معتقدات اهل اسلام
(برگزيده از كتاب العشر الأخير)
تهيه و تنظيم:
إسحاق بن عبدالله العوضی
چاپ اول: ۱۴۲۸/۱۳۸۶هـ
از دو منبع قرآن و احادیث صحیح پیامبر صکه به تعبیر قرآن: ﴿إِنۡ هُوَ إِلَّا وَحۡيٞ يُوحَىٰ٤﴾[النجم: ۴].
«آنچه مىگوید چیزى جز وحى که (از جانب الله) بر او نازل شده نیست».اما لازم به ذکر است استنباط ما از آیات و احادیث، باید بر طبق فهم و استنباط صحابه و سلف صالح باشد.
مراتب این دین به ترتیب عبارت است از اسلام، ایمان و احسان.
سلام یعنى: اینکه به توحید معتقد باشیم و تسلیم خدا شویم، اوامر او را انجام دهیم و از منهیات او اجتناب ورزیم، از شرک نسبت به پروردگار پرهیز نموده و از شرک و مشرکان برائت جوییم. ارکان اسلام: پیامبر صدر این باره چنین فرمودهاند: «بُنِيَ الإسْلامُ عَلَى خَمْسٍ: شَهَادَةُ أَنْ لا إِلَهَ إلاَّ الله وَأَنَّ محمداً رَسُولُ اللهِ، وَإِقَامِ الصَّلاةِ، وَإِيتَاءِ الزَّكَاةِ، وَحَجِّ الْبَيْتِ، وَصَوْمِ رَمَضَانَ» متفق علیه.
اسلام بر پنج اساس بنیان نهاده شده است: گفتن شهادتین، اقامه نماز، پرداخت زکات، ادای حج و گرفتن روزه ماه رمضان.
ایمان عبارت است از قول و فعل قلب و زبان که با عمل جوارح توأم و همراه باشد. مقدار ایمان با انجام طاعات و پرهیزگارى، افزایش یافته و با ارتکاب گناه دچار نوسان شده و کاهش مییابد. پیامبر صدرباره ایمان و انواع آن چنین فرمودهاند: «الإيمَانُ بِضْعٌ وَسَبْعُونَ شُعْبَةً، وَالْحَيَاءُ شُعْبَةٌ مِن الإيمَانِ» رواه مسلم. [درخت] ایمان، شامل هفتاد و چند شاخه است که شرم و حیا، یکی از شاخههای [منشعب از] آن میباشد.
چه بسا پیش آمده باشد که انسان، بعد از انجام کارهای نیک و عمل به اوامر خداوند، احساس شور و نشاط میکند، و بعد از ارتکاب گناهان، دچار نوعی رخوت و کسالت در انجام طاعات میگردد، این حالات تنها به دلیل افزایش و کاهش میزان ایمان در انسان میباشد. خداوند برای حفظ و افزایش میزان ایمان چنین فرمودهاند: ﴿وَأَقِمِ ٱلصَّلَوٰةَ طَرَفَيِ ٱلنَّهَارِ وَزُلَفٗا مِّنَ ٱلَّيۡلِۚ إِنَّ ٱلۡحَسَنَٰتِ يُذۡهِبۡنَ ٱلسَّئَِّاتِ﴾[هود: ۱۱۴]. «در دو طرف روز، و اوایل شب، نماز را برپا دار; چرا که حسنات، سیئات (و آثار آنها را) از بین مىبرند».
ارکان ایمان: پیامبر اسلام صدر این مورد چنین فرمودهاند: «أَنْ تُؤْمِنَ بِاللَّهِ، وَمَلائِكَتِهِ، وَكِتَابِهِ، وَلِقَائِهِ، وَرُسُلِهِ، وَتُؤْمِنَ بِالْبَعْثِ، وَتُؤْمِنَ بِالْقَدَرِ كُلِّهِ» متفق علیه. ایمان عبارت است ایمان داشتن به وحدانیت الله، و بر وجود فرشتگان، و به دیدار با الله در روز قیامت، و به حقانیت پیامبران، و حقانیت معاد (زنده شدن پس از مرگ)، و ایمان داشتن به تمامى قضا و قدر.
مفهوم آن اینست که عبودیت و اطاعت را از غیر خدا سلب و آنرا تنها برای خداوند اختصاص دهیم.
پیامبر اسلام صدر این رابطه فرمودهاند: «وَتَفْتَرِقُ أُمَّتِي عَلَى ثَلاثٍ وَسَبْعِينَ مِلَّةً كُلُّهُمْ فِي النَّارِ إِلا مِلَّةً وَاحِدَةً. قَالُوا: وَمَنْ هِيَ يَا رَسُولَ اللَّهِ؟. قَالَ: مَا أَنَا عَلَيْهِ وَأَصْحَابِي» أحمد والترمذی. امت من به هفتاد و سه گروه و فرقه تقسیم میشوند و تنها یک گروه از آنان رستگار میگردند و بقیه در آتش دوزخ گرفتار میآیند. یاران از ایشان پرسیدند: یا رسول اللّه! آن گروه چه کسانى هستند؟ ایشان فرمودند: گروهی که از سنت و روش من، و یارانم تبعیت نماید. بنابر این حدیث، مذهب بر حق، مذهبی است که از سنت پیامبر و سیرت یاران آن حضرت پیروی نماید، و از بدعت در دین پرهیز کند.
بله، خداوند از طریق علم خود نسبت به ما و حفاظتش بر ما و احاطهاش بر کائنات، همراه ماست، ولی باید دانست ذات او با وجود مخلوقاتش آمیخته نمیباشد، هیچ کدام از آفریدههایش نمیتوانند بر او احاطه یافته و ذات او را درک کنند. در واقع او در عین حال که نزدیک است، در مرتبهای والا قرار دارد و با وجودیکه از ما و توان فهم ما بدور است به ما بسیار نزدیک است.
مسلمانان اهل قبله بر این مسأله متفق القول هستند که ذات خداوند را نمیتوان در دنیا مشاهده کرد اما با استناد بـه آیــه ذیل مؤمنان، در روز قیامت در صحرای محشر و در بهشت، خداوند را خواهند دید. خداوند میفرماید: ﴿وُجُوهٞ يَوۡمَئِذٖ نَّاضِرَةٌ٢٢ إِلَىٰ رَبِّهَا نَاظِرَةٞ٢٣﴾[القیامة: ۲۲-۲۳]. «در آن روز صورتهای(اهل سعادت) شاداب و مسرور است و (با شادابی) به پروردگارش مینگرد».
بیتردید اولین امری که خداوند آن را بر بندگانش واجب کرده است، شناخت اوست، چنانچه مردم خدا را بشناسند او را به طور شایسته عبادت میکنند خداوند میفرماید: ﴿فَٱعۡلَمۡ أَنَّهُۥ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّهُ﴾[محمد: ۱۹]. «پس بدان که معبودى بحق جز «الله» نیست». پس یادکردن رحمت و بخشش گسترده خداوند باعث ایجاد امید، ذکر شدت انتقام او موجب ترس، و یاد کردن نعمت بخشیدن او به تنهایی سبب شکرگزاری میشود. منظور از عبادت کردن به وسیله نامها و صفات پروردگار، اطلاع پیدا کردن نسبت به آنها و دانستن معانی آنها به طور کامل، خواندن خداوند بوسیله این نامها. تعدادی از نامها و صفات خداوند آنهایی هستند که بندگان بدانها وصف میشوند مانند علم، رحمت و عدل. گروهی دیگر از نامها و صفات پروردگار آنهایی هستند که مخصوص خداوند است، مانند: الوهیت، جبروت و تکبر. همچنین بندگان نیز صفاتی دارند که به وسیله آنها ستوده میشوند و بدانها دستور داده میشوند، اما توصیف خداوند به وسیله آن صفات ممنوع میباشد. مانند بندگی، نیازمندی، فقر، ذلت، طلب کردن و... پس دوست داشتنىترین مردم نزد پروردگار آن کسی است که صفاتی داشته باشد که خداوند آنها را دوست دارد، و منفورترین فرد نزد پروردگار کسی است که دارای صفاتی باشد که خداوند از آنها بیزار و متنفر است. خداوند متعال میفرماید: ﴿وَلِلَّهِ ٱلۡأَسۡمَآءُ ٱلۡحُسۡنَىٰ فَٱدۡعُوهُ بِهَا﴾[الأعراف: ۱۸۰].
«و براى خدا، نامهاى نیک است، خدا را به آن (نامها) بخوانید».
همچنین از پیامبر صروایت شده است که فرمود: «إِنَّ لِلَّهِ تَعَالَى تِسْعَةً وَتِسْعِينَ اسْمًا مِائَةً غَيْرَ وَاحِدٍ مَنْ أَحْصَاهَا دَخَلَ الْجَنَّةَ» متفق علیه. «بیتردید خداوند بلندمرتبه (۹۹) نام دارد کسی که آنها را بر زبان جاری کند، و به آنها عمل کند وارد بهشت میشود». متفق عليه. کسی که به پیروی از قرآن و سنت صحیح بپردازد میتواند آنها را شمارش نماید و بر زبانها جاری کند، این نامها عبارتند از: «اللَّهُ، الرَّحْمَنُ، الرَّحِيمُ، الْمَلِكُ، الْقُدُّوسُ، السَّلامُ، الْمُؤْمِنُ، الْمُهَيْمِنُ، الْعَزِيزُ، الْجَبَّارُ، الْمُتَكَبِّرُ، الْخَالِقُ، الْبَارِئُ، الْمُصَوِّرُ، الأَوَّلُ، الآخِرُ، الظَّاهِرُ، الْبَاطِنُ، السَّمِيعُ، الْبَصِيرُ، الْمَوْلَى، النَّصِيْرُ، العَفُوُ، القَدِيْرُ، اللَطِيْفُ، الْخَبيْرُ، الوِتْرُ، الْجَمِيْلُ، الْحَيِيُّ، السِّتِّيْرُ، الكَبيرُ، الْمُتَعَالُ، الوَاحِدُ، القَهَّارُ، الْحَقُّ، الْمُبيْنُ، القَويُّ، الْمَتِيْنُ، الْحَيُّ، القَيُّوْمُ، الْعَلِيُّ، الْعَظِيمُ، الشَّكُورُ، الْحَلِيمُ، الْوَاسِعُ، الْعَلِيمُ، التَّوَّابُ، الْحَكِيْمُ، الْغَنِيُّ، الْكَرِيمُ، الأَحَدُ، الصَّمَدُ، القَرِيْبُ، الْمُجِيْبُ، الغَفُوْرُ، الْوَدُودُ، الْوَلِيُّ، الْحَمِيدُ، الْحَفِيظُ، الْمَجِيدُ، الْفَتَّاحُ، الشَّهِيدُ، الْمُقَدِّمُ، الْمُؤَخِّرُ، الْمَلِيْكُ، الْمُقْتَدِرُ، الْمُسَعِّرُ، القَابضُ، الْبَاسِطُ، الرَّازِقُ، القَاهِرُ، الدَّيْانُ، الشَّاكِرُ، الْمَنَّانُ، الْقَادِرُ، الْخَلاقُ، الْمَالِكُ، الرَّزَّاقُ، الْوَكِيلُ، الرَّقِيبُ، الْمُحْسِنُ، الْحَسِيبُ، الشَّافِي، الرَّفِيْقُ، الْمُعْطِي، الْمُقِيْتُ، السَّيِّدُ، الطَّيِّبُ، الْحَكَمُ، الأَكْرَمُ، البَرُّ، الْغَفَّارُ، الرَّءُوفُ، الْوَهَّابُ،الْجَوَادُ، السُّبُّوْحُ، الوَارِثُ، الرَّبُّ، الأَعْلَى، الإِلَهُ».
او الله است جز او خدایی نیست، بسیار بخشنده، مهربان، حاکم، پاک و منزه، بیعیب و نقص، امان دهنده، محافظ و مراقب همه چیز، شکوهمند، قدرتمندی شکستناپذیر که با ارادهء نافذ خود هر امری را اصلاح میکند، والامقام و شایسته عظمت، آفریننده، به وجود آورنده جهان از نیستی، صورتگر، پیشین و بیآغاز، پسین و بیانتها، پیدا و نمودار، ناپیدا و نهان، بسیار شنوا و بینا، سرور، یاری دهنده و مددکار، بسیار آمرزنده، بسیار توانا، با لطف، دقیق و آگاه، یگانه، زیبا، زندهکننده، پوشاننده(گناهان، بزرگ، بلندمرتبه، یکتا، غالب، حقیقت، بیان کننده، قوی، محکم و صاحب قدرت، زنده، برپادارنده، والامرتبه، با عظمت ، بسیار سپاسگزار، بردبار، گشایش دهنده، بسیار دانا، توبه پذیرنده، باحکمت، بینیاز، بخشنده، یکتا، جاودان، نزدیک، پاسخ دهنده، بسیار آمرزنده، بسیار دوستدار، سرپرست، ستوده، حافظ و نگهبان، ستایش شده، داور، گواه، به جلو اندازنده، به تاخیر اندازنده، پادشاه بزرگ، با اقتدار، گستردهکننده رزق و روزى، و قیمتکننده، گیرنده و کمکننده، دهنده و گستراننده، روزی دهنده، خشمگیرنده، دین دار، شکرگزار، نعمت دهنده، توانا، بسیار آفریننده، صاحب، بسیار روزیدهنده، حامی و سرپرست، آگاه، نیکی کننده، حسابگر، شفادهنده، رفیق و دوست، دهنده، دانا و توانا، سرور، پاک از هر نقص، داور، گرامیترین، نیکی کننده، بسیار آمرزنده، بسیار مهربان، بسیار بخشنده، دارای جود و کرم، پاک و منزه، وارث، پروردگار، برترین و مورد پرستش.
منظور از احصاها در حدیث عبارت از عمل کردن به آن است، وقتی که نام (حکیم) را ذکر کرده است این بدان معنی است که فرد باید همه امورش را تسلیم فرمان خداوند کند، زیرا همه براساس حکمت اوست. زمانی که نام قدّوس را ذکر میکند، پاک و منزه بودن خداوند را از همه نقصها و عیبها را به خاطر میآورد. همچنین از نشانههای عمل به نامها، بزرگداشت و تعظیم آنها و خواندن خداوند به وسیلۀ آنهاست.
اسماء خداوند و صفات او در دو چیز با هم مشترک هستند؛ یکی در جائز بودن استعاذه به آنها و دیگری جواز سوگند خوردن بدانها. اما از چند جهت دارای تفاوتهایی هستند: اول اینکه اظهار عبودیت نسبت به اسماء جائز است مثل عبدالکریم، همچنین مخاطب قراردادن اسماء او درست میباشد مثل گفتن یا کریم، در حالیکه این دو امر درباره صفات صدق نمیکند و نمیتوان مثلاً گفت: یا کرم اللّه یا نام کسی را عبدالکرم گذاشت. دوم: صفات از اسماء مشتق میشوند، به عنوان مثال صفت (رحمت) از اسم (رحمان) اشتقاق یافته است، اما عکس این امر جائز نمیباشد، مثلاً از صفات (استواء) نمیتوان اسم (مستوی) را مشتق نمود. تفاوت سوم آندو اینست که اسماء از افعال او گرفته نمیشود. به عنوان مثال از فعل (غضب) نمیتوان اسم (غاضب) را مشتق نموده و آنرا برای خدا وضع کرد، حال آنکه صفات از افعال خداوند اخذ میشود که در این صورت مثلاً میتوان صفت (غضب) را برای خدا اثبات کرد زیرا (غض) از افعال اوست.
عبارت است از ایمان به وجود آنان و اینکه فرشتگان نوعی خاص از آفریـدههای خداوند هستند. قرآن در مـورد آنان چنین میفرمایـد: ﴿عِبَادٞ مُّكۡرَمُونَ٢٦ لَا يَسۡبِقُونَهُۥ بِٱلۡقَوۡلِ وَهُم بِأَمۡرِهِۦ يَعۡمَلُونَ٢٧﴾[الأنبیاء: ۲۶-۲۷]. «(فرشتگان) بندگان شایسته اویند هرگز در سخن بر او پیشى نمىگیرند; و (پیوسته) به فرمان او عمل مىکنند».
ایمان به فرشتگان، مستلزم ایمان آوردن به چهار چیز است که عبارتند از: الف: ایمان به وجود آنان. ب: ایمان به وجود فرشتگانی که از طریق قرآن و حدیث، اسم آنان را میدانیم، مانند جبرئیل. ج: ایمان به خصوصیاتی که از طریق قرآن و حدیث، در مورد آنان، به ما رسیده است، مثل عظمت و بزرگی ذات آنان. د: ایمان به وظائف و کارهایی که هر کدام از فرشتگان مکلّف به انجام آن هستند، مانند ملک الموت.
قرآن، سخن خداوند است که از جانب او نازل شده و به سوی او نیز باز میگردد، کتابی که خداوند، خود، به حروف و اصوات آن تکلّم نموده و جبرئیل آنرا به محمد رسول اللّه ابلاغ کرده است. دیگر کتبی که خداوند آنها را بر پیامبران خود نازل فرموده نیز به همین نحو کلام الله بوده است.
خیر؛ زیرا سنت، مفسر قرآن است و جزئیات دین چون نماز را فقط با سنت میتوان شناخت. در همین رابطه پیامبر صچنین فرمودهاند: «أَلا إِنِّي أُوتِيتُ الْكِتَابَ وَمِثْلَهُ مَعَهُ، أَلا يُوشِكُ رَجُلٌ شَبْعَان عَلَى أَرِيكَتِهِ يَقُولُ: عَلَيْكُمْ بِهَذَا الْقُرْآنِ، فَمَا وَجَدْتُمْ فِيهِ مِنْ حَلالٍ فَأَحِلُّوهُ، وَمَا وَجَدْتُمْ فِيهِ مِنْ حَرَامٍ فَحَرِّمُوهُ» أحمد وأبو داود. بدانید که دو چیز به من عطا شده است: قرآن و چیزی همانند آن که همراه آنست [سنت من]. میبینم روزگاری فرا میرسد که در آن مردی سیر، بر تختش تکیه زده [آزمند و جاه طلب] و به مردم میگوید: تنها حلال قرآن را حلال بشمرید و تنها از حرام آن بپرهیزید.
۱۴- مفهوم ایمان به پیامبران چیست؟
مفهوم آن اینست که باور داشته باشیم خداوند در هر امتی پیامبری از خود آن امت برانگیخته تا ایشان آن قوم را فقط به پرستش و عبادت خداوند و انکار عبادت براى غیر خدا دعوت کند. باید ایمان داشته باشیم که همه پیامبران راستگویند و مورد تأیید خداوند، بر راه راست هستند و پرهیزکار، بزرگوارند و نیکوکار، هدایت شدهاند و هدایتگر. میبایست بر این اعتقاد داشته باشیم که آنان رسالت خود را تمام و کمال به قوم خود ابلاغ کردهاند و در مأموریت خود کوتاهى ننمودهاند. ایمان به آن مستلزم اینست که یقین داشته باشیم آنان برترین و شریفترین انسانها و از بدو تولد تا زمان وفات از شرک ورزیدن به خداوند، پاک و منزّه بودهاند.
ایمان داشتن به اینکه روز قیامت به طور قطع فرا میرسد. در پرتو ایمان به روز قیامت، ایمان به مرگ، وجود عذاب و پاداش در برزخ، نفخه صور، حضور انسانها در روز قیامت در برابر پروردگارشان، دفتر اعمال، میزان و ترازوی اعمال، صراط، حوض، شفاعت و سپس یا به سوی بهشت و یا به سوی دوزخ حاصل میشود.
اول: شفاعت عُظمی که خاصّ پیامبر اسلام صاست و موقع آن هنگامیست که مردم در روز قیامت، بعد از پنجاه هزار سال، منتظر صدور حکم الهی درباره سرنوشتشان میباشند. در این وقت است که پیامبر اسلام صاز خداوند برای امت خود، طلب شفاعت مینماید. این، همان (مقام محمود) یست که خداوند بشارت آنرا به پیامبر صداده است. دوم: شفاعتی است که با آن از خداوند خواسته میشود تا درهای بهشت به روی مؤمنان گشوده شود. اولین کسی که شفاعت این کار را میکند پیامبر اسلام صاست و امت او، اولین امتی هستند که به بهشت وارد میشوند. سوم: شفاعت یکتاپرستانی که محکوم به چشیدن عذاب دوزخ هستند، آنان شفاعت میشوند تا بلکه دچار آن عذاب هولناک نگردند. چهارم: شفاعت یکتاپرستان سرکش و گناهکاری که به عذاب جهنم دچار شدهاند و در آتش آن گرفتار آمدهاند، آنان نیز شفاعت میشوند تا از عذاب دوزخ به در آیند. پنجم: شفاعت برای ارتقای مرتبه و جایگاه اهل بهشت. ششم: شفاعت مؤمنانی است که از خداوند خواسته میشوند تا بدون حساب و کتاب وارد بهشت شوند. از همین رو، خداوند افراد بیشماری را که تنها خود، شمار آنان را میداند، از آتش دوزخ رهانیده و وارد بهشت میکند. هفتم: شفاعتی است که از خداوند خواسته میشود تا در مجازات و عذاب دوزخیان، تخفیف قائل شود. این شفاعت هم همانند شفاعت نوع اول خاصّ پیامبر اسلام صاست که ایشان آنرا برای کاهش عذاب عمویشان، ابوطالب، از خداوند خواستار شدند. در سایر انواع شفاعتها، دیگر پیامبران، اولیا، فرشتگان و شهدا نیز، داری حقّ شفاعت هستند اما حق تقدّم به پیامبر اسلام صتعلق دارد.
بله، جائز است و خداوند مردم را به کمک کردن به یکدیگر تشویق نموده و فرموده است: ﴿وَتَعَاوَنُواْ عَلَى ٱلۡبِرِّ وَٱلتَّقۡوَىٰ﴾[المائدة: ۲]. «و (همواره) در راه نیکى و پرهیزگارى با هم تعاون کنید». پیامبر صهمچنین فرمودهاند: «وَاللهُ فِي عَوْنِ الْعَبْدِ مَا كَانَ الْعَبْدُ فِي عَوْنِ أَخِيهِ» مسلم. تا زمانیکه بندهای به بنده دیگری کمک کند، خداوند نیز او را یاری میدهد. کمک کردن به یکدیگر فضایل بسیارى دارد، رسول الله صمیفرماید: «اشفعوا تُؤجَروا» بخارى. درباره یکدیگر شفاعت و کمک کنید تا پاداش نیک ببرید. و این مسأله در صورت فراهم آمدن چهار شرط جائز است: الف: مورد درخواست، در توان فرد شفیع باشد. ب: در مورد امور دنیوی، شفاعت خواسته شود. ج: فرد شفیع حاضر باشد. د: عبارات طلب شفاعت چند پهلو و مبهم نبوده و کاملاً واضح باشد. شفاعتی که این چهار شرط را داراست، از اجر و پاداش عظیمی برخوردار است.
توسل دو نوع است، نوع اول جائز است و عبارت است از : - الف: توسل به اسماء و صفات خداوند – ب: با انجام کارهای نیکی چون محبت پیامبر صو تبعیت از سنت او به درگاه خداوند اظهار اطاعت و خشوع نمود. ج: انسان از برادر مسلمان که زنده و حاضر میباشد بخواهد او برایش به درگاه خداوند دعا کند. نوع دوم توسل که باطل و حرام است عبارت است از الف: جاه و منزل پیامبران یا اولیا را به عنوان واسطه استجابت دعا قرار داده، مثل اینکه بگوید: خداوندا! به خاطر جاه و منزلت پیامبرت یا حسین، از تو میخواهم که... هر چند جاه و منزلت پیامبر و صالحان، نزد خداوند دارای ارزش بسیار است اما یاران آن حضرت که نسبت به دیگر مردمان بیشتر جویای خیر و نیکی بودند، آن هنگام که دچار خشکسالی شدند، با وجودیکه قبر پیامبر صدر کنارشان بود، به جاه و منزلت او متوسل نشدند بلکه متوسل به دعای عباس س، عموی پیامبر ص، گردیدند. ب: اینکه فرد هنگام دعا، خداوند را به پیامبران و اولیاء سوگند دهد ، مثلاً بگوید: خدایا به خاطر پیامبرت یا به خاطر حقانیت او فلان چیز را به من عطا فرما. این نوع توسل حرام است زیرا سوگند خوردن مخلوق به مخلوق ممنوع میباشد.
این کار، شرک است؛ زیرا تنها خداوند قادر بر اجابت درخواست و دعای ما میباشد. در قرآن نیز چنین آمده است﴿وَٱلَّذِينَ تَدۡعُونَ مِن دُونِهِۦ مَا يَمۡلِكُونَ مِن قِطۡمِيرٍ١٣ إِن تَدۡعُوهُمۡ لَا يَسۡمَعُواْ دُعَآءَكُمۡ وَلَوۡ سَمِعُواْ مَا ٱسۡتَجَابُواْ لَكُمۡۖ وَيَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ يَكۡفُرُونَ بِشِرۡكِكُمۡ﴾[فاطر: ۱۳-۱۴]. «و کسانى را که جز او مىخوانید (و مىپرستید) حتى به اندازه پوست نازک هسته خرما مالک نیستند. اگر آنها را بخوانید صداى شما را نمىشنوند، و اگر بشنوند به شما پاسخ نمىگویند; و روز قیامت، شرک (و پرستش) شما را منکر مىشوند».
همچنین پیامبر صفرمودهاند: «مَنْ مَاتَ وَهْوَ يَدْعُو مِنْ دُونِ اللَّهِ نِدًّا دَخَلَ النَّارَ» البخاری. هر کس بمیرد و از غیر خداوند درخواست اجابت دعا کند، به آتش دوزخ دچار میشود. آیا به این اندیشیدهاید که مردگان چگونه میتوانند دعایی را اجابت کنند حال آنکه آنان، خود به دعای زندگان محتاجند. او با مرگش دیگر نمیتواند کار نیکی انجام دهد و این دعا وکارهای نیک زندگان است که میتواند بر اجر و پاداش او بیافزاید. تکلیف انسان زندهای که از فرد درخواستکننده، غائب است، نیز مشخص است، او که غائب است و دور از دسترس، چگونه میتواند دعایی را اجابت نماید؟
خداوند آندو را قبل از آفرینش انسانها پدید آورده و هرگز از بین نمیروند. خداوند بر اساس فضل و کرم خود، مردمانی را به بهشت میفرستد و دوزخ را بر اساس عدل خویش، نصیب دوزخیان میکند.
۲۱- مفهوم ایمان به قضا و قدر چیست؟
اعتقاد راسخ به اینکه تمام خیر و شری که نصیب انسان میشود، بر اساس قضا و قدر و خواست و حکمت خداوند میباشد. پیامبر اکرم در این رابطه چنین فرمودهاند: «لَوْ أَنَّ اللهَ عَذَّبَ أَهْلَ سَمَاوَاتِهِ وَأَهْلَ أَرْضِهِ عَذَّبَهُمْ وَهُوَ غَيْرُ ظَالِمٍ لَهُمْ، وَلَوْ رَحِمَهُمْ كَانَتْ رَحْمَتُهُ خَيْرًا لَهُمْ مِنْ أَعْمَالِهِمْ، وَلَوْ أَنْفَقْتَ مِثْلَ أُحُدٍ ذَهَبًا فِي سَبِيلِ اللَّهِ مَا قَبِلَهُ اللهُ مِنْكَ حَتَّى تُؤْمِنَ بِالْقَدَرِ وَتَعْلَمَ أَنَّ مَا أَصَابَكَ لَمْ يَكُنْ لِيُخْطِئَكَ، وَأَنَّ مَا أَخْطَأَكَ لَمْ يَكُنْ لِيُصِيبَكَ، وَلَوْ مُتَّ عَلَى غَيْرِ هَذَا لَدَخَلْتَ النَّارَ». أحمد وأبو داود. اگر خداوند اهل آسمانها و زمین را عذاب دهد، در این حال عذاب دادن آنها در حق خدا، ظلم بر آنان بشمار نمیآید، و اگر بر آنان رحم نماید، رحم و لطف او بر ایشان از تمامی کارهای نیک بهتر و برتر است. بدان اگر به اندازه کوه اُحد، طلا انفاق نمایی، تا زمانی که به قضا و قدر الهی ایمان نداشته باشی، خداوند آنرا از تو نمیپذیرد. هر آنچه به فرمان الهی به تو میرسد، از روی خطا و حادثه نبوده، و هر آنچه نصیب تو نمیشود، بر اساس تقدیر خداوند و خواست او به تو نرسیده است و اگر بدون اعتقاد به قضا و قدر از دنیا بروی، در آتش دوزخ خواهی افتاد.
ایمان به قضا و قدر، خود، مستلزم ایمان داشتن به چهار چیز است: ۱) ایمان به این اصل که خداوند کلیات و جزئیات همه چیز را میداند. ۲) هر آنچه پیش میآید، در ازل در لوح محفوظ نگاشته و ثبت شده است. پیامبر صدر این زمینه فرمودهاند: «كَتَبَ اللهُ مَقَادِيرَ الْخَلائِقِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضَ بِخَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ» مسلم. خداوند، پنجاه هزار سال قبل از آفرینش آسمانها و زمین قضا و قدر مخلوقاتش را تعیین و ثبت کرده است. ۳) هیچ چیزی نمیتواند خواست و مشیت خداوند را تغییر دهد، و هیچ نیرویی را توان مقابله با قدرت او نیست؛ هر آنچه خواهد، انجام میدهد، و هر آنچه را نخواهد صورت نمیپذیرد. ۴) ایمان به اینکه خداوند همه چیز را خلق نموده و هر آنچه غیر اوست، آفریده آن ذات بزرگ است.
انسان در زندگیش صاحب اراده و اختیار میباشد، اما این اراده و میل از چارچوب خواست و اراده خداوند خارج نیست، خداوند در این رابطه میفرماید: ﴿وَمَا تَشَآءُونَ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَّهُ﴾[التکویر: ۲۹]. «و شما اراده نمیکنید مگر این که خداوند ـ پروردگار جهانیان ـ اراده کند و بخواهد».
همچنین پیامبر اسلام صچنین فرمودهاند: «اعْمَلُوا فَكُلٌّ مُيَسَّرٍ لِمَا خُلِقَ لَهُ» متفق علیه. به امور دنیا و آخرتتان بپردازید، اما بدانید هر آنچه برای شما مقدر باشد، نصیبتان میگردد. خداوند به ما عقل، گوش و چشم عطا فرموده تا خوب و بد را از هم تمییز دهیم. آیا انسان عاقلی وجود دارد که دست به سرقت بزند و بعد به عنوان عذر و بهانه، این کار ناپسند خود را تقدیر الهی بداند؟! بدون تردید مردم این عذر و بهانه را نپذیرفته و او را مجازات میکنند و در جواب او، خواهند گفت این مجازات را نیز خداوند برای تو مقدر فرموده است. بنابراین قضا و قدر را نمیتوان عذر و بهانه کارهای خود قرار داد و در اینصورت مرتکب دروغ شدهایم. قرآن در همین رابطه میفرماید: ﴿سَيَقُولُ ٱلَّذِينَ أَشۡرَكُواْ لَوۡ شَآءَ ٱللَّهُ مَآ أَشۡرَكۡنَا وَلَآ ءَابَآؤُنَا وَلَا حَرَّمۡنَا مِن شَيۡءٖۚ كَذَٰلِكَ كَذَّبَ ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِهِمۡ﴾[الأنعام: ۱۴۸]. «بزودى مشرکان (براى تبرئه خویش) مىگویند: «اگر خدا مىخواست، نه ما مشرک مىشدیم و نه پدران ما; و نه چیزى را تحریم مىکردیم!» کسانى که پیش از آنها بودند نیز، همین گونه دروغ مىگفتند».
پیامبر اسلام صدر جواب این سؤال چنین فرمودهاند: «أَنْ تَخْشَى اللَّهَ كَأَنَّكَ تَرَاهُ، فَإِنَّكَ إِنْ لا تَكُنْ تَرَاهُ فَإِنَّهُ يَرَاكَ» متفق علیه، واللفظ لمسلم، احسان اینست که چنان از خداوند بترسی گویا که او را میبینی، و اگر چنین احساسی نداری، چنان باور داشته باشی که خداوند تو را میبیند و ناظر و مراقب توست. احسان بالاترین مراتب سهگانه دین است که هر مسلمانی میتواند به آن برسد.
الف: ایمان به خدا و اعتقاد به توحید؛ زیرا کار نیک فرد مشرک پذیرفته نمیشود. ب: داشتن اخلاص در انجام آن کار، به نحوی که تنها رضای خدا مدّنظر باشد. ج: در انجام آن کارها از سنت پیامبر اکرم صتبعیت شود؛ زیرا تنها بر اساس دستورات شرع میبایست خداوند را عبادت نمود. رعایت نکردن هر کدام از این شروط، کارهای نیک ما را باطل میکند. خداوند دربارۀ اعمال نیک کفار ومشرکان چنین فرموده است : ﴿وَقَدِمۡنَآ إِلَىٰ مَا عَمِلُواْ مِنۡ عَمَلٖ فَجَعَلۡنَٰهُ هَبَآءٗ مَّنثُورًا٢٣﴾[الفرقان: ۲۳]. «و ما به سراغ اعمالى که (به ظاهر نیک بوده و در دنیا) انجام دادهاند مىرویم، و همه را همچون ذرات غبار پراکنده در هوا قرار مىدهیم و ایشان را از اجر و پاداش آن محروم میکنیم». چرا که نداشت ایمان، موجب محو و نابودی احسان، و بیاعتبار شدن اعمال خوب انسان میگردد.
در صورت بروز هر نوع اختلافی باید به حکم و دستور شرع مراجعه کرد که این حکم و دستور، از دو منبع قرآن و حدیث استنباط میشود. قرآن در این رابطه میفرماید: ﴿فَإِن تَنَٰزَعۡتُمۡ فِي شَيۡءٖ فَرُدُّوهُ إِلَى ٱللَّهِ وَٱلرَّسُولِ﴾[النساء: ۵۹]. «و اگر در چیزی اختلاف داشتید (و در امری از امور کشمکش پیدا کردید) آن را به خدا (با عرضۀ به قرآن)، و پیغمبر او (با رجوع به سنت نبوی) برگردانید». پیامبر اسلام صهم در رابطه با قرآن و حدیث و اهمیت آندو میفرمایند: «تَرَكْتُ فِيكُمْ أَمْرَيْنِ لَنْ تَضِلُّوا مَا تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا: كِتَابَ اللَّهِ، وَسُنَّةَ نَبِيِّهِ» أحمد. در میان شما دو چیز را به یادگار گذاشتم، تا زمانیکه به آندو متمسّک شده و عمل کنید، از گمراهی و ضلالت به دور خواهید بود، آن دو کتاب خدا (قرآن) و سنت رسول الله صمیباشد.
الف: توحید در ربوبیت و آن اینست که کارهایی چون آفرینش، روزی رساندن و... را تنها در توان و قدرت خداوند بدانیم. لازم به ذکر است قبل از بعثت پیامبر اسلام صکفار و مشرکان به این نوع توحید اعتقاد داشتند. ب: توحید در الوهیت و عبارت است از اینکه کارهایی چون نماز، نذر و... را که بندگان برای تقرب به درگاه الهی انجام میدهند، تنها برای خداوند انجام داد. پیامبران و کتابهای آنان به خاطر اثبات همین نوع توحید در میان انسانها فرستاده شدند. ج: توحید در اسماء و صفات خداوند و آن عبارت است از اینکه تنها اسمهای حُسنی و صفات علیایی که خداوند و پیامبرش صآنرا بیان و اعلان نمودهاند، برای خداوند ذکر کنیم و از هر نوع تحریف (تغییر در معنا و مفهوم)، تکییف (پرداختن به بیان کیفیت و مقدار)، تعطیل (نفى کردن اسماء و صفات خدا بدون هیچ مفهوم و معنى) و تمثیل (معتقد بودن شبیه و مانند در اسماء و صفات خدا به اسماء و صفات مخلوقین) برای آنها پرهیز نمود.
او، مؤمنیست نیکوکار و پرهیزکار، کما اینکه قرآن میفرماید: ﴿أَلَآ إِنَّ أَوۡلِيَآءَ ٱللَّهِ لَا خَوۡفٌ عَلَيۡهِمۡ وَلَا هُمۡ يَحۡزَنُونَ٦٢ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَكَانُواْ يَتَّقُونَ٦٣﴾[یونس: ۶۲-۶۳]. «آگاه باشید (دوستان و) اولیاى خدا، نه ترسى(از خواری در دنیا و عذاب در آخرت) دارند، و نه (بر از دست رفتن دنیا) غمگین مىشوند! همانها که ایمان آوردند، و (از مخالفت فرمان خدا) پرهیز مىکردند (چرا که در پیشگاه خدا چیزی براى آنان مهیا است که بسی والاتر و بهتر از کالاهای دنیا است)». همچنین پیامبر اسلام در مورد ولى فرمودهاند: «إِنَّمَا وَلِيِّيَ اللهُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ» متفق علیه. ولی و دوست من فقط خدا و مؤمنان پاک و نیکوکار هستند.
آنان را باید دوست بداریم، برایشان دعا کنیم، قلب و زبان خود را از هر نوع اهانت به آنان پاک نگه داریم، به بیان و بازگوکردن فضائل و خوبیهای آنان بپردازیم، از اشتباهات آنان صرفنظر کرده و از غوطهورشدن در علل اختلافاتشان بپرهیزیم؛ زیرا که آنان معصوم از گناه و اشتباه نبودهاند اما باید دانست آنان به درجه اجتهاد رسیده بودند و مجتهد اگر اجتهادش، درست باشد به اجری مضاعف و دوچندان میرسد و در غیر آن صورت، تنها پاداش اجتهادش را دریافت میکند. اشتباهات آنان در برابر آن همه فضائل و تلاشهای فراوانشان برای اسلام ، مانند قطرهای نجاست است در دریایی عظیم و ژرف، آیا این قطره میتواند آن دریا را آلوده کند؟! پیامبر صدر مورد شأن صحابه خود چنین میفرماید: «لا تَسُبُّوا أَصْحَابِي فَوَالذِي نَفْسِيْ بيَدِه لَوْ أن أَحَدَكُمْ أَنْفَقَ مِثْلَ أحُدٍ ذَهَبَاً مَا أَدْرَكَ مُدَّ أَحَدِهِمْ وَلا نَصِيْفَهُ» متفق علیه. اصحاب مرا دشنام ندهید، سوگند به خداوندى که جان من در دست اوست اگر یکى از شما به اندازۀ کوه اُحد، طلا انفاق کند، با یک، یا نصف مدّى که اصحاب من انفاق میکنند برابرى نمیکند. (مدّ پیمانهاى است که برخى آنرا به اندازۀ پُرى دو کفِ دست دانستهاند).
۲۹-آیا میتوان در مدح شأن و منزلت پیامبر ص مبالغه کرد؟
بدون شک پیامبر صاشرف مخلوقات و بهترین آنان است، اما نباید مانند مسیحیان که در مورد عیسی بن مریم †راه مبالغه را پیمودهاند، ما نیز در مدح پیامبر اسلام صزیادهروى و غلو کنیم. خود رسول صنیز ما را از این کار منع فرموده و فرمودهاند: «لا تُطْرُونِي كَمَا أَطْرَتِ النَّصَارَى ابْنَ مَرْيَمَ فَإِنَّمَا أَنَا عَبْدُهُ، فَقُولُوا عَبْدُ اللَّهِ وَرَسُولُهُ» البخاری. مرا آنطور که مسیحیان، پسر مریم را مدح کردهاند، ستایش نکنید. من فقط بنده اویم، پس [در حق من] فقط بگویید: محمد بنده خدا و پیامبر اوست.
الف: ترس از خداوند عظیم الشأن، و ترس از او یک نوع عبادت بشمار مىرود که رکن دوم ایمان است، چون ایمان دو رکن دارد: ۱) کمال دوستی و محبت. ۲) کمال ترس و خوف. ب: خوف السِرّ که عبارت است از ترس نسبت به غیر خدا، مثل ترس مشرکان از الهههایش که مبادا آنان را دچار بلا و مصیبتی کنند. این، همان شرک اکبر است. ج: ترک فرائض و واجبات به خاطر ترس از مردم. این نوع ترس هم حرام است. د: ترس طبیعی مثل ترس از درندگان. این نوع ترس، جائز است.
الف: توکل بر خدا در تمامی امور و کارها برای به دست آوردن خیر و برکت و دفع ضرر و زیان. این نوع توکل، واجب است. ب: توکل بر مخلوقات در اموری که در توان او نیست مثل توکل بر مردگان. این نوع توکل، شرک اکبر است. ج: واگذارکردن امور و کارهایی که در توان انسانهاست به آنان. مثل دادن وکالت از طرف یک نفر به فردی دیگر برای خرید یا فروش اشیاء و کالا. این نوع توکل، جائز است.
الف: محبت به خدا که اساس ایمان است. ب: دوست داشتن در راه خدا، مانند برادری با مؤمنان و دوست داشتن همه آنان، اما محبّت نسبت به تک تک آنان، بر اساس میزان ایمان و تقربشان به خداوند و اطاعت او، متفاوت است. ج: در کنار محبت به خدا، محبت به غیر او نیز در دل جای گیرد، این همان شریک قراردادن غیر خدا در محبتى است که داشتن آن نسبت به پروردگار، بر ما واجب است، مانند محبت مشرکان به الهههایشان. این محبت، خود، اساس شرک است. د: محبت طبیعی که آنرا انواع مختلفی دارد مانند دوست داشتن از روی احترام، مثل محبت نسب به پدر و مادر. محبت از روی دلسوزی و ترحّم، مثل دوست داشتن فرزند، دوست داشتن به خاطر وجود شباهتهایی متعدد، مثل دوست داشتن سائر انسانها و دوست داشتن فطری و ذاتی، چون دوست داشتن غذا از دیگر انواع محبت طبیعی محسوب میشوند.
مردم از این نظر سه دسته هستند: الف: آنان که خالصانه مورد محبت واقع شدهاند. اینان همان مؤمنان مخلص و پاک سیرت چون پیامبران، صدّیقین، شهدا و صالحین و در رأس همه آنان، پیامبر اسلام صو زوجات و دختران و یاران او میباشند. ب: آنانکه برخلاف گروه اول، مورد بغض و نفرت واقع شدهاند. اینان کافران و مُنکِران اسلام و نبوت پیامبرمان چون اهل کتاب(یهود و نصارى)، مشرکان، مادیگرایان و منافقان میباشند. ج: گروه سوم، آنانی هستند که از یک نظر مورد محبت واقع میشوند و از نظر دیگر، مورد خشم و نفرت قرار میگیرند. آنان عبارتند از مؤمنان گناهکار که به خاطر ایمانشان، دوست داشته میشوند و از طرفی دیگر به خاطر گناهانشان مورد خشم و انزجار دیگر مؤمنان واقع میشوند. برائت از کفار عبارت است از اینکه از آنان نفرت داشته باشیم و در سلام کردن به آنان پیش قدم نگردیم، نسبت به آنان اظهار عجز و خضوع ننماییم ، شیفته و فریفته آنان نشویم و از خانه و کاشانه آنان خود را دور نماییم. ولاء و محبت به مؤمنان اینست که در صورت امکان به سرزمین اسلام و مؤمنان هجرت کنیم، و یاری دادن آنان با مال و جان، نسبت به شادیهای آنان اظهار سرور نماییم و خواهان خیر و برکت برای آنان باشیم. رفاقت و موالات با کفار، خود، بر دو نوع است: الف: موالاتی که باعث خروج از اسلام میشود مثل یاری دادن کفار بر ضدّ مسلمانان، یا کافر ندانستن کفار، یا توقف و تأخیر در این کار، و یا شک داشتن در کافر بودنشان. ب: موالاتی که سبب خروج از اسلام نمیشود اما از گناهان کبیره محسوب میگردد، مانند مشارکت در جشنهای آنان، یا آنان را الگو قرار دادن. گهگاه ممکن است میان حسن معاشرت با کفاری که با مؤمنان در جنگ نیستند و برائت از آنان خَلط و اشتباه پیش آید. باید دانست خداوند به مؤمنان دستور داده تا با کفار غیرحربی به صورتی شایسته و بایسته رفتار کنند، در قرآن در این رابطه چنین آمده است: ﴿لَّا يَنۡهَىٰكُمُ ٱللَّهُ عَنِ ٱلَّذِينَ لَمۡ يُقَٰتِلُوكُمۡ فِي ٱلدِّينِ وَلَمۡ يُخۡرِجُوكُم مِّن دِيَٰرِكُمۡ أَن تَبَرُّوهُمۡ وَتُقۡسِطُوٓاْ إِلَيۡهِمۡۚ إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلۡمُقۡسِطِينَ٨﴾[الممتحنة: ۸]. «خدا شما را از نیکی کردن و رعایت عدالت نسبت به کسانی که با شما در امر دین پیکار نکردند و شما را از خانه و دیارتان بیرون نراندند نهی نمیکند، چرا که خداوند عدالتپیشگان را دوست دارد».
اما برائت از آنان امریست که خداوند، مسلمانان را به اجرای آن فرمان داده است: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَتَّخِذُواْ عَدُوِّي وَعَدُوَّكُمۡ أَوۡلِيَآءَ تُلۡقُونَ إِلَيۡهِم بِٱلۡمَوَدَّةِ﴾[الممتحنة: ۱]. «ای کسانی که ایمان آوردهاید! دشمن من و دشمن خودتان را دوست نگیرید، شما نسبت به آنها اظهار محبت میکنید در حالی که آنها به آنچه از حق برای شما آمده (اسلام و قرآن) کافر شدهاند».
بنابراین میتوان با حفظ عدالت در رفتار و گفتارمان نسبت به آنان، از آنان برائت جست، همانطور که پیامبر اسلام صبا کفار و مشرکان زمان خویش چنین رفتار مینمودند.
همه یهودیان و نصارى و پیروان ادیان دیگر کافرند هر چند که به دینی معتقد باشند که اصل و ریشه آن درست است، زیرا هرکس بعد از بعثت پیامبر اسلام صبه دین او نگرود، بر طبق قرآن، اعمال او پذیرفته نشده و در روز آخرت، در آتش دوزخ در افکنده میشوند: ﴿وَمَن يَبۡتَغِ غَيۡرَ ٱلۡإِسۡلَٰمِ دِينٗا فَلَن يُقۡبَلَ مِنۡهُ وَهُوَ فِي ٱلۡأٓخِرَةِ مِنَ ٱلۡخَٰسِرِينَ٨٥﴾[آل عمران: ۸۵]. «و هرکس جز اسلام (و تسلیم در برابر فرمان حق،) آیینى براى خود انتخاب کند، از او پذیرفته نخواهد شد; و او در آخرت، از زیانکاران است».
و اگر مسلمانی به کافربودن آنان معتقد نباشد و یا باطلبودن دینشان شک داشته باشد، خود او نیز کافر شده است. قرآن میفرماید: ﴿وَمَن يَكۡفُرۡ بِهِۦ مِنَ ٱلۡأَحۡزَابِ فَٱلنَّارُ مَوۡعِدُهُ﴾[هود: ۱۷]. «و هرکس از گروههاى مختلف به او (قرآن) کافر شود، آتش وعدهگاه اوست». همچنین پیامبر درباره کافر بودن اهل کتاب چنین فرمودهاند: «وَالذِيْ نَفْسِيْ بيَدِهِ لا يَسْمَعُ بيْ أَحَدٌ مِنَ هَذِهِ الأُمَّةِ يَهُوْدِيٌ وَلا نَصْرَانِيٌ ثُمَّ لا يُؤْمِنُ بيْ إِلا دَخَلَ النَّارَ» مسلم. سوگند به خداوندی که جان من در دست اوست هیچ فردى از افراد این امت یهودی و یا نصرانى باشد که پیام رسالت من به او برسد و بدان ایمان نیاورد، به آتش جهنم داخل خواهد شد.
ظلم و ستم حرام است، در یک حدیث قدسی، خداوند فرموده است: «إِنِّيْ حَرَّمْتُ الظُّلْمَ عَلَى نَفْسِيْ وَجَعَلْتُهُ بَيْنَكُمْ مُحَرَّمَاً فَلا تَظَالَمُوا». من ستم کردن به شما بندگانم را بر خود حرام کردهام و آنرا نیز بر شما حرام گردانیدم پس به یکدیگر ستم روا مدارید. اما باید دانست از نظر نحوه برخورد، کفار به دو دسته تقسیم میشوند: الف: آنان که با مسلمانان عهد و پیمانی بستهاند. خود این دسته نیز به سه قسم تقسیم میشوند: ۱) اهل ذِمّه: کسانی هستند که جزیه پرداخت میکنند. آنان نزد مسلمانان داراى حق ذّمه و پناه دایمى هستند، زیرا با سکونت در سرزمین اسلام، با مسلمانان پیمان بستهاند از دستورات خدا و رسولش فرمان ببرند. ۲) اهل صلح: کسانی هستند که با مسلمانان پیمان صلح بستهاند تا بتوانند در سرزمین آنان سکونت گزینند. برخلاف اهل ذمّه، احکام اسلام بر آنان اجرا نمیشود. آنان پیمان بستهاند هرگز بر ضدّ مسلمانان وارد جنگ نشوند. برای نمونه میتوان از یهودیان ساکن مدینه در زمان پیامبر اسلام صنام برد. ۳) اهل أمان: کسانی هستند که به سرزمین اسلام سفر کردهاند اما قصد اقامت و سکونت در آنجا را ندارند. این گروه عبارت است از سفیران و فرستادگان، بازرگان، پناهجویان و کسانی که به خاطر رفع نیاز و حاجت خود مثال زیارت به سرزمین اسلام گام نهادهاند. حکم آنان اینست که جانشان در امان باشد و از آنان جزیه گرفته نشود. در مورد پناهجویان میبایست گفت که اینان به دین اسلام دعوت میشوند، اگر ایمان نیاوردند، به مکانی امن منتقل شده و از هر نوع گزندی حفاظت میشوند. ب: دومین گروه کفار، اهل حرب و جنگ میباشند. خود این گروه انواع مختلفی دارد که عبارتند از: ۱) آنانکه عملاً با مسلمانان در جنگ هستند و بر ضدّ آنان به مکر و نیرنگ میپردازند. ۲) آن کفاری که دشمنان مسلمانان را یاری میدهند. ۳) کفاری که نه پیمانی با مسلمانان بستهاند نه با آنان در حال جنگ میباشند و نه دشمنان آنان را یاری میدهند. حکم تمامی این دسته از کفار اینست که مسلمانان با آنان بجنگند و آنان را از میان بردارند.
ابن رجب /در مورد بدعت چنین گفته است: بدعت آن چیز جدید و نویی است که در دین پدید میآید و هیچ اصل و ریشهای در دین ندارد. حال اگر این امر جدید، در دین ریشه و سابقه داشته باشد، دیگر بدعت نیست ولو اینکه در ظاهر آنرا بدعت بنامند.
آیات و احادیث متعددی در مذمّت بدعت به مفهوم شرعی آن وجود دارد. همانطور که بیان شد بدعت از نظر شرعی آن امر جدیدیست که بدون داشتن ریشه و سابقهای در دین پدید میآید. پیامبر صدر ردّ بدعت چنین فرمودهاند: «وَمَنْ عَمِلَ عَمَلاً لَيْسَ عَلَيْهِ أَمْرُنَا فَهُوَ رَدٌّ» متفق علیه. هرکس [در حیطه دین] کاری انجام دهد که نه در قرآن است و نه در سنت من، آن کار بدعت است و غیر قابل قبول. همچنین رسول الله صدر جای دیگری فرمودهاند: «فَإِنَّ كُلَّ مُحْدَثَةٍ بِدْعَةٌ وَكُلَّ بِدْعَةٍ ضَلالَةٌ» مسلم. هر امر جدیدی [که در دین پدید آید] بدعت است و همۀ بدعتها باعث گمراهی و ضلالت میباشند. امام مالک /در ردّ بدعت میفرماید: هرکس در اسلام، امر جدیدی را پدید آورد و به ظنّ خویش آنرا خوب پندارد، محمّد صرا در ابلاغ تمام و کمال رسالتش خائن پنداشته است؛ زیرا قرآن در این خصوص میفرماید: ﴿ٱلۡيَوۡمَ أَكۡمَلۡتُ لَكُمۡ دِينَكُمۡ وَأَتۡمَمۡتُ عَلَيۡكُمۡ نِعۡمَتِي﴾[المائدة: ۳]. «امروز، دین شما را کامل کردم; و نعمت خود را بر شما تمام نمودم».
احادیثی هم در ستایش بدعت در معنای لغوی آن آمده است. این نوع بدعت، در واقع جزء دین بوده اما به مرور زمان به دست فراموشی سپرده شده است و پیامبر مردم را به احیای مجدّد آن تشویق نمودهاند. کما اینکه در حدیث ذیل، این مفهوم از بدعت استنباط میشود: «مَنْ سَنَّ فِي الإسْلامِ سُنَّةً حَسَنَةً فَلَهُ أَجْرُهَا وَأَجْرُ مَنْ عَمِلَ بِهَا بَعْدَهُ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَنْقُصَ مِنْ أُجُورِهِمْ شَيْءٌ» مسلم. هرکس در اسلام، روشی نیکو بنیان گذارد، او را پاداشی خاص است، و در پاداش هر آنکس که بدان روش عمل نماید نیز شریک است، بدون آنکه از مقدار پاداش آنها کاسته شود. سخن عمر سهم که در مورد نماز تراویح فرمودند: «نعمت البدعة هذه» این کار عجب بدعت نیکویی است! به همین معناست؛ زیرا نماز تراویح در دین وجود داشته و پیامبر صمردم را به برپا داشتن آن تشویق میفرمود، و خود ایشان هم سه شب آنرا اقامه فرمودند، ولی به خاطر ترس بر مسلمانان از اینکه این نماز بر آنان فرض شود، آنرا ترک نمودند، و عمر سبعدها آنرا بار دیگر احیا نموده و مردم را به اقامۀ آن به صورت جماعت فرا خواندند.
نفاق بر دو نوع است: الف: نفاق اعتقادی یا نفاق اکبر، نفاقی است که صاحب آن هر چند به زبان ایمان آورده اما در درون کافر میباشد. او از امّت اسلام خارج است و آنگاه که بمیرد، بر کفر مرده است، قرآن در مورد این افراد میفرماید: ﴿إِنَّ ٱلۡمُنَٰفِقِينَ فِي ٱلدَّرۡكِ ٱلۡأَسۡفَلِ مِنَ ٱلنَّارِ﴾[النساء: ۱۴۵].
«منافقان در پایینترین درکات دوزخ قرار دارند».
از صفات این قبیل افراد، میتوان موارد ذیل را بیان کرد: [به خیال خود] خدا و مؤمنان را فریب میدهند. مؤمنان را استهزاء میکنند، دور از چشم مؤمنان، محرّمات را نادیده میگیرند، کفار را بر ضدّ مسلمانان یاری میدهند، از انجام کارهای نیک، تنها منافع مادّی و دنیوی را میجویند.
نوع دوم نفاق: نفاق عملی یا نفاق اصغر است. در این نوع نفاق، صاحب آن از اسلام خارج نمیشود اما صاحب آن در صورتیکه توبه نکند، ممکن است دچار نفاق اکبر گردد. از صفات این قبیل افراد، موارد زیر را میتوان بر شمرد: هر گاه سخن گویند، در کلامشان دروغ وجود دارد، آنگاه که قولی میدهند، به آن وفا نکنند، در هنگام دعوا و مخاصمه، افراط کرده و دچار گناه میشوند، هرگاه پیمانی بندند، در آن خیانت ورزند و چون به او اطمینان شود و امانتی به او واگذار گردد، در آن خیانت کنند. بنابراین بر هر فرد مسلمان واجب است که مراقب باشد تا بدان صفات ناپسند آلوده نشود و خود را محاسبه نماید.
بله، واجب است؛ زیرا صحابه از خطر نفاق اکبر، بر خود هراس داشتند. ابن ابی مُلَیکه /چنین میگوید: من سی نفر از صحابه را درک کردم و دیدم که همۀ آنان از نفاق بر نفس خویش بیم دارند. ابراهیم التَیمی /نیز میگوید: همیشه سخنم را با رفتارم مقایسه میکردم و بیم آن داشتم که مبادا رفتارم مخالف کلامم باشد. حسن بصری /نیز چنین فرمودهاند: تنها مؤمنان از نفاق میترسند و تنها منافقان خود را از آن ایمن میپندارند. عمر از حُذَیفه بسؤال میکردند: تو را به خدا به من بگو آیا رسول الله صنام مرا در میان نام منافقانی که به تو گفت، گفته است؟ و حذیفه فرمودند: خیر، اما بدان که این را تنها به تو میگویم و برای کسی دیگر این راز را فاش نمیکنم.
شرک نسبت به خداوند بزرگ و بلند مرتبه، قرآن میفرماید: ﴿لَا تُشۡرِكۡ بِٱللَّهِۖ إِنَّ ٱلشِّرۡكَ لَظُلۡمٌ عَظِيمٞ﴾[لقمان: ۱۳]. «چیزى را همتاى خدا قرار مده که شرک، ظلم بزرگى است».
همچنین پیامبر صدر جواب سؤال که بزرگترین گناهان کدام است، فرمود: «أن تجعل لله نداً وهو خلقك» متفق علیه. آنست که برای خداوند همتا و مانندی قرار دهی در حالیکه او تو را آفریده است.
الف: شرک اکبر و آن اینست که فرد را از اسلام خارج میکند. خداوند صاحبان این نوع شرک را هرگز نمیبخشد؛ زیرا در قرآن چنین آمده است: ﴿إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَغۡفِرُ أَن يُشۡرَكَ بِهِۦ وَيَغۡفِرُ مَا دُونَ ذَٰلِكَ لِمَن يَشَآءُ﴾[النساء: ۴۸]. «خداوند (هرگز) شرک را نمىبخشد! و پایینتر از آن را براى هرکس (بخواهد و شایسته بداند) مىبخشد».
این نوع شرک خود انواع و اقسام متعددی دارد که عبارتند از: ۱) شرک در دعا و درخواست. ۲) شرک در نیت و قصد. ۳) شرک در اطاعت، و آن اینست که از علمائی اطاعت شود که حلال را حرام، و حرام را حلال میکنند. ۴) شرک در محبت و دوستى، مثل اینکه فردی را همانطور که خدا را باید دوست داشت، دوست بداریم. نوع دوم شرک، شرک اصغر است. در این نوع شرک، صاحب آن از اسلام خارج نمیشود. شرک خفی و پنهان و ریای محدود و کم از این نوع شرک هستند.
الف: شرک اکبر، باعث خروج صاحب آن از دایره اسلام، جاودان بودن او در آتش دوزخ و محرومیت از بهشت میشود، برخلاف شرک اصغر که صاحب آن از دایرۀ اسلام خارج نمیشود و در آتش دوزخ، جاودان نخواهد بود. ب: شرک اکبر، تمام کارهای نیک صاحب خود را باطل میکند، اما شرک اصغر تنها کارهایی را که در رابطه با آن است زائل میکند. حال اینجا یک سؤال مطرح میشود که جواب آن مورد اختلاف علماست و آن اینست که آیا شرک اصغر نیز مانند شرک اکبر مورد عفو و بخشایش قرار نمیگیرد یا اینکه آن نیز مانند گناهان کبیره منوط به خواست و رحمت خداوند است؟ در هر صورت، شرک اصغر امریست بسیار خطرناک و بد و باید از آن کاملاً پرهیز کرد.
۴۳- آیا امکان دارد برای شرک اصغر، مثال و مصداقی ذکر کرد؟
۱) ریای محدود و کم؛ زیرا پیامبر فرمودهاند: «إِنَّ يَسِيْرَ الرِّيَاءِ شِرْكٌ» ابن ماجه. ریای کم و محدود نیز شرک است. ۲) سوگند خوردن به غیر خدا. ۳) بد یمن دانستن، مثل بدشگون اسمها، کلمات، مکانها و یا حتی فال بد زدن به جهت حرکت پرندگان.
برای ممانعت از ابتلا به بیماری ریا میبایست تنها رضای خداوند را مدّنظر داشت. در برابر ریاهای کم و محدود میتوان با دعا به درگاه خداوند، خود را از آن حفظ نمود. پیامبر صفرمودهاند: «أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوْا هَذَا الشِّرْكَ، فَإِنَّهُ أَخْفَى مِنْ دَبيْبِ النَّمْلِ. فَقِيْلَ لَهُ:وَكَيْفَ نَتَّقِيْهِ وَهُوَ أَخْفَى مِنْ دَبيْبُ النَّمْلِ يَا رَسُوْلَ الله؟ قَالَ قُوْلُوْا: الَّلهُمَّ إِنَّا نَعُوْذُ بكَ أَنْ نُشْرِكَ بكَ شَيْئَاً نَعْلَمُهُ وَنَسْتَغْفِرُكَ لِمَا لا نَعْلَمُهُ» أحمد. ای مردم از شرک بپرهیزید که شرک از حرکت مورچگان نیز پنهانتر و بیسروصداتر است، گفته شد: چگونه از آن پرهیز کنیم در حالى که از حرکت مورچگان پنهانتر است؟ ایشان فرمودند: بگویید خدایا از اینکه چیزی را آگاهانه شریک تو قرار دهیم، به تو پناه میبریم و از اینکه چیزی را ناآگاهانه شریک تو بگردانیم، از تو طلب عفو و بخشایش میکنیم. پیامبر صدر مورد کفّاره سوگند به غیر خدا فرمودهاند: «مَنْ حَلَفَ بالَّلاتِ وَالعُزَّى فَلْيَقُلْ: لا إِلَهَ إِلا الله» متفق علیه. هر کس به لات و عزّی سوگند خورد، بگوید: «لا إله إلاَّ الله». همچنین ایشان دربارۀ فال بدزدن و بد یمن دانستن فرمودهاند: «مَنْ رَدَّتْهُ الطِّيَرَةُ عَنْ حَاجَتِهِ فَقَدْ أَشْرَكْ. قَالُوْا: فَمَا كَفَّارَةُ ذَلِكْ؟ قَالَ: أَنْ تَقُوْلَ: الَّلهُمَّ لا خَيْرَ إِلا خَيْرُكَ، وَلا طَيِرَ إِلا طَيْرُكَ، وَلا إِلَهَ غَيْرُكَ» أحمد. هرکس به خاطر فال بدزدن و بد یمن دانستن، از کاری که قصد انجامش را داشته امتناع نماید، شرک ورزیده است. یاران پرسیدند: در این صورت کفّارۀ این کار چیست؟ ایشان فرمودند: بگویید خدایا! هیچگونه بدفالىاى وجود ندارد مگر آنچه تو بخواهى [فال بد زدن هیچ تأثیرى ندارد] و بجز خیر تو، هیچ چیزى وجود ندارد، و غیر تو هیچ خدای دیگری بحق وجود ندارد.
الف: ریا، خود، علّت انجام کار است کما اینکه وضعیت صاحبان نفاق اکبر به همین صورت است. ب: عمل هم به خاطر رضای خداوند است و هم به خاطر ریا. این نوع ریا و نوع ماقبل آن، سبب گناهکارشدن صاحب آن و باطل گشتن آن کار میگردد. ج: انجام کار به خاطر رضای خداوند است اما به نیت ریا آلوده میشود، حال اگر فرد به مقابله با این ریا بپردازد و از آن روی گردان شود، هیچ ضرری به ایمان و عمل او نرسیده، در غیر اینصورت عملش باطل میشود. د: ریائی که بعد از انجام کار، دچار فرد میشود که این تنها وسوسه شیطان است و هیچ تأثیری نه بر خورد عمل دارد و نه بر ایمان فرد. این را باید به خاطر سپرد که ریا راهها و منافذ نفوذ بسیاری دارد، و باید با توکل بر خداوند از آنها پرهیز نمود.
الف: کفر اکبر که فرد را از اسلام خارج میکند و عبارت است از: الف: کافرشدن با تکذیب اسلام، تکبر و نخوت ولو اینکه فرد معتقد به اسلام باشد، شک داشتن در حقانیت اسلام، روی گردان شدن از دین و ارتداد و نفاق. ب: کفر اصغر که به آن کفران نعمت هم گفته میشود و با ارتکاب گناهان حاصل میگردد، هر چند که فرد را از اسلام خارج نمیکند، مثال این نوع کفر به قتل رساندن یک فرد مسلمان است.
پیامبر صمردم را از نذر کردن برحذر داشته و فرمودهاند: «إِنَّهُ لا يَأْتِي بِخَيْرٍ» مسلم. نذر، هیچ خیر و برکتی را نصیب انسان نمیکند. لازم به ذکر است که در اینجا منظور از نذر، نذر برای خداوند میباشد؛ زیرا نذری که برای غیر خداست حرام میباشد و ادای آن نیز جائز نیست.
سحر حقیقت دارد. و همانطور که در قرآن و احادیث ذکر شده امریست تأثیرگذار. سحر از نظر اسلام حرام است و گناهی کبیره. پیامبر صدر مورد آن فرمودهاند: «اجْتَنِبُوا السَّبْعَ الْمُوبِقَاتِ قَالُوا:يَا رَسُولَ اللَّهِ وَمَا هُنَّ؟ قَالَ:الشِّرْكُ بِاللَّهِ،وَالسِّحْرُ..». متفق علیه، از هفت چیزی که باعث هلاکت میشوند بپرهیزید. یاران پرسیدند یا رسول الله آنها کدامها هستند؟ فرمودند: شرک نسبت به خداوند، سحر و جادو... قرآن نیز از زبان هاروت و ماروت چنین فرموده است: ﴿إِنَّمَا نَحۡنُ فِتۡنَةٞ فَلَا تَكۡفُرۡ﴾[البقرة: ۱۰۲].
«ما وسیلۀ آزمایش هستیم کافر نشو».
پیامبر صدر مورد تعیین مجازات سحر و جادوگر میفرمایند: «حَدُّ السَّاحِرِ ضَرْبَةٌ بالسَّيْفِ» الترمذی. مجازات ساحر اینست که گردنش با شمشیر زده شود. باید متذکر شد احادیثی چون: «تعلمّوا السحرَ ولا تعمَلوا به». سحر و جادو فرا گیرند ولی بدان عمل نکنید. مکذوب و دروغ هستند و صحّت ندارند.
این کار، حرام است. اگر کسی معتقد به کار آنان نباشد و برای کسب منفعتی نزد آنان برود، با اینحال نمازش تا چهل روز مورد قبول درگاه خداوند واقع نمیشود: «مَنْ أَتَى عَرَّافًا فَسَأَلَهُ عَنْ شَيْءٍ لَمْ تُقْبَلْ لَهُ صَلاةٌ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً» مسلم. هر کس نزد کفبینی برود و در مورد چیزی از او سؤال و درخواست کند، تا چهل شب، نمازش قبول نمیشود. حال اگر فردی نزد کفبینی رود و به کار او باور داشته باشد، او کافر شده است: «مَنْ أَتَى عَرَّافًا أَوْ كَاهِنًا فَصَدَّقَهُ بمَا يَقُول فَقَدْ كَفَرَ بِمَا أُنْزِلَ عَلَى مُحَمَّدٍ» أبو داود. هرکس نزد کفبین یا کاهنی برود و به آنچه او مىگوید باور داشته باشد، به قرآنی که بر محمد نازل شده کافر گشته است.
هرکس باور داشته باشد که ستارگان بدون خواست و ارادۀ خداوند بر بارش باران تأثیرگذار هستند، دچار شرک اکبر شده است اما اگر فردی معتقد باشد ستارگان بر اساس درخواست و اراده خداوند در بارش باران تأثیر میگذارند و به عبارتی دیگر خداوند چنان مقدر فرموده است که مثلاً با ظهور فلان ستاره، باران میبارد، این فرد دچار شرک اصغر شده است؛ زیرا این فرد بدون هیچ دلیل شرعی یا عقلی، ستارگان را سبب پیدایش باران پنداشته است. اما استدلال کردن به اینکه فصلهای سال و اوقاتی که باراش باران در آنها جریان دارد با حرکات ستارگان رابطه دارد، جائز است.
۱- اقسام گناهان کدام است؟
الف: کبائر: گناهانی است که در دنیا براى آن حد و مجازاتى قرار داده شده است، و یا براى آن عقابى در آخرت در نظر گرفته شده است، و یا غضب و لعنت و نفرین، و یا منفى بودن ایمان از مرتکب شوندۀ آن. ب: صغائر: گناهان غیرکبیره را در برمیگیرد.
۱) اصرار و پافشاری بر ارتکاب گناهان صغیره. ۲) تکرارکردن آنها. ۳) کوچک شمردن آنها. ۴) افتخارنمودن به ارتکاب آنها. ۵) ارتکاب آن گناهان به صورتی آشکار و در ملأ عام.
انجام سریع و فورى بودن توبه واجب است. در واقع ارتکاب گناه و اشتباه دور از طبع انسان نیست؛ زیرا همانطور که پیامبر اسلام صفرمودهاند: «كُلُّ ابْنِ آدَمَ خَطَّاءٌ وَخَيْرُ الْخَطَّائِينَ التَّوَّابُونَ» الترمذی. همۀ انسانها دچار خطا و مرتکب گناه میشوند اما بهترین خطاکاران، آنانی هستند که توبه میکنند. یا آنجا که میفرمایند: «لَوْ لَمْ تُذْنِبُوا لَذَهَبَ اللهُ بِكُمْ وَلَجَاءَ بِقَوْمٍ يُذْنِبُونَ فَيَسْتَغْفِرُونَ اللهَ فَيَغْفِرُ لَهُمْ» مسلم. اگر شما انسانها دچار خطا نمیشدید خداوند نسل شما را از میان بر میداشت و قومی را جایگزین شما میکرد که مرتکب گناه میشدند اما سریعاً استغفار میکردند و از خدا طلب بخشایش مینمودند. مشکل در اصرار بر ارتکاب گناه و به تأخیر انداختن توبه است. خداوند در مورد توبه به موقع میفرماید﴿إِنَّمَا ٱلتَّوۡبَةُ عَلَى ٱللَّهِ لِلَّذِينَ يَعۡمَلُونَ ٱلسُّوٓءَ بِجَهَٰلَةٖ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِن قَرِيبٖ فَأُوْلَٰٓئِكَ يَتُوبُ ٱللَّهُ عَلَيۡهِمۡ﴾[النساء: ۱۷]. «پذیرش توبه از سوى خدا، تنها براى کسانى است که کار بدى را از روى جهالت انجام مىدهند، سپس زود توبه مىکنند. خداوند توبه و برگشت آنان را میپذیرد». اما شرط پذیرش توبه عبارتند از: ۱) دورى جستن از ارتکاب گناه. ۲) پشیمانی و ندامت از ارتکاب گناهان پیشین. ۳) مصمّمشدن بر اینکه در آینده مرتکب آن گناه نشود. حال اگر گناه در رابطه با حقّ الناس باشد، میبایست با جبران مافات، حقوق آنان را ادا کرد.
توبه در مورد همه گناهان روا و جائز، بلکه واجب است. مدت زمان آن تا قبل از هنگام مرگ، یا فرارسیدن روز قیامت میباشد، و جزا و پاداش آن فردی که در توبهاش صادق باشد اینست که خداوند گناهان او را به حسنات تبدیل میکند هر چند که گناهان او بسیار زیاد باشد.
در هر شرائطی باید مطیع آنان بود و از هر نوع قیام و شورش بر ضدّ آنان اجتناب کنند هر چند که مرتکب ظلم و جوری شوند. میبایست از خدا هدایت و سلامت آنان را بخواهیم و از لعن و نفرین آنان پرهیز نمود. اطاعت آنان تا زمانیکه مردم را به معصیت و گناه امر نکردهاند جزئی از اطاعت خداوند است.
جائز است به شرط این که عملکردن به آن دستورات تا فهمیدن حکمت آنها و مجابشدن نسبت به آنها به حالت تعلیق در نیاید، بلکه این شناخت و فهم فقط به این خاطر باشد که ثبات و یقین فرد مؤمن را افزایش یابد. باید دانست که تسلیم محض بودن و عدم پرسش از حکمت این دستورات، خود، بیانگر کمال و اوج اطاعت و عبودیت نسبت به خداوند و حکمتهای والای اوست، همانطور که صحابه بزرگوار شاین چنین بودند.
﴿وَمَآ أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٖ فَمِن نَّفۡسِكَ﴾[النساء: ۷۹]. «(آرى،) آنچه از نیکىها به تو مىرسد، از طرف خداست; و آنچه از بدى به تو مىرسد، از سوى خود توست» چیست؟ در این آیه منظور از حسنه، نعمت است و مقصود از سیئه، بلا و مصیبت که هر دوی آنها از ازل برای هر انسانی مقدّر شده است. در این آیه، بخشش حسنات و خوبیها به خداوند نسبت داده شده است؛ زیرا تنها اوست که آنها را به انسان عطا میفرماید. در مقابل خوبیها، مصائب و مشکلات هستند که خداوند آنرا بر اساس حکمت خود، انسانها را به آنها مبتلا میکند. خداوند هیچوقت مرتکب بدی نمیشود و هر کاری که انجام میدهد، خوبی و نعمت است. در واقع این بلاها چون بر اساس حکمت هستند، خود، احسانی است از جانب خداوند به انسان. پیامبر اسلام صمیفرمایند: «وَالْخَيْرُ كُلُّهُ فِي يَدَيْكَ وَالشَّرُّ لَيْسَ إِلَيْكَ» مسلم، خدایا همه خوبیها از طرف تو و در دست توست، و تو از هر نوع شر و بدی مبرّا هستی. باید دانست که همه افعال و کارهای مردم آفریدۀ خداست و در واقع انسانها هنگام انجام آنها، آنها را کسب میکنند.
حکم دادن در مورد شهادت یک انسان مثل اینست که بگوییم او اهل بهشت است. در مذهب اهل سنت حکم دادن در مورد اهل بهشت بودن یا اهل دوزخ بودن یک نفر خاصّ جائز نیست، مگر اینکه پیامبر صخود، دربارۀ یک نفر خاص چنین خبری داده باشند؛ زیرا حقائق امور و نیت هر شخص پنهان، و در خفاست، و اینکه انسانها در چه حالت و حقیقتی از دنیا میروند چیزیست که تنها خدا از آن آگاه است، و تنها اوست که از نیات و اسرار درون هر انسانی مطّلع است. تنها کاری که ما میتوانیم انجام دهیم آنست که برای فرد نیکوکار آرزوی اجر و پاداش نماییم و برای عاقبت گناهکار بترسیم که مورد مجازات قرار گیرد.
نمیتوان اینکار را کرد مگر اینکه علائمی دالّ بر کفر از او سر زند. در غیر اینصورت باید مؤمن بودن یا کافر بودن هر فردی را به محکمۀ الهی سپرد.
تنها مکانی که بر روی زمین، طواف آن جائز است، کعبۀ مشرفه است، جایی که حتی نمیتوان هیچ مکان دیگری را به مانند آن ساخت. حال اگر کسی مکانی غیر از کعبه را طواف کند و آنرا مکانی والا پندارد، از دستورات خداوند سرپیچی کرده و باید توبه کند.
پیامبر صدر این خصوص فرمودهاند: «إِنَّهَا لَنْ تَقُومَ حَتَّى تَرَوْنَ قَبْلَهَا عَشْرَ آيَاتٍ فَذَكَرَ الدُّخَانَ وَالدَّجَّالَ وَالدَّابَّةَ وَطُلُوعَ الشَّمْسِ مِنْ مَغْرِبِهَا وَنُزُولَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ ؛ وَيَأَجُوجَ وَمَأْجُوجَ وَثَلاثَةَ خُسُوفٍ خَسْفٌ بِالْمَشْرِقِ وَخَسْفٌ بِالْمَغْرِبِ وَخَسْفٌ بِجَزِيرَةِ الْعَرَبِ وَآخِرُ ذَلِكَ نَارٌ تَخْرُجُ مِنْ الْيَمَنِ تَطْرُدُ النَّاسَ إِلَى مَحْشَرِهِمْ» مسلم. روز قیامت فرا نمیرسد مگر اینکه ده نشانه و حادثه را ببینید: دخان و دود، دجّال، دابّه، طلوع خورشید از مغرب، ظهور عیسی بن مریم ÷، یأجوج و مأجوج، رخ دادن سه خسوف (ماه گرفتگی) که یکی در مشرق، دیگری در مغرب و آخری در جزیره العرب اتفاق میافتد و آخرین پیشآمد، آتشی است که از یمن شعلهور شده و مردم را به سوی صحرای محشر سوق میدهد. اولین اتفاقی که در میان این ده حادثه، پیش از بقیه رخ میدهد، طلوع خورشید از مغرب است. این مطلب را ابن عمر ب در حدیثی از رسول الله صروایت کردهاند.
رسول الله صدر این رابطه فرمودهاند: «مَا بَيْنَ خَلْقِ آدَمَ إِلَى قِيَامِ السَّاعَةِ أَمْرٌ أَكْبَرُ مِنْ الدَّجَّالِ»، از خلقت آدم تا فرا رسیدن روز قیامت، هیچ فتنهای بزرگتر از فتنه دجّال نیست. دجّال انسانی است که در آخر الزمان ظهور میکند. بر پیشانی او سه حرف (ک ف ر) حک شده است و هر مؤمنی میتواند آن حرفها را بخواند. چشم راست او کور است و چشم دیگرش از حدقه در آمده میباشد. او نخست که نزد مردم میآید و آنان را به تبعیت از خود فرا میخواند با امتناع آنان رو به رو میشود، اما با بردن همه اموال و ثروت آنان، مردمان را پیرو و دنبالهرو خویش میگرداند. او با قدرت خود از آسمان باران فرود میآورد و از زمین گیاه میرویاند. او را آب و آتشی است که برخلاف ظاهرشان، آتش او آبی است سرد، و آبش، آتشی است سوزان. دجّال نخست ادعای اصلاحات میکند، سپس خود را پیامبر میخواند و آخر هم ادعای خدایی مینماید. او چهل روز بر زمین میماند، یک روز آن مانند یکسال، روز دوم مانند یکماه، روز سوم مانند یک هفته، و بقیه روزها مانند سایر روزهای سال، و جز مکه و مدینه به اقصی نقاط زمین میرود تا اینکه عیسی بن مریم ÷ظهور میکند و او را به هلاکت میرساند.
دو مرد بنامهای عبدالله و عبدالنبی، برحسب اتفاق با هم برخورد کرده و در مورد مسائلی چند به گفتگو پرداختند که در ذیل میآید. نقطه آغازین این گفتگو، این بود که عبدالله، نام عبدالنبی را خلاف تعالیم شرع میدانست و آنرا عبودیت نسبت به غیر خدا میانگاشت.
عبدالله: آیا تو غیر خدا را پرستش و عبادت میکنی؟
عبدالنبی: نه، من غیر خدا را پرستش نمیکنم، من مسلمان هستم و تنها خدا را عبادت و پرستش میکنم.
عبدالله: اما این اسم مثل عبدالمسیح و امثال آن است که مسیحیان بر خود میگذارند. هر چند این کار مسیحیان جای تعجبی ندارد چون آنان عیسی ÷را میپرستند اما هرکس اسم تو را بشنود فکر میکند تو نیز پیامبر اسلام صرا پرستش میکنی، حال آنکه در اعتقادات مسلمانان، محمد تنها بنده و پیامبر خداست.
عبدالنبی: محمّد ص، بهترین انسانها و سَرْوَر همه پیامبران است. ما با این نوع نامها، به خود اسم تبرّک میجوییم، از طریق جا و منزلت ایشان، قصد تقرب به درگاه الهی را داریم و به خاطر حرمت و شرافت این اسمها، شفاعت ایشان را خواستاریم. از طرفی دیگر نام برادر و پدرم هم عبدالحسین و عبدالرسول است. این نامها از قدیم الایام در میان مردم رایج بوده، تو هم اینقدر سختگیر نباش، دین اسلام، دینی است سهل و آسان گیر.
عبدالله: این امر زشت و ناپسندی که تو میگویی بدتر از مسألۀ نامهاست. در واقع تو از غیر خدا چیزی را میخواهی که در توان او نیست، فرق هم نمیکند که این فرد، محمد صباشد یا دیگر صالحانی چون حسین سو امثال او. این با توحیدی که خداوند آنرا به ما امر فرموده و نیز با مفهوم (لا إله إلا الله) منافات دارد. من برای اینکه اهمیت این مسأله و عواقب وخیم آنرا برای تو بهتر و واضحتر تبیین کنم چند سؤال از تو میپرسم، البته این را بدان که هدف من از این کار تنها رسیدن به حقیقت و شناخت باطل است. اما قبل از هر چیز دو آیه را به عنوان مقدمۀ بحثمان ذکر میکنم. اولین آیه اینست: ﴿إِنَّمَا كَانَ قَوۡلَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ إِذَا دُعُوٓاْ إِلَى ٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ لِيَحۡكُمَ بَيۡنَهُمۡ أَن يَقُولُواْ سَمِعۡنَا وَأَطَعۡنَا﴾[النور: ۵۱]. «سخن مؤمنان، هنگامى که بسوى خدا و رسولش دعوت شوند تا میان آنان داورى کند، تنها این است که مىگویند: شنیدیم و اطاعت کردیم!». و آیۀ دیگر: ﴿فَإِن تَنَٰزَعۡتُمۡ فِي شَيۡءٖ فَرُدُّوهُ إِلَى ٱللَّهِ وَٱلرَّسُولِ﴾[النساء: ۵۹]. «اگر در چیزی اختلاف و نزاع داشتید آن را به خدا (قرآن) و پیغمبر (سنت او) برگردانید».
عبدالله: دوست من، تو مدّعی هستی که موحّد و یکتاپرستی. بگو معنی و مفهوم (لا إله إلا الله) چیست؟
عبدالنبی: توحید اینست که باور داشته باشی خداوند وجود دارد و اوست که آسمانها و زمین را خلق کرده، اوست که زنده میکند و میمیراند، و اوست که امور عالم را در دست دارد و اوست روزی دهندۀ آگاه و دانا.
عبدالله: اگر مفهوم توحید، فقط این باشد، در این صورت، فرعون، ابوجهل و دیگر کفار و مشرکان نیز یکتاپرست هستند؛ زیرا هیچکس این مسائلی را که تو بیان نمودی انکار نمیکند. حتّی فرعون هم که ادعای خداوندی میکرد، در دل به این موارد اعتقاد داشته، قرآن هم در این مورد میفرماید: ﴿وَجَحَدُواْ بِهَا وَٱسۡتَيۡقَنَتۡهَآ أَنفُسُهُمۡ ظُلۡمٗا وَعُلُوّٗا﴾[النمل: ۱۴]. «(ستمگران و مستکبران) از روى ظلم و سرکشى نُه معجزات موسى را انکار کردند، در حالى که در دل به آن یقین و اطمینان داشتند». اما فرعون فقط آنزمان که در دریا و هنگام غرقشدن، مرگ را به چشم دید، این باور را بر زبان آشکار کرد. دوست من باید دانست که حقیقت توحیدی که خداوند به خاطر اثبات و بیان آن، پیامبران را در میان انسانها فرستاد، کتابها بر آنان نازل فرمود و قریش و دیگر کفار به قتل رسیدند این است که تنها خداوند را عبادت کنیم. خود عبادت مفهومی است که هر آنچه را خدا پسند آید و از آن خشنود شود در بر میگیرد و (إله) در (لا إله إلاّ الله) به این معناست که هیچکس را لیاقت عبادت و اطاعت نیست جز خداوند بزرگ.
عبدالله: دوست من! سؤال دیگری میپرسم. آیا میدانی چرا پیامبران که اولین آنان نوح ؛است در میان انسانها مبعوث شدند؟
عبدالنبی: برای اینکه مشرکان را به پرستش خداى یکتا فرا خوانند و آنان را از شرک ورزیدن باز دارند.
عبدالله: خوب میتوانی به من بگویی چرا قوم نوح ؛مشرک بودند و شرک میورزیدند؟
عبدالنبی: نه نمیدانم.
عبدالله: خداوند نوح ÷را در میان قومش فرستاد چون آنان در مورد صالحان خود چون (وَدّ، سُواع، یغُوث، یعُوق و نَسْر) راه مبالغه در پیش گرفته بودند.
عبدالنبی: منظورت اینست که وَدّ، سواع و امثال آنها، اسم صالحان قوم نوح بود، و نه نام جباران کافر آن قوم؟
عبدالله: بله این اسمها، نام صالحان آن قوم بود که مردم آنان را به الهههایی مبدّل ساختند. عرب هم راه آنان را طی کرد. ابن عباس بدر این خصوص چنین گفته است: «صَارَتِ الأوْثَانُ الَّتِي كَانَتْ فِي قَوْمِ نُوحٍ فِي الْعَرَبِ بَعْدُ، أَمَّا وَدٌّ فكَانَتْ لِكَلْبٍ بِدَوْمَةِ الْجَنْدَلِ، وَأَمَّا سُوَاعٌ فكَانَتْ لِهُذَيْلٍ، وَأَمَّا يَغُوثُ فَكَانَتْ لِمُرَادٍ ثُمَّ لِبَنِي غُطَيْفٍ بِالْجَوْفِ عِنْدَ سَبَأٍ، وَأَمَّا يَعُوقُ فَكَانَتْ لِهَمْدَانَ، وَأَمَّا نَسْرٌ فَكَانَتْ لِحِمْيَرَ لآلِ ذِي الْكَلاعِ؛ أَسْمَاءُ رِجَالٍ صَالِحِينَ مِنْ قَوْمِ نُوحٍ، فَلَمَّا هَلَكُوا أَوْحَى الشَّيْطَانُ إِلَى قَوْمِهِمْ أَنِِ انْصِبُوا إِلَى مَجَالِسِهِمْ الَّتِي كَانُوا يَجْلِسُونَ أَنْصَابًا وَسَمُّوهَا بِأَسْمَائِهِمْ، فَفَعَلُوا فَلَمْ تُعْبَدْ، حَتَّى إِذَا هَلَكَ أُولَئِكَ وَتَنَسَّخَ الْعِلْمُ عُبِدَتْ » البخاری.
بتهایی که در میان قوم نوح ÷بود، بعدها به میان قبائل عرب آمد و هر قبیلهای، بتی را برای خود برگزید؛ بت وَدّ براى کَلْب که در دَوْمَه الجَنْدَل ساکن بودند، و بت سُواع برای هُذَیل، و بنت یغوث برای بنی مراد و بعدها برای بنی غُطَیف که ساکن جَوْف نزد سبأ بودند، و بت یعوق برای بنی هَمْدان و بت نسر برای حمیر آل ذی الکلاَع که به ترتیب وَدّ، سواع، یغوث، یعوق و نَسر را برای خود انتخاب کردند. این نامها، اسم صالحان قوم نوح ÷بود که پس از وفاتشان، مردم به تحریک شیطان، برای یادبود آنان، مجسمههایی از آنان ساخته و در مجالس و محافل خود نصب کردند. پس از مرگ نسلهای نخستین، نوادگان آنان، با از یادبردن هدف ساخت این تمثالها به پرستش آنها روی آوردند.
عبدالنبی: این سخن بسیار عجیبی است!.
عبدالله: چیز عجیبتر از آن اینست که خداوند، پیامبر اسلام صرا در میان قومی فرستاد که خدا را پرستش میکردند، حج به جا میآوردند و انفاق میکردند. مشکل آنان در این نکته بود که آنان بعضی از آفریدههای خداوند را چون فرشتگان و عیسی ÷و دیگر صالحان و نیکان را واسطۀ تقرب به خداوند قرار میدادند و آنان را شفیع خود نزد خدا میپنداشتند. رسول اکرمصدر میان آنان مبعوث شد تا آنان را به دین حنیف ابراهیم ÷بازگرداند و به آن قوم بفهماند که تقرب و شفاعت خاص خداست و غیر او حقّ آن مقام والا نیست و تنها او آفریدگار جهانیان است، تنها اوست که آفریدههایش را روزی میدهد و تمامی آسمانها و زمین و هر آنچه در آنهاست و حتّی آن معبودهایى که پرستش میکنند، بنده و فرمانبردار اویند و تحت تسلط و احاطه آن ذات بیهمتا قرار دارند.
عبدالنبی: این حرف مهم و عجیبی است که تو میگویی، آیا برای سخنت هم دلیلی داری؟
عبدالله: دلائل حرفم بسیارند از جمله این آیه: ﴿قُلۡ مَن يَرۡزُقُكُم مِّنَ ٱلسَّمَآءِ وَٱلۡأَرۡضِ أَمَّن يَمۡلِكُ ٱلسَّمۡعَ وَٱلۡأَبۡصَٰرَ وَمَن يُخۡرِجُ ٱلۡحَيَّ مِنَ ٱلۡمَيِّتِ وَيُخۡرِجُ ٱلۡمَيِّتَ مِنَ ٱلۡحَيِّ وَمَن يُدَبِّرُ ٱلۡأَمۡرَۚ فَسَيَقُولُونَ ٱللَّهُۚ فَقُلۡ أَفَلَا تَتَّقُونَ٣١﴾[یونس: ۳۱]. «بگو: چه کسی از آسمان و زمین به شما روزی میدهد؟ چه کسی مالک (و خالق) گوش و چشمهاست، و یا چه کسی زنده را از مرده، و مرده را از زنده بیرون میآورد، یا چه کسی امور (جهان) را تدبیر میکند؛ خواهند گفت: خدا، پس بگو: پس چرا تقوا پیشه نمیکنید و از خدا نمیترسید؟».
یا این آیه که میفرماید: ﴿قُل لِّمَنِ ٱلۡأَرۡضُ وَمَن فِيهَآ إِن كُنتُمۡ تَعۡلَمُونَ٨٤ سَيَقُولُونَ لِلَّهِۚ قُلۡ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ٨٥ قُلۡ مَن رَّبُّ ٱلسَّمَٰوَٰتِ ٱلسَّبۡعِ وَرَبُّ ٱلۡعَرۡشِ ٱلۡعَظِيمِ٨٦ سَيَقُولُونَ لِلَّهِۚ قُلۡ أَفَلَا تَتَّقُونَ٨٧ قُلۡ مَنۢ بِيَدِهِۦ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيۡءٖ وَهُوَ يُجِيرُ وَلَا يُجَارُ عَلَيۡهِ إِن كُنتُمۡ تَعۡلَمُونَ٨٨ سَيَقُولُونَ لِلَّهِۚ قُلۡ فَأَنَّىٰ تُسۡحَرُونَ٨٩﴾[المؤمنون: ۸۴-۸۹]. «بگو: «زمین و کسانى که در آن هستند از آن کیست، اگر شما مىدانید»؟!. بزودى (در پاسخ تو) مىگویند: «همه از آن خداست»! بگو: «آیا متذکر نمىشوید»؟!. بگو: «چه کسى پروردگار آسمانهاى هفتگانه، و پروردگار عرش عظیم است»؟. بزودى خواهند گفت: «همه اینها از آن خداست»! بگو: «آیا تقوا پیشه نمىکنید (و از خدا نمىترسید و دست از شرک برنمىدارید)»؟. بگو: «اگر مىدانید، چه کسى حکومت همه موجودات را در دست دارد، و به بى پناهان پناه مىدهد، و نیاز به پناهدادن ندارد»؟!. خواهند گفت: «(همه اینها) از آن خداست» بگو: «با این حال چگونه مىگویید سحر شدهاید (و این سخنان سحر و افسون است)»؟!.
کفار قریش هم هنگام طواف، لبیک گویان میگفتند: «لبيك اللهم لبيك، لبيك لا شريك لك، إلا شريكاً هو لك، تملكه وما ملك» (خدایا ما گوش به فرمان توییم، تو را هیچ شریکی نیست مگر شریکى که هم خود او، و هم هر آنچه که در اختیار و تصرّف اوست، در ملک و تصرف توست). میبینی که مشرکان قریش نیز به این اعتقاد داشتند که دنیا و هر آنچه که در آن است آفریدۀ خدایند و در اختیار اویند و این همان توحید در ربوبیت است. اما این نوع توحید، آنان را به دایرۀ اسلام وارد ننمود؛ زیرا فرشتگان و نیکوکاران در اعتقاد آنان میتوانند منزلتشان را نزد خداوند بالا برده و شفیعشان نزد خدا باشند. همین اعتقاد باطل، جان و مالشان را حلال کرد. بنابراین ما باید دعا، نذر، ذبح و قربانی، استعانت و تمام عبادات دیگر را تنها مختص به خداوند بدانیم.
عبدالنبی: پس اگر توحید به معنای ایمان به وجود خدا نیست، پس به چه معناست؟
عبدالله: منظور از توحیدی که پیامبران به خاطر آن در میان مردمان مبعوث شدند اینست که تنها خدا را پرستش و عبادت کنیم و هر نوع عملی مثل ذبح و دعا، نذر، استعانت و استغاثه را تنها در حقّ خداوند انجام دهیم. این مفهوم درست «لا إلهَ إلاّ الله» است. قریش، این امور را نسبت به معبودهاى خود انجام میدادند، حال این معبود، ممکن بود پیامبر باشد یا فرشته، انسان باشد یا جنّ، درخت باشد یا قبر. آنان آفرینش، تدبیر امور عالم و رازقبودن را تنها خاص خدا میدانستند. پیامبر اسلام صدر میان آنان مبعوث شد تا آنان را به کمال توحید به مفهوم درست آن و اجرای آن فرا خواند.
عبدالنبی: منظورت اینست که یک قریشى مشرک در فهم معنای (لا إله إلاّ الله) از مسلمانان زمان ما داناتر بوده است؟
عبدالله: بله، و این واقعیتی است دردناک. کفار نادان میدانستند که منظور رسول الله صاز «لا إله إلاّ الله» اینست که باید عبودیت و اطاعت را تنها خاص خدا قرار داد، و عبادت غیر از او را انکار کنیم. آنان در جواب پیامبر صکه فرمود بگویید: «لا إله إلاّ الله»، به تعبیر قرآن چنین گفتند: ﴿أَجَعَلَ ٱلۡأٓلِهَةَ إِلَٰهٗا وَٰحِدًاۖ إِنَّ هَٰذَا لَشَيۡءٌ عُجَابٞ٥﴾[ص: ۵]. «آیا او بجاى اینهمه خدایان، خداى واحدى قرار داده؟! این براستى چیز عجیبى است»!. آنان با وجودیکه ایمان داشتند که امور عالم، همه در تصرف خداست، مع ذالک این کلمه را بر نتافتند و آنرا انکار کردند. حال جای بسی تعجب است که کفار نادان معنای این عبارت را خوب میدانستند اما کسانی که خود را مسلمان میدانند، در حدّ آن کفار، به معنای این کلمه واقف نیستند، و حتی هستند کسانی که میپندارند اسلام تنها بر زبان راندن این عبارت است، حال آنکه قلباً اعتقادی به معنا و مفهوم آن ندارند. متأسفانه آنانی که در دین مطالعاتی دارند از این مسأله مستثنی نیستند و گمان میبرند این کلمه بدان معناست که تنها خدا خالق و رازق جهان است و تنها اوست که به تدبیر امور جهان میپردازد. باید اعتراف کرد در مسلمانانی که کفار قریش نسبت به فهم درست کلمۀ توحید از آنان داناترند خیر و منفعتی نیست.
عبدالنبی: اما من برای خدا شریکی قائل نیستم، ایمان دارم که هیچ خالق و رازقی غیر از خداوند بزرگ وجود ندارد و هر نوع نفع و سود یا ضرر و مصیبتی تنها از جانب اوست. من باور دارم که او را هیچ مثل و مانندی نیست و محمد صپیامبر است و جز به اجازه و خواست خدا نمیتواند در مورد خود تصمیمی بگیرد چه برسد به دیگر بزرگانی چون علی، حسین، عبدالقادر گیلانى و امثال ایشان. آنچه که لازم است گفت اینست که من و امثال من گناهکاریم و آنان صالحان و نیکانی هستند که نزد پروردگار، صاحب جاه و منزلتند. ما در واقع از آنان میخواهیم تا به خاطر آن جاه و مقامشان نزد خدا، شفاعت ما را به درگاه او بکنند.
عبدالله: جواب من همان است که گفتم. کفار و مشرکان هم چنین باوری داشتند؛ آنان نیز اعتقاد داشتند که خالق و رازق جهان تنها خداست و تنها اوست که امور عالم را تدبیر میکند و معبودهایشان را تنها به خاطر دست یافتن به تقرب و شفاعتشان عبادت میکردند. آیاتی را که در این رابطه هستند نیز قبلاً بیان کردم.
عبدالنبی: اما آیاتی که در این خصوص نازل شدهاند در مورد بتهاست نه در مورد پیامبران و صالحان، پس چطور آنان را به بتان مانند میکنید؟
عبدالله: همانطور که گفتیم بعضی از این بتان در اصل نام صالحان و نیکان اقوام بودهاند کما اینکه در میان قوم نوح ÷اینچنین بود. کفار و مشرکان تنها شفاعت این بتان را میطلبیدند زیرا آنان را صاحب ارج و قرب نـزد خـدا میدانستند. دلیل ما این آیـه قرآن است: ﴿وَٱلَّذِينَ ٱتَّخَذُواْ مِن دُونِهِۦٓ أَوۡلِيَآءَ مَا نَعۡبُدُهُمۡ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَآ إِلَى ٱللَّهِ زُلۡفَىٰٓ﴾[الزمر: ۳]. «و آنها که غیر خدا را اولیاى خود قرار دادند، دلیلشان این بود که: اینها را نمىپرستیم مگر بخاطر اینکه ما را به خداوند نزدیک کنند».
اما در جواب این سؤال که چگونه میتوان پیامبران و اولیا را مانند بتها دانست، باید گفت پیامبر اکرم صدر میان قومی مبعوث شد که گروهی از آنان اولیاء و صالحان را شفیع خود میخواندند و قرآن در مورد اینچنین افرادى میگوید: ﴿أُوْلَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ يَدۡعُونَ يَبۡتَغُونَ إِلَىٰ رَبِّهِمُ ٱلۡوَسِيلَةَ أَيُّهُمۡ أَقۡرَبُ وَيَرۡجُونَ رَحۡمَتَهُۥ وَيَخَافُونَ عَذَابَهُۥٓۚ إِنَّ عَذَابَ رَبِّكَ كَانَ مَحۡذُورٗا٥٧﴾[الإسراء: ۵۷]. «کسانى را که آنان مىخوانند، خودشان وسیلهاى (براى تقرب) به پروردگارشان مىجویند، وسیلهاى هر چه نزدیکتر; و به رحمت او امیدوارند; و از عذاب او مىترسند; چرا که عذاب پروردگارت، همواره در خور پرهیز و وحشت است. گروهی دیگر عیسی ابن مریم را شفیع خود قرار میدادند: ﴿وَإِذۡ قَالَ ٱللَّهُ يَٰعِيسَى ٱبۡنَ مَرۡيَمَ ءَأَنتَ قُلۡتَ لِلنَّاسِ ٱتَّخِذُونِي وَأُمِّيَ إِلَٰهَيۡنِ مِن دُونِ ٱللَّهِ﴾[المائدة: ۱۱۶]. «و آنگاه که خداوند به عیسى بن مریم مىگوید: آیا تو به مردم گفتى که من و مادرم را بعنوان دو معبود غیر از خدا انتخاب کنید»؟!.
دستهای هم فرشتگان واسطۀ تقرب خود به درگاه خداوند تصور میکردند ﴿وَيَوۡمَ يَحۡشُرُهُمۡ جَمِيعٗا ثُمَّ يَقُولُ لِلۡمَلَٰٓئِكَةِ أَهَٰٓؤُلَآءِ إِيَّاكُمۡ كَانُواْ يَعۡبُدُونَ٤٠﴾[سبأ: ۴۰]. «(به خاطر بیاور) روزى را که خداوند همه آنان را بر مىانگیزد، سپس به فرشتگان مىگوید: آیا اینها شما را پرستش مىکردند؟!». با دقت و تأمل در آیات قرآن در مییابیم که قرآن کسانی را هم که قائل به مقام عبودیت بتان بودند تکفیر میکند و هم آنانی را که همین طرز تفکر را نسبت به پیامبر، اولیاء و فرشتگان دارند. رسول الله صبا همۀ آنان جنگید و هیچ تفاوتی بین آنان قائل نبود.
عبدالنبی: اما کفار از بتان خود سود و منفعت میخواستند حال آنکه ما ایمان داریم که همه خیر و برکتها و ضرر و زیانها از جانب خداوند دانا و حکیمی است که تدبیر همۀ عالم در دستان اوست و صالحان و نیکان را در اینکار توانی نیست. ما تنها امید آن داریم که آنان شفیع ما نزد خداوند باشند همین و بس.
عبدالله: این سخن تو دقیقاً مثل سخن کفار است. قرآن هم از زبان آنان چنین میفرماید: ﴿وَيَعۡبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَا لَا يَضُرُّهُمۡ وَلَا يَنفَعُهُمۡ وَيَقُولُونَ هَٰٓؤُلَآءِ شُفَعَٰٓؤُنَا عِندَ ٱللَّهِ﴾[یونس: ۱۸]. «آنها غیر از خدا، چیزهایى را مىپرستند که نه به آنان زیان مىرساند، و نه سودى مىبخشد; و مىگویند: اینها شفیعان ما نزد خدا هستند»!.
عبدالنبی: اما من تنها خداوند را میپرستم و پناه بردن به صالحان و نیکان و استعانت از آنان را عبادت و پرستش آنان نمیدانم.
عبدالله: من از تو یک سؤال میکنم: آیا ایمان داری که خداوند بر ما واجب فرموده که عبادت را خالصانه و فقط برای او انجام دهیم، همانطور که خود او در قرآن چنین فرمودهاند: ﴿وَمَآ أُمِرُوٓاْ إِلَّا لِيَعۡبُدُواْ ٱللَّهَ مُخۡلِصِينَ لَهُ ٱلدِّينَ حُنَفَآءَ﴾[البینة: ۵]. «و دستوری به آنها داده نشده بود جز این که خدا را بپرستند، در حالی که دین خود را برای او خالص کنند، و از شرک به توحید بازگردند».
عبدالنبی: بله، او این امر را بر ما واجب کرده است.
عبدالله: خوب من از تو میخواهم این اخلاص در عبادت را که خداوند بر تو واجب کرده برای من توضیح دهی.
عبدالنبی: نمیفهمم منظورت از این سؤال چیست؟
عبدالله: پس به من گوش بده تا آنرا برایت توضیح دهم. خداوند در قرآن فرموده است: ﴿ٱدۡعُواْ رَبَّكُمۡ تَضَرُّعٗا وَخُفۡيَةًۚ إِنَّهُۥ لَا يُحِبُّ ٱلۡمُعۡتَدِينَ٥٥﴾[الأعراف: ۵۵]. «پروردگار خود را (آشکارا) از روى تضرع، و در پنهانى، بخوانید! (و از تجاوز، دست بردارید که) او متجاوزان را دوست نمىدارد». حال از تو میپرسم آیا دعا کردن عبادتی است خاصّ خدا یا خیر؟
عبدالنبی: بله، زیرا همانطور که در حدیث پیامبر آمده: «الدُّعَاءُ هُوَ الْعِبَادَةُ» أحمد وأبو داود. دعا عین عبادت است. دعا جایگاه مهمی در عبادت دارد.
عبدالله: تو که معتقدی دعا عبادتی است خاص خدا و برای اجابت دعایت شب و روز و در حالت ترس و امید او را میخوانی و آنوقت در دعایت فرشته یا پیامبر و یا فرد صالحی را که در قبرش آرمیده است واسطه قرار میدهی، به من بگو آیا دچار شرک در عبادت نشدهای؟
عبدالنبی: بله، حقیقتش دچار شرک شدهام، سخنت کاملاً درست است.
عبدالله: حال برایت مثال دیگری میزنم. خداوند میفرماید: ﴿فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَٱنۡحَرۡ٢﴾[الکوثر: ۲]. «حال که چنان است تنها برای پروردگار خود نماز بخوان و قربانی کن».
آیا تو ذبح و قربانی را عبادت میدانی یا خیر؟
عبدالنبی: بله، عبادت است.
عبدالله: بنابراین اگر برای آفریدهای از آفریدههای خدا این کار را انجام دهی آیا در این عبادت نسبت به خداوند شرک ورزیدهای یا خیر؟
عبدالنبی: بله، این کار بدون شک شرک است.
عبدالله: من دعا و ذبح را برای تو مثال زدم چرا که دعا بارزترین عبادت قولی و ذبح بارزترین.
عبادت عملی است. اما عبادات منحصر به این دو چیز نیست و مسائل دیگری چون نذر، سوگند، استعاذه و استجابت و مانند اینها را در بر میگیرد. حال از تو میپرسم آیا مشرکان قریش، فرشتگان، صالحان و بت لات و بت عزّی را عبادت و پرستش میکردند؟
عبدالنبی: بله، آنان را عبادت میکردند.
عبدالله: اما عبادات آنان تنها در دعا، ذبح، استعاذه، استعانت و استجابت دعا بود و ایمان داشتند که آنان، همه، بندگان خدایند و تحت قدرت و فرمان او. آنان باور داشتند تنها خداست که امور عالم را در دست دارد. و بتان و معبودها را تنها برای این میخواندند که شفیعشان نزد خدا باشند.
عبدالنبی: عبدالله! آیا تو شفاعت پیامبر را انکار میکنی؟
عبدالله: نه، من آنرا انکار نمیکنم بلکه بالعکس پیامبر اکرم صکه پدر و مادرم به قربانش شوند، شفیع امت خود نزد ربّ العالمین است و آرزویم اینست که شفاعت ایشان شامل حال من هم شود. اما باید دانست همه شفاعتها از آنِ خداست کما اینکه قرآن میفرماید: ﴿قُل لِّلَّهِ ٱلشَّفَٰعَةُ جَمِيعٗا﴾[الزمر: ۴۴]. «بگو: تمام شفاعت از آن خداست».
هیچ کس را نمیتوان شفاعت کرد مگر اینکه خداوند اذن و اجازۀ آنرا داده باشد: ﴿مَن ذَا ٱلَّذِي يَشۡفَعُ عِندَهُۥٓ إِلَّا بِإِذۡنِهِ﴾[البقرة: ۲۵۵]. «کیست که در نزد او، جز به فرمان او شفاعت کند»؟!.
شفاعت نیز تنها کسانی را در بر میگیرد که خدا از آنان خشنود باشد: ﴿وَلَا يَشۡفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ٱرۡتَضَىٰ﴾[الأنبیاء: ۲۸]. «و آنها جز براى کسى که خدا راضى (به شفاعت براى او) است شفاعت نمىکنند. و خداوند از هیچکس خشنود نمیشود جز از طریق اعتقاد راسخ به توحید و اسلام: ﴿وَمَن يَبۡتَغِ غَيۡرَ ٱلۡإِسۡلَٰمِ دِينٗا فَلَن يُقۡبَلَ مِنۡهُ وَهُوَ فِي ٱلۡأٓخِرَةِ مِنَ ٱلۡخَٰسِرِينَ٨٥﴾[آل عمران: ۸۵]. «و هرکس جز اسلام (و تسلیم در برابر فرمان حق،) دین و آیینى براى خود انتخاب کند، از او پذیرفته نخواهد شد; و او در آخرت، از زیانکاران است».
بنابراین و با عنایت به این آیات، باید شفاعت را فقط از او بخواهیم و چنین بگوییم: پروردگارا! مرا از شفاعت پیامبرت محروم نگردان و او را شفیع من قرار بده.
عبدالنبی: ما قبلاً در این مسأله توافق کردیم که نباید از غیر خدا چیزی خواست که تملّک و توان آنرا ندارد اما حق شفاعت به پیامبرش عطا فرموده، بنابراین او مالک و صاحب این حقّ است و توان شفاعت نمودن را دارد پس میتوان از او شفاعت خواست و این دیگر شرک محسوب نمیشود.
عبدالله: اگر خداوند صراحتاً ما را از این کار منع نمیکرد حرف تو درست بود. خداوند در قرآن میفرماید: ﴿فَلَا تَدۡعُواْ مَعَ ٱللَّهِ أَحَدٗا﴾[الجن: ۱۸]. «پس هیچکس را با خدا نخوانید». طلب شفاعت، دعاست و آنکه حقّ شفاعت را به پیامبر صعطا فرموده ما را از دعا و طلب شفاعت از غیر او برحذر داشته است. همچنین میدانیم شفاعت امتیازیست که خداوند آنرا به فرشتگان، اولیا و حتی أفراط: (آن کودکانی که قبل از بلوغشان وفات کردهاند)، عطا فرموده است، به این ترتیب میتوان از آنان طلب شفاعت به درگاه خداوند نمود که در آن صورت باز به همان عبادت صالحان و نیکوکاران برمیگردیم که مشرکان قریش بر آن بودند. حال اگر این مسأله عبادت صالحان و فرشتگان را قبول داشته باشیم، آیات قرآن که ما را از این کار منع میکند نادیده گرفتهایم و اگر از این کار صرفنظر کنیم کلام تو باطل میشود، که چون خداوند به پیامبر حق شفاعت عطا فرموده پس میتوان از او طلب شفاعت نمود.
عبدالنبی: اما من به خدا شرک نورزیدهام، و کمک و استعانت از صالحان و اولیا را شرک نمیدانم.
عبدالله: آیا باور داری که خدا شرک را حرام نموده و آنرا بزرگتر و زشتتر از عمل زنا بیان کرده و اعلان کرده است که آنرا نمیبخشد؟
عبدالنبی: بله، خداوند آنرا به طور واضح و آشکار بیان کرده است.
عبدالله: خوب تو الآن خود را از شرک به خدا مبرا ساختی اما تو را به خدا میتوانی آن شرکی را که تو دچار آن نشدهای و خود را از آن منزه میدانی برای من توضیح دهی؟
عبدالنبی: شرک اینست که بتها را پرستش کنیم، از آنان چیزی بخواهیم و از آنها بیم و هراس داشته باشیم.
عبدالله: خوب به من بگو معنای پرستش بتها چیست؟ آیا فکر میکنی کفار قریش به این معتقد بودند که آن چوبها و سنگها، میآفرینند، روزی میدهند و امور جهان را در اختیار دارند؟ همانطور که گفتم آنان چنین اعتقادی نداشتند.
عبدالنبی: من هم چنین باور و اعتقادى ندارم. من میگویم آنانکه چوب و سنگ و بناهایی که بر قبور ساختهاند و امثال آن را ملجأ و پناهگاه خود میدانند، برای آنها ذبح و قربانی میکنند و آنها را واسطهای برای تقرب به خدا و در امان ماندن از خشم او میپندارند، به خدا شرک ورزیدهاند و این همان عبادت و پرستش بتهاست که منظور من میباشد.
عبدالله: اما این همان کاریست که شما در حقّ مزارها و ضریحهای قبور انجام میدهید. به من بگو بدانم آیا منظور شما از اینکه عبادت بتها شرکت میباشد اینست که توکل بر صالحان و استعانت و طلب اجابت دعا از آنان شرک محسوب نمیشود؟
عبدالنبی: بله، منظور من همین است.
عبدالله: پس آیاتی که خداوند در آنها توکل بر پیامبران و صالحان و اظهار ارادات و خشوع به فرشتگان و امثال آنها را حرام دانسته و آنانی را که مرتکب آن میشوند تکفیر نموده است، چه میشود؟
عبدالنبی: آنان که فرشتگان و پیامبران را به دعا میخواندند تنها به این دلیل کافر شدند که فرشتگان را دختران خدا و عیسی و عُزَیز را پسران او میخواندند، اما ما که نمیگوییم مثلاً عبدالقادر گیلانى (/) پسر خداست یا زینب /دختر اوست.
عبدالله: نسبت دادن فرزند به خدا، خود، کفری جداگانه است. قرآن در ردّ این ادعا میفرماید: ﴿قُلۡ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ١ ٱللَّهُ ٱلصَّمَدُ٢ لَمۡ يَلِدۡ وَلَمۡ يُولَدۡ٣﴾[الإخلاص: ۱-۳].
«بگو خدا یکتا و یگانه است. خداوندی است که همهء نیازمندان قصد او میکنند. (هرگز) نزاد و زاده نشد».
هر کس نیز این مسأله را به خدا نسبت دهد، کافر شده است. همچنین خدا در جای دیگر چنین میفرماید: ﴿مَا ٱتَّخَذَ ٱللَّهُ مِن وَلَدٖ وَمَا كَانَ مَعَهُۥ مِنۡ إِلَٰهٍۚ إِذٗا لَّذَهَبَ كُلُّ إِلَٰهِۢ بِمَا خَلَقَ وَلَعَلَا بَعۡضُهُمۡ عَلَىٰ بَعۡضٖ﴾[المؤمنون: ۹۱]. «خدا هرگز فرزندى براى خود انتخاب نکرده; و معبود دیگرى با او نیست; که اگر چنین مىشد، هریک از خدایان مخلوقات خود را تدبیر و اداره مىکردند و بعضى بر بعضى دیگر برترى مىجستند».
بنابراین میبینیم که خدا بین این نوع کفر و بین اعتقاد به معبودهاى متعدد تفاوت قائل است. از طرفی دیگر کفار، لات را که مرد صالحى بود عبادت میکردند، او را فرزند خدا نمیدانستند. همچنین کسانی که جن را عبادت میکردند، او را فرزند خدا نمیدانستند، مذاهب اربعه هم در مورد حکم مرتَدّ در این اتفاق نظر دارند که اگر فردی معتقد باشد خدا را فرزندی است مرتدّ شده و اگر کسی به خدا شرک ببندد او نیز مرتَدّ شده. پس میبینیم آنها هم بین این دو تفکر تفاوت قائلند.
عبدالنبی: اما خداوند در مورد اولیاء و صالحان میفرماید: ﴿أَلَآ إِنَّ أَوۡلِيَآءَ ٱللَّهِ لَا خَوۡفٌ عَلَيۡهِمۡ وَلَا هُمۡ يَحۡزَنُونَ٦٢﴾[یونس: ۶۲].
«آگاه باشید (دوستان و) اولیاى خدا، نه ترسى دارند و نه غمگین مىشوند».
عبدالله: ما هم به مقام و منزلت آنان نزد خدا ایمان داریم. اما این دلیل نمیشود که ما آنان را عبادت کنیم. ما تنها این را میگوییم که نباید با استعانت و استغاثه از آنان برای خداوند بیهمتا، شریکی قرار داد. ما هم اعتقاد داریم که میبایست به آنان احترام گذاشت و دنبالهرو راه و روش آنان بود. تنها اهل بدعت جایگاه و منزلت آنان را انکار میکنند. دین خدا دینی است میانهرو، دین هدایت و حق در میان دو راه گمراهى و ضلالت و بطلان افراط و تفریط.
عبدالنبی: این را باید در نظر داشت که قرآن در مورد افرادی نازل شد که اساساً کلمه توحید را قبول نداشتند، نبوّت رسول الله صو وقوع قیامت را انکار میکردند و قرآن را سحر میخواندند. اما ما برخلاف آنان، کلمۀ توحید را قبول داریم و به نبوت پیامبر اسلام ص، وقوع قیامت و روز محاسبه و حقّانیت قرآن ایمان داریم، نماز میخوانیم، روزه میگیریم و زکات میدهیم، آنوقت چگونه ما را مانند آنان میدانید؟
عبدالله: همۀ علما و بزرگان دین بر این اصل اتفاق نظر دارند که هرکس در یک مسأله، رسالت و پیام رسول الله صرا قبول کند امّا در مسألۀ دیگر، پیام و دستور او را نپذیرد، مرتّد و کافر شده است. همچنین اگر به بعضی از قرآن مؤمن باشد و به بعض دیگر کافر باشد، و مانند کسی که به توحید اقرار داشته باشد، و منکر نماز باشد، یا به توحید و نماز اقرار داشته باشد، و به وجوب ادای زکات منکر باشد، یا به تمامی اینها اقرار داشته باشد ولی منکر روزه باشد، یا به تمامی اینها اقرار داشته باشد ولی منکر حج خانۀ خدا باشد، خداوند در مورد مردمانی که در زمان حیات پیامبر اکرم صاز ادای فریضۀ حجّ امتناع میکردند چنین فرمود: ﴿وَلِلَّهِ عَلَى ٱلنَّاسِ حِجُّ ٱلۡبَيۡتِ مَنِ ٱسۡتَطَاعَ إِلَيۡهِ سَبِيلٗاۚ وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ ٱللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ ٱلۡعَٰلَمِينَ﴾[آل عمران: ۹۷]. «و براى خدا بر مردم است که آهنگ خانه (او) کنند، آنها که توانایى رفتن به سوى آن دارند. و هرکس کفر ورزد (و فریضه حج را انکار کند، به خود زیان رسانده)، خداوند از همه جهانیان، بىنیاز است».
و هرکس روز محاسبه را انکار کند به اتفاق علما کافر است، و قرآن صراحتاً بیان نموده است هر.
کس به بخشی از قرآن ایمان داشته باشد و بخشی دیگر از آنرا انکار کند کفر ورزیده است. بنابراین احکام و اصول قرآن و اسلام باید به طور تمام و کمال و بدون استثناء حفظ و رعایت شود، آیا شما به این اصل معتقدید یا خیر؟
عبدالنبی: بله، به این اصل اعتقاد دارم؛ زیرا این امر، در قرآن کاملاً واضح و آشکار است.
عبدالله: حال که شما به این اصل خللناپذیر ایمان داری، باید این را هم خوب بدانی که توحید، بزرگترین فریضهای است که پیامبر اکرم صآنرا بر پیروانش واجب کردهاند. توحید مسألهای بسیار مهم است، و از نماز، زکات، روزه و حجّ، بزرگتر، پس چطور ممکن است کسی با انکار یکی از این امور، از اسلام خارج شده و کافر گردد، اگر هم به تمامی آنچه رسول الله صآورده است عمل کند، اما به خاطر انکار توحید که تمامی انبیاء برای اثبات آن مبعوث شدند کافر نشود. جهل شما به این امر خطیر، بسیار تعجّب برانگیز است. از طرفی دیگر یاران پیامبر صدر یمامه با بنی حنیفه به نبرد پرداختند که به رسالت پیامبر اسلام صایمان داشته و کلمۀ توحید را بر زبان آورده بودند، نماز میخواندند و اذان میگفتند.
عبدالنبی: اما آنان به ادعای نبوّت مسیلمه کذّاب ایمان داشتند و ما باور داریم که بعد از محمد ص، هیچ پیامبری ظهور نمیکند.
عبدالله: ولی شما چنان در شأن علی سو عبدالقادر گیلانى (/) و دیگر انبیاء و فرشتگان و صالحان و اولیا مبالغه میکنید که آنان را در حدّ خداوند بالا بردهاید. اگر حکم اینست که هر کس، انسانی را تا حدّ پیامبر صبالا ببرد کافر است و جان و مالش مباح و شهادتین و نماز خواندن هم نفعی به حال او ندارد پس این حکم نسبت به کسی که فردی را تا حدّ خدا بالا برد از باب أولی جاریست. از سوی دیگر، کسانی را که علی سسوزانید نیز مسلمان بودند و از یاران و همرزمان آن حضرت، و از صحابه علم گرفته بودند، اما چون در شأن ایشان دچار همان پندارهای غلط و مبالغهآمیزی شده بودند که شما در شأن علی س، عبدالقادر گیلانى/و مانند آنها دچار آن شدهاید. پس اگر این کفر نیست چطور صحابه همرزمان خود را تکفیر کرده و سوزانیدند؟ آیا گمان میبرید که صحابه به تکفیر مسلمانان میپرداختند یا اینکه اعتقاد مبالغهآمیز در شأن اولیائی چون عبدالقادر گیلانى / ایرادی ندارد اما داشتن همین طرز تفکر در شأن علی سکفر است. شاید این ایراد مطرح شود که گذشتگان فقط به این دلیل کافر شدند که علاوه بر شرک، منکِر نبوت پیامبر ص، حقّانیت قرآن و قیامت نیز بودند. در جواب این ایراد باید گفت پس منظور از مباحث باب حکم مرتد که علمای هر مذهب به طور مبسوط به آن پرداختهاند چیست؟ آنان در این باب، مسائل متعدّدی را مطرح کردهاند که هر کدام سبب تکفیر و حلال شدن جان و مال فرد مرتدّ میگردد. آنان حتّی پا را فراتر گذاشته و مسائل کوچکی چون بر زبان آوردن کلمهای که موجب خشم خداوند شود هر چند قلباً و از روی باور نباشد و یا از روی مزاح و شوخی باشد؛ زیرا خداوند متعال در مورد چنین افرادی فرموده است: ﴿قُلۡ أَبِٱللَّهِ وَءَايَٰتِهِۦ وَرَسُولِهِۦ كُنتُمۡ تَسۡتَهۡزِءُونَ٦٥ لَا تَعۡتَذِرُواْ قَدۡ كَفَرۡتُم بَعۡدَ إِيمَٰنِكُمۡ﴾[التوبة: ۶۵-۶۶]. «بگو: آیا خدا و آیات او و پیامبرش را مسخره مىکردید؟! (بگو:) عذر خواهى نکنید (که بیهوده است; چرا که) شما پس از ایمان آوردن، کافر شدید».
لازم به ذکر است این آیه در شأن صحابهای نازل شد که سخنی را به مزاح بر زبان آورده بود و آن سخن باعث خشم خداوند و رسولش شد و این آیه را نازل فرمود تا اعلان نماید که آن چند نفر به خاطر گفتن آن سخن کافر شدهاند. از سوی دیگر خدا قوم بنیاسرائیل را با وجود ایمانشان به خاطر اینکه از موسی ؛درخواست کردند تا معبودى ملموس را برایشان تعیین کند: ﴿ٱجۡعَل لَّنَآ إِلَٰهٗا﴾. آنان را مورد سرزنش قرار داد. رسول الله صنیز در جواب صحابهای که از ایشان درخواست کرده بودند تا برایشان ذات أنواطی(درختى تا به آن تبرک جویند) را معین نماید فرمودند این درخواست همان درخواست بنیاسرائیل از موسی ؛است که گفتند: ﴿ٱجۡعَل لَّنَآ إِلَٰهٗا كَمَا لَهُمۡ ءَالِهَةٞ﴾[الأعراف: ۱۳۸]. «تو هم براى ما معبودى قرار ده، همانگونه که آنها معبودان (و خدایانى) دارند! و آن حضرت ص، آن صحابه را از این نوع درخواستها برحذر داشتند».
عبدالنبی: اما بنیاسرائیل و آن دسته از صحابه که آن درخواست ناصواب را از رسول الله صکردند به خاطر در خواستشان تکفیر نشدند.
عبدالله: بله آنان تکفیر نشدند چون به درخواست باطل خود عمل ننمودند و در صورتیکه از پیامبران خود اطاعت نکرده و به دنبال فکر نادرست خود میرفتند کافر میشدند. و همچنین آنانیکه رسول الله صآنها را نهی کرد، اگر به اطاعت او عمل نکرده بودند و بعد از نهی آن عمل را انجام داده بودند کافر میشدند.
عبدالنبی: من اینجا گیج شدهام. از یک طرف وقتی به قصه أسامه بن زید بو قتل آن شخصی که قبل از کشته شدن (لا إله إلاَّ الله) را گفته بود نگاه میکنیم و کلام پیامبر صبه اسامه را که فرمود: یا أسامه أقتلته بعد ما قال (لا إله إلاَّ الله)؟ اى اسامه! آیا بعد از اینکه گفت (لا إله إلاَّ الله) او را کشتی؟ و از طرف دیگر حدیث رسول اکرم صرا به خاطر میآورم که فرمودهاند: «أُمِرْتُ أَنْ أُقَاتِلَ النَّاسَ حَتَّى يَقُولُوا لا إِلَهَ إِلا اللهَ». خداوند به من امر کرده تا با مردم مبارزه کنم تا اینکه کلمه (لا إله إلاَّ الله) بگویند. آنگاه نمیدانم چطور میتوان این دو قضیه را با سخنان تو تطبیق داد.
عبدالله: همانطور که میدانیم رسول الله صبا یهودیان جنگید، یاران آن حضرت با بنی حنیفه جنگ کردند و علی سگروهی از یاران خود را در آتش، زنده زنده سوزانید، حال آنکه هم یهودیان هم بنی حنیفه و هم آن همرزمان علی سکه در آتش سوزانیده شدند، کلمۀ توحید را میگفتند و خود را موّحد و یکتاپرست میدانستند. و نیز میدانیم هرکس یکی از اصول دین و یا ارکان اسلام را چون قیامت و نماز، انکار نماید او کافر شده ولو کلمه توحید را بر زبان آورد. قضیۀ توحید نیز به همین منوال است و هرکس آنرا رعایت نکند و تسلیم آن نشود از اسلام خارج و کافر شده است. در مورد داستان اسامه، این توضیح را باید داد او مردی را کشت که ادعای مسلمان بودن میکرد، اما اسامه گمان برده که آن مرد فقط به خاطر ترس و حفظ جانش آنرا گفته است، و نه از روی باور و اعتقاد. بنابراین آیه نازل شد که: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِذَا ضَرَبۡتُمۡ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ فَتَبَيَّنُواْ﴾[النساء: ۹۴]. «اى کسانى که ایمان آوردهاید! هنگامى که در راه خدا گام مىزنید (و به سفرى براى جهاد مىروید)، تحقیق کنید». مفهوم آیه اینست که هرکس کلمۀ توحید را بر زبان آورد جان و مالش در امان است مگر اینکه خلاف آن ثابت شود که در آن صورت گفتن کلمۀ توحید هم نفعی به حال او ندارد و این مفهوم ﴿فَتَبَيَّنُوٓاْ﴾است. اگر براى مسلمان بودن بر زبان آوردن کلمۀ توحید کفایت مینمود، دیگر نیازی به تحقیق و تبیین آن نبود، در حالیکه قرآن علاوه بر ظاهر، باطن را نیز معیار مسلمان بودن قرار داده است. مفهوم حدیث رسول اکرم صنیز که فرمودهاند: خداوند به ایشان امر کردهاند تا زمانیکه مردم (لا إله إلاَّ الله) را بر زبان نیآورند باید با آنان بجنگند» نیز همین است؛ زیرا همان پیامبری که به اسامه چنان گفتند، در مورد خوارج چنین فرمودهاند: «أَيْنَمَا لَقِيْتُمُوْهُمْ فَاقتُلُوْهُمْ». هر جا آنان را یافتند، آنان را به قتل رسانید، حال آنکه آنان چنان غرق در عبادت خدا میشدند که خود صحابه با دیدن عبادت آنان، احساس حقارت میکردند و خود را سرزنش مینمودند اما چون اموری خلاف شرع و توحید از آنان سر زده بود، گفتن (لا إله إلاَّ الله) و انجام آن همه عبادت مانع تکفیر و مباح شدن جانشان نشد.
عبدالنبی: اما حدیثی از پیامبر روایت شده که مردم در روز قیامت برای نجات از عذاب آن روز از پیامبران ÷استعانت و استغاثه میکنند، از آدم÷ شروع میکنند تا به عیسی ÷میرسند، به ترتیب زیر: آدم، نوح، إبراهیم، موسى، عیسى، رسول الله †اما همۀ آنان از این کار سرباز میزنند و آنرا در توان خود نمیدانند تا اینکه مردم به حضور رسول الله صمیرسند و از او استغاثه مینمایند. دلیل بر عدم شرک است، حال به من بگو در مورد این حدیث چه نظری داری؟
عبدالله: ظاهراً تو مسائل را به خوبی درک نکردهای و آنها را با هم خَلط نمودهای. من گفتم استغاثه به موجود زنده و حاضر آنهم در چیزی که در حیطه توان و اختیارات اوست اشکالی ندارد، همانطور که در قرآن هم آمده: ﴿فَٱسۡتَغَٰثَهُ ٱلَّذِي مِن شِيعَتِهِۦ عَلَى ٱلَّذِي مِنۡ عَدُوِّهِ﴾[القصص: ۱۵]. «آن که از پیروان او بود در برابر دشمنش از وى تقاضاى کمک نمود». و همانطور که انسان در میدان جنگ، در چیزی که در توان و قدرت همرزمانش است از آنان استغاثه و استعانت میطلبد. ما استغاثه و استعانه را از مردگان و یا افرادی که از ما غائب هستند و نیز استغاثه را در مورد چیزهائی که در توان آنان نیست و فقط خدا قادر به انجام آنها میباشد نادرست دانسته و آنرا حرام میدانیم. مردم هم در روز قیامت از پیامبران †میخواهند که دعا به درگاه خداوندی برند تا شاید مردم از عذاب آن روز بزرگ رهایی یابند و این امر، یعنی رفتن به نزد فردی صالح و پرهیزکار و خواستنِ از او و اینکه براى ما به درگاه خداوندی دعا نماید، امریست جائز، همانطور که صحابه شدر زمان حیات مبارک رسول الله صنیز همچنین کارى میکردند اما بعد از فوت رسول الله ص، هرگز بر سر قبر ایشان نرفته و از او استغاثه ننمودند و بر همین اساس سلف صالح نیز دعا نمودن در جوار قبور و شفیع قراردادن صاحبان آنها را جائز ندانستهاند.
عبدالنبی: خوب حالا به داستان ابراهیم ÷نگاهی بیاندازیم. وقتی که کفار او را به سمت آتش بزرگ پرتاب نمودند، در هوا، جبرئیل بر ابراهیم ÷ظاهر شد و از او پرسید که آیا نیاز و حاجتی دارد تا او آنرا برآورده نماید. ابراهیم÷از جبرئیل هیچ درخواستی ننمود. پس اگر به اعتقاد شما، استغاثه از فرشتگان نیز حرام است و شرک محسوب میشود، چرا جبرئیل ÷بر ابراهیم ظاهر شد و به او آن پیشنهاد را داد؟
عبدالله: این حرف هم مثل همان حدیث اسامه است. از طرف دیگر این روایت هم چندان درست نیست، و بر فرض صحّت این روایت، باید گفت جبرئیل ÷بر ابراهیم ÷ظاهر شد تا به او کمک کند؛ زیرا همانطور که قرآن میفرماید او ﴿عَلَّمَهُۥ شَدِيدُ ٱلۡقُوَىٰ٥﴾[النجم: ۵]. «آن کس که قدرت عظیمى دارد (جبرئیل امین ؛) او را تعلیم داده است». و در این صورت اگر خدا به او اجازه دهد، در توانش بود که آتش ابراهیم و کوهها و دشتهای اطراف آنرا در چشم بهم زدنى به هر سو که خواهد بیافکند و هیچ چیزی نمیتوانست مانع او در این کار شود. این حالت مثل وضعیتی است که در آن یک مرد ثروتمند به مردی فقیر و بیپناه برخورد میکند و به او پیشنهاد کمک و مساعدت میدهد. اما ابراهیم ÷پیشنهاد جبرئیل ÷را نپذیرفت تا فقط زیر بار منّت خالق رود و منتظر خواست و ارادۀ پروردگار خود شد. دوست من مطلب مهمی که باید اینجا مطرح شود اینست که شرک پیشینیان به چند جهت از شرک اهل زمان ما خفیفتر و سبکتر بود:
اول: آنان فقط در حالت رفاه و آسایش و قدرت و امنیت به خدا شرک میبستند و در موقع بلا و مصیبت ایمانشان را خالص و بدون شرک میکردند، تنها از خدا کمک خواسته و معبودها و پیشوایان خود را از یاد میبردند. خداوند در این خصوص چنین میفرماید: ﴿فَإِذَا رَكِبُواْ فِي ٱلۡفُلۡكِ دَعَوُاْ ٱللَّهَ مُخۡلِصِينَ لَهُ ٱلدِّينَ فَلَمَّا نَجَّىٰهُمۡ إِلَى ٱلۡبَرِّ إِذَا هُمۡ يُشۡرِكُونَ٦٥﴾[العنکبوت: ۶۵]. «هنگامى که بر سوار بر کشتى شوند، خدا را با اخلاص مىخوانند (و غیر او را فراموش مىکنند); اما هنگامى که خدا آنان را به خشکى رساند و نجات داد، باز مشرک مىشوند».
یا آنجا که میفرماید: ﴿وَإِذَا غَشِيَهُم مَّوۡجٞ كَٱلظُّلَلِ دَعَوُاْ ٱللَّهَ مُخۡلِصِينَ لَهُ ٱلدِّينَ فَلَمَّا نَجَّىٰهُمۡ إِلَى ٱلۡبَرِّ فَمِنۡهُم مُّقۡتَصِدٞۚ وَمَا يَجۡحَدُ بَِٔايَٰتِنَآ إِلَّا كُلُّ خَتَّارٖ كَفُورٖ٣٢﴾[لقمان: ۳۲]. «و هنگامى که (در سفر دریا) موجى همچون ابرها و کوهها آنان را بپوشاند (و بالا رود و بالاى سرشان قرار گیرد)، خدا را با اخلاص مىخوانند; اما وقتى آنها را به خشکى رساند و نجات داد، بعضى راه اعتدال را پیش مىگیرند (و به ایمان خود وفادار مىمانند، در حالى که بعضى دیگر فراموش کرده و راه کفر را در پیش مىگیرند); ولى آیات ما را هیچکس جز پیمانشکنان ناسپاس انکار نمىکنند»!.
اما مشرکان زمان ما در هر حال، در رفاه و آسایش یا در مصیبت و بلا، از غیر خدا نیز مدد میجویند و به او استعانت میکنند، مثلاً در هنگام بروز حادثه و مشکلی، نام پیامبران و صالحانی چون پیامبر اسلام ص، حسین سوعبدالقادر گیلانى و.... را بر زبان میآورند.
دوم: مشرکان زمان رسول الله صو قبل از ایشان، در کنار عبادت خداوند، فقط صالحان و مقربان درگاه چون پیامبران و فرشتگان و یا حداقل موجوداتی چون سنگ و چوب که هرگز در برابر خداوند دچار عصیان و گناهی نشدهاند را عبادت و پرستش میکردند اما مشرکان این زمان از خوب و بد، صالح و فاسق، استعانت و استغاثه میجویند ولو با چشم خود فسق و فجور آنان را ببینند. سوم: شرک پیشینیان فقط در الوهیت و عبودیت بود و هرگز غیر خدا را در ربوبیت شریک او قرار نمیدادند اما مشرکان این روزگار، شرک را تا آنجا رسانیدهاند که در ربوبیت هم برای خداوند شریک میتراشند، مثلاً طبیعت را عامل به دنیا آمدن یا مردن میدانند و امثال این تفکرات شرکآمیز بسیار است و هیچکس دقّت و تأملی در اینگونه افکار نمیکند تا از این نوع لغزشها ایمن و مصون بمانند. نکته مهم دیگری که باید به تو بگویم اینست: پس سخن را با آنچه که گذشت دربارۀ مسألۀ عظیمی بپایان میرسانیم، آنهم این است که هیچ اختلافی در اینکه توحید باید با گفتار زبان و کردار اعضا و تصدیق قلب باشد، نیست، پس اگر در یکی از آنها اختلاف شود آن شخص توحید و مفهوم آنرا بداند و به آن عمل نکند، کافر معاند و ستیزهجو است چون فرعون و ابلیس. در این رابطه لازم به ذکر است که مردمان بسیاری هستند که حقّ را میشناسند اما به دلائل گوناگونی چون جوّ حاکم بر جامعه و محیط آنان، کسب منافع و یا ترس از ضرر و زیان، به حق عمل نمیکنند، حال آنکه باید دانست غالب صنادید و رؤسای کفر و شرک، خود، حق را میشناسند اما به خاطر دست یازیدن به جیفه و متاع فناپذیر دنیا، از آن صرفنظر کرده و راه باطل را در پیش میگیرند و برای این عملکرد خود توجیهات متعددی نیز میآورند. قرآن در مورد این قبیل افراد میگوید: ﴿ٱشۡتَرَوۡاْ بَِٔايَٰتِ ٱللَّهِ ثَمَنٗا قَلِيلٗا فَصَدُّواْ عَن سَبِيلِهِۦٓۚ إِنَّهُمۡ سَآءَ مَا كَانُواْ يَعۡمَلُونَ٩﴾[التوبة: ۹]. «آنها سوگندهایشان را سپر ساختهاند، تا مردم را از راه خدا باز دارند، آنها کارهای بسیار بدی انجام میدهند».
و هرکس ظاهراً به توحید عمل کند در حالیکه آنرا درک نمیکند و معتقد به آن نیست او منافق است، و منافق از کافر بدتر و شرش بیشتر است، خداوند میفرماید: ﴿إِنَّ ٱلۡمُنَٰفِقِينَ فِي ٱلدَّرۡكِ ٱلۡأَسۡفَلِ مِنَ ٱلنَّارِ وَلَن تَجِدَ لَهُمۡ نَصِيرًا١٤٥﴾[النساء: ۱۴۵]. «منافقان در پایینترین درکات دوزخ قرار دارند; و هرگز یاورى براى آنها نخواهى یافت».
این مسأله ایست که متأسفانه در روزگار ما در میان مردم رواج دارد و از گفتار و رفتار آنان آشکار میشود. گروهی حق را میدانند اما قارونوار، از ترس اینکه مبادا متحمل زیان و ضرری شوند، بدان عمل نمیکنند. گروهی دیگر چون هامان و فرعون، به خاطر حفظ جاه و مقام خود از عمل به حقّ سرباز میزنند و گروهی نیز حقّ را انکار میکنند اما به خاطر در امان ماندن و یا دست یافتن به سود و منفعتی، به صورت ظاهری بدان عمل میکنند. حال دوست من، لازم میآید در دو آیه تأمل و دقّت بیشتری نمود. آیۀ اول اینست: ﴿لَا تَعۡتَذِرُواْ قَدۡ كَفَرۡتُم بَعۡدَ إِيمَٰنِكُمۡ﴾[التوبة: ۶۶]. «(بگو:) عذر خواهى نکنید (که بیهوده است; چرا که) شما پس از ایمان آوردن، کافر شدید». در این آیه، خداوند، تنی چند از صحابهای را که در جنگ تبوک با رسول الله صبه کارزار و میدان آمده بود به خاطر بر زبان آوردن کلماتی کفرآمیز آنهم به قصد مزاح و خنده، تکفیر نموده است. حال باید دانست حکم آنانی که به جدّیت و از روی عمد و نیت کفر میگویند یا به خاطر سود و زیان متاع دنیا به کفر روی میآورند چیست؟ اینان همانهایی هستند که فریب شیطان را میخورند و به سخنان او عمل میکنند: ﴿ٱلشَّيۡطَٰنُ يَعِدُكُمُ ٱلۡفَقۡرَ وَيَأۡمُرُكُم بِٱلۡفَحۡشَآءِ﴾[البقرة: ۲۶۸].
«شیطان، شما را (به هنگام انفاق،) وعدۀ فقر و تهیدستى مىدهد; و به فحشا (و زشتیها) امر مىکند». از بیم و هراسهایی که او در درونشان میافکند به خود میلرزند: ﴿إِنَّمَا ذَٰلِكُمُ ٱلشَّيۡطَٰنُ يُخَوِّفُ أَوۡلِيَآءَهُ﴾[آل عمران: ۱۷۵]. «این فقط شیطان است که پیروان خود را میترساند».
آنان را با لطف و فضل بیمنتهای خداوند کارى نیست: ﴿وَٱللَّهُ يَعِدُكُم مَّغۡفِرَةٗ مِّنۡهُ وَفَضۡلٗا﴾[البقرة: ۲۶۸]. «ولى خداوند وعدۀ «آمرزش» و «فزونى» به شما مىدهد». آن کوردلان را از خشم و انتقام پروردگارشان ترس و باکی به دلهای سیاهشان نیست: ﴿فَلَا تَخَافُوهُمۡ وَخَافُونِ﴾[آل عمران: ۱۷۵]. «پس از آنها نترسید! و تنها از من بترسید». حال خوب بیاندیشیم با این اوصاف و احوال، آیا باید آنان را اولیا و دوستان خدا خواند، یا دوستان و پیروان شیطان لعین؟
آیۀ دومی که باید در آن تدبّر و تأمّل بیشتر نمود این است: ﴿مَن كَفَرَ بِٱللَّهِ مِنۢ بَعۡدِ إِيمَٰنِهِۦٓ إِلَّا مَنۡ أُكۡرِهَ وَقَلۡبُهُۥ مُطۡمَئِنُّۢ بِٱلۡإِيمَٰنِ وَلَٰكِن مَّن شَرَحَ بِٱلۡكُفۡرِ صَدۡرٗا فَعَلَيۡهِمۡ غَضَبٞ مِّنَ ٱللَّهِ وَلَهُمۡ عَذَابٌ عَظِيمٞ١٠٦﴾[النحل: ۱۰۶]. «کسانى که بعد از ایمان کافر شوند ـ بجز آنها که تحت فشار واقع شدهاند در حالى که قلبشان آرام و با ایمان است ـ آرى، آنها که سینه خود را براى پذیرش کفر گشودهاند، غضب خدا بر آنهاست; و عذاب عظیمى در انتظارشان!».
بنابراین آیه تنها کفرى که صاحب آن مجبور به گفتن آنست کفر نمیداند، اما بر زبان آوردن آن در شرایط ترس، طمع، مدارا با مردم، عشق به وطن و قوم و خویش، حبّ مال و مقام و یا ارتکاب آن از روی مزاح، کفر محسوب میشود. آیه این را بیان میدارد که انسان در مورد گفتار خود مورد اجبار و فشار قرار میگیرد و قلب و اعتقاداتش مصون از این اجبار است بنابراین تنها مورد استثنایی که بر زبان آوردن کفر، کفر محسوب نمیشود همان حالت اجبار و فشار است اما دیگر وضعیتهایی که ذکر شد، از این مورد جدا هستند زیرا هم گفتار و هم پندار فرد در اختیار خود اوست. همچنین قرآن در این زمینه باز میفرماید: ﴿ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمُ ٱسۡتَحَبُّواْ ٱلۡحَيَوٰةَ ٱلدُّنۡيَا عَلَى ٱلۡأٓخِرَةِ وَأَنَّ ٱللَّهَ لَا يَهۡدِي ٱلۡقَوۡمَ ٱلۡكَٰفِرِينَ١٠٧﴾[النحل: ۱۰۷]. «این به خاطر آن است که زندگى دنیا (و پست را) بر آخرت ترجیح دادند; و خداوند افراد کافر و بىایمان را هدایت نمىکند». این آیه به صراحت بیان میکند عذاب و عقاب خداوند به خاطر باور و اعتقاد، جهل، نفرت داشتن از دین و یا دوست داشتن کفر، انسان را در بر نمیگیرد، بلکه آنچه که انسان را به سوی خشم و انتقام خدا میکشاند میل او به دنیا و متاع آن است. امری که انسان ضعیف النفس را وادار میکند آنرا بر دین و حق ترجیح دهد. حال اى دوست من از تو میپرسم آیا دیگر وقت آن نشده که به درگاه پروردگارت رو آورده و از کردار و پندار گذشتۀ خود بازگردی؟ زیرا این مسألهای که ما در مورد آن بحث نمودیم مسألهایست بسیار مهم و سرنوشت ساز که به تعقل و تأمّل زیادی نیاز دارد.
عبدالنبی: توبه میکنم و از خداوند استغفار مینمایم، ایمان میآورم که غیر از خداوند هیچ معبودى که لیاقت پرستش و عبودیت داشته باشد وجود ندارد و شهادت میدهم که محمّد صپیامبر و پیامآور است. از هر آنچه که غیر خداست و آنرا عبادت و اطاعت میکردم خود را مبرّا کرده و از درگاه خداوند بخشایش و عفو او را خواستارم و از او میخواهم مرا مشمول لطف و رحمت خویش قرار دهد. از او میخواهم که مرا بر شاهراه توحید و باور راستین، ثابت قدم نماید و مرا از پندارهای ناصواب پیشین مصون دارد. از این پس من نام خود را به (عبدالرحمن) تغییر میدهم. دوست من! از خداوند منان میخواهم به خاطر این نصایح و ارشادات صادقانه و دوستانهای که بر من عرضه داشتی به تو اجر و پاداشی نیکو عطا فرماید که مرا از آن افکار و پندارهای باطل و هلاککننده نجات دادی. دوست من به عنوان آخرین درخواست از تو میخواهم چند مورد از اموری را که باید از آن پرهیز نمود تا موحدى خالص باشم، فهرستوار برایم بازگو.
عبدالله: ایرادی ندارد به تو خواهم گفت. دوست من خوب به حرفهایم گوش کن.
* از این پرهیز کن که در دام متشابهات و امور اختلاف برانگیزی که در قرآن و سنت وجود دارند بیافتی و در این نوع مسائل از فتنهانگیزانی که به قول خودشان قصد و نیتی جز تأویل آنها ندارند تبعیت نکن؛ زیرا متشابهات را کسى جز خدا دانش و حکمت و تأویل آنها نمیداند. نسبت به این امور باید بمانند مؤمنانی که ایمانی راسخ و خللناپذیر دارند رفتار نمود و اعلان کرد: ﴿ءَامَنَّا بِهِۦ كُلّٞ مِّنۡ عِندِ رَبِّنَا﴾[آل عمران: ۷]. «ما به همه آن ایمان آوردیم; همه از طرف پروردگار ماست». حال به چند حدیث پیامبر اکرم صکه با این مسأله در ارتباط است گوش کن: «دَعْ مَا يَرِيبُكَ إِلَى مَا لا يَرِيبُكَ» أحمد والترمذی، در آنچه که دچار شک و تردیدی خود را دور نگه دار و به آنچه که به آن یقین داری بپرداز. «فَمَنِ اتَّقَى الشُّبُهَاتِ اسْتَبْرَأَ لِدِينِهِ وَعِرْضِهِ، وَمَنْ وَقَعَ فِي الشُّبُهَاتِ وَقَعَ فِي الْحَرَامِ» متفق علیه، هرکس خود را از شبهات دین حفظ کند ایمان و آبرویش را حفظ نموده و هرکس گرفتار شبهات دین گردد به محرّمات مبتلا میشود. «وَالإثْمُ مَا حَاكَ فِي صَدْرِكَ وَكَرِهْتَ أَنْ يَطَّلِعَ عَلَيْهِ النَّاسُ» مسلم، و گناه ناراحتى است که در دل پدید مى آید و دوست ندارى مردم از آن آگاه شوند. «اسْتَفْتِ قَلْبَكَ وَاسْتَفْتِ نَفْسَكَ ـ ثَلاثَ مَرَّاتٍ ـ الْبِرُّ مَا اطْمَأَنَّتْ إِلَيْهِ النَّفْسُ وَالإثْمُ مَا حَاكَ فِي النَّفْسِ وَتَرَدَّدَ فِي الصَّدْرِ وَإِنْ أَفْتَاكَ النَّاسُ وَأَفْتَوْكَ». از دلت و نفست بپرس! ـ آنرا سه بار تکرار کرد ـ نیکوکارى چیزى است که روح به سوى آن آرام گیرد، و دل بر آن آسوده شود، و گناه چیزى است که در دل خارشى پدید آورد، و در سینه شک و تردید ایجاد کند. اگر همه مردم بر خلاف احساس درون قلب تو فتوا دهند، تو به آن فتوا اعتماد مکن.
* از تبعیت و دنباله روی هوی و هوس پرهیز کن. قرآن در مورد چنین افرادی میگوید: ﴿أَرَءَيۡتَ مَنِ ٱتَّخَذَ إِلَٰهَهُۥ هَوَىٰهُ﴾[الفرقان: ۴۳]. «آیا دیدى کسى را که هواى نفسش را معبود خود برگزیده است»؟!.
* از تعصب داشتن نسبت به انسانها و افکاری که پیشینیان و گذشتگان ما بر آن پندارها بودهاند باید پرهیز نمود؛ زیرا این تعصب مانع رسیدن فرد به حقیقت میشود. حقیقت، گمشدهی مؤمنان است که هر جا آنرا یافتند، آنان را به آن شایستهتر است تا دیگران: ﴿وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ ٱتَّبِعُواْ مَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ قَالُواْ بَلۡ نَتَّبِعُ مَآ أَلۡفَيۡنَا عَلَيۡهِ ءَابَآءَنَآۚ أَوَلَوۡ كَانَ ءَابَآؤُهُمۡ لَا يَعۡقِلُونَ شَيۡٔٗا وَلَايَهۡتَدُونَ١٧٠﴾[البقرة: ۱۷۰]. «و هنگامى که به آنها گفته شود: «از آنچه خدا نازل کرده است، پیروى کنید»! مىگویند: «نه، ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم، پیروى مىنماییم» آیا اگر پدران آنها، چیزى نمىفهمیدند و هدایت نیافتند (باز از آنها پیروى خواهند کرد)»؟!.
* از اینکه خود را مانند کفار نمایی بپرهیز که آن سرآغاز همه بلایاست: «مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ فَهُوَ مِنْهُمْ» أبو داود. هر که به قومى (نژادى، جامعهاى، طبقهاى، مسلکى، گروهى و...) تشبه جست و آداب و عادات و رسومات آنها را تقلید کرد و کارى نمود که مانند آنها گردد و مانند آنها جلوه کند، از آنها و وابسته به آنهاست.
* بر غیر خداوند توکل و اعتماد نکن: ﴿وَمَن يَتَوَكَّلۡ عَلَى ٱللَّهِ فَهُوَ حَسۡبُهُ﴾[الطلاق: ۳]. «و هرکس بر خداوند توکل کند (و کار خود را به او واگذارد خدا) کفایت امرش را میکند».
* از مخلوقی که تو را به معصیت خالق میخواند اطاعت نکن: «لاَ طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِي مَعْصِيَةِ الخَالِقْ».
* از سوءظن نسبت به پروردگار بپرهیز: « أَنَا عِنْدَ ظَنِّ عَبْدِي بِي» متفق علیه. من [خداوند متعال] نسبت به بندهام همچنانم که او نسبت به من گمان میکند.
* از هر نوع حلقه و نخی که برای دفع بلا یا رفع آن بر دست میبندند پرهیز کن.
* از دعاها و نوشتهها و یا ابزارهایی که برای دفع نظر بکار میبندند بپرهیز. «مَنْ تَعَلَّقَ شَيْئًا وُكِلَ إِلَيْهِ» أحمد والترمذی. هر کس چیزی را [برای دفع بلا و نظر] به خود آویزد، [از حفاظت خدا محروم و] بدان چیز محول گردد.
* نباید به سنگها، درختان و بناها و ساختمانها و قبرها تبرّک جست.
* از فال بد زدن و بدیمن دانستن چیزها بپرهیز: «الطِّيَرَةُ شِرْكٌ، الطِّيَرَةُ شِرْكٌ» ثَلاثًا. أحمد وأبوداود. فال بد زدن شرک است، فال بد زدن شرک است، فال بد زدن شرک است.
* کار ساحران و اخترشناسانی را که ادعا میکنند به غیب آگاه و در روزنامهها بُرجها وماههای سال را چاپ میکنند و تبلیغ میکنند که از طریق این برجها و ماهها، سعادت و شقاوت انسانها را میدانید باور نکنید که اعتقاد به این کار شرک است.
* از نسبت دادن بارش باران به ستارگان فصلها پرهیز کن و آنرا فقط فقط به خدا نسبت ده که در غیر اینصورت دچار شرک شدهای.
* از سوگند خوردن به غیر خدا بپرهیز که شرک است: «مَنْ حَلَفَ بِغَيْرِ اللَّهِ فَقَدْ كَفَرَ أَوْ أَشْرَكَ» أحمد وأبو داود. هر کس به غیر خدا سوگند خورد کافر یا مشرک شده است. ماند سوگند خوردن به محمد ص، (یا به على س) و یا به امانت، یا به ناموس، یا به ذمت، یا به زندگی.
* از دشنام دادن به روزگار، باد، خورشید، سرما یا گرما بپرهیز که آن در واقع دشنام دادن به خالق آنهاست.
* هرگاه دچار بلا و مصیبتی شده از بکار بردن کلمه (اگر) پرهیز کن که آن راه را به روی وسوسههای شیطان باز میکند. در عوض این را بگو: این امر، تقدیر خدا بود. او هر آنچه خواهد انجام دهد.
* بر سر مزار و قبر پیامبران ‡و صالحان، مسجد بنا نکن زیرا که نمازخواندن در چنین مساجدی روا نیست در صحیحین از عائشه لروایت شده که پیامبر اکرم صدر حال احتضار فرمودند: «لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْيَهُودِ وَالنَّصَارَى اتَّخَذُوا قُبُورَ أَنْبِيَائِهِمْ مَسَاجِدَ يُحَذِّرُ مَا صَنَعُوا». خداوند، یهودیان و مسیحیان را لعنت کند که بر قبور پیامرانشان مسجد ساختند از این کارشان برحذر داشت. عائشه لفرموده است: اگر این سخن رسول الله صنمیبود صحابه شبر مزار ایشان بنا و ساختمان میساختند و قبر ایشان را برجسته میکردند متفق عليه. نیز در حدیثی دیگر پیامبر صچنین فرمودند: «إِنَّ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ كَانُوْا يَتْخِذُوِنَ قُبُوْرَ أَنْبيَائِهِمْ وَصَالِحِيْهِمْ مَسَاجِدَ، فَلا تَتَّخِذُوْا القُبُوْرِ مَسَاجِدَ فِإِنِّيْ أَنْهَاكُمْ عَنْ ذَلِك» أبوعوانة.
پیروان ادیان قبل از شما، بر قبر و مزار پیامبران و نیکانشان مسجد بنا میکردند، اما شما اینکار نکنید که من شما را از این کار نهی مینمایم.
* احادیثی را که از رسول الله صدر مورد تأیید توسل به ایشان و صالحان روایت شده باور مکن که آن احادیث را دیگران وضع کرده و به دروغ به پیامبر نسبت دادهاند. از این میان میتوان به احادیث ذیل اشاره نمود: «توسلوا بجاهي، فإن جاهي عند الله عظيم». به جاه و منزلت من توسل جویید که منزلت من نزد خدا بسیار والاست. «إذا أعيتكم الأمور فعليكم بأهل القبور». هرگاه مشکلات بر شما فائق آمدند به اهل قبور متوسل شوید. «إن الله يوكل ملكاً على قبر كل ولي يقضي حوائج الناس». خداوند بر مزار هر کدام از اولیاء فرشتهاى را مسؤول برآورده کردن نیازهای مردم کرده است. «لو أحسن أحدكم ظنه بحجر نفعه».
هرکس نسبت به سنگى هم حسن ظنّ داشته باشد آن سنگ نیز به او نفع میرساند.
* از بر پا کردن مراسمهایی چون میلاد پیامبر ص، شب معراج، شب نیمه شعبان و امثال آن پرهیز کن زیرا این امور نو و جدیدند و دلیل شرعی از طرف پیامبر صبر آنان قرار ندارد وقتی صحابهشکه بیشتر از ما به رسول الله صعشق میورزیدند حریصتر و فراتر از ما بر اعمال نیک و خیر حریص بودند، بدین اعمال نمیپرداختند، بیشک اگر در این اعمال خیر بود، آنان از ما سبقت میجستند.
در روایتی آمده است: «أنَّ مفتاح الجنة لا إله إلاَّ الله». «لا إله إلاَّ اللهکلید بهشت است».
اما در اینجا این پرسش پیش میآید که چنانچه هرکس آنرا گفت استحقاق آن را پیدا میکند که درِ بهشت بر روی او گشوده شود؟ به وهب بن منبه : گفته شد: مگر «لا إله إلاَّ الله» کلید ورود به بهشت نیست؟
گفت: چرا، هست. اما هیچ کلیدی بدون دندانه نیست اگر از کلید دندانه دارای استفاده نمایی درِ آن به رویت گشوده میشود، در غیر این صورت آن در باز نمیگردد.
از رسول الله صاحادیث بسیاری روایت شده که در مجموع دندانههای این کلید را مشخص میکنند، مانند این فرموده ایشان که: «من قال: لا إله إلاَّ الله مخلصًا...»، «مستيقناً بها قلبه...». «هر کس صادقانه و مخلصانه لا اله الا الله را بگوید...، «قلبش بدان یقین داشته باشد».
بدین معنی که این احادیث و امثال آنها درِ ورود به بهشت خداوند را به شناخت معنی (لا إله إلاَّ الله) و استوار و ثابت قدم باقی ماندن بر آن تا دم مرگ و تسلیم در برابر مقتضای آن مشروط نمودهاند.
علما از مجموعهی آن دلایل شروطی را برداشت کردهاند که به حد کافی باید وجود داشته باشند، و در عین حال موانع مرتفع شوند، تا (لا إله إلاَّ الله) کلید بهشت بگردد و برای اهل آن سودمند واقع شود؛ آن شروط در واقع دندانههای همان کلید هستند که عبارتند از:
۱- علم:
هر کلمهای دارای معنی خاص خویش است، لازم معنی «لا إله إلاَّ الله» این است که: الوهیت را از غیر خداوند نفی، و آن را برای او اثبات مینماید، یعنی هیچ معبود حقیقی و راستینی به غیر از خداوند وجود ندارد. خداوند میفرماید: ﴿إِلَّا مَن شَهِدَ بِٱلۡحَقِّ وَهُمۡ يَعۡلَمُونَ﴾[الزخرف: ۸۶]. «مگر آنها که شهادت به حق دادهاند و بخوبى آگاهند». رسول الله صفرمودهاند: «مَنْ مَاتَ وَهُوَ يَعْلَمُ أَنَّهُ لا إِلَهَ إِلاَّ اللهَ دَخَلَ الْجَنَّةَ» مسلم. «کسی که بداند هیچ معبود بحق غیر از خداوند وجود ندارد و در آن حال بمیرد، به بهشت میرود».
۲- یقین:
بدین معنی که به معنی و مقتضای آن یقین داشته باشی، زیرا معنای آن به هیچ وجه شک و ظن و دودلی و گمان بردار نیست، بلکه باید بر پایه یقین قاطع و جازم باشد.
خداوند متعال در مقام بیان اوصاف اهل ایمان میفرماید: ﴿إِنَّمَا ٱلۡمُؤۡمِنُونَ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ ثُمَّ لَمۡ يَرۡتَابُواْ وَجَٰهَدُواْ بِأَمۡوَٰلِهِمۡ وَأَنفُسِهِمۡ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِۚ أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلصَّٰدِقُونَ١٥﴾[الحجرات: ۱۵].
«مؤمنان واقعى تنها کسانى هستند که به خدا و رسولش ایمان آوردهاند، سپس هرگز شک و تردیدى به خود راه نداده و با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد کردهاند;آنها راستگویانند».
تلفظ به آن به تنهایی کافی نیست، بلکه باید یقین قلبی وجود داشته باشد، اگر یقین قلبی حاصل نشود، تلفظ به آن نفاق محض است، زیرا رسول الله صفرمودهاند: «أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلاَّ اللهُ وَأَنِّي رَسُولُ اللهُ لا يَلْقَى اللَّهَ بِهِمَا عَبْدٌ غَيْرَ شَاكٍّ فِيهِمَا إِلاَّ دَخَلَ الْجَنَّةَ» مسلم. گواهى میدهم که هیچ معبودى بحق غیر از خداوند وجود ندارد و به حقیقت من پیامبر خداوندم. هیچکس نیست که به حضور خداوند برسد، و در این مورد شک و دودلی نداشته باشد، مگر آنکه به بهشت وارد میشود.
۳- قبول:
هرگاه علم و یقین پیدا کردی باید آن علم یقینی پیامد خاص خود را داشته باشد، و این از راه پذیرش قلبی و زبانی مقتضای این جمله حاصل میشود، هرکس ندای توحید را رد کند و آن را نپذیرد، کافر است، فرق نمیکند که آن نپذیرفتن از روی تکبر، عناد و حق ناپذیری باشد یا حسادت.
خداوند متعال در مورد کفاری که از روی تکبر و خود خواهی حاضر به پذیرفتن آن نشدند میفرماید: ﴿إِنَّهُمۡ كَانُوٓاْ إِذَا قِيلَ لَهُمۡ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّهُ يَسۡتَكۡبِرُونَ٣٥﴾[الصافات: ۳۵]. «چرا که وقتى به آنها گفته مىشد: «معبودى بحق جز خدا وجود ندارد»، تکبر و سرکشى مىکردند».
۴- التزام:
به لوازم توحید، انقیاد و التزام تام و تمام باید داشت. این محک و معیار حقیقی و مظهر عملی ایمان است، و این به وسیله عمل به شریعت خداوند و ترک آنچه از آن نهی فرموده تحقق پیدا مینماید. همانگونه که خداوند متعال میفرماید: ﴿وَمَن يُسۡلِمۡ وَجۡهَهُۥٓ إِلَى ٱللَّهِ وَهُوَ مُحۡسِنٞ فَقَدِ ٱسۡتَمۡسَكَ بِٱلۡعُرۡوَةِ ٱلۡوُثۡقَىٰۗ وَإِلَى ٱللَّهِ عَٰقِبَةُ ٱلۡأُمُورِ٢٢﴾[لقمان: ۲۲]. «کسى که روى خود را تسلیم خدا کند در حالى که نیکوکار باشد، به دستگیره محکمى چنگ زده (و به تکیهگاه مطمئنى تکیه کرده است); و عاقبت همه کارها به سوى خداست». این به معنی التزام و فرمانبردادرى کامل است.
۵- صدق:
صداقت در گفتن آن، صداقتی که در نقطه مقابل کذب و دروغ قرار دارد. زیرا هرکس تنها آن را بر زبان بیاورد و از دل آن را دروغ بشمارد، منافق محسوب میشود. دلیل آن این فرموده خداوند در مذمت منافقین است که: ﴿يَقُولُونَ بِأَلۡسِنَتِهِم مَّا لَيۡسَ فِي قُلُوبِهِمۡ﴾[الفتح: ۱۱]. «آنها به زبان خود چیزى مىگویند که در دل ندارند».
۶- محبت:
انسان مومن این کلمه را دوست میدارد، و به عمل کردن به آن محبت و عشق میورزد و کسانی که به آن عمل مینمایند نیز دوست میدارد. نشانه محبت و عشق انسان به پروردگار خویش این است که آنچه را خداوند دوست میدارد مقدم بدارد، هر چند با هوای درونش سازگاری نداشته باشد، و با دوستداران خداوند و پیامبر صدوستی کند، با دشمنان آنان از در دشمنی درآید، از پیامبر صتبعیت نماید، و بر راه او تاسى کند و مسیر هدایتش را در پیش گیرد.
۷- اخلاص:
بدین صورت که هدف او از گفتن آن تنها کسب رضایت خداوند باشد و بس. خداوند میفرماید: ﴿وَمَآ أُمِرُوٓاْ إِلَّا لِيَعۡبُدُواْ ٱللَّهَ مُخۡلِصِينَ لَهُ ٱلدِّينَ حُنَفَآءَ﴾[البینة: ۵]. «و به آنها دستورى داده نشده بود جز اینکه خدا را بپرستند در حالى که دین خود را براى او خالص کنند، و از شرک به توحید بازگردند». رسول الله صمیفرماید: «فَإِنَّ اللهَ قَدْ حَرَّمَ عَلَى النَّارِ مَنْ قَالَ لا إِلَهَ إِلاَّ اللهَ يَبْتَغِي بِذَلِكَ وَجْهَ الله». کسی که تنها بخاطر کسب رضایت خداوند لا إله إلاَّ الله را بر زبان بیاورد، خداوند آتش دوزخ را بر او حرام میگرداند.
با تحقق کامل این شروط، باید برای اقامه کلمۀ توحید تلاش کرد و بر آن تا پایان عمر استوار و ثابت قدم ماند.
مردگان در قبر خویش بازخواست میشوند، و در سه مورد از آنان پرسش میشود. چنانچه به آنها پاسخ صحیح دادند نجات پیدا میکنند، و در صورتی که نتوانند به آنها پاسخ بدهند هلاک میگردند، یکی از آن پرسشها این است که: پیامبرت چه کسی بوده است؟
تنها کسانی که خداوند در دنیا آنان را به تحقق شروط آن توفیق داده، و ایشان را در قبرشان ثابت قدم نموده، و الهامشان فرموده، میتوانند به آن پاسخ بدهند، و در آخرت به ایشان سود میرساند، روزی که مال و فرزندان سودى نمىبخشد. آن شروط عبارتند از:
۱- اطاعت از اوامر پیامبر خدا, محمدص:
زیرا خداوند متعال ما را به اطاعت و تبعیت از او دستور فرموده است: ﴿مَّن يُطِعِ ٱلرَّسُولَ فَقَدۡ أَطَاعَ ٱللَّهَ﴾[النساء: ۸۰].
«کسى که از پیامبر اطاعت کند، خدا را اطاعت کرده است».
وارد شدن کامل به بهشت با اطاعت کامل او در ارتباط است، زیرا میفرماید: «كُلُّ أُمَّتِي يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ إِلا مَنْ أَبَى، قَالُوا: يَا رَسُولَ الله: وَمَنْ يَأْبَى؟ قَالَ: مَنْ أَطَاعَنِي دَخَلَ الْجَنَّةَ وَمَنْ عَصَانِي فَقَدْ أَبَى». « همهی امتم وارد بهشت میشود بجز کسانی که سرپیچی کنند, اصحاب گفتند: چه کسانی سرپیچی میکنند؟ فرمود: هرکس مرا اطاعت کند به بهشت میرود و هرکس مرا نافرمانی کند، سرکشی نموده است».
هرکس دوستدار رسول الله صاست باید از او اطاعت کند، زیرا اطاعت ثمره و حاصل محبت است، و هرکس مدعی محبت خداوند باشد و در عین حال از او اطاعت ننماید، در ادعای خود دروغ میگوید.
۲- تصدیق آنچه او از آنها خبر داده است:
هر کس بر اثر کشش نفسانی و هوای درونی خود، چیزی را که صحت آن از رسول خدا به اثبات رسیده انکار کند، در واقع خداوند و پیامبرش را مورد تکذیب قرار داده است، زیرا رسول الله صاز انحراف و خطا و دروغ پاک است. خداوند متعال فرموده: ﴿وَمَا يَنطِقُ عَنِ ٱلۡهَوَىٰٓ٣﴾[النجم: ۳]. «و هرگز از روى هواى نفس سخن نمىگوید».
۳- اجتناب از آنچه او از آنها نهی نموده:
از شرک ـ که بزرگترین گناه است گرفته تا گناهان کبیره و نابود کننده و گناهان صغیره و ناپسند به همان میزان ـ که کسی پیامبر صرا دوست میدارد بر ایمانش افزوده میشود، و هرگاه ایمانش افزایش یابد خداوند کارهای نیک را برایش محبوب میگرداند، و کفر و انحراف و نافرمانی را برایش ناپسند میشمارد.
۴- عبادت بر پایه سنت:
بدین معنی که خداوند را همانگونه عبادت نماید که پیامبرش صآن را مقرر فرموده است، زیرا عبادت از طرف خداوند معین شده است و اجتهاد و زیاد و کم کردن بدون دلیل شرعی در آن جایز نیست.
خلاصه کلام اینکه: بدان که محبت پیامبر صواجب و ضروری است، و این محبت تنها محبتی لفظی و تنها نیست، بلکه لازم است انسان ایماندار، پیامبر را از همه چیز حتی از خودش بیشتر دوست داشته باشد.
هرگاه کسی چیزی را دوست داشته باشد او را ترجیح میدهد و روش و منش او را مهم میشمارد. و کسی که در ادعای محبت پیامبر صصادق باشد نشانه این محبت در او نمایان میشود، و اولین نشانه آن اقتدا به او، و به کارگیری روش و سنت او، و پیروی از اقوال و افعال اوست.
و همچنین از اموری که او نهی کرده دوری مینماید، و روش و سیرهی او را در سختی و آسایش، و در حال بانشاطی و بیحالی عملی مینماید، چرا که اطاعت و فرمانبرداری ثمره و نتیجه محبت است، و بدون آنها ادعای محبت دروغی بیش نیست. و از نشانههای محبت پیامبر عبارتند از:
۱- یاد کردن زیاد او، و فرستادن صلوات بر او، چون هرکس که چیزی را زیاد دوست داشته باشد زیاد به یاد اوست.
۲- شوق داشتن به دیدار او، چرا که هر عاشقی مشتاق دیدار معشوق خود است.
۳- تعظیم و تکریم او و محترم داشتن او هنگام ذکر نامش، اسحاق گفت که: یاران پیامبر صپس از او هر گاه او را یاد میکردند با تواضع و فروتنی از او یاد میکردند، و (از فرط محبت) تنشان میلرزید و میگریستند.
۴- از هر آنچه که خدا و پیامبر صزشت و ناپسند میدارند متنفر باشد، و با دشمنان پیامبر صدشمن باشد، و از مخالفت با سنتش خودداری نماید، و از بدعت و نوآوری در دینش خودداری کند، و با کفار و مشرکین و بدعتگذاران در دین دشمن باشد.
۵- محبت و دوست داشتن کسانی که پیامبر صآنها را دوست میداشت، از جمله خانواده و آل بیت پیامبر، و همسرانش، و اصحابش از مهاجرین و انصار، و دشمنی با کسانی که با آنان دشمنی میورزند، و کینه نسبت به کسانی که کینه آنان را در دل دارند و آنان را دشنام میدهند.
۶- اقتدا به او در اخلاق و بزرگواری، چرا که او از نظر اخلاق بزرگترین و گرامیترین مردم بود تا جاییکه عایشه ام المؤمنین لگفت: اخلاق رسول الله صقرآنی بود. یعنی او خود را ملزم کرده بود که کاری نکند مگر آنچه مطابق قرآن است.
پیامبر صشجاعترین مردم، و در هنگام سختی و شدائد جنگها دلاورترین آنها بود. او گرامیترین و بخشندهترین مردم بود، و در رمضان بیشتر از همه وقت اهل کرم و بخشش بود. او از همه دلسوزتر و همواره نصیحتگر مردم بود. بردبارترین و شکیباترین مردم بود، و هیچگاه به خاطر خودش از کسی انتقام نمیگرفت.
با این حال در اجرای فرامین الهی از همه سختگیرتر بود. متواضعترین و با وقارترین انسانها بود، و با حیاتر از دوشیزهاى که هنوز ازدواج نکرده، بود. در رفتار با خانوادهاش بهترین و مهربانترین فرد بود، و بسیار به مهربانی و خوش خلقی حریص بود.
خداوندا بر او و آل و همسران و یارانش و پیروان او، و هر کسی که تا روز آخرت به نیکی از او پیروی میکند درود بفرست. آمین.
این موارد پارهای از امور بسیار مهم و حساساند که هرکس به همه یا یکی از آنها دچار میشود. اسلام و مسلمانی او را نقض مینماید و عبارتند از:
* شرک در عبادت خداوند، زیرا قرآن میگوید: ﴿إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَغۡفِرُ أَن يُشۡرَكَ بِهِۦ وَيَغۡفِرُ مَا دُونَ ذَٰلِكَ لِمَن يَشَآءُ﴾[النساء: ۴۸]. «خداوند (هرگز) شرک را نمىبخشد! و پایینتر از آن را براى هرکس (بخواهد و شایسته بداند) مىبخشد».
* هرکس میان خداوند و خود واسطههایی قرار بدهد، و آنان را به فریادرسی بطلبد، و شفاعت را از ایشان بخواهد، و بر آنها توکل کند، بنابر اجماع و اتفاق علما مشرک میگردد.
* کسی که مشرکین را کافر نشمارد، و یا در مورد کفر ایشان شک و تردید داشته باشد، یا مذهب ایشان را صحیح بداند، خود دچار کفر میگردد.
* هرکس معتقد باشد که تعالیم و راهنمایی غیر رسول الله ص، از تعالیم و هدایت او کاملتر است، یا حکم دیگری از حکم او بهتر میباشد، کافر میگردد.
* هر کسی از چیزی که رسول الله صآورده بدش بیاید، هر چند خود به آن عمل کند، دچار کفر میگردد، زیرا خداوند میفرماید: ﴿ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمۡ كَرِهُواْ مَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ فَأَحۡبَطَ أَعۡمَٰلَهُمۡ٩﴾[محمد: ۹]. «این (ناکامی) بخاطر آن است که از آنچه خداوند (بر محمد ص) نازل کرده کراهت داشتند; از این رو خدا اعمالشان را تباه و نابود کرد».
* هرکس به چیزی از دین رسول الله ص، یا پاداش و مجازات آن استهزاء کند بنابر اجماع علما کافر میگردد. زیرا خداوند میفرماید: ﴿قُلۡ أَبِٱللَّهِ وَءَايَٰتِهِۦ وَرَسُولِهِۦ كُنتُمۡ تَسۡتَهۡزِءُونَ٦٥ لَا تَعۡتَذِرُواْ قَدۡ كَفَرۡتُم بَعۡدَ إِيمَٰنِكُمۡ﴾[التوبة: ۶۵-۶۶]. «بگو: آیا خدا و آیات او و پیامبرش را مسخره مىکردید؟! (بگو:) عذر خواهى نکنید (که بیهوده است; چرا که) شما پس از ایمان آوردن، کافر شدید»!.
* هرکس سحر و جادوگری کند، همچنین غیبگویی و فالگیری بنماید، یا به آن راضی باشد، کافر میگردد زیرا خداوند میفرماید: ﴿وَمَا يُعَلِّمَانِ مِنۡ أَحَدٍ حَتَّىٰ يَقُولَآ إِنَّمَا نَحۡنُ فِتۡنَةٞ فَلَا تَكۡفُرۡ﴾[البقرة: ۱۰۲]. «(آن دو، راه سحر کردن را، براى آشنایى با طرز ابطال آن، به مردم یاد مىدادند و) به هیچکس چیزى یاد نمىدادند، مگر اینکه از پیش به او مىگفتند: ما وسیله آزمایشیم کافر نشو»!.
* پشتیبانی از مشرکین و همکاری با آنها علیه مسلمانان، زیرا خداوند میفرماید: ﴿وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمۡ فَإِنَّهُۥ مِنۡهُمۡ﴾[المائدة: ۵۱]. «و کسانى که از شما با آنان (یهود و نصارى) دوستى کنند، از آنها هستند».
* هرکس بر این باور باشد که انسانی از این حق برخوردار است که از دایرۀ شریعت پیامبر خارج گردد، کافر میشود. زیرا خداوند میفرماید: ﴿وَمَن يَبۡتَغِ غَيۡرَ ٱلۡإِسۡلَٰمِ دِينٗا فَلَن يُقۡبَلَ مِنۡهُ وَهُوَ فِي ٱلۡأٓخِرَةِ مِنَ ٱلۡخَٰسِرِينَ٨٥﴾[آل عمران: ۸۵]. «و هرکس جز اسلام (و تسلیم در برابر فرمان حق،) آیینى براى خود انتخاب کند، از او پذیرفته نخواهد شد; و او در آخرت، از زیانکاران است».
* رویگردانی از دین خداوند به گونهای که برای آگاهی و عمل به احکام آن تلاشی صورت ندهد، زیرا خداوند متعال میفرماید: ﴿وَمَنۡ أَظۡلَمُ مِمَّن ذُكِّرَ بَِٔايَٰتِ رَبِّهِۦ ثُمَّ أَعۡرَضَ عَنۡهَآۚ إِنَّا مِنَ ٱلۡمُجۡرِمِينَ مُنتَقِمُونَ٢٢﴾[السجدة: ۲۲]. «چه کسى ستمکارتر است از آن کس که آیات پروردگارش به او یادآورى شده و او از آن اعراض کرده است؟! مسلما ما از مجرمان انتقام خواهیم گرفت».
والله تعالى أعلم وأحكم
وصلى الله على نبينا محمد وعلى آله وصحبه أجمعين.