زندگینامه پیامبر جاز دیدگاه اهل سنّت کودکان و نوجوانان
از هجرت به حبشه تا سال دوّم هجرت
جلد دوم
مؤلف:
محمد علی خالدی (سلطان العلماء)
وقتی که آزار و اذیّت کفّار نسبت به مسلمانان روز به روز زیاد میشد، عدّهای از آنان تصمیم گرفتند به سرزمینی دیگر مهاجرت نمایند، تا اینکه راحتتر و بهتر بتوانند خدا را عبادت کنند و همچنین دیگران را به اسلام دعوت نمایند و جایی مناسب را برای اسلام پیدا کنند.
از جمله کسانی که تصمیم به هجرت گرفتند، عثمان بن عفان و همسرش، رقیه، دختر پیامبر، جعفر بن ابی طالب، عبدالرحمن بن عوف، زبیر بن عوام و... بودند که تعدادشان به ۸۳ نفر میرسید.
پیامبر جوقتی که از تصمیم آنان مبنی بر هجرت آگاه شد، برای مهاجرت، سرزمین حبشه را معرفی کرد؛ چرا که پادشاه حبشه فردی به نام «نجاشی» بود که عادل و دادگر بود و سرزمین حبشه نیز سرزمین بود که در آن صداقت و درستی مشهور بود و پیامبر امیدوار بود که خداوند در کار آنان فرج و گشایشی ایجاد کند.
آنان از تاریکی و سکوت شب استفاده نموده و مهاجرت خودشان را شروع نمودند و از طریق دریا خود را به حبشه رساندند.
هنگامی که کفار قریش از این ماجرا اطلاع یافتند، دو تن از سرشناسان قریش به نامهای عمرو بن عاص و عمارة بن ولید – که هنوز مسلمان نشده بودند – را برای بازگرداندن آنان نزد نجاشی فرستادند. آنان نزد نجاشی رفتند و هدایای بسیار هنگفتی نیز همراه خودشان بردند و میخواستند شرایط را برای رنجانیدن نجاشی از مسلمانان فراهم نمایند. نمایندگان قریش این چنین وانمود کردند که اینان عدهای جوان هستند که از دین آباء و اجداد خودشان دست کشیدند و به دینی تازه روی آوردهاند که نه ما آن را میشناسیم و نه شما! هم اکنون اشراف و بزرگان و خویشاوندانِ اینان ما را فرستادهاند تا آنها را برگردانیم؛ زیرا آنان بهتر میدانند که چگونه باید با اینها برخورد نمایند. کسانی که نزد نجاشی بودند، گفتند: این دو نفر راست میگویند! اما نجاشی دریافت که باید این مسأله را تحقیق و بررسی نماید؛ بنابراین به دنبال مهاجران فرستاد و بنا را بر این گذاشتند که چیزی جز صدق و راستی نگویند.
نجاشی گفت: این دین جدیدی که به خاطر آن با قوم و قبیلهی خود دچار اختلاف و تفرقه شدهاید، چه دینی است؟ و چرا شما به دینی که ما بر آن هستیم یا به یک از ادیان شناخته شده، در نیامدهاید؟
جعفر بن ابیطالب – که سخنگوی مسلمانان بود – گفت: ای پادشاه! ما قومی بودیم که بت میپرستیدیم، مُردار میخوردیم و به انواع و اقسام فحشا و کارهای ناروا آلوده بودیم و قطع صلهی رحم میکردیم و نیرومندان بر ضعیفان ستم میکردند. اوضاع و احوال بر همین منوال بود که خداوند از میان ما پیامبری مبعوث کرد که او را به خوبی میشناسیم و از او چیزی جز صداقت و راستی ندیدهایم. او ما را به توحید و خدا پرستی فراخواند تا اینکه هرچه پدران و نیاکان ما از چوب و سنگ میپرستیدند، رها سازیم. او به ما دستور داد راستگو باشیم، امانتدار باشیم، خونریزی نکنیم، از فحشا و دروغ و تهمت و افترا دوری ورزیم و... ما نیز به او ایمان آوردیم و او و دین او را یاری دادیم و...
این بود که قوم و قبیلهی ما در صدد آزار و اذیت ما بر آمدند و بر ما تجاوز نمودند و خواستند باری دیگر ما را به دین آباء و اجداد ما در آورند و این امر بر ما گران آمد که دست از خدا پرستی برداریم؛ بنابراین به سرزمین شما که سرزمینی امن است، مهاجرت کردیم و شما را بر دیگران ترجیح دادیم.
نجاشی گفت: آیا ممکن است از آن آیاتی که پیامبرِ شما آورده است، بر من بخوانی؟ جعفر گفت: آری. و شروع به خواند آیاتی از سورهی مریم نمود و نجاشی با شنیدن این آیات به گریه افتاد.
اما هنوز دو فرستادهی قریش دست بردار نبودن و خواستند به هر طریقی که شده است نظر نجاشی را در مورد حضرت عیسی÷عقیدهی نادرستی است. پس نجاشی، جعفر را فراخواند و از او در ارتباط با حضرت عیسی سؤال نمود. جعفر عقیدهی خود را در ارتباط با حضرت عیسی طبق آیات قرآنی بیان نمود، آنگاه نجاشی گفت: به خدا قسم عقیدهی شما و ما در این ارتباط هیچ فرقی ندارد. پس فرستادگان قریش نا امید شدند و با هدایای خویش به مکه باز گشتند.
مسلمانان از آن روز به طور آزادانه در «حبشه» به تبلیغ دین اسلام پرداختند.
قریش انواع و اقسام آزار و اذیت را به پیامبر جو یارایش روا میداشتند، اما با این وجود هیچ تأثیری در روندِ دعوت پیامبر جنداشت. آنان نقشههای زیادی برای تحت فشار قرار دادن پیامبر و یارانش کشیدند، تا بالاخره موفق شدند با پیمان نامهای پیامبر را در محاصرهی اقتصادی قرار دهند. به موجب این پیمان نامه که سه سال طول کشید، قبیلهی هاشم و خاندان مطلب از دیگر قریشیان جدا گردیدند و همچنین کسی حق نداشت با آنان معامله و یا تجارت نماید و هیچ کسی نمیتوانست از آنان زن بگیرد ویا به آنان زن بدهد. پیامبر وقتی چنین عهد نامهای را بر ضد مسلمانان مشاهده نمود. به خاطر اینکه مسلمانان از کمکهای یکدیگر بیشتر استفاده نمایند و فشار کمتر بر آنان وارد گردد، دستور داد تا در شعب ابیطالب جمع شوند، این پیمان نامه در درون کعبه آویخته شد.
بعد از گذشت سه سال از این پیماننامه روزی از روزها، پیامبر جبه عمویش، ابو طالب خبر داد که موریانه این پیماننامه را خورده است و از آن چیزی جز کلمهی «الله» باقی نمانده است. ابو طالب این خبر را به گوش قریش رساند. بعد از به وجود آمدن چنین حادثهای، تعدادی از قریش در صدد شکستن این پیماننامه بر آمدند. اینان ۵ نفر به نامهای هشام بن عمرو، زهیر بن ابیامیه، ابوالبحتری بن هشام، زمعة بن الاسود و مطعم بن عدی بودند. زهیر بن ابی امیه، ابوالبحتری بن هشام، زمعة بن الاسود و معطم بن عدی بودند. زهیر بن امیه رسماً پیشنهاد شکستن پیماننامه را صادر نمود و تعدادی دیگر نیز گفتار او را تأیید کردند و عملاً مسلمانان از شعب ابی طالب بیرون آمدند.
در مدت این سه سال گروهی از مسیحیان «نجران» که۲۰ نفر بودند نزد رسول الله جآمدند و هنگامی که با او به گفتگو پرداختند، ایمان آوردند و به عنوان مبلغان دینی به شهرهای خودشان بازگشتند.
بعد از اینکه محاصرهی اقتصادی علیه پیامبر جتمام شد، دو حادثهی بسیار مهم و اندوهگین برای پیامبر جاتفاق افتاد؛ این دو حادثه وفات ابو طالب و خدیجهلبود.
ابوطالب هنگام وفاتش ۸۰ سال داشت. او در تمامی مراحل زندگی پیامبر جبه عنوان پشتیبانی مهم برای پیامبر جبود. ابوطالب از هرگونه سازشی برای محدود گردانیدن دعوت پیامبر از جانب قریش، سر باز زد.
ابو طالب تا وقتی زنده بود، کسی نتوانست به پیامبر جآسیبی برساند. بعد از وفات ابو طالب، فشارهای بسیار زیادی بر پیامبر جوارد شد به گونهای که وقتی برای پیامبر مشکلی پیش میآمد، میفرمود: آنچه به من رسید، نرسید مگر بعد از وفات ابو طالب.
وفات ابو طالب در سال دهم بعثت و در ماه رجب اتفاق افتاد.
حدود دو ماه پس از وفات ابو طالب، خدیجه کبریلاز دنیا رفت. خدیجهلدر این زمان ۶۳ سال داشت.
خدیجهلاز جمله نعمتهای بزرگی بود که خداوند بر پیامبر جارزانی داشته بود. هر چند مدت زندگانی خدیجهلبا پیامبر جکمبود، اما این دوران برای پیامبر جآن قدر لذت بخش و مفید بود که در هیچ دورهای از زندگانی خویش، دوران زندگی با خدیجهلرا فراموش نکرد. خدیجهلدر سختترین شرایط یار و یاور پیامبر جبود و در تمامی صحنههای دعوت و تبلیغ اسلام، ندیم و دمساز ایشان بود.
خدیجهلدر حالی به همسری با پیامبر جرغبت نشان داده بود که بزرگان مکه خواستار وصلت و زندگی زناشویی با او بودند.
تمامی مردانی که از خدیجهلخواستگاری نمودند، رفاه و آسایش، غلامان و کنیزان و جاه و جلال بیشتری از بقیهی زنان به او تقدیم میکردند، اما او از تمامی این پیشنهادات اعلام بیزاری نمود و مردی را برگزید که خصوصیات روحی و اخلاقی او از چشم مشرکان مکه دور مانده بود. محمّد جنه تنها چیزی بر ثروت و دارایی خدیجهلنیفزود، بلکه روز به روز خدیجه فقیر و فقیرتر میگردید و حتی به جایی رسید که پیامبرج، غلام او را به نام زید بن حارثه آزاد نمود و به عنوان پسر خواندهی خویش قبول نمود و بر سر سفرهی خدیجه نشاند.
تحمل مردانی همانند پیامبر جو رهروان طریقت او، بر زنانی که تنها و تنها زندگی را در خوب خوردن، و خوب پوشیدن و در ناز و آسایش بودن، میدانند، بسیار دشوار است؛ بنابراین پیامبر جو پیروانش هرگز همسرانی مطلوب برای چنین زنانی نیستند. اما نحوهی برخورد خدیجه با پیامبر جبا وجود اینکه او زنی تاجر و ثروتمند و پولدار بود، بسیار صمیمانه وجذاب بود. خدیجه با توجه به شناخت روحی و اخلاقیای که از پیامبر جداشت، نه تنها راه کمال و سعادت را بر پیامبر جنبست، بلکه او نیز به عنوان بالی قرار گرفت تا پیامبر جزودتر به هدف و مقصدش دست پیدا کند.
در دورانیکه پیامبر جو یارانش در شعب ابی طالب به سر میبردند، خدیجهلتمامی اموال و داراییاش و به عبارتی دیگر تمام وجود و هستی خویش را در اختیار پیامبر جقرار داد.
آری، تاریخ هیچ وقت زحمات و مشقات خدیجهلرا فراموش نخواهد کرد.
پیامبر جبا توجه به شناخت خدیجهلچنین فرمودند: «وی به من ایمان آورد زمانی که مردم به من کافر بودند؛ مرا تصدیق کرد زمانی که مردم مرا تکذیب میکردند؛ مرا شریک دارایی خویش گردانید زمانیکه مردم مرا محروم گردانیده بودند؛ و وخداوند از وی به من فرزندانی عطا نمود؛ اما از همسران دیگرم به من فرزندی نداد».
سال دهم بعثت را به خاطر اینکه در این سال رنج و اندوه پیاپی به پیامبرجروی آورد، «عام الحزن» یا سال اندوه و غم نامیدند.
بعد از وفات ابو طالب، عموی پیامبر ج، آزار و اذیت قریش نسبت به ایشان افزایش یافت؛ بنابراین پیامبر جدر شوال سال دهم بعثت تصمیم گرفت به طائف سفر کند. طائف از مکه ۳۶۰ کیلو متر فاصله داشت، و پیامبر جمسافت را پیاده طی نمودند و در ضمن «زید بن حارثه» در این سفر ایشان را همراهی میکرد.
در طائف سه برادر به نامهای عبد یالیل، مسعود و حبیب، پسران عمرو بن عمیر ثقفی که از سران قریش بودند، زندگی میکردند. پیامبر جنزد آنان رفت و با آنان به گفتگو پرداخت و آنان را به اسلام دعوت نمود؛ اما هر یک از آنها با سخنان خود، پیامبر جرا آزار دادند؛ یکی از آنان گفت: آیا خدا کسی را غیر از تو پیدا نکرده تا برای هدایت مردم بفرستد؟...
پیامبر جمدت ۱۰ روز در طائف به سر برد و نزد تمامی اشراف طائف رفت و اسلام را بر آنها عرضه نمود؛ اما همگی آنان، از پذیرفتن اسلام خودداری نمودند و حتی بر این امر اکتفا ننموده و علاوه بر این پیامبر جرا از طائف بیرون کردند. آنان اراذل و اوباش طائف را واداشتند تا با سنگ و چوب، پیامبر جرا خارج نمایند. با وجود اینکه زید بن حارثه خود را جلو پیامبر جقرار میداد، اما با این وجود پاهای مبارک پیامبر جپر از خون شد. اراذل و اوباش پیامبر را تعقیب نمودند تا اینکه به باغی که در آن «عتبه» و «شیبه» فرزندان ربیعه بودند، رسیدند. رسول خدا به دیوار آن باغ و در زیر سایهی درخت انگوری تکیه دادند و وقتی که آرامش و سکون به پیامبر جدست داد، این دعای مشهور را خواندند:
«اللَّهُمَّ إِلَيْكَ أَشْكُو ضَعْفَ قُوَّتِي، وَقِلَّةَ حِيْلَتِي، وَهَوَانِي عَلَى النَّاسِ يا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ، أَنْتَ رَبُّ المُسْتَضْعَفِينَ، وَاَنْتَ رَبّى. إِلى مَنْ تَكِلُنِي؟ إِلَى بَعيدٍ يِتَجَهَّمنى؟أَمْ إِلى عدُوٍّ مَلَّكتَهُ اَمْرى؟ اِنْ لَم يكُنْ بِكَ عَلىَّ غَضَبٌ فَلا اُبالِي وَلكِنْ عافَيْتُكَ هِىَ أَوْسَعُ لِى...»!
«خداوندا! به تو شکایت میبرم از کمی ضعف و توانم، و بسته شدن راه چاره در برابرم، و خفت و خواری در نزد مردمان. ای مهربانترین مهربانان! تو خدای مستضعفانی و تو خدای منی؛ مرا به چه کسی میسپاری؟ به بیگانهای که با من پرخاش کند؟ یا به دشمنی که زمام کارم را در دست او قرار دادهای؟ اگر برمن خشم نگرفته باشی، باکی ندارم، اما آسایش و آرامشی که تو به من بدهی، گواراتر وسازگارتر است».
زمانی که فرزندان ربیعه پیامبر جرا در چنین وضعیتی دیدند، دلشان به رحم آمد و غلام مسیحی خود به نام «عدّاس» را با ظرفی از انگور نزد ایشان فرستادند. وقتی عداس ظرف انگور را جلو پیامبر جنهاد، پیامبر جدستشان را جلو بردند تا انگور بردارند و گفتند: بسمالله. عدّاس گفت: این سخن را هیچ یک از اهل این سرزمین به کار نبردهاند.
پیامبر جفرمود: تو از کدام سرزمینی؟ دین و آئین تو چیست؟
گفت: من نصرانی هستم و از سرزمین نینوا.
پیامبر جفرمود: از شهر مرد صالح، یونس بن متی.
گفت: یونس بن متی را از کجا میشناسی؟
پیامبر جفرمود: او برادر من است. او پیامبر بود و من نیز پیامبرم.
عدّاس خود را بر سر و روی و پاهای پیامبر جانداخت و پیامبر را بوسید ومسلمان شد.
پیامبر جپس از آن ناراحتی و غمگینی راه مکه را در پیش گرفت تا اینکه به محلی به نام «قرنالمنازل» رسید. در آن هنگام خداوند جبرئیل را فرستاد و همراه جبرئیل نیز فرشتهی کوهها را فرستاده تا هر دستوری بدهی، اجرا نماید و اگر بخواهی دو کوه مکه را بر سر شانه فرود آورم؟
پیامبر جفرمود: من امیدوارم خداوند از نسل آنان افرادی بیرون آورد که خدای متعال را به یگانگی بپرستند و برای او هیچ شریکی قائل نشود.
آری، پیامبر جدارای اخلاق و صفات نیکو و پسندیدهای بود، به گونهای که حاضر نبود حتی دشمنان اسلام با حالتی از کفر و خدا ناشناسی دنیا را ترک گویند.
آزار و اذیت کفار و مشرکان نسبت به پیامبر جبه نهایت خود رسید، خداوند به خاطر جبران این زحمات واقعهی اسراء و معراج را برای پیامبر جبه وجود آورد تا مقداری از خستگی روحی و روانی پیامبر کاسته شود. خداوند این واقعه را نیز برای پیامبران گذشته به وجود آورده بود؛ از جمله برای حضرت ابراهیم÷که خداوند میفرماید:
﴿وَكَذَٰلِكَ نُرِيٓ إِبۡرَٰهِيمَ مَلَكُوتَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ وَلِيَكُونَ مِنَ ٱلۡمُوقِنِينَ٧٥﴾[الأنعام: ۷۵].
«و این چنین به ابراهیم نشان دادیم ملکوت آسمانها و زمین را، تا اینکه وی از یقین دارندگان باشد».
خداوند هم طبق آیات اولیهی سوره اسراء، پیامبر جرا در شبی از مسجدالحرام به مسجدالأقصی روانه ساخت؛ این آیات عبارتند از:
﴿سُبۡحَٰنَ ٱلَّذِيٓ أَسۡرَىٰ بِعَبۡدِهِۦ لَيۡلٗا مِّنَ ٱلۡمَسۡجِدِ ٱلۡحَرَامِ إِلَى ٱلۡمَسۡجِدِ ٱلۡأَقۡصَا ٱلَّذِي بَٰرَكۡنَا حَوۡلَهُۥ لِنُرِيَهُۥ مِنۡ ءَايَٰتِنَآۚ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡبَصِيرُ١﴾[الإسراء: ۱].
«تسبیح و تقدیس خدایی را سزاست که بندهی خود (محمد پسر عبدالله) را در شبی از مسجد الحرام (مکه) به مسجد الاقصی (بیت المقدس) برد؛ جایی که دور و بر آن را پر برکت ساختهایم تا برخی از نشانههای خود را به او بنماییم، بیگمان که خداوند بس شنوا و بینا است».
پیامبر جبا همین پیکر خاکی از مسجد الحرام به مسجد الاقصی شبانه سیر کردند و جبرئیل÷نیز در این سفر ایشان را همراهی نمود. و از مسجد الاقصی، «معراج» پیامبر جشروع شد که در این سفر حوادث بسیار زیادی اتفاق افتاد؛ از جمله نمازهای پنگانه.
دعوت پیامبر جدر مکه با بن بست روبرو شده بود؛ به گونهای که تعدادی محدود از قریش ایمان آورده بودند؛ بنابراین پیامبر جباید ترتیبی اتخاذ مینمود تا به نهادها و تشکیلات حکومت اسلامی، سر و سامان خاصی ببخشد.
با توجه به چنین وضعیتی، بهترین راه برای دنبال نمودن اهداف اصلی حکومت اسلامی، مهاجرت به مدینه بود.
قبل از پرداختن به موضوع مهاجرت به مدینه، لازم است تا زمینههای اصلی مهاجرت به مدینه و یا به عبارتی دیگر شرایط اینکه پیامبر جمدینه را به عنوان مرکز اصلی مهاجرت انتخاب نمود، بررسی گردد:
۱- به دلیل وجود داشتن دو قبیلهی مهم اوس و خزرج و اختلاف بین این دو قبیله. یثرب سالهای سال بود که در آتش اختلافات داخلی میسوخت و در صدد یافتن راه نجاتی میگردید.
جهل و غرور و خودخواهی، این مردمان را همانند مردم مکه در لبهی پرتگاه قرار داده بود و علاوه بر موارد ذکر شده، «جنگهای بعاث» که حدود هفتاد سال بین دو قبیلهی اوس و خزرج به طول انجامید، به تازگی خاتمه یافته بود.
ثمرهی این جنگها، چیزی جز قتل و خونریزی و غارت نبود؛ بنابراین آنان به آرامش و صلح و صفا محتاج بودند. پیامبر جنیز چون خواستار صلح و صفا و بر قراری عدالت و برادری و برابری بین مسلمانان بود، یثرب (مدینه) را بهترین مکان برای دنبال نمودن اهداف خویش دانست.
۲- یثرب (مدینه)، در حدود ۵۰۰ کیلومتری شمال مکه واقع شده، و اگر چه اطراف این شهر را صحرا و بیابان فرا گرفته است، اما خود مدینه دارای آب و هوای ملایمتر، برکههای آب، نخلستانهای زیاد وکشت و زرع مناسبی بود.
۳- موقعیت تجاری یثرب (مدینه)؛ زیرا مدینه بر سر راه کاروانهای تجاری قرار داشت، بویژه کاروانهای مکه به شام. کاروانهای قریش برای رفتن به شام و نیز بازگشت به مکه، ناچار باید از نزدیک یثرب میگذشت و پیامبر جهمواره میتوانست از این وضعیت استفاده کرده و به کاروانهای تجاری قریش حمله کند و این برای مردم تاجر پیشهی قریش ، امری بسیار ناگوار و دشوار بود.
۴- پیروان پیامبر جدر سالهای آخر قبل از هجرت در معرض انواع تحقیرها و آزار و شکنجهها و سرزنش قرار داشتند و گاه چنان عرصه بر آنان تنگ میشد که خداوند با نازل کردن آیاتی، دلهای شکسته و روحیهی افسردهی آنان را شفا و جلا بخشد.
فشارها و آزارهای سالهای آخر مکه، تنها از سوی سران شرک اعمال نمیشد؛ بلکه خویشاوندان مسلمان نیز چه به صورت نصیحت و دلسوزی و چه به صورت سرزنش بر دردهای آنان میافزودند.
۵- مهمترین عامل هجرت به مدینه را میتوان دو بیعت: «عقبهی اول» و «عقبه دوم» نامید.
قبل «از بیعت عقبهی اول» در سال یازدهم بعثت بر اثر دعوت و تلاش پیامبر جشش نفر از مردم مدینه به اسلام روی آوردند و به مدینه بازگشتند و به پیامبر جو عده دادند تا اسلام را در میان قوم و قبیلهی خود تبلیغ نمایند.
در سال دوازدهم بعثت و در ایام حجِ همان، سال دوازده تن از مردم یثرب نزدی پیامبر جآمدند. از این دوازده تن، پنج تن از کسانی بودند که سال گذشته با پیامبر جملاقات کرده بودند.
این بیعت به بیعت «نساء» مشهور است و مفاد این بیعت عبارتند از:
۱- یکتاپرستی و ترک شرک.
۲- پرهیز از زنا.
۳- اجتناب از دزدی.
۴- اجتناب از کُشتنِ فرزندان و پرهیز از آوردن فرزند از راه زنا.
۵- اطاعت از پیامبر جدر کارهای نیک.
مسلمان شدن مردم یثرب در بیعت عقبهی اول، افق تازهای در ذهنِ مردم یثرب پدید آورده بود.
بخصوص سعی و تلاش یکی از یاران پیامبر جبه نام «معصب بن عمیر» بسیار موثر واقع گردیده بود. مصعب به مکه بازگشته بود تا مژدههای پیروزی و موفقیت را به پیامبر جبرساند و خبر اسلام آوردنِ قبیلههای گوناگون و قدرت و توانایی آنان را برای آن حضرت بازگوید.
موقع حج سال سیزدهم بعثت که مردمِ یثرب طبق سنت و عادت، هر ساله روانهی زیارت کعبه میشدند، هفتاد و دو مرد و سه زن به مکه رفتند تا دومین بیعت را با پیامبر جتحقق بخشند.
این گروه با یکدیگر میگفتند: تا کی رسول خدا جرا بگذاریم تا در کوههای مکه نگران و ترسان بالا و پایین بروند. وقتی به مکه رسیدند چند دیدار پنهانی میان آنان و پیامبر جصورت گرفت.
زمانیکه قریش از این بیعت اطلاع یافته بودند، ملاقات علنی پیامبر جبا آنان بسیار دشوار بود؛ بنابراین واسطهی ارتباط، عباس، عموی پیامبر جبود.
قبل از سخنان پیامبر ج، عباس، عموی پیامبر چنین گفت:
ای قوم انصار! خوب میدانید که محمد جدر میان ما از چه مقام و منزلتی برخوردار است . ما تاکنون از او در برابر دشمنانش دفاع کردهایم و در میان قوم و قبیلهی خودمان از او حمایت ورزیدیم، و هم اکنون نیز در شهر خودش و در میان قوم و قبیلهاش از عزت و حمایت برخوردار است؛ در عین حال اصرار دارد تا به سوی شما مهاجرت کند و به شما بپیوندد.
اگر میدانید، نسبت به آنچه او را بدان دعوت کردهاید، وفادار هستید، و در برابر مخالفان از او حمایت میکنید، این شما و آن مسئوولیتی که بر عهده خویش گرفتهاید! اما اگر میخواهید پس از آنکه به سوی شما آمد، او را تسلیم کنید و تنها بگذارید، از همین حالا او را رها کنید. یکی از حاضران آن جلسه به نام «کعب» گفت: ای پیامبر جشما سخن بگویید و هر وعده و پیمانی که میخواهید برای خود و خداوند از ما بگیرید. به این ترتیب بیعت آنان با پیامبر جصورت پذیرفت.
۱- پرستش خدای یکتا و روی بر تافتن از شرک به خدا
۲- گوش فرا دادن به دستورات پیامبر جو اطاعت از او در همه حال؛ چه در هنگام مشغولیت و چه در هنگام فراغت.
۳- انفاقِ مال در همه حال؛ چه در هنگام تنگدستی و چه در هنگام بی نیازی.
۴- دوام و پایداری بر امر به معروف و نهی از منکر.
۵- دعوت به سوی خداوند و نترسیدن از سرزنش هیچ سرزنش کنندهای.
۶- یاری پیامبر جو بازداشتن دشمن و دفاع از وی، همانند دفاع از خویشتن و همسر و فرزندان.
۷- جنگ به همراه رسول خدا با دشمنان هنگام ضرورت، کشتن بزرگان و سرشناسانِ کافرِ قوم خویش.
۸- تحمل و مقاومت در برابر مصیبتهای مالی و جانی.
بعد از این بیعت، پیامبر جدوازده نفر را به عنوان «نقیب» انتخاب نمود که ۹ نفر از خزرج و ۳ نفر از اوس بودند. این دوازده نفر مسئولیت اجرا عهدنامه را بر عهداه گرفتند.
پس از آنکه بیعت عقبهی دوم صورت گرفت و اسلام این توفیق را یافت که وطنی جدید برای خود تأسیس کند، ارتباط با مدینه و گسترش دعوت پیامبر جدر این شهر، بزرگترین امتیازی بود که اسلام از آغاز دعوتش به آن دست یافته بود. پیامبر جاجازه دادند تا مسلمانان به تدریج به این وطن جدید مهاجرت نمایند.
هجرت نه تنها به معنای از دست دادن موقعیت و مقام اجتماعی و فداکردن دارایی بود، بلکه شخص مهاجر نیز میبایست جان خویش را فدا مینمود. مسلمانان نیز با توجه به اینکه همهی این مسائل را میدانستند، و مشرکان مانع خروج آنان میشدند، اما همواره قصد سفر و مهاجرت میکردند. مشرکان مکه، وقتی مهاجرت یاران پیامبر جرا یکی پس از دیگری مشاهده نمودند و متوجه شدند که آنان با اموالشان به مردمان یثرب (مدینه) میپیوندند، بسیار اندوهگین و ناراحت شدند و یک خطر جدی در مقابل خودشان احساس نمودند.
قوم قریش میدانستند که پیامبر جدارای چه شخصیت توانا و با نفوذی است که دیگران را به سوی خویش جلب مینماید، و از آنجایی که منافع مادی و اقتصادی خویش را در خطر میدیدند، لذا در صدد آزار و اذیت پیامبر جو اصحاب و یارانش بر آمدند و تنها به این هم اکتفا نکردند بلکه در محلی به نام « دارالندوه» جمع شدند تا تکلیف خودشان را با پیامبر جمشخص نمایند و برای همیشه به دعوت اسلام خاتمه بخشند.
آنان برای از بین بردن پیامبر جچاره جویی و حیله گریهای بسیار زیادی اندیشیدند؛ یکی از بزرگان قریش پیشنهاد کرد که محمد جرا از شهر خود بیرون کنیم تا از دست او راحت شویم.
اما این رای پذیرفته نشد؛ زیرا که آنان میدانستند که اگر از این شهر بیرون رود، مردم دور و بر او جمع خواهند شد. دیگری پیشنهاد کرد تا پیامبر جزندانی شود، اما این پیشنهاد هم پذیرفته نشد.
ابو جهل پیشنهاد داد تا پیامبر جرا به قتل برسانند؛ به اینگونه که از هر قبیلهای، جوانی با اصل و نسب جمع گردد و آنگاه به هر یک از آنان شمشیری تیز دهیم تا زمانی که از خانه بیرون آمد، همه با هم او را با شمشیر از بین ببرند تا خون او در میان همهی قبایل پراکنده گردد و فرزندان عبد مناف نتوانند با همهی قریش بجنگند و تنها به گرفتن خون بها راضی گردند.
هنگامی که قریش چنین تصمیمی گرفتند، جبرئیل÷بر پیامبر جوحی فرود آورد و آن حضرت را از توطئهی آنان آگاه نمود و به پیامبر جگفت: ای پیامبر! اکنون زمان آن رسیده است که هجرت کی و نباید بر بستری بخوابی که هر شب در آن میخوابیدی.
مسلمانان، مهاجرت خود را به مدینه شروع کرده بودند و تنها کسانی که در مکه باقی مانده بودند، عبارت بودند از: ابوبکرسو علیس.
پیامبر جدر گرمای آفتاب ظهر به سراغ ابوبکرسرفت تا ابوبکرسنیز از ماجرای هجرت اطلاع پیدا نماید. و علیسنیز مأمور شد تا در بستر پیامبرجبخوابد.
تبهکاران قریش، تمامی ساعات آن روز، سرگرم آماده شدن برای اجرای نقشهی طراحی شدهای بودند که آن را در دارالندوه به تصویب رسانده بودند. تعداد این افراد یازده نفر بود و به محض اینکه ساعاتی از شب گذشت و همه جا آرام گرفت و مردم به خواب رفتند، پنهانی به سوی خانهی پیامبرجرفتند به این گمان که پیامبر جدر بسترش خوابیده است و هنگامی که از خواب برخیزد، نقشهی شوم خودشان را اجرا نمایند؛ زیرا عادت پیامبر جاین بود که اول شب بعد از نماز عشاء میخوابید و نیمه شب به مسجدالحرام میرفت و در آنجا نماز شب میخواند.
کفار قریش اطمینان کامل داشتند به اینکه توطئهی پست و زبونانهشان موفقیت آمیز خواهد بود، به گونهای که ابو جهل با حالتی از تمسخر و استهزاء گفت: محمد ادعا میکند که اگر شما تابع دین و آئین او بشوید، پادشاه عرب و عجم خواهید شد، وانگهی که مُردید دوباره برانگیخته خواهید شد و...
قرار اجرای توطئهی قریش، هنگام خروج پیامبر جاز خانه بود، اما خداوند نقشهی شوم آنان را باطل گردانید؛ زیرا پیامبر جدر حالی از خانهی خویش خارج گردید که محاصرهی آن شکسته شد و پیامبر جمشتی سنگریزه برداشت و بر سر و روی آنان پاشید و خداوند نیز چشمان آنان را نسبت به پیامبر جکور کرده بود و آنان پیامبر جرا نمیدیدند. خداوند ماجرا را اینگونه بیان میکند:
﴿وَجَعَلۡنَا مِنۢ بَيۡنِ أَيۡدِيهِمۡ سَدّٗا وَمِنۡ خَلۡفِهِمۡ سَدّٗا فَأَغۡشَيۡنَٰهُمۡ فَهُمۡ لَا يُبۡصِرُونَ٩﴾[يس: ۹].
«ما در پیش روی آنان پشت سرشان سری قرار دادهایم و بدین وسیله جلو چشمان ایشان را گرفتهایم و دیگر نمیبینند».
کفار قریش همچنان در انتظار پیامبر جبودند؛ اما انتظارشان به یأس و نا امیدی مبدل گشت؛ زیرا علیسدر بستر پیامبر جخوابیده بود و این ماجرا برای آنان یک شکست فاحشی به شمار میآمد.
هنگامی که کفار با چنین صحنهای روبرو گشتند، با حالتی از اضطراب و خشم در صدد یافتن پیامبر جبر آمدند تا شاید با دستگیری آن حضرت بتوانند از نتیجهی آن شکست فضیحانهی خود بکاهند. اما این کارهم به آنان نتیجهای جز حقارت و رسوایی نبخشید.
زمانی که کفار قریش با چنین شکست فاحشی روبرو گردیدند، در صدد برآمدند به هر شکل ممکن، این شکست را جبران نمایند و به این خاطر مخارج و هزینههای زیادی را برای دستگیری پیامبر جدر نظر گرفتند.
پیامبر جخانهی خود را در شب بیست و هفتم صفر سال چهاردهم بعثت به قصد مهاجرت به مدینه ترک کردند و به سراغ رفیق و یار همیشگی خود، ابوبکرسرفت تا مکه را ترک گویند.
از آنجایی که پیامبر جمیدانست که قریش با جدیت تمام به دنبال ایشان خواهند آمد، به همین جهت راه اصلی مدینه را که به سمت شمال بود، رها کردند و راه جنوبی مدینه را که به طرف یمن بود، در پیش گرفتند.
آنان خود را کوهی به نام «ثور» رساندند که در تاریخ اسلام به «غارثور» مشهور گردیده است.
وقتی که به غار رسیدند، ابتدا ابوبکرسوارد شد تا داخل غار را تمیز نماید تا مبادا در آن چیزی باشد که پیامبر جرا بیازارد. آنان وارد غار شدند و سه شب در آنجا ماندند.
عبدالله فرزند ابوبکرسکه جوانی آگاه و مؤدب و خوش برخورد بود، کمکهای بسیار مناسب و خوبی نسبت به پیامبر جو پدرش انجام داد؛ عبدالله در روز در میان قریش به تجسّس و جستجو میپرداخت و در شب اخبار و گزارشها و تصمیمات قریش را به اطلاع پیامبر جمیرساند.
از طرفی دیگر عامر بن فهیره که بردهی آزاد شدهی ابوبکرسبود، نیز گوسفندانش را نزدیک غار ثور به چرا میبرد تا پیامبر جو ابوبکرسهم از شیرشان استفاده نمایند و هم ردّپای عبدالله که سحر گاهان غار را ترک میکرد و به مکه میرفت، از بین برود.
کفار همچنان در جستجوی پیامبر جو ابوبکرسبر آمدند و جلسهای فوقالعاده را تشکیل دادند که از تمامی وسائل ممکن برای دستیابی پیامبرجو ابوبکرسبهره بگیرند و حتی جایزهی سنگینی به میزان صد شتر برای کسی که یکی از آن دو نفر را پیدا کند، تعیین کردند.
سوارکاران ماهر و بیابانگردانِ پیاده و حتی ردپا شناسان ماهر به طمع این جایزهی بزرگ افتادند و در کوهها و درههای اطراف مکه به جستجو پرداختند و حتی تا دم غار پیش رفتند؛ اما از جانب خداوند بر درِ غار، عنکبوت تار تنید و دو گنجشک نیز تخم گذاشتند.
کفار تا دم غار پیشروی کرده بودند، و آنقدر به آنان نزدیک شده بودند که پیامبر جو ابوبکرسصدای آنان را میشنیدند، ابوبکرسبسیار ناراحت بود که مبادا از جانب آنان کوچکترین خطری متوجه پیامبر جشود. اما پیامبرجابوبکرسرا به آرامش دعوت مینمود و این آیه را تلاوت میکرد:
﴿لَا تَحۡزَنۡ إِنَّ ٱللَّهَ مَعَنَا﴾[التوبة: ۴۰].
«غمگین و ناراحت مباش؛ چرا که خداوند با ماست».
خداوند متعال ناراحتی و اندوه ابوبکرسرا چنین بیان میکند:
﴿إِلَّا تَنصُرُوهُ فَقَدۡ نَصَرَهُ ٱللَّهُ إِذۡ أَخۡرَجَهُ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ ثَانِيَ ٱثۡنَيۡنِ إِذۡ هُمَا فِي ٱلۡغَارِ إِذۡ يَقُولُ لِصَٰحِبِهِۦ لَا تَحۡزَنۡ إِنَّ ٱللَّهَ مَعَنَاۖ﴾[التوبة: ۴۰].
«اگر پیامبر را یاری نکنید، همانا خداوند او را یاری کرده است، بدانگاه که کافران او را از مکه بیرون کردند در حالی که دو نفر بیشتر نبودند و او دومین نفر بود (و تنها یک نفر به همراه داشت که رفیق دلسوزش ابوبکر بود). هنگامی که آن دو در غار ثور (جای گزیدند و سه روز ماندگار) شدند، (ابوبکر نگرانی این را داشت که از جانب قریش آسیبی به پیامبر جبرسد) در این هنگام پیغمبر خطاب به رفیقش گفت: غم مخور که خدا با ماست».
پیامبر جبه مدت سه روز در غار ثور ماندند، اما پس از سه روز قصد هجرت به سوی مدینه را نمودند. آنان از قبل «عبدالله» بن اُریقط» را که بر آئین و دین قریش بود، اجیر کرده بودند و به عنوان فردی مورد اعتماد برگزیده بودند. عبدالله مردی راه شناس و ماهر بود، سفر آنان آغاز شد؛ اما در این هنگام در میان قبیلهی «بنی مُدلج» این خبر پراکنده شد که در کنار ساحل شبحهایی دیده شده است که بیگمان پیامبر جو همراهانش میباشند. سُراقه که به این جایزهی بزرگ طمع دوخته بود، در صدد قتل پیامبر جو ابوبکرسبر آمد و به سرعت اسبش را دواند تا به نزدیک پیامبرجرسید؛ اما هر وقتی که میخواست به آنان نزدیک شود، از اسب به زمین افتاد و باز دوباره برخاست و قصد حمله را نمود، اما باز این حادثه نیز برایش تکرار میشد.
او در آنجا به نبوت پیامبر جپی برد و در این هنگام از پیامبر جاما خواست، پیامبر جنیز امان نامهای به او داد و به او مژده داد که روزی النگوهای طلای دستهای کسری به دست او خواهد بود. این پیشگویی پیامبر جدر زمان خلافت عمرسبه و قوع پیوست.
پیامبر جرهسپار مدینه شد، ابتدا در میان قبیلهی بنی عمر و بنی عوف اقامت کرد. و در آنجا مسجد «قبا» را بنا نهاد و این اولین مسجدی بود که پس از بعثت پیامبر جبر اساس تقوا پایه گذاری شده بود.
اشتیاق مردم مدینه برای دیدار پیامبر جروز به روز بیشتر میشد؛ به گونهای که روزها در هوای گرم و سوزان در خارج از مدینه جمع میشدند تا شاید محبوبشان فرا رسد؛ اما وقتی که از پیامبر جخبری نمیشد، به خانههایشان برمیگشتند و همچنان در اشتیاق دیدار محبوب خودشان لحظه شماری مینمودند.
بلاخره روز موعود فرا رسید و پیامبر جو ابوبکرساز راه رسیدند. از آن روز، شهر یثرب را «مدینةالرسول» (شهر پیامبر) نامیدند که به اختصار مدینه گفتنه میشود.
در آن روز شور و اشتیاق خاصی سراسر مدینه را فراگرفته بود، روزی بینظیر بود به گونهای که مدینه تاکنون همانند چنین روزی را در تاریخ خود به سراغ نداشته است. حمد و ستایش و سپاس مردم مدینه سراسر کوچههای آن را فراگرفته بود و خانههای مدینه را به لرزه در آورده بود. زنان و دختران انصار از فرط شوق و شادمانی ابیات زیر را در استقبال از پیامبر جزمزمه میکردند:
طَلَعَ الْبَدْرُ عَلَيْنا
مِنْ ثَنيّات الْوَداع
وَجَبَ الشُّكْرُ عَلَيْنا
ما دَعا لِله داع
اَيُّهَا الْمِبْعُوثُ فينا
جِئتَ بالاَمْرِ الْمطاع
«ماه شب چهارده از فراز تپههای بدرقهی مسافران (ثنیّات الوداع) بر ما تابیدن گرفت؛ شکر خدا بر ما واجب گردید، مادام که بندهای از بندگان به درگاه خداوند نیایش کند، ای آنکه در میان ما مبعوث گردیدهای! فرمان تو را همواره فرمانبرداریم».
با وجود اینکه انصار، دارای ثروتی نبودند اما هر یک از آنان انتظار داشتند تا پیامبر جدر منزل آنا سکوت گزیند؛ به این خاطر هر یک از آنان مهار شتر پیامبر جرا به سمت منزل خود میکشد، اما پیامبر جفرمود: شتر را رها کنید چرا که او مأمور است؛ «خَلُّوا سَبيلَها فَاِنَّها مَامورَةٌ»شتر پیامبر جهمچنان به راهش ادامه داد جلو خانهی ابو ایوب انصاری خوابید. در محل خوابیدن شتر پیامبر جرا مسجدی بنا نهادند که به مسجد النبی مشهور است.
پیامبر جبا این کار خواست تا عدل و عدالت را در جامعهی اسلامی عملی نماید و این قضیه را به اثبات برساند که اسلام هیچگونه تفاوتی میان فقیری و ثروتمند قایل نیست و تنها برتری انسانها در نزد خداوند، به درجهی تقوا و ایمان است.
اولین اقدام پیامبر جپس از ورود به مدینه، بنای مسجد بود. این مسجد در همان مکانی بنا گردید که شتر آن حضرت در آنجا خوابیده بود. و زمین آن که متعلق به دو نفر یتیم بود، خریداری گردید و ساخت و ساز آن شروع شد. پیامبر جستونهای آن را از ساقهی درختِ خرما و سقف آن را نیز از برگِ درخت خرما و ارتفاع آن را کمی بلندتر از قامت انسان قرار داده و خودش هنگام بنای مسجد همراه مهاجرین و انصار به ساختِ آن مشغول بود و با خود این بیت شعر را زمزمه میکرد:
اَللّهُمَّ لاْعِيْشَ اِلاّ اْلآخرة
فَاغْفِرْ لِلْاَنصار وَ اُلْمُهاجِرَة
«خداوندا! زندگی بهتر از زندگی آخرت نیست؛ پس آمرزش خود را بر انصار و مهاجرین ارزانی فرما»!
در آن قطعه زمین، گورهای مشرکان و درختان خرما قرار داشت که پیامبر جدستور داد تا گورهای مشرکان را بشکافند و درختان را قطع کنند.
مسجد در آن زمان نه تنها به عنوان مکانی برای عبادت و پرستش پرودگار بود؛ بلکه به عنوان دانشگاهی بود که مسلمانان در آنجا تعالیم و دستورات الهی را فرا میگرفتند و تصمیمگیریهای مهم در آنجا گرفته و تصویب میشد. علاوه بر این موارد، مسجد خانهای بود که بسیاری از بینوایان و فقیران را در خود جای داده و برای کسانی که در مدینه خانه و ثروت و زن و فرزندی داشتند، جای امنی بود.
در کنار مسجد نیز حجرههایی برای زنان پیامبر جساخته شد.
مهمترین اقدام پیامبر جپس از تأسیس مسجد، پیمان برادری میان مهاجرین و انصار بود. قبلاً به این موضوع پرداختیم که همزمان با مهاجرت پیامبر جبه مدینه دو قبیله مهم اوس و خزرج که اعضای اصلی ساکنین مدینه بودند، در اوج درگیری و دشمنی به سر میبردند وجنگهای بُعاث که هفتاد سال به طول انجامیده بود، تمام نیرو و قوت آنان را گرفته بود. همزمان با مهاجرت پیامبر جآنان موافقت کرده بودند که «عبدالله بن ابی» را به عنوان حاکم خویش برگزینند، اما مهاجرت پیامبر جباعث گردید تا «عبدالله بن ابی» به این آرزویش دست پیدا نکند و این عامل باعث گردید تا عبدالله بن ابی از پیامبر، دلخوشی نداشته و کینهای دیرینه به دل گیرد.
علاوه بر این مورد که یکدلی و همبستگی مسلمانان را میطلبید، در جامعهی مدینه در گروه دیگر به نام مشرکان مدینه و یهودیان مدینه زندگی میکردند و از آنجا که منافع این دو گروه در خطر افتاده بود، لذا دنبال فرصتی میگشتند تا این شکست را جبران نمایند.
بنابراین پیامبر جمهاجرین و انصار را برادر خواند تا از حقوق یکدیگر دفاع نمایند. مردم مدینه به پاس زحمات مهاجرین آنان را در منزل و اموال خود شریک کردند و پیامبر جنیز به خاطر این احساس آنان را «انصار» (یاران) نامید و کسانی را که از مکه به مدینه هجرت کرده بودند، «مهاجرین» نامید.
بعد از اینکه پیامبر جدولتی بر پایهی بر عدالت و برادری و اخوت تشکیل دادند و پیروانش نیز جماعتی منسجم و هماهنگ شدند و احکام و واجباتِ دینی از جمله: آذان، اقامه و نماز جماعت برپا شد و همچنین قریش از هر جهت مسلمانان را مورد تهدید و آزار قرار میدادند و مسلّم و معلوم بود که قریش از این ظلم و ستم دست نخواهد کشید، خداوند اجازهی قتال و جهاد را نازل فرمود.
خداوند متعال میفرماید:
﴿أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَٰتَلُونَ بِأَنَّهُمۡ ظُلِمُواْۚ وَإِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ نَصۡرِهِمۡ لَقَدِيرٌ٣٩ ٱلَّذِينَ أُخۡرِجُواْ مِن دِيَٰرِهِم بِغَيۡرِ حَقٍّ إِلَّآ أَن يَقُولُواْ رَبُّنَا ٱللَّهُۗ﴾[الحج: ۳۹-۴۰].
«اجازهی (دفاع از خود) به کسانی داده میشود که به آنان چنگ (تحمیل) میگردد؛ زیرا به ایشان ستم رفته است (و آنان مدتهای طولانی در برابر ظلم ظالمان شکیبایی ورزیداند و خون دل خوردهاند) و خداوند تواناست بر اینکه ایشان را پیروز گرداند؛ همان کسانی که به ناحق از خانه و کاشانهی خود اخراج شدهاند (و از مکه وادار به هجرت گشتهاند) و تنها گناهشان این بوده که میگفتند: پرودگار ما، خداست...».
و هدف اصلی جهاد نیز برپا داشتن شعائر دینی اعلام گردید؛ از جمله: اقامهی نماز، دادن زکات و امر به معروف و نهی از منکر.
مبارزه و جهاد، ابتدا علیه قریش بود اما به مرور زمان و بر اثر دگرگونی اوضاع و احوال، شامل تمام قبایلی گردید که برای خدا شریک قائل میشدند؛ زیرا اسلام دینی است که برای تمامی جهانیان فرود آمده است و همه باید از دستورات و اوامر اسلام اطاعت و پیروی نمایند به گونهای که پیامبر جمیفرمایند: من مأمور شدم تا با مردم بجنگم تا اینکه بگویند: «لَا اله الا الله» و وقتی این کلمه را گفتند، جان و مالشان در امان خواهد بود.