الگوی هدایت
(تحلیل وقایع زندگی پیامبر اکرم
ج )
جلد دوم
مؤلف:
علی محمد الصلابی
مترجم:
هیئت علمی انتشارات حرمین
به مسلمانان خبر رسید که کاروان تجارتی قریش با اموال هنگفتی و به سرپرستی ابوسفیان با سی الی چهل نفر نگهبان در حال گذر است. رسول خدا جفردی به نام بسبس بن عمرو را جهت پیگیری اخبار کاروان فرستاد. هنگامی که بسبس خبر دقیق کاروان را آورد، رسول خدا به صحابه دستور آمادگی داد و فرمود: این کاروان قریش است و اموال ایشان در آن میباشد بسوی آن حرکت کنید شاید خداوند آنها را نصیب شما بگرداند [۱].
رسول خدا در دوازدهم رمضان سال دوم هجری به قصد تعرض به کاروان تجارتی قریش که اموال مغصوبهی زیادی از مسلمانان مهاجر نیز در آن وجود داشت مدینه را ترک کرد.
رسول اکرم، عبدالله بن ام مکتوم را بعنوان پیش نماز تعیین کرد و هنگامی که در محلی به نام روحاء رسید، ابولبا را به عنوان جانشین خود به مدینه فرستاد [۲].
رسول خدا جپیشاپیش دو تن از یاران خود را بسوی بدر فرستاد تا اخبار دقیق تری از دشمن بدست آورد. منابع مورد اعتماد پیرامون تعداد سپاه اسلام در جنگ بدر، اختلاف نظر دارند. بنابر روایتهای مختلف ۳۱۳ یا ۳۴۰ یا ۳۱۹ نفر رسول خدا را همراهی میکردند. ناگفته پیدا است که آنها انتظار نداشتند بجای کاروان تجارتی قریش، با لشکری مجهز که تعداد جنگجویاناش بیش از هزار نفر با دویست اسب و دیگر ساز و برگ نظامی بود، روبرو خواهند شد. در صورتی که مسلمانان فقط دو اسب و هفتاد شتر داشتند [۳].
[۱] سیره ابن هشام (۲/۶۱). [۲] البدایة والنهایة (۳/۲۶۰) و مستدرک حاکم (۳/۶۳۲). [۳] المسند (۱/۴۱۱)، مجمع الزوائد و جوامع السیر.
رسول خدا جدر اثنای حرکت بسوی بدر نظری به همراهان خود انداخت و دو نفر از آنان به نامهای براء بن عازب و عبدالله بن عمر سرا بخاطر اینکه خردسال بودند برگردانید [۴].
همچنین در مسیر حرکت بسوی بدر، فرد مشرکی نزد رسول خدا ج آمد و آمادگی خود را برای شرکت در جنگ، اعلام نمود ولی رسول خدا نپذیرفت و فرمود: من از فرد مشرکی کمک نمیخواهم. آن مرد خیلی اصرار کرد و رسول خدا نپذیرفت تا اینکه مسلمان شد و به سپاه اسلام پیوست [۵].
اتفاق دیگری که در مسیر حرکت بسوی بدر افتاد اینکه هر سه نفر از مسلمانان یک نفر شتر در اختیار داشتند که به نوبت بر آن سوار میشدند. ابن مسعود میگوید: ابولبابه و علی شرکای رسول خدا بودند. آنها به رسول خدا گفتند: شما همچنان سوار باشید ما پیاده روی میکنیم. رسول خدا فرمود: نه شما از من قوی تر هستید و نه من بینیازتر از شما در برخورداری از پاداش الهی هستم [۶].
[۴] سیره نبوی ابو شهبه (۲/۱۲۴). [۵] سیره نبوی عمری (۲/۳۵۵). [۶] سیره نبوی عمری (۲/۳۵۵).
به ابوسفیان خبر رسید که رسول خدا و همراهانش به قصد تعرض بر کاروان او به راه افتاده اند. وی بلا درنگ ضمن تغییر مسیر کاروان بسوی ساحل، عمرو بن ضمضم غفاری را بسوی قریش فرستاد تا چارهای برای نجات کاروان و اموال خود بیندیشند. ابوسفیان با نگرانی و احتیاط حرکت میکرد و در مورد اخبار سپاه اسلام پرس و جو مینمود. وقتی به بدر نزدیک شد از کسانی که در آنجا بودند دربارهی سپاه مدینه پرسید. آنها گفتند: ما جز دو نفر که کنار این تپه آمدند و شتران خود را خواباندند و ظرفهایشان را آب کردند کسی دیگر را ندیدیم. ابوسفیان فوراً به محل خواباندن شتران آن دو نفر رفت ویکی از پشکلهای شتران را شکافت و درمیان آن هستهی خرمایی دید. گفت: به خدا سوگند این علوفهی یثرب است و از طرفی ضمضم به سرعت خود را به کله رساند و در حالی که بینی شترش را شکافته و پالانش را وارونه کرده و پیراهن خود را چاک داده بود، فریاد برآورد و گفت: ای گروه قریش! مال التجاره خود را دریابید که همهی آن در خطر است. محمد و یارانش راه را بر ابوسفیان و کاروان بستهاند اگر دیر بجنبید همه را خواهند برد، کمک! کمک! [۷].
پس از اینکه ابوسفیان توانست کاروان قریش را از تیررس پیامبر و یارانش برهاند، پیام نجات خود را برای لشکر مکه که در جحفه بودند فرستاد. و از آنها خواست تا به مکه برگردند. وقتی این پیام به سپاه مکه رسید، آنها قصد بازگشت نمودند و عدهای برگشتند. اما اکثریت قاطع سپاه به پیش روی بسوی بدر و رویارویی با مسلمانان اصرار داشتند و به راهشان ادامه دادند تا به بدر رسیدند [۸].
[۷] سیره نبوی ابن هشام (۲/۲۲۱). [۸] موسوعة نظرة النعیم (۱/۲۸۷).
هنگامی که خبر نجات کاروان و اصرار سران مکه به جنگ با مسلمانان به رسول خدا رسید، ایشان فوراً مجلس مشورتی تشکیل داد. عدهای از همراهان آنحضرت بخاطر عدم آمادگی برای رویارویی با چنین لشکر مجهزی سعی به انصراف رسول خدا از جنگ نمودند، چنانکه قرآن کریم موضعگیری این عده را چنین به تصویر کشیده است:
﴿كَمَآ أَخۡرَجَكَ رَبُّكَ مِنۢ بَيۡتِكَ بِٱلۡحَقِّ وَإِنَّ فَرِيقٗا مِّنَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ لَكَٰرِهُونَ٥ يُجَٰدِلُونَكَ فِي ٱلۡحَقِّ بَعۡدَ مَا تَبَيَّنَ كَأَنَّمَا يُسَاقُونَ إِلَى ٱلۡمَوۡتِ وَهُمۡ يَنظُرُونَ٦ وَإِذۡ يَعِدُكُمُ ٱللَّهُ إِحۡدَى ٱلطَّآئِفَتَيۡنِ أَنَّهَا لَكُمۡ وَتَوَدُّونَ أَنَّ غَيۡرَ ذَاتِ ٱلشَّوۡكَةِ تَكُونُ لَكُمۡ وَيُرِيدُ ٱللَّهُ أَن يُحِقَّ ٱلۡحَقَّ بِكَلِمَٰتِهِۦ وَيَقۡطَعَ دَابِرَ ٱلۡكَٰفِرِينَ٧ لِيُحِقَّ ٱلۡحَقَّ وَيُبۡطِلَ ٱلۡبَٰطِلَ وَلَوۡ كَرِهَ ٱلۡمُجۡرِمُونَ٨﴾[الأنفال: ۵-۸].
«همانطوری که خداوند تو را از خانه ات به حق بیرون فرستاد در حالی که جمعی از مؤمنان ناخشنود بودند، (آنها) با تو درباره حق (جهاد) مجادله میکنند. پس از آن که روشن شده است انگار بهسوی مرگ رانده میشوند و به آن مینگرند آنگاه که خداوند پیروزی بر یکی از دو دسته (کاروان تجاری یا سپاه مکه) را به شما وعده داد، شما دوست داشتید دستهای نصیب شما گردد که از قدرت و قوت چندانی برخوردار نیست (یعنی کاروان تجاری) ولی خدا میخواست حق را با سخنان خود ظاهر و استوار گرداند و کافران را ریشه کن سازد تا بدینوسیله حق را پا برجا و باطل را نابود گرداند. هرچند که بزهکاران نپسندند».
ولی فرماندهان سپاه اسلام و سران مهاجرین در اینکه باید با دشمن روبرو شد و جنگید اتفاق نظر داشتند. از جمله مقداد بن اسود که به رسول خدا گفت: ما همانند یاران موسی نمیگوییم: «فاذهب انت وربک فقاتلا». (تو و پروردگارت بروید و بجنگید)، بلکه ما همراه شما و در کنار شما خواهیم جنگید. برق شادی از چهرهی رسول خدا با شنیدن این سخن مقداد، درخشید [۹].
کسانی که تاکنون اظهار نظر کرده بودند از مهاجرین بودند. رسول خدا دوست داشت رأی فرماندهان انصار را هم بداند؛ زیرا اکثریت سپاه از انصار بود و از طرفی پیمان بیعت عقبه بگونهای بود که آنها را مجبور به جنگ در خارج مدینه نمیکرد. بنابراین رسول خدا فرمود: ای مردم! نظرتان را بگوئید! سعد بن معاذ که پرچمدار انصار بود متوجه هدف رسول خدا شد و گفت: ای رسول خدا! گویا منظورتان ما هستیم؟ فرمود: آری! سعد گفت: ما به تو ایمان آورده، تو را تصدیق کرده، گواهی داده ایم که هر چه آوردهای حق است و بر همین اساس با تو عهد وپیمان بسته ایم که با جان و دل از تو حرف شنوی داشته باشیم، پس ای رسول خدا! هر جا که میخواهی برو، با تو هستیم و سوگند به خدایی که تو را بحق فرستاده است اگر رو به دریا کنی و در آن فرو روی ما نیز همراه تو در آن غوطه ور خواهیم شد. ما از رویارویی با دشمن هراسی نداریم، مردمانی جنگاور و شکیبا هستیم، به امید اینکه خداوند از ما رفتاری به تو نشان دهد که موجب خنکی چشمان شما گردد [۱۰].
رسول اکرم از سخنان سعد خوشحال شد و فرمود: راه بیفتید و به شما مژده میدهم که خداوند یکی از دو گروه (کاروان یا لشکر قریش) را به من وعده داده است. به خدا سوگند! گویا هم اکنون جاهای کشته شدن قوم را میبینیم [۱۱].
[۹] بخاری کتاب المغازی (۷/۲۸۷). [۱۰] مسلم ش ۱۷۷۹. [۱۱] البدایة والنهایة (۳/۲۶۲).
رسول خدا سپاه خود را منظم کرده، برای جنگ با دشمن آماده نمود و پرچم سفیدی بدست مصعب بن عمیر و دو پرچم سیاه بدست هر یک از سعد بن معاذ و علی بن ابی طالب داد [۱۲]و خود شخصاً با یار غارش؛ ابوبکر صدیق اقدام به گشت زنی در منطقه نمود و پیرامون سپاه قریش پرس و جو میکرد. درآن اثنا به پیرمردی برخورد و از او در مورد قریش و سپاه مدینه جویا شدند. پیرمرد گفت: تا خودتان را معرفی نکنید چیزی نخواهم گفت. رسول خدا ج فرمود: شما ابتدا جواب ما را بده سپس ما خواهیم گفت از کجائیم. پیرمرد گفت: به من خبر رسیده که محمد و یارانش فلان روز از مدینه حرکت کردهاند اگر راست باشد باید اکنون آنها در فلان مکان باشند ـ نام مکانی را گرفت که سپاه اسلام فعلاً در آنجا مستقر بود ـ و افزود که به من خبر رسیده سپاه قریش در فلان روز حرکت کرده است اگر راست باشد اکنون باید در فلان مکان باشند ـ نام جایی را گرفت که اکنون سپاه قریش در آنجا مستقر بود ـ سپس پیرمرد گفت: حالا شما بگوئید که از کجا هستید؟ رسول خدا جفرمود: «ما از آب هستیم». این را گفت و فوراً از آنجا حرکت کرد. پیرمرد با خود تکرار میکرد: از کدام آب؟ از آب عراق؟ [۱۳].
شامگاه آن روز رسول خدا جسه نفر از فرماندهان خود به نامهای علی، زبیر و سعید بن ابی وقاص را با تعدادی از صحابه بسوی آبهای بدر فرستاد تا اطلاعاتی در مورد تحرکات دشمن بدست بیاورند. آنها دو نفر از کسانی را که برای مشرکین آب میکشیدند دستگیر کرده نزد رسول خدا آوردند. آنحضرت از تعداد افراد سپاه دشمن پرسید. گفتند: خیلی زیاد هستند. رسول خدا پرسید: روزانه چند نفر شتر سر میبرند؟ گفتند: روزی نُه و روزی دیگر ده نفر. رسول خدا جفرمود: پس تعداد سپاهیان نهصد الی هزار نفر میباشد و چون مطلع شد که عتبه، شیبه، امیه و ابوجهل و دیگر سران قریش در لشکر حضور دارند فرمود: مکه جگر گوشههایش را تقدیم شما کرده است [۱۴].
امام نووی از این عملکرد رسول خدا بر استحباب کتمان کاری در جنگ استدلال نموده است. تا از رسیدن خبر به دشمن جلوگیری شود [۱۵].
همچنین ما شاهد روش امنیتی هستیم که رسول خدا از آغاز دعوت تا کنون آنرا رعایت میکرد. و حتی در غزوههایش نیز از آن غافل نبود.
[۱۲] زاد المعاد (۳/۱۷۲) [۱۳] سیره نبوی ابن هشام (۲/۲۲۸). [۱۴] مسلم (۳/۱۴۰۴). [۱۵] شرح مسلم (۱۳/۴۵)
رسول خدا پس از جمع آوری اطلاعات لازم، شتابان حرکت نمود تا قبل از مشرکین، آبهای بدر را به تصرف خویش در آورد و در کنار اولین چاه بدر اتراق نمود. حباب بن منذر که مردی کارشناس و تجربه دیده بود برخاست و گفت: ای رسول خدا! این دستور خدا است یا اینکه قضیه جنگ و چاره اندیشی است؟ رسول خدا جفرمود: جنگ و چاره اندیشی است. حباب گفت: اگر چنین است پس اینجا جای مناسبی برای اتراق نیست. ما باید نزد آخرین چاه اتراق کنیم و دهانهی بقیه چاهها را مسدود نمائیم. رسول خدا فرمود: این رأی بسیار خوبی است و سپاهش را بسوی نزدیکترین چاه به دشمن حرکت داد و در آنجا اتراق نمود و حوضی ساختند و آنرا پر از آب کردند و بقیهی چاهها را مسدود نمودند.
این موضعگیری حباب بن منذر به خوبی بیانگر نوع تربیتی است که رسول خدا بر اساس آن یارانش را تربیت کرده بود. آنها در ابراز نظریات خویش از آزادی کامل برخوردار بودند. و فرماندۀ کل پس از شنیدن آرای آنها اگر صلاح میدانست از دستوری که صادر کرده بود صرف نظر میکرد. همچنین برخورد مؤدبانه حباب بن منذر که گفت: این دستور وحی است یا رأی و نظر شخصی شما؟ آشکار کنندۀ گوشۀ دیگری از این تربیت ربانی است که در پرتو آن، فرد اصل مشوره، جایگاه ابراز نظر، مفهوم سمع و طاعت و معنای مناقشه را به خوبی میفهمد و درک میکند.
خداوند میفرماید:
﴿وَلَا تَكُونُواْ كَٱلَّذِينَ خَرَجُواْ مِن دِيَٰرِهِم بَطَرٗا وَرِئَآءَ ٱلنَّاسِ وَيَصُدُّونَ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ﴾[الأنفال: ۴۷].
خداوند در این آیه سه وصف برای سپاهیان قریش بیان نموده است که عبارتاند از:
۱- ﴿بَطَرٗا﴾با کبر، غرور و معصیت بیرون شدند.
۲- ﴿رِئَآءَ﴾با تظاهر و مانوری که هدف نشان دادن قدرت و توان رزمی خویش بود.
۳- ﴿وَيَصُدُّونَ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ﴾با این هدف بیرون شدند که مردم را از راه خدا که همان دین خدا است باز دارند.
قرطبی در تفسیر این آیه نوشته است:
ابوجهل عهد کرده بود که پس از شکست رسول الله و سپاه اسلام، پیروزی خود را در کنار چاههای بدر با نوشیدن شراب و ساز و آواز و رقصیدن غلامان جشن بگیرد و برای این کار آمادگی لازم را گرفته بودند.
اهل مکه هنگامی که شهر مکه را بقصد جنگ با مسلمانان ترک میکردند از خدا خواستند که هر یک از این دو گروه (مسلمانان یا قریش) برحق است خدا او را یاری دهد و گروه دوم را نابود سازد. خداوند در این مورد میفرماید:
﴿إِن تَسۡتَفۡتِحُواْ فَقَدۡ جَآءَكُمُ ٱلۡفَتۡحُۖ وَإِن تَنتَهُواْ فَهُوَ خَيۡرٞ لَّكُمۡۖ وَإِن تَعُودُواْ نَعُدۡ وَلَن تُغۡنِيَ عَنكُمۡ فِئَتُكُمۡ شَيۡٔٗا وَلَوۡ كَثُرَتۡ وَأَنَّ ٱللَّهَ مَعَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ١٩﴾[الأنفال: ۱۹].
«شما که از خدا درخواست پیروزی گروه برحق را داشتید و هم اینک چنین شد و (مسلمانان) پیروز شدند اگر از کفر و دشمنی (با پیامبر و مسلمانان) دست بردارید برای شما بهتر است و اگر (به کفر و جنگ با آنان) برگردید ما نیز (پیروزی آنان و شکست شما را) تکرار خواهیم کرد و جمعیت شما هر چند که زیاد باشد کاری از پیش نخواهد برد. بیگمان خدا با مؤمنان است».
پس از اینکه مسلمانان در بدر مستقر شدند، لشکر قریش وارد میدان شد، چشم رسول خدا به عتبه بن ربیعه که سوار بر شتر سرخ رنگی بود، افتاد فرمود: اگر درمیان آنها فردی حامل خیر باشد او خواهد بود، و اگر از او پیروی کنند موفق خواهند شد. آنگاه عتبه درمیان سپاه قریش به ایراد سخن پرداخت و گفت: «ای قریش! بخدا سوگند! در جنگ با محمد و یارانش کاری از پیش نمیبرید و نفعی عایدتان نمیگردد؛ چرا که اگر بر آنها پیروز شوید و آنها را بکشید، ناگزیر چشمانتان در چشمان کسانی خواهد افتاد که پسر عمو یا پسر دایی یا یکی از خویشاوندان نزدیک او را کشته اید و نخواهید توانست به صورت همدیگر نگاه کنید؛ پس دست از جنگ بردارید و به مکه بازگردید...». ابوجهل با پیشنهاد عتبه شدیداً مخالفت کرد و او را ترسو و بزدل قلمداد نمود.
حکیم بن حزام نیز که تا آن روز مسلمان نشده بود نیز تلاش کرد تا ابوجهل را متقاعد سازد و از جنگ بازدارد، ولی کار بجایی نبرد.
همچنین عمیر بن وهب از طرف قریش مأموریت یافت تا سپاه مدینه را بررسی کند. او تا مسافتی دور در صحرا پیش رفت و چیزی ندید. نزد قریش بازگشت و گفت: تعداد آنها حدود سیصد نفر است ولی ای گروه قریش! بدانید که شتران بارکش یثرب حاملان مرگی سهمگین میباشند. مردمانی هستند که هیچ پناه و دفاعی جز شمشیرهایشان ندارند، تا به تعداد خود از شما نکشند نخواهند مرد؛ پس چارهای بیندیشید. امیه بن خلف نیز که از بزرگان قریش بود با دلی ناخواسته همراه لشکر براه افتاد واز خدا میخواست که درگیری و جنگی رخ ندهد؛ زیرا شنیده بود که رسول خدا فرموده است او را به قتل خواهد رسانید و میدانست که محمد ج، وعدهاش را عملی خواهد ساخت و سرانجام چنین هم شد و او در بدر به هلاکت رسید.
این اختلاف و دو دستگی پیرامون جنگ باعث تضعیف روحیهی جنگجویان قریش گردید. علاوه بر اینها خوابی که عاتکه دختر عبدالمطلب دیده بود که مردی تخته سنگی از بالای کوه ابوقبیس بسوی شهر مکه پرتاب کرده و قطعههای آن سنگ درون همهی خانههای مکه وارد شده است، باعث تضعیف بیشتر روحیهی اهل مکه گردید.
﴿إِذۡ أَنتُم بِٱلۡعُدۡوَةِ ٱلدُّنۡيَا وَهُم بِٱلۡعُدۡوَةِ ٱلۡقُصۡوَىٰ وَٱلرَّكۡبُ أَسۡفَلَ مِنكُمۡۚ وَلَوۡ تَوَاعَدتُّمۡ لَٱخۡتَلَفۡتُمۡ فِي ٱلۡمِيعَٰدِ وَلَٰكِن لِّيَقۡضِيَ ٱللَّهُ أَمۡرٗا كَانَ مَفۡعُولٗا لِّيَهۡلِكَ مَنۡ هَلَكَ عَنۢ بَيِّنَةٖ وَيَحۡيَىٰ مَنۡ حَيَّ عَنۢ بَيِّنَةٖۗ وَإِنَّ ٱللَّهَ لَسَمِيعٌ عَلِيمٌ٤٢﴾[الأنفال: ۴۲].
در این آیه خداوند جایگاه سپاه اسلام را به «عدوة الدنیا»؛ یعنی کنارهی وادی که به مدینه نزدیک است و جایگاه کفار را به «عدوة القصوا»؛ یعنی آنسوی وادی، تعبیر کرده است و مراد از رکب کاروان تجارتی قریش است که با فاصلهی سه میل از میدان بدر بسوی ساحل، قرار داشت. ﴿لِّيَقۡضِيَ ٱللَّهُ أَمۡرٗا كَانَ مَفۡعُولٗا﴾بدینصورت خداوند ترتیبی داد تا دین را سربلند و قدرت خویش را آشکار سازد.
بعد از اینکه رسول خدا و همراهانش در کنار آخرین چاه بدر اردو زدند؛ به پیشنهاد سعد بن معاذ برای فرماندهی کل، یعنی رسول خدا در مکانی مرتفع جایگاه و سایبانی ساختند. رسول خدا و ابوبکر در جایگاه قرار گرفتند و سعد بن معاذ با تعدادی از جوانان انصار به نگهبانی و حراست از رسول خدا پرداختند.
یکی از نعمتهای الهی در شبی که قرار بود فردای آن، نبرد آغاز شود این بود که باران شدیدی بارید و مسیر مسلمانان را که ماسه و ریگ بود سفت و محکم کرد و مسیر کفار را که خاک بود، گل و لا ساخت که نتوانستند به مسلمانان دسترسی داشته باشند. آنگاه خداوند خوابی بر مسلمانان مسلط کرد، تا قبل از جنگ کاملاً استراحت نمایند و فردا سرحال و با نشاط وارد میدان شوند:
﴿إِذۡ يُغَشِّيكُمُ ٱلنُّعَاسَ أَمَنَةٗ مِّنۡهُ وَيُنَزِّلُ عَلَيۡكُم مِّنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءٗ لِّيُطَهِّرَكُم بِهِۦ وَيُذۡهِبَ عَنكُمۡ رِجۡزَ ٱلشَّيۡطَٰنِ وَلِيَرۡبِطَ عَلَىٰ قُلُوبِكُمۡ وَيُثَبِّتَ بِهِ ٱلۡأَقۡدَامَ١١﴾[الأنفال: ۱۱].
«ای مؤمنان بیاد آورید) زمانی را که خواب سبکی بر شما افکند تا مایۀ آرامش و امنیت از ناحیه خدا گردد و از آسمان آب بر شما باراند تا بدان شما را پاکیزه دارد و کثافت شیطانی را از شما دور سازد و دلهایتان را ثابت و گامهایتان را استوار سازد».
علیسمیگوید: در آن شب همه خوابیده بودیم جز رسول الله که زیر درختی تا صبح مشغول نماز و مناجات بود. [۱۶]
[۱۶] تفسیر قرطبی (۷/۳۲۷).
رسول خدا ج در این جنگ برای رویارویی با دشمن از تاکتیک جدیدی استفاده کرد که پیش از این مرسوم نبود. ایشان صفوف منظمی همانند صفهای نماز تشکیل داد. خداوند در این مورد میفرماید:
﴿إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلَّذِينَ يُقَٰتِلُونَ فِي سَبِيلِهِۦ صَفّٗا كَأَنَّهُم بُنۡيَٰنٞ مَّرۡصُوصٞ٤﴾[الصف: ۴].
«خداوند دوست میدارد کسانی را که در راه او صف بسته میجنگند گویا دیواری آهنین هستند».
معمولاً در صفهای اول نیزه زنان و در صفهای بعدی تیراندازان قرار داشتند. این اسلوب علاوه بر اینکه بیانگر نظم و ترتیب سپاه اسلام و باعث تقویت روحیه و تثبیت آنها بود، در دل دشمنان نیز رعب و وحشت ایجاد میکرد.
در حین تسویهی صفوف اتفاق جالبی رخ داد. رسول خدا با چوبی که در دست داشت صفها را مرتب میکرد. فردی به نام سواد قدری جلوتر از دیگران ایستاده بود. رسول خدا با چوب به شکم او اشاره کرد که عقب تر برود. سواد معترض شد و گفت: شکم مرا بدرد آوردی، به من قصاص پس بده. رسول خدا پیراهنش را بالا زد و گفت: از من قصاص بگیرد. سواد سرش را خم کرد و شکم پیامبر را بوسید. رسول خدا جپرسید: این چه کاری بود که کردی؟ گفت: ای رسول خدا! جنگ با دشمنان در پیش است شاید در این جنگ کشته شدم، بنابراین خواستم در آخرین لحظات زندگی پوست بدنم با پوست بدن رسول خدا مماس شود. آنحضرت برای وی دعای خیر کرد.
گفتنی است که رسول خدا استفاده از شرایط طبیعی را در جنگها فراموش نمیکرد چنانکه هنگام منظم کردن صفها در صبح روز بدر خورشید روبروی آنها قرار میگرفت. رسول خدا دستور داد تا چهرهها را بسوی غرب برگردانند، سپس که خورشید بسوی غرب شد دستور داد که صفها را بسوی شرق قرار دهند. این بیانگر چاره اندیشی فوق العاده رسول خدا در ایجاد فضای هر چه بهتر جنگی برای سپاه اسلام بود. بنابراین باید در جنگها از شرایط طبیعی مانند خورشید، باد، باران و ... به نفع خویش استفاده کرد.
رسول خدا، با استفاده از روش ترغیب و ترهیب در دل اصحاب خویش جرأت و شجاعت، بوجود میآورد و ارادهی آنان را قوی تر و روحیه شان را شادترمی نمود. و آنان را با الهام از کلام خدا برای جنگ آماده میکرد. چنانکه خداوند میفرماید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِيُّ حَرِّضِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ عَلَى ٱلۡقِتَالِۚ إِن يَكُن مِّنكُمۡ عِشۡرُونَ صَٰبِرُونَ يَغۡلِبُواْ مِاْئَتَيۡنِۚ وَإِن يَكُن مِّنكُم مِّاْئَةٞ يَغۡلِبُوٓاْ أَلۡفٗا مِّنَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ بِأَنَّهُمۡ قَوۡمٞ لَّا يَفۡقَهُونَ٦٥﴾[الأنفال: ۶۵].
«ای پیامبر! مؤمنان را برای جنگ بر انگیز. اگر درمیان شما بیست نفر آدم شکیبا باشد، بر دویست نفر چیره خواهند گشت و اگر شما یکصد نفر باشید بر یکهزار از کافران پیروز خواهید شد زیرا که آنها ملتی نادان هستند».
بنابراین رسول خدا در میدان بدر خطاب به صحابه فرمود: برخیزید بسوی بهشتی که پهنای آن به گستردگی آسمانها وزمین است. فردی به نام عمیر بن حمام انصاری گفت: ای رسول خدا! بهشتی به پهنایی آسمانها و زمین؟! رسول خدا فرمود: بلی. عمیر گفت: به! به! رسول خدا فرمود: چرا به به میگویی؟ گفت: دوست دارم اهل آن باشم. رسول خدا فرمود: تو اهل آن هستی. او تعدادی خرما در دست داشت. گفت: اگر اینها را تمام کنم دیر خواهد شد. خرماها را انداخت و به جنگ ادامه داد تا اینکه کشته شد [۱۷].
مسألهی دیگری که باعث تقویت روحیهی مسلمانان گردید، پیش بینی رسول خدا در مورد کشته شدن سران کفر بود. آنحضرت فرمود: میبینم که فلانی در آن مکان و فلانی در آنجا و ... کشته خواهند شد.
[۱۷] مختصر صحیح مسلم ش ۱۱۵۷.
رسول اکرم جپس از مرتب کردن صفها به سایبان برگشت و از خداوند خواست که پیروزی و نصرتی را که وعده داده است محقق نماید: پروردگارا! نویدی را که به من داده بودی به انجام برسان! پروردگارا از تو میخواهم به وعدهای که دادهای وفا کنی. بارالها! اگر امروز این گروه اندک مسلمانان را نابود کنی دیگر در روی زمین کسی تو را عبادت نخواهد کرد. رسول خدا آنقدر دعا و التماس نمود که عبایش افتاد. ابوبکر عبای پیامبر را بر دوش ایشان گذاشت و گفت: ای رسول خدا! بس کن. همینقدر کافی است. خداوند به وعدهاش وفا خواهد کرد.
خداوند در این باره میفرماید:
﴿إِذۡ تَسۡتَغِيثُونَ رَبَّكُمۡ فَٱسۡتَجَابَ لَكُمۡ أَنِّي مُمِدُّكُم بِأَلۡفٖ مِّنَ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةِ مُرۡدِفِينَ٩﴾[الأنفال: ۹].
«آنگاه که شما از پروردگارتان طلب کمک کردید و ایشان پاسخ داد که شما را با یکهزار فرشته کمک خواهم کرد».
ابوبکر دست پیامبر را گرفت و از سایبان بیرون شد. پیامبر میفرمود:
﴿سَيُهۡزَمُ ٱلۡجَمۡعُ وَيُوَلُّونَ ٱلدُّبُرَ٤٥﴾[القمر: ۴۵].
«بزودی این جمع شکست خواهد خورد و پشت خواهد کرد».
آنگاه رسول خدا جمشتی سنگریزه برداشت و بسوی قریش پاشید و فرمود: چهرههایتان زشت باشد و همزمان دستور حمله صادر کرد. همان مشت سنگریزه به چشم تک تک مشرکان اصابت کرد. چنانکه خداوند میفرماید:
وَمَا رَمَيۡتَ إِذۡ رَمَيۡتَ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ رَمَى﴾[الأنفال: ۱۷].
«و تو نبودی که آن سنگ ریزهها را به آنان زدی بلکه خداوند آنها را زد».
نبرد با جنگ تن به تن آغاز گردید. سه نفر از جنگاوران قریش بیرون آمدند و مبارز طلبیدند. آن سه نفر عبارت بودند از عتبه و برادرش شیبه فرزندان ربیعه و ولید بن عتبه در مقابل آنان سه نفر از جوانان انصار به میدان رفت ولی رسول خدا آنها را برگردانید و عبیده، حمزه و علی را برای جنگ با آنان فرستاد. هر کدام از حمزه و علی، حریفان خود را به قتل رسانیدند اما درمیان عبیده و عتبه ضرباتی رد و بدل شد و هر دو شدیداً زخمی شدند. آنگاه حمزه پریدو عتبه را به قتل رسانید و عبیده را با خودشان نزد رسول خدا بردند ولی دیری نگذشت که او نیز در اثر زخمهایی که برداشته بود درگذشت.
خداوند در مورد این شش نفر میفرماید:
﴿هَٰذَانِ خَصۡمَانِ ٱخۡتَصَمُواْ فِي رَبِّهِمۡۖ فَٱلَّذِينَ كَفَرُواْ قُطِّعَتۡ لَهُمۡ ثِيَابٞ مِّن نَّارٖ يُصَبُّ مِن فَوۡقِ رُءُوسِهِمُ ٱلۡحَمِيمُ١٩﴾[الحج: ۱۹].
«اینان حریفانی هستند که دربارۀ پروردگارشان با یکدیگر درگیر شده اندکسانی که کافراند جامههایی برای آنان از آتش بریده شده است و از بالای سرهایشان آب گرم و جوشان ریخته میشود».
قریشیان که سه تن از جنگاورانشان را از دست دادند شدیداً خشمگین شدند و یکباره بر مسلمانان هجوم آوردند. مسلمانان از خدا یاری خواستند و خودشان را به او سپردند و با پایمردی و شجاعت، حملات پیاپی دشمنان را دفع کرده، بانگ احد احد سر میدادند؛ یعنی خدا یکی است خدا یکی است.
گفتنی است که رسول خدا جشب قبل از جنگ، در خواب دیده بود که تعداد جنگجویان دشمن اندک است. و خواب خود را برای صحابه تعریف کرد. آنها این خواب را به فال نیک گرفته، خرسند و شادمان شدند. چنانکه خداوند نیز در این مورد آیه نازل کرد و فرمود:
﴿إِذۡ يُرِيكَهُمُ ٱللَّهُ فِي مَنَامِكَ قَلِيلٗا﴾[الأنفال: ۴۳].
«آنگاه که خداوند آنها را در خواب به تو کم نشان داد».
و عملاً نیز همینطور شد، خداوند سپاه یکهزار نفری دشمن را در چشم مسلمانان بگونهای کم جلوه داد که آنها فکر میکردند تعداد دشمن هفتاد الی یکصد نفر بیش نیست.
طبق نصوص زیادی از قرآن و سنت و روایات عینی اصحاب بدر، خداوند در دل کفار رعب و وحشت انداخت و مسلمانان را با سپاه عظیمی از فرشتگان کمک کرد.
خداوند در این مورد میفرماید:
﴿إِذۡ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى ٱلۡمَلَٰٓئِكَةِ أَنِّي مَعَكُمۡ فَثَبِّتُواْ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْۚ سَأُلۡقِي فِي قُلُوبِ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ ٱلرُّعۡبَ﴾[الأنفال: ۱۲]
«آنگاه که پروردگارت به فرشتگان دستور داد که من با شما هستم. مؤمنان را ثابت قدم نگهدارید. بزودی در دل کافران، رعب و وحشت خواهم انداخت».
همچنین میفرماید:
﴿وَلَقَدۡ نَصَرَكُمُ ٱللَّهُ بِبَدۡرٖ وَأَنتُمۡ أَذِلَّةٞۖ فَٱتَّقُواْ ٱللَّهَ لَعَلَّكُمۡ تَشۡكُرُونَ١٢٣ إِذۡ تَقُولُ لِلۡمُؤۡمِنِينَ أَلَن يَكۡفِيَكُمۡ أَن يُمِدَّكُمۡ رَبُّكُم بِثَلَٰثَةِ ءَالَٰفٖ مِّنَ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةِ مُنزَلِينَ١٢٤ بَلَىٰٓۚ إِن تَصۡبِرُواْ وَتَتَّقُواْ وَيَأۡتُوكُم مِّن فَوۡرِهِمۡ هَٰذَا يُمۡدِدۡكُمۡ رَبُّكُم بِخَمۡسَةِ ءَالَٰفٖ مِّنَ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةِ مُسَوِّمِينَ١٢٥﴾[آل عمران: ۱۲۳-۱۲۵].
«خداوند شما را در بدر در حالی که ناچیز بودید یاری رساند پس از خدا بترسید تا شکر بجای آورید بدانگاه که تو به مؤمنان میگفتی آیا شما را بسنده نیست که پروردگارتان با سه هزار از فرشتگان فرستاده یاریتان نماید. آری اگر بردباری و پرهیزگاری را پیشه سازید و آنها (دشمن) هم اینک بر شما بتازند پروردگارتان با پنج هزار فرشته یورشگر و نشاندار شما را یاری خواهد کرد».
ابن عباس میگوید: مردی از مسلمانان، مردی از مشرکین را تعقیب مینمود. در همان حال صدای ضربهای شنید و صدای سواری را که به اسباش میگفت: بتاز حیزوم! آن مرد متوجه مرد مشرک گردید، دید که نقش زمین شده است. در حدیث دیگری نقل است که رسول خدا فرمود: این جبرئیل است که افسار اسبش را گرفته و آن را پیش میراند [۱۸].
بدینصورت خداوند این گروه اندک مؤمنان را که مخلصانه وارد میدان نبرد شده حاضر به فدا کردن جانهای خود در راه خدا بودند بوسیلهی فرشتگان کمک کرد و آنان را پیروز میدان نبرد گردانید. و این سنت الهی برای همیشه وجود خواهد داشت تا مؤمنان بدانند که آنها پس از اینکه تا حد توان اسباب ظاهری را فراهم کردند و وارد میدان شدند، تنها نیستند بلکه خداوند با امدادهای غیبی همراه آنان است و همین احساس در زمان رسول خدا، خلفای راشدین و حتی مسلمانان بعدی باعث تقویت روحیهی جنگجویان مسلمان بوده است.
[۱۸] بخاری ش ۳۹۹۵.
سرانجام، جنگ بدر با شکست قطعی مشرکان و پیروزی آشکار مسلمانان پایان یافت. در این جنگ چهارده تن از مسلمانان شهید شدند که شش نفر از مهاجرین و هشت نفر از انصار بودند. و تعداد کشتههای دشمن هفتاد نفر و اسیران نیز هفتاد تن بودند.
رسول خدا پس از پیروزی، دو نفر از صحابه به نامهای عبدالله بن رواحه و زید بن حارثه را برای رساندن مژدهی پیروزی به مدینه فرستاد.
پیامبر اکرم، سه روز پس از معرکه در میدان باقی ماند. در این مدت مسلمانان به دفن شهدا، جمع آوری غنایم و استراحت پرداختند.
آنحضرت سری به کشتههای قریش زد و خطاب به آنان فرمود: بد همسایگانی برای پیامبرتان بودید، مرا تکذیب کردید آنگاه که دیگران تصدیق نمودند، تنهایم گذاشتید آنگاه که دیگران یاری ام دادند، بیرونم کردید آنگاه که دیگران جایم دادند [۱۹].
سپس دستور داد تا اجساد آنها را در چاهی از چاههای بدر بیندازند و لحظاتی بر لبهی چاه ایستاد و تک تک اجساد سران قریش را که در آن انداخته بودند خطاب کرد و فرمود: ای عتبه بن ربیعه! ای شیبه! ای فلان... آیا شما وعدهی پروردگارتان را حق یافتید؟ من وعدهی پروردگار خود را حق یافتم. عمر س پرسید: ای رسول خدا! با جسدهای بیجان سخن میگویید؟ پیامبر فرمود: سوگند به ذاتی که جانم در دست او است شما برای سخنانم از آنها شنواتر نیستید ولی آنها نمیتوانند پاسخ دهند [۲۰].
قتاده میگوید: خداوند آنها را زنده گردانید تا سخنان رسول خدا را بشنوند و درد، رنج وندامت بیشتری متحمل گردند [۲۱].
[۱۹] زاد المعاد ۳/۱۸۷. [۲۰] بخاری (۷/۲۳۴). [۲۱] الاساس فی السنة (۱/۴۷۹).
عبدالرحمان بن عوف میگوید: در روز جنگ بدر در صف ایستاده بودم که متوجه شدم در سمت راست و چپم دو نوجوان ایستاده اند. با دیدن آنها نگران شدم و با خودم گفتم: ای کاش در دو طرف من مردان قوی تری وجود داشتند! یکی از آنها به من گفت: عمو! آیا ابوجهل را میشناسی؟ گفتم: بلی، با او چه کار داری؟ گفت: شنیده ام او به رسول خدا ناسزا گفته است. بخدا سوگند! اگر او را بیابم باید هر کدام از ما که مرگش فرا رسیده است بمیرد. عبدالرحمان میگوید: هنوز گفتگوی من با او تمام نشده بود که آن دیگری نیز سخنان او را تکرار کرد. چیزی نگذشت که چشم من به ابوجهل افتاد. او را به آنها نشان دادم. آنها به سرعت با شمشیرهایشان بسوی او رفتند و او را با ضربات شمشیر نقش زمین کردند. اسم آن دو صحابی نوجوان، معاذ بن جموح و معاذ بن عفرا بود [۲۲].
بعد از جنگ، رسول خدا جفرمود: چه کسی سراغ ابوجهل را میگیرد تا بدانم چه بر سرش آمده است. مردم به جستجوی ابوجهل پرداختند. عبدالله بن مسعود میگوید: او را در حالی یافتم که هنوز رمقی در بدن داشت. پایم را بر گلویش گذاشتم و ریش او را گرفتم و گفتم: ای دشمن خدا بالاخره خداوند رسوایتان کرد. آنگاه با شمشیر خودش سرش را از تناش جدا کردم و خبر مرگاش را به رسول خدا رساندم. آنحضرت تکبیر و تهلیل گفت و بر جسد او حاضر شد و فرمود: این فرعون امت من است [۲۳].
آری عبدالله بن مسعود؛ مسلمان بینوایی که تا دیروز در مکه بدست همین ابوجهل شکنجه و آزار میدید، امروز بر سینهی ابوجهل نشسته و با شمشیر خود او سرش را از تناش جدا میکند! این بدان خاطر است که خداوند میخواهد این نکته را خاطرنشان سازد که پیروزی نهایی از آن کسانی است که قدم در راه خدا و اسلام گذاشتهاند و شکست و رسوایی نصیب انسانهای مغرور و از خدا بیخبر است.
[۲۲] بخاری ش ۳۹۸۸. [۲۳] صحیح السیرة ۲۴۲.
عبدالرحمان بن عوف میگوید: من به امیه بن خلف در مکه نامه نوشتم که مواظب خانواده و اموالم باشد. روز بدر پس از شکست کفار خواستم او را پناه دهم تا کشته نشود. ناگهان چشم بلال به امیه افتاد و درمیان انصار فریاد زد: وای به حالم اگر امیه نجات یابد! و یکپارچه بر او یورش بردند و او را از پای در آوردند [۲۴].
آری وقتی چشم بلال به دشمن جانی خود که از دستاش انواع عذابها و شکنجهها را چشیده بود افتاد بیدرنگ فریاد برآورد که «نجات یابم اگر او نجات یافت» و دستیابی به یکی از سران کفر، که شب و روز برای اسلام و مسلمانان نقشه میکشید فرصت و نعمتی از جانب خداوند بود برای این مسلمانان مستضعف که سالها بدست چنین کافرانی تحت شکنجه و عذاب بسر میبردند. خداوند در این مورد میفرماید:
﴿قَٰتِلُوهُمۡ يُعَذِّبۡهُمُ ٱللَّهُ بِأَيۡدِيكُمۡ وَيُخۡزِهِمۡ وَيَنصُرۡكُمۡ عَلَيۡهِمۡ وَيَشۡفِ صُدُورَ قَوۡمٖ مُّؤۡمِنِينَ١٤﴾[التوبة: ۱۴].
«بکشید آنها را. خداوند ایشان را بدست شما عذاب خواهد داد و زبون خواهد کرد و شما را یاری میدهد و دلهای مؤمنان را تشفی میبخشد».
علاوه بر امیه، فرزندش به نام علی نیز کشته شد. بعدها که مادرش ام صفوان مسلمان شد به وی گفتند: این حباب بن منذر قاتل فرزندت میباشد. ام صفوان گفت: نام کسانی را که بر شرک مردهاند نگیرید. خداوند او را بدست حباب خوار کرد و حباب را با کشتن او عزت بخشید. این موضعگیری یک زن مسلمان واقعاً ستودنی است. و بیانگر قدرت ایمان ویقیناش میباشد او در سایهی ایمان و عقیده، دوست داشتن برای خدا و دشمنی برای خدا را بخوبی فرا گرفته است تا جایی که مسلمانی حتی اگر قاتل فرزند وی باشد برایش دوست داشتنی است و کافری اگر فرزندش باشد برایش دشمن محسوب میشود.
[۲۴] بخاری ش ۲۳۰۱.
زبیر میگوید: روز بدر با عبیده بن سعید که تا بن دندان مسلح بود روبرو شدم. او که مغرورانه فریاد میکشید و مبارز میطلبید جز چشمهایش جایی برای وارد کردن ضربه آشکار نبود. من شمشیرم را بدرون چشماش فرو بردم و او را از پای در آوردم و به زور شمشیرم را بیرون کشیدم. عروه میگوید: سپس آن شمشیر را رسول خدا از زبیر خواست و او آن را به ایشان تقدیم نمود. بعد از وفات رسول الله، ابوبکر آنرا خواست سپس عمر و بعد از ایشان عثمان و بعد از شهادت عثمان، بدست فرزندان علی افتاد تا اینکه عبدالله بن زبیر آن را از آنها گرفت و تا روزی که کشته شد نزد او بود.
او مردی بد خو و فتنه انگیز بود. وی از میان سپاه قریش بیرون آمد و گفت: با خدا عهد کرده ام که باید از حوض مسلمانان آب بنوشم یا آنرا ویران کنم. از طرف مسلمانان حمزه بن مطلب در برابر او بیرون شد و چون در مقابل هم قرار گرفتند حمزه ضربتی به او زد که پایش قطع شد و نزدیک حوض به زمین افتاد و همچنان خود را به طرف حوض کشید تا سوگندش را عملی سازد ولی حمزه با ایراد ضربات دیگری، فرصت را از وی گرفت و او را در کنار حوض از پای در آورد.
انس سمیگوید: حارثه که نوجوانی بیش نبود در جنگ بدر به شهادت رسید. بعداً مادرش نزد رسول الله آمد و گفت: ای رسول خدا! تو میدانی که من چقدر حارثه را دوست داشتم. میخواهم بدانم اگر واقعاً در بهشت است صبر پیشه کرده، از خداوند امید پاداش خواهم داشت و اگر غیر از این باشد چه خاکی بر سرم بریزم؟ رسول خدا فرمود: ای ام حارثه! بهشت درجات مختلفی دارد و فرزندت در فردوس برین جای گرفته است [۲۵].
[۲۵] بخاری ش ۳۹۸۲.
عاصم بن عمرو بن قتاده میگوید: عوف بن مالک در روز بدر به رسول خدا گفت: ای رسول خدا! چه عملی از بنده باعث خندیدن خداوند میشود؟ رسول خدا فرمود: وارد شدن در میدان نبرد بدون پوشیدن زره. او بیدرنگ زره خود را انداخت و وارد معرکه شد و جنگید تا به شهادت رسید [۲۶].
این ماجرا بیانگر ارتباط قوی صحابهی رسول خدا به آخرت و تلاش برای بدست آوردن رضامندی خدا میباشد. معیارهای جامعهی جدیدی که رسول الله پا نهاده بودند، تغییر یافته و همه نگاهها به آخرت و رضامندی خدا معطوف شده بود.
[۲۶] صحیح السیرة ۲۴۵.
روز بدر پسر و پدری به نام سعد و خیثمه برای شرکت در جنگ قرعه انداختند. قرعه به نام سعد بیرون آمد. پدرش گفت: فرزندم! مرا بر خود ترجیح ده و این فرصت را در اختیار من بگذار. سعد گفت: پدرم! اگر غیر از بهشت چیز دیگری درمیان بود، این کار را میکردم. آنگاه سعد در جنگ شرکت کرد و کشته شد. پدرش یکسال بعد در جنگ احد شرکت کرد و جام شهادت نوشید [۲۷].
این جریان بیانگر تصویر روشنی از آنچه در داخل خانههای صحابه میگذشت، میباشد؛ از قبیل مذاکره پیرامون مسایل ایمانی، جهاد و غیره.
[۲۷] الاصابة ش ۳۱۱۸.
عایشه لمیگوید: هنگامی که رسول خدا ج دستور داد تا اجساد سران قریش را داخل چاه بیندازند و نوبت به عتبه رسید و او را بسوی چاه میکشیدند و فرزندش؛ حذیفه شاهد قضیه بود رسول خدا به حذیفه فرمود: شاید این منظر برایت ناراحت کننده باشد؟ حذیفه گفت: ای رسول خدا، من از کاری که بدستور خدا و پیامبر انجام میگیرد ناراحت نیستم، ولی او مرد مهربان و صاحب نظری بود، دوست داشتم که خداوند او را به اسلام رهنمون گرداند. آنگاه رسول خدا برای حذیفه دعای خیر نمود [۲۸].
این موضعگیری بیانگر قدرت جاذبهی ایمانی از طرفی و عاطفهی بشری از طرفی دیگر میباشد. ایمان به هیچ وجه عواطف بشری را در درون آدمی سرکوب نمیکند بلکه به آنها جهت میبخشد و از بند تعصبات قومی و عشیرهای به سوی روابط ایمانی و ربانی سوق میدهد.
پس ایمان ابوحذیفه ایمان ضعیفی نیست که با وزیدن چنین تندبادهایی متزلزل شود، بلکه او وقتی نظاره گر کشته شدن پدرش که جزو اشراف قریش است و سپس انداخته شدن او در چاه بود، عاطفهی بشری این تمنا را در وی آفرید که ای کاش پدرش به این روز نمیافتاد و فرصت مییافت تا به اسلام هدایت شود و با ایمان از دنیا برود! بخاطر همین بود که رسول خدا برای وی دعای خیر نمود.
[۲۸] صحیح السیرة ۲۵۱.
سعد بن ابی وقاص میگوید: هنگامی که سپاه اسلام آمادهی حرکت بسوی بدر میشد دیدم برادرم عمیر که نوجوانی بیش نبود خود را درمیان جمع مخفی میکند. گفتم: چرا چنین میکنی؟ گفت: میترسم رسول خدا مرا ببیند و برگرداند. و من دوست دارم در جنگ شرکت کنم تا خداوند شهادت نصیبم گرداند. وقتی چشم رسول خدا به عمیر افتاد او را بخاطر خردسالی نپذیرفت و برگردانید. عمیر شروع کرد به گریه کردن. آنگاه رسول خدا به ایشان اجازه داد و بند شمشیرش را با دستان خود بست. عمیر در جنگ شرکت کرد و به آرزویش رسید و شهید شد [۲۹].
[۲۹] صفه الصفوة (۱/۲۹۴).
عباده بن صامت سمیگوید: ما در رکاب رسول خدا جدر غزوه بدر شرکت داشتیم. بعد از نابودی و شکست دشمن توسط خداوند، گروهی به تعقیب دشمن پرداختند؛ عدهای نیز شروع به جمع آوری غنایم نمودند و برخی هم به محافظت و نگهبانی پیامبر اکرم جدر برابر دشمن پرداختند.
کسانی که به جمع آوری غنایم پرداخته بودند، براین عقیده بودند که این اموال از آن آنها است؛ چراکه آنها این اموال را جمعآوری نمودهاند؛ امّا در مقابل این ادعا دوگروه دیگر که به تعقیب دشمن پرداخته و از رسول خدا جحفاظت به عمل آورده بودند، گفتند: شما از ما مستحقتر نیستید. آن گاه خداوند، این آیه را نازل نمود:
﴿يَسَۡٔلُونَكَ عَنِ ٱلۡأَنفَالِۖ قُلِ ٱلۡأَنفَالُ لِلَّهِ وَٱلرَّسُولِۖ فَٱتَّقُواْ ٱللَّهَ وَأَصۡلِحُواْ ذَاتَ بَيۡنِكُمۡۖ وَأَطِيعُواْ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥٓ إِن كُنتُم مُّؤۡمِنِينَ١﴾[الأنفال: ۱].
«در مورد غنائم از تو سؤال میکنند. بگو: غنائم از آن خدا و رسول خدا است. از خدا بترسید و اختلافات ما بین خود را اصلاح نمائید و از خدا و رسولش پیروی کنید، اگر واقعاً مؤمن هستید».
رسول خدا جغنایم را در بین مسلمانان به صورت مساوی تقسیم نمود [۳۰]. در روایتی دیگر عباده بن صامت در مورد غنایم میگوید: این آیه در مورد افرادی که در بدر شرکت داشتند و بر سر تقسیم غنایم اختلاف نمودند، نازل گردید، بنابراین خداوند متعال غنایم را در اختیار پیامبر اکرم جقرار داد و ایشان، غنایم را به صورت مساوی بین ما تقسیم نمود.
خداوند، رویدادها و حوادث غزوه بدر را در سوره انفال بیان نمود و به ذکر مفصل تمام جزئیات، رویدادها، عوامل و نتایج آن پرداخت و آیههای این سوره به تزکیۀ نفس بشری و تربیت مسلمانان براساس مفاهیم عمیق ایمانی و ساختار دقیق آن پرداخته است [۳۱].
نخست در این سوره، حکم یکی از آثار جنگ که غنایم است، بیان گردیده و به این موضوع پرداخته است که غنایم از آن خدا و رسول خدا جاست؛ چرا که خداوند، مالک همه چیز و رسولش خلیفه وی میباشد. سپس خداوند، مؤمنان را به سه چیز دستور میدهد: ۱-تقوا ۲- اصلاح ذاتالبین ۳- اطاعت از خدا و رسول.
موارد فوق پایه و اساس جهاد به شمار میروند؛ زیرا جهاد هنگامی معنا پیدا مینماید که براساس تقوا بنیانگذاری گردیده باشد و وحدت کلمه یکی از عوامل مهم جهاد به شمار میرود و لزوماً باید اختلاف از بین برود و همین طور انضباط و نظم در جهاد از امور اساسیای است که بدون آن جهاد تحقق نمییابد و در پایان، خداوند متعال اطاعت از خدا و رسول را از نشانههای ایمان برمیشمارد.
سپس خداوند، به بیان صفات مؤمنان حقیقی میپردازد که این صفات در موضوع جهاد از اهمیت ویژهای برخوردار هستند و آنها عبارتاند از:
۱- وقتی که نام الله را میشنوند، قلبهایشان هراسان و خوفناک میگردد. ۲- تلاوت قرآن موجب تقویت میان آنان میگردد. ۳- بر خدا توکل مینمایند و هیچ امیدی به غیر او ندارند و صرفاً به درگاه خدا پناه میبرند و نیازهایشان را فقط از او میخواهند و فقط توجه آنان به اوست و یقین دارند آنچه را خداوند بخواهد، شدنی است و آنچه را او نخواهد، شدنی نیست و تنها اوست که توانایی تصرف در مخلوقات را دارد و احدی با او شریک نیست و ارادۀ او هرگز به تعویق نمیافتد و خدا در حسابرسی خیلی سریع است. ۴- اقامۀ نماز و برپایی آن در وقت مخصوص آن، تعدیل رکوع، سجود، و تکمیل ساختن وضو از ویژگیهای آنان است. ۵- از آنچه خدا به آنها بخشیده است، به صورت زکات و پرداخت سایر حقوق واجب و مستحب به بندگان او انفاق مینمایند؛ زیرا محبوبترین بنده، نزد خدا کسی است که از همه برای بندگان خدا مفیدتر باشد و از نظر خداوند کسانی که دارای این صفات هستند، مؤمنین واقعی به شمار میروند که در بهشت به مقامات بلندی نایل میگردند و گناهانشان به نیکی تبدیل میشود [۳۲].
خداوند میفرماید:
﴿يَسَۡٔلُونَكَ عَنِ ٱلۡأَنفَالِۖ قُلِ ٱلۡأَنفَالُ لِلَّهِ وَٱلرَّسُولِۖ فَٱتَّقُواْ ٱللَّهَ وَأَصۡلِحُواْ ذَاتَ بَيۡنِكُمۡۖ وَأَطِيعُواْ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥٓ إِن كُنتُم مُّؤۡمِنِينَ١ إِنَّمَا ٱلۡمُؤۡمِنُونَ ٱلَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ ٱللَّهُ وَجِلَتۡ قُلُوبُهُمۡ وَإِذَا تُلِيَتۡ عَلَيۡهِمۡ ءَايَٰتُهُۥ زَادَتۡهُمۡ إِيمَٰنٗا وَعَلَىٰ رَبِّهِمۡ يَتَوَكَّلُونَ٢ ٱلَّذِينَ يُقِيمُونَ ٱلصَّلَوٰةَ وَمِمَّا رَزَقۡنَٰهُمۡ يُنفِقُونَ٣ أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ حَقّٗاۚ لَّهُمۡ دَرَجَٰتٌ عِندَ رَبِّهِمۡ وَمَغۡفِرَةٞ وَرِزۡقٞ كَرِيمٞ٤﴾[الأنفال: ۱-۴].
«از شما در مورد غنائم سؤال مینمایند. بگو: غنائم از آن خدا و رسول خدا است. از خدا بترسید و به اصلاح ذات بین خودتان بپردازید و اگر ایمان دارید، از خدا و رسول وی پیروی نمائید. مؤمنین واقعی کسانی هستند که هرگاه ذکر خدا میشود و هنگامی که آیات الهی تلاوت میگردد، ایمانشان افزوده میشود و بر پروردگار خود توکل مینمایند. کسانی هستند که نماز را بر پا میدارند و از روزیهائی که به آنها دادهایم، انفاق مینمایند، آنها هستند مؤمنین حقیقی نزد پروردگارشان. برای آنها درجات، مغفرت و رزق کریم در نظر گرفته شده است».
دیدگاه استاد محمد امین مصری دربارۀ مضامین سورۀ انفال:
آیههای این سوره، به اعمال مؤمنان در بدر نپرداخته است؛ بلکه به بیان سرزنش سخت و دردناکی پرداخته است تا مؤمنان را وادار نماید به فطرت و سرشت اصلی خویش بازگردند و تقوای الهی را پیشه سازند و نکاتی را قرآن مورد توجه قرار داده که جوانب صفت را با بیانی قوی و واضح ضمن تصویرکشیدن آنچه که در درون نفسها است آنهم با تصویری رقیق و اعجاب انگیز که تمام حرکات و اشارات را به منصه ظهور میکشد، خاطرنشان نموده است. بر این اساس، وجدان و ضمیر مؤمن آگاه میگردد و میتواند فاصلۀ بین خود و درجات ایمان که همواره قلبش جهت رسیدن به آن میتپد، درک نماید. از آنجایی که آیات، از جانب ذاتی حکیم و علیم است، ذوق سلیم میتواند، زیبایی شیوۀ سرزنش را به گونهای احساس نماید که سرزنش در آن جایی نداشته باشد، اما چون این عتاب، حرکات درون نفس را به تصویر میکشد، هر انسانی میتواند درک نماید که مؤمن واقعی نباید به این اوصاف، متصف باشد و به همین جهت است که نتایج والای ایمان وخصوصیات متمایزکنندۀ میان مؤمن و ذلت در این آیات قبل از مطالب دیگر ذکر شدهاند:
﴿إِنَّمَا ٱلۡمُؤۡمِنُونَ ٱلَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ ٱللَّهُ وَجِلَتۡ قُلُوبُهُمۡ وَإِذَا تُلِيَتۡ عَلَيۡهِمۡ ءَايَٰتُهُۥ زَادَتۡهُمۡ إِيمَٰنٗا وَعَلَىٰ رَبِّهِمۡ يَتَوَكَّلُونَ٢ ٱلَّذِينَ يُقِيمُونَ ٱلصَّلَوٰةَ وَمِمَّا رَزَقۡنَٰهُمۡ يُنفِقُونَ٣ أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ حَقّٗاۚ لَّهُمۡ دَرَجَٰتٌ عِندَ رَبِّهِمۡ وَمَغۡفِرَةٞ وَرِزۡقٞ كَرِيمٞ٤﴾
در این آیات، عتاب خاصی ذکر نشده است، اما واقعیتی را ذکر نموده است که از هر عتابی بلیغتر است.
خداوند میفرماید: ﴿يَسَۡٔلُونَكَ عَنِ ٱلۡأَنفَالِ﴾مقصد خطاب این است که نباید آنها چنین سؤالی بکنند.
خداوند متعال حقیقت خروجشان را از مدینه چنین بیان نموده است:
﴿كَمَآ أَخۡرَجَكَ﴾[الأنفال: ۵].
در این تعبیر، تصویر خوف و وحشت به بلیغ ترین شکل بیان شده است؛ یعنی، افرادی که به سوی مرگ رانده میشوند و هیچ اختیاری از خود ندارند و مرگ را با چشم سر مشاهده میکنند. سپس خداوند میفرماید:
﴿وَتَوَدُّونَ أَنَّ غَيۡرَ ذَاتِ ٱلشَّوۡكَةِ تَكُونُ لَكُمۡ﴾[الأنفال: ۷].
«دوست داشتید، غنایم کاروان نصیب شما شود».
این آیه، تصویر کوچکی از ضعفی که نفوس دچار آن هستند، بیان مینماید.
استاد محمد امین ادامه میدهد:
آیات قرآن هر نوع احساس برتری و غرور را از نفوس مؤمنان بر طرف گردانید [۳۳].
سوره با موضوع غنائم و اختلاف مؤمنان در تقسیم آن و دیدگاه آنان در این موضوع آغاز گردید و چهار آیه در این باره جهت اطمینان قلب آنان و پاک گردانیدنشان از اختلافی که انگیزهاش حب مال و تمایل به آن بود، نازل گردید [۳۴].
اگرچه اختلاف در مورد تقسیم غنائم، بعد از اختلاف در مورد خروج به بدر و جنگ با دشمن انجام گرفت، اما از آنجا که این موضوع در زندگی مؤمنان اهمیتی ویژه دارد، لذا سوره با موضوع اختلاف در تقسیم غنائم آغاز گردید و سنت الهی نیز چنین است که در بیان قصص و رویدادها ترتیب وقوع آنها را در نظر نمیگیرد [۳۵].
ندایی که متوجه قلبهای مؤمنان هنگام درگیری بر سر غنایم شد، ندای تقوا بود که از جانب خدا نازل گردید. آری: چه والا و پاک است خالقی که بر اسرار قلبها و دلها آگاه است. او نمیخواهد قلب هیچ بشری از تقوای الهی و احساس ترس از وی و کسب رضایت و خشنودی او در دنیا و آخرت، تهی باشد؛ زیرا قلبی که با خداوند ارتباط نداشته باشد و از غضبش نترسد و رضایتش را دنبال نکند، هرگز توان رهایی از سنگینی متاع دنیا را ندارد و هیچ گاه نمیتواند آزادی و رهائی را احساس نماید.
به درستی که: تقوا، مهار دلها است که انسانها با آن گام به گام پیش میروند و بدین جهت است که قرآن بدین وسیله، آنان را به صلح و دوستی دعوت میدهد، آنجا که میفرماید:
﴿فَٱتَّقُواْ ٱللَّهَ وَأَصۡلِحُواْ ذَاتَ بَيۡنِكُمۡ﴾
«از خدا بترسید و بین خو صلح برقرار کنید».
همچنین بدین وسیله، آنان را به اطاعت خدا و رسولش فرا میخواند: ﴿وَأَطِيعُواْ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُ﴾اطاعت نخستین در این آیه از دستور خداوند، در مورد قضاوت او در غنایم است. بدین صورت غنایم از ملکیت مجاهدان در آمد و در ملکیت خدا و رسولش قرار گرفت و حق تصرف در آنها صرفاً از آن خدا و رسول خدا گردید و مؤمنان باید با طیب خاطر به تقسیم خدا و رسول، گردن نهند و روابط و اختلافات خود را اصلاح نمایند و با یکدگر متحد شوند [۳۶].
این تربیت ربانی، زمام دلهایشان را به خدای یکتا سپرد و آنان را از نشاط پیروزی و غرور موفقیت بازداشت تا مبادا ضعف و قصور بشری خود را فراموش کنند و به تکبر و فخر بر دیگران بیندیشند.
این شیوۀ تربیت ربانی بر حقیقیتی مهمتر از پیروزی بر مشرکان تأکید مینماید و آن اصلاح میان مردم است و اینکه پیروزی حقیقی، پیروزی بر روزنههای قلب است که در بارگاه الهی از هر چیز مهمتر و بزرگتر است و پیروزیی که بر اثر آن اختلاف داخلی ایجاد گردد، ارزشی ندارد.
آیات فوق بیانگر این موضوع است که نقش تقوا و ایمان را در زندگی مسلمانان نمیتوان نادیده انگاشت و تقوای الهی وسیلهای است که زندگی و جهاد در راستای برقراری فرامین الهی قرار خواهند گرفت [۳۷].
یاران رسول خدا جتوجیهات ربانی آیات فوق را پذیرفتند و به دنبال آن، آیات ذیل نازل گردید که کیفیت تصرف در غنایم را به رسول خدا جتعلیم داد.
بعد از اینکه غنایم از آن خدا و رسول خدا گردید، خداوند فرمود:
﴿وَٱعۡلَمُوٓاْ أَنَّمَا غَنِمۡتُم مِّن شَيۡءٖ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُۥ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي ٱلۡقُرۡبَىٰ وَٱلۡيَتَٰمَىٰ وَٱلۡمَسَٰكِينِ وَٱبۡنِ ٱلسَّبِيلِ إِن كُنتُمۡ ءَامَنتُم بِٱللَّهِ وَمَآ أَنزَلۡنَا عَلَىٰ عَبۡدِنَا يَوۡمَ ٱلۡفُرۡقَانِ يَوۡمَ ٱلۡتَقَى ٱلۡجَمۡعَانِۗ وَٱللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرٌ٤١﴾[الأنفال: ۴۱].
«بدانید آنچه غنیمت گرفتهاید، یک پنجم آن از آن خدا و رسول، ذوی القربی، ایتام، مساکین و مسافران است. اگر به خدا و آنچه بر بندهمان روز بدر، روز روبروشدن دو گروه نازل نمودیم، ایمان دارید و خدا بر چیز چیز قادر است».
دستورات فوق، بعد از آن نازل گردید که قلبهایشان از ناخالصیها پاک گردید و به طاعت پروردگار درآمد. این حکم، بیانگر آن است که چهار قسمت غنایم متعلق به مجاهدان و فقط یک پنجم آن از خدا و رسول میباشد که آن هم در امور مسلمانان و در جهات بیان شده در آیه مصرف میشود.
براساس تعالیم الهی در مورد غنایم این موضوع به اثبات میرسد که برای اجرای احکام شرعی، نخست باید فضای روحی و روانی مناسب را فراهم نمود تا حکم شرعی، جایگاه شایستۀ خود را در ضمیر و عقل مخالفان بیابد و بدین صورت کاملاً ثابت و استوار گردد و نتایج مطلوب را دربرداشته باشد. بنابراین، خداوند متعال نخست بندگانش را از تعلق به غیر خود و دلبستگی به غنایم منع نمود تا جزو بندگان مخلصی قرار گیرند که لیاقت نصرت و اتمام نعمت را از جانب خدا دارند.
آنان نیز هنگامی که جامۀ عمل به فرامین الهی پوشیدند و مخلصانه جهاد نمودند، خدا آنان را نصرت نمود و چنان مشمول فضل و کرم خود قرار داد که تصورش را هم نکرده بودند [۳۸]. چنانکه عبدالله بن عمر سمیفرماید: رسول خدا جبا ۳۱۵ نفر از یارانش به سوی بدر حرکت نمود. وقتی که آنجا رسید، گفت: بارالها اینها گرسنه هستند، سیرشان بگردان؛ پابرهنه هستند، سوارشان بگردان؛ برهنه هستند، بپوشانشان و خداوند نیز دعای پیامبر اکرم جپذیرفت و آنان را فاتح و پیروز گرداند و غنایم هنگفتی را نصیب آنان نمود [۳۹].
پیامبر اکرم جنیز در تقسیم غنایم جنبه عدالت و انصاف را در نظر گرفت به گونهای که به تمام کسانی که به دستور ایشان جهت انجام وظایف مهم موفق به شرکت در جنگ نشده بودند، سهمی به اندازۀ سهام کسانی که حاضر بودند بخشید و بر این اساس که خدا، بندگانش را بیش از طاقت آنها مکلف نساخته است، بنابراین پیامبر اکرم جنیز خواستۀ خویش را از سپاهیان خود، بر این رویه، استوار گردانده بود؛ چنانکه خداوند متعال میفرماید:
﴿لَا يُكَلِّفُ ٱللَّهُ نَفۡسًا إِلَّا وُسۡعَهَاۚ لَهَا مَا كَسَبَتۡ وَعَلَيۡهَا مَا ٱكۡتَسَبَتۡۗ رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذۡنَآ إِن نَّسِينَآ أَوۡ أَخۡطَأۡنَاۚ رَبَّنَا وَلَا تَحۡمِلۡ عَلَيۡنَآ إِصۡرٗا كَمَا حَمَلۡتَهُۥ عَلَى ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِنَاۚ رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلۡنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِۦۖ وَٱعۡفُ عَنَّا وَٱغۡفِرۡ لَنَا وَٱرۡحَمۡنَآۚ أَنتَ مَوۡلَىٰنَا فَٱنصُرۡنَا عَلَى ٱلۡقَوۡمِ ٱلۡكَٰفِرِينَ٢٨٦﴾[البقرة: ۲۸۶].
«خداوند، هیچ نفسی را بیش از طاقتش مکلف نمیگرداند. از آنِ هر نفس است ثواب اعمال نیک وی و به ضرر آن است جزای اعمال بدش. بارالها ما را مؤاخذه نگردان به آنچه فراموش و خطا کردیم. بارالها آن بار سنگینی که بر دوش گذشتگان گذاشته بودی، بر ما مگذار و آنچه را طاقت آن را نداریم، بر ما منه. ما را ببخش و از ما در گذر و بر ما رحم نما؛ تو هستی مولای ما؛ پس ما را بر کافران پیروز بگردان».
براساس مضامین این آیه، رسول خدا جنیز مسلمانان را بیش از طاقتشان چه در شرائط عادی و چه در جنگ مکلف نمیگردانید. و به این دلیل در جنگ بدر نیز رسول خدا، برخی از اصحاب را به جهت ملاحظۀ شرایط خانوادگی از شرکت در جنگ معاف نمود.
چنانکه عثمان سرا به خاطر بیماری همسرش، رقیه ل، که نیاز به مراقبت داشت، از شرکت در جنگ معاف نمود [۴۰].
همچنین آن حضرت، به ابوامامه نیز اجازه داد تا در خانه بماند؛ زیرا مادرش مریض بود و نیاز به مراقبت و نگهداری داشت؛ چنانکه ابوامامه بن ثعلبه میگوید: رسول خدا جاعلام کرد که میخواهد به سوی بدر حرکت کند . من آماده حرکت شدم. اما دائیام گفت: نزد مادرت بمان! من به او گفتم: تو از خواهرت مراقبت بنما. چون این خبر به رسول خدا جرسید، ایشان دستور داد تا من نزد مادرم بمانم و ابوبرده در جنگ شرکت نمود. در بحبوحۀ جنگ مادر ابوامامه وفات نمود و آن حضرت بر او نماز خواند [۴۱].
این اخلاق والا و رعایت نمودن شرایط و وضعیت خانوادگی سپاهیان، سبب میشد که ارتباطی قوی و دوستانه میان فرمانده و سپاهیان به وجود آید.
برخی از اصحاب و یاران پیامبر اکرم جکه وظائف خاصی داشتند و یا به دلیل مشکلات خاص، پیامبر اکرم جآنها را برگرداند عبارتند از:
۱- ابولبابه: پیامبر اکرم جوی را در مدینه جانشین خویش تعیین نمود.
۲- عاصم بن عدی: پیامبر اکرم جوی را جهت کاری به سوی مردم «بخش بالای مدینه» فرستاده بود.
۳- حارث بن حاطب: پیامبر وی را جهت کاری به سوی مردم بنی عمر و بن عوف فرستاده بود.
۴- حارث بن صمه: در وسط راه افتاد و پایش شکست. رسول خدا وی را بگردانید.
۵- خوات بن جبیر: در مسیر راه سنگی به پایش اصابت کرد و پیامبر اکرم جوی را از«صفراد» برگردانید [۴۲].
پیامبر اکرم جنیز سهم شهدا را از غنایم به وارثان آنان داد و بدین طریق بیش از چهارده قرن است که اسلام، فرزندان و خانوادهای شهدا را گرامی داشته است [۴۳].
[۳۰] مسند امام احمد، ج ۵، ص ۳۲۴ – تفسیرابن کثیر، ج ۲، ص ۲۸۳. [۳۱] مسند امام احمد، ج ۵، ص ۳۲۲. [۳۲] الاساس فی التفاسیر، ج ۴، ص ۲۱۱۳ – ۲۱۱۴. [۳۳] من هدی سورة الانفال، محمد المصری، ص ۹۵ - ۹۶. [۳۴] همان، ص ۶۷. [۳۵] همان، ص ۶۷ – ۶۸. [۳۶] فی ظلال القرآن، ج ۳، ص ۱۴۷۳-۱۴۷۴. [۳۷] المنهج التربوی للسیرة النبویة التربیة الجهادیة، غضبان، ج ۱، ص ۵۲. [۳۸] صور و عبر من الجهاد النبوی فیالمدینة، ص ۶۱-۶۲. [۳۹] سنن ابی داوود،ج ۵، ص ۵۲۵، حسنه الالیانی /. [۴۰] بخاری، کتاب الفضائل، باب مناقب عثمان، ج ۴، ص ۲۴۵، شمارة ۳۶۹۹. [۴۱] الطبرانی فی الکبیر و رجاله تقات – مجمع الزوائد، ج ۳، ص ۳۱. [۴۲] معین السیرة، ص ۲۱۵. [۴۳] السیرة النبویة، ابی شهبة، ج ۲، ص ۱۷۶.
ابن عباس میگوید: رسول خدا جدر مورد اسیران خطاب به ابوبکر و عمرسفرمود: نظرتان در مورد اسیران چیست؟
ابوبکرسگفت: آنها عموزادگان و اقوام ما هستنند. به نظر من، اگر فدیهای از آنها بگیریم، شاید این امر موجب تقویت ما علیه کافران بشود و به آنان نیز فرصت مییابند تا در آینده اسلام را بپذیرند.
رسول خدا خطاب به عمر فرمود : نظر تو چیست؟
عمرسگفت: به خدا سوگند! با ابوبکر موافق نیستم. من معتقدم که به ما اجازه دهی تا گردنشان را بزنیم. علی گردن عقیل را بزند و من گردن فلانی( یکی از اقوامش) را میزنم؛ زیرا اینها سران و زمامداران کفر هستند.
رسول خدا جبراساس پیشنهاد ابوبکر عمل نمود و رأی عمر را نادیده گرفت.
عمرسمیگوید: فردای آن روز پیامبر اکرم جو ابوبکر را در حالت گریه دیدم. گفتم: ای پیامبر خدا! چه شده است؟
رسول خدا جفرمود: به خاطر پیشنهاد دوستانت، ناراحتم. نزدیک بود عذاب الهی که تا نزدیکی این درخت آمده بود، گریبانگیر ما بشود.
آیاتی که در این باره نازل گردید، این گونه بود:
﴿مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَن يَكُونَ لَهُۥٓ أَسۡرَىٰ...﴾[الأنفال: ۶۷].
عبدالله بن مسعود در روایتی میگوید: روز بدر، رسول خدا جفرمود: در مورد اسیران نظرتان چیست؟
ابوبکر گفت: ای رسول خدا، آنها اقوام بستگانت هستند؛ آنها را نگهدار و مورد لطف قرار بده؛ امید است به سوی خدا برگردند.
عمر گفت: ای رسول خدا جآنان، تو را از دیارت بیرون کردند و تکذیبت نمودند. بگذار تا گردنشان را بزنم!.
عبدالله بن رواحه گفت: یکی از درههایی که بیشتر هیزم داشته باشد، انتخاب کن و آنها را در آن رها کرده و آن را بر آنها شعلهور بگردان.
عباس گفت: صله رحم را قطع کن.
رسول خدا جپاسخی به آنها نداد. مردم میگفتند: پیامبر اکرم جنظر به ابوبکر را میپذیرد؛ برخی هم میگفتند: پیامبر اکرمجنظریه عمر را میپذیرد و برخی میگفتند: پیامبر اکرم جرأی عبدالله بن رواحه را خواهد پذیرفت.
رسول خدا جفرمود: خدا، دلهای برخی از افراد را از خشت هم نرمتر میگرداند؛ همان طور که قلب عدهای را از سنگ نیز سختتر میگرداند. ای ابوبکر! تو مانند عیسی هستی که فرمود:
﴿إِن تُعَذِّبۡهُمۡ فَإِنَّهُمۡ عِبَادُكَۖ وَإِن تَغۡفِرۡ لَهُمۡ فَإِنَّكَ أَنتَ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡحَكِيمُ١١٨﴾[المائدة: ۱۱۸].
«بارالها! اگر آنها را عذاب دهی، آنان بندگان تو هستند و اگر آنان را ببخشی، تو غالب و با حکمت هستی».
و مثال تو ای عمر مانند نوح است که قرآن میگوید:
«﴿وَقَالَ نُوحٞ رَّبِّ لَا تَذَرۡ عَلَى ٱلۡأَرۡضِ مِنَ ٱلۡكَٰفِرِينَ دَيَّارًا٢٦﴾[نوح: ۲۶].
«نوح گفت: بارالها خانهای از کافران را بر روی زمین باقی نگذار».
و مانند موسی هستی که گفت:
﴿وَقَالَ مُوسَىٰ رَبَّنَآ إِنَّكَ ءَاتَيۡتَ فِرۡعَوۡنَ وَمَلَأَهُۥ زِينَةٗ وَأَمۡوَٰلٗا فِي ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا رَبَّنَا لِيُضِلُّواْ عَن سَبِيلِكَۖ رَبَّنَا ٱطۡمِسۡ عَلَىٰٓ أَمۡوَٰلِهِمۡ وَٱشۡدُدۡ عَلَىٰ قُلُوبِهِمۡ فَلَا يُؤۡمِنُواْ حَتَّىٰ يَرَوُاْ ٱلۡعَذَابَ ٱلۡأَلِيمَ٨٨﴾[یونس: ۸۸].
«موسی گفت: بارالها به فرعون و قومش، زینت و دارایی دنیا را عنایت نمودی تا از این طریق بندگان را گمراه نمایند. بارالها، اموالشان را نابود و قلبهایشان را سخت بگردان. پس ایمان نیاورند مگر اینکه عذاب دردناک را مشاهده نمایند».
سپس پیامبر اکرم جفرمود: به دلیل تنگدستی و مشکلاتی که به آن گرفتار هستید، بنابر این آنان را بدون پرداخت فدیه آزاد ننمایید.
عبدالله بن مسعود میگوید: من گفتم: غیر از سهیل بن بیضاء که علیه اسلام تبلیغ مینمود. رسول خدا جساکت ماند و چیزی نگفت: به اندازه ترس مرا فراگرفت که فکر کردم سنگی از آسمان بر سرم خواهد افتاد تا اینکه پیامبر اکرم جنیز فرمود: غیر از «سهیل بن بیضاء»؛ سپس این آیات نازل گردید:
﴿مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَن يَكُونَ لَهُۥٓ أَسۡرَىٰ...﴾[الأنفال: ۶۷] [۴۴].
آیه فوق بیانگر اصل مهمی در بنای دولت نو پای اسلامی است و آن اینکه دولت اسلامی باید صلابت داشته باشد و رعب و وحشتش، در دل دشمنان نفوذ نماید. بنابراین، جهت اجرای چنین اصلی باید به جزئیات اهمیت داد [۴۵].
در آن روز سعد بن معاذسبا مشاهدۀ این وضعیت که اصحاب و یاران پیامبر اکرم جمشغول اسارت گرفتن مشرکان هستند، ناراحت به نظر میآمد. رسول خدا جخطاب به وی فرمود: گویا از این عمل(اسیر گرفتن) ناراحت هستی. او گفت: آری، ای رسول خدا! این اولین درگیری با کفار است بنابراین، به نظر من بهتر بود، آنان را به قتل میرساندیم [۴۶].
برخورد رسول خدا جبا اسیران بیانگر رحمت، عدالت و رعایت اهداف عالی دعوت بود. به همین علت پیامبر اکرم جبا آنان شیوههای مختلفی اعمال نمود، به این ترتیب که دستور قتل برخی را صادر نمود؛ از برخی فدیه پذیرفت و عدهای را هم بخشید و آزاد نمود و آزادی برخی را به آموزش دادن ده نفر از فرزندان مسلمانان مشروط گردانید.
[۴۴] مسند امام احمد، تفسیر ابن کثیر، ج ۲، ص ۳۲۵. [۴۵] معین السیرة، ص ۲۰۹. [۴۶] التربیة الجهادیة، غضبان، ج ۱، ص ۱۴۱.
پیامبر اکرم جفرمود: اگر مطعم بن عدی زنده میبود و در مورد اینها(اسیران) سفارش میکرد، همه را آزاد مینمودم [۴۷].
این حدیث، بیانگر عمل نمودن به عهد و پیمان و در نظر داشتن احسان است؛ زیرا مطعم بن عدی دارای خصلتهایی بود که همواره از آنها به نیکی یاد میشد. او کسی بود که به رسول خدا ج، در بازگشت از طائف، پناه داد و ایشان را مورد حمایت قرار داد و یکی از سرسختترین افرادی بود که مفاد قطعنامۀ ظالمانه مشرکان، مبنی بر محاصره مسلمانان و بنیهاشم را لغو نمود [۴۸]. بنابراین، آن حضرت به موضعگیری وی، هر چند که مشرک بود، اعلام وفاداری نمود [۴۹].
[۴۷] ابوداود فی الجهاد، بابالمن علی الأسیر، شماره ۲۶۸۹. [۴۸] معین السیرة، ص ۲۰۸. [۴۹] التربیة القیادیة، ج ۳، ص ۵۴.
پیامبر اکرم جهمان گونه که نسبت به مطعم بن عدی اظهار وفاداری نمود، از طرفی دیگر نیز میبایست سران فتنه و جنایتکاران جنگی را به سزای اعمالشان میرساند. و چون عقبه بن ابی معیط و نصر بن حارث از بزرگترین دعوتگران جنگ علیه اسلام و کینهتوزترین افراد نسبت به مسلمانان بودند، بنابراین، زندهماندن آنان، در شرایط خاصی که اسلام با آن مواجه بود، تهدید بزرگی علیه اسلام محسوب میگردید؛ چراکه اگر این افراد آزاد میشدند، ناگزیر دست به هر جنایتی علیه اسلام و مسلمانان میزدند. بر این اساس، رسول خدا جهنگام بازگشت از بدر در محل «صفرا» دستور قتل آنها را صادر کرد.
عقبه ابن ابی معیط با اطلاع از حکم پیامبر اکرم جمبنی بر قتل وی، خطاب به قریشیان گفت: ای قریشیها! افسوس که من در جمع شما کشته میشوم؟ پیامبر اکرم جفرمود: به خاطر دشمنی با خدا و رسول کشته میشوی.عقبه ابن ابی معیط گفت: ای محمد! احسانت بر من بهتر است. مرا هم مانند یکی از مردان قوم در نظر بگیر. اگر آنان را به قتل رساندی، مرا نیز به قتل برسان و اگر بر آنها احسان نمودی، بر من هم احسان کن. اگر از آنها فدیه گرفتی، از من نیز فدیه بگیر. ای محمد! چه کسی بعد از من فرزندانم را سرپرستی میکند.
رسول خدا جفرمود: آتش. سپس فرمود: ای عاصم! گردنش را بزن [۵۰]. عاصم نیز دستور پیامبر جرا عملی نمود [۵۱].
نضر بن حارث نیز یکی از افراد شرور قریش و از کسانی بود که همواره رسول خدا جرا مورد آزار قرار میداد. او به سرزمین«حیره» رفت و از آنجا حکایات فرمانروایان فارس و ماجراهای رستم و اسفندیار را آموخته بود و زمانی که رسول خدا جدر جلسهای از خداوند سخن میگفت و قومش را از سرنوشت امتهای گذشته، بیم میداد، فوراً بعد از سخنان آن حضرت، برمیخاست و میگفت: به خدا سوگند، من سخن بهتری دارم. نزد من بیائید! سپس به بیان ماجراهای پادشاهان فارس، رستم و اسفندیار میپرداخت و میگفت: سخنان محمد، چگونه از سخنان من بهتر است؟ [۵۲]
بدیهی است که چنین فرد متکبری که تصور مینماید، سخنان بهتری از کلام خدا و رسول خدا، برای گفتن و بیان نمودن دارد، باید اکنون که در جنگ با رسول خدا جدستگیر شده است، به سزای اعمال خود برسد. به همین دلیل، رسول خدا جدرباره او با کسی مشورت نکرد [۵۳]و به علی دستور داد تا او را به قتل رساند [۵۴].
با کشته شدن این دو مجرم، مسلمانان آموختند که برخی از سرکشان معاند و دشمنان سرسخت، نباید مورد ترحم قرا گیرند و اصولاً هیچ نوع تساهل و سازشی در مورد آنان پذیرفتنی نیست؛ زیرا آنان سردمداران شرارت و رهبران ضلالت هستند و با اعمال زشت و قبیح خود، جایی برای عفو و گذشت باقی نگذاشتهاند [۵۵].
[۵۰] مجمع الزوائد، ج ۶، ص ۸۹. [۵۱] التربیة القیادیة، ج ۳، ص ۶۰. [۵۲] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۱، ص ۴۳۹ – ۴۴۰. [۵۳] التربیة القیادیة، ج ۳، ص ۵۷. [۵۴] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۲، ص ۲۵۵. [۵۵] البدایة والنهایة، ج ۳، ص ۳۰۶.
رسول خدا جبعد از اینکه به مدینه رسید، اسیران را درمیان اصحاب خود تقسیم نمود و فرمود: با آنها به خوبی رفتار کنید [۵۶]. این توصیه در واقع از این فرمودۀ الهی سر چشمه میگرفت که میفرماید:
﴿وَيُطۡعِمُونَ ٱلطَّعَامَ عَلَىٰ حُبِّهِۦ مِسۡكِينٗا وَيَتِيمٗا وَأَسِيرًا٨﴾[الإنسان: ۸].
«به خاطر محبتی که با خدا دارند، به مسکین و یتیم و اسیر خوراک میدهند».
ابوعزیز بن عمیر، برادر مصعب بن عمیر، مشاهدات خویش را این گونه بیان میکند:
من در جنگ بدر از اسیران بودم. پیامبر در مورد اسیران سفارش به نیکی نمود. من میان انصار بودم. به جهت سفارش پیامبر اکرم جآنها هر وقت شام و نهار میخوردند، غذای بهتر را به من میدادند [۵۷].
ابوالعاص بن ربیع نیز میگوید: خداوند به انصار جزای خیر دهد. من درمیان آنها بودم. هر وقت شام و نهار میخوردند، نان را به من میدادند و خودشان خرما میخوردند؛ چرا که نان کمتر یافت میشد. بنابراین، مرا بر خود ترجیح میدادند. ولید بن ولید بن مغیره نیز علاوه بر تأیید مطالب فوق میگوید: خودشان پیاده راه میرفتند و ما سواره بودیم [۵۸].
اساس این رفتار سراسر شفقتآمیز را، قرآن طرحریزی نموده بود که رسول خدا جنیز آن را به اصحاب و یارانش تعلیم داد و آنان به آن عمل نمودند و چنان در وجود اسیران اثر گذاشت که تعدادی از اشراف و بزرگانشان دین اسلام را پذیرفتند مانند ابوعزیز که قبل از رسیدن به مدینه مسلمان شد و همین طور سائب بن عبید [۵۹]که بعد از پرداخت فدیه اسلام را پذیرفت.
اسیران در حالی به خانههایشان بازگشتند که از دعوت اسلامی متأثر گشته و دلهایشان پاک شده بود. آنان در مجالس خود از رسول خدا جو مکارم اخلاقی، محبت و گذشت، دعوت و تقوای او سخن میگفتند. حقا که این نوع برخورد کریمانه بیانگر برتری اسلام در رفتار با انسانها به ویژه دشمنان میباشد [۶۰].
[۵۶] همان، ص ۳۰۷. [۵۷] مجمع الزوائد، ج ۶، ص ۸۶. [۵۸] المغازی، واقدی، ج ۱، ص ۱۱۹. [۵۹] محمد رسول الله، عرجون، ج ۳، ص ۴۷۴. [۶۰] التاریخ الإسلامی، ج ۴، ص ۱۷۵ – ۱۷۶.
مردم قریش جهت آزادی اسیرانشان مبالغی را نزد پیامبر اکرم جفرستادند و هر تیرهای، اسیرش را آزاد گردانید. عباس گفت: ای پیامبر خدا جمن مسلمان بودم. پیامبر اکرم جفرمود: خدا بهتر میداند. اما ظاهراً علیه ما شمشیر کشیده بودی. بنابراین، خودت را و دو برادرزادهات، نوفل بن حارث بن عبدالمطلب و عقیل بن ابی طالب بن عبدالمطلب، و همپیمانت، عتبه بن عمرو، را با پرداخت فدیه آزاد کن. عباس گفت: ای رسول خدا جمن چنین پولی ندارم. پیامبر فرمود: پس کجا شد آن مالی که تو و امالفضل در زمین پنهان کرده بودید و گفتی اگر در این سفر با مشکلی روبرو شدم، این مال از آن فرزندانم، فضل و عبدالله و قثم است.
عباس گفت: به خدا سوگند! اکنون یقین دارم که تو رسول خدا جهستی؛ زیرا از این موضوع جز من و امالفضل کسی خبر نداشت؛ پس اموالی که در جنگ از من نصیب شما گردیده است، به جای فدیه قبول نمائید. رسول خدا جفرمود: این مال، مالی است که خدا به ما داده است. سرانجام، عباس طبق دستور رسول خدا ججهت آزادی خود و افراد مورد نظر فدیه پرداخت کرد و آزاد شد. این آیات نازل گردید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِيُّ قُل لِّمَن فِيٓ أَيۡدِيكُم مِّنَ ٱلۡأَسۡرَىٰٓ إِن يَعۡلَمِ ٱللَّهُ فِي قُلُوبِكُمۡ خَيۡرٗا يُؤۡتِكُمۡ خَيۡرٗا مِّمَّآ أُخِذَ مِنكُمۡ وَيَغۡفِرۡ لَكُمۡۚ وَٱللَّهُ غَفُورٞ رَّحِيمٞ٧٠ وَإِن يُرِيدُواْ خِيَانَتَكَ فَقَدۡ خَانُواْ ٱللَّهَ مِن قَبۡلُ فَأَمۡكَنَ مِنۡهُمۡۗ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ٧١﴾[الأنفال: ۷۰-۷۱].
«ای پیامبر، بر اسیرانی که در اختیار شماست بگو: اگر خداوند در دلهایتان خیر را سراغ داشته باشد، بهتر از آنچه از شما گرفته شده است به شما میدهد. خداوند، گناهان شما را میبخشد و خداوند، غفور و رحیم است. اگر مشرکین بخواهند به تو خیانت کنند، آنها قبل از این نسبت به خداوند مرتکب خیانت شدند، اما خداوند شما را بر آنها پیروز گردانید و خداوند دانا و با حکمت است».
عباس میگوید: در ازای بیست اوقیه مالی که از من به غنیمت گرفته شد، خداوند در اسلام، بیست غلام به من داد. افزون بر مغفرتی که در آخرت امیدش را دارم [۶۱].
آیۀ فوق هر چند در مورد عباس نازل گردیده است، اما حکم آن برای تمامی دوران ثابت است و تمام اسیران را شامل میشود [۶۲].
بعضی از انصار، از رسول خدا جاجازه خواستند تا فدیۀ عباس را بپردازند و گفتند: اجازه بدهید فدیۀ خواهرزاده خود را بپردازیم! پیامبر اکرم جفرمود: به خدا شما نمیتوانید حتی یک در هم از فدیۀ عباس را کم بکنید [۶۳].
این تعبیر انصار که گفتند: ( ابن اختنا) [۶۴](خواهرزاده ما) بیانگر ادب آنها در برخورد با رسول خدا است؛ چرا که نمیخواستند با پرداخت فدیۀ عباس بر رسول خدا جمنت بگذارند. بنابراین، نگفتند: ابن عمک(پسر عموی تو) از طرفی رسول خدا جبه جهت آنکه این موضوع را به اثبات برساند که در دین هیچ نوع تبعیض و تساهلی وجود ندارد، پیشنهاد آنان را نپذیرفت [۶۵].
این عملکرد رسول خدا برای مسلمانان حاوی این مطلب است که در اجرای فرامین الهی هیچ تفاوتی میان اقوام و خویشان و دیگران وجود ندارد؛ بلکه بر عکس، آن حضرت بهای آزادی عباس را سنگینتر نمود [۶۶].
عباس سبعد از پرداخت فدیۀ آزادی خود و افراد زیر نظر خود به مکه بازگشت و در آنجا اسلامش را مخفی نمود و با مهارت خاصی به عنوان نیروی اطلاعاتی دولت اسلامی در مکه انجام وظیفه نمود تا اینکه در فتح مکه چند ساعتی قبل از ورود لشکر اسلام، مسلمان بودن خود را اعلام کرد [۶۷].
[۶۱] البخاری فی المغازی، باب ۱۲، شمارة ۴۰۱۸. [۶۲] حدیث القرآن الکریم عن غزوات الرسول، ج ۱، ص ۱۳۲. [۶۳] شرح العسقلانی لصحیح البخاری، ج ۷، ص ۳۲۱، بهنقل از المستفاد من قصص القرآن، ج ۲، ص ۱۳۵. [۶۴] چونمادر بزرگ عباس امعبدالمطلب از بنینجار یثرب بود. [۶۵] سیلالرشاد، حاحلی، ج ۴، ص ۱۳۵. [۶۶] السیرة النبویة، ابی شهیة، ج ۲، ص ۱۷۶. [۶۷] التربیة القیادیة، ج ۳، ص ۶۸.
عایشه لمیگویى: وقتی مردم مکه بهای آزادی اسیران خود را فرستادند، زینب نیز جهت آزادی شوهرش، ابیالعاص، مالی را فرستاد و آن گردنبندی بود که از مادرش به یادگار مانده بود. رسول خدا جبا مشاهدۀ آن گردنبند، شدیداً متأثر شد و به صحابه فرمود: اگر دوست دارید، اسیرش را آزاد کنید و مالش را برگردانید! صحابه نیز پذیرفتند و چنین کردند [۶۸].
پیامبر از ابوالعاص تعهد گرفت که بین زینب و آمدنش مانع نشود و به همین منظور زید بن حارثه و مردی از انصار را فرستاد و فرمود: در وادی( یاجج) [۶۹]بمانید تا زینب از آنجا بگذرد، سپس وی را به مدینه برگردانید [۷۰].
ابوالعاص بن ربیع، شوهر دخت گرامی رسول خدا ج، کسی بود که در برابر دعوت اسلامی هیچ گونه موضعگیری ننموده و با دست و زبان خود نیز هیچ گونه آسیبی به مسلمانان نرسانیده بود. در جنگ بدر نیز تنها کسی بود که هیچ نقشی نداشت؛ نه صدایی از او شنیده شد و نه اظهار نظری کرد و نه حملهای نمود.
قریشیان چون به آزادی اسیرانشان پرداختند، زینب، دختر رسول خدا جنیز جهت آزادی شوهرش گردنبندی که مادرش خدیجه هنگام ازدواج به وی داده بود، فرستاد و چون این گردنبند برای رسول خدا خاطره انگیز بود، خاطرات پدری و خاطرات زندگی با خدیجه و خاطرات خانوادگی و عاطفی وی زنده شد و از آنجا که پیامبر اکرم جنیز پدری است برخوردار از بالاترین درجات شفقت پدری بنابراین، احساسات و عواطف ایشان به جوش آمد و شفقت مهربانی بر قلب مبارکش طنین افکند. بنابراین، خطاب به یارانش فرمود: اگر دوست دارید که اسیرانش را آزاد کنید و مالش را برگردانید، این کار را بکنید.
این نوع درخواست، بلیغترین تعبیری است که در دل کریمان نفوذ مینماید و آنان را به پاسخ توأم با رغبت و رضایت وادار مینماید [۷۱]. این موضعگیری رسول خدا جعلاوه بر مظاهر عطوفت و ترحم نسبت به فرزندش، هدف دیگری را نیز همراه داشت و آن اینکه دامادش را که از عقل سالم و نظر صائب برخوردار بود، به اسلام فرابخواند [۷۲].
[۶۸] صحیح السیرة النبویة، ص ۲۶۱. [۶۹] اسم مکانی است در نزدیکی مکه. [۷۰] ابوداود، الجهاد، باب فی فداء الاسیر بالمال، شماره ۲۶۹۲. [۷۱] محمد رسول الله، عرجون، ج ۳، ص ۴۸۰ – ۴۸۷. [۷۲] التاریخ الاسلامی، حمیدی، ج ۴، ص ۱۸۳.
او فردی نیازمند و صاحب فرزندانی دختر بود. هنگام اسارت، خطاب به پیامبر اکرم جگفت: ای رسول خدا جتو میدانی که من فردی نیازمند و عیالدار هستم و مالی هم ندارم که پرداخت کنم بنابراین، بر من احسان کن!
رسول خدا جپذیرفت و از او تعهد گرفت تا دوباره علیه پیامبر موضعگیری ننماید و دشمنانش را حمایت نکند. ابوعزه بعد از آزادی، در مدح رسول خدا جچنین سرود:
من مبلغ عني الرسول محمد
بانك حق والـمليك حميد
وانت امرؤ بوئت فينا مباءة
لها درجات سهلة وصعود
فانك من حاربته لـمحارب
شقي ومن سالـمته لسعيد
«چه کسی از جانب من به پیامبر میرساند که تو بر حقی و خداوند شایستۀ ستایش است. تو در بین ما دارای مقام و منزلتی هستی که از درجات بالا و سهل بر خوردار است. تو با هر کسی به جنگ پرداختی، آن طرف بدبخت است و هرکسی که تو با او صلح نمودی، نیکبخت است».
ابن کثیر میگوید: ابوعزه به عهد خود با پیامبر اکرم جوفا ننمود و مشرکان، وی را فریب دادند و در جنگ احد دوباره به اسارت مسلمانان در آمد. این مرتبه نیز از رسول خدا جخواست تا وی را ببخشاید، پیامبر اکرم جفرمود: «اکنون تو را رها نمیکنم که دست به رخسارت بکشی و بگویی محمد را دو مرتبه، گول زدم».
آن گاه دستور داد تا گردنش را بزنند [۷۳].
پیامبر اکرم جزمانی که ابوعزه، فقر و بدبختی خود را یادآور گردید، از وی گذشت نمود و او را آزاد گردانید، اما او به تعهدی که با پیامبر اکرم جمبنی بر شرکت ننمودن در جنگ علیه پیامبر و پذیرفتن صلح بسته بود، وفا ننمود و در جنگ احد دوباره به اسارت در آمد، امّا این بار بر خورد پیامبر با وی قاطعانه و با صلابت بود و دستور داد تا گردنش را بزنند.
[۷۳] البدایة والنهایة، ج ۳، ص ۳۱۳.
عبدالرحمن بن اسعد بن زراره سمیگوید: اسیران را به مدینه آوردند. سوده بن زمعه، همسر رسول خدا جکه در محل آل عفرا بود و هنوز آیات حجاب نازل نشده بود، میگوید: من آمدم. مردم گفتند: اینها اسیران جنگی هستند. من به خانهام برگشتم و رسول خدا جآنجا تشریف داشت. ناگهان چشمم به ابوزید، سهیل بن عمر، در گوشه خانه افتاد که دستانش با طناب به گردنش بسته شده بود. خطاب به او گفتم: ابوزید! دستانت را در اختیار آنها گذاشتید، چرا با عزت نمردید؟ ناگهان با صدای رسول خدا جاز داخل خانه به خود آمدم. فرمود: آیا او را علیه خدا و رسولش تحریک مینمایی؟ گفتم: به خدا وقتی ابوزید را در این وضعیت، مشاهده نمودم، نتوانستم خود را کنترل کنم و چنین گفتم [۷۴].
مکرز بن حفص برای آزاد کردن سهیل بن عمرو به مدینه آمد. چون با مسلمانان به گفتگو پرداخت و به توافق رسیدند به وی گفتند: پس مال مورد نظر را بپرداز! او گفت: مرا به جای سهیل بازداشت نمائید تا او بهای آزادی خود را بیاورد. مسلمانان، سهیل را آزاد کردند و مکرز را بازداشت نمودند. در حدیثی مرسل، آمده است که عمر بن خطاب به رسول خدا جگفت: به من اجازه بده تا دندانهای سهیل را بکشم که زبانش آویزان شود تا کسی دیگر نتواند علیه شما لب به سخن بگشاید!.
رسول خدا جفرمود: من او را مثله نمیکنم تا مبادا خدا مرا مثله گرداند؛ هر چند که پیامبر باشم. سپس رسول خدا جخطاب به عمر فرمود: امید است در آینده به مقامی برسد که وی را سرزنش ننمائی. ابن کثیر میگوید: این همان مقامی بود که بعد از وفات رسول خدا جو ارتداد عرب و بروز نفاق، سهیل به آن دست یافت و به عنوان خطیب در مکه به ایراد سخن پرداخت و مردم را به ثبات بر دین حنیف تشویق نمود و گفت: «ای قریش، آخرین مردمان در قبول اسلام و اولین آنها در ارتداد نباشید. هر کس ما را نسبت به اسلام دچار شک و تردید گرداند، گردنش را میزنیم» [۷۵].
رسول خدا جاز مثله نمودن سهیل صرف نظر کرد و این عمل را؟ آفرینش خدا دانست و این عمل بزرگی است که رسول خدا جآن را برای رهبرانی که در جنگها پیروز میشوند، آموزش داد [۷۶].
[۷۴] السیرة النبویة، محمد صویانی، ج ۲، ص ۲۰۰. [۷۵] التاریخ السلامی، حمیدی، ج ۴، ص ۱۸۱. [۷۶] محمد رسول الله، عرجون، ج ۳، ص ۴۷۴.
ابنعباس میگوید: برخی از اسیران قادر به پرداخت بهای آزادی خود نبودند. بنابراین، رسول خدا جآنها را موظف نمود تا به فرزندان انصار سواد خواندن و نوشتن بیاموزد [۷۷]. و هر کدام از آنها ده کودک را آموزش میداد، این عمل به جای فدیه از او پذیرفته میشد [۷۸].
پذیرفتن آموزش از اسیران در شرایطی که مسلمانان شدیداً به مال نیاز داشتند، بیانگر نظر عمیق اسلام در باب علم و معرفت و مبارزه با بیسوادی است. البته از دینی که نخستین فرامینش به خواندن و نوشتن تشویق مینماید، این عمل زیاد شگفتآور نیست؛ چنانکه نخستین آیات و قرآن حامل این پیام هستند:
﴿ٱقۡرَأۡ بِٱسۡمِ رَبِّكَ ٱلَّذِي خَلَقَ١ خَلَقَ ٱلۡإِنسَٰنَ مِنۡ عَلَقٍ٢ ٱقۡرَأۡ وَرَبُّكَ ٱلۡأَكۡرَمُ٣ ٱلَّذِي عَلَّمَ بِٱلۡقَلَمِ٤﴾[العلق: ۱-۴].
«بخوان به نام ذاتی که تو را آفرید. ذاتی که انسان را از خون بستهای آفریده است. بخوان! که پروردگارت بزرگوار است. ذاتی که به وسیلۀ قلم آموخت».
با این عمل، رسول خد ا جنخستین فردی است که هستههای اولیه مبارزه علیه بیسوادی و نشر خواندن و نوشتن را گذاشت. حقا که اسلام، گوی سبقت را در این زمینه از همه برده است [۷۹].
[۷۷] صحیح السیرة النبویة، ص ۲۶۱. [۷۸] التربیة القیادیة، ج ۳، ص ۷۴. [۷۹] السیرة النبویة، ابوشهبه، ج ۲، ص ۱۶۴ – ۱۶۵.
سرنوشت اسیران در اسلام در اختیار امام وقت است. امام، باید با در نظر داشتن مصالح کلی مسلمانان یکی از موارد چهارگانه زیر را اختیار نماید:
۱- قتل: آن حضرت قتل عقبه بن ابی معیط و نضر بن حارث را صلاح دانست.
۲- احسان نمودن: یعنی آزاد کردن اسیر بدون عوض؛ چنانچه پیامبر ابوعزۀ جمحی را آزاد نمود.
۳- گرفتن فدیه: آزاد کردن اسیر در برابر پرداخت بهای آزادی؛ چنانچه با عباس، نوفل بن حارث، عقیل بن ابی طالب و دیگران چنین بر خورد نمود.
۴- بردهگیری: چنانکه سعد بن معاد سدر مورد یهود بنیقریظه چنین قضاوت نمود که فرزندان و زنانشان به عنوان برده گرفته شوند و اموالشان تقسیم گردد و جنگجویانشان کشته شوند [۸۰].
[۸۰] غزوة بدر الکبری، ص ۱۰۱.
۱- یکی از نتایج مهم جنگ بدر، آشکار شدن قدرت و شوکت مسلمانان بود که از این تاریخ، در مدینه و اطراف آن از رعب و هیبت خاصی برخوردار گردیدند و کسانی که قصد حمله به مدینه را داشتند، قبل از وارد شدن در میدان عمل، توان رزمی مسلمانان را باید مد نظر میداشتند.
از آن به بعد جایگاه رسول خدا جدر مدینه تقویت گردید و ستارۀ اسلام درخشیدن گرفت و کسانی که در دعوت جدید دچار شک و تردید بودند و مشرکان مدینه که جرأت آشکار ساختن کفر خود را نداشتند، حرکت نفاق و توطئه را ساماندهی و رهبری نمودند و افرادی در مجلس رسول خدا جاسلام را اظهار مینمودند و در صف مسلمانان قرار میگرفتند، اما در باطن همچنان کافر بودند؛ یعنی، نه تعالیم اسلام را پذیرفته بودند و نه در اعمال کفرآمیز خود اصرار میورزیدند.
خداوند در مورد این افراد میفرماید:
﴿مُّذَبۡذَبِينَ بَيۡنَ ذَٰلِكَ لَآ إِلَىٰ هَٰٓؤُلَآءِ وَلَآ إِلَىٰ هَٰٓؤُلَآءِۚ وَمَن يُضۡلِلِ ٱللَّهُ فَلَن تَجِدَ لَهُۥ سَبِيلٗا١٤٣﴾[النساء: ۱۴۳].
«متردد بودند، نه در صف مسلمانان و نه در صف کفار بودند و کسی را که خدا گمراه نماید، برای او راه نجاتی نیست».
خداوند نیز به خاطر همین موضعگیری دوگانۀ آنان، عملکرد آنها را نکوهش کرده است و آیات، پرده از نیات خبیثشان برداشته و آنها را به عذابهای سختی تهدید نموده است:
﴿إِنَّ ٱلۡمُنَٰفِقِينَ فِي ٱلدَّرۡكِ ٱلۡأَسۡفَلِ مِنَ ٱلنَّارِ وَلَن تَجِدَ لَهُمۡ نَصِيرًا١٤٥﴾[النساء: ۱۴۵].
«منافقین در طبقۀ پائین دوزخ خواهند بود».
یکی دیگر از نتایج جنگ بدر، افزایش اعتماد مسلمانان به ذات باریتعالی و رسول گرامی وی و تقویت بنیه ایمان آنها و گرویدن تعداد زیادی از مشرکان قریش به اسلام بود که این امر موجب تقویت روحیه مسلمانان مستضعف در مکه گردید و آنان نیز به نصرتهای الهی امیدوار گردیدند و دلهایشان آرام گرفت و مطمئن شدند که طلوع سپیده دم پیروزی نزدیک است و بدین ترتیب ایمان و عقیدۀ آنان مستحکمتر و استوارتر گردید.
علاوه بر موارد ذکر شده مسلمانان نیز به مهارتهای نظامی و شیوههای جدید جنگی و شهرت وسیع چه در داخل شبهجزیره و چه در خارج آن دست یافتند؛ زیرا آنان به قدرتی تبدیل شده بودند که عربها از آن حساب میبردند و نه تنها قریش را تهدید میکردند؛ بلکه بزرگان تمام قبایل نقاط مختلف از آنها احساس خطر مینمودند و غنایم هنگفتی که مسلمانان از جنگ بدر کسب نمودند و موجب رشد و بهبود وضعیت اقتصادی آنان گردیده بود، در این مورد سهمی بهسزا ایفا نمود [۸۱].
۲- از طرفی دیگر قریش نیز متحمل خسارتهای سنگینی گردید و علاوه بر هلاکت رسیدن افرادی مانند ابی جهل بن هشام، امیه بن خلف، عتبه بن ربیعه و دیگران که رهبران کفر و شرک و قویترین و شجاعترین افراد قریش بودند، دچار خسارتهای دیگری نیز گردیدند؛ چرا که از آن به بعد، مدینه به کانونی تبدیل شده بود که نه تنها تجارت قریش را تهدید مینمود؛ بلکه سیادت و نفوذ قریش در سرتاسر حجاز را نیز تهدید مینمود [۸۲]به هیمن دلیل خبر شکست قریشیان برای مردم مکه امری باورکردنی نبود و چون صاعقهای بر آنان فرود آمد.
ابناسحاق میگوید: اولین کسی که خبر شکست قریش را به مردم مکه رساند، حسیمان بن عبدالله خزاعی بود. مکیها از وی سؤال کردند چه خبر داری؟ گفت: عقبه بن ربیعه، شیبه بن ربیعه، ابوالحکم بن هشام، امیه بن خلف، زمعه بن اسود و ابوالبختری بن هشام، همگی کشته شدند. از او پرسیدند که صفوان در چه حالی است؟
گفت: صفوان آنجا در خانه نشسته است. به خدا سوگند! من، پدر و برادرش را دیدم که چگونه کشته میشدند [۸۳].
همچنین ابورافع، غلام رسول خدا ج، رسیدن خبر شکست قریش به ابولهب را این گونه بیان میکند:
من، نزد عباس بن عبدالمطلب بودم. اسلام، به تمامی خانهها سرایت کرده بود. من و امالفضل مسلمان شده بودیم. اما عباس، اسلامش را پنهان مینمود؛ چراکه او دارای اموال زیادی بود که درمیان اقوامش پراکنده بود. ابولهب در جنگ شرکت نکرد و کسی دیگر را به جای خود فرستاد. وقتی که خبر هلاکت قریشیان در بدر به ما رسید، ابولهب سرافکنده و رسوا گردید و ما احساس قدرت و عزت نمودیم.
ابورافع میگوید: من انسانی ضعیف بودم و به تراشیدن و درست کردن تیر اشتغال داشتم. به کارم مشغول بودم و «ام الفضل» نیز نزد من بود و از خبر جدید بسیار خوشحال بودیم که ناگهان ابولهب آمد و به مشکل، پاهایش را حرکت میداد تا اینکه نزدیک ما نشست. ناگهان مردم گفتند: ابوسفیان بن حارث آمد. ابولهب گفت: حتماً خبرهای جدید داری. لطفاً برایمان بگو! ابورافع میگوید: ابوسفیان، جلوی ابولهب نشست و در حالی که سایر مردم ایستاده و اطرافشان حلقه زده بودند گفت: به خدا سوگند! به محض اینکه با قوم روبرو شدیم، خودمان را در اختیار آنها قرار دادیم و آنها، ما را به هر طرف میراندند، میکشتند و اسیر میکردند. به خدا! من افراد خود را ملامت نمیکنم؛ زیرا ما با جنگجویانی سفیدپوش و سوار بر اسبهای سفید و سیاه در بین آسمان و زمین روبرو شدیم؛ به خدا کسی در برابر آنها توان ایستادگی نداشت.
ابورافع میگوید: من سرم را بلند نمودم و گفتم: به خدا سوگند! آنها فرشتگان الهی بودهاند. ابولهب، دستش را بلند کرد و سیلی محکمی به صورتم زد. من با وی گلاویز شدم، اما او مرا به زمین خواباند و در حالی که مرا کتک میزد، در این هنگام«امالفضل» چوب خیمه را کشید و با ضربهای محکم، سرش را شکافت و گفت: چون آقایش نیست، بر وی زور میگویی؟
ابولهب با ذلت از آنجا رفت و بعد از هفت شبانه روز بر اثر بیماریی شبیه طاعون مرد [۸۴].
امالفضل بن الحارث، همسر عباس بن عبدالمطلب و خواهر امالمؤمنین، میمونه، و خالۀ خالد بن ولید بود. وی اولین زنی بود که بعد از خدیجه لاسلام آورد [۸۵].
شکی نیست که جنگ بدر برای مشرکان مکه حامل پیامدهای بد و طاقتفرسایی بود. تا آنجا که ابولهب بر اثر آن، وفات نمود.
یکی از پسران ابوسفیان کشته گردید و یکی دیگر به اسارت درآمد و هیچ خانهای در مکه نبود که بر اثر از دست دادن یکی از عزیزان خود عزادار نباشد بنابراین طبیعی بود که آتش انتقام در قلب تکتک قریشیان، شعله میکشید تا جایی که برخی غسل کردن را بر خود حرام قرار داده بودند تا مادام که انتقام خون بزرگان و سرداران خود را نگرفتهاند و بالاخره، جنگ احد فرا رسید و زمینۀ انتقام فراهم شد [۸۶].
۳- یهودیان نیز از اینکه مسلمانان در بدر پیروز شدند و قدرتشان نمایان گردید و اسلام بر دین آنها غالب میشد و مقام و جایگاه رسول خدا جافزوده گردیده بود، نگران و آشفته خاطر شده بودند. به همین دلیل تصمیم گرفتند تا تعهدی را که با پیامبر اکرم جدر بدو ورودش به مدینه بسته بودند، بشکنند و دشمنی خود را آشکار سازند. بنابراین، به طرح دسیسه و توطئه علیه اسلام و مسلمانان پرداختند و در این راستا از هیچ وسیلۀ ممکن، دریغ نورزیدند [۸۷]. البته رسول خدا جنیز از کنترل حرکات آنان غافل نبود تا اینکه سرانجام کار به جایی رسید که آنها اصول اخلاقی و مبانی مورد احترام مسلمانان را مورد استهزاء و اهانت قرار دادند و دشمنی خویش را اعلام کردند و برای رسول خدا جراهی جز جنگ با آنان و اخراجشان از مدینه باقی نماند. در بخشهای آینده این کتاب، در این مورد مفصل سخن خواهیم گفت [۸۸].
[۸۱] التاریخ السیاسی و العسکری، علی معطی، ص ۲۷۴ – ۲۷۵. [۸۲] همان، ص ۲۷۴ – ۲۷۵. [۸۳] صحیح السیرة النبویة، ص ۲۵۷. [۸۴] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۲، ص ۲۵۸. [۸۵] المراة فی العهد النبوی، عصمة الدین کرکر، ص ۱۶۶. [۸۶] السیرة النبویة، ابی شهبة، ج ۲، ص ۱۷۱. [۸۷] التاریخ السیاسی العسکری، ص ۲۷۴. [۸۸] السیرة النبویة، ابیشهبة، ج ۲، ص ۱۷۱.
عروه بن زبیر میگوید: عمیر بن وهب جمحی و صفوان بن امیه بعد از واقعه بدر در کنار کعبه با هم به مشورت پرداختند. عمیر، یکی از شیاطین قریش بود که همواره رسول خدا جو یارانش را آزار میداد و مسلمانان در مکه از جانب او مورد اذیت و آزار قرار میگرفتند. پسرش، وهب بن عمیر، جزو اسیران بدر بود. عمیر از کشته شدگان بدر سخن به میان آورد. صفوان گفت: به خدا سوگند! زندگی بعد از آنها هیچ لطفی ندارد.
عمیر گفت: راست گفتی! به خدا سوگند، اگر توان پرداخت قرضم را میداشتم و از جانب فرزندانم مبنی بر تلف نشدن آنان بعد از من، آسوده خاطر بودم، حتماً خود را به محمد میرساندم و او را میکشتم. و بهانه و دلیل من نیز بر این امر اسارت فرزندم در دست اوست.
صفوان از فرصت استفاده نمود و گفت: بدهی تو را پرداخت مینمایم و فرزندان تو با فرزندان من هیچ تفاوتی از نظر نفقه نخواهند داشت. عمیر گفت: پس این راز را نگه دار! آن گاه عمیر، شمشیرش را زهرآلود کرد و به سوی مدینه رهسپار گردید.
عمر بن خطاب در جمع مسلمانان، از روز بدر سخن میگفت و لطف و احسان خداوند در حق مسلمانان را یادآوری مینمود که ناگهان چشمش به عمیر بن وهب افتاد که جلوی مسجد، در حال خوابانیدن شترش بود و شمشیر خود را نیز به گردن آویخته بود. عمر گفت: این سگ و دشمن خدا، عمیر بن وهب است و جهت توطئه و برپانمودن شری آمده است. عمر نزد رسول خدا جرفت و گفت: عمیر بن وهب، دشمن خدا، مسلح آمده است.
رسول خدا جفرمود: بگذارید نزد من بیاید. عمر آمد و حمائل شمشیرش را گرفت و خطاب به انصار گفت: نزد رسول خدا جحاضر شوید؛ چراکه این فرد خبیث و غیر قابل اعتمادی است.
سپس وی را نزد رسول خدا جآوردند. و چون پیامبر اکرم جوی را دید که عمر حمائل شمشیرش را گرفته است و میکشد، گفت: «عمر! او را رها کن. عمیر! بیا اینجا». عمیر جلو آمد و گفت: «صبح بخیر» و این خوشامد زمان جاهلیت بود. رسول خدا جفرمود: «خداوند خوشامد بهتری از این را که خوشامد بهشتیان است، به ما عنایت نموده و آن «السلام علیکم» است» [۸۹].
عمیر گفت: البته دیری نمیشود که از احوالپرسی قومت فاصله گرفتی.
رسول خدا جفرمود: «برای چه کاری آمدهای»؟ عمیر گفت: به خاطر اسیری که در دست شماست آمدهام.
پیامبر فرمود: «چرا شمشیری با خود حمل نمودهای»؟ عمیر گفت: خداوند این شمشیرها را ناکام گرداند، مگر توانستند برای ما کاری انجام دهند.
پیامبر فرمود: هدف اصلی تو از آمدنت چیست؟ عمیر گفت: برای کاری غیر از آنچه بیان نمودم، به اینجا نیامدهام.
رسول خدا فرمود: «برای امری غیر از این موضوع آمدهای؛ چراکه تو و صفوان کنار خانه کعبه نشسته بودید و از کشتهشدگان بدر، سخن میگفتید. تو گفتی: اگر مقروض نمیبودم و فرزندان خردسال و ناتوانی نمیداشتم، حتماً خودم را به محمد میرساندم و او را به قتل میرساندم. آن گاه صفوان گفت: من سرپرستی فرزندان تو را عهدهدار میگردم و بدهی تو را نیز پرداخت مینمایم و اکنون خدا، میان من و انجام مأموریتی که تو داری حائل است».
عمیر گفت: من گواهی میدهم که تو رسول خدا جهستی؛ حقا که تو از آسمان خبر میآوری، امّا ما تو را تکذیب مینمودیم؛ چون از این موضوع جز من و صفوان کسی دیگر اطلاع نداشت و یقیین دارم که حتماً خداوند به تو اطلاع داده است. سپاس خدایی را که مرا بهسوی اسلام هدایت نمود و مرا به راه درست فراخواند. آن گاه شهادت را بر زبان آورد.
سپس پیامبر اکرم جفرمود: به برادرتان مسائل دینی و قرآن بیاموزید و اسیرش را نیز آزاد گردانید!.
عمیر گفت: ای پیامبر من در راستای جلوگیری از فرامین و دستورات خداوند تلاش زیادی نمودم و با مسلمانان با خشونت رفتار نمودم بنابراین، دوست دارم اگر اجازه بدهی به مکه بروم و آنها را به سوی خدا و رسول و اسلام، فراخوانم. شاید خداوند آنها را به وسیلۀ من هدایت نماید و در غیر این صورت به آزار و اذیت آنها خواهم پرداخت؛ چنانکه در گذشته یاران تو را اذیت و آزار میدادم. پیامبر به وی اجازه داد و او به مکه برگشت.
از طرفی دیگر صفوان بن امیه بعد از خروج عمیر به مردم میگفت: به همین زودی خبر داغ و مهمی از واقعهای بسیار بزرگ به شما خواهد رسید که بدر را هم فراموش خواهید نمود. به همین دلیل هر کاروانی که میآمد از آن سؤال مینمود. تا اینکه سوارکاری خبر اسلام آوردن عمیر را به اطلاع او رساند. صفوان، سوگند یاد نمود که هرگز با عمیر حرف نزند و اصلاً به وی نفعی نرساند» [۹۰].
[۸۹] صحیح السیرة النبویة، ص ۲۵۹. [۹۰] صحیح السیرة النبویة، ص ۲۶۰.
۱- تمایل شدید مشرکان به انتقام گرفتن از مجاهدان اسلام؛ چنانکه صفوان بن امیه و عمیر بن وهب برای کشتن رسول خدا جبا هم توافق نمودند و این امر برای مسلمانان حاوی این نکته است که دشمنان اسلام تنها به نپذیرفتن دعوت و تشویش و بازداشتن مردم اکتفا نمیکنند؛ بلکه به ترور دعوتگران و طرح توطئههای ویرانگر نیز روی میآورند و چه بسا در این راستا و جهت تنفید اهداف خود برخی از جنایتکاران را نیز اجیر مینمایند؛ چنانکه در این ماجرا صفوان از فقر و تنگدستی عمیر سوء استفاده مینمود و وی را به مأموریت مورد نظر گسیل داشت [۹۱].
۲- میزان هوشیاری و تدابیر امنیتی صحابه: چنانکه عمر بلافاصله متوجه عمیر شد و مراقبت لازم را به عمل آورد و اعلان نمود که وی شیطانی است که برای برپانمودن شری آمده است؛ زیرا سابقه وی نزد عمر روشن بود. او کسی بود که مسلمانان را در مکه آزار میداد و در جنگ بدر مشرکان را تحریک کرده بود. به همین جهت عمر تدابیر لازم امنیتی را به خاطر حفاظت رسول خدا جاندیشید و دست از حمائل شمشیرش دور نکرد و به وی امکان نداد تا عملیات خود را اجرا نماید و به تعدادی از نفرات دستور داد تا به حراست رسول خدا بپردازند.
۳- افتخار به فرامین دین و شعارهای اسلامی: چنانکه رسول خدا جدر آن شرایط از اینکه به تحیت جاهلی با وی روبرو شود، انصراف ورزید و به وی خاطرنشان نمود که خداوند متعال تحیت اهل بهشت را به آنها عنایت نموده است.
۴- برخورد و رفتار نیک رسول خدا: با اینکه عمیر، جهت کشتن پیامبر اکرم جآمده بود، آن حضرت از مجازات وی صرفنظر نمود و او را بخشید و فرزندش را نیز بعد از اسلام آوردنش آزاد نمود و به یارانش گفت: به برادرتان مسائل دینی بیاموزید و قرآن را به وی تعلیم دهید و فرزندش را آزاد نمائید [۹۲].
۵- قوت ایمان عمیر: وی تصمیم گرفت تا با اسلام در برابر تمام مردم مکه بایستد. پیامبر نیز به وی اجازه داد و او در مکه تصمیمش را عملی نمود و سپس به مدینه بازگشت و تعداد زیادی توسط او مسلمان شدند. او یکی از کسانی بود که بعدها عمر بن خطاب آنها را مساوی با هزار نفر میدانست [۹۳].
[۹۱] غزوة بدر الکبری، ابیفارس، ص ۸۲. [۹۲] صحیح السیرة النبویة، ص ۲۶۰. [۹۳] التربیة القیادیة، ج ۳، ص ۷۳.
نصرت حقیقی در بدراز جانب الله بود. خداوند میفرماید:
﴿وَسَارِعُوٓاْ إِلَىٰ مَغۡفِرَةٖ مِّن رَّبِّكُمۡ وَجَنَّةٍ عَرۡضُهَا ٱلسَّمَٰوَٰتُ وَٱلۡأَرۡضُ أُعِدَّتۡ لِلۡمُتَّقِينَ١٣٣﴾[آل عمران: ۱۳۳].
«بشتابید بهسوی آمرزش پروردگارتان و بهشتی که پهنای آن به اندازه آسمانها و زمین است و برای پرهیزگاران فراهم شده است».
همچنین میفرماید:
﴿وَمَا جَعَلَهُ ٱللَّهُ إِلَّا بُشۡرَىٰ لَكُمۡ وَلِتَطۡمَئِنَّ قُلُوبُكُم بِهِۦۗ وَمَا ٱلنَّصۡرُ إِلَّا مِنۡ عِندِ ٱللَّهِ ٱلۡعَزِيزِ ٱلۡحَكِيمِ١٢٦﴾[آل عمران: ۱۲۶].
«خداوند متعال، پیروزی را برای شما بشارتی در نظر گرفته است، تا اینکه دلهایتان آرام گیرد و پیروزی صرفاً از جانب خدای غالب و با حکمت است».
در این دو آیه تأکید شده است که نصرت صرفاً از جانب الله است(العزیز) یعنی کسی که دارای عزت بسیار و والا است [۹۴]و(الحکیم) یعنی کسی که دارای حکمت است.
این دو آیه دربرگیرندۀ این مطالب است که برای مؤمنان شایسته است که توکل و اعتمادشان فقط بر خداوند باشد و کارهای خویش را به خدا بسپارند و یقین داشته باشند که نصرت فقط از جانب خداوند است نه از ملائکه و غیره. ضمناً از اسباب نیز باید استفاده نمایند، البته نباید اعتمادشان بر اسباب باشد؛ بلکه خالق اسباب را مورد توجه قرار دهند تا اینکه خداوند نصرت و توفیق خود را شامل حال آنان بگرداند.
سپس خداوند، به بیان مظاهر فضل و احسانش بر مؤمنان در جنگ بدر میپردازد که پیروزی مسلمانان و هلاکت مشرکان و مشت خاکی را که پیامبر اکرم جبه چهرۀ مشرکان پاشید، در حقیقت توفیق و فضل و کمک خداوند بود و با این آیه که در ذیل بیان میشود، خداوند به مسلمانان درس اعتماد و توکل بر خدا را آموزش میدهد:
﴿فَلَمۡ تَقۡتُلُوهُمۡ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ قَتَلَهُمۡۚ وَمَا رَمَيۡتَ إِذۡ رَمَيۡتَ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ رَمَىٰ وَلِيُبۡلِيَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ مِنۡهُ بَلَآءً حَسَنًاۚ إِنَّ ٱللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٞ١٧﴾[الأنفال: ۱۷].
«شما آنها را نکشتید؛ بلکه خدا آنها را کشت و تو بهسوی آنها (خاک) پرتاب نکردی؛ بلکه خداوند بود تا بدین وسیله خدا مؤمنان را خوب بیازماید و خداوند شنوا و آگاه است».
خداوند بعد از بیان این موضوع که نصرت از جانب وی است، به توضیح برخی از حکمتهای این پیروزی پرداخت؛ چنانکه میفرماید:
﴿لِيَقۡطَعَ طَرَفٗا مِّنَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوٓاْ أَوۡ يَكۡبِتَهُمۡ فَيَنقَلِبُواْ خَآئِبِينَ١٢٧ لَيۡسَ لَكَ مِنَ ٱلۡأَمۡرِ شَيۡءٌ أَوۡ يَتُوبَ عَلَيۡهِمۡ أَوۡ يُعَذِّبَهُمۡ فَإِنَّهُمۡ ظَٰلِمُونَ١٢٨﴾[آل عمران: ۱۲۷-۱۲۸].
«تا خدا، گروهی از کفار را از بین ببرد یا اینکه آنها را سرکوب نماید و رسوا برگرداند. چیزی از کار بندگان به عهده تو نیست تا اینکه خداوند توبه آنها را بپذیرد یا آنها را عذاب دهد؛ زیرا آنها ستمکار هستند»
خداوند متعال، به مؤمنان این مطلب را خاطر نشان مینماید که همواره این نعمت بزرگ پیروزی را به خاطر داشته باشند و هرگز فراموش ننمایند و شرایط قبل از پیروزی را به نیز خاطر داشته باشند:
﴿وَٱذۡكُرُوٓاْ إِذۡ أَنتُمۡ قَلِيلٞ مُّسۡتَضۡعَفُونَ فِي ٱلۡأَرۡضِ تَخَافُونَ أَن يَتَخَطَّفَكُمُ ٱلنَّاسُ فََٔاوَىٰكُمۡ وَأَيَّدَكُم بِنَصۡرِهِۦ وَرَزَقَكُم مِّنَ ٱلطَّيِّبَٰتِ لَعَلَّكُمۡ تَشۡكُرُونَ٢٦﴾[الأنفال: ۲۶].
«یاد نمائید نعمت خداوند را آن گاه که شما کم و مستضعف بودید و ترسیدید که مبادا مردمان شما را بربایند. خداوند، شما را پناه داد و نصرت نمود و از چیزهای پاک به شما روزی داد تا شاید شما شکرگزار باشید».
[۹۴] تفسیر ابن کثیر، ج ۱، ص ۴۱۱.
جنگ بدر را یوم الفرقان میگویند. این نام در زندگی مسلمانان از اهمیت بزرگی برخوردار است. استاد سیدقطب از توصیف روز بدر با نام «یوم الفرقان» توسط خداوند، این گونه میگوید. خداوند میفرماید:
﴿وَٱعۡلَمُوٓاْ أَنَّمَا غَنِمۡتُم مِّن شَيۡءٖ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُۥ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي ٱلۡقُرۡبَىٰ وَٱلۡيَتَٰمَىٰ وَٱلۡمَسَٰكِينِ وَٱبۡنِ ٱلسَّبِيلِ إِن كُنتُمۡ ءَامَنتُم بِٱللَّهِ وَمَآ أَنزَلۡنَا عَلَىٰ عَبۡدِنَا يَوۡمَ ٱلۡفُرۡقَانِ يَوۡمَ ٱلۡتَقَى ٱلۡجَمۡعَانِۗ وَٱللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرٌ٤١﴾[الأنفال: ۴۱].
«بدانید آنچه را به غنیمت گرفتهاید. یک پنجم آن از آن خدا و رسول، مساکین و مسافران است. اگر به خدا و آنچه بر بندۀ ما در روز بدر، روز روبروشدن دو گروه، نازل نمودیم، ایمان دارید. و خدا بر هر چیز قادر است».
سید قطب میگوید: جنگ بدر جنگی است که با تدبیر، توجیه، قیادت و مدد الهی آغاز و به پایان رسید و جداکنندۀ حق و باطل بود.
آری! این جنگ بالفعل فاصلهای میان حق و باطل بود. اما کدام حق و کدام باطل؟ حق اصیلی که آسمانها و زمین بر آن استوار هستند. حقی که فطرت زندگان و همۀ اشیاء بر آن استوار است. حقی که به صورت وحدانیت خدا در الوهیت، توانایی، تدبیر و تقدیر نمایان میشود و باطل نیز همان باطل واقعی است که زمین خدا را فرا گرفته بود و حق را تحتالشعاع قرار داده بود و در زمین، طاغوتهایی را برافراشته بود که در زندگی بندگان خدا براساس خواهشات و تمایلاتشان تصرف میکردند. این فاصله بزرگ میان حق و باطل در بدر اتفاق افتاد و از آن روز به بعد هرگز با هم ملتبس نشدند.
غزوۀ بدرمیان حق و باطل فاصلهای کاملاً فراگیر، دقیق و عمیق ایجاد نمود که دارای ابعاد و جوانب متعدد بود:
- فاصلهای بین حق و باطل در اعماق ضمیر و وجدان.
- فرق بین وحدانیت کامل با تمام جوانبش در ضمیر و احساس و اخلاق و معاشرت.
- در عبادت و عبودیت و بین شرک با تمام اشکال به شمول بردگی وجدان در برابر غیر خدا، از اشخاص گرفته تا تمایلات، ارزشها، اوضاع، رسوم و عادات.
- فاصلهای بود بین حق و باطل در زندگی واقعی و عملی.
- فاصلهای بین بردگی واقعی برای اشخاص، تمایلات، ارزشها، دستورات و قوانین، رسوم و عادات و بین رجوع در تمام این موارد به سوی خداوند، ذاتی که غیر از او نه معبودی و نه قدرتی و نه حاکمی و نه قانونگزاری وجود دارد.
در جنگ بدر مسلمانان چنان قدرت و نیرو گرفتند که جز در برابر خداوند در مقابل هیچ نیرویی کرنش نمیکردند و دارای چنان توان و مقاومتی گردیدند که جز در برابر حاکمیت شرع الهی در مقابل هیچ نیرویی تسلیم نمیگردیدند و بالاخره با غزوۀ بدر تودههای بشری از زیر یوغ طاقوتها آزاد گردیدند.
جنگ بدر، فاصلهای بود بین دورهای از تاریخ حرکت اسلامی که عبارت بود از: دوره صبر، تحمل، انتظار و دوره قدرت، حرکت، جهیدن و آغازیدن و با این جنگ، اسلام با تصویری جدید از زندگی، نظامی نوین برای حیات، نظمی جدید برای جامعه و شکلی جدید از دولت روبرو شد [۹۵].
سید قطب در پایان میافزاید: جنگ بدر فاصلهای بود بین حق و باطل از جهتی دیگر، جهتی که آیۀ قرآن به آن اشاره دارد:
﴿وَإِذۡ يَعِدُكُمُ ٱللَّهُ إِحۡدَى ٱلطَّآئِفَتَيۡنِ أَنَّهَا لَكُمۡ وَتَوَدُّونَ أَنَّ غَيۡرَ ذَاتِ ٱلشَّوۡكَةِ تَكُونُ لَكُمۡ وَيُرِيدُ ٱللَّهُ أَن يُحِقَّ ٱلۡحَقَّ بِكَلِمَٰتِهِۦ وَيَقۡطَعَ دَابِرَ ٱلۡكَٰفِرِينَ٧ لِيُحِقَّ ٱلۡحَقَّ وَيُبۡطِلَ ٱلۡبَٰطِلَ وَلَوۡ كَرِهَ ٱلۡمُجۡرِمُونَ٨﴾[الأنفال: ۷-۸].
«آنگاه که خدا یکی از آن دو گروه(کاروان یا لشکر قریش) را به شما وعده داد که از آن شما است، شما دوست داشتید که کاروان از آن شما باشد؛ ولی خدا با سخنانش حق را به کرسی مینشاند و ریشۀ کافران را میخشکاند تا حق را اثبات و باطل را ویران نماید؛ اگر چه مجرمان این را نپسندیدند».
هدف کسانی که در جنگ بدر خارج شده بودند، کاروان ابوسفیان و غنیمتگرفتن قافله بود، اما خداوند چیزی دیگر میخواست.
خداوند خواست تا کاروان ابوسفیان(غیرذات الشوکۀ) از چنگشان در رود و با سپاه ابوجهل (ذاتالشوکه) روبرو شوند و جنگ و درگیری، کشتن و اسارت تحقق یابد، نه صرفاً کاروان و غنیمت و سفر بیخطر و خداوند علت این تدبیر را چنین بیان میدارد:
﴿لِيُحِقَّ ٱلۡحَقَّ وَيُبۡطِلَ ٱلۡبَٰطِلَ﴾
«تا خدا حق را اثبات و باطل را نابود سازد».
و این اشاره به این حقیقت مهم دارد که عبارت است از اینکه: استقرار حق و بطلان باطل در جامعۀ انسانی، فقط با بیان نظریات و ارائه تئوری تحقق نمییابد؛ بلکه باید سپاه اسلام سعی و تلاش نماید و طرح براندازی باطل را در دستور کار خود قرار دهد و باید حق پیروز شود و باطل عملاً محو و نابود گردد؛ پس این دین، منهج، حرکت و واقعیتی است نه صرفاً مجموعهای از نظریات، جدلها و باورها.
حق با این رویارویی، ثابت و باطل نابود گردید و رویارویی با سپاه دشمن (ذات الشوکۀ) بیانگر این است که این پیروزی عملاً فاصلهای واقعی بین حق و باطل بود.
همه این اشارات قرآن دربارۀ غزوه بدر بیانگر منهج خاص این دین است تا طبیعت و حقیقت آن برای مسلمانان، واضح و روشن شود.
حقا که بدر، فرقانی بود که امروز نیز که مفاهیم اسلامی دردست مسلمان نماها و کسانی که خود را داعیان دین مینامند، دچار تحریف شده است، ضرورت آن را احساس مینماییم. بنابراین، باید مفاهیم متنوع را به صورت کامل و عمیق در نظر داشت.
﴿وَٱللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرٌ﴾
«و خدا بر هر چیز قادر است».
در آن روز، قدرت باریتعالی بر هر چیز نمایان شد و همگان با واقعیتی مشهود رو برو شدند که جز با قدرت الهی و اینکه خداوند بر هر چیز قادر است، نمیتوان آن را تفسیر نمود [۹۶].
[۹۵] فی ظلال القرآن، ج ۳، ص ۱۵۲۱ – ۱۵۲۲. [۹۶] فی ظلال القرآن، ج ۳، ص ۱۵۲۳ – ۱۵۲۴.
جنگ بدر برای نسلهای آیندۀ اسلامی تصویرهای درخشانی از تنفر و دوستی ترسیم نمود که خود بیانگر فاصلۀ بین حق و باطل است. در این جنگ، فاصلهای روانی، مادی و افتراق کامل بین کفر و اسلام نمایان گردید. این مفاهیم را در این واقعه یاران پیامبر عملاً تجربه کردند و تمام ارزشهای جاهلی را زیر پا گذاشتند و پسر در برابر پدر و برادر در مقابل برادر خود ایستاد و جنگید.
۱- ابوحذیفه بن عتبه بن ربیعه در صف مسلمانان بود و پدرش عتبه و برادرش ولید و عمویش شیبه در صف مشرکان بودند و همگی در نخستین رویارویی کشته شدند.
۲- ابوبکر صدیق در صف مسلمانان و فرزندش عبدالرحمن در صف مشرکان بود.
۳- مصعب بن عمیر پرچمدار مسلمانان و برادرش ابوعزیز بن عمیر در صف مشرکان بود و به اسارت مسلمانان درآمد و در دست یکی از انصار قرار گرفت. وقتی مصعب او را دید، به آن انصاری گفت: دستانش را محکم ببند؛ زیرا مادرش سرمایه داراست. ابوعزیز گفت: تو برادر منی، آن گاه چنین در مورد من سفارش میکنی. مصعب گفت: او (انصاری) برادر من است نه تو. این تنها یک شعار نبود؛ بلکه مصعب عملاً آن را ثابت کرد و اینها ارزشهای والایی است که باید بشر براساس آن زندگی نماید. این ارزشها از عقیده سر چشمه میگیرد که هر نوع روابط نسبی و اجتماعی را تحت الشعاع قرار میدهد.
۴- شعار مسلمانان در بدر «أحد،أحد» بود. یعنی اینکه جنگ در راه عقیده است که در عبودیت خدای یکتا خلاصه میشود، نه عصبیت و قبیله، نه کینه و عداوت و نه با انگیزه انتقام؛ بلکه محرک اصلی صرفاً ایمان به خدای یکتا است. بدین ترتیب اسلام دارای مظاهر متعددی است که در واقع، مضمونش یک چیز است و ایمان از فقه عظیمی برخوردار است. به همین جهت با هجرت پیامبر اکرم جتمام کسانی که توانایی هجرت را داشتند، به پیامبر ملحق شدند و کسانی که مظلوم و مستعضف بودند و نتوانستند هجرت کنند، در مکه اقامت گزیدند.
در روز بدر تعدادی از آنان مانند: عبدالله بن سهیل بن عمر و حارث بن زمعۀ بن أسود، ابوقیس بن فاکه، ابوقیس بن ولید بن مغیره، علی بن امیه بن خلف و عاص بن منبه در صف مشرکان بودند؛ البته عبدالله بن سهیل بن عمرو از صف مشرکان درآمد و به مسلمانان پیوست [۹۷]. اما دیگران در جنگ بدر همراه مشرکان بودند و همه کشته شدند [۹۸].
خداوند نیز در حق آنها فرمود:
﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ تَوَفَّىٰهُمُ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةُ ظَالِمِيٓ أَنفُسِهِمۡ قَالُواْ فِيمَ كُنتُمۡۖ قَالُواْ كُنَّا مُسۡتَضۡعَفِينَ فِي ٱلۡأَرۡضِۚ قَالُوٓاْ أَلَمۡ تَكُنۡ أَرۡضُ ٱللَّهِ وَٰسِعَةٗ فَتُهَاجِرُواْ فِيهَاۚ فَأُوْلَٰٓئِكَ مَأۡوَىٰهُمۡ جَهَنَّمُۖ وَسَآءَتۡ مَصِيرًا٩٧﴾[النساء: ۹۷].
«کسانی که فرشتگان آنها را قبض روح نمودند، در حالی که آنها بر خود ظلم کرده بودند. فرشتگان به آنها میگویند: شما در چه حالی بودید؟ میگویند: ما در روی زمین مستضعف بودیم. ملائکه به آنها میگویند: آیا زمین خدا وسیع نبود تا در آن هجرت میکردید؟ جایگاه آنها جهنم است و چه بد سرنوشتی است».
ابن عباس میگوید: تعدادی از مسلمانان در مکه باقی ماندند و اسلامشان را پنهان کرده بودند. در جنگ بدر مشرکان آنها را با خود آورده بودند و برخی از آنها در این جنگ کشته شدند. مسلمانان گفتند: برادرانمان توسط مشرکان به زور وادار به شرکت در جنگ شدند و کشته شدند. آن گاه آیات فوق نازل گردید؛ چراکه برای آنها امکان انتقال از صف مشرکان به صف مسلمانان بود؛ چنانکه عبدالله بن سهیل منتقل شد، اما آنها چنین نکردند، پس معذور شمرده نمیشوند [۹۹].
یقیناً ایمان، دارای لوازمی است که بیانگر صداقت و قوت آن میباشند. یکی از آن لوازم، برتری ایمان بر تمام ارزشهای غیر ایمانی است و هرگاه مؤمن از این ویژگیهای ایمانی برخوردار باشد، مطمئناً از آثار عمیق و قدرت فعال ایمان در ساختار حقی که موردنظر الهی است، بهرهمند خواهد شد.
ایمان، اخلاق و سلوک معیارهای اصلی یک فرد به حساب میآیند. بنابراین، رفتار، گفتار و اشارات فرد، حاکی از باور درونی اوست. به همین دلیل کسانی که در صف مشرکان بودند، از آنجا که از ایمان کامل توأم با همه ویژگیهایش برخوردار نبودند بنابراین، ایمانشان از نتایج مطلوبی برخوردار نگردید و عذر آنان ناموجه تلقی گردید. با این درک عمیق از فقه ایمان بود که یاران رسول خدا جدر میدان بدر از خود الگوی والایی در صدق ایمان به جای گذاشتند.
بنابراین، خداوند موضعگیری صادقانه آنها را چنین میستاید:
﴿لَّا تَجِدُ قَوۡمٗا يُؤۡمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِ يُوَآدُّونَ مَنۡ حَآدَّ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ وَلَوۡ كَانُوٓاْ ءَابَآءَهُمۡ أَوۡ أَبۡنَآءَهُمۡ أَوۡ إِخۡوَٰنَهُمۡ أَوۡ عَشِيرَتَهُمۡۚ أُوْلَٰٓئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ ٱلۡإِيمَٰنَ وَأَيَّدَهُم بِرُوحٖ مِّنۡهُۖ وَيُدۡخِلُهُمۡ جَنَّٰتٖ تَجۡرِي مِن تَحۡتِهَا ٱلۡأَنۡهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَاۚ رَضِيَ ٱللَّهُ عَنۡهُمۡ وَرَضُواْ عَنۡهُۚ أُوْلَٰٓئِكَ حِزۡبُ ٱللَّهِۚ أَلَآ إِنَّ حِزۡبَ ٱللَّهِ هُمُ ٱلۡمُفۡلِحُونَ٢٢﴾[المجادلة: ۲۲].
«نمییابی قومی را که به خدا و روز آخرت ایمان دارند؛ دوست بدارند کسانی را که با خدا و رسولش دشمنی مینمایند. هر چند آنها پدران یا پسران یا برادران و یا اقوامشان باشند. اینها کسانی هستند که خداوند، ایمان را در قلب آنها ثبت نموده است و آنها را با نفخهای از جانب خود تأیید نموده است. خداوند، آنها را در باغستانهایی که زیر آن نهرها جاری است برای همیشه داخل میگرداند. خداوند، از آنها راضی و آنها از خداوند راضی هستند. همینها حزب خدا هستند و حزب خدا رستگار است».
[۹۷] معین السیرة، ص ۲۱۷. [۹۸] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۲، ص ۲۵۳. [۹۹] معین السیرة.
یکی از معجزههائی که در بدر اتفاق افتاد، خبر دادن پیامبر اکرم جاز برخی امور غیبی بود؛ زیرا دانستن امور غیبی مختص خداوند متعال است؛ چنانچه در چندین آیه این مطلب بیان شده است:
﴿قُل لَّا يَعۡلَمُ مَن فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ ٱلۡغَيۡبَ إِلَّا ٱللَّهُۚ وَمَا يَشۡعُرُونَ أَيَّانَ يُبۡعَثُونَ٦٥﴾[النمل: ۶۵].
«بگو: آنها که در آسمانها و زمین هستند، غیب را نمیدانند جز خدا و آنها نمیدانند چه وقت برانگیخته میشوند».
﴿وَعِندَهُۥ مَفَاتِحُ ٱلۡغَيۡبِ لَا يَعۡلَمُهَآ إِلَّا هُوَۚ وَيَعۡلَمُ مَا فِي ٱلۡبَرِّ وَٱلۡبَحۡرِۚ وَمَا تَسۡقُطُ مِن وَرَقَةٍ إِلَّا يَعۡلَمُهَا وَلَا حَبَّةٖ فِي ظُلُمَٰتِ ٱلۡأَرۡضِ وَلَا رَطۡبٖ وَلَا يَابِسٍ إِلَّا فِي كِتَٰبٖ مُّبِينٖ٥٩﴾[الأنعام: ۵۹].
«کلیدهای غیب نزد اوست، جز او کسی به آن عالم نیست. میداند آنچه در خشکی و آب است. هیچ برگی نمیافتد مگر اینکه خداوند آن را میداند. هیچ دانهای در تاریکیهای زمین وجود ندارد و هیچ چیز تر یا خشکی نمیافتد مگر اینکه در کتابی واضح ثبت است».
و روشن است که انبیاء ÷از عالم غیب علم و اطلاعی ندارند.
﴿قُل لَّآ أَقُولُ لَكُمۡ عِندِي خَزَآئِنُ ٱللَّهِ وَلَآ أَعۡلَمُ ٱلۡغَيۡبَ وَلَآ أَقُولُ لَكُمۡ إِنِّي مَلَكٌۖ إِنۡ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا يُوحَىٰٓ إِلَيَّۚ قُلۡ هَلۡ يَسۡتَوِي ٱلۡأَعۡمَىٰ وَٱلۡبَصِيرُۚ أَفَلَا تَتَفَكَّرُونَ٥٠﴾[الأنعام: ۵۰].
«بگو : من نمیگویم که گنجینههای الهی نزد من است و من غیب را نمیدانم و ادعاء ندارم که من فرشتهای هستم. من پیروی نمیکنم مگر از آنچه به من وحی میشود. بگو: آیا کور و بینا با هم برابرند. آیا فکر نمیکنید».
همانطور که آیاتی بیانگر اختصاص علم غیب، به ذات باریتعالی است، آیات دیگری نیز هست که میگوید: خداوند برخی از بندگانش را استثناء نمود است و از طریق وحی، بخشی از امور غیبی را به عنوان معجزه و دلیل بر صداقت نبوت آنها در اختیارشان گذاشته است:
﴿مَّا كَانَ ٱللَّهُ لِيَذَرَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ عَلَىٰ مَآ أَنتُمۡ عَلَيۡهِ حَتَّىٰ يَمِيزَ ٱلۡخَبِيثَ مِنَ ٱلطَّيِّبِۗ وَمَا كَانَ ٱللَّهُ لِيُطۡلِعَكُمۡ عَلَى ٱلۡغَيۡبِ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ يَجۡتَبِي مِن رُّسُلِهِۦ مَن يَشَآءُۖ فََٔامِنُواْ بِٱللَّهِ وَرُسُلِهِۦۚ وَإِن تُؤۡمِنُواْ وَتَتَّقُواْ فَلَكُمۡ أَجۡرٌ عَظِيمٞ١٧٩﴾[آل عمران: ۱۷۹].
«خداوند، مؤمنان را بر وضعیتی که دارند، رها نمیکند تا اینکه بدان را از پاکان، تفکیک گرداند و خداوند، شما را بر غیب مطلع نمیگرداند؛ البته خداوند برخی از پیامبرانش را کسانی را که او بخواهد، انتخاب مینماید. پس به خدا و رسولش ایمان بیاورید. اگر ایمان بیاورید و تقوا را انتخاب نمایید، برای شما پاداش بزرگی در نظر گرفته شده است».
﴿عَٰلِمُ ٱلۡغَيۡبِ فَلَا يُظۡهِرُ عَلَىٰ غَيۡبِهِۦٓ أَحَدًا٢٦ إِلَّا مَنِ ٱرۡتَضَىٰ مِن رَّسُولٖ فَإِنَّهُۥ يَسۡلُكُ مِنۢ بَيۡنِ يَدَيۡهِ وَمِنۡ خَلۡفِهِۦ رَصَدٗا٢٧﴾[الجن: ۲۶-۲۷].
«خداوند است دانای غیب. کسی را بر غیب مطلع نمیگرداند. مگر آن پیامبر را که او بپسندد. آن گاه برای او محافظانی از مقابل و از پشتسر میگمارد».
بر این اساس به این نتیجه دست مییابیم که خبردادن رسول خدا جاز برخی امور غیبی، معجزه و وحیی از جانب خدا بوده است که جهت تایید نبوت ایشان نازل شده است [۱۰۰].
معجزاتی که در جنگ بدر اتفاق افتاد، عبارتند از:
[۱۰۰] موسوعة نظرة النعیم، ج ۱، ص ۴۵۳.
عبدالله بن مسعود میگوید: سعد بن معاذ جهت انجام عمره به مکه رفت و نزد امیه مهمان شد؛ زیرا امیه نیز وقتی به مدینه میآمد در منزل سعد اقامت میگزید.
امیه به سعد گفت: هنگام ظهر که مردم در خواب و استراحت هستند، میتوانی کعبه را طواف نمائی.
سعد براساس پیشنهاد امیه، هنگام ظهر، مشغول طواف شد که ناگاه ابوجهل از راه رسید و گفت: این کیست که طواف مینماید؟
سعد گفت: منم سعد.
ابوجهل گفت: با امنیت کامل طواف مینمائی در حالی که محمد و یارانش را در مدینه حمایت میکنی؟
سعد گفت: آری!.
سخنان تندی میان آن دو رد و بدل شد. امیه به سعد گفت: صدایت را بر ابوالحکم بلند نکن؛ چراکه در این وادی کسی برتر از او نیست.
سعد گفت: به خدا سوگند! اگر مرا از طواف بازداری، بازرگانی شما را از شام قطع خواهم نمود.
امیه همچنان سعد را به آرامش دعوت میداد و میگفت: صدایت را بلند نکن و خشمگین مباش سعد به او گفت: مرا رها کن؛ چون از رسول خدا جشنیدهام که میگفت: تو را به قتل خواهد رساند.
امیه گفت: مرا؟
سعد گفت: آری!.
امیه گفت: به خدا سوگند! ممکن نیست که او دروغ بگوید.
امیه به خانهاش برگشت و به همسرش گفت: محمد چنین میپندارد که من توسط او کشته میشوم.
همسرش گفت: به خدا سوگند! محمد دروغ نمیگوید.
هنگامی که مردم مکه برای جنگ بدر بیرون شدند و منادی جنگ، مردم را برای جنگ آماده میکرد، همسر امیه به وی گفت: سخنان برادر یثربی خود را به خاطر داری؟
امیه نیز سخنان سعد را فراموش نکرده بود و میخواست از شرکت در جنگ منصرف شود، اما ابوجهل به وی گفت: تو از بزرگان قوم هستی. فقط یک روز یا دو روز با ما باش، کافی خواهد بود. سرانجام امیه با لشکر به راه افتاد و در میدان بدر به هلاکت رسید [۱۰۱].
[۱۰۱] البخاری، فتح، ج ۶، شماره ۳۶۳۲.
انس ابن مالک میگوید: با عمرسدر مسیر مکه در حال حرکت بودیم و هلال را جستجو میکردیم و چون من دارای چشمان تیزی بودم، هلال را پیدا کردم و فکر نمیکنم در آن شب کسی دیگر توانسته باشد، هلال را ببیند. به عمر گفتم: هلال را نمیبینی؟ در آن اثناء عمر، در سخن از واقعۀ بدر گفت: روز قبل حادثه، رسول خدا جمحل کشته شدن سران مشرکان را به ما نشان داد. به خدا سوگند! آنها در همانجا که رسول خدا فرموده بود، کشته شدند [۱۰۲].
[۱۰۲] مسلم، شماره ۲۸۷۳.
علاوه بر موارد ذکر شده که در صفحات گذشته به بررسی آن پرداختیم، ابن قیم در زادالمعاد، روایتی نقل کرده است که در آن روز شمشیر عکاشه شکست. رسول خدا جچوبی به وی داد و فرمود: این چوبدستی را بگیر. وقتی عکاشه آن را گرفت و به حرکت در آورد، تبدیل به شمشیری بلند و سفید گردید. عکاشه آن شمشیر را نزد خود نگه داشت و با آن به جهاد پرداخت تا اینکه در زمان ابوبکر، در جنگ با مرتدان به شهادت رسید [۱۰۳]. همچنین رفاعه بن رافع میگوید: روز بدر، تیری به چشم من اصابت نمود و بر اثر آن بینایی خود را از دست دادم. آن گاه رسول خدا از آب دهان خود به چشم من مالید و دعا کرد و چشم من بهبود یافت [۱۰۴].
دکتر ابوشهبه میگوید: این موضوع که معجزههای حسی با وجود قرآن ضرورتی ندارند، نادرست است؛ زیرا آثار معجزه در اسلام آوردن بسیاری از افراد و تقویت یقین برخی دیگر و علاوه بر آن اثبات پیامبر در موقف خود، کاملاً واضح و روشن است. به عنوان مثال وقتی یک چوب در دست صاحبش، تبدیل به شمیشری برنده میشود، به قدری در ایمان، یقین و روحیه انسان اثر میگذارد که آن فرد، مشتاق میشود تا با چنین شمشیری خارق العادۀ صفوف دشمنان را درهم شکند [۱۰۵].
[۱۰۳] زادالمعاد، ج ۳، ص ۱۸۶. [۱۰۴] همان. [۱۰۵] السیرة النبویة، ابی شهبة، ج ۲، ص ۱۷۸.
در غزوۀ بدر مشرکی از رسول خدا جخواست تا به وی اجازه شرکت در جنگ بدهد؛ مبنی بر اینکه از غنایم به دست آمده در این جنگ سهمی داشته باشد.
رسول خدا جفرمود: این درخواست او را نپذیرفت و اجازۀ شرکت در جنگ را نیز به او نداد و من از مشرک کمک نمیگیرم [۱۰۶].
حدیث فوق بیانگر این موضوع است که اصل و قاعده این است که در امور مهم، از غیر مسلمانان کمک گرفته نشود؛ البته در موارد خاص و با شرایط معینی میتوان از غیر مسلمان کمک گرفت. این موارد عبارتند از:
- این کمک در راستای تحقق مصالح مسلمانان.
- موجب تضعیف دعوت و مفاهیم آن نگردد.
- اعتماد کامل نسبت به فرد مورد نظر وجود داشته باشد.
- افراد مزبور تابع باشند نه متبوع و فرمان بردار باشند نه فرمانده.
- این استعانت برای مسلمانان شبهه انگیز نباشد.
- نیاز شدید به استعانت مورد نظر وجود داشته باشد.
با تحقق این شرایط، کمکگرفتن از غیر مسلمانان جایز است و در غیر این صورت جایز نیست. با توجه به رعایتنمودن اصول فوق بود که رسول خدا جمشارکت فرد مشرک را در جنگ بدر نپذیرفت؛ زیرا به شرکت وی نیازی احساس نمیگردید.
شیوه و روش پیامبر اکرم جاین نبود که از مشرکان در هیچ موقعی کمک نگیرد؛ بلکه در موارد خاص و با تکیه بر شرایطی که بیان گردید، از مشرکان نیز کمک میگرفت. از جمله اینکه رسول خدا جاز عبدالله بن ارقط که مشرک بود در سفر هجرت به مدینه کمک گرفت و او را راهنمای خود مقرر کرد. و پناهندگی مطعم بن عدی (هنگام بازگشت از طائف) از همین قبیل بود. هچنین صحابه نیز در شرایطی، پناهندگی و حمایت مشرکان را جهت محفوظماندن از تعرض دیگران میپذیرفتند. درک این اصل و شرایط یادشده در زندگی کنونی، نیازمند فهمی دقیق و ایمانی عمیق است.
[۱۰۶] السیرة النبویة الصحیحة، عمری، ج ۲، ص ۳۵۵.
حذیفه علت بازماندن خود و پدرش را از جنگ بدر این گونه شرح میدهد: ما قصد آمدن به مدینه و ملحق شدن به رسول خدا را داشتیم که به چنگ کفار قریش گرفتار شدیم. آنها به ما گفتند: حتماً شما نزد محمد میروید.
گفتیم: ما میخواهیم به مدینه برویم. آنها از ما تعهد گرفتند که در صورت حضور در مدینه، به هیچ وجه در رکاب محمد نجنگیم. وقتی که به مدینه رسیدیم، ماجرا را به رسول خدا جگفتیم و از وی کسب تکلیف کردیم. رسول خدا جفرمود: از خدا کمک میگیرم و به تعهدمان با آنها وفادار میمانیم. بنابراین، از شرکت در جنگ بدر بازماندیم [۱۰۷].
یقیناً این ماجرا اصلی است ارزشمند از پایبند بودن رسول خدا جبه تعهداتش و نمونه والایی است از تربیت یارانش در اجرای مکارم اخلاقی؛ هر چند که به ضرر مسلمانان و کاستن قوای آنان بینجامد.
[۱۰۷] المستفاد، من قصص القرآن، ج ۲، ص ۱۴۴ – ۱۴۵.
وقتی رسول خدا جفاتحانه از بدر به مدینه برمیگشت، در مکان «روحاء» با مردمی که به استقبال ایشان آمده بودند، روبرو شد. آنها فتح بدر را به آن حضرت تبریک گفتند. اسید بن حضیر گفت: ای رسول خدا جسپاس مر خدائی که تو را پیروز و چشمت را خنک گردانید. به خدا سوگند! تخلفم از بدر به این خاطر نبود که میدانستم شما با کفار روبرو میشوید؛ بلکه من تصور میکردم، شما قصد مزاحمت کاروان تجاری قریش را دارید. اگر میدانستم با دشمن روبرو میشوید، هرگز تخلف نمیکردم. پیامبر فرمود: (صدقت) راست میگویی.
در آن روز حسان چنین میسرود:
فمـا نخشی بحول الله قوماً
وان کثروا وأجمعت الزحوف
اذ اما البوا جمعاً علينا
كفانا حدهم رب رئوف
ولکنا توكلنا وقلنا
مآثرنا ومعقلنا السيوف
لقيناهم بها لـمـا سمونا
ونحن عصبة وهم ألوف
«ما به امید خدا از هیچ ملتی نمیهراسیم؛ هر چند که علیه ما لشکر بزرگی فراهم نمایند. آنان وقتی یکپارچه بر ما حمله ببرند، پروردگار مهربان ما را کفایت خواهد نمود.
ما بر خدا توکل نمودیم و گفتیم کشتارگاه و پناهگاه ما شمشیرها هستند. با آنها روبرو شدیم در حالی که تعدا ما اندک و تعداد آنها هزاران نفر بود».
و کعب بن مالک گفت:
لــمـا حامت فوارسكم ببدر
ولا صبروا به عند اللقاء
وردناه بنورالله يجلو
دجي الظلمـاء عنا والغطاء
رسول الله یقدمنا بامر
من امرالله أُحکم بالقضاء
فمـا ظفرت فوارسکم ببدر
وما رجعوا الیکم بالسواء
فلا تعجل اباسفیان وارقب
جیاد الخیل تطلع من کداء
بنصر الله روح القدس فیها
ومیکالٌ، فیاطیب الـملاء
[۱۰۸]
«سواران شما در میدان بدر کاری پیش نبردند و هنگام رویارویی استقامت نورزیدند. ما با نور خدا، تاریکیها و پردهها را برهم زدیم و وارد معرکه شدیم و رسول خدا جبه دستور خدا، پیشاپیش ما بود. سواران شما در بدر موفق نشدند و همه نزد شما برگشتند. پس ای ابوسفیان! عجله مکن و منتظر روزی باش که خیل سواران به کمک خدا و در رکاب جبرئیل و میکائیل، از ناحیه(کداء) وارد مکه شوند».
رسول خدا جشاعران مسلمان را در انجام وظیفه و دفاع از مسلمانان و ترساندن دشمنان تشویق مینمود؛ چون در آن زمان، شعر یکی از ابزار مهم حملات تبلیغاتی محسوب میشد. به گونهای که اقوامی را سربلند و ملتی را سرافکنده مینمود و چه بسا میتوانست شعلههای جنگ را خاموش و یا روشن گرداند [۱۰۹]. نشانههای جنگ تبلیغاتی نیز از آغاز هجرت شروع شده بود و بعد از هجرت با ارسال دستههای نظامی بیشتر شد و بعد از جنگ بدر شکل تازهای به خود گرفت.
در جنگ تبلیغاتی بیشتر تحت تأثیر قراردادن قبایل مجاور، مورد هدف دو طرف بود و غزلها و قصیدهها با سرعت تمام توسط کاروانها پخش و نشر میشد.
معمولاً بعد از پیروزی، گروه پیروز، رجز میخواند و گروه شکست خورده، مرثیه میسرود. در جمع مسلمانان نیز شاعران متخصصی چون: کعب بن مالک و عبدالله بن رواحه، وجود داشت که در رأس آنها حسان بن ثابت، شاعر چیره دست رسول خدا ج، قرار داشت [۱۱۰].
[۱۰۸] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۳۰. [۱۰۹] التاریخ الإسلامی، حمیدی، ۴، ص ۱۹۹. [۱۱۰] المنهج الحرکی للسیرة النبویة، ص ۳۵۴ ۳۵۵.
بعد از جنگ بدر، آوازۀ نظامی مسلمانان سرتاسر شبه جزیره عربستان را فراگرفته بود که بر اثر آن مشرکان ناتوان، احساس خطر نمودند و قدرتمندانشان نیز به پیروزی اسلام پی بردند. به همین جهت افراد زیادی از روی نفاق و نیرنگ به اسلام گرویدند.
بر اثر وقوع چنین رویدادی، دولت جدید در برابر شرایط خاصی از مکه و توطئه دشمنان قرار گرفت، اما تأییدات الهی و دستگاه امنیتی هوشمند دولت اسلامی موجب شکست نقشههای دشمنان اسلام میگردید [۱۱۱].
[۱۱۱] الأساس فی السنة وفقهها السیرة النبویة، ج ۱، ص ۵۱۲.
هفت شب بعد از بازگشت رسول خدا جاز بدر، آن حضرت جبه سوی «ماءالکدر» در سرزمین بنی سلیم حرکت نمود؛ هرچند جنگی اتفاق نیفتاد، اما سه شبانه روز پیامبر در آنجا اقامت نمود [۱۱۲].
علت این غزوه، تجمع افراد بنیسلیم جهت تعرض و شورش بر مسلمانان بود، اما رسول خدا جطی تهاجمی سریع و غیر منتظره آنان را غافلگیر نمود. افراد بنیسلیم پراکنده شدند و به قلههای کوهها پناه بردند و گلۀ شترانشان با ساربانی به نام «یسار» به دست مسلمانان افتاد و در موضع «صرار» در سه مایلی مدینه شتران را که تعدادشان پانصد رأس شتر بود، درمیان یارانش تقسیم نمود. به هر کدام دو شتر رسید و یک پنجم آنها به خدا و رسول او اختصاص یافت. ساربان نیز سهم رسول خدا شد که بعدها آزاد گردید.
[۱۱۲] موسوعة نظرة النعیم، ج ۱، ص ۲۹۶.
ابوسفیان با دویست سوار کار از مکه حرکت نمود و در مسیر «نجدیه» حرکت نمود و شب هنگام نزد قبیلهای از «بنی نضیر» اقامت نمود. سلام بن مشکم، سردار بنی نضیر، از آنها استقبال و پذیرایی کرد و اسرار و رموز مسلمانان را با آنها درمیان گذاشت و با یکدیگر راههای حمله بر مسلمانان را ارزیابی کردند.
ابوسفیان از ناحیۀ «حره» محلهای از مدینه را مورد تعرض قرار داد که دو نفر به قتل رسیدند و نخلستانی را نیز آتش زد و به سوی مکه فرار کرد. رسول خدا جبا دویست تن از مهاجران و انصار به تعقیب وی برآمد، اما چون ابوسفیان و نفراتش با سرعت پا به فرار گذاشته بودند، حتی برخی از بارهای اضافی خود را نیز در مسیر راه انداخته بودند و مسلمانان موفق به دستیابی آنان نشدند.
مسلمانان بارهای به جای ماندۀ آنان را به مدینه آوردند و چون بیشتر بارهای آنان آرد بود، این غزوه به سویق مشهور گردید. این سفر پنج روز به طول انجامید و بعد از آن بدون اینکه جنگی اتفاق بیفتد، آن حضرت به مدینه بازگشت [۱۱۳].
[۱۱۳] السیرة، ابن هشام، ج ۳، ص ۵۱ – التاریخ السیاسی والعسکری، ص ۲۷۸ – ۲۷۹.
دستگاه اطلاعاتی مسلمانان اطلاع یافتند که قبایل «ثعلبه» و «محارب» به فرماندهی دعثور بن حارث محاربی در منطقۀ «ذی امر» تجمع نموده و میخواهند به مدینه یورش برند.
رسول خدا ج، «عثمان بن عفان س» را جانشین خود در مدینه مقرر کرد و خود با چهارصد و پنجاه تن سواره و پیاده نظام رهسپار گردید.
در محلی به نام«ذیالقصه» با مردی به نام «جبار» از بنی ثعلبه برخورد کرد که وی مسلمان شده بود و اخبار قومش را برای پیامبر بازگو نمود. [۱۱۴]
قبایل مذکور با اطلاع از تعقیب پیامبر اکرم جبه کوهها پناه بردند. پیامبر اکرم جحدود به یک ماه در «نجد» ماند و هیچ برخوردی اتفاق نیفتاد؛ آن گاه به مدینه بازگشت [۱۱۵].
در این غزوه « دعثور بن حارث» که سرداری هوشمند و محترم بود، با مشاهدۀ معجزۀ رسول خدا جمسلمان شد و داستانش از این قرار است:
مسلمانان با باران شدیدی روبرو شدند؛ به گونهای که لباسهای پیامبر اکرم جخیس شد. آن حضرت زیر درختی نشست و لباسهایش را برای خشک شدن پهن نمود. «دعثور» با استفاده از فرصت، توانسته بود با شمشیرش به تنهایی پیامبر را غافلیگر نماید.
او خطاب به رسول خدا جگفت: چه کسی تو را از دست من نجات میدهد؟ پیامبر فرمود: الله.
آن گاه جبرئیل، حربهای به سینه «دعثور» زد؛ طوری که شمشیر از دستش افتاد. آن گاه پیامبر شمشیر را برداشت و فرمود:
تو را اکنون چه کسی از دست من نجات میدهد؟ دعثور فوراً شهادتین را بر زبان آورد و مسلمان شد و گفت: به خدا دوباره هرگز علیه تو تجمع نخواهم کرد.
پیامبر شمشیراش را به او بازگردانید و هنگامی که نزد همراهانش رفت، از وی سؤال کردند: تو کجائی؟ تو را چه شده است؟
دعثور گفت: مردی بلند قامت را دیدم. او به سینهام زد و به پشت افتادم و فهمیدم که فرشته است و گواهی دادم که محمد رسول خدا است و عهد کردم که هرگز علیه او کسی را به قیام وادار ننمایم [۱۱۶].
دعثور قومش را به اسلام دعوت داد و در این مورد خداوند میفرماید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱذۡكُرُواْ نِعۡمَتَ ٱللَّهِ عَلَيۡكُمۡ إِذۡ هَمَّ قَوۡمٌ أَن يَبۡسُطُوٓاْ إِلَيۡكُمۡ أَيۡدِيَهُمۡ فَكَفَّ أَيۡدِيَهُمۡ عَنكُمۡۖ وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَۚ وَعَلَى ٱللَّهِ فَلۡيَتَوَكَّلِ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ١١﴾[المائدة: ۱۱].
«ای مؤمنین، نعمت خدا را بر خود یاد کنید. آن گاه که قومی اراده نمود بر شما تعرض نماید. خداوند مانع تعرض آنها شد و بترسید از خدا و بر خدا باید مؤمنین توکل نمایند».
[۱۱۴] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۳ – التاریخ الإسلامی العسکری، ص ۲۷۹. [۱۱۵] همان. [۱۱۶] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۳.
این غزوه در جمادی اولی سال سوم هجری اتفاق افتاد. آن حضرت جبه قصد جنگ با بنیسلیم با سیصد تن از مسلمانان، مدینه را ترک نمودند. وقتی به حران (مکانی بین مکه و مدینه) رسیدند، بنیسلیم پراکنده شده بودند. این سفر رسول خدا جده شب به طول انجامید [۱۱۷].
آنچه در این غزوات شایسته است مورد توجه قرار گیرد، فراست و قدرت فرماندهی لشکر اسلام است که هرگونه نقل و حرکت دشمنان را زیر نظر داشت و قبل از اینکه آنها به خطری جدی تبدیل شوند، آنان را نابود میساخت. علاوه بر این از آنجا که این غزوات در آن صحرای پهناور به وقوع میپیوست، برای اصحاب و یاران رسول خدا دورههای آموزشی و تربیتی به شمار میرفت که هر کدام از این غزوات پنج روز الی یک ماه طول میکشید و سپاهیان اسلام در آن، علاوه بر تمرین زندگی اجتماعی، اطاعت و فرمانبری را نیز به طور عملی تجربه میکردند و در این راستا به تجربههای جدیدی که آنها را بر سرکوبی باطل و تقویت حق یاری مینمود، دست مییافتند.
برنامۀ تربیتی رسول خدا جبه گونهای بود که چه در میادین جهاد و چه هنگام اقامت در مسجد النبی، نقش خود را در پاکسازی دلها و روشن سازی خردها و تهذیب اخلاق ایفا مینمود و آنها مستقیماً زیر نظر مربی بزرگ جهت ساختار جامعهای که بتواند جهان را زیر پرچم اسلام گرد بیاورد، تربیت میشدند [۱۱۸].
[۱۱۷] المجتمع المدنی، عمری، ص ۶۱ – التاریخ السیاسی و العسکری، ص ۲۸۰. [۱۱۸] التربیة القیادیة، ج ۳، ص ۱۱۸ – ۱۱۹.
مشرکان مکه بعد از شکست در بدر، درصدد دستیابی به مسیری دیگر جهت تجارتشان به سوی شام بودند که برخی از آنها مسیر نجد و عراق را پیشنهاد کردند؛ چنانکه بازرگانانی از آنها مانند: ابوسفیان بن حرب، صفوان بن امیه و حویطب بن عبدالعزی که با مقدار زیادی نقره و کالاهایی دیگر به ارزش صد هزار درهم حمل میکردند، از این مسیر رهسپار شام شدند و جریان فوق توسط یکی از افراد دستگاه امنیتی به نام سلیط بن نعمان به رسول خدا جرسید [۱۱۹]. رسول خدا، زید بن حارثه را با صد سوار جهت بستن راه این کاروان فرستاد.
زید در مجاور آبی به نام «قرده» با کاروان یاد شده روبرو شد که نفرات کاروان وحشت زده پا به فرار گذاشتند و کاروان با تمام امکاناتش به دست مسلمانان افتاد و راهنمای کاروان که فردی به نام فرات بن حیان بود، به اسارت در آمد که بعداً در حضور رسول خدا جمسلمانشد و اموال به دست آمده از این سریه، بعد از اخراج یک پنجم، درمیان افراد سریه، تقسم گردید [۱۲۰].
[۱۱۹] همان، ص ۱۳۲. [۱۲۰] سیرة ابن هشام، ج ۳، ص ۵۶.
زهری میگوید: این غزوه در سال دوم هجری اتفاق افتاد و واقدی و ابن سعد بر این عقیدهاند که در نیمه شوال سال دوم هجری اتفاق افتاده است [۱۲۱].
اکثر نویسندگان مغازی و سیرت تاریخ وقوع این غزوه را بعد از جنگ بدر ذکر نمودهاند؛ زیرا یهود بنی قینقاع به معاهدهای که با پیامبر بسته بودند و به تعهداتی که در آن معاهده قید شده بود، پایبند نماندند و در برابر مسلمانان موضع خصمانه گرفتند و با پیروزی مسلمانان در بدر، آنان دشمنی و عداوتشان را آشکار نمودند [۱۲۲].
رسول خدا جبراساس عهد و پیمانی که با آنان بسته بود، آنان را در بازار مدینه جمع کرد و به نصیحت آنان پرداخت و آنان را به اسلام فراخواند و آنان را از اینکه مبادا با سرنوشتی مشابه سرنوشت قریش دچار شوند، بیم داد. اما آنان سخنان پیامبر اکرم جرا نادیده انگاشتند و با کمال گستاخی به رسول خدا جگفتند: ای محمد از اینکه چند نفر انسان بیتجربۀ قریش را کشتهای، مغرور نباش؛ چراکه هنوز با افرادی همانند ما روبرو نشدهای [۱۲۳]! و اگر با ما روبرو شوی، آن گاه خواهی فهمید که با چه کسانی روبرو شدهای. بدین ترتیب بحران، اوج میگرفت؛ زیرا پاسخ یهودیان بیانگر روح دشمنی، مبارزه طلبی، خود خواهی و آمادگی برای جنگ بود.
خداوند در این باره میفرماید:
﴿قُل لِّلَّذِينَ كَفَرُواْ سَتُغۡلَبُونَ وَتُحۡشَرُونَ إِلَىٰ جَهَنَّمَۖ وَبِئۡسَ ٱلۡمِهَادُ١٢ قَدۡ كَانَ لَكُمۡ ءَايَةٞ فِي فِئَتَيۡنِ ٱلۡتَقَتَاۖ فِئَةٞ تُقَٰتِلُ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ وَأُخۡرَىٰ كَافِرَةٞ يَرَوۡنَهُم مِّثۡلَيۡهِمۡ رَأۡيَ ٱلۡعَيۡنِۚ وَٱللَّهُ يُؤَيِّدُ بِنَصۡرِهِۦ مَن يَشَآءُۚ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَعِبۡرَةٗ لِّأُوْلِي ٱلۡأَبۡصَٰرِ١٣﴾[آل عمران: ۱۲-۱۳].
«به کفار بگو! مغلوب خواهید شد و به سوی جهنم رهسپار خواهید گردید. برای شما نشانهای در درگیری آن دو گروه که یکی در راه خدا جنگید و دیگری کافر بود، وجود دارد. آنها در میدان، مسلمانان را دو برابر مشاهده کردند و خداوند با نصرت خویش، کسی را که بخواهد، تأیید مینماید. در این واقعه برای اهل خرد درس عبرت است».
[۱۲۱] السیرة النبویة الصحیحه، ج ۱، ص ۲۹۹. [۱۲۲] موسوعة نظرة النعیم، ج ۱، ص ۲۶۹. [۱۲۳] الیهود فی السنة المطهرة، ج ۱، ص ۲۷۶.
با پیروزی مسلمانان در بدر و هشدار رسول خدا جبه یهودیان، بنیقینقاع به فکر شکستن تعهدات خود با پیامبر و در صدد یورش بر مسلمانان در فرصت مناسب بر آمدند. تا اینکه روزی با زنی بدوی و مسلمان که کالایی جهت فروش به بازار قینقاع عرضه نموده بود، بیحرمتی کردند. آن زن در کنار مغازه فردی از یهود که جواهر فروش بود، نشسته بود. چند نفر از شیادان یهود آنجا نشسته بودند و برای آن زن ایجاد مزاحمت میکردند. وقتی او میخواست بلند بشود، آن جواهر فروش، گوشه لباس او را کشید و قسمتی از بدن آن زن ظاهر گردید و یهودیان به تمسخر آن زن پرداختند. در آن اثناء، مرد مسلمانی که از آنجا میگذشت، بر آن جواهر فروش حمله کرد و او را به هلاکت رساند. یهودیانی که شاهد این ماجرا بودند، بر آن مسلمان حمله کردند و او را به شهادت رساندند و بدین صورت مسلمانان ویهودیان بنی قینقاع وارد نبرد شدیدی شدند [۱۲۴].
رسول خدا جبا اطلاع از این ماجرا، در پانزدهم شوال سال دوم هجری در رأس سپاهی مرکب از مهاجران و انصار به سوی یهود بنی قینقاع رهسپار گردید. در آن روز، پرچم مسلمانان بدست حمزه بن عبدالمطلب سبود و پیامبر اکرم جنیز ابولبابه، بشیر، بن عبدالمنذر عمری را به عنوان جانشین خود در مدینه انتخاب نمود.
رسول خدا جقبل حرکت به سوی آنها براساس دستور خداوند، آنها را از لغو عهدی که بسته بودند، با خبر ساخت؛ چنانکه خداوند میفرماید:
﴿وَإِمَّا تَخَافَنَّ مِن قَوۡمٍ خِیانَةٗ فَٱنۢبِذۡ إِلَيۡهِمۡ عَلَىٰ سَوَآءٍۚ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يُحِبُّ ٱلۡخَآئِنِينَ٥٨﴾[الأنفال: ۵۸].
«اگر از قومی بیم خیانت داری، مانند آنها پیمانشان را لغو گردان. بیگمان خداوند خیانتکاران را دوست ندارد».
[۱۲۴] سیرة ابن هشام، ج ۳، ص ۵۴.
یهودیان با اطلاع از این موضوع که رسول خدا قصد حمله به آنان را دارد، وارد قلعههای خود شدند. رسول خدا جآنان را به مدت پانزده شبانه روز در قلعههایشان محاصره نمود. تا اینکه خداوند متعال در دلهایشان رعب و وحشت ایجاد کرد و سرانجام تسلیم خواسته رسول خدا گردیدند. و بدین صورت ملتی که رسول خدا جرا تهدید میکردند و ادعا مینمودند که از نظر توان رزمی با مشرکان مکه متفاوت هستند، با ذلت و خواری به داوری پیامبر گردن نهادند [۱۲۵]. رسول خدا جدستور داد تا شانههایشان بسته شود و منذر بن قدامۀ سلمی اوسی را بر آنها گماشت [۱۲۶].
[۱۲۵] الصراع مع الیهود، ابی فارس، ج ۱، ص ۱۴۴. [۱۲۶] الیهود فی السنة المطهرة، ج ۱، ص ۲۸۰.
ابن سلول، سردستۀ منافقان تلاش نمود تا شانههای همپیمانان خود را باز نماید و به منذر گفت: شانههای آنها را باز کن، اما منذر نپذیرفت و گفت: آیا میخواهید شانههای افرادی را باز نمائید که رسول خدا جشانههایشان را بسته است؟ به خدا سوگند! هرکس شانههای آنها را باز نماید، گردنش را خواهم زد.
عبدالله بن ابی بن سلول، بعد از شنیدن جواب منفی منذر، شفاعت آنان را از رسول خدا جخواستار شد و گفت: ای محمد! نسبت به هم پیمانانم احسان کن! رسول خدا جبه درخواست او توجه ننمود. عبدالله دوبار تکرار کرد و به لباسهای رسول خدا چسبید و خواستهاش را تکرار نمود. آنحضرت جخشمگین شد و چهرۀ مبارکاش تغییر نمود و فرمود: لباسم را رها کن! ابن سلول گفت: به خدا سوگند! تا با گذشت از آنان بر من احسان نکنی، لباسهایت را رها نمیکنم. آیا میخواهی تمام آنها را در یک صبحدم گردن بزنی، من به این افراد نیاز دارم [۱۲۷].
آنگاه رسول خدا جآنان را معاف کرد و فرمود: از اینجا بروید. مسلمانان، اموال یهودیان را به غنیمت گرفتند و مسئولیت جمع آوری و کنترل اموالشان به محمد بن مسلمه سسپرده شد [۱۲۸].
سعی و تلاش و وساطت عبدالله بن ابی مبنی بر جلوگیری از جلای وطن یهودیان بنیقینقاع نزد رسول خدا جبینتیجه ماند و توسط فردی به نام عُویم بن ساعده انصاری از در خانه رسول خدا جرانده شد [۱۲۹].
روایت فوق؛ یعنی، برخورد پیامبر اکرم جبا عبدالله بن سلول بیانگر فقه سیاسی رسول خدا جاست؛ چراکه درخواست وی را پذیرفت تا قلب این سردار منافق را رام کند و زمینۀ هدایتش را فرهم نماید؛ هنچنین مدارا با عبدالله بن ابی، بیانگر فراست، دورنگری و سیاست رسول خدا جاست که هیچ گاه نخواست شخصاً در مقابل این منافق بایستد و او را تنبیه نماید؛ زیرا او دارای نفوذی قوی درمیان بعضی از انصار تازه مسلمان بود. بنابراین، رسول خدا جبا عبدالله بن ابی مدارا میکرد تا اینکه همگان به نفاق وی پی بردند و حتی تصمیم به قتل او گرفتند [۱۳۰].
[۱۲۷] الیهود فی السنة المطهرة، ج ۱، ص ۲۸۱. [۱۲۸] همان. [۱۲۹] التاریخ الإسلامی، حمیدی، ج ۵، ص ۳۰. [۱۳۰] الصراع مع الیهود، ابی فارس، ج ۱، ص ۱۴۸.
زمانی که بنیقینقاع، تعهدشان را با پیامبر اکرم جشکستند، عباده بن صامت که یکی از همپیمانان بنی قینقاع بود و با آنان مانند ابن ابی، رابطه حسنه داشت، خود را به رسول خدا رسانید و از ارتباط و تعهد با یهود اظهار برائت نمود و گفت: ای رسول خدا! من، خدا و رسول و مؤمنان را به دوستی انتخاب نمودم و از تعهد و دوستی با این کفار به بارگاه الهی اظهار برائت مینمایم [۱۳۱].
اظهار این دیدگاه از جانب عباده بن صامت موجب گردید که آن حضرت، ماموریت اخراج بنیقینقاع را به او واگذار نماید. بنیقینقاع خطاب به عباده گفتند: شما چرا با ما چنین رفتار مینمایی؟ (عباده) گفت: از زمانی که شما با پیامبر به جنگ برخواستید، من تعهدم را با شما شکستم. عبدالله بن ابی به عباده گفت: از انصاف به دور است که با همپیمانان خود قطع رابطه نمایی؛ سپس مواردی از خدمات آنها را ذکر نمود.
عباده گفت: ای اباحباب قلبها متغیر گردیده است و اسلام، تعهدات قبلی را از بین برده است و تو نیز به چیزی متمسک شدهای، که خیانتش به زودی آشکار خواهد شد.
آن گاه بنیقینقاع به رسول خدا جگفتند: ما باید بدهی خودمان را از بین مردم جمعآوری نماییم. پیامبر فرمود: قرضهایتان را سریع و با تخفیف بگیرید، امّا عباده اخراج آنان را آغاز کرد. آنها از او، مهلت خواستند، اما عباده نپذیرفت و گفت: فقط سه روز فرصت دارید و اگر این امر دستور رسول خدا جنمیبود، من هیچ فرصتی به شما نمیدادم. بعد از گذشت سه روز عباده آنها را به سوی شام حرکت داد و میگفت: هر چه دور تر بروید بهتر است، تا اینکه به موضع الذباب رسیدند و آنها از آنجا خود را به منطقهای به نام اذرعات رساندند [۱۳۲]این گونه بنیقینقاع که از نظر ساز و برگ نظامی قویترین طایفه یهودیان محسوب میگردید، با ذلت و خواری تمام در حالی که سلاح و دارایی آنان به غنیمت مسلمانان در آمده بود، از مدینه اخراج شدند.
از آن تاریخ به بعد تا مدتی سایر قبایل یهودی، به سکوت و آرامش روی آوردند و ترس و وحشت بر آنها بر آنان چیره گشت و قدرت و شوکت آنان از بین رفت [۱۳۳].
س - آیاتی که در مورد ارتباط عبدالله بن ابی با یهود و برائت عبادۀ بن صامت نازل گردید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَتَّخِذُواْ ٱلۡيَهُودَ وَٱلنَّصَٰرَىٰٓ أَوۡلِيَآءَۘ بَعۡضُهُمۡ أَوۡلِيَآءُ بَعۡضٖۚ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمۡ فَإِنَّهُۥ مِنۡهُمۡۗ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَهۡدِي ٱلۡقَوۡمَ ٱلظَّٰلِمِينَ٥١ فَتَرَى ٱلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٞ يُسَٰرِعُونَ فِيهِمۡ يَقُولُونَ نَخۡشَىٰٓ أَن تُصِيبَنَا دَآئِرَةٞۚ فَعَسَى ٱللَّهُ أَن يَأۡتِيَ بِٱلۡفَتۡحِ أَوۡ أَمۡرٖ مِّنۡ عِندِهِۦ فَيُصۡبِحُواْ عَلَىٰ مَآ أَسَرُّواْ فِيٓ أَنفُسِهِمۡ نَٰدِمِينَ٥٢ وَيَقُولُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَهَٰٓؤُلَآءِ ٱلَّذِينَ أَقۡسَمُواْ بِٱللَّهِ جَهۡدَ أَيۡمَٰنِهِمۡ إِنَّهُمۡ لَمَعَكُمۡۚ حَبِطَتۡ أَعۡمَٰلُهُمۡ فَأَصۡبَحُواْ خَٰسِرِينَ٥٣ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مَن يَرۡتَدَّ مِنكُمۡ عَن دِينِهِۦ فَسَوۡفَ يَأۡتِي ٱللَّهُ بِقَوۡمٖ يُحِبُّهُمۡ وَيُحِبُّونَهُۥٓ أَذِلَّةٍ عَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى ٱلۡكَٰفِرِينَ يُجَٰهِدُونَ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوۡمَةَ لَآئِمٖۚ ذَٰلِكَ فَضۡلُ ٱللَّهِ يُؤۡتِيهِ مَن يَشَآءُۚ وَٱللَّهُ وَٰسِعٌ عَلِيمٌ٥٤ إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱلَّذِينَ يُقِيمُونَ ٱلصَّلَوٰةَ وَيُؤۡتُونَ ٱلزَّكَوٰةَ وَهُمۡ رَٰكِعُونَ٥٥ وَمَن يَتَوَلَّ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ فَإِنَّ حِزۡبَ ٱللَّهِ هُمُ ٱلۡغَٰلِبُونَ٥٦﴾[المائدة: ۵۱-۵۶].
«ای مؤمنین! یهود و نصارا را به عنوان دوست انتخاب ننمائید. آنها برخی دوست برخی دیگرند. هر کسی از شما آنها را دوست بدارد، او از آنهاست. خداوند، ملت ستمگر را هدایت نمیگرداند. مشاهده مینمایی کسانی را که در قلبشان بیماری است. میشتابند به سوی یهود و نصارا. میگویند: میترسیم مبادا شکست نصیبمان شود. چه بسا امید است که خداوند، فتح را بیاورد یا وضعیتی را از جانب خود آن گاه است که آنها به خاطر آنچه در دل داشتند، پشیمان میشوند. مؤمنان میگویند: آیا اینها آن کسانی هستند که با شدت وحدت میگفتند: ما با شما هستیم. اعمالشان نابود گشت و زیانکار گردیدند».
ای مؤمنین، هر کسی از شما از دینش برگردد، زود است که خداوند، قومی را بیاورد که خداوند آنها را و آنها خداوند را دوست دارند. نسبت به مؤمنان نرم و در برابر کفار سخت هستند. در راه خدا، جهاد میکنند و از ملامت هیچ ملامتکنندهای نمیترسند. این است فضل خدا که به هر کس بخواهد، میدهد و خداوند دارای فضل فراوان و آگاه است.
تنها خدا و رسول خدا و مؤمنانی یاور شما هستند که خاشعانه و خاضعانه نماز را به جای میآورند و زکات اموال را میدهند. هر کس، خدا و پیغمبر او و مؤمنان را به دوستی بپذیرد، از حزب الله است و حزب الله بدون تردید پیروز است».
عقیدۀ ابن عطیه در رابطه با این آیات این است که: با به اتمام رسیدن غزوۀ بدر و برملا شدن خیانت بنی قنیقاع، پیامبر اکرم جتصمیم کشتن بنیقینقاع را گرفت. عبدالله بن ابی که همپیمان آنها بود، به دفاع از آنها برخاست و عباده بن صامت نیز که نزد یهودیان از موقعیتی ممتاز مانند موقعیت ابن سلول بر خوردار بود، نزد پیامبر آمد و گفت: به خدا سوگند، من از دوستی و تعهد خود با یهود تبری میجویم و جز با خدا و رسول او با کسی دیگر پیمان دوستی ندارم، ولی عبدالله بن ابی گفت: من از دوستی و تعهد خود با یهود دستبردار نیستم؛ چراکه من در شرایط سخت به آنها نیاز دارم [۱۳۴].
یقیناً تفاوت بین ابن سلول که در نفاق غوطه ور بود و عبادۀ بن صامت که بر اساس برنامه نبوی تربیت شده بود، واضح است؛ او از قلبی پاک و ایمانی قوی و عقلی سالم برخوردار بود، به گونهای که آثار تعصب جاهلی و خواهشات نفسانی در درون او جایی نداشت و مصلحت اسلام را بر هر مصلحتی مقدم میداشت. بنابراین، عباده الگوی خوبی برای هر مسلمان صادق و مخلص و معتقدی است [۱۳۵].
[۱۳۱] الیهود فی السنة المطهرة، ج ۱، ص ۲۸۲ – ۲۸۳. [۱۳۲] همان، ج ۱، ص ۲۸۴ – ۲۸۵. [۱۳۳] الصراع مع الیهود، ابی فارس، ج ۱، ص ۱۴۹. [۱۳۴] المحرر الوجیز، ابن عطیه، ج ۱، ص ۴۷۷ – ۴۷۸. [۱۳۵] السیرة النبویة الصحیحة، ج ۱، ص ۳۲.
زیان و ضرری که بر اثر تهدید توطئهگران متوجه دولت اسلامی میگردد را نمیتوان کمتر از دشمنان مسلح دانست؛ زیرا آنان عاملان اصلی بروز فتنهها، محسوب میگردند؛ به همین جهت، رسول خدا جبرای خاموش کردن آتش فتنه و تقویت حق، به تعقیب آنان پرداخت و بعد از جنگ بدر [۱۳۶]، تعدادی از آنها را به هلاکت رساند که عبارت بودند از:
[۱۳۶] قراءة سیاسیة للسیرة النبویة، محمد قلعجی، ص ۱۳۸.
او به تحریک مردم علیه پیامبر خدا، میپرداخت و به اسلام اهانت مینمود و آخرالامر توسط عمیر بن عدی خطمیسکشته شد؛ سپس عمیر نزد رسول خدا جآمد و گفت: آیا با کشتن او مرتکب گناهی شدهام؟ رسول خدا جفرمود: خیر؛ بلکه خدا و رسول او را یاری کردهای [۱۳۷].
[۱۳۷] سنن ابیداود، ج ۴، ص ۵۲۸ – ۵۲۹.
ابوعفک پیرمردی یهودی از قبیلۀ بنی عمر و بن عوف بود که علیه رسول خدا جشعر میگفت: پیامبر فرمود: کسی هست مرا از دست این خبیث راحت کند؟سالم بن عمیر به دعوت رسول خدا جلبیک گفت و ابی عفک خبیث را به هلاکت رساند [۱۳۸].
اما مهمترین و اصلیترین توطئهای که در فاصلۀ غزوۀ بدر و اُحد بساط آن برچیده گردید، توطئۀ کعب بن اشرف بود که ترور گردید.
[۱۳۸] نظرة النعیم فی مکارم اخلاق الرسول الکریم، ج ۱، ص ۲۹۶.
کعب ابن اشرف از قبیله طی بود و پدرش در جاهلیت بر اثر قتلی که انجام داده بود، به مدینه پناهنده گردیده بود و با یهودیان بنی نضیر همپیمان شده بود.
کعب، شاعری بود که در اشعارش، به هجو مسلمانان میپرداخت و از اینکه مسلمانان در جنگ بدر پیروز شده بودند، سخت برآشفته شده بود. کعب به مکه رفت و در آنجا پیامبر را مورد طعن قرار داد و مشرکان را جهت گرفتن انتقام از مسلمانان تحریک کرد. او با اشعار و مرثیههایش در مورد کشتهشدگان بدر، قریشیان را به گریه وامینمود و مردم را علیه مسلمانان به شورش وامیداشت [۱۳۹].
کعب ابن اشرف، همواره با سرودن اشعار اهانت آمیز، موجب آزار و اذیت و رنجش پیامبر اکرم جمیگردید و قریش را برای جنگ با مسلمانان تحریک مینمود. و آنان را علیه پیامبر میشورانید تا اینکه روزی ابوسفیان به وی گفت: تو را به خدا سوگند، آیا دین ما نزد خدا پسندیده تر است یا دین محمد و اصحابش؟.
کعب گفت: شما راه بهتری را انتخاب نمودهاید [۱۴۰].
کعب با رسیدن به مدینه، دشمنی خویش را با پیامبر اکرم جادامه داد و به هجو پیامبر و امهاتالمؤمنین پرداخت و حتی در مورد امالفضل بنت الحارث، همسر عباس بن عبدالمطلب، شعرهای هجوآمیزی سرود [۱۴۱].
[۱۳۹] همان، ج ۱، ص ۲۹۸. [۱۴۰] تاریخ الاسلام، ذهبی، ص ۱۵۸. [۱۴۱] همان، ص ۱۶۰.
رسول خدا جبه حسان دستور داد تا پاسخ اشعار کعب را بدهد تا جایی که حسان به هجو خانوادههایی پرداخت که در مکه کعب را مهمانی میکردند؛ چنانکه در مورد مطلب بن ابی وداعه و همسرش، عاتکه، به خاطر پذیرائیای که از کعب به عمل آورده بودند، اشعاری هجوآمیز سرود.
با اطلاع عاتکه از این خبر، او از پذیرایی کعب یهودی، امتناع ورزید و به شوهرش گفت: از دعوت و پذیرایی این مرد صرفنظر نما؛ چراکه حسان به هجو ما خواهد پرداخت [۱۴۲].
کعب آن منزل را ترک نمود و به هر منزلی که وارد میشد، پیامبر، حسان را اطلاع میداد و حسان نیز به هجو اهل آن منزل میپرداخت و آنان به این دلیل به بیرون راندن کعب از خانه خود میپرداختند. تا اینکه با سرافکندگی تمام به مدینه بازگشت و در انتظار سرنوشت حتمی و پاداش لازم خودماند.
جنگ تبلیغاتیای که توسط حسان علیه کعب به راه افتاده بود، موفقیت آمیز بود و اهداف مهمی را تحقق بخشید.
[۱۴۲] الصراع مع الیهود، أبی فارس، ج ۱، ص ۱۱۱.
کعب ابن اشرف یهودی، خیانت و جنایت زیادی نسبت به رسول خدا، مسلمانان و زنان پاکدامن مسلمان مرتکب شده بود؛ به گونهای که هر جنایتی به تنهایی، شکستن عهد محسوب میگردید و سزای آن قتل بود، امّا سزا و پاداش او که تمامی خصوصیات مذموم و ناپسند در وجود او جمع گردیده بود، چه بود؟ [۱۴۳]
رسول خدا جبر این اساس، دستور قتلش را صادر نمود؛ چنانکه امام بخاری ماجرای قتلش را به تفصیل در کتاب صحیحش با روایت از جابر بن عبدالله، بیان نموده است.
رسول خدا جفرمود: چه کسی کار کعب ابن اشرف را تمام میکند. او خدا و رسولش را رنجانده است؟.
محمد ابن مسلمه برخاست و گفت: آیا میخواهی او را به قتل برسانی؟.
رسول خدا فرمود: آری!.
محمد ابن مسلمه گفت: پس به من اجازه بده تا هر چه میخواهم به او بگویم.
آن حضرت به او اجازه داد.
محمد ابن مسلمه، نزد کعب آمد و گفت: این مرد (رسول خدا ج) از ما صدقه درخواست کرده و ما را به ستوه درآورده است. آمدهام تا به من وامی بدهی.
کعب گفت: آری! چنین است. شما نیز او را خسته خواهید کرد.
محمد گفت: ما تا به حال از وی اطاعت نمودیم. شایسته نیست، در چنین وضعیتی او را تنها بگذاریم. صبر کنیم تا ببینیم عاقبت کارش چه میشود. اکنون از تو درخواست مقداری گندم دارم.
کعب گفت: به تو گندم میدهم، اما در عوض باید چیزی نزد من گرو بگذاری.
محمد گفت: چه چیز میخواهی؟.
کعب گفت: زنانتان را رهن بگذارید.
محمد گفت: تو زیباترین فرد عرب هستی؛ چگونه زنانمان را نزد تو بگذاریم؟.
کعب گفت : پس فرزندانتان را.
محمد: چگونه فرزندانمان را گرو بگذاریم. فردا کسی آنها را دشنام میدهد و میگوید: تو در مقابل چند من گندم گرو بودی! و این طعنه برای ما ننگ به شمار میرود. بنابراین، سلاحهای خود را نزد تو میگذاریم.
محمد بن مسلمه با او قرار ملاقات گذاشت. آن گاه شب هنگام به اتفاق ابونائله، برادر رضاعی کعب، نزد وی رفت. کعب آنها را به داخل قلعه فراخواند و به سوی آن دو حرکت نمود. همسرش به وی گفت: در این وقت از شب کجا میروی؟ چراکه من صدایی را میشنوم که بوی خون میدهد.
کعب گفت: چیزی نیست، محمد بن مسلمه و برادر رضاعیام، ابونائله، است.
محمد بن مسلمه دو نفر با خود آورده بود و به آنها گفت: هنگامی که به من نزدیک شد، موهایش را جهت استشمام میگیرم و شما با اطلاع از تسلط کامل من بر وی درصدد قتل او برآیید.
کعب در حالی که مسلح بود، از قلعه پائین آمد و با آمدنش بوی خوش، فضا را عطرآگین نمود.
محمد خطاب به وی گفت: اجازه میدهی سرت را استشمام کنم.
کعب گفت: اشکالی ندارد.
وقتی که محمد براو تسلط یافت، به همراهانش اشاره نمود که وی را از پا درآورید. آنها، کعب را کشتند و از آنجا دور شدند و فوراً خود را به پیامبر خدا رسانیدند [۱۴۴].
در سیرۀ ابن هشام آمده است که محمد بن مسلمه به دلیل اینکه به وعده و تعهد خود عمل نکرده بود، نگران شد و تا سه روز نتوانست غذا بخورد. وقتی که رسول خدا جعلت نگرانی او را جویا شد، گفت نمیدانم که میتوانم بر قول خود عمل کنم یا خیر؟ آن حضرت فرمود: سعی و تلاش خود را انجام بده. محمد گفت: پس اجازه بده تا هر چه در مورد تو لازم باشد، بگویم. رسول خدا جبه او اجازه داد.
در سیره ابن هشام از ابن اسحاق با سند حسن و او از ابن عباس روایت میکند که رسول خدا جآنان را تا قبرستان بقیع بدرقه نمود و فرمود: «انطلقوا على اسم الله، اللهم اعنهم». «به نام خدا حرکت کنید. خدایا! کمکشان کن» [۱۴۵].
- از ترور کعب بن اشرف میتوان به درسها و نکات بسیار مهمی در مورد شیوۀ برخورد رسول خدا با دشمنان اسلام و دولت اسلامی دست یافت.
نخست اینکه سزای عهد و پیمانشکنان، قتل است و این دستوری است که رسول خدا به آن عمل نمود؛ همچنین پاداش کسی که به رسول خدا ناسزا گوید و به ایشان بیاحترامی روا دارد، قتل است.
- از نحوۀ اجرای دستور پیامبر اکرم جدر رابطه با کعب ابن اشرف یهودی این امر اثبات میگردد که بعضی از دستورات الهی به جهت رعایت مصالح کلی مسلمانان، باید مخفیانه انجام گیرد و اگر در اجرای آن به شکل علنی، خطری متوجه مسلمانان گردد، این موضوع از اهمیتی خاص برخوردار خواهد گردید [۱۴۶].
شیوۀ قتل کعب نیز بیانگر این نکته است که مبارزه با کفار و دشمنان اسلام و محاربین دولت اسلامی صرفاً به میادین جنگ منحصر نمیباشد؛ بلکه باید از هر راه ممکن، دشمن را از پای درآورد، البته به این شرط که در این میان، گناهی دیگر انجام نگیرد و حق کسی ضایع نشود؛ زیرا چه بسا از بین بردن یک نفر از دشمنان، مستلزم تحمل خسارتهای سنگینی برای مسلمانان میگردد.
اعمال اینگونه عملیات مستلزم امنیت و داشتن قدرت و توانایی لازم مسلمانان است تا دشمن نتواند با نابودی مسلمانان و داعیان و ایجاد فساد در جامعه عکس العمل نشان دهد [۱۴۷].
بعضی از مسلمانان در این مورد دچار اشتباه میگردند و با استدلال از این ماجرا و امثال آن، در پی برخورد مسلّحانه هستند؛ در حالی که واقعه کعب در مدینه انجام گرفت و مسلمانان دارای قدرت و دولت بودند، امّا مدعیان این نوع برخورد، از آن بیبهره هستند. از طرفی دیگر ماجرای فوق، عزت دین و ایجاد وحشت در صفوف کفار را در پی داشت و قضیه به نفع مسلمانان تمام شد و هیچ ضرری از آن عاید مسلمانان نشد، اما عملیاتی که در شرایط ضعف مسلمانان انجام میگیرد، اغلب پیامدهای ناگوار آن از قبیل: بروز فساد، خونریزی و بیحرمتی، نصیب مسلمانان میشود که نمیتوان آن را نادیده انگاشت [۱۴۸].
پیامبر اکرم جبرای در نظرگرفتن مصالح موجود جامعه در مکه، اقدام به عملیات ترور سردمداران کفر مانند ابوجهل، امیه بن خلف و عتبه ننمود؛ در حالی که اگر به افرادی مانند حمزه، عمر و دیگر اصحاب اشاره مینمود حتماً چنین عملیاتی را عملی مینمودند، اما آنچه از تعالیم رسول خدا جمیآموزیم این است که کشتن رهبران کفر، مستلزم توانایی و قدرت است و فهم این موضوع، نیازمند اظهارنظر علمای صاحبنظر است؛ همانطور که درک مصالح و مفاسد در شرایط کنونی که افکار عمومی در مصوبات دولتها نقش مهمی دارد، نیاز به وجود صاحب نظران راسخی دارد که بتوانند مصالح مزبور را کاملاً درک نمایند [۱۴۹].
موضوع اساسی در این ماجرا، ارزش تعهد و وفای به عهد نزد اصحاب و یاران رسول خدا است؛ چراکه محمد بن مسلمه به پیامبر اکرم جوعده داده بود تا کعب ابن اشرف را به قتل برساند؛ امّا هنگامی که با مشکلاتی در راه انجام این مأموریت مواجه شد و بیم آن داشت که نتواند به تعهدش عمل نماید، این نگرانی او را از خوردن و نوشیدن بازداشته بود.
اما در شرایط کنونی در بسیاری از جوامع معاصر، مردم به وعده و تعهدات خود پایبند نیستند و به آنها ارزشی قائل نمیباشند و تعهدات خود را به فراموشی میسپارند؛ چراکه چنین افرادی در انجام اعمال خود صادق نیستند؛ بلکه فقط منفعتطلبان و مصلحتاندیشانی هستند که به جای عبادت خدا، مصالح و منافع خود را مدنظر دارند، اما داعیان و مسلمانان واقعی برای اجرای تعهدات، پیمانها و قراردادهای خود و برای عقیده و دین خود از فرانمودن جان و مال خودشان دریغ ندارند [۱۵۰].
- این فرمودۀ رسول خدا جکه فرمود: «بر تو واجب است که سعی و تلاش بنمایی» [۱۵۱]تلاش بیانگر اصلی کلی در برنامه تربیتی رسول خدا است که انسان تا حد امکان تلاش خود را بنماید و برای نتیجه کار، بر خدا توکل کند؛ چنانکه خداوند نیز میفرماید:
﴿تِلۡكَ مِنۡ أَنۢبَآءِ ٱلۡغَيۡبِ نُوحِيهَآ إِلَيۡكَۖ مَا كُنتَ تَعۡلَمُهَآ أَنتَ وَلَا قَوۡمُكَ مِن قَبۡلِ هَٰذَاۖ فَٱصۡبِرۡۖ إِنَّ ٱلۡعَٰقِبَةَ لِلۡمُتَّقِينَ٤٩﴾[هود: ۴۹].
«اینها از اخبار غیب است که ما به تو وحی نمودیم. قبل از این نه تو میدانستی و نه قومت. صبر کن که عاقبت از آن پرهیزگاران است».
بنابراین، مسلمان موظف است در راستای تحقق وعدههای خویش، تمام توانائیهای فکری و بدنی خویش را به کار گیرد و نتیجه امر را به خدا واگذار نماید. [۱۵۲]
- این سخن پیامبر اکرم جکه فرمود: «قولوا ما بدا لكم» [۱۵۳]. «هر چه خواستید بگوئید». بیانگر قانونی فقهی است که ارتکاب کلمات کفرآمیز از جانب انسان در مواقع اضطراری بلامانع است، امّا فقها در مورد اینکه آیا ارتکاب محرمات و ترک فرائض هم جائز است یا خیر، اختلافنظر دارند.
نظریه معروف این است که وقتی اظهار کفر و شرک که بزرگترین گناه محسوب میگردد، در چنین شرایطی جائز میباشد، گناهان دیگر و ترک فرض به طریق اولی جایز خواهد بود و جواز و ندادن جواز به میزان ضرورت بستگی دارد و بیش از آن جایز نخواهد بود؛ البته بعضی از منکرات از قبیل: تلفکردن مال یا جان انسانی دیگر و ارتکاب اعمال خلاف عفت به هیچوجه در شرایط اضطراری جایز نخواهد بود [۱۵۴].
صدور حکم در چنین مواردی نیازمند رأی علمائی ربانی و فقهائی راسخ است که از توانایی درک مقاصد شریعت و واقعیت زندگی برخوردار باشند.
- این حدیث پیامبر که فرمود: «الحرب خدعه» «جنگ، نوعی فریبکاری است» مؤید حدیث فوق میباشد.
- این قول رسول خدا که فرمود: «انطلقوا على اسم الله، اللهم اعنهم» [۱۵۵]یادآور اخلاص در جهاد است؛ چراکه جهاد فقط به خاطر خدا و با نام خدا انجام میگیرد.
پیامبر اکرم جعلاوه بر استفاده از امکانات نظامی موجود، از دعا و نیایش نیز استمداد میجست.
بنابراین، پیشرفت مسلمانان براساس توکل بر خدا و استفاده از اسباب مشروع امکانپذیر خواهد بود [۱۵۶].
به دلیل دارابودن چنین ویژگیهایی، نقشۀ محمد بن مسلمه و همراهانش، طرحی محکم و استوار و موفقیتآمیز بود که از تمام اسباب لازم استفاده نموده بودند.
عواملی که منجر به موفقیت نقشه مزبور گردید، به شرح ذیل است:
۱- وجود ابانائله برادر رضاعی کعب، به دلیل اعتماد به او و نهراسیدن از وی.
۲- در بعضی روایات آمده است که ابونائله با سرودن اشعارش اطمینانخاطر کعب را فراهم آورد و قبل از گفتگو با وی شرایط مناسبی مهیا نمود.
۳- زمینهسازی برای مذاکره انفرادی با کعب.
۴- اظهار مظلومیت و جفا از ناحیه پیامبر اکرم جسبب شد تا کعب به آنها اعتماد نماید.
۵- مذاکره دربارۀ گروگذاشتن سلاح در مقابل گندم، نقشهای موفقیتآمیز بود؛ زیرا در این صورت حمل سلاح، کعب را به شک و تردید نمیانداخت؛ چون او قبلاً با آنها در این مورد توافق کرده بود.
۶- اعتماد کعب ابن اشرف به ابونائله و محمد بن مسلمه وی را برآن داشت در آن وقت شب که معمولاً کسی از خانه بیرون نمیآید، همراه آنها از خانه خارج شود [۱۵۷].
۷- نقشه خارج نمودن ابن اشرف از منزلش و بردن او به جایی که کسی آنجا حضور نداشت، کار مهم و موفقیتآمیزی بهشمار میرفت.
۸- استشمام بوی خوش روغنی که کعب به سرش مالیده بود، بهانه خوبی برای دستیابی و تسلط کامل بر این یهودی مغرض بود که منجر به هلاکت او گردید [۱۵۸].
۹- توانایی فوقالعادۀ اصحاب در حفظ اسرار امنیتی با وجود کثرت یهودیان و منافقان در مدینه و به تأخیر افتادن اجرای نقشه موردنظر و با وصف اینکه پیامبر این موضوع را در حضور اصحاب به مشورت گذاشت، بیانگر قوت ایمان و اخلاص صحابه شمیباشد [۱۵۹]؛ چنانکه جوانان غیور ومبارزی جهت اجرای این طرح اعلام آمادگی نمودند و توصیهها و دعای خیر رسول الله نیز پشتوانۀ آنان بود.
در واقع اجرای طرح و نقشه توسط اصحاب و یاران رسول خدا انجام میگرفت، اما با ارتباط با خدا و دعای خویش، عملیات را فرماندهی مینمود [۱۶۰].
[۱۴۳] همان. [۱۴۴] البخاری فی المغازی، باب قتل کعب بن الأشرف، شماره ۴۰۳۷. [۱۴۵] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۶۲. [۱۴۶] الصراع مع الیهود، ابیفارس، ج ۱، ص ۱۱۵. [۱۴۷] التاریخ الإسلامی، ج ۵، ص ۵۴. [۱۴۸] وقفات تربوبه مع السیرة النبویة، ص ۲۰۵. [۱۴۹] الأساس فی السنّه فقهها السیرة النبویة، ج ۲، ص ۵۳۷. [۱۵۰] الصراع مع الیهود، ج ۱، ص ۱۱۹. [۱۵۱] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۶۱. [۱۵۲] الصراع مع الیهود، ج ۱، ص ۱۲۰. [۱۵۳] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۶۱. [۱۵۴] الأساس فی السنه و فقهها السیرة النبویة، ج ۲، ص ۵۳۷ – ۵۳۸. [۱۵۵] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۶۱. [۱۵۶] التاریخ الإسلامی، حمیدی، ج ۵، ص ۵۶. [۱۵۷] الصراع مع الیهود، ج ۱، ص ۱۲۲. [۱۵۸] همان. [۱۵۹] التاریخ الإسلامی، حمیدی، ج ۵، ص ۵۶. [۱۶۰] همان، ص ۵۷.
بعد از اینکه خبر ترور کعب ابن اشرف مدینه را فراگرفت، علمای یهود جهت محکوم نمودن این عمل یاران رسول خدا، نزد آن حضرت آمدند، امّا ایشان به آنها توجهی ننمود و مرگش را نتیجۀ موضعگیریهای خصمانه وی دانست.
این حادثه موجب تضعیف قدرت یهودیان گردید، به گونهای که بعد از آن هیچ یک از بزرگانشان جرأت بیرون آمدن از قلعههای خود را نداشتند و از ناحیه مسلمانان احساس ترس و وحشتی برآنان حاکم گردید.
ترور کعب ابن اشرف موجب گردید که یهودیها به فکر تجدید معاهده با مسلمانان بیفتند؛ چراکه ترور کعب بن اشرف اثرات عمیقی در وجودشان گذاشت و آنان از آن به بعد به طرح توطئه و دسیسه اکتفا نمودند بنابراین، آن حضرت به قتل کعب اکتفا نمود و با بنینضیر نیز تجدید عهد نمود [۱۶۱].
نتیجه مهم این واقعه، به وحشتانداختن یهودیان با از بینبردن سردستههای سرورشان بود؛ چون آنان در غیر این صورت از اعمال خصمانه و شرارتهای خود دست نمیکشیدند [۱۶۲].
[۱۶۱] السیرة النبویة الصحیحة، ج ۱، ص ۳۰۴. [۱۶۲] الصراع مع الیهود، ج ۱، ص ۱۲۶.
عمر سمیگوید: بعد از وفات شوهر حفصه، خنیس بن حذافه السهمی، من نزد عثمان بن عفان رفتم و به وی گفتم: اگر تمایل به تجدید فراش داری، حاضرم حفصه را به نکاح تو درآورم.
عثمان گفت: من در این مورد، فکر میکنم و بعداً پاسخ تو را خواهم داد. بعد از چند روز به من گفت: تمایلی به ازدواج ندارم. سپس این پیشنهاد را به ابوبکر ارائه دادم. ایشان سکوت نمود و چیزی نگفت.
هنوز چند روز سپری نشده بود که رسول خدا به خواستگاری دخترم آمد. عمر میگوید: بعداً ابوبکر به من گفت: چون شنیدم که رسول خدا قصد ازدواج با حفصه را دارد، پاسخ تو را ندادم.
علی بن ابی طالب سمیگوید: به خواستگاری فاطمه نزد رسول خدا آمده بودند.
من از طریق کنیز خود، از ماجرا اطلاع یافتم و به اصرار او نزد رسول خدا ججهت خواستگاری رفتم.
وقتی در مقابل آن حضرت نشستم، از فرط حیا نتوانستم سخنی بگویم. آن حضرت فرمود: شاید برای خواستگاری فاطمه آمدهای؟ گفتم: بلی. فرمود: چیزی داری تا به عنوان مهریه بپردازی؟ گفتم: خیر. فرمود: زرهات کجا است؟.
فرمود: پس فاطمه را در مقابل آن زره به عقد تو درآوردم. بدین صورت مهریۀ فاطمه یک زره مشخص گردید [۱۶۳]. و جهیزیهای که رسول خدا جبه دخترش داد، عبارت بود از: یک چادر و یک مشکیزه و بالشتی که لیفش از گیاه بود [۱۶۴]و به این ترتیب زندگی آنها در نهایت سادگی و دور از تکلف و تشریفات آغاز گردید [۱۶۵]. ماجرای دیگری که در مورد زندگی فاطمه زهرا ذکر نمودهاند، روایتی است که امام احمد بن حنبل آن را در مسند نقل میکند و میگوید: روزی علی به فاطمه گفت: از بس که آب کشیدم، سینهام به درد آمده است. اکنون خداوند اسیرانی در اختیار پدرت (رسول خدا) گذاشته است. برو و از ایشان برای خود خادمی طلب کن. فاطمه اظهار داشت که من هم از بس که گندم آرد نمودهام، دستهایم، تاول شده است. آن گاه فاطمه نزد رسول خدا رفت. آن حضرت پرسید: برای چه کاری آمدهای؟ فاطمه گفت: برای عرض سلام آمدهام. و حیا مانع شد که درخواست خود را مطرح نمایم.
سپس به اتفاق همسرش (علی) نزد رسول خدا رفتند و علی گفت: ای رسول خدا! از بس که آب کشیدهام، سینهام به درد آمده است. فاطمه نیز گفت: من هم از بس که گندم آسیاب کردهام، دستانم تاول شده است و اکنون خداوند خادمانی در اختیار شما گذاشته است بنابراین، یکی از آنها را در اختیار ما قرار ده.
رسول خدا جفرمود: به خدا سوگند! چنین نخواهم کرد که به شما بدهم و اهل «صفه» را رها کنم که گرسنه باشند و چیزی برای مخارجشان نداشته باشند. آنها را میفروشم و پولشان را برای مخارج اهل صفه هزینه خواهم کرد. علی و فاطمه با شنیدن این سخن رسول خدا جبه خانه خود برگشتند؛ سپس آن حضرت به خانه آنها آمد و آن دو زیر چادری دراز کشیده بودند که اگر سر خود را میپوشیدند، پاهایشان ظاهر میگردید و اگر پاهایشان را میپوشیدند سرشان ظاهر میگردید و با دیدن رسول خدا جاز جا پریدند!.
پیامبر اکرم جخطاب به آنها فرمود: آرام باشید. آیا از چیزی بهتر از آنچه سئوال نمودید، به شما خبر ندهم؟ آنها گفتند: بلی.
رسول خدا جفرمود: جبرئیل کلماتی به من آموزش داده است و آنها عبارتاند از اینکه بعد از هر نماز ده بار سبحان الله و ده بار الحمدالله و ده بار الله اکبر بگویید و هنگامی که به رختخوابتان رفتید، سی و سه بار سبحان الله، سی و سه بار الحمدالله و سی و چهار بار الله اکبر بگویید [۱۶۶].
شیوۀ تربیتی رسول خدا جدر مورد بستگان و اهل بیتش این گونه بود و بدین صورت تمام تلاشهای علی و فاطمه جهت گرفتن خادم از آن حضرت، بینتیجه ماند؛ زیرا رسول خدا خادمان مورد نظر را برای فروش، جهت تأمین مخارج اصحاب صفه، در نظر گرفته بود و آنها را نیز مانند علی و فاطمه دوست داشت [۱۶۷].
این روش تربیتی در وجود علی که در آن روز جوان بود، اثر بسزائی گذاشت و در دوران خلافتش، در حالی که گنجینهها و دارائیهای زمین را در اختیار داشت، از دنیا و زرق و برق آن بیرغبت بود و قلب و تمام وجودش را ذکر الهی پرگردانیده بود.
علیسبر اثر این تربیت حکیمانه از نظر شخصیتی به درجه و مقامی رسید که ضرار بن حمزه در مجلس معاویه او را چنین توصیف نموده است:
«از دنیا و زیباییهای آن وحشت داشت، شب و تاریکی برایش مأنوس بود. به خدا سوگند! اشک فراوان و تفکر طولانی داشت. دستانش را به هم میمالید و نفس خود را مورد خطاب قرار میداد» [۱۶۸].
[۱۶۳] دلائل النبوة، بیهقی، ج ۳، ص ۱۶۰. [۱۶۴] صحیح السیرة النبویة، ص ۲۶۷. [۱۶۵] معین السیرة، ص ۲۵۵. [۱۶۶] الفتح الربانی، ج ۱۷، ص ۲۶۰، شماره ۹۰. [۱۶۷] الصابة فی تمییز الصحابه، ج ۸، ص ۱۵۹. [۱۶۸] صفة الصفوة، ابن جوزی، ج ۱، ص ۸۴.
عوامل متعددی از جمله: عوامل دینی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی از جمله عوامل مهم در شروع جنگ احد محسوب میگردید.
خداوند متعال میفرماید: مشرکان اموال خود را در جهت بازداشتن از راه خدا، ایجاد مانع در برابر دعوت اسلامی، بازداشتن مردم از گرویدن به اسلام، تلاش برای از بینبردن اسلام و مسلمان و دولت نوپای اسلامی، خرج میکنند.
﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ يُنفِقُونَ أَمۡوَٰلَهُمۡ لِيَصُدُّواْ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِۚ فَسَيُنفِقُونَهَا ثُمَّ تَكُونُ عَلَيۡهِمۡ حَسۡرَةٗ ثُمَّ يُغۡلَبُونَۗ وَٱلَّذِينَ كَفَرُوٓاْ إِلَىٰ جَهَنَّمَ يُحۡشَرُونَ٣٦﴾[الأنفال: ۳۶].
«کافران، اموالشان را در جهت بازداشتن از راه خدا خرج میکنند. آنان، اموالشان را صرف میکنند و به زودی حسرت خواهند خورد. سپس مغلوب میشوند و به سوی دوزخ حشر میشوند».
طبری میگوید: اموالشان را جهت بازداشتن مردم از پذیرش اسلام خرج میکنند [۱۶۹].
شوکانی میگوید: هدف کفار در انفاق دارائیهایشان، بازداشتن از راه حق به وسیلۀ جنگ با پیامبر و فراهم نمودن سپاهیان است [۱۷۰].
ابن کثیر میگوید: خداوند متعال خبر داده است که کفار به خاطر بازداشتن از پیروی حق، اموالشان را خرج میکنند [۱۷۱].
براساس دیدگاههای فوق چنین استنباط میگردد که مهمترین عامل در بروز جنگ احد، همان عامل دینی است که قریشیان تصمیم گرفتند با هر وسیله ممکن مانع از حق و گرویدن مردم به اسلام شوند [۱۷۲].
[۱۶۹] غزوة احد دراسة دعویة، محمّد با مرجح، ص ۷۱. [۱۷۰] فتح القدیر، ص ۳۰۹. [۱۷۱] تفسیر ابن کثیر، ج ۲، ص ۳۴۱. [۱۷۲] غزوه احد دراسه دعویه، ص ۷۱۰.
شکست مشرکان در بدر و به هلاکت رسیدن بزرگان و سرداران قریش، اثر عمیقی از رسوایی و ننگ در وجود قریشیان به جای گذاشت و همواره احساس ذلت و شکست مینمودند. به همین جهت تمام تلاشهای خود را برای رهایی از این ذلت و رسوایی به کار گرفتند و بعد از بازگشت از بدر به جمع آوری اموال جهت رویارویی با رسول خدا جپرداختند.
ابن اسحاق میگوید: وقتی که عدهای از سرداران قریش در بدر کشته شدند و بقیه با شکست برگشتند، ابوسفیان کاروان تجاری را در (دارالندوه) متوقف گردانید. و همه بر این امر تصمیم گرفتند تا با این اموال، سپاه بزرگی جهت مبارزه با رسول خدا تشکیل دهند.
عبدالله بن ربیعه، عکرمه بن ابی جهل، حارث بن هشام، حویطب بن عبدالعزی و صفوان بن امیه با تعدادی دیگر از کسانی که پدران، فرزندان و برادرانشان را در بدر از دست داده بودند، نزد ابوسفیان و کسانی که در این کاروان سهم داشتند رفتند و گفتند: محمد، ما را نابود کرد. بهترین افراد ما را کشت. بنابراین، با اموال خود در این کاروان، ما را در جنگ علیه وی کمک نمایید؛ شاید بتوانیم انتقام کشتههای خود را از وی بگیریم.
ابوسفیان گفت: من پیشاپیش همه خواهم بود [۱۷۳].
جبیر بن مطعم غلامی حبشی به نام وحشی داشت که در تیراندازی مهارتی فوقالعاده داشت و به او گفت: در جنگ شرکت کن، اگر عموی محمد، حمزه، را در برابر عمویم، طعیمه بن عدی، کشتی، تو را آزاد خواهم نمود [۱۷۴].
[۱۷۳] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۶۸. [۱۷۴] همان، ص ۷۹.
تحرک دستههای نظامی دولت اسلامی در منطقه، براقتصاد قریش اثرگذاشت و آنها را در محاصرۀ اقتصادی قرارداد. اساساً اقتصاد کلی براساس دو سفر زمستانی و تابستانی شکل میگرفت.
آنها در زمستان، محصولات و فرآوردههای شام را به یمن میبردند و سفر تابستان به سوی شام بود که فرآوردهها و محصولات یمن را به آنجا منتقل مینمودند از آنجا که تجارت شام وابسته به محصولات یمن و تجارت یمن وابسته به تجارت شام بود، بنابراین، بستن یکی از این راههای تجاری، اثری بسیار زیانبار برجای میگذاشت [۱۷۵].
چنانکه خداوند میفرماید:
﴿لِإِيلَٰفِ قُرَيۡشٍ١ إِۦلَٰفِهِمۡ رِحۡلَةَ ٱلشِّتَآءِ وَٱلصَّيۡفِ٢ فَلۡيَعۡبُدُواْ رَبَّ هَٰذَا ٱلۡبَيۡتِ٣ ٱلَّذِيٓ أَطۡعَمَهُم مِّن جُوعٖ وَءَامَنَهُم مِّنۡ خَوۡفِۢ٤﴾[قریش: ۱-۴].
«به خاطر انس قریش با سفر زمستانی و تابستانی؛ پس باید بپرستند صاحب کعبه را؛ ذاتی که آنها را از گرسنگی نجات داد و آنها را از ترس ایمن ساخته است».
صفوان بن امیه نیز در سخنانش به همین نکته اشاره کرد و گفت: «محمد و یارانش، موجب زیان و ضرر ما در تجارت گردیدهاند، نمیدانیم با آنها چه کنیم؟ آنان، ساحل را رها نمیکنند و مردم آن سرزمین نیز به وی پیوستهاند. اگر صبر کنیم و تنها به سرمایه خویش بسنده کنیم، نمیتوانیم در این سرزمین ادامه حیات بدهیم. ادامۀ حیات ما در این سرزمین وابسته به تجارت شام در تابستان و تجارت حبشه در زمستان است» [۱۷۶].
[۱۷۵] غزوة احد دراسة دعویة، ص ۷۴. [۱۷۶] المغازی، واقدی، ج ۱، ص ۱۹۵ – ۱۹۶.
جنگ بدر موجب تضعیف قدرت قریش گردید و موقعیت آنان در بین قبایل به عنوان سردسته و فرمانده از بین رفت. بنابراین، برای بازگشت این موقعیت لازم بود به هر تلاشی هر چند مستلزم پرداخت بهای سنگینی باشد روی آورند. وجود چنین شرایطی مهمترین عواملی بود که قریش را به رویارویی نظامی علیه دولت اسلامی مدینه وادار نمود [۱۷۷].
[۱۷۷] غزوة احد دراسة دعویة، ص ۷۵.
روز شنبه هفتم شوال سال سوم هجری، قریش، سپاهی مرکب از سه هزار نفر به همراه زنان، غلامان و قبایل عرب مجاور و به اتفاق تعدادی از قبایل کنانه و تهامه تشکیل داد [۱۷۸].
ابوسفیان، فرمانده لشکر بود و تعدادی از زنان از جمله، همسرش، هند، نیز همراه بودند.
قبل از تهاجم قریش، تبلیغات وسیعی برای جنگ علیه مسلمانان انجام گرفته بود که مسئولیت آن را افرادی چون: عمرو بن عبدالله جمحی، عمرو بن العاص، هبیره مخزومی و ابن زبعری برعهده داشتند و این تبلیغات موفقیت مهمی دربرداشت [۱۷۹]. هزینه نظامی قریش در این جنگ به پنجاه هزار دینار رسید [۱۸۰].
[۱۷۸] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۱۱ – مغازی، واقدی، ج ۱، ص ۱۹۹. [۱۷۹] غزوه احد، ابیفارس، ص ۱۷. [۱۸۰] همان، ص ۱۶.
حرکات نظامی دشمن توسط دستگاه اطلاعاتی حکومت اسلامی (عباس بن عبدالمطلب) در مکه کنتزل و گزارش میشد.
عباس، پس از اطلاع از حرکت سپاه قریش، طینامهای تمام جزئیات سپاه دشمن را نوشت و نزد رسول خدا فرستاد. پیک عباس، با شتاب، مسافت پانصد کیلومتر را در سه روز پیمود و نامه را به رسول خدا جکه در مسجد قباء تشریف داشت، سپرد [۱۸۱].
ابن عبدالبر میگوید: «عباس، اخبار قریش را کتباً به رسول خدا میفرستاد و مسلمانان در مکه به وسیلۀ او تقویت میشدند. وی دوست داشت به پیامبر ملحق شود و در این مورد، نامهای هم نوشت، اما رسول خدا نپذیرفت و فرمود: در شرایط کنونی، ماندن تو در مکه بهتر است» [۱۸۲].
اطلاعاتی که عباس در نامهاش به پیامبر اکرم جفرستاد، به شرح ذیل بود: «سپاهیان قریش، به سمت مدینه به حرکت درآمدهاند. تعداد آنان سه هزار نفر است و دویست اسب و هفتصد زرهپوش و سه هزار شتر در اختیار دارند بنابراین از بهکارگیری هر تدبیری استفاده بنما» [۱۸۳].
[۱۸۱] الرحیق المختوم، مبارکفوری، ص ۲۵۰. [۱۸۲] الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج ۲، ص ۸۱۲. [۱۸۳] مغازی، واقدی، ج ۱، ص ۲۰۴.
۱- اطلاع دقیق و به موقع از حرکت نیروهای مشرکان به سوی مدینه.
۲- اطلاع از تعداد سپاه و تواناییهای رزمی آنان که این مسئله در انتخاب شیوۀ دفاع از اهمیت مهمی برخوردار است.
رسول خدا جتنها بر این اطلاعات اکتفا ننمود؛ بلکه درصدد آن بود تا با گذر زمان، اطلاعات جدیدی از دشمن کسب نماید.
این عمل پیامبر اکرم جدرسی است برای رهبران مسلمان در هر زمان که پیگیر اخبار دشمنان باشند؛ زیرا این مسئله در طرح برنامهها و اتخاذ استراتژیهای سودمند تأثیری مهم دارد و از اهمیتی فوقالعاده برخوردار است. به همین جهت، حباب بن منذر بن جموح، را به سوی قریش فرستاد تا اخبار آنها را جویا شود. او خود را به سپاه مکه رساند و تعداد نفرات و توانائیهای آنها را دقیقاً برآورد نمود و نزد رسول خدا جبازگشت. آن حضرت از او تعداد سپاهیان و ابزار جنگی را جویا شد. حباب گفت: تعدادشان حدود سه هزار است و دویست اسب دراختیار داشتند. آن حضرت پرسید: آیا زنان خود را با خود آورده بودند؟
گفت: بلی. زنانشان با دف و آواز همراه بودند.
رسول خدا جفرمود: زنان جهت تشویق جنگجویان و یادآوری روز بدر آمدهاند. خبری که به من رسیده است نیز مؤید همین مطلب است. پس این سخن را با کسی درمیان مگذار و فرمود: «حسبنا الله و نعم الوكيل. اللهم بك اجول و بك اصول» [۱۸۴].
همچنین رسول خدا ج، انس و مونس، (فرزندان فضاله) را نیز جهت خبرگیری از لشکر قریش فرستاد. آنها سپاه قریش را در نزدیکی مدینه یافتند که حیواناتشان در زمینهای کشاورزی یثرب برای چرا رها شده بود. آن دو برگشتند و ماجرا را به پیامبر اطلاع دادند [۱۸۵].
رسول خدا جبعد از اینکه نسبت به اطلاعات به دست آمده مطمئن گردید، تصمیم گرفت تا این اطلاعات در بین مسلمانان رواج پیدا ننماید؛ چراکه ممکن بود این اخبار، بر روحیه مسلمانان تأثیر منفی بگذارد. به همین جهت وقتی که «ابی بن کعب» نامه عباس را خواند، آن حضرت به وی دستور داد تا موضوع را پنهان نماید و خود به مدینه بازگشت و باشتاب به تبادل نظر با رهبران مهاجران و انصار و اتخاذ موضعگیری لازم، پرداخت؛ چنانکه سردار انصار، سعدبن ربیع، را در جریان مضموننامه عباس گذاشت و به وی فرمود؛ این مسئله را با کسی درمیان نگذارد.
بعد از اینکه رسول خدا از آنجا بیرون رفت، همسر سعد به وی گفت: پیامبر جچه فرمود؟ سعد گفت: وای بر تو! این مسئله به تو چه ربطی دارد؟ همسرش گفت: من سخنان رسول خدا جرا شنیدم. سعد گفت: انا لله و انا الیه راجعون وخود را به پیامبر رسانید و گفت: ای رسول خدا! از این امر در هراسم که این خبر در بین مردم شایع گردد؛ در حالی که شما از من خواستید تا آن را پنهان نگه دارم. پیامبر فرمود: مشکلی نیست [۱۸۶].
این ماجرا، برای نظامیان حاوی این نکته است که زنانشان نباید از مأموریتها و برنامههای سری نظامی آنان اطلاع حاصل ننمایند؛ زیرا تاریخ امتها و ملتها در گذشته و حال بیانگر آن است که بسیاری از شکستها نتیجه رسیدن اسرار نظامی به دشمنان از طریق همسران خائن یا دشمنانی بوده است که به ظاهر ادعای دوستی مینمودند [۱۸۷].
[۱۸۴] همان، ج ۱، ص ۲۰۷ – ۲۰۸. [۱۸۵] السیرة النبویة، ابی شهبه، ج ۲، ص ۱۸۷. [۱۸۶] السیرة الحلبیة، ج ۲، ص ۴۸۹. [۱۸۷] غزوه احد، ابیفارس، ص ۲۲.
آن حضرت پس از اطلاع کافی از سپاه قریش، در مورد باقیماندن در مدینه و یا خروج از آن و چگونگی رویاروشدن با دشمن، به مشورت با اصحاب و یارانش پرداخت.
اعتقاد پیامبر اکرم جبر این بود که در مدینه بمانند و فرمود: مدینه را باغستان تسخیرناپذیری احاطه نموده است [۱۸۸].
عبدالله بن ابی بن سلول نیز همین رأی را پسندید [۱۸۹]؛ البته تعدادی از مسلمانان که در جنگ بدر حضور نداشتند و مشتاق جهاد بودند گفتند: ای رسول خدا جاز مدینه بیرون برو و ما را با دشمنان روبرو بگردان.
ابن کثیر میگوید: «اکثر اصحاب، بیرون رفتن از مدینه و روبرو شدن با دشمن را پیشنهاد کردند و این عده کسانی بودند که در بدر حضور نداشتند و به فضیلتی که اهل بدر نائل شده بودند، آگاهی داشتند» [۱۹۰].
ابن اسحاق میگوید: مردم همچنان بر رویارویی مستقیم با دشمن اصرار میورزیدند، تا اینکه رسول خدا جوارد منزل خود شد و لباس جنگی پوشید. در این هنگام قوم، به سرزنش یکدیگر پرداختند و گفتند: پیامبر اکرم جبر این عقیده بود که برای رویارویی با دشمن در مدینه بمانیم، امّا شما پیشنهاد ایشان را نپذیرفتید و به حمزه گفتند: نزد رسول خدا جبرو و بگو: هر طور که خود صلاح میدانی، عمل کن. رسول خدا جبه حمزه گفت: «هرگاه پیامبری لباس جنگی بپوشد، آن را بیرون نخواهد آورد مگر اینکه به جنگ بپردازد» [۱۹۱].
[۱۸۸] تاریخ الطبری، ج ۲، ص ۶۰. [۱۸۹] غزوة احد دراسة دعویه، ص ۸۲. [۱۹۰] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۱۴. [۱۹۱] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۷۱.
۱- در بیعت عقبۀ دوم انصار به پیامبر تعهد داده بودند که از وی حمایت خواهند کرد. بنابراین، برای آنان ماندن در مدینه نوعی شکستن عهد و پیمان و بیوفایی محسوب میگردید.
۲- عدهای از مهاجران معتقد بودند که آنها در دفاع از پیامبر و تهاجم قریش و اخراج آنان از زمینهای کشاورزی انصار، بر دیگران حق تقدم دارند.
۳- کسانی که به دلایلی نتوانسته بودند در جنگ بدر شرکت نمایند، علاقه زیادی به جنگیدن در راه خدا و شهادت داشتند.
۴- آنها محاصره مدینه توسط قریش را نوعی پیروزی برای دشمن و شکست برای خود تلقی میکردند [۱۹۲].
[۱۹۲] غزوه احد، احمد عزالدین، ص ۵۱ – ۵۲.
۱- محاصره مدینه توسط سپاه دشمن به دلیل نبود اتحاد بین آنان به طول نخواهد انجامید.
۲- یورش بر شهرهایی که مصمم به دفاع از خود هستند که از تجهیزات مساوی برخوردار باشند، فایدهای در بر نخواهد داشت.
۳- مدافعین اگر در جمع خانوادههایشان باشند، به خاطر دفاع از فرزندان و زنان و دختران خود چارهای جز استقامت و تلاش بیشتر جهت شکست دشمن نخواهند داشت.
۴- شرکت فرزندان و زنان در جنگ باعث ازدیاد جنگجویان میشود.
۵- امکان استفاده از سلاحهای سنگین نیز در شهر بهتر مناسبتر خواهد بود [۱۹۳].
مهمترین عامل علاوه بر موارد ذکر شده، انتخاب رأی و آزادی اندیشه است که رسول خدا جاصحاب و یارانش را براساس آن تربیت کرده بود؛ چراکه در این مورد مشورت درباره مسئلهای صورت میگرفت که درباره آن نصی شرعی وجود نداشت. بنابراین، آنان در بیان نظریات خود هیچ گونه محدودیتی نداشتند؛ زیرا اظهارنظر زمانی مفید خواهد بود که به طور آزادانه صورت گیرد.
از طرفی هیچ گاه پیامبر خدا جکسی را به خاطر اشتباه در اجتهاد و یا نداشتن توافقنظر وی با نظر ایشان، سرزنش نکرده است؛ زیرا خداوند او را به مشورت با اطرافیان موظف ساخته است؛ چنانکه میفرماید:
﴿فَإِذَا عَزَمۡتَ فَتَوَكَّلۡ عَلَى ٱللَّهِۚ إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلۡمُتَوَكِّلِينَ﴾[آل عمران: ۱۵۹].
«با آنان در قضیه، مشورت کن و چون عزم جزم نمودی، پس برخدا توکل کن. همانا خدا، متوکلین را دوست میدارد».
فلسفۀ این دستور آن است که رسول خدا جبه مشورت کردن در امور بپردازد و به دلیل چنین دیدگاهی بود که شعور سیاسی اصحاب رشد نمود؛ چراکه آنان حق اظهارنظر داشتند، امّا هیچ وقت در این صدد برنیامدند که دیدگاه خویش را بر پیامبر اکرم جاعمال نمایند؛ بلکه آنان فقط نظریات خود را ابراز مینمودند و تصمیمگیری نهایی را به پیامبر اکرم جواگذار مینمودند.
آنان بعد از اینکه بر خروج از مدینه اصرار ورزیدند و پیامبر نیز به سبب اصرار آنها ارادۀ خروج نمود به سوی وی بازگشتند و معذرتخواهی نمودند، اما رسول خدا جبه آنها درس دیگری داد که ویژگی یک فرمانده موفق است و آن مدیریت بحران و تردید به خود راه ندادن بعد از اراده نهایی میباشد؛ زیرا تردید در چنین شرایطی پایههای اعتماد را متزلزل میسازد و باعث ایجاد هرج و مرج میگردد [۱۹۴].
بر این اساس، پیامبر اکرم جتصمیم گرفت تا مدینه را ترک نمایند و وضعیت را اضطراری اعلان نمود و در فراخوانی عمومی همه را به جنگ بسیج نمود. و در آن شب همه با سلاح و در وضعیت نظامی به سر بردند.
رسول خدا جدر آن شب پنجاه مرد قهرمان و جنگجو را به سرکردگی محمد بن مسلمه جهت نگهبانی شهر مدینه انتخاب نمود و تعدادی از اصحاب و یاران به حراست از آن حضرت پرداختند.
[۱۹۳] القیادة العسکریه، رشید، ص ۳۷۴. [۱۹۴] السیرة النبویة الصحیحة، ج ۲، ص ۳۸۰.
الف - یکی از عوامل مهمی که پیامبر در رویارویی با دشمن در نظر گرفت، انتخاب وقت حرکت و مسیر مناسب بود؛ چنانکه بعد از گذشت نیمی از شب که همه جا آرام بود و معمولاً در چنین وقتی دشمن نیز بر اثر خستگی و مشقت سفر در خواب عمیق به سر میبرد، حرکت نمود.
واقدی میگوید: رسول خدا جو سپاه اسلام اول شب به استراحت پرداختند و سحرگاه، در تاریکی، حرکت کردند و برای رسیدن به میدان جنگ راهی را انتخاب نمودند که دشمن از آن، مطلع نشود و فرمود: «چه کسی ما را به راهی راهنمایی مینماید که دشمن متوجه نگردد».
ابوخیثمه سآمادگی خود را اعلان نمود و گفت: این کار را به من واگذار کن. آن گاه او لشکر را از میان زمینهای بنیحارثه گذراند تا اینکه به زمینهای ربعی یا مربع بن قیظی رسید. او فردی نابینا و منافق بود. زمانی که متوجه قدوم رسول خدا و مسلمانان شد، مقداری خاک برداشت و به سوی مسلمانان پاشید و گفت: اگر تو پیامبر هستی؛ پس نباید وارد زمینهای من بشوی.
بعضی نیز بر این عقیدهاند که او مقداری خاک دردست گرفت و گفت: اگر میدانستم که این خاکها تنها به تو اصابت میکند، حتماً آنها را به چهرۀ تو میپاشیدم. افرادی به وی حملهور شدند و خواستند او را بکشند، اما رسول خدا فرمود: رهایش کنید، خدا چشم و دل او را کور کرده است، اما سعد بن زید قبل از ممانعت پیامبر، به سوی وی شتافت و با کمانش سرش را شکست [۱۹۵].
انتخاب مسیر حرکت پیامبر اکرم جاز بین درختان و باغها بیانگر اهمیت تدابیر امنیتی است؛ زیرا حرکت در مسیر راههای عمومی باعث میگردید تا دشمن از تعداد نفرات و میزان توانائیهای مسلمانان آگاه شود و این امری است که در جنگها، میبایست سری بماند، بدین صورت در نظرگرفتن شرایط زمانی و مکانی از دیدگاه آن حضرت از برنامههای مهم به شمار میآمد که آن را به امت خود آموزش داده است.
از این ماجرا نکته دیگری که استنباط میگردد، این است که هر گاه مصالح عمومی با مصالح خصوصی در برابر هم قرار گیرند، اجرای مصالح عمومی ارجحیت پیدا خواهد نمود؛ چنانکه رسول خدا جسپاه اسلام را از میان زمینهای کشاورزی برخی از افراد به سوی اُحد هدایت کرد که باعث تخریب محصولات آنها گردید و استدلال پیامبر اکرم جدر اجرای این امر این بود که خداوند حکیم، مقاصد شرع را برای تحقق منافع بندگانش مشروع گردانیده است و با توجه به مصالح پنجگانه دین و اهمیتشان از دیدگاه شرع، آنها را به ترتیب ذیل خواهیم یافت: دین، نفس، عقل، نسل و مال. بنابراین، هنگام تعارض باید مهمترین اصل را در نظر گرفت و به ترتیب هر یک از این مصالح دین بر دیگری برتری مییابد. این ترتیب، امری است که علمای اسلام بر آن اتفاقنظر دارند [۱۹۶].
[۱۹۵] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۷۳. [۱۹۶] المقاصد العامة للشریعه، یوسف حامد العالم، ص ۱۶۶.
با رسیدن سپاه اسلام به باغ «شوط»، ابن سلول منافق با سیصد تن از منافقان به دلیل اینکه جنگی رخ نمیدهد و بر خروج سپاه از مدینه اعتراض داشت، از صف مسلمانان جدا شد و گفت: «پیامبر جاز رأی و نظر جوانان و افرادی بیتجربه، پیروی نمود و از من نافرمانی کرد؛ پس چرا خودمان را به کشتن دهیم» [۱۹۷].
هدف اصلی او از این تمرد، ایجاد هرج و مرج و بلوا در سپاه اسلام بود، تا از این طریق روحیه مسلمانان تضعیف شده و دشمن تشویق گردد و یقیناً نتیجه این عملکرد، خیانتی بزرگ و تنفری شدید نسبت به اسلام و مسلمانان بوده و خداوند متعال نیز حکمتش بر آن بود تا سپاه اسلام تصفیه گردد و انسانهای پاکطینت و مخلص از انسانهای خبیثالنفس و منافق شناسایی شوند.
چنانکه خداوند میفرماید:
﴿مَّا كَانَ ٱللَّهُ لِيَذَرَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ عَلَىٰ مَآ أَنتُمۡ عَلَيۡهِ حَتَّىٰ يَمِيزَ ٱلۡخَبِيثَ مِنَ ٱلطَّيِّبِۗ وَمَا كَانَ ٱللَّهُ لِيُطۡلِعَكُمۡ عَلَى ٱلۡغَيۡبِ﴾[آل عمران: ۱۷۹].
«چنان نیست که خداوند، مؤمنین را بر وضعیتی که دارند رها نماید تا اینکه خبیث را از طیب جدا نماید و خداوند شما را برغیب مطلع نمیگرداند».
بزدلی و عقبنشینی دو صفتی بودند که به وسیله آن چهره واقعی منافقان از صف مؤمنان واقعی جدا گردیدند و قبل ازاینکه قرآن به ذکر خصوصیات آنان بپردازد، ویژگیهای آنان مشخص گردید [۱۹۸].
[۱۹۷] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۱۴. [۱۹۸] مرویات غزوه احد، حسین احمد، ص ۷۱.
عبدالله بن حرامستلاش فراوانی جهت متقاعد ساختن منافقان برای بازگشت آنان نموده و خطاب به آنان گفت: به خاطر خدا، قوم و پیامبر خود را در برابر دشمن تنها نگذارید. آنها گفتند: اگر ما میدانستیم که جنگی در خواهد گرفت، شما را به دشمن نمیسپردیم، اما میدانیم که جنگی صورت نخواهد گرفت.
عبدالله بن عمرو بن حرام وقتی از تصمیم آنان مبنی بر بازگشت اطلاع حاصل نمود، خطاب به آنها گفت : ای دشمنان خدا! خداوند شما را هلاک گرداند. به زودی خداوند پیامبرش را از شما بینیاز خواهد کرد [۱۹۹].
خداوند نیز آیات ذیل اشاره را به این دلیل نازل نمود :
﴿وَمَآ أَصَٰبَكُمۡ يَوۡمَ ٱلۡتَقَى ٱلۡجَمۡعَانِ فَبِإِذۡنِ ٱللَّهِ وَلِيَعۡلَمَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ١٦٦ وَلِيَعۡلَمَ ٱلَّذِينَ نَافَقُواْۚ وَقِيلَ لَهُمۡ تَعَالَوۡاْ قَٰتِلُواْ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ أَوِ ٱدۡفَعُواْۖ قَالُواْ لَوۡ نَعۡلَمُ قِتَالٗا لَّٱتَّبَعۡنَٰكُمۡۗ هُمۡ لِلۡكُفۡرِ يَوۡمَئِذٍ أَقۡرَبُ مِنۡهُمۡ لِلۡإِيمَٰنِۚ يَقُولُونَ بِأَفۡوَٰهِهِم مَّا لَيۡسَ فِي قُلُوبِهِمۡۚ وَٱللَّهُ أَعۡلَمُ بِمَا يَكۡتُمُونَ١٦٧﴾[آل عمران: ۱۶۶-۱۶۷].
«آنچه در روز رویارویی به شما رسید، به اجازۀ خدا بود. تا خداوند مؤمنان را از منافقان تفکیک نماید. منافقانی که به آنها گفته شد بیائید در راه خدا بجنگید و دفاع نمائید. گفتند: اگر ما میدانستیم که جنگی رخ میدهد، از شما پیروی میکردیم. آنها آن روز به کفر نزدیکتر بودند تا ایمان به زبان چیزی میگویند که در دلشان نیست و خداوند میداند آنچه را آنها پنهان میکنند».
[۱۹۹] صحیح السیرة النبویة، ص ۲۷۷.
بنوسلمه و بنوحارثه با اطلاع از بازگشت ابن سلول و یارانش تصمیم به بازگشت نمودند، نیز خواستند برگردند، اما خداوند متعال قلب آنان را به اسلام متمایل گرداند و در این مورد آیۀ ذیل نازل گردید:
﴿إِذۡ هَمَّت طَّآئِفَتَانِ مِنكُمۡ أَن تَفۡشَلَا وَٱللَّهُ وَلِيُّهُمَاۗ وَعَلَى ٱللَّهِ فَلۡيَتَوَكَّلِ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ١٢٢﴾[آل عمران: ۱۲۲].
«آن گاه که دو گروه از شما خواستند سست شوند و برگردند، خداوند ولی آنها است و مؤمنان باید برخدا توکل نمایند».
جابربن عبدالله میگوید: این آیه در مورد ما (بنوسلمه و بنوحارثه) نازل گردید و ای کاش نازل نمیشد.
بدین صورت موضعگیری منافقان در دل دو طایفه از مسلمانان نیز اثر گذاشت و تصمیم به بازگشت گرفتند، اما آنها بر این ضعف غالب شدند و بعد از کمک الهی بر نفسهای خود پیروز گردیدند و خداوند ترس و بزدلی آنها را برطرف کرد و همراه دیگر مسلمانان استقامت ورزیدند.
دیدگاه مسلمانان در مورد ابنسلول متفاوت بود : گروهی معتقد بود که باید منافقان به قتل برسند؛ چراکه باعث شکست مسلمانان شدهاند و گروه دوم نیز مخالف با قتل آنها بودند. قرآن نیز این موضوع را متذکر میگردد :
﴿فَمَا لَكُمۡ فِي ٱلۡمُنَٰفِقِينَ فِئَتَيۡنِ وَٱللَّهُ أَرۡكَسَهُم بِمَا كَسَبُوٓاْۚ أَتُرِيدُونَ أَن تَهۡدُواْ مَنۡ أَضَلَّ ٱللَّهُۖ وَمَن يُضۡلِلِ ٱللَّهُ فَلَن تَجِدَ لَهُۥ سَبِيلٗا٨٨﴾[النساء: ۸۸].
«چه شده است شما را که در مورد منافقان دو گروه شدهاید، خداوند آنها را واژگون گردانیده است. آیا میخواهید هدایت نمایید کسانی را که خداوند آنها را گمراه نموده است؟ کسی را که خدا گمراه نموده است، برای او راهی به سوی هدایت نخواهی یافت».
پیامبر اکرم جدر مسیر حرکت به احد به موضعی به نام شیخین رسید و سروصدای جماعتی را شنید. فرمود: اینها چه کسانی هستند؟ گفتند: اینها یهودی و از همپیمانان عبدالله بن ابی هستند. رسول خدا فرمود : «ما از مشرکان علیه مشرکان کمک نمیگیریم» [۲۰۰]. و بدین صورت اصلی پایهگذاری شد که نباید برای شکست گروهی از دشمنان اسلام از گروهی دیگر که آنها نیز دشمنان اسلام هستند، کمک گرفت [۲۰۱].
[۲۰۰] صحیح السیرة النبویة، ص ۲۷۸. [۲۰۱] محمد رسول الله، محمد عرجون، ج ۳، ص ۵۶۱.
رسول خدا جبعد از اینکه به بازدید لشکر پرداخت، متوجه حضور نوجوانانی شد و آنها را از محلی به نام شیخین برگردانید. این افراد چهارده نفر بودند که عبارتاند از: عبدالله بن عمر، زید بن ثابت، اسامه بن زید، زید بن ارقم، براء بن عازب و ابوسعید خدری، اما به رافع بن خدیج با وجود کمی سن او و به خاطر مهارت وی در تیراندازی اجازه شرکت داد. از این خبر وقتی سمره بن جندب اطلاع یافت، گریهکنان گفت : من در کشتیگرفتن رافع را به زمین میزنم. چگونه است که او اجازه شرکت دارد و من ندارم؟
رسول خدا جبه آنها فرمود: با یکدیگر کشتی بگیرید! سمره همانطور که گفته بود رافع را به زمین زد و پیامبر به وی نیز اجازه شرکت در جنگ داد [۲۰۲].
رسول خدا جبه رافع و سمره به دلیل دارابودن امتیازات نظامی خاص، اجازه شرکت در جنگ داد و سایر نوجوانان را برگردانید تا مبادا عوامل ایجاد خلل در صفوف مسلمانان فراهم گردد [۲۰۳].
تربیت صحیح پیامبر اکرم جافراد جامعۀ اسلامی را به حسب آخرت و بیرغبتی نسبت به دنیا وادار ساخته بود؛ به گونهای که پیرو جوان؛ کوچک و بزرگ و حتی نوجوانان کمسن و سال مشتاق و شیفته جهاد و شهادت هستند؛ بدون اینکه اکراه و اجباری در این باره صورت گیرد.
[۲۰۲] همان، ج ۳، ص ۵۷۱. [۲۰۳] همان، ص ۵۷۲.
الف- رسول خدا جبرای رویارویی با کفار نقشهای اساسی طراحی نمود؛ به این ترتیب که جایگاه مناسبی را مبارزه انتخاب نمود؛ تنها کسانی که صلاحیت جنگ داشتند، برای مبارزه انتخاب گردیدند و کسانی که صلاحیت مبارزه نداشتند، برگردانده شدند؛ پنجاه نفر از تیراندازان ماهر را برای موقعیت اضطراری مسئول منطقهای دیگر نمود و سپاه را به سه گردان تقسیم نمود و پرچم هر گروه را به دست یکی از افراد آن گروه سپرد. این گروهها به شرح ذیل بودند:
۱- گردان مهاجران که پرچمدار آن مصعب بن عمیر بود.
۲- گردان اوس انصار که پرچمدار آن أسید بن حضیر بود.
۳- گردان خزرج انصار که پرچمدار آن حباب بن منذر بود [۲۰۴].
ب- یکی از روشهای پیامبر اکرم جاین بود که یارانش را در جنگ با دشمن تحریک مینمود و آنان را به صبر و تحمل در میادین جنگ تشویق میکرد و به آنها روحیه میداد. این شیوه را در روز احد نیز تکرار نمود. واقدی میگوید: پیامبر درمیان یاران خود ایستاد و خطاب به آنان گفت: شما را توصیه مینمایم به آنچه خدا مرا در کتابش از عمل به اطاعت و بازآمدن از محارم توصیه نموده است. شما امروز در منزلگاه اجر و پاداش هستید. البته اجرای این دستورات برای کسی آسان است که وظیفه خویش را بشناسد و دارای صبر و یقین و جدیت و نشاط باشد. بیتردید جهاد با دشمن سخت و ناپسند است و تنها کسانی میتوانند ثابتقدم و استوار باشند که خداوند به آنان عقلی سلیم و جسمی استوار بخشیده است. یقیناً خدا با کسی است که از وی اطاعت نماید و شیطان با کسی است که نافرمانی خدا را بکند. پس اعمالتان را با صبر در جهاد آغاز نمائید و با این کار زمینه تحقق وعدههای خدا را فراهم سازید و از دستورات من سرپیچی نکنید؛ چون من خواستار موفقیت شما هستم. عجز و ضعف موجب اختلاف و دودستگی میگردند و خدا آن را دوست ندارد و تا زمانی که اختلاف و دودستگی در بین شما حاکم باشد، خداوند نصرت و پیروزی خویش را مشمول شما نمیگرداند» [۲۰۵].
[۲۰۴] غزوة احد دراسة دعویه، ص ۸۹. [۲۰۵] مغازی، واقدی، ج ۱، ص ۲۲۱ – ۲۲۲.
۱- تشویق به جدیت و نشاط در میدان جهاد.
۲- تشویق به صبر هنگام مبارزه با دشمن.
۳- بیان میزان زشتی اختلاف و درگیری.
شیوه و روش پیامبر اکرم جبیانگر این موضوع است که پیروزی، در گرو لشکر بزرگ و امکانات پیشرفتۀ نظامی نیست؛ بلکه پیروزی پستاورد زحمات مردان بزرگی است که مرگ را بر زندگی ترجیح میدهند و باید این وضعیت و این حالت را برای افراد با موعظه و غرس روحیه شهادت به وجود آورد.
رسول خدا جموقعیت استراتژی کوه احد را غنیمت شمرد و سپاه اسلام را به دامنه آن هدایت کرد تا پشت سپاه به سوی کوه باشد و پنجاه نفر از تیراندازان ماهر را بر کوهی در مقابل کوه احد قرار داد تا از دشمن، امکان محاصره نمودن لشکر اسلام را سلب نماید و به تیراندازان فرمود: «حتی اگر دیدید که پرندگان لاشخور به خوردن لاشههای ما پرداختهاند و یا اینکه دشمن را شکست داده و برآنها مسلط شدهایم، از جای خود تکان نخورید. مگر اینکه من کسی را دنبال شما فرستاده باشم» [۲۰۶]. و به آنها دستور داد تا سوارکاران دشمن را هدف تیر قرار بدهند و نگذارند از پشت به سپاه اسلام حمله بکنند. و فرمود: بارالها! تو را بر اینها گواه میگیرم.
مسلمانان بر تپهها تسلط یافتند و دره را برای سپاه مکه بازگذاشتند. و دشمن پشت به مدینه و رو به احد در مقابل مسلمانان قرار گرفت.
[۲۰۶] البخاری فی مغازی، باب غزوه احد، شماره ۴۰۴۳.
رسول خدا ججلو آمد و صفوف مبارزان را مانند صفهای نماز برابر کرد. آن حضرت در بین صفها قدم میزد و آنها را راست مینمود و برای جنگ آماده میکرد. به یکی میگفت: جلوتر بیا؛ به دیگری میگفت: تو کمی عقبتر برو و ... .
به این ترتیب صفها راست گردید و قهرمانان در صفوف اول قرار گرفتند.
طبری میگوید: رسول خدا جدر حالی که پشت لشکرش به کوه احد بود، فرمود: «هیچ کس بدون اجازه من، جنگ را آغاز ننماید» [۲۰۷].
این امر بیانگر موضوع مهم و اساسی وحدت فرماندهی و مسئولیت میباشد.
[۲۰۷] تاریخ طبری، ج ۲؛ ص ۵۰۷.
در آغاز جنگ ابوسفیان سعی نمود تا در صفوف به هم پیوسته مسلمانان شکاف ایجاد نماید؛ چنانکه برای این منظور فردی را نزد انصار فرستاد و گفت: «ما و پسرعمویمان را به حال خود بگذارید. با شما کاری نداریم و ما نیازی به جنگ با شما نداریم.» اما انصار پاسخی غیرمنتظرانه به او دادند [۲۰۸].
بعد ازاینکه تلاش نخست آنان مؤثر واقع نشد، از طریق فردی خائن به نام «ابوعامر الراهب» که در مدینه زندگی میکرد، تلاش دیگری آغاز کردند و وی کوشید تا با سخنان خود برخی از انصار را فریب دهد و گفت: ای قبیله اوس! من ابوعامر هستم. آنها گفتند: ای فاسق! نامبارک باد چشمی که تو را ببیند.
ابوعامر وقتی که این پاسخ را از انصار شنید، گفت: قوم من دچار شری شده است و بر انصار پرخاش نمود [۲۰۹].
جنگ احد با مبارزۀ تن به تن علی بن ابی طالب سو طلحه بن عثمان (پرچمدار مشرکان) آغاز گردید.
مؤلف السیرة الحلبیة میگوید: طلحه بن عثمان که پرچمدار مشرکان بود، به میدان آمد و چندین مرتبه هماورد طلبید. کسی جلو نرفت؛ سپس گفت: ای یاران محمد! شما تصور میکنید که خداوند ما را با شمشیرهای شما به جهنم میفرستد و شما را با شمشیرهای ما به بهشت میبرد، آیا کسی نیست تا مرا با شمشیرش به جهنم بفرستد و یا من او را با شمشیرم به بهشت بفرستم؟ علی بن ابی طالب سبه سراغش رفت و گفت: به خدا سوگند! رهایت نخواهم کرد تا خداوند تو را با شمشیرم به جهنم واصل نماید یا مرا با شمشیرت به بهشت برساند.
علی با وارد کردن ضربه شدیدی پایش را قطع نمود و او را نقش زمین کرد؛ طوری که عورتش کشف شد. به علی گفت: ای پسرعمو! تو را به خدا و به صلۀ رحم سوگند میدهم. علی او را به حال خود گذاشت و برگشت. آن حضرت و مسلمانان تکبیر گفتند [۲۱۰].
آن گاه هر دو سپاه به هم ریختند و جنگ شدت یافت. رسول خدا جبه تقویت همت و روحیۀ یاران خود پرداخت؛ چنانکه شمشیری به دست گرفت و فرمود: چه کسی این را از من تحویل میگیرد. همه کسانی که حضور داشتند، اعلام آمادگی نمودند.
رسول خدا جفرمود: چه کسی آن را تحویل میگیرد تا حق آن را ادا نماید؟ آنها دستانشان را عقب کشیدند، ابودجانه گفت: ای رسول خدا! حق آن چیست؟ فرمود: چنان آن را بر سر دشمن بکوبی که کج شود. او گفت: پس من آن را تحویل میگیرم. پیامبر اکرم جشمشیر را به ابودجانه داد. او مردی شجاع بود و هنگام مبارزه متکبرانه راه میرفت. وقتی که چشم رسول خدا جبه وی افتاد که درمیان صفوف دشمن متکبرانه راه میرود، فرمود: «انها لـمشية يبغضها الله إلا في مثل هذا الـموطن» [۲۱۱]«این طرز راه رفتن را خداوند نمیپسندد، مگر در چنین جایی».
زبیر بن عوام در مورد عملکرد ابودجانه در روز احد میگوید:
وقتی که پیامبر اکرم جشمشیر را به من نداد و آن را به ابودجانه داد، ناراحت شدم و گفتم: من با وجود اینکه پسرعمهاش بودم و قبل از ابودجانه بلند شدم و آن را خواستم، آن حضرت شمشیر را به من نداد و به ابودجانه داد بنابراین، در این صدد برآمدم تا عملکرد او را ببینم و او را تعقیب نمودم. او با قطعه پارچه قرمز رنگی سرش را بست. انصار گفتند: ابودجانه لباس مرگ پوشید و هرگاه وی این قطعه پارچه را به سر میبست به او چنین میگفتند. او به میدان رفت و این گونه رجز میخواند:
أنا الذي عاهدني خليلي
ونحن بالسفح لدي النخيل
انا لا أقوم الدهر في الكيول
أضرب بسيف الله والرسول
[۲۱۲]
«من با دوستم (پیامبر خدا) در حالی که در دامنۀ کوه در بین نخلستان بودیم عهد و پیمان بستهام. من هرگز در آخر صف نمیایستم؛ بلکه با شمشیر خدا و رسول به مبارزه دشمنان میپردازم».
او با هر کسی که روبرو میگردید، او را از پا در میآورد. درمیان مشرکان فردی بود که حتی بر افراد زخمی رحم نمیکرد مگر اینکه او را به شهادت میرساند. ابودجانه کمکم به او نزدیک میشد. زبیر میگوید: دوست داشتم تا با یکدیگر روبرو شوند. آنها در برابر هم قرار گرفتند. آن فرد مشرک، ضربهای به ابودجانه زد، اما ابودجانه آن را دفع نمود؛ سپس با ضربهای وی را به هلاکت رساند.
لحظاتی بعد دیدم که شمشیر را بالای سر هند دختر عتبه گرفته است، اما از کشتن وی منصرف شد. با خود گفتم! هدفش را خدا بهتر میداند [۲۱۳].
ابن اسحاق میگوید: ابودجانه گفت: انسانی را دیدم که مردمان را به شدت تحریک مینماید، در برابرش ایستادم و شمشیرم را بالای سرش بردم، امّا وقتی متوجه شدم او یک زن است، مناسب شأن و کرامت شمشیر رسول الله جزنی را به قتل برسانم [۲۱۴].
[۲۰۸] امتاع الأسماع، مقرزی، ج ۱، ص ۱۲۰. [۲۰۹] السیرة النبویة، ابی شهبه، ج ۲، ص ۱۹۲. [۲۱۰] السیرة الحلبیه، ج ۲، ص ۴۹۷ – ۴۹۸ – تفسیر طبری، ج ۷، ص ۲۱۸. [۲۱۱] مسلم، کتاب فضائل الصحابة، شماره ۲۴۷۰. [۲۱۲] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۱۷. [۲۱۳] همان، ص ۱۸. [۲۱۴] همان.
مسلمانان در برابر مشرکان با شعار «امت، امت» شجاعانه ایستادگی کردند. آنها در جنگی حماسی و قهرمانانه که شیرمردان اسلام صحنههای شگفتانگیزی از شجاعت و قهرمانی به ثبت رسانیدند، از خودگذشتگی نشان دادند [۲۱۵].
تاریخ، شگفتیهای قهرمانانی همچون حمزه بن عبدالمطلب، مصعب بن عمیر، ابودجانه، ابوطلحه انصاری، سعدبن ابیوقاص و تعداد زیادی امثال آنان را ثبت نموده است [۲۱۶]. در مرحله اول جنگ، مسلمانان به پیروزی رسیدند [۲۱۷]؛ چنانکه آیه ذیل موید این موضوع است:
﴿وَلَقَدۡ صَدَقَكُمُ ٱللَّهُ وَعۡدَهُۥٓ إِذۡ تَحُسُّونَهُم بِإِذۡنِهِۦۖ حَتَّىٰٓ إِذَا فَشِلۡتُمۡ وَتَنَٰزَعۡتُمۡ فِي ٱلۡأَمۡرِ وَعَصَيۡتُم مِّنۢ بَعۡدِ مَآ أَرَىٰكُم مَّا تُحِبُّونَۚ مِنكُم مَّن يُرِيدُ ٱلدُّنۡيَا وَمِنكُم مَّن يُرِيدُ ٱلۡأٓخِرَةَۚ ثُمَّ صَرَفَكُمۡ عَنۡهُمۡ لِيَبۡتَلِيَكُمۡۖ وَلَقَدۡ عَفَا عَنكُمۡۗ وَٱللَّهُ ذُو فَضۡلٍ عَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ١٥٢﴾[آل عمران: ۱۵۲].
«آنگاه که آنان را به اجازۀ خدا از پای در میآورید، خداوند وعدهاش را برشما تحقق بخشید تا اینکه سست شدید و اختلاف ورزیدید و نافرمانی کردید. بعد از اینکه به شما نشان داد آنچه را دوست داشتید، برخی از شما ارادۀ دنیا داشت و برخی ارادۀ آخرت؛ سپس خداوند شما را از آنان منصرف گردانید تا شما را بیازماید و خداوند دارای فضل و احسان بر مؤمنان است».
تیراندازان با مشاهده شکست مشرکان و همراهانشان و مشاهده غنایمی که در میدان جنگ رها شده بود، به فکر جمعآوری غنایم افتادند و تصور نمودند که جنگ پایان رسیده است، بنابراین به امیرشان، عبدالله بن جبیر، گفتند: «منتظر چه هستید، یاران پیروز شدند؛ پس برای جمعآوری غنایم اقدام نمایید».
عبدالله بن جبیر گفت: مگر سخن رسول الله را فراموش کردید؟.
گفتند: به خدا سوگند باید سهم خویش را از غنیمت برگیریم [۲۱۸].
بدین صورت شروع به جمعآوری غنایم نمودند و به سخنان امیرشان توجه ننمودند.
عبدالله بن عباس سوضعیت تیراندازان را این گونه توصیف مینماید:
«تیراندازان با مشاهدۀ شکست مشرکان و دستیابی مسلمانان به غنایم، صحنۀ نبرد را ترک نمودند؛ به گونهای که به صحنه آمدند و صفوف یاران رسول خدا انبوه گردید. هنگامی که تیراندازان آن نکته حساس را خالی گذاشتند، سپاه مشرکان از آنجا بر مسلمانان یورش بردند و سرانجام تعداد زیادی از مسلمانان را به شهادت رساندند» [۲۱۹].
خالد بن ولید که یکی از شهسواران مشرکان بود، از فرصت استفاده نمود و توانست مسلمانان را از دو جهت محاصره کند. مشرکان با دیدن این وضعیت، دوباره به میدان آمدند و مسلمانان مواضع اولی خود را از دست دادند و بدون برنامه و با پراکندگی میجنگیدند؛ به گونهای که تشخیص افراد سپاه اسلام، از سپاه کفر امری دشوار بود و پدر حذیفه را به اشتباه کشتند.
مسلمانان یکی بعد از دیگری در میدان به شهادت رسیدند و ارتباطشان با پیامبر قطع شد و شایع گردید که آن حضرت کشته شده است [۲۲۰]. همه چیز با هم مخلوط شد و شدت جنگ به اوج خود رسید. مشرکان به هر مسلمانی که میرسیدند، او را میکشتند تا جایی که توانستند خود را به پیامبر برسانند و سنگی بهسوی پیامبر اکرم جپرتاب نمودند که بر اثر آن بینی و دندان مبارکش شکست و سرش را زخمی کردند به گونهای که خون از آن فوران میزد [۲۲۱].
انس میگوید: در روز احد یکی از دندانهای پیامبر شکست و سرش زخمی گردید. خون از سرش جاری بود و میگفت: قومی که پیامبر خود را زخمی نمودند و دندانش را شکستند، چگونه رستگار میشوند؟.
چنانکه این آیه بیانگر این موضوع است:
﴿لَيۡسَ لَكَ مِنَ ٱلۡأَمۡرِ شَيۡءٌ أَوۡ يَتُوبَ عَلَيۡهِمۡ أَوۡ يُعَذِّبَهُمۡ فَإِنَّهُمۡ ظَٰلِمُونَ١٢٨﴾[آل عمران: ۱۲۸].
«چیزی از کار در دست تو نیست، یا توبۀ آنها را خداوند میپذیرد یا آنها را شکنجه میدهد؛ زیرا آنها ظالم هستند».
همچنین فردی از آنها به نام ابن قمئه بر مصعب بن عمیر حمله کرد و او را به شهادت رسانید و از آنجا که مصعب شباهت زیادی به رسول خدا داشت، ابن قمئه شایع کرد که محمد جرا کشته است [۲۲۲].
این شایعه، تأثیر نامطلوبی بر روحیه مسلمانان گذاشت؛ چنانکه موجب پراکندگی آنان را فراهم آورد و حتی بعضی به مدینه بازگشتند و به کلی وضعیت تغییر یافت و مسلمانان از شدت فاجعه نابسامان و دچار هرج و مرج گردیده بودند [۲۲۳].
تعدادی از مسلمانان از میدان جنگ گریختند، برخی هم از جنگیدن بازایستادند، برخی بعد از اینکه تصور کردند پیامبر کشته شده است، شهادت را ترجیح دادند که یکی از آنان انس بن نضر بود. او از اینکه نتوانسته بود، در جنگ بدر حضور داشته باشد، تأسف میخورد و همواره میگفت: به خدا سوگند! اگر دوباره خداوند مرا در رکاب رسول الله در جنگ توفیق دهد، خواهد دید که چه میکنم.
انس بن نضر بر وعدهاش وفا نمود؛ چنانکه روز احد برجمعی که از شایعه مزبور خود را باخته بودند گذشت و گفت: چرا دست از جنگ کشیدهاید؟ گفتند: پیامبر کشته شده است. گفت: اگر محمد کشته شده است، خدای محمد که کشته نشده است. پس بهتر است به خاطر آنچه او کشته شده است شما نیز کشته شوید.
آن گاه چنین گفت: «بارالها! من در پیشگاه تو از آنچه اینها میگویند، معذرتخواهی میکنم و از آنچه مشرکان با آن اعتقاد دارند، اظهار برائت مینمایم.» سپس با سعد بن معاذ برخورد کرد و گفت: ای سعد! من بوی بهشت را از جانب احد استشمام میکنم. آن گاه وارد میدان معرکه شد و جنگید تا به شهادت رسید.
پس از اتمام معرکه در بدن وی اثر هشتاد و اندی ضربه شمشیر و سرنیزه یافتند به گونهای که شناخته نمیشد. فقط خواهرش او را از سر انگشتانش شناخت [۲۲۴].
خداوند در شأن انس بن نضر و امثالش، این آیه را نازل کرد:
﴿مِّنَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ رِجَالٞ صَدَقُواْ مَا عَٰهَدُواْ ٱللَّهَ عَلَيۡهِۖ فَمِنۡهُم مَّن قَضَىٰ نَحۡبَهُۥ وَمِنۡهُم مَّن يَنتَظِرُۖ وَمَا بَدَّلُواْ تَبۡدِيلٗا٢٣﴾[الأحزاب: ۲۳].
«برخی از مؤمنان صادقانه برعهدی که با خدا بستند عمل نمودند، برخی به آرزویشان رسیدند و (شهید شدند) برخی منتظرند و عهد خویش را تبدیل ننمودند».
خداوند در مورد کسانی که صحنه جنگ را ترک نمودند و به ندای پیامبر گوش ندادند، فرمود:
﴿إِذۡ تُصۡعِدُونَ وَلَا تَلۡوُۥنَ عَلَىٰٓ أَحَدٖ وَٱلرَّسُولُ يَدۡعُوكُمۡ فِيٓ أُخۡرَىٰكُمۡ فَأَثَٰبَكُمۡ غَمَّۢا بِغَمّٖ لِّكَيۡلَا تَحۡزَنُواْ عَلَىٰ مَا فَاتَكُمۡ وَلَا مَآ أَصَٰبَكُمۡۗ وَٱللَّهُ خَبِيرُۢ بِمَا تَعۡمَلُونَ١٥٣﴾[آل عمران: ۱۵۳].
«آن گاه که پراکنده شدید و برکسی توجه نمیکردید و پیغمبر از پشت سر، شما را صدا میزد، سپس در برابر غم (که به پیامبر رساندید) خداوند به شما غم رساند، این بدان جهت بود تا غمگین نشوید بر آنچه از دست دادید و نه هم برآنچه به شما رسیده است و خداوند از آنچه انجام میدهید، باخبر است».
همچنین قرآن وضعیت آن دسته از یاران را که با شنیدن شایعه قتل پیامبر، از میدان گریختند، بیان نموده است. گفتنی است اولین کسی که از نجات پیامبر و اینکه وی زنده است با خبر شد، کعب بن مالک بود که صدایش را با بشارت بلند نمود و پیامبر او را به سکوت واداشت تا مشرکین متوجه او نشوند [۲۲۵].
خداوند، جماعتی را که فرار کردند، مورد عفو و بخشش، قرار داده است؛ چنانکه میفرماید:
﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ تَوَلَّوۡاْ مِنكُمۡ يَوۡمَ ٱلۡتَقَى ٱلۡجَمۡعَانِ إِنَّمَا ٱسۡتَزَلَّهُمُ ٱلشَّيۡطَٰنُ بِبَعۡضِ مَا كَسَبُواْۖ وَلَقَدۡ عَفَا ٱللَّهُ عَنۡهُمۡۗ إِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٌ حَلِيمٞ١٥٥﴾[آل عمران: ۱۵۵].
«آنانکه در روز جنگ فرار کردند، همانا شیطان آنها را لغزاند؛ به سبب برخی اعمالی که انجام دادند. بیگمان خداوند از آنها گذشت نمود و خداوند بخشاینده و شکیباست».
[۲۱۵] نظرة النعیم فی مکارم اخلاق الرسول الکریم، ج ۱، ص ۳۰۳. [۲۱۶] همان. [۲۱۷] همان. [۲۱۸] بخاری، کتاب الجهاد، شماره ۳۰۳۹. [۲۱۹] مسند احمد، ج ۱، ص ۲۸۵۷، شماره ۲۶۰۸. [۲۲۰] غزوة احد دراسه دعویه، ص ۹۸. [۲۲۱] فقه السیرة، غزالی، ص ۲۹۴. [۲۲۲] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۸۱. [۲۲۳] غزوة احد دراسه دعویه، ص ۱۰۰. [۲۲۴] غزوة احد دراسة دعویة، ص ۱۰۱. [۲۲۵] مجمع الزوائد، هیثمی، ج ۶، ص ۱۱۲.
هدف اصلی مشرکان از تهاجم علیه مشرکان، به قتل رساندن پیامبر اکرم جبود، امّا رسول خدا جاز جایش تکان نخورد و یاران یکی بعد از دیگری در دفاع از ایشان، جان خود را از دست میدادند. پیامبر اکرم جدر محاصره مشرکان بود و به جز هفت الی نه نفر از انصار کسی دیگر در کنارش نبود. هدف پیامبر خدا، شکستن محاصره کفار و رسیدن به کوه و ملحقشدن به یارانش بود. انصار در دفاع از پیامبر شدیداً فداکاری کردند و یکی بعد از دیگری به شهادت رسیدند [۲۲۶].
طلحه بن عبیدالله نیز به دفاع از پیامبر برخاست و آن قدر مورد تهاجم تیرهای دشمن قرارگرفت که دستش فلج گردید [۲۲۷].
پیامبر خواست روی صخرهای بالا رود، اما نتوانست. طلحه به زمین نشست و پیامبر با گذاشتن پای مبارک بر دوش او، توانست روی صخره قرارگیرد. زبیر میگوید: از رسول خدا جشنیدم که فرمود: طلحه (با این کار) بهشت را برای خود واجب نمود» [۲۲۸].
سعد بن ابی وقاصسنیز در کنار پیامبر میجنگید و رسول خدا جتیر به دستش میداد و میگفت: «ارم يا سعد فداك ابي وامي» «شلیک کن ای سعد! پدر و مادرم فدایت باد» [۲۲۹].
ابوطلحۀ انصاری که از ماهرترین تیراندازان بود، در جلوی پیامبر میجنگید و پیامبر در مورد او گفت: «نعره ابوطلحه به تنهایی در سپاه دشمن، سختتر از نعره یک جماعت است» [۲۳۰].
در آن روز دو الی سه کمان در دستان ابوطلحه، شکست. وقتی پیامبر به سوی دشمن مینگریست، ابوطلحه میگفت: ای رسول خدا ج! پدرم فدایت باد، به سوی آنها نگاه نکن، مبادا تیری به شما اصابت کند. سینهام سپر سینۀ شماست. همچنین نسیبه دختر کعب، جلوی پیامبر ایستاد و با شمشیر و پرتاب تیر از آن حضرت دفاع نمود و جراحات سختی را متحمل شد.
یکی دیگر از فدائیان رسول خدا، ابودجانه بود که خود را سپر رسول خدا کرده بود و تیرهای دشمن بر پشتش فرود میآمد [۲۳۱].
در آن لحظات سخت، ابوبکر و ابوعبیده از پیامبر اکرم جحمایت مینمودند. ابوعبیده، با دندانهای خویش، خورده تیرها را از چهره پیامبر بیرون میآورد. سپس جمعی از قهرمانان مسلمان که تعدادشان سی نفر بود، اطراف پیامبر را گرفتند و از او دفاع نمودند.
در این فرصت عمر بن خطاب، ضد حملهای ترتیب داد و با دستهای در مقابل خالد قرار گرفت و او را وادار به عقبنشینی نمود و بدین ترتیب مسلمانان به مواضع قبلی خود مسلط شدند. مشرکان وقتی وضعیت را چنین مشاهده نمودند از پایان دادن معرکه با پیروزی قطعی خویش ناامید گشتند و از صبر و ایستادگی مسلمانان به ستوه آمدند.
رسول خدا جبا کسانی که به وی ملحق شده بودند به یکی از درههای احد، پناه بردند. مسلمانان با وجود اینکه مانع موفقیت کامل مشرکان گردیده بودند، امّا نسبت به آنچه به رسول خدا اصابت نموده بود، ناراحت و پریشان و دردمند بودند. آن گاه از جانب خداوند، خواب و آرامشی بر آنان نازل گردید و به حالت عادی و اولیه خود بازگشتند؛ چنانکه خداوند میفرماید:
﴿ثُمَّ أَنزَلَ عَلَيۡكُم مِّنۢ بَعۡدِ ٱلۡغَمِّ أَمَنَةٗ نُّعَاسٗا يَغۡشَىٰ طَآئِفَةٗ مِّنكُمۡۖ وَطَآئِفَةٞ قَدۡ أَهَمَّتۡهُمۡ أَنفُسُهُمۡ يَظُنُّونَ بِٱللَّهِ غَيۡرَ ٱلۡحَقِّ ظَنَّ ٱلۡجَٰهِلِيَّةِۖ يَقُولُونَ هَل لَّنَا مِنَ ٱلۡأَمۡرِ مِن شَيۡءٖۗ قُلۡ إِنَّ ٱلۡأَمۡرَ كُلَّهُۥ لِلَّهِۗ يُخۡفُونَ فِيٓ أَنفُسِهِم مَّا لَا يُبۡدُونَ لَكَۖ يَقُولُونَ لَوۡ كَانَ لَنَا مِنَ ٱلۡأَمۡرِ شَيۡءٞ مَّا قُتِلۡنَا هَٰهُنَاۗ قُل لَّوۡ كُنتُمۡ فِي بُيُوتِكُمۡ لَبَرَزَ ٱلَّذِينَ كُتِبَ عَلَيۡهِمُ ٱلۡقَتۡلُ إِلَىٰ مَضَاجِعِهِمۡۖ وَلِيَبۡتَلِيَ ٱللَّهُ مَا فِي صُدُورِكُمۡ وَلِيُمَحِّصَ مَا فِي قُلُوبِكُمۡۚ وَٱللَّهُ عَلِيمُۢ بِذَاتِ ٱلصُّدُورِ١٥٤﴾[آل عمران: ۱۵۴].
«سپس خداوند بعد از غم و اندوه، امنیت بر شما نازل نمود، خوابی که برخی از شما را میپوشاند و برخی دیگر به فکر خویش بودند و در مورد خداوند پندارهای جاهلی داشتند (و میگفتند)، آیا چیزی از پیروزی نصیب ما میشود؟ بگو: همه کارها در دست خداست، در دل چیزی را پنهان میکنند که برای تو آن را ظاهر نمینمایند. میگویند: اگر کار به دست ما میبود ما اینجا کشته نمیشدیم. بگو: اگر شما در خانههایتان میبودید آنانکه کشته شدن در سرنوشتشان بود، خود به قتلگاه میآمدند. تا اینکه خداوند آنچه را در سینه دارید، بیازماید و آنچه را در دلها دارید خالص گرداند و خداوند به آنچه در دلهاست، آگاه است».
مفسران بر این عقیدهاند که کسانی که دارای چنین خصوصیاتی بودند، از منافقان بودند [۲۳۲].
قریش نیز وقتی متوجه استواری و پایداری مسلمانان گردیدند و آنان را در اطراف پیامبر دیدند. و خداوند نیز آرامش و اطمینان را بر آنان نازل نمود، از ادامه مبارزه و رسیدن به پیروزی نهایی صرفنظر نمودند [۲۳۳].
[۲۲۶] نظرة النعیم، ج ۱، ص ۳۰۴. [۲۲۷] البخاری، شماره ۳۷۲۴. [۲۲۸] صحیح السیرة النبویة، ص ۲۹۶. [۲۲۹] همان، ص ۲۹۵. [۲۳۰] المسند و الفتح الربانی، ج ۲۲، ص ۵۸۹. [۲۳۱] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۳۵ – ۳۶. [۲۳۲] همان، ج ۱، ص ۳۰۵. [۲۳۳] همان، ص ۳۰۶.
شیرخدا، حمزه، شجاعانه و با شدت جنگید. بسیاری از پرچمداران مشرکان را که از بنیعبدالدار بودند، به قتل رساند. او در حالی که در قلب سپاه دشمن مشغول کارزار بود، توسط پرتاب سرنیزه فردی به نام وحشی، به شهادت رسید.
وحشی میگوید: حمزه در جنگ بدر، طعیمه بن عدی بن خیار را کشته بود. مولایم، جبیر بن مطعم، به من گفت: اگر حمزه را در انتقام عمویم به قتل برسانی، آزاد هستی. بنابراین زمانی که مردم برای جنگ از مکه خارج شدند، من هم با آنها حرکت کردم. در سپاه در برابر یکدیگر قرار گرفت. سباع، از سپاه مشرکان به میدان آمد و مبارز طلبید. حمزه بن عبدالمطلب در مقابلش از صف مسلمانان بیرون آمد و چنین گفت: ای سباع! ای فرزند ام انمار، که شغلش ختنهکردن زنان بوده است، آیا با خدا و رسول او سرجنگ داری؟ آن گاه بر او حمله کرد و او را چنان از پای درآورد که گویی سباع در میدان وجود نداشته است. من پشت تخته سنگی برای حمزه کمین نمودم. وقتی که به من نزدیک شد، نیزهام را به طرف او پرتاب کردم به گردنش فرو رفت و به شهادت رسید.
بعد از جنگ به اتفاق مردم به مکه برگشتم، تا اینکه اسلام در مکه انتشار یافت. از آنجا به طائف گریختم؛ سپس با تعدادی از مردم طائف به سوی مدینه حرکت کردم؛ البته به من گفته بودند که آن حضرت با فرستادگان قومی به خشونت رفتار نمیکند. بعد از اینکه به مدینه رسیدم و با پیامبر اکرم جروبرو گردیدم، گفت: تو وحشی هستی؟ گفتم: آری.
فرمود: «حمزه را تو کشتی؟» گفتم: بلی.
رسول خدا جفرمود: «آیا میتوانی چهرهات را از من پنهان کنی».
وحشی میگوید: به خاطر اینکه رسول خدا جمرا نبیند، از آنجا رفتم و بعد از وفات آن حضرت، هنگامی که مسیلمه کذاب، ادعای پیامبری کرده بود، تصمیم گرفتم که در جنگ با مسیلمه شرکت کنم، شاید بتوانم قتل حمزه را جبران بکنم.
من در رکاب سایر مجاهدین در این جنگ شرکت کردم. مردی را دیدم مانند شتری خاکستری با موهای به همریخته کنار دیواری ایستاده بود، با سرنیزهام چنان به سینهاش زدم که از میان شانههایش درآمد. سپس مردی از انصار پرید و با شمشیر برسرش کوبید.
عبدالله بن فضل میگوید: سلیمان بن یسار از عبدالله بن عمر سچنین روایت میکند: آن روز کنیزکی بر روی بام خانهای فریاد کشید: امیرالمؤمنین، مسیلمه، توسط غلامی سیاه رنگ کشته شد [۲۳۴].
[۲۳۴] بخاری، مغازی، شماره ۴۰۷۲.
بعد از پایان جنگ احد، رسول خدا جاز یارانش سئوال نمود: قتلگاه حمزه را چه کسی دیده است؟ مردی گفت: من دیدهام. رسول خدا جبه اتفاق آن مرد آمد و کنار جنازه حمزه ایستادند. حمزه را در حالی مشاهده نمود که شکمش پاره و مثله گردیده بود [۲۳۵].
در روایتی دیگر آمده است: پیامبر اکرم جبا اطلاع از شهادت حمزه، گریه نمود و وقتی که جسد وی را مشاهده نمود، فریاد کشید» [۲۳۶].
پیامبر در حالی که در کنار جنازه شهدا ایستاده بود، فرمود: «من روز قیامت بر اینها شاهد هستم. آنها را با خونهایشان کفن نمائید. در راه خدا هیچ زخمی به وجود نمیآید، مگر اینکه روز قیامت آن زخم تازه میگردد، رنگ رنگ خون است، ولی بوی آن بوی مشک است و افزود که هر کدام بیشتر قرآن خوانده است آن را در لحد مقدم نمائید» [۲۳۷].
با شهادت حمزه و برخی دیگر از یاران، خوابی که رسول خدا جقبل از خروج به میدان احد دیده بود، تحقق یافت.
پیامبر فرمود: خواب دیدم که در شمشیرم، ذوالفقار، شکافی به وجود آمده است. آن را به شکستی که پیش آمد، تعبیر نمودم. همچنین فرمود: همچنین قوچی در خواب دیدم که پشت سرم بر مرکب، قرار دارد. آن را به فرماندهی لشکر تعبیر کردم و دیدم که لباس زرهی محکمی به تن دارم، آن را به مدینه تعبیر نمودم و دیدم که گاوی ذبح میشود، به خدا سوگند! ذبح گاو خیر است. ذبح گاو خیر است. و سرانجام نتیجۀ جنگ همان گونه که رسول خدا تعبیر نموده بود، تحقق یافت [۲۳۸].
[۲۳۵] صحیح السیرة النبویة، ص ۲۸۳. [۲۳۶] همان، ص ۲۸۴. [۲۳۷] همان، ص ۲۸۳. [۲۳۸] ترمذی، کتاب السیر فی النقل، شماره ۱۵۶۱.
زبیر بن عوامسمیگوید: روز احد، زنی با سرعت به سوی اجساد شهدا میآمد.
رسول خدا جکه نمیخواست چشم آن زن به اجساد بیفتد، فرمود: مواظب آن زن باشید. مواظب آن زن باشید. زبیر میگوید: من او را شناختم که صفیه است. قبل از اینکه به اجساد برسد، خودم را به وی رساندم. او زنی تندخو و قهرمان بود. به سینهام زد و گفت: از سر راهم کنار برو. گفتم: رسول خدا جبه من فرموده است تا تو را از این کار بازدارم. آن گاه ایستاد و از زیر چادرش دو قطعه پارچه درآورد و گفت: از شهادت برادرم، حمزه، با خبرشدهام، اینها را آوردهام تا او را در آن کفن نمائید.
زبیر میگوید ما خواستیم حمزه را کفن کنیم، امّا دیدیم در کنارش یک شهید انصاری وجود دارد که او نیز مانند حمزه به شهادت رسیده و مثله گردیده است. ما شرم کردیم که حمزه دو کفن داشته باشد و آن مرد انصاری بدون کفن باشد و از آنجا که یکی از آن دو قطعه پارچه، بزرگتر و یکی کوچکتر بود به قید قرعه یکی را کفن حمزه کردیم و دیگری را کفن مرد انصاری [۲۳۹].
[۲۳۹] صحیح السیرة النبویة، ص ۲۸۵.
اسائلة اصحاب احد مخافة
بنات ابی من اعجم وخبیر
فقال الخبیر ان حمزة قد ثوی
وزیر رسول الله خیر وزیر
دعاه اله الحق ذوالعرش دعوة
الی جنة یحیا بها وسرور
فذلک ما کنا فرجی ونرتجی
لحمزة یوم الحشر خیر مصیر
فوالله لاانساك ما هبت الصبا
بکاء وحزنّاً محضری ومسیری
علی اسدالله الذی کان مدرها
یذود عن الاسلام کل کفور
فیا لیت شلوی عند ذاك و اعظمی
لدی اضبع تعتادنی ونسور
اقول وقد اعلی النّعی عشیرتی
جزی الله خیراً من اخ ونصیر
«آیا دختران پدرم از اهل بدرمی پرسند که چه خبر است؟...
خبررسان به ما خبر داد که وزیر و مشاور رسول خدا، حمزه، به شهادت رسیده است...
او را معبود بر حق و صاحب عرش به سوی بهشت فراخواند تا در آن زیسته و خوشحال شود...
انتظار مااین است که حمزه، در روز حشر به جایگاه خوبی نائل گردد...
به خدا سوگند! تو را هرگز فراموش نخواهم کرد و تا زندهام به خاطر غم از دست دادن تو خواهم گریست...
بر شیرخدا خواهم گریست که همواره از اسلام دفاع میکرد...
خدا به بهترین برادر و یاورم، بهترین پاداشها را بدهد» [۲۴۰].
[۲۴۰] السیرة النبویة ابن هشام، ج ۳، ص ۱۸۵.
رسول خدا جدر بازگشت از احد و شنیدن صدای گریه زنان انصار که به خاطر از دست دادن عزیزان خود، گریه میکردند، فرمود: «برای حمزه کسی گریه نمیکند».
وقتی از این خبر زنان انصار اطلاع یافتند، آنها به حال حمزه گریستند، به گونهای که رسول خدا جکه در خواب بود، با صدای گریه آنان بیدار شد و فرمود: وای براینها، هنوز گریه میکنند. از امروز به بعد برای مردهای گریه نکنند. بدین ترتیب نوحهخوانی برمیت حرام گردید و مدتی بعد، وحی نازل شد که نوحهخوانی را به شدت تحریم نمود و آن را از گناهان کبیره شمرد و این دستور در اعماق قلوب زنان و مردان مسلمان جای گرفت و آثار جاهلیت محو گردید و تعالیم اسلامی جایگزین آن گردید [۲۴۱].
همچنین فرمود: «اثنتان في الناس همابهم كفر: الطعن في الأنساب والنياحه على الـميت» [۲۴۲]. «دو خصلت در مردم باعث کفرشان میشود: یکی طعنهزدن در نسب و دیگری نوحهخوانی».
[۲۴۱] السیرة النبویة – صویانی، ج ۳، ص ۹۰. [۲۴۲] صحیح الجامع، آلبانی، ج ۱، ص ۹۰.
جابربن عبدالله میگوید: برای مردی از انصار، فرزندی متولد شد. گفتند: چه نامی را برایش انتخاب کنیم؟.
رسول خدا جفرمود: او را حمزه بنامید که این نام از محبوبترین نامها نزد من است [۲۴۳].
این فرمودۀ پیامبرجبیانگر آن است که، محبت حمزه در اعماق قلب رسول خدا جریشه دوانیده بود و همواره در خاطر آن حضرت بود، اما بعد از مدتی که خداوند بهترین نامها را برای پیامبرش معرفی نمود، آن حضرت خطاب به اصحاب و یارانش فرمود: «بهترین نامها نزد خدا، عبدالله و عبدالرحمن هستند» [۲۴۴].
[۲۴۳] رواه الحاکم، ج ۳، ص ۹۶، سنده حسن. [۲۴۴] مسلم، کتاب الادب، شماره ۲۱۳۲.
در این سفارش کریمانه پیامبر اکرم جهیچ اشارهای به مؤاخذه و سرزنش نسبت به وحشی نیست؛ بلکه تنها به وی خاطرنشان مینماید که دیدنش سبب رنجش روحی آن حضرت میگردد و خاطرۀ حادثه عمویش، حمزه سو مثلهکردن وی را باری دیگر در ذهنش مجسم مینماید و احساسات درونی بشری را برمیانگیزد.
به همین جهت خطاب به وحشی گفت: چهرهات را از من پنهان کن تا این خاطره تلخ تکرار نشود [۲۴۶]. در روایت صحیحی است که وحشی میگوید: نزد رسول خدا جآمدم، به من گفت: وحشی هستی؟ گفتم:آری. گفت: حمزه را تو به قتل رساندی؟ گفتم: بلی و خدا را سپاس میگویم که او را به دست من گرامی داشت و مرا به دست او به کام مرگ ذلت بار نفرستاد.
قریش به رسول خدا جمیگفتند: آیا او را دوست داری، در حالی که قاتل حمزه است؟ وحشی میگوید: من از رسول خدا، درخواست استغفار نمودم. آن حضرت سه مرتبه آب دهانش را به زمین انداخت و به سینهام زد و فرمود: «ای وحشی، از اینجا برو و همانطور که قبلاً برضد دین خدا جنگیدهای، در راه خدا به جنگ یپرداز» [۲۴۷].
این عملکرد پیامبر اکرم جبیانگر این موضوع است که خدمت به اسلام میتواند سوابق کفرآمیز او را جبران نماید؛ پس رسول خدا جبهترین عمل را برای این منظور، جهاد در راه خدا معرفی کردند؛ چنانکه بر اثر آن، وحشی به لشکر اسلام پیوست و راه یمامه را در پیش گرفت و سرکردۀ کفر، مسیلمه، را به هلاکت رسانید و بعد از قتل او میگفت: من بهترین بنده خدا، سردار شهیدان، حمزه، و بدترین انسان روی زمین، مسیلمه کذاب، را کشتهام [۲۴۸].
[۲۴۵] بخاری، مغازی، شماره ۴۰۷۲. [۲۴۶] التاریخ الإسلامی، حمیدی، ج ۵، ص ۱۴۱. [۲۴۷] الطبرانی، با سند حسن، ج ۲۲، ص ۱۳۹، شماره ۳۷۰ به نقل از صحیح السیرة النبویة، ص ۲۸۶. [۲۴۸] محمد رسول الله، ج ۳، ص ۶۰۲.
خباب سمیگوید: با رسول خدا جبه خاطر خدا هجرت کردیم. خدا نیز ما را از اجر و پاداش این هجرت برخوردار نمود. برخی از ما در حالی دنیا را ترک نمودند و به ملاقات خدا رفتند که چیزی از نعمتهای دنیوی نصیب آنان نگردیده بود؛ چنانکه مصعب بن عمیر از همین قبیل بود که در جنگ احد به شهادت رسید. او از مال دنیا تکهپارچهای داشت که اگر پاهایش را میپوشانیدیم، سرش آشکار میشد و اگر سرش را با آن میپوشانیدیم پاهایش برهنه میگردید. آن گاه رسول خدا فرمود: سرش را با آن بپوشانید و پاهایش را با گیاه اذخر بپوشانید [۲۴۹].
در روایت عبدالرحمن بن عوف آمده است که وی روزه داشت. برایش غذا آوردند. گفت: با وجود اینکه منزلت مصعب بن عمیر از من بهتر بود، اما در حالی دنیا را ترک کرد که تنها تکهای پارچه داشت که اگر سرش پوشیده میشد، پاهایش آشکار میگردید. جایگاه حمزه نیز از من بهتر بود و کشته شد؛ سپس دنیا در اختیار ما قرار گرفت. بیم دارم که مبادا پاداش ما فقط در این دنیا منحصر گردد؛ سپس شروع به گریهکردن نمود و از خوردن غذا صرفنظر نمود [۲۵۰].
ابوهریره سمیگوید: رسول خدا جدر بازگشت از جنگ احد و مشاهدۀ جنازه مصعب، چند لحظه توقف نمود و برای او دعا کرد و این آیه را خواند:
﴿مِّنَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ رِجَالٞ صَدَقُواْ مَا عَٰهَدُواْ ٱللَّهَ عَلَيۡهِۖ فَمِنۡهُم مَّن قَضَىٰ نَحۡبَهُۥ وَمِنۡهُم مَّن يَنتَظِرُۖ وَمَا بَدَّلُواْ تَبۡدِيلٗا٢٣﴾[الأحزاب: ۲۳].
«برخی از مؤمنان، مردانی هستند که صادقانه برتعهد خویش با خداوند عمل نمودند. برخی به آرزوی خویش رسیدند و برخی هم درانتظارند و به هیچ وجه عهد خویش را تبدیل ننمودند».
سپس رسول خدا فرمود: «گواهی میدهم که اینها روز قیامت نزد خدا شهید هستند. به زیارتشان بیائید به خدا سوگند تا قیامت کسی بر اینها سلام نمیکند مگر اینکه جوابش را میدهند» [۲۵۱].
[۲۴۹] بخاری فی الجنائز، شماره ۱۲۸۶. [۲۵۰] همان، شمارة ۱۲۷۴ – ۱۲۷۵. [۲۵۱] المستدرک، ج ۳، ص ۲۰. صحیح الإسناد، و وافقه الذهبی.
سعد بن ربیع کسی بود که رسول خدا جاز وی خواست تا خبر حرکت قریش را پنهان نگه دارد. آن حضرت او را خیلی دوست میداشت و از آنجا که رسول خدا جمتوجه حمله شدید وسخت مشرکان بر علیه او گردیده بود بنابراین، پس از اتمام جنگ فرمود: آیا کسی هست که از سعد بن ربیعس، خبری بیاورد؟.
ابی بن کعب گفت: من این مأموریت را انجام میدهم.
پیامبر به ابی فرمود: اگر وی را دیدی سلام مرا به او برسان و بگو در چه حالی هستی؟ ابی در میدان معرکه به جستجو پرداخت و سرانجام سعد را در حالی یافت که رمقی بیش نداشت. (ابی) خطاب به وی گفت: پیامبر مرا فرستاده است تا جویای حال تو گردم. سعد گفت: دوازده زخم برداشتهام [۲۵۲].
در روایت صحیح دیگری آمده است که فرمود: سلام مرا به رسول خدا برسان و بگو: بوی بهشت به مشامم میرسد و به قومم انصار بگو: اگر دشمن به رسول خدا دسترسی پیدا نماید شما در روز قیامت هیچ عذری نخواهید داشت. این را گفت و چشم از دار فانی فروبست.
آخرین سفارشات سعد در لحظههای سکرات موت در راستای دفاع از خدا و رسول او بر قوت ایمان و پایبندی بر بیعت وی دلالت مینماید.
[۲۵۲] السیرة الحلبیة، ج ۲، ص ۵۳۲.
سعد بن ابی وقاص میگوید: عبدالله بن جحش در روز احد به من گفت: آیا نمیخواهی با هم دعا کنیم؟ آن گاه به قسمتی از میدان معرکه رفتند. سعد چنین دعا نمود: بارخدایا دشمن سرسخت و قویای با من روبرو گردان تا با وی بجنگم و او با من بجنگد. سپس مرا بر او پیروز گردان و تجهیزاتش را در اختیار من قرار ده. عبدالله بن جحش آمین گفت.
سپس عبدالله بن جحش این گونه دعا نمود: بارالها! مردی سرسخت و قوی با من روبرو گردان تا او بر من حمله نماید و من بر او حمله نمایم؛ سپس او برمن غلبه کند و گوش و بینی مرا قطع کند. تا فردا که به ملاقات تو میآیم و از من سئوال کنی که گوش و بینی تو چرا قطع شده است؟ بگویم: در راه تو و رسول تو قطع شده است و تو نیز تایید نمایی.
سعد ابن ابی وقاص خطاب به فرزندانش میگفت: فرزندانم! دعای عبدالله بن جحش از دعای من بهتر بود. در پایان روز دیدم که گوش و بینی او را در نخی آویزان کرده بودند [۲۵۳].
از این دعا نتیجه میگیریم که درخواست شهادت در راه خدا جایز میباشد و مشمول حدیثی که از طلب مرگ منع کرده است، نمیباشد [۲۵۴].
[۲۵۳] صحیح السیرة النبویة، ص ۲۹۳. [۲۵۴] زادالمعاد، ج ۳، ص ۲۱۲.
هنگامی که مسلمانان پراکنده شدند، حنظله سبر اسب ابوسفیان بن حرب حمله نمود و او را به زمین انداخت. ابوسفیان فریاد کشید. حنظله قصد داشت تا سرش را از تنش جدا نماید، ولی اسود بن شداد به او فرصت نداد و خود را به حنظله رساند و با سرنیزه به او حمله کرد و او را به شهادت رسانید. رسول خدا جدربارۀ او فرمود: من فرشتگان خدا را دیدم که درمیان زمین و آسمان، حنظله را با آب ابرها که در ظروف نقرهای بود، غسل میدادند. رسول خدا فرمود: «وضعیتش را از خانوادهاش بپرسید».
زنش گفت: حنظله سبا شنیدن صدای منادی جهاد قبل از اینکه غسل نماید، برای جهاد اقدام نمود. رسول خدا فرمود: «به این دلیل، فرشتگان او را غسل میدادند» [۲۵۵].
در روایت واقدی آمده است: حنظله بن ابی عامر در شبی که فردای آن، جنگ احد اتفاق افتاد، با جمیله بنت عبدالله بن ابی بن سلول ازدواج نمود. حنظله از رسول خدا جاجازه گرفته بود تا شب را نزد همسرش بگذراند. حنظله بعد از ادای نماز صبح تصمیم گرفت خود را به رسول خدا برساند، اما همسرش او را نگذاشت و مدتی را با هم سپری کردند که باعث جنابت حنظله گردید.
همسرش قبل از اینکه او به شهادت برسد به چهار نفر از خویشاوندان خود، خبر داده بود که حنظله با او همبستر شده است. بعداً وقتی که از او پرسیدند: چرا چنین کرده است؟ گفت: من در آن شب خواب دیدم که آسمان باز شد و حنظله وارد آن شد. سپس آسمان بسته شد. من خوابم را به شهادت همسرم تعبیر نمودم. بنابراین، خواستم مردم بدانند که او با من همبستر شده است. جمیله بعد از شهادت حنظله با ثابت بن قیس ازدواج کرد و از او صاحب فرزندی به نام محمد بن ثابت شد [۲۵۶].
[۲۵۵] صحیح السیرة النبویة، ص ۲۸۹. [۲۵۶] المغازی، واقدی، ج ۱، ص ۲۷۳.
۱- با وجود اینکه خوابی که جمیله دیده بود، آن را به این تعبیر کرد که شوهرش شهید میشود، امّا خواستار مقاربت با وی شد. در حالی که زنان در چنین شرایطی ترجیح میدهند که بکارت آنها باقی بماند. تا بتوانند بعد از مرگ شوهر مورد توجه خواستگاران قرار گیرند، اما این زن بزرگوار آرزو دارد تا از چنین شوهر مجاهدی دارای فرزندی شود و آن فرزند به پدر شهید خود منسوب گردد؛ چنانکه این شیرزن، به آرزوی خویش رسید و از حنظله صاحب فرزندی به نام عبدالله شد که یکی از افتخارات عبدالله این بود که میگفت: من فرزند غسیل الملائکه هستم.
۲- شوق وصفناپذیر حنظله سدر رویارویی با دشمنان خدا که به سرعت، خود را به میدان رساند که فرصت غسل کردن را هم نیافت.
۳- شجاعت بینظیر حنظله که خود را به فرمانده سپاه دشمن، ابوسفیان، رساند تا او را به قتل برساند.
۴- گرامیداشت حنظله توسط خداوند که ملائکه را با ظروف نقرهای جهت غسل حنظله فرستاد.
۵- معجزۀ نبوی که شاهد غسل دادن حنظله توسط فرشتگان بود [۲۵۷].
۶- اثبات این موضوع که کشتهشدگان راه خدا، اگر جنب باشند، باید غسل داده شوند [۲۵۸].
[۲۵۷] التاریخ الإسلامی، حمیدی، ج ۵، ص ۱۲۹ – ۱۳۰. [۲۵۸] زادالمعاد، ج ۳، ص ۲۱۴.
عبدالله بن عمرو بن حرام به شرکت در غزوه احد علاقمند بود. وی خطاب به فرزندش، جابر، گفت: برای اطلاع از سرنوشت مسلمانان در مدینه، بر تو واجب نیست که در جنگ شرکت نمایی. به خدا سوگند! اگر از بیسرپرست شدن دخترانم نگران نبودم، دوست داشتم در مقابل دیدگانم کشته میشدی و افزود: گمان من بر این است که من یکی از کسانی خواهم بود که در ابتدای معرکه کشته میشوند و من عزیزتر از تو و رسول خدا، کسی را بعد از خود به جای نمیگذارم. قرضهایم را پرداخت کن و تو را نسبت به برادرانت سفارش میکنم که با آنان به نیکی رفتار نمایی. آن گاه عبدالله بن عمرو بن حرامسدر رکاب مسلمانان به میدان جنگ آمد و به شهادت رسید. جابر سدر این مورد میگوید: با شهادت پدرم در جنگ احد، من چهرهاش را مینگریستم و گریه میکردم. یاران رسول خدا ج، مرا نهی میکردند، اما رسول خدا جچیزی نمیفرمود. عمهام نیز گریه میکرد. رسول خدا جخطاب به وی فرمود: چرا برای فردی گریه میکنید که، فرشتگان خدا او را زیر سایه پرهای خود قرار دادهاند [۲۵۹].
رسول خدا جخطاب به جابر فرمود: چرا غمگین و اندوهناک هستی؟ گفت: ای رسول خدا، پدرم به شهادت رسیده است و فرزندان و قرضهایی به جای گذاشته است. رسول خدا فرمود: آیا تو را بشارت ندهم به آنچه پدرت آن را دریافت نمود؟ جابر گفت: بلی.
رسول خدا فرمود: «خداوند متعال با کسی سخن نگفته است، مگر از پشت پرده«. ای جابر، خداوند پدرت را زنده گردانید و به او گفت: بخواه هر چه میخواهی. پدرت گفت: مرا زنده گردان تا بار دوم در راه تو کشته شوم. خداوند فرمود: سنت من اقتضا نمیکند که انسانها بعد از مردن به دنیا برگردند. پدرت گفت: پس این را به خانوادهام خبر بده [۲۶۰].
آن گاه خداوند این آیه را نازل نمود:
﴿وَلَا تَحۡسَبَنَّ ٱلَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ أَمۡوَٰتَۢاۚ بَلۡ أَحۡيَآءٌ عِندَ رَبِّهِمۡ يُرۡزَقُونَ١٦٩﴾[آل عمران: ۱۶۹].
«کسانی را که در راه خدا کشته میشوند، مرده مپندارید؛ زیرا آنها زندهاند و نزد پروردگار خود روزی داده میشوند».
عبدالله بن عمروبن حرام قبل از جنگ احد، مبشر بن عبدالمنذر را در خواب دید که به او گفت: چند روز دیگر تو به ما خواهی پیوست. گفت: شما کجا هستید؟ گفت: در بهشت هستیم و در هر جایی از آن بخواهیم به سیر و سیاحت میپردازیم. گفت: مگر در بدر به شهادت نرسیدی؟ گفت: بلی، اما دوباره زنده شدم. عبدالله این خواب را برای رسول خدا تعریف نمود. آن حضرت فرمود: ای ابا جابر! این خواب تو دلیل شهادت است [۲۶۱]و این خبر به وقوع پیوست.
[۲۵۹] بخاری، شماره ۱۲۴۴. [۲۶۰] صحیح ابن ماجه، آلبانی، شماره ۱۹۰. [۲۶۱] زاد المعاد، ج ۳، ص ۲۰۸.
خیثمه پدر سعد که فرزندش در رکاب رسول خدا جدر بدر به شهادت رسیده بود گفت: به خدا سوگند! هرچند به شرکت در جنگ بدر علاقمند بودم، امّا نتوانستم در آن شرکت نمایم.
با پسرم قرعه انداختم و قرعه به نام او درآمد و در جنگ شرکت کرد و به شهادت رسید. بعداً پسرم را به زیباترین وضعیت در خواب دیدم که بین باغها و میوههای بهشت تفریح میکرد و میگفت: به ما ملحق شو تا در بهشت با ما همراه باشی؛ چراکه آنچه را که خدا به ما وعده داده بود یافتیم. ای رسول خدا! به خدا سوگند! بسیار علاقمندم تا با پسرم در بهشت همراه باشم. با وجود اینکه سن من بالا است و قدرت و توانایی چندانی ندارم، امّا ملاقات خدا را دوست دارم. ای پیامبر، دعا کن تا خدا به من شهادت نصیب گرداند و با فرزندم (سعد) در بهشت باشم. پیامبر نیز برای او دعا نمود و او در جنگ احد به شهادت رسید [۲۶۲].
[۲۶۲] همان.
وهب بن قابوس مزنی به اتفاق برادرزادهاش، حارث بن عقبه بن قابوس، گوسفندانی را از کوه مزینه آوردند. با ورود به مدینه متوجه این موضوع گردیدند که: مردم در رکاب رسول خدا جو در دامنه احد برای جنگ با مشرکان خارج گردیدهاند. وهب و حارث بیدرنگ خود را به پیامبر جدر دامنه احد رساندند. با مشاهدۀ پیروزی مسلمانان آن دو نیز به جمعآوری غنایم به دست آمده از مشرکان پرداختند، که ناگهان خالدبن ولید و عکرمه بن ابیجهل با دستهای از سپاهیان مشرک از پشت سر به مسلمانان حمله نمودند و موجب متفرق گرداندن مسلمانان گردیدند در هنگام زد و خورد گروهی از مشرکان از سپاه، فاصله گرفته بودند. رسول خدا جفرمود: چه کسی در برابر آنها میایستد؟ وهب بن قابوس گفت: ای رسول خدا! من در برابر آنان ایستادگی مینمایم و او چنان در برابر آن دسته ایستادگی نمود و به تیراندازی پرداخت که آنان مجبور عقبنشینی گردیدند.
گروهی دیگر از مشرکان نیز قصد حمله داشتند. رسول خدا فرمود: چه کسی در برابر اینها میایستد؟ مزنی بلند شد و گفت: من در برابر آنان ایستادگی مینمایم و چنان در مقابلشان شمشیر کشید که آنان مجبور به فرار شدند. بعد از چند لحظه گروهی دیگر از مشرکان نیز قصد حمله نمودند. باز هم رسول خدا فرمودند: چه کسی با آنها میجنگد؟ این بار نیز مزنی اعلام آمادگی نمود. رسول خدا جاو را به بهشت مژده داد. مزنی با خوشحالی به سوی دشمن حرکت نمود و میگفت: به خدا سوگند نه پشیمان میشوم و نه معاملهام را فسخ میکنم و چنان شمشیر زد و در عمق سپاه دشمن فرو رفت که انسجام و نظم سپاه دشمن را از بین برد. دعای رسول خدا جنیز بدرقه راهش بود. آن حضرت میفرمود: اللهم ارحمه و او همچنان مشغول بر همزدن جمع دشمن بود و شمشیر میزد و دشمن بر وی کاملاً احاطه نموده بود و سرانجام به شهادت رسید. بعد از اتمام جنگ که زخمهای او را برشمردند، حدود ۲۰ زخم نیزه و شمشیر برداشته بود و همچنین او را مثله کرده بودند. برادرزادهاش نیز جنگید تا به شهادت رسید. عمرسهمواره میفرمود: محبوبترین مرگ، نزد من مرگی است که مزنی دچار آن گردید [۲۶۳].
بلال بن حارث مزنی میگوید: در جنگ قادسیه در رکاب سعد بن ابی وقاص بودیم. بعد از پیروزی و تقسیم غنایم، جوانی از آل قابوس از قبیله مزینه زخمی گردید. وقتی که سعد از خواب بیدار شد، نزد وی رفتم. فرمود: بلال هستی. گفتم: آری. گفت: خوش آمدی، چه کسی همراهت است؟ گفتم: مردی است از قبیله من از آلقابوس. سعد، خطاب به جوان همراهم گفت: ای جوان! چه نسبتی با آن مزنی که در جنگ احد شهید شد، داری؟ جوان گفت: برادرزادهاش هستم. سعد گفت: خوش آمدی. خداوند، تو را مایۀ اطمینان خاطر و آرامش مؤمنان گرداند؛ چراکه من از آن مرد خاطرهای به یاد دارم که تا به حال از کسی ندیدهام. وقتی مشرکان ما را محاصره نموده بودند و رسول خدا جنیز درمیان ما بود، دشمن از هر طرف حمله مینمود. پیامبر به مسلمانان فرمود: چه کسی مقاومت این گروه را از بین میبرد؟ هر بار آن مزنی اعلام آمادگی مینمود و در برابر آنها میایستاد و آنها را وادار به عقبنشینی مینمود. لحظات آخر را نیز پیامبر به وی فرمود: برو و تو را به بهشت مژده میدهم.
سعد گفت: من در آن روز به دنبال مزنی به راه افتادم و مانند او آرزوی شهادت داشتم. چندین بار به سپاه دشمن حمله نمودیم. دشمن او را به شهادت رسانید. من هم دوست داشتم مانند او به درجه شهادت برسم، اما اجلم هنوز نرسیده بود.
سپس سعد، سهم خود را از غنایم به آن جوان مزنی داد و او را بر دیگران ترجیح داد و فرمود: تو اختیار داری بمانی یا اینکه نزد خانوادهات برگردی. آن جوان برگشت و به خانوادهاش پیوست.
سعد میگوید: به خاطر دارم که رسول خدا جکنار جنازۀ آن مزنی ایستاد و فرمود: «رضي الله عنك فاني عنك راضي» «خدا از تو راضی باد، من از تو راضی هستم» سپس رسول خدا را دیدم که کنار قبر او روی پاهایش ایستاده است و این در حالی بود که پاهای آن حضرت زخمی بود و ایستادن برایش دشوار بود. ایشان چادری خطدار بر او کشیدند؛ چادر کوتاه بود. رسول خدا جدستور داد با مقداری علف پاهایش را بپوشانیم.
این گونه است که با وزیدن نسیم ایمان، در درون انسان تغییر و تحول ایجاد میگردد؛ چنانکه وهب مزنی و برادرزادهاش، گوسفندانشان را در مدینه رها نمودند و به صفوف جهاد با مسلمانان پیوستند؛ آنها آرزوی شهادت داشتند و خدا نیز آنها را به آرزویشان رساند.
حماسهای را که مزنی از خود به جای گذاشت، همواره در ذهن اصحاب باقی بود؛ چنانکه سعد بن ابی وقاص بعد از گذشت سیزده سال با شنیدن نام مردی از قبیله مزینه به یاد آن خاطره افتاد و آرزو نمود تا مانند آن مزنی به ملاقات پروردگار، نائل میگردید.
[۲۶۳] مغازی، واقدی، ج ۱، ص ۲۷۵.
عمرو بن جموح از ناحیۀ پا دچار مشکل بود. او. چهار فرزند به نامهای معاذ، معوذ، خلاد و ابوایمن داشت که با دلاورمردی و شجاعت در صحنههای جنگ در رکاب رسول خدا جمیجنگیدند. قبل از شروع جنگ احد فرزندانش به او گفتند: تو معذور میباشی؛ پس بهتر است در خانه بنشینی. عمرو بن جموح نزد پیامبر اکرم جرفت و گفت: فرزندانم قصد دارند تا مانع شرکت من از جنگ گردند، اما به خدا سوگند! من میخواهم با این پای لنگم در بهشت قدم بزنم. پیامبر فرمود: تو را خداوند معذور قرار داده است و جهاد برتو فرض نیست.
آن گاه رسول خدا جخطاب به فرزندانش فرمود: بگذارید شرکت کند؛ شاید خداوند او را شهید بگرداند. عمرو بن جموح رهسپار میدان نبرد شد و قبل از حرکت رو به قبله ایستاد و گفت: بارالها! مرا ناامید به خانهام برنگردان. سپس در جنگ شرکت کرد و شهید شد. در آن روز علاوه بر او، برادرزاده و غلام او نیز به شهادت رسیدند و هر سه در یک قبر، دفن گردیدند [۲۶۴].
[۲۶۴] المسند، ج ۵، ص ۲۲۹ – السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۱۰۱.
پیامبر اکرم جبعد از آنکه تصمیم گرفت در جنگ احد شرکت نماید، حذیفه و ثابت بن وقش را برای حفاظت زنان و کودکان در مدینه گذاشت؛ چراکه آنها پیر و مسن بودند.
بعد از آنکه آنان رهسپار جنگ احد گردیدند، آنان به یکدیگر گفتند: از آنجا که اواخر عمرمان فرا رسیده است و شهادت را بر بسترنمودن ترجیح میدهیم بنابراین، بهتر است تا شمشیرهای خود را برداریم و به رسول الله جملحق شویم؛ چراکه امیدواریم خدا شهادت را نصیبمان گرداند.
آن دو شمشیرهایشان را برداشتند و به میدان معرکه رفتند و کسی هم از آمدنشان خبر نداشت. ثابت بن وقش توسط مشرکان به شهادت رسید و پدر حذیفه هم از ناحیه مشرکان و هم توسط مسلمانان مورد ضربات شمشیر قرار گرفت و به شهادت رسید. حذیفه با مشاهده پدرش فریاد برآورد که دست نگه دارید؛ ولی او قبلاً به شهادت رسیده بود و مسلمانان گفتند: به خدا سوگند! ما او را نشناختیم. حذیفه گفت: خداوند شما را ببخشد و او ارحمالراحمین است. رسول خدا جنیز خونبهای او را پرداخت نمود و حذیفه آن را درمیان مسلمانان صدقه کرد و این عمل او موجب تقویت جایگاه وی نزد مسلمانان و رسول خدا گردید [۲۶۵].
این روایت از طرفی بیانگر ایمان عمیقی است که در دل کسانی جای گرفته بود که حتی از شرکت در جهاد معذور بودند، اما با این شرایط، مشتاق شهادت و ملاقات پروردگار بودند و رهسپار میدان نبرد شدند. از طرفی دیگر بیانگر موضعگیری شایسته و مهم و شجاعانه حذیفه است؛ چراکه خونبهای پدرش را درمیان مسلمانان تقسیم نمود و برای آنان دعای مغفرت کرد؛ همچنین از جریان فوق، این حکم شرعی استنباط میشود که اگر مسلمانان، فردی را به طور غیرعمد و به گمان اینکه کافر است، به قتل رساندند، پرداخت خونبهای او برعهده بیتالمال میباشد [۲۶۶].
[۲۶۵] همان، ج ۳، ص ۲۱۸. [۲۶۶] زادالمعاد، ج ۳، ص ۲۱۸.
رویدادهایی که پیش آمد، این اصل مهم را تأیید مینماید و اکنون ما به دو رویداد اشاره خواهیم کرد [۲۶۷]:
۱ – أصیرم س.
اهیرم فردی بود که هرگاه اسلام را بر وی عرضه میکردند، از ایمان آوردن خودداری مینمود. ابوهریره سمیگوید: تلاش قوم و قبیله اهیرم در جهت اسلام آوردن وی بینتیجه ماند تا اینکه جنگ احد فرا رسید.
أصیرم آمد و گفت: سعد بن معاذ کجاست؟ گفتند: در دامنه احد مشغول نبرد است. همچنین از برادرزادهها خویشاوندان خود پرسید؟ گفتند : آنها نیز در جنگ احد شرکت نمودهاند.
اصیرم وقتی با چنین رویدادی مواجه گردید، تصمیم گرفت تا ایمان بیاورد بنابراین، شمشیر و سرنیزهاش را برداشت و لباس جنگی پوشید و سوار بر اسب شد و وارد معرکه گردید. مسلمانان خطاب به او گفتند: صحنۀ مبارزه را ترک کن، امّا در جواب گفت: من مسلمان شدهام.
سرانجام بر اثر ضربات دشمن، به شهادت رسید. مسلمانان با مشاهده او را شناختند و از او که رمقهایی بیش نداشت، پرسیدند: آیا برای دفاع از قوم خود، در جنگ شرکت نمودهای یا برای دفاع از اسلام؟ گفت: به خدا و پیامبرش ایمان آوردهام و برای جهاد به اینجا آمدهام و افزود که دارایی من از آن محمد جاست.
رسول خدا جبعد از اینکه از ماجرای وی آگاهی یافت، فرمود: «او اهل بهشت است و افزود که عمل اندکی انجام داد و پاداش بزرگی دریافت نمود» [۲۶۸]. او در حالی به شهادت رسید که حتی یک بار هم نماز نخوانده بود؛ چنانکه ابوهریره میگفت: مردی را معرفی نمائید که هیچ نمازی نخوانده و به بهشت نائل گشته است. اگر کسی نمیتوانست جواب بدهد، میگفت: اصیرم بن عبدالأشهل است [۲۶۹].
۲- مخیریق (یهودی).
مخیرین با اطلاع از حرکت رسول خدا جبه سمت احد جهت مبارزه با مشرکان به اطرافیان خود گفت: به خدا سوگند! شما میدانید که حمایت از محمد وظیفه شما است. آنها گفتند: امروز شنبه است. مخیریق گفت: هیچ تفاوتی میان ایام هفته نیست بنابراین، شمشیر و تجهیزات جنگی خود را برداشت و گفت: اگر کشته شدم، تمام دارائیم از آن محمد است. سپس جنگید تا اینکه کشته شد. رسول خدا جفرمود: «مخیریق خیر یهود» [۲۷۰]«مخیریق، بهترین فرد یهودیان است».
در مورد اسلام آوردن مخیریق نظریات مختلفی وجود دارد. ذهبی در تجرید و ابن حجر در الإصابة از واقدی نقل نمودهاند که مخیریق مسلمان شد و از دنیا رفت [۲۷۱].
سهیلی در کتاب الروض الأنف بر این عقیده است که مخیریق ایمان آورد [۲۷۲]، اما در مورد روایت فوق باید گفت که رسول خدا فرمود: «خیر یهود» یعنی بهترین فرزند یهود؛ چون یهودیان منسوب به یهود ابن یعقوب هستند.
دکتر عبدالله شقاری در کتاب الیهود فی السنة المطهرة این مسئله را بررسی نموده و به این نتیجه رسیده است که مخیریق ایمان آورد و ایمانش او را وادار نمود تا در کنار مسلمانان قرار گیرد و اموالش را در راه خدا صدقه نماید؛ زیرا از یهودیان با توجه به حرص و آزی که دارند، بعید به نظر میرسد که این گونه جان خود را در خطر بیندازند و اموال خود را نیز صدقه نمایند [۲۷۳].
[۲۶۷] غزوه احد، ابی فارس، ص ۱۱۷. [۲۶۸] بخاری، جهاد، شماره ۲۸۰۸. [۲۶۹] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۱۰۰ – ۱۰۱. [۲۷۰] مغازی، واقدی، ج ۱، ص ۲۶۳ – سیره، ابن هشام، ج ۳، ص ۹۹. [۲۷۱] تجرید اسماء الصحابة، ج ۲، ص ۷۰، الإصابه، ج ۳، ص ۳۹۳. [۲۷۲] الروض الأنف، سهیلی، ج ۴، ص ۴۰۸ – ۴۰۹. [۲۷۳] الیهود فی السنة المطهرة، ج ۱، ص ۳۰۶.
در جنگ احد فردی به نام قزمان که شجاعت بینظیری داشت، در صف مسلمانان بود. وقتی مسلمانان از رشادت وی در حضور رسول خدا جسخن گفتند، آن حضرت جفرمود: او دوزخی است. قزمان از آغاز شروع جنگ احد از شرکت در این جنگ عقب مانده بود، امّا هنگامی که توسط زنان بنیظفر مورد طعنه قرار گرفت، سرانجام خود را به مسلمانان رسانید و نخستین کسی بود که از مسلمانان مورد اصابت تیر دشمن قرار گرفت. او چون شتری غران بر صف دشمن حملهور شد و هفت الی نه نفر را به هلاکت رساند و خودش نیز زخمی شد. قتاده بن نعمان و بعضی از مسلمانان با مشاهدۀ وی به او گفتند: شهادتت مبارک باد؛ چراکه امروز امتحان سختی پشت سرگذاشتی. گفت: به چه چیز مرا مژده میدهید؟ به خدا سوگند! من صرفاً به خاطر قوم خود جنگیدم و اگر به خاطر آنها نبود، در جنگ شرکت نمیکردم. آنان این مطلب را به رسول خدا جانعکاس دادند. فرمود: «انه من أهل النار، ان الله تعالى يؤيد هذا الدين بالرجل الفاجر» [۲۷۴]. «او دوزخی است، همانا خدا این دین را توسط انسانی فاجر کمک مینماید».
از روایت فوق این موضوع استنباط میگردد که جهاد در راستای دفاع از قومیت یا به خاطر شهرت و بدون اخلاص از نظر خداوند هیچ ارزشی ندارد و این روایت بیانگر جایگاه و نقش نیت در تمامی اعمال، به ویژه جهاداست.
[۲۷۴] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۹۹ – غزوه احد دراسة دعویه، ص ۱۱۳.
چشم قتاده سمورد اصابت قرارگرفت و از حدقه درآمد. رسول خدا جبا دست مبارک خود چشم وی را سرجایش برگردانید و چنان بهبود یافت که از چشم دیگر هم بهتر و تیزبینتر شد تا آنجا که چشم دیگرش گاهی به درد میآمد، اما آن چشمش هرگز به درد نیامد.
روزی فرزندش نزد عمربن عبدالعزیز رفت، عمر از وی سئوال نمود: شما کی هستید؟ او در جواب گفت:
أنا ابن الذي سالت على الـخد عينه
فردت بكف الـمصطفى احسن الرد
فعادت كمـا كانت لاول امرها
فيا حسنها عيناً ويا حسن ما خد
«من فرزند کسی هستم که چشمش بر گونهاش افتاده است، سپس با دست مصطفی به بهترین وجه به حالت اولش برگردانیده شد و چه چشم زیبائی شد».
عمربن عبدالعزیز در جواب او سخنی دارای این مضمون گفت:
گیرم که پدر تو بود فاضل
از فضل پدر، تو را چه حاصل
سپس وی را اکرام نمود و به او جایزهای داد [۲۷۵].
[۲۷۵] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۳۵.
ابی بن خلف در مکه هرگاه با رسول خدا جروبرو میشد، میگفت: من اسبی دارم که هر روز آن را پرورش میدهم و روزی تو را در حالیکه سوار برآن هستم خواهم کشت. رسول خدا فرمود: ان شاء الله من تو را خواهم کشت.
در جنگ احد وقتی که رسول خدا در درهای از درههای احد با یارانش نشسته بود، ابی خود را به وی رساند و گفت: تا تو را نکشم، رهایت نخواهم کرد. همراهان پیامبر گفتند : اجازه بدهید ما کارش را تمام کنیم؟ رسول خدا فرمود: بگذارید بیاید. وقتی که نزدیک شد، پیامبر از حارث بن صمه سرنیزهای گرفت. اطرافیان ابی به سرعت پراکنده شدند. رسول خدا جسرنیزه را برگردن او فرود آورد که بر اثر آن از اسب افتاد و در خاک غلطید. ابی بن خلف با این زخم سطحی نزد یاران خود برگشت و گفت: محمد، مرا کشت. آنها گفتند: تو دچار وحشتشدهای؛ زخمت چندان عمیق نیست.
ابی بن خلف به قومش گفت: محمد در مکه به من هشدار داده است که تو را میکشم. به خدا سوگند! اگر آب دهانش را هم به سوی من بیندازد، من کشته میشوم. آنها هنوز به مکه نرسیده بودند که در موضع «سرف» [۲۷۶]ابی بن خلف به هلاکت رسید [۲۷۷].
ماجرای فوق بیانگر نمونۀ بارزی از شجاعت رسول خدا جاست؛ زیرا در حالی که ابی بن خلف از سر تا نوک پا مسلح و زرهپوش بود، رسول خدا جتوانستند از شکاف کوچکی بین گردن و پیراهن زرهیاش سرنیزه را بگذرانند و گردنش را مورد هدف قرار دهند و این نشانۀ قدرت و دقت هدفگیری رسول خدا است. از طرفی نیز این ماجرا بیانگر معجزۀ رسول خدا جاست که در مکه از مرگ ابی توسط خود خبر داده بود.
نکتۀ دیگر اینکه مشرکان نیز برصداقت رسول خدا باور داشتند و بر اینکه آنچه پیامبر بگوید، تحقق خواهد یافت نیز اذعان داشتند، اما با این وصف به علت لجاجت و پیروی از خواهشات نفس حاضر به پذیرفتن اسلام نبودند [۲۷۸].
حسان بن ثابت ساین حادثه را در نظم خویش این گونه بیان کرده است:
لقد ورث الضلالة عن ابيه
ابي يوم بارزه الرسول
أتيت اليه تحمل رم عظم
وتوعده وأنت به جهول
[۲۷۹]
«او گمراهی را از پدرش به ارث برده است وقتی که با پیامبر مبارزه نمود. به سوی او با پارهای استخوان میآیی و در حالی که جایگاه او را نمیشناسی تهدیدش میکنی».
[۲۷۶] در شش مایلی مکه واقع است. [۲۷۷] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۹۳ – ۹۴. [۲۷۸] التاریخ الإسلامی – حمیدی، ج ۵، ص ۶۹. [۲۷۹] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۹۴.
براء سمیگوید: ابوسفیان از بالای تپهای به سوی مسلمانان نگاه کرد و گفت: آیا محمد زنده است؟.
پیامبر فرمود: جواب او را ندهید. دوباره پرسید: آیا ابن ابی قحافه زنده است؟ پیامبر فرمود: جوابش را ندهید. دوباره سئوال نمود: آیا ابن خطاب زنده است؟ بعد از آن خودش گفت: معلوم میشود همه کشته شدهاند؛ چراکه اگر زنده میبودند، پاسخ میدادند.
عمرسکه تاب و تحمل او تمام شده بود، فرمود: دروغ میگویی ای دشمن خدا! خداوند اینها را جهت رسوایی تو زنده نگه داشته است.
ابوسفیان گفت: زنده باد « هبُلْ».
پیامبر از یاران و اصحابش خواست تا در جوابش بگویند: الله أعلی و أجل «خدا از همه بالاتر و بزرگتر است».
ابوسفیان گفت: لنا العزّی و لاعزّی لکم «بت عزا از آن ماست و شما از آن محروم هستید».
پیامبر فرمود جوابش را بدهید! اصحاب گفتند: چه بگوئیم؟.
فرمود بگویید: الله مولانا ولا مولی لکم «خدا مولای ما است و شما مولا ندارید».
ابوسفیان گفت: امروز انتقام کشتهشدگان بدر را از شما خواهیم گرفت؛ چراکه نتیجه جنگ یا پیروزی و یا شکست است. و افزود که کشتهشدگان شما به دستور من مثله نگردیدهاند، اما ناراحت هم نیستم [۲۸۰].
در روایتی دیگر نیز آمده است که عمر گفت: «کشتهشدگان ما و شما هرگز برابر نیستند، جایگاه کشتهشدگان ما بهشت و جایگاه کشتهشدگان شما دوزخ میباشد» [۲۸۱].
از سئوالات ابوسفیان در مورد پیامبر، ابوبکر و عمر چنین برمیآید که مشرکان به خوبی به نقش این افراد در پایداری اسلام و استوار بودن اساس و نظام دولت اسلام اطلاع داشتند و ظاهراً معتقد بودند با مرگ این افراد اسلام سیر نزولی خود را طی خواهد نمود.
علل سکوت پیامبر اکرم جدر مقابل سخنان ابوسفیان نیز این بود که وی را غافلگیر نمایند به این صورت که ابتداء به وی جواب ندادند و خواستند وی به اوج غرور و تکبر خود برسد و سپس ناگهان وی را از حقیقت ماجرا با شجاعت تمام مطلع ساختند.
ابن قیم در مورد این ماجرا میگوید: رسول خدا جزمانی به اصحاب و یارانش دستور داد تا درصدد مقابله با ابوسفیان برآیند که ابوسفیان نسبت به خدایان باطل خویش به اوج غرور و افتخار رسید؛ چراکه با این عمل، عظمت توحید و عزت مسلمانان نمایان گردد و ثابت شود که خداوند متعال مغلوب نمیشود و سپاه خداوند نیز همواره پیروز خواهند بود.
سؤال مهم در عملکرد پیامبر با ابوسفیان این است که چرا هنگامی که ابوسفیان از زنده بودن پیامبر و ابوبکر و عمر سئوال نمود، رسول خدا اجازۀ مقابله اصحاب را با او صادر ننمود؟ علت این امور را میتوان اینگونه بیان نمود که خشم و غضب مسلمانان هنوز فروکش نکرده بود و زخمهایشان تازه بود، امّا هنگامی که ابوسفیان از حد تجاوز نمود و خطاب به سپاهیانش گفت: مسلمانان را به شکستی عظیم دچار نمودهاید، عمرسنتوانست خود را کنترل نماید و گفت: دروغ میگویی ای دشمن خدا!.
واکنش عمر سعلاوه بر اینکه بیانگر شجاعت ایشان در آن شرایط سخت بود، برای مشرکان نیز آزاردهنده بود و حکایت از آن داشت که سپاه مسلمانان، ضعیف و سست نشده است و خداوند متعال نیز دشمنان را توسط مؤمنان خوار و زبون میگرداند.
مهم آنکه زنده بودن این سه نفر، بعد از اینکه ابوسفیان و قوم او تصور نابودی آنها را داشتند، در تضعیف روحیه دشمن اثراتی عمیقتر از آن گذاشت که در ابتدا به سؤالات او پاسخ داده میشد.
ابوسفیان تمام تلاش خویش را در جهت تضعیفنمودن سپاه اسلام به کار بست و خبر نابودی پیامبر و یارانش را به سپاه خویش اعلام مینمود و رسول خدا جنیز صبر میکرد تا اینکه عمرسدر برابر ابوسفیان قد علم نمود و پاسخش را داد.
سکوت پاسخ ندادن در مرحله اولیه و پاسخ دادن در مرحلۀ دوم بهترین گزینهای بود که عمرسدر برابر ابوسفیان اتخاذ نموده بود؛ چراکه پاسخ ندادن به ابوسفیان در ابتدا نوعی تحقیر و اهانت به وی بود، اما هنگامی که تصور نمود پیامبر و نیروهای اصلی سپاه اسلام کشته شدهاند، بسیار مغرور و متکبر گردید که در آن شرایط، جوابدادنش بزرگترین اهانت و تحقیر به وی محسوب میگردید. بنابراین، پاسخ دادن عمر مخالف با دستور رسول خدا نبود. آخرالامر اینکه گزینهای بهتر از سکوت نخست و پاسخدادن در مرحله بعدی وجود نداشت [۲۸۲].
[۲۸۰] بخاری، مغازی، شماره ۴۰۴۳ – السیرة النبویة الصحیحة، ج ۲، ص ۳۹۲. [۲۸۱] السیرة النبویة الصحیحة، ج ۲، ص ۳۹۲. [۲۸۲] زادالمعاد، ج ۳، ص ۲۰۲ – ۲۰۳.
بعد از اینکه ابوسفیان و سپاهش میدان جنگ را ترک نمودند، رسول خدا جبه بررسی یارانش پرداخت. بعد از اینکه تعدادی از آنان از جمله: حمزه، مصعب، حنظله، سعد بن ربیع و دیگران را مشاهده نمود، فرمود: من بر اینها گواه هستم. کسی در راه خدا زخمی نمیشود، مگر اینکه روز قیامت چنان حشر میشود که زخمش رنگ خون و بوی آن ، بوی مشک دارد؛ بس هر کدام بیشتر قرآن حفظ دارد، ابتدا او را در قبر بگذارید [۲۸۳].
جابربن عبدالله میگوید: «پیامبر اکرم جهر دو نفر از شهدای احد را با هم در یک چادر میگذاشت؛ سپس سئوال مینمود: کدام یک بیشتر قرآن حفظ کرده است؟ اگر به یکی اشاره میشد، آن را در لحد مقدم مینمود و میفرمود: من روز قیامت بر اینها گواه هستم و دستور داد تا با خونشان دفن شوند و علاوه بر آن نه بر آنها نماز خواند و نه آنان را غسل داد» [۲۸۴].
پیامبر اکرم جدستور داد تا شهدای احد در مکانهایی که به شهادت رسیدهاند، دفن شوند و کسانی که نیز به مدینه انتقال داده شده بودند، برگردانیده شوند [۲۸۵].
رسول خدا جوقتی حمزه بن عبدالمطلب را با وضعیت مثله نمودن، مشاهده نمود، چنان گریست که نزدیک بود از حال برود و فرمود: «اگر صفیه غمگین نمیشد و این عمل من برای آیندگان سنت قرار نمیگرفت، جسد حمزه را رها مینمودم تا پرندگان و درندگان از آن استفاده نمایند و چنانچه خداوند مرا بر قریش مسلط بگرداند، ۳۰ نفر از آنان را مثله خواهم نمود».
مسلمانان نیز با مشاهدۀ غم و اندوه پیامبر به خاطر از دستدادن عمویش گفتند: اگر برقریش دست یابیم، چنان آنها را مثله خواهیم کرد که هرگز عرب نظیر آن را مشاهده نکرده باشند [۲۸۶].
آن گاه خداوند این آیه را نازل کرد:
﴿وَإِنۡ عَاقَبۡتُمۡ فَعَاقِبُواْ بِمِثۡلِ مَا عُوقِبۡتُم بِهِۦۖ وَلَئِن صَبَرۡتُمۡ لَهُوَ خَيۡرٞ لِّلصَّٰبِرِينَ١٢٦﴾[النحل: ۱۲۶].
«اگر انتقام گرفتید، چنان انتقام بگیرید که با شما معامله شده است و اگر صبر نمایید، برای صابران بهتر است».
در این غزوه نیز مشرکان به اعمال وحشیانهای اقدام نمودند و شکم بسیاری از شهدا را پاره و بینیها، گوشها و آلات تناسلی آنان را قطع کرده بودند [۲۸۷]. با این وجود رسول خدا و یارانش صبر نمودند و تعالیم قرآنی را پذیرفتند و رسول خدا ضمن اینکه صبر و گذشت نمود، کفارۀ سوگند خود را ادا نمود و از مثلهکردن نهی کرد.
ابن اسحاق با استناد به روایت سمره بن جندب از وی چنین نقل مینماید: «رسول خدا جدر تمامی اوقات، ما را به صدقهدادن توصیه و از مثلهنمودن نهی مینمود» [۲۸۸].
[۲۸۳] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۱۰۹. [۲۸۴] بخاری، کتاب المغازی، شماره ۳۰۷۹. [۲۸۵] سنن نسائی، به شرح سیوطی و حاشیه سندی، کتاب الجنائز، باب این بدفن الشهید؟ ج ۴، ص ۷۹، شماره ۲۰۰۶ [۲۸۶] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۱۰۶. [۲۸۷] غزوه احد، ابیفارس، ص ۱۰۴. [۲۸۸] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۱۰۷.
رسول خدا جنماز ظهر را به جهت خون زیادی که از بدنش بیرون آمده بود، نشسته خواند و یارانش نیز نشسته به وی اقتدا نمودند. بعد از ادای نماز، رسول خدا ججهت دعا و حمد و ثنا به دلیل مصیبتی که به آن دچار گردیده بودند، به درگاه خداوند متعال روی آورد و به یارانش گفت: «صفهایتان را راست بگیرید تا ثناء خدا را به جای آورم.» آنان پشت سر رسول خدا صف بستند و پیامبر دعاهای ذیل را که بیانگر عمق ایمانش میباشد، به درگاه خداوند عرضه داشت [۲۸۹]:
«اللهم لك الحمد كله، اللهم لا قابض لـمـا بسطت، و لا باسط لـمـا قبضت، ولاهادي لـمـا أضللت، ولا مضل لـمن هديت، و لـمـا معطي لا منعت، و لا مانع لـمـا أعطيت، ولا مقرب لـمـا باعدت، ولا مبعد لـمـا قربت، اللهم ابسط علينا من بركاتك ورحمتك وفضلك ورز قك، اللهم إني أسألك النعيم الـمقيم الذي لا يحول ولا يزول، اللهم اني أسألك النعيم يوم الغلبة والأمن يوم الخوف، اللهم عائذ بك من شر ما أعطيتنا وشر ما منعت. اللهم حبب إلينا الإيمـان وزينه في قلوبنا وكرِّه إلينا الكفر والفسوق والعصيان واجعلنا من الراشدين. اللهم توفنا مسلـمين وأحينا مسلـمين وألحقنا بالصالحين غير خزايا ولا نادمين ولا مفتونين، اللهم قاتل الكفرة الذين يكذبون رسلك، ويصدون عن سبيلك، واجعل عليهم رجزك وعذابك، اللهم قاتل الكفرة الذين اوتو الكتاب إله الخلق» [۲۹۰]. رسول خدا بعد از آن به مدینه برگشت [۲۹۱]. عملکرد پیامبر اکرم جبیانگر امر مهمی بود که ایشان درصدد آن بود که آن را به امتش تعلیم دهد تا آنها نصرت و توفیق را از خداوند بخواهند و بدانند که دعا در شرایط پیروزی و شکست امری ضروری و حتمی است و دعا علاوه برآنکه مغز عبادت است از مهمترین ابزار جهت دفع نابسامانیها و دستیافتن به مقاصد عالی است و دعا، وسیلهای است که انسان را با خالقش مرتبط میگرداند و در نتیجه بر چنین فردی آرامش، سکون و ثبات نازل شده و خداوند وی را از قوت روحی فوقالعاده زیادی بهرهمند میگرداند و این فرد قلههای معنویت را میپیماید.
رسول خدا جدر پایان جنگ با ابهت تمام، مسلمانان را در صفوف منظمی قرار داد تا با خدای خود راز و نیاز نماید. این موضعگیری مهمی است که حکایت از ایمان عمیق دارد و از عبودیت کامل در برابر رب العالمین پرده برمیدارد. یقیناً این امر از مهمترین صحنههای عبودیت است که مقام عابد و معبود در آن تجلی پیدا مینماید [۲۹۲].
[۲۸۹] السیرة النبویة، ابی شهبه، ج ۲، ص ۲۱۰. [۲۹۰] مجمع الزوائد، ج ۶، ص ۱۲۱ – ۱۲۲. [۲۹۱] السیرة النبویة الصحیحه، ج ۲، ص ۳۹۴. [۲۹۲] صور و عبر من الجهاد النبوی فی المدینة، محمد فیضالله، ص ۱۳۲-۱۳۳.
رسول خدا جبعد ازاینکه مشرکان، صحنه جنگ را ترک کردند، علی سرا جهت بررسی وضعیت دشمن به تعقیبشان فرستاد و فرمود: دشمن را تعقیب کن که درصدد انجام چه امری هستند و چه هدفی را دنبال مینمایند. اگر اسبها را مهار کرده و بر شتران سوار شدهاند، بیانگر این است که آنان قصد مکه را دارند و اگر بر اسبها سوار شدهاند و شتران را میرانند، ارادۀ مدینه را دارند و به خدا سوگند اگر ارادۀ حمله به مدینه را داشته باشند در برابرشان خواهم ایستاد.
علی میگوید: من به تعقیب آنان پرداختم و دیدم که اسبها را مهار کرده و شتران را سوار شدهاند و به سوی مکه حرکت نمودهاند [۲۹۳]. علی سبرگشت و این خبر را به پیامبر جرساند.
ماجرای فوق بیانگر نکات و درسهای آموزندهای است: نخست آگاهی پیامبر و مراقبت دقیقش نسبت به تحرکات دشمن و قدرت فوقالعادهاش در سنجش امور و از همه مهمتر قدرت عالی معنوی وی که اگر ارادۀ مدینه را داشته باشند، به مبارزۀ آنها خواهد پرداخت. نکتۀ دیگری که در این ماجرا نهفته است، اعتماد پیامبر به علیسو همین طور شجاعت علی است که در این شرایط حساس اگر دشمن به وجود وی پی میبرد، قطعاً در کشتنش درنگ نمیکردند [۲۹۴].
رسول خدا جبعد از پایان جنگ، همچنان در میدان جنگ باقی ماند و به بررسی وضعیت زخمیان و شهدا پرداخت و دستور دفن شهدا را صادر نمود. به ثنا و ستایش پروردگارش پرداخت و علی را جهت بررسی وضعیت دشمن به تعقیب آنها فرستاد. تمام این امور بدان جهت انجام گرفت تا رسول خدا جاز این طریق، پیروزیای که در این غزوه مسلمانان به آن نائل شده بودند، حفظ نماید و این یکی از سنن الهی در جنگ است. خداوند متعال عوامل پیروزی و شکست را بیان نموده است که هرکس، عوامل پیروزی را مورد استفاده قرار دهد و صادقانه بر خدا توکل نماید، خدا او را پیروز میگرداند. و خداوند میفرماید:
﴿سُنَّةَ ٱللَّهِ ٱلَّتِي قَدۡ خَلَتۡ مِن قَبۡلُۖ وَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ ٱللَّهِ تَبۡدِيلٗا٢٣﴾[الفتح: ۲۳].
«این سنت خدا است که قبلاً هم گذشته و (درآینده) شما سنت خدا را غیرقابل تغییر خواهید دید».
[۲۹۳] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۴۱. [۲۹۴] غزوه احد، ابیفارس، ص ۹۵ -۹۶.
در بعضی روایات آمده است که رسول خدا جهمچنان به تعقیب اخبار مشرکان بعد از اینکه به مکه رسیدند، پرداخت و از این سخن ابوسفیان که سپاهیانش را سرزنش کرده بود که چرا کار محمد و یارانش را یکسره نکردهاید، اطلاع یافت.
ابن عباسسمیگوید: زمانی که ابوسفیان با یارانش در بازگشت از احد به «روحاء» [۲۹۵]رسیدند، ابوسفیان گفت: نه محمد را کشتید و نه زنانشان را اسیر کردید.
این سخن ابوسفیان به رسول خدا جرسید و این بیانگر آن است که آن حضرت بعد از جنگ همچنان پیگیر احوال دشمن بود [۲۹۶].
پیامبر اکرم جبا اطلاع از اینکه قریش قصد بازگشت به مدینه را دارند، با افرادی که در جنگ احد شرکت کرده بودند، به تعقیب دشمن پرداخت و تا حمراءالأسد آنان را تعقیب نمود.
ابن اسحاق میگوید: غزوۀ احد، روز شنبه نیمههای شوال به وقوع پیوست و روز بعد، رسول خدا جاعلان نمودند که ارادۀ تعقیب دشمن را دارد و صرفاً کسانی میتوانند شرکت کنند که در جنگ احد حضور داشتهاند. جابر بن عبدالله که در جنگ احد شرکت نکرده بود، امّا با اجازۀ پیامبر توانست شرکت کند. اقدام پیامبر اکرم جدر جهت حرکت به این غزوه، به خاطر تهدید دشمن و اینکه بدانند که مسلمانان ضعیف نگردیدهاند [۲۹۷]. یاران پیامبر اکرم جنیز به ندای جهاد لبیک گفتند و حتی مجروحان نیز آماده شدند.
فردی از بنی عبدالأشهل میگوید: من و برادرم در غزوه احد شرکت نمودیم و هر دو زخمی شده بودیم. وقتی که منادی رسول خدا، تعقیب دشمن را اعلام نمود، ما به یکدیگر گفتیم چگونه امکان دارد از شرکت در رکاب رسول خدا محروم شویم. به خدا سوگند! ما حیوانی جهت سوارشدن نداشتیم و هر دو به شدت زخمی بودیم، اما برای جنگ خارج شدیم و من زخمم نسبت به برادرم سبکتر بود. هرگاه او توان راهرفتن را نداشت، من او را به دوش میگرفتم و بدین صورت همگام با دیگر مسلمانان پیش رفتیم [۲۹۸].
رسول خدا، راه حمراءالأسد را در پیش گرفت ودر آنجا سه شبانه روز اقامت گزید و دشمن را به مبارزه طلبید، اما آنها جرأت نکردند تا با مسلمانان روبرو شوند. پیامبر اکرمجدستور داد تا برای کثرت نشاندادن مسلمانان در نقاط مختلف آتش روشن کنند؛ چنانکه در پانصد نقطه آتش روشن نمودند [۲۹۹].
معبد بن ابی معبد خزاعی نزد رسول خدا آمد و اسلام آورد. پیامبر اکرم جبه وی دستور داد تا خود را به ابوسفیان برساند و او را تهدید نماید. معبد در روحاء به ابوسفیان رسید و ابوسفیان، از اسلام آوردنش خبر نداشت. ابوسفیان از وی سئوال نمود: چه خبرداری؟ معبد گفت: محمد و یارانش در این صددند تا علیه شما قیام نمایند و در سپاهی بینظیر حرکت نمودهاند و کسانی که در جنگ احد شرکت نکرده بودند، نیز به آنها پیوستهاند. ابوسفیان گفت: باید چه اقدامی انجام دهیم؟ معبد گفت: به نظر من تا پیشقراولان سپاه اسلام از پشت این تپه به شما حمله نکردهاند، این جا را ترک نمایید [۳۰۰].
ابوسفیان گفت: ما تصمیم قطعی گرفتهایم تا کار آنها را یکسره کنیم. معبد گفت: من تو را از این عمل بازمیدارم و به خدا سوگند! دیدن سپاه، مرا به سرودن این ابیات واداشت:
کادت تهد من الاصوات راحلتی
اذ سالت الارض بالجرد الابابیل
تردی بأسدکرام لاتنابله
عنداللقاء ولا میل معازیل
فظلت عدوا اظن الارض مائلة
لـمـا سمو برئیس غیر مخذول
فقلت: ویل ابن حرب من لقائکم
اذا تغطمطت البطعاء بالجیل
الی نذیرٌ لاهل البسل ضاحیة
لکل ذی أُرَبةٍ منهم ومعقول
من جیش احمد وخش قنابله
ولیس یوصف ما انذرت بالقیل
[۳۰۱]
«از آن همه انسان و سروصداهایشان نزدیک بود، مرکب من بانگ برآورد...
سیل عظیم شیرمردانی بود که هنگام رویارویی، بیاسلحه و ترسو نیستند و از بذل هیچ چیزی دریغ نمیورزند...
زمین هم به فرمان آنها است؛ چون فرماندهی شکستناپذیر دارند... با خود گفتم وای به حال کسانی که قصد جنگ علیه او را دارند...
من هر آن کسی را که ذرهای عقل و شعور دارد، از سپاه محمد، بیم میدهم. سپاهی که با زبان نمیتوان حقیقت آن را بیان داشت».
این اشعار باعث شد تا ابوسفیان و همراهانش منصرف شوند؛ البته ابوسفیان خواست با راه انداختن جنگی روانی، این شکست و فرار خود را مخفی بدارد، به همین منظور نامهای با کاروان عبدالقیس که به قصد تجارت عازم مدینه بود، به رسول خدا فرستاد و در آن نامه متذکر شد که ابوسفیان و سپاهش تصمیم قطعی دارند تا به منظور ریشهکن کردن مسلمانان به مدینه حمله نمایند. ابوسفیان به کاروان مزبور وعده داد هرگاه در بازار عکاظ به مکه باز گشتند، به آنها کشمش بدهد.
کاروان فوق در حمراءالأسد با رسول خدا و مسلمانان ملاقات نمود و پیام ابوسفیان را به آنها رساند. پیامبر و یارانش در جواب گفتند: «حسبنا الله ونعم الوكيل» [۳۰۲].
مسلمانان همچنان در اردوگاه خود باقی ماندند، امّا قریش، از معرکه گریختند.
مسلمانان بعد از اینکه مشرکان از معرکه گریختند، با روحیهای قوی که طعم شکست و نتیجه سستی را زدوده بودند، با عزت و غرور تمام وارد مدینه شدند و پیروزی مشرکان را به شکست تبدیل نمودند و شادمانی منافقان و یهود مدینه را خنثی کردند. قرآن نیز به این جنگ سرد، اشاره نموده و قسمتهایی از آن را ذکر کرده است [۳۰۳]؛ چنانکه میفرماید:
﴿ٱلَّذِينَ ٱسۡتَجَابُواْ لِلَّهِ وَٱلرَّسُولِ مِنۢ بَعۡدِ مَآ أَصَابَهُمُ ٱلۡقَرۡحُۚ لِلَّذِينَ أَحۡسَنُواْ مِنۡهُمۡ وَٱتَّقَوۡاْ أَجۡرٌ عَظِيمٌ١٧٢ ٱلَّذِينَ قَالَ لَهُمُ ٱلنَّاسُ إِنَّ ٱلنَّاسَ قَدۡ جَمَعُواْ لَكُمۡ فَٱخۡشَوۡهُمۡ فَزَادَهُمۡ إِيمَٰنٗا وَقَالُواْ حَسۡبُنَا ٱللَّهُ وَنِعۡمَ ٱلۡوَكِيلُ١٧٣ فَٱنقَلَبُواْ بِنِعۡمَةٖ مِّنَ ٱللَّهِ وَفَضۡلٖ لَّمۡ يَمۡسَسۡهُمۡ سُوٓءٞ وَٱتَّبَعُواْ رِضۡوَٰنَ ٱللَّهِۗ وَٱللَّهُ ذُو فَضۡلٍ عَظِيمٍ١٧٤ إِنَّمَا ذَٰلِكُمُ ٱلشَّيۡطَٰنُ يُخَوِّفُ أَوۡلِيَآءَهُۥ فَلَا تَخَافُوهُمۡ وَخَافُونِ إِن كُنتُم مُّؤۡمِنِينَ١٧٥﴾[آل عمران: ۱۷۲-۱۷۵].
«کسانی که به دعوت خدا و رسول بعد از اینکه زخمی شده بودند، لبیک گفتند، برای محسنین و پرهیزکاران آنها پاداش بزرگ است. کسانی که مردم به آنها گفتند: دشمنانتان برای شما صفآرایی نمودهاند، از آنها بترسید. بعد از این خبر، ایمان آنها افزوده شد و گفتند: خداوند برای ما کافی است و او بهترین کارساز است. آنها با فضل و نعمت الهی برگشتند، بدون اینکه دچار شکستی بشوند. رضایت الهی را دنبال کردند و خداوند دارای فضل بزرگ است. این شیطان است که از دوستانش میترساند؛ از آنها نترسید، از من بترسید اگر ایمان دارید».
قبل از بازگشت پیامبر به مدینه، شاعری به نام ابوعزه جمحی به اسارت مسلمانان درآمد. او قبلاً در جنگ بدر اسیر شده بود و پیامبر وی را مشروط بر اینکه علیه مسلمانان شمشیر نکشد، آزاد نمود، اما او بار دوم در احد نیز در برابر مسلمانان ایستاد و دستگیر شد. این بار هم از رسول خدا خواست تا وی را ببخشد. پیامبر فرمود: به خدا سوگند هرگز دوباره به تو فرصت داده نخواهد شد تا در مکه با غرور بگویی: محمد را دو بار فریب دادم؛ مؤمن از یک سوراخ دوبار گزیده نمیشود.
این عمل رسول خدا جنوعی سیاست شرعی بود؛ زیرا این شاعر از مفسدان فی الارض و داعیان فتنه بود که آزادی وی میشد تا بار دیگر علیه مسلمانان اقدام نماید و غیر از ابوعزه کسی دیگر از مشرکان به اسارت مسلمانان درنیامد [۳۰۴].
براساس آیات قرآنی در جنگ احد هفتاد تن از مسلمانان به شهادت رسیدند؛ چنانکه میفرماید:
﴿أَوَلَمَّآ أَصَٰبَتۡكُم مُّصِيبَةٞ قَدۡ أَصَبۡتُم مِّثۡلَيۡهَا قُلۡتُمۡ أَنَّىٰ هَٰذَاۖ قُلۡ هُوَ مِنۡ عِندِ أَنفُسِكُمۡۗ إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرٞ١٦٥﴾[آل عمران: ۱۶۵].
«آیا هنگامی که به مصیبتی دچار شدهاید و حالا که پیروزی مضاعفی کسب نمودهاید، میگویید این شکست از کجاست ؟ بگو: از جانب خود شما است و خداوند بر هر چیز قادر است».
شأن نزول آیۀ فوق جهت تسلی مسلمانان به خاطر شهادت عزیزانشان در احد میباشد.
ابن عطیه میگوید: در جنگ احد هفتاد تن از مسلمانان توسط مشرکان به شهادت رسیده بودند همانگونه که مسلمانان در جنگ بدر هفتاد تن از مشرکان را کشته و هفتاد تن را نیز اسیر کرده بودند [۳۰۵]. تعداد کشتهشدگان مشرکان در روز احد نیز بیست و دو تن بود [۳۰۶].
اهدافی که رسول خدا جدر تعقیب مشرکان به سوی حمراءالأسد دنبال مینمود، عبارت بودند از:
۱- کسانی که در احد شرکت داشتند، احساس شکست ننمایند.
۲- خاطرنشان ساختن این موضوع به دشمن که مسلمانان در هر حال به ندای خدا و پیامبر پاسخ مثبت خواهند داد.
۳- جرأتدادن به صحابه در مبارزه با دشمن.
۴- یادآوری این موضوع به دشمن که شکست در جنگ احد، آزمایش و حکمت الهی بوده است وگرنه آنها قوی بودند و این شکستها بر روحیه قوی آنان تأثیری نخواهد گذاشت [۳۰۷].
حرکت رسول خدا جبه سوی حمراءالأسد، بیانگر اهمیت استفاده از جنگ روانی است تا ازاین طریق بتوانند بر روحیه دشمن، ضربهای وارد نمود؛ به همین دلیل سپاه اسلام سه شبانهروز در حمراءالأسد اقامت گزید و به دستور رسول خدا در نقاط مختلف، آتش روشن نمودند تا دشمن تصور کند که تعداد مسلمانان چندین برابر شده است؛ چنانکه آنها چنین تصور نمودند و از معرکه گریختند [۳۰۸].
ابن سعد میگوید: «پیامبر به اتفاق یارانش به حمراءالأسد رسید. مسلمانان در آن شب در پانصد نقطۀ مختلف آتش روشن کردند. خبر لشکرکشی مسلمانان در همه جا پیچید و از این طریق دشمنانشان شکست خوردند» [۳۰۹].
[۲۹۵] «روحاء» در مسیر مدینه به مکه در ۷۳ کیلومتری واقع شده است. [۲۹۶] مجمع الزوائد، هیثمی، ج ۶، ص ۱۲۱. [۲۹۷] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۵۰. [۲۹۸] همان. [۲۹۹] غزوه احد، ابیفارس، ص ۱۴۴ به نقل از الطبقات الکبری، ابن سعد، ج ۲، ص ۴۳. [۳۰۰] زادالمعاد، ج ۳، ص ۲۴۵. [۳۰۱] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۵۱. [۳۰۲] تاریخ الإسلام، ذهبی – مغازی، ص ۲۲۶. [۳۰۳] صور و عبرمن الجهاد النبوی فی المدینه، ص ۱۴۲. [۳۰۴] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۵۳. [۳۰۵] المحرر الوجیز، ابن عطیه، ج ۳، ص ۴۱۱. [۳۰۶] مرویات غزوه احد، باکری، ص ۳۶۷ – ۳۶۹. [۳۰۷] فی ظلال القرآن، ج ۱، ص ۵۱۹. [۳۰۸] غزوه احد، ابیفارس، ص ۵۱. [۳۰۹] الطبقات، ابن سعد، ج ۲، ص ۴۹.
جنگ احد، اولین غزوهای بود که زنان مسلمان در آن شرکت نمودند. زنان، نقش مهمی در آبدادن مجاهدان و پانسمان زخمیان داشتند. در این جنگ، شجاعت و صداقت ایمان زنان مسلمان بروز نمود. آنها هر چند به قصد آبدادن تشنهکامان و مداوای زخمیان شرکت کرده بودند، اما برخی جهت دفاع از رسول خدا جدر برابر ضربات سهمگین دشمن نیز ایستادگی نمودند.
زنانی که در احد شرکت نمودند عبارتند از: امالمؤمنین، عایشه، امعماره، حمنه بنت جحش الأسدیه، امسلیط، امسلیم و تعدادی از زنان انصار [۳۱۰].
ثعلبه بن ابی مالک سمیگوید: «روزی عمر سچادرهایی بین زنان مدینه تقسیم نمود. در پایان، یک چادر خوب باقی ماند. برخی از حاضران گفتند: این چادر را به دختر رسول الله (یعنی امکلثوم که دختر علی و همسر عمر بود، بده) عمر گفت: امسلیط انصاری که با پیامبر بیعت نموده است، حق تقدم دارد. او در جنگ، مسئولیت حمل آب برای مجاهدان را برعهده داشت [۳۱۱].
[۳۱۰] مسلم، کتاب الجهاد، باب غزوة النساء، شماره ۱۷۷۹. [۳۱۱] بخاری، کتاب المغازی شماره ۴۰۷۱.
انس سمیگوید: روز احد، افراد از اطراف پیامبر پراکنده شدند. در آن روز عایشه بنت ابی بکر و امسلیم را دیدم که مشکها را آب میکردند و به پشت میگذاشتند و با سرعت خود را به مجاهدان میرساندند و دوباره باز میگشتند و این عمل را چندین بار تکرار کردند [۳۱۲].
کعب بن مالک میگوید: در روز احد، عایشه و امسلیم بنت سلمان را دیدم که مشکهای آب را به پشت حمل میکردند و حمنه بنت جحش به تشنگان آب میداد و زخمیان را مداوا مینمود. امایمن نیز به مجروحان آب میداد [۳۱۳].
[۳۱۲] بخاری، کتاب الجهاد و السیر، باب غزوة النساء، شماره ۲۸۸۰. [۳۱۳] المغازی، واقدی، ج ۱، ص ۲۴۹.
از انس بن مالک روایت است که رسول خدا جدر غزوات، امسلیم و تعدادی از زنان انصار را با خود میبرد و آنها به مداوای مجروحان و آبدادن تشنگان میپرداختند [۳۱۴].
عبدالرزاق از زهری چنین روایت مینماید: «زنان، در صحنههای جنگ در رکاب رسول خدا جحضور داشتند و مجروحان را مداوا مینمود و به مجاهدان نیز آب میدادند» [۳۱۵].
ربیع بنت معوذ میگوید: ما همراه رسول خدا در جنگ شرکت داشتیم و مجاهدان را آب میدادیم و مجروحان را مداوا مینمودیم و شهدا را به مدینه میرساندیم و در روایتی میگوید: ما در جنگ شرکت داشتیم. به مجاهدان آب میدادیم و به آنان خدمت مینمودیم و زخمیان و کشتهشدگان را به مدینه میرساندیم [۳۱۶].
ابیحازم میگوید: از سهل بن سعد که از زخم رسول خدا مورد سئوال قرار گرفت، شنیدم که میگفت: به خدا سوگند من دقیقاً کسی را که زخم رسول خدا را شستشو میداد و کسی که آب میریخت و داروئی را که ایشان را با آن معالجه کردند، به یاد دارم و افزود که فاطمه، زخم را میشست و علی آب میریخت و چون خون متوقف نمیگردید، فاطمه قطعه حصیری برداشت و آن را سوزاند و بر زخم رسول خدا گذاشت تا اینکه خون متوقف گردید [۳۱۷].
[۳۱۴] مسلم، کتاب الجهاد و السیر، غزوة النساء، شماره ۱۷۷۹. [۳۱۵] البخاری، فتح الباری، ابن حجر، ج ۶، ص ۹۲، شماره ۲۸۸۰. [۳۱۶] بخاری، کتاب الجهاد و السیر، شمارة ۲۸۸۲، ۲۸۸۳. [۳۱۷] بخاری، کتاب المغازی، شماره ۴۰۷۵.
در جنگ احد غیر از امعماره، نسیبه مازنی، کسی دیگر از زنان وارد کارزار نگردید. حمزه بن سعید از مادربزرگش که خود در جنگ احد برای آبدادن مجاهدان شرکت داشت، چنین نقل میکند: از پیامبر شنیدم که میگفت: امروز عملکرد امعماره، از فلانی و فلانی (تعدادی از مردان) بهتر بود. او در آن روز با شدت تمام در حالی که کمرش را بسته بود، میجنگید. او در آن روز سیزده زخم برداشت. من در هنگام وفاتش از کسانی بودم که در غسل وی شرکت داشتم؛ بدنش سیزده زخم برداشته بود.
مادربزرگ حمزه میگوید: من در جنگ احد شاهد ضربۀ ابنقمئه بر شانۀ امعماره بود و آن عمیقترین زخمش بود که تا یک سال آن را مداوا مینمود.
بعد از اتمام جنگ، پیامبر از مسلمانان خواست تا به سوی حمراءالأسد حرکت کنند. امعماره نیز لباسهایش را پوشید، اما شدت زخم و خونریزی او مانع حرکت وی گردید و در آن شب تا صبح به پانسمان زخمهای او مشغول بودیم.
پیامبر اکرم جبعد از بازگشت از حمراءالأسد، هنوز به خانه نرسیده بود که برادر امعماره، عبدالله بن کعب مازنی، را جهت اطلاع از احوالش نزد وی فرستاد [۳۱۸]. او خبر سلامتی خواهرش را به پیامبر رساند و ایشان خوشحال شدند [۳۱۹].
استاد حسین باکری در مورد شرکت امعماره در جنگ میگوید: در مورد مشارکت زنان با مردان در جنگ احد شرکت امعماره قطعی است، امّا شرکت سایر زنان را نمیتوان حتمی دانست و مشارکت امعماره نیز اضطراری بود؛ زیرا وی در شرایطی پیامبر را مشاهده نمود که تمام اطرافیانش پراکنده شده بودند و این شرایط اقتضا مینمود که آن شیرزن، به دفاع از رسول خدا جبپردازد [۳۲۰].
دکتر اکرم ضیاء عمری دربارۀ مشارکت زنان در جنگ احد میگوید: براساس روایات، استفاده از حضور زنان جهت مداوا و خدمت به مجروحان در شرایط خاص جائز است؛ مشروط بر اینکه احتمال بروز فتنه نباشد و با صیانت و حجاب لازم شرکت نمایند و اگر چنانچه از طرف دشمن مورد تعرض قرار گرفتند، جایز است از خویش دفاع نمایند؛ اگرچه جهاد فقط بر مردان فرض است، اما در صورت تهاجم دشمن به دیار مسلمانان، جهاد بر تمامی ساکنان آن دیار فرض میشود [۳۲۱].
استاد محمد احمد باشمیل میگوید: جنگ احد، اولین جنگ در اسلام بود که زنان مسلمان در آن شرکت داشتند و با مشرکان به مبارزه پرداختند؛ البته تنها یک زن در نبرد شرکت نمود و به دفاع از پیامبر پرداخت. از طرفی نیز این امر به اثبات است که زن مزبور به قصد جنگ شرکت نکرده بود و مانند مردان مسلح نبود. هدف اصلی وی از شرکت در جنگ، مشاهده وضعیت مسلمانان از نزدیک و در صورت لزوم مساعدت مسلمانان در مداوا و آبدادن زخمیان بود و از طرفی نیز این زن از نظر سنی دوران جوانی را گذرانیده بود و شوهر و دو تا از فرزندانش نیز در جنگ شرکت داشتند. برخورداربودن امعماره از چنین خصوصیاتی، بر اثر تربیت دینی و اخلاقیای بود که امعماره از آن برخوردار بود که به هیچوجه زنان نظامی عصر حاضر که مهمترین امتیازشان، یکسان بودن آنان با مردان در لباس و پوشش فتنهانگیز و فریبنده آنان میباشد، نمیتوان با آن زن صحابی بزرگوار مقایسه نمود؛ همانطور که نمیتوان مردان این زمان را در شهامت، استقامت، عفت و مردانگی، با مردان آن زمان مقایسه نمود. تمام مردانی که در غزوۀ احد شرکت داشتند، گزیدۀ امت اسلامی، رمز شرافت و شهامت، الگوی مردانگی و استقامت بودند.
بنابراین، نمیتوان مشارکت یک زن را در غزوۀ احد از جنبۀ شرعی اصلی در نظر گرفت و جواز استخدام زن را که دوشادوش مردان بجنگد، برآن قیاس نمود. بدیهی است که چنین قیاسی، قیاس معالفارق بوده و قطعاً باطل است [۳۲۲].
[۳۱۸] سیر اعلام النبلاء، ج ۲، ص ۲۷۸. [۳۱۹] المغازی، واقدی، ج ۱، ص ۲۶۹ – ۲۷۰. [۳۲۰] مرویات غزوه احد، ص ۲۵۴. [۳۲۱] السیرة النبویة الصحیحه، ج ۲، ص ۳۹۱. [۳۲۲] غزوه احد، محمد باشمیل، ص ۱۷۱ – ۱۷۳.
زمانی که برادرش، حمزه، در غزوه احد به شهادت رسید، صفیه برای آخرین دیدار جسد برادرش در کنار آن ایستاد. این در حالی بود که مشرکان، گوشها، بینی وی را قطع کرده و شکمش را پاره کرده بودند. رسول خدا جبه فرزند صفیه، زبیر بن عوام، گفت: خودت را به صفیه برسان و نگذار چشمش به جسد مثلهشدۀ برادرش بیفتد!.
زبیر خطاب به مادرش گفت: مادر! رسول خدا از شما خواسته است تا برگردی! صفیه گفت: برای چه؟ من از مثلهشدن برادرم مطلع هستم و از آنجا که این امر برای رضایت خداوند انجام گرفته است بنابراین، صبر خواهم کرد و آن را برای آخرتم ذخیره محسوب میکنم. زبیر نزد رسول خدا جآمد و موضوع را برایش تعریف کرد. آن حضرت فرمود: مادرت را به حال خود بگذار! صفیه کنار جسد برادر خود ایستاد و برایش دعای مغفرت کرد [۳۲۳].
[۳۲۳] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۱۰۸.
پیامبر اکرم جبعد از اینکه از دفن یارانش فارغ شد، به اتفاق مسلمانان، به سوی مدینه بازگشت و در مسیر راه، حمنه بنت جحش با رسول خدا روبرو شد. پیامبر به وی فرمود: مصیبتت را به خدا بگذار! حمنه گفت: منظورت چه کسی است؟.
پیامبر فرمود: داییات حمزه بن عبدالمطلب کشته شد.
حمنه گفت: «انالله وانا اليه راجعون» خداوند وی را بیامرزد و شهادت مبارکش باد.
دوباره پیامبر فرمود: مصیبتت را به خدا بگذار! حمنه گفت: منظورت چه کسی است؟ پیامبر فرمود: همسرت، مصعب بن عمیر، کشته شد. حمنه گفت: وای برمن! و بیتابی نمود.
رسول خدا جخطاب به صحابه فرمود: شوهر از جایگاه خاصی نزد همسر برخوردار است؛ چون وی از خبر شهادت دایی و برادرش زیاد غمگین نشد، اما از خبر شهادت شوهرش بیتابی نمود.
پیامبر اکرم جاز حمنه پرسید: چرا این قدر بیتابی نمودی؟ گفت: وقتی یتیمی فرزندانش را تصور نمودم، وحشت وجودم را فرا گرفت. رسول خدا جبرای وی و فرزندانش دعای خیر نمود و از خدا خواست تا عوض خوبی برایشان عنایت نماید [۳۲۴].
حمنه بعد از مدتی با طلحه بن عبیدالله ازدواج نمود و صاحب دو فرزند به نام محمد و عمران گردید [۳۲۵]. محمد بن طلحه از همه بیشتر به فرزندان مادرش رسیدگی مینمود [۳۲۶].
[۳۲۴] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۴۷ – غزوه احد دراسة دعویه، ص ۲۳۶. [۳۲۵] الإصابه، ج ۸، ص ۸۸، شماره ۱۱۰۶۰. [۳۲۶] غزوه احد، ابیفارس، ص ۱۰۹.
سعد بن ابیوقاص میگوید: رسول خدا جبا زنی از بنیدینار که شوهر برادر و پدرش را در جنگ احد از دست داده بود، روبرو شد. وقتی خبر شهادت آنها را به وی دادند، گفت: رسول خدا جدر چه حالی است؟ گفتند: ای امفلان! الحمدلله رسول خدا حالش خوب است. گفت: پیامبر را به من نشان دهید تا ببینم. بعد از اینکه چشمش به رسول خدا جافتاد، گفت: کل مصیبه بعدک جلل «هر مصیبتی بعد از سلامتی تو آسان است» [۳۲۷].
آری ایمان، وقتی در دل جای گیرد، این گونه نتیجه میدهد.
[۳۲۷] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۴۸.
رسول خدا جبر اسبش سوار بود و سعد بن معاذ لگام اسبش را دردست داشت. مادر سعد بن معاذ دواندوان بهسوی پیامبر آمد.سعد گفت: مادرم میآید. پیامبر فرمود: خوش آمده است.
مادر سعد نزدیک آمد و با دقت رسول خدا جرا نگاه کرد و گفت: با وجود سلامتی و عافیت شما مصیبتها آسان است.
پیامبر شهادت فرزندش عمرو بن معاذ را به وی تسلیت گفت و فرمود: خانوادههایشان را بشارت بده که همه شهدا به اتفاق هم در بهشت هستند و در حق بازماندگانشان شفاعت میکنند. تعداد آنها هفت نفر بود.
مادر سعد گفت: ای رسول خدا! برای بازماندگان آنان دعا کن!.
پیامبر فرمود: بارالها، غم را از دلشان بزدای، مصیبتشان را جبران نما و پاداش خوبی به بازماندگان آنان عنایت فرما [۳۲۸].[۳۲۸] مغازی، واقدی، ج ۱، ص ۳۱۵ – ۳۱۶.
قرآن کریم به توصیف کامل غزوۀ احد پرداخته است و تصویری را که قرآن از غزوۀ احد ارائه میدهد، به مراتب زندهتر و روشنتر از آنچه در روایات آمده است، میباشد؛ چراکه شیوۀ آیات قرآنی هم اطمینانبخش، بشارتدهنده، پندآموز و هم سرزنشکننده است و هر دو بخش به گونهای بسیار زیبا و قوی ارائه شدهاند.
قرآن کریم از خصوصیات درونی سپاه پیامبر سخن میگوید و این امتیازی است که تنها قرآن از آن برخوردار است و کتابهای سیرت دارای چنین خصوصیتی نیستند؛ چراکه قرآن از خصوصیات درونی قلوب مسلمانان سخن گفته است و از نکاتی پرده برداشته است که مسلمانان خودشان نیز از آن اطلاع ندارند. با تدبر و تفکر در آیات نازل شده در مورد غزوۀ احد، میتوان به دقت، عمق و فراگیری قرآن در این موضوع پی میبرد.
در آیات نازل شده شهید سیدقطب میگوید: دقت قرآن در فراگیری موضعگیریها، حرکتها، احساسات و فرورفتن به ژرفای نفس و تمایلات نهان آن بینظیر است.
در تصویری که آهنگ زیبای قرآن نشان میدهد، چنان شادابی و تازگی به چشم میخورد که با احساسات درونی به گونهای عمیق و ناگستنی همسو و هماهنگ است و احساسات بیننده هیچ گاه توان اینکه در برابر توصیف و بیان قرآن جامد باشد، ندارد؛ چراکه توصیف قرآن، توصیفی است زنده، با نشاط، مؤثر، و دارای پیام [۳۲۹].
شیوۀ رسول خدا جدر تریبت امت، اقامۀ دولت و تمکین دین خدا انعکاسی از مفاهیم قرآن کریم درباره زندگی دنیا است؛ مفاهیمی که سراسر وجود، احساسات و افکار پیامبر را در برگرفته است؛ به همین دلیل رسول خدا جدر جبران شکست پیشآمده در احد، بر نهج قرآن کریم حرکت مینماید. که به برخی از نکات مهم در شیوۀ قرآن اشاره مینمائیم:
[۳۲۹]
خداوند میفرماید:
﴿قَدۡ خَلَتۡ مِن قَبۡلِكُمۡ سُنَنٞ فَسِيرُواْ فِي ٱلۡأَرۡضِ فَٱنظُرُواْ كَيۡفَ كَانَ عَٰقِبَةُ ٱلۡمُكَذِّبِينَ١٣٧ هَٰذَا بَيَانٞ لِّلنَّاسِ وَهُدٗى وَمَوۡعِظَةٞ لِّلۡمُتَّقِينَ١٣٨ وَلَا تَهِنُواْ وَلَا تَحۡزَنُواْ وَأَنتُمُ ٱلۡأَعۡلَوۡنَ إِن كُنتُم مُّؤۡمِنِينَ١٣٩﴾[آل عمران: ۱۳۷-۱۳۹].
«قبل از شما روند سنتهای الهی گذشته است. در زمین مسافرت نمائید و بنگیرید، عاقبت تکذیبکنندگان چگونه بوده است. این بیانی است برای مردمان و هدایت و پندی است برای پرهیزگاران؛ پس سست نشوید و غمگین نباشید. شما بالا دست هستید، اگر ایمان داشته باشید».
آیات فوق بیانگر این است که خداوند در مصیبت غزوه احد، مسلمانان را در مسیر آماج وسوسههای شیطان رها نکرده است؛ بلکه آنها را با چنین آیاتی روحبخش به آنچه مایه قوت و ثباتشان هست، رهنمون کرده است و با توجیهات و ارشادات خویش از درد و رنجشان کاسته است [۳۳۰].
قرطبی میگوید: آیات فوق موجب تسلی خاطر مؤمنان را فراهم آورد [۳۳۱].
در آیات گذشته دعوت به تأمل و اندیشیدن در سرگذشت امتهای گذشته و کسانی که دعوت خدا و رسول را تکذیب نموده بودند، مورد تأکید قرار گرفته و هلاکت و نابودی آنها به سبب کفر، ظلم و فسقشان تصریح شده است.
تعبیر قرآن در آیات فوق با لفظ «کیف» که حکایت از استفهام دارد، آمده است و منظور به تصویرکشیدن وضعیت اقوام موردنظر است که برای مؤمنان حامل درس و پندهایی است؛ زیرا آنها اقوامی بودند که خداوند به آنها در زمین قدرت و نعمت فراوان ارزانی داشته بود، اما آنان به دلیل ناسپاسی و به سبب سرکشی و غرورشان به عذاب الهی گرفتار شدند [۳۳۲].
[۳۳۰] حدیث القرآن الکریم عن غزوات الرسول، ج ۱، ص ۱۹۰. [۳۳۱] تفسیر القرطبی، ج ۴، ص ۲۱۶. [۳۳۲] حدیث القرآن الکریم عن غزوات الرسول، ج ۱، ص ۱۹۱.
خداوند متعال میفرماید:
﴿إِن يَمۡسَسۡكُمۡ قَرۡحٞ فَقَدۡ مَسَّ ٱلۡقَوۡمَ قَرۡحٞ مِّثۡلُهُۥۚ وَتِلۡكَ ٱلۡأَيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَيۡنَ ٱلنَّاسِ وَلِيَعۡلَمَ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَيَتَّخِذَ مِنكُمۡ شُهَدَآءَۗ وَٱللَّهُ لَا يُحِبُّ ٱلظَّٰلِمِينَ١٤٠ وَلِيُمَحِّصَ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَيَمۡحَقَ ٱلۡكَٰفِرِينَ١٤١ أَمۡ حَسِبۡتُمۡ أَن تَدۡخُلُواْ ٱلۡجَنَّةَ وَلَمَّا يَعۡلَمِ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ جَٰهَدُواْ مِنكُمۡ وَيَعۡلَمَ ٱلصَّٰبِرِينَ١٤٢ وَلَقَدۡ كُنتُمۡ تَمَنَّوۡنَ ٱلۡمَوۡتَ مِن قَبۡلِ أَن تَلۡقَوۡهُ فَقَدۡ رَأَيۡتُمُوهُ وَأَنتُمۡ تَنظُرُونَ١٤٣﴾[آل عمران: ۱۴۰-۱۴۳].
«اگر به شما جراحتی رسیده است، به آنها نیز جراحتی مانند آن رسیده است. این روزها را در بین مردم به صورت دست بدست میگذرانیم تا خداوند مؤمنان را جدا سازد و خداوند برخی از شما را به عنوان قربانی و شهید انتخاب مینماید و خداوند، ستمکاران را دوست ندارد. تا خدا مؤمنین را خالص و کافران را نابود گرداند».
آیا گمان میکنید به جنت میروید، بدون اینکه خداوند تشخیص ندهد کسانی را که جهاد میکنند و تشخیص ندهد صابران را. قبل از روبرو شدن با مرگ آن را شما آرزو مینمودید، الآن با آن مواجه شدید و بهسوی آن نظارهگر هستید». قرآن از مؤمنان خواسته است که قتل و جرح نباید در وجودشان اثر منفی گذارد و مانع جهادشان علیه دشمن گردد؛ زیرا اگر مؤمنان در جنگ بدر با شکستی مواجه شدهاند، دشمنانشان در بدر نیز به چنین شکستی دچار گردیدند. آنان با عقاید باطل و عاقبت نافرجامشان در جنگ با شما سست نشدند بنابراین، شما که از حق و حسن عاقبت برخوردارید، نباید دچار ضعف و سستی شوید [۳۳۳].
زمخشری میگوید: اگر مشرکان در جنگ احد برخی از افراد مسلمانان را به شهادت رساندهاند، شما نیز در جنگ بدر تعدادی از آنها را کشتهاید. آنها از شکستی که در بدر خوردند، ضعیف نشدند؛ پس سزاوار است که به شما احساس ضعف و سستی دست ندهد [۳۳۴].
عبدالله بن عباس میگوید: جنگ احد نقطۀ مقابل جنگ بدر بود؛ چراکه در احد مسلمانان به شهادت رسیدند و در بدر رسول خدا جبر مشرکان غالب گردید [۳۳۵].
در آیۀ ﴿إِن يَمۡسَسۡكُمۡ قَرۡحٞ﴾جواب شرط محذوف است و تقدیر عبارت چنین است که اگر دچار زخم و شکست شدهاید، صبر نمایید و برای مبارزه جدید تصمیم قطعی بگیرید؛ زیرا دشمنانتان قبل از این با چنین شکستی دچار گردیدند.
آیه ﴿وَتِلۡكَ ٱلۡأَيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَيۡنَ ٱلنَّاسِ﴾بیانگر سنت جاری الهی در جهان برای تسلیت مؤمنان در غزوۀ احد است [۳۳۶].
قرطبی در تفسیر آیه ﴿وَلِيَعۡلَمَ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ﴾میگوید: منظور این است که تبادل شکست به خاطر شناخت مؤمن از منافق تحقق یافته است [۳۳۷].
ابن کثیر در تفسیر آیۀ ﴿وَيَتَّخِذَ مِنكُمۡ شُهَدَآءَ﴾میگوید: یعنی در راه خدا کشته میشوند و به خاطر رضای او جانشان را فدا میسازند [۳۳۸].
خداوند متعال آیۀ کریمه فوق را با جمله ﴿وَٱللَّهُ لَا يُحِبُّ ٱلظَّٰلِمِينَ﴾پایان داد و بعد از آن به دو حکمت دیگر که در غزوه احد اتفاق افتاد اشاره کرد و فرمود: ﴿وَلِيُمَحِّصَ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَيَمۡحَقَ ٱلۡكَٰفِرِينَ١٤١﴾تمحیص به معنای تصفیه و یا به معنای امتحان و آزمون است و یمحق از محق به معنای از بینبردن و نابودکردن است.
طبری در مورد معنای آیه فوق چنین میگوید: تا خداوند کسانی را که با خدا صادقانه عهد بستند، بیازماید و آنها را در راه از بینبردن مشرکان مورد آزمایش قرار دهد و مؤمنان مخلص و واقعی، از منافقان جدا شوند [۳۳۹].
ابنکثیر در مورد آیه ﴿وَلِيُمَحِّصَ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ﴾میگوید: یعنی اگر دارای گناه هستند، گناهانشان را مغفرت نماید و اگر دارای گناه نیستند، درجاتشان را به میزان مصیبتی که با آن دچار شدهاند، بیفزاید.
آیۀ ﴿وَيَمۡحَقَ ٱلۡكَٰفِرِينَ﴾یعنی کافران بعد از دستیابی به پیروزی، دچار سرکشی و غرور میشوند و این امر موجب هلاکت، نابودی و فنای آنها میشود [۳۴۰]. یعنی یکی از دلایل شکست مؤمنان در جنگ احد این بود که خداوند، مؤمنان را از گناهان پاک و تصفیه نماید و آنها را از منافقان جدا گرداند و از طرفی دیگر کفار را نیز به سبب غرور و تکبر آنان نابود گرداند.
خداوند حکمت شکست مؤمنان در جنگ احد را چنین بیان نموده است.
۱- اظهار علم خداوند برای مؤمنان.
۲- نائل گردانیدن برخی از مؤمنان به نعمت شهادت که صاحبش را به والاترین درجات میرساند.
۳- پاکگردانیدن مؤمنان و جدا نمودن آنان از منافقان.
۴- نابودی و ریشهکن کردن تدریجی کفار [۳۴۱].
در ادامه آیات فوق، خداوند میفرماید:
﴿أَمۡ حَسِبۡتُمۡ أَن تَدۡخُلُواْ ٱلۡجَنَّةَ وَلَمَّا يَعۡلَمِ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ جَٰهَدُواْ مِنكُمۡ وَيَعۡلَمَ ٱلصَّٰبِرِينَ١٤٢﴾[آل عمران: ۱۴۲].
«ای کسانی که در جنگ احد شکست خوردهاید؛ آیا چنین میپندارید که وارد بهشت شوید. چنانچه کسانی وارد شدند که کشته شدند و بر زخمها صبر کردند. بدون اینکه شما راه آنها را انتخاب نمائید و بدون اینکه مانند آنها صبر کنید. خیر. چنین چیزی ممکن نیست تا اینکه خداوند مجاهدان شما و صبر پیشهکنندگان را شناسائی نکند».
ابنکثیر در تفسیر این آیه میگوید: دخول بهشت برای شما فراهم نخواهد شد مگر اینکه مورد آزمایش قرار گیرید و خداوند مجاهدان و صابران در برابر دشمن را ببیند [۳۴۲].
در ادامه خداوند میفرماید:
﴿وَلَقَدۡ كُنتُمۡ تَمَنَّوۡنَ ٱلۡمَوۡتَ مِن قَبۡلِ أَن تَلۡقَوۡهُ فَقَدۡ رَأَيۡتُمُوهُ وَأَنتُمۡ تَنظُرُونَ١٤٣﴾[آل عمران: ۱۴۳].
ابن کثیر در ترجمه این آیه میگوید: ای مؤمنان! قبل از این، آرزوی رویارویی با دشمن را داشتید و در اشتیاق چنین روزی بودید و دوست داشتید در برابرشان از خود صبر و شکیبایی نشان دهید؛ اکنون آن روز فرارسیده است و شما به مقصدتان رسیدهاید؛ پس در برابر دشمن ایستادگی نمایید و بجنگید [۳۴۳].
[۳۳۳] تفسیر الرازی، ج ۹، ص ۱۴. [۳۳۴] تفسیر الکشاف، ج ۱، ص ۴۶۵. [۳۳۵] تفسیر الرازی، ج ۴، ص ۱۰۵. [۳۳۶] حدیث القرآن الکریم عن غزوات الرسول، ج ۱، ص ۱۹۵. [۳۳۷] تفسیر القرطبی، ج ۴، ص ۲۱۸. [۳۳۸] تفسیر ابن کثیر، ج ۱، ص ۴۰۸. [۳۳۹] تفسیر طبری، ج ۴، ص ۱۰۷. [۳۴۰] تفسیر ابن کثیر، ج ۱، ص ۴۰۸. [۳۴۱] حدیث القرآن الکریم عن غزوات الرسول، ج ۱، ص ۱۹۹. [۳۴۲] تفسیر ابن کثیر، ج ۱، ص ۴۰۹. [۳۴۳] همان.
شیوۀ خطاب آیاتی که در جنگ بدر نازل شد، با اسلوب خطاب آیات نازل شده در احد کاملاً متمایز بود؛ چراکه اسلوب آیات نازل شده در احد، اسلوبی نرم و ملایم بود بنابراین، شیوه قرآن در محاسبۀ فرد پیروز و کامیاب شدیدتر از محاسبۀ شکست خوردگان است؛ چنانکه در مورد جنگ بدر میفرماید:
﴿مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَن يَكُونَ لَهُۥٓ أَسۡرَىٰ حَتَّىٰ يُثۡخِنَ فِي ٱلۡأَرۡضِۚ تُرِيدُونَ عَرَضَ ٱلدُّنۡيَا وَٱللَّهُ يُرِيدُ ٱلۡأٓخِرَةَۗ وَٱللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٞ٦٧ لَّوۡلَا كِتَٰبٞ مِّنَ ٱللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمۡ فِيمَآ أَخَذۡتُمۡ عَذَابٌ عَظِيمٞ٦٨﴾[الأنفال: ۶۷-۶۸].
«برای هیچ پیامبری جایز نیست که دارای اسیرانی باشد و از این طریق (آزاد کردن اسیران و قبولنمودن فدیه) در سرزمین، قتل و خونریزی راه اندازد. آیا کالای دنیا را میخواهید و خداوند آخرت را اراده دارد؟ خداوند غالب و حکیم است. چنانچه دستوری از جانب خداوند از قبل به شما میرسید، حتماً در برابر آنچه به شما رسیده است، عذابی بزرگ بر شما نازل میشد».
در مورد احد میفرماید:
﴿وَلَقَدۡ صَدَقَكُمُ ٱللَّهُ وَعۡدَهُۥٓ إِذۡ تَحُسُّونَهُم بِإِذۡنِهِۦۖ حَتَّىٰٓ إِذَا فَشِلۡتُمۡ وَتَنَٰزَعۡتُمۡ فِي ٱلۡأَمۡرِ وَعَصَيۡتُم مِّنۢ بَعۡدِ مَآ أَرَىٰكُم مَّا تُحِبُّونَۚ مِنكُم مَّن يُرِيدُ ٱلدُّنۡيَا وَمِنكُم مَّن يُرِيدُ ٱلۡأٓخِرَةَۚ ثُمَّ صَرَفَكُمۡ عَنۡهُمۡ لِيَبۡتَلِيَكُمۡۖ وَلَقَدۡ عَفَا عَنكُمۡۗ وَٱللَّهُ ذُو فَضۡلٍ عَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ١٥٢﴾[آل عمران: ۱۵۲].
«آن گاه که آنها را داشتید به اذن خداوند از پا در میآوردید، خداوند به وعدۀ خویش وفا نمود تا اینکه سست شدید و در امر (مقاومت و رها کردن سنگرها) با هم اختلاف نمودید و نافرمانی کردید. بعد از اینکه خداوند به شما نشان داد آنچه را که دوست داشتید، بعضی از شما ارادۀ دنیا را داشت و برخی از شما ارادۀ آخرت را؛ سپس شما را از آنان (پیروزی بر دشمن) بازداشت تا شما را بیازماید. خداوند از (کوتاهی) شما صرفنظرنمود و خداوند بر مؤمنان دارای فضل و مرحمت است».
در این شیوۀ قرآنی، حکمتی عملی و تربیتی نهفته است که برای اهل تربیت و ارشاد از اهمیت خاصی برخوردار است [۳۴۴].
[۳۴۴] صور و عبر من الجهاد النبوی فی المدینة، ص ۱۳۷.
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَكَأَيِّن مِّن نَّبِيّٖ قَٰتَلَ مَعَهُۥ رِبِّيُّونَ كَثِيرٞ فَمَا وَهَنُواْ لِمَآ أَصَابَهُمۡ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ وَمَا ضَعُفُواْ وَمَا ٱسۡتَكَانُواْۗ وَٱللَّهُ يُحِبُّ ٱلصَّٰبِرِينَ١٤٦ وَمَا كَانَ قَوۡلَهُمۡ إِلَّآ أَن قَالُواْ رَبَّنَا ٱغۡفِرۡ لَنَا ذُنُوبَنَا وَإِسۡرَافَنَا فِيٓ أَمۡرِنَا وَثَبِّتۡ أَقۡدَامَنَا وَٱنصُرۡنَا عَلَى ٱلۡقَوۡمِ ٱلۡكَٰفِرِينَ١٤٧ فََٔاتَىٰهُمُ ٱللَّهُ ثَوَابَ ٱلدُّنۡيَا وَحُسۡنَ ثَوَابِ ٱلۡأٓخِرَةِۗ وَٱللَّهُ يُحِبُّ ٱلۡمُحۡسِنِينَ١٤٨﴾[آل عمران: ۱۴۶-۱۴۸].
«چه بسا پیامبرانی که همراه آنان مردان خدایی فراوان مبارزه میکردند. پس در برابر آنچه به آنها در راه خدا رسید، نه سست و نه ضعیف شدند و خداوند صابران را دوست دارد. تنها سخنشان این بود: خداوندا، گناهان ما را ببخش و از تندرویهایمان صرفنظر فرما، کامهایمان را استوار گردان و ما را برقوم کافر پیروز گردان. خداوند پاداش دنیا و پاداش نیکوی آخرت را از آن آنان گردانید، خداوند نیکوکاران را دوست دارد».
ابنکثیر میگوید: خداوند در این آیات و آیات گذشته به سرزنش کسانی میپردازد که در جنگ احد شکست خوردند و با شنیدن خبر کشتهشدن پیامبر، میدان جنگ را رها کردند [۳۴۵].
خداوند نیز به بیان نمونههایی از مجاهدان امتهای گذشته میپردازد که تعدادشان زیاد بود و در راه خدا در رکاب پیامبرشان حرکت میکردند و در برابر مصیبتها و شکستها سست نمیشدند و از ادامۀ جهاد دست نمیکشیدند و با صبر و استقامت به مبارزه ادامه میدادند بنابراین، شرح حال این آیات به آن دسته از مسلمانان میپردازد که از شایعۀ قتل پیامبر دچار ضعف و سستی شدند و خداوند متعال به شرح حال ربانیین گذشته و آنچه آنها در چنین شرایطی اظهار مینمودند، میپردازد تا مسلمانان آنان را الگو قرار دهد؛ چنانکه میفرماید:
﴿وَمَا كَانَ قَوۡلَهُمۡ إِلَّآ أَن قَالُواْ رَبَّنَا ٱغۡفِرۡ لَنَا ذُنُوبَنَا وَإِسۡرَافَنَا فِيٓ أَمۡرِنَا وَثَبِّتۡ أَقۡدَامَنَا وَٱنصُرۡنَا عَلَى ٱلۡقَوۡمِ ٱلۡكَٰفِرِينَ١٤٧﴾[آل عمران: ۱۴۷].
مجاهدان با وجود اینکه افرادی ربانی بودند، امّا علل اصلی شکست را به خود نسبت دادند و این در حقیقت نوعی تحقیر نفس و اعتراف به تقصیر است و آنان استغفار از گناهان را برطلب ثبات و اقدام در برابر دشمن مقدم کردند و از آنجا که خواستههایشان از خداوند متعال، کاملاً از روی طهارت، پاکی و خضوع بود بنابراین، نصرت و امداد الهی به سراغشان آمد: ﴿فََٔاتَىٰهُمُ ٱللَّهُ ثَوَابَ ٱلدُّنۡيَا وَحُسۡنَ ثَوَابِ ٱلۡأٓخِرَةِۗ وَٱللَّهُ يُحِبُّ ٱلۡمُحۡسِنِينَ١٤٨﴾[آل عمران: ۱۴۸]. و با این عملکردشان، ثواب هر دو جهان را کسب نمودند؛ یعنی، پیروزی و غنیمت در دنیا و پاداش نیک در آخرت.
بدین جهت آنها بهترین الگو برای مسلمانان مجاهد قرار گرفتند و خداوند متعال ثواب آخرت را با صفت «حسن» ذکر نمود که اشاره به فضل و ارجحیت و تقدم ثواب آخرت بر پاداش دنیا دارد [۳۴۶].
[۳۴۵] تفسیر ابن کثیر، ج ۱، ص ۴۱. [۳۴۶] المستفاد من قصص القرآن، ج ۲، ص ۲۰۴.
اثبات این موضوع در مخالفت تیراندازان با دستور رسول خدا و ارتکاب آن اشتباه نافرجام که منجر به تغییر تمام معیارها و وقوع خسارتهای عمیق گردید، مشخص میگردد.
اهمیت اطاعت از امیر و فرمانده در جنگ احد بعد از کنار کشیدن عبدالله بن ابی و دیگر منافقان که تأثیری بر صفوف مسلمانان نگذاشت، آشکار میگردد اما اشتباهی که تیراندازان در پی مخالفت دستور رسول خدا جکه هر کدام برای انجام مأموریت خاصی در نظر گرفته شده بود، مرتکب شدند، موجب گردید تا خداوند متعال دشمن را برآنان مسلط گرداند و به سبب نافرمانی از دستورات فرمانده خسارتهایی به آنان وارد شد که فراگیر بود و دعوت اسلامی در نخستین مرحله از حیات خویش دچار شکست گردید.
مسلمانان با اطاعت از دستورات رسول خدا جو عمل نمودن به توجیهات فرمانده خود، عبدالله بن جبیر، به پیروزی رسیدند و مخالفت از دستورات پیامبر و رها نمودن کوه جهت جمعآوری غنایم موجب شکست آنان را فراهم آورد [۳۴۷].
چنانکه خداوند میفرماید:
﴿إِذۡ تُصۡعِدُونَ وَلَا تَلۡوُۥنَ عَلَىٰٓ أَحَدٖ وَٱلرَّسُولُ يَدۡعُوكُمۡ فِيٓ أُخۡرَىٰكُمۡ فَأَثَٰبَكُمۡ غَمَّۢا بِغَمّٖ لِّكَيۡلَا تَحۡزَنُواْ عَلَىٰ مَا فَاتَكُمۡ وَلَا مَآ أَصَٰبَكُمۡۗ وَٱللَّهُ خَبِيرُۢ بِمَا تَعۡمَلُونَ١٥٣﴾[آل عمران: ۱۵۳].
«آنگاه که پراکنده میشدید و میگریختید و بر کسی توجه نمیکردید و پیامبر از پشت سر، شما را صدا میزد؛ پس در برابر غم، خدا نیز شما را دچار غم نمودید. این بدان خاطر بود که دیگر برای آنچه از دست دادهاید و برآنچه به شما رسیده است، غمگین نشوید و خداوند از آنچه انجام میدهید، آگاه است».
شیخ محمد بن عثیمین میگوید: نتیجۀ اطاعت نکردن و سرپیچی از دستور رسول خدا جبود که برخی از صحابه در حالی که در راه اعتلاء کلمهالله مبارزه مینمودند با پیروزی اولیه مسلمانان تصور نمودند که دشمن شکست خورده است و جایگاهی را که پیامبر به آنها دستور داده بود که آن را رها نکنند، ترک نمودند و دشمن نیز از پشت سر بر آنها یورش آورد و آن آزمون سخت به وقوع پیوست. خداوند متعال در مورد این موضوع میفرماید:
﴿وَلَقَدۡ صَدَقَكُمُ ٱللَّهُ وَعۡدَهُۥٓ إِذۡ تَحُسُّونَهُم بِإِذۡنِهِۦۖ حَتَّىٰٓ إِذَا فَشِلۡتُمۡ وَتَنَٰزَعۡتُمۡ فِي ٱلۡأَمۡرِ وَعَصَيۡتُم مِّنۢ بَعۡدِ مَآ أَرَىٰكُم مَّا تُحِبُّونَۚ مِنكُم مَّن يُرِيدُ ٱلدُّنۡيَا وَمِنكُم مَّن يُرِيدُ ٱلۡأٓخِرَةَۚ ثُمَّ صَرَفَكُمۡ عَنۡهُمۡ لِيَبۡتَلِيَكُمۡۖ وَلَقَدۡ عَفَا عَنكُمۡۗ وَٱللَّهُ ذُو فَضۡلٍ عَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ١٥٢﴾[آل عمران: ۱۵۲].
معصیت مزبور که موجب گردید پیروزی قریبالوقوع به شکست تبدیل شود، صرفاً یک معصیت بود آن هم در حیات رسول خدا ج. بدیهی است که معاصی، نتایج وخیمی به دنبال خواهند داشت؟.
بنابراین، میتوان گفت: یکی از نتایج کثرت معاصی، تسلط ظالمین بر یکدیگر است و به میزان ظلمی که انسانها برخود روا میدارند، خداوند متعال اسباب عزت و پیروزی را از آنها سلب مینماید [۳۴۸].
اطاعت از ولی امر و فرمانده بعد از اطاعت خدا و رسول است؛ خداوند میفرماید:
﴿أَطِيعُواْ ٱللَّهَ وَأَطِيعُواْ ٱلرَّسُولَ وَأُوْلِي ٱلۡأَمۡرِ مِنكُمۡۖ فَإِن تَنَٰزَعۡتُمۡ فِي شَيۡءٖ فَرُدُّوهُ إِلَى ٱللَّهِ وَٱلرَّسُولِ إِن كُنتُمۡ تُؤۡمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِۚ ذَٰلِكَ خَيۡرٞ وَأَحۡسَنُ تَأۡوِيلًا÷﴾[النساء: ۵۹].
«از خدا و رسول و صاحبان امر اطاعت نمائید. اگر در موردی اختلاف نمودید، آن را به سوی خدا و رسول برگردانید، اگر به خدا و روز آخرت ایمان دارید، این برای شما بهتر و خوش فرجامتر است».
علما بر این عقیدهاند که: «آیۀ فوق در مورد عموم مردم، اعم از نظامیان و غیره نازل شده است و آنان را موظف ساخته است تا از اولیاء امور در همه مسائل و به ویژه امور نظامی پیروی کنند» [۳۴۹].
اطاعت از ولی امر، یکی از واجبات دینی است که ائمه دین آن را در باب عقاید ایمانی ذکر نمودهاند [۳۵۰].
اطاعت از ولی امر در تربیت امت و تأسیس دولت اسلامی از جایگاه خاصی برخوردار است که ذیلاً به برخی از این نکات اشاره مینمائیم:
۱- اطاعت از دستورات الهی:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَطِيعُواْ ٱللَّهَ وَأَطِيعُواْ ٱلرَّسُولَ وَأُوْلِي ٱلۡأَمۡرِ مِنكُمۡۖ فَإِن تَنَٰزَعۡتُمۡ فِي شَيۡءٖ فَرُدُّوهُ إِلَى ٱللَّهِ وَٱلرَّسُولِ إِن كُنتُمۡ تُؤۡمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِۚ ذَٰلِكَ خَيۡرٞ وَأَحۡسَنُ تَأۡوِيلًا٥٩﴾
«ای مؤمنان! از خدا و رسول او اطاعت نمائید و از صاحبان امر خود حرفشنوی داشته باشید. هرگاه در چیزی دچار اختلاف شدید، آن را به خدا و پیامبرش برگردانید. اگر به خدا و روز واپسین ایمان دارید، این بهتر و خوبترین مرجع است».
۲- اطاعت از ولی امر، وسیله است نه هدف. وسیله جهت تنفیذ شریعت الهی در زمین و اثبات حق و اقامه امر به معروف و نهی از منکر جهت اثبات برتری این امت و اعتلاء کلمۀ توحید و اختصاصیافتن عبادت به خداوند.
۳- ایجاد وحدت بین مسلمانان؛ زیرا اختلاف، سبب از همپاشیدگی اوضاع دینی و دنیوی مسلمانان میشود [۳۵۱].
۴- وجود ولی امر یکی از دلایلی است که مسلمانان در اظهار دین و اطاعت از پروردگار به موفقیت بهتری دسترسی پیدا نمایند.
۵- سعادت دنیا در این اصل نهفته است.
براساس مسائل ذکرشده اهل سنت معتقد است که شورش علیه پیشوایان و والیان امر، هرچند مرتکب ظلم شوند، امری ناجایز است و علیه آنها دعای بد نمیکنیم و از اطاعت آنها دست نمیکشیم. اطاعت آنها را اطاعت خدا و فرض میدانیم؛ البته تا زمانی که به معصیت دستور ندهند و برای صلاح و عاقبت آنها دعا میکنیم.
[۳۴۷] غزوه احد دراسه دعویه، ص ۲۰۷ – ۲۰۹. [۳۴۸] الطاعه و المعصیه و اثرهما فی المجتمع، محمد بن عثیمین به نقل از غزوه احد، ص ۲۱۱. [۳۴۹] مجموع الفتاوی، ج ۲۸، ص ۲۴۶. [۳۵۰] بدائع السالک فی طبائع الملک، ابن ارزق، ج ۱، ص ۷۷. [۳۵۱] غزوه احد دراسه دعویه، ص ۲۰۰.
آیات و احادیث متعددی از ظاهر فریبنده دنیا و اثرات سوء آن بر انسان، سخن به میان آورده و از حرص و آزمندی برحذر داشته است؛ چنانکه خداوند میفرماید:
﴿زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ ٱلشَّهَوَٰتِ مِنَ ٱلنِّسَآءِ وَٱلۡبَنِينَ وَٱلۡقَنَٰطِيرِ ٱلۡمُقَنطَرَةِ مِنَ ٱلذَّهَبِ وَٱلۡفِضَّةِ وَٱلۡخَيۡلِ ٱلۡمُسَوَّمَةِ وَٱلۡأَنۡعَٰمِ وَٱلۡحَرۡثِۗ ذَٰلِكَ مَتَٰعُ ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَاۖ وَٱللَّهُ عِندَهُۥ حُسۡنُ ٱلۡمََٔابِ١٤﴾[آل عمران: ۱۴].
«حب شهوات از قبیل زن، فرزند، گنجینههای طلا و نقره، اسبهای علامتگذاری شده، چهارپایان و کشاورزی برای مردمان آراسته گردانیده شده است. این است کالای زندگی دنیا و نزد خدا بهترین جای بازگشت است».
پیامبر خدا نیز در احادیث متعددی، امت را و خصوصاً داعیان را از گرفتار شدن در دام دنیا به خاطر اثرات سوئی که دارد، برحذر داشته است.
ابوسعید خدری از رسول خدا جروایت میکند که فرمود: «ان الدنيا حلوة خضرة وان الله مستخلفكم فيها فينظر كيف تعملون، فاتقوا الدنيا، واتقوا النساء، فان اول فتنة بني اسرائيل كانت في النساء» [۳۵۲]. «همانا دنیا شیرین و سرسبز است و خداوند شما را در دنیا، جای داده است تا بنگرد شما چگونه عمل مینمائید. بنابراین، از دنیا و از زنان پرهیز نمائید؛ زیرا اولین فتنهای که بنیاسرائیل به آن دچار شدند، از طریق زنان بود».
ابنعباس میگوید: در جنگ احد وقتی که مشرکین شکست خوردند تیراندازان با مشاهده شکست اولیه مشرکان به یکدیگر گفتند: «خودتان را به پیامبر و مردمان برسانید تا در جمع غنایم از شما سبقت نگیرند. برخی گفتند: بدون اجازه پیامبر اکرم جمکان خود را رها نخواهیم کرد» [۳۵۳].
آن گاه این آیه نازل شد:
﴿مِنكُم مَّن يُرِيدُ ٱلدُّنۡيَا وَمِنكُم مَّن يُرِيدُ ٱلۡأٓخِرَةَ﴾[آل عمران: ۱۵۲].
«برخی از شما خواهان دنیا و برخی خواهان آخرت هستید».
طبری میگوید: هدف از ﴿مِنكُم مَّن يُرِيدُ ٱلدُّنۡيَا﴾مال غنیمت است.
ابنمسعود میگوید: من تصور نمیکردم کسی از یاران رسول خدا ارادۀ دنیا را داشته باشد، تا اینکه در روز احد این آیه نازل شد [۳۵۴].
حوادثی که در جنگ احد اتفاق افتاد، درس مهمی برای داعیان میباشد و بیانگر این است که بسا اوقات فزونطلبی، راهش را به درون دلهای اهل ایمان میگشاید، بدون اینکه آنها متوجه باشند؛ در نتیجه دنیا و دارائیهای آن را برآخرت ترجیح میدهند و دستورات صریح شریعت را مانند تیراندازان با توجیهاتی خاص نادیده میانگارند و دستورات قطعی را به فراموشی میسپارند. انسان مؤمن در حالی که از انگیزههای درونی خود به خصوص از دنیاطلبی و ترجیح آن بر خواستههای ایمان غافل است، مرتکب چنین اعمالی میشود.
بنابراین، داعیان همواره میبایست به بررسی خصوصیات درونی خود بپردازند و به دنیا، قبل از اینکه بین آنها و دستورات شرع حائل شود و آنها را با توجیهات بیجا به مخالفت دستورات شرع وادار نماید، گرایشی نداشته باشند [۳۵۵].
[۳۵۲] مسلم، شماره ۲۷۴۲. [۳۵۳] تفسیر طبری، ج ۳، ص ۴۷۴. [۳۵۴] مرجع سابق. [۳۵۵] المستفاد من قصص القرآن، ج ۲، ص ۱۹۷.
ابنکثیر میگوید: بعد از شکست مسلمانان در جنگ احد و همچنین شهادت عدهای از مسلمانان، شیطان ندائی سرداد که محمد کشته شده است. ابن قمئه هم خود را به مشرکان رساند و گفت: من محمد را کشتهام؛ در حالی که فقط توانسته بود سر رسول خدا جرا زخمی نماید و بسیاری از مسلمانان نیز تصور نمودند که رسول خدا به شهادت رسیده است و از آنجا که قرآن، به موضوع کشتهشدن بسیاری از انبیاء پرداخته است بنابراین، آنها در مورد رسول خدا نیز چنین حادثهای را بعید نمیدانستند و بدین صورت دچار ضعف و سستی گردیدند [۳۵۶]؛ چنانکه قرآن میفرماید:
﴿وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٞ قَدۡ خَلَتۡ مِن قَبۡلِهِ ٱلرُّسُلُۚ أَفَإِيْن مَّاتَ أَوۡ قُتِلَ ٱنقَلَبۡتُمۡ عَلَىٰٓ أَعۡقَٰبِكُمۡۚ وَمَن يَنقَلِبۡ عَلَىٰ عَقِبَيۡهِ فَلَن يَضُرَّ ٱللَّهَ شَيۡٔٗاۗ وَسَيَجۡزِي ٱللَّهُ ٱلشَّٰكِرِينَ١٤٤﴾[آل عمران: ۱۴۴].
«محمد فقط یک پیامبر است که قبل از او پیامبرانی گذشتهاند. آیا اگر وی وفات نماید یا کشته شود، شما به عقب برمیگردید؟ هر کس به عقب برگردد، به خدا ضرری وارد نمینماید و خداوند شاکرین را پاداش خواهد داد».
در تفسیر این آیه گفتهاند: پیامبران برای همیشه در بین اقوامشان باقی نمیمانند؛ بلکه هر موجودی باید طعم مرگ را بچشد و وظیفۀ پیامبران ابلاغ رسالت الهی است که آن را به انجام رساندهاند و طبیعی است که جاوید ماندن پیامبران از مستلزمات رسالت نیست.
خداوند در آیۀ فوق در رد کسانی که بر اثر خبر مرگ یا قتل پیامبر دچار ضعف و سستی گردیدند، میفرماید:
﴿أَفَإِيْن مَّاتَ أَوۡ قُتِلَ ٱنقَلَبۡتُمۡ عَلَىٰٓ أَعۡقَٰبِكُمۡ﴾.
«آیا اگر او بمیرد یاکشته شود، شما به پشت سر برمیگردید و عقبنشینی مینمائید و از جهاد دست میکشید»؟.
سپس میافزاید:
﴿وَمَن يَنقَلِبۡ عَلَىٰ عَقِبَيۡهِ فَلَن يَضُرَّ ٱللَّهَ شَيۡٔٗاۗ وَسَيَجۡزِي ٱللَّهُ ٱلشَّٰكِرِينَ﴾.
«هر کس عقبنشینی بکند، به خدا ضرری نمیرساند و خدا بندگان شاکر را پاداش میدهد».
شاکرین کسانی هستند که در هر حال ثابت قدم میمانند [۳۵۷].
علّت اصلی مصیبت واردشده به مسلمانان در جنگ احد، این بود که آنان این گونه فکر میکردند که ایمان و عقیده و دعوت بهسوی خدا با بودن رسول خدا جنماد اصلی خود را پیدا خواهد نمود و ارتباط بین عقیده یعنی ایمان به خداوند متعال به عنوان یگانه معبود و جاودانگی رسول خدا جبرای همیشه در بین آنها بر اثر محبتی که مغلوب عواطف و احساسات بود، پدید آمده بود. بنابراین ارتباط بین رسالت جاویدان و رسول خدا جبه عنوان بشری که روزی مرگ به سراغش میآید، موضوعی بود که سبب شد تا یاران رسول خدا جدر آن شرایط سخت روز احد دچار وحشت و سردرگمی و حیرت شوند. در حالی که متابعت از رسول خدا جمستلزم وجوب اقتدا به وی در تحمل سختیها و تلاش مستمر جهت نشر رسالت و تبلیغ دعوت و نصرت حق میباشد. و از نظر رسالت اسلامی، این شیوۀ اقتدا موردنظر است و اهمیت دارد و همین امر در ساختار مسیر دعوت و نشر آن در جهان و اعلای کلمهالله مهمترین اساس و پایه محسوب میشود و پیروی علمی و عملی از سنتهای رسول خدا اساسیترین عامل جهت ثبات و وحدت جامعۀ اسلامی و به خصوص داعیان الهی میباشد [۳۵۸].
ابنقیم میگوید: غزوۀ احد از نظر روانی زمینهساز رحلت رسول خدا جبود که خداوند یاران آن حضرت را از اینکه بعد از درگذشت وی عقبنشینی نمایند، نکوهش نمود؛ چراکه آنها موظفند تا بر دین و توحید پیامبر ثابتقدم باشند و در راه آن بمیرند یا کشته شوند؛ زیرا آنها خدای محمد را پرستش میکنند و خدای محمد با مردن و کشتهشدن او، از بین نمیرود. بنابراین، وفات رسول خدا جنباید آنها را از دین برگرداند و در هیچ جایی رسول خدا جبه خلود و جاوید ماندن توصیف نشده است.
[۳۵۶] تفسیر القرآن العظیم، ج ۱، ص ۴۴۱. [۳۵۷] المستفاد من قصص القرآن، ج ۲، ص ۲۰۰. [۳۵۸] محمد رسول الله، صادق عرجون، ج ۳، ص۶۱۶.
مرگ، امری حتمی است که همه موجودات باید با آن روبرو شوند؛ به همین دلیل خداوند کسانی را که از فریاد شیطان متأثر شدند و از دینشان برگشتند، توبیخ و سرزنش نمود و فرمود:
﴿وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٞ قَدۡ خَلَتۡ مِن قَبۡلِهِ ٱلرُّسُلُۚ أَفَإِيْن مَّاتَ أَوۡ قُتِلَ ٱنقَلَبۡتُمۡ عَلَىٰٓ أَعۡقَٰبِكُمۡۚ وَمَن يَنقَلِبۡ عَلَىٰ عَقِبَيۡهِ فَلَن يَضُرَّ ٱللَّهَ شَيۡٔٗاۗ وَسَيَجۡزِي ٱللَّهُ ٱلشَّٰكِرِينَ١٤٤﴾[آل عمران: ۱۴۴].
شاکرین، کسانی هستند که قدر نعمت را دانستند و تا لحظۀ مرگ برآن ثابتقدم ماندند. آثار و پیامدهای این خطاب، با وفات پیامبر اکرم جنمایان گردید؛ چراکه برخی مرتد شدند و از پایداری در راه اسلام خودداری نمودند، امّا شاکرین بر دین خود ثابتقدم ماندند و خدا نیز آنان را با پیروزی بر دشمن و اعطای فرجام نیک، نصرت نمود [۳۵۹].
قرطبی میگوید: این آیه ادامۀ نکوهش شکستخوردگان احد میباشد؛ یعنی، آنها حتی با کشتهشدن پیامبر اکرم ج، نباید دچار ضعف و شکست بشوند؛ زیرا دین خدا با مرگ انبیاء پایان نمیپذیرد» [۳۶۰].
این نظریه، نظریهای مطلوب است؛ چراکه دیدگاه کسانی که در گذشته این گونه تصور میکردند که اسلام با وفات پیامبر به پایان رسیده است و همچنین کسانی که ظهور اسلام و دعوت اسلامی را به پیامبر اکرم جمنحصر کرده بودند، دیدگاهی باطل بوده و هست و علاوه بر آن متوجه قدر و عظمت این دین نگردیدهاند؛ زیرا گسترش دین و پیروزی آن بر سایر ادیان، به اقتضای سنت الهی بوده است و سنت الهی هیچ گاه تغییر نمیپذیرد:
﴿هُوَ ٱلَّذِيٓ أَرۡسَلَ رَسُولَهُۥ بِٱلۡهُدَىٰ وَدِينِ ٱلۡحَقِّ لِيُظۡهِرَهُۥ عَلَى ٱلدِّينِ كُلِّهِۦ وَلَوۡ كَرِهَ ٱلۡمُشۡرِكُونَ٣٣﴾[التوبة: ۳۳].
«او ذاتی است که رسولش را با هدایت و دین حق فرستاد، تا این دین را بر سایر ادیان پیروز گرداند؛ هر چند مشرکان نپسندند».
پس علت پیروزی و غلبه دین اسلام بر سایر ادیان، حقانیت و هدایت بشری آن میباشد [۳۶۱].
این خطاب در ابتدای غزوه احد به خاطر فرضیهای متوجه صحابه شد و در زمان وفات رسول خدا جعملی گردید. «با وفات پیامبر خدا جابوبکر صدیق در حالی که سوار براسب بود، از منزل خود رهسپار مسجدالنبی شد و بدون اینکه با کسی سخنی بگوید، وارد حجره عایشه گردید و سراغ رسول خدا را گرفت و ملحفه را کنار زد و پیشانی آن حضرت را بوسید و گفت: پدر و مادرم فدایت باد، هرگز خداوند تو را دوبار نمیمیراند. مرگی که برای تو مقدر بود، همین است که به آن گرفتار شدهای» [۳۶۲].
ابنعباس میگوید: ابوبکر در حالی از حجره بیرون آمد که عمر مشغول صحبت کردن با مردم بود. ابوبکر گفت: ای عمر! بنشین! عمر نشست. مردم متوجه ابوبکر شدند و عمر را رها کردند. ابوبکر، این آیه را خواند:
﴿وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٞ قَدۡ خَلَتۡ مِن قَبۡلِهِ ٱلرُّسُلُۚ أَفَإِيْن مَّاتَ أَوۡ قُتِلَ ٱنقَلَبۡتُمۡ عَلَىٰٓ أَعۡقَٰبِكُمۡۚ وَمَن يَنقَلِبۡ عَلَىٰ عَقِبَيۡهِ فَلَن يَضُرَّ ٱللَّهَ شَيۡٔٗاۗ وَسَيَجۡزِي ٱللَّهُ ٱلشَّٰكِرِينَ١٤٤﴾
ابوبکر به مردم گفت: هر کس از شما محمد را میپرستید، او اکنون وفات یافته است و هر کس خدا را میپرستد، خدا زنده است و نخواهد مرد.
ابنعباس میگوید: گویا تا آن وقت مردم از نزول این آیه اطلاع نداشتند بنابراین بلافاصله به تلاوت آن پرداختند. همچنین میگوید: سعید بن مسیب به من خبر داد که عمرسمیگفت: به خدا سوگند! بعد از تلاوت ابوبکر چنان وحشتزده شدم، که پاهایم توان تحمل بدنم را نداشت و آن وقت یقین کردم که رسول خدا جوفات نموده است [۳۶۳].
[۳۵۹] زادالمعاد، ج ۳، ص ۲۲۴. [۳۶۰] تفسیر قرطبی، ج ۴، ص۲۲۲. [۳۶۱] مرض النبی و وفاته و اثر ذالک علی الامه، خالد ابوصالح، ص ۲۰ به نقل از غزوه احد دراسة دعویه، ص ۱۹۱. [۳۶۲] البخاری، کتاب المغازی، باب مرض رسول الله و وفاته، شماره ۲۲۵۲. [۳۶۳] بخاری، کتاب المغازی، شماره ۴۴۵۲.
پیامبر اکرم جتیراندازانی را که در غزوه احد، در اجتهاد خود دچار اشتباه شدند، از صف مجاهدان بیرون نگردانید و به دلیل ضعف و کمبود تجربهای که داشتند به مذمت آنان نپرداخت؛ بلکه با گذشت، ترحم و بردباری، ضعفشان را پذیرفت و خداوند متعال نیز تمام شرکتکنندگان در احد را با وجود اینکه برخی از آنها مرتکب اشتباهات عظیمی گردیده بودند که خسارتهای سخت و عمیقی را در پی داشت، مشمول گذشت خویش گردانید و از اشتباهات و نتایج این اشتباهات صرفنظر نمود:
﴿وَلَقَدۡ صَدَقَكُمُ ٱللَّهُ وَعۡدَهُۥٓ إِذۡ تَحُسُّونَهُم بِإِذۡنِهِۦۖ حَتَّىٰٓ إِذَا فَشِلۡتُمۡ وَتَنَٰزَعۡتُمۡ فِي ٱلۡأَمۡرِ وَعَصَيۡتُم مِّنۢ بَعۡدِ مَآ أَرَىٰكُم مَّا تُحِبُّونَۚ مِنكُم مَّن يُرِيدُ ٱلدُّنۡيَا وَمِنكُم مَّن يُرِيدُ ٱلۡأٓخِرَةَۚ ثُمَّ صَرَفَكُمۡ عَنۡهُمۡ لِيَبۡتَلِيَكُمۡۖ وَلَقَدۡ عَفَا عَنكُمۡۗ وَٱللَّهُ ذُو فَضۡلٍ عَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ١٥٢﴾[آل عمران: ۱۵۲].
«خداوند به وعدۀ خویش با شما وفا نمود. آن گاه که آنها را به ارادۀ خداوند از پا درمیآورید تا اینکه سست شدید و در امر (ماندن در سنگرها و نماندن) اختلاف نمودید و نافرمانی نمودید؛ بعد از اینکه خداوند به شما نشان داد آنچه را دوست داشتید، برخی از شما ارادۀ دنیا داشتید و برخی ارادۀ آخرت، سپس خداوند شما را از آنها منصرف گردانید تا شما را بیازماید و خداوند شما را بخشید. خداوند برمؤمنان دارای فضل و رحمت است».
نکته مهم دیگری که بعد از عفو الهی در قضیه احد، حائز است، موضعگیری رسول خدا جاست که در دل افراد مزبور آثار عمیقی به جا گذاشت؛ چراکه آنها تصور میکردند کسی که از نتیجه تلخ اشتباهاتشان از همه بیشتر متحمل خسارت گردیده است، رسول خدا جاست بنابراین، بعد از عفو الهی که شامل حال آنها شده بود، آنان به گذشت پیامبر نیز احتیاج داشتند. به همین دلیل خداوند متعال از پیامبر خواست که از آنان گذشت نماید و آنها را در امور مشارکت دهد:
﴿فَبِمَا رَحۡمَةٖ مِّنَ ٱللَّهِ لِنتَ لَهُمۡۖ وَلَوۡ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ ٱلۡقَلۡبِ لَٱنفَضُّواْ مِنۡ حَوۡلِكَۖ فَٱعۡفُ عَنۡهُمۡ وَٱسۡتَغۡفِرۡ لَهُمۡ وَشَاوِرۡهُمۡ فِي ٱلۡأَمۡرِۖ فَإِذَا عَزَمۡتَ فَتَوَكَّلۡ عَلَى ٱللَّهِۚ إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلۡمُتَوَكِّلِينَ١٥٩﴾[آل عمران: ۱۵۹].
«بنابر رحمت الهی است که شما برای آنها نرم شدهای. اگر خشن و سخت دل میبودی، از اطرافت پراکنده میشدند؛ آنها را ببخش و برایشان طلب مغفرت نما و در امر با آنها مشورت کن. هر وقت اراده نمودی، برخدا توکل کن؛ خداوند متوکلین را دوست دارد».
هدف عبدالله بن سلول و سپاه همراه وی که تعداد آنان سیصد نفر میرسید، ایجاد نوعی اضطراب و بینظمی در سپاه اسلام بود تا از این طریق روحیه مجاهدان تضعیف و دشمن تشویق و تقویت گردد. او با این عمل خویش خواست تا سرنوشت اسلام را تغییر دهد بنابراین، وقتی عبدالله بن حرام کوشید تا وی را از این عمل منصرف گرداند، او و همراهانش نپذیرفتند [۳۶۴].
در مورد این گروه، خداوند میفرماید:
﴿وَمَآ أَصَٰبَكُمۡ يَوۡمَ ٱلۡتَقَى ٱلۡجَمۡعَانِ فَبِإِذۡنِ ٱللَّهِ وَلِيَعۡلَمَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ١٦٦ وَلِيَعۡلَمَ ٱلَّذِينَ نَافَقُواْۚ وَقِيلَ لَهُمۡ تَعَالَوۡاْ قَٰتِلُواْ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ أَوِ ٱدۡفَعُواْۖ قَالُواْ لَوۡ نَعۡلَمُ قِتَالٗا لَّٱتَّبَعۡنَٰكُمۡۗ هُمۡ لِلۡكُفۡرِ يَوۡمَئِذٍ أَقۡرَبُ مِنۡهُمۡ لِلۡإِيمَٰنِۚ يَقُولُونَ بِأَفۡوَٰهِهِم مَّا لَيۡسَ فِي قُلُوبِهِمۡۚ وَٱللَّهُ أَعۡلَمُ بِمَا يَكۡتُمُونَ١٦٧﴾[آل عمران: ۱۶۶-۱۶۷].
«آنچه در روز رویاروئی دو گروه به شما رسید، به اذن خدا است تا خداوند مؤمنان را مشخص گرداند و نیز برای این بود که منافقان را مشخص گرداند. منافقانی که چون به آنها گفته شد بیائید در راه خدا بجنگید یا دفاع نمائید، گفتند : اگر ما جنگ میدانستیم از شما پیروی میکردیم. آنها در آن روز به کفر تا ایمان نزدیکتر بودند. به زبان آن چیزی را میگویند که در قلبشان نیست، خداوند داناتر است به آنچه پنهانش میدارند».
با وجود حساس بودن شرایط و نیاز مسلمانان به دلیل کمبود نفرات و کثرت سپاه قریش، پیامبر اکرم ج، منافقان مزبور را به حال خود واگذار نمود و به آنها اهمیتی نداد و صرفاً به رسوائیشان در برابر مردم اکتفاء نمود [۳۶۵]و این شیوه در توبیخ و توهین ابنسلول اثر بسزایی داشت. ابنسلول بعد از اینکه از بازگشت پیامبر از حمرالاسد اطلاع یافت، اراده نمود تا مردم را براطاعت از پیامبر تشویق نماید:
امام زهری میگوید: از آنجا که عبدالله بن ابی در بین قومش از جایگاه خاصی برخوردار بود، همواره میکوشید تا این جایگاه خود را حفظ نماید، بر این اساس، روزهای جمعه وقتی که رسول خدا جبه ایراد خطبه میپرداخت، در پایان بلند میشد و میگفت: ای مردم! این پیامبر خدا بین شما است؛ خداوند شما را به وسیله او پیروز، بزرگوار و عزیز گردانیده است. او را یاری کنید و سخنش را بشنوید و از او اطاعت نمایید! امّا با ارتکاب خیانتی که در جنگ احد انجام داد، خواست تا سخنانش را تکرار نماید، اما مسلمانان جامهاش را کشیدند و گفتند: ای دشمن خدا! با آنچه در احد مرتکب شدی، شایستگی گفتن چنین سخنانی را نداری؛ سرجایت بنشین!.
او در حالی که صفها را میشکافت و از مسجد بیرون میشد با خود میگفت: گویا مرتکب شری شدهام؛ چراکه من خواستم از او حمایت کنم. وقتی چند نفر از انصار با او روبرو گردیدند، گفتند: چه شده است؟ گفت: بلند شدم تا از او حمایت کنم، چند نفر از یارانش لباسهایم را کشیدند و مرا توبیخ کردند، گویا سخنان بدی گفتم.
آنها گفتند: خودت را به پیامبر برسان تا برایت طلب مغفرت نماید.
او گفت: به خدا سوگند! از او طلب مغفرت نمیخواهم [۳۶۶].
[۳۶۴] غزوه احد دراسه دعویه، ص ۲۱۹. [۳۶۵] همان، ص ۲۲۰. [۳۶۶] البدایة والنهایة، ۴، ص ۵۳.
انس بن مالک جمیگوید: پیامبر اکرم جبا مشاهدۀ کوه احد، فرمود: «هذا جبل يحبنا و نحبه» [۳۶۷]این کوهی است که ما را دوست دارد و ما نیز او را دوست داریم. جمله فوق بیانگر احساس دقیق رسول خدا جاست؛ چراکه وی دستاوردهای مسلمانان را از این کوه، با قابلیتی که خداوند در این کوه نهفته بود مقایسه نمود و به شفافترین وجه احساسات خود را در قالب جمله فوق بیان داشت آیا این وجدان زنده و احساس دقیق یکی از نمونههای بارز وفاداری نیست؟.
به درستی کسی که به احسان سنگ بیجانی اعتراف مینماید و از اخلاق والای انسانی جنبهای را به آن نسبت میدهد که جز اهل شعور دارای فضل، کسی دیگر به آن متصف نیست، شایسته است تا کوچکترین احسان هیچ انسانی را نادیده نگیرد؛ چراکه وفایش به جمادات به حدی رسیده است که دقیقترین و ظریفترین تعابیر را در حقشان به کار میگیرد بنابراین، میزان وفایش به انسانی که اهل وفا باشد، به مراتب بیشتر از این خواهد بود [۳۶۸].
حدیث نبوی فوق در برگیرنده معانی فراوانی است که بخشی از آن را حمیدی و مطالبی را نیز استاد صالح الشامی بیان نموده است:
انسانها بین مصیبت و زمان و مکان وقوع آن به گونهای ارتباط برقرار مینمایند و این شیوه بعد از اسلام نیز رواج داشته است. شاید برای اجتناب از همین گمان جاهلی بود که رسول خدا نسبت به کوه احد که در دامنه آن لشکر اسلام دچار شکست شد، فرمود: کوهی است که ما را دوست دارد و ما نیز او را دوست میداریم. بر اساس این فرمایش رسول خدا جمسلمانان با مشاهدۀ کوه احد، به جای نفرت و احساس نحوست، با دید عزت و محبت به آن خواهد نگریست تا همه بدانند که مکان و زمان، مخلوق خداوند هستند و هیچ نقشی در حوادث پدید آمده ندارند؛ چراکه همه امور به دست خداست و شهادت در راه خدا ارزش محسوب میگردد نه مصیبت و چگونه کوه احد، عزیز و دوست داشتنی نباشد در حالی که سیدالشهدا و هفتاد تن از بهترین یاران رسول خدا را در دامنه خود جای داده است [۳۶۹].
[۳۶۷] صحیح البخاری، المغازی، شماره ۴۰۴۸. [۳۶۸] التاریخ الإسلامی، ج ۵، ص ۱۹۸. [۳۶۹] معین السیرة النبویة، ص ۴۲۷.
سعد بن ابیوقاص سمیگوید: روز احد دو نفر را مشاهده نمودم که لباسهای سفید به تن داشتند و از رسول خدا جدفاع میکردند؛ یکی در طرف راست و دیگری در طرف چپ آن حضرت ایستاده بود و تا آن روز چنین انسانهایی را ندیده بودم. ( آنها جبرئیل و میکائیل بودند) [۳۷۰].
از حضور فرشتگان در احد مبنی بر دفاع از رسول خدا جتنها این موضوع به اثبات رسیده است؛ زیرا برای امداد الهی سه شرط وجود دارد که عبارتاند از : ۱- صبر ۲- تقوا ۳- هجوم دشمنان و چون شرایط فوق تحقق نیافت، امداد الهی نیز صورت نگرفت.
خداوند میفرماید:
﴿إِذۡ تَقُولُ لِلۡمُؤۡمِنِينَ أَلَن يَكۡفِيَكُمۡ أَن يُمِدَّكُمۡ رَبُّكُم بِثَلَٰثَةِ ءَالَٰفٖ مِّنَ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةِ مُنزَلِينَ١٢٤ بَلَىٰٓۚ إِن تَصۡبِرُواْ وَتَتَّقُواْ وَيَأۡتُوكُم مِّن فَوۡرِهِمۡ هَٰذَا يُمۡدِدۡكُمۡ رَبُّكُم بِخَمۡسَةِ ءَالَٰفٖ مِّنَ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةِ مُسَوِّمِينَ١٢٥﴾[آل عمران: ۱۲۴-۱۲۵].
«آن گاه که تو (پیامبر) به مومنان گفتی: آیا شما را کافی نیست که پروردگارتان با سه هزار فرشته فرستاده یاریتان کرد؟ آری! اگر بردباری داشته باشید و صبر نمائید و از خداوند بترسید و آنان هم برشما هجوم آورند، خداوند شما را با پنج هزار فرشته نشاندار، یاری خواهد نمود».
[۳۷۰] مسلم، کتاب الفضائل، باب فی قتال جبرئیل و میکائیل، ج ۴، ص ۱۸۰۲.
سورۀ انفال از غزوه بدر و سورۀ آل عمران از جنگ احد جهت تعلیم و آگاهی مفاهیمی همانند قضا و قدر، مرگ و زندگی، شکست و پیروزی، سود و زیان، ایمان و نفاق و غیره به تفصیل سخن گفته است.
یکی از مفاهیمی که اصحاب و یاران رسول خدا در خلال رویدادهای بدر و احد و سورههای انفال و آل عمران فراگرفتند، اصول شکست و پیروزی است که قرآن به تفصیل به آن پرداخته است که میتوان آنها را در نکات ذیل ذکر نمود:
الف: پیروزی و موفقیت در ابتداء و انتها بدست خداست نه بدست کسی دیگر و او به هر کس بخواهد، میبخشد و از هر کس بخواهد، سلب مینماید و همین طور رزق، أجل و غیره؛ چنانکه میفرماید:
﴿وَمَا جَعَلَهُ ٱللَّهُ إِلَّا بُشۡرَىٰ وَلِتَطۡمَئِنَّ بِهِۦ قُلُوبُكُمۡۚ وَمَا ٱلنَّصۡرُ إِلَّا مِنۡ عِندِ ٱللَّهِۚ إِنَّ ٱللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ١٠﴾[الأنفال: ۱۰].
«خدا، امداد را تنها برای مژدهدادن به شما و آرامش پیداکردن دل شما قرار داده است وگرنه پیروزی جز از جانب خدا میسر نیست. همانا خداوند غالب و با حکمت است».
ب - اگر خدا در تقدیر گروهی پیروزی و موفقیت را نوشته است، هیچ قدرتی در دنیا نمیتواند مانع آن شود و همچنین اگر شکست را برای گروهی مقدر نموده است، هیچ قدرتی نمیتواند جلوی آن شکست را بگیرد؛ چنانکه میفرماید:
﴿إِن يَنصُرۡكُمُ ٱللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَكُمۡۖ وَإِن يَخۡذُلۡكُمۡ فَمَن ذَا ٱلَّذِي يَنصُرُكُم مِّنۢ بَعۡدِهِۦۗ وَعَلَى ٱللَّهِ فَلۡيَتَوَكَّلِ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ١٦٠﴾[آل عمران: ۱۶۰].
«اگر خداوند شما را پیروز گرداند، هیچ نیرویی برشما غلبه نمیکند و اگر خداوند شما را رها گرداند، چه کسی است که غیر از خدا شما را نصرت دهد. مؤمنان باید برخداوند توکل نمایند».
ج - نصرت الهی دارای اصول و ضوابط ثابتی است و انسانها موظفند این اصول و مبانی را شناسایی و در زندگی خویش اجرا نمایند؛ چنانکه خداوند میفرماید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِن تَنصُرُواْ ٱللَّهَ يَنصُرۡكُمۡ وَيُثَبِّتۡ أَقۡدَامَكُمۡ٧﴾[محمد: ۷].
«ای مؤمنان، اگر خدا را نصرت نمائید، خداوند نیز شما را نصرت میکند و قدمهایتان را ثابت میگرداند».
بدیهی است که نصرت الهی با پذیرفتن دستورات او و استقامت و جهاد در راه او تحقق مییابد.
د - وحدت کلمه و وحدت صفوف، اساس پیروزی است و اختلاف کلمه به منزله شکست و نابودی است:
﴿وَأَطِيعُواْ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ وَلَا تَنَٰزَعُواْ فَتَفۡشَلُواْ وَتَذۡهَبَ رِيحُكُمۡۖ وَٱصۡبِرُوٓاْۚ إِنَّ ٱللَّهَ مَعَ ٱلصَّٰبِرِينَ٤٦﴾[الأنفال: ۴۶].
«و از خدا و پیامبرش اطاعت نمائید و با یکدیگر نزاع نکنید که ضعیف میشوید و شوکت شما از بین میرود و صبر را پیشه سازید که خدا با صابران است».
ه - اطاعت و نافرمانی و سرپیچی نکردن از دستورات الهی، در موفقیت و پیروزی نقش بسزائی دارد و نافرمانی و سرپیچی از دستورات الهی موجب شکست و نابودی میگردد.
و - محبت دنیا و فزونطلبی یکی از راههای سلب امداد و نصرت الهی است:
﴿حَتَّىٰٓ إِذَا فَشِلۡتُمۡ وَتَنَٰزَعۡتُمۡ فِي ٱلۡأَمۡرِ وَعَصَيۡتُم مِّنۢ بَعۡدِ مَآ أَرَىٰكُم مَّا تُحِبُّونَۚ مِنكُم مَّن يُرِيدُ ٱلدُّنۡيَا وَمِنكُم مَّن يُرِيدُ﴾[آل عمران: ۱۵۲].
ز – کمبود افراد و تجهیزات نظامی، باعث شکست نمیشود؛ چنانکه خداوند میفرماید:
﴿وَلَقَدۡ نَصَرَكُمُ ٱللَّهُ بِبَدۡرٖ وَأَنتُمۡ أَذِلَّةٞۖ فَٱتَّقُواْ ٱللَّهَ لَعَلَّكُمۡ تَشۡكُرُونَ١٢٣﴾[آل عمران: ۱۲۳].
«خداوند شمارا در بدر پیروز گردانید، در حالی که شما ناچیز بودید؛ پس از خدا بترسید تا شکر وی را به جای آورید».
ح - آمادگی روحی و مادی جهت مبارزه با دشمن الزامی است [۳۷۱]؛ چنانکه خداوند میفرماید:
﴿وَأَعِدُّواْ لَهُم مَّا ٱسۡتَطَعۡتُم مِّن قُوَّةٖ وَمِن رِّبَاطِ ٱلۡخَيۡلِ تُرۡهِبُونَ بِهِۦ عَدُوَّ ٱللَّهِ وَعَدُوَّكُمۡ وَءَاخَرِينَ مِن دُونِهِمۡ لَا تَعۡلَمُونَهُمُ ٱللَّهُ يَعۡلَمُهُمۡۚ وَمَا تُنفِقُواْ مِن شَيۡءٖ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ يُوَفَّ إِلَيۡكُمۡ وَأَنتُمۡ لَا تُظۡلَمُونَ٦٠﴾[الأنفال: ۶۰].
«برای مبارزه با آنان تا آنجا که میتوانید از نظر قدرت (مادی و معنوی) و اسبهای ورزیده آماده نمائید تا با این طریق موجب ترس و هراس دشمن خدا و دشمن خویش را و کسانی دیگر را که شما آنها را نمیشناسید و خداوند آنها را میشناسد، فراهم آید. آنچه در راه خدا خرج میکنید، پاداش کامل آن به شما داده میشود و برشما ظلم نمیشود».
ط - استقامت در جنگ و صبر در رویارویی با دشمن، یکی از مهمترین عوامل پیروزی است؛ چنانکه خداوند میفرماید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِذَا لَقِيتُمۡ فِئَةٗ فَٱثۡبُتُواْ وَٱذۡكُرُواْ ٱللَّهَ كَثِيرٗا لَّعَلَّكُمۡ تُفۡلِحُونَ٤٥﴾[الأنفال: ۴۵].
«ای مؤمنان، هرگاه با دستهای روبرو شدید، ثابت قدم باشید و خداوند را به کثرت ذکرکنید تا رستگار شوید».
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِذَا لَقِيتُمُ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ زَحۡفٗا فَلَا تُوَلُّوهُمُ ٱلۡأَدۡبَارَ١٥﴾[الأنفال: ۱۵].
«ای مؤمنان! هنگامی که با جمع کافران روبرو شدید، به آنان پشت نکنید».
ی – مؤثرترین عامل برای دستیابی به ثبات و استقامت در جنگ، ذکر زیاد با توجه قلب به سوی خدا و استمداد از او و توکل برخدا و اعتماد ننمودن بر اسباب وتجهیزات نظامی است [۳۷۲].
چنانکه خداوند میفرماید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِذَا لَقِيتُمۡ فِئَةٗ فَٱثۡبُتُواْ وَٱذۡكُرُواْ ٱللَّهَ كَثِيرٗا لَّعَلَّكُمۡ تُفۡلِحُونَ٤٥﴾[الأنفال: ۴۵].
«ای مؤمنان، هرگاه با دستهای روبرو شدید، استقامت نموده و خداوند را به کثرت یاد نمائید؛ شاید رستگار شوید».
[۳۷۱] فقه السیرة النبویة، غضبان، ص ۴۶۱ – ۴۶۲. [۳۷۲] همان، ص ۴۶۳.
رسول خدا جمیفرماید: بعد از به شهادت رسیدن شهدای احد، خداوند ارواح آنها را در چینهدانهای پرندگان سبز قرار داد و آنها در نهرها و باغستانهای بهشت به گشت و گذار و خوردن میوهها مشغول هستند. این پرندگان به چراغهای طلایی در زیر عرش پناه میبرند. آنها هنگامی که به این خورد و نوش پاک و استراحتگاه زیبا دست مییابند میگویند: ای کاش! برادرانمان از فرجام نیک ما خبر میداشتند و از جهاد و مبارزه دست نمیکشیدند.
خداوند میفرماید: من این را به اطلاع آنها میرسانم. بنابراین، این آیات نازل گردید [۳۷۳]:
﴿وَلَا تَحۡسَبَنَّ ٱلَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ أَمۡوَٰتَۢاۚ بَلۡ أَحۡيَآءٌ عِندَ رَبِّهِمۡ يُرۡزَقُونَ١٦٩ فَرِحِينَ بِمَآ ءَاتَىٰهُمُ ٱللَّهُ مِن فَضۡلِهِۦ وَيَسۡتَبۡشِرُونَ بِٱلَّذِينَ لَمۡ يَلۡحَقُواْ بِهِم مِّنۡ خَلۡفِهِمۡ أَلَّا خَوۡفٌ عَلَيۡهِمۡ وَلَا هُمۡ يَحۡزَنُونَ١٧٠ ۞يَسۡتَبۡشِرُونَ بِنِعۡمَةٖ مِّنَ ٱللَّهِ وَفَضۡلٖ وَأَنَّ ٱللَّهَ لَا يُضِيعُ أَجۡرَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ١٧١﴾[آل عمران: ۱۶۹-۱۷۱].
«کسانی را که در راه خدا کشته شدند، مرده مپندارید. آنها زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میخورند. از آنچه خداوند از فضل و نعمتش به آنها داده است، خوشحالند و به کسانی که پشت سرآنها ماندهاند و به آنها ملحق نشدهاند، مژده میدهند که ترس و هراسی برایشان نیست و آنان اندوهگین نخواهند شد».
واحدی در تفسیر آیات فوق از سعید بن جبیر چنین نقل میکند:
حمزه بن عبدالمطلب و مصعب بن عمیر بعد از اینکه در غزوه احد به شهادت رسیدند و به نعمتهای الهی نائل گشتند، گفتند: کاش برادرانمان میدانستند و بیشتر در جهاد میکوشیدند! خداوند فرمود: من وضعیت شما را به آنها اطلاع میدهم؛ سپس این آیات نازل گردید.
امام بخاری از مسروق روایت مینماید که ما از عبدالله بن مسعود در مورد این آیه پرسیدیم و گفت: ما نیز در این مورد از رسول خدا ججویا شدیم. آن حضرت فرمود: ارواحشان در چینهدان پرندگان سبز رنگ است؛ آنها معلق به چراغهای عرش میباشند و در هر جا از بهشت بخواهند، گردش مینمایند آنها از خدا چنین خواستند: بارالها! ارواح ما را به اجسادمان برگردان تا باری دیگر در راه تو کشته شویم، اما چون خداوند میدانست که نیازی به بازگرداندن آنها نیست، آنان را به حال خودشان رها نمود [۳۷۴].
[۳۷۳] تفسیر طبری، ج ۴، ص ۱۷۰. [۳۷۴] مسلم، کتاب الإمارة، باب ارواح الشهداء فی الجنه، ج ۳، ص ۱۵۰۲.
مهمترین رسانه تبلیغاتی عهد نبوی، سرودن اشعار بود. شعرای مشرکان بعد از بدر موضعگیری دفاعی داشتند و مرثیه میخواندند، اما در احد کوشیدند تا پیروزی خود را بزرگ جلوه دهند و این پیروزی را یکی از افتخارات خویش میدانستند. اما در برابر این غرور پوشالی مشرکان که افرادی چون هبیره بن ابیوهب، عبدالله بن زبعری ، ضرار بن خطاب و عمرو بن عاص آنرا فرماندهی میکرد، از شاعران مسلمان، حسان بن ثابت، کعب بن مالک و عبدالله بن رواحه نیز در رد حملات مشرکان سکوت نکردند [۳۷۵].
قصیدههای حسان بن ثابت چون صاعقه بر مشرکان فرود میآمد. او از شجاعت مسلمانان که توانسته بودند، فرماندهان مشرکان را به قتل برسانند، سخن میگفت و مشرکان را که نتوانستند از پرچم خود دفاع کنند و آن را رها کردند و سرانجام به دستزنی افتاد، مورد نکوهش قرار داد و آنها را به بزدلی توصیف نمود.
قصاید اهانتآمیز حسان، مشرکان را به یاد ذلت و بزدلیای انداخت که در آغاز معرکه به آن دچار شده بودند تا از این طریق به پیروزیای که نهایتاً به آن دست یافتند، مغرور نشوند [۳۷۶].
اشعار حسان در مورد زنی به نام عمره بنت علقمه حارثیه که پرچم سپاه مشرکان را بدست گرفت، از این قرار بود:
إذا عضل سقیت إلینا کانها
جدابة شرك معلمـات الحواجب
اقمنا لهم طعناً مبیراً منکِّلاً
وحزناهم بالضرب من کل جانب
فلولا لواء الحارثیة اصبحوا
یباعون في الاسواق بیع الجلائب
«وقتی که قبیله عضل به سوی ما فرستاده شد، به مثابه بچه آهوانی در دام افتاده و مشخص بودند. برآنها ضربات مهلک و نابود کننده وارد کردیم و با ضربات از هر طرف آنها را نگران ساختیم. و چنانچه پرچم حارثیه نمیبود، آنها چون کالاهای فروشی در بازار فروخته میشدند».
غلام حبشی بنیطلحه نیز چون پرچم را از حارثیه به قصد جنگ گرفت، تا کشته شد. در این مورد حسان میگوید:
فخرتم باللواء وشرُّفخر
لواء حين رُدَّ الي صُؤاب
جعلتم فخركم فيه بعبد
و ألام من يطأ عَفَر التراب
ظننتم والسفيه له ظنون
وما إن ذاك من امر الصواب
[۳۷۷]
«به پرچم افتخار نمودید و چه افتخار بدی است که پرچم شما بدست صواب سپرده شد. به پرچمی افتخار نمودید که آخرالامر به دست غلامی افتاد؛ در حالی که او پستترین فردی است که بر خاک، قدم نهاده است.
شما پنداشتید و انسان نادان همواره در پندار بسر میبرد، اما عاقبت صواب چه شد»؟.
کعب بن مالک نیز در رد بعضی از شعرای قریش چنین سروده است:
ابلغ قريشاً وخير القول اصدقه
والصدق عند ذوي الألباب مقبول
أن قد قتلنا بقتلانا سراتكم
اهل اللواء ففيمـا يكثر القيل
ويوم بدر لقيناكم لنا مداد
فيه مع النصر ميكال و جبريل
ان تقتلونا فدين الحق فطرتنا
والقتل في الحق عندالله تفضيل
وان تروا امرنا في رأيكم سفها
فرأي من خالف الإسلام تضليل
[۳۷۸]
«به قریش برسان و بهترین سخن صادقترین آن است؛ چراکه راستی نزد اهل خرد، همواره مقبول است. ما در برابر کشتهشدگان خویش، سرداران و پرچمداران شما را کشتیم؛ پس چرا سخنان بیهودهای بر زبان میآورید؟ ما روز بدر با امداد الهی و پیروزیای که میکائیل و جبریل در آن نقش داشت، با شما روبرو شدیم. اگر ما را بکشید، دین حق فطرت ماست، کشته شدن در راه حق نزد خداوند فضیلت و برتری است.
اگر شما بنابر تصورتان، دین ما را نابخردی میدانید؛ پس دیدگاه کسانی که با اسلام مخالفند، سراسر گمراهی و تباهی است».
یکی از شگفتانگیزترین قصائدی که در این جنگ سرد سروده شده است، قصیده ضرار بن خطاب است که قبل از مسلمانشدن به پیروزی رسول خدا و مهاجران در بدر افتخار مینمود. بنابراین، چنین میسراید:
فان تظفروا في يوم بدر فانمـا
باحمد امسي جدكم وهو ظاهر
وبالنفر الأخيار هم أولياؤه
یحامون في اللاواء والـموت حاضر
بعد ابوبكر وحمزه فيهم
وبد عن علي وسط من انت ذاكر
و يدعي ابوحفص وعثمـان منهم
وسعد اذا ما كان في الحرب حاضر
اولئك لا من نتجت من ديارها
بنوالأوس والنجار حين تفاخر
[۳۷۹]
«اگر در بدر پیروز شدید، علتش وجود احمد جاست که حامی شما بود و او همیشه پیروز است. همین طور پیروزیتان به خاطر وجود بهترین افرادی بود که دوستان احمد بودند و در شرایط اضطراری و مرگآفرین از پرچم دفاع میکردند.
اگر آن را به یاد آوری، ابوبکر و حمزه و همین طور علی نیز در جمعشان بود.
آنها کسانی بودند که از نسل بنینجار و اوس نبودند که به آنها افتخار کنند».
ضرار بن خطاب با توجه به معیارهای جاهلی، پیروزی مسلمانان را نیز بر اثر مسائل طایفهای و قبیلهای دانست، اما کعب سدر جواب او این گونه سرود:
وفینا رسول الله والأوس
له معقل منهم عزیز وناصر
وجمع بنیالنجار تحت لوائه
یمسون في الـمأزی والنقع ثائر
در ادامه افزود:
وکان رسول الله قدقال اقبلوا
فولوا وقالوا: انمـا انت ساحر
لأمر اراد الله ان یهلکوا به
ولیس لأمر حمه النار زاجر
وبیوم بدر اذ نرد وجوههم
جبریل تحت لوائنا ومحمد
«رسول خدا میان ما بود و قبیلۀ بنیاوس و فردی قوی و نیرومند چون معقل در کنار او بود. طایفه بنینجار زیر پرچمش بودند و با وجود اینکه گرد و غبار همه جا را فراگرفته بود، آنان به سوی جنگ میشتافتند.
پیامبر از همه خواسته بود که دین اسلام را بپذیرند، امّا مشرکان سرپیچی کردند و گفتند تو ساحری بیش نیستی. خداوند بنابر حکمتی خواست تا آنها هلاک شوند و آنچه را خدا بخواهد که در آتش بسوزد، چارهای جز آن نیست. روز بدر وقتی که چهرههای آنها (مشرکان) را برمیگرداندیم، پرچمدار ما محمد و جبرئیل بود».
مؤلف کتاب عقد فرید میگوید: این قطعه فخرآمیزترین شعری است که تا به حال عرب آن را سرود، است [۳۸۰].
[۳۷۵] معین السیرة، ص ۲۵۲-۲۵۳. [۳۷۶] التاریخ الإسلامی، ج ۵، ص ۲۱. [۳۷۷] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۸۷. [۳۷۸] همان، ص ۱۶۴. [۳۷۹] معین السیرة، ص ۲۵۲. [۳۸۰] معین السیرة، ص ۲۵۲.
بعد از شکستی که مشرکان در جنگ بدر متحمل گردیدند، درصدد فرصتی مناسب بودند تا این شکست را جبران نمایند بنابارین، جنگ احد برای دشمنان دولت اسلامی، روزنه امیدی برای جبران این شکست محسوب میگردید. از نتیجه این جنگ، مشرکان عرب استنباط نمودند که مبارزه با مسلمانان و غلبه برآنان کار چندان محالی نیست. به همین جهت آنان درصدد حمله به مدینه و نابودسازی مسلمانان برآمدند.
نخست بنواسد به دولت نوپای اسلامی چشم طمع دوخت و همچنین خالد بن سفیان هزلی برای حمله به مدینه آماده میشد و بنیعضل و قاره به فریبدادن مسلمانان جرأت کردند و همین طور عامر بن طفیل، قاریان و داعیانی که درامان بودند، به قتل رسانید و یهود بنینضیر درصدد ترور رسول خدا جبرآمدند، اما رسول خدا جدر برابر همه این تلاشهای مذبوحانه، با شجاعت و فراست و برنامهریزی دقیق ایستادگی نمود.
جاسوسانی که رسول خدا جدر شبهجزیره عربستان گسیل داشته بود، خبر آمادگی بنواسد بن خزیمه به فرماندهی طلیحه اسدی را، که قصد حمله به مدینه به امید دستیافتن به دارائیهای آن و حمایت از قریش در تجاوز بر مسلمانان داشت، رساندند.
رسول خدا جبعد از اطلاع از این امر، گروهی متشکل از صد و پنجاه نفر مهاجر و انصار را به سرپرستی اباسلمه بن عبدالأسد مخزومی به سوی بنیاسد فرستاد [۳۸۱]و فرمود: قبل از آنکه افراد آنها برتو حمله کنند، برآنها یورش ببر [۳۸۲].
ابوسلمه، به سوی بنیاسد حرکت نمود و بسیاری از گوسفندان و چهارپایانشان را به غنیمت گرفت و با پیروزی تمام در حالی که دشمن را سراسیمه و پراکنده گردانیده بود، به مدینه بازگشت.
ابوسلمه از پیشگامان دعوت اسلامی بود که بعد از بازگشت به مدینه بر اثر عفونت زخمی که از احد برداشته بود، درگذشت [۳۸۳].
نکاتی که در این سریه وجود دارد عبارتند از:
۱- تاکتیک جنگی به موقع و حساب شده رسول خدا جموجب گردید که دشمن غافلگیر گردد؛ زیرا آنها چنین میپنداشتند که مسلمانان بعد از شکست در احد نخواهند نتوانست بلافاصله آن را جبران نمایند، اما هجوم سوارکاران ابوسلمه آنها را کاملاً غافلگیر کرد و از جانب مسلمانان به گونهای دچار رعب و وحشت گشتند که تصور حمله به مدینه را به فراموشی سپردند.
۲- نکته دیگر، دقت مسلمانان در تعیین انتخاب زمان جنگ و حفظ اسرار نظامی است که با وجود مسافت طولانی، قبل از اینکه دشمن نقشه خود را عملی سازد، موجب شکست نقشه آنان گردیدند.
یکی از مهمترین عوامل پیروزی مسلمانان در این سریه، دقت عمل آنان بود که تأثیر عمیقی در روحیه دشمن به جا گذاشت و برای آنان که مسلمانان توان هرگونه حمله غافلگیرانه را در هر شرایط و زمانی دارند و دشمن اذعان نمود که هیچ گاه از تهاجم مسلمانان درامان نیست. بنابراین، درصدد ایجاد صلح با مسلمانان برآمدند [۳۸۴].
[۳۸۱] نظرة النعیم، ج ۱، ۳۱۳. [۳۸۲] قراءه سیاسیة للسیره النبویه، ص ۱۶۲-۱۶۳. [۳۸۳] فقه السیرة، غزالی، ص ۲۷۴. [۳۸۴] التاریخ الإسلامی، حمیدی، ج ۶، ص ۲۳.
خالد بن سفیان هذلی در عرفات به جمعآوری جنگجویان بنیهذیل پرداخت و جهت تقویت قریش علیه مسلمانان و دفاع از عقاید فاسد آنها و چشمداشت به ثروت مدینه آماده میگردید.
رسول خدا ج، عبدالله بن أنیس جهنی را که از اصحاب بزرگوار او بود، جهت قتل خالد هذلی فرستاد [۳۸۵].
عبدالله بن أنیس این ماجرا را این گونه بیان میکند:
رسول خدا جمرا به حضور طلبید و فرمود: «به من خبر رسیده است که خالد بن سفیان، مردم را برای جنگ علیه من تحریک مینماید.» او الآن در عرنه است، خودت را به او برسان و او را به قتل برسان. گفتم: ای پیامبر جمشخصات او را برایم بیان کن تا او را بشناسم.
فرمود: «با دیدنش لرزه بر اندام تو خواهد افتاد».
شمشیرم را به گردن آویختم و راهم را ادامه دادم تا اینکه به آنجا رسیدم. او جایی برای استراحت همراهانش جستجو مینمود.
نماز عصر فرا رسیده بود. وقتی او را دیدم، با توجه به مشخصاتی که رسول خدا جگفته بود، او شناختم. به خاطر ترس از فوت نماز در حالی که ایستاده بودم و به سوی او میرفتم، نمازم را با اشاره خواندم؛ چون به او رسیدم گفت: این مرد کیست؟
گفتم: عربی هستم. شنیدهام که میخواهی علیه این مرد (محمد) قیام کنی، میخواهم با تو همکاری کنم. گفت: آری! من چنین ارادهای دارم.
مقداری با وی قدم زدم، وقتی که آماده شدم با شمشیرم او را از پا در آوردم و در حالی فرار کردم که همراهانش برای او گریه میکردند.
زمانی که به مدینه رسیدم، رسول خدا جمرا دید و فرمود: این چهره سرخرو باشد. گفتم: او را کشتم. پیامبر فرمود: راست میگویی؟.
سپس رسول خدا جبا من برخاست و وارد منزلش گردید و عصایی را به من داد و فرمود: ای عبدالله! این عصا را نزد خود نگهدار! عصا را در دست گرفتم و درمیان مردم آمدم. گفتند: این چیست؟.
گفتم: عصایی است که رسول خدا جبه من داده است.
گفتند: بهتر آن است که نزد پیامبر برگردی و علت را از ایشان سئوال نمایی؟ من نزد رسول خدا رفتم و گفتم: چرا این عصا را به من دادهای؟ فرمود: تا در روز قیامت نشانهای داشته باشی. روزی که صاحبان عمل نیک کم خواهند بود.
عبدالله آن عصا را با شمشیرش یکجا نمود و همواره در دستش بود تا اینکه مرض وفاتش فرا رسید. دستور داد تا عصا را با کفتش یکجا نمایند و آنها چنین کردند و عصا را با وی دفن نمودند.
[۳۸۵] نظرة النعیم، ج ۱، ص ۳۱۳.
رسول خدا جنسبت به مسائل امنیتی حساسیت شدیدی نشان میداد؛ به همین دلیل تحرکات دشمن را زیر نظر میگرفت و راهحل مناسب جهت رفع مشکلات و بحرانها در زمان لازم ارائه مینمود؛ چنانکه در ماجرای فوق به خالد بن سفیان فرصت نداد تا با افزایش نفراتش تقویت شود و رشد نماید؛ بلکه فتنه را در نطفه خنثی گردانید و امت اسلام را از عواقب این خطر تهدیدکننده نجات داد.
رسول خدا جدر گزینش افراد و شناخت صلاحیتها و استعدادها از فراست بسیار والایی برخوردار بود. وی برای اجرای هر امری، به انتخاب افراد شایسته اقدام مینمود. مثلاً برای فرماندهی فردی را انتخاب مینمود که دارای نظر صائب و تصرف درست و شجاعت باشد. برای دعوت و تعلیم نیز فردی را انتخاب مینمود که از علم فراوان، اخلاق نرم و مهارت در جذب افراد برخوردار باشد و برای ارسال پیام به پادشاهان و امرا فردی را انتخاب مینمود که برخوردار از زیبایی ظاهری، فصاحت در گفتار و ذهنی خلاق باشد و برای انجام عملیات استشهادی نیز فردی را انتخاب مینمود که از شجاعت بالا، قدرت قلب و خونسردی برخوردار میبود [۳۸۶]؛ چنانکه عبدالله بن أنیس جهنی را برای اجرای عملیات فوق انتخاب نمود؛ چراکه ایشان دارای قلبی قوی و مطمئن، یقینی راسخ و ایمانی قوی بود و علاوه برآن به منازل قوم مذکور نیز آگاهی داشت [۳۸۷].
[۳۸۶] التاریخ الإسلامی، حمیدی، ج ۶، ص ۲۷. [۳۸۷] غزوه احد، محمد باشمیل، ص ۳۱.
برخلاف ارتشهای امروزی که به انجامدهنده چنین عملیاتی پاداش مادی هنگفتی تعلق میگیرد، عملیات فوق صرفاً پاداش اخروی داشت بنابراین، پاداش عبدالله بن أنیس به مراتب برتر و ارزشمندتر از کالای ناچیز دنیوی بود و افراد کمی به چنین افتخاری رسیدهاند [۳۸۸].
یاران رسول خدا و انسانهای پرهیزگار این امت، هیچ گاه در انتظار پاداشهای مادی نبودند و اگر پاداش مادی هم به آنها تعلق میگرفت، چندان ارزشی نزد آنها نداشت و آنها صرفاً به پاداشهای اخروی چشم دوخته بودند به همین دلیل پاداش عبدالله بن انیس فقط چوبدستیای بود که روز قیامت به عنوان گواه و نشانی، در دست خواهد داشت و این امر بیانگر مقام والای این صحابی در آخرت است [۳۸۹].
[۳۸۸] السرایا البعوث النبویة، ص ۱۵۹-۱۶۰. [۳۸۹] التاریخ الإسلامی، حمیدی، ج ۶، ص ۲۹.
ماجرای فوق متضمن برخی احکام و مسائل فقهی است. یکی از آنها مسئله «صلاه طالب» است؛ یعنی، نماز فردی که به تعقیب دیگران میپردازد.
علامه خطابی میگوید: در مورد نماز طالب (تعقیب کننده) اختلافنظر وجود دارد. جمهور اهل علم میگویند: اگر فردی مورد تعقیب قرار گرفته است، خواندن نماز با اشاره جایز است و اگر دیگران را مورد تعقیب قرار داده است، اگر سوار است پیاده شود و نمازش را با ادای رکوع و سجده بخواند [۳۹۰]. ابن منذر نیز همین نظریه را میپذیرد [۳۹۱]. اما امام شافعی شرطی را در نظر گرفته است که دیگران به آن اشاره نکردهاند، او میگوید: اگر تعداد تعقیبکنندگان کمتر از تعقیبشدگان است و در بین آنها فاصله نیز ایجاد شده است و تعقیبکنندگان بیم برگشت تعقیبشدگان را دارند، پس با اشاره نماز بخوانند.
خطابی میگوید: در واقعه عبدالله بن انیس برخی از این شرایط دیده میشود [۳۹۲].
علامه بدرالدین عینی در عمدهالقاری دیدگاه فقهاء را در این مسئله به تفصیل بیان کرده و گفته است: نزد امام ابوحنیفه اگر انسان مورد تعقیب قرار گرفته باشد، میتواند نمازش را هنگام حرکت بخواند، اما اگر دیگران را مورد تعقیب داد، با اشاره خواندن نماز جایز نیست. امام مالک و برخی از فقهای مالکیه میگویند: در این باره، حکم طالب و مطلوب یکی است و آنها میتوانند بر مرکب خود با اشاره نماز بخوانند.
دیدگاه اوزاعی و امام شافعی نیز همانند دیدگاه امام ابوحنیفه است. نظر عطاء و حسن و ثوری و احمد و ابیثور رحمهم الله نیز چنین است؛ البته از امام شافعی نظریهای دیگر نیز منقول است که اگر طالب بیم آن را داشت که مطلوب از چنگش فرار نماید، با اشاره نماز بخواند و در غیر این صورت نمیتوان نماز را با اشاره خواند [۳۹۳].
[۳۹۰] السرایا والبعوث النبویة، ص ۱۶۰. [۳۹۱] همان. [۳۹۲] معالم السنن، خطایی، ج ۲، ص ۴۲. [۳۹۳] عمدة القاری شرح صحیح البخاری، ج ۶، ص ۲۶۳.
اجتهاد عبدالله در خواندن نماز در هنگام خوف و ترس به اشاره و تأیید رسول خدا جبیانگر جواز اجتهاد در زمان رسول خدا است [۳۹۴].
[۳۹۴] السریا و البعوث، ص ۱۶۱.
آن حضرت مشخصات خالد بن سفیان هذلی را قبل از اینکه او را ببیند، برای عبدالله توصیف نمود. در روایتی که واقدی آن را بیان نموده است، آمده است که عبدالله با تعجب از رسول خدا جسؤال کرد: «تاکنون در مقابل، هیچ کس لرزه بر اندام من نیفتاده است.
پیامبر فرمود: آری، ولی این امر تو را در جهت شناخت او کمک خواهد نمود [۳۹۵].
عبدالله بن انیس، خالد را چنان دید که پیامبر توصیف کرده بود و میگوید: «هنگامی که خالد را دیدم، ترسیدم و لرزه بر اندام من افتاد و گفتم: صدق الله و رسوله» [۳۹۶].
[۳۹۵] عون المعبود، عظیم آبادی، ج ۴، ص ۱۲۹. [۳۹۶] مغازی، واقدی، ج ۲، ص ۵۳۲.
ترکت ابن ثور کالحوار و حوله
نوائح تفری کل جیب مقدٌد
تناولته والظعن خلفی وخلفه
بأبیض من ماء الحدید الـمهند
أقول له والسیف یعجم رأسه
أنا ابن أنیس فارساً غیر قُعْدُد
وقلت له خذها بضربة ماجد
حنیف علی دین النبی محمد
وکنت اذا هم النبی بکافر
سبقت الیه باللسان وبالید
[۳۹۷]
«آن گوساله را فریادزنان ترک نمودم در حالی که زنان نوحهگری اطراف او را گرفته بودند. هنگامی که با شمشیر سرش را شکافتم، گفتم: من شهسوار عرب، ابن انیس، هستم و این ضربهای است از طرف انسان بزرگواری که بر دین محمد است.
هرگاه رسول خدا جقصد کشتن کافری را دارد، من با دست و زبان خود به قتل آن مبادرت میورزم».
[۳۹۷] بیهقی دلائل النبوة (۴/۴۱).
در مورد دلایل فرستادن وفد رجیع روایات مختلفی وجود دارد. با وجود اینکه بخاری علت فرستادن این وفد را جمعآوری اطلاعات از دشمن میداند [۳۹۸]، روایات مستند و صحیح دیگری علت آن را درخواست و فدی از قبیله عضل و قاره میدانند که به مدینه آمدند و گفتند: «برخی از افراد طایفه ما مسلمان شدهاند بنابراین، تعدادی از قاریان قرآن را برای یادگیری احکام و خواندن قرآن نزد ما بفرست» [۳۹۹].
و گویا قبیله هذیل برای گرفتن انتقام خالد بن سفیان هذلی، به چنین توطئهای اقدام نمودند.
واقدی بر این عقیده است که بنولحیان که تیرهای از هذیل بودند، نزد طایفۀ عضل و قاره رفتند و برای آنها پاداشی در نظر گرفتند و از آنها خواستند که نزد رسول خدا بروند و از وی درخواست تعدادی از یارانش را جهت آموزش مسائل دینی بکنند. تا آنها با تحویل دادن اصحاب رسول خدا جبه کفار مکه، صاحب ثروتی عظیم گردند [۴۰۰].
پیامبر اکرم جنیز بنابر درخواست دو طائفه مذکور و فدی متشکل از ده صحابی را به سرپرستی عاصم بن ثابت بن افلح با آنها فرستادند [۴۰۱]. تعداد افراد مسلح بنولحیان که به دویست نفر میرسید، در مکانی بین مکه و مدینه برآنها حمله کردند و آن ده نفر صحابه به تپهای پناه بردند و از هر طرف مورد محاصره قرار گرفتند؛ بنولحیان در ابتدا به آنها امان دادند، اما فرمانده مسلمانان از پذیرفتن امان کفار امتناع ورزید و گفت: من نذر کردهام که هیچ گاه عهد مشرکان را نپذیرم [۴۰۲]. عاصم در حالیکه با آنها میجنگید اشعار ذیل را زمزمه مینمود:
ما عِلَّتی وانا جلد نابل
النَّبْلُ والقوس لها بلابل
تزل عن صفحتها الـمعابل
الـموت حق والحیاة باطل
وکل ماحمَّ الاله نازل
بالـمرء والـمرء الیه آئل
ان لـم أقاتلکم فامِّی هابل
[۴۰۳]
«هیچ مشکلی ندارم در حالی که قوی و تیرانداز هستم و این امری طبیعی است که تیروکمان، وحشت و اضطراب میآفرینند...
سرنیزههای پهن از کمان جدا میشود... و مرگ حق است و زندگی باطل... خواست و اراده خدا در مورد انسان اجرا میگردد و انسان به سوی او برمیگردد... مادرم حیلهگر باشد، اگر با شما نجنگم».
عاصم تمامی تیرهایی را که در اختیار داشت، استفاده نمود؛ ،سپس از سرنیزهاش استفاده نمود تا اینکه آن هم شکست و تنها شمشیر در دستانش باقی ماند. آن گاه چنین دعا کرد: بارالها! در آغاز روز به دفاع از دین تو پرداختم؛ پس در پایان روز جسدم را محفوظ بدار.
آنها بعد از کشتن یاران عاصم به بیرون نمودن لباسهایش میپرداختند. سرانجام شمشیر عاصم شکست و بعد از زخمی نمودن دو نفر و به هلاکت رساندن فردی دیگر، او نیز به شهادت رسید.
عاصم در هنگام مبارزه این شعر را زمزمه میکرد:
أنا ابوسليمـان ومثلي رامي
ورثتُ مجداً معشراً كراما
«من ابوسلیمان و تیرانداز هستم که از جمع بزرگواری، مجد و شرف را به ارث بردهام».
زنی به نام سلافه نیز که شوهر و چهار تا از فرزندانش را در جنگ بدر از دست داده بود، نذر کرده بود که در کاسه سر عاصم شراب بنوشد [۴۰۴]؛ زیرا دو تا از فرزندانش توسط عاصم کشته شده بودند. او برای این نذر صد نفر شتر جایزه گذاشته بود و عربها به ویژه طایفه بنیلحیان از این ماجرا اطلاع داشتند. بنابراین، آنها قصد داشتند تا سر عاصم را از تن او جدا نمایند و نزد سلافه ببرند و از جایزه فوق بهرهمند گردند.
بعد از شهادت عاصم خداوند انبوهی از زنبورها را فرستاد تا جسد عاصم را محاصره نمایند. از این رو کسی نتوانست به جسد او نزدیک شود. آنها به گمان اینکه شب هنگام زنبورها جسد را ترک خواهند کرد، تصمیم گرفتند بعد از غروب خورشید نزد جسد برگردند، اما شب هنگام با آنکه ابری در آسمان دیده نمیشد، خداوند سیلی را فرستاد که جسد عاصم را به جای نامعلومی برد [۴۰۵].
آخرالامر اینکه عاصم و هفت نفر از افراد همراه وی به شهادت رسیدند و سه نفر دیگر بر اساس امانی که بنولحیان به آنها دادند، تسلیم شدند، اما دیری نگذشت که آنها پیمان خود را شکستند. بنابراین، عبدالله بن طارق استقامت ورزید و جنگید تا به شهادت رسید و دو نفر دیگر به نامهای خبیب و زید بن دثنه به مکه انتقال داده شدند تا به قریش فروخته شوند [۴۰۶]. این حادثه در ماه صفر سال چهارم هجری اتفاق افتاد.
خبیب توسط بنوحارث بن عامر خریداری گردید تا به انتقام حارث که در جنگ بدر توسط خبیب به قتل رسیده بود، اورا به قتل برسانند؛ چنانکه خبیب به عنوان اسیر مدتی نزد آنان ماند تا اینکه روز موعود فرا رسید. خبیب از خانواده حارث جهت نظافت تیغی درخواست نمود در آن اثنا فرزند کوچکی از خانواده حارث نزد خبیب رفت و خبیب او را در بغل گرفت. اولیاء فرزند نگران شدند که مبادا خبیب کودک را به قتل برساند. خبیب که متوجه این موضوع شده بود، خطاب به آنان گفت: اگر از این امر در هراس هستید که این کودک را به قتل برسانم، چنین کاری را نخواهم نمود. بنابراین، زنی که تیغ را به خبیب داده بود، همواره میگفت: هیچ اسیری مانند خبیب ندیدم. او در حالی که به زنجیر کشیده شده بود، بعضی اوقات خوشههای انگور به دست داشت و میخورد، در حالی که در آن روزها در مکه انگوری وجود نداشت.
روزی که خبیب را برای اعدام از حرم بیرون بردند، لحظهای قبل از اینکه به دار آویخته شود، گفت: به من فرصت دهید تا دو رکعت نماز بخوانم. بعد از اتمام نماز گفت: اگر شما تصور نمیکردید که از ترس مرگ به نماز روی آوردهام، بیشتر نماز میخواندم. او نخستین کسی بود که خواندن دو رکعت نماز هنگام مرگ را سنت قرار داد [۴۰۷]. او هنگام اعدام این دعا را زمزمه میکرد: «اللهم احصهم عدداً واقتلهم بدداً ولاتُبق منهم احداً». «بارالها! آنها را یکییکی بشمار و یکی بعد از دیگری به هلاکت برسان و هیچ کدامشان را باقی نگذار».
سپس این اشعار را خواند:
لقد اجمع الاحزاب حولی وألّبوا
قبائلهم واستجموا کل مجمع
وکلهم مبری العداوة جاهدٌ
علیَّ لانِّی في وثاق بمضیع
وقد قربوا ابناءهم ونساءهم
وقُرِّبتُ من جذع طویل مُمَنَّع
الی الله اشکوا غربتی بعد کربتی
وما أرصد الاحزاب لی عند مصرعی
فذا العرش صبرنی علی مایراد بی
فقد بضَّعُوا لحمی وقد یاس مطمعی
وقد خیرونی الکفر، والـموت دونه
فقد ذرفت عینای من غیر مجزع
وما بیحذار الـموت انی لـمیت
وان الی ربی إیابی ومرجعی
ولست ابالی حین اقتل مسلمـا
علی ان شقَّ کان في الله مضجعی
وذلك في ذات الاله وان یشأ
یبارك علی اوصال شلوٍ ممزَّع
فلست بمبد للعدو تخشعا
ولاجزعاً إنی الی الله مرجعی
[۴۰۸]
«همه گروهها و قبایل در اطراف من جمع شدهاند. همه با تمام قدرت عداوت خود را نسبت به من ابراز میکنند؛ زیرا من در حالی که بسته شدهام، در اختیار آنان قرار گرفتهام. زنان و فرزندانشان را نزدیک آوردهاند و در این صددند تا مرا به دار آویزند. از غربت و پریشانی خود و آنچه را آنها در نظر دارند، به پیشگاه خدا شکایت میکنم. صاحب عرش مرا به آنچه آنها میخواهند، صبر و تحمل دهد. گوشت بدنم را پارهپاره کردند و از زندگی ناامیدم ساختند و انتخاب کفر و مرگ را به من سپردهاند. چشمانم بیآنکه بترسم، اشکبار گردیده است. من وقتی مسلمان کشته شوم، باکی ندارم که به کدامین پهلو در راه خدا میافتم و این در راه خداست و اگر بخواهد به مفاصل قطعهقطعه شده برکت عنایت میکند. و من در برابر دشمن اظهار عجز و ناتوانی نمیکنم. بازگشت من به سوی خداست».
ابوسفیان در این هنگام از خبیب سوال نمود که اگر تو امروز در خانهات بودی و به جای تو محمد جبه دار آویخته میشد، بهتر نبود؟ خبیب گفت: خیر. نه تنها دوست نداشتم محمّد کشته شود؛ بلکه دوست ندارم حتی خاری به پای ایشان فرو رود [۴۰۹].
آنگاه او را به دار آویختند و کسی را جهت نگهبانی بر جسدش گماشتند؛ ولی شب هنگام عمرو بن امیه ضمری آمد و جسد خبیب را به جایی انتقال داد و دفن نمود [۴۱۰]. اما زید، توسط صفوان بن امیه خریداری شد و به انتقام پدر صفوان که در بدر کشته شده بود، به قتل رسید.
ابوسفیان از زید نیز قبل از اینکه به دار آویخته شود، پرسید: تو را به خدا دوست داشتی هم اکنون محمد جبه جای تو کشته میشد؟ زید همان پاسخ را که خبیب به او داده بود، به ابوسفیان داد.
آنگاه ابوسفیان گفت: من هیچ کس را سراغ ندارم، که اطرافیانش او را آن قدر دوست داشته باشند که یاران محمد او را دوست دارند [۴۱۱]. رجیع که حادثه فوق به آن منسوب است، نام آبی است که این حادثه در آن اتفاق افتاده است.
[۳۹۸] بخاری، شماره ۴۰۸۶. [۳۹۹] مغازی، واقدی، ج ۱، ص ۳۵۴-۳۵۵. [۴۰۰] همان. [۴۰۱] بخاری، شماره ۴۰۸۶. [۴۰۲] نظرة النعیم، ج ۱، ص ۳۱۴. [۴۰۳] مغازی، واقدی، ج ۱، ص ۳۵۵. [۴۰۴] همان. [۴۰۵] همان، ص ۳۵۶. [۴۰۶] نظرة النعیم، ج ۱، ص ۳۱۴. [۴۰۷] السیرة النبویة الصحیحة، ج ۱، ص ۳۹۹. [۴۰۸] زادالمعاد، ج ۳، ص ۲۴۵. [۴۰۹] همان. [۴۱۰] همان. [۴۱۱] السیرة النبویة الصحیحة، ج ۲، ص ۴۰۰.
از این حدیث چنین استنباط میگردد که اسیر میتواند عزیمت و یا رخصت را بپذیرد به این که اگر اسیر بخواهد عزیمت را ترجیح دهد، میتواند از پذیرفتن امان کافر امتناع بورزد، هر چند که به کشته شد او بینجامد و اگر رخصت را ترجیح داد میتواند امان کافر را بپذیرد.
حسن بصری بر این عقیده است که پذیرفتن امان کافر اشکالی ندارد، اما سفیان ثوری میگوید: من این را نمیپسندم.
رعایت کردن عهد مشرکان و اجتناب از کشتن فرزندانشان و دعا جهت هدایت آنان و خواندن نماز قبل از مرگ توسط مشرکان و سرودن اشعار، بیانگر کرامت و قوت ایمان و یقین خبیب میباشند.
براساس حوادثی که در رجیع اتفاق افتاد، این موضوع اثبات گردید که اسیر هم میتواند از پذیرفتن امان کافر امتناع ورزد هر چند که این امتناع به کشته شدن او منجر شود. که کشته شود. مانند عاصم سو نیز میتواند به رخصت عمل نماید و امان را بپذیرد و به این گونه از کشته شدن نجات یابد. خبیب وزید که به رخصت عمل نمودند، امّا بنابر نظر صحیح، اگر شرایط برای اسیر فراهم گردد، میبایست از فرصت استفاده نماید و فرار بکند؛ زیرا اسیر در دست کفار مورد ستم و اهانت قرار میگیرد بنابراین، لازم است تا خود را از قید اسارت و بردگی نجات دهد [۴۱۲].
حادثه فوق برای مسلمانان بسیاری از مسائل را درباره پذیرفتن اسارت و یا مبارزه تا آخرین لحظات در مقابل دشمن را بیان نمود [۴۱۳].
[۴۱۲] السیرة، ب.طی، ص ۱۸۸-۱۸۹. [۴۱۳] الأساس فی السنة، سعید حوی، ج ۲، ص ۶۲۲.
با وجود اینکه خبیب سدر اسارت مشرکان بسر میبرد و هر لحظه احتمال داشت که کشته شود، بر انجام سنت نظافت موهای زائد بدن خود اهمیت قائل بود و برای این منظور تیغی به عاریه گرفت. این عمل خبیب درسی است برای کسانی که مشغول شدن به سنن و حتی واجبات را در شرایط بحرانی شایسته و لازم نمیدانند؛ در حالی که بین رعایت این سنتها و انجام سایر شرایع اسلام هیچ منافاتی وجود ندارد [۴۱۴].
[۴۱۴] وقفات تربویه مع السیرة النبویة، احمد فرید، ص ۲۳۴.
خبیب تیغی را از یکی از زنان خانواده حارث جهت نظافت بدن خود گرفت، آن زن میگوید: از فرزند کوچکم غافل شدم تا اینکه او را در بغل خبیب دیدم. از این جریان، سخت ترسیدم. او متوجه ترس من شد و گفت: میترسی که مبادا فرزندت را بکشم؟ هرگز چنین عملی را انجام نخواهم داد [۴۱۵].
بنابراین، این عمل شگفتانگیز خبیب بیانگر روح عالی، صفای نفس و التزام به منهج اسلامی است؛ چنانکه خداوند میفرماید:
﴿وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٞ وِزۡرَ أُخۡرَىٰۗ وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّىٰ نَبۡعَثَ رَسُولٗا﴾[الإسراء: ۱۵].
«هیچ کس بار دیگری را به دوش نخواهد گرفت و ما عذاب نمیدهیم تا اینکه پیامرسانی بفرستیم».
وفای خبیب با کسانی که به وی خیانت کردند، درسی برای همه مسلمانان است [۴۱۶].
این جمله خبیب که گفت: «اگر خدا بخواهد، چنین نخواهم کرد.» در زبان عربی دارای مفهوم خاصی است؛ یعنی، انجام ندادن چنین عملی (انتقام گرفتن) در این شرایط خاص و اضطراری که بزرگترین آرزوی انسان، نجات دادن نفس او میباشد، ممکن نبود، اما اصلی که اجتناب از آزار بیگناهان است، مرا باز میدارد [۴۱۷].
براین اساس، عمل خبیب نمونهای از عظمت اصحاب و یاران پیامبر اکرم جکه درصدد اجرای اخلاق اسلامی در وجود خود برآمدند و از آنجا که آگاهی آنان نسبت به مسائل دینی و ایمان آنان، ایمان واقعی بود، حتی در برابر دشمنانی که بر آنها ظلم کردند، و از آنجا که آگاهی آنان نسبت به مسائل دینی و ایمان آنان، ایمان واقعی بود، حتی نیز به اخلاق اسلامی پایبند بودند [۴۱۸].
[۴۱۵] صحیح السیرة النبویة، ص ۳۲۰. [۴۱۶] معین السیرة النبویة، ص ۳۲۰. [۴۱۷] ظهور و عبرمن الجهاد النبوی فی المدینة، ص ۱۵۳. [۴۱۸] التاریخ الاسلامی، حمیدی، ج ۶، ص ۳۸.
یاران پیامبر اکرم جنسبت به ایشان عشق و علاقه خاصی میورزیدند و از آنجا که محبت نتیجه شناخت است بنابراین آنها نسبت به پیامبر اکرم جاز شناخت کاملی برخوردار بودند. بر این اساس، محبت آنان نسبت به پیامبر اکرم جمحبتی عمیق و راسخ بود [۴۱۹].
در فاجعه رجیع از گفتگوی آرامی که بین ابوسفیان و زید بن دثمه انجام گرفت، میزان این محبت آشکار میشود. آنجا که ابوسفیان به وی میگوید: آیا دوست داری هماکنون محمد به جای تو میبود و او به قتل میرسید و تو در جمع خانوادهات میبودی؟
زید میگوید: به خدا سوگند! نه تنها دوست ندارم که محمّد کشته شود؛ بلکه دوست ندارم که حتی خاری به پایش فرو رود و من در جمع خانوادهام باشم [۴۲۰].
این نوع محبت، اثر ایمان است. پیامبر اکرم جفرمود: سه خصلت در وجود هرکس یافته شوند، آن فرد حلاوت ایمان را احساس مینماید :۱- کسی که محبت خدا و رسول از سایر افراد در قلبش بیشتر باشد. ۲- هر کس را دوست میدارد، صرفاً به خاطر خدا دوست بدارد. ۳- از نظر او برگشتن به کفر به اندازه افتادن در آتش، ناپسند باشد [۴۲۱].
[۴۱۹] حقوق النبی علی امته. د – محمد التمیمی، ج ۱، ص ۳۱۴. [۴۲۰] صور و عبر من الجهاد النبوی فی المدینة، ص ۱۵۴. [۴۲۱] بخاری، کتاب الایمان، ج ۱، ص ۷۲، شماره ۲۱.
مسلمانان از فاجعه «رجیع» بسیار متأثر گردیدند. حسانسبا سرودن شعر، وضعیت مسلمانان را بیان مینمود و خائنان را نکوهش میکرد. او در نکوهش بنیلحیان چنین سرود:
ان سرّك الغدر صرفا لامراج له
فأت الرجیع فَسَل عن دار لحیان
قوم تواصو باکل الجار بینهم
فالکلب والقرد والانسان مثلان
لوینطق التّیس یوماً قام یخطبهم
وکان ذا شرف فیهم وذا شان
[۴۲۲]
«اگر خبر خیانت خوشحالت میکند، پس به رجیع برو و از بنیلحیان بپرس. ملتی که بر خوردن همسایگان خود همدیگر را توصیه کردند و نزد آنان سگ و میمون و انسان فرقی ندارد. حتی اگر نربزی به سخن درآید او را سخنگو و پیشوای خود میکنند».
[۴۲۲] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۷۰.
عامر بن طفیل از بزرگان بنیعامر بود. او فردی متکبر، مغرور و جاهطلب بود و پیشبینی میکرد که در آینده نزدیک پیامبر اکرم جبر شبهجزیره عربستان غلبه خواهد نمود و به همین دلیل نزد ایشان آمد و گفت: از سه گزینه یکی را میان من و خود انتخاب کن. اول اینکه دشت و صحرا از آن تو و روستاها و قریهها از آن من باشد؛ دوم اینکه مرا بعد از خود جانشین خود قرار ده و سوم اینکه با سپاهی عظیم از بنیغطفان به جنگ تو خواهم آمد.
پیامبر اکرم جبه خواستههای جاهلی او ارجی ننهاد و همه را رد کرد. همچنین سردار بنیعامر، عموی عامر بن طفیل که ملقب به ملاعبالاسنه بود به مدینه آمد و هدیهای تقدیم رسول خدا جنمود. آن حضرت اسلام را بر او عرضه نمود، ولی نپذیرفت. رسول خدا فرمود: من از مشرک، هدیه نمیپذیرم.
ملاعبالأسنه گفت: هر کس را به نجد بفرستی در امان من است.
رسول خدا ج: افرادی را که در جمع آنها منذر بن عمرو نیز بود، فرستاد.
در نجد عامر بن طفیل ، بنیعامر را علیه مسلمانان تحریک نمود، اما قومش امتناع ورزیدند و از شکستن عهد ملاعب الاسنه خودداری کردند. آن گاه او از بنیسلیم کمک خواست. آنها پذیرفتند و صد نفر مسلح به تعقیب مسلمانان پرداختند و در بئر معونه بر آنها دست یافتند و به غیر از عمرو بن امیه دیگران را به شهادت رساندند [۴۲۳].
انس سمیگوید: افرادی نزد رسول خدا جآمدند و گفتند: برای یادگرفتن قرآن و سنت به افرادی نیاز داریم. رسول خدا جنیز هفتاد تن از انصار را که از قاریان مشهور بودند و دایی من «حرام» نیز در جمع آنها بود، فرستاد.
این افراد در روزها به جمعآوری هیزم میپرداختند و با پولی که از این طریق کسب مینمودند به تأمین مایحتاج اهل صفه و فقراء میپرداختند و شبها نیز به تلاوت قرآن میپرداختند.
قبل از اینکه آنها به مقصد برسند، دشمن کمین زده بود و آنها را به شهادت رساند. آنها در اثنای درگیری چنین میگفتند: بارالها! پیامبر ما را از وضعیت ما با خبر گردان. ما تو را ملاقات کردیم و از تو راضی هستیم و تو از ما راضی باش.
أنس میگوید: در حالی که مردی از پشت سر، نیزهاش را به پشت داییام (حرام) فرو برد، او گفت: «فزت ورب الكعبة» به خدای کعبه که رستگار شدم. رسول الله جخطاب به یارانش در مدینه فرمود: برادرانتان به شهادت رسیدند و چنین دعا کردند و دعای آنها را بازگو نمود [۴۲۴].
[۴۲۳] صحیح السیرة النبویة، ص ۳۲۲. [۴۲۴] مسلم، الامارة، باب الثبوت الجنة للشهید، شماره ۶۶۷.
قبلاً به ذکر خیانت هذیل و هم پیمانانش نسبت به قاریان قرآن، کسانی که رسول خدا جآنها را جهت آموزش قرآن و احکام اسلامی فرستاده بود، در غزوۀ رجیع پرداختیم. و در حادثۀ دردناک بئرمعونه، عامر بن طفیل نیز نسبت به هفتاد تن از قاریان قرآن که جهت ابلاغ دعوت خدا، اعزام شده بودند، خیانت نمود.
حوادث فوق در روحیه رسول خدا جتأثیر عمیقی به جای گذاشت تا آنجا که یک ماه تمام در نماز صبح بر علیه قبائل سلیم، دعا مینمود [۴۲۵]؛ چنانکه عبدالله بن عباس سمیگوید: رسول خدا یک ماه کامل در نمازهای ظهر، عصر، مغرب، عشاء و صبح بعد از رکوع آخر، علیه طوایف بنیسلیم، رعل و ذکوان و عصیه دعاء مینمود و کسانی که به وی اقتداء کرده بودند، آمین میگفتند [۴۲۶]. أنس میگوید: از آن روز خواندن قنوت آغاز شد و ما قبل از آن قنوت نمیخواندیم [۴۲۷].
آنچه در این دو حادثه مهم است اینکه این حوادث خونین باعث تضعیف روحیه مسلمانان و کنار گذاشتن دعوت و خدمت دین نشد؛ زیرا آنها میدانستند که مصلحت دعوت به مراتب بالاتر از ریختن خونها و فداساختن جانها است؛ چراکه هیچ دعوتی بدون جاننثاری و شهادت به پیروزی نمیرسد و صلابت و استقامت در برابر حوادث و بحرانهاست که موجب تقویت دعوت در زمین میگردد و دعوتهایی که بدون جاننثاری و فداکاری انجام میگیرد، مانند نظریات فلسفی و خیالاتی هستند که در لابلای اوراق کتابها جا دارد و به مرور زمان از بین میروند.
حادثه رجیع و بئرمعونه ما را به مسئولیت بسیار بزرگ در برابر دین خدا و دعوت الهی آشنا میگرداند و نمونهای از فداکاریهای عظیم اصحاب و یاران پیامبر اکرم جرا به عنوان الگو در راه عقیده دین و کسب رضایت الهی معرفی مینماید.
بدستآوردن سعادت و آسایش و مجد و سلطنت بهای هنگفتی میطلبد و بهای دعوت اسلامی خون پاکی است که در راه خدا جهت تحقق شرع و نظام الهی و در راستای تثبیت شعایر دینی ریخته میشود [۴۲۸].
[۴۲۵] صور و عبر من الجهاد النبوی فی المدینة، ص ۱۵۱. [۴۲۶] سنن ابیداود، الصلوة، باب القنوت فی الصلوات، ص ۱۴۴۳. [۴۲۷] بخاری، شماره ۴۰۸۸. [۴۲۸] صور و عبر من الجهاد النبوی فی المدینة، ص ۱۵۲.
آن گاه که سرنیزۀ دشمن پشت حرام بن ملحان سرا شکافت و از سینهاش درآمد و دستانش با خونش رنگین شده بود به سر و صورتش میمالید گفت: «فزت و رب الکعبه» [۴۲۹].
سختترین قلبها در برابر چنین صحنهای متأثر میشود و انسان در برابر این انسانهای بزرگ که از ترس مرگ چهرههایشان متغیر نمیشد؛ بلکه آثار شادمانی و سرور و آرامش و اطمینان بر رخسارشان نمایان میگشت، احساس کوچکی و حقارت مینماید [۴۳۰].
این صحنه عجیب و شگفتانگیز که عقول انسانهای بیایمان نمیتواند آن را تصور نماید، جبار بن سلمی قاتل حرام بن ملحان سرا به مطالعه و تحقیق در مورد جمله فزت و ربالکعبه وامیدارد و موجب میگردد تا او اسلام را بپذیرد جبار میگوید: من فردی از آنها را با سرنیزه زدم، سرنیزهام از سینهاش بیرون زد. در آن اثناء شنیدم که میگفت: «فزت ورب الكعبة...».
من در دلم گفتم: مگر من او را نکشتم؟ پس به کدام پیروزی مباهات میکند؟
تا اینکه شنیدم که میگفتند: او به خاطر شهادت در راه خدا چنین گفته است. بعد از بررسی و تحقیق متوجه شدم که واقعاً او پیروز شده است بنابراین، مسلمان شدم [۴۳۱]. اما سؤال اساسی این است که آیا شهید هنگام مرگ احساس درد میکند یا خیر؟.
رسول خدا جکه از جانب خود سخن نمیگوید، در پاسخ این سئوال فرمود:
«ما يجد الشهيد من مس القتل الا كما يجد أحدكم من مس القرصة» [۴۳۲]. «ضربهای که باعث مرگ شهید میشود، بیش از نیش حشرهای دردآور نیست».
شهید نزد خدا دارای جایگاه والایی است. خداوند عادل پاداش روح شهید را که به خاطر خدا تقدیم کرده است، ضایع نمیگرداند؛ بلکه به وی شش پاداش عنایت مینماید که هر کدام فزونتر از دنیا و آنچه در آن وجود دارد، میباشند؛ چنانکه از مقدام بن معد یکرب روایت است که رسول خدا جفرمود:
«برای شهید نزد خداوند شش نعمت در نظر گرفته شده است که عبارتاند از:
۱- با اولین قطره خونش، تمام گناهانش بخشیده میشود.
۲- جایگاهش را در بهشت مشاهده میکند.
۳- از عذاب قبر درامان میماند.
۴- از فزع اکبر (بازخواست قیامت) درامان میشود.
۵- لباس ایمان به تنش در میآید.
۶- با حور عین ازدواج میکند و برای هفتاد تن از بستگانش شفاعت مینماید» [۴۳۳].
این پاداش علاوه بر آن افتخاری است که روز قیامت نصیب آنان خواهد گشت؛ چراکه آنان در حالی حشر میشوند که زخمشان تازه و با رنگ خون و بوی مشک خواهد بود [۴۳۴]. لازم به ذکر است که زندگی شهید با مردن پایان نمیپذیرد؛ بلکه نزد خدا به وی روزی و نعمت داده میشود؛ چنانچه خداوند میفرماید:
﴿وَلَا تَحۡسَبَنَّ ٱلَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ أَمۡوَٰتَۢاۚ بَلۡ أَحۡيَآءٌ عِندَ رَبِّهِمۡ يُرۡزَقُونَ١٦٩﴾[آل عمران: ۱۶۹].
«کسانی که در راه خدا کشته شدهاند، آنها را مرده مپندار؛ آنها زندهاند و نزد خدا روزی داده میشوند».
[۴۲۹] بخاری، مغازی، شماره ۴۰۹۱. [۴۳۰] التاریخ الإسلامی، حمیدی، ج ۶، ص ۵۰. [۴۳۱] السیرة النبویة، ندوی، ص ۲۴۳-۲۴۴ – ابن هشام، ج ۳، ص ۲۰۷. [۴۳۲] صحیح سنن ترمذی، البانی، ج ۲، ص ۳۳. [۴۳۳] همان، ص ۱۲۹. [۴۳۴] همان، ص ۱۲۸.
حوادث بئرمعونه، رجیع و غیره بیانگر آن است که رسول خدا جاز امور غیبی اطلاعی نداشت چنانچه آیات قرآن نیز شاهد این مطلب هستند و میفرماید:
﴿قُل لَّآ أَمۡلِكُ لِنَفۡسِي نَفۡعٗا وَلَا ضَرًّا إِلَّا مَا شَآءَ ٱللَّهُۚ وَلَوۡ كُنتُ أَعۡلَمُ ٱلۡغَيۡبَ لَٱسۡتَكۡثَرۡتُ مِنَ ٱلۡخَيۡرِ وَمَا مَسَّنِيَ ٱلسُّوٓءُۚ إِنۡ أَنَا۠ إِلَّا نَذِيرٞ وَبَشِيرٞ لِّقَوۡمٖ يُؤۡمِنُونَ١٨٨﴾[الأعراف: ۱۸۸].
«بگو من در حق خودم مالک هیچ نفع و ضرری نیستم. مگر آنچه خدا بخواهد و اگر من غیب میدانستم، برای خود خیر فراوان جمع مینمودم و هیچ گزندی به من نمیرسید. من بیمدهنده و مژدهدهندهای بیش نیستم برای ملتی که ایمان بیاورد».
پس تنها خدا عالم به علوم غیب است و کسی دیگر از انبیاء و فرشتگان جز مقداری که خدا از علم غیب را به آنها آموزش داده است، نمیدانند؛ چنانکه میفرماید:
﴿عَٰلِمُ ٱلۡغَيۡبِ فَلَا يُظۡهِرُ عَلَىٰ غَيۡبِهِۦٓ أَحَدًا٢٦﴾[الجن: ۲۶].
عمرو بن امیه ضمری در جریان بئرمعونه اسیر شد. عامر بن طفیل با اطلاع از این موضوع که او از بنیضمر است، او را آزاد کرد.
عمرو بعد از اینکه آزاد شد و بهسوی مدینه رهسپار گردید در اثنای راه با دو نفر از بنیعامر که با رسول خدا پیمان بسته بودند، برخورد نمود و بدون اینکه از پیمان آنها با رسول خدا آگاهی داشته باشد، بعد از اینکه آنها به خواب رفتند، آن دو را به انتقام مسلمانانی که توسط طایفه بنیعامر به شهادت رسیده کشت. زمانی که نزد رسول خدا آمد و جریان را برای ایشان تعریف کرد، رسول خدا جفرمود: خونبهای این دو نفر که آنان را به قتل رساندهای، بر عهده من میباشد. آن گاه پیامبر خدا، خون آن دو عامری را به خاطر رعایت پیمانی که با آنها بسته بود، پرداخت نمود، هر چند که برخی از بنیعامر با خیانتی که نسبت به یاران رسول خدا روا داشته بودند، در واقع آن پیمان را شکسته بودند و این عملکرد آن حضرت، بیانگر والاترین درجۀ وفاء به عهد و پیمان میباشد.
هرچند پیامبر اکرم جمیتوانست به دلیل خیانتی که بنیعامر انجام داده بودند، عمل عمرو بن امیه را نوعی انتقام از بنیعامر تلقی نماید اما از آنجا که در شریعت اسلام هیچ کس به خاطر گناهی که کسی دیگر مرتکب شده است، مجازات نمیشود، رسول خدا جبه پرداخت خونبهای آنها اقدام نمود.
توجیهات ارزشمند اسلام، رسول خدا و سایر مسلمانان را موظف به رعایت اخلاقی گردانیده بود که در دنیا نظیرش وجود ندارد [۴۳۵].
[۴۳۵] التاریخ الإسلامی، حمیدی، ج ۶، ص ۵۰.
بعد از کشتهشدن صحابه در بئر معرفه و اسارت عمرو بن امیه ضمری، عامر بن طفیل خطاب به عمرو در حالی که به یکی از شهدا اشاره میکرد، گفت: این فرد کیست؟ عمرو بن امیه گفت: او عامر بن فهیره است.
عامر بن طفیل گفت: بعد از کشتهشدنش دیدم که او را به سوی آسمان بلند کردند تا جایی که او را در وسط آسمان و زمین یافتم؛ سپس به زمین بازگردانیده شد [۴۳۶].
[۴۳۶] بخاری، مغازی، شماره ۴۰۹۳.
حسان بن ثابت از افراد مهم پایگاه تبلیغاتی اسلام بود که همواره علیه دشمنان، جنگ روانی به راه میانداخت؛ البته افرادی چون کعب بن مالک و عبدالله بن رواحه نیز وی را همکاری مینمودند. آنها در تمام رویدادهای سیرت در رد غزلیات دشمن اشعاری سرودند که بازتاب اشعار حسان بن ثابت را در طرد کعب بن اشرف یهودی توضیح دادیم.
رسول خدا جنیز شاعران دولت اسلامی را مورد تفقد قرار میداد و در ادامه جهادی که آنها در آن تخصص داشتند، تشویقشان مینمود.
شایسته است که امروز نیز رهبران، فرماندهان، علما، فقها و اقشار مختلف دولتهای اسلامی به جایگاه شعرای اسلامی اهمیت قائل باشند و آنها را در جهاد بزرگی که مشغول هستند، تشویق نمایند [۴۳۷].
حسان بن ثابت بعد از حادثه بئر معونه، ابیاتی فراهم نمود که در آن ربیعه بن عامر (ملاعب الأسنه) را علیه عامر بن طفیل که امان او را نادیده گرفته بود، تحریک مینمود و این اشعار زبانزد عام و خاص گردید:
ألا من مبلغ عنی ربیعاً
فمـا احدثت في الحادثان بعدی
ابوك ابوالفعال ابو براء
وخالك ماجد حکم بن سعد
بنی امالنبین الـم یرعکم
وانتم من ذوائب اهل نجد
تحکَّم عامر بأبی براءِ
لیخفره وما خطا کَعَمَد
[۴۳۸]
«از من به ربیع برسانید که این چه حادثهای است که رخ داده است. پدر و داییهایت انسانهای بزرگواری بودند. ای فرزندان مادران نیک که شما از بزرگان نجد هستید، آیا پیمانی که بستید ارزش رعایت کردن را نداشت که عامر آن را به عمد زیر پاگذاشت».
وقتی که اشعار فوق به ربیعه بن أبی براء رسید و زخم زبان و شعر نزد آنها از زخم تیر، شمشیر و سرنیزه دردناکتر بود، بلافاصله جهت گرفتن انتقام از عامر به پا خواست و ضربه شدیدی براو وارد نمود، امّا از آن ضربه وفات ننمود. قوم عامر از او خواستند تا قصاص این ضربه را بگیرد، اما او گفت: من بخشیدهام؛ همچنین حسان با سوز و گداز در فراق شهدای بئرمعونه و به خصوص منذر بن عمرو چنین سرود:
علي قتلي معونة فاستهلي
بدمع العين سَحّاً غيرنزر
على خيل الرسول غداة لاقوا
مناياهم ولاقَتْهم بقدر
أصابهم الفناء بعقد قوم
تُحُوّن عَقْدُ حبلهم بغَدر
فيا لهفي لـمنذر اذ تولي
وأعنق في منيّته بصير
[۴۳۹]
«برفراق شهدای بئرمعونه، زیاد اشک بریز. بر شهسوران رسول خدا آن صبحگاهی که با مرگ روبرو شدند و مرگ براساس تقدیر با آنها روبرو شد. توسط قومی نابود شدند که عهدشان را با مکر به پایان رساندند. افسوس بر منذر آن گاه که صابرانه به سوی مرگ شتافت».
[۴۳۷] السیرة النبویة الأساس فی السنة و فقهها، ج ۲، ص ۶۵۶. [۴۳۸] محمد رسول الله، صادق عرجون، ج ۴، ص ۶۴. [۴۳۹] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۲۰۹.
خداوند دعای پیامبرش را قبول نمود؛ پیامبر علیه عامر این گونه دعا کرده بود: «اللهم اكفني عامراً [۴۴۰]» «خداوندا! تو خود کار عامر را بساز!» او به بیماری صعبالعلاجی مبتلا شد که پیامبر آن را این گونه توصیف نمود: «غده کغده البعیر» [۴۴۱]. «غدهای مانند غده شتر».
توصیف دقیقی است از طاعون که درجۀ حرارت بدن بالا میرود و غدههایی زیر بغل و اطراف گردن بیرون میآید و طحال نیز بزرگ میشود [۴۴۲].
بدین صورت عامر بن طفیل به هلاکت رسید و آرزوی تسلط بر شبهجزیره عربستان و جانشینی رسول خدا را با خود به گور برد و سپاهیانی که به آنها افتخار مینمود و پیامبر را تهدید میکرد، وی را در خانه زنی زندانی کردند و از بیم اینکه بیماریاش به آنها سرایت ننماید، همه او را ترک نمودند و آن گاه فریاد برآورد که اسب مرا بیاورید و آن گاه سوار براسب مرد [۴۴۳].
سرانجام این جبّار سرکش در حالی که مردم از وی میگریختند، چون دیوانهای به هلاکت رسید.
[۴۴۰] الاساس فی السنه و فقهها السیرة النبویة، ج ۲، ص ۶۳۱. [۴۴۱] السیرة النبویة، محمد صویانی، ص ۱۳۰. [۴۴۲] تعلیق الدکتور قلعجی علی الدلائل، ج ۳، ص ۳۴۶. [۴۴۳] السیرة النبویة، صویانی، ص ۱۳۱.
زینب دختر خزیمه بن حارث هلالی و از قبیلۀ بنیعبد مناف بن هلال بن عامر بن صعصعه بود. او را به این دلیل که به امور مساکین رسیدگی مینمود، امالمساکین نامیدند. رسول خدا جدر رمضان سال سوم هجری با ایشان ازدواج نمود.
امالمساکین بیش از هشت ماه با رسول خدا زندگی نکرده بود که در ماه ربیعالاول سال چهارم هجری وفات نمود و در مدینه دفن گردید [۴۴۴].
زینب دختر خزیمه قبل از ازدواج با رسول خد، همسر عبدالله بن جحش بن رئاب بود، اما بعد از شهادت عبدالله در جنگ احد، رسول خدا جبه خاطر جبران رنجی که او بر اثر شهادت شوهرش متحمل گردیده بود، با وی ازدواج نمود [۴۴۵].
[۴۴۴] تفسیر قرطبی، ج ۱۴، ص ۶۶. [۴۴۵] المفصل فی اکام المرأه، عبدالکریم زیدان، ج ۱۱، ص ۴۶۹.
نام اصلی امسلمه، هند دختر أبیامیه، حذافه بن مغیره قریشی است.
وی قبل از ازدواج با رسول خدا، در عقد پسرعمویش، ابی عبدالله بن عبدالأسد، پسرعمه رسول خدا، بود. ابوعبدالله از طرفی برادر رضاعی رسول خدا نیز بود. امسلمه و شوهرش ابوسلمه ابتدا به حبشه هجرت کردند و از آنجا به مکه بازگشتند و سپس به مدینه هجرت نمودند [۴۴۶].
[۴۴۶] سیر اعلام النبلاء، ج ۲، ص ۲۰۲.
روزی امسلمه به ابوسلمه گفت: شنیدهام هر شوهری که بهشتی باشد و همسرش بعد از درگذشت وی ازدواج نکند، در بهشت نیز با هم خواهند بود؛ پس با هم عهد ببندیم که نه تو بعد از من ازدواج کنی و نه من بعد از تو.
ابوسلمه گفت: آیا به این وعدۀ خویش وفادار خواهی بود؟.
امسلمه گفت: بلی
ابوسلمه گفت: پس بعد از من ازدواج کن! و سپس چنین دعا کرد : بارالها! بعد از من شوهری بهتر از من نصیب امسلمه کن تا نه موجب حزن و اندوه وی و نه موجب آزار و اذیت وی را فراهم آورد.
امسلمه میگوید: بعد از درگذشت ابوسلمه، با خود گفتم: چه کسی میتواند از ابوسلمه بهتر باشد؟.
طولی نکشید که رسول خدا جاز من خواستگاری نمود [۴۴۷].
[۴۴۷] همان، ج ۲، ص ۲۰۳ و قال المحقق : اخرجه ابن سعد و رجاله ثقات.
بعد از شهادت ابوسلمه بر اثر جراحات وارده در جنگ با مشرکان و به دلیل علاقۀ شدید امسلمه به وی، نزد رسول خدا جآمد و گفت: ای رسول خدا! ابوسلمه از دنیا رفت.
پیامبر فرمود: بگو! «اللهم اغفرلي وله وأعقبني منه عقبي حسنة».
«خدایا مرا و او را بیامرز و بعد از او به من جایگزینی شایسته عنایت کن».
امسلمه میگوید: بر اثر این دعا، خدا بهتر از ابوسلمه را نصیب من کرد؛ یعنی، با رسول خدا جازدواج نمودم [۴۴۸].
[۴۴۸] مسلم فی الجنائز، شماره ۹۱۹.
عمر بن أبیسلمه سمیگوید: با اتمام عدۀ امسلمه، ابوبکر از وی خواستگاری نمود، اما امسلمه نپذیرفت. سپس عمر از او خواستگای نمود، امسلمه به او نیز جواب رد داد. آن گاه رسول خدا جکسی را فرستاد و از او خواستگاری نمود. امسلمه در جواب گفت: به رسول خدا جبگوئید: خوش آمدید، اما من زنی معزور و دارای فرزندان زیاد هستم و کسی از اولیای من نیز حضور ندارد.
پیامبر در جوابش فرمود: «اگر دارای فرزندان زیاد هستی، خدا آنها را تکفل مینماید و از خدا میخواهم که غرور تو را از بین ببرد و هیچ یک از اولیای تو از ازدواج شما با من، ناراضی نخواهد بود» [۴۴۹].
در روایتی دیگر چنین آمده است که گفت: به سن کهولت رسیدهام.
پیامبر در جواب وی فرمود: از نظر سنی ، من از تو بزرگتر هستم [۴۵۰].
آن گاه امسلمه به پسرش گفت: ای عمر! برخیز و مرا به عقد رسول خدا جدربیاور [۴۵۱].
ابن کثیر در تحلیل این سخن امسلمه میگوید: منظور وی اعلان رضایت بود. بعضی از علما میگویند: امسلمه از فرزندش خواست تا وی را به عقد پیامبر دربیاورد؛ در حالی که فرزندش کوچک بود و صلاحیت این عمل را نداشت. ابن کثیر میگوید: من در این مورد به جمعآوری کتابی خاص اقدام نمودهام و به شرح و توضیح این موضوع پرداختهام که عقد امسلمه توسط فرزند بزرگ وی سلمه بن ابیسلمه انجام گرفته است [۴۵۲].
[۴۴۹] سیر اعلام النبلاء، ج ۲، ص۲۰۳-۲۰۴ و اسناده صحیح. [۴۵۰] الطبقات، ابن سعد، ج ۸، ص ۹۰. [۴۵۱] سیر اعلام النبلاء، ج ۲، ص ۲۰۴. [۴۵۲] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۹۲.
با موافقت ازدواج امسلمه، رسول خدا فرمود: «من به تو کمتر از فلانی (یکی از زنانش) نمیدهم! دو آسیاب دستی، دو کوزه و یک بالشت چرمی که بارش از لیف خرما است» [۴۵۳].
امسلمه بعد از درگذشت شوهرش صاحب فرزندی گردید. پیامبر اکرم جبعد از اینکه امسلمه را به عقد خویش درآوردند، امسلمه دخترش را روی پاهایش گذاشته بود. آن حضرت به خاطر حیایی که داشت، برگشت و این برخورد چندین مرتبه تکرار شد [۴۵۴]. اما عمار بن یاسر، برادر مادری امسلمه متوجه این موضوع گردید، نزد خواهرش رفت و دخترش را گرفت و به خانۀ خود برد.
آن گاه پیامبر اکرم ج، نزد امسلمه آمد و گفت: زنّاب کجاست؟ گفتند: او نزد عمار بن یاسر است [۴۵۵]. رسول خدا جفرمود: پس من امشب را در اینجا خواهم ماند.
امسلمه میگوید: من مقداری جو با روغن، مخلوط کردم و رسول خدا شب را نزد من سپری کرد. صبح فرمود: تو شایسته اکرام هستی. اگر میخواهی من هفت شب نزد تو میمانم؛ سپس نزد سایر زنانم هفت شب میمانم [۴۵۶]و اگر میخواهی سه شب نزد تو میمانم؛ سپس نوبت زنان دیگر شروع میشود؟.
امسلمه گفت: سه شب کافی است [۴۵۷].
رسول خدا جنیز سه شب نزد امسلمه ماند و فرمود: «للبكر سبع، و للثيب ثلاث» [۴۵۸].
«نزد عروسی که باکره است، هفت شب و نزد بیوه زن سه شب باید ماند».
[۴۵۳] سیر اعلام النبلاء، ج ۲، ص ۲۰۴. [۴۵۴] همان. [۴۵۵] حدیث حسن رواه ابن سعد، ج ۸، ص ۹۳. [۴۵۶] السیرة النبویة، کماجاءت من الأحادیث الصحیحه، صویانی، ج ۳، ص ۱۳۶. [۴۵۷] حدیث صحیح، صحیح الجامع، آلبانی، ج ۲، ص ۹۱۹. [۴۵۸] الادب المفرد، ص ۸۲۱، رواه ابن اسحاق من طریقه البخاری.
آن دختر یتیم میگوید: رسول خدا جبعد از ازدواج با امسلمه به خانۀ وی آمد. نام من، بره (نیوکار) بود. مادرم نیز مرا با این نام صدا میکرد، پیامبر فرمود: «لاتزكوا انفسكم فان الله هو أعلم بالبره منكن والفاجره، سميها زينب». «خودتان را پاک مپندارید. خداوند بهتر میداند چه کسی پاک و چه کسی ناپاک است. نامش را (زینب) بگذارید».
امسلمه گفت: پس از این به بعد نام او زینب است [۴۵۹].
رسول خدا نامهای زیبا را دوست میداشت بنابراین، نه تنها به تغییر اسامی کودکان میپرداخت؛ بلکه از این ذوق والای نبوی پیرمردان و پیرزنان نیز بیبهره نمیماندند؛ «چنانکه روزی شخصی نزد رسول خدا آمد که نام او شهاب بود. آن حضرت فرمود: تو هشام هستی نه شهاب» [۴۶۰].
و بدین صورت «رسول خدا جهر نامی را که مورد پسند ایشان نمیبود تغییر میداد» [۴۶۱]. عایشه میگوید: پیرزنی نزد رسول خدا جآمد. پیامبر از وی سئوال نمود: تو کی هستی؟ او گفت: جثامه مزنی. پیامبر فرمود: تو «حسانه» هستی. سپس رسول خدا جبا وی احوالپرسی نمود و قطعه گوشتی به او داد و او را اکرام نمود. وقتی که آن پیرزن رفت، گفتم: ای رسول خدا! این پیرزن را این قدر مورد توجه قراردادی؟
فرمود: این پیرزن در زمان خدیجه، همواره به دیدن ما میآمد و حسن عهد از علامات ایمان است [۴۶۲].
[۴۵۹] [۴۶۰] همان، ص ۸۲۵، سنده حسن رواه البخاری. [۴۶۱] حدیث حسن رواه الطبرانی، ج ۱۷، ص ۱۱۹. [۴۶۲] رواه الحاکم، ج ۱، ص ۶۲ – البیهقی فی شعب الأیمان، ج ۶، ص ۵۱۷.
در تفسیر المنار فلسفۀ این ازدواج چنین بیان گردیده است:
فلسفۀ این ازدواج تنها برای خوشگذرانی مباح نبود؛ بلکه به خاطر کمالاتی بود که امسلمه از آن برخوردار بود و علاوه بر آن به خاطر جبران مصیبتی بود که با شهادت شوهرش دچار آن گردیده بود [۴۶۳].
همچنین یکی دیگر از دلایل این ازدواج را میتوان این موضوع بیان نمود که امسلمه از طایفه مخزومیها، شریفترین خاندان قریشی، بود که همواره در رکاب رسول خدا جپرچمدار جنگ بودند و این ازدواج سبب تألیف قلوب آنها و در نهایت باعث پذیرفتن اسلام گردید [۴۶۴].
علاوه بر آن، ازدواج فوق، بیانگر بینش عمیق رسول خدا جدر ساختار و تقویت امت و ادای حقوق شهداء میباشد که به همسران شهدا، فرصت استفاده از منبع کمالات نبوت میداد [۴۶۵].
امسلمه آخرین همسر رسول خدا جبود که در سال ۶۱ هـ وفات نمود و سیصد و هشتاد و هشت حدیث از پیامبر روایت کرد که سیزده حدیث از روایات او مورد اتفاق شیخین (بخاری و مسلم) هستند و سه حدیث را فقط بخاری و سیزده حدیث دیگر را فقط مسلم، روایت کردهاند [۴۶۶].
امسلمه در نشر علم و حکمت رسول خدا نقش مهمی را ایفا نمود و با وفاتش، آخرین چراغ فروزان ازواج مطهرات که همواره نور هدایت و علم، از آن منتشر میشد، خاموش گردید [۴۶۷].
[۴۶۳] تفسیر المنار، ج ۴، ص ۳۷۲. [۴۶۴] التربیة القیادیة، ج ۳، ص ۳۵۶. [۴۶۵] همان، ص ۳۵۷. [۴۶۶] سیر اعلام النبلاء، ج ۲، ص ۲۱۰. [۴۶۷] السیرة النبویة، أی شهبه، ج ۲ف ص ۲۴۸-۲۴۹.
علامه قرطبی میگوید: حسن در ماه شعبان سال چهارم هجری متولد گردید و براساس این نظریه، امام حسین سقبل از اتمام یک سال از ولادت امام حسن به متولد گردید. علامه واقدی نیز همین نظریه را تأیید مینماید و میگوید: فاطمه بعد از گذشت پنجاه شب از تولد حسن، حامله گردید و علامه نووی در کتاب تهذیب با تأکید میگوید: امام حسن، پنجم شعبان سال چهارم هجری متولد گردید [۴۶۸].
علی سمیگوید: بعد از تولد حسن، نام وی را «حرب» گذاشتم تا اینکه رسول خدا تشریف آورد و فرمود: فرزندم را به من نشان دهید، آن گاه فرمود: اسمش را چه گذاشتهاید؟ گفتم: حرب. فرمود: خیر! او حسن است [۴۶۹].
رسول خدا جآن اسم نامناسب را به نامی زیبا و دلانگیز تغییر داد.
ابورافع میگوید: وقتی که حسن به دنیا آمد، رسول خدا در گوش وی أذان گفت [۴۷۰].
همچنین او در مورد عقیقۀ حسن، میگوید: بعد از متولد شدن حسن، فاطمه گفت: آیا بهتر نیست تا دو گوسفند برای عقیقۀ فرزندم ذبح کنم؟
پیامبر فرمود: خیر! سرش را بتراش و به وزن موهایش به مساکین و اصحاب صفه نقره بده. فاطمه نیز چنین نمود [۴۷۱].
آن گاه رسول خدا جدو قوچ جهت عقیقۀ حسن ذبح نمود [۴۷۲].
پیامبر در مورد عقیقه فرمود: «كل غلام مرتهن بعقيقته، يذبح عنه يوم سابعه ويحلق رأسه ويسمي» [۴۷۳]. «هر نوزادی گرو عقیقۀ خود میباشد. روز هفتم برای او عقیقه ذبح کنید و سرش را بتراشید و نام او را انتخاب نمائید».
[۴۶۸] شذرات الذهب، ابن عماد حنبلی، ج ۱، ص ۱۰. [۴۶۹] البخاری، فی الأدب، ص ۲۸۶. [۴۷۰] ابوداود، شماره ۵۱۰۵. [۴۷۱] رواه الطبرانی، ج ۳، ص ۳۰ بسند حسن. [۴۷۲] السیرة النبویة کما جاءت فی الأحادیث الصحیحة، صویانی، ج ۳، ص ۱۰۶. [۴۷۳] صحیح الجامع، ج ۲، ص ۸۳۲.
خارجه بن زید بن ثابت از زید بن ثابت روایت میکند که رسول خدا جبه وی دستور داد تا زبان یهود را فراگیرد و هر وقت آنها به وی نامه مینوشتند، زید نامههای یهود را برای رسول خدا میخواند [۴۷۴]. زید در مدت پانزده روز زبان آنها را فراگرفت.
در روایتی دیگر آمده است که زید را هنگام ورود پیامبر به مدینه نزد وی آوردند و گفتند: این پسر از بنینجار است و چند سورۀ از قرآن را حفظ دارد. رسول خدا جخوشحال شد و فرمود: «ای زید کتاب یهود را فراگیر؛ چرا که من برآنها اعتماد ندارم.» زید میگوید: من تعالیم آنها را فراگرفتم و در طی پانزده شب به طور کامل در آن مهارت پیدا کردم و بعد از آن نامههای آنها را برای رسول خدا و نامههای رسول خدا را برای آنها میخواندم [۴۷۵].
از این روایت چنین استنباط میگردد که سخنگوی دولت از جایگاه خاص و مهمی برخوردار است و از آنجا که بر پیامهای صادره و وارده اطلاع دارد، بر اسرار و رموز حکومت مطلع است بنابراین، معقول نیست تا هر فردی در چنین سمتی منصوب شود. رسول خدا جنیز به دلیل حساس بودن چنین منصبی به زید دستور داد تا زبان یهود را فراگیرد [۴۷۶]و زید نیز در مدت پانزده روز این امر را انجام داد که این امر بیانگر توانایی و حافظۀ وی میباشد و ایشان از کسانی است که در زمان حیات رسول خدا قرآن را به طور کامل حفظ نمود و از مشهورترین کاتبان وحی شد. همچنین زید در زمان صدیق اکبر به تنهایی مسئولیت نوشتن قرآن را به عهده گرفت و در زمان عثمان نیز یکی از کاتبان وحی بود و باید توجه داشت که این دستور رسول خدا مبنی بر فراگرفتن زبان یهود دلیل آن است که اسلام در شرایط ضرورت و نیاز، مسلمانان را تشویق به جمعآوری اطلاعات و کسب دانش و علوم و زبان بیگانگان میکند [۴۷۷].
[۴۷۴] البخاری، کتاب الأحکام، شماره ۷۱۹۵. [۴۷۵] سیر اعلام النبلاء، ج ۲، ص ۴۲۹. [۴۷۶] زید بن ثابت کاتب الوحی و جامع القرآن، صفوان داوودی، ص ۸۰-۸۱. [۴۷۷] السیرة النبویة، أبی شهبه، ج ۲، ص ۲۴۹.
در فاصله زمانی ترور کعب بن اشرف و جنگ احد که در شوال سال سوم هجری اتفاق افتاد، یهود مدینه دچار رعب و وحشت گردیدند؛ البته شکست مسلمانان در جنگ احد، تا حدودی مشرکان و منافقان را در رسیدن به اهداف و آرزوهایشان امیدوار کرده بود و دو حادثه بئرمعونه و رجیع نیز موجب کاستهشدن ترس و وحشت یهودیان گردید.
بنابراین، ترس و وحشت یهود، مدتی طولانی به طول نینجامید که دوباره به شیوههای مختلف توطئه و دسیسه روی آوردند تا آنجا که جهت حمله به مسلمانان درصدد جمعآوری اسلحه و استحکام قلعههایشان برآمدند و نقشه ترور رسول خدا جرا طراحی نمودند [۴۷۸].
[۴۷۸] التاریخ السیاسی و العسکری، ص ۱۸۸-۱۸۹.
مؤرخان معتقداند که غزوۀ بنینضیر در ربیع الأول سال چهارم هجری بعد از احد اتفاق افتاد. ابن قیم جوزی نظریۀ کسانی که معتقدند: غزوۀ بنینضیر شش ماه بعد از غزوه بدر اتفاق افتاده است، میگوید: محمد بن شهاب زهری معتقد است که غزوۀ بنینضیر شش ماه بعد از بدر به وقوع پیوست در حالی که این نظریه،نظریهای نادرست است و واقعیت این است که این غزوه بعد از غزوه احد اتفاق افتاد و غزوۀ بنیقینقاع شش ماه بعد از بدر و غزوه بنیقریظه بعد از خندق و غزوه خیبر بعد از حدیبیه اتفاق افتاد [۴۷۹].
ابن عربی میگوید: واقعیت این است که غزوۀ بنینضیر بعد از احد واقع شد [۴۸۰]و ابنکثیر نیز همین نظریه را تایید میکند [۴۸۱].
[۴۷۹] زادالمعاد، ج ۳، ص ۲۴۹. [۴۸۰] احکام القرآن، ابن عربی، ج ۴، ص ۱۷۶۵. [۴۸۱] حدیث القرآن علی الغزوات، ج ۱، ص ۲۵۴.
عوامل متعددی موجب گردید تا پیامبر اکرم جبا بنینضیر برخورد نماید و آنها را وادار به ترک دیارشان گرداند. مهمترین عوامل به شرح ذیل است:
۱- عهد شکنی بنونضیر
آنها متعهد شده بودند که هیچ دشمنی را علیه مسلمانان حمایت نکنند. آنها علاوه بر اینکه بر این عهد وفادار نماندند؛ بلکه با دشمنان رسول خدا جهمکاری کردند.
این عهدشکنی در غزوه السویق به وقوع پیوست [۴۸۲]؛ چراکه ابوسفیان بعد از بازگشت از بدر نذر کرده بود تا وقتی که به مدینه یورش نبرد، هرگز استحمام نکند. بنابراین برای تحقق این منظور با دویست تن مهاجم به سوی مدینه رهسپار گردید. سردار بنینضیر، سلام بن مشکم، با وی همکای نمود و نه تنها از او پذیرائی کرد؛ بلکه او را به نکات ضعف مسلمانان آگاه ساخت [۴۸۳].
موسی بن عقبه صاحب مغازی میگوید: «بنینضیر با قریشیان علیه رسول خدا و قلعههایشان، همکاری نمودند» [۴۸۴].
۲- تلاش جهت ترور رسول خدا ج.
رسول خدا جبا جمعی از یاران از طریق قباء به سوی بنینضیر جهت جمعآوری کمک برای خونبهای دو مقتول بنیعامر رفتند.
بنونضیر از پیامبر اکرم جبه گونۀ شایستهای استقبال نمودند، امّا از طرفی دیگر نقشۀ ترور رسول خدا را طراحی نمودند و برنامهریزی آنان از این طریق بود که سنگی از بالای دیواری که پیامبر آنجا نشسته بود، بیندازند، اما رسول خدا جاز آنجائی که در حفاظت و صیانت خداوند قرار داشت، از اهداف بنینضیر با خبر شد و به سرعت از آنجا برخاست و به سوی مدینه حرکت نمود [۴۸۵].
هدف اصلی این توطئه نافرجام تنها به قتل رساندن پیامبر اکرم جنبود؛ بلکه دولت نوپای مدینه و دعوت اسلامی را نیز مورد هدف قرار داده بود و به همین جهت رسول خدا جتصمیم گرفت تا با آنان به مبارزه پردازد و یارانش را دستور داد تا آماده مبارزه و حرکت به سوی بنینضیر گردند [۴۸۶].
عوامل فوق و عوامل دیگری موجب وقوع غزوۀ بنینضیر گردید؛ چنانکه قرآن کریم مسلمانان را به این نعمت بزرگ و چگونگی نجات پیامبرش را از مکر یهود بنینضیر، خاطرنشان نموده است:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱذۡكُرُواْ نِعۡمَتَ ٱللَّهِ عَلَيۡكُمۡ إِذۡ هَمَّ قَوۡمٌ أَن يَبۡسُطُوٓاْ إِلَيۡكُمۡ أَيۡدِيَهُمۡ فَكَفَّ أَيۡدِيَهُمۡ عَنكُمۡۖ وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَۚ وَعَلَى ٱللَّهِ فَلۡيَتَوَكَّلِ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ١١﴾[المائدۀ: ۱۱].
«ای مؤمنان! نعمت خدا را برخود یاد کنید. آن گاه که قومی اراده نمود تا برشما تعدی نماید. خداوند جلوی تعدی آنها را گرفت. از خدا بترسید و مؤمنان باید برخدا توکل نمایند».
[۴۸۲] غزوة سویق بعد از بدر اتفاق افتاد. [۴۸۳] تاریخ طبری، ج ۲، ص ۲۸۴. [۴۸۴] فتح الباری، ج ۷، ص ۳۳۲. [۴۸۵] واقدی، ج ۱، ص ۳۶۵ – التاریخ السیاسی و العسکری، ص ۱۹۰. [۴۸۶] التاریخ السیاسی و العسکری لدولة المدینة، ص ۱۹۰.
طبری از أبیزیاد نقل مینماید که رسول خدا با یارانش، ابوبکر و عمر و علی و دیگران، برای جمعآوری کمک جهت پرداخت خونبهایی نزد بنینضیر آمدند و فرمودند: ای بنینضیر! ما را در جهت پرداخت این خونبها یاری نمایید.
آنها گفتند: ای أباالقاسم! تو را در این امر یاری خواهیم نمود، امّا صبر کن تا از تو پذیرایی کنیم. رسول خدا و یارانش در انتظار نشستند و سردار آنان نیز به حضور پیامبر اکرم جرسید. او به یارانش گفت: فرصتی بهتر از این برایتان فراهم نمیشود؛ سنگی بر او بیندازید و او را به قتل برسانید. آنها سنگ بزرگی که سنگ آسیاب بود، آماده کرده بودند، اما خداوند با فرستادن جبرئیل و آگاه کردن پیامبر از این موضوع نقشه آنها را خنثی گردانید؛ چنانکه خداوند میفرماید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱذۡكُرُواْ نِعۡمَتَ ٱللَّهِ عَلَيۡكُمۡ إِذۡ هَمَّ قَوۡمٌ أَن يَبۡسُطُوٓاْ إِلَيۡكُمۡ أَيۡدِيَهُمۡ فَكَفَّ أَيۡدِيَهُمۡ عَنكُمۡۖ وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَۚ وَعَلَى ٱللَّهِ فَلۡيَتَوَكَّلِ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ١١﴾[المائدۀ: ۱۱].
محمد بن اسحاق، مجاهد، عکرمه و دیگران گفتهاند: این آیه در مورد بنینضیر نازل شده است [۴۸۷]وقتی که ارادۀ ترور رسول خدا را داشتند و برای این منظور سنگی را آماده کرده بودند تا از بالای دیوار بلندی بر سر رسول خدا بیندازند که خداوند، پیامبرش را از این نقشۀ آگاه ساخت و پیامبر و یارانش به سوی مدینه بازگشتند و این آیه نازل گردید [۴۸۸].
همچنین ابن جریر شأن نزول آیه فوق را در مورد توطئه بنینضیر میداند و میگوید:
«نظریۀ درست، نظریۀ کسانی است که بر این عقیدهاند که منظور از نعمت یاد شده در آیۀ فوق، نعمت نجات رسول خدا جاز توطئۀ بنینضیراست که رسول خدا جهت خونبهای دو مقتول که توسط عمرو بن امیه کشته شده بود، به آنجا رفت و علّت ترجیح این نظریه آن است که خداوند بعد از این آیه به اعمال زشت و خیانت یهود نسبت به احکام خدا و پیامبران الهی پرداخته است» [۴۸۹].
دکتر محمد آل عابد نیز با نظریۀ طبری موافق است و میگوید: هیچ منافاتی ندارد که آیۀ فوق بعد از تمام رویدادهای فوق نازل شده باشد؛ زیرا یک آیه میتواند، چند شأن نزول داشته باشد.
مفهوم آیه نیز چنین است که ای مؤمنان! نعمت خدا را به خاطر داشته باشید که نقشه یهود را از آسیبرساندن به پیامبر خنثی نمود و مکر و حیله آنان را باطل نمود و پیامبر را از این نقشه شوم نجات بخشید؛ سپس مسلمانان را به تقوا و توکل وادار نمود و میفرماید:
﴿وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَۚ وَعَلَى ٱللَّهِ فَلۡيَتَوَكَّلِ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ﴾.
[۴۸۷] این روایات هرچند دارای ضعف هستند، امّا مجموعه آنها میتواند یکدیگر را تقویت نماید به کتاب المجتمع المدنی فی عهد النبوه، ص ۱۴۵ مراجعه شود. [۴۸۸] تفسیر ابن کثیر، ج ۲، ص ۳۱. [۴۸۹] تفسیر طبری، ج ۶، ص ۱۴۴-۱۴۵.
در کتابهای سیره آمده است که رسول خدا جبه بنینضیر هشدار داد که تا ده روز منطقه را ترک کنند و برای این منظور محمد بن مسلمه را به سوی آنها فرستاد و به وی گفت: نزد بنینضیر برو و به آنها بگو: پیامبر مرا به سوی شما فرستاده و دستور داده است تا از این سرزمین خارج شوید؛ زیرا شما عهد و پیمان خود را با پیامبر اکرم جشکستهاید و ده روز فرصت دارید؛ اگر بعد از این فرصت، کسی از شما این منطقه را ترک ننماید، او را به قتل خواهم رساند [۴۹۰].
آنها هیچ جوابی نداشتند، امّا گفتند: ای محمد! ما هرگز فکر نمیکردیم فردی از بنیاوس برای ما چنین پیامی بیاورد. محمد بن مسله گفت: قلبها تغییر نموده و عهدهای گذشته محو شده است. یهودیان نیز بعد از آن، چند روز ماندند و برای رفتن آماده گشتند [۴۹۱].
در این اثنا عبدالله بن ابی بن سلول، از فرصت استفاده نمود و فردی را نزد بنینضیر فرستاد و از آنها خواست تا در منازل خود باقی بمانند و استقامت کنند و به آنها گفت: ما شما را تسلیم نخواهیم کرد؛ اگر با شما درگیری ایجاد شود، ما در کنار شما خواهیم بود و اگر شما را از دیارتان بیرون نمایند، ما هم با شما بیرون خواهیم رفت [۴۹۲]. بنابراین، سرزمینتان را رها نکنید؛ زیرا دو هزار جنگجویی که در اختیار دارم، با شما خواهند جنگید [۴۹۳]. یهودیان به این وعدههای عبدالله بن ابی، اعتماد کردند و سردارشان حی بن أخطب را غرور فرا گرفت و فردی را نزد رسول خدا فرستاد و گفت: ما از منازل خود بیرون نمیشویم بنابراین، هر اقدامی که میخواهید، انجام دهید. با شنیدن این پیام، رسول خدا جتکبیر گفت و مسلمانان حاضر نیز تکبیر گفتند و پیامبر فرمود: یهود آماده جنگ شده است [۴۹۴].
[۴۹۰] طبقات، ابن سعد الکبری، ج ۲، ص ۵۷ – مغازی، واقدی، ج ۱، ص ۳۶۳-۳۷۰. [۴۹۱] تاریخ طبری، ج ۲، ص ۵۵۲. [۴۹۲] سیره ابن هشام، ج ۳، ص ۲۱۲. [۴۹۳] تاریخ طبری، ج ۲، ص ۵۵۳. [۴۹۴] السیرة النبویة، ابن کثیر، ج ۳، ص ۱۴۶.
بعد از سپری شدن ده روز فرصت داده شده، سپاه اسلام رهسپار دیار بنینضیر شد و مدت پانزده شبانهروز آنها را محاصره کردند و رسول خدا جدستور داد تا درختانشان سوزانده شود. بنابراین، آنها با از دست دادن بنیه اقتصادی خود روحیۀ جنگی و مقاومت را از دست دادند و فریاد برآوردند که ای محمد! تومردم را از فساد باز میداشتی؛ چه شده است که درختان را قطع مینمائی؟.
خداوند در دل آنها وحشت انداخت و اذعان نمودند که چارهای جز رها نمودن سرزمین خود ندارند و عهدشکنی عبدالله بن ابی و حمایت نکردن بر رعب و وحشت آنان افزود بنابراین آنها فردی را نزد رسول خدا فرستادند و از ایشان تقاضای امان نمودند تا از سرزمین خود خارج شوند.
پیامبر اکرم جموافقت نمود و فرمود: «بیرون شوید در حالی که خونتان درامان است و نیز فرمود: آنها از اموالتان به جز اسلحه، هرچه میتوانید با خود ببرید» [۴۹۵].
آنها سقف و ستونهای خانههایشان را شکستند تا مسلمانان نتوانند از آنها استفاده کنند.
آنها نیز مقدار زیادی طلا و نقره با خود بودند؛ به گونهای که سلام بن ابیالحقیق به تنهایی پوست گاوی پر از طلا و نقره حمل مینمود و میگفت: این چیزی است که ما در فراز و نشیب زندگی آماده کردهایم و اگر نخلهایمان را به جای گذاشتهایم، در خیبر نخل زیادی وجود دارد [۴۹۶].
آنها اثاثیه خود را با ششصد شتر حمل نمودند و با دف و ساز و آواز بیرون شدند. بعضی عازم خیبرگردیدند و عدهای هم به سوی شام رفتند [۴۹۷].
محمد بن مسلمه به دستور رسول خدا جمسئولیت اخراج آنها را بر عهده داشت [۴۹۸].
برخی از بزرگانشان که راه خیبر را در پیش گرفتند عبارت بودند از: سلام بن أبی الحقیق، حی بن أخطب و کنانه بن الربیع بن أبی الحقیق که رسیدنشان به خیبر، مردم آنجا از آنها اطاعت نمودند [۴۹۹].
[۴۹۵] حدیث القرآن الکریمعن غزوات الرسول، ج ۱، ص ۲۵. [۴۹۶] السیرة الحلبیة، ج ۲، ص ۵۶۶. [۴۹۷] همان، ص ۵۶۰ – حدیث القرآن، ج ۱، ص ۲۷. [۴۹۸] المغازی، واقدی، ج ۱، ص ۳۷۴ – الیهود فی السنة المطهرة، ج ۱، ص ۳۲۱. [۴۹۹] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۲۱۲.
قرآن کریم در یک سوره کامل یعنی سورۀ حشر از غزوۀ بنینضیر سخن به میان آورده است؛ چنانکه دانشمند امت، عبدالله بن عباس ساین سوره را به نام سوره بنینضیر یاد مینمود. بخاری از سعید بن جبیر نقل کرده است که من به عبدالله بن عباس گفتم: سوره حشر، اما او گفت: سوره بنینضیر [۵۰۰].
این سوره به تفصیل از غزوۀ بنینضیر سخن گفته و به بیان احکام و مستحقان غنیمت پرداخته است. همچنین به ارتباط یهود با منافقان پرداخته و از حقایق درونی یهود پرده برداشته است و در اثناء بحث، مؤمنان را مورد خطاب قرار داده و آنها را به رعایت تقوا وادار کرده است و از معصیت و نافرمانی خدا نهی کرده است و سپس خداوند در مورد قرآن کریم و اسماء و صفات خود سخن گفته است.
با اندیشیدن در سوره مزبور میتوان به نکات ذیل را استنباط نمود:
[۵۰۰] بخاری، کتاب المغازی، باب حدیث بنینضیر، شماره ۴۰۲۹.
سوره با بیان حمد و ستایش خدا آغاز میشود و خاطرنشان میسازد که جهان هستی با تمام موجودات خود (انسانها، حیوانات، نباتات و جمادات) به تمجید و بیان قداست خداوند مشغول است و همه گویای وحدانیت، قدرت، جلال و عظمت و سلطان وی هستند [۵۰۱].
چنانکه میفرماید:
﴿سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِي ٱلۡأَرۡضِۖ وَهُوَ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡحَكِيمُ١﴾[الحشر: ۱].
«آنچه در آسمانها و زمین است، تسبیح خدا را میگویند و او غالب و با حکمت است».
سوره با بیان این خبر آغاز شده است که همه موجودات آسمان و زمین، تسبیح خدا را میگویند و از آنچه شایستۀ وی نیست، او را تقدیس مینمایند و همه به عبادت و خضوع در برابر عظمتش مشغول میباشند؛ زیرا او قادر و بر هر چیزی غالب است و انجام دادن هیچ کاری برای او دشوار نیست.
خدا در آفرینش و امور خود، حکیم است. هیچ چیزی را بیهوده نیافریده است و به آنچه مصلحت نیست، دستور نمیدهد و هیچ عملی برخلاف مقتضای حکمت او انجام نمیپذیرد؛ چنانکه یکی از این موارد، حمایت رسول خدا جدر برابر کفار اهل کتاب (بنینضیر) است که با خیانت به پیامبر اکرم جخدا آنها را از سرزمین مورد علاقه و محبوبشان بیرون گردانید [۵۰۲].
[۵۰۱] حدیث القرآن الکریم عن غزوات الرسول، ج ۱، ص ۳۲۷. [۵۰۲] تفسیر السعدی، ج ۳، ص ۳۲۷.
خداوند میفرماید:
﴿هُوَ ٱلَّذِيٓ أَخۡرَجَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ مِنۡ أَهۡلِ ٱلۡكِتَٰبِ مِن دِيَٰرِهِمۡ لِأَوَّلِ ٱلۡحَشۡرِۚ مَا ظَنَنتُمۡ أَن يَخۡرُجُواْۖ وَظَنُّوٓاْ أَنَّهُم مَّانِعَتُهُمۡ حُصُونُهُم مِّنَ ٱللَّهِ فَأَتَىٰهُمُ ٱللَّهُ مِنۡ حَيۡثُ لَمۡ يَحۡتَسِبُواْۖ وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ ٱلرُّعۡبَۚ يُخۡرِبُونَ بُيُوتَهُم بِأَيۡدِيهِمۡ وَأَيۡدِي ٱلۡمُؤۡمِنِينَ فَٱعۡتَبِرُواْ يَٰٓأُوْلِي ٱلۡأَبۡصَٰرِ٢ وَلَوۡلَآ أَن كَتَبَ ٱللَّهُ عَلَيۡهِمُ ٱلۡجَلَآءَ لَعَذَّبَهُمۡ فِي ٱلدُّنۡيَاۖ وَلَهُمۡ فِي ٱلۡأٓخِرَةِ عَذَابُ ٱلنَّارِ٣ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمۡ شَآقُّواْ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥۖ وَمَن يُشَآقِّ ٱللَّهَ فَإِنَّ ٱللَّهَ شَدِيدُ ٱلۡعِقَابِ٤﴾[الحشر: ۲-۴].
«او است که کافران اهل کتاب را برای نخستین جمعآوری از سرزمینشان بیرون راند. شما فکر نمیکردید که آنها بیرون رانده شوند. آنها تصور میکردند که قلعههایشان آنها را از مؤاخذه خدا محفوظ میدارد. خداوند از جائی به سراغشان آمد که فکر نمیکردند. در دلهایشان هراس انداخت، به گونهای که با دستهای خود و دستهای مؤمنان، خانههای خود را خراب میکردند. ای اهل خرد، درس عبرت بگیرید. چنانچه خداوند ترک دیار را برآنها فرض نمیکرد، در دنیا آنها را به عذاب سخت گرفتار مینمود و در آخرت برای آنان عذاب دوزخ مهیا است. این بدان جهت است که آنان با خدا و پیغمبرش دشمنی ورزیدند و هر کس با خدا دشمنی نماید، همانا عذاب خدا سخت است».
از آیات فوق چنین استنباط میگردد که خداوند اراده نمود تا یهود بنینضیر را که تمام اسباب مادی در اختیارشان بود و تصور میکردند که قلعههای محکمشان مانع از آن میشود تا کسی آنها را اخراج نماید، بیرون گرداند. بنابراین، خداوند برخلاف اسباب و مسببات، شکست آنان را به گونهای فراهم آورد که تصور نمیکردند به این گونه که خداوند قلبهای آنان را دچار شکست و در وجود آنها رعب و وحشت ایجاد نمود.
شیوۀ تربیتی قرآن به گونهای است که در خلال رویدادها و حوادث، به ترتیب امت میپردازد و این شیوه کاملاً با شیوه سیرهنگاران متفاوت است. امتیازش در آن است که حقایق را کشف مینماید و جوانب پنهانی قضایا را توضیح میدهد و همواره رویدادها را به فاعل حقیقی که ربالعالمین است ارتباط میدهد؛ چنانکه میفرماید:
﴿هُوَ ٱلَّذِيٓ أَخۡرَجَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ مِنۡ أَهۡلِ ٱلۡكِتَٰبِ﴾.
بیانگر این است که یهود بنینضیر تمامی شرایط را محیا و تمام اسباب ظاهری را فراهم کرده بودند اما نفسهای آنان که به آن اطمینان داشتند، موجب شکست آنان را فراهم آورد؛ چراکه وحشت درون آنان را فراگرفت و ناگهان در فرصتی اندک فروپاشیدند پس شایسته است هر انسان عاقل با تفکر و اندیشه از این سوره درس بگیرد و اذعان نماید که متصرف حقیقی کائنات خداوند است و در برابر قدرت عظیم او نه اسباب توان ایستادگی دارد و نه مسببات و او بر هر چیز قادر است.
بنابراین، انسان باید ایمان آورد و به اصلاح خود بپردازد؛ چراکه اصلاح همه امور انسانها در گرو اطاعت از خداوند میباشد.
این غزوه برای امت اسلامی در تمام مراحل تاریخی آن درس و عبرت است. براساس تعالیم این غزوه راه رسیدن امت به نصرت خدا عبارت است از: بازگشت به سوی خدا؛ توکل بر او و تسلیم شدن در برابر شریعت خدا. پدیدار شدن چنین ویژگیهایی در وجود مسلمانان علل پیروزی مسلمانان را بر دشمنانشان، هر چند که دشمنانشان نیرومند باشند، فراهم میآورد و بهترین گواه این مطلب، بیرون راندن بنینضیر است. در ادامه خداوند میافزاید: اگر آنها با بیرون راندن مجازات نشوند، در دنیا به قتل مجازات خواهند شد، اما در آخرت عذابشان، آتش جهنم است [۵۰۳].
[۵۰۳] حدیث القلرآن الکریم، ج ۱، ص ۲۷۰-۲۷۱.
با محاصرۀ بنینضیر از جانب پیامبر اکرم ج، آنها در قلعههای خود پناه گرفتند. رسول خدا دستور داد تا نخلهایشان را قطع کنند و بسوزانند. آنها فریاد زدند: ای محمد! تو دیگران را از فساد باز میداشتی؛ پس چرا خودت دست به این اعمال میزنی [۵۰۴]؟.
در این مورد خداوند این آیه را نازل فرمود:
﴿مَا قَطَعۡتُم مِّن لِّينَةٍ أَوۡ تَرَكۡتُمُوهَا قَآئِمَةً عَلَىٰٓ أُصُولِهَا فَبِإِذۡنِ ٱللَّهِ وَلِيُخۡزِيَ ٱلۡفَٰسِقِينَ٥﴾[الحشر: ۵].
«هر درختی را که بریدید یا بر پایههای خود برجا گذاشتید، به فرمان خدا و اجازۀ او بوده است تا خداوند فاسقان را رسوا گرداند».
شیخ محمد ابوزهره در تشریح این آیه به تفصیل سخن گفته است که خلاصۀ آن بعد از بیان آراء فقهاء چنین است:
آنچه در این قضیه از مصادر شرعی و عملکرد پیامبر در جنگها استنباط میگردد، چنین است:
۱- نباید درختان قطع و خانهها تخریب گردند؛ زیرا هدف جهاد، آزار و اذیت مردم نیست؛ بلکه هدف دفع ظلم و ستم است و احادیث زیادی بیانگر این مطلب هستند.
۲- هرگاه تشخیص داده شود که قطع درختان و تخریب خانهها از نظر تاکتیک جنگی امری اجتنابناپذیر است؛ مثلاً، دشمن به آن پناه میبرد و یا از آن طریق به سپاه اسلام ضربه وارد مینماید، تردیدی نیست که در چنین شرایطی باید به تخریب و قطع آن پرداخت؛ چنانکه رسول خدا جدر غزوۀ بنینضیر و قلعۀ ثقیف چنین عمل نمود.
۳- بنابراین، نظر فقها مبنی بر تخریب خانهها و کندن درختان را باید به این دلیل دانست؛ چراکه مردم عادی دشمن محسوب نمیشوند؛ بلکه دشمن کسی است که سلاح بدست بگیرد و بجنگد [۵۰۵].
[۵۰۴] همان، ص ۲۷۴. [۵۰۵] خاتم النبیین، محمد ابوزهره، ج ۲، ص ۲۶۵-۲۶۹.
خداوند بعد از اخراج بنینضیر، حکم دارائیهایی را که در این غزوه نصیب مسلمانان گردید، بیان نمود و فرمود:
﴿وَمَآ أَفَآءَ ٱللَّهُ عَلَىٰ رَسُولِهِۦ مِنۡهُمۡ فَمَآ أَوۡجَفۡتُمۡ عَلَيۡهِ مِنۡ خَيۡلٖ وَلَا رِكَابٖ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُۥ عَلَىٰ مَن يَشَآءُۚ وَٱللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرٞ٦﴾[الحشر: ۶].
«چیزهایی را که خداوند از دارائی ایشان به پیغمبر خود ارمغان داشته است، شما برآن اسب ندواندید که با جنگ تصرف نموده باشید؛ بلکه خداوند، پیغمبران خود را بر هر کس که بخواهد، چیره میگرداند و خداوند بر هر کاری غالب است».
خداوند بیان نمود که اموال باقیمانده از بنینضیر، بدون درگیری و جنگ نصیب مسلمانان گردیده است؛ زیرا مسلمانان نه اسبی و نه شتری دواندند؛ بلکه به آنجا رفتند و دشمن با صلح در قبال رفتن و ترک کردن آن سرزمین، دارائیهایشان را به پیامبر دادند. این اموال صرفاً از آن رسول خدا بود؛ به همین جهت مصرف یک سال خانوادۀ خود را از آنها برداشت و بقیه را صرف تهیه سلاح و تجهیزات نظامی مسلمانان کرد [۵۰۶].
در ادامه خداوند به طور کلی احکام غنایم بدست آمده از کفار را بیان نموده و فرموده است:
﴿لِلۡفُقَرَآءِ ٱلۡمُهَٰجِرِينَ ٱلَّذِينَ أُخۡرِجُواْ مِن دِيَٰرِهِمۡ وَأَمۡوَٰلِهِمۡ يَبۡتَغُونَ فَضۡلٗا مِّنَ ٱللَّهِ وَرِضۡوَٰنٗا وَيَنصُرُونَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥٓۚ أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلصَّٰدِقُونَ٨﴾[الحشر: ۸].
«همچنین غنائم از آن فقراء مهاجرینی است که از خانه و کاشانه و اموال خود بیرون رانده شدند. کسانی که فضل و خوشنودی خدا را میخواهند و خدا و پیغمبرش را نصرت مینمایند؛ آنها صادقان هستند».
پیامبر اکرم جبعد از اینکه اموال بنینضیر در اختیار ایشان قرار گرفت، ثابت بن قیس را فراخواند و به وی گفت: «قومت را گرد بیاور». ثابت گفت: فقط خزرجیان را؟ پیامبر فرمود: «همه انصار را» ثابت نیز همه انصار را فراخواند.
رسول خدا جنخست حمد و ثنای خدا را بیان نمود؛ سپس به بیان خدمات ارزشمند انصار در راه خدا پرداخت و خطاب به آنها فرمود: «اگر دوست دارید، این اموال را بین شما و مهاجران تقسیم کنم و اگر هم دوست دارید، آنها را به مهاجران میدهم تا از خانههای شما بیرون روند»!.
سعد بن عباده و سعد بن معاذ گفتند: آنها را میان مهاجران تقسیم کنید و همچنان در خانههای ما بمانند. آن گاه همه انصار گفتند: ما به تقسیم خدا و رسول او راضی هستیم [۵۰۷].
رسول خدا این اموال را میان مهاجران تقسیم نمود و به غیر از ابودجانه وسهل بن حنیف که شدیداً نیازمند بودند به انصار چیزی نداد [۵۰۸]. با وجود اینکه اموال فوق صرفاً به رسول خدا جمتعلق بود؛ ولی باز هم به خاطر تسلی و رضایت انصار، آنها را گرد آورد و با آنان به مشورت پرداخت و این نمونهای از شیوه رفتاری و سیاسی رسول خدا است.
هدف اصلی پیامبر اکرم جاز این شیوۀ تقسیم، کاستن مشکلات انصار بود؛ زیرا مهاجران قبل از آن در خانههای انصار زندگی میکردند؛ ولی بعد از این جریان، در منازل بنینضیر سکنی گزیدند [۵۰۹].
تقسیم اموال بنینضیر، تحولی عظیم در سیاست مالی دولت اسلامی به وجود آورد؛ چراکه قبل از این غزوه، غنایم جنگی به مجاهدانی که در جنگ شرکت کرده بودند، تعلق میگرفت، اما بعد از این غزوه، سیاست جدیدی در تقسیم غنایم پدید آمد. در این سیاست غنایم به دو قسم تقسیم میشدند که عبارت بودند از:
۱- غنایمی که مجاهدان با سرنیزه و شمشیر به دست آورده بودند؛ این غنایم بعد از اخراج سهم دولت که یک پنجم بود، درمیان مجاهدان تقسیم میشد.
۲- غنایمی که بدون جنگ به دست مسلمانان افتاده است؛ این غنایم در اختیار رئیس دولت اسلامی قرار میگرفت تا آنها را براساس تشخیص مصلحت برای سامان دادن به اوضاع اقتصادی کشور، رفع مایحتاج فقرا، تجهیزات نظامی و تاسیس پروژههای مورد نیاز هزینه نماید.
خداوند متعال نیز در دو آیه فوق به بیان علل این فرامین پرداخته است:
﴿مَّآ أَفَآءَ ٱللَّهُ عَلَىٰ رَسُولِهِۦ مِنۡ أَهۡلِ ٱلۡقُرَىٰ فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي ٱلۡقُرۡبَىٰ وَٱلۡيَتَٰمَىٰ وَٱلۡمَسَٰكِينِ وَٱبۡنِ ٱلسَّبِيلِ كَيۡ لَا يَكُونَ دُولَةَۢ بَيۡنَ ٱلۡأَغۡنِيَآءِ مِنكُمۡۚ وَمَآ ءَاتَىٰكُمُ ٱلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَىٰكُمۡ عَنۡهُ فَٱنتَهُواْۚ وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَۖ إِنَّ ٱللَّهَ شَدِيدُ ٱلۡعِقَابِ٧﴾[الحشر: ۷].
«آنچه خداوند از اهالی این آبادیها، به پیغمبرش ارزانی داشته است، متعلق به خدا، پیغمبر، خویشاوندان پیغمبر، مستمندان و مسافران میباشد. این بدان خاطر است که اموال، تنها درمیان اشخاص ثروتمند شما دست به دست نگردد. آنچه را پیغمبر به شما دستور داده است، عمل نمائید و از آنچه شما را بازداشته است، بازآئید. از خدا بترسید، خداوند سخت عذاب دهنده است».
سیاست شریعت اسلامی میبایست بر این اصل استوار باشد که اموال فقط در دست اغنیاء و گروه خاصی دست به دست نگردد؛ چنانکه همه مراجع اسلامی مربوط به امور اقتصاد و دارایی به این نکته تأکید دارند که باید به تشکیل جامعهای متعادل و برابر اقدام نمود که همه طبقات در آن به نوعی سهیم باشند.
بر این اساس، اگر امروز هم احکام شریعت اسلامی و برنامههای ویژه مربوط به امور اقتصادی مانند: زکات، نبود معاملات ربوی و نبود احتکار اجرا بشوند، همه طبقات جامعه از اقتصاد خوبی بهرهمند خواهند بود؛ هرچند که نمیتوان تفاوتها را از میان برداشت، اما مایحتاج تمامی افراد به قدر کفایت برآورده خواهد شد و هیچ نیازمندی در جامعه اسلامی پیدا نخواهد شد [۵۱۰].
بعد از بیان علل توزیع اموال غنیمت، خداوند، مسلمانان را به پیروی از دستورات پیامبر اکرم جو انجام ندادن آنچه وی نهی کرده است، دستور داده است و این امور را، از لوازم ایمان دانسته و همچنین آنها را به رعایت تقوا واداشته و از عذاب دردناک الهی برحذر داشته است.
خداوند میفرماید:
﴿مَّآ أَفَآءَ ٱللَّهُ عَلَىٰ رَسُولِهِۦ مِنۡ أَهۡلِ ٱلۡقُرَىٰ فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي ٱلۡقُرۡبَىٰ وَٱلۡيَتَٰمَىٰ وَٱلۡمَسَٰكِينِ وَٱبۡنِ ٱلسَّبِيلِ كَيۡ لَا يَكُونَ دُولَةَۢ بَيۡنَ ٱلۡأَغۡنِيَآءِ مِنكُمۡۚ وَمَآ ءَاتَىٰكُمُ ٱلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَىٰكُمۡ عَنۡهُ فَٱنتَهُواْۚ وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَۖ إِنَّ ٱللَّهَ شَدِيدُ ٱلۡعِقَابِ٧﴾
یعنی آنچه به شما دستور داده است، آن را انجام دهید و از آنچه شما را نهی کرده است، باز آئید؛ زیرا خدا، شما را به خیر و صلاح دستور میدهد و از شر و فساد باز میدارد.
﴿وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَ﴾یعنی با پیروی از دستورات خداوند و اجتناب از آنچه نهی کرده است، از وی بترسید.
﴿إِنَّ ٱللَّهَ شَدِيدُ ٱلۡعِقَابِ﴾یعنی عقاب و عذابش برای کسانی که نافرمانی و عصیان مینمایند، خیلی سخت است. مفسران میگویند: این آیه هر چند در مورد غنایم نازل گردیده است، اما شامل همه اوامر و نواحی میگردد [۵۱۱].
علاوه بر این، آیات زیادی وجود دارد که امت را در راستای انجام دستورات خدا و رسول موظف میگرداند؛ چنانکه در جایی دیگر میفرماید:
﴿فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤۡمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيۡنَهُمۡ ثُمَّ لَا يَجِدُواْ فِيٓ أَنفُسِهِمۡ حَرَجٗا مِّمَّا قَضَيۡتَ وَيُسَلِّمُواْ تَسۡلِيمٗا٦٥﴾[النساء: ۶۵].
«به پروردگارت سوگند که آنها مؤمن نمیشوند تا آنکه تو را در مسائل اختلافی خود حکم قرار ندهند، سپس از فیصله تو ناراحت نشوند و کاملاً تسلیم نگردند».
پیامبر اکرم جفرمود: «از آنچه سکوت نموده و بیان نکردهام، سئوال نکنید؛ زیرا امتهای قبل از شما را سئوالات زیادشان و اختلافشان به هلاکت رسانید. اگر از چیزی شما را نهی کردم، از آن اجتناب ورزید و اگر به چیزی شما را دستور دادم آن را تا آخرین حد توان، انجام دهید» [۵۱۲].
[۵۰۶] مسلم، کتاب الجهاد، باب حکم الفیء، ج ۳، ص ۱۳۷۶، شماره ۱۷۵۷. [۵۰۷] مسلم، کتاب الجهاد، باب حکم الفیء، ج ۳، ص ۱۳۷۶، شماره ۱۷۵۷. [۵۰۸] شرح الزرقانی علی المواهب، ج ۲، ص ۸۶. [۵۰۹] السیرة النبویة، صالح شامی، ص ۲۲۲. [۵۱۰] فقه السیرة، بوطی، ص ۱۹۴. [۵۱۱] تفسیر رازی، ج ۲۹، ص ۲۸ – صفوه التفاسیر، ج ۳، ص ۳۵۱. [۵۱۲] مسلم، کتاب الفضائل، باب توقیرهجو ترک اکثار سئواله، ج ۴، ص ۱۸۳۰.
۱- فضیلت مهاجران.
آیات کریمه سوره حشر، برتری مهاجران را نسبت به دیگر مسلمانان بیان نموده است و آنها در درجۀ نخست قرار داده و خداوند به صداقت آنها گواهی داده است؛ چنانکه میفرماید:
﴿لِلۡفُقَرَآءِ ٱلۡمُهَٰجِرِينَ ٱلَّذِينَ أُخۡرِجُواْ مِن دِيَٰرِهِمۡ وَأَمۡوَٰلِهِمۡ يَبۡتَغُونَ فَضۡلٗا مِّنَ ٱللَّهِ وَرِضۡوَٰنٗا وَيَنصُرُونَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥٓۚ أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلصَّٰدِقُونَ٨﴾[الحشر: ۸].
«غنایم از آن فقرای مهاجرینی است که از دیار و اموالشان بیرون رانده شدند. کسانی که در طلب فضل و رضایت خداوند هستند و خدا و رسول را یاری میکنند، اینان واقعاً راستانند».
۲- فضیلت انصار.
همچنین آیات سوره حشر به فضیلت و اوصاف انصار پرداخته است و فرموده است:
﴿وَٱلَّذِينَ تَبَوَّءُو ٱلدَّارَ وَٱلۡإِيمَٰنَ مِن قَبۡلِهِمۡ يُحِبُّونَ مَنۡهاجَرَ إِلَيۡهِمۡ وَلَا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمۡ حَاجَةٗ مِّمَّآ أُوتُواْ وَيُؤۡثِرُونَ عَلَىٰٓ أَنفُسِهِمۡ وَلَوۡ كَانَ بِهِمۡ خَصَاصَةٞۚ وَمَن يُوقَ شُحَّ نَفۡسِهِۦ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡمُفۡلِحُونَ٩﴾[الحشر: ۹].
«کسانی که پیش از آمدن مهاجران، خانه و کاشانه و ایمان را آماده کردند، دوست میدارند کسانی را که به سوی آنها هجرت کردهاند و در دل احساس نیاز به آنچه به مهاجران داده شده است، نمیکنند؛ هر چند که خود نیازمند باشند و مهاجران را برخود ترجیح میدهند و آنان کسانی هستند که از بخل نفس درامان ماندهاند و آنان رستگارند».
۳- فضیلت تابعین.
تابعین، کسانی هستند که از آثار و اوصاف پسندیده مهاجران و انصار پیروی نمودند و مردم را آشکارا و در باطن به پیروی از گذشتگان فرا میخوانند [۵۱۳].
﴿وَٱلَّذِينَ جَآءُو مِنۢ بَعۡدِهِمۡ يَقُولُونَ رَبَّنَا ٱغۡفِرۡ لَنَا وَلِإِخۡوَٰنِنَا ٱلَّذِينَ سَبَقُونَا بِٱلۡإِيمَٰنِ وَلَا تَجۡعَلۡ فِي قُلُوبِنَا غِلّٗا لِّلَّذِينَ ءَامَنُواْ رَبَّنَآ إِنَّكَ رَءُوفٞ رَّحِيمٌ١٠﴾[الحشر: ۱۰].
«کسانی که بعد از آنها آمدند، میگویند: پروردگارا، ما را و برادران ما را که در ایمان آوردن بر ما پیشی گرفتهاند، بیامرز و کینهای نسبت به مؤمنان در دلهایمان قرار مده. پروردگارا! تو دارای رأفت و رحمت فراوان هستی».
بر این اساس، سوره حشر از مهاجران، انصار و پیروان آنها چهرهای درخشان و به جا ماندنی ترسیم نمود.
[۵۱۳] حدیث القرآن الکریم، ج ۱، ص ۲۹۱.
همچنین آیات کریمۀ سوره حشر، به بیان وضعیت منافقان و اتحادشان با یهودیان و موضعگیری آنان در برابر مسلمانان و خصوصیات اخلاقی آنها پرداخته [۵۱۴]و فرموده است:
﴿أَلَمۡ تَرَ إِلَى ٱلَّذِينَ نَافَقُواْ يَقُولُونَ لِإِخۡوَٰنِهِمُ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ مِنۡ أَهۡلِ ٱلۡكِتَٰبِ لَئِنۡ أُخۡرِجۡتُمۡ لَنَخۡرُجَنَّ مَعَكُمۡ وَلَا نُطِيعُ فِيكُمۡ أَحَدًا أَبَدٗا وَإِن قُوتِلۡتُمۡ لَنَنصُرَنَّكُمۡ وَٱللَّهُ يَشۡهَدُ إِنَّهُمۡ لَكَٰذِبُونَ١١ لَئِنۡ أُخۡرِجُواْ لَا يَخۡرُجُونَ مَعَهُمۡ وَلَئِن قُوتِلُواْ لَا يَنصُرُونَهُمۡ وَلَئِن نَّصَرُوهُمۡ لَيُوَلُّنَّ ٱلۡأَدۡبَٰرَ ثُمَّ لَا يُنصَرُونَ١٢ لَأَنتُمۡ أَشَدُّ رَهۡبَةٗ فِي صُدُورِهِم مِّنَ ٱللَّهِۚ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمۡ قَوۡمٞ لَّا يَفۡقَهُونَ١٣ لَا يُقَٰتِلُونَكُمۡ جَمِيعًا إِلَّا فِي قُرٗى مُّحَصَّنَةٍ أَوۡ مِن وَرَآءِ جُدُرِۢۚ بَأۡسُهُم بَيۡنَهُمۡ شَدِيدٞۚ تَحۡسَبُهُمۡ جَمِيعٗا وَقُلُوبُهُمۡ شَتَّىٰۚ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمۡ قَوۡمٞ لَّا يَعۡقِلُونَ١٤ كَمَثَلِ ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِهِمۡ قَرِيبٗاۖ ذَاقُواْ وَبَالَ أَمۡرِهِمۡ وَلَهُمۡ عَذَابٌ أَلِيمٞ١٥ كَمَثَلِ ٱلشَّيۡطَٰنِ إِذۡ قَالَ لِلۡإِنسَٰنِ ٱكۡفُرۡ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنِّي بَرِيٓءٞ مِّنكَ إِنِّيٓ أَخَافُ ٱللَّهَ رَبَّ ٱلۡعَٰلَمِينَ١٦ فَكَانَ عَٰقِبَتَهُمَآ أَنَّهُمَا فِي ٱلنَّارِ خَٰلِدَيۡنِ فِيهَاۚ وَذَٰلِكَ جَزَٰٓؤُاْ ٱلظَّٰلِمِينَ١٧﴾[الحشر: ۱۱-۱۷].
«آیا منافقانی را ندیدهای که پیوسته به برادران کافر اهل کتاب خود میگویند: هر گاه شما را بیرون کنند، ما هم با شما بیرون خواهیم آمد و هرگز به زیان شما از سخن کسی فرمانبرداری نخواهیم کرد و اگر با شما جنگ و پیکار شود، به کمک شما خواهیم شتافت و یاریتان خواهیم کرد. خداوند گواهی میدهد که آنان دروغ میگویند.
هرگاه اخراج شوند، با آنها بیرون نمیروند و اگر با ایشان جنگ و پیکار شود، به کمکشان نمیشتابند و یاریشان نمیدهند و اگر هم به کمک و یاریشان روند، پشت میکنند و میگریزند و دیگر کمک و یاری نخواهند شد.
هراس شما در سینههایشان بیش از هراس آنان از خداست. این بدان خاطر است که ایشان مردمان نفهم و نادانی هستند.
یهودیان هرگز با شما به صورت دستهجمعی جز در پس دژهای محکم و یا از پشت دیوارها نمیجنگند. عداوت و دشمنی درمیان خودشان شدت دارد. تو ایشان را متحد میبینی؛ ولی پراکنده دل بوده و هماهنگ نمیباشند. این بدان خاطر است که مردمان بیشعور و ناآگاهی هستند.
سرگذشت اینان به سرگذشت کسانی میماند که چندی بیش از اینان طعم تلخ کار بد خود را چشیدند و عذاب دردناکی دارند.
و همچون داستان شیطان است که به انسان میگوید: کافر شو! اما هنگامی که کافر میگردد؛ شیطان میگوید: من از تو بیزار و گریزانم؛ چرا که من از خدا یعنی پروردگار جهانیان میترسم».
خداوند متعال در این آیات از منافقانی چون عبدالله بن ابی و همدستان وی که به یهود بنینضیر وعده همکاری داده بودند، خبر میدهد. ﴿لِإِخۡوَٰنِهِمُ﴾یعنی کسانی که با یهود عهد و پیمان برادری بستهاند. بنابراین خداوند، منافقان را برادران یهود تعبیر نمود؛ چراکه آنان در کفر با هم یکی هستند، هر چند که نوع کفرشان متفاوت است. ﴿لَئِنۡ أُخۡرِجۡتُمۡ﴾یعنی به خدا سوگند که اگر شما از دیارتان بیرون کرده شوید، ما نیز همراه شما بیرون خواهیم شد. ﴿وَلَا نُطِيعُ فِيكُمۡ أَحَدًا﴾و در قضیه شما سخن هیچ کسی را نمیپذیریم. ﴿وَٱللَّهُ يَشۡهَدُ إِنَّهُمۡ لَكَٰذِبُونَ﴾یعنی اگر مسلمانان با شما جنگیدند، ما نیز شما را علیه مسلمانان یاری میکنیم؛ سپس خداوند آنها را تکذیب مینماید و میفرماید:
﴿وَٱللَّهُ يَشۡهَدُ إِنَّهُمۡ لَكَٰذِبُونَ﴾یعنی خدا میداند که منافقان دروغ میگویند [۵۱۵].
سپس خداوند میفرماید:
﴿ وَلَئِن نَّصَرُوهُمۡ لَيُوَلُّنَّ ٱلۡأَدۡبَٰرَ ثُمَّ لَا يُنصَرُونَ﴾.
اگر منافقان، از یهود حمایت نمایند، مسلمانان متحمل هیچ ضرر و زیانی نمیشوند؛ زیرا بعد از مدت زمانی اندک، هر دو گروه منافقان و یهود میدان معرکه را ترک خواهند نمود.
سپس خداوند به بیان واقعیتی مهم از خصوصیات یهود و منافقان میپردازد و میگوید:
﴿لَأَنتُمۡ أَشَدُّ رَهۡبَةٗ فِي صُدُورِهِم مِّنَ ٱللَّهِۚ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمۡ قَوۡمٞ لَّا يَفۡقَهُونَ١٣﴾.
یعنی ای مسلمانان! ترس و هراسی که منافقان و یهود از شما دارند، به مراتب از ترسی که از خدا دارند، بیشتر است و آنان ملتی بیشعور هستند؛ چراکه نسبت به خدا و عظمت او آگاهی ندارند تا خشم و ترس او در دلهایشان ایجاد گردد [۵۱۶].
آن گاه خداوند، پرده از خصوصیات روانی یهودیان برداشته و ترسو بودن و بزدلی آنان را ترسیم نموده و فرموده است:
﴿لَا يُقَٰتِلُونَكُمۡ جَمِيعًا إِلَّا فِي قُرٗى مُّحَصَّنَةٍ﴾.
یعنی آنها نمیتوانند با شما رو در رو و در میدان باز بجنگند؛ بلکه از پشت دژها و دیوارهای محکم و در حالی که خود را استتار نمودهاند، با شما خواهند جنگید.
در ادامه، قرآن به بیان برخی از عوامل ضعف و سستی آنها پرداخته و گفته است:
﴿بَأۡسُهُم بَيۡنَهُمۡ شَدِيدٞۚ تَحۡسَبُهُمۡ جَمِيعٗا وَقُلُوبُهُمۡ شَتَّىٰۚ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمۡ قَوۡمٞ لَّا يَعۡقِلُونَ﴾.
یعنی شما یهودیان را در ظاهر متحد و هماهنگ میبینید، اما در واقع آنها چنین نیستند؛ بلکه عداوتشان نسبت به یکدیگر خیلی شدید است. شما آنها را متحد تصور میکنید، اما قلبهایشان با یکدیگر فاصله دارد؛ زیرا آنها ملتی بیخرد هستند که از حق گریزان و دوستدار باطل هستند [۵۱۷].
این آیات که بیانگر ترس و اضطراب و دودستگی یهود و منافقان است، به مسلمانان شجاعت و شهامت میبخشید؛ سپس خداوند، مثالی دیگر برای منافقان که به یهود وعده همکاری دادند و آنها را به مقاومت تشویق نمودند، ولی به وعده خود عمل نکردند، بیان نموده است:
﴿كَمَثَلِ ٱلشَّيۡطَٰنِ إِذۡ قَالَ لِلۡإِنسَٰنِ ٱكۡفُرۡ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنِّي بَرِيٓءٞ مِّنكَ إِنِّيٓ أَخَافُ ٱللَّهَ رَبَّ ٱلۡعَٰلَمِينَ١٦ فَكَانَ عَٰقِبَتَهُمَآ أَنَّهُمَا فِي ٱلنَّارِ خَٰلِدَيۡنِ فِيهَاۚ وَذَٰلِكَ جَزَٰٓؤُاْ ٱلظَّٰلِمِينَ١٧﴾[الحشر: ۱۶-۱۷].
«مثال آنها مانند شیطان است که به انسان گفت: (با خدا) کفر کن. بعد از اینکه او کفر ورزید، گفت: من از تو بیزارم؛ من از خدا که پروردگار جهانیان است میترسم و سرانجام هر دوی آنها برای همیشه در آتش بسر خواهند برد و این است پاداش ستمکاران» منافقان با وجود اینکه به یهود وعده همکاری دادند، اما وقتی که یهود در محاصره قرار گرفتند و عرصه بر آنها تنگ شد، آنان را رها کردند و به کام مرگ سپردند بنابراین مثال منافقان در این قضیه، مانند شیطان است که انسان را وادار به کفر میکند، سپس از وی فاصله میگیرد و میگوید: من از خدا میترسم. و جایگاه هر دو آتش دوزخ است» [۵۱۸].
[۵۱۴] همان، ص ۲۶۴. [۵۱۵] المستفاد من قصص القرآن، ج ۲، ص ۲۸۲. [۵۱۶] المستفاد من قصص القرآن، ج ۲، ص ۲۸۳. [۵۱۷] حدیث القرآن الکریم عن غزوات الرسول، ج ۱، ص ۲۹۳-۲۹۴. [۵۱۸] المستفاد من قصص القرآن، ج ۲، ص ۲۸۴.
خداوند در ادامه آیات سوره حشر میفرماید:
﴿وَلَا تَكُونُواْ كَٱلَّذِينَ نَسُواْ ٱللَّهَ فَأَنسَىٰهُمۡ أَنفُسَهُمۡۚ أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡفَٰسِقُونَ١٩ لَا يَسۡتَوِيٓ أَصۡحَٰبُ ٱلنَّارِ وَأَصۡحَٰبُ ٱلۡجَنَّةِۚ أَصۡحَٰبُ ٱلۡجَنَّةِ هُمُ ٱلۡفَآئِزُونَ٢٠﴾[الحشر: ۱۹-۲۰].
«مانند کسانی نباشید که خدا را از یاد بردند و خدا هم خودشان را از یاد خودشان برد؛ آنها فاسق هستند. بهشتیان و دوزخیان یکسان و برابر نیستند؛ بهشتیان رستگار و پیروز هستند».
آیات فوق، بیانگر اصل مهمی در مورد محاسبه نفس میباشد که انسان همواره میبایست به تزکیه نفس خویش بپردازد و چون مسلمانان بر دشمنانشان پیروز گشتند و مال هنگفتی نصیب آنان شد که باعث رشد اقتصاد جامعه آنان گردید، خداوند بلافاصله توجه مسلمانان را به آخرت و آمادگی برای آن جلب نمود و افراد جامعۀ اسلامی را به ایمان و لزوم تقوا و رعایت اوامر و نواهی الهی و توجه داشتن به آخرت واداشته است و از مسلمانان خواسته است تا با قلب و قالب به سوی آخرت روی آورند و در انجام اعمال نیک، تلاش نمایند و موانعی که در مسیر جلب رضایت الهی قرار دارد را از بین بردارند [۵۱۹]و علت اینکه قرآن، قیامت را با کلمه «غد» (فردا) تعبیر نموده است، بیانگر نزدیک بودن آن میباشد [۵۲۰].
خداوند، خاطرنشان ساخته که او بر همه کردار و شؤون زندگی آدمی آگاه است و این هشدار بدان جهت است تا مؤمنان همواره مراقب اعمال و رفتار خود باشند.
در پایان، خداوند، تساوی بین اهل بهشت و دوزخ را نفی نموده و بیان داشته است که اهل بهشت رستگار و بهرهمند از نعمتهای همیشگی خداوند بودهاند و از عذاب الهی نجات یافتهاند، اما اهل دوزخ، خسارتدیدگان واقعی هستند. بدیهی است که این وعظ و ارشاد تأثیر به سزائی در دلهای مؤمنان به جا میگذارد و آنها را به ادامه راهشان به سوی بهشت یاری میکند.
[۵۱۹] تفسیر السعدی، ج ۷، ص ۳۴۰. [۵۲۰] المحرر و الوجیز، ج ۱۴، ص ۳۹۰.
خداوند در ادامه آیات سوره حشر میفرماید:
﴿لَوۡ أَنزَلۡنَا هَٰذَا ٱلۡقُرۡءَانَ عَلَىٰ جَبَلٖ لَّرَأَيۡتَهُۥ خَٰشِعٗا مُّتَصَدِّعٗا مِّنۡ خَشۡيَةِ ٱللَّهِۚ وَتِلۡكَ ٱلۡأَمۡثَٰلُ نَضۡرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمۡ يَتَفَكَّرُونَ٢١﴾[الحشر: ۲۱].
«اگر این قرآن را بر کوهی نازل مینمودیم، کوه را از ترس خدا خاضع و شکافته شده مییافتی. ما این مثالها را برای مردمان بیان میداریم؛ شاید که ایشان بیندیشند».
مضمون آیه این است که اگر کوه مانند شما انسانها دارای عقل و خرد میبود و قرآن را براو نازل مینمودیم، از ترس و خشیت الهی قطعهقطعه میشد. این مثالی است برای بیان عظمت و عمق مواعظ و هشدارهای قرآن و از طرفی نیز سرزنش و توبیخی است به سنگدلی انسان و قلت خشوع و تدبر وی در مضمون آیات قرآن [۵۲۱]. سپس خداوند حکمت بیان نمودن این مثالها و مشخص نمودن حرام و حلال را این میداند تا از این طریق مسلمانان را به اندیشیدن و تفکر در قرآن وادار نماید؛ زیرا تدبر و اندیشیدن در قرآن باعث گشودن و به دست آمدن گنجینههای علم و شناخت راه خیر میشود.
۲- در پایان سورۀ حشر، به بیان اسماء حسنای خدا و اوصاف کریمه وی پرداخته است:
﴿هُوَ ٱللَّهُ ٱلَّذِي لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَۖ عَٰلِمُ ٱلۡغَيۡبِ وَٱلشَّهَٰدَةِۖ هُوَ ٱلرَّحۡمَٰنُ ٱلرَّحِيمُ٢٢ هُوَ ٱللَّهُ ٱلَّذِي لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ٱلۡمَلِكُ ٱلۡقُدُّوسُ ٱلسَّلَٰمُ ٱلۡمُؤۡمِنُ ٱلۡمُهَيۡمِنُ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡجَبَّارُ ٱلۡمُتَكَبِّرُۚ سُبۡحَٰنَ ٱللَّهِ عَمَّا يُشۡرِكُونَ٢٣ هُوَ ٱللَّهُ ٱلۡخَٰلِقُ ٱلۡبَارِئُ ٱلۡمُصَوِّرُۖ لَهُ ٱلۡأَسۡمَآءُ ٱلۡحُسۡنَىٰۚ يُسَبِّحُ لَهُۥ مَا فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِۖ وَهُوَ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡحَكِيمُ٢٤﴾[الحشر: ۲۲-۲۴].
«خداوند، ذاتی است که جز او معبودی نیست. او فرمانروا، منزه، بیعیب و نقص، اماندهنده و امنیتبخشنده، محافظ و مراقب، قدرتمند، چیره، بزرگوار و شکوهمند، والا مقام و فرازمند است. خداوند پاک است از آنچه با وی شریک میگردانید. او ذاتی است که طراح هستی و آفریدگار آن از نیستی و صورتگر جهان است. دارای نامهای نیک و زیبا است. چیزهایی که در آسمانها و زمین هستند، تسبیح و تقدیس او میگویند و او غالب و با حکمت است».
بدین صورت سورۀ حشر با بیان اسماء و صفاتی که شایسته ذات الهی است به پایان میرسد تا تربیت جامعه اسلامی و تحقق عبودیت و شناخت خدا بر اساس أسماء حسنی و صفات والای وی صورت گیرد.
در ادامه خداوند خود را به داشتن علم کامل و فراگیر توصیف مینماید؛ علمی که مشتمل بر تمام أشیاء است؛ چه آنچه از خلق پنهان میباشد و چه آنچه آشکار است و همین طور به رحمت بیکران خود اشاره مینماید. رحمتی که برهمه چیز سایه افکنده و هر جنبندهای را در برگرفته است؛ سپس الوهیت کامل خود را خاطرنشان ساخته است؛ الوهیتی که خاص برای اوست و به موضوع مالکیت پرداخته؛ یعنی، مالک جهان پیدا و ناپیدا او است و همه نیازمند ایشان هستند.
﴿ٱلۡقُدُّوسُ ٱلسَّلَٰمُ﴾یعنی او مقدس و مبری از هر عیب و نقص میباشد. ﴿ٱلۡمُؤۡمِنُ﴾یعنی تأییدکنندۀ پیامبران در آنچه آوردهاند به وسیلۀ دلایل آشکار، قاطع و دلایل واضح ﴿ٱلۡعَزِيزُ﴾کسی که نه مغلوب میشود و نه عاجز و ناتوان؛ بلکه بر هر چیز غالب است و همه چیز تابع اوست. ﴿ٱلۡجَبَّارُ﴾خدایی که همه بندگان را مغلوب خود ساخته است و نواقص و کاستیهای آنان را جبران مینماید.
﴿ٱلۡمُتَكَبِّرُ﴾خدایی که عظمت و کبریایی از آن اوست؛ خدایی که از همه عیبها و ظلم و ستم پاک است. ﴿سُبۡحَٰنَ ٱللَّهِ عَمَّا يُشۡرِكُونَ﴾این جمله به مثابۀ اعلامی عام است که بیانگر پاکی و قداست خدا است.
﴿هُوَ ٱللَّهُ ٱلۡخَٰلِقُ ٱلۡبَارِئُ ٱلۡمُصَوِّرُ﴾یعنی علاوه بر اینکه خالق همه موجودات مرئی و نامرئی است، تصویر بخش آنان نیز هم هست. ﴿لَهُ ٱلۡأَسۡمَآءُ ٱلۡحُسۡنَىٰ﴾یعنی خداوند دارای نامهای زیاد و نیکی است که نمیتوان آنها را شمارش نمود و جز او کسی هم آنها را نمیداند. آن نامها زیبا هستند؛ چون خدا آنها را پسندیده و برای خود برگزیده است و هر کس او را با آن نامها بخواند، مورد پسند و محبت خداوند قرار خواهد گرفت. ﴿وَهُوَ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡحَكِيمُ﴾او عزیز و غالب و با حکمت است [۵۲۲].
شناخت اسماء حسنی و صفات الهی متضمن اقسام سهگانه توحید است که عبارتاند از:
۱- توحید ربوبیت.
۲- توحید الوهیت.
۳- توحید اسماء و صفات.
اصحاب و یاران پیامبر اکرم جدر پرتو شناخت اسماء و صفات الهی، با مفاهیم توحید آشنا گردیدند بنابراین، توحید با اشکال سهگانهاش روح ایمان، اصل و غایت آن میباشد و طبیعی است به هر میزانی که شناخت بنده نسبت به اسماء و صفات الهی افزایش یابد، به همان میزان ایمان و یقینش نیز فزونی مییابد و بدون تردید این معرفت در دلهای اصحاب ریشه دوانیده بود و موجب فراهم شدن خشیت الهی و شناخت خداوند گردیده بود [۵۲۳].
[۵۲۱] تفسیر المراغی، ج ۲۸، ص ۵۷. [۵۲۲] تفسیر السعدی، ج ۷، ص ۳۴۶-۳۴۷. [۵۲۳] الوسطیه فی القرآن الکریم، صلابی، ص ۲۹۶.
در ربیعالاول سال چهارم هجری هنگامی که بنینضیر تحت محاصره مسلمانان بودند، حکم تحریم شراب نازل گردید [۵۲۴].
تحریم شراب مانند بسیاری از احکام دیگر براساس سنت تدریجی انجام گرفت و با نزول آیاتی صریح در سوره مائده حرمت آن قطعی گردید و آخرین آیهای که در این مورد نازل شد، خطاب به مسلمانان فرمود: ﴿فَهَلۡ أَنتُم مُّنتَهُونَ﴾[المائدة: ۹۱]. آیا شما از این عمل باز میآئید؟ مسلمانان در جواب گفتند: بلی پروردگارا! ما باز آمدیم [۵۲۵].
مراحل تحریم شراب به شرح زیر میباشند:
مرحله اول:
﴿يَسَۡٔلُونَكَ عَنِ ٱلۡخَمۡرِ وَٱلۡمَيۡسِرِۖ قُلۡ فِيهِمَآ إِثۡمٞ كَبِيرٞ وَمَنَٰفِعُ لِلنَّاسِ وَإِثۡمُهُمَآ أَكۡبَرُ مِن نَّفۡعِهِمَاۗ وَيَسَۡٔلُونَكَ مَاذَا يُنفِقُونَۖ قُلِ ٱلۡعَفۡوَۗ كَذَٰلِكَ يُبَيِّنُ ٱللَّهُ لَكُمُ ٱلۡأٓيَٰتِ لَعَلَّكُمۡ تَتَفَكَّرُونَ٢١٩﴾[البقرة: ۲۱۹].
«از تو در مورد شراب و قمار میپرسند. بگو در آنها گناه بزرگی است و منافعی هم برای مردم دارند، اما گناهشان بزرگتر از منفعت آنها است. و از تو میپرسند که چه چیز را صدقه و انفاق بکنند، بگو مازاد (نیاز خود) را. این چنین خدا، آیات را برای شما به صورت شفاف بیان میکند تا شاید بیندیشید».
سید قطب(/) در تفسیر این آیه میگوید: این نخستین گام در تحریم شراب بود و باید دانست که بسیاری از اشیاء و اعمال، خیر یا شر محض نیستند. بسا اوقات خیر با شر و شر با خیر ملتبس میشود، اما مدار حلال و حرام، چیرگی خیر و یا شر است. بنابراین، وقتی که در شراب و قمار گناه و بدی غالب است، پس آن دو ممنوع و حرام هستند. البته در این آیه حرمتشان تصریح نشده است.
بنابراین، یکیاز شیوههای تربیت اسلامی و تربیت حکیمانۀ قرآنی نمود پیدا مینماید که میتوان این شیوه را در جاهای متعددی از احکام، فرائض و ارشادات قرآنی مشاهده نمود و با توجه به بیان موضوع شراب و قمار به این اصل اسلامی اشاره مینمائیم:
هرگاه اوامر و نواهی قرآن مربوط به مسئلهای اعتقادی و مفهوم ایمانی باشد، اسلام در آن موضوع از همان لحظۀ اول نظریۀ نهایی و قطعی خود را اعلام مینماید، اما اگر اوامر و نواهی مربوط به عبادات، عادات و اوضاع پیچیدۀ اجتماعی باشد، معمولاً اسلام در چنین مواردی با احتیاط برخورد مینماید و شیوه تغییر تدریجی و مدارا را در پیش میگیرد و نخست به فراهمنمودن زمینهها و مقدماتی برای اجرای عملی حکم مزبور میپردازد، اما موضوع شراب و قمار، اعتیادی بود که جامعه دچار آن شده بود بنابراین، نیاز به مقدمهچینی و زمان داشت تا این اعتیاد از جامعه رخت میبست.
مرحله دوم: در این مرحله خداوند فرمود:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَقۡرَبُواْ ٱلصَّلَوٰةَ وَأَنتُمۡ سُكَٰرَىٰ حَتَّىٰ تَعۡلَمُواْ مَا تَقُولُونَ وَلَا جُنُبًا إِلَّا عَابِرِي سَبِيلٍ حَتَّىٰ تَغۡتَسِلُواْۚ وَإِن كُنتُم مَّرۡضَىٰٓ أَوۡ عَلَىٰ سَفَرٍ أَوۡ جَآءَ أَحَدٞ مِّنكُم مِّنَ ٱلۡغَآئِطِ أَوۡ لَٰمَسۡتُمُ ٱلنِّسَآءَ فَلَمۡ تَجِدُواْ مَآءٗ فَتَيَمَّمُواْ صَعِيدٗا طَيِّبٗا فَٱمۡسَحُواْ بِوُجُوهِكُمۡ وَأَيۡدِيكُمۡۗ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَفُوًّا غَفُورًا٤٣﴾[النساء: ۴۳].
«ای مؤمنان درحالی که مست هستید، به نماز نایستید. تا آن گاه که بدانید چه میگوئید و به نماز نایستید در حالی که جنب هستید تا آن گاه که غسل کنید؛ مگر اینکه مسافر باشید و اگر مریض یا مسافر بودید و یا اینکه قضای حاجت برگشتید ویا اینکه با زنان مقاربت نمودید و آبی نیافتید، با خاک تیمم کنید. چهره و دستهایتان را مسح کنید. یقیناً خداوند عفوکننده و آمرزنده است».
از آنجا که فاصله زمانی نمازهای پنجگانه با یکدیگر کوتاه است به گونهای که نمیتوان در فاصله دو نماز، باده نوشید و مست شد و بعد به هوش آمد، این ممنوعیت، عرصه شرابنوشی را تنگ مینمود و بدین ترتیب از حدت اعتیاد کاسته میشد.
مرحله سوم: عملیساختن دو مرحله سابق؛ چراکه زمینه برای مرحله سوم که همان حرمت قطعی بود، فراهمگردید و این آیه نازل شد:
﴿إِنَّمَا يُرِيدُ ٱلشَّيۡطَٰنُ أَن يُوقِعَ بَيۡنَكُمُ ٱلۡعَدَٰوَةَ وَٱلۡبَغۡضَآءَ فِي ٱلۡخَمۡرِ وَٱلۡمَيۡسِرِ وَيَصُدَّكُمۡ عَن ذِكۡرِ ٱللَّهِ وَعَنِ ٱلصَّلَوٰةِۖ فَهَلۡ أَنتُم مُّنتَهُونَ٩١﴾[المائدة: ۹۱].
«شیطان میخواهد از طریق میخوارگی و قماربازی درمیان شما دشمنی و کینهتوزی ایجاد کند و شما را از یاد خدا و خواندن نماز بازدارد؛ پس آیا از این عمل دست میکشید و باز میآئید»؟
[۵۲۴] حدیث القرآن الکریم عن غزوات الرسول، ج ۱، ص ۲۵۳. [۵۲۵] الخصائص العامة للإسلام، قرضاوی؛ ص ۱۸۱.
سیرهنویسان و مورخان در مورد تاریخ دقیق این غزوه اختلافنظر دارند. امام بخاری معتقد است که این غزوه بعد از غزوۀ خیبر به وقوع پیوست [۵۲۶]. ابن اسحاق تاریخ وقوع این غزوه را بعد از غزوۀ بنی نضیر و یا بعد از غزوۀ خندق در سال چهارم هجری [۵۲۷]و واقدی و ابن سعد، در محرم سال پنجم هجری میدانند [۵۲۸]. اما ابن حجر رأی امام بخاری را ترجیح داده است [۵۲۹]؛ به این دلیل که ابوموسی اشعری که بعد از فتح خیبر از حبشه بازگشته بود و ابوهریره که مصادف با فتح خیبر مسلمان شده بود، در آن شرکت داشتند و نیز رسول خدا جدر غزوۀ ذاتالرقاع نماز خوف برگزار نمود که در عسفان یعنی سال ششم و در ایام حدیبیه مشروع گردیده بود نه در غزوه خندق [۵۳۰].
دکتر بوطی بر این عقیده است که این غزوه، قبل از واقعه خندق افتاق افتاده است [۵۳۱]. به دلیل اینکه در حدیث صحیحی وارد شده است که جابر در غزوۀ خندق از رسول خدا اجازه گرفت و به خانهاش رفت و با همسرش از گرسنگی شدید رسول خدا جسخن گفت و آنها غذای مختصری برای رسول خدا جتدارک دیدند، اما آن حضرت جبا سایر اصحاب و یاران تشریف آورد و دعای برکت نمود و همه سیر خوردند؛ سپس رسول خدا جبه همسر جابر گفت: «از این غذا بخور و به دیگران هدیه بده». و در روایت دیگری که صحیحین آن را روایت کردهاند، آمده است که رسول خدا جدر غزوۀ ذاتالرقاع از جابر پرسید که آیا ازدواج کرده است؟ او پاسخ داد: بلی ازدواج کردهام. این روایت بیانگر آن است که رسول خدا جتا آن لحظه نمیدانست که جابر ازدواج کرده است. دکتر بوطی در ادامۀ این بحث، به ردّ دلایل ابن حجر پرداخته است بنابراین، بوطی میگوید: تاریخ دقیق این غزوه در سال چهارم هـجرت و یک و نیم ماه پس از غزوۀ بنینضیر بوده است و در مورد انگیزۀ غزوۀ فوق مینویسد: علت وقوع این غزوه، خیانت بعضی از قبایل نجد بود که هفتاد نفر از داعیان مسلمان را کشتند. بنابراین، رسول خدا جبه قصد انتقام از قبیلۀ محارب و ثعلبه که تیرهای از غطفان بودند، اقدام به لشکرکشی نمود [۵۳۲].
دکتر ابوفارس میگوید: پیکی به مدینه آمد و به مسلمانان اطلاع داد که بنیمحارب و بنیثعلبه، لشکر بزرگی تدارک دیدهاند و قصد یورش به مدینه را دارند. بنابراین، آن حضرت جبا چهارصد و یا به روایتی دیگر با هفتصد مرد جنگجو، فرصت را از آنان گرفت و در دل شهر و دیارشان بر آنان حمله نمود. دشمن که غافلگیر شده بود، زنان و اموال خود را رها نمودند و به کوهها پناه بردند. هنگامی که وقت نماز فرا رسید، رسول خدا جاز ترس حملۀ ناگهانی دشمن، نماز خوف برگزار نمود. سپس به مدینه بازگشت [۵۳۳].
این غزوه، که بیشتر بسان مانوری نظامی بود، کارساز واقع گردید و در دل دشمنان ترس و وحشت ایجاد نمود و باعث پراکندگی لشکر بزرگی که غطفان تدارک دیده بود، گردید و آنها دانستند که مسلمانان نه تنها قادر به دفع حملات دشمن از مدینه نمیباشند؛ بلکه آنها با دشمنان احتمالی خود آمادۀ نبرد در سرزمین دشمن هستند [۵۳۴].
«الرقاع» یعنی قطعههای کوچک پارچه و علت نامگذاری این غزوه به ذاتالرقاع، به این دلیل بود که آنها از شدت گرما، قطعه پارچههایی به پاهایشان میبستند. بعضی میگویند: به خاطر اینکه قطعه پارچههایی را به عنوان پرچم در دست داشتند و برخی گفتهاند: در آنجا درختانی به همین نام وجود داشته است، اما رأی راجح همین است که آنها از شدت گرما، قطعه پارچههایی را زیر پاهایشان میبستند؛ چنانکه صحیحین این روایت ابوموسی اشعری را روایت نمودهاند که میگوید: ما رهسپار غزوهای شدیم. شش نفر از ما یک شتر را به نوبت سوار میشدیم. پاهای ما مجروح شد و ناخنهای پاهایمان افتاد؛ لذا با قطعه پارچههایی پاهای خود را بستیم بنابراین، آن غزوه را غزوۀ ذاتالرقاع نامیدند [۵۳۵].
[۵۲۶] بخاری، کتاب المغازی، باب غزوة ذاتالرقاع، ج ۵، ص ۶۲، شماره ۴۱۲۸. [۵۲۷] سیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۲۲۵. [۵۲۸] مغازی، ج ۱، ص ۳۹۵ – طبقات، ابن سعد، ج ۲، ص ۶۱. [۵۲۹] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الاصلیه، د. مهدی رزقالله، ص ۴۲۴. [۵۳۰] همان. [۵۳۱] فقه السیرة، بوطی، ص ۲۱۰. [۵۳۲] همان، ص ۱۹۴-۱۹۵. [۵۳۳] غزوة الاحزاب، ابوفارس، ص ۱۴. [۵۳۴] غزوة الاحزاب، محمد احمد باشمیل، ص ۷۷-۷۸. [۵۳۵] صحیح البخاری، کتاب المغازی، باب غزوة ذات الرقاع، ج ۵، ص ۱۴۵.
در همین غزوه، نماز خوف مشروع گردید وخداوند روش خواندن نماز در حال رویارویی با دشمن را این گونه شرح داد:
﴿وَإِذَا كُنتَ فِيهِمۡ فَأَقَمۡتَ لَهُمُ ٱلصَّلَوٰةَ فَلۡتَقُمۡ طَآئِفَةٞ مِّنۡهُم مَّعَكَ وَلۡيَأۡخُذُوٓاْ أَسۡلِحَتَهُمۡۖ فَإِذَا سَجَدُواْ فَلۡيَكُونُواْ مِن وَرَآئِكُمۡ وَلۡتَأۡتِ طَآئِفَةٌ أُخۡرَىٰ لَمۡ يُصَلُّواْ فَلۡيُصَلُّواْ مَعَكَ وَلۡيَأۡخُذُواْ حِذۡرَهُمۡ وَأَسۡلِحَتَهُمۡۗ وَدَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ لَوۡ تَغۡفُلُونَ عَنۡ أَسۡلِحَتِكُمۡ وَأَمۡتِعَتِكُمۡ فَيَمِيلُونَ عَلَيۡكُم مَّيۡلَةٗ وَٰحِدَةٗۚ وَلَا جُنَاحَ عَلَيۡكُمۡ إِن كَانَ بِكُمۡ أَذٗى مِّن مَّطَرٍ أَوۡ كُنتُم مَّرۡضَىٰٓ أَن تَضَعُوٓاْ أَسۡلِحَتَكُمۡۖ وَخُذُواْ حِذۡرَكُمۡۗ إِنَّ ٱللَّهَ أَعَدَّ لِلۡكَٰفِرِينَ عَذَابٗا مُّهِينٗا١٠٢﴾[النساء: ۱۰۲].
«زمانی که تو درمیانشان بودی و نماز(خوف) برای آنان اقامه مینمودی، دستهای از آنها با تو به نماز بایستند و باید که اسلحه خود را با خود داشته باشند و وقتی که سجده کردند، پشت سر شما بروند و دستۀ دیگری که هنوز نماز نخوانده است، بیایند و با تو به نماز بایستند و احتیاط خود را کرده، سلاحهای خود را داشته باشند. کافران دوست دارند که کاش شما از سلاح و کالاهای خود غافل میشدید تا آنان یکباره بر شما تاخت میآوردند . اگر از باران ناراحت یا بیمار بودید، گناهی بر شما نخواهد بود که سلاح خود را زمین بگذارید و احتیاط خود را بدارید. بیگمان، خداوند برای کافران عذاب خوارکنندهای فراهم ساخته است».
نماز خوف را بدین صورت خواندند که گروهی پشت سر ایشان صف بستند و گروهی در مقابل دشمن قرار گرفتند. رسول خدا جبعد از خواندن یک رکعت بر جای خود ایستاد تا کسانی که پشت سر ایشان بودند، یک رکعت دیگر را تنها بخوانند و نماز خود را تمام کردند و در مقابل دشمن ایستادند و گروه دوم نزد رسول خدا جآمد و پشت سر ایشان یک رکعت خوانده؛ سپس آن حضرت جبرای تشهد نشستند و آنها برای اتمام نماز خود برخاستند. در پایان، رسول خدا جسلام دادند و نماز را به اتمام رساندند [۵۳۶].
و در روایتی آمده است که رسول خدا جبا گروه اول دو رکعت و با گروه دوم نیز دو رکعت خواندند و بدین صورت پیامبر اکرم جچهار رکعت و اصحاب و یاران ایشان دو رکعت خواندند [۵۳۷].
دکتر بوطی با توجه به این روایتها میگوید: رسول خدا جچندین بار نماز خوف برگزار نموده است بنابراین، ممکن است گاهی به صورت نخست و گاهی به صورت دوم خوانده باشد و این نماز در منطقه نخله که با مدینه دو روز فاصله دارد، خوانده شد [۵۳۸].
برگزار نمودن نماز بدین صورت بیانگر اهمیت فوق العادهای است که نماز از آن برخوردار میباشد؛ چراکه حتی در جهاد و معرکه و شدیدترین حالات نمیتوان آن را ترک نمود و باید خوانده شود و بدین صورت نماز و جهاد و سایر عبادات براساس تربیت نبوی درهم آمیخته میشود تا امتی که براساس این تربیت رشد مینماید، به این موضوع پی ببرد که عبادت بخشی از جهاد و جهاد بخشی از عبادت است [۵۳۹].
[۵۳۶] السیرة فی ضوء المصادر الاصلیه، ص ۴۲۵. [۵۳۷] مسلم، ج ۲، ص ۵۷۶، شماره ۳۱۱. [۵۳۸] فقه السیرة النبویة، بوطی، ص ۲۰۷. [۵۳۹] التربیة القیادیة، ج ۳، ص ۳۰۳-۳۰۴.
لشکر اسلام هنگام بازگشت از غزوه، زنی از زنان مشرک را به اسارت گرفت. شوهر این زن سوگند خورده بود که باید خون یکی از سپاهیان اسلام را بریزد؛ چنانکه شبی به محل اردوی لشکر اسلام آمد. عباد بن بشر را که رسول خدا جاو را با عمار بن یاسر جهت نگهبانی لشکر گمارده بود، هدف تیر قرار داد. عمار خوابیده و عباد در حال خواندن نماز بود. سه تیر یکی بعد از دیگری به عباد اصابت نمود، آنگاه او عمار را بیدار کرد. عمار گفت: چرا قبل از این مرا بیدار نساختی؟ عباد گفت: من در حال خواندن سورهای در نماز بودم و دوست داشتم آن را تا پایان بخوانم. و اگر رسول خدا جحفاظت این سنگر را به من نمیگمارد، قبل از اینکه جانم را از دست بدهم، نمازم را قطع نمیکردم [۵۴۰].
از این ماجرا، نکات ذیل استنباط میگردد:
الف - توجه و عنایت رسول خدا جبه امنیت سپاه اسلام؛ چنانکه برای این منظور دو نفر از آنها را برای نگهبانی تعیین نمود.
ب – انجام وظیفه نگهبانی در دو نوبت؛ چنانکه نگهبانان، به نوبت نگهبانی میدادند.
ج - میزان علاقه و محبت یک مسلمان به تلاوت قرآن. تا جایی که تلاوت قرآن مانع احساس درد میگردید که بر اثر اصابت تیرها به آن گرفتار شده بود.
د - احساس مسئولیت؛ چنانکه عباد، نمازش را فقط به خاطر احساس وظیفه قطع نمود و این عمل بیانگر امری مهم در مفهوم عبادت و جهاد است.
ه - انتخاب مکان مناسب از نظر استراتژی برای نگهبانی؛ چنانکه رسول خدا جبالاترین قسمت دره را برای این منظور انتخاب نمود.
و - مجاورت محل استراحت نگهبان با محل نگهبانی؛ چراکه در غیر این صورت عباد نمیتوانست به عمار دسترسی داشته باشد که در نتیجه، احتمال بروز پیامدهای خطرناکی برای لشکر اسلام میرفت.
[۵۴۰] السیرة فی ضوء المصادر الاصلیة؛ ص ۴۲۷.
در بازگشت از غزوۀ ذاتالرقاع، پیامبر اکرم جو یارانش قصد قیلوله و استراحت در درهای دارای درختان خاردار نمودند. هر کسی زیر درختی به استراحت پرداخت. رسول خدا جنیز در گوشهای زیر درختی خوابید. جابر بن عبدالله میگوید: ما هنوز زیاد نخوابیده بودیم که متوجه شدیم، رسول خدا جما را فرا میخواند. وقتی نزد ایشان گرد آمدیم، بادیه نشینی را در حضور ایشان دیدیم. رسول خدا جفرمود: این مرد در حالی که من خوابیده بودم، شمشیر مرا برداشته بود و گفت: چه کسی تو را از دست من نجات میبخشد؟ من گفتم: خدا و اکنون او اینجا نشسته است... جابر میگوید: رسول خدا جاو را سرزنش و تهدید ننمود. اسم آن مرد بادیهنشین غورث بن حارث بود» [۵۴۱].
غورث پس از این جریان به رسول خدا جتعهد داد که نه با ایشان وارد جنگ شود و نه با قومی که برای جنگ با رسول خدا جبرمیخیزد، همکاری نماید. رسول خدا جاو را آزاد کرد. هنگامی که نزد قومش برگشت، گفت: «از نزد بهترین انسان روی زمین میآیم» [۵۴۲].
این جریان، بیانگر نبوت و شجاعت و یقین پیامبراکرم جبر خدا و میزان بردباری و گذشت ایشان میباشد؛ همانطور که از نظر احکام نظامی، بر جواز پراکندهشدن لشکر در مکانی که احتمال بروز حادثه نمیرود، دلالت میکند.
این داستان، داستانی واقعی است که حکایت از اهتمام و حفاظت ویژۀ پروردگار از رسول خدا جدارد و یقیناً سلب توانایی از آن فرد مشرک و ایجاد رعب و وحشت در قلب او و افتادن شمشیر از دستش در حالی که قاطعانه تصمیم به قتل رسول خدا جگرفته و ظاهراً بر آن حضرت جتسلط یافته بود، معجزهای بود از جانب خداوند جهت مساعدت رسول خدا ج [۵۴۳]؛ چنانکه خداوند به ایشان وعده داده بود:
﴿وَٱللَّهُ يَعۡصِمُكَ مِنَ ٱلنَّاسِۗ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَهۡدِي ٱلۡقَوۡمَ ٱلۡكَٰفِرِينَ﴾[المائدة: ۶۷].
«خدا تو را از مردم حفاظت خواهد کرد؛ همانا خدا ملت کافر را هدایت نمیکند».
هدف از نگهداری و محافظتی که در آیه بیان گردیده است، این نیست که آن حضرت جدر معرض شکنجه و آزار قرار نخواهد گرفت؛ چراکه سنت خداوند در مورد بندگان صالح و به ویژه داعیان این است که مورد آزار و اذیت قرار گیرند، لذا هدف از این نگهداری و محافظت، دسترسی پیدا نکردن دستهای جنایتکار جهت قتل و ترور آن حضرت میباشد؛ چون با این کار، رسالت و دعوت آن حضرتجکه هنوز ناتمام بود، نابود میگردید [۵۴۴].
[۵۴۱] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الاصلیه، ص ۴۲۶. [۵۴۲] همان، ص ۴۲۷. [۵۴۳] فقه السیرة، بوطی، ص ۲۰۰. [۵۴۴] همان.
جابر بن عبدالله میگوید: در غزوۀ ذاتالرقاع سوار بر شتری ضعیف و ناتوان شرکت کردم. در بازگشت از غزوه، همراهانم از من سبقت میگرفتند و من از قافله عقب میماندم. رسول خدا جکه بعد از سپاه اسلام حرکت میکرد، به من رسید و گفت: چرا عقب ماندهای؟ گفتم: شترم مرا به این روز انداخته است. رسول خدا جفرمود: او را بخوابان. من شترم را خواباندم و آن حضرت جنیز شترش را خواباند. سپس به من گفت: چوبت را بده یا فرمود : از این درختان چوبی قطع کن. آن گاه رسول الله جچند ضربه به او زد و به من گفت: سوار شو.به خدا قسم پس از آن، شترم همگام با شتر رسول الله جراه میرفت. سپس رسول الله جبه من گفت: آیا شترت را میفروشی؟ گفتم: آن را به شما هدیه میکنم. فرمود: خیر؛ بلکه آن را به من بفروش. گفتم: آن را قیمتگذاری کنید. فرمود: دو درهم و همچنان قیمت آن را بالا میبرد تا اینکه به یک اوقیه رسید. گفتم شما راضی هستید. فرمود: بلی. گفتم: پس او از آن شماست؛ سپس از من پرسید: ازدواج کردهای؟ گفتم: بلی. فرمود: با دختری باکره یا بیوهزنی؟ گفتم: با بیوهزنی. فرمود: چرا با دختری باکره ازدواج نکردی؟ گفتم: ای رسول خدا! پدرم در روز احد کشته شد و بعد از خود هفت دختر به جای گذاشته است. بنابراین، خواستم با زنی ازدواج کنم که بتواند به امور آنها رسیدگی کند. فرمود: پس ان شا الله به هدفت رسیدهای و افزود که وقتی به محل «صر» (سه مایلی مدینه) رسیدیم، شترانی ذبح میکنیم و روز را در آنجا سپری مینمائیم تا او مطلع بشود و خود را سر و سامان بدهد؛ چنانکه همین کار را کردیم. وقتی من به خانه رسیدم و جریان را با همسرم درمیان گذاشتم، گفت: پس از رسول الله جحرفشنوی داشته باش و شتر را به ایشان بده؛ چنانکه من افسار شتر را گرفتم و جلو منزل رسول الله جخوابانیدم. وقتی چشم رسول الله جبه شتر افتاد، فرمود: این چیست؟ حاضران گفتند: این شتری است که جابر آن را آورده است. رسول الله جفرمود: جابر کجا است؟ آن گاه مرا فراخواند و گفت: ای برادرزاده! این شتر را بردار از آن تو باشد و به ابوهریرهسگفت: به جابر یک اوقیه بده. آن گاه او به من یک اوقیه و چیزی اضافه بر آن داد. دیری نگذشت که آن یک اوقیه باعث خیر زیادی در منزل ما گردید [۵۴۵].[۵۴۵] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۸۸.
ابوسفیان پس از جنگ احد قرار جنگ دیگری را در سال آینده و در مکان بدر با مسلمانان گذاشت. رسول خدا ج نیز در ذیقعده سال چهارم هجری با لشکری متشکل از هزار و پانصد مرد جنگجو که پرچمدار لشکر علی بن ابیطالب سبود، به میدان بدر رفت و در آنجا هشت روز در انتظار لشکر مشرکان ماند. ابوسفیان نیز با همپیمانان خود لشکری متشکل از دو هزار مرد جنگجو که پنجاه نفر از آنها اسب سوار بودند، فراهم ساخت و راهی بدر شد. وقتی آنان به مرالظهران و آبهای مجنه رسیدند، ابوسفیان طی سخنانی خطاب به لشکر خود گفت: ای قریشیان! به نظر من جنگ در این سال خشک، به صلاح شما نیست و بهتر است زمان وقوع آن را برای سالی آباد و سرسبز موکول نمایید تا شتران شما خوب فربه شوند و خود شما نیز با خوردن شیر و ماست، سرحال و بانشاط باشید. بنابراین، من برمیگردم و شما نیز برگردید [۵۴۶].
در این هنگام، مخشی بن عمرو ضمری که قبلاً با رسول خدا جاز طرف قبیلهاش (بنیضمره) پیمان بسته بود، نزد پیامبر اکرم جآمد و پرسید: آیا برای رویارویی با قریش به اینجا آمدهاید؟ رسول خدا جفرمود: بلی ای ضمری و اگر تو نیز میخواهی عهد و پیمانت را پس بگیری، اشکالی ندارد و آن گاه ما با هم به جنگ خواهیم پرداخت تا خدا درمیان ما فیصله نماید. ضمری گفت: ای محمد جبه خدا سوگند، که چنین نخواهم کرد [۵۴۷].
پیامبر اکرم جدر این برخورد و گفتگو، توجه همپیمان خود را به قدرت و توان رزمی مسلمانان جلب نمود. تا ضمری متوجه این موضوع گردد که مسلمانان به خاطر ضعف و ناتوانی با او هم پیمان نشدهاند؛ بلکه با وجودی که از قدرت نظامی بالایی برخوردار هستند، بنابر درخواست و میل باطنی طرف مقابل، قرارداد صلح و آشتی امضا نمودهاند تا بدین صورت دشمن را دچار رعب و وحشت نماید [۵۴۸].
تحرکات لشکر اسلام از مدینه به سوی بدر، مانور زیبا و موفقی بود و توجه دشمنان داخلی و خارجی را به قدرت و یکهتازی نظامی مسمانان در منطقه جلب نمود و این امر را به اثبات رساند که اسلام از نظر نظامی در شبه جزیره عربستان گوی سبقت را از دیگران ربوده است؛ به ویژه زمانی که بزرگترین قدرت نظامی شبهجزیره که لشکر قریش بود، حاضر نشد برای عملی نمودن وعدۀ خود در میدان حضور پیدا کند و با لشکر اسلام، مقابله نماید.
علاوه بر آن حملات تبلیغاتی قریش علیه اسلام، به خاطر موفقیت آنان در جنگ احد تحتالشعاع قرار گرفت و خنثی گردید و قریش با عقبنشینی از جنگ، هیبت خود را از دست داد و مورد تمسخر و استهزاء اعراب قرار گرفت و هیبت و عظمت لشکر اسلام بر دلها نشست و ثابت شد و برای همگان به اثبات رسید که شکست نسبی مسلمانان در جنگ احد، به معنای سقوط قدرت نظامی اسلام نبوده است و بدین صورت مسلمانان بدون اینکه وارد معرکه بشوند، از نظر نظامی به موفقیت و پیروزی بزرگی دست یافتند و از نظر اقتصادی نیز در بازارهای موسمی بدر که هماهنگ با تاریخ موعد جنگ بود، به داد وستد پرداختند و منافع هنگفتی بدست آوردند [۵۴۹].
[۵۴۶] غزوة الاحزاب، محمد احمد باشمیل، ص ۸۸. [۵۴۷] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۲۳۲. [۵۴۸] معین السیرة، شامی، ص ۲۶۴-۲۶۵. [۵۴۹] تاریخ اسلامی، حمیدی، ج ۶، ص ۶۷.
این غزوه نیز از جمله غزواتی است که برای تثبیت پایههای دولت اسلامی انجام گرفت. رسول خدا ج اندکی بعد از غزوۀ بدر موعد، لشکر اسلام را به سوی سرزمین قضاعه واقع در شمال منطقۀ طوایف اسد و غطفان که زیر نظر دولت روم «بیزانس» بودند، فرماندهی نمود. در آنجا بازار معروفی به نام دومهالجندل وجود داشت که فاصلۀ آن از مدینه ۴۵۰ کیلومتر بود. این اولین قبیلۀ ساکن شمال بود که رسول خدا جدر غزوۀ معروف دومه الجندل در ربیعالاول سال پنجم هجری وارد جنگ با آنان میشد.
اخبار رسیده به مدینه حاکی از آن بود که برخی از قبایل ساکن در دومهالجندل به کاروانهای تجاری حمله میکنند و به اذیت و آزار کاروانیان میپردازند و نیز خبر رسید که آنها قصد نزدیک شدن به مدینه و ایجاد ناامنی در آن را دارند [۵۵۰].
همان طور که قبلاً توضیح دادیم، از آنجا که دومهالجندل واقع در مرزهای شام بود، با مدینه منوره فاصلۀ زیادی داشت و برای رسیدن به آنجا میبایست شانزده شبانهروز طی مینمودند. بنابراین، اگر مسلمانان درصدد حمله به آنان برنمیآمدند، خطر جدی و زودرسی متوجه مسلمانان نبود، اما سیاست کلان و چارهاندیشی نظامی، مسلمانان را برآن داشت تا به دلایل ذیل در حرکت به سوی این گردهمآیی قبیلهای و فروپاشی قدرت آن شتاب به خرج دهند:
۱- ساکتماندن در قبال چنین حرکت و تجمعی و نشان ندادن عکسالعمل در برابر جرائمی که مرتکب میشدند، منجر به افزایش قدرت آنان و ضعف و سقوط هیبت مسلمانان میگردید.
۲- قرار گرفتن این گروه در مرزهای شام و بر سر راه کاروانهای تجاری و ایجاد مزاحمت برای کاروانها به ضعف اقتصادی مسلمانان و سایر کاروانها و قبایل میانجامید که در نتیجه، اقتصاد شبهجزیره عربستان از رونق میافتاد و ناامنی و هرج و مرج به وجود میآمد.
۳- علاوه بر موارد ذکر شده، مهمتر از آن، نفوذ و تسلط مسلمانان و حکومت اسلامی در آن دیار مدنظر بود تا ساکنین منطقه و همچنین کاروانها احساس نمایند که دولتی از آنان حمایت مینماید که امنیت راههای تجاری را فراهم خواهد ساخت و با سارقان و اشرار مبارزه خواهد نمود.
۴- محروم ساختن و یا مأیوس نمودن قریش از انعقاد هرگونه پیمان تجاری در این منطقۀ مهم تجاری و بازرگانی؛ چراکه قریش که بزرگترین دشمن حکومت اسلامی محسوب میشد، با گسترش قلمرو نظامی حکومت اسلامی در مرزهای شام و تسلط بر این مرکز بازرگانی، مرعوب قدرت مسلمانان میگردیدند و بر این اساس تجارت خود را در معرض خطر میدیدند [۵۵۱].
۵- از بینبردن رعب و وحشت رومیها از دل و اندیشۀ عربهای آن دیار و نیز خاطرنشان ساختن این موضوع به مسلمانان که رسالت آنها عالمی است و مختص یک سرزمین و یا یک قوم نیست [۵۵۲].
همچنین براساس نظریۀ ذهبی، واقدی، محمد احمد باشمیل و برخی مؤرخان، یکی از هدفهای این غزوه، بیمدادن به رومیها بود که در ده کیلومتری شهر دمشق اردو زده بودند و نیروهایشان در آستانۀ شهرهای شام قرار داشت. بنابراین، رسول خدا جهمراه با هزار نفر از یارانش به قصد این دیار حرکت نمود و شبها این مسیر را میپیمودند و روزها به استراحت میپرداختند تا حرکت و مسیر آنان از دید جاسوسان پنهان بماند و دشمن قبل از رسیدن دشمن، از آن اطلاع نداشته باشد و فردی از بنیعذره به نام مذکور را به عنوان راهنما به همراه داشت و به راه خود ادامه داد تا اینکه به دیار دشمن رسید. آنها با نزدیک شدن لشکر اسلام، خانه و کاشانۀ خود را ترک نمودند و پا به فرار گذاشته بودند و چارپایان و گوسفندان آنان به غنیمت مسلمانان درآمد.
همچنین فردی از آنان به اسارت مسلمانان درآمد که او را نزد رسول خدا جآوردند. آن حضرت جاز او در مورد سایر سپاه پرسید. گفت: وقتی از قدوم شما مطلع شدند، پا به فرار گذاشتند. رسول خدا جاسلام را بر این شخص عرضه کرد، او نیز پذیرفت و مسلمان شد. آن حضرت جچند روزی در آنجا ماند و سپاه اسلام را به اطراف آن منطقه در تعقیب فراریان اعزام نمود، ولی موفق به دستگیری کسی نشد و سرانجام، لشکر اسلام به مدینه بازگشت. در مسیر بازگشت، آن حضرت جبا عیینه بن حصن فزاری قرارداد صلح امضا نمود و عیینه از رسول خدا جاجازه خواست تا بتواند شتران و گوسفندان خود را در فاصلۀ شصت و پنج کیلومتری مدینه بچراند.
رسیدن لشکر اسلام به دومهالجندل با توجه به مسافت طولانی و انعقاد پیمان صلح با عیینه و اجازه خواستن عیینه برای چرانیدن مواشی خود در ۶۵ کیلومتری مدینه، بیانگر قدرت فوقالعاده مسلمانان در منطقه است، امّا با این وجود، مسلمانان خود را موظف به ایجاد امنیت در منطقه دانستند و آنان نیز به این نتیجه رسیدند که اسلام، قدرتمندترین حکومت مرکزی است و کسی یارای مقابله با آن را ندارد و اگر کسی چنین قدرتی میداشت، عیینه بود که میگفتند: با خشم او، ده هزار جوان جنگجو خشم میگیرد و اینک او با مسلمانان از در صلح و آشتی وارد شده بود [۵۵۳].
غزوۀ دومهالجندل اعلان دعوت اسلام به بادیهنشینان شمال و ساکنان نواحی جنوبی شام بود و آنها متوجه قدرت اسلام و حضور آن همان طور که قبل از آن متوجه حضور و قدرت قیصر روم و لشکریانش گردیده بودند و از طرفی طینمودن این مسافت طولانی، به مثابۀ تمرینی عملی برای لشکر اسلام بود که در آیندهای نزدیک قصد لشکرکشی به سایر سرزمینها را داشت بنابراین، این غزوه را مقدمۀ فتوحات بعدی اسلام در سرزمینهای آسیا و آفریقا شمردهاند [۵۵۴].
پیامبر اکرم جدر این غزوه، اهداف مهمی را دنبال مینمود، از جمله اینکه این غزوه از یک طرف جنگی تبلیغاتی و مانور نظامیای بود که شبهجزیره عربستان را تحتالشعاع قرار میداد و مرکز قدرت را در آن شناسایی مینمود و از طرفی دیگر جنگی تمام عیار علیه قبائل و نیروهایی بود که در حال شکلگیری بودند و احتمال میرفت در آینده به مدینه نزدیک بشوند و حکومت اسلامی را تهدید نمایند و این غزوه نیز جنگی سیاسی محسوب میگردید که زمینۀ گسترش قلمرو حکومت اسلامی را فراهم میساخت.
غزوۀ دومهالجندل در واقع اردوی تربیتی زیبا و در عین حال طاقتفرسایی بود که رسول خدا جآن را رهبری میکرد و در رکاب ایشان یک هزار شاگرد ممتاز وجود داشت که هر لحظه مشغول فراگیری درسی بودند؛ درس طاعت و حرف شنوی، انضباط، تمرین نظامی، تحمل مشقتها و احکام فقهی (حلال و حرام.) همچنین عملیات آمیخته شدن نیروهای اسلامی در قالب امت واحد و چارچوب مشخص و بیرون کردن آنها از چارچوبهای عشیرهای و فامیلی که فقط برای خدا دوستی و دشمنی بکند، هدف دیگری بود که در این غزوه بدان پرداخته شد.
علاوه بر موارد ذکر شده، این غزوه موجب بروز استعدادها و قدرت ایمان افراد و شناسایی منافقان و انسانهای ضعیفالایمان قرار گرفت و برخورد رسول خدا جبا هر یک از آنان بر اساس خصوصیات درونی آنان بود و بر این اساس به تربیت آنان میپرداخت تا در پرتو دستورات اسلام، نسلی را بیافریند و تربیت کند که رهبری آیندۀ جهان بشری را به عهده بگیرد.
پیامبر اکرم جدر این غزوه، سباع بن عرفطۀ غفاری را امیر مدینه تعیین کرد. او نه از قبیلۀ اوس بود و نه از خزرج و نه از قریش؛ بلکه از قبیلۀ غفار بود که عربها آنها را راهزنان حجاج میدانستند. بدین صورت رسول خدا جبا انتخاب سباع خواستار این بود که به مسلمانان تبعیت از امیر و فرمانده را بیاموزاند و در این جریان، فرقی نمیکند امیر چه کسی و از چه قبیلهای باشد و مهم این است که او شایستگی این کار را دارد و فردی از مسلمانان است و شایسته نیست که اعمال گذشتۀ وی را مدنظر قرار داد و اصحاب و یاران پیامبر اکرم جباید در غیاب ایشان، همان راه و روشی را اتخاذ نمایند که پیامبر اکرم جآن را پیمود که پیروی از کتاب خدا و سنت رسول خدا جمیباشد.
[۵۵۰] تاملات فی سیرة الرسول، محمّد وکیل، ص ۱۶۹. [۵۵۱] دراسات فی عهد النبوه، شجاع. ص ۱۴۴-۱۴۵. [۵۵۲] همان، ص ۱۴۴. [۵۵۳] تأملات فی سیرة الرسول، ص ۱۷۰. [۵۵۴] السیرة النبویة، ابی شهبه، ص ۲۵۱-۲۵۲.
بنیمصطلق شاخهای از طایفه خزاعه است که به پدر بزرگشان، جذیمه بن سعد بن عمروبن ربیعهبن حارثه بن عمرو بن منسوب هستند [۵۵۵]، امّا در مورد خزاعه دیدگاههای متفاوتی وجود دارد: برخی آن را از عدنانیها میدانند، ولی نظر اکثر علما این است که آنان از قبایل قحطان یمن هستند [۵۵۶].
[۵۵۵] حدیث القرآن عن غزوات الرسول، ج ۱، ص ۳۱۱. [۵۵۶] مرویات غزوة بنیالمصطلق، ص ۴۵-۵۱.
در مورد تاریخ این غزوه سه نظریه وجود دارد: ابن اسحاق و به تبعیت از وی، ابن خیاط، طبری، ابن حزم ابن عبدالبر، ابن عربی، ابن اثیر و ابن خلدون میگویند: این غزوه در شعبان سال ششم هجری اتفاق افتاده است [۵۵۷].
مسعودی، ابن عربی مالکی و گروهی دیگر معتقدند که این غزوه در شعبان سال چهارم هجری و موسی بن عقبه، ابن سعد، ابن قتیبه، بلاذری و ذهبی ابن قیم، ابن حجر و ابن کثیر و همچنین بسیاری از معاصران از جمله حضری،غزالی، بوطی، ابوشهبه، شیخ محمد ابوزهره، سید قطب، حسن مشاط، محمد علی صابرنی، محمد بکر آل عابد و مهدی رزقالله احمد میگویند: این غزوه در شعبان سال پنجم هـ اتفاق افتاده است، امّا به دلایل ذیل میتوان نظریۀ سوم را ترجیح داد:
الف - جمهور سیرهنگاران و مورخان معاصر، آن را تأیید مینمایند.
ب - در شعبان سال چهارم هجری، غزوۀ بدر موعد اتفاق افتاد نه بنیمصطلق.
ج ـ سعد بن معاذ انصاری در این غزوه شرکت داشته است؛ چنانکه در جریان واقعۀ افک که در بازگشت از همین غزوه اتفاق افتاد، به رسول خدا جگفت: «اگر کسی که این تهمت را دامن زده است از ما اوسیها باشد، شما اجازه بدهید، خود من گردنش را بزنم و اگر از برادران خزرجی ما بود، اختیار امر را به تو میسپارم» [۵۵۸]. و ایشان در ذیقعدۀ سال پنجم هجری بعد از غزوۀ بنیقریظه وفات نمود. بنابراین، غزوۀ بنیمصطلق قبل از بنیقریظه بوده است.
[۵۵۷] صحیح السیرة النبویة، ص ۳۲۹ – حدیث القرآن الکریم، ج ۱، ص ۳۱۲-۳۱۳. [۵۵۸] البخاری، کتاب التفسیر، سوره نور، ج ۶، ص ۹، شماره ۴۷۵.
مهمترین انگیزههای وقوع این غزوه را میتوان موارد زیر برشمرد:
الف - پشتیبانی بنیمصطلق از قریش و همکاری آنها و جمعی از حبشیان در غزوۀ احد با مشرکان.
ب - تسلط این قبیله بر شاهراه عبور و مرور به گونهای که این امر، مانعی بزرگ بر سر راه مسلمانان برای رسیدن به مکه محسوب میشد [۵۵۹].
ج - به رسول خدا جخبر رسید که فرمانده بنیمصطلق، حارث بن ابیضراء، در حال فراهم ساختن لشکر بزرگی برای مقابله با مسلمانان است بنابراین، پیامبر اکرم جبا اطلاع از این امر بر آنان پیشی گرفت و آنها را بر یکی از آبهایشان به نام «مریسیع» که در ناحیۀ قدید و نزدیک ساحل بود، غافلگیر و با شکست بزرگی مواجه ساخت [۵۶۰].
[۵۵۹] صحیح السیرة النبویة، علی، ص ۳۳۲. [۵۶۰] حدیث القرآن الکریم عن غزوات الرسول، ج ۱، ص ۳۱۵.
پیامبر اکرم جبا اطلاع از حرکتهای مشکوک بنیمصطلق، بریده بن حصیب اسلمی را جهت خبر گیری از واقعیت امر فرستاد. بریده به دیار بنیمصطلق رفت و این طور وانمود کرد که برای کمک به آنها آمده است. پس از اینکه به نیت واقعی آنان پی برد، به مدینه بازگشت و رسول خدا جرا در جریان کار قرار داد.
بر این اساس، پیامبر اکرم جروز دوشنبه، دوم شعبان سال پنجم هجری، همراه با هفتصد مرد جنگجو [۵۶۱]که سی نفر آنها اسب سوار بودند [۵۶۲]، مدینه را به قصد بنیمصطلق ترک نمود. بنیمصطلق از اقوامی بودند که از ظهور اسلام مطلع بودند و در جنگ احد نیز مشرکان را علیه مسلمانان یاری نموده بودند و اکنون در تدارک جنگی تمام عیار علیه اسلام مشغول بودند. بخاری [۵۶۳]و مسلم [۵۶۴]نقل کردهاند که رسول خدا جآنها را بر یکی از آبهایشان غافلگیر نمود. جنگجویانشان را کشت و زنان و فرزندان و اموالشان را به غنیمت گرفت که درمیان اسیران، جویریه که دختر فرمانده قبیله (حارث) بود، نیز وجود داشت [۵۶۵].
ازدواج پیامبر اکرم جبا جویریه دختر حارث.
بعد از تقسیم اسیران غزوه بنیمصطلق، درمیان آنها زنی به نام جویریه وجود داشت که دختر سردار قبیله، حارث، بود. ایشان باعث خیر و برکت بزرگی برای افراد طایفۀ خود شد؛ چنانکه عایشه میگوید: هنگامی که رسول خدا جاسیران غزوۀ بنیمصطلق را تقسیم میکرد، جویریه سهم ثابت بن قیس بن شماس شد. او با ثابت بن قیس بر سر مبلغی به توافق رسیده بود تا خود را آزاد سازد. جویریه که زنی بانمک و خوش قیافه بود، نزد رسول خدا جآمد و از ایشان برای آزادی خود کمک خواست.
عایشه میگوید: با دیدن وی جلوی حجرۀ خود، نگران شدم و دانستم که رسول خدا جاو را زیبا خواهد دید؛ پس او وارد حجره شد و گفت: ای رسول خدا جمن جویریه دختر حارث هستم و اکنون دچار این مصیبت شده و سهم ثابت بن قیس شدهام و ما با هم بر مبلغی به توافق رسیدهایم، اینک به کمک شما نیاز دارم.
رسول خدا جفرمود: آیا پیشنهاد بهتری به تو بدهم؟.
گفت: بلی. رسول خدا جفرمود: آیا حاضری که مبلغ یاد شده را به ثابت بدهم و با تو ازدواج نمایم؟ جویریه این پیشنهاد را پذیرفت و گفت: ای رسول خدا جاین پیشنهاد را پذیرفتم.
عایشه میگوید: این خبر بلافاصله در بین مردم شایع گردید. بنابراین اصحاب و یاران پیامبر اکرم جبه این دلیل که آنان خویشاوندان ایشان گردیده بودند، اسیران آنان را آزاد نمودند.
عایشه میگوید: ازدواج پیامبر جبا جویریه باعث آزادی حدود یکصد خانواده از بنیمصطلق گردید و من هیچ زنی را سراغ ندارم که این گونه باعث خیر و برکت برای قوم خود باشد [۵۶۶]. آن گاه پدرش، حارث بن ابی ضرار، برای آزاد ساختن دخترش به مدینه آمد. آن حضرت جاو را به اسلام فرا خواند. او نیز پذیرفت و مسلمان شد [۵۶۷]. و به این ترتیب تمام قبیلۀ مصطلق به اسلام گرویدند.
این غزوه تنها غزوهای بود که بعد از آن اتمام آن، تمام قبیله اسلام را پذیرفتند، امّا مهمترین عامل در جریان پذیرش اسلام آنان، ایثار و خودگذشتگی اصحاب و یاران پیامبر اکرم جبود که به خاطر محبت بیش از اندازه با ایشان، دوست نداشتند که خویشاوندان یکی از همسران رسول خدا جرا به عنوان برده و اسیر نزد خود نگه دارند و این ناشی از محبتی بود که آنان به پیامبر اکرم جابراز مینمودند.
یکی از اهداف ازدواج پیامبر اکرم جبا جویریه این بود که شاید بدین وسیله قوم او به اسلام ایمان بیاورند؛ چنانکه این ازدواج پیامدهای بسیار مطلوب و مفیدی داشت که از جمله میتوان مسلمان شدن کامل قبیله و همچنین سردارشان، حارث، را برشمرد و این ازدواج مبارک علاوه بر اینکه برای بنیمصطلق باعث خیر و برکت و آزادی شد، از طرفی دیگر نیز برای مسلمانان باعث خیر و برکت گردید؛ زیرا پذیرفتن اسلام از جانب قبیلۀ بنیمصطلق، موجب گردید تا قریش یکی از همپیمانان اصلی خویش را از دست دهد و این امر باعث تقویت لشکر اسلام گردید [۵۶۸].
جویریه نیز همسر رسول خدا جو مادر مؤمنان شد. او در خانۀ پیامبر اکرم جعالم و فقیه و پرهیزگار گردید و بعد از وفات آن حضرت جیکی از عاملان اصلی انتشار گنجینههای علوم نبوی به امت شد؛ چنانکه علمای بزرگ امت اسلامی همچون ابن عباس، مجاهد، ابوایوب یحیی بن مالک و کریب از او حدیث فرا گرفتند و آنان نیز به روایت این احادیث پرداختند.
از ویژگیهای دیگر مادر مؤمنان، جویریه، این بود که به کثرت به ذکر و تسبیح و تقدیس خداوند مشغول بود؛ چنانکه میگوید: روزی بعد از ادای نماز صبح در مکانی که نماز گذارده بودم، نشستم. مدت زمانی طولانی از طلوع خورشید و هنگام فرارسیدن پیامبر اکرم ج از خانه بیرون شد و بعد از نماز چاشت به خانه تشریف آورد. من هنوز همانجا نشسته بودم. فرمود: تو هنوز نشستهای؟ گفتم: بلی. پیامبر اکرم ج فرمود: من بعد از تو چهار کلمه را سه بار گفتهام که اگر هر آنچه تو از صبح تا حالا گفتهای با آنها وزن کرده شوند، برابری نخواهد کرد، سپس فرمود:
«سبحان الله وبحمده عدد خلقه ورضا نفسه وزنة عرشه ومداد كلمـاته» [۵۶۹].
جویریه در سال پنجاه هجری و بنابه نظریۀ افرادی دیگر در سال پنجاه و شش هجری وفات نموده است [۵۷۰].
سعی و تلاش منافقان برای ایجاد فتنه درمیان مهاجران و انصار
عادت منافقان بر این بود که از شرکت در جنگها خودداری مینمودند، امّا در غزوۀ بنیمصطلق به دلیل پیروزیهای پیدرپی مسلمانان و همچنین کسب اموال غنیمت، شرکت نمودند [۵۷۱].
آنان در کنار آبی به نام «مریسیع» پرده از کینۀ درونی خود نسبت به اسلام و مسلمانان برداشتند. و یکی از خصوصیات آنان این بود که هرگاه اسلام به فتح و پیروزی جدیدی میرسید، آنان نگران و خشمگین میشدند و منتظر روزی بودند که شاهد شکست و ضعف مسلمانان باشند تا عقدههای درونی آنها فروکش نماید. بنابراین، وقتی مسلمانان در «مریسیع» پیروز شدند، منافقان تصمیم گرفتند تا میان مهاجران و انصار فتنهای را دامن زنند و بعد از اینکه این شرارۀ فتنه توسط پیامبر اکرم جخاموش گردید، اقدام به جنگ روانی دیگری علیه پیامبر اکرمجو خانواده وی نمودند و واقعۀ معروف «اِفک» را تراشیدند. زید بن ارقم سکه یکی از اصحاب و یاران بزرگوار میباشد و شاهد این قضیه بوده است در مورد این حادثه میگوید: من در غزوهای مشارکت داشتم. شنیدم که عبدالله بن ابی میگوید: بر کسانی که با رسول خدا جهستند، انفاق ننمایید تا از نزد او متنفرق شوند. و افزود که اگر به مدینه بازگشتیم، عزیزترین ما، خوارترین ما را از آنجا بیرون خواهد نمود (هدف از عزیزترین، خودش و اهل مدینه و از خوارترین، پیامبر جو مهاجران بود) زید میگوید: من آنچه را شنیده بودم به عمویم (سعد بن عباده) گفتم و عمویم آن را به رسول خدا جگفت. آن حضرت جکسی را دنبال من فرستاد و جریان را از من پرسید. من هم برای ایشان توضیح دادم. آن گاه پیامبر اکرم جکسی را نزد عبدالله بن ابی و اطرافیانش فرستاد، اما آنها سوگند خوردند که چنین سخنی نگفتهاند. پیامبر اکرم جسخن مرا تکذیب و سخنان آنها را تصدیق نمود. زید میگوید: نگرانی من به اندازهای بود که در عمرم آن قدر نگران نشده بودم. به خاطر این، در خانه نشستم. تا اینکه این آیه بر رسول خدا جنازل گردید:
﴿إِذَا جَآءَكَ ٱلۡمُنَٰفِقُونَ قَالُواْ نَشۡهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ ٱللَّهِۗ وَٱللَّهُ يَعۡلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُۥ وَٱللَّهُ يَشۡهَدُ إِنَّ ٱلۡمُنَٰفِقِينَ لَكَٰذِبُونَ١﴾[المنافقون: ۱].
«وقتی منافقان نزد تو میآیند، میگویند: ما گواهی میدهیم که تو رسول خدا هستی. در حالی که خدا میداند تو فرستاده او هستی و خدا گواهی میدهد که منافقان (در گواهی دادن خود) دروغ میگویند».
به دنبال آن رسول خدا جکسی را نزد من فرستاد و این آیه را بر من خواند و فرمود: ای زید! خدا سخنان تو را تأیید نمود [۵۷۲].
جابر بن عبدالله انصاریسنیز که شاهد این ماجرا بوده است، میگوید: «در غزوۀ مریسیع مردی از مهاجران به پای مردی از انصار ضربهای وارد نمود. انصاری گفت: ای گروه انصار! مرا یاری نمایید. مهاجر نیز چنین فریادی برآورد. رسول خدا جکه فریاد آنها را شنید، فرمود: این فریادهای جاهلی را چرا سر میدهند؟ ماجرا را برای ایشان توضیح دادند. فرمود: این سخنان زشت را رها نمایید.
عبدالله بن ابی (منافق) با اطلاع از این جریان، گفت: با ما چنین میکنند. به خدا سوگند! وقتی به مدینه برگردیم، عزیزترین ما، خوارترین را از آنجا بیرون خواهد راند. با اطلاع پیامبر اکرم جاز این موضوع عمرسگفت: ای رسول خدا ج! اجازه دهید من گردن این منافق را بزنم. رسول خدا جفرمود: خیر، چون در آن صورت مردم خواهند گفت: محمد جاطرافیان خود را به قتل میرساند [۵۷۳].
در روایتی دیگر آمده است که عمرسبه پیامبر اکرم جگفت: مأموریت قتل او را به عباد بن بشر بسپار. پیامبر اکرم جنپذیرفت و گفت: ای عمر! در جواب مردم وقتی بگویند: محمد جیاران خود را به قتل میرساند، چه میگویی؟ خیر، این ممکن نیست. ولی اعلام کن تا لشکر حرکت کند. راوی میگوید: و این ساعتی بود که معمولاً رسول خدا جدر آن حرکت نمیکرد [۵۷۴].
عبدالله بن ابی بن سلول وقتی متوجه شد که زید، سخنان او را به رسول خدا جبازگو نموده است، فوراً نزد آن حضرت جآمد و سوگند خورد که چنین نگفته است. یاران رسول خدا جکه در اطراف ایشان نشسته بودند، گفتند: ای رسول خدا ج! شاید این پسر بچه، اشتباه شنیده است. بعد از اینکه لشکر به راه افتاد، اسید بن حضیر نزد رسول خدا جآمد و سلام کرد و گفت: ای رسول خدا ج! اکنون وقت حرکت نیست؛ چرا دستور دادهای که سپاه اسلام حرکت نماید؟ رسول خدا جفرمود: نمیدانی که فامیل شما چه گفته است؟ اسید گفت: کدام فامیل؟ رسول خدا جفرمود: عبدالله ابی. اسید گفت : چه گفته است؟
رسول خدا جفرمود: گفته است وقتی به مدینه برگردد، هر که از ما عزیز است، ذلیل را از آنجا بیرون خواهد راند.
اسید گفت: ای رسول خدا ج! اگر میخواهی او را از مدینه بیرون کن؛ زیرا تو عزیزی و او خوار و ذلیل است.
سپس اسید گفت : ای رسول خدا ج! بر او سخت نگیر. بخدا سوگند شما در حالی به مدینه آمدید که قوم او میخواستند او را به فرماندهی انتخاب نمایند و او گمان میکند که شما مانع رسیدن او به این جایگاه شدید.
سپس پیامبر اکرم جلشکر را در آن روز تا شب و شب را تا صبح بیوقفه به جلو سوق میداد و با شدت یافتن گرمای خورشید، در مکانی اردو زد، و بعداز اردو زدن، از فرط خستگی، همه آنان را خواب فرا گرفت. هدف پیامبر اکرم جاین بود تا مردم فرصت پیگیری قضیه را نداشته باشند و آن را فراموش نمایند. آنگاه سورۀ منافقون در مورد عبدالله بن ابی و همراهانش نازل شد، رسول خدا جپس از نزول این سوره گوش زید بن ارقم را گرفت و گفت: خدا، آنچه را این شنیده بود، تأیید کرد [۵۷۵].
این حادثه، در سیرۀ پیامبر اکرم جدر برگیرنده نکات مهمی است که مهمترین آنها عبارتند از:
حفظ آوازۀ سیاسی و وحدت داخلی.
چنانکه به عمر گفت: در جواب مردم وقتی بگویند: محمد جیارانش را به قتل میرساند، چه میگویی؟! بدین صورت پیامبر اکرم جآوازۀ سیاسیای را که پیرامون وحدت صفوف اسلامی طنین انداخته بود، حفظ میکرد؛ زیرا برای همگان محبت فوقالعادۀ اصحاب پیامبر اکرم جنسبت به ایشان به اثبات رسیده بود به گونهای که، حتی رهبر بزرگ آنها ابوسفیان، میگفت: من تاکنون کسی را ندیدهام که کسی را به اندازهای دوست بدارد که اصحاب و یاران پیامبر اکرم ج، ایشان را دوست میدارند بنابراین، معقول نبود که مردم بگویند: محمد جیکی از یاران خود را کشته است. در آن صورت چنین خبری برای دشمنانی که از نفوذ به داخل صفهای منسجم اهل مدینه مأیوس شده بودند، خوشایند بود و آنها را امیدوار میکرد.
همچنین آن حضرت جبه جای موضعگیری منفی در مقابل نقشهها و دسیسههای عبدالله بن ابی برای تضعیف وحدت و یکپارچگی مسلمانان و احیای شعارهای جاهلی، به موضعگیریهای مثبت روی آورد که میتوان به این موارد اشاره نمود:
الف - از همان لحظه لشکر را به حرکت واداشت و پیوسته آن روز را تا شب و شب را تا صبح و تا نزدیکی ظهر روز بعد به راهشان ادامه دادند و هنگامی که اردو زدند، از فرط خستگی، مردم را خواب فراگرفت و بدین صورت شرارۀ آتشی را که عبدالله بن ابی افروخته بود، خاموش کرد و فرصت شعلهور شدن آن را گرفت.
ب – پیامبر اکرم جبرای حفظ وحدت مسلمانان، در مقابله با نقشههای ابن سلول به زور و اسلحه متوسل نشد؛ زیرا ابن سلول درمیان مسلمانان، بستگان زیادی داشت که ممکن بود با کشتن او، احساساتشان برانگیخته شود و آنان درصدد انتقام برمیآمدند و در نتیجه صفهای منسجم مسلمانان دچار تفرقه و انحطاط بزرگی میگردید. ضمن اینکه در این کار (قتل عبدالله بن ابی) هیچ مصلحتی عاید اسلام و مسلمانان نمیشد بنابراین، حکمت شرعی و سیاسی اقتضا مینمود که قضیه به نحو مطلوب و مسالمتآمیز و سعۀ صدر حل گردد [۵۷۶]. و این فرزانگی در حل قضیۀ فوق برگرفته از رسالت و نبوت آن حضرت جبود [۵۷۷]تا امت وی بعد از ایشان در قضایای بزرگ به ایشان اقتدا نماید.
این مدارا و تسامح در مقابل سرکردۀ منافقان، آخرالامر منفعت اسلام و مسلمانان را دربرداشت؛ چنانکه بعد از آن هرگاه حادثهای به وجود میآمد، اطرافیان عبدالله، او را مقصر میدانستند و سرزنش میکردند و از پیامبر اکرم جاجازه میخواستند که او را به قتل برسانند، اما پیامبر اکرم جاجازه نمیداد و او را معاف مینمود؛ چنانکه روزی پیامبر اکرم ج، آثار سیاست حکیمانهاش را برای شمشیر حق (عمر) خاطرنشان ساخت و گفت: «ببین عمر! اگر من آن روز به مشورۀ تو او را میکشتم، امروز این قدر خوار و حقیر نبود؟» عمر گفت من میدانستم که عملکرد رسول خدا از عملکرد من بهتر و با برکتتر است [۵۷۸].
ما بر او ترحم و با او به نیکی رفتار مینماییم.
عبدالله بن ابی، فرزند مؤمن و مخلصی به نام عبدالله بن عبدالله داشت. او هنگامی که متوجه قضایا شد و از نزول سورۀ منافقین اطلاع یافت، نزد رسول خدا جآمد و گفت: ای رسول خدا ج! من شنیدهام که شما قصد کشتن پدرم را دارید، اگر واقعاً چنین است، این مأموریت را به من واگذارید، من سرش را از تنش جدا مینمایم و خدمت شما میآورم؛ چراکه به خدا سوگند! خزرجیان میدانند که هیچ کس به اندازۀ من با پدرش محبت نمیورزد. اگر شما این مأموریت را به کسی دیگر واگذارید، آن گاه میترسم که با دیدن قاتل پدرم، نتوانم برخود مسلط شوم و حس انتقام، مرا به کشتن او وا دارد و در نتیجه با کشتن انسان مسلمانی در مقابل کافری مستحق عذاب خدا بشوم. پیامبر اکرم جفرمود: خیر. ما با پدرت تا وقتی که با ما است به نیکی رفتار مینماییم [۵۷۹]. و هنگامی که مسلمانان در نزدیکی مدینه قرار گرفتند، عبدالله در مقابل پدرش ایستاد و او را توقیف کرد و گفت: به خدا سوگند تا رسول خدا ج اجازه ندهد، نخواهم گذاشت که وارد مدینه شوی. تا اینکه رسول خدا ج آمد و عبدالله بن ابی اجازۀ ورود به مدینه خواست. آن حضرت ج به او اجازه داد، پس از آن عبدالله نیز به پدرش اجازه داد تا وارد مدینه گردد [۵۸۰].
نمونۀ کامل ایمان
نمونۀ کامل ایمان در برخورد عبدالله با پدر منافقش نماد پیدا میکند. او محبت خدا و رسول وی را بر محبت و خشنودی پدرش مقدم میدارد [۵۸۱]. عبدالله در نشاندادن احساسات ایمان و فداکردن عاطفۀ پدری و فرزندی، نمونهای است که نظیر ندارد. بنابراین، پیامبر اکرم ج نیز با عفو و رحمت بینظیری، احساسات پاک عبدالله را پاسخ داد و فرمود: با پدرت تا وقتی با ما است، به نیکی رفتار میکنیم. چه جلال و عظمت و عفو و بخشش پیامبرانهای [۵۸۲]! او با این برخورد حکیمانه احساسات عبدالله و آتش خشم او را فرو نشاند [۵۸۳].
از بین بردن تعصبات جاهلی.
تعصبات جاهلی را نمیتوان در قبیله جستجو نمود و گاهی ممکن است اشتراکات دیگری نیز باعث بروز تعصبات جاهلی بشود. بنابراین، در حالی که کلمات «مهاجر» و «انصار» در قرآن بیان شده است و مورد ستایش قرار گرفتهاند، اما وقتی این دو کلمه، منشأ تعصب قرار گرفتند و یکی از مهاجران، فریاد «یا للمهاجر» و آن فرد انصاری، فریاد «یا للانصار» سر داد، رسول خدا ج فرمود: این شعارهای جاهلی را چرا سر میدهند؟ و وقتی متوجه شد که دو نفر با هم درگیر شده و این فریادها را سر دادهاند، فرمود: این شعارها را ترک نمایید؛ چراکه اینها فریادهای زشتی است؛ پس شایسته بود که آنها فریاد «یا للمسلمین!» «مسلمانان! به دادم برسید» سر میدادند تا مسلمانان به یاری کسیکه حقش ضایع شده بود میشتافتند، بدون اینکه مهاجر بودن یا انصاری بودن او مدنظر باشد.
این امر در برگیرنده پیام بزرگی برای داعیان است تا درصدد از بین بردن تعصبات جاهلی برآیند، خواه این تعصبات را چه بر اساس قبیله یا عواملی دیگر مانند: جنسیت، مذهب، حزب، رنگ، زبان و غیره ایجاد گردد تا فقط دوستی و همکاری بین مسلمانان بر اساس اخوت اسلامی باقی بماند که خداوند به آن توجیه نموده و معتبر قرار داده است:
﴿إِنَّمَا ٱلۡمُؤۡمِنُونَ إِخۡوَةٞ﴾[الحجرات: ۱۰].
«همانا مؤمنان، با هم برادر هستند».
و همیشه همکاری بین مسلمانان، بگونهای باشد که خواستار حق باشند، نه باطل و با متجاوز همکاری ننمایند [۵۸۴].
چنانکه رسول خدا ج، شعار جاهلی «انصر اخاك ظالـما او مظلوما» «برادرت را یاری کن، خواه ظالم باشد یا مظلوم» را این گونه تعدیل نمود که اگر ظالم است، مانع او از ظلم نمودن باش. و بدین صورت رسول خدا ج تعصبات را از شعارهای جاهلیت برشمرد.
بنابراین، وظیفۀ علما و داعیان در از بین بردن تعصبات جاهلی از جامعۀ اسلامی براساس دستور پیامبر اکرم ج امری دشوار است، ولی غیرممکن نیست و با توجه به اهمیت این مسئله میبایست به آن توجه ویژهای مبذول داشت تا ریشههای آن از جوامع اسلامی برکنده شود [۵۸۵].
[۵۶۱] مغازی، ذهبی، ص ۲۵۹. [۵۶۲] واقدی، ج ۱، ص ۴۰۵. [۵۶۳] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الاصلیه، ص ۴۳۳. [۵۶۴] مسلم، کتاب الجهاد و السیر، باب جواز الاغارة علی الکفار، ج ۳، ص ۱۳۵۶، شماره ۱۷۳۰. [۵۶۵] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الاصلیة، ص ۴۳۳. [۵۶۶] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۱۶۰-۱۶۱. [۵۶۷] حدیث القرآن الکریم عن غزوات الرسول، ج ۱، ص ۳۱۷. [۵۶۸] صور و عبر من الجهاد النبوی فی المدینه، ص ۱۹۹-۲۰۰. [۵۶۹] مسلم، کتاب الذکر و الدعا، باب التسبیح و النهار، ج ۴، ص ۲۰۹، شماره ۲۷۲۶. [۵۷۰] طبقات، ابن سعد، ج ۸، ص ۱۲۱. [۵۷۱] حدیث القرآن الکریم، ج ۱، ص ۳۱۸. [۵۷۲] السیرة النبویة الصحیحة، ج ۲، ص ۴۰۸. [۵۷۳] همان، ص ۴۰۹. [۵۷۴] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۳۱۹. [۵۷۵] همان، ص ۳۱۹-۳۲۰. [۵۷۶] صور و عبر من الجهاد النبوی فی المدینه، ص ۲۰۲. [۵۷۷] فقه السیرة النبویة، بوطی، ص ۴۰۹. [۵۷۸] السیرة النبویة، ابیشهبه، ج ۲، ص ۲۵۷. [۵۷۹] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۳۲۱. [۵۸۰] الولاد و البراء فی الاسلام، قحطانی، ص ۲۰۹. [۵۸۱] محمد رسول الله، صادق عرجون، ج ۳، ص ۱۶۳. [۵۸۲] السیرة النبویة، ابیشهبه، ج ۲، ص ۲۵۷. [۵۸۳] محمد رسول الله، محمد عرجون، ج ۳، ص ۱۶۲. [۵۸۴] المستفاد من قصص القرآن للدعوة و الدعاة، ج ۲، ص ۳۰۱-۳۰۲. [۵۸۵] همان.
سورۀ منافقون بعد از غزوۀ بنومصطلق و در مسیر بازگشت از آن نازل گردید. در سنن ترمذی آمده است: «فلما اَصبحنا قرأ رسول الله جسورة الـمنافقين» [۵۸۶]«هنگامی که صبح کردیم، رسول خدا ج سورۀ منافقون را بر ما تلاوت نمود».
این سوره به طور مفصل در مورد منافقان سخن گفته و به بعضی حوادث و سخنان آنها اشاره نموده و دروغهای آنان را برملا ساخته است و در پایان، مسلمانان را از سرگرم شدن با زینت زندگی دنیا برحذر داشته و آنان را به انفاق در راه خدا تشویق کرده است. این سوره در مجموع حاوی نکات ذیل میباشد:
۱- در نخستین آیات این سوره، خصلتهای اخلاقی منافقان بیان گردیده است و پرده از دروغپردازیهای آنان برداشته شده است و به بیان اوصاف و حالات آنان میپردازد؛ چنانکه در آغاز سوره ادعای دروغین آنان مبنی بر ایمان آنان و سوگندهای دروغین و ضعف و بزدلی و دسیسههایشان علیه پیامبر اکرم ج و مسلمانان و بازداشتن مردم از راه خدا، مورد بحث قرار گرفته است [۵۸۷]؛ چنانکه خداوند میفرماید:
﴿إِذَا جَآءَكَ ٱلۡمُنَٰفِقُونَ قَالُواْ نَشۡهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ ٱللَّهِۗ وَٱللَّهُ يَعۡلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُۥ وَٱللَّهُ يَشۡهَدُ إِنَّ ٱلۡمُنَٰفِقِينَ لَكَٰذِبُونَ١ ٱتَّخَذُوٓاْ أَيۡمَٰنَهُمۡ جُنَّةٗ فَصَدُّواْ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِۚ إِنَّهُمۡ سَآءَ مَا كَانُواْ يَعۡمَلُونَ٢ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمۡ ءَامَنُواْ ثُمَّ كَفَرُواْ فَطُبِعَ عَلَىٰ قُلُوبِهِمۡ فَهُمۡ لَا يَفۡقَهُونَ٣ ۞وَإِذَا رَأَيۡتَهُمۡ تُعۡجِبُكَ أَجۡسَامُهُمۡۖ وَإِن يَقُولُواْ تَسۡمَعۡ لِقَوۡلِهِمۡۖ كَأَنَّهُمۡ خُشُبٞ مُّسَنَّدَةٞۖ يَحۡسَبُونَ كُلَّ صَيۡحَةٍ عَلَيۡهِمۡۚ هُمُ ٱلۡعَدُوُّ فَٱحۡذَرۡهُمۡۚ قَٰتَلَهُمُ ٱللَّهُۖ أَنَّىٰ يُؤۡفَكُونَ٤ وَإِذَا قِيلَ لَهُمۡ تَعَالَوۡاْ يَسۡتَغۡفِرۡ لَكُمۡ رَسُولُ ٱللَّهِ لَوَّوۡاْ رُءُوسَهُمۡ وَرَأَيۡتَهُمۡ يَصُدُّونَ وَهُم مُّسۡتَكۡبِرُونَ٥﴾[المنافقون: ۱-۵].
«هنگامی که منافقان نزد تو میآیند، سوگند میخورند و میگویند: ما گواهی میدهیم که تو حتماً فرستاده خدا هستی. خداوند میداند که تو فرستاده خدا میباشی؛ ولی خدا گواهی میدهد که منافقان در گفته خود دروغگو هستند.
آنان سوگندهای خود را سپری قرار دادهاند و از راه خدا باز میدارند، ایشان چه کار بدی میکنند!.
این به خاطر آن است که ایمان آوردهاند و سپس کافر شدهاند؛ پس بر دلهایشان مهر نهاده شد و ایشان دیگر نمیفهمند.
هنگامی که ایشان را میبینی، پیکر و قیافهاش تو را میگیرد و به شگفت میآورد و هنگامی که به سخن در میآیند به سخنانشان گوش فرا میدهی ،آنان انگار تختههایی هستند که تکیه داده شده باشند. هر فریادی را بر ضد خود و هر آوازی را به زیان خویش میپندارند.
آنان دشمناناند؛ پس از آنها بر حذر باش. خدا آنها را نابود بکند، چگونه از حق برمیگردانند.
چون به آنان گفته شود: بیایید تا پیغمبر خدا برایتان آمرزش بخواهد سرهای خود را تکان میدهند و مستکبرانه روی میگردانند و میروند».
۲- آیههای بعدی از تمرد و اصرار آنان بر باطل و سرپیچی از فرمان کسی که آنها را به سوی حق دعوت میدهد، سخن به میان آورده و سخنان زشتی را که بر زبان میآورند، به تفصیل بیان داشته است به ویژه آنچه در غزوۀ بنومصطلق گفتند مبنی بر اینکه پیامبر جو مسلمانان را از مدینه طرد خواهند نمود و عزت از آن ایشان است و سایر اقوال نادرستی که ابراز داشتند [۵۸۸]. چنانکه میفرماید:
﴿وَإِذَا قِيلَ لَهُمۡ تَعَالَوۡاْ يَسۡتَغۡفِرۡ لَكُمۡ رَسُولُ ٱللَّهِ لَوَّوۡاْ رُءُوسَهُمۡ وَرَأَيۡتَهُمۡ يَصُدُّونَ وَهُم مُّسۡتَكۡبِرُونَ٥ سَوَآءٌ عَلَيۡهِمۡ أَسۡتَغۡفَرۡتَ لَهُمۡ أَمۡ لَمۡ تَسۡتَغۡفِرۡ لَهُمۡ لَن يَغۡفِرَ ٱللَّهُ لَهُمۡۚ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَهۡدِي ٱلۡقَوۡمَ ٱلۡفَٰسِقِينَ٦ هُمُ ٱلَّذِينَ يَقُولُونَ لَا تُنفِقُواْ عَلَىٰ مَنۡ عِندَ رَسُولِ ٱللَّهِ حَتَّىٰ يَنفَضُّواْۗ وَلِلَّهِ خَزَآئِنُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ وَلَٰكِنَّ ٱلۡمُنَٰفِقِينَ لَا يَفۡقَهُونَ٧ يَقُولُونَ لَئِن رَّجَعۡنَآ إِلَى ٱلۡمَدِينَةِ لَيُخۡرِجَنَّ ٱلۡأَعَزُّ مِنۡهَا ٱلۡأَذَلَّۚ وَلِلَّهِ ٱلۡعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِۦ وَلِلۡمُؤۡمِنِينَ وَلَٰكِنَّ ٱلۡمُنَٰفِقِينَ لَا يَعۡلَمُونَ٨﴾[المنافقون: ۵-۸].
«هنگامی که به آنها گفته میشود بیایید تا رسول خدا برایتان آمرزش نماید، سرهای خود را تکان میدهند و مستکبرانه روی برمیگردانند و میروند. برای آنان یکسان است چه آمرزش بخواهی چه نخواهی. هرگز خدا ایشان را نخواهد بخشید. خدا قطعاً مردمان فاسق را هدایت نمیدهد. آنان کسانی هستند که میگویند: به آنانی که نزد رسول الله ج هستند، بذل و انفاق نکنید و چیزی ندهید تا پراکنده شوند و بروند. غافل از اینکه گنجینههای آسمانها و زمین از آن خدا است ولیکن منافقان نمیفهمند. میگویند: اگر به مدینه برگردیم عزیزترین ما ذلیلترین را از آنجا بیرون خواهد راند. در حالی که عزت از آن خدا و رسولش و مومنان است؛ولی منافقین نمیدانند».
۳- سپس سوره با فراخوان مسلمانان به پرهیز از سرگرمشدن به زینتهای دنیا و مشابهت با منافقان به پایان میرسد و آنان را به صدقه و انفاق که نشانۀ ایمان به روز واپسین است، تشویق مینماید و آنان را به این امر فرا میخواند که قبل از اینکه مرگ فرا رسد و فرصت از دست برود، این عمل را انجام دهند. همچنین آیات این سوره، مسلمانان را به طاعت و بندگی خدا و تلاوت قرآن، ذکر، نماز و انجام دادن سایر فرایض فرا میخواند و آنها را از اینکه به سبب مشغولیت زیاد به امور زندگی و فرزندان، از ادای حقوق خدا بازمانند و مانند منافقان که به سبب بخل ورزی، گفتند: بر کسانی که نزد رسول خدا جهستند، انفاق نکنید... برحذر میدارد و به این موضوع میپردازد که هر کس به خاطر مشغولیت با مال و رسیدگی به امور فرزندان از دستورات خدا غافل شد، از جمله زیانکاران است [۵۸۹]؛ چنانکه میفرماید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تُلۡهِكُمۡ أَمۡوَٰلُكُمۡ وَلَآ أَوۡلَٰدُكُمۡ عَن ذِكۡرِ ٱللَّهِۚ وَمَن يَفۡعَلۡ ذَٰلِكَ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡخَٰسِرُونَ٩ وَأَنفِقُواْ مِن مَّا رَزَقۡنَٰكُم مِّن قَبۡلِ أَن يَأۡتِيَ أَحَدَكُمُ ٱلۡمَوۡتُ فَيَقُولَ رَبِّ لَوۡلَآ أَخَّرۡتَنِيٓ إِلَىٰٓ أَجَلٖ قَرِيبٖ فَأَصَّدَّقَ وَأَكُن مِّنَ ٱلصَّٰلِحِينَ١٠ وَلَن يُؤَخِّرَ ٱللَّهُ نَفۡسًا إِذَا جَآءَ أَجَلُهَاۚ وَٱللَّهُ خَبِيرُۢ بِمَا تَعۡمَلُونَ١١﴾[المنافقون: ۹-۱۱].
«ای مومنان! اموالتان و اولادتان شما را از یاد خدا غافل نکند. کسانی که چنین کنند، ایشان زیانکارند. از چیزهایی که به شما دادیم، بذل و بخشش و صدقه و احسان کنید پیش از آنکه مرگ یکی از شما در رسد و بگوید: پروردگارا! چه میشود اگر مدت مرا کمی به تاخیر اندازی و زندهام بگذاری تا احسان و صدقه بدهم و در نتیجه از زمرۀ صالحان و خوبان شوم. و خداوند هرگز مرگ کسی را به تاخیر نمیاندازد، هنگامی که اجلش فرا رسیده باشد. خداوند کاملاً آگاه است از کارهایی که انجام میدهید».
بدین صورت این سوره با بر شمردن یکی از خصوصیات منافقان؛ یعنی، مشغول شدن به زینتهای زندگی دنیوی از مؤمنان میخواهد تا از این خصلت دوری گزینند [۵۹۰].
بر این اساس جامعۀ مدنی بر پایه رویدادها و حوادث شکل گرفت و قرآن کریم به آموزش و رهنمود آن پرداخت و پیامبر اکرم جنیز بر آن اشراف داشت.
[۵۸۶] السنن الترمذی، کتاب تفسیر القرآن، باب و من سورة المنافقون، ج ۵، ص ۴۱۵. [۵۸۷] التفسیر المنیر، وهبة الزحیلی، ج ۲۸، ص ۲۱۳. [۵۸۸] حدیث القرآن الکریم، ج ۱، ص ۳۲۷. [۵۸۹] التفسیر المنیر، ج ۲۸، ص ۲۳۰-۲۳۱. [۵۹۰] حدیث القرآن الکریم، ج ۱، ص ۲۴۳.
توطئه منافقان در برانگیختن شعارهای جاهلی و ایجاد تفرقه بین صفوف منسجم یاران پیامبر اکرم ج، با شکست مواجه گردید بنابراین درصدد طرحریزی حادثۀ جدیدی برآمدند و این بار حیثیت و آبروی پیامبر اکرم جو خانوادۀ ایشان را مورد هدف قرار دادند.
مؤرخان، سیرهنویسان و محدثان اتفاقنظر دارند که حادثۀ افک در مسیر بازگشت از غزوۀ بنیمصطلق رخ داد. این جریان را امام بخاری و مسلم به تفصیل ذکر کردهاند و عایشه، امالمؤمنین، این ماجرا را این گونه بیان مینماید:
عایشه میگوید: هرگاه پیامبر اکرم جقصد سفری مینمود درمیان زنان خود قرعه میانداخت و قرعه به نام هر کس میافتاد، او را با خود میبرد. این بار در غزوۀ (بنیمصطلق) قرعه به نام من بیرون آمد و در این وقت حکم حجاب نازل شده بود بنابراین، من داخل کجاوه بر مرکب خود مینشستم.
بعد از اینکه از غزوه فارغ شدیم و برگشتیم، نزدیک مدینه اردو زدیم. هنوز شب بود که اعلام حرکت نمودند. من برای اجابت مزاج به گوشهای رفتم. وقتی میخواستم به طرف مرکب خود بیایم، متوجه شدم که گردنبند من پاره شده و مهرههایش ریخته است؛ من مشغول جمعآوری آنها شدم. در آن اثنا، کسانی که مسئول حمل کجاوۀ من بودند، حسب معمول به گمان اینکه من داخل آن هستم، کجاوه را بر روی شترم گذاشتند. و چون من هنوز جوان بودم و زنان در آن وقت به خاطر نداشتن غذای کافی لاغر اندام و سبک بودند بنابراین، آنها متوجه خالی بودن کجاوه نگردیدند و شتر را همراه کاروان به حرکت درآوردند. من نیز بعد از اینکه گردنبند خود را پیدا نمودم، به محل کاروان آمدم و متوجه شدم که کاروان رفته است و اثری از آن نیست و چون میدانستم که اگر آنها متوجه قضیه بشوند، برمیگردند، در همانجا نشستم و سپس به خواب رفتم. صفوان بن معطل سلمی که پشت سر لشکر مانده بود، هنگام صبح، که هنوز هوا روشن نشده بود، به محل کاروان رسیده بود و از دور متوجه گردیده بود که چیزی جا مانده است. وقتی نزدیک میآید، مرا که قبل از حکم حجاب دیده بود، میشناخت و من با شنیدن «انّالله و انّااليه راجعون» از زبان ایشان، بیدار شدم و خود را پوشاندم. عایشه میگوید: به خدا سوگند! او حتی یک کلمه با من حرف نزد فقط مکرر «انالله» میگفت و شترش را خواباند و من برآن سوار شدم. او پیاده جلو شد و من سوار بر شتر، پشت سر ایشان تا به لشکر که در گرمای ظهر در جایی اردو زده بود، رسیدیم. پس از آنجا ماجرا شروع شد و کسی که این جریان را رهبری میکرد، عبدالله بن ابیسلول بود.
عایشه میگوید: وقتی به مدینه رسیدیم، من به مدت یکماه بیمار شدم و در حالی که مردم مشغول داستان افک بودند، من بدون اطلاع از همه چیز (در خانه بستری بودم) البته رفتار رسول خدا جمرا به شک میانداخت؛ چون آن محبت و مهربانی سابق را از ایشان نمیدیدم، فقط به خانه میآمد و میگفت: حالت چطور است و سپس برمیگشت. تا اینکه حال من بهتر شد. شبی با مادر مسطح برای قضای حاجت بیرون شدم. در آن وقت ما فقط شبها برای این منظور بیرون میرفتیم، و هنوز به ساختن دستشویی کنار خانههای خود عادت نکرده بودیم و این کار را عربها عیب میدانستند. در بازگشت به خانه، پای مادر مسطح به دامن جامهاش گیر کرد و افتاد و گفت: وای! بمیرد مسطح. من گفتم: تو به مردی که در معرکۀ بدر حضور داشته است؛ چنین میگویی؟ گفت: چقدر تو سادهای! مگر نشنیدهای چه گفته است؟ گفتم: چه گفته است؟ آنگاه او ماجرای افک را مفصل برایم تعریف نمود. از آن لحظه بیماریام شدت گرفت. به خانهام برگشتم. رسول خدا جآمد (و سلام کرد) و گفت: حالت چطور است؟ گفتم: اجازه میدهی نزد پدر و مادرم بروم؟ و هدفم این بود که در مورد این ماجرا واقعیت را از زبان آنها بشنوم. رسول خدا جبه من اجازه داد؛ پس نزد پدر و مادرم رفتم. به مادرم گفتم: مادر! مردم دربارۀ چه چیزی سخن میگویند؟ گفت: دخترم، آرام باش. به خدا سوگند! هر زنی هوو داشته باشد و شوهرش او را دوست بدارد، در مورد او سخنانی گفته میشود. گفتم: سبحان الله! این سخن واقعیت دارد؟.
پس آن شب را تا صبح گریستم و یکسره اشک ریختم و لحظهای نخوابیدم.
بعد از اینکه وحی در این مورد به تأخیر افتاد، رسول خدا جبا علی ابن ابیطالب و اسامه بن زید در مورد جدایی از من به مشورت پرداخت، اسامه گفته بود: ای رسول خدا ج! ما در مورد خانوادۀ شما جز خیر و نیکی چیزی سراغ نداریم. اما علی به آن حضرت جگفته بود: خداوند به شما گنجایش داده است و زنان دیگری غیر از این یک زن وجود دارند. سپس گفته بود که اگر از این کنیز دربارۀ او سؤال کنی، واقعیت را خواهد گفت. آن گاه رسول خدا جاز بریره سؤال کرده بود که آیا از عایشه با مورد مشکوکی مواجه شده است؟ بریره گفته بود: نه به خدا سوگند! من هیچ مورد مشکوک و شبههآمیزی از او سراغ ندارم، جز اینکه میدانم او دختری کم سن و سال است که در حال خمیر کردن آرد، خواب میرود و گوسفندی میآید و آرد را از جلوی او میخورد.
آن گاه رسول خدا جدر حالی که از عبدالله بن ابی بن سلول به شدت ناراحت گردیده بود، از روی منبر خطاب به مسلمانان فرمود: چه کسی خیال مرا از طرف مردی راحت میکند که آزارش حتی به زندگی خانوادگیام سرایت کرده است و در مورد مردی سخن میگویند که من از او جز نیکی سراغ ندارم و هیچگاه بدون حضور خودم به خانهام نیامده است.
سعد بن معاذ میگوید: ای پیامبر اکرم ج! اگر از اوس باشد، من خیال شما را راحت میکنم و گردنش را میزنم و اگر از برادران خزرجی باشد باز هم شما هر دستوری بدهید، اجرا خواهیم کرد.
عایشه میگوید: با این سخن سعد بن معاذ، سردار خزرج یعنی سعد بن عباده به خشم آمد. او مردی صالح بود، اما تعصب نژادی بر او چیره گشت و گفت: دروغ میگویی و اگر از خزرج باشد، تو او را نخواهی کشت و اگر او را بکشی، کشته خواهی شد.
اسید بن حضیر که پسرعموی سعد بود، برخاست و در جواب سعد بن عباده گفت: ما او را خواهیم کشت و تو که از منافقان دفاع مینمایی، شاید خودت هم منافق هستی و بدین صورت سخنان تندی میان افراد اوس و خزرج رد و بدل شد و نزدیک بود به جان یکدیگر بیفتند؛ ولی پیامبر اکرم جکه بر روی منبر بود، آنها را به سکوت و آرامش فراخواند و جریان را تمام کرد.
عایشه میگوید: کار من فقط گریه شده بود. صبح یکی از روزها که دو شب متوالی و یک روز کامل گریه کرده بودم و لحظهای نخوابیده بودم، پدر و مادرم بر بالین من آمدند. آنها گمان میکردند که گریه جگرم را پاره خواهد کرد. در حالی که آنها بر بالین من نشسته بودند، زنی از انصار اجازۀ ورود خواست. به او اجازه داده شد. آن زن نیز در کنارم نشست و با من میگریست. در آن اثناء، پیامبر اکرم جوارد شد، سلام کرد و نشست و این اولین باری بود که بعد از شایع شدن این خبر، نزد من مینشست.
عایشه میگوید: یک ماه بود که وحی بر آن حضرت جنازل نشده بود. پیامبر اکرم ج! به من گفت: ای عایشه! در مورد تو به من خبرهایی رسیده است. اگر تو واقعاً بیگناه هستی، پس به زودی خداوند بیگناهی تو را اثبات خواهد کرد، اما اگر مرتکب گناهی شدهای، پس استغفار و توبه کن؛ زیرا بنده وقتی گناهی مرتکب شود و بعد از آن به خدا روی آورد، خدا نیز گناهش را میآمرزد. هنگامی که سخنان رسول خدا جبه پایان رسید، اشکهایم تمام شد، حتی قطرهای نمیچکید.
به پدر و مادرم گفتم: جواب رسول خدا جرا بدهید. گفتند: به خدا سوگند! ما نمیدانیم چطور جواب او را بدهیم. آن گاه خودم در حالی که زن جوانی بیش نبودم و هنوز زیاد بر قرآن مسلط نبودم، گفتم: به خدا سوگند! اکنون که شما این جریان را شنیدهاید و آن را باور کردهاید، اگر من خود را از آن بری بدانم، در حالی که خدا میداند از آن بری هستم، شما از من نخواهید پذیرفت و اگر بدان اعتراف کنم در حالی که خدا میداند چنین نبوده است، شما خواهید پذیرفت. جواب من همان سخن یعقوب است که گفت:
﴿وَجَآءُو عَلَىٰ قَمِيصِهِۦ بِدَمٖ كَذِبٖۚ قَالَ بَلۡ سَوَّلَتۡ لَكُمۡ أَنفُسُكُمۡ أَمۡرٗاۖ فَصَبۡرٞ جَمِيلٞۖ وَٱللَّهُ ٱلۡمُسۡتَعَانُ عَلَىٰ مَا تَصِفُونَ١٨﴾[یوسف: ۱۸].
«و پیراهنش را با خون دروغین آوردند (یعقوب) گفت: بلکه نفسهای شما کار زشتی را در نظرتان آراسته است. پس(کارمن) صبر جمیل است و خداست که از او در مقابل آنچه میگویید، یاری خواسته میشود».
این را گفتم و بر بسترم دراز کشیدم.
عایشه میگوید: چون من یقین داشتم که از این گناه بری هستم، میدانستم که خداوند مرا از آن تبرئه خواهد کرد؛ ولی نمیدانستم که برائت من در قرآن به صورت آیاتی که برای همیشه تلاوت خواهد شد، نازل میشود. احتمال میدادم که خداوند تبرئۀ مرا در خواب پیامبرش جبه او اعلام میدارد.
عایشه میگوید: به خدا سوگند! هنوز رسول خدا جاز جایش تکان نخورده بود و هیچ یکی از کسانی که داخل خانه بودند، خارج نشده بودند که وحی بر آن حضرت جنازل گردید و آثار نزول وحی برایشان پدیدار شد و عرقها از چهرهاش مانند دانۀ مروارید سرازیر گردید؛ پس از اینکه آثار وحی برطرف گردید، رسول خدا جخندید و اولین سخنی که بر زبان آورد، این بود که فرمود: ای عایشه! خدا نیز تو را تبرئه کرد.
عایشه میگوید: مادرم گفت: بلند شو، دستهای پیامبر اکرم جرا ببوس. گفتم: خیر؛ بلکه من فقط شکر خدا را به جای میآورم.
این آیات نازل گردید:
﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ جَآءُو بِٱلۡإِفۡكِ عُصۡبَةٞ مِّنكُمۡۚ لَا تَحۡسَبُوهُ شَرّٗا لَّكُمۖ بَلۡ هُوَ خَيۡرٞ لَّكُمۡۚ لِكُلِّ ٱمۡرِيٕٖ مِّنۡهُم مَّا ٱكۡتَسَبَ مِنَ ٱلۡإِثۡمِۚ وَٱلَّذِي تَوَلَّىٰ كِبۡرَهُۥ مِنۡهُمۡ لَهُۥ عَذَابٌ عَظِيمٞ١١ لَّوۡلَآ إِذۡ سَمِعۡتُمُوهُ ظَنَّ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ وَٱلۡمُؤۡمِنَٰتُ بِأَنفُسِهِمۡ خَيۡرٗا وَقَالُواْ هَٰذَآ إِفۡكٞ مُّبِينٞ١٢ لَّوۡلَا جَآءُو عَلَيۡهِ بِأَرۡبَعَةِ شُهَدَآءَۚ فَإِذۡ لَمۡ يَأۡتُواْ بِٱلشُّهَدَآءِ فَأُوْلَٰٓئِكَ عِندَ ٱللَّهِ هُمُ ٱلۡكَٰذِبُونَ١٣ وَلَوۡلَا فَضۡلُ ٱللَّهِ عَلَيۡكُمۡ وَرَحۡمَتُهُۥ فِي ٱلدُّنۡيَا وَٱلۡأٓخِرَةِ لَمَسَّكُمۡ فِي مَآ أَفَضۡتُمۡ فِيهِ عَذَابٌ عَظِيمٌ١٤ إِذۡ تَلَقَّوۡنَهُۥ بِأَلۡسِنَتِكُمۡ وَتَقُولُونَ بِأَفۡوَاهِكُم مَّا لَيۡسَ لَكُم بِهِۦ عِلۡمٞ وَتَحۡسَبُونَهُۥ هَيِّنٗا وَهُوَ عِندَ ٱللَّهِ عَظِيمٞ١٥ وَلَوۡلَآ إِذۡ سَمِعۡتُمُوهُ قُلۡتُم مَّا يَكُونُ لَنَآ أَن نَّتَكَلَّمَ بِهَٰذَا سُبۡحَٰنَكَ هَٰذَا بُهۡتَٰنٌ عَظِيمٞ١٦ يَعِظُكُمُ ٱللَّهُ أَن تَعُودُواْ لِمِثۡلِهِۦٓ أَبَدًا إِن كُنتُم مُّؤۡمِنِينَ١٧ وَيُبَيِّنُ ٱللَّهُ لَكُمُ ٱلۡأٓيَٰتِۚ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ١٨ إِنَّ ٱلَّذِينَ يُحِبُّونَ أَن تَشِيعَ ٱلۡفَٰحِشَةُ فِي ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَهُمۡ عَذَابٌ أَلِيمٞ فِي ٱلدُّنۡيَا وَٱلۡأٓخِرَةِۚ وَٱللَّهُ يَعۡلَمُ وَأَنتُمۡ لَا تَعۡلَمُونَ١٩ وَلَوۡلَا فَضۡلُ ٱللَّهِ عَلَيۡكُمۡ وَرَحۡمَتُهُۥ وَأَنَّ ٱللَّهَ رَءُوفٞ رَّحِيمٞ٢٠﴾[النور: ۱۱-۲۰].
«کسانی که این تهمت بزرگ را پرداخته و سرهم کردهاند، گروهی از خود شما هستند، اما گمان مبرید که این حادثه برایتان بد است؛ بلکه این مسئله برایتان خوب است. هر کدام از آنها به گناه کاری که کرده است، گرفتار میآید و هر کسی که بخش عظیمی از آن را به عهده داشته است، عذاب بزرگ و مجازات سنگینی را دارد. چرا هنگامی که این تهمت را میشنوید، نمیبایست مردان و زنان مومن نسبت به خود گمان نیکبودن را نیندیشند و نگویند: این تهمت بزرگ، آشکار و روشنی است. چرا آنان نمیبایست چهار شاهد را حاضر بیاورند تا بر سخنان ایشان گواهی دهند؟ اگر چنین گواهانی را حاضر نمیآوردند، آنان برابر حکم خدا دروغگو بودند.
اگر فضل و مرحمت خدا در دنیا و در آخرت شامل حال شما نمیشد، هر آینه به سبب خوض و فرورفتنتان در کار تهمت، عذاب سخت و بزرگی گریبانگیرتان میگردید.
در آن زمان که به استقبال این شایعه رفتید و آن را از زبان دیگران میقاپید و با دهان چیزی پخش میکردید که علم و اطلاعی در مورد آن نداشتید و گمان میبردید این مسئله کوچک و سادهای است، در حالی که در پیش خدا بزرگ بوده است.
چرا نمیبایستی وقتی که آن را میشنوید میگفتید: ما را نسزد که زبان بدین تهمت بگشاییم. سبحان الله! این بهتان بزرگی است.
خداوند نصیحتتان میکند که اگر مسلمان هستید، هرگز چنین کاری را تکرار نکنید. خداوند این آیات را برای شما بیان میدارد و خدا بس آگاه و حکیم است.
بیگمان کسانی که دوست میدارند گناهان بزرگی درمیان مؤمنان پخش کنند، ایشان در دنیا و آخرت شکنجه و عذاب دردناکی دارند. خداوند میداند و شما نمیدانید».
ابوبکر صدیق سپس از نزول تبرئۀ عایشه گفت: به خدا سوگند! که بعد از این به مسطح چیزی نخواهم داد. او همواره به مسطح به خاطر اینکه مردی بینوا و از خویشاوندانش بود، کمک مینمود. آن گاه این آیه نازل گردید:
﴿وَلَا يَأۡتَلِ أُوْلُواْ ٱلۡفَضۡلِ مِنكُمۡ وَٱلسَّعَةِ أَن يُؤۡتُوٓاْ أُوْلِي ٱلۡقُرۡبَىٰ وَٱلۡمَسَٰكِينَ وَٱلۡمُهَٰجِرِينَ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِۖ وَلۡيَعۡفُواْ وَلۡيَصۡفَحُوٓاْۗ أَلَا تُحِبُّونَ أَن يَغۡفِرَ ٱللَّهُ لَكُمۡۚ وَٱللَّهُ غَفُورٞ رَّحِيمٌ٢٢﴾[النور: ۲۲].
«کسانی که از شما اهل فضیلت و فراخی نعمت هستند، نباید سوگند بخورند که بذل و بخشش خود را از نزدیکان و و مستمندان و مهاجرین در راه خدا باز میگیرند. باید عفو کنند و گذشت نمایند، مگر دوست نمیدارید که خدا شما را بیامرزد؟ و خدا آمرزگار مهربان است».
ابوبکر بعد از نزول این آیه گفت: بلی، من میخواهم که مورد آمرزش قرار گیرم. بنابراین، از دادن کمک مالی به مسطح دریغ نورزید و گفت: آن را هیچ گاه قطع نخواهم کرد.
عایشه میگوید: رسول خدا جاز همسرش، زینب بنت جحش، در مورد من سؤال کرده بود. او گفته بود: ای رسول خدا ج!من گوشها و چشمهایم را از عذاب خدا بازمیدارم و در مورد او جز خیر چیز دیگری نمیدانم. عایشه میگوید: زینب از میان سایر همسران رسول خدا جبا من رقابت میکرد و خداوند به خاطر تقوایی که داشت او را حفاظت کرد، اما خواهرش، حمنه، که همواره به خاطر زینب با من درگیر بود، از کسانی بود که در این شایعه شرکت داشت [۵۹۱].
حادثۀ افک، حلقهای از زنجیرۀ شکنجهها و آزارهایی بود که پیامبر اکرم جاز طرف دشمنان دین با آن مواجه بود، اما خداوند بر پیامبرش جو بر مؤمنان لطف و مرحمت نمود و بطلان این بهتان بزرگ را آشکار ساخت. و تاریخ نیز موضعگیری یاران پیامبر اکرم جرا در مقابل این جریان به خوبی ثبت و ضبط نموده است تا این ماجرا برای همیشه درسی برای مسلمانان باشد که اگر مشابه این جریان برایشان رخ دهد، الگوی آنان، موضعگیری یاران پیامبر اکرم جباشد. گرچه نزول وحی منقطع شده است، ولی این درس برای همیشه و برای نسلهای آینده باقی خواهد ماند.
[۵۹۱] بخاری، کتاب التفسیر، باب ،﴿لَّوۡلَآ إِذۡ سَمِعۡتُمُوهُ…﴾ج ۶، ص ۶، شماره ۴۷۵۰.
علمای اسلام از آیاتی که در مورد حادثۀ افک نازل گردید، احکام و آداب زیادی استنباط نمودهاند که میتوان مهمترین آنها را در چند مورد زیر برشمرد:
۱- اثبات تبرئۀ عایشۀ صدیقه توسط آیات صریح قرآن که تا قیامت تلاوت خواهند گردید.
﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ جَآءُو بِٱلۡإِفۡكِ عُصۡبَةٞ مِّنكُمۡ﴾.
۲- حکمت خداوند مقتضی این امر بود که این جریان را که ظاهراً شر محض بود، در حق خانوادۀ ابوبکر، به خاطر صبری که در پیش گرفتند، به خیر محض و پاداش بزرگی تبدیل نماید.
﴿لَا تَحۡسَبُوهُ شَرّٗا لَّكُمۖ بَلۡ هُوَ خَيۡرٞ لَّكُمۡ﴾
۳- مؤمنان باید نسبت به یکدیگر گمان نیک داشته باشند.
﴿لَّوۡلَآ إِذۡ سَمِعۡتُمُوهُ ظَنَّ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ وَٱلۡمُؤۡمِنَٰتُبِأَنفُسِهِمۡ خَيۡرٗا وَقَالُواْ هَٰذَآ إِفۡكٞ مُّبِينٞ١٢﴾.
۴- تکذیب کسانی که حادثۀ افک را آفریدند و کسانی که آن را پذیرفتند و پخش کردند.
﴿لَّوۡلَا جَآءُو عَلَيۡهِ بِأَرۡبَعَةِ شُهَدَآءَۚ فَإِذۡ لَمۡ يَأۡتُواْ بِٱلشُّهَدَآءِ فَأُوْلَٰٓئِكَ عِندَ ٱللَّهِ هُمُ ٱلۡكَٰذِبُونَ١٣﴾.
۵- بیان فضل و لطف خداوند در حق مؤمنان:
﴿وَلَوۡلَا فَضۡلُ ٱللَّهِ عَلَيۡكُمۡ وَرَحۡمَتُهُۥ فِي ٱلدُّنۡيَا وَٱلۡأٓخِرَةِ﴾.
۶- وجوب تحقیق و بررسی هر سخن قبل از نشر آن.
﴿وَلَوۡلَآ إِذۡ سَمِعۡتُمُوهُ قُلۡتُم مَّا يَكُونُ لَنَآ أَن نَّتَكَلَّمَ بِهَٰذَا سُبۡحَٰنَكَ هَٰذَا بُهۡتَٰنٌ عَظِيمٞ١٦﴾.
۷- نهی شدید از ارتکاب چنین گناه بزرگی و از تکرار مجدد آن.
﴿يَعِظُكُمُ ٱللَّهُ أَن تَعُودُواْ لِمِثۡلِهِۦٓ أَبَدًا إِن كُنتُم مُّؤۡمِنِينَ١٧ وَيُبَيِّنُ ٱللَّهُ لَكُمُ ٱلۡأٓيَٰتِۚ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ١٨﴾.
۸- نهی از پخش کارهای فحش و ناشایست درمیان مؤمنان.
﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يُحِبُّونَ أَن تَشِيعَ ٱلۡفَٰحِشَةُ فِي ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَهُمۡ عَذَابٌ أَلِيمٞ فِي ٱلدُّنۡيَا وَٱلۡأٓخِرَةِۚ وَٱللَّهُ يَعۡلَمُ وَأَنتُمۡ لَا تَعۡلَمُونَ١٩﴾.
۹- نهی از پیروی نقشههای شیطان به این دلیل که به نابودی انسان میانجامد.
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَتَّبِعُواْ خُطُوَٰتِ ٱلشَّيۡطَٰنِۚ وَمَن يَتَّبِعۡ خُطُوَٰتِ ٱلشَّيۡطَٰنِ فَإِنَّهُۥ يَأۡمُرُ بِٱلۡفَحۡشَآءِ وَٱلۡمُنكَرِۚ وَلَوۡلَا فَضۡلُ ٱللَّهِ عَلَيۡكُمۡ وَرَحۡمَتُهُۥ مَا زَكَىٰ مِنكُم مِّنۡ أَحَدٍ أَبَدٗا وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ يُزَكِّي مَن يَشَآءُۗ وَٱللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٞ٢١﴾[النور: ۲۱].
«ای مومنان! از گامهای شیطان پیروی مکنید و هر کس از گامهای شیطان پیروی بکند ، همانا او به کارهای زشت و ناپسند دستور میدهد و اگر فضل و رحمت خدا شامل حال شما نمیبود، هیچ یک از شما ابداً تزکیه نمیشد، ولی خدا هر کس را بخواهد تزکیه میکند و خدا شنوا و دانا است».
۱۰- تشویق به انفاق بر نزدیکان گرچه در حق انسان بدی کرده باشند.
﴿وَلَا يَأۡتَلِ أُوْلُواْ ٱلۡفَضۡلِ مِنكُمۡ وَٱلسَّعَةِ أَن يُؤۡتُوٓاْ أُوْلِي ٱلۡقُرۡبَىٰ وَٱلۡمَسَٰكِينَ وَٱلۡمُهَٰجِرِينَ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِۖ وَلۡيَعۡفُواْ وَلۡيَصۡفَحُوٓاْۗ أَلَا تُحِبُّونَ أَن يَغۡفِرَ ٱللَّهُ لَكُمۡۚ وَٱللَّهُ غَفُورٞ رَّحِيمٌ٢٢﴾.
۱۱- میزان غیرت خداوند به خاطر مؤمنان صادق و دفاع از آنها و تهدید و نفرین کسانی که آنها را بهتان میزنند.
﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يَرۡمُونَ ٱلۡمُحۡصَنَٰتِ ٱلۡغَٰفِلَٰتِ ٱلۡمُؤۡمِنَٰتِ لُعِنُواْ فِي ٱلدُّنۡيَا وَٱلۡأٓخِرَةِ وَلَهُمۡ عَذَابٌ عَظِيمٞ٢٣ يَوۡمَ تَشۡهَدُ عَلَيۡهِمۡ أَلۡسِنَتُهُمۡ وَأَيۡدِيهِمۡ وَأَرۡجُلُهُم بِمَا كَانُواْ يَعۡمَلُونَ٢٤ يَوۡمَئِذٖ يُوَفِّيهِمُ ٱللَّهُ دِينَهُمُ ٱلۡحَقَّ وَيَعۡلَمُونَ أَنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلۡحَقُّ ٱلۡمُبِينُ٢٥﴾[النور: ۲۳-۲۵].
«کسانی که زنان پاکدامن بیخبر ایماندار را به زنا متهم میسازند، در دنیا و آخرت از رحمت خدا دور و عذاب عظیمی دارند.
در آن روزی که علیه آنان زبان و دست و پای ایشان بر کارهایی که میکردند، گواهی میدهند. در آن روز خداوند جزای واقعی آنان را بیکم و کاست بدیشان میدهد و آگاه میگردند که خداوند حق آشکار است».
زمخشری در تفسیر این آیات میگوید:
با بررسی قرآن و همچنین بررسی تهدیدهایی که از جانب خداوند متوجه بندگان معصیت کار او میگردد به این موضوع پی ببریم که هیچ یک از این تهدیدها به غلظت و شدت تهدیدهایی که در مورد بهتان عایشه بیان گردیده است، وجود ندارد و در مورد هیچ حادثه و گناهی و حتی در مورد عذابهای شدید و رویدادهای خطیر قیامت، با این لحن سخن نگفته است. در اینجا به روشهای مختلف، تهدیدها و وعیدهای مختلفی را بیان داشته است. به گونهای که هریک ازآنها در جای خود عذاب کافی و مستقلی است و اگر آیهای دیگر در مورد آنان نازل نمیکرد، همین یک آیه کافی بود که میگوید:
﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يَرۡمُونَ ٱلۡمُحۡصَنَٰتِ ٱلۡغَٰفِلَٰتِ﴾.
که در آن پاداش کسانی که حادثۀ افک را آفریدند و ساز و برگ دادند، این گونه بیان گردیده است:
- مورد لعنت خدا در دنیا و آخرت هستند.
- در آخرت دچار عذاب بزرگی میشوند.
- در آنجا اعضای جسمشان علیه آنها گواهی خواهد داد.
- خداوند در آنجا پاداش کامل جرمشان را به آنها خواهد داد [۵۹۲].
۱۲- بیان یکی از سنتهای الهی که خداوند مردان پاک را نصیب زنان پاک و زنان پاک را نصیب مردان پاک میگرداند؛ چنانکه میفرماید:
﴿ٱلۡخَبِيثَٰتُ لِلۡخَبِيثِينَ وَٱلۡخَبِيثُونَ لِلۡخَبِيثَٰتِۖ وَٱلطَّيِّبَٰتُ لِلطَّيِّبِينَ وَٱلطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّبَٰتِۚ أُوْلَٰٓئِكَ مُبَرَّءُونَ مِمَّا يَقُولُونَۖ لَهُم مَّغۡفِرَةٞ وَرِزۡقٞ كَرِيمٞ٢٦﴾[النور: ۲۶].
۱۳- در مورد حادثۀ افک، مردم با توجه به موضعگیریهای متفاوت چهار گروه بودند.
۱- گروهی که نه این جریان را تصدیق و نه تکذیب نمودند و جز سخن نیک چیزی بر زبان نیاوردند که افراد را همین گروه تشکیل میداد.
۲- گروهی که شدیداً مخالف با این جریان بود و آن را تکذیب نمود. مانند ابوایوب انصاری و همسرش که صراحتاً گفتند: این دروغ و بهتانی بیش نیست.
۳- گروه سوم کسانی بودند که نه تصدیق کردند و نه تکذیب. البته آنرا بعید نمیدانستند و مجالسشان با سخن در مورد این جریان گرم بود و آنها حرفزدن در مورد این جریان را گناه تلقی نمیکردند، که میتوان، حمنه بنت جحش، مسطح بن أثاثه و حسان بن ثابت را از همین گروه قلمداد نمود.
۴- گروه چهارم کسانی بودند که این حادثه را آفریده بودند و آن را تبلیغ میکردند و در رأس آنها عبدالله بن ابی بن سلول ملعون قرار داشت که قرآن در وصف او میگوید: «تولّي كبره».
قرآن نیز به این گروهبندی اشاره نموده و گروه دوم را ستوده و بیان نموده است که باید همۀ مسلمانان همین موضع را در پیش میگرفتند:
﴿لَّوۡلَآ إِذۡ سَمِعۡتُمُوهُ ظَنَّ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ وَٱلۡمُؤۡمِنَٰتُ بِأَنفُسِهِمۡ خَيۡرٗا وَقَالُواْ هَٰذَآ إِفۡكٞ مُّبِينٞ١٢﴾[النور: ۱۲].
در مورد موضعگیری گروه سوم، قرآن میفرماید: نباید آنها چنین موضعی اتخاذ مینمودند:
﴿إِذۡ تَلَقَّوۡنَهُۥ بِأَلۡسِنَتِكُمۡ وَتَقُولُونَ بِأَفۡوَاهِكُم مَّا لَيۡسَ لَكُم بِهِۦ عِلۡمٞ وَتَحۡسَبُونَهُۥ هَيِّنٗا وَهُوَ عِندَ ٱللَّهِ عَظِيمٞ١٥ وَلَوۡلَآ إِذۡ سَمِعۡتُمُوهُ قُلۡتُم مَّا يَكُونُ لَنَآ أَن نَّتَكَلَّمَ بِهَٰذَا سُبۡحَٰنَكَ هَٰذَا بُهۡتَٰنٌ عَظِيمٞ١٦﴾[النور: ۱۵-۱۶].
علاوه بر آن قرآن سوابق نیک این گروه را متذکر شده است؛ چنانکه وقتی ابوبکر سوگند خورد که دیگر بر مسطح که از نزدیکانش بود انفاق نمیکند، قرآن هجرت و ایمان او را یادآور شد و فرمود:
﴿وَلَا يَأۡتَلِ أُوْلُواْ ٱلۡفَضۡلِ مِنكُمۡ وَٱلسَّعَةِ أَن يُؤۡتُوٓاْ أُوْلِي ٱلۡقُرۡبَىٰ وَٱلۡمَسَٰكِينَ وَٱلۡمُهَٰجِرِينَ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِۖ وَلۡيَعۡفُواْ وَلۡيَصۡفَحُوٓاْۗ أَلَا تُحِبُّونَ أَن يَغۡفِرَ ٱللَّهُ لَكُمۡۚ وَٱللَّهُ غَفُورٞ رَّحِيمٌ٢٢﴾[النور: ۲۲].
در مورد گروه چهارم یعنی عبدالله بن ابی و طرفداران وی، در قرآن، اشاره به این شده است که بر کفر خواهند مرد و خداوند توبۀ ایشان را نخواهد پذیرفت و در دنیا و آخرت مورد لعن و نفرین قرار خواهند گرفت؛ چنانکه میفرماید:
﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يَرۡمُونَ ٱلۡمُحۡصَنَٰتِ ٱلۡغَٰفِلَٰتِ ٱلۡمُؤۡمِنَٰتِ لُعِنُواْ فِي ٱلدُّنۡيَا وَٱلۡأٓخِرَةِ وَلَهُمۡ عَذَابٌ عَظِيمٞ٢٣ يَوۡمَ تَشۡهَدُ عَلَيۡهِمۡ أَلۡسِنَتُهُمۡ وَأَيۡدِيهِمۡ وَأَرۡجُلُهُم بِمَا كَانُواْ يَعۡمَلُونَ٢٤ يَوۡمَئِذٖ يُوَفِّيهِمُ ٱللَّهُ دِينَهُمُ ٱلۡحَقَّ وَيَعۡلَمُونَ أَنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلۡحَقُّ ٱلۡمُبِينُ٢٥﴾[النور: ۲۳-۲۵].
[۵۹۲] حدیث القرآن الکریم عن غزوات الرسول، ج ۱، ص ۳۸۶ به نقل از تفسیر کشاف، ج ۳، ص ۲۲۳.
حادثۀ افک به لطف حکمت الهی باعث بروز و پاکسازی شخصیت پیامبر اکرم جاز هرگونه شائبهای گردید؛ چراکه اگر وحی مسئلهای شخصی و ذاتی بود، شایسته نبود که پیامبر اکرم جیک ماه کامل در آن رنج و مصیبت بسر برد. بنابراین، برای همگان واضح شد که رسول خدا جبشری است که نبی خدا است و هنگامی که وحی الهی، شائبههایی را که در مورد عایشه به وجود آمده بود، برطرف گردانید، رابطۀ صمیمانۀ پیامبر اکرم جو عایشه، همانند گذشته ادامه یافت و همه بعد از آن رنج و مصیبت جانکاه، خوشحال و شادمان شدند و یقیناً اگر وحی در مورد برائت عایشه نازل نمیگشت، پیامبر اکرم جهمچنان در مورد همسر گرامی خود متردد و آزرده خاطر میماند، امّا خواست و ارادۀ خداوند بر این بود تا از خلال این حادثه، حقیقت وحی و نبوت ایشان را به مردم تفهیم نماید [۵۹۳].
[۵۹۳] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الاصلیه، ص ۴۴۱.
جامعۀ اسلامی در خلال وقایع و رویدادها، مراحل رشد و تکامل خویش را میپیمود؛ چنانکه با وقوع حادثۀ افک، خداوند احکامی را مشروع گردانید تا به حفظ آبرو و شخصیت انسانها کمک نماید. برای این منظور سورۀ نور نازل گردید که در مورد زشت بودن عمل زنا و حد زناکاران و حکم زن و شوهری که یکدیگر را به زنا متهم نمایند و حد کسی که انسانهای پاکدامنی را متهم به زنا کند و چهارگواه ارائه ننماید، به تفصیل سخن گفت [۵۹۴].
اسلام عمل زنا را حرام قرار داده و برای زناکار نیز مجازاتی سنگین وضع نموده است و هر کردار و گفتاری را که معمولاً به زنا میانجامد، نیز حرام قرار داده است. از جمله: اشاعۀ فحشا و بهتانزدن را ممنوع کرده است. تا جامعه را از واژهها و بحثهایی که به اشاعۀ فحشا کمک مینماید، پاکسازی کند؛ زیرا تکرار این سخنان و مباحث، باعث تحریک انسانهای ضعیفالنفس میشود و به آنها جرأت گناه میدهد.
بنابراین، برای کسی که انسان پاکدامنی را متهم به زنا میکند، مجازاتی همانند هشتاد ضربۀ شلاق، در نظر گرفته است و علاوه برآن، گواهی چنین شخصی نیز پذیرفته نمیشود، مگر اینکه صادقانه توبه نماید؛ چنانکه رسول خدا جپس از نزول این آیات، بر مسطح، حسان و حمنه که در اشاعۀ جریان افک شریک بودند، حد قذف اجرا کرد [۵۹۵]و در مورد حد زدن عبدالله بن ابی، چیزی روایت نشده است [۵۹۶]و روایاتی که در مورد حذف قذف عبدالله بن ابی ذکر شدهاند، روایاتی ضعیف هستند که نمیتوان به آن استناد نمود [۵۹۷].
ابن قیم فلسفۀ اجرا ننمودن حد بر عبدالله بن ابی را چنین بیان نموده است:
الف - حد، کفارۀ گناهان است و چنین انسان خبیثی شایسته نیست که گناهانش تخفیف یابند. همان بس که او در آخرت به عذاب بزرگ تهدید شده است.
ب – میگویند او با هوشیاری، به گونهای برنامهریزی کرده بود که از او به عنوان یکی از افراد پخشکننده این شایعه یاد نمیگردید.
ج - از آنجا که حد بدون گواه و یا اعتراف خود شخص، اجرا نمیشود، او نه اعتراف کرد و نه کسی از اطرافیانش علیه او گواهی داد.
د - شاید مصلحت بزرگتری مدنظر بود همان طور که در مورد قتلش در نظر گرفته شد و آن تألیف قلوب مسلمانانی بود که اقوام و خویشان عبدالله بودند.
در پایان میگوید: ممکن است همۀ این موارد مدنظر بود [۵۹۸].
[۵۹۴] حدیث القرآن الکریم، ج ۱، ص ۳۵۷. [۵۹۵] محمد بن اسحاق، ترمذی و قرطبی بر این عقیدهاند. [۵۹۶] تفسیر قرطبی، ج ۱۲، ص ۲۰۱. [۵۹۷] مرویات غزوة بنیالمصطلق، ص ۲۴۲. [۵۹۸] زادالمعاد، ج ۳، ص ۲۶۳-۲۶۴.
در روایات به تصریح بیان شده که همۀ کسانی که در اشاعۀ جریان افک شریک بودند، به جز عبدالله بن ابی، توبه نمودند. از جمله حسان که از عایشه عذرخواهی نمود و در مدح ایشان سرود و گفت:
رایتك ولیغفرلفك الله حرة
من الـمحصنات غیر ذات غوائل
حصان رزانُ ماتزن بریبه
و تصبح غرثی من لحوم الغوافل
وإنّ الذی قدقیل لیس بلائق
بك الدهر بل قیل امری متناحل
فان کنت اهجوکم کمـا بلَّغُوکم
فلا رفعت سوطی إلیَّ اناملی
فکیف وودّی ما حییت ونصرتی
لآل رسول الله زین الـمحافل
وان لهم عزاً یری الناس دونه
قصادًا، وطال العز کل التطاول
[۵۹۹]
«خدا تو را بیامرزد که تو را آزاده و پاکدامن یافتم.
پاک و باوقار هستی که کوچکترین شبههای در مورد تو درست نیست و آنچه در مورد تو گفته شده است، به هیچ وجه شایسته تو نیست؛ بلکه سخن مردی دروغگو بود.
من اگر به شما ناسزا گفتهام، انگشتانم توان بلند کردن شلاقم را نداشته باشد. دوستی و حمایت من از آل پیامبر همیشه زینت بخش محافل بوده است؛ آنها به عزت و مقامی رسیدهاند که هیچ کس نمیتواند به مقام عزت آنان برسد.
[۵۹۹] تاریخ الاسلام، ذهبی، ص ۲۸۱.
جواز یورش غافلگیرانه بر ملتی که قبلاً به اسلام دعوت داده شده بودند و جواز قرار دادن آزادی به عنوان مهریه؛ چنانکه آزادی جویریه را مهریۀ او قرار داد و مشروعیت قرعهکشی بین همسران در سفر و جواز بردهگیری از عربها از جمله احکامی است که در گیرودار غزوۀ بنیمصطلق مشروع گردید.
علما بر این عقیدهاند که اگر کسی عایشه را بعد از تبرئه توسط نص قرآن، باری دیگر او را متهم به چیزی امری بنماید که قبل از آن به متهم شده بود، کافر است؛ چراکه به مخالفت با نص قرآن برخاسته است [۶۰۰].
از جمله احکامی که در این غزوه مباح قرار داده شد، مسألۀ عزل زنان (جلوگیری طبیعی) بود؛ چنانکه وقتی صحابه در این مورد از رسول خدا جپرسیدند، فرمود: «اشکالی ندارد؛ زیرا هر موجود زندهای که تا فرارسیدن قیامت قرار است به وجود بیاید، به وجود خواهد آمد» [۶۰۱]. براین اساس، جمهور علما با توافق زن آزاده معتقد به جواز عزل هستند [۶۰۲].
همچنین آیۀ تیمم در همین غزوه نازل گردید که این حکم بیانگر جایگاه عظیم نماز میباشد که به هیچ وجه نمیتوان آن را ترک نمود؛ حتی اگر آب هم نباشد، باید بر خاک تیمم کرد و نماز خواند. همان طور که در حالت ترس و نبود امنیت نیز باید اقامه گردد [۶۰۳].
[۶۰۰] شرح صحیح مسلم، نووی، ج ۵، ص ۶۴۳. [۶۰۱] السیرة النبویة الصحیحة، عمدی، ج ۲، ص ۴۱۵. [۶۰۲] نیل الاوطار، شوکانی، ج ۶، ص ۲۲۲-۲۲۴. [۶۰۳] صور و عبر من الجهاد النبوی فی المدینه، ص ۲۱۰-۲۱۱.
جمهور سیرهنگاران و غزوهنویسان معتقدند که غزوۀ احزاب در ماه شوال سال پنجم ه اتفاق افتاده است، به جز واقدی و ابن سعد که میگویند: در ماه ذیقعدۀ سال پنجم ه اتفاق افتاده است. از زهری، مالک بن انس و موسی بن عقبه نقل شده است که گفتهاند: غزوۀ احزاب در سال چهارم ه اتفاق افتاده است [۶۰۴]، [۶۰۵].
ابن حزم نیز به طور قطعی تاریخ وقوع آن را سال چهارم ه دانسته است به دلیل شرکت ابن عمر در این غزوه که پانزده ساله بود؛ چراکه در غزوۀ احد که به اتفاق در سال سوم ه اتفاق افتاد، پیامبر اکرم جایشان را که چهارده سال سن داشت، برگردانید.
بیهقی و ابن حجر، این اختلاف سنی ابن عمر را این گونه توجیه نمودهاند که در جنگ احد تازه به سن چهارده سالگی رسیده بود و در غزوۀ خندق روزهای آخر پانزده سالگی را پشت سر میگذاشت که این رأی، مؤید نظر جمهور است [۶۰۶].
ابن قیم نیز در تأیید رأی جمهور میگوید: این غزوه براساس صحیحترین اقوال در شوال سال پنجم ه اتفاق افتاد؛ زیرا کسی در این مطلب اختلافی ندارد که در سال سوم ه یعنی در غزوۀ احد، مسلمانان و مشرکان با هم قرار جنگ برای سال آینده گذاشتند که مشرکان خشکسالی را بهانه قرار دادند و سال آینده درموعد مقرر حضور پیدا نکردند و سال بعد یعنی پنجم ه در یورشی همگانی به جنگ مسلمانان آمدند [۶۰۷].
[۶۰۴] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الاصلیة، ص ۴۴۴. [۶۰۵] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۱۰۵. [۶۰۶] همان. [۶۰۷] زادالمعاد، ج ۲، ص ۲۸۸.
یهود بنینضیر بعد از اخراج از مدینه و استقرار در مدینه، در حالی که قلبهایشان مملو از کینه و نفرت مسلمانان بود، به فکر انتقام از مسلمانان افتادند و برای این منظور نقشههایی طراحی نمودند و در نهایت به این نتیجه رسیدند که باید قبایل مختلف عرب را برای جنگ با مسلمانان برانگیخت و برای اجرای این نقشۀ شوم، جماعتی مرکب از سلام بن ابیالحقیق، حی بن أخطب، کنانه بن الربیع، هوذه بن قیس وابوعماره تشکیل دادند [۶۰۸].
این گروه در مأموریتی که به آنان محول گردیده بود، خویش تا حد زیادی موفق گردید و توانست قریش را که از محاصرۀ اقتصادی تحمیلی دولت اسلامی رنج میبرد و قبیلۀ غطفان را که چشم به مال و نعمت مدینه دوخته بود و بسیاری از قبایل دیگر را برای حمله به مدینه آماده کند.
این گروه یهودی به مشرکان مکه گفتند: دین شما از دین محمد بهتر است و شما نزدیکتر به حق هستید؛ چنانکه خداوند این مطلب را در قرآن بیان نموده و فرموده است:
﴿أَلَمۡ تَرَ إِلَى ٱلَّذِينَ يُزَكُّونَ أَنفُسَهُمۚ بَلِ ٱللَّهُ يُزَكِّي مَن يَشَآءُ وَلَا يُظۡلَمُونَ فَتِيلًا٤٩ ٱنظُرۡ كَيۡفَ يَفۡتَرُونَ عَلَى ٱللَّهِ ٱلۡكَذِبَۖ وَكَفَىٰ بِهِۦٓ إِثۡمٗا مُّبِينًا٥٠ أَلَمۡ تَرَ إِلَى ٱلَّذِينَ أُوتُواْ نَصِيبٗا مِّنَ ٱلۡكِتَٰبِ يُؤۡمِنُونَ بِٱلۡجِبۡتِ وَٱلطَّٰغُوتِ وَيَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُواْ هَٰٓؤُلَآءِ أَهۡدَىٰ مِنَ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ سَبِيلًا٥١ أُوْلَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ لَعَنَهُمُ ٱللَّهُۖ وَمَن يَلۡعَنِ ٱللَّهُ فَلَن تَجِدَ لَهُۥ نَصِيرًا٥٢﴾[النساء: ۴۹-۵۲].
«مگر آگاه نیستی از کسانی که خویشتن را پاک میشمارند؛ بلکه خدا است که کسانی را که بخواهد، پاک میدارد و بدیشان به اندازه نخ هسته خرما هم ظلم نمیشود.بنگر که چگونه به خدا دروغ میبندند و همین دروغ کافی است که گناه آشکاری باشد، آیا در شگفت نیستی از کسانی که بهرهای از دانش کتاب بدیشان رسیده است. چگونه به بتان و شیطان ایمان میآورد و درباره کافران میگوید: اینان از مسلمانان بر حقتر و راهیافتهتراند. آنان کسانی هستند که خداوند ایشان را نفرین نموده است و هر که را که خداوند نفرین کند، کسی را نخواهد یافت که یاریکننده او باشد».
استاد «ولفنسون» یهودی به این اشتباه بزرگ تاریخی یهودیان اشاره مینماید و میگوید: «آنچه هر انسان مؤمن به خدای یگانه، چه یهودی و چه مسلمان، را میآزارد، گفتگویی است که بین برخی از یهودیان با بتپرستان قریش اتفاق افتاد که در نتیجۀ این مذاکره، یهودیان، دین بتپرستی قریش را از دین پیامبر اسلام جبرتر دانستند» [۶۰۹].
این دیدگاه یهودیان، اسباب خوشحالی قریش را فراهم آورد و برای جنگ آمادگی بیشتری اعلام نمود و به اتفاق گروه یهودی برای یورش به مدینه موعدی مقرر کردند [۶۱۰].
همچنین یهودیان بنینضیر با سران اعراب غطفان، قرارداد نظامی متحدی علیه مسلمانان امضا نمودند که مهمترین بندهای آن عبارت بود از:
الف - غطفان باید شش هزار جنگجو داشته باشد.
ب - بعد از پیروزی باید یهودیان محصول خرمای یک سال خیبر را به غطفان بدهند [۶۱۱].
بعد از امضای این پیماننامه، یهودیان با ده هزار مرد جنگجو که چهار هزار آنها از قریش و همپیمانانشان و شش هزار دیگر از غطفان و همپیمانانشان بودند، به قصد حمله بر مدینه به راه افتادند و نزدیک مدینه اتراق کردند.
[۶۰۸] السیرة النیویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۲۳۷. [۶۰۹] تاریخ الیهود فی بلاد العرب، ولفنسون، ص ۱۴۲. [۶۱۰] همان، ص ۳۱۰. [۶۱۱] غزوة احزاب، محمد احمد باشمیل، ص ۱۴۱.
از آنجا که سیستم امنیتی دولت اسلام نیز همواره در حال آمادهباش بود و تحرکات دشمنان خود را زیرنظر داشت، اخبار مربوط به احزاب را پیگیری و تحرکات یهودیان را از روزی که از خیبر حرکت کرده بود، کنترل مینمود و حتی از جزئیات مذاکرات آنها با قریش و غطفان آگاهی یافت؛ چنانکه پیامبر اکرم جبا اطلاع از این توطئه، به فکر نقشههایی جهت دفاع از پایتخت اسلام برآمد و با تشکیل جلسهای اضطراری از سران اصحاب در این مورد نظرخواهی نمود و در پایان پیشنهاد سلمان فارسی را پذیرفت که گفت: ای رسول خدا ج! در سرزمین ما عادت بر این است که اگر اسب سواران بخواهند وارد منطقهای بشوند، ما پیشاپیش، در اطراف شهر خود کانالی حفر مینماییم، آیا شما دوست دارید این کار را انجام دهید [۶۱۲]؟ آن گاه با جمعی از یاران خود بیرون شد تا مکان مناسبی از نظر دفاعی برای حفر کانال در نظر بگیرند.
واقدی میگوید: آن حضرت جسوار بر اسبی با جمعی از مهاجران و انصار، در اطراف مدینه به تفحص پرداختند تا ناحیهای را که بیشتر در معرض هجوم دشمن است، برای حفر خندق تعیین نمایند. سرانجام تصمیم بر این گرفته شد که کوه «سلع» به عنوان پشتوانۀ دفاعی در قسمت پشت قرار داده شود و از «مذاد» تا تپۀ ذباب و تا قلعۀ «راتج» [۶۱۳]کانال حفر گردد.
حفر خندق در ناحیۀ شمال شهر به خاطر آن بود که این ناحیه بیشتر از نواحی دیگر در معرض هجوم دشمن قرار داشت؛ زیرا نواحی دیگر به طریقی محفوظ بودند و دشمن به راحتی نمیتوانست از آنجا وارد مدینه شود؛ مثلاً؛ وجود خانههای مسکونی در ناحیۀ جنوب در کنار هم سد محکمی در مقابل دشمن محسوب میشد؛ همچنین در شرق و غرب مدینه دو منطقۀ سنگلاخ قرار داشت که به عنوان دو حصار طبیعی به شمار میرفتند و نیز قلعههای بنیقریظه در جنوب شرقی مدینه، پشتوانۀ دفاعی محکمی برای لشکر اسلام محسوب میگردید و علاوه بر آن بنیقریظه در قراردادی که با دولت اسلام منعقد کرده بودند، متعهد شده بودند که از قلمرو جغرافیایی آنان کسی بر مدینه حمله ننماید و هیچ دشمنی را علیه پیامبر اکرم جکمک نکنند [۶۱۴].
از رایزنی و حساسیتی که برای تعیین مکان خندق انجام گرفت، اهمیت مکان مناسب برای استقرار نیروها و تأثیر آن در رسیدن به پیروزی آشکار میشود.
نقشۀ حفر خندق گامی مهم، پیشرفته و تازه بود که قبل از آن اعراب با چنین شیوۀ دفاعیای آشنایی نداشتند. بنابراین، میتوان ادعا کرد که در تاریخ عرب و اسلام، پیامبر اکرم جنخستین کسی بود که در جنگ، از حفر خندق استفاده نمود و با این حرکت غافلگیرانه توانست نقشۀ دشمنان متحد را ناکام سازد، امّا پنهان ساختن نقشۀ حفر خندق و سرعت انجام کار آنان در عملیکردن این پروژه توسط مسلمانان به موفقیتآمیز بودن آن کمک زیادی کرد و در حفر خندق و این شیوۀ جدید دفاعی، باعث تضعیف روحیۀ جنگجویان دشمن و باعث پراکندگی نیروهای آنان گردید.
[۶۱۲] مغازی، واقدی، ج ۲، ص ۴۴۴ – الطبقات الکبری، ج ۲، ص ۶۶. [۶۱۳] یکی از قلعههای یهود بود. [۶۱۴] العبقریة العسکریة فی غزوات الرسول، ص ۴۴۲.
۱- پیامبر اکرم جبا اطلاع از رسیدن دشمن به نزدیکی مدینه و تصمیم مبنی بر رهسپار شدن به سوی خندق، دستور داد که زنان و کودکان را در قلعۀ بنیحارثه گرد بیاورند تا از هرگونه خطر احتمالی دشمن مصون باشند. این عملکرد پیامبر اکرم جتأثیری عمیق بر روحیۀ سربازان اسلام گذاشت؛ زیرا آنان از ناحیۀ زنان و فرزندانشان آسودهخاطر بودند و برای آنان دغدغهای فکری جز نبرد با دشمن باقی نماند. در غیر این صورت طبیعی بود که زنان و فرزندان، ذهن جنگجویان را به خود مشغول میساخت و روحیۀ آنان را تضعیف مینمود که در نتیجه شکست لشکر اسلام قطعی بود.
۲- یکی از رویدادهای زیبای این غزوه که باعث تقویت جبهۀ داخلی میشد، مشارکت پیامبر اکرم جدر کار حفر خندق بود؛ چنانکه ابن اسحاق میگوید: از براء شنیدم که میگفت: روز حفر خندق، پیامبر اکرم جرا دیدم که خاکها را از داخل خندق بیرون میآورد و خاک زیادی بر جسم ایشان که دارای موهای زیادی بود، نشسته بود [۶۱۵].
آن حضرت جبا همتی عالی که تنبلی و سستی در آن راه نداشت، همگام با یارانش در حفر خندق مشارکت نمود و آنها با الگوبرداری از این اسوۀ حسنه، نهایت تلاش خود را جهت تحقق این پروژه انجام دادند.
۳- آن حضرت جدر خوشیها و غمهای یاران خود مشارکت داشت و ترجیح میداد که مشکلات بزرگ را به تنهایی تحمل نماید؛ چنانکه در همین غزوه کار به جائی رسید که از شدت گرسنگی سنگ بر شکم خود بست و بعد از سه روز وقتی برای صرف غذای اندکی توسط جابر بن عبدالله دعوت گردید، ترجیح داد که این غذای اندک را نیز با مشارکت یاران خود صرف کند. که در بحث ولیمۀ جابر بن عبدالله، به این موضوع خواهیم پرداخت.
۴- تقویت روحیۀ سربازان و خوشحال ساختن آنان
حفر خندق در شرایط دشواری انجام گرفت. هوا خنک بود؛ باد شدیدی میوزید؛ مردم از نظر معیشتی در مضیقه بودند و ترس و یورش ناگهانی دشمن به اضافه مشکل جانکاه کندن و خاکبرداری خندق که صحابه با دستهایشان میکندند و خاکها را بر پشت حمل مینمودند و به بیرون منتقل میکردند، از جمله مشکلات مهم این غزوه بود که تلاش و جدیت را الزامی میکرد؛ اما پیامبر اکرم جدر چنین شرایطی فراموش نکرد که اینها همچون سایر انسانها، به تبع انسان بودن نیاز به استراحت دارند، همان طور که نیاز به کسی دارند تا آنها را با سخنان خود، دلگرم و شاد بگرداند. بنابراین، پیامبر اکرم جکلمات رجزآمیز ابن رواحه را تکرار میکرد و میفرمود:
اللهم لولا الله ما اهتدینا
ولاتصدقنا ولاصلینا
فانزلن سکینة علینا
وثبت الاقدام ان لاقینا
ان الا عادی قد بغوا علینا
وإن ارادوا فتنة ابینا
«اگر خدا نمیبود، ما هدایت نمیشدیم و صدقه نمیدادیم و نماز نمیخواندیم.
پس بر ما آرامش نازل کرد و هنگام رویارویی با دشمن، ما را ثابتقدم و استوار بدار.
دشمنان با ما بغاوت کردند و ما از فتنهگری ابا ورزیدیم».
و با این بیت آخری صدایش را بالا میبرد [۶۱۶].
نحن الذین بایعوا محمداً
علی الاسلام مابقینا ابداً
«ما با محمد بیعت کردهایم تا برای همیشه بر اسلام بمانیم».
و یا به جای مصرع آخر میگفتند: تا همیشه در جهاد بسر بریم.
و رسول خد اجمیفرمود:
اللهم ان الخیر خیر الآخرة
فاغفر للانصار والـمهاجرة
[۶۱۷]
«بارالها! خیر واقعی همان خیر آخرت است؛ پس مهاجران و انصار را بیامرز».
این مزاحها و نشاطآفرینیها در آن شرایط دشوار علاوه بر اینکه مشکلات اصحاب و یاران پیامبر اکرم را تقلیل میداد، به آنها نیز روحیه و نشاط میبخشید تا هر چه بهتر و سریعتر حفر خندق را قبل از رسیدن دشمن، به اتمام برسانند [۶۱۸].
۵- در نظر گرفتن شرایط لشکر و در صورت نیاز اجازه دادن به کسانی که اجازه رجوع میخواستند
برخورد اصحاب و یاران پیامبر اکرم جبا ایشان بسیار مؤدبانه بود بنابراین، هنگام بروز مشکلات که قصد داشتند به خانههایشان برگردند، با اجازه و هماهنگی پیامبر اکرم جاین کار را انجام میدادند و بعد از برطرف شدن آن مشکل و به دلیل رغبت زیاد به خیر و پاداش الهی، بلافاصله نزد پیامبر اکرم جبرمیگشتند و ایفای وظیفه مینمودند؛ چنانکه این آیه در وصف آنان نازل گردید:
﴿إِنَّمَا ٱلۡمُؤۡمِنُونَ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ وَإِذَا كَانُواْ مَعَهُۥ عَلَىٰٓ أَمۡرٖ جَامِعٖ لَّمۡ يَذۡهَبُواْ حَتَّىٰ يَسۡتَٔۡذِنُوهُۚ إِنَّ ٱلَّذِينَ يَسۡتَٔۡذِنُونَكَ أُوْلَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ يُؤۡمِنُونَ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦۚ فَإِذَا ٱسۡتَٔۡذَنُوكَ لِبَعۡضِ شَأۡنِهِمۡ فَأۡذَن لِّمَن شِئۡتَ مِنۡهُمۡ وَٱسۡتَغۡفِرۡ لَهُمُ ٱللَّهَۚ إِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٞ رَّحِيمٞ٦٢﴾[النور: ۶۲].
«همانا مؤمنانی که به خدا و پیامبرش ایمان آوردهاند، هرگاه با او در امری اجتماعی بسر میبرند، نمیروند؛ مگر اینکه از او اجازه بگیرند. همانا آنهایی که از تو اجازه میگیرند، به خدا و رسولش ایمان دارند. پس وقتی که از تو اجازه خواستند برای بعضی از مشاغل خود؛ پس به هر کس میخواهی از آنان اجازه بده و برای آنها طلب آمرزش بکن؛ همانا خدا بخشنده و مهربان است».
براساس این آیه، پیامبر اکرم جمیتوانست به کسانی که به خاطر برخی ضرورتها اجازۀ رجوع به خانههای خود میخواستند، اجازه بدهد و هم میتوانست با توجه به مصلحت و شرایط، اجازه ندهد [۶۱۹].
۶- تعیین صحابه برای نگهبانی
آن حضرت جچند نفر از صحابه را برای گشتزنی از نواحی مختلف خندق تعیین نمود تا مانع پیشرفت کسانی گردند که قصد نفوذ به داخل خندق را دارند. آنها نیز به ایفای وظایف خود پرداختند و در مقابل هرگونه هجوم دشمن جهت نفوذ به داخل خندق ایستادند. تا جایی که روزی از سحرگاه تا بخشی از شب آینده پیوسته به مقاومت ادامه دادند. طوری که در این وسط چهار نماز از مسلمانان فوت گردید که قضای آنها را به جای آوردند و علی ابن ابیطالب با مجموعهای از صحابه توانست از نفوذ عکرمه بن ابی جهل به داخل خندق جلوگیری به عمل آورد؛ همچنین او در مقابل قهرمان قریش، عمرو بن عبدود، ایستاد و او را از پای درآورد [۶۲۰].
گروهی از انصار نیز به سرپرستی عباد بن بشرسمحافظت مینمودند فرماندهی جنگ نیز برعهدۀ پیامبر اکرم جبود و تمامی امور مربوط به جنگ زیرنظر ایشان انجام میگرفت. نقشۀ جنگ بدست ایشان بود و بر اجرای آن نظارت داشت که میتوان این نقشه و اجرا را این گونه خلاصه کرد:
الف – آن حضرت جبعد از مشورت و رایزنی، دستور به حفر خندق در قسمت شمال مدینه داد؛ زیرا این ناحیه، تنها ناحیهای بود که بیشتر در معرض هجوم دشمن قرار داشت.
ب – آن حضرت جحفر خندق را درمیان صحابه تقسیمبندی نمود، بدین صورت که هر چهل ذراع را به ده نفر سپرد.
ج – آن حضرت جبر کار حفر خندق اشراف داشت بنابراین، کسی نمیتوانست شانه خالی بکند، مگر اینکه ضرورتی پیش میآمد و با اجازۀ رسول خدا جمیرفتند و برمیگشتند.
د – آن حضرت جمحل نگهبانی هر یک از مجموعهها را مشخص نموده بود و به گونهای برنامهریزی کرده بود که حتی یک وجب از خندق در شبانهروز خالی از نگهبان نبود. علاوه بر این پیامبر اکرم جدر جایگاه فرمانده کل، هر لحظه بر لشکر اشراف داشت و آنها را تشویق مینمود و این امر موجب تقویت روحیۀ آنان میگردید.
ه - آخرالامر اینکه پیامبر اکرم جبا فرزانگی و سیاستی که داشت، توانست اوضاع آشفته را سامان بخشد و مسلمانان را بعد از اینکه لشکر متحدین در آستانۀ ورود به مدینه قرار گرفتند و مدینه واطراف آن با خطری جدی روبرو شده بود، از تنگنایی که در آن به سر میبردند، نجات بدهد و یقیناً کنترل نیروهای مقاومت، توسط پیامبر اکرم جیکی از اسباب پیروزی در این معرکه محسوب میگردد.
[۶۱۵] بخاری، کتاب مغازی، باب غزوة الاحزاب، ج ۵، ص ۵۷، شماره ۴۱۰۶. [۶۱۶] بخاری، کتاب مغازی، باب غزوة الخندق، ج ۵، ص ۵۷، شماره ۴۱۰۶. [۶۱۷] مسلم، کتاب الجهاد والسیر، باب غزوة الاحزاب، ج ۳، ص ۱۴۳۲، شماره ۱۲۹. [۶۱۸] القیادة العسکریة فی عهد الرسول، ص ۴۸۲. [۶۱۹] احکام القرآن، ابنعربی، ج ۳، ص ۱۴۱۰. [۶۲۰] فقه السیرة غضبان، ص ۵۰۴.
با آنکه مسلمانان، همۀ جوانب احتیاط را رعایت نمودند و آمادگی لازم را برای دفاع از مدینه و اسلام در مقابل لشکر قریش و همپیمانان آنان داشتند، ولی سنت الهی چنین اقتضا مینماید که پیروزی بدون فداکاری و تحمل مصایب میسر نگردد بنابراین، مسلمانان در غزوۀ خندق با مصیبتهای بزرگ و طاقتفرسایی مواجه گردیدند که میتوان به موارد ذیل اشاره نمود:
مسلمانان از خیانت یهود بنیقریظه که در جنوب مدینه سکونت داشتند، در هراس به سر میبردند؛ زیرا در آن صورت میبایست با دو دشمن روبرو میشدند؛ لشکر قریش و همپیمانان آنها از جلو و یهود بنیقریظه از پشت سر و سرانجام سرکردۀ یهودیان بنینضیر در متقاعدساختن کعب بن اسد، سرکردۀ یهودیان بنیقریظه، برای شرکت در جنگ علیه مسلمانان موفق گردید.
خبر همکاری بنیقریظه با قبایل عرب درمیان صحابه شایع گردید بنابراین، پیامبر اکرم جکه از قبل از عهدشکنی یهودیان اطلاع داشت و احتمال میداد بنیقریظه بر عهد و پیمان خود ثابت نخواهند بود، زبیر بن عوام، مرد کارهای بزرگ، را برای بررسی این موضوع فرستاد. زبیر بعد از تحقیق و بررسی به پیامبر اکرم جگفت: آنها قلعههای خود و نیز راههای ورودی به مدینه را پاکسازی و حیوانات خود را جمعآوری نمودهاند [۶۲۱].
پیامبر اکرم جپس از اثبات خیانت آنان، سعد بن معاذ، سعد بن عباده، عبدالله بن رواحه و خوات بن جبیر را فرستاد و به آنها فرمود: بروید و بررسی کنید که آیا اخباری که از آنها به ما میرسد، واقعیت دارد یا خیر و در صورت واقعیت داشتن این امر، خبر آن را به گونهای به من برسانید که بقیه متوجه نشوند، اما اگر برعهد خود پایبند بودند، این خبر را به طور علنی برای همه اعلان نمایید [۶۲۲].
بعد از بررسی اوضاع، آنان متوجه شدند که خبر خیانت بنیقریظه واقعیت دارد. آن گاه نزد پیامبر اکرم جبرگشتند و گفتند: عضل و قاره. (اینها در قبیلۀ هذیلی بودند که با اصحاب و یاران پیامبر اکرم جخیانت و پیمانشکنی کرده بودند) آن حضرت جکاملاً متوجه قضیه شد [۶۲۳].
پیامبر اکرم جبا حفظ ثبات و جوانمردی و با استفاده از وسایل موجود، تقویت روحیۀ گردید؛ چنانکه در مانوری نظامی، سلمه بن اسلم را با دویست نفر و زید بن حارثه را با سیصد نفر مرد جنگجو جهت حراست و نگهبانی از مدینه اعزام نمود، تا بدین صورت بنیقریظه را دچار رعب و وحشت بگرداند.
در همین اثناء بنیقریظه برای پیوستن به قبایل عرب آماده میشدند و پیشاپیش این لشکر، خرما، جو و انجیر زیادی که بیست شتر آنها را حمل میکرد، به عنوان توشه برای قبایل عرب فرستادند که خوشبختانه این محموله به دست مسلمانان افتاد و نزد پیامبر اکرم جآورده شد [۶۲۴].
[۶۲۱] مغازی، واقدی، ج ۲، ص ۴۵۷. [۶۲۲] السیرة النبویة، ابن کثیر، ج ۳، ص ۱۹۹. [۶۲۳] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۹۵. [۶۲۴] السیرة الحلبیة، ج ۲، ص ۳۲۳.
قبایل عرب پس از پیوستن بنیقریظه، حلقۀ محاصرۀ مسلمانان را تنگتر کردند و آنها را در وضعیتی دشوار قرار دادند؛ چنانکه قرآن، حالت اضطراب و وحشت مسلمانان را این گونه بیان مینماید:
﴿إِذۡ جَآءُوكُم مِّن فَوۡقِكُمۡ وَمِنۡ أَسۡفَلَ مِنكُمۡ وَإِذۡ زَاغَتِ ٱلۡأَبۡصَٰرُ وَبَلَغَتِ ٱلۡقُلُوبُ ٱلۡحَنَاجِرَ وَتَظُنُّونَ بِٱللَّهِ ٱلظُّنُونَا۠١٠ هُنَالِكَ ٱبۡتُلِيَ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ وَزُلۡزِلُواْ زِلۡزَالٗا شَدِيدٗا١١﴾[الأحزاب: ۱۰-۱۱].
«به خاطر بیاور زمانی را که دشمنان از طرف بالا و پایین به سوی شما آمدند و زمانی را که چشمها (از ترس) خیره شده و جانها به لب رسیده بود و گمانهای گوناگونی درباره خدا داشتید. در آن وقت مؤمنان آزمایش شدند و سخت به اضطراب افتادند».
همچنین قرآن به توصیف یقین کامل مسلمانان به کمک پروردگارشان میپردازد و فرموده است:
﴿وَلَمَّا رَءَا ٱلۡمُؤۡمِنُونَ ٱلۡأَحۡزَابَ قَالُواْ هَٰذَا مَا وَعَدَنَا ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥ وَصَدَقَ ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥۚ وَمَا زَادَهُمۡ إِلَّآ إِيمَٰنٗا وَتَسۡلِيمٗا٢٢﴾[الأحزاب: ۲۲].
«و هنگامی که مؤمنان احزاب را دیدند، گفتند: این همان چیزی است که خدا و پیامبرش به ما وعده داده بودند و حقا که خدا و رسولش راست گفتند. و این سختیها جز ایمان و تسلیم شدن آنان نمیافزاید».
منافقانی نیز که در لشکر اسلام حضور داشتند، به خاطر ترس شدیدی که دامنگیر آنان شده بود، یکی بعد از دیگری و به بهانههای مختلف، عقبنشینی میکردند تا جایی که معتب بن قشیر گفت: محمد جبه ما وعدۀ گنجینههای قیصر و کسرا را میداد و حالا ما میترسیم برای دستشویی بیرون شویم و برخی دیگر از آنان به بهانۀ اینکه خانههایشان بیسرپرست است، اجازۀ بازگشت خواستند و رفتند؛ چنانکه قرآن کریم تصویر دقیقی از موضعگیری آنان ارائه داده [۶۲۵]و فرموده است:
﴿وَإِذۡ قَالَت طَّآئِفَةٞ مِّنۡهُمۡ يَٰٓأَهۡلَ يَثۡرِبَ لَا مُقَامَ لَكُمۡ فَٱرۡجِعُواْۚ وَيَسۡتَٔۡذِنُ فَرِيقٞ مِّنۡهُمُ ٱلنَّبِيَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنَا عَوۡرَةٞ وَمَا هِيَ بِعَوۡرَةٍۖ إِن يُرِيدُونَ إِلَّا فِرَارٗا١٣ وَلَوۡ دُخِلَتۡ عَلَيۡهِم مِّنۡ أَقۡطَارِهَا ثُمَّ سُئِلُواْ ٱلۡفِتۡنَةَ لَأٓتَوۡهَا وَمَا تَلَبَّثُواْ بِهَآ إِلَّا يَسِيرٗا١٤ وَلَقَدۡ كَانُواْ عَٰهَدُواْ ٱللَّهَ مِن قَبۡلُ لَا يُوَلُّونَ ٱلۡأَدۡبَٰرَۚ وَكَانَ عَهۡدُ ٱللَّهِ مَسُۡٔولٗا١٥ قُل لَّن يَنفَعَكُمُ ٱلۡفِرَارُ إِن فَرَرۡتُم مِّنَ ٱلۡمَوۡتِ أَوِ ٱلۡقَتۡلِ وَإِذٗا لَّا تُمَتَّعُونَ إِلَّا قَلِيلٗا١٦ قُلۡ مَن ذَا ٱلَّذِي يَعۡصِمُكُم مِّنَ ٱللَّهِ إِنۡ أَرَادَ بِكُمۡ سُوٓءًا أَوۡ أَرَادَ بِكُمۡ رَحۡمَةٗۚ وَلَا يَجِدُونَ لَهُم مِّن دُونِ ٱللَّهِ وَلِيّٗا وَلَا نَصِيرٗا١٧ ۞قَدۡ يَعۡلَمُ ٱللَّهُ ٱلۡمُعَوِّقِينَ مِنكُمۡ وَٱلۡقَآئِلِينَ لِإِخۡوَٰنِهِمۡ هَلُمَّ إِلَيۡنَاۖ وَلَا يَأۡتُونَ ٱلۡبَأۡسَ إِلَّا قَلِيلًا١٨ أَشِحَّةً عَلَيۡكُمۡۖ فَإِذَا جَآءَ ٱلۡخَوۡفُ رَأَيۡتَهُمۡ يَنظُرُونَ إِلَيۡكَ تَدُورُ أَعۡيُنُهُمۡ كَٱلَّذِي يُغۡشَىٰ عَلَيۡهِ مِنَ ٱلۡمَوۡتِۖ فَإِذَا ذَهَبَ ٱلۡخَوۡفُ سَلَقُوكُم بِأَلۡسِنَةٍ حِدَادٍ أَشِحَّةً عَلَى ٱلۡخَيۡرِۚ أُوْلَٰٓئِكَ لَمۡ يُؤۡمِنُواْ فَأَحۡبَطَ ٱللَّهُ أَعۡمَٰلَهُمۡۚ وَكَانَ ذَٰلِكَ عَلَى ٱللَّهِ يَسِيرٗا١٩ يَحۡسَبُونَ ٱلۡأَحۡزَابَ لَمۡ يَذۡهَبُواْۖ وَإِن يَأۡتِ ٱلۡأَحۡزَابُ يَوَدُّواْ لَوۡ أَنَّهُم بَادُونَ فِي ٱلۡأَعۡرَابِ يَسَۡٔلُونَ عَنۡ أَنۢبَآئِكُمۡۖ وَلَوۡ كَانُواْ فِيكُم مَّا قَٰتَلُوٓاْ إِلَّا قَلِيلٗا٢٠﴾[الأحزاب: ۱۳-۲۰].
«و به یاد آورید زمانی را که گروهی از آنان (منافقان) گفتند: ای اهل یثرب! اینجا جای ماندن نیست، برگردید. گروه دیگری از آنان از رسول الله ج اجازه خواستند و گفتند: خانههای ما بدون حفاظ و نااستوار است؛ در حالی که چنین نبود و فقط میخواستند فرار کنند.
واگر احزاب از جوانب مدینه وارد شوند و آنها پیشنهاد نمایند که از دین برگردید، به سرعت میپذیرند و جز مدت کمی برای انتخاب این پیشنهاد درنگ نخواهند کرد. در حالی که قبلا با خدا عهد بسته بودند که پشت به دشمن نکنند و نگریزند.
و در مورد عهد و پیمان خدا مورد بازخواست قرار خواهند گرفت.
بگو: چه کسی میتواند شما را در برابر ارادۀ خدا حفظ کند، اگر او مصیبت یا رحمتی را برای شما بخواهد؟ آنان غیراز خدا هیچ سرپرست و یاوری برای خود نخواهند یافت.
خداوند کسانی را به خوبی میشناسد که مردم را از جنگ باز میداشتند و کسانی را که به برادران خود میگفتند: بهسوی ما بیایید و جز مقداری کمی دست به جنگ نمییازیدند.
آنان نسبت به شما بخیل هستند و هنگامی که لحظات بیم و هراس فرا میرسد، میبینی به تو نگاه میکنند؛ در حالی که چشمانشان بیاختیار در حدقه به گردش درآمده است، همسان کسی که دچار سکرات موت بوده و میخواهد قالب تهی کند، اما هنگامی که خوف و هراس نماند، زبانهای تند و تیز خود را بیادبانه بر شما میگشایند و برای گرفتن غنایم، سخت حریص و آزمندند. آنان هرگز ایمان نیاوردند و لذا خدا اعمال ایشان را باطل و بیمزد میکند و این کار برای خدا آسان است.
آنان گمان میکنند لشکریان احزاب نرفتهاند و اگر احزاب بار دیگر برگردند، ایشان دوست میدارند درمیان اعراب بادیهنشین، صحرانشین شوند و اخبار شما را جویا شوند. اگر آنان درمیان شما میماندند، جز مقدار کم و ناچیزی نمیجنگیدند».
این آیات در برگیرنده نفاق و ترس و اضطرابی است که منافقان را فرا گرفته و آنان را نسبت به خدا، بدگمان ساخته بود که در چنین شرایط دشواری اعتمادشان نسبت به او سلب گردید و به جای تواضع و پناه بردن به خدا، گستاختر گردیدند و به این هم بسنده نکردند؛ بلکه به بهانۀ اینکه خانههایشان بیسرپرست است، میدان را خالی نمودند و دیگران را نیز به این کار تشویق کردند [۶۲۶].
مشرکان نیز به حملات خود جهت نفوذ به داخل خندق و عبور از آن افزایش دادند و هر شب تعدادی زیادی از آنان در اطراف خندق دور میزدند و تلاشهای بیوقفه و مذبوحانهای را انجام میدادند تا بتوانند راهی به داخل خندق باز نمایند؛ چنانکه خالد بن ولید با دستهای از سوارکاران، تلاش زیادی نمود تا از ناحیۀ تنگتر خندق یورش غافلگیرانهای بر مسلمانان انجام دهد، ولی اسید بن حضیر با دویست نفر از صحابه، تحرکات او را زیرنظر داشتند ودفع نمودند. در این درگیریها، طفیل بن نعمان توسط وحشی (قاتل حمزه) شهید گردید. او از آن طرف خندق، طفیل را با نیزهای نشانه گرفته بود [۶۲۷].
همچنین سعد بن معاذ، توسط تیری که حبان بن عرقه شلیک کرده بود، زخمی شد. سعد پس از اینکه زخمی شده بود، چنین دعا کرد : بارالها! اگر جنگ با قریش ادامه دارد، مرا زنده نگهدار؛ زیرا من دوست دارم با ملتی بجنگم که پیامبرت جرا تکذیب نمودند و از شهر خود بیرون کردهاند و اگر جنگ با قریش پایان یافته است، پس این زخم را باعث شهادت من بگردان، ولی قبل از آنکه مرا بمیرانی، چشمانم را با نابودی بنیقریظه خنک بگردان [۶۲۸]. خداوند نیز دعای این بندۀ صالح را پذیرفت و سرنوشت بنیقریظه را او تعیین کرد.
دستۀ بزرگی از مشرکان نیز متوجه مقر پیامبر اکرم جشدند و حملات خود را آنجا متمرکز ساختند. مسلمانان آن روز از خود حماسۀ بینظیری نشان دادند و پیوسته تا شب جنگیدند، طوری که هم پیامبر اکرم جو هم صحابه فرصت خواندن نماز عصر را نیافتند. بعد از اینکه شب همه جا را فرا گرفت و مشرکان به خیمههایشان برگشتند، پیامبر اکرم جفرمود: «خدا خانهها و قبرهایشان را پر از آتش نماید، ما را چنان به خود مشغول ساختند که نماز وسطی قضا گردید» [۶۲۹].
[۶۲۵] السیرة النبویة الصحیحه، ج ۲، ص ۴۲۴. [۶۲۶] السیرة النبویة الصحیحة، ج ۲، ص ۴۲۵. [۶۲۷] حدیث القرآن الکریم عن غزوات الرسول، ج ۲، ص ۴۲۴. [۶۲۸] مسلم، کتاب الجهاد والسیر، باب اخراج الیهود، ج ۳، ص ۱۳۸۹، شماره ۱۷۶۹. [۶۲۹] بخاری، کتاب المغازی، باب غزوة الخندق، ج ۵، ص ۵۸، شماره ۴۱۱۱.
۱- حسن سیاست رسول خدا جدر این نمایان میشود که ایشان از میان احزاب، به قبیلۀ غطفان پیشنهاد صلح داد تا در مقابل مالی که به آنها داده میشود، میدان جنگ را ترک نمایند و به سرزمین خود برگردند؛ زیرا پیامبر اکرم جنیک میدانست که غطفان هیچگونه انگیزۀ سیاسی و عقیدتی در جنگ با مسلمانان ندارد؛ بلکه هدف آنها رسیدن به اموال و دارایی مدینه است (به اضافه آنچه یهودیان به آنها وعده داده بودند.) اما دیگر قبایل عرب یعنی یهودیان و قریش، اهدافی سیاسی و عقیدتی داشتند و میخواستند با این جنگ، به موجودیت اسلام و مسلمانان پایان بدهند.
بنابراین، برخی از غطفانیها بیدرنگ پیشنهاد پیامبر اکرم جرا پذیرفتند [۶۳۰]. از جمله عیینه بن حصن و حارث بن عوف که دو تن از فرماندهان غطفان بودند، مخفیانه از خندق عبور نمودند و با پیامبر اکرم جوارد گفتگو شدند و تصمیم گرفته شد قراردادی نوشته شود که مهمترین بندهای آن عبارت بودند از:
الف - این قرارداد فقط متعلق به غطفان است نه سایر احزاب.
ب - غطفان دست از هر عملیاتی ضد مسلمانان، بردارد.
ج - غطفان به محاصرۀ مدینه پایان بدهد و نیروهای خود را به عقبنشینی وادار سازد.
د - مسلمانان در قبال این عقبنشینی، یک سوم محصولات این سال مدینه را به غطفان بدهند.
سرداران غطفان، بند آخر این قرارداد را نپذیرفتند و خواستار نصف محصولات مدینه شدند، ولی پیامبر اکرم جنپذیرفت، امّا سرانجام آنها راضی شدند و با گروهی از ریش سفیدان قبیلۀ خود نزد پیامبر اکرم جآمدند [۶۳۱].
تن دادن رهبران غطفان برای صلح پیشنهادی در قبال یک سوم محصول مدینه، انگیزۀ درونی آنان را برای مشارکت در جنگ مشخص مینماید و پیامبر اکرم جبا آشکار ساختن انگیزه درونی احزاب از شرکت در جنگ علیه مسلمانان، باعث تضعیف روحیۀ آنان گردید [۶۳۲].
پیامبر اکرم جدر این مذاکرات و در مقابله با بحرانها از شیوه و منهجی استفاده نمود تا این شیوه برای نسل آینده امت اسلام الگویی تربیتی قرار گیرد که بتوانند در چنین بحرانهایی از آن استفاده نمایند، اما قبل از امضای قرارداد فوق پیامبر اکرم جاز صحابه در این مورد نظرخواهی نمود. آنها به اینکه بخشی از محصولات کشاورزی مدینه به غطفان داده شود، اعتراض نمودند؛ چنانکه سعد بن معاذ و سعد بن عباده گفتند: ای پیامبر اکرم ج! آیا این کاری است که براساس دیدگاه شما دوست دارید انجام گیرد و یا اینکه اگر دستور خداوند است چارهای جز تن دادن به آن وجود ندارد. یا اینکه کاری است که شما به خاطر ما مجبور شدهاید، انجام دهید؟ پیامبر اکرم جفرمود: من فقط به خاطر شما این کار را انجام میدهم؛ چراکه تمامی قبایل عرب علیه شما یکپارچه شدهاند بنابراین، خواستم اتحاد آنان را از هم بپاشم. سعد بن معاذ گفت: ای پیامبر اکرم ج! قبل از اینکه به اسلام مشرف گردیم، ما نیز مانند اینها، به خدا شرک میورزیدیم و بتها را میپرستیم و خدا را نمیشناختیم و او را نمیپرستیدیم، با این وجود اینها به یک دانه میوۀ مدینه چشم نمیدوختند؛ مگر اینکه در مهمانی نصیبشان میشد یا میخریدند. اکنون که خدا ما را با اسلام گرامی داشته و با تشریفآوری شما به ما قدرت و عزت بخشیده است، چگونه مالهای خود را به آنها خواهیم داد؟ بنابراین، ما چنین قراردادی را لازم نمیدانیم. به خدا سوگند! جز شمشیر چیز دیگری به آنها نخواهیم داد تا خدا میان ما و آنها فیصله نماید. رسول خدا جفرمود: این شما و این هم آنها.
آن گاه معاذ، پیماننامه را پاره نمود و گفت: هر کاری که میخواهید، انجام دهید [۶۳۳].
نپذیرفتن قرارداد توسط این دو پیشوای انصار، همان طور که شرح آن گذشت، کاملاً براساس رعایت حریم خدا و رسول او جانجام گرفت؛ زیرا آنها بعد از اینکه اذعان نمودند که این دستور خدا و پیامبرش جنیست؛ بلکه پیامبر اکرم جتنها به خاطر آنها این کار را انجام میدهد، آن را لغو نمودند و نپذیرفتند و پیامبر اکرم جنیز با شنیدن سخنان سعد که از آن بوی ایمان و قدرت ایمانی به مشام میرسید، خوشحال شد و پیماننامه را لغو نمود [۶۳۴].
منظور پیامبر اکرم جاز اینکه فرمود: «تمامی قبایل عرب علیه شما متحد شدهاند» از همپاشیدن صف واحد دشمنان بود که از این عملکرد، نکات ذیل استنباط میگردد:
- مسلمانان باید تلاش نمایند تا راه نفوذ به داخل صفهای دشمن را بیابند.
- هدف استراتژی فرمانده نیروهای اسلامی حتیالمقدور، منصرف ساختن بخشهایی از نیروی دشمن از جنگ باشد و فرماندهی کل نباید رایزنی، مشورت و مصلحت دور و نزدیک را از یاد ببرد [۶۳۵].
- مشورتگرفتن از صحابه در چنین موقعیت حساسی، بیانگر شیوۀ فرماندهی آن حضرت جو اهمیت مشورت بویژه در امور نظامی است که این امور مربوط به تمامی گروهها است؛ پس این مسئله میبایست در شورا مطرح گردد و نباید فقط یک نفر در آن اظهار نظر نماید؛ حتی اگر آن یک نفر پیامبر اکرم جباشد؛ مگر اینکه رأی و نظر او برگرفته از وحی و دستور الهی باشد [۶۳۶].
- پذیرفتن رأی صحابه در لغو قرارداد صلح با غطفان، بیانگر توانایی و ارادۀ قوی فرماندۀ لشکر اسلام است؛ چراکه این فرمانده به افراد تحت نظر خویش اعتماد دارد و به آنها شخصیت میدهد و هر یک از این دو گروه قدرشناس زحمات گروه متقابل هستند. و فرمانده به رأی آنان و آنان به رأی فرمانده احترام قائل هستند، اما صلحی که پیامبر اکرم جخواست با غطفان امضاء نماید، از سیاستی شرعی که در آن مصلحتها و مفاسد بررسی میشوند و براساس آنها فرمانده کل تصمیم میگیرد، سرچشمه میگرفت [۶۳۷].
پیامهای موضعگیری صحابه در قبال این صلح
الف - تأکیدی است به شجاعت ادیبانهای که اصحاب و یاران پیامبر اکرم جهرگاه ایجاب نماید، در مورد مسائل مربوط به جماعت مسلمانان، ابراز میدارند.
ب - بیانگر جوهرۀ مسلمانان و حقیقت ارتباط آنان با خدا، پیامبر اکرم جو اسلام است.
ج - همچنین بیانگر روحیۀ و ایمان قوی مسلمانان است که آمادگی رویارویی با هر نوع بحران را با صبر و بردباری دارند و دشمن را هرچند که قوی و تعداد جنگجویانش زیاد باشد، ضعیف و کم میپندارند.
۲- شایعه پراکنی در صفوف دشمن
پیامبر اکرم جبرای تضعیف و از همپاشیدن نیروهای احزاب از سلاح تبلیغات روانی و شایعه پراکنی استفاده نمود؛ زیرا آن حضرت جاز اختلافاتی که درمیان صفوف احزاب وجود داشت، آگاهی داشت بنابراین، سعی نمود آنها را شناسایی و ابراز نماید تا ریشهدار و عمیق بشوند.
قبلاً به این موضوع اشاره نمودیم که با سران غطفان مذاکره نمود و با آزمند ساختن آنان به مال، روحیۀ آنان را تضعیف کرد و در این مرحله نیز خداوند یکی از غطفانیها را که نعیم بن مسعود غطفانی نام داشت، هدایت نمود و او اسلام را پذیرفت. نعیم گفت: ای پیامبر اکرم ج!خویشاوندانم از مسلمان شدن من اطلاعی ندارند بنابراین، شما هر دستوری بدهید، من آمادهام. پیامبر اکرم جفرمود: تو یک نفر از ما هستی، تا میتوانی آنها را شکست بده. زیرا جنگ یعنی فریبکاری [۶۳۸].
نعیم براساس دستور پیامبر اکرم به ایجاد بدگمانی و شایعهپراکنی درمیان صفوف دشمن پرداخت و شیوۀ او این گونه بود که ازیک طرف یهودیان را تحریک کرد تا از قریش گروگان بخواهند تا به محاصرۀ مسلمانان پایان ندهند و از طرفی به قریش گفت: یهود بنیقریظه از شما گروگان میطلبند تا به محمد بدهند و در مقابل آن، دوباره با او صلح بنمایند [۶۳۹].
آخرالامر اینکه تبلیغات نعیم بن مسعود موفقیتآمیز بود؛ چراکه توانست درمیان صفوف احزاب بدگمانی ایجاد نماید و اعتماد آنها را نسبت به یکدیگر سلب نماید.
اسباب موفقیت نعیم بن مسعود عبارت بودند از:
الف - اسلام خود را آشکار نساخت و بدین صورت اعتماد آنها را جلب نمود.
ب - سرنوشت یهودیان بنیقینقاع و بنینضیر را برای یهود بنیقریظه یادآور شد و آنها را در صورت استمرار مخالفت با پیامبر اکرم جو مسلمانان به آیندهای خطرناک هشدار داد؛ چنانکه این هشدار در دل یهود کارساز واقع شد و باعث دودلی و تغییر افکار آنان گردید.
ج - او هر یک از دو طرف (قریش و یهود بنیقریظه) را به کتمان مذاکرات و روابط خود با آنها متقاعد ساخت؛ زیرا در صورت آشکار شدن روابط او با دو طرف، پرده از چهرۀ واقعی او برداشته میشد و مأموریتش به اتمام نمیرسید.
بدین صورت نعیم بن مسعود، نقشی اساسی در شکست احزاب ایفا نمود [۶۴۰].
[۶۳۰] غزوة الاحزاب، محمد احمد باشمیل، ص ۲۰۱. [۶۳۱] مغازی، واقدی، ج ۲، ص ۴۷۷. [۶۳۲] القیادة العسکریة فی عهد الرسول، ص ۴۱۳. [۶۳۳] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۱۰۶. [۶۳۴] تاریخ الاسلامی، حمیدی، ج ۶، ص ۱۲۵. [۶۳۵] الأساس فی السنة، ج ۲، ص ۶۸۷. [۶۳۶] العبقریه العسکریه فی غزوات الرسول، ص ۴۱۴. [۶۳۷] القیادة العسکریة فی عهد الرسول، ص ۴۱۴. [۶۳۸] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۱۱۳. [۶۳۹] السیرة النبویة الصحیحة، ج ۲، ص ۴۳۰. [۶۴۰] القیادة العسکریة فی عهد الرسول، ص ۴۷۷.
عادت پیامبر اکرم ج، این بود که به خدا بسیار متوسل میشد و دعا و زاری مینمود و از او کمک میخواست و در غزوهها این امر بیشتر نمود پیدا میکرد.
هنگامی که مسلمانان در غزوۀ احزاب سخت تحت فشار قرار گرفتند و تاب و تحمل آنان پایان پذیرفت و وحشت بر آنان مسلط شد، نزد پیامبر اکرم جآمدند و گفتند: ای رسول خدا ج!آیا در این مورد چیزی هست که ما بگوئیم؟ رسول خدا جفرمود: بلی. بگویید: «اللهم استر عوراتنا وآمِن روعاتنا» [۶۴۱]«بارالها! عورات ما را حفاظت کن و هراس دلهای ما را برطرف ساز».
همچنین در صحیحین روایتی از جابر بن عبدالله سنقل شده است که پیامبر اکرم جبر شرکتکنندگان در غزوۀ احزاب دعا کرد و گفت: ای خدایی که کتاب را نازل کردهای! و زود به حساب میرسی، نیروهای احزاب را شکست بده. بارالها! آنها را شکست بده و خوف و ترس را بر دلهای آنان حاکم گردان [۶۴۲].
خداوند دعای پیامبرش جرا مستجاب نمود و طلیعههای فجر پیروزی آشکار گردید. خداوند با ایجاد اختلاف و بدگمانی در دل کافران، ترس و وحشت انداخت و پس از آن باد تند و سردی وزید و خداوند لشکریانی از جانب خود فرو فرستاد؛ چنانکه میفرماید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱذۡكُرُواْ نِعۡمَةَ ٱللَّهِ عَلَيۡكُمۡ إِذۡ جَآءَتۡكُمۡ جُنُودٞ فَأَرۡسَلۡنَا عَلَيۡهِمۡ رِيحٗا وَجُنُودٗا لَّمۡ تَرَوۡهَاۚ وَكَانَ ٱللَّهُ بِمَا تَعۡمَلُونَ بَصِيرًا٩﴾[الأحزاب: ۹].
«ای مومنان! نعمت خدا را برخویشتن به یاد بیاورید آن گاه که لشکریان (دشمن) نزد شما آمدند و ما بر آنان باد تند و لشکریانی فرستادیم که شما آنها را نمیدیدید و خدا به آنچه عمل میکنید، بیناست».
قرطبی میگوید: این باد شدید، معجزۀ پیامبر اکرم جبود؛ زیرا حد فاصل میان مسلمانان و کافران فقط خندق بود، ولی با این حال مسلمانان از باد تندی که وزید، در امان ماندند و به دنبال آن خداوند، فرشتگان را فرستاد. آنها میخها و ریسمانهای خیمهها را برکندند و آتشهایشان را خاموش نمودند و دیگهایشان را وارونه کردند و اسبها و مرکبهایشان بیزمام رها گردیدند و فرشتگان در نواحی مختلف لشکر، تکبیر میگفتند و ترس و وحشت عجیبی بر آنان مسلط گردید، به گونهای که هر یک از سران دستهها، افراد زیردست خود را فرا میخواندند و آنان را به کمک نمودن فرامیخواندند [۶۴۳].
پیامبر اکرم جدوست داشت که برای صحابه و همچنین مسلمانان بعدی روشن شود که شکست لشکر احزاب که متشکل از ده هزار مرد جنگجو بود، توسط مسلمانان اتفاق نیفتاد؛ بلکه خداوند آنها را شکست داد؛ چنانکه قرآن میفرماید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱذۡكُرُواْ نِعۡمَةَ ٱللَّهِ عَلَيۡكُمۡ إِذۡ جَآءَتۡكُمۡ جُنُودٞ فَأَرۡسَلۡنَا عَلَيۡهِمۡ رِيحٗا وَجُنُودٗا لَّمۡ تَرَوۡهَاۚ وَكَانَ ٱللَّهُ بِمَا تَعۡمَلُونَ بَصِيرًا٩﴾
از ابوهریره سنیز روایت است که پیامبر اکرم جمیگفت: «لا اله الا الله وحده، اَعزّ جنده، و نصر عبده، و غلب الاحزاب وحده فلا شييء بعده» [۶۴۴].
«هیچ معبود به حقی جز خدای یگانه نیست، او لشکر خود را پیروز گردانید و بنده خود را یاری کرد و لشکریان احزاب را به تنهایی نابود ساخت».
پیامبر اکرم جهمزمان با دعا و التماس از پروردگار، استفاده از اسباب فتح و پیروزی را نیز از یاد نبرد و تمام سعی و تلاش خود را جهت تضعیف دشمنان و فروپاشی آنان مبذول داشت بنابراین، طلب یاری از خدا و التماس زیاد به درگاه ایشان با استفاده از اسباب پیروزی منافاتی ندارد [۶۴۵].
بر این اساس پیامبر اکرم جبا استفاده از اسباب، به ما میآموزد که زاری و تضرع و کمک خواستن از خدا و اخلاص عمل را نباید فراموش نکنیم؛ زیرا اسباب هنگامی موجب موفقیت و پیروزی انسان میگردد که نصرت و مدد خدا پشتوانۀ این اسباب قرار گیرند و پیامبر اکرم جهیچ گاه در زندگی از دعا، زاری و متوسل شدن به خدا غافل نبود [۶۴۶].
[۶۴۱] مسند الامام احمد، ج ۴ف ص ۱۸. [۶۴۲] بخاری، کتاب المغازی، باب غزوة الاحزاب، ج ۵، ص ۵۹، شماره ۴۱۱۴. [۶۴۳] تفسیر قرطبی، ج ۱۴، ص ۱۴۴. [۶۴۴] بخاری، کتاب المغازی، باب غزوة الخندق، ج ۵، ص ۵۹، شماره ۴۱۱۴. [۶۴۵] فقه السیرة النبویة، غضبان، ص ۵۰۳. [۶۴۶] فقه السیرة، بوطی، ص ۲۲۲.
پیامبر اکرم ج، پیگیر اوضاع لشکر احزاب بود و دوست داشت از جدیدترین اخبار دشمن مطلع بشود. بنابراین، فرمود: آیا کسی هست که برود و خبری از این قوم برای ما بیاورد تا اینکه در بهشت همراه من باشد [۶۴۷]؟ پیامبر اکرم جاین مطلب را سه مرتبه تکرار نمود و چون با این روش ترغیبآمیز کسی حاضر نشد بنابراین، با روش حاکمانه به یکی از سربازانش فرمود: ابوحذیفه! برخیز و خبری از این قوم برای ما بیاور و آنان را علیه ما نشوران [۶۴۸].
عملکرد پیامبر اکرم جدر برگیرندۀ این جنبۀ تربیتی است که یک فرمانده موفق هنگام اعزام نیروهایش به جایی، میبایست از ترغیب و تشویق استفاده نماید؛ مگر اینکه ضرورت ایجاب نماید تا به روش حاکمانه متوسل بشود.
حذیفه میگوید: من (در آن هوای سرد و خنک) به راه افتادم (هوا به قدری مطبوع شد که) گویا داخل حمام قدم میزدم. در آنجا ابوسفیان را مشغول گرم کردن خودش دیدم. تیری در کمان گذاشتم و سینۀ او را نشانه گرفتم، اما به یاد سخن رسول خدا جافتادم که فرمود: آنها را علیه ما نشوران. و اگر نه میتوانستم او را با یک تیر از پای درآورم. سپس از آنجا برگشتم و باز هم احساس میکردم داخل حمامی قدم میزنم تا اینکه نزد پیامبر اکرم جآمدم، احساس نمودم هوا سرد است. آن گاه آنچه دیده بودم، برای ایشان بازگو کردم. پیامبر اکرم جگوشه عبای خود را بر روی من انداخت. من تا صبح همانجا خوابیدم. وقتی صبح شد، رسول خدا جفرمود: پرخواب! برخیز [۶۴۹].
نکات نهفته در داستان حذیفه
۱- میزان شناخت پیامبر اکرم جدر مورد شخصیتهای برجسته: چنانکه ایشان حذیفه را از میان دیگران برای کار تجسس و خبرگیری از اوضاع دشمن فرستاد؛ چون او علاوه بر اینکه شجاع و دلیر بود، انسان ماهر و زیرکی نیز بود که میتوانست بر مشکلات پیروز گردد.
۲- انضباط نظامیای که حذیفه بدان متصف بود: چنانکه بعد از اینکه فرصت مناسبی برای کشتن فرمانده کل نیروهای احزاب یافت، به خاطر دستور پیامبر اکرم جکه فرموده بود: آنها را علیه ما نشوران، تیری را که به سوی او هدف گرفته بود، از کمان بیرون آورد و منصرف شد [۶۵۰].
۳- کرامات اولیاء: چنانکه حذیفه با حرکت برای تجس از وضعیت نیروهای احزاب، خنکی و سردی هوا را احساس نمیکرد و گویا داخل حمامی قدم میزد و تا پایان مأموریتش این حالت بر او حاکم بود و به تحقیق این کرامتی است که خداوند بر بندگان مؤمن خود ارزانی مینماید [۶۵۱]. یقیناً این جز کرامت حذیفه چیز دیگری نمیتواند باشد.
۴- برخورد ملاطفتآمیز و همراه با مهربانی پیامبر اکرم جبا حذیفه: چنانکه حذیفه با بازگشت از انجام مأموریت مهم خود و رساندن اخبار به پیامبر، آن حضرت جعبای خود را که برآن نماز میخواند، بر روی حذیفه که احساس سردی شدیدی میکرد، انداخت تا اینکه وقت نماز فرض رسید، آن گاه با جملهای که از آن لطف، محبت و شیرینی میتراوید، او را بیدار ساخت و فرمود: ای پرخواب! برخیز [۶۵۲].
چه راست فرموده است قرآن کریم در وصف پیامبر اکرم جآنجا که میفرماید:
﴿بِٱلۡمُؤۡمِنِينَ رَءُوفٞ رَّحِيمٞ﴾[التوبة: ۱۲۸].
«او نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است».
۵- به فرزانگی و بداهه در گفتار و کردار صحابه شپی میبریم، آن گاه که براساس روایت زرقانی، ابوسفیان اعلام کرد که هر یک از شما دست همنشین خود را بگیرد و او را شناسائی نماید تا بیگانهای وارد صفوف ما نشود. حذیفه میگوید: بلافاصله دستم را روی همنشین سمت راست خود گذاشتم و گفتم: تو کی هستی؟ گفت: معاویه بن ابیسفیان. سپس دست بر روی کسی که در سمت چپم نشسته بود گذاشتم و گفتم: تو کی هستی؟ گفت: عمرو عاص هستم... [۶۵۳].
بدین صورت او بر آنان پیش دستی نمود و اگر چنین نمیکرد، احتمال بروز خطر برای ایشان حتمی بود که بر اثر آن جان خود را از دست میداد [۶۵۴].
[۶۴۷] مسلم، کتاب الجهاد و السیر، باب غزوة الاحزاب، ج ۳، ص ۱۴۱۴، شماره ۱۷۸۸. [۶۴۸] همان. [۶۴۹] همان. [۶۵۰] فقه السیرة النبویة، غضبان، ص ۵۰۵- السیرة لنبویه، ابیفارس، ص ۳۶۷. [۶۵۱] السیرة النبویة، ابیفارس، ص ۳۶۷. [۶۵۲] صور و عبر من الجهاد النبوی فی المدینه، ص ۲۴۶. [۶۵۳] شرح الرزقانی، ج ۲، ص ۱۲۰. [۶۵۴] معین السیرة، ص ۲۹۳.
قرآن، در مورد غزوۀ احزاب به تفصیل سخن گفته است و این دو غزوه (احزاب و بنیقریظه) را به ثبت رسانیده است و قرآن مسائل جاودانهای را که گذر زمان و مکان، آنها را فرسوده نمینماید بیان میدارد و این هم از همان نوع است؛ زیرا مسلمانان دائماً از طرف دشمنان مورد تهاجم نظامی قرار خواهند گرفت؛ گاهی از بیرون بر آنان یورش خواهند برد و گاهی از داخل شهر و دیارشان مورد حمله قرار خواهند گرفت و از آنجا که در گذر تاریخ حوادثی چون حادثۀ احزاب و بنیقریظه تکرار خواهند شد، قرآن آنها را ثبت نموده است تا مسلمانان در صورت تکرار این جریان، از رویدادهای گذشته در رویارویی با آن استفاده نمایند.
با دقت و تدبر در قرآن کریم، مهمترین مسائلی که ازغزوۀ احزاب استنباط میگردد، عبارتند از:
۱- یادآوری مؤمنان به نعمتهای الهی:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱذۡكُرُواْ نِعۡمَةَ ٱللَّهِ عَلَيۡكُمۡ إِذۡ جَآءَتۡكُمۡ جُنُودٞ فَأَرۡسَلۡنَا عَلَيۡهِمۡ رِيحٗا وَجُنُودٗا لَّمۡ تَرَوۡهَاۚ وَكَانَ ٱللَّهُ بِمَا تَعۡمَلُونَ بَصِيرًا٩﴾[احزاب:۹].
۲- ارائۀ تصویری شگفتانگیز از مصیبت و بحرانی که با آمدن نیروهای احزاب دامنگیر مسلمانان شده بود:
﴿إِذۡ جَآءُوكُم مِّن فَوۡقِكُمۡ وَمِنۡ أَسۡفَلَ مِنكُمۡ وَإِذۡ زَاغَتِ ٱلۡأَبۡصَٰرُ وَبَلَغَتِ ٱلۡقُلُوبُ ٱلۡحَنَاجِرَ وَتَظُنُّونَ بِٱللَّهِ ٱلظُّنُونَا۠١٠﴾[الأحزاب: ۱۰].
۳- پردهبرداری از نیتهای شوم منافقان و اخلاق زشت و بزدلی و عذر تراشی و عهدشکنی آنها:
﴿وَإِذۡ يَقُولُ ٱلۡمُنَٰفِقُونَ وَٱلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٞ مَّا وَعَدَنَا ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥٓ إِلَّا غُرُورٗا١٢﴾[الأحزاب: ۱۲].
۴- تشویق مؤمنان در هر زمان و مکانی به تأسی از گفتار، کردار، جهاد و اوصاف پیامبر اکرم جتا به این گفتۀ الهی جامۀ عمل بپوشانند که میفرماید:
﴿لَّقَدۡ كَانَ لَكُمۡ فِي رَسُولِ ٱللَّهِ أُسۡوَةٌ حَسَنَةٞ لِّمَن كَانَ يَرۡجُواْ ٱللَّهَ وَٱلۡيَوۡمَ ٱلۡأٓخِرَ وَذَكَرَ ٱللَّهَ كَثِيرٗا٢١﴾[الأحزاب: ۲۱].
۵- ستایش از مؤمنان به خاطر موضعگیریهای کارآمد آنان که با ایمان راستین و وفای به پیمان خدا با نیروهای احزاب روبرو شدند و جنگیدند.
﴿مِّنَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ رِجَالٞ صَدَقُواْ مَا عَٰهَدُواْ ٱللَّهَ عَلَيۡهِۖ فَمِنۡهُم مَّن قَضَىٰ نَحۡبَهُۥ وَمِنۡهُم مَّن يَنتَظِرُۖ وَمَا بَدَّلُواْ تَبۡدِيلٗا٢٣﴾[الأحزاب: ۲۳].
«درمیان مومنان مردانی هستند که در وعده خود با خدا راست بودند؛ پس برخی از آنان به پیمان خود وفا نمودند (و شهید شدند) و برخی نیز در انتظاراند و هیچ گونه تغییری در پیمان خود ندادند».
۶- بیان یکی از سنتهای تغییرناپذیر الهی که عبارت است از: اختصاص فرجام نیک برای مؤمنان و شکست برای دشمنانشان؛ همان گونه که میفرماید:
﴿وَرَدَّ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ بِغَيۡظِهِمۡ لَمۡ يَنَالُواْ خَيۡرٗاۚ وَكَفَى ٱللَّهُ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ ٱلۡقِتَالَۚ وَكَانَ ٱللَّهُ قَوِيًّا عَزِيزٗا٢٥﴾[الأحزاب: ۲۵].
«خداوند، کافران را با دلی لبریز از خشم و غم بازگرداند و در حالی که به هیچیک از نتایجی که در نظر داشتند، نرسیده بودند. خداوند مومنان را از جنگ بینیاز ساخت و خداوند نیرومند و چیره است».
۷- احسان خداوند بر بندگان با ایمانش، آنجا که آنها را بر بنیقریظه در دژهای تسخیرناپذیرشان، بدون درگیری جنگی، پیروز گردانید و در دلهایشان رعب و وحشت انداخت به گونهای که به فیصلۀ خدا و رسولش جگردن نهادند [۶۵۵]؛ چنانکه خداوند میفرماید:
﴿وَأَنزَلَ ٱلَّذِينَ ظَٰهَرُوهُم مِّنۡ أَهۡلِ ٱلۡكِتَٰبِ مِن صَيَاصِيهِمۡ وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ ٱلرُّعۡبَ فَرِيقٗا تَقۡتُلُونَ وَتَأۡسِرُونَ فَرِيقٗا٢٦ وَأَوۡرَثَكُمۡ أَرۡضَهُمۡ وَدِيَٰرَهُمۡ وَأَمۡوَٰلَهُمۡ وَأَرۡضٗا لَّمۡ تَطَُٔوهَاۚ وَكَانَ ٱللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرٗا٢٧﴾[الأحزاب: ۲۶-۲۷].
«خداوند کسانی از اهل کتاب را که احزاب را پشتیبانی کرده بودند، از اژدهایشان پایین کشید و به دلهایشان ترس و هراس انداخت، گروهی را کشتید و گروهی را اسیر کردید و زمینها و خانههایشان و دارایی آنان و همچنین زمینی را که هرگز بدان گام ننهاده بودید، به چنگ شما انداخت. بیگمان خداوند بر هر چیزی توانا است».
غزوۀ احزاب از غزوههای مهمی بود که مسلمانان، علیه دشمنانشان به نبرد پرداختند و در آن نتایج مهمی را رقم زدند. از جمله:
- پیروزی مسلمانان و شکست و پراکنده شدن و بازگشت زیانبار آنان در حالی که تمام آرزوهای آنان به یأس و ناامیدی تبدیل گردید.
- تغییر موقعیت جنگی به نفع مسلمانان، آن گاه که حالت تهاجمی جایگزین حالت دفاعی گردید؛ چنانکه پیامبر اکرم جبه این مطلب اشاره کرد و فرمود:
«از این پس ما به جنگ آنان خواهیم رفت و آنان به جنگ ما نخواهند آمد» [۶۵۶].
- کشف چهرۀ واقعی بنیقریظه و کینۀ درونی آنها نسبت به مسلمانان که منتظر فرصت بودند و پیمانشان را با پیامبر اکرم جدر دشوارترین شرایط زیر پا گذاشتند.
- غزوۀ بنیقریظه یکی از نتایج غزوۀ احزاب بود؛ چراکه در غزوۀ احزاب یهودیان بنیقریظه در این شرایط دشوار عهد و پیمان خود را با پیامبر اکرم جشکستند بنابراین پیامبر اکرم جغزوۀ بنیقریظه را ترتیب داد تا آنان را به سوی این عمل زشتشان برساند [۶۵۷].
[۶۵۵] حدیث القرآن الکریم عن غزوات الرسول، ج ۲، ص ۴۹۰-۴۹۱. [۶۵۶] بخاری، کتاب المغازی، باب غزوة الخندق، ج ۵، ص ۵۸، شماره ۴۱۰۹. [۶۵۷] حدیث القرآن الکریم عن غزوات الرسول، ج ۲، ص ۴۴۲.
بعد از اتمام غزوۀ خندق، پیامبر اکرم جو صحابه سلاحها را به زمین گذاشتند، امّا خداوند به ایشان دستور داد تا به کارزار با بنیقریظه بپردازند. پیامبر اکرم جبلافاصله یارانش را امر نمود تا به سوی بنیقریظه، رهسپار شوند و به آنان اطلاع داد که خداوند جبرئیل را فرستاده است تا دژهای آنان را بلرزاند و در دلهایشان رعب و وحشت بیندازد و به آنها دستور داد که نماز عصر را در مسیر راه نخوانند؛ بلکه در محل بنیقریظه بخوانند [۶۵۸].
مسلمانان، بیست و پنج روز، بنیقریظه را در محاصره قرار دادند [۶۵۹]، امّا با طولانی شدن مدت محاطره و در تنگنا قرار گرفتن آنان از نظر معیشت، تصمیم گرفتند تا خود را تسلیم نمایند و از پیامبر اکرم جخواستند تا سعد بن معاذ را در مورد آنان حکم قرار دهد. و انتظار داشتند که به خاطر عهدی که بین آنها و قبیلۀ اوس در زمان جاهلیت بود، سعد بر آنان ترحم نماید. آن گاه سعد را در حالی که به خاطر تیری که در غزوۀ احزاب به او اصابت کرده بود و زخمی بود، آوردند. سعد این گونه داوری نمود که جنگجویانشان کشته شوند و زنان و فرزندانشان اسیر گردند و مالهایشان تقسیم گردد. پیامبر اکرم جحکمیت سعد را پذیرفت و فرمود: به حکم خدا قضاوت نمودی [۶۶۰].
آن گاه گودالهایی را حفر نمودند و حدود چهارصد نفر از آنان را گردن زدند و تنها کسانی که عهدشکنی ننموده و یا مسلمان شدند، نجات یافتند و اموال و زنانشان درمیان مسلمانان تقسیم گردید.
و این پاداش منصفانۀ کسانی بود که عهدشکنی نمودند و با مسلمانان خیانت کردند. جزای آنان از جنس عملشان داده شد؛ چون آنها با عهدشکنی خود و همکاری با نیروهای احزاب، جان، مال و زنان و فرزندان مسلمانان را در معرض نابودی و اسارت قرار دادند بنابراین، با آنان برخورد به مثل کردند [۶۶۱].
درمیان کشتهشدگان بنیقریظه فقط یک زن وجود داشت؛ چنانکه عائشه میگوید: در حالی که مردان بنیقریظه در بازار مدینه کشته میشدند، زنی از زنانشان نزد من نشسته بود و از هر بابی سخن میگفت و میخندید. ناگهان صدایی شنیدیم که میگفت: فلانی کجا است؟ نام او را میگرفت. گفت: به خدا، این نام مرا گرفت. گفتم: وای بر تو، مگر تو چه کار کردهای؟ گفت: من فردی را به قتل رساندهام. (او سنگ آسیابی بر روی خلاد بن سوید انداخته و او را کشته بود.) آن گاه او را بردند و گردنش را زدند. عایشه میگوید: من هنوز شوخیها و خندههایش را به خاطر دارم [۶۶۲].
بعد از نابودی بنیقریظه، مدینه از وجود خبیث یهودیها کاملاً پاکسازی گردید و تنها مسلمانان باقی ماندند و جبهه داخلی اسلام از عناصر خطرآفرین کاملاً پاکسازی شد و از آنجا که قریش به وجود یهودیان در مدینه، امیدوار بودند بنابراین، این آرزوی آنان به یأس و ناامیدی بدل گشت. منافقان نیز تکیهگاه خود را از دست دادند؛ چراکه همیشه از طرف یهودیان تغذیۀ فکری میشدند [۶۶۳].
تخلیه و پاکسازی جبهۀ داخلی حکومت اسلامی از وجود انسانهای ناپاک، یکی از برنامههای مهم رسول خدا جبود که تحقق پذیرفت و برای امت به عنوان درسی همیشگی باقی ماند.
[۶۵۸] بخاری، کتاب المغازی، باب مرجع النبی للاحزاب، ج ۵، ص ۶۰، شماره ۴۱۱۹. [۶۵۹] صحیح السیرة النبویة، ص ۳۷۳. [۶۶۰] بخاری، کتاب المغازی، باب مرجع رسول الله من الاحزاب، ج ۵، ص ۶۱، شماره ۴۱۲۲. [۶۶۱] السیرة النبیویة الصحیحة، ج ۱، ص ۳۱۵-۳۱۷. [۶۶۲] همان، ص ۳۷۷. [۶۶۳] سیرة الرسول، دروزه، ج ۲، ص ۷۶ به نقل از دراسات فی عهد النبوه، شجاع، ص ۱۵۳.
در خلال حادثۀ حفر خندق، معجزههای حسی فراوانی برای پیامبر اکرم جاتفاق افتاد. از جمله: زیاد شدن غذایی که جابربن عبدالله تدارک دیده بود. جابر میگوید: ما روز خندق جزو حفرکنندگان کانال بودیم، ناگهان با تخته سنگ محکمی روبرو شدیم. جریان را به پیامبر اکرم جگفتیم. ایشان وارد کانال شد و در حالی که بر شکمش سنگی بسته بود، کلنگ را برداشت و ضربات محکمی به تخته سنگ زد و آن را خرد نمود.
جابر میگوید: گفتم: ای پیامبر اکرم ج!اجازه بدهید من به خانۀ خود بروم. آنگاه به همسرم گفتم: پیامبر اکرم جرا در حالتی طاقت فرسا از گرسنگی دیدم؛ آیا چیزی برای خوردن داری؟ گفت: اندکی جو و یک بزغاله داریم. جابر میگوید: بزغاله را ذبح کردم و جو را آرد نمودم و بعد از اینکه گوشتها را داخل دیگ بر روی آتش گذاشتیم، نزد پیامبر اکرم جبرگشتم و گفتم: من خوراک اندکی تدارک دیدهام، شما و یک نفر یا دو نفر برای صرف غذا تشریف بیاورید. آن حضرت جاز من پرسید که غذایتان چقدر است؟ مقدار غذایم را گفتم. فرمود: غذای خوب و زیادی است و به من فرمود: نان را از تنور و دیگ را از روی آتش تا من نیامدهام، برندار. آن گاه خطاب به صحابه شفرمود: برخیزید. چنانکه تمامی مهاجران و انصار به راه افتادند. جابر به خانهاش برگشت و به همسرش گفت: وای بر تو! پیامبر اکرم جبا تمام مهاجران و انصار میآیند، همسرش گفت: آیا پیامبر اکرم جاز تو در مورد غذا پرسید؟ جابر گفت: بلی. آن گاه پیامبر اکرم جبه یارانش فرمود: وارد شوید بدون اینکه برای یکدیگر مزاحمت ایجاد نمایید.
آن گاه به تقسیم نان و غذاها پرداخت، همه خوردند و سیر شدند و هنوز مقداری غذا باقی ماند. پیامبر اکرم جبه همسر جابر گفت: خودت بخور و به دیگران نیز هدیه بده؛ زیرا مردم دچار گرسنگی شدهاند [۶۶۴].
همچنین دختر بشیربن سعد میگوید: مادرم، عمره دختر رواحه، مشتی خرما به من داد و گفت: اینها را به پدرت و داییات (عبداللهبن رواحه) بده. من آنها را برداشتم و به راه افتادم، وقتی از کنار پیامبر اکرم جگذر نمودم، فرمود: دخترک! با خود چه داری؟ گفتم: مقداری خرما است که مادرم برای پدر و داییام فرستاده است. گفت: آنها را به من بده. دخترک میگوید: من آنها را داخل دو دست پیامبر اکرم جریختم؛ به گونهای که دستهای ایشان پُر نشد. آن گاه ایشان قطعه پارچهای خواست و آن را پهن نمود و خرماها را روی آن ریخت و به کسی گفت: اهل خندق را برای صرف غذا دعوت کن؛ چنانکه همۀ کسانی که در حفر کانال شرکت داشتند، آمدند و از آنها خوردند و خرماها به جای اینکه کمتر بشوند، بیشتر میشدند، به گونهای که از لبههای پارچه به زمین میریختند [۶۶۵].
این دو واقعۀ عینی علاوه بر اینکه بیانگر نقش زن مسلمان و مشارکت او در جهاد حکایت دارند، از معجزات حسی پیامبر اکرم جبه شمار میروند.
پیامبر اکرم جو یارانش بر اثر گرفتاری به دلیل حفر کانال، از کار و کسب و تهیۀ خوراک باز مانده بودند. بنابراین، دچار گرسنگی شدیدی شدند تا جایی که سنگ به شکم میبستند، لذا زنان مسلمان، مردان را تا جایی که بر ایشان ممکن بود، در تهیۀ غذا، مساعدت مینمودند [۶۶۶].
یکی از دیگر از نشانههای نبوت که هنگام حفر خندق آشکار شد، خبری است که آن حضرت جخطاب به عماربن یاسر، در حالی که داخل کانال مشغول کار بود، داد؛ چنانکه فرمود: تو را گروهی یاغی خواهند کشت؛ همانگونه که این مسئله اتفاق افتاد و ایشان در جنگ صفین و درمیان لشکریان علی بود که توسط لشکر معاویه کشته شد [۶۶۷].
همچنین هنگامی که پیامبر اکرم جبه تخته سنگ محکمی که مانع پیشرفت کار حفر خندق شده بود، سه ضربۀ محکم زد، بعد از ضربۀ نخست، فرمود: «الله اکبر»! کلید گنجینههای شام را به من دادند. به خدا سوگند! من کاخهای سرخ آنان را میبینم؛ سپس با ضربۀ دوم فرمود: «الله اکبر» کلید گنجینههای فارس را به من دادند. به خدا سوگند! قصر سفید مدائن را میبینم. و با ضربۀ سوم، فرمود: «الله اکبر» کلید گنجینههای یمن را به من دادند. به خدا سوگند! هم اکنون دروازههای شهر صنعاء را میبیینم [۶۶۸].
تمامی مژده و بشارتها و فتوحاتی که پیامبر اکرم جاز آن در حالی سخن میگفت که مسلمانان در مدینه تحت محاصرۀ دشمن قرار داشتند و ترس و گرسنگی بر آنان حاکم بود، بعدها تحقق یافت [۶۶۹].
[۶۶۴] بخاری، کتاب المغازی، باب غزوة الخندق، ج ۵، ص ۵۵، شماره ۴۱۰۱. [۶۶۵] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۲۴۱. [۶۶۶] المرأة فی العهد النبوی، ص ۱۷۵. [۶۶۷] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الاصیلة، ص ۴۴۸. [۶۶۸] همان، ص ۴۴۹. [۶۶۹] نظرة النعیم، ج ۱، ص ۳۲۵.
مردی از ساکنان کوفه به حذیفهبن یمان گفت: ای ابا عبدالله! آیا شما پیامبر اکرم جرا دیدید و همراه او بودید؟ گفت: بلی. پرسید: چه کار میکردید؟ گفت: تلاش فراوان مینمودیم. آن مرد گفت: به خدا سوگند! اگر ما همراه پیامبر اکرم جمیبودیم، نمیگذاشتیم، ایشان روی زمین راه برود؛ بلکه او را بر شانههای خود میگذاشتیم. حذیفه گفت: ای برادرزاده! کاش هنگام حفر خندق، حضور میداشتی و ما را میدیدی [۶۷۰]. سپس جریان مأموریت خود برای خبرگیری از اوضاع لشکر احزاب را یادآور گردید ... این تابعی با یکی از یاران پیامبر اکرم جیعنی حذیفه ملاقات نموده و مدعی است که اگر زمان پیامبر اکرم جرا درک میکرد، میتوانست کارهائی انجام دهد که صحابهشنتوانستند، انجام دهند؛ ولی واقعیت این است که تئوری با واقعیت با هم متفاوتند.
اصحاب و یاران پیامبر اکرم جبه تبع بشر بودن، قدرتی مافوق قدرت بشری نداشتند، اما بااین وجود تا حد ممکن از بذل جان، مال و هر نوع تلاشی در راه اسلام دریغ نورزیدند؛ پس مصداق اصلیاین گفتۀ پیامبر اکرم جرا میتوان در وجود آنان یافت که فرمود: «بهترین انسانها، انسانهای دوران من هستند» و همچنین خاطر نشان ساخت که عمل هیچ کس با عمل آنان برابری نخواهد کرد.
نسلهای بعدی مسلمانان وقتی دیده به جهان گشودند، اسلام همه جا را فراگرفته بود، بنابراین، در سایۀ بدون اینکه به مصیبت و آزمایشی دچار شوند، با خاطری آسوده زیستند. این نسلها نیاز مبرم به بررسی تاریخ گذشتۀ اسلام دارند تا با جهالت، گمراهی و کفر آن روزگار و همچنین تلاشها و مجاهدتها و اصحاب و یاران پیامبر اکرم جآشنا شوند [۶۷۱].
[۶۷۰] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۲۵۵. [۶۷۱] معین السیرة، شامی، ص ۲۹۱.
در جنگ خندق هر یک از دو گروه مهاجران و انصار ادعا مینمودند که سلمان از ما است آن گاه پیامبر اکرم جفرمود: سلمان از ما اهل بیت است [۶۷۳].
افتخاری که سلمان از جانب پیامبر اکرم جکسب نمود، بیانگر آن است که سلمان جزو مهاجران میباشد؛ زیرا اهل بیت پیامبر اکرم ججزو مهاجران هستند [۶۷۴].
[۶۷۲] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۲۴۷. [۶۷۳] همان و آلبانی این حدیث را در جامع الصغیر، از احادیث ضعیف میداند. [۶۷۴] تاریخ الاسلامی، حمیدی، ج ۶، ص ۱۰۸.
پیامبر اکرم جفرمود: خدا خانهها و قبرهایشان را مملو از آتش کند؛ چرا که آنها ما را هنگام نماز وسطی مشغول ساختند تا اینکه خورشید، غروب کرد [۶۷۵].
برخی از علما با استدلال به این حدیث، گفتهاند: مراد از نماز وسطی، نماز عصر است. همانطور که برخی مانند اوزاعی و مکحول به جواز تأخیر نماز در جنگ معتقد هستند [۶۷۶].
دکتر بوطی میگوید: دراین غزوه نماز عصر از پیامبر اکرم جفوت گردید و ایشان آن را بعد از غروب خورشید خواندند و در روایات دیگری نیز آمده است که اگر از کسی بیش از یک نماز فوت شد، آنها را بعد از اتمام وقت، به ترتیب بخواند و از این احادیث، مشروعیت ادای نمازهای فوت شده اثبات میگردد و دیدگاه کسانی که براین عقیدهاند که مشروعیت به تأخیر انداختن نماز به خاطر اینگونه عذرها، با نازل شدن حکم نماز خوف، منسوخ شده است، درست است اما این حکم نمیتواند ناسخ ادای نمازهای فوت شده باشد، زیرا در مورد این مسئله حکمی نازل نگردیده است بنابراین، همچنان بر حکم خود باقی است [۶۷۷].
[۶۷۵] بخاری، کتاب المغازی، باب غزوة الخندق، شماره ۴۱۱۱. [۶۷۶] الاساس فی السنة، ج ۲، ص ۶۸۲. [۶۷۷] فقه السیرة النبویة، ص ۲۲۳.
قریش در مقابل دریافت جسد عمروبن عبدود (که در غزوۀ احزاب کشته شده بود)، فدیه فرستادند، پیامبر اکرم جبه یارانش فرمود: «جسد پلید او را به آنها تحویل دهید و فدیۀ او نیز پلید است.» بنابراین، چیزی از آنان نپذیرفت.
این دستور پیامبر اکرم جهنگامیصادر گردید که مسلمانان از نظر اقتصادی در تنگدستی مضیقۀ سختی بودند و گویای این امر است که مرز حلال و حرام در اسلام، مرز حساسی است. بنابراین، نمیتوان بین این عملکرد پیامبر اکرم جو تلاشهایی که مسلمانان امروزی برای حلال کردن و توجیه معاملات ربوی انجام میدهند ارتباط برقرار نمود [۶۷۸].
[۶۷۸] معین السیرة، ص ۲۹۴.
پیامبر اکرم جزنان و کودکان را در قلعهای خالی از سکنه اسکان دادند تا از گزند دشمن در امان باشند و در نتیجه، مسلمانان با خاطری آسوده، به رویارویی دشمن بپردازند، اما پس از آنان عهدشکنی فردی را جهت بررسی قلعهای که زنان در آن نگهداری میشدند، فرستادند، تا این موضوع را بررسی نماید که آیا میتوان در آن نفوذ کرد یا خیر.
عمۀ پیامبر اکرم ج؛ صفیه، با مشاهدۀ آن فرد یهودی چوب بزرگی در دست گرفت و از قلعه پایین آمد و ضربۀ محکمی بر سرش فرود آورد و او را از پا در آورد.
این عملکرد عمۀ پیامبر اکرم ج باعث شد که یهودیان از محاصرۀ این قلعه خود که تنها زنان و کودکان در آن بسر میبردند خودداری نمایند؛ چرا که آنان بر این گمان بودند که قلعه توسط لشکر اسلام پاسداری میشود و محاصرۀ آن کار دشواری است [۶۷۹]، همچنین این عملکرد بیانگر این است که زن در مواقعی که کسی به دفاع از او نپردازد، میتواند از خود دفاع نماید [۶۸۰].
[۶۷۹] الرحیق المختوم، ص ۲۸۳-۲۸۴. [۶۸۰] المستفاد من قصص القرآن للدعوة الدعاة، ج ۲، ص ۲۴۶.
در ادامۀ همین جریان در روایت ضعیفی آمده است: هنگامی که آن مرد یهودی در اطراف قلعه به جستجو و اطلاع از وضعیت مسلمانان پرداخته بود صفیهبن حسان که در آنجا حضور داشته است میگوید: من میترسم، این مرد یهودی به اسرار ما پی ببرد و یهودیان را در جریان بگذارد، پیامبر اکرم جو یارانش نیز مشغول معرکه هستند؛ پس او را به قتل برسان. حسان میگوید: ای دختر عبدالمطلب! تو میدانی که من از عهدۀ این کار بر نمیآیم. آن گاه صفیه، ستون خیمهای را به دست گرفت و آن مرد یهودی را از پای در آورد؛ سپس به حسان گفت: و ساز و برگ او را بردار؛ چون او مرد است و من نمیتوانم این کار را انجام بدهم. حسان در جواب گفت: ای دختر عبدالمطلب! من نیازی به ساز و برگ او ندارم [۶۸۱].
دلایل نادرست بودن این ماجرا:
۱- از نظر سند، فاقد اعتبار است و نباید براساس چنین روایت ضعیفی، به ساحت صحابی بزرگواری که عمرش در راه دفاع از پیامبر اکرم جو دعوت ایشان صرف شده است، خدشه وارد کرد.
۲- اگر حسان تا این حد ترسو و بزدل میبود، میبایست دشمنانش که او همواره آنها را با اشعارش هجو مینمود به ویژه سران کفر که او آنها را در اشعارش، بد و ناسزا میگفت و پیامبر اکرم جنیز او را تأیید مینمود، در مذمّت او اشعاری میسرودند و ترسو بودنش را یادآور میشدند [۶۸۲].
[۶۸۱] صحیح السیرة النبویة، ص ۳۶۵. [۶۸۲] غزوة الاحزاب، ابوفارس.
مسلمانان، اولین بیمارستان نظامی را در غزوۀ احزاب تأسیس نمودند. چنانکه آن حضرت جخیمهای جهت مداوای مجروحان در صحن مسجد النبی نصب نمودند و بعد از اینکه معرکه آغاز گردید، زنی به نام رفیدۀ اسلمی انصاری را رئیس آن بیمارستان تعیین کردند. بنابراین، ایشان اولین پزشک نظامی در اسلام محسوب میشوند [۶۸۳].
در سیرۀ ابن هشام آمده است که سعد بن معاذ را در خیمۀ زنی به نام رفیدۀ اسلمی، در مسجد پیامبر اکرم جبستری کردند. این زن، به مداوای مجروحان بیسرپرست میپرداخت و پیامبر اکرم جبه بستگان سعد، فرمود: «او را در خیمۀ رفیدۀ نگهداری کنید تا من از نزدیک احوال او را جویا شوم» [۶۸۴].
[۶۸۳] المسشتفیات الاسلامیة، دکتر عبدالله سعید، ص ۴۳. [۶۸۴] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۲۶۳.
بنی قریظه، ابولبابه را که همپیمان آنها بود، طلبیدند و از او در مورد اینکه یا به حکم خدا و رسولش جگردن نهند و تسلیم بشوند، نظرخواهی کردند. ابولبابه (که میدانست پیامبر اکرم جآنها را به قتل خواهد رساند) با اشارۀ دست به گردنش، آنها را متوجه ساخت که کشته خواهند شد. اما بلافاصله پشیمان شد و به مسجد پیامبر اکرم جپناه آورد و خود را به امید پذیرش توبه، به یکی از ستونهایش بست.
او شش روز در همان وضعیت در مسجد سپری نمود و فقط هنگام نماز، همسرش میآمد و او را باز میکرد، سپس دوباره نزد همان ستون میرفت و خود را میبست [۶۸۵]. و تعهد کرده بود تا توبهاش پذیرفته نگردد، خود را باز نکند.
امسلمه لمیگوید: در سحرگاه متوجه خندۀ پیامبر اکرم جشدم. سؤال کردم، چرا میخندید؟ فرمود: توبۀ ابولبابه پذیرفته شد. گفتم: آیا به ایشان مژده بدهم؟ فرمود: اگر میخواهی، به او مژده بده. امسلمه میگوید: هنوز حکم حجاب نازل نشده بود. من از دروازۀ حجرۀ خود صدا زدم و گفتم: ابولبابه! مژدهات باد، خداوند توبهات را پذیرفت. امسلمه میگوید: مردم به سوی او هجوم بردند تا بازش کنند، اما او نپذیرفت و گفت: باید پیامبر اکرم جمرا با دستان خود باز بکند. آن گاه که پیامبر اکرم جبرای نماز صبح آمد، او را باز کرد [۶۸۶]. و این بعد از اعتراف به گناه و توبۀ نصوحی بود که ابولبابه کرد و خدا توبه او را پذیرفت. آنچه از این داستان استنباط میگردد و میبایست به آن توجه گردد اینکه ابولبابه بعد از آنکه بر اثر یک لغزش، راز جنگ خطرناکی را فاش ساخت، با اینکه پیامبر اکرم جو مسلمانان از آنچه او گفته بود اطلاعی نداشتند و یهودیان هم کسی را ازاین راز مطلع نساختند و ابولبابه نیز میتوانست آن را کتمان نماید، ولی این کار را نکرد؛ زیرا میدانست که خداوند ناظر عمل او بوده است و حقی را یادآور گردید که پیامبر اکرم جبر عهدۀ او داشت افتاد بنابراین، شدیداً ترسید و به گناه خود اعتراف نمود و بدون اینکه منتظر بماند، بلافاصله خود را مجازات نمود. این عملکرد ابولبابه، مصداق این فرمودۀ خداوند است که میفرماید:
﴿إِنَّمَا ٱلتَّوۡبَةُ عَلَى ٱللَّهِ لِلَّذِينَ يَعۡمَلُونَ ٱلسُّوٓءَ بِجَهَٰلَةٖ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِن قَرِيبٖ فَأُوْلَٰٓئِكَ يَتُوبُ ٱللَّهُ عَلَيۡهِمۡۗ وَكَانَ ٱللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمٗا١٧﴾[النساء: ۱۷].
«بیگمان خدا تنها توبه کسانی را میپذیرد که از روی نادانی به کار زشت دست مییازد و سپس هر چه زودتر بر میگردند. خداوند توبه و برگشت آنها را میپذیرد و خداوند آگاه و حکیم است».
عملکرد ابولبابه حاوی این امر است که شایسته است هر فردی به گناهان خویش رسیدگی نماید و انجام چنین امری فقط از انسان مؤمنی که ایمان، عمیقاً در وجودش ریشه دوانیده باشد، ممکن است؛ چرا که ایمان مانع گناه و فساد میگردد.
پیامبر اکرم جو یارانش از پذیرفته شدن توبۀ ابولبابه، بسیار خوشحال گردیدند به گونهای که هر یک از آنها میخواست این مژده را به او برساند ودرنهایت بااجازه رسول الله او را امسلمه از این مژده با خبرساخت
خداوند در مورد ابولبابه، آیهای نازل کرد و فرمود:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَخُونُواْ ٱللَّهَ وَٱلرَّسُولَ وَتَخُونُوٓاْ أَمَٰنَٰتِكُمۡ وَأَنتُمۡ تَعۡلَمُونَ٢٧﴾[الأنفال: ۲۷].
«ای مؤمنان! به خدا و پیغمبرش و همچنین به امانتهای خود خیانت مکنید؛ در حالی که شما میدانید».
در مورد توبۀ ابولبابه، این آیه نازل گردید:
﴿وَءَاخَرُونَ ٱعۡتَرَفُواْ بِذُنُوبِهِمۡ خَلَطُواْ عَمَلٗا صَٰلِحٗا وَءَاخَرَ سَيِّئًا عَسَى ٱللَّهُ أَن يَتُوبَ عَلَيۡهِمۡۚ إِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٞ رَّحِيمٌ١٠٢﴾[التوبة: ۱۰۲].
«و گروهی دیگر به گناهان خود اعتراف نمودند. آنها عمل نیک را با عمل بد در آمیختند. امید است که خدا توبه آنان را بپذیرد، همانا خدا بخشنده مهربان است» [۶۸۷].
[۶۸۵] المستفاد من قصص القرآن، ج ۲، ص ۲۸۶. [۶۸۶] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۲۶۳. [۶۸۷] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۲۶۲.
فضایل و بزرگواری سعد بن معاذ سمواضع مختلف این غزوه، آشکار گردید که این امر بر فضیلت ایشان نزد خدا و رسولش جدلالت مینماید. برخی از این موارد عبارتاند از:
ـ پذیرفتن دعای سعد هنگامی که از خدا چنین خواست: «بارالها! تو میدانی که پسندیدهترین عمل نزد من آنست که با ملتی بجنگم که پیامبرت جرا تکذیب کرده و از شهرش بیرون کردند. اگر باز هم قرار است با آنان بجنگیم، پس مرا زنده نگهدار و ... » چنانکه دعایش پذیرفته شد و زخمش بهبود یافت [۶۸۸]تا اینکه غزوۀ بنی قریظه حکم قرار داد. او نیز بدون اینکه در راه خدا به ملامت ملامت کنندهای توجه بنماید، در مورد آنان، حکمیت نمود که این از ایمان عمیق وی سرچشمه میگرفت [۶۸۹].
ـ هنگامی که سعد برای تعیین سرنوشت بنی قریظه آورده شد، پیامبر اکرم جبه انصار فرمود: بهسوی سردار خود برخیزید [۶۹۰]. و بدین صورت از حماسه آفرینیها و شجاعتهای سعد تقدیر به عمل آورد و او را سید نامید و دستور داد: به احترام او برخیزند [۶۹۱].
بعد از آنکه در مورد بنی قریظه حکم خدا به اجرا در آمد، سعد دست به دعا برداشت و گفت: بارالها! گویا جنگ ما با آنان (قریش) به پایان رسیده است، اگر این گونه است؛ پس همین زخم را باعث مرگم قرار ده [۶۹۲]؛ چنانکه دعایش پذیرفته شد و زخمش باز شد و خونریزی کرد و در همان شب، وفات یافت [۶۹۳]. رحمت حق نثار سعد بن معاذ باد.
محتوای دعای سعد حامل این امر است که این بزرگ مرد تاریخ در زندگی دارای رسالت است و احساس وظیفه مینماید بنابراین، نه تنها خواهان شهادت است؛ بلکه دوست دارد تا آخرین لحظۀ زندگی خویش پیگیر جهاد و مبارزه باشد و خود را مسئول یاری رساندن به اسلام و دعوت اسلامی میداند [۶۹۴].
به همین خداوند تمامی سوگندهای وی را بر آورده میسازد. او هم در آسمان و هم در زمین از منزلت خاصی برخوردار است و خدا میخواست سرنوشت بنی قریظه را بدست سعد سبن معاذ رقم زند.
سعد سبه زندگی دنیا چشم ندوخته بود و اگر او زنده است به خاطر جهاد و مبارزه و یاری پیامبر اکرم جزنده است و اینک که جهاد با دشمنان اصلی پیامبر اکرمجیعنی قریش و بنیقریظه پایان یافته است، علاقهای به زنده ماندن و آرزویی بهتر از شهادت در راه خدا ندارد؛ چنانکه پس از متحقق شدن مهمترین آرزوی سعد سکه قتل یهود بنیقریظه بود، آخرین و محبوبترین آرزوی ایشان که شهادت در راه خدا بود، با باز شدن زخمش، نیز تحقق پذیرفت [۶۹۵]. بعد از شهادت، بستگانش او را به خانهاش منتقل کردند. پیامبر اکرم جو یارانش با عجله خود را به آنجا رسانیدند و آن حضرت جفرمود: شاید فرشتگان بر ما سبقت گیرند و او را مانند حنظله غسل بدهند.
پیامبر اکرم جوقتی به آنجا رسید، مردم را مشغول غسل دادن جنازه وی دید و مادرش نیز گریه میکرد و میگفت:
ویل امسعد سعداً
حزامه وجداً
میکند و میگوید: تأسف مادر سعد سبرای فرزندش این است که از جدیت و هوشیاری او محروم گردید. پیامبر اکرم جفرمود: نوحه خوانان دروغ میگویند به جز مادر سعد س.
آن گاه جنازه او را در بقیع تشییع نمودند. اصحاب و یاران پیامبر اکرم جگفتند: ما جنازهای سبکتر از جنازۀ سعد سندیدهایم. پیامبر اکرم جفرمود: فرشتگان خدا او را حمل میکنند [۶۹۶].
در سنن نسائی به نقل از ابن عمرسآمده است که پیامبر اکرم جفرمود: این بندۀ صالح (سعدس) که عرش خدا به خاطر او بلرزه در آمد و دروازههای آسمان گشوده شدند و در جنازهاش هفتاد هزار فرشته که قبل از آن بر زمین نیامدهاند، شرکت نمودند، در قبر فشار داده شد، سپس رها گردید [۶۹۷].
پیامبر اکرم جنیز در آخرین لحظاتی که سعد سجانش را به جان آفرین تسلیم مینمود، بر بالین او حاضر شد و فرمود: خدا به تو بهترین سردار قومت پاداش نیکو بدهد. تو به آنچه وعده داده بودی عمل کردی، اکنون خدا نیز به آنچه وعده داده است، باید عمل نماید [۶۹۸].
پیامبر اکرم جهمواره از سعد سبه نیکی یاد میکرد و او را در حضور یارانش میستود تا دیگران با جوانمردیهای سعد سآشنا شوند و او را الگوی خود قرار دهند [۶۹۹]؛ چنانکه پیامبر اکرم جفرمود: عرش الهی با مرگ سعد سبه لرزه در آمد [۷۰۰].
در روایتی، براء بن عازب سمیگوید: به پیامبر اکرم جردایی ابریشمین هدیه داده شد. صحابه شآن را با دست لمس میکردند و از لطافتش شگفت زده شدند. پیامبر اکرم جفرمود: شما از لطافت این شگفت زده شدهاید؟ شالهای بهشتی سعد سبه مراتب از این، لطیفتر و نرمتر است [۷۰۱].
سعدسبا این تمام اوصاف و محاسن و فداکاری در راه دین خدا، باز هم از فشار قبر در امان نماند؛ چنانکه هنگامی که جنازۀ او را به قبرستان بردند، چهار نفر به نامهای: حارث بن اوس، اسید بن حضیر، ابونائله و سلمه بن سلامه شداخل قبر رفتند و پیامبر اکرم جدر کنار قبر ایستاده بود. بعد از اینکه جنازه را در قبر گذاشتند، چهرۀ پیامبر اکرم جدگرگون شد، آن گاه سه بار تسبیح گفت و صحابه شنیز با ایشان تسبیح گفتند، به گونهای که صدای آنان در بقیع پیچید. سپس سه بار تکبیر گفتند. و هنگامی که فلسفۀ این عمل از ایشان پرسیده شد، فرمود: قبر بر او فشار آورد و اگر کسی از فشار قبر نجات مییافت، سعد سباید نجات مییافت و افزود که بعداً خداوند آن فشار را از ایشان بر طرف ساخت [۷۰۲].
آری، سعد بن معاذ سسردار جوان و رشیدی بود که قومش را به اسلام فراخواند و آنان نیز اسلام را پذیرفتند.
و در سی و هفت سالگی جام شهادت را نوشید. او مردی بینظیر و بیمانند بود؛ زیرا رشادتها و موضعگیریهای بزرگ مردانهای که او از خود نشان داد، معمولاً بعد از چهل سالگی بروز مینمایند، چنانکه قرآن نیز به این موضوع اشاره نموده و فرموده است:.﴿حَتَّىٰٓ إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُۥ وَبَلَغَ أَرۡبَعِينَ سَنَةٗ﴾[الأحقاف: ۱۵].
پس بیجهت نیست که این سردار جوان این گونه مورد توجه خدا و پیامبرش جقرار گرفته است که عرش الهی با مرگش به تکان میآید [۷۰۳].
سعد سمردی بلند قامت سفید پوست، خوش چهره و دارای چشمان و محاسن زیبایی بود [۷۰۴]. رحمت خدا نثار سعد بن معاذ سباد [۷۰۵].
[۶۸۸] فقه السیرة، بوطی، ص ۲۲۸. [۶۸۹] تاریخ الاسلامی، حمیدی، ج ۶، ص ۱۷۰. [۶۹۰] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۲۶۳. [۶۹۱] صور و عبرمن الجهاد النبوی فی المدینه، ص ۲۶۵ از آنجا که پیامبر اکرم جاز برخاستن پیش مردم برای ادای احترام، منع کرده است، دراینجا امر به خاستن احتمالاً برای پیاده کردن سعد از مرکبش بوده است به خاطراینکهایشان زخمیبودند؛ چنانکه کلمه «الی» حاوی همین مبنی است و اگر نه باید میفرمود : «لسیدکم» و یااینکهاین مسئله، قبل از نهی از برخاستن بوده است. و الله اعلم (مترجم). [۶۹۲] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۲۷۵. [۶۹۳] فقه السیرة، بوطی، ص ۲۲۸. [۶۹۴] التربیة القیادیة، ج ۳، ص ۷۰. [۶۹۵] همان، ص ۷۴. [۶۹۶] سیر اعلام النبلاء، ج ۱، ص ۲۸۷. [۶۹۷] همان، ص ۲۹۵ – نسائی، ج ۴، ص ۱۰۰. [۶۹۸] همان، ص ۲۸۸. [۶۹۹] التاریخ الاسلامی، حمیدی، ج ۶، ص ۱۷۱. [۷۰۰] مسلم، فضائل الصحابة، ص ۱۹۱۵، شماره ۲۴۶۶. [۷۰۱] مسلم، فضائل الصحابة، ص ۱۹۱۶، شماره ۲۴۶۸. [۷۰۲] التربیة القیادیة، ج ۴، ص ۷۷ به نقل از مسند امام احمد، ج ۶ ص ۱۴۱. [۷۰۳] القیادة الربانیة، ج ۴، ص ۷۸. [۷۰۴] سیر أعلام النبلاء، ج ۱، ص ۲۹۰. [۷۰۵] مصنف عبدالرزاق، ج ۵، ص ۳۷۱، شمارۀ ۹۷۳۷.
عبدالرزاق در مصنف خود با سند متصل از سعید بن مسیب برخی از جریان غزوۀ احزاب و بنیقریظه را ذکر نموده است که در بخشی از آن میگوید: بعد از اینکه خداوند، انسجام لشکر احزاب را متلاشی ساخت، حیبن أخطب نیز پا به فرار گذاشت تا اینکه به منطقهای به نام «روحاء» رسید. در این منطقه به یاد عهد و پیمانش با بنیقریظه افتاد و برگشت و به آنها پیوست و همراه با بنیقریظه در حالی که دستانش بسته بود، احضار گردید. حی به پیامبر اکرم جگفت: به خدا سوگند! من خودم را به خاطر دشمنی با شما سرزنش نمیکنم ولی میدانم کسی را که خدا وسایل خواری او را فراهم آورد. خوار میشود. آن گاه پیامبر اکرم جدستور داد گردنش را بزنند [۷۰۶].
همچنین گفتهاند که او قبل از اجرای حکم اعدام، رو به مردم کرد و گفت: ای مردم! در تقدیر بنی اسرائیل، حوادث خونینی نوشته شده است و خواست خدا همین است و اشکالی ندارد. آن گاه به زمین نشست و گردنش زده شد [۷۰۷].
قتل حی بن أخطب، درسها و فوائد
الف - توطئۀ نافرجام
حی بن أخطب کسی بود که قریش و سایر قبایل عربی و یهودی را برای جنگی تمام عیار با پیامبر اکرم جبرانگیخت و یهودیان بنی قریظه را نیز به عهدشکنی با پیامبر اکرم جمتقاعد ساخت، اما این توطئهها و نقشهها، برای او نتیجهای معکوس در برداشت و با ذلت و خواری به مرگ او انجامید.
خداوند، ستمکاران را مهلت میدهد، اما از آنان غافل نیست بنابراین مؤاخذه آنان بسیار سخت و دردآور خواهد بود؛ چنانکه خداوند میفرماید:
﴿وَكَذَٰلِكَ أَخۡذُ رَبِّكَ إِذَآ أَخَذَ ٱلۡقُرَىٰ وَهِيَ ظَٰلِمَةٌۚ إِنَّ أَخۡذَهُۥٓ أَلِيمٞ شَدِيدٌ١٠٢﴾[هود: ۱۰۲].
«عقاب پروردگار تو این چنین است. هرگاه که شهرها و آبادیهائی را مؤاخذه نماید که ستمکار باشند، به راستی عقاب خدا دردناک و سخت است».
ب - جهالت و تعصب در مواقع سختی
خطا و باطل است، اما غرورش او را وادار ساخت که به گناه و باطل خود فخر نماید و خود را در معرض هلاک قرار دهد. و به قتلگاه بیاید تا او را به هلاکت برسانند و این امر نشأت گرفته از این موضوع بود که او تابع خواهشات نفسانی و امیال غریزی خویش بود نه تابع پروردگار. خداوند میفرماید:
﴿أَفَرَءَيۡتَ مَنِ ٱتَّخَذَ إِلَٰهَهُۥ هَوَىٰهُ وَأَضَلَّهُ ٱللَّهُ عَلَىٰ عِلۡمٖ وَخَتَمَ عَلَىٰ سَمۡعِهِۦ وَقَلۡبِهِۦ وَجَعَلَ عَلَىٰ بَصَرِهِۦ غِشَٰوَةٗ فَمَن يَهۡدِيهِ مِنۢ بَعۡدِ ٱللَّهِۚ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ٢٣﴾[الجاثیة: ۲۳].
«هیچ دیدهای کسی را که هوی و هوس خود را به خدایی خود گرفته است و با وجود آگاهی، خدا او را گمراه ساخته است و بر گوش و دل او مهر گذاشته است و بر چشمش پردهای انداخته است؟ پس چه کسی جز خدا میتواند او را راهنمائی کند؟ آیا پند نمیگیرید و بیدار نمیشوید».
ج - کسی را که خدا خوار کند، خوار میشود
خداوند، کسی را که خوار نماید، هیچ کس یافت نمیشود که او را یادی کند و عذاب خدا را از او بر طرف سازد؛ چنانکه خدای سبحان میفرماید:
﴿إِن يَنصُرۡكُمُ ٱللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَكُمۡۖ وَإِن يَخۡذُلۡكُمۡ فَمَن ذَا ٱلَّذِي يَنصُرُكُم مِّنۢ بَعۡدِهِۦۗ وَعَلَى ٱللَّهِ فَلۡيَتَوَكَّلِ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ١٦٠﴾[آل عمران: ۱۶۰].
«اگر خداوند شما را یاری کند، هیچ کس بر شما چیره نخواهد شد و اگر خوارتان گردانید، کیست که پس از او شما را یاری دهد؟ و مومنان باید تنها بر خدا توکل کنند و بس».
سرچشمه اصلی عداوت و دشمنی حی با پیامبر اکرم جاز کینۀ درونی او نشأت میگرفت بنابراین، حی در آخرین لحظات زندگی خود به صراحت گفت که خداوند هیچ گاه او را یاری نداده است؛ زیرا او تابع پروردگار خویش نبود؛ بلکه همواره از امیال و هوسهای شیطانی تبعیت مینمود و به درگیری و مبارزه با مومنان برخاسته بود بنابراین، خداوند او را خوار و ذلیل گردانید و کسی را که خدا خوار و ذلیل بکند، هیچ قدرتی در زمین و آسمان پیدا نمیشود که از او دفاع نماید؛ چون فقط خواست و ارادۀ خدا نافذ میشود نه خواست و ارادۀ دیگران؛ چنانکه خداوند میفرماید [۷۰۸]:
﴿وَإِن يَمۡسَسۡكَ ٱللَّهُ بِضُرّٖ فَلَا كَاشِفَ لَهُۥٓ إِلَّا هُوَۖ وَإِن يَمۡسَسۡكَ بِخَيۡرٖ فَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرٞ١٧﴾[الأنعام: ۱۷].
«اگر خداوند زیانی به تو برساند، هیچ کس جز او نمیتواند آن را بر طرف سازد و اگر خیری به تو برساند، هیچ کس نمیتواند از آن جلوگیری کند؛ چرا که او بر هر چیزی توانا است».
[۷۰۶] مصنف عبدالرزاق، ج ۵، ص ۳۷۱، شمارۀ ۹۷۳۷. [۷۰۷] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۲۶۵. [۷۰۸] الصراع مع الیهود، ج ۲، ص ۱۱۳-۱۱۴.
بعد از به هلاکت رساندن حیبن اخطب، سر کردۀ بنی قریظه، کعببن اسد، به قتلگاه آورده شد. و قبل از اینکه او را به هلاکت برسانند، سخنان زیر، میان او و پیامبر اکرم جرد و بدل گردید.
پیامبر اکرم جفرمود: تو کعب بن اسد هستی؟.
گفت: بلی، ای ابوالقاسم!.
پیامبر اکرم جفرمود: آیا سخنان ابن خراش را از یاد بردهاید که مرا تأیید میکرده و شما را به پیروی از من دعوت میکرده است و گفته بود که اگر او را دیدید، سلام مرا به او برسانید؟
کعب گفت: سوگند به تورات که چنین است که او گفته بود و اگر طعنۀ یهود نبود که میگویند: کعب از شمشیر ترسید، من به تو ایمان میآوردم، ولی این کار را نمیکنم و همچنان بر دین یهود میمانم.
آن گاه پیامبر اکرم جدستور داد تا گردنش را بزنند [۷۰۹].
سیره نویسان بر این عقیدهاند که یهودیان بنی قریظه، دسته دسته به قتلگاه آورده میشدند. آنهایی که باقی میماندند از سرکردۀ خود، کعب بن اسد، میپرسیدند چه برخوردی با ما خواهند کرد؟ کعب در پاسخ گفت: هیچ گاه شما از عقل و خرد خود استفاده نکردید، مگر نمیبینید که همچنان شما را به بیرون میطلبند و کسانی که بیرون میروند، بر نمیگردند؟ به خدا سوگند! شما را خواهند کشت [۷۱۰].
کعب با وجود این که به حقانیت دین اسلام پیبرده بود، امّا به خاطر ترس از طعنۀ یهودیان اسلام را نپذیرفت بنابراین، از این موضوع میتوان به میزان تعصب وی نسبت به دین باطلش (یهودیت) و به جهالت و حماقت او پی برد و آخر الامر اینکه کعب به خاطر ریا و حب تعریف و تمجید، کفر را بر ایمان، مرگ را بر زندگی و آتش دوزخ را بر بهشت ترجیح داد [۷۱۱].
[۷۰۹] الیهود فی السنة المطهرة، ج ۱، ص ۳۶۸. [۷۱۰] همان [۷۱۱] الصراع مع الیهود، ج ۲، ص ۱۱۵.
ثابت بن قیس بن شماسسنزد پیامبر اکرم جآمد و گفت: زبیر بن باطای یهودی در جنگ بعاث با من همکاری داشته است، میخواهم احسان او را جبران نمایم، بنابراین، او را به من ببخشید. پیامبر اکرم جفرمود: او را به تو بخشیدم.
ثابت سمیگوید: من نزد زبیر رفتم و گفتم: ای ابا عبدالرحمن! مرا میشناسی؟ گفت: مگر مرد، برادرش را فراموش میکند؟ گفتم: میخواهم به خاطر کمکی که در جنگ بعاث به من نمودی، احسان تو را جبران کنم. گفت: پس این کار را بکن؛ زیرا انسان بزرگوار، احسان را جبران مینماید. گفتم: پیامبر اکرم جتو را به من بخشیده است. آن گاه ثابت ساو را از اسارت آزاد کرد.
زبیر گفت: شما زن و بچههایم را اسیر کردهاید و کسی نیست که از من نگهداری کند، همچنین باغ مرا تصرف نموده اید، ثابت سنزد پیامبر اکرم جرفت و زن و بچههای زبیر را آزاد نمود و نزد او آورد و گفت: اکنون مسلمان شو تا سالم بمانی. زبیر گفت: با دیگر بستگان من چه کار کردید [۷۱۲]؟ ثابت سگفت: آنها کشته شدند و شاید خداوند تو را به خاطر کار خیری باقی گذاشته است. زبیر گفت: ای ثابت ستو را به خدا و به خاطر همان کمکی که در جنگ بعاث، به تو کردم، مرا به آنها ملحق سازید؛ زیرا زنده ماندن بعد از آنان لطفی ندارد. ثابت سمیگوید: نزد پیامبر اکرم جرفتم و جریان را گفتم. پیامبر اکرم جدستور قتل او را صادر نمود [۷۱۳].
[۷۱۲] الیهودی فی السنة المطهرة ج ۱، ص ۳۷۲. [۷۱۳] همان، ص ۳۷۳.
اممنذر، سلمی خواهر سلیط بن قیس و خالۀ پیامبر اکرم جبود. ایشان از جمله کسانی هستند که رو به هر دو قبله نماز خواندهاند.
فردی از یهودیان بنی قریظه به نام رفاعه بن سمؤال قرظی به او پناهنده شد.
سلمی نزد پیامبر اکرم جآمد و گفت: پدر و مادرم فدایت باد، رفاعه را به من ببخش. او میگوید: از این پس نماز میخوانم و گوشت شتر میخورم. پیامبر اکرم جپناهندگی او را پذیرفت و رفاعه را آزاد نمود [۷۱۴].
این جریان بیانگر این مطلب است که زن در اسلام از جایگاهی مهم برخوردار است و اسلام به رأی و دیدگاه او احترام قائل است و پناه دادن وی معتبر است؛ پس زن در دین اسلام دارای ارزش است و با او در کارهای خیر همکاری میشود [۷۱۵].
[۷۱۴] همان. [۷۱۵] الصراع مع الیهود، ج ۲، ص ۱۱۶.
صحابه شدر مورد سخن پیامبر اکرم جکه فرمود: «نماز عصر را قبل از رسیدن به محلۀ بنیقریظه نخوانید» [۷۱۶]. دچار اختلاف شدند. بعضی از این سخن، چنین فهمیدند که هدف آن حضرت جشتاب و عجله برای رسیدن به مقصد قتل از غروب آفتاب است. از اینرو، این دسته نماز عصر را در مسیر راه و در وقتش خواندند. و گروهی از آنان به خاطر رعایت ظاهر حدیث، از خواندن نماز، قبل از رسیدن به بنی قریظه خودداری نمودند. وقتی پیامبر اکرم جاز ماجرا مطلع گردید، هیچ کدام از آنها را سرزنش ننمود. این عملکرد پیامبر اکرم جدلالت بر اصلی از اصول شریعت بزرگ دارد و آن عبارت است از: جواز اختلاف در برداشت و مسائل فرعی و معذور و مأجور دانستن هر کدام از دو طرف متخاصم؛ همان طور که این قضیه بیانگر مشروعیت اجتهاد در استنباط احکام شرعی نیز میباشد؛ پس اختلاف در مسائل فرعی، امری است که از آن راه گریزی وجود ندارد [۷۱۷]. (البته این بدان معنی نیست که به اختلاف راضی باشیم و مسائل را در میزان کتاب خدا و سنت پیامبر جبررسی و موازنه ننمائیم) [۷۱۸].
خلاصه اینکه بعضی از صحابه شنهی پیامبر اکرم جرا حمل بر حقیقت نمودند و به فوت شدن نماز عصر توجهی نکردند و این نهی خاص را بر نهی عام ممنوعیت تأخیر نماز مقدم شمردند [۷۱۹].
حافظ ابن حجر بعد از بیان این فرموده پیامبر اکرم جکه میفرماید: «هرگاه مجتهدی اجتهاد نمود و اجتهادش درست بود، برای او دو اجر در نظر گرفته میشود و اگر اجتهاد او خطا بود برای او یک اجر در نظر گرفته میشود» مینویسد:
دلایل رأی هر مجتهد مطلقاً صواب است؛ چرا که فقط در اینجا سرزنش ننمودن کسی که در مسئلهای تلاش خود را نموده و اجتهادی کرده است، ذکر شده است و از آن چنین استدلال میشود که چنین فردی گنهکار شمرده نمیشود؛ زیرا خلاصۀ این ماجرا از این قرار بود که برخی از صحابه شنص شرعی را حمل بر حقیقت کردند و به فوت شدن نماز توجه ننمودند، اما گروهی از آنان نهی منصوص را حمل بر غیر حقیقت نمودند و گمان کردند که کنایه از شتاب کردن برای رسیدن به بنی قریظه است. بنابراین، جمهور امت از این حدیث استدلال به مجتهد کردهاند؛ چرا که پیامبر اکرم جهیچ یک از این دو گروه را سرزنش ننمود و اگر مرتکب گناهی میگردیدند، پیامبر اکرم جآنان را از این گناه باز میداشت [۷۲۰].
[۷۱۶] البخاری، کتاب المغازی، ج ۵، ص ۶۰، شماره ۴۱۱۹. [۷۱۷] فقه السیرة، بوطی، ص ۲۲۶. [۷۱۸] مترجم. [۷۱۹] المستفاد من قصص القرآن ج ۲، ص ۲۸۶. [۷۲۰] اختصارمن فتح الباری ج ۷ ص ۴۷۳.
۱- یاران پیامبر اکرم جبه جمعآوری اموال به دست آمده از بنی قریظه پرداختند این اموال عبارت بود از: حدود هزار و پانصد شمشیر، دو هزار نیزه، سیصد زره، هزار و پانصد کمان و تعداد زیادی گوسفند و شتر و اسباب خانه و ظروف بیشماری. اموال منقوله مانند: سلاح و وسایل و غیره درمیان مجاهدان تقسیم گردید. یک پنجم غنایم حق خدا و رسولش جبود و بقیه درمیان آنان بدین صورت توزیع شد که به اسب سوار سه سهم و به بقیه یک سهم داده شد.
مقدار زیادی شراب نیز از بنی قریظه بدست آمد که مسلمانان آنها را بیرون ریختند و کسی از آنها استفاده ننمود و سهم کسانی که در این غزوه شهید شده بودند به وارثان آنها تعلق گرفت و برخی از زنانی که در غزوه به نوعی شرکت داشتند همانند حفیه امعماره، امسلیط، امعلاء سیمرا و ... نیز، به گونهای از غنایم برخوردار گردیدند [۷۲۱].
زمینهای به جا مانده از بنی قریظه فقط به مهاجران اختصاص داده شد که زمینهای انصار را که تا کنون در دست آنها بوده است و از محصولات آن استفاده مینمودند، به صاحبشان برگردانند [۷۲۲].
خداوند در این مورد میفرماید:
﴿وَأَوۡرَثَكُمۡ أَرۡضَهُمۡ وَدِيَٰرَهُمۡ وَأَمۡوَٰلَهُمۡ وَأَرۡضٗا لَّمۡ تَطَُٔوهَاۚ وَكَانَ ٱللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرٗا٢٧﴾[الأحزاب: ۲۷].
«و زمینها و دیار و اموال آنها را به شما داد و زمین را که هنوز پا در آن نگذاشتهاید و خدا بر هر چیزی قادر است».
استاد دروزه در مورد ﴿أَرۡضٗا لَّمۡ تَطَُٔوهَا﴾میگوید: مفسران گفتهاند: این آیه به فتح خیبر مژده میداد و مسلمانان را به زمینهای دیگری که در تصرف آنان خواهد آمد، نوید میداد اما معنای اصلی آیه این است که مراد، آن بخش از زمینهای بنی قریظه است که مقداری از خانههای آنان فاصله داشت و مسلمانان تا آنجا نرسیدند و بدون جنگ و محاصره، آنها را بدست آوردند [۷۲۳].
همچنین پیامبر اکرم جبرخی از زنان و کودکان یهودیان را که جزو خُمس متعلق به ایشان بودند، به سعد بن عباده سدادند تا آنها را به شام ببرد و بفروشد و با پول بدست آمده از قیمت آنان، سلاح و شمشیر بخرد تا در جنگ علیه دشمنانشان از آنها استفاده نمایند؛ همچنین سعد بن زید را با تعدادی اسیر به نجد فرستاد تا با فروختن آنها، اسلحه فراهم کند [۷۲۴].
مسلمان شدن ریحانه.
ریحانه دختر عمروبن خنافه یکی اززنانی بود که در غزوه بنیقریظه به اسارت در آمد. پیامبر اکرم جخواست بعد از اینکه او مسلمان شود با ایشان ازدواج نماید، اما در ابتدا ریحانه متردد شد و مدتی بر دین خود ماند تا اینکه خداوند شرایط را مهیا نمود و مسلمان گردید. آن گاه پیامبر اکرم جاو را به خانۀ اممنذر فرستاد تا ایام قاعدگی خود را در آنجا سپری نماید. بعد از اتمام این مدت، پیامبر اکرم جنزد او رفت و گفت: اگر دوست داری تو را آزاد میکنم و با تو ازدواج مینمایم یا اینکه باید همچنان به عنوان کنیز نزد من باقی بمانی. ریحانه اظهار داشت که دوست دارد به عنوان کنیز تحت سرپرستی پیامبر اکرم جبماند [۷۲۵].
[۷۲۱] الیهود فی السنة المطهره ج ۱، ص ۳۷۵. [۷۲۲] الصراع الیهود، ج ۲، ص ۹۸. [۷۲۳] سیرة الرسول، عزهدروزه ج ۲، ص ۲۰۲. [۷۲۴] الصراع مع الیهود، ج ۲، ص ۹۸. [۷۲۵] همان، ص ۹۹.
هر یک از شاعران صحابه شبه نوبۀ خود، سرودهای جهادی زیبائی سرودند که در این اشعار موقف مسلمانان را در غزوه، بیان نمودند. که به اختصار آن را ذکر مینماییم.
از جمله کعب بن مالک سچنین سرود:
وسائله تسائل ما لقینا
ولو شهدت رأتنا صابرین
وکان لنا النبی وزیر صدق
به نعلو البریه اجمعینا
نقاتل معشراً ظلموا وعقوا
وکانوا بالعداوه مرصدینا
اگر سؤال کنندهای به آنچه ما با آن روبرو شدیم، دچار میگردید، ما را جزو صبرکنندگان مییافت.
پیامبر اکرم جسرپرست راستین ما بود و به وسیلۀ او ما بر همه مردم دنیا برتری داریم.
ما با جماعتی میجنگیم که ستم و نا فرمانی کردهاند و با دشمنان در کمین ما بودهاند.
و در یکی از اشعارش چنین گفت:
جاءت سخینه کی تغالب ربها
فلیغلبن مغالب الغلاب
«گروه ضعیفی بر پروردگار خود را داشت. پیروز شود کسی که میخواهد خدا را شکست دهد».
ابن هشام میگوید: از عبدالله بن زبیر سروایت است که پیامبر اکرم جبه کعب بن مالک سبعد از سرودن مصراع آخر فرمود: ای کعب! خدا از تو به خاطر این سخنت تشکر نمود [۷۲۶].
[۷۲۶] السیرة النبویة، ابن هشام ج ۳، ص ۲۸۶.
با استمرار اعزام دستههای جنگی و تثبیت حکومت و گسترش سیطرۀ آن در شبه جزیرۀ عربستان، حرکت ساختار تشریعی و اجتماعی امت اسلامی در حال تکامل بود؛ چنانکه نظام فرزند خواندگی از هم پاشیده شد؛ حجاب اسلامی فرض گردید، و وجوب التزام به پیروی خدا و پیامبرش جهمواره تأکید میشد و با عرفهای مخالف شریعت الهی، مبارزه میگردید. از جمله در ازدواج پیامبر اکرم جبا زینب دختر جحش درسها، عبرتها و حکمتهای فراوانی وجود دارد که داستان ازدواج ایشان از این قرار است:
او زینب دختر جحش، خواهر عبدالله بن جحش است.
مادرش، امیمه بن عبدالمطلب، عمۀ؛ پیامبر اکرم جو خواهر حمزه سبود [۷۲۷].
میگویند: نام زینب بره بوده است و پیامبر اکرم جنام زینب را برای او انتخاب نمود [۷۲۸].
زینب از اولین زنان مهاجر و انسانی پرهیزگار، روزهدار، شب زندهدار و بسیار اهل صدقه و بخشش بود؛ چنانکه عایشه میگوید: پیامبر اکرم جفرمود: از همسرانم او که دستش درازتر است قبل از همه به من خواهد پیوست (میمیرد.) همسران پیامبر اکرم جدستهای یکدیگر را مقایسه میکردند تا ببینند دست کدام یک از آنها درازتر است. آن گاه متوجه شدیم که دست زینب به خاطر بذل و بخششی که داشت از همه درازتر بود [۷۲۹].
عایشۀ صدیقه زینب را میستود و میگفت: هیچ زنی را با ایمانتر از زینب ندیدم و یا اینکه در تقوا، صداقت، صله رحم و صدقه دادن بر او پیشی بگیرد [۷۳۰].
[۷۲۷] الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ابن عبدالبر، ج ۱، ص ۳۷۲. [۷۲۸] همان، ج ۴، ص ۱۸۴۹. [۷۲۹] صحیح مسلم باب فضائل الصحابة، ج ۴، ص ۱۹۰۷، شماره ۲۴۵۲. [۷۳۰] همان، ص ۱۸۹۲، شماره ۲۴۴۲.
پیامبر اکرم جبر آن بود تا معیارهای پوشالی و موروثی را از بین ببرد و نظام طبقاتی جاهلی را از هم بپاشد تا مردم دراسلام همچون دندانههای شانه، مساوی بوده و معیار برتری فقط تقوا باشد.
بردگان آزاد شده در جامعۀ جاهلی، جزو انسانهای طبقۀ پائین محسوب میگردیدند. زید سپسر خواندۀ پیامبر اکرم ججزو همین طبقه بود. بنابراین، پیامبر اکرم جخواست، دختر عمۀ خود را که از طبقۀ شریف جامعه محسوب میشد، به عقد زید سدر بیاورد و عملاً امتیازات طبقاتی را نابود سازد بنابراین، این کار را از خانوادۀ خود آغاز نمود؛ چرا که این گونه مسائل در جامعۀ جاهلی بقدری عمیق و ریشه دوانده که کسی غیر از پیامبر اکرم جتا در به پایان بخشیدن به آن نبود.
و شاید یکی از فلسفههای این ازدواج، زمینهسازی برای تشریع این قانون بود که نمیتوان نقش این ازدواج را در حفظ توازن جامعه کمتر از نقش و اهمیت وضع تشریع این قانون دانست [۷۳۱].
پیامبر اکرم جشخصاً نزد زینب بنت جحش رفت و با او در مورد ازدواج با زید سسخن گفت. زینب گفت: من حاضر به ازدواج با او نیستم. پیامبر اکرم جفرمود: خیر، شما با او ازدواج کنید. زینب گفت: در این مورد فکر خواهم کرد. آنگاه آیهای نازل گردید که:
﴿وَمَا كَانَ لِمُؤۡمِنٖ وَلَا مُؤۡمِنَةٍ إِذَا قَضَى ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥٓ أَمۡرًا أَن يَكُونَ لَهُمُ ٱلۡخِيَرَةُ مِنۡ أَمۡرِهِمۡ﴾[الأحزاب: ۳۶].
«هیچ مرد و یا زن مومنی در کاری که خدا و رسولش داوری کرده باشند، اختیاری از خود ندارند».
زینب گفت: ای پیامبر اکرم جتو دوست داری، او همسر من باشد؟ پیامبر اکرمجفرمود: بلی. زینب گفت: پس من نمیخواهم از پیامبر اکرم جنافرمانی کنم بنابراین، او را به عنوان همسر خود میپذیرم [۷۳۲].
بدین صورت زید سکه از او به عنوان زید سفرزند محمد جیاد میشد با زینب ازدواج نمود و به همسرش ده دینار و شصت درهم و چادری و ملحفه و زرهی و مقداری گندم و خرما به عنوان مهریه داد [۷۳۳].
[۷۳۱] قضایا نساء النبی والمومنات، حفصه بنت عثمان الخلیفی، ص ۲۰۵. [۷۳۲] جامع البیان طبری، ج ۲۲، ص ۱۱. [۷۳۳] تفسیر ابن کثیر، ج ۳، ص ۴۸۹.
به اقتضای حکمت الهی، زید سو زینب در زندگی مشترک خود به تفاهم نرسیدند و بعد از گذشت مدتی، زید ستصمیم به طلاق زینب گرفت. زید سدر این مورد با پیامبر اکرم جگفتگو نمود. آن حضرت جبه او اجازۀ طلاق نداد بلکه ایشان را به مدارا و ادامۀ زندگی مسالمتآمیز تشویق مینمود. تا اینکه خداوند به زید ساجازۀ طلاق داد. آن گاه او بعد از یک سال زندگی مشترک، زینب را طلاق داد [۷۳۴].
بنابراین، زید سبعد از یک سال از زندگی مشترک خود با زینب وقتی متوجه این قضیه شد که همسرش علاقهای به ادامۀ زندگی با او ندارد، او نیز که انسانی بزرگوار بود و نمیخواست خواستههای دیگران را قربانی امیال خود بگرداند، از ادامۀ زندگی با زینب خسته شد و اراده نمود تا او را طلاق دهد. برای این منظور به پیامبر اکرم جمراجعه مینمود، اما ایشان میفرمود: «همسرت را نگهدار و از خدا بترس» [۷۳۵].
ابن کثیر میگوید: در این مورد، ابن ابی حاتم و ابن جریر روایاتی را از برخی از بزرگان سلف نقل نمودهاند که چون به صحت نرسیدهاند، از ذکر آنها خوداری میکنیم [۷۳۶].
[۷۳۴] تفسیر ابن کثیر، ج ۳، ص ۴۹۱. [۷۳۵] قضایا نساء النبی والمومنات، ص ۲۰۹. [۷۳۶] تفسیر القرآن العظیم، ج ۳، ص ۴۹۱.
پسر خواندگی از جمله مسائلی بود که درمیان اعراب به قدری ریشه دوانیده بود که از بین بردن آن پیامدهای ناگواری را در بر داشت.
این مسئله هم در مکه و هم در مدینه رواج داشت و مردم پسر خوانده را فرزند حقیقی خود به شمار میآوردند. بنابراین، خداوند میخواست این مسأله برای مردم واضح گردد که اینها فرزندان حقیقی آنها نیستند و این فقط یک ادعا است و واقعیت ندارد؛ چنانکه خداوند فرمود:
﴿مَّا جَعَلَ ٱللَّهُ لِرَجُلٖ مِّن قَلۡبَيۡنِ فِي جَوۡفِهِۦۚ وَمَا جَعَلَ أَزۡوَٰجَكُمُ ٱلَّٰٓـِٔي تُظَٰهِرُونَ مِنۡهُنَّ أُمَّهَٰتِكُمۡۚ وَمَا جَعَلَ أَدۡعِيَآءَكُمۡ أَبۡنَآءَكُمۡۚ ذَٰلِكُمۡ قَوۡلُكُم بِأَفۡوَٰهِكُمۡۖ وَٱللَّهُ يَقُولُ ٱلۡحَقَّ وَهُوَ يَهۡدِي ٱلسَّبِيلَ٤﴾[الأحزاب: ۴].
«خداوند دو دل را در دورن کسی قرار نداده است و هرگز همسرانتان را با اظهار «ظِهار» مادران شما نمیسازد و فرزند خواندگانتان را فرزندان حقیقی شما نمینماید این سختی است که شما به زبان میگویید. خداوند حق میگوید و به راه راست راهنمایی میکند».
سپس خداوند خاطر نشان ساخت که عدل و انصاف و نیکوکاری حکم میکند که این نوع فرزندان را به پدران حقیقی آنان نسبت دهید:
﴿ٱدۡعُوهُمۡ لِأٓبَآئِهِمۡ هُوَ أَقۡسَطُ عِندَ ٱللَّهِۚ فَإِن لَّمۡ تَعۡلَمُوٓاْ ءَابَآءَهُمۡ فَإِخۡوَٰنُكُمۡ فِي ٱلدِّينِ وَمَوَٰلِيكُمۡۚ وَلَيۡسَ عَلَيۡكُمۡ جُنَاحٞ فِيمَآ أَخۡطَأۡتُم بِهِۦ وَلَٰكِن مَّا تَعَمَّدَتۡ قُلُوبُكُمۡۚ وَكَانَ ٱللَّهُ غَفُورٗا رَّحِيمًا٥﴾[الأحزاب: ۵].
«آنها را به نام پدرهایشان بخوانید که این کار نزد خدا منصفانهتر است. اگر پدرانشان را نشناختید، پس برادران دینی و یاران شما هستند و اگر در این مورد دچار اشتباه شدید، گناهی بر شما نیست ولی آنچه را که دلتان میخواهد (گناه است) به هر حال خدا آمرزنده و مهربان بوده و هست».
عبدالله بن عمر سمیگوید: «تا قبل از نزول این آیه ما زید بن حارثه سرا به عنوان زید بن محمد جصدا میکردیم تا اینکه قرآن ما را از این کار نهی کرد» [۷۳۷].
علاوه بر آن قرآن فرمود: اگر شما اسم پدران واقعی آنان را نمیدانید، پس اینها برادران دینی و زیردستان شما هستند و آنها را با این عناوین بخوانید.
بنابراین، پیامبر اکرم جبه زید سمیگفت: «تو برادر و غلام آزاد شدۀ ما هستی» [۷۳۸]یعنی تنها مومنان با یکدیگر برادرند؛ چنانکه خداوند میفرماید:
﴿إِنَّمَا ٱلۡمُؤۡمِنُونَ إِخۡوَةٞ فَأَصۡلِحُواْ بَيۡنَ أَخَوَيۡكُمۡۚ وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَ لَعَلَّكُمۡ تُرۡحَمُونَ١٠﴾[الحجرات: ۱۰].
«فقط مومنان برادران همدیگرند؛ پس میان برادران خود صلح و صفا برقرار کنید و از خدا ترس و پروا داشته باشید، تا به شما رحم شود».
نصوص دیگری نیز نازل گردید که پسر خواندگان را از انتساب خود به غیر پدران حقیقی خود منع میکرد و آن را حرام اعلام مینمود [۷۳۹]؛ چنانکه پیامبر اکرم جفرمود: نفرین خدا و فرشتگان و مردم بر کسی که خود را بهسوی فردی غیر از پدر واقعی خود منتسب بکند. و افزود که از چنین انسانی هیچ نوع عبادتی پذیرفته نمیشود [۷۴۰].
بنابراین، شریعت اسلام برای اثبات نسبت فرزند، هم خوابی با زنی که در عقد انسان و یا کنیز او میباشد، شرط قرار داده است و روابط جنسی زمان جاهلیت را مردود شمرده و فرموده است: فرزند متعلق به کسی است که بر فراش او متولد میشود و پاداش زناکار، سنگسار است [۷۴۱]؛ یعنی، عقد صحیح باعث ایجاد نسب میشود نه زنا و اگر طریق زنا فرزندی متولد شود،زناکار میبایست، سنگسار گردد [۷۴۲].
مسئلۀ پسر خواندگی درمیان اعراب، مسئلهای دیرینه بود که پیامبر اکرم جبه وسیلۀ ازدواج با مطلقۀ زید سیعنی زینب، عملاً آن را نابود کرد [۷۴۳]. بنابراین، فلسفۀ ازدواج پیامبر اکرم جبا زینب لخیلی آشکار و شفاف است چنانکه قرآن میفرماید:
﴿لِكَيۡ لَا يَكُونَ عَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ حَرَجٞ فِيٓ أَزۡوَٰجِ أَدۡعِيَآئِهِمۡ إِذَا قَضَوۡاْ مِنۡهُنَّ وَطَرٗا﴾[الأحزاب: ۳۷].
«تا برای مؤمنان در ازدواج با همسران فرزند خواندگان خود مشکلی نباشد بعد از اینکه آنها با آنان نیاز خود را به پایان بردند (و طلاقشان دادند) فرمان خدا باید انجام شود».
اما شایعۀ کفار و منافقان و پیروان آنها مبنی بر اینکه پیامبر اکرم جبه زینب علاقمند شده بود و هنگامی که زید سمتوجه این موضوع گردید او را طلاق داد، روایتهای دروغینی است که نسبت آنها به پیامبر اکرم جنوعی تعرض به ساحت مقدس نبوت است؛ چنانکه امام ابن العربی، به این نوع روایات جواب داده و گفته است: اینکه میگویند: آن حضرت جبا دیدن زینب او را پسندید ... سخنی مردود است؛ زیرا زینب همیشه در کنار پیامبر اکرم جبود و چون فرضیۀ حجاب نازل نشده بود، آن حضرت جهمواره او را میدید؛ پس چگونه ممکن است زنی که از نزدیکان ایشان است و همیشه در کنار هم زندگی میکنند، یکباره و آن هم بعد از ازدواج، قلب پیامبر اکرم جرا تسخیر نماید؟ علاوه بر آن قلب پاک آن حضرت از این گونه آلایشهای فاسد خیلی بدور بود. بنابراین، امکان چنین امری چگونه ممکن است در حالیکه خداوند به ایشان چنین دستور داده بود:
﴿لَا تَمُدَّنَّ عَيۡنَيۡكَ إِلَىٰ مَا مَتَّعۡنَا بِهِۦٓ أَزۡوَٰجٗا مِّنۡهُمۡ﴾[الحجر: ۸۸].
«و چشمانت را به آنچه از زینتهای دنیا به برخی از آنان دادهایم، مدوز».
زنان، برترین زینت زندگی دنیا هستند که نباید چشم به آنها دوخت. بنابراین چنین امری برای پیامبر اکرم جحتی در مورد زنان مطلقه بعید است؛ پس چگونه ممکن است به زنی که شوهر دارد، با چنین دیدی نگاه کند؟.
و هدف از ﴿تُخۡفِي فِي نَفۡسِكَ مَا ٱللَّهُ مُبۡدِيهِ﴾آن طور که برخی پنداشتهاند، محبت نسبت به زینب نیست و اگر چنین چیزی میبود، خدا آن را آشکار میکرد؛ بلکه هدف آیه، همان امر ازدواج با زینب است که پیامبر اکرم جبرای از بین بردن رسم پسر خواندگی به این امر اقدام نمود [۷۴۴].
[۷۳۷] بخاری کتاب التفسیر باب (ادعوهم لآبائهم) ج ۳، ص ۲۷۶، شماره ۴۷۸۲. [۷۳۸] بخاری باب الصلح، ج ۲، ص ۲۶۷ شماره ۲۶۹۹. [۷۳۹] قضایا نساء النبی والمومنات، ص ۱۸۹. [۷۴۰] بخاری باب فضائل المدینة، ج ۲، ص ۴۱۱، شماره ۳۱۷۲. [۷۴۱] بخاری باب الحدود ج ۴، ص ۲۵۴، شماره ۶۸۱۸. [۷۴۲] علاقة الاباء بالابناء فی الشریعة الاسلامیة، معاد الصانع، ص ۵۲-۵۳. [۷۴۳] معین السیرة، ص ۳۱۱. [۷۴۴] احکام القرآن ابن عربی، ج ۳، ص ۱۵۳۱-۱۵۳۲.
بعد از اینکه زید س، زینب را طلاق داد و عده او تمام گردید، پیامبر اکرم جبه زید سگفت: سنزد زینب برو و از او برای من خواستگاری کن. زید سمیگوید: من نزد زینب رفتم و او را انسانی بزرگ پنداشتم و گفتم: مژدهات باد، زینب! پیامبر اکرم جاز تو خواستگاری نموده است. زینب گفت: من تا از پروردگارم استخاره نکنم، این کار را نخواهم کرد. پس برخاست و به نماز ایستاد. طولی نکشید که آیات قرآن نازل شد و پیامبر اکرم جبه ازدواج با زینب مأموریت یافت. آن گاه پیامبر اکرم جبه خانۀ زینب آمد [۷۴۵]. و به او چهارصد درهم مهریه داد و با او ازدواج نمود. و این ازدواج طبق روایات مشهور، در سال پنجم ه. اتفاق افتاد، اما بیهقی میگوید: این ازدواج بعد از غزوۀ بنیقریظه به وقوع پیوست [۷۴۶].
پیامبر اکرم جدر ولیمۀ این ازدواج، گوسفندی ذبح کرد و یارانش را برای صرف غذا دعوت نمود [۷۴۷].
بدین صورت پیامبر اکرم جبه دستور پروردگارش، با زینب دختر جحش ازدواج نمود. که این ازدواج در برگیرندۀ درسها و فوائد زیادی بود. از جمله این که عبارتند از:
۱- کسی که زینب برای پیامبر اکرم جخواستگاری نمود، همسر سابقشان، زید س بود. ابن حجر میگوید: این شفافترین نکتهای بود که در این جریان اتفاق افتاد. زیرا همسر سابقش شخصاً از او برای پیامبر اکرم جخواستگاری نمود. تا کسی گمان نبرد که وی بدون اینکه راضی باشد، مجبور به طلاق شده است و از طرفی برای پیامبر اکرم جنیز بیرغبتی زید سنسبت به همسر سابقش بیش از پیش آشکار میگردید [۷۴۸].
همچنین فلسفۀ دیگر این قضیه در این نماد پیدا میکند که نباید نفرت و عداوت و طلاق زوجین مانع از خیرخواهی نسبت به یکدیگر باشد؛ بلکه باید اخوت ایمانی همچنان حفظ گردد؛ چنانکه زید سبعد از جدایی و طلاقی که خود زینب باعث آن شده بود، نزد او رفت و او را برای پیامبر اکرم جخواستگاری نمود و گفت: زینب! مژدهات باد.
۲- آیاتی که در این مورد نازل گردید، پیامبر اکرم جرا به این دلیل که زید سرا به ادامۀ زندگی با زینب توصیه و تأکید مینمود، سرزنش کرد؛ زیرا ایشان از طریق وحی الهی اطلاع یافته بود که زید سزینب را طلاق خواهد داد و ایشان با زینب ازدواج خواهند کرد. اما پیامبر اکرم جاز ترس سخن مردم که خواهند گفت: محمد جبا مطلقۀ پسر خود ازدواج کرده است، از ابراز این مسئله خودداری نمود و زید سرا به ادامۀ زندگی و تفاهم با همسرش توصیه مینمود.
انس بن مالکسو همچنین عایشه سمیگویند: اگر پیامبر اکرم جمیتوانست بخشی از قرآن را کتمان نماید، این آیه را کتمان مینمود که میفرماید:
﴿وَإِذۡ تَقُولُ لِلَّذِيٓ أَنۡعَمَ ٱللَّهُ عَلَيۡهِ وَأَنۡعَمۡتَ عَلَيۡهِ أَمۡسِكۡ عَلَيۡكَ زَوۡجَكَ وَٱتَّقِ ٱللَّهَ وَتُخۡفِي فِي نَفۡسِكَ مَا ٱللَّهُ مُبۡدِيهِ وَتَخۡشَى ٱلنَّاسَ وَٱللَّهُ أَحَقُّ أَن تَخۡشَىٰهُ﴾[الأحزاب: ۳۷] [۷۴۹].
«یادآور شو زمانی را که به کسی که خداوند بدو نعمت داده بود و تو نیز بدو لطف کرده بودی، میگفتی: همسرت را نگاهدار و از خدا بترس تو چیزی را در دل پنهان میداشتی که خداوند آن را آشکار میسازد و از مردم میترسیدی؛ در حالی که خداوند سزاوارتر است که از او بترسی».
شیخ عبدالرحمن سعدی در تفسیر این آیه: ﴿وَإِذۡ تَقُولُ لِلَّذِيٓ أَنۡعَمَ ٱللَّهُ عَلَيۡهِ﴾میگوید: یعنی کسی که خدا، نعمت اسلام را به او ارزانی داشته است و تو نیز با آزاد کردن و تعلیم و تربیت، بر او انعام کردهای، هنگامی که نزد تو آمد و در مورد طلاق همسرش با تو مشورت نمود و تو در حالی که خیرخواه و دلسوز او بودی، با اینکه دوست داشتی با زینب سازدواج نمایی، اما زید سرا بر خود ترجیح دادی، و به تفاهم و ادامۀ زندگی و رعایت تقوا در مورد همسرش توصیه نمودی [۷۵۰].
سید قطب میگوید: آنچه پیامبر اکرم جآشکار نکرده بود، در حالی که میدانست خدا آن را آشکار میکند، آگاهی او به ازدواج با زینب بود. و این مسئله، امری صریح و تعبدی نبود وگر نه پیامبر اکرم جدر بیان آن اندکی درنگ نمینمود. بلکه قضیهای بود که خداوند از وقوع آن در آیندۀ نزدیک به ایشان خبر داده بود. بنابراین، پیامبر اکرم جلزومی نمیدید که قبل از فرا رسیدن وقت موعود، مردم را مطلع سازد. تا اینکه خداوند، زمینۀ آن را با طلاق دادن زید سفراهم کرد و تا آن لحظه نه او چیزی میدانست و نه زینب که در آینده چه چیزی اتفاق خواهد افتاد. زیرا عرف حاکم بر جامعه، زینب را مطلّقۀ پسر محمد جبه شمار میآورد [۷۵۱].
۳- آیۀ ﴿فَلَمَّا قَضَىٰ زَيۡدٞ مِّنۡهَا وَطَرٗا زَوَّجۡنَٰكَهَا﴾این آیه بیانگر شأن و منزلت والای زید ساست؛ زیرا او تنها صحابهای میباشد که نام او در کلام خدا ذکر گردیده است.
سهیل سمیگوید: تا قبل از نزول این آیه، زید را زید بن محمد صدا میکردند، اما بعد از نزول این آیه:
﴿ٱدۡعُوهُمۡ لِأٓبَآئِهِمۡ﴾[الأحزاب: ۵].
«آنها را به نام پدرانشان صدا کنید».
زید سگفت: من زید بن حارثه هستم و بر خود حرام کرد که به نام زید بن محمد صدا کرده شود.
بعد از اینکه چنین افتخار بزرگی از او سلب گردید و روحیهاش تضعیف شد، خداوند، نصیب او کرد افتخاری که هیچ یک از یاران پیامبر اکرم جمشمول این افتخار نگردیدند و آن اینکه خداوند نام او در قرآن ذکر نمود. و نام او تا قیامت در کلام خدا تلاوت خواهد شد. بدین صورت خداوند، در صدد دلجویی از زید سبرآمد و در مقابل افتخار انتساب به محمد جاو را از افتخار دیگری بهرهمند ساخت.
پیامبر اکرم جهنگامی که به ابی بن کعب سفرمود: خدا به من دستور داده است تا فلان سوره را بر تو بخوانم»، اشک شادی ریخت و گفت: آیا خدا نام مرا ذکر کرده است؟ پس چه احساسی خواهد داشت کسی که نام او در آیات قرآنی برای همیشه در دنیا توسط مؤمنان و در بهشت توسط بهشتیان تلاوت میشود؟ و خداوند نیز نام او را همیشه ذکر مینماید؛ زیرا قرآن، کلام ازلی خدا است که تا ابد باقی خواهد ماند.
بنابراین، نام زید سدر صحیفههای مکرم وجود دارد و توسط فرشتگان مقرب تلاوت میگردد و این ویژگی بعد از ذکر نامهای برخی از انبیاء، مخصوص زید ساست [۷۵۲].
۴- ازدواج با زینب به دستور خدا بود و خداوند او را به عقد پیامبر اکرم جدر آورد؛ چنانکه این مطلب در کلام خدا تصریح شده است آنجا که میفرماید:
﴿زَوَّجۡنَٰكَهَا﴾«ما او را به عقد تو در آوردیم ... .» و این، امر برای زینب شرافت و افتخاری عظیم محسوب میگردید که همواره به آن افتخار میکرد و حقاً که شایستۀ این افتخار بود. چنانکه انس سمیگوید: زینب بر سایر همسران پیامبر اکرم جفخر میکرد و میگفت: شما را خانوادههایتان به عقد پیامبر اکرم جدر آوردهاند ولی مرا خدا از فراز هفت آسمان به عقد او در آورده است [۷۵۳]. و در روایت دیگری آمده است که زینب علاوه بر افتخار بر سایر زنان پیامبر اکرم جمیگفت: «خداوند نکاح من را در آسمان بسته است» [۷۵۴].
و شاید این افتخار بزرگ به خاطر آن نصیب زینب گردید که بدون هیچ علاقهای و فقط به خاطر اطاعت از دستور پیامبر اکرم جبا زید سازدواج نمود [۷۵۵].
۵- در ولیمهای که پیامبر اکرم جدر ازدواج با زینب تدارک دید و صحابه شرا برای صرف غذا دعوت نمود، معجزهای دیگر که عبارت بود از ازدیاد خوراک، آشکار گردید. همچنین در اثنای همین ولیمه، آیۀ حجاب نازل شد و آداب ضیافت بیان گردید.
انس بن مالک سمیگوید: پیامبر اکرم جبعد از اینکه ازدواج نمود، به خانهاش رفت. مادرم، امسلیم، غذایی آمیخته از خرما، روغن و کشک تهیه کرد و در ظرفی گذاشت و به من داد و گفت: اینها را نزد پیامبر اکرم جببر و سلام مرا به او برسان و بگو: این غذای اندکی است که مادرم آن را برای شما فرستاده است. هنگامی که نزد پیامبر اکرم جرسیدم، فرمود: آنها را بر زمین بگذار و برو فلانی و فلانی و هر کس را که دیدی دعوت کن. انس سمیگوید: من کسانی را که آن حضرت جآنان را نام برده بود و همچنین هر کس را که میدیدم، دعوت میکردم. از انس سپرسیدند: تعداد شما چند نفر بود؟ گفت: حدود سیصد نفر بودیم.
انس سمیگوید: پیامبر اکرم جفرمود: انس! ظرف را بیاور. آن گاه طبق دستور پیامبر اکرم جدستههای ده نفری یکی بعد از دیگری میآمدند و در اطراف ظرف حلقه میزدند و غذا میخوردند تا سیر میشدند و با این ترتیب همه غذا خوردند. آن گاه پیامبر اکرم جبه من گفت: ظرف را بردار. انس سمیگوید: نمیدانستم اکنون که آنرا برداشتهام، غذای بیشتری داشت یا قبلاً که آن را گذاشته بودم؛ سپس برخی از کسانی که غذا خوردند، همچنان در خانۀ پیامبر اکرم جنشستند و مشغول گفتگو بودند. آن حضرت جنیز تشریف داشت و عروسش نیز رو به دیوار نشسته بود. آنها با این کار، برای پیامبر اکرم جایجاد مزاحمت کردند آن حضرت جبرخاست و بیرون رفت و از خانههای دیگرش سرکشی نمود و برگشت و آنها همچنان نشسته بودند. آن گاه آنها احساس کردند که برای پیامبر اکرم جمزاحمت ایجاد نمودهاند، بنابراین فوراً از آنجا برخاستند و رفتند. بعد از این موضوع، آیه حجاب نازل گردید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَدۡخُلُواْ بُيُوتَ ٱلنَّبِيِّ إِلَّآ أَن يُؤۡذَنَ لَكُمۡ إِلَىٰ طَعَامٍ غَيۡرَ نَٰظِرِينَ إِنَىٰهُ وَلَٰكِنۡ إِذَا دُعِيتُمۡ فَٱدۡخُلُواْ فَإِذَا طَعِمۡتُمۡ فَٱنتَشِرُواْ وَلَا مُسۡتَٔۡنِسِينَ لِحَدِيثٍۚ إِنَّ ذَٰلِكُمۡ كَانَ يُؤۡذِي ٱلنَّبِيَّ فَيَسۡتَحۡيِۦ مِنكُمۡۖ وَٱللَّهُ لَا يَسۡتَحۡيِۦ مِنَ ٱلۡحَقِّۚ وَإِذَا سَأَلۡتُمُوهُنَّ مَتَٰعٗا فَسَۡٔلُوهُنَّ مِن وَرَآءِ حِجَابٖۚ ذَٰلِكُمۡ أَطۡهَرُ لِقُلُوبِكُمۡ وَقُلُوبِهِنَّۚ وَمَا كَانَ لَكُمۡ أَن تُؤۡذُواْ رَسُولَ ٱللَّهِ وَلَآ أَن تَنكِحُوٓاْ أَزۡوَٰجَهُۥ مِنۢ بَعۡدِهِۦٓ أَبَدًاۚ إِنَّ ذَٰلِكُمۡ كَانَ عِندَ ٱللَّهِ عَظِيمًا٥٣﴾[الأحزاب: ۵۳].
«ای مؤمنان! به خانههای پیامبر، بدون اینکه به شما اجازه داده شود، داخل نشوید. وقتی وارد شوید که برای صرف غذا به شما اجازه داده شود. آن هم مشروط به اینکه به موقع وارد شوید. نه اینکه از مدتی قبل بیائید و در انتظار پخت غذا بنشینید. ولی هنگامی که دعوت شدید، وارد شوید و زمانی که غذا میخورید پراکنده گردید. و به گفتگو ننشینید. این کار شما پیغمبر را آزار میداد اما او شرم میکرد، ولی خدا از بیان حق شرم نمیکند. هنگامی که از زنان پیامبر چیزی از وسایل منزل به امانت خواستید از پس پرده از ایشان بخواهید، این کار برای پاکی دلهای شما و آنان بهتر است. شما حق ندارید پیغمبر خدا را آزار دهید و هرگز حق ندارید که بعد از مرگ او همسرانش را به همسری خویش در آورید. این کار نزد خدا(گناهی) بزرگ است».
با نزول آیۀ حجاب، پیامبر اکرم جهمسرانش را به التزام و رعایت حجاب دستور داد.
نزول حکم حجاب اعلان موافقت با رأی عمر بن خطاب سبود، چنانکه انس بن مالک سمیگوید: عمر بن خطاب سبه پیامبر اکرم جگفت: ای پیامبر اکرم جبه خانۀ تو هر انسان نیکوکار و بد کار میآید. بنابراین، اگر شما همسران خود را امر به حجاب مینمودید، بهتر بود. آن گاه آیۀ حجاب نازل گردید [۷۵۶].
با نازل شدن این آیه، حجاب بر همسران پیامبر اکرم جمشروع گردید و هدف از حجاب، پوشانیدن جسم در مقابل بیگانگان و گفتگو ننمودن با آنان است و اگر کسی به خاطر ضرورتی میخواهد با آنها سخن بگوید، این کار را از پشت پرده انجام دهد.
پس از نزول این آیه، پدران، فرزندان و محارم زنان گفتند: ای پیامبر اکرم جآیا این حکم شامل ما هم میگردد؟ خداوند در پاسخ آنها، این آیه را نازل کرد:
﴿لَّا جُنَاحَ عَلَيۡهِنَّ فِيٓ ءَابَآئِهِنَّ وَلَآ أَبۡنَآئِهِنَّ وَلَآ إِخۡوَٰنِهِنَّ وَلَآ أَبۡنَآءِ إِخۡوَٰنِهِنَّ وَلَآ أَبۡنَآءِ أَخَوَٰتِهِنَّ وَلَا نِسَآئِهِنَّ وَلَا مَا مَلَكَتۡ أَيۡمَٰنُهُنَّۗ وَٱتَّقِينَ ٱللَّهَۚ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ شَهِيدًا٥٥﴾[الأحزاب: ۵۵].
«بر آنان گناهی نیست که با پدران، فرزندان، برادران، فرزندان برادران، فرزندان خواهران و با زنان مسلمان و بردگان خود روبرو باشند. و از خدا بترسید که قطعاً خدا بر هر چیزی حاضر و ناظر است».
همچنین در مورد خانهنشینی و فرهنگ گفتگوی زنان پیامبر ج، این آیات نازل گردید:
﴿يَٰنِسَآءَ ٱلنَّبِيِّ لَسۡتُنَّ كَأَحَدٖ مِّنَ ٱلنِّسَآءِ إِنِ ٱتَّقَيۡتُنَّۚ فَلَا تَخۡضَعۡنَ بِٱلۡقَوۡلِ فَيَطۡمَعَ ٱلَّذِي فِي قَلۡبِهِۦ مَرَضٞ وَقُلۡنَ قَوۡلٗا مَّعۡرُوفٗا٣٢ وَقَرۡنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجۡنَ تَبَرُّجَ ٱلۡجَٰهِلِيَّةِ ٱلۡأُولَىٰۖ وَأَقِمۡنَ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتِينَ ٱلزَّكَوٰةَ وَأَطِعۡنَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥٓۚ إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُذۡهِبَ عَنكُمُ ٱلرِّجۡسَ أَهۡلَ ٱلۡبَيۡتِ وَيُطَهِّرَكُمۡ تَطۡهِيرٗا٣٣﴾[الأحزاب: ۳۲-۳۳].
«ای همسران پیغمبر! شما مثل هیچ یک از زنان (عادی) نیستید. اگر میخواهید پرهیزگار باشید صدا را نرم و نازک نکنید که بیمار دلان چشم طمع به شما بدوزند؛ بلکه به صورت شایسته و عادی سخن بگویید. و در خانههای خود بمانید و همچون جاهلیت پیشین درمیان مردم ظاهر نشوید و خودنمایی نکنید و نماز را برپا دارید و زکات را بپردازید و از خدا و پیغمبرش اطاعت نمایید. خدا قطعاً میخواهید پلیدی را از شما اهل بیت دور کند و شما را کاملاً پاک سازد».
جمهور مفسران میگویند: گر چه این آیه خطاب به همسران پیامبر اکرم جنازل شده است، ولی حکم آن عام و همۀ زنان مسلمان مشمول این آیه میگردند و اگر زنان پیامبر اکرم جرا به طور خاص ذکر نموده است، به دلیل منزلت و مقام والای آنان نزد پیامبر اکرم جمیباشد [۷۵۷].
امام قرطبی در تفسیر خود مینویسد: این آیه زنان را ملزم به خانهنشینی میکند و اگر چه خطاب به زنان پیامبر جاست، اما از نظر حکم شامل همۀ زنان میباشد. زیرا علاوه بر آن، دلایل زیادی در شریعت وجود دارد که زنان را به خانهنشینی و خارج نشدن از منزل جز برای ضرورت توصیه مینماید [۷۵۸].
خداوند در قرآن، مسائل مربوط به زنان مسلمان را به تفصیل بیان نموده است و آنها را به پایین انداختن نگاهها، حفاظت فرجها و آشکار نساختن مواضع زینت: گردن، ساق، ساعد، مو و غیره به غیر از محارم امر نموده است [۷۵۹]. این موارد در سورۀ نور بیان گردیده است و در سنت نبوی نیز زنان به رعایت حجاب و پاکدامنی و دوری از بدحجابی امر شده اند.
موارد ذکر شده برخی از درسها و حکمتهایی بود که از ازدواج پیامبر اکرم جبا زینب استنباط میگردد.
زینب در سال بیست هجری و در سن پنجاه و سه سالگی چشم از جهان فرو بست و اولین همسر پیامبر اکرم جبود که بعد از وفات آن حضرت جبه ایشان پیوست [۷۶۰]. از ایشان یازده حدیث نبوی نقل شده است [۷۶۱]. که پنج حدیث در کتب سته روایت شده است [۷۶۲]و در دو حدیث از آنها بخاری و مسلم اتفاق نمودهاند [۷۶۳].
[۷۴۵] مسلم باب النکاح، ج ۲، ص ۱۰۴۸ شماره ۱۴۲۸. [۷۴۶] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۱۴۷. [۷۴۷] فتح الباری ابن حجر ج ۸، ص ۵۲۴. [۷۴۸] [۷۴۹] بخاری باب التوحید ج ۴، ص ۳۸۸ شماره ۷۴۲۰ - مسلم کتاب الایمان، ج ۱، ص ۱۶۰، شماره ۱۷۷. [۷۵۰] تفسیر السعدی، ج ۳، ص ۱۵۴. [۷۵۱] فی ضلال القرآن، ج ۵، ص ۲۸۶۹. [۷۵۲] تفسیر القرطبی، ج ۱۴، ص ۱۹۴. [۷۵۳] بخاری باب و کان عرشه علی الماء ج ۴، ص ۳۸۸ شماره ۷۴۲۰. [۷۵۴] قضایا نساء النبی والمومنات، ص ۲۱۸. [۷۵۵] همان. [۷۵۶] بخاری باب التفسیر، ج ۶، ص ۲۹ شماره ۴۷۹۰. [۷۵۷] السنة النبویة، ابی شهبه، ج ۲، ص ۳۱۲. [۷۵۸] تفسیر قرطبی ج ۱۴، ص ۱۷۹. [۷۵۹] همان. [۷۶۰] طبقات الکبری ج ۸ ص ۱۱۵. [۷۶۱] تلقیح المفهوم، ابن جوزی، ص ۳۷۰. [۷۶۲] تحفة الاشراف، مزی، ج ۱۱، ص ۳۲۱-۳۲۳. [۷۶۳] سیر اعلام النبلاء، ج ۲، ص ۱۲۱.
پیامبر اکرم جهیچ گاه از نیروهایی که با قریش علیه مسلمانان وارد جنگ میگردیدند، غافل نبود. و بعد از غزوۀ خندق آشکارا اعلام کرد که گام بعدی، جنگ با قریش است؛ زیرا اوضاع به نفع مسلمانان تغییر یافته بود و آنها بیش از پیش آمادۀ نبرد و جهاد بودند. بنابراین، پیامبر اکرم جدر صدد گسترش قلمرو اسلام، به قبایل اطراف مدینه بر آمد. زیرا این مسئله او را در جنگی که با قریش در پیش داشت، کمک میکرد؛ به گونهای که در طول سال (ششم هجری) دو غزوه و چهارده سریه به مناطق مختلف فرستاد که هدف این حرکتها و مانورها، تضعیف توان رزمی قریش بود؛ چرا که با گسترش نفوذ اسلام، دایرۀ محاصرۀ قریش تنگتر میشد و در این صورت هم پیمانان خود را از دست میداد [۷۶۵].
موفقیتی که پیامبر اکرم جو یارانش در غزوۀ احزاب و بنی قریظه کسب نموده، موجب گردید که آنان استفاده مطلوب را در برنامهریزی علیه دشمنانشان بنمایند؛ چنانکه دایرۀ تحریم اقتصادی قریش را تنگتر نمودند و دستههای زیادی را جهت تعقیب قبایلی که در احزاب شرکت داشتند یا به داعیان خیانت کردند و یا دشمنی خود را با اسلام اعلام نموده بودند، اعزام کردند.
تحرکات نظامی اسلام در این دوره این گونه بود:
[۷۶۴] صحیح البخاری، باب المغازی، ج ۵، ص ۵۸ شماره ۴۱۱. [۷۶۵] دراسات فی عهد النبوة، شجاع، ص ۱۳۹.
قبیلههای عشایری نجد از بدویهای مشرکی بودند که میزان دشمنی آنان با اسلام و مسلمانان بیشتر از سایر قبایل بود؛ زیرا از تعداد و توان رزمی بالایی برخوردار بودند؛ چنانکه قبایل نجد ستون فقرات لشکر احزاب را تشکیل میداد.
بر این اساس نخستین لشکر نظامی پیامبر اکرم جبعد از غزوۀ احزاب، متوجه قبایل نجد گردید. و اوایل ماه محرم سال پنجم ه. و بعد از فراغت از غزوۀ بنی قریظه [۷۶۶]، دستهای متشکل از سی نفر به سرپرستی محمد بن مسلمه سبرای یورش بر قبیلۀ بنی قرطاء در هفت مایلی مدینه اعزام گردید [۷۶۷].
آنان سحرگاه بر آنها حمله کردند و ده نفر را کشتند و بقیه نیز مجبور به فرار گردیدند. و مسلمانان، با شتران و گوسفندان زیادی بود، به مدینه برگشتند [۷۶۸].
در مسیر بازگشت نیز ثمامه بن أثال، سردار بنی حنیفه، را دستگیر کردند و به مدینه آوردند و او را در حالی که نمیشناختند به ستون مسجد بستند. هنگامی که پیامبر اکرم جاو را دید، فرمود: ای ثمامه! فکر میکنی با تو چگونه رفتار خواهم کرد؟ ثمامه گفت: ای محمد ج! سخن خوبی دارم، اگر مرا به قتل برسانی، کسی را کشتهای که مستحق کشتن است و اگر بر من منت نهی، بر کسی منت گذاشتهای که سپاسگزار است و اگر مال میخواهی، هر چه دوست داری طلب کن. پیامبر اکرم جاو را به حال خود گذاشت و رفت، تا اینکه روز بعد به او گفت: ای ثمامه! فکر میکنی با تو چگونه رفتار خواهم کرد؟ گفت: من سخنی جز آنچه دیروز بیان نمودم، ندارم. روز سوم نیز پیامبر اکرم جسخن خود را تکرار کرد. ثمامه نیز در جواب خود همان سخن سابقش را گفت: آن گاه پیامبر اکرم جفرمود: ثمامه را آزاد کنید. ثمامه به سوی نخلهائی که نزدیک مسجد بودند، رفت و در آنجا غسل نمود، سپس به مسجد برگشت و شهادتین را بر زبان آورد و گفت: ای محمد ج! بخدا سوگند! هیچ چهرهای نزد من مبغوضتر از چهرۀ شما نبود، ولی اکنون محبوبترین چهره نزد من چهرۀ شما است. و هیچ دینی مبغوضتر از دین شما و هیچ شهری مبغوضتر از شهر شما نبود ولی اکنون دین و شهر شما محبوبترین دینها و شهرها نزد من هستند. و افزود که افراد تو در حالی مرا دستگیر نمودند که من برای عمره به مکه میرفتم، اکنون چه کار کنم؟ پیامبر اکرم جبه او تبریک گفت و دستور داد که برای عمره برود.
هنگامی که ثمامه به مکه آمد، گفتند: تو بیدین شدهای! گفت: بیدین نشدهام. بلکه توسط محمد جکه پیامبر خدا است، مسلمان شدهام و به خدا سوگند! تا پیامبر اکرم جاجازه ندهد، از این پس دانهای گندم از یمامه به سوی شما فرستاده نخواهد شد [۷۶۹].
ثمامه سوگندش را عملی ساخت تا اینکه سران قریش به پیامبر اکرم جنامه نوشتند و خویشاوندی با آن حضرت جرا واسطه قرار دادند و از ایشان خواستند که به ثمامه دستور دهد تا راه حمل توشه به مکه را باز نماید [۷۷۰]. بنابراین پیامبر اکرم جبه او نامه نوشت و دستور داد که راه را باز کند. ثمامه بیدرنگ به دستور سرور و پیامبر خویش راه محصولات غذائی را به سوی مکه باز کرد و بدین صورت اهل مکه از تنگی معیشت نجات یافتند [۷۷۱]. این داستان حاوی درسها و فواید زیادی است از جمله:
۱- جواز زندانی کردن انسان کافر در مسجد.
۲- جواز منت گذاشتن بر انسان کافر و تأثیر عفو بر گناهکار؛ چنانکه قلب ثمامه بعد از اینکه پیامبر اکرم جاو را بصورت رایگان آزاد کرد، متحول شد، به گونهای که پیامبر اکرم جکه تا لحظهای پیش، مبغوضترین فرد نزد او بود، به محبوبترین چهره نزد او تبدیل گردید.
۳- غسل کردن هنگام مسلمان شدن.
۴- احسان، بغض را از بین میبرد و به جای آن محبت میآفریند.
۵- کافری که قبل از مسلمان شدن قصد انجام کار خیری داشته است، بعد از مسلمان شدن میتواند به انجام آن اقدام نماید.
۶- خوشرفتاری با کسی که امید به مسلمان بودن او میرود به ویژه با فردی که ممکن است مسلمان بودن او باعث اسلام آوردن اطرافیانش گردد [۷۷۲].
۷- اسلام، تاثیری بسزا در رفتار مسلمانان خواهد گذاشت و او در تصرفات خود صلاح اسلام و مسلمانان را مدنظر قرار میدهد؛ چنانکه ثمامه جلوی صادرات گندم را به مکه گرفت تا اینکه از پیامبر اکرم جاجازه صدور آن را گرفتند.
۸- شایسته است که انسان بعد از پذیرش اسلام به روابط خود با دنیای کفر پایان بخشد و فقط پایبند مقتضیات ایمان باشد [۷۷۳].
[۷۶۶] صلح الحریبیه، بالثمیل، ص ۲۴. [۷۶۷] تاریخ اسلام، ذهبی ص ۳۵۱. [۷۶۸] مسلم، ج ۳، ص ۱۳۸۶ شماره ۱۷۶۴. [۷۶۹] نظرة النعیم، ج ۱، ص ۳۳۰. [۷۷۰] همان. [۷۷۱] السیرة الحلبی، ج ۲، ص ۲۹۸. [۷۷۲] صحیح السیرة النبویة، ص ۳۸۶-۳۸۷. [۷۷۳] همان، ص ۳۸۷.
اعزام دستۀ نظامی ابوعبیده سادامۀ سیاست نظامی پیامبر اکرم ججهت تضعیف و محاصرۀ اقتصادی قریش به شمار میرود. آن حضرت جلشکری متشکل از سیصد سوارکار را به فرماندهی ابوعبیده سجهت تعرض به یکی از کاروانهای تجاری قریش، فرستاد. این لشکر در حالی که به سوی ساحل دریا پیش میرفت، توشهاش تمام شد. ابوعبیده سدستور داد تا باقیماندۀ توشه را نزد او بیاورند و مقدار کمی خرما که باقی مانده بود، او به صورت جیرهبندی روزانه چند خرما به آنها میداد تا اینکه نوبت به یک دانه خرما در روز رسید.
با وجود اینکه لشکر، دچار گرسنگی شدیدی گردیده بود، اما به این دلیل که از روحیۀ والا و قویای برخوردار بودند و به راهشان ادامه دادند. و سعی میکردند با همان یک عدد خرما وقت بیشتری را سپری کنند [۷۷۴]. چنانکه جابر بن عبدالله سمیگوید: «ما آن یک عدد خرما را مانند بچهها میمکیدیم و بر آن آب مینوشیدیم و بدین صورت یک روز را با آن سپری میکردیم» [۷۷۵].
وهب بن کیسان ساز جابرسپرسید که این یک عدد خرما برای شما چه ارزشی داشت؟ جابرسگفت: ما قدر آن یک دانه خرما را وقتی احساس کردیم که دیگر وجود نداشت [۷۷۶].
جابر سمیگوید: بعد از آن ما برگهای درختان را با آب میخوردیم. تا اینکه قیس فرزند سعد بن عباده شکه از خانوادۀ سخاوتمند بود، سه وعده خوراک به لشکر داد که در هر وعدهای سه شتر ذبح کرد. ولی سرانجام ابا عبیده ساو را از ادامۀ این کار منع کرد [۷۷۷].
خداوند در حالی که آنها شدیداً گرسنه و درمانده بودند، ماهی بزرگی برایشان از دریا بیرون افکند؛ چنانکه جابر جمیگوید: ما در کنار ساحل به راه خود ادامه دادیم، که از دور چیزی شبیه تپه در کنار ساحل دیدیم. نزدیک رفتیم متوجه شدیم که ماهی بسیار بزرگی به نام عنبر است.
ابوعبیده سگفت: این خود مردهای است؛ سپس گفت: خیر؛ بلکه ما فرستادگان پیامبر اکرم جو در راه خدا هستیم و در مضیقه قرار گرفتهایم؛ پس بخورید. جابر سمیگوید: لشکر سیصد نفری ما تا یک ماه از آن میخورد. و از روغن چشمانش مشکیزه پر میکردیم. و به اندازۀ لاشۀ گاو، قطعههایی از گوشت آن جدا مینمودیم. و سیزده نفر از ما داخل حلقۀ چشم آن نشستند. و یکی از استخوانهای پهلوی آن را نصب کردند به قدری بلند بود که بلندترین ما سوار بر شتری از زیر آن عبور میکرد و از گوشت آن با خود به مدینه آوردیم و جریان را به پیامبر اکرم جگفتیم. فرمود: روزیای بوده است که خدا نصیب شما کرده است. آیا چیزی از آن با خود همراه دارید که ما بخوریم. ما نیز مقداری از گوشت آن را به پیامبر اکرم جدادیم و ایشان از آن خوردند [۷۷۸].
این سریه قبل از صلح حدیبیه اتفاق افتاده است، بنابراین، تاریخ وقوع آن را نمیتوان براساس دیدگاه ابن سعد در رجب سال هشتم هجری دانست [۷۷۹].
ابن سعد و واقدی میگویند: پیامبر اکرم جاین سریه را به سوی طایفۀ جهینه سازماندهی کرد [۷۸۰].
ابن حجر میگوید: این نظر با آنچه در بخاری آمده است که آنها بهسوی کاروان قریش رفته بودند، تعارض ندارد؛ زیرا احتمال دارد که برای هر دو منظور اعزام شده باشند و شاید هدف اصلی آنها جهینه بوده است و قصد تعرض به کاروان قریش را نداشتهاند و تنها قصد آنها این بوده است که آن را از تعرض جهینیان نجات بدهند [۷۸۱]. چنانکه در صحیح مسلم تصریح شده است که این دسته به سوی جهینه اعزام شده بود [۷۸۲].
درسها و فوایدی که در این ماجرا عبارت نهفته است از:
۱- رفتار حکیمانۀ ابوعبیده سدر جمعآوری توشههای باقیمانده و تقسیم مساوی آنها درمیان مجاهدین و این درسی بود که از رسول گرامی اسلام جفرا گرفته بود.
۲- سخاوتمندی قیس بن سعد سدر چنین شرایط دشواری جهت تخفیف مصیبتی که لشکر به آن گرفتار شده بود. چنانکه در روایت واقدی آمده است که او شترانی را که ذبح میکرد، از یک مرد جهینی قرض میگرفت. آن گاه ابوعبیده ساو را سرزنش کرد و گفت: میخواهی زیر بار قرض بروی، در حالی که هیچ مالی برای پرداخت آن نداری [۷۸۳].
قیس سگفت: ای ابوعبیده سآیا به نظرت پدرم که قرضهای مردم را پرداخت مینماید و حامی ورشکستگان است و به گرسنگان غذا میدهد، خرماهایی را که من در مقابل آن برای مجاهدان غذا تهیه کردهام نخواهد داد؟ چنانکه سعد سبا اطلاع از این موضوع، چهار تا از باغهایش را به فرزندش هدیه نمود که فقط یکی از آنها نزدیک هفت تُن محصول داشت [۷۸۴].
۳- مسئلۀ حلال و حرام.
مسلمانان با وجود اینکه در گرسنگی شدیدی به سر میبردند تا جایی که روزانه به یک دانه خرما اکتفا مینمودند و بعد از آنکه همان یک دانه خرما میسر نبود، به برگهای درختان روی میآوردند، از کنار مردی از جهینه گذشتند که مال و شتران زیادی داشت؛ چنانکه فرزند سعد ساز او شترانی خرید و ذبح کرد، اما به هیچ وجه این لشکر بزرگ در این فکر نیفتاد که شتران آن مرد جهینی را به زور تصاحب نمایند و ذبح کنند و بخورند، آن گونه که قبل از اسلام مرسوم بود؛ زیرا آنها اکنون حاملان دین خدا بودند، دینی که یکی از اهداف آن حفاظت از مردم و مالهایشان بود و آنها کسانی بودند که درمیان مال حلال و حرام فرق میگذاشتند و این را از برنامۀ جهانی ربالعالمین فرا گرفته بودند [۷۸۵].
۴- جواز خوردن حیوان مردار دریا.
این جریان دلالت بر این دارد که خود مردۀ دریا حلال است و مشمول این آیه نمیشود که میفرماید: ﴿حُرِّمَتۡ عَلَيۡكُمُ ٱلۡمَيۡتَةُ وَٱلدَّمُ﴾[المائدة: ۳]. «خود مرده و خون بر شما حرام کرده شد». بلکه مشمول این حکم خداوندی میشود که میفرماید: ﴿أُحِلَّ لَكُمۡ صَيۡدُ ٱلۡبَحۡرِ وَطَعَامُهُ﴾[المائدة: ۹۶]. یعنی شکار و خوراک دریا برای شما حلال است.
ابوبکر صدیق، عبدالله بن عباس و جمعی از صحابه شبر این عقیدهاند: که «مراد از صید، شکار دریا و از طعام، خود مردۀ دریا است.» چنانکه در سنن از ابن عمرسروایت مرفوع و موقوفی نقل شده است که برای ما دو چیز خود مرده و دو نوع خون حلال است. دو خود مرده، ماهی و ملخ و دو خون، طحال و کبدند و خوردن پیامبر اکرم جاز گوشت ماهیای که صحابه شاز ساحل در بازگشت از غزوۀ سیف البحر آورده بودند، دلیل حلال بودن خود مردۀ دریا است [۷۸۶].
نووی معتقد است این جریان دلالت بر استحباب سختگیری در بعضی اشیاء مشتبه دارد [۷۸۷].
۵- احکامی که امام نووی در مورد این جریان ذکر نموده است.
نووی میگوید: این حدیث بیانگر جواز بستن راه دشمنان اسلام و ترور و به غنیمت گرفتن اموال آنها است و احکامی دیگر نیز از آن استنباط میشود. و آن اینکه: هر لشکری باید امیری داشته باشد تا آن را کنترل و هدایت نماید؛ افراد سپاه نیز باید از امیر خود تبعیت نمایند و امیر باید بهترین آنها باشد. از اینرو مستحب است وقتی چند نفر اراده مسافرتی را مینمایند، میبایست، یکی را از میان خود امیر مقرر کنند. همچنین مستحب است که توشههای خود را به خاطر ایجاد برکت یک جا جمع کنند [۷۸۸].
[۷۷۴] السرایا والبعوث النبویة، ص ۱۱۸. [۷۷۵] صحیح مسلم، شرح نووی ج ۳، ص ۸۴. [۷۷۶] فتح الباری، ج ۸ ص ۷۷. [۷۷۷] فتح الباری، ج ۸، ص ۷۸. [۷۷۸] شرح مسلم نووی، ج ۱۳، ص ۸۷. [۷۷۹] المجتمع المدنی، عمری، ص ۱۲۵. [۷۸۰] المغازی، ج ۲، ص ۷۷۴ – السیرة النبویة علی ضوء مصادر الاحلیة، ص ۴۸۰. [۷۸۱] همان. [۷۸۲] صحیح مسلم، ج ۳، ص ۱۵۳۷. [۷۸۳] معین السیرة، ص ۳۲۳ – السرایا و البعوث النبوی، ص ۱۱۹. [۷۸۴] معین السیرة، ص ۳۲۳ به نقل از شرح زرقانی ج ۲، ص ۲۸۲. [۷۸۵] همان، ص ۳۲۴. [۷۸۶] السیرة فی ضوء مصادرها الاصلیة، ص ۴۸۰. [۷۸۷] شرح النووی علی مسلم، ج ۱۳، ص ۸۶. [۷۸۸] شرح النووی علی مسلم، ج ۱۳، ص ۸۶.
این سریه به دروترین نقطۀ شبه جزیرۀ عربستان اعزام شد و مسیری را طی نمود که تا آن زمان دستههای نظامی اسلامی چنین مسیری طولانی را طی ننموده بودند.
دومۀ الجندل در نزدیکی مرزهای شام و در قلب صحرای عربستان واقع شده بود و ساکنانش به خاطر همسایگی با مسیحیان روم، مسیحی شده بودند و یکی از اهداف اعزام نیرو به آنجا، گوش مالی دادن به امپراطوری روم بود.
فرماندهی این سریه را عبدالرحمن بن عوف س، یکی از ده یار بهشتی، پیامبر اکرم جبر عهده داشت. عبدالرحمان از پیشگامان و ستونهای دعوت اسلامی به شمار میرفت و از آن جا که سریه دو هدف مهم یعنی، جهاد در راه خدا و دعوت به دین اسلام را تعقیب مینمود بنابراین، مناسب بود که امیر آن از مسلمانان صدر اسلام انتخاب گردد [۷۸۹].
عبدالله بن عمرسدر مورد این سریه میگوید: پیامبر اکرم جعبدالرحمن بن عوف سرا طلبید و گفت: آماده شو که تو را امروز یا فردا با دستهای به جایی اعزام خواهم نمود. ابن عمرسمیگوید: من مواظب بودم که نماز فجر را با پیامبر اکرم جبخوانم تا بشنوم که به عبدالرحمنسچه چیزی توصیه مینماید. بنابراین صبح زود هنگام در آنجا حضور پیدا کردم. ابوبکر، عمر و افرادی از مهاجران و عبدالرحمن بن عوفشدر آنجا دیدم. پیامبر اکرم جبه عبدالرحمن سدستور داده بود که شب هنگام به سوی دومه الجندل حرکت نماید و آنها را به اسلام فرا خواند. پیامبر اکرم جبا دیدن عبدالرحمان بن عوف در نماز فجر، گفت: چرا تو از همراهانت باز ماندهای؟ ابن عمر سمیگوید: همراهان ابن عوف سکه هفتصد نفر بودند، شب هنگام و بوقت سحر، مدینه را به سوی دومه الجندل ترک کرده بودند. عبدالرحمن سگفت: ای پیامبر اکرم ج! دوست داشتم در حالی که لباس سفر پوشیدهام، آخرین نماز را پشت سر شما بخوانم.
ابن عمر سمیگوید: عبدالرحمن سعمامهای بر سرش پیچیده بود. پیامبر اکرم جاو را پیش روی خود نشانید و عمامهاش را باز کرد و عمامهای سیاه رنگ با دستان خود بر سر او بست و دو سر آن را درمیان شانههایش آویزان کرد و گفت: ای ابن عوف س!این گونه عمامه ببند. و در حالی که شمشیر عبدالرحمن سبه گردنش آویزان بود، پیامبر اکرم جفرمود: به نام خدا، در راه خدا حرکت کن و با کافران به مبارزه بپرداز. و در غنیمت خیانت مکن؛ عهد شکنی نکن و از کشتن کودکان خودداری کن. ابن عمر سمیگوید: سپس پیامبر اکرم جدستش را دراز کرد و گفت: ای مردم! از پنج چیز قبل از اینکه عذاب خدا شما را فرا گیرد، بپرهیزید: هر قومی که در پیمانه کاهش داده است، خدا آنها را با خشکسالی و کمبود میوهها مؤاخذه نموده است تا توبه کنند و هر قومی که عهدشکنی کرده است، خدا دشمنان آن قوم را بر آنها چیره ساخته است و هر ملتی که از پرداخت زکات سر باز زده است، خدا درهای آسمان را بر روی آنها بسته است به گونهای که قطرهای آب از آن نچکیده است. و اگر رعایت حال غیر انسانها را نمیکرد، قطرهای از آن نمیچکید و در هر ملتی که زنا و فحشا رواج یافته است، خدا آنها را دچار بیماریهای ناعلاج کرده است. و هر ملتی که قرآن را معیار اصلی زندگی خود قرار ندادهاند، دچار تفرقه شده است. و برخی توسط برخی دیگر عذاب داده شدهاند [۷۹۰].
ابن عمرسمیگوید: آن گاه عبدالرحمن سبه راه افتاد و به لشکریان خود پیوست و رهسپار دومه الجندل گردید. و هنگامی که به آنجا رسید، مردم آن دیار را به اسلام فراخواند. و تا سه روز منتظر پاسخ آنها ماند. روز سوم مردی به نام اصبغ که سردار کلبیها و مسیحی بود، مسلمان شد. عبدالرحمن سخبر مسلمان شدن او را به پیامبر اکرم جنوشت و از آن حضرت جنیز اجازه خواست که در آنجا ازدواج نماید. پیامبر اکرم جدر جوابش نوشت که با تماضر، دختر اصبغ، ازدواج کند. عبدالرحمن سبا دختر اصبغ ازدواج نمود و او را با خود به مدینه آورد. واقدی میگوید: این سریه در شعبان سال ششم ه اتفاق افتاد.
[۷۸۹] التربیة، القیادیة، ج ۴، ص ۱۶۷-۱۶۸. [۷۹۰] سنن ابن ماجه، کتاب الفتن، شماره ۴۰۱۹.
۱- رفتار متواضعانه و شفقتآمیز پیامبر اکرم جبا یارانش، چنانکه عمامۀ عبدالرحمن سرا با دستان خود بر سرش بست که این برخورد، باعث تقویت روحی آنها میشد و انگیزۀ خدمت به دین را در وجود آنان قویتر میکرد؛ زیرا محبت و احترام متقابل فرمانده و زیر دستانش، از عوامل مهم موفقیت و رسیدن به هدف است [۷۹۱].
۲- لشکری که عبدالرحمن سآن را فرماندهی آن را بر عهده داشت، کاروان ایمان و عقیده بود و در حالی پا به صحرای گسترده نهاد که حامل شریعت خدا به سوی بندگان خدا بود. و اهداف اصیل جهاد را دنبال میکرد. زیرا جهاد آنها به خاطر محمد جو یا به خاطر بر افراشتن پرچم قبیله، وطن و رهبر خود نبود؛ بلکه آنها پرچم خدا را به دوش گرفته بودند و در جهت کسب رضای او میجنگیدند. و محمد جاز دیدگاه آنان فقط بنده و پیامآور خدا بود، پس حزب خدا است که با باران عقیدۀ توحیدی، این صحرای تشنه را سیراب مینماید [۷۹۲]. و در حالی پیش میروند که شعارشان این است:
﴿قُلۡ إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحۡيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ١٦٢ لَا شَرِيكَ لَهُۥۖ وَبِذَٰلِكَ أُمِرۡتُ وَأَنَا۠ أَوَّلُ ٱلۡمُسۡلِمِينَ١٦٣﴾[الأنعام: ۱۶۲-۱۶۳].
«بگو نماز، عبادت و زیستن و مردن من از آن خداست، که پروردگار جهانیان است».
بنابراین، آنها فقط با کسانی میجنگند که به خدا کفر ورزیدهاند.
واحیاناً علی بکر اخینا
اذا لـم نجد الا اخانا
پس هدف اصلی این لشکر این نیست که براساس معیارهای جاهلی بجنگد؛ بلکه هدف آن است، این است تا با کسانی که به خدایشان کفر ورزیدهاند، بجنگد.
۳- بر حذر داشتن عبدالرحمن ساز خیانت در غنیمت و شکستن عهد و کشتن کودکان بیانگر فرهنگ والای جهاد است؛ زیرا جهاد، به خاطر احقاق حق و از بین بردن باطل مشروع شده است؛ پس نباید کسی از آن، سوء استفاده نماید و مطابق دلخواه خود در آن دخل و تصرف کند. بنابراین، میبایست مجاهدان دارای دو ویژگی مهم یعنی قدرت و خشونت و از طرفی دیگر از عاطفه و شفقت والایی برخوردار باشد [۷۹۳].
۴- عبدالرحمن بن عوف سیکی از سرداران امت اسلامی و از بزرگترین دعوتگران بود. او بردبار، حکیم، با تجربه و با سابقه بود. بنابراین، تمام تلاش و کوشش او بر این بود تا مردم سرزمینی که به سوی آنها اعزام شده بودند، مسلمان بشوند؛ چنانکه موفق گردید سردار آن سامان را برای پذیرفتن اسلام متقاعد سازد. و با این امر به موفقیت بزرگی نائل گردید.
۵- موفقیت عبدالرحمن بن عوف سدر راستای مسلمان گرداندن سردار بنی کلب در دومه الجندل یاد و خاطرۀ جعفر سجهت مسلمان گرداندن پادشاه حبشه، نجاشی و مصعب بن عمیر سجهت مسلمان گرداندن سرداران اوس و خزرج را در اذهان زنده میگرداند. در مدینه این سه نفر از شخصیتهای بزرگ و پیشگامان دعوت اسلامی هستند که در تأسیس نخستین مدرسۀ اسلامی در مکه نقش بسزایی داشتند.
عبدالرحمن سبا وجود اینکه از جنگهای سابق حدود بیست زخم بر بدن داشت به گونهای که بر اثر آنها میلنگید، اکنون راهی دورترین نقطۀ شبه جزیرۀ عربستان میشد تا مرکزی جدید برای اسلام و عقیدۀ توحیدی بنا نماید؛ زیرا در آینده، وجود چنین مرکزی برای مسلمانان احساس میگردید تا از آنجا توطئۀ رومیها و اعراب ÷را خنثی سازند [۷۹۴].
بدین صورت برای اولین بار حاکمیت اسلام در نقطۀ دور دستی بر قرار گردید و مسلمانان و نصارا در کنار هم و با هم زندگی میکردند. مسلمانان بر اساس احکام اسلامی و غیر مسلمانان با پرداخت جزیه به زندگی خود ادامه دادند و این اولین تجربهای بود برای یاران پیامبر اکرم جکه در آینده قرار بود به سوی عراق، شام، فارس و روم مهاجرت نمایند این سرزمینها را فتح نمایند تا مردم این نواحی بر این امر واقف گردند که اساس و شالودۀ این عقیده بر پایۀ گفتگو پیش میرود نه با شمشیر. و همچنین خاطر نشان سازد که مبادی اسلام دارای قدرت ذاتی فوق العادهای است که نور و روشنی آن، جوامع تاریک جاهلی را در مینوردد [۷۹۵].
۶- ازدواج عبدالرحمن سبا دختر سردار دومه الجندل باعث تحکیم روابط رهبر جدید و مسلمانان دومه الجندل با حکومت اسلامی مدینه میشد. و این امر یکی از سیاستهای پیامبر اکرم جو فرماندهانش بود که با دختران سرداران قبائل ازدواج مینمودند و با ایجاد روابط خانوادگی، میان آنان و اسلام پیوندی ناگستنی ایجاد مینمودند؛ به گونهای که آنان از حامیان اسلام قرار میگرفتند و دشمنی آنان به دوستی با اسلام مبدل میگردید [۷۹۶].
[۷۹۱] مغازی، واقدی، ج ۲، ص ۵۶۰-۵۶۱. [۷۹۲] التاریخ الاسلامی، حمیدی، ج ۶، ص ۱۸۴. [۷۹۳] التاریخ الاسلامی، حمیدی، ج ۶، ص ۱۸۴. [۷۹۴] التربیه القیادیة، ج ۴، ص ۱۷۴. [۷۹۵] همان، ص ۱۷۵. [۷۹۶] التاریخ الاسلامی، حمیدی، ج ۶، ص ۱۸۶.
بعد از بازگشت و پراکندگی لشکر احزاب، وضعیت دفاعی مسلمانان به وضعیت هجومی تبدیل گشت. بنابراین، وقت آن رسیده بود که در صدد دفع خیانتکاران بنی لحیان که در رجیع به خبیب و همراهانش شخیانت کردند و آنها را شهید نمودند، برآیند؛ لذا پیامبر اکرم جدر ربیع الاول سال ششم هجری با دویست نفر از صحابه ش، رهسپار آن نواحی گردید [۷۹۷].
[۷۹۷] السیرة النبویة فی ضوء مصادرها الاصلیة، ص ۴۶۸.
سرزمین بنی لحیان در فاصلۀ دویست مایلی مدینه واقع شده بود. و از آنجا که آن حضرت جشیفتۀ انتقام خون پاک شهیدانی بود که قربانی خیانت این قوم شده بودند، او و یارانش ساین مسیر طولانی و مشقت بار را متحمل شدند.
رسول الله جدر این غزوه نیز طبق معمول، این طور وانمود کرد که به سوی شمال رهسپار است؛ در حالی که منطقۀ بنی لحیان در ناحیۀ جنوب واقع شده بود. بنابراین، اعلام نمود که به جنگ اهل شام میرود، حتی کسانی که در رکاب ایشان بودند، بعد از آنکه پیامبر اکرم جدر اثنای راه و بعد از بیست مایل پیشروی به سوی شمال مسیرش را بسوی بنیلحیان تغییر داد، متوجه هدف اصلی شدند.
آن حضرت جمسیر لشکر را از منطقهای به نام «بتراء» به سوی غرب تغییر داد و پس از اندکی پیشروی بهسوی غرب، جهت آن را به سوی مقصد اصلی یعنی جنوب تغییر داد [۷۹۸].
[۷۹۸] صلح الحدیبیه، باشمیل، ص ۳۴-۳۵.
با وجود استفادۀ پیامبراکرم جاز تاکتیک و روشی خاص، از طرفی دیگر بنی لحیان نیز به خاطر خیانتی که انجام داده بودند، کاملاً مواظب حرکات مسلمانان بودند و همه جا، جاسوسانی را گمارده بودند تا تحرکات لشکر اسلام را کنترل نمایند. بنابراین، خبر قدوم لشکر اسلام به آنها قبل از خود لشکر رسید، لذا پای به فرارگذاشتند و به کوههای اطراف پناه بردند.
پیامبر اکرم جبعد از اینکه به محل سکونت دشمن رسید، دو روز در آنجا اردو زد و دستههایی را جهت تعقیب فراریان به نواحی مختلف فرستاد، اما اثری از آنها دیده نشد. سپس پیامبر اکرم جدر حالی که در دلهای دشمنان خود ترس و اضطراب ایجاد نموده بود، به مدینه برگشت [۷۹۹].
[۷۹۹] همان، ص ۳۶.
از آنجا که این منطقه در نزدیکی مکه واقع شده بود، پیامبر اکرم جفرصت را غنیمت شمرد و تصمیم گرفت با حرکتی نمایشی، مشرکان مکه را به رعب و وحشت بیندازد. برای این منظور راه مکه را در پیش گرفت و بعد از اینکه به وادی «عسفان» رسید، در آنجا اردو زد و ابوبکر صدیق سرا با ده نفر سوار به اطراف مکه فرستاد. ابوبکر و همراهانش شراه مکه را در پیش گرفتند تا اینکه در نزدیکی مکه به «کراع غمیم» رسیدند. قریش از آمدن ابوبکر سمطلع شدند و گمان کردند که محمد جقصد حمله به آنان را دارد بنابراین، ترس و وحشت شدیدی دامنگیر آنها شد و پیامبر اکرم جنیز که چنین هدفی را دنبال مینمود، و از آنجا به مدینه برگشت [۸۰۰].
[۸۰۰] همان، ص ۳۷.
با رسیدن لشکر اسلام به وادی «غران» یعنی محلی که تعدادی از صحابه شتوسط خائنان به شهادت رسیده بودند، پیامبر اکرم جدر حق آنان دعا و به حال آنان ترحم نمود.
هنوز چند روزی از بازگشت پیامبر اکرم جاز غزوۀ بنی لحیان نگذشته بود که عینیه بن حصن فزاری با گروهی از سواران غطفان به جنگلی در نزدیکیهای مدینه حمله کرد و ذر بن ابی ذر را کشت. و همسر او را اسیر نمود و حدود بیست شتر را نیز به غارت برد.
پیامبر اکرم ج، فوراً با پانصد نفر از یارانش در حالی که سعد بن عباده سو سیصد نفر از بستگانش را به نگهبانی مدینه گمارد، به تعقیب آنان پرداخت [۸۰۱]و در دامنۀ کوهی در نزدیکی آب ذی قرد، بر دشمن مسلط گردید و برخی از آنان را کشت و شتران را پس گرفت [۸۰۲].
رویداد مهم این غزوه، اثبات قهرمانی بینظیر صحابی بزرگوار، سلمه بن اکوع س است که او نیز در آنجا از شتران بیت المال نگهداری مینمود. سلمه سکه تیراندازی ماهر بود، قبل از رسیدن سواران پیامبر اکرم جدشمن را هدف تیرهای خود قرار داده و مشغول ساخته بود، به گونهای که توانسته بود به تنهایی تعدادی از شتران را از آنها پس گیرد [۸۰۳].
همسر ابن ابی ذر نیز که به اسارت در آمده بود، توانست سوار بر یکی از شتران پیامبر اکرم جاز دست دشمن بگریزد و خود را به مدینه برساند و نذر کرده بود که اگر سالم به مدینه برسد، شتری را که بر آن سوار است، قربانی کند. وقتی نذر خود را به پیامبر اکرم جگفت، آن حضرت جلبخندی زد و فرمود: بد پاداشی به آن میدهی. بر آن سوار شده و از دست دشمن نجات یافتهای، آیا پاداش آن کشتن است؟ سپس فرمود: وفا به نذر مالی که از آنِ تو نیست لازم نمیباشد [۸۰۴]. آن گاه پیامبر اکرم جبعد از پنج روز به مدینه برگشت [۸۰۵].
این غزوه از مهمترین غزوههایی به شمار میرود که پیامبر اکرم جبعد از غزوۀ احزاب و بنی قریظه و قبل ازغزوه خیبر شخصاً در آن حضور داشت و به تأدیب اعراب نجد پرداخت. و پس از این غزوه نیز حملههای متعددی برای سرکوب ساختن و تأدیب مشرکان انجام گرفت که برخی موفقیتآمیز بودند و عدهای هم با شکست مواجه شدند. و مهمترین آنها، دستۀ نظامی عکاشه بن محصن اسدی سمعروف به «سریه غمر» [۸۰۶]بود.
پیامبر اکرم جاو را در ربیع الاول سال ششم هجری به سوی بنی اسد فرستاد. آنها قبل از رسیدن عکاشه سو همراهانش فرار کرده و به کوههای اطراف پناه بردند. مسلمانان دویست شتر به غنیمت گرفتند و به مدینه بازگشتند [۸۰۷].
یکی دیگر از سریههای مهمی که در این فرصت اتفاق افتاد سریۀ محمد بن مسلمه انصاریسبه محلهای به نام «ذی قصه» بود که با هدف فراری دادن بنی ثعلبه از غارت مواشی اهل مدینه اتفاق افتاد. محمد بن مسلمه سدر ربیع الثانی سال ششم هجری با گروه اندکی از مسلمانان بر آنها حمله نمود. تعداد بدویها صد نفر بود. آنان یکدیگر را مورد هدف قرار دادند و با یکدیگر به مبارزه پرداختند. سرانجام همراهان محمد بن مسلمه سبه شهادت رسیدند و خودش زخمی شد و نتوانست خود را به مدینه برساند تا اینکه توسط یکی از مسلمانان به مدینه آورده شد [۸۰۸].
بعد از سریۀ محمد بن سلمهۀ انصاری، پیامبر اکرم جابوعبیده سرا جهت انتقام خون شهدا، با دستهای چهل نفری به منطقۀ مسکونی بنی ثعلبه فرستاد. آنها در آنجا به کسی دسترسی پیدا نکردند، فقط تعدادی از مواشی آنها را به غنیمت گرفتند و به مدینه آوردند [۸۰۹].
در جمادی الاول سال ششم، زید بن حارثه سبا صد و هفتاد سوار برای بار دوم به «عیص» جهت تعرض به کاروان قریش که از شام میآمد، اعزام گردید. آنها به این قافله رسیدند و محمولۀ آن را به غنیمت گرفتند و بعضی از افراد قافله از جمله داماد پیامبر اکرم جیعنی ابوالعاص و مادرش را که خواهر خدیجه لبود، اسیر نمودند [۸۱۰].
همچنین در شعبان همین سال، دستهای متشکل از صد نفر به فرماندهی علی سبرای سرکوب ساختن بنیسعد بن بکر که جهت یاری رساندن به یهودیان خیبر جمع شده بودند، اعزام گردید؛ چنانکه علی سبر آنان حمله برد و مقداری از حیوانات و مواشی آنان را به غنیمت گرفت و به مدینه بازگشت [۸۱۱].
هدف این سریه، تأدیب تمامی دشمنانی بود که قصد یاری رساندن به یهودیان را داشتند؛ زیرا همه دریافتند که هرگونه تحرک آنها زیر نظر چشمان تیزبین دولت مردان مدینه قرار دارد و آنها همه چیز را کاملاً کنترل مینمایند [۸۱۲].
اعزام این دستهها و متلاشی ساختن گردهمآیی دشمنان، علاوه بر اینکه برای مسلمانان در تمامی ادوار درسی بزرگ بوده است؛ بیانگر اهمیت کنترل اخبار و وضعیت دشمنان نیز میباشد، چنانکه پیامبر اکرم جتوسط عناصر مختلف مانند دستههای اطلاعاتی، مسلمانانی که هنوز قومشان از مسلمان شدن آنها بیخبر بودند و کسانی که رابطۀ حسنه با مسلمانان داشتند، پیشاپیش از تحرکات و اوضاع دشمنان خود باخبر میشد. بنابراین، هیچ گاه دشمنان نتوانستند، آن حضرت جرا غافلگیر سازند؛ پس باید مسلمانان امروزی نیز با تأسی از پیامبر اکرم جهمواره مواظب تحرکات و نقشههای شوم دشمنان خود باشند و بیتفاوت ننشینند [۸۱۳].
[۸۰۱] عیرن الاثر، ابن سید الناس، ج ۲، ص ۷۲-۷۳. [۸۰۲] التاریخ السیاسی العسکری، ص ۳۲۷. [۸۰۳] صلح الحدیبة، ص ۴۳. [۸۰۴] همان ص ۴۵. [۸۰۵] التاریخ السیاسی و العسکری، ص ۳۲۷. [۸۰۶] غمر نام آبی از بنی اسد است. [۸۰۷] تاریخ طبری، ج ۲، ص ۶۴۰. [۸۰۸] التاریخ السیاسی و العسکری، ص ۳۲۸. [۸۰۹] واقدی ج ۱، ص ۵۵۱. [۸۱۰] محمد رسول الله محد رضا ص ۲۴۵-۲۴۶. [۸۱۱] التاریخ السیاسی والعسکری، ص ۳۳۰. [۸۱۲] معین السیرة، ص ۳۲۵. [۸۱۳] الاساس فی السنه، ج ۲، ص ۷۱۲.
در شوال سال ششم ه. گروهی از طائفۀ عُکل و عرینه نزد پیامبر اکرم جآمدند و مسلمان شدند. سپس به پیامبر اکرم جگفتند: ما دامدار بودهایم و با کشاورزی و زمین سر و کار نداشتهایم آب و هوای مدینه را ناسازگار یافتند.
پیامبر اکرم جچند شتر و یک چوپان در اختیار آنها گذاشت و به آنها فرمود: از شیر آنها بنوشند و از ادرارشان بر بدن خود بمالند. آنان بعد از اینکه به حره رسیدند، چوپان را کشتند و شتران را در پیش گرفتند و فرار نمودند.
وقتی پیامبر اکرم جبا اطلاع از این ماجرا، کسانی را دنبال آنها فرستاد و دستگیرشان کرد و دستور داد تا چشمانشان را بیرون بیاورند و دست و پای آنها را قطع نمایند و در همان سرزمین سنگلاخ رها شوند تا بمیرند. قتاده سمیگوید: بعد از آن پیامبر اکرم جاز مثله کردن منع فرمود [۸۱۴].
ابوقلابه سمیگوید: «این قوم هم دزدی کرده بودند و هم مرتکب قتل شده و بعد از مسلمان شدن کافر شده بودند و با خدا و رسولش جبه جنگ برخاستند» [۸۱۵].
جمهور مسفران میگویند: آیۀ زیر در مورد همین قوم نازل گردید:
﴿إِنَّمَا جَزَٰٓؤُاْ ٱلَّذِينَ يُحَارِبُونَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ وَيَسۡعَوۡنَ فِي ٱلۡأَرۡضِ فَسَادًا أَن يُقَتَّلُوٓاْ أَوۡ يُصَلَّبُوٓاْ أَوۡ تُقَطَّعَ أَيۡدِيهِمۡ وَأَرۡجُلُهُم مِّنۡ خِلَٰفٍ أَوۡ يُنفَوۡاْ مِنَ ٱلۡأَرۡضِۚ ذَٰلِكَ لَهُمۡ خِزۡيٞ فِي ٱلدُّنۡيَاۖ وَلَهُمۡ فِي ٱلۡأٓخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ٣٣﴾[المائدة: ۳۳].
«کیفر کسانی که با خدا و پیغمبرش میجنگند و در روی زمین دست به فساد میزنند، این است کشته شوند، یا به دار زده شوند، یا دست و پای آنان در جهت عکس یکدیگر بریده شود، و یا اینکه به جایی تبعید گردند و یا زندانی شوند. این رسوایی آنان در دنیا است و برای ایشان در آخرت مجازات بزرگی است».
بنابراین، حکم این آیه برای همیشه باقی است و سزای راهزن، چه مسلمان باشند چه کافر، قطع کردن یک دست و یک پا میباشد.
اما مسئلۀ منسوخ شدن حکم مثله کردن و یا نهی از آن، ارتباطی با این جریان ندارد؛ زیرا پیامبر اکرم جبا بیرون آوردن چشمان آنها قصد مثله کردن نداشت؛ بلکه از آنها قصاص به مثل میگرفت؛ زیرا آنان نیز چشمان چوپان را بیرون آورده و آن را کشته بودند [۸۱۶].
در این سریه حکم راهزنی و جنگ با خدا و رسول مشخص جگردید و خداوند سزای چنین کسانی را با قویترین حرف در چهار چیز خلاصه کرد که عبارتند از: قتل، اعدام، قطع دست و پای برعکس و تبعید؛ چرا که آنها همزمان مرتکب چهار گناه شده بودند که عبارت بود از: جنگ با خدا و رسول جو کوشش برای ایجاد فساد در زمین بوسیلۀ قتل و ایجاد ترس و وحشت و غصب اموال آنها به زور.
همچنین خداوند خاطرنشان ساخت که این افراد در دنیا و آخرت مورد سرزنش و نکوهش قرار خواهند گرفت و هیچ قدر و منزلتی نخواهند داشت. و در پایان این سوره، خداوند کسانی را که توبه نمایند و به کارهای زشت و ناپسند اقدام ننمایند، به رحمت بیپایان خویش وعده میدهد و میفرماید:
﴿إِلَّا ٱلَّذِينَ تَابُواْ مِن قَبۡلِ أَن تَقۡدِرُواْ عَلَيۡهِمۡۖ فَٱعۡلَمُوٓاْ أَنَّ ٱللَّهَ غَفُورٞ رَّحِيمٞ٣٤﴾[المائدۀ: ۳۴].
«مگر کسانی که قبل از اینکه بدست شما بیفتند، توبه بکنند؛ پس بدانید که خداوند بخشندۀ مهربان است».
بدین صورت دولت نوپای اسلامی، همزمان به قضایای سیاسی، نظامی، اجتماعی و اخلاقی میپرداخت تا از خلال آن، جامعه تکامل ساختاری را بپیماید.
[۸۱۴] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الاصلیة، ص ۴۷۸. [۸۱۵] همان. [۸۱۶] علاج القرآن الکریم للجریمه، عبدالله شنقیطی، ص ۲۹۷-۲۹۸.
ابورافع سلام بن أبی الحقیق از یهودیان بنی نضیر و از دشمنان سرسخت اسلام بود که همواره اعراب را بر ضد دولت اسلامی بر میانگیخت. او از کسانی بود که در آمادهسازی زمینۀ جنگ احزاب نقش مهمی داشت. بنابراین، وجود این شخص برای اسلام خطرساز بود و باید با او برخورد قاطعی صورت میگرفت [۸۱۷].
[۸۱۷] قراءة سیاسیة للسیرة، النبویة، محمد قلعجی، ص۲۱۲.
پیامبر اکرم جمردانی از انصار را به فرماندهی عبدالله بن عتیک سبه سوی ابورافع فرستاد. ابورافع در خیبر، قلعهای داشت (که به احتمال قوی درمیان چندین قلعه در یک چهار دیواری قرار داشتند) عبدالله سو همراهانش هنگام غروب آفتاب به آنجا رسیدند. او به همراهانش گفت: شما بنشینید، من نزد دربان میروم و سعی میکنم وارد قلعه بشوم. عبدالله سدر همان نزدیکی وانمود کرد که برای قضای حاجت نشسته است. وقتی چشم دربان به او افتاد، گفت: ای بنده خدا، اگر قصد ورود را داری، زود باش؛ چرا که میخواهم دروازه را ببندم. عبدالله سدر حالی که چادرش را برخود پیچیده بود، وارد شد و در گوشهای به کمین نشست تا اینکه دربان، درب را بست و کلیدها را به میخی آویزان کرد. عبدالله سدر فرصتی مناسب، کلیدها را برداشت و در را گشود [۸۱۸].
[۸۱۸] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الاصلیة، ص ۴۶۵.
ابوعتیک سو همراهانش وارد قلعه شدند و در انتظار فرصت مناسبی برای قتل این یهودی خبیث بودند؛ چنانکه در صحیح بخاری آمده است که عبدالله بن عتیکسمیگوید: مردانی تا پاسی از شب نزد ابورافع بودند و از هر دری سخن میگفتند. او در بالا خانۀ منزلش بود. بعد از اینکه همراهانش او را تنها گذاشته و رفتند، من بالا رفتم و دروازهها را یکی بعد از دیگری میبستم تا اینکه نزدیک او رسیدم. او در خانهای تاریک در کنار همسرش خوابیده بود. به خاطر اینکه بدانم که کجا خوابیده است، صدایش کردم و گفتم: ابورافع! گفت: تو کی هستی؟ عبدالله سمیگوید: من با شمشیرم بر او حمله کردم، اما چون ترسیده بودم، شمشیرم به او اصابت نکرد. او فریاد برآورد و من از اتاق بیرون آمدم. و بعد از اندکی درنگ دوباره برگشتم و با تغییر صدا گفتم: ابورافع چه خبر است؛ چرا فریاد بر میآوری؟ گفت: مادرت به عزایت بنشیند، اکنون کسی با شمشیر بر من حمله کرد. عبدالله سمیگوید: من فوراً ضربهای با شمشیر خود به او زدم و او را از پای در آوردم، ولی هنوز کاملاً نمرده بود. بنابراین، زبانۀ شمشیر را روی شکمش گذاشتم و آن را فشار دادم، تا اینکه دانستم که مرده است؛ سپس دروازهها را یکی بعد از دیگری گشودم و چون متوجه پلۀ آن ساختمان نگردیدم، افتادم و ساق پایم شکست. عمامهام را باز کردم و با آن پای خود را محکم بستم و به راه افتادم تا این که به دروازۀ قلعه رسیدم. با خود گفتم: از اینجا بیرون نمیشوم تا اینکه مطمئن گردم که او را کشتهام. بامدادان صدایی شنیدم که از بالای دیوار قلعه خبر مرگ تاجر بزرگ حجاز را اعلام میدارد.
ابوعتیک سمیگوید: از آنجا به راه افتادم و به همراهان خود پیوستم و گفتم: ابورافع کشته شد، هر چه سریعتر اینجا را ترک کنیم. به راه افتادیم و خود را نزد پیامبر اکرم جرساندیم. پیامبر اکرم جفرمود: پایت را پهن کن. آن گاه دست مبارکش را بر آن کشید و پایم چنان خوب شد که هرگز احساس درد نکردم [۸۱۹]. و در روایت دیگری از بخاری آمده است که عبدالله سمیگوید: بار دوم نیز موفق به قتل او نگردیدم و فریاد کشید و خانوادهاش نیز بیدار شد؛ سپس بار سوم با تغییر صدا و گویا که به کمکش آمدهام گفتم: ابورافع! اینجا چه خبر است؟ و در حالی که به پشت خوابیده بود، شمشیرم را در شکمش فرو بردم [۸۲۰].
در کتابهای سیره ذکر شده است که همسر ابورافع برخاست و فریاد بر آورد. عبدالله خواست او را نیز از پای در آورد، اما از آنجا که پیامبر اکرم جاز کشتن زنان و کودکان نهی کرده بود، از این کار منصرف شد [۸۲۱]. همچنین روایتهای برخی از کتابهای سیره حاکی از آن است که تمامی همراهان عبدالله در قتل ابی رافع شرکت داشتهاند و هر یک مدعی بوده است که او ضربۀ نهایی را زده است.
[۸۱۹] بخاری مغازی، باب قتل ابی رافع، ج ۵، شماره ۴۰۳۹. [۸۲۰] همان، ص ۳۴، شماره ۴۰۴۰. [۸۲۱] شرح المواهب اللدنیه، ج ۲، ص ۱۶۸.
۱- تمامی افراد این سریۀ، از طائفۀ خزرج بودند. و با این کار میخواستند با برادران اوسی خود که کعب بن اشرف را کشته بودند، به رقابت بپردازند؛ زیرا سعی و تلاش هر کدام از این دو طائفه این بود که در راه خیر و اعتلای نام خدا از دیگری سبقت بگیرد و این رقابت و مسابقه برای کسب مال دنیا نبود؛ بلکه هدف آنان کسب رضایت خدا و پیامبرش جو رسیدن به سعادت ابدی و اخروی بود [۸۲۲].
کعب بن مالک سمیگوید: یکی از نعمتهایی که خداوند پیامبر اکرم جرا ازآن بهرهمند ساخت، رقابتی بود که دو طائفۀ اوس و خزرج به آن میپرداختند. آنها دائماً در خدمت به پیامبر اکرم جو اسلام با همدیگر به رقابت میپرداختند؛ به گونهای که هر اقدامی که قبیلۀ خزرج برای خدمت به پیامبر اکرم جو اسلام انجام میداد، قبیلۀ اوس نیز در صدد اجرای آن امر بر میآمدند [۸۲۳].
۲- اهمیت یادگیری زبان دشمن: از آنجا که عبدالله سزبان و لهجۀ مخصوص یهودیان را میدانست، توانست وارد قلعه بشود؛ سپس وارد خانۀ ابورافع گردید و او و همسرش را صدا زد و آنها نیز او را بیگانه تصور نکردند. پس شایسته است که مسلمانان و به ویژه کسانی که مسئولیت اطلاعرسانی را بر عهده دارند، زبان بیگانگان و به خصوص زبان دشمنان خود را بیاموزند تا براساس نقشه و طرحی اساسی، لشکر اسلام را ساماندهی نمایند [۸۲۴].
۳- رمز موفقیت عبدالله بن عتیک سدر قتل ابورافع: موارد زیر را میتوان از مهمترین عوامل موفقیت عبدالله سبرشمرد: یکی اینکه تنها وارد قلعه شد، دیگری اینکه توانست حساسیت دربان را بدون اینکه با او روبرو شود؛ بلکه به بهانۀ قضای حاجت پشت بهسوی او کرده بود، از بین ببرد و همچنین اینکه در گوشهای کمین کرد و جای آویزان کردن کلیدهای دروازه را مشخص کرد و بعداً در فرصتی مناسب به آنها دسترسی پیدا نمود [۸۲۵].
۴- عنایت ویژۀ خدا نسبت به اولیاء خود: چنانکه این صحابی بزرگوار بعد از انجام مأموریت موفقیتآمیز، دچار سانحه گردید و پایش شکست. آن گاه پیامبر اکرم جدست مبارکش را بر پای او کشید که بر اثر آن پایش به حالت سابق خود برگشت و گویا اصلاً دچار سانحه نشده بود [۸۲۶].
۵- ابن حجر میگوید: از جمله فوائد این حدیث میتوان، جواز ترور مشرکی که دعوت اسلام به او رسیده است، ولی بر شرک خود اصرار میورزد و همچنین کشتن کسی که با دست و زبان و مال خود علیه پیامبر اسلام جبه تبلیغات میپردازد و نیز جواز تجسس از اهل حرب و گفتن سخن مصلحتآمیز و تعرض افراد کم علیه دشمن زیاد استنباط نمود [۸۲۷].
۶- عبدالله بن انیس سبا اینکه از پیشگامان انصار و از نخستین مجاهدانی بود که اسلام را پذیرفت و از شرکتکنندگان در بدر بود و در جهت هر دو قبله نماز خوانده بود. به جای اینکه فرمانده این سریه باشد، همانند یکی از سربازان این سریه، به ادای مسئولیت میپرداخت و او کسی است که به تنهایی برای کشتن سفیان بن خالد هذل مأموریت یافت.
سفیان که در نزدیکی مکه سکونت داشت، سرگرم تدراک نیرو برای حمله به مدینه بود. عبدالله بن انیسساو را در شهر و دیار و داخل خیمهاش به قتل رساند و بعد از آن فرار نمود و نزد پیامبر اکرم جبرگشت؛ پس با وجود اینکه خصوصیات یک قهرمان در وجود او نهفته بود، اما پیامبر اکرم جاو را فرمانده این سریه جهت قتل ابورافع تعیین نکرد.
بنابراین، پیامبر اکرم جاز این عمل، هدف تربیتی مهمی را دنبال مینمود که نمیتوان برای آن همانندی پیدا نمود؛ چرا که طبق قوانین حاکم در امور نظامی دنیا، پستهای نظامی به افرادی واگذار میگردد که از سابقۀ بیشتری برخوردار باشند، اما روش تربیتی پیامبر اکرم جبا روش دیگران متفاوت است. او با قرار دادن فرماندهان و قهرمانان بزرگ، تحت سرپرستی افرادی دیگر، در این صدد بود تا فرماندهان دیگری بسازد که آنان با استفاده از تجربۀ اینها، عملاً فرماندهی را تمرین بکنند؛ چنانکه بارها اتفاق افتاده است که ابوبکر و عمر شهمانند دو سرباز عادی در لشکرهای بزرگ، انجام وظیفه کردهاند [۸۲۸].
[۸۲۲] التاریخ الاسلامی، ج ۶، ص ۱۷۷. [۸۲۳] السیرة النبویة، ابن حشام، ج ۶، ص ۱۷۷. [۸۲۴] الصراع مع الیهود، ج ۱، ص ۱۹۱. [۸۲۵] همان، ص ۱۹۲-۱۹۳. [۸۲۶] البخاری، المغازی، شماره ۴۰۲۹. [۸۲۷] فتح الباری، ج ۷، ص ۳۴۵. [۸۲۸] التربیة القیادیة، ج ۴، ص ۱۴۸.
در شوال سال ششم هجری پیامبر اکرم جاطلاع یافت که امیر یهودیان خیبر، یسیر بن رزام، در تلاش است تا یهودیان شمال و همچنین مشرکان و طوایف غطفان را متحد سازد و به مدینه حمله نماید. لذا پیامبر اکرم جعبدالله بن رواحه سرا به سرکردگی سی سواره نظام که عبدالله بن انیس سنیز درمیان آنان بود به خیبر فرستاد. آنها نزد یسیر رفتند و گفتند: ما را پیامبر اکرم جدنبال تو فرستاده است و میخواهد تو را امیر خیبر بنماید. او پذیرفت و با سی نفر از قومش به اتفاق عبدالله سو همراهانش راهی مدینه شد؛ بدین صورت که دو نفر بر یک مرکب سوار شدند. یک یهودی و یک مسلمان و یسیر پشت سر عبدالله بن انیسسسوار بود. در مسیر راه یسیر از رفتن نزد پیامبر اکرم جپشیمان گردید. بنابراین، دست به شمشیر عبدالله بن انیس سبرد، اما عبدالله سمتوجه این موضوع گردید و فوراً شمشیر را به دست گرفت و ضربهای به پای او زد و آن را شکست. یسیر با عصای سرکجی که داشت، ضربۀ محکمی بر سر عبدالله سزد و سرش را زخمی کرد. بدین ترتیب هر یک از مسلمانان به فرد یهودی ای که با او سوار بود، حمله کردند و آنها را کشتند. و از بین آنها، یک نفر که فرار نمود، جان سالم بدر برد.
هنگامی که مسلمانان نزد پیامبر اکرم جبازگشتند، آن حضرت جبر زخم عبدالله بن انیس سآب دهان انداخت که بر اثر آن بهبود یافت [۸۲۹].
[۸۲۹] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الاصلیه، ص ۴۷۷.
۱- پیامبر اکرم جدر این صدد بود که با مذاکره، به قتل و خونریزی با یهودیان خاتمه دهد، اما از آنجا که دلهای یهود، همواره مملو از کینهتوزی ÷و مسلمانان است، آنها با اقدامات نابخردانۀ خود، مسیر مذاکرات را به قتل و خونریزی تبدیل نمودند و نقشهای کشیدند که سرانجام خود قربانی آن شدند.
۲- سال ششم هجری سالی پر عملیات بود؛ به گونهای که در تمامی ماههای این سال، یک یا چند سریه برای سرکوبی دشمن و یا متلاشی نمودن گردهمآیی آنها و یا ترور سران کفر، اعزام میگردید و شعار مسلمانان این بود: ما به جنگ آنها میرویم و آنان هرگز به جنگ ما نخواهند آمد.
بدین صورت حزب خدا پیروزمندانه در حالی که نام خدا و پرچم دین خدا را در دست داشت و حامل ارزشهای جاودانه و بلندی بود، پیش میرفت و با هر طاغوتی که مانع پیشروی او میگردید، به مبارزه میپرداخت. بنابراین، تمامی اعمال آنان برای کسب رضایت پروردگار انجام میگرفت و آنان از نظر فکری، نظامی، سیاسی، اخلاقی و دینی به مرحلۀ والایی رسیده بودند [۸۳۰].
[۸۳۰] التربیة القیادیة، ج ۴، ص ۱۸۹-۱۹۲.
پیامبر اکرم جو یارانش در اولین دوشنبۀ ذیقعدۀ سال ششم هجری [۸۳۱]جهت ادای عمره، مدینه را به قصد مکه ترک کردند [۸۳۲]. و انگیزۀ آن، خوابی بود که پیامبر اکرم جدیده بود که او و یارانش در مکه عمره به جای میآورند. آن حضرت جمژدۀ این خواب را به یارانش داد. این مژده، موجب خوشحالی آنان به ویژه مهاجران که دلهایشان به سوی وطن و زادگاهشان پر میکشید را فراهم ساخت [۸۳۳].
بنابراین همۀ آنها برای چنین زیارت بزرگی آمادگی خود را اعلام نمودند. همچنین پیامبر اکرم جاز بادیهنشینان و قبایل برای شرکت در این سفر دعوت به عمل آورد. دولت اسلامی نیز از روابط اهل مکه که در قسمت جنوب مدینه واقع شده بود و اهل خیبر که در ناحیۀ شمال آن واقع بود، بیخبر نبود. بنابراین، وقت آن رسیده بود که این روابط سیاسی شکسته شود و از طرفی دیگر اعراب میدانستند که کعبه در انحصار قریش نیست؛ بلکه به همگان تعلق دارد؛ پس نباید قریش مانع حضور محمد جو یارانش از زیارت کعبه گردند [۸۳۴].
پیامبر اکرم جبر خلاف معمول، خبر این سفر را اعلام نمود و دیری نپایید که درمیان تمامی قبایل آوازۀ سفر عمرۀ آن حضرت جو یارانش پیچید. و پیامبر اکرم جبا اعلان این خبر این هدف را دنبال مینمود که تمامی قبایل و اعراب بدانند که ایشان به قصد ادای عمره میروند و قصد جنگ ندارند.
و پیامبر اکرم جو یارانش برای تحقق این امر، لباسهای عادی خود را از تن بیرون آوردند و لباس مخصوص احرام پوشیدند و از ذوالحلیفه نیت احرام بستند و به گردن حیوانات قربانی قلاده آویزان کردند و کوهان آنها را رنگین نمودند [۸۳۵]. آن حضرت جبه خاطر احتیاط، بشر بن سفیان خزاعی سرا جهت جمع آوری اخبار و تجسس فرستاد. واقدی میگوید: «آن حضرت جعباد بن بشر را به همراه جماعتی متشکل از بیست نفر انصار و مهاجر را پیشاپیش لشکر، جهت مطمئن شدن از امنیت مسیر و همچنین برای پیگیری اخبار دشمن، اعزام نمود» [۸۳۶].
پیامبر اکرم جهنوز از ذوالحلیفه حرکت نکرده بود که براساس پیشنهاد عمر بن خطاب سافرادی را به مدینه جهت تهیه و حمل سلاح فرستاد [۸۳۷]. و هدف پیامبر جاز این امر، در نظر گرفتن جانب احتیاط بود؛ زیرا دشمن کاملاً مسلح بود و هیچ گونه تضمینی وجود نداشت که مسلمانان از حملۀ آنها در امان باشند. و همچنین این عملکرد، بیانگر سنت استفاده از اسباب است که همواره پیامبر اکرم جآن را رعایت مینمود تا امتش در این مورد از او تبعیت نمایند [۸۳۸].
[۸۳۱] المجموع، نووی، ج ۷، ص ۷۸. [۸۳۲] نظرة النعیم، ج ۱، ص ۳۳۴. [۸۳۳] حدیث القرآن الکریم عن غزوات الرسول، ج ۲، ص ۴۹۵ – السیرة النبویة، نووی، ص ۲۷۳. [۸۳۴] قرائة سیاسة للسیرة النبویة، ص ۲۱۳-۲۱۴. [۸۳۵] مرویات الحدیبیه، ص ۵۵. [۸۳۶] مغازی واقدی، ج ۲، ص ۹۷۴. [۸۳۷] تاریخ طبری، ج ۲، ص ۶۲۲. [۸۳۸] القیادة العسکریة فی عهد الرسول، ص ۴۸۹.
هنگامی که پیامبر اکرم جبه «عسفان» رسید، بشر بن سفیان خزاعی سنزد ایشان آمد و گفت: ای پیامبر اکرم جقریش از ورود شما مطلع شدهاند و آنها در حالی که پوست پلنگ به تن کردهاند و زنان و کودکان خود را همراه دارند، همه سوگند خوردهاند که نگذارند شما به زور وارد مکه بشوید.
پیامبر اکرم جفرمود: وای بر قریش! جنگ، آنان را نابود کرده است. چه میشد اگر میان من و مردم مانع نمیشدند. در آن صورت اگر مردم، مرا نابود کردند، این آن چیزی است که آنها میخواهند و اگر خدا مرا پیروز بگرداند، آنها نیز وارد اسلام بشوند، بدون اینکه چیزی از دست بدهند و اگر چنین نمیکنند تا میتوانند بجنگند. آنها چه گمان کردهاند؟ به خدا سوگند! من به خاطر چیزی که بدان فرستاده شدهام خواهم جنگید، حتی اگر تنها بمانم.
سپس آن حضرت جاز صحابه شدر مورد پیشروی به سوی مکه به مشورت پرداخت. آنها گفتند: همچنان به راهمان ادامه بدهیم و چنانچه آنها درصدد جلوگیری ما از زیارت کعبه برآمدند، با آنها بجنگیم. ابوبکر سگفت: ای پیامبر اکرم جما بدون اینکه جنگ را آغاز کنیم به راه خود ادامه بدهیم، اگر آنها جنگ را آغاز کردند، آن گاه بجنگیم. پیامبر اکرم جرأی ابوبکر سرا که حجتی قوی بود، پذیرفت و به یارانش دستور پیشروی به سوی مکه داد [۸۳۹]. پیامبر اکرم جبا مشاهدۀ نزدیک شدن سواران قریش، در «عسفان» نماز خوف برگزار نمود.
[۸۳۹] ملامح الشوری فی الدعوة الاسلامیة، عدنان نحوی، ص ۱۶۰.
از آنجا که پیامبر اکرم ج هدف رویارویی با سوارکاران قریش را نداشت، لذا هنگامی که اطلاع یافت که خالد بن ولید با تنی چند از سواران قریش، قصد حمله به مسلمانان را دارند به راهنمایی مردی از اسلم، راه اصلی را ترک نمود و راهی صعب العبور و کوهستانی را در پیش گرفتند تا اینکه به ناحیۀ پایین مکه در حدیبیه فرود آمدند. در این مکان، پیامبر اکرم جهمراهانش را به توبه و استغفار وادار نمود و آنها نیز چنین کردند و فرمود: این همان دستوری است که به بنی اسرائیل هنگام ورود به بیت المقدس داده شد که آنها آن را تحریف کردند [۸۴۰].
خالد بن ولید و همراهانش با اطلاع از این موضوع که کاروان مسلمانان به دروازههای مکه رسیده است. بنابراین فوراً به مکه بازگشتند و اهل مکه را از این ماجرا مطلع نمودند و آنها را برای آماده شدن جهت برخورد با مسلمانان برانگیختند؛ چرا که اردو زدن لشکر اسلام در حدیبیه، ترس و وحشت عجیبی مکه را فرا گرفت و آنها خود را در معرض یک خطر جدی میدیدند [۸۴۱].
محمود شیت میگوید: حرکت مخفیانۀ مسلمانان به گونهای که بیان گردید، از روی ترس نبود؛ زیرا کسی که ترس و واهمه داشته باشد، به جای نزدیک شدن به مرکز دشمن، با آن فاصله میگیرد؛ چرا که نزدیک شدن به خطوط مقدم دشمن، باعث بروز خطر جدی میگردد و احتمال پیروز شدن را کاهش میدهد [۸۴۲].
در کتاب اقتباس النظام العسکری فی عهد الرسول جآمده است: این تاکتیک پیامبر اکرم جبیانگر آن است که فرماندۀ توانا و دانا باید لشکر خود را از جاهایی که احتمال خطر میرود، دور نگه دارد [۸۴۳].
[۸۴۰] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۳۳۸. [۸۴۱] السیرة النبویة، ابی فارس، ص ۳۷۴. [۸۴۲] الرسول القائد، شیت خطاب، ص ۱۸۶-۱۸۷. [۸۴۳] السیرة النبویة ابی فارس، ص ۳۷۴ به نقل از النظم العسکریة، ص ۲۵۸.
شتر پیامبر اکرم ج، قصواء در نزدیکی حدیبیه رسید، به زمین نشست. صحابه شگفتند: قصواء خسته شده است. پیامبر اکرم جفرمود: قصواء خسته نشده است و چنین عادتی ندارد. بلکه کسی که فیل (ابرهه) را از پیشروی به مکه باز داشته بود، او را نیز باز داشته است. آن گاه پیامبر اکرم جآن را حرکت داد و از پیشروی به سوی مکه باز آمدند و در ناحیۀ پایانی حدیبیه نزد چاهی کم آب اردو زدند.
دیری نگذشت که آب چاه تمام شد و مردم به پیامبر اکرم جشکایت بردند. آن حضرت جطبق روایتی تیری بیرون کرد و به آنان داد تا آن را داخل چاه بیندازند و طبق روایتی مقداری آب در دهان کرد و سپس آن را در دلوی ریخت و دستور داد تا آن را در چاه بریزند. پس از این امر، چشمههای داخل چاه جوشیدن گرفت و آب چاه زیاد شد، و مشکل بیآبی برطرف گردید [۸۴۴]. ابن حجر معتقد است که هر دو مورد اتفاق افتاد؛ یعنی، همزمان هم آب دهان در آن ریخت و هم تیری در آن شلیک کرد [۸۴۵].
[۸۴۴] الفتح، ج ۱۴، ص ۷۵۸ شماره ۳۵۷۷. [۸۴۵] همان، ج ۱۱، ص ۱۶۴، شماره ۲۷۳۱-۲۷۳۲.
۱- وقوع هر امری در این دنیا، وابسته به به ارادۀ خداست؛ چنانکه شتر پیامبر اکرم جبدون اینکه آن حضرت جبخواهد، به زانو نشست و تلاش صحابه شوادار نمودن او به حرکت برای ادامۀ مسیر به سوی خانۀ کعبه به جایی نبرد؛ چرا که خدا چیز دیگری اراده نموده بود [۸۴۶].
۲- ابن حجر از این گفته پیامبر اکرم جکه فرمود: «آن را، بازدارندۀ فیل از پیشروی باز داشته است» [۸۴۷]. چنین استدلال کرده است که از نظر جنبههای عام، تشبیه دو چیز بلامانع است، گر چه از نظر جنبۀ خاص با هم تفاوت زیاد داشته باشند، پس تشبیه کردن توقف قصواء با توقف فیل فقط در این بود که خداوند، از حرم خود حفاظت به عمل میآورد چنانکه فیل ابرهه را از پیشروی به سوی مکه به خاطر اینکه آنها اهل باطل بودند، بازداشت و اما اینکه شتر پیامبر اکرم جرا از پیشروی باز داشت، گر چه ایشان بر حق بود، به خاطر حکمتی بود که خدا، آن را اراده نموده بود [۸۴۸].
۳- حکمت خداوند متعال، چنین اقتضا مینمود که بین پیامبر اکرم جو اهل مکه جنگی اتفاق نیفتد. به ویژه در این سفر و حکمتهای این مسئله، این امر به اثبات رسید که برخی عبارتند از:
الف- ورود مسلمانان با زور، به گونهای که باعث خونریزی و قتل و غارت میشد، امری بود منفعت هیچ یک از این دو گروه را در پی نداشت و خدا هم این را نمیخواست.
ب- احتمال این میرفت که در صورت حمله به مکه، نادانسته به برخی از مسلمانان مستضعف که در آنجا ساکن بودند، آسیبی برسد؛ چنانکه قرآن میفرماید:
﴿هُمُ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ وَصَدُّوكُمۡ عَنِ ٱلۡمَسۡجِدِ ٱلۡحَرَامِ وَٱلۡهَدۡيَ مَعۡكُوفًا أَن يَبۡلُغَ مَحِلَّهُۥۚ وَلَوۡلَا رِجَالٞ مُّؤۡمِنُونَ وَنِسَآءٞ مُّؤۡمِنَٰتٞ لَّمۡ تَعۡلَمُوهُمۡ أَن تَطَُٔوهُمۡ فَتُصِيبَكُم مِّنۡهُم مَّعَرَّةُۢ بِغَيۡرِ عِلۡمٖۖ لِّيُدۡخِلَ ٱللَّهُ فِي رَحۡمَتِهِۦ مَن يَشَآءُۚ لَوۡ تَزَيَّلُواْ لَعَذَّبۡنَا ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ مِنۡهُمۡ عَذَابًا أَلِيمًا٢٥﴾[الفتح: ۲۵].
«اینان همانهایی هستند که کفر ورزیدهاند و از ورود شما به مسجد الحرام جلوگیری کردهاند و نگذاشتهاند قربانیهایی که با خود نگاه داشتهاید ،به قربانگاه برسد. اگر مردان و زنان مؤمنی را لگدمال نمیکردید که شما آنها را نمیشناسید و ناآگاهانه ضرری به شما نمیرسید (خداوند مانع این جنگ نمیشد) تا خدا هر که را خواهد غرق رحمت خود سازد. اگر (کافران و مؤمنان ضعیف) از یکدیگر جدا میبودند، کافران را به عذاب دردناکی گرفتار میکردیم».
ج- خداوند میدانست کسانی که امروز در مقابل پیامبر اکرم جموضعگیری نمودند و مانع از ورود ایشان به مکه هستند، به زودی اسلام را خواهند پذیرفت و حاملان رسالت الهی به سوی جهانیان خواهند بود [۸۴۹].
[۸۴۶] صلح الحدیبیة، ابی فارس، ص ۴۳. [۸۴۷] فتح الباری، ابن حجر، ج ۶، ص ۲۶۰. [۸۴۸] همان، ص ۶۱. [۸۴۹] صلح الحدیبیة، ص ۴۵.
پیامبر اکرم ججهت تفهیم قریش و متقاعد ساختن آنها به اینکه ایشان به هدف زیارت خانۀی خدا آمدهاند و قصد جنگ و دعوا ندارند، نهایت سعی و تلاش خود را ایفا نمود. بنابراین، قریش بعد از اطمینان این امر، سفیرانی را برای مذاکره با پیامبر اکرم جدربارۀ این موضوع فرستادند.
قبلاً بیان گردید که بدیل بن ورقاء با گروهی از خزاعیها که رازداران پیامبر اکرم جبودند، آنان را از عزم جدی قریش مبنی بر ممانعت از ورود آنان به مکه آگاه نمودند اما پیامبر اکرم جآنان را متقاعد ساخت که به قصد ادای عمره آمده است و قصد جنگ ندارد و فرمود: کاش قریش که اکنون جنگ، توان آنها را از بین برده است، دست از لجاجت و عناد بر دارند و واکنش و عکسالعمل سایر مردم را با ما ببینند و اگر آنان لجاجت و عناد خود را ترک ننمایند، ناگزیر خواهیم جنگید، گر چه تنها بمانم.
آنها نزد قریش رفتند و گفتند: ای جماعت قریش! شما در مورد محمد جعجولانه قضاوت میکنید. او برای جنگ نیامده است؛ بلکه تنها قصد زیارت خانۀ خدا را دارد.
قریش گفتند: حتی اگر برای زیارت هم آمده باشد، ما او را نخواهیم گذاشت؛ چرا که اعراب نگویند که محمد جبا توسل به زور وارد مکه شده است [۸۵۰].
سرانجام فرزانگی سیاسی پیامبر اکرم جاقتضا نمود که با آنان پیمان صلح ببندد که این کار فواید زیادی داشت از جمله:
الف- صلح با قریش آسایش خاطر مسلمانان از ناحیۀ دشمن اصلی میشد. و زمینۀ تاختن بر قبایل دیگر و یهودیان را فراهم میساخت.
ب- پیامبر اکرم جعلاقمند بود که مذاکره با قریش متحقق شود، تا به وسیلۀ سفرا، سخنان آنها را بشنود و سخنان خود را به گوش آنها برساند و صرفاً برای دلجویی آنها و کاهش دادن میزان دشمنی و تضعیف روحیۀ جنگی آنان به چنین امری اقدام نمود.
ج- پیامبر اکرم جعلاقمند بود که خزاعه که هم پیمانان جاهلیت بنیهاشم بودند، درک نمایند که آنها از قدرت و نیروی فوق العادهای برخوردار است و این امر، آنها را بر پایبند بودن پیمانشان وادار میساخت.
د- بازتاب این جریان که پیامبر اکرم جبرای زیارت خانۀ کعبه آمده است و قریش مانع ایشان شدهاند، از نظر تبلیغاتی به نفع مسلمانان و زیان قریش تمام میشد و باعث میگردید که خردمندان قبایل، پیامبر اکرم جرا در این قضیه به نفع پیامبر اکرم جقضاوت نمایند.
ه - مشرکان مکه به سخنان بدیل خزاعی اعتماد نکردند؛ زیرا آنها میدانستند که خزاعه همپیمان با پیامبر اکرم جاست و بیشتر از مسلمانان جانبداری خواهد نمود [۸۵۱].
و- اولین پاسخ پیامبر اکرم جبه بدیل، حاکی از مهربانی و نرمی در رسیدن به طاعت و بندگی خدا بود. بنابراین از بغض و دشمنی که نسبت به آنها داشت، سخن به میان نیاورد. زیرا میخواست بدون برخورد با هیچ گونه مانعی به عبادتی که نیت کرده بود، برسد [۸۵۲].
[۸۵۰] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۳۴۰. [۸۵۱] صلح الحدیبی، ابی فارس، ص ۶۷. [۸۵۲] همان، ص ۶۸.
از آنجا که قریشیان بدیل خزاعی را همپیمان پیامبر اکرم جمیدانستند، لذا سخنان او، قریشیان را متقاعد ننمود و به اطمینان خاطر نرسیدند بنابراین، عروه بن مسعود ثقفی، پیشنهاد کرد تا از جانب آنها با پیامبر اکرم جبه مذاکره بپردازد؛ چنانکه امام بخاری داستان عروه را چنین نقل نموده است: عروه برخاست و گفت: ای قوم! آیا شما پدران من نیستید؟ گفتند: بلی. گفت: مگر من فرزند شما نیستم؟ گفتند: بلی. گفت: آیا مرا نیز متهم به خیانت میکنید؟ گفتند: خیر. گفت: شما میدانید که من اهل عکاظ را به خاطر اینکه با من همکاری نکردند، رها ساختهام و با زن و فرزندانم و کسانی که از من تبعیت مینمودند، نزد شما آمدهام و اکنون پیامبر اکرم جحامل پیغامی شایسته است بنابراین، آن را بپذیرید و بگذارید من با او مذاکره کنم. آنها پذیرفتند عروه را خدمت پیامبر اکرم جفرستادند عروه نزد پیامبر اکرم جرفت و با او وارد مذاکره شد. پیامبر اکرم جهمان پاسخی را که به بدیل داده بود، به عروه ثقفی داد. عروه گفت: ای محمد جاگر تو درصدد نابودی قومت بر آیی، تا کنون هیچ یک از اعراب این کار را نکرده است و مردانی هم که پیرامون تو را گرفتهاند، از قبایل مختلف هستند و فکر نمیکنم که تا آخر در کنارت بمانند و استقامت بورزند.
ابوبکر سکه سخنان او را میشنید گفت: برو و فرج لات (اسم بت آنها بود) را بمک. آیا ما فرار خواهیم کرد و او را تنها خواهیم گذاشت [۸۵۳]؟.
عروه گفت: او کیست؟ گفتند: ابوبکر ساست. عروه گفت: به خدا سوگند! اگر احسان تو نبود، پاسخت را میدادم.
عروه با این سخنانش میخواست، مسلمانان را مغلوب جنگی روانی نماید و روحیۀ آنان را تضعیف نماید و اعتماد موجود بین پیامبر اکرم جو یارانش را، از بین ببرد [۸۵۴]، غافل از اینکه این ترفندها در مقابل ایمان قوی ریشهدار و صفوف به هم پیوسته و نقشههای دقیق مسلمانان، ناکام خواهد ماند. عروه از قدرت و تصمیم جدی قریش مبنی بر جنگ سخن میگفت. او بارها چنین تبلیغاتی روانی را تجربه کرده بود و در آن موفق شده بود. ولی این بار بدون هیچ گونه موفقیتی، برگشت.
از جمله رخدادهای شگفتانگیزی که در مذاکرۀ عروه با پیامبر اکرم جاتفاق افتاد، برخورد مغیره بن شعبه سبا عروه بود که بیانگر نقش ایمان در دلها است که از انسانی شیطان صفت، انسانی شریف و بزرگوار میآفریند. مغیره سکه در زمان جاهلیت، به خوردن شراب و راهزنی میپرداخت، بعد از اینکه مسلمان شد، به انسانی مؤمن و متعهد تبدیل گردید و اینک در حالی که چهرهاش را پوشانیده بود، در کنار پیامبر اکرم جایستاده و از ایشان نگهبانی میداد. او برادرزادۀ عروه بود. از آنجا که درمیان اعراب مرسوم بود که هنگام مذاکره با کسی، دست به محاسن آن شخص میبردند و آن را میگرفتند، عروه نیز در اثنای مذاکره، چند بار دست خود را به محاسن پیامبر اکرم جبرد. مغیره سکه شمشیر به دست داشت و ایستاده بود، با پشت شمشیر به دست عمویش زد و گفت: دست به محاسن پیامبر اکرم جنزن و اگر نه دستت را با این شمشیر قطع خواهم کرد. پیامبر اکرم جاز برخورد این برادرزادۀ مؤمن و عموی مشرک تبسم نمود. عروه که او را به خاطر پوشیده بودن چهرهاش نمیشناخت، گفت: ای محمد جاو کیست و این چه عملی است که از یاران تو میبینم؟ پیامبر اکرم جفرمود: او برادرزادهات، مغیره ساست. عروه گفت: تو چنین میکنی ای خائن! طائفۀ ثقیف را برای همیشه با ما دشمن کردی. به خدا! من تازه از حساب همان خیانت سابق تو فارغ شدهام [۸۵۵].
بدین صورت عروه در مذاکرۀ خود با پیامبر اکرم جشکست خورده نزد مشرکان بازگشت و آنان را از برخورد مسلحانه با پیامبر اکرم جبر حذر داشت و گفت: ای قوم! من با پادشاهان مختلفی مانند کسرا، هرقل و نجاشی ملاقات داشتهام، به خدا! اطرافیان هیچ یک از آنها آن قدر که اطرافیان محمد جرا شیفته و مطیع او دیدم، تا کنون مطیع آنان ندیدم. آنها نمیتوانستند در چشمان او نگاه بکنند. و صدای خود را نزد او بلند نمیکردند و با اشارهاش به انجام امور مبادرت میورزیدند. آنها آب دهان و همچنین آب وضوی او را نمیگذاشتند به زمین بیفتد و آن را برای تبرک به جسم خود میمالیدند. من در آن قوم قاطعیت یافتم. اگر شما راهی جز شمشیر فرا روی آنها نگذارید، به آن روی خواهند آورد و هنگامی که رهبرشان را خطری تهدید نماید، هیچ چیزی حتی وجود آنان در برابر محمد جارزشی نخواهد داشت. به خدا آنها در هیچ شرایطی حاضر نیستند او را تنها بگذارند؛ پس نصیحت مرا به خاطر داشته باشید؛ زیرا من میترسم که شما مغلوب او بشوید؛ چرا که او مردی است که به خاطر تعظیم خانۀ خدا آمده است و در اینجا قربانی ذبح میکند و بر میگردد.
سران قریش گفتند: ای ابویعفور! از تو انتظار شنیدن چنین سخنانی را نداشتیم و اگر کسی غیر از تو چنین سخنانی میگفت، او را ملامت مینمودم، اما به پیامبر اجازه نخواهم داد که احتمال به طواف خانه خدا بپردازد و سال آینده برای طواف به مکه بیاید [۸۵۶].
جنگی روانی که عروه آن را ایجاد نموده بود، نتیجۀ معکوس داد و تأثیر آن در جبهۀ داخلی قریش آشکار گردید؛ زیرا بعد از اینکه عروه سیمای صادق یاران پیامبر جو محبت، اطاعت، آمادگی، روحیۀ قوی و توان رزمی آنان را مشاهده نمود و نزد قریش برگشت، مشاهدات خود را برای آنها بازگو کرد و آنها را از جنگ با مسلمانان بر حذر داشت و این امر باعث تضعیف روحیۀ قریشیان گردید.
آخر الامر اینکه پیامبر اکرم جبه موفقیت بزرگی از نظر سیاسی، تبلیغاتی و نظامی دست یافت و توانست در تصمیم قاطع و آرای یکپارچۀ ملت قریش، ضعف و پراکندگی به وجود آورد [۸۵۷].
[۸۵۳] بخاری، کتاب الشروط، باب الشروط فی الجهاد، ج ۳، ص ۲۳۷، شماره ۲۷۳۲. [۸۵۴] منهج الاعلام الاسلامی فی صلح الحدیبیه، سلیم حجازی، ص ۱۳۱-۱۳۲. [۸۵۵] مغیره سدر زمان جاهلیت با گروهی همراه شده بود و در اثنای راه، آنها را کشت و مالهایشان را تصاحب نمود. بخاری، کتاب الشروط، ج ۳، ص ۲۳۸ شماره ۲۷۳۲. [۸۵۶] مغازی، واقدی، ج ۲، ص ۵۹۸. [۸۵۷] بخاری، کتاب الشروط، شماره ۲۷۳۱-۲۷۳۲.
پس از شکست مذاکرات عروه با پیامبر اکرم جقریش، حُلیس بن علقمه کنانی را نزد ایشان فرستادند. آن حضرت جبا اطلاع از این امر فرمود: او از قومی عبادتگذار است بنابراین، حیوانات قربانی را در معرض دید او قرار دهید [۸۵۸]و دستور داد تا همه با صدای بلند، «لبیک» بگویند.
حُلیس با مشاهده شتران قربانی که قلاده به گردن آنها آویزان بود از همان جا نزد قریش برگشت و بر آنان اعتراض کرد که چرا نمیگذارند شتران قربانی را به قربانگاه بیاورند و ذبح نمایند و زائران بیت الله الحرام که در لباس احرام به سر میبرند و لبیک میگویند، وارد مسجد الحرام بشوند.
او به صراحت، این موضعگیری قریش را ظالمانه توصیف کرد و این امر را یادآور گردید که در این زمینه هیچ گونه کمکی به آنها نخواهد کرد [۸۵۹]. و بدین صورت جبهۀ داخلی قریش، با شکستی جدید مواجه گردید و بخش بزرگی از نیروهای خود را از دست داد؛ زیرا حُلیس، سردار احابیش بود که همپیمان قریش بودند.
سران قریش به حُلیس گفتند: آنچه تو از محمد جو یارانش مشاهده کردهای، صحنهای ظاهری بوده و واقعیت چیزی دیگر است. پس بهتر است ما را به حال خود واگذاری تا در این مورد چارهای بیندیشیم [۸۶۰].
این امر بیانگر میزان بصیرت و آگاهی و شناخت پیامبر اکرم جاست که به خصوصیات شخصیتهای مهم مکه آگاهی داشت و با هر کدام از آنان براساس خصوصیات اخلاقی آنان، برخورد مینمود؛ چنانکه با دیدن حُلیس، فرمود: او کسی است که مقدسات را تعظیم مینماید. بنابراین، پیامبر اکرم جاز این ویژگی حُلیس، هدف اصلی خود را از آمدن به مکه بیان نمود.
حُلیس، از سردارانِ معروف اعراب و شخصیتی ممتاز بود و پیامبر اکرم جبا این عملکرد توانست نظریه این سردار بزرگ را به نفع خود تغییر دهد؛ به گونهای که او در مقابل قریش ایستاد و آنها را به خاطر برخوردشان با ایشان سرزنش نمود.
[۸۵۸] منهج الاعلام الاسلامی فی صلح الحدیببه، ص ۱۴۵. [۸۵۹] منهج الاعلام الاملامی فی صلح الحدیبیه، ص ۱۰۸. [۸۶۰] مغازی واقدی، ۲ ص۶۰۰.
یکی از سفیران اعزامی قریش برای مذاکره با پیامبر اکرم جمکرز بود؛ چنانکه امام بخاری نقل میکند که پیامبر اکرم جبا مشاهدۀ مکرز، فرمود: او مکرز و مردی فاجر است. مکرز در حال مذاکره با پیامبر اکرم جبود که سهیل بن عمرو وارد آن مجلس گردید. آن حضرت جفرمود: «قد سهل لكم من أمركم» «کار شما با آمدن سهیل، آسان شد» [۸۶۱]. داستان سهیل را در صفحات بعدی به تفصیل بیان خواهیم کرد.
[۸۶۱] بخاری، کتاب الشروط، باب الشروط فی الجهاد، ج ۳، ص ۲۳۹، شماره ۲۷۳۲.
پیامبر اکرم جنیز تصمیم گرفت سفیری نزد قریش بفرستد تا این امر را به اثبات برساند که آنان برای جنگ نیامدهاند و فقط قصد تعظیم و طواف خانۀ کعبه را دارد و بعد از ذبح نمودن قربانیهای خودشان، به مدینه بر میگردند و برای این منظور، خراش بن امیه خزاعی را سوار بر شتری نزد قریش فرستاد. هنگامی که خراش وارد شهر مکه شد، آنها به او حمله کردند و شترش را پی کردند و خواستند او را به قتل برسانند ولی طایفۀ احابیش مانع شدند و او را نجات دادند. آن گاه خراش نزد پیامبر اکرم جبرگشت و ماجرا را برای ایشان بیان نمود.
آنگاه پیامبر اکرم جتصمیم به اعزام سفیر دیگری جهت مذاکره با قریش و متقاعد ساختن آنان گرفت و برای این منظور، عمر بن خطاب سرا انتخاب نمود. عمر سگفت: ای پیامبر اکرم ج!دستور شما را اطاعت مینمایم [۸۶۲]، اما به نظر من بهتر است، عثمان سرا بفرستید؛ زیرا از طایفۀ او افراد زیادی در مکه وجود دارد و او نزد آنان محترم و محبوب است و کسی نمیتواند به او آسیبی برساند، اما از طایفۀ من کسی در آنجا نیست و میترسم که مرا به قتل برسانند.
پیامبر اکرم جپیشنهاد عمر سرا پذیرفت و عثمان سرا فرستاد و گفت: نزد قریش برو و به آنها بگو که ما برای جنگ نیامدهایم؛ بلکه به قصد تعظیم و رعایت حرمت خانۀ خدا و برای طواف آن آمدهایم و با خود قربانی آوردهایم و بعد از انجام مناسک قربانی به مدینه بر خواهیم گشت.
عثمان سبراساس ماموریتی که به او محول گردیده بود، به سمت مکه حرکت نمود. وقتی به مکانی به نام «بلدح» رسید، گروهی از قریش را در آنجا دید. گفتند: کجا میروی؟ گفت: مرا پیامبر اکرم جبه سوی شما فرستاده است. او شما را به سوی خدا و اسلام فرا میخواند، تا همه تابع اسلام گردید؛ زیرا به زودی خدا دینش را پیروز و پیامبرش جرا غالب میگرداند و یا اینکه دست از دشمنی با او بر دارید و بگذارید که دیگران با او چه میکنند؛ پس اگر بر او پیروز شدند، شما هم به آرزویتان میرسید و اگر پیامبر اکرم جبر آنها پیروز شد، آنگاه شما دو راه پیشرو دارید یا اینکه اسلام را میپذیرید و یا اینکه همه یکپارچه با او به جنگ و مبارزه بر میخیزید؛ البته جنگ شما را نابود کرده و بهترینهای شما را از نابود ساخته است ... عثمان سبه گفتگوی خود با آنها ادامه داد و سخنانی بر زبان آورد که برای آنها خوشایند نبود. سرانجام پاسخ آنها این بود: ای عثمان سآن چه را گفتی، شنیدیم. به خدا چنین نیست که تو پنداشتهای، ما به هیچ وجه نخواهیم گذاشت او با توسل به زور وارد مکه بشود. برگرد و به او بگو که هرگز چنین چیزی اتفاق نخواهد افتاد.
آن گاه از میان آنان، ابان بن سعید بن عاص برخاست و به عثمان سخوش آمد گفت و او را پناه داد؛ چنانکه عثمان سبا حمایت او وارد شهر مکه شد و نزد تمامی سران قریش رفت و با آنها مذاکره کرد اما پاسخ تمام آنها این بود که به خدا! هرگز به او اجازه نمیدهیم وارد مکه بشود [۸۶۳].
مشرکان به عثمان سپیشنهاد کردند تا کعبه را طواف نماید، اما عثمان سنپذیرفت [۸۶۴]. همچنین او نزد مسلمانان مستضعف مکه رفت و به آنها مژدۀ فتح و پیروزی داد [۸۶۵]. آنها نیز سلام و پیغام فرستادند.
در جریان مذاکرات، روابط مسلمانان و مشرکان عادی شده بود، آنها درمیان صفوف یکدیگر میرفتند و باهم ملاقات میکردند. تا اینکه درگیری مختصری توسط دو نفر آغاز شد و به سنگاندازی و شلیک تیر به سوی همدیگر منجر گردید و باعث شد که هر کدام از دو گروه، افرادی را از گروه مقابل به اسارت بگیرند چنانکه قرآن نیز به این جریان اشاره کرده و فرموده است:
﴿وَهُوَ ٱلَّذِي كَفَّ أَيۡدِيَهُمۡ عَنكُمۡ وَأَيۡدِيَكُمۡ عَنۡهُم بِبَطۡنِ مَكَّةَ مِنۢ بَعۡدِ أَنۡ أَظۡفَرَكُمۡ عَلَيۡهِمۡۚ وَكَانَ ٱللَّهُ بِمَا تَعۡمَلُونَ بَصِيرًا٢٤﴾[الفتح: ۲۴].
«او بود که دست آنان را از شما و دست شما را از آنان در وادی مکه کوتاه نمود. بعد از اینکه شما را بر آنان چیره ساخته بود و خدا به آنچه عمل میکنید آگاه است».
امام مسلم در مورد سبب نزول این آیه روایتی نقل کرده است که حدود هشتاد نفر از مشرکان مکه از کوه تنعیم بر پیامبر اکرم جو اصحابش شفرود آمدند و قصد حملۀ غافلگیرانه به آنها را داشتند، اما قبل از اینکه موفق به حمله بشوند، توسط مسلمانان دستگیر شدند و نزد پیامبر اکرم جآورده شدند. پیامبر خدا جآنها را بخشید و آزاد کرد. آن گاه این آیه نازل گردید [۸۶۶].
سلمه بن اکوع سمیگوید: روابط ما با مشرکان عادی شد و نزد همدیگر میرفتیم و با هم مینشستیم؛ چنانکه من برای استراحت زیر درختی دراز کشیده بودم که چهار نفر از مشرکان مکه به آنجا آمدند. و سخنانی در مورد پیامبر اکرم سگفتند که برای من خوشایند نبود. بنابراین با اعتراض، از آنجا برخاستم و آن طرفتر زیر درختی دراز کشیدم. آنها شمشیرهای خود را به درخت آویزان کردند و زیر آن خوابیدند. دیری نگذشت که یکی از مسلمانان بانگ برآورد و گفت: ای مهاجران! ابن زنیم سکشته شد. سلمه سمیگوید: من فوراً شمشیر خود را برداشتم و نزد آن چهار نفر رفتم و در حالی که خواب بودند، شمشیرهایشان را نیز برداشتم و گفتم: به خدا اگر سر بلند کردید، چشمهایتان را با نوک شمشیرم بیرون خواهم آورد؛ سپس آنها را نزد پیامبر اکرم جآوردم. عمویم، عامر سنیز مکرز عبلاتی را دستگیر نموده بود نزد پیامبر اکرم جآورده بود. و جمعاً حدود هفتاد نفر از مشرکان دستگیر شده بود. پیامبر اکرم جهمه را بخشید و آزاد کرد [۸۶۷]. آنگاه این آیه نازل گردید:
﴿وَهُوَ ٱلَّذِي كَفَّ أَيۡدِيَهُمۡ عَنكُمۡ وَأَيۡدِيَكُمۡ عَنۡهُم بِبَطۡنِ مَكَّةَ مِنۢ بَعۡدِ أَنۡ أَظۡفَرَكُمۡ عَلَيۡهِمۡۚ وَكَانَ ٱللَّهُ بِمَا تَعۡمَلُونَ بَصِيرًا٢٤﴾.
ابن کثیر میگوید: تسلط پیدا نکردن مشرکان بر مسلمانان، منتی بود که خدا بر مسلمانان ارزانی داشت و آنها را از گزند مشرکان نجات داد و باز داشتن مؤمنان از نیز صلحی را موجب گردید که برای مؤمنان، عافیت و خیر دنیا و آخرت را در برداشت [۸۶۸].
«کف» یعنی بازداشتن، جلوگیری کردن و گرفتن دست کسی.
«ببطن مکه» جمهور مفسران در مورد این قول خداوند: برآنندکه مراد از بطن مکه، همان حدیبیه میباشد که نزدیکترین مکان به مکه است» [۸۶۹].
[۸۶۲] مغازی، واقدی، ج ۲، ص ۶۰۰. [۸۶۳] زاد المعاد، ج ۳، ص ۲۹۰ – السیرة النبویة، ج ۳، ص ۳۴۴. [۸۶۴] همان. [۸۶۵] زاد المعاد، ج ۳، ص ۲۹۰. [۸۶۶] مسلم، کتاب الجهاد و السیر، ج ۳، ص ۱۴۴۲. [۸۶۷] شرح مسلم، نووی، ج ۱۲، ص ۱۷۶. [۸۶۸] تفسیر ابن کثیر، ج ۴، ص ۱۹۲. [۸۶۹] التنویر و التحریر، ج ۲۶، ص ۱۸۴.
هنگامی که به پیامبر اکرم جخبر رسید که عثمان ستوسط مشرکان مکه کشته شده است، ایشان یاران خود را فرا خواند و از آنان بر جنگ و مبارزه و مرگ بیعت گرفت [۸۷۰]. آنها بیدرنگ با او بیعت کردند و آمادۀ کارزار شدند، به جز فردی از منافقان به نام جد بن قیس که از بیعت خودداری نمود [۸۷۱]. در روایت دیگری از بخاری آمده است که از آنها بیعت بر صبر و استقامت گرفت [۸۷۲]و در روایت مسلم آمده است که بیعت برفرار ننمودن از جنگ فرار گرفت [۸۷۳]که این سه مورد با همدیگر تعارضی ندارند؛ زیرا بیعت گرفتن بر مرگ، مستلزم صبر و استقامت است [۸۷۴].
نخستین کسی که با ایشان بیعت کرد، ابوسنان عبدالله بن وهب اسدی سبود؛ سپس تمامی مسلمانان حاضر بیعت کردند و سلمه بن اکوع سسه بار بیعت کرد [۸۷۵].
در پایان پیامبر اکرم جدست راست خود را بلند کرد و گفت: این دست عثمان ساست و آن را بر دست دیگر خود گذاشت [۸۷۶].
تعداد اصحابی که زیر درخت با پیامبر اکرم جبیعت کردند، هزار و چهارصد نفر بود [۸۷۷].
قرآن نیز از این بیعت سخن به میان آورده و فضل کسانی را که در آن شرکت داشتند، بیان نموده است که برخی از این آیات را ذکر مینماییم.
۱- خداوند میفرماید:
﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ ٱللَّهَ يَدُ ٱللَّهِ فَوۡقَ أَيۡدِيهِمۡۚ فَمَن نَّكَثَ فَإِنَّمَا يَنكُثُ عَلَىٰ نَفۡسِهِۦۖ وَمَنۡ أَوۡفَىٰ بِمَا عَٰهَدَ عَلَيۡهُ ٱللَّهَ فَسَيُؤۡتِيهِ أَجۡرًا عَظِيمٗا١٠﴾[الفتح: ۱۰].
«بیگمان کسانی که در بیعه الرضوان باتو پیمان میبندند، در حقیقت با خدا پیمان میبندند و در اصل دست خدا بالای دست آنان است. هر کس پیمانشکنی کند، به زیان خود پیمانشکنی میکند و آن کس که در برابر پیمانی که با خدا بسته است، وفادار بماند و آن را رعایت بدارد، خدا پاداش بسیار بزرگی به او عطا میکند».
در این آیه، کسانی که در بیعت رضوان شرکت داشتهاند، مورد تحسین و تجلیل قرار گرفتهاند و خداوند بیعت با پیامبر اکرم جرا بیعت با خدا دانسته است که این بیانگر شأن و منزلت والای شرکت کنندگان در این بیعت است.
ابن قیم میگوید: در این سخن خدا، بیندیشید که میفرماید:
﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ ٱللَّهَ يَدُ ٱللَّهِ فَوۡقَ أَيۡدِيهِمۡ﴾.
وقتی آنها دست خود را بر دست پیامبر اکرم جکه سفیر و نمایندۀ مستقیم خدا است، گذاشتند، گویا با خدا بیعت کردند و دست خدا هم از فراز آسمانها و عرش، بالای دستهای آنان قرار گرفته بود [۸۷۸].
۲- همچنین خداوند، به صراحت اعلام داشته که از آنان راضی است:
﴿لَّقَدۡ رَضِيَ ٱللَّهُ عَنِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ إِذۡ يُبَايِعُونَكَ تَحۡتَ ٱلشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمۡ فَأَنزَلَ ٱلسَّكِينَةَ عَلَيۡهِمۡ وَأَثَٰبَهُمۡ فَتۡحٗا قَرِيبٗا١٨ وَمَغَانِمَ كَثِيرَةٗ يَأۡخُذُونَهَاۗ وَكَانَ ٱللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمٗا١٩﴾[الفتح: ۱۸-۱۹].
«به تحقیق، خداوند از مومنانی که با تو زیر درخت بیعت کردند، راضی شد و آنچه را در دلهای آنان بود، دانست؛ پس برای آنان آرامش نازل نمود و پیروزی نزدیکی پاداششان داد. همچنین غنیمتهای فراوانی که بدست خواهند گرفت و خدا غالب و با حکمت است».
در این آیات، خداوند به پیامبرش جاعلام داشت که ای محمد ج! خداوند از مؤمنانی که زیر درخت با تو بر مبارزه، استقامت و مرگ بیعت کردند، راضی شد؛ زیرا خدا از آنچه درون سینهها نهفته است، آگاه است و دانست که اینها از صمیم قلب و با نیت صادق با تو بیعت کردند.
﴿فَأَنزَلَ ٱلسَّكِينَةَ عَلَيۡهِمۡ﴾پس خدا به آنان آرامش و استقامت بخشید و پیروزی نزدیکی را که فتح خیبر است، به عنوان پاداش به آنها عطا نمود.
طبری در مورد آیۀ ﴿وَمَغَانِمَ كَثِيرَةٗ يَأۡخُذُونَهَا﴾میگوید: خدا به عنوان پاداش کسانی که زیر درخت با پیامبر اکرم جبیعت کردند، از آنان خشنود گردید و به آنها آرامش و استقامت بخشید و آنان را به پیروزی نزدیکی مژدۀ داد؛ چنانکه دیری نگذشت که خیبر فتح گردید و پس از آن همواره شاهد پیروزی و موفقیت و نعمت بودند تا اینکه مکه فتح شد و پس از آن شهرها و مناطق دیگری فتح گردید و مسلمانان پیشرفتهای مسلمانان روز به روز افزایش یافت بنابراین وعدۀ خداوند تحقق یافت آنجا که فرمود: ﴿وَمَغَانِمَ كَثِيرَةٗ يَأۡخُذُونَهَا﴾ [۸۷۹].
۳- خداوند، شرکت کنندگان بیعت الرضوان را ملزم به کلمۀ تقوا که همان کلمۀ توحید است ساخته و خاطرنشان کرده است که آنها اهل این کلمه بوده و شایستگی آن را داشتهاند. چنانکه میفرماید:
﴿إِذۡ جَعَلَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ فِي قُلُوبِهِمُ ٱلۡحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ ٱلۡجَٰهِلِيَّةِ فَأَنزَلَ ٱللَّهُ سَكِينَتَهُۥ عَلَىٰ رَسُولِهِۦ وَعَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ وَأَلۡزَمَهُمۡ كَلِمَةَ ٱلتَّقۡوَىٰ وَكَانُوٓاْ أَحَقَّ بِهَا وَأَهۡلَهَاۚ وَكَانَ ٱللَّهُ بِكُلِّ شَيۡءٍ عَلِيمٗا٢٦﴾[الفتح: ۲۶].
«آنگاه که کافران، تعصب و نخوت جاهلیت را در دلهایشان جای دادند، خدا اطمینان خاطری بهرۀ پیغمبرش و بهرۀ مومنان کرد. همچنین خدا، ایشان را بر روح ایمان ماندگار کرد و آنان از هر کسی دیگر سزاوارتر برای پروا از خدا و برازندۀ آن بودند و خدا از هر چیزی آگاه و بر هر کاری تواناست».
برخی از فضائل شرکتکنندگان بیعت الرضوان را از دیدگاه قرآن بیان نمودیم، اما احادیث زیادی نیز در این باره وجود دارد که به ذکر برخی از آنها میپردازیم:
الف ـ جابر بن عبدالله سمیگوید: پیامبر اکرم جدر روز حدیبیه خطاب به مسلمانان گفت: «شما بهترین افراد روی زمین هستید.» جابر سمیگوید: تعداد ما در آن روز هزار و چهارصد نفر بود و اگر چشمانم میدید، جای درخت را به شما نشان میدادم [۸۸۰].
این حدیث، بیانگر فضل و برتری شرکتکنندگان بیعت الرضوان است و در آن زمان این فضیلت شامل تعداد زیادی از مسلمانان در مدینه و مکه نگردید.
برخی از این روایت به برتری علی سبر عثمان ساستدلال مینمایند میگویند: علی سدر بیعت الرضوان شرکت داشت اما عثمان سدر این بیعت حضور نداشت بنابراین، علیسبر عثمان سبرتری دارد، اما استناد چنین استدلالی باطل است؛ زیرا اولاً این بیعت به خاطر انتقام خون عثمان سگرفته شد؛ ثانیاً پیامبر اکرم جدست خود را به نمایندگی از عثمان سبر دست دیگرش گذاشت و بیعت کرد بنابراین، عثمان سنیز در این بیعت فضایلی را کسب نمود که دیگران از آن بهرهمند گردیدند [۸۸۱].
ب - جابر بن عبدالله سمیگوید: اممبشر به من خبر داد که پیامبر اکرم جنزد حفصه فرمود: «انشاء الله هیچ کدام از شرکتکنندگان بیعت الرضوان وارد دوزخ نمیشوند. حفصه گفت: خداوند میفرماید: ﴿وَإِنْ مِنْكُمْ إِلاَّ وَارِدُهَا﴾یعنی همۀ شما وارد آن میشوید. پیامبر اکرم جاین آیه را تلاوت فرمود:
﴿وَإِن مِّنكُمۡ إِلَّا وَارِدُهَاۚ كَانَ عَلَىٰ رَبِّكَ حَتۡمٗا مَّقۡضِيّٗا٧١ ثُمَّ نُنَجِّي ٱلَّذِينَ ٱتَّقَواْ وَّنَذَرُ ٱلظَّٰلِمِينَ فِيهَا جِثِيّٗا٧٢﴾[مریم: ۷۱-۷۲].
«همه شما وارد آن خواهید شد و این قضیهای حتمی نزد پروردگارت میباشد. سپس ما پرهیزگاران را نجات داده، ستمکاران را در آن ذلیلانه رها میسازیم».
نووی میگوید: علما در مورد این سخن پیامبر اکرم جکه فرمود: انشاء الله هیچ کدام از آنها وارد دوزخ نمیشود، گفتهاند: این بدان معنا است که قطعاً هیچ یکی از آنها وارد دوزخ نخواهد شد و کلمۀ انشاء الله، به خاطر تبرک گفته شده است نه به خاطر شک و تردید. و در جواب استدلال حفصه لکه گفت: خداوند فرموده است:
﴿وَإِن مِّنكُمۡ إِلَّا وَارِدُهَا﴾پیامبر اکرم جفرمود: خداوند در ادامۀ این آیه فرموده است: ﴿ثُمَّ نُنَجِّي ٱلَّذِينَ ٱتَّقَواْ﴾. در اینجا ما به نوعی مناظره و سؤال و جواب علمی بر میخوریم؛ زیرا هدف حفصه تردید سخن پیامبر اکرم جنبود بلکه هدف وی فهم این آیه بود؛ چنانکه پیامبر اکرم جهدف این آیه را عبور بر پل صراط دانست که روی دوزخ نصب شده است. آن گاه دوزخیان به داخل آتش میافتند و بهشتیان با عبور از آن، وارد بهشت میشوند [۸۸۲].
ج ـ امام مسلم از جابر بن عبدالله سروایتی نقل میکند که فرمود: پیامبر اکرم جدر حدیبیه به ما گفت: هر کسی که از شما از این گردنه (حدیبیه مشرف به مکه) عبور بکند، گناهانش مانند گناهان بنی اسرائیل بخشوده خواهد شد.
جابر سمیگوید: نخستین دستهای که از آن عبور نمود، سوارکاران ما (خزرج) بودند، بعد از آن تمامی مردم از آنجا عبور کردند. آن گاه پیامبر اکرم جفرمود: گناهان همۀ شما بخشیده شد به جز صاحب شتر سرخ. جابر سمیگوید: او مردی بود که دنبال شترش میگشت. ما نزد او رفتیم و گفتیم: بیا تا پیامبر اکرم جبرای تو طلب آمرزش نماید. گفت: به خدا برای من یافتن شترم بهتر از دعای سرور شما است [۸۸۳].
این حدیث بیانگر فضیلت بزرگی است شرکتکنندگان بیعت حدیبیه به آن نائل آمدند و آن عبارت از مغفرت و آمرزش الهی است که آنان به خاطر اخلاص و اطاعت خدا و رسول جمستحق آن گردیدند [۸۸۴].
شرکتکنندهگان صلح در حدیبیه دارای ویژگیهای مهمی هستند. چرا که آنها بهترین افراد امت محمد جبودند که خدا از آنان راضی شده بود و هیچ کدام از آنها به دوزخ راه نخواهد یافت. و آنان از اهل بدر و کسانی بودند که در جهت هر دو قبله نماز خواندند.
با تأمل در تعداد افراد مهاجران شرکتکننده در این غزوه به این نتیجه خواهیم رسید که تعداد آنها در غزوۀ بدر، هشتاد و سه نفر بود، امّا در این غزوه تعداد آنان به هشتصد نفر رسیده بود و علت آن مسلمان شدن و گرویدن جوانان قبایل اطراف مدینه به جامعۀ اسلامی دانست؛ چرا که آنان با پذیرش اسلام، زیر پرچم پیامبر اکرم جدر میآمدند و در سفر و حضر، در رکاب ایشان علم و عمل و اخلاص و آموزشهای نظامی را میآموختند. از جملۀ این قبایل میتوان به قبیلۀ اسلم و غفار اشاره نمود؛ زیرا ابوذر غفاری جکه از پیشگامان دعوت اسلامی است، بعد از اینکه مسلمان شد و به عنوان دعوتگر دین اسلام نزد قوم خود برگشت، بعد از غزوۀ احد با هفتاد خانواده از آنها به مدینه آمد. همچنین بریده بن حصیب اسلمی سکه با پیامبر اکرم ج(در مسیر هجرت و) قبل از رسیدن ایشان به مدینه ملاقات نمود، با هفتاد نفر از افراد قومش مسلمان شد [۸۸۵].
[۸۷۰] بخاری، شماره ۴۱۶۹. [۸۷۱] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الاصلیة، ص ۴۸۶. [۸۷۲] صحیح بخاری، شماره ۴۱۹۶. [۸۷۳] صحیح مسلم، شماره ۱۸۵۶. [۸۷۴] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الاصلیه، ص ۴۸۶. [۸۷۵] زاد المعاد، ج ۳، ص ۲۹۱. [۸۷۶] صحیح السیرة النبویة، ص ۴۰۴. [۸۷۷] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الاصلیة، ص ۴۸۲. [۸۷۸] مختصر الصواعق المرسلة، ج ۲، ص ۱۷۲. [۸۷۹] تفسیر طبری، ج ۱، ص ۸۵-۸۶ تفسیر قرطبی، ج ۱۶، ص ۱۷۸. [۸۸۰] مسلم، ج ۳، ص ۱۴۸۵. [۸۸۱] فتح الباری، ج ۷، ص ۴۴۳. [۸۸۲] شرح النووی، علی صحیح مسلم، ج ۱۶، ص ۸۵. [۸۸۳] صحیح مسلم، ج ۴، ص ۲۱۴۴-۲۱۴۵. [۸۸۴] عقیدة اهل السنة و الجماعة، ج ۱، ص ۲۱۲. [۸۸۵] التربیة القیادیة، ج ۴، ص ۲۱۴.
قریش با اطلاع از بیعت الرضوان و تصمیم پیامبر اکرم جو یارانش مبنی بر رویارویی با آنان، سهیل بن عمرو را با گروهی جهت مذاکره نزد آن حضرت جفرستادند [۸۸۶]. پیامبر اکرم جبا مشاهده به سهیل فرمود: آنها او را برای صلح فرستادهاند [۸۸۷].
سهیل از شخصیتهای بارز قریش و سیاستمدار و فردی تیزبین و سخنور و اندیشمند توانائی بود.
بعد از بازگشت عثمان سهر دو گروه در مورد بندهای صلح با یکدیگر گفتگو و مذاکره نمودند. مسایل و بندهای زیادی مطرح گردید، اما سرانجام بر قراردادی که فقط چند بند را در بر میگرفت، صلح نمودند. همچنین بعد از نوشتن قرارداد برخی از بندهای این قرارداد مورد اعتراض سهیل قرار گرفت و توسط پیامبر اکرم جاصلاح گردیدند.
آن حضرت جبه کاتب خود، علیس، دستور داد تا بنویسد: «بسم الله الرحمن الرحيم» سهیل بن عمرو گفت: من رحمان را نمیشناسم، بنویس: «باسمك اللهم» صحابه شبه سخنان سهیل اعتراض نمودند و گفتند: باید نام رحمان نوشته شود، اما پیامبر اکرم جاز آنجا که پیامبر اکرم جتمایل به صلح داشت و خشونت را نمیپسندید، فرمود: اشکالی ندارد، بنویس: «باسمك اللهم».
سپس پیامبر اکرم جدستور داد تا بنویسند: «هذا ما اصطلح عليه رسول الله ج» یعنی: «این قرارداد صلحی است که توسط پیامبر اکرم ج، نوشته شده است». سهیل گفت: اگر ما تو را پیامبر اکرم میدانستیم، با تو مخالفت نمیکردیم و افزود که ای محمد ج! چرا از نوشتن نام خود و پدرت خودداری مینمایی و نام دیگری را ترجیح میدهی؟ [۸۸۸]این مرحله نیز اعتراض مسلمانان را برانگیخت، اما پیامبر اکرم جبه کاتب خود گفت: بنویس این قرارداد صلحی است که محمد بن عبدالله جآن را نوشته است.
همچنین پیامبر اکرم جبا آنان توافق نمود که اگر کسی از مشرکان به صف مسلمانان پیوست، او را برگردانند، اما اگر فردی از مسلمانان به صف مشرکان پیوست، او برگردانده نشود.
آن حضرت جتمامی این بندها را که ظاهراً به نفع مشرکان بودند، پذیرفت؛ چرا که ایشان مصلحتهای مهمتری را مدنظر داشت. ضمن اینکه در پذیرفتن شرایط مذکور، مرتکب گناهی نشده بودند؛ زیرا «بسم الله» و «باسمك اللهم» در واقع با هم تفاوتی ندارد؛ همچنین توصیف ننمودن آن حضرت جبه رسول بودن به معنی سلب این صفت از ایشان نیست و نوشتن محمد بن عبدالله جنیز خلاف واقع نبود.
همچنین پیامبر اکرم جدر مورد حکمت پذیرفتن این بندِ عهدنامه که مسلمانان را موظف مینمود تا مشرکانی که به آنان پیوستهاند، بازگردانند و مشرکان در برابر مسلمانانی که به آنان پیوستهاند، وظیفهای ندارند، فرمود: هر کس از ما به آنها پیوست، خدا او را از ما دورتر نماید و هر کس از آنها نزد ما آمد و برگردانیده شد، به زودی خداوند فرجی خواهد بخشید که آنها نیز در انتخاب دین خود آزاد باشند [۸۸۹].
مفاد این عهدنامه عبارت بود از این بندهای دهگانه:
۱- «باسمك اللهم».
۲- این قرارداد صلحی است که محمد بن عبدالله جآن را با سهیل بن عمرو منعقد نموده است.
۳- براساس این قرارداد تا ده سال مسلمانان و قریش در حالت صلح به سر خواهند برد.
۴- از این پس هر کس از یاران محمد جبه مکه برای حج یا عمره و یا تجارت بیاید، مال و جانش در امان خواهد بود و همچنین اگر فردی از قریش به مدینه بیاید و یا از آنجا گذر نماید، در امان خواهد بود.
۵- هر کس از قریشیان بدون هماهنگی با اولیای خود به محمد جپیوست، باید برگردانیده شود، اما اگر کسی از یاران محمد جآیین قریشیان را پذیرفت، قریشیان ملزم نیستند که آنان را بر گردانند.
۶- براساس این قرارداد، قریش و پیامبر اکرم جرازداران یکدیگر گردیدند بنابراین، نباید ما که رازدار همدیگریم، نه مال یکدیگر را به سرقت ببریم و نه بر همدیگر خیانت کنیم.
۷- قبایل دیگر در پیوستن به محمد جو یا به قریش آزاد هستند. (چنانکه طایفۀ خزاعه به پیامبر اکرم جو طایفۀ بنیبکر به قریش پیوستند.)
۸- امسال محمد جو یارانش بر میگردند و سال آینده برای سه روز وارد مکه میشوند و در این مدت، اهل مکه شهر را ترک میکنند و هر یک از مسلمانان مجاز خواهد بود که با خود سلاح یک سوارکار را همراه داشته باشد و بعد از آن حق ورود به مکه را ندارند.
۹- قربانیهایی که مسلمانان همراه خود آوردهاند به جایگاه برده نشود و در آنجا ذبح نگردد.
۱۰- بر این قرارداد گواهانی از مسلمانان و همچنین گواهانی از مشرکان تعیین گردیدند که مسلمانان عبارت بودند از: ابوبکر، عمر، عبدالرحمن بن عوف، عبدالله بن سهیل بن عمرو، سعد بن أبی وقاص، محمد بن مسلمه و علی بن ابیطالب شاجمعین.
و مشرکان عبارت بودند از: مکرز بن حفص و سهیل بن عمرو [۸۹۰].
این عهدنامه با توجه به مذاکراتی که صورت گرفت و شرایطی که در آن اتخاذ گردید و پیامبر اکرم جنیز مفاد آن را پذیرفت، اساس و پایهای برای قراردادهای اسلامی و نمونۀ بینظیری از قراردادهای دولتی محسوب میشود.
این عهدنامه در حالی منعقد گردید که توان نظامی مسلمانان از قریش قویتر بود و قادر به پذیرفتن شرایط دشمن بودند و توانایی مبارزه را با آن داشتند؛ چنانکه اکثر یاران پیامبر اکرم جاز این صلح ناراضی بودند، اما در مقابل عملی که پیامبر اکرم جانجام داده بود، چارهای جز تسلیم و پذیرش نداشتند. زیرا میدانستند که تصرفات ایشان از وحی الهی سرچشمه میگیرد. حتی آن حضرت جدر مقابل پرخاشگری و سختگیریهای سفیر طرف مقابل از خود نرمی، مهربانی و بزرگواری نشان میداد تا به هدف نهایی خود که اسلام نیز در پی تحقق آن است، برسد که عبارت بود از: صلح و صفا و حفاظت خونها تا شاید این قوم براساس واقعیتهای موجود، حق را بپذیرند و کلام خدا را بشنوند. و دعوت وارد مرحلۀ جدیدی گردد که پیشروی آن براساس مذاکره و ملاقات با مردم صورت گیرد.
با دقت و تأمل در مفاد این عهدنامه نتایج زیر حاصل میگردد:
۱- عهدنامه با نام خدا آغاز گردید؛ چنانکه مقررات بین المللی نیز میگوید: عهدنامه میبایست با کلماتی آغاز گردد که مورد اتفاق هر دو طرف باشد.
در اسلام نیز عهدنامهها با نام خدا آغاز میگردد؛ زیرا او نگهبان و حسابگر و ناظر تمامی اعمال است و از نیتها و رازِ دلها آگاه است. و نام خدا، کلمهای مقدس است که محبت آن در قلب همۀ مؤمنان و حتی در قلب کسانی که التزامی به دین و معتقدات ندارند، این محبت وجود دارد. گرچه اخیراً بعضی از بیخردان تلاش مذبوحانهای انجام دادهاند تا به جای نام خدا، نام ملت و وطن را در سرآغاز بنویسند، اما کسی که به خدا ایمان دارد، نام هیچ کس را بر نام خدا ترجیح نخواهد داد.
۲- بعد از نام خدا، نام دو طرف عهدنامه نوشته شد؛ چنانکه قوانین بینالمللی نیز بر این امر اتفاق نظر دارند که در قراردادها پس از نوشتن سرآغاز، نام دو طرف قرارداد نوشته شود.
۳- سپس اسباب و انگیزۀ عهدنامه که همان صلح و آتش بس بود، درج گردید که این بند را قوانین بینالمللی نیز تأیید مینماید.
ذکر اصل قرارداد و شروط آن؛ چنانکه در عهدنامۀ پیامبر اکرم جاین امر رعایت گردید، از قوانین بینالمللی است.
۴- این عهدنامه بیانگر جواز پیشنهاد صلح از طرف رهبر مسلمانان است؛ گرچه دشمن در ابتدا آن را پیشنهاد نکند.
۵- صلح کردن با مشرکان به گونهای که ظاهراً به ضرر مسلمانان باشد، اما در واقع مصلحتهای بزرگتری مدنظر باشد، بلامانع است [۸۹۱].
۶- خداوند صلح حدیبیه را فتح (پیروزی) نامید و این صلح، هم فتح و هم گشایش بود؛ چرا که دیدگاههای آنان نسبت به یکدیگر تغییر پیدا کرد.
صورت ظاهری این صلح به گونهای طراحی شده بود که برای مسلمانان ناخوشایند بود، اما در واقع عزت و نصرتی برای آنان محسوب میشد؛ زیرا پیامبر اکرم جمیدانست که پس از پذیرفتن این شرایط ناگوار، شرایط مساعد و خوبی فراهم خواهد شد [۸۹۲].
۷- آنها بر این امر اتفاق کردند که قبایل در پیوستن به دو طرف این عهدنامه آزاد هستند؛ چنانکه قبایل خزاعه و کنانه از این فرصت استفاده نمودند و هر کدام به یکی از دو طرف قرارداد پیوست. و به وضعیت نامطلوبی که چندین سال درمیان آنها حاکم بود، پایان دادند [۸۹۳]و این امری است که امروز هم درمیان قوانین بینالمللی در روابط دولتها وجود دارد.
۸- در پایان، با قید کردن نام برخی از افراد دو طرف به عنوان شاهدان این ماجرا، به صلحنامه رسمیت داده شد؛ چنانکه براساس قوانین بینالمللی نیز در پایان قراردادها مهر و امضاء دو طرف ثبت میشود.
۹- از وساطت سردار احابیش، حُلیس بن علقمه، به جواز واسطه قراردادن شخص ثالث در انعقاد قراردادها پی میبریم و امروز قانون بینالمللی نیز این را تأیید مینماید؛ چنانکه در انعقاد صلح میان دو کشور از دولت دیگری که بیطرف، است استفاده میشود.
۱۰- صلحنامه و یا هر قرارداد دیگری میبایست در دو نسخه نوشته شود و هر نسخهای از آنها باید در اختیار یکی از این دو طرف نگهداری شود؛ چنانکه پیامبر اکرم جو نمایندۀ قریش نیز به این امر مبادرت ورزیدند [۸۹۴].
[۸۸۶] التاریخ السیاسی و العسکری، ص ۳۳۹-۳۴۰. [۸۸۷] مغازی، واقدی، ص ۶۰۲-۶۰۵. [۸۸۸] همان، ص ۶۱۰. [۸۸۹] المستفاد من قصص القرآن للدعوة والدعاة، ج ۲، ص ۳۴۲. [۸۹۰] المعاهدات فی الشریعة الاسلامیة والقانون الدولی، د. محمد الدیک، ص ۲۷۰-۲۷۱. [۸۹۱] زاد المعاد، ابن قیم، ج ۳، ص ۳۰۶. [۸۹۲] المعاهدات فی الشریعة الاسلامیة، ص ۲۷۲. [۸۹۳] صلح الحدیبیة، با شمیل، ص ۲۸۰. [۸۹۴] المعاهدات فی الشریعة الاسلامیة، ص ۲۷۳.
از مهمترین نتایجی که صلح حدیبیه در بر داشت وفای به عهد بود که پیامبر اکرم جدر این بارۀ الگویی بینظیر بود و جدیت و صداقت عمل و پرهیز از فریب کاری را عملاً به نمایش گذاشت.
با بررسی داستان ابوجندل، وفای به عهد پیامبر اکرم جمشخص میگردد؛ چرا که بعد از انعقاد قرارداد صلح و قبل از نوشتن آن، ابوجندل سکه فرزند سهیل بن عمرو بود، در حالی که پاهایش با زنجیر بسته بود، نزد پیامبر اکرم جآمد و به مسلمانان پیوست.
سهیل با دیدن فرزندش برخاست و او را با زنجیرهایش بدست گرفت و گفت: ای محمد ج! قرارداد ما قبل از آمدن او پایان یافته و منعقد شده است. پیامبر اکرم جفرمود: راست میگویی. ابوجندل سفریاد برآورد و گفت: ای مسلمانان! من به سوی مشرکان برگردانیده میشوم تا مرا به خاطر دینم اذیت و آزار نمایند. آن حضرت جبه ابوجندل سدلداری داد و فرمود: نمیخواهیم عهد و پیمانی که با آنها بستهایم، نقض کنیم. و افزود که ای ابا جندل س! صبر را پیشه کن و پاداش خود را از خدا به خواه، انشاء الله خدا برای شما مستضعفان راهی خواهد گشود [۸۹۵].
به درستی که جریان ابوجندل سدرسی بزرگ و با اهمیت برای مسلمانان و پیامبر اکرم جبود که آنها از این آزمایش پیروز و سر بلند بیرون آمدند و توانستند در حالی که برادر دینی آنان در زنجیر کشیده میشد و خون از پاهایش میچکید و به سوی شکنجهگاه و زندان برده میشد، بر عواطف و احساسات خود غالب آیند.
ابوجندل سبراساس دستور پیامبر اکرم جصبر را پیشه ساخت و پاداش خود را از خدا طلبید و مصداق این سخن پروردگار قرار گرفت که میفرماید:
﴿وَمَن يَتَّقِ ٱللَّهَ يَجۡعَل لَّهُۥ مَخۡرَجٗا٢ وَيَرۡزُقۡهُ مِنۡ حَيۡثُ لَا يَحۡتَسِبُۚ وَمَن يَتَوَكَّلۡ عَلَى ٱللَّهِ فَهُوَ حَسۡبُهُۥٓۚ إِنَّ ٱللَّهَ بَٰلِغُ أَمۡرِهِۦۚ قَدۡ جَعَلَ ٱللَّهُ لِكُلِّ شَيۡءٖ قَدۡرٗا٣﴾[الطلاق: ۲-۳].
«هر کس که از خدا بترسد، او برایش راهحلی پیدا خواهد کرد و از جایی که انتظار نداشته، روزیاش میدهد و هر که بر خدا توکل نماید، خدا او را بسنده است. همانا خدا فرمان خود را به انجام میرساند و هر چه را بخواهد، بدان دسترسی پیدا میکند. خدا برای هر چیزی زمان و اندازهای قرار داده است».
بنابراین، هنوز یک سال از صلح حدیبیه نگذشته بود که ابوجندل سو برخی از مسلمانان مستضعف توانستند از دست مشرکان فرار کنند و به ابوبصیر ملحق شوند و به عنوان نیرویی توانا بر سر راه کاروانهای تجاری در مسیر شام قرار گرفتند و برای آنها ایجاد مزاحمت نمایند. که در این مورد به تفصیل سخن خواهیم گفت.
[۸۹۵] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۳۴۷.
بعد از انعقاد عهدنامه و قبل از نوشتن آن، گروهی از مسلمانان نسبت به مفاد آن اعتراض نمودند، آیا مسلمانان کسانی را که از قریش، اسلام را بپذیرند، به قریش برگردانند، اما قریش ملزم نیست که مسلمانانی که به قریش روی میآورند، برگردانند. به ویژه نسبت به بندهایی که پیامبر اکرم جرا ملزم میساخت و همچنین نسبت به توافقی که براساس آن مسلمانان باید از همان جا به مدینه بر میگشتند، بدون اینکه به طواف کعبه بپردازند. طبیعی بود که پذیرفتن این بندهای غیرمنصفانه بر مسلمانان دشوار بود و بیش از همه، عمر بن خطاب، اسید بن حضیر و سعد بن عباده شمخالفت خود را ابراز داشتند؛ چنانکه عمر بن خطاب سنزد پیامبر اکرم جآمد و گفت: مگر شما پیامبر اکرم جنیستید؟ آن حضرت جفرمود: بلی. گفت: مگر ما مسلمان نیستیم؟ فرمود: بلی. گفت: مگر آنها مشرک نیستند؟ پیامبر اکرم جفرمود: بلی. عمر سگفت: پس چرا ما این همه ذلت و زبونی را در دین خود بپذیریم؟ پیامبر اکرم جفرمود: من پیامبر خدا هستم و او را نافرمانی نمیکنم [۸۹۶]. و طبق روایتی فرمود: من بنده و فرستادۀ خدا هستم. از دستور او سرپیچی نمیکنم و او هم مرا ضایع نمیکند [۸۹۷].
عمر سگفت: مگر شما به ما وعده ندادید که کعبه را طواف خواهیم نمود؟ پیامبر اکرم جفرمود: آری ولی من نگفتم که حتماً امسال آن را طواف خواهیم کرد.
آن گاه عمر سنزد ابوبکر سرفت و سخنان خود را تکرار کرد. ابوبکر سدر مقام نصیحت به عمر سگفت: من گواهی میدهم که او پیامبر خدا است و قضاوتش نیز حق است و خدا او را ضایع نخواهد کرد [۸۹۸].
اصحاب و یاران پیامبر اکرم جکه تازه آرام گرفته بودند با جریان ابوجندل سو برگردانیدن وی به سوی مشرکان باری دیگر در حالتی بر آشفته و معترض و نزد پیامبر اکرم جمراجعه کردند. آن حضرت جاین بار نیز با حوصله سخنان آنها را شنید و آنان را متقاعد ساخت که این صلح به صلاح آیندۀ اسلام و مسلمانان است و موجب پیروزی آنان را فراهم خواهد ساخت [۸۹۹]انشاء الله به زودی خدا برای ابوجندل سو امثال او راهی به سوی آزادی میگشاید؛ چنان که آن چه پیامبر اکرم جفرموده بود به تحقق پیوست.
نحوۀ رویارویی پیامبر اکرم جبا اعتراضات اصحاب و یارانش، بیانگر آن است که آن حضرت جبه آراء اطرافیان خود احترام قائل بود و به آنها حق اعتراض میداد. تا رهبران کشورهای اسلامی در طول تاریخ با اطرافیان و رعایای خود این گونه برخورد نمایند تا آنها به ابراز رأی و اعتراض خود بپردازند؛ چرا که چنین امری، اسباب رشد جامعه و تکامل آن را فراهم میآورد.
همچنین به میزان آزادی بیان و اندیشه در منطق پیامبر اکرم جپی میبریم. بنابراین در جامعۀ اسلامی بیان نمودن رأی و اندیشۀ امری آزاد تلقی میگردد و افراد جامعه میتوانند به استیضاح حاکم دولت اسلامی بپردازند و از او انتقاد کند و این کار نه کفر و نه کوششی برای براندازی نظام محسوب میشود که کیفر آن سیاه چالهای زندان باشند [۹۰۰].
[۸۹۶] معین السیرة، ص ۳۳۳. [۸۹۷] تاریخ طبری، ج ۲، ص ۶۳۴. [۸۹۸] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۳۴۶. [۸۹۹] صلح الحدیبیه، باشمیل، ص ۲۷۰. [۹۰۰] غزوة الحدیبیه، ابی فارس، ص ۱۳۴-۱۳۵.
پیامبر اکرم جبعد از نوشتن عهدنامه، خطاب به اصحاب و یاران خویش فرمود: برخیزید و قربانیها را ذبح کنید و سر بتراشید. این را سه بار تکرار کرد، اما کسی از آنها اقدام به این کار نکرد بنابراین جوارد خیمهاش شد و نگرانی خود را به امسلمه گفت. امسلمه به آن حضرت جپیشنهاد کرد که نخست خود شما چنین کنید. آن گاه پیامبر اکرم جدر ملأعام، شترش را قربانی کرد و سرش را تراشید و بعد از آن صحابهشدر قربانی کردن و تراشیدن سر بر یکدیگر سبقت گرفتند [۹۰۱].
بعضی از آنان سر تراشیدند و برخی موهای خود را کوتاه نمودند، پیامبر اکرم جفرمود: رحمت خدا بر کسانی باد که سرهای خویش را تراشیدهاند. صحابه شگفتند: پس آنهایی که موهای خود را کوتاه نمودهاند چی؟ پیامبر اکرم جدوباره فرمود: رحمت خدا بر کسانی باد که سرهای خویش تراشیدهاند. این سؤال و جواب تا سه مرتبه تکرار شد، در پایان پیامبر اکرم جفرمود: بر کوتاه کنندگان نیز رحمت خدا باد [۹۰۲].
پیامبر اکرم جاقدام به قربانی شتری از ابوجهل نمود که حلقهای نقرهای در بینی داشت و با این کار در این صدد بود تا مشرکان را عصبانی نماید [۹۰۳].
[۹۰۱] بخاری، کتاب الشروط، ج ۳، شماره ۲۷۳۲. [۹۰۲] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۳۴۸. [۹۰۳] همان، ص ۳۴۹.
۱- رامسلمه از روحیۀ صحابه شمتوجه این موضوع گردید که آنها این دستور پیامبر اکرم جرا به حساب رخصت و استحباب گرفتهاند و آن را امری واجب نمیدانند چرا که پیامبر اکرم جکه همیشه در کارهای خیر بر دیگران سبقت میگرفت، هنوز در احرام به سر میبرد و قربانی ذبح نکرده بود. بنابراین، به پیامبر اکرم جپیشنهاد داد تا عملاً قبل از دیگران به این امر اقدام نماید؛ چنانکه وقتی پیامبر اکرم جقربانی ذبح نمود و سر تراشید، صحابه شبیدرنگ در حالی که از یکدیگر سبقت میگرفتند، از احرام بیرون شدند و قربانی ذبح نمودند.
همچنین از این داستان علاوه بر اینکه استحباب نظرخواهی از زن عاقل و اندیشمند استنباط میگردد جایگاه رفیع زن در اسلام نیز مشخص میگردد و این بر خلاف تبلیغات غیرمنصفانهای است که میگویند: در اسلام حقوق زن رعایت نشده است. چرا که پیامبر اکرم جبه عنوان حاکم جامعۀ اسلامی مشورت همسرش را پذیرفت و به آن ارج نهاد [۹۰۴].
۲- اهمیت الگوی عملی: چنانکه یاران پیامبر اکرم جقبل از اینکه آن حضرت جوارد میدان عمل دستور ایشان را عملی نساختند، اما پس از اینکه به اشارۀ امسلمه به آنچه دستور داده بود، جامۀ عمل پوشاند، تمامی آنها فرامین ایشان را عملی ساختند. بنابراین، نمیتوان ارائۀ الگوی عملی در امور را انکار نمود [۹۰۵].
۳- حکم کسی که بعد از ارادۀ حج و عمره، از آن باز داشته شود: عملکرد پیامبر اکرم جبعد از اتمام قرارداد صلح، بیانگر حکم کسی است که از حج و یا عمره باز داشته میشود پس افرادی که با مشکل و یا مانعی مواجه میگردند میبایست، قربانی خود را ذبح نمایند و از حالت احرام بیرون بیایند. و از نظر جمهور علما، کسی که حج و عمرۀ نافلهای اراده کرده است و با مشکلی مواجه میشود، لازم نیست که قضای حج و عمره را به جای آورد، اما حنفیها معتقد هستند که قضای آن لازم و ضروری است به این دلیل که تمامی افرادی که در این سفر با پیامبر اکرم جبودند، سال آینده در عمرۀ القضا شرکت داشتند به جز کسانی که وفات کرده و یا شهید شده بودند [۹۰۶].
[۹۰۴] المعاهدات فی الشریعة الاسلامیه، ص ۲۷۳. [۹۰۵] تاملات فی السیرة النبویة، محمد السید الوکیل، ص ۲۱۱. [۹۰۶] فقه السیرة، بوطی، ص ۲۴۳.
پیامبر اکرم جتصمیم گرفت از حدیبیه به سوی مدینه حرکت نماید، در این اثنا، سورۀ فتح بر او نازل گردید و خداوند فرمود:
﴿سَيَقُولُ لَكَ ٱلۡمُخَلَّفُونَ مِنَ ٱلۡأَعۡرَابِ شَغَلَتۡنَآ أَمۡوَٰلُنَا وَأَهۡلُونَا فَٱسۡتَغۡفِرۡ لَنَاۚ يَقُولُونَ بِأَلۡسِنَتِهِم مَّا لَيۡسَ فِي قُلُوبِهِمۡۚ قُلۡ فَمَن يَمۡلِكُ لَكُم مِّنَ ٱللَّهِ شَيًۡٔا إِنۡ أَرَادَ بِكُمۡ ضَرًّا أَوۡ أَرَادَ بِكُمۡ نَفۡعَۢاۚ بَلۡ كَانَ ٱللَّهُ بِمَا تَعۡمَلُونَ خَبِيرَۢا١١﴾[الفتح: ۱۱].
«به زودی متخلفین (از جهاد) به تو خواهند گفت: به خاطر مشغولیت با مالها و فرزندان خود نتوانستیم با شما بیاییم. پس برای ما طلب آمرزش نمایید. با زبانهای خود چیزهایی میگویند که در دلهایشان نیست. بگو : اگر خدا بخواهد به شما ضرر یا فایدهای برساند، چه کسی جلوی آن را خواهد گرفت، بلکه خدا به آنچه عمل میکنید آگاه است».
پیامبر اکرم جبعد از نازل شدن این آیات، بسیار خوشحال گردید و فرمود: دیشب بر من سورهای نازل گردید که از آنچه خورشید برآن طلوع میکند، برایم محبوبتر است [۹۰۷]. صحابه شبه آن حضرت جتبریک گفتند و پرسیدند دربارۀ چه نازل شده است؟ آن گاه این آیه نازل گردید:
﴿لِّيُدۡخِلَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ وَٱلۡمُؤۡمِنَٰتِ جَنَّٰتٖ تَجۡرِي مِن تَحۡتِهَا ٱلۡأَنۡهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَا وَيُكَفِّرَ عَنۡهُمۡ سَئَِّاتِهِمۡۚ وَكَانَ ذَٰلِكَ عِندَ ٱللَّهِ فَوۡزًا عَظِيمٗا٥﴾[الفتح: ۵].
«تا خدا مردان و زنان مومن را وارد باغهایی بنماید که زیر آنها نهرها جاری است. در آن جاودانه خواهند ماند و تا خدا گناهانشان را نابود گرداند و این نزد خدا رستگاری بزرگی است».
بعد از نزول این آیه، اصحاب و یاران پیامبر اکرم جنزد ایشان رفتند. ایشان سوار بر مرکب خود در محلی به نام «کراع غمیم» ایستاده بود و سورۀ فتح را برای آنان تلاوت مینمود و فرمود: ﴿إِنَّا فَتَحۡنَا لَكَ فَتۡحٗا مُّبِينٗا١﴾[الفتح: ۱]. مردی گفت: ای پیامبر اکرم ج! آیا این فتحی است؟ پیامبر اکرم جفرمود: آری، به خدا سوگند این فتحی است [۹۰۸]. بر این اساس غم و ناراحتی یاران پیامبر اکرم جبه هلهله و شادی تبدیل شد و آنها به این نتیجه رسیدند که در هر صورت باید تسلیم امر خدا و پیامبرش جگردید؛ چرا که این امر، به نفع آنان و دعوت اسلامی خواهد بود [۹۰۹].
قرآن در سورۀ فتح از حادثه بزرگ حدیبیه سخن گفت و به شیوهای خاص به بیان رویدادهای این غزوه پرداخت؛ چنانکه صلحی را که در حدیبیه اتفاق افتاد، با آنکه چنگی در آن رخ نداد، فتح بزرگ نامید.
با توجه به اسباب نزول سوره فتح، در مییابیم که این سوره بعد از صلح حدیبیه و در مسیر بازگشت به مدینه نازل گردیده است؛ یعنی، بعد از آنکه پیامبر اکرم جو مسلمانان وقایع تلخ و تجربههای بزرگی مانند، آمدن برای انجام عمره، بر خورد با مشرکان، بیعت رضوان و صلحی که برای همگان نا خوشایندبود، کسب کرده بودند.
قرآن این صلح، را فتحی آشکار نامید و پذیرفتن این صلح را از جانب پیامبر اکرم ج، امری درست دانست. همچنین قرآن بیان میدارد که توفیق الهی شامل حال مسلمانان شد که به آنها صبر و حوصله و تحمل داد که آخر الامر صلح را پذیرفتند و از پیامبر اکرم جپیروی نمودند؛ چنانکه میفرماید:
﴿هُوَ ٱلَّذِيٓ أَنزَلَ ٱلسَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ لِيَزۡدَادُوٓاْ إِيمَٰنٗا مَّعَ إِيمَٰنِهِمۡۗ وَلِلَّهِ جُنُودُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِۚ وَكَانَ ٱللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمٗا٤﴾[الفتح: ۴].
«او بود که در دلهای مومنین آرامش انداخت تا ایمانشان افزایش یابد و خدا دارای لشکریانی در آسمانها و زمین است و خدا دانا و با حکمت است بدین صورت قرآن بیان میداد که خدا، سکینه و آرامش نازل کرد تا آنها فضل خدا را از یاد نبرند و همواره شکرگزار او باشند».
همچنین قرآن به بیعت صحابه با پیامبر اکرم جبر مرگ، اشاره نمود و آن را تحسین کرد و بیعتی با خدا داشت چنانکه میفرماید:
بدین صورت به ویژگی قرآن در بیان نمودن رویدادهای غزوهها پی میبریم؛ چراکه قرآن در خلال بیان آن، به بیان حقایق نیز میپردازد و عقاید را تصحیح مینماید و نفوس را تربیت میکند و پرده از چهرههای منافقین برمیدارد و مسلمانان را به فتحی قریب مژده میدهد و عذر کسانی را که نتوانستهاند در غزوه شرکت نمایند، بیان داشته و عذر بعضی از آنان را موجه دانسته است؛ سپس در حالی که مسلمانان موفق به ادای عمره نشدند و در مسیر بازگشت به مدینه بودند، خداوند به بیان این موضوع پرداخت که خواب پیامبرش به واقعیت پیوسته است. و به زودی محقق خواهد شد؛ چنانکه میفرماید:
﴿لَّقَدۡ صَدَقَ ٱللَّهُ رَسُولَهُ ٱلرُّءۡيَا بِٱلۡحَقِّۖ لَتَدۡخُلُنَّ ٱلۡمَسۡجِدَ ٱلۡحَرَامَ إِن شَآءَ ٱللَّهُ ءَامِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُءُوسَكُمۡ وَمُقَصِّرِينَ لَا تَخَافُونَۖ فَعَلِمَ مَا لَمۡ تَعۡلَمُواْ فَجَعَلَ مِن دُونِ ذَٰلِكَ فَتۡحٗا قَرِيبًا٢٧﴾[الفتح: ۲۷].
«خداوند خواب را درست به پیامبرش نشان داده است، یقیناً شما به خواست خدا با امنیت در حالی که سرهایتان را تراشیده یا کوتاه نمودهاید وارد مسجد الحرام خواهید شد. ولی خداوند چیزهایی میدانست که شما نمیدانستید و به همین خاطر فتح نزدیکی (صلح حدیبیه) پیش آورد».
و سوره را با توصیف پیامبر و اصحابش به خصلتهای پسندیده پایان داد و فرمود:
﴿هُوَ ٱلَّذِيٓ أَرۡسَلَ رَسُولَهُۥ بِٱلۡهُدَىٰ وَدِينِ ٱلۡحَقِّ لِيُظۡهِرَهُۥ عَلَى ٱلدِّينِ كُلِّهِۦۚ وَكَفَىٰ بِٱللَّهِ شَهِيدٗا٢٨ مُّحَمَّدٞ رَّسُولُ ٱللَّهِۚ وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ أَشِدَّآءُ عَلَى ٱلۡكُفَّارِ رُحَمَآءُ بَيۡنَهُمۡۖ تَرَىٰهُمۡ رُكَّعٗا سُجَّدٗا يَبۡتَغُونَ فَضۡلٗا مِّنَ ٱللَّهِ وَرِضۡوَٰنٗاۖ سِيمَاهُمۡ فِي وُجُوهِهِم مِّنۡ أَثَرِ ٱلسُّجُودِۚ ذَٰلِكَ مَثَلُهُمۡ فِي ٱلتَّوۡرَىٰةِۚ وَمَثَلُهُمۡ فِي ٱلۡإِنجِيلِ كَزَرۡعٍ أَخۡرَجَ شَطَۡٔهُۥ فََٔازَرَهُۥ فَٱسۡتَغۡلَظَ فَٱسۡتَوَىٰ عَلَىٰ سُوقِهِۦ يُعۡجِبُ ٱلزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ ٱلۡكُفَّارَۗ وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ مِنۡهُم مَّغۡفِرَةٗ وَأَجۡرًا عَظِيمَۢا٢٩﴾[الفتح: ۲۸-۲۹].
«خداست که پیامبر خود را همراه با رهنمون و آیین راستین فرستاده است تا آن را بر همۀ آیینها پیروز گرداند. کافی است که خدا گواه باشد. محمد فرستاده خداست و کسانی که با او هستند در برابر کافران تند و سر سخت و نسبت به یکدیگر مهربان و دلسوزند. ایشان را در حال رکوع و سجود میبینی. آنان همواره فضل خدای را میجویند و رضای او را میطلبند. نشانۀ ایشان بر اثر سجده در پیشانیهایشان نمایان است، این، توصیف آنان در تورات است و اما توصیف ایشان در انجیل چنین است که همانند کشتزاری هستند که جوانههای خود را بیرون زده و آنها را نیرو داده و سخت نموده و بر ساقههای خویش راست ایستاده باشد به گونهای که برزگران را به شگفت آورد تا کافران را به سبب آن خشمگین کند خداوند به کسانی از ایشان که ایمان بیاورند و کارهای شایسته بکنند، آموزش و پاداش بزرگی را وعده میدهد».
آیات کریمه فوق، سیمای واقعی اصحاب و یاران پیامبر اکرم جرا به تصویر کشیده است. قرآن با اسلوبی شگفتانگیز و خاص، تصاویری از حالتهای مختلف این جماعت برگزیده را به نمایش گذاشته است که عبارتاند از:
۱- آنها در تصویر نخست ﴿أَشِدَّآءُ عَلَى ٱلۡكُفَّارِ رُحَمَآءُ بَيۡنَهُمۡ﴾معرفی شدهاند؛ یعنی، در مقابل کفار، قوی و سرسخت و در مقابل همدیگر مهربان و نرمخو هستند؛ در حالی که کفار کسی جز پدران، برادران و نزدیکان آنها نیستند؛ ولی آنان در جهت رضای الهی از آنان بریدهاند اما در مقابل، نسبت به یکدیگر به خاطر وحدت دین و عقیده و اخوت اسلامی، مهرباناند.
۲- در تصویر دوم به﴿رُكَّعٗا سُجَّدٗا﴾توصیف شدهاند، گویا این حالت همیشگی آنها است؛ چرا که رکوع و سجده بیانگر عبادت است و آنها در همه حال تسلیم خدایند؛ پس در عبادت به سر میبرند و گویا همه وقت در رکوع و سجده هستند.
۳- در تصویر سوم، حالت درونی آنها به نمایش گذاشته شده است: ﴿يَبۡتَغُونَ فَضۡلٗا مِّنَ ٱللَّهِ وَرِضۡوَٰنٗا﴾این تصویر بیانگر احساسات درونی آنها است؛ یعنی، بزرگترین آرزو و هدف آنان، کسب رضایت الهی است.
۴- تصویر چهارم، سیمای ظاهری و آثار عبادت آنان را به نمایش میگذارد: ﴿سِيمَاهُمۡ فِي وُجُوهِهِم مِّنۡ أَثَرِ ٱلسُّجُودِۚ﴾یعنی بر اثر سجده و عبادت، چهرههایشان نورانی گردیده است و آنان را به فروتنی و صفا و محبت واداشته است و در چهرههای آنان اثر کبر و غرور یافت نمیشود.
ویژگیها و خصوصیاتی که از اصحاب و یاران پیامبر اکرم جدر قرآن بیان گردیده است، در تورات و انجیل نیز بیان گردیده است: چنانکه در تورات آمده است: ﴿ذَٰلِكَ مَثَلُهُمۡ فِي ٱلتَّوۡرَىٰةِ﴾همچنین خداوند، ذکر خیر آنها را در انجیل نیز بیان داشته است ﴿وَمَثَلُهُمۡ فِي ٱلۡإِنجِيلِ﴾و در آنجا محمد جو اطرافیانش به کشتزاری تشبیه شدهاند: ﴿كَزَرۡعٍ أَخۡرَجَ شَطَۡٔهُ﴾مانند کشتزاری که خوشه بیرون زده و تنومند و قوی باشد.
این زراعت به اندازهای زیبا و نیکو است که در نظر کارشناسان زراعت (مؤمنان) زیبا و جذاب جلوه مینماید ﴿يُعۡجِبُ ٱلزُّرَّاعَ﴾و آنها را شگفتزده مینماید، اما در دل کافران، خشم، کینه و نفرت میآفریند. ﴿لِيَغِيظَ بِهِمُ ٱلۡكُفَّارَ﴾و آنها با دیدن پیامبر و اصحابش ناراحت و پریشان میشوند.
بدین صورت خداوند ویژگیهای این جماعت برگزیده را برای همیشه در کتاب خود ثبت کرده است تا نمونه و الگویی برای نسلهایی باشد که خواستار تحقق بخشیدن ایمان در زندگی خود میباشند.
و مهمتر از تمامی موارد ذکر شده پاداشی است که خداوند به آنها وعده داده و آن عبارت است از وعده مغفرت و اجر بزرگ: ﴿وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ مِنۡهُم مَّغۡفِرَةٗ وَأَجۡرًا عَظِيمَۢا﴾.
سید قطب میگوید: بار دیگر پس از گذشت چهارده قرن دوست دارم آن نسل برگزیده را مشاهده کنم و به تماشای مردان نیکبختی بنشینم که رضایت و خشنودی پروردگار نصیب آنان گردید و با چشمان خود، اعتبار خود را در میزان خدا میدیدند و میشنیدند که خدا از آنان خشنود شده و آنها را چنین گرامی داشته است.
دوست دارم به آنان بنگرم که از حدیبیه به سوی مدینه رهسپار شدهاند و در اثنای راه این سوره نازل میشود و برآنان تلاوت میگردد؛ چه حال و هوائی دارند! چه احساسی به آنها دست داده است! به یکدیگر مینگرند و آثار این نعمتها را در سیمای همدیگر میخوانند [۹۱۰].
پس از صلح حدیبیه، اصحاب پیامبر در یافتند که دعوت اسلامی وارد مرحلۀ جدید و افق گستردهتری شده است بنابراین، میبایست این دین در چارچوب صلح و امنیت، بیشتر پیش روی و ترقی مینمود تا آنها در جنگ و مبارزه و با گذشت روزها، شاهد پیامدهای مثبت صلح حدیبیه میشدند که مهمترین آنها عبارت بود از:
۱- قریش با امضاء نمودن قرارداد صلح با مسلمانان، عملاً به کیان دولت اسلامی اعتراف نمود به گونهای که بعد از آن، قبایل اطراف و دیگر اعراب نیز، به دولت اسلامی به عنوان قدرتی مهم مینگریستند.
۲- این صلح باعث ایجاد رعب و وحشت در دلهای مشرکان و منافقان گردید به گونهای که اکثر آنها به پیروزی حتمی اسلام در آیندهای نزدیک، یقین پیدا کردند. بنابراین، برخی از چهرههای مطرح قریش مانند خالد بن ولید و عمرو بن عاص اسلام را پذیرفتند. همچنین بادیهنشینان پیرامون مدینه، نزد رسول الله جآمدند و به خاطر شرکت ننمودن در این غزوه عذر خواهی کردند.
۳- این صلح و آرامش، فرصت خوبی برای معرفی و تبلیغ اسلام فراهم نمود و باعث پیوستن قبایل متعددی به اسلام شد، چنانکه امام زهری میگوید: اسلام قبل از صلح حدیبیه به چنین پیروزی بزرگی دست نیافته بود؛ زیرا قبلاً آنها فقط در میدان جنگ با مردم روبرو میشدند، ولی اکنون آنها در حالت صلح با مردم ملاقات و گفتگو مینمودند و سعی میکردند آنها را در مورد پذیرفتن اسلام، متقاعد سازند؛ چنانکه تعداد افرادی که در این دو سال به اسلام گرویدند، به اندازه؛ چنانکه پیامبر اکرم جدر غزوه حدیبیه با هزار و چهارصد نفر شرکت کرد، اما دو سال بعد با ده هزار نفر جهت فتح مکه رهسپار گردید [۹۱۱].
۴- مسلمانان بعد از اینکه از ناحیه دشمن اصلی خود (قریش) احساس امنیت نمودند، متوجه یهودیان و قبایل دیگر شدند؛ چنانکه بعد از صلح حدیبیه، غزوۀ خیبر اتفاق افتاد.
۵- مذاکرات صلح باعث شد که همپیمانان قریش، با مواضع مسلمانان آشنا گردند و به آنها تمایل پیدا کنند؛ چنانکه حلیس بن علقمه بعد از دیدن شتران قربانی مسلمانان و صدای لبیک گفتن آنها، نزد قریش برگشت و نظرش را این گونه مطرح کرد که نباید مسلمانان از طواف خانه خدا باز داشته شوند.
۶- صلح حدیبیه، زمینه ساز آمادگی برای غزوه موته گردیدکه گامی جدید برای نشر و تبلیغ دعوت اسلامی به خارج از شبه جزیره عربستان بود.
۷- صلح حدیبیه برای پیامبر اکرم جاین فرصت را فراهم ساخت تا به پادشاهان فارس، روم و قبطیها نامه بنویسد و آنها را به اسلام دعوت نماید.
۸- صلح حدیبیه راه را برای فتح مکه باز کرد؛ چنانکه ابن قیم میگوید: این صلح روزنهای برای فتح بزرگی بود که خدا در آن، پیامبر و یارانش را سر بلند نمود و مردم دسته دسته وارد اسلام شدند و این سنت الهی است که پیشاپیش وقایع بزرگ، مقدماتی را فراهم میسازند [۹۱۲].
[۹۰۷] البخاری، کتاب المغازی، باب غزوة الحدیبیة، ج ۵، ص ۸۰، شماره ۴۱۷۷. [۹۰۸] سنن ابی داود، معالم السنن، کتاب الجهاد، شماره ۲۷۳۶. [۹۰۹] السیرة النبویة الصحیحة، ج ۲، ص ۴۴۹. [۹۱۰] فی ضلال القرآن، ج ۶، ص ۲۰۲۶. [۹۱۱] السیرة النبویة سیرت ابن هشام، ج ۳، ص ۳۵۱-۳۵۲. [۹۱۲] زاد المعاد، ج ۳، ص ۳۰۹.
بعد از گذشت چند روز از صلح حدیبیه، ابوبصیر عتبه بن اسید، توانست از چنگال مشرکان مکه فرار نماید و در مدینه به پیامبر اکرم جبپیوندد. قریش بلافاصله دو نفر را برای بازگردانیدن او نزد رسول الله جفرستادند. آن حضرت جبه ابوبصیر گفت: ما بر این امر با آنان تعهد امضاء نمودهایم و شایسته نیست که پیمان خود را نقص نمائیم. بنابراین، تو نزد آنها برگرد انشاءالله به زودی خداوند راهی برای شما خواهد گشود.
ابوبصیر گفت: ای پیامبر اکرم ج!تو مرا نزد مشرکان قریش میفرستی تا مرا به خاطر دینم شکنجه کنند؟
پیامبر اکرم جفرمود: ابوبصیر! با اینها برو، انشاءالله خداوند برای تو و امثال تو راه نجات را خواهد گشود [۹۱۳].
ابوبصیر با آن دو نفر به راه افتاد و مشاهده این صحنه، مسلمانان را نیز نگران ساخته بود، اما آنان چارهای نداشتند؛ زیرا پیامبر اکرم جدر وفا به عهد و پیمان بسیار پایبند بود؛ چنانکه قرآن نیز در بسیاری از آیات در مورد وفا به عهد تاکید میورزد:
﴿وَأَوۡفُواْ بِعَهۡدِ ٱللَّهِ إِذَا عَٰهَدتُّمۡ وَلَا تَنقُضُواْ ٱلۡأَيۡمَٰنَ بَعۡدَ تَوۡكِيدِهَا وَقَدۡ جَعَلۡتُمُ ٱللَّهَ عَلَيۡكُمۡ كَفِيلًاۚ إِنَّ ٱللَّهَ يَعۡلَمُ مَا تَفۡعَلُونَ٩١﴾[النحل: ۹۱].
«و به عهد خدا وقتی که پیمان بستید، وفا کنید و سوگندها را بعد از بسته شدن آنها نقض ننمایید، در حالی که خدا را کفیل یکدیگر قرار دادهاید. همانا خداوند میداند که چه میکنید».
همچنین میفرماید:
﴿وَأَوۡفُواْ بِٱلۡعَهۡدِۖ إِنَّ ٱلۡعَهۡدَ كَانَ مَسُۡٔولٗا﴾ [الإسراء: ۳۴].
«به عهدها وفا نمایید؛ زیرا در مورد عهد و پیمان مورد بازخواست قرار خواهید گرفت».
بنابراین، وفا به عهد نزد مسلمانان، قانونی کلی از قوانین اسلام محسوب میگردد که عمل به آن واجب میباشد [۹۱۴].
پیامبر اکرم جبر اساس پیمانی که بسته بود، ابوبصیر را برگردانید، اما هنگامی که ابوبصیر به ذوالحلیفه رسید، به یکی از آن دو نفر گفت: برادرم! شمشیرت واقعاً بُرنده است؟ او گفت: بلی و شمشیرش را به ابوبصیر داد و گفت: نگاه کن. ابوبصیر شمشیر را از نیام بیرون کرد و در فرصت مناسب، ضربهای بر آن شخص وارد کرد و او را کشت. وقتی نفر دوم این وضعیت را دید، فرار نمود و نزد پیامبر اکرم جرفت و گفت: دوست شما، رفیق مرا به قتل رسانید. لحظهای بعد، ابوبصیر در حالی که شمشیر بر دوش داشت وارد شد و گفت:
ای پیامبر اکرم! شما به وعده خود عمل کردید و مرا به آنها سپردید، اما خدا مرا نجات داد و از ترس دین خود از رفتن با آنها خودداری نمودم [۹۱۵]. پیامبر اکرم جفرمود: «مادرش به عزایش بنشیند، اگر تنها نبود عجب جنگ افروزی است» [۹۱۶]وقتی این را شنید، دانست که پیامبر اکرم جباز هم او را تحویل آنها خواهد داد. بنابراین، از مدینه خارج شد و خود را به سیفالبحر رسانید [۹۱۷]. بعد از مدتی، مسلمانان مستضعف ساکن در مکه با اطلاع از ابوبصیر و سخن پیامبر اکرم جکه گفته بود: «عجب جنگ افروزی است اگر کسی با او همراه میشد» یکی بعد از دیگری از مکه به قصد سیفالبحر فرار میکردند و به ابوبصیر میپیوستند؛ چنانکه ابوجندل بن سهیل نیز به او پیوست و به تدریج گروهی مبارزه طلب تشکیل دادند و برای کاروانهای بازرگانی قریش به شام، مزاحمت ایجاد میکردند و اموال آنها را میربودند.
سرانجام، قریش مجبور شدند در پیامی به پیامبر اکرم جبگویند: تو را به خدا و به حق خویشاوندی! ابوبصیر و همراهانش را نزد خود فراخوان و اگر به مدینه بیایند، ما کاری به کار آنها نخواهیم داشت. بدین صورت قریش از شرایط سخت و حساسی که در حدیبیه مقرر کرده بودند، کوتاه آمدند و از آنجا که آنان در صدد دستیابی به قدرت و عزت بودند بنابراین، خداوند آنها را خوار و زبون گردانید [۹۱۸].
پیامبر اکرم جنیز کسی را نزد آنها فرستاد و آنان را به مدینه فرا خواند [۹۱۹]. آنها که حدود هفتاد الی هشتاد نفر بودند [۹۲۰]به مدینه آمدند و با آمدن آنها قدرت و توان رزمی مسلمانان شدت یافت. البته رئیس این گروه، ابوبصیر، نتوانست با آنها بیاید زیرا نامه پیامبر اکرم جهنگامی به دست او رسید که آخرین روزهای زندگی خود را سپری میکرد.
داستان ابوجندل و ابوبصیر و رنجها و مشقتهایی که آنان در راه دین و آرمان خود متحمل شدند و اخلاص، جهاد و استقامت آنان تا جایی که توانستند مشرکان مکه را به زانو در بیاورند، الگویی عملی و مناسب جهت استقامت و تلاش در امر عقیده میباشد. همان طور که از این داستان نتیجه میگیریم که گاهی برای یک فرد امری میسر است که برای گروه و جماعت میسر نیست؛ چنانکه ابوبصیر و همراهانش توانستند ضربهای به مشرکان مکه وارد نمایند که برای دولت اسلامی به خاطر پیمانی که بسته بود، امکان تحقق بخشیدن چنین ضربهای میسر نبود.
اقدام ابوبصیر و همراهانش، امری نامشروع نبود؛ چرا که تقریر (سکوت) پیامبر اکرم جبدان مشروعیت میبخشید و برای ابوبصیر و همراهانش راهی جز اتخاذ همین شیوه مبارزه باقی نمانده بود.
از آنجا که آنها در مکه تحت شکنجه و آزار مشرکان بودند و اجازۀ هجرت و پیوستن به مدینه را نیز نداشتند. بنابراین، مجبور به فرار و سپس اتخاذ استراتژیای بودند که بتوانند مشرکان مکه را تحت فشار و ناامنی قرار بدهند و از این طریق به مطالبات خود برسند و شاید آنها این شیوه مبارزه خود را از فحوای کلام پیامبر اکرم ج، استنباط نمودند [۹۲۱]که فرمود: «عجب جنگ افروزی است اگر کسی همراه او میشد» [۹۲۲].
انسان ژرف بین، با بررسی این وقایع، به توجه و عنایت ویژه پروردگار نسبت به اصحاب پیامبر اکرم ج، پی میبرد که آنها نخست اسباب توجه الهی به سوی خود را فراهم نمودند، آنگاه خداوند نیز آنها را شایسته توجه و عنایت خویش در آورد؛ چنانکه در آیات متعددی در قرآن صفات کسانی که شایسته توجه و عنایت خدا، هستند بیان شده است. از جمله میتوان به این آیات اشاره نمود:
﴿إِنَّ ٱللَّهَ مَعَ ٱلَّذِينَ ٱتَّقَواْ وَّٱلَّذِينَ هُم مُّحۡسِنُونَ١٢٨﴾[النحل: ۱۲۸].
«خدا با کسانی است که پرهیزگار بوده و نیکوکار باشند».
﴿وَلَا تُفۡسِدُواْ فِي ٱلۡأَرۡضِ بَعۡدَ إِصۡلَٰحِهَا وَٱدۡعُوهُ خَوۡفٗا وَطَمَعًاۚ إِنَّ رَحۡمَتَ ٱللَّهِ قَرِيبٞ مِّنَ ٱلۡمُحۡسِنِينَ٥٦﴾[الأعراف: ۵۶].
«در زمین بعد از اصلاح آن فساد مکنید و خدا را با ترس و امید بخوانید. همانا رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است».
﴿وَمَن يَتَّقِ ٱللَّهَ يَجۡعَل لَّهُۥ مَخۡرَجٗا﴾[الطلاق: ۲].
«و کسی که از خدا بترسد، خدا برای او راه حلی خواهد گشود».
﴿وَٱلَّذِينَ جَٰهَدُواْ فِينَا لَنَهۡدِيَنَّهُمۡ سُبُلَنَاۚ وَإِنَّ ٱللَّهَ لَمَعَ ٱلۡمُحۡسِنِينَ٦٩﴾[العنکبوت: ۶۹].
«و کسانی که در راه ما تلاش میکنند، ما آنها را به راههای خود راهنمایی میکنیم و خدا با نیکوکاران است».
از آنجا که صحابه دارای صفات و خصلتهای یاد شده در آیات فوق بودند بنابراین، مشمول عنایت و توجه الهی قرار گرفتند و بر این اساس این نتیجه استنباط میگردد که در هر زمان و مکان دیگری که شخص یا ملتی، دارای این صفات و خصلتها باشد، یقیناً مشمول توجه و عنایت پروردگار قرار خواهد گرفت و این وعدۀ خدا است که هرگز خلاف آن ممکن نیست [۹۲۳].
[۹۱۳] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص۳۵۲. [۹۱۴] منهج الاعلام الاسلامی فی صلح الحدیبیه، ص ۳۲۹. [۹۱۵] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳ ص ۳۵۳. [۹۱۶] البخاری، کتاب الشروط فی الجهاد، ج ۳، ص ۲۴۱، شماره ۴۷۳۲. [۹۱۷] همان. [۹۱۸] محمد رسول الله، صادق عرجون، ج ۴، ص ۲۸۱. [۹۱۹] البخاری، کتاب الشروط، ج ۳، ص ۲۴۱، شماره ۴۷۳۲. [۹۲۰] السیرة النبویة الصحیحة، ج ۲، ص ۴۵۱. [۹۲۱] السیرة النبویة الصحیحة، ج ۲، ص ۴۵۲. [۹۲۲] بخاری، کتاب الشروط، ج ۳، ص ۲۴۱، شماره ۴۷۳. [۹۲۳] غزة الحدیبیه، حکمی، ص ۳۲۰.
برخی از زنان مسلمان که در سرزمین کفر (مکه) زندگی میکردند، تصمیم به هجرت گرفتند و به مدینه آمدند. در پیشاپیش زنان مهاجر، امکلثوم، دختر عقبه بن اَبی معیط، قرار داشت. اینها بعد از صلح حدیبیه هجرت نمودند. بنابراین، مشرکان مکه خواستار بازگشت آنها به مکه شدند. آن گاه خداوند، این آیات را در مورد آنان نازل فرمود:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِذَا جَآءَكُمُ ٱلۡمُؤۡمِنَٰتُ مُهَٰجِرَٰتٖ فَٱمۡتَحِنُوهُنَّۖ ٱللَّهُ أَعۡلَمُ بِإِيمَٰنِهِنَّۖ فَإِنۡ عَلِمۡتُمُوهُنَّ مُؤۡمِنَٰتٖ فَلَا تَرۡجِعُوهُنَّ إِلَى ٱلۡكُفَّارِۖ لَا هُنَّ حِلّٞ لَّهُمۡ وَلَا هُمۡ يَحِلُّونَ لَهُنَّۖ وَءَاتُوهُم مَّآ أَنفَقُواْۚ وَلَا جُنَاحَ عَلَيۡكُمۡ أَن تَنكِحُوهُنَّ إِذَآ ءَاتَيۡتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّۚ وَلَا تُمۡسِكُواْ بِعِصَمِ ٱلۡكَوَافِرِ وَسَۡٔلُواْ مَآ أَنفَقۡتُمۡ وَلۡيَسَۡٔلُواْ مَآ أَنفَقُواْۚ ذَٰلِكُمۡ حُكۡمُ ٱللَّهِ يَحۡكُمُ بَيۡنَكُمۡۖ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٞ١٠﴾[الممتحنة: ۱۰].
«ای مؤمنان! وقتی زنان مؤمن هجرت نموده نزد شما آمدند، آنها را بیازمایید. خدا بهتر از ایمان آنها آگاهی دارد. اگر شما آنها را مؤمن تشخیص دادید، پس آنان را نزد کفار برنگردانید. چرا که آنان برای کافران و کافران برای آنان حلال نیستند و به شوهران کافرشان آن چه را که هزینه کردهاند، بدهید و بر شما گناهی نیست که با آنان ازدواج نمائید. به شرط اینکه مهریه آنان را پرداخت کنید و آنها را در بند (نکاح) کافران نگذارید. و شما از کافران هزینۀ زنان مرتد خود را جویا شوید و آنها از شما هزینه زنان مسلمان خود را جویا شوند. این دستور خداست و خدا دانا و با حکمت است».
ابن عباس میگوید: امتحان آنها عبارت بود از اقرار به یگانگی خدا و رسالت پیامبر خدا جو آیۀ: ﴿لَا هُنَّ حِلّٞ لَّهُمۡ وَلَا هُمۡ يَحِلُّونَ لَهُنَّ﴾بیانگر حرامبودن زنان مسلمان بر شوهران مشرکشان میباشد؛ چنانکه قرطبی میگوید: پس آن چه آنها را بر شوهرانشان حرام میساخت، مسلمان شدن آنها بود، نه هجرتشان [۹۲۴].
ابن کسر در مورد آیۀ ﴿وَلَا جُنَاحَ عَلَيۡكُمۡ أَن تَنكِحُوهُنَّ إِذَآ ءَاتَيۡتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ﴾میگوید: قرآن خطاب به مسلمانان فرمود: ازدواج با این زنان مهاجر، بلامانع است به شرطی که مهریۀ آنان را بپردازید. وعدۀ آنان به اتمام رسیده باشد [۹۲۵].
﴿وَلَا تُمۡسِكُواْ بِعِصَمِ ٱلۡكَوَافِرِ﴾.
«آنها را همچنان به حساب نکاح با کافران نگه ندارید؛ بلکه با مسلمان شدن، درمیان آنها تفرقه و جدایی افتاده است».
مفسران در مورد آیۀ:
﴿وَسَۡٔلُواْ مَآ أَنفَقۡتُمۡ وَلۡيَسَۡٔلُواْ مَآ أَنفَقُواْۚ﴾.
میگویند: برخی از زنان مسلمان، مرتد شده و نزد کافران برگشته بودند و تعدادی از زنان مشرکان، مسلمان شده و به مدینه آمده بودند. آن گاه خداوند به خاطر رعایت انصاف فرمود: شما مهریه زنانی را که نزد شما آمدهاند، به شوهرانشان برگردانید و این حکم به اجماع امت، مخصوص همان حادثه مشخص بود و بعد از آن جنبه عملی پیدا نمینماید و ابن عربی نیز بر این عقیده است [۹۲۶].
سپس قرآن در مورد آن دسته از مردان مسلمانی که زنانشان مرتد شده و به کافران پیوسته بودند و شوهرانشان توانایی حق خود را نداشتند، فرمود: از اولین مال غنیمتی که بدست میآورید، حق از دست رفته آنها را بپردازید [۹۲۷].
در مورد این قسمت از عهدنامه که در آن مقرر گردیده بود که اگر فردی از مشرکان به مسلمانان پیوست، باید به مکه برگردانیده شود، بین مشرکان و پیامبر اکرم اختلاف نظر به وجود آمد؛ چرا که مشرکان، زنان مهاجر را نیز مشمول این بند میدانستند، اما پیامبر اکرم جشامل گردیدن زنان مهاجر را به دلیل اینکه صیغهای که در بند مذکور قید شده بود، مذکر است، قبول نداشت و خداوند نیز موقف پیامبر اکرم جرا تأیید و آیات فوق را نازل کرد که مضمون آن این بود که هیچ یکی از زنان مهاجر که بعد از صلح حدیبیه هجرت کردهاند، به مکه بازگردانیده نشود [۹۲۸].
استاد محمد عزه دروزه میگوید: چنین به نظر میرسد که برخی از زنان مسلمان که قبل از صلح حدیبیه موفق به هجرت نشده بودند، فرصت را غنیبت شمردند و بعد از صلح حدیبیه، مخفیانه به مدینه هجرت نمودند. بستگان آنها بر اساس مفاد قرار داد صلح، به تعقیب آنان پرداختند و خواهان بازگشت آنها شدند. آن گاه آیات فوق نازل گردید و بازگردانیدن زنان مهاجر را ممنوع اعلام کرد.
در مورد این مسئله که آیا در صلحنامه یادی از زنان مهاجر شده بود یا خیر، نظریههای متعددی وجود دارد و قول راجح این است که در آنجا صیغه مذکر قید شده بود که مشرکان آن را شامل زنان نیز میدانستند، اما پیامبر اکرم جآن را شامل زنان نمیدانست تا اینکه این آیات نازل گردید و خداوند به طور قطع حکم بازگردانیدن آنان را بلامانع دانست [۹۲۹].
استاد غزالی میگوید: «مسلمانان از بازگرداندن زنان مهاجر به مکه امتناع ورزیدند که دلیل آن میتواند یکی از این دو امر باشد: یا بند مذکور در صلحنامه را مخصوص مردان میدانستند و یا اینکه آنان بر این باور بودند که اینها تحمل شکنجه و اذیت و آزار مشرکان را ندارند و مانند ابوجندل و ابوبصیر نیز نمیتوانند فرار کنند و به مبارزه خود به صورت تاکتیکی ادامه خواهند داد، اما مهم آن است که ممنوعیت بازگرداندن زنان مهاجر را خداوند اعلام نمود» [۹۳۰].
[۹۲۴] تفسیر قرطبی، ج ۱۸، ص ۶۳. [۹۲۵] تفسیر ابن کثیر، ج ۴، ص ۳۵۱. [۹۲۶] تفسیر قرطبی، ج ۱۸، ص ۶۸ – حدیث القرآن الکریم، ج ۲، ص ۵۴۵. [۹۲۷] تفسیر ابن کثیر، ج ۴، ص ۳۵۲. [۹۲۸] غزوة الحدیبیة، ص ۱۷۸. [۹۲۹] سیرة الرسول، دروزه، ج ۲، ص ۳۵۴. [۹۳۰] فقه السیرة، غزالی، ص ۳۶۷.
غزوه حدیبیه سرشار از درسهای عقیدتی، فقهی، تربیتی و سیاسی است که به بررسی برخی از آنها خواهیم پرداخت:
محافظت مسلحانه مغیره بن شعبه از پیامبر اکرم جهنگام گفتگو با سفیر مشرکان بیانگر مجاز بودن محافظت نمودن فرد یا افرادی در کنار رهبر مسلمانان هنگام ملاقات با سفیران کافر است و این محافظت چه برای حفاظت جان و چه برای احترام وی باشد، اشکالی ندارد و با ممنوعیتی که در حدیث آمده است که «هر کس دوست داشته باشد، مردم برای او همچون مجسمههایی بایستند، جایگاه او دوزخ است [۹۳۱]کاملاً متفاوت است.
همان گونه که تفاخر و اظهار بزرگی در شرایط عادی جایز نیست، در وضعیت جنگی بلامانع است [۹۳۲]؛ چنانکه وقتی ابودجانه در احد به گونهای متکبرانه قدم میزد، پیامبر اکرم جفرمود: این راه رفتن را خدا نمیپسندد مگر در چنین مکانی [۹۳۳].
[۹۳۱] ابوداود، باب، شماره ۵۲۲۹. [۹۳۲] زاد المعاد، ج ۳، ص ۳۰۴. [۹۳۳] فقه السیرة، بوطی، ص ۲۴۱.
پیامبر اکرم جدر جریان صلح حدیبیه که سهیل بن عمر و برای انجام مذاکره نزد ایشان آمد، آن حضرت ج، آمدن او را به فال نیک گرفت و فرمود: «سهل امرکم» (کار شما را آسان کرد) و این حدیث بیانگر این است که فال نیک گرفتن بلامانع است [۹۳۴].
پیامبر اکرم جدر حدیثی نیکویی میفرماید: طیره (بد فالی) حقیقت ندارد و بهترین نوع آن فال است. پرسیدند فال چیست؟ فرمود: کلمهای است که یکی از شما آن را میشنود [۹۳۵]. و فرق میان این نوع فال با فال بد این است که فال نیک بر اساس گمان نیکی که بر خدا میرود، خوب بودن امری را ترجیح میدهد، اما فال بد، همیشه به بد بودن و مضر بودن اشیاء حکم میکند [۹۳۶].
هنگامی که نزد پیامبر اکرم جاز (طیره) سخن گفتند، فرمود: بهترین نوع آن فال نیک است و آن هم نباید مسلمانان را از کاری که درصدد انجام آن بوده است، باز دارد و افزود: هر گاه یکی از شما دچار امری ناگوار گردید، بگوید: بارالها! خیر و خوبی از جانب توست و تو نیز بدیها را رفع مینمایی و هیچ قدرت و نیرویی در برابر توانایی تو وجود ندارد [۹۳۷].
[۹۳۴] زاد المعاد، ج ۳، ص ۳۰۵. [۹۳۵] صحیح بخاری، شماره ۵۷۵۶. [۹۳۶] سنن فتح الباری ج ۱، ص ۲۱۵. [۹۳۷] ابوداود کتاب الطب، شماره ۳۹۱۹.
خالد جهنی میگوید: پیامبر اکرم جنماز بامداد یکی از روزهای حدیبیه را در حالی برگزار نمود که آن شب باران، باریده بود و بعد از اتمام نماز خطاب به مردم فرمود: آیا میدانید خدا در مورد شما چه میگوید؟ خدا میگوید: بندگان من در حالی صبح کردند که گروهی مؤمن و گروهی کافر شدند. یکی گفت: خدا به ما باران داد، او به من ایمان و به ستارگان کفر ورزید و عدهای که خلاف این سخن را گفتند، به من کفر ورزیدند و به ستارگان ایمان آوردند [۹۳۸].
علما در مورد این نوع کفر گفتهاند، این امر بستگی به اعتقاد گوینده دارد؛ اگر او معتقد است که ستاره در ذات خود دارای چنین تاثیری است؛ پس او یقیناً کافر میشود، اما اگر میداند که فاعل حقیقی خدا است، اما بر اثر آنچه بر زبانها رواج دارد، چنین میگوید؛ پس این کفران نعمت است نه کفر حقیقی.
[۹۳۸] بخاری، کتاب الاذان، ص ۸۴۶.
کعب بن عجره میگوید: پیامبر اکرم جدر ایام حدیبیه که ما در احرام بودیم، در کنار من ایستاد و متوجه شپشهای سرم شد و گفت: اینها تو را اذیت میکنند؟ گفتم: بلی. فرمود: سرت را بتراش. آن گاه این آیه نازل گردید:
﴿فَمَن كَانَ مِنكُم مَّرِيضًا أَوۡ بِهِۦٓ أَذٗى مِّن رَّأۡسِهِۦ فَفِدۡيَةٞ مِّن صِيَامٍ أَوۡ صَدَقَةٍ أَوۡ نُسُكٖ﴾[البقرۀ: ۱۹۶].
«پس هر که از شما بیمار بود یا ناراحتی در سر داشت(و موهای خود را میتراشید) پس فدیه بدهد از روزه یا صدقه و یا گوسفندی».
بعد از نزول این آیه، پیامبر اکرم جبه من گفت: سه روز، روزه بگیر یا به شش نفر غذا بده و یا حیوانی قربانی کن [۹۳۹].
این آیه اگر چه در مورد کعب نازل شده است، اما حکم آن عام و شامل هر مُحرمی میگردد که با چنین مشکلی مواجه شود.
[۹۳۹] همان، کتاب المحصر، ص ۱۸۱۵.
ابن ماجه از ابوملیح ابن اسامه چنین نقل میکند: در یکی از شبها در حالی که باران میبارید، به مسجد رفتم. بعد از اتمام نماز، درب خانه را زدم، پدرم پرسید: کیست؟ گفتم: ابوملیح هستم. آن گاه پدرم گفت: ما با پیامبر اکرم جدر حدیبیه بودیم که باران مختصری بارید، طوری که کفشهای ما خیس نشد، با این حال منادی ایشان اعلام نمود که در استراحتگاههای خود به ادای نماز بپردازید [۹۴۰].
[۹۴۰] سنن ابن ماجه کتاب اقامة الصلاة حدیث صحیحی است که سندش متصل میباشد و ابن حجر نیز آن را صحیح دانسته است.
مدت اقامت مسلمانان در حدیبیه حدود ده روز واندی به طول انجامید، اما واقدی [۹۴۱]و ابن سعد [۹۴۲]میگویند: مدت اقامت آنها بیست روز بوده است.
از ابن عائذ روایت شده که این غزوه یک ماه و نیم طول کشیده است [۹۴۳].
براساس دیدگاههای متفاوت در مورد مدت اقامت مسلمانان در حدیبیه، میتوان اینگونه بیان نمود که واقدی و ابن سعد مدت اقامت آن حضرت را در حدیبیه بیان داشتهاند؛ در صورتی که ابن عائذ مدت زمانی را که پیامبر اکرم جبه قصد این غزوه، مدینه را ترک، نمود و بعد از اتمام آن به مدینه برگشت را مد نظر داشته است.
مسلمانان بعد از اینکه لباس احرام را بیرون نمودند و به سوی مدینه حرکت نمودند، شب هنگام در محلی به استراحت پرداختند و بلال را برای نگهبانی بیدار گذاشتند، اما بلال را نیز خواب فراگرفت و کسی بیدار نشد تا اینکه گرمای خورشید آنها را بیدار ساخت [۹۴۴]؛ چنانکه عبدالله بن مسعود سمیگوید: در رکاب پیامبر اکرم جاز حدیبیه بر میگشتیم. در اثنای راه، پیامبر اکرم جفرمود: چه کسی بیدار میماند و از ما پاسداری میکند؟ بلال، این مسئولیت را پذیرفت. آن گاه همه خوابیدند و پیامبر اکرم جبر اثر گرمای خورشید، بیدار گردید؟ سپس دستور داد تا همان کاری را بکنیم که اگر خواب نرفته بودیم، میکردیم (یعنی وضو گرفتیم و نماز خواندیم.) و فرمود: هر گاه قبل از ادای نماز، شما را خواب، فراگرفت یا فراموش کردید، این طور عمل کنید [۹۴۵].
این داستان در احادیث دیگری نیز بیان شده است و آنجا به جای بازگشت از حدیبیه نام مکانهای دیگری آمده است. بنابراین، آنان در این صدد بودند تا بین این روایتها هماهنگی ایجاد نمایند که نووی [۹۴۶]، ابن حجر [۹۴۷]، زرقانی و ابن کثیر تعدد حادثه را ترجیح دادهاند؛ حتی سیوطی معتقد است که اگر به تکرار حادثه حکم نکنیم، امکان جمع بین روایات محال است [۹۴۸].
[۹۴۱] مغازی، واقدی، ج ۲، ص ۶۱۶. [۹۴۲] الطبقات الکبری، ج ۲، ص ۹۸. [۹۴۳] شرح الزرقانی علی المواهب، ج ۲، ص ۲۱۰. [۹۴۴] غزوة الحدیبیه، ص ۲۵۱. [۹۴۵] سنن ابی داود، کتاب الصلاة، ص ۴۴۷. [۹۴۶] شرح النووی علی صحیح مسلم، ج ۵، ص ۱۸۱-۱۸۲ غزوة الحدیبیه، ص ۲۵۸. [۹۴۷] فتح الباری، ج ۱، ص ۴۴۹ – شرح الزرقانی علی الموحا، ج ۱، ص ۴۷. [۹۴۸] تنویر الحوالک، ج ۱، ص ۳۳.
علما از جریان صلح حدیبیه به جواز صلح با دشمنان اسلام، استدلال نموده و بر این امر حکم کردهاند که در جریان این صلح دریافت و یا دریافت نمودن هزینه، تفاوتی ندارد، اما صلح کردن بر اساس پرداخت مالی از جانب مسلمانان به دشمنان، به اتفاق ناجایز میباشد؛ زیرا این صلح موجب تحقیر مسلمانان خواهد گردید و در کتاب خدا و سنت پیامبرش، چنین صلحی به ثبوت نرسیده است. مگر آنکه مسلمانان در معرض خطری جدی قرار بگیرند و راه نجاتی جز تن دادن به چنین صلحی نداشته باشند؛ در این صورت پرداخت هزینه اشکالی ندارد، همان طور که فدیه دادن در مقابل آزادی نفس خویش جایز است.
همچنین امام شافعی، احمد و بسیاری از ائمه گفتهاند: صلح با کافران باید برای مدت مشخص باشد و مدتی هم بیش از ده سال نباشد. همان طور که پیامبر اکرم جبا قریش برای ده سال قرارداد صلح امضاء کرد [۹۴۹].
امام ابوحنیفه و برخی دیگر از علما بر این عقیدهاند که مدت صلح به مصلحتی وابسته است که رهبر مسلمانان در نظر میگیرد بنابراین، بیش از بیست سال نیز جایز میباشد [۹۵۰].
رأی امام که معتقد است چنانچه ضرورت عهدنامه میان مسلمانان و مشرکان احساس گردد، میتوان بعد از انقضای ده سال نخست، قرار داد جدیدی امضاء نمود، را میتوان بر سایر دیدگاهها ترجیح داد [۹۵۱]. برخی از علمای متاخر با استناد به آیۀ زیر معتقدند که منعقد نمودن قرارداد صلح همیشگی با کفار بلامانع است [۹۵۲].
خداوند میفرماید:
﴿إِلَّا ٱلَّذِينَ يَصِلُونَ إِلَىٰ قَوۡمِۢ بَيۡنَكُمۡ وَبَيۡنَهُم مِّيثَٰقٌ أَوۡ جَآءُوكُمۡ حَصِرَتۡ صُدُورُهُمۡ أَن يُقَٰتِلُوكُمۡ أَوۡ يُقَٰتِلُواْ قَوۡمَهُمۡۚ وَلَوۡ شَآءَ ٱللَّهُ لَسَلَّطَهُمۡ عَلَيۡكُمۡ فَلَقَٰتَلُوكُمۡۚ فَإِنِ ٱعۡتَزَلُوكُمۡ فَلَمۡ يُقَٰتِلُوكُمۡ وَأَلۡقَوۡاْ إِلَيۡكُمُ ٱلسَّلَمَ فَمَا جَعَلَ ٱللَّهُ لَكُمۡ عَلَيۡهِمۡ سَبِيلٗا٩٠﴾[النساء: ۹۰].
«(چنین منافقانی را بکشید) مگر کسانی که با گروهی پیوند پیدا میکنند که میان شما و آنان پیمان است و یا کسانی که به پیش شما میآیند و نه سر جنگ با شما دارند و نه میخواهند با قوم خود بجنگند و اگر خداوند میخواست، ایشان را بر شما چیره میکرد و آنان با شما میجنگیدند. بنابراین، اگر از شما کنارهگیری کردند و با شما نجنگیدند و پیشنهاد صلح کردند، خداوند به شما اجازه نمیدهد که متعرض آنان شوید».
این گروه معتقدند که اصل روابط مسلمانان با کافران، حالت صلح است نه جنگ. و جهاد فقط برای دفاع از مسلمانان مشروع گردیده است [۹۵۳].
این عقیده را براساس دلایل ذیل، نمیتوان درست دانست:
الف - گویندۀ این سخن، اجماعی را که خود نقل کرده، نقض نموده است؛ چنانکه مینویسد: فقها اتفاق نظر دارند که صلح باید برای مدت معینی باشد و صلح ابدی جایز نیست [۹۵۴].
ب - آیهای که آنان به آن استدلال نمودهاند، با این آیه سوره توبه منسوخ گردیده است:
﴿فَإِذَا ٱنسَلَخَ ٱلۡأَشۡهُرُ ٱلۡحُرُمُ فَٱقۡتُلُواْ ٱلۡمُشۡرِكِينَ حَيۡثُ وَجَدتُّمُوهُمۡ وَخُذُوهُمۡ وَٱحۡصُرُوهُمۡ وَٱقۡعُدُواْ لَهُمۡ كُلَّ مَرۡصَدٖۚ فَإِن تَابُواْ وَأَقَامُواْ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتَوُاْ ٱلزَّكَوٰةَ فَخَلُّواْ سَبِيلَهُمۡۚ إِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٞ رَّحِيمٞ٥﴾[التوبة: ۵].
«هنگامی که ماههای حرام پایان گرفت، مشرکان را هر کجا بیابید، بکشید و بگیرید و محاصره کنید و در همۀ کمینگاهها برای به دام انداختن آنان بنشینید. اگر توبه کردند و نماز خواندند و زکات دادند، راه را بر آنان باز گذارید. بیگمان خداوند دارای مغفرت فراوان و رحمت گسترده است».
این دیدگاه را ابن جریر [۹۵۵]از عکرمه،حسن، قتاده و ابن زید نقل کرده است و قرطبی نیز آن را از مجاهد نقل نموده و گفته است: این بهترین سخن در مورد معنای این آیه است.
ج - سید قطب /میگوید: اصلی را که ایشان براساس آیه ۹۰ سورۀ نساء استنباط کردهاند با آیه سوره توبه و سیرۀ پیامبر و خلفای راشدین در بر خورد با دشمنانشان، متناقض است.
د – این عقیده که مشروعیت جهاد فقط جنبۀ دفاعی داشته، تفکری است که اسلام، با آنان مخالف است و این تفکری است که از سایر ادیان، وارد اسلام گردیده است بنابراین به رد آن پرداخته است [۹۵۶]، چرا که علت به وجود آمدن و انتشار این تفکر، شکستی است که برخی در مقابل مستشرقان به خاطر درک ننمودن مراحل دعوت، متحمل آن شدهاند [۹۵۷].
۵- سخن کلی بر کلیت خود باقی میماند این اصل و قاعدۀ فقهی با روایتی که ابن هشام از ابی عبید، نقل کرده است، تأیید میشود. او میگوید: بعضی از کسانی که در حدیبیه با پیامبر اکرم جبودند، بعد از اینکه آن حضرت جبه مدینه برگشت، گفتند مگر شما نگفتید که با امنیت وارد مکه میشوید؟ پیامبر اکرم جدر پاسخ فرمود: آیا من به شما قول دادم که امسال وارد آن میشوید؟ گفتند: خیر. پیامبر اکرم جفرمود: این سخنی است که جبریل آن را به من آموخته! است.
این فرموده پیامبر اکرم جعلاوه بر اینکه به فتح مکه و پیروزی مسلمانان در آیندهای نزدیک، اشاره مینمود، حاوی این موضوع نیز بود. که هر گاه من سخنی به شما گفتم، سخن مرا به همان صورت کلی و مطلق بپذیرید و آن را براساس دیدگاه و نظر خود، مقید و مخصوص نگردانید [۹۵۸].
۶- وجوب اطاعت از دستور پیامبر اکرم جگرچه از نظر ظاهر بر خلاف قیاس باشد و نفس آن را ناگوار بداند.
در جریان صلح حدیبیه آمده است که عمر بن خطاب و برخی دیگر از صحابه، صلح با قریش و پذیرفتن شرایط غیر منصفانه آنها را ناگوار پنداشتند اعتراض نمودند، اما بعد از مدت زمانی اندک از این عمل خود پشیمان و نگران شدند تا در مقابل دستور و تصمیم پیامبر اکرم جبر رأی و اندیشه خود تکیه نکنند و آن را ارائه ننمایند؛ چنانکه عمرسهمواره میگفت: ای مردم! رأی و نظر خود را در مقابل دین، کوچک بشمارید؛ زیرا من در جریان صلح حدیبیه و قضیه ابوجندل، تصمیم پیامبر اکرم جرا با اجتهاد خود، رد نمودم [۹۵۹]. سهل بن حنیف نیز میگفت: رأی و نظر خود را درمقابل دین، کوچک بدانید؛ زیرا اگر میتوانستم در قضیه ابوجندل، پیامبر اکرم جرا از تقسیم او منصرف مینمودم [۹۶۰]. و عمرستا مدتها پس از این قضیه، در حالت ترس از عذاب خدا به سر میبرد که مبادا به خاطر مخالفت با تصمیم پیامبر اکرم جمورد مؤاخذه قرار گیرد تا جائی که میگفت: من پس از آن، همیشه روزه میگرفتم و صدقه میدادم و برده آزاد میکردم تا خدا مرا بیامرزد و به قدری از این اعمال انجام دادم که وجدانم راضی شد [۹۶۱].
بنابراین، بر تمامی مسلمانان واجب است که در برابر دستورات خدا و پیامبرش مطیع محض باشند؛ گر چه، از نظر ظاهر امر و اجتهاد خود شخص، صلاح کار چنین اقتضا نکند؛ زیرا انسان مکلف، باید معتقد باشد که خیر در چیزی است که خدا و رسولش بدان امر کردهاند نه آنچه عقل قاصر انسان آن را حکم مینماید [۹۶۲].
[۹۴۹] فقه السیرة، بوطی، ص ۲۴۲. [۹۵۰] فتح القدیر، ج ۵، ص ۵۴۶ – غزوة الحدیبیه، ص ۲۹۴. [۹۵۱] غزوة الحدیبیه، ص ۲۹۵. [۹۵۲] آثار الحرب فی الفقه الاسلامی، زحیلی، ص ۶۷۵. [۹۵۳] همان، ص ۶۷۵. [۹۵۴] همان. [۹۵۵] تفسیر قرطبی، ج ۹، ص ۲۴-۲۶. [۹۵۶] فی ضلال القرآن، ج ۳، ص ۱۴۳۳. [۹۵۷] غزوة الحدیبیه، حکمی، ص ۲۹۶. [۹۵۸] صدرة عبر من الجهاد النبوی فی المدینه، ص ۲۹۷. [۹۵۹] غزوة الحدیبیة، حکمی، ص ۳۱۳. [۹۶۰] همان، ص ۱۷۹. [۹۶۱] همان، ص ۳۱۳. [۹۶۲] حدائق الانوار و مطالع الاسوار، ج ۲، ص ۶۲۲.
قبلاً بیان گردید که پیامبر اکرم جخطاب به یارانش فرمود: هرکس از این گردنه عبور نماید، گناهانش بخشیده میشوند [۹۶۳].
از این حدیث، جنبه مهمی از برنامههای تربیتی پیامبر اکرم جآشکار میگردد که میبایست در آن به تدبر و اندیشیدن پرداخت پیامبر جیارانش را به بالا رفتن از گردنه مذکور، تشویق نمود و به آنها مژده داد که با این عمل، گناهانشان بخشوده خواهد شد. با دقت و تدبر در این حدیث، مفاد ذیل استنباط میگردد [۹۶۴]:
۱- پیامبر اکرم جدر این صدد بود تا هر لحظه، توجه یاران خود را به آخرت معطوف بدارد.
۲- آن حضرت جسعی بر این داشت تا هر حرکت و عمل صحابه با انگیزه توشهاندوزی برای آخرت انجام گیرد. حتی در کارهای عادی و آنچه برای اشباع غریزه انجام میدادند تا جایی که فرمود: همخوابی با همسرانتان برای شما صدقه محسوب میشود. گفتند: ای پیامبر اکرم! ما به غریزه جنسی خود پاسخ میدهیم، این صدقه است؟ فرمود: آیا اگر آن را با حرام اشباع مینمودید، گناهکار نمیشدید؟ همین طور وقتی آن را در حلال مصرف نمایید، مستحق پاداش میشوید [۹۶۵]. و در جایی میفرماید: هر آنچه شما انفاق کنید، صدقه است حتی لقمهای که در دهان همسر خود میگذارید [۹۶۶].
این مفاهیم اگر در دل انسان مسلمان جای گیرد، زندگی او رنگ عبودیت میگیرد و عبادت خدا در همه جوانب حیات او جلوه میکند و این فراگیری همه جا آشکار میگردد که میتوان مهمترین آثار آن را در این دو مورد خلاصه کرد:
الف: اینکه زندگی مسلمان و اعمال روزمرهاش رنگ خدایی و عبادی بگیرد. و تمامی اعمال خویش را در مقام بندهای عبادتگزار و فروتن انجام دهد. با این انگیزه، انسان در این دنیا به زندگی مطلوب خواهد رسید و از نعمتهای آن بهرهمند شود. و این چیز در نیکیهای او میافزاید و او را به خدا نزدیکتر میگرداند.
همچنین این عمل، او را به نیکو انجام دادن کارهای دنیوی وادار میسازد؛ چرا که او این اعمال را با انگیزه خشنود ساختن خدا و دریافت پاداش اخروی انجام میدهد.
ب: این عمل از انسان شخصیتی میسازد که فقط یک هدف دارد و تمامی اقدامات او برای تحقق همان هدف وی انجام میگیرد. هدف او کسب رضایت خدا است و برای رسیدن به این هدف سعی و تلاش مینماید تا به تمامی اعمال خویش، رنگ عبادی بدهد. بنابراین، از آنجا که او رضایت الهی را جستجو مینماید، در کارها و تصرفات او تضادی وجود ندارد [۹۶۷].
اصحاب و یاران پیامبر اکرم جاین گونه زیستند و این مفاهیم را در زندگی خود به حقایقی تبدیل کردند بنابراین، خدا نیز سیرۀ آنها را برای نسلهای بعدی الگو و نمونه قرار داد [۹۶۸].[۹۶۳] مرویات غزوة الحدیبیة، ص ۳۱۵. [۹۶۴] صحیح مسلم، کتاب الزکاة، ص ۵۳. [۹۶۵] مسلم، کتاب الزکاة، ص ۵۳. [۹۶۶] البخاری کتاب الوصایا، ص ۲۷۴۲. [۹۶۷] العبادة فی الاسلام، قرضاوی، ص ۶۶. [۹۶۸] مرویات غزوة الحدیبیه، حکمی، ص ۳۱۶.
ابن اسحاق میگوید: غزوه خیبر در محرم سال هفتم ه اتفاق افتاد [۹۶۹]و واقدی معتقد است که در ماه صفر و یا ربیعالاول سال هفتم و پس از بازگشت از حدیبیه بوده است [۹۷۰]. ابن سعد تاریخ این غزوه را در جمادی الاول سال هفتم [۹۷۱]و زهری و مالک تاریخ این غزوه را در محرم سال ششم هجری میدانند [۹۷۲].
یهودیان خیبر تا قبل از اسکان سران یهود بنی نضیر، دشمنی خود را با اسلام آشکار ننموده بودند. بنی نضیر به خاطر اخراج از مدینه، کینۀ مسلمانان را در دل داشتند. البته اخراج آنان از آنجا برای از هم پاشیدن قدرتشان کافی نبود؛ زیرا آنها در حالی مدینه را ترک نمودند که زنان، فرزندان و اموال خود را به همراه داشتند و کنیزانشان پشت سر آنها در حرکت بودند. دف میزدند و آهنگ موسیقی مینواختند [۹۷۳].
از چهرههای سرشناس بنی نضیر که در خیبر ساکن شدند، میتوان سلام ابن ابی الحقیق، کنانه بن ابی الحقیق وحی بن اخطب را نام برد [۹۷۴].
آنها چنین میپنداشتند که همکاری یهودیان خیبر با آنان برای مقابله با مسلمانان و گرفتن انتقام از آنان کافی خواهد بود. آنها همواره فکر بازگشت به مدینه را در سر میپروراندند و کینۀ مسلمانان را در دل داشتند.
برای این منظور اولین اقدام آنان، تدارک غزوه احزاب بود که در آن یهود خیبر و در رأسشان سران بنی نضیر نقش اساسی در جمعآوری و متقاعد ساختن قریش و دیگر قبایل عرب برای حمله به مدینه ایفا نمودند؛ چنانکه موفق به جلب حمایت یهودیان بنی قریظه نیز شدند و آنها را برای خیانت و نقض عهد با مسلمانان وادار ساختند [۹۷۵]. و بدین صورت خیبر به خطری جدی برای مسلمانان و دولت نو پای مدینه تبدیل گردید.
بنابراین، مسلمانان بعد از صلح حدیبیه در صدد دفع این خطر بزرگ بر آمدند؛ چنانکه سوره فتح نیز که بعد از صلح حدیبیه نازل گردید، در بر گیرندۀ وعده الهی مبنی بر فتح خیبر بود.
خداوند میفرماید:
﴿لَّقَدۡ رَضِيَ ٱللَّهُ عَنِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ إِذۡ يُبَايِعُونَكَ تَحۡتَ ٱلشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمۡ فَأَنزَلَ ٱلسَّكِينَةَ عَلَيۡهِمۡ وَأَثَٰبَهُمۡ فَتۡحٗا قَرِيبٗا١٨ وَمَغَانِمَ كَثِيرَةٗ يَأۡخُذُونَهَاۗ وَكَانَ ٱللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمٗا١٩ وَعَدَكُمُ ٱللَّهُ مَغَانِمَ كَثِيرَةٗ تَأۡخُذُونَهَا فَعَجَّلَ لَكُمۡ هَٰذِهِۦ وَكَفَّ أَيۡدِيَ ٱلنَّاسِ عَنكُمۡ وَلِتَكُونَ ءَايَةٗ لِّلۡمُؤۡمِنِينَ وَيَهۡدِيَكُمۡ صِرَٰطٗا مُّسۡتَقِيمٗا٢٠ وَأُخۡرَىٰ لَمۡ تَقۡدِرُواْ عَلَيۡهَا قَدۡ أَحَاطَ ٱللَّهُ بِهَاۚ وَكَانَ ٱللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرٗا٢١﴾[الفتح: ۱۸-۲۱].
«خداوند از مومنانی که در زیر درخت با تو بیعت کردند راضی شد. و آنچه را در دل داشتند دانست. پس بر آنها آرامش نازل نمود و فتحی نزدیک پاداششان داد و غنایمی که بدست خواهند آورد و خدا غالب و با حکمت است. خداوند به شما وعدۀ غنیمتهای زیادی را داده که بدست خواهید آورد. ولی این یکی را (فتح خیبر) زودتر برایتان فراهم ساخت و دست تعدی مردمان را از شما بازداشت تا نشانهای برای مومنان باشد و شما را به راه راست رهنمون کند و غنیمتهای دیگری که شما بر آن، قدرت نداشته و ندارید، ولی خداوند قدرتش بر آن احاطه دارد و او بر هر چیزی تواناست».
[۹۶۹] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۴۵۵. [۹۷۰] المغازی، ج ۲، ص ۶۳۴. [۹۷۱] الطبقات، ابن سعد، ج ۲، ص ۱۰۶. [۹۷۲] تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱، ص ۳۲. [۹۷۳] السیرة النبویة الاصلیة، ج ۱، ص ۳۱۹. [۹۷۴] السیرة النبویة الصحیحة، ج ۱، ص ۳۱۹. [۹۷۵] نظرة النعیم، ج ۱، ص ۳۴۹.
لشکر اسلام با اطلاع از این موضوع که خیبر دارای دژهای محکم و مردان جنگجو و امکانات جنگی پیشرفتهای است، با روحیه و ایمانی قوی در حالی که با صدای بلند تکبیر و تهلیل میگفت، به سوی خیبر حرکت نمود. پیامبر اکرم جبه آنان گفت: «ای مردم! شما کسی را صدا میکنید که شنوا و نزدیک بوده و با شما است (پس صدای خود را پائین بیاورید» [۹۷۶].
پیامبر اکرم جمعمولاً برای لشکرکشی، شب را انتخاب مینمود؛ چنانکه سلمه بن اکوع میگوید: ما در رکاب پیامبر اکرم جو در شب به سوی خیبر پیش میرفتیم [۹۷۷].
عامر بن اکوع رجز میخواند و لشکر را تقویت مینمود و میگفت:
اللهم لولا اَنت ما اهتدينا
ولا تصدقنا ولا صلينا
خدایا اگر تو نبودی، ما هدایت نمیشدیم و صدقه نمیدادیم و نماز نمیخواندیم.
فاغفر فداء لك ما اتقينا
وثبت الا قدام اِن لا قينا
پس ما را ببخش و هنگام رویارویی با دشمن قدمهایمان را استوار گردان.
وألقين سكينه علينا
إنا اذا صيح بنا أتينا
و بر ما آرامش نازل کن تا وقتی ما را فرا بخوانند، آماده باشیم.
پیامبر اکرم پرسید چه کسی رجز میخواند؟ گفتند: عامر بن اکوع است. فرمود: خدا بر او رحم کند.
مردی (عمر بن خطاب) گفت: ای پیامبر اکرم! دعای شما قبول شد (او شهید گردید) اما کاش میگذاشتی ما بیشتر از او استفاده کنیم [۹۷۸].
هنگامی که لشکر به محلی به نام «صهباء» در نزدیکی خیبر رسید، نماز عصر را خواندند و پیامبر اکرم جخوراک طلبید. آنها آرد گندم و شیر آوردند. آن گاه دستور داد تا در آن، نان ترید کنند، سپس خود و یارانش از آن خوردند آن گاه برای نماز مغرب برخاست و فقط آب را مضمضه نمود و به ادای نماز با صحابه پرداخت و وضو نگرفت [۹۷۹].
پیامبر اکرم جعباد بن بشر را پیشاپیش به سرکردگی دستهای جهت جمعآوری اخبار مربوط به دشمن و برای حصول اطمینان از امنیت، فرستاده بود. او در راه، با مردی از قبیلۀ «اشجع» که جاسوس یهودیان بود، برخورد کرد. عباد پرسید: تو کی هستی؟ گفت: دنبال شترهای گمشدهام میگردم. عباد گفت: آیا از خیبر خبری داری؟ گفت: بلی من تازه از خیبر آمدهام. در مورد اخبار چه کسانی میپرسی؟ عباد گفت: در مورد یهودیان از تو میپرسم. مرد گفت: کنانه بن ابی حقیق و هوذه بن قیس را دیدم که نزد همپیمانان غطفانی خود رفته و حمایت آنان را در مقابل محصول یک سال خیبر جلب کرده و به سر پرستی عتبه بن بدر با سلاحهایشان به داخل دژهای خود آمدهاند و حدود ده هزار جنگجو برای نبرد آماده ساخته بودند. آنها در دژهایی تسخیر ناپذیر قرار دارند و در آنجا توشۀ چندین سال را تدارک دیدهاند و آب کافی نیز در اختیار دارند، فکر نمیکنم کسی بتواند به آنها دسترسی داشته باشد.
عباد با شنیدن سخنان آن شخص، با شلاقی که در دست داشت، ضربهی محکمی به او زد و گفت: تو جاسوس آنان هستی راست بگو وگرنه گردنت را میزنم. بدوی گفت: در قلوب آنان نسبت به شما ترس و اضطراب شدیدی ایجاد گردیده است. و از رفتاری که شما با یهودیان مدینه کردید، سخت بیمناک هستند. آنها مرا مأمور نمودهاند تا بر سر راه شما قرار بگیرم و این سخنان دور از واقعیت را به شما بگویم [۹۸۰].
پیامبر اکرم جبا رسیدن لشکر اسلام به دروازههای خیبر، دستور به توقف آنان داد؛ سپس فرمود: بارالها! ای پروردگار آسمانها و آنچه آنها بر آن سایه افکندهاند و ای پروردگار زمینها و آنچه آنها را حمل نمودهاند و ای پروردگار شیاطین و آنچه آنها گمراه کردهاند و ای پروردگار بادها و آنچه آنها پراکنده ساختهاند! ما از تو خوبیهای این قریه، ساکنان آن و آنچه در آن وجود دارد را میطلبیم و از شر آن و ساکنانش و آنچه در آن وجود دارد، به تو پناه میبریم؛ سپس فرمود: به نام خدا پیش بروید و این را معمولاً هنگام داخل شدن در هر شهر و قریهای میگفت [۹۸۱].
با رسیدن به دروازههای خیبر، شب فرا رسید، پیامبر اکرم جبه مسلمانان دستور داد تا شب را در آنجا سپری نمایند. صبح زود خیمههای خود را در وادی رجیع که راه ارتباطی غطفان با خیبر بود، نصب کردند [۹۸۲].
یهودیان، صبح هنگام، در حالی که ابزار کار بر دوش داشتند و به سوی زمینهای کشاورزی خود میرفتند، متوجه لشکر اسلام شدند و گفتند: به خدا سوگند! محمد و لشکرش است. پیامبر اکرم جگفت: الله اکبر. خیبر خراب شد. و ما هر گاه به سرزمین قومی وارد شویم، وای بر حال کسانی که قبلاً تذکر داده شدهاند [۹۸۳].
[۹۷۶] بخاری، کتاب الدعوات، شماره ۶۳۸۴. [۹۷۷] همان، کتاب المغازی، شماره ۴۱۹۶. [۹۷۸] همان، شماره ۴۱۹۶. [۹۷۹] الصراع مع الیهود، ج ۲ ص ۳۰. [۹۸۰] مغازی، واقدی، ج ۲، ص ۶۱۰-۶۴۱. [۹۸۱] المستدرک، ج ۲، ص ۱۰۰ حاکم آن را صحیح دانسته و ذهیی نیز تایید نموده است. [۹۸۲] الصراع مع الیهود، ج ۲، ص ۴۵. [۹۸۳] البخار، کتاب المغازی، شماره ۴۲۱۰.
یهودیان با مشاهدۀ مسلمانان، به دژها و قلعههای خود پناه بردند. مسلمانان، آنان را محاصره نمودند و قلعهها را یکی بعد از دیگری فتح کردند. اولین قلعههایی که فتح شد، عبارت بودند از: قلعه ناعم و صعب که در محلۀ نطاه و قلعۀ ابونزار که در محله شق قرار داشتند. این دو محله از محلههای شمال شرقی خیبر به شمار میرفتند، سپس قلعه محکم و معروف قموص را در محلۀ کتیبه که متعلق به ابن أبی الحقیق بود و بعد از آن قلعههای و طیح و سلالم را فتح نمودند [۹۸۴].
مسلمانان در فتح برخی از این قلعهها با مقاومتهای شدیدی روبرو شدند. به ویژه در فتح قلعه ناعم که در کنار دیوار آن، محمود بن مسلم انصاری به وسیله سنگ آسیابی که توسط فردی به نام مرصب بر او انداخته شد، شهید گردید [۹۸۵]. فتح این قلعه ده روز به طول انجامید [۹۸۶]. و مسلمانان از فتح آن خسته شدند تا اینکه سرانجام شبی پیامبر اکرم جاعلام نمود که فردا پرچم را به دست کسی خواهد سپرد که خدا و رسولش او را دوست میدارند و او نیز آنها را دوست میدارد و توسط او، قلعه فتح خواهد شد.
مسلمانان با شنیدن این خبر، بینهایت خوشحال گردیدند. آن حضرت صبح فردا بعد از نماز، علیسرا فراخواند و پرچم را به دست او سپرد و بدین صورت قلعه توسط علی فتح گردید [۹۸۷].
علی در آن لحظه دچار چشم درد شده بود. پیامبر اکرم جچشمان او با آب دهان خیس نمود و برایش دعا کرد، فوراً بهبود یافت [۹۸۸].
پیامبر اکرم جقبل از اینکه علیسرا برای فتح این قلعه بفرستند، به او گفت: نخست آنها را به اسلام فرا خواند و فرمود: «به خدا سوگند! اگر خدا توسط تو یک نفر را هدایت نماید، برایت از شتران سرخ مو بهتر خواهد بود» [۹۸۹]. و هنگامی که علی پرسید و گفت: ای پیامبر اکرم ج!با آنها بر چه اساسی بجنگم؟ فرمود: «با آنان بجنگ تا به یگانگی خدا و رسالت پیامبرش ایمان بیاورند. اگر پذیرفتند، پس مالها و جانهایشان را ایمن ساختهاند. مگر در مقابل حقوق خدا و حساب کارشان با خدا است» [۹۹۰].
هنگامی که مسلمانان، قلعه را محاصره نمودند، قهرمان یهود که مرحب نام داشت و باعث قتل عامر بن اکوع شده بود، مبارز طلبید. از سپاه مسلمانان، علیسبه مصاف او رفت و او را به قتل رساند. و این امر بر روحیۀ یهودیان اثر ناگواری گذاشت و منجر به شکست آنها گردید [۹۹۱]. در برخی روایات آمده است که علیسدر فتح قلعه ناعم بعد از اینکه زره او توسط فردی یهودی از دست او افتاد، دروازۀ قلعه را از بیخ بر کند و از آن به عنوان زره استفاده نمود. باید گفت: این روایات ضعیفاند و نمیتوان به آن استدلال نمود، با این وجود نمیتوان شجاعت علیسرا منکر شد و آنچه در مورد شجاعت ایشان در روایات صحیح آمده است ما را از این گونه روایات مستغنی میسازد [۹۹۲]. بعد از فتح قلعۀ ناعم، مسلمانان متوجه فتح قلعه صعب بن معاذ شدند و آن را بعد از سه روز مبارزه فتح نمودند. در فتح این قلعه، حامل پرچم اسلام، حباب بن منذر، از خود رشادت خوبی نشان داد تا اینکه توانست آن را فتح نماید. در این قلعه، مواد غذایی و اثاثیۀ فراوانی بدست مسلمانان افتاد و آنها را از تنگدستیای که به خاطر کمبود مواد غذایی به آن گرفتار شده بودند، نجات داد.
سپس آنان به سوی قلعه زبیر، جایی که فراریان قلعههای فتح شدۀ سابق به آنجا پناه برده بودند، حرکت کردند. مسلمانان، قلعه را محاصره نمودند و آب آن را قطع کردند. ساکنان قلعه ناچار به میدان کارزار آمدند و جنگیدند و بعد از سه روز شکست خوردند و قلعه به تصرف مسلمانان در آمد و بدین صورت آخرین قلعۀ منطقه نطاه فتح گردید.
مسلمانان آن گاه متوجه منطقۀ «شق» شدند و قلعه ابی و سپس قلعه نزار را فتح کردند. و بعد از آن قلعههای قموص، و طیح و سلالم را که فراریان دو قلعۀ سابق نیز به آنها پیوسته بودند، محاصره کردند و این محاصره چهارده روز به طول انجامید. تا آنکه سرانجام آنها پیشنهاد صلح دادند [۹۹۳].
بدین صورت خیبر با تجهیزات نظامی مسلمانان فتح گردید [۹۹۴]در این اثنا ساکنان «فدک»، واقع در شمال خیبر، قبل از اینکه میان آنان نبردی صورت گیرد، به پیامبر اکرم جپیشنهاد صلح دادند و باغ معروف فدک را به عنوان عوض صلح به پیامبر اکرم جبخشیدند [۹۹۵]. بنابراین، فدک به پیامبر اکرم جاختصاص یافت؛ زیرا در فتح آن هیچ گونه اسب و اسلحهای از جانب مسلمانان مورد استفاده قرار نگرفت. سپس مسمانان، وادی قری را که مجموعهای از چند قریه بود، به محاصره در آوردند و محاصره آن چند شب طول کشید تا اینکه آنان سلاحهای خود را کنار گذاشتند و تسلیم شدند. مسلمانان به غنیمتهای هنگفتی دست یافتند و زمینهای کشاورزی و نخلهای خرما را مانند زمینهای خیبر به یهودیان سپردند و آنها را در محصول شریک ساختند؛ سپس با ساکنان تیماء نیز صلح نمودند [۹۹۶].
بدین صورت تمامی قلعههای یهود فتح گردید و در مجموع نود و سه نفر کشته شد [۹۹۷]. و زنان و کودکان زیادی اسیر شدند. از جمله صفیه، دختر حی بن اخطب، نیز اسیر شد که پیامبر اکرم جاو را آزاد نمود و با او ازدواج کرد [۹۹۸].
ابن اسحاق میگوید: از مسلمانان بیست نفر به شهادت رسیدند [۹۹۹]اما واقدی میگوید: پانزده نفر به شهادت رسیدند [۱۰۰۰].
[۹۸۴] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الاصلیه، ص ۵۰۱. [۹۸۵] واقدی، ج ۲ف ص ۶۵۷. [۹۸۶] همان. [۹۸۷] المستدرک، ج ۳، ص ۳۷. [۹۸۸] مسلم، ج ۴، ص ۱۸۷۲، شماره ۲۴۰۶. [۹۸۹] همان، ج ۲، ص ۱۸۷۱، شماره ۲۴۰۴-۲۴۰۵. [۹۹۰] همان، ج ۲، ص ۱۸۷۲، شماره ۱۴۰۵. [۹۹۱] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الاصلیه، ص ۵۰۲. [۹۹۲] السیرة النبویة الصحیحه، ج ۱، ص ۳۲۴. [۹۹۳] واقدی، ج ۲، ص ۶۵۸. [۹۹۴] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الاصلیة، ص ۵۰۴. [۹۹۵] مغازی، واقدی، ج ۲، ص ۶۹۹. [۹۹۶] زاد المعاد، ج ۳، ص ۳۵۴-۳۵۵. [۹۹۷] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الاصلیة، ص ۵۰۴. [۹۹۸] صحیح مسلم، کتاب النکاح، ج ۲، ص ۱۰۴۵. [۹۹۹] السیرة النبویة الصحیحة، ج ۱، ص ۳۲۷. [۱۰۰۰] المغازی، ج ۲، ص ۷۰۰.
مردی از بادیهنشینان، نزد پیامبر اکرم جآمد و ایمان آورد و با ایشان همراه شد. پیامبر اکرم جبه برخی از صحابه توصیه کرد تا مراقب وی باشند. این بادیهنشین در غزوه خیبر شرکت کرد. پیامبر اکرم جاز غنایم، سهمی به او داد. گفت: این چیست؟ گفتند: سهم تو از غنایم است. او آنها را برداشت و نزد پیامبر اکرم جآمد و گفت: ای پیامبر اکرم اینها چیست؟ پیامبر اکرم جفرمود: سهم تو از مال غنیمت است. بادیهنشین گفت: من به خاطر اینها از تو پیروی نکردهام؛ بلکه از تو پیروی کردهام تا در مبارزه با کفار، به من تیری اصابت کند و بمیرم و وارد بهشت گردم. پیامبر اکرم جفرمود: اگر راست میگویی، خدا نیز همین طور با تو معامله خواهد کرد. او برخاست و وارد معرکه شد و بعد از مدتی، جنازهاش را آوردند. پیامبر اکرم جفرمود: آیا این، همان شخص است؟ گفتند: بلی. فرمود: او در گفتار خویش صادق بود، خدا نیز با او همان طور معامله کرد.
آن گاه پیامبر اکرم جاو را در ردای خود کفن نمود و بر او نماز خواند و برایش چنین دعا کرد: بارالها! این بندهات در راه تو هجرت نمود و شهید شد و من بر او گواهم [۱۰۰۱].
[۱۰۰۱] نسائی، ج ۴، ص ۶۰ – شرح معانی الآثار، طحاوی، ج ۱، ص ۲۹۱ – حاکم، ج ۳، ص ۵۹۵ – بیهقی، ج ۴ ص ۱۵-۱۶ – زاد المعاد، ج ۳، ص ۳۲۴.
بردهای سیاه پوست حبشی که ساکن خیبر بود، نزد پیامبر اکرم جآمد و تعدادی گوسفند که متعلق به ارباب او بودند، همراه داشت. او از ساکنان خیبر علت حمل سلاح آنها را جویا شده بود. آنها گفته بودند که قصد جنگیدن با کسی را دارند که مدعی نبوت است. او نزد پیامبر اکرم جآمد و گفت: به چه چیزی فرا میخوانی! پیامبر اکرم جفرمود: به اسلام فرا میخوانم و اینکه گواهی بدهی که جز خدا معبودی وجود ندارد و من فرستادۀ او هستم و با خدا چیزی دیگر را در پرستش شریک نسازی. بردۀ حبشی گفت: اگر من به خدا ایمان بیاورم، پاداشم چیست؟ پیامبر اکرم جفرمود: آن گاه اگر با همین ایمان چشم از جهان فروبستی، وارد بهشت میشوی.
آن گاه او مسلمان شد و گفت: ای پیامبر اکرم جاین گوسفندان، نزد من امانت هستند. آن حضرت جفرمود: آنها را از خود دور کن و چند عدد سنگ ریزه پشت سر آنها بینداز، خدا امانت تو را به صاحبشان بر میگرداند. او چنان کرد و گوسفندان نزد صاحبشان برگشتند؛ پس آن مرد یهودی دانست که غلام او مسلمان شده است.
سپس پیامبر اکرم جمردم را برای جهاد و مبارزه در راه خدا تشویق نمود و مسلمانان رویاروی یهودیان قرار گرفتند و جنگیدند. درمیان کشته شدگان، جسد آن بردۀ حبشی نیز وجود داشت . پیامبر اکرم جبا مشاهده جسد او فرمود: خدا بر این بنده احسان نمود و او را به خیبر آورد. من دو حور بهشتی را بالای سر او میبینم در حالی که او یک بار برای خدا سجده نکرد [۱۰۰۲].
[۱۰۰۲] زاد المعاد، ج ۳، ص ۳۲۳-۳۲۴ – السیرة الحلبیه، ج ۳، ص ۳۹.
درمیان لشکر اسلام، مردی جنگجو قرار داشت که هیچ یک از مشرکان تاب مقاومت و مبارزه با او را نداشتند؛ مگر اینکه آنان را به قتل میرساند. پیامبر اکرم جدربارۀ آن شخص گفته بود که دوزخی است. مردی کنجکاو شد و او را تحت تعقیب قرار داد. تا اینکه او را در حالی یافت که زخمی شده بود و سرانجام بر اثر تحمل ننمودن درد، نوک شمشیرش را بر سینۀ خود گذاشت و بر آن غلطید و خودکشی کرد. آن مرد با مشاهده این صحنه، نزد پیامبر اکرم جآمد و گفت: گواهی میدهم که تو رسول بر حق خدایی. آن حضرت فرمود: چه خبر است؟ او آن قضیه را به آن حضرت جبازگو نمود. پیامبر اکرم جفرمود: گاهی انسان، در ظاهر، اعمال بهشتیان را انجام میدهد، اما در واقع دوزخی است و گاهی فردی در ظاهراً مرتکب اعمال دوزخیان میشود، اما در حقیقت بهشتی است [۱۰۰۳].
[۱۰۰۳] صحیح البخاری، کتاب مغازی، باب غزوۀ خیبر، شماره ۴۲۰۲-۴۲۰۷.
جعفر بن ابیطالب و همراهان وی که به حبشه هجرت کرده بودند، روز فتح خیبر نزد پیامبر اکرم جرسیدند. آن حضرت جعفر را در آغوش گرفت و بر پیشانی او بوسه زد و گفت: نمیدانم نسبت به کدامیک از این دو حادثه بیشتر شادمان گردم، با فتح خیبر و یا با آمدن جعفر.
پیامبر اکرم جعمر و بن امیه ضمری را نزد نجاشی جهت بازگرداندن مهاجران به مدینه فرستاده بود. او آنها را سوار بر دو کشتی از راه دریا فرستاد. بازگشت آنان مقارن با فتح خیبر بود. در این سفر، ابوموسی اشعری با تعدادی از افراد قوم خود نیز با جعفر همراه بودند [۱۰۰۴]؛ چنانکه ابوموسی میگوید: در یمن از هجرت پیامبر اکرم جبه مدینه اطلاع یافتیم بنابراین، با پنجاه و اندی نفر، که من کوچکترین آنها بودم، به راه افتادیم و سوار کشتی شدیم و به حبشه رسیدیم. در آنجا با جعفر آشنا شدیم و همانجا اقامت گزیدیم؛ سپس همه با هم نزد پیامبر اکرم جبرگشتیم و روز فتح خیبر به ایشان پیوستیم [۱۰۰۵].
جعغر و همراهان وی حدود ده سال واندی در حبشه ماندند. در این مدت، بخشهای زیادی از قرآن نازل گردید که آنها از آن اطلاعی نداشتند و مسلمانان، معرکههایی را پشت سرگذاشته بودند که آنها در آن شرکت نداشتند. بنابراین، برخی چنین گمان میکردند که مهاجران حبشه فاقد قدر و منزلتی هستند که دیگران از آن برخورداند [۱۰۰۶].
ابوموسی اشعری میگوید: برخی میگفتند: ما با هجرت از مکه به مدینه بر شما سبقت گرفتیم و برتری یافتیم. از آن جمله عمرسبود که به اسماء بنت عمیس که نزد حفصه نشسته بود، گفت: ما با هجرت بر شما سبقت گرفتیم و به پیامبر اکرم جنزدیکتر هستیم. او ناراحت شد و گفت: به خدا چنین نیست. شما در رکاب پیامبر اکرم جبودهاید. گرسنۀ شما را غذا و نادان شما را پند میداده است؛ در حالی که ما به خاطر خدا و پیامبرش در آن سرزمین دور دست و در رنج و سختی زندگانی خویش را سپری نمودهایم. به خدا من قبل از اینکه آبی بنوشم و یا غذایی بخورم، مسائلی را که تو بیان داشتی، بدون کم و زیاد، از پیامبر اکرم جخواهم پرسید. را در مورد آنچه تو گفتی بدون اینکه کم و زیاد بکنم میپرسم. آن گاه نزد پیامبر اکرم جرفت و گفت: عمرسچنین و چنان میگوید. پیامبر اکرم جفرمود: او از شما به من نزدیکتر نیست. آنها یک بار هجرت کردهاند در حالی که شما اهل کشتی دوبار هجرت نمودهاید [۱۰۰۷].
اسماء این افتخار را به تمامی مهاجران بازگو نمود [۱۰۰۸]. چنانکه میگوید: آنها یکی بعد از دیگری نزد من میآمدند و از این حدیث میپرسیدند و برای آنها در دنیا هیچ چیزی محبوبتر از آنچه پیامبر اکرم جدر مورد آنان گفته بود، وجود نداشت [۱۰۰۹].
پیامبر اکرم جنیز آنان را با موافقت مجاهدانی که در فتح خیبر شرکت داشتند، آنان را در غنایم بدست آمده از خیبر مشارکت داد [۱۰۱۰].
[۱۰۰۴] معین السیرة، ص ۳۵۳. [۱۰۰۵] بخاری، کتاب المغازی، باب غزوۀ خیبر، شماره ۴۲۳۰-۴۲۳۱. [۱۰۰۶] فقه السیرة، غزالی، ص ۳۵۰. [۱۰۰۷] کتاب المغازی، باب غزوۀ خیبر، شماره ۴۲۳۱. [۱۰۰۸] فقه السیرة، غضبان، ص ۵۳۵. [۱۰۰۹] صحیح مسلم، فضل الصحابه، شماره ۲۵۰۲-۲۵۰۳. [۱۰۱۰] الصراع مع الیهود، ابی فارس، ج ۳، ص ۹۶.
۱- غنایمی که از این غزوه عاید مسلمانان گردید، بیش از سایر غزوهها بود درمیان آنها زمینهای کشاورزی، نخلهای خرما، پارچه و مواد غذایی زیادی وجود داشت که میتوان مهمترین آنها را این گونه توضیح داد:
الف – مواد غذایی: مسلمانان از قلعههای خیبر، انواع مواد غذایی از قبیل روغن، عسل و غیره بدست آوردند که پیامبر اکرم جخوردن آنها را مباح دانست و از آنها خمس دریافت نکرد [۱۰۱۱].
ب - لباس: اثانیه منزل و گاو و گوسفند و شتر: یک پنجم این اموال را پیامبر اکرم جبه عنوان خمس برداشت و بقیه را درمیان مجاهدان تقسیم نمود.
ج - اسیران: در این جنگ زنان و کودکان زیادی به عنوان غنیمت به اسارت در آورده شد و درمیان جنگجویان تقسیم گردید.
د – زمینها و املاک و نخلستانهای خیبر نیز به دو قسمت تقسیم گردیدند. که یک بخش آن به پیامبر اکرم جو مجاهدان اختصاص یافت و قسمت دیگر آن به بیت المال اختصاص یافت تا در امور و مصارف اجتماعی هزینه شود [۱۰۱۲].
ه - درمیان اموال غنیمت، چند مصحف تورات نیز وجود داشت که به درخواست یهودیان به آنها برگردانیده شدند و مسلمانان مانند رومیها رفتار نکردند که هنگام فتح اورشلیم، کتابهای مقدس را زیر پاهای خود لگدکوب کردند یا مانند نصارا که دراندلس، تورات را به آتش کشیدند [۱۰۱۳]. زمینهای کشاورزی خیبر نیز براساس درخواست یهودیان، جهت آبیاری و کشاورزی به آنها سپرده شد و آنها در مقابل نصف محصول، خدمات کشاورزی را بر عهده گرفتند. پیامبر اکرم جآنها را مشروط بر این گذاشت که هر گاه صلاح دانست، آنها را از خیبر اخراج خواهد نمود. این شرط به خاطر آن بود تا آنها کاری نکنند که باعث ضرر مالی و یا جانی برای مسلمانان باشد، چنانکه وقتی در زمان خلیفه دوم، عمر بن خطاب، با عبدالله بن عمر کاری کردند که هر دو دستش از مچ در رفت و قبل از آن نیز در زمان پیامبر اکرم جعبدالله بن سهل را کشته بودند و برای عمر سخیانت آنها محرض گردید، دستور به اخراج آنان از خیبر داد [۱۰۱۴].
یهودیان، سعی داشتند تا جواهرات خود را از دید پیامبر اکرم جو یارانش پنهان نمایند؛ چنانکه مشکیزهای پر از جواهرات که متعلق به حی بن اخطب بود و خودش درمیان بنی قریظه کشته شده بود، ناپدید گشت. پیامبر اکرم جاز عموی حی در مورد آن پرسید. او گفت: در گیرودار جنگها هزینه شده است. پیامبر اکرم جاو را به دست زبیر بن عوام سپرد تا واقیعت را به وی بگوید. آن گاه عموی حی گفت: من حی را میدیدم که به این خرابه آمد وشد داشت. وقتی به آن خرابه رفتند و در آن جستجو نمودند، مشکیزۀ جواهرات را یافتند [۱۰۱۵].
پیامبر اکرم جبعد از اینکه زمینهای خیبر را به یهودیان واگذار نمود، عبدالله بن رواحه را هر سال میفرستاد تا براساس بر آورد کارشناسی، نصف محصول خیبر را جمعآوری نماید. یهودیان از سختگیری ابن رواحه به پیامبر اکرم شکایت بردند تا جایی که به او پیشنهاد رشوه دادند تا محصول را از آنچه هست، کمتر گذارش دهد. عبدالله بن رواحه خطاب به یهودیان گفت: ای دشمنان خدا! شما میخواهید به من رشوه بدهید؟ به خدا سوگند! من از طرف محبوبترین انسان روی زمین، نزد شما آمدهام و شما فرزندان میمون و خنزیر نزد من، مبغوضترین انسانهای روی زمین هستند، اما این محبت من با او و دشمنیام با شما باعث نمیشود که در مورد شما به عدالت رفتار نکنم. آنها گفتند: با همین چیز آسمانها و زمین ثابت و پا بر جا هستند [۱۰۱۶]. بدین صورت خیبر به مسلمانان تعلق گرفت و منبع مالی بسیار خوبی برای آنها شد؛ چنانکه عبدالله بن عمر سمیگوید: قبل از فتح خیبر هیچ گاه شکم سیر ندیدیم [۱۰۱۷]. بنابراین، مهاجران درختان خرمای انصار را پس دادند و وضعیت اقتصادی مسلمانان بهبود یافت [۱۰۱۸].
[۱۰۱۱] الصراع مع الیهود، ابی فارس، ج ۳، ص ۱۴۰. [۱۰۱۲] همان، ص ۱۴۱-۱۴۲. [۱۰۱۳] السیرة النبویة، ابی شهبه، ج ۲، ص ۴۱۹. [۱۰۱۴] تاملات فی سیرة الرسول، محمد سید وکیل، ص ۲۲۸-۲۲۹. [۱۰۱۵] تاریخ الاسلام، ذهبی، ص ۴۲۴. [۱۰۱۶] همان. [۱۰۱۷] بخاری، کتاب المغازی، غزوة خیبر، شماره ۴۲۴۳. [۱۰۱۸] معین السیرة، ص ۳۵۲.
بعد از فتح قلعه قموص، صفیه، دختر حی بن اخطب، به اسارت مسلمانان در آمد. پیامبر اکرم جاو را به یکی از یارانش، به نام دحیه کلبی داد. مردی از مسلمانان نزد پیامبر اکرم جآمد و گفت: ای پیامبر اکرم جصفیه دختر سردار طایفه برای کسی جز شما شایسته نیست. ایشان پیشنهاد او را پذیرفت و به دحیه کلبی گفت: از میان زنان اسیر شده، زنی دیگر بر گیر و صفیه را به من بازگردان. آن گاه پیامبر اکرم جاو را آزاد کرد و مهریۀ صفیه، همان آزادی او قرار گرفت [۱۰۱۹]. و بعد از اینکه دوران حیض او به اتمام رسید و مسلمانان گردید، با او ازدواج نمود [۱۰۲۰].
سپس وقتی آن حضرت جاز خیبر به قصد مدینه حرکت نمود، در شش مایلی خیبر قصد عروسی با صفیه را داشت، صفیه نپذیرفت، اما وقتی به منطقهای دورتر به نام صهباء رسیدند، امسلیم او را برای شب زفاف آماده کرد و پیامبر اکرم جسه روز در آنجا اردو زد و به یارانش ولیمه داد. و از صفیه پرسید که چرا قبل از آن حاضر نشد، عروسی کند؟ صفیه گفت: با یهودیان نزدیک بودیم بنابراین، برای شما احساس خطر نمودم. پیامبر اکرم جبا شنیدن این سخن صفیه خوشحال شد و به فراست وی پی برد [۱۰۲۱].
صفیه قبل از ازدواج با پیامبر اکرم جخوابی دیده بود؛ چنانکه بیهقی با سند صحیح از ابن عمرسنقل میکند که پیامبر اکرم جمتوجه کبودیای در زیر چشم صفیه شد. از او علت آن را جویا شد. صفیه گفت: چند روز قبل در حالی که سرم را در آغوش (شوهرم) فرزند حقیق گذاشته بودم، خواب رفتم. در خواب دیدم که قرص ماه در دامنم افتاد. وقتی خوابم را با شوهرم درمیان گذاشتم، سیلی محکمی به صورتم زد و گفت: آرزوی حاکم یثرب را داری [۱۰۲۲].
بدین صورت، خواب صفیه به حقیقت پیوست و خدا او را با ازدواج با پیامبر اکرم جگرامی داشت و از عذاب خود نجات داد و او را به امالمؤمنین ملقب ساخت و در بهشت نیز او را همنشین پیامبر اکرم جگرداند [۱۰۲۳]آن حضرت جنیز او را بسیار گرامی و دوست میداشت. وقتی میخواست سوار بر شتر بشود، در کنار آن مینشست و به صفیه میگفت پایت را بر زانوی من بگذار و سوار شو [۱۰۲۴].
بنابراین، صفیه میگوید: هیچ کس را سراغ ندارم که دارای اخلاق بهتری از پیامبر اکرم جباشد. او میگوید: وقتی از خیبر پشت سر ایشان بر مرکبش نشستم، شب هنگام بود و خوابم میبرد، ایشان با دستش سرم را میگرفت و میگفت: مواظب باش [۱۰۲۵].
همچنین صفیه روزی از عائشه و حفصه به پیامبر اکرم جشکایت برد. آنها گفته بودند: ما نزد پیامبر اکرم جاز صفیه گرامیتر هستیم؛ چرا که ما عموزادگان ایشان میباشیم. پیامبر اکرم جفرمود: چرا تو نگفتی که من دختر پیامبر خدا،هارون و برادرزادۀ موسی و همسر محمد جهستم [۱۰۲۶].
صفیه سخت تحت تاثیر اخلاق و محبت پیامبر اکرم جقرار گرفته بود و او را از پدر، برادر و خویشاوندان نزدیک خود بیشتر دوست میداشت؛ چنانکه در مریضی وفات پیامبر اکرم جو در حالی که همه ازواج آن حضرت پیرامون ایشان نشسته بودند، به پیامبر اکرم جگفت: ای پیامبر اکرم جبه خدا! من دوست داشتم به جای تو بیمار بودم. زنان پیامبر، با شنیدن سخن صفیه به یکدیگر نگریستند. آن حضرت فرمود: چرا به یکدیگر نگاه میکنید؟ به خدا! او راست میگوید [۱۰۲۷].
در شب زفاف پیامبر اکرم جبا صفیه، ابوایوب خالد بن زید انصاری خیمۀ پیامبر اکرم جرا زیر نظر داشت و تا صبح نگبهانی داد. صبح هنگام پیامبر اکرم جبا مشاهدۀ او فرمود: اینجا چه کار میکنی! ابوایوب گفت: ای پیامبر اکرم ج!من از این زن که پدر و برادر و خویشاوندانش به دستور شما کشته شدهاند، ترسیدم که مبادا به شما آسیبی برساند؛ زیرا او تازه مسلمان شده است [۱۰۲۸].
آن حضرت جاز این عمل ابوایوب بینهایت شادمان شد و در حق او چنین دعا کرد: بارالها! ابوایوب را در حفاظت خویش در آور؛ همانطور که او از من پاسداری نموده است [۱۰۲۹].
ازدواج پیامبر اکرم جبا صفیه، به خاطر مصلحتهای بزرگی بود که از جمله میتوان به کاهش دشمنی یهود با اسلام و جبران دردهایی که صفیه به خاطر از دست دادن افراد خانوادهاش متحمل آن شده بود، اشاره کرد و یقیناً کسی دیگر جز پیامبر اکرم جنمیتوانست آن طور که شایسته است با این بانوی بزرگ زندگی و شرافت و منزلت خانوادگی او را رعایت نماید.
امالمؤمنین، صفیه، زنی عاقل، بردبار و راستگو بود. میگویند: کنیزی نزد عمر بن خطاب سرفت و گفت: صفیه روز شنبه را گرامی میدارد و با یهودیان رابطه برقرار میکند. عمر سکسی را نزد صفیه فرستاد و از او در این مورد سوال کرد. صفیه گفت: از روزی که خدا، جمعه را به من داده است، شنبه را گرامی نداشتهام. و اما درمیان یهودیان، خویشاوندان من وجود دارند که با آنان، صله رحم مینمایم، عمر سسخن صفیه را پذیرفت. صفیه به کنیز خود گفت: چه چیزی تو را واداشت که شکایت مرا نزد عمر سببری؟ کنیز گفت: شیطان مرا به این امر وادار کرد. صفیه گفت: برو تو آزادی.
صفیه لدر رمضان سال پنجاه ه و در زمان معاویه چشم از جهان فرو بست. رحمت خدا بر او باد [۱۰۳۰].
[۱۰۱۹] السیرة النبویة، ابی شبهه، ج ۲، ص ۳۸۳. [۱۰۲۰] الصراع مع الیهود، ج ۳، ص ۱۰۱. [۱۰۲۱] السیرة النبویة، ابی شبهه، ج ۲، ص ۳۸۴. [۱۰۲۲] السنن الکبری، ج ۹، ص ۱۳۸ به نقل از الصراع مع الیهود، ج ۳، ص ۱۰۳. [۱۰۲۳] الصراع مع الیهود، ج ۳، ص ۱۲۲. [۱۰۲۴] السیرة النبویة، ابی شبهه ج ۲، ص ۳۸۴. [۱۰۲۵] السیرة الحلبیه، ج ۳، ص ۴۵. [۱۰۲۶] شرح المواهب اللدنیة، ج ۲، ص ۲۳۳. [۱۰۲۷] همان. [۱۰۲۸] زاد المعاد، ج ۳، ص ۳۲۸. [۱۰۲۹] السیرة النبویة، ابی شهبه، ج ۲، ص ۳۸۵. [۱۰۳۰] همان.
ابوهریره میگوید: بعد از فتح خیبر، یهودیان به پیامبر اکرم ج، گوشت زهر آلود گوسفندی هدیه دادند. آن حضرت جآنها را فراخواند و در جمع آنان گفت: من از شما سؤالی دارم، آیا پاسخ مرا میدهید؟ گفتند: بلی، ای ابا القاسم! پیامبر اکرم جفرمود: شما فرزندان چه کسی هستید؟ گفتند: ما فرزندان فلانی هستیم. پیامبر اکرم جفرمود: دروغ گفتید، پدر شما فلانی است. گفتند: راست گفتی.
سپس فرمود: اگر از شما سؤالی بکنم، به من صادقانه پاسخ خواهید داد؟ گفتند: بلی؛ چرا که اگر دروغ بگوییم، مانند سوال اول ما به آن پی خواهی برد.
پیامبر اکرم جفرمود: اهل دوزخ چه کسانی هستند؟ گفتند: ما زمان اندکی در آن میمانیم؛ سپس شما جایگزین ما خواهید شد.
پیامبر اکرم جفرمود: در آن بمانید، چرا که به خدا ما هرگز جایگزین شما نخواهیم شد.
آنگاه پیامبر اکرم فرمود: اکنون سؤال دیگری از شما دارم، آیا صادقانه پاسخ خواهید داد؟ گفتند: بلی.
آن حضرت جفرمود: آیا شما گوشت این گوسفند را زهر آلود ساختهاید؟.
گفتند: بلی.
پیامبر اکرم جفرمود: چرا چنین کردید؟.
گفتند: با خود گفتیم اگر از جانب خداوند به پیامبری مبعوث شده باشی؛ پس آن به تو ضرری نمیرساند و اگر یک دروغگو هستی، پس از شر تو خلاص میشویم [۱۰۳۱].
مولف کتاب بلوغ الامانی میگوید: این گوسفند از طرف زنی به نام زینب بنت حارث همسر سلام بن مشکم هدیه شده بود. او از کسی پرسید که پیامبر اکرم جکدام قسمت گوسفند را بهتر میپسندد و بعد از اینکه دانست که آن حضرت، شانه گوسفند را بهتر میپسندد، همان قسمت را بیشتر زهرآلود کرد. پیامبر اکرم جنیز همان قسمت گوشت کباب شده را برداشت و در دهان گذاشت، اما فرو نبرد؛ پس آن را از دهان بیرون انداخت، اما یکی از یارانش به نام بشر بن براء که با ایشان هم خوراک بود، از آن لقمهای فرو برد و بر اثر آن از دنیا رفت [۱۰۳۲].
در روایت دیگری آمده است که پیامبر اکرم جدر حالی که یارانش آماده خوردن گوشت کباب شده بودند، بعد از اینکه لقمهای برداشته و در دهان گذاشته بود، فرمود: دست نگه دارید. شانۀ گوسفند میگوید: زهر آلود است. آنگاه همه دست نگه داشتند، به جز بشر که لقمهای را فرو برده بود [۱۰۳۳].
ابن قیم میگوید: آن زن یهودی را نزد پیامبر اکرم جآوردند. او گفت میخواستم تو را به قتل برسانم. ایشان فرمود: خدا تو را بر من چیزه نمیسازد. سپس پیامبر اکرم جحجامت نمود و به همه کسانی که از آن گوشت خورده بودند، نیز دستور داد تا حجامت کنند و تعدادی از آنان وفات نمودند [۱۰۳۴].
در مورد اینکه آن زن کشته شد یا خیر، اختلاف نظر وجود دارد، اما صحیح آن است که آن حضرت جبعد از مرگ بشر، دستور داد تا وی را به قتل برسانند [۱۰۳۵].
زهری که در گوشت گوسفند جاسازی شده بود، بسیار قوی بود. بنابراین، بلافاصله بشر بن براء را از پای در آورد و پیامبر اکرم جتا آخر عمر همچنان از آن رنج میبرد. چنانکه از عایشه روایت است که پیامبر اکرم جدر مریضی وفات خود فرمود: ای عایشه! من هنوز هم آثار آن سم را احساس میکنم و فکر میکنم اثر نهایی خود را اکنون برجای گذاشت [۱۰۳۶].
[۱۰۳۱] البخاری، کتاب الجهاد و السیر، ج ۴، ص ۷۹، شماره ۳۱۶۹. [۱۰۳۲] بلوغ الامانی به حاشیه فتح الربانی، ج ۲۱، ص ۱۲۳. [۱۰۳۳] مغازی رسول الله، عروة بن زبیر، ص ۱۹۸. [۱۰۳۴] زادالمعاد، ج ۳، ص ۳۳۶. [۱۰۳۵] همان. [۱۰۳۶] صحیح البخاری شرح فتح الباری، ج ۹، ص ۱۵۹-۱۹۶.
انس ابن مالک میگوید: بعد از فتح خیبر، حجاج (که از مهاجران مکه بود) به پیامبر اکرم جگفت: من در مکه خانواده و اموالی دارم، میخواهم آنها را به طریقی برگردانم، آیا اجازه میدهی در مورد تو نزد مشرکان سخنانی بگویم؟ پیامبر اکرم جبه او اجازه داد. حجاج به خانهاش برگشت و به همسرش گفت: دارایی و ثروت خود را جمع کن و به من بده که میخواهم از اموال محمد و یارانش که تاراج شده است، خریداری بکنم.
این سخن در مکه شایع شد و مسلمانان مکه نگران شدند و مشرکان خوشحال و شادمان گشته بودند. چون این خبر به عباس رسید، ناراحت گردید و خانهنشین شد و غلام خود را نزد حجاج فرستاد و گفت: تو را چه شده است! و این چه سخنانی است که از تو به من میرسد. به خدا آنچه خدا تو را بدان وعده داده است، بهتر از چیزی است که تو به خاطر آن اینجا آمدهای.
حجاج به غلام عباس گفت: به ابوالفضل سلام مرا برسان و بگو در یکی از خانههایش ترتیبی بدهد تا من با او خلوت گزینم و به او خبری برسانم که خوشحال کننده است. وقتی غلام، نزد عباس برگشت، گفت: مژدهات باد عباس! عباس از جای خود پرید و پیشانی او را بوسه زد. غلام آنچه را حجاج به او گفته بود، بازگو کرد. عباس از خوشحالی، غلام را آزاد کرد؛ سپس حجاج آمد و به عباس خبر داد که خیبر فتح شده و پیامبر اکرم جبا صفیه؛ ازدواج نموده است [۱۰۳۷]. و من به خاطر اموال خود و با اجازه پیامبر اکرم جآمدهام. آن گاه به عباس گفت: از راز آمدن من تا سه روز به کسی چیزی مگو، بعد از آن اگر خواستی بگو [۱۰۳۸].
همسر حجاج، جواهرات و دارائیهای او را جمع کرد و به او داد حجاج آنها را برداشت و به مدینه برگشت.
عباس بعد از سه روز نزد همسر حجاج آمد و گفت: شوهرت کجا است؟ او گفت شوهرم چند روزی است که به مدینه رفته است. سپس به عباس گفت: ابوالفضل! خدا خوارت نکند. ما نیز از آنکه شما نگران شدهاید، ناراحت شدیم. عباس گفت: بلی، خدا مرا خوار نمیگرداند و خدا را شکر که جز آنچه من دوست داشتم، اتفاق نیفتاده است. خیبر فتح گردیده و پیامبر اکرم جبا صفیه ازدواج نموده است و من صلاح تو را در این میبینم که به شوهرت بپیوندی. همسر حجاج گفت: به خدا راست میگویی؛ سپس عباس به مجالس قریش آمد، از کنار هر مجلس که میگذشت آنها میگفتند: ای عباس! بدنبینی. عباس در جواب آنها میگفت: خدا را شکر بد ندیدهام. حجاج به من خبر داد که خیبر فتح گردیده و پیامبر اکرم جبا صفیه، دختر حی، ازدواج نموده است و او به اینجا آمده بود تا اموال خود را به مدینه ببرد و به من گفته است که تا سه روز، این خبر را به کسی نگویم. بدین صورت نگرانی و پریشانی مسلمانان به مشرکان منتقل شد و مسلمانان خوشحال و شادمان گردیدند [۱۰۳۹].
این داستان در بر گیرندۀ مطالب گوناگونی است: از جمله این که جایز است انسان هنگام ضرورت به خاطر احقاق حق خود، البته به شرطی که به کسی دیگر ضرری نرساند دروغ بگوید.
[۱۰۳۷] صحیح السیرة النبویة، ص ۴۵۹. [۱۰۳۸] تاریخ الذهبی، مغازی، ص ۴۳۹. [۱۰۳۹] المسند، امام احمد، ج ۳، ص ۱۳۸-۱۳۹ المصنف عبدالرزاق، شماره ۹۷۷۱ – السنن، بیهقی، ج ۹، ص ۱۵۱. الدلائل، ج ۴، ص ۲۶۶-۲۶۷ المجمع، هیثمی، ج ۶، ص ۱۵۴-۱۵۵ البدایة، ابن کثیر، ج ۴، ص ۲۳.
از ابن عمرسروایت است که روز خیبر پیامبر اکرم جاز خوردن گوشت الاغ اهلی منع فرمودند [۱۰۴۰].
[۱۰۴۰] زاد المعاد، ج ۴، ص ۱۲۲-۱۲۳ بخاری، کتاب المغازی، شماره ۴۲۱۵.
پیامبر اکرم جفرمود: هر کسی که به خدا و روز واپسین ایمان دارد، زراعت دیگران را آبیاری نکند [۱۰۴۱].
[۱۰۴۱] الطبقات، ج ۲، ص ۱۱۳.
پیامبر اکرم جدر این باره فرمود: «هر کسی که به خدا و روز واپسین ایمان دارد، بازنی که اسیر شده است، نزدیکی نکند تا از حامله نبودن وی مطمئن گردد» [۱۰۴۲].
و استبراء با گذراندن یک نوبت قاعدگی به اثبات میرسد و نیازی به گذراندن مدت کامل نیست.
[۱۰۴۲] الروض الانف، ج ۴، ص ۴۱.
از ابوسعید خدری و ابوهریره سروایت است که پیامبر اکرم جمردی را جهت جمعآوری محصولات خیبر، انتخاب کرد بود. آن مرد نزد پیامبر اکرم جخرمای ممتازی تقدیم کرد. آن حضرت جفرمود: آیا همه خرماهای خیبر؛ از همین نوع هستند؟ گفت: خیر. بلکه ما یک صاع این نوع خرما را در مقابل دو الی سه صاع از خرمای نوع دیگر میخریم. پیامبر اکرم جفرمود: چنین مکن؛ بلکه انواع دیگر خرما را بفروش. سپس با پول آنها این نوع خرما را خریداری کن [۱۰۴۳].
پس اتحاد در جنس و اختلاف در کیفیت، ربا محسوب میگردد و حرام است. بنابراین، پیامبر اکرم جراه حل مناسبی پیشنهاد نمود و فرمود: آنها را بفروشد؛ سپس با پول خود آنچه را که دوست دارد و میپسندد، خریداری نماید [۱۰۴۴].
[۱۰۴۳] البخاری، کتاب المغازی، شماره ۴۲۴۴. [۱۰۴۴] الصراع مع الیهود، ج ۳، ص ۱۳۴.
عباده ابن صامت میگوید: روز خیبر پیامبر اکرم جما را از فروختن طلای ناخالص در مقابل سکۀ طلا و از فروختن نقرۀ ناخالص در مقابل سکۀ نقره منع کرد و فرمود: طلای ناخالص را در مقابل سکۀ نقره و نقرۀ ناخالص را در مقابل سکۀ طلا بفروشید [۱۰۴۵].
مراد پیامبر اکرم جاز این حدیث این است که اگر قصد داشتید که طلای ناخالص و سکه نزده را با سکۀ طلای معامله کنید، باید مساوات را رعایت نمایید و هیچ کدام از این دو طرف معامله نباید کم و یا اضافه باشد.
اما در در معاملهای که دو طرف معامله شبیه به هم نیستند؛ یعنی در معاملۀ طلا با نقره، مساوات هم شرط نیست و هر طور که میخواهید معامله کنید [۱۰۴۶].
[۱۰۴۵] السیرة النبویة، ابن هشام، الروض الانف، ج ۴، ص ۴۱. [۱۰۴۶] السیرة النبویة، ابن هشام، الروض الانف، ج ۴، ص ۴۱.
عبدالله بن عمرسمیگوید: پیامبر اکرم جزمینهای خیبر را به یهودیان سپرد تا در مقابل نصف محصول، به کشاورزی بپردازند [۱۰۴۷].
در پاسخ به این سوال که بعضی بر این عقیدهاند که حکمت نازل گردیدن احکام مربوط به معاملات در خیبر چیست؟ شیخ ابوزهره میگوید: با فتح خیبر در مدینه معاملات مالی جدیدی رونق گرفتند که تا قبل از آن سابقه نداشت از جمله مسئلۀ آبیاری و مشارکت در امر کشاورزی [۱۰۴۸]. بنابراین احکام متعلق به این معاملات نازل گردید [۱۰۴۹].
[۱۰۴۷] صورو عبر من الجهاد النبوی فی المدینة، ص ۳۲۱. [۱۰۴۸] بخاری، کتاب المغازی، شماره ۴۲۴۸. [۱۰۴۹] خاتم النبیین، ج ۲، ص ۱۱۰۴ – الصراع مع الیهود، ج ۳، ص ۱۳۶.
از جابر بن عبدالله سروایت است که پیامبر اکرم جروز خیبر از خوردن گوشت الاغ منع کرد و خوردن گوشت اسب را جایز قرار داد [۱۰۵۰].
[۱۰۵۰] بخاری، کتاب المغازی، شماره ۴۲۱۹.
امیه بنت ابی صلت از زنی غفاری روایت میکند که گفت: من و تعدادی دیگر از زنان طایفۀ غفار نزد پیامبر اکرم جآمدیم و گفتیم: ای پیامبر اکرم! ما میخواهیم در این غزوه (خیبر) برای مداوای زخمیان و کمک به مسلمانان همراه شما بیائیم؟ پیامبر اکرم جفرمود: به امید خدا (حرکت کنید) و با فتح خیبر پیامبر اکرم جبه ما نیز از مال غنیمت چیزهایی بخشید و اشاره به گردنبند خود کرد و گفت: این را پیامبر اکرم جبا دستان خود به گردنم انداخت و من آن را تا زندهام از گردنم بیرون نخواهم آورد [۱۰۵۱]. میگویند: آن گردنبند تا هنگام مرگ بر گردن او بود و وصیت نمود که آن را با او دفن نمایند [۱۰۵۲].
این امر نمونهای است برای زنان مسلمانی که در صددند تا از پاداش مجاهدان راه خدا بر خوردار شوند [۱۰۵۳].
بر این اساس زندگی پیامبر اکرم جچه در حالت صلح و چه در حالت جنگ در تعلیم و تربیت امت براساس مبانی عقیدتی و عبادی سپری میشد.
لازم به ذکر است که فتح خیبر، فدک، وادی القری و تیماء عامل پیامدهای بسیار مفیدی بود و تاثیری هم در قبایل مختلف به جای گذاشت. به ویژه قریش شدیداً نگران و آشفته خاطر شدند؛ زیرا آنها انتظار چنین شکستی را برای یهودیان خیبر با وجود اینکه آنان از ساز و برگ نظامی و دژهای تسخیر ناپذیر برخوردار بودند، نداشتند؛ همچنین دیگر قبایل عربی سخت مرعوب گشته و دست صلح و دوستی به سوی مسلمانان دراز کردند. و این امر باعث گسترش اسلام در شبه جزیره عربستان گردید و همچنین سبب بهبود اوضاع اقتصادی مسلمانان گردید [۱۰۵۴].
بعد از فتح خیبر، دستههای نظامی پیامبر اکرم جیکی بعد از دیگری به سر کردگی اصحاب بزرگ، به مناطق مختلف اعزام شدند که برخی توأم با جنگ و خونریزی و برخی مسالمتآمیز بودند [۱۰۵۵].
[۱۰۵۱] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۲۰۵. [۱۰۵۲] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۳، ص ۳۷۲-۳۷۳. [۱۰۵۳] فقه السیرة، غضبان، ص ۵۳۴. [۱۰۵۴] نظرة النعیم، ج ۱، ص ۳۵۳. [۱۰۵۵] السیرة النبویة، ندوی، ص ۲۲۱.
صلح حدیبیه، زمینۀ گسترش سلام را فراهم ساخت بهگونهای که علاوه بر شبهجزیره عربستان، سرزمینهای منتهی به آن را نیز در برگرفت و پیامبر اکرم جپس از صلح با قریش و تسلیم ساختن یهودیان شمال حجاز در خیبر، وادی قری، تیما و فدک از هیچ کوششی برای صدور اسلام به آن سوی مرزهای حجاز دریغ نورزید که میتوان روابط دیپلماسی و ارسال پیام، به پادشاهان و امرای مناطق دیگر را دلیل این امر دانست و این تحول، نقطۀ عطفی در تاریخ عرب و اسلام محسوب میگردید؛ زیرا پیامبر اکرم جنمیخواست فقط عربها را زیر پرچم اسلام گرد بیاورد؛ بلکه میخواست آنان را بعد از اینکه به دین الهی گرویدند و صاحب رسالت آسمانی شدند، به عنوان پرچمداران دعوت اسلامی به سوی تمامی جهانیان بفرستد [۱۰۵۶].
از شیوۀ عمل پیامبر اکرم جدر دعوت سران و پادشاهان به اسلوب و وسایل دعوت این قشر، پی میبریم؛ چنانکه آن حضرت با نامهنگاری آنان را به سوی اسلام فراخواند و این شیوه پیامدهای مطلوب و مؤثری داشت؛ چراکه برخی از سران دولتها و پادشاهان، اسلام را میپذیرفتند و مسلمان میشدند و عدهای اظهار علاقه و دوستی مینمودند و موضعگیری برخی دیگر نیز در قبال اسلام و دولت اسلامی مدینه، مشخص میشد و دولت اسلامی از خلال عکسالعملهای مختلف سران پادشاهان در مقابل نامهها، توانست عملکرد سیاسی و نظامی خود را به صورت شفاف و ممتازی اتخاذ نماید [۱۰۵۷].
[۱۰۵۶] السفارات النبویة، د. محمد عقیلی، ص ۱۵. [۱۰۵۷] الحلاقات الخارجیة الدولة الاسلامیة، د. سعید الهجر، ص ۱۱۲.
۱- در صحیح مسلم [۱۰۵۸]نصنامۀ رسول خدا که پس از صلح حدیبیه توسط دحیه کلبی به هرقل، امپراطور روم، فرستاد [۱۰۵۹]، چنین آمده است:
«بسم الله الرحمن الرحیم. از محمد بن عبدالله و رسول خدا به هرقل، بزرگ روم. سلام بر کسی که دنبال هدایت است، اما بعد. من تو را به اسلام فرا میخوانم. مسلمان شو تا سالم بمانی تا خداوند، دو اجر نصیب تو بگرداند و اگر رویگردان شوی؛ پس گناه پیروان تو نیز بر گردن تو میباشد؛ سپس این آیه را نوشت:
﴿قُلۡ يَٰٓأَهۡلَ ٱلۡكِتَٰبِ تَعَالَوۡاْ إِلَىٰ كَلِمَةٖ سَوَآءِۢ بَيۡنَنَا وَبَيۡنَكُمۡ أَلَّا نَعۡبُدَ إِلَّا ٱللَّهَ وَلَا نُشۡرِكَ بِهِۦ شَيۡٔٗا وَلَا يَتَّخِذَ بَعۡضُنَا بَعۡضًا أَرۡبَابٗا مِّن دُونِ ٱللَّهِۚ فَإِن تَوَلَّوۡاْ فَقُولُواْ ٱشۡهَدُواْ بِأَنَّا مُسۡلِمُونَ٦٤﴾ [آل عمران: ۶۴] [۱۰۶۰].
«بگو : ای اهل کتاب! بیائید بهسوی سخن دادگرانهای که میان ما و شما مشترک است که جز خدای یگانه را نپرستیم و چیزی را شریک او قرار ندهیم و برخی از ما برخی دیگر را به جای خدای یگانه به خدایی نپذیرد؛ پس هر گاه سر بر تابند، بگویید: گواه باشید که ما منقاد(اوامر ونواهی خدا) هستیم».
هرقل نامهی پیامبر را با دقت خواند و بررسی کرد و آن طور که در صحیحین آمده است از ابوسفیان که در آنجا حضور داشت، احوال پیامبر اکرم جرا جویا شد و بعد از اینکه ابوسفیان به او پاسخ داد، گفت: «اگر واقعاً آن طور است که تو میگویی، به زودی این سرزمین را نیز به تصرف خود درخواهد آورد. من میدانستم که او ظهور خواهد کرد، امّا نمیدانستم که از میان شما ظهور میکند. اگر میدانستم که سالم نزد او میرسم، حتماً خود را به او میرساندم و پاهایش را میشستم» [۱۰۶۱].
۲- همچنین پیامبر اکرم جنامۀ کسرا، امپراطور فارس، را توسط عبدالله بن حذافه سهمی فرستاد تا حاکم بحرین آن را به کسرا بدهد [۱۰۶۲]. وقتی کسرا نامه را خواند آن را پاره کرد. پیامبر اکرم جبا اطلاع از این جریان، علیه او دعا کرد تا خداوند کشور اورا پارهپاره کند [۱۰۶۳].
متن این نامه براساس روایت طبری چنین آمده است: «بسم الله الرحمن الرحیم. از محمد رسول خدا جبه کسرا، بزرگ فارس. سلام بر کسی که پیروهدایت بوده به خدا و پیامبرش ایمان بیاورد و گواهی دهد به اینکه هیچ معبودی جز الله وجود ندارد و من پیامبر خدا به سوی تمامی انسانها میباشم تا کسانی را که زنده هستند، بیم دهم. مسلمان شو تا سالم بمانی واگرنه گناه مجوسیان به گردن تو میباشد» [۱۰۶۴].
۳- نامهای توسط عمرو بن امیه ضمری به نجاشی، پادشاه حبشه، فرستاد و در آن نوشت: «بسم الله الرحمن الرحیم. از رسول خدا، محمد، به پادشاه حبشه، نجاشی. مسلمان شو. من نزد تو، خدا را ستایش میکنم. خدایی را که معبودی به حقی جز او وجود ندارد و او پادشاه بسیار مقدس و پاکیزه و مؤمن و نگهبان است و گواهی میدهم که عیسی، فرزند مریم، روح خدا و سخن او است که آن را به مریم نیککردار و پاکدامن، القا فرمود و او بدان حامله گردید؛ پس او را از روح خود و به وسیله دمیدن آفرید. همان طور که آدم را خلق کرد و من تو را به سوی خدا یگانه که شریکی ندارد، فرامیخوانم تا به آنچه به من نازل شده است، ایمان بیاوری و از من اطاعت نمایی؛ چون من رسول خدا هستم. من باز هم تو را و سربازانت را به سوی الله فرا میخوانم و بدین صورت، پیام خدا را رساندم و نصیحت کردم؛ پس نصیحت مرا بپذیرید و سلام خدا بر کسی که از هدایت پیروی نماید» [۱۰۶۵].
۴- همچنین پیامبر اکرم جنامهای به مقوقس، حاکم مصر، نوشت که او نیز جواب آن را فرستاد [۱۰۶۶]، اما براساس روایت صحیح هیچ کدام از این نامهها موجود نیست؛ البته این به معنی رد کردن نصوص تاریخی در این زمینه نیست؛ بلکه هدف این است که به قدری مستند نیستند که بتوان براساس آنها سیاستی شرعی اتخاذ و پایهریزی نمود [۱۰۶۷].
محمد بن سعد در طبقات میگوید: پیامبر اکرم جنامهای به مقوقس، بزرگ قبطیها، جریح بن مینا فرزند پادشاه اسکندریه، توسط حاطب بن ابی بلتعه فرستاد. او برخورد مؤدبانهای کرد و نزدیک بود که مسلمان شود، امّا این کار را نکرد و هدایایی نزد پیامبر اکرم جفرستاد که درمیان آنها کنیزی به نام ماریه قبطیه بود. وقتی جواب او به پیامبر رسید، فرمود: به خاطر حکومتش از مسلمان شدن خودداری نموده است، امّا حکومتش دوام نخواهد یافت» [۱۰۶۸].
۵- همچنین در مسیر بازگشت از حدیبیه، نامهای را توسط شجاع بن وهب به منذر بن حارث، حاکم دمشق، فرستاد که محتوای نامه از این قرار بود: سلام بر کسی که از هدایت پیروی نماید و ایمان بیاورد. من تو را به ایمان به خدای یگانه که شریکی ندارد، فرا میخوانم تا حکومت تو برایت مستدام بماند [۱۰۶۹].
۶- همچنین آن حضرت پس از بازگشت از حدیبیه، نامهای توسط هوذه بن علی حنفی، حاکم یمامه، فرستاد. هوذه به این شرط که پیامبر اکرم جاو را در حکومت شریک گرداند وحق امر و نهی داشته باشد، اظهار تمایل به اسلام نمود، امّا رسول خدا شرط او را نپذیرفت [۱۰۷۰].
۷- پیامبر اکرم جنامهای نیز توسط ابوعلاء حضرمی به منذر بن ساوی عبدی، امیر بحرین، فرستاد. و براساس آنچه منابع تاریخی ذکر کردهاند، منذر مسلمان شد و تمامی عربهای بحرین نیز مسلمان گردیدند، اما یهود و مجوس آن دیار با ابوعلاء و منذر براساس پرداخت جزیه صلح نمودند [۱۰۷۱].
ابوعبید قاسم بن سلام، متن نامۀ پیامبر اکرم جرا به منذر بن ساوی از روایت عروه بن زبیر این گونه نقل نموده است: «سپاس خدایی را که معبود به حقی جز او نیست. همانا هر کس چون ما نماز بخواند و به سوی قبلۀ ما رو کند و ذبیحۀ ما را بخورد، مسلمان و در ذمۀ خدا و پیامبرش میباشد. اگر مجوسیان، مسلمان گردند، طبق مسلمانان با آنان رفتار خواهد شد و در غیر این صورت، باید جزیه پرداخت کنند» [۱۰۷۲].
در سال هشتم هجری نیز عمرو بن عاص را به عمان نزد جیفر و عبد، پسران جلندی ازدی فرستاد [۱۰۷۳].
محتوای نامه چنین بود: «از طرف پیامبر خدا، محمد، به بندگان خدا؛ پادشاهان عمان و کسانی که از مردم بحرین با آنها هستند. اگر نماز را اقامه کردند و زکات دادند و خدا و پیامبرش را اطاعت نمودند و حق پیامبر را رعایت کردند و راه مؤمنان را در پیش گرفتند، پس آنان درامان خواهند بود و از حقوق اسلام بهرهمند خواهند گردید. البته اموال بیتالمال آنان به خدا و پیامبرش تعلق میگیرد و یک دهم خرماهایشان و نصف یک دهم حبوباتشان صدقه است و باید مسلمانان را یاری دهند و خیرخواهشان باشند و مسلمانان نیز متقابلاً چنین بکنند. سنگهای آسیاب آنها متعلق به خودشان میباشد، هرطور میخواهند، در آن تصرف نمایند» [۱۰۷۴].
[۱۰۵۸] صحیح مسلم، ج ۳، ص ۱۳۹۳-۱۳۹۷، شماره ۱۷۷۳. [۱۰۵۹] نظرة النعیم، ج ۱، ص ۳۴۴. [۱۰۶۰] مسلم شرح النووی، کتاب الجهاد، کتب النبی، ج ۱۲، ص ۱۰۷. [۱۰۶۱] مسلم، ج ۳، ص ۱۳۹۳، شماره ۱۷۷۳. [۱۰۶۲] شرح المواهب اللدنیة، ج ۳، ص ۳۴۱. [۱۰۶۳] البخاری مع فتح الباری، ج ۸، ص ۲۶، شماره ۴۴۲۴. [۱۰۶۴] تاریخ طبری، ج ۲، ص ۶۵۴-۶۵۵. [۱۰۶۵] نصب الرایه، زیلعی حنفی، ج ۴، ص ۴۲۱ – به نقل از نظرة النعیم، ج ۱، ص ۳۴۶. [۱۰۶۶] نظرة النعیم، ج ۱، ص ۳۴۶. [۱۰۶۷] السیرة النبویة الصحیحة، ج ۲، ص ۴۵۹. [۱۰۶۸] البدایة والنهایة، ج ۵، ص ۳۴۰. [۱۰۶۹] تاریخ الطبری، ج ۲، ص ۶۵۲. [۱۰۷۰] نصب الرایة، ج ۴ف ص ۴۲۵ – اعلام السائلین، ابن طولون، ص ۱۰۵ – ۱۰۷. [۱۰۷۱] نصب الرایة، ج ۴، ص ۴۱۹ – ۴۲۰. [۱۰۷۲] الاموال، ابیعبید، ص ۲۸. [۱۰۷۳] صبح الاعشی، ج ۶، ص ۳۷۶. [۱۰۷۴] الاموال، ابیعبیده، ص ۲۸ – ۲۹.
محمد شیت خطاب در کتاب سفراء النبی نامههای پیامبر اکرم جرا گردآوری نموده است و دربارۀ ویژگیهای سفیران آن حضرت سخن به میان آورده و از خلال این بحث، شرایط و ویژگیهای یک دیپلمات مسلمان را استنباط نموده است که مهمترین آنها عبارتاند از:
خداوند میفرماید:
﴿قُلۡ هَٰذِهِۦ سَبِيلِيٓ أَدۡعُوٓاْ إِلَى ٱللَّهِۚ عَلَىٰ بَصِيرَةٍ أَنَا۠ وَمَنِ ٱتَّبَعَنِيۖ وَسُبۡحَٰنَ ٱللَّهِ وَمَآ أَنَا۠ مِنَ ٱلۡمُشۡرِكِينَ١٠٨﴾[یوسف: ۱۰۸].
«بگو این است راه من. بهسوی خدا با بینش فرا میخوانم، (راه) من و کسی که از من پیروی میکند و خداوندپاک ومنزه و من از مشرکان نیستم».
فصاحت گفتار و دقت در رسانیدن مطلب به مخاطبان یکی از شرایط اساسی برای یک دیپلمات و سفیر است. بنابراین، موسی÷از خداوند خواست که برادرشهارون را به خاطر فصاحتی که داشت در رسالتش شریک بگرداند:
﴿وَٱجۡعَل لِّي وَزِيرٗا مِّنۡ أَهۡلِي٢٩ هَٰرُونَ أَخِي٣٠ ٱشۡدُدۡ بِهِۦٓ أَزۡرِي٣١﴾[طه: ۲۹-۳۱].
بر این اساس، پیامبر اکرم ج، سفیران و قاصدان خود را از میان اعراب اصیلی که در شبهجزیره عربستان و بادیهها بزرگ شده بودند و از فصاحت گفتار برخوردار بودند، انتخاب مینمود.
سفیران پیامبر، از اخلاق والا و نیکی برخوردار بودند. همان اخلاقی که در قرآن کریم و در سنت پیامبر اکرم جبیان گردیده است و مهمترین بخش آن در یک دیپلمات و سفیر مسلمان، صداقت و تواضع میباشد [۱۰۷۵].
[۱۰۷۵] سفراء الرسول، ج ۲، ص ۲۷۸.
علم و آگاهی تنها وسیلۀ انتقال یک تفکر و ایدئولوژی است. بنابراین، با بررسی برخورد جعفر بن ابیطالب با نجاشی که پس از گفتگو با او، سورۀ کهیعص را برای او تلاوت مینماید و با زبانی فصیح، عقیده و آئین خود را شرح میدهد، به انتخاب شایسته و دقت پیامبر اکرم جبیشتر پی میبریم [۱۰۷۶].
[۱۰۷۶] الفقه السیاسی للوثائق النبویه، خالد هفداوی، ص ۱۱۴.
خداوند میفرماید:
﴿فَٱصۡبِرۡ كَمَا صَبَرَ أُوْلُواْ ٱلۡعَزۡمِ مِنَ ٱلرُّسُلِ وَلَا تَسۡتَعۡجِل لَّهُمۡۚ كَأَنَّهُمۡ يَوۡمَ يَرَوۡنَ مَا يُوعَدُونَ لَمۡ يَلۡبَثُوٓاْ إِلَّا سَاعَةٗ مِّن نَّهَارِۢۚ بَلَٰغٞۚ فَهَلۡ يُهۡلَكُ إِلَّا ٱلۡقَوۡمُ ٱلۡفَٰسِقُونَ٣٥﴾[الأحقاف: ۳۵].
«پس شکیبائی کن آن گونه که پیغمبران اولوالعزم شکیبایی کردهاند و برای (عذاب) آنان شتاب مکن. روزی که ایشان چیزی را مشاهده میکنند که به آنها وعده داده میشد، انگار که آنان جز ساعتی از روز در دنیا نماندهاند. (این قرآن) ابلاغ و بسنده است. مگر جز انسانهای گمراه و فاسق کسی دیگر هلاک میشود»؟.
در حقیقت صبر، سلاح و توشۀ همیشگی یک داعی است. با بررسی سیرۀ پیامبر اکرم جو اصحاب بزرگش به این نتیجه خواهیم رسید که سیرۀ آنان مملو از صبر درراه دعوت میباشد که میتوان به سفر طائف اشاره نمود.
تاریخ اسلام از شجاعت سفیران پیامبر اکرم جو از اینکه آنها از سرزنش هیچ سرزنشکنندهای واهمه نداشتند، سخن به میان آورده است.
سفیرانی که پیامبر اکرم جانتخاب مینمود، از حکمت و بصیرت والایی برخودار بودند؛ چنانکه عمرو بن عاص یکی از آنان بود. وقتی از او پرسیدند که عاقل کیست؟ گفت: عاقل کسی است که گمانش راست درآید و قضایای آینده را از روی قضایای گذشته تشخیص دهد. عاقل کسی نیست که خوبی را از بدی تشخیص دهد؛ بلکه عاقل کسی است که هنگام قرار گرفتن از میان دو شر، بهترین آن را انتخاب نماید [۱۰۷۷].
[۱۰۷۷] همان به نقل از سفراء الرسول، ج ۲، ص ۳۰۱.
یک سفیر میبایست ابعاد سیاسی قضایا را درک نماید و زرنگ و چاره ساز باشد که این امر به ذکاوت و تیزهوشی سفیر بستگی دارد. سفیران پیامبر اکرم جاز تیزهوشی و ذکاوت خاصی برخوردار بودند و قضایا و حوادث را به خوبی پیشبینی و ارزیابی مینمودند.
سعی و تلاش پیامبر اکرم جبر آن بود که سفیرانش را از کسانی انتخاب نماید که ضمن برخوردار بودن از صفات فوق، دارای شکل و قیافۀ ظاهری مناسبی نیز باشند [۱۰۷۸].
موارد ذکر شده مهمترین صفات و ویژگیهای سفیران اسلام بودند که محمود شیت خطاب آنان را برشمرده است بنابراین، شایسته است که یک سفیر مسلمان، متصف به آنها باشد و دولت اسلامی نیز آنها را ملاک انتخاب سفیران خود قرار دهد.
[۱۰۷۸] مقومات السفراء فی الاسلام حسن فتح الباب، ص ۶۰.
در نامهای که رسول خدا به هرقل نوشت، سخن از «اریسیین یا یریسیین» آمده است. علما در مورد مدلول این واژه، آراء مختلفی ارائه دادهاند که براساس مشهورترین آنها «اریسیین» عبارت از اطرافیان و خدمه و گارد پادشاه بودهاند [۱۰۷۹].
ابوالحسن ندوی میگوید: کلمه اریسیون به پیروان «اریوس» مصری، مؤسس یکی از فرقههای مسیحی، اطلاق میشود. این فرقه نقشی مهم در تاریخ عقاید واصلاح دینی مسیحیت داشته است و در دورانی نیز موفق به تصرف دولت بیزانس و کلیسای مسیحیت گردیده است. «اریوس» تنها کسی بود که درمیان مسیحیان ندای توحیدسر داد و معتقد به تمییز بین خالق و مخلوق و به تعبیر مسیحیان بین پدر و فرزند بود [۱۰۸۰].
عقیدۀ اریوس مدتی درمیان مسیحیان رواج داشت و پیروانش باکسانی که معتقد به الوهیت مسیح بودند، درگیری و نبرد داشتند و مسیحیان زیادی در ولایات شرقی دولت بیزانس به این عقیده روی آوردند تا اینکه تیوسورس بزرگ، به تشکیل مجمع جهانی مسیحیان در قسطنطنیه اقدام نمود و الوهیت و فرزند بودن مسیح را اعلام نمود که در نتیجۀ آن، عقیدۀ اریوس روبه انحطاط و نابودی گذاشت. امّا با این وجود، گروه اندکی همچنان باقی ماند و به فرقۀ اریسیه مشهور گردید و شاید هدف پیامبر اکرم جاز اینکه به هرقل نوشت که اگر تو از پذیرش این دین، اجتناب بورزی، گناه اریسیها به گردن تو میباشد، همین گروه باشد که از میان مسیحیان تنها فرقهای است که نسبتاً به توحید معتقد است [۱۰۸۱].
ابوجعفر طحاوی ضمن سخن از این گروه، گفته است: کسانی که نسبت به این مسائل آگاهی دارند، نوشتهاند که درمیان کسانی که هرقل بر آنان حکومت میکرد، گروهی معروف به «اروسیه» بودند که معتقد به یگانگی خدا بودند و مسیح را بندۀ خدا میدانستند و همانند دیگر نصارا به ربوبیت و فرزندی مسیح، معتقد نبودند و دین مسیحی را آن گونه که در انجیل بود، قبول داشتند [۱۰۸۲].
[۱۰۷۹] السیرة البنبویة، ندوی، ص۳۰۴. [۱۰۸۰] همان، ص ۳۰۵. [۱۰۸۱] همان، ص ۳۰۷. [۱۰۸۲] مشکل الآثار، ج ۳، ص ۳۹۹.
نامههای آن حضرت جبه پادشاهان براساس عقاید دینی و خصوصیات درونی هر یک از آنان، متفاوت بود. به عنوان مثال چون هرقل و مقوقس، مسیحی و معتقد بودند که مسیح فرزند خدا است، در نامههای آنان، کلمۀ عبدالله را که بیانگر بنده بودن وی بود، به عنوان پسوند نام خود آورد و این گونه نوشت : «مِن محمد عبدالله و رسول الله» اما در نامهای که به کسرا فرستاد، این طور ننوشت؛ بلکه نوشت : «مِن محمد رسول الله.» همچنین در نامۀ آنها که معتقد به دین آسمانی و اهل کتاب بودند. آیۀ: ﴿قُلۡ يَٰٓأَهۡلَ ٱلۡكِتَٰبِ تَعَالَوۡاْ إِلَىٰ كَلِمَةٖ﴾[آل عمرن:۶۴]. را نوشت و در نامۀ کسرا که به خداوند اعتقاد نداشتند؛ بلکه او و قومش خورشید و آتش را میپرستیدند و معتقد به وجود دومعبود به نامهای یزدان و اهریمن، یکی برای خیر و دیگری برای شر، بودند، نوشت: «من فرستادۀ خدا بهسوی تمامی انسانها هستم تا هر انسان زنده و با وجدانی را از عذاب خدا بترسانم» [۱۰۸۳].
واکنش پادشاهان با نامهها و سفیران پیامبر اکرم جمتفاوت بود؛ چنانکه هرقل و نجاشی و مقوقس برخورد مؤدبانهای داشتند. به ویژه نجاشی و مقوقس از سفیران پیامبر به خوبی استقبال کردند و مقوقس هدایایی نزد رسول خدا فرستاد از جمله دو کنیز که یکی از آنان ماریه، مادر ابراهیم فرزند رسول الله، میباشد. اما خسرو پرویز، نامۀ پیامبر اکرم جرا پاره کرد و گفت: به من چنین نامهای مینویسد در حالی که او بردۀ من است. پیامبر اکرم جنیز با اطلاع از چگونگی برخورد وی فرمود: خداوند حکومتش را پاره کند [۱۰۸۴].
کسرا به حاکم یمن که باذان نام داشت نوشت که آن حضرت را دستگیر و احضار نماید. باذان، مردی به نام بابویه را نزد پیامبر اکرم جفرستاد. بابویه به مدینه آمد و به پیامبر اکرم گفت: ملک الملوک به باذان طی نامهای دستور داده است که تو را احضار کنند. بدین جهت من آمدهام تا او را نزد کسرا ببرم. پیامبر اکرم به بابویه خبر داد که خسروتوسط فرزندش، شیرویه، به قتل رسیده است [۱۰۸۵].
گفتار پیامبر اکرم جتحقق یافته بود و شیرویه بر تخت پدر مسلط شده و او رابه قتل رسانده بود. این جریان در سال ۶۲۸ م به وقوع پیوست و حکومت خسروپرویز پس از به قتل رسیدن او، بازیچۀ دست فرزندانش گردید؛ چنانکه شیرویه نیز بعد از شش ماه حکومت، از میان رفت و در مدت کمتر از چهار سال حدود ده پادشاه بر تخت سلطنت نشستند تا اینکه همه بر یزدگرد، آخرین پادشاه ساسانیان، اتفاق کردند و او بعداً با لشکر اسلام روبرو شد و آخرالامر دولت ساسانی بیش از چهار قرن حکومت در سال ۶۳۷ م توسط فاتحان مسلمان برای همیشه منقرض گردید و تمامی این تحولات، هشت سال بعد از دعای پیامبر اکرم جدرمورد آنان، اتفاق افتاد [۱۰۸۶].
[۱۰۸۳] السیرة النبویة، ندوی، ص ۲۹۰. [۱۰۸۴] تاریخ طبری، ج ۳، ص ۹۰. [۱۰۸۵] همان، ص ۹۰-۹۱. [۱۰۸۶] السیرة النبویة، ندوی.
با بررسی نامههای پیامبر اکرم جبه پادشاهان، حکام و سران قبایل، متوجه خواهیم شد که محتوای تمامی نامههای تقریباً یکی بوده است.
الف – تمامی نامهها با «بسم الله» آغاز شدهاند و بسم الله آیهای از قرآن است بنابراین، نتیجه میگیریم که در نوشتن کتاب و نامه، مستحب است که جهت اقتدا به رسول خدا، ابتدا بسم الله نوشته شود. همچنین به جواز نوشتن آیه قرآن در نامههای ارسالی به کفار و خواندن توسط انسان جنب، چون کفار معمولاً جنب هستند، پی میبریم.
ب – همچنین از نامهنگاری پیامبر اکرم با کفار و پادشاهان به نتایج زیر خواهیم رسید:
- جواز فرستادن سفیر مسلمان نزد رهبران کفر؛ چراکه نامههای پیامبر اکرم جتوسط سفیران مسلمان فرستاده میشدند.
- جواز نامهنگاری با کفار در امور دینی و دنیوی.
- باید در نامهها، اسم فرستنده و گیرنده قید شود و همچنین به صورت خلاصه به اسلام دعوت داده شوند.
- نباید به کافر سلام کرد؛ چنانکه پیامبر در نامههایش مینوشت: «السلام من اتبع الهدی» یعنی: «سلام بر کسی که پیروحق و هدایت است».
- جواز ساختن مهر؛ چراکه آن حضرت مهری داشت که بر آن به ترتیب الله رسول محمد حک شده بود و نامهها را با آن مهر میزد [۱۰۸۷]. (و در مجموع محمد رسول الله خوانده میشد، اما پیامبر اکرم جچون دوست نداشت نام وی قبل از نام الله نوشته شود، لذا چنین روشی اتخاذ نمود).
از انس روایت است که وقتی آن حضرت میخواست به رومیها نامهای بنویسد، به ایشان گفتند: رومیها نامههای فاقد مهر را نمیخوانند؛ پس آن حضرت انگشتری نقرهای که بر آن «محمد رسول الله» حک شده بود، انتخاب نمود [۱۰۸۸].
[۱۰۸۷] غزوة الحدیبیه، ابوفارس، ص ۲۳۹ – ۲۴۰. [۱۰۸۸] بخاری؛ باب دعوة الیهود و النصاری، - فتح الباری، ج ۶، ص ۱۰۸.
بعد از اینکه باذان مسلمان گردید، پیامبر اکرم جاورا از مقامش که حاکم یمن بود، بر کنار نکرد، بلکه به خاطر توانایی او در مدیریت وی، او را همچنان امیر آنجا قرارداد و این بیانگر آن است که پیامبر اکرم جشایستگیهای افراد را مدنظر داشت و مناصب حکومتی را براساس توانایی افراد به آنان واگذار مینمود؛ همچنین بعد از مرگ باذان، فرزندش، شهر، را به جای او گمارد [۱۰۸۹].
[۱۰۸۹] غزوة الحدیبیه، ابیفارس، ص ۲۴۲.
در نامهای که پیامبر اکرم به منذر بن ساوی فرستاد، به بیان موضع خود در مقابل یهود و مجوسیها پرداخت و نوشت: یهودیان و مجوسیانی که دین اسلام را نپذیرند، میبایست جزیه پرداخت نمایند [۱۰۹۰].
ابن قیم وگروهی از علما معتقدند که جزیه گرفتن از هر کس خواه اهل کتاب باشد یا بتپرست و غیره، جایز است؛ زیرا جزیه گرفتن از اهل کتاب، یهود و نصارا، در قرآن و جزیه گرفتن از مجوسیان در سنت، تصریح شده است.
بنابراین، حکم کفار دیگر نیز همین است. و حکم سایر گروههای مشرک مانند حکم مجوسیان است، علت اینکه پیامبر اکرم جاز بتپرستان عرب جزیه نگرفت، این است که آنها قبل از نزول این حکم، مسلمان شده بودند و آیۀ مربوط به جزیه بعد از تبوک نازل گردید [۱۰۹۱].
[۱۰۹۰] همان. [۱۰۹۱] زادالمعاد، ج ۵، ص ۹۱.
چنانکه حاکم مصر، مقوقس، با سفیر پیامبر اکرم ج، حاطب بن ابیبلتعه، هدایایی از جمله دو کنیز و لباس و قاطری برای ایشان فرستاد و آن حضرت نیز آنها را پذیرفت [۱۰۹۲].
[۱۰۹۲] غزوة الحدیبیه، ابیفارس، ص ۲۴۳.
پیامبر اکرم جدر این نامهنگاریها، موضعگیری فوقالعادهای در سیاست خارجی از خود به جای گذاشت که از اعتماد به نفس، ایمان و شجاعت ایشان حکایت دارد. نامه نوشتن به پادشاهانی چون هرقل، کسرا و مقوقس در آن شرایط، کار سادهای نبود و در چنین شرایطی، فردی دیگر غیر از پیامبر اکرم جبه خاطر پیامدهای ناگوار این نوع نامهها، به خود جرأت چنین کاری را نمیداد، امّا ایمان او به تأیید خدا و حرص و اشتیاق وی به ابلاغ دعوتش او را بر آن داشت که به چنین عملی همّت گمارد. نتایجی که از این موضعگیری سیاسی، اتخاذ میگردد، عبارتند از:
الف – آن حضرت با این موضعگیری سیاسی، روش جدیدی جهت روابط و تعامل بین دولتها که تا قبل از آن رایج نبود؛ ایجاد نمود.
ب – دولت نوپای اسلامی، دولتی با اقتدار گردید و از حکومتهای مشهورآن زمان گردید.
ج – پیامبر اکرم جبه موضعگیری پادشاهان و امیران و سیاست آنان در قبال خود و دعوتش، پی برد.
د – نامهنگاری به خارج از جزیرهالعرب، بیانگر جهانی بودن دعوت اسلام بود که در آیات مکی از آن سخن به میان آمده است.
﴿وَمَآ أَرۡسَلۡنَٰكَ إِلَّا رَحۡمَةٗ لِّلۡعَٰلَمِينَ١٠٧﴾[الأنبیاء: ۱۰۷].
«ما تو را نفرستادهایم مگر رحمتی برای جهانیان».
آخرالامر اینکه نامهنگاری آن حضرت جبه سران عرب و پادشاهان مجاور، نقطۀ عطفی در سیاست خارجی دولت اسلامی به شمار میآید که از آن پس دارای جایگاه دینی و سیاسی ویژهای گردید و زمینه برای فتح مکه و ورود وفدهای عرب، برای مسلمان شدن فراهم گردید [۱۰۹۳].
[۱۰۹۳] التاریخ السیاسی والعسکری لدولة المدینة، ص ۳۵۱.
در ذیقعده سال هفتم هجری، پیامبر اکرم جبراساس قرارداد صلح حدیبیه، به قصد انجام عمره، رهسپار مکه شد. در این سفر، غیر از زنان و کودکان حدود دوهزار نفر ایشان را همراهی میکردند وتمامی کسانی که در صلح حدیبیه حضورداشتند، به جز آنهایی که مرده و یا در غزوۀ خیبر شهید شده بودند، حضور داشتند [۱۰۹۴].
آن حضرت و یارانش به صورت کاروانی سنگین و مهیب، از کنار آبادیها، به ادامۀ مسیر جهت رسیدن به مکه میپرداخت. در طول مسیر و با عبور از کنار روستاها، مردم برای تماشای آنان از خانههایشان بیرون میآمدند و از آنجا که همه در لباس احرام بودند و تلبیه میگفتند و قربانیهایشان نیز با قلاده و رنگهای مخصوص نشانی شده بود، منظرهای با وقار و بینظیر ایجاد شده بود [۱۰۹۵].
[۱۰۹۴] السیرة النبویة الصحیحة، ص ۴۶۴. [۱۰۹۵] منهج الاعلام الاسلامی فی صلح الحدیبیة، ص ۳۱۰.
پیامبر اکرم جدر این سفر با خود سلاح نیز همراه داشت؛ چراکه احتمال وقع هر حادثهای را میداد و مشرکان نیز چندان پایبند عهد و پیمان نبودند [۱۰۹۶].
قریشیان با اطلاع از ورود پیامبر اکرم جبا این تعداد زیاد همراهان و با سلاحهای گوناگون، که در پیشاپیش آنان محمد بن مسلمه با ۲۰۰ اسب سوار در حرکت بود، مکرز بن حفص را با چند نفر فرستادند تا از واقعیت امر، مطلع بشوند. مکرز، پیامبر اکرم جرا در بطن وادی یأجج،به گذرگاه ظهران ملاقات کرد و گفت: ای محمد! به خدا سوگند! ما تو را تاکنون عهدشکن نیافتهایم. تو با این همه سلاح در حرم خدا بر قومت وارد میشوی. در حالی که قبلاً عهد کردهای که وارد حرم نشوی مگر شمشیرها در نیام باشند؟ پیامبر اکرم جفرمود: ما نیز براساس همان شرایط وارد میشویم. مکرز، بلافاصله به مکه بازگشت و گفت: محمد با سلاح وارد نمیشود و بر عهد و پیمان خویش با شما پایبند است [۱۰۹۷].
پیامبر اکرم جسلاحهایش را بیرون حرم گذاشت و محمد بن مسلمه را با همان دویست نفر، جهت پاسداری از سلاحها گماشت [۱۰۹۸].
بنابراین، آن حضرت ضمن اینکه پایبند به عهدها و قراردادهای خود با قریش بود، از خیانت و مکر و توطئهی احتمالی آنان غفلت نورزید و بدین صورت به امت اسلامی، درس آمادهباش و هوشیاری در مقابل دشمنان را داد.
علاوه بر آن گروهی را جهت نگهبانی سلاحها گماشت، تا مواظب اوضاع باشند و در ضمن به جنبهای دیگر از جوانب عبادی این دین واقف گردند [۱۰۹۹].
[۱۰۹۶] صلح الحدیبیة، ابیفارس، ص ۲۶۷. [۱۰۹۷] مغازی، واقدی، طبقات، ج ۳، ص ۷۳۴ – ابن سعد، ج ۲، ص ۱۲۱. [۱۰۹۸] صلح الحدیبیة، ابیفارس، ص ۲۶۸. [۱۰۹۹] همان، ص ۲۷۵.
پیامبر اکرم جاز بطن وادی یأجج بهسوی مکه ادامۀ مسیر داد و از گردنهی مشرف به حجون وارد شهر شد. مسلمانان نیز در حالی که صدای لبیک آنان در فضا پیچیده بود، در رکاب ایشان پیش میرفتند و به محافظت ایشان از گزند مشرکان میپرداختند [۱۱۰۰].
این تلبیه دست جمعی و صدای لبیک مسلمانان که از مدینه تا مکه و در اثنای طواف، همه جا میپیچید، در واقع اعلان توحید و رسمیت دادن به شعار وحدانیت الله و بیانگر پایان یافتن دولت کفر و سقوط پرچم شرک بود و در ضمن ابراز شکر و سپاس از خداوند است که به آنها توفیق ادای چنین عبادتی را داده است. این است معنی تلبیه که میگوید: «لبیك اللهم لبیك. لبیك لا شریك لك لبیك. ان الـحمد والنعمة لك والـملك لاشریك لك».
عبدالله بن رواحه در حالی که افسار شترش را گرفته بود، چنین رجز میخواند:
خلو بنی الکفار عن سبیله
خلو فکل الخیر في رسوله
«ای کافران از سر راه او دور شوید، راه را باز کنید؛ چراکه پیامبر اکرم ججامع تمام خوبیهاست».
یا رب انی مؤمن بقیله
اعرف حقالله في قبوله
«پروردگارا! من به سخنان او ایمان دارم و حق خدا را در پذیرفتن رسالت او میدانم».
ضرباً یزیل الهم عن مقیله
ویذهل الخلیل عن خلیله
[۱۱۰۱]
«واگر نه ضربهای به شما وارد خواهد شد که عقل و خرد را از شما زایل گرداند و دوست را از دوست بیگانه سازد».
کاروان عظیم پیامبر اکرم جو همراهانش با ظاهری زیبا و مهیب وارد شهر مکه شد و از میان خانههای مکه درحالی که صدای لبیک آنان بلند بود، به سوی کعبه پیش میرفتند. عدهای از اهالی شهر، آن طور که برخی از سیرهنگاران و مؤرخان نوشتهاند، بر کوههای اطراف مکه رفتند و از آنجا کاروان مسلمانان را تماشا میکردند، اما بیشتر آنان در کنار دارالندوه که در مجاورت کعبه بود، گرد آمده و نظارهگر پیامبر اکرم جو همراهانش هنگام ورود به مسجدالحرام بودند [۱۱۰۲].
مشرکان قبل از رسیدن مسلمانان، شایع کرده بودند که اینها را گرمای مدینه ضعیف و رنجور ساخته است. بنابراین، پیامبر اکرم جبه خاطر تکذیب این شایعه و اثبات نادرستی این عقیده به مسلمانان دستور داد تا در سه مرحلۀ نخست طواف، سینهها را جلو بزنند و شانهها را تکان بدهند،تا مشرکان به توان جسمی آنان آگاه گردند [۱۱۰۳].
پیامبر اکرم جدر حالی که ردای احرام بر دوش انداخته بود، وارد مسجدالحرام گردید و به طواف کعبه پرداخت. صحابه نیز پشت سر ایشان به طواف پرداختند. مشرکان با مشاهدۀ این وضعیت، گفتند: شما میگفتید: اینها را گرمای مدینه ضعیف ساخته است در حالی که آنان را قوی و نیرومند مشاهده مینمایید [۱۱۰۴].
پیامبر اکرم جبا این شیوۀ خاص ورود خویش و ردای احرام و هروله و بلند کردن صدا با تلبیه، درصدد به وحشت انداختن قریش و نمایاندن قدرت و همت مسلمانان بود؛ چنانکه مشرکان تحت تأثیر قرار گرفته و زبون شده بودند [۱۱۰۵]. بدین صورت پیامبر اکرم جعوامل خشمگینی مشرکان را فراهم ساخت و قبل از این هم در غزوۀ احد به ابودجانه اجازه داد که با عمامهای سرخ رنگ در انظار مشرکان خرامان راه برود تا عزت و عظمت مسلمانان را به نمایش بگذارد.
همچنین پیامبر اکرم جدر غزوۀ حدیبیه، سوار بر شتر ابوجهل که در جنگ بدر به غنیمت گرفته شده بود، سوار میشد تا یادآور شکست و زبونی مشرکان در جنگ بدر باشد و اکنون در عمره القضا به مسلمانان دستور میدهد که سینهها را جلو بزنند و شانهها را بجنبانند و خرامان راه بروند تا موجبات خشم و عصبانیت و همچنین ذلت و زبونی مشرکان را فراهم سازد [۱۱۰۶].
بدین صورت آن حضرت جنگی روانی علیه قریش ترتیب داد و مسلمانان در مدت سه روزی که در آنجا اقامت گزیدند، پرچم توحیدرا برافراشتند و اذان و اقامه میگفتند و نمازهای پنجگانه را پشت سر پیامبر اکرم جبا جماعت برگزار مینمودند و بلال با صدای رسایش ندای ملکوتی الله اکبر را سر میداد که همچون ساعقهای آسمانی بر فرق سر مشرکان فرود میآمد [۱۱۰۷].
همچنین نگهبانان را فراموش نکرد و میزان اشتیاق آنان به طواف بیتالله را درک مینمود. بنابراین، افرادی رابه جای آنان فرستاد تا نگهبان سلاحها باشند و آنها جهت سعی وطواف به بیت الله الحرام آمدند و بدین صورت به رعایت حقوق تمامی سپاهیان خویش پرداخت و این امر از شیوۀ تربیتی آن حضرت نشأت میگرفت [۱۱۰۸].
[۱۱۰۰] التاریخ السیاسی والعسکری، ص ۳۵۳. [۱۱۰۱] صحیح السیرة النبویة، ص ۴۸۱. [۱۱۰۲] منهج الاعلام الاسلامی، فی صلح الحدیبیه، ص ۳۱۴. [۱۱۰۳] بخاری، کتاب المغازی، ج ۵، ص ۶، شماره ۴۲۵۶. [۱۱۰۴] صحیح السیرة النبویة، ص ۴۸۱. [۱۱۰۵] منهج الاعلام الاسلامی، ص ۳۱۵. [۱۱۰۶] صلح الحدیبیة، ابیفارس، ص ۲۸۲. [۱۱۰۷] همان، ص ۲۷۰. [۱۱۰۸] همان، ص ۲۷۷.
میمونه، خواهر زن عباس بن عبدالمطلب بود و سی و شش سال سن داشت. شوهرش، ابورهم بن عبدالعزی،وفات یافته بود. میمونه، اختیار امر ازدواج خویش را به خواهرش، امالفضل، سپرده بود. امالفضل این وکالت را به شوهرش، عباس، سپرده بود. عباس، میمونه را در مقابل چهارصد درهم مهریه به عقد پیامبر اکرم جدرآورد. بعد از اتمام سه روز از صلح حدیبیه، کفار قریش، سهیل بن عمرو و حویطب بن عبدالعزی را نزد پیامبر اکرم جفرستاندند تا مکه را ترک نمایند. آن حضرت که قصد داشت به بهانۀ عروسی با میمونه بیشتر در مکه بماند تا میان او و قریش تفاهم بیشتری به وجود بیاید، فرمود: چه خوب بود اگر میگذاشتید من اینجا عروسی بکنم و شما را برای صرف غذا دعوت نمایم؟ آنها گفتند: ما نیازی به غذای تو نداریم؛ پس اینجا راترک کن [۱۱۰۹].
آن حضرت پذیرفت و مکه را ترک نمود ودر محلی به نام بسرف نزدیک تنعیم اردو زد و در همانجا با میمونه ازدواج و زفاف کرد. او آخرین همسر ایشان بود. همچنین میمونه بعد از سایر ازواج ایشان، در همان بسرف وفات یافت و در همانجا دفن گردید [۱۱۱۰].
ازدواج پیامبر اکرم جبا میمونه موجب ایجاد مسئلهای فقهی گردیده است و آن اینکه که آیا پیامبر اکرم جدر حال احرام میمونه را به عقد خویش درآورده است یا خیر؟ فقها به تفصیل در این مورد سخن گفتهاند [۱۱۱۱].
[۱۱۰۹] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۱۴، ص ۱۹. [۱۱۱۰] هذا الجیب محمد یا محمد، جزائری، ص ۳۷۵. [۱۱۱۱] فقه السیرة النبویة، بوطی، ص ۲۵۸.
اسلام، موجب تغییر تفکر وخرد انسانها را فراهم آورد و از افرادی که در جاهلیت، وجود دختران را ننگ و عار میشمردند، افرادی را تربیت نمود که به خاطر حضانت و پرورش دختر بچهای یتیم با یکدیگر به رقابت بپردازند [۱۱۱۲]؛ چنانکه وقتی پیامبر اکرم جمکه را ترک نمود، دختر حمزه به دنبال آنان دوید و صدا زد : عمو! عمو! علی برگشت و دستش را گرفت و او را تحویل فاطمه داد و گفت: این دختر عمویت است او را پیش خود نگه دار و از او مواظبت نما. زید و جعفر نیز مدعی حق حضانت او شدند. علی گفت: من او را آوردهام و دختر عموی من میباشد. جعفر گفت: او علاوه بر اینکه دخترعموی من است، خانم من نیز خالهاش میباشد. زید گفت: او برادرزادۀ من است. سرانجام پیامبر اکرم جدختر بچه را به خالهاش تحویل داد تا از او سرپرستی نماید و فرمود: خاله، مثل مادر است. و خطاب به علی فرمود: تو از منی و من از تو. و به جعفر فرمود: توبا من در خلقت و اخلاق شبیه هستی. و به زید فرمود: تو برادر و مولای ما هستی.
همچنین علی به پیامبر اکرم جپیشنهاد ازدواج با دختر حمزه را داد، اما پیامبر اکرم جفرمود: او برادرزادۀ رضاعی من است [۱۱۱۳].
[۱۱۱۲] السیرة النبویة، ندوی، ص ۳۲۱. [۱۱۱۳] بخاری، کتاب المغازی، ج ۵، ص ۱۰۰، شماره ۴۲۵۱.
۱- خاله مثل مادر است.
۲- در صورت فقدان پدر و مادر، حق حضانت با خاله است.
۳- تزکیه نمودن جعفر بن ابیطالب با این توصیف که تو در خلقت و اخلاق شبیه من هستی.
۴- مقام علی که رسول خدا به ایشان فرمود: تو از من و من از تو هستم. که اشاره به پیوند نسبی و سببی و محبت و سبقت در اسلام وی دارد.
۵- مقام زید بن حارثه که پیامبر اکرم جبه او فرمود: تو برادر و مولای ما هستی؛ چراکه بین حمزه و زید، اخوت اسلامی برقرار بود. بنابراین، زید براساس این برادری قصد داشت تا حق حضانت دختر حمزه را از آن خود گرداند.
۶- خاله بر عمه در حق حضانت مقدم است؛ چنانکه با وجود صفیه بنت عبدالمطلب، خواهر حمزه، حق حضانت به همسر جعفر که خالۀ دختر بود، تعلق گرفت.
۷- ازدواج زن باعث سقوط حق حضانت وی نمیشود.
۸- موافقت شوهر با همسرش که میخواهد سرپرستی فرزندی را به عهده بگیرد الزامی است؛ زیرا همسر موظف به رعایت مصالح و منافع شوهر خود میباشد که با حضانت و سرپرستی فرزند کسی دیگر، برخی از این مصالح و منافع تحتالشعاع قرار میگیرد. بنابراین، باید موافقت شوهر جلب شود که در قضیۀ فوق این موافقت صورت گرفت؛ چراکه جعفر مدعی حضانت بود.
۹- وقتی طفلی با عموی خود از پستان یک مادر شیر بخورد، برادر رضاعی او محسوب میشود و دخترانش برادرزادۀ او به شمار میروند که نکاح با آنها حرام است [۱۱۱۴].
[۱۱۱۴] زادالمعاد، ج ۳، ص ۳۷۴ - ۳۷۵ – صلح الحدیبیه، ابیفارس، ص ۲۸۶ - ۲۸۷.
این عمره، در قریش و سایر عربهای جزیره تأثیر ژرفی به جا نهاد و دعوتی مهم بود. به ویژه اهل مکه تحت تأثیر این عمرهی مسالمتآمیز قرار گرفتند.
محمود شیت خطاب میگوید: «عمرة القضاء در این مدت کوتاه، در روحیهی قریش تأثیر مهمی بر جای گذاشت؛ چنانکه جمع کثیری از آنها در کنار دارالندوه و عدهای از مکانهای مرتفع، ورود پیامبر اکرم جو همراهانش را نظاره میکردند. پیامبر اکرم جدر حالی وارد حرم گردید که ردایی بر دوش انداخته ودست راست خود را از آن بیرون آورده بود و به همراهانش گفت: خداوند رحم بکند بر آن کسی که از خود نیرو و توانایی نشان بدهد.» سپس حجرالاسود را لمس نمود و با هروله (خرامان) طواف را آغاز نمود و یارانش نیزبه انجام این مناسک پرداختند.
این شیوۀ پیامبر اکرم جموجب گردید که قبل از ترک مکه، خالد بن ولید درمیان جمعی از قریش بایستد و بگوید: اکنون برای کسی که ذرهای عقل و اندیشه داشته باشد، روشن گردید که محمد، ساحر و شاعر نبوده؛ بلکه آنچه میگفته است، کلام پروردگار جهانیان بوده است و باید صاحبان عقل و خرد از او پیروی نمایند.
ابوسفیان با اطلاع از سخنان خالد، او را به حضور طلبید و گفت: این چه سخنی است که از تو شنیدهام؟ خالد آنچه را که گفته بود، تکرار کرد. ابوسفیان برآشفت و خشمگین شد. عکرمه که آنجا حضور داشت فوراً جلو آمد و گفت: من نیز سخنان خالد را تأیید میکنم ومیترسم که یک سال دیگر همه اهل مکه از او پیروی کنند؛ چنانکه پس از مدت کمی، خالد بن ولید و عمرو بن عاص و نگهبان کعبه، عثمان بن طلحه، مسلمان شدند و اسلام در تمامی خانههای قریش به صورت مستقیم و غیرمستقیم وارد گردید. بنابراین، میتوان گفت که عمرهالقضا، قبل از اینکه مسلمانان، مکه را فتح کنند، دلهای اهل مکه را فتح نمود [۱۱۱۵]، همچنین استاد محمود عقاد میگوید: اینکه عمرهالقضا زمینۀ قناعت فکری برای دو مرد خردمند و معروف و الگو؛ یعنی، خالد بن ولید و عمرو عاص را فراهم نمود، کافی بود [۱۱۱۶].
[۱۱۱۵] الرسول القائد، ص ۲۰۹ – ۲۱۰. [۱۱۱۶] عبقریة محمد، ص ۶۹.
عمرو بن عاص، ماجرای مسلمان شدن خود را اینگونه بیان مینماید: بعد از بازگشت از غزوۀ احزاب، جمعی از مردان قریش را که به رأی و سخن من ارج مینهادند، گرد آوردم و گفتم: به نظر من دین محمد، در حال پیشروی سریع میباشد و میبایست چارهای بیندیشیم. گفتند: نظر تودر این مورد چیست؟ گفتم : به نجاشی پناه ببرید. اگر محمد پیروز شد و بر اوضاع تسلط یافت، از اینکه ما تحت تسلط او درآئیم، بهتر آن است که تحت تسلط نجاشی باشیم و اگر ملت ما بر محمد پیروز گردید، باز هم ضرری متوجه ما نخواهد بود. آنها همه به پیشنهاد من راضی شدند و گفتند: هدایایی با خود برای نجاشی ببریم و پسندهترین چیزی که نجاشی از سرزمین ما دوست داشت پوست بود. بنابراین، پوستهای عمدهای برای او جمع نمودیم. وقتی نزد نجاشی رسیدیم، عمرو بن امیه ضمری را نزد او دیدیم. او را پیامبر اکرم جدر پی جعفر و یارانش فرستاده بود. پس از اینکه عمرو از آنجا بیرون شد، من به همراهانم گفتم: از نجاشی میخواهم که اجازه دهد گردن عمرو را بزنم و اگر این خبر به مکه برسد که پیک محمد را کشتهام، آنان از انجام این عمل من، خوشحال خواهند شد. آن گاه نزد نجاشی رفتم و آن گونه که مرسوم بود، سجده و کرنش کردم. پادشاه به من خوشامد گفت. من هدایایی را که با خود برده بودم، تقدیم کردم؛ او بسیار شادمان شد و آنها را پسندید.
این موقعیت را مناسب دیدم و گفتم: ای پادشاه! اکنون مردی از اینجا بیرون شد که از طرف دشمن ما آمده بود. این مرد، بزرگان اشراف ما را کشته است. اگر اجازه دهید، من گردن او را میزنم. پادشاه با شنیدن این سخن، عصبانی شد و از شدت خشم و تعجب دستش را محکم روی بینی خود زد که من آرزو کردم ای کاش، زمین میشکافت و من به داخل آن فرو میرفتم. آن گاه عذرخواهی کردم و گفتم: اگر میدانستم که این سخن، خاطر شما را آزرده میکند، آن را بر زبان نمیآوردم. گفت: تو از من میخواهی که پی مردی را که فرشتۀ خدا، نزد او خبر آسمان میآورد، همان طور که نزد موسی آورد، به تو بسپارم تا او را به قتل برسانی؟! گفتم: واقعاً چنین است. گفت: وای بر تو ای عمرو، سخن مرا بپذیر و از او پیروی کن؛ زیرا به خدا سوگند که او بر حق است و به زودی بر مخالفینش پیروز خواهد شد؛ همان طور که موسی بر فرعون و سربازانش پیروز گردید. گفتم پس تو از من بر اسلام بیعت میگیری؟ گفت: بلی. آن گاه با او بر اسلام بیعت کردم؛ سپس نزد همراهانم برگشتم، اما نه با آن اندیشهای که رفته بودم. ولی این راز را از آنان کتمان نمودم؛ سپس بعد از مدتی به سوی پیامبر اکرم جرخت سفر بستم. در مسیر با خالد بن ولید برخورد نمودم. گفتم: اباسلیمان! کجا میروی؟ گفت: به خدا سوگند که به راه راست و مستقیم دسترسی پیدا نمودم؛ چراکه این مرد پیامبر است. نزد او میروم تا مسلمان بشوم. گفتم: من نیز به خاطر همین امر آمدهام. وقتی به مدینه و نزد پیامبر اکرم جرسیدیم، خالد جلو رفت و مسلمان شد و بیعت کرد؛ سپس من جلوتر رفتم و گفتم: ای رسول خدا! من به شرطی بیعت میکنم که خداوند گناهان گذشتۀ مرا بیامرزد. پیامبراکرم ج، فرمود: ای عمرو، بیعت کن؛ زیرا اسلام و هجرت موجب آمرزش گناهان گذشته میگردند.
عمرو میگوید: پس من بیعت کردم و برگشتم [۱۱۱۷]. و براساس روایتی دیگر میگوید: وقتی پیامبر اکرم جدستش را برای بیعت دراز نمود، من دست خود را جمع کردم. پیامبر اکرم جفرمود: ای عمرو! تو را چه شده است؟ گفتم: میخواهم شرط بگذارم. فرمود: چه شرطی؟ گفتم: اینکه گناهانم بخشیده شود. فرمود: مگر نمیدانی که اسلام و هجرت و حج، تمامی گناهان گذشته را محو مینمایند [۱۱۱۸]؟.
[۱۱۱۷] صحیح السیرة النبویة، ص ۴۹۴. [۱۱۱۸] مسلم، کتاب الایمان، باب کونالاسلام یهدم ما قبله، شماره ۱۲۱.
خالد بن ولید، داستان مسلمان شدن خویش را این گونه توضیح میدهد: وقتی نظر لطف خدا شامل حالم گردید، در دلم محبت اسلام را القا نمود و وجدانم بیدار شد. با خود گفتم: من که در هر معرکهای علیه محمد شرکت داشتهام. و هیچ گاه از معرکهای علیه او برنگشتهام؛ مگراینکه موضعگیری خود را غیرمنصفانه میدانستم و در دل میگفتم: روزی محمد پیروزخواهد شد. هنگامی که پیامبر اکرم جحدیبیه رفت، من با چند اسب سوار در منطقۀ عسفان با آنان روبرو شدم. آن حضرت نماز ظهر را با آرامش کامل و با جماعت برگزار نمود. ما در این صدد بودیم تا هنگامی که آنان در حال نماز خواندن هستند، بر آنان یورش بریم، امّا این کار را نکردیم، و خوب شد که چنین نکردیم، سپس نماز عصر را بصورت نماز خوف (یعنی عدهای در جماعت شرکت کردند و عدهای نگهبانی میدادند) برگزار کردند. من با خود گفتم: با این مرد نمیشود کاری کرد! سپس ما متفرق شدیم وایشان نیز تغییر مسیر داد. بعد از اینکه با قریش در حدیبیه صلح نمود، با خود گفتم: چیزی باقی نگذاشته است. به کجا برویم؟ نزد نجاشی برویم؟ او از محمد پیروی کرده است و اصحابش نیز در آنجا در امن و آسایش به سر میبرند.
آیا نزد هرقل (روم) برویم؟ پس باید نصرانی یا یهودی بشویم؟ چه کار کنم آیا همین جا در مکه بمانم؟.
این افکار ذهنم را مشوش داشت تا اینکه پیامبر اکرم جبرای عمره القضاء تشریف آورد. من نخواستم آنها را ببینم. بنابراین، جای دیگر رفتم. برادرم ولید بن ولید که همراه ایشان برای عمره آمده بود، وقتی مرا در مکه نیافته بود، برایم نامهای به این عنوان نوشته بود: بسم الله الرحمن الرحیم. اما بعد: من باتوجه به عقل و اندیشهای که تو داری، در شگفتم که چرا اسلام را درک نمیکنی؟ آیا فردی مثل تو باید از اسلام بیگانه بماند؟ رسول خدا از من درباره تو پرسید. گفتم: خداوند او را خواهد آورد. فرمود: نباید او از اسلام بیگانه میماند! ای کاش با مسلمانها بود و علیه مشرکان، چنین زحماتی را متحمل میشد. این برایش بهتر بود و ما او را بر دیگران مقدم میشمردیم. برادرم، آنچه را که از دست دادهای دریاب؛ چراکه تو چیزهای زیادی از دست دادهای.
خالد میگوید: وقتی نامۀ برادرم به دستم رسید، نشاطی به من دست داد و علاقۀ من برای خروج از مکه و پیوستن به مسلمانان دو چندان؛ شد. به ویژه از آنچه پیامبر اکرم جدر مورد من فرموده بود، بسیار شادمان گشتم. در همان روزها در خواب دیدم که از سرزمین خشک و تنگی به سرزمین وسیع و آباد رفتهام. با خود گفتم: این خواب سرنوشتساز است. بعد از اینکه به مدینه آمدم، خوابم را برای ابوبکر تعریف کردم. گفت: به معنی این است که خداوند تو را از تنگنای شرک به وسعت اسلام آورد.
وقتی تصمیم گرفتم که از مکه بیرون شوم با خود گفتم: چه کسی را به عنوان رفیق سفر با خود ببرم؟ در همین گیرودار با صفوان بن امیه برخورد نمودم. به او گفتم: ای اباوهب! میبینی که تعداد ما انگشتشمار است و محمد بر عرب و عجم پیروز شده است. اگر ما نزد محمد برویم و از او پیروی کنیم، چه اشکالی دارد؟ مگر نه اینکه برتری محمد، امتیازی برای عربها است؟.
صفوان جواب رد دادو گفت: اگر تمامی قریش از او پیروی کنند و من تنها بمانم، بازهم از او پیروی نمیکنم، البته پدر و برادرش در جنگ بدر کشته شده بودند. از او جدا شدم؛ سپس با عکرمه پسر ابوجهل ملاقات کردم و به او همان مطالبی را که به صفوان گفته بودم، به اونیز گفتم. او نیز پاسخی مشابه پاسخ صفوان به من داد؛ سپس با عثمان بن طلحه ملاقات نمودم. او دوست صمیمی من بود، امّا چون نیاکانشان در جنگ بدر کشته شده بودند، خواستم تا این موضوع را با او درمیان نگذارم، امّا چون در حال حرکت بودم،گفتم: چه اشکالی دارد این موضوع را با او درمیان بگذارم. بنابراین، آنچه را به صفوان و عکرمه گفته بودم به او نیز گفتم و افزودم که ما به روباهی میمانیم که در سوراخی پناه برده است. اگر یک سطل آب در آن سوراخ بریزند، چارهای جز بیرون شدن ندارد. عثمان پذیرفت و گفت: من نیز تصمیم داشتم، امروز حرکت کنم و حیوان من آماده است.
خالد میگوید: ما با هم در یأجج قرار ملاقات گذاشتیم تا از آنجا حرکت کنیم. صبح روز بعد هنوزکه هوا تاریک بود، حرکت کردیم و در مکان مقرر با یکدیگر برخورد نمودیم. به راهمان ادامه دادیم تا اینکه به هَدّه رسیدیم. در آنجا با عمرو عاص روبرو شدیم. او به ما خوشامد گفت و پرسید: کجا میروید؟ از او پرسیدیم که به خاطر چه کاری خارج شده است؟ گفت: به خاطر همان چیزی که شما خارج شدهاید. گفتم: ما به خاطر اسلام و پیروی از محمد بیرون شدهایم. گفت: من نیز به خاطر همین امر بیرون شدهام. از آنجا همه با هم بهسوی مدینه حرکت نمودیم تا اینکه به مدینه رسیدیم و در حره فرود آمدیم. خبر قدوم ما به پیامبر اکرم جرسید. ایشان خوشحال شده بودند. من لباسهای بهتری را که همراه داشتم، پوشیدم و برای ملاقات با پیامبر اکرم جآماده کردیدم. در این اثنا برادرم را دیدم. او گفت: پیامبر اکرم جاز آمدن شما خوشحال شده و منتظر شما است. من نیز شتابان رفتم. ایشان را در حالت تبسم یافتم؛ به ایشان سلام نبوت کردم. با چهرهای گشاده جواب سلام مرا داد. شهادت را بر زبان آوردم و مسلمان شدم. پیامبر اکرم جفرمود: سپاس خدایی را که تو را هدایت کرد.
پیامبر اکرم جفرمود: با توجه به عقل و خردی که در تو سراغ داشتم، امیدوار بودم که خداوند تورا به مسیر خیر موفق بگرداند. گفتم: ای رسول خدا! من در معرکههای زیادی علیه شما و با حق مبارزه نمودهام، از خدا بخواه که مرا بیامرزد. ایشان فرمود: اسلام، تمامی گناهان گذشته را محو و نابود میکند. گفتم: باز هم برایم دعای مغفرت بکنید. فرمود: بارالها! خالد را به خاطر تمام کارشنکنیهایی که علیه اسلام کرده است، عفو کن و از او بگذر؛ سپس عمرو و عثمان جلو آمدند و با ایشان بیعت کردند و اسلام آوردن ما مصادف با ماه صفر سال هشتم هجری بود و به خدا سوگند از روزی که مسلمان شدم، رسول خدا در مصائب و مشکلاتی که پیش میآمد، هیچ کس را بر من ترجیح نمیداد [۱۱۱۹].
[۱۱۱۹] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۲۳۹ – ۲۴۰ – التاریخ الاسلامی، ج ۷، ص ۹۵.
الف – خشم گرفتن نجاشی در مقابل پیشنهاد عمرو، بیانگر ایمان ومحبت وی با رسول خدا و مؤمنان است واین موضعگیری ایشان تأثیری مهم در اسلام آوردن عمرو داشت و بدین صورت یکی از بزرگان قریش توسط او مسلمان شد و به دلیل این امر، اجر برگی نصیب او خواهد گردید.
ب – مسلمان شدن عمرو، پیروزی بزرگی برای اسلام و شکستی جبرانناپذیر برای کفار بود؛ زیرا او عقل و سیاست و تدبیر خود را در راه پیشرفت دعوت اسلام به کار گرفت و قبل از این کفار از عقل و اندیشۀ او در کارهای بزرگ و پیچیده استفاده میکردند [۱۱۲۰].
ج – خالد بن ولید به خوبی حقانیت اسلام را درک نموده بود؛ چنانکه خود معترف است که بعد از هر موضعگیری علیه اسلام، بر نادرست بودن این عمل خویش و بر این امر که به زودی محمد بر دشمنانش پیروز خواهد شد، آگاه بوده است [۱۱۲۱]و این درس بزرگی برای کسانی است که با اسلام در ستیز و مبارزه هستند [۱۱۲۲].
د – اهمیت دادن به انسانها یکی از راههای مؤثر در نفوذ کردن به درون آنها و تشویق آنان جهت پذیرش اسلام است؛ چنانکه پیامبر اکرم جبه برادر خالد فرمود: نباید فردی چون خالد تاکنون از اسلام بیگانه میماند و اگر مسلمان میشد برایش بهتر بود و ما او را بر دیگران ترجیح میدادیم.
این کلمات پیامبر اکرم جتأثیر بسزایی در وجود خالد گذاشت و قلب او را به سوی اسلام متحول نمود و از آنجا که آن حضرت ویژگیهای ذاتی افراد را مدنظر داشت و استعدادها را به خوبی میدانست، با توجه به شایستگیهای عقلی و رزمیای که در خالد سراغ داشت، اظهار نمود که اگر او مسلمانان میگردید، ما ازتوانائیهای وی جهت گسترش اسلام استفاده میکردیم. خالد که پیش از این به خاطر ماندنش در جهالت و شرک، دچار اضطراب گردیده بود، با خود گفت: اگر مسلمان بشوم نه تنها چیزی از دست نمیدهم؛ بلکه در آنجا نیز از استعدادهایم استفاده خواهند کرد. تمامی عوامل ذکر شده موجب گردید که از اضطراب و وسواس نجات یابد و عزمش را برای پذیرفتن اسلام جزم نماید.
آخرالامر اینکه مسلمان خالد و عمرو پیروزی بزرگی برای اسلام و شکستی برای مشرکان به شمار میرفت و خداوند به وسیلۀ آنان صفحات درخشندهای از جهاد و مبارزه در تاریخ اسلام به ثبت رسانید که برای همیشه در یاد و خاطرهها خواهد ماند [۱۱۲۳].
[۱۱۲۰] التاریخ الاسلامی، ج ۷، ص ۹۰. [۱۱۲۱] صلح الحدیبیه، ابیفارس، ص ۲۶۳. [۱۱۲۲] التاریخ الاسلامی، حمیدی، ج ۷، ص ۹۵. [۱۱۲۳] همان، ص ۹۶.
عامل اصلی ایجاد درگیری بین مسلمانان و بیزانیسها را عربهای ساکن شام فراهم ساختند؛ چنانکه طایفۀ کلب که شاخهای از قضاعه و در دومهالجندل بود، همواره سعی میکرد راه تجاری مسلمانان را به شام مسدود نماید و نوعی تحریم اقتصادی بر آنان تحمیل نماید و برای این منظور، مزاحمتهایی برای کاروانهای مسلمانان ایجاد مینمود. بنابراین، پیامبر اکرم جدر سال پنجم هجری به قصد تأیب طایفهی کلب به قصد دومهالجندل حرکت کرد، اما آنان قبل از رسیدن ایشان متفرق شده بودند.
همچنین مردانی از طوایف لخم و جذام، راه فرستادۀ پیامبر اکرم جدحیه بن خلیفۀ کلبی را در مکانی به نام حسمی بستند و هر آنچه با خود داشت، بردند. آن حضرت در سال ششم هجری زید بن حارثه را با گروهی جهت تأدیب آنها فرستاد. همچنین در همین سال طوایف مذحج و قضاعه برای زید بن حارثه و همراهانش که جهت تبلیغ اسلام به وادیالقرای میرفتند، مزاحمت ایجاد کردند [۱۱۲۴].
بعد از صلح حدیبیه این موضعگیریهای جنگ افروزانه علیه اسلام شدت گرفت؛ چنانکه سفیر پیامبر اکرم ج، حارث بن عمیر ازدی، توسط شرحبیل بن عمرو غسانی، حاکم بصری، که تابع حکومت روم بود، کشته شد درحالی که قبل از آن ، کشتن پیک و سفیر مرسوم نبود.
همچنین حاکم دمشق، حارث بن ابی شمرغسانی، با فرستادۀ پیامبر اکرم جبرخورد شایستهای نکرد و با اعلان جنگ علیه مدینه او را تهدید نمود. هنوز مدت زمانی طولانی از این وقایع نگذشته بود که پیامبر اکرم جگروهی از مبلغان را به سرکردگی عمرو بن کعب غفاری به منطقهای به نام ذات أطلاح جهت تبلیغ اسلام فرستاد، اما آنان نه تنها دعوت مبلغان اسلام را نپذیرفتند؛ بلکه آنان را محاصره نمودند و همه را، به جز امیرشان که مجروح شده بود و خود را به مدینه رسانید و رسول خدا را از ماجرا مطلع ساخت، دیگران را به قتل رسانیدند [۱۱۲۵].
همچنین نصرانیان شام به سرپرستی امپراطور رم به اذیت و آزار کسانی که مسلمان میشدند یا به اسلام تمایل نشان میدادند، پرداختند؛ چنانکه والی شهر معان را که مسلمان شده بود، کشتند و والی شام نیز عربهایی را که مسلمان شده بودند، به قتل رسانید [۱۱۲۶].
این وقایع دردناک و به ویژه قتل سفیر پیامبر اکرم ج، حارث بن عمیر ازدی، مسلمانان را بر آن داشت تا چارهای برای سرکوبی مسیحیان تجاوز کار بیندیشند و انتقام خون برادرانشان را که فقط به جرم اینکه بر این عقیده بودند که الله پروردگار ما و محمد پیامبر خدا است، ریخته شده بود، بگیرند. همچنین تأدیب عربهای شام که تابع دولت رم بودند و علیه اسلام و مسلمانها جرایم هولناکی مرتکب شده بودند، نیز لازم به نظر میرسید تا آنان به هیبت و قدرت دولت اسلام پی ببرند و دست از مزاحمتهایی که برای داعیان و مبلغان اسلام و کاروانهای تجاری حامل لوازم ضروری از شام به مدینه ایجاد میکردند، بردارند [۱۱۲۷].
بنابراین، پیامبر اکرم جدر سال هشتم هجری، مسلمانان را دستور داد که برای جنگی تمام عیار آماده شوند. مسلمانان به دعوت پیامبر، لبیک گفتند و لشکر بزرگ و بیسابقهای که متشکل از سه هزار جنگجو بود، تشکیل دادند. فرماندهان نظامی این سریه به ترتیب عبارت بودند از: زید بن حارثه، جعفر و عبدالله بن رواحه [۱۱۲۸]؛ چنانکه عبدالله بن عمر میگوید: پیامبر اکرم جدر جنگ موته، زید بن حارثه را امیر مقرر کرد و فرمود: اگر زید کشته شد، پس جعفر و اگر جعفر کشته شد پس عبدالله بن رواحه امیر است [۱۱۲۹].
همچنین پیامبر اکرم جبه لشکر اسلام دستور داد که نخست به مکانی بروند که در آنجا حارث کشته شده است و آنها را به اسلام فراخوانند؛ اگر اسلام را پذیرفتند، قوانین جامعۀ اسلامی شامل آنان خواهد گردید؛ در غیر اینصورت با آنان به جنگ بپردازید [۱۱۳۰].
آن حضرت نیز هنگام اعزام لشکر، توصیههای مربوط به آداب جنگ در اسلام را با آنان بیان نمود [۱۱۳۱]و فرمود: «من شما را به تقوای الهی و به خوبی رفتار نمودن با مسلمانانی که همراه شما هستند، توصیه مینمایم. به نام خدا و در راه خدا با کسانی که به خدا کفر ورزیدهاند، مبارزه کنید. عهدشکنی ننمائید. کودکان، زنان و کهنسالان و کسانی را که در عبادتگاه خود، منزوی هستند، نکشید. نخلها و درختان را قطع ننمائید و خانهها را تخریب نکنید و هرگاه با دشمنان مشرک خود روبرو میشوید، آنها را به یکی از این سه امر فراخوانید: نخست اسلام، سپس جزیه و اگر این دو مورد را نپذیرفتند، با آنان مبارزه نمایید» [۱۱۳۲].
[۱۱۲۴] المسلمون و الروم فی عصر النبوة، عبدالرحمن احمد سالم، ص ۸۷. [۱۱۲۵] تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۱۰۳. [۱۱۲۶] خاتم النبیین، ج ۲، ص ۱۱۳۹، به نقل از الصراع مع الصلیبیین، ابیفارس، ص ۲۰. [۱۱۲۷] المسلمون و الروم فی عصر النبوه، ص ۸۹. [۱۱۲۸] الصراع مع الصلیبیین، ص ۲۰. [۱۱۲۹] بخاری، کتاب المغازی، ج ۵، ص ۱۰۲، شماره ۴۲۶۱. [۱۱۳۰] السیرة الحلبیه، ج ۲، ص ۷۸۷. [۱۱۳۱] الصراع مع الصلیبین، ص ۲۱. [۱۱۳۲] المغازی، ج ۲، ص ۷۵۷ – ۷۵۸.
هنگامی که لشکر اسلام آمادۀ اعزام شد، پیامبر اکرم جو مسلمان برای بدرقۀ لشکر اسلام بیرون شدند و همه از خدا پیروزی و سلامتی این مجاهدان جان برکف را میخواستند و آنها را با این جمله اعزام کردند: «خداوند شما را حفاظت نماید و سالم و با غنیمت برگرداند» [۱۱۳۳].
هنگامی که مردم با عبدالله بن رواحه خداحافظی کردند، به گریه افتاد و اشکها بر گونههایش جاری شد. پرسیدند: چرا گریه میکنی؟ گفت: به خدا سوگند به خاطر دوستی دنیا گریه نمیکنم : بلکه از پیامبر اکرم جشنیدم که این آیه را تلاوت مینمود:
﴿وَإِن مِّنكُمۡ إِلَّا وَارِدُهَاۚ كَانَ عَلَىٰ رَبِّكَ حَتۡمٗا مَّقۡضِيّٗا٧١﴾[مریم: ۷۱].
«همه شما وارد دوزخ میشوید (مؤمنان برای عبور و دیدن و کافران برای دخول و ماندن)، این امر حتمی و فرمانی است قطعی از پروردگارتان».
به خدا سوگند نمیدانم که حال من بعد از ورود در آن چگونه خواهد بود. مسلمانان او را تسلی دادند و گفتند: خداوند شما را حفاظت نماید و به سلامتی برگردید. عبدالله درجواب آنان چنین سرود:
لکنی أسأل الرحمن مغفره
وضربة ذات فراغ تقذف الزبدا
«من از خدا مغفرت میخواهم و ضربهای کارساز که مغزها را متلاشی سازد.»
اوطعنة بیدی حران مجهزة
بحربة تنفذ الاحشاء والکبدا
حتی یقولوا اذا امروا علی جدثی
ارشده الله من غاز وقد رشدا
[۱۱۳۴]
«یا زخمی به دستان محکم و کشنده با نیزهای که رودهها و جگر را پاره بکند».
«تا اگر بر جسدم گذر کردند، بگویند: آفرین بر این جنگجوی موفق».
و هنگامی که عبدالله با پیامبر اکرم جخداحافظی کرد، چنین سرود:
یثبت الله ما آتاك من حسن
تثبیت موسی ونصرا کالذی نصروا
«خداوند، خوبیهای تو را تثبیت نماید و به تو یاری رساند همان طور که خوبیهای موسی را تثبیت نمود و او را یاری رساند».
انی تفرست فیك الخیر نافلة
فراسة خالفتهم في الذی نظروا
«من در وجودتان آثار خیر فراوانی دیدم که با تمامی کسانی که قبل از این دیده شدهاند، فرق میکند».
انت الرسول فمن یحرم نوافله
والوجه منه فقد ازری به القدر
[۱۱۳۵]
«تو پیامبر خدا هستی؛ پس هر کس که ازخوبیهای و چهرهی تو محروم ماند، واقعاً بیارزش است».
[۱۱۳۳] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۴، ص ۲۱. [۱۱۳۴] همان. [۱۱۳۵] مغازی رسول الله، عروه بن زبیر، ص ۲۰۴ – ۲۰۵.
لشکر اسلام با رسیدن به منطقۀ معان در سرزمین شام، که اکنون استانی از استانهای اردن است، به آنان خبر رسید که عرب و عجم و مسیحیان صلیبی، صدهزار از طوایف مختلف به سرکردگی مالک بن رافله و صد هزار صلیبی اعزامی از جانب هرقل روم و مجهز با سلاحهای پیشرفته وملبس با ابریشم آمادۀ نبرد با آنان شدهاند [۱۱۳۶].
مسلمانان که با این لشکر عظیم غافلگیر شده بودند، درمعان دو روز به رایزنی و مشورت پرداختند. برخی گفتند: کسی را نزد پیامبر اکرم جبفرستیم و کسب تکلیف کنیم. عدهای به فرمانده لشکر، زید بن حارثه گفتند: اکنون که آوازۀ ما همه جا پیچید و دشمنان را دچار رعب و وحشت نمودیم، بهتر است برگردیم؛ زیرا هیچ چیزی را نمیتوان با عافیت مقایسه نمود [۱۱۳۷].
عبدالله بن رواحه برخاست و سخنانی حماسهآفرین ایراد نمود و روحیۀ جنگ و جهاد را در آنان دمید. او چنین گفت: «ای قوم! سوگند به خدا آن چیزی که شما از روبرو شدن با آن ابا میورزید، همان چیزی است که شما به وسیلۀ آن در جستجوی شهادت هستید. ما هیچ گاه براساس تعداد و قوت و کثرت افراد وارد نبرد نمیشویم؛ بلکه ما به قدرت دینی که خداوند ما را با آن سرافراز نموده است، وارد معرکه میشویم؛ پس حرکت کنید که یکی از دو خیر، در انتظار ما است: یا پیروزی و یا شهادت.
سخنان ابن رواحه احساسات مجاهدان را برانگیخت. زید، لشکر را به منطقۀ موته در جنوب کرک هدایت نمود و ترجیح داد که در آنجا با نیروهای دشمن وارد معرکه شود. بین دو لشکر کارزار سختی درگرفت. فرماندهان سهگانۀ لشکر اسلام، رشادتهای بزرگی از خود نشان دادند که منجر به شهادتشان گردید [۱۱۳۸].
زید بن حارثه با شجاعت وصفناپذیری وارد صفوف دشمن شد و پرچم اسلام را درمیان نیزههای دشمن به اهتزاز درآورد؛ سپس جعفر پرچم را بدست گرفت و وارد صفوف دشمن شد. دشمن از هر طرف او را محاصره نمود، ولی جعفر از پای نایستاد و همچنان میجنگید و سرانجام از اسبش پیاده شد و پاهای آن را زد و چنین میسرود:
یا حبذا الجنة واقترا بُها
طیبة وبارداً شرابها
«چه خوب است بهشت و چه نزدیک است و چه آب پاکی و خنکی دارد.»
والروم روم قد دنا عذابها
کافرة بعیدة انسابها
«و رومیها درماندهاند و عذابشان نزدیک است؛ آنها ملتی کافر و بیگانهاند».
«علیَّ اِذ لاقیتها ضرابها» [۱۱۳۹].
«بر من لازم است که در جنگ آنان را متلاشی سازم».
بعد از آن، پرچم را بدست راست گرفت آنها دست راستش را قطع کردند؛ بلافاصله پرچم را بدست چپ گرفت و هنگامی که دست چپش را نیز قطع نمودند، پرچم را با بازوهایش به سینهاش چسبانید تا اینکه به شهادت رسید. او هنگام شهادت، ۳۳ سال سن داشت و بر جسدش آثار ۹۰ زخم وتیر دیده میشد [۱۱۴۰].
امام بخاری با سند صحیح از ابن عمر نقل میکند که میگوید: من در آن غزوه حضور داشتم. وقتی سراغ جعفر را گرفتیم، او را درمیان کشته شدگان یافتیم و آثار نود و اندی ضربه بر وجودش دیده میشد [۱۱۴۱].
خداوند به پاداش دستهای از کار افتاده و به پاداش شجاعت و رشادت جعفر، دو بال به او عنایت کرد تا در بهشت به وسیلۀ آنها پرواز نماید؛ چنانکه بخاری از ابن عامر روایت میکند که هرگاه عبدالله بن عمر، با فرزند جعفر روبرو میشد، میگفت سلام خدا بر فرزند کسیکه صاحب دوبال است [۱۱۴۲].
بعد از به شهادت رسیدن جعفر بن ابیطالب، عبدالله بن رواحهی انصاری پرچم را بدست گرفت و چنین میسرود:
«ای نفس! به خدا سوگند چه بخواهی و چه نخواهی، باید وارد معرکه بشوی.
چرا تو رفتن به بهشت را دوست نداری؟.
عمر زیادی را در آرامش سپری نمودی، مگر تو بیش از یک نطفه هستی؟.
ای نفس! اگر کشته نشوی، خواهی مرد و این همان چیزی است که آرزو میکردی و اگر مانند آن دو (زید و جعفر) رفتار نمایی، راهیاب شدهای» [۱۱۴۳].
میگویند یکی از پسرعموهایش که در جنگ شرکت داشت، قطعه گوشتی آورد و گفت: این را بخور که در این روزها زیاد به زحمت افتادهای. عبدالله آن قطعه گوشت را برداشت و با عجله یک لقمه از آن را در دهان گذاشت. در همین اثنا متوجه سر و صدایی در جبهۀ جنگ شد، خطاب به خود گفت: تو هنوز در دنیا زندگی مینمایی. آن گاه قطعه گوشت را انداخت و پیش رفت و جنگید و به شهادت رسید و این ماجرا در آخر روز اتفاق افتاد [۱۱۴۴].
[۱۱۳۶] شرح المواهب اللدنیه، ج ۲، ص ۲۷۱. [۱۱۳۷] تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱، ص ۳۹۶. [۱۱۳۸] السیرة النبویة الصحیحة، ج ۲، ص ۴۶۸. [۱۱۳۹] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۴، ص ۲۶. [۱۱۴۰] الصراع مع الصلیبیین، ص ۵۸. [۱۱۴۱] بخاری، کتاب المغازی، ج ۵، ص ۱۰۲، شماره ۴۲۶۱۵. [۱۱۴۲] همان، ص ۱۰۳، شماره ۴۲۶۴. [۱۱۴۳] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۴، ص ۲۶ – ۲۷. [۱۱۴۴] الصراع مع الصلیبیین، ص ۶۱.
بعد از شهادت عبدالله بن رواحه و به زمینافتادن پرچ لشکر اسلام، ثابت بن اقرم انصاری آن را برداشت و گفت: ای جماعت مسلمانان! از میان خود یکی را به امیر انتخاب نمایید. گفتند: تو امیر باش. گفت: من نمیپذیرم. سرانجام همه به فرماندهی خالد بن ولید راضی شدند [۱۱۴۵].
طبق روایتی چنین آمده است که ثابت به خالد گفت: اباسلیمان پرچم را بدست بگیرد او گفت: من چنین کاری نمیکنم؛ چراکه تو بدان شایستهتری؛ چون هم از نظر سنی از من بزرگتری و هم در بدر شرکت داشتهای. ثابت گفت: ای مرد! آن را بردار. به خدا سوگند من آنرا برای تو آوردهام. آن گاه خالد پرچم را بدست گرفت [۱۱۴۶].
اکنون طرح اساسی را میبایست خالد طرحریزی مینمود و مسلمانان را از کشتار جمعی نجات میداد؛ چراکه آنان گرفتار جنگی نابرابر شده بودند و تعداد جنگجویان دشمن ۶۶ برابر مسلمانان بود. بنابراین، بعداز اینکه خالد موقعیت جنگ را در نظر گرفت و نتایج آن را ارزیابی نمود، به این نتیجه رسید که عقبنشینی به صورت منظم و حسابشده، تنها راهحل قضیه است؛ چنانکه براساس همین طرح نقشۀ زیر را اجرا نمود:
خالد درصدد تغییر تاکتیک برآمد و قصد داشت تا دشمن را بفریباند تا آنها فکر کنند که به مسلمانان نیروی کمکی رسیده است و بدین صورت از فشار حملاتشان کاسته شود تا عقبنشینی برای آنان میسر گردد. برای این منظور در تاریکی شب نیروهایش را جابجا کرد و کسانی را که در میمنه (سمت راست) لشکر بودند با کسانی که در مسیره (سمت چپ) بودند، جابجا کرد و خط مقدم را با کسانی که در پشت جبهه بودند، جابجا نمود و هنگام جابجایی، سر و صداهایی به راه انداختند که وانمود کنندۀ قدوم لشکری جدید بود و صبح زود، حملات متعددی از هر طرف به نیروهای دشمن کرد تا آنها را دچار ترس و وحشت نمایدو آنان مطمئن گردند که برای مسلمانان، نیروی امدادی رسیده است [۱۱۴۷].
بدین صورت نقشۀ خالد به موفقیت انجامید. صبح روز بعد که هوا روشن شد، جنگجویان دشمن با چهرههای جدید و پرچمهای جدیدی روبرو شدند و از نوع برخورد و هجوم مسلمانان پی بردند که نیروی جدیدی وارد میدان نبرد شده است. این نقشه، باعث تضعیف روحیۀ سربازان دشمن گردید و آنها دریافتند که نابودی لشکر اسلام، کار سادهای نیست. بنابراین، از هجوم بر مسلمانان و تعقیب لشکر خودداری کردند. خالد نیز فرصت را غنیمت شمرد و قبل از اینکه دشمن متوجه اصل قضیه بشود، به دور از چشمان دشمن شروع به عقبنشینی کرد.
عملیات عقبنشینی نیز به قدری با مهارت انجام گرفت که نمیتوان برای آن در تاریخ جنگهای قدیم، نمونهای سراغ گرفت و بیشتر شبیه تاکتیهای زمان حاضر بود.
خالد نخست دو طرف لشکر را به حمایت خط مقدم به عقب کشید؛ سپس آنها را تثبیت نمود و خط مقدم را به عقب کشید تا اینکه به عقبنشینی کامل دست یافت [۱۱۴۸].
مورخان میگویند: تعداد کشتههای مسلمانان در این جنگ بیش از ۱۲ نفر نبود. خالد میگوید: در روز جنگ موته، نه شمشیر یکی پس از دیگری بدست گرفتم و همه شکستند و تا آخر شمشیری یمنی در دست داشتم [۱۱۴۹].
به هر حال میتوان گفت که خالد با این نقشۀ موفقیتآمیز خود، مسلمانان را از کشتاری جمعی و شکستی حتمی نجات داد و این عقبنشینی با توجه به موقعیت خطرناک آنها، در واقع پیروزی بزرگی بود که نصیب مسلمانان گردید [۱۱۵۰].
[۱۱۴۵] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۴، ص ۲۷. [۱۱۴۶] امتاع الاسماع، ج ۱، ص ۳۴۸-۳۴۹. [۱۱۴۷] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۲۴۷ – واقدی، ج ۲، ص ۷۶۴. [۱۱۴۸] معارک خالد بن ولید، یاین سوید، ص ۱۷۳. [۱۱۴۹] بخاری، کتاب المغازی، ج ۵، ص ۱۰۳، شماره ۴۲۶۶. [۱۱۵۰] معارک خالد بن ولید، ص ۱۷۵.
معجزۀ پیامبر در مورد جریان لشکر آشکار گردید. آن حضرت که در مدینه بود، قبل از اینکه کسی خبری از آنها بیاورد، خبر شهادت زید و جعفر و ابیرواحه را به مردم داد و اندوهگین شد و اشکهایش سرازیر گردید؛ سپس آنها را از فرماندهی خالد خبر داد و او را شیر خدا نامید [۱۱۵۱]آن گاه کسی آمد و اخبار جنگ را به آنان رسانید و چیزی بر آنچه پیامبر اکرم جفرموده بود، نیفزود [۱۱۵۲].
هنگامی که لشکر نزدیک مدینه رسید، پیامبر اکرم جو مسلمانان به استقبال آنان رفتند. فرزندان رزمندگان نیز پیشاپیش همه به سوی پدران خود میرفتند. آن حضرت فرمود: بچهها را در آغوش بگیرید و فرزند جعفر را به من بدهید؛ چنانکه عبدالله بن جعفر را آوردند و آن حضرت او را بر مرکب خود نشاند. مردم به سوی لشکر خاک میپاشیدند و میگفتند: شما از راه خدا فرار کردهاید. پیامبر اکرم جفرمود: اینها فرار نکردهاند؛ بلکه خود برگشتهاند [۱۱۵۳].
انسان از این گونه تربیت والای نبوی در شگفت میماند که کودکان و نوجوانان و مردان به استقبال جنگجویان خود بروند و آنها را به خاطر اینکه در راه خدا شهید نشدهاند، فراریان از راه خدا بخوانند و سرزنش نمایند! چه خوب بود که جوانان جوامع ما نیز که در کوچه و خیابانها با قیافۀ زنانه بیهدف میچرخند، از این مردانگی و غیرت ایمانی عبرت بگیرند و یقیناً امت به این درجه از عزت نفس و مردانگی نمیرسد مگر با تربیت صحیح اسلامیای که پایههای آن براساس راه و منهج پیامبر اکرم جاستوار شده باشد [۱۱۵۴].
[۱۱۵۱] نظرة النعیم، ج ۱، ص ۳۶۰. [۱۱۵۲] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۲۵۵. [۱۱۵۳] السیرة النبویة، ندوی، ص ۳۲۸ – تاریخ الذهبی، ص ۴۹۱. [۱۱۵۴] دروس و عبر من الجهاد النبوی، ص ۳۵۸.
این معرکه مهمترین درگیری بین مسلمانان و صلیبیان مسیحی محسوب میگردید؛ چراکه این نخستین درگیری مسلحانۀ مهم بین دو گروه بود و تأثیر منفی زیادی بر آیندۀ دولت روم گذاشت و از طرفی زمینه را برای فتح شهرهای شام توسط مسلمانان فراهم ساخت و رعب و وحشتی که از ناحیۀ روم بر دلهای عرب سایه افکنده بود، برطرف گردید و علاوه بر اینکه روحیۀ والای سربازان اسلام برای همه آشکار گشت، برای مسلمانان نیز فرصتی فراهم آورد تا روحیۀ ضعیف و ناتوان سربازان رومی و تاکتیکهای جنگی آنان را شناسایی نمایند [۱۱۵۵].
[۱۱۵۵] الصراع مع الصلیبیین، ص ۶۴.
صبر و استقامت و جانفدایی فرماندهان سهگانۀ جنگ از شوق فراوان آنها به شهید شدن در راه خدا، سرچشمه میگرفت. تا در بهشت با انبیاء و صدیقین و شهدا و صالحین همنشین باشند. بهشتی که بینهایت گسترده است و در آن نعمتهایی وجود دارد که تاکنون کسی ندیده و نشنیده و در خاطر کسی نیز نیامده است.
تنها معرکهای است که اخبار آن توسط وحی آسمانی به پیامبر اکرم جمیرسید؛ چنانکه آن حضرت خبر شهادت سه فرمانده جنگ را به اطلاع مردم رسانید. همچنین تنها واقعهای است که پیامبر اکرم جدر آن، سه فرمانده را به ترتیب مقرر کرد تا یکی بعد از دیگری فرماندهی لشکر را به عهده بگیرند [۱۱۵۶].
[۱۱۵۶] همان، ص ۶۶.
با به شهادت رسیدن جعفر، پیامبر اکرم جنزد اسماء، بنت عمیس (همسر جعفر) آمد و گفت: فرزندان جعفر را نزد من بیاور. وقتی اسماء آنها را آورد، آن حضرت آنان را در آغوش گرفت و بوئید و بوسید و اشک از چشمانش سرازیر گردید. مادر آنان گفت: مگر از جعفر و همراهانش خبری شده است؟ پیامبر اکرم جفرمود: بلی. امروز آنان به شهادت رسیدهاند. اسماء با شنیدن این سخن، داد و فریاد به راه انداخت. پیامبر اکرم جبه مردم گفت که از خانوادۀ جعفر فراموش نکنید. برای آنان غذا تهیه نمائید؛ چون آنها را مرگ جعفر مشغول داشته است [۱۱۵۷].
این جریان حاوی نکات زیر است:
الف – جواز گریستن زن به خاطر وفات شوهرش
چنانکه اسماء بنت عمیس پس از اینکه خبر شهادت همسرش، جعفر را شنید، به گریه افتاد و سر و صدا به راه انداخت. پیامبر اکرم جنیز او را از این کار منع نکرد. پس باید دانست که گریهای که از آن منع شده است همان نوحهسرایی زمان جاهلیت است که در آن به سر و صورت میزدند و سینه چاک میکردند و به کار خدا اشکال میگرفتند.
ب – استحباب تهیه نمودن غذا برای خانوادۀ متوفی
پیامبر اکرم جبه همسایگان خانوادۀ جعفر دستور داد تا برای آنها غذا تهیه نمایند؛ چراکه آنان عزادار بودند و میبایست از اندوه و ناراحتی آنان کاسته میشد؛ اما متأسفانه امروزه، این سنت حسنه به بدعت سیئهای تبدیل شده است و به جای درست کردن غذا برای اهل میت، همسایگان و کسانی که برای عرض تسلیت میآیند، منتظر درست کردن غذا توسط خانوادۀ میت میمانند! این امر زشتی است که باید از آن پرهیز نمود [۱۱۵۸].
پیامبر اکرم جهرچند از گریه نمودن برای میت نهی ننموده است، امّا از گریستن بیش از سه روز برای میت، نهی نموده است؛ چنانکه بر اسماء بنت عمیس وارد شد و فرمود: «بعد از امروز برای برادرم گریه نکنید؛ سپس فرمود: برادرزادههایم را بیاور». آنها را که بسیار کودک بودند، نزد ایشان آوردند پیامبر اکرم جکسی را خواست و دستور داد که موهای سر آنها را بتراشد و فرمود: این محمد، شبیه عموی ما ابوطالب است، اما عبدالله، از نظر خلقت و اخلاق شبیه من است. آن گاه دست عبدالله را گرفت و برایش چنین دعا کرد: «خدایا جای خالی جعفر را پر کن و کسب دستان عبدالله را برکت بده. این را سه بار تکرار کرد. آنگاه مادر بچهها از یتیم شدن و بیسرپرست بودن آنها سخن گفت. پیامبر اکرم جفرمود: «تو از تنگدستی و فقر آنان سخن میگویی؛ در حالی که من ولی آنها در دنیا و آخرت هستم» [۱۱۵۹].
این شیوۀ برخورد پیامبر اکرم ج، بیانگر شیوۀ برخورد با یتیمان و فرزندان شهدایی است که جان خود را در راه سربلندی امت اسلام از دست دادهاند [۱۱۶۰].
ج – ازدواج ابوبکر با اسماء بنت عمیس
بعد از اتمام عدت اسماء، ابوبکر از او خواستگاری کرد و با او ازدواج نمود؛ چنانکه محمد بن ابوبکر نتیجۀ همین ازدواج است و بعد از وفات ابوبکر، علی با اسماء ازدواج نمود و از او دارای فرزندانی گردید [۱۱۶۱].
ابنکثیر این قصیده را از اسماء بنت عمیس نقل کرده است که در رثای شوهرش، جعفر خوانده است:
فآلیت لاتنفك نفسی حزینة
علیك ولاینفكُّ جلدی اغبرا
«سوگند خوردهام که هیچ گاه از غم تو رها نشوم و پوست بدنم همواره غبارآلوده بماند».
فلله عینا من رای مثله فتی
اکر واحمر قی الهیاج واصبرا
[۱۱۶۲]
«به خدا سوگند تاکنون چشمی، جوانی حملهآورتر و سختتر و صبورتر از او در نبرد ندیده است».
[۱۱۵۷] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۴، ص ۲۸. [۱۱۵۸] الصراع مع الصلیبیین، ص ۶۸. [۱۱۵۹] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۲۵۲. [۱۱۶۰] السیرة النبویة، ابیشهبه، ج ۲، ص ۴۳۰. [۱۱۶۱] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۳۵۳. [۱۱۶۲] همان.
رفتار صحابی بزگوار، ثابت بن أقرم عجلانی، که پرچم را بعد از شهادت عبدالله بن رواحه بدست گرفت تا به زمین نیفتد؛ چون افتادن پرچم به معنی شکست لشکر بود و سپس در آن شرایط مسلمانان را خطاب کرد که برای خود، امیری انتخاب نمایید، درس بزرگی است برای مسلمانان که در چنین اوضاع آشفتهای نیز، چنین مسئلۀ با اهمیتی را فراموش نکنیم.
در روایتی نیز آمده است که پرچم را بدست گرفت و نزد خالد رفت، او نپذیرفت وگفت تو بدان سزاوارتری. ثابت گفت: من این را برای تو آوردهام.
هر دو روایت بیانگر تفکر وسیع ثابت در آن شرایط حساس نسبت به سرنوشت لشکر اسلام میباشد. ایشان پیشنهاد برخی از که گفتند: تو امیر ما هستی، نپذیرفت؛ چراکه او بر این عقیده بود که در لشکر، افرادی مانند خالد بن ولید وجود دارند که از او برای احراز این مقام، شایستگی بهتری دارند و نیز میدانست که اگر امور لکشر به کسانی که شایستگی آن را ندارند، سپرده شوند، به جای اصلاح و بهبود وضعیت، میبایست فساد و خرابکاری اوضاع را انتظار داشت و هرگاه امور برای رضایت خداوند انجام پذیرد، نفس و حب شهرت در آن اثری نخواهند گذاشت.
ثابت برای فرماندهی لشکر بیکفایت نبود، امّا او خالد را بر خویشتن ترجیح داد؛ زیرا اگرچه هنوز از مسلمان شدن خالد سه ماه نگذشته بود، امّا او در وجود خالد شایستگیهایی میدید که در خود سراغ نداشت و هدف نهایی او تنفیذ اوامر خدا به بهترین صورت ممکن بود که خالد توانایی بیشتری جهت عملی ساختن این هدف داشت [۱۱۶۳].
ای کاش، زمامداران و رهبران حرکتها و دعوتهای اسلامی امروز، از رفتار این صحابی بزگوار درس میگرفتند و برای کسانی که تازه به دعوت ویا حرکت اسلامی پیوستهاند، به خاطر ترس از دست دادن جایگاه و امتیازات شخصی خود، موانع ایجاد نمینمودند، امّا به طور حتم کسی که قلب بیدار و گوش شنوایی داشته باشد، از این ماجرا درس خواهد گرفت.
[۱۱۶۳] معین السیرة، شامی، ص ۳۷۶.
عوف بن مالک اشجعی میگوید: من با زید بن حارثه در غزوۀ موته شرکت کردم و مرد یمنی نیز با من بود. هنگام رویارویی با دشمنان رومی، مردی درمیان رومیان بر اسبی که زینی طلائی داشت، با شمشیری آراسته به طلا سخت با مسلمانان پیکار میکرد. آن برادر یمنی پشت صخرهای کمین کرد و هنگامی آن مرد رومی نزدیک شد، با شمشیر به مچ پای حیوان زد. رومی پا به فرار گذاشت، امّا مرد یمنی به او فرصت نداد باالفور بر او حمله کرد و او را از پای درآورد و اسب وشمشیرش را برگرفت. پس از پیروزی مسلمانان، خالد بن ولید کسی را دنبال آن مرد یمنی فرستاد و از آنچه بدست آورده بود، مقداری را پس گرفت. عوف میگوید: من نزدخالد آمدم و گفتم: مگر نمیدانی که پیامبر اکرم جفرموده است: آنچه در جهاد از مقتول میماند، به قاتل تعلق میگیرد؟.
گفت: این را میدانستم، ولی آنها برای او زیاد بود. گفتم یا آنها را برگردان و اگرنه نزد رسول خدا از تو شکایت خواهم کرد.
عوف میگوید: همۀ ما نزد پیامبر اکرم جرفتیم و من این جریان را برای آن حضرت توضیح دادم. پیامبر اکرم جبه خالد گفت: چرا چنین کردهای؟ خالد گفت: ای رسول خدا آنها برای او زیاد دانستم. فرمود: آنها را به او برگردان. عوف میگوید: من به خالد گفتم: مگر من قبلاً همین را به تونگفته بودم؟ پیامبر اکرم جسخنان مرا شنید و فرمود: چه گفتی؟ من سخنم را تکرار کردم. آن گاه ایشان عصبانی شد و به خالد گفت: آنها را برنگردان و فرمود: آیا شما فرماندهان مرا راحت نمیگذارید؟ سود فرماندهی آنان به شما و ضرر آن به خودشان برمیگردد [۱۱۶۴].
این موضعگیری بزرگی است از پیامبر اکرم جدر حمایت فرماندهان و رهبران تا بر اثر اشتباهاتی که معمولاً بشر از آنها درامان نیست، مورد اهانت قرار نگیرند؛ چنانکه خالد بن ولید در این صدد نبودتا با این کار، ستمی بر آن مرد یمنی روا دارد؛ بلکه براساس اجتهاد چنین تصور نمود که واگذاری این اموال برای یک نفر زیاد است بنابراین، مصلحت عمومی را بر مصلحت فردی ترجیح داد و باقیماندۀ اموال را به سایر غنایم ملحق ساخت تا تمامی مجاهدان از آن بهرهمند گردند و عوف بن مالک نیز اگر به خالد اعتراض نمود، به وظیفۀ خود عمل کرد؛ چراکه احساس مینمود حق آن مرد یمنی ضایع میشود و پس از اینکه پیامبر اکرم جحق او را پس گرفت، مسئولیت عوف تمام شده بود، اما او فراتر از انجام وظیفۀ شرعی قدم نهاد و خالد را تحقیر نمود. بنابراین، پیامبر اکرم جبر او خشم گرفت و حق فرماندهان را بر زیردستان خاطرنشان ساخت.
البته از این موضوع که پیامبر اکرم جبه خالد فرمود: آنها را برنگردان، نباید چنین تصور نمود که پیامبر حق آن مرد یمنی را به خاطر جرمی که عوف مرتکب شده بود، ضایع کرد، هرگز چنین چیزی ممکن نیست و یقیناً پیامبر اکرم جآن مرد یمنی را راضی نموده است، اما ادامۀ ماجرا در حدیث ذکر نشده است [۱۱۶۵].
بنابراین، ملتی که به صاحبان فکر و اندیشه و فرماندهان خود احترام قائل نباشد، هرگز نظمپذیر نخواهد و این شیوۀ پیامبر اکرم جموجب تشکیل امتی سالم و منظم گردید. چه زیبا بود اگر مسلمانان امروزی نیز قدر و احترام یکدیگر را به تناسب تقدم در خدمت دین رعایت میکردند و سپس همه مشمول ویژگیهای بیان شده در این آیه میشدند که میفرماید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مَن يَرۡتَدَّ مِنكُمۡ عَن دِينِهِۦ فَسَوۡفَ يَأۡتِي ٱللَّهُ بِقَوۡمٖ يُحِبُّهُمۡ وَيُحِبُّونَهُۥٓ أَذِلَّةٍ عَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى ٱلۡكَٰفِرِينَ يُجَٰهِدُونَ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوۡمَةَ لَآئِمٖۚ ذَٰلِكَ فَضۡلُ ٱللَّهِ يُؤۡتِيهِ مَن يَشَآءُۚ وَٱللَّهُ وَٰسِعٌ عَلِيمٌ٥٤﴾[المائدۀ: ۵۴].
«ای مؤمنان! هرکس از شما از آئین خود بازگردد، خداوند جمعیتی را خواهد آورد که خداوند دوستشان میدارد و آنان هم خدا را دوست میدارند. نسبت به مؤمنان نرم و فروتن بوده و در برابر کافران سخت و نیرومند هستند. در راه خدا جهاد میکنند و به تلاش میایستند و از سرزنش هیچ سرزنشکنندهای هراسی به خود راه نمیدهند. این هم فضل خداست. خداوند آن را به هرکس بخواهد عطا میکند و خداوند دارای فضل فراوان و آگاه است».
و اینکه پیامبر اکرم جفرمود: «آیا فرماندهان مرا راحت نمیگذارید؟» بیانگر افتخاری دیگری بر افتخارات خالد است که پیامبر اکرم جاورا از امیران و فرماندهان خود دانسته است [۱۱۶۶].
[۱۱۶۴] مسلم، کتاب الجهاد، ص ۱۳۷۳، شاره ۱۷۵۳. [۱۱۶۵] التاریخ الاسلامی، حمیدی، ج ۷، ص ۱۳۰. [۱۱۶۶] معین السیرة، ص ۳۷۸.
لشکر مسلمانان در معان توقف نمود و با در نظر داشتن مقیاسهای مادی که تعداد جنجگویان لشکر مقابل خیلی زیاد بود، جرات پیشروی نداشتند، اما هنگامی که مقیاسهای ایمانی مطرح گردید، شهامت و روحیۀ تازهای در کالبد آنان دمیده شد. با خود گفتند: ما در جستجوی شهادت خارج گردیدهایم؛ پس چرا باید از این بهراسیم؟
زید ابن ارقم میگوید: من یتیمی بود که تحت تکفل عبدالله بن رواحه قرار داشتم و در سفر موته همراه او بودم. شبی در حالی که مسیر را به سوی دشمن میپیمود، شنیدم که گفت:
وجاء الـمسلمون و غادرونی
بأرض الشام مشتهی الثَّواء
«مسلمانان که مشتاق خانههای خود هستند، آمدند و مرا در سرزمین شام تنها گذاشتند».
زید میگوید: با شنیدن این شعر به گریه افتادم. او با شلاق بر کجاوه زد و گفت: چرا گریه میکنی؛ چراکه اگر من شهید شوم تو در حالی بر میگردی که هر دو طرف کجاوه از آن تو خواهد بود [۱۱۶۷].
با دقت و بررسی در قضایای مربوط به غزوۀ موته، میتوان به معالجۀ شکست روحی و روانیای که امت اسلام به آن گرفتار شده است، پی برد و علاوه بر این غزوۀ موته پاسخ قانعکنندهای است به کسانی که شکست امت اسلام را ناشی از برتری مادی و پیشرفت تکنولوژی دشمنان میدانند. ابنکثیر در مورد سریۀ موته میگوید: «این امر شگفت آور است که دو لشکر با دو اندیشۀ متفاوت، رویاروی یکدیگر قرار گرفتهاند. تعداد یکی از آنان که به خاطر رضایت خداوند وارد معرکه شده است، سه هزار میباشد در حالی که لشکر مقابل که کافر هستند، تعدادشان دویست هزار نفر است. این دو لشکر نابرابر،با یکدیگر به مبارزه پرداختند که در نتیجه، جمع کثیری از کافران کشته میشوند؛ در حالی که کشتهشدگان لشکر مسلمان فقط دوازده نفر هستند. خالدی میگوید: من به تنهایی نه شمشیر را بر اثر درگیری با کفار عوض نمودم و یقیناً توسط این شمشیرها چندین نفر را به قتل رسیدهاند و آن گاه شکسته اند؛ پس مسلم است که سایر قهرمانان و حاملان قرآن چه عکسالعملی با صلیبیان کافر داشتهاند» [۱۱۶۸].
[۱۱۶۷] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۴، ص ۲۴ – ۲۵. [۱۱۶۸] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۲۵۹.
«در شبی، غمها بر من هجوم آورد. گاهی مینالیدم و گاهی میغلطیدم. اندوهی بر من مسلط شد، بیدار ماندم و ستارهها را میشمردم. گویا در پهلوهایم، آتش پارهای نفوذ کرده است. اندوهم به خاطر کسانی بود که یکی پس از دیگری در میدان موته افتادندو برنخاستند. رحمت خدا بر جوانانشان باد و بزرگانشان را نیز مشمول رحمتهای بیدریغ خویش گرداند به خاطر رضایت خدا، صبر و استقامت کردند تا جانهای خود را باختند؛ از ترس اینکه به عقب رانده نشوند و مجبور به فرار نگردند.
آنها پیشاپیش دیگر مسلمانان همچون شترهای نر که ملبس به ذره آهنی باشند، درحرکت بودند.
جعفر با پرچم خود پیشاپیش همه بود و صفهای دشمن را میشکافت تا اینکه پس از گذشت صفهای صعبالعبور، نقش زمین شد.
با شهادت او، رنگ نورانی ماه تغییر یافت و خورشید نزدیک بود، کسوف نماید» [۱۱۶۹].
این ابیات، از ابیاتی است که مالک بن کعب در رثای شهدای موته سرود و حسان بن ثابت نیز ساکت ننشست و در مدح شهدای موته و به ویژه فرماندهان دلیری چون، جعفر و زید و عبدالله بن رواحه مرثیههایی سرود.
[۱۱۶۹] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۴، ص ۳۳ – ۳۴.
هنوز چند روزی از بازگشت لشکر اسلام ازموته به مدینه نگذشته بود که پیامبر اکرم جلشکری به فرماندهی عمرو بن عاص به منطقۀ ذاتالسلاسل جهت سرکوبی طایفۀ قضاعه فرستاد. این طایفه در جنگ موته همراه سربازان روم علیه لشکر اسلام میجنگید. آنها پس از جنگ موته، برای خاتمه دادن به اسلام تصمیم حمله به مدینه را داشتند و برای این منظور آماده میشدند که پیامبر اکرم جعمرو بن عاص را با سیصد نفر مجاهد از مهاجران و انصار فرستاد تا آنها را در دیار خودشان سرکوب نمایند. هنگامی که عمرو به مکان تجمع دشمن رسید، تعداد جنجگویان دشمن را خیلی زیاد یافت بنابراین، کسی را نزد پیامبر اکرم جفرستاد و نیروی کمکی طلبید. آن حضرت بلافاصله به فرماندهی ابوعبیده بن جراح برای آنان نیروی کمکی فرستاد [۱۱۷۰]و مسلمانان با کفار وارد نبرد سختی شدند و عمرو بن عاص بسان شیری درنده، وارد مناطق مختلف قضاعه میشد و دشمن شکست میخورد و فرار میکرد و متفرق میشد. سرانجام لشکر اسلام پیروز شد و در ملک شام و اطراف آن، هیبت و عظمت اسلام بار دیگر احیاء گردید و قبایل زیادی با مسلمانان پیمان بستند و عده زیادی از قبایل بنیعبس، بنیمره، بنیذبیان و بنی فزاره مسلمان شدند.
بدین صورت مسلمانان بزرگترین قدرت نظامی و اجتماعی و سیاسی در شمال دیار عرب گردیدند [۱۱۷۱].
[۱۱۷۰] السیرة النبویة الصحیحه، ج ۲، ص ۴۷۱. [۱۱۷۱] السیرة النبویة، ابیشهبه، ج ۲، ص ۴۳۲.
عمرو بن عاص میگوید: پیامبر اکرم جکسی را نزد من فرستاد و فرمود: لباسها و سلاحهای خود را آماده ساز و نزد من بیا. وقتی حاضر شدم، ایشان در حال وضو گرفتن بود. هنگامی که مرا دید، گفت: میخواهم تو را به فرماندهی لشکری بگمارم تا با سلامت و غنیمت برگردی و امیدوارم مال خوبی بدست بیاوری. گفتم: من به خاطر کسب اموال مسلمان نشدهام؛ بلکه به خاطر علاقهام به اسلام و همراهی پیامبر اکرم جمسلمان شدهام. آن حضرت فرمود: «ای عمرو! چه نیک است مال نیک برای مرد نیک» [۱۱۷۲]. این موضعگیری عمرو، بیانگر ایمان، صداقت و اخلاص والای وی در اسلام و ملازمت پیامبر اکرم میباشد. آن حضرت به ایشان خاطرنشان ساخت که مال نیک و حلال نعمت خوبی در دست انسان صالح و نیک محسوب میشود؛ زیرا او با این مال، رضایت خدا را کسب مینماید و آن را در امور خیر انفاق مینماید و بدین وسیله باعث حفظ عفت خود و خانوادهاش میگردد [۱۱۷۳].
[۱۱۷۲] صحیح السیرة، ص ۵۰۸ – صححه الالبانی (/) فی صحیح الادب المفرد. [۱۱۷۳] التاریخ الاسلامی، حمیدی، ج ۷، ص ۱۳۳.
هنگامی که نیروی کمکی به فرماندهی ابوعبیده به ذاتالسلاسل رسید، ابوعبیده خواست تا امامت نماز را برعهده بگیرد، امّا عمرو جلو آمد و گفت: تو به عنوان نیروی کمکی فرستاده شدهای و فرمانده منتخب لشکر من هستم و نباید تو امامت جماعت را برعهده بگیری. بعضی از مردم دخالت کردند و گفتند: تو امام کسانی باش که همراه تو آمدهاند و ابوعبیده نیز امام کسانی بشود که همراه او آمدهاند. ابوعبیده که انسانی خوشخلق و نرمخوی بود و نمیخواست در لشکر اسلام اختلاف و دودستگی به وجود آید، گفت: ای عمرو، مطمئن باش و این را بدان که آخرین سخنی که پیامبر اکرم جبه من فرمود، این بود که با یکدیگرمتحد باشید و سخن یکدیگر را بشنوید و با هم اختلاف نکنید، اگر تو اکنون از من اطاعت نمیکنی، من از تواطاعت خواهم کرد؛ پس تو امامت نماز را برعهده بگیر [۱۱۷۴].
ابوعبیده به خوبی میدانست که هرگونه اختلاف و دو دستگی در جنگ، موجبات شکست حتمی آنان و پیروزی کفار را فراهم خواهد آورد، از این رو بلافاصله از این بروز اختلاف و دو دستگی جلوگیری نمود و پیرو عمرو گردید؛ زیرا پیامبر اکرم جبه ایشان توصیه کرده بود که با یکدیگر متحد باشند [۱۱۷۵].
[۱۱۷۴] مغازی رسول الله، عروه، ص ۲۰۷ با سند ضعیف. [۱۱۷۵] غزوه الحدیبیه، ابیفارس، ص ۲۰۹.
عمرو بن عاص در سریۀ ذاتالسلاسل به اثبات رساند که او فرمانده نظامی چیرهدستی است. او سعی داشت تا لشکرش یکپارچه و متحد و سالم بماند. برای این منظور اقدامات زیر را انجام داد:
الف – پیشروی در شب
عمرو از ترس اینکه مبادا دشمن قبل از رسیدن لشکر اسلام، از قدوم آنان مطلع بشود و برای رویارویی با لشکراسلام آماده گردند، ترجیح داد که شبها به راه خود به سوی دشمن ادامه بدهند و روزها، مخفی بشوند. او علاوه بر اینکه با این کار توانست تحرکات لشکر خود را از دشمن مخفی نگه دارد و علاوه بر آن نیز توانست نشاط و توانمندی سربازان خود را برای رویارویی با دشمن تثبیت نماید؛ زیرا آنها در شدت گرمای روز، به جای تحرک، استراحت مینمودند ودر هوای سرد و خنک شب، پیشروی میکردند.
ب – ممنوعیت آتشافروختن
عمرو بن عاص به لشکر خود اجازه نمیداد که شبها آتش بیفروزند. حتی وقتی ابوبکر با او در این زمینه سخن گفت، فرمود: هیچ کس حق ندارد آتشی بیفروزد و اگر کسی چنین بکند، من آن آتش را خاموش خواهم کرد. هنگامی که آنان به مدینه رسیدند، از دست او نزد رسول خدا شکایت بردند، پیامبر اکرم جفرمود: چرا چنین کردهای؟ گفت: «ترسیدم که مبادا دشمن در تاریکی شب متوجه تعداد اندک ما بشود و بر ما شبیخون زند». پیامبر اکرم جاین عمل را مورد تأیید قرار داد [۱۱۷۶].
ج – ممنوعیت تعقیب دشمن
هنگامی که لشکر اسلام توانست دشمنان خود را شکست بدهد و آنها پا به فرار گذاشتند، جنگجویان مسلمان خواستند فراریان را تعقیب نمایند، اما فرمانده جنگ به آنان اجازۀ چنین امری را نداد و وقتی که پیامبر اکرم جاز ایشان علت این کار را جویا شد، گفت: ترسیدم که مبادا برای دشمن نیروی کمکی بیاید و مسلمانان در دام آنان گرفتار آیند [۱۱۷۷]. آن حضرت این عمل وی را نیز مورد تأیید قرار داد [۱۱۷۸].
[۱۱۷۶] صحیح السیرة النبویة، ص ۵۰۹. [۱۱۷۷] همان. [۱۱۷۸] القیادة العسکری فی عهد رسول، ص ۵۴۰.
عمرو بن عاص میگوید: در یک شب سرد در سریۀ ذاتالسلاسل احتلام شدم. وقتی صبح شد، ترسیدم اگر غسل بکنم از شدت سرما تلف بشوم. بنابراین، تیمم کردم و با مرم نماز خواندم، هنگامی که به مدینه رسیدیم، این مسئله را به پیامبر اکرم جخبر داده بودند.
ایشان از من پرسید که ای عمرو! در حالی که جنب بودی با مردم نماز گزاردی؟ من علت غسل نکردنم را برای آن حضرت توضیح دادم و گفتم: خداوند میفرماید:
﴿وَلَا تَقۡتُلُوٓاْ أَنفُسَكُمۡۚ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ بِكُمۡ رَحِيمٗا﴾[النساء: ۲۹].
«خود را نکشید، همانا خداوند نسبت به شما مهربان است».
آن حضرت خندید و چیزی نگفت [۱۱۷۹].
از این جریان مسائل زیر استنباط میگردد:
الف: از این عمل عمرو و تقریر پیامبر اکرم جچنین استنباط میگردد که اگر آب برای جنب باعث ایجاد ضرر گردد، به جای غسل، تیمم کافی خواهد بود.
ب: اجتهاد در زمان پیامبر اکرم جنیز جایز بوده است؛ چنانکه عمرو بن عاص در آن شب سرد، براساس آیۀ ﴿وَلَا تَقۡتُلُوٓاْ أَنفُسَكُمۡ...﴾اقدام به چنین اجتهادی نمود و پیامبر اکرم جهمجواز اجتهاد و همصحت اجتهاد او را مورد تایید قرار داد.
ج: یکی از اسباب مباح بودن تیمم، مشکل استفاده نمودن از آب در صورتی است که برای سلامتی انسان مشکلآفرین باشد.
د: جواز امامت فرد تیممگیرنده برای کسانی که وضو گرفتهاند و تأیید این مسئله توسط پیامبر اکرم ج.
ه : اجتهاد عمرو، بیانگر فقاهت و قدرت عقل و تدبر و دقت استنباط حکم براساس دلایل آن میباشد [۱۱۸۰]و فقهای اسلام با دقت و تأمل در این حادثه، به مسائل زیادی دست خواهند یافت [۱۱۸۱].
آنچه بایسته است به آن تأمل گردد، سرعت ادراک فقهی و مطالب قرآنی توسط عمرو بن عاص است؛ چراکه سابقه اسلام آورن وی به چهار ماه میرسد، امّا با این وجود فهم و فقاهت وسیع و عمیق وی از علاقۀ شدید ایشان به دین و قرآن نشأت میگیرد و شاید قبل از مسلمان شدن نیز به آیاتی از قرآن که دسترسی وی به آن ممکن بوده است، دقت و تدبر داشته است که در صورت صحت این فرضیه، بیشتر به عظمت و حقانیت اسلام پی میبریم؛ چنانکه بسیاری از کفار قریش مخفیانه به صدای تلاوت قرآن گوش میدادند و آنچه باعث تأیید مطلب فوق میشود، مطرح نمودن این سؤال توسط عمرو بن عاص در محضر نجاشی میباشد که از او خواست تا نظر مسلمانان را در مورد عیسی÷جویا گردد [۱۱۸۲].
[۱۱۷۹] صحیح السیرة النبویة، ص ۵۰۹. [۱۱۸۰] غزوة الحدیبیه، ابیفارس، ص ۲۱۰. [۱۱۸۱] معینالسیرة، ص ۳۸۱. [۱۱۸۲] معین السیرة، ص ۳۸۱.
حملههای نظامی مسلمانان بعد از صلح حدیبیه متوجه شبهجزیره عربستان گردید و غرب و به ویژه جنوب غربی شبهجزیره که مکه در آن واقع شده بود، در آرامش ناشی از صلح به سر میبرد [۱۱۸۳].
نیروهای اعزامی به نواحی شمال به اهداف خود نائل گردیدند؛ چنانکه به مرزهای روم رسیدند و مرزهای دولت نوپای اسلام را تحکیم بخشیدند و رعب و وحشت حکومت مرکزی را در دلهای دشمنان ایجاد نمودند و کوششهای دشمنان را برای یورش به مدینه، ناکام ساختند، امّا در مجموع سیاست آن حضرت در اعزام این نیروها، دو هدف بزرگ را تحقق بخشید:
۱- تأمین حمایت داخلی اسلام.
۲- تأمین حمایت خارجی اسلام [۱۱۸۴].
بدون تردید پژوهشگران سیرۀ پیامبر اکرم جو کسانی که با دقت، وقایع سیرۀ آن حضرت را پیگیری مینماید، به وضوح درخواهند یافت که صلح حدیبیه یکی از مهمترین دستاوردهای سیاسی و نظامی و بلکه فراتر از آن، بزرگترین معرکه بین اسلام و بتپرستی محسوب میشود؛ زیرا این صلح، از طرفی باعث تحکیم پایههای اسلام و از ناحیهای دیگر باعث خشکاندن ریشههای شرک و بتپرستی گردید و پیروزیهای نهایی که بعد از این صلح در خیبر، موته و ذاتالسلاسل نصیب مسلمانان شد، نیز از پیامدهای مثبت صلح حدیبیه به شمار میآیند که تمامی این نتایج از نگرش عمیق و سیاست و بینش والای پیامبر اکرم جنشأت میگیرد [۱۱۸۵].
[۱۱۸۳] المجتمع المدنی، عمری، ص ۱۷۰. [۱۱۸۴] الاعلام فی صدور الاسلام، عبدالطیف حمزه، ص ۱۷۳. [۱۱۸۵] منهج الاعلام الاسلامی، ص ۳۳۷.
۱- قریش با یاری رساندن به همپیمانان خود از قبیلۀ بنیبکر علیه همپیمانان مسلمانان که از طایفۀ خزاعه بودند، اشتباه بزرگی مرتکب شدند. جریان از این قرار بود که گروهی از بنیبکر در مکانی به نام وتیر بر گروهی از خزاعه یورش بردند و حدود بیست نفر از مردان آنها را به قتل رسانیدند [۱۱۸۶]. بنیبکر که آمادگی برای جنگ را نداشت و غافلگیر شده بود، وارد مکه شدند و به حرم پناه بردند، اما قریش نه تنها از آنان حمایت ننمودند؛ بلکه به همپیمانان خود، یعنی طایفۀ بنوبکر، اسلحه و اسب و نیروی انسانی دادند و آنها در حرم خدا به کشتار افراد خزاعه پرداختند [۱۱۸۷].
بنابراین، عمرو بن سالم خزاعی با چهل نفر از مردان این طایفه نزد پیامبر اکرم جبه مدینه رفتند و عمرو، پیامبر اکرم جرا با این اشعار حماسی به کمک خود فراخواند:
یا رب انی ناشد محمداً
حلف ابینا وابیه الاتلدا
قدکنتم ولدا، وکنا والداً
تمت اسلمنا فلم ننزع یدا
فانصر هداك الله نصراً اعتدا
وادع عبادالله یأتوا مدداً
فیهم رسول الله قدتجردا
ان سیم خسفا وجهه تریدا
فی فیلق کالبحر یجری مزبدا
ان قریشاً وأخلفوك الـموعدا
ونقضوا میثاقك الـموکدا
وجعلوا لی في (کداء) رُصَّدا
وزعموا ان لست ادعوا احدا
وهم أذل وأقل عددا
هم بیتونا بالوتیر هجّدا
وقتلونا رکعاً وسجدا
«پروردگارا! من محمد را به پیمانهای نیاکانمان سوگند میدهم؛ شما فرزند بودید و ما پدر (اشاره به اینکه دو تن ازمادر بزرگهای عبدمناف از خزاعه بودند) پس به توفیق خدا با شمشیر برهنه به یاری آنها بشتاب.
و بدان که قریش با تو خلف وعده کردند و پیمان محکمی را که با تو بسته بودند، نقض نمودند و در منطقه کداء علیه ما کمین زدند. آنها بر ما در وتیر شبیخون زدند و ما را در حال رکوع و سجده کشتند».
پیامبر اکرم جفرمود: ای عمرو، تو یاری داده شدی. خدا مرا یاری نکند اگر به یاری شما برنخیزم. در همان لحظه به ابری که در آسمان پدید آمد نگاه کرد و فرمود: این ابر به پیروزی بنیکعب مژده میدهد [۱۱۸۸].
در روایتی آمده است که پیامبر اکرم جبعد از اینکه وقوع این جنایت برایش آشکار و مسلم گردید، به قریش پیغام فرستاد که چون پیمانتان را با بنیبکر نقض نمودهاید، میبایست خونبهای کشتهشدگان خزاعه را پرداخت نمایید وگرنه برای جنگ آماده شوید. قرظه بن عبد عمرو بن نوفل به عبد مناف گفت: از آنجا که کسی غیر از آنان بر دین ما باقی نمانده است، پیمان خود را با بنیبکر نقض نمیکنیم و خونبها نیز پرداخت نخواهیم کرد و برای جنگ آمادهایم [۱۱۸۹]و این امر بیانگر آن است که پیامبر اکرم جنخست قریش را به پذیرفتن یکی از موارد مسالمتآمیز فراخواند، امّا آنان جنگ را ترجیح دادند [۱۱۹۰].
۲- ابوسفیان درصدد جبران حماقت قریش برآمد و قریش، ابوسفیان را به مکه فرستاد تا پایههای صلح را تحکیم بخشد و مدت آن را تمدید نماید، اما هنگامی که ابوسفیان به مدینه آمد و این مسئله را با پیامبر اکرم جدرمیان نهاد، آن حضرت به او جوابی نداد.
ابوسفیان نزد بزرگان صحابه چون ابوبکر، عمر، عثمان و علی رفت تا آنها در این مسئله وساطت نمایند، امّا هیچ یک از آنان، این امر را نپذیرفتند. در نتیجه ابوسفیان، ناموفق به مکه برگشت. ابوسفیان در این سفر به قدری با بیمهری روبرو گردید که حتی وقتی به خانۀ دخترش، امالمؤمنین، امحبیبه رفت و میخواست بر حصیری که پیامبر اکرم جبر آن مینشست، بنشیند، امحبیبه حصیر را جمع کرد و گفت : این جایگاه پیامبر اکرم جاست و تو مشرک و نجس هستی! ابوسفیان گفت: به خدا سوگند تو بعد از من بد شدهای [۱۱۹۱].
این موضعگیری از جانب امحبیبه بعید نیست؛ چراکه او از کسانی است که دو بار هجرت نموده است؛ یک بار به حبشه و از آنجا به مدینه. او مدتها قبل ارتباط خود را با جاهلیت قطع نموده بود و پدرش را بعد از گذشت شانزده سال میدید و باز هم او را شایستۀ تکریم و تجلیل نمیدانست؛ بلکه به نظر امحبیبه، او سرکرده کفر بود که سالها با پیامبر اکرم جو با اسلام جنگیده است [۱۱۹۲].
صحابه این گونه دوستی و دشمنی را براساس عقیده و اسلام رعایت میکردند و این برخورد امحبیبه با پدرش که از اشراف و سران قوم بود، بیانگر قدرت ایمان او میباشد و نیز بیانگر سعی و تلاش فوقالعادۀ صحابه در اهمیت دادن به شخصیت اسلامی و عقیدتی و پرورش و رشد و نمو این شخصیت و هویت است [۱۱۹۳].
آخرالامر اینکه چون قریشیان، پیمانهای خود را نقض نموده بودند، پیامبر اکرم جتصمیم به فتح مکه گرفت تا به تأدیب و تنبیه کفار قریش بپردازد و زمینه چنین عملی نیز بعد از یاری خدا به خاطر امور زیر فراهم بود:
الف – قدرت یافتن و یکپارچه شدن جبهۀ مسلمانان از داخل؛ زیرا دولت اسلامی از شر یهودیان کاملاً خلاصی یافته بود.
ب – ضعف و فروپاشی جبهه دشمنان در داخل، به ویژه منافقان که شکست یهودیان، موجب ضعف آنان را فراهم آورده بود.
ج – اهتمام پیامبر اکرم جبه تقویت قوای نظامی در زمان صلح با اعزام نیروها و سرکوبی دشمنان اطراف باعث شده بود که مسلمانان از نظر تعداد و آمادگی رزمی بر قریش تفوق داشته باشند.
د – مسلمانان از نظر اقتصادی نیز بر قریشیان پیشی گرفته بودند؛ چون تازه خیبر را فتح نموده و غنایم فراوانی کسب بودند.
ه - گسترش اسلام درمیان طوایف اطراف مدینه که این امر آرامش فرمانده در تصمیمگیریهای نظامی و چگونگی مقابله با دشمنان را فراهم آورد.
و – پیمانشکنی قریش بزرگترین و اساسیترین زمینه برای فتح مکه به شمار میرود [۱۱۹۴]و برخورد پیامبر اکرم جبا این قضیه، بیانگر آن است که آن حضرت همواره در انتظار فرصتهای طلایی بود و به هیچ وجه این فرصتها را از دست نمیداد؛ چنانکه صلح حدیبیه برای ایشان فرصت فتح خیبر را فراهم ساخت و آن حضرت بالفور آن را فتح نمود و اکنون که این پیمان شکنی زمینۀ فتح مکه را به وجود آورده بود و معادلات نظامی نیز به نفع مسلمانان تغییر یافته بود، باید از این فرصت طلایی استفاده میکرد. بنابراین، لشکری از دهها هزار مرد جنگجو فراهم ساخت که تا آن روز حجاز، لشکری به بزرگی آن ندیده بود [۱۱۹۵].
[۱۱۸۶] واقدی، ج ۲، ص ۷۸۱-۷۸۴. [۱۱۸۷] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۴، ص ۳۹. [۱۱۸۸] همان، ص ۴۴ – البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۲۷۸. [۱۱۸۹] المطالب العالیه، ج ۴، ص ۲۴۳، شماره ۴۳۶۱. [۱۱۹۰] التاریخ الاسلامی، ج ۷، ص ۱۶۴. [۱۱۹۱] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۴۷۹. [۱۱۹۲] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۴۷۹. [۱۱۹۳] معین السیرة، ص ۳۹۵. [۱۱۹۴] السیرة النبویة، ابیفارس، ص ۴۰۱. [۱۱۹۵] الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۲۴۴ – التاریخ السیاسی و العسکری، ص ۳۶۶.
روش پیامبر اکرم جدر بنای دولت و تربیت جامعه و اعزام نیروها و آمادگی برای غزوهها بیانگر آن است که ایشان برای پیشبرد اهداف خویش، از اسباب مادی و معنوی، به صورت توأم استفاده مینمود؛ چنانکه وقتی عازم فتح مکه شد، سعی نمود این مسئله را کتمان نماید تا قریش از قدوم لشکر اسلام با خبر نشود و برای مقابله با آن مهیا نگردد و برای تحقق این منظور از اسباب زیر استفاده نمود:
آن حضرت بنای کار را بر پنهان کاری کامل گذاشت؛ حتی ابوبکر صدیق و عایشه که نزدیکترین افراد نسبت به پیامبر اکرم جبودند، نمیدانستند که به کدام جهت حرکت خواهد کرد و قصد جنگ با کدام دشمن را دارد؛ چون وقتی ابوبکر از عایشه در این مورد سؤال کرد، ایشان طبق روایتی ساکت شد و چیزی نگفت و طبق روایت دیگری، اظهار داشت که در این باره از پیامبر اکرم جچیزی نشنیده است [۱۱۹۶].
بنابراین، از رفتار پیامبر اکرم جچنین استنباط میگردد که نباید فرماندهان نظامی نقشههای نظامی خود را با همسرانشان درمیان بگذارند؛ چون ممکن است براساس حسن نیت همسران آنان، این اسرا به دیگران سرایت نماید و این موضوع مشکلآفرین گردد [۱۱۹۷].
[۱۱۹۶] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۲۸۲ – الرسول القائد، شیت خطاب، ص ۳۳۳ – ۳۳۴. [۱۱۹۷] القیاده العسکریة فی عهد الرسول، ص ۳۹۵-۳۹۶.
پیامبر اکرم جبرای اینکه هدف حقیقی خود را برای اذهان عمومی مشتبه سازد، قبل از حرکت به سوی مکه، سریهای متشکل از هشت نفر را به سوی بطن اضم (یکی از درههای اطراف مدینه) فرستاد تا مردم گمان ببرند که لشکر اسلام قصد لشکرکشی به این منطقه را دارد. این هشت نفر بعد از اعزام به این منطقه، کسی را نیافتند و در بازگشت با رسیدن به ذی خشب (منطقهای در فاصله ۳۵ کیلومتری مدینه) اطلاع یافتند که پیامبر اکرم جبه مکه حرکت کرده است. آنها نیز مسیر خود را به آن سو تغییر دادند تا اینکه در محلی به نام سقیا به کاروان پیامبر اکرم جملحق شدند [۱۱۹۸].
این روش حکیمانۀ پیامبر اکرم جالگویی است برای فرماندهان که میبایست با احتیاط کامل پیشروی نمایند و در انظار عموم به گونهای وانمود ننمایند که دشمنان از نقشههای آنان اطلاع یابند تا لشکر اسلام در راه خدا و سرکوبی دشمنان دین موفق گردد [۱۱۹۹].
[۱۱۹۸] الطبقات الکبری؛ ابن سعد، ج ۲، ص ۱۳۲. [۱۱۹۹] القیادة العسکریة، ص ۴۹۸.
مردانی در داخل و خارج مدینه از طرف دولت اسلامی به کنترل اخبار موظف شدند تا از رسیدن خبر آمادگی لشکر اسلام به مکه جلوگیری به عمل آورند. آن حضرت افراد ناشناسی را برای این منظور گماشته بود. عمر بن خطاب مرتب از احوال آنان جویا میگردید و میگفت: هیچ فرد ناشناسی را نگذارید که به سوی مکه برود؛ پس پیامبر اکرم جاز طرفی به کتمان اخبار میپرداخت و از طرفی دیگر به کنترل راهها و مردم میپرداخت تا دشمن کاملاً غافلگیر شود و نتواند عکسالعمل بازدارندهای در مقابل لشکر اسلام انجام دهد [۱۲۰۰].
[۱۲۰۰] همان، ص ۳۶۵.
آن حضرت پس از اینکه از سایر اسباب شرعی استفاده نمود، به سوی خدا با دعا و زاری متوجه گردید وگفت: «بار الها! بر گوشها و چشمهای آنان پردهای قرار ده تا آنان، ما را نبینند و خبر قدوم ما را نشنوند تا ما ناگهان بر آنان فرود آییم» [۱۲۰۱].
روش پیامبر خدا این گونه بود که نخست از اسباب استفاده مینمود، امّا با این وجود نیز از پروردگار با درخواست دعا و تضرع فراموش نمینمود.
[۱۲۰۱] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۲۸۲.
هنگامی که پیامبر اکرم جکاملاً برای حرکت به سوی مکه مهیا شده بود، حاطب بن ابیبلتعه نامهای به مردم مکه نوشت و آنان را در جریان تصمیم پیامبر اکرم جبرای فتح مکه قرار داد، اما هنوز نامۀ حاطب به قریشیان نرسیده بود که خداوند، پیامبرش را از موضوع نامه مطلع ساخت. آن حضرت، علی و مقداد را فرستاد تا نامه را از زنی که حامل آن بود، پس بگیرند. آنها در دوازده مایلی مدینه در مکانی به نام روضه خاخ به آن زن رسیدند، امّا او اظهار بیاطلاعی نمود. آن گاه علی ومقداد او را تهدید کردند که لباسهایش را بیرون خواهند کرد و در هر شرایطی، نامه را از او خواهند گرفت، آن گاه او نامه را به آنان تحویل داد.
پیامبر اکرم جحاطب را به حضور طلبید و نظریۀ او را در این مورد جویا شد.
حاطب گفت: ای رسول خدا! در مورد من شتاب مکن. من مانند بقیه مهاجران، هیچگونه نسبت قرابتی با قریش ندارم که آنها به خاطر آن، از خانواده و اموالم نگهداری نمایند؛ بلکه من از همپیمانان قریش هستم. بنابراین، من به خاطر ارتداد از دین این عمل را انجام ندادهام؛ به این دلیل به این عمل اقدام نمودهام که آنان نیز رعایت حال خانواده من را بنمایند. پیامبر اکرم جفرمود: حاطب راست میگوید:
عمر سگفت: ای رسول خدا! اجازه بده سر این منافق را ازتنش جدا بنمایم؟ پیامبر اکرم جفرمود: او از اهل بدر است و خداوند در مورد اهل بدر فرموده است: «اعلموا ما شئتم فقد غفرت لکم» [۱۲۰۲]«هر عملی میخواهید انجام دهید، من گناهان شما را آمرزیدم».
آنگاه خداوند این آیه را نازل فرمود:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَتَّخِذُواْ عَدُوِّي وَعَدُوَّكُمۡ أَوۡلِيَآءَ تُلۡقُونَ إِلَيۡهِم بِٱلۡمَوَدَّةِ وَقَدۡ كَفَرُواْ بِمَا جَآءَكُم مِّنَ ٱلۡحَقِّ يُخۡرِجُونَ ٱلرَّسُولَ وَإِيَّاكُمۡ أَن تُؤۡمِنُواْ بِٱللَّهِ رَبِّكُمۡ إِن كُنتُمۡ خَرَجۡتُمۡ جِهَٰدٗا فِي سَبِيلِي وَٱبۡتِغَآءَ مَرۡضَاتِيۚ تُسِرُّونَ إِلَيۡهِم بِٱلۡمَوَدَّةِ وَأَنَا۠ أَعۡلَمُ بِمَآ أَخۡفَيۡتُمۡ وَمَآ أَعۡلَنتُمۡۚ وَمَن يَفۡعَلۡهُ مِنكُمۡ فَقَدۡ ضَلَّ سَوَآءَ ٱلسَّبِيلِ١﴾[الممتحنة: ۱].
«ای مؤمنان! دشمنان من و دشمنان خود را به دوستی نگیرید. در حالی که آنها به حقی که نزد شما آمده است، کفر ورزیدهاند. آنها شما و پیامبر را به خاطر اینکه به خدا که پروردگارتان است، ایمان آوردهاید، اخراج نمودند».
این آیه، حدود تعامل با کفار را مشخص نموده است. قرطبی میگوید: منظور از آیۀ: ﴿لَا تَتَّخِذُواْ عَدُوِّي وَعَدُوَّكُمۡ أَوۡلِيَآءَ﴾قانون کلی است که موالات و دوستی با کفار را منع مینماید [۱۲۰۳].
هدف از کفار نیز مشرکان و کافرانی هستند که با خدا و پیامبرش و مؤمنان به مبارزه برخاستهاند پس نباید آنها را دوست و کارساز خود قرار داد [۱۲۰۴].
﴿تُلۡقُونَ إِلَيۡهِم بِٱلۡمَوَدَّةِ وَقَدۡ كَفَرُواْ بِمَا جَآءَكُم مِّنَ ٱلۡحَقِّ﴾یعنی شما، آنان را از رازهای مسلمانان مطلع میگردانید و برای آنها دلسوزی مینمایید؛ در حالی که آنها به نبی و قرآن شما کافر هستند.
ابن کثیر در مورد آیۀ: ﴿يُخۡرِجُونَ ٱلرَّسُولَ وَإِيَّاكُمۡ أَن تُؤۡمِنُواْ بِٱللَّهِ رَبِّكُمۡ﴾میگوید: هدف این آیه آن است که از این ماجرا، خاطرهای تلخ و زننده احیاء بنماید تا به هیچ وجه کسی اظهار دوستی با آنان ننماید؛ چراکه آنان پیامبر اکرم جو اصحابش را فقط به خاطر توحید و اخلاص در عبادت خدا، از دیارشان بیرون کردند؛ چنانکه ادامۀ این آیه بیانگر این مطلب است : ﴿أَن تُؤۡمِنُواْ بِٱللَّهِ رَبِّكُمۡ﴾یعنی شما گناهی جز اینکه به پروردگارتان آورده بودید، نداشتید [۱۲۰۵].
و منظور از آیۀ: ﴿إِن كُنتُمۡ خَرَجۡتُمۡ جِهَٰدٗا فِي سَبِيلِي وَٱبۡتِغَآءَ مَرۡضَاتِي﴾نیز این است که اگر شما به خاطر جهاد در راه من و برای کسب رضایت من بیرون شدهاید؛ پس دشمنان من و دشمنان خود را که شما را از شهرتان بیرون راندهاند، به دوستی نگیرید.
ابن کثیر در مورد آیۀ: ﴿تُسِرُّونَ إِلَيۡهِم بِٱلۡمَوَدَّةِ وَأَنَا۠ أَعۡلَمُ بِمَآ أَخۡفَيۡتُمۡ﴾«پشت پرده برای آنان دلسوزی مینمایید». میگوید: یعنی شما این اقدامات را انجام میدهید؛ در حالی که من به اسرار و تمامی امور ظاهری و باطنی شما آگاهم و از افعال شما آگاهی دارم [۱۲۰۶].
سپس خداوند آیۀ فوق را این گونه به پایان میرساند: ﴿وَمَن يَفۡعَلۡهُ مِنكُمۡ فَقَدۡ ضَلَّ سَوَآءَ ٱلسَّبِيلِ﴾و این آیه بدین معناست که هر کس از شما مخفیانه با آن ارتباط برقرار نماید، یا نامه بفرستد، پس از راه واقعی و حقیقی دورمانده است [۱۲۰۷].
دکتر محمد بن بکر آل عابد میگوید: این آیه، زمینههای فتح مکه را آماده مینمود؛ زیرا در این آیه، خداوند مومنان را به همکاری نکردن و دوستی ننمودن با کفار موظف میگرداند تا براین اساس مهاجران در مقابل قریش، تحت تأثیر روابط نسبی خود با آنان قرار نگیرند و از آن متأثر نگردند [۱۲۰۸].
همچنین استاد سید قطب میگوید: با وجود رنجها و مشکلاتی که مهاجران از جانب قریش متحمل گردیدند، امّا باز هم در دلهای بعضی از آنان هنوز هم آثاری از محبت و خیرخواهی نسبت به خویشاوندان قریشی آنان وجود داشت و همچنین آروز مینمودند که ای کاش این خصومت که باعث درگیری و قطع ارتباط با آنان گردیده است، به پایان میرسید، اما خداوند میخواست این تمایل اندک را نیز از دلهای آنان بزداید تا محبت ودلسوزی فقط براساس دین و عقیده استوار گردد بنابراین، حوادث مختلف را پدید آورد و پس از وقوع هر حادثهای، این فاصله اعتقادی را بیشتر گرداند [۱۲۰۹].
آنچه حاطب مرتکب شده بود، اشتباه بزرگی بود که قرآن بلافاصله به تصحیح آن پرداخت و موضعگیری مسلمانان را در مقابل دشمنانشان روشن ساخت.
با این وجود، پیامبر اکرم جبا حاطب به مهربانی برخورد نمود که این برخورد، بیانگر میزان وفاداری و محبت ایشان نسبت به اصحابی است که دارای سوابق نیک هستند. آن حضرت، سابقۀ خوب و حضور حاطب در میدان بدر را به خاطر آورد و او را عفو نمود. برخورد پیامبر اکرم جبا حاطب، نحوۀ نگرش در برخورد با خطاکاران را مشخص میسازد و به مسلمانان میآموزد که نخست باید سوابق و خدمات فرد خطاکار در نظر گرفته شود و بعد از آن خطاهایش را در نظر بگیرند و از آنجا که هر انسان، خطاکار است؛ پس نباید خدمات، جهاد، دعوت و خدمات علمی افراد را نادیده گرفت و این امر نه تنها در مورد کسانی صدق مینماید که اشتباه آنان براساس نظر علمی و اجتهادی بوده است؛ بلکه در مورد کسانی نیز که اشتباه عظیمی را مرتکب گردیدهاند، صدق خواهد نمود.
متأسفانه امروز برخی از دانشجویان، به نقد علما و داعیان بزرگ به خاطر خطاهای اجتهادی مبادرت میورزند و گاهی نیز آنان را تمسخر و استهزاء مینمایند و خطاهای آنان را به قدری بزرگ جلوه میدهند که سایر خدماتی که آنان برای اسلام و مسلمانان انجام دادهاند را تحتالشعاع قرار میدهند و این در حالی است که باید نخست خدمات و خوبیهای علما و داعیان در میدان علم و دعوت بیان گردد؛ سپس انتقادات خود را با رعایت آداب نقد علمی مطرح نماید و برخورد پیامبر اسلام با حاطب بن ابیبلتعه نیز این گونه بود؛ چنانکه او بیش از این نه مورد سرزنش قرار گرفت و نه تنبیه شد و کسی هم به او سخن بدی نگفت [۱۲۱۰].
از گفتگویی که در این مورد بین عمر بن خطاب و پیامبر اکرم جاتفاق افتاد، درسها و نکات زیر حاصل میگردد:
۱- جاسوس باید کشته شود؛ زیرا وقتی عمر بن خطاب اجازه قتل او را خواست، پیامبر اکرم ج، چیزی نگفت و فقط فرمود: او از اهل بدر است؛ یعنی، بدین خاطر که از اهل بدر است، مشمول این کیفر نمیشود.
۲- شدت و سختگیری عمر در مسائل مربوط به دین؛ چنانکه بلافاصله از پیامبر اکرم جخواست تا گردن حاطب را بزند.
۳- گناه کبیره، موجب سلب ایمان از فرد نمیشود؛ زیرا تجسس حاطب گناه کبیرهای بود، ولی با این حال او مؤمن به شمار میرفت.
۴- تأثیرپذیری عمر از سخنان پیامبر؛ چنانکه پس از اینکه بر حاطب عصبانی بود، به گونهای که قصد داشت هر چه زودتر گردنش را بزند، بالفور خشم خود را فرو برد و به گریه افتاد و گفت: خداوند و رسولش بهتر میدانند. این بدان خاطر بود که خشم وی به خاطر خدا و پیامبر اکرم جبود و چون دانست که رضایت خدا و رسولش در صرف نظر از تنبیه حاطب و برخورد شایسته با او در مقابل سوابق جهادی او میباشد، موضعگیری خود را تغییر داد [۱۲۱۱].
امّا نباید برخورد پیامبر اکرم جبا حاطب، دستاویزی برای برخورد مسالمتآمیز با جاسوس قرار داده شود؛ چنانکه دکتر عبدالکریم زیدان میگوید: نباید براساس عفوی که شامل حال حاطب، شد، جاسوس را عفو نمود؛ زیرا عفو او به دلیل برخورداری از امتیازی بود که کسب این امتیاز، در زمانهای بعدی ممکن نخواهد بود و آن عبارت است از حضور وی در بدر؛ پس نباید این مسئله را از یاد برد.
امام مالک میگوید: «جاسوس مسلمان باید کشته شود» پس مسلمان بودن جاسوس، مانع قتل او نمیگردد؛ چنانکه علامه ابن قیم در این مورد به تفصیل سخن گفته و رأی ائمه اربعه را ذکر نموده و در پایان گفته است: رأی درست این است که حاکم و امام مسلمانان مصلحتاندیشی نماید و براساس آن اقدام به قتل و یا عفو او بنماید [۱۲۱۲].
[۱۲۰۲] البخاری، کتاب المغازی، باب غزوة الفتح، ج ۵، ص ۱۰۵، شماره ۴۲۷۴. [۱۲۰۳] تفسیر قرطبی، ج ۱۸، ص ۵۲. [۱۲۰۴] تفسیر ابن کثیر، ج ۴، ص ۳۴۶. [۱۲۰۵] همان، ص ۳۴۷. [۱۲۰۶] همان. [۱۲۰۷] تفسیر قرطبی، ج ۱۸، ص ۵۴. [۱۲۰۸] حدیث القرآن الکریم، ج ۲، ص ۵۶۸-۵۶۹. [۱۲۰۹] فی ظلال القرآن، ج ۶، ص ۳۵۸. [۱۲۱۰] التاریخ الاسلامی، حمیدی، ج ۷، ص ۱۷۶. [۱۲۱۱] همان، ص ۱۷۶-۱۷۷. [۱۲۱۲] زادالمعاد، ج ۳، ص ۴۴۳.
در این سفر حدود ده هزار از مهاجران و انصار در رکاب پیامبر اکرم جحضور داشتند. وقتی آنان به آبی به نام کدید رسیدند، افطار نمودند [۱۲۱۴]و در جحفه با عمویش، عباس بن عبدالمطلب را که با خانوادهاش هجرت کرده بود، دید و پیامبر اکرم جبا دیدن او بسیار شادمان گردید [۱۲۱۵]و این طور به نظر میرسید که وظیفۀ عباس به عنوان دیپلمات نظامی و اطلاعرسانی آن حضرت در مکه به پایان رسیده بود، به ویژه که او با دستور پیامبر اکرم جدر مکه باقی مانده بود [۱۲۱۶].
[۱۲۱۳] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الاصلیة، ص ۵۶۰-۵۶۱. [۱۲۱۴] بخاری، کتاب المغازی، ج ۵، ص ۱۰۶، شماره ۴۲۷۶. [۱۲۱۵] بخاری، کتاب المغازی، ج ۵، ص ۱۰۶، شماره ۴۲۷۶. [۱۲۱۶] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۲۸۶ – السیرة النبویة، ابیفارس، ص ۴۰۶.
ابوسفیان بن حارث و عبدالله بن امیه بن مغیره از مکه خارج شده بودند. آنها در گردنۀ عقاب با کاروان پیامبر اکرم جبرخورد نمودند. نخست اجازه خواستند تا با رسول خدا ملاقات نمایند، امّا پیامبر اکرم جنپذیرفت. امسلمه شفاعت کرد و گفت: ای رسول خدا! پسر عمو و پسر عمه و پدر زنت قصد دارند با تو ملاقات نمایند.
پیامبر اکرم جفرمود: من نیازی به ملاقات آنها ندارم. پسر عمویم باعث هتک حرمت من شده و پسر عمهام در مکه علیه من سخنان زشت و زنندهای گفته است.
هنگامی که این خبر به آنان رسید، ابوسفیان که یکی از فرزندانش نیز با او همراه بود، گفت: من دست این فرزند خود را میگیرم وراه بیابان را پیش میگیرم تا از گرسنگی و تشنگی بمیرم. پیامبر اکرم جبا اطلاع از این موضوع، بر او ترحم نمود و اجازه داد تا حاضر شوند. ابوسفیان اسلامش را در قالب شعر در حضور رسول خدا این گونه اعلام کرد و از گذشته عذرخواهی نمود:
لعمرك إنی یوم أحمل رایة
لتغلب خیل اللات خیل محمد
لکالـمدلج الحیران أظلم لیله
فهذا أوان الحق أهدی وأهتدی
فقل لثقیف لا ارید قتالکم
وقل لثقیف تلك عندی فأوعدی
هدانیهاد غیر نفسی ودلنی
إلی الله من طردت کل مطرد
أفر سریعاً جاهداً عن محمد
وأدعی وإن لـمن أنتسب لـمحمد
هم عصبة من لـم یقل بهواهم
وإن کان ذا رأی یلم ویفند
أرید لأرضیهم ولست بلاقط
مع القوم مالـم أهد في کل مقعد
فمـا کنت في الجیش الذی نال عامراً
ولا کلَّ عن غیر لسانی ولایدی
قبائل جاءت من بلاد بعیدة
توابع جاءت من سهام وسردد
وإن الذی أخرجتم وشتمتم
سیسعی لکم امریء غیر مقدد
[۱۲۱۷]
«به خدا سوگند، آن روزی که من پرچم را به دست گرفته بودم تا گروه لات (اسم بتی است) بر گروه محمد پیروز شود، مانند کسی بودم که در تاریکی شب، حیران و سرگشته باشد و اکنون لحظههای هدایت و حق فرارسیده است.
پس به طایفۀ ثقیف بگو نمیخواهم در جنگ شما شرکت کنم و مرا هدایتدهندهای به سوی خدا هدایت کرد. هرچند او را طرد نموده بودید و ... ».
با به اتمام رسیدن اشعار وی، پیامبر اکرم جدست بر سینهاش زد و فرمود: تو مرا طرد نموده بودی [۱۲۱۸].
ابوسفیان قبل از این، پیامبر اکرم جدر اشعارش هجو مینمود، اما عبدالله ابن امیه به ایشان گفته بود: به خدا سوگند من به تو ایمان نمیآورم مگر اینکه نردبانی بزنی و در جلوی چشم من به آسمان بروی؛ سپس با دستاویزی همراه چهار فرشته برگردی و بعد از آن هم فکر نکنم، من تو را تصدیق نمایم [۱۲۱۹].
اما با تمامی این شرایط، پیامبر اکرم جاز جنایتهای آنان چشمپوشی نمود و اسلام آوردن آنان را پذیرفت و این امر بر عفو و رحمت و چشمپوشی ایشان دلالت مینماید.
ابوسفیان اشعار گذشته خود را با قصیدهای که در مدح پیامبر اکرم جسرود، جبران کرد و بعد از آن بر مسلمان بودن خویش استوار ماند و در میادین جهاد به ویژه در حنین، رشادتهای خاصی از خود به جای گذاشت [۱۲۲۰].
فرود آمدن لشکر اسلام در مرالظهران و اسلام آوردن رئیس قریش، ابوسفیان بن حرب
پیامبر اکرم جبه مسیرش ادامه داد تا در ۲۲ کیلومتری مکه در «مرالظهران» برای سپری نمودن شب فرود آمد. در آنجا به افراد لشکر دستور افروختن آتش داد. حدود چندین هزار آتش افروختند و عمربن خطاب را به عنوان سرکردۀ نگهبانان گماشت [۱۲۲۱].
عباس میگوید: با خود گفتم: وای بر قریش. اگر پیامبر اکرم جبه زور وارد مکه بشود، قبل از آنکه آنها تسلیم سپاه اسلام گردند، برای همیشه نابود خواهند شد. بنابراین، عباس بر شتر پیامبر اکرم جسوار شد و به راه افتاد تا کسی را نزد قریش بفرستد تا قبل از ورود پیامبر جبه مکه، برای خود امان بگیرند.
ابوسفیان و حکیم بن حزام و بدیل بن ورقا نیز از مکه برای کسب اخبار مربوط به جنگ بیرون شده بودند. ابوسفیان با مشاهدۀ آتشهای برافروخته شده گفت: من تاکنون چنین صحنه و لشکری به این بزرگی ندیدهام. بدیل گفت: این لشکر خزاعه است که چنین برافروخته شدهاند. ابوسفیان گفت: خزاعه کمتر از آن است که دارای چنین لشکر انبوهی باشد. عباس آنها را از صدایشان شناخت و گفت: ای اباحنظله! ابوسفیان گفت: تو عباسی؟ گفت: بلی. ابوسفیان گفت: چه خبر است؟ عباس گفت: وای بر تو ای ابوسفیان، این لشکر رسول خدا است. به خدا سوگند! قریش فردای بدی در پیش دارد. ابوسفیان گفت پدر و مادرم فدایت باد چاره چیست؟.
عباس گفت: به خدا سوگند! اگر به تو دست یابد، گردنت را خواهد زد. پس پشت سر من سوار شو تا تو را نزد پیامبر اکرم جببرم و برایت امان بگیرم. ابوسفیان پیشنهاد عباس را پذیرفت و سوار شد و آن دو رفیقش برگشتند. عباس میگوید: او را با خود آوردم. هرگاه از کنار آتشی میگذشتیم، میگفتند: این کیست. آن گاه شتر پیامبر اکرم جرا میشناختند و میگفتند: عموی رسول خدا سوار بر شتر آن حضرت است تا اینکه از کنار عمر بن خطاب گذشتیم. او مرا شناخت بنابراین، برخاست و هنگامی که ابوسفیان را دید، گفت: این ابوسفیان دشمن خدا است؟ خدا را شکر که تو را بدون اینکه عهد و پیمانی مانع باشد، به دست ما سپرد و با شتاب نزد پیامبر اکرم جرفت وگفت: ای رسول خدا! این ابوسفیان است، اجازه بده گردنش را بزنم. عباس گفت: من او را پناه دادهام. وقتی عباس دید که عمر اصرار دارد گفت: چون او از بنیعبدمناف است این همه اصرار بر قتل او داری و اگر از بنیعدی میبود، چنین اصرار نمیورزیدی. عمر گفت: ای عباس! چنین مگو. به خدا سوگند که از مسلمان شدن تو به قدری خوشحال شدم که اگر پدرم مسلمان میشد، آن قدر خوشحال نمیشدم؛ چون میدانم که مسلمان شدن تو برای پیامبر اکرم جاز مسلمان شدن پدرم خوشحال کنندهتر بود.
آن گاه پیامبر اکرم جبه عباس گفت: او را امشب نزد خود نگه دار و فردا نزد من بیاور. عباس میگوید: صبح زود بعد او را نزد پیامبر اکرم جآوردم. آن حضرت فرمود: وای بر تو ای ابوسفیان! هنوز وقت آن نرسیده است که بدانی معبودی بحق جز الله وجود ندارد؟ ابوسفیان گفت: پدر و مادرم فدایت باد چه قدر بردبار، گرامی و رعایتکنندۀ صلۀ رحم هستی. اگر جز خدا معبود بحقی وجود میداشت، از من حمایت میکرد.
پیامبر اکرم جفرمود: آیا وقت آن نرسیده است که بدانی من پیامبر خدا هستم. ابوسفیان گفت: هنوز در این مورد شبهاتی در ذهن من وجود دارد. عباس گفت: وای بر تو، مسلمان شو قبل از اینکه گردنت را بزنیم. آن گاه ابوسفیان مسلمان شد و شهادت را بر زبان خویش ابراز نمود.
ابن عباس میگوید: سپس من به پیامبر اکرم جگفتم: ای رسول خدا! ابوسفیان مردی است که غرور و تفاخر را میپسندد؛ پس برای او امتیازی قائل شو. آن حضرت فرمود: هر کس وارد منزل ابوسفیان بشود، درامان است و هر کس وارد مسجدالحرام بشود و یا خانه خود باقی بماند، درامان است.
آن گاه پیامبر اکرم جبه عباس گفت: او را در تنگه وادی کوه خطم نگهدار تا سربازان خدا را ببیند. عباس میگوید: من طبق دستور، او را در همان جا نگه داشتم. هرگاه دستهای از مسلمانان با پرچمهایشان عبور میکردند، ابوسفیان میگفت: اینها چه کسانی هستند؟ من میگفتم: اینها مردان طایفۀ سلیم هستند و اینها مردان طایفۀ مزینه هستند و ... تا اینکه پیامبر اکرم جبا گروه مهاجران و انصار، که چنان با زره پوشیده بودند که فقط چشمشان دیده میشد، رسیدند. ابوسفیان گفت: سبحانالله! اینها چه کسانی هستند؟ من گفتم: این پیامبر اکرم جو همراهانش از مهاجران و انصار هستند. گفت: هیچ کس نمیتواند در مقابل اینها بایستد؛ سپس گفت: ای ابالفضل! به خدا سوگند که حکومت برادرزادهات، خیلی بزرگ شده است من گفتم: ای ابوسفیان! این نبوت است. گفت: پس خوب است [۱۲۲۲].
[۱۲۱۷] صحیح السیرة النبویة، ص ۵۱۷. [۱۲۱۸] المستدرک، ج ۳، ص ۴۳ – مجمع الزوائد، ج ۶، ص ۱۶۴ – ۱۶۷. [۱۲۱۹] ابن هشام، ج ۱، ص ۲۹۵ – ۳۰۰. [۱۲۲۰] التاریخ الاسلامی، ج ۷، ص ۱۸۲. [۱۲۲۱] معین السیرة، ص ۳۸۷ – طبقات، ابن سعد، ج ۲، ص ۱۳۵. [۱۲۲۲] صحیح السیرة النبویة، ص ۵۱۸ – ۵۲۰.
۱- هنگامی که ابوسفیان به دست مسلمانان گروگان گرفته شده بود و ادامۀ زندگی وی براساس دستور پیامبر اکرم جوابسته بود، و عمر قصد داشت تا گردن وی را بزند و عباس او را پناه داد؛ سپس روز بعد به جای سرزنش و تهدید و خوار شمردن، به اسلام فراخوانده شد، در چنین موقعیتی چنین برخورد و موضعگیری مسالمتآمیز و محترمانهای، او را تحت تأثیر قرار داد تا جایی که خطاب به پیامبر اکرم جگفت: پدر و مادرم فدایت باد؛ تو چه قدر مهربان و بردبارهستی [۱۲۲۳]و ... و مسلمان شد. آن گاه پیامبر اکرم جبراساس پیشنهاد عمویش، اعلان نمود که هر کس وارد منزل ابوسفیان بشود، در امان خواهد بود. این امتیاز به خاطر تثبیت و تقویت ایمان او بود [۱۲۲۴]و این برخورد پیامبر اکرم جموجب زدودن ریشههای کینهتوزی از قلب ابوسفیان گردید و ابوسفیان به این نتیجه رسید که اگر مؤمن واقعی باشد و دراین راستا تلاش نماید، جایگاه و منزلت گذشته خویش را نیز در اسلام از دست نخواهد داد [۱۲۲۵].
۲- فلسفۀ این امر که پیامبر اکرم جبه عباس گفت: او را در کنار تنگه وادی نگه دار تا سربازان خدا را ببیند [۱۲۲۶]، به خاطر این بود تا روحیه پیشوای مکه را تضعیف نمایدتا اگر افرادی قصد مقاومت را داشته باشند، با دیدن قدرت و نظم لشکر اسلام که برای پاکسازی مکه از لوث شرک و بتپرستی آمدهاند، در تصمیمگیری خود تجدید نظر نمایند [۱۲۲۷]؛ چنانکه نقشۀ پیامبر اکرم جمحقق شد و ابوسفیان به میزان و عمق توانایی لشکر اسلام پی برد و اعتراف کرد که کسی یارای مقابله با چنین لشکر عظیمی را ندارد و به عباس گفت: حکومت برادرزادهات خیلی بزرگ شده است که عباس در جواب گفت: این نبوت است [۱۲۲۸].
اراده و حکمت خدا این بود که کلمۀ «انما النبوه» «این نبوت است» را بر زبان عباس جاری گرداند تا پاسخی باشد دائمی برای تمامی کسانی که در مورد دعوت پیامبر اکرم جگمان میکنند که برای احراز ملک و مال و براساس احیاء تعصبات نژادی و زبانی بوده است. این کلمه در واقع بیانگر هویت و سیرۀ پیامبر اکرم جمیباشد؛ زیرا تمامی اوقات ایشان در جهت تبلیغ رسالت خدا به مردم سپری میشد و درصد تشکیل حکومت و یا دولتی برای خویش نبود [۱۲۲۹]. پیامبر اکرم جبه طور عمدی، اقدام به جنگ روانی و تبلیغاتی علیه قریش نمود؛ چنانکه به سربازان خود دستور داد که چندین هزار آتش برافروزند تا جایی که روشنایی آنها، فضا را منور ساخت و منظرۀ عجیبی به وجود آورد و ترس و هراس را بر قلوب قریشیان مسلط ساخت [۱۲۳۰]و هدف پیامبر اکرم جاز این امر، تضعیف روحیۀ جنگجویانۀ قریش بود تا بدون درگیری تسلیم بشوند و بدین صورت از ریختن خون جلوگیری بشود؛ چنانکه این شیوه کارآمد و هدف پیامبر اکرم جمحقق گردید. اهمیت دادن پیامبر اکرم جبه تضعیف روحیۀ جنگجویان دشمن، نوعی پیشرفت نظامی محسوب میشود؛ چنانکه بعدها در آموزشگاههای نظامی به این نکته عنایت خاصی شد [۱۲۳۱].
[۱۲۲۳] فقه السیرة النبویة، غضبان، ص ۵۶۴. [۱۲۲۴] المستفاد من قصص القرآن، ج ۲، ص ۴۰۳. [۱۲۲۵] قراءة سیاسیة للسیرة النبویه، محمد رواس، ص ۲۴۵. [۱۲۲۶] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۴، ص ۵۲. [۱۲۲۷] القیادة العسکریه فی عهد الرسول، ص ۴۴۷. [۱۲۲۸] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۴، ص ۵۲. [۱۲۲۹] فقه السیرة النبویة، بوطی، ص ۲۷۵. [۱۲۳۰] طبقات، ابن سعد، ج ۲، ص ۱۳۵. [۱۲۳۱] العبقریه العسکریه و غزوات الرسول، لواء محمد فرج، ص ۵۶۵.
هنگامی که پیامبر اکرم جبه ذی طوی رسید [۱۲۳۲]، به مشخص نمودن وظایف پرداخت؛ چنانکه خالد بن ولید را فرمانده میانۀراست لشکر و زبیر را به فرماندهی سمت چپ سپاه و اباعبیده را به فرماندهی دستۀ پیادهرو گماشت و به ابوهریره فرمود تا انصار را گردآور. آن گاه خطاب به آنان گفت: ای گروه انصار! آیا افراد اوباش قریش را میبینید؟ گفتند: بلی. فرمود: اگر فردا در مسیر مکه برای شما ایجاد مزاحمت نمودند، آنان را به قتل برسانید و فرمود: وعدهی ما کوه صفا است [۱۲۳۳].
همچنین زبیر را سردسته مهاجران قرار داد و فرمود از ناحیه کدا و از قسمتهای بالای مکه وارد شوید و پرچم خود را مکانی به نام حجون نصب نمایید و همانجا منتظر ما باشید و خالد را با طوایف قضاعه، سلیم و غیره فرستاد و دستور داد که از ناحیۀ پایین شهر وارد شود و پرچم خود را در کنار اولین خانۀ آنجا نصب نماید.
سعد بن عباده نیز با دستهای از انصار پیشاپیش پیامبر اکرم جحرکت میکرد و پیامبر به همه دستور داد که آنان آغازکنندۀ جنگ نباشند، مگر با کسانی که قصد جنگ با آنان را داشته باشند و بدین صورت با مشخص گردیدن مسئولیتها هر گروهی به مسیر تعیین شده خویش ادامه داد [۱۲۳۴].
نیروهای مسلمانان از جهات مختلف، بدون اینکه با هیچ گونه مقاومتی روبرو شوند، وارد مکه شدند. این گونه پیامبر اکرم جبا اجرای تاکتیک نظامی فوقالعادهای، فرصت هرگونه مقاومت احتمالی را از دشمن گرفت و هر یک از دستههای نظامی مذکور براساس وظایف خود وارد مکه شدند و مسیر تعیینشدۀ خود را تصرف کردند و فقط خالد بن ولید و سپاه وی با شبه مقاومتی روبرو گردیدند [۱۲۳۵]. این مقاومت از طرف برخی از تندروهای قریش به سرکردگی عکرمه پسر ابوجهل و سهیل بن عمرو و صفوان بن امیه در مکانی به نام خندمه صورت گرفت، اما در مقابل سپاه خالد، لحظاتی بیش دوام نیاوردند و متفرق گردیدند و بدین صورت مکه در تصرف سپاه اسلام درآمد [۱۲۳۶].
سیرهنگاران و مورخان، دشمنی حماس ابن خالد از قبیلۀ بنیبکر با مسلمانان و آمادگی وی برای جنگ را این گونه ذکر مینمایند:
او همیشه برای جنگ با دشمنان، مسلح بود. همسرش از او سؤال میکرد که برای چه چیزی آماده میشوی؟ میگفت برای جنگ با محمد و یارانش. روزی همسرش به او گفت: به خدا سوگند، فکر نمیکنم کسی بتواند در مقابل محمد و یارانش بایستد. حماس گفت: به خدا سوگند، من امیدوارم چند نفری از آنان غلام تو شوند و این گونه رجز میخواند:
ان یقبلوا الیوم فمـالی عِلة
هذا سلاح کامل وألَّة
وذو غرارین سریع السلة
«اگر آنان امروز بیایند، من هیچ مشکلی ندارم. این است سلاح کامل و نیزه و شمشیر دو لبه که خیلی زود، پوست را میکند».
حماس با عکرمه و یارانش در مقابل خالد ایستادند، اما وقتی او میدان معرکه را خالی دید فرصت را غنیمت شمرد و پا به فرار گذاشت و بلافاصله به خانهاش رفت و به همسرش گفت: در را بر روی من ببند.
همسرش گفت: نتیجۀ آن تهدیدهایی که مینمودی چه شد؟ حماس در پاسخ، اشعاری سرود و عذر خود را این گونه بیان کرد:
انك لو شهدت یوم الخندمه
إذفَرًّ صفوان وفرَّ عکرمه
وابویزید قائم کالـموتمه
واستقبلتهم بالسیوف الـمسلمة
یقطعن کل ساعد وجمجمة
ضرباً فلاتسمع الا غمغمة
لهم نهیت خلفنا وهمهمه
لـم تنطقی باللوم أدنی کلمه
[۱۲۳۷]
«اگر تو روز خندمه حضور میداشتی؛ آن گاه که صفوان و عکرمه پا به فرار گذاشتند و فقط ابویزید همچون ستونی استوار بود و با شمشیرهای مسلمانان ربرو میشدی که ساعد و جمجمه را میشکافتند و صدای غرش سینهها و چکاچک شمشیرها را میشنیدی، اکنون سخنی برای سرزنش نمودن نداشتی».
قبل از ورود لشکر اسلام به مکه، در آن شهر حکومت نظامی اعلام شد و رفت و آمدها ممنوع گردید تا نیاز به درگیری و تعقیب و گریز و خونریزی احساس نشود و نیز اعلام میشد که هر کس به خانۀ ابوسفیان پناه ببرد یا وارد مسجدالحرام گردد و یا در خانۀ خویش باقی بماند، درامان خواهد بود [۱۲۳۸].
ابوسفیان نیز وارد مکه شد و با صدای بلند اعلام کرد که ای مردم، محمد با سپاهیان خویش وارد مکه گردیده است و شما توانایی رویارویی با آنان را ندارید. هر کس وارد خانۀ ابوسفیان بشود، در امن خواهد بود. همسرش، هند، بیرون آمد و با شوهرش گلاویز شد و گفت: بدترین کسی هستی که اول صبح نزد قومش آمده است؛ پس او را بکشید.
ابوسفیان خطاب به مردم گفت: وای بر شما فریب سخنان او را نخورید. به خدا محمد با گروه عظیم آمده است که شما مقاومت در برابر او را ندارید و هر کس که وارد خانۀ ابوسفیان بشود، درامان خواهد بود. آنها گفتند: خدا تو را نابود گرداند، خانۀ تو کافی نیست. ابوسفیان گفت: هرکس در خانۀ خود باقی بماند و هر کس وارد مسجدالحرام شود، نیز درامان خواهد بود. مردم نیز به خانهها و به مسجد رفتند [۱۲۳۹].
پیامبر اکرم جنیز دوست داشت که از ناحیۀ کدا که در قسمت بالای مکه واقع گردیده بود، وارد شود [۱۲۴۰]تا آرزوی یکی از یاران خویش را به نام حسان برآورده سازد که در قصیدهای گفته بود، به زودی کاروان مردان خدا از کدا وارد خواهد شد و این از زیباترین قصیدههای حسان به شمار میرود؛ چنانکه میگوید:
عدمنا خیلنا ان لـم تروها
تثیر النقع موعدها کداء
ینازعن الاعنه مصغیات
علی اکتفاها الاسل والظلمـاء
تظل جیادنا متمطرات
یلطمهن بالـخمر النساء
فاما تعرضوا عنا اعتمرنا
وکان الفتح وانکشف الغطاء
[۱۲۴۱]
«اسبهای ما نابود شوند، اگر گرد و غبار را از ناحیۀ کداء بر نینگیزند...».
در روایتی ابن عمر علاقه و محبت پیامبراکرم جرا برای ورود از ناحیه کداء این گونه بیان مینماید: هنگامی که پیامبر اکرم جدر سال فتح، وارد مکه شد، زنان با چادرهایشان بر چهرۀ اسبان میزدند، ایشان با مشاهدۀ این صحنه، تبسم کرد و به ابوبکر گفت: ای ابوبکر! حسان چه گفته بود؟ ابوبکر در پاسخ، این شعر حسان را خواند:
تظل جیادنا متمطرات
تلطمهن بالخمر النساء
[۱۲۴۲]
«اسبهای ما پشت سرهم وارد میشوند و زنان با چادرهای خود به چهره آنان میزنند».
[۱۲۳۲] معین السیرة، ص ۳۸۹. [۱۲۳۳] مسلم، باب فتح مکه. [۱۲۳۴] معین السیرة، ص ۳۹۰. [۱۲۳۵] صور و عبر من الجهاد النبوی فی المدینة، ص ۳۹۷. [۱۲۳۶] قیادة الرسول جالسیاسیة والعسکریة، ص ۱۲۲ – ۱۲۳. [۱۲۳۷] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۲۹۵. [۱۲۳۸] دراسة فی السیره، عمادالدین خلیل، ص ۲۵۴. [۱۲۳۹] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۲۹۵. [۱۲۴۰] صحیح السیرة النبویة، ص ۵۲۴. [۱۲۴۱] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۳۰۹. [۱۲۴۲] مغازی، واقدی، ج ۲، ص ۸۳۱.
پیامبر اکرم جدر حالی وارد مکه شد که احرام نبسته بود [۱۲۴۳]و عمامهای سیاهرنگ بر سر داشت و سرش را به خاطر اظهار تواضع در برابر فرامین الهی پایین نگه داشته بود. و سورۀ فتح را تلاوت مینمود [۱۲۴۴]. پیامبر اکرم جاین گونه وارد مرکز شبهجزیره عربستان و مرکز معنوی و سیاسی آن شد و با این رفتارش، شعار عدل و مساوات و تواضع و فروتنی را عملی ساخت؛ چنانکه اسامه بن زید را که فرزند غلام آزاد شدۀ ایشان بود، پشت سر خود بر مرکب خویش سوار کرده بود؛ در حالی که فرزندان بنیهاشم و قریش آنجا زیاد بودند بنابراین، پیامبر اکرم جدر روز جمعه، بیستم رمضان سال هشتم هجری وارد مکه گردید [۱۲۴۵].
محمد غزالی در مورد چگونگی ورود پیامبر اکرم جبه مکه میگوید: با وجود اینکه لشکر اسلام فاتحانه وارد مکه گردید و پیامبر اکرم جنیز بر شترش در حالی که عمامه سیاهی بر سر داشت، پیشاپیش آنان در حرکت بود، اما سرش را به خاطر تواضع در پیشگاه پروردگار پایین انداخته و بر زین شتر خم شده بود و کاملاً قیافهای متواضعانه به خود گرفته بود،؛ زیرا او با مشاهدۀ این کاروان عظیم و مهیب که در رکاب او در حرکت بود و منتظر کوچکترین اشارهای از جانب او بودند تا در مکه هیچ جنبندهای را باقی نگذارند، این پیروزی بزرگ او را به یاد گذشتهای نزدیک میانداخت که از مکه فراری داده شده بود و اکنون با این هیبت و نصرت الهی به مکه بازمیگشت. چه کرامت و لطف بزرگی از جانب پروردگار شامل حال او شده بود. بنابراین، میبایست هر چه بیشتر از خدا تشکر نماید و در مقابل او کرنش و سر، خم مینمود [۱۲۴۶].
پیامبر اکرم جعلاوه بر برخورداری از چنین دیدگاهی در برابر مردم مکه، حرکات اصحاب و یاران خویش را نیز مدنظر داشت بنابراین، وقتی این سخن پرچمدار انصار، سعد بن عباده، را شنید که خطاب به ابوسفیان گفته بود: امروز روز جنگ و خون است؛ امروز حرمت حلال میشود، فرمود: خیر امروز، روزی است که کعبه مورد تعظیم قرار خواهد گرفت و حرمتش به جا آورده خواهد شد [۱۲۴۷].
آن گاه پرچم را از سعد بن عباده گرفت و به فرزند او قیس بن سعد سپرد و با این عکسالعمل حکیمانه جلوی هرگونه درگیری احتمالی را گرفت و از طرفی احساسات انصار نیز جریحهدار نشد؛ زیرا پرچم رابه کسی دیگر نداد؛ بلکه آن را از پدر باز گرفت و به پسر داد؛ چراکه انسان از نظر فطری نمیخواهد کسی غیر از فرزندش بر او برتری یابد [۱۲۴۸].
پیامبر اکرم جبدون هیچ گونه درگیری و خونریزیای وارد مکه گردید و بعد از اینکه اوضاع امنیتی مکه برقرار شد، به سوی کعبه رفت و آن را طواف نمود و دور کعبه وبالای سقف و درونش حدود سیصد و شصت بت قرار داشت. پیامبر اکرم جبا کمانی که در دست داشت، به آنها میزد و این آیه را تلاوت مینمود:
﴿وَقُلۡ جَآءَ ٱلۡحَقُّ وَزَهَقَ ٱلۡبَٰطِلُۚ إِنَّ ٱلۡبَٰطِلَ كَانَ زَهُوقٗا٨١﴾[الإسراء: ۸۱].
«حق آمده و باطل نابود گردیده است و بار دیگر باطل برنخواهد گشت».
هر بتی را که با کمان میزد به چهره و یا به پشت میافتاد [۱۲۴۹]و صحنهای بسیار جالب و دیدنی از نصرت و عزت و یاری خدا مجسم شده بود. معبودان باطل پیرامون کعبه، سقوط مینمودند [۱۲۵۰].
امّا پیامبر اکرم جبه این دلیل که در داخل کعبه، مجسمهها و تصاویری وجود داشت وارد آن نشد و دستور داد تا آنها را نابود کنند و بیرون بیاورند. در آنجا دو تصویر وجود داشت که به گمان آنها متعلق به ابراهیم و اسماعیل بودند و در دستهایشان تیرهای فالگیری قرار داشت، آن حضرت فرمود: خدا اینها را بمیراند، میدانند که آنها هرگز چنین کاری نکردهاند» [۱۲۵۱]. آن گاه پیامبر اکرم جوارد خانۀ کعبه گردید و در قسمتهای مختلف آن تکبیر گفت و نماز خواند؛ چنانکه ابن عمر میگوید: پیامبر اکرم جو اسامه و بلال و عثمان بن طلحه وارد خانۀ کعبه شدند و آن را بستند و در آن مکث نمودند. بعد از اینکه از آنجا بیرون شد، از بلال پرسیدم که پیامبر اکرم جداخل کعبه چه اعمالی را انجام دادند، گفت: پیامبر اکرم جطوری ایستاد که یک ستون کعبه در طرف راست ایشان و دو ستون دیگر در طرف چپ و سه ستون دیگر پشت سر ایشان قرار داشت، آن گاه نماز خواند و خانه کعبه در آن زمان دارای شش ستون بود [۱۲۵۲].
کلیددار کعبه در آن زمان، عثمان بن طلحه بود. او هنوز مسلمان نشده بود. علیسمیخواست کلید کعبه و امتیاز آب دادن حاجیان را به او بدهند، اما رسول خدا این کار را نکرد و فرمود: امروز روز نیکوکاری و وفا به عهد است و چون کلید را از عثمان بن طلحه گرفته بود، آن را به او برگردانید [۱۲۵۳]. و این امر در حالی بود که پیامبر اکرم جقبل از مهاجرت به مدینه، پیامبر اکرم جروزی کلید کعبه را از عثمان بن طلحه خواست، امّا او این درخواست پیامبر اکرم جرا با بیاحترامی رد کرد. رسول خدا با مهربانی گفت: ای عثمان! روزی خواهی دید که این کلید در دست من خواهد بود آن را به هر کس که بخواهم، میدهم. عثمان گفت: آن روز برای قریش روز ذلت و هلاکت خواهد بود. پیامبر فرمود: خیر؛ بلکه روز عزت و آبادانی خواهد بود و هنگام فتح مکه که سخن پیامبر اکرم جتحقق پیدا کرده بود، عثمان فکر میکرد آن حضرت کلید را به کسی دیگر خواهد داد [۱۲۵۴]. اما رسول خدا چنین نکرد؛ بلکه خطاب به عثمان گفت: عثمان! کلیدهایت را بردار؛ چراکه امروز روز نیکوکاری و وفای به عهد است [۱۲۵۵]آنها را برای همیشه و نسل اندر نسل بردار و افزود که آنها را از شما پس نخواهد گرفت، مگر انسانی ظالم [۱۲۵۶]. بدین صورت پیامبر اکرم جکلیدهای کعبه را در حالی که دستهای زیادی برای دستیابی به این افتخار بزرگ دراز شده بود، به عثمان برگردانید و این است مفهوم فتح و پیروزی بزرگ در شریعت پیامبر اکرم جکه براساس آن با کسانی که با او به بیاحترامی برخورد کرده و عهدشکنی نموده و او را اذیت و آزار داده بودند، به نیکی و احترام برخورد مینماید [۱۲۵۷].
علاوه بر این، پیامبر اکرم جبه بلال دستور داد که بر بام کعبه بایستد و اذان بگوید بلال بالا رفت و با صدای بلند، اذان گفت. اهل مکه ساکت و آرام به صدایی که برای آنها تازگی داشت، گوش فرا میدادند و شاید این امر برای آنان بسان خوابی تلقی میگردید.
الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر، این کلمات که بیانگر عظمت خدا بود، تکرار میشد و صدای مؤذن در فضا میپیچید و در دل شیاطین رعب و وحشت ایجاد میکرد یا باید فرار میکردند و یا تسلیم میشدند؛ چراکه راه دیگری بر ایشان باقی نمانده بود [۱۲۵۸].
صدایی که در فضای مکه طنینانداز گردیده است، صدای بلال است که چندی قبل در این شهر، زیر تازیانههای شکنجهگران با صدایی ضعیف «احد، احد» (خدا یکی است) میگفت، اما امروز بر سقف کعبه ایستاده است و با صدایی قوی و رسا بانگ «لا اله الا الله، محمد رسول الله» سر میدهد و همه ساکت آرام و فروتنانه، به این ندا گوش میدهند [۱۲۵۹].
[۱۲۴۳] مسلم، شماره ۱۳۵۸. [۱۲۴۴] البخاری، کتاب المغازی، ج ۵، ص ۱۰۸، شماره ۴۲۱۸. [۱۲۴۵] السیرة النبویة، ندوی، ص ۳۳۷. [۱۲۴۶] فقه السیرة، غزالی، ص ۳۷۹ – ۳۸۰. [۱۲۴۷] البخاری، کتاب المغازی، باب این ذکرالنبی جالرایة یوم الفتح؛ ج ۵، ص ۱۰۸، شماره ۴۲۸۰. [۱۲۴۸] قیادة الرسول السیاسیه و العسکریه، ص ۱۹۶. [۱۲۴۹] فقه السیرة، بوطی، ص ۲۸۲. [۱۲۵۰] السیرة النبویة، ندوی، ص ۲۳۹. [۱۲۵۱] البخاری، کتاب المغازی، ج ۵، ص ۱۱۰، شماره ۴۲۸۸. [۱۲۵۲] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۴، ص ۶۱ – ۶۲. [۱۲۵۳] همان. [۱۲۵۴] المغازی، واقدی، ج ۲، ص ۸۳۸. [۱۲۵۵] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۴، ص ۴۲. [۱۲۵۶] المغازی، ج ۲، ص ۸۳۸. [۱۲۵۷] صور و عبر من الجهاد النبوی فی المدینة، ص ۴۰۱. [۱۲۵۸] فقه السیرة، غزالی، ص ۳۸۳. [۱۲۵۹] فقه السیرة، بوطی، ص ۲۶۹.
۱- با آنکه پیامبر اکرم جاز طرف اهل مکه مورد اذیت و آزار زیاد قرار گرفته بود و از طرفی با توجه به لشکر عظیمی که همراه داشت، از قدرت انتقامگیری بالایی برخوردار بود، اما عفو عمومی اعلام کرد؛ چنانکه تمامی آنها نزد خانۀ خدا گرد آمده بودند و منتظر دستور پیامبر اکرم جدر مورد سرنوشت خود بودند. آن حضرت فرمود: فکر میکنید با شما چه کاری خواهم کرد؟ گفتند: برخورد خوبی خواهی نمود؛ چون برادر خوب و فرزند برادر خوب ما هستی. پیامبر اکرم جفرمود:
«لاتثریب علیکم الیوم یغفر الله لکم» «امروز هیچ مؤاخذهای برای شما نیست و خداوند شما را خواهد آمرزید» [۱۲۶۰].
این عفو عمومی تمامی زوایای زندگی آنان را از جمله حفاظت جان، مال و زمینهای اهل مکه را شامل گردید و بر آنان جزیه نیز فرض ننمود و با مکه به خاطر قداستش مانند سایر شهرهای فتح شده برخورد ننمود؛ زیرا این شهر، محل عبادت بندگان خدا و محل حرم الهی بود. بنابراین، جمهور ائمه گفتهاند: فروش و اجازه دادن زمینهای مکه جایز نخواهد بود؛ بله اهل مکه به قدر نیازهایشان از زمینهای آنجا استفاده نمایند و بقیه متعلق به حجاج و زائران میباشد، اما گروهی از علما، معتقد به جواز فروش و استیجار زمینهای مکه هستند و دلایل قویای نیز در این زمینه ارائه دادهاند [۱۲۶۱].
[۱۲۶۰] المجتمع المدنی، عمری، ص ۱۷۹. [۱۲۶۱] همان، ص ۱۸۰.
عدهای از افراد شرور که به دشمنی با خدا و پیامبر، شهرت داشتند و احتمال میرفت در صورت زنده ماندن، فتنههایی ایجاد نمایند، از این عفو و گذشت عمومی، محروم شدند و پیامبر اکرم جدر مورد آنان از خشم و جدیتی که لازمۀ یک رهبر فرزانه است، استفاده نمود و دستور قتل آنان را صادر کرد و فرمود حتی اگر آنان را چنگ زده به ریسمانهای کعبه یافتید، بکشید [۱۲۶۲].
حافظ ابن حجر میگوید: من نامهای این افراد را از میان روایات مختلف جمعآوری نمودهام که عبارتند از: عبدالعزی بن خطل، عبدالله بن سعد بن أبی سرح، عکرمه بن ابیجهل، حویرث بن نقید، مقیس ابن حبابه، هبارابن الأسود، دو کنیز ابن خطل به نامهای: فرتنی و قریبه، ساره، کنیز آزاد شدۀ بنیعبدالمطلب، حارث ابن طلال خزاعی، کعب بن زهیر وحشی بن حرب و هند دختر عتبه [۱۲۶۳].
برخی از این افراد، کشته شدند و عدهای هم نزد پیامبر اکرم جآمدند و مسلمان شدند و توبه کردند [۱۲۶۴].
[۱۲۶۲] السیرة النبویة، ابی شهبه، ج ۲، ص ۴۵۱ – تأملات فی السیرة، ص ۲۶۲. [۱۲۶۳] فتح الباری، ج ۷، ص ۹. [۱۲۶۴] السیرة النبویة، ابیشهبه، ج ۲، ص ۴۵۱.
در صبح روز بعد، به پیامبر اکرم جخبر رسید که همپیمانانش از خزاعه، مردی مشرک از قبیلۀ هذیل را در قصاص مردی که آنان در گذشته از قبیلۀ خزاعه کشته شده بودند، به قتل رساندهاند. پیامبر اکرم جخشمگین شد و به ایراد خطبهای با این مضمون پرداخت:
ای مردم! شهر مکه از روزی که خداوند، آسمانها و زمین را آفریده است، دارای حرمت بوده است و تا قیامت این حرمت محفوظ خواهد بود.
بنابراین، برای کسی که به خدا و روز واپسین ایمان دارد، روا نیست که در آن خونریزی نماید، یا درخت آن را قطع کند. این شهر نه قبل از من برای کسی حلال بوده است و نه بعد از من حلال خواهد بود، فقط به مدت چند لحظه برای من حلال گردید به خاطر اینکه خدا بر اهل آن خشم گرفته بود و اکنون دوباره به همان حرمت سابق خود برگشته است و این مطلب را شما حاضرین به غائبین برسانید و اگر کسی گفت: رسول خدا در این شهر به نبرد پرداخته است شما در پاسخ بگویید: خدا آن روز برای پیامبرش حلال گردانده بود، امّا برای شما حلال نگردانیده است.
ای گروه خزاعه! دست از کشتار و خونریزی بردارید؛ زیرا اگر این جنگها منفعتی دربردارند، در گذشته خونریزهای زیادی صورت گرفته است. شما مردی را کشتهاید که من خونبهای آن را پرداخت خواهم کرد، اما پس از این اگر کسی مرتکب قتلی بشود، اولیای دم دو راه پیشرو خواهند داشت: چه بخواهند قاتل را قصاص بکنند؛ چه بخواهند خونبها بگیرند [۱۲۶۵].
عفو و گذشت پیامبر اکرم جاز اهل مکه به ویژه از برخی کسانی که آنها را مهدورالدم اعلان کرده بود، در روحیۀ آنان تأثیری مهم برجای گذاشت؛ به گونهای که قشرهای مختلف اهل مکه از جمله: مردان، زنان و آزادگان و بردگان به اختیار خود وارد دین اسلام شدند و با نفوذ و گسترش اسلام در مکه، مردم از هر طرف، دستهدسته برای پذیرش اسلام، وارد مکه گردیدند و نعمت خدا کامل و شکر حق واجب گردید. پیامبر اکرم جنیز بالای کوه صفا قرار گرفت و با همه بر اسلام، فرمانبرداری و اطاعت از خدا و پیامبرش به اندازۀ توانایی بیعت نمود. در آن اثنا، مجاشع بن مسعود با برادرش مجالد آمد و گفت: از برادرم بر هجرت بیعت بگیر. پیامبر اکرم جفرمود: بعد از این، هجرت و پاداشی برای هجرت، وجود نخواهد داشت.
مجاشع گفت: پس بر چه چیزی بیعت خواهی کرد؟ پیامبر اکرم جفرمود: بر اسلام و ایمان و جهاد [۱۲۶۶].
همچنین در روایت بخاری آمده است که فرمود: «لاهجرة بعد الفتح ولکن جهاد ونیة [۱۲۶۷] وإذا استنفرتم فانفروا» یعنی: هجرتی که بر شما واجب بود تا از مکه هجرت نمائید، دیگر با فتح مکه واجب نیست؛ چراکه اسلام قوی شده و پایههایش تثبیت گردیده است و مردم دستهدسته وارد اسلام میشوند. بنابراین، اکنون وقت جهاد و نیت است و هرگاه به راه خدا فراخوانده شدید، برخیزید:.
اما هجرت از دارالکفر به دارالاسلام و از جایی که اقامۀ شعایر و وظایف دینی در آنجا ممانعتی وجود دارد، تا قیامت ادامه خواهد داشت و گاهی واجب خواهد بود، اما با هجرت برابری نمیکند همان طور که انفاق و جهاد در راه خدا تا قیامت وجود خواهد داشت، اما با انفاق و جهاد قبل از فتح مکه هرگز برابر نخواهد بود؛ چنانکه خداوند میفرماید:
﴿وَمَا لَكُمۡ أَلَّا تُنفِقُواْ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ وَلِلَّهِ مِيرَٰثُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِۚ لَا يَسۡتَوِي مِنكُم مَّنۡ أَنفَقَ مِن قَبۡلِ ٱلۡفَتۡحِ وَقَٰتَلَۚ أُوْلَٰٓئِكَ أَعۡظَمُ دَرَجَةٗ مِّنَ ٱلَّذِينَ أَنفَقُواْ مِنۢ بَعۡدُ وَقَٰتَلُواْۚ وَكُلّٗا وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلۡحُسۡنَىٰۚ وَٱللَّهُ بِمَا تَعۡمَلُونَ خَبِيرٞ١٠﴾[الحدید: ۱۰].
«چرا در راه خدا انفاق نمیکنید، در حالی که سرمایههای آسمانی و زمین از آن خدایند. برابر نیست کسی از شما که قبل از فتح مکه انفاق کرده و جنگیده است. آنها دارای مرتبه بزرگ تر از کسانی هستند که بعد از فتح مکه انفاق نموده و جنگیدهاند و به همه خدا وعده نیک داده است و خدا به آنچه عمل میکند آگاه است».
بعد از اینکه بیعت با مردان تمام شد، پیامبر اکرم جنیز از زنان بیعت گرفت که درمیان آنان هند با قیافهای ناشناس حضور داشت. مفاد این بیعت عبارت بودند از: کسی را شریک خداوند قرار ندهید؛ دزدی نکنید؛ زنا نکنید؛ فرزندانتان را به قتل نرسانید و تهمت و نافرمانی نکنید.
هنگامی که پیامبر اکرم جفرمود: دزدی نکنید، هند گفت: ای رسول خدا! ابوسفیان مردی بخیل است، به قدر کفایت خرج نمیکند آیا جایز است که از مالش بردارم؟ ایشان فرمود: به قدر کفایت جایز است که برای خرج خودت و فرزندانت برداری و هنگامی که پیامبر فرمود: زنا نکنید، هند گفت: مگر زن آزاده زنا میکند؟ پیامبر اکرم جاو را شناخت و گفت: تو هند دختر عتبه هستی؟ گفت: بلی. پیامبر اکرم جفرمود: گذشتهها را فراموش کن تا خدا نیز گناهانت را ببخشاید. بیعت با زنان، بدون مصافحه انجام میگرفت؛ زیرا آن حضرت هیچ زنی را به جز زنان محرم خود دست نزد؛ چنانکه روایتی از عایشه در صحیحین آمده است که میگوید: دست رسول خدا هرگز با دستزنی (بیگانه) تماس نداشته است.
و در روایت دیگری آمده است که فقط به سخن گفتن با آنان اکتفا میشود و میفرمود: سخن من با شما مانند سخن من با صد نفر شما است [۱۲۶۸].
[۱۲۶۵] همان. [۱۲۶۶] بخاری، کتاب المغازی، ج ۵، ص ۱۱۴، شماره ۴۳۰۵. [۱۲۶۷] همان، ج ۵، ص ۱۱۵، شماره ۴۳۰۹. [۱۲۶۸] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۳۱۹.
پیامبر اکرم جخالد را در شوال سال هشتم هجری قبل از حنین با سیصد و پنجاه نفر از بنوسلیم و مدلج و انصار ومهاجران به سوی بنوجذیمه فرستاد [۱۲۶۹]. آنها وقتی خالد را با لشکرش دیدند، سلاحهای خود را برداشتند و برای جنگ آماده شدند. خالد گفت: وای بر شما، سلاحهای خود را به زمین بگذارید، مردم همه مسلمان شدهاند. مردی از آنان برخاست و گفت: وای بر شما ای بنوجذیمه! این خالد است و اگر سلاحها را به زمین بگذارید، جز اسارت چیزی دیگر در انتظارتان نیست و بعد از اسارت نیز گردنهای شما را خواهد زد. به خدا سوگند من سلاح خود را به زمین نخواهم گذاشت؛ سپس به اصرار دیگران شمشیر خود را به زمین گذاشت، آن گاه خالد، اسلام را به آنان عرضه کرد، اما آنان راضی نگردیدند تا بگویند «اسلمنا» «مسلمان شدیم»؛ بلکه میگفتند: «صبأنا، صبانا» یعنی از دین خود دست برداشتیم. خالد برخی از آنان را اسیر کرد و برخی را کشت. اصحاب پیامبر اکرم جکه در رکاب خالد بودند، به این کار او اعتراض کردند؛ سپس خالد اسیران را به دست اصحاب سپرد، اما در بامداد یکی از روزها دستور داد تا هرکس اسیر خود را به قتل برساند. برخی نیز این دستور وی راپذیرفتند، اما عبدالله بن عمر وعدهای دیگر از کشتن اسیران خود خودداری نمودند و هنگامی که نزد رسول خدا برگشتند و آن حضرت را از ماجرا مطلع ساختند، این امر موجب ناراحتی و نگرانی ایشان گردید و دستهایش را به سوی آسمان بالا برد و گفت: بارالها! از کاری که خالد کرده است، بیزارم [۱۲۷۰].
بر اثر چنین موضوعی بین خالد و عبدالرحمن بن عوف، سخنان تندی رد وبدل شد؛ زیرا عبدالرحمن بر این عقیده بود که این رفتار خالد با جذیمه به خاطر انتقام خون عمویش، فاکه بن مغیره، بود که در جاهلیت توسط جذیمه کشته شده بود؛ چنانکه امام مسلم در روایتی به این موضوع اشاره نموده است [۱۲۷۱]و گفته است بر اثر این درگیری، خالد به عبدالرحمن ناسزا گفت، آن گاه پیامبر اکرم جفرمود: اصحاب مرا ناسزا نگویید؛ زیرا اگر شما به اندازۀ کوه احد در راه خدا انفاق کنید، به اندازۀ یک مد آنچه آنها انفاق کردهاند، یا نصف آن نمیرسد [۱۲۷۲].
سپس پیامبر اکرم جعلی ابن ابیطالب را فرستاد تا خونبهای کشتگان جذیمه را پرداخت نماید و درصدد جبران نمودن ستمی که بر آنان رفته است؛ برآید [۱۲۷۳]؛ چنانکه بر اثر این عملکرد حکیمانۀ پیامبر اکرم ج، اندوه و ناراحتی آنان از جانب بنیجذیمه از بین رفت [۱۲۷۴].
اما دلیل اینکه پیامبر اکرم جبه تنبیه و سرزنش خالد نپرداخت، بیانگر آن است که این عمل، خالد براساس اجتهاد و جهت کسب رضایت پروردگار بوده است [۱۲۷۵].
[۱۲۶۹] السرایا و البعوث النبویه، ص ۲۴۸. [۱۲۷۰] السیرة النبویة، ابیشهبه، ج ۲، ص ۴۶۴. [۱۲۷۱] صحیح مسلم، ج ۴، ص ۱۹۶۷ – ۱۹۶۸، شماره ۲۵۴۱. [۱۲۷۲] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الاصلیة، ص ۵۷۹. [۱۲۷۳] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الاصلیة، ص ۵۷۹. [۱۲۷۴] السیرة النبویة، ابی شهبه، ج ۲، ص ۴۶۵. [۱۲۷۵] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الأصلیة، ص ۵۷۹.
بعد از پاکسازی کعبه از لوث بتها، پیامبر اکرم جتصمیم گرفت بتخانههایی را که از زمانهای بسیار طولانی مورد عبادت و تقدیس قرار گرفته بود، تخریب نماید و آثار آنان را از بین ببرد [۱۲۷۶]. برای این منظور دستههایی به اطراف مختلف شبهجزیره، اعزام گردید که عبارت بودند از:
[۱۲۷۶] معین السیرة، ص ۳۹۴.
خالد بن ولید با سیصد اسب سوار به سوی طاغوت بزرگ قریش و سایر عرب که عزی نام داشت، رهسپار گردید. آنها وقتی به منطقۀ نخله رسیدند، بتخانه را تخریب نمودند و درختان اطراف آن را نیز قطع نمودند. خالد در حالی که مشغول تخریب آن بود، میگفت : «کفرانك لاسبحانك إنی رأیت الله قد أهانك» [۱۲۷۷]«به توکفر میورزیم و تو را تسبیح نمینماییم؛ چراکه خدا تو را نکوهش کرده است».
هنگامی که خالد برگشت، پیامبر اکرم جاز وی سؤال نمود که آیا چیزی در آنجا دیده است؟ خالد گفت: خیر، چیزی ندیدم [۱۲۷۸]. پیامبر اکرم جفرمود: پس برگرد؛ چون تو هنوز کاری انجام ندادهای. او باین احساس که وظیفهاش را به نحو احسن انجام نداده است، با عصبانیت برگشت. هنگامی که خدمۀ بتخانه او را دیدند، شناختند و دانستند که آمده است تا این دفعه کار را یکسره نماید، بنابراین، پا به فرار گذاشتند. هنگامی که خالد نزدیک آمد، زنی برهنه و ژولیده مو را آنجا نشسته دید که خاک بر سرش میریخت. خالد، شمشیرش را کشید و او را کشت و نزد پیامبر اکرم جبرگشت و ایشان را از ماجرا آگاه ساخت. ایشان فرمود: او عزی بوده است [۱۲۷۹].
[۱۲۷۷] السرایا و البعوث النبویة، ص ۲۸۲. [۱۲۷۸] المغازی، ج ۲، ص ۸۷۴. [۱۲۷۹] السرایا و البعوث النبویة، ص ۲۸۲.
مناه بت معروفی بود که در ساحل دریای سرخ، بین مکه و مدینه در نواحی قدید، واقع در منطقهای به نام مشلل قرار داشت که عربها آن را تعظیم مینمودند و برای حج از آنجا احرام میبستند تا جایی که به خاطر تعظیم آن، سعی بین صفا و مروه را ترک مینمودند و این رسم به آنان از پدرانشان به ارث رسیده بود که اگر کسی از منطقهای که بت مناه در آن واقع بود، احرام حج ببندد، نباید بین صفا و مروه سعی نماید [۱۲۸۰].
بعد از اینکه اوس و خزرج، اسلام را پذیرفتند و در رکاب پیامبر اکرم جبه حج آمدند، ایشان را در جریان عمل گذشتۀ خود قرار دادند، آن گاه این آیه نازل گردید:
﴿إِنَّ ٱلصَّفَا وَٱلۡمَرۡوَةَ مِن شَعَآئِرِ ٱللَّهِۖ فَمَنۡ حَجَّ ٱلۡبَيۡتَ أَوِ ٱعۡتَمَرَ فَلَا جُنَاحَ عَلَيۡهِ أَن يَطَّوَّفَ بِهِمَاۚ وَمَن تَطَوَّعَ خَيۡرٗا فَإِنَّ ٱللَّهَ شَاكِرٌ عَلِيمٌ١٥٨﴾[البقرة: ۱۵۸].
«همانا صفا و مروه از شعایر الهی هستند؛ پس هر که حج کند و یا عمره را به جای آورد، بر او گناهی نخواهد بود که آن دو(کوه) را نیز طواف نماید و هر کس خیری انجام دهد،خدا شاکر و آگاه است».
اولین کسی که پرستش مناه و بتپرستی را در شبهجزیره عربستان رواج داد و به تحریف دین ابراهیم پرداخت، عمرو بن لحی خزاعی بود [۱۲۸۱].
آن حضرت بعد از فتح مکه، سعد بن زید اشهلی را، که تا قبل از پذیرش اسلام، مناه را تعظیم مینمود، با بیست اسب سوار جهت نابود ساختن آن فرستاد [۱۲۸۲].
هنگامی که سعد و همراهانش درصدد نابودی بت مناه برآمدند، یکی از خدمتگزاران بتخانه به آنان گفت: چه میخواهید؟ گفت: برای نابودی بت مناه آمدهایم. گفت: شما بدانید و او؛ آنگاه سعد جلو رفت و در آنجا زنی برهنه و ژولیده مو را در حالت نشسته دید که داد و فریاد مینمود و با دستهایش بر سینۀ خود میزد [۱۲۸۳]. آن مرد با فریاد گفت: مناه، مواظب باش، اینها نافرمانان تو هستند. اما سعد فرصت نداد و او رابا شمشیرش از پای درآورد؛ سپس بر بتی که آنجا بود، حمله بردند و آن را شکستند و نزد پیامبر اکرم جبرگشتند [۱۲۸۴].
[۱۲۸۰] همان، ص ۲۸۳. [۱۲۸۱] السرایا و البعوث النبویة، ص ۲۸۷. [۱۲۸۲] همان. [۱۲۸۳] الطبقات، ج ۲، ص ۱۴۶. [۱۲۸۴] السرایا و البعوث النبویة، ص ۲۸۸. البته دکتر اکرم عمری، این روایت را از نظر حدیثی ضعیف دانسته و گفته است از نظر تاریخی اشکار ندارد؛ زیرا رسول خدا به نابود ساختن سایر بتها و بتخانهها دستور دادند.
خداوند متعال در مورد قوم نوح میفرماید:
﴿وَقَالُواْ لَا تَذَرُنَّ ءَالِهَتَكُمۡ وَلَا تَذَرُنَّ وَدّٗا وَلَا سُوَاعٗا وَلَا يَغُوثَ وَيَعُوقَ وَنَسۡرٗا٢٣﴾[نوح: ۲۳].
«و گفتند: معبودان خود را ترک ننمائید، وود، سواع، یغوث، یعوق و نسرا رها نسازید».
«سراع» که در این آیه، نام آن ذکر گردیده است، بتی بود متعلق به قوم نوح که به مرور زمان به دست طایفۀ هذیل مضر افتاده بود [۱۲۸۵]. آنان این بت را در مکانی نصب کرده بودند و طایفۀ مذکور به عبادت و تعظیم آن مشغول بودند و حتی به قصد حج به آنجا میرفتند [۱۲۸۶].
بعد از فتح مکه و پذیرش اسلام از جانب طایفه هذیل، پیامبر اکرم ج، عمرو بن عاص را با دستهای برای نابودی سواع فرستاد. عمرو میگوید: وقتی آنجا رسیدیم، با کلیددار بتخانه مواجه شدیم. گفت: برای چه اینجا آمدهاید؟ گفتم: پیامبر اکرم ما را فرستاده است تا بت شما را نابود سازیم.گفت: نمیتوانید چنین بکنید؛ چراکه او جلوی شما را خواهد گرفت. گفتم: وای بر تو هنوز در باطل بسر میبری؟ مگر نمیدانی که او نمیشنود و نمیبیند؟ سپس جلو رفتم و بت را شکستم و به همراهانم گفتم: بتخانه را ویران نمایید؛ سپس به کلیددار گفتم: دیدی چه کردیم؟ گفت: من نیز تسلیم خدا میشوم [۱۲۸۷].
اقدام پیامبر اکرم ججهت نابودسازی بتها، بیانگر این موضوع است که باقی گذاشتن آثار شرک و طاغوت پس از به قدرت رسیدن مسلمانان حتی برای یک روز هم جایز نیست؛ زیرا اینها مظاهر آشکار کفر و شرک و از بزرگترین منکرات هستند؛ پس شایسته نیست از آنان اثری باقی بماند.
[۱۲۸۵] همان، ص ۲۹۲. [۱۲۸۶] سبلالرشاد، شامی، ج ۶، ص ۳۰۳. [۱۲۸۷] مغازی، واقدی، ج ۲، ص ۸۷۰.
عایشه سمیگوید: پیامبر اکرم جخیلی زیاد «سبحان الله وبحمده» میگفت و توبه و استغفار مینمود.
از ایشان علت این امر را پرسیدم. فرمود: خداوند مرا به نشانهای در امتم خبر داده است که هرگاه آن را دیدم، کلمات بالا را زیاد بخوانم و زیاد توبه و استغفار کنم و من اکنون آن نشانه را دیدم و این سوره را تلاوت نمود:
﴿إِذَا جَآءَ نَصۡرُ ٱللَّهِ وَٱلۡفَتۡحُ١ وَرَأَيۡتَ ٱلنَّاسَ يَدۡخُلُونَ فِي دِينِ ٱللَّهِ أَفۡوَاجٗا٢ فَسَبِّحۡ بِحَمۡدِ رَبِّكَ وَٱسۡتَغۡفِرۡهُۚ إِنَّهُۥ كَانَ تَوَّابَۢا٣﴾[النصر: ۱-۳] [۱۲۸۸].
«آن گاه که یاری خدا و پیروزی رسید و مردم را دیدی که دستهدسته وارد دین خدا میشوند؛ پس خدا را به پاکی یاد کن و شکر او را به جای آور و طلب آمرزش کن که خدا، بسیار توبهپذیر است».
قرطبی میفرماید:
بعد از فتح مکه، عربها گفتند: اکنون که محمد بر اهل حرم غالب گردیده است، بر کسانی که خدا آنها را از لشکر فیلها نجات داد، پس کسی توان مقابله با او را ندارد. بنابراین، آنها دستهدسته میآمدند و مسلمان میشدند [۱۲۸۹].
این سوره به گونهای از نزدیک بودن وفات پیامبر اکرم جخبر میداد [۱۲۹۰]؛ چنانکه ابن عباس سمیگوید: عمر سهمواره با بزرگانی از اهل بدر نزد من میآمد. آن گاه بعضی به او گفته بودند: تو چرا ما را نزد کسی میبری که همسن فرزندان ما است؟ بنابراین، او مرا روزی در جمع آنها فراخواند و از آنان پرسید که شما در مورد مفهوم ﴿إِذَا جَآءَ نَصۡرُ ٱللَّهِ وَٱلۡفَتۡحُ١﴾چه میگوئید؟ برخی گفتند: این آیه ما را به این دلیل که به فتح و پیروزی دست یافتیم، ما را به استغفار و ستایش الهی فرامیخواند، و بعضی از آنها ساکت ماندند و چیزی نگفتند. آن گاه عمر سرو به من کرد و گفت: ابنعباس! تو نیز همین را میگویی؟ گفتم: خیر؛ بلکه خدا با این سوره، نزدیکی وفات پیامبر اکرم جرا به ایشان ابلاغ نموده است؛ آن گاه عمر سگفت: رأی من نیز در این مورد همین است [۱۲۹۱].
سید قطب میگوید: در آغاز این سوره تصوری ویژه ایجاد شده است و آن به حقیقتی اشاره دارد که تمامی حوادثی که در این جهان به وجود میآیند و نقش پیامبر و یارانش و هر نقل و حرکت بدان وابسته است. این تصور بویژه در جمله: ﴿إِذَا جَآءَ نَصۡرُ ٱللَّهِ وَٱلۡفَتۡحُ١﴾نهفته است. بنابراین، پیروزی و نصرت از جانب خداوند است و این نصرت و پیروزی در هر زمانی و مکانی که او بخواهد و برای هر گروهی که او اراده نماید، محقق خواهد شد و پیامبر اکرم جو صحابه در پدیدآوردن نصر و پیروزی اختیاری ندارند و این امر، تنها به ارادۀ خدا بستگی دارد [۱۲۹۲]و این امر، مفهوم ایمانی عمیقی است که قرآن تلاش مینماید تا آن را در دلهای مؤمنان تثبیت نماید که عبارت است از اینکه دستیابی به قدرت فقط توسط خدا و ارادۀ او انجام میپذیرد و اختیار زمان و مکان و افراد مناسب برای این امر نیز در دست خداست.
[۱۲۸۸] مسلم، کتاب الصلاه، باب ما یقال فی الرکوع و السجود، ج ۱، ص ۳۵۱. [۱۲۸۹] تفسیر قرطبی، ج ۲۰، ص ۲۳۰. [۱۲۹۰] حدیث القرآن الکریم عن غزوات الرسول، ج ۲، ص ۵۷۲. [۱۲۹۱] البخاری، کتاب المغازی، شماره ۴۲۹۴. [۱۲۹۲] فی ظلال القرآن، ج ۶، ص ۳۹۹۶.
سهیل بن عمرو میگوید: وقتی که پیامبر اکرم جوارد مکه شد و بر آن چیره گشت، من داخل خانۀ خود شدم و در آن را بستم؛ سپس به فرزندم، عبدالله، گفتم: من به خاطر دشمنی که با محمد و یارانش داشتهام، میترسم که کشته شوم؛ زیرا من در تمامی توطئههای قریش علیه محمد و مسلمانان شرکت داشتهام و در صلح حدیبیه برخورد شایستهای با ایشان نداشتهام؛ پس هر چه زودتر برای من امان بگیر. عبدالله نزد پیامبر اکرم جرفت و گفت: ای رسول خدا! به پدرم امان میدهی؟ ایشان فرمود: بلی. او درامان خداست و از خانه بیرون شود و به اطرافیان خود فرمود: با سهیل کار نداشته باشید و افزود که او انسان شریف و خردمندی است نباید از اسلام فاصله میگرفت. آن گاه عبدالله نزد پدرش برگشت و ماجرا را به او گفت.
سهیل گفت: به خدا سوگند! او در کوچکی و بزرگی انسان مهربانی بوده و هست؛ پس از آن سهیل، متردد ماند، امّا با این وجود با پیامبر اکرم جبه سوی حنین رهسپار گردید تا اینکه به مکان جعرانه رسید و مسلمان شد [۱۲۹۳].
سخنان پیامبر اکرم جدر مورد سهیل، تأثیری شگرف در او گذاشت؛ چنانکه به تعریف و تمجید پیامبر اکرم جپرداخت و بعد از چند روز مسلمان شد و در مسلمانی خویش ثابتقدم ماند و از خود اعمال صالحهای برجای گذاشت [۱۲۹۴]؛ چنانه زبیر بن بکار میگوید: سهیل زیاد نماز میخواند و روزه میگرفت و صدقه میداد و هنگام شنیدن تلاوت قرآن به شدت میگریست و در جنگ یرموک سرپرستی سپاه عظیمی را به عهده داشت [۱۲۹۵].
[۱۲۹۳] المغازی، واقدی، ج ۲، ص ۸۴۶ – ۸۴۷ – المستدرک، حاکم، ج ۳، ص ۳۸۱. [۱۲۹۴] التاریخ الاسلامی، حمیدی، ج ۷، ص ۲۱۶ – ۲۱۷. [۱۲۹۵] سیرة اعلام النبلاء، ج ۲، ص ۱۹۵.
عبدالله بن زبیر میگوید: ... اما صفوان بن امیه پا به فرار گذاشت و به بندر شعیبه رفت و به غلام خود، یسار، گفت: وای بر تو، ببین چه کسی ما را تعقیب میکند؟ یسار گفت: عمیر بن وهب به سوی ما میآید. صفوان گفت: به خدا او را محمد برای قتل من فرستاده است. وقتی که عمیر به آنها نزدیک شد، صفوان گفت: آیا آنچه با من کردهای بس نیست. وامهایت را پرداخت نموده و بچههایت را نفقه دادهام و اکنون آمدهای تا مرا به قتل برسانی؟ عمیر گفت: فدایت شوم، من از نزد بهترین انسانها نزد تو آمدهام.
عمیر نیز به پیامبراکرم جگفته بود: ای رسول خدا! سردار قوم ما از ترس شما راه دریا را در پیش گرفته است و میخواهد خود را به دریا بیندازد. پیامبر اکرم جفرمود: من به او پناه میدهم. آن گاه عمیر راه دریا را در پیش گرفت و خود را به صفوان رسانید و گفت: پیامبر اکرم جبه تو امان داده است. صفوان گفت: به خدا سوگند من برنمیگردم مگر اینکه تو علامتی در دست داشته باشی تا من مطمئن شوم. آن گاه عمیر نزد پیامبر برگشت و عمامه آن حضرت را به عنوان نشانی با خود آورد و به صفوان گفت: من از نزد بهترین انسانی که صلۀ رحم را به جا میآورد و به وعدۀ خویش وفا مینماید، آمدهام. شرف او شرف تو است و قدرت او قدرت تو است، او فرزند پدر و مادر تو است. صفوان گفت: من میترسم که کشته شوم. عمیر گفت: پیامبر اکرم جتو را به اسلام فراخوانده و برای این دوماه به تو فرصت داده است و این عمامه اوست که در روز فتح بر سر بسته بود. صفوان با مشاهدۀ عمامه پیامبر اکرم جآن را شناخت و گفت: بلی به یاد دارم که او را بر سربسته بود. عمیر گفت: آنگاه او با من به مکه برگشت تا اینکه نزد پیامبر آمدیم. آن حضرت با یارانش مشغول خواندن نماز عصر بود. بعد از اینکه پیامبر اکرم جنماز را تمام کرد، صفوان با صدای بلند گفت: ای محمد! عمیر با عمامه تو نزد من آمده و اظهار داشته است که تو مرا به اسلام فراخواندهای و یا تا دو ماه در این مورد بیندیشم؟ پیامبر اکرم جفرمود: صفوان! از مرکبت پیاده شو. گفت: به خدا سوگند تا این موضوع را برایم بازگو نکنی، از مرکبم پایین نخواهم آمد. پیامبر اکرم جفرمود: من به جای دو ماه، چهار ماه به تو فرصت میدهم، آن گاه صفوان از مرکبش پیاده شد.
سپس هنگامی که پیامبر اکرم جبه جنگ هوازن رفت، صفوان نیز در حالی که کافر بود با پیامبر اکرم بیرون شد. آن حضرت از او یکصد زره خواست. صفوان پرسید که آیا از این امر میبایست اطاعت نمایم و یا اینکه اجباری در این امر نیست؟ پیامبر اکرم جفرمود: خیر؛ بلکه آنها به عنوان امانت در نزد ما میباشد و بعد از جنگ آنها را به تو برمیگردانیم. پیامبر اکرم جبا بازگشت از حنین و طائف و با رسیدن به جعرانه، در حالی که صفوان در کنار ایشان بود به غنایم نگریست و کنار درهای که مملو از گاو، گوسفند و شتر بود، ایستاد. صفوان به آن دره نگریست و غنایم را تحت نظر گرفت. پیامبر اکرم جفرمود: ای صفوان! آنها تو را شگفتزده کردهاند؟ صفوان گفت: بلی. پیامبر اکرم جفرمود: همه را به تو بخشیدم. صفوان گفت: به خدا سوگند کسی توانایی این بخشش عظیم را ندارد مگر اینکه پیامبر خدا باشد بنابراین، اسلام را پذیرفت [۱۲۹۶].
بدین صورت پیامبر اکرم جبا بخشیدن اموال هنگفتی به سران قریش که فقط انبیاء میتوانند چنین بذل و بخشش عظیمی داشته باشند، دلهای آنان را تسخیر نمود؛ چنانکه صفوان میگوید: به خدا! تا آن لحظه او منفورترین شخص نزد من بود، اما بعد از آن محبوبترین انسانها نزد من قرار گرفت [۱۲۹۷].
[۱۲۹۶] مغازی، واقدی، ج ۲، ص ۸۵۳ – ۸۵۵. [۱۲۹۷] مسلم، کتاب الفضائل، ص ۱۸۰۶، شماره ۲۳۱۳.
عبدالله بن زبیر میگوید: همسر عکرمه، امحکیم به پیامبر اکرم جگفت: همسرم از ترس شما به یمن فرار کرده است. آیا به او امان میدهی؟ پیامبر اکرم جفرمود: او را امان دادم. آن گاه امحکیم با غلامی که داشت، به تعقیب شوهرش پرداخت. در اثنای راه، غلام وی او را به انجام کار فحشاء فراخواند. امحکیم او را امیدوار ساخت تا اینکه به محلهای از طایفۀ عک رسیدند.
امحکیم از آنان کمک خواست و آنها دست و پای غلام او را بستند. آن گاه امحکیم راه خود را به سوی ساحل ادامه داد تا اینکه به عکرمه در حالی رسید که سوار بر کشتی شده بود. هنگامی که عکرمه سوار کشتی شد، ناخدا به او گفت : بگو: «لا اله الا الله».
عکرمه گفت: من از همین فرار کردهام. آن گاه امحکیم به شوهرش گفت: من از نزد بهترین انسانی که صلۀ رحم را به جای آورد، آمدهام. او به تو پناه داده است و آن قدر اصرار کرد تا او را متقاعد ساخت و هر دو برگشتند. آن گاه از برخورد غلام رومی او را خبر داد. عکرمه وقتی به محلۀ عک رسید، غلام را از آنان تحویل گرفت و او را کشت.
از طرفی دیگر پیامبر اکرم جبه صحابه گفته بود: عکرمه درحالی که مسلمان و مهاجر است، نزد شما میآید. با او کاری نداشته باشید و به پدرش ناسزا نگویید؛ زیرا ناسزا گویی به مردگان نمیرسد؛ بلکه باعث آزار زندگان را فراهم میآورد.
عکرمه در اثنای راه چندین جا اراده نمود با همسرش مباشرت نماید، اما او نپذیرفت و گفت: من مسلمان شدهام در حالی که تو هنوز مشرک هستی. عکرمه گفت: پس امر بزرگی تو را از من بازمیدارد.
پیامبر اکرم جبا مشاهدۀ عکرمه، بلند شد و خوشحال گردید. امحکیم نیز در کنارش در حالی که نقاب به چهره داشت، ایستاده بود. عکرمه گفت: ای محمد! این به من گفته است که تو مرا پناه دادهای؟ ایشان فرمود: راست میگوید. عکرمه گفت: پس مرا به سوی چه چیزی فرا میخوانی؟ آن حضرت فرمود: به یگانگی خدا و رسالت من اقرار کن و نماز را برپادار و زکات بده و ... ارکان اسلام را برشمرد.
عکرمه گفت: به خدا سوگند! تو به سوی حق و امری نیکو فرا میخوانی و قبل از اینکه ما را به این امر بخوانی، از همه راستگوتر و بهتر بودی؛ سپس شهادتین را بر زبان آورد و مسلمان شد و از پیامبر اکرم جپرسید که دیگر چه بگویم؟ آن حضرت فرمود: بگو: خدا را گواهی میگیرم و کسانی را که اینجا حضور دارند به اینکه من مسلمان و مهاجر و مجاهدی هستم. عکرمه آنچه را که پیامبر به او تلقین نمود، گفت؛ سپس فرمود که هرچه امروز از من بخواهی دریغ نخواهم کرد. عکرمه گفت: از تو میخواهم به خاطر تمام دشمنیهایی که با شما کردهام و به خاطر تمام ناسزاگوییها و موضعگیریهای خصمانهام، برای من طلب آمرزش نمایی. آن گاه پیامبر اکرم جبرای او طلب آمرزش نمود.
بعد از آن عکرمه گفت: ای رسول خدا! از این تاریخ به بعد هر چه برای بازداشتن مردم از راه خدا هزینه کردهام، دوبرابر آن را در راه خدا هزینه خواهم کرد و دو برابر جنگی را که در مقابله با دین خدا نمودهام، در راه خدا خواهم نمود و بعد از آن همیشه در جنگها شرکت مینمود تا اینکه سرانجام در جنگ یرموک به شهادت رسید.
بعد از اسلام آوردن عکرمه، پیامبر اکرم جهمسرش را با همان عقد سابق به نکاح او برگردانید [۱۲۹۸].
رفتار پیامبر اکرم جبا عکرمه به قدری عاطفهآمیز بود که برای جذب او به اسلام کفایت مینمود؛ چنانکه ایشان جبلافاصله از جابر خواست تا به خوشامد گویی عکرمه بپردازد و طبق روایتی فرمود: خوش آمدی ای سوار مهاجر [۱۲۹۹]. بنابراین، احساسات و عواطف عکرمه تحریک شد و دیری نگذشت که اسلام را پذیرفت.
تلاشهای همسر عکرمه، امحکیم دختر حارث بن هشام،را در مسلمان شدن شوهرش، نمیتوان نادیده گرفت. او بعد از اینکه برای شوهرش از پیامبر اکرم جپناهندگی گرفت، خود را به خطر انداخت و در پی شوهر خود به راه افتاد تا اینکه به او رسید و او را با اصرار به مکه بازگردانید و در بین راه از همبستری با همسر خود دریغ ورزید تا به او بفهماند دین اسلام، دینی عظیم و باارزش است.
این عمل همسر عکرمه، او را وادار نمود تا به اسلام بیندیشد و به تدریج بعد از ملاقات با پیامبر و اندیشیدن در اسلام، مسلمان شد و در مسلمانی خود چنان صادق بود که وقتی پیامبر اکرم جبه ایشان، پیشنهاد مال کرد، نپذیرفت و گفت: برای من از خدا طلب آمرزش کن و سوگند خورد دوبرابر مالی را که در جاهلیت انفاق نموده است، در راه خدا انفاق نماید و همچنین دو برابر نبردی را که علیه اسلام جنگیده است، در راه خدا و علیه دشمنان اسلام بجنگد و به وعدهای که داده بود، جامۀ عمل پوشاند ویکی از شجاع ترین فرماندهان جهادی علیه دشمنان اسلام بود و سرانجام بعد از تلاش فراوان جانی و مالی در نبرد یرموک به شهادت رسید [۱۳۰۰].
[۱۲۹۸] مغازی، واقدی، ج ۲، ص ۸۵۱ – ۸۵۳. [۱۲۹۹] مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۳۸۵. [۱۳۰۰] التاریخ الاسلامی، ج ۷، ص ۲۲۳ – ۲۲۵.
اسماء دختر ابوبکر میگوید: بعد از فتح مکه در حالی که پیامبر اکرم جداخل مسجد نشسته بود، ابوبکر، پدرش را نزد ایشان آورد. پیامبر اکرم جبا مشاهدۀ آنان، فرمود: چرا نگذاشتی پیرمرد در خانهاش باشد و من نزد او بروم؟ ابوبکر گفت: او باید نزد شما بیاید نه شما نزد او. پیامبر او را در مقابل خود نشاند و دست بر سینهاش گذاشت و فرمود: مسلمان شو. او فوراً مسلمان شد. اسماء میگوید: موهای پدربزرگم سفید بود، پیامبر اکرم جفرمود: رنگ موهایش را تغییر دهید [۱۳۰۱].
براساس روایتی پیامبر اکرم جمسلمان شدن پدر ابوبکر را به او تبریک گفت [۱۳۰۲].
این برخورد بیانگر سنت همیشگی ایشان در برابر انسانهای سالخورده میباشد؛ چنانکه در حدیثی میفرماید: هرکس احترام بزرگان ما را رعایت نکند و به خردسالان ما شفقت نورزد، از ما نیست [۱۳۰۳].
همچنین میفرماید: از مظاهر تجلیل خدا، گرامیداشت مسلمانی است که موی سفید دارد [۱۳۰۴]؛ همچنین آن حضرت جگرامیداشت نزدیکان و بستگان کسی را که سابقۀ خوبی در اسلام و خدمت به آن دارند، مسنون قرار داده است [۱۳۰۵].
[۱۳۰۱] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۴، ص ۵۴. [۱۳۰۲] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الاصلیة، ص ۵۷۷. [۱۳۰۳] سنن الترمذی، کتاب البر، باب ۱۵. [۱۳۰۴] سنن ابیداود، کتاب الادب، باب ۲۰. [۱۳۰۵] التاریخ الاسلامی، حمیدی، ج ۷، ص ۱۹۵.
فضاله بن عمیر بن ملوح لیثی، بعد از فتح مکه، در این صدد بود تا پیامبر اکرم جرا ترور نماید، لذا برای این منظور در حالی که پیامبر اکرم جمشغول طواف بود، به ایشان نزدیک شد. پیامبر اکرم جفرمود : تو فضاله هستی؟ گفت: بلی فضاله هستم. فرمود: در دلت چه میگذرد؟ گفت: چیزی نیست. مشغول ذکر خدا بودم. پیامبر اکرم جخندید و فرمود: استغفار کن و دستش را بر سینۀ او گذاشت. فضاله میگوید: به خدا سوگند، هنوز پیامبر دست از سینهام برنداشته بود که از تمامی خلق خدا برایم محبوبتر شد. فضاله میگوید: در راه بازگشت به خانهام، از کنار زنی گذشتم که همواره با او مینشستم و گفتگو میکردم. گفت: بیا با هم بنشینیم و سخن بگوئیم. فضاله نپذیرفت و چنین پاسخ گفت:
قالت هلم الی الحدیث فقلت لا
یأبی علیك الله والاسلام
«و مرا به سخن گفتن و مجالست فراخواند، امّا نپذیرفتم و به او گفتم: خدا و اسلام اجازه نمیدهد».
لو ما رایت محمداً و قبیله
بالفتح یوم تکسر الاصنام
«اگر محمد و قومش را روز فتح که بتها را میشکست، میدیدی».
لرایت دین الله اضحی بینا
والشرك یغشی وجهه الاظلام
[۱۳۰۶]
«دین خدا را بسیار روشن و واضح میدیدی و شرک را میدیدی که چهرهاش را تاریکی فراگرفته است».
[۱۳۰۶] همان، ص ۲۱۳.
عروه بن زبیر میگوید: زنی در فتح مکه مرتکب سرقتی شد. بستگانش نزد اسامه بن زید رفتند تا پیامبر اکرم جرا از اجرای حد شرعی منصرف گرداند. هنگامی که اسامه با پیامبر اکرم جدر این مورد مذاکره نمود، رنگ چهرۀ آن حضرت تغییر یافت و بعد از عشاء خطبهای ایراد کرد و بعد از حمد و ثنای پروردگار فرمود: امتهای گذشته به خاطر اینکه هرگاه فردی که از موقعیت اجتماعی بالایی برخوردار بود و دزدی میکرد، او را رها میکردند و اگر ضعیفی مرتکب دزدی میشد، بر او حد اجرا مینمودند، هلاک گردیدند. به خدا سوگند! اگر فاطمه دختر محمد، مرتکب سرقت میشد، دستش را قطع مینمودم؛ سپس دستور داد تا دستزنی را که دزدی کرده بود، قطع نمایند. بعد از آن، او توبه نمود ودر توبۀ خویش، استوار ماند و ازدواج نمود. عایشه میگوید: آن زن همیشه نزد من میآمد و من نیازهای او را به رسول خدا منعکس میکردم [۱۳۰۷].
بدین صورت ساختار تربیتی امت اسلامی ادامه مییافت و حدود الهی و شرعی، بدون هیچ گونه رعایت طبقاتی اجرا میگردید و قریش نیز به خوبی دریافتند که در مقابل شریعتی ربانی قرار گرفتهاند که برای همه یکسان است؛ چون در این شریعت، تمامی مردم مورد خطاب پروردگار جهانیان هستند و ملاک شرف و ارزش التزام به اوامر خدا میباشد. این موضعگیری پیامبر اکرم جو خشم گرفتن ایشان بیانگر اهمیت والای حدود الهی است و درسی برای مسلمانان است تا احکام و حدود خدا را کوچک نشمارند و هیچ گاه درصدد شفاعت و وساطت برای اجرا ننمودن حدی از حدود خدا نباشند [۱۳۰۸].
[۱۳۰۷] البخاری، المغازی، شماره ۴۳۰۴. [۱۳۰۸] معین السیرة، ص ۴۰۲، التاریخ الاسلامی، ج ۷، ص ۲۳۳.
امهانی، دختر ابوطالب، میگوید: هنگامی که پیامبر اکرم جبا یارانش در ناحیۀ بالای مکه فرود آمد، دو نفر از خویشان همسرم (که مشرک بودند) نزد من پناهنده شدند. وقتی برادرم، علی، آنها را دید، گفت: به خدا سوگند! آنها را خواهم کشت. من در خانهام را بر روی آنها قفل کردم و نزد پیامبر اکرم جرفتم. آن حضرت را در حالی یافتم که، دخترش، فاطمه، با پارچهای اورا پوشانده بود و مشغول شستشوی جسم مبارک خود بود. بعد از اینکه غسل نمود، پارچه را از دست فاطمه گرفت و دور خود پیچاند. سپس هشت رکعت نماز چاشت خواند و بعد از آن رو به من کرد و خوشآمد گفت و پرسید چرا آمده ای؟ من ایشان را در جریان پناهندگی آن دو مرد و عکسالعمل علی قرار دادم. پیامبر اکرم جفرمود: کسی را که تو پناه دادهای ما نیز پناه میدهیم و نباید علی آنها را بکشد [۱۳۰۹].
[۱۳۰۹] السیرة النبویة، ابنهشام، ج ۴، ص ۵۹ – ۶۰ – صحیح السیرة، ص ۵۲۷.
فردی به نام عبدالله بن سعد ابیسرح، بعد از اینکه اسلام را پذیرفت، کاتب وحی قرار گرفت، اما پس از مدتی، مرتد شد. پیامبر اکرم جبعد از ورود به مکه، او را از کسانی برشمرد که میبایست کشته میشدند، امّا عبدالله نزد عثمان که برادر رضاعی پیامبر جبود، پناهنده شد. عثمان اورا نزد پیامبر آورد تا برایش پناهندگی بگیرد. پیامبر اکرم جدر ابتدا در پذیرفتن پناهندگی وی تأمل نمود؛ سپس پناهندگی او را پذیرفت. بعد از اینکه عثمان با پناهندهاش بیرون شد، پیامبر خطاب به یارانش فرمود: چرا هنگامی که من تأمل نمودم، او را نکشتید؟ آنها گفتند: چرا شما اشاره نکردید؟ پیامبر فرمود: پیامبران کسی را با اشاره به قتل نمیرسانند [۱۳۱۰]یا فرمود: شایسته نیست که پیامبر کسی را با اشارۀ چشم به قتل برساند [۱۳۱۱].
ابنهشام میگوید: بعد از آن عبدالله مسلمان گردید و در مسلمانی خویش ثابتقدم و استوار ماند و در زمان عمر و عثمان مسئولیتهایی نیز بر عهدۀ او گذاشته شد [۱۳۱۲].
ابن کثیر میگوید: عبدالله در حال سجده در نماز صبح یا بعد از ادای نماز صبح در خانهاش وفات نمود [۱۳۱۳].
[۱۳۱۰] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۲۹۶. [۱۳۱۱] صحیح السیرة النبویة، ص ۵۲۸. [۱۳۱۲] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۴، ص ۵۸. [۱۳۱۳] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۲۹۶.
ابوهریره میگوید: پیامبر اکرم جدر ایام فتح، بر کوه صفا بالا رفت و روبروی کعبه ایستاد و دستهایش را بالا برد و شروع به ذکر و دعا کرد. انصار مدینه کمی پائینتر نشسته بودند؛ برخی از آنان به یکدیگر گفتند: این مرد شیفتۀ شهر خود گشته و به قبیلۀ خود رغبت پیدا کرده است. (و مدینه را ترک خواهد گفت). ابوهریره میگوید: آثار نزول وحی بر پیامبر پدیدار گردید و این امر را همه میتوانستند در وجود ایشان احساس نمایند. لحظهای بعد پیامبر اکرم جخطاب به انصار گفت: آیا شما چنین و چنان گفتید؟ گفتند: بلی. پیامبر فرمود: اگر من چنین عملی را انجام دهم، آن گاه اسم من چه خواهد بود؟ سپس فرمود: خیر؛ بلکه من بنده و رسول خدا هستم و به سوی خدا و شما هجرت نمودهام؛ پس با شما زندگی خواهم کرد و درمیان شما خواهم مرد. ابوهریره میگوید: آنان گریهکنان به سوی پیامبر اکرم شتافتند و گفتند: به خدا سوگند! این فقط گمانی بود که در مورد خدا و پیامبرش در ذهن ما خطور نمود؛ آن گاه فرمود: خدا و رسولش نیز شما را تصدیق مینماید و عذرتان را میپذیرد [۱۳۱۴].
[۱۳۱۴] صحیح السیرة النبویة، ص ۵۲۹ – ۵۳۰.
بعد از فتح مکه، عبدالله بن زبعری سهمی که از دشمنان سرسخت اسلام بود، فرار کرد، اما دیری نگذشت که اشعار حسان که علیه او سروده بود، به گوشش رسید. حسان در این اشعار، او را ترسو و فراری توصیف کرده بود و در بخشی از آن گفته بود:
لاتعد من رحلاً احلك بُغضُهُ
نجران من عیش احذَّ لیم
[۱۳۱۵]
از خدا میخواهیم که این مرد بزرگ (محمد) را برای ما زنده نگه دارد؛ کسی که خشم و غضبش تو را به نجران فراری داده است. به امید اینکه از زندگی بهرۀ خوشی نبینی و مشمول خشم و عذاب الهی گردی.
احساسات زبعری با اطلاع از این اشعار، برانگیخته شد بنابراین، این اشعار او را به تفکر وادار نمود و سرانجام مشمول لطف خدا قرار گرفت و به قصد مسلمان شدن راهی مکه گردید. در مکه با پیامبر اکرم جملاقات نمود و اسلام خود را اعلام کرد و از پیامبر خواست تا برایش طلب آمرزش نماید. آن حضرت فرمود: اسلام، موجب آمرزش گناهان گذشته میگردد [۱۳۱۶].
سپس پیامبر اکرم جاو را نزدیک خود آورد و با وی مؤانست نمود و به او جامهای بخشید [۱۳۱۷].
تمامی راویان بر این عقیدهاند که ابن زبعری بعد از آنکه مسلمان شد، در اشعاری که سرود از کردار گذشتۀ خود معذرت خواهی نمود [۱۳۱۸].
ابن عبدالبر میگوید: اشعاری که ابن زبعری در مدح پیامبر اکرم جسرود، ناسخ مضمون اشعاری است که او در زمان جاهلیت سرود [۱۳۱۹].
ابن کثیر میگوید: ابن زبعری از بزرگترین دشمنان اسلام و از شاعرانی بود که با تمام نیرو به هجو مسلمانان میپرداخت؛ سپس خداوند بر او منت گذاشت و توبه کرد و مسلمان شد و به دفاع از اسلام پرداخت [۱۳۲۰]و شعر زیر از اشعار معروفی است که در مدح پیامبر اکرم جو معذرتخواهی از ایشان سروده است:
إنی لـمعتذر إلیك من الذی
أسدیت إذا أنا في الضلال أهیم
فالیوم آمن بالبنی محمد
قلبی ومخطیء هذه محروم
مضت العداوة وانقضت أسبابها
ودعت أواصر بیننا ولوم
فاغفر فدیً لك والدی کلاهما
زللی فإنك راحم مرحوم
و...
«من از آنچه در زمان گمراهی و سرگردانی مرتکب آن شدهام، معذرتخواهی مینمایم و امروز قلبم به پیامبر خدا(محمد) ایمان میآورد که قبلاً در خطا و حرمان بوده است.
دشمنی و اسباب آن تمام شد و پیوندها و بردباری بین ما حاکم گشت؛ پس پدر و مادرم فدایت باد، لغزشهایم را ببخش؛ زیرا تو رحمکننده و رحمشونده هستی».
[۱۳۱۵] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۳۰۷. [۱۳۱۶] المغازی، ج ۲، ص ۸۴۸. [۱۳۱۷] الاعلام، زرکلی، ج ۴، ص ۸۷ – الاصابه، ابن حجر، ج ۲، ص ۳۰۸. [۱۳۱۸] الصحابی الشاعر عبدالله بن زبعری، ص ۹۷. [۱۳۱۹] الاستیجاب، ابن عبدالبر، ج ۲، ص ۳۱۰. [۱۳۲۰] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۳۰۸.
۱- احکام شرعی زیادی از خلال حوادث فتح مکه استنباط میگردد که عبارتند از:
الف – جواز روزه گرفتن و یا روزه نگرفتن ماه رمضان برای مسافری که در سفر غیر معصیتی بسر میبرد؛ چنانکه پیامبر اکرم جدر این سفر تا مکانی به نام کدید روزه داشتند و آنجا افطار نمودند [۱۳۲۱].
ب – پیامبر اکرم جهشت رکعت نماز خفیف به عنوان نماز چاشت خواند بنابراین، گروهی استدلال کردهاند که این سنت مؤکده است [۱۳۲۲].
ج – قصر نماز چهار رکعتی برای مسافر؛ چنانکه پیامبر اکرم جنوزده روز در مکه نمازها را قصر مینمود [۱۳۲۳].
ه - پیامبر اکرم جمقرر نمود که فرزند از آن پدری است که در خانۀ او متولد شده است و کسی که مرتکب زنا گردد، باید سنگسار شود. این سخن را پیامبر اکرم زمانی فرمود که سعد بن ابیوقاص و عبدالله بن زمعه در مورد نوزادی که در خانۀ عبدالله بن زمعه متولد گردید، با هم درگیر شدند [۱۳۲۴].
و – جایز نبودن وصیت بیش از یک سوم اموال؛ چنانکه سعد بن ابیوقاص در ایام بیماری خود در مکه از پیامبرجدر مورد اینکه بیش از یک سوم را وصیت نماید، به مشورت پرداخت [۱۳۲۵].
مسائل ذکر شده برخی از احکام فقهیای بود که از حوادث استنباط گردید.
[۱۳۲۱] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الاصلیة، ص ۵۷۴. [۱۳۲۲] همان. [۱۳۲۳] المجتمع المدنی، ص ۱۸۵. [۱۳۲۴] بخاری، کتاب المغازی، شماره ۴۳۰۳. [۱۳۲۵] المجتمع المدنی، عمری، ص ۱۸۶ – سنن الترمذی، ج ۳، ص ۲۹۱.
آن حضرت در مکانی به نام حجون، جایی که کفار قریش، مسلمانان و بنیهاشم را تحریم کرده بودند، فرود آمد.
برخی از پیامدهای فتح مکه عبارتاند از:
۱- مکه به تصرف مسلمانان درآمد و حکومت کفر منقرض گردید و زمینه برای چیدن نظام کفر در حنین و طائف و تمامی عالم فراهم گردید.
۲- مسلمانان بزرگترین نیروی نظامی شبهجزیره عربستان محسوب میشدند و با فتح مکه بزرگترین آرزوی پیامبر که مسلمان شدن قریشیان بود، برآورده شد و بزرگترین قوای نظامی در شبهجزیره شکل گرفت که هیچ یک از قبایل یا نیروهای متحد قبیلهای توانایی رویارویی با آن را نداشت و اسلام، شایستگی این را داشت که رهبری عربها را برعهده بگیرد و نیز این لیاقت را دارا بود که به حکومتهای ظالم روزگار خاتمه دهد و برای بندگان خدا آزادی را به ارمغان بیاورد تا بتوانند بدون هیچ مزاحمتی، خدای خود را پرستش نمایند [۱۳۲۶].
۳- این فتح، آثار بزرگ دینی و سیاسی و اجتماعی، برای مکه در برداشت که با توجه و تدبر در فتح مبارک، میتوان آثار فوق را مشاهده نمود.
آثار اجتماعی این فتح در برخورد توأم با مهر و محبت پیامبر اکرم جبا مردم و سعی ایشان به جلب اعتماد آنان تبلور مییابد تا به وضع جدید که بر مکه حاکم گشته است، خرسند شوند؛ چنانکه معاذ بن جبل را بعد از اینکه قصدداشت تا مکه را ترک نماید، برای اقامۀ نماز و آموزش مسائل دینی مقرر کرد.
آثار سیاسی آن نیز برای مکه با مقرر کردن عتاب بن اسید به عنوان امیر مکه که براساس کتاب خدا درمیان آنان قضاوت نماید و حق ضعیف را از قوی بگیرد و مظلوم را در مقابل ظالم یاری دهد، آشکار میگردد [۱۳۲۷].
آثار دینی فتح نیز عبارت بود از تصرف مکه زیر سلطۀ اسلام که بعد از آن تمامی عربها اذعان نمودند که اسلام تنها دین حقیقی و الهی است که خدا برای بندگانش انتخاب نموده و فرستاده است. بنابراین تمامی عربها دستهدسته به اسلام گرویدند [۱۳۲۸].
۴- با فتح مکه، وعدۀ خدا مبنی بر تمکین و قدرتیابی مسلمانان، تحقق پیدا کرد. مسلمانانی که در راه اسلام از هیچ چیزی دریغ نداشتند و از قبل، شرایط چنین پیروزی بزرگی را محقق نموده بودند و با سنن الهی از قبیل تحمل مصیبتها، تدافع، پیشروی تدریجی و استفاده از اسباب خوی و عادت نموده بودند. هرگز نمیتوان آن لحظۀ به یادماندنی را فراموش کرد که بلال حبشی بعد از اینکه در سرزمین سنگلاخ مکه و در حالی که در غل و زنجیر شکنجه داده میشد، در روز فتح مکه بر بام کعبه ایستاد و با صدای رسا و زیبای خود و در حالت ایمانی خاصی، کلمات اذان را تکرار میکرد و الله میگفت.
[۱۳۲۶] قیادة الرسول السیاسیه و العسکریة، احمد عرموش، ص ۱۲۹. [۱۳۲۷] تأملات فی سیرة الرسول، ص ۲۶۶. [۱۳۲۸] همان، ص ۲۶۷.
بعد از فتح مکه و تسلط پیامبر و مسلمانان بر آن و تسلیم قریش، طوایف هوازن و ثقیف به وحشت افتادند و گفتند: اکنون برای محمد فرصت مناسبی برای جنگ با ما فراهم گردیده است؛ پس بهتر است قبل از اینکه به ما حمله کند، ما به او حمله ببریم. برای این منظور مالک بن عوف نصری را فرمانده نیروهای خود مقرر کردند و هوازن و ثقیف و بنیهلال زیر پرچم او گرد آمدند. فقط از افراد سرشناس هوازن کعب و مالک در لشکر حضور نداشتند، اما درید بن صمه که جنگجوی مشهوری بود، حضور داشت، امّا به خاطر کهولت سن نمیتوانست بجنگد و فقط از رأی و مشورت او استفاده میکردند.
مالک بن عوف بر این عقیده بود که زنان و بچهها و اموال را نیز با خود پشت سر لشکر ببرند تا افراد لشکر فرار نکنند. درید این نظریه را نپذیرفت و گفت: در صورت شکست، زنان و بچههایتان به اسارات دشمن درخواهد آمد و رسوا خواهید شد، ولی مالک به سخنان درید توجهی نکرد [۱۳۲۹].
[۱۳۲۹] السیرة النبویة، ابیشهبه، ج ۲، ص ۴۶۷ – السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۴، ص ۸۸.
مسلمانان در پنجم شوال سال هشتم هجری به سوی حنین حرکت نمودند و شامگاه دهم شوال به آنجا رسیدند [۱۳۳۰]. پیامبر اکرم جعتاب ابن اسید را به عنوان جانشین خود در مکه مقرر کرد. تعداد لشکر مسلمانان دوازده هزار نفر بود، اما تعداد جنجگویان هوازن و و ثقیف دو برابر و یا بیشتر از تعداد مسلمانان بود. بعضی از مسلمانان با توجه به تعداد لشکر اسلام گفتند: امروز ما به خاطر قلت لشکر شکست نخواهیم خورد و بدین صورت توجه این عده به کثرت افراد معطوف گشت [۱۳۳۱].
[۱۳۳۰] طبقات، ابن سعد، ج ۲، ص ۱۵۰. [۱۳۳۱] السیرة النبویة الصحیحة، ج ۲، ص ۴۹۷.
مالک بن عوف تاکتیکی عالی و منظم که دارای چند مرحله بود، در پیش گرفت:
ارتقای روحیۀ معنوی جنگجویان.
مالک بن عوف درمیان لشکر خود سخنان حماسهآمیز ایراد کرد و آنها را به جنگی تمام عیار تشویق و تحریک نمود و گفت: محمد تاکنون با ملتهای بیتجربه و کسانی که با فنون جنگی آشنایی نداشتهاند، جنگیده و پیروز شده است، اما این بار قضیه فرق میکند [۱۳۳۲].
به همراه بردن مالها و زنان و بچههای جنگجویان پشت سر لشکر.
فرمانده دستور داد که زنان و بچهها و اموال جنگجویان را پشت سر لشکر با خود ببرند تا جنگجویان این گونه احساس نمایند که در صورتی که فرار نمایند، اموال و زن و فرزندان آنان به اسارت دشمن درخواهد آمد و بدین صورت به جنگ و پیشروی بپردازند؛ چنانکه انس بن مالک میگوید: در صف مقدم، اسبسواران و در صف دوم، پیادهنظامها و در صف سوم، زنان و بعد از آنها گوسفندان و در صف آخر چهارپایان قرار داشتند [۱۳۳۳].
شکستن نیام شمشیرها.
عادت عرب براین بود که در شروع جنگ، نیام شمشیرهای خود را میشکستند و این بدان معنی بود که این شمشیرها به نیام بازنخواهد گشت تا اینکه به پیروزی یا مرگ برسند. بنابراین، مالک به لشکریان خود گفت که هنگام روبرو شدن با لشکر اسلام، نیامهای شمشیرهایتان را بشکنید و همه با هم و منسجم حمله کنید [۱۳۳۴].
کمین زدن برای غافلگیر ساختن لشکر اسلام.
مالک بن عوف، به خوبی از موقعیت استراتژی سرزمینی که قرار بود، معرکه در آنجا واقع گردد، آگاهی داشت بنابراین، لشکر را به سوی بهترین و مناسبترین مکانها سوق میداد و براساس پیشنهاد جنگجوی ماهر، درید بن صمه، برای لشکر اسلام در چند جا کمین زد و اگر فضل و نصرت خدا شامل حال مسلمانان نمیگردید، نزدیک بود با این نقشۀ خود کار قوای مسلمانان را یکسره نماید.
حملههای هجومی و پیاپی بر مسلمانان.
یکی از نقشههایی که فرمانده هوازن درصدد عملی نمودن آن برآمد، حملههای هجومی و مکرر بر مسلمانان بود؛ زیرا معمولاًموقیت با لشکر مهاجم است تا لشکر مدافع و این نقشه نیز در بدو امر مثمر ثمر واقع گردید تا اینکه مسلمانان به توفیق خدا و استقامت پیامبر اکرم جتوانستند، این نقشه را به نفع خود تغییر دهند و به پیروزی برسند [۱۳۳۵].
سازماندهی جنگی روانی علیه مسلمانان.
یکی از بندهای نقشۀ جنگی مالک بن عوف استفاده از سلاح معنوی و تبلیغاتی علیه مسلمانان بود. او برای این منظور دهها هزار شتر در پشت سر لشکر به راه انداخت که بر بسیاری از شتران، زنان سوار بودند تا بدین صورت بر سیاهی لشکر خود بیفزاید و رعب و وحشت بیافریند [۱۳۳۶].
[۱۳۳۲] مغازی، واقدی، ج ۳، ص ۸۹۳. [۱۳۳۳] مسلم، کتاب الزکاه، باب اعطاء المؤلفة قلوبهم، ج ۲، ص ۷۳۶، شماره ۱۳۶. [۱۳۳۴] مجمع الزوائد، ج ۶، ص ۱۷۹ – ۱۸۰ – المستدرک، حاکم، ج ۳، ص ۴۸ – ۴۹. [۱۳۳۵] القیادة العسکریة علی عهد رسول الله، ص ۲۵۲. [۱۳۳۶] غزوة حنین، محمد احمد باثمیل، ص ۱۲۸ – ۱۳۱.
پیامبر اکرم جبعد از فتح مکه و با اطلاع از تصمیم جدی هوازن برای جنگ با مسلمانان، موضعگیریهای زیر را اتخاذ نمود:
فرستادن عبدالله بن ابی حدرد اسلمی جهت کسب اطلاع از نیروی دشمن.
عبدالله نزد هوازن رفت و یک یا دو روز درمیان آنان ماند؛ سپس برگشت و آنچه را دیده و شنیده بود، به پیامبر اکرم جبازگو نمود [۱۳۳۷].
عبدالله براساس دستور پیامبر اکرم جبه وظیفۀ خود عمل نمود و اخبار مهمی از سپاهیان دشمن کسب نمود، اما شتاب و سرعت عمل وی مانع از این گردید که کاملاً در جریان نقشههای هوازن قرار گیرد و باید از نقشهها و به ویژه موقف استراتژیک دشمن، مطلع میگردید، امّا کوتاهی در این امر باعث شد که دشمن در وادی کمین بزند و یکباره مسلمانان را هدف تیرهای خود قرار دهد که منجر به شکست مسلمانان در مرحلۀ نخست جنگ گردید. البته نباید این خطای نظامی را دستاویزی برای اعتراض به عصمت پیامبر اکرم جقرار داد؛ زیرا این مسئله از مسائلی نیست که توسط وحی الهی مشخص شود؛ بلکه این امر، مربوط به اجتهاد در امور نظامی میگردد و پیامبر اکرم جتمامی توان و نیروی خود را به کار بست تا دقیقترین اطلاعات مربوط به جنگ را جمعآوری نمایدتا بتواند نقشۀ نظامی مناسبی برای رویارویی با دشمن ترسیم نماید [۱۳۳۸].
تجهیز و آماده ساختن لشکر.
پیامبر اکرم جبا ده هزار مسلمان که از مدینه با او آمده بودند و دو هزار نیروی تازه مسلمان اهل مکه لشکری برای مقاله با هوازن آماده کرد؛ چنانکه انس بن مالک میگوید: روز حنین طوایف هوازن و غطفان با تمامی افراد خود و حتی زنان و کودکان و اموال آمده بودند و پیامبر اکرم جنیز ده هزار مسلمان از مدینه و دو هزار از اهل مکه به همراه داشت [۱۳۳۹].
آن حضرت لشکرش را مجهز به سلاحهای زیادی نمود؛ چنانکه از پسر عمهاش، نوفل بن حارث بن عبدالمطلب، سه هزار نیزه عاریه گرفت و از صفوان بن امیه نیز چند زره طلبید. در حالی که این دو نفر هنوز مشرک بودند؛ چنانکه صفوان گفت: این عاریه است که باید برگردانید. پیامبر اکرم جفرمود : همین طور است [۱۳۴۰]و در روایتی آمده است که گفت: ای محمد آیا در این مورد مجبوریم؟ پیامبر اکرم جفرمود : خیر بلکه به طور امانت میخواهم تا دوباره برگردانم؛ سپس مقداری از آنها نابود شد. پیامبر خواست به صفوان عوض بدهد، اما او نپذیرفت و گفت: من امروز به اسلام بیشتر علاقه دارم. ابوداود میگوید: او قبل از اینکه مسلمان شود، آنها را عاریه داده بود [۱۳۴۱].
پایمردی پیامبر اکرم ج و نتیجۀ آن.
لشکر هوازن قبل از مسلمانان به وادی حنین رسیده بود و علاوه بر آنکه مناطق اصلی آن را به تصرف خود درآورده بودند، افراد سپاه خود را نیز در درهها و گردنهها و درمیان درختان پراکنده ساخته بود و مسلمانان با ورود به این وادی، از هر سو هدف آماج تیرهای غافلگیرانۀ دشمن گردیدند و صفهای منظم آنها از هم پاشید و اکثرشان پا به فرار گذاشتند و فقط پیامبر اکرم جبا گروه اندکی از یاران خود در میدان ماند و همچنان دفاع میکردند. عباس بن عبدالمطلب در این مورد میگوید:
من در روز حنین، همراه پیامبر اکرم جبودم و به اتفاق ابوسفیان بن حارث، لحظهای از ایشان جدا نشدیم. آن حضرت سوار بر قاطر سفیدرنگی بود. در نخستین رویارویی مسلمانان با کفار، مسلمانان پا به فرار گذاشتند. پیامبر اکرم جقاطرش را به سوی دشمن میراند و من لگام آن را گرفته بودم و نمیگذاشتم جلو برود. پیامبر به من گفت: عباس! کسانی را که با من زیر درخت (در حدیبیه) بیعت کردند، صدا کن [۱۳۴۲]. عباس، که صدای بلندی داشت، میگوید: با صدای بلند گفتم: بیعتکنندگان زیر درخت کجائید؟ با شنیدن صدایم، به گونهای برگشتند که گاو به سوی بچهاش میدود و گفتند: لبیک، لبیک. پیامبر اکرم جفرمود: کافران را به قتل برسانید.
عباس میگوید: سپس انصار را صدا زدم؛ سپس بنیحارث را که شاخهای از خزرج هستند صدا زدم، رسول خدا از بالای مرکبش به قتال آنها مینگریست و فرمود: اکنون جنگ شدت گرفت [۱۳۴۳].
[۱۳۳۷] تاریخ طبری، ج ۳، ص ۷۳. [۱۳۳۸] القیادة العسکریة علی عهد الرسول، ص ۳۶۹. [۱۳۳۹] مسلم، کتاب الزکاة، باب إعطاء المولفة قلوبهم، ج ۲، ص ۷۳۵، شماره ۱۳۵. [۱۳۴۰] ابوداود، کتاب البیوع، باب تضمین العاریة، ج ۳، ص ۸۲۶، شماره ۸۵۶۶. [۱۳۴۱] همان، کتاب البیوع والاجارت، باب تضمین العاریة ج ۳، ص ۸۲۳، شماره ۸۵۶۲. [۱۳۴۲] مسلم، کتاب الجهاد و السیر، باب فی غزوة حنین، ج ۳، ص ۱۳۹۸، شماره ۱۷۷۵. [۱۳۴۳] همان، ج ۳، ص ۱۳۹۹، شماره ۱۷۷۲.
۱- فرشتگان از آسمان نازل شدند.
۲- القای رعب و وحشت در قلوب کفار [۱۳۴۴].
۳- رسانیدن دو مشت خاک که توسط پیامبر اکرم جبه چشمهای دشمنان ریخته شد.
پیامبر جدو مشت خاک برداشت و به سوی دشمن پرتاب نمود، اما خداوند دانههای آن دومشت خاک را به چشمان تکتک افراد دشمن رسانید و موجب آسیب چشمهایشان گردید که میتوان آن را یکی از اسباب شکست آنها محسوب نمود [۱۳۴۵].
عباس میگوید: پیامبر اکرم جمشتی سنگریزه برداشت و به سوی دشمن پرتاب نمود و گفت: به پروردگار محمد سوگند که شکست میخورند. عباس میگوید: مسلمانان و کفار با یکدیگر در کشاکش جنگ بودند، اما پیامبر سنگریزه برمیداشت و پرتاب میکرد و میگفت: شکست خواهند خورد تا اینکه متوجه شدم که رو به شکست نهادهاند [۱۳۴۶].
[۱۳۴۴] صحیح السیرة النبویة، ص ۵۵۹. [۱۳۴۵] القیادة العسکریة فی عهد رسول الله، ص ۲۵۹. [۱۳۴۶] مسلم، کتاب الجهاد و السیر، باب غزوة حنین، ج ۳، ص ۱۳۹۹، شماره ۱۷۷۵.
الف – ابوموسی اشعری میگوید: هنگامی که پیامبر اکرم جاز حنین فارغ گردید، ابوعامر را با لشکری به سوی اوطاس فرستاد.من نیز با ابوعامر بودم. با درید بن صمه و یارانش برخورد نمودیم. درید کشته شد و یارانش شکست خوردند، اما ابوعامر مورد اصابت تیری قرار گرفت که به پای وی برخورد نموده بود. من شتابان نزد او رفتم و گفتم: چه کسی تو را زد؟ به سوی کسی اشاره کرد و گفت: او مرا زد. او قاتل من است. ابوموسی میگوید: من او را تعقیب کردم و به او رسیدم و ضربههایی با شمشیر میان ما رد و بدل شد تا اینکه او را از پای درآوردم. آن گاه نزد ابوعامر برگشتم و گفتم: خدا او را کشت. گفت: بیا تیر را دربیاور. من آن را درآوردم، متوجه شدم که از محل اصابت تیر، آب بیرون میآید. ابوعامر گفت: برادرزادهام! سلام مرا به پیامبر برسان و بگو: برایم طلب آمرزش نماید. آن گاه او مرا جانشین خود کرد و پس از اندک زمانی وفات یافت. ابوموسی میگوید: هنگامی که نزد پیامبر اکرم جدر خانهاش آمدم، او را تشکی که از سنگریزهها ساخته شده بود، یافتم. من خبر وفات ابوعامر و همچنین اخبار لشکر خود را به اطلاع ایشان رساندم و گفتم که ابوعامر طلب آمرزش نموده است. پیامبر اکرم جمقداری آب خواست و وضو گرفت؛ سپس دستهایش را بالا گرفت و فرمود: بارالها! ابوعامر را ببخش. ابوموسی میگوید: سفیدی زیربغلش را میدیدم؛ سپس ادامه داد: بارالها! او را در قیامت بر بسیاری از بندگانت فضیلت ده. من گفتم: برای من نیز استغفار کن. فرمود: بارالها! گناهان عبدالله بن قیس را مغفرت کن و او را در قیامت به جایگاه نیکی وارد کن [۱۳۴۷].
ب – محاصرۀ فراریان در طائف: پیامبر اکرم جاهل طائف را تحت محاصره درآورد و از شیوهها و راههای گوناگونی از قبیل جنگ، محاصره و شورا استفاده نمود و با راهاندازی جنگی روانی و تبلیغاتی، صفوف دشمن را متزلزل ساخت. برخی از این شیوهها عبارت بودند از:
استفاده از روش جنگی جدید.
پیامبر اکرم جدر محاصرۀ طائف از سلاحهای جدیدی استفاده نمود که قبلاً از آنها استفاده نکرده بود. این سلاحها عبارت بودند از:
- منجنیق: آن حضرت در ایام محاصرۀ ثقیف در طائف از منجنیق استفاده مینمود؛ چنانکه مکحول میگوید: پیامبر اکرم جبر اهل طائف، منجنیق نصب کرد [۱۳۴۸].
منجنیق نوعی سلاح سنگین بود که در آن سنگهای بزرگی میگذاشتند و آن را پرتاب میکردند و اگر به دیوار یا دژ و برجی اصابت مینمود، آن را منهدم میساخت و یا به وسیلۀ آن آتشی پرتاب میگردید تا به هر چیزی که اصابت میکند آن را بسوزاند. این سلاح سنگین، نیاز به گروهی داشت که آن را کنترل و هدایت نمایند [۱۳۴۹].
- دبابه: سلاح سنگین دیگری که پیامبر در این جنگ، برای اولین بار از آن استفاده نمود، دبابه بود. دبابه آلتی جنگی است که برای شکستن حصار دشمن، وارد آن میشوند و به شکل اطاقک ایمنی ساخته میشود که چند نفر هنگام حمله به درون دژ، به خاطر حفاظت خویش در مقابل تیرهای دشمن وارد آن میشوند [۱۳۵۰].
- سیم خاردار: یکی دیگر از وسایلی که پیامبر اکرم جدر محاصرۀ طائف از آن استفاده نمود، چیزی بود شبیه سیم خاردار امروزی. بدین صورت که با ترکیب دو چوب به صورت چهار پهلو، آلتی دفاعی میساختند و آن را بر سر راه اسبها و جنجگویان دشمن میگذاشتند تا مانع پیشروی و یا حداقل باعث کندروی آنها گردد [۱۳۵۱].
مؤلفان کتب مغازی و سیرهنویسان بر این عقیدهاند که پیامبر اکرم جدر اطراف دژهای اهل طائف، از این آلت به عنوان حصار استفاده نمود [۱۳۵۲].
این عملکرد پیامبر اکرم جبرای تمامی مسلمانان و به ویژه برای رهبران امت اسلامی حاوی این موضوع است که عقل و اندیشۀ خود را در راستای استفاده از هر چیز جدید و مفید که خوشبختی دنیا و آخرت مسلمانان را تضمین مینماید، به کار بندند.
انتخاب مکان مناسب توسط پیامبر اکرم جبرای جنگ.
لشکر اسلام نزدیک دژها و در مکانی باز و مورد دید دشمن اردو زد. آنان هنوز وسایل خود را به زمین نگذاشته بودند که هدف آماج تیرها قرار گرفتند و افراد زیادی زخمی شدند. آن گاه حباب بن نذر به پیامبر اکرم جپیشنهاد تغییر مکان داد. پیامبر نیز این امر را پذیرفت و او را مأمور ساخت تا مکان مناسبی برای انتقال لشکر تلاش نماید. حباب، بعد از آنکه مکان مناسبی را انتخاب نمود، پیامبر نیز دستور جابجایی لشکر را به آن مکان داد. که امروز در آن مکان، مسجدالطائف معروف به مسجد ابن عباس قرار دارد [۱۳۵۳].
استفاده از جنگ تبلیغاتی و روانی.
هنگامی که آن حضرت با مقاومت شدید اهل طائف روبرو گردید و تعدادی از مسلمانان نیز کشته شدند، دستور داد تا نخلها و باغهای انگور اهل طائف را به آتش بکشند. هدف پیامبر اکرم جاز این عمل، وارد نمودن فشار روانی بر اهل طائف بود و هنگامی که متوجه شد که این عمل، روحیۀ مقاومت آنها را تضعیف ساخته است، از این عمل خودداری نمود و علاوه بر آن، دشمن نیز در پیامی پیامبر را سوگند داد و او را به رعایت صلۀ رحم فراخواند تا این عمل را رها نماید. بعد از آن پیامبر اعلام داشت که هر کدام از بردگان طائف از دژ بیرون بیاید و تسلیم شود، آزاد است؛ چنانکه در پی این اعلام، حدود بیست و سه غلام که ابوبکره ثقفی نیز درمیان آنان بود، از دژ بیرون شدند و به مسلمانان پیوستند و مسلمان شدند. پیامبر نیز آنها را آزاد ساخت و حتی بعد از مسلمان شدن طایفۀ ثقیف، آنها را برنگردانید [۱۳۵۴].
حکمت اتمام محاصره.
پیامبر اکرم جدست از محاصرۀ آنها برداشت؛ زیرا آنها قدرتی نبودند که کسی از اطرافیان طائف از آنها پیروی بکند؛ بلکه قدرت مرکزی در اختیار حکومت اسلامی قرار داشت. بنابراین ادامه و یا اتمام محاصرۀ آن فرقی نداشت. بر این اساس، پیامبر اکرم جبا اطرافیان خود در این مورد به مشورت پرداخت [۱۳۵۵]. نوفل بن معاویه دیلمی گفت: روباهی وارد سوراخی شده است؛ اگر شما مدتی آنجا بمانید، سرانجام بدست شما میافتد و اگر او را به حال خودش رها سازی، باز هم ضرری برای شما ندارد. بعد از این ماجرا، پیامبر اکرم جبه ابن خطاب دستور داد تا بانگ کوچ کردن سردهد. مردم نگران شدند و گفتند: چه طور برویم در حالی که هنوز طائف فتح نشده است؟ پیامبر فرمود: پس جنگ بکنید. آنها جنگ را آغاز کردند و در نتیجه عدهای از مسلمانان زخمی شدند. آن گاه ایشان فرمود: ما فردا اینجا را ترک خواهیم کرد. مسلمانان از شنیدن این خبر خوشحال شدند و به جمعآوری وسائل و آمادگی برای کوچ کردن پرداختند و پیامبر اکرم جنیز میخندید [۱۳۵۶]و هنگامی که کوچ کردند و از دشمن فاصله گرفتند، رسول خدا فرمود: بگویید: آیبون، تائبون عابدون لربنا حامدون [۱۳۵۷]. آنها گفتند: ای رسول خدا! علیه اهل طائف دعا کن. فرمود : بارالها! ثقیف را هدایت کن و همه را بیاور [۱۳۵۸].
[۱۳۴۷] البخاری، المغازی، ج ۵، ص ۱۲۰، شماره ۴۳۲۳. [۱۳۴۸] ابوداود، کتاب الجهاد، باب فضل الجهاد، مراسیل ابیداود، ص ۱۸۳. [۱۳۴۹] المدرسة العسکریة الاسلامیة، لوائ محمد فرج، ص ۴۰۷. [۱۳۵۰] القیادة فی عهد الرسول، ص ۴۰۵. [۱۳۵۱] الفن الحربی فی صدور الاسلام، لواء عبدالرؤف، عون، ص ۱۹۵. [۱۳۵۲] الطبقات الکبری، ج ۲، ص ۲۱۴. [۱۳۵۳] مغازی، واقدی، ج ۱، ص ۴۱۶. [۱۳۵۴] السیرة النبویة الصحیحة، ج ۲، ص ۵۱۰. [۱۳۵۵] دراسات فی عهد النبوة و الخلافة الراشده، شجاع، ص ۲۰۶. [۱۳۵۶] مسلم، کتاب الجهاد و السیر، باب غزوة حنین، ج ۳، ص ۱۴۰۳، شماره ۱۷۷۸. [۱۳۵۷] زادالمعاد، ج ۳، ص ۴۹۷. [۱۳۵۸] مسلم، کتاب الجهاد و السیر، باب غزوة حنین، ج ۳، ص ۱۴۰۳، شماره ۱۷۷۸.
پیامبر اکرم جهنگام رهسپار شدن به سوی حنین، از کنار درختی که در واقع بتی متعلق به برخی از قبائل بود که آن را ذات انواط مینامیدند و سالی یک بار در آنجا جمع میشدند و حیوان ذبح میکردند، گذشت. برخی از کسانی که تازه مسلمان شده بودند، گفتند: ای رسول خدا! برای ما نیز ذات انواطی مانند این، قرار ده. پیامبر فرمود: الله اکبر! به خدا سوگند شما همان چیزی را گفتید که قوم موسی به او گفتند. آنها به موسی گفتند: «اجعل لنا الهاً... .» «برای ما نیز معبودی قرار ده همان طور که آنان معبودانی دارند؛ سپس افزود: شما سنت و روش کسانی را که قبل از شما بودهاند، در پیش میگیرید [۱۳۵۹]و [۱۳۶۰].
این درخواست برخی از آنان، بیانگر آن است که با وجود اینکه آنان مسلمان بودند، امّا هنوز تصویر کاملی از توحیدخالص در اذهان آنان، نقش نبسته بود بنابراین، پیامبر اکرم جبه آنان بازگو نمود که این درخواست شما شرکآمیز است و آنان را بدون اینکه سرزنششان نماید، از این گونه آمال برحذر داشت؛ چراکه آنان تازه اسلام را پذیرفته بودند [۱۳۶۱]. و به آنان اجازۀ شرکت در جهاد را داد؛ زیرا شرکت در جهاد مشروط به این نیست که باید کاملاً عقیدۀ انسان تصحیح شده باشد؛ زیرا جهاد عمل نیکی است که به شرکتکننده در آن اجر و پاداش میرسد؛ گرچه در برخی دیگر از امور دینی کوتاهی داشته باشد و به عبارتی دیگر جهاد، آموزشگاهی است که مجاهدان، آنجا عقاید و احکام و اخلاق اسلامی را فرا میگیرند؛ چراکه در جهاد سفرهای مختلفی صورت میگیرد و با انسانهای زیادی برخورد میشود و زمینۀ بحث و تبادل افکار فراهم میگردد [۱۳۶۲].
[۱۳۵۹] همان، صحیح السیرة النبویة، ص ۵۶۶. [۱۳۶۰] السیرة النبویة، ندوی، ص ۳۴۹ – سنن ترمذی، الفتن، ج ۴، ص ۴۷۵، شماره ۲۱۸۰. [۱۳۶۱] السیرة النبویة الصحیحة، ج ۲، ص ۴۹۷. [۱۳۶۲] التاریخ الاسلامی، حمیدی، ج ۸، ص ۶۲.
مغرور شدن برخی از مسلمانان به کثرت تعداد لکشر خویش، موجب گردید تا در مرحلۀ نخست معرکه، نصرت الهی شامل حال آنان نگردد؛ چنانکه قرآن کریم در این مورد میگوید:
﴿لَقَدۡ نَصَرَكُمُ ٱللَّهُ فِي مَوَاطِنَ كَثِيرَةٖ وَيَوۡمَ حُنَيۡنٍ إِذۡ أَعۡجَبَتۡكُمۡ كَثۡرَتُكُمۡ فَلَمۡ تُغۡنِ عَنكُمۡ شَيۡٔٗا وَضَاقَتۡ عَلَيۡكُمُ ٱلۡأَرۡضُ بِمَا رَحُبَتۡ ثُمَّ وَلَّيۡتُم مُّدۡبِرِينَ٢٥﴾[التوبة: ۲۵].
«به تحقیق که خداوند شما را در اماکن زیادی یاری کرده است و در روز حنین نیز وقتی که کثرت افرادتان شما رابه شگفت انداخت. ولی (این کثرت) برای شما کاری نکرد و زمین بر شما تنگ گردید؛ سپس پا به فرار گذاشتید».
پیامبر اکرم جنیز به یارانش هشدار میداد که نباید آنان نسبت به تجهیزات و نیروهای خویش مغرور گردند و به آنان معانی «لاحول ولا قوه الا بالله» «هیچ نیرو و قدرتی جز قدرت خدا وجود ندارد.» و «اللهم بك أحول وبك أصول وبك أقاتل [۱۳۶۳]» «بارالها! به وسیلۀ تو نیرو میگیرم و حمله میکنم و میجنگم».
بدین صورت پیامبر اکرم جدرصورت مشاهدۀ هرگونه انحراف رفتاری و فکری، حتی در حساسترین شرایط، به توجیه و تربیت آنان میپرداخت [۱۳۶۴].
[۱۳۶۳] سنن دارمی، ج ۵، ص ۱۳۵ – مسند، امام احمد، ج ۴، ص ۳۳۳. [۱۳۶۴] المجتمع المدنی فی عهد النبوة، عمری، ص ۱۹۹.
پیامبر اکرم جمصلحت را در این دید که غنایم بدست آمده از این جنگ را درمیان تازه مسلمانان عرب تقسیم نماید. بنابراین، به سران قریش و غطفان و تمیم، اموال هنگفتی بخشید. حتی به بعضی از آنان یکصد شتر عطا کرد که برخی از آنان عبارت بودند از: ابوسفیان بن حرب، سهیل بن عمرو، حکیم بن حزام، صفوان بن أمیه، عیینه بن حصن قراری، اقرع بن حابس، معاویه و یزید دو فرزند ابوسفیان و قیس بن عدی [۱۳۶۵].
هدف از این بخشش عظیم، تألیف قلبهای آنان و ایجاد و پایداری محبت اسلام در دلهایشان بود؛ چنانکه انس بن مالک میگوید: برخی به خاطر بدست آوردن مال دنیا مسلمان میشدند، اما پس از اینکه مسلمان میشدند، به قدری اسلام در دلهایشان محبوب میگردید که آن را بر تمام دنیا و آنچه در آن هست، ترجیح میدادند [۱۳۶۶].
صفوان بن امیه میگوید: پیامبر اکرم جبه من مال میبخشید، اما در دل نسبت به او بغض داشتم تا اینکه قدری به من داد که از همه نزد من محبوبتر شد [۱۳۶۷].
برخی از جوانان انصار، براساس طبیعت بشری به این تقسیم معترض شدند و در این مسئله سخنانی گفتند. پیامبر اکرم جنیز به این اعتراض آنان ارج نهاد و با برخوردی حکیمانه، کدورت را برطرف ساخت و حکمت این تقسیم را برای آنان شرح داد و انصار را با خطابی ایمانی، عقلی، عاطفی و وجدانی به گونهای مورد خطاب قرار داد که هرگاه در طول تاریخ، خواننده و یا شنوندۀ مسلمانی این جریان را بخواند یا بشنود، ناچار اشک از چشمانش سرازیر میشود.
جریان از این قرار بود که سعد نزد پیامبر اکرم جآمد و گفت: ای رسول خدا! گروه انصار، از تقسیمی که شما کردید و به سران عرب و قوم خود عطایای بزرگی بخشیدید و به آنها چیزی ندادید، نگران هستند. پیامبر اکرم فرمود: ای سعد! عقیده تو در این مورد چیست؟ سعد گفت: من نیز فردی از قوم خودم هستم. ایشان فرمود: برو و قومت را در این چهار دیواری جمع کن. آن گاه پیامبر اکرم جنزد آنان رفت و پس از حمد و ثنای خدا، گفت: ای گروه انصار! این چه سخنی است که از شما به من رسیده است؟ شنیدم که نگران شدهاید. مگر شما انسانهای گمراهی نبودید که خداوند به وسیلۀ من هدایتتان نمود؟ مگر فقیر نبودید که خداوند شما را غنی ساخت؟ مگر با هم دشمن نبودید که خداوند به وسیلۀ من، درمیانتان دوستی ایجاد نمود؟ آنها گفتند: خدا و پیامبرش اهل فضل واحسان هستند. آنگاه پیامبر اکرم جخطاب به آنها فرمود: چرا پاسخ مرا نمیدهید؟ گفتند: چگونه پاسخ شما را بدهیم؛ خدا و پیامبرش اهل فضل و احسان هستند؟ پیامبر فرمود: شما میتوانید بگویید و راست هم میگویید که تو نزد ما در حالی آمدی که تکذیب شده بودی، ما تصدیقت کردیم؛ طرد شده بودی، ما تو را جای دادیم؛ بییار و مددگار بودی، ما تو را یاری کردیم؛ فقیر و نادار بودی، ما به تو کمک کردیم. سپس افزود: ای گروه انصار، شما به خاطر چیزهای بیارزشی از مال دنیا که من به برخی دادهام تا مسلمان بشوند، نگران شدهاید. من به اسلام شما اعتماد دارم. آیا به این بسنده نمیکنید که مردم با گوسفند و شتر به خانههایشان برگردند و شما با رسول خدا برگردید؟ به خدا سوگند آنچه شما با آن برمیگردید، از آنچه آنها با آن برمیگردند، بهتر است و اگر شرف هجرت نبود، من خود را یکی از انصار اعلام میکردم و اگر چنانچه همۀ مردم، راهی را در پیش گیرند و انصار نیز راه و درهای را در پیش گیرند، من به همان راه و درهای خواهم رفت که انصار رفتهاند و افزود که انصار لباس اصلی، اسلام، و بقیۀ مردم بالاپوش آن هستند. بارالها! بر انصار و فرزندانشان و فرزندان فرزندان آنها رحم بفرما. راوی میگوید: آنها به قدری گریستند که محاسنشان خیس شد و گفتند: ما را بسنده میکند که رسول خدا از ما باشد. آن گاه رسول خدا برخاست و رفت و آنها نیز متفرق شدند [۱۳۶۸].
در روایتی نیز آمده است که فرمود: با شما بعد از من با بیمهری برخورد خواهد شد؛ پس صبر را پیشه سازید تا با من در کنار حوض (کوثر) ملاقات کنید [۱۳۶۹].
براساس روایات صحیحین آنچه بیان گردید، اعتراض برخی از جوانان انصار بود و همۀ آنها در این اعتراض و نگرانی شریک نبودند؛ چنانکه انس بن مالک میگوید: تنی چند از انصار معترض شدند و گفتند: خدا، پیامبرش را ببخشد که به هر یکی از قریش صد شتر میبخشد و ما را فراموش میکند؛ در حالی که خون آنها از شمشیرهای ما میچکد و هنگامی که این خبر به گوش پیامبر اکرم رسید، نزد آنان آمد و گفت: این چه سخنی است که از طرف شما به من رسیده است؟ بزرگان انصار گفتند: ای رسول خدا! صاحبان رأی و اندیشه، این سخن را نگفتهاند؛ بلکه برخی از جوانان ما آن را گفتهاند. آن گاه پیامبر اکرم جبه بیان حکمت تقسیمی که انجام داده بود، پرداخت [۱۳۷۰].
ابن قیم براساس این عملکرد پیامبر اکرم جمیگوید: رهبر مسلمانان از جانب آنها نمایندگی دارد که براساس مصالح مسلمانان و یاری دین خدا در صورت اقتضای مصلحت، برای تألیف قلوب دشمن به آنها عطایائی بدهد تا مسلمانان از شر آنها درامان باشند؛ زیرا اگرچه محروم گردانیدن مسلمانان از غنیمت، مصیبتی است، اما مصیبتی که از ناحیۀ دشمن متوجه اسلام و مسلمانان میگردد، بزرگتر و خطرش بیشتر است و همیشه اساس کار شریعت بر این است که مصیبت و خطر بزرگتر را با پذیرفتن خطر کوچتر دفع نماید و از دو مصلحت، آن را که نفعش بیشتر است، ترجیح دهد و سایر مصلحتهای دینی و دنیوی، برهمین اصل بنا شدهاند [۱۳۷۱].
هدف از تألیف قلوب این گونه افراد، تشویق کردن و آشنایی آنها به اسلام است تا از نزدیک با آن خو بگیرند و طعم ایمان را بچشند.
محمد غزالی، این نکته را با ذکر مثالی این گونه توضیح میدهد: در دنیا اقوام زیادی رابا در اختیار گرفتن مال و ثروت، به سوی حق سوق داده میشوند؛ همان طور که چارپایان و حیوانات را با نشان داد مشتی علف و جو به داخل آغل میکشانند؛ پس برخی از انسانها نیز نیازمند آن هستند که به وسیلهی نشان دادن چیزی به آنها، با ایمان و اسلام مأنوس شوند [۱۳۷۲].
پیامبر اکرم جنیز در مقابل انصار تصویر بسیار روشنی مجسم ساخت: در یک طرف ملتی است که با داشتن ایمان شاد میشود و در طرف مقابل قومی قرار دارد که با داشتن مال و شتران شادمان میگردد.در یک طرف قومی پیامبر اکرم جرا پیشاپیش خود دارد و در طرف دیگر، قومی شتر و گوسفندانی در پیش دارند.
این تصویر روشن، باعث بیداری انصار گردید و آنها درک کردند که در اشتباه بزرگی بسر بردهاند، بنابراین، حنجرههایشان با گریه و چشمهایشان با اشک و زبانهایشان با اعلام رضایت، از موضعگیری آنان ابراز ندامت کرد و بدین صورت پیامبر اکرم جتوانست با فراست و خطاب حکیمانهاش، انصار را خشنود و قانع سازد [۱۳۷۳].
[۱۳۶۵] معین السیرة، ص ۴۲۱. [۱۳۶۶] مسلم، کتاب الفضائل، باب ماسئل رسول الله شی قط، ج ۴، ص ۱۸۰۶، شماره ۴۳۱۲. [۱۳۶۷] همان، شماره ۲۳۱۳. [۱۳۶۸] زاالمعاد، ج ۳، ص ۴۷۴. [۱۳۶۹] مسلم، کتاب الزکاة، باب اعطاء المؤلفة قلوبهم، ج ۲، ص ۷۳۸، شماره ۱۰۶۱. [۱۳۷۰] همان، ص ۷۳۴، شماره ۱۰۵۹. [۱۳۷۱] زادالمعاد، ج ۳، ص ۴۸۶. [۱۳۷۲] فقه السیرة، ص ۴۲۷. [۱۳۷۳] المجتمع المدنی فی عهد النبوة، ص ۲۱۹.
پیامبر اکرم جهمواره در مقابل جفا و تندخویی بادیهنشینان و اعراب و در مقابل طمع و خواستههای آنان، صبرو بردباری مینمود و در این زمینه نمونۀ یک مربی کامل بود که طبیعت و قساوت قلب و درشتخویی آنها را درک مینمود. بنابراین، سعی بر آن داشت تا با آنان به نرمی رفتار نماید و مصالح آنها را در نظر بگیرد و با هر یکی از آنان براساس میزان عقل و اندیشۀ او برخورد کند.
پیامبر هیچ گاه نخواست با آنان همچون پادشاهان عصر خود، حاکمانه برخورد نماید تا در مقابل او سر تسلیم فرود آورند و کرنش کنند و بین او و آنها موانع و حجابهایی باشد و هنگام ملاقات و گفتگو با او از کلمات و عباراتی استفاده کنند که بیانگر تعظیم و تجلیل او باشند؛ بلکه این نوع تجلیل را ویژه خدا میدانست و درمیان یارانش مانند فردی چون خود آنان بود که او را به صورت عادی خطاب میکردند و گاهی مؤاخذه مینمودند و هیچ گاه پیامبر درباری نداشت و ملاقاتش ممنوع نبود. صحابه نیز به خاطر رعایت احترام، ایشان را با صدای آهسته مورد خطاب قرار میدادند و در دل محبت او را داشتند، اما بادیهنشینان جفاپیشه، این گونه نبودند؛ چنانکه قرآن آنها را به خاطر سوءادب و خوی تند وصدای خشن و جری بودن در خطاب با پیامبر اکرم جنکوهش نموده است [۱۳۷۴].
در اینجا به نمونهای از این گونه موارد و برخوردشایستۀ پیامبر اکرم جبا بادیه نشینان اشاره خواهیم کرد:
بادیهنشین مژدۀ پیامبر اکرم جرا نمیپذیرد.
ابوموسی اشعری میگوید: من با پیامبر اکرم جهمراه بودم که ایشان در مکانی به نام جعرانه که واقع بین مسیر مکه و مدینه است، فرودآمد و بلال نیز در آنجا حضور داشت. یکی از بادیهنشینان نزد ایشان آمد و گفت: آیا به وعدهای که به من دادی، وفا نمیکنی؟ پیامبر فرمود: «ابشر» «تو را مژده میدهم». بادیهنشین ناراحت شد و گفت: تو خیلی به من مژده دادهای. پیامبر اکرم جرو به ابوموسی و بلال کرد و با قیافهای خشمگین فرمود: او مژدۀ مرا رد کرد. آنگاه ما را به حضور طلبید. پیامبر خدا ظرف آبی خواست و در آن دستها و چهرهاش را شست و مضمضه کرد؛ پس به آنها گفت: از اینها بنوشید و مقداری بر صورت و سینههایتان بپاشید و مژده باد شما را.
آنها ظرف را گرفتند و آنچه را که پیامبر فرموده بود، عملی کردند. امسلمه از پشت پرده صدا زد که برای مادرتان نیز بگذارید، آنها مقداری برای او گذاشتند [۱۳۷۵].
سخنان اعرابی که گفتند: رضایت خدا در این تقسیم، موردنظر نبوده است.
عبدالله بن مسعود میگوید: پیامبر اکرم جدر روز حنین به برخی از مردم، مالهای هنگفتی بخشید. به اقرع بن حابس و تعدادی دیگر از اشراف عرب، به هر یکی یکصد شتر داد. مردی اعتراض نمود و گفت: در این تقسیم، انصاف رعایت نشده است. عبدالله بن مسعود میگوید: من گفتم: به خدا سوگند! پیامبر را در جریان سخن تو قرار خواهم داد. آن گاه نزد ایشان رفتم و به ایشان آنچه را شنیده بودم، گفتم. پیامبر سخت ناراحت شد و رنگ چهرهاش تغییر کرد و گفت: اگر خدا و رسولش انصاف را رعایت نکنند، چه کسی رعایت خواهد کرد؟ سپس فرمود: خدا رحمت کند موسی ÷را که بیش از این مورد آزار قرار گرفت، امّا صبر نمود. ابن مسعود میگوید: با خود گفتم: بعد از این هرگز سخنی را به رسول خدا نقل نخواهم کرد [۱۳۷۶].
رفتار آن حضرت با طایفۀ هوازن بعد از پذیرش اسلام.
گروه هوازن (که در جنگ شکست خورده بودند و زن و بچههایشان اسیر شده بود) نزد پیامبر اکرم جدر جعرانه آمدند و اسلام خود را اعلام کردند و گفتند: ای رسول خدا! ما خویشاوند و فامیل هستیم و اکنون که ما دچار این مصیبت شدهایم، بر ما منت بگذار. آن گاه سخنگوی آنان، زهیر بن صرد، برخاست و گفت: ای رسول خدا! در چهاردیواریای که اسیران نگهداری میشوند،خالهها و دایههای شما هستند. کسانی که از شما نگهداری کردهاند و چنانچه با کسی غیر از شما، اختلاف ایجاد میشد، انتظار میرفت که بر ما ترحم نماید و آنها را برگرداند تا چه رسد به شما که پیامبر خدا و بهترین کفیل هستی؛ سپس چنین سرود:
أمنن علینا رسول الله في کرم
فانك الـمرء نرجوه وننتظر
[۱۳۷۷]
«ای رسول خدا، به بزرگواری منت بگذار؛ زیرا تو مردی هستی که به او امیدواریم و از او انتظار داریم».
امنن علی نسوه قد کنت ترضعها
اذ فوك یملؤه من محضها دَرَر
«بر زنانی منت بگذار که از آنها شیر خوردهای؛ چون دهانت از شیر خالص آنها پر از مروارید است».
پیامبر اکرم جبا شنیدن این سخن گروه هوازن، فرمود: آیا زنان و فرزندانتان را بیشتر دوست دارید یا مالهایتان را؟ گفتند: مسلم است که زنان و فرزندان خود را. پیامبر فرمود: آنچه در دست من و فرزندان عبدالمطلب است، به شما برخواهیم گرداند و افزود که بعد از اینکه نماز تمام شد، شما برخیزید و بگویید با ما توسل به رسول خدا از مسلمانان و با توسل به مسلمانان از رسول خدا میخواهیم که زنان و فرزندان ما را به ما تحویل بدهند. بعد از اینکه نماز ظهر تمام شد، آنها برخاستند و آنچه را که پیامبر اکرم جگفته بود، گفتند. پیامبر فرمود: آنچه به من و فرزندان عبدالمطلب تعلق میگیرد، از آن شما باد. مهاجران نیز برخاستند و گفتند: آنچه نیز به ما تعلق میگیرد، از آن رسول خدا باشد. انصار نیز برخاستند و چنین گفتند. اما تازه مسلمانان، ابا ورزیدند و گفتند: آنچه به ما تعلق میگیرد، تحویل نمیدهیم. آن گاه پیامبر خدا خطاب به آنها فرمود: زنان و فرزندان آنان را به آنها برگردانید و من در ازای آنها به شما شش سهم خواهم داد [۱۳۷۸].
در روایتی دیگر نیز آمده است که پیامبر اکرم جخطبهای ایراد کرد و فرمود: برادرانتان توبه نموده و آمدهاند. من دوست دارم اسیرانشان را به آنها برگردانم. هر کس از شما میخواهد آنها را آزاد کند، اگر میخواهد سهمیۀ خود را حفظ کند، تا در اولین فرصت از غنائم بدست آمده، عوض آن را به او بدهیم نیز چنین کند. مردم هم یکصدا گفتند: ما نیز دوست داریم که آزاد گردند. پیامبر فرمود: من ندانستم که کدام یک از شما راضی است و چه کسی ناراضی است. بروید با بزرگان خود سخن بگویید تا آنها دیدگاه شما را به من بازگو نمایند. خلاصه اینکه بزرگان قوم بعد از گفتگو با آنها نزد پیامبر آمدند و گفتند: همه راضی شدهاند و هر کس اسیر خود را آزاد نموده است [۱۳۷۹].
اسلام آوردن طایفۀ هوازن، موجب سرور و خوشحالی پیامبر اکرم جرا فراهم آورد و از آنها در مورد سردارشان، مالک بن عوف نضری، پرسید. آنها گفتند: او با ثقیف در طائف بسر میبرد پیامبر وعده داد که اگر مسلمان شود و بیاید، خانواده و مالهایش را به او بازخواهد گردانید و علاوه بر آن، صد شتر به او خواهد بخشید؛ چنانکه مالک نیز بعداً مسلمان شد و نزد پیامبر آمد. آن حضرت او را گرامی داشت و بر قوم خودش و برخی قبایل مجاور امیر ساخت. مالک در مدح رسول خدا این گونه سروده است:
ما إن رایت ولاسمعت بمثله
في الناس کلهم بمثل محمد
أوفی وپأعطی للجزیل اذا اجتذی
ومتی تشاء یخبر عمـا في غد
«من تا کنون مانند محمد درمیان مردم، کسی را ندیده و نشنیدهام که این همه با وفا و اهل بذل و بخشش بزرگ باشد و هرگاه بخواهی، به وسیلۀ وحی، تو را از فردا باخبر میسازد».
سیاستی که پیامبر اکرم جدر قبال دشمنانش اتخاذ کرده بود، سیاستی انعطافپذیر بود و با این سیاست توانست طوایف هوازن و همپیمانانشان را به اسلام جذب نماید و از این قبیلۀ قوی برای نابودی بتپرستی در منطقه استفاده نماید؛ چنانکه به سرکردگی سردار خود، مالک بن عوف، عرصه را بر ثقیف در طایف تنگ نمودند و آنها را چنان تحت محاصره قرار دادند که ناچار برخی از رهبران ثقیف مانند عروه بن مسعود ثقفی اسلام را پذیرفتند.
او در جعرانه به پیامبر اکرم جکه قصد داشت مکه را به سمت مدینه ترک نماید، ملحق گردید و اسلام خود را آشکار نمود و از آنجا به طائف برگشت. او که از پیشوایان محبوب طائف بود، هنگام بازگشت، اهل طائف را به اسلام دعوت داد و در بام خانهاش اذان گفت: برخی او را با تیر زدند و زخمی کردند. به خانوادهاش توصیه نمود که اگر مرد او را با شهدای مسلمانان که در محاصرۀ طائف کشته شدهاند، دفن کنند [۱۳۸۰].
انسان از بصیرت و بینش والای پیامبر اکرم جدر برخورد با اقشار مختلف مردم و از سعی و تلاش مستمر ایشان برای تمکین دین خدا، درشگفت میماند؛ چراکه توانست در مدت زمانی اندک، آثار بت پرستی و اماکن شرکورزی را از مکه و اطراف آن بزداید و اراضی تازه فتح شده را با نظم خاصی زیر سلطۀ دولت اسلامی درآورد؛ چنانکه عتاب بن اسید را امیر مکه تعیین کرد و معاذ بن جبل را به عنوان معلم و مفتی آنجا گماشت [۱۳۸۱]و مالک بن عوف را فرمانده جهادی هوازن و قبایل اطراف مقرر کرد و خود عمره به جای آورد و به مدینه بازگشت.
[۱۳۷۴] [۱۳۷۵] بخاری، کتاب المغازی، شماره ۴۳۲۸. [۱۳۷۶] مسلم، کتاب الزکاة، باب اعطاء المؤلفة قلوبهم، شماره ۱۰۶۲. [۱۳۷۷] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۳۵۲. [۱۳۷۸] همان، ص ۳۵۲ – ۳۵۳. [۱۳۷۹] بخاری، کتاب المغازی، شماره ۴۳۱۹. [۱۳۸۰] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۴، ص ۱۹۲. [۱۳۸۱] همان، ص ۱۵۳.
خداوند میفرماید:
﴿لَقَدۡ نَصَرَكُمُ ٱللَّهُ فِي مَوَاطِنَ كَثِيرَةٖ وَيَوۡمَ حُنَيۡنٍ إِذۡ أَعۡجَبَتۡكُمۡ كَثۡرَتُكُمۡ فَلَمۡ تُغۡنِ عَنكُمۡ شَيۡٔٗا وَضَاقَتۡ عَلَيۡكُمُ ٱلۡأَرۡضُ بِمَا رَحُبَتۡ ثُمَّ وَلَّيۡتُم مُّدۡبِرِينَ٢٥ ثُمَّ أَنزَلَ ٱللَّهُ سَكِينَتَهُۥ عَلَىٰ رَسُولِهِۦ وَعَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ وَأَنزَلَ جُنُودٗا لَّمۡ تَرَوۡهَا وَعَذَّبَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْۚ وَذَٰلِكَ جَزَآءُ ٱلۡكَٰفِرِينَ٢٦ ثُمَّ يَتُوبُ ٱللَّهُ مِنۢ بَعۡدِ ذَٰلِكَ عَلَىٰ مَن يَشَآءُۗ وَٱللَّهُ غَفُورٞ رَّحِيمٞ٢٧﴾[التوبة: ۲۵-۲۷].
«همانا خداوند شما را در اماکن زیادی یاری رساند و در روز حنین نیز آن گاه که تعدادتان شما را به شگفت انداخت و به شما سودی نبخشید و زمین با وجود فراخیاش بر شما تنگ گردید؛ سپس پا به فرار گذاشتید. بعد از آن، خدا بر پیامبر خود آرامش نازل کرد و لشکریانی فرو فرستاد که شما آنها را نمیدیدید و کافران را عذاب داد و این است پاداش کافران؛ سپس خدا بعد از این توبۀ هر کسی را که بخواهد، میپذیرد و خدا بخشنده و مهربان است».
در این آیات تصویر روشن و شفافی از وضعیت مسلمانان در معرکۀ حنین ارائه شده است به گونهای که شنونده از تصویری به تصویری دیگر منتقل میشود؛ مثلاً، در تصویری نشان میدهد که مسلمانان به دلیل داشتن نیروی زیاد، مغرور و شادمان هستند و بعد از آن تصویری از شکست آنان و ناکارایی افراد، ارائه شده است؛ سپس تصویری دیگر نشانۀ حالت ترس و اضطراب و بیقراری آنها است که پا به فرار گذاشتند و عقبنشینی میکنند تا جایی که فقط پیامبر اکرم جو تعداد اندکی از یارانش در میدان ثابت میمانند؛ آنگاه بعد از شکست و ترس و فرار، نصرت خدا به یاری مسلمانان میآید؛ چنانکه میفرماید:
﴿ثُمَّ أَنزَلَ ٱللَّهُ سَكِينَتَهُۥ عَلَىٰ رَسُولِهِۦ وَعَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ وَأَنزَلَ جُنُودٗا لَّمۡ تَرَوۡهَا وَعَذَّبَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْۚ وَذَٰلِكَ جَزَآءُ ٱلۡكَٰفِرِينَ٢٦﴾
سکینه: یعنی آرامش، رحمت و احساس امنیت و سکونی که بعد از حرکت و اضطراب میآید [۱۳۸۲].
طبری در مورد آیۀ ﴿وَأَنزَلَ جُنُودٗا لَّمۡ تَرَوۡهَا﴾میگوید: این لشکری که در اینجا از آن سخن به میان آمده است، لشکر فرشتگان است [۱۳۸۳].
﴿وَعَذَّبَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْۚ وَذَٰلِكَ جَزَآءُ ٱلۡكَٰفِرِينَ﴾یعنی خدا کافران را به وسیلۀ قتل و اسارت و از دست دادن مال، عذاب داد و این کافران مستحق چنین عذابی بودند؛ زیرا کفر را بر ایمان ترجیح دادند و با اهل ایمان به جنگ پرداختند [۱۳۸۴].
این فرمودۀ خداوند: ﴿ثُمَّ يَتُوبُ ٱللَّهُ مِنۢ بَعۡدِ ذَٰلِكَ عَلَىٰ مَن يَشَآءُۗ وَٱللَّهُ غَفُورٞ رَّحِيمٞ٢٧﴾به این معناست که خداوند بعد از این تعذیب کافران، به هر کس از آنان که بخواهد رجوع خواهد کرد و به آنها توفیق خواهد بخشید تا توبه نمایند و خدا نسبت به کسی که توبه نماید، بخشنده و مهربان است؛ چراکه رحمتش وسیع وگسترده است [۱۳۸۵].
سیدقطب میگوید: ... پس دروازۀ بخشش و مغفرت همیشه بر روی گناهکارانی که توبه مینمایند، باز است. خداوند علّت اشاره به معرکۀ حنین را به این دلیل ذکر میکند که مسلمانان از نصرت و یاری خداوند فراموش نمودند و به تعداد و نیروهای خود مغرور گشتند و علاوه بر آن، حقیقت دیگری را نیز یادآور میگردد و آن حقیقتی است که هر عقیدهای براساس آن شکل میگیرد، پس شایسته نیست شیفته کثرت تعداد افراد گردید؛ بلکه تعداد اندکی که به قضایا شناخت داشته باشند که مجذوب و برای عقیدۀ خویش جانفدایی نمایند، کفایت خواهد کرد... سپس در ادامه میگوید: همیشه هر عقیدهای، براساس فداکاری و ایثار افراد زبده و مخلص پابرجا خواهد ماند. نه به وسیلۀ کف و چرکهائی که با خشکیدن، از بین میروند و نه به وسیلۀ علفهای بیابانیای که با سرما از بین میروند [۱۳۸۶].
غزوۀ حنین برای همیشه در کتاب خدا ثبت گردید تا به عنوان درسی همیشگی برای امت باقی بماند و قرآن کریم این معرکه را با بیانی ربانی بیان نموده است که مهمترین ویژگیهای آن عبارتاند از [۱۳۸۷]:
الف – قرآن برای ما بیان نموده است که مسلمانان در معرکۀ حنین مغرور کثرت افراد خود شدند؛ چنانکه میفرماید: ﴿وَيَوۡمَ حُنَيۡنٍ إِذۡ أَعۡجَبَتۡكُمۡ كَثۡرَتُكُمۡ﴾«آن گاه که در روز حنین، تعدادتان شما را به خود بزرگبینی واداشت». سپس قرآن بیان نموده است که این کثرت سودی به حال آنان نداشت: ﴿فَلَمۡ تُغۡنِ عَنكُمۡ شَيۡٔٗا﴾.
ب – همچنین قرآن برای ما بیان نموده است که مسلمانان شکست خوردند و پا به فرار گذاشتند جز پیامبر اکرم جو عدۀ اندکی از صحابه که ثابتقدم ماندند:
﴿وَضَاقَتۡ عَلَيۡكُمُ ٱلۡأَرۡضُ بِمَا رَحُبَتۡ ثُمَّ وَلَّيۡتُم مُّدۡبِرِينَ﴾.
د – قرآن این مطلب را نیز یادآور شده است که خداوند، پیامبرش را در حنین به وسیلۀ فرشتگان یاری رساند:
﴿وَأَنزَلَ جُنُودٗا لَّمۡ تَرَوۡهَا وَعَذَّبَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْۚ وَذَٰلِكَ جَزَآءُ ٱلۡكَٰفِرِينَ﴾.
و در پایان تأکید نموده است که خداوند توبۀ بندگانش را میپذیرد و به هر کس که بخواهد، توفیق توبه میدهد:
﴿ثُمَّ يَتُوبُ ٱللَّهُ مِنۢ بَعۡدِ ذَٰلِكَ عَلَىٰ مَن يَشَآءُۗ وَٱللَّهُ غَفُورٞ رَّحِيمٞ٢٧﴾.
[۱۳۸۲] حدیث القرآن الکریم، ج ۲، ص ۵۹۸. [۱۳۸۳] تفسیر طبری، ج ۱۰، ص ۱۰۳ – ۱۰۴. [۱۳۸۴] تفسیر المراغی، ج ۴، ص ۸۷. [۱۳۸۵] حدیث القرآن الکریم، ج ۲، ص ۵۹۹. [۱۳۸۶] فی ظلال القرآن، ج ۳، ص ۱۶۱۸. [۱۳۸۷] حدیث القرآن، ج ۲، ص ۶۰۲ – ۶۰۳.
۱- اعجاب و خود بزرگبینی بعضی از مسلمانان که گفتند: امروز از قلت افراد شکست نخواهیم خورد. این سخن بر پیامبر اکرم جدشوار آمد و شکست را درپی داشت.
۲- شرکت عدۀ زیاد جوانان بدون سلاح و فقط براساس شوق و رغبت جهاد.
۳- تعداد زیاد افراد لشکر مقابل که چند برابر مسلمانان بودند.
۴- مالک بن عوف قبل از رسیدن مسلمانان، لشکرش را به وادی حنین رسانید و در تنگناها و درههای اطراف، تیراندازانی را به کمین گماشت تا مسلمانان را از هر سو، غافلگیر کنند.
۵- دشمن از قبل در محل استقرار یافته و به صورت منظم و آماده باش، صف بسته و آمادۀ نبرد بود؛ در حالی که مسلمانان تازه وارد وادی میشدند.
۶- در صف جنگجویان مسلمان، افردی وجود داشت که تازه مسلمان شده بودند و ایمان آنان ضعیف بود. بنابراین آنها قبل از دیگران، از استقامت دست برداشتند و فرار را بر استقامت و پایداری ترجیح دادند که در پی آنها، دیگر مسلمانان نیز فرار نمودند [۱۳۸۸].
[۱۳۸۸] المستفاد من قصص القرآن، ج ۲، ص ۴۰۹.
از عوامل پیروزی مسلمانان در حنین میتوان اسباب زیر را برشمرد:
۱- پایمردی و استقامت پیامبر اکرم جدر میدان نبرد، باعث تثبیت نیروهای باقیمانده و برگشت نیروهای فراری شد.
۲- شجاعت فرمانده جنگ که نه تنها استقامت نمود؛ بلکه سوار بر مرکب خویش به سوی دشمن پیشروی مینمود تا جایی که عباس بن عبدالمطلب از ترس اینکه مبادا به رسول خدا آسیبی برسانند، لگام مرکب را گرفته بود و سرعتش را کنترل مینمود.
۳- استقامت عدهای از مسلمانان در کنار پیامبر اکرم ج، تا بازگشت نیروهای فراری.
۴- سرعت بازگشت نیروهای فراری و الحاق آنها به پیامبر اکرم ج.
۵- تغییرندادن تاکتیک به موقع دشمن که اشتباه بزرگی به نفع مسلمانان مرتکب شدند و آن اینکه نیروهای فراری مسلمانان را تعقیب ننمودند که به آنها فرصت تنفس جدید و بازگشت را داد.
۶- پرتاب سنگریزهها توسط پیامبر به چهرههای کفار که با پرتاب آنها فرمود: سوگند به پروردگار محمد که شکست خوردند [۱۳۸۹].
۷- استقامت و کمک خواستن از خداوند به وسیلۀ دعا و زاری؛ چنانکه پیامبر با اصرار از خداوند علیه دشمن کمک میخواست.
۸- نزول فرشتگان و مشارکت آنان در غزوه؛ چنانکه خداوند، این مشارکت را در آیات قرآن برای همیشه به ثبت رسانیده است او در سورۀ توبه و فرموده است:
﴿وَأَنزَلَ جُنُودٗا لَّمۡ تَرَوۡهَا وَعَذَّبَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْۚ وَذَٰلِكَ جَزَآءُ ٱلۡكَٰفِرِينَ﴾.
[۱۳۸۹] مسلم بشرح النووی، ج ۱۲، ص ۱۱۶ – ۱۱۷.
﴿وَٱلۡمُحۡصَنَٰتُ مِنَ ٱلنِّسَآءِ إِلَّا مَا مَلَكَتۡ أَيۡمَٰنُكُمۡ﴾[النساء: ۲۴].
«زنان شوهردار (بر شما حراماند) مگر زنانی که اسیر کرده باشید».
قرآن بیان داشت که اسارت این زنان، باعث جدایی و فراغت بین آنها و شوهران سابقشان شده است. بنابراین، بعد از اتمام عده (با وضع حمل یا حیض)، میتوان با آنها همبستری کرد [۱۳۹۰].
[۱۳۹۰] السیرة النبویة، ابیفارس، ص ۴۲۳.
چون قبلاً، این کار مباح بود و این بدان خاطر ممنوع شد که امسمله میگوید: نزد من مخنثی نشسته بود، شنیدم که به عبدالله بن امیه گفت: ای عبدالله، اگر فردا طائف فتح شد، دختر غیلان را برای خود بردار؛ چون او از جلو دارای چهار و از عقب دارای هشت برجستگی است (یعنی خوشاندام است.) وقتی پیامبر اکرم جآمد و از جریان مطلع شد، فرمود: اینها دوباره حق ندارند با شما بنشینند [۱۳۹۱]و بدین صورت پیامبر اکرم جبه تثبیت سلامت اخلاق جامعه اهمیت میداد.
[۱۳۹۱] بخاری، کتاب المغازی، ج ۲، ص ۵۲۰.
چنانکه ابن کثیر میگوید: رسول خدا روز حنین از کنار جنازۀ زنی گذشت که خالد او را کشته بود و مردم، اطراف او جمع شده بودند. پیامبر اکرم فرمود: این زن توانایی جنگیدن را نداشت؛ سپس کسی را دنبال خالد فرستاد و توصیه کرد که زنان و بچهها و خادمان را نکشد [۱۳۹۲].
[۱۳۹۲] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۳۳۶.
پیامبر اکرم جدر بازگشت از معرکه حنین، از مکان جعرانه، احرام عمره بست و برای کسی که از طریق طائف وارد مکه بشود، سنت است که از این مکان احرام ببندد، اما اینکه برخی از مردم از داخل مکه به جعرانه میروند تا از آنجا احرام ببندند، امری است که رسول خدا انجام نداده است؛ زیرا آن حضرت از بیرون تشریف میآورد نه اینکه از داخل به جعرانه رفت و از آنجا احرام بست و برگشت [۱۳۹۳].
[۱۳۹۳] زادالمعاد، ج ۳، ص ۵۰۴.
یعلی بن منبه میگوید: مردی که جبهای خوشبو پوشیده بود، در جعرانه نزد پیامبر اکرم جآمد و پرسید: درعمره چه کارهایی انجام بدهم؟ آن گاه وحی بر پیامبر نازل شد. بنابراین، آن حضرت پارچهای بر روی خود انداخت. یعلی میگوید: من دوست داشتم که آن حضرت را در حال وحی ببینم؛ پس عمر، گوشۀ پارچه را بلند کرد. من به پیامبر نگاه کردم و متوجه زمزمۀ او شدم. بعد از اینکه حالت وحی برطرف شد، پیامبر اکرم فرمود: سائلی که در مورد عمره سؤال نمود، کجا است؟ آن گاه به او گفت: رنگ و اثر خوشبویی را پاک کن و جبهات را بیرون کن و در عمره همان اعمالی را انجام ده که در حج انجام میدهی [۱۳۹۴].
[۱۳۹۴] صحیح السیرة النبویة، ص ۵۷۸.
ابوقتاده میگوید: در جنگ حنین متوجه مردی از مشرکان شدم که قصد حمله بر فردی از مسلمانان را که با فردی از مشرکان درگیر بود، داشت. من با عجله به او حمله کردم. او با شمشیرش به من حمله نمود، امّا من ضربهای بر دستش وارد کردم و آن را قطع نمودم. او مرا گرفت و سخت فشار داد، طوری که فکر کردم کارم تمام شده است؛ سپس بیحال شد، من او را به قتل رساندم؛ سپس مسلمانان دچار شکست و عقبنشینی شدند. من نیز فرار نمودم. در آن اثنا عمر بن خطاب را دیدم. گفتم: چه شده است؟ گفت: خدا خواست که این طور بشود. آن گاه همه به سوی پیامبر برگشتند؛ سپس ایشان فرمود: هرکس شاهدی بیاورد که فردی را کشته است، ساز و برگ نظامی مقتول را به اوخواهم داد. من نیز سعی کردم کسی را پیدا کنم که گواه من باشد، اما نتوانستم گواهی بیابم. آنگاه نزد پیامبر رفتم وجریان را با او درمیان گذاشتم. مردی از همنشینان پیامبر گفت: وسایل و سلاح مقتولی را که او میگوید، نزد من است، امّا او را راضی کنید تا آنها از آن من باشد. ابوبکر گفت: هرگز ممکن نیست که آنها را به فردی از قریش بدهد و شیر خدا را که در دفاع از خدا و پیامبر جنگیده است، محروم سازد. ابوقتاده میگوید: پیامبر آنها را به من بازگردانید. و بعد از آن، من با قیمت آنها، باغی خریداری نمودم و این اولین مالی بود که در اسلام نصیبم شد [۱۳۹۵].
این ماجرا بیانگر حرص و علاقۀ ابوقتادۀ انصاری نسبت به سلامتی برادر مسلمانش میباشد که به خاطر آن، مردی از کفار را با مجاهدت زیاد به قتل میرساند و نیز بیانگر موضعگیری ابوبکر صدیق برای احقاق حق ابوقتاده است که این موضعگیری بیانگر عمق ایمان و یقین ابوبکر و همچنین بیانگر میزان اهمیت وی به اخوت و برادری اسلامی میباشد [۱۳۹۶].
[۱۳۹۵] بخاری، کتاب المغازی، ج ۵، ص ۱۱۹، شماره ۴۳۲۲. [۱۳۹۶] التاریخ الاسلامی، حمیدی، ج ۸، ص ۲۶.
پیامبر اکرم جروز حنین از غنایم، قطعه پشمی از کوهان شتری در دست گرفت و فرمود: ای مردم! از مال غنیمت اضافه بر خمس، حتی همین مقدار برایم حلال نیست و خمس را نیز به شما برمیگردانم؛ پس اگر نخی و یا سوزنی برداشتهاید، آن را بازگردانید و از دستبرد به مال غنیمت خودداری کنید؛ زیرا دستبرد به مال غنیمت عیب است و آتش دوزخ را در پی خواهد داشت و باعث رسوایی بزرگی در دنیا و آخرت خواهد بود [۱۳۹۷].
مردم پس از شنیدن سخنان پیامبراکرم، به وحشت افتادند؛ چنانکه یک انصاری مقداری نخ را آورد و گفت: ای رسول خدا! من این را برداشته بودم که جهاز شترم را که پشتش زخمی است، اصلاح کنم. پیامبر فرمود: من حق خودم و فرزندان عبدالمطلب را میبخشم. انصاری گفت: خیر وقتی چنین است، من به آن نیازی ندارم. این را گفت. و آن مقدار نخ را به زمین انداخت و رفت [۱۳۹۸].
همچنین عقیل بن ابیطالب، سوزنی در دست داشت و نزد همسرش آمد و گفت: این سوزن را بردار، با آن لباسهایت را میدوزی، اما وقتی شنید که منادی پیامبر، میگوید: «هر چیزی از غنایم برداشتهاید، حتی اگر نخ یا سوزنی برداشتهاید، آنرا برگردانید.» بالفور آن سوزن را از زنش گرفت و در غنایم انداخت [۱۳۹۹].
شدت عمل آن حضرت در این مورد و نهی از خیانت در غنیمت با زشت جلوه دادن آن، حتی در مورد اشیاء بسیار کوچک و بیارزش بیانگر یکی از مهمترین آثار تربیتی در منهج نبوی است. که شایسته است یک فرد مسلمان در زندگی عملی خود از ایمان و امانت برخوردار باشد و با این رهنمودها است که جامعۀ اسلامی از خصلت زشت خیانتکاری پاکسازی میشود، زیرا سهلانگاری در خیانتهای کوچک و ناچیز، به خیانتهای بزرگ میانجامد و خیانت از پستترین خصلتهای اخلاقی است که شایستۀ جامعۀ اسلامی نمیباشد [۱۴۰۰].
[۱۳۹۷] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۳۵۳. [۱۳۹۸] همان. [۱۳۹۹] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۴، ص ۱۴۵. [۱۴۰۰] محمد رسول الله، صادق عرجون، ج ۴، ص ۳۸۷ – ۳۸۸.
عبدالله بن عمر میگوید: در بازگشت از حنین، عمر از پیامبر اکرم جدر مورد نذری که در جاهلیت نیت کرده بود که اعتکاف بنشیند، پرسید؟ پیامبر او را دستور به وفای نذر داد [۱۴۰۱].
[۱۴۰۱] البخاری، کتاب المغازی، ج ۵، ص ۱۱۸، شماره ۴۳۳۰.
بعد از اتمام معرکه حنین، پیامبر اکرم فرمود: امشب چه کسی نگهبانی میدهد؟ انست بن ابیمرثد گفت: ای رسول خدا! من نگهبانی میدهم.
آن حضرت فرمود: پس سوار بر مرکب خویش شو. او سوار بر اسب خود شد و نزد پیامبر آمد. آن حضرت فرمود: وارد این دره شو تا بر فراز آن قرار گیری و مواظب باش که به خاطر غفلت تو مورد حملۀ دشمن قرار نگیریم.
سهیل بن حنظله میگوید: فردا صبح، بعد از ادای نماز، فرمود: از اسب سوار خود خبر دارید؟ آنها گفتند: خیر. خبری نداریم و آن گاه نماز را اقامه کرد و متوجه دره بود. بعد از اتمام نماز فرمود: خوشخبر باشید. سوار شما آمد. آن حضرت از خلال درختان دره به سوی او نگاه میکرد تا اینکه آمد و نزد رسول خدا ایستاد و گفت: من طبق دستور، بر فراز دره رفتم. و صبح هنگام بر هر دو ناحیۀ دره مشرف شدم و کسی را نیافتم. پیامبر اکرم جپرسید: دیشب اصلاً از مرکبت پائین نیامدی؟ گفت: خیر مگر برای خواندن نماز و قضای حاجت. پیامبر فرمود: بهشت را بر خود واجب ساختی و از این پس اگر عملی انجام ندهی، همین (یک شب نگهبانی) برایت کافی خواهد بود [۱۴۰۲].
در این عملکرد پیامبر اکرم جبه اهمیت افراد در منهج نبوی پی میبریم تا جایی که حتی در اثنای نماز نیز متوجه قدوم نگهبان خود بود و این بدان خاطر تا اهمیت افراد خود را در مجتمع مشخص سازد؛ چنانکه هنگام قدوم نگهبان، فرمود: خوشخبر باشید، سوار شما آمد و این امر، بیانگر اهمیت فرد در مجتمع اسلامی است؛ چراکه او فقط فردی برای افزایش تعداد لشکر محسوب نمیشود و ابزاری هم نیست که هنگام ضرورت مورد استفاده قرار میگیرد. این عملکرد در واقع تفسیر این آیه کلام الهی است که میفرماید:
﴿وَلَقَدۡ كَرَّمۡنَا بَنِيٓ ءَادَمَ وَحَمَلۡنَٰهُمۡ فِي ٱلۡبَرِّ وَٱلۡبَحۡرِ وَرَزَقۡنَٰهُم مِّنَ ٱلطَّيِّبَٰتِ وَفَضَّلۡنَٰهُمۡ عَلَىٰ كَثِيرٖ مِّمَّنۡ خَلَقۡنَا تَفۡضِيلٗا٧٠﴾[الإسراء: ۷۰].
«ما آدمیزاد را گرامی داشتهایم و آنان را در خشکی و دریا حمل کردهایم و از چیزهای پاکیزه و خوشمزه روزیشان نمودهایم و بر بسیاری از آفریدگان خود کاملاً برتریشان دادهایم».
همچنین این عملکرد پیامبر اکرم جما را با شاخصی دیگر از شاخصهای منهج نبوی؛ یعنی، حفظ هوشیاری کامل و کنترل احوال و حرکات دشمن و شناسایی میزان افراد و توان آنها آشنا میسازد و این امر سیاست نظامی مهمی است که باید رهبران مسلمانی که برای اعتلای پرچم حاکمیت خداوند، تلاش مینمایند، آن را در نظر داشته باشند [۱۴۰۳].
اما اینکه پیامبر اکرم جفرمود: «از این پس اگر هیچ عملی انجام ندهی، همین برایت کافی خواهد بود» بیانگر اهمیت عمل آن صحابی میباشد؛ چراکه این گونه اعمال بزرگ باعث نابودی و محو گناهان میشود و هرگز هدف این نیست که اگر بعد از این عمل، فرایض و واجبات شرعی را ترک نماید، اشکالی ندارد [۱۴۰۴].
[۱۴۰۲] ابوداوود، کتاب الجهاد، شماره ۲۵۰۱ – صحیح السیرة النبویة، ص ۵۵۰. [۱۴۰۳] محمد رسول الله، صادق عرجون، ج ۴، ص ۳۶۶. [۱۴۰۴] التاریخ الاسلامی، حمیدی، ج ۸، ص ۱۴.
انس میگوید: در غزوۀ حنین، امسلیم خنجری در دست داشت. ابوطلحه به پیامبر اکرم جگفت: ای رسول خدا! این امسلیم است که خنجری به دست گرفته است. پیامبر خطاب به امسلیم گفت: چرا خنجر در دست داری؟ گفت آن را برداشتهام که اگر فرد مشرکی با من نزدیک شود، شکمش را پاره کنم. پیامبر از شنیدن این سخن خندید. سپس امسلیم گفت: ای رسول خدا! این آزادشدگان قریش را به قتل برسان که باعث شکست شما شدند. آن حضرت فرمود: یا ام سلیم! خداوند ما را کفایت نمود و بسیار نیک عمل کرد [۱۴۰۵].
[۱۴۰۵] مسلم، شماره ۱۸۰۹ – صحیحالسیرة النبویة، ص ۵۶۳.
درمیان کسانی که مسلمانان اسیر کرده بودند، شیماء دختر حلیۀ سعدیه نیز وجود داشت. او به مسلمانان گفته بود که من خواهر رضاعی رهبر شما هستم، امّا آنان قبول نکرده بودند. او را به محضر رسول خدا آوردند. شیما به پیامبر گفت: آیا علامت و نشانهای داری که این ادعای تو را ثابت نماید؟ گفت: بلی، جای دندانهای تو هنوز بر پشت من باقی است که وقتی تو را بر دوش خود حمل نموده بودم، مرا گاز گرفتی. پیامبر اکرم جسخنان وی را تصدیق نمود؛ آن گاه ردایش را پهن کرد و او را بر آن نشاند و او را گرامی داشت؛ سپس به او گفت: اگر دوست داری نزد من بمان؛ چراکه من، تو را گرامی و دوست میداریم و اگر دوست داری هدایائی به تو میدهم و تو را نزد قومت برمیگردانم. شیما، پیشنهاد دوم را پذیرفت و مسلمان شد [۱۴۰۶]. پیامبر اکرم جبه او سه غلام و یک کنیز و چارپایان و گوسفندانی هدیه داد [۱۴۰۷].
[۱۴۰۶] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۳۶۳ – السیرة النبویة الصحیحه، ج ۲، ص ۵۰۶. [۱۴۰۷] السیرة النبویة، ص ۳۵۸.
هنگامی که پیامبر اکرم جاز طائف برگشت، شاعر معروف، کعب بن زهیر، که شعر را از پدرش به ارث برده بود، نزد ایشان آمد. او کسی بود که قبلاً در شعرهایش، پیامبر را هجو نموده بود، امّا بعد از فتح مکه این وضعیت را نتوانست تحمل نماید و شدیداً نگران شد. برادرش، بجیر، او را تشویق نموده بود تا توبه نماید و مسلمان شود و خود را تسلیم پیامبر گرداند. و گفت: در غیر این صورت، آیندۀ ناگواری در پیش خواهی داشت بنابراین، کعب رهسپار مدینه شد و صبح روز بعد، پس از اتمام نماز، جلوی پیامبر خدا نشست و دست در دست آن حضرت گذاشت. پیامبر او را نشناخت تا اینکه خودش گفت: کعب بن زهیر توبه نموده و مسلمان شده است و از تو پناه میخواهد، آیا توبۀ او را میپذیری؟ مردی از انصار جلو آمد و گفت: ای رسول خدا! بگذار تا گردن دشمن خدا را بزنم. پیامبر اکرم جفرمود : او را رها کن؛ چراکه او مسلمان شده و توبه نموده است.
آن گاه کعب، قصیدۀ معروف خود را در مدح پیامبر سرود و گفت:
ان الرسول لنور یستضاء به
مهند من سیوف الله مسلول
فی عصبة من قریش قال قائلهم
ببطن مکة لـمـا أسلموا زولوا
[۱۴۰۸]
«پیامبر اکرم جنوری است که از آن روشنایی گرفته میشود و شمشیری است برهنه درمیان شمشیرهای خدا دربین گروهی از قریش مکه که وقتی مسلمان شدند، از آنجا بردیدند و ..».
میگویند: بعد از اینکه قصیده فوق را سرود، پیامبر ردای خود را به ایشان داد که بعداً درمیان خلفاء رد و بدل میشد [۱۴۰۹]. ابنکثیر میگوید: این قصه مشهور است، امّا من آن را در کتابهای معتبر با سندی مستند نیافتهام [۱۴۱۰].
همچنین گفته میشود که بعد از سرودن قصیدۀ فوق، پیامبر اکرم جبه او گفت: چرا از انصار به نیکی یاد ننمودی؛ چراکه آنها شایستۀ این نیکی هستند [۱۴۱۱].
و او چنین سرود:
من سره کرم الحیاة فلایزل
في منقب من صالحی الانصار
ورثوا الـمکارم کابرا عن کابر
ان الخیار هم بنو الاخیار
[۱۴۱۲]
«کسی که درصدد دستیابی به زندگی با شرافتی است پس باید درمیان گروه سواران انصار باشد. آنها شرافت را نسل به نسل به ارث بردهاند؛ زیرا خوبان همیشه فرزندان خوبان هستند و ...».
اسلام آوردن کعب بن زهیر موجب گردید که تمامی شاعرانی که مخالفان دعوت اسلامی بودند، تسلیم گردند؛ چنانکه ضرار بن خطاب، عبدالله بن زبعری، ابوسفیان بن حارث، حارث بن هشام و عباس بن مرداس براساس رضایت و میل قلبی و اطمینان کامل به اسلام گرویدند و پس از آن نه تنها با اشعار خود از اسلام دفاع نمود؛ بلکه با شمشیرهایشان نیز در میدان حق علیه باطل جنگیدند و تمامی این موارد از نتایج فتح بزرگ مکه بود [۱۴۱۳].
[۱۴۰۸] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۳۶۹ – ۳۷۱. [۱۴۰۹] السیرة النبویة، ابیشهبه، ج ۲، ص ۴۸۷. [۱۴۱۰] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۳۷۳. [۱۴۱۱] همان. [۱۴۱۲] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۴، ص ۱۶۷ – ۱۶۸. [۱۴۱۳] معین السیرة، ص ۴۳۱ – ۴۳۳.
۱- پیروزی مسلمانان بر دو قبیلۀ هوازن و ثقیف.
۲- غزوه حنین و طائف آخرین درگیری پیامبر اکرم جبا مشرکان عرب بود.
۳- بازگشت بسیاری از اهل مکه و عربهای اطراف با مالهای هنگفتی به خانههایشان که پیامبر جهت تألیف قلوب به آنها بخشیده بود و دستیابی انصار مدینه به بزرگترین نشان افتخار که همانا گواهی پیامبر به ایمان آنها و دعای آن حضرت در حق آنان و فرزندان و نوادگانشان بود و بازگشت آنها با پیامبر به سوی مدینه.
۴- اسلام آوردن جمع بزرگی از رهبران مکه و هوازان که به دشمنان بنیان براندازی برای بتپرستی و پرستشگاههای عصر جاهلیت شبهجزیره تبدیل شدند؛ چنانکه قبیلۀ هوازن نقش مهمی در مبارزه و سرکوبی اهل طائف و سرانجام مسلمان شدن آنها ایفا نمود.
۵- گسترش و توسعۀ دایرۀ نفوذ دولت اسلامی که پس از آن پیامبر اکرم جنمایندگانی در مکه و بر هوازن گماشت و این مناطق تحت سیطرۀ دولت اسلامی که مدینه پایتخت آن بود، درآمدند و پیامبر اکرم جپس از آن بدون هیچ ترس و واهمهای، داعیان را به هر جا اراده مینمود، اعزام مینمود و مدینه پذیرای تمامی دستههایی بود که از نواحی مختلف برای پذیرفتن اسلام، به آن وارد میشدند بنابراین، از بین بردن آثار شرک و بتپرستی از شبهجزیرۀ عربستان بسیار سهل و آسان گردید و برای این منظور دستههای کوچک نظامی اعزام میشد. همچنین پیامبر اکرم جادارۀ منظمی برای جمعآوری اموال متعلق به زکات تشکیل داد و افرادی را برای جمعآوری این منظور به قبایل تحت سیطرۀ دولت اسلامی فرستاد [۱۴۱۴].
[۱۴۱۴] الاساس فی السنة وفقها فی السیرة النبویة، ج ۲، ص ۹۶۱.
پیامبر اکرم جدر اواخر ذیقعده که به مدینه برگشت، در نخستین برنامهریزیهای خویش، ادارهای منظم برای جمعآوری صدقات و جزیهها تشکیل داد.
در مکه، عتاب بن اسید را جانشین خود مقرر نمود و معاذ بن جبل را برای آموزش احکام و قرآن گماشت؛ زیرا معمولاً پیامبر اکرم جدرمیان قبایلی که اسلام را میپذیرفتند، افرادی را برای تعلیم و تربیت و تصحیح عقاید آنان میفرستاد و در اوایل محرم سال نهم هجری، مأموران خود را به مناطق مختلف جهت کنترل و جمعآوری مالهای صدقات و زکات اعزام نمود.
چنانکه بریده بن حصیب را به سوی اسلام، غفار و عباد بن بشر را به سوی سلیم و مزینه، رافع بن مکیث را به جهینه، عمرو بن عاص را به فزاره، ضحاک بن شعبان کلابی را به سوی بنیکلاب، بسر بن سفیان کعبی را به بنیکعب، ابن لتیبه ازدی را به سوی بنیذبیان، مردی از بنیسعد بن هذیم را به سوی هذیم، مهاجر بن ابیامیه را به صنعاء، زیاد بن لبید را به حضرموت، زبرقان بن بدر و قیس بن عاصم را به سوی بنیسعد، علاء بن حضرمی را به بحرین و علی ابن ابیطالب را به بحرین فرستاد تا صدقات و خراجهای آن سامان را گردآوری نمایند [۱۴۱۵].
همچنین آن حضرت به حسابری مأموران خویش میپرداخت و به بررسی درآمد و مصارف میپرداخت؛ چنانکه وقتی به حسابرسی ابنلتیبه پرداخت، او گفت: اینها مال شما است و این مقدار به من هدیه داده شده است. پیامبر اکرم جبر بالای منبر رفت و پس از حمد و ثنای خدا فرمود: چرا بعضی از مأموران میگویند: اینها مال شما و اینها به من هدیه داده شده است؟ چرا در خانۀ پدر و مادرش نشست تا به او هدیه بدهند؟ به خدائی که جان محمد در دست اوست سوگند که هیچ یکی از شما از این اموال برنمیدارد مگر اینکه روزقیامت در حالی حاضر میشود که آن چیز سوار بر گردنش خواهد بود یا شتری است که صدا میدهد یا گاو و گوسفندی است که بانگ برمیدارد؛ سپس هر دو دستش را به سوی آسمان بلند کرد و دوبار گفت: بارالها! آیا رسانیدم [۱۴۱۶].
همچنین میفرمود: هر مأموری که ما برای او حقوقی تعیین کردیم، اگر اضافه بر آن چیزی دریافت نماید، خیانت به غنیمت محسوب میشود [۱۴۱۷].
[۱۴۱۵] نظرة النعیم، ج ۱، ص ۳۸۴. [۱۴۱۶] مسلم، باب محاسبة الامام عماله، شماره ۱۸۳۲ – صحیح السیرة، ص ۵۷۹. [۱۴۱۷] التراتیب الاداریة، ج ۱، ص ۲۶۵.
پیامبر اکرم جطفیل بن عمرو را از حنین، قبل از حرکت به سوی طائف برای تخریب و انهدام بت معروف عمرو بن حممه دوسی، به نام ذیالکفین فرستاد. و نیز از او خواست که همراه قومش به کمک لشکر اسلام به طائف بیاید. طفیل طبق دستور پیامبر اکرم جاقدام نمود و بتخانۀ ذیالکفین را منهدم ساخت و به آتش کشید و در بازگشت با چهارصد نفر از افراد طائفۀ خود و با سلاحهای سنگین و منجنیق به کمک پیامبر به طائف آمد [۱۴۱۸].
[۱۴۱۸] نظرة النعیم، ج ۱، ص ۳۸۵.
علی بن ابیطالب میگوید: پیامبر اکرم جسریهای به سرپرستی مردی از انصار فرستاد و دستور داد تا از او اطاعت نمایند امّا در مسیر راه، امیر بر افراد تحت نظر خود خشم گرفت و گفت: مگر من امیر شما نیستم و پیامبر نفرمود: از من اطاعت نمائید؟ گفتند: بلی. آن گاه دستور داد که هیزم جمع کنند و آتش بزرگی برافروخت و گفت: داخل آتش شوید. بعضی تصمیم گرفتند که داخل شوند، عدهای گفتند: ما به خاطر نجات از آتش به پیامبر اکرم جپناه بردهایم.
آخرالامر اینکه هیچ کسی وارد آتش نشد تا اینکه آتش خاموش گردید. بعد از آنکه پیامبر اکرم جاز ماجرا اطلاع یافت، فرمود: اگر آنان وارد آتش میشدند تا قیامت از آن بیرون نمیشدند و افزود که «الطاعة فی المعروف» اطاعت و فرمانبرداری در کارهای نیک است [۱۴۱۹].
[۱۴۱۹] بخاری، کتاب المغازی، ج ۵، ص ۱۲۶، شماره ۴۳۴۰.
پیامبر اکرم ج، علی ابن ابیطالب را با ۱۵۰ نفر از انصار برای انهدام بت اهل طی فرستاد. آنها با یکصد شتر و پنجاه اسب رهسپار آن دیار شدند.
این لشکر پرچمی سیاهرنگ و همچنین پرچمی سفید رنگ داشت.
صبحگاهان بر محلۀ آل حاتم (بخشندۀ معروف عرب) حمله بردند. بت آنها را منهدم ساختند واموال و اسیران زیادی بدست آوردند. درمیان اسیران، خواهر عدی بن حاتم نیز وجود داشت. وحاتم به شام گریخت [۱۴۲۰].
[۱۴۲۰] تاریخ الاسلامی، ذهبی، ص ۶۲۴.
جریر بن عبدالله میگوید: پیامبر اکرم جبه من گفت: آیا خیال مرا از ناحیه ذیالخلصه راحت نمیکنی؟ گفتم: بلی. آن گاه با پنجاه اسب سوار از قبیلۀ احمس به راه افتادم. البته خود نمیتوانستم بر اسب ثابت بمانم. جریان را به پیامبر گفتم: ایشان دست مبارکش را بر روی سینهام گذاشت و برایم چنین دعا نمود: بارالها! او را ثابت و هدایت یافته و رهنمود بگردان. و بعد از این دعای پیامبر اکرم جهرگز از روی اسب نیفتادم.
ذوالخلصه، خانهای در یمن بود که در آن سنگی به نام کعبه نصب شده بود و متعلق به قبیله خشم و بجیله بود. جریر آن را منهدم ساخت و به آتش کشید. هنگامی که جریر به سرزمین یمن رسید، در آنجا با مردی برخورد نمود که با چوبههای تیر فال میزد. مردم به او گفتند: فرستادۀ پیامبر اکرم جهمین جا است. اگر از این امر اطلاع یابد، تو را خواهد کشت. او همچنان به کارش ادامه داد تا اینکه جریر نزد او آمد و گفت: یا تیرهایت را بشکن و به وحدانیت خدا ایمان بیاور و یا اینکه گردنت را میزنم. او پذیرفت و مسلمان شد؛ سپس جریر، مردی از احمس به نام ابوارطاه را پیشاپیش نزد پیامبر فرستاد وایشان را در جریان عملکرد خود گذاشت و هنگامی که خودش به محضر پیامبر رسید، گفت: ای رسول خدا! سوگند به ذاتی که تو را به حق فرستاده است که آن بت را در حالی ترک کردم که ماند شتر گر، شده بود [۱۴۲۱].
[۱۴۲۱] بخاری، مغازی، ج ۵، ص ۱۳۲، شماره ۴۳۵۷.
در مباحث گذشته به توضیح این مسئله پرداختیم که خواهر عدی بن حاتم طائی، توسط مسلمانان اسیر گردید و پیامبر اکرم جاو را گرامی داشت و به او لباسهایی بخشید و مخارج سفرش را برای بازگشت به شهرش نیز پرداخت نمود. او هنگامی که در شام، با برادرش ملاقات نمود، او را به رفتن نزد پیامبر به مدینه تشویق نمود. برادر با تأثر از نصیحت خواهر، راه مدینه را در پیش گرفت [۱۴۲۲].
ابوعبیده بن حذیفه این ماجرا را این گونه توضیح میدهد:
ابوعبیده میگوید: به من از عدی بن حاتم حدیثی رسید، با خود گفتم: عدی در نواحی کوفه زندگی میکند. چرا نزد او نروم و حدیث مورد نظر را از خودش نشنوم. بنابراین، نزد او رفتم و گفتم: دوست دارم، این حدیث را مستقیماً از خود شما بشنوم.
عدی گفت: هنگامی که خداوند، پیامبرش را بهسوی ما فرستاد، من فرار کردم تا اینکه به آخرین نقطۀ سرزمین اسلامی در مجاورت روم رسیدم؛ سپس از آنجا نیز متنفر شدم و با خود گفتم: نزداین مرد میروم؛ اگر واقعاً راست میگوید که پیامبر است، سخنانش را میپذیرم و اگر دروغ میگوید، باز هم برای من ضرری ندارد.
بنابراین، نزد ایشان رفتم. وقتی مردم مرا دیدند، گفتند: عدی بن حاتم است. عدی بن حاتم است. پیامبر اکرم جبه من گفت: ای عدی، مسلمان شو تا سالم بمانی. گفتم: من خودم دارای دینی هستم. گفت: من دین تو را از خودت بهتر میدانم. گفتم: از خودم بهتر میدانی؟ گفت: بلی. وافزود مگر تو سرپرستی قومت را به عهده نداری؟ آنگاه از رکوسیه (مذهبی از انصارا) سخن به میان آورد [۱۴۲۳]و گفت: در دین تو گرفتن یک چهارم غنیمت برای تو حلال نیست.
عدی میگوید: با شنیدن این سخنان، تسلیم شدم. آنگاه فرمود: شاید تو به خاطر تنگدستی کسانی که پیرامون من هستند و اینکه میبینی تمامی مردم یکپارچه برای دشمنی با ما بسیج شدهاند، مسلمان نمیشوی؟ و افزود که منطقۀ حیره را میدانی؟ گفتم: نامش را شنیدهام. فرمود: به زودی زنی تنها از حیره تا مکه مسافرت میکند و پس از طواف خانۀ خدا به آنجا برمیگردد، بدون اینکه کسی مزاحم اوبشود و به زودی گنجهای کسرا (خسروپرویز) فتح خواهد شد. من با تعجب پرسیدم: گنجهای کسرا بن هرمز؟ فرمود: آری،کسرا (خسروپرویز) فتح خواهد شد. من با تعجب پرسیدم: گنجهای کسرا بن هرمز؟ فرمود: آری، کسرا ابن هرمز و این جمله را سه بار تکرار کرد و افزود که به زودی روزی فرا خواهد رسید که مردی، مال صدقهاش را برمیدارد و به جستجوی کسی میپردازد که این صدقه را به او بدهد، اما کسی را نمییابد که این صدقه را به او بدهد.
عدی گفت: من تا کنون دو مورد از آن نویدهای پیامبر اکرم جرامشاهده نمودهام: یکی زنی را که از حیره تا مکه تنها میآید و همچنین خودم درمیان کسانی بودم که بر مدائن حمله کردیم وبه خدا سوگند که سومی نیز اتفاق میافتد؛ زیرا اینها گفتههای پیامبر اکرم جاست [۱۴۲۴].
در روایتی نیز آمده است که عدی میگوید: من به قصد ملاقات با پیامبر اکرم جرهسپار مدینه شدم و هنگامی که به مدینه رسیدم، ایشان داخل مسجد نشسته بود. جلو رفتم و سلام کردم. پرسید که توکی هستی؟ گفتم: عدی فرزند حاتم؛ پس برخاست و مرا با خود به خانهاش برد. در مسیر راه با پیرزنی برخورد نمود و لحظاتی با او در مورد نیازهایش سخن گفت. با خود گفتم: این مرد، پادشاهی نیست؛ سپس به راهش ادامه داد تا اینکه داخل خانه شدیم. فرشی پوستین که از لیف درخت خرما درست گردیده بود، به من داد و گفت: بر آن بنشین و گفتم شما بر آن بنشین، نپذیرفت و بر روی خاک نشست. با خود گفتم: این مرد پادشاهی نیست [۱۴۲۵].
این داستان حاوی فوائد، درسها و عبرتهای ذیل است:
۱- عدی بن حاتم در حالی نزد پیامبر اکرم جآمد که هنوز درمیان نبیبودن و پادشاه بودن آن حضرت مشکوک بود، اما هنگامی که تواضع پیامبر در برخورد با آن پیرزن را مشاهده نمود، یقین کرد که او پیامبر است.
۲- پیامبر اکرم جدر انتقاد از آئینی که عدی بدان معتقد بود، موفق بود بنابراین، عدی به رسالت آن حضرت پی برد که دین او را حتی از خود او بهتر میدانست.
۳- بعد از اینکه پیامبر اکرم جپی برد که عدی در مورد نبوت ایشان مطمئن شده است و احتمال داد که هنوز برخی موانع بر سر راه مسلمانشدن او وجود داشته باشد و ممکن است ضعف مسلمانان از نظر اقتصادی و نظامی یکی از این موانع باشد، به این موضوع پرداخت که به زودی مسلمانان در چنان آرامش و امنیتی به سر خواهند برد که یک زن با خاطری آسوده از عراق تا مکه سفر خواهد کرد و نیز به زودی امپراتوری فارس بدست مسلمانان فتح خواهد شد و مال به قدری زیاد میشود که هیچ کس بدان اعتنا نخواهد کرد. بنابراین، عدی با شنیدن این سخنان پیامبر اکرم جکاملاً مطمئن گردید و مسلمان شد.
۴- پیامبر اکرم جدعوتگری موفق بود که به خوبی مشکلات و راهکارها و موانع ضعف مخاطبان خود را میشناخت و با هر انسانی به مناسبت میزان علم و تفکر و احساسات و عواطف او برخورد مینمود؛ چنانکه با این شیوۀ حکیمانه توانست در دل سران طوایف و ملتها نفوذ نماید که در نتیجه آن مردم دستهدسته وارد دین خدا میشدند [۱۴۲۶].
۵- عدی، علامات نبوت صادقانه را در سیمای آن حضرت و در رفتار و گفتار و برخورد ایشان مشاهده نمود و مسلمان شد و از همراهی پیامبر اکرم جنیز به نتایجی رسید که یقین او رابه نبوت پیامبر چند برابر گرداند و در اسلام خود بیشتر تثبیت شد و از زندگی اشرافیای که قومش برای او فراهم نموده بود، دست کشید [۱۴۲۷].
[۱۴۲۲] التاریخ الاسلامی، ج ۸، ص ۸۱. [۱۴۲۳] البدایة والنهایة، ج ۲، ص ۲۵۹. [۱۴۲۴] صحیح السیرة النبویة، ص ۵۸۰. [۱۴۲۵] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۴، ص ۲۳۶. [۱۴۲۶] التاریخ الاسلامی، ج ۸، ص ۵۸ -۸۶. [۱۴۲۷] فقه السیرة، بوطی، ص ۳۲۱.
ابن کثیر به نقل از واقدی میگوید: ... و در همین سال، پیامبر اکرم جعمرو بن عاص را به سوی جیفر و عمرو ابن جلندی ازدی فرستاد. همچنین از مجوسیان و اعراب جزیه گرفت و نیز با فاطمه بنت ضحاک ازدواج کرد و از او جدا شد و در ذیحجۀ همین سال، ابراهیم از ماریه قبطیه همسر پیامبر اکرم جمتولد گردید و این امر، موجب حسادت دیگر امهاتالمؤمنین گردید [۱۴۲۸].
در همین سال نیز دختر گرامی پیامبر اکرم ج، زینب همسر ابوالعاص بن زبیع، وفات یافت. او دختر بزرگ پیامبر بود و رقیه، امکلثوم و فاطمه به ترتیب بعد از زینب به دنیا آمده بودند.
پیامبر، زینب را زیاد دوست داشت. او مسلمان شده بود و شش سال قبل از مسلمان شدن شوهرش هجرت نمود و در راه هجرت، سقط جنین کرد و دچار خونریزی شدیدی شد و بعد از آن نیز هر چند وقت، بیماریش عود مینمود و سرانجام باعث مرگ ایشان گردید.
هنگامی که وفات یافت، پیامبر خدا بر جنازۀ ایشان حضور پیدا کرد و به زنانی که مسئول تجهیز ایشان بودند، دستور داد که او را سه بار یا پنج بار غسل بدهند و با آب آخرین غسل، قدری کافور مخلوط نمایند [۱۴۲۹].[۱۴۲۸] البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۳۷۴. [۱۴۲۹] السیرة النبویة، ابیشهبه، ج ۲، ص ۴۹۰.
پیامبر اکرم جدر رجب سال نهم هجری [۱۴۳۰]یعنی شش ماه بعد از محاصرۀ طائف، مدینه را به قصد غزوۀ تبوک ترک نمود [۱۴۳۱].
علّت نامگذاری این غزوه تبوک این بود که لشکر مسلمانان تا چشمهای به نام تبوک پیش رفت؛ چنانکه در صحیح مسلم روایتی از معاذ بن جبل آمده است که پیامبر اکرم جفرمود: شما فردا در وقت ظهر به چشمهای به نام تبوک خواهی رسید؛ پس از آن ننوشید تا به شما بپیوندم [۱۴۳۲].
این غزوه را نیز غزوه عسره مینامند؛ چنانکه قرآن دربارۀ این غزوه میفرماید:
﴿لَّقَد تَّابَ ٱللَّهُ عَلَى ٱلنَّبِيِّ وَٱلۡمُهَٰجِرِينَ وَٱلۡأَنصَارِ ٱلَّذِينَ ٱتَّبَعُوهُ فِي سَاعَةِ ٱلۡعُسۡرَةِ مِنۢ بَعۡدِ مَا كَادَ يَزِيغُ قُلُوبُ فَرِيقٖ مِّنۡهُمۡ ثُمَّ تَابَ عَلَيۡهِمۡۚ إِنَّهُۥ بِهِمۡ رَءُوفٞ رَّحِيمٞ١١٧﴾[التوبة: ۱۱۷].
«خداوند توبه پیامبر و مهاجران و انصار را پذیرفت. آنهایی که در روزگار سختی و شرایط دشواری از پیامبر پیروی کردند. بعد از آنکه دلهای دستهای از آنان، اندکی مانده بود که منحرف بشود، بازهم خداوند توبۀ آنان را پذیرفت؛ چرا که خداوند بسیار رؤف و مهربان است».
چنانکه در صحیح بخاری نیز از ابوموسی اشعری روایت شده است که میگوید: مرا گروهی از اطرافیانم که با پیامبر در غزوۀ عسره یعنی همان غزوه تبوک همراه بودند، نزد آن حضرت فرستاد تا برای آنان از ایشان، مرکب درخواست نمایم.
بخاری نیز این غزوه را با این نام ذکر کرده است: (باب غزوه تبوک و هی غزوه العسره) [۱۴۳۳].
عسره یعنی سختی و تنگدستی و این غزوه را به خاطر آن عسره نامیدند که مسلمانان به خاطر گرمای شدید و مسافت طولانی ونداشتن امکانات کافی، مشقتهای زیادی را متحمل شدند [۱۴۳۴]؛ چنانکه عبدالرزاق به نقل از عمر بن عقیل، حوادث این غزوه را این گونه توضیح میدهد:
آنها در گرمای شدید طافت فرسا، راه میپیمودند و به خاطر کمبود آب، شتران را ذبح میکردند تا از آبهای داخل شکم آنها کام خشکیدۀ خود را مرطوب نمایند [۱۴۳۵].
چنانکه عمر فاروق در مورد میزان تشنگی آن روز میگوید: ما با پیامبر اکرم جدر گرمای سختی به قصد تبوک حرکت نمودیم و در اثنای راه در مکانی فرود آمدیم و دچار تشنگی شدیدی شدیم؛ به گونهای که اگر یکی از ما برای قضای حاجت میرفت، نمیتوانست برگردد. توان نگهداری گردنهای خود را از دست دادیم؛ چنانکه برخی شترهای خود را ذبح میکردند و شکمبههای آنان را میفشردند و آنرا بر سینه و شکم خود میگذاشتند [۱۴۳۶].
همچنین این غزوه را نیز فاضحه میگویند یعنی رسواکننده؛ چراکه به رسوایی منافقان انجامید و نفاق آنها به خاطر شرکت نکردن در این غزوه آشکار گردید [۱۴۳۷].
تبوک در شمال حجاز و به فاصله ۷۷۸ مایلی مدینه واقع شده است و در آن زمان متعلق به قضاعه و تابع دولت روم بود [۱۴۳۸].
[۱۴۳۰] تفسیر طبری، ج ۱۴، ص ۵۴۰ – ۵۴۲ – السیرة النبویة فی ضوء المصادرالاصلیه، ص ۶۱۴. [۱۴۳۱] فتح الباری، ج ۱۶، ص ۲۳۷. [۱۴۳۲] صحیح مسلم، ج ۴، ص ۱۷۸۴، شماره ۷۰۶. [۱۴۳۳] البخاری، ج ۵، ص ۱۵۰، شماره ۴۴۱۵. [۱۴۳۴] الصراع مع الصلیبین، ابیفارس، ص ۸۳. [۱۴۳۵] فتح الباری، ج ۹، ص ۱۷۴. [۱۴۳۶] مجمع الزوائد، ج ۶، ص ۱۹۴. [۱۴۳۷] الصراع مع الصلیبین، ص ۸۴. [۱۴۳۸] المجتمع الاسلامی، عمری، ص ۲۲۹.
مورخان اسباب و انگیزههای متعددی برای این جنگ یادآور شدهاند. آنان بر این عقیدهاند که توسط نبطیهایی که از شام به مدینه روغن میآوردند، به پیامبر اکرم جخبر رسید که رومیها لشکر بزرگی با همکاری طوایف لحم، جذام و دیگر عربها فراهم نمودهاند و قصد یورش به مدینه را دارند و دستههای نخست آن تا بلقا رسیده است پیامبر اکرم جبر آن شد تا بر دشمن پیشگام باشد و برای این منظور به راه افتادهاند [۱۴۳۹].
اما ابن کثیر بر این عقیده است که غزوۀ تبوک انگیزهای جز ادای فریضۀ جهاد و نبرد با کفار نداشت. بنابراین، پیامبر قصد نبرد با رومیها را نمود که از سایر کفار آن زمان به پیامبر نزدیکتر بودند تا به این آیه جامۀ عمل بپوشاند که میگوید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ قَٰتِلُواْ ٱلَّذِينَ يَلُونَكُم مِّنَ ٱلۡكُفَّارِ وَلۡيَجِدُواْ فِيكُمۡ غِلۡظَةٗۚ وَٱعۡلَمُوٓاْ أَنَّ ٱللَّهَ مَعَ ٱلۡمُتَّقِينَ١٢٣﴾[التوبة: ۱۲۳].
«ای مؤمنان، با کافرانی که نزدیک شما هستند، بجنگید تا از شما غلظت و درشتی ببینند و بدانید که خدا با پرهیزکاران است».
امّا عقیده ابن کثیر درست به نظر میرسد؛ چراکه مسلمانان در این آیه موظف به نبرد با تمام کافران شدهاند، به ویژه کافران اهل کتاب که بیشتر از سائرین برای مسلمانان ایجاد مزاحمت مینمودند [۱۴۴۰].
این انگیزه با آنچه دیگر مورخان نوشتهاند که رومیها قصد یورش به مدینه را داشتند، تضادی ندارد؛ زیرا اگر رومیها چنین عزمی بکنند، به خاطر آن است که از جانب مسلمانان تهدید میشدند.
از روایت عمر بن خطاب نیز چنین استنباط میگردد که مسلمانان به شدت از ناحیۀ غسان تحت تهدید وترس به سر میبردند؛ چنانکه عمر میگوید: روزی که نوبت همکار من رسید. هنگامی که از محضر پیامبر برگشت و من در خواب بودم، در خانهام را محکم کوبید و گفت: اتفاق بزرگی رخ داده است. گفتم: غسان حمله کردهاند؟ گفت: از این هم بزرگتر است و افزود که پیامبر، زنانش را طلاق داده است [۱۴۴۱].
[۱۴۳۹] الطبقات الکبری، ابن سعد، ج ۲، ص ۱۶۵. [۱۴۴۰] البدایة والنهایة، ج ۵، ص ۳. [۱۴۴۱] البخاری، کتاب النکاح، باب موعظة الرجل البنته، ج ۶، ص ۱۸۰، شماره ۵۱۹۱.
از آنجا که قرار بود این غزوه در منطقهای دوردست اتفاق بیفتد و لشکر اسلام از امکانات کمی بهرهمند بود، بنابراین پیامبر اکرم جمسلمانان را به انفاق در راه خدا تشویق نمود و پاداش چنین انفاقی را نیز بیان داشت.
بر این اساس هر یک از صحابه به اندازه توان خود انفاق کردند و در این غزوه عثمان از دیگران، گوی سبقت را ربود [۱۴۴۲]؛ چنانکه عبدالرحمان بن حباب میگوید: در حالی که پیامبر اکرم جمسلمانان را برای انفاق بر لشکر عسره، تشویق مینمود، عثمان ابن عفان برخاست و گفت: ای رسول خدا! من صد شتر با تمام تجهیزات در راه خدا انفاق مینمایم. پیامبر با تشویق و ترغیب ادامه داد و از مردم برای تجهیز این لشکر کمک درخواست مینمود. باز دوباره عثمان برخاست و گفت: من دویست شتر با تمامی تجهیزات در راه خدا انفاق مینمایم و برای بار سوم وقتی رسول خدا تشویق نمود و از مردم کمک درخواست نمود، عثمان برخاست و گفت: من سیصد شتر با تمامی تجهیزات در راه خدا انفاق مینمایم. راوی میگوید: پیامبر در حالی از منبر پائین میآمد که میگفت: عثمان بعد از امروز هر کاری بکند، برایش ضرری ندارد و این جمله را دو بار تکرار فرمود [۱۴۴۳].
در روایت دیگری عبدالرحمان بن مره میگوید: هنگامی که پیامبر اکرم جبرای لشکر عسره، کمک جمعآوری مینمود، عثمان هزار دینار به پیامبر اکرم جتحویل داد. آن حضرت آنها را با دستش زیرورو میکرد و میگفت: ابن عفان بعد از این هر کاری بکند، ضرر نخواهد کرد و این سخن را چندین بار تکرار نمود [۱۴۴۴].
عمر سنیز نصف دارایی خود را آورده بود و گمان میکرد بر ابوبکر پیشی گرفته است؛ چنانکه میگوید: پیامبر اکرم جاز ما کمک طلبید. من در آن روزها مال داشتم. با خود گفتم: امروز از ابوبکر سبقت خواهم گرفت. بنابراین، نصف دارایی خود را آوردم. پیامبر اکرم جپرسید: برای زن و بچههایت چه گذاشتهای؟ گفتم: همین مقدار را برای آنها گذاشتهام. بعد از آن ابوبکر با تمام داراییاش آمد. پیامبر اکرم ج، از او پرسید: برای زن و فرزندانت چه گذاشتهای؟ گفت: (اطاعت) خدا و پیامبرش را برای آنها گذاشتهام. با خود گفتم: هیچ گاه از تو پیشی نخواهم گرفت [۱۴۴۵].
همچنین روایت است که عبدالرحمان بن عوف، دوهزار درهم که نیمی از دارایی او را تشکیل میداد، کمک کرد [۱۴۴۶]و برخی دیگراز صحابه مانند: عباس، طلحه، محمد بن مسلمه و عاصم بن عدی نیز اموال هنگفتی، کمک نمودند [۱۴۴۷].
بدین صورت مسلمانان به این امر واقف گردیدند که از اموالی که در اختیار آنان قرار دارد، باید از آن استفاده نمود؛ چنانکه ثروتمندان صحابه توانستند ثابت نمایند که هر آنچه در توان داشته باشند، در راه خدمت به دین، انفاق خواهند نمود؛ انفاقی که برخاسته از میل و رغبت درونی خودشان است. مسلمانان ثروتمند، دارای تاریخ درخشانی هستند. آنان مال و اموال را در اختیار داشتند، نه اینکه آنان در اختیار اموال قرار گرفته بودند.
برای آنان همان طور که جهاد با نفس مطلوب بود، جهاد با مال نیز مدنظر بود و آنانی که تربیت شده بودند تا جانهای خود را فدا سازند، خیلی راحت حاضر بودند، اموال خود را در راه خدا فدا نمایند [۱۴۴۸].
از رقابت ثروتمندان صحابه در انفاق و بذل و بخشش، به تأثیر ایمان در وجود انسانهای مؤمن پی میبریم؛ چراکه ایمان موجب گردید تا آنان به مسابقه و رقابت در کارهای خیر و مقاومت در مقابل غریزههای نفسانی وادار گردند و این یکی از عواملی است که هر ملتی برای رسیدن به پیروزی بر دشمنان خود به آن نیازمند است؛ پس بهترین کاری که باید سرلوحۀ برنامۀ مصلحان و رهبران نهضتهای اسلامی قرار گیرد، غرس دین به معنای واقعی در وجود انسانها میباشد [۱۴۴۹].
فقرا و مستضعفان صحابه نیز از انفاق مال اندکی که در اختیار داشتند، دریغ نورزیدند و با احساس شرم آنچه در بساط داشتند، تقدیم نمودند؛ چنانکه ابوعقیل، نصف صاع خرما آورد و برخی بیشتر و کمتر آوردند و مورد تمسخر منافقان قرار گرفتند.
منافقان میگفتند: خداوند به صدقۀ این فرد نیازی ندارد و هنگامی که ثروتمندی مال هنگفتی میآورد، میگفتند: این به خاطر تظاهر، انفاق میکند؛ چنانکه خداوند عملکرد منافقان را این گونه بیان مینماید:
﴿ٱلَّذِينَ يَلۡمِزُونَ ٱلۡمُطَّوِّعِينَ مِنَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ فِي ٱلصَّدَقَٰتِ وَٱلَّذِينَ لَا يَجِدُونَ إِلَّا جُهۡدَهُمۡ﴾[التوبة: ۷۹] [۱۴۵۰].
«کسانی که مؤمنان را که مشتاقانه بیش از اندازه به خیرات و صدقات میپردازند و مؤمنان (فقیر) را که به کمکهای مختصری دست مییازند، مورد تمسخر قرار میدهند، خداوند ایشان را مورد تمسخر قرار میدهد».
بسیاری از مسلمانان فقیر که مالی برای انفاق و همچنین توشهای برای شرکت در جهاد نداشتند، بسیار اندوهگین گردیدند؛ چنانکه عُلََبه بن زید، شبی را در نماز و گریه به صبح رساند و چنین میگفت: بارالها! امر به جهاد نمودی و بدان تشویق کردهای و من چیزی ندارم که در کنار پیامبرت درجهاد شرکت کنم. بنابراین، من حقوقم را بر هر مسلمانی که در حق من ظلمی مرتکب شده است، صدقه میکنم و همه را میبخشم. آنگاه پیامبر اکرم جبه او اطلاع داد که خداوند تمامی گناهنش را آمرزیده است [۱۴۵۱].
براساس این داستان و محتوای آن علاوه بر اینکه نشانههایی از اخلاص و محبت و شوق جهاد برای نصرت دین خدا و انتشار دعوت آن در زمین مشاهده میشود، از لطف خدا نیز که شامل مؤمنان مستضعف گردد، نیز سخن گفته شده است [۱۴۵۲].
یکی دیگر از این مستضعفان به نام واثله بن اسقع، حکایت خود را این گونه بیان میکند: هنگامی که پیامبر اکرم ج، مسلمانان را به سوی غزوۀ تبوک فراخواند، من نزد خانوادهام بودم. وقتی به مدینه آمدم، متوجه شدم که دستههایی از صحابه بیرون شده بودند. درمیان مردم به جستجو پرداختم و اعلان نمودم که چه کسی مرا بر مرکب خود سوار مینماید تا در عوض، سهم خود را از مال غنیمت به او بدهم؟ پیرمردی از انصار گفت: اگر تو را بر مرکب خود سوار نمایم و خوراک بدهم، سهمت از آن من است؟ گفتم: بلی. گفت که پس به نام خدا حرکت کن. بدین صورت من با او رهسپار تبوک شدم و همسفر بسیار خوبی برایم بود. وهنگامی که خداوند، ما را از غنایم برخوردار نمود [۱۴۵۳]، سهم من چند شتر بود؛ آنها را از نزد او آوردم تا به او بدهم. او مرتب آنها را از جلو و عقب نگاه کرد؛ سپس گفت: اینها همان غنیمت بدست آمده است که با من شرط گذاشته بودی؟ گفتم: بلی. گفت: عجب شتران فربه و خوبی است! آنگاه رو به من کرد و گفت: برادرزادهام! شترانت را بگیر و برو، من سهم دیگری در نظر داشتم (هدفش اجر اخروی بود) [۱۴۵۴].
بدین صورت واثله برای برخورداری از اجر اخروی، از سهم خود در دنیا صرفنظر نمود، اما آن مرد انصاری نیز به این دلیل که واثله از ثواب و پاداش اخروی برخوردار گردد، او را بر مرکب خویش سوار نمود و به وی خوراک و توشه داد.
بنابراین، جامعهای که براساس تعالیم الهی و سنت پیامبر اکرم جتربیت شده است، دارای چنین مفاهیم ارزشمندی است و تمامی افراد این جامعه، براساس معیارهای اصیل اسلامی تربیت شدهاند و اعضای آن مکمل یکدیگرند [۱۴۵۵].
اشعریها نیز به سرپرستی ابوموسی اشعری آمدند تا پیامبر اکرم جآنها را جهت شرکت در غزوه، تجهیز نماید، اما پیامبر نتوانست آنان را تجهیز نماید و سرانجام فقط سه شتر در اختیار آنها گذاشت [۱۴۵۶].
آنان به قدری مشتاق شرکت در جهاد بودند که عدهای از فقرا و مستمندان و حتی بیماران که مشتاق جهاد در راه خدا بودند و نتوانستند شرکت نمایند، به گریه افتادند، تا اینکه خداوند این آیات را در حق آنان نازل فرمود:
﴿لَّيۡسَ عَلَى ٱلضُّعَفَآءِ وَلَا عَلَى ٱلۡمَرۡضَىٰ وَلَا عَلَى ٱلَّذِينَ لَا يَجِدُونَ مَا يُنفِقُونَ حَرَجٌ إِذَا نَصَحُواْ لِلَّهِ وَرَسُولِهِۦۚ مَا عَلَى ٱلۡمُحۡسِنِينَ مِن سَبِيلٖۚ وَٱللَّهُ غَفُورٞ رَّحِيمٞ٩١ وَلَا عَلَى ٱلَّذِينَ إِذَا مَآ أَتَوۡكَ لِتَحۡمِلَهُمۡ قُلۡتَ لَآ أَجِدُ مَآ أَحۡمِلُكُمۡ عَلَيۡهِ تَوَلَّواْ وَّأَعۡيُنُهُمۡ تَفِيضُ مِنَ ٱلدَّمۡعِ حَزَنًا أَلَّا يَجِدُواْ مَا يُنفِقُونَ٩٢﴾[التوبة: ۹۱-۹۲].
«همچنین گناهی نیست بر کسانی که وقتی نزد تو آمدند تا آنان را بر مرکبی سوار کنی، تو گفتی مرکبی ندارم که شما را بر آن سوار کنم. ایشان برگشتند در حالی که چشمانشان از غم، پر از اشک بود، چون چیزی نداشتند که آن را صرف جهاد کنند».
تصویر واقعی شوق و رغبت اصحاب و یاران پیامبر اکرم جبرای جهاد در راه خدا بیانگر میزان نگرانی مؤمنان صادقی است که شرایط شرکت در جهاد برای آنها فراهم نبود. اینها گرچه به خاطر تنگدستی یا بیماری و کهولت سن، نتوانستند در جنگ حضور یابند، امّا قلب آنان، همراه کاروان مجاهدان بود [۱۴۵۷]؛ چنانکه پیامبر اکرم جخطاب به مجاهدان حاضر در غزوه، فرمود: اینک مردانی در مدینه هستند، که شما هر مسیر و درهای را که پشت سر میگذارید، آنان نیز با شما حضور دارند. صحابه با تعجب پرسیدند: در حالی که آنها در مدینه هستند؟! پیامبر فرمود: در حالی که آنها در مدینه هستند و افزود: چون به خاطر عذر نتوانستهاند شرکت کنند [۱۴۵۸].
[۱۴۴۲] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الاصلیة، ص ۶۱۵. [۱۴۴۳] سنن ترمذی، مناقب، ج ۵، ص ۶۲۵ – ۶۲۶، شماره ۳۷۰۰. [۱۴۴۴] همان، شماره ۳۷۰۲ – مسند احمد، ج ۵، ص ۶۳. [۱۴۴۵] سنن ابوداود، الزکاه، ج ۲، ص ۳۱۲ – ۳۱۳، شماره ۱۶۷۸. [۱۴۴۶] السیرة فی ضوء المصادر الاصلیة، ص ۶۱۶. [۱۴۴۷] مغازی، واقدی، ج ۳، ص ۳۹۱. [۱۴۴۸] معین السیرة، ص ۴۴۹. [۱۴۴۹] السیرة النبویة دروس و عبر، سباعی، ص ۱۶۱. [۱۴۵۰] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الاصلیة، ص ۶۱۶. [۱۴۵۱] المجتمع المدنی، عمری، ص ۲۳۵. [۱۴۵۲] محمد رسول الله، صادق عرجون، ج ۴، ص ۴۴۳. [۱۴۵۳] واثله در سریه دومة الجندل با خالد بود. [۱۴۵۴] جامع الاصول، شماره ۶۱۸۸ – معین السیرة، ص ۴۵۳. [۱۴۵۵] معین السیرة، ص ۴۵۳. [۱۴۵۶] المجتمع المدنی، ص ۲۳۶. [۱۴۵۷] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الاصلیه، ص ۶۱۸. [۱۴۵۸] بخاری، کتاب المغازی، شماره ۴۴۳۳.
هنگامی که پیامبر اکرم جمردم را برای انفاق و خروج در راه خدا و به سوی غزوۀ تبوک فرا میخواند، منافقان بر این بودند تا به تضعیف روحیۀ مردم بپردازند و میگفتند: در این گرمای سخت، بیرون نروید و ... آن گاه خداوند، این آیات را نازل فرمود:
﴿فَرِحَ ٱلۡمُخَلَّفُونَ بِمَقۡعَدِهِمۡ خِلَٰفَ رَسُولِ ٱللَّهِ وَكَرِهُوٓاْ أَن يُجَٰهِدُواْ بِأَمۡوَٰلِهِمۡ وَأَنفُسِهِمۡ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ وَقَالُواْ لَا تَنفِرُواْ فِي ٱلۡحَرِّۗ قُلۡ نَارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرّٗاۚ لَّوۡ كَانُواْ يَفۡقَهُونَ٨١ فَلۡيَضۡحَكُواْ قَلِيلٗا وَلۡيَبۡكُواْ كَثِيرٗا جَزَآءَۢ بِمَا كَانُواْ يَكۡسِبُونَ٨٢﴾[التوبة: ۸۱-۸۲].
«خانهنشینان (منافق) از اینکه از رسول خدا واپس کشیدهاند، شادمانند و نخواستند با مال و جان در راه یزدان جهاد و پیکار کنند و میگویند در گرما بیرون نشوید. بگو: گرمای آتش دوزخ خیلی بیشتر است اگر میفهمند؛ پس باید خیلی کم بخندند و زیاد گریه کنند. این پاداش آن چیزی است که آنها کسب نمودهاند».
پیامبر اکرم جدر حالی که مشغول تجهیز لشکر برای اعزام به تبوک بود، خطاب به جد بن قیس گفت: ای جد! آیا در این سال برای جنگ با پادشاهان روم آمادهای؟ گفت: ای رسول خدا! به من اجازه بده و مرا دچار فتنه نساز؛ زیرا من درمیان قوم خود معروف به کسی هستم که علاقۀ زیادی به زنان دارد و میترسم که با دیدن زنان رومی، دچار فتنه شوم. پیامبر از او روبرگردانید و فرمود: به تو اجازه دادم؛ چنانکه در مورد او، این آیه نازل شد:
﴿وَمِنۡهُم مَّن يَقُولُ ٱئۡذَن لِّي وَلَا تَفۡتِنِّيٓۚ أَلَا فِي ٱلۡفِتۡنَةِ سَقَطُواْۗ وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةُۢ بِٱلۡكَٰفِرِينَ٤٩﴾[التوبة: ۴۹].
«بعضی از آنان میگویند: به من اجازه بده و مرا دچار فتنه نساز.هان! آنها (با این کار خود) در فتنه افتادند و آتش دوزخ کافران را فرا میگیرد».
علاوه بر ایشان افراد دیگری نیز نزد رسول خدا رفتند و به دروغ، عذرهایی آوردند و اجازه خواستند. آن حضرت به آنها اجازه داد؛ آن گاه خداوند، پیامبرش را اینگونه سرزنش نمود:
﴿عَفَا ٱللَّهُ عَنكَ لِمَ أَذِنتَ لَهُمۡ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَكَ ٱلَّذِينَ صَدَقُواْ وَتَعۡلَمَ ٱلۡكَٰذِبِينَ٤٣﴾[التوبة: ۴۳].
«خداوند تو را ببخشاید؛ چرا به آنان اجازه دادی. تا برایت آنانی که راست گفتند، مشخص شوند ودروغگویان را نیز بشناسی».
علاوه بر آن به پیامبر اکرم جخبر رسید که گروهی از منافقان در خانۀ سویلم یهودی گرد آمدهاند تا مردم را از شرکت در جنگ بازدارند. پیامبر افرادی را مأموریت داد تا خانۀ سویلم را به آتش بکشند [۱۴۵۹].
این امر بیانگر مراقبت و اشراف کامل مسلمانان بر اوضاع و شناخت آنان از دسیسهها و نقشههای یهودیان و منافقان بود؛ چراکه مسلمانان تمامی حرکتهای یهودیان و منافقان را زیرنظر داشتند و از اجتماعات و محافل خصوصی آنها و آنچه در آن میگذشت و از نقشههای دروغینی که برای بازداشتن مردم از شرکت در جنگ میکشیدند، با خبر میشدند.
پیامبر اکرم جنیز برای فتنهانگیزان تصمیم قاطع و تندی گرفت و برای نابودی مقر فتنه دستور به سوختن آن داد و این مأموریت توسط صحابه به اجرا گذاشته شد و این عملکرد پیامبر درس بزرگ ریاست برای مسئولان جامعه مسلمان که هرگاه با فتنهانگیزان و مراکز فساد روبرو شدند، بالفور با برخوردی قاطع، مانع فعالیتهای آنان گردند تا جامعه را ازگزند این گونه مراکز و افراد مصون نگه دارند و هرگونه تردید در برخورد با این نوع افراد خسارتهای جبرانناپذیری به رفاه و امنیت ملی وارد خواهند ساخت [۱۴۶۰].
قرآن کریم به موضعگیری منافقان قبل از غزوه بدر و در اثنا و بعد از آن پرداخته است؛ چنانکه اجازه خواستن و عذرتراشی و تخلف برخی را که عبدالله بن سلول نیز از جمله آنها است بیان داشته و فرموده است:
﴿لَوۡ كَانَ عَرَضٗا قَرِيبٗا وَسَفَرٗا قَاصِدٗا لَّٱتَّبَعُوكَ وَلَٰكِنۢ بَعُدَتۡ عَلَيۡهِمُ ٱلشُّقَّةُۚ وَسَيَحۡلِفُونَ بِٱللَّهِ لَوِ ٱسۡتَطَعۡنَا لَخَرَجۡنَا مَعَكُمۡ يُهۡلِكُونَ أَنفُسَهُمۡ وَٱللَّهُ يَعۡلَمُ إِنَّهُمۡ لَكَٰذِبُونَ٤٢﴾[التوبة: ۴۲].
«اگر غنایمی نزدیک و سفری سهل باشد، از تو پیروی میکنند و با تو میآیند، ولی راه دور و پرمشقت برای آنها ناشدنی است و به خدا سوگند میخورند که اگر میتوانستیم با شما حرکت میکردیم (با این کار) خویشتن را تباه میکنند و خدا میداند که آنها دروغگویند».
قرآن از موضعگیری منافقان و تخلف آنان به خاطر بعد مسافت و سختیهای سفر سخن گفته و بیان داشته است که ای محمد! اگر آنان را برای شرکت در کاری که برایشان منفعت دنیوی و مادی میداشت و یا برای سفری آسانتر فرا میخواندی، به طوریقین از تو اطاعت میکردند و میپذیرفتند.
پس در این آیه، موضعگیری منافقان قبل از خروج به غزوه و انگیزههای این موضعگیری بیان گردیده است؛ سپس خداوند موضعگیریای را که آنان پس از بازگشت مسلمانان از غزوه اتخاذ خواهند کرد، بیان داشته و فرموده است:
﴿وَسَيَحۡلِفُونَ بِٱللَّهِ لَوِ ٱسۡتَطَعۡنَا لَخَرَجۡنَا مَعَكُمۡ يُهۡلِكُونَ أَنفُسَهُمۡ وَٱللَّهُ يَعۡلَمُ إِنَّهُمۡ لَكَٰذِبُونَ﴾
این آیه قبل از بازگشت مسلمانان از تبوک نازل گردید و خداوند پیشاپیش به مسلمانان خبر داد که منافقان نزد شما خواهند آمد و به دروغ سوگند میخورند که اگر میتوانستند با شما برای جهاد بیرون میآمدند و میگویند: اگر عذر نمیداشتیم، هرگز از آمدن با شما تخلف نمیورزیدیم [۱۴۶۱].
﴿يُهۡلِكُونَ أَنفُسَهُمۡ﴾یعنی با سوگندهای دروغین خود را به هلاکت میاندازد و دنیا و آخرت خود را نابود میکنند؛ زیرا سوگند دروغین منجر به هلاکت میشود [۱۴۶۲].
سپس خداوند، پیامبرش را سرزنش میکند و میفرماید:
﴿عَفَا ٱللَّهُ عَنكَ لِمَ أَذِنتَ لَهُمۡ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَكَ ٱلَّذِينَ صَدَقُواْ وَتَعۡلَمَ ٱلۡكَٰذِبِينَ٤٣﴾
«خدا از تو بگذرد؛ چرا به آنان اجازه دادی تا برایت راستگویان از دروغگویان مشخص گردیدند».
مجاهد میگوید [۱۴۶۳]: این آیه درمورد افرادی نازل گردید که گفتند: نزد پیامبر بروید و برای شرکت ننمودن در جنگ اجازه بگیرید. اگر به شما اجازه داد، شرکت نکنید و اگر هم اجازه نداد شرکت ننمائید. اینها گروهی از منافقان بودند که عبدالله بن ابی بن سلول، جدبن قیس ورفاعه بن تابوت نیز درمیان آنها بود و تعدادشان سی و نه نفر بود و تمامی آنان، عذرهای دروغینی مطرح نمودند [۱۴۶۴].
این آیۀ کریمه شامل توبیخ مهربانانهای به پیامبر اکرم جبه خاطر ترک اولی است که از دادن اجازه خودداری مینمود تا حالت آنان بیشتر و بهتر آشکار میگردید [۱۴۶۵].
سپس خداوند میفرماید:
﴿إِنَّمَا يَسۡتَٔۡذِنُكَ ٱلَّذِينَ لَا يُؤۡمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِ وَٱرۡتَابَتۡ قُلُوبُهُمۡ فَهُمۡ فِي رَيۡبِهِمۡ يَتَرَدَّدُونَ٤٥﴾[التوبة: ۴۵].
«بیتردید کسانی از تو اجازه میخواهند که به خدا و روز واپسین ایمان نمیآوردند ودلهایشان دچار شک و تردید شده و در حیرت و سرگردانی خود بسر میبرند».
این آیات، نخستین آیاتی است که به بیان حالت مؤمنان و منافقان در جنگ میپردازد [۱۴۶۶]و خداوند به بیان صفات مؤمنان میپردازد و بیان میدارد که مؤمنانی که به خدا و روز واپسین ایمان دارند، برای ترک جهاد در راه خدا، اجازه نمیخواهد و بهانه نمیتراشند؛ بلکه این خصلت زشت از خصوصیات منافقان است که بدون عذر موجه، اجازه میخواهند. خداوند در مورد آنان میفرماید: ﴿وَٱرۡتَابَتۡ قُلُوبُهُمۡ﴾یعنی در دلهای اینان در مورد رسالت تو شک و شبهه وجود دارد ﴿فَهُمۡ فِي رَيۡبِهِمۡ يَتَرَدَّدُونَ﴾یعنی آنان در شک و شبهۀ خود متردد هستند؛ گاهی قدمی به جلو و گاهی قدمی به عقب میگذارند و هیچ گاه بر صراطی، ثابت و مستقیم نیستند.
بدین صورت غزوۀ تبوک از شروع آن، زمینهای برای شناسایی منافقان و مؤمنان، فراهم ساخت. و دیگر راه پنهان کاری برای منافقان باقی نماند و نیز مسلمانان نیازی به مدارا با آنها نداشتند؛ زیرا منافقان با اسلوب و شیوههای مختلف با پیامبر اکرم جو دعوتش مقابله کردند و سعی و تلاش آنان بر این بود تا مسلمانان را متقاعد سازند تا از شرکت در جنگ خودداری نمایند؛ جنگی که خدا و پیامبرش مردم را بدان فرا خوانده بودند؛ پس لازم بود که چهرۀ واقعی منافقان را بنمایانند تا مسلمانان درصدد خنثینمودن نقشههای آنان برآیند [۱۴۶۷].
[۱۴۵۹] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الاصلیة، ص ۶۱۸. [۱۴۶۰] الصلیبیین، ص ۱۲۱. [۱۴۶۱] حدیث القرآن الکریم، ج ۲، ص ۶۴۷. [۱۴۶۲] تفسیر التنویر و التحریر، ج ۱۰، ص ۲۰۹. [۱۴۶۳] تفسیر ابن کثیر، ج ۲، ص ۳۶۰. [۱۴۶۴] التنویر و التحریر، ج ۱۰، ص ۲۱۰. [۱۴۶۵] حدیث القرآن الکریم. [۱۴۶۶] تفسیر المراغی، ج ۴، ص ۱۲۷. [۱۴۶۷] تفسیر ابن کثیر، ج ۲، ص ۳۶۱.
در یک اعلام عمومی، حرکت لشکر اسلام به سوی تبوک آغاز گردید؛ چنانکه لشکری بالغ بر سی هزار نفر در رکاب پیامبر اکرم جرهسپار جبهۀ جنگ شد و قرآن کسانی را که درنگ نمودند، سرزنش نمود و فرمود [۱۴۶۸]:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مَا لَكُمۡ إِذَا قِيلَ لَكُمُ ٱنفِرُواْ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ ٱثَّاقَلۡتُمۡ إِلَى ٱلۡأَرۡضِۚ أَرَضِيتُم بِٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا مِنَ ٱلۡأٓخِرَةِۚ فَمَا مَتَٰعُ ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا فِي ٱلۡأٓخِرَةِ إِلَّا قَلِيلٌ٣٨﴾[التوبة: ۳۸].
«ای مؤمنان! شما را چه شده است که وقتی به شما میگویند: در راه خدا بیرون شوید، سستی مینمایید. آیا به زندگی دنیا در مقابل آخرت دل خوش کردهاید؛ پس (بدانید که) زندگی دنیا در مقابل آخرت بسیار اندک است».
قرآن از قشرهای مختلف امت اسلام خواست که در این جنگ شرکت نمایند و در این جنگ تفاوتی میان جوان و پیرو یا غنی و فقیر نیست؛ چنانکه فرمود:
﴿ٱنفِرُواْ خِفَافٗا وَثِقَالٗا وَجَٰهِدُواْ بِأَمۡوَٰلِكُمۡ وَأَنفُسِكُمۡ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِۚ ذَٰلِكُمۡ خَيۡرٞ لَّكُمۡ إِن كُنتُمۡ تَعۡلَمُونَ٤١﴾[التوبة: ۴۱].
«چه سبک دوش هستید، چه سنگین بار، بیرون شوید و در راه خدا به وسیلۀ مال و جانتان بجنگید، این کار برایتان بهتر است، اگر بدانید»
پیامبر اکرم جاز مهاجران و انصار و سایر قبایل عرب و از اهل مکه لشکری متشکل از سی هزار نفر تشکیل داد و برخلاف معمول همیشگی که بنای کار بر پنهانکاری بود، در این جنگ از ابتدا هدف را مشخص نمود [۱۴۶۹].
بنابراین، بعضی از علما گفتهاند که مسیر لشکر براساس اقتضای مصلحت، مخفی و یا آشکار میگردد.
از جمله اسباب و وسایلی که پیامبر اکرم جناگزیر گردید که جهت لشکر را مشخص و برملا سازد، میتوان به امور ذیل اشاره کرد:
۱- دوری مسافت: از آنجا که هدف پیامبر اکرم جاین بود که به سوی بلاد روم لشکرکشی نماید و مسافت بسیار طولانی بود و منطقهای که میبایست از آن عبور میکردند، بیابانهای بیآب و علف بود، از این رو لازم بود تا افراد سپاه با توجه به این مسائل توشۀ لازم و مرکبهای مناسب تهیه نمایند تا کمبود در این مسائل منجر به عدم دستیابی به هدف مورد نظر نشود.
۲- تعداد زیاد سربازان دشمن و پیشرفتهبودن ساز و برگ نظامی آنها: دشمنانی که پیامبر اکرم جقصد داشت به جنگ آنان برود، با دشمنانی که قبل از آن به رویارویی با آنان پرداخته بود، متفاوت بودند، چراکه آنان با لشکری قوی و با امکانات جنگی فراوان و تجربهای عمیق، قصد رویارویی و نبرد داشتند [۱۴۷۰].
۳- تنگدستی و قطحیای که دامنگیر مسلمانان شده بود: این امر موجب گردید که مسیر مشخص شود تا هر کس براساس شرایط موجود، توشۀ راه خود و نفقۀ زن و بچههایش را تدارک بیند [۱۴۷۱].
۴- نیازی به پنهانکاری محسوس نمیشد؛ چراکه در شبهجزیره عربستان قدرتی وجود نداشت که برای لشکر اسلام ایجاد مزاحمت و یا با آن برابری نماید و تنها رومیها و مسیحیان عربی که تحت حمایت آنها در منطقۀ تبوک، دومهالجندل وعقبه زندگی میکردند، هنوز تحت سیطرۀ اسلام در نیامده بودند [۱۴۷۲].
به کارگیری شیوههای مختلف از جمله در بعضی مواقع کتمان و یا آشار ساختن نقشههای نظامی و جنگی که میبایست از جانب پیامبر اکرم جبراساس اقتضای حالات یکی از آنان اتخاذ شود [۱۴۷۳]. مسلمانان نیز بعد از اطلاع از مسیر لشکر، با سرعت برای شرکت در آن اعلام آمادگی نمودند و رسول خدا نیز آنان را به انفاق بر لشکر تشویق مینمود و میفرمود: هر کس بر لشکر عسره انفاق نماید، جایگاه او بهشت خواهد بود [۱۴۷۴].
آنگاه پیامبر اکرم جمحمد بن مسلمه را در مدینه به عنوان جانشین خویش مقرر نمودو علی ابن ابیطالب را متولی امور خانوادۀ خویش قرار داد و منافقان این گونه شایع کردند که پیامبر اکرم جبه خاطر اینکه حضرت علی در زحمت نیفتد، او را از شرکت در جنگ تبوک معاف نموده است.
بنابراین، علی سلاح خود را برگرفت و به رسول خدا در حالی که در منطقۀ (جرف) بود، ملحق گردید [۱۴۷۵]و گفت: ای رسول خدا! منافقان میگویند، چون شما راضی به زحمت من نبودهاید، مرا گذاشتهاید. پیامبر فرمود: دروغ میگویند. من تو را جانشین خود در خانوادۀ خود و خانوادهات گذاشتهام. آیا دوست نداری که جایگاه تو نسبت به من همان جایگاههارون نسبت به موسی باشد؟ با این تفاوت که بعد از من پیامبری مبعوث نخواهد شد [۱۴۷۶]، آن گاه علی به مدینه برگشت [۱۴۷۷].
هنگامی که مسلمانان به فرماندهی پیامبر اکرم جدر ثنیهالوداع گرد آمدند، پیامبر اکرم امیران و فرماندهان لشکر را انتخاب نمود و به هر دستهای پرچمی داد و بزرگترین پرچم جنگ را بدست ابوبکر صدیق و پرچم دوم را به دست زبیر سپرد.
همچنین پرچم قبیلهای را به اسید بن حضیر و پرچم خزرج را به ابودجانه داد و به هر یکی از عشیرهها پرچم جداگانهای داد [۱۴۷۸]و نگهبانی لشکر را در تبوک از روز نخست تا روزی که از آنجا برگشتند، به عباد بن بشر سپرد. او با گروه خود بر اطراف لشکر دور میزد و مواظف بود [۱۴۷۹]. راهنمای پیامبر اکرم جدر این غزوه، علقمه بن فغواء خزاعی بود که بر راههای تبوک به خوبی آشنایی داشت [۱۴۸۰].
در ارائه اطلاعات مربوط به چگونگی توزیع پرچمهای این غزوه، نظریۀ واقدی با دیگران متفاوت است و او متروک الحدیث است، اما با این حال در بخش سیرهنگاری اطلاعات بسیار ارزشمندی ارائه مینماید [۱۴۸۱].
این غزوه، پیشرفت چشمگیری در تعداد جنگجویان به ویژه اسبسواران مشاهده میگردد. با دقت و توجه در تاریخ آغاز دعوت اسلام و تأسیس دولت اسلامی و تشکیل قوای نظامی به این نتیجه خواهیم رسید که آنان به پیشرفت فوقالعاده به ویژه در عرصۀ نظامی نایل آمدند؛ زیرا تعداد جنگجویان مسلمان بعد از آنکه در میدان بدر فقط سیصد و سیزده نفر بودند و در غزوه احد تعداد آنها به هفتصد و در احزاب به سه هزار و در فتح مکه به ده هزار و در غزوۀ حنین به دوازده هزار نفر رسید، در غزوۀ تبوک تعداد آنها به بیش از سی هزار نفر رسید.
همچنین تعداد اسبسواران در غزوۀ بدرفقط دو نفر بود و در غزوه احد نیز تعداد قابل ملاحظهای نبودند، اما بعد از گذشت چند سال تعداد آنها از ده هزار اسب هم گذشت. این پیشرفت سریع حاکی از انتشار اسلام در شبهجزیره عربستان و به ویژه درمیان صحرانشینان میباشد؛ چون آنها بیشتر از دیگران به اسبسواری و پرورش اسبها علاقمند بودند [۱۴۸۲].
[۱۴۶۸] نظرة النعیم، ج ۱، ص ۳۸۹. [۱۴۶۹] الصراع مع الصلیبیین، ص ۹۷. [۱۴۷۰] الرسول القائد، ص ۳۹۸. [۱۴۷۱] البدایة والنهایة، ج ۵، ص ۴. [۱۴۷۲] غزوة تبوک، احمد باثمیل، ص ۵۷. [۱۴۷۳] القیادة فی عهد الرسول، ص ۵۱۰. [۱۴۷۴] بخاری، کتاب الفضائل، باب مناقب عثمان، ج ۴، ص ۲۴۳. [۱۴۷۵] زادالمعاد، ج ۳، ص ۵۲۹. [۱۴۷۶] صحیح السیرةالنبویة، ص ۵۸۹ – البخاری، کتاب المغازی، شماره ۴۴۱۶. [۱۴۷۷] زادالمعاد، ج ۳، ص ۵۳۰. [۱۴۷۸] المغازی، ج ۳، ص ۹۹۶ – الطبقات الکبری، ابن سعد، ج ۲، ص ۱۶۶. [۱۴۷۹] سبل الهدی و الرشاد، ج ۵، ص ۶۵۲ – الصراع مع الصلیبیین، ص ۹۹. [۱۴۸۰] امتاع الأسماء، ج ۱، ص ۴۵۱ – شرح المواهب المدینة، ج ۳، ص ۷۲. [۱۴۸۱] السیرة النبویة الصحیحة، ج ۲، ص ۵۳۲. [۱۴۸۲] الصراع مع الصلیبیین، ص ۱۰۰.
پس از بسیج لشکر و تقسیم مسئولیتها و توزیع پرچمها، لشکر بزرگ اسلام به فرماندهی پیامبر اکرم جعازم تبوک گردید و منتظر کسانی که به تأخیر افتاده بودند، نماند. واگر نام یکی از کسانی که مانده بودند، نزد پیامبر برده میشد، میفرمود: اگر خیری در او باشد، به زودی به شما خواهد پیوست و اگر غیراز این باشد، خداوند شما را از دست او راحت نموده است [۱۴۸۳].
[۱۴۸۳] الاکتفاء بما تضمنه من مغازی رسول الله جوالثلاثه الخلفاء، کلاعی، ج ۲، ص ۲۷۶.
ابن اسحاق میگوید: پیامبراکرم جبه راهش ادامه داد. برخی از افراد در مسیر راه از لشکر عقب میماندند. وقتی نزد پیامبر نام آنها برده میشد، میفرمود: اگر در او خیری باشد، خداوند او را به شما ملحق خواهد ساخت و اگر غیر از این باشد، شما از دست او راحت شدهاید تا اینکه ابوذر به خاطر کند روی شترش به تأخیر افتاد و به رسول خدا گفتند: ابوذر عقبمانده است. آن حضرت طبق معمول فرمود: اگر خیری در او باشد، خداوند او را به شما ملحق خواهد ساخت واگر غیر این باشد، شما از دست او راحت شدهاید. ابوذر مدتی با شترش مدارا نمود، اما زیاد منتظر نماند و وسایل خود را از روی شتر پائین آورد و بر دوش خود گذاشت و پیاده دنبال لشکر به راه افتاد. پیامبر نیز در مکانی فرود آمده بود.
هنگامی که از دور چشمشان به ابوذر افتاد، گفتند: ای رسول خدا! فردی تنها و پیاده میآید. رسول خدا فرمود: شاید ابوذر باشد تا اینکه نزدیک آمد، گفتند: او ابوذر است. پیامبر فرمود: خدا به ابوذر رحم کند، او تنها راه میرود و تنها میمیرد و تنها حشر میگردد [۱۴۸۴].
زمان سپری شد و عصر خلافت عثمان فرا رسید. ابوذر به خاطر مشکلاتی که پیش آمد، به ربذه (نام جائی است) منتقل شد و در بیماری وفات خود به غلام و همسرش گفت: هنگامی که وفات نمودم، شما دو نفر مرا غسل دهید و کفن کنید و جنازهام را در کنار راه بگذارید وبه اولین گروهی که از آنجا میگذرد، بگویید: این ابوذر است. آنها نیز طبق توصیه، چنین کردند تا اینکه قافلهای از کوفه سر رسید و متوجه جنازۀ او نشدند؛ حتی نزدیک بود اورا با مرکبهای خود زیر بیاورند. ابن مسعود گفت: این چیست؟ گفتند: جنازۀ ابوذر است. او لا اله الا الله گفت و به گریه افتاد و گفت: رسول خدا راست فرمود که ابوذر تنها راه میرود و تنها میمیرد وتنها حشر میگردد؛ سپس از مرکبش پایین آمد و بر جنازه ابوذر نماز خواند و دفنش نمود [۱۴۸۵].
در این داستان درسها و عبرتهای زیادی وجود دارد از جمله اینکه:
۱- تحمل مشقتهای سفر توسط ابوذر تا جایی که با حمل اساسیۀ خود بر پشت، پیاده خود را به کاروان پیامبر اکرم جرسانید. این امر بیانگر شوق ابوذر به جهاد در راه خدا میباشد [۱۴۸۶].
۲- اینکه پیامبر فرمود: خدا بر ابوذر رحم کند، او تنها راه میرود و تنها میمیرد و تنها حشر میگردد، دلیل واضح و روشنی است بر صدق نبوت آن حضرت؛ زیرا خبر دادن از اموری که هنوز اتفاق نیفتاده است، سپس اتفاقافتادن آن امور، معجزهای است که خداوند به پیامبرش بخشیده است و در سیرت پیامبر اکرم، با موارد زیادی از این قبیل برخورد مینماییم [۱۴۸۷].
۳- همچنین از این ماجرا به علم ابن مسعود و قوت حافظۀ ایشان پی میبریم که پس از گذشت چندین سال، با دیدن جنازۀ ابوذر، بالفور حدیث پیامبررا در مورد مرگ ابوذر به یاد میآورد [۱۴۸۸].
[۱۴۸۴] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۴، ص ۱۷۸. [۱۴۸۵] همان. [۱۴۸۶] الصراع مع الصلیبیین، ص ۱۲۹ – التاریخ الاسلامی، حمیدی، ج ۸، ص ۱۱۴. [۱۴۸۷] همان. براساس نص صریح قرآن، پیامبر اکرم جعلم غیب اطلاعی نداشت، مگر اموری که توسط خداوند به ایشان اطلاع داده است. (مترجم) [۱۴۸۸] تاریخ الاسلامی، حمیدی، ص ۸، ص ۱۱۴.
ابناسحاق میگوید: بعد از اینکه پیامبر اکرم جبه تبوک رسید، در یکی از روزهای گرم وقتی ابوخیثمه به خانهاش آمد، دید که هر یک از دو همسرش، سایهبانهای خود را خیس کردهاند، اطراف آنها آب پاشیده و برای او آب خنک و غذا تدارک دیدهاند. ابوخیثمه نگاهی به آنها کرد و گفت: پیامبر زیر آفتاب گرم و بادهای سوزان بسر میبرد و ابوخیثمه در سایۀ خنک با همسران خود، آب خنک و غذا میخورد. این منصفانه است؟ سپس خطاب به همسرانش گفت: به خدا سوگند تا به پیامبر نپیوستهام، وارد خانههای شما نخواهم شد و به آنها گفت: توشه راه مرا آماده کنید. آن گاه، به قصد پیوستن به کاروان پیامبر به راه افتاد و بعد از اینکه آنان در تبوک اردو زده بودند، خود را به آنان رساند. در مسیر راه نیز با عمیر بن وهب برخورد نمود که او نیز به قصد پیوستن به لشکر اسلام به راه افتاده بود و ادامه راه را با هم رفتند. وقتی نزدیک تبوک رسیدند، ابوخیثمه به عمیر گفت: با هم نزد پیامبر برویم؛ چون من به خاطر گناهی که انجام دادهام، شرمندهام. وقتی به پیامبر اطلاع دادند که فردی به سمت آنان میآید، فرمود: امیدوارم ابوخیثمه باشد و وقتی نزدیک آمد، صحابه گفتند: ابوخیثمه است و هنگامی که نزدیک پیامبر رسید، از شتر پایین آمد و سلام کرد. پیامبر فرمود: وای بر تو ای ابوخیثمه. آنگاه او ماجرا را برای رسول خدا تعریف کرد. پیامبر در مورد او سخنان نیکی بر زبان آورد و برایش دعای خیر نمود [۱۴۸۹]. ابنهشام میگوید: نام ابوخیثمه، مالک بن قیس است.
او در این مورد اشعاری نیز سروده است که به چند بیت از آنها اشاره مینماییم:
لـمـا رایت الناس في الدین نافقوا
أتیت التی کانت أعفَّ واکرما
ترکت خضیبا في العرش وصرمة
صفایا کراما یسرها قد تحممـا
وکنت اذا شک الـمنافق اسمحت
الی الذین نفسی شطره حیث یممـا
[۱۴۹۰]
«وقتی دیدم که مردم در دین، دچار نفاق شدند، من راه بهتر و پسندیدهتر را برگزیدم و با دست راست خود با محمد بیعت نمودم و گناه و حرامی مرتکب نشدم.
من زنان حنا بدست و خرماهای با صفائی را که سیاه شده و رسیده بودند، در سایهبانها گذاشتم.
هنگامی که انسان منافق دچار شک و تردید میشود، نفس من خود را به دین میسپارم تا به هر سو که میخواهد ببرد».
[۱۴۸۹] البدایة والنهایة، ج ۵، ص ۸. [۱۴۹۰] همان.
چنانکه ابوخیثمه با دیدن همسرانش که برای او آب خنک و غذا تهیه کرده بودند، بلافاصله گرما و مشقتهایی را به خاطر آورد که پیامبر جبه آن گرفتار شده بود و بلافاصله وجدانش اورا سرزنش نمود و عازم سفر و پیوستن به پیامبر گردید.
بنابراین، تنها به راه افتاد و درهها و صحراها را پشت سر گذاشت تا اینکه به عمیر ابن وهب جمحی برخورد نمود که احتمالا از مکه میآمد.
این ماجرا تصویری از رفتار مسلمان باتقوایی را به نمایش میگذارد که پس از گذراندن لحظههای ضعف، توبه مینماید و ایمانش از گذشته قویتر میشود [۱۴۹۱]؛ چنانکه خداوند میفرماید:
﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ ٱتَّقَوۡاْ إِذَا مَسَّهُمۡ طَٰٓئِفٞ مِّنَ ٱلشَّيۡطَٰنِ تَذَكَّرُواْ فَإِذَا هُم مُّبۡصِرُونَ٢٠١﴾[الأعراف: ۲۰۱].
«پرهیزگاران هنگامی که گرفتار وسوسهای از شیطان میشوند (فوراً) به یاد میافتند و بینا میشوند».
[۱۴۹۱] التاریخ الاسلامی، ج ۸، ص ۱۱۱ – ۱۱۲.
هنگامی که به پیامبر اطلاع دادند که از دور کسی پیدا است، فرمود: امیدوارم ابوخیثمه باشد. این امر بیانگر شناخت عمیقی است که پیامبر اکرم جنسبت به یاران خود داشت. ایشان با توجه به سوابق و حضور هر یک از یاران خود در عرصههای گوناگون، به خوبی آنها را میشناخت؛ زیرا آن حضرت با آنان به مجالست میپرداخت و از نزدیک سخنان ایشان را میشنید و با آنها به گفتگو میپرداخت و در کنار او راه میرفتند و زیر پرچم او به جهاد میپرداختند [۱۴۹۲].
[۱۴۹۲] الصراع مع الصلیبیین، ص ۱۳۳.
با تصمیمی که ابوخیثمه گرفت و سپس آن را عملی ساخت، به قدرت اراده و بردباری ایشان پی میبریم؛ چنانکه بعد از اینکه تصمیم گرفت به پیامبر ملحق شود، بلافاصله راه سخت و دشوار و صحراهای بیآب وعلف تبوک را در پیش گرفت و خود را به لشکر اسلام رساند [۱۴۹۳].
[۱۴۹۳] همان، ص ۱۳۳ – ۱۳۴.
ابوخیثمه مانند سربازی فراری و اعترافکننده به گناه در مقابل فرمانده خود قرار گرفت. آن حضرت در یک جمله خطاب به ایشان گفت: وای بر تو ای ابوخیثمه! همین یک جمله برای او کافی بود؛ زیرا ضمن اینکه سرزنشی ملایم بود با خود تهدید و سرزنشهای فراوانی همراه داشت؛ یعنی نزدیک بود به هلاکت برسی.
این عملکرد پیامبر درس مهمی است برای فرماندهان تا در مقابل نافرمانی و سهلانگاری زیردستان و سربازان خود ساکت ننشیند؛ زیرا این مسئله به ضرر سرباز و حتی لشکر و گروه خواهد بود؛ بلکه به عنوان معلم، مرشد و مربی سعی در کنترل خطاها نموده و به تناسب خلافیکه صورت گرفته است، سربازان خود را سرزنش نمایند [۱۴۹۴].
[۱۴۹۴] همان، ص ۱۳۴.
هنگامی که پیامبر اکرم جو لشکر اسلام به تبوک رسیدند، اثری از رومیان و قبایل عرب نیافتند و با آنکه لشکر اسلام حدود بیست روز در آنجا اقامت گزیدند، رومیان و قبایل عربی نیز که از یاری رومیان برخوردار بودند، به خود اجازۀ آمادگی برای نبرد با مسلمانان را ندادند، اما حاکمان شهرهای حومهی شام، صلح با پیامبر و پرداخت جزیه را بر جنگ ترجیح دادند؛ چنانکه پادشاه ایله، قاطری سفید رنگ با عبایی به عنوان هدیه نزد پیامبر فرستاد و با پرداخت جزیه، مصالحه نمود.
همچنین پیامبر، خالد ابن ولید را با چهار صد و بیست اسب سوار به سوی دومهالجندل فرستاد. خالد توانست در این سفر اکیدر بن عبدالمالک کندی را که پادشاه آن سامان بود و به قصد شکار بیرون شده بود، دستگیر کند و نزد پیامبر بیاورد [۱۴۹۵]. آن حضرت با او به پرداخت جزیه به توافق رسید.
هنگامی که برخی از مسلمانان از عبای گران قیمتی که اکیدر پوشیده بود، شگفتزده شدند، پیامبر اکرم جفرمود: شما از این شگفتزده شدهاید؟ به خدا سوگند لباسهایی که سعد ابن معاذ در بهشت میپوشد، خیلی زیباتر از این هستند [۱۴۹۶]. در مورد غنایمی که خالد از دومهالجندل به دست آورد، میگویند: هشتصد اسیر، هزار شتر، چهارصد زره و چهارصد نیزه بوده است [۱۴۹۷].
همچنین پیامبر اکرم جپیمان صلح با اهل جربا، اذرح ومقنا امضاء نمود که براساس آن میبایست عربهای مسیحی جزیه پرداخت نمایند و تابع اسلام شوند وبدین صورت تنها اسلام بر امارتهای شمال شبه جزیرۀ حکومت میکرد و از آن پس، از این ناحیه احساس امنیت مینمود.
این معاهدات، موجبات ضرر و زیان دولت روم را فراهم ساخت؛ چراکه قبلا همه این امارتها و قبایل تحت سیطرۀ حکومت روم بودند و این ممالک، مالیاتهای سنگینی به دولت روم پرداخت مینمودند، اما این ممالک از زیر بار ظلم رومیها بیرون آمدند و با پرداخت مالیات بسیار اندکی تحت حمایت دولت اسلام درآمدند و این امر شکست بزرگی برای حکومت روم محسوب میگردید و پیامبر اکرم جبا این سیاست حکیمانهاش توانست، از طرفی پایههای دولت اسلامی را مستحکم نماید و از طرفی زمینه را برای دعوت مردم به دین اسلام فراهم سازد؛ چنانکه میان مسلمانان و دولت روم سد محکمی از امارتهای تحت پیمان، ایجاد نمود که در زمان خلفای راشدین از این مناطق به عنوان مراکز اعزام نیرو به سوی اهداف دیگر استفاده میشد [۱۴۹۸].
[۱۴۹۵] الاصابه، ج ۱، ص ۴۱۲ – ۴۱۵. [۱۴۹۶] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۴، ص ۱۸۰. [۱۴۹۷] البدایة والنهایة، ج ۵، ص ۱۷. در سند این روایت فردی به نام ابنلهیمه وجود دارد که ضعیف شناخته شده است. [۱۴۹۸] الصراع مع الصلیبیین، ص ۲۲۱.
ابوکبشۀ انصاری میگوید: در مسیر غزوۀ تبوک، هنگامی که به محل سکونت قوم ثمود رسیدیم، مردم به خانههای ویران شدۀ آل ثمود وارد میشدند. پیامبر اکرم جبا اطلاع از این موضوع، آنان را برای نماز فراخواند. راوی میگوید: پیامبراکرم جرا در حالتی دیدم که مهار شترش را گرفته بود و میفرمود: چرا وارد خانههای ملتی میشوید که مورد خشم خدا قرار گرفتهاند. مردی از آنان گفت: به خاطر عبرت گرفتن. پیامبر فرمود: آیا به امری عجیبتر از این، شما را انذار ننمایم؟ مردی از خودتان، شما را به آنچه قبل از شما گذشته است و آنچه بعد از شما میآید، با خبر میسازد؟ پس راست بایستید و جاهای خالی را پرکنید [۱۴۹۹].
در روایتی، ابنعمر میگوید: مردم در رکاب پیامبر اکرم جوارد سرزمین قوم ثمود شدند و از چاه آبی که آنجا بود، آب برداشتند و با آن آرد، خمیر نمودند. پیامبر اکرم جبا اطلاع از این امر، دستور داد، آبها را بریزند و آردهایی را که با آن خمیر کرده بودند، به شتران بدهند و دستور داد تا از آن آبی که ناقه – صالح – از آن مینوشید، آب بردارند، سپس فرمود: وارد خانههای کسانی که بر خویشتن ستم نمودهاند، نشوید مگر گریهکنان تا مبتلای عذابی که آنها شدهاند، نگردید و دستور داد تا از آنجا با شتاب بگذرند [۱۵۰۰].
بدین صورت پیامبر اکرم جیارانش را به پندگرفتن از دیار ثمود و اینکه متذکر بشوند که در این مکان خشم خدا بر کسانی که خدا و پیامبرش را تکذیب نمودند، نازل شده است، فراخواند بنابراین، از استفادۀ آب چاههای آنجا و تماشای آثار به جا ماندۀ آنان، نهی کرد و نیز دستور داد تا گریهکنان و یا در حالت گریۀ تصنعی هرچه زودتر آنجا را ترک نمایند و اگر آنان از کنار آثار گذشتگانی که با دیدن معجزه و با دعوت پیامبران، ایمان نیاوردند و دلهایشان سختتر شد و مورد خشم و عذاب الهی قرار گرفتند، بدون تفکر و ترس و استغفار میگذشتند، آن طور که ما میگذریم، یقینا خود در معرض خشم خدا قرار میگرفتند.
خداوند، با بیان سرگذشت این ملتها در قرآن، میخواهد تا این حوادث موجب عبرت انسانها را فراهم آورد، پس دیدن آثار و دیار آنها، میبایست برای انسانها باعث ترس بیشتر از عذاب خدا و با باعث پند و عبرت بیشتر گردد. بنابراین، پیامبر اکرم جهنگام عبور از چنین اماکنی، لباسش را بر خود میپیچید و به سرعت مرکبش میافزود و یارانش را نیز از وارد شدن در خانه و کاشانه گذشتگان ستمگر، منع میفرمود، مگر اینکه در حال گریه واستغفار از آنجا بگذرند تا آنان را غفلت و عذابی که آنها گرفتار شده بودند، نجات یابند [۱۵۰۱].
[۱۴۹۹] الفتح الربانی، ج ۲۱، ص ۱۹۵. [۱۵۰۰] بخاری، کتاب الانبیاء، شماره ۳۳۷۹. [۱۵۰۱] البخاری، کتاب الانبیاء، شماره ۳۳۸۱.
عبدالله بن مسعود میگوید: من در نیمههای یکی از شبهایی که با پیامبر اکرم جدر تبوک بودم، بیدار شدم. چشمم به شعله آتشی در یکی از نواحی لشکر افتاد. برخاستم و به آنجا رفتم. در آنجا پیامبر اکرم جو ابوبکر و عمر را مشغول دفن عبدالله ذوالبجادین یافتم. پیامبر اکرم جداخل حفره بود و ابوبکر و عمر بیرون نزد جنازه ایستاده بودند. پیامبر فرمود: برادرتان را به من بدهید. آنها، او را به پیامبر دادند. پیامبر هنگامی که او را در قبر گذاشت، فرمود: پروردگارا من در حالی دیروز را شب کردم که از او راضی بودم؛ پس تو نیز از او راضی باش. ابن مسعود میگوید: با خود گفتم: کاش من به جای او بودم [۱۵۰۲].
ابن هشام میگوید: علت لقبدادن این صحابی، به ذوالبجادین این است که او وقتی مسلمان شد، از طرف قومش مورد اذیت و آزار قرار گرفت تا اینکه با یک شال توانست از نزد آنان فرار کند و به رسول خدا بپیوندد. در مسیر راه، شالش را به دو نیم کرد نیمی از آن را بصورت ازار و نیمی را بصورت قمیص پوشید. بنابراین او را ذوالبحادین یعنی دارای دو شال نامیدند [۱۵۰۳].
[۱۵۰۲] صحیح السیرة النبویة، ص ۵۹۸. [۱۵۰۳] السیرة النبویة ابن هشام.
تجهیز و تدفین جنازۀ ذوالبجادین، بیانگر احترام خاصی است که پیامبر به یاران خود قائل بود؛ چنانکه ایشان تدفین یکی از سربازانش را که در راه خدا قدم گذاشته و جان داده است را بر عهده گرفت. ایشان همانند سایر فرماندهان نبود که جسد کشتههای لشکرش را در میدان بگذارد تا خوراک لاشخورها گردد. این عملکرد پیامبرجامری بی سابقه بود که درتمدنهای معروف گذشته نمیتوان برای آن نمونهای یافت و حتی در عصر کنونی نمیتوان کسی از حکام و فرماندهان را یافت که این گونه متواضعانه جنازۀ یکی از افراد رعیت خود را داخل قبر بگذارند [۱۵۰۴].
[۱۵۰۴] المدخل الی العقیدة و الاستراتیجیه العسکریة الاسلامیة، ص ۲۹۹.
پیامبر اکرم ججنازۀ این صحابی بزرگوار را در شب دفن نمود و شتاب در امر تدفین اموات مسنون است.
از آرزوی قلبی ابن مسعود نیز مبنی بر اینکه کاش او به جای آن میت بود، نتیجه میگیریم که غبطه خوردن برای دستیابی به امور خیر، اشکالی ندارد غبطه با حسد که امری نامشروع است، متفاوت است؛ زیرا در حسد ورزیدن، شخص زوال نعمت را از کسی دیگر آرزو مینماید، اما در غبطه، آرزو مینماید که همان نعمت نصیب او نیز گردد [۱۵۰۵]. بنابراین، ابن مسعود هنگامی که پیامبر اکرم جمیت را در حالی داخل لحد گذاشت که فرمود: بارالها! من از او راضی هستم تو نیز از او راضی باش، آروز کرد ای کاش، او در این لحد گذاشته میشد [۱۵۰۶]و این آرزوی تمامی افرادی خواهد بود که به خدا و روز قیامت ایمان دارند [۱۵۰۷].
[۱۵۰۵] الصراع مع الصلیبیین، ص ۱۶۳ – ۱۶۴. [۱۵۰۶] صحیح الاسیرة النبویة، ص ۵۹۸. [۱۵۰۷] معینالسیرة، ص ۴۵۲.
هنگامی که از دیار ثمود گذشتند، وارد منطقهای بیآب شدند به آب نیاز مبرمی پیدا نمودند؛ چنانکه از این وضعیت به پیامبر اکرم جشکایت بردند. آن حضرت شروع به دعانمودن کرد و طولی نکشید که خداوند، ابری فرستاد و باران را نازل نمود مردم آب نوشیدند و بقدر نیاز با خود برداشتند.
ابن اسحاق در ادامۀ این داستان میگوید: از محمد بن لبید، پرسیدند: آیا مردم، منافقان را میشناختند؟ گفت: به خدا سوگند، برادر به نفاق برادرش، پدرش و افراد اقوامش آگاهی داشت؛ چنانکه بعد از اینکه دعا پیامبر اکرم جمستجاب گردید و باران نازل شد به یکی از آنان گفتند: وای بر تو آیا بعد از این هم، شک و تردیدت برطرف نشد، گفت: ابری از اینجا میگذشت و به صورت اتفاقی بارید [۱۵۰۸].
[۱۵۰۸] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۴، ص ۱۷۶ – صور و عبر من الجهاد النبوی، ص ۴۷۳.
در اثنای مسیر تبوک، ناقۀ پیامبر اکرم جگم شد. صحابه در جستجوی آن برآمدند و در منزلگاه عماره بن حزم که از اصحاب بدر بود، فردی به نام زید بن لصیت که در واقع منافق بود، نیز منزل گرفته بود. زید درمیان جمعی گفت: محمد چگونه پیامبری است که از آسمانها سخن میگوید، اما نمیداند شترش کجاست؟ این خبر توسط وحی به رسول خدا رسید، آن حضرت درمیان جمعی که با ایشان نشسته بود و عماره نیز در آنجا حضور داشت، فرمود: مردی اکنون گفته است که محمد از آسمانها سخن میگوید و گمان میکند که پیامبر خدا است؛ پس چرا نمیداند شترش کجاست؟ به خدا سوگند من بیش از آنچه خداوند به من خبر میدهد، چیزی نمیدانم و اکنون به من خبر داد که شترم در فلان وادی مهارش به شاخۀ درختی گیر کرده است، بروید آن را بیاورید، صحابه بیدرنگ آنجا رفتند و آن را آوردند.
وقتی عماره به منزلگاه خود برگشت، به آنها گفت: پیامبر اکرم جاز سخن مردی به ما خبر داد که چنین گفته است و ... مردی از حاضران گفت: به خدا سوگند، لحظهای قبل، زید این سخن را گفت: عماره بلافاصله برخاست و نزد زید رفت و با ضربهای به گردن او گفت: ای بندگان خدا! در منزلگاه من، مرد مکاری وجود داشته است و من خبر نداشتهام و خطاب به زید گفت: ای دشمن خدا! از اینجا بیرون شو [۱۵۰۹]. برخی گفتهاند: زید بعد از آن توبه نمود و مسلمان گردید و بعضی گفتهاند: تا آخر عمر، همچنان به اوبا شک و تردید نگریسته میشد [۱۵۱۰].
[۱۵۰۹] اعلامالنبوه، ماروی، ص ۱۰۰ – السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۴، ص ۱۷۷. [۱۵۱۰] همان.
پیامبر اکرم جبه یارانش خبر از وزش باد تندی را داد و دستور داد تا از خود و مرکبهای خود مواظبت نمایند. طولی نکشید که طبق فرمایش پیامبر اکرم جباد تندی وزیدن گرفت و کسانی را که ایستاده بودند، از جا برکند و به جاههای دور انداخت [۱۵۱۱]؛ چنانکه در صحیح مسلم به سند ابوحمید آمده است که میگوید: پیامبر اکرم در تبوک به ما گفت: امشب بر شما باد تندی خواهد وزید؛ چنانکه مردی هنگام وزش باد ایستاده بود، باد او را از جا بلند کرده و به کوه طی انداخته بود [۱۵۱۲].
نووی در شرح این حدیث میگوید: این حدیث بیانگر معجزۀ پیامبر اکرم جاست که پیشاپیش از وزیدن چنین بادی خبر داده بود. همچنین از آن به خطر ایستادن هنگام وزش بادهای تند پی میبریم [۱۵۱۳].
[۱۵۱۱] المصراع مع الصلیبیین، ص ۱۴۱. [۱۵۱۲] صحیح مسلم بشرح النووی، ج ۱۵، ص ۴۲ – مختصر مسلم، شماره ۱۵۴۳. [۱۵۱۳] شرح النووی علی صحیح مسلم، ج ۱۵، ص ۴۲.
معاذ بن جبل میگوید: پیامبر اکرم جفرمود: شما فردا به امید خدا به چشمۀ تبوک میرسید. هرکس قبل از ما آنجا رسید، از آب آن بنوشد تا من بیایم. معاذ میگوید: قبل از اینکه ما به آنجا برسیم، دونفر از ما آنجا رسیده بودند. آب اندکی از آنجا جاری بود. پیامبر اکرم جاز آن دو نفر پرسید که آب نوشیدهاند؟ گفتند: بلی. آن حضرت آنان را سرزنش کرد.
سپس مقداری از آب چشمه را برداشت و دست و صورت خود را در آن شست و آنها را در چشمه ریخت، چشمه جوشد و آب زیادی از آن جاری گردید [۱۵۱۴].
همچنین پیامبر اکرم جبه معاذ فرمود: ای معاذ! شاید زنده ماندی و اینجا را پر از درخت و باغات دیدی [۱۵۱۵]؛ زیرا منطقۀ تبوک و درهای که چشمه در آن قرار داشت، منطقهای خشک و بیآب و گیاه بود اما بعد از اینکه به برکت وجود پیامبر اکرم جآب آن افزایش یافت، نه تنها نیازهای لشکر را برطرف ساخت؛ بلکه پیامبر فرمود: در آینده در این مکان درختان و باغهای زیادی پدید خواهد آمد؛ چنانکه همان گونه که پیامبر فرموده بود، این امر به تحقق پیوست و تا امروز تبوک، عمدهترین باغها و نخلها را دارد که گواه بر صدق نبوت و رسالت پیامبر اکرم جمیباشد [۱۵۱۶].
[۱۵۱۴] صحیح مسلم بشرح النووی، ج ۱۵، ص ۴۱ – مختصر مسلم، شماره ۱۵۳۰. [۱۵۱۵] همان – الفتح الربانی، ج ۲۱، ص ۱۹۶. [۱۵۱۶] الصراع مع الصلیبیین، ص ۱۴۲.
ابوسعید میگوید: در غزوۀ تبوک، مردم دچار گرسنگی شدیدی شدند. بنابراین، نزد پیامبر اکرم جآمدند و گفتند: اگر اجازه دهید، ما شتران خود را ذبح نماییم؟ پیامبر اکرم جفرمود: اشکالی ندارد. آن گاه عمر بن خطاب نزد پیامبر آمد و گفت: ای رسول خدا! اگر آنها این عمل را انجام دهند، مرکبها از بین میرود و لشکر پیاده میشود. به نظر من بهتر است شما از آنها بخواهید، آنچه را از توشۀ آنان باقیمانده است، جمع کنند آن گاه شما بر آن دعای برکت نمایید، امید است خداوند در آنها برکت دهد؛ چنانکه پیامبر این کار را کرد و زیراندازی از پوست پهن نمود و از آنان خواست که باقیماندۀ توشۀ خود را درآن بریزند. اصحاب و یاران هر یک چیزی خدمت پیامبر اکرم جآوردند و خوراکهای گوناگون جمع شد؛ آن گاه پیامبر بر آنها دعای برکت نمود؛ سپس به صحابه دستور داد تا ظرفهایشان را بیاورند؛ چنانکه همه لشکر ظرفهای خود را آوردند و پر کردند وخوردند و سیر شدند و هنوز هم مقداری باقی ماند. آن گاه رسول خدا فرمود: من گواهی میدهم که معبودی بحق جز خدای یکتا نیست و من فرستاده او هستم و افزود هر کسی که به این دو چیز معتقد باشد و شک تردیدی نسبت به آنها در دل نداشته باشد، وارد بهشت خواهد شد [۱۵۱۷].
[۱۵۱۷] الفتح الربانی، ج ۲۱، ص ۱۹۶ – ۱۹۸.
الف – عبدالله ابن عمر میگوید: مردی در غزوۀ تبوک، درمیان جمعی گفت: من از این قاریان قرآن کسی را پرطمعتر، دروغگوتر و ترسوتر در جنگ نیافتهام. مردی از میان جمع به او گفت: دروغ میگویی و تو منافق هستی و من پیامبر اکرم جرا از آنچه تو گفتی، با خبر میسازم؛ چنانکه این خبر به پیامبر اکرم جرسید و آیاتی از قرآن در مورد آن نازل گردید.
ابن عمر میگوید: من آن شخص را دیدم که به کجاوه شتر پیامبر چسبیده بود و در حالی که پاهایش به سنگها میخورد، میگفت: ای رسول خدا! ما حرف میزدیم و شوخی میکردیم. پیامبر فرمود: آیا با خدا و آیات و پیامبرش شوخی میکردی؟
در روایت دیگری قتاده میگوید: در حالی که کاروان پیامبر به سوی تبوک پیش میرفت، افرادی از منافقان که پیشاپیش پیامبر حرکت میکردند، با هم میگفتند. این مرد، محمد، گمان میکند قصرها و دژهای شام را فتح خواهد کرد! ولی این گمانی بیش نیست. آن گاه خداوند، پیامبرش را در جریان سخنی که آنها بر زبان آورده بودند، گذاشت. آن حضرت دستور داد که آنها را توقیف نمایند. آن گاه نزد آنان آمد و گفت: شما اکنون چنین و چنان گفتید.
چنانکه این آیات در مورد آنها نازل گردید:
﴿يَحۡذَرُ ٱلۡمُنَٰفِقُونَ أَن تُنَزَّلَ عَلَيۡهِمۡ سُورَةٞ تُنَبِّئُهُم بِمَا فِي قُلُوبِهِمۡۚ قُلِ ٱسۡتَهۡزِءُوٓاْ إِنَّ ٱللَّهَ مُخۡرِجٞ مَّا تَحۡذَرُونَ٦٤ وَلَئِن سَأَلۡتَهُمۡ لَيَقُولُنَّ إِنَّمَا كُنَّا نَخُوضُ وَنَلۡعَبُۚ قُلۡ أَبِٱللَّهِ وَءَايَٰتِهِۦ وَرَسُولِهِۦ كُنتُمۡ تَسۡتَهۡزِءُونَ٦٥﴾[التوبة: ۶۴-۶۵].
«و منافقان میترسند که سورهای دربارۀ ایشان نازل شود و آنچه را در دل دارند آشکار سازد. بگو: هراندازه میخواهید مسخره کنید. بیگمان خدا آنچه را که بیم آن دارید، آشکار و هویدا میسازد و اگر از آنان بازخواست کنی، میگویند: بازی و شوخی میکردیم. بگو: آیا با خدا و آیات و پیامبرش بازی و شوخی میکنید»؟
استفهام در این آیه که خداوند میفرماید:
﴿قُلۡ أَبِٱللَّهِ وَءَايَٰتِهِۦ وَرَسُولِهِۦ كُنتُمۡ تَسۡتَهۡزِءُونَ﴾.
پرسش انکاری است و معنی آیه چنین است: ای محمد! به اینها بگو: آیا جز فرمایش و احکام و آیات خدا و پیامبرش که رهنمود شما از تاریکیها بهسوی نور میباشد، چیز دیگری نیافتید که با آن شوخی نمایید و اوقات خود را بگذرانید؟!.
سپس در ادامه آیات، خداوند خاطرنشان میسازد که این شوخی آنها، منجر به کفرشان گردیده است؛ چنانکه میفرماید:
﴿لَا تَعۡتَذِرُواْ قَدۡ كَفَرۡتُم بَعۡدَ إِيمَٰنِكُمۡۚ إِن نَّعۡفُ عَن طَآئِفَةٖ مِّنكُمۡ نُعَذِّبۡ طَآئِفَةَۢ بِأَنَّهُمۡ كَانُواْ مُجۡرِمِينَ٦٦﴾[التوبة: ۶۶].
«عذر و بهانهتراشی نکنید؛ زیرا به شوخیگرفتن این موارد، کفر است؛ پس عذر بدتر از گناه نیاورید».
ب – آزاررساندن به پیامبر اکرم جو مسلمانان و کوشش نافرجام ترور پیامبر
خداوند در مورد این منافقان، آیات ذیل را نازل نمود:
﴿يَحۡلِفُونَ بِٱللَّهِ مَا قَالُواْ وَلَقَدۡ قَالُواْ كَلِمَةَ ٱلۡكُفۡرِ وَكَفَرُواْ بَعۡدَ إِسۡلَٰمِهِمۡ وَهَمُّواْ بِمَا لَمۡ يَنَالُواْۚ وَمَا نَقَمُوٓاْ إِلَّآ أَنۡ أَغۡنَىٰهُمُ ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥ مِن فَضۡلِهِۦۚ فَإِن يَتُوبُواْ يَكُ خَيۡرٗا لَّهُمۡۖ وَإِن يَتَوَلَّوۡاْ يُعَذِّبۡهُمُ ٱللَّهُ عَذَابًا أَلِيمٗا فِي ٱلدُّنۡيَا وَٱلۡأٓخِرَةِۚ وَمَا لَهُمۡ فِي ٱلۡأَرۡضِ مِن وَلِيّٖ وَلَا نَصِيرٖ٧٤﴾[التوبة: ۷۴].
«آنان به خدا سوگند میخورند که چیزی نگفتهاند؛ در حالی که سخن کفرآمیز گفتهاند و بعد از مسلمانی کفر ورزیده و قصد انجام کاری کردهاند که بدان دست نیافتهاند و آنها انتقام چیزی را نمیگیرند مگر اینکه خدا و رسولش، آنها را به فضل و کرم خود بینیاز گردانیدهاند؛ پس اگر توبه بکنند، برای آنها بهتر خواهد بود و اگر روگردانی کنند، خدا آنان را عذاب دردناکی در دنیا و آخرت خواهد داد و از زمین هیچ یار و مددکاری نخواهد داشت».
ابن کثیر به نقل از ضحاک میگوید: این آیه در مورد گروهی از منافقان که در اثنای سفر به تبوک، قصد شبیخونزدن به پیامبر اکرم جرا داشتند، نازل گردید [۱۵۱۸].
اما واحدی از ضحاک این گونه نقل میکند: برخی از منافقان در تبوک، پیامبر را همراهی مینمودند. آنها با یکدیگر به خلوت نشستند و علیه پیامبر اکرم جو اصحاب و یارانش و اسلام، سخنان زشتی بر زبان آوردند. حذیفه، از این موضوع پیامبر را مطلع نمود. آن حضرت به آنها گفت: ای اهل نفاق! این چه سخنانی است که شما بر زبان راندهاید؟ آنها انکار کردند و گفتند: ما هرگز چنین سخنانی نگفتهایم. آن گاه خداوند این آیات را نازل فرمود و انکار آنان را تکذیب نمود [۱۵۱۹].
قرآن، از بیان نمودن سخنان آنان خودداری نموده است؛ زیرا سخن آنان به قدری زشت و ناپسند بود که این امر مانع ذکر آن گردیده و فقط به این اکتفا نموده که فرموده است: آنها سوگند میخورند که آن سخن را نگفتهاند و دروغ میگویند؛ چون آن سخن کفر را بر زبان آوردهاند [۱۵۲۰].
همچنین آنها در بازگشت از تبوک، نقشۀ ترور پیامبر اکرم جدر سر میپروراندند. چنانکه خداونددر آیه فوق فرمود:
﴿وَمَا نَقَمُوٓاْ إِلَّآ أَنۡ أَغۡنَىٰهُمُ ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥ مِن فَضۡلِهِ﴾.
«خدا و پیامبرش در حق آنان کوتاهی نکردهاند که آنها بخواهند انتقام بگیرند؛ جز اینکه با اعطای غنائم آنها را غنی و ثروتمند ساختهاند».
با این حال اگر توبه نمایند و دست از نفاق بردارند، این به نفع آنان در دنیا و آخرت خواهد بود [۱۵۲۱].[۱۵۱۸] تفسیر ابن کثیر، ج ۲، ص ۳۷۲. [۱۵۱۹] اسباب الترول، واحدی، ص ۲۵۱. [۱۵۲۰] حدیث القرآن الکریم، ج ۲، ص ۶۶۵. [۱۵۲۱] همان، ص ۶۶۶.
پیامبر اکرم جپس از بیست روز اقامت در تبوک، عازم مدینه شد [۱۵۲۲]و قبل از رسیدن به مدینه، دستور به تخریب مسجد ضرار داد که منافقان آن را بنا کرده بودند. با اطلاع از خروج پیامبر اکرم جبه طرف مدینه، کودکان در خارج از مدینه به استقبال ایشان رفتند. آن حضرت نخست به مسجد تشریف برد و در آنجا دو رکعت نماز خواند؛ سپس به مجالست با مردم پرداخت و متخلفان آمدند. آنها از چهار قشر بودند: عذر برخی از آنان، عذر شرعی بود و خداوند آنها را معذور ساخته بود؛ عدهای هیچ گونه عذری نداشتند، اما توبه نمودند و توبۀ آنان نزد خدا پذیرفته شد و گروهی دیگر از منافقان اطراف مدینه و عدهای از منافقان داخل شهر مدینه بودند که به ترتیب در مورد هر یکی سخن خواهیم گفت:
[۱۵۲۲] صحیح السیرة النبویة، ص ۶۰۳.
خداوند میفرماید:
﴿لَّيۡسَ عَلَى ٱلضُّعَفَآءِ وَلَا عَلَى ٱلۡمَرۡضَىٰ وَلَا عَلَى ٱلَّذِينَ لَا يَجِدُونَ مَا يُنفِقُونَ حَرَجٌ إِذَا نَصَحُواْ لِلَّهِ وَرَسُولِهِۦۚ مَا عَلَى ٱلۡمُحۡسِنِينَ مِن سَبِيلٖۚ وَٱللَّهُ غَفُورٞ رَّحِيمٞ٩١﴾[التوبة: ۹۱].
«بر ناتوانان و بیماران و کسانی که چیزی ندارند که آن را صرف جهاد کنند، گناهی نیست، به شرطی که با خدا و پیغمبرش خالص باشند، بر نیکوکاران هیچ راه (سرزنشی) وجود ندارد وخدا بخشنده و مهربان است».
در این آیات، خداوند میفرماید: کسانی که به دلیل داشتن عذر از شرکت در غزوۀ تبوک خودداری نمودند، مواخذه نمیشوند و مراد از ضعفا، کسانی هستند که به خاطر ناتوانی جسمی مانند کودکان و کهنسالان یا به خاطر ناتوانی عقلی مانند: دیوانگان و یا به خاطر بیماری و نابینایی نتوانستهاند در جنگ شرکت نمایند [۱۵۲۳].
﴿وَلَا عَلَى ٱلَّذِينَ لَا يَجِدُونَ مَا يُنفِقُونَ حَرَجٌ﴾.
یعنی برای آنانی که به خاطر نداشتند توشۀ راه نتوانستهاند در غزوه شرکت نمایند، نیز حرجی نیست؛ البته بعد از اینکه ﴿نَصَحُواْ لِلَّهِ وَرَسُولِهِ﴾حق را بشناسند و بدان اعتراف نمایند و دوستان خدا را دوست بدارند و با دشمنانش، بغض بورزند [۱۵۲۴].
طبری در مورد آیۀ: ﴿مَا عَلَى ٱلۡمُحۡسِنِينَ مِن سَبِيلٖ﴾میگوید: یعنی بر چنین کسانی که به خاطر نداشتن امکانات ویا نداشتن توانایی جسمی تخلف ورزیدهاند، اما حق را میشناسند وبدان اعتراف دارند و خدا و پیامبرش را دوست دارند، جای اعتراضی نمیماند.
﴿وَٱللَّهُ غَفُورٞ رَّحِيمٞ﴾یعنی خداوند، گناهان این چنین متخلفانی را با مواخذه ننمودند آنان را مغفرت مینماید و بر آنان ترحم مینماید [۱۵۲۵].
قرطبی میگوید: در این آیه اصلی بیان گردیده است و آن اینکه حرجی بر کسانی که توان مالی ندارند، نیست [۱۵۲۶].
﴿وَلَا عَلَى ٱلَّذِينَ إِذَا مَآ أَتَوۡكَ لِتَحۡمِلَهُمۡ قُلۡتَ لَآ أَجِدُ مَآ أَحۡمِلُكُمۡ عَلَيۡهِ تَوَلَّواْ وَّأَعۡيُنُهُمۡ تَفِيضُ مِنَ ٱلدَّمۡعِ حَزَنًا أَلَّا يَجِدُواْ مَا يُنفِقُونَ٩٢﴾[التوبة: ۹۲].
این جمله علاوه بر اینکه عطف است بر جملۀ سابق و از نوع خاص بر عام میباشد، بیانگر امتیاز ویژۀ این گروه نیز میباشد؛ یعنی، کسانی هستند که با وجود نداشتن امکانات مالی نزد تو آمدند و از تو درخواست کمک و به ویژه مرکب نمودند، تا در این سفر طولانی همراه تو باشند و در راه خدا جهاد نمایند و تو گفتی: من نیز امکاناتی ندارم که در اختیار شما قرار دهم ﴿تَوَلَّواْ وَّأَعۡيُنُهُمۡ تَفِيضُ مِنَ ٱلدَّمۡعِ﴾با شنیدن این سخن، آنها در حالی برگشتند که از دیدگانشان اشک میبارید. به خاطر اینکه نه مالی و نه مرکبی به دست آوردند تا بتوانند در جهاد شرکت نمایند [۱۵۲۷].
[۱۵۲۳] زادالمسیر، ج ۴، ص ۴۸۵. [۱۵۲۴] تفسیر قرطبی، ج ۸، ص ۲۲۶. [۱۵۲۵] تفسیر طبری، ج ۱۰، ص ۲۱۱. [۱۵۲۶] تفسیر قرطبی، ج ۸، ص ۲۲۶. [۱۵۲۷] حدیث القرآن الکریم، ج ۲، ص ۶۷۳.
در مورد سرگذشت این متخلفان سه آیه در قرآن نازل شده است:
﴿وَءَاخَرُونَ ٱعۡتَرَفُواْ بِذُنُوبِهِمۡ خَلَطُواْ عَمَلٗا صَٰلِحٗا وَءَاخَرَ سَيِّئًا عَسَى ٱللَّهُ أَن يَتُوبَ عَلَيۡهِمۡۚ إِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٞ رَّحِيمٌ١٠٢﴾[التوبة: ۱۰۲].
«و گروهی دیگر به گناه خود اعتراف ورزیدند. آنها عمل نیک را با عمل بد درآمیختند. امید است خدا توبۀ آنان را بپذیرد؛ همانا خدا بخشنده و مهربان است».
مفهوم این آیه آن است که این جماعت بدون هیچ گونه عذری شرعی، از شرکت در غزوه تخلف ورزیدند، اما پشیمان شدند و مانند منافقان عذرهای دروغین نتراشیدهاند؛ بلکه توبه نمودند و به واقعیت اعتراف کردند و امیدوار عفو و بخشش الهی شدند و اینکه فرمود: عمل نیک را با عمل بد نیامیزید؛ یعنی، اینها قبل از این غزوه، دارای سوابق نیکی مانند مسلمان شدن، عمل به احکام اسلام و جهاد در راه خدا بودند که با تخلف از غزوه تبوک عمل بدی بر آن افزودند و سپس با توبه و پشیمان شدن عمل نیک دیگری انجام دادند، اما اعتراف محض بدون توبه، برای جبران گناه کافی نخواهد بود؛ مگر اینکه شخص، از عمل گذشتۀ خود توبه نماید و تصمیم راسخ بگیرد که در آینده مرتکب آن نشود و آیۀ ﴿عَسَى ٱللَّهُ أَن يَتُوبَ عَلَيۡهِمۡ﴾دلیل این امر است که اعتراف آنها با هدف و قصد توبه بوده است بنابراین، فرمود: امید است که خداوند توبۀ آنها را بپذیرد؛ زیرا او غفور و رحیم است؛ یعنی، گناهان را میآمرزد و بر بندگانش ترحم مینماید [۱۵۲۸].
۲- خداوند میفرماید:
﴿وَءَاخَرُونَ مُرۡجَوۡنَ لِأَمۡرِ ٱللَّهِ إِمَّا يُعَذِّبُهُمۡ وَإِمَّا يَتُوبُ عَلَيۡهِمۡۗ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٞ١٠٦﴾[التوبة: ۱۰۶].
«و گروه دیگری (از متخلفان) که به فرمان خدا واگذار شدهاند، یا خدا آنها را عذاب میدهد و یا توبه آنان را میپذیرد و خدا دانا و با حکمت است».
مراد از این افراد، براساس روایت صحیحین، هلال ابن امیه، کعب ابن مالک و مراره بن ربیع میباشد.
این افراد با وجود اینکه قصد داشتند تا به پیامبر اکرم جملحق شوند، امّا به دلیل سستی سرانجام موفق نگردیدند به سپاه بپیوندند. بنابراین، این افراد از منافقان نبودند؛ بلکه از مسلمانان مخلص بودند و هنگامی که پیامبر به مدینه آمد، اینها نزد آن حضرت رفتند و نه همانند دیگران عذر و بهانهای مطرح کردند و نه همچون ابولبابه و غیره خود را به ستونهای مسجد بستند.
براین اساس، پیامبر اکرم جبه مسلمانان دستور داد تا با آنها قطع رابطه نمایند؛ چنانکه تا پنجاه روز درهمین حال بسر بردند و نمیدانستند که نتیجه چه خواهد شد [۱۵۲۹].
۳- خداوند میفرماید :
﴿وَعَلَى ٱلثَّلَٰثَةِ ٱلَّذِينَ خُلِّفُواْ حَتَّىٰٓ إِذَا ضَاقَتۡ عَلَيۡهِمُ ٱلۡأَرۡضُ بِمَا رَحُبَتۡ وَضَاقَتۡ عَلَيۡهِمۡ أَنفُسُهُمۡ وَظَنُّوٓاْ أَن لَّا مَلۡجَأَ مِنَ ٱللَّهِ إِلَّآ إِلَيۡهِ ثُمَّ تَابَ عَلَيۡهِمۡ لِيَتُوبُوٓاْۚ إِنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلتَّوَّابُ ٱلرَّحِيمُ١١٨﴾[التوبة: ۱۱۸].
«و توبۀ آن سه نفری را هم میپذیرد که (حکم آنان) به تأخیر انداخته شد تا اینکه زمین با وجود گستردگیاش بر آنان تنگ آمد و جانشان به لب رسید و دانستند که هیچ پناهگاهی از خدا جز برگشت به خدا وجود ندارد. سپس خدا بدیشان پیغام توبه داد تا آنها به سوی او برگردند. همانا خدا پذیرندۀ توبه و مهربان است».
این سه نفر عبارت بودند از: هلال ابن امیه، کعب ابن مالک و مرار ابن ربیع [۱۵۳۰]. که به شرح سرگذشت آنان خواهیم پرداخت.
[۱۵۲۸] تفسیر شوکانی، ج ۲، ص ۳۹۹. [۱۵۲۹] تفسیر آلوسی، ج ۱۱، ص ۱۷. [۱۵۳۰] حدیث القرآن الکریم، ج ۲، ص ۶۷۷.
در مورد اینها خداوند میفرماید:
﴿وَجَآءَ ٱلۡمُعَذِّرُونَ مِنَ ٱلۡأَعۡرَابِ لِيُؤۡذَنَ لَهُمۡ وَقَعَدَ ٱلَّذِينَ كَذَبُواْ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥۚ سَيُصِيبُ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ مِنۡهُمۡ عَذَابٌ أَلِيمٞ٩٠﴾[التوبة: ۹۰].
«عذرخواهان اعراب آمدهاند تا بدیشان اجازه داده شود و در خانه نشستهاند و به خدا و پیغمبرش دروغ گفتهاند. به افراد کفر پیشۀ آنان عذاب بسیار دردناکی خواهد رسید».
این آیه بیانگر آن است که برخی از اعراب، عذر و بهانه آوردند؛ چه حق و چه ناحق و از رسول خدا، برای شرکت ننمودن در غزوه، اجازه خواستند، اما گروه دیگری از آنان، هیچ عذری مطرح نکردند و از شرکت در غزوه خودداری نمودند و آنان منافقانی بودند که خدا و پیامبرش را تکذیب نمودند؛ سپس خداوند به آنان وعده عذاب داده و فرموده است : ﴿سَيُصِيبُ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ﴾یعنی برای کسانی از اعراب که با مطرح ساختن عذرهای دروغین و یا بدون مطرح کردن عذر، در جنگ شرکت نکردهاند، عذاب دردناکی وجود خواهد داشت. این عذاب هم عذاب دنیوی و هم عذاب اخرویرا شامل میگردد [۱۵۳۱].
همچنین در مورد اینها، این آیه نازل گردید:
﴿وَمِمَّنۡ حَوۡلَكُم مِّنَ ٱلۡأَعۡرَابِ مُنَٰفِقُونَ﴾[التوبة: ۱۰۱].
«ای مسلمانان! هوشیار باشید که درمیان اعراب اطراف شما، منافقان وجود دارد» [۱۵۳۲].
[۱۵۳۱] تفسیر شوکانی، ج ۲، ص ۳۹۱. [۱۵۳۲] حدیث القرآن الکریم، ج ۲، ص ۶۸۱.
خداوند در مورد این گروه میفرماید:
﴿فَرِحَ ٱلۡمُخَلَّفُونَ بِمَقۡعَدِهِمۡ خِلَٰفَ رَسُولِ ٱللَّهِ وَكَرِهُوٓاْ أَن يُجَٰهِدُواْ بِأَمۡوَٰلِهِمۡ وَأَنفُسِهِمۡ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ وَقَالُواْ لَا تَنفِرُواْ فِي ٱلۡحَرِّۗ قُلۡ نَارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرّٗاۚ لَّوۡ كَانُواْ يَفۡقَهُونَ٨١ فَلۡيَضۡحَكُواْ قَلِيلٗا وَلۡيَبۡكُواْ كَثِيرٗا جَزَآءَۢ بِمَا كَانُواْ يَكۡسِبُونَ٨٢ فَإِن رَّجَعَكَ ٱللَّهُ إِلَىٰ طَآئِفَةٖ مِّنۡهُمۡ فَٱسۡتَٔۡذَنُوكَ لِلۡخُرُوجِ فَقُل لَّن تَخۡرُجُواْ مَعِيَ أَبَدٗا وَلَن تُقَٰتِلُواْ مَعِيَ عَدُوًّاۖ إِنَّكُمۡ رَضِيتُم بِٱلۡقُعُودِ أَوَّلَ مَرَّةٖ فَٱقۡعُدُواْ مَعَ ٱلۡخَٰلِفِينَ٨٣﴾[التوبة: ۸۱-۸۳].
«آنهایی که در جای خود ماندهاند، بعد از رسول اللهج شادمان هستند و دوست نداشتند که با مال و جان خود در راه خدا جهاد نمایند و گفتند : در گرما بیرون نشوید. بگو گرمای آتش دوزخ به مراتب سختتر است اگر میدانستید؛ پس باید کم بخندند و زیاد گریه کنند. این جزای کارهایی است که انجام میدهند. هرگاه خداوند تو را (از تبوک) به سوی گروهی از آنان بازگردانید و ایشان از تو اجازه شرکت در جهاد خواستند، بگو با من به جهاد نخواهید آمد و همراه با من با هیچ دشمنی نخواهید جنگید؛ چراکه شما نخستین بار به خانهنشینی خشنود شدید؛ پس با خانهنشینان بنشینید».
واژۀ «مخلفون» از خلف به معنی پشت سر کسی است که رفته است. ﴿بِمَقۡعَدِهِمۡ﴾میگوید: این آیه به دو معناست: یعنی با نشستن خود ابنجوزی در مورد آیۀ: ﴿خِلَٰفَ رَسُولِ ٱللَّهِ﴾یا به معنی بعد از رسول خدا و یا به معنی مخالفت با رسول خدا است [۱۵۳۳].
ابن کثیر میگوید: در این آیات خداوند، به نکوهش منافقانی پرداخته است که در غزوه تبوک همراه مسلمانان شرکت نکردند و ماندن در مدینه را بعد از پیامبر اکرم جترجیح دادند؛ چراکه که آنان، جهاد با مال و جان را در راه خدا ناپسند دانستند و به یکدیگر گفتند: ﴿لَا تَنفِرُواْ فِي ٱلۡحَرِّ﴾در این گرما بیرون نشوید. خداوند به پیامبرش میگوید: در پاسخ آنها بگو: ﴿قُلۡ نَارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرّٗا﴾. یعنی آتش دوزخ که به خاطر اعمالتان، منتظر شما است، گرمای بیشتر از این دارد [۱۵۳۴].
و این آیه ﴿فَلۡيَضۡحَكُواْ قَلِيلٗا وَلۡيَبۡكُواْ كَثِيرٗا جَزَآءَۢ بِمَا كَانُواْ يَكۡسِبُونَ٨٢﴾این است که اگر آنها در دنیا شادمان هستند و میخندند، این شادمانی و خنده در مقابل رنج و گریهای که در آخرت دچار آن خواهند شد، بسیار اندک خواهد بود؛ زیرا دنیا زوالپذیر و آخرت جاودانه است و ارزش و مقام آنچه زوال میپذیرد، در مقابل چیزی که هرگز زوالپذیر نیست، خیلی اندک و ناچیز محسوب میگردد.
یعنی اگر نزد اینها که در تبوک شرکت نکردهاند، برگشتی و در این صدد بودند تا در سفری دیگر تو را همراهی نمایند، از همراهی آنان خودداری کن و به آنان بگو : از آنجا که مسلمانان در غزوه تبوک شرکت نجستید و نشستن را بر همراهی با مسلمانان ترجیح دادید؛ اکنون نیز بنشینید و با من بیرون نیایید.
امام رازی در مورد ﴿مَعَ ٱلۡخَٰلِفِينَ﴾سه قول نقل کرده است که عبارتند از:
۱- کسانی که خانهنشین هستند.
۲- مخالفان.
۳- فاسدان؛ یعنی کسانی که ایمان آنان ضعیف گردیده است و قادر به انجام کاری نیستند.
به هر حال در این آیه میتوان هر یک از این معناها را در نظر گرفت؛ زیرا منافقان مصداق هر یک از این خصلتها بودند [۱۵۳۵].
با توجه به مطالب ذکر شده، میتوان به دوگانگی سیاست پیامبر اکرم جدر برخورد با منافقان و مؤمنان متخلف پی برد؛ بدین معنی که عذرها و بهانههای واهی منافقان را پذیرفت و از آنان در گذشت و مؤمنین را نیز سرزنش نمود و برای آنان تنبیه سختی در نظر گرفت و با دقت و تأمل در نتیجۀ این برخورد تند با مؤمنان، به این نتیجه خواهیم رسیدکه این امر باعث پذیرش توبه و نزول آیات الهی در حق آنان گردید که منافقان به هیچ وجه شایستۀ این مقام نبودند؛ زیرا آنان هنوز در حال کفر به سر میبردند و تظاهر نمودن آنان به مسلمانی باعث دوری عذاب الهی از آنان در قیامت نمیگردد، اما در احکام دنیا ما موظفیم که به حسب ظاهر حکم نماییم؛ همان طور که آنان نیز از نظر ظاهر با ما هستند.
ابن قیم میگوید: خداوند این طور با بندگان مجرم برخورد مینماید؛ چنانکه بندۀ مؤمنش را که دوست دارد و با ارزش است، به خاطر کوچکترین لغزشی که از او سرزند، مؤاخذه و سرزنش مینماید تا همواره بیدار و مواظب باشد و اما کسی که با معصیت و گناه، ارزش خود را نزد خدا از دست داده است، هرچند بیراه برود، فرصت و نعمت بیشتری مییابد [۱۵۳۶].
[۱۵۳۳] زادالمسیر، ج ۳، ص ۴۷۸. [۱۵۳۴] تفسیر ابن کثیر، ج ۲، ص ۳۷۶. [۱۵۳۵] تفسیر رازی، ج ۱۵، ص ۱۵۱. [۱۵۳۶] زادالمعاد، ج ۳، ص ۵۷۸.
در اثنای بازگشت پیامبر اکرم جاز تبوک به مدینه این آیات نازل گردید:
﴿وَٱلَّذِينَ ٱتَّخَذُواْ مَسۡجِدٗا ضِرَارٗا وَكُفۡرٗا وَتَفۡرِيقَۢا بَيۡنَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ وَإِرۡصَادٗا لِّمَنۡ حَارَبَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ مِن قَبۡلُۚ وَلَيَحۡلِفُنَّ إِنۡ أَرَدۡنَآ إِلَّا ٱلۡحُسۡنَىٰۖ وَٱللَّهُ يَشۡهَدُ إِنَّهُمۡ لَكَٰذِبُونَ١٠٧ لَا تَقُمۡ فِيهِ أَبَدٗاۚ لَّمَسۡجِدٌ أُسِّسَ عَلَى ٱلتَّقۡوَىٰ مِنۡ أَوَّلِ يَوۡمٍ أَحَقُّ أَن تَقُومَ فِيهِۚ فِيهِ رِجَالٞ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْۚ وَٱللَّهُ يُحِبُّ ٱلۡمُطَّهِّرِينَ١٠٨ أَفَمَنۡ أَسَّسَ بُنۡيَٰنَهُۥ عَلَىٰ تَقۡوَىٰ مِنَ ٱللَّهِ وَرِضۡوَٰنٍ خَيۡرٌ أَم مَّنۡ أَسَّسَ بُنۡيَٰنَهُۥ عَلَىٰ شَفَا جُرُفٍهارٖ فَٱنۡهَارَ بِهِۦ فِي نَارِ جَهَنَّمَۗ وَٱللَّهُ لَا يَهۡدِي ٱلۡقَوۡمَ ٱلظَّٰلِمِينَ١٠٩﴾[التوبة: ۱۰۷-۱۰۹].
«و (از میان منافقان) کسانی هستند که مسجدی را بنا کردند و منظورشان از آن، زیان و کفرورزی و تفرقهاندازی میان مؤمنان و کمینگاه ساختن برای کسی بود که قبلاً با خدا و پیغمبرش جنگیده بود و سوگند هم میخورند که نظری جز نیکی نداشتهاند، اما خداوند گواهی میدهد که آنان دروغ میگویند. (ای پیغمبر) هرگز در آن (مسجد ضرار) نایست و نماز مگذار. مسجدی که از روز نخست بر پایۀ تقوا بنا گردیده است، سزوارا آن است که در آن بر پای ایستی و نماز بگزاری. در آنجا کسانی هستند که میخواهند خود را پاکیزه دارند و خداوند هم پاکیزگان را دوست دارد. آیا کسی که پایههای آن مسجد را براساس تقوا و رضامندی خدا تأسیس نموده بهتر است یا کسی که پایههای آن را بر لبۀ پرتگاه مشرف به سقوط بنا نهاده است و او را به داخل آتش دوزخ میاندازد. خدا ملتی را که ستم پیشه است،هدایت نمیگرداند».
سبب نزول این آیات چنین بیان شده است که قبل از هجرت پیامبر اکرم جبه مدینه، مردی از خزرج به نان ابوعامر راهب که مسیحی و اهل کتاب بود، درمیان طایفۀ خزرج از مقام والایی برخوردار بود، اما پس از ورود پیامبر اکرم جبه مدینه و گسترش اسلام و افزایش قدرت حکومت اسلامی و به ویژه پس از پیروزی مسلمانان در بدر، ابوعامر دشمنی خود را با اسلام آشکار ساخت و به مشرکان قریش پیوست و برخی از قبائل عرب را برای جنگ با اسلام برانگخیت؛ چنانکه بعد از جنگ احد که مسلمانان در آن دچار خسارتهای متعددی گردیدند، ابوعامر فاسق نیز بر سر راه لشکر اسلام، حفرههایی کنده بود که پیامبر اکرم جدر یکی از آنها افتاد و سرش زخمی شد و دندانهایش شکست.
ابوعامر قبل از شروع جنگ با انصار به گفتگو پرداخت وآنان را به یاری خود فراخواند. آنها به او پاسخ منفی دادند و نفرینش کردند و گفتند: ای دشمن خدا چشمانت خنک مباد. ابوعامر در حالی برگشت که میگفت: قوم من بعد از من چقدر بیتربیت شدهاند.
پیامبر اکرم جنیز او را قبل از فرار از مدینه به اسلام دعوت داده و برای او قرآن تلاوت کرده بود، اما او نپذیرفته بود و راه تمرد و سرکشی را در پیش گرفت. پیامبر اکرم جنیز دعا نمود که دور از وطن و تنها بمیرد و سرانجام چنین شد.
پس از اتمام جنگ احد و بعد از اینکه متوجه گسترش اسلام و نفوذ قدرت مسلمانان گردید، به سوی هر قل، بزرگ روم، رفت و از او علیه پیامبر کمک خواست. هر قل نیز به او وعدههایی داد که براساس آن ابوعامر به برخی از منافقان طایفۀ خود در مدینه نامههایی فرستاد که به آنها مژدۀ لشکری را میداد که به زودی مدینه را درخواهد نوردید. در نامههایی که مینوشت، به آنان دستور داد تا برای او پایگاهی بسازند که پیک او به طورمستقیم به آنجا برود و پیامهای جدید را از آنجا دریافت نماید و برگردد، تا بعد از اینکه اوبه مدینه میآید، فعالیتهایش را در آن پایگاه تمرکز دهد.
بنابراین، منافقان در نزدیکی مسجد قبا، مسجدی ساختند و چند روزی قبل از بیرون شدن پیامبر اکرم جبه قصد تبوک، آن را به اتمام رساندند و از پیامبر اکرم جخواستند که مسجد آنها رابا اقامۀ نماز افتتاح نماید و این طور وانمود کردند که این مسجد را برای افرادی که توانایی رفتن به مسجد قبا را ندارند، ساختهاند.
از آنجا که خداوند نمیخواست، پیامبرش در این مسجد نماز بخواند، پیامبر اکرم جفرمود: اکنون که من آمادۀ سفر هستم، بعد از اینکه از سفر برگشتم، آنجا نماز خواهم خواند.
در مسیر بازگشت از تبوک به مدینه و هنگامی که تا مدینه فقط مسافت یک روز یا کمتر باقی مانده بود، جبرئیل نزد پیامبر اکرم جآمد و به ایشان اطلاع داد که این مسجد توسط کافران به خاطر ضرر رسانیدن به اسلام مسلمانان ساخته شده است و نباید در آن نماز بخوانی. آن گاه پیامبر اکرم جافرادی را پیشاپیش فرستاد تا آن مسجد را تخریب نمایند [۱۵۳۷].
خداوند در آیاتی که در این مورد نازل گردانده است، انگیزههای بنای مسجد ضرار را این گونه شرح میدهد.
۱- ضرر رسانیدن به مسلمانان.
۲- تقویت منافقان و کفار و شکست مسلمانان.
۳- ایجاد تفرقه بین مسلمانان و کاهش تعداد نمازگزاران مسجد قبا.
۴- مرکزی برای جمع نمودن افرادی که نقشۀ جنگ علیه خدا و پیامبرش را کشیده بودند [۱۵۳۸].
خداوند نیز نقشه منافقان را برملا نمود و پیامبرش را به تخریب آن واداشت و اینکه فرمود:
﴿وَلَيَحۡلِفُنَّ إِنۡ أَرَدۡنَآ إِلَّا ٱلۡحُسۡنَىٰۖ وَٱللَّهُ يَشۡهَدُ إِنَّهُمۡ لَكَٰذِبُونَ﴾منافقان را نکوهش نمود که آنها به دروغ سوگند میخورند که ما ارادهای جز نیکی نداشتهایم؛ چنانکه در دنبالۀ آیه میفرماید: ﴿وَٱللَّهُ يَشۡهَدُ إِنَّهُمۡ لَكَٰذِبُونَ﴾یعنی خداوند گواهی میدهد که آنها دروغ میگویند و خداوند، پیامبرش و مسلمانان را از خواندن نماز در این مسجد، منع کرد و فرمود:
﴿لَا تَقُمۡ فِيهِ أَبَدٗا﴾هرگز در این مسجد اقامۀ نماز نکن؛ زیرا نماز خواندن پیامبر در آن، به معنای رسمیت دادن به آن بود و مسلمانان به جای خواندن نماز در مسجد قبا، خواندن نماز در مسجد جدید را ترجیح میدادند.
بنابراین، پیامبر اکرم جبراساس دستور خداوند، به عمار ابن یاسر و مالک بن دخشم و عدهای دیگر مأموریت داد تا آن مسجد را تخریب نمایند و به آتش بکشند و آنها نیز چنین کردند [۱۵۳۹].
خداوند نیز افزود:
﴿لَا تَقُمۡ فِيهِ أَبَدٗاۚ لَّمَسۡجِدٌ أُسِّسَ عَلَى ٱلتَّقۡوَىٰ مِنۡ أَوَّلِ يَوۡمٍ أَحَقُّ أَن تَقُومَ فِيهِ﴾
«به جای خواندن نماز در مسجد ضرار، در مسجدی نماز بخوان که شایستۀ نماز خواندن است و از روز نخست براساس تقوا پایهگذاری شده است».
﴿وَإِن يَتَوَلَّوۡاْ يُعَذِّبۡهُمُ ٱللَّهُ عَذَابًا أَلِيمٗا فِي ٱلدُّنۡيَا وَٱلۡأٓخِرَةِۚ وَمَا لَهُمۡ فِي ٱلۡأَرۡضِ مِن وَلِيّٖ وَلَا نَصِيرٖ﴾[التوبة: ۷۴].
«اگر از توبه رویگردان شدند و بر نفاق خود اسرار ورزیدند، آن گاه خداوند آنها را در دنیا با ترس و اضطراب و سلب آرامش و در آخرت با عذاب دردناک، عذاب خواهد داد» [۱۵۴۰].
ابن ماجه در مورد این فرمودۀ الهی: ﴿فِيهِ رِجَالٞ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْ﴾یعنی در آن مسجدی که براساس تقوا پایهگذاری شده است، مردانی هستند که دوست میدارند خوب و پاکیزه بشوند، میگوید: پیامبر اکرم جخطاب به انصار فرمود: خداوند در این آیه از پاکیزگی شما سخن گفته است، طهارت شما چیست؟ گفتند: ما وضو میگیریم و غسل جنابت مینماییم و با آب استنجا میگیریم. پیامبر اکرم جفرمود: پس به خاطر همین است و افزود که بر اینها مواظبت نمایید [۱۵۴۱].
[۱۵۳۷] تفسیر ابن کثیر، ج ۲، ص ۳۸۸. [۱۵۳۸] تفسیر شوکانی، ج ۲، ص ۴۰۳. [۱۵۳۹] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۴، ص ۱۸۴. [۱۵۴۰] حدیث القرآن الکریم، ج ۲، ص ۶۶۱. [۱۵۴۱] سنن ابن ماجه، کتاب الطهارة، باب الاستنجاء بالماء، ج ۱، ص ۱۲۷.
چنانکه این امر از موضعگیری ابوعامر راهب آشکار گردید. او که از شکست مشرکان در بدر، علیه مسلمانان خشمگین شده بود، دشمنی خود را با اسلام و پیامبراکرم جاعلام نمود و مدینه را به قصد پایتخت شرک، مکه، ترک نمود و در آنجا مشرکان را برای جنگ با پیامبر اکرم جتشویق نمود؛ چنانکه خود در جنگ احد علیه مسلمانان شرکت نمود و سعی کرد تا در صفوف لشکر اسلام تفرقه و تزلزل به وجود آورد [۱۵۴۲]. خداوند راست گفته است آنجا که میفرماید:
﴿وَٱلَّذِينَ كَفَرُواْ بَعۡضُهُمۡ أَوۡلِيَآءُ بَعۡضٍ﴾[الأنفال: ۷۳].
«بعضی از کافران، دوستان و اولیای بعضی دیگراند».
[۱۵۴۲] الصراع مع الصلیبیین، ص ۱۷۹.
منافقان در این صدد بودند تا به مسجدشان رسمیت بخشند تا مسلمانان را بفریبانند و امیال خویش را برآورده سازند بنابراین، از پیامبر اکرم جخواستند که در مسجد آنها نماز اقامه نماید واگر این امر، عملی میگردید و پیامبر در آنجا به اقامه نماز میپرداخت،به اهداف خویش نائل میگردیدند [۱۵۴۳].
[۱۵۴۳] همان، ص ۱۸۱.
حوادث ذکر شده بیانگر عنایت ویژۀ خداوند نسبت به پیامبرش میباشد؛ چنانکه خداوند ایشان را از اهداف ونقشههای منافقان از تأسیس این مسجد مطلع گرداند و اگر خداوند، پیامبرش را مطلع نمینمود، آن حضرت به اهداف آنها پی نمیبرد و با خواندن نماز در آنا به مسجدشان رسمیت میداد و بدین صورت منافقان دارای مرکز وجایگاهی میشدند و میتوانستد مسلمانانی که از ایمان ضعیفی برخوردار بودند، تحت تأثیر افکار و سخنان خود قرار دهند [۱۵۴۴].
[۱۵۴۴] همان.
پیامبر با عکسالعملی قاطع و بینظیر دستور به انهدام مسجدی داد که براساس ضرر رسانیدن به اسلام و مسلمانان ساخته شده بود و این عملکرد آن حضرت الگویی است برای فرماندهان در تمامی ادوار تا هرگاه با امری روبرو شدند که هدف آن، ایجاد تفرقه بین مسلمانان و آسیب رساندن به اسلام است، درصدد از بین بردن آن برآیند؛ زیرا عضو فاسدشده را نمیتوان معالجه نمود و تنها را معالجه آن، قطع آن عضو از جسم میباشد تا از شیوع آثار آن به اعضای دیگر جسم، جلوگیری گردد و پیامدهای این عکسالعمل که در ادوار بعد از پیامبر به وقوع پیوست، بیانگر آن است که برخوردی که پیامبر با این جرثومۀ فساد در پیش گرفت، بهترین حرکت برای از بین بردن نفاق از جامعۀ اسلامی بود؛ چنانکه بعد از این حرکت زمینههای از بین رفتن منافقان، فراهم گردید و بعد از وفات پیامبر تعداد آنان رو به کاستی گرایید و پس از آن نتوانستند حرکتی منظم را سازماندهی نمایند؛ زیرا میدانستند که هرگونه نقل و حرکت و تصمیم آنها، کنترل خواهد شد و رسوایی آنان را در برخواهد داشت [۱۵۴۵].
[۱۵۴۵] التاریخ الاسلامی، ج ۸، ص ۱۳۰.
مفسران به بیان برخی وجوه پرداختهاند که احکام آن همانند مسجد ضرار است:
الف – زمخشری میگوید: گفته شده است هر مسجدی که به خاطر ریا و تظاهر ویا به خاطر اهدافی جز رضایت خداوند ویا با مال حرام ساخته شود، حکم آن همانند مسجد ضرار است [۱۵۴۶].
دکتر عبدالکریم زیدان در تعلیق بر این سخن زمخشری مینویسد: آیا چنین مسجدی مانند مسجد ضرار منهدم شود؟ خیر؛ چراکه به نظر بنده، تشابه این گونه مساجد به مسجد ضرار فقط به این دلیل است که مانند آن براساس تقوا و اخلاص بنیانگذاری نگردیده است، اما محکوم به انهدام نمیگردند [۱۵۴۷].
ب – قرطبی میگوید: علمای ما بر این عقیدهاند که تأسیس هر مسجدی به قصد ضرررسانیدن به مسلمانان و به خاطر ریا و تظاهر انجام گیرد، در حکم مسجد ضرار است و از ادای نماز در آن باید خودداری نمود [۱۵۴۸].
ج – سید قطب در تفسیر خود مینویسد: این تصویری از مسجد ضرار بود، مسجدی که در عهد پیامبر اکرم جعلیه اسلام و مسلمانان ساخته شد. این مسجد امروز نیز ساخته میشود و با ظاهری زیبا و پررونق، جلوه مینماید تا بیننده و به ویژه داعیان دین را متقاعد سازد که اسلام زنده است و مساجد آباد است. در حالی که این نوع مساجد، سنگرهایی جهت نابودی اسلام و مسلمانان با غیرت و با شهامت هستند [۱۵۴۹].
[۱۵۴۶] تفسیر زمخشری، ج ۲، ص ۳۱۰. [۱۵۴۷] تفسیر زمخشری، ج ۲، ص ۳۱۰. [۱۵۴۸] تفسیر قرطبی، ج ۸، ص ۲۵۴. [۱۵۴۹] فی ظلال القرآن، ج ۳، ص ۱۷۱۰ – ۱۷۱۱.
دکتر عبدالکریم زیدان میگوید: اموری که به ظاهر مشروع میباشد، اما متولیانش با ایجاد آن، اهداف نامشروعی را دنبال نمایند یا به عبارتی هر امری که از نظر ظاهری مشروع باشد، امّا بانیان آن، قصد ضرر رسانیدن به مسلمانان را داشته باشند، در حکم مسجد ضرار میباشد [۱۵۵۰].
بنابراین قاعده، نمیتوان اماکن شرک و فساد را همانند مسجد ضرار دانست؛ زیرا این اماکن از نظر ظاهری نیز فاقد مشروعیت هستند؛ گرچه به خاطر اینکه از نظر ظاهری و باطنی جزو منکرات هستند، امّا از بین بردن آنها مانند نابودی مسجد ضرار الزامی است [۱۵۵۱].
[۱۵۵۰] المستفاد من قصص القرآن، ج ۲، ص ۵۰۶. [۱۵۵۱] همان، ص ۵۰۷.
مسجد ضرار، تنها حادثهای مشخص در تاریخ اسلام نبود؛ بلکه شروع دسیسه و نقشهای بود که اهداف مهمی را در پیش داشت و این نقشه استمرار خواهد داشت و همیشه منافقان سعی خواهند نمود تا چهرۀ اسلام را معیوب جلوه دهند و در دلهای مسلمانان، شک وتردید ایجاد نمایند و آنان را از دین و عقیده آنان منحرف سازند [۱۵۵۲].
بنابراین، دشمنان اسلام، چه منافقان و ملحدان و چه مستشرقان و دعوتگران مسیحی، به تأسیس اماکنی برای مسلمانان خواهند پرداخت، اما در واقع هدفشان، ایجاد شک و تردید در مورد عقاید و آداب و احکام اسلامی است. همچنین مدارس و دانشگاههایی برای آموزش و پرورش تأسیس میکنند تا در آنها فرزندان مسلمانان را با دین و عقایدشان بیگانه سازند و نیز کنفرانسهایی فرهنگی تشکیل میدهند تا دربارۀ عقاید واحکام اسلامی، شک وتردید ایجاد نمایند؛ همچنین بیمارستان و اماکن درمانی با تظاهر به دلسوزی وخدمت به مردم تأسیس مینمایند تا مسلمانان و بیماران درمانده را از دین و آیین آنان منحرف سازند؛ چنانکه در مجامع فقیر آفریقایی با توسل به شیوههای بسیار نامعقول و نامشروع، به تبلیغ و انتشار افکار خود میپردازند [۱۵۵۳].
[۱۵۵۲] الصراع مع الصلیبیین، ص ۱۸۲. [۱۵۵۳] السیرة النبویة، ابی شهبه، ج ۲، ص ۵۰۸.
این داستان حاوی درسها و پیامهای زیادی است از جمله:
حدیثی که بیان گردید، همانند احادیثی همچون داستان تهمتزدن به عایشه، نمونههای بارزی از داستانهای ادبیات عرب به شمار میآیند. کاش مدیران و مسئولان نهادهای آموزشی با گلچین نمودن این گونه احادیث و گنجاندن آنها در دروس عربی، میتوانستند بر ذوق و ملکۀ ادب عربی و اسلامی دانش آموختگان بیفزایند؛ مثلاً، این گفتۀ کعب «فلما قیل ان رسول الله قد اظل قادما زاح عنی الباطل وعرفت انی لن اخرج منه ابدا بشیء فیه کذب فاجمعت صدقه ...» از نظر ادبی از جایگاه ویژهای برخوردار است [۱۵۵۴].
[۱۵۵۴] تاریخ الاسلامی، حمیدی، ج ۸، ص ۱۳۷.
هر یک از سه صحابه بزرگوار، کعب، هلال و مراره، میزان گناه و خطر دروغ گفتن را درک مینمودند بنابراین، تصمیم گرفتند که جز راستگویی، سخنی دیگر بر زبان نیاورند؛ هر چند که با راستگویی دچار مصیبتها و ناملایماتی خواهد شد و امید به پروردگارشان داشتند که توبۀ آنان را خواهد پذیرفت و دوباره به صف مسلمانان خواهند پیوست [۱۵۵۵]. خداوند چه زیبا مهر تأیید به توبۀ کعب و همراهانش زد، آنجا که فرمود:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ ٱللَّهَ وَكُونُواْ مَعَ ٱلصَّٰدِقِينَ١١٩﴾[التوبة: ۱۱۹].
«ای مومنان، از خدا بترسید و همراه راستگویان باشید».
[۱۵۵۵] همان.
این نوع قهر کردن پیامدهای تربیتی مفیدی برای جامعۀ اسلامی و استقامت مسلمانان در برابر مصایب و مشکلات دارد و باعث میشود که افراد، براساس اسلوب و معیاری خاص عمل نمایند و با ترک واجبی و یا ارتکاب حرامی، در صدد مخالفت با شریعت برنیاید؛ زیرا وقتی مسلمانی بداند که با ارتکاب عملی ناشایست در جامعه مطرود خواهد شد، هیچ گاه در صدد اقدام برای انجام آن عمل بر نمیآید.
اما به این نکته باید توجه داشت که این حکم را فقط میتوان در شرایط مشابهی با آنچه صحابه و مسلمانان در آن به سر میبردند، تطبیق داد یعنی جایی که دولتی قوی و اسلامی وجود داشته و فرد مقهور نیز از نظر ایمانی به حدی باشد که احتمال وقوعش در فتنه، منتفی و کم باشد و بالتبع این قهر کردن به خاطر امور دینی و مصلحت دین، با آنچه درمیان مردم به خاطر امور دنیوی معمول است، متفاوت میباشد؛ زیرا قهر کردن وقتی به خاطر مصلحت شرعی و دینی باشد، مشروع و مورد اجر و پاداش است، اما قهر کردن به خاطر امور دنیوی بیش از سه روز ناجایز و حرام است [۱۵۵۶]؛ چنانکه پیامبر میفرماید: برای هیچ مسلمانی جایز نیست که با برادر مسلمانش بیش از سه روز قهر نماید، به طوری که هر گاه همدیگر را ملاقات میکنند، هر یکی رو به جانبی بنماید و نسبت به همدیگر بیاعتنا باشد. و افزود که بهترین آنها کسی است که آغاز کنندۀ سلام باشد [۱۵۵۷]؛ همچنین فرمود: «قهر کردن با برادر مسلمان تا یک سال برابر با ریختن خون او است» [۱۵۵۸].
[۱۵۵۶] همان، ص ۱۳۹. [۱۵۵۷] صحیح مسلم، کتاب البر، شماره ۲۵۶۰، ص ۱۹۸۴. [۱۵۵۸] مسند احمد، ج ۴، ص ۲۲۰.
جامعۀ اسلامی یکپارچه دستور پیامبر اکرم جرا مبنی بر قطع رابطه با سه نفری که سرگذشتشان بیان گردید، به اجرا در آورد؛ چنانکه کعب میگوید : مردم از ما کنارهگیری کردند و برخورد آنان با ما تغییر نمود تا جایی که تمامی افراد جامعۀ اسلامی برای من همانند بیگانه تلقی میگردید و میافزاید آن دو نفر رفیق من خانهنشین شدند و مدام گریه مینمودند، اما من به مسجد میآمدم و همراه مسلمانان نماز میخواندم و در بازار به گشت و گذار میپرداختم، اما با این وجود، هیچ کس با من سخن نمیگفت... .
این وضعیت به گونهای ادامه یافت که حتی وقتی کعب به پسر عمویش، ابوقتاده، سلام کرد، او از پاسخ دادن سلام وی خودداری نمود. کعب گفت: تو را به خدا سوگند مگر نمیدانی که من خدا و پیامبرش را دوست دارم؟ باز هم ابوقتاده با اینکه او را بیش از همه کس دوست میداشت، پاسخی نداد؛ چرا که ابوقتاده در این مورد میان پاسخ دادن به پسر عموی عزیزش و دستور پیامبر قرار گرفته بود، اما آنچه ایمان ابوقتاده بدان حکم مینمود، برتری دستور پیامبر بود و این امر را عملی ساخت [۱۵۵۹].
التزام به دستور پیامبر اکرم جو اطاعت از فرامین ایشان به جایی رسید که آن حضرت به زنان این سه نفر دستور داد که از شوهرانشان فاصله بگیرند و آنان نیز به جز زن هلال ابن امیه که به علت کهنسال بودن شوهرش از پیامبر اجازه خواست که به او خدمت نماید، این امر را عملی ساختند و آن حضرت نیز به شرط مقاربت ننمودن به او اجازه داد و آنها نیز شرط مذکور را پذیرفتند [۱۵۶۰].
[۱۵۵۹] التاریخ الاسلامی، حمیدی، ج ۸، ص ۱۴۰. [۱۵۶۰] الصراع مع الصلیبین، ص ۱۹۶.
دشمن صلیبی مراقب اوضاع و در انتظار فرصتی بود تا به جبهه داخلی مسلمانان رخنه نماید و آتش فتنه را دامن زند و بنای محکم اخوت اسلامی را تضعیف نماید بنابراین، پادشاه غسان فرصت را غنیمت شمرده و سفیر خود را با دعوت نامهای نزد کعب فرستاد و در آن نوشت: به من خبر رسیده است که صاحب تو بر تو جفا نموده است. تو تنها و بیمکان نیستی. نزد ما بیا، با تو همدردی خواهیم کرد [۱۵۶۱].
کعب بعد از خواندن نامۀ فوق گفت: این امر، آزمایشی دیگر است و افزود که کار من به جایی رسیده است که مردانی از مشرکان به من چشم طمع دوختهاند! آن گاه نامه را در آتش انداخت و آن را سوزاند [۱۵۶۲].
این موضعگیری کعب بیانگر دوستی و ارتباط محکم ایشان با خدا و رسولش و همچنین بیانگر قدرت ایمان و ارادۀ قوی او میباشد؛ چنانکه بلافاصله دریافت که با آزمایش جدیدی روبرو گردیده است که به مراتب سختتر از آزمایشی بود که در آن به سر میبرد. بنابراین، در این صدد بر نیامد تا پاسخ منفی پادشاه غسان را با کلمات و یا با پاره کردن نامه بدهد؛ بلکه ترجیح داد که نامه را بسوزاند تا خاکستر شود و نوشتههایش به دودی تبدیل گردد و در هوا منتشر شود.
بدین صورت کعب از آزمایش بزرگی جان سالم بدر برد و ایمانش قویتر و روحش پاکیزهتر و اخلاقش گرامیتر از گذشته گردید [۱۵۶۳].
عزت والای این انسانهای مؤمن، هر انسانی را شگفتزده مینماید و کعب نیز بعد از این آزمایش همچنان در قلۀ ایمان و اسلام باقی ماند و بدان افتخار میورزید [۱۵۶۴].
[۱۵۶۱] بخاری، کتاب المغازی، شماره ۴۴۱۸. [۱۵۶۲] المغازی، ج ۳، ص ۱۰۵۱-۱۰۵۲. [۱۵۶۳] السیرة النبویة، ابی شبهه، ج ۲، ص ۵۱۷. [۱۵۶۴] فقه السیرة، بوطی، ص ۳۰۷.
روزی که آیات فوق که بیانگر پذیرش توبه آن سه نفر بود، نازل گردید، روز بسیار بزرگی برای مسلمانان بود و آثار شادمانی در چهرۀ پیامبر اکرم جهویدا بود؛ به گونهای که قرص چهرۀ ایشان مانند قرص ماه شب چهارده گردیده بود و صحابه نیز شادمان و خوشحال بودند؛ چنانکه دسته دسته نزد کعب و همراهانش میرفتند و به آنها تبریک و تهنیت میگفتند و کعب نیز با چهرۀ خندان و بشاش نزد پیامبر آمد. آن حضرت به ایشان گفت امروز بهترین روز زندگی تو از زمانی است که مادرت تو را به دنیا آورده است. و این موضوع بیانگر مقام والای پذیرش توبه از جانب خداوند است؛ زیرا توبه به معنی بازگشت بنده به رضامندی خدا میباشد که بزرگترین هدف انسان مسلمان محسوب میگردد. پذیرش توبه به معنی حفاظت بنده در دنیا و گرامیداشت او در آخرت است.
بنابراین، کعب به قدری خوشحال شد که لباسهایش را در آورد و به عنوان مژدگانی به کسی که خبر پذیرش توبه را برای او آورده بود، بخشید [۱۵۶۵].
آن دو نفر دیگر نیز بسیار خوشحال و شادمان شدند، اما کعب در این روایت فقط از میزان شادمانی خود سخن گفته است [۱۵۶۶]. اما در روایتی که واقدی از قول سعید ابن زید نقل مینماید، میگوید: من نزد هلال ابن امیه رفتم و او را در جریان پذیرش توبهاش قرار دادم. هلال بلافاصله به سجده افتاد، من فکر کردم از خوشحالی جان خواهد داد [۱۵۶۷].
[۱۵۶۵] التاریخ الاسلامی، ج ۸، ص ۱۴۱. [۱۵۶۶] همان، ص ۱۴۲. [۱۵۶۷] مغازی، واقدی، ج ۳، ص ۱۰۵۴.
میزان شادمانی کعب هنگام بشارت ایشان به پذیرش توبه را نمیتوان تصور نمود، اما از چند برخورد کعب میتوان شادمانی فوقالعادۀ ایشان را حدس زد:
کعب پس از شنیدن خبر پذیرش توبه خود، باالفور به سجده افتاد و معمولاً صحابۀ پیامبر، هنگام روبرو شدن با نعمت و یا نجات یافتن از مصیبتی، سجده شکر به جا میآورند و این عمل را از پیامبر آموخته بودند [۱۵۶۸].
[۱۵۶۸] صور و عبر من الجهاد النبوی، ص ۴۹۳.
کعب لباسهایش را به کسی که مژده پذیرش توبه را به او داده بود، بخشید؛ چرا که در آن وقت چیز دیگری نداشت که به او بدهد؛ سپس از کسی دیگر برای خود لباسی عاریه گرفت و پوشید و بدون تردید این نوع بخشش، مشروع و مجاز است با این تفصیل که اگر مژدهدهنده شخص فقیری است، مژدگانی برایش صدقه و اگر غنی است، برایش هدیه محسوب میشود و بخشنده در هر دو صورت، با این کار شکر خدا را به خاطر نعمتی که به او ارزانی نموده، به جای آوده است [۱۵۶۹].
[۱۵۶۹] همان – الصراع مع الصلیبیین، ص ۲۰۲.
کعب به عنوان شکرانه توبه خود از پیامبر خواست که تمامی اموال او را به عنوان صدقه بپذیرد، اما پیامبر نپذیرفت و فرمود: اگر بخشی از اموالت را پیش خود نگهداری، برایت بهتر است. فقها در این مورد که اگر شخصی نذر کرد که تمامی اموال خود را صدقه نماید، آیا باید بدان عمل نماید یا خیر، اختلاف نظر دارند؛ چون صدقه مستحب و نذر واجب است.
به هر حال کعب چنین نذری کرده بود و در این باره با پیامبر مشورت نمود؛ چنانکه پیامبر به ایشان اجازه داد که بخشی از مالش را پیش خود نگه دارد.
آیاتی که در قرآن کریم درباره غزوۀ عسره (تبوک) نازل شده، طولانیترین آیاتی است که در مورد جنگهای مسلمانان با کفار نازل گردیده است.
در نخستین آیات این ماجرا، مسلمانان به رویارویی و جهاد با دشمن تشویق و فراخوانده شدهاند و به این مسئله پرداخته است که کوچکترین عقبنشینی و نداشتن آمادگی برای حمایت از دین و پیامبر اکرم جرا نمیتوان تحمل نمود و ممکن است این عمل، به ارتداد و نفاق بینجامد [۱۵۷۰]؛ چنانکه میفرماید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مَا لَكُمۡ إِذَا قِيلَ لَكُمُ ٱنفِرُواْ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ ٱثَّاقَلۡتُمۡ إِلَى ٱلۡأَرۡضِۚ أَرَضِيتُم بِٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا مِنَ ٱلۡأٓخِرَةِۚ فَمَا مَتَٰعُ ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا فِي ٱلۡأٓخِرَةِ إِلَّا قَلِيلٌ٣٨ إِلَّا تَنفِرُواْ يُعَذِّبۡكُمۡ عَذَابًا أَلِيمٗا وَيَسۡتَبۡدِلۡ قَوۡمًا غَيۡرَكُمۡ وَلَا تَضُرُّوهُ شَيۡٔٗاۗ وَٱللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرٌ٣٩﴾[التوبة: ۳۸-۳۹].
«ای مومنان! چه شده است که وقتی به شما میگویند در راه خدا بیرون شوید، به زمین میچسبید. آیا به بزرگی دنیا در مقابل آخرت دل خوشی کردهاید؛ پس زندگی دنیا در مقابل آخرت متاعی ناچیز است اگر برای جهاد بیرون نروید، خداوند شما را عذاب دردناکی میدهد و قومی را جایگزینتان میسازد که جدای از شمایند و هیچ زیانی به خدا نمیرسانید و خدا بر هر چیزی تواناست».
در سورۀ توبه با فرازهایی در مورد غزوۀ تبوک روبرو میشویم از جمله:
قرآن، کسانی را که از این غزوه تخلف نمودهاند، مورد سرزنش قرار نموده است و این غزوه بر سایر غزوات، این امتیاز را دارد که خداوند، به طور مستقیم مردم را به شرکت در آن فراخوانده و متخلفان را سرزنش نموده است؛ چنانکه میفرماید:
﴿ٱنفِرُواْ خِفَافٗا وَثِقَالٗا وَجَٰهِدُواْ بِأَمۡوَٰلِكُمۡ وَأَنفُسِكُمۡ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِۚ ذَٰلِكُمۡ خَيۡرٞ لَّكُمۡ إِن كُنتُمۡ تَعۡلَمُونَ٤١﴾[التوبة: ۴۱].
«چه سبکبال هستید؛ چه سنگین دوش، در راه خدا با مال و جان، جهاد نمایید».
این غزوه نیز پایانبخش غزوههای رسول خدا و در واقع تطبیق عملی این آیۀ کریمه بود که میفرماید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ قَٰتِلُواْ ٱلَّذِينَ يَلُونَكُم مِّنَ ٱلۡكُفَّارِ﴾[التوبة: ۱۲۳].
«با کافرانی که نزدیکتر به شما هستند، مبارزه نمایید» [۱۵۷۱].
۲- قرآن این غزوه را متمایز با سایر غزوها قرار داده و آن را ساعه العسره نامیده است؛ چنانکه میفرماید:
﴿ٱلَّذِينَ ٱتَّبَعُوهُ فِي سَاعَةِ ٱلۡعُسۡرَةِ﴾[التوبة: ۱۱۷].
«آنانی که رسول خدا را در زمان سختی، پیروی کردند».
و از آنجا که این غزوه، مشقت بار بود بنابراین، نامیدن آن به ساعه العسره نامی با مسما بود.
۳- همچنین قرآن را در راستای اهمیت دادن به این غزوه، به تکذیب کسانی پرداخته است که مسلمانان فقیر را به خاطر انفاق و کمکهای اندک آنان به باد استهزا گرفتد؛ چنانکه اگر یکی از آنان نصف صاع خرما میآورد، میگفتند: خداوند به نصف صاع این، نیازی ندارد و یا اگر ثروتمندی، مال هنگفتی میآورد، میگفتند: فلانی به خاطر ریا و تظاهر، این مال را آورده است. قرآن در تکذیب گفتار اینها فرمود:
﴿ٱلَّذِينَ يَلۡمِزُونَ ٱلۡمُطَّوِّعِينَ مِنَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ فِي ٱلصَّدَقَٰتِ وَٱلَّذِينَ لَا يَجِدُونَ إِلَّا جُهۡدَهُمۡ فَيَسۡخَرُونَ مِنۡهُمۡ سَخِرَ ٱللَّهُ مِنۡهُمۡ وَلَهُمۡ عَذَابٌ أَلِيمٌ٧٩﴾[التوبة: ۷۹].
«کسانی که مومنان (ثروتمند) را که مشتاقانه بیش از اندازه به خیرات و صدقات میپردازند و مومنان (فقیری) را که به کمکهای مختصری دست مییازند، مورد تمسخر قرار میدهند. خدا ایشان را مورد تمسخر قرار میدهد و عذاب بسیار دردناکی خواهند داشت».
۴- قرآن کریم در مورد مومنانی که با پیامبر در این غزوه شرکت داشتند و تعدادشان بیش از سیهزار نفر بود، خاطر نشان ساخته که خدا برای آنها بهشت را که رسیدن به آن پاداش و سعادتی عظیم فراهم ساخته است؛ چنانکه میفرماید:
﴿أَعَدَّ ٱللَّهُ لَهُمۡ جَنَّٰتٖ تَجۡرِي مِن تَحۡتِهَا ٱلۡأَنۡهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَاۚ ذَٰلِكَ ٱلۡفَوۡزُ ٱلۡعَظِيمُ٨٩﴾[التوبة: ۸۹].
«خداوند برای آنها باغهایی را که زیر آنها نهر جاری است، تدارک دیده است که برای همیشه در آنجا خواهند ماند، این سعادتی بزرگ است».
[۱۵۷۰] فقه السیرة، غزالی، ص ۴۰۴. [۱۵۷۱] حدیث القرآن الکریم، ج ۲، ص ۷۰۲.
پیامبر اکرم جدر این غزوه از اصل شورا استفاده نمود؛ چنانکه در برخی حوادث، از مشورت ابوبکر و عمر استفاده کرد که میتوان به موارد زیر اشاره نمود:
چنانکه عمر ابن خطاب میگوید: در گرمای سختی با پیامبر اکرم جبه سوی تبوک رهسپار شدیم. در اثنای راه دچار تشنگی شدیدی شدیم تا جایی که یکی از ما بر میخاست و شترش را ذبح مینمود تا با فشردن شکمبۀ آن، کام خشکیدۀ خود را تر نماید؛ سپس آن را بر سینهاش میگذاشت تا خنک شود؛ آن گاه ابوبکر به پیامبر گفت: ای رسول خدا! دعای تو باعث خیر میشود. از خدا به وسیلۀ دعا آب بخواه. آن حضرت فرمود: تو دوست داری چنین کنم؟ گفت: بلی. آن گاه پیامبر دست به دعا برداشت و هنوز دعای وی تمام نشده بود که در آسمان ابری ظاهر شد و باران بارید و تمامی مردم ظروف خود را پر از آب کردند؛ سپس متوجه شدیم که بارندگی فقط مکانی را که لشکر اسلام در آنجا اردو زده بود، فرا گرفته است [۱۵۷۲].
[۱۵۷۲] اخرجه ابن حبان، کتاب الجهاد، باب غزوة تبوک، شماره ۱۷۰۷.
مردم در اثنای مسیر تبوک، دچار گرسنگی شدیدی شدند. از پیامبر اجازه خواستند که شتران خود را ذبح نمایند و از گوشت آنها استفاده نمایند و آن حضرت به آنها اجازه داد. آنگاه عمر بن خطاب نزد پیامبر آمد و گفت: اینها با این کار، سواریهای خود را که به آنها نیاز دارند، از دست خواهند داد؛ سپس از پیامبر خواست که به افراد لشکر دستور دهد که باقیماندۀ آذوقۀ خود را جمعآوری نمایند و شما بر آن دعا نمایید. پیامبر پیشنهاد ایشان را پذیرفت و در نتیجه تمامی لشکر از توشۀ کافی برخوردار گردید [۱۵۷۳].
[۱۵۷۳] مسلم، کتاب الایمان،باب الدلیل علی من.
هنگامی که پیامبر اکرم جبه تبوک رسید و در آنجا متوجه شد که رومیها از ترس لشکر اسلام، پا به فرار گذاشتهاند، با لشکریانش در مورد تعقیب دشمن در داخل مرزهای شام، مشورت نمود. و رأی عمر ابن خطاب این بود که به مدینه برگردند و علت آن را این گونه بیان نمود که تعداد جنگجویان رومیها بسیار زیاد است و آنها در دژها و شهرهای خود پناه گرفتهاند و در آن جا هیچ مسلمانی که مسلمانان را یاری نماید، وجود ندارد.
باید گفت که مشورت، پیامبر اکرم جبا اصحاب و یارانش، مشورتی به موقع و مناسب بود؛ زیرا جنگیدن در شهرها با جنگیدن در صحرا و بیابان متفاوت است، علاوه بر اینکه تعداد جنگجویان دشمن از تعداد سربازان اسلام بیشتر بود که براساس روایتی تعداد رومیها را دویست و پنجاه هزار نفر ذکر نمودهاند و این تعداد، برای لشکر اسلام خطر آفرین بود [۱۵۷۴].
بنابراین، استفاده از شور و مشورت در اسلام دربارۀ امور زندگی، سیاسی، نظامی و اجتماعی از ویژگیهای بارز پیامبر اکرم جمحسوب میگردد که در حیات خود بدان توجه شایانی داشت.
[۱۵۷۴] غزوة تبوک، ص ۱۷۶-۱۷۷.
حرکت پیامبر اکرم جو اصحاب و یارانش به سوی تبوک، دارای فوائد بیشماری بود که میتوان، تمرین سخت نظامی را یکی از آنها به حساب آورد؛ زیرا آنها در شرایط بسیار طاقتفرسایی، سفر بسیار طولانیای را پشت سر گذاشتند و گرمای خورشید نیز آزار دهنده بود و کمبود توشه باعث گرسنگی شدید و کمبود مرکب، باعث خستگی شدید گردید که افرادی همانند آنان از عهدۀ تحمل این گونه مشقتها بر میآیند؛ چنانکه استاد محمود شیت میگوید: امروز نیز برخی از فرماندهان نظامی، سربازان خود را با تمرینهای سختی مانند پیادهروی، کم خوراکی و غیره تربیت مینمایند، تا این سربازان در آینده راحت بتوانند بر مشکلات و مسائل موجود، غلبه نمایند، اما مشقتی که سربازان اسلام در غزوه تبوک دچار آن گردیدند، از تمرینهای مشقتباری که سربازان کنونی انجام میدهند، به مراتب سختتر بود.
علاوه بر موارد ذکر شده، صحابه نیز مدینه را در حالی ترک کرده بودند که فصل میوههای درختانشان فصل برداشت و چیدن رسیده بود، اما مسیری را که در پیش داشتند، طولانی بود و باید بیابانهای عربستان را پیاده طی میکردند و گرسنگی و تشنگی شدیدی را متحمل میشد بنابراین، میتوان گفت سفر به غزوۀ تبوک، تمرین نظامی جانکاهی بود و هدف پیامبر آمادهسازی نیروهای لشکر اسلام نشر و گسترش اسلام به خارج مرزهای شبه جزیره عربستان بود؛ زیرا این آخرین غزوهای بود که آن حضرت در آن شرکت میکرد؛ پس باید قبل از آنکه دار فانی را ترک مینمود، از شایستگی سربازان خود برای تقبل چنین وظیفهای مطمئن میگردید [۱۵۷۵].
و به حق که این تمرین نظامی بعد از وفات رسول خدا نتایج بسیار خوبی ازخود به جای گذاشت چنانکه در زمان خلفای راشدین صحابه توانستند، دیار شام و فارس را به قدرت ایمان و توکلشان بر خدا و با کمک از تجربه و تمرینهایی که دیده بودند، فتح نمایند.
[۱۵۷۵] الرسول القائد، ص ۲۸۱-۲۸۲.
مهمترین نتایج این غزوه که به گفتهی پژوهشگران از اهمیت خاصی برخوردار است، به شرح ذیل میباشد:
۱- از بین رفتن رعب و وحشت دولت روم نزد عربهای مسلمان و غیر مسلمان؛ در اذهان عربها روم قدرتی شکست ناپذیر تصور میشد. بنابراین، از جنگ با رومیان و روبرو شدن با آنان بیمناک بودند و شاید شکست مسلمانان در غزوۀ موته، نتیجۀ شکست روحی و روانیای بود که عربها در جاهلیت به خاطر قدرتی که از روم تصور میکردند، دچار آن بودند. بنابراین، لازم به نظر میرسید که با یورشی عمومی، هیبت و عظمت این قدرت پوشالی از دلها بر کنده شود تا عربها از این شکست روحی در مقابل روم نجات یابند.
۲- مانور نظامی حکومت اسلامی به عنوان تنها نیروی نظامی مقتدر در منطقه: حکومت اسلامی پس از غزوه توانست قدرتهای بزرگ جهان را تهدید نماید و این تهدید نه تنها براساس انگیزههای نژادی و وطنی صورت نمیگرفت؛ بلکه براساس اینکه انسانها را از بندگی همنوعان خودشان نجات بخشند و به بندگی پروردگار در آورند، صورت گرفت.
علاوه بر این مسلمانان نیز به اهداف خویش رسیدند و آنان گر چه با رومیها روبرو نگردیدند، اما بر این اساس که آنان فرار را بر استقامت و پایداری ترجیح دادند، زمینۀ پیروزی مسلمانان را فراهم ساخته بودند؛ چرا که پیروزی لشکر اسلام، باعث گردید که عربهای مسیحی اطراف که تابع دولت روم بودند، تحت سلطۀ حکومت اسلامی در بیایند؛ چنانکه امارت دومه الجندل و ایله با پرداخت جزیه، زیر پرچم و حمایت اسلام قرار گرفتند. و قبایل دیگر عرب که در شام زندگی میکردند، با وجود اینکه تحت سیطرۀ حکومت اسلامی در نیامدند اما متردد شدند که همچنان تابع دولت بیزانس بمانند یا به حکومت اسلامی بپیوندند [۱۵۷۶].
بنابراین، میتوان غزوۀ تبوک را نقطۀ آغازین فتوحات اسلامی در دیار شام دانست که این عملیات فاتحانه توسط خلفای راشدین استمرار یافت و آنچه این موضوع را به اثبات میرساند، تجهیز لشکر اسامه بود که پیامبر در حیات خود آن را بر رویارویی با رومیان اعزام نمود و در این لشکر، بزرگان صحابه حضور داشتند، اما از آنجا که رسول خدا در بستر مرگ به سر میبرد، لشکر اسامه نتوانست قبل از وفات آن حضرت این مسافت را طی نماید، اما این لشکر به اهداف خود رسید [۱۵۷۷]. چنانکه این جریان در سیرۀ ابوبکر صدیق به تفصیل بیان خواهد شد.
بنابراین، پیامبر اکرم جبا غزوۀ تبوک و اعزام لشکر اسامه، خطوط اصلی و نخستین فتوحات دیار شام را ترسیم نمود.
۳- یکپارچه شدن شبه جزیره عربستان تحت فرمان پیامبر اکرم ج
فتح مکه و خیبر و غزوه تبوک موجب گردید که طوایف مختلف عرب به پیامبر اکرم جو دعوت ایشان تمایل پیدا نمایند بنابراین، پس از اینکه اسلام تا مرزهای روم رسید و با نجران براساس پرداخت جزیه مصالحه نمود، برای قبایل عرب راهی جز پیوستن به اسلام باقی نماند. از اینرو طوایف عرب پس از بازگشت پیامبر از غزوه تبوک، یکی پس از دیگری به مدینه میآمدند و مسلمان میشدند و از آنجا که دستههای زیادی از این قبیل به مدینه وارد گردیدند، سال نهم را عام الوفود؛ یعنی سال پذیرفتن اسلام از جانب دستههای مختلف قبایل، نامیدند [۱۵۷۸].
بدین صورت با پایان پذیرفتن غزوه تبوک، سفرهای نظامی پیامبر نیز به پایان رسید و این بخش از زندگی پیامبر نیز همانند بخشهای دیگر، سرشار از درسها، عبرتها و فوایدی است که مسلمانان در تربیت امت و اقامۀ دولت، به آن نیازمند هستند [۱۵۷۹].
[۱۵۷۶] المسلمون و الروم فی عصر النبوة، عبدالرحمن احمد، ص ۱۲۰. [۱۵۷۷] دراسات فی عهد النبوة، شجاع، ص ۲۰۹. [۱۵۷۸] نظرة النعیم، ج ۱، ص ۳۹۵-۳۹۶. [۱۵۷۹] محمد رسول الله، صادق عرجون، ج ۴، ص ۴۶۰.
در مسیر بازگشت پیامبر اکرم ج از تبوک به مدینه، عروه بن مسعود ثقفی به حضور پیامبر رسید و مسلمان شد و به سوی قومش برگشت و آنان را به اسلام فراخواند، اما قومش او را به قتل رساندند، اما آنان متوجه اشتباه خود گردیدند و بعد از رایزنی و مشورت اتفاق کردند که گروهی را به نمایندگی از خود، نزد پیامبر بفرستند؛ چنانکه شش نفر از آنان در رمضان سال نهم هجری به مدینه آمدند [۱۵۸۰].
این وفد را سه نفر از بنی مالک و سه نفر دیگر از همپیمانان آنان تشکیل میداد و ریاست این وفد را عبدیالیل بر عهده داشت [۱۵۸۱]. و از آنجا که اصحاب و یاران پیامبر میدانستند که آن حضرت از قدوم وفد ثقیف خوشحال خواهد شد، هر یکی از آنان دوست داشت، جز قدوم آنان را به پیامبر بدهد؛ چنانکه وقتی وفد به نزدیکی مدینه رسید، ابوبکر و مغیره در این صدد بودند تا این مژده را به پیامبر بدهند که سرانجام مغیره، ابوبکر را برخود ترجیح داد [۱۵۸۲].
آن حضرت از این وفد به خوبی استقبال نمود و برای آنها خیمههایی جهت اقامت، نزدیک مسجد، بنا نمود تا صدای تلاوت قرآن را بشنوند و مردم را در حال نماز خواندن ببینند و میزبانی آنها را پیامبر بر عهده داشت و هر روز در مجلس آن حضرت حضور پیدا میکردند و عثمان بن ابی العاص، نگهبان اسباب و اثاثیۀ آنها بود.
آنها وقتی به خیمهها بر میگشتند و هنگام ظهر استراحت میکردند، عثمان بن ابی العاص فرصت را غنیمت میشمرد و نزد پیامبر میرفت و در مورد دین از ایشان سوالاتی نمود و قرآن را فرا میگرفت و در همان چند روز مسائل و آیات زیادی فرا گرفت و اگر رسول خدا را در حال استراحت میدید، نزد ابوبکر میرفت و از او سوال مینمود و سعی او بر این بود تا همراهانش از ماجرا مطلع نشوند و پیامبر اکرم جنیز این کنجکاوی او را پسندید و او را دوست میداشت [۱۵۸۳].
وفد ثقیف نیز چند روزی در مدینه اقامت گزید و در مجلس پیامبر حضور مییافت و آن حضرت نیز آنان را به اسلام فرا خواند. عبدیالیل به پیامبر گفت: «آیا تو ضمانت میکنی که ما نزد خانواده و اقوام خود برگردیم؟ پیامبر فرمود: آری، اگر مسلمان بشوید و اگر اسلام را نپذیرید، این را تضمین نمیکنم وبا شما نیز صلح نمینمایم.
عبدیالیل گفت: در مورد زنا چه میگویی؟ ما به دیار دور دست سفر میکنیم و ناچاریم زنا کنیم ؟ پیامبر فرمود: این موضوع از مواردی است که خدا آن را بر مسلمانان حرام کرده و فرموده است:
﴿وَلَا تَقۡرَبُواْ ٱلزِّنَىٰٓۖ إِنَّهُۥ كَانَ فَٰحِشَةٗ وَسَآءَ سَبِيلٗا٣٢﴾[الإسراء: ۳۲].
«به زنا نزدیک نشوید؛ زیرا زناکاری کار زشت و راه بدی است».
سپس به عبدیالیل گفت: عقیدۀ تو دربارۀ ربا چیست؟ پیامبر فرمود: ربا حرام است. او گفت: تکلیف ما چیست که تمامی اموال ما از ربا است؟ پیامبر فرمود: سرمایۀ اصلی خود را بر دارید و بقیه را بر گردانید؛ چنانکه خداوند میفرماید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ ٱللَّهَ وَذَرُواْ مَا بَقِيَ مِنَ ٱلرِّبَوٰٓاْ إِن كُنتُم مُّؤۡمِنِينَ٢٧٨﴾[البقرة: ۲۷۸].
«ای مومنان، از خدا بترسید و باقیماندۀ ربا را بگذارید، اگر مومن هستید».
آن گاه عبدیالیل از پیامبر در مورد شراب پرسید و گفت: شراب عصارۀ انگورهای ما است و چارهای از آن نداریم؟ پیامبر فرمود: خداوند شراب را حرام گردانیده و فرموده است:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِنَّمَا ٱلۡخَمۡرُ وَٱلۡمَيۡسِرُ وَٱلۡأَنصَابُ وَٱلۡأَزۡلَٰمُ رِجۡسٞ مِّنۡ عَمَلِ ٱلشَّيۡطَٰنِ فَٱجۡتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمۡ تُفۡلِحُونَ٩٠﴾[المائدة: ۹۰].
«ای مومنان! همانا شرابخواری، قمار بازی، بتان و تیرهای (بختآزمایی) پلیدیاند و عمل شیطانی هستند؛ پس از پلیدی دوری کنید تا رستگار شوید».
سپس آنها بر خاستند و با همدیگر به خلوت نشستند. عبدیالیل گفت: وای بر شما، چگونه نزد قوم خود با پذیرش این سه خصلت برگردیم. به خدا سوگند که ثقیف نمیتواند در مقابل شراب و زنا تحمل نماید.
سفیان ابن عبدالله گفت: ای مرد! اگر خداوند دربارۀ آنان ارادۀ خیر بنماید، تحمل خواهند نمود. اینها که با محمد هستند، قبل از این دارای این خصلتها بودهاند؛ سپس از آن روی برگرداندهاند و صبر و تحمل نمودهاند و علاوه بر این از جانب محمد نیز در امان نیستم؛ زیرا اسلام در اطراف ما گسترش یافته است و اگر ما یک ماه در قلعههای خود پناه بگیریم، از گرسنگی خواهیم مرد و از روزی در هراس هستیم که سرنوشت مکه برای ما تکرار شود.
میانجیگری وفد ثقیف و پیامبر را خالد بن سعید بن عاص بر عهده داشت و نوشتن توافقنامۀ صلح بن پیامبر و این وفد را خالد بر عهده داشت.
سپس از پیامبر در مورد بت خود که معروف به «ربه» بود، پرسید؟.
پیامبر فرمود : باید نابود شود! گفتند: وای بر ما! اگر ربه بداند که بر نابودی آن، پیمان میبندیم، خانوادههای ما را خواهد کشت. عمر ابن خطاب گفت: وای بر تو ای عبدیالیل! ربه سنگی بیش نیست که نمیداند چه کسی او را میپرستد و چه کسی نمیپرستد. عبدیالیل گفت: ما که نزد تو نیامدهایم ای عمر! سرانجام مسلمان شدند و دو طرف صلحنامه امضاء کردند. بعد ازآن از پیامبر برای نابودی «ربه» سه سال فرصت خواستند اما آن حضرت نپذیرفت؛ سپس دو سال و بعد از آن یک سال فرصت خواستند، اما آن حضرت نپذیرفت؛ سپس یک ماه فرصت خواستند اما با این وجود پیامبر نیز نپذیرفت. آن گاه گفتند: از ما نخواه که آن را نابود سازیم؛ زیرا ما از دست نادانان و کودکان و زنان خود در امان نخواهیم بود [۱۵۸۴].
پیامبر این درخواست آنان را پذیرفت؛ سپس از پیامبر خواستند که آنها را از نماز خواندن معاف دارد. آن حضرت فرمود: دینی که در آن نماز نباشد، خیری در آن وجود ندارد [۱۵۸۵].
وفد ثقیف مطالبات زیادی از پیامبر اکرم جنمودند که در برخی از این موارد از پیامبر تقاضا نمودند که برخی از امور حرامی را برای آنان حلال و در ترک نمودن فرایض نیز برای آنان گناهی نباشد، اما پیامبر نپذیرفت و آنها را متقاعد میساخت و در چند روزی که نزد پیامبر بودند، با آنان با مهربانی و بزرگواری برخورد نمود و هنگامی که رهسپار دیار خود شدند، آن حضرت عثمان ابن ابی العاص را که از دیگران از نظر سنی کوچکتربود، اما علاقمند به آموختن قرآن و مسائل دینی بود، به عنوان امیر طائف مقرر نمود.
در مدت زمانی که افراد وفد ثقیف در مدینه و درمیان مسلمانان بودند، تحت تاثیر برخوردهای پیامبر و مسلمانان قرار گرفتند و حتی روزهای باقیماندۀ ماه رمضان را روزه گرفتند و بعد از پانزده روز اقامت در مدینه، به طائف برگشتند [۱۵۸۶]. در پی آنان نیز پیامبر دستهای را به سرپرستی خالد ابن ولید و همراهی مغیره ابن شعبه و ابوسفیان ابن حزب فرستاد.
وفد ثقیف موفق گردیده بودند که ثقیفیان را متقاعد به پذیرش اسلام بنمایند و نیز به آنها گفته بود که بت بزرگ عرب یعنی«لات» نابود شده است. در همین اثنا مغیره ابن شعبه با بیست نفر و تحت حفاظت شدید قوم خود که میترسیدند او به سرنوشت عروه ابن مسعود ثقفی دچار گردد، به قصد انهدام و نابودی بت «ربه» از راه رسید. زنان، مردان و کودکان ثقیف که هنوز تازه مسلمان گردیده بودند، برای تماشا جمع شدند و گمان میکردند که «ربه» از خود حفاظت به عمل خواهد آورد.
مغیره که مردی شوخ طبع بود، به همراهان خود گفت: امروز با ثقیف کاری میکنم که شما را به خنده در آورم. آن گاه با تبر ضربهای به «ربه» زد و خود را به زمین انداخت و دست و پا زد. اهل طائف همه یک صدا، هورا کشیدند و گفتند: خدا، مغیره را چنین و چنان بکند، ربه او را کشت و به همراهانش گفتند: اکنون نوبت شما است بروید و او را منهدم سازید. به خدا سوگند که چنین چیزی ممکن نیست. مغیره بلافاصله برخاست و گفت: خدا چهرۀ شما را زشت بگرداند ثقیف! این تفکر احمقانهای است. او سنگ و خاشاکی بیش نیست، عافیت را از خدا بطلبید و او را پرستش نمایید [۱۵۸۷].
سپس مغیره و همراهانش، آن را منهدم و با خاک یکسان نمودند. پرهدار بتکده نیز نابودی بت را نظارهگر بود.
و منتظر خشم و غضب معبود خویش بر جسارت کنندگان به ساحت آن بود. هنگامی که میخواستند پایههای آن را از زمین بیرون بیاورند، پردهدار با صدای بلند و پرخاشگرانه گفت: اکنون خواهید دید که شما را در زمین فرو خواهد برد. مغیره با شنیدن صدای او از فرمانده خود خواست که اجازه دهد تا در پایههای آن بیشتر حفاری نماید؛ چنانکه پس از این حفاری به زیور آلاتی دست یافتند. لباسها و پارچههای آن را برداشتند ثقیفیان با حیرت نظارهگر عملیات بودند و سرانجام دریافتند که تا کنون در چه اشتباه بزرگی به سر بردهاند؟ این دسته با موفقیت نزد پیامبر برگشت و زیورآلات و لباسهای فاخر بت را با خود آورده بود. پیامبر آنها را میان افراد شرکت کننده در این غزوه تقسیم نمود و خدا را به دلیل دستیابی به این پیروزی سپاس گفت [۱۵۸۸].
بدین صورت دومین طاغوت عرب که محل شرک ورزیدن با خدا بود و از جایگاهی مشابه جایگاه کعبه برخوردار بود، از بین رفت و پیامبر به امیر طائف، عثمان ابن ابی العاص دستور داد که مسجدی در آن جا بنا نماید تا مردم در محلی که قبل از آن شرک ورزیدهاند، اینک خدای یگانه را بندگی نمایند [۱۵۸۹].
[۱۵۸۰] رسالة الانبیاء، عمر احمد عمر، ص ۱۹۹. [۱۵۸۱] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۴، ص ۱۹۳. [۱۵۸۲] همان. [۱۵۸۳] تاریخ الاسلام، ذهبی، المغازی، ص ۶۷۰. [۱۵۸۴] المغازی، واقدی، ج ۳، ص ۹۶۸. [۱۵۸۵] التاریخ الاسلامی، حمیدی، ج ۸، ص ۵۰ – مغازی، واقدی، ج ۳، ص ۹۶۸. [۱۵۸۶] السیرة النبویة الصحیحة، ج ۲، ص ۵۱۹-۵۲۰. [۱۵۸۷] دلائل النبوة، ج ۵، ص ۳۰۳. [۱۵۸۸] تاریخ ابن شیبه، ج ۲، ص ۵۰۷ به نقل از السرایا و البهوث، ص ۳۰۱. [۱۵۸۹] دلائل النبوة، ج ۵، ص ۲۹۹-۳۰۳ المغازی، ج ۳، ص ۹۷۰-۹۷۲.
عبدالله ابن ابی ابن سلول، رهبر منافقان در ذیقعدۀ سال نهم هجری در گذشت [۱۵۹۰].
اسامه میگوید: من با پیامبر برای عیادت عبدالله ابن ابی سلول رفتم. پیامبر به ایشان گفت: من تو را از دوستی یهود باز داشته بودم. او گفت: سعد ابن ضراره که با آنان بغض ورزید، مرد [۱۵۹۱].
بعد از وفات عبدالله ابن ابی فرزندش، عبدالله ابن عبدالله، نزد پیامبر آمد و از ایشان خواست که پیراهن خود را بدهد تا پدرش را با آن کفن کند. همچنین از ایشان خواست تا نماز جنازه پدرش را بخواند؛ چنانکه آن حضرت به قصد خواندن نماز جنازه او برخاست. عمر گوشۀ لباس پیامبر را گرفت و گفت: ای رسول خدا! تو بر جنازۀ او نماز میخوانی؛ در حالی که خدا تو را از این کار منع کرده است. پیامبر فرمود خداوند فرموده است:
﴿ٱسۡتَغۡفِرۡ لَهُمۡ أَوۡ لَا تَسۡتَغۡفِرۡ لَهُمۡ إِن تَسۡتَغۡفِرۡ لَهُمۡ سَبۡعِينَ مَرَّةٗ فَلَن يَغۡفِرَ ٱللَّهُ لَهُمۡۚ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمۡ كَفَرُواْ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦۗ وَٱللَّهُ لَا يَهۡدِي ٱلۡقَوۡمَ ٱلۡفَٰسِقِينَ٨٠﴾[التوبة: ۸۰].
«چه برای آنها طلب آمرزش بنمایی، چه ننمایی و یا اگر هفتاد بار برای آنان طلب آمرزش بنمایی، خدا هرگز آنها را نخواهد بخشید؛ چراکه آنان به خدا و رسول وی کفر ورزیدهاند و خدا ملت فاسقی را هدایت نمیکند».
بر این اساس من بیش از هفتاد بار برای او طلب آمرزش میکنم. عمر گفت: او منافق است، اما پیامبر بر جنازۀ وی نماز خواند؛ آن گاه خداوند این آیه را نازل فرمود:
﴿وَلَا تُصَلِّ عَلَىٰٓ أَحَدٖ مِّنۡهُم مَّاتَ أَبَدٗا وَلَا تَقُمۡ عَلَىٰ قَبۡرِهِۦٓۖ إِنَّهُمۡ كَفَرُواْ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ وَمَاتُواْ وَهُمۡ فَٰسِقُونَ٨٤﴾[التوبة: ۸۴] [۱۵۹۲].
«بر هیچ یک از آنان هیچ گاه نماز مخوان و بر قبرش نایست؛ زیرا آنها به خدا و پیامبرش کفر ورزیده و در حالی که فاسق بودهاند، مردهاند».
باید توجه داشت که نماز خواندن پیامبر اکرم جبر عبدالله ابن ابی بنا بر تظاهر نامبرده به مسلمانی بود و از طرفی دیگر در این صدد بود تا دلگرمی فرزندش را که مسلمانی مخلص بود، بدست بیاورد. و فرزندش در غزوۀ بنی مطلق از پیامبر اجازه خواست که گردن پدرش را بزند. همچنین هدف آن حضرت تألیف قلب پیروان و خویشاوندان عبدالله بود؛ زیرا او سرپرستی گروه بزرگی از منافقان مدینه را بر عهده داشت و این عمل پیامبر شاید آنان را وادار مینمود تا توبه نمایند و دست از نفاق بردارند به طور حتم ابا ورزیدن پیامبر از خواندن نماز بر جنازۀ عبدالله، مذلتی بزرگ برای خویشاوندان و فرزندان او به حساب میآمد. بنابراین، پیامبر آن چه را صلاح میدانست، در حق ایشان اعمال نمود تا اینکه از جانب خداوند به صراحت از خواندن نماز بر منافقان منع گردید [۱۵۹۳].
پیامبر از اینکه جامۀ خود را به عبدالله بخشید تا او را در آن کفن نمایند، و از طرفی دیگر بیانگر این که هرگاه از ایشان چیزی خواسته میشد به خاطر مناعت طبعی که داشت، از آن ابا نمیورزید [۱۵۹۴]درصدد جبران احسانی بود که عبدالله در حق عباس، عموی پیامبر، انجام داده بود؛ چرا که روز بدر وقتی عباس اسیر شد، عبدالله به او جامهای داد.
مرگ سر کرده منافقان موجب گردید تا حرکت نفاق در مدینه رو به زوال نهاد؛ چنانکه در سال دهم هجری نمیتوان هیچ گونه حضور چشمگیری از منافقان در مدینه، مشاهده نمود و به جز تعداد اندک و ناشناسی که فقط رازدار پیامبر، حذیفه ابن یمان، آنها را میشناخت، کسی دیگر باقی نماند [۱۵۹۵]حتی عمر ابن خطاب بر جنازه افراد مجهولالحال نماز جنازه نمیخواند مگر اینکه حذیفه در آن جنازه شرکت میداشت؛ زیرا پیامبر به ایشان اسامی منافقان را گفته بود [۱۵۹۶].
سال نهم هجری را میتوان سال براندازی حرکت نفاق از جامعه اسلامی دانست؛ زیرا نظام اسلامی به چنان قدرتی دست یافته بود که میبایست برای رویارویی با سایر نیروهای مخالف براساس چارچوب مشخصی حرکت مینمود [۱۵۹۷]؛ چنانکه امام ابن قیم خط مشی اسلام را در مقابله با منافقان چنین شرح میدهد: دولت اسلام موظف بود که اعمال ظاهری آن را ملاک قرار دهد و باطن آنها رابه خدا بسپارد و با آنان با علم و ارائه حجت به جهاد بپردازد؛ همچنین پیامبر به اعراض از آنان و رسانیدن سخن حق به گوششان موظف گردید واز نماز خواندن بر آنان و ایستادن و حضور بر قبرهایشان منع شد و نیز خداوند به پیامبرش خاطر نشان ساخت که اگر برای منافقان طلب آمرزش نمایی، آنها را نخواهم بخشید [۱۵۹۸].
این نقشه براساس معیارهایی طراحی گردید که سورۀ توبه در مبارزه با منافقان و افشاکننده نامیدهاند، در اکثر آیهها از موضعگیری منافقان در غزوۀ تبوک و قبل از آن و در اثنا و در خاستۀ آنان سخن گفته و به بیان عذرهای آنان درباره تخلف از شرکت در غزوه سخن پرداخته است و نیز بیان داشته است که آنها تلاش مذبوحانهای برای تضعیف و تفرقۀ صفوف اسلامی نمودند و پیامبر و مومنان را با گفتار و کردار خود آزار میرسانند [۱۵۹۹].
[۱۵۹۰] تاریخ الاسلام، ذهبی، المغازی، ص ۶۵۹. [۱۵۹۱] ابوداود، کتاب الجنائز، باب فی العیادة، شماره ۳۰۹۴. [۱۵۹۲] بخاری، کتاب تفسیر القرآن، شماره ۴۶۷۰. [۱۵۹۳] السیرة النبویة، ابی شهبه، ج ۲، ص ۵۳۳-۵۳۴. [۱۵۹۴] صحیح السیرة النبویة، ص ۶۲۱-۶۲۲. [۱۵۹۵] دراسات فی عهد النبوه، شجاع، ص ۲۲۱. [۱۵۹۶] معین الرسول السیرة النبویة، ض ۴۶۴. [۱۵۹۷] دراسات فی عهد النبوة، ص ۲۱۹. [۱۵۹۸] زاد المعاد، ج ۲، ص ۹۱. [۱۵۹۹] المنافقون، محمد جمیل قاضی ص ۹۲-۹۳.
﴿وَلَا تُصَلِّ عَلَىٰٓ أَحَدٖ مِّنۡهُم مَّاتَ أَبَدٗا وَلَا تَقُمۡ عَلَىٰ قَبۡرِهِۦٓۖ إِنَّهُمۡ كَفَرُواْ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ وَمَاتُواْ وَهُمۡ فَٰسِقُونَ٨٤ وَلَا تُعۡجِبۡكَ أَمۡوَٰلُهُمۡ وَأَوۡلَٰدُهُمۡۚ إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ أَن يُعَذِّبَهُم بِهَا فِي ٱلدُّنۡيَا وَتَزۡهَقَ أَنفُسُهُمۡ وَهُمۡ كَٰفِرُونَ٨٥﴾[التوبة: ۸۴-۸۵].
«هر گاه یکی از آنان مرد، اصلاً بر او نماز نخوان و بر قبرش مایست؛ چرا که آنان به خدا و پیامبرش کفر ورزیده و در حالی مردهاند که فاسق بودهاند و مالها و فرزندانشان تو را به شگفت نیندازد؛ زیرا خدا میخواهد آنها را توسط این چیزها در دنیا عذاب بدهد و در حالت کفر وفات نمایند».
این مسجد معروف به مسجد ضرار بود که سرگذشت آن به طور مفصل بیان گردید.
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِيُّ جَٰهِدِ ٱلۡكُفَّارَ وَٱلۡمُنَٰفِقِينَ وَٱغۡلُظۡ عَلَيۡهِمۡۚ وَمَأۡوَىٰهُمۡ جَهَنَّمُۖ وَبِئۡسَ ٱلۡمَصِيرُ٩﴾[التحریم: ۹].
«ای پیامبر! با کفر و منافقان جهاد کن و بر آنان سخت بگیر و جایگاه آنان دوزخ است و بد جایگاهی است».
در نوع جهاد با منافقان از این جهت که نظامی یا معنوی باشد، تفاوتی است و هدف این است تا راز نهفته آنها آشکار گردد برخورد مسلمانان با منافقان بعد از نزول سورۀ برائت با برخورد آنان قبل از نزول این سورۀ کاملاً متفاوت بود.
منافقان علاوه بر اینکه خودشان در غزوه شرکت نکردند، مسلمانان را نیز به شرکت ننمودن فرا میخواندند. قرآن در این باره میگوید:
﴿فَرِحَ ٱلۡمُخَلَّفُونَ بِمَقۡعَدِهِمۡ خِلَٰفَ رَسُولِ ٱللَّهِ وَكَرِهُوٓاْ أَن يُجَٰهِدُواْ بِأَمۡوَٰلِهِمۡ وَأَنفُسِهِمۡ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ وَقَالُواْ لَا تَنفِرُواْ فِي ٱلۡحَرِّۗ قُلۡ نَارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرّٗاۚ لَّوۡ كَانُواْ يَفۡقَهُونَ٨١﴾[التوبة: ۸۱].
«خانهنشینان (منافق) از اینکه از رسول خدا واپس کشیدهاند، شادمانند و نخواستند با مال و جان در راه خدا جهاد و پیکار نمایند و میگویند: در گرما حرکت نکنید. بگو: اگر دانا بودند، میفهمیدند که آتش دوزخ بسیار گرمتر و سوزانتر است».
علاوه بر دارابودن چنین خصوصیاتی، آنان مسلمانان را به خاطر کمک مالی به غزوۀ تبوک مورد استهزاء و تمسخر قرار دادند و پیامبر را با گفتار و کردار خود آزار میدادند [۱۶۰۰].
[۱۶۰۰] دراسات فی عهد النبوه، شجاع، ص ۲۲۰.
خداوند میفرماید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِيُّ قُل لِّأَزۡوَٰجِكَ إِن كُنتُنَّ تُرِدۡنَ ٱلۡحَيَوٰةَ ٱلدُّنۡيَا وَزِينَتَهَا فَتَعَالَيۡنَ أُمَتِّعۡكُنَّ وَأُسَرِّحۡكُنَّ سَرَاحٗا جَمِيلٗا٢٨ وَإِن كُنتُنَّ تُرِدۡنَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ وَٱلدَّارَ ٱلۡأٓخِرَةَ فَإِنَّ ٱللَّهَ أَعَدَّ لِلۡمُحۡسِنَٰتِ مِنكُنَّ أَجۡرًا عَظِيمٗا٢٩﴾[الأحزاب: ۲۸-۲۹].
«ای پیغمبر به همسران خود بگو:اگر شما زندگی دنیا و زرق وبرق آن را میخواهید ،بیاییدتا به شما هدیه ای مناسب بدهم وشما را به طرز نیکویی رها کنم و اگر خدا و پیامبرش و سرای آخرت را میخواهید؛ پس همانا خدا برای نیکوکاران شما پاداش بزرگی تدارک دیده است».
براساس احادیث صحیح، این دو آیه پس از سوگند خوردن پیامبر اکرم جمبنی بر اینکه از زنانش به خاطر مسئلهای که رخ داده بود، تا یک ماه دوری خواهد کرد، نازل شدند. این جریان در سال نهم اتفاق افتاد [۱۶۰۱]. سبب نزول این آیات در خواستی بود که زنان پیامبر در مورد ازدیاد نفقۀ خود مطرح نموده بودند؛ چنانکه مسلم از جابر نقل میکند که ابوبکر به خانه پیامبر آمد و مردم را در کنار دروازۀ منزل ایشان نشسته دید و به هیچ کس اجازۀ ورود داده نمیشد. راوی میگوید: به ابوبکر اجازه داده شد. ایشان وارد حجره گردید؛ سپس عمر آمد و اجازه خواست به ایشان نیز اجازه داده شد. وقتی عمرسوارد شد، پیامبر را در حالت سکوت و ناراحتی دید و عمر با خود گفت: امروز پیامبر را به خنده در میآورم. آن گاه گفت: ای رسول خدا! اگر همسرم از من نفقۀ بیشتری بخواهد، ضربهای به گردنش وارد خواهم ساخت پیامبر خندید و گفت اینها آمدهاند تا از من نفقۀ بیشتری طلب نمایند. آن گاه ابوبکر دستش را بر دخترش عایشه و عمر دستش را بر حفصه بلند کرد و گفتند: چرا از پیامبر چیزی را میطلبید که در اختیار ندارد؟ آنها گفتند به خدا سوگند! دوباره از پیامبر چیزی را که ندارد، طلب نخواهیم کرد؛ سپس پیامبر به مدت یک ماه از همسرانش دوری کرد. آن گاه آیات فوق نازل گردید [۱۶۰۲].
زندگی معیشتی در خانههای پیامبر اکرم جعلی رغم فتوحاتی که نصیب اسلام میشد، یکنواخت بود و از آنجا که همسران آن حضرت مانند سایر انسانها سرشت بشری داشتند، دوست داشتند تا از معیشت بهتری برخوردار گردند [۱۶۰۳]. دکتر ابوشهبه میگوید: پیامبر خانههای مسکونی خود را با سنگ در اطراف مسجدش ساخت. خانههای آن حضرت شبیه کاخها و ایوانهای پادشاهان ایران و روم نبود؛ بلکه بسان خانههای کسی بود که به دنیا و مظاهر فریبنده آن بیرغبت و به آخرت چشم دوخته است.
خانههای آن حضرت مانند مسجد ایشان از خشت و گل و مقداری سنگ ساخته شده و سقف آنها با تنۀ درخت خرما پوشانیده شده بود و به قدری پایین بودند که حسن بصری فرزند کنیز امسلمه خیره میگوید: من وقتی نوجوانی کم سن و سال بودم، دستم به سقف حجرۀ رسول خدا میرسید. هر حجره دو در داشت: یکی به داخل مسجد و دیگری به بیرون از مسجد باز میگردید تا ورود پیامبر آسان گردد [۱۶۰۴].
چراغی نیز در خانههای پیامبر افروخته نمیشد؛ چنانکه بخاری روایتی از عایشه نقل کرده است که میگوید: من در حالی که پیامبر نماز میخواند، جلوی ایشان دراز کشیده بودم، وقتی به سجده میرفت و دستهایش به پاهایم میخورد، پاهایم را جمع میکردم؛ سپس وقتی بر میخاست، آنها را پهن مینمودم و در آن روزها، چراغ در خانهها وجود نداشت [۱۶۰۵].
علاوه بر آن زیراندازی که پیامبر بر آن استراحت مینمود، حصیری فرسوده بود و بالشتی پوستین زیر سر میگذاشت که با برگههایی از درخت خرما پر شده بود [۱۶۰۶]و بدین صورت پیامبر با معیشت سختی مواجه بود؛ چنانکه انس ابن مالک میگوید: فکر نمیکنم هیچ گاه پیامبر نان گرم و تازه و یا گوشت کباب شدۀ گوسفند چاقی را خورده باشد [۱۶۰۷].
همچنین عایشه میگوید گاهی تا سه ماه در خانههای ما اجاقی روشن نمیشد. عروه ابن زبیر به ایشان گفت: پس چه میخوردید؟ عایشه پاسخ داد: آب و خرما میخوردیم [۱۶۰۸]. با اینکه مکه، خیبر و تبوک فتح شده بود و غنایم زیادی نصیب مسلمانان گردیده بود، اما باز هم فرماندۀ کل قوا با چنین سختی و مصیبتی زندگی مینمود این عوامل از یک طرف و از طرف دیگر از آنجا که ازواج مطهرات از مضامین آیههای قرآن اطلاع داشتند که مسلمانان را به بهرهگیری از نعمتهای دنیا به شرط افراط و اسراف ننمودن، ترقیب مینمود بنابراین، آنان تقاضای ازدیاد نفقه نمودند. قرآن میفرماید:
﴿يَٰبَنِيٓ ءَادَمَ خُذُواْ زِينَتَكُمۡ عِندَ كُلِّ مَسۡجِدٖ وَكُلُواْ وَٱشۡرَبُواْ وَلَا تُسۡرِفُوٓاْۚ إِنَّهُۥ لَا يُحِبُّ ٱلۡمُسۡرِفِينَ٣١﴾[الأعراف: ۳۱].
«ای بنی آدم! در هر مسجدی خود را (با لباس ظاهری و باطنی) بیارائید و بخورید و بنوشید، اما اسراف و زیادهروی مکنید که خداوند مسرفان را دوست ندارد».
همچنین مسلمانان را به استفاده روزیهای پاکیزه فرا میخواند و میفرماید:
﴿قُلۡ مَنۡ حَرَّمَ زِينَةَ ٱللَّهِ ٱلَّتِيٓ أَخۡرَجَ لِعِبَادِهِۦ وَٱلطَّيِّبَٰتِ مِنَ ٱلرِّزۡقِۚ قُلۡ هِيَ لِلَّذِينَ ءَامَنُواْ فِي ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا خَالِصَةٗ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِۗ كَذَٰلِكَ نُفَصِّلُ ٱلۡأٓيَٰتِ لِقَوۡمٖ يَعۡلَمُونَ٣٢﴾[الأعراف: ۳۲].
«بگو چه کسی زینتهای الهی را برای بندگانش آفریده است. همچنین روزیهای پاکیزه را تحریم کرده است؟ بگو این چیزهای پاکیزه برای افراد با ایمان در این جهان آفریده شده است».
در جایی دیگر نیز به میانه روی و اعتدال در نفقه فرا میخواند و میگوید:
﴿وَلَا تَجۡعَلۡ يَدَكَ مَغۡلُولَةً إِلَىٰ عُنُقِكَ وَلَا تَبۡسُطۡهَا كُلَّ ٱلۡبَسۡطِ فَتَقۡعُدَ مَلُومٗا مَّحۡسُورًا٢٩﴾[الإسراء: ۲۹].
علاوه بر موارد ذکر شده، نوعی دیگر از روش زندگی وجود دارد که خداوند بدان راهنمایی فرموده و پیامبر نیز همان نوع زندگی را برای خود برگزیده است و ترجیح دادند و به مظاهر دنیا دل نبستند؛ چنانکه قرآن میفرماید:
﴿وَلَا تَمُدَّنَّ عَيۡنَيۡكَ إِلَىٰ مَا مَتَّعۡنَا بِهِۦٓ أَزۡوَٰجٗا مِّنۡهُمۡ زَهۡرَةَ ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا لِنَفۡتِنَهُمۡ فِيهِۚ وَرِزۡقُ رَبِّكَ خَيۡرٞ وَأَبۡقَىٰ١٣١﴾[طه: ۱۳۱].
«چشم خود را مدوز به نعمتهای مادی ای که به برخی از آنان دادهایم. این زینت زندگی دنیا است تا آنان را با آن بیازماییم و روزی پروردگارت بهتر و پایدارتر است».
بنابراین، وقتی ازواج پیامبر خواهان نفقه بهتر و بیشتری گردید، خداوند مسئلۀ آزادی انتخاب را مطرح ساخت. یعنی یا زرق و برق زندگی را بر گزینید و یا رسول خدا را.
موضعگیری ازواج مطهرات در مقابل این آزادی انتخاب، روشن بود. آنها به هیچ وجه حاضر نبودند پیامبر را در مقابل زرق و برق دنیا از دست بدهند. بنابراین، همه با هم گفتند: خدا و رسولش را بر میگزینیم [۱۶۰۹].
عایشه میگوید: پیامبر قبل از دیگران، این مسئله را با من درمیان گذاشت و گفت: من با تو سخنی درمیان میگذارم. در آن عجله مکن با پدر و مادر مشورت کن، آن گاه جواب مرا بده ضمناً پیامبر میدانست که پدر و مادرم به هیچ وجه راضی نمیشوند من از ایشان جدا بشوم. آن گاه این آیات را تلاوت فرمود:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِيُّ قُل لِّأَزۡوَٰجِكَ إِن كُنتُنَّ تُرِدۡنَ ٱلۡحَيَوٰةَ ٱلدُّنۡيَا وَزِينَتَهَا فَتَعَالَيۡنَ أُمَتِّعۡكُنَّ وَأُسَرِّحۡكُنَّ سَرَاحٗا جَمِيلٗا٢٨ وَإِن كُنتُنَّ تُرِدۡنَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ وَٱلدَّارَ ٱلۡأٓخِرَةَ فَإِنَّ ٱللَّهَ أَعَدَّ لِلۡمُحۡسِنَٰتِ مِنكُنَّ أَجۡرًا عَظِيمٗا٢٩﴾[الأحزاب: ۲۸-۲۹].
«ای پیامبر به همسران خود بگو: که اگر شما زندگی دنیا و زرق و برق آن را میخواهید، بیائید تا به شما هدیهای مناسب بدهم و شما را به طرز نیکویی رها سازم و اما اگر خدا و پیامبر و سرای آخرت را میخواهید، پس خداوند برای نیکوکاران شما پاداش بزرگی تدارک دیده است».
عایشه میگوید: من با پدر و مادرم چه مشورتی بنمایم؛ چرا که خدا و پیامبرش را بر میگزینیم. سپس تمامی همسران پیامبر همین را گفتند [۱۶۱۰].
این داستان بیانگر ایمان و اخلاص همسران پیامبر میباشد؛ چرا که خداوند به آنها اختیار داد یا زرق و برق دنیا را انتخاب نمایند و یا خدا و پیامبرش و از ظاهر آیه چنین بر میآید که اگر آنها زرق و برق دنیا را انتخاب مینمودند، خداوند، دروازۀ زرق و برق دنیا را بر روی آنها میگشود، اما آنان نپذیرفتند و خدا و پیامبر و آسایش آخرت را ترجیح دادند. بنابراین، وقتی آنان خدا و پیامبرش را پذیرفتند، براساس نص قرآن جزو محسنات «نیکوکاران» هستند و روز قیامت از پاداش عظیمی که خداوند به آنها داده است، بهرهمند خواهند گردید؛ چنانکه قرآن از آن به عنوان اجر عظیم یاد کرده است [۱۶۱۱]و نکره بودن «اجر» بیانگر این است که پاداش مورد نظر به قدری بزرگ و گسترده است که جز خدا کسی مقدار آن را نمیداند و نمیتوان آن را با دنیا و زرق و برق آن مقایسه نمود؛ پس نباید به مال و متاع دنیا چشم دوخت [۱۶۱۲].
قضیه آزادی انتخاب به همسران پیامبر از قضایای مهم حیات آن حضرت محسوب میگردد که خلفای راشدین آن را سرمشق زندگی خود قرار دادند و شایسته است که رهبران امت اسلام در هر زمان آن را در خانههای خود عملی سازند و حقا که این جنبه از زندگی پیامبر معیار بسیار دقیقی است که رهبران امت اسلامی میتوانندبه خوبی میزان فاصلۀ خود را با آن بسنجند؛ چنانکه برخی از خلفای اسلام و به ویژه خلفای راشدین، آن را رعایت مینمودند و در تاریخ درخشان اسلام نمونههای زیادی از شیوۀ زندگی آنان به اثبات رسیده است [۱۶۱۳]؛ پس باید دانست که رهبری امت، مسئولیتی است که میبایست آن را به خوبی انجام داد، نه غنیمتی است که باید مورد سوء استفاده قرار گیرد؛ پس اهمیت و شوق دیدار خدا و آخرت را به خاطر زرق و برق دنیا، از یاد نبرند [۱۶۱۴].
[۱۶۰۱] قضایا نساء النبی و المومنات، ص ۶۸. [۱۶۰۲] مسلم فی طلاق، ج ۲، ص ۱۱۰۴. [۱۶۰۳] معین السیرة، ص ۴۶۵. [۱۶۰۴] السیرة النبویة فی ضوء القرآن و السنة، ج ۲، ص ۳۵-۳۶. [۱۶۰۵] بخاری، کتاب الصلاة، شماره ۵۱۳. [۱۶۰۶] بخاری، کتاب المظالم و الغصب، شماره ۲۴۶۸. [۱۶۰۷] همان، الدقائق، شماره ۶۴۵۷. [۱۶۰۸] همان، شماره ۶۴۵۹. [۱۶۰۹] قضایا نساء النبی جو المومنات فی سورة الاحزاب، ص ۷۷. [۱۶۱۰] بخاری، کتاب التفسیر، شماره ۴۷۸۶. [۱۶۱۱] قضایا نساء النبی و المومنات فی سورة الاحزاب، ص ۷۹. [۱۶۱۲] تفسیر السعدی، ج ۴، ص ۱۴۸. [۱۶۱۳] البدایة والنهایة، ج ۷، ص ۱۳۶. [۱۶۱۴]
جامعه و دولت اسلامی براساس تعالیم پیامبر اکرم جدر زمینههای مختلف عقیدتی، اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، نظامی و عبادی رشد مییافت و فقط فریضۀ حج تاکنون براساس احکام اسلامی انجام نگرفته بود. البته در حج سال هشتم هجری که بعد از فتح مکه صورت گرفت، پیامبر، عتاب بن اسید را در مدینه جانشین خود قرار داد، اما احکام حج مسلمانان با حجی که مشرکان انجام میدادند، تفاوت چندانی نداشت، اما در موسم حج سال نهم، پیامبر اراده نمود تا مناسک حج را انجام دهد، اما از آنجا که مشرکان نیز درصدد انجام حج بودند و از آنجا که آنان براساس اعتقاداتشان کعبه را برهنه طواف مینمودند، پیامبر فرمود: من براساس وضعیت حاکم، نمیتوانم به مناسک حج را انجام دهم بنابراین [۱۶۱۵]، ابوبکر را به عنوان امیرحجاج سال نهم مقرر نمود و تعداد زیادی از صحابه در رکاب ایشان بودند و شتران قربانی را نیز همراه داشتند [۱۶۱۶].
بعد از خروج ابوبکر و حجاج از مدینه، سورۀ برائت نازل گردید. بنابراین، پیامبر اکرم جعلی را فرستاد تا پیام سوره برائت را به ابوبکر برساند. علی سوار بر ناقه پیامبر به کاروان ابوبکر در ذوالحلیفه پیوست. ابوبکر به علی گفت: امیر هستی یا مامور؟ علی گفت: مامور هستم؛ سپس راهشان را ادامه دادند تا به مکه رسیدند. ابوبکر مکان هر یک از مناسک حج را بر اساس آنچه در زمان جاهلیت بودند، باقی گذاشت براساس روایات صحیح، این حج درماه ذیحجه انجام گرفت نه ذیقعده. ابوبکر احکام و مسایل حج را برای مردم توضیح میداد و در همه ایام حج برای آنان سخنرانی مینمود. علی نیز در کنار ابوبکر بود و بعد از سخنرانی ایشان، پیام سوره برائت را برای مردم قرائت مینمود و میگفت: وارد بهشت نخواهد شد مگر انسان مومن و از این پس کسی حق ندارد خانه خدا را برهنه طواف نماید و هر کس عهد و پیمانی با پیامبر دارد، پیمانش تا موعد مقرر باقی خواهد ماند و بعد از این مشرکان اجازه حج گزاردن ندارند [۱۶۱۷].
همچنین روایت است که ابوبکر، ابوهریره را با دستهای ازصحابه مأمور ساخت تا با علی در رسانیدن پیامهای سورۀ برائت همکاری نمایند [۱۶۱۸].
نزول سورۀ برائت پایانبخش هر گونه رابطه با مشرکان و بتپرستان بود تا جایی که آنان را از حج کردن ممنوع کرده و علیه آنها اعلام جنگ نموده است؛ چنانکه میفرماید:
﴿بَرَآءَةٞ مِّنَ ٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦٓ إِلَى ٱلَّذِينَ عَٰهَدتُّم مِّنَ ٱلۡمُشۡرِكِينَ١ فَسِيحُواْ فِي ٱلۡأَرۡضِ أَرۡبَعَةَ أَشۡهُرٖ وَٱعۡلَمُوٓاْ أَنَّكُمۡ غَيۡرُ مُعۡجِزِي ٱللَّهِ وَأَنَّ ٱللَّهَ مُخۡزِي ٱلۡكَٰفِرِينَ٢ وَأَذَٰنٞ مِّنَ ٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦٓ إِلَى ٱلنَّاسِ يَوۡمَ ٱلۡحَجِّ ٱلۡأَكۡبَرِ أَنَّ ٱللَّهَ بَرِيٓءٞ مِّنَ ٱلۡمُشۡرِكِينَ وَرَسُولُهُۥۚ فَإِن تُبۡتُمۡ فَهُوَ خَيۡرٞ لَّكُمۡۖ وَإِن تَوَلَّيۡتُمۡ فَٱعۡلَمُوٓاْ أَنَّكُمۡ غَيۡرُ مُعۡجِزِي ٱللَّهِۗ وَبَشِّرِ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ٣﴾[التوبة: ۱-۳].
«(این اعلام) بیزاری خدا و پیغمبرش از مشرکانی است که شما با آنان پیمان بستهاید؛ پس (ای مومنان) آزادانه چهار ماه در زمین بگردید و بدانید که شما هرگز نمیتوانید خدا را درمانده کنید و بیگمان خدا کافران را خوار و رسوا میسازد.این اعلامی است از سوی خدا و پیغمبرش به همه مردم در روز بزرگترین حج که خدا و پیغمبرش از مشرکان بیزار هستند و اگر توبه کردید (و از شرک دست کشیدید) این برای شما بهتر است و اگر سرپیچی کردید، بدانید که شما نمیتوانید خدا را درمانده دارید و کافران را به عذاب دردناکی مژده بده».
سپس در ادامۀ آیات، آن دسته از مشرکان را که با مسلمانان پیمان بستهاند، تا اتمام موعد مقرر فرصت داده و میفرماید:
﴿إِلَّا ٱلَّذِينَ عَٰهَدتُّم مِّنَ ٱلۡمُشۡرِكِينَ ثُمَّ لَمۡ يَنقُصُوكُمۡ شَيۡٔٗا وَلَمۡ يُظَٰهِرُواْ عَلَيۡكُمۡ أَحَدٗا فَأَتِمُّوٓاْ إِلَيۡهِمۡ عَهۡدَهُمۡ إِلَىٰ مُدَّتِهِمۡۚ إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلۡمُتَّقِينَ٤﴾[التوبة: ۴].
«اما کسانی از مشرکان را که با آنان پیمان بستهاید وایشان چیزی از آن فروگذار نکرده و از کسی بر ضد شما پشتیبانی نکردهاند، پیمان آنها را تا پایان مدت مشروطه محترم شمارید و بدان وفا کنید؛ بیگمان خدا پرهیزکاران را دوست میدارد».
همچنین به سایر مشرکان تا سپری شدن ماههای حرام فرصت داده و مرحلۀ بعدی را مرحلۀ جنگ و درگیری اعلام داشته است؛ چنانکه میفرماید:
﴿فَإِذَا ٱنسَلَخَ ٱلۡأَشۡهُرُ ٱلۡحُرُمُ فَٱقۡتُلُواْ ٱلۡمُشۡرِكِينَ حَيۡثُ وَجَدتُّمُوهُمۡ وَخُذُوهُمۡ وَٱحۡصُرُوهُمۡ وَٱقۡعُدُواْ لَهُمۡ كُلَّ مَرۡصَدٖۚ فَإِن تَابُواْ وَأَقَامُواْ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتَوُاْ ٱلزَّكَوٰةَ فَخَلُّواْ سَبِيلَهُمۡۚ إِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٞ رَّحِيمٞ٥﴾[التوبة: ۵].
«هنگامی که ماههای حرام پایان گرفت، مشرکین را هر کجا یافتید؛ بکشید ...».
بنابراین، پیامبر علی را فرستاد تا در حضور مشرکان در مراسم حج نقض پیمانهایی را که با مشرکان بسته بود، اعلام نماید و این درمیان عرب مرسوم بود و عیبی شمرده نمیشد. اسلام نیز این امر را تثبیت و پیامبر نیز این فرصت را غنیمت شمرده و پس از نزول سوره برائت علی را فرستاد تا پیامهای سوره برائت را بیان نماید.
این حج به مثابه مقدمۀ حجه الوداع قرار گرفت که قرار بود سال آینده در معیت پیامبر اکرم جانجام شود.
در حجی که ابوبکر ریاست آن را بر عهده داشت، اعلام گردید که زمان بتپرستی به پایان رسیده و اکنون مرحله جدیدی آغاز گردیده است و مردم راهی جز پذیرفتن توحید و شریعت خدا ندارند. این اعلان دیری نگذشت که به گوش تمامی قبایل عرب رسید و آنان به این امر پی بردند که زمان بتپرستی به پایان رسیده است. بنابراین، از نواحی مختلف شبه جزیرۀ عربستان دستههایی برای مسلمان شدن و پذیرفتن توحید، رهسپار مدینۀ منوره گردیدند [۱۶۱۹].
[۱۶۱۵] معین السیرة، ص ۴۷۵. [۱۶۱۶] نظرة النعیم، ج ۱، ص ۳۱۸ – الطبقات الکبری، ج ۲، ص ۱۶۸. [۱۶۱۷] صحیح السیرة النبویة، ص ۶۲۵. [۱۶۱۸] السیرة النبویة، ابی شبهه، ج ۲، ص ۵۳۷. [۱۶۱۹] قراءة سیاسیة للسیرة النبویة، ص ۲۸۳.
بعد از فتح مکه و فراغت پیامبر از غزوۀ تبوک و مسلمان شدن طوایف ثقیف و اینکه پیامبر برای مشرکان چهار ماه فرصت تعیین کرد تا موضع خود را در قبال دولت اسلامی مشخص نمایند، قبایل گوناگون عرب از نواحی مختلف رهسپار مدینه منوره گشتند و اسلام خود را اعلام مینمودند [۱۶۲۰].
مورخان در مورد تاریخ نخستین دستههایی از این قبیل و در مورد تعداد همه آنها اختلاف نظر دارند. بعضی تعداد آنان را شصت و گروهی بیش از صد دسته دانستهاند.
علاوه بر آن باید یادآور شد که در سرگذشت تفصیلی این دستهها روایات زیادی آمده است که بیشتر آنها از نظر صحت سند به اثبات نرسیده است؛ البته اخبار زیادی دربارۀ آنان به صحت نیز رسیده است؛ چنانچه در صحیح بخاری از وفد قبیلۀ تمیم، عبدالقیس، بنی حنیفه، نجران، اشعریها، اهل یمن و دوس سخن به میان آمده است [۱۶۲۱]. همچنین امام مسلم و دیگر صاحبان کتب سته اخبار صحیحی از این دستهها نقل کردهاند که حامل مطالب ارزنده و مفیدی هستند [۱۶۲۲].
سرگذشت ورود قبایل عرب به مدینه و اخبار آنان و شیوۀ برخورد پیامبر با آنان، از اهمیت والایی برخوردار است [۱۶۲۳]. اما نقد و بررسی متون تاریخی در این مورد ضروری به نظر میرسد [۱۶۲۴]، اما از خلال این ماجرا میتوان به سرمایۀ عظیم تربیتی، فقهی، حرکتی و فرهنگیای که از پیامبر به جا مانده است، دست یافت. به درستی که دیدگاه وسیع و برخورد بسیار متوازن پیامبر اکرم جو به دست آوردن دلها و متحد ساختن آنها جهت هدفی خاص و گرد آوردن افراد در یک مرکز تصمیمگیری که در شرایط و ظروف مختلف همچنان ثابت و استوار بمانند، نمونههای عظیم و بارزی است که متخصصان بخشهای مختلف جامعۀ اسلامی نیاز مبرم به الگو گرفتن از آن دارند [۱۶۲۵].
یکی از ویژگیهای سال نهم هجری این بود که دستههای زیادی از عربها به مدینه میآمدند و دولت اسلامی نیز ستاد مخصوصی جهت استقبال از آنان تشکیل داده بود برای آنان اردوگاه تربیتی خاصی تدارک دید و آمادۀ پذیرایی از مهمانان تازه ورود گردید [۱۶۲۶]؛ چنانکه مسجد پیامبر، سالن استقبال دستههای ورودی بود و پیامبر یک یا چند نفر از یاران خود را جهت خدمترسانی به آنها گمارده بود [۱۶۲۷]و به مسئلۀ آموزش و تربیت دستههای ورودی، اهمیت خاصی قائل بود و از طرفی دیگر کسانی که میآمدند، شوق و کنجکاوی زیادی به فرا گرفتن اسلام و دستورات و احکام و آداب آن، سپس عمل نمودن بر آنها را داشتند و بسیاری ازآنان از پیامبر در مورد امور حلال و حرام که درمیان آنان شایع و معمول بود، میپرسیدند بنابراین، پیامبر علاقمند بود تا احکام و مسائل فقهی و عقیدتی را به آنان بیاموزد و به ویژه بیشتر به تعلیم کسانی اهمیت میداد که شوق و کنجکاوی خاصی برای یادگیری داشته و به صحابه نیز فرمود: «فقهوا اخوانکم» «برادرانتان را بفهمانید و آموزش بدهید» [۱۶۲۸].
پیامبر نیز با آنان مینشست و از آنها در مورد احوال بزرگان قومشان سوال مینمود و هنگامی که قصد بازگشت به وطن خود میکردند، آنها را به استقامت بر حق و به صبر توصیه مینمود و به همه به صورت یکسان هدایایی اهدا مینمود و آنان در حالی بر میگشتند که هدایتگرانی بودند که دلهایشان با نور ایمان روشن شده بود و آنچه را فرا گرفته بودند، به قومشان انعکاس میدادند و آنان را از پیامبر مطلع میساختند و از صفات، خوبیها و چهرۀ درخشان و مهربان پیامبر برای آنان سخن میگفتند و نیز برای قوم خود از میزان محبت و اطاعت صحابه نسبت به پیامبر تعریف میکردند [۱۶۲۹].
اما برخی از این دستهها با قرار داد صلح همچنان بر دین خود باقی میماندند.
[۱۶۲۰] همان، ص ۲۸۴. [۱۶۲۱] البخاری، کتاب المغازی، شماره ۴۳۶۵. [۱۶۲۲] نظرة النعیم، ج ۱، ص ۳۹۸. [۱۶۲۳] السیرة النبویة الاساس فی السنة، ج ۲، ص ۱۰۱۴. [۱۶۲۴] السیرة النبویةالصحیحة، ج ۲، ص ۵۴۴. [۱۶۲۵] الاساس فی السنة، ج ۲، ص ۱۰۱۴. [۱۶۲۶] المدینه النبویه و فجر الاسلام و العصر الراشدی، محمد شراب، ج ۲، ص ۴۰۰. [۱۶۲۷] دراسات فی عهد النبوه، شجاع، ص ۲۲۱. [۱۶۲۸] محمد رسول الله، صادق عرجون، ج ۴، ص ۵۲۰. [۱۶۲۹] همان، ص ۵۲۱.
ابن عباس در مورد وفد عبد قیس میگوید: وفد عبد قیس نزد پیامبر آمد. آن حضرت پرسید: چه کسانی هستند؟ گفتند: از طائفۀ ربیعه هستیم. پیامبر به آنها خوش آمد گفت؛ سپس آنها درمیان سخنانشان گفتند: ای رسول خدا! ما از مسافت بسیار دوری، آمدهایم و در مسیر راه ما گروهی از کفار طایفۀ مضر زندگی میکنند که روابط نامناسبی با یکدیگر داریم.
بنابراین، در غیر از ماههای حرام که جنگ در آن حرام است، نمیتوانیم نزد تو حضور پیدا نماییم؛ پس به ما دستوری قاطع و واضح بده تا بدان عمل نماییم و کسانی را که از این قوامین مطلع نیستند، با خبر سازیم و در نتیجه به بهشت وارد شویم. ابن عباس میگوید: پیامبر آنان را به چهار چیز امر و از چهار چیز نهی نمود: به آنها دستور داد تا به خدای یگانه ایمان بیاورند و از آنها پرسید که آیا میدانید ایمان چیست؟ گفتند: خدا و پیامبرش بهتر میداند. پیامبر فرمود: ایمان یعنی به وحدانیت خدا گواهی دادن؛ برپا داشتن نماز؛ دادن زکات؛ روزه گرفتن ماه رمضان و پرداختن خمس مال غنیمت؛ سپس آنان را از استفادۀ چهار نوع ظرف و پیاله که معمولاً مخصوص شرابسازی و شرابنوشی بودند، منع نمود و فرمود: این امور را به خاطر داشته باشید و دیگران را نیز از این امر مطلع سازید [۱۶۳۰].
در روایتی نیز چنین آمده است که مردی از عبد قیس به نام اشج نزد پیامبر آمد و دستهای آن حضرت را بوسید. پیامبر خطاب به او گفت: تو دارای دو خصلت هستی که خدا و رسولش آنها را میپسندد. اشج گفت: آیا آنها در سرشت من نهاده شدهاند؟ پیامبر فرمود: بلی. اشج گفت سپاس خدایی را که در من چنین سرشتی به ودیعت گذاشته است که خدا و رسولش آن را دوست دارند [۱۶۳۱].
در روایتی آمده است که پیامبر سنتهای بعد از نماز آن روز را به خاطر ملاقات با این وفد به تاخیر انداخت و آنها را بعد از نماز عصر خواند [۱۶۳۲].
[۱۶۳۰] بخاری، کتاب الایمان، شماره ۵۳. [۱۶۳۱] صحیح السیرة النبویة، ص ۶۳۱. [۱۶۳۲] همان، ص ۶۳۵.
انس بن مالک میگوید: ما با پیامبر در مسجد نشسته بودیم، ناگهان مردی با شتری وارد شد و پس از اینکه از شتر پایین آمد و آن را بست، گفت: کدام یک از شما محمد است؟
گفتیم: این مرد سفید چهره که تکیه زده است. گفت: ای پسر عبدالمطلب، من از تو سوال میکنم و در سخنان من تندی و خشونت میبینی، پس عصبانی نشو. پیامبر فرمود: هر طور دوست داری سوال کن.
گفت: تو را به پروردگارت و پروردگار پیشینیان، سوگند میدهم، آیا تو را خدا به سوی همۀ مردم فرستاده است؟ پیامبر فرمود: بلی؛ سپس گفت: تورا به خدا سوگند! آیا به تو دستور داده است تا در شبانه روز، پنج وعده نماز بگزاری؟ آیا خدا به تو دستور داده که از اموال ثروتمندان چیزی به عنوان زکات بگیری و به فقرا بدهی؟ پیامبر فرمود بلی.
آن گاه مرد گفت: به آنچه تو آوردهای، ایمان آوردم و من فرستادۀ قوم خود هستم. من، ضمام بن ثعلبه و از بنی سعد میباشم [۱۶۳۳].
در روایتی از ابن عباس آمده است که ضمام شهادتین را بر زبان آورد و گفت: من به فرائض عمل خواهم کرد و از آنچه منع کردی، دوری خواهم گزید و افزود که نه از آنها چیزی کم میکنم و نه بر آنها چیزی میافزایم.
سپس بهسوی شترش رفت. پیامبر فرمود: اگر راست بگوید، وارد بهشت میشود. ضمام سوار بر شتر شد و نزد قوم خود برگشت قومش نزد او گرد آمدند. اولین سخنی که از زبان ضمام شنیده شد، این بود که گفت: چه زشت هستند لات و عزا (دو بت مشهور عرب) افراد قومش گفتند: ضمام! ساکت باش. نمیترسی که دیوانه و یا به بیماری پیسی مبتلا شوی؟ ضمام گفت: وای بر شما. لات و عزا به کسی نفع و یا ضرری نمیرسانند. خداوند پیامبری مبعوث کرده و کتابی فرستاده است و شما را از حالتی که گرفتار آن هستید، نجات داده است و من به یگانگی خدا و رسالت محمد ایمان آوردهام. اکنون از جانب رسول خدا نزد شما آمدهام. ضمام سخنانش را ادامه داد تا اینکه توانست آنها را متقاعد سازد و تا شامگاه آن روز تمامی مردم شهر او مسلمان شدند. ابن عباس میگوید: هیچ فردی بعد از بازگشت نزد قومش همانند ضمام موفقیت کسب ننموده است [۱۶۳۴].
این داستان بیانگر میزان گسترش تعالیم اسلام درمیان قبایل میباشد تا جایی که هدف آن ضمام این بود تا دربارۀ آنچه از احکام اسلام شنیده بود، از پیامبر سوال نماید و مطمئن گردد [۱۶۳۵].
بنابراین، احکام اسلام را یکی پس از دیگری بر میشمرد و در مورد آنان سوال مینمود.
[۱۶۳۳] بخاری، کتاب العلم، شماره ۶۳. [۱۶۳۴] النبویه، ص ۶۳۰ – مسند احمد، ج ۱، ص ۲۶۴. [۱۶۳۵] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الاصلیة، ص ۶۵۰.
پیامبر اکرم جبه سران نجران نامهای با این عنوان نوشت من شما را از عبادت و ولایت بندگان به عبادت و ولایت پروردگار فرا میخوانم و اگر از اطاعت پروردگار سرپیچی نمایید، من با شما خواهم جنگید [۱۶۳۶].
وقتی نامۀ پیامبر به دست اسقف نجران افتاد، مردم را گرد آورد و نامه را برای آنان قرائت نمود و پس از رایزنی و مشورت به این نتیجه رسیدند که وفدی متشکل از سران و اعیان قوم نزد پیامبر خدا بروند؛ چنانکه طبق روایتی وفدی متشکل از چهارده نفر و طبق روایتی از شصت نفر به سرپرستی شورایی متشکل از عاقب، سید و ابوالحارث نزد پیامبر آمدند. روز اول در حالی که بر رسول خدا در مسجد ایشان وارد شدند که لباس احبار را پوشیده بودند و شانههایشان با قطعه پارچهای ابریشمی پوشیده بود. آن حضرت ازآنان دوری نمود و با آنان سخنی نگفت؛ سپس عثمان به آنها فهمانید که پیامبر این نوع پوشش را نمیپسندد. بنابراین، روز بعد با لباس راهبان آمدند و سلام کردند. آن حضرت جواب سلامشان را داد و آنان را به اسلام فرا خواند، اما آنها نپذیرفتند و گفتند: ما مسلمان هستیم. پیامبر فرمود: شما را سه چیز از مسلمان شدن باز داشته است: عبادت صلیب؛ خوردن گوشت خوک و اعتقاد شما به اینکه خدا فرزندی دارد.
بحث و مباحثۀ آنان به درازا کشید و پیامبر برای آنان آیاتی از کلام خدا، تلاوت نمود. آنان به پیامبر گفتند: چرا شما در مورد پیامبر خدا، جسارت مینمایید و میگویید بندۀ خدا است؟ پیامبر فرمود: عیسی بندۀ خدا و پیامبر او و کلمهایست که خداوند به مریم القا نموده است. این سخن آنان را بر آشفته نمود و گفتند: آیا انسانی سراغ داری که پدر نداشته باشد؟ آن گاه خداوند، این آیات را نازل فرمود:
﴿إِنَّ مَثَلَ عِيسَىٰ عِندَ ٱللَّهِ كَمَثَلِ ءَادَمَۖ خَلَقَهُۥ مِن تُرَابٖ ثُمَّ قَالَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ٥٩﴾[آل عمران: ۵۹].
«همانا عیسی در خلقت، مانند آدم است. خداوند آدم را از خاک آفرید، سپس به او گفت: خلق شو؛ پس پدید آمد».
این استدلال، تمامی احتجاجات آنان را نابود ساخت؛ زیرا آنان خواهان نمونهای بودند که پسری بدون پدر متولد شده باشد، اما پیامبر برای آنها نمونۀ عجیبتری که خود آنان او را قبول داشتند و آن متولد شدن فرزند بدون پدر مادر بود، ارائه داد.
سرانجام وقتی پیامبر به این نتیجه رسید که حکمت و جدال احسن در مورد آنها کارساز نیست، آنان به مباهله دعوت نمود و خداوند نیز فرمود:
﴿فَمَنۡ حَآجَّكَ فِيهِ مِنۢ بَعۡدِ مَا جَآءَكَ مِنَ ٱلۡعِلۡمِ فَقُلۡ تَعَالَوۡاْ نَدۡعُ أَبۡنَآءَنَا وَأَبۡنَآءَكُمۡ وَنِسَآءَنَا وَنِسَآءَكُمۡ وَأَنفُسَنَا وَأَنفُسَكُمۡ ثُمَّ نَبۡتَهِلۡ فَنَجۡعَل لَّعۡنَتَ ٱللَّهِ عَلَى ٱلۡكَٰذِبِينَ٦١﴾[آل عمران: ۶۱].
«پس هر کس، پس از این دانشی که نزد تو آمده است، در این مورد مجادله کرد، بگو: بیایید ما فرزندان خود را دعوت میکنیم و شما هم فرزندان خود را فراخوانید وما زنان خود را فرا میخوانیم وشما هم زنانتان را فراخوانید و ما خود را آماده میسازیم و شما هم خود را آماده میسازید؛ سپس دست دعا به سوی خدا بر میداریم و نفرین خدا را برای دروغگویان تمنا مینماییم».
براساس این آیه، پیامبر اکرم همراه علی، حسن، حسین و فاطمه خارج گردید و خطاب به آنها گفت: وقتی من دعا کردم شما آمین بگویید [۱۶۳۷].
نجرانیها با یکدیگر به مشورت پرداختند و سرانجام از شرکت در دعای مباهله ترسیدند و امتناع ورزیدند؛ چرا که آنان میدانستند که آن حضرت پیامبر خداست و علاوه بر آن بر این امر آگاهی داشتند ملتی که در مقابل پیامبران خدا در دعای مباهه شرکت کرده، نابود شده است. بنابراین به پیامبر گفتند: هر طور دوستداری، در مورد ما رفتار کن. پیامبر اکرم جبا آنان بر اساس دادن سالیانه دو هزار قواره لباس، صلح نمود [۱۶۳۸]. و هنگامی که عزم بازگشت نمودند، پیامبر اکرم جفرمود: من با شما مرد امینی را میفرستم. هر یکی از صحابه، دوست داشت و منتظر بود که پیامبر او را بفرستد؛ آن گاه ایشان خطاب به ابوعبیده بن جراح فرمود: ابوعبیده! بر خیز و افزود که ابوعبیده، امین امت من است [۱۶۳۹].
[۱۶۳۶] البدایة والنهایة، ابی شهبة ج ۲، ص ۵۴۷. [۱۶۳۷] السیرة النبویة، ابی شبهه، ج ۲؛ ص ۵۴۷. [۱۶۳۸] همان. [۱۶۳۹] البخاری، کتاب فضائل الصحابة، شماره ۳۷۴۵.
و فدها و دستههای مردم از هر سو، به مدینه میآمدند واسلام را میپذیرفتند و زیر پرچم حکومت اسلامی قرار میگرفتند و در مدت اقامت خود در مدینه؛ بعضی از احکام اسلام را فرا میگرفتند و هنگام بازگشت به سرزمینهای خود، پیامبر نیز معلمی همراه آنها میفرستاد و به ویژه به جنوب شبه جزیرۀ عربستان و درمیان قبایل یمنی، افراد زیادی را فرستاد تا احکام اولیۀ اسلام را به آنان آموزش دهند؛ چرا که اسلام در شبه جزیرۀ عربستان و اطراف آن گسترش یافته بود؛ پس نیاز مبرم به داعیان و معلمانی احساس میشد که احکام دین اسلام را تبلیغ و تبیین نماید [۱۶۴۰].
تا قلوب مردم از بقایای بیماریهای جاهلی، پاک گردد و سعادت و خوشبختی نصیب آنان گردد.
از میان این قبایل، قبیلۀ بنی حارث بن کعب امتناع ورزید. از پذیرش اسلام پیامبر اکرم جگروهی از صحابه را به سر کردگی خالد بن ولید جهت دعوت آنان و یا در صورت ضرورت، جهاد با آنان فرستاد.
[۱۶۴۰] فقه السیرة، بوطی، ص ۳۲۲.
طایفۀ بنی حارث بن کعب در نجران زندگی مینمودند و هیچ یک از افراد این طایفه، اسلام را نپذیرفتند. در ربیعالاول سال دهم هجری خالد را به سوی آنها فرستاد و گفت: قبل از اینکه با آنان وارد نبرد شوی، آنها را سه مرتبه به پذیرش اسلام دعوت بده. اگر پذیرفتند، در امان خواهند بود و در غیر این صورت با آنان به مبارزه بپرداز. خالد وارد منطقۀ آنان گردید و سواران خود را به صورت پراکنده به هر سو فرستاد تا آنها را به اسلام فراخوانند. در نتیجه تمامی آنان مسلمان شدند. خالد چند روزی به قصد آموزش احکام و مبادی اسلام در آنجا اقامت گزید و نامهای به پیامبر نوشت و ایشان را در جریان مسلمان شدن بنی حارث گذاشت. پیامبر طی نامهای از خالد خواست تا با گروهی از آنان به مدینه باز گردد.
خالد چنین کرد و هنگامی که خواستند از مدینه به شهرشان برگردند، پیامبر اکرم جقیس بن حصین را به عنوان امیر آنان مقرر کرد؛ سپس عمرو بن حزم را برای آموزش مسائل و احکام دینی نزد آنان فرستاد [۱۶۴۱].
در روایت دیگری به جای نام خالد، نام علی آمده است و هنگامی که علی به قبایل همدان رسید، نامۀ پیامبر را برای آنان قرائت نمود، در نتیجه تمامی آنان، اسلام را پذیرفتند. علی خبر مسلمان شدن آنها را طی نامهای به پیامبر نوشت. آن حضرت به سجده افتاد و هنگامی که سر از سجده برداشت گفت: سلام بر همدان، سلام بر همدان [۱۶۴۲].
پیامبر اکرم جنگران جبهۀ جنوبی دولت اسلامی بود، بنابراین علاقمند مسلمان شدن قبایل یمنی بود و این علاقمندی از کثرت اعزام افراد و دستهها به سوی قبایل یمنی و رهسپار شدن دستههای زیادی از نواحی مختلف یمن به سوی مدینه و نیز از عهد و پیمانهایی که آن حضرت با قبایل یمنی بسته است، آشکار میگردد [۱۶۴۳].
پیمانها و قراردادهای پیامبر اکرم جبا قبایل یمنی و حضرموت را دکتر حمید الله در کتابی به نام مجموعه الوثائق السیاسیه جمعآوری نموده است [۱۶۴۴].
آخر الامر اینکه تاسیس مراکز تاثیر گذار درمیان جوامع و دولتها، از برنامههای پیامبر اکرم جبود که در زندگی خویش، آن را اجرا نمود.
[۱۶۴۱] سیره ابن هشام، ج ۴، ص ۲۵۰. [۱۶۴۲] بخاری، کتاب المغازی، شماره ۴۳۴۹. [۱۶۴۳] الفقه السیاسی للوثائق النبویه، ص ۲۳۱. [۱۶۴۴] الوثائق السیاسیه، حمید الله، ص ۲۳۰، شماره ۱۱۱.
۱- پیامبر اکرم جمعاذ بن جبل انصاری را که در حلال و حرام مسایل از دیگر صحابه آگاهی بیشتری داشت، به عنوان قاضی و امیر فرستاد و او را بر یکی از مناطق زیر دست خود مقرر نمود. هنگامی که معاذ، اراده نمود تا مدینه را به قصد یمن ترک نماید، پیامبر برای بدرقۀ او بیرون شد و در حالی که معاذ سوار بر مرکب خود بود و آن حضرت پیاده روی میکرد، به معاذ این گونه توصیه نمود: معاذ! تو نزد قومی از اهل کتاب میروی. نخست آنها را به شهادت لا اله الا الله و محمد رسول الله، فرا خوان. اگر پذیرفتند، به آنها بگو که خداوند، شبانه روزی پنج وعده نماز را فرض گردانیده است؛ اگر این را پذیرفتند، به آنها بگو که خدا، زکات را در مالهایشان فرض گردانیده است تا از ثروتمندان گرفته و به فقیرانشان باز گردانیده شود. اگر پذیرفتند، از گرفتن مالهای عمدۀ آنها پرهیز کن و از دعای مظلوم نیز بپرهیز؛ چرا که بین خدا و دعای مظلوم هیچ مانعی وجود ندارد [۱۶۴۵].
در این حدیث، پیامبر خط مشی داعیان را مشخص نمود تا به تدریج و با رعایت نمودن مسائل مهم به حرکت خویش ادامه دهند.
بنابراین، نخست باید ایمان به خدا و پیامبر را در دلها جای داد و استحکام بخشید تا ایمان بر اندیشه و سلوک آدمی تسلط یابد، آن گاه میبایست دیگر ارکان اسلام که ایمان را تثبیت مینماید و موجبات رشد و ترقی آن میگردد، را فراهم آورد. بعد از آن نوبت دعوت به واجبات و ترک منکرات میرسد بدین صورت مردم به راحتی به تکالیف و دستورات دینی که مخالف هواهای نفسانی هستند خواهند پذیرفت؛ زیرا دلهایشان از ایمان و یقین مملو گشته و زمینه فراهم گردیده است [۱۶۴۶].
برنامه و شیوۀ اصلی دعوت را پیامبر اکرم جبرای معاذ و سایر کسانی که در این صددند تا به راه و روش صحابه تمسک جویند، ترسیم نمود و امروز نیز داعیانی که عمر خود را وقف دعوت الی الله کردهاند، نیازمند آنند که در این نقشه و شیوۀ چگونگی دعوت پیامبر به سوی خدا بیندیشند و آن را در عمل اجرا نمایند. تا گامهایشان را در مسیر دعوت استوارتر و صحیحتر بردارند [۱۶۴۷].
در پایان پیامبر به معاذ گفت: ای معاذ! شاید بعد از امسال دیگر مرا نبینی و از کنار مسجد و قبر من گذر نمایی [۱۶۴۸]. معاذ با شنیدن این سخن به گریه افتاد و این سخن پیامبر به تحقق پیوست؛ زیرا معاذ در یمن ماند و روزی که به مدینه برگشت، پیامبر دنیا را ترک نموده بود [۱۶۴۹].
۲- همچنین آن حضرت ابوموسی اشعری را به منطقهای دیگر از یمن به عنوان امیر و قاضی و فقیه فرستاد و به او نیز در کنار معاذ توصیههایی نمود و به آنها گفت: آسانگیری کنید و سختگیری ننمائید، مژده دهید و متنفر نسازید و با هم توافق نمایید و اختلاف مکنید [۱۶۵۰].
این توصیۀ پیامبر نیز بیانگر نحوۀ تربیت نبوی است که آنان را به آسانگیری بر مردم و سختگیری ننمودن با آنان توصیه نمود [۱۶۵۱].
[۱۶۴۵] البخاری، کتاب المغازی، شماره ۴۳۴۷. [۱۶۴۶] التاریخ الاسلامی، حمیدی، ج ۸، ص ۱۸۷. [۱۶۴۷] معین السیرة، ص ۴۸۶. [۱۶۴۸] صحیح السیره، ص ۶۵۴. [۱۶۴۹] السیرة النبوی، ابوشعبه، ج ۲، ص ۵۵۹. [۱۶۵۰] بخاری، کتاب المغازی، شماره ۴۳۴۲. [۱۶۵۱] التاریخ الاسلامی، حمیدی، ج ۸، ص ۱۸۶.
نظم و برنامهریزی، جزئی از دین محسوب میگردد؛ زیرا نظم، باعث از بین بردن پراکندگیها میشود و شرایط را برای رسیدن به اهداف فراهم میآورد و نظم برنامهریزی از ویژگیهای اسلام است که از همان آغاز کار، در تمامی جوانب فکری و تعبدی رعایت گردیده است.
پیامبر اکرم جاگر قصد ترک مدینه را برای چند روزی داشت، بلافاصله کسی را جانشین خود تعیین مینمود و هر گاه منطقهای را فتح مینمود، امیری بر آنان مقرر میداشت. همچنین هنگامی که وفدهای مختلف عرب به مدینه میآمدند و اسلام را میپذیرفتند، پیامبر یکی از آنان را به عنوان امیر تعیین میکرد و علاوه بر او، معلمی جهت آموزش دین و قرآن و ماموری جهت جمعآوری زکات همراه آنان میفرستاد [۱۶۵۲]و شیوه ایشان این گونه بود که ماموران خود را از میان علما و کارشناسان و صالحان بر میگزید؛ چنانکه جانشین ایشان در مکه، عتاب ابن اسید، در طائف عثمان بن عاص و در یمن، علی و ابوموسی بودند و گاهی حاکمان سابق هر منطقه را پس از اینکه اسلام را میپذیرفتند و یا اینکه جزیه پرداخت مینمودند، آنان را به سمت قبلی تثبیت مینمود؛ چنانکه باذان فرزند سامان بن بهرام را پس از اینکه اسلام را پذیرفت، بر حکومت یمن ابقاء نمود و بعد از اینکه او وفات یافت، حکومتش را بدست گروهی از صحابه سپرد و شمر بن باذان را بر شهر صنعاء ابوموسی را بر مآرب؛ عامر بن شهر همدانی را بر همدان؛ خالد بن سعید را بر مناطق نجران و منطقۀ زمع و زبید؛ عمرو بن حزام را بر نجران و زیاد بن لبید را بر حضرموت گمارد [۱۶۵۳].
آن حضرت نیز به حسابرسی کامل از عمال و ماموران خویش میپرداخت و مصارف و درآمد را کنترل مینمود و به برخی از مامورانش حقوق میداد؛ چنانکه به عتاب ابن اسید روزی یک درهم تعیین نموده بود [۱۶۵۴]. و به قیس ابن مالک همدانی خراج یک قطعه زمین را میداد و از آن حضرت منقول است که فرمود: «هر کس را که ما بر کاری گماردیم، اگر خانهای ندارد، برای خود خانهای بسازد و اگر همسری ندارد، برای خود همسری برگزیند و اگر مرکبی ندارد، برای خود مرکبی تهیه نماید» [۱۶۵۵].
و موارد ذکر شده نیازهای مهم یک والی به حساب میآید تا مجبور نشود رشوه بگیرد و این قاعده کلی را که هدیه دادن به حاکم به معنی رشوه دادن به اوست، زمانی توسط اسلام مطرح گردید که هنوز قوانین وضعی و مدنی در جهان تدوین نگردیده بود [۱۶۵۶].
[۱۶۵۲] دراسات فی عهد النبویة، شجاع، ص ۲۲۱. [۱۶۵۳] العبرو دیوان المبتدا و الخبر، ابن خلدون، ج ۲، ص ۵۹. [۱۶۵۴] السیرة النبویة ابن هشام، ج ۴، ص ۱۵۳. [۱۶۵۵] الدوله العربیة الاسلامیة، ص ۴۴ – التراتیب الداریة کتانی، ج ۱، ص ۲۲۷. [۱۶۵۶] الدولة العربیة الاسلامیة، ص ۴۴.
حج، یکی از ارکان پنج گانۀ اسلام است که براساس آنچه ابن قیم ترجیح میدهد، در سال دهم هجرت، فرض گردید [۱۶۵۷]. و میتوان یکی از وجوه ترجیح این قول را، حج پیامبر در این سال بیان نمود؛ چرا که پیامبر براساس آیۀ ذیل فرضی را به تاخیر نمیانداخت.
﴿وَلِلَّهِ عَلَى ٱلنَّاسِ حِجُّ ٱلۡبَيۡتِ مَنِ ٱسۡتَطَاعَ إِلَيۡهِ سَبِيلٗا﴾[آل عمران: ۹۷].
«و حق خداوند بر مردم است که هر کس توانایی دارد، خانۀ کعبه را حج نماید».
این آیه در اواخر سال نهم هجری نازل شد [۱۶۵۸].
پیامبر اکرم جاز مدینه تنها این حج را درسال دهم انجام داد این حج به حج بلاغ، حج اسلام و حجهالوداع نام گرفت زیرا پیامبر اکرم جدر این حج با مردم الوداع گفت و این آخرین حج ایشان بود. همچنین آخرین دستورات خدا را به صورت گفتار و عمل ابلاغ نمود؛ چنانکه در روز عرفه همان سال این آیه نازل گردید:
﴿ٱلۡيَوۡمَ أَكۡمَلۡتُ لَكُمۡ دِينَكُمۡ وَأَتۡمَمۡتُ عَلَيۡكُمۡ نِعۡمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ ٱلۡإِسۡلَٰمَ دِينٗا﴾[المائدة: ۳] [۱۶۵۹].
«امروز، دینتان را برای شما کامل و نعمت خود را بر شما مکمل ساختم و اسلام را به عنوان دین شما پسندیدم».
با شنیدن این آیه، بعضی از صحابه به گریه افتادند؛ چرا که این آیه به گونهای از پایان عمر پیامبر خبر میداد. عمر نیز به گریه افتاد؛ وقتی از او پرسیدند که چرا گریه میکنی؟ گفت: همیشه بعد از این کمال، نقصان خواهد بود [۱۶۶۰]. و تعداد کسانی که در این حج شرکت داشتند، بیش از صد هزار نفر بود [۱۶۶۱].
[۱۶۵۷] زاد المعاد، ج ۳، ص ۵۹۵. [۱۶۵۸] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الاصیله، ص ۶۸۰ – زاد المعاد، ج ۳، ص ۵۹۵. [۱۶۵۹] البخاری، کتاب المغازی، شماره ۴۴۰۷. [۱۶۶۰] السیره النبویة، ابوشهبه، ج ۲، ص ۵۷۵. [۱۶۶۱] السیرة النبویة، ندوی ص ۳۸۶.
پیامبر قصد ادای حج نمود و مردم را نیز از این امر مطلع ساخت بنابراین، تمامی مردم در دهم ذیقعدۀ سال دهم هجری در رکاب رسول خدا عازم حج شدند. مردم اطراف مدینه نیز وقتی از این امر مطلع شدند، به ایشان پیوستند و در مسیر راه مکه نیز تعداد زیادی از مردم به ایشان ملحق شدند و از طرف راست و چپ و پشت سر ایشان تا چشم جمعیت موج میزد. پیامبر اکرم جدر روز شنبه ۲۵ ذیقعده پس از ادای نماز ظهر، مدینه را به قصد مکه ترک نمود [۱۶۶۲].
پیامبر قبل از خروج از مدینه به تشریح مسائل احرام و واجبات و سنن آن برای مردم پرداخت؛ سپس در حالی که این گونه تلبیه میگفت به راه افتاد: «لبیك اللهم لبیك. لبیك لا شریك لك ان الحمد والنعمتة لك والـملك لا شریك لك» [۱۶۶۳]. کاروان پیامبر لبیکگویان پیش میرفت تا در مکانی به نام «عرج» اردو زد؛ سپس به ترتیب در ابواء، وادی عسفان و ذی طوی اردو زد. پیامبر شب را در ذی طوی سپری نمود و صبح بعد از نماز فجر، غسل نمود و راهی مکه شد و هنگام چاشتگاه از قسمت بالای مکه وارد شهر شد تا اینکه وارد مسجد الحرام گردید و حجر الاسود را دست زد و بوسید [۱۶۶۴]. و هفت دور کعبه را طواف نمود که در سه دور نخست دوید و در چهار دور آخر، فقط راه میرفت؛ سپس به مقام ابراهیم آمد و در آنجا این آیه را تلاوت نمود:
﴿وَإِذۡ جَعَلۡنَا ٱلۡبَيۡتَ مَثَابَةٗ لِّلنَّاسِ وَأَمۡنٗا وَٱتَّخِذُواْ مِن مَّقَامِ إِبۡرَٰهِۧمَ مُصَلّٗىۖ وَعَهِدۡنَآ إِلَىٰٓ إِبۡرَٰهِۧمَ وَإِسۡمَٰعِيلَ أَن طَهِّرَا بَيۡتِيَ لِلطَّآئِفِينَ وَٱلۡعَٰكِفِينَ وَٱلرُّكَّعِ ٱلسُّجُودِ١٢٥﴾[البقرة: ۱۲۵].
«و به یاد آور آن گاه را که خانه کعبه را جایگاه اجر و ثواب و پناهگاه مردم قرار دادیم (و دستور دادیم که) از مقام ابراهیم جایگاه نمازی برای خود بر گیرید و به ابراهیم و اسماعیل سفارش کردیم که خانه ما را برای طواف کنندگان و اعتکاف کنندگان و رکوع و سجده کنندگان پاک و پاکیزه کنید».
آن حضرت در حالی که «مقام» را بین خود و کعبه قرار داده بود، دو رکعت نماز گزارد که در رکعت اول سوره اخلاص و در رکعت دوم سوره کافرون را قرائت نمود؛ پس نزد حجرالاسود رفت و دست بر آن گذاشت و آن را بوسید و بعد از آن به سوی «صفا» رفت و چون به آن نزدیک شد، این آیه را تلاوت کرد:
﴿إِنَّ ٱلصَّفَا وَٱلۡمَرۡوَةَ مِن شَعَآئِرِ ٱللَّهِۖ فَمَنۡ حَجَّ ٱلۡبَيۡتَ أَوِ ٱعۡتَمَرَ فَلَا جُنَاحَ عَلَيۡهِ أَن يَطَّوَّفَ بِهِمَاۚ وَمَن تَطَوَّعَ خَيۡرٗا فَإِنَّ ٱللَّهَ شَاكِرٌ عَلِيمٌ١٥٨﴾[البقرة: ۱۵۸].
«بیگمان (دو کوه) صفا و مروه (و سعی میان آنها) از نشانههای خدا هستند؛ پس هر کس حج بیت الله و یا عمره را انجام دهد، بر او گناهی نیست که آن دو را طواف نماید و هر کس به دلخواه خود کار نیکی را انجام دهد، بیگمان خدا سپاسگذار و آگاه است».
براساس این آیه، که نخست نام صفا در آن ذکر گردیده است، سعی را از صفا آغاز نمود و بالای آن رفت و رو به کعبه کرد و گفت: «لا اله الا الله وحده لا شریك له، له الـملك وله الحمد وهو علی کل شئ قدیر لا اله الا الله وحده، انجز وعده ونصر عبده وهزم الاحزاب وحده» این را گفت و سپس دعا نمود و تا سه مرتبه چنین کرد. آن گاه از صفا پایین آمد و به سوی مروه به راه افتاد بعد از اینکه به آخر دره رسید، چند قدم دوید؛ سپس بر مروه بالا رفت و در آنجا نیز همان کاری را که بر صفا کرده بود، تکرار نمود تا اینکه سعی را بر مروه به پایان رسانید و در پایان فرمود: کاش با خود قربانی نمیآوردم تا این را عمره قرار میدادم و از شما هر کسی که با خود قربانی نیاورده است، از این احرام بیرون شود و آن را عمره بشمارد [۱۶۶۵].
سراقه بن مالک پرسید: ای رسول خدا! انگشتان دستانش را در هم فرو برد و فرمود: عمره برای همیشه با حج چنین در آمیخت [۱۶۶۶].
آن گاه چهار روز در مکه اقامت گزید (شنبه تا چهارشنبه) و چاشت گاه روز پنجم (پنجشنبه) با تمامی مسلمانانی که در رکاب ایشان بودند، بهسوی (منی) به راه افتاد و در آنجا اردو زد و نماز ظهر، عصر، مغرب، عشاء و فجر روز بعد را در همانجا برگزار نمود. و بعد از طلوع خورشید، دستور داد برای او خیمهای در «نمره» بزنند و به راه افتاد. قریش فکر میکرد که آن حضرت کنار «معشر الحرام» [۱۶۶۷]توقف خواهد کرد، اما پیامبر از آن گذشت تا اینکه به عرفه رسید و به خیمهای که برای ایشان در نمره تدارک دیده بودند، فرود آمد. سپس وقتی که خورشید رو به زوال گذاشت، دستور داد تا شترش (قصوا) را آماده سازند. آن گاه به آخر درۀ عرفه آمد و به موعظۀ مردم پرداخت و فرمود: خونها و مالهایتان بر یکدیگر مانند حرمت این روز در این ماه و در این شهر، حرام و محترم هستند و فرمود: خونهایی که در زمان جاهلیت ریخته شده است، بخشیده میشوند و اولین این خونها، خون ابن ربیعه بن حارث است که شیرخواری درمیان بنی سعد بود و بدست طایفۀ هذیل کشته شد. من آن را میبخشم؛ همچنین ربای زمان جاهلیت پرداخت نمیشود و اولین ربایی که بخشیده میشود، ربای مالهای عباس بن عبدالمطلب است و از خدا در مورد زنان بترسید؛ چون شما آنان را به امان خدا در اختیار گرفته و با نام خدا آنها را برای خود حلال نمودهاید و شما نیز بر آنان حقوقی دارید. نباید به خانه شما کسی را اجازه بدهند که شما دوست ندارید. اگر چنین کردند، آنها را تنبیه نمایید ولی تنبیهی ملایم و خوراک و پوشاک آنها براساس عرف بر عهدۀ شماست.
من درمیان شما چیزی را میگذارم که تا بدان چنگ زدهاید، گمراه نخواهید شد و آن کتاب خداست؛ پس فرمود: از شما در مورد من پرسیده میشود، شما چگونه پاسخ میدهید؟ گفتند: ما گواهی میدهیم که شما تبلیغ نمودید و نصیحت کردید و رسالت خود را ادا نمودید. آن گاه انگشت سبابۀ خود را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! گواه باش و این جمله را سه مرتبه تکرار نمود [۱۶۶۸].
سپس اذان و اقامه گفت و نماز ظهر را اقامه کرد و بعد از اتمام نماز ظهر، اقامه گفت و بدون فاصله بین دو نماز، نماز عصر را برگزار نمود؛ سپس سوار بر ناقۀ خود، به موقف آمد و رو به قبله ایستاد و تا اینکه خورشید غروب کرد دعا نمود و در حالی که دستهایش را تا برابر سینهاش بلند کرده بود، میگفت: بار الها! تو سخنان مرا میشنوی و جایگاه مرا میبینی و از ظاهر و باطن من خبر داری، هیچ چیزی از امر من بر تو پوشیده نیست. من بیچاره و فقیر هستم. کمکم کن و پناهم ده به گناهانم اعتراف میکنم و از تو مانند یک مسکین سوال مینمایم و مانند یک مجرم زبون، فریاد بر میآورم و مانند یک ورشکستۀ ترسنده، تو را میخوانم. تسلیم تو هستم و چشمانم از ترس تو اشک میریزند و جسم من در مقابل تو کرنش میکند و بینی من در مقابل تو به خاک مینشیند. بارالها! مرا از دعایت محروم مکن و با من مهربان و بخشنده باش ای بهترین کسی که از او خواسته میشود و ای بهترین عطا کننده [۱۶۶۹]!.
لازم به یادآوری است که در همین مکان این آیه بر پیامبر اکرم جنازل گردید:
﴿ٱلۡيَوۡمَ أَكۡمَلۡتُ لَكُمۡ دِينَكُمۡ وَأَتۡمَمۡتُ عَلَيۡكُمۡ نِعۡمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ ٱلۡإِسۡلَٰمَ دِينٗا﴾[المائدة: ۳].
پیامبر اکرم جپس از غروب خورشید، در حالی که اسامه بن زید را پشت سر خود سوار کرده بود، به آرامی به راه افتاد. افسار شترش را میکشید و سرعت آن را کنترل مینمود تا جایی که سر شتر به کجاوه میخورد و به مردم نیز میگفت: آرامش خود را حفظ نمایید [۱۶۷۰]و در مسیر راه تلبیه میگفت تا اینکه به مزدلفه رسید. دستور داد تا اذان بگویند؛ سپس اقامه گفته شد و نماز مغرب را قبل از اینکه مردم بارهایشان را پایین آوردند و دوباره اقامه گفته شد و نماز عشاء برگزار گردید؛ سپس خوابیدند و صبح روز بعد، نماز فجر را در اول وقت اقامه نمودند و حرکت نمودند تا اینکه به «مشعر الحرام» رسیدند. در آنجا رو به قبله ایستاد و شروع به دعا،تکبیر، تهلیل و ذکر کردن نمود تا اینکه هوا کاملاً روشن شد و نزدیک بود که خورشید طلوع نماید. آن گاه در حالی که فضل بن عباس را پشت سر خود سوار نموده بود، لبیک گویان به راه افتاد. در مسیر راه به ابن عباس گفت: هفت عدد سنگ ریزه برای من بردار. در اثنای مسیر هنگامی که به وادی «محسر» رسید، ناقهاش را با سرعت بیشتری به حرکت در آورد [۱۶۷۱]؛ چون این مکانی بود که در آنجا لشکر فیلها هلاک شده بود. به راهش ادامه داد تا اینکه به «منی» رسید. نخست به جمرۀ عقبه آمد و آن را بعد از طلوع خورشید در حالی که سوار بود، زد و در این موقع گفتن تلبیه را قطع نمود [۱۶۷۲]؛ سپس به میدان منی برگشت و در آنجا برای مردم خطبۀ بسیار رسایی ایراد نمود که در آن به بیان فضیلت و حرمت روز دهم پرداخت و همچنین در مورد فضیلت و حرمت مکه نسبت به سایر شهرهای دیگر سخن گفت و نیز مردم را به پیروی و اطاعت امیری که براساس کتاب خدا رهبری نماید، دستور داد و فرمود: بعد از من کافر نشوید که برخی از شما گردن برخی از شما گردن برخی را بزند و نیز آنها را موظف ساخت که هر چه از او شنیدهاند، آن را تبلیغ نمایند [۱۶۷۳].
در بخشی از این خطبه آمده است که پیامبر از آنها پرسید: آیا میدانید که امروز چه روزی است. گفتند: خدا و رسولش بهتر میدانند؟ فرمود: مگر ذیحجه نیست؟ گفتند: بلی، سپس پرسید: آیا میدانید این کدام سرزمین است؟ آنها فکر کردند شاید میخواهد نام آن را عوض نماید بنابراین، چیزی نگفتند. پیامبر جفرمود: مگر حرم خدا این است؟ گفتند: بلی فرمود: آگاه باشید که خونها، مالها و آبروی شما بر یکدیگر مانند حرمت این روز در این ماه و در این سرزمین، تا روزی که به ملاقات پروردگارتان میآیید، حرام و محترم است؛ سپس فرمود: آیا من پیام خدا را رسانیدم؟ مردم گفتند: بلی. فرمود بار الها! تو گواه باش و افزود که حاضران به غائبان برسانند؛ زیرا چه بسا کسی که به واسطۀ مبلغی سخنی را میشنود و بهتر از او آن را میفهمد [۱۶۷۴].
سپس به کشتارگاه منی رفت و در آنجا شصت و سه شتر را با دست خود نحر (ذبح مخصوص شتر) کرد. این تعداد به اندازه سالهای عمر ایشان بود؛ سپس به علی دستور داد تا باقیمانده صد شتر را ذبح نماید بعد از آن حلاقی طلبید تا موهای سرش را بتراشد و موها را به کسانی که در اطرافش بودند، داد؛ سپس سوار بر شتر به مکه رفت و طواف اضافه به جا آورد [۱۶۷۵]. و بعد از خواندن نماز ظهر در مکه، نزد فرزندان عبدالمطلب که آب زمزم تقسیم میکردند، آمد و گفت: ای بنی عبدالمطلب! آب بکشید و اگر نمیترسیدم که مردم بر شما هجوم میآورند و آب دادن را از شما میگیرند، خودم نیز آب میکشیدم. آن گاه آنها دلوی از آب زمزم را به ایشان دادند، آن حضرت از آن نوشید [۱۶۷۶].
سپس در همان روز به منی برگشت و زدن سنگها را از جمرۀ اول آغاز نمود؛ سپس به جمرۀ دوم و بعد از آن به جمرۀ سوم آمد. در منی نیز دو خطبه ایراد نمود: یکی در روز نحر (دهم) و دیگری در روز بعد (یازدهم) که این خطبه نیز تاکیدی بر مفاد خطبههای سابق ایشان در عرفه و منی بود؛ چون تکرار مطالب در چند خطبه الزامی به نظر میرسید؛ زیرا این اولین و آخرین حج پیامبر بود و این حج نمادی از قدرت و هیبت اسلام و بیانگر نفوذ قدرت اسلام در شبه جزیرۀ عربستان بود. بنابراین، پیامبر اکرم جمیبایست این جمع عظیم مسلمانان را به آنچه مهم میدانست، تذکر و توصیه مینمود و موضوع یادگیری بهتر و حفظ مطالب و همچنین شنواندن آنها به گوش کلیۀ مسلمانان به ویژه فهماندن این مطالب که آنها موظف به تبلیغ مسائلی هستند که از پیامبر شنیدهاند، تکرار مطالب را الزامی میساخت [۱۶۷۷].
پیامبر اکرم جبا تأنی، رمی هر سه روز تشریق را تکمیل ساخت؛ سپس به مکه آمد و شب هنگام به وقت سحر، طواف وداع نمود و اعلام بازگشت کرد و مکه را به قصد مدینه ترک نمود [۱۶۷۸]و در راه بازگشت از حجه الوداع، روز هجدهم ذیحجه در مکانی به نام (غدیر خم) نزدیک (جحفه) خطبهای ایراد نمود و در بخشی از سخنانش فرمود: ای مردم! من بشری بیش نیستم به زودی من دنیا را ترک خواهم نمود و درمیان شمان دو چیز را باقی میگذارم: یکی کتاب خدا و دیگری اهل بیتم. شما را به خدا سوگند، رعایت اهل بیت مرا داشته باشید و این را تا دو بار تکرار فرمود [۱۶۷۹].
در روایتی دیگر آمده است که دست علی را گرفت و فرمود: هر کس مرا دوست دارد، علی را دوست بدارد، خدایا هر که او را دوست میدارد، تو نیز او را دوست بدار و هر کس با او دشمنی میورزد، تو نیز با او دشمنی کن [۱۶۸۰].
پیامبر به راهش ادامه داد تا اینکه به ذوالحلیفه رسید. شب را همانجا سپری نمود و هنگامی که چشمش به مدینه افتاد، سه بار تکبیر گفت و چنین خواند: «لا اله الا الله وحده، لاشریك له، له الـملك وله الحمد وهو علی کل شئ قدیر آیبون، تائبون، عابدون، ساجدون، لربنا حامدون، صدق الله وعده، و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده».
و بعد از طلوع خورشید، وارد شهر مدینه شد [۱۶۸۱].
[۱۶۶۲] صحیح السیرة النبویة، ص ۶۶۴ – السیرة النبویة، ندوی، ص ۳۸۶. [۱۶۶۳] بخاری، کتاب الحج، باب التلبیه، شماره ۱۵۵۰. [۱۶۶۴] مسلم، کتاب الحج، باب حجه النبی، شماره ۱۲۱۸. [۱۶۶۵] همان. [۱۶۶۶] همان – صحیح السیرة النبویة، ص ۶۵۹. [۱۶۶۷] کوهی است در مزدلفه که قریش در موسم حج به جای عرفه آنجا توقف مینمود. [۱۶۶۸] صحیح السیرة النبویة، ص ۶۶۱ – مسلم، کتاب الحج، شماره ۱۲۱۸. [۱۶۶۹] السیرة النبویة، ندوی، ص ۳۸۹. [۱۶۷۰] صحیح السیرة النبویة، ص ۶۶۲. [۱۶۷۱] همان – السیرة النبویة، ص ۳۸۹. [۱۶۷۲] همان. [۱۶۷۳] همان، ص ۳۹۰. [۱۶۷۴] السیرة النبویة الصحیحه، ج ۲، ص ۵۵۰ – السیرة النبویة، ابی شبهه، ج ۲، ص ۵۷۸. [۱۶۷۵] السیرة النبویة، ندوی، ص ۳۹۰. [۱۶۷۶] مسلم، کتاب الحج، شماره ۱۲۱۸ – صحیح السیرة النبویة ص ۶۶۳. [۱۶۷۷] السیرة النبویة، ابی شهبه، ج ۲، ص ۵۷۹ – المستفاد من قصص القرآن، ج ۲، ص ۵۱۵. [۱۶۷۸] السیرة النبویة، ندوی، ص ۳۹۰. [۱۶۷۹] مسلم، کتاب فضائل الصحابة، باب فضل علی بن ابی طالب، شماره ۲۰۴۸. [۱۶۸۰] السیرة النبویة الصحیحة، ج ۲، ص ۵۵۰. [۱۶۸۱] السیرة النبویة، ندوی، ص ۳۹۱ به نقل از زاد المعاد، ج ۱، ص ۲۴۹.
امت اسلامی در سال دهم هجری به بلوغ دینی و اجتماعی پیشرفتهای رسید و زمینۀ این تکامل در سال نهم با آمد و شد دستههای مردم از هر سو و اکنون با سفر حج فراهم گردیده بود و امت بزرگی فراهم آمد که تعالیم اسلام را مستقیم از پیامبر فرا میگرفت و دعوت و تبلیغ اسلام را بر عهده داشت و این امر باعث میشد تا دعوت اسلامی برای تمامی ادوار ادامه یابد [۱۶۸۲]و علاوه بر آن حجه الوداع نیز زمینه بسیار مناسبی برای تربیت افراد و شکلگیری جامعه اسلامی براساس کتاب خدا و سنت پیامبر اکرم جبود.
[۱۶۸۲] الاساس فی السنة، ج ۲، ص ۱۰۵۴.
الف - پیامبر اکرم جدر سخنان خود در حجه الوداع به اهمیت قطع رابطۀ انسان مسلمان با جاهلیت، با بتها، انتقامها، ربا و .... اشاره مینمود و این را فقط به عنوان قانونی کلی برای مخاطبان و برای نسلهای بعدی به صورت تأکید بیان داشت چنانکه فرمود: بدانید که تمام امور جاهلی زیر قدمهای من است، خونهای زمان جاهلی، ربا و ... بخشیده و هدر اعلام میشوند [۱۶۸۳]؛ چرا که زندگی جدید هیچ ارتباطی با زندگی گذشتهاش که مملو از چرک و آلودگی بوده است، ندارد [۱۶۸۴].
ب – پیامبر اکرم جخود را از ارتکاب گناهان و معاصی بر حذر داشته است چه گناهان ظاهری و چه گناهان باطنی؛ زیرا اثر گناه و معصیت، از دشمنی دشمنان انسان بیشتر خواهد بود و گناه باعث مصائب زیادی برای انسان حتی در این دنیا میشود؛ چنانکه خداوند میفرماید:
﴿وَمَآ أَصَٰبَكُم مِّن مُّصِيبَةٖ فَبِمَا كَسَبَتۡ أَيۡدِيكُمۡ وَيَعۡفُواْ عَن كَثِيرٖ٣٠﴾[الشورى: ۳۰].
«آنچه از مصائب به شما میرسد، به خاطر کارهایی است که خود کردهاید و این در حالی است که خدا بسیاری از گناهان شما را میبخشد».
همچنین باعث ورود انسان به آتش دوزخ خواهد بود و آثار تخریبی گناه و معصیت بر یک جامعه و ملت، از آثار یورش نظامی بر آنها، ویرانگرتر خواهد بود [۱۶۸۵].
[۱۶۸۳] فقه السیرة، بوطی، ص ۳۳۱. [۱۶۸۴] قراءة سیاسیة للسیرة النبویة، محمد قلعجی، ص ۳۰۳. [۱۶۸۵] همان.
الف – اخوت و برادری فقط برای رضای خدا، ریسمان محکم و ناگسستنیای است که مسلمانان را با همدیگر مرتبط مینماید؛ چنانکه خداوند میفرماید: ﴿إِنَّمَا ٱلۡمُؤۡمِنُونَ إِخۡوَةٞ﴾و پیامبر نیز فرموده است: ای مردم! سخن مرا بشنوید و آن را خوب بفهمید. بدانید که مسلمان، برادر مسلمان است و تمامی مسلمانان، برادرند؛ پس برای هیچ برادری خوردن مال برادر مسلمان روا نیست؛ مگر درصورتی که با رضایت خاطر باشد؛ پس بر خویشتن ظلم روا مدارید و افزود که ریختن خونها، مالها و آبروی شما، بر همدیگر حرام است. همان طور که زیر پا گذاشتن حرمت این روز در این شهر حرام است، تا اینکه به ملاقات پروردگارتان بیایید. آن گاه او شما را از اعمالتان خواهد پرسید. آگاه باشید، بعد از من گمراه نشوید که گردن یکدیگر را بزنید [۱۶۸۶].
ب – رعایت حال ضعیفان جامعه تا آنان تضعیف بنای محکم جامعه را فراهم نسازند [۱۶۸۷]بنابراین، پیامبر در سخنانش به رعایت حال زنان که نمونهای از قشر ضعیف جامعه هستند، سفارش و تاکید نمود. به ویژه در حق زنان که در زمان جاهلیت بر آنان ستم زیادی روا داشته میشد، سفارش کرد [۱۶۸۸].
ج – تعاون و همکاری با دولت اسلامی در راستای تطبیق احکام اسلام، حتی اگر حاکم بردهای حبشی باشد، مورد دیگری از سفارشات پیامبر در خطبههای حجه الوداع بود. و این امر خیر و صلاح راعی و رعیت در دنیا و آخرت را در بر دارد.
همچنین آن حضرت با بیان قاعدهای، میزانی پیروی از حاکم و فرماندهی جامعه اسلامی را تعیین کرد و فرمود: تا مادامی که حاکم بر اساس کتاب خدا و سنت پیامبر سخن میگوید، حرف شنوی از او واجب است و در غیر این صورت فرمانبرداری از او جائز نیست؛ پس حاکم، از جانب مسلمانان نمایندۀ تنفیذ اوامر الهی است [۱۶۸۹].
د – مساوات و برابری: پیامبر اکرم جدر این راستا فرمود هیچ عربی بر عجمی و یا عجمی بر عربی و هیچ سفیدی بر سیاهی و بالعکس، فضل وبرتریای ندارد مگرباداشتن تقوا و افزود که تمام مردم از آدم متولد شدهاند و آدم از خاک آفریده شده است [۱۶۹۰]. بدین صورت پیامبر مشخص ساخت که نژاد و ملیت و رنگ معیار برتری نیست؛ بلکه اساس فضیلت و برتری، ارزشهای اخلاقی والایی است که موجبات رشد و ترقی انسان را فراهم میسازد [۱۶۹۱].
ه - مشخص کردن منابع شریعت: پیامبر دو منبع را به عنوان منابع اصلی جهت حل مشکلاتی که دامنگیر مسلمانان خواهند گردید، بیان نمود که اگر امت به آنها چنگ زند گمراه نخواهند شد که عبارتاند از: کتاب خدا و سنت پیامبر اکرم جوبه نسلها تضمین نمود که اگر به این دو منبع تمسک جستند تحت هیچ شرایطی گمراه نخواهند شد. بنابراین، نباید صلاحیت استفاده از این منبع را فقط به زمان و مکان و عرف خاص و افراد خاصی منحصر بدانیم [۱۶۹۲].
علاوه بر موارد ذکر شده، پیامبر هم به ذکرمعضلات جوامع و هم به ذکر دوای آنها پرداخت و دوای آنرا التزام کامل به دستورات کتاب خدا و سنت پیامبر دانست و فرمود: «ترکت فیکم ما ان تمسکتم به لن تضلوا بعدی ابدا کتاب الله وسنتی»«درمیان شما چیزی میگذارم که تا مادامی که بدان تمسک جویید، گمراه نخواهید شد و آن عبارت است از: کتاب خدا و سنتم» این علاج دائمی تمام بیماریهای بشر است و این ندای پیامبر در تمام زمانها و مکانها تکرار میشود و جامعۀ بشری در مشکلاتی که با آنها روبرو خواهد شد، چارهای جز رجوع به کتاب خدا و سنت پیامبر نخواهد داشت و تنها اعتصام و چنگ زدن به این دو منبع زلال شریعت است که مردم را از گمراهی نجات میبخشد و آنها را به راهی که بهتر و با دوامتر است، رهنمود میگردد.
به مرور زمان، تعالیم حیات بخش پیامبر از حدود شبه جزیره عربستان، فراتر رفت و از مرزهای زمان گذشت و خطابی عام است که منحصر به زمان و مکان ویژهای نیست؛ چون ایشان به عنوان رحمتی برای جهانیان فرستاده شدهاند [۱۶۹۳].
[۱۶۸۶] مسلم، کتاب الحج، شماره ۱۲۱۸. [۱۶۸۷] دولة الرسول من التکوین الی التمکین، ص ۵۷۵. [۱۶۸۸] فقه السیرة، بوطی، ص ۳۳۲. [۱۶۸۹] همان، ص ۳۳۳. [۱۶۹۰] مسند احمد، ۳، ص ۴۱۱. [۱۶۹۱] الموسوعة فی سماحة الاسلام، عرجون، ج ۲، ص ۸۷۶. [۱۶۹۲] فقه السیرة، بوطی، ص ۳۳۳. [۱۶۹۳] الجانب السیاسی فی حیاة الرسول، احمد محمد بالشمیل، ص ۱۳۱
الف – آموزش عملی: پیامبر اکرم جبه تشریح احکام و مناسک حج به صورت عملی پرداخت و به آنها فرمود : «خذوا عنی مناسککم» [۱۶۹۴]یعنی مناسک حجتان را از من فرا گیرید بنابراین باید داعیان اسلام، دستورات احکام اسلام را به طور عملی به مردم آموزش دهند. حتی احکامی مثل وضو، نماز و قرائت قرآن را نیز به صورت عملی باید آموزش داد [۱۶۹۵].
ب – تکرار خطبهها: پیامبر اکرم جدر ایام حج خطبههای متعددی ایراد فرمود، خطبهای در روز عرفه و دو خطبه در منی و برخی موضوعات مورد بحث در خطبهها نیز تکراری بود. بنابراین، باید داعیان از روش ایراد سخن آن حضرت الگو بگیرند.تا درصورت ضرورت، خطبههای متعددی ایراد نمایند تا مخاطبان آنچه را میشنوند به خاطر بسپارند؛ زیرا هدف از سخنرانی، افادهی مخاطبان است و اگر افاده بدون سخن و تکرار مطالب حاصل نمیشد، چارهای جز این وجود ندارد که باید مطالب چند بار تکرار شود؛ پس در چنین مواقعی نباید، سخنران سعی نماید تا هر بار مسائل جدیدی را مطرح نماید؛ زیرا هدف فهمانیدن مطالب مورد نیاز به مخاطبان است نه نشان دادن استعداد و توانایی سخنران [۱۶۹۶].
ج – حاضران به غایبان برسانند: این ارشاد پیامبر اکرم جبه خاطر آن بود تا مطالب مورد بحث، توسط حاضران هر چه بهتر ثبت و ضبط گردد و به گوش غایبان و نسلهای بعدی برسد تا باعث بهرهوری بیشتر باشد و نیز خاطر نشان ساخت که ممکن است گاهی غایبان، مطالب را از حاضران بهتر درک نمایند و به خاطر بسپارند بنابراین، شایسته است که علما و داعیان پس از ایراد سخن و خطابه، به مخاطبان خود بگویند: شما حاضران به غایبان برسانید [۱۶۹۷].
د – جلب توجه بیشتر مخاطبان: پیامبر با ایراد طرح پرسشهایی دربارۀ روز، ماه و شهری که در آن به سر میبردند، توجه بیشتر همگان را به سوی مطلب مهمی که میخواست مطرح نماید، جلب نمود؛ چنانکه همه با دقت به سخنان ایشان گوش سپردند تا آن مطلب مهم را بشنوند. قرطبی میگوید: آن حضرت برای آنان سه سؤال مطرح نمود: نخست نام روز، سپس نام ماه و بعد نام شهر را پرسید و پس از هر سوالی، اندکی مکث مینمود تا آنها به اهمیت موضوع پی ببرند و آمادۀ شنیدن مطلب گردند؛ پس شایسته است که داعیان و علما نیز به پیروی از این سنت آن حضرت، قبل از بیان مطالب مهم، سوالاتی مربوط به مطالب مورد بحث، مطرح نمایند و توجه مخاطبان خود را بیشتر جلب نمایند [۱۶۹۸].
[۱۶۹۴] السیرة النبویة الصحیحه، ج ۲، ص ۵۴۹ – مسلم، ج ۲، ص ۹۴۲ شماره ۱۲۹۷. [۱۶۹۵] المستفاد من قصص القرآن، ج ۲، ص ۵۱۸. [۱۶۹۶] همان. [۱۶۹۷] البخاری، کتاب العلم باب قول النبی رب مبلغ شماره، ۱۰۵. [۱۶۹۸] المستفاد من قصص القرآن للدعوة و الدعاة، ج ۲، ص ۵۱۸.
میمونه دختر حارث (همسر رسول خدا) میگوید: مردم در روز عرفه، به پیامبر اکرم جاز سختی روزه شکایت کردند، آن حضرت برای افطاری آنان، ظرف شیری طلبید و نوشید [۱۶۹۹].
[۱۶۹۹] بخاری، کتاب الصوم، باب صوم یوم عرفه، شماره ۱۹۸۹.
ابن عباس میگوید: مردی با پیامبر اکرم جدر «موقف» (عرفه) سوار بر شترش ایستاده بود که ناگهان از روی شتر افتاد و در گذشت. پیامبر در جریان تدفین ایشان فرمود: او را با آب و سدر غسل دهید و در دو پارچه کفن نمائید و در تدفین او از مواد خوشبو، استفاده نکرده و سرش را نپوشانید؛ زیرا او روز قیامت لبیک گویان بر میخیزد [۱۷۰۰].
[۱۷۰۰] بخاری، کتاب الجنائر، باب الکفن فی ثوبین، شماره ۱۲۶۵.
ابن عباس میگوید: در حالی که فضل بن عباس، پشت سر پیامبر سوار بر مرکب ایشان بود، زنی (جوان) از طایفۀ خثعم نزد پیامبر آمد. فضل به او و او به فضل نگاه میکرد پیامبر چهرۀ فضل را به طرف دیگر برگردانید. آن زن از پیامبر پرسید: آیا از طرف پدر پیرش که نمیتواند مناسک حج را انجام دهد، میتواند حج نماید؟ پیامبر فرمود: بلی و این موضوع در حجه الوداع رخ داد [۱۷۰۱].
[۱۷۰۱] بخاری، کتاب الحج، باب وجوب الحج و فضله، شماره ۱۵۱۳.
عبدالله بن عمر بن عاص میگوید: پیامبر اکرم جدر حالی که بر مرکبش سوار بود، مردم به ایشان مراجعه نمودند و مسائل حج را میپرسیدند. یکی از آنان گفت: من قبل از رمی (زدن شیطان) قربانی ذبح کردهام؟ ایشان فرمود اشکالی ندارد. راوی میگوید: به پرسشهای همه دربارۀ جابجایی احکام یا فراموش نمودن آنان فرمود: اشکالی ندارد [۱۷۰۲].
این موارد بخشی از احکام مختصر و برگرفته شده از حجه الوداع است. برای تفصیل بیشتر به آنچه شیخ آلبانی در مورد حجه الوداع نوشته است مراجعه شود. ایشان مسائل حجه الوداع را در هفتاد و دو مسئله شرح نموده است [۱۷۰۳]. همچنین دکتر فاروق حماده در کتابی به نام الوصیه النبویه اسلامیه از کتابهای ادبی، حدیثی و سیره، حدود هشتاد و سه مطلب و وصیت از حجه الوداع گردآوری نموده است و به بررسی صحت و سقم و تجزیه و تحلیل آنها پرداخته است و در این راستا خدمات ارزشمندی ارائه نموده است [۱۷۰۴].
[۱۷۰۲] بخاری، کتاب العلم، باب الفتیا علی الدابة، شماره ۸۳. [۱۷۰۳] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الاصلیة، ص ۶۸۳. [۱۷۰۴] همان، ص ۶۸۱.
روز هفتم ذیحجه را «یوم الزینه» نامیدند؛ زیرا در این روز به زینت و آرایش شتران قربانی پرداختند و روز هشتم را روز «ترویه» یعنی آب دادن یا سیراب نمودن نامیدند؛ چرا که آنان شتران خود را سیراب میکردند و برای خودشان نیز آب حمل مینمودند؛ چون در آن روزگار در عرفه و دیگر اماکن، آبی وجود نداشت و روز نهم را به دلیل حضور در میدان عرفه، روز عرفه میگفتند و روز یازدهم را روز «قر» یعنی قرار و ثبات مینامیدند؛ زیرا در آن روز از نقل و حرکت باز میایستادند. همچنین آن روز را به خاطر اینکه سر حیوانهای ذبح شده را میپختند و میخوردند روز رءوس مینامیدند روز دوم ایام تشریق را «یوم النفرالاول» یعنی روز حرکت به مکه و روز سوم ایام تشریق را «یوم النفرالثانی» نامیدند [۱۷۰۵].
[۱۷۰۵] السیرة النبویة، ابی شهبه، ج ۲، ص ۵۷۹.
اینکه میگویند: انسانهای مومن با نور خدا میبینند، بدین معنا است که از بعضی اشاره و کنایهها و حالتها چیزی حدس میزنند و میفهمند. پیامبر اکرم جنیز که در اوج ایمان و عقل و اندیشه قرار داشت، از همه در این میدان، گوی سبقت را ربوده بود [۱۷۰۶]. بنابراین، پیامبر از اشارۀ بعضی از آیات درک نمود که اجلش نزدیک شده است؛ چنانکه مطالب در چند حدیث صحیح پرداخت که برخی از صحابه مانند ابوبکر، عباس و معاذ هدف پیامبر را دریافتند. بعضی از آیات نیز به بشر بودن پیامبر اکرم جو اینکه مانند سایر افراد مرگ را خواهد چشید، اشاره دارند [۱۷۰۷].
[۱۷۰۶] السیرة النبویة، ابی شهبه، ج ۲، ص ۵۸۷. [۱۷۰۷] مرض النبی و وفاته، خالد ابوصالح، ص ۳۳.
الف – خداوند میفرماید:
﴿وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٞ قَدۡ خَلَتۡ مِن قَبۡلِهِ ٱلرُّسُلُۚ أَفَإِيْن مَّاتَ أَوۡ قُتِلَ ٱنقَلَبۡتُمۡ عَلَىٰٓ أَعۡقَٰبِكُمۡۚ وَمَن يَنقَلِبۡ عَلَىٰ عَقِبَيۡهِ فَلَن يَضُرَّ ٱللَّهَ شَيۡٔٗاۗ وَسَيَجۡزِي ٱللَّهُ ٱلشَّٰكِرِينَ١٤٤﴾[آل عمران: ۱۴۴].
«محمد، پیامبری بیش نیست که قبل از آن پیامبرانی گذاشتهاند. آیا اگر او بمیرد یا کشته شود، شما به عقب بر میگردید. (کافر میشوید) و هر که به عقب بر گردد، به خدا ضرری نمیرساند و خدا به زودی پاداش سپاسگزاران را میدهد».
قرطبی میگوید: خداوند در این آیه، به بیان این موضوع پرداخت که هیچ پیامبری عمر جاودانه ندارد، بنابراین، باید به آنچه پیامبران آوردهاند، تمسک جست اگر چه خود آنها مرده و یا کشته شده باشند [۱۷۰۸].
ب – همچنین خداوند فرموده است:
﴿إِنَّكَ مَيِّتٞ وَإِنَّهُم مَّيِّتُونَ٣٠﴾[الزمر: ۳۰].
ابن کثیر میگوید: یعنی تو میمیری و آنها نیز خواهند مرد این یکی از آیاتی است که ابوبکر پس از وفات پیامبر از آن به عنوان دلیلی بر وفات آن حضرت به آن استناد نمود [۱۷۰۹].
ج – خداوند میفرماید:
﴿وَمَا جَعَلۡنَا لِبَشَرٖ مِّن قَبۡلِكَ ٱلۡخُلۡدَۖ أَفَإِيْن مِّتَّ فَهُمُ ٱلۡخَٰلِدُونَ٣٤﴾[الأنبیاء: ۳۴].
«ما قبل از تو برای هیچ بشری زندگی جاودانهای قرار ندادهایم. آیا اگر تو بمیری مگر آنان جاودانه باقی خواهند ماند».
در آیۀ بعدی میفرماید:
﴿كُلُّ نَفۡسٖ ذَآئِقَةُ ٱلۡمَوۡتِۗ وَنَبۡلُوكُم بِٱلشَّرِّ وَٱلۡخَيۡرِ فِتۡنَةٗۖ وَإِلَيۡنَا تُرۡجَعُونَ٣٥﴾[الأنبیاء: ۳۵].
«هر کسی طعم مرگ را میچشد و ما شما را با سود و زیان و بدیها و خوبیها میآزماییم و سرانجام به سوی ما بر گردانده میشوید».
بدین صورت خاطر نشان ساخت که مرگ، مسئلهای حتمی و مقدر است. این آیات به صراحت موضوع مرگ را بیان نمودهاند، اما آیات دیگری نیز وجود دارد که میتوان براساس مضامین آن به این موضوع پی برد.
﴿وَلَلۡأٓخِرَةُ خَيۡرٞ لَّكَ مِنَ ٱلۡأُولَىٰ٤ وَلَسَوۡفَ يُعۡطِيكَ رَبُّكَ فَتَرۡضَىٰٓ٥﴾[الضحى: ۴-۵].
«و آخرت برایت از دنیا بهتر است و پروردگارت به تو (پیروزی و نعمت) عطا خواهد کرد و تو خشنود خواهی شد».
﴿كُلُّ مَنۡ عَلَيۡهَا فَانٖ٢٦ وَيَبۡقَىٰ وَجۡهُ رَبِّكَ ذُو ٱلۡجَلَٰلِ وَٱلۡإِكۡرَامِ٢٧﴾[الرحمن: ۲۶-۲۷].
«همه آنچه بر روی زمین است، فنا شدنیاند و تنها ذات پروردگار با عظمت و ارجمند تو باقی میماند».
د –
﴿كُلُّ شَيۡءٍهالِكٌ إِلَّا وَجۡهَهُۥۚ لَهُ ٱلۡحُكۡمُ وَإِلَيۡهِ تُرۡجَعُونَ﴾[القصص: ۸۸].
«همه چیز نابود شدنی است. مگر خود او. دستور از آن او و بازگشت نیز به سوی او است».
این آیات بیانگر آن است که هر آنچه غیر از خدا وجود دارد، تابع سنت الهی یعنی مرگ خواهند بود و هیچ کس از این قاعده مستثنی نیست مگر خود او.
ذ –
﴿ٱلۡيَوۡمَ أَكۡمَلۡتُ لَكُمۡ دِينَكُمۡ وَأَتۡمَمۡتُ عَلَيۡكُمۡ نِعۡمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ ٱلۡإِسۡلَٰمَ دِينٗا﴾[المائدة: ۳].
«با شنیدن این آیه، عمر بن خطاب به گریه افتاد. پرسیدند: چرا گریه میکنی؟ گفت: بعد از هر تکمیلی، نقصی پدید خواهد آمد و هدفش وفات پیامبر بود» [۱۷۱۰].
ه -
﴿إِذَا جَآءَ نَصۡرُ ٱللَّهِ وَٱلۡفَتۡحُ١ وَرَأَيۡتَ ٱلنَّاسَ يَدۡخُلُونَ فِي دِينِ ٱللَّهِ أَفۡوَاجٗا٢ فَسَبِّحۡ بِحَمۡدِ رَبِّكَ وَٱسۡتَغۡفِرۡهُۚ إِنَّهُۥ كَانَ تَوَّابَۢا٣﴾[النصر: ۱-۳].
«وقتی که فتح و پیروزی از جانب خدا رسید و مردم را دیدی که در دین خدا، دستهدسته وارد میشوند، پروردگارت را به پاکی یاد کن و طلب آمرزش کن. همانا او پذیرنده توبه است».
عمرساز ابن عباس در مورد این سوره پرسید؟ ابن عباس گفت: اعلام فرا رسیدن اجل پیامبر بود. عمر گفت: من نیز همین را میدانم [۱۷۱۱]. و در روایت طبرانی آمده است که ابن عباس میگوید: این سوره خبر فرا رسیدن مرگ پیامبر خدا را به ایشان داد. بنابراین، آن حضرت پس از آن، خود را برای سفر آخرت آماده نمود [۱۷۱۲].
[۱۷۰۸] تفسیر قرطبی، ج ۲، ص ۲۲۲. [۱۷۰۹] تفسیر ابن کثیر، ج ۴، ص ۵۳. [۱۷۱۰] البدایة والنهایة، ج ۵، ص ۱۸۹. [۱۷۱۱] بخاری، کتاب المغازی، شماره ۴۴۳۰. [۱۷۱۲] محمع الزوائد، ج ۹، ص ۲۶.
الف – عایشه میگوید: در حالی که تمامی زنان پیامبر نزد ایشان جمع بودند، فاطمه آمد، راه رفتنش شبیه راهرفتن پدرش بود، پیامبر اکرم جبه او خوش آمد گفت و او را کنار خود نشاند و در گوشش نجوا کرد. فاطمه به گریه افتاد؛ سپس دوباره در گوشش نجوا کرد او خندید. من به فاطمه گفتم: پیامبر از میان این همه با تو نجوا کرد، آن گاه تو گریه میکنی؟ وقتی از آنجا برخاست من به او گفتم پیامبر با تو در مورد چه چیزی نجوا کرد؟ فاطمه گفت من راز رسول خدا را فاش نمیکنم. عایشه میگوید: پس از وفات پیامبر به فاطمه گفتم: به حقی که بر تو دارم مرا از نجوای پیامبر با خبر ساز گفت: اکنون اشکالی ندارد آن گاه گفت: پیامبر در نجوای اول به من گفت: جبرئیل در سالهای گذشته یکبار قرآن را با من تکرار نمود و امسال دوبار آن را تکرار کرد، فکر میکنم اجلم نزدیک شده است؛ پس از خدا بترس و صبر را پیشه ساز. بنابراین، من گریه کردم؛ سپس در نجوای دوم فرمود: آیا دوست نداری که سردار زنان این امت شوی؟ بنابراین من خندیدم [۱۷۱۳].
این حدیث از نزدیک شدن زمان مرگ پیامبر خبر میداد. البته آن حضرت این راز را فقط با دختر خود درمیان گذاشت و از این راز هیچ کسی از مسلمانان قبل از وفات پیامبر اطلاعی نداشت [۱۷۱۴].
ب – جابر میگوید: پیامبر اکرم جرا در روز دهم ذیحجه سوار بر شترش دیدم که میفرمود: احکام حجتان را از من فرا گیرید، شاید دوباره به حج نیامدم [۱۷۱۵].
امام نووی میگوید: این حدیث اشاره به خداحافظی و نزدیک شدن وفات ایشان داشت تا صحابه فرصت را غنیمت بشمارند و امور دینی خود را با ملازمت بیشتری از ایشان فرا بگیرند و به خاطر همین است که این حج را حجهالوداع نامیدهاند [۱۷۱۶].
ابن رجب نیز میگوید: آن حضرت در اواخر عمرش، همواره اشاراتی مبنی بر نزدیک شدن وفات خود داشت؛ چنانکه در خطبههای حجةالوداع فرمود: مناسک حجتان را از من بیاموزید، شاید بعد از امسال مرا نبینید و با مردم خداحافظی میکرد. از اینرو حج آن سال را حجه الوداع نامیدند [۱۷۱۷].
ج – ابوسعید خدری میگوید: پیامبر در خطبهای فرمود: خداوند، بندهای را بین انتخاب دنیا و آنچه نزد خدا است، مختار گذاشت. آن بنده آنچه را نزد خدا است، ترجیح داد و ابوبکر با شنیدن این سخن به گریه افتاد. ابوسعید میگوید: ما از گریه ایشان تعجب نمودیم بعداً متوجه شدیم که ایشان از ما بهتر متوجه منظور پیامبر شده است [۱۷۱۸].
حافظ ابن حجر میگوید: ابوبکر هدف پیامبر را از این سخن با توجه به بیماری وفاتش متوجه گردید و دانست که زمان مرگ او فرا رسیده است بنابراین، به گریه افتاد [۱۷۱۹].
د – عباس ابن عبدالمطلب میگوید: در خواب دیدم که زمین به وسیلۀ ریسمانهای محکمی به سوی آسمان کشیده میشود. خوابم را برای پیامبر بازگو نمودم. فرمود: زمان مرگز برادرزادهات نزدیک شده است [۱۷۲۰].
ه - همچنین هنگامی که معاذ را برای اعزام به یمن بدرقه میکرد، فرمود: ای معاذ! شاید بعد از امسال مرا نبینی و گذرت از کنار قبر و مسجدم بیفتد. معاذ با شنیدن این سخن به گریه افتاد. پیامبر فرمود: گریه نکن؛ زیرا گریه از طرف شیطان است [۱۷۲۱].
[۱۷۱۳] بخاری، کتاب الاستیذان، شماره ۶۲۸۵-۶۲۸۶. [۱۷۱۴] مرض النبی و وفاته، ص ۳۵. [۱۷۱۵] مسلم، کتاب الحج، شماره ۱۲۹۷. [۱۷۱۶] شرح النووی علی صحیح مسلم، ج ۹، ص ۴۵. [۱۷۱۷] الطائف المعارف، ص ۱۰۵. [۱۷۱۸] بخاری، فضائل الصحابة، شماره ۳۶۵۴. [۱۷۱۹] فتح الباری، ج ۷ ص ۱۶. [۱۷۲۰] مجمع الزوائد، ج ۹ ص ۲۴. [۱۷۲۱] همان، ص ۲۲.
پیامبر اکرم جبعد از اینکه از حج برگشت، باقیماندۀ ماه ذیحجه و ماه محرم و صفر را در مدینه گذراند و در این فرصت، به تجهیز لشکر اسامه جهت اعزام به بلقاء و فلسطین پرداخت و فرماندهی این لشکر را که متشکل از مهاجران و انصار بود و حتی ابوبکر و عمر در آن حضور داشتند، به اسامه که جوانی هجده ساله بود، سپرد. برخی به خاطر کم سن و سال بودن او از پیامبر خواستند تا کسی دیگر را به عنوان فرماندهی لشکر تعیین کند، اما پیامبر نپذیرفت [۱۷۲۲]و فرمود کسانی که به امارت او اعتراض میکنند، قبل از این به امارت پدرش نیز اعتراض نمودهاند. به خدا سوگند که او شایستۀ این امارت و همچون پدرش محبوبترین فرد نزد من است [۱۷۲۳].
مردم آمادگی لازم را برای پیوستن به لشکر اسامه پیدا مینمودند که بیماری پیامبر اکرم جبه وفات ایشان انجامید، اما درفاصلهی بیماری تاوفاتشان حوادثی رخ داد که اکنون به ذکر حوادث این دوره میپردازیم:
الف – پیامبر اکرم جو زیارت قبور شهیدان احد در بقیع
ابومویهبه، غلام آزاد شدۀ پیامبر میگوید: پیامبر در نیمه شبی به من گفت: ای ابومویهبه! به من دستور داده شده است تا نزد اهل بقیع بروم و برای آنان طلب آمرزش نمایم؛ پس مرا همراهی کن و من همراه ایشان رفتم. هنگامی که در وسط قبرستان قرار گرفت، فرمود: سلام خدا بر شما قبرنشینان. آنچه شما در آن بسر میبرید، بهتر از چیزی است که مردم در آن بسر میبرند. فتنهها چون پاره شب سیاه، یکی بعد از دیگری هجوم آوردهاند و فتنههایی که میآیند، بدتر از گذشتهاند. ابومویهبه میگوید: آن گاه پیامبر رو به من کرد و گفت: به من درمیان کلیدهای خزانههای دنیا و بهشت، حق انتخاب داده شد؛ پس من از میان دنیا، بهشت و ملاقات پروردگارم را انتخاب نمودم. سپس برای اهل بقیع استغفار نمود و برگشت. بعد از آن بیماری پیامبر که به وفاتش انجامید، شروع شد [۱۷۲۴].
همچنین عقبه بن عامر جهنی میگوید: پیامبر بعد ار هشت سال از شهادت کشته شدگان احد، بر آنان نماز خواند و حالتی داشت که گویا با مردگان و زندگان، خداحافظی میکرد؛ سپس بر منبر رفت و گفت: من پیشاپیش و گواه بر شما خواهم بود و وعدۀ ما بر حوض است و افزود که من میدانم که شما مبتلا به شرکورزی نمیشوید، اما ترس من این است که در دنیا طلبی با یکدیگر رقابت نمایید. عقبه میگوید: این آخرین مرتبهای بود که من به آن حضرت مینگریستم [۱۷۲۵].
ب - سپری نمودن ایام بیماری در خانۀ عایشه به اجازۀ سایر همسران:
عایشه میگوید: هنگامی که بیماری پیامبر شدت گرفت با اجازۀ همسرانش در حالی که عباس و مردی دیگر زیر شانههایش را گرفته بودند و توانایی راهرفتن را نداشت به خانۀ من آورده شد و در آنجا بستری گردید و در خانۀ من بیماریاش شدت گرفت. آن گاه فرمود: از آب هفت مشکیزه که هنوز باز نشدهاند، بر من آب بریزید تا بتوانم با مردم ملاقات نمایم. عایشه میگوید: ما او را داخل تشت بزرگی که متعلق به حفصه بود نشاندیم و بر جسم ایشان آب ریختیم تا اینکه فرمود: بس است. آن گاه نزد مردم رفت و خطبهای ایراد نمود و برای مردم نماز خواند [۱۷۲۶].
عایشه میگوید: من تا کنون کسی را ندیده بودم که بیماری این قدر بر او فشار بیاورد [۱۷۲۷].
ابن مسعود میگوید: نزد پیامبر اکرم جرفتم و دستی بر جسمش کشیدم و متوجه شدم که دچار تب شدیدی شده است. گفتم ای رسول خدا! شما دچار تب شدیدی شدهاید. فرمود: بلی. من دچار دو برابر تبی که شما دچار آن میشوید، میشوم. گفتم:آیا به خاطر اینکه به شما دو برابر پاداش میرسد؟ فرمود: بلی. سپس گفت: هر مسلمانی که دچار بیماری یا مصیبتی دیگر بشود، در مقابل آن گناهانش او از بین میروند، همانطور که برگهای درختان میریزند [۱۷۲۸].
[۱۷۲۲] السیرة النبویة الصحیحة، ج ۲، ص ۵۵۲. [۱۷۲۳] البخاری، کتاب فضائل اصحاب النبی، ج ۴، ص ۲۱۳. [۱۷۲۴] المستدرک، حاکم، ج ۳، ص ۵۵-۵۶. [۱۷۲۵] البخاری، کتاب الجنائز، باب الصلاة علی الشهید، شماره ۱۳۴۴. [۱۷۲۶] همان، کتاب الوضوء شماره ۱۹۸. [۱۷۲۷] صحیح السیرة النبویة، ص ۶۹۵. [۱۷۲۸] بخاری، کتاب المرض، باب شدة المرض، شماره ۵۶۴۷.
عباس ساز کنار گروهی از انصار گذشت که پس از شدت گرفتن بیماری پیامبر گریه میکردند. عباس گفت: چرا گریه میکنید؟ گفتند: به خاطر از دست دادن مجالس پیامبر اکرم جآن گاه عباس نزد پیامبر رفت و ایشان را از آنچه دیده بود، مطلع ساخت. آن حضرت در حالی که پارچۀ سیاهی بر سرش پیچیده بود، بیرون شد و برای آخرین بار بر منبر رفت و پس از حمد و ثنای خداوند فرمود: من شما را به رعایت حال انصار توصیه میکنم. آنها رازداران من هستند و حقی که بر عهدۀ آنان بود، ادا نمودند و فقط حق خودشان مانده است؛ پس نیکی نیکوکارانشان را بپذیرید و از خطای خطاکارانشان بگذرید [۱۷۲۹].
این حدیث بیانگر میزان محبت انصار با پیامبر و بالعکس میباشد [۱۷۳۰].
[۱۷۲۹] بخاری، مناقب الانصار، شماره ۳۷۹۹. [۱۷۳۰] مرض النبی و وفاته، ص ۶۵.
بیماری پیامبر به تدریج شدت میگرفت تا جایی که در یک روز، چند بار دچار بیهوشی میگردید، اما با این وجود علاقه مند بود که از جانب امتش، اطمینان خاطر داشته باشد تا پس از مرگ ایشان دچار گمراهی نشوند بنابراین، خواست برای آنان نامه مفصلی بنویسد تا دچار اختلاف نشوند، اما به دلایلی از نوشتن آن صرف نظر نمود و آنچه را که میخواست بنویسد، به طور شفاهی به آنان توصیه نمود، از جمله اینکه فرمود: مشرکان را از شبه جزیره عربستان اخراج نمایید و به تجهیز و فرستادن لشکر اسامه بپردازید [۱۷۳۱].
[۱۷۳۱] بخاری، کتاب الجهاد و السیر، شماره ۳۰۳۵.
از آخرین وصیتهای آن حضرت این بود که فرمود: خداوند یهود و نصارارا نابود سازد که قبور انبیای خود را به مساجد تبدیل کردند؛ سپس فرمود: دو دین با هم در سرزمین عرب باقی نخواهند ماند [۱۷۳۲].
[۱۷۳۲] بخاری، کتاب الصلاة، شماره ۴۳۵ – صحیح السیرة النبویة، ص ۷۱۲.
جابر میگوید: سه روز قبل از وفات پیامبر اکرم جاز ایشان شنیدم که فرمود: «گمانهایتان را نسبت به خدا نیک بگردانید» [۱۷۳۳].
[۱۷۳۳] مسلم، کتاب الجنه، ج ۴، ص ۲۲۰۸، شماره ۲۶۹۷.
انس میگوید: وصیت پیامبر هنگام وفاتش این بود که فرمود «نماز و بردگانتان» تا جایی که صدایش در سینه حبس میشد و نمیتوانست با زبان بگوید [۱۷۳۴].
[۱۷۳۴] سنن ابن ماجه، کتاب الوصایا، ج ۲، ص ۹۰۰-۹۰۱، شماره ۲۶۹۷.
عبدالله بن عباس میگوید: پیامبر در بیماری وفات، سرش را در حالی که بسته بود، از زیر لحاف در آورد و سه بار فرمود: بارالها! من پیامت را رساندم. سپس فرمود: چیزی از بشارتهای نبوت باقی نمانده است مگر خوابهای نیک که بندگان صالح میبینند؛ سپس گفت: آگاه باشید که من از قرائت در حال رکوع و سجده، منع شدهام پس وقتی به رکوع میروید، عظمت خدا را یاد کنید وهنگام سجده در دعا کردن بکوشید [۱۷۳۵].
[۱۷۳۵] مسلم، کتاب الصلاة، ج ۱، ص ۳۴۸، شماره ۲۰۷.
هنگامی که بیماری رسول خدا شدت گرفت و وقت نماز فرا رسید و بلال اذان گفت، پیامبر اکرم جبه اطرافیان گفت به ابوبکر بگویید با مردم نماز بگزارد. گفتند: ابوبکر روحیۀ ایستادن در جایگاه شما و نماز گزاردن با مردم را ندارد، او دارای قلبی رئوف و مهربان است. پیامبر تا سه بار خواستهاش را تکرار نمود، آنها نیز پیشنهاد خود را تکرار نمودند. آن گاه پیامبر فرمود: شما مانند زنانی که با یوسف سر و کار داشتند، خلاف واقع را میگویید و فرمود: به ابوبکر بگویید که با مردم نماز بگذارد بالاخره ابوبکر امامت نماز را بر عهده گرفت. و نماز اقامه گردید. در آن اثنا پیامبر به کمک دو نفر در حالی که قادربه راه رفتن نبود، به مسجد آورده شد.
ابوبکر که متوجه قدوم پیامبر شد، خواست به عقب بیاید،پیامبر اشاره نمود که در جایت بایست و خود آن حضرت در کنار ابوبکر نشست. از اعمش پرسیدند:
آیا پیامبر نماز میخواند وابوبکر به نماز ایشان اقتدا نموده بود و مردم به ابوبکر اقتدا کرده بودند؟ اعمش با اشارۀ سر گفت: بلی [۱۷۳۶].
[۱۷۳۶] بخاری، کتاب الاذان، شماره ۷۱۲.
۱- روز دوشنبه در حالی که مردم صف بسته بودند و نماز فجر را پشت سر ابوبکر میخواندند، پیامبر اکرم جپردۀ اتاقش را کنار زد و به مسلمانان نگریست چهره نورانی آن حضرت با دیدن یارانش که در مقابل پروردگار خویش ایستاده بودند، درخشندهتر شد، زیرا نتیجۀ دعوت و جهادش را نظارهگر بود و امتی را که تربیت کرده بود، مشاهده میکرد که چه در حضور پیامبر خود و چه در غیبت او به عبادت خدا مشغول هستند. این منظر بسیار جالب آسودگی خاطر پیامبر را به همراه داشت؛ زیرا ایشان موقعیتی را کسب نموده بود که کمتر پیامبران و داعیان قبل از ایشان به آن رسیده بودند و مطمئن گردید که ارتباط این امت با دین و عبادت خدا ارتباطی محکم و ناگسستنی است؛ پس جا داشت که قلب مهربان آن حضرت مملو از شادی گردد و چهرۀ نورانیاش، نورانیتر گردد [۱۷۳۷]؛ چنانکه برخی از حاضران میگویند: پیامبر پردۀ خانۀ عایشه را کنار زد و ایستاد و به ما نگاه کرد. چهرهاش به صفحۀ مصحف میماند و تبسمی بر لبانش نشسته بود و نزدیک بود از خوشحالی دچار فتنه شویم و گمان کردیم که پیامبر میخواهد به نماز ما بپیوندد، اما آن حضرت با دست اشاره نمود که نمازتان را تکمیل کنید؛ سپس به داخل حجره برگشت و پرده را انداخت [۱۷۳۸].
صحابه متفرق شدند، ابوبکر نیز نزد عایشه آمد و گفت: گویا حال پیامبر خوب شده است و امروز نوبت دختر خارجه است- همسر ابوبکر- و او در خارج از شهر در مکانی به نام «سنح» سکونت داشت [۱۷۳۹].
۲- به سوی رفیق اعلی
سختی مرگ بر پیامبر فشار آورد، طوری که وقتی اسامه بر او وارد شد، نمیتوانست سخن بگوید و فقط دستهایش را به سوی آسمان بلند میکرد و بعد بر اسامه میگذاشت و اسامه متوجه میگردید که برایش دعا میکند. عایشه، پیامبر را در آغوش گرفته بود. در این اثنا عبدالرحمن ابن ابوبکر در حالی وارد شد که مسواکی در دست داشت. پیامبر اکرم جبه مسواک او چشم دوخته بود. عایشه گفت: آن را برای شما بگیرم؟ با اشارۀ سر گفت: بلی. عایشه چوب مسواک را از برادرش گرفت و آن را جوید و نرم کرد و به پیامبر داد. ایشان مسواک را در دهان گرفت و مسواک زد و این جمله را تکرار نمود «فی الرفیق الاعلی» [۱۷۴۰]یعنی دوست دارم به رفیق اعلی بپیوندم و دستش را مرتب در ظرف آبی که کنارش بود، فرو میبرد و به چهرهاش میمالید و میگفت: لا اله الا الله.... مرگ سختیهایی دارد تا اینکه چشم از دنیا فروبست و دستانش بیاختیار شدند [۱۷۴۱]. و در روایتی آمده است که فرمود: بار الها! مرا در سختیهای مرگ یاری نما [۱۷۴۲].
در روایت دیگری نیز آمده است که فاطمه در آن اثنا گفت: وای به درد و مصیبتی که دامنگیر پدرم شده است. پیامبر فرمود: پدرت بعد از امروز هیچ درد و مصیبتی نخواهد داشت. بنابراین، هنگامی که وفات نمود، فاطمه گفت: پدرم! دعوت حق را لبیک گفتی. بهشت فردوس جایگاه تو است. پدرم! خبر مرگ تو را به جبرئیل میدهیم ... و پس از تدفین به انس گفت: چگونه توانستید بر پیکر رسول خدا خاک بریزید [۱۷۴۳].
۳- پیامبر اکرم جچگونه دار فانی را وداع گفت؟
حاکم شبه جزیرۀ عربستان و کسی که پادشاهان دنیا از او هراس داشتند و اطرافیان و رعیتش با کمال میل حاضر بودند تا جانها، مالها و فرزندان خود را فدای او سازند، در حالی چشم از دنیا فرو میبست که هنگام مرگ، حتی یک در هم و یک برده نیز نداشت و سرمایهاش در یک قاطر سفید رنگ و شمشیر و یک قطعه زمین خلاصه شد که آنها را نیز درراه خدا صدقه نمود [۱۷۴۴]. و در حالی وفات نمود که هنوز زره وی در مقابل سی صاع جو، به دست مردی از یهود در گرو بود [۱۷۴۵].
بدین صورت آن حضرت در دوشنبه دوازدهم ربیعالاول سال یازدهم هجری بعد از زوال خورشید و در سن ۶۳ سالگی دار فانی را وداع گفت [۱۷۴۶]و این روز، روز بسیار وحشتناک و مصیبت باری برای مسلمانان محسوب میگردید [۱۷۴۷]؛ چنانکه انس بن مالک میگوید: روزی که پیامبر اکرم جوارد مدینه شد، روزی بسیار شاد و خوشحال کننده بود؛ اما روزی که وفات نمود، روزی بسیار ناخوشایند و تیره بود. ام أیمن که زنی از اصحاب رسول خدا است، گریه میکرد. گفتند: چرای برای پیامبر گریه میکنی؟ گفت: من میدانستم که روزی پیامبر خواهد مرد، اما من به خاطر اینکه دیگر از آسمان برای ما وحی نخواهد آمد، گریه میکنم [۱۷۴۸].
۴- عمق فاجعه و موضعگیری ابوبکر
ابن رجب میگوید: با وفات پیامبر اکرم جمسلمانان سخت پریشان و وحشت زده شدند. برخی بیهوش بر زمین افتادند و زبان عدهای لال شد و گروهی مرگ ایشان را انکار میکردند [۱۷۴۹].
قرطبی میگوید: بزرگترین مصیبت، مصیبت در دین است... پیامبر فرمود: هر گاه دچار مصیبتی میشوید، روز مردن مرا به خاطر بیاورید؛ چون مصیبتی بزرگتر از آن وجود ندارد [۱۷۵۰].
حقا که پیامبر اکرم جراست گفتهاند؛ زیرا برای مسلمانان هیچ مصیبتی تا قیامت بزرگتر از وفات پیامبر نخواهد بود و با وفات ایشان، وحی آسانی منقطع گردید؛ نبوت خاتمه یافت و مرتدان عرب سر بر آوردند [۱۷۵۱].
از جمله کسانی که مرگ پیامبر را انکار نمودند، عمر بن خطاب بود. او میگفت: رسول خدا نمرده است؛ بلکه مانند موسی نزد خدا رفته است و همانطور که موسی بعد از چهل روز برگشت پیامبر نیز باز خواهد گشت و کسانی را که معتقد به مرگ ایشان هستند، گردن خواهد زد [۱۷۵۲].
ابوبکر وقتی خبر وفات پیامبر را شنید، از «سنح» (بیرون شهر مدینه) با اسبش شتابان آمد و بدون اینکه با کسی سخن بگوید، بلافاصله به هجرۀ عایشه رفت و روپوشی که چهره پیامبر با آن پوشیده بود را برداشت و بوسهای بر صورتش زد و گریست؛ سپس گفت: پدر و مادرم فدایت باد؛ دو بار نخواهی مرد. مرگی که خدا در سرنوشت شما نوشته بود، همین است [۱۷۵۳].
آن گاه ابوبکر از حجره بیرون شد و عمر را با عصبانیت، مشغول گفتگو با مردم مشاهده کرد که مرگ پیامبر را انکار مینمود. ابوبکر گفت عمر! بنشین؛ سپس خود درمیان مردم ایستاد و خطبه ایراد نمود و گفت: بدانید اگر کسی محمد را پرستش میکرده است، اکنون محمد مرد و از دنیا رفت و اگر خدا را پرستش مینمودهاید، او زنده است و نخواهد مرد. آن گاه این آیه را تلاوت نمود.
﴿وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٞ قَدۡ خَلَتۡ مِن قَبۡلِهِ ٱلرُّسُلُۚ أَفَإِيْن مَّاتَ أَوۡ قُتِلَ ٱنقَلَبۡتُمۡ عَلَىٰٓ أَعۡقَٰبِكُمۡۚ وَمَن يَنقَلِبۡ عَلَىٰ عَقِبَيۡهِ فَلَن يَضُرَّ ٱللَّهَ شَيۡٔٗاۗ وَسَيَجۡزِي ٱللَّهُ ٱلشَّٰكِرِينَ١٤٤﴾[آل عمران: ۱۴۴].
عمرسمیگوید : وقتی ابوبکر این آیه را تلاوت نمود، پاهایم بیاختیار گردید و نقش زمین شدم و تازه یقین نمودم که پیامبر اکرم جوفات نموده است [۱۷۵۴].
پس خداوند، صدیق اکبر را مشمول رحمت خویش قرار دهد که مصیبتهای زیادی را از این امت، دفع نمود و آتش فتنههای زیادی را خاموش کرد به حل نمودن مشکلات فراوانی با ارائه دلیل براساس قرآن و سنت پرداخت بنابراین، صحابه نیز قدر زحمات صدیق را دانستند و حبیب پیامبر را محبوب داشتند؛ زیرا حب او ایمان و بغض با او نفاق است [۱۷۵۵].
۵- بیعت با ابوبکر
درمیان صحابه، کسی شایستهتر از ابوبکر برای جانشینی پیامبر نبود بنابراین، به اتفاق آرای صحابه، ابوبکر در سقیفۀ بنی ساعده به جانشینی پیامبراکرم جتعیین گردید تا شیطان راهی برای نفوذ درمیان صفوف به هم پیوستۀ اصحاب پیامبر و ایجاد تفرقه میان آنان نیابد. بنابراین، هنوز کفن و دفن پیامبر را انجام نداده بودند که یاران پیامبر همبستگی و وحدت کلمه را با انتخاب ابوبکر تحکیم بخشیدند [۱۷۵۶]. درمورد خلافت ایشان در سیرۀ ابوبکر، به تفصیل سخن خواهیم گفت.
۶- غسل پیامبر اکرم ج
عایشه میگوید: هنگامی که میخواستند پیامبر را غسل دهند، با یکدیگر گفتند: آیا لباسهایش را بیرون بیاوریم یا اینکه همین طور او را غسل دهیم؟ در آن اثنا خوابی بر آنان مسلط شد و از ناحیۀ حجره صدایی شنیدند که گفت: پیامبر را با لباسهایش غسل دهید؛ چنانکه همین کار را کردند عایشه میگوید: اگر این اتفاق الان میافتاد، ما زنان رسول خدا، نمیگذاشتیم کسی دیگر او را غسل دهد [۱۷۵۷].
آن گاه پیامبر را در سه قطعه پارچه یمنی، کفن نمودند که درمیان آنها قمیص و عمامه وجود نداشت [۱۷۵۸]و مسلمانان بر جنازهاش نماز خواندند؛ چنانکه ابن عباس میگوید: نخست مردان به تنهایی آمدند و بدون جماعت بر پیامبر نماز خواندند؛ سپس زنان و بعد از آن، بچهها و بعد از آنها بردگان آمدند و نماز خواندند [۱۷۵۹].
ابن کثیر میگوید: این خبر متفق علیه است که بر پیامبر اکرم جنماز جنازه با جماعت خوانده نشد [۱۷۶۰].
۷- محل دفن و کیفیت قبر پیامبر اکرم ج
مسلمانان درمورد محل دفن پیامبر دچار اختلاف گردیدند. برخی گفتند: در جایی که منبرش قرار دارد، دفن گردد و برخی گفتند: در بقیع و عدهای میگفتند: در مصلا دفن گردد [۱۷۶۱]؛ چنانکه عایشه و ابن عباس میگویند: هنگامی که پیامبر وفات یافت، مردم بعد از غسل و تکفین ایشان، در مورد محل دفنش اختلاف نمودند. آن گاه ابوبکر گفت: من حدیثی از پیامبر اکرم به یاد دارم که فرمود: پیامبران در محلی که باید دفن شوند، میمیرند. بنابراین، پیامبر را در همین جا که وفات یافته است، دفن نمایید [۱۷۶۲]. گرچه صحت این حدیث، مورد اختلاف است، اما دفن پیامبر در محلی که وفات یافته بود، قطعی است [۱۷۶۳].
ابن کثیر میگوید: به تواتر به اثبات رسیده است که پیامبر در زاویۀ غربی حجرۀ عایشه دفن گردیده است؛ سپس ابوبکر و آن گاه عمر نیز در کنار آن حضرت دفن گردیدند [۱۷۶۴].
برای قبر آن حضرت لحد گذاشتند و علما در مورد لحد گذاشتن و نگذاشتن اتفاق نظر دارند که هر دو مورد جایز میباشد. با این تفضیل که در زمین سخت نگذاشتن لحد و در زمین نرم گذاشتن آن بهتر است [۱۷۶۵].
علامه آلبانی میگوید: در قبر هم لحد گذاشتن و نگذاشتن جایز است، اما لحد گذاشتن به خاطر اینکه برای قبر پیامبر لحد گذاشتند، بهتر است؛ چرا که خداوند همیشه از دو چیز، بهترین را برای پیامبرش انتخاب مینماید [۱۷۶۶]. و قبر پیامبر اکرم جبه صورت کوهان بود [۱۷۶۷].
جمهور علماء میگویند: قبر کوهان مانند، بهتر از قبر مسطح است؛ چنانکه ابن قیم پس از بحث مفصلی در این مورد مینویسد: قبور صحابۀ پیامبر نه زیاد بر جسته بود و نه هم سطح با زمین؛ چنانکه قبر خود آن حضرت و دو رفیقش (ابوبکر و عمر) نیز چنین حالتی دارد [۱۷۶۸]. قبر پیامبر اکرم جکوهان مانند است و سنگ ریزههای قرمز رنگی بر آن قرار دارد بدون اینکه ساخته شده و یا با گل آمیخته شده باشد [۱۷۶۹].
ابن اسحاق در مورد کسانی که دفن آن حضرت را بر عهده داشتند، میگوید: علی، فضل، قثم (فرزندان ابن عباس) و غلام آزاد شدۀ رسول خد، شقران، وارد قبر ایشان شدند. و نووی [۱۷۷۰]و مقدسی [۱۷۷۱]نام عباس را نیز ذکر کردهاند و نووی از اسامه بن زید و اوس بن خولی نیز سخن گفته است [۱۷۷۲].
پیامبر اکرم جدر لحد گذاشته شد و در دهانۀ لحد خشت خام چیدند؛ سپس در حفرۀ قبر، خاک ریختند و براساس رای اکثر مورخان، آن حضرت در شب چهارشنبه دفن گردید [۱۷۷۳]؛ چنانکه ابن کثیر میگوید : مشهور است که آن حضرت در روز دوشنبه وفات نمود و در شب چهارشنبه دفن گردید [۱۷۷۴].
[۱۷۳۷] السیرة النبویة، ندوی، ص ۴۰۱. [۱۷۳۸] بخاری، کتاب المغازی، شماره ۴۴۸. [۱۷۳۹] السیرة النبویة، ابی شبهه، ج ۲، ص ۵۹۳. [۱۷۴۰] بخاری، کتاب المغازی، شماره ۴۴۳۷. [۱۷۴۱] همان، شماره ۴۴۴۹. [۱۷۴۲] الترمذی، کتاب الجنائز، شماره ۹۷۸. [۱۷۴۳] بخاری، کتاب المغازی، شماره ۴۴۶۲. [۱۷۴۴] بخاری، کتاب المغازی، شماره ۴۴۶۱. [۱۷۴۵] السیرة النبویة، ندوی، ص ۴۰۳. [۱۷۴۶] مسلم، کتاب الفضائل، ج ۴، ص ۱۸۲۵. [۱۷۴۷] السیرة النبویة، ندوی ص ۴۰۴. [۱۷۴۸] مسلم، ج ۴، ص ۱۹۰۷. [۱۷۴۹] لطائف المعارف، ص ۱۱۴. [۱۷۵۰] السلسلة الصحیحه، آلبانی، شماره ۱۱۰۶. [۱۷۵۱] تفسیر قرطبی، ج ۲، ص ۱۷۶. [۱۷۵۲] السیرة النبویة، ابوشهبه، ج ۲، ص ۵۹۴. [۱۷۵۳] بخاری، کتاب المغازی، شماره ۴۴۵۲. [۱۷۵۴] همان، شماره ۴۴۵۴. [۱۷۵۵] مرض النبی و وفاته، ص ۲۴. [۱۷۵۶] السیرة النبویة، ندوی، ص ۴۰۶. [۱۷۵۷] المستدرک الحاکم، ج ۳، ص ۵۹-۶۰. [۱۷۵۸] مختصر سیرة الرسول، ص ۳۷. [۱۷۵۹] دلائل النبوة، ج ۷، ص ۲۵۰ – سنن ابن ماجه، شماره ۱۶۲۸. [۱۷۶۰] البدایة والنهایة، ج ۵، ص ۲۳۲. [۱۷۶۱] الموطا، شماره ۵۴۵. [۱۷۶۲] صحیح السیرة النبویة، ص ۷۲۷. [۱۷۶۳] مرض النبیجو وفاته، ص ۱۶۰. [۱۷۶۴] البدایة والنهایة، ج ۵، ص ۲۳۸. [۱۷۶۵] المجموع، نووی، ج ۵، ص ۲۸۷. [۱۷۶۶] مرض النبی و وفاته، ص ۱۶۰. [۱۷۶۷] زاد المعاد، ج ۱، ص ۵۲۴. [۱۷۶۸] تهذیب السنن، ابن قیم، ج ۴، ص ۳۳۸. [۱۷۶۹] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۴، ص ۳۲۱. [۱۷۷۰] تهذیب الاسماء، ص ۲۳. [۱۷۷۱] مختصر السیرة، ص ۳۵. [۱۷۷۲] مرض النبی جو وفاته، ص ۱۷۳. [۱۷۷۳] تهذیب الاسماء، نووی، ص ۲۳. [۱۷۷۴] البدایة والنهایة، ج ۵، ص ۳۷ – صحیح السیرة النبویة، ص ۷۲۸.
حسان بن ثابت که در حیات پیامبر اکرم جهمواره با شعرهایش از پیامبر، اسلام و مسلمانان دفاع مینمود و با اشعار انقلابی خود، شبه جزیره عربستان را به تحرک وامیداشت، اکنون با تاثر از مرگ پیامبر، اشعاری غمانگیز در رثای آن حضرت سرود که تاریخ، آنها را برای ما و نسلهای بعدی ثبت و ضبط نموده است که به ذکر بخشی از این اشعار میپردازیم:
چه شده است که چشمان تو نمیخوابد، گویا به آنها آسیبی رسیده است ... .
به خاطر هدایتگری که اکنون در قبر قرار گرفته است ... ای بهترین کسی که در زمین راه رفتهای و دیگر کسی همانند تو در زمین پیدا نخواهد شد.
خاکها به جای تو به چهرۀ من اصابت میکرد. ای کاش، من پیش از تو در گورستان بقیع دفن میشدم.
پدر و مادرم فدای کسی باد که روز دوشنبه دفن گردید، او نبی هدایتگر خدا بود.
من بعد از او بیخرد و حیران ماندم، ای کاش از مادر متولد نشده بودم...
آیا من بعد از تو در مدینه و درمیان ساکنان آن بمانم! ای کاش سیاه ماری مرا نیش میزد و یا اینکه خدا، به همین زودی مرگ را به سراغ ما میفرستاد و قیامت را بر پا میکرد.
ای اولین فرزند مبارک آمنه که او را با پاکدامنی به دنیا آورد ... و نوری بود که دنیا را منور ساخت ... یقیناً هر کس ازاین نور مبارک استفاده نماید، راهیاب میشود.
پروردگارا! به کوری چشم حسودان، ما را با پیامبرمان در بهشت گردهمآور و جنت الفردوس را نصیب ما بگردان ....
به خدا! تا زندهام بر نبی خود (محمد) خواهم گریست ...
وای بر انصار و یاران پیامبر اکرم جکه بعد از گذاشتن آن حضرت در لحد، زمین برای آنها تنگ شده و چهرههایشان به گونهای سوخته و سیاه شده است که گویی بر آن سرمه سیاه پاشیدهاند.
او از طایفه ما است (به خاطر آن که آمنه از بنی نجار بود) و قبرش نیز درمیان ماست و نعمتهای دیگری که از او به ما رسیده است را نمیتوان انکار نمود.
خدا ما را با او گرامی داشت و هدایت کرد و در همه جا، یاران او قرار داد ...
درود خدا و فرشتگان پیرامون و همه نیکان بر احمد، مبارک باد.
به خدا! هیچ مادری مانند رسول هدایتگر خدا، فرزندی به دنیا نیاورده است ...
هیچ یکی از بندگان خدا، از او وفادارتر به وعده و مهربانتر به همسایه نبوده است.
ای بهترین انسانها! من در نهری به سر میبردم، اما اکنون همانند انسان گم گشتۀ تشنهای گردیدهام» [۱۷۷۵].
[۱۷۷۵] السیرة النبویة، ابن هشام، ج ۴، ص ۳۲۹.
«هنگامی که پیامبر اکرم جرا افتاده در روی زمین دیدم، خانهها با وجود وسعت برایم تنگ و کوچک شد.
قلبم به خاطر مرگش ترسید و استخوانهایم تا زندهام، شکستند.
ای ابوبکر! وای بر تو، دوست تو مرده و صبر تو کم گردیده است.
ای کاش قبل از وفات دوستم، میمردم و در لحد بودم و بر من تخته سنگهایی گذاشته میشد» [۱۷۷۶].
[۱۷۷۶] المستطرف، ابتیهی، ص ۳۶۶.
بیدار ماندم و شب سپری نمیشد؛ زیرا شب برای کسی که به مصیبتی گرفتار شده است، طولانی میشود.
گریه به من کمک کرد و اینها در برابر مصیبتی که به مسلمانان رسیده بود، چیزی نیستند. مصیبت ما بسیار بزرگ بود در آن شامگاهی که گفتند: پیامبر اکرم جوفات نموده است.
زمین نیز به گونهای برای ما تنگ شد که نزدیک بود ما درمیان دو طرف آن کوبیده شویم.
ما وحی الهی را که جبرئیل صبح و شام با آن میآمد، از دست دادیم. این مصیبت به قدری بزرگ است که اگر به خاطر آن، تمامی انسانها بمیرند، شایسته است.
پیامبری درمیان ما بود که به وسیلۀ وحی و سخنان خود، شک و شبهه را از بین ما میزدود.
و ما را راهنمایی میکرد و چون درمیان ما بود، هیچ سرزنشی متوجه ما نبود.
ای فاطمه! چه گریه کنی چه گریه نکنی، قبر پدرت سرور تمام قبرهاست و در آن سردار جامعۀ انسانی و پیامبر خدا قرار گرفته است [۱۷۷۷].
[۱۷۷۷] الاکتفاء، کلامی، ج ۲، ص ۴۵۶.
ای رسول خدا! تو امید ما بودی و تو نسبت به ما مهربان بودی نه جفا پیشه.
تو مهربان، هدایتگر و معلم بودی و هر گریه کنندهای باید امروز بر تو گریه کند.
به خدا! من به خاطر فقدان پیامبر جگریه نمیکنم، اما به خاطر فتنهایی که بعد از او میآیند، گریه میکنم.
وقتی به یاد پیامبر و اموری که بعد از او اتفاق خواهد افتاد، میافتم، گویی بر قلبم آهن داغی گذاشتهاند.
ای فاطمه! رحمت خدا بر جسم مبارکی باد که اکنون در یثرب و زیر خاک قرار دارد.
خودم، پدر، مادر، خویشاوندانم و اموالم فدای رسول خدا باد.
تو به حق راست گفتی و رسالت خود را صادقانه ابلاغ نمودی و در حالی مردی که کسی کمرت را خم نکرد و شادمان بودی.
چنانچه خدا پیامبر را در این دنیا باقی میگذاشت، ما سعادتمند بودیم، اما هر چه او بخواهد، بهتر است. سلام خدا بر تو باد و شادمان در بهشت جاودان جای گیری» [۱۷۷۸].
سیرۀ پیامبر با توفیق خداوند به اتمام رسید، اما آنچه در این کتاب از حق و حقیقت وجود دارد، به خاطر منت خدای بزرگ و فضل او است و اشتباهات موجود را پذیرا هستم. و از خدا طلب آمرزش مینمایم، البته تا حد امکان، تلاش من این بوده است تا دچار خطا و اشتباه نشوم. بنابراین، امیدوارم که از پاداش این تلاش محروم نگردم و از خدا میخواهم که این اثر را برای مسلمانان سودمند واقع بگرداند. همچنین از مطالعه کنندگان خواهشمندم که مرا در دعاهایشان فراموش نکنند؛ زیرا دعای مسلمان در حق برادر غایب وی پذیرفته خواهد شد.
و اینک کتاب را با این آیه به پایان میرسانم که میفرماید:
﴿رَبَّنَا ٱغۡفِرۡ لَنَا وَلِإِخۡوَٰنِنَا ٱلَّذِينَ سَبَقُونَا بِٱلۡإِيمَٰنِ وَلَا تَجۡعَلۡ فِي قُلُوبِنَا غِلّٗا لِّلَّذِينَ ءَامَنُواْ رَبَّنَآ إِنَّكَ رَءُوفٞ رَّحِيمٌ﴾[الحشر: ۱۰].
[۱۷۷۸] تفسیر قرطبی، ج ۴، ص ۲۱۹-۲۲۰.
بارالها! تو اهل احسان و کرم هستی و سخاوت و بخشش فراوان از تو سرچشمه میگیرد.
بارالها! قلب من اندوهگین است و حالتم به گونهای است که باعث خوشحالی دوست نیست.
بارالها! توبهام را بپذیر و به بندهای که به خاطر گناهانش، اشکهایش جاری است، رحم بفرما.
بارالها! پوست بدن مرا، چرک گناهان فرا گرفته است، به گونهای که تحمل آن مشکل گردیده است.
بارالها! خطاهایم را ببخش؛ زیرا من بر دروازهها خوار و ذلیل شدهام.
بارالها! مرا با داروی عفو خود مداوا کن تا قلب و تشنگی مرا تسکین دهد.
بارالها! قلبم را گناهان نابود کردهاند و کارهای زشت من نیز مرا نابود ساختهاند.
بارالها! تو خود گفتهای: از من بخواهید تا به شما بدهم و اینک بنده تو فریاد بر میآورد که ای کارساز!
عمر ما را به سوی نابودی مبر.
۱- علم را بیاموز و تنبلی به خود راه مده؛ زیرا خیر و خوبی از کسی که بندۀ تنبلی است، فاصله بسیار دارد.
۲- برای فهم دین، وقت بیشتری صرف کن و به خاطر دستیابی به مال و امروز و فردا کردن از آن مشغول مباش.
۳- خواب را رها کن؛ زیرا کسی که هدف را بشناسد، در راه آن از بذل هر چیزی دریغ نمیورزد.
۴- مگو زمان علمای بزرگ سپری شده است؛ چون هر کس طی کردن مسیری را آغاز نماید، به آخر آن خواهد رسید».
سبحانك اللهم وبحمدك اشهد ان لا اله الا انت استغفرك واتوب الیك
عبدالله ریگی احمدی
تابستان ۸۴
۱- آثار الحرب فی الفقه الاسلامی، د. وهبه الزحیلی، دراسه مقارنه دار الفکر، الطبعة الثالثة، ۱۴۰۱ ه - ۱۹۸۱ م.
۲- آثار تطبیق الشریعة، د. محمد عبدالله الزاحم، دارالمنار، الطبعة الاولی، ۱۴۱۲ ه - ۱۹۹۱ م.
۳- آفات علی الطریق، محمد سید نوح، دار الوفاء، المنصوره، مصر، ط: الخامسة، ۱۴۰۰ ه - ۱۹۹۰ م.
۴- اسد الغابة فی معرفة الصحابة: علی بن ابی الکرم ابن الاثیر.
۵- الام، محمد ادریس الشافعی سنه ۱۴۱۰ ه - ۱۹۹۰ م، طبعه دار الکفر، بیروت – لبنان
۶- الاتقان فی علوم القرآن، عبدالرحمن السیوطی، المکتبة الثقافیة، بیروت – لبنان، بدون تاریخ.
۷- الادارة الاسلامیة فی عصر عمر بن الخطاب، د. فاروق مجدلاوی، دار مجد لاوی، عمان، الطبعة الثانیة ۱۴۱۸ ه ۱۹۹۸ م.
۸- الاصابة فی تمییز الصحابة لابن حجر، احمد بن حجر العسقلانی، تحقیق علی محمد البجاوی، دار النهضة مصر.
۹- الاعتصام للامام الشاطبی، دارالفکر، الناشر مکتبة الریاض الحدیثة بالریاض.
۱۰- الاعلام فی صدر الاسلام، د. عبداللطیف حمزه، دار الفکر.
۱۱- امتاع الاسماع بما للرسول من الابناء والاموال والحفدة والمتاع، للشیخ احمد ابن علی المقریزی، صححه وشرحه محمود محمد شاکر، مطبعه الجنة التالیف والترجمه بالقاهره ۱۹۴۱ ه.
۱۲- الاحادیث الواردة فی فضائل المدینة، صالح الرفاعی، دار الخضیری، المدینة، الطبعة الثالثة ۱۴۱۸ ه.
۱۳- احکام الجنائز وبدعها للالبانی – المکتب الاسلامی – بیروت.
۱۴- احکام السوق فی الاسلام، احمد الدریویش، دار عالم الکتب، الطبعة الاولی، ۱۴۰۹ ه - ۱۹۸۹ م.
۱۵- احکام القرآن لابی بکر محمد بن عبدالله المعروف بابن العربی المعافری الاندلسی، تحقیق. محمد عبدالقادر عطاء، ط ۱/۱۴۰۸ ه. دار الکتب العلمیة، بیروت.
۱۶- الاخلاق الاسلامیة واسسها، عبدالرحمن جنکه المیدانی، دارالقلم، دمشق.
۱۷- الاخوات المسلمات وبناء الاسرة القرآنیه، محمود محمد الجوهری.
۱۸- الاساس فی السنة وفقهها، السیرة النبویة، سعید حوی، دارالسلام بمصر، الطبعة الاولی۱۴۰۹ ه - ۱۹۸۹ م.
۱۹- الاساس فی السنة، سعید حوی، دارالسلام، مصر.
۲۰- اسالیب التشویق والتعزیز فی القرآن الکریم، د. الحسین جرنو محمود جلو، موسسة الرسالة، دارالعلوم الانسانیة، الطبعة الاولی ۱۴۱۴ ه - ۱۹۹۴ م.
۲۱- اسباب النزول للواحدی، ابوالحسن علی بن احمد الواحدی النیسابوری، دار الکتب العلمیة، بیروت لبنان، الطبعة الاولی ۱۴۰۲ ه - ۱۹۸۲ م.
۲۲- اسباب هلاک الامم السالفة، سعید محمدبابا سیلا، سلسلة الحکمة البریطانیة، الطبعة الاولی، ۱۴۲۰ ه - ۲۰۰۰ م.
۲۳- الاستخبارات العسکریة فی الاسلام، عبدالله علی السلامة مناصره موسسة الرسالة، بیروت – لبنان، الطبعة الثانیة، ۱۴۱۲ ه - ۱۹۹۱ م.
۲۴- الاسلام فی خندق، مصطفی محمود، دار اخبار الیوم القاهرة، مصر، ۱۴۱۴ ه ۱۹۹۴ م.
۲۵- اصول الفکر السیاسی فی القرآن الکی، التجانی عبدالقادر حامد، الطبعة الاولی ۱۴۱۶ ه - ۱۹۹۵ م، عمان – الاردن، دار البشیر.
۲۶- اضواء علی الهجرة، توفیق محمد سبع، مطبعة الهیئة العامة لشئون المطابع الامیریة ۱۳۹۳ ه - ۱۹۷۳ م.
۲۷- اعلام النبوة للماوردی، الکلیات الازهریه.
۲۸- اغاثة اللهفان عن مصائد الشیطان، لابن قیم الجوزیة، دارالکتب العلمیة بیروت، طبعة اولی ۱۴۰۸ ه - ۱۹۹۸ م.
۲۹- الاکتفاء بما تضمنة من مغازی الرسول والثلاثة الخلفاء، تالیف ابی الربیع سلیمان ابن موسی الکلاعی الاندلسی، عالم الکتب، الطبعة الاولی، ۱۴۱۷ ه - ۱۹۹۷ م.
۳۰- الاموال لابی عبید، ابوعبید القاسم بن سلام، موسسة ناصر الثقافیة، بیروت.
۳۱- الانحرافات العقدیة والعلمیة، علی بن نجیب الزهرانی، دار طیبة، الطبعة الثانیة، ۱۴۱۸ ه - ۱۹۹۸ م.
۳۲- انساب الاشراف للبلاذری، تحقیق محمد حمید الله، دار المعارف.
۳۳- الانساب للسمعانی، طبعه مجلس دائرة المعارف العثمانیة، حیدر اباد، الهند ۱۳۸۲ ه - ۱۹۶۲ م.
۳۴- الانساب: ابوسعید عبدالکریم بن محمد السمعانی، تحقیق عبدالرحمن المعلمی الیمانی، نشر مجلس دائرة المعارف – الهند.
۳۵- الهمیة الجهاد فی نشر الدعوة، د. علی العلیانی، دار طیبة، الطبعة الاولی، ۱۴۰۵ ه - ۱۹۸۵ م.
۳۶- الایمان والحیاة، یوسف القرضاوی، موسسة الرسالة، بیروت، الطبعة العاشرة، ۱۴۰۵ ه - ۱۹۸۴ م.
۳۷- البحر الرائق فی الزهد والرقائق، احمد فرید، دارالبخاری، القصیم بالسعودیة، الطبعة الاولی ۱۴۱۱ ه ۱۹۹۱ م.
۳۸- بدائع السالک فی طبائع الملک، ابوعبدالله بن الازرق تحقیق وتعلیق علی سامی النشار، منشورات وزارة الاعلام، الجمهوریة العراقیه.
۳۹- البدایة والنهایة، ابوالفداء ابن کثیر الدمشقی، الطبعة الاولی ۱۴۰۸ ه - ۱۹۸۸ م، دار الریان للتراث.
۴۰- بلوغ الارب فی معرفة احوال العرب، محمود شکری الالوسی، تحقیق محمد بهجة الاثری، دارالکتب العلمیة، بیروت، الطبعة الثانیه.
۴۱- بناء المجتمع الاسلامی فی عصر النبوة، محمد توفیق رمضان، دار ابن کثیر، دمشق، الطبعة، الاولی ۱۴۰۹ ه - ۱۹۸۹.
۴۲- بهجة المحافل وبغیة الاماثل فی تلخیص المعجزات والسیر والشمائل، شرح جمال الدین محمد الاشخر الیمنی، دار صادر – بیروت.
۴۳- تاملات فی سورة الکهف للشیخ ابی الحسن الندوی، دار القلم.
۴۴- تاملات فی سیرة الرسول جد. محمد السید الوکیل، دار المجتمع، الطبعة الاولی، ۱۴۰۸ ه ه ۱۹۸۷ م.
۴۵- تاریخ الاسلام للذهبی المغازی، تحقیق عمر عبدالسلام تدمری، دارالکتاب العربی، الطبعة الثانیة، ۱۴۱۰ ه - ۱۹۹۰ م.
۴۶- التاریخ الاسلامی مواقف وعبر، د. عبدالعزیز الحمیدی، دارالدعوة، الاسکندریة، الطبعة الاولی ۱۴۱۸ ه - ۱۹۹۷ م.
۴۷- التاریخ السیاسی والحضاری، د. السید عبدالعزیز سالم.
۴۸- التاریخ السیاسی والعسکری لدولة المدینة فی عهد الرسول جاستراتیجیة الرسول السیاسیة والعسکریة، د. علی معطی، موسسة المعارف بیروت، الطبعة الاولی ۱۴۱۹ ه - ۱۹۹۸ م.
۴۹- تاریخ الطبری: لابی جعفر محمد بن جریر، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، دار سویدان – بیروت.
۵۰- تاریخ الیهود فی بلاد العرب، ولفنسون، طبعة القاهرة ۱۹۲۷ م.
۵۱- تاریخ خلیفه بن خیاط، تحقیق اکرم ضیاء العمری، مطبعة الآداب، النجف – ۱۹۶۷ م.
۵۲- تاریخ دولة الاسلام الاولی، فاید حماد عاشور، سلیمان ابوعزب، دار قطری ابن الفجاة، الدوحة، الطبعة الاولی، ۱۴۰۹ ه - ۱۹۸۹ م.
۵۳- تاریخ صدر الاسلام عبدالرحمن عبد الولی شجاع، دار الفکر المعاصر، صنعاء، الطبعة الاولی، ۱۴۱۹ ه - ۱۹۹۹ م.
۵۴- التحالف السیاسی فی الاسلام، منیر محمد الغضبان، دارالسلام، الطبعة الثانیة ۱۴۰۸ ه - ۱۹۸۸ م.
۵۵- التحریر والتنویر، للشیخ محمد الطاهر بن عاشور – دار الکتب الشرقیة تونس.
۵۶- تحفة الاحوذی بشرح جامع الترمذی، لمحمد بن عبدالرحمن المبارکفوری، مطبعة الاعتماد، نشر محمد عبدالمحسن الکتبی، تصحیح عبدالرحمن محمد عثمان.
۵۷- تحفة الاشراف، جمال الدین ابوالحجاج یوسف بن الزکی عبدالرحمن المزی، الدار القیمة ۳۸۴۰ ه.
۵۸- التربیة القیادیة، منیر الغضبان، دار الوفاء المنصورة، الطبعة الاولی ۱۴۱۸ ه - ۱۹۹۸ م.
۵۹- تفسیر ابی السعود، السمی ارشاد العقل السلیم الی مزایا الکتاب الکریم، لقاضی القضاة ابی السعود محمد العمادی الحنفی، تحقیق عبدالقادر احمد عطا - الناشر – مکتبة الریاض الحدیثة، الریاض – مطبعة السعادة – القاهره.
۶۰- تفسیر ابن کثیر: ابن کثیر القرشی، دار الفکر ودار القلم، بیروت – لبنان، الطبعة الثانیة.
۶۱- تفسیر الالوسی، السمی روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم والسبع المثانی، للالوسی (محمود الالوسی البغدادی)، ادارة الطباعة المصطفائیة بالهند، بدون ذکر سنة الطبع.
۶۲- تفسیر البغوی السمی معالم التنزیل، الامام ابومحمد الحسین الفراء البغوی الشافعی، دار المعرفة، بیروت – لبنان.
۶۳- تفسیر البیضاوی السمی انوار التنزیل واسرار التاویل تالیف الامام ناصرالدین ابوالخیر عبدالله الشیرازی البیضاوی سنة الطبع ۱۴۰۲ ه - ۱۹۸۲ م – دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع.
۶۴- تفسیر الرازی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، الطبعة الثالثه.
۶۵- تفسیر الزمخشری السمی بالکشاف، سنة الطبع ۱۹۶۷ م، دار المعرفه.
۶۶- تفسیر السعدی السمی تیسیر الکریم الرحمن فی تفسیر کلام النان لعبد الرحمن ناصرالسعدی، الموسسة السعدیة بالریاض، ۱۹۷۷ م.
۶۷- تفسیر القرطبی، لابی عبدالله محمد بن احمد الانصاری، القرطبی، دار احیاء التراث العربی، بیروت – لبنان، ۱۹۶۵ م.
۶۸- تفسیر المراغی، لاحمد مصطفی المراغی، طبع دارالفکر – بیروت – الطبعة الثالثة، ۱۹۴ ه.
۶۹- تفسیر النار، محمد رشید رضا، دار المعرفة، بیروت – لبنان.
۷۰- التفسیر النیر، د. وهب الزحیلی، دارالفکر المعاصر، بیروت، دارالفکر، دمشق، ۱۴۱۱ ه - ۱۹۹۱ م. الطبعة الاولی.
۷۱- تفسیرالنسفی السمی بمدارک التنزیل وحقائق التاویل – تالیف الامام عبدالله احمد ابن محمد النسفی المتوفی سنه. ۷۱ه. الناشر، دارالکتاب العربی – بیروت.
۷۲- تفسیر بن عطیه السمی الحرر الوجیز فی تفسیر الکتاب العزیز لابی محمد عبد الحق بن عطیة الاندلسی، من مطبوعات رئاسة الحاکم الشرعیة والشئون الدینیة بدولة قطر، الطبعة الاولی، ۱۴۱۲ ه - ۱۹۹۱ م.
۷۳- تفسیر سوره فصلت، د. محمد صالح علی مصطفی، دارالنفائس، الطبعة الاولی ۱۴۰۹ ه - ۱۹۸۹ م.
۷۴- تلقیح فهوم اهل الاثر، لابن الجوزی، مکتبة الآداب، القاهرة، دون ذکر الطبعه.
۷۵- التمکین للامة الاسلامیة فی ضوء القرآن الکریم، محمد السید حمد یوسف، دارالسلام، مصر، الطبعة الاولی ۱۴۱۸ ه - ۱۹۹۷ م.
۷۶- تنظیمات الرسول الاداریة فی المدینة، صالح احمد العلی، مجلة المجمع العلمی العراقی، المجلد السابع عشر، بغداد – ۱۹۶۹ م.
۷۷- تنویر الحوالک شرح موطا مالک، جلال الدین عبدالرحمن بن ابی بکر السیوطی، دار احیاء الکتب.
۷۸- تهذیب مدارج السالکین، لابن القیم، هذبة عبدالنعم صالح العلی العزی، موسسة الرسالة، الطبعة الثالثة، ۱۴۰۹ ه - ۱۹۸۹ م.
۷۹- جامع الاصول، لابن الاثیر (ابوالسعادات المبارک بن محمد الجزری) المتوفی سنه ۶۰۶ ه - تحقیق عبدالقادر الارناووط، طبع مکتبة الحلوانی سوریا – عام ۱۳۹۲ ه.
۸۰- جامع العلوم والحکم، للامام ابن رجب الحنبلی، دارالفکر، بیروت.
۸۱- الجامع لاخلاق الراوی، وآداب السامع للخطیب البغدادی، مکتبة المعارف بالریاض، ۱۴۰۳ ه - ۱۹۸۳ م.
۸۲- الجهاد والقتال فی السیاسة الشرعیة، محمد خیر هیکل، الطبعة الاولی، ۱۴۱۴ ه ۱۹۹۳ م، دارالبیارق، عمان – بیروت.
۸۳- الجواب الصحیح لمن بدل دین السیح، ابوالعباس احمد بن عبدالحلیم، مطابع المجد.
۸۴- جوامع السیر لابن حزم، علی بن احمد بن سعید، المتوفی ۴۵۶ ه، تحقیق الدکتور احسان عباس والدکتور ناصر الدین الاسد، طبع دار احیا السنة باکستان ۱۳۶۸ ه.
۸۵- جیل النصر النشود، د. یوسف القرضاوی، مکتبة وهبه، القاهرة – مصر، الطبعة السادسة ۱۴۰۵ ه - ۱۹۸۵ م.
۸۶- حاشیه ابن عابدین، مطابع مصطفی البایی واولاده.
۸۷- حدائق الانوار ومطالع الاسرار، عبدالرحمن بن علی بن محمد الشیبانی بن الربیع، تحقیق عبدالله ابراهیم الانصاری.
۸۸- حدائق الانوار ومطالع الاسرار، لابن الدیبع الشیبانی، تحقیق عبدالله ابراهیم الانصاری.
۸۹- حدیث القرآن عن غزوات الرسول ج، د. محمد بکر آل عابد، دارالغرب الاسلامی، الطبعة الاولی.
۹۰- الحرب النفسیة ضد الاسلام فی عهد الرسول جفی مکة، د. عبدالوهاب کحیل، عالم الکتب بیروت، الطبعة الاولی ۱۴۰۶ ه - ۱۹۸۶م.
۹۱- الحرکة السنوسیة فی لیبیا، علی محمد الصلابی، دار البیارق، عمان، طبعة اولی، ۱۹۹۹ م.
۹۲- حقوق النبی جعلی امته، د. محمد بن خلیفة التمیمی، دار اضواء السلف، الطبعة الاولی، ۱۴۱۸ ه ۱۹۹۷ م.
۹۳- الحکم والتحاکم فی خطاب الوحی، عبدالعزیز مصطفی کامل، دار طیبة، الطبعة الاولی ۱۴۱۵ ه - ۱۹۹۵ م.
۹۴- الحکومة الاسلامیة، ابوالاعلی المودودی – ترجمه احمد ادریس – المختار الاسلامی للطباعة والنشر – القاهرة – الطبعة الاولی، ۱۳۹۷ ه - ۱۹۷۷ م.
۹۵- حلیة الاولیاء، ابونعیم: احمد بن عبدالله الاصبهانی، مطبعة السعادة، مصر، ۱۳۵۱-۱۳۷۵ م.
۹۶- حوار الرسول مع الیهود، د. محسن الناظر، الطبعة الثانیة، ۱۴۱۲ ه - ۱۹۹۲ م، دار الوفاء
۹۷- خاتم النبیین ج: للشیخ محمد ابی زهرة، الطبعة الاولی، ۱۹۷۲ م، دار الفکر بیروت.
۹۸- الخصائص العامة للاسلام، د. یوسف القرضاوی، مکتبة وهبة القاهرة، مصر ط : الرابعة، ۱۴۰۹ ه - ۱۹۸۹ م.
۹۹- الخصائص الکبری، عبدالرحمن بن ابی بکر السیوطی، دارالکتب العلمیة بیروت.
۱۰۰- دائرة المعارف الکاثولیکیة، مقال التثلیث.
۱۰۱- الدر المنثور فی التفسیر بالماثور: الامام السیوطی، الناشر محمد امین دمج، بیروت – لبنان.
۱۰۲- دراسات فی السیرة النبویة، د. عبدالرحمن الشجاع، دارالفکر المعاصر – صنعاء، الطبعة الاولی، ۱۴۱۹ ه - ۱۹۹۹ م.
۱۰۳- دراسات فی عهد النبوة، د. عبدالرحمن الشجاع، دار الفکر المعاصر – صنعاء، الطبعة الاولی، ۱۴۱۹ ه - ۱۹۹۹ م.
۱۰۴- دراسات قرآنیه: محمد قطب، دار الشروق، الطبعة الخامسة، ۱۴۰۸ ه - ۱۹۸۸ م.
۱۰۵- دراسة تحلیلیة لشخصیة الرسول، د. محمد قلعجی، الطبعة الاولی، سنة ۱۴۰۸ ه - ۱۹۸۸ م، دار النفائس.
۱۰۶- الدرر فی اختصار المغازی والسیر، یوسف بن عبدالبر، وزارة الاوقاف بمصر، لجنة احیاء التراث، ۱۴۱۲ ه - ۱۹۹۴ م، القاهره.
۱۰۷- دروس فی الکتمان، محمود شیت خطاب، مکتبة النهضة، بغداد، الطبعة العاشرة، ۱۹۸۸ م.
۱۰۸- دستور للامة من القرآن والسنة، د. عبدالناصر العطار، موسسة علوم القرآن، الشارقة – عجمان، دار ابن کثیر، دمشق، بیروت، الطبعة الاولی ۱۴۱۴ ه - ۱۹۹۳ م.
۱۰۹- الدعوة الاسلامیة، عبدالغفار عزیز.
۱۱۰- دعوة الله بین التکوین والتمکین، د. علی جریشة، مکتبه وهبة، مصر، الطبعة الاولی، ۱۴۰۶ ه - ۱۹۸۶ م.
۱۱۱- دلائل النبوة ومعرفة احوال صاحب الشریعة، للحافظ ابی بکر احمد البیهقی تحقیق عبدالمعطی قلعجی، الطبعة الاولی، ۱۴۰۵ ه، دارالکتب العلمیة، بیروت.
۱۱۲- دور المراة فی خدمة الحدیث، امال قرداش، کتاب الامة، الطبعة الاولی، ۱۴۲۰ ه، الدوحة قطر.
۱۱۳- دولة الرسول جمن التکوین الی التمکین، کامل سلامة الدقس، دار عمار، عمان، الطبعة الاولی، ۱۴۱۵ ه - ۱۹۹۴ م.
۱۱۴- الدولة العربیة الاسلامیة، منصور الحرابی، الطبعة الثانیة، ۱۹۸۳ م، منشورات جمعیة الدعوة الاسلامیة بلیبیا.
۱۱۵- دیوان ابی بکر الصدیق، حققه وشرحه راجی الاسمر، دار صادر بیروت، الطبعة الاولی، ۱۹۹۷ م.
۱۱۶- دیوان شوقی، الاعمال الشعریة الکاملة، دار العودة، بیروت، طبعه ۱۹۸۶ م.
۱۱۷- دیوان عنترة، فاروق الطباع، دارالقلم، بیروت – لبنان.
۱۱۸- الروی والاحلام فی النصوص الشرعیة، اسامه عبدالقادر.
۱۱۹- الرویا ضوابطها وتفسیرها، هشام الحمصی، دار الکلم الطیب، دمشق بیروت، الطبعة الثانیة ۱۴۱۷ ه - - ۱۹۹۶ م.
۱۲۰- رجال الادارة فی الدولة الاسلامیة، د. حسین محمد سلیمان، دار الاصلاح، الدمام السعودیه.
۱۲۱- الرحیق المختوم، لصفی الدین الرحمن المبارکفوری، الطبعة الاولی ۱۴۱۷ ه - ۱۹۹۶ م، موسسة الرسالة – لبنان.
۱۲۲- رسالة الانبیاء، عمر احمد عمر، دار الحکمة دمشق، الطبعة الاولی، ۱۴۱۸ ه - ۱۹۹۷ م.
۱۲۳- الرسول القائد، محمد شیت خطاب – الطبعة الثانی، سنة الطبع ۱۹۶۰ م، دار مکتبة الحیاة ومکتبة النهضة بغداد.
۱۲۴- الرسول المبلغ، د. صلاح عبدالفتاح الخالدی، دار القلم، دمشق، الطبعة الاولی ۱۴۱۸ ه - ۱۹۹۷ م.
۱۲۵- الرسول المعلم واسالیبة فی التعلیم للشیخ عبدالفتاح ابی غده، دار مکتب المطبوعات الاسلامیة، حلب – الاولی، ۱۴۱۷ ه - ۱۹۹۶ م.
۱۲۶- روح المعانی (تفسیر الالوسی)، محمود الالوسی البغدادی، دار الفکر، طبعة ۱۴۰۲ ه.
۱۲۷- الروض الانف فی شرح السیرة النبویة لانبن هشام لابی القاسم السهیلی، تحقیق: عبدالرحمن الوکیل، دار الکتب الحدیثة، طبعة ۱۳۸۷ ه.
۱۲۸- زاد المسیر فی علم التفسیر: ابوالفرج جمال الدین عبدالرحمن بن علی الجوزی القرشی البغدادی، المکتب الاسلامی، الطبعة الاولی، ۱۳۸۴ ه - ۱۹۶۵ م.
۱۲۹- زاد المعاد فی هدی خیر العباد، ابوعبدالله محمد بن ابی بکر الجوزیة، حققه : شعیب الارناووط وعبدالقادر، الطبعة الاولی، ۱۳۹۹ ه، دار الرساله.
۱۳۰- زاد الیقین لابی شنب، لاشین ابوشنب، دار البشیر، طنطا – مصر، الطبعة الاولی، ۱۴۱۳ ه - ۱۹۹۳ م.
۱۳۱- الزهد، احمد بن حنبل، دار الریان للتراث، القاهرة، مصر، الطبعة الثانیة، ۱۴۱۲ ه - ۱۹۹۲ م.
۱۳۲- زید بن ثابت، کاتب الوحی، وجامع القرآن، صفوان داوودی، دار القلم، دمشق، الطبعة الاولی، ۱۴۱۱ ه- ۱۹۹۰ م.
۱۳۳- سبل الهدی والرشاد فی سیرة خیر العباد: محمد بن یوسف الصالحی، تحقیق : مصطفی عبدالواحد، لجنة احیاء التراث الاسلامی ۱۳۹۴ ه - ۱۹۷۴ م.
۱۳۴- السرایا والبعوث النبویة حول المدینة ومکة، د. بریکک محمد بریکک، دار ابن الجوزی، الطبعة الاولی، ۱۴۱۷ ه - ۱۹۹۶ م.
۱۳۵- السفارات النبویة، د. محمد العقیلی، دار احیاء العلوم – بیروت، الطبعة الاولی، ۱۴۰۶ ه - ۱۹۸۶ م.
۱۳۶- سفراء الرسول، محمود شیت خطاب، موسسة الریان، دار الاندلس الخضراء، الطبعة الاولی، ۱۴۱۷ ه - ۱۹۹۶ م.
۱۳۷- سفراء النبی ج، لمحمود شیت خطاب، موسسة الریان، دار الاندلس الخضراء، الطبعة الاولی، ۱۴۱۷ ه - ۱۹۹۶ م.
۱۳۸- سنن ابی داود: الامام ابوداود سلیمان السجستانی، تحقیق وتعلیق عزت الدعاس، ۱۳۹۱ ه، سوریا.
۱۳۹- سنن ابن ماجه الحافظ ابوعبدالله محمد بن زید القزوینی، دار الفکر.
۱۴۰- سنن الترمذی: الامام ابوعیسی محمد بن عیسی الترمذی، دار الفکر، ۱۳۹۸ ه.
۱۴۱- سنن النسائی: ابوعبدالرحمن احمد بن شعیب النسائی، مطبعه مصطفی الحلبی، القاهرة، ۱۹۶۴ م.
۱۴۲- سیر اعلام النبلاء: شمس الدین محمد بن احمد بن عثمان الذهبی، موسسة الرسالة – الطبعة الاولی، ۱۴۰۳ ه.
۱۴۳- السیر والمغازی لابن اسحاق، تحقیق سهیل زکار، دار الفکر، طبعة اولی ۱۹۷۸ م.
۱۴۴- السیرة الحلبیة فی سیرة الامین المامون، علی بن برهان الدین الحلبی، دار المعرفه.
۱۴۵- سیرة الرسولج، صور مقتبسة من القرآن الکریم – تالیف الاستاذ محمد عزه دروزه عنی بها الاستاذ عبدالله ابراهیم الانصاری، طبعه علی نفقته خلیفه
۱۴۶- السیرة النبویة، ابوالحسن الندوی، دار التوزیع والنشرالاسلامیة، القاهره.
۱۴۷- السیرة النبویة، دراسه وتحلیل، محمد ابوفارس، دار الفرقان الطبعة الاولی ۱۴۱۸ ه - ۱۹۹۷ م، عمان.
۱۴۸- السیرة النبویة، للذهبی، تحقیق حسام الدین القدسی، مکتبه هلال بیروت.
۱۴۹- السیرة النبویة الصحیحة، د. اکرم العمری، الطبعة الاولی ۱۴۱۲ ه / ۱۹۹۲ م مکتبة المعارف والحکم بالمدینة المنوره.
۱۵۰- السیرة النبویة تربیه امه وبناء دولة، صالح احمد الشامی، الکتب الاسلامی، الطبعة الاولی، ۱۴۱۲ ه - ۱۹۹۲ م.
۱۵۱- السیرة النبویة دروس وعبر، د. مصطفی السباعی، المکتب الاسلامی بیروت، لبنان، الطبعة التاسعة ۱۴۰۶ ه - ۱۹۸۶ م.
۱۵۲- السیرة النبویة فی ضوء القرآن والسنة، محمد ابوشهبة، دار القلم، دمشق، الطبعة الثالة، ۱۴۱۷ ه - ۱۹۹۶ م.
۱۵۳- السیرة النبویة فی ضوء المصادر الاصلیة، د. مهدی رزق الله احمد، الطبعة الاولی ۱۴۱۲ ه - ۱۹۹۲ م، مرکز الملک فیصل للبحوث والدراسات الاسلامیة، الریاض.
۱۵۴- السیرة النبویة لابی حاتم البستی، موسسة الکتب الثقافیة، بیروت الطبعة الاولی ۱۴۰۷ ه - ۱۹۸۷ م.
۱۵۵- السیرة النبویة لابن هشام، لابی محمد بن عبدالملک بن هشام، دار الفکر، بدون تاریخ.
۱۵۶- السیرة النبویة، لابن کثیر، للامام ابی الفداء اسماعیل، تحقیق مصطفی عبدالواحد، الطبعة الثانیة، ۱۳۹۸ ه، دار الفکر بیروت – لبنان.
۱۵۷- السیرة النبویة، لمحمد الصویانی موسسة الریان، الطبعة الاولی، ۱۴۲۰ ه- ۱۹۹۹ م.
۱۵۸- شذرات الذهب لابن العماد الحنبلی، عبدالحلی بن العماد الحنبلی، دار احیاء التراث العربی، بیروت.
۱۵۹- شرح السنة للبغوی: لابی محمد الحسین بن مسعود البغوی، تحقیق : علی محمد معوض وعادل احمد عبدالموجود، دار الکتب العلمیة، الطبعة الاولی، ۱۹۶۵ م، القاهره.
۱۶۰- شرح العقیدة الطحاویة لابن ابی العز الحنفی، تحقیق وتعلیق وتخریج احادیث وتقدیم د / عبدالله بن عبدالحسن الترکی وشعیب الارناووط، ط ۴، ۱۴۱۲ ه - ۱۹۹۲ م، موسسة الرسالة، بیروت.
۱۶۱- شرح المعلقات للحسین الزوزنی، تحقیق یوسف علی بدوی، دار ابن کثیر، دشمق، الطبعة الاولی، ۱۴۱۰ ه - ۱۹۸۹ م.
۱۶۲- شرح المواهب اللدنیه للقسطلانی، لمحمد بن عبدالباقی الزرقانی، دار المعرفة، بیروت.
۱۶۳- شرح النووی علی صحیح مسلم للامام النووی (ابوزکریا محیی الدین یحیی ابن شرف، المتوفی ۶۷۶ ه - طبع المطبعة المصریة ومکتبتها – القاهرة – عالم ۱۳۴۹ ه.
۱۶۴- شرح رسالة التعالیم، محد عبدالله الخطیب، دار الوفاء.
۱۶۵- الشفا فی التعریف بحقوق المصطفی :الامام القاضی عیاض، استانبول، عثمانیه.
۱۶۶- صحب الاعشی فی صناعة الانشاد، احمد بن علی القلقشندی، تحقیق محمد حسین شمس الدین، دار الکتب العلمیة، بیروت، الطبعة الاولی، ۱۴۰۷ ه - ۱۹۸۷ م.
۱۶۷- الصحابی الشاعر عبدالله بن الزبعری، تالیف محمد علی کابتی، دارالقلم، دمشق، الطبعة الاولی، ۱۴۱۹ ه - ۱۹۹۹ م.
۱۶۸- صحیح البخاری، محمد اسماعیل البخاری، دار الفکر، الطبعة الاولی، ۱۴۱۱ ه ۱۹۹۱ م.
۱۶۹- صحیح الجامع الصغیر وزیادتة، محمد ناصر الدین الالبانی، الطبعة الثالثة، ۱۴۰۸ ه - ۱۹۸۸ م، الکتب الاسلامی، بیروت – لبنان.
۱۷۰- صحیح السیرة النبویة للطرهوی، محمد رزق، مکتبة ابن تیمیة، القاهرة، الطبعة الاولی، ۱۴۱۴ ه.
۱۷۱- صحیح السیرة النبوة، ابراهیم العلی، دار النفائس، الطبعة الثالثة، ۱۴۰۸ ه - ۱۹۹۸ م.
۱۷۲- صحیح سننن ابن ماجه: ناصر الدین الالبانی، مکتب التربیة العربی لدول الخلیج الریاض، الطبعة الثالثة، ۱۴۰۸ ه - ۱۹۸۸ م.
۱۷۳- صحیح مسلم بشرح النووی، المطبعة المصریة بالازهر، الطبعة الاولی، ۱۳۴۷ ه - ۱۹۲۹ م.
۱۷۴- صحیح مسلم، تحقیق محمد فواد عبدالباقی، دار احیاء التراث العربی، بیروت – لبنان، الطبعة الثانیة، ۱۹۷۲ م.
۱۷۵- الصراع مع الصلیبیین لابی فارس، محمد عبدالقادر ابوفارس، دار البشیر، طنطا، طبعة عام ۱۴۱۹ ه - ۱۹۹۹ م.
۱۷۶- الصراع مع الیهود، محمد ابوفارس، دار الفرقان، الطبعة الاولی، ۱۴۱۱ ه - ۱۹۹۰ م.
۱۷۷- صفة الصفوة لابن الجوزی، تحقیق: محمود خوری، ومحمد رواسی قلعجی، دار المعرفة، بیروت، الطبعة الثانیة، ۱۳۹۹ ه.
۱۷۸- صفة الغرباء، سلمان العودة، دار ابن الجوزی، الطبعة الثانیة، ۱۴۱۲ ه - ۱۹۹۱ م.
۱۷۹- صفوة التفاسیر للصابونی، محمد علی محمد جمیل، دار القران الکریم، بیروت، الطبعة الاولی – عام ۱۴۰۱ ه.
۱۸۰- صلاح الدین الایوبی، عبدالله علوان.
۱۸۱- صلح الحدیبیة، محمد احد باشمیل، دار الفکر، الطبعة الثالثة، ۱۹۷۳ م – ۱۳۹۳ ه.
۱۸۲- صور من حیاة الرسول، امین دویدار، الطبعة الرابعة، دار المعارف، القاهرة، بدون تاریخ.
۱۸۳- صور وعبر من الجهاد النبوی فی المدینة، تالیف : د. محمد فوزی فیض الله، دار القلم، دمشق، الدار الشامیة، بیروت، الطبعة الاولی، ۱۴۱۶ ه - ۱۹۹۶ م.
۱۸۴- ضوابط المصلحة، محمد رمضان سعید البوطی، ط ۴، سنه ۱۴۰۲ ه، موسسة الرساله.
۱۸۵- الطاعة والمعصیة واثرهما فی المجتمع، محمد بن العثیمین، غزوة احد.
۱۸۶- طبقات الشعراء الجاهلیین والاسلامیین، بدون معلومات نشر، ابوعبدالله محمد بن سلام بن عبدالله الجمحی.
۱۸۷- طبقات ابن سعد الکبری، محمد بن سعد الزهری، دار صادر، ودار بیروت للطباعة والنشر ۱۳۷۶ ه - ۱۹۵۷ م.
۱۸۸- طریق النبوة والرسالة، د. حسین مونس، دار الرشاد، الطبعة الثانیة، ۱۴۱۸ ه - ۱۹۹۷ م.
۱۸۹- الطریق الی المدائن، عادل کمال، دار النفائس، الطبعة الخامسة، ۱۴۰۷ ه - ۱۹۸۷ م، بیروت لبنان.
۱۹۰- الطریق الی المدینة، محمد العبدة، دار الجوهرة، عمان، الطبعة الثانیة، طبعة ۱۹۹۹ م.
۱۹۱- الطریق الی جماعة المسلمین، حسین بن محسن بن علی جابر، الطبعة الخامسة ۱۴۱۳ ه - ۱۹۹۲ م، دار الوفاء بالمنصورة، مصر.
۱۹۲- ظاهرة الارجاء، سفر الحوالی، مکتبة الطیب، الطبعة الاولی، ۱۴۱۷ ه، القاهرة – مصر.
۱۹۳- العبادة فی الاسلام، یوسف القرضاوی، موسسة الرسالة، بیروت، الطبعة الثانیة عشره ۱۴۰۵ ه - ۱۹۸۵ م.
۱۹۴- عبدالله بن مسعود، عبدالستار الشیخ، دار القلم، دمشق، الطبعة الثانیة، ۱۴۱۰ ه - ۱۹۹۰ م.
۱۹۵- العبقریة العسکریة فی غزوات الرسول، محمد فرج، الطبعة الثالثة، سنة ۱۹۷۷ م، دار الفکر العربی، القاهره.
۱۹۶- عقیدة اهل السنة فی الصحابة د. ناصر حسن الشیخف مکتبة الرشد الطبعة الاولی، ۱۴۱۳ ه - ۱۹۹۳ م.
۱۹۷- علاج القرآن الکریم للجریمه د. عبدالله الشنقیطی، مکتبة ابن تیمیة، القاهرة، الطبعة الاولی، ۱۴۱۳ ه.
۱۹۸- العلاقات الخارجیة للدولة الاسلامیة، د. سعید عبدالله حارب المهیری، موسسة الرسالة، الطبعة الاولی، ۱۴۱۶ ه - ۱۹۹۵ م.
۱۹۹- علاقة الآباء بالابناء فی الشریعة الاسلامیة د. سعاد الصالح، الناشر تهامة جدة، الطبعة الاولی، ۱۴۰۱ ه.
۲۰۰- عمدة القاری، شرح صحیح البخاری، بدر الدین العینی.
۲۰۱- العهد والمیثاق فی القرآن الکریم د. ناصر العمری، دار العاصمة، الطبعة الاولی ۱۴۱۳ ه.
۲۰۲- عون المعبود، شرح سنن ابی داود، تحقیق عبد الرحمن محمد عثمان، دار الفکر – بیروت.
۲۰۳- عیون الاثر فی فنون المغازی والشمائل والسیر، ابن سید الناس، دار المعرفة، بیروت.
۲۰۴- الغرباء الاولون، سلمان العودة، الطبعة الثالثة، عام ۱۴۱۲ ه - ۱۹۹۱ م، دار ابن الجوزی، الدمام السعودیه.
۲۰۵- غزوة احد احمد عز الدین.
۲۰۶- غزوة احد دراسة دعویة، محمد عیظة بن سعید من مذجح، دار اشبیلیا، الطبعة الاولی، ۱۴۲۰ ه - ۱۹۹۹ م.
۲۰۷- غزوة احد لابی فارس، محمد عبدالقادر ابوفارس، ط ۱، ۱۴۰۲ ه - ۱۹۸۲ م، دار الفرقان، عمان – الاردن.
۲۰۸- غزوة الاحزاب، لابی فارس، محمد عبدالقادر ابوفارس، دار الفرقان، عمان، الطبعة الاولی، ۱۴۰۳ ه - ۱۹۸۳ م.
۲۰۹- غزوة الاحزاب، محمد احمد باشمیل، دار الفکر، الطبعة الخامسة، ۱۳۹۷ ه - ۱۹۷۷ م.
۲۱۰- غزوة بدر الکبری الحاسمة، محمود خطاب.
۲۱۱- غزوة بدر الکبری، محمد ابوفارس، دار الفرقان، الطبعة الاولی ۱۴۰۲ ه - ۱۹۸۲ م.
۲۱۲- غزوة بدر الکبری، محمد احمد باشمیل، طبع دار الفکر، الطبعة السادسة، سنة ۱۳۹۴ ه.
۲۱۳- غزوة تبوک، محمد احمد باشمیل، دار الفکر، بیروت.
۲۱۴- فتح الباری : ابن حجر العسقلانی، دار المعرفة، بیروت – لبنان.
۲۱۵- الفتح الربانی لترتیب مسند الامام احمد بن حنبل، دار الشهاب، القاهرة، بدون تاریخ.
۲۱۶- الفتح الربانی، للساعاتی، احمد عبدالرحمن الساعاتی، فی ترتیب مسند الامام احمد : احمد عبدالرحمن الساعاتی، مطبعة الفتح الربانی بالقاهرة، الطبعة الاولی.
۲۱۷- فتح القدیر الجامع بین فنی الروایة والدرایة من علم التفسیر : محمد بن علی الشوکانی، دار الفکر.
۲۱۸- الفصل فی الملل والنحل، لابن حزم، مکتبة السلام العالمیه.
۲۱۹- فصول فی السیرة النبویة، عبدالنعم السید.
۲۲۰- فقه الاسلام، شرح بلوغ المرام، لفضیلة الشیخ عبدالقادر شیبة الحمد، مطابع الرشید، المدینة المنورة، الطبعة الاولی، عام ۱۴۰۳ ه.
۲۲۱- فقه الابتاء، محمد ابوصعیلیک، دار البیارق، عمان – بیروت، الطبعة الاولی ۱۴۲۰ ه - ۱۹۹۹ م.
۲۲۲- فقه التمکین فی القرآن الکریم، علی محمد الصلابی، دار البیارق، عمان، الطبعة الاولی ۱۹۹۹ م.
۲۲۳- فقه الدعوة الی الله، عبدالحلیم محمود، دار الوفاء الطبعة الاولی ۱۴۱۰ ه - ۱۹۹۰ م.
۲۲۴- فقه الدعوة الفردیة، د. سید محمد نوح، دار اقرأ، صنعاء.
۲۲۵- فقه الزکاة للقرضاوی، مکتبة وهبه، الطبعة الحادیة والعشرون، ۱۴۱۴ ه - ۱۹۹۴ م.
۲۲۶- الفقه السیاسی للوثائق النبویة، خالد الفهداوی، دار عمار، الطبعة الاولی ۱۴۱۹ ه - ۱۹۹۸ م.
۲۲۷- فقه السیرة النبویة، منیر الغضبان، معهد البحوث العلمیة واحیاء التراث مکة المکرمه.
۲۲۸- فقه السیرة للبوطی، محمد سعید رمضان البوطی، الطبعة الحادیة عشرة، ۱۹۹۱ م، دار الفکر، دمشق – سوریا.
۲۲۹- فقه السیرة للغزالی، الطبعة الرابعة، ۱۴۰۹ ه - ۱۹۸۹ م، دارالقلم، دمشق – سوریا.
۲۳۰- التربیة الاسلامیة، ماجد عرسان الکیلانی، مکتبههادی، مکة المکرمة، طبعة عام ۱۴۰۹ ه.
۲۳۱- الفوائد لابن القیم، محمد بن ابی بکر ابن قیم الجوزیة، دارالریان للتراث ، القاهرة مصر، الطبعة الاولی ۱۴۰۷ ه - ۱۹۸۷ م.
۲۳۲- فی السیرة النبویة جوانب الحذر والحمایة، الدکتور ابراهیم علی محمد احمد، الطبعة الاولی رجب ۱۴۱۷ ه، وزارة الاوقاف بدولة قطر.
۲۳۳- فی ظلال السیرة النبویة، الهجرة النبویة، الدکتور محمد عبدالقادر ابوفارس، دار الفرقان، عمان – الاردن، الطبعة الثانیة، ۱۴۰۸ ه - ۱۹۸۸ م.
۲۳۴- فی ظلال القرآن، سید قطب، دار الشروق، الطبعة التاسعة، ۱۴۰۰ ه - ۱۹۸۰ م.
۲۳۵- القاموس المحیط، مجد الدین محمد الفیروز آبادی، مطبعه مصطفی البابی واولاده، بمصر الطبعة الثانیة ۱۳۷۱ ه - ۱۹۵۲ م.
۲۳۶- قراءه سیاسیة للسیرة النبویة، محمد قلعجی، دار النفائس، الطبعة الاولی ۱۴۱۶ ه - ۱۹۹۶ م، بیروت، لبنان.
۲۳۷- قصیده بانت سعاد لکعب بن زهیر واثرها فی التراث العربی، تالیف د. السید ابراهیم محمد، المکتب الاسلامی، الطبعة الاولی، ۱۴۰۶ ه. ۱۹۸۶ م.
۲۳۸- قضایا فی المنهج، سلمان العودة، دار مکتبة القدس، الطبعة الثالثة، ۱۴۲۰ ه - ۱۹۹۹ م.
۲۳۹- قضایا نساء النبیجوالمومنات حفصه بنت عثمان الخلیفی، دار المسلم الطبعة الاولی، ۱۴۱۸ ه ۱۹۹۷ م.
۲۴۰- قواعد الاحکام فی مصالح الانام : لابی محمد عز الدین عبدالعزیز بن عبدالسلام السلمی (ت. ۶۶)، المکتبة الحسنیة المصریة، بجوار الازهر، الطبعة الاولی ۱۳۵۳ ه - ۱۹۳۴ م.
۲۴۱- القول المبین فی سیرة سید المرسلین: د. محمد الطیب النجار، دار اللواء، الریاض، ۱۴۰۱ ه - ۱۹۸۱ م.
۲۴۲- قیادة الرسول السیاسیة والعسکریة، احمد راتب عرموش، دار النفائس، الطبعة الاولی ۱۴۱۹ ه - ۱۹۸۹ م.
۲۴۳- القیادة العسکریة فی عهد الرسولج، دار القلم، الطبعة الاولی، ۱۴۱۰ ه - ۱۹۹۰ م.
۲۴۴- الکامل فی التاریخ، لابن الاثیر، ابوالحسن علی بن محمد، دار صادر – بیروت.
۲۴۵- لسان العرب : محمد بن مکرم بن منظور، دار صادر، بیروت.
۲۴۶- لقاء المومنین، عدنان النحوی، مطابع الفرزدق التجاریة، الریاض – السعودیة، الطبعة الثالثة، ۱۴۰۵ ه - ۱۹۸۵ م.
۲۴۷- ماذا خسر العالم بانحطاط المسلمین، لابی الحسن علی الحسنی الندوی، الطبعة السابعة، ۱۴۰۸ ه ۱۹۸۸ م، دار المعارف.
۲۴۸- المال فی القرآن الکریم، سلیمان الحصین، دار المعراج الدولیة، الطبعة الاولی، ۱۴۱۵ ه - ۱۹۹۵ م.
۲۴۹- مباحث فی اعجاز القرآن، مصطفی مسلم، دار السلم، الریاض، الطبعة الثانیة، ۱۴۱۶ ه - ۱۹۹۶ م.
۲۵۰- مباحث فی التفسیر الموضوعی، مصطفی مسلم، دارالقلم، دمشق – سوریا.
۲۵۱- مباحث فی علوم القرآن، مناع القطان، مکتبة المعارف، الریاض، الطبعة الثانیة، ۱۴۱۶ ه - ۱۹۹۶ م.
۲۵۲- مبادی علم الادارة، محمد نور الدین عبدالرزاق، مکتبة الخدمات الحدیثة، جده – السعودیة، الطبعة الاولی بدون تاریخ.
۲۵۳- مبادی نظام الحکم فی الاسلام، عبد الحمید متولی، الطبعة الاولی، دار المعارف.
۲۵۴- المبسوط للسرخسی، شمسالدین السرخسی، مطبعة السعادة، مصر، الطبعة الاولی.
۲۵۵- المجتمع المدنی فی عهد النبوة، د. اکرام العمری، الطبعة الاولی ۱۴۰۴ ه - ۱۹۸۴ م.
۲۵۶- مجلة المجتمع الکویتیة، عدد رقم ۲۴۸، ۱۷ صفر ۱۳۹۹ ه.
۲۵۷- مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، نور الدین علی بن ابی بکر الهیثمی، الطبعة الثالثة، سنه ۱۴۰۲ ه - ۱۹۸۲ م، دار الکتاب العربی، بیروت.
۲۵۸- مجموع فتاوی: شیخ الاسلام ابن تیمیه جمع عبدالرحمن بن محمد قاسم العاصمی النجدی، المکتب التعلیمی السعودی بالمغرب.
۲۵۹- مجموعة الوثائق السیاسة، لمحمد حمید الله، دار النفائس، الطبعة الخامسة، ۱۴۰۵ ه ۱۹۸۵ م.
۲۶۰- محاسن التاویل للقاسمی، محمد جمال الدین القاسمی، دار الفکر، بیروت.
۲۶۱- المحرر الوجیز فی تفسیر الکتاب العزیز لابن عطیة، ابی محمد عبدالحق بن غالب الاندلسی، تحقیق المجلس العلمی بفاس، طبعه ۱۳۹۵ ه، وزارة الاوقاف والشئون الاسلامیة بالمغرب.
۲۶۲- محمد رسول الله، محمد الصادق عرجون، دار القلم، الطبعة الثانیة، ۱۴۱۵ ه - ۱۹۹۵ م.
۲۶۳- محمد رسول الله، محمد رشید رضا، دارالکتب العلمیة، بیروت، ۱۹۷۵ م.
۲۶۴- محنة المسلمین فی العهد الملکی، د. سلیمان السویکت، مکتبة التوبة الریاض، الطبعة الاولی، ۱۴۱۲ ه - ۱۹۹۲ م.
۲۶۵- المختار من کنوز السنة، محمد عبدالله دراز، دار الانصار القاهرة، الطبعة الثانیة ۱۹۷۸ م.
۲۶۶- مختصر الصواعق المرسلة علی الجهمیة المعطلة، لابن قیم الجوزیة، اختصرة محمد الموصلی، مکتبة الریاض الحدیثه.
۲۶۷- مختصر سیرة الرسولج، لمحمد بن عبدالوهاب، جامعة الامام محمد ابن سعود.
۲۶۸- مختصر صحیح مسلم للحافظ زکی عبدالعظیم عبدالقوی بن سلامه المنذری، تحقیق محمد ناصر الالبانی – الطبعة الثالثة سنه ۱۳۹۷ ه - ۱۹۷۷ م. المکتب الاسلامی – دمشق.
۲۶۹- المدخل الی العقیدة والاستراتیجیة العسکریة، محمد جمال الدین علی محفوظ، مطابع الهیئة المصریة للکتاب بالقاهره.
۲۷۰- مدخل لفهم السیرة، د. یحیی الیحیی، اخذها المولف من صاحب الکتاب قبل ان یطبعها.
۲۷۱- المدرسة النبویة العسکریة لابی فارس، دار الفرقان، عمان.
۲۷۲- المدینة المنورة فجرالاسلام والعصر الراشدی، محمد حسین شراب، دارالقلم دمشق، الطبعة الاولی ۱۴۱۵ ه - ۱۹۹۴ م.
۲۷۳- المدینة النبویة فجر الاسلام والعصر الراشدی، محمد حسن شراب، دار. القلم، دمشق، الدار الشامیة بیروت، الطبعة الاولی ۱۴۱۵ ه / ۱۹۹۴ م.
۲۷۴- المراة فی العهد النبوی، د. عصمة الدین کرکر، دار الغرب الاسلامی، الطبعة الاولی ۱۹۹۳ م بیروت.
۲۷۵- مرض النبیجووفاته واثره علی الامة خالد ابوصالح، دار الوطن، الطبعة الاولی، ۱۴۱۴ ه.
۲۷۶- مرویات غزوة احد، حسین احمد الباکری، رساله ماجستیر نوقشت فی الجامعة الاسلامیة، اشراف د. اکرم العمری – عام ۱۳۹۹ م. – ۱۴۰۰ ه.
۲۷۷- مرویات غزوة الحدیبیة، د. حافظ الحکمی، دار ابن القیم، الطبعة الاولی، ۱۴۱۱ ه - ۱۹۹۱ م.
۲۷۸- مرویات غزوة بدر، احمد باوزیر، مکتبة طیبة، الطبعة الاولی ۱۴۰۰ ه - ۱۹۸۰ م.
۲۷۹- مرویات غزوة بنی المصطلق، ابراهیم القریبی، طبع المجلس العلمی بالجامعة الاسلامیة، المدینة المنورة، الطبعة الاولی عام ۱۴۰۲ ه.
۲۸۰- مساجد القاهرة ومدارسها، احمد فکری، طبعة الاسکندریة، ۱۹۶۱ م.
۲۸۱- المستدرک علی الصحیحین للامام ابی عبدالله النیسابوری بذیلة التخلیص للذهبی طبعه سنه ۱۳۹۰ ه - ۱۹۷۰ م، دار النشر مکتب المطبوعات الاسلامیه.
۲۸۲- المستشفیات الاسلامیة، د. عبدالله عبدالرزاق مسعود العید دار الضیاء للنشر والتوزیع، الطبعة الاولی، ۱۴۰۸ ه - ۱۹۸۷ م. عمان – الاردن.
۲۸۳- المستطرف فی کل فن مستطرف شهاب الدین الابشیهی، مکتبة الحیاة – بیروت.
۲۸۴- المستفاد من قصص القرآن للدعوة والدعاة، عبدالکریم زیدان، موسسة الرسالة، الطبعة الاولی ۱۴۱۸ ه - ۱۹۹۷ م.
۲۸۵- المسلمون والروم فی عصر النبوة، عبدالرحمن احمد سالم، دار الفکر العربی، طبعة ۱۴۱۸ ه - ۱۹۹۷ م.
۲۸۶- المسند، احمد بن حنبل، المکتب الاسلامی، بیروت.
۲۸۷- المشروع الاسلامی لنهضة الامة قراءة فی فکر حسن البنا، لمجموعة من الباحثین لم تطبع حتی کتابة هذا البحث.
۲۸۸- مشکاة المصابیح، المکتب الاسلامی، دمشق، الطبعة الاولی، ۱۳۸۱ ه - ۱۹۶۱ م.
۲۸۹- مصعب بن عمیر، الداعیة المجاهد، محمد حسن بریغش، دار القلم – دمشق، الطبعة الرابعة، ۱۴۰۷ ه - ۱۹۸۷ م.
۲۹۰- مصنف عبدالرزاق، لابی بکر عبدالرزاق بن همام الصنعانی، تحقیق : حبیب الرحمن الاعظمی، الطبعة الاولی.
۲۹۱- المطالب العالیة بزوائد المسانید الثمانیه: احمد بن علی بن حجر العسقلانی، تحقیق: حبیب الرحمن العظمی.
۲۹۲- معارک خالد بن الولید؛ د. یاسین سوید، الطبعة الرابعة ۱۹۸۹ م، الموسسة العربیة للدراسة والنشر.
۲۹۳- معالم قرآنیة فی الصراع مع الیهود، د. مصطفی مسلم محمد، دارالسلم، الریاض، الطبعة الاولی، ۱۴۱۵ ه - ۱۹۹۴ م.
۲۹۴- المعاهدات فی الشریعة الاسلامیة والقانون الدولی، د. محمد الدیک، الطبعة الثانیة، ۱۴۱۸ ه - ۱۹۹۷ م، دار الفرقان للنشر والتوزیع.
۲۹۵- معجم البلدان : یاقوت الحموی، دار صادر، ودار بیروت، ۱۴۰۴ ه - ۱۹۸۴ م.
۲۹۶- معجم الطبرانی، سلیمان بن احمد الطبرانی، دار العربیة، بغداد، ۱۳۹۸ ه.
۲۹۷- المعجم الکبیر لابی القاسم سلیمان بن احمد الطبرانی، ۲۶۰ ه - ۳۶۰ ه، دار مکتبة العلوم والحکم، طبعة ۲، ۱۴۰۶ ه - ۱۹۸۵ م.
۲۹۸- معرکة الوجود بین القرآن والتلمود، عبدالستار فتح الله السعید، مکتبة النار.
۲۹۹- المعوقون للدعوة الاسلامیة فی عهد النبوة وموقف الاسلام منها؛ دکتوراه، سمیرة محمد جمجوم، دار المجتمع جدة، الطبعة الاولی ۱۴۰۷ ه - ۱۹۸۷ م.
۳۰۰- المغازی النبویة، تحقیق سهیل زکار، للزهری، دارالفکر، دمشق ۱۴۰۱ – ۱۹۸۱ م.
۳۰۱- مغازی رسول الله ج، عروة بن الزبیر، تحقیق : د. محمد الاعظمی، نشر : مکتب التربیة العربی لدول الخلیج، الریاض، الطبعة الاولی ۱۴۰۱ ه - ۱۹۸۱ م.
۳۰۲- المغازی للواقدی، محمد عمر بن واقد المتوفی ۲۰۷ ه تحقیق د. مارسدن جونس، عالم الکتب، بیروت، الطبعة الثالثة ۱۴۰۴ ه - ۱۹۸۴ م.
۳۰۳- مفاهیم ینبغی ان تصحح، محمد قطب، دار الشروق القاهرة، الطبعة الثامنة، ۱۴۱۳ ه - ۱۹۹۳ م.
۳۰۴- المفصل فی احکام النساء، عبدالکریم زیدان، موسسة الرسالة، الطبعة الاولی، ۱۴۱۳ ه - ۱۹۹۳ م.
۳۰۵- مقاصد الشریعة الاسلامیة، د. محمد سعد الیوبی، دارالهجرة، الریاض، الطبعة الاولی ۱۴۱۸ ه - ۱۹۹۸ م.
۳۰۶- المقاصد العامة للشریعة الاسلامیة، یوسف حامد العالم، الدار العلمیة للکتاب الاسلامی ط ۲، سنه ۱۴۱۵ ه - ۱۹۹۳ م، الریاض.
۳۰۷- مقدمة ابن الصلاح وشرحها للحافظ العراقی، لابی عمرو عثمان بن عبدالرحمن المعروف بابن الصلاح، طبع دار الکتب العلمیة بیروت – لبنان.
۳۰۸- مقدمه ابن خلدون، للعلامة عبدالرحمن بن محمد بن محمد بن خلدون، ط : المکتبة التجاریة الکبری، القاهرة بدون تاریخ.
۳۰۹- مقومات الداعیة الناجح، د. علی بادحدح، دار الاندلس الخضراء، جدة، الطبعة الاولی ۱۴۱۷ ه - ۱۹۹۶ م.
۳۱۰- مقومات السفراء فی الاسلام، حسن فتح الباب، المجلس الاعلی للشئون الاسلامیة القاهرة، ۱۹۷۰ م.
۳۱۱- مقومات النصر، د. احمد ابوالشباب، المکتبة العصریة، لبنان، ۱۴۲۰ ه - ۱۹۹۹م.
۳۱۲- مکة والمدینة فی الجاهلیة وعصر الرسول، للاستاذ احمد الشریف.
۳۱۳- ملامح الشوری فی الدعوة الاسلامیة، عدنان النحوی، الطبعة الثانیه.
۳۱۴- من معین السیرة، صالح احمد الشامی، المکتب الاسلامی، الطبعة الثانیة، ۱۴۱۳ ه - ۱۹۹۲ م.
۳۱۵- من هدی سورة الانفال، محمد امین المصری – طبع مکتبة دار الارقم – الکویت.
۳۱۶- المنافقون، محمد جمیل غازی، مکتبة المدنی ومطبعتها، ۱۹۷۲ م، جده – السعودیه.
۳۱۷- منامات الرسول ج، عبدالقادر الشیخ ابراهیم، دار القلم العربی بحلب، الطبعة الاولی، ۱۴۱۹ ه - ۱۹۹۹ م.
۳۱۸- مناهج واداب الصحابة فی التعلم والتعلیم، د. عبدالرحمن البر، دار الیقین المنصورة، الطبعة الاولی ۱۴۲۰ ه - ۱۹۹۹ م.
۳۱۹- المنتظم فی تاریخ الملوک والامم لابی الفرج عبدالرحمن بن علی بن محمد ابن الجوزی، دراسة وتحقیق محمد عبدالقادر عطا، مصطفی عبدالقادر عطا، دارالکتب العلمیة بیروت – لبنان.
۳۲۰- منهاج السنة النبویة، لابی العباس احمد بن عبدالحلیم بن تیمیه موسسه قرطبة للطباعة والنشر والتوزیع، الطبعة الاولی ۱۴۱۶ ه - ۱۹۸۶ م.
۳۲۱- المنهاج القرآنی فی التشریع، عبدالستار فتح الله سعید، مطابع دار الطباعة الاسلامیة، الطبعة الاولی، ۱۴۱۳ ه - ۱۹۹۲ م.
۳۲۲- منهج الاعلام الاسلامی فی صلح الحدیبیة، سلیم حجازی، دار المنارة، الطبعة الاولی، ۱۴۰۶ ه ۱۹۸۶ م.
۳۲۳- منهج الاسلام فی تزکیة النفس، د. انس احمد کرزون، دار نور المکتبات، دار ابن حزم، الطبعة الثانیة، ۱۴۱۸ ه - ۱۹۹۷ م.
۳۲۴- المنهج التربوی للسیرة النبویة التربیة الجهادیة، منیر محمد الغضبان، مکتبة المنار، الطبعة الاولی، ۱۴۱۱ ه - ۱۹۹۱ م.
۳۲۵- منهج التربیة الاسلامیة، محمد قطب، دارالشروق، الطبعة الخامسة، ۱۴۰۳ ه - ۱۹۸۳ م.
۳۲۶- المنهج الحرکی للسیرة النبویة، منیر محمد الغضبان، مکتبة النار الاردن الطبعة الثالثة ۱۴۱۱ ه - ۱۹۹۰ م.
۳۲۷- منهج الرسول فی غرس الروح الجهادیة فی نفوس اصحابه، السید محمد نوح، الطبعة الاولی، ۱۴۱۱ ه - ۱۹۹۰ م، نشرته جامعة الامارات العربیة المتحده.
۳۲۸- الموازنة بین ذوق السماع وذوق الصلاة والقرآن، للامام ابن قیم الجوزیه، تحقیق: مجدی فتحی السید.
۳۲۹- الموافقات فی اصول الاحکام: لابی اسحاق ابراهیم موسی اللخمی الشهیر بالشاطبی، دار الفکر، ۱۳۴۱ ه.
۳۳۰- الموسوعة فی سماحة الاسلام، محمد صادق عرجون، ط الثانیة ۱۴۰۴ ة - ۱۹۸۴ م، الدار السعودیة للنشر والتوزیع جده.
۳۳۱- نشاة الدولة الاسلامیة، د. عون الشریف قاسم، دار الکتب اللبنانی، بیروت، ط ۲، ۱۴۰۰ ه - ۱۹۸۰ م.
۳۳۲- نصب الرایة فی احادیث الهدایة – بحاشیة بغیة الالعی فی تخریج الزیلعی، عبدالله بن یوسف بن محمد الزیلعی المکتب الاسلامی – دمشق، ۱۳۹۳ ه.
۳۳۳- نظام الحکم، فی الشریعة والتاریخ الاسلامی، ظافر القاسمی، دارالنفائس، الطبعة السادسة ۱۴۱۱ ه - ۱۹۹۰ م.
۳۳۴- نظام الحکومة النبویة السمی التراتیب الاداریة، محمد عبدالحی الکتانی دارالارقم، بیروت – لبنان، الطبعة الثانیه.
۳۳۵- النظام السیاسی فی الاسلام لابی فارس، محمد عبدالقادر ابوفارس، دار الفرقان، الطبعة الثانیة ۱۴۰۷ ه - ۱۹۸۶ م.
۳۳۶- نظرات فی السیرة للامام حسن البنا، مکتبة الاعتصام، القاهرة، الطبعة الاولی، ۱۳۹۹ ه - ۱۹۷۹ م، سجلها واعدها للنشر احمد عیسی عاشور.
۳۳۷- نظرة النعیم فی مکارم اخلاق الرسول الکریم، اعداد مجموعة من المختصین باشراف صالح بن حمید، دار الوسیلة، الطبعة الاولی ۱۴۱۸ ه.
۳۳۸- نفوس ودروس فی اطار التصویر القرآنی، توفیق محمد سبع، مجمع البحوث الاسلامیة القاهرة – مصر، الطبعة الاولی، بدون تاریخ.
۳۳۹- النکت والعیون تفسیر الماوردی – لابی الحسن علی بن حبیب الماورید، تحقیق خضر محمد خضر – نشر وزارة الاوقاف والشئون الاسلامیة والتراث الاسلامی بالکویت.
۳۴۰- النهایة فی غریب الحدیث، لابن الاثیر، تحقیق طاهر احمد الزاوی ومحمود محمد الطناحی.
۳۴۱- نور الیقین، محمد الخضری، دارالقلم، دمشق – سوریا.
۳۴۲- نیل الاوطار شرح منتقی الاخبار من احادیث سید الاخیار، محمد بن علی الشوکانی، دار الحدیث، القاهره.
۳۴۳- الهجرة الاولی فی الاسلام، د. سلیمان العودة، دار طیبة للنشر، الریاض، الطبعة الاولی ۱۴۱۹ ه.
۳۴۴- هجرة الرسول وصحابته فی القرآن والسنة، احمد عبدالغنی النجولی الجمل، دار الوفاء الطبعة الاولی، ۱۴۰۹ ه - ۱۹۸۹ م.
۳۴۵- الهجرة النبویة المبارکة، د. عبدالرحمن البر، دار الکلمة، المنصورة – مصر، الطبعة الاولی، ۱۴۱۸ ه ۱۹۹۷ م.
۳۴۶- الهجرة فی القرآن الکریم، احزمی سامعون جزولی، مکتبة الرشد الریاض، الطبعة الاولی ۱۴۱۷ ه - ۱۹۹۶ م.
۳۴۷- هذا الحبیب محمدجیا محب، لابی بکر الجزائری، مکتبة لینه.
۳۴۸- هذا الدین، سید قطب، دارالشروق، القاهرة – مصر، الطبعة الرابعة، ۱۴۱۲ ه ۱۹۹۲ م.
۳۴۹- واقعنا المعاصر، لمحمد قطب، موسسة المدینة للصحافة والطباعة والنشر، جدة، الطبعة الثانیة ۱۴۰۸ ه - ۱۹۸۷ م.
۳۵۰- الوحی والرسالة، د. یحیی الیحیی، اخذت من المولف صورة قبل الطبع.
۳۵۱- الوسطیة فی القرآن الکریم، علی محمد الصلابی، دارالنفائس، دارالبیارق، الطبعة الاولی ۱۴۱۹ ه - ۱۹۹۹ م.
۳۵۲- وفاء الوفا باخبار دارالمصطفی، ابوالحسن بن عبدالله السمهوری، دار المصطفی، طبعة القاهرة ۱۳۲۶ ه.
۳۵۳- الوفود فی العهد الملکی واثرة الاعلامی، لعلی رضوان احمد الاسطل، الطبعة الاولی ۱۴۰۴ ه - ۱۹۸۴ م، دار المنار – الاردن عمان.
۳۵۴- وقفات تربویة مع السیرة النبویة، احمد فریه، دار طیبه، الریاض، الطبعة الثالثة، ۱۴۱۷ ه - ۱۹۹۷ م.
۳۵۵- وقفات تربویه من السیرة النبویة، عبدالحمید البلالی، الطبعة الثالثة، ۱۴۱۱ ه - ۱۹۹۱ م، النار، الکویت.
۳۵۶- الولاء والبراء فی الاسلام، محمد سعید القحطان، دار طیبة الریاض، الطبعة السادسة ۱۴۱۳ ه.
۳۵۷- ولایة الشرطة فی الاسلام، نمر محمد الحمیدانی، دار عالم الکتب، الطبعة الثانیة، ۱۴۱۴ ه - ۱۹۹۴ م.
۳۵۸- یقظة اولی الاعتبار مما ورد فی ذکر الجنة والنار، لصدیق حسن.
۳۵۹- الیهود فی السنة المطهرة، د. عبدالله الشقاری، دار طیبة، الریاض، طبعه اولی، ۱۴۱۷ ه - ۱۹۹۶ م.
۳۶۰- الیوم الاخر فی الجنة والنار، د. عمر الاشقر، مکتبة الفلاح، الکویت، الطبعة الثانیة، ۱۴۰۸ ه ۱۹۸۸ م.