلمی» را برای روشن شدن درستی این موضوع نزد قبایل بنی مصطلق فرستاد. «بُریده» نزد حارث بن ابی ضرار رفت و با او در این ارتباط به بحث و گفتگو پرداخت. بعد از آن به مدینه برگشت و ماجرا را برای پیامبرجتعریف نمود.
پیامبر جوقتی که تصمیم قطعی حارث برای حمله به مدینه را شنید، قصدِ جنگ به سوی قبیلهی بنی مصطلق نمود و زید بن حارث را در مدینه جانشین خود کرد.
رئیس قبیلهی بنی مصطلق فردی جاسوس را برای اطلاع از تعداد سپاهیان اسلام به سمت سپاهیان اسلام اعزام کرد که به دست مسلمانان کشته شد. خبر کشته شدن فرد اعزامی به سوی سپاه اسلام و همچنین حرکت پیامبر جو یارانش به سوی قبیلهی بنی مصطلق، «حارث بن ابی ضرار»، رئیس آن قبیله را دچار ترس و هراس نمود.
پیامبر جوقتی که به ناحیهای به نام «مُریسیع» رسید، آمادهی نبرد شد. از طرفی دیگر حارث نیز خود را برای نبرد آماده کرده بود.
پیامبرجهمانند همیشه قبل از جهاد، آنان را به اسلام دعوت نمود، اما از آنجایی که آنان دعوت اسلام را نپذیرفتند، با یکدیگر مشغول جنگ گردیدند. هر دو سپاه ساعتی به تیراندازی علیه یکدیگر پرداختند. بعد از آن، مسلمانان به کفار حمله کردند؛ به گونهای که حتی مجالی برای فرار باقی نماند.
«تعداد ده نفر از کافران کشته شد و بقیه به اسارت درآمدند. در این غزوه، زنان و فرزندان کفار که همراه آنان بود، نیز به اسارت در آمدند. در میان این اسیران، «جویریه»، دختر رئیس قبیلهی بنی مصطلق وجود داشت که به ازدواج پیامبر جدر آمد. وقتی که مسلمانان از ازدواج پیامبرجو جویریه اطلاع حاصل نمودند، به احترام پیامبر جتمامی اسیران را آزاد کردند و این یکی از تدابیر مهم و با ارزش پیامبر جبود که در این غزوه به کار بردند که نتیجهی آن، آزادی تمامی اسیران بود.
پیامبر جهرگاه از مدینه خارج میشد، میان زنان خویش قرعه میانداخت و این قرعه به نام هر یک از آنان که میافتاد، او را با خود همراه میبرد. در غزوهی بنی مصلق قرعه به نام حضرت عایشه در آمد. در بازگشت از این غزوهی، کاروان در یکی از منازل برای استراحت، توقف نمود. در آن زمان رسم بر این بود که زنان را در هودج [۱]میگذاشتند و این هودج را بر بالای شتر مینهادند و سپس مامور حمل هودج میآمد و آن را با شتری که مخصوص حمل هودج بود، میبُرد.
در این زمان حضرت عایشه که برای قضای حاجت بیرون رفته بود، در هنگام بازگشت، متوجه شد که گردنبندی که از خواهرش به امانت گرفته بود، گم کرده است. لذا خواست بدون اینکه وقت تلف شود، دنبال گردن بندش را بگیرد. عایشهلبه دنبال گردنبندش رفت و پس از اینکه آن را پیدا نمود، به محل کاروان آمد؛ اما مشاهده نمود که کاروان رفته است و چون ایشان لاغر اندام و ضعیف بود، مامورین حمل هودج متوجه بودن یا نبودن ایشان نشده بود.
عایشهلدر این فکر بود که آنان متوجه نبودنش خواهند شد برخواهند گشت، لذا در همان مکان نشست؛ اما خواب بر ایشان غلبه نمود. وی خوابید و از خواب بیدار نشد تا زمانی که صدای صفوان را شنید که میگفت: «إِنَّا لِلهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ».
صفوان بن معطل که یکی از یاران پیامبر جبود، مامور شده بود تا از پس کاروان بیاید تا اگر چیزی باقی مانده باشد آن را همراه خود بیاورد. صفوان وقتی چنین صحنهای را دید، فهمید که عایشهلاست. و با دیدن چنین صحنهای، بسیار ناراحت شد و شترش را خواباند و عایشهلسوار بر آن شتر شد. صفوان حتی یک کلمه هم با عایشهلنگفت و فقط و فقط زمام شتر را گرفت تا او را به لشکریان پیامبر جرساند.
منافقان و از جمله رئیس آنان، عبدالله بن ابی این ماجرا را دستاویز خود قرار دادند و نسبتها و تهمتهای ناروایی را به عایشهلنسبت دادند و باعث آزار و اذیت پیامبر جشدند.
در این ایام عایشهلمریض شد؛ و از آنچه در مورد ایشان میگفتند، بیاطلاع بود تا اینکه روزی با اُم مُسَطَّح بیرون رفت و این موضوع را از اُم مسطح، شنید؛ بنابراین بر ناراحتی و اندوه عایشهلافزوده گردید.
در این ایام پیامبر جنیز در مقابل حرفها و صحبتهای منافقین سکوت کرده بود.
[۱] هودج شیئی کوچک و سقفدار بود.
پیامبر جدر ارتباط با تهمت به عایشهلسکوت اختیار نموده بود؛ اما چرا؟ و این سکوت چه معنا و مضمونی را درپی داشت؟
پیامبر جاگر در ارتباط با این موضوع سکوت کرده بود، به این دلیل بود که به پاکی و صداقت عایشهلایما داشت به گونهای که پیامبر جهنگام شایع شدن این خبر، فرمود: «چرا در مورد خاندان من حرفهایی میگویند، در حالیکه سوگند به خدا من از همسرم جز نیکی ندیدهام». لذا پیامبر جخواست تا از طریق وحی پاکی و برائت عایشهلاثبات گردد تا مردم گمان نکنند که دوستی وافر و زیاد پیامبر باعث گردید تا عایشه از این تهمت نجات پیدا کند.
خداوند هم اگر پاکی عایشهلرا با فرستادن آیات به تأخیر انداخت، به این دلایل بود:
۱- آزمایش و امتحان الهی چنین اقتضاء میکرد که وحی به تأخیر بیفتد تا مؤمنان واقعی و راستگو از منافقان کوردل مشخص گردند و منافقان رسوا گردند.
۲- این قضیه به جای باریک و حساس کشیده شده بود؛ یعنی پیامبر جو ابوبکرسو خانوادهاش و مؤمنان واقعی دچار درد و اندوه عجیبی گردیده بودند؛ بنابراین وحی بر پیامبر جو اهل بیت او و ابوبکر و خانوادهاش و بقیهی مسلمانان که به آن محتاج بودند، همانند بارانی بود که به زمین خشک و بیآب و علف بارید. و اگر خداوند در آغاز، برائت و پاکی عایشهلرا نازل میفرمود، بسیار از حکمتهایی که ما از آن پیامبر جو اهل بیت او و ابوبکر و خانوادهاش و بقیهی مسلمانان که به آن محتاج بودند، همانند بارانی بودکه به زمین خشک و بی آب و علف بارید. و اگر خداوند در آغاز، برائت و پاکی عایشهلرا نازل میفرمود، بسیاری از حکمتهایی که ما از آن غافلیم از دست میرفت.
۳- خداوند با فرستادن آیات خواست تا به خاطر قدر و منزلت پیامبر جو اهل بیت او، دفاع از عایشهلرا خودش بر عهده گیرد.
خداوند در سورهی نور آیات ۱۱ تا ۲۶ ماجرای پاکدامنی عایشهلرا توضیح میدهد.
غزوه خندق در ماه شوال سال پنجم هجری به وقوع پیوست. از موقعی که بنی نضیر از مدینه خارج شدند، در این صدد بودند تا باری دیگر به خانه و کاشانهی خود به مدینه بازگردند. این بود که گروهی از بزرگان یهودِ بنی نضیر به مکه رفتند و کفار قریش را به جنگ با پیامبر جتشویق نمودند و به کفار قریش وعده دادند که با آنان همکاری و مساعدت مینمایند. آنگاه نزد قبایل دیگر یهود و قریش رفتند و از آنها برای جنگ با پیامبر جکمک خواستند؛ بنابراین سپاهی مجهز و فراوان که تعداد شان به ده یا دوازده هزار نفر میرسید، به طرف مدینه حرکت کردند.
وقتی که پیامبر جاز تصمیم مشرکان اطلاع پیدا کرد، قبل از اینکه کفار به مدینه برسند، جاسوسانی را مامور کرد تا اخبار دقیق این سپاه را، به پیامبر جبرسانند. پیامبر جبه محض اطلاع از حرکت آنان، با یارانش به مشورت پرداخت که آیا در مدینه بمانند یا مدینه را ترک نمایند و در خارج از مدینه به مبارزه با مشرکان بپردازند؟
سلمان فارسیسپیشنهاد کرد که ای رسول خدا! در سرزمین ما (ایران) هرگاه در محاصرهی دشمن قرار میگرفتیم، در اطراف شهر، خندق حفر مینمودیم. این پیشنهاد حکیمانهی سلمانسمورد پذیرش و قبول پیامبرجقرار گرفت؛ بنابراین پیامبر جسریعاً دستور داد تا از جاهایی که امکان ورود دشمن به مدینه میباشد، خندق حفر کنند. کار حفر خندق از حرهی شرقی تا حرهی غربی شروع شد. پیامبر جبه مسلمانان نیز مشغول حفر خندق گردید و در این هنگام اشعار یکی از مسلمانان به نام عبدالله بن روحه را با خود زمزمه مینمود:
اللّهُمَّ لَولا اَنْتَ ما اهتدينا
ولا تصدقنا ولا صَلَّلينا
فأنزل سكينةَ عَلَيْنا
وثَبَّت الأقدام إن لاقينا
و المشركون قد بغوا علينا
وإن ارادوا فتنةَ ابينا
«خدایا اگر فضل تو نبود، ما به راه راست نمیرسیدیم و نه صدقه میدادیم و نه نماز میخواندیم».
«فرود آور آرامش بر دلهای ما و پایدار بدار ما را اگر دشمن روبرو شدیم»!
«مشرکان بدها تعدی کردهاند و اگر قصد آنان به فتنه انداختن و شرک آوردن باشد، نخواهیم پذیرفت».
خندق حفر شد و سپاه کفار به رهبری ابو سفیان از راه رسید و چون با خندق روبرو گردیدند تعجب نمودند؛ زیرا در میان اعراب، کندن خندق سابقه نداشت. در ابتدا چند تن از سوارکاران ماهر خواستند تا از خندق عبور نمایند؛ این افراد عبارت بودند از: عکرمة بن ابیجهل و عمرو بن عبدود و...
همین که عمرو بن عبدود از خندق گذشت، علیسبر او یورش برد و او را کشت و عکرمه نیز پا به فرار گذاشت.
این محاصره که حدود یک ماه به طول انجامید، مسلمانا را در سختی و شدائد بسیار قرار داد؛ اما ذرهای از پیایمردی آنان نکاست.
حادثهی بسیار مهمی که در این اثنا اتفاق افتاد پیمان شکنی یهودیان بنی قریظه بود که هم پیمانان پیامبر جبودند. کسی که باعث شکسته شدن پیمان میان بنی قریظه و پیامبر جشد، «حُییِ بن اخطب» از سران بنی النضیر بود که پیامبر جآنان را از مدینه بیرون کرده بود. او نزد «کعب بن اسد»، رئیس یهودیان بنی قریظه رفت و اصرار زیادی ورزید که اگر یهود بنی قریظه با مشرکان همدست شوند، مسلمانان شکست قطعی خواهند خورد. این عوامل باعث شد تا بنی قریظه پیمان خود را با پیامبر جبشکند.
نعیم بن مسعود که هم با کفار و مشرکان و هم با قریش ارتباط دوستیداشت، خدمت پیامبر جآمد و گفت: ای پیامبر جمن مسلمان شدهام و قوم من از آن خبر ندارند، بفرما تا کاری انجام دهم. پیامبر جفرمود:
اگر میتوانی در میان آنان اختلاف بینداز تا دشمنان ما کم شوند.
نعیم بن مسعودسنزد قبیلهی بنی قریظه رفت، بنی قریظه به احترام او از جای برخاستند. نعیم گفت: شما میدانید که من از دوستان شما هستم و شما نیز سرنوشت یهود بنی قَيْنُقاع و بنی نضیر را دیدهاید، قریش مثل شما نستند. شما همسایهی مسلمانان هستید و قریش اگر فرصتی به دست آوردند، میجنگند و اگر فرصت جنگیدن را به دست نیاوردند، به شهر خود باز میگردند و شما را تنها میگذارند و شما هم قادر به مقابله با مسلمانان نیستید؛ بنابراین نصیحت من به شما این است که همراه قریش با مسلمانان نجنگید؛ مگر در صورتی که چند نفر از بزرگان خود را به عنوان گروگان در اختیار شما قرار دهند. در ضمن باید این حرف مرا پوشیده نگه دارید.
نعیم آنگاه نزد قریش رفت. قریش نیز با مهربانی با وی برخورد کردند. او به آنها گفت: شما میدانید که من دوست شما هستم و میخواهم سخنی به شما بگویم که باید این سخن فقط بین من و شما پوشیده بماند؛ قضیه از این قرار است که یهود بنی قریظه از برخوردشان با پیامبر جپشیمان شدهاند و و از این ترسیدهاند که شما، آنان را ترک کنید و به خاطر رضایت و خشنودی پیامبر جبه او گفته اند: ما تعداد از بزرگان قریش را به عنوان گروگان نزد خودمان میگیریم و آنها را به تو تحویل میدهیم تا در عوض، یهود بنی نضیر را به ما تحویل دهی؛ بنابراین آنان افرادی را نزد شما خواهند فرستاد تا تعدادی از بزرگان شما را به عنوان گروگان نزد خود نگه دارند. مبادا شما این امرشان را قبول کنید و از این کید و مکرشان بپرهیزید و از آنچه به شما گفتیم، کلمهای به آنان نگویید. آنگاه نزد قبیلهی بنی غطفان رفت و موضوع را با آنان در میان گذاشت.
ابو سفیان وقتی سخنان نعیم را شنید، فرستادگانی را نزد قبیله بنیقریظه فرستاد و به آنان گفت: از به طول انجامیدن جنگ به ستوه آمده است، بنابراین باید آماده گردند تا کار پیامبر جرا یکسره کنند. آنان گفتند: ما تا زمانی که تعدادی از بزرگانتان را به عنوان گروگان در اختیارمان قرار ندهید، با شما آمادهی جنگ علیه پیامبر جنخواهیم شد. قریش و غطفان، به درستیسخنان نعیم پی بردند و با این تدبیر نعیم بین آنان اختلاف ایجاد شد.
وقتی که اختلاف و تفرقه بین قریش با متحدانش به و جود آمد، پیامبرجدست به دعا برداشت و از خداوند چنین خواست:
«اللَّهُمَّ مُنَزِّلُ اُلْكتاب، سَرَيْعَ الْحِساب، اَهْزَمِ اُلاحْزَاب، اللّهُمَّ اَهْزِمهُم وَانصُرنا عَلَيْهِم»
«خداوندا! ای فرو فرستندهی کتاب آسمانی! ای شتابنده در حساب (که به سرعت به حساب دشمنانت رسیدگی مینمایی و به سرعت به فریاد دوستانت میشتابی) گروههای شرک را درهم شکن!
خدایا! آنان را شکست ده و ما را بر آنان پیروز گردان»!
خداوند، دعای پیامبر جرا قبول نمود و تفرقه و جدایی در میان سپاهیان قریش و متحدانش فراهم گردید و به دنبال آن نیز باد بسیار سرد و شدیدی برانگیخت. وزش باد به اندازهای شدید بود که کفار و هم پیمانان آنان تصمیم به بازگشت گرفتند. بویژه خداوند با فرستادن فرشتگانی موجبات متزلزل گردانیدن قریش را فراهم آورد و دلهایشان را به ترس و وحشت انداخت.
پیامبر جحذیفه بن یمان را فرستاد تا از دشمن کسب خبر کند. حذیفه آنان را در حال کوچ کردن دید و این خبر را برای پیامبر جبرد. کفار از اینکه در این جنگ چیزی عایدشان نگردیده بود، بسیار ناراحت و غمگین بودند؛ در حالی که خداوند عزت و سربلندی را نصیب مسلمانان گردانید و وعدههای خویش را در مورد آنان تحقق بخشیده بود.
در این جنگ تعداد اندکی از مسلمانان به شهادت رسیدند و کمی سختی هم متحمل گردیدند، اما این جنگ برای کفار چیزی جز حقارت و خواری به دنبال نداشت و قوم عرب پی بردند که دیگر توان مقابله با نیروی سپاه اسلام را ندارند. پیامبر جبعد از پیروزی فرمودند:
«الآن نَغْزوُهم ولايغزونا؛ نَحْنُ نسير اِليهم»
«اینک ما به جنگ آنان میرویم و آنان دیگر به جنگ ما نمیآیند؛ ما به سوی آنان رهسپار خواهیم شد».
یهودی بنی قریظه نیز یکی دیگر از قبایل یهودی بود که با پیامبر جپیمان صلح بسته بودند، اما آنان در غزوهی خندق به پیامبر جخیانت نمودند و بعد از اینکه غزوهی خندق تمام شد و پیامبر جبه مدینه رفت، بلافاصله جبرئیل÷بر پیامبر جنازل شد و گفت: خدا امر فرموده که باید به طرف بنی قریظه حرکت نمایید و زمین را از وجود این مردم ناپاک که در زمان سختی و مشقت، پیمان خود را با مسلمانان شکستهاند، پاک نمایید. پیامبر جنیز بلافاصله به طرف بنی قریظه حرکت نمود و فرمود که: باید نماز عصر را در محل بنی قریظه بخوانید. تعداد سپاهیان اسلام به سه هزار نفر میرسد و وقتی که یهودیان این تعداد را دیدند، خداوند در دلهایشان ترس و وحشت انداخت. پیامبر جمدت بیست و پنج روز آنان را در محاصره قرار داد. بنی قریظه وقتی وضعیت را چنین دیدند، اندیشیدند که اگر محاصره ادامه پیدا کند، از گرسنگی خواهند مرد.
در ابتدا پیامبر جبه آنان پیشنها داد تا اسلام را بپذیرند، آنان قبول نکردند وسپس پیشنهاد کرد که «ابولبابه» را نزد آنان بفرستد تا در این مورد با آنان مشورت کند؛ چرا که ابولبابه هم پیمان آنان بود و اموال و فرزندان وی در میان قبیلهی بنی قریظه بود.
ابولبابه به طرف آنان حرکت نمود و هنگامی که افراد قبیله بنی قریظه از تصمیم پیامبر جدر مورد سرنوشت خود سؤال کردند، ابولبابه به اشارهی دست به آنها نشان داد که پیامبر جقصد دارد تا آنها را بکشد و او از این کار خود پشیمان شد و احساس کرد که با این کارش به پیامبر جخیانت کرده است؛ بنابراین خود را به یکی از ستونهای مسجد بست تا خداوند توبهی او را پذیرفت.
یهودیان چارهای جز تسلیم در مقابل خواستههای پیامبر جنداشتند. پیامبر جدر ابتدا حکم کرد تا مردانشان را در بند کنند و زنان و کودکانشان را در جایی دیگر جای دهند؛ اما قبیلهای اوس به این حکم پیامبر جراضی نشدند و گفتند: اینان هم پیمانان ما هستند؛ بنابراین در مورد آنان به نیکی رفتار کن!
پیامبر جفرمود: آیا شما به حُکمی که یکی از میان شما در مورد سرنوشت قبیلهی بنی قریظه انجام دهد، راضی هستید؟ آنان گفتند: بله. پیامبر جاین امر را به سعد بن معاذ سپرد.
پیامبر جدنبال سعد بن معاذ فرستاد، سعد در مدینه بود و به خاطر جراحتی که در غزوهی احزاب (خندق) بر داشته بود، در این غزوه نتوانست حضور پیدا کند. وقتی سعد نزد پیامبر جآمد، قبیلهی اوس اطراف او را گرفتند و به او گفتند: ای سعد! در مورد آنان به نیکی رفتار کن و... سعد ساکت بود و چیزی نمیگفت.
نوبت قضاوت سعد بن معاذ فرا رسید، سعد به آنان گفت: آیا هر حکمی که در مورد مشرکان و مسلمانان نمایم، مورد قبول است؟ همه گفتند: آری. آنگاه سعد دستور داد تا مردان بنی قریظه کشته شوند و زنان و کودکانشان اسیر گردند و اموالشان بین مسلمانان تقسیم گردد. پیامبر جفرمود: دربارهی آنان حکمی را صادر کردی که خداوند آن را صادر کرده بود.
در این غزوه هزار و پانصد شمشیر، دو هزار نیزه، سیصد زره و پانصد سپر فلزی، نصیب مسلمانان گردید.
داوری سعد در عین عدالت و انصاف بود؛ زیرا آنان تمامی این تجهیزات را برای قتل پیامبر جآمده کرده بودند.
خداوند ماجرای یهود بنی قریظه را در سورهی احزاب، آیهی ۲۶ تا ۲۷ بیان میکند.
در سال ششم هجری پیامبر جدر خواب دیدد که خودشان و اصحاب به مسجد الحرام مکه رفتهاند و در حالتی از ایمنی و اطمینان، اعمال و مناسک حج را انجام دادهاند و بعضی موهایشان را تراشیده و بعضی را کوتاه کردهاند. آنگاه به اصحاب فرمودد که: قصد انجام عمره را دارد و به تمامی اعرابی که در اطراف مدینه بودند نیز دستور داد تا همراه آنان برای عمره حاضر گردند؛ تا قریش وقتی تعداد زیاد آنان را ببینند، ایشان را از عمره برنگردانند و بتوانند عمره را انجام دهند.
پیامبر جدر مدینه، عبدالله بن ام مکتوم را جانشین خود انتخاب نمود و در روز دوشنبه، یک ذیقعده از مدینه خارج شد و به سوی مکه عزیمت کرد تا اینکه به منطقهای به نام «الحُلیفه» رسیدند. در این مکان پیامبر جحیوانات قربانی را نشانه گذاری نمودند و احرام عمره بستند تا قریش متوجه شوند که پیامبر جقصد جنگ ندارد و تنها به قصد عمره آمده اند.
قریش وقتی از این امر آگاه شدند، تصمیمی اتخاذ نمودند که به هر طریق ممکن، از آمدن پیامبر جبه مکه جلوگیری نمایند و سپاهی را برای جلوگیر از ورود پیامبر جفرستادند؛ اما وقتی که پیامبر جاز این امر آگاه شد، راه اصلی ورود به مکه را رها نمود و از راه فرعی به مسیر خودشان ادامه دادند.
پیامبر جدستور داد تا اصحاب و یارانش در حُدیبیه توقف نمایند؛ در آنجا بود که «بدیل بن ورقاء خزاعی» نزد پیامبر جآمد تا قصد اصلی آمدن پیامبر جرا جویا شود.
از آنجایی که رابطهی بدیل با پیامبر رابطهای حسنه بود، قریش به حرفهای او اعتنا نکردند، خصوصاً بعد از اینکه به قریش گفت: قصد پیامبرجفقط انجام عمره است؛ لذا «حُلیس بن علقمه» را فرستادند، پیامبرجوقتی «حُلیس» را دید، فرمود: او از کسانی است که قربانی را بسیار دوست دارد و دستور داد به تعظیم او گوسفندان قربانی را به سوی او گسیل دارند و خودشان لبیک گویان از او استقبال کنند. حُلیس وقتی وضعیت را چنین دید، نزد قریش رفت و به آنها گفت: آنان قصدی غیر از عمره ندارند؛ اما باز هم سخنان او پذیرفته نگردید. به همین ترتیب قریش نمایندگان زیادی را فرستادند و سرانجام موافقت کردند که پیامبر جسال آینده برای انجام عمره بیاید.
پیامبر جوقتی که وضعیت را چنین دید، عثمان بن عفان را به عنوان نماینده فرستاد تا هدف اصلی پیامبر را که انجام عمره بود، به قریش برساند.
قریش، عثمان بن عفان را که به عنوان نمایندهی پیامبر جنزد آنان رفته بود، نزد خود نگه داشتند. وشاید میخواستند تصمیمات قطعی را در مورد ورود یا عدم پیامبر جبه مکه را بگیرند و آنگاه عثمان را با جواب پیامی که آورده بود، بازگردانند.
اما در میان مسلمانان شایع شد که عثمان بن عفان کشته شده است. وقتی این شایعه به گوش پیامبر جرسید، فرمود: از اینجا حرکت نمیکنیم تا تکلیف خودمان را مشخص نماییم. آنگاه اصحابشان را برای بیعت فرا خواندند.
تعداد زیادی از صحابه نزد ایشان آمدند و با ایشان مبنی بر این که فرار نکنند، بیعت کردند و جماعتی هم از آنان تا سرحد مرگ بیعت کردند. قریش وقتی از این ماجرا اطلاع یافتند، سهیل بن عمرو را برای انعقاد صلح فرستادند. خداوند نیز از بیعت مسلمانان با پیامبر جاعلام رضایت نموده است؛ آنجا که میفرماید:
﴿۞لَّقَدۡ رَضِيَ ٱللَّهُ عَنِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ إِذۡ يُبَايِعُونَكَ تَحۡتَ ٱلشَّجَرَةِ﴾[الفتح: ۱۸]
«خداوند از مسلمانان بسیار خشنود شد آنگاه که با تو زیر آن درخت بیعت میکردند».
۱- پیامبر جو یارانش امسال بازگردند و وارد مکه نشوند و سال آینده برای انجام حج به مکه بیایند و سه روز در آن جا بمانند و اسلحه همراه خود نیاورند.
۲- تا ده سال میان طرفین جنگی صورت نگیرد و مردم در امان باشند.
۳- هرکس که بخواهد با پیامبر جپیمان ببندد و هرکس هم که بخواهد با قریش پیمان ببندد، آزاد است.
۴- اگر افرادی از قبیلهی قریش بدون اجازهی بزرگان قبیله نزد پیامبرجبرود، پیامبر جباید او را برگرداند؛ اما از مسلمانان هر کسی به قریش پیوست، او را باز نگردانند.
از آنجایی که مفاد این صلح نامه یک جانبه و به نفع مشرکان بود، مسلمانان را ناراحتی و اندوه فراگرفت؛ اما بعدها متوجه فواید این صلح نامه گردیدند.
این صلح نامه در حقیقت فتحی عظیم برای مسلمانان به حساب میآمد؛ چرا پیش از آن قریش برای مسلمانان هیچ رسمیتی قائل نبودند، و انتظار روزی را میکشیدند که پایان کار مسلمانان را ببینند؛ اما اینکه آنان راضی شدند تا با مسلمانان صلح نامهای امضاء نمایند، به این معنا بود که دیگر قادر به از بین بردن مسلمانان نخواهد بود و دولت اسلامی همانند دولتی در کنار سایر دولتهاست و قدرت اسلام به خارج از شبه جزیرهی عربستان گسترش یافت.
بعد از صلح حدیبیه که قدرت اسلام به اثبات رسید، مسلمانان فرصت تازهای برای گسترش و نشر اسلام یافتند و این بزرگترین آرزوی آنان بود؛ چرا که تمامی رنجها و مشقتهایی که تاکنون متحمل گردیده بودند، فقط به خاطر گسترش اسلام بود.
یکی از راههایی که پیامبر جبرای تبلیغ اسلام مناسب دید، دعوت پادشاهان و سران کشورها بود.
از آنجایی که نامهها باید مهر میداشتند، پیامبر جبه فکر افتادند تا برای اینکار مهری بسازند؛ بنابراین انگشتری نقرهای ساختند که نقش نگین آن «محمد رسول الله» بود و به این ترتیب قرار گرفته بود. الله
رسول
محمد
افراد هم که مامور رساندن نامه گردیدند، افرادی خبره و با بصیرت بودند.
پیامبر جبه پادشاهان کشورهای مختلف از جمله پادشاهان کشورهای زیر نامه نوشت و آنها را به اسلام دعوت نمود:
۱- نامهی پیامبر جبه پادشاه کشور حبشه
پادشاه کشور حبشه که «نجاشی» لقب گرفته بود و نامش اصمحة بن اَبْجَر بود. پیامبر جدر این نامه ابتدا او را به یکتایی و یگانگی خداوند دعوت نمود و بعد از آن عیسی÷را روح و کلمهی خدا نامید که خداوند متعال او را به مریم بتول ارزانی داشته است.
نجاشی نیز طی نامهای که به پیامبر جنوشت، بر یگانگی و یکتایی خداوند اقرار نمود و پیامبر را تصدیق نمود و به پیامبر جگفت: ای پیامبر جمن با تو و پسر عمویت (جعفر) بیعت کردم و به دست او مسلمان شدهام. او همچنین نامهی پیامبر جرا بسیار گرامی داشت و حامل نامه را که «عمرو بن امیه ضُمری» بود، بسیار مورد اکرام و احترام قرار داد.
۲- نامهی پیامبر جبه پادشاه ایران
پادشاه ایران در زمان پیامبر جفردی به نام «خسرو پرویز» بود. پیامبرجدر این نامه او را به اسلام دعوت نمود وفرمود: اسلام بیاور تا سالم بمانی و اگر از پذیرش اسلام خوداری نمودی، گناه تمام مجوسیان (زرتشتیان) بر گردن تو خواهد بود، برای بردن این نامه، پیامبر ج«عبدالله بن حذافهی سهمی» را انتخاب کرد.
وقتی که نامهی پیامر جبه دست خسروپرویز رسید، از شدت ناراحتی، نامه را پاره کرد و گفت: بردهای ناچیز نام خود را قبل از نام من مینویسد؟ پیامبر جوقتی از این خبر اطلاع پیدا کرد، فرمود: خداوند پادشاهی و سلطنتش را پاره پاره کند!
خداوند این دعای پیامبر جرا با فتح ایران در زمان خلافت حضرت عمرسمتحقق ساخت.
۳- نامهی پیامبر جبه مقوقس، پادشاده مصر
این نامه را حطب بن ابی بلتعه به مصر برد.
۴- نامهی پیامبر جبه قیصر، پادشاه روم
پیامبر جدحیهی بن خلیفهی کلبی را برای رساندن این نامه برگزید.
۵- نامهی پیامبر جبه منذر بن ساوی، حاکم بحرین
این نامه را علاء بن حضرمی از سوی پیامبر جبه نزد منذر برد.
۶- نامهی پیامبر جبه هوذة بن علی، فرمانروای یمامه
پیامبر جبردن این نامه را به سلیط بن عمرو عامری واگذار کرد.
۷- نامهی پیامبر جبه حارث بن ابی شمر غسانی، فرمانروای دمشق
پیامبر جبرای بردن این نامه، شجاع بن وهب را برگزید.
۸- نامهی پیامبر جبه جَيْفَر، پادشاه عُمان
پیامبر جبرای بردن این نامه عمر و عاصر را برگزید.
غزوهی خیبر در سال هفتم هجری اتفاق افتاد. خیبر شهری بزرگ و دارای قلعهها و کشتزارهای فراوان بود.
در خیبر عدهای یهود زندگی میکردند که همیشه اعراب را علیه پیامبرجو مسلمانان میشورانیدند و حتی غزوهی خندق به تحریک آنان به وجود آمد و یهود بنی قریظه را نیز علیه پیامبر جشورانیدند.
پیامبر جوقتی از ناحیهی دشمنان اسلام و خصاً قریش، اطمینان حاصل پیدا نمود، در صدد بر آمد تا از ناحیهی یهود خیبر نیز آسوده خاطر گردد؛ بنابراین در محرم سال هفتم دستور داد تا مسلمانان برای جنگ با یهود خیبر آماده شوند.
پیروزی خیبر را خداوند به مسلمانان وعده داده بود. آنجا که میفرماید:
﴿وَعَدَكُمُ ٱللَّهُ مَغَانِمَ كَثِيرَةٗ تَأۡخُذُونَهَا فَعَجَّلَ لَكُمۡ هَٰذِهِ﴾[الفتح: ۲۰]
«خداوند دست یافتن به غنایم فراوانی را در جنگ خیبر به شما وعده داده است».
در این غزوه تنها کسانی اجازه داشتند همراه پیامبر جبروند که در صلح حدیبیه شرکت داشتند؛ زیرا خدا کسانی را که از رفتن در غزوهی حدیبیه سرپیچی نمودند، متخلف نامید و هدف آنها را فقط به دست آوردن غنایم بیان نمود. پیامبر جدستور حرکت به سوی خیبر را صادر فرمود. وقتی که پیامبر جو مسلمانان به خیبر رسیدند، با صدای بلند به الله اکبر گفتن و تکبیر و دعا نمودن مشغول گردیدند. پیامبر جفرمود:
«برخو مهر آورید و صدایتان را پایین بیاورید؛ زیرا شما کسی را به تکبیر یاد میکنید که نه کر است و نه غایب است، شما خدا را یاد میکنید و برای خود دعا میکنید؛ در حالی که او میشنود و نیازی به بلند کردن صدا ندارد».
با حرکت پیامبر جبه سوی خیبر، سر دستهی منافقان، «عبدالله بن اُبی» برای یهودیان پیام فرستاد و گفت: قصد نبرد با شما کرده و به سوی شما میآید، از او نهراسید؛ چون تعداد شما بسیار زیاد و تعداد آنان کم است و هیچگونه سلاح و تجهزات نظامی ندارند. یهودیان نیز دو نفر را نزد قبیلهی غطفان فرستادند و به آنان وعده دادند که در صورت پیروزی بر مسلمانان، نصف محصول خرمای خودشان را به آنان خواهند داد.
مسلمانان قلعههای یهودی نشین خیبر را یکی پس از دیگری تصرف کردند و تنها قلعهای که تصرف آن به طول انجامید، قلعهی «ناعم» بود.
پیامبر جدر یکی از روزها فرمود: فردا پرچم را به دست کسی خواهم داد که او، خدا و پیامبرش را دوست میدارد و خدا و پیامبر نیز او را دوست دارند. فردای آن روز، پیامبر جپرسیدند علی کجاست؟ گفتند: علیسچشمش درد میکند. پیامبر جکسی را دنبال علیسفرستاد و وقتی که علیسآمد، آب دهان مبارک خویش را چشمان علی نمود و علی همان ساعت شفا پیدا نمود به گونهای که گویی اصلاً چشم درد نداشته است. آنگاه پرچم را به علیسسپرد.
بنابراین با فتح این قلعه، مسلمانان به ابزار جنگی زیاد و منجنیق و مواد غذایی بسیار، دست پیدا نمودند و یهودیان خیبر شکست خوردند و تسلیم مسلمانان گردیدند.
نظریهی پیامبر جپس از فتح خیبر این بود که آنان باید این سرزمین را ترک نمایند؛ اما آنان گفتند: ای محمد! بگذار ما در این سرزمین بمانیم و از آن نگهداری کنیم و به کار زراعت بپردازیم؛ چرا که ما از شما به کار کشاورزی آگاهتر هستیم.
از آنجایی که پیامبر جو یارانشان به کار کشاورزی آشنایی نداشتند و همچنین فراغت و فرصت پرداختن به کشاورز نداشتند و فرزندانی نیز نداشتند که به کار کشاورزی بپردازند، خیبر را به آنان بازگرداندند به این شرط که نیمی از محصول به دست آمده از این زمینها، از آن مسلمانان باشد، تا هر زمان که پیامبر جبخواهد و آنان را بر سرزمینشان نگه دارد.
پیامبر جدر سال ششم هجری برای زیارت خانهی خدا قصد رفتن به سوی مکه را نمود؛ اما کفار مانع این عمل گردیدند و طبق صلح حدیبیه مقرر شد که سال آینده برای انجام دادن حج به مکه بیایند و قریش سه روز مکه را ترک نمایند تا پیامبر جو اصحاب در مکه بمانند.
در سال هفتم هجری پیامبر جو اصحابش که سال گذشته همراه او در حدیبیه بودند، تصمیم گرفتند که به مکه بروند، وغیر از چند اسلحه که در صورت نیاز بتوانند از آن استفاده نمایند، اسلحهای دیگر همراه نبردند. با ورود مسلمانان به مکه، کفار، مکه را ترک نمودند تا طواف مسلمین را نبینند و هنگامی که پیامبر جاز گردنهی «کداء» خواست وارد مکه گردد، این اذکار را میفرمود:
«لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ، صَدَقَ وَعْدَهُ، وَنَصَرَ عَبْدَهُ، وَاَعَزَّ جُنْدَهُ وَهَزَمَ اُلأحْزابَ كُلَّهُ».
«هیچ معبود بر حقی نیست غیر از «الله»، خداوند متعال به وعدهاش وفا نمود و بندهاش (پیامبر ج) را یاری داد و سپاه و لشکر اسلام را عزت داد به تنهایی تمامی احزاب و گروههای مشرکین و کفار را شکست داد».
پیامبر جدر حالی که سوار بر شتر بود به طواف خانهی کعبه پرداخت و به مسلمانان دستور داد تا سه بار اول طواف را به صورت نیمه دویدن انجام دهند، تا از خود نیرومندی نشان دهند؛ برای اینکه که کفار میگفتند که: کسانی که امروز طواف خانهی خدا میکنند، تاب و گرمای سوزان مدینه آنان را ناتوان کرده است.
پیامبر جهمرا با اصحاب و یارانش با کمال نیرومندی و قدرت، طواف خانی کعبه را انجام دادند و سرهای خود را تراشیدند و سعی بین صفا و مروه را نیز انجام دادند. در مقابل، کفار هم توانمندی و هم سرعت حرکت مسلمانان را دیدند و این برخلاف آن چیزی بود که آنان فکر میکردند.
بعد از انجام حج، پیامبر جبه وعدهی الهی پی برد که فرموده بود:
﴿لَّقَدۡ صَدَقَ ٱللَّهُ رَسُولَهُ ٱلرُّءۡيَا بِٱلۡحَقِّۖ لَتَدۡخُلُنَّ ٱلۡمَسۡجِدَ ٱلۡحَرَامَ إِن شَآءَ ٱللَّهُ ءَامِنِينَ﴾[الفتح: ۲۷].
«خداوند خواب را راست و درست به پیامبر خود نشان داده است. به خواست و ارادهی خدا، همهی شما در امن و امان و سر تراشیده و موی کوتاه کرده و بدون ترس داخل مسجد الحرام خواهید شد...».