زندگانی حضرت محمد جو خلفای راشدین
تأليف:
مصطفی سباعی
مترجم:
احمد زارع
بسم الله الرحمن الرحيم
در تاریخ زندگانی رسول خدا جفایدهها و مزیتهایی وجود دارد که از جنبههای روحی، عقلی و تاریخی برای خوانندگان لذتبخش است که واضحترین آنها عبارتند از:
۱- زندگانی محمد جکاملترین تاریخ زندگی پیامبری مرسل یا بزرگترین مصلح دنیا میباشد که با صحیحترین راههای علمی و مطمئنترین آنها نقل شده است به طوری که در پیش آمدهای بزرگ و حادثههای شگفت انگیز در زندگانی آن حضرت ججایی برای شک و گمان وجود ندارد.
۲- همه مراحل زندگانی پیامبر خدا جبه طور کامل واضح و نهان است و تاریخ نویسان دوران زندگانی ایشان را از زمان ازدواج عبدالله و آمنه والدین آن حضرت جتا زمان وفاتش بررسی نموده و آن را ثبت کردهاند، حادثههای فراوانی را از دوران تولد، بچگی، جوانی و نوجوانی ایشان برای ما بازگو نمودهاند و در خصوص مسافرتهای خارجی پیامبر جو تجارت ایشان قبل از بعثت درسهایی به ما آموختهاند.
در مورد زندگانی ایشان بعد از آنکه پیامبر شدهاند به شکل کاملتر و واضحتری تمام مراحل آن سال به سال بررسی شده و زندگانی او برای مسلمانان به قول عربها (اظهر من الشمس) میباشد و این امتیازی است که هیچ کدام از پیامبران سابق آن را نداشتهاند.
۳- سیرۀ رسول خدا جبازگو کنندۀ زندگانی انسانی است که خداوند او را به رسالت مکرم نمود، و زندگی ایشان با افسانهها مخلوط نگشت او هرگز مورد پرستش قرار نگرفت که در این رهگذر خداوند میفرماید:
﴿لَّقَدۡ كَانَ لَكُمۡ فِي رَسُولِ ٱللَّهِ أُسۡوَةٌ حَسَنَةٞ لِّمَن كَانَ يَرۡجُواْ ٱللَّهَ وَٱلۡيَوۡمَ ٱلۡأٓخِرَ وَذَكَرَ ٱللَّهَ كَثِيرٗا٢١﴾[الأحزاب: ۲۱]
«یقیناً براى شما در [روش و رفتار] پیامبر خدا الگوى نیکویى است براى کسى که همواره به خدا و روز قیامت امید دارد و خدا را بسیار یاد مىکند».
۴- زندگی رسول خدا جتمام جنبههای اجتماعی زندگانی یک انسان را شامل میشود، چه سیرۀ او بازگو کنندهی زندگانی محمدی جوان است که قبل از پیامبر شدن نیز راستگو و امین بود، او بعد از آنکه پیامبر شد برای دعوت مردم به دین اسلام از جذابترین راهها و وسیلهها استفاده نمود.
از طرفی پدر و شوهری مهربان و خوش اخلاق بود که حقوق زوجین و والدین را کاملاً رعایت مینمود و از دیگر سو فرستادهایی راستگو بود که حقوق همنشینان را رعایت میکرد، ایشان جنگجویی شجاع، فرماندهای پیروز، سیاستمداری سربلند، همسایهای امین و متعهدی راستگو بود.
۵- روش زندگی و اخلاق محمد جبه تنهایی دلیل راستی و راستگویی آن حضرت جمیباشد زیرا پیشرفت رسول خدا جفقط از طریق معجزات و کارهای (خارق العاده) نبوده است. بلکه آن حضرت مانند یک انسان از طریق راههای طبیعی از یک پیروزی به پیروزی دیگری رشد نمود، او اذیت و آزار کافران را قبول کرد تا پیام خداوند را به مردم رساند و یارانی برای ایشان پیدا شد و هر وقت نیاز به جنگ بود میجنگید او فرماندهای حکیم و موفق بود.
پایه و اساس مسلمان شدن عربها فقط معجزات نبوده زیرا معجزه فقط برای کسانی دلیل است که آن را ببینند و خداوند فقط برای احترام پیامبرش و سرکوب دشمنان آن حضرت کارهای خارق العاده را به ایشان خلعت نموده است. و گرنه همه مسلمانان از راه وجدان و عقل، اسلام را پذیرفته و به پیامبر جایمان آوردهاند.
رسول خدا جدر یکی از بزرگترین خاندانهای عرب یعنی خانواده بنی هاشم به دنیا آمده است زیرا طایفهی بین هاشم از بزرگترین شاخههای طایفهی بنی هاشم از بزرگترین شاخههای طایفهی قریش بودند و قریش نیز از بزرگترین طایفههای عرب و بلندمرتبهترین آنان بودند.
پیامبر جبه یتیمی بزرگ شد زیرا پدرش عبدالله فوت نمود در حالی که رسول خدا جدر شکم مادرش دو ماهه بود. و در شش سالگی مادرش آمنه نیز فوت نمود و پیامبر خدا جدر دوران بچگی مزهی تلخ محروم بودن از محبت پدر و مادر را چشید، بعد از فوت آمنه عبدالمطلب پدر بزرگ پیامبر جسرپرستی او را به عهده گرفت، در هشت سالگی رسول خدا ج، عبدالمطلب نیز فوت کرد و بعد از او ابوطالب عموی پیامبر جسرپرست آن حضرت شد تا او بزرگ و نیرومند گردید؛ قرآن کریم به یتیم بودن رسول خدا جاشاره نموده و میفرماید:
﴿أَلَمۡ يَجِدۡكَ يَتِيمٗا فََٔاوَىٰ٦﴾[الضحى: ۶].
«آیا یتیم نیافت تو را پس جایت داد».
رسول خدا جچهار سال زندگی اولش را در صحرا و در میان خانواده بنی سعد بسر برد که صحرانشینی باعث شد تا دارای جسمی قوی، بدنی سالم و زبانی فصیح شود و در دوران بچگی اسب سواری را به خوبی یاد بگیرد، هوای پاک و آرامش صحرا استعدادای خدادادی آن حضرت را درخشان نمود.
در دوران بچگی نجابت از او نمایان بود، ذکاوت و نورانیتی که در پیشانیش ظاهر بود هر بینندهای را به خویش جذب میکرد.
محمد جدر بچگی بر روی فرش مخصوص پدر بزرگش مینشست و به جز او کسی حق نشستن بر روی آن فرش را نداشت و هر وقت فرزندان عبدالمطلب برای نشستن بر روی آن فرش با پیامبر جبه نزاع میپرداختند عبدالمطلب به آنان میگفت: دست از فرزندم بر دارید همانا او در آینده دارای مقام و منزلت بزرگی خواهد بود.
او در اوایل جوانی گوسفندان مردم مکه را چوپانی میکرد و از آنان دستمزد میگرفت و در بیست و پنج سالگی با اموال و داراییهای خدیجه لمشغول تجارت شد.
رسول خدا جهرگز در مراسم لهو و لعب جوانان هم سن و سال خویش شرکت نکرده و خداوند از حضور در این مراسمها محفوظش نمود؛ آوردهاند: روزی در یکی از خانههای مکه مراسم عروسی برگزار بود و صدای آواز آن مراسم به گوش رسول خدا جرسید او تصمیم گرفت که در آن مراسم شرکت نماید اما خداوند چشمانش را به خواب برد و فقط گرمای آفتاب بیدارش کرد.
هرگز در بت پرستی با قوم خویش مشارکت نکرده و گوشتی را که برای بتها قربانی میکردند نخورده است، شراب ننوشیده، قمار نکرده و هیچ وقت سخن زشتی از زبانش شنیده نشده و با کسی ترک سخن ننموده است.
رسول خدا جاز همان اوایل رسیدن به سن درک و تمیز به فردی صاحب خرد و اهل رای و نظر مشهور بود که داستان تعمیر کعبه و قراردادن (حجر الاسود) درجایش دلیلی روشن بر این مدعی است؛ از آنجا که کعبه بر اثر سیل حادثه دیده و دیوارهای از هم شکافته بود مردم مکه تصمیم گرفتند که آن را خراب کنند و از اول بسازند و همین کار را انجام دادند اما هنگامی که نوبت قرار دادن (حجر الاسود) در جایش رسید مردم دچار اختلاف زیادی شدند و هر طایفهای میخواست این افتخار نصیب او شود، اختلاف آنان شدت یافت و همدیگر را به جنگ و قتل تهدید کردند، سپس گفتند: هر که از درِ بنی شیبه وارد شود ما به داوری او راضی هستیم و اولین کسی که از این در وارد شد رسول خدا جبود، وقتی او را دیدند گفتند: محمد، امین است و ما به داوری او راضی هستیم، پس از آنکه رسول خدا جاز موضوع باخبر شد عبایش را پهن کرد سنگ را در داخل آن قرار داد و به آنان گفت: هر طایفهای گوشهای از عبا را بگیرد آنان سنگ را بلند کردند تا به جایش رسید و پیامبر جخود، آن را از داخل عبا برداشت و بر روی دیوار کعبه گذاشت؛ همهی مردم راضی شدند و به این ترتیب خداوند از خونریزیهای بیحد و مرز میان آنان جلوگیری نمود.
رسول خدا جدر همان اوایل جوانی به راستگو و امین طایفهی قریش مشهور بود و آنان او را به انسانی خوش اخلاق، خوش نام، خوش معامله، وفاکننده به وعدهها و صاحب زندگانی و سیرهای راست میشناختند، به همین علت خدیجه لبه محمد جعلاقمند شد و اموال خویش را برای تجاتر در اختیارش گذاشت، خدیجهلبعد از مدتی به ایشان پیشنهاد نمود تا با او ازدواج کند و رسول خدا جهر چند از جنبهی سن پانزده سال کمتر از خدیجهلبود اما پیشنهادش را قبول نموده و با او ازدواج کرد.
گفتار خدیجه لدر مورد رسول خدا جبزرگترین دلیل برای خوش اخلاقی آن حضرت جدر دوران پیش از بعثت ایشان میباشد، از آنجا که پس از نازل شدن اولین مرحلهی وحی؛ پیامبر جدر حالی که ترسیده بود و بدنش به شدت میلرزید به خانه برگشت او از خود میترسید خدیجهلگفت: نترس، به خدا سوگند او هرگز تو را خوار و رسوا نمیکند زیرا تو صلهی رحم انجام میدهی، به افراد ضعیف کمک میکنی، روزی به دست میآوری، مهمان نواز هستی و مردم را در انجام کارهای نیک یاری میدهید.
رسول خدا جپیش از آنکه پیامبر شود دو بار به شهر بصری در منطقۀ شام سفر کرده است، بار اول در دوازده سالگی به همراه عمویش ابو طالب جهت تجارت به شهر بصری سفر کرد و بار دوم در بیست و پنج سالگی جهت تجارت با اموال خدیجهلنیز به این شهر رفت؛ پیامبر جدر این سفرها هم به سخنان تاجران گوش میداد و هم در آثار شهرها و عادتهای ساکنان آن دیار به دقت مینگریست.
چند سال پیش از بعثت پیامبر ج، خداوند علاقه به خلوت و گوشه نشینی را در دل آن حضرت قرار داده بود ایشان هر سال در ماه مبارک رمضان در غار حرا به عبادت خداوند و تفکر در نعمتهای بزرگ الهی میپرداخت. حضرت همین کار را ادامه داد تا در آن غار وحی بر او آمد و قرآن کریم بر قلب پاکش نازل شد.
وقتی پیامبر جچهل سال را تمام کرد وحی برایشان نازل شد، (ام المؤمنین) عائشهلچگونگی نازل شدن وحی را این چنین بیان میکند او میگوید: اولین مرحلهی نازل شدن وحی بر رسول خدا جخوابهای راست و صالح بود؛ پیامبر جهر خوابی رامیدید نتیجهی آن مانند روشنایی صبح آشکار میگردید، او سپس به خلوت و کنارهنشینی علاقمند شد و شبهای پشت سرهم در غار حرا خلوت نمود و در آنجا مشغول عبادت خداوند بود تا اینکه در آن غار وحی برایشان نازل شد، جبرئیل نزد او آمد و گفت: بخوان، محمد جگفت: خواندن نمیدانم، جبرئیل او را گرفت و چنان فشارش داد که پیامبر جناراحت شد باز رهایش کرد و گفت: بخوان. باز هم محمد جگفت: خواندن نمیدانم، جبرئیل تا سه نوبت او راگرفت و فشار داد و در بار سوم گفت:
+ٱقۡرَأۡ بِٱسۡمِ رَبِّكَ ٱلَّذِي خَلَقَ١ خَلَقَ ٱلۡإِنسَٰنَ مِنۡ عَلَقٍ٢ ٱقۡرَأۡ وَرَبُّكَ ٱلۡأَكۡرَمُ٣ ٱلَّذِي عَلَّمَ بِٱلۡقَلَمِ٤ عَلَّمَ ٱلۡإِنسَٰنَ مَا لَمۡ يَعۡلَمۡ٥﴾[العلق: ۱-۵].
«بخوان به [یمن] نام پروردگارت که [سراسر هستى را] آفرید * انسان را از خونپارههاى بسته آفرید * بخوان و پروردگارت بس گرامى است * کسى که [نوشتن] با قلم آموخت * به انسان آنچه را که نمىدانست، آموخت».
رسول خدا جدر حالی که ترسیده بود و بدنش میلرزید به خانهی خدیجهلبرگشت و گفت: مرا بپوشانید، ایشان را به پارچهای پوشاندند تا ترسش برطرف شد سپس واقعه را برای خدیجهلبیان کرد او گفت: از خویش میترسم، خدیجه گفت: نه نترس، به خدا سوگند خداوند هرگز تو را خار و رسوا نمیکند زیرا تو صلهی رحم را انجام میدهی، و بار ناتوانان را بر دوش میکشی، و به مستمندان رسیدگی میکنی، مهمان نواز هستی و در انجام کارهای حق کمک میکنی.
خدیجهلمحمد جرا به منزل پسر عمویش ورقه بن نوفل برد او از علمای بزرگ نصاری بود خدیجهلبه ورقه گفت: ای پسر عمو، برادر زادهات را گوش کن چه میگوید. ورقه به محمد گفت: بگو چه چیزی دیدهای؟ محمد جواقعه را به او گفت؛ ورقه گفت: او ناموس اکبر بوده، یعنی جبرئیل ÷که بر موسی ÷نیز نازل شد و تو رسول خدا جهستی، ای کاش زمانی که قومت ترا از شهر بیرون میکنند من زنده بودم. پیغمبر جفرمود: مگر آنان مرا بیرون خواهند کرد؟ ورقه گفت: آری، هیچ پیامبری نیامده مگر آنکه با وی دشمنی شده و من اگر تا آن روز بمانم ترا به شدت یاری خواهم کرد ولی ورقه مدتی بعد از آن فوت کرد.
اولین کسی که به پیغمبر جایمان آورد همسرش خدیجه لبود پس از او علی بن ابی طالب سکه ده سال داشت ایمان آورد پس از علی سمولای پیامبر ج(آزاد شدۀ او) زید بن حارثه و پس از آن ابوبکر صدیق سبه رسالت آن حضرت ایمان آوردند؛ و اولین بردهای که مسلمان شد بلال بن رباح حبشی بود.
پیامبر جمدت سه سال به طور محرمانه کسانی را که به عقل و خرد آنان اطمینان داشت به دین اسلام دعوت کرد تا جمعی از مردان و زنان صاحب عقل و خرد مسلمان شدند.
پس از آنکه تعداد مسلمانان نزدیک به سی نفر شد خداوند به پیامبر جدستور فرمود تا آشکارا مردم را به دین اسلام دعوت نماید و به آن حضرت فرمود:
﴿فَٱصۡدَعۡ بِمَا تُؤۡمَرُ وَأَعۡرِضۡ عَنِ ٱلۡمُشۡرِكِينَ٩٤﴾[الحجر: ٩۴].
«پس آشکار کن آنچه را که امر میشوی و اعراض کن از مشرکین».
در این مرحله مشرکان اذیت و آزار خود را نسبت به رسول خدا جو مسلمانان شروع کردند و از اینکه پیامبر جخدایان آنان را باطل خوانده و همگی را به پرستش خدایی یگانه که چشم او را نمیبیند دعوت نموده، آنان به وحشت افتادند.
پیامبر جدر این مدت مسلمانان را محرمانه در خانۀ (ارقم پسر ارقم) جمع مینمود و آیاتی را که نازل میشد برای آنان تلاوت میکرد و به آنان احکام دین و شریعت نشان میداد؛ در این هنگام خداوند به پیامبر جامر فرمود که اقوام و نزدیکانش را از عذاب الهی بترساند و آنان را به دین اسلام دعوت کند ایشان در بالای کوه صفا ایستاد و همۀ طایفههای قریش را به آنجا دعوت کرد، ایشان را به پذیرش دین اسلام و ترک بت پرستی فراخواند و آنان را به بهشت تشویق نمود و از آتش جهنم ترساند؛ ابولهب گفت: هلاک شوی ای محمد، ما را برای همین موضوع به اینجا آوردهای؟
سپس قریش خواستند تا پیامبر جرا اذیت کنند ولی ابو طالب عموی آن حضرت از پیغمبر جپشتیبانی کرد و او را به آنان تسلیم نکرد اما وقتی که کافران از آنجا دور شدند ابو طالب از محمد جخواهش کرد که تبلیغش را کم کند تا کافران او را نیازارند ولی پیامبر جفرمود: به خدا قسم اگر آفتاب را در دست راست و ماه را در دست چپ من بگذارند از دعوت خود دست بر نمیدارم تا مأموریت خود را انجام دهم یا در این راه کشته شوم.
پس از آنکه پیامبر جاین جواب را به مشرکان داد آنان اذیت و آزارشان را نسبت به رسول خدا جو یارانشششدیدتر کردند تا بعضی از یاران پیغمبر جزیر شکنجههای کافران شهید شدند و بعضی دیگر نابینا یا مجروح شدند ولی آنان بر عقیدهی خویش ثابت ماندند مشرکین چون استقامت و پایداری مسلمانان را دیدند تصمیم گرفتند که با پیامبر جصلح کنند و به آن حضرت گفتند: هر چه مال ثروت از ما درخواست کنی به تو میدهیم و تو را پادشاه خود میکنیم بشرط آنکه از تبلیغ این دین دست برداری، اما پیامبر جنپذیرفت و دعوتش را ادامه داد.
در این موقع رسول خدا جکه مشرکین قریش بر اذیت و آزار اصحابش ادامه میدادند به یارانش فرمود: از مکه بیرون روید و به حبشه هجرت کنید که در آنجا پادشاهی عادل حکومت میکند و در آن سرزمین بر کسی ظلم نمیشود تا خداوند برای شما گشایشی حاصل کند؛ در مرحلهی اول دوازده مرد و چهار زن به حبشه هجرت کردند آنان پس از آنکه در حبشه خبر مسلمان شدن حضرت عمر سو آشکار شدن اسلام را شنیدند به مکه بازگشتند ولی مدت زیادی در مکه نماندند و باز هم به حبشه برگشتند که در هجرت دوم به حبشه تعداد آنان به هشتاد و سه مرد و یازده زن رسیده بود.
در این مدت مشرکین تعهد کردند که ارتباط خود را با رسول خدا جو طایفهی بنی هاشم قطع کنند آنها عهدنامهی را نوشتند که براساس آن پیمان بستند با مسلمانان خرید و فروش ننمایند، ازدواج نکنند و با آنان نخورند و نیاشامند و هیچ گونه صلحی را از ایشان نپذیرند؛ این عهدنامه دو یا سه سال طول کشید که در این مدت به پیامبر جو همراهانش سختیهای زیادی وارد آمد و سپس مهلت این پیمان با سعی و تلاش بعضی از خردمندان قریش بپایان رسید.
[در سال دهم بعثت] ابو طالب عموی آن حضرت جفوت کرد او تا زنده بود به شدت از برادرزادهاش رسول خدا جدفاع میکرد و قریش چون ابو طالب را احترام میگرفتند در طول زندگی او به شخص پیامبر جآزاری نرساندند به همین خاطر مرگ ابوطالب باعث اندوه فراوانی برای پیامبر جشد و آن حضرت خیلی تلاش نمود تا ابوطالب در بستر مرگ کلمهی (شهادتین) را بگوید اما او بخاطر دوری از سرزنش قوم قریش شهادتین را نگفت.
در همان سال خدیجهلنیز فوت کرد او همیشه پشتیبان پیامبر جبود و هنگام دشمنی مشرکان با آن حضرت جاز غم و هم او میکاست به همین خاطر پیامبر جآن سال را (عام الحزن) سال غم و اندوه نامید.
از آنجا که پس از وفات ابوطالب و خدیجهلاذیت و آزار مشرکان نسبت به رسول خدا جسختتر شد آن حضرت به طائف رفت به امید آنکه در میان طایفهی ثقیف کسانی به سخنان او را گوش کنند و دعوتش را بپذیرند و ایشان را یاری رسانند ولی آنان پیامبر جرا به شکلی ناجوانمردانه جواب دادند، بچهها را تشویق کردند که آن حضرت جرا سنگ باران نمودند تا خون از پاهای مبارکش جاری شد.
پس از آنکه رسول خدا جاز طایف برگشت حادثهی (اسراء و معراج) رخ داد و از مسجد الحرام تا مسجد الاقصی به رسول خدا جشب روی شد (اسراء: در وقت شب رفتن) و از مسجد الاقصی به آسمانها عروج کرد او در همان شب به خانهاش در مکه برگشت؛ پیامبر جبه طایفهی قریش گفت: امشب به معراج رفتهام آنان آن حضرت را مسخره کردند ولی وقتی به ابوبکر سگفتند: محمد به معراج رفته بیدرنگ او را تصدیق نمود به همین جهت ابوبکر سبه صدیق و قوی الإیمان لقب گرفت در شب معراج خداوند پنج فرض نماز را بر هر مسلمان بالغ و عاقلی فرض نمود.
پیامبر جدر مراسم حج با قبیلهها ملاقات میکرد و آنان را به پذیرش دین اسلام و ترک بت پرستی دعوت مینمود در این مراسم روزی با هفت نفر از طایفهی اوس و خزرج ملاقات کرد و آنان را به دین اسلام دعوت نمود آنها مسلمان شدند و به مدینه برگشتند. و در سال بعد، دوازده نفر دیگر از انصار در مکه با رسول خدا جپیمان بستند و پس از بیعت با پیامبر جبه مدینه برگشتند پیامبر جمصعب بن عمیر را نیز همراه آنها به مدینه فرستاد تا در آنجا قرآن را به مسلمانان تعلیم دهد و شریعت را به آنان بیاموزد که در پی این حادثه اسلام در مدینه منتشر شد.
و در سال بعد از آن، هفتاد مرد و دو زن برای انجام مراسم حج از مدینه به مکه آمدند و در آنجا با پیامبر جبیعت نمودند آنان پیمان بستند که پیامبر جرا یاری دهند، او را تأیید نمایند و چیزی را که برای فرزندان و خانوادهی خویش روا نمیدارند از آن حضرت نیز منع میکنند سپس آنان نیز به مدینه برگشتند.
خبر مسلمان شدن تعداد زیادی از مردم مدینه به گوش قریش رسید و آنان اذیت و آزارشان را نسبت به مسلمانان شدیدتر کردند به همین خاطر رسول خدا جبه مسلمانان دستور فرمود که به شهر مدینه هجرت کنند؛ مسلمانان به طور محرمانه به مدینه هجرت نمودند ولی عمر بن خطاب سآشکارا هجرت کرد او اعلام نمود که میخواهد به مدینه هجرت کند به آنان گفت: کسی که میخواهد مادرش به عزایش بنشیند فردا در این وادی سر راه من قرار گیرد ولی کسی جرات نداشت که در راه او حاضر شود.
وقتی مشرکین قریش فهمیدند که مسلمانان در مدینه در عزت و آرامش بسر میبرند در محلی به نام (دارالندوة) جلسهیی تشکیل دادند آنها تصمیم گرفتند که شخص پیامبر جرا به قتل برسانند گفتند: در هر طایفهای جوانی نیرومند انتخاب شود و با هم محمد را بکشند تا خون او در میان همۀ طایفهها تقسیم شود و طایفۀ (بنی مناف) نتوانند با همهی آنان جنگ کنند بلکه و فقط با پرداخت خونبها راضی شوند آنان این چنین پیمانی بستند و جوانان انتخاب شده در کنار درِ خانهی آن حضرت کمین گرفتند تا شب هجرت ایشان را بکشند اما رسول خدا جآن شب در بسترش نخوابید و از علی بن ابی طالب سخواست تا در جای او بخوابد و صبح امانتهای مردم را که نزد پیامبر جبود به صاحبانشان برگرداند.
آری، پیامبر جخانهاش را ترک نمود ولی کسانی که در کمین بودند تا ایشان را به شهادت رسانند آن حضرت را ندیدند، رسول خدا جبه خانهی ابوبکر سرفت؛ ابوبکر از پیش دو شتر را برای سواری پیامبر جو خودش آماده کرده بود آنان برای رفتن از مکه آماده شدند ابوبکر مردی را اجاره گرفت تا ایشان را از راهی به طرف مدینه راهنمایی کند که کافران به آن راه پی نبرند. آری، رسول خدا جو ابوبکر صدیق مکه را ترک گفتند در حالی که به جز علی بن ابی طالب سو خانوادهی ابوبکر سکسی از هجرت آنان خبر نداشت، آنان به همراه راهنمای خویش از مسیر یمن به طرف مدینه حرکت کردند تا به غار (ثور) رسیدند و در آنجا سه شب ماندند.
نجات پیامبر جاز قتل برای قریش قیامتی شد آنها از راه معروف مکه به مدینه به دنبال محمد جو یارش ابوبکر سرفتند اما ایشان را نیافتند سپس از راه یمن تا غار ثور رفتند در دم غار ماندند بعضی از آنان گفتند: شاید محمد و رفیقش در این غار باشند و بعضی دیگر گفتند: مگر نمیبینید که عنکبوت درِ غار را تنیده و کبوتران در آنجا لانه ساخته و تخم گذاشتهاند همۀ اینها دلیل بر آن است که مدتها است کسی داخل این غار نشده است. ابوبکر سدر حالی که پای آنان را میدید که در دم غار ایستادهاند از ترس جان پیامبر جنگران شد و گفت: ای رسول خدا، اگر یکی از آنان جلو پایش را نگاه کند ما را میبیند. پیامبر جبه ابوبکر آرامش داد و فرمود: ای ابوبکر، نظرت چیست در مورد دو نفر که سومی آنان خداوند است. قریش در همهی طایفهها اعلام کردند هر کسی که محمد و رفیقش را بکشد یا آنان را اسیر کند جایزهی نفیسی به او داده میشود آنان برای این کار جایزه بزرگی را تعیین نمودند تا طمعکاران را فریب دهند مردی به نام (سراقه بن جعشم) برای این کار آماده شد و دنبال آنان رفت تا برندۀ این جایزۀ بزرگ شود.
رسول خدا جبه همراه رفیقش ابوبکر صدیق سغار ثور را ترک نموده و از کنار دریای احمر به طرف مدینه حرکت کردند؛ پس از آن که مسافت زیادی را طی نموده بودند سراقه به آنان نزدیک شد ولی پاهای اسب سراقه در داخل شن و ماسه فرو رفت و نتوانست به آنان برسد؛ سراقه سه مرتبه به اسب خویش فشار آورد اما آن حرکت نکرد او در این هنگام بیدار شد و فهمید که این معجزهی پیامبر جاست و از همانجا ایمان آورد، پیامبر جبه سراقه مژده داد که بازوان کسری (پادشاه ایران) به دست تو خواهد افتاد و آنها را میپوشی سپس سراقه به مکه برگشت و اعلام نمود که او محمد و ابوبکر را ندیده است.
رسول اکرم جدر راه مدینه اول وارد روستای قبا شد و در آنجا اولین مسجد در اسلام را بنا نهاد سپس به مسیرش ادامه داد هنگام فرا رسیدن نماز جمعه ایشان وارد قبیلهی (بنی سالم بن عوف) شدند و در آنجا نیز مسجدی ساخت و اولین نماز جمعه در اسلام را در آن مسجد اقامه نمود و پس از اقامه نماز جمعه به طرف مدینه حرکت کردند.
اصحاب و یاران آن حضرت روزها در مدینه منتظر قدوم مبارک ایشان بودند و هر روز صبح بر فراز تپههای اطراف مدینه بالا میرفتند، آنان وقتی که رسول خدا جرا دیدند بسیار خوشحال و شادمان شدند و شادی کنان این سرود را میخواندند.
طلع البدر علینا
من ثنیات الوداع
وجب الشکر علینا
ما دعا لله داع
أیها الـمبعوث فینا
جئت بالأمر الـمطاع
رسول خدا ج اولین اقدامی که در مدینه انجام داد: در مکانی که شتر آن حضرت جخوابید مسجدی ساخت و آن محل زمین دو بچهی یتیم بود پیامبر جدر مورد قیمت زمین با آنان صحبت کرد آنان گفتند: ما زمین را به تو میبخشیم ای رسول خدا، پیامبر جقبول نکرد بلکه آن را به ده دینار از آنان خرید و مسلمانان را برای ساخت و ساز مسجد دعوت نمود آنها با سرعت به ساخت مسجد پرداختند که خود حضرت جنیز با آنان همکاری میکرد تا ساختمان مسجد به پایان رسید. رسول خدا جپس از ساختن مسجد دومین اقدامی که در مدینه انجام داد برقراری عقد اخوت و برادری میان انصار و مهاجرین بود که هر شخص مهاجری را برادر شخصی از انصار خواند و نتیجهی برادری این شد که هر شخص انصاری برادر مهاجرش را به خانهی خویش برد و مال خود را دو قسمت کردند و نیمی از آن را به مهاجرین بخشیدند.
هنوز مدت زیادی از استقرار پیامبر جدر مدینه نگذشته بود که جنگهایی میان آن حضرت جبا قریش و همدستانشان از طایفههای عرب صورت گرفت، در اصطلاح تاریخ نویسان هر جنگی که با حضور شخص پیامبر جمیان مسمانان و کافران صورت گرفته باشد (غزوه) نام دارد و هر جنگی که بدون حضور شخص آن حضرت میان آنان صورت گرفته باشد (سریه) نام دارد.
تعداد غزوههای پیامبر جبیست و شش غزوه است، و تعداد سریههای آن حضرت سی و هشت سریه است؛ اما در میان غزوات ایشان یازده غزوه بیشتر مشهورند.
این غزوه در روز هفدهم ماه رمضان سال دوم هجری انجام شد، علت غزوۀ بدر کبری به این قرار بود که رسول خدا جچند نفر از اصحابش را فرستاد تا در کمین کاروان مشرکان که به سر کاروانی ابوسفیان از شام به طرف مکه حرکت کرده بود قرار گیرند و اموال آنان را بگیرند اما پیامبر جدر این اقدام قصد جنگ با کافران را نداشت ولی ابوسفیان کسی را نزد قریش فرستاد و آنان را برای دفاع از کاروان دعوت نمود مشرکان قریش با لشکری شامل هزار سرباز جنگجو، یکصد اسب و هفتصد شتر برای جنگ با مسلمانان حرکت کردند اما لشکر مسلمانان شامل سیصد و چهارده نفر مرد بود که بیشتر آنان از انصار بودند در لشکر مسلمانان فقط هفت شتر و دو اسب وجود داشت.
پیامبر جپیش از آنکه وارد جنگ شود با اصحابش به ویژه انصار در مورد جنگ مشورت نمود مهاجرین رضایت خود را اعلام نمودند سپس انصار فهمیدند که پیامبر جمیخواهد نظر آنان را نیز بپرسد، سعد بن معاذ سکه بزرگ همۀ انصار بود گفت: ای رسول خدا، ما به تو ایمان آوردهایم، تو را تصدیق نموده و شهادت دادهایم آنچه را که تو آوردهای حق است و در مقابل آن با شما عهد و پیمان بستهایم که به حرف تو گوش دهیم و فرمانت را اجرا کنیم. پس ای رسول خدا، هر کجا که میخواهی حرکت کن و ما با شما هستیم، قسم به خدایی که تو را به حق فرستاده است اگر ما را به داخل این دریا ببری بدون آنکه یکی از ما تخلف نماید همگی با تو وارد آن میشویم، ما در جنگ مقاومت میکنیم و صداقت خود را اعلام مینماییم، امیدواریم که خداوند اعمال ما را باعث روشنایی چشم شما قرار دهد پس با اذن و برکت خداوند ما را حرکت دهید، همهی انصار نیز سخنان سعد را تأیید نمودند؛ پیامبر جبا سخنان او خوشحال شد و فرمود: به برکت خداوند حرکت کنید مژده باد شما را همانا خداوند پیروزی یا شهادت را به من وعده داده است.
پیامبر جحرکت کرد تا به پایینترین آبهای بدر رسید و در آنجا اقامت نمود یکی از اصحاب به نام حباب بن منذر گفت: ای رسول خدا، آیا با دستور خداوند در این مکان اقامت فرمودید که ما حق اظهار نظر نداشته باشیم یا نظر شخصی و تاکتیکی جنگی است؟ پیامبر جفرمود: نه وحی خداوند نیست بلکه تاکتیکی جنگی و نظری شخصی است، حباب بن منذر سجای دیگری را به پیامبر جپیشنهاد داد که از نظر تاکتیک جنگی مناسبتر بود و مسلمانان در آنجا بر آبهای بدر تسلط کامل داشتند و میتوانستند آب را از لشکر مشرکین قطع کنند پیامبر جپیشنهاد حباب را پذیرفت و به همراه یارانش به آنجا رفتند که پس از اقامت در آنجا، سایبانی برای پیامبر جساختند. وقتی دو لشکر در مقابل هم قرار گرفتند رسول خدا جصفهای لشکر مسلمانان را میزان نموده و آنان را به جنگ و شهادت تشویق فرموده و سپس جنگ شروع شد.
غزوهی بدر با پیروزی مسلمانان به پایان رسید که در این جنگ هفتاد نفر از مشرکین کشته و هفتاد نفر دیگر از آنان اسیر شدند پیامبر جپس از دفن کشته شدگان اسیران را به مدینه آورد و در آنجا در مورد برخورد با اسیران با اصحابش مشورت نمود؛ عمر بن خطاب سگفت: آنان را بکشید و ابوبکر صدیق سگفت: آنان را در مقابل فدیه آزاد کنید رسول خدا جپیشنهاد ابوبکر را پذیرفت و با گرفتن فدیه از مشرکین اسیران آنان را آزاد کرد.
غزوهی احد در پانزدهم ماه شوال سال سوم هجری صورت گرفت زیرا قریش همیشه در فکر آن بودند که روزی انتقام بدر را از مسلمانان بگیرند آنان لشکر بزرگی را برای حمله به مدینه آماده کردند که سه هزار مرد جنگجو و هیفده زن در آن لشکر شرکت داشتند یکی از آن زنها هند دختر عتبه و همسر ابوسفیان بود که پدرش در جنگ بدر کشته شده بود آنها به درهای در کنار کوه احد آمدند.
رأی رسول خدا جو تعدادی از اصحابش بر آن بود که مسلمانان از مدینه خارج نشوند بلکه در همانجا بمانند اگر مشرکین حمله کردند از شهر دفاع کنند اما بعضی از جوانان مسلمان مهاجر و انصاری به ویژه کسانی که در جنگ بدر شرکت نداشته بودند اصرار نمودند که از مدینه خارج شوند و به طرف دشمن حرکت کنند پیامبر جرأی آنان را پذیرفت و به همراه هزار مرد جنگجو حرکت کردند؛ هنگام حرکت رسول خدا جچند نفر از یهود را دید که با عبدالله بن ابی رئیس منافقان در میان لشکر مسلمانان بودند پیامبر جفرمود: آیا آنها مسلمان شدهاند؟ گفتند: نه، پیامبر جفرمود: به آنان بگویید: برگردند زیرا ما از مشرکین علیه مشرکین کمک نمیخواهیم.
در وسط راه نیز رئیس منافقان به همراه سیصد نفر از آنان برگشتند و لشکر مسلمانان هفتصد نفر شد. پیامبر جحرکت کرد تا به صحرای احد رسید به طوری که پشت به کوه کرد و رو به دشمن ایستاد، لشکر را صفآرایی نمود و برای هر صفی فرماندهی تعیین کرد و پنجاه تیرانداز را به فرماندهایی عبدالله بن جبیر انصاری بالای کوه فرستاد تا از پشت از مسلمانان دفاع کند پیامبر جبه تیراندازان دستور فرمود که از پشت مسلمانان را نگهبانی دهند و به مشرکین نیز تیراندازی کنند و تا به آنان دستوری نرسد هیچ وقت کوه را ترک ننمایند.
جنگ شروع شد و خداوند مسلمانان را بر مشرکین پیروز فرمود، تعدادی از آنان کشته شدند و بقیه نیز فرار کردند، پس از فرار مشرکین مسلمانان مشغول گردآوری غنیمتهای به جا ماده از مشرکین شدند تیراندازان وقتی متوجه شدند که مشرکین فرار کردهاند و مسلمانان مشغول جمع آوری غنیمت هستند، گفتند: وقتی که خداوند پیامبرش را پیروز کرده پس ماندن ما در اینجا لزومی ندارد و ما نیز برویم غنیمت جمعآوری کنیم، فرماندهی آنان (عبدالله بن جبیر) توصیهی پیامبر جرا برای آنان بازگو نمود و هشدار داد که سنگر را ترک نکنند اما آنها گفتند: جنگ تمام شده و نیازی به ماندن در اینجا نیست، عبدالله با ده نفر دیگر در آنجا ماندند و سنگر خویش را ترک نکردند ولی چهل نفر دیگر رفتند؛ خالد بن ولید که در آن روز فرماندهی مشرکان بود فهمید که نگهبانان کوه را ترک نمودهاند از پشت به مسلمانان حمله کرد و آنان را در محاصره قرار داد، شایع شد که پیامبر جکشته شده، بعضی از مسلمانان به طرف مدینه فرار کردند و مشرکین به پیامبر جنزدیک شدند آن حضرت را سنگباران کردند او به زمین افتاد و بیهوش شد، صورتش مجروح، گونهها لب پایینش نیز زخمی شد، کلاهی زرهی که پوشیده بود شکسته شد و مشرکین ایشان را محاصره نمودند اما آن حضرت جبه همراه تعدادی از مسلمانان مقاومت کردند؛ یکی از مشرکین به نام ابی بن خلف سوگند یاد کرد که تا محمد را نکشد بر نگردد او به پیامبر جحمله کرد ولی پیامبر جنیزهای به او انداخت و او را کشت، رسول خدا جدر همهی جنگها فقط آن یک نفر را کشته است.
یکی از شهیدان این جنگ حمزه سعموی پیامبر جبود که هند همسر ابوسفیان شکمش را پاره کرد و پیامبر جبرای شهید شدن حمزه بسیار نگران شد.
شهیدان مسلمان در این جنگ به هفتاد نفر رسیدند و کشته شدگان مشرکین بیست و سه نفر بودند.
بنی نضیر طایفهای از یهود بودند که در همسایگی مدینه سکونت داشتند آنان از همپیمانان طایفهی خزرج بودند و در میان آنها و مسلمانان پیمان همکاری و صلح و سلامتی بسته شده بود ولی همان طبیعت شر و خیانتکارانهای که در قوم یهود ریشه دوانده است آنان را بر آن داشت که پیمان خویش را بشکنند روزی که پیامبر جبه همراه بعضی از اصحابش میان آنان رفته بود در حالی که آن حضرت بر دیوار خانهای تکیه نموده بود قوم بنی نضیر با هم مشورت کردند تا کسی را بفرستند که از بالای بام خانه سنگی بر پیامبر بیندازد و ایشان را بکشد، پیامبر جاز طرف خداوند به توطئهی آنان آگاه شد و بیدرنگ آنجا را ترک گفت و به شهر مدینه بازگشت یارانش نیز بدنبال آن حضرت به مدینه برگشتند پیامبر جفوراً به قوم خیانتکار بنی نضیر پیامی فرستاد که فوری مدینه را ترک نمایید و در شهر من ننشینند زیرا شما با آن نیت خیانتکارانه پیمان را شکستهاید.
بنی نضیر آماده شدند که مدینه را ترک کنند ولی رئیس منافقان (عبدالله بن ابی) نگذاشت آنان بروند و گفت: با محمد جنگ کنید ما نیز شما را یاری میدهیم و دو هزار نفر را به یاری شما میفرستیم آنان نیز پشیمان شدند و در قلعههایشان سنگر گرفتند و به رسول خدا جپیام فرستادند که ما خانههایمان را ترک نمیکنیم و هر کاری در توان دارید انجام دهید.
پیامبر جبه همراه اصحابش به آنان حمله کردند آنها نیز با تیر و سنگ از خود دفاع نمودند ولی وعدههای منافقان به آنان عملی نشد و هیچ کمکی برای آنها نفرستادند پیامبر جآنان را کاملاًً محاصره کرد و آنها نیز استقامت نمودند پیامبر جناچار شد که درختان خرمای آنها را ببرد در این هنگام گفتند: اجازه دهید ما شهر شما را ترک کنیم پیامبر جفرمود: به شرطی به شما اجازه میدهم شهر را ترک کنید که سلاح همراه خود نبرید ولی اموال و داراییهای خود را هر اندازه که شتر قدرت حمل آن را داشته باشد همراه خود ببرید خون شما نیز محفوظ است و قطرهای از آن ریخته نمیشود؛ آنها هنگام خروج از شهر هر چیزی را که میتوانستند با خود بردند و خانههای خویش را ویران نمودند تا مورد استفادۀ مسلمانان قرار نگیرد بعضی از آنها به خیبر رفتند که در نزدیک مدینه بود و بعضی دیگر میان طایفهی جرش در منطقهی شام رفتند.
نام دیگر آن غزوهی خندق است، این غزوه در ماه شوال سال پنجم هجری انجام شد زیرا هنگامی که بنی نضیر مدینه را ترک کردند بعضی از رئیسان آنها به مکه رفتند و طایفهی قریش را برای جنگ با پیامبر جدعوت کردند رؤسای یهود نیز به منطقهی غطفان رفتند و طایفههای بنی خزاره، بنی مره و اشجع را برای جنگ با مسلمانان دعوت کردند و آنها نیز پذیرفتند و همه به طرف مدینه حرکت کردند هنگامی که به پیامبر جخبر رسید که همهی طایفههای یهود به اتفاق قریش برای جنگ با مسلمانان به مدینه حرکت کردهاند آن حضرت جنیز در خصوص دفاع از شهر مدینه با اصحابش شمشورت نمودند. سلمان فارسی سپیشنهاد نمود که در کنار مدینه خندق بزرگی کنده شود پیامبر جپیشنهاد سلمان را قبول کرد و دستور داد تا در اطراف شهر خندقی کنده شود و شخصا آن حضرت نیز به همراه یارانش مشغول کندن خندق شد؛ وقتی که قریش و هم پیمانانشان به مدینه رسیدند و خندق را دیدند همه متحیر شدند زیرا پیش از آن، کندن خندق در میان عربها رسم نبود و آنان با خندق آشنایی نداشتند.
تعداد لشکر کافران در این جنگ ده هزار و لشکر مسلمانان سه هزار نفر بود. با عبور بعضی از اسب سواران مشرک در جاهای تنگ خندق شروع شد اما مسلمان فوری آنان را کشتند سپس شخصی بنام نعیم بن مسعود بن عامر خدمت پیامبر جآمد و اعلام کرد که مسلمان شده است ولی طایفهی او هنوز خبر ندارند، گفت: من دوست طایفهی بنی قریظه هستم و آنها به من اطمینان دارند، پس ای رسول خدا، هر دستوری که لازم است بفرمائید تا اجرا کنم پیامبر جفرمود: تو فقط یک نفر هستی پس از ما کنار گیر! و با حیله و فریب به ما کمک کن زیرا جنگ سیاست و فریب است، نعیم با سیاست میان قریش و هم پیمانانشان تفرقه انداخت، و خداوند نیز در شبی بارانی و سرد باد شدیدی را برای دشمنان فرستاد به طوری که چادرهایشان را زیر و رو کرد و دیکهای آنان را واژگون نمود دلهایشان پر از ترس و وحشت شد و در همان شب فرار کردند صبح زود مسلمانان کسی از دشمنان را ندیدند.
جنگ بنی قریظه در سال پنجم هجری پس از جنگ احزاب انجام شد. پس از آنکه نیت پلید و خیانتکارانهی یهود بنی قریظه، قریش و سایر حزبهای هم پیمان آنها برای پیامبر جآشکار شد و نیز آنان در جنگ احزاب پیمان خود را با پیامبر جشکستند و اگر جنگ احزاب به شیوهیی که بیان شد به پایان نمیرسید یهود بنی قریظه جنایت بزرگی را در مدینه علیه مسلمانان انجام میدادند لذا پیامبر جتصمیم گرفت که این خیانتکاران را ادب کند و مدینه را که پایگاه تبلیغ و جهاد بود از شر آنان پاک نماید او کسی را فرستاد تا به همهی مسلمانان اعلام کند که نماز عصر را نخواند مگر در بنی قریظه؛ مسلمان همه جمع شدند پیامبر جپرچم را دست علی سداد و به همراه سه هزار مرد و سی و شش شتر به بنی قریظه حمله کردند آنان را بیست و پنج روز در محاصره قرار دادند وقتی بنی قریظه به تنگ آمدند به پیامبر جگفتند: کسی را حکم قرار دهید که در مورد ما داوری کند؛ از آنجا که بنی قریظه از هم پیمانان طایفهی اوس بودند پیامبر جسعد بن معاذ بزرگ قوم اوس را حکم آنان کرد و پیامبر جداوری سعد را در مورد آنان پذیرفت بدین طریق خیانتها، دسیسهها و حیلههای یهود علیه پیامبر جدر مدینه تمام شد.
این غزوه در ماه ذی القعدهی سال ششم هجری بود زیرا رسول خدا جدر خواب دید که به همراه اصحابش در حالی که بعضی از آنان سرهایشان را تراشیده و بعضی دیگر موها را کوتاه کردهاند با امنیت وارد کعبه شدهاند و از هیچ چیزی ترس ندارند و مشغول انجام مناسک عمره هستند پیامبر جپس از آنکه این خواب را دید به مردم دستور داد که برای انجام حج عمره به مکه حرکت کنند؛ پیامبر جدر این سفر قصد هیچ گونه جنگی را با قریش نداشت، مهاجرین و انصار بعد از آنکه شش سال از دیدن مکهی مکرمه و کعبه الله محروم مانده بودند با اشتیاق کامل و عشق فراوان به دیدن خانهی خدا حرکت کردند پیامبر جبه همراه یارانش در جایی به نام (ذی الحلیفه) احرام بستند تا همهی مردم به ویژه قریش بدانند که آنان قصد جنگ را ندارند تعداد آنان نزدیک به ۱۵۰۰ نفر بود آنان به جز سلاح مسافرت هیچ گونه سلاحی به همراه نداشتند (سلاح مسافرت در آن روز عبارت بود از شمشیری که در غلاف باشد) پیامبر جبه همراه یارانش رفتند تا وارد جایی به نام (عسفان) شدند و در آنجا شخصی نزد آن حضرت جآمد و به او خبر داد که قریش از آمدن شما با خبر شدهاند آنان لباس جنگ را پوشیده و سوگند یاد کردهاند که نگذارند هرگز شما را وارد مکه شوید؛ پیامبر جفرمود: وای بر قریش، جنگ آنان را خورده است.
وقتی پیامبر جوارد حدیبیه (جایی نزدیک مکه) شد بعضی از مردان طایفهی خزاعه نزد آن حضرت جآمدند و علت آمدن او و اصحابش به مکه را از ایشان پرسیدند پیامبر جبه آنان گفت: ما جز برای زیارت خانهی خدا و انجام عمره به اینجا نیامدهایم، آنان برگشتند و به قریش گفتند: شما در مورد محمد عجله کردید او برای جنگ نیامده بلکه آمده که این خانه را زیارت کند؛ قریش گفتند: نه به خدا قسم نباید وارد مکه شود زیرا عربها به ما بد خواهد گفت. سپس قریش یکی به نام (عروه بن مسعود ثقفی) را به نمایندگی از خود نزد محمد جفرستادند تا با ایشان مذاکره کند عروه هنگامی که نزد پیامبر جو اصحابش آمد و محبت و فداکاری اصحاب را نسبت به آن حضرت جمشاهده نمود پس از گفتگو با بعضی از یاران پیامبر جنزد قریش برگشت و محبت و فداکاریهای اصحاب را نسبت به پیامبر جبرای آنها بیان نمود و آنان را به صلح با محمد جتشویق کرد اما آنان قبول نکردند، سپس پیامبر جعثمان بن عفان سرا به مکه فرستاد تا هدف سفر پیامبر جبه مکه را به آنها اعلام کند، عثمان دیر کرد در میان مسلمانان شایع شد که عثمان را کشتهاند پیامبر جنگران شد و فرمود: (ما بر نمیگردیم تا با این قوم بجنگیم).
رسول خدا جدر سایهی درختی نشست و مسلمانان را دعوت کرد که پیمان ببندند که با کافران جهاد کنند تا در راه خدا شهید شوند و هرگز از جنگ فرار نکنند.
قریش همین که شنیدند که مسلمانان با پیامبر جپیمان جهاد بستهاند ترسیدند و آماده صلح شدند آنها شخصی را به نام (سهیل بن عمرو) به نمایندگی از خویش نزد پیامبر جفرستادند تا مفاد صلحنامه را به قرار ذیل بنویسند:
۱- پیامبر جو اصحابش امسال وارد مکه نشوند و به مدینه برگردند ایشان سال آینده با سلاح مسافر وارد مکه شوند و سه روز در آنجا بمانند.
۲- دو طرف مدت ده سال با هم جنگ نکنند.
۳- اگر کسی از مسلمانان به مکه آمد و نزد قریش رفت او را نزد پیامبر جبرنگردانند.
۴- اگر کسی از اهل مکه نزد پیامبر جآمد او را به مکه برگردانند.
قبول مفاد این عهدنامه برای بعضی از مسلمانان خیلی سخت بود حتی بعضی از آنان در مورد آن با پیامبر جبحث و گفتگو کردند که تندترین آنان در این مورد عمر بن خطاب سبود و پیامبر جدر جواب عمر گفت: من بنده خداوند هستم و مطمئنم که خداوند مرا ضایع نخواهد کرد.
پس از آن پیامبر جبه یارانش دستور داد که احرام را بشکنند اما آنان چون که هنوز وارد مکه نشده بودند و شرطهای صلحنامه هم بر آنان سخت بود احرام را نشکستند ولی پیامبر جخودش احرام را شکست و اصحاب نیز از آن حضرت پیروی نمودند.
اما ارزش و فایدههای آن صلح که قبول آن برای مسلمانان سخت بود بعداً آشکار شد و پیامبر جبا توجه به آیندهنگری و حکمتی که داشت و امداد وحی نیز ایشان را پشتیبانی میکرد این شرطها را پذیرفت، بزرگترین ثمرهی صلح حدیبیه فتح مکه بود که بعداً انجام شد.
این جنگ در روزهای آخر ماه محرم سال هفتم هجری رخ داد زیرا پیامبر جپس از صلح حدیبیه از شر طایفهی قریش امین شد و تصمیم گرفت هم چنانکه داخل شهر مدینه را از وجود یهودیها پاک کرده بود اطراف مدینه را نیز از جمعیتهای یهود کاملاً پاک کند زیرا یهودیها در خیبر قلعههای محکمی داشتند که در آنها نزدیک به ده هزار جنگجو همراه با اسلحه و مهمات زیادی وجود داشت و آنان همیشه اهل مکر و حیله بودند که باید پیش از آنکه برای مسلمانان مشکل آفرین شود و ایجاد ناامنی کنند آنان را بکلی از بین برد بهمین خاطر پیامبر جدستور داد که مسلمانان به خیبر حمله کنند و آن حضرت به همراه هزار و ششصد مرد جنگجو به آنجا حرکت کرد هنگامی که به خیبر رسیدند پیامبر جدر نزدیک قلعهای به نام (حسن النطاف) که جنگجویان یهود در آنجا سنگر گرفته بودند ایستاد اما حباب بن منذر گفت: یا رسول الله، من با این منطقه آشنایی کامل دارم، جایی که ما هستیم موقعیت خوبی ندارد زیرا آنان بر ما مسلط هستند و شبانه از پشت درختهای خرما به ما حمله میکنند پیامبر جپیشنهاد حباب را قبول فرمود و لشکر را به جای دیگری انتقال داد؛ جنگ شروع شد و مسلمانان قلعهها را یکی پس از دیگری فتح کردند به جز دو قلعهای آخر که ساکنان آنها به صلح راضی شدند تا از سرزمین خیبر بیرون روند و پیغمبر جنیز با آنان صلح کرد. کشته شدگان یهود در جنگ خیبر نود و سه نفر و شهیدان مسلمانان پانزده نفر بودند.
این غزوه در ماه «جمادی الاول» سال هشتم هجری انجام شد. مؤته روستایی از بلندیهای شام است که الآن (الکرک) نام دارد.
جنگ مؤته به آن علت رخ داد که پیامبر جبه پادشاه بصری که نمایندهی هرقل بود نامهای نوشت، ایشان نامه را به واسطهی یکی از اصحاب به نام (حارث بن عمر ازدی) فرستاد این نیز یکی از نامههایی بود که پیامبر جبه پادشاهان جهان عرب میفرستاد؛ وقتی که نامه رسان پیامبر جوارد روستای مؤته شد یکی از پادشاهان عرب که پیرو قیصر روم بود به حارث گفت: کجا میروی؟ آیا فرستاده محمد هستی؟ او گفت: آری، نماینده محمد جهستم. او را زنجیر کرد و گردنش را زد، این خبر به رسول خدا جرسید، پیامبر جخیلی نگران شد زیرا تا آن وقت هیچ یک از نامهرسانهای آن حضرت شهید نشده بود پیامبر جلشکری سه هزار نفره را برای جنگ با آنان فرستاد، رسول خدا زید پسر حارثه سرا فرمانده آن لشکر کرد و به آنان توصیه کرد که اگر زید شهید شد جعفر بن ابی طالب سفرمانده شود و اگر جعفر هم شهید شد عبدالله بن رواحه سفرمانده شود، رسول خدا به زید بن حارثه دستور فرمود: در جایی که حارث بن عمر (نامه رسان پیامبر) شهید شده قرار گیرد و مردم آنجا را به قبول دین اسلام دعوت کند اگر پذیرفتند خیلی خوب و اگر قبول نکردند با یاری خداوند با آنان بجنگند. لشکر با برکت و استمداد خداوند حرکت کرد و شخص پیامبر جآن را بدرقه فرمود: وقتی آنها به جایی به نام «معان» رسیدند؛ شنیدند که هرقل پادشاه روم لشکر بزرگی را برای رویارویی با آنان آماده کرده است، مسلمانان با هم مشورت کردند بعضی گفتند از پیامبر جدرخواست کمک کنیم که برایمان نیرو بفرستد یا دستور دیگری صادر کند تا انجام دهیم اما عبدالله بن رواحه گفت: سوگند بخدا آنچه از آن میترسید همان چیزی است که برای آن آمدهایم.
ما شهادت میخواهیم، ما با تعداد زیاد یا با قدرت نمیجنگیم بلکه سلاح جنگ ما دینی است که خداوند ما را به واسطهی آن گرامی داشته است ما یکی از دو (حسن) را داریم یا پیروزی یا شهادت.
همه لشکر نیز با او موافقت نمودند و وارد جنگ شدند، جنگ شروع شد و زید بن حارثه که پرچم را در دست داشت جنگید تا شهید شد پس از او جعفر بن ابی طالب پرچم را در دست گرفت او سوار بر اسب جنگید سپس ناچار از اسب پیاده شد و جنگید تا دست راستش قطع شد پرچم را با دست چپ گرفت دست چپ نیز قطع شد پرچم را در آغوش گرفت تا شهید شد در حالی که هفتاد و چند ضربهی تیر و شمشیر در بدنش خورده بود پس از او عبدالله بن رواحه پرچم را گرفت و جنگید تا به شهادت رسیدند پس از شهادت عبدالله بن رواحه با رأی همهی جنگجویان خالد بن ولید فرماندۀ آنان شد، این اولین جنگی بود در اسلام که خالد در آن شرکت کرده بود او با بکارگیری تاکتیکهای نظامی توانست لشکر را نجات دهد و آنان را به مدینه برگرداند. جنگ مؤته اولین جنگی بود که مسمانان در خارج از منطقهی (جزیرة العرب) بر علیه روم انجام دادند هر چند شخص پیامبر جدر این جنگ حضور نداشت اما چون که جنگجویان زیادی در آن شرکت کرده بودند آن را غزوه نامیدهاند زیرا معمولاً تعداد شرکتکنندگان در سریهها کم بود. پیامبر جدر این جنگ لقب خالد بن ولید را (سیف الله) شمشیر خدا نامید.
این غزوه در ماه رمضان سال هشتم هجری انجام شد زیرا در پیمان صلح حدیبیه آمده بود که هر یک از طایفههای عرب میتواند با رسول خدا یا با قریش هم پیمان شود در پی این تصمیم طایفهی (بنوبکر) با قریش هم پیمان شدند و طایفه خزاعه نیز با پیامبر جهم پیمان شدند در همان سال بنوبکر بر خزاعه حمله کردند و نزدیک به بیست نفر از آنان را کشتند و قریش نیز با مال و اسلحه بنوبکر را یاری دادند پیامبر جبا شنیدن این خبر خیلی ناراحت شد و برای جنگ با قریش خود را آماده کرد اما آن حضرت جهدف و مسیرش را اعلام ننمود زیرا نمیخواست قریش با خبر شوند و اطراف کعبه و شهر مکه خون آلود، و گوشه و کنار آن پر از جنازه گردد ولی یکی از مسلمانان به نام «حاطب بن ابی بلتعه بدری» به صورت محرمانه نامهای برای قریش نوشت و به آنان اعلام کرده بود که پیامبر جقصد دارد به شما حمله کند ولی خداوند به پیامبرش جدر مورد این نامه خبر داد و آن حضرت جچند نفری را دنبال زنی که نامه را به مکه برده بود فرستاد آنان آن زن را بازرسی نموده و نامه را از او گرفتند پیامبر جحاطب را احضار کرد و فرمود: چرا این نامه را نوشتهای؟ حاطب گفت: ای رسول خدا! به خداوند سوگند من مسلمانم و به خدا و پیامبرش ایمان دارم و من دینم را تغییر ندادهام، عمر سگفت: ای رسول خدا، امر فرمایید تا گردنش را بزنم زیرا این مرد منافق است، پیامبر جبه عمر گفت: او در جنگ بدر شرکت داشته شما نمیدانید خداوند بر قلبهای اصحاب بدر آگاه است که فرموده: هر چه خواهید انجام دهید من شما را بخشیدهام.
پیامبر جبا لشکری ده هزار نفره حرکت کرد، که در راه بعضی از طایفههای عرب نیز به آنان پیوستند و ابوسفیان به همراه دو نفر دیگر به آنان رسیدند و او مسلمان شد، پیامبر جفرمود: کسی که وارد خانهی ابوسفیان شود در امان است و خونش محفوظ میماند سپس لشکر اسلام وارد مکه شد و نمایندهی پیامبر جاعلام نمود: کسی که در خانهاش بماند و درش را ببندد او در امنیت است، کسی که داخل مسجد شود در امنیت است، و کسی که وارد خانهی ابوسفیان شود نیز امین است، اما پیامبر جاز این عفو عمومی پانزده نفر را که دارای جرم بزرگی بر علیه اسلام و مسلمانان بودند جدا کرد و آنان را نبخشید.
پیامبر اسلام جپس از ورود به مکه خانهی خدا را طواف کرد و بتهای دور مکه را برداشت سپس به داخل کعبه رفت و در آنجا دو رکعت نماز خواند سپس در کنار در کعبه ایستاد در حالی که همهی قریش منتظر بودند که آن حضرت جدر مورد آنان حکم صادر کند پیامبر جفرمود: «ای گروه قریش، شما فکر میکنید که من با شما چه خواهم کرد؟ آنان گفتند: ما نظر خیر نسبت به شما داریم، شما برادر بخشنده و برادرزادهای بخشندهی ما هستید. پیامبر جفرمود: من امروز چیزی به شما میگویم که برادرم یوسف در گذشته به برادرانش گفت:
﴿لَا تَثۡرِيبَ عَلَيۡكُمُ ٱلۡيَوۡمَۖ يَغۡفِرُ ٱللَّهُ لَكُمۡۖ وَهُوَ أَرۡحَمُ ٱلرَّٰحِمِينَ﴾[یوسف: ٩۲].
«امروز ملامت و توبیخى بر شما نیست! خداوند شما را مىبخشد و او مهربانترین مهربانان است!».
پس شما بروید همگی آزاد هستید. سپس همه در کنار کوه صفا در اطراف پیامبر ججمع گشتند و با آن حضرت جبیعت کردند که پیرو فرمان خدا و پیامبرش باشند.
غزوهی حنین در دهم ماه شوال سال هشتم هجری انجام شد سبب این جنگ آن بود که پس از فتح مکه سران قبیلههای هوازن و ثقیف گمان کردند که پیامبر جپس از پاکسازی مکه به آنان حمله خواهد کرد. آنها تصمیم گرفتند که پیش از حملهی محمد ججنگ را شروع کنند و مالک بن عوف را فرماندهی خود کردند مالک دستور داد تا همۀ آنها به همراه اموال، زن و فرزند و چهار پایان خویش برای جنگ حرکت کنند، تعداد جنگجویان دو قلعه به بیست تا سی هزار نفر میرسید و پیامبر جنیز با آنان اعلام جنگ نمود. تمام کسانی که در مکه بودند چه آنان که از مدینه آمده بودند و چه کسانی که تازه مسلمان شده بودند برای جنگ حرکت کردند وقتی که پیامبر جبه همراه لشکر اسلام وارد درهی حنین شدند لشکر هوازن و هم پیمانانشان آنها را محاصره نمودند؛ مسلمانان با مقاومت خویش آنان را شکست و فرار دادند و مشغول جمع آوری غنیمت شدند در هنگام گردآوری غنیمت لشکر، مسلمانان هدف تیراندازی کافران قرار گرفتند و مردان تازه مسلمان فرار کردند اما رسول خدا جمقاومت کرد و فرمود: «من پیامبرم و دروغ نمیگویم، من فرزند عبدالمطلب هستم» در میان مسلمانان شایع شد که پیامبر جشهید شده و عدهی زیادی از آنان مایوس شدند و اسلحه را زمین گذاشتند ولی بعضی از مهاجرین و انصار در کنار رسول خدا جمقاومت کردند. عباس ساعلام نمود که رسول خدا زنده است، کسانی که فراری شده بودند برگشتند و لشکر مسلمانان مجدداً قوی شد و آنان مقاومت کردند تا به پیروزی رسیدند.
نام دیگر آن غزوهی «عسره» است، این غزوه در ماه رجب سال نهم هجری انجام شد غزوهی تبوک به این علت انجام شد که دولت روم لشکر زیادی را در شام آماده کرده بود تا به همراه تعداد دیگری از قبیلههای عرب به مدینه حمله کنند تا مسلمانان را که خبر فتوحات پی در پی آنان ترس و وحشت را در دل هرقل ایجاد کرده بود از پای در آوردند.
پیامبر جاعلام نمود که مسلمانان آمادهی جنگ با هرقل شوند در این هنگام هوا خیلی گرم، و جنگیدن بسیار سخت و دشوار بود اما مسلمانان صادق و راستگو با آرامش قلب در این جنگ شرکت کردند به جز سه نفر که آنان نیز مسلمانی صادق بودند ولی به دلایلی شرکت نکردند.
پیامبر جاز سرمایهداران خواست تا لشکر جیش العسره را راهاندازی کنند آنان اموال و دارایی زیادی را آوردند؛ ابوبکر ستمام دارائیهایش را که چهل هزار درهم بود خدمت پیامبر جآورد، عمر سنیمهای از اموالش را آورد و عثمان سبا هدیهی اموال زیادی به تنهایی ۳/۱ هزینه این لشکر را تأمین کرد پیامبر جبرای عثمان سدعای خیر کرد و فرمود: «پس از امروز عثمان هرگز ضرر نخواهد کرد» بعضی از فقیران اصحاب خدمت پیامبر جآمدند و گفتند: ما وسیلهای نداریم که بر آن سوار شویم پیامبر جفرمود: «منم چیزی ندارم که به شما بدهم» آنان با چشمان پر از اشک برگشتند زیرا چیزی نداشتند که در راه خدا بدهند.
هشتاد و چند نفر از منافقین در این غزوه شرکت نکردند بعضی از آنان بهانههای دروغی را نزد پیامبر جبیان کردند و پیامبر جظاهراً از آنان پذیرفت [۱].
پیامبر جبه همراه سی هزار مرد جنگجو مدینه را ترک نمود این بزرگترین لشکری بود که عربها در تاریخ خود دیده بودند، پیامبر جوارد تبوک شد و مدت بیست روز در آن جا ماند اما جنگی رخ نداد تبوک آخرین غزوهی رسول خدا جبود.
[۱] ولی خداوند چندین آیه در مورد منافقان نازل فرمود و به پیامبر جاعلام کرد که هرگز برای آنان استغفار نکند و خداوند هیچ وقت توبهی آنها را نخواهد پذیرفت.
پیامبر جپیش از وفاتش حجی را انجام داد که به (حجة الوداع) مشهور است، و این تنها حجی بود که رسول خدا جدر تمام حیاتش انجام داد.
وقتی مردم شنیدند که در آن سال پیامبر جمیخواهد حج را انجام دهد آنان از منطقههای گوناگون جزیرة العرب برای انجام حج به مکه آمدند، پیامبر جدر این مراسم خطبهی مهمی ایراد فرمود که بعنوان آخرین خطبهی آن حضرت مشهور است و در آن آمده:
ای مردم! حرف مرا گوش کنید شاید من بعد از امسال دیگر شما را در این مکان نبینم، ای مردم، خون و اموال شما بر همدیگر حرام است تا به حضور خداوند خویش بازگردید همچنانکه در این روز و در این شهر حرام است، و همانا شما در قیامت به حضور خدای خویش خواهید رفت و در مورد کردارتان از شما خواهد پرسید.
پیامبر جپیش از وفات از طریق وحی به نزدیکی بودن اجلش آگاه شده بود و در (حجة الوداع) با مردم خداحافظی کرد.
وقتی خبر وفات رسول خدا جدر میان مردم شایع شد همۀ اصحاب آن حضرت جاز شنیدن این مصیبت بزرگ پریشان شدند، بعضی از آنان قدرت حرف زدن را نداشتند، بعضی بیهوش شده و قدرت راه رفتن را نداشتند، عمر بن خطاب سشمشیر از نیام برکشید و مردم را از سخن گفتن در مورد رحلت پیامبر جمنع کرد، ولی ابوبکر جپایدار ماند (او بعد از دیدار جسد مبارک پیامبر ج) به میان مردم رفت و گفت: ای مردم، کسی که محمد را میپرستید همانا محمد فوت کرد و کسی که خداوند را پرستش میکند همانا خداوند زندهاست و نمیمیرد، او سپس این آیه را تلاوت کرد:
﴿وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٞ قَدۡ خَلَتۡ مِن قَبۡلِهِ ٱلرُّسُلُۚ أَفَإِيْن مَّاتَ أَوۡ قُتِلَ ٱنقَلَبۡتُمۡ عَلَىٰٓ أَعۡقَٰبِكُمۡۚ وَمَن يَنقَلِبۡ عَلَىٰ عَقِبَيۡهِ فَلَن يَضُرَّ ٱللَّهَ شَيۡٔٗاۗ وَسَيَجۡزِي ٱللَّهُ ٱلشَّٰكِرِينَ١٤٤﴾[آل عمران: ۱۴۴].
«محمد جز پیغمبری نیست و پیش از او پیامبرانی بوده و رفتهاند؛ آیا اگر او بمیرد یا کشته شود به عقب بر میگردید و هر کس به عقب بر گردد کوچکترین زیانی به خدا نمیرساند و خدا سپاسگزاران را پاداش خواهد داد».
- ابوبکر سدو سال و چند ماه بعد از ولادت پیامبر خدا جبه دنیا آمد.
- او در میان مردان اولین کسی بود به پیامبر جایمان آورد.
- او تنها همسفر پیامبر جدر راه هجرت به مدینه و یار غار آن حضرت جبود.
- دخترش عایشه را به عقد پیامبر جدر آورد و او ام المؤمنین (مادر مسلمانان) شد.
- ابوبکر اولین خلیفه و جانشین پیامبر جبعد از رحلت آن حضرت جبوده است.
- او در سال دهم هجری به خلافت رسید و دو سال و سه ماه خلافت ایشان به طول انجامید.
- ابوبکر سبه هنگام وفات درست مانند رسول خدا جشصت و سه سال داشت.
- او در حجرۀ عائشه سو در کنار پیامبر خدا جمدفون است.
- یکی از بزرگترین برتریهای تاریخی ابوبکر صدیق سجمع آوری قرآن، پس از آنکه پراکنده و یا در سینهها محفوظ بود [۲].
- او شش فرزند داشت: سه دختر و سه پسر، پسرانش عبارتند از: عبدالله، عبدالرحمن و محمد و دخترانش عبارتند از: اسماء، عایشه (ام المؤمنین) و ام کلثوم س.
[۲] قرآن در زمان پیامبر جبر روی تکههای چوب، پوست و استخوان شتر به صورت پراکنده نوشته شده، و یا در سینه حافظان قرآن بود، اما ابوبکر سدر زمان خلافتش آن را از این حالت خارج نموده و در کتاب واحدی جمع آوری کرد.
نام او عبدالله و کنیهاش ابوبکر، پدرش عثمان نام داشت و کنیهاش ابی قحافه بود. لقب ابوبکر سعتیق و صدیق است.
صدیق به کسی گفته میشود که مردم او را تصدیق نمایند و هرگز دروغگویش نخوانند. ابوبکر بیدرنگ هر فرمانی را که پیامبر جاز جانب خداوند اعلام میفرمود؛ تصدیق میکرد.
او در زمان جاهلیت جزو یکی از اصیلترین خاندانهای قریش بود و نیک و بد را از همه بهتر میدانست، او تاجری موفق بود که اخلاقی نیکو داشت و میان بستگانش محبوب بود، هیچ وقت شراب ننوشیده و بت پرستی نکرده.
سفید گون و لاغر بود و صورتی استخوانی داشت، دارای موهای انبوه و قامتی خمیده بود.
پس از آنکه خداوند پیامبرش را به امر رسالت مکرم نمود اولین کسی که آن حضرت جاو را به پذیرش اسلام دعوت کرد ابوبکر صدیق سبود و او بدون هر گونه شک و تردید ایمان آورد. و پا به پای پیامبر جاذیت و آزار مشرکان را در مکه تحمل نمود تا توانست رفیق و همسفر رسول خدا جدر هجرت و یار غار ایشان شود.
ابوبکر سبسیاری از داراییهایش را در راه خدا بخشید و همواره تأیید کننده و یاری دهندهی پیامبر جبود، چنانکه به هنگام وفات پیامبر جابوبکر سنزدیکترین اصحاب به قلب آن حضرت جو شایستهترین برای جانشینی پس از ایشان بود.
در زمانی که مردم با ابوبکر سبرای خلافت بیعت کردند امور مسلمانان از جنبههای گوناگون پریشان بود. چرا که از سویی رسول خدا جرحلت نموده، از دیگر سو برخی از قبیلههای عرب از دین برگشته بودند و برخی دیگر حاضر به پذیرش فرمان کسی دیگر پس از پیامبر جنبودند و همچنین اینکه رومیها برای جنگ با مسلمانان آماده شده بودند و لشکر اسامه سکه پیامبر خدا جپیش از وفاتش آن را برای رویارویی با لشکر روم آماده نموده بود؛ در کنار دروازههای مدینه منتظر رسیدن فرمان حرکت بود، ابوبکر س[با وجود چنین مشکلاتی] خلافت را بعهده گرفته و آن را بهتر از هر کسی در طول تاریخ، اداره نمود.
در جنگهایی که با از دین برگشتگان انجام داد همانند کسی که با تدبیر و دور اندیشی بخواهد خارج شدگان از فرمان خدا و رسولش را برای همیشه ادب نماید، ایستادگی و مقاومت نمود؛ و به لشکر اسامه سبرای جنگ با رومیان فرمان حرکت صادر کرد.
او پس از آنکه خلیفه شد؛ خطبهای برای مسلمانان ایراد نمود که در آن فرمود: «همانا من خلیفۀ شما شدهام در حالی که بهتر از شما نیستم پس اگر کار خوبی کردم یاریم دهید و اگر به خطا رفتم مرا به راه راست هدایت کنید، صداقت امانت و دروغ خیانت است، و آنکه شما ضعیفش میپندارید از نظر من قوی است تا آن که حق او را باز پس گیرم و آنکه نزد شما قوی است در نظر من ضعیف و ناتوان است تا حق (دیگران) را از او باز پس ستانم».
آری، ابوبکر در ایمان به خدا و پیامبرش جصادق بود و جان و مال خویش را در راه خدا قربانی نمود و به هنگام سختیها، خردمندی بزرگ و دور اندیش بود.
بسیار فروتن و پاک دامن، و نسبت به مردم نرم خو و مهربان بود و هرگز برایشان سختگیری نمیکرد. ابوبکر صدیق سدر حالی وفات فرمود که کالا و ثروتی از خود به جای نگذاشت، و پیش از وفاتش وصیت نمود که عمر فاروق سبعد از او خلافت و جانشینی پیامبر جرا بعهده گیرد.
- عمر سی سال پیش از بعثت رسول اکرم جبه دنیا آمد.
- عمر سپدر خانم رسول خدا ج؛ پدر (ام المؤمنین) حفصهلاست.
- او در عمر ۵۵ سالگی خلیفه مسلمانان شد و مدت خلافتش ۱۰ سال و شش ماه به طول انجامید.
- در مدت خلافتش مناطق شام، عراق، فارس، مصر، برقه، طرابلس غربی، آذربایجان، نهاوند و گرگان را فتح نمود و شهرهای بصره و کوفه را نیز بنا نهاد.
- عمر جاولین کسی بود که تاریخ هجری را تأسیس نمود و از آن استفاده کرد و نیز اولین کسی بود که نماز تراویح را به جماعت اقامه نمود.
- عمر سدر حجرۀ عایشه و در جوار قبر پیامبر جو ابوبکر صدیق سمدفون است.
- او ۱۲ فرزند، شش پسر و شش دختر داشت.
نام او عمر و نام پدرش خطاب فرزند، نفیل، فرزند عبدالعزی است. نسبش در کعب بن لوئی به نسب پیامبر جملحق میشود.
کینهاش (ابو حفص) است. حفص به معنای شیر است، پیامبر جدر جنگ بدر این کنیه را به عمر سداد. لقب او فاروق است، پیامبر جروزی که عمر سایمان آورد این لقب را به ایشان داد، خداوند با مسلمان شدن عمر سبه اسلام عزت بخشید و او حق را از باطل جدا نمود.
او در خانوادهای مشهور، مقتدر و با شوکت پرورش یافت، که خانوادهی او در زمان جاهلیت برای قریش همچون سفارتخانهای بود که به هنگام وقوع جنگ و مخاصمه میان طایفۀ قریش با دیگر طوایف افرادی از خاندان عمر سبرای مذاکره و صلح میان طایفههای متخاصم فرستاده میشد و اگر طایفۀ قریش توسط کسانی نفرت میشدند، یا کسی بر آنها فخرفروشی میکرد شخصی از خانواده عمر سبرای پاسخ او انتخاب میگردید.
او بلند قامت، گندم گونه و دارای صورتی زیبا بود، دستان و پاهای قوی داشت و جلو سرش مو نداشت، عمر سصاحب جسمی قوی و صدایی بلند بود.
او یکی از باهوشترین و آگاهترین جوانان قریش بود و در کارها و عادتهای آنان از جمله بازیها، عبادتها و ... شرکت مینمود، شراب مینوشید و برای بتها پرستش میکرد و به شدت مسلمانان را آزار میداد، عمر سدارای سواد و به خواندن و نوشتن آشنایی داشت.
او در سال ششم بعثت مسلمان شد در حالی که هنگام مبعوث شدن رسول خدا جعمر سسی سال داشت، و پس از آنکه به دین اسلام گروید به همان سان که قبل از اسلامش مسلمانان را آزار میداد کفار را نیز آزار داد و نسبت به آنان تند بود.
آری، با اسلام عمر سخداوند دعای پیامبرش جرا قبول نمود که فرمود: خداوندا، اسلام را به واسطۀ محبوبترین این دو مرد (ابی جهل پسر هشام یا عمر بن خطاب) به تو عزت بفرما.
او در زمان صحبت و همنشینی با پیامبر جمسلمانی متوکل به خدا و مطیع پیامبرش جبود، بر علیه دشمنان اسلام تند بود و در کارهای حق نیرومند، و به آنچه که خداوند نازل مینمود عمل میکرد.
عمر سدر تمام جنگها همراه پیامبر جشرکت داشت، و پیامبر جهمواره چنان او را تمجید مینمود که بر بلندی مقام و منزلتش در نزد آن حضرت جدلالت داشت. آری، پیامبر جدر وصف او فرمود: خداوند حق را بر زبان و قلب عمر قرار داده است، و به واسطهی او حق را از باطل جدا نمود.
عمر سدور اندیش و خردمندی بزرگ بود و در سه مورد خداوند مطابق رأی او آیه نازل کرده است، در هنگام رحلت پیامبر جعمر سبه شدت محزون گشت و در اثر ناراحتی گفت: رسول خدا جفوت نکرده بلکه او رفته با خدایش مناجات کند و به میان مردم بر میگردد. او اعلام نمود: هر که بگوید رسول خدا جفوت نموده گردنش را میزنم.
پس از رحلت پیامبر جشدت و تندی عمر سبا دشمنان اسلام اعم از مشرکین و منافقین زبان زد مردم بود. و در زمان حیات رسول خدا جهر وقت کسی با گفتار یا کردار به آن حضرت بیاحترامی میکرد عمر سبیدرنگ از پیامبر جاجازه میگرفت که گردنش را بزند.
پیامبر خدا جمژدۀ بهشت را به عمر سداده و او یکی از (عشرۀ مبشره) است. برای مقام و منزلت عمر سدر نزد خداوند همین بس است که رسول خدا جبه هنگام رحلتش از او راضی بود.
او برای ابوبکر سوزیری راستگو و یاوری نیک بود، و به واسطهی او خداوند دلهای مردم را برای بیعت با ابوبکر سمتحد نمود.
او همان صلابت و استحکام رأی را که در زمان پیامبر جداشت در دوران خلافت ابوبکر سنیز ادامه داد و با عنایت به اینکه شخص ابوبکر سخود مردی حلیم، بردبار و دارای قلبی پر از رحمت و مهربانی بود و وقار و بخشش او سایر صفاتش را تحت تأثیر قرار داده بود لذا [در بعضی مواقع] به رأی عمر سعمل مینمود [۳].
[۳] منظور آن است در بعضی مواقع حاکم نیازمند خشونت و تندی میباشد اما ابوبکر سبه خاطر شدت مهربانی و بردباریش نمیتوانست به خشونت و شدت متمسک شود در بعضی موارد که نیاز به این عمل بود به رأی عمر سعمل میکرد. (مترجم)
عمر سهنگامی خلیفه شد که (اسلام) به شدت نیازمند مردی همچون او بود؛ و مسلمانان در دام جنگهای مهلک فارس و روم مانده بودند و نیز مناطق تازه فتح شدۀ اسلامی نیازمند حاکمانی با تقوا و تزکیه شده بود که همانند عمر بن خطاب سبا صلابت، عفت، مهربانی و تیز هوشی با مردم عمل نمایند. آری، عمر سخلافت را به عهده گرفت و در این مدت برگ زرینی را در تاریخ اسلام رقم زد. او جنگهای مسلمانان با دولتهای فارس و روم را که ابوبکر سشروع کرده بود با پیروزی مسلمانان و تسلط آنان بر مملکتهای مصر، شام، عراق و فارس به پایان رساند، او ارکان حکومت را با برترین شیوۀ تشریعی چنان تشکیل و تنظیم نمود که در تاریخ اسلام بعد از رحلت پیامبر خدا جماندگار و مشهور شد، و کسانی را بر شهرها حاکم نمود که صفات قدرت، مهربانی، نرمش، تندی، عدالت و تسامح را در خود جمع نموده و حکومت عمر سدر این مورد ضرب المثل شده بود.
خداوند او را رحمت کند و از او راضی شود و به جای اسلام و مسلمین اجر و پاداش زحمتهایش را جبران فرماید.
- عثمان سدر سال پنجم عام الفیل ... - سالی که خداوند خانهاش را (از حمله ابرهه) محفوظ نمود - متولد شده است.
- هنگام وفات رسول خدا جعثمان بن عفان س۵۸ سال داشت.
- عثمان سبا دوتا از دختران پیامبر جبه نامهای رقیه و ام کلثوم لازدواج نموده و هر دو در حیات او وفات نمودند.
- در ماه محرم سال ۲۴ هجری در عمر ٧۰ سالگی خلافت را بعهده گرفت.
- در ماه ذی الحجه سال ۳۵ هجری در عمر ۸۳ سالگی به شهادت رسید، مدت خلافتش ۱۲ سال بود.
- یکی از کارهای نیک و جاویدان عثمان بن عفان سگردآوری قرآن در یک مصحف و بر یک قرائت است.
- عثمان ٩ پسر و ۸ دختر داشته است.
- نامش عثمان پسر عفان پسر ابی العاص پسر امیه فرزند عبد شمس فرزند عبدمناف اموی قریشی بود.
- او پنج سال بعد از ولادت پیامبر خدا جبه دنیا آمد و هنگام بعثت پیامبر ج۳۵ سال داشت.
او دارای صورتی زیبا، پوستی نازک، گندم گونه و ریشی پر بود، جلو سرش بیمو و دستانی نیرومند و بازوانی قوی داشت.
او در عصر جهالت نیز انسانی با عفت، سخاوتمند و خوش اخلاق بود، خردمندی و استحکام رأی او مشهور بود. لذا به محض اینکه ابوبکر سبه پذیرش اسلام دعوتش نمود بدون درنگ قبول کرد و در خدمت پیامبر جمسلمان شد و جزو مسلمانان صدر اسلام گردید. هنگامی که عمویش (حکم) از مسلمان شدن عثمان با خبر شد او را زنجیر کرده و گفت: آیا تو از دین اجدادت برگشتهای؟ به خدا تو را رها نخواهم کرد تا از دینی که پذیرفتهای منصرف شوی. عثمان سگفت: به خدا قسم هرگز از آن دین جدا نخواهم شد، عمویش در حالی که از او مأیوس شده بود رهایش نمود.
او به همراه پیامبر خدا جمسلمانی نمونه و با اخلاص بود که جان، دارایی و استراحتش را فدای راه خدا و پیامبر جنمود، بعد از مسلمان شدن عثمان سپیامبر خدا جرقیهی دخترش را برای او عقد کرد و عثمان سبه همرای همسرش به حبشه هجرت نمود و پس از بازگشت از حبشه باز هم به مدینه هجرت کرد، او در همهی جنگها و جلسات با پیامبر جبود و از آن حضرت ججدا نشد به جز در جنگ بدر که به علت مریض بودن همسرش نتوانست شرکت کند، رقیۀ همسر عثمان سدر سال جنگ احد وفات نمود [۴]و پیامبر خدا جدختر دیگرش (ام کلثوم) را برای او نکاح کرد و به همین مناسبت لقبش (ذی النورین) شد.
عثمان سدر آماده کردن لشکر جنگ تبوک نقش مؤثری داشت [۵]. آری، عثمان سچنان از پیامبر خدا ججدا شد که آن حضرت مژدهی بهشت را به او داده بود. و از جملهی یارانی بود که همواره با مال و جان خویش برای نشر دین اسلام و استحکام پایههای آن همراه پیامبر جصاحب سهم بودند.
[۴] به جنگ احد همین کتاب مراجعه شود. [۵] به جنگ تبوک همین کتاب مراجعه شود.
او در دوران زندگانی ابوبکر و عمربجزو بزرگمردان و مشاوران حکومت بود و از کسانی بود که به هنگام رخدادهای مهم رأی و نظر آنان مورد اعتماد بود تا اینکه بعد از شهادت عمر ساو خلیفه شد.
عثمان سدر میان ۶ نفر از بزرگان اصحاب برای خلافت انتخاب شد و مردم با او بیعت کردند و مدت خلافتش ۱۲ سال به طول انجامید که در شش سالهی اول کاملاً موفق بود و مسلمانان از نعمت امنیت و آسایش برخوردار بودند بعد از آن فتنهها به واسطهی دسیسههای یهود به ریاست (عبدالله بن سبا) شروع شد و در شش سالهی آخر خلافت عثمان سکار مسلمانان مضطرب شد. و این فتنهها خاموش نشد تا عثمان سبا دست چند نفر از افراد بدبخت و رئیسان فتنه جویان به شهادت رسید.
- علی اولین کسی بود که در دوران بچگی مسلمان شد و همراه پیامبر جنماز خواند.
- رسول اکرم جشب هجرت علی سرا در بستر خویش خواباند و او را مأمور نمود تا امانتهای مشرکین را که نزد پیامبر جبود به آنان برگرداند.
- پیامبر خدا جدر سال دوم هجری فاطمهلدخترش را برای علی سعقد کرد.
- علی بن ابی طالب سدر ده سالگی ایمان آورد و در بیست و سه سالگی هجرت نمود و به هنگام وفات پیامبر جاو سی و سه سال داشت، و در سن شصت و سه سالگی به شهادت رسید.
- علی سدر ماه ذی الحجه سال ۳۵ هجری به خلافت رسید و خلافتش چهار سال و هشت ماه به طول انجامید.
- او در ماه رمضان سال چهلم هجری به شهادت رسید.
اسمش علی نام پدرش ابی طالب پسر عبدالمطلب پسر هاشم پسر عبدالمناف قریشی هاشمی است. نسب او در عبدالمطلب جد اولش به پیامبر جمیرسد.
کنیهاش ابوالحسن و ابوتراب میباشد، پیامبر او را (ابوتراب) نامید و علی سهمیشه دوست داشت که او را (ابوتراب) خوانند.
- علی سسی و دو سال بعد از میلاد پیامبر خدا جمتولد شد.
ابوطالب پدر علی ساز بزرگمردان قریش و (شیخ الشیوخ) آنان بود، او در صدر اسلام در دفاع از پیامبر ججلوگیری از آزار مشرکین نسبت به آن حضرت نقش مؤثری داشت.
از آنجا که ابوطالب شخصی عائلهمند و تنگ دست بود، پیش از بعثت، پیامبر جو حمزه ستوافق نمودند که ابوطالب را یاری دهند و هزینهی بعضی از عیالش را به عهده گیرند که (در پی این تصمیم) علی سسهم پیامبر جشد. و تا زمان بعثت رسول خدا جاو در خانهی آن حضرت و در دامن ایشان تربیت یافت.
پیشانیش مو نداشت، گندم گونه بود و موهای سفیدی داشت، علی سدارای دستانی نیرومند، بازوانی توانا، صورتی زیبا و جثهای بزرگ بود.
او هرگز به آلودگیها و عادتهای دوران جهالت مخلوط نشد زیرا در سن ده سالگی اسلام را پذیرفت و اولین کسی بود که در این سن مسلمان شد.
روزی ابوطالب سدر یکی از درههای مکه علی سرا دید که همراه رسول خدا جمشغول نماز خواندن بود به او گفت: فرزندم، این چه دینی است که پیرو آن شدهای؟ گفت: پدر: به دین رسول خدا ایمان آوردهام و آنچه را که او از جانب خداوند آورده پذیرفتهام و به همراه او برای خدا نماز میخوانم و از ایشان پیروی میکنم.
ابو طالب گفت: پسرم، محمد جز به راه خیر تو را دعوت نکرده پس همیشه با او باش و هرگز از ایشان جدا نشوی.
فداکاریها، ایثارها و جانفداییهای علی ساز بدو پذیرش اسلام موجب شد که او در قلب پیامبر ججای گیرد و یکی از محبوبترین یاران آن حضرت شود.
چه او در تمام غزوات شرکت نمود مگر در جنگ تبوک که رسول خدا جاو در مدینه جای خویش گذاشت.
در سال نهم هجری هنگامی که سورهی برائت نازل شد علی ساز طرف رسول خدا جمأموریت یافت تا آن سوره را به مردم ابلاغ نماید.
آری، ایثار و همراهی علی سبا پیامبر خدا جتا هنگام رحلت آن حضرت استمرار یافت، و رسول خدا جپیش از وفاتش، فاطمه لرا برای علی سعقد نموده و به او مژدۀ بهشت داد و جزو (عشرۀ مبشره) شد.
علی سدر عصر خلافت ابوبکر سبهترین یاور و وزیر او بود که همواره با صداقت و اخلاص برای پیروزی اسلام و سربلندی مسلمانان کار میکرد.
او نیز در دوران خلافت عمر سیکی از بزرگمردان دولت بود و هنگامی که عمر سبه خارج از مدینه سفر میکرد علی سرا در جای خود قرار میداد.
وقتی که نوبت به خلافت عثمان سرسید علی سمانند سایر اصحاب با او بیعت کرد و همواره یاور و پشتیبان او بود.
علی بعد از شهادت عثمان سخلیفه شد و مردم با او بیعت کردند، اما فتوحات اسلامی که از زمان ابوبکر سشروع شده بود در روزگار علی سبه خاطر فتنههای داخلی برای مدتی متوقف شد و اگر اجل به او فرصت میداد و روزگارش نیز از فتنههای داخلی پاک میشد به حقیقت زمان خلافتش از جنبههای عدالت، استقامت، برکت برای اسلام و رحمت برای مسلمانان یکی از درخشندهترین دوران تاریخ اسلام بود.
مردی از خوارج به نام ابن ملجم علی سرا به شهادت رساند، او برای علی سکمین گرفت و هنگام خروج ایشان برای اقامه نماز صبح شمشیری به او زد و به زمین خورد مردم دور علی سجمع شده و ابن ملجم را نیز اسیر کردند و نزد آن حضرت بردند او گفت: قصاص نفس نفس است، اگر من مردم او را آنچنان که مرا زده قصاص کنید و اگر زنده ماندم در مورد او نظر خواهم داد. آری، علی سبعد از ضربت خوردن دو یا سه روز زنده ماند سپس در سال چهارم هجری دار فانی را وداع گفت.
او یکی از علما و دانشمندان اصحاب و مشهورترین فقهای آنان بود.
علی سمردی شجاع، وارع و زاهد بود، فضیلتهای او آن چنان بسیار است که امام احمد سگوید: برای هیچ یک از اصحاب به اندازهی علی سفضایل نقل نگردیده است.
و السلام