مختصر فقه
از
ادلهی قرآن کریم و سنت صحیح
تألیف:
عبدالعظیم بن بدوی
مترجم:
عبدالله محمدی
انَّ الحمدَللهِ، نحمدُهُ، ونستعینهُ، وَنسغفرهُ، ونعوذُ باللهِ مِنْ شرورِ أنفسناْ ومن سیئاتِ أعمـالناْ، مَن یهدهِ اللهُ فلاْ مُضلَّ لهُ، وَمن یضللْ فلاَهادیَ لهُ، وَأشهدُ أنْ لاَ إلهَ إلا اللهُ وحدهُ لاشریك لهُ وَأشهدَ أنَّ محمداً عبدهُ وَرسولُهُ.
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ ٱللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِۦ وَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنتُم مُّسۡلِمُونَ١٠٢﴾[آل عمران: ۱۰۲].
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ ٱتَّقُواْ رَبَّكُمُ ٱلَّذِي خَلَقَكُم مِّن نَّفۡسٖ وَٰحِدَةٖ وَخَلَقَ مِنۡهَا زَوۡجَهَا وَبَثَّ مِنۡهُمَا رِجَالٗا كَثِيرٗا وَنِسَآءٗۚ وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَ ٱلَّذِي تَسَآءَلُونَ بِهِۦ وَٱلۡأَرۡحَامَۚ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلَيۡكُمۡ رَقِيبٗا١﴾[النساء: ۱].
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ ٱللَّهَ وَقُولُواْ قَوۡلٗا سَدِيدٗا٧٠ يُصۡلِحۡ لَكُمۡ أَعۡمَٰلَكُمۡ وَيَغۡفِرۡ لَكُمۡ ذُنُوبَكُمۡۗ وَمَن يُطِعِ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ فَقَدۡ فَازَ فَوۡزًا عَظِيمًا٧١﴾[الأحزاب: ۷۰-۷۱].
أَمَّا بَعْدُ:
(فَأنَّ أصدقَ الحدیثِ كتابُ اللهِ، وَخیرَ الـهدیِ، هدیُ محمدٍ جوَشرَّ الأمورِ مُحدثاتهاْ، وَكلَّ محدثةٍ بدعةٌ، وَكلَّ بدعةٍ ضلالةٌ وَكلَّ ضلالةٍ فِي النَّارِ)[ [۱]].
بتحقیق علم فقه از بزرگترین و شریفترین علوم است، چون علمی است که صحت عبادت، که هدف آفرینش مخلوقات است، به آن وابسته است. همچنانکه خداوند میفرماید:
﴿وَمَا خَلَقۡتُ ٱلۡجِنَّ وَٱلۡإِنسَ إِلَّا لِيَعۡبُدُونِ٥٦﴾[الذاريات: ۵۶].
«جن و انس را نیافریدهام مگر برای اینکه مرا عبادت کنند».
همچنانکه اساس نجات انسان به صحت توحید و دوری او از باورهای شرک آلود، بستگی دارد، نجات کامل او هم بدون صحت عبادت و پرهیز از اعمال بدعتآمیز میسر نمیشود.
پیامبر جآگاهی از مسائل دینی را نشانه خیرخواهی خداوند به بندهاش قرار داده و فرموده است: (من یرد الله به خیرا یفقهه في الدین) [۲]«خداوند به هر کسی اراده خیر داشته باشد او را در دین فقیه میکند».
عظمت و شرف این علم از همه جهات قابل وصف و احاطه نیست؛ چون این علم همواره با مسلمان است و او را در تمام مراحل زندگیش همراهی میکند، و روابط او با خدا و بندگان خدا را تنظیم مینماید.
این علم حلقه اتصال انسان با عباداتی چون طهارت، نماز، زکات، روزه، حج و قربانی است که انسان را با بندگی خداوند در آشکار ونهان مرتبط میسازد.
بوسیلۀ این علم و آگاهی از فقه جهاد و غزوات، سیره، اماننامهها و پیماننامهها و امثال اینها، قلمرو اسلام گسترش مییابد و عَلَم نورانی قرآن به اهتزاز درمیآید.
بوسیله این علم و آگاهی از فقه معاملات از قبیل خرید و فروش، حق پشیمانی، ربا، صرافی و آنچه که با معاملات مالی رایج در میان مردم ارتباط دارد و بوسیلۀ آن دارائیها در جایگاه شرعی خویش قرار میگیرند، از قبیل وقف و وصیت، و دیگر احکام تصرفات مالی، روزی حلال به دست میآید و از گناه دوری میشود.
با آگاهی از این علم شخص مسلمان با فقه فرائض و تقسیم میراث که نصف علم به حساب میآید آشنایی پیدا میکند، و اموال و داراییها براساس عادلانهترین تقسیم و کاملترین شیوه در دست صاحبانشان قرار میگیرد و از یک زندگی زناشوئی مطابق با معیارها و احکام شرعی برخوردار میگردد و در مییابد که اسلام با وضع قوانین مربوط به جنایات، دیات، حدود و تعزیرات که باعث میشوند مسلمانان در امنیت و آرامش خاطر و ثبات زندگی کنند، تا چه حد به ضروریات زندگی توجه کرده است.
و همچنین در احکام خوردنیها و ذبح حیوانات و نذرها و قسمها و بحثهای قضاوت و قواعد و احکام مربوط به آن زمینهای بوجود میآید که عدالت در آن تحقق مییابد و دشمنی پایان مییابد، حقوق در جاهای اصلی خود قرار گرفته و مظلومین به حقوق خود میرسند [۳].
با توجه به این دلایل و دلایلی دیگر شاعر میگوید:
إذا ما اعتز ذو علم بعلم
فأهل الفقه أولی باعتزاز
فكم طیب یفوح ولاكمسك
وكم طیر یطیر ولا كبار
«اگر علم مایه سربلندی علما گردد، فقها به سربلندی لایقتراند.
بسیار بوی خوش هست که عطرش را پراکنده میکند ولی مانند مسک نیست و بسیار پرنده هست که پرواز میکند ولی مانند باز نیست».
با وجود اینکه اختلافات زیادی (در میان امت) است، شریعت در فروع و اول خود به یک قول برمیگردد:
دلایلی از قرآن
اول: از جمله دلایل قرآن فرموده خداوند متعال است:
﴿وَلَوۡ كَانَ مِنۡ عِندِ غَيۡرِ ٱللَّهِ لَوَجَدُواْ فِيهِ ٱخۡتِلَٰفٗا كَثِيرٗا﴾[النساء: ۸۲].
«و اگر (قرآن) از سوی غیرخدا آمده بود در آن تناقضات و اختلافات زیادی را پیدا میکردند».
وجود اختلاف در قرآن به طور قطع نفی شده است و اگر در قرآن چیزی مقتضی دو قول مختلف وجود داشته باشد به هیچ عنوان این گفته خداوند بر آن صدق نمیکند.
در قرآن آمده که:
﴿فَإِن تَنَٰزَعۡتُمۡ فِي شَيۡءٖ فَرُدُّوهُ إِلَى ٱللَّهِ وَٱلرَّسُولِ﴾[النساء: ۵۹].
«و اگر در چیزی اختلاف داشتید آن را به خدا و پیامبر او برگردانید».
این آیه صراحتاً دربارۀ از بین بردن تنازع و اختلاف است و برای رفع اختلاف، طرفین درگیر را به مراجعه به شریعت سفارش کرده است تا اختلاف رفع شود، اما اختلاف برداشته نمیشود مگر با رجوع به یک شیء واحد، چون اگر در قرآن اختلاف وجود میداشت، با رجوع به آن تنازع واختاف از بین نمیرفت، و این باطل است.
خداوند میفرماید:
﴿وَلَا تَكُونُواْ كَٱلَّذِينَ تَفَرَّقُواْ وَٱخۡتَلَفُواْ مِنۢ بَعۡدِ مَا جَآءَهُمُ ٱلۡبَيِّنَٰتُ﴾[آلعمران:۱۰۵].
«و مانند کسانی نشوید که پراکنده شدند و اختلاف ورزیدند پس از آنکه نشانههای روشن به آنان رسید».
مراد از «البینات» شریعت است پس اگر شریعت مقتضی اختلاف باشد - که قطعاً اینطور نیست - به آنان گفته نمیشد «من بعد - پس از آنکه» و (با نیاوردن بینات) آنان بهترین بهانه را بدست میآورند و این غیرصحیح است، پس هیچ اختلافی در شریعت نیست.
آیات در نکوهش اختلاف و امر به رجوع به شریعت بسیار است و همگی به طور قطع دلالت میکنند بر اینکه در شریعت هیچ اختلافی وجود ندارد بلکه دارای مأخذ و قولی واحد است.
«مُزَنِی» شاگرد شافعی میگوید: «خداوند اختلاف را نکوهش کرده و آن را مذموم دانسته و امر کرده است که هنگام اختلاف به کتاب و سنت رجوع کنیم».
دوم: بطور عموم اهل شریعت ناسخ و منسوخ را در قرآن و سنت اثبات کرده و مردم را از جهل به ناسخ و منسوخ و خطا و اشتباه در آن برحذر داشتهاند و واضح است که بحث ناسخ و منسوخ زمانی پیش میآید که جمع کردن دو دلیل متعارض بطور همزمان ممکن نباشد. وگرنه یکی از آنها ناسخ و دیگری منسوخ نمیشد، و فرض با این تعریف مخالف است، پس اگر اختلاف جزو دین میبود، در اثبات ناسخ و منسوخ - بدون نصی قاطع دربارۀ آن - فایدهای حاصل نمیشد و بحث دربارۀ آن کار بیهودهای به حساب میآمد؛ چون عمل کردن به هر یک از آن دو (ناسخ و منسوخ) از ابتدا و به طور مداوم به استناد اینکه اختلاف اصلی از اصول دین است صحیح میبود. اما همه اینها به اجماع باطل است و این دلالت میکند بر اینکه اختلاف هیچ اصلی در شریعت ندارد و این قول درباره هر دلیلی همراه معارض آن صادق است مانند عموم و خصوص، اطلاق و تقیید و امثال آن. چون (این نوع اثبات) تمام این اصول را به هم میریزد و این باطل است و هر چیزی که به این نتیجه بیانجامد نیز باطل است.
سوم: اگر در شریعت مجوَزی برای اختلاف وجود میداشت به تکلیف مالایطاق میانجامید چون اگر فرض کنیم دو دلیل با هم تعارض دارند و هر دو را بطور همزمان مقصود شارع بدانیم یا باید گفته شود که مکلف مجبور به عمل کردن به مقتضای هر دوی آنهاست یا مجبور به عمل کردن به مقتضای هیچ کدام از آنها نیست، یا مجبور است که تنها به مقتضای یکی از آنها عمل کند نه دیگری و همهی این حالات غیرصحیح هستند:
چون حالت اول مقتضی این است که صیغۀ امر «إفعل» و صیغه نهی «لاتفعل» برای یک مکلف از یک جهت بکار رود و این همان تکلیف به مالایطاق است.
حالت دوم هم باطل است چون خلاف فرض است و حالت سوم هم باطل است، چون فرض این است که هر دو عملی شوند. پس فقط حالت اول باقی میماند و آنهم، به دلیلی که ذکر کردیم باطل است.
چهارم: علمای اصول بر اثبات ترجیح بین دلایل متعارض وقتی که امکان جمع بین آنها نباشد اتفاق کردهاند و گفتهاند که بکار بردن یکی از دو دلیل متعارض بدون تأمل و نظر درترجیح آن بر دیگری صحیح نیست و قول به وجود اختلاف در شریعت، باب ترجیح را به طور کلی از بین میبرد چون با فرض اینکه وجود اختلاف اصلی شرعی برای صحیح بودن وقوع تعارض در شریعت باشد هیچ فایدهای از ترجیح حاصل نمیشود و هیچ نیازی نیز به آن نخواهد بود ولی این فرض فاسد است و هر چیزی که به این نتیجه بیانجامد نیز باطل است [۴].
میگویم: چون شریعت در اصول و فروع خود با وجود اختلافات زیادی که هست به یک قول برمیگردد، دوست داشتم کتابی در فقه بنویسم و در آن به یک قول راجح مبتنی بر دلیل صحیح و ثابت اکتفا کنم لذا در این کار راه مجتهدان و محققان و اندیشمندانی را در پیش گرفتهام که وقایع را ثبت و حوادث را توضیح داده و برای آن دلایل زیادی از سرچشمه نور نبوت آوردهاند و با پیروی از سنتهای نبوی و حرکت در مسیر آنها، علمی فراوان و اندیشهای پربار و مبتنی بر بهترین و هدایتکنندهترین قواعد، برای مردم به ارمغان آوردهاند.
این نوع از فقه، در اصل بهرهای است که اصحاب پیامبر جآن را به تابعین (به احسان) دادهاند و به همین ترتیب تبع تابعین هم آن را گرفته و براساس این روش برتر و سالم آن را تدوین کردهاند [۵].
بنابراین کتابم را به نام:
الوجیزُ فِی فقهِ السُّنَّةِ والكتابِ العزیز.
نامگذاری کردهام و به شرح زیرفصلهای آن را مرتب کردهام:
فصل طهارت (پاکیزگی)، فصل صلاة (نماز)، فصل جنائز، فصل صیام (روزه)، فصل زکات، فصل حج، فصل نکاح، فصل معاملات، فصل أیمان (سوگندها)، فصل أطعمه (خوردنیها)، فصل وصایا، فصل فرائض، فصل حدود، فصل جنایات، فصل قضاء (داوری)، فصل جهاد، فصل عتق (آزاد کردن بردگان).
این ترتیب را به این دلیل انتخاب کردم که خداوند بلندمرتبه مخلوقات را آفریده تا او را عبادت کنند و در ألوهیت برای او شریک قرار ندهند و از آنجایی که نماز اصل عبادات و اساس دین است کتاب را با آن شروع کردم، ولی چون طهارت از شروط صحت نماز است و شرط بر مشروط مقدم است، بحث طهارت را بر مبحث نماز مقدم کردم و چون روزه برای خدای بلندمرتبه است و تنها او جزای آن را میدهد - همچنانکه در حدیث آمده - آن را بعد از نماز قرار دادم.
روزه را قبل از زکات آوردم تا عبادات بدنی را بر عبادات مالی خالص مانند زکات و عبادات بدنی مالی مانند حج مقدم کرده باشم و چون نکاح سبب بوجود آمدن افراد عابد و خداپرست میشود آن را اولین فصل بعد از فصول عبادات قرار دادم؛ سپس به دنبال آن معاملات را آوردم چون مردمی که از نکاح بوجود میآیند همواره با خرید وفروش سروکار دارند و چون زیاد سوگند خوردن در معاملات به یک عادت تبدیل شده است به دنبال فصل معاملات فصل أیمان (سوگندها) را آوردم تا سوگندهای صحیح و غیرصحیح از هم جدا شوند؛ سپس فصل خوردنیها، وصایا و فرائض و به دنبال آن فصل حدود و جنایات را قرار دادم و بعد از آن فصل قضا و داوری را ذکر کردم که برای جدا کردن حق از باطل در فرایض، حدود و جنایات کاربرد همیشگی دارد؛ چراکه اجازه اجرای حدود تنها به حاکم یا نائب او داده میشود.
و از آنجا که مسلمانان مکلفند پس از برپایی دین خدا در وجود خودشان، برای برپایی ان در سرزمین خدا و دعوت مردم به عبادت خدا سعی و تلاش کنند و طبق معمول در هر زمان و مکان، افرادی هستند که در راه خدا ایجاد مانع میکنند و داعیان را از تبلیغ دین خدا منع میکنند درباره جهاد و احکام آن صحبت کردهام و چون جهاد گاهی بردگی اسرای جنگی کفار و مشرکین را بدنبال دارد، فصل عتق (آزاد کردن بردگان) را بعد از فصل جهاد ذکر کردم تا بیانگر میل و رغبت اسلام به آزاد کردن بردگان و اعطای آزادی به اسرای جنگی باشد.
فصل عتق را در آخر کتاب «الوجیز» قرار دادم به امید اینکه خداوند آن را سبب رهاییم از آتش جهنم قرار دهد؛ چراکه خداوند سبحان بسیار توانا و آمرزنده است.
از خداوند بزرگ میخواهم که مرا در نوشتن این کتاب به صواب و حق رسانیده باشد و بر این کار پاداش دهد و اگر خطایی در آن وجود دارد مرا بیامرزد و به واسطۀ آن به مسلمانان نفع برساند. والحمدلله رب العالمین.
عبدالعظیم بن بدوی الخلفی (لقبا)
در خانه خودم واقع در روستای شین - مرکز قطور - غریبه
هنگام اذان ظهر روز پنجشنبه ۲۱/۷/۱۴۱۳. ه
۱۴/۱/۱۹۹۳ م
[۱] این خطبه، خطبه حاجت نام دارد که پیامبر جخطبهها و دروس و موعظههایش را با آن شروع میکرد. علامه البانی در این باره رسالهای نافع دارد، به آن مراجعه شود. [۲] متفق علیه: [بخاری (۳۳۱۶)، مسلم (۱۰۳۷)، ابن ماجه (۲۲۰)]. [۳] مقدمه شیخ بکر ابوزید در کتاب «التَّقرِیبُ لِفِقهِ ابنِ قَیِّمِ الجَوزِیَّه» (۱ و ۶ و ۷). [۴] الموافقات للشاطبی (۴/۱۱۸ - ۱۲۲) با اختصار. [۵] این جمله را با همین معنا از مقدمه «تقریب» که قبلاً به آن اشاره شد، گرفتهام.
خ...... صحیح امام بخاری (فتح الباری) |
بز...... مسند بزار |
م...... صحیح امام مسلم |
مختصر خ...... مختصر صحیح البخاری |
ت...... سنن الترمذی |
مختصر م...... مختصر صحیح مسلم |
نس...... سنن نسائی |
ص.ت...... صحیح سنن الترمذی |
جه...... سنن ابن ماجه |
ص.نس...... صحیح سنن نسائی |
د...... سنن ابوداود (عون المعبود) |
ص.جه...... صحیح سنن ابن ماجه |
ما...... موطأ امام مالک |
ص.د...... صحیح سنن ابوداود |
فع...... شافعی (الأم) |
ص.ج...... صحیح جامع الصغیر |
أ...... احمد (فتح الربانی) |
الإرواء...... إرواء الغلیل فی تخریج احادیث منار السبیل |
هق...... بیهقی |
الجنائز...... احکام الجنائز |
قط...... دارقطنی |
الزفاف...... آداب الزفاف |
حب...... صحیح ابن حبان |
صفه الصلاة...... صفه صلاة النبی صلی الله علیه وسلم |
خز...... صحیح ابن خزیمه |
تمام المنه...... تمام المنة فی التعلیق علی فقه السنة |
کم...... مستدرک حاکم |
|
می...... سنن دارمی |
|
طب...... طبرانی در الکبیر |
|
ش......مصنف ابن ابی شیبه |
|
طهارت در لغت به معنای نظافت و پاکی از هر نوع نجاست است و در اصطلاح عبارت است از رفع بیوضویی یا برداشتن نجاست)*(.
هر آبی که از آسمان فرود آید و یا از زمین خارج شود پاککننده است:
به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَأَنزَلۡنَا مِنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءٗ طَهُورٗا﴾[الفرقان: ۴۸].
«و ما هستیم که از آسمان آب پاک و پاککننده را نازل میگردانیم».
و به دلیل فرموده پیامبر جدربارۀ دریا: (هو الطهور ماؤه، الحل میتته) [۶]. «آب آن پاک کننده و مردار آن حلال است».
و به دلیل فرموده پیامبر جدرباۀ آب چاه: (إن الـماء طهور لاینجسه شی) [۷]. «آب پاک کننده است و هیچ چیزی آن را نجس نمیکند».
اگر چیزی پاک با آب آمیخته شود، در صورتی که نام آن از حالت اصلی خارج نشود، بصورت پاککننده باقی خواهد ماند. به دلیل فرموده پیامبر جبه زنانی که خواستند دخترش را (برای دفن) تجهیز کنند: (اغسلنها ثلاثا أو خــمسا أوأكثر من ذلك إن رأیتن، بماء وسدر، واجعلن في الآخرة كافورا أو شیئا من كافور) [۸]«او را سه یا پنج بار یا اگر لازم دانستید بیشتر از آن با آب و سدر بشویید و در آخرین بار کافور یا مقداری از آن را در آب قرار دهید».
به محض داخل شدن نجاست در آب، به نجس بودن آن حکم نمیشود مگر وقتی که آب تغییر کند.
به دلیل حدیث ابوسعید که گفت: (قیل یا رسول الله أنتوضا من بئر بضاعة؟ وهی بئر یلقی فیها الحیض ولحوم الكلاب والنتن، فقال ج: الـماء طهور لاینجسه شی) [۹]. «گفته شد ای رسول خدا: آیا از چاه بضاعه وضو بگیریم؟ و آن چاهی است که پارچه آلوده به خون حیض و لاشه سگها و چیزهای گندیده در آن انداخته میشود، پیامبر جفرمود: آب پاک کننده است و هیچ چیزی آن رانجس نمیکند».
[۶. - المجموع شرح المهذب (۷۹/۱). [ ]- صحیح: [ص: جه ۳۰۹]، ما (۴۰/۲۶)، د (۸۳/۵۲/۱)، ت (۶۹/۴۷/۱)، جه (۳۸۶/۱۳۶/۱)، نس (۱۷۶/۱). [۷] صحیح: [الإرواء ۱۴]، د (۶۶ و ۶۷/۱۲۶/۱)، ت (۶۶/۴۵/۱)، نس (۱۷۴/۱). [۸] خ (۱۲۵۳/۱۲۵/۳)، م (۹۳۹/۶۴۶/۲). [۹] صحیح: [الإرواء ۱۴]، د (۶۶ و ۶۷/۱۲۶/۱۲۷/۱)، ت (۶۶/۴۵/۱)، نس (۱۷۴/۱). مبارکفوری در تحفة الأحوذی (۲۰۴/۱) میگوید: طیبی میگوید: معنی «یلقی فیها» این است که چاه در مسیر درههایی بود که امکان داشت زباله صحرانشینان وارد آن شود به این صورت که نجاسات و زبالهها در اطراف خانههای مردم ریخته شود سپس سیل آن را به داخل آن چاه بیاندازد. تعبیر راوی به صورتی است که گمان میرود مردم از روی قلت تعهد دینی نجاسات را داخل چاه آب انداختهاند در حالیکه هیچ مسلمانی این کار را جایز نمیداند. پس چگونه میتوان در مورد کسانی که بهترین و پاکترین مردم بودهاند چنین گمانی داشت - أه - میگویم (مبارکفوری): بسیاری از اهل علم همین نظر را دارند و این چیزی است که عیناً آشکار است.
نجاسات جمع نجاست است و آن هر چیزی است که صاحبان طبع سلیم آن را ناپاک دانسته و خود را از آن حفظ کنند و اگر لباسشان به آن آلوده شود آن را میشویند. مانند مدفوع و ادرار [۱۰].
اصل در اشیاء، مباح بودن و پاکی آنهاست؛ پس اگر کسی گمان کرد که چیزی نجس است، برای اثبات نجس بودن آن باید دلیل بیاورد، و اگر دلیل بر نجس بودن آن وجود نداشته باشد یا دلیلی وجود داشته باشد ولی در حد حجیت نباشد، باید آنرا به اصل حمل کرده و پاک بداند [۱۱]. چون حکم به نجاست، حکمی تکلیفی است و بدون دلیل حکم به نجاست چیزی جایز نیست [۱۲].
از جمله چیزهایی که نجس بودن آنها از روی دلیل ثابت است عبارتند از:
[۱۰] الروضة الندیه (۱۲/۱). [۱۱] السیل الجرار (۳۱/۱). [۱۲] صحیح: [ص. د ۸۳۴]، الروضة الندیه (۱۵/۱).
دلیل نجس بودن مدفوع حدیث ابوهریره است که پیامبر جفرمود: (إذا وطی أحدكم بنعله الأذی فإن التراب له طهور) [۱۳]«هرگاه یکی از شما با کفشش روی ناپاکی رفت خاک برای (کفش) او پاککننده است».
«الأذی»: هر چیزی که باعث أذیت شود مانند نجاست و أشغال و سنگ و خارک و غیره [۱۴]. و منظور از «أذی» در حدیث همچنانکه واضح است نجاست است.
و اما دلیل نجس بودن ادرار حدیث أنس است که گفت: (أن أعرابیا بال في الـمسجد فقام إلیه بعض القوم، فقال رسول الله ج: دعوه ولاتزرموه، قال: فلما فرغ دعا بدلو من ماء فصبه علیه) [۱۵]«یک نفر اعرابی (صحرانشین) در مسجد ادرار کرد بعضی از مردم بهسوی او بلند شدند (تا او را منع کنند). پیامبر جفرمود: او را به حال خود رها کنید وباعث حبس ادرارش نشوید. انس گفت: وقتی تمام شد (پیامبر) سطلی آب درخواست کرد و آن را بر محل ادرار ریخت».
[۱۳] صحیح [ص. د ۸۳۴]، د (۳۸۱/۴۷/۲). [۱۴] عون المعبود (۴۴/۲). [۱۵] متفق علیه: م (۲۸۴/۲۳۶/۱)، و اللفظ له، خ (۶۰۲۵/۴۴۹/۱۰).
مذی: آب سفید و رقیق و لزجی است که هنگام شهوت، بدون احساس لذت و فوران خارج میشود، بدون اینکه به دنبال آن سستی در بدن ایجاد شود و گاهی خروج آن حس نمیشود، زن و مرد مذی دارند [۱۶].
مذی نجس است و بهمین دلیل پیامبر جدستور داده تا با خروج آن، آلت تناسلی شسته شود:
از علی روایت است که گفت: (كنت رجلا مذاء، وكنت أستحیی أن أسأل النبي جبمكان ابنته، فأمرت الـمقداد بن الأسود فسأله فقال: یغسل ذكره ویتوضا) [۱۷]«مردی بودم که مذی زیادی از من خارج میشد و به خاطر جایگاه دختر پیامبر جشرم داشتم از پیامبر جسؤال کنم به مقداد بن أسود گفتم تا از او سؤال کند، پس پیامبر جفرمود: آلت تناسلیش را بشوید و وضو بگیرد».
اما ودی: آب سفید و غلیظی است که بعد از ادرار خارج میشود [۱۸]و نجس است:
از ابن عباس بروایت است که گفت: (الـمنى والودی والـمذی، أما الـمنی فهو الذي منه الغسل وأما الودی والـمذی فقال: اغسل ذكرك او(*) مذاكیرك وتوضا وضوك للصلاة) [۱۹]«منی وودی و مذی، اما منی چیزی است که با خارج شدن آن غسل واجب میشود و اما دربارۀ ودی و مذی گفت: آلت تناسلیت یا بیضههایت را بشوی و سپس مانند وضوی نمازت وضو بگیر».
[۱۶] شرح مسلم للنووی (۲۱۳/۳). [۱۷] متفق علیه: م (۳۰۳/۲۴۷/۱)، و اللفظ له، خ (۱۳۲/۲۳۰/۱) مختصراً. [۱۸] فقه السنه (۲۴/۱). *- شک از راوی حدیث است. [۱۹] صحیح [ص. د ۱۹۰]، هق (۱۱۵/۱).
از عبدالله روایت است که گفت: (أراد النبي جأن یتبرز، فقال: ائتنی بثلاثة أحجار، فوجدت له حجرین وروثة حــمار، فأمسك الحجرین وطرح الروثة وقال: هی رجس) [۲۰]«پیامبر جخواست برای قضای حاجت دور شود فرمود: سه سنگ برایم بیاور، من هم دو سنگ و سرگین الاغی را پیدا کردم و برایش بردم، پیامبر دو سنگ را برداشت و سرگین را دور انداخت و فرمود این نجس است».
[۲۰] صحیح: [ص. جه ۲۵۳]، خز (۷۰/۳۹/۱) و غیر عبدالله حدیث را بدون لفظ الاغ (حمار) روایت کردهاند، رواه: خ (۱۵۶/۲۵۶/۱)، نس (۳۹/۱)، ت (۱۷/۱۳/۱)، جه (۳۱۴/۱۱۴/۱).
از اسماء دختر ابوبکر روایت است: (جاءت امرأة إلی النبي جفقالت: إحدنا یصیب ثوبها من دم الحیض كیف تصنع؟ فقال: تحته ثم تقرصه بالـماء ثم تنضحه، ثم تصلی فیه) [۲۱]. «زنی نزد پیامبر جآمد و گفت: اگر لباس یکی از ما به خون حیضآلوده شد، چکار بایدبکند؟ پیامبر جفرمود: آن را از لباسش بزدایدو سپس با نوک انگشتان و آب آن را بشوید و سپس بر روی آن، آب بریزد و در آن نماز بخواند».
[۲۱] متفق علیه: م (۲۹۱/۲۴۰/۱)، و اللفظ له، خ (۳۰۷/۴۱۰/۱).
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (طهور إناء أحدكم إذا ولغ فیه الكلب أن یغسله سبع مرات أولاهن بالتراب) [۲۲]«طریقهی پاک کردن ظرف (کاسه) یکی از شما، زمانی که سگ در آن لیسید، چنین است که باید هفت بار آن را بشوید، بار اول با خاک».
[۲۲] صحیح: [ص. ج ۳۹۳۳]، م (۲۷۹ - ۹۱ - ۲۳۴/۱).
مردار حیوانی است که بدون ذبح شرعی بمیرد، به دلیل فرموده پیامبر ج: (إذا دبغ الإهاب فقد طهر) [۲۳]«اگر پوست مردار دباغی شد پاک میشود» إهاب، پوست مردار را گویند.
موارد زیر از حکم مردار مستثنی هستند:
[۲۳] صحیح: [ص. ج ۵۱۱]، م (۳۶۶/۲۷۷/۱)، د (۴۱۰۵/۱۸۱/۱۱).
به دلیل حدیث ابن عمر بکه گفت: پیامبر جفرمود: (أحلت لنا میتتان ودمان: أما الـمیتتان فالحوت والجراد وأما الدمان فالكبد والطحال) [۲۴]«دو نوع مردار و دو نوع خون برای ما حلال شدهاند: دومردار عبارتند از مردار ماهی و ملخ، و دو خون عبارتند از کبد و طحال».
[۲۴] صحیح: [ص. ج ۲۱۰]، أ (۹۶/۲۵۵/۱)، هق (۲۵۴/۱).
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (إذا وقع الذباب في إناء أحدکم فلیغمسه کله ثم لیطرحه، فإن في إحدی جناحیه داء وفي الآخر شفاء) [۲۵]«هرگاه مگس در ظرف یکی از شما افتاد، تمام آنرا در مایع ظرف فرو ببرید، سپس آن را دور بیاندازید، چون در یکی از بالهایش بیماری و در دیگری شفا است».
۳- استخوان، شاخ، سم(ناخن)، مو و پَر مردار همگی پاک هستند چون اصل در آن پاکی است. و به دلیل روایت معلقی که بخاری آورده است [۲۶]. او میگوید:
زهری دربارۀ استخوان حیوانات مردهای - چون فیل وغیره - گفت: (أدركت ناسا من سلف العلمـاء یمتشطون بـها ویدهنون فیها، لایرون به بأسا). «افرادی از علمای سلف را دیدم که با آن (استخوان فیل) شانه میکردند و در آن روغن نگهداری میکردند و در بکار بردن آن گناهی نمیدیدند».
حماد میگوید: پر مردار نجس نیست.
[۲۵] صحیح: [ص. ج ۸۳۷]، خ (۸۲/۵۷/۲۵۰/۱۰)، جه (۳۵۰۵/۱۱۵۹/۲). [۲۶] (۳۴۲/۱).
بدان، شارعی که اشیاء نجس و نجس شده را به ما معرفی کرده است، کیفیت پاک کردن آنها را نیز به ما یاد داده است و تنها چیزی که بر ما واجب است اینست که دنبالهرو فرمان او و اجراکننده اوامر او باشیم. بعضی از نجاسات برای اینکه پاک شوند، لازم است طوری شسته شوند که رنگ، بو و طعم آنها از بین برود؛ ولی برای پاک کردن بعضی دیگر از نجاسات ریختن یا پاشیدن آب و یا کندن نجاست و یا مسح کردن زمین و یا تنها راه رفتن بر زمین پاک، کافی است. بدان که آب در پاک کردن نجاسات اصل است چون شارع این وصف را به آن داده و فرموده است:
(خلق الله الـماء طهورا) [۲۷]«خداوند آب را پاک کننده خلق کرد» برای پاک کردن نجاسات نمیتوان غیر آب را جایگزین آن کرد، مگر اینکه شارع دستور دهد؛ چراکه با این کار چیزی را که پاککنندگی آن معلوم نیست جایگزین چیزی میکنیم که پاککنندگی آن معلوم است، و این برخلاف مقتضای شریعت است.
حال که این نکته را فهمیدی، دستورات شرعی را دربارۀ چگونگی پاک کردن چیزهای نجس یا نجس شده را بیان میکنم:
[۲۷] السیل الجرار (۴۲. ۴۸/۱)، با تصرف. حافظ در کتاب التلخیص (۱۴/۱) گفته است: حدیث «خلق الله الـماء طهورا» را با این لفظ نیافتم. این حدیث در روایت ابوسعید با لفظ «إن الـماء طهور لاینجسه شی» آمده است.
از ابن عباس روایت است: از پیامبر جشنیدم که میفرمود: (أیما إهاب دبغ فقد طهر) [۲۸]. «هر پوستی که دباغی شود، پاک میشود».
[۲۸] صحیح: [ص. جه ۲۹۰۷]، أ (۴۹/۲۳۰/۱)، ت (۱۷۸۲/۱۳۵/۳)، جه (۳۶۰۹/۱۱۹۳/۲)، نس (۱۷۳/۷).
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (طهور إناء أدكم إذا ولغ فیه الكلب أن یغسله سبع مرات أولاهن بالتراب) [۲۹]. «پاکی ظرف هر یک از شما وقتی که سگ آن را لیسید این است که هفت بار آن را بشوید، اولین بار با خاک».
[۲۹] تخریج در ص (۱۷).
از اسماء بنت ابوبکر سروایت است: (جاءت امرأة إلی النبي جفقالت: إحدانا یصیب ثوبها من دم الحیضة كیف تصنع؟ فقال: تحته ثم تقرصه بالـماء، ثم تنضحح، ثم تصلی فیه) [۳۰]. «زنی نزد پیامبر جآمد و گفت: اگر لباس یکی از ما به خون حیض آلوده شد چکار باید بکند؟ پیامبر جفرمود: بایدآن را از لباسش بزداید و سپس با نوک انگشتان و آب آن را بشوید و سپس بر روی آن، آب بریزد و در آن نماز بخواند».
اگر بعد از این کار اثری از خون باقی ماند، اشکالی ندارد:
از ابوهریره سروایت است که خوله بنت یسار گفت: (یا رسول الله، لیس لي إلا ثوب واحد وأنا أحیض فیه؟ قال فإذا طهرت فاغسلی موضع الدم ثم صلی فیه، قالت یا رسول الله. إن لم یخرج أثره؟ قال: یكفیك الـماء ولایضرك أثره) [۳۱]«ای رسول خدا، غیر از یک لباس، لباس دیگری ندارم و در همان لباس به حیض میافتم؟ فرمود: وقتی پاک شدی محل آغشته به خون را بشوی سپس در آن نماز بخوان، گفتم ای رسول خدا اگر اثرش از بین نرفت چکار کنم؟ فرمود: کافی است بر آن آب بریزی، اثر آن اشکالی ندارد».
[۳۰] تخریج در ص (۱۷). [۳۱] صحیح: [ص. د ۳۵۱]، د (۳۶۱ - ۲۶/۲)، هق (۴۰۸/۲).
از ام ولد ابراهیم بن عبدالرحمن بن عوف روایت است که او از ام سلمه همسر پیامبر جسؤال کرد و گفت: (إني امرأة أطیل ذیلی وأمشی في الـمكان القذر؟ فقالت أم سلمة: قال النبي ج: یطهره مابعده) [۳۲]. «من زنی هستم که پایین دامنم را دراز میکنم و از محلی که نجاست در آن هست عبور میکنم؟ ام سلمه گفت: پیامبر جفرمود: آنچه بعد از نجاست است (خاک) آنرا پاک میکند».
[۳۲] صحیح: [ص. جه، ۴۳]، ما (۴۴/۲۷)، د (۳۷۹/۴۴/۲)، ت (۱۴۳/۹۵۱/۱)، جه (۵۳۱/۱۷۷/۱).
از ابوسمح خادم پیامبر جروایت است که پیامبر جفرمود: (یغسل من بول الجاریة و یرش من بول الغلام) [۳۳]«ادرار دختر بچه (شیرخوار) شسته شود ولی برای پاک کردن ادرار پسر بچه (شیرخوار) کافی است که روی آن آب پاشیده شود».
[۳۳] صحیح: [ص. نس ۲۹۳]، د (۳۷۲/۳۶/۲)، نس (۱۵۸/۱).
از سهل بن حنیف روایت است که گفت: بر اثر خروج مذی زیاد و غسل کردن زیاد دچار رنج و سختی شدم، وضعیت خود را برای پیامبر جبازگو کردم، پیامبر جفرمود: (إنما یجزیك من ذلك الوضوء) «کافی است که بعد از خروج آن وضو بگیری، گفتم ای رسول خدا آن قسمتی از لباسم را که به مذی آلوده شود چکار کنم؟ فرمود: (یكفیك أن تأخذ كفا من ماء فتنضح به ثوبك، حیث تری أنه قد أصاب منه) [۳۴]. «کافی است مشتی آب به جایی از لباست که گمان میکنی به مذی الوده شده، بپاشی».
[۳۴] حسن: [ص. جه ۴۰۹]، د [۲۰۷/۳۵۸/۱]، ت (۱۱۵/۷۶/۱)، جه (۵۰۶/۱۶۹/۱).
از ابوسعید سروایت است که پیامبر جفرمود:
(إذا جاء أحدكم الـمسجد فلیقلب نعلیه ولینظر فیهما فإن رأی خبثا فلیمسه بالأرض ثم لیصل فیهما) [۳۵]«هرگاه یکی از شما به مسجد آمد کفشهایش را وارونه کرده به زیر آنها نگاه کند، اگر نجاستی را دید، آنرا به زمین بمالد و سپس در آنها نماز بخواند».
[۳۵] صحیح: [ص. د ۶۰۵]، د (۶۳۶/۳۵۳/۲).
از ابوهریره سروایت است که گفت: (قام أعرابي فبال في الـمسجد، فتناوله الناس، فقال لـهم النبي جدعوه، وهریقوا علی بوله سجلا من ماء - أو ذنوبا من ماء - فإنما بعثتم میسرین ولم تبعثوا معسرین) [۳۶]«شخصی اعرابی (صحرانشین) بلند شد و در مسجد ادرار کرد، مردم خواستند او را منع کنند پیامبر جبه آنان فرمود: او را به حال خود بگذارید سپس بر ادرارش دلویی از آب بریزید، چرا که شما مبعوث شدهاید تا سهلگیر باشید نه سختگیر».
پیامبر جبه ریختن آب بر ادرار اوامر کرد تا در پاک شدن زمین شتاب شود، و اگر محل نجاست به حال خود رها میشد تا اینکه خشک شود و اثر نجاست از بین رود، پاک میشد. به دلیل حدیث ابن عمر بکه گفت: (كانت الكلاب تبول في الـمسجد وتقبل وتدبر زمان رسول الله جفلم یكونوا یرشون شیئا) [۳۷]. «در زمان پیامبر جسگها در مسجد ادرار و رفت و آمد میکردند و هیچگاه (بر محل ادرارشان) چیزی نمیریختند».
[۳۶] متفق علیه: [الإرواء ۱۷۱]، خ (۲۲۰/۳۲۳/۱)، نس (۴۸ و ۴۹/۱)، و رواه مطولا: د (۳۷۶/۳۹/۲)، ت (۴۷/۹۹/۱). [۳۷] صحیح: [ص. ئ ۳۶۸]، خ تعلیقاً (۱۷۴/۲۷۸/۱)، د (۳۷۸/۴۲/۲).
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (خمس من الفطرة: الإستحداد [۳۸] والختان، وقص الشارب، ونتف الإبط وتقلیم الأظفار) [۳۹]«پنج چیز از فطرت است؛ تراشیدن موهای زیر ناف، ختنه کردن، کوتاه کردن سبیل، کندن موی زیر بغل و کوتاه کردن ناخنها».
از زکریا بن ابی زائده از مصعب بن شیبه از طللق بن حبیب از ابن زبیر از عائشه روایت است که گفت: پیامبر جفرمود: (عشر من الفطرة: قص الشارب، وإعفاء اللحیه، والسواك واستنشاق الـماء وقص الأظفار وغسل البراجم [۴۰]، ونتف الإبط، وحلق العانة، وانتقاص الـماء - یعنی الإستنجاء - قال زكریا: قال مصعب: ونسیت العاشرة إلا أن تكون الـمضمضة) [۴۱]«ده چیز از فطرت است؛ کوتاه کردن سبیل، گذاشتن ریش، سواک، آب در بینی کردن، کوتاه کردن ناخنها، شستن بندهای انگشتان، کندن موی زیر بغل، تراشیدن موی زیر ناف، استنجاء با آب، زکریا گوید: مصعب گفت: دهمی را فراموش کردم گمان میکنم مضمضه باشد».
[۳۸] الاستحداد: تراشیدن موی زیر ناف و شرمگاه است؛ چون در آن حدید(آهن) یعنی چاقو(تیغ) بکار برده میشود به این اسم، نامگذاری شده است؛ و به طریق تراشیدن، کوتاه کردن، کندن وغیره انجام میشود. [۳۹] متفق علیه: خ (۵۸۸۹/۳۳۴/۱۰)، م (۲۵۸۷/۲۲۱/۱)، د (۴۱۸۰/۲۵۲/۱۱)، ت (۲۹۰۵/۱۸۴/۴)، نس (۱۴/۱)، جه (۲۹۲/۱۰۷/۱). [۴۰] البراجم: جمع برجمه، و آن محل بند انگشتان و مفاصل است. أه. [۴۱] حسن: [مختصر م ۱۸۲]، م (۲۶۱/۲۲۳/۱)، (۵۲/۷۹/۱)، ت (۲۹۰۶/۱۸۴/۴)، نس (۱۲۶/۸)، جه (۲۹۳/۱۰۸/۱). *- نزد جمهور علمای اسلام ختنه برای زن مستحب است، و تنها برای مردان واجب است «مترجم».
ختنه برای مرد و زن(*) واجب است چون از شعائراسلام است و پیامبر جبه مردی که اسلام آورده بود فرمود: (ألق عنك شعر الكفر واختتن) [۴۲]«موی کفر را از خودت بردار و خودت را ختنه کن».
ختنه کردن از شریعت ابراهیم است: از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود: (اختتن إبراهیم خلیل الرحمن بعد ما أتت علیه ثمانون سنة) [۴۳]«ابراهیم خلیل الرحمن بعد از آنکه هشتاد سال از عمرش گذشته بود، ختنه کرد» و خداوند به پیامبرش محمد جفرمود:
﴿ثُمَّ أَوۡحَيۡنَآ إِلَيۡكَ أَنِ ٱتَّبِعۡ مِلَّةَ إِبۡرَٰهِيمَ حَنِيفٗا﴾[النحل: ۱۲۳].
«سپس به تو (ای رسول خدا) وحی کردیم که از دین حنیف ابراهیم پیروی کن».
مستحب است که ختنه در روز هفتم ولادت باشد:
به دلیل حدیث جابر که گفت: (أن رسول الله جعق عن الحسن والحسین وختنهما لسبعة أیام) [۴۴]«پیامبر جدر روز هفتم ولادت حسن و حسین عقیقه داد (ولیمهای که به مناسبت تولد فرزند داده میشود) و آنها را ختنه کرد».
ابن عباس گوید: (سبعة من السنة في الصبی یوم السابع: یسمی ویختن) [۴۵]. «در روز هفتم تولد نوزاد، هفت چیز سنت است: اینکه نامگذاری و ختنه شود...».
اگرچه در سندهای این دو حدیث ضعف هست اما یکی از آنها دیگری را تقویت میکند؛ چون مخرج آنها مختلف و در آنها راوی متهم وجود ندارد [۴۶].
[۴۲] حسن: [ص. ج ۱۲۵۱]، د (۳۲۵/۲۰/۲)، هق (۱۷۲/۱). [۴۳] متفق علیه: خ (۶۲۹۸/۸۸/۱۱)، م (۳۷۰/۱۸۳۹/۴). [۴۴] طغ (۸۹۱/۱۲۲/۲)، [تمام المنة ۶۸]. [۴۵] طس (۵۶۲/۳۳۴/۱)، [تمام المنة ۶۸]. [۴۶] تمام المنة (۶۸).
گذاشتن ریش واجب و تراشیدن آن حرام است؛ چون تغییر خلقت خدای به حساب میآید، و از عمل شیطان است که گفته است:
﴿وَلَأٓمُرَنَّهُمۡ فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلۡقَ ٱللَّهِ﴾[النساء: ۱۱۹].
«و به آنان دستور میدهم تا خلقت خدایی را تغییر و دگرگون کنند».
تراشیدن ریش مشابهت به زنان است و پیامبر جمردانی را که خود را شبیه به زنان میکنند لعنت کرده است: (لعن رسول الله جالـمتشبهین من الرجال بالنساء) [۴۷].
پیامبر جبه گذاشتن ریش امر فرموده است و امر چنانکه معلوم است بر وجوب دلالت میکند:
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود: (جزوا الشوارب وأرخوا اللحی، خالفوا الـمجوس) [۴۸]. «سبیلهایتان را کوتاه کرده و ریشهایتان را بگذارید و (با این کار) با مجوس مخالفت کنید».
از ابن عمر بروایت است که پیامبر جفرمود:
(خالفوا الـمشركین، وفروا اللحی، وأحفوا الشوارب) [۴۹]. «با مشرکین مخالفت کنید، ریشهایتان را گذاشته و سبیلهایتان را کوتاه کنید».
[۴۷] صحیح: [ٌ. ج ۵۱۰۰]، خ (۵۸۸۵/۳۳۲/۱۰)، ت (۲۹۳۵/۱۹۴/۴). [۴۸] صحیح: [مختصرم ۱۸۱]، م (۲۶۰/۲۲۲/۱). [۴۹] متفق علیه: خ (۵۸۹۲/۳۴۹/۱۰)، م (۲۵۹/۵۴/۲۲۲/۱).
سواک [۵۰]زدن در هر حالت مستحب است لیکن در موارد زیر بیشتر به آن تأکید شده است:
[۵۰] ریشهْ درختی معروف به نام اراک است.
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود:
(لولا أن أشق علی أمتي لأمرتهم بالسواك مع الوضوء) [۵۱]«اگر بر امتم احساس دشواری نمیکردم، آنان را هنگام وضو به سواک زدن امر میکردم».
[۵۱] صحیح ۰}ج ۵۳۱۶]، أ (۱۷۱/۲۹۴/۱).
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود:
(لولا أن أشق علی أمتي لأمرتهم بالسواك عند كل صلاة) [۵۲]«اگر بر امتم احساس دشواری نمیکردم، آنان را هنگام هر نمازی، به سواک زدن امر میکردم».
[۵۲] متفق علیه: م(۲۵۲/۲۲۰/۱)، خ (۸۸ ۷/۳۷۴/۲)، ت (۲۲/۱۸/۱)، نس (۱۲/۱)، در روایت بخاری بجای«عند كل صلاة» عبارت «مع كل صلاة» آمده است.
از علی سروایت است که: پیامبر جما را به سواک زدن امر کرد و فرمود: (إن العبد إذا قام یصلی أتاه ملك فقام خلفه یستمع القرآن ویدنو، فلایزال یستمع ویدنو حتی یضع فاه علی فیه، فلا یقرأ آیة إلا كانت في جوف الـملك) [۵۳]«وقتی که انسان برای نماز قیام میکند، فرشتهای نزد او آمده، پشت سر او میایستد و به قرآن گوش فرا میدهد و به او همچنان نزدیک میشود تا دهنش را روی دهن او (نمازگزار) قرار میدهد. هیچ آیهای را نمیخواند مگر اینکه آن آیه در درون ملک قرار میگیرد».
[۵۳] صحیح لغیره: [الصحیحه ۱۲۱۳]، هق (۳۸/۱).
از مقدام بن شریح از پدرش روایت است: از عایشه سؤال کرده و گفتم: (بأی شیء كان یبدأ النبي جإذا دخل بیته؟ قالت: بالسواك) [۵۴]«پیامبر جوقتی وارد خانه میشد، شروع به چه چیزی میکرد؟ گفت به سواک زدن».
[۵۴] صحیح: [ص. جه ۲۳۵]، م (۲۵۳/۲۲۰/۱)، د (۵۸/۸۶/۱)، جه (۲۹۰/۱۰۶/۱)، نس (۱۳/۱).
از حذیفه سروایت است: (كن رسول الله جإذا قام لیتهجد یشوص فاه بالسواك) [۵۵]«پیامبر جوقتی که برای تهجد بلند میشد دهان (و دندانهایش) را سواک میزد».
[۵۵] متفق علیه: م (۲۵۵/۲۲۰/۱)، و این لفظ مسلم است، خ (۲۴۵/۳۵۶/۱)، د (۵۴/۸۳/۱)، نس (۸/۱)، و عبارت بخاری، أبوداود و نسائی «إذا قام من اللیل» است.
از عمروبن شعیب از پدرش از جدش روایت است که پیامبر جفرمود: (لاتنفوا الشیب، ما من مسلم یشیب شیبةفی الإسلام إلا كانت له نورا یوم القیامة) [۵۶]«موی سفید را نکنید. چون هر مویی که مسلمان در اسلام سفید میکند، در روز قیامت برای او نوری خواهد شد».
تغییر موی سفید به وسیلهی حناء و کتم (نوعی رنگ گیاهی) و مانند اینها و حرام بودن رنگ سیاه:
از ابوذر سروایت است که پیامبر جفرمود:
(إن أحسن ماغیرتم به الشیب الحناء والكتم) [۵۷]«بهترین چیزی که با آن موی سفید را تغییر میدهید حناء و کتم است».
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود:
(إن الیهود والنصاری لایصبغون فخالفوهم) [۵۸]«یهود و نصاری موهایشان رنگ نمیکنند، پس شما با آنها مخالفت کنید (موهایتان را رنگ کنید)».
از جابر سروایت است که گفت: (أتی بأبی قحافة یوم فتح مكة ورأسه ولحیته كالثغامة بیاضا، فقال رسول الله ج: غیروا هذا بشیء واجتنبوا السواد) [۵۹]«روز فتح مکه ابوقحافه را نزد پیامبر جآوردند در حالی که سر و ریشش مانند ثغامه (گیاهی با شکوفههای سفید) سفید بود. پیامبر جفرمود: این موی سفید را با چیزی تغییر دهید و از رنگ سیاه بپرهیزید».
از ابن عباس بروایت است که پیامبر جفرمود:
(یكون قوم یخضبون في آخرالزمان بالسواد كحواصل الحمام لایریحون رائحة الجنة) [۶۰]«قومی در آخر زمان پیدا میشوند که مانند چینهدان کبوتران مویهایشان را رنگ میکنند و بوی بهشت به مشامشان نمیرسد».
[۵۶] صحیح: [ص. ج ۷۴۶۳]، (۴۱۸۴/۲۵۶/۱۱)، نس (۱۳۶/۸). [۵۷] صحیح: [ص ج ۱۵۴۶]، د (۴۱۸۷/۲۵۹/۱۱)، ت (۱۸۰۶/۱۴۵/۳)، جه (۳۶۲۲/۱۱۹۶/۲)، لفظ حدیث روایت ابن ماجه است، نس (۱۳۹/۸). [۵۸] متفق علی: خ (۵۸۹۹/۳۵۴/۱۰)، م (۲۱۰۳/۱۶۶۳/۳)، د (۴۱۸۵/۲۵۷/۱۱)، نس (۱۳۷/۸). [۵۹] صحیح: [ص ج ۴۱۷۰]، م (۲۱۰۲ - ۶۹ - ۱۶۶۳/۳)، د (۴۱۸۶/۲۵۸/۱۱)، نس (۱۳۸/۸)، جه (۳۶۲۴/۱۱۹۷/۲) بنحوه. [۶۰] صحیح: [ص ج ۸۱۵۳]، د (۴۱۹۴/۲۶۶/۱۱)، نس (۱۳۸/۸).
۱- مستحب است کسی که میخواهد وارد دستشویی شود بگوید: (بسم الله اللهم إني أعوذ بك من الخبث والخبائث) «به نام خدا، خداوندا پناه میبرم به تو از شر شیاطین نر و ماده». به دلیل حدیث علی سکه پیامبر جفرمود: (ستر ما بین الجن وعورات بني آدم إذا دخل أحدهم الخلاء أن یقول بسم الله) [۶۱]«پردۀ بین جن و عورت انسانی که وارد دستشویی میشود اینست که بگوید: بسم الله».
و به دلیل حدیث انس سکه گفت:
(كان رسول الله جإذا دخل الخلاء قال: اللهم إنی أعوذ بك من الخبث والخبائث) [۶۲]«پیامبر جوقتی وارد دستشویی میشد میفرمود: (اللهم إني أعوذ بك من الخبث والخبائث) - خدایا از شیاطین نر و ماده به تو پناه میبرم».
۲- مستحب است پس از خارج شدن از دستشویی بگوید: (غفرانك) - خدایا مرا ببخش - به دلیل حدیث عایشه لکه گفت:
(كان النبي جإذا خرج من الخلاء قال: غفرانك) [۶۳]«پیامبر جوقتی از دستشویی خارج میشد میفرمود: غفرانك». «از تو بخشش میخواهم».
۳- مستحب است هنگام داخل شدن، پای چپ و هنگام خارج شدن پای راست را جلوتر بگذارد، چون در اعمال شریف راست و در اعمال غیرشریف چپ مقدم است. و روایاتی نیز در این باره امده است که بطور کلی بر این موضوع دلالت میکند [۶۴].
۴- اگر شخصی در فضایی باز قضای حاجت کند، مستحب است که از مردم دور شود تا جایی که دیده نشود. از جابر سروایت است که: (خرجنا مع رسول الله جفي سفر، وکان رسول الله جلایأتی البراز حتی یتغیب فلایری) [۶۵]«با پیامبر جدر سفری خارج شدیم، پیامبر جبرای قضای حاجت طوری دور میرفت که دیده نشود».
۵- مستحب است تا به زمین نزدیک نشده، لباسش را بالا نبرد:
از ابن عمر بروایت است: (أن النبي جکان إذا أراد الحاجة لایرفع توبه حتی یدنومن الأرض) [۶۶]«هرگاه پیامبر جمیخواست قضای حاجت کند تا نزدیک شدن به زمین لباسش را بالا نمیبرد».
۶- هنگام قضای حاجت در صحرا یا ساختمان، رو و پشت کردن به قبله جایز نیست:
از ابوایوب انصاری سروایت است که پیامبر جفرمود: (إذا أتیتم الغائط فاستقبلوا القبلة ولاتستدبروها، ولکن شرقوا، أو غربوا) [۶۷]. «هرگاه خواستید قضای حاجت کنید رو یا پشت به قبله نکنید بلکه به جهت شرق یا غرب بنشینید».
ابوایوب گفت: (فقدمنا الشام فوجدنا مراحیض قدبنیت نحو الکعبة، فننحرف عنها ونستغفرالله تعالی) [۶۸]«به شام رفتیم، دستشوییهایی را دیدیم رو به قبله بنا شده بود، (هنگام قضای حاجت خود را به طرف غیرقبله کج میکردیم و از خدا طلب آمرزش مینمودیم».
۷- قضای حاجت در محل عبور مردم و در (سایهی) جای استراحتشان حرام است:
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (اتقوا اللاعنین، قالوا: ا اللاعنان یا رسول الله؟ قال: الذي یتخلی في طریق الناس أو فی ظلهم) [۶۹]. «از دو چیز که باعث لعنت میشوند بپرهیزید، گفتند: ای رسول خدا آن دو کدامند؟ فرمود: آن دو راه مردم یا در سایهای که مینشیننند قضای حاجت میکند».
۸- ادرار کردن در محل استحمام مکروه است:
از حمید حمیری روایت است که گفت: مردی را که همانند ابوهریره درمصاحبت پیامبر جبود دیدم گفت: (نهی رسول الله جأن یمتشط أحدنا کل یوم، أو یبول في مغتسله) [۷۰]. «پیامبر جاز اینکه هر روز موهایمان را شانه زده و یا در محل استحمام ادرار کنیم نهی کرده است».
۹- ادرار کردن در آب راکد حرام است:
جابر از پیامبر جروایت کره که فرمود: (أنه نهی أن یبال في الـماء الراکد) [۷۱]«پیامبر جاز ادرار کردن در آب راکد نهی کرده است».
۱۰- ایستاده ادرار کردن جایز است ولی نشسته بهتر است:
از حذیفه سروایت است که: (أن النبي جانتهی إلی سباطة قوم فبال قائما، فتنحیت فقال ادنه، فدنوت حتی قمت عند عقبیه، فتوضا و مسح علی خفیه) [۷۲]«پیامبر جبه محل ریختن زباله (سباطه) [۷۳]قومی آمد و ایستاده ادرار کرد، خودم را کنار کشیدم، فرمود: نزدیک شو، نزدیک شدم تا جایی که پشت سرش قرار گرفتم، سپس وضو گرفت و بر خفهایش مسح کشید».
و اینکه گفتیم به حالت نشسته بهتر است بدان جهت است که پیامبر غالباً نشسته ادرار میکرده تا جایی که عایشه لمیگوید: (من حدثكم أن رسول الله جبال قائما فلاتصدقوه، ما كان یبول إلا جالسا) [۷۴]. «هرکس به شما گفت که پیامبر جبه حالت ایستاده ادرار کرده است، سخن او را باور نکنید، چون پیامبر جتنها به حالت نشسته ادرار میکرد».
این سخن عایشه، حدیث حذیفه رانفی نمیکند؛ چون عایشه از چیزی که دیده سخن گفته و حذیفه هم از مشاهدات خود خبر داده است و معلوم است که اثبات کننده مقدم بر نفیکننده است چون با او (اثبات کننده) خبری اضافه است.
۱۱- پرهیز از قطرات ادرار واجب است:
از ابن عباس بروایت است که پیامبر جاز کنار دو قبر عبور کرده و فرمود: (إنهما لیعذبان، وما یعذبان في كبیر، أما أحدهما فكان لایستنزه من بوله، وأما الآخر فكان یمشی بین الناس بالنمیمة) [۷۵]«صاحب این دو قبر در عذابند البته بخاطر ارتکاب گناهی کبیره نیست بلکه به این دلیل است که یکی از آنها از ادرارش پرهیز نمیکرد و دیگری بین مردم سخنچینی میکرد».
۱۲- در حال ادرار کردن از گرفتن آلت تناسلی با دست راست و استنجا کردن با آن خودداری شود:
از ابوقتاده سروایت است که: پیامبر جفرمود:
(إذا بال أحدكم فلایمس ذكره بیمینه، ولایستنج بیمینه) [۷۶]«هرگاه، یکی از شما ادرار کرد از گرفتن آلت تناسبی با دست راست و استنجا با آن خودداری کند».
۱۳- استنجاء با آب یا سنگ و مثل آن جایز است؛ ولی آب بهتر است: از انس سروایت است که گفت: (كان رسول الله جیدخل الخلاء، فأحمل أنا وغلام نحوی اداوة من ماء وعنرة، فیستنجی بالـماء) [۷۷]«پیامبر جداخل دستشویی میشد من و پسربچهای همانند من ظرفی کوچک از آب و نیزهای کوچک را برای پیامبر برمیداشتیم، پیامبر جبا آب استنجاء میکرد».
از عایشه لروایت است که پیامبر جفرمود:
(إذ ذهب أحدكم إلی الغائط فلیذهب معه بثلاثة أحجار فلیستطب بها فإنها تجزی عنه) [۷۸]. «هرگاه یکی از شما خواست قضای حاجت کند، با خود سه سنگ ببرد و خود را با آن پاک کند؛ چون سنگ (در استنجاء) جایگزین آب میشود».
۱۴- بسنده کرن به کمتر از سه سنگ جایز نیست:
به سلمان فارسی سگفته شد: پیامبرتان جهمه چیز حتی قضای حاجت را به شما آموزش داده است، سلمان گفت (أجل لقد نهانا أن نستقبل القبله لغائط أوبول، أو أن نستنجی بالیمین، أو أن نستنجی بأقل من ثلاثة أحجار، أو أن نستنجی یرجیع أو بعظم) [۷۹]. «بله ما را از رو کردن به قبله هنام قضای حاجت نهی کرده، و اینکه با دست راست یا با کمتر از سه سنگ یا با مدفوع حیوان یا استخوان، استنجاء کنیم نیز، نهی کرده است».
۱۵- استنجاء با استخوان و سرگین جایز نیست:
از جابر سروایت است که گفت: (نهی النبي جأن یتمسح بعظم أوببعر) [۸۰]«پیامبر جاز استنجاءبا استخوان و سرگین نهی کرده است».
[۶۱] صحیح: [ص. ح ۳۶۱۱]، ت (۶۰۳/۵۹/۲)، و این عبارت ترمذی است، جه (۲۹۷/۱۰۹/۱)، ابن ماجه بجای «إذا دخل الخلاء» عبارت «اذا دخل الكنیف» را ذکر کرده است. [۶۲] متفق علیه: خ (۱۴۲/۲۴۲/۱)، م (۳۷۵/۲۷۵/۱)، د (۴/۲۱/۱)، جه (۲۹۸/۱۰۹/۱)، ت (۶/۷/۱)، نس (۲۰/۱). [۶۳] صحیح: [ص. ج ۴۷۱۴]، د (۳۰/۵۲/۱)، ت (۷/۱۱۷)، جه (۳۰۰/۱۱۰/۱). [۶۴] السیل الجرار (۶۴/۱). [۶۵] صحیح: [ص. جه ۲۶۸]، جه (۳۳۵/۱۲۱/۱)، د (۲/۱۹/۱)، بنحوه. [۶۶] صحیح: [ص. ج ۴۶۵۲]، د (۱۴/۳۱/۱)، ت (۱۴/۱۱/۱)، از حدیث أنسو. [۶۷] صحیح: [مختصر. م۱۰۹]، [ص. د ۷]. [۶۸] متفق علیه: خ (۳۹۴/۴۹۸/۱)، م (۲۶۴/۲۲۴/۱)، ت (۸/۸/۱). [۶۹] صحیح: [ص. ج ۱۱۰]، د (۲۵/۴۷/۱)، م (۲۶۹/۲۲۶/۱)، و عبارت مسلم بصورت «اللعانین، قالوا: وما اللعانان» است. [۷۰] صحیح: [ص. نس ۲۳۲]، نس (۱۳۰/۱)، د (۲۸/۵۰/۱). [۷۱] صحیح: [ص. ج ۶۸۱۴]، م (۲۸۱/۲۳۵/۱)، نس (۳۴/۱). [۷۲] م (۲۷۳/۲۲۸/۱)، ت (۱۳/۱۱/۱)، خ (۲۲۵/۳۲۹۶/۱)، نس (۱۹/۱)، د (۲۳/۴۴/۱)، جه (۳۰۵/۱۱۱ / ۱). [۷۳] سُباطه: گودالی بود که هرخانه یا چند خانه باهم زبالههایشان را آنجا میریختند. فتح الباری (۱/۴۲۸). «مترجم». [۷۴] صحیح: [ص نس ۲۹]، نس (۲۶/۱)، ت (۱۲/۱۰/۱)، ترمذی به جای «إلا جالساً» عبارت «ذلا قاعداً» را ذکر کرده است. [۷۵] متفق علیه: خ (۲۱۶/۳۱۷/۱)، م (۲۹۳/۲۴۰/۱)، ت (۷۰/۴۷/۱)، د (۲۰/۴۰/ )، نس (۲۸/۱). [۷۶] صحیح: [ص. جه ۲۵۰]، جه (۳۱۰/۱۱۳/۱)، این لفظ ابن ماجه است، ورواه: خ (۱۵۴/۲۵۴/۱)، ۲۶۷/۲۲۵/۱)، د (۳۱/۵۳/۱)، ت (۱۵/۱۲/۱)، نس (۲۵/۱) نسائی هم آن را بصورت مطول و مختصر روایت کرده است. [۷۷] متفق علیه: خ (۱۵۲/۲۵۲/۱)، م (۲۷۱/۲۲۷/۱)، نس (۴۲/۱) نسائی لفظ «العنزه» را در حدیث ذکر نکرده است. [۷۸] صحیح: [ص. نس ۴۳]، نس (۴۲/۱)، د (۴۰/۶۱/۱). [۷۹] صحیح: [ص. جه ۲۵۵]، م (۲۶۲/۲۲۳/۱)، ت (۱۶/۱۳/۱)، د (۷/۲۴/۱)، جه (۳۱۶/۱۱۵/۱)، نس (۳۸/۱). [۸۰] صحیح: [ص./ ج ۶۸۲۷]، م (۲۶۳/۲۲۴/۱)، د (۳۸/۶۰/۱).
بکار بردن تمام ظروف بجز ظروف طلا و نقره جایز است؛ تنها خوردن و آشامیدن در ظروف طلا و نقره حرام است و میتوان برای کارهای دیگر از آنها استفاده کرد:
از حذیفه سروایت است که پیامبر جفرمود:
(لاتشربوا في آنیة الذهب والفضة، ولاتلبسوا الحریر والدیبا، فإنها لـهم في الدنیا ولكم في الآخرة) [۸۱]«در ظروف طلا و نقره نیاشامید و ابریشم و دیبا را بر تن نکنید؛ چراکه اینها در دنیا به کفار و در آخرت به شما اختصاص دارند».
از ام سلمه لروایت است که پیامبر جفرمود:
(الذي یشرب في إناء الفضة إنما یجرجو في بطنه نار جهنم) بخاری و مسلم آن را روایت کردهاند [۸۲]. «کسی که در ظرف نقره آب مینوشد، در واقع آتش جهنم را در شکم میریزد».
و در لفظ مسلم چنین آمده است: (إن الذي یأكل أو یشرب في آنیة الفضة والذهب...). «کسی که در ظرف طلا و نقره میخورد یا مینوشد...».
امام مسلم میگوید: در هیچکدام از روایات لفظ «أکل» و «ذهب» ذکر نشده بجز در روایت ابن مسهر.
شیخ آلبانی میگوید: این اضافه از جهت روایت شاذ است؛ اگرچه ازجهت درایت صحیح است؛ چون همانطور که واضح است خوردن و طلا نسبت به نوشیدن ونقره از اهمیت و خطر بیشتری برخوردار هستند [۸۳]أه.
[۸۱] متفق علیه: خ (۵۶۳۳/۹۶/۱۰)، م (۲۰۶۷/۱۶۳۷/۳)، ت (۱۹۳۹/۱۹۹/۳)، د (۳۷۰۵/۱۸۹/۱۰)، (۳۴۱۴/۱۱۳۰/۲)، ابن ماجه جمله «لاتلبسوا الحریر والدیباج» را ذکر نکرده است، نس (۱۹۸/۸). [۸۲] متفق علیه: خ (۵۶۳۴/۹۶/۱۰)، م (۲۰۶۵/۱۶۳۴/۳)، جه (۳۱۱۴/۱۱۳۰/۲). [۸۳] الإرواء (۶۹/۱).
از ابن عمر بروایت است که گفت: شنیدم از پیامبر جکه میفرمود: (لا تقبل صلاة بغیر طهور) [۸۴]«هیچ نمازی بدون طهارت قبول نمیشود».
طهارت دو نوع است: طهارت با آب و طهارت با سطح زمین.
[۸۴] صحیح [مختصر م ۱۰۴]، م (۲۲۴/۲۰۴/۱)، ت (۱/۳/۱).
از حمران مولای عثمان روایت است که عثمان بن عفان برای وضو گرفتن، آب درخواست کرد و وضو گرفت.ابتدا دستهایش را سه بار شست، سپس مضمضه کرد بعد از آن آب را در بینیاش کرد، آنگاه صورتش را سه بار شست بعد از آن دست راست را با آرنجش سه بار شست، سپس دست چپ را، مانند دست راستش شست، به دنبال ان سرش را مسح کرد و عداً پای راستش را با قوزکش سه بار شست و پای چپش را هم مانند پای راستش شست. سپس گفت پیامبر خدا جرا دیدم که به این روش وضو گرفت و فرمود: (من توضأ نحو وضوئی هذا ثم قام فرکع رکعتین لایحدث فیهما نفسه غفرله ما تقدم من ذنبه) «هرکس این چنین وضو بگیرد و با حضور قلب دو رکعت نماز بخواند گناهان (صغیره) گذشته او بخشیده میشود».
ابن شهاب میگوید: علمای ما میگفتند این وضو کاملترین وضو برای نماز است [۸۵].
[۸۵] متفق علیه: م (۲۲۶/۲۰۴/۱)، و این لفظ مسلم است، خ (۱۶۴/۲۶۶/۱)، د (۱۰۶/۱۸۰/۱)، نس (۶۴/۱).
۱- نیت
به دلیل فرموده پیامبر ج: (إنما الأعمال بالنیات) [۸۶]«قبولی و صحت اعمال انسان به نیت بستگی دارد».
تلفظ به نیت مشروع نیست؛ چون هیچ دلیلی از پیامبر جدر این باره ثابت نشده است.
۲- گفتن بسمالله
به دلیل فرموده پیامبر ج: (لاصلاة لـمن لاوضوء له، ولاوضوء لـمن لم یذكر اسم الله علیه) [۸۷]«نماز کسی که وضو نداشته باشد و وضویی که بر آن بسم الله گفته نشده باشد باطل است».
۳- موالات (پشت سر هم انجام دادن فرایض وضو)
به دلیل حدیث خالدبن معدان: (أن النبي جرأی رجلا یصلی وفي ظهر قدمه لـمعة قدر الدرهم لم یصبها الـماء، فامره النبي جأن یعید الوضوء والصلاة) [۸۸]«پیامبر جمردی را دید که نماز میخواند و در پشت پایش خشکیای به اندازه درهمی دیده میشد، پیامبر جبه او امر کرد تا وضو و نمازش را اعاده کند» [۸۹].
[۸۶] متفق علیه: البخاری (۱/۹/۱)، مسلم (۱۹۰۷/۱۵۱۵/۳)، د (۲۱۸۶/۲۸۴/۶)، ت (۱۶۹۸/۱۰۰/۳)، جه (۴۲۲۷/۱۴۱۳/۲)، نس (۵۹/۱). [۸۷] حسن: [ص. جه ۳۲۰]، د (۱۰۱/۱۷۴/۱)، جه (۳۹۹/۱۴۰/۱). [۸۸] صحیح: [ص. د ۱۶۱]، د (۱۷۳/۲۳۹۶/۱). [۸۹] شافعی در «الأم» (۲۵ / ۱) میگوید:
۱- شستن صورت که مضمضه و استنشاق هم جزو آن است.
۲- شستن دو دست با آرنجها.
۳- مسح تمام سر، گوشها جزو سر هستند.
۴- شستن پاها با قوزکها.
به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِذَا قُمۡتُمۡ إِلَى ٱلصَّلَوٰةِ فَٱغۡسِلُواْ وُجُوهَكُمۡ وَأَيۡدِيَكُمۡ إِلَى ٱلۡمَرَافِقِ وَٱمۡسَحُواْ بِرُءُوسِكُمۡ وَأَرۡجُلَكُمۡ إِلَى ٱلۡكَعۡبَيۡنِۚ...﴾[المائدة: ۶].
«ای مؤمنان، هنگامی که خواستید نماز بخوانید (و وضو نداشتید) صورتها و دستهای خود را همراه با آرنجها بشویید و سرهای خود را مسح کنید و پاهای خود را همراه با قوزکهای آنها بشویید».
دلیل اینکه مضمضه و استنشاق جزو شستن صورت بحساب میآیند و انجام آن واجب است، اینست که خداوند متعال در قرآن کریم به شستن صورت امر فرموده و ثابت شده که پیامبر جهم همواره هنگام وضو گرفتن، آنها را انجام داده است و تمام کسانی که چگونگی وضوی پیامبر جرا بیان کردهاند، مواظبت ایشان بر مضمضه و استنشاق را هم روایت کردهاند و این دلالت میکند بر اینکه شستن صورت که در قرآن به آن امر شده است شامل مضمضه و استنشاق هم میشود [۹۰].
پیامبر جنیز به مضمضه و استنشاق دستور داده و میفرماید: (إذا توضأ أحدكم فلیجعل في أنفه ماء ثم لیستنثر) [۹۱]«هرگاه یکی از شما وضو گرفت در بینیاش آب فرو کند و سپس آن را بیرون کند».
و میفرماید: (و بالغ في الاستنشاقإلا أن تكون صائما) [۹۲]«در استنشاق مبالغه کن مگر اینکه روزه باشی».
و میفرماید: (إذا توضأت فمضمض) [۹۳]. «هرگاه وضو گرفتی مضمضه کن».
و دلیل وجوب مسح تمام سر این است که مسح در قرآن به صورت مجمل ذکر شده و برای بیان کردن آن به سنت نبوی مراجعه میشود، در صحیحین و دیگر کتب حدیث ثابت شده که پیامبر جتمام سرش را مسح کرده است و این دلالت میکند بر اینکه مسح تمام سر واجب است.
اگر گفته شود که حدیث مغیره بیانگر این است که پیامبر جپیشانی و عمامهاش را مسح کرده جواب این است که:
به این دلیل پیامبر جبه مسح پیشانی بسنده کرده است؛ چون مسح بقیه سرش را بامسح عمامه کامل کرده است، ما هم این نظریه را قبول داریم و در این حدیث دلیلی بر صحت اکتفا به مسح پیشانی یا قسمتی از سر بدون تکمیل آن با مسح عمامه وجود ندارد [۹۴].
بنابراین نتیجه میگیریم که مسح تمام سر واجب است و شخص میتواند تنها سر و یا تنها عمامه و یا سر و عمامه را با هم مسح کند.
و دلیل اینکه گوشها جزو سر به حساب میآیند و مسح آنها واجب است، حدیثی است که از پیامبر جثابت است که فرمود: (الأذنان من الرأس) [۹۵]«گوشها جزو سر هستند».
۵- خلال کردن ریش (آب را به تمام ریش رساندن):
به دلیل حدیث انس بن مالک س: (أن رسول الله جكان إذا توضا أخذ كفا من ماءفادخله تحت حنكه فخلل به لحیته وقال: هكذا أمرنی ربي ﻷ) [۹۶]«هرگاه پیامبر جوضو میگرفت، مشتی آب برمیداشت و آن را زیر چانهاش وارد کرده ریشش را با آن خلال میکرد و میفرمود: پروردگارم اینچنین به من دستور داده است».
۶- خلال کردن انگشتان دست و پا:
به دلیل فرموده پیامبر ج: (اسبغ الوضوء وخلل بین الأصابع وبالغ في الإستنشاق إلا أن تكون صائما) [۹۷]، «وضو را کامل بگیر و بین انگشتان را خلال کن و در استنشاق مبالغه کن مگر اینکه روزه باشی».
[۹۰] السیل الجرار (۸۱/۱). [۹۱] صحیح: [ص. ج ۴۴۳]، د (۱۴۰/۲۳۴/۱)، نس (۶۶/۱). [۹۲] صحیح: [ٌ. ۱۲۹ و ۱۳۱]، د (۱۴۲/۱۴۴ و ۲۳۶/۱). [۹۳] صحیح: [ص. د ۱۲۹ و ۱۳۱]، د (۱۴۲/۱۴۴/۲۳۶/۱). [۹۴] تفسیر ابن کثیر (۲۴/۲) بتصرف. [۹۵] صحیح: [ص. جه ۳۵۷]، جه (۴۴۳/۱۵۲/۱). [۹۶] صحیح: [الإرواء ۹۲]، د (۱۴۵/۲۴۳/۱)، هق (۵۴/۱). [۹۷] تخریج در صف (۳۵).
۱- سواک کردن:
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود:
(لولا أن أشق علی أمتي لأمرتهم بالسواك مع كل وضوء) [۹۸]«اگر بر امتم دشوار نمیدیدم، به آنها دستور میدادم که با هر وضویی سواک کنند».
۲- سه بار شستن دو کف دست در ابتدای وضو:
به دلیل حدیث عثمان سکه در آن آمده پیامبر جدو کف دستش را سه مرتبه شست [۹۹]:
۳- مضمه و استنشاق را سه بار با هم و با یک مشت آب انجام دادن:
به دلیل حدیث عبدالله بن زید سکه در آن وضوی پیامبر جرا آموزش میداد و میگفت: او با یک مشت آب، مضمضه و استنشاق میکرد و این کار را سه بار تکرار مینمود [۱۰۰].
۴- مبالغه در مضمضه و استنشاق برای کسی که روزه نیست:
به دلیل فرموده پیامبر ج: (وبالغ في الإستنشاق إلا أن تكون صائما) [۱۰۱]. «و در استنشاق مبالغه کن مگر اینکه روزه باشی».
۵- تقدیم راست به چپ:
به دلیل حدیث عایشه ل: (كان رسول الله جیحب التیامن في تنعله وترجله وطهوره وفی شأنه كله) [۱۰۲]«پیامبر جهنگام نعل به پا کردن و سرشانه کرن و وضو گرفتن و در تمام کارهایش، دوست داشت که طرف راست را بر طرف چپ مقدم دارد».
و به دلیل حدیث عثمان که وضوی پیامبر جرا تعریف کرد و گفت: پیامبر جاول طرف راست و سپس طرف چپش را میشست.
۶- دست مالیدن روی اعضای وضو:
به دلیل حدیث عبدالله بن زید: (أن النبي جأتی بثلثی مد فتوضا فجعل یدلك ذراعیه) [۱۰۳]«برای پیامبر جدوسوم مُد، آب آوردند، از آن وضو گرفت و بر ساعدهایش دست مالید».
۷- سه بار شستن (اعضای وضو):
به دلیل حدیث عثمان که گفته است: پیامبر جاعضای وضو را سه بار میشست و از پیامبر جثابت شده که بعضی اوقات اعضای وضو را یک بار و گاهی هم دو بار میشست [۱۰۴].
تکرار مسح سرگاهگاهی مستحب است به دلیل حدیثی که از عثمان روایت است مبنی بر این که او وضو گرفت و سه بار سرش را مسح کرد و گفت: (رأیت رسول الله جتوضا هكذا) [۱۰۵]«پیامبر جرا دیدم که اینطور وضو گرفت».
۸- ترتیب:
به دلیل اینکه آنچه در مورد وضوی پیامبر جثابت شده اکثراً ترتیب را رعایت کرده است. البته از مقدام بن معدیکرب روایت است که گفت: (أنه أتی رسول الله جبوضوء فتوضا فغسل كفیه ثلاثا وغسل وجهه ثلاثا، ثم غسل ذراعیه ثلاثا، ثم تمضمض واستنثر ثلاثا ثم مسح برأسه وأذنیه... الحدیث) [۱۰۶]. «او آب وضو را برای پیامبر جبرد وی از آن وضو گرفت، دستها و صورتش را سه بار شست، سپس ساعدهایش را سه بار شست، آنگاه سه بار مضمضه و استنشاق کرد و به دنبال آن سر و گوشهایش را مسح کرد... تا آخر حدیث».
۹- دعا بعد از وضو:
به دلیل فرموده پیامبر ج: (مامنكم من أد یتوضا فیسبغ الوضوء ثم یقول: أشهد أن لا إله إلا الله، وحده لاشریك له، وأشهد أن محمدا عبده ورسوله، إلا فتحت له أبواب الجنة الثمانیة یدخل من أیها شاء) [۱۰۷]«اگر هر یک از شما بطور کامل وضو بگیرد سپس بگود: أشهد أن لا إله إلا الله، وحده لا شریك له، وأشهد أن محمدا عبده ورسوله- گواهی میدهم که بجز الله معبود بر حقی نیست، یکتا است و هیچ شریکی ندارد و شهادت میدهم که محمد بنده و فرستاده اوست - درهای هشتگانه بهشت به روی او باز میشود، از هر کدام که بخواهد وارد میشود».
ترمذی این را هم اضافه کرده است:
(اللهم اجعلني من التوابین واجعلني من الـمتطهرین) [۱۰۸]«خداوندا مرا از توبهکنندگان و پاکان قرار بده».
از ابوسعید روایت است که پیامبر جفرمود: (من توضا فقال: سبحانك اللهم وبحمدك، أشهد أن لا إله إلا أنت أستغفرك وأتوب إلیك كتب في رق، ثم طبع بطابع فلایكسر إلی یوم القیامة) [۱۰۹]«کسی که وضو بگیرد و بگوید: سبحانك اللهم وبحمدك، أشهد أن لا إله إلا أنت استغفرك وأتوب إلیك- خداوندا تو پاک و منزهی و حمد لایق توست، شهادت میدهم که هیچ معبودی به حقی غیر از تو نیست، از تو طلب استغفار میکنم و بهسوی تو باز میگردم - در ورقی نوشته شده، سپس مهر شده و تا قیامت شکسته نخواهد شد».
۱۰- خواندن دو رکعت نماز بعد از وضو:
به دلیل حدیث عثمان که پس از آموزش عملی وضوی پیامبر جبه مردم، گفت:
پیامبر جرا دیدم که مانند این وضوی من وضو گرفت و فرمود: (من توضا نحو وضوئی هذا، ثم قام فرکع رکعتین لایحدث فیهما نفسه، غفرله ماتقدم من ذنبه) [۱۱۰]. «هر کس مانند وضوی من وضو بگیرد، سپس دو رکعت نماز با خشوع بخواند، گناهان گذشته او بخشوده میشود».
از ابوهریره روایت است که پیامبر جهنگام أذان صبح به بلال فرمود: (یا بلال أخبرني بأرجی عمل عملته في الإسلام فإني سمعت دف نعلیك بین یدی في الجنة؟ قال: ما عملت عملا أرجی عندي: أنی لم أطهر طهورا في ساعة من لیل أو نهار إلا صلیت بذلك الطهور ماكتب لی أن أصلی) [۱۱۱]«ای بلال به من بگو چه کاری در اسلام انجام دادهای که به اجر و پاداش آن از هر کار دیگری بیشتر امیدواری. زیرا من صدای کفشهایت را پیشاپیش خودم در بهشت شنیدم، بلال گفت: امیدوارکنندهترین کاری که انجام دادهام این است که در طول شبانهروز، هر بار که وضو میگرفتم تعداد رکعاتی که خدا برایم مقرر کرده بود، میخواندم».
[۹۸] تخریج در ص (۲۴). [۹۹] تخریج در ص (۳۳). [۱۰۰] صحیح: [مختصر م ۱۲۵]، م (۲۳۵/۲۱۰/۱). [۱۰۱] تخرج در ص (۳۵). [۱۰۲] متفق علیه: خ (۱۶۸/۲۶۹/۱)، م (۲۶۸/۲۲۶/۱)، (۴۱۲۲/۱۹۹/۱۱)، نس (۷۸/۱). [۱۰۳] اسناد آن صحیح است: [ص. خز ۱۱۸/۶۲/۱]. [۱۰۴] حسن و صحیح است: [ص.د ۱۲۴]، خ (۱۵۸/۲۵۸/۱) از حدیث عبدالله بن زید و د (۱۳۶/۲۳۰/۱)، ت (۴۳/۳۱/۱) ابوداود وترمذی این حدیث را از ابوهریره روایت کردهاند. [۱۰۵] حسن و صحیح است: [ص. د ۱۰۱]، د (۱۱۰/۱۸۸/۱). [۱۰۶] صحیح: [ص. د ۱۱۲]، د (۱۲۱/۲۱۱/۱). [۱۰۷] صحیح: [مختصر م ۱۴۳]، م (۲۳۴/۲۰۹/۱). [۱۰۸] صحیح: [ص. ت ۴۸]، ت (۵۵/۳۸/۱). [۱۰۹] صحیح: [الترغیب ۲۰]، کم (۵۶۴/۱)، و در اثنای وضو دعایی ثابت نشده است. أه. [۱۱۰] تخریج در ص (۳۳). [۱۱۱] متفق علیه: خ (۱۱۴۹/۳۴/۳)، م (۲۴۵۸/۱۹۱۰/۴).
۱- آنچه از دو راه جلو و عقب خارج میشود مانند ادرار، مدفوع و باد:
به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿أَوۡ جَآءَ أَحَدٞ مِّنكُم مِّنَ ٱلۡغَآئِطِ﴾[المائدة: ۶].
«یا اینکه یکی از شما قضای حاجت برگشتید».
و به دلیل فرموده پیامبر ج: (لایقبل الله صلاة أحدكم إذا أحدث حتی یتوضا، فقال رجل من حضرموت: ماالحدث یا أبا هریرة؟ قال: فساء أو ضراط) [۱۱۲]. «هرگاه یکی از شما بیوضو شد تا وضو نگیرد خداوند نمازش را قبول نمیکند، مردی از حضرموت گفت ای ابوهریره بیوضویی چیست؟ ابوهریره گفت: بیرون شدن باد بدون صدا یا با صدا، از شکم».
خروج مذی و ودی (هم وضو را باطل میکند):
عن ابن عباس بقال: (الـمنی والودی والـمذی، أما الـمنی فهوالذی منه الغسل، وأما الودی والـمذی فقال: اغسل ذكرك أو(*) مذاكیرك وتوضأ وضوءك للصلاة) [۱۱۳]«ابن عباس در خصوص منی و ودی و مذی گفت: منی آن است که با خارج شدن آن غسل واجب میگردد و اما با خروج ودی و مذی گفت آلت تناسلی و اطراف آن را بشوی سپس مانند وضوی نماز وضو بگیر».
۲- خواب عمیقی که با آن شعور و ادراک باقی نماند، خواه مقعد به زمین چسبیده باشد یا خیر:
به دلیل حدیث صفوان بن عسال که گفت: (كان رسول الله جیأمرنا إذا كنا سفرا أن لا ننزع خفافنا ثلاثة أیام ولیالیهن، إلا من جنابة، لكن من غائط وبول ونوم) [۱۱۴]«پیامبر جبه ما دستور میداد که در مسافرت خفهایمان را به مدت سه شبانهروز به خاطر مدفوع، ادرار و خواب در نیاوریم، مگر در حالت جنابت»، در این حدیث، پیامبر جبین خواب و ادرار و مدفوع (برای باطل شدن وضو) فرقی قایل نشده است.
از علی سروایت است که پیامبر جفرمود:
(العین وكاءالسه فمن نام فلیتوضا) [۱۱۵]«چشم بند مقعد است، پس هر کس خواب رفت وضو بگیرد».
وِکاء - به کسر واو - نخی است که با آن سرمشک یا کیسه را میبندند.
سَهِ: به فتح سین مهمل و کسرهاء مخفف، مقعد است.
و معنی آن این است که بیداری، بند مقعد و محافظ آن است، چون شخص در بیداری آنچه از او خارج شود را، احساس میکند [۱۱۶].
۳- زائل شدن عقل به خاطر مستی یا بیماری، چون شدت غفلت در این موارد، بیش از خواب است.
۴- لمس کردن شرمگاه بدون مانع، با شهوت:
به دلیل فرموده پیامبر ج: (من مس ذكره فلیتوضا) [۱۱۷]«هرکس شرمگاهش را لمس کرد باید وضو بگیرد».
در حدیثی دیگر میفرماید: (هل هو إلا بضعة منك) [۱۱۸]«آیا بیش از این نیست که آن تکه گوشتی از بدنت است؟» زمانی آلت تناسلی، تکه گوشتی از بدن به حساب میآید، که لمس کردن آن همراه با شهوت نباشد؛ زیرا در این حالت میتوان لمس آن را به لمس عضوی دیگر از بدن تشبیه کرد؛ ولی اگر با شهوت لمس شود دیگر نمیتوان آن را به عضوی دیگر تشبیه کرد چون دیگر اعضای بدن عادتاً با شهوت همراه نیست، و این همانطور که میدانید واضح است [۱۱۹].
۵- خوردن گوشت شتر:
به دلیل حدیث براء بن عازب ساز پیامبر جکه فرمود:
(توضئوا من لحوم الإبل، ولاتوضئوا من لحوم الغنم) [۱۲۰]«از خوردن گوشت شتر وضو بگیرید ولی از خوردن گوشت گوسفند وضو نگیرید».
از جابربن سمره سروایت است که مردی از پیامبر جپرسی:
(أأتوضأ من لحوم الغنم؟ قال إن شئت توضأو إن شئت لاتتوضأ: قال: أأتوضا من لحوم الإبل؟ قال: نعم توضأ من لحوم الإبل) [۱۲۱]«آیا بعد از خوردن گوشت گوسفند وضو بگیرم؟ پیامبر ج فرمود: اگر خواستی وضو بگیر و اگر خواستی وضو نگیر، گفت آیا بعد از خوردن گوشت شتر وضو بگیرم؟ فرمود بله بعد از خوردن گوشت شتر وضو بگیر».
[۱۱۲] متفق علیه: خ (۱۳۵/۲۳۴/۱)، [ريال (۱۱۷/۱)، أ (۳۵۲/۷۵/۲)، غیربخاری و بیهقیو احمد اصل حدیث را بدون قسمت زیاد شده ذکر کردهاند: م (۲۲۵/۲۰۴/۱)، د (۶۰/۸۷/۱)، ت (۷۶/۱۵۰/۱). [۱۱۳. - شک از راوی است. [ ]- تخریج در ص (۱۶). [۱۱۴] حسن: [ص. نس ۱۲۳]، ت (۶۹/۶۵/۱)، نس(۸۴/۱). [۱۱۵] حسن: [ص. جه ۳۸۶]، جه (۴۷۷/۱۶۱/۱)، د (۲۰۰/۳۴۷/۱) نحوه. [۱۱۶] نیل الأوطار (۲۴۲/۱). [۱۱۷] صحیح: [ص. جه ۳۸۸]، د (۱۷۹/۳۰۷/۱)، جه (۴۷۹/۱۶۱/۱)، نس (۱۰۰/۱)، ت (۸۲ / )، درروایت ترمذی عبارت «فلایصل...» هم ذکر شده است. [۱۱۸] صحیح: [ص. جه ۳۹۲]، د (۱۸۰/۳۱۲/۱)، جه (۴۸۳/۱۶۳/۱)، نس (۱۰۱/۱)، ت (۸۵/۵۶/۱). [۱۱۹] تمام المنة (۱۰۳). [۱۲۰] صحیح: [ص. جه ۴۰۱]، د (۱۸۲/۳۱۵/۱)، ت (۸۱/۵۴/۱)، ت (۸۱/۵۴/۱)، جه (۴۹۴/۱۶۶/۱)، مختصراً. [۱۲۱] صحیح [مختصرم ۱۴۶]، م (۳۶۰/۲۷۵/۱).
۱- نماز
به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِذَا قُمۡتُمۡ إِلَى ٱلصَّلَوٰةِ فَٱغۡسِلُواْ وُجُوهَكُمۡ... الآية﴾[المائدة: ۶].
«ای مؤمنان هنگامی که خواستید نماز بخوانید (و وضو نداشتید) صورتهای خود را بشویید... الآیه».
و به دلیل فرموده پیامبر ج: (لایقبل الله صلاة بغیر طهور) [۱۲۲]«خداوند هیچ نمازی را بدون وضو قبول نمیکند».
۲- طواف خانه خدا
به دلیل فرموده پیامبر ج: (الطواف بالبیت صلاة، إلا أن الله أحل فیه الکلام) [۱۲۳]. «طواف خانه خدا به منزله نماز است با این تفاوت که خداوند سخن گفتن در آن را حلال کرده است».
[۱۲۲] تخریج در ص (۳۳). [۱۲۳] صحیح: [ص. ج ۳۹۵۴]، ت (۹۶۷/۲۱۷/۲).
۱- ذکر خدای ﻷ، به دلیل حدیث مهاجر بن قنفد: (أنه سلم علی النبي جوهو یتوضافلم یرد علیه حتی توضأ، فرد علیه وقال: إنه لم یمنعنی أن أرد علیك إلا أنی كرهت أن إذكر الله إلا علی طهارة) [۱۲۴]«گوید: در حالی که پیامبر جوضو میگرفت بر او سلام کردم، پیامبر ججواب نداد تا اینکه وضویش تمام شد، سپس جواب سلامم را داد و فرمود: به این دلیل جواب سلامت را ندادم که دوست نداشتم بدون وضو ذکر خدا را بر زبان آورم».
۲- قبل از خواب: به دلیل حدیث براء بن عازب که گفت: پیامبر جفرمود: (إذا أتیت مضجعك فتوضا وضوك للصلاة، ثم اضطج علی شقك الأیمن ثم قل: اللهم أسلمت نفسی إلیك ووجهت وجهی إلیك، وفوضت أمری إلیك، وألجأت ظهری إلیك، رغبة ورهبة إلیك، لأملجأ ولا منجی منك إلا إلیك، اللهم آمنت بكتابك الذي أنزلت، ونبیك الذي أرسلت، فإن مت من لیلتك فأنت علی الفطرة واجعلهن آخر ما تتكلم به) [۱۲۵]. «وقتی به بستر خواب رفتی مانند وضوی نماز وضو بگیر سپس بر پهلوی راست بخواب و بگو: (اللهم أسلمت نفسي إلیك، ووجهت وجهی إلیك، وفوضت أمری إلیك، وألجأت ظهری إلیك، رغبة ورهبة إلیك، لاملجأ ولامنجی منك إلا إلیك، اللهم أمنت بكتابك الذي أنزلت، ونبیك الذي أرسلت) - خداوندا جانم را تسلیم تو و رویم را بهسوی تو و امرم را محول به تو کردم، پشتم را در پناه تو قرار دادم امیدو بیمم از تواست، هیچ پناهگاه و محل نجاتی از تو به غیر خودت نیست، خداوندا به کتابت که نازل کردی و به پیامبرت (پیامبری) که فرستادی ایمان آوردم - چنانچه در آن شب بمیری بر فطرت مردهای و اینها را آخرین سخنانت قرار بده».
۳- جنب هرگاه قصد خوردن، یا آشامیدن،و یا جماع مجدد داشته باشد:
از عایشه لروایت است که: (كان النبي جإذا كان جنبا فأراد أن یأكل أو ینام توضأ وضوه للصلاة) [۱۲۶]«پیامبر جوقتی که جنب بود و میخواست بخورد یا بخوابد مانند وضوی نمازش، وضو میگرفت».
از عمار بن یاسر سروایت است که گفت: (أن النبي جرخص للجنب إذا أراد أن یأكل أو یشرب أو ینام أن یتوضأ وضوه للصلاة) [۱۲۷]«پیامبر جبه جنب اجازه داد در صورت تمایل به خوردن، آشامیدن و خوابیدن، وضویی همچون وضوء نماز بگیرد».
از ابوسعید سروایت است که پیامبر جفرمود: (إذا أتی أحدكم أهله ثم أراد أن یعود فلیتوضأ) [۱۲۸]«هرگاه یکی از شما با همسرش نزدیکی کرد، سپس خواست دوباره نزدیکی کند، وضو بگیرد».
۴- قبل از غسل واجب یا مستحب:
از عایشه لروایت است: (كان رسول الله جإذا أغتسل من الجنابة یبدأ فیغسل یدیه ثم یفرغ بیمینه علی شمال فیغسل فرجه، ثم یتوضا وضوءه للصلاة) [۱۲۹]. «هرگاه پیامبر جغسل جنابت میکرد ابتدا دستهایش را میشست، سپس با دست راست بر طرف چپش آب میریخت و شرمگاهش را میشست سپس وضویی همچون وضوی نماز میگرفت».
۵- وضو از آنچه آتش به آن رسیده باشد:
به دلیل حدیث ابوهریره سکه گفت از پیامبر جشنیدم که فرمود: (توضأوا مـما مست النار) [۱۳۰]«بعد ازخوردن چیزی که آتش به آن رسیده وضو بگیرید».
در اینجا صیغه امر بر استحباب حمل شده است، به دلیل حدیث عمرو بن أمیه ضمری: (رأیت النبي جیحتز من كتف شاة، فأكل منها، فدعی إلی الصلاة، فقام وطرح السكین وصلی ولم یتوضأ) [۱۳۱]«پیامبر جرا دیدم که از کتف گوسفندی کنده و میخورد، در همین حال به نماز فرا خوانده شد، بلند شده، چاقو را انداخت و نماز خواند بدون اینکه (بخاطر خوردن گوشت) وضو بگیرد».
۶- وضو برای هر نماز:
به دلیل حدیث بریده س: (كان النبي جیتوضأ عند كل صلاة، فلما كان یوم الفتح توضا ومسح علی خفیه وصلی الصلوات بوضوء واحد، فقال له عمر: یا رسول الله إنك فعلت شیئا لم تكن تفعله، فقال: عمدا فعلته یا عمر) [۱۳۲]«پیامبر جبرای هر نمازی وضو میگرفت، در روز فتح مکه وضو گرفت و خفهایش را مسح کرد و نمازها(ی پنجگانه) را با یک وضو خواند. عمر به او گفت: ای رسول خدا، کاری انجام دادی که قبلاً انجام نمیدادی. پیامبر جفرمود: ای عمر عمداً این کار را کردم».
۷- بعد از هر بیوضویی:
به دلیل حدیث بریده س: (أصبح رسول الله جیوما فدعا بلالا فقال: یا بلال بم سبقتنی إلی الجنة، إني دخلت البارحة الجنه فسمعت خشخشتك أمامی؟ فقال بلال: یا رسول الله، ماأذنت قط إلا صلیت ركعتین، ولاأصابنی حدث قط إلا توضأت عنده فقال رسول الله ج: لـهذا) [۱۳۳]«به هنگام صبح پیامبر جبلال را صدا زد و فرمود ای بلال با چه کاری در بهشت بر من پیشی گرفتی، دیشب به بهشت رفتم و صدای خش خش نعلهایت را پیشاپیش خودم شنیدم، بلال گفت: ای رسول خدا هیچگاه اذان نگفتم مگر اینکه دو رکعت نماز خواندم و هیچگاه بیوضو نشدم مگر اینکه پس از آن وضو گرفتم، پیامبر ج فرمود: (پیشی گرفتن تو از من در بهشت به این دلیل بود».
۸- وضو از استفراغ:
به دلیل حدیث معدان بن أبی طلحه از ابودرداء: (أن رسول الله جقاء فأفطر فتوضأ، فلقیت ثوبان في مسجد دمشق فذكرت ذلك له، فقال، صدق، أنا صببت له وضوءه) [۱۳۴]«پیامبر جاستفراغ کرد، پس (به خاطر آن) افطار نمود و وضو گرفت، (پس از آن) ثوبان را در مسجد دمشق ملاقات کرده، جریان را برایش تعریف کردم، ثوبان گفت: ابودرداء راست میگوید من آب وضو را برایش ریختم».
۹- از حمل جنازه:
به دلیل فرموده پیامبر ج: (من غسل میتا فلیغتسل، ومن حمله فلیتوضا) [۱۳۵]«هر کس جنازهای را شست غسل کند و هر کس آن را حمل کرد وضو بگیرد».
[۱۲۴] صحیح: [ص. جه ۲۸۰]، د (۱۷/۳۴/۱)، جه (۳۵۰/۱۲۶/۱)، نس ۳۷/۱)، در روایت نسائی بصورت مرفوع نیامده است. [۱۲۵] متفق علیه: خ (۶۳۱۱/۱۰۹/۱۱)، م (۲۷۱۰/۲۰۸۱/۴). [۱۲۶] صحیح: [مختصر م ۱۶۲]، م (۳۰۵ - ۲۲ - ۲۴۸/۱)، نس (۱۳۸/۱)، د (۲۲۱/۳۷۴/۱). [۱۲۷] صحیح: د (۲۲/۳۷۵/۱). [۱۲۸] صحیح: [ص. ج ۲۶۳]، م (۳۰۸/۲۴۹/۱)، (۲۱۷/۳۷۱/۱)، ت (۱۴۱/۹۴/۱)، نس (۱۴۲/۱)، جه (۵۸۷/۱۹۳/۱). [۱۲۹] صحیح: [مختصر م ۱۵۵]، م (۳۱۶/۲۵۳/۱). [۱۳۰] صحیح: [مختصر م ۱۴۷]، م (۳۵۲/۲۷۲/۱)، نس (۱۰۵/۱). [۱۳۱] صحیح: [مختصر م ۱۴۸]،م (۳۵۵ - ۹۳ - ۲۷۴/۱) این لفظ مسلم است، خ (۲۰۸/۳۱۱/۱). [۱۳۲] صحیح: [مختصر م ۱۴۲]، م (۲۷۷/۲۳۲/۱)، د (۱۷۱/۲۹۲/۱)، ت (۶۱/۴۲/۱)، نس (۸۶/۱). [۱۳۳] صحیح: [ص. ج ۷۸۹۴]، ت (۳۷۷۲/۲۸۲/۵). [۱۳۴] اسناد آن صحیح است: [تمام المنة ص ۱۱۱]، ت (۸۷/۵۸/۱)، د (۲۳۶۴/۸/۷)، در روایت ابوداود «فتوضأ» وجود ندارد. [۱۳۵] صحیح: [الجنائز ۵۳]، أ (۴۸۶/۱۴۵/۲)، حب (۷۵۱/۱۹۱)، هق (۳۰۰/۱)، ت (۹۹۸/۲۳۱/۲)، بمعناه «ظاهر امر وجوب را میرساند اما ما قائل به وجوب نیستیم به دلیل حدیث ابن عباس که پیامبر جفرمود: «لیس علیکم في غسل میتکم غسل إذا غسلتموه، فإن میتکم لیس بنجس، فحسبکم أن تغسلوا أیدیکم». «بر شما واجب نیست بعد از شستن جنازه، غسل کنید چون جنازهتان نجس نیست کافی است دستهایتان را بشویید». رواه کم (۳۶پ۸۶ / ۱)، هق (۳۹۸ /۳)، أه. این مطلب با تغییراتی از کتاب «أحکام الجنائز» ألبانی نقل شده است(ص ۵۳).
امام نووی /در شرح مسلم (۱۶۴/۳) میگوید:
همهی کسانی که به اجماعشان اعتماد میشود، بر جایز بودن مسح خفین (موزهها) در سفر و حضر اجماع کردهاند، خواه برای ضرورت باشد یا غیرضرورت، حتی برای زنی که همیشه در خانه است یا از پا افتادهای که توانایی حرکت ندارد نیز جایز است.
تنها خوارج و بعضی فِرَق، مسح خفین را جایز نمیدانند و مخالفتشان ناقض اجماع نیست.
حسن بصری /گوید: هفتاد نفر از اصحاب پیامبر جبرای من روایت کردهاند که پیامبر جخفین را مسح میکرد - أه.
بهترین دلیل بر جواز مسح خفین حدیثی است که مسلم از أمش از ابراهیم از همام روایت کرده که گفت: جریر ادرار کرد سپس وضو گرفت و خفهایش را مسح کرد به او گفته شد: این چنین میکنی؟ گفت: (نعم رأیت رسول الله جبال ثم توضأ ومسح علی خفیه) «بله پیامبر جرا دیدم که ادرار کرد، سپس وضو گرفت و خفهایش را مسح کرد» أعمش گوید: ابراهیم گفت: این حدیث گفت: این حدیث بسیار مورد توجهشان قرار گرفت چون اسلام جریر بعد از نزول سوره مائده بود [۱۳۶]:
نووی گوید [۱۳۷]:
معنای این سخن همان گفتهی خداوند متعال در سورۀ مائده است:
﴿فَٱغۡسِلُواْ وُجُوهَكُمۡ وَأَيۡدِيَكُمۡ إِلَى ٱلۡمَرَافِقِ وَٱمۡسَحُواْ بِرُءُوسِكُمۡ وَأَرۡجُلَكُمۡ إِلَى ٱلۡكَعۡبَيۡنِ﴾[المائدة: ۶].
«صورتها و دستهای خود را همراه با آرنجها بشویید و سرهای خود را مسح کنیدو پاهای خود راهمراه با قوزکهای آن بشویید».
اگر اسلام جریر قبل از نزول سوره مائده میبود احتمال داشت که حدیث او (دربارۀ مسح بر خف) بوسیله آیه مائده منسوخ شده باشد، لیکن اسلام او بعد از نزول سوره مائده بوده، لذا در مییابیم که به حدیث او عمل میشود و حدیث روشن میکند که آیه دربارۀ کسی است که بدون خف باشد؛ به این ترتیب سنت، مخصص (خاص کننده) آیه بوده است. والله أعلم.
[۱۳۶] صحیح: [مختصر م ۱۳۶]، م (۲۷۲ /۲۲۷ / ۱)، ت (۹۳ / ۶۳ / ۱). [۱۳۷] شرح مسلم (۱۶۴ / ۳).
شرط جایز بودن مسح خفین این است که خفها بعد از وضو پوشیده شوند:
از مغیره بن شعبه سروایت است که: (كنت مع النبي جذات لیلة في مسیر، فأفرغت علیه من الإداوة فغسل وجهه وذراعیه ومسح برأسه، ثم أهویت لإنزع خفیه فقال: دعهما فأنی أدخلتهما طاهرتین. فمسح علیهما) [۱۳۸]. «شبی در راه با پیامبر جبودم، از آبی که در ظرف بود بر دستهایش ریختم، صورت و دستهایش همراه با ساعدهایش را شست و سرش را مسح کرد، سپس خواستم تا خفهایش را در بیاورم فرمود: آنها را در نیاور چون در حالت طهارت آنها را پوشیدهام (وضو داشتم) سپس بر آنها مسح کرد».
[۱۳۸] متفق علیه: م (۲۷۴ - ۷۹ -۲۳۰ /۱)، خ (۲۰۶ / ۳۰۹ / ۱)، مختصراً، د (۱۵۱ /۲۵۶/۱).
از علی ابن ابی طالب سروایت است: (جعل رسول الله جثلاثة أیام ولیالیهن للمسافر ویوما ولیلة للمقیم) [۱۳۹]«پیامبر ج(مدت مسح را) سه شبانه روز برای مسافر و یک شبانه روز برای مقیم تعیین کرد».
[۱۳۹] صحیح: [مختصر م ۱۳۹]، م (۲۷۶ / ۲۳۲ / ۱)، نس (۸۴ / ۱).
محل مشروعی که باید مسح شود بالای خف است، به دلیل گفته علی ابن ابی طالب س: (لو كان الدین بالرأی لكان أسفل الخف أولی بالـمسح من أعلاه، لقد رأیت رسول الله جیمسح علی ظاهر خفیه) [۱۴۰]«اگر دین بر اساس رأی - اشخاص - میبود مسح قسمت زیرین خف بر مسح بالای آن برتری داشت، ولی پیامبر جرا دیدم که بالایخف را مسح میکرد».
مقدار واجب مسح، اندازهای است که اسم مسح بر آن اطلاق شود.
[۱۴۰] صحیح: [الإرواء ۱۰۳]، د (۱۶۲ / ۲۷۸ / ۱).
همانطور که مسح بر خف جایز است، مسح بر جورابها و نعلها (دمپایی) نیز جایزاست؛ به دلیل حدیث مغیره بن شعبه: (أن النبي جتوضأ ومسح علی الجوربین والنعلین) [۱۴۱]«پیامبر جوضو گرفت و بر جورابها ودمپاییهایش مسح کرد».
از عبید بن جریج روایت است: (قیل لابن عمر: رأیناك تفعل شیئا لم نر أحدا یفعله غیرك، قال وما هو؟ قالوا: رأیناك تلبس هذه النعال السبتیة: قال إنی رأیت رسول الله جیلبسها ویتوضا فها ویمسح علیها) «به ابن عمر گفته شد: از تو کاری را دیدیم که از کس دیگر آن را ندیدهایم. گفت چه کاری؟ گفتند: میبینیم که این دمپاییهای چرمی را پوشیدهای [۱۴۲]، گفت: پیامبر جرا دیدم که از این دمپاییها میپوشید و با آنها وضو میگرفت و بر آنها مسح میکرد».
[۱۴۱] صحیح: [الإرواء ۱۰۱]، د (۱۵۹ /۲۶۹ /۱)، ت (۹۹ / ۶۷ / ۱)، جه (۵۵۹ / ۱۸۵ / ۱). [۱۴۲] «دلیل تعجب آنها این بود که این نوع دمپایی را اکثراً کسانی میپوشیدند که وضع مالی خوبی داشتند». (النهایه - ابن الأثیر - مترجم).
مسح به یکی از این سه مورد باطل میشود:
۱- سپری شدن مدت مسح:
چون همانطور که بیان شد اعتبار مسح خفین مدت معینی دارد که پس از آن جایز نیست.
۲- جنابت:
به دلیل حدیث صفوان: (كان رسول الله جیأمرنا إذا كنا سفرا ألا ننزع خفافنا ثلاثة أیام ولیالیهن إلا من جنابة لكن من غائط وبول ونوم) [۱۴۳]«پیامبر جبه ما امر کرد که در مسافرت خفهایمان را سه شبانهروز در نیاوریم مگر به خاطر جنابت (در این صورت باید خفهارا در آوریم چون مسح باطل میشود) اما بر اثر مدفوع، ادرار و خواب، درآوردن آنها لازم نیست».
۳- درآوردن چیزهای مسح شده (خف و جوراب و دمپایی) از پاها:
چون وقتی که آنها را درآورد و دوباره پوشید، نمیتوان گفت: با پاهای پاک آنها را پوشیده است.
[۱۴۳] حسن: [الإرواء ۱۰۴]، ت (۹۶ / ۶۵ /۱)، نس (۸۴ / ۱).
انقضای مدت مسح و نیز درآوردن چیزهای مسح شده تنها مسح را باطل میکند. پس تا دوباره وضو نگیرد و پاهایش رانشوید و (خف و دمپایی یا جوراب) را نپوشد نمیتواند مسح کند اما اگر هنگام درآوردن مسح شده یا سپری شدن مدت مسح وضو داشته باشد، وضویش به حال خود باقی میماند و تا زمانی که وضویش باطل نشده، میتواند هر اندازه که میخواهد با آن نماز بخواند.
اگر کسی با طهارت (وضو) دو جفت جوراب بپوشد، سپس بر آنها مسح کند و جوراب بالایی را بعد از مسح درآورد، میتواند با مسح جوراب دومی، مدت مسح را به اتمام برساند. چون میتوان گفت که این فرد با طهارت جورابها را پوشیده است. اما اگر یک جفت جوراب بپوشد و بر آن مسح کند؛ سپس یک جفت دیگر روی آن بپوشد، جایز نیست که جوراب دومی را مسح کند؛ چراکه نمیتوان گفت آنها را با طهارت پوشیده است(*) [۱۴۴].
[۱۴۴. - علامه ألبانی - رحمت خدا بر او باد - اینچنین به من گفت.
به دلیل فرموده پیامبر ج: (إنما الـماء من الـماء) [۱۴۵]«(غسل با) آب به سبب خروج آب (منی) است».
از ام سلمه روایت است که ام سلیم گفت: (یا رسول الله إن الله لایستحی من الحق، فهل علی الـمرأة غسل إذا احتلمت؟ قال نعم إذا رأت الـماء) [۱۴۶]«ای رسول خدا! خدا از بیان حق شرم نمیکند، آیا بر زن واجب است وقتی احتلام شد، غسل کند؟ فرمود: بله، هرگاه آب (منی) را دید».
هنگام بیداری، خروج منی به شرطی موجب غسل میشود که باشهوت همراه باشد ولی در خواب این شرط لازم نیست به دلیل فرموده پیامبر ج: (إذا حذفت الـماء فاغتسل من الجنابة، فإذا لم تكن حاذفا تغتسل) [۱۴۷]«وقتی آبرا به حالت جهیدن بیرون کردی غسل جنابت کن ولی اگر آب به حالت جهیدن بیرون نشد غسل نکن».
شوکانی میگوید [۱۴۸]: «حذف» پرت کردن است و این امکان ندارد مگر اینکه همراه با شهوت باشد. به همین دلیل نویسنده میگوید: این امر بیانگر آن است که آنچه بدون شهوت و بر اثر بیماری یا سرما خارج میشود، غسل را واجب نمیکند».
اگر کسی در خواب محتلم شود ولی آب منی نبیند، غسل بر او واجب نمیشود ولی اگر آب منی را ببیند و احتلامی را در خواب به یاد نداشته باشد، غسل بر او واجب میشود، از عایشه روایت است: (سئل رسول الله جعن الرجل یجد البلل ولایذكر احتلاما؟ فقال: یغتسل، وعن الرجل یری أنه قد احتلم ولایجد البلل؟ فقال: لاغسل علیه) [۱۴۹]«از پیامبر جدربارۀ کسی که تری را میبیند ولی احتلامی به یاد نمیآورد سؤال شد، فرمود: غسل کند و همچنین دربارۀ کسی که گمان میکند محتلم شده، بدون اینکه رطوبتی را ببیند، سؤال شد. پیامبر جدر جواب فرمود: غسل بر او واجب نیست».
[۱۴۵] صحیح: [مختصر م ۱۵۱]، م (۳۴۳/۲۶۹/۱)، د (۲۱۴/۳۶۶/۱). [۱۴۶] متفق علیه: خ (۱۳۰/۲۲۸/۱)، م (۳۱۳/۲۵۱/۱)، ت (۱۲۲/۸۰/۱). [۱۴۷] اسناده حسن صحیح: [الإرواء ۱۶۲/۱]، أ (۸۲/۲۴۷/۱). [۱۴۸] نیل الاوطار (۲۷۵/۱). [۱۴۹] صحیح: [ص. د ۲۱۶]، ت (۱۱۳/۷۴/۱)، د (۲۳۳/۳۹۹/۱).
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود: (إذا جلس بین شعبها الأربع ثم جهدها فقد وجب الغسل وإن لم ینزل) [۱۵۰]«هرگاه بین رانهای زن بنشیند و شروع به آمیزش کند، غسل بر او واجب میگردد؛ اگرچه منی هم خارج نشود».
[۱۵۰] صحیح: [مختصر م ۱۵۲]، م (۳۴۸/۲۷۱/۱).
از قیس بن عاصم روایت است: (أنه أسلم فأمره النبي جأن یغتسل بماء وسدر) [۱۵۱]«قیس بن عاصم مسلمان شد، پیامبر جبه او امر کرد تا با آب و سدر (کنار) غسل کند».
[۱۵۱] صحیح: [الارواء ۱۲۸]، نس (۱۰۹/۱)، ت (۶۰۲/۵۸/۲)، د (۳۵۱/۱۹/۲).
به دلیل حدیث عایشه س: پیامبر جبه فاطمه بنت أبی حبیش فرمود:
(إذا أقبلت الحیضة فدعی الصلاة، وإذا أدبرت فاغتسلی وصلی) [۱۵۲]«هرگاه مدت حیض فرا رسید نماز را ترک و وقتیکه پایان یافت غسل کن و نماز بخوان».
بنا به اجماع نفاس هم مانند حیض است:
۵- روز جمعه: از ابوسعید خدری آمده است که رسول الله جفرمود: (غسل الجمعة واجب علی كل محتلم) [۱۵۳]«غسل جمعه بر هر فرد بالغ واجب است».
[۱۵۲] متفق علیه: خ (۳۲۰/۴۲۰/۱)، م (۳۳۳/۲۶۲/۱)، د (۲۷۹/۴۶۶/۱)، ت (۱۲۵/۸۲/۱)، نس (۱۸۶/۱)، غیر از بخاری بقیه محدثین بجای عبارت «فاغتسلی» عبارت «فاغسلی عنك الدم» را ذکر کردهاند. [۱۵۳] متفق علیه: خ (۷۸۹/۲/۳۵۷) م (۸۴۶/۵۸۰/۲)، (۳۳۷/۴۰۵/۲)، « (۹۳/۳) جه (۱۰۸۹/۳۴۶/۱).
۱- نیت: به دلیل حدیث (إنما الأعمال بالنیات) [۱۵۴]«قبول و صحت اعمال به نیت بستگی دارد».
۲- آب را به تمام بدن رساندن.
[۱۵۴] تخریج در ص (۳۴).
از عایشه لروایت است: (كان رسول الله جإذا اغتسل من الجنابة یبدأ فیغسل یدیه، ثم یفرغ بیمینه علی شماله فیغسل فرجه، ثم یتوضا وضوءه للصلاة ثم یأخذ الـماء فیدخل صابعه في أصول الشعر، حتی إذا رأی أن قد استبرأ حفن علی رأسه ثلاث حفنات، ثم أفاض علی سائر جسده، ثم غسل رجلیه) [۱۵۵]«پیامبر جبهنگام غسل جنابت ابتدا دستهایش را میشست، سپس با دست راستش بر طرف چپش آب میریخت و شرمگاهش را میشست. آنگاه وضویی همچون وضوی نماز میگرفت و آب برمیداشت و با انگشتانش بین موهایش را خلال میکرد تا مطمئن شود که آب به پوست رسیده است سپس سه مشت آب بر سرش میریخت و بدنبال آن بر سایر بدنش آب میریخت سپس پاهایش را میشست».
فایده
بر زن واجب نیست که برای غسل جنابت موهای بافته شدهاش را باز کند ولی برای غسل حیض باید آنها را باز کند:
از ام سلمه لروایت است: (قلت یا رسول الله، إني أمراة أشد ضفر رأسي أفأنقصه لغسل الجنابة؟ قال لا إنما یكفیك دن تحثی علی رأسك ثلاث حثیات ثم تفیضین علیك الـماء فتطهرین) [۱۵۶]«گفتم: ای رسول خدا! من زنی هستم که موهایم را میبافم آیا برای غسل جنابت باید آنها را باز کنم؟ پیامبر جدر جواب فرمود: خیر، بلکه کافی است که سه مشت آب را بر سرت بریزی، سپس آب را بر تمام بدنت جاری کنی تا پاک شوی».
از عایشه لروایت است که اسماء از پیامبر جدربارۀ غسل حیض سؤال کرد. پیامبر جفرمود: (تأخذ إحداكن ماءها وسدرتها، فتطهر، فتحسن الطهور ثم تصب علی رأسها فتدلكه دلكا شدیدا، حتی تبلغ شئون رأسهاف ثم تصب علیها الـماء، ثم تأخذ فرصة مـمسكة فتطهر بها فقالت أسماء: كیف أتطهر بها؟ فقال: سبحان الله تطهری بها، فقالت عائشة كأنها تخفی ذلك: تتبعین بها أثر الدم.
وسألته عن غسل الجنابة، تأخذ ماء فتطهر فتحسن الطهور أو تبلغ الطهور ثم تصب علی رأسها فتدلكه حتی تبلغ شئون رأسها، ثم تفیض علیها الـماء) [۱۵۷].
«هر کدام از شما مقداری آب و سدر را بردارد و با آن به خوبی طهار بگیرد سپس آب را سرش بریزد و خوب آن را مالش دهد تا آب به تمام نقاط سرش (زیرموها) برسد. سپس آب را بر خودش بریزد و تکه پنبهای آغشته به مسک را برداشته و با آن خود را پاک کند، اسماء گفت: چگونه با آن خود را پاک کند؟ فرمود: سبحان الله! خودش را با آن پاک کند، عایشه در حالی که گویا میخواست آن را (از دیگران) پنهان کند، گفت: با آن تکه پنبه آغشته به مسک، اثر خون را پاک کند».
همچنین از پیامبر جدربارۀ غسل جنابت سؤال کرد، فرمود: «آب را بردارد و با آن به خوبی وضو بگیرد سپس آب را بر سرش بریزد و آن را مالش دهد تا آب به تمام نقاط سرش (زیرموها) برسد، سپس آب را بر سایر بدنش بریزد».
این حدیث به صراحت فرق بین غسل حیض و جنابت را بیان میکند بطوریکه تأکید شده است زن حایض باید در مالیدن سرش مبالغه کند و آن را پاک نماید ولی در غسل جنابت چنین تأکیدی وجود ندارد. همچنین حدیث ام سلمه دلیل بر عدم وجوب باز کردن موی بافته شده در غسل جنابت است [۱۵۸].
در اصل موهای بافته شده را باید باز کرد تا یقین حاصل شود که آب به ته آنها رسیده است. ولی در غسل جنابت بخاطر تکرار و مشقت زیاد در این کار (باز کردن موها)، مورد عفو قرار گرفته است، برخلاف غسل حیض که در ماه تنها یکبار صورت میگیرد [۱۵۹].
فایده
برای زن و شوهر غسل کردن در یک مکان و دیدن عورت همدیگر، جایز است. به دلیل گفته عایشه ل: (کنت أغتسل أنا ورسول الله جمن إناء واحد ونحن جنبان) [۱۶۰]«من و پیامبر جدر حالی که جنب بودیم از یک ظرف غسل میکردیم».
[۱۵۵] متفق علیه. [۱۵۶] صحیح: [الإرواء ۱۳۶]، م (۳۳۰/۲۵۹/۱)، د (۲۴۸/۴۲۶/۱)، نس (۱۳۱/۱)، ت (۱۰۵/۷۱/۱)، جه (۶۰۳/۱۹۸/۱). [۱۵۷] صحیح: [مختصر م ۱۷۲]، م (۳۳۲ - ۶۱/۲۶۱/۱). [۱۵۸] تهذیب سنن أبی داود لابن القیم (۱۶۶/۱۶۷/۱)، با تصرف. [۱۵۹] تهذیب سنن أبی داود لابن القیم (۱۶۶/۱۶۷/۱)، با تصرف. [۱۶۰] متفق علیه: م (۳۲۱/۲۵۶/۱)، خ (۲۶۳/۳۷۴/۱)، نس (۱۲۹/۱).
به دلیل حدیث ابورافع: (أن النبي جطاف ذات لیلة علی نسائه یغستل عند هذه وعند هذه قال: فقلت یا رسول الله: ألا تجعله واحدا؟ قال: هذا أزكی وأطیب وأطهر) [۱۶۱]. «پیامبر جدر شبی با همسرانش جماع کرد، و پس از جماع با هر کدام، غسل میکرد. (ابورافع) گوید: گفتم: ای رسول خدا! (به جای این غسلها) چرا یک غسل نکردید؟ پیامبر جفرمود: این روش بهتر و پاکتر است».
[۱۶۱] حسن: [ص. جه ۴۸۰]، د (۲۱۶/۳۷۰/۱)، جه (۵۹۰/۱۹۴/۱).
زنی که بطور مداوم مبتلا به خون حیض است، باید برای هر نماز یا برای نماز ظهر و عصر با هم، یک غسل و برای نماز مغرب و عشاء با هم یک غسل و برای نماز صبح یک غسل بکند به دلیل حدیث عایشه ل:
(أن أم حبیبه استحیضت فی عهد رسول الله جفأمرها بالغسل لکل صلاة... الحدیث) [۱۶۲]«أم حبیبه در زمان پیامبر جمستحاضه شد، پیامبر جبه او امر کرد تا برای هر نمازی غسل کند...» و در روایتی دیگر از عایشه لچنین روایت است: (استحیضت امرأة علی عهد رسول الله جفأمرت أن تعجل العصر وتؤخر الظهر وتغتسل لـهما غسلا واحدا، وتؤخر الـمغرب وتعجل العشاء وتغتسل لـهما غسلا وتغتسل لصلاة الصبح غسلا) [۱۶۳]«زنی در زمان پیامبر جمستحاضه شد، پیامبر جبه او دستور داد که نماز عصر را در اول وقت و نماز ظهررا در آخر وقت بخواند و برای هر دو نماز یک غسل انجام دهد. همچنین نماز مغرب و عشاء بهمین ترتیب بخواند و برای آنها هم یک غسل بجای بیاورد و برای نماز صبح به تنهایی یک غسل انجام دهد».
[۱۶۲] صحیح: [ص. د ۲۶۹]، د (۲۸۹/۴۸۳/۱). [۱۶۳] صحیح: [ص. د ۲۷۳]، د (۲۹۱/۴۸۷/۱)، نس (۱۸۴/۱).
به دلیل حدیث عایشه ل: (ثقل رسول الله جفقال: أصلی الناس؟ فقلنا لا، هم ینظرونك یا رسول الله، فقال: ضعا لی ماء في الـمخضب، قالت: ففعلنا، فاغتسل ثم ذهب لینوء فأغمي علیه ثم أفاق فقال: أصلی الناس؟ فقلنا: لا، هم ینظرونك یا رسول الله، فقال ضعوا لي ماء في الـمخضب، قالت: ففعلنا، فاغتسل ثم ذهب لینوء فأغمي علیه ثم أفاق فقال: أصلی الناس؟ فقلنا: لا، هم ینظرونك یا رسول الله، فذكرت إرساله إلی أبي بكر وتمام الحدیث) [۱۶۴]«بیماری پیامبر جشدت گرفت، فرمود: آیا مردم نماز خواندهاند، گفتیم خیر، منتظر شما هستند ای رسول خدا، سپس فرمود: تشت آبی برایم آماده کنید. عایشه گفت: این کار را کردیم و پیامبر جغسل کرد، به سختی خواست بلند شود، ناگهان بیهوش شد، سپس به هوش آمد و فرمود: آیا مردم نماز خواندهاند؟ گفتیم خیر، منتظر شما هستند ای رسول خدا! فرمود: تشتی آب برایم آماده کنید، عایشه گفت: این کار را کردیم، پیامبر جغسل کرد و به سختی خواست بلند شود، دوباره بیهوش شد. سپس به هوش آمد و فرمود: آیا مردم نماز خواندهاند؟ گفتیم خیر، منتظر شما هستند ای رسول خدا! سپس عایشه قضیهی فرستادن پیامبر جبه دنبال ابوبکر را ذکر کرد... تا آخر حدیث».
[۱۶۴] متفق علیه: م (۴۱۸/۳۱۱/۱)، خ (۶۸۷/۷۲/۱).
به دلیل حدیثی که بیهقی از طریق شافعی از زاذان روایت کرده: (سأل رجل علیا سعن الغسل؟ قال: اغتسل كل یوم إن شئت، فقال: لا، الغسل الذي هو الغسل؟ قال: یوم الجمعة، ویوم عرفة ویوم النحر، ویوم الفطر). «مردی از علی سدربارۀ غسل سؤال کرد، علی گفت: اگر میخواهی هر روز غسل کن، (آن مرد) گفت: نه، منظورم غسل سنت است؟ گفت: غسل روز جمعه، روز عرفه، روز عید قربان و عید فطر».
به دلیل فرموده پیامبر ج: (من غسل میتا فلیغتسل) [۱۶۵]. «کسی که مردهای را شست غسل کند».
[۱۶۵] صحیح: [ص. جه ۱۱۹۵]، جه (۱۴۶۳/۴۷۰/۱).
به دلیل حدیث زید بن ثابت: (أنه رأی النبي جتجرد لإهلاله واغتسل) [۱۶۶]. «او پیامبر جرا دید که خود را برای احرام آماده نمود (لباسهایش را کشید) و غسل کرد».
[۱۶۶] حسن: [الإرواء ۱۴۹]، ت (۸۳۱/۱۶۳/۲).
از ابن عمر بروایت است: (أنه كان لایقدم مكة إلا بأت بذی طوی حتی یصبح ویغستل ثم یدخل مكة نهارا، ویذكر عن النبي جأنه فعله) [۱۶۷]«ابن عمر بقبل از اینکه وارد مکه شود شب را در ذی طوی به صبح میرساند، سپس غسل میکرد و در هنگام روز وارد مکه میشد و از پیامبر جنقل میکرد که اوهم این کار را انجام داده است».
[۱۶۷] متفق علیه: م (۱۲۵۹ - ۲۲۷ - ۹۱۹/۲) و این لفظ مسلم است، خ (۱۵۷۳/۴۳۵/۳)، د (۱۸۴۸/۳۱۸/۵)، ت (۸۵۴/۱۷۲/۲).
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَإِن كُنتُمۡ جُنُبٗا فَٱطَّهَّرُواْۚ وَإِن كُنتُم مَّرۡضَىٰٓ أَوۡ عَلَىٰ سَفَرٍ أَوۡ جَآءَ أَحَدٞ مِّنكُم مِّنَ ٱلۡغَآئِطِ أَوۡ لَٰمَسۡتُمُ ٱلنِّسَآءَ فَلَمۡ تَجِدُواْ مَآءٗ فَتَيَمَّمُواْ صَعِيدٗا طَيِّبٗا فَٱمۡسَحُواْ بِوُجُوهِكُمۡ وَأَيۡدِيكُم...﴾[المائدة: ۶].
«و اگر بیمار یا در سفر بودید، یا اینکه یکی از شما از قضای حاجت برگشت یا با زنان همبستر شدید و (در همه این صورتها آب برای غسل یا وضو) نیافتید با سطح زمین پاک تیمم کنید (بدین شکل که پس از زدن دستها بر سطح زمین) بر صورتها و دستهای خود مسح بکشید».
و پیامبر جفرمود: (إن الصعید الطیب طهور الـمسلم وإن لم یجد الـماء عشر سنین) [۱۶۸]«سطح زمین پاک، پاک کننده مسلمان است اگرچه ده سال آب نیابد».
[۱۶۸] صحیح: [ص. د ۳۲۲]، ـ (۱۲۴/۸۱/۱)، د (۳۲۹/۵۲۸/)، نس (۱۷۱/۱) ترمذی، ابوداود و نسائی با الفاظی نزدیک به هم این حدیث را روایت کردهاند.
تیمم وقتی جایز است که شخص از استفادهی آب ناتوان باشد. بطوریکه آب در دسترس نباشد، یا اینکه به دلیل بیماری جسمی یا شدت سرما از استفاده کردن آن بترسد:
از عمران بن حصین سروایت است: (كنا مع رسول الله جفي سفر، فصلی بالناس فإذا هو برجل معتزل، فقال: ما منعك أن تصلی؟ قال: أصابتنی جنابة ولاماء، فقال ج: علیك بالصعید فإنه یكفیك) [۱۶۹]. «در سفری با پیامبر جبودیم. پیامبر جبا مردم (به جماعت) نماز خواند و ناگهان متوجه مردی شد (بدون اینکه نماز خوانده باشد) در گوشهای نشسته، پیامبر جفرمود: چرا با ما نماز نخواندی؟ آن مرد گفت: جنب شدهام و آب نیست، پیامبر جفرمود: با سطح زمین تیمم کن، آن تو را کفایت میکند».
از جابر سآمده روایت است: (خرجنا في سفر، فأصاب رجلا منا حجر فشجه في رأسه، ثم أحتلم فسأل أصحابه: هل تجدون لی رخصة في التیمم؟ فقالوا: ما نجد لك رخصة وأنت تقدر علی الـماء، فاغتسل فمات: فلما قدمنا علی رسول الله جأخبر بذلك، فقال: قتلوه، قتلهم الله، ألا سألوا إذا لم یعلموا، فإنما شفاء العی السؤال، إنما كان یكفیه أن یتیمم) [۱۷۰]. «به قصد مسافرتی بیرون رفتیم، سنگی به مردی خورد و سرش را زخمی کرد، سپس آن مرد محتلم شد، از دوستانش پرسید آیا به نظر شما میتوانم تیمم کنم؟ گفتند: در حالی که میتوانی با آب غسل کنی رخصتی برای شما نمییابیم، پس آن مرد غسل کرد و مرد، وقتی نزد پیامبر جرفتیم او را از این جریان باخبر کردند فرمود: او را کشتند، خدا آنها را بکشد چرا وقتی که نمیدانستند سؤال نکردند؟ چراکه شفای درمانده سؤال(کردن) است، کافی بود تیمم کند».
از عمرو بن عاص سروایت است: وقتی به غزوه ذات السلاسل اعزام شدم در شب بسیار سردی احتلام شدم، ترسیدم اگر غسل کنم هلاک شوم، در نتیجه تیمم کردم و برای همراهانم در نماز صبح امامت کردم. وقتی نزد پیامبر جبرگشتیم جریان را برایش بازگو کردند فرمود: «یا عمرو صلیت بأصحابك وأنت جنب؟ فقلت: ذكرت قول الله تعالی: ﴿وَلَا تَقۡتُلُوٓاْ أَنفُسَكُمۡۚ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ بِكُمۡ رَحِيمٗا﴾[النساء: ۲۹]. فتیممت ثم صلیت، فضحك رسول الله جولم یقل شیئا) [۱۷۱]«ای عمرو! در حالیکه جنب بودی برای همراهانت امامت کردی؟ گفتم: فرموده خداوند متعال را به یاد آوردم که: ﴿وَلَا تَقۡتُلُوٓاْ أَنفُسَكُمۡۚ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ بِكُمۡ رَحِيمٗا﴾[النساء: ۲۹]. «خودتان را از بین نبرید، چراکه خداوند نسبت به شما رحیم و مهربان است، پس تیمم کردم و نماز خواندم. پیامبر جخندید وچیزی نگفت».
صعید چیست؟
ابن منظور در لسان العرب میگوید [۱۷۲]: صعید زمین است و گفته شده: صعید به معنی زمین پاک است، (عدهای هم آن را به معنی هر خاک پاکی دانستهاند). در قرآن کریم چنین آمده است: ﴿فَتَيَمَّمُواْ صَعِيدٗا طَيِّبٗا﴾[النساء: ۴۳]. ابواسحاق میگوید: صعید سطح زمین است و بر انسان لازم است که (هنگام تیمم) هر دو دستش را بدون توجه به اینکه در آنجا خاک وجود دارد یا نه؛ بر سطح زمین بزند چراکه صعید بمعنی خاک نیست، بلکه بمعنی سطح زمین است، خاک باشد یا غیرخاک، گوید: اگر تمام زمین صخره باشد و هیچ خاکی روی آن نباشد و تیمم کننده دستش را بر آن صخره بزند وصورتش را با آن مسح کند، همان برایش پاک کننده به حساب میآید.
[۱۶۹] متفق علیه: خ (۲۴۴/۴۷۷/۱)، م (۳۸۲/۴۷۴/۱)، نس (۱۷۱/۱). [۱۷۰] حسن: [ص. د ۳۲۶]، د (۳۳۲/۵۳۲/۱)، در روایت ابوداود این اضافه منکر هم وجود دارد: «... ویعصر أو یعصب علی جرحه خرقة ثم یمسح علیها ویغسل سائر جسده» «و زخمش را با پارچهای ببندد سپس بر آن مسح کند و بقیه بدنش را بشوید» شمس الحق در عون المعبود (۵۳۵/۱) میگوید: روایت جمع بین تیمم و غسل را فقط روایت کرده است و او با وجود اینکه در حدیث قوی نیست، با سایر کسانی که از عطابن ابی رباح روایت کردهاند مخالفت کرده است. بنابراین روایت جمع بین تیمم و غسل روایتی ضعیف است و نمیتواند آن حکمی را ثابت کرد أه. و ضمناً به فایدهای که در صفحه بعد آمده توجه شود. [۱۷۱] صحیح: [ص. د ۳۲۳]، د (۳۳۰/۵۳۰/۱)، أ(۱۶/۱۹۱/۲)، کم )(۱۷۷/۱). [۱۷۲] (۲۵۴/۳).
از عمار بن یاسر سروایت است: (أجنبت فلم أصب ماء فتمعكت في الصعید وصلیت فذكرت ذلك للنبي جفقال:إنما كان یكفیك هكذا وضرب النبي جبكفیه الأرض ونفخ فیهما، ثم مسح بهما وجهه وكفیه) [۱۷۳]«جنب شدم و آبی نیافتم؛ پس خودم را به روی زمین مالیدم و نماز خواندم، جریان را برای پیامبر جتعریف کردم، پیامبر جفرمود: کافی بود که چنین میکردی: و پیامبر جدوکف دستش را بر زمین زد و در آنها فوت کرد و سپس با آنها صورت و دو کف دستش را مسح کرد».
[۱۷۳] متفق علیه: خ (۳۴۷/۴۵۵/۱)، م (۳۶۸/۲۸۰/۱)، د (۳۱۷/۵۱۴/۱)، نس (۱۶۶/۱).
تیمم در اصل جانشین وضو است، و هر آنچه با وضو جایز میشود با تیمم نیز جایز میگردد و شخص میتواند همانند وضو قبل از دخول وقت، تیمم بگیرد و هر اندازه که میخواهد با آن نماز بخواند.
آنچه وضو را باطل میکند، تیمم را نیز باطل میکند. علاوه بر این کسی که به علت عدم دسترسی به آب، تیمم کرده است، هرگاه آب را پیدا کند، تیممش باطل میشود، و نیز کسی که بخاطر بیماری وغیره از بکار بردن آب عاجز بوده، با رفع ناتوانی، تیمم او باطل میشود، ولی هر نمازی که قبلاً با تیمم خوانده، صحیح است و اعاده آن (دوباره خواندن) لازم نیست.
از ابوسعید خدری سروایت است: (خرج رجلان في سفر، فحضرت الصلاة ولیس معهما مأء، فتیمًما صعیدا طیبا فصلیا ثم وجدا الـماء في الوقت، فأعاد أحدهما الوضوء والصلاة ولم یعد الآخر، ثم أتیا رسول الله جفذكرا ذلك له، فقال للذی لم یعد: أصبت السنة، واجزانك صلاتك، وقال للذي توضأ وأعاد: لك الأجر مرتین) [۱۷۴]«دومرد به مسافرت رفتند، وقت نماز فرا رسید در حالیکه آب به همراه نداشتند، در نتیجه با سطح زمین پاک تیمم کردند و نماز خواندند؛ سپس آب را در همان وقت یافتند. یکی از آنها وضو گرفته و نماز را اعاده کرد و دیگری اعاده نکرد؛ سپس آب را در همان وقت یافتند. یکی ازآنها وضو گرفته و نماز را اعاده کرد و دیگری اعاده نکرد. وقتی که نزد پیامبر جآمدند جریان را برایش بازگو کردند، به کسی که نماز و وضو را اعاده نکرده بود فرمود:مطابق سنت عمل کردهای و نمازت صحیح است و به کسی که اعاده کرده بود فرمود: تو دو ثواب داری».
[۱۷۴] صحیح: [ص. د ۳۲۷]، د (۳۳۴/۵۳۶/۱)، نس (۲۱۳/۱).
اگر عضوی از کسی زخمی شد و محل آن را باندپیچی کرد، یا جایی از بدنش شکست آن را بست (گچ گرفت)، شستن یا مسح کردن آن محل لازم نیست و نیازی به تیمم هم ندارد، بدلیل فرمودۀ خداوند:
﴿لَا يُكَلِّفُ ٱللَّهُ نَفۡسًا إِلَّا وُسۡعَهَا﴾[البقرة: ۲۸۶].
«خداوند به هیچ کس جز به اندازه تواناییاش تکلیف نمیکند».
و فرمودهی پیامبر جکه: (إذا أمرتكم بأمر فأتوا منه ما استطعتم) [۱۷۵]«هرگاه شما را به کاری امر کردم هر اندازه که توانایی دارید آن را انجام دهید». بنابراین با استناد به قرآن و سنت در مییابیم که هرچه در توان انسان نباشد، از او ساقط میشود.
و جایگزین کردن مسح (محل شکسته شده) و تیمم (برای محلی که قادر به شستن آن نیستیم) به جای شستن (محل مذکور)، بایدبا دلیل شرعی ثابت شود، و احکام هم تنها با قرآن و سنت به اثبات میرسد در حالیکه در قرآن و سنت هیچ دلیلی دربارۀ این جایگزینی وجود ندارد، بنابراین، چنین نظریهای از درجۀ اعتبار ساقط است [۱۷۶].
[۱۷۵] صحیح: [مختصر م ۶۳۹]، م (۱۳۳۷/۹۷۵/۲]، نس (۱۱۰/۵). [۱۷۶] المحلی (۷۴/۲).
از ابن عباس روایت است: من و عبدالله بن یسار، مولای میمونه زن پیامبر جنزد ابوجهیم بن حارث بن صمه انصاری رفتیم، أبوجهیم گفت: (أقبل النبي جمن نحو «بئر جمل [۱۷۸]». فلقیه رجل فسلم علیه، فلم یرد علیه النبي جحتی أقبل علی الجدار فمسح بوجهه ویدیه، ثم رد علیه السلام) [۱۷۹]. «پیامبر جاز طرف «بئر جمل» برمیگشت، مردی با او ملاقات کرد و سلام کرد، پیامبر ججواب سلام او را نداد تا رو به دیوار کرد و (دست بر دیوار زد) صورت ودستهایش را با آن مسح کد و سپس جواب سلام او را داد».
[۱۷۷] از گل باشدیا از سنگ، رنگ روغنی به آن آغشه شده باشد یا نه. شیخ البانی /این فتوا را باری من داد و گفت [و ما کان ربک نسیا] «و پروردگارت فراموشکار نبوده است». [۱۷۸] محلی است در نزدیک مدینه. [۱۷۹] متفق علیه:خ (۳۳۷/۴۴۱/۱)، م (۳۶۹/۲۸۱/۱)، معلقاً د (۳۲۵/۵۲۱/۱)، ن (۱۶۵/۱).
حیض خونی است شناخته شده نزد زنان که در شرع هیچ حدی برای حداقل و حداکثر آن وجود ندارد و در این مورد به عادت زنان مراجعه میشود.
نفاس: خونی است که به سبب زایمان خارج میشود و حداکثر آن چهل روز است:
از أم سلمه لروایت است: (كانت النفساء تجلس علی عهد رسول الله جأربعین یوما) [۱۸۰]«نفساء (زنانی که وضع حمل میکنند) زمان پیامبر جچهل روز مینشستند (یعنی نماز و روزه را ادا نمیکردند)».
اگر خون نفاس قبل از چهل روز قطع شود، باید غسل کند و پاکیاش شروع میشود و اگر بعد از چهل روز، خونریزی ادامه یابد بعد از پایان چهل روز غسل کند و پاکی او محسوب میشود.
[۱۸۰] حسن صحیح: [ص. جه ۵۳۰]، د (۳۰۷/۵۰۱/۱)، ت (۱۳۹/۹۲/۱)، جه (۶۴۸/۲۱۳/۱).
آنچه بر بیوضو حرام است، بر حائض و نفساء نیز حرام است. علاوه بر آن موارد زیر نیز بر زنی که در مدت حیض یا نفاس است حرام میشود:
۱- روزه، و هرگاه پاک شود باید آن را قضا کند.
از معاذه روایت است: (سألت عائشة فقلت: ما بال الحائض تقضی الصوم ولاتقضی الصلاة قالت: كان یصیبنا ذلك مع رسول الله جفنؤمر بقضاء الصوم ولانؤمر بقضاء الصلاة) [۱۸۱]«از عایشه سؤال کردم چرا حائض روزه را قضا میگیرد ولی نماز را قضا نمیآورد؟ عائشه گفت: زمان رسول الله ج، دچار حیض میشدیم، به قضای روزه امر میشدیم ولی به قضای نماز امر نمیشدیم».
۲- آمیزش با زنان از راه طبیعی (زایمان):
به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَيَسَۡٔلُونَكَ عَنِ ٱلۡمَحِيضِۖ قُلۡ هُوَ أَذٗى فَٱعۡتَزِلُواْ ٱلنِّسَآءَ فِي ٱلۡمَحِيضِ وَلَا تَقۡرَبُوهُنَّ حَتَّىٰ يَطۡهُرۡنَۖ فَإِذَا تَطَهَّرۡنَ فَأۡتُوهُنَّ مِنۡ حَيۡثُ أَمَرَكُمُ ٱللَّهُ﴾[البقرة: ۲۲۲].
«از تو دبارة (آمیزش با زنان هنگام حیض) میپرسند بگو: زیان و ضرر است پس در حالت قاعدگی از (همبستری) با زنان کنارهگیری نمایید و با ایشان نزدیکی نکنید، تا آنگاه که پاک میشوند، هنگامی که پاک شدند از جایی که خدا به شما فرمان داده است (و راه طبیعی زناشویی و وسیلۀ حفظ نسل است) با آنان نزدیکی کنید».
و به دلیل فرموده پیامبر ج: (إصنعوا كل شی إلاالنكاح) [۱۸۲]«هرکاری غیر از آمیزش، با آنها انجام دهید».
[۱۸۱] متفق علیه: م(۳۳۵/۲۶۵/۱)، و این لفظ مسلم است، خ (۳۲۱/۴۲۱/۱)، ت (۱۳۰/۸۷/۱)، د (۲۵۹/۴۴۴/۱)، جه (۶۳۱/۲۰۷/۱). [۱۸۲] صحیح: [ص. جه ۵۲۷]، م (۳۰۲/۲۴۶/۱)، د (۲۵۵/۴۳۹/۱)، ت (۴۰۶۰/۲۸۲/۴)، جه (۶۴۴/۲۱۱/۱)، نس (۱۵۲/۱).
امام نووی /در شرح مسلم (۲۰۴/۳) میگوید:
اگر مسلمانی معتقد به جواز آمیزش با حائض در فرجش (از راه طبیعی) باشد، کافر و مرتد میشود؛ و اگر کسی این کار را انجام دهد و معتقد به حلال بودن آن نباشد اگر فراموش کرد یا از وجود حیض خبر نداشت یا ندانست که حرام است یا کسی به زور او را وادار به این کار کرد، هیچ گناهی بر او نیست و کفاره هم ندارد؛ اما اگر عمداً و با آگاهی از فرارسیدن حیض و تحریم آن و با اختیار، با زن حائض آمیزش کرد مرتکب گناهی کبیره شده است، شافعی هم به کبیره بودن آن تصریح کرده است. بر او واجب است که توبه کند، و در وجوب کفاره بر او دو نظریه وجود دارد. أه.
میگویم (مؤلف): قول راجح این است که کفاره بر او واجب است؛ به دلیل حدیث ابن عباس ب: پیامبر جدربارۀ مردی که با زن حائض خود آمیزش کرده بود، فرمودند: (یتصدق بدینار(*) أو نصف دینار) [۱۸۳]«یک یا نصف دینار صدقه دهد».
مختار بودن شخص (در پرداخت نصف دینار یا یک دینار) که در حدیث آمده به تفاوت بین اول حیض و آخر آن برمیگردد. به دلیل حدیث موقوفی که از ابن عباس روایت است که: (إن أصابها فی فور الدم تصدق بدینار وإن کان فی آخره فنصف دینار) [۱۸۴]«اگر در ابتدای حیض با او آمیزش کرد یک دینار و اگر در آخر حیض با او آمیزش کرد نصف دینار صدقه بدهد».
[۱۸۳. - هر دینار ۲۵/۴ گرم طلا است «مترجم». [ ]- صحیح: [ص. جه ۵۲۳]، د (۲۶۱/۴۴۵/۱)، نس (۱۵۳/۱)، جه (۶۴۰/۲۱۰/۱). [۱۸۴] صحیح موقوف: [ص. د ۲۳۸]، د (۲۶۲/۲۴۹/۱).
خونی است که در غیر مدت حیض و نفاس یا در ادامه آن دو خارج میشود که اگر در غیر مدت حیض و نفاس باشد، واضح است، و اگر در ادامه آن دو خارج شود به صورت زیر است:
اگر زن عادت ماهیانهاش منظم باشد، آنچه بعد از مدت عادت خارج شود استحاضه است، چون پیامبر جبه أم حبیبه فرمود: (أمكثی قدرما كانت تحبسك حیضتك ثم اغتسلی وصلی) [۱۸۵]«به اندازۀ قاعدگی ماهانهات منتظر بمان؛ سپس غسل کن و نماز بخوان».
هرچند این دو خون قابل تشخیص از هم هستند، خون حیض سیاه و شناخته شده است و غیر از این خون استحاضه به حساب میآید:
به دلیل فرموده پیامبر جبه فاطمه بنت أبی حبیش: (إذا كان دم الحی فإنه أسود مروف، فأمسكی عن الصلاة، فإذا كان الآخر فتوضی فإنما هو عرق) [۱۸۶]. «هرگاه خون حیض بود که آن سیاه و شناخته شده است، نماز نخوان و اگر خونی دیگر بود وضو بگیر که این بر اثر (پارگی) رگ است».
اگر زن مستحاضهای بالغ شد و توانایی تشخیص دادن (خون حیض و غیر آن) را نداشت، به عادت رایج در زنان (خویشاوندش) مراجعه کند، به دلیل فرموده پیامبر جبه حمنه بنت جحش: (إنما هذه ركضة من ركضات الشیطان فتحیضی ستة أیام أو سبعة في علم الله، ثم اغتسلی، حتی إذا رأیتأنك قد طهرت واستنقیت فصلی أربعا وعشرین لیلة أو ثلاثا وعشرین وأیامهن، وصومی فإن ذلك یجزیك وكذلك فافعلی في كل شهر، كما تحیض النساء وكما یطهرن لـمیقات حیضهن وطهرن) [۱۸۷]«این ضربهای از ضربات شیطان است، و تو شش یا هفت روز را (خدا مدت آن را میداند) حیض حساب کن(*)، سپس وقتی دیدی که پاک شدی، غسل کن، بیست و چهار یا بیست و سه شبانه روز نماز بخوان و روزه بگیر، این تو را کفایت میکند، و در هر ماه اینچنین عمل کن، همانطور که زنان در اوقات مشخصی حیض و پاک میشوند».
[۱۸۵] صحیح [الإرواء ۲۰۲]، م (۲۲۴ -۶۵- ۲۶۴/۱). [۱۸۶] صحیح: [الإرواء ۲۰۴]، نس (۱۸۵/۱)، د (۲۸۳/۴۷۰/۱). [۱۸۷] حسن: [الإرواء ۲۰۵]، د (۲۸۴/۴۷۵/۱)، ت (۱۲۸/۴۷۵/۱)، ت (۱۲۸/۸۳/۱)، جه (۶۲۷/۲۰۵/۱) ابن ماجه معنی این حدیث را روایت کرده است. *- طبق عادت زنان «مترجم».
آنچه بر زن حایض حرام میشود بر مستحاضه حرام نیست. ولی بر زن مستحاضه واجب است که برای هر نمازی وضو بگیرد؛ به دلیل فرموده پیامبر جبه فاطمه بنت أبی حبیش: (ثم توضیی لكل صلاة) [۱۸۸]. «سپس برای هر نمازی وضو بگیر».
سنت است که زن مستحاضه برای هر نمازی غسل کند همچنانکه در غسلهای مستحب ذکر شد.
[۱۸۸] صحیح: [ص جه ۵۰۷]، د (۱۹۵/۴۹۰/۱) جه (۶۲۴/۲۰۴/۱).
در شبانهروز، بر هر فرد عاقل و بالغ پنج نماز فرض است.
اوقات نمازهای پنجگانهی واجب پنج تا هستند: ظهر و عصر و مغرب و عشاء و صبح:
از انس بن مالک سروایت است: (فرضت علی النبي جالصلوات لیله أسری به خمسین، ثم نقصت حتی جعلت خمسا ثم نودی یا محمد إنه لایبدل القول لدی وإن لك بهذه الخمس، خمسین) [۱۸۹]«در شب اسراء پنجاه نماز بر پیامبر جفرض شد، سپس از آن کم شد تا به پنج نماز رسید آنگاه ندا آمد که ای محمد دیگر گفته من تغییر داه نمیشود و با این پنج نماز برای تو أجر پنجاه نماز هست».
از طلحه بن عبیدالله سروایت است یک نفر اعرابی (بادیهنشین) با موی سر ژولیده نزد پیامبر جآمد و گفت ای پیامبر خدا، به من بگو خداوند چه نمازهایی را بر من فرض کرده است. پیامبر جفرمود: (الصلوات الخمس إلا أن تطوع شیئا) [۱۹۰]«نمازهای پنجگانه بر تو واجب است و جز آن میتوانی نفل بخوانی».
[۱۸۹] متفق علیه: ت (۲۱۳/۱۳۷/۱)، این حدیث در سنن ترمذی به صورت مختصر آمده است ولی در منابع زیر به صورت مفصل ذکر شده است: خ (۳۸۸۷/۲۰۱/۷)، م (۲۵۹/۱۴۵/۱)، نس (۲۱۷/۱). [۱۹۰] متفق علیه: خ (۴۶/۱۰۳/۱)، م (۱۱/۴۰/۱)، د (۳۸۷/۵۳/۲)، نس (۱۲۱/۴).
از عبدالله بن عمر سروایت است که پیامبر جفرمود: (بني الإسلام علی خمس شهادة أن لا إله إلا الله وأن محمدا رسول الله، وإقام الصلاة، وإیتاء الزكاة، وحج البیت وصوم رمضان) [۱۹۱]«اسلام بر پنج پایه بنا شده است؛ شهادتین (گواهی دادن به اینکه معبود برحقی جز الله نیست ومحمد جفرستادۀ اوست)، اقامه نماز، دادن زکات، حج خانه خدا، و روزه ماه رمضان».
[۱۹۱] متفق علیه: م (۱۶ - ۲۰ - ۴۵/۱)، این لفظ مسلم است، خ (۸/۴۹/۱)، ت (۲۷۳۶/۱۱۹/۴)، نس (۱۰۷/۸).
مسلمانان اجماع دارند بر اینکه اگر کسی فرضیت نماز را انکار کند، کافر شده واز دایره اسلام خارج میشود. اما درباره کسی که با وجود اعتقاد به وجوب نماز، آن را ترک کند، اختلاف نظر دارند و سبب اختلاف هم احادیثی است که از پیامبر جثابت شده و در آنها تارک الصلاة کافر نامیده شده بدون اینکه بین کسی که نماز را از روی انکار ترک کرده و کسی که از روی سهلانگاری (نماز را) ترک کرده، تفاوت قائل شده باشد.
از جابر سروایت است که پیامبر جفرمود: (إن بین الرجل وبین الشرك والكفر ترك الصلاة) [۱۹۲]«حد فاصل میان انسان و شرک و کفر ترک نماز است».
از بریده روایت است از پیامبر جشنیدم که میفرمود: (العهد الذي بیننا وبینهم الصلاة فمن تركها فقد كفر) [۱۹۳]«مشخصهی بین ما و آنها (کفار و مشرکین) نماز است، هر کس آنرا ترک کند کافر میشود».
قول راجح این است که منظور از کفر، کفرا صغری است که انسان را از دایره اسلام خارج نمیکند و این ترجیح به دلیل جمع بین این احادیث و احادیث زیر داده شده است:
از عباده بن صامت سروایت است: از پیامبر جشنیدم که فرمود: (خمس صلوات كتبهن الله علی العباد، من أتی بهن لم یضیع منهن شیئا استخفافا بحقهن كان له عندالله عهد أن یدخله الجنة، ومن لم یأت بهن فلیس له عندالله عهد، إن شاء عذبه وإن شاء غفرله) [۱۹۴]. «پنج نماز است که خداوند بر بندگان خود واجب کرده است، هر کس آنها را بجای بیاورد و با سبک شمردن چیزی از آنها را ضایع نکند، خداوند عهد کرده است که او را وارد بهشت کند و هر کس از ادای آنها سرباز زند، خداوند هیچ تعهدی نسبت به او ندارد؛ اگر خواست او را عذاب میدهد و اگر خواست او را میبخشد».
همانطور که میبینیم پیامبر جدر این حدیث فرجام اشخاص تارک الصلاة را به مشیّت الهی واگذار کرده است و از این نکته میفهمیم که حکم ترک نماز پایینتر از حکم کفر و شرک است:
به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَغۡفِرُ أَن يُشۡرَكَ بِهِۦ وَيَغۡفِرُ مَا دُونَ ذَٰلِكَ لِمَن يَشَآءُ﴾[النساء: ۴۸].
«بیگمان خداوند (هرگز) شرک به خود را (در صورت توبه نکردن) نمیبخشد و گناهان کمتر از آن را برای هر کسی که بخواهد میبخشد».
از ابوهریره سروایت است: از پیامبر خدا جشنیدم که میفرمود: (إن أول ما یحاسب به العبد الـمسلم یوم القیامة الصلاة الـمكتوبة، فإن أتمها وإلا قیل النظروا هل له من تطوع، فأن كان له تطوع أملت الفریضة من تطوعه، ثم یفعل بسائر الأعمال الـمفروضة مثل ذلك) [۱۹۵]«اولین چیزی که بندهی مسلمان در روز قیامت از آن محاسبه میشود، نماز فرض است؛ اگر آن را به طور کامل انجام داده که خوب، در غیر این صورت گفته میشود: نگاه کنید آیا نماز مستحبی دارد؛ اگر نماز مستحبی داشته باشد نماز فرضش از آن کامل میگردد. سپس با سایر اعمال واجب او نیز چنین عمل میشود».
از حذیفه بن یمان روایت است که پیامبر جفرمود:
(یدرس الإسلام كما یدرس وشی الثوب حتی لایدری ما صیام ولاصلاة ولانسك ولاصدقة ولیسری علی كتاب الله ﻷفي لیلة فلا یبقی في الأرض منه آیة وتبقی طوائف من الناس شیخ الكبیر والعجوز یقولون: أدركنا آباءنا علی هذه الكلمة: لا إله إلا الله، فنحن نقولـها. فقال له صله: ما تغنی عنهم لا إله إلا الله، وهم لایدرون ما صلاة ولا صیام ولا نسك ولاصدقة؟ فاعرض عنه حذیفة، ثم ردها علیه ثلاثا، كل ذلك یعرض عنه حذیفة ثم أقبل علیه في الثالثة فقال: یا صلة تنجیهم من النار ثلاثا) [۱۹۶]«اسلام از بین میرود همچنانکه نقش و نگار جامه و لباس فرسوده میشود تا جایی که مردم نمیدانند روزه، نماز، حج، و صدقه چیست. وکتاب خداوند ﻷدر یک شب از میان برگرفته میشود تا جائی که بر روی زمین یک آیه هم از آن باقی نمیماند. گروههایی از پیرمرد و پیرزن باقی میمانند و میگویند از پدرانمان کلمهی: (لا إله إلا الله) را شنیدیم، و ما هم آن را میگوییم»، صله به او (حذیفه) گفت: لا إله إلا الله چه نفعی به آنها میرساند در حالی که نمیدانند نماز و روزه و قربانی و صدقه چیست؟ حذیفه از او رویگردان شد، سپس (صله) سؤال را سه بار برای حذیفه تکرار کرد، هربار حذیقه از او رویگردان شد،تا اینکه بار سوم به او (صله) کرد و سه بار گفت: ای صله! (لا إله إلا الله) آنها را از آتش نجات میدهد».
[۱۹۲] صحیح: [ص. ج ۲۸۴۸]، م (۸۲/۸۸/۱)، این لفظ مسلم است، د (۴۶۳/۴۳۶/۱۲)، ت (۲۷۵۱/۱۲۵/۴)، جه (۱۰۷۸/۳۴۲/۱). [۱۹۳] صحیح: [ص. جه ۸۸۴]، جه (۱۰۷۹/۳۴۲/۱)، نس (۲۳۱/۱)، ت (۲۷۵۶/۱۲۵/۴). [۱۹۴] صحیح: [ص. جه ۱۱۵۰]، ما [۲۶۶/۹۰)، أ (۸۲/۲۳۴/۲)، ت (۴۲۱/۹۳/۱)، جه (۱۴۰۱/۴۴۹/۱)، نس (۲۳۰/۱). [۱۹۵] صحیح: [ص. جه ۱۱۷۲]، جه (۱۴۲۵/۴۵۸/۱)، این لفظ ابن ماجه است، ت (۴۱۱/۲۵۸/۱)، نس (۲۳۲/۱). [۱۹۶] صحیح: [ص. جه ۳۲۷۳]، جه (۴۰۴۹/۱۳۴۴/۲).
از علی سروایت است که پیامبر جفرمود: (رفع القلم عن ثلاثة: عن النائم حتی یستقیظ وعن الصبی حتی یحتلم، وعن الـمجنون حتی یعقل) [۱۹۷]«تکلیف از سه گروه برداشته شده است، از شخص خوابیده تا بیدار شود، از بچه تا وقتی که احتلام (بالغ) شود و از دیوانه تا زمانیکه عاقل شود».
بر سرپرست بچه(*) واجب است تا اورا به نماز امر کند هرچند که نماز بر او واجب نیست، تا به ادای آن عادت کند:
از عمربن شعیب از پدرش از جدش روایت است که پیامبر جفرمود: (مروا أولادكم بالصلاة وهمأبناء سبع سنین، واضربوهم علیها وهم أبناء عشرسنین، وفرقوا بینهم في الـمضاجع) [۱۹۸]«در هفت سالگی فرزندانتان را به خواندن نماز امر کنید و در ده سالگی (به خاطر نافرمانی در ترک نماز) آنها را بزنید و بستر خوابشان را از هم جدا کنید».
[۱۹۷] صحیح: [ص. ج ۳۵۱۳]، د (۴۳۸۰/۷۸/۱۲). *- بچهای که سنش از ۷ سال کمتر نباشد «مترجم». [۱۹۸] حسن: [ص. ج ۵۸۶۸]، د (۴۹۱/۱۶۲/۲)، این لفظ ابوداود است، أ (۸۴/۲۳۷/۱)، کم (۱۹۷/۱).
از جابر بن عبدالله روایت است: (أن النبي ججاءه جبریل ÷فقال له: قم فصله، فصلی الظهر حین زالت الشمس، ثم جاءه العصر فقال: قم فصله، فصلی العصر حین صار ظل كل شیء مثله، ثم جاءه الـمغرب فقال: قم فصله، فصلی الـمغرب حین وجبت الشمس، ثم جاءه العشاء فقال قم فصله، فصلی العشاء حین غاب الشفق، ثم جاءه الفجر فقال قم فصله، فصلی الفجر حین برق الفجر، أو قال سطح الفجر.
ثم جاءه من الغد للظهر فقال، قم فصله، فصلی الظهر حین صار ظل كل شیء مثله، ثم جاءه العصر فقال: قم فصله، فصلی العصر حین صار ظل كل شیء مثلیه، ثم جاءه الـمغرب وقتا واحدا لم یزل عنه، ثم جاءه العشاء حین ذهب نصف اللیل، أو قال: ثلث اللیل فصلی العشاء ثم جاءه حین أسفر جدا فقال: قم فصله، فصلی الفجر، ثم قال: ما بین هذین الوقتین، وقت) [۱۹۹]«جبرئیل ÷نزد پیامبر جآمد و به او گفت: بلند شو و نماز بخوان، پیامبر جنماز ظهر را وقتی که خورشید - از وسط آسمان - زوال کرده بود خواند. سپس هنگام عصر نزد او آمد و به او گفت: بلند شو و نماز بخوان، پیامبر جنماز عصر را هنگامی خواند، که سایه هر چیز به اندازه خودش شده بود سپس وقت مغرب نزد او آمد و به او گفت: بلند شو نماز بخوان پیامبر جنماز مغرب را وقتی که خورشید غروب کرده بود، خواند، سپس موقع عشاء نزد او آمد و به او گفت: بلند شو نماز بخوان پیامبر ج نماز عشاء را وقتی خواند که شفق - سرخی بعد از غروب آفتاب - پنهان شده بود. سپس هنگام صبح نزد او آمد و به او گفت نماز بخوان، پیامبر جنماز صبح را هنگامی که فجر نمایان شد، خواند.
سپس روز بعد هنگام ظهر نزد او آمد و گفت بلند شو و نماز بخوان، پیامبر جنماز ظهر را هنگامی که سایه هر چیز به اندازه خودش شده بود، خواند، سپس وقت عصر نزد او آمد و گفت بلند شو و نماز بخوان، پیامبر نماز عصر را هنگامی که سایه هر چیز دو برابر خودش شده بود، خواند سپس هنگام مغرب در همان وقت دیروز آمد (و به او گفت نماز بخوان) سپس وقت عشاء هنگامی که نیمی از شب یا یک سوم آن گذشته بود نزد او آمد و نماز عشاء را در همان وقت خواند سپس وقتی که بامداد بسیار روشن نزد او آمد و گفت بلند شو و نماز بخوان، پیامبر جنماز صبح را ادا کرد و گفت: وقت هر نماز بین این دو وقت است».
ترمذی گوید: محمد (بن اسماعیل بخاری) گفت: صحیحترین حدیث درباره اوقات نماز حدیث جابر است:
۱- ظهر: وقت آن از زوال خورشید (از وسط آسمان) تا وقتی است که سایه هر چیز به اندازه خودش شود.
۲- عصر: وقت آن از زمانی است که سایۀ هر چیز به اندازۀ خودش شود، و تا غروب آفتاب ادامه دارد.
۳- مغرب: وقت آن از غروب خورشید تا پنهان شدن شفق (سرخی خورشیدن پس از غروب آفتاب) است:
چون پیامبر جفرمودهاند: (وقت صلاة الـمغرب مالم یغب الشفق) [۲۰۰]«وقت نماز مغرب تا قبل از پنهان شدن شفق است».
۴- عشاء: وقت آن از پنهان شدن شفق تا نصف شب است، به دلیل فرموده پیامبر ج(وقت صلاة العشاء إلی نصف اللیل الأوسط) [۲۰۱]«وقت نماز عشاء تا نیمه میانی شب است».
۵- صبح: وقت آن از طلوع فجر تا طلوع خورشی است به دلیل فرموده پیامبر ج: (وقت صلاة الصبح من طلوع الفجر مالم تطلع الشمس) [۲۰۲]«وقت نماز صبح از طلوع فجر تا طلوع خورشید است».
[۱۹۹] صحیح: [الإرواء ۲۵۰]، أ (۹۰/۲۴۱/۲)، نس (۲۶۳/۱)، ت (۱۵۰//)، بنحوه. [۲۰۰] حسن: [الإرواء ۲۶۸/۱]، م (۶۱۲/۱۷۳-۴۲۷/۱)، این لفظ مسلم است، د (۳۹۲/۶۷/۲)، نس(۲۶۰/۱). [۲۰۱] مصادر سابق. [۲۰۲] مصادر سابق.
خداوند متعال میفرماید:
﴿حَٰفِظُواْ عَلَى ٱلصَّلَوَٰتِ وَٱلصَّلَوٰةِ ٱلۡوُسۡطَىٰ وَقُومُواْ لِلَّهِ قَٰنِتِينَ٢٣٨﴾[البقرة: ۲۳۸].
«بر خواندن نمازها و (بویژه) نماز وسطی (عصر کوشا باشید و) محافظت ورزید و فروتنانه برای خدا به پا خیزید».
از علی سروایت است که پیامبر جدر روز جنگ احزاب فرمود:
(شغلونا عن الصلاة الوسطی صلاة العصر، ملأ الله بیوتهم وقبورهم نارا) [۲۰۳]«ما را از نماز وسطی، یعنی نماز عصر باز داشتند، خداوند خانهها و قبرهاشان را پر از آتش کند».
[۲۰۳] صحیح: [مختصر م ۲۱۷]، م (۶۲۷ - ۲۰۵ - ۴۳۷/۱).
از جابرن سمره روایت است: (كان النبي جیصلی الظهر إذا دحضت الشمس) [۲۰۴]«پیامبر جنماز ظهر را هنگامی که خورشید در حال زوال بود میخواند».
[۲۰۴] صحیح: [الإرواء ۲۵۴]، م (۶۱۸/۴۳۲/۱).
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود:
(إذا أشتد الحر فأبردوا بالصلاة، فإن شدة الحر من فیح جهنم) [۲۰۵]«هنگام شدت گرما نماز را تا وقت خنک شدن هوا به تأخیر بیاندازید؛ چون شدت گرما از حرارت جهنم است».
[۲۰۵] متفق علیه: م (۶۱۵/۴۳۰/۱) این لفظ مسلم است، خ (۵۳۳/۱۵/۲)، د (۳۹۸/۷۵/۲)، ت (۱۵۷/۱۰۵/۱)، نس (۲۴۸/۱)، جه (۶۷۷/۲۲۲/۱).
از انس سروایت است: (أن رسول الله جكان یصلی العصر والشمس مرتفعة حیة، فیذهب الذاهب إلی العوالی فیأتی العوالی والشمس مرتفعة) [۲۰۶]«پیامبر جنماز عصر را زمانی میخواند که خورشید بلند و پرنور بود طوریکه اگر یکی از ما میخواست به منطقه عوالی (محلی در فاصله حدود چهار مایلی مدینه) برود، به آنجا میرسید در حالی که هنوز خورشید بلند بود».
[۲۰۶] متفق علیه: خ (۵۵۰/۲۸/۲)، م (۶۲۱/۴۳۳/۱)، د (۴۰۰/۷۷/۲)، نس (۲۵۲/۱)، جه (۶۸۲/۲۲۳/۱).
از ابن عمر بروایت است که پیامبر جفرمود: (الذي تفوته صلاة العصر كأنما وتر بأهله وماله) [۲۰۷]«کسی که نماز عصر را از دست بدهد مانند این است که اهل و مالش را از دست داده باشد».
از بریده سروایت است که پیامبر جفرمود: (من ترك صلاة العصر فقد حبط عمله) [۲۰۸]«کسی که نماز عصر را ترک کند عملش از بین رفته است».
[۲۰۷] متفق علیه: م (۶۲۶/۴۳۵/۱)، خ (۵۵۲/۳۰/۲)، د (۴۰/۸۴/۲)، ت (۱۷۵/۱۱۳/۱)، نس (۲۳۸/۱). [۲۰۸] صحیح: [ص. نس ۴۹۷]، خ (۵۵۳/۳۱/۲)، نس (۲۳۶/۱).
از انس سروایت است: از پیامبر جشنیدم که میفرمود: (تلك صلاة الـمنافق، یجلس ویرقب الشمس حتی إذا كانت بین قرنی الشیطان قام فنقرها أربعا لایذكر الله إلا قلیلا) [۲۰۹]«این نماز منافق است که مینشیند و منتظر میماند تا خورشید بین دو شاخ شیطان قرار بگیرد، آنگاه بلند میشود و چهار رکعت نماز را (مانند مرغی که به زمین نوک میزند) تندتند میخواند و در آن یادی از خدا نمیکند مگر اندک».
[۲۰۹] صحیح: [ص. د ۳۹۹]، م (۶۲۲/۴۳۴/۲۱) این لفظ مسلم است، د (۴۰۹/۸۳/۲)، ت (۱۶۰/۱۰۷/۱)، نس (۲۵۴/۱).
از عقبه بن عامر سروایت است که پیامبر جفرمود:
(لاتزال أمتی بخیر أو علی الفطرة مالم یؤخروا الـمغرب حتی تشتبك النجوم) [۲۱۰]«امت من تا وقتیکه نماز مغرب را تا موقع ظاهر شدن ستارگان به تأخیر نیانداختهاند، همواره بر خیر و فطرت (دینی)، یا بر دین حنیف هستند».
از سلمه بن أکوع سروایت است: (أن رسول الله جكان یصلی الـمغرب إذا غربت الشمس وتوارت بالحجاب) [۲۱۱]«پیامبر جنماز مغرب را همینکه خورشید غروب میکرد و پنهان میشد میخواند».
[۲۱۰] حسن صحیح: [ص. د ۴۰۳]، د (۴۱۴/۸۷/۲). [۲۱۱] متفق علیه: م (۶۳۶/۴۴۱/۱)، ت (۱۶۴/۱۰۸/۱)، خ (۵۶۱/۴۱/۲)، بخاری این حدیث را بدون عبارت «غرب الشمس» روایت کرده است، د (۴۱۳/۸۷/۲)، نحوه، جه (۶۸۸/۲۲۵/۱) ابن ماجه مثل همین را روایت کرده است.
از عایشه لروایت است: (أعتمم النبي جذات لیلة حتی ذهب عامة اللیل، وحتی نام أهل الـمسجد، ثم خرج فصلی، فقال: إنه لوقتها لولا أن أشق علی أمتي) [۲۱۲]«شبی پیامبر جنماز (عشاء) را به تأخیر انداخت تا اینکه قسمت اعظم شب گذشت و اهل مسجد خوابیدند، سپس خارج شد، نماز را خواند و فرمود: اگرامتم به سختی نمیافتادند ألان وقت آن (نماز عشاء) است».
[۲۱۲] صحیح: [مختصر م ۲۲۳]، م (۶۳۸ - ۲۱۹ - ۴۴۲/۱).
از ابوبرزه سروایت است: (أن رسول الله جكان یكره النوم قبل العشاء والحدیث بعدها) [۲۱۳]«پیامبر جخوابیدن قبل از عشاء و صحبت کردن بعد از آن را مکروه میدانست».
از انس سروایت است: (نظرنا النبي جذات لیلة حتی كان شطر اللیل یبلغه، فجاء فصلی لنا ثم خطبنا فقال: ألا إن الناس قدصلوا ثم رقدوا، وإنكم لم تزالو في صلاة ما انتظرتم الصلاة) [۲۱۴]«شبی آنقدر منتظر پیامبر جماندیم تا اینکه نیمه شب فرا رسید؛ پس پیامبر جآمد و برای ما امامت کرد سپس برایمان خطبههایی خواند و فرمود: آگاه باشید که مردم نماز خواندهاند و خوابیدهاند و شما از وقتی که منتظر نماز ماندهاید، همواره در نماز بودهاید».
[۲۱۳] متفق علیه: خ (۵۶۸/۴۹/۲)، م (۶۴۷-۲۳۷-۴۴۷/۱)، د (۳۹۴/۶۹/۲)، نس (۲۴۶/۱). [۲۱۴] متفق علیه: خ (۶۰۰/۷۳/۲)، این لفظ بخاری است، م (۶۴۰/۴۴۳/۱)، نس(۲۶۸/۱).
از عایشه لروایت است: (كن نساء الـمؤمنات یشهدن مع رسول الله جصلاة الفجر متلفعات بمروطهن، ثم ینقلبن إلی بیوتهن حین یقضین الصلاة، لایعرفهن أحد من الغلس) [۲۱۵]«زنان مؤمن با پیامبر جدر نماز صبح حاضر میشدند در حالیکه خود را با لباسهایی (از خز یا پشم) میپوشیدند؛ و پس از آن که نمازشان را ادا میکردند به خانههایشان باز میگشتند در حالیکه هیچ کس به خاطر تاریکی آنها را نمیشناخت».
[۲۱۵] متفق علیه: خ (۵۷۸/۵۴/۲)، م (۶۴۵/۴۴۵/۱)، د (۴۱۹/۹۱/۲)، نس (۲۷۱/۱)، ت (۱۵۳/۱۰۳/۱)، جه (۶۶۹/۲۲۰/۱).
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود:
(من أدرك من الصبح ركعة قبل أن تطلع الشمس فقد أرك الصبح، ومن أدرك ركعة من العصر قبل أن تغرب الشمس فقد أدرك العصر) [۲۱۶]«کسی که به یک رکعت از نماز صبح برسد قبل از آنکه خورشید طلوع کند، نماز صبح را دریافته است و کسی که قبل از غروب آفتاب به یک رکعت از نماز عصر برسد، نماز عصر را دریافته است» این حکم، به نماز صبح و عصر اختصاص ندارد بلکه برای هر نمازی عمومیت دارد:
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود: (من أدرك ركعة من الصلاة فقدأرك الصلاة) [۲۱۷]«کسی که به یک رکعت از نماز برسد، نماز را دریافته است».
[۲۱۶] متفق علیه: (۵۷۹/۵۶/۱)، م (۶۰۸/۴۲۴/۱)، نس ۲۷۳/۱) نحوه. [۲۱۷] متفق علیه: خ (۵۸۰/۵۷/۱)، م (۶۰۷/۴۲۳/۱)، د (۱۱۰۸/۴۷۱/۳)، ت (۵۲۳/۱۹/۲)، نس (۲۷۴/۱).
از انس سروایت است که گفت: پیامبر جفرمود: (من نسی صلاة أو نام عنها فکفارتها أن یصلیها إذا ذکرها) [۲۱۸]«هر کس نمازی را فراموش کند یا به خواب برود و نمازش را نخواند، کفاره آن این است که هرگاه به یادش آمد آن را بخواند».
[۲۱۸] صحیح: [مختصر م ۲۲۹]، م (۶۸۴- ۳۱۵/۴۷۷/۱).
ابن حزم /در «المحلی» (۲۳۵/۲) میگوید:
همانا خداوند متعال برای هر نماز فرضی وقت معینی را قرار داده که آغاز و پایانش مشخص است، بطوریکه در زمان مشخصی وقت آن فرا میرسد، و نیز در وقت معینی وقت آن به پایان میرسد، بنابراین کسی که نمازش را بعد از خارج شدن وقتش میخواند، مثل کسی که نماز را قبل از دخول وقتش خوانده باشد، چون هر دوی آنها در غیر وقت خودشان نماز خواندهاند.همچنین حکم کردن به قضای نماز باید از جانب خدا بیان شده باشد، زیرا حکم کردن به چیزی یک نوع قانونگذاری به حساب میآید، و این کار مختص خدا است که آن را توسط پیامبرش ابلاغ کرده است و اگر بر کسی که نماز را عمداً تا خروج وقت آن ترک کند قضایی واجب میبود، خداوند متعال و رسول او جازذکر آن غفلت نمیکردند و آن را هم فراموش نکردهاند وبا ترک بیان آن عمداً ما را در سختی قرار نمیدادند:
﴿وَمَا كَانَ رَبُّكَ نَسِيّٗا﴾[مريم: ۶۴].
«و پروردگار تو فراموشکار نبوده است».
و هر قانونگذاری و حکمی که منشأ آن قرآن و سنت نباشد، باطل است - اه -.
از عقبه بن عامر سروایت است: (ثلاث ساعات كان رسول الله جینهانا أن نصلی فیهن أو أن نقبر فیهن موتانا: حین تطلع الشمس بازغة حتی ترتفع، وحین یقوم قائم الظهیرة حتی تمیل الشمس، وحین تضیف الشمس للغروب حتی تغرب) [۲۱۹]«سه وقت است که پیامبر جما را در نماز خواندن یا دفن کردن مردههایمان در آن اوقات نهی کرده است، وقتی که تازه خورشید طلوع میکند تا آن که بلند شود، و وقتی که خورشید در وسط آسمان قرار میگیرد تا وقتی که مایل شود، و زمانی که خورشید در آستانه غروب باشد تا وقتی که غروب کند».
پیامبر جعلت نهی از نماز در این اوقات را در خطاب به عمروبن عبسه بیان کرده و فرموده است: (صل صلاة الصبح، ثم أقصر عن الصلاة حتی تطلع الشمس حتی ترتفع، فإنها تطلع حین تطلع بین قرنی شیطان، وحینئذ یسجدلـها الكفار، ثم صل فإن الصلاة مشهودة محضورة، حتی یستقل الظل بالرمح، ثم أقصر عن الصلاة، فإنه حینئذ تسجر جهنم، فإذا أقبل الفی فصل فإن الصلاة مشهودة محضورة حتی تصلی العصر، ثم أقصر عن الصلاة حتی تغرب الشمس، فإنها تغرب بین قرني شیطان وحینئذ یسجد لـها الكفار) [۲۲۰]«نماز صبح را بخوان سپس تا وقتی که خورشید طلوع میکند و بالا میآید نماز نخوان، چون خورشید بین دو شاخ شیطان طلوع میکند و کفار برای آن سجده میبرند؛ سپس نماز (ضحی) بخوان چون ملائکه شاهد و حاضر بر نماز هستند تا اینکه سایه نیزه به کمترین مقدار خود میرسد؛ آنوقت از خواندن نماز خودداری کن؛ چون در این وقت آتش جهنم شعلهورمیشود. سپس وقتی که سایه مایل شد نماز بخوان چون ملائکه شاهد و حاضر بر نماز هستند. تا آنکه نماز عصر را میخوانی، و بعد از آن، از نماز خواندن خودداری کن تا وقتی که خورشید غروب کند؛ چون خورشید بین دو شاخ شیطان غروب میکند و در این زمان کفار برای آن سجده میبرند».
نهی از خواندن نماز در اوقات ذکر شده شامل زمان و مکان زیر نمیشود:
در روز جمعه، زمان استواء (هنگامی که خورشید در وسط آسمان قرار میگیرد):
چون پیامبر جمیفرماید: (لایغتسل رجل یوم الجمعة فیتطهر ما استطاع من طهر، ویدهن من دهن، أو یمس من طیب بیته، ثم یخر فلایفرق بین اثنین، ثم یصلی ماكتب له، ثم ینصت إذا تكلم الإمم، إلا غفرله، ما بینه وبین الجمعة الأخری) [۲۲۱]«هر کسی که روز جمعه غسل کند و تا میتواند خودش را پاک کند و سرش را با روغن چرب نماید یا از بوی خوش خانهاش، خودش را خوشبو کند، سپس برای نماز جمعه خارج شود و بین دو نفر جدایی نیاندازد (در مسجد از روی شانهها وسر آنها عبور نکند) و آنچه را که برایش مقدر شده نماز بخواند و وقتی که امام شروع به خواندن خطبه کرد، سکوت کند، تمام گناهان (صغیره) او از این جمعه تا جمعه دیگر بخشیده میشوند».
در اینجا پیامبر جنمازگزار را به خواندن آنچه برایش مقدر شده تشویق نموده و تا وقت خروج امام او را از نماز خواندن منع کرده است، و به همین علت جماعتی از سلف از جمله عمر بن خطاب سو امام احمد نیز به تبعیت از او گفتهاند: خروج امام (برای خواندن خطبه) مانع نماز است، و خطبه امام مانع صحبت کردن است، پس، خروج امام را مانع خواندن نماز دانستهاند نه قرار گرفتن خورشید در وسط آسمان را (استواء).
مکان: مکه مکرمه - خداوند بر شرافت و بزرگی آن بیفزاید - که نماز خواندن در آن درهیچ یک از اوقات مذکور مکروه نیست، چون پیامبر جمیفرماید: (یا بني عبدمناف، لا تمنعوا أحدا طاف بهذا البیت وصلی أیة ساعة من لیل أو نهار) [۲۲۲]«ای بنی عبد مناف کسی را که در هیچ لحظهای از شبانهروز از طواف این خانه و نماز در آن منع نکنید».
و نمازی که خواندن آن در این اوقات نهی شده است، نماز نفلی است که سببی نداشته باشد. بنابراین در این اوقات قضای نمازهای فوت شدهی فرض و سنت جایز است؛ چون پیامبر جمیفرماید: (من نسی صلاة فلیصل إذا ذكرها، لاكفارة لـها إلا ذلك) [۲۲۳]. «هرکس نمازی را فراموش کرد، همین که یادش آمد باید آنرا بخواند، و کفارهای جز این ندارد». نماز بعد از وضو نیز درهر وقتی که باشد جایز است؛ به دلیل حدیث ابوهریره که پیامبر جهنگام نماز صبح به بلال فرمود: (یا بلال أخبرني بأرجي عمل عملته في الإسلام فإني سمعت دف نعلیك في الجنة، قال: ما عملت عملا أرجی عندي، أنی لم أتطهر طهورا في ساعته من لیل أو نهار إلا صلیت بذلك الطهور ما كتب لي أن أصلی) [۲۲۴]«ای بلال به من بگو امیدوارکنندهترین عملی که در اسلام انجام دادهای کدام است، زیرا من صدای کفشهایت را پیشاپیش خودم در بهشت شنیدم، بلال گفت: امیدوارکنندهترین کاری که من انجام دادهام این بوده است که وضوئی در هیچ لحظهای از شبانهروز نگرفتم مگر اینکه بعد از ان هر آنچه برایم مقدر شده بود، نماز خواندم».
در این اوقات دو رکعت تحیه المسجد هم جایز است؛ چرا که پیامبر جفرموده است: (إذا دخل أحدكم الـمسجد فلایجلس حتی یصلی ركعتین) [۲۲۵]«هرگاه یکی از شما وارد مسجد شد، تا دو رکعت نماز نخوانده ننشیند».
[۲۱۹] صحیح: [ص. جه ۱۲۳۳]، م (۸۳۱/۵۶۸/۱)، د(۳۱۷۶/۴۸۱/۸)، ت (۱۰۳۵/۲۴۷/۲)، نس (۲۷۵/۱)، جه (۱۵۱۹/۴۸۶/۱). [۲۲۰] صحیح: [المشکا ۱۰۴۲]، م (۸۳۲/۵۷۰/۱). [۲۲۱] صحیح: [الترغیب ۶۸۹]، خ (۸۸۳/۳۷۰/۲). [۲۲۲] صحیح: [ص. جه ۱۰۳۶]، جه (۱۲۵۴/۳۹۸/۱)، ت (۸۶۹/۱۷۸/۲)، نس (۲۲۳/۵). [۲۲۳] متفق علیه: خ (۵۹۷/۷۰/۲)، م (۶۸۴/۴۷۷/۱)، د (۴۳۸/۱۱۳/۲)، ابوداود این حدیث را بدون جمله «لاكفاره لـها الا ذلك» روایت کرده است، نس (۲۹۳/۱)، ت (۱۸۷/۱۱۴/۱)، جه (۶۹۶/۲۲۷/۱). [۲۲۴] تخریج در ص (۴۰). [۲۲۵] متفق علیه: خ (۱۱۶۳/۴۸/۳)، م (۷۱۴/۴۹۵/۱)، د (۴۶۳/۱۳۳/۲)، ت (۳۱۵/۱۹۸/۱)، جه (۱۰۱۳/۳۲۴/۱)، نس (۵۳/۲).
یسار مولای ابن عمر گوید: (رآنی ابن عمر وأنا أصلی بعد طلوع الفجر فقال یا یسار، إن رسول الله جخرج علینا ونحن نصلی هذه الصلاة، فقال: لیبلغ شاهدكم غائبكم، لاتصلوا بعد الفجر الا سجدتین) [۲۲۶]«ابن عمر مرا دید که بعد از طلوع فجر نماز میخواندم، گفت: ای یسار، پیامبر جروزی بر ما وارد شد در حالی که در این وقت نماز نفل میخواندیم، فرمود: حاضرین در اینجا، به غایبین برسانند که بعد از طلوع فجر بجز دو رکعت، دیگر نمازی نیست (البته مراد نخواندن نفل است)».
[۲۲۶] صحیح: [ص. ج ۵۳۵۳]، د (۱۲۶۴/۱۵۸/۴)، ترمذی این حدیث را بصورت مختصر و با عبارت: «لاصلاة بعد الفجر إلا سجدتین» ذکر کرده است. (۴۱۷/۲۶۲/۱).
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (إذا أقیمت الصلاة فلاصلاة إلا الـمكتوبة) [۲۲۷]«هرگاه نماز (فرض) اقامه شد خواندن هیچ نمازی جز همان فرض جایز نیست».
[۲۲۷] صحیح: [ص. جه ۹۴۵]، م (۷۱۰/۴۹۳/۱)، ت (۴۱۹/۲۶۴/۱)، د (۱۲۵۲/۱۴۲/۴)، نس (۱۱۶/۲)، جه (۱۱۵۱/۳۶۴/۱).
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود: (فضلت علی الأنبیاء بست: أعطیت جوامع الكلم، ونصرت بالرعب، واحلت لي الغنائم، وجعلت لي الأرض طهورا ومسجدا، أرسلت إلی الخلق كافة، وختم بي النبيون) [۲۲۸]«با شش چیز بر سایر پیامبران برتری داده شدهام، جوامع الکلم (مفاهیم زیاد با الفاظی کم) به من داده شده و با ایجاد رعب و ترس در قلب دشمنان، خداوند مرا یاری داده است، و غنائم برایم حلال و زمین پاک کننده و مسجد قرار داده شده است و بهسوی تمامی مردم فرستاده شدهام و با بعثت من، رسالت همهی پیامبران خاتمه پیدا کرده است».
لذا نماز خواندن در تمام اماکن جایز است مگر اماکنی که در احادیث زیر استثنا شدهاند:
جندب بن عبدالله بجلی گوید: پنج روز قبل از وفات پیامبر جاز او شنیدم که میفرمود: (ألا وإن من كان قبلكم كانوا یتخذون قبور أنبیاءهم وصالحیهم مساجد، ألا فلا تتخذوا القبور مساجد، إني أنهاكم عن ذلك) [۲۲۹]«آگاه باشید کسانی قبل از شما بودند که قبور پیامبران و افراد صالحشان را به مسجد تبدیل کردند. آگاه باشید قبور را به مساجد تبدیل نکنید، من شما را از آن نهی میکنم»(*).
از ابوسعید خدری روایت است: پیامبر جفرمود: (الأرض كلها مسجد إلا الـمقبرة والحمام) [۲۳۰]«تمام زمین بجز قبرستان و حمام، مکان جواز نماز است». (فقط در این دو مکان نماز خواندن جایز نیست).
براء بن عازب گوید: از پیامبر جدربارۀ نماز خواندن در استراحتگاه شتران سوال کردند، (پیامبر ج) فرمود: (لاتصلوا في مبارك الإبل فإنها من الشیاطین). «در استراحتگاه شتران نماز نخوانید چون از شیاطین است» و از او دربارۀ نماز در استراحتگاه گوسفندان سؤال شد فرمود: (صلوا فیها فإنه بركة) [۲۳۱]«میتوانید در آن نماز بخوانید چون در آن برکت هست».
[۲۲۸] صحیح: [مختصر م ۲۵۷]، م (۵۲۳/۳۷۱/۱). [۲۲۹] صحیح: [الإرواء ۲۸۶]، م (۵۳۲/۳۷۷/۱). *- یعنی خواندن نماز در قبرستان حرام است «مترجم». [۲۳۰] صحیح: [ص. جه ۶۰۶]، د (۴۸۸/۱۵/۲)، جه ۷۴۵/۲۴۶/۱)، ت (۳۱۶/۱۹۹/۱). [۲۳۱] صحیح: [ص. ج ۷۳۵۱]، د (۴۸۹/۱۵۹/۲).
اذان اعلام فرا رسیدن وقت نماز با الفاظی مخصوص است [۲۳۲]و حکم آن واجب است.
از مالک بن حویرث روایت است: پیامبر جفرمود: (إذا حضرت الصلاة فلیؤذن لكم أحدكم ولیؤمكم أكبركم) [۲۳۳]«هنگامی که وقت نماز فرا رسید یکی از شما أذان بگوید و بزرگترین شما امامت کند». پیامبر جبه گفتن اذان دستور داده است و امر همچنانکه معلوم است برای وجوب است.
از انس روایت است: (أن النبي جكان إذا غزا بنا قوما لم یكن یغزو بنا حتی یصبح وینظشر، فإن سمع أذانا كف عنهم، وإن لم یسمع أذانا أغار علیهم) [۲۳۴]«هرگاه پیامبر جبا ما به جنگ قومی میرفت تا فرا رسیدن صبح نمیجنگید و نگاه میکرد اگر أذانی میشنید دست نگه میداشت و اگر أذانی نمیشنید بر آنها شبیخون میزد».
[۲۳۲] فقه السنه (۹۴/۱). [۲۳۳] متفق علیه: خ (۶۳۱/۱۱/۲)، م (۶۷۴/۴۶۵/۱). [۲۳۴] متفق علیه: خ (۶۱۰/۸۹/۲)، این لفظ بخاری است،م (۳۸۲/۲۸۸/۱) مسلم معنای این حدیث را روایت کرده است.
از معاویه سروایت است که پیامبر جفرمود: (إن الـمؤذنین أطول الناس أعناقا یوم القیامة) [۲۳۵]«همانا گردن مؤذدنان در روز قیامت از همهی مردم بلندتر است».
عبدالرحمن بن عبدالله بن عبدالرحمن بن أبی صعصعه انصاری مازنی از پدرش نقل کرده که ابوسعید خدری به او گفت: (إني أراك تحب الغنمو البادیة، فإذا كنت في غنمك أو بادیتك فأذنت بالصلاة فارفع صوتك بالنداء، فإنه لایسمع مدی صوت الـمؤذن جن ولاإنس ولا شی إلا شهد له یوم الیقامة قال أبوسعید: سمعته من رسول الله ج) [۲۳۶]«میبینم که گوسفند و صحرا را دوست داری پس هر وقت با گوسفندانت یا در صحرا بودی و برای نماز أذان گفتی، صدایت را بلند کن، زیرا که جن، انسان و هر چیز دیگری که صدای مؤذن را میشنود، در روز قیامت برای او گواهی میدهند، ابوسعید گفت این سخن را از پیامبر جشنیدم».
[۲۳۵] صحیح: [ص. ج ۶۶۴۵]، م (۳۸۷/۲۹۰/۱). [۲۳۶] صحیح: [ص. نس ۶۲۵]، خ (۶۰۹/۸۷/۲)، نس (۱۲/۲).
عبدالله بن زید بن عبد ربه گوید: پیامبر جخواست که (هنگام نماز) ناقوس زده شود اما به خاطر مشابهت با نصاری این کار را ناپسند میدانست، شبی در خواب دیدم که مردی به دورم میگشت، دو لباس سبز بر تن و ناقوسی در دست داشت به او گفتم ای بنده خدا آیا این ناقوس را میفروشی؟ گفت با آن چه کار داری؟ گفتم با آن مردم را به نماز فرا میخوانیم. گفت: آیا تو را به چیزی بهتر از آن راهنمایی نکنم؟ گفتم بله. گفت: بگو: الله أكبر الله أكبر، الله أكبر الله أكبر، أشهد أن لا إله إلا الله، أشهد أن لا إله إلا الله، أشهد أن محمدا رسول الله، أشهد أن محمدا رسول الله، حی علی الصلاة، حی علی الصلاة، حی علی الفلاح، حی علی الفلاح، الله اكبر، الله اكبر، لا إله إلا الله».
(عبدالله) گفت: سپس آن شخص اندکی درنگ کرد و گفت: اگر برای نماز اقامه کردی بگو: الله أكبر الله أكبر، أشهد أن لا إله إلا الله، أشهد أن محمد رسول الله، حی علی الصلاة، حی علی الفلاح، قد قامت الصلاة، قد قامت الصلاة، الله أكبر، الله أكبر، لا إله إلا الله.
گوید: صبح وقتی بیدار شدم نزد رسول الله جرفتم و آنچه را در خواب دیده بودم برایش بازگو کردم. پیامبر جفرمود: (إن هذه الرویا حق إن شاء الله) «إن شاء الله این رؤیا (خواب) حق است». سپس دستور داد که اذان گفته شود، و از آن پس بلال مولای ابوبکر به همین صورت اذان میگفت [۲۳۷].
[۲۳۷] حسن صحیح: [ص. د ۴۶۹]، أ (۲۴۴/۱۴/۳)، د (۴۵۹۵/۱۶۹/۲)، ت (۱۸۹/۱۲۲/۱)، ترمذی به صورت مختصر این حدیث را روایت کرده است، جه (۷۰۶/۲۳۲/۱).
از عمر بن خطاب سروایت است که پیامبر جفرمود:
(إذا قال الـمؤذن الله أكبر الله أكبر، فقال أحدكم: الله أكبر الله أكبر، ثم قال أشهد أن لا إله إلا الله، قال أشهد أن لا إله إلا الله... الحدیث) [۲۳۸]«هرگاه مؤذن گفت الله أکبر الله أکبر و یکی از شما گفت الله أکبر الله أکبر (جواب او را داد) سپس (مؤذن) گفت أشهد أن لا إله إلا الله و (یکی از شما گفت: أشهد أن لا إله إلا الله...» این حدیث به طور آشکار دلالت میکند بر این که مؤذن دو تکبیر را با یک نفس بخواند و شنودهی أذان هم به همان صورت پاسخ بدهد [۲۳۹].
[۲۳۸] صحیح: [ص. د ۵۲۷۴]، م (۳۸۵/۲۸۹/۱)، د (۵۲۳/۲۲۸/۲). [۲۳۹] شرح النووی لمسلم (۷۹/۳).
ترجیع: عبارت است از دو بار تکرار شهادتین با صدای بلند پس از دوبار گفتن آن با صدای آهسته [۲۴۰]. از ابومحذوره سروایت است که پیامبر جاین أذان را به او یاد داد: (الله أكبر، الله أكبر، أشهد أن لا إله إلا الله، أشهد أن لا إله إلا الله، أشهد أن محمدا رسول الله، أشهد أن محمدا رسول الله سپس دوباره بگوید: أشهد أن لا إله إلا الله، أشهد أن لا إله إلا الله، أشهد أن محمداً رسول الله، أشهد أن محمداً رسول الله، حی علی الصلاة دوبار، حی علی الفلاح دوبار، الله أكبر، الله أكبر، لا ذله إلا الله) [۲۴۱].
[۲۴۰] منبع قبل (۸۱/۳). [۲۴۱] صحیح: [مختصر م ۱۹۱]، م (۳۷۹/۲۸۷/۱).
از ابومحذوره روایت است که پیامبر جأذان رابه او آموزش داد و در آن آمده:
حی علی الفلاح، حی علی الفلاح، الصلاة خیر من النوم،الصلاة خیر من النوم، (این جمله) در اذان اول صبح (گفته شود)، الله أكبر، الله أكبر، لا إله إلا الله) [۲۴۲].
امیر صنعانی در «سبل السلام» (۱۲۰/۱) از ابن رسلان نقل کرده است:
مشروعیت تثویب فقط در اذان اول صبح است چون برای بیدار کردن کسانی است که خوابیدهاند اما اذان برای اعلام دخول وقت و فراخواندن مردم به نماز است. - أه.
مستحب است که أذان در اول وقت گفته شود و قبل از وقت اذان گفتن مخصوص نماز صبح است:
از جابرن سمره روایت است: (كان بلال یؤذن إذا زالت الشمس لایخرم، ثم لایقیم حتی یخرج إلیه النبي ج، فإذا خرج أقام حین یراه) [۲۴۳]«بلال به هنگان زوال خورشید به طور کامل اذان میگفت: سپس اقامه را زمانی میگفت که پیامبر جرا میدید برای نماز خارج شده است».
از ابن عمر بروایت است که پیامبر جفرمود: (إن بلالا یؤذن بلیل، فكلوا واشربوا حتی یؤذن ابن أم مكتوم) [۲۴۴]«همانا بلال در شب، أذان (صبح) میگوید، بخورید و بیاشامید تا وقتی که ابن ام مکتوم أذان گوید».
پیامبر جحکمت تقدیم اذان را دخول فجر بیان کرده و فرموده است: (لایمنعن أحدكم أذان بلال من سحوره، فإنه یؤذن، أو قال ینادی بلیل لیرجع قائمكم ولینبه نائمكم) [۲۴۵]«أذان بلال هیچ یک از شما را از خوردن سحری باز ندارد؛ چون او أذان میگوید یا گفت در شب ندا سر میدهد تا کسی مشغول تهجد بوده دیگر نماز نخواند و کسی که خواب است بیدار شود».
[۲۴۲] صحیح: [ص. نس ۶۲۸]، نس (۷/۲). [۲۴۳] [ص. د ۵۰۳]، أ (۲۸۳/۳۵/۳)، این لفظ امام احمد است، م (۶۰۶/۴۲۳/۱)، د (۵۳۳/۲۴۱/۲) بنحوه. [۲۴۴] متفق علیه: خ (۶۲۲/۱۰۴/۲)، م (۱۰۹۲ - ۳۸ - ۷۶۸/۲). [۲۴۵] متفق علیه: خ (۶۲۱/۱۰۳/۱)، م (۱۰۹۳/۷۶۸/۲)، د (۲۳۳۰/۴۷۲/۶).
مستحب است کسی که أذان و اقامه را میشنود آنچه را که مؤذن میگوید تکرار کند، از ابوسعید روایت است که پیامبر جفرمود: (إذا سمعتم النداء فقولوا مثل ما یقول الـمؤذن) [۲۴۶]«هرگاه اذان راشنیدید مثل آنچه که مؤذن میگوید، بگویید».
از عمر بن خطاب سروایت است که پیامبر جفرمود: «هرگاه یکی از شما با الله أكبر الله أكبرمؤذن بگوید الله أكبر الله أكبرو با أشهد أن لا إله إلا اللهمؤذن بگوید: أشهد أن لا إله إلا الله، و با أشهد أن محمداً رسول اللهمؤذن بگوید: أشهد أن لا إله إلا الله، و با أشهد أن محمداً رسول اللهمؤذن بگوید: أشهد أن محمداً رسول الله، و با حی علی الصلاةمؤذن بگوید: لاحول ولا قوة إلا بالله، و با حی علی الفلاحمؤذن بگوید: لاحول ولا قوه إلا بالله، و با الله أكبرمؤذن بگوید الله أكبر، و با لا إله إلا اللهاو از ته قلب بگوید: لا اله الا اللهوارد بهشت میشود» [۲۴۷].
پس کسی که آنچه را مؤذن میگوید تکرار کند یا هنگام گفتن حیَّ علی الصلاة وحی علی الفلاحبگوید: لا حول ولا قوة إلا بالله، یا حی علی الصلاة وحی علی الفلاح ولاحول ولا قوة الا باللهرا با هم بگوید طبق سنت عمل کرده است.
هرگاه مؤذن از گفتن اذان یا اقامه فارغ شد (مستحب است که) شنونده بعد از تکرار گفتههای او،آنچه که در دو حدیث زیر میآید بگوید:
از عبدالله بن عمر روایت است: از پیامبر جشنیدم که میفرمود: (إذا سمعتم الـمؤذن فقولوا مثل ما یقول، ثم صلوا علی، فإنه من صلی علی صلاة صلی الله بها علیه عشرا، ثم سلوا الله لی الوسیلة، فإنها منزلة في الجنة لا تنبغی إلا لعبد من عباد الله، وأرجو أن أكون أنا هو، فمن سأل الله لی الوسیلۀ حلت له الشفاعة) [۲۴۸]«هرگاه (ندای) مؤذن را شنیدید، آنچه را میگوید تکرار کنید سپس بر من صلوات بفرستید چون هر کس بر من یک صلوات بفرستد، خداوند در برابر آن ده صلوات بر او میفرستد سپس از خدا برایم طلب وسیله کنید که وسیله مقامی است در بهشت که تنها به یکی از بندگان خدا داده میشود و امیدوارم که آن بنده من باشم، پس کسی که از خداوند برای من طلب وسیله کند، شفاعت شامل حالش میگردد».
از جابر روایت است که پیامبر جفرمود: (من قال حین یسمع النداء: اللهم رب هذه الدعوة التامة والصلاة القائمة آت محمدا الوسیله والفضیلة وابعثه مقاما محمودا الذي وعدته حلت له شفاعتی یوم القیامة) [۲۴۹]«هرکس پس از شنیدن اذان بگوید - اللهم رب هذه الدعوة التامة والصلاة القائمة، آت محمداً الوسیلۀ والفضیلة وابعثه مقاماً محموداً الذي وعدته- یعنی: خداوندا! ای پروردگار این دعوت کامل و نماز برپا شده، وسیله و فضیلت را به محمد عطا فرما و در روز قیامت او را به مقام محمود و ستودهای که به او وعده دادهای مبعوث فرما - شفاعت من در روز قیامت شامل حال او میگردد».
فایده
مستحب است مسلمان بین أذان و اقامه بسیار دعا کند؛ چون در این هنگام دعا اجابت میشود:
از انس سروایت است که پیامبر جفرمود: (الدعاء لایرد بین الأذان والإقامة) [۲۵۰]«دعا در بین أذان و اقامه رد نمیشود».
[۲۴۶] متفق علیه: خ (۶۱۱/۹۰/۲)، م (۳۸۳/۲۸۸/۱)، د (۵۱۸/۲۲۴/۲)، ت (۲۰۸/۱۳۴/۱)، جه (۲۳۸/۷۲۰/۱)، نس (۲۳/۲). [۲۴۷] تخریج در ص (۸۸). [۲۴۸] صحیح: [مختصر م ۱۹۸]، م(۳۸۴/۲۸۸/۱)، د (۵۱۹/۲۲۵/۲)، ت (۳۶۹/۲۴۷/۵)، نس (۲۵/۲). [۲۴۹] صحیح: [الإرواء ۲۴۳]، خ (۶۱۴/۹۴/۲)، د (۵۲۵/۲۳۱/۲)، ت (۲۱۱/۱۳۶/۱)، نس (۲۷/۲)، جه (۷۲۲۲۳۹/۱). [۲۵۰] صحیح: [ص. د ۴۸۹]، ت (۲۱۲/۱۳۷/۱)، د (۵۱۷/۲۲۴/۲).
مستحب است مؤذن ویژگیهای زیر را داشته باشد:
۱- اذان را تنها بمنظور کسب رضای خدا بگوید و در قبال آن پاداشی نگیرد، از عثمان بن ابی العاص روایت است: گفتم: ای رسول خدا! مرا امام (جماعت) قومم قرار بده. پیامبر جفرمود: (أنت إمامهم، واقتد بأضعفهم، واتخذ مؤذنا لایأخذ علی أذانه أجرا) [۲۵۲]«تو امام آنان هستی و در امامت حال ضعفا را رعایت کن (نمازت را بر حسب توانایی ضعفا بخوان) و مؤذنی انتخاب کن که در مقابل اذانش پاداشی دریافت نکند».
۲- از حدث اصغر و اکبر (بیوضویی و جنابت) پاک باشد، بدلیل آنچه در مبحث (اعمالی که به وضو نیاز دارند) گذشت.
۳- به حالت ایستاده و رو به قبله اذان گوید. ابن منذر میگوید: اجماع بر این است که به حالت ایستاده اذان گفتن سنت است؛ چون برای شنیدن بهتر و رساتر است.
همچنین سنت است که مؤذن رو به قبله بایستد، چرا که مؤذنان پیامبر خدا جهمواره رو به قبله أذان میگفتند.
۴- هنگام گفتن حیّ علی الصلاة سر وگردنش را به طرف راست و هنگام گفتن حی علی الفلاح به طرف چپ بچرخاند:
از ابوجحیفه روایت است: (أنه رأی بلالا یؤذن، قال: فجعلت أتتبع فاه ههنا وههنا بالأذان) [۲۵۳]«بلال را دیدم که أذان میگفت، (ابوجحیفه) گوید: من دهان بلال که به سمت راست و چپ میچرخاند نگاه میکردم».
۵- دو انگشتش را در گوشهایش قرار دهد: به دلیل گفته ابوجحیفه: (رأیت بلالا یؤذن ویدور، ویتبع فاه هاهنا وهاهنا، وأصبعاه في أذنیه) [۲۵۴]«بلال را دیدم که أذان میگفت میچرخید و دهانش را (به حی علی الصلاة و حی علی الفلاح) به اینجا و آنجا (راست و چپ) میچرخاند و دو انگشتش را در گوشهایش قرار میداد».
۶- هنگام أذان صدایش را بلند کند، به دلیل فرموده پیامبر ج: (فإنه لایسمع مدی صوت الـمؤذن جن ولا إنس ولا شیء إلا شهد له یوم القیامة) [۲۵۵]«هر جن و إنسان و چیز دیگری که صدای مؤذن را میشنوند، در روز قیامت برای او شهادت میدهند».
[۲۵۱] فقه السنه (۹۹/۱). [۲۵۲] صحیح: [ص. د ۴۹۷]، د (۵۲۷/۲۳۴/۲)، نس (۲۳/۲)، جه (۷۱۴/۲۳۶)، جمله آخر را ابن ماجه روایت کرده است. [۲۵۳] متفق علیه: خ (۶۳۴/۱۱۴/۲)، م (۵۰۳/۳۶/۱)، د (۵۱۶/۲۱۹/۲)، ت (۱۹۷/۱۲۶)، نس(۱۲/۲)،اما چرخاندن سینه هیچ اصلی در سنت ندارد و در احادیث وارد شده دباره چرخاندن گردن هچ اشارهای به آن نشده است - أه- از تمام المنة (۱۵۰). [۲۵۴] صحیح: [ص. ت ۱۶۴]، ت (۱۹۷/۱۲۶/۱)، ترمذی گفته است؛ این حدیث حسن و صحیح است، اهل علم به آن عمل میکنند و مستحب میدانند که مؤذن هنگام أذان دو انگشتن را در دو گوشش قرار دهد. - أه-. [۲۵۵] صحیح: [ص. نس ۶۲۵]، خ (۶۰۹/۸۷/۲)، نس (۱۲/۲).
لازم است بین أذان و اقامه به اندازهای که شخص بتواند خود را برای نماز و حضور در آن آماده کند فاصله وجود داشته باشد؛ چراکه در غیر اینصورت غرض از گفتن اذان که همان آماده شدن برای نماز است از بین میرود.
ابن بطال گوید [۲۵۶]: هیچ حد و اندازهی معینی برای این فاصله تعیین نشده لذا فاصلهی بین اذان و اقامه به اندازهای باشد که نمازگزاران بتوانند به جماعت برسند.
[۲۵۶] حافظ ابن حجر در «فتح الباری» (۱۰۶/۲) آن را آورده است.
از ابوشعثاء روایت است: (كنا قعودا في الـمسجد مع أبی هریرة، فأذن الـمؤذن، فقام رجل من الـمسجد یمشی فأتبعه أبوهریرة بصره حتی خرج من الـمسجد فقال أبوهریرة، أما هذا فقد عصی أبا القاسم ج) [۲۵۷]. «با ابوهریره در مسجد نشسته بودیم که مؤذن أذان گفت، مردی برخاست و از مسجد بیرون رفت. ابوهریره که نگاهش تا بیرون شدن او از مسد بهسوی او بود گفت: این شخص با سنت پیامبر جنافرمانی کرد».
[۲۵۷] صحیح: [مختصر م ۲۴۹]، م (۶۵۵/۴۵۳/۱)، نس (۲۹/۲)، د (۵۳۲/۲۴۰/۲)، ت (۲۰۴/۱۳۱/۱) و در روایت ابوداود و ترمذی آمده که آن وقت، وقت نماز عصر بود.
اگر کسی به علت خواب یا فراموشی، نمازش را (در وقت خود) نخواند، شرعاً میتواند هنگام قضای آن اذان و اقامه بگوید؛ بدلیل آنچه که ابوداود در ماجرای به خواب ماندن پیامبر جو اصحابش در سفر و نخواندن نماز صبح (در وقت) روایت کرده که پیامبر جبه بلال دستور داد تا برای (قضای) آن اذان و اقامه بگوید» [۲۵۸]. و اگر چند نماز را از دست داده بود کافی است که یک اذان بگوید ولی برای هر نماز اقامه کند؛ به دلیل حدیث ابن مسعود که گفت: (إن الـمشركین شغلوا رسول الله جعن أربع صلوات یوم الخندق، حتی ذهب من اللیل ما شاء الله، فأمر بلالا فأذن، ثم أقام فصلی الظهر، ثم أقام فصلی العصر، ثم أقام فصلی الـمغرب ثم أقام فصلی العشاء) [۲۵۹]«روز جنگ خندق، مشرکین، پیامبر جرا از چهار نماز مشغول داشتند تا آنچه خداخواست از شب سپری شد. آنگاه پیامبر جبه بلال دستور داد که أذان بگوید، بلال اذان گفت و سپس اقامه کرد، پیامبر جنماز ظهر را خواند، سپس بلال برای خواندن نمازهای عصر، مغرب و عشاء هم اقامه را تکرار کرد».
[۲۵۸] صحیح: [ص. د ۴۲۰]، د (۴۳۲/۱۰۶/۲). [۲۵۹] صحیح: [ص. نس ۶۳۸]، ت (۱۷۹/۱۱۵/۱)، نس (۲۷۹/۱).
به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿إِنَّ ٱلصَّلَوٰةَ كَانَتۡ عَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ كِتَٰبٗا مَّوۡقُوتٗا﴾[النساء: ۱۰۳].
«بیگمان نماز بر مؤمنان فرض و دارای اوقات معلوم و معین است».
پس خواندن نماز قبل از فرا رسیدن و بعد از تمام شدن وقت آن صحیح نیست مگر به عذر.
به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِذَا قُمۡتُمۡ إِلَى ٱلصَّلَوٰةِ فَٱغۡسِلُواْ وُجُوهَكُمۡ وَأَيۡدِيَكُمۡ إِلَى ٱلۡمَرَافِقِ وَٱمۡسَحُواْ بِرُءُوسِكُمۡ وَأَرۡجُلَكُمۡ إِلَى ٱلۡكَعۡبَيۡنِۚ وَإِن كُنتُمۡ جُنُبٗا فَٱطَّهَّرُواْ﴾[المائدة: ۶].
«ای مؤمنان، هنگامی که خواستید نماز بخوانید (و وضو نداشتید) صورتها و دستهای خود را همراه با آرنجها بشویید و سرهای خود را مسح کنید و پاهای خود را همراه با قوزکهای آنها بشویید و اگر جنب بودید غسل کنید».
و به دلیل حدیث ابن عمر از پیامبر ج(لایقبل الله صلاة بغیر طهور) [۲۶۰]«خداوند هیچ نمازی را بدون پاکی (وضو) قبول نمیکند».
[۲۶۰] تخریج در ص (۳۳).
دلیل پاکی لباس فرموده خداوند متعال است که میفرماید:
﴿وَثِيَابَكَ فَطَهِّرۡ٤﴾[المدثر: ۴].
«و لباس خویش را پاکیزه دار».
و فرموده پیامبر ج: (إذا جاء أحدكم الـمسجد فلیقلب نعلیه ولینظر فیهما فإن رأی خبثا فلیمسحه بالأرض ثم لیصل فیهما) [۲۶۱]«هرگاه یکی از شما به مسجد آمد، کفشهایش را برگرداند و به زیر آنها نگاه کند، اگر نجاستی بر آن دید آن را به زمین بمالد و سپس در آن نماز بخواند».
دلیل شرطی پاکی بدن، فرموده پیامبر جبه علی است آنگاه که علی درباره مذی سؤال کرد، فرمود: (توضا واغسل ذكرك) [۲۶۲]«آلت تناسلی خود را بشوی و وضو بگیر».
و به زن مستحاضه فرمود: (اغسلی عنك الدم وصلی) [۲۶۳]«خونت را بشوی و نماز بخوان».
دلیل شرط پاک بودن مکان، فرموده پیامبر جبه اصحابش هنگام ادرار کردن بادیهنشین در مسجد است که فرمود: (أریقوا علی بوله سجلا من ماء) [۲۶۴]«بر ادرارش سطلی آب بریزید».
فایده
اگر کسی نماز را در حالی خواند که نجاستی بر او بود لیکن متوجه آن نشده بود، نمازش صحیح و اعاده آن لازم نیست و اگر در اثنای نماز متوجه آن شد، اگر امکان برطرف کردن آن باشد مانند اینکه نجاست روی کفشها یا لباسی اضافی غیر از آنچه که عورت را پوشانده باشد، باید آن را برداشته و نمازش را کامل کند، ولی اگر برداشتن نجاست (در اثنای نماز) امکانپذیر نباشد باید به نمازش ادامه دهد و نیازی به اعاده آن نیست؛ به دلیل حدیث ابوسعید که گفت: پیامبر جنماز میخواند (در اثنای نماز) کفشهایش را درآورد، مردم هم (به دنبال او) کفشهایشان را در آوردند، وقتی که از نماز فارغ شد فرمود: چرا کفشهایتان را درآوردید؟ گفتند تو را دیدیم کفشهایت را درآوردی ما هم آنها را درآوردیم، پیامبر جفرمود: (إن جبریل أتانی فأخبرني أن بهما خبثا فإذا جاء أحدكم الـمسجد فلیقلب نعلیه ولینظر فیهما، فإن رأی خبثا فلیمسه بالأرض ثم لیصل فیهما) [۲۶۵]«جبرئیل پیش من آمد و به من خبر داد که بر کفشهایم نجاست است، پس هرگاه کسی از شما به مسجد آمد، کفشهایش را وارونه کرده و به زیر آنها نگاه کند اگر نجاستی دید آن را به زمین بمالد و سپس با آن نماز بخواند».
[۲۶۱] تخریج در ص (۲۱). [۲۶۲] تخریج در ص (۱۵). [۲۶۳] متفق علیه: خ (۳۳۱/۴۲۸ و ۴۲/۱)، م (۳۳۳/۲۶۱/۱)، ت (۱۲۵/۸۲/۱)، جه (۶۲۱/۲۰۳/۱)، نس (۱۸۴/۱). [۲۶۴] تخریج در ص (۱۵). [۲۶۵] د (۶۳۶/۳۵۳/۲).
به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿يَٰبَنِيٓ ءَادَمَ خُذُواْ زِينَتَكُمۡ عِندَ كُلِّ مَسۡجِدٖ﴾[الأعراف: ۳۱].
«ای فرزندان آدم در هنگام هر نمازی عورتهای خود را بپوشانید».
این در حالی بود که مردم قبل از اسلام به حالت عریان خانه خدا را طواف میکردند.
و به دلیل فرموده پیامبر ج: (لایقبل الله صلاة حائض إلا بخمار) [۲۶۶]«خداوند نماز هیچ زن بالغی را بدون روسری قبول نمیکند».
عورت مرد از ناف تا زانوهایش است همچنانکه در این باره حدیثی مرفوع از عمرو بن شعیب از پدرش از جدش آمده که: (مابین السرة والركبة عورة) [۲۶۷]«عورت (مرد) بین ناف و زانوهایش است».
از جرهد أسلمی روایت است: پیامبر جاز کنار من عبور کرد در حالی که جامهای بر تن داشتم که رانم ظاهر شده بود. پیامبر جفرمود: (غط فخذك فإن الفخذ عورة) [۲۶۸]«رانت را بپوشان چون ران عورت است».
تمام اعضای زن غیر از صورت و دستهایش هنگام نماز، عورت است:
به دلیل فرموده پیامبر ج: (الـمرأة عورة) [۲۶۹]«همهی زن عورت است».
در حدیثی دیگر میفرماید: (لایقبل الله صلاة حائض إلا بخمار) [۲۷۰]«خداوند نماز هیچ زن بالغی را بدون روسری قبول نمیکند».
[۲۶۶] صحیح: [ص. جه ۵۳۴]، د (۶۲۷/۳۴۵/۲)، ت (۳۷۵/۲۳۴/۱)، جه (۶۵۵/۲۱۵/۱). [۲۶۷] حسن: [الإرواء ۲۷۱]، دارقطنی أحمد و أبوداود آن را روایت کردهاند. [۲۶۸] صحیح لغیره: [الإرواء ۲۶۹]، ت (۲۹۴۸/۱۹۷/۴)، د (۳۹۹۵/۵۲/۱۱)، به گفته ابن قیم /در این باره در «تهذیب السنن» (۶/۱۷) مراجعه شود. [۲۶۹] صحیح: [ص. ج ۶۶۹۰]، ت (۱۱۸۳/۳۱۹/۲). [۲۷۰] صحیح: [ص. جه ۵۳۴]، د (۶۲۷/۳۴۵/۲)، ت (۳۷۵/۲۳۴/۱)، جه (۶۵۵/۲۱۵/۱).
بدلیل فرموده خداوند متعال:
﴿فَوَلِّ وَجۡهَكَ شَطۡرَ ٱلۡمَسۡجِدِ ٱلۡحَرَامِۚ وَحَيۡثُ مَا كُنتُمۡ فَوَلُّواْ وُجُوهَكُمۡ شَطۡرَهُ﴾[البقرة: ۱۵۰].
«(واز هر جا که بیرون رفتی) رو بهسوی مسجدالحرام کن و (ای مؤمنان چه در سفر و چه در حضر در همه اقطار زمین به هنگام نماز) هر جا که بودید روبه سوی آن کنید».
و بدلیل اینکه پیامبر جبه مردی که نمازش را بد خواند (مسی الصلاة) فرمود: (إذا قمت إلی الصلاة فأسبغ الوضوء ثم استقبل القبلة... الحدیث) [۲۷۱]«هرگاه خواستی نماز بخوانی به خوبی وضو بگیر سپس رو به قبله کن...».
اشکال ندارد که هنگام ترس شدید، و یا خواندن نفل بر سواری در سفر، استقبال قبله ترک شود:
خداوند متعال میفرماید:
﴿فَإِنۡ خِفۡتُمۡ فَرِجَالًا أَوۡ رُكۡبَانٗا﴾[البقرة: ۲۳۹].
«و اگر (بخاطر جنگ یا خطر دیگری) ترسیدید در حالت پیاده یا سواره نماز را بخوانید».
ابن عمر دربارۀ این آیه میگوید: ﴿فَرِجَالًا أَوۡ رُكۡبَانٗا﴾[البقرة: ۲۳۹]. یعنی رو به قبله یا رو به غیرقبله، نافع گوید: ابن عمر حتماً آن را از پیامبر جنقل کرده است [۲۷۲].
از ابن عمر روایت است: (كان النبي جیسبح علی راحلته قبل أی وجه توجه، ویوتر علیها غیر أنه لایصلی لیها الـمكتوبة) [۲۷۳]«پیامبر جبر شترش به هر سویی که روی آن بود، نفل و وتر میخواند. البته فرایض را بر روی سواری نمیخواند».
فایده
اگر کسی برای پیداکردن قبله تلاش کرد و نمازش را به جهتی که به گمانش قبله بود خواند و بعداً برایش روشن شد که (در پیدا کردن قبله) دچار اشتباه شده است، اعادۀ نماز بر او لازم نیست:
از عامر بن ربیعه روایت است: (كنا مع النبي جفي سفر في لیلة مظلمة، فلم ندر أین القبلة فصلی كل رجل منا علی حیاله، فلما أصبحنا ذكرنا ذلك لرسول الله ج، فنزل﴿فَأَيۡنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجۡهُ ٱللَّهِ﴾[البقرة: ۱۱۵]) [۲۷۴]«در شبی بسیار تاریک با پیامبر جدر سفری بودیم و نمیدانستیم قبله کجاست، هر یک از ما به جهتی نماز خواند، وقتی صبح شد جریان را برای پیامبر ج گفتیم. آنگاه آیة ﴿فَأَيۡنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجۡهُ ٱللَّهِ﴾«به هر جا رو کنید قبله خدا آنجاست» نازل شد».
[۲۷۱] متفق علیه: خ (۶۲۵۱/۳۶/۱۱)، م (۳۹۷/۲۹۸/۱). [۲۷۲] صحیح: ما (۴۴۲/۱۲۶)، خ (۴۵۳۵/۱۹۹/۸). [۲۷۳] متفق علیه: م (۷۰۰- ۳۹ -۴۸۷/۱)، بخاری این حدیث را بصورت معلق روایت کرده است، (۱۰۹۸/۵۷۵/۲). [۲۷۴] حسن: [ص. جه ۸۳۵]، ت (۳۴۳/۲۱۶/۱)، جه (۱۰۲۰/۳۲۶/۱)، بنحوه،وکذا: هق (۱۱/۲).
عبارت از قصد و اراده نمازی است که برای آن ایستاده و باید با قلبش آن را تعیین کند، مانند فرض ظهر یاعصر یا مثلاً سنتهای آندو [۲۷۵]، تلفظ نیت با زبان مشروع نیست، چون پیامبر جآنرا تلفظ ننموده است، بلکه هرگاه رسول الله جبرای انجام نمازی بلند میشد بدون آنکه نیتی را تلفظ کند میفرمود: «الله أکبر»، و نمیگفت فلان نماز را برای خدا، رو به قبله، چهار رکعت، به عنوان امام یا مأموم، بجای میآورم، و نیز نمیگفت: نماز حاضر، قضا یا فرض وقت؛ این دو مورد بدعتاند، وهیچ کس تا بحال حتی یک لفظ از آنها را با سندی صحیح یا ضعیف یا مسند یا مرسل از پیامبر جو یا یکی از اصحاب او روایت نکرده و هیچ کدام از تابعین و امامان چهارگانه نیز آنها را نپسندیدهاند. - أه - [۲۷۶].
[۲۷۵] مختصری از کتاب «صفة الصلاة» ألبانی (ص ۱۲). [۲۷۶] زاد المعاد (۵۱/۱).
وقتی پیامبر جمیخواست نماز بخواند رو به قبله و نزدیک به ستره میایستاد و میفرمود: (إنما الأعمال بالنیات وإنما لكل امریء ما نوی) «صحت اعمال به نیت بستگی دارد و هر کس تنها پاداش آنچه را که نیت کرده است میگیرد».
سپس پیامبر جنمازش را با گفتن الله اکبر شروع میکرد، دستهایش را هنگام گفتن (تکبیره الإحرام) بلند میکند، دست راست را بر دست چپ، روی سینهاش قرار میداد، سپس به زمین چشم میدوخت و قرائت را با خواندن دعاهای زیاد و متنوعی شروع میکرد و در آن دعاها خدا را حمد و ستایش و ثنا میکرد و از شیطان رجیم به او پناه میبرد (أعوذ بالله من الشیطان الرجیم)، سپس «بسم الله الرحمن الرحیم» را آهسته قرائت میکرد و آنگاه سوره فاتحه را آیه آیه میخواند (بعد از هر آیهای مکثی کوتاه میکرد) و وقتی که از قرائت سوره فاتحه فارغ میشد با صدای بلند و کشیده آمین میگفت و بعد از فاتحه سورهای دیگر میخواند که گاهی طولانی و گاهی هم کوتاه را انتخاب میکرد.
پیامبر جدر نماز صبح و در دو رکعت اول مغرب و عشاء سورهی فاتحه و سورهای دیگر را با صدای بلند میخواند، و در نماز ظهر، عصر و رکعت سوم مغرب و دو رکعت آخر عشاء، آن را صدای آهسته میخواند.
همچنین پیامبر جفاتحه و سورهی بعد از آن را در نمازهای جمعه و دو عید فطر و قربان و استسقاء (طلب باران) و کسوف (ماه و خورشید گرفتگی) را با صدای بلند میخواند.
پیامبر جدورکعت آخر را کوتاهتر از دو رکعت اول و به اندازۀ نصف آن میخواند که گاهی به اندازۀ پانزده آیه به طول میانجامید و گاهی هم به خواندن سورۀ فاتحه در آنها اکتفا میکرد.
سپس وقتی از قرائت فارغ میشد قدری سکوت میکرد، پس از آن دستهایش را بلند کرده و الله أکبر میگفت و به رکوع میرفت و دو کف دستش را روی زانوهایش قرار میداد و بین انگشتانش فاصله میانداخت و دستهایش را محکم بر زانوهایش میگذاشت طوریکه گویا آنها را گرفته است. بین دو آرنج و پهلوهایش فاصله میانداخت و پشتش را هموار میکرد و تمام آن را در یک سطح قرار میداد به طوریکه اگر بر آن آب ریخته میشد، میایستاد و نمیریخت.
در رکوعش آرام میگرفت و سه بار میگفت: «سبحان ربی العظیم» و در حالت رکوع اذکار و ادعیهی متنوعی را میخواند، و از قرائت قرآن در رکوع و سجود نهی میفرمود.
پس از «سمع الله لـمن حمده» گفتن، از رکوع بلند میشد، و به هنگام راست شدن، دستهایش را بالا میبرد و در حالی که ایستاده بود میگفت: «ربنا ولك الحمد». و گاهی بر آن اذکاری را میافزود، سپس الله أکبر گفته و برای سجده پایین میرفت و دستهایش را قبل از زانوهایش بر زمین قرار میداد و بر دوکف دستش قرار گرفته و آنها را باز میکرد و انگشتانش را رو به قبله به هم میچسباند و آنها را گاهی برابر شانهها و گاهی برابر گوشهایش قرار میداد و بینی و پیشانیاش را محکم و استوار بر زمین مینهاد و میفرمود: به من امر شده تا بر هفت عضو سجده کنم: بر پیشانی وبا دستش به بینیاش اشاره کرد و دو دست، دو زانو و سرپنجهی پاها، و میفرمود: (لاصلاة لـمن لایصیب أنفه من الأرض ما یصیب الجبین) «کسی که بینیاش را همراه با پیشانی بر زمین نگذارد، نمازش صحیح نیست». و در سجدهاش آرام میگرفت و سه بار «سبحان ربی الأعلی» میگفت، و انواع اذکار و ادعیه (مشروع) را در سجده میخواند، هر بار با دعا و ذکری، به زیاد دعا کردن در این رکن (سجود) امر میکرد سپس با الله أکبر گفتن، سرش را از سجده بلند میکرد و پای چپش را پهن میکرد و با آرامش بر آن مینشست و پای راستش را (به حالت عمودی بر زمین) نصب میکرد و انگشتان این پا را رو به قبله میکرد و میفرمود: (اللهم اغفرلي وارحمني، واجبرني، وارفعني، واهدني، وعافني وارزقني) «خداوندا! مرا ببخش و به من رحم کن و مرا بینیاز کن و مقام مرا بالا ببر و مرا هدایت فرما و به من سلامتی ببخش و مرا روزی ده». سپس الله اکبر میگفت و مانند سجدۀ اول، سجدۀ دوم را انجام میداد سپس با گفتن الله اکبر سرش را بلند میکرد و بر پای چپش با حالتی متعادل مینشست تا تمام اعضا در جای خودشان آرام گیرند سپس در حالی که بر زمین تکیه میزد برای رکعت دوم بلند میشد و رکعت دوم را مانند رکعت اول بجا میآورد، با این تفاوت که رکعت دوم را کوتاهتر از رکعت اول میخواند.
پس بعد از پایان رکعت دوم برای تشهد مینشست، اگر نماز دو رکعتی بود مانند حالت جلوس بین دو سجده پای چپ را فرش کرده بر آن مینشست و در تشهد اول در نمازهای سه رکعتی و چهار رکعتی نیز همین کار را انجام میداد و وقتی برای تشهد مینشست کف دست راستش را روی ران راستش و کف دست چپش را روی ران چپش قرار میداد، کف دست چپش را پهن میکرد و انگشتان دست راستش را مشت میکرد و با انگشت سبابه (به طرف قبله) اشاره و به آن نگاه میکرد، و به هنگام بلند کردن انگشت آن را تکان داده و دعا میخواند. میفرمود: (لهی أشد علی الشیطان من الحدید یعنی السبابة) «این عمل (حرکت سبابه) برای شیطان از آهن سختتر است».
سپس پیامبر جدر هر دو رکعت تشهد میخواند و در تشهد اول ودوم بر خودش صلوات میفرستاد و آنرا برای امتش مشروع قرار داد و در نمازش (در تشهد) دعاهای متنوع میخواند.
سپس به طرف راستش سلام میداد و میفرمود: «السلام علیكم ورحمة الله» و به طرف چپش هم به همین ترتیب سلام میداد و بعضی اوقات «و برکاته» را به سلام اولش اضافه میکرد.
[۲۷۷] مختصری از کتاب «صفة صلاة النبی ج» ألبانی.
نماز، فرایض و ارکانی دارد که اصل آن را تشکیل میدهند به طوریکه اگر فرضی یا رکنی انجام نگیرد، آن نماز شرعاً اعتبار ندارد.
ارکان نماز عبارتند از:
از علی بن ابی طالب سروایت است که پیامبر جفرمود:
(مفتاح الصلاة الطهور وتحریمها التكبیر وتحلیلها التسلیم) [۲۷۸]«کلید نماز، وضو، تحریم آن، تکبیره الإحرام، و پایان آن سلام است».
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جبه کسی که نمازش را بد خوانده بود فرمود: (إذا قمت إلی الصلاة فكبر) [۲۷۹]«هرگاه خواستی نماز بخوانی، الله أکبر بگو».
[۲۷۸] حسن صحیح: [ص. جه ۲۲۲]، ت (۳/۵/۱)، د (۶۱/۸۸/۱)، جه (۲۷۵/۱۰۱/۱). [۲۷۹] تخریج در ص (۹۸).
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَقُومُواْ لِلَّهِ قَٰنِتِينَ﴾[البقرة: ۲۳۸].
«و فروتنانه برای خدا به پا خیزید».
پیامبر جبه حالت ایستاه نماز میخواند و به عمران بن حصین هم دستور داد که به حالت ایستاده نماز بخواند و فرمود: (صل قائما، فإن لم تستطع فقاعدا، فان لم تستطع فعلی جنب) [۲۸۰]«ایستاده نماز بخوان،اگر نتوانستی نشسته و اگر نتوانستی بر پهلو نماز بخوان».
[۲۸۰] صحیح: [ص. ج ۳۷۷۸]، خ (۱۱۱۷/۵۸۷/۲)، د (۹۳۹/۲۳۳/۳)، ت (۳۶۹/۲۳۱/۱).
از عباده بن صامت سروایت است که پیامبر جفرمود:
(لاصلاة لمن لم یقرأ بفاتحة الكتاب) [۲۸۱]«کسی که سوره فاتحه را (در نمازش) نخواند، نمازش قبول نیست». و پیامبر جبه کسی که نمازش را بد خوانده بود دستور داد که سوره فاتحه را بخواند: (ثم افعل ذلك في صلاتك كلها) [۲۸۲]«و این عمل (خواندن فاتحه) را در تمام رکعات نمازت انجام بده».
[۲۸۱] متفق علیه: خ (۷۵۶/۲۳۶/۲)، م (۳۹۴/۲۹۵/۱)، ت (۲۴۷/۱۵۶/۱)، نس (۱۳۷/۲). [۲۸۲] متفق علیه: خ (۷۵۶/۲۳۶/۲)، م (۳۹۴/۲۹۵/۱)، ت (۲۴۷/۱۵۶/۱)، نس (۱۳۷/۲)، جه (۸۳۷/۲۷۳/۱)، د (۸۰۷/۴۲/۳)، در روایت ابوداود کلمه «فصاعداً» هم ذکر شده که در روایات دیگر نیامده است.
به دلیل فرمودۀ خداوند متعال:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱرۡكَعُواْ وَٱسۡجُدُواْۤ...﴾[الحج: ۷۷].
«ای کسانی که ایمان آوردهاید رکوع و سجود کنید».
و به دلیل فرموده پیامبر جبه کسی که نمازش را بد خوانده بود: (ثم اركع حتی تطمئن راكعا) [۲۸۳]«سپس رکوع را بجا بیاور تا اینکه در آن آرام بگیری».
[۲۸۳] صحیح: [ص. جه ۷۱۰]، نس (۱۸۳/۲)، ت (۲۶۴/۱۶۵/۱)، د (۸۴۰/۹۳/۳)، جه (۸۷۰/۲۸۲/۱).
از ابومسعود انصاری سروایت است که گفت: پیامبر جفرمود: (لاتجزیء صلاة لایقیم الرجل فیها صلبه في الركوع والسجود) [۲۸۴]«نمازی که شخص در آن پشتش را هنگام رکوع و سجود راست نکند صحیح نیست».
و پیامبر جبه کسی که نمازش را بد خوانده بود فرمود: (ثم ارفع حتی تعتدل قائما) [۲۸۵]«سپس بلند شو تا راست قرارگیری».
[۲۸۴] تخریج در ص (۱۱۰). [۲۸۵] تخریج در ص (۹۸).
به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱرۡكَعُواْ وَٱسۡجُدُواْۤ﴾[الحج: ۷۷].
«ای کسانی که ایمان آوردهاید رکوع و سجود کنید».
و به دلیل فرموده پیامبر جبه کسی که نمازش را بد خوانده بود: (ثم اسجد حتی تطمئن ساجدا ثم ارفع حتی تطمئن جالسا، ثم اسجد حتی تطمئن ساجدا) [۲۸۶]«سپس سجده کن تا در آن حالت آرام گیری، بعد سرت را بلند کن تا اینکه به حالت نشسته آرامگیری، سپس سجده کن تا اینکه در سجده آرامگیری».
[۲۸۶] تخریج در ص (۹۸).
از ابن عباس روایت است که پیامبر جفرمود: (أمرت أن أسجد علی سبعةأعظم: علی الجبهة وأشار بیده علی أنفه، والیدین، والركبتین وأطراف القدمین) [۲۸۷]«به من امر شده است تا بر هفت عضو سجده برم، بر پیشانی و با دستش به بینیاش اشاره کرد، دو دست، دو زانو و سرپنجههای پاها». و نیز از ابن عباس روایت است که پیامبر جفرمود: (لاصلاة لـمن لایصیب أنفه من الأرض ما یصیب جبینه) [۲۸۸]«کسی که بینیاش همراه با پیشانیش بر زمین قرار ندهد نمازش صحیح نیست».
[۲۸۷] خ (۸۱۲/۲۹۷/۲)، م (۴۹۰ - ۲۳۰/۳۵۴/۱)، نس (۲۰۹/۲). [۲۸۸] قط (۳/۳۴۸/۱). البانی این را در «صفه الصلاة) ص (۱۲۳) آورده است.
به دلیل فرموده پیامبر ج: (لاتجزی صلاة لایقیم فیها الرجل صلبه في الركوع والسجود) [۲۸۹]«کسی که در رکوع و سجود پشتش را راست نکند نمازش صحیح نیست» و به دلیل اینکه پیامبر جبه کسی که نمازش را بد خواند امر فرمود که این عمل را انجام بدهد، همانطور که ذکر آن در رکن سجده گذشت.
[۲۸۹] صحیح: [ص. جه ۷۱۰]، نس (۱۸۳/۲)، ت (۲۶۴/۱۶۵/۱)، د (۸۴۰۹۳/۳)، جه (۸۷۰/۲۸۲/۱). *- «سلام» از اسماء خداوند متعال است هم به معنی سالم از هر عیب و نقصی آمده و هم به معنی حافظ و نگهدارنده. بنابراین «السلام علی الله» یعنی خدا از هر عیب و نقصی که بر مخلوق وارد میشود منزه است و «السلام علی جبریل» و «السلام علی میکائیل» و «السلام علی النبی» و «السلام علیا» و... یعنی اینکه خداوند حافظ و نگهدارنده جبرئیل و میکائیل و... است. «مترجم».
از ابن مسعود سروایت است: (كنا نقول قبل أن یفرض علینا التشهد: السلام علی الله(*). اللام علی جبریل ومیكائیل، فقال رسول الله ج: لاتقولوا هكذا، ولكن قولوا: التحیات لله...) [۲۹۰]«قبل از آنکه تشهد بر ما فرض شود میگفتیم: سلام بر الله، سلام بر جبرئیل، و میکائیل، پیامبر جفرمود: این چنی نگویید، بلکه بگویید: التحیات لله...».
فایده
صحیحترین لفظ تشهد، تشهدی است که ابن مسعود سروایت کرده و گفته است: در حالیکه دستم در دست پیامبر جبود تشهد را همانطوریکه سورهای از قرآنرا به من یاد میداد آموخت: (التحیات لله والصلوات والطیبات، السلام علیك أیها النبي ورحمة الله وبركاته، السلام علینا وعلی عباد الله الصالحین، أشهد أن لا إله إلا الله وأشهد أن محمدا عبده ورسوله) [۲۹۱]«هر لفظی که بر سلام و ملک و بقاء دلالت کند فقط شایسته خداوند متعال است و هر دعایی که با آن تعظیم خداوند متعال مقصود باشد فقط لایق او است و هر صلوات و دعا وکلام پاکی فقط لایق خداوند متعال است، سلام، رحمت و برکات الله بر شما باد ای پیامبر، سلام بر ما و بر بندگان صالح خدا، شهادت میدهم که هیچ معبود بر حقی غیر از الله نیست و شهادت میدهم که محمد بنده و فرستاده اوست».
فایدۀ دیگر
دربارۀ فرمودهی پیامبر ج(السلام علیك أیها النبي ورحمة الله وبركاته) حافظ ابن حجر در فتح الباری (۳۱۴/۲) میگوید:
در بعضی از طرق حدیث ابن مسعود تفاوتی بین زمان حیات پیامبر جو پس از او ذکر شده است. بدین صورت که در زمان پیامبر جسلام به لفظ خطاب، اما بعد از او به لفظ غایب (السلام علی النبي) گفته میشد.
در «کتاب الاستئذان» صحیح بخاری، از طریق ابی معمرآمده که ابن مسعود بعد از روایت حدیث تشهد گفت: (وهو بین ظهرانینا، فلما قبض قلنا السلام یعنی علی النبي) «(این در حالی بود که) پیامبر جدرمیان ما بود، زمانی که وفات کرد گفتیم السلام یعنی: علی النبی». این روایت بخاری است.
و «ابوعوانه» در صحیح خود و «سراج» و «جوزفی» و «أبونعیم اصفهانی» و «بیهقی» از طرق متعدد تا «ابونعیم» شیخ بخاری با لفظ (فلما قبض قلنا السلام علی النبي) به حذف لفظ «یعنی نقل کردهاند و همینطور «ابوبکر بن أبی شیبه» آن را از «ابونعیم» روایت کرده است.
سکبی در «شرح منهاج» پس از آنکه این روایت را تنها از «ابوعوانه» نقل کرده گوید: اگر این (اثر) از صحابه ثابت باشد، دلالت میکند بر اینکه بعد از پیامبر جخطاب در سلام (السلام علیك أیها النبي) واجب نیست. لذا گفته شود (السلام علی النبي). میگویم (ابن حجر): در صحت این روایت شکی نیست و متباعی قوی بر آن یافتم. عبدالرزاق میگوید:
ابن جریح از عطا به ما خبر داد که صحابه در زمان حیات رسول الله جمیگفتند: (السلام علیك أیها النبي)، همین که وفات کرد گفتند: (السلام علی النبي). و اسناد صحیح است. - أه.
آلبانی در «صفه الصلاة» (ص ۱۲۶) میگوید: این امر حتماً به دستور پیامبر جبوده است و اینک عایشه لبه همین صورت تشهد را به اصحاب یاد میداد که بگویند (السلام علی النبی) این مطلب را تأیید میکند.
«سراج» در مسندش (ج ۹/۲/۱) این حدیث را آورده است «مخلص» در الفوائد (ج ۱۱/۵۴/۱) به دو سند صحیح از عایشه آن را آورده است.
[۲۹۰] صحیح: [الإرواء ۳۱۹]، نس (۴۰/۳)، قط (۴/۳۵۰/۱)، هق (۱۳۸/۲). [۲۹۱] متفق علیه: خ (۶۲۶۵/۵۶/۱۱)، م (۴۰۲/۳۰۱/۱).
به دلیل حدیث فضاله بن عبید أنصاری که میگوید: پیامبر جمردی را دید که نماز میخواند، و بدون اینکه خدا را ستایش کند و ثنای او را بگوید و بر پیامبر جصلوات بفرستد نمازش را تمام کرد، پیامبر جفرمود: (عجل هذا) «این عجله کرد» سپس او را صدا زد و به او دیگران فرمود: (إذا صلی أحدكم فلیبدأ بتمجید ربه والثناء علیه، ولیصل علی النبي ج، ثم یدعو بما شاء) [۲۹۲]. «هرگاه یکی از شما خواست نماز بخواند ابتدا پروردگارش را به بزرگی یاد کند، او را ثنا گوید و بر پیامبر جصلوات بفرستد سپس هر دعایی که خواست بخواند.
از ابومسعود روایت است: در حالیکه نزد پیامبر جبودیم، مردی آمد و نزد او نشست، گفت: ای رسول خدا، صلوات خدا بر تو باد، سلام را یاد گرفتیم حال چگونه در نماز بر تو صلوات بفرستیم؟ (ابومسعود) گوید: پیامبر جساکت شد تا جایی که آروز کردیم ای کاش آن مرد از او سؤال نمیکرد، سپس فرمود: (إذا أنتم صلیتم علی فقولوا: اللهم صل علی محمد النبي الأمی وعلی آل محمد... الحدیث) [۲۹۳]: «وقتی خواستید بر من صلوات بفرستید بگویید: اللهم صل علی محمد النبي الأمی وعلی آل محمد...» یعنی: خداوندا! بر محمد پیامبر أمی و آل محمد صلوات بفرست(*).
فایده
بهترین الفاظ صلوات بر پیامبر ج، آن است که کعب بن عجره نقل کرده، و میگوید: گفتیم ای رسول خدا دانستیم چگونه بر تو سلام بفرستیم، صلوات فرستادن بر تو چگونه است؟ فرمود: بگویید: (اللهم صل علی محمد وعلی آل محمد كما صلیت علی آل إبراهیم إنك حمید مجید، اللهم بارك علی محمد وعلی آل محمد كما باركت علی آل إبراهیم إنك حمید مجید) [۲۹۴]«خداوندا! بر محمد و آل محمد صلوات بفرست همچنانکه بر آل ابراهیم صلوات فرستادی به تحقیق تو در هر حالی بسیار ستوده و بسیار بزرگ و با عظمتی، خداوندا! شرف و بزرگواری را که به محمد و آل محمد دادهای بیشتر گردان همچنانکه شرف و بزرگواری را برای آل ابراهیم بیشتر کردهای به تحقیق تو در هر حالی بسیار ستوده و بسیار بزرگ و با عظمتی».
[۲۹۲] اسناد آن صحیح است: [صفة الصلاة ۱۸۲ ط مکتبه المعارف]، ت (۳۵۴۶/۱۸۰/۵)، د (۴۶۸/۳۵۴/۴). [۲۹۳] اسناد آن حسن است: خز (۷۱۱/۳۵۱ و ۳۵۲/۱). *- اللهم صل علی محمد یعنی: خدایا مقام او را در دنیا با بلندآوازه کردن یاد او و دفاع از دعوتش و بقای شریعتش و در آخرت با شفاعت برای امتش و چند برابر کردن اجر و پاداشش بالا ببر. النهایه - ابن الاثیر - «مترجم». [۲۹۴] متفق علیه، خ (۶۳۵۷/۱۵۲/۱۱)، م (۴۰۶/۳۰۵/۱)، د (۹۶۳/۲۶۴/۳)، ت (۴۸۲/۳۰۱/۱)، جه (۹۰۴/۲۹۳/۱)، نس (۴۷/۳).
به دلیل فرموده پیامبر ج: (مفتاح الصلاة الطهور وتحریمها التكبیر وتحلیلها التسلیم) [۲۹۵]«کلید نماز، وضو، تحریم آن تکبیر و پایان آن سلام دادن است».
[۲۹۵] تخریج در ص (۱۰۳).
از ابوهریره روایت است: (ان رسول الله جإذا قام إلی الصلاة یكبر حین یقوم، ثم یكبر حین یركع، ثم یقول: سمع الله لـمن حمده، حین یرفع صلبه من الركعة، ثم یقولو هوقائم: ربنا لك الحمد، ثم یكبر حین یهوی، ثم یكبر حین یرفع رأسه، تم یكبر حین یسجد، ثم یكبر حین یرفع رأسه، ثم یفعل ذلك في الصلاة كلها حتی یقضیها، ویكبر حین یقوم من الثنتین بعد الجلوس) [۲۹۶]. «پیامبر جوقتی که میخواست نماز بخواند، هنگامی که میایستاد میفرمود: الله اکبر، سپس وقتی به رکوع میرفت، الله أکبر میگفت و هنگام بلند شدن از رکوع میفرمود: سمع الله لـمن حمدهو وقتی راست میایستاد میفرمود: ربنا لك الحمد. سپس وقتی برای سجده فرود میآمد میفرمود الله اکبر، و وقتی سرش را از سجده بلند میکرد و میفرمود الله اکبر و وقتی به سجده میرفت میفرمود: الله اکبر و وقتی سرش را بلند میکرد و میفرمود الله اکبر سپس این کار را تا پایان نمازش انجام میداد و پس از تشهد اول، هنگام بلند شدن به رکعت سوم الله اکبر میگفت. پیامبر جدر حدیثی دیگر فرموده است: (صلوا كما رأیتمونی أصلی) [۲۹۷]«نماز بخوانید همانطور که مرا دیدید نماز میخوانم».
و به کسی که نمازش را بد خوانده بود دستور داد که در بین ارکان نماز الله اکبر بگوید و فرمود: (إنه لاتتم صلاة لأحد من الناس حتی یتوضا فیضع الوضوء - یعنی مواضعه - ثم یكبر ویحمد الله ﻷویثنی علیه، ویقرأ بما شاء من القرآن ثم یقول: الله اكبر، ثم یسجد حتی تطمئن مفاصله، ثم یقول: الله أكبر، ویرفع رأسه حتی یستوی قاعدا، ثم یقول: الله أكبر، ثم یسجد حتی تطمئن مفاصله.. ثم یرفع رأسه فیكبر، فإذا فعل ذلك فقد تمت صلاته) [۲۹۸]«نماز هیچ یک از مردم کامل نمیشود مگر اینکه به خوبی وضو بگیرد (یعنی به خوبی اعضای وضویش را بشوید) سپس الله اکبر بگوید و حمد و ثنای خدا را به جای آورد و هر اندازه که خواست قرآن بخواند، سپس الله أکبر گفته، به رکوع رود بطوریکه مفاصلش آرام گیرند، سپس سمع الله لمن حمده بگوید بطوریکه راست بایستد، سپس الله أکبر گفته و به سجده برود بطوریکه مفاصلش آرام گیرند، سپس الله أکبر بگوید و سرش را (از سجده) بلند کند بطوریکه راست بنشیند سپس الله أکبر بگوید و (دوباره) سجده کند بطوریکه مفاصلش آرام گیرند سپس سرش را بلند کند و الله أکبر بگوید و وقتی که این کارها را انجام داد نمازش کامل شده است».
[۲۹۶] متفق علیه: خ (۲۸۹/۲۷۲/۲)، م (۳۹۲-۲۸-/۲۹۳/۱)، نس (۲۳۳/۲). [۲۹۷] صحیح: [الإرواء ۲۶۲]، خ (۶۳۱/۱۱۱/۲). [۲۹۸] صحیح: [ص. د ۷۶۳]، د (۸۴۲/۹۹ و ۱۰۰/۳).
از ابن مسعود سروایت است که رسول الله جفرمود:
(إذا قعدتم في كل ركعتین فقولوا: التحیات لله، والصلوات والطیبات، السلام علیك أیها النبي ورحمة الله وبركاته، السلام علینا وعلی عباده الله الصالحین، أشهد أن لا إله إلا الله، وأشهد أن محمدا عبده ورسوله، ثم لیتخیر أحدكم من الدعاء أعجبه إلیه، فلیدع به ربه ﻷ) [۲۹۹]«در هر دو رکعت که نشستید بگویید: سلام، دعا و هر کلام پاکی به خداوند متعال اختصاص دارد، سلام خدا بر شما باد ای پیامبر خدا، سلام بر ما و بر بندگان صالح خدا، شهادت میدهم که هیچ معبود بر حقی غیر از الله نیست و شهادت میدهم که محمد بنده و فرستاده اوست. سپس هر دعایی را که دوست دارد انتخاب کند و با آن پروردگارش را بخواند».
و پیامبر جبه کسی که نمازش را به صورت ناصحیح خوانده بود دستور داد که تشهد اول را بخواند و فرمود: (فإذا جلست في وسط الصلاة فاطمئن وافترش فخذك الیسری ثم تشهد) [۳۰۰]«وقتی که در وسط نماز نشستی آرام بگیر و پای چپت را پهن کن (و روی آن بنشین) سپس تشهد بخوان».
[۲۹۹] صحیح: [الإرواء ۳۳۶]، نس (۲۳۸/۲). [۳۰۰] صحیح: [ص. د ۷۶۶]، د (۸۴۵/۱۰۲/۳).
از سهل بن ابی حثمه روایت است که پیامبر جفرمود:
(إذا صلی أحدكم فلیصل إلی سترة، ولیدن منها، لایقطع الشیطان علیه صلاته) [۳۰۱].
«هرگاه یکی از شما خواست نماز بخواند، رو به ستره نماز بخواند و به آن نزدیک شود تا شیطان نمازش را قطع نکند».
از ابن عمر روایت است که پیامبر خدا جفرمود: (لاتصل إلا إلی سترة، ولاتدع أحدا یمر بین یدیك، فإن أبی فلتقاتله، فإن معه القرین) [۳۰۲]«نماز نخوان مگر رو به ستره و به کسی اجازه نده که از جلوی نماز شما عبور کند و اگر اصرار بر عبور (از جلو نمازت) کرد با او بجنگ چون شیطان با اوست».
ستره، با دیوار یا ستون یا عصایی که در زمین فرو برده شده و یا وسیلهی سواری (مانند شتر را) اگر در مقابل خود قرار دهد و نماز بخواند تحقق پیدا میکند، و کمترین اندازه ستره شرعی به اندازه پشتی پالان شتر است(*).
به دلیل حدیث موسی بن طلحه که از پدرش روایت کرده: پیامبر جفرمود:
(إذا وضع أحدكم بین یدیه مثل مؤخرة الرحل فلیصل، ولایبال من مر وراء ذلك) [۳۰۳]«هرگاه یکی از شما چیزی به اندازه پشتی پالان شتر را روبروی خود قرار دهد نمازش را بخواند و کسی که از آنسوی آن عبور میکند توجه نکند».
[۳۰۱] صحیح [ص. نس ۷۲۲]، کم (۲۵۱/۱)، این لفظ مستدرک حاکم است، د (۶۸۱/۳۸۸/۲)، نس (۶۲/۲)، ابوداود و نسائی این حدیث را با لفظ «إذا صلی أحدکم إلی سترة...» روایت کردهاند. [۳۰۲]) صحیح: [صفة الصلاة ۶۲]، خز (۸۰۰/۹/۲). *- پشتی پالان شتر به اندازه یک ذراع میباشد یعنی ارتفاع ستره باید از یک ذراع کمتر نباشد «مترجم». [۳۰۳] صحیح: [مختصر م ۳۳۹]، م (۴۴۹/۳۵۸/۱)، ت (۳۳۴/۲۱۰/۱)، د (۶۷۱/۳۸۰/۲) بنحوه.
از بلال روایت است: (أنه جصلی وبینه وبین الجدار نحو من ثلاثة أذرع) [۳۰۴]«پیامبر جنماز خواند در حالی که فاصلهی بین او و دیوار حدود سه ذراع [۳۰۵]بود».
از سهل بن سعد روایت است: (كان بین مصلی رسول الله جوبین الجدار مـمر الشاة) [۳۰۶]«بین محل سجده پیامبر جو دیوار به اندازه عبور گوسفندی فاصله بود».
[۳۰۴] صحیح: صفة الصلاة ۶۲]، خ (۵۰۶/۵۷۹/۱). [۳۰۵] هر ذراع (۴۵) سانتیمتر است. [۳۰۶] متفق علیه: خ (۴۹۶/۵۷۴/۱)، م (۵۰۸/۳۶۴/۱)، د (۶۸۲/۳۸۹/۲) بنحوه.
از ابن عباس روایت است: (أن النبي جكان یصلی فمرت شاة بین یدیه، فساعاها إلی القبله حتی ألزق بطنه بالقبلة) [۳۰۷]«در حالیکه پیامبر جنماز میخواند، گوسفندی خواست از جلوش عبور کند، قبل از رسیدن گوسفند پیامبر جبه طرف قبله حرکت کرد تا شکمش را به قبله (دیوار) چسباند».
از ابوسعید خدری روایت است که پیامبر جفرمود: (إذا كان أحدكم یصلی فلایدغ أحدا یمر بین یدیه، ولیدرأه ما استطاع، فإن أبی فلیقاتله فإنما هو شیطان) [۳۰۸]«هرگاه یکی از شما نماز خواند اجازه ندهد کسی از جلویش عبور کند، تا میتواند مانع او شود (برای اینکه از جلوی نمازش عبور نکند) و اگر سرپیچی کرد با او بجنگد زیرا او شیطان است».
[۳۰۷] صحیح: [صفة الصلاة ۶۴]، خز (۸۲۷/۲۰/۲). [۳۰۸] صحیح: [مختصر م ۳۳۸]، م (۵۰۵/۳۶۲/۱).
از عبدالله بن صامت از ابوذر روایت است که گفت: پیامبر جفرمود: (إذا قام أحدكم یصلی، فإنه یستره إذا كان بین یدیه مثل آخرة الرحل، فإذا لم یكن بین یدیه مثل آخرة الرحل فإنه یقطع صلاته الحمار والـمرأة والكلب الأسود، قلت: یا أبا ذر! مابال الكلب الأسود من الكلب الأحمر من الكلب الأصفر؟ قال: یا ابن أخی، سألت رسول الله جكما سألتنی فقال: الكلب الأسود شیطان) [۳۰۹]«هرگاه یکی از شما برای نماز ایستاد و در جلویش چیزی مانند پشتی پالان شتر وجود داشت برای او ستره به حساب میآید، و اگر در جلویش چیز مانند پشتی پالان شتر وجود نداشت، عبور خر، زن، و سگ سیاه نمازش را باطل میکند، گفتم (عبدالله بن صامت) ای ابوذر: سگ سیاه با سگ سرخ و زرد چه تفاوتی دارد؟ گفت: ای برادرزادهام همین سؤالی را که از من کردی من از پیامبر جپرسیدم، فرمود: سگ سیاه شیطان است».
[۳۰۹] صحیح: [ص. ج/ ۷۱۹]، م (۵۱۰/۳۶۵/۱)، نس (۶۳/۲)، ت (۳۳۷/۲۱۲/۱)، د (۶۸۸/۳۹۴/۲).)، م
از ابوجهیم روایت است که پیامبر جفرمود:(لو یعلم الـمار بین یدی الـمصلی ماذا علیه، لكان أن یقف أربعین خیرا له من أن یمر بین یدیه) [۳۱۰]«آن کسی که از جلوی نمازگزار عبور میکند اگر میدانست که مرتکب چه گناهی شده، چهل (سال، ماه، یا روز)...؟ توقف را بر عبور از جلوی نمازگزار ترجیح میداد».
[۳۱۰] متفق علیه: خ (۵۱۰/۵۸۴/۱)، م (۵۰۷/۳۶۳/۱)، د (۶۸۷/۳۹۳/۲)، ت (۲۳۵/۲۱۰/۱)، نس (۶۶/۲)، جه (۹۴۵/۳۰۴/۱).
از ابن عباس روایت است که گفت: (أقبلت راكبا علی أتان وأنا یومئذ قد ناهزت الاحتلام ورسول الله جیصلی بالناس بمنی، فمررت بین یدی الصف، فنزلت فأرسلت الأتان ترتع، ودخلت في الصف، فلم ینكر ذلك علی أحد) [۳۱۱]«در حالی که سوار بر ماده خری بودم و در آستانه رسیدن به سن بلوغ قرار داشتم، آمدم و پیامبر جرا دیدم که در منی برای مردم نماز میخواند، از جلوی صف عبور کردم، و پایین آمدم و ماده خر رارها کردم تا بچرد و من داخل صف شدم و هیچ کس مرا از این کار منع نکرد».
[۳۱۱] متفق علیه (۵۰۴/۳۶۱/۱)، د (۷۰۱/۴۰۲/۲)، خ (۴۹۳/۵۷۱/۱)، بخاری این حدیث را با اضافه «عنی إلی غیرجدار» روایت کرده است. این روایت غیر جدار را نفی نمیکند؛ چون پیامبر در فضا نماز نمیخواند مگر اینکه عصایی را جلویش نصب کرد.
سنتهای نماز دو نوع هستند: قولی و فعلی.
بهترین آن، دعایی است که ابوهریره سروایت کرده و گفته است: پیامبر جوقتی در نماز تکبیر (احرام) میگفت قبل از خواندن فاتحه لحظهای سکوت میکرد، گفتم ای رسول خدا، پدر و مادرم فدایت، در سکوتی که بین تکبیر و قرائت میکنی چه میگویی؟ پیامبر جفرمود: میگویم: (اللهم باعد بینی وبین خطایای كما باعدت بین الـمشرق والـمغرب، اللهم نقنی من خطایای كما ینقی الثوب الأبیض من الدنس، اللهم اغسلنی من خطایای بالثلج والـماء والبرد) [۳۱۲]«خداوندا! بین من و خطاهایم فاصله بیانداز همچنانکه بین مشرق ومغرب فاصله انداختنی، خداوندا! مرا از گناهانم پاک کن همچنانکه لباس سفید از چرک و آلودگی پاک میشود، خداوندا! مرا از خطاهایم با برف و آب و تگرک بشوی».
[۳۱۲] متفق علیه: خ (۷۴۴/۲۷۷/۲)، م (۵۹۸/۴۱۹/۱)، جه (۸۰۵/۲۶۴/۱)، د (۷۶۶/۴۸۵/۲).
خداوند متعال میفرماید:
﴿فَإِذَا قَرَأۡتَ ٱلۡقُرۡءَانَ فَٱسۡتَعِذۡ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيۡطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ٩٨﴾[النحل: ۹۸].
«هنگامی که خواستی قرآن بخوانی از وسوسههای شیطان مطرود به خدا پناه ببر».
ابوسعید خدری از پیامبر جروایت کرده که: (أنه كان إذا قام إلی الصلاة استفتح ثم یقول أعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم من همزه ونفخه ونفثه) [۳۱۳]«هنگامی که پیامبر جمیخواست نماز بخواند دعای استفتاح رامیخواند، سپس میفرمود: أعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم، من همزه و نفخه و نفثه، یعنی به خدای شنوا و آگاه پناه میبرم از شیطان رانده شده، از جنون، کبر، و شعر او».
[۳۱۳] صحیح: [الارواء ۳۴۲]، د (۷۶۰/۴۷۶/۲)، ت (۲۴۲/۱۵۳/۱).
از وائل بن حجر روایت است: (كان رسول الله جإذا قرأ ولا الضالین قال آمین ورفع بها صوته) [۳۱۴]«پیامبر جوقتی که ولاالضالین را میخواند، با صدای بلند میگفت: آمین» و از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (إذا أمن الإمام فأمنوا، فإن من وافق تأمینه تأمین الـملائكة غفرله ما تقدم من ذنبه) [۳۱۵]«وقتی امام آمین گفت شما هم آمین بگویید چون کسی که آمین گفتنش همزمان با آمین گفتن ملائکه باشد گناهان (صغیره) پیشینش بخشوده میشود».
[۳۱۴] صحیح: [صفة الصلاة ۸۲]، د(۹۲۰/۲۰۵/۳)، ت (۲۴۸/۱۵۷/۱). [۳۱۵] متفق علیه: م (۴۱۰/۳۰۷/۱)، خ (۷۸۰/۲۶۲/۲)، نس (۱۴۴/۲)، د (۹۲۴/۲۱۱/۳)، ت (۲۵۰/۱۵۸/۱)، جع (۸۵۱/۲۷۷/۱).
از ابوقتاده روایت است: (كان النبي جیقرأ في الركعتین الأولین من صلاة الظهر بفاتحة الكاب وسورتین، یطول في الأولی ویقصر في الثانیة، ویسمع الآیة أحیانا، وكان یقرأ في العصر بفاتحة الكتاب وسورتین، وكان یطول في الركعة الأولی من صلاة الصبح ویقصر في الثانیة) [۳۱۶]«پیامبر جدر دو رکعت اول نماز ظهر فاتحه و دو سوره میخواند که رکعت اول را طولانی و دومی را کوتاهتر میکرد، و گاهی آیه را طوری میخواند که ما آن را میشنیدیم. و در نماز عصر فاتحه و دو سوره را قرائت میکرد، و رکعت اول نماز صبح را طولانی و رکعت دوم را کوتاهتر میخواند».
از ابوقتاده روایت است: (كان النبي جیقرأ في الركعتین الأولیین من الظهر والعصر بفاتحة الكتاب وسورة، ویسمعنا الآیة أحیانا، ویقرأ في الركعتین الأخریین بفاتحة الكتاب) [۳۱۷]«پیامبر جدر دو رکعت اول نماز ظهر و عصر فاتحه و سورهای را میخواند و گاهی آیه را طوری تلاوت میکرد که آن را میشنیدیم، و در دو رکعت آخر فاتحه را میخواند».
بعضی اوقات قرائت (سوره) در دو رکعت آخر سنت است؛ به دلیل حدیث أبوسعید: (أن النبي جكان یقرأ في صلاة الظهر في الركعتین الأولیین في كل ركعة قدر ثلاثین آیة، وفی الأخریین قدر خمس عشر آیة، أو قال نصف ذلك، وفی العصر في الركعتین الأولیین في كل ركعة قدر قراءة خمس عشر آیة، وفی الأخریین قدر نصف ذلك) [۳۱۸]«پیامبر جدر دو رکعت اول نماز ظهر در هر رکعت به اندازه سی آیه، و در دو رکعت آخر به اندازه پانزده آیه یا گفت نصف آن و در نماز عصر در دو رکعت اول در هر رکعت به اندازه پانزده آیه و در دو رکعت آخر به اندازه نصف آن قرائت میکرد».
سنت است که قرائت در نماز صبح و دو رکعت اول نماز مغرب و عشاء، جهری و در نماز ظهر و عصر و رکعت سوم مغرب و دو رکعت آخر عشاء سری باشد.
[۳۱۶] صحیح: [ص. نس ۹۳۲]، خ (۷۵۹/۲۴۳/۲). [۳۱۷] صحیح: [مختصر م ۲۸۶]، م (۴۲۱/۱۵۵/۳۳۱/۱). [۳۱۸] صحیح: [مختصر م ۲۸۷]، م (۴۵۲ - ۱۵۷ -/۳۳۴/۱).
از حذیفه روایت است: (صلیت مع النبي جفكان یقول في ركوعه: سبحان ربي العظیم، وفي سجوده: سبحان ربی الأعلی) [۳۱۹]«با پیامبر جنماز خواندم، در رکوعش میفرمود: سبحان ربی العظیم و در سجودش میفرمود: سبحان ربی الأعلی».
از عتبه بن عامر روایت است: (كان رسول الله جإذا ركع قال: سبحان ربی العظیم وبحمده، ثلاثا، وإذا سجد قال: سبحان ربی الأعلی وبحمده ثلاثا) [۳۲۰]«پیامبر جوقتی به رکوع میرفت سه بار میفرمود: سبحان ربی العظیم و بحمده و وقتی که به سجده میرفت سه بار میفرمود: سبحان ربی الأعلی و بحمده».
۶- اضافه کردن یکی از دعاهای زیر، در اعتدال بعد از رکوع، و بعد از گفتن «ربنا ولك الحمد»: (ملء السماوات وملء الأرض وملء ما بینهما، وملء ما شئت من شیء بعد) [۳۲۱]«(این حمد) به پُری آسمانها و زمین و آنچه بین آن دو است و به پُری چیزی که بعد از آنها میخواهی».
اگر خواست به همین دعای اضافی اکتفا کند و اگر خواست آن را با دعای زیر کامل نماید: (أهل الثناء والـمجد، أحق ما قال العبد، وكلنا لك عبد، لامانع لـما أعطیت، ولامعطی لـما منعت ولاینفع ذا الجد منك الجد) [۳۲۲]«(خداوندا) تو لایق ثنا و بزرگی هستی، تو شایستهتر از آن هستی که بنده میگوید و همهی ما بنده تو هستیم، آنچه تو عطا میکنی هیچ مانعی برای آن نیست و آنچه را تو منع میکنی هیچ عطا کنندهای برای آن نیست، مال و دارایی نفعی نمیرساند آنکه نفع میرساند فضل و رحمت تو است».
(ربنا ولك الحمد حمدا كثیرا طیبا مباركا علیه، كما یحب ربنا ویرضی) [۳۲۳]«پروردگارا! ستایش فقط لایق تو است، ستایشی زیاد، خوب و مبارک، آنطوریکه پروردگارمان دوست دارد و به آن راضی میشود».
[۳۱۹] صحیح: [ص. نس ۱۰۰۱]، نس (۱۹۰/۲)، د (۸۵۷/۱۲۳/۳)، ت (۲۶۱/۱۶۴/۱). [۳۲۰] صحیح: [صفه الصلاة ۱۲۷]، د (۸۵۶/۱۲۱/۳)، هق (۸۶/۲). [۳۲۱] صحیح: [مختصر م ۲۹۶]، م (۴۷۸ و ۴۷۷/۳۴۷/۱)، د (۸۳۲/۸۲/۳)، نس (۱۹۹/۲). [۳۲۲] صحیح: [مختصر م ۲۹۶]، م (۴۷۸ و ۴۷۷/۳۴۷/۱)، د (۸۳۲/۸۲/۳)، نس (۱۹۹/۲). [۳۲۳] صحیح: [صفة الصلاة ۱۱۹].
از حذیفه روایت است: (أن النبي جكان یقول بین السجدتین: رب اغفرلي، رب اغفرلي) [۳۲۴]«پیامبر جبین دوسجده میفرمود: (رب اغفرلي، رب اغفرلي)، پروردگارا مرا ببخش، پروردگارا مرا ببخش».
از ابن عباس روایت است: (أن النبي جكان یقول بین السجدتین: اللهم اغفرلي وارحمني واجبرنی واهدني وارزقني) [۳۲۵]«پیامبر جبین دو سجده میفرمود: اللهم اغفرلی و ارحمنی و اجبرنی و اهدنی و ارزقنی: خدوندا مرا ببخش و به من رحم کن و بینیازم کن و هدایتم ده و روزیم رسان».
[۳۲۴] صحیح: [ص. جه ۷۳۱]، جه (۸۹۷/۲۸۹/۱). [۳۲۵] صحیح: [ص. جه ۷۳۱]، ت (۲۸۳/۱۷۵/۱)، د (۸۳۵/۸۷/۳)، جه (۸۹۸/۲۹۰/۱)، ملاحظه: در روایت ابوداود «وعافنی» به جای «واجبرنی» و در روایت ابن ماجه «وارفعنی» به جای «واهدنی» آ»ده است و مستحب است که هر دو با هم گفته شوند (و عافنی و ارفعنی).
از عایشه آمده که گفت: (كنا نعد لرسول الله جسواكه وطهوره، فیبعثه الله فیما شاء أن یبعثه من اللیل، فیتسوك ویتوضا، ثم یصلی تسع ركعات لایجلس فیهن إلا عند الثامنة، فیدعو ربه ویصلی علی نبیه، ثم ینهض ولا یسلم، ثم یصلی التاسعة، فیقعد، ثم یحمد ربه ویصلی علی نبیه جویدعو، ثم یسلم...) [۳۲۶]«ما سواک و آب وضوی پیامبر جرا برایش آماده میکردیم و خداوند در هر قسمتی از شب که میخواست او را بیدار میکرد، سواک میزد و وضو میگرفت، سپس نُه رکعت نماز میخواند و تنها در رکعت هشتم مینشست و دعا میکرد و بر پیامبرش صلوات میفرستاد، آنگاه سلام نمیداد و بلند میشد، و رکعت نُهم را میخواند و مینشست و پروردگارش را حمد میکرد و بر پیامبر صلوات میفرستاد و دعا میکرد و بعد از آن سلام میداد...».
[۳۲۶] صحیح: [مختصر م ۳۹۰] م (۷۴۶/۵۱۲/۱).
دعای بعد از تشهد اول: از ابن مسعود روایت است که گفت: پیامبر جفرمود: هرگاه بعد از دو رکعت نشستید بگویید: (التحیات لله والصلوات والطیبات، السلام علیك أیها النبي ورحمة الله وبركاتة، السلام علینا وعلی عباد الله الصالحین، أشهد أن لا إله إلا الله وأشهد أن محمدا عبده ورسوله، ثم لیتخیر أحدكم من الدعاء أعجبه إلیه فلیدع ربه ﻷ) [۳۲۷]«هر لفظی که بر سلام و ملک و بقاء دلالت کند فقط شایسته خداوند متعال است، و هر دعایی که با آن تعظیم خداوند متعال مقصود باشد فقط لایق خدا است، سلام و رحمت و برکات خدا بر شما ای پیامبر خدا، سلام بر ما و بندگان صالح خدا، شهادت میدهم که هیچ معبود بر حقی غیر از خدا نیست و شهادت میدهم که محمد بنده و فرستاده اوست. سپس هر دعایی را که دوست دارد اختیار کند و با آن خدای ﻷرا بخواند».
دعای بعد از تشهد دوم: از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (إذا فرغ أحدكم من التشهد الآخر فلیتعوذ بالله من أربع، من عذاب جهنم، ومن عذاب القبر ومن فقتنة الـمحیا والـممات، ومن شر الـمسیح الدجال) [۳۲۸]«هرگاه یکی از شما تشهد آخر را خواند از چهار چیز به خدا پناه ببرد، از عذاب جهنم، و از عذاب قبر، و از فتنه زندگی و مرگ و از شر مسیح دجال».
[۳۲۷] تخریج در ص (۱۱۰). [۳۲۸] صحیح: [مختصر م ۳۰۶]، [ص. جه ۷۴۱]، م (۵۸۸/۴۱۲/۱)، د (۹۶۸/۲۷۳/۳)، جه (۹۰۹/۲۹۴/۱).
پیامبر جدو سلام میداد: همچنانکه از ابن مسعود روایت است: (أن النبي جكان یسلم عن یمینه وعن یساره السلام علیكم ورحمة الله، والسلام علیكم ورحمة الله، حتی یری بیاض خده) [۳۲۹]«پیامبر جبه طرف راست و چپش سلام میداد و میفرمود: السلام عیکم و رحمة الله، السلام علیکم و رحمة الله بطوریکه سفیدی گونهاش نمایان میشد». و بعضی اوقات به یک سلام بسنده میکرد، همچنانکه از عایشه روایت است که: (أن النبي جكان یسلم في الصلاة تسلیمة واحدة تلقاء وجهه، یمیل إلی الشق الأیمن شیئا) [۳۳۰]«پیامبر جدر نماز یک سلام روبرویش میداد و رویش را کمی به طرف راستش مایل میکرد».
[۳۲۹] صحیح: [ص. د ۸۷۷]، د (۹۸۳/۲۸۸/۳)، نس (۶۲/۳)، جه (۹۱۴/۲۹۶/۱)، ت (۲۹۴/۱۸۱/۱)، ترمذی این حدیث را بدون جمله آخر «حتی یری بیاض خده» روایت کرده است. [۳۳۰] صحیح: [ص. ت ۲۴۲]، ت (۲۹۵/۱۸۲/۱).
از ابن عمر روایت است: (أن رسول الله جكان یرفع یدیه حذو منكبیه إذا افتتح الصلاة، وإذا كبر للركوع، وإذا رفع رأسه من الركوع رفعهما كذلك أیضا) [۳۳۱]«پیامبر جوقتی شروع به نماز میکرد دستهایش را تا مقابل شانههایش بلند میکرد،و هنگام تکبیر گفتن برای رکوع و بلند شدن از آن نیز همین کار را انجام میداد».
از نافع روایت است: (أن ابن عمر كان إذا دخل في الصلاة كبر ورفع یدیه، وإذا ركع رفع یدیه وإذا قال سمع الله لمن حمده رفع یدیه، وإذا قام من الركعتین رفع یدیه ورفع ذلك إلی النبي ج) [۳۳۲]«ابن عمر وقتی که شروع به نماز میکرد الله اکبر میگفت و دستهایش را بلند میکرد و وقتی که به رکوع میرفت دستهایش را بلند میکرد و وقتی که میگفت سمع الله لمن حمده نیز دستهایش را بلند میکرد، و وقتی که از دورکعت (برای رکعت سوم) بلند میشد، دستهایش را بلند میکرد؛ ابن عمر این (حدیث) را به پیامبر جنسبت داده است».
سنت است گاهی در هر پایین رفتن و بالا آمدن نماز، دو دست بلند کرده شود؛ به دلیل حدیث مالک بن حویرث: (أنه رأی النبي جرفع یدیه في صلاته، وإذا ركع، وإذا رفع رأسه من الركوع، وإذا سجد، وإذا رفع رأسه من السجود، حتی یحاذی بهما فروع أذنیه) [۳۳۳]«پیامبر جرا در نماز دیدم هنگامی که به رکوع میرفت و نیز سرش را از رکوع بلند میکرد و نیز به سجده میرفت و سرش را از سجده بلند میکرد، دستهایش را بالا میبرد بطوریکه آنها را در کنار گوشهایش قرار میداد».
[۳۳۱] متفق علیه: خ (۷۳۵/۲۱۸/۲)، م (۳۹۰-۲۲-/۲۹۲/۱)، ت (۲۵۵/۱۶۱/۱)، نس (۱۲۲/۲). [۳۳۲] صحیح: [ص. د ۶۶۳]، خ (۷۳۹/۲۲/۲)، د (۷۲۷/۴۳۹۶/۳). [۳۳۳] صحیح: [ص. نس ۱۰۴۰]، نس (۲۰۶/۲)، أ (۴۹۳/۱۶۷/۳).
از سهل بن سعد روایت است: (كان الناس یؤمرون أن یضع الرجل الید الیمنی علی ذراعه الیسری في الصلاة) «مردم امر میشدند به اینکه در نماز دست راستشان را روی ساعد چپشان قرار دهند» ابوحازم گفت: یقین دارم که سهل این دستور را به پیامبر جنسبت میداد [۳۳۴].
از وائل بن حجر روایت است: (صلیت مع رسول الله جووضع یده الیمنی علی یده الیسری علی صدره) [۳۳۵]«با پیامبر جنماز خواندم، (دیدم) دست راستش را بر روی دست چپش، روی سینهاش قرار داد».
[۳۳۴] صحیح: [مختصر خ ۴۰۲]، خ (۷۴۰/۲۲۴/۲)، ما (۳۷۶/۱۱۱). [۳۳۵] صحیح: [الإرواء ۳۵۲]، خز (۴۷۹/۲۴۳/۱).
از عایشه لروایت است: (لما دخل رسول الله جالكعبة ماخلف بصره موضع سجوده حتی خرج منها) [۳۳۶]«وقتی پیامبر جوارد کعبه شد نگاهش از محل سجدهگاهش تجاوز نکرد تا از آن بیرون شد».
[۳۳۶] صحیح: [صفة الصلاة ۶۹]، کم (۴۷۹/۱).
از عایشه روایت است: (كان رسول الله جإذا ركع لم یشخص رأسه ولم یصوبه ولكن بین ذلك) [۳۳۷]«پیامبر جوقتی به رکوع میرفت سرش را نه بلند میکرد و نه به زیر میافکند بلکه در حدی وسط قرار میداد». و از ابوحمید در توصیف نماز پیامبر جروایت است: (وإذا ركع أمكن یدیه من ركبتیه ثم هصر ظهره) [۳۳۸]«وقتی که به رکوع میرفت، با دستهایش زانوهایش را محکم میگرفت و سپس پشتش را خم میکرد».
از وائل بن حجر روایت است: (أن النبي جكان إذا ركع فرج أصابعه) [۳۳۹]«پیامبر جوقتی به رکوع میرفت انگشتانش را از هم باز میکرد».
از ابوحمید روایت است: (أن رسول الله جركع فوضع یدیه علی ركبتیه كأنه قابض علیهما، ووتر یدیه فنحاهما عن جنبیه) [۳۴۰]«پیامبر جبه رکوع میرفت و دو دستش را روی دو زانویش قرار میداد مانند اینکه آنها را گرفته باشد و دو دستش را خم و از دو پهلویش دور میکرد».
[۳۳۷] صحیح: [صفة الصلاة ۱۱۱]، م (۴۹۸/۳۵۷/۱)، د (۷۶۸/۴۸۹/۲). [۳۳۸] صحیح: [صفة الصلاة ۱۱۰]، خ (۸۲۸/۳۰۵/۲)، د (۷۱۷/۴۲۷/۲). [۳۳۹] صحیح: [صفة الصلاة ۱۱۰]، خز (۵۹۴/۳۰۱/۱). [۳۴۰] صحیح: [ص. د ۲۱۴]، د (۷۲۰/۴۲۹/۲)، ت (۲۵۹/۱۶۳/۱).
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (إذا سجد أحدكم فلا یبرك كما یبرك البعیر ولیضع یدیه قبل ركبتیه) [۳۴۱]«هرگاه یکی از شما به سجده میرود همچون شتر زانو نزند بلکه دستهایش را قبل از زانوهایش (روی زمین) بگذارد».
[۳۴۱] صحیح: [ص. د ۷۴۶]، د (۸۲۵/۷۰/۳)، نس (۲۰۷/۲)، أ (۶۵۶/۲۷۶/۳).
از ابوحمید در توصیف نماز پیامبر جروایت است: (فإذا سجد وضع یدیه غیرمفترش ولاقابضهما واستقبل بأطراف أصابع رجلیه القبلة) [۳۴۲]«وقتی که به سجده میرفت، دستهایش را روی زمین میگذاشت بدون اینکه آنها را بر زمین پهن یا به پهلوها جمع کند. و نوک انگشتان پایش را رو به قبله میکرد».
از براء روایت است که پیامبر جفرمود: (إذا سجدت فضع كفیك وارفع مرفقیك) [۳۴۳]«هرگاه به سجده رفتی، دو کف دستت را (روی زمین) قرار بده و آرنجهایت را از زمین بلند کن».
از عبدالله بن مالک ابن بحینه روایت است که: (أن النبي جكان إذا صلی فرج بین یدیه حتی یبدو بیاض إبطیه) [۳۴۴]«پیامبر جوقتی که نماز میخواند بین دستها با پهلوهایش فاصله میانداخت به اندازهای که سفیدی زیر بغلش نمایان میشد».
از عایشه روایت است: (فقدت رسول الله جوكان معی علی فراشی فوجدته ساجدا راصا عقبیه مستقبلا بأطراف أصابعه القبلة) [۳۴۵]«پیامبر جدر بسترم بود، (شبانگاه) دیدم در بستر نیست، (دنبالش گشتم) او را در حال سجده یافتم که پاشنه پاهایش را به هم چسبانده و نوک انگشتان پاهایش را رو به قبله کرده بود».
از وائل بن حجر روایت است: (أتیت الـمدینه فقلت: لانظزن إلی صلاة رسول الله جفذكر بعض الحدیث وقال: ثم هوی، فسجد، فصار رأسه بین كفیه) [۳۴۶]«به مدینه آمدم و گفتم حتماً به نماز پیامبر جنگاه میکنم، (وائل) قسمتی از حدیث را ذکر کرد و گفت: سپس پیامبر جفرود آمد و به سجده رفت و سرش را بین دو کف دستش قرار داد».
از وائل بن حجر روایت است: (أن النبي جإذا سجد ضم أصابعه) [۳۴۷]«پیامبر جوقتی که به سجده میرفت انگشتانش را به هم میچسباند».
از براء روایت است: (كان رسول الله جإذا سجد فوضع یدیه بالأرض استقبل بكفیه وأصابعه القبلة) [۳۴۸]«پیامبر جوقتی که به سجده میرفت و دستهایش را روی زمین قرار میداد، دوکف دست و انگشتانش را رو به قبله میکرد».
[۳۴۲] صحیح: [ص. د ۶۷۲]، د (۸۲۸/۳۰۵/۲)، د (۷۱۸/۴۲۷/۲). [۳۴۳] صحیح: [صفة الصلاة ۱۲۶]، م (۴۹۴/۳۵۶/۱). [۳۴۴] متفق علیه: خ (۸۰۷/۲۹۴/۲)، م (۴۹۵/۳۵۶/۱)، نس (۲۱۲/۲). [۳۴۵] صحیح: [صفة الصلاة ۱۲۶]، خز (۶۵۴/۳۲۸/۱)، هق (۱۱۶/۲). [۳۴۶] اسناد آن صحیح است: خز (۶۴۱/۳۲۳/۱). [۳۴۷] صحیح: [صفة الصلاة ۱۲۳]، خز (۶۴۲/۳۲۴/۱)، هق (۱۱۲/۲). [۳۴۸] اسنا آن صحیح است: [صفة الصلاة ۱۲۳]، هق (۱۱۳/۲).
از عایشه روایت است: (وكان یفرش رجله الیسری وینصب رجله الیمنی) [۳۴۹]«پیامبر جپای چپش را پهن و پای راستش را (روی زمین) نصب میکرد».
از ابن عمر روایت است: (من سنة الصلاة أن تنصب القدم الیمنی، واستقباله بأصابعها القبلة، والجلوس علی الیسری) [۳۵۰]«نصب نمودن پای راست و رو به قبله نمودن انگشتان آن و نشستن بر پای چپ از سنتهای نماز است».
از طاوس روایت است: (قلنا لابن عباس في الإقعاء علی القدمین، فقال: هی السنة، فقلنا له إنا لنراه جفاء بالرجل، فقال ابن عباس: بل هی سنة نبیك ج) [۳۵۱].
«از ابن عباس درباره إقعاء (نصب پاها و نشستن روی پاشنهها) سؤال کردیم گفت: سنت است به او گفتمیم، این کار جفا به پا است. ابن عباس گفت: نه، بلکه آن سنت پیامبر شما جاست».
[۳۴۹] صحیح: [مختصر م ۳۰۲]، م (۴۹۸/۳۵۷/۱)، د (۷۶۸/۴۸۹/۲). [۳۵۰] صحیح: [ص. نس ۱۱۰۹]، نس (۲۳۶/۲). [۳۵۱] صحیح: [مختصر م ۳۰۳، م (۵۳۶/۳۸۰/۱)، د (۸۳۰/۷۹/۳)، ت (۲۸۲/۱۷۵/۱).
از ابوقلابه روایت است: مالک بن حویرث لیثی به ما خبر داد: (أنه رأی النبي جیصلی، فإذا کان في وتر من صلاته لم ینهض حتی یستوی قاعدا) [۳۵۲]«پیامبر جرا دیدم که نماز میخواند، و هنگام خواندن رکعات فرد نمازش تا به صورت کامل نمینشست، بلند نمیشد».
[۳۵۲] صحیح: [مختصر خ ۴۳۷]، خ (۸۲۳/۳۰۲/۲)، د (۸۲۹/۷۸/۳).
ایوب از ابوقلابه روایت نموده: (جاءنا مالك بن الحویرث فصلی بنا في مسجدنا هذا، فقال: أنی لأصلی بكم وما أرید الصلاة، ولكن أرید أن أریكم كیف رأیت النبي جیصلی. قال أیوب: فقلت لأبی قلابة ویكف كانت صلاته؟ قال مثل صلاة شیخنا هذا - یعنی عمرو بن سلمة. قال أیوب: وكان ذلك الشیخ یتم التكبیر، وإذا رفع رأسه عن السجدة الثانیة جلس واعتمد علی الأرض ثم قام) [۳۵۳]«مالک بن حویرث نزد ما آمد و در این مسجدمان پیشنماز ما شد و گفت: من برای شما نماز میخوانم و منظورم نماز نیست بلکه میخواهم به شما نشان دهم چگونه پیامبر جرا دیدم نماز میخواند، ایوب گفت: به ابوقلابه گفتم: نمازش چگونه بود؟ گفت: مانند این نماز شیخ ما - یعنی عمرو بن سلمه - ایوب گفت: و آن شیخ، الله أکبر را میگفت و وقتی که سرش را از سجده دوم بلند میکرد مینشست سپس با تکیه بر زمین بلند میشد».
[۳۵۳] صحیح: [مختصر خ ۴۳۷]، خ (۸۲۴/۳۰۳/۲)، هق (۱۲۳/۲)، فع (۱۱۶/۱) امام شافعی میگوید: ما هم به این حدیث عمل میکنیم و به کسی که از سجده یا جلوس در نماز بلند میشود میگوییم که هنگام بلند شدن هر دو دستش بر زمین تکیه کند تا از سنت پیروی کرده باشد چون این عمل به تواضع نزدیکتر است و نمازگزار را در ادای نمازش بهتر یاری میکند و بهتر به اوکمک میکند تا به جلو نیافتد واحتمال افتادنش کم باشد و هر برخاستنی غیر از این را مکروه میدانم و با ترک این هیئت اعاده نماز لازم نیست و سجده سهو هم نمیخواهد. الأم (۱۱۷/۱).
از ابوحمید در توصیف نماز پیامبر جروایت است: (فإذا جلس في الركعتین جلس علی رجله الیسری ونصب الیمنی، وإذا جلس في الركعة الآخرة قدم رجله الیسری ونصب الأخری وقعد علی مقعدته) [۳۵۴]. «وقتی بعد از رکعت دوم مینشست روی پای چپش مینشست و پای راستش را نصب میکرد و وقتی در رکعت آخر مینشست پای چپش را زیر پای راستش میبرد و پای راستش را نصب میکرد و روی نشیمنگاهش مینشست».
از ابن عمر روایت است: (أن رسول الله جكان إذا جلس في الصلاة وضع كفه الیمنی علی فخذه الیمنی وقبض أصابعه كلها وأشار بأصبعه التی تلی الإبهام، ووضع كفه الیسری علی فخذه الیسری) [۳۵۵]«پیامبر جوقتی در نماز مینشست کف دست راستش را روی ران راستش قرار میداد و تمام انگشتانش را میبست و با انگشت سبابه اشاره میکرد و کف دست چپش را روی ران چپش قرار میداد».
از نافع روایت است: (كان عبدالله بن عمر بإذا جلس في الصلاة وضع یدیه علی ركبتیه وأشار بأصبعه وأتبعها بصره ثم قال: قال رسول الله ج«لهی أشد علی الشیطان من الحدید یعنی السبابة) [۳۵۶]«عبدالله بن عمر بوقتی در نماز مینشست دو دستش را روی دو زانویش قرار میداد و با انگشتش اشاره میکرد و به آن نگاه میکرد، سپس گفت پیامبر جفرمود: این انگشت سبابه برای شیطان از آهن سختتر است».
[۳۵۴] صحیح: [ختصر خ ۴۴۸]، خ (۸۲۸/۳۰۵/۲). [۳۵۵] صحیح: [ص. د ۸۵۱]، م (۵۸۰ - ۱۱۶ - ۴۰۸/۱)، د (۹۷۲/۲۷۷/۳). [۳۵۶] حسن: [صفة الصلاة ۱۴۰]، أ (۷۳۱/۱۵/۴).
۱- از ثوبان روایت است: پیامبر جوقتی سلام نماز را میداد سه بار استغفار میکرد و میفرمود: (اللهم أنت السلام ومنك السلام تبارکت یا ذا الجلال والإکرام) «خداوندا! تو سلام هستی و سلامتی از طرف توست. خیرهایت فراوانند ای صاحب شکوه و بزرگواری».
ولید گفت ک به اوزاعی گفتم استغفار چگونه است؟ گفت: میگویی: «أستغفر الله، أستغفر الله» [۳۵۷].
۲- از ابوزبیر روایت است: ابن زبیر بعد از هر نمازی که سلام میداد میگفت: (لا إله إلا الله وحده لا شریك له، له الـملك وله الحمد وهو علی كل شیی قدیر لاحول ولا قوة إلا بالله لا إله إلا الله، ولانعبد إلا إیاه له النعمة وله الفضل وله الثناء الحسن، لا إله إلا الله مخلصین له الدین ولو كره الكافرون) «هیچ معبود بر حقی غیراز خدا نیست، یکتای بدون شریک است، ملک و ستایش برای اوست و او بر هر چیزی توانا است. هیچ حرکت و قوتی نیست مگر به مشیت الله، هیچ معبود بر حقی غیر از الله نیست، تنها او را عبادت میکنیم، نعمت و فضل و ستایش نیکو برای اوست، هیچ معبود بر حقی غیر از الله نیست، عبادتمان خالصانه برای اوست گرچه کافران دوست نداشته باشند» و (ابن زبیر) گفت: پیامبر جاین ادعیه را بعد از هر نمازی میخواند [۳۵۸].
۳- از وراد مولای مغیره بن شعبه روایت است: مغیره بن شعبه به معاویه نوشت که: هرگاه نماز پیامبر جتمام میشد و سلام میداد و میفرمود: (لا إله إلا الله وحده لا شریك له، له الـملك وله الحمد وهو علی كل شیء قدیر اللهم لامانع لـما أعطیت ولامعطی لـما منعت ولاینفع ذالجد منك الجد) [۳۵۹]«هیچ معبود بر حقی غیر از خدا نیست، تنها است و هیچ شریکی برای او نیست ملک و ستایش برای او است و او بر هر چیزی توانا است خداوندا آنچه تو عطا میکنی هیچ مانعی برای آن نیست و آنچه را تو منع میکنی هیچ عطاکنندهای برای آن نیست و مال و دارایی نفعی نمیرساند آنکه نفع میرساند تویی».
۴- از کعب بن عجره روایت است که پیامبر جفرمود: (معقبات لایخیب قائلهن - أو فاعلهن -: ثلاث وثلاثون تسبیحة، وثلاث وثلاثون تحمیدة، وأربع وثلاثون تكبیرة، في دبر كل صلاة) [۳۶۰]«پس از هر نمازی اذکاری وجود دارند که گوینده یا انجام دهنده آنها هیچ وقت ناکام نمیماند، سی و سه بار سبحان الله گفتن، سی و سه بار الحمدلله گفتن و سی و چهار بار الله أکبر گفتن».
از ابوهریره روایت است: پیامبر جفرمود: (من سبح الله في دبر كل صلاة ثلاثا وثلاثین وحمدالله ثلاثا وثلاثین، وكبر الله ثلاثاً وثلاثین، فتلك تسعه وتسعون، وقال تمام الـمئة: لا إله إلا الله وحده لا شریك له، له الـملك وله الحمد، وهو علی كل شیی قدیر غفرت خطایاه وإن كانت مثل زبد البحر) [۳۶۱]«کسی که بعد از هر نماز سی و سه بار سبحان الله، سی و سه بار الحمدلله و سی و سه بار الله أکبر بگوید - این نود و نه - و صدا را با لا إله إلا الله وحده لا شریك له له الـملك وله الحمد وهو علی كل شیء قدیرکامل کند گناهانش بخشوده میشود اگرچه مانند کف دریا (زیاد) باشد».
۵- از معاذ بن جبل روایت است: روزی پیامبر جدستم را گرفت و به من فرمود: (یا معاذ والله إني لأحبك، فقلت: بأبي أنت وأمي، والله إني لأحبك. قال: یا معاذ إني أوصیك لاتدعن أن تقول دبر كل صلاة: اللهم أعنی علی ذكرك وشكرك وحسن عبادتك) [۳۶۲](ای معاذ به خدا قسم من ترا دوست دارم؛ گفتم: پدرم و مادرم فدایت به خدا قسم من هم تو را دوست دارم، فرمود: ای معاذ! به تو وصیت میکنم که بعد از هر نمازی این دعا را ترک نکن: اللهم أعنی علی ذکرک و شکرک و حسن عبادتک، خداوندا! مرا بر ذکر و شکر نعمتها و خوب انجام دادن عبادتت یاری فرما».
۶- از ابو أمامه روایت است که پیامبر جفرمود: (من قرأ آیة الكرسی دبر كل صلاة مكتوبة لم یمنعه من دخول الجنة إلا أن یموت) [۳۶۳]«هرکس بعد از هر نماز فرضی آیة الکرسی را بخواند تنها زنده بودنش مانع رفتن او به بهشت میشود (پس از مرگ به بهشت میرود)». و محمد بن ابراهیم در روایتش (قل هو الله أحد) را هم اضافه کرده است.
۷- از عقبه بن عامر روایت است: (أمرنی رسول الله جأن أقرأ بالمعوذات دبر كل صلاة) [۳۶۴]«پیامبر جبه من امر کرد که بعد از هر نمازی «معوذتین» (سوره ناس و فلق) را بخوانم».
۸- از ام سلمه روایت است: پیامبر جبعد از سلام دادن نماز صبح میفرمود: (اللهم إنی أسألك علما نافعا ورزقا طیبا وعملا متقبلا) [۳۶۵]«خدایا از تو علمی نافع و رزقی پاک و عملی قبول شده را طلب میکنم».
[۳۵۷] صحیح: [ص. جه ۷۵۶]، م (۵۹۱/۴۱۴/۱)، ـ (۲۹۹/۱۸۴/۱۱)، نس (۶۸/۳)، د (۱۴۹۹/۳۷۷/۴)، جه (۹۲۸/۳۰۰/۱). [۳۵۸] صحیح [ص. نس ۱۲۷۲]، م (۵۹۴/۴۱۵/۱)، د (۱۴۹۳/۳۷۲/۴)، نس (۷۰/۳). [۳۵۹] متفق علیه: خ (۸۴۴/۳۲۵/۲)، م (۵۹۳/۴۱۴/۱)، د (۱۴۹۱/۳۷۱/۴). [۳۶۰] صحیح: [ص. نس ۱۲۷۸]، م (۵۹۶/۴۱۸/۱)، ت (۳۴۷۳/۱۴۴/۵)، نس(۷۵/۳). ملاحظه: درباره تعداد این اذکار روایاتی آمده که در بعضی از آنها دَه دَه(أ) و در بعضی یازده یازده(ب) و در بعضی بیست و پنج(ج) آمده به اضافه لا إله إلا الله در آخر». پس نمازگزار بایدهر بار یکی از این انواع أذکار را بخواند. أه -. (أ) خ (۶۳۲۹/۱۳۲/۱۱)، (ب) م (۵۹۵ - ۱۴۳ - ۴۱۷/۱)، (ج) نس (۷۶/۳) [ص. نس ۱۲۷۹]. [۳۶۱] صحیح: [مختصر م ۳۱۴]، م (۵۹۷/۴۱۸/۱). [۳۶۲] صحیح: [ص. ج ۷۶۶۹]، د (۱۵۰۸/۳۸۴/۴)، نس (۵۳/۳). [۳۶۳] صحیح: [ص. ج ۶۴۶۴]، طب (۷۵۳۲/۱۳۴/۸). [۳۶۴] صحیح: [ص. نس ۱۲۶۸]، د (۱۵۰۹/۳۸۵/۴)، نس (۶۸/۳). [۳۶۵] صحیح: [ص. جه ۷۵۳]، جه (۹۲۵/۲۹۸/۱)، أ (۷۷۶/۵۵/۴).
از معیقب روایت است: (أن النبي جقال في الرجل یسوی التراب حیث یسجد قال: إن كنت فاعلا فواحدة) [۳۶۶]«پیامبر جدرباره مردی که هنگام سجده، خاک محل سجده را صاف میکرد فرمود: اگر خواستی این کار را بکنی فقط یکبار انجام بده».
[۳۶۶] متفق علیه: خ (۱۲۰۷/۷۹/۳)، م (۵۴۶- ۴۹ - ۳۸۸/۱)، د (۹۳۴/۳۲۲/۳)،ت (۳۷۷/۲۳۵/۱)، جه (۱۰۲۶/۳۲۷/۱)، نس (۷/۳).
از ابوهریره جروایت است: (نهی أن یصلی الرجل مختصرا) [۳۶۷]«نهی شده است که شخص به حالت اختصار نماز بخواند».
[۳۶۷] متفق علیه: خ (۱۲۲۰/۸۸/۳)، م (۵۴۵/۳۸۷/۱)، د (۹۴/۲۲۳/۳)، ت (۳۸۱/۲۳۷/۱)، نس (۱۲۷/۲).
از ابوهریره روایت است که: پیامبر جفرمود: (لینتهین أقوام عن رفعهم أبصارهم عند الدُّعاء في الصلاة إلی السماء أو لتخطفن أبصارهم) [۳۶۸]«آنانی که در هنگام دعا در نماز چشمانشان را به آسمان بلند میکنند، باید از این عملشان دست بکشند، وگرنه به شدت بیناییشان گرفته میشود».
[۳۶۸] صحیح: [مختصر ۳۴۳]، م (۴۲۹/۳۲۱/۱)، نس (۳۹/۳).
از عایشه روایت است: از پیامبر جدرباره نگاه کردن به اطراف در نماز سؤال کردم، فرمود: (هو اختلاس یختلسه الشیطان من صلاة العبد) [۳۶۹]«یک دزدی پنهانی است که شیطان از نماز بنده میرباید».
[۳۶۹] صحیح: [ص. ج ۷۰۴۷]، خ (۷۵۱/۲۳۴/۲)، د (۸۹۷/۱۷۸/۳)، نس (۸/۳).
از عایشه روایت است که پیامبر جدر لباسی نقش و نگار دار نماز خواند سپس فرمود: (شغلتنی أعلام هذه، إذهبوا بها إلی أبي جهم، وأتونی بأنبجانیته) [۳۷۰]«نقش و نگارهای این(لباس) مرا به خود مشغول کرد، آن را برای ابوجهم ببرید و أنبجانیه (لباس ساده و بدون نقش و نگار) او را برایم بیاورید».
[۳۷۰] صحیح: [ص. جه ۲۰۶۶]، خ (۷۵۲/۲۳۴/۲)، » (۵۵۶/۳۹۱/۱)، د (۹۰۱/۱۸۲/۳)، نس (۷۲/۲)، جه (۳۵۵۰/۱۱۷۶/۲). واژه (أنبجانیة) با همزه مفتوحه و نون ساکنه و باء مکسوره و تخفیف جیم و وجود یاء نسبت بعد از نون، عبارت است از لباس ضخیم و بدون نقش و نگار، گفته میشود «کبش أنبجانی» یعنی گوسفندی که پشم زیاد دارد و «کساء أنبجانی» هم یعنی لباس دارای پشم زیاد. (الفتح ۴۸۳/۱).
از ابوهریره روایت است که: (أن رسول الله جنهی عن السدل في الصلاة وأن یغطی الرجل فاه) [۳۷۱]«پیامبر جاز فروهشتن لباس و پوشاندن دهان در نماز نهی فرمود».
شمس الحق در عون المعبود (۳۴۷/۲) گوید: خطابی گوید: «سَدل» یعنی فروهشتن لباس بر تن به طوری که به زمین برسد.
و (شوکانی) در «نیل» گوید: أبوعبیده در (غریب الحدیث) میگوید: سدل این است که مرد بدون آنکه دو طرف لباسش را از جلو به خود بپیچد آن را رها کند، اگر آن را به خود بپیچد سدل محسوب نمیشود.
صاحب «نهایه» گوید: یعنی اینکه کسی با لباسش خود را بپیچاند و دستهایش را داخل آن قرار دهد و به همین حالت به رکوع و سجده برود.
(صاحب نهایه) گوید: و این شامل پیراهن و سایر لباسها میشود.
در ادامه میگوید: گفته شده که «سدل» حالتی است که شخص وسط ازارش (لباسش) را روی سرش قرار دهد و بدون آنکه دو طرف آن را روی شانههایش قرار دهد آن را رها کند.
جوهری گوید: (سدل ثوبه، یسدله، سدلا) یعنی لباسش را فروهشته کرد. میتوان این حدیث را بر تمامی این معانی حمل کرد، چون سدل در بین همه این حالات مشترک است و حمل (کلمهای) مشترک بر تمامی معانی آن مذهبی قوی است - أه.
[۳۷۱] حسن: [ص. ج ۹۶۶]، د (۶۲۹/۳۴۷/۲)، ت (۳۷۶/۲۳۴/۱)، ترمذی تنها جمله أول را روایت کرده است. جه (۹۶۶/۳۱۰/۱)، ابن ماجه تنها جمله دوم را روایت کرده است.
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (التثاؤب في الصلاة من الشیطان، فإذا تثائب أحدكم فلیكظم ما استطاع) [۳۷۲]«خمیازه کشیدن در نماز از شیطان است، پس هرگاه کسی از شما خواست خمیازه بکشد تا میتواند آن را فرو برد».
[۳۷۲] صحیح: [ص ج ۳۰۱۳]، ت (۳۶۸/۲۳۰/۱)، خز (۹۲۰/۶۱/۲).
از جابر روایت است که پیامبر جفرمود: (إن أحدكم إذا قام یصلی فإن الله تبارك وتعالی قبل وجهه، فلا یبصقن قبل وجهه ولاعن یمینه، ولیبصق عن یساره تحت رجله الیسری فإن عجلت به بادرة فلیقل بثوبه هكذا، ثم طوی ثوبه بعضه علی بعض) [۳۷۳]«وقتی یکی از شما برای نماز میایستد، خداوند تبارک و تعالی روبرویش است، پس هرگز نباید آب دهانش را به مقابل یا طرف راست خود بیاندازد، بلکه باید آن را به سمت چپ، زیر پای چپش بیاندازد و اگر به طور ناگهانی خارج شد فوراً با لباسش این کار را بکند، سپس پیامبر ج(برای نشان دادن) طرفی از لباسش را به طرفی دیگر مالید».
[۳۷۳] م (۳۰۰۸/۲۳۰۳/۴)، د (۴۷۷/۱۴۴/۲).
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (إذا توضأ أحدكم في بیته ثم أتی الـمسجد كان في صلاة حتی یرجع، فلا یقل هكذا: وشبك بین أصابعه) [۳۷۴]«هرگاه یکی از شما در خانهاش وضو گیرد سپس به مسجد آید تا زمانی که باز میگردد در نماز است پس این کار را انجام ندهد و (برای نشان دادن) انگشتانش را درهم داخل نمود».
[۳۷۴] صحیح [ص. ج ۴۴۵]، کم (۲۰۶/۱).
از ابن عباسبروایت است که پیامبر جفرمود: (أمرت أن أسجد علی سبعة، لا أكف شعرا ولاثوبا) [۳۷۵]«به من امر شده تا بر هفت (عضو) سجده برم و در حال سجده موی سر و لباسم را جمع نکنم».
[۳۷۵] تخریج در ص (۱۰۵).
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (إذا سجد أحدكم فلایبرك كما یبرك البعیر ولیضع یدیه قبل ركبتیه) [۳۷۶]«هرگاه یکی از شما به سجده رفت، مانند شتر با زانو بر زمین ننشیند، بلکه دستهایش را قبل از زانوهایش (روی زمین) بگذارد».
[۳۷۶] تخریج در ص (۱۲۲).
از انس روایت است که پیامبر جفرمود:
(إعتدلوا في السجود، ولایبسط أحدكم ذراعیه، انبساط الكلب) [۳۷۷]. «در سجده اعتدال را رعایت کنید و هیچ یک از شما مانند سگ ساعدهایش را پهن نکند».
[۳۷۷] متفق علیه: خ (۸۲۲/۳۰۱/۲)، م (۴۹۳/۳۵۵/۱)، ت (۲۷۵/۱۷۲/۱)، د (۸۸۳/۱۶۶/۳)، جه (۸۹۲/۲۸۸/۱)، نس (۲۱۲/۲) مانند آن.
از عایشه روایت است: از پیامبر جشنیدم که میفرمود: (لا صلاة بحضرة الطعام، ولا وهو یدافعه الأخبثان) [۳۷۸]«در حالت حاضر بودن غذا و فشار ادرار و مدفوع، نمازی نیست».
[۳۷۸] صحیح: [ص. ج ۷۵۰۹]، م (۵۶۰/۳۹۳/۱)، د (۸۹/۱۶۰/۱).
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود: (أما یخشی أحدكم إذا رفع رأسه قبل الإمام أن یجعل الله رأسه رأس حمار، أو یجعل الله صورته صورة حمار) [۳۷۹]«آیا وقتی یکی از شما سرش را قبل از امام بلند میکند (از او پیشی میگیرد) نمیترسد از اینکه خداوند سرش را مانند سر خر یا صورتش را مانند صورت خر بگرداند».
[۳۷۹] متفق علیه: خ (۶۹۱/۱۸۲/۲)، و این لفظ بخاری است، م (۴۲۷/۳۲۰/۱)، د (۶۰۹/۳۳۰/۲)، نس (۶۹/۲)، جه (۹۶۱/۳۰۸/۱).
از عایشه روایت است: (كان رسول الله جیصلی في البیت، والباب علیه مغلق، فجئت فاستفتحت فمشی ففتح لی، ثم رجع إلی مصلاه، ووصفت أن الباب في القبلة) [۳۸۰].
«پیامبر جدر خانه نماز میخواند، در از داخل قفل بود. من آمدم و در زدم، پیامبر حرکت کرد و در را برای من باز کرد سپس به محل نمازش بازگشت و (عایشه) اظهار کرد که در، در جهت قبله بود».
[۳۸۰] حسن. [ص. نس ۱۱۵۱]، ت (۵۹۸/۵۶/۲)، د (۹۱۰/۱۹۰/۳)، نس (۱۱/۳).
از ابوقتاده روایت است: (أن رسول الله جكان یصلی وهو حامل أمامة بنت زینب بنت رسول الله جولأبی العاص بن الربیع فإذا قام حملها وإذا سجد وضعها) [۳۸۱]«پیامبر جدرحالی که أمامه دختر أبو العاص بن ربیع و زینب، دختر پیامبر جرا حمل میکرد، نماز میخواند وقتی که بلند میشد او را برمیداشت و وقتی به سجده میرفت اورا روی زمین میگذاشت».
[۳۸۱] متفق علیه: خ (۵۱۶/۵۹۰/۱)، م (۵۴۳/۳۸۵/۱)، د (۹۰۴/۱۸۵/۳)، نس (۴۵/۲).
از ابوهریره روایت است: (أن رسول جأمر بقتل الأسودین في الصلاة، العقرب والحیة) [۳۸۲]«پیامبر جبه کشتن عقرب و مار در نماز امر فرمودند».
[۳۸۲] صحیح: [ص. ج ۱۱۴۷]، خز (۸۶۹/۴۱/۲).
از جابر روایت است: (إشتكی رسول الله جفصلینا وراءه وهو قاعد، فالتفت إلینا فرآنا قیاما فأشار إلینا فقعدنا) [۳۸۳]«پیامبر جمریض بود، و در حالیکه نشسته نماز میخواند ما به او اقتدا کردیم، سپس رو به ما کرد و دید که ایستادهایم، به ما اشاره کرد، و ما نشستیم».
[۳۸۳] صحیح: [صونس ۱۱۴۵]، م (۴۱۳/۳۰۹/۱)، نس (۹/۳)، د (۵۸۸/۳۱۳/۲).
به دلیل حدیثی که قبلاً از جابر [۳۸۴]درباره نهی از انداختن آب دهان رو به قبله، روایت شد.
[۳۸۴] تخریج در ص (۱۳۱).
از عبدالله بن عمر روایت است: (خرج رسول الله جإلی قباء یصلی فیه. فجاءته الأنصار فسلموا علیه وهو یصلی، قال: فقلت لبلال: كیف رأیت رسول الله جیرد علیهم حین كانوا یسلمون علیه وهو یصلی؟ قال: یقول هكذا، وبسط كفه وبسط جعفر بن عون كفه، وجعل بطنه أسفل، وجعل ظهره إلی فوق) [۳۸۵]«پیامبر جبه قبا رفت تا در آنجا نماز بخواند، انصار نزد او آمدند و در حالی که پیامبر در نماز بود بر او سلام کردند (ابن عمر) گوید: به بلال گفتم پیامبر جدر حالی که در نماز بود و آنان (انصار) بر او سلام کردند چگونه جواب سلام آن را داد؟ گفت به این صورت: کف دستش را باز کرد، جعفربن عون - راوی - هم کف دستش را باز کرد و کف دستش رو به پایین و پشت دستش را رو به بالا کرد».
[۳۸۵] حسن صحیح: [ص. د ۸۲۰]، د (۹۱۵/۱۹۵/۳).
از سهل بن سعد روایت است که پیامبر جفرمود: (یا أیها الناس مالكم حین نابكم شی في الصلاة أخذتم في التصفیق، إنما التصفیق، للنساء، من نابه شیء في صلاته فلیقل سبحان الله، فإنه لا یسمعه أحد حین یقول سبحان الله، إلا التفت...) [۳۸۶]«ای مردم شما را چه شده، وقتی در نماز مسئلهای پیش میآید شروع به دست زدن میکنید، دست زدن مخصوص زنان است، هرگاه در نماز مسئلهای پیش آمد، بگویید: سبحان الله چون وقتی سبحان الله میگوئید هر کسی آنرا بشنود متوجه میشود...».
[۳۸۶] متفق علیه: خ (۱۲۳۴/۱۰۷/۳)، م (۴۲۱/۳۱۶/۱)، د (۹۲۸/۲۱۶/۳).
از ابن عمر روایت است: (أن النبي صلی صلاة فقرأ فیها فلبس علیه، فلما انصرف قال لأبی: أصلیت معنا؟ قال نعم. قال: فما منعك؟) [۳۸۷]«پیامبر جنمازی خواند و در قرائت قرآن دچار اشتباه شد وقتی سلام داد به أبی (ابن کعب) فرمود: آیا با ما نماز خواندی؟ گفت بله، پیامبر جفرمود: پس چه چیزی تو را (از تصحیح اشتباهم) منع کرد؟».
[۳۸۷] صحیح: [ص. د ۸۰۳]، د (۸۹۴/۱۷۵/۳).
از عایشه روایت است: (كنت أمد رجلی في قبلة النبي جوهو یصلی، فإذا سجد غمزنی فرفعتها، فإذا قام مددتها) [۳۸۸]«در حالیکه پیامبر جنماز میخواند، پاهایم را (در حال خواب) در محل سجده او دراز میکردم، وقتی به سجده میرفت، پایم را لمس میکرد، من هم آن را جمع میکردم و وقتی که بلند میشد، دوباره پایم را دراز میکردم».
[۳۸۸] متفق علیه: خ (۱۲۰۹/۸۰/۳)، این لفظ بخاری است. (۵۱۲ - ۲۷۲ - /۳۶۷/۱) بنحوه.
از ابوسعید روایت است: از پیامبر جشنیدم که میفرمود: (إذا صلی أحدكم إلی شیی یستره من الناس، فأراد أحد أن یجتاز بین یدیه فلیدفع في نحره فإن أبی فلیقاتله فإنما هو شیطان) [۳۸۹]«هرگاه یکی از شما رو به سترهای که مانع بین او و مردم است نماز بخواند، و کس دیگری بخواهد از جلوی او عبور کند، باید به سینهی او بزند و او را از این کار باز دارد و اگر سرپیچی کرد، با او درگیر شود؛ چون او شیطان است».
[۳۸۹] صحیح: [ص. ج ۶۳۸]، م (۵۰۵ - ۲۵۹ - ۳۶۲/۱).
از علی روایت است: (ما كان فینا فارس یوم بدر غیرالـمقداد، ولقد رأیتنا وما فینا إلا نائم إلا رسول الله جتحت شجرة یصلی ویكبی حتی أصبح) [۳۹۰]«روز بدر در بین ما هیچ اسب سواری غیر از مقداد نبود میدید که همگی خوابیده بودیم، غیر از پیامبر جکه تا صبح، زیر درختی نماز میخواند و گریه میکرد».
[۳۹۰] اسناد آن صحیح است: أ (۲۲۵/۳۶/۲۱)، ص (۸۹۹/۵۲/۲).
از عباد بن تمیم از عمویش روایت است که در خصوص کسی که در نماز احساس خروج چیزی میکند، از پیامبر جسؤال کرد. پیامبر جفرمود: (لاینفتل - أو لاینصرف - حتی یسمع صوتا أویجد ریحا) [۳۹۱]«تا صدایی نشنود یا بویی را احساس نکند (از نماز) منصرف نشود».
[۳۹۱] متفق علیه: خ (۱۳۷/۲۳۷/۱)، م (۳۶۱/۲۷۶/۱)، د (۱۷۴/۲۹۹/۱). ج (۵۱۳/۱۷۱/۱)، نس (۹۹/۱).
به دلیل فرموده پیامبر جبه کسی که نمازش را به صورت ناصحیح خوانده بود: (إرجع فصل فإنك لم تصل) [۳۹۲]«برگرد و نماز بخوان زیرا تو نماز نخواندهای». همچنین به دلیل اینکه پیامبر جبه شخصی که به اندازه درهمی از پشت پایش خشک مانده بود، دستور داد که وضو و نمازش را اعاده کند [۳۹۳].
[۳۹۲] متفق علیه: خ (۷۹۳/۲۷۶ و ۲۷۷/۲)، م (۳۹۷/۲۹۸/۱)، د (۸۴۱/۹۳ - ۶۶/۳)، ت (۳۰۱/۱۸۵ - ۱۸۶/۱)، نس (۱۲۵/۲). [۳۹۳] درص (۳۴) بیان شد.
ابن منذر میگوید: علماء اجماع کردهاند بر اینکه اگر کسی در نماز فرض، عمداً بخورد یا بیاشامد لازم است نمازش را اعاده کند [۳۹۴]. و نزد جمهور علماء نماز سنت نیز همینطور است؛ چون چیزی که فرض را باطل کند، سنت را نیز باطل میکند.
[۳۹۴] الإجماع (۴۰).
از زید بن أرقم روایت است: (كنا نتكلم في الصلاة یكلم الرجل منا صاحبه وهو إلی جنبه في الصلاة، حتی نزلت: ﴿وَقُومُواْ لِلَّهِ قَٰنِتِينَ﴾[البقرة: ۲۳۸]، فأمرنا بالسكوت ونهینا عن الكلام) [۳۹۵]«در نماز با هم صحبت میکردیم، مردی از ما با کسی که کنارش نماز میخواند صحبت میکرد تا آیه ﴿وَقُومُواْ لِلَّهِ قَٰنِتِينَ﴾نازل شد، سپس به سکوت امر شدیم و از صحبت کردن (در نماز) منع شدیم».
[۳۹۵] متفق علیه ک م (۵۳۹/۳۸۳/۱)، ت (۴۰۰۳/۲۵۲/۱)، د (۹۳۶/۲۲۷/۳)، خ (۱۲۰۰/۷۲/۳)، نس (۱۸/۳)، در روایت بخاری و نسائی جمله «ونهینا عن الکلام» وجود ندارد.
ابن منذر نقل کرده که خندیدن، به اجماع نماز را باطل میکند [۳۹۶].
[۳۹۶] الإجماع (۴۰).
به دلیل فرموده پیامبر ج: (إذا قام أحدكم یصلی، فإنه یستره إذا كان بین یدیه مثل آخرة الرحل فإذا لم یكن بین یدیه مثل آخرة الرحل فإنه یقطع صلاته الحمار والـمرأة والكلب الأسود) [۳۹۷]«هرگاه یکی از شما نماز خواند و در مقابل او چیزی مانند پشتی پالان شتر وجود داشت، برای او ستره به حساب میآید و اگر در مقابلش چیزی مانند پشتی پالان شتر وجود نداشت، عبور زن، خر و سگ سیاه نمازش را باطل میکند».
[۳۹۷] تخریج در ص (۱۱۳).
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (إن أول ما یحاسب به العبد یوم القیامة من عمله صلاته، فإن صلحت فقد أفلح وأنجح، وإن فسدت فقد خاب وخسر، فإن انتقص من فریضة شیئا قال الرب تبارك وتعالی: أنظروا هل لعبدی من تطوع، فیكمل بها ما انتقص من الفریضة ثم یكون سائر عمله علی ذلك) [۳۹۸]«اولین چیزی که در روز قیامت انسان از آن محاسبه میشود، نماز است، اگر نمازش صحیح باشد، رستگار شده و نجات مییابد و اگر خراب و ناقص باشد، زیانکار و خسارتمند میشود، و اگر در فرائض نقصی باشد خداوند تبارک و تعالی میفرماید: ببینید آیا بندهام نماز سنت دارد تا با آن کاستیهای نمازهای فرضش کامل شود؛ سپس سایر اعمالش نیز به همین ترتیب مورد محاسبه قرار میگیرد».
[۳۹۸] صحیح: [ص،نس ۴۵۱ و ۴۵۲)، ت (۴۱۱/۲۵۸/۱)، نس (۲۳۲/۱).
از جابر روایت است که پیامبر جفرمود: (إذا قضی أحدكم الصلاة في مسجده فلیجعل لبیته نصیبا من صلاته، فإن الله جاعل في بیته من صلاته نورا) [۳۹۹]«هرگاه کسی از شما نماز (فرض) را در مسجد خواند قسمتی از نمازها را برای خانه بگذارد؛ چون خداوند به واسطه نماز نوری را در خانهاش قرار میدهد».
از زید بن ثابت روایت است که پیامبر جفرمود: (علیكم بالصلاة في بیوتكم، فإن خیر صلاة الـمرء في بیته إلا الصلاة الـمكتوبة) [۴۰۰]«در خانههایتان نماز بخوانید؛ چون بهترین نماز شخص، نماز در خانهاش است غیر از نمازهای فرض (که باید در مسجد خوانده شوند)».
[۳۹۹] صحیح: [مختصر م ۳۷۵]، م (۷۷۸/۲۳۹/۱). [۴۰۰] متفق علیه: خ (۶۱۱۳/۵۱۷/۱۰)، م (۷۸۱/۵۳۹/۱)، د (۱۴۳۴/۳۲۱/۴)، نس (۱۹۸/۳).
نماز سنت دو نوع است: مطلق و مقید.
سنت مقید به سنتهای رواتب قبل و بعد از نماز (فرض) گفته میشود و بر دو نوع میباشد: سنت مؤکده و غیرمؤکده.
از ابن عمر روایت است: (حفظت عن النبي جعشر ركعات: ركعتین قبل الظهر وركعتین بعدها، وركعتین بعدالمغرب، وركعتین بعد العشاء، وركعتین قبل صلاة الصبح، وكانت ساعة لایدخل علی النبي جفیها. فحدثتنی حفصة أنه كان إذا أذن الـمؤذن وطلع الفجر صلی ركعتین) [۴۰۱]«از پیامبر جده رکعت را به خاطر سپردم، دو رکعت قبل از ظهر، دو رکعت بعد از آن، دو رکعت بعد از مغرب، دو رکعت بعد از عشاء، دو رکعت قبل از نماز صبح، و آن وقتی بود که کسی بر پیامبر جوارد نمیشد، حفصه به من خبر داد که وقتی مؤذن اذان میگفت و فجر طلوع میکرد، پیامبر جدو رکعت نماز میخواند».
از عایشه لروایت است: (أن النبي جكان لایدع أربعا قبل الظهر، وركعتین قبل الغداة) [۴۰۲]«پیامبر جچهار رکعت (سنت) قبل از ظهر و دو رکعت(سنت) قبل از نماز صبح را ترک نمیکرد».
[۴۰۱] صحیح: [الإرواء ۴۴۰]، خ (۸۰ و ۱۱۸۱/۸/۳)، این لفظ بخاری است، ت (۴۳۱/۲۷۱/۱) بنحوه. [۴۰۲] صحیح: [. نس ۱۶۵۸]، خ (۱۱۸۲/۵۸/۳)، د (۱۲۴۰/۱۳۴/۴)، نس (۲۵۱/۳).
از عبدالله بن مغفل روایت است که پیامبر جفرمود: (بین كل أذانین صلاة، بین كل أذانین صلاة، ثم قال في الثالثة لمن شاء) [۴۰۳]«بین هر اذان و اقامه نماز است، بین هر اذان و اقامه نماز است و در سومین بار فرمود: برای کسی که بخواهد».
[۴۰۳] متفق علیه: خ (۶۲۷/۱۱۰/۲)، م (۸۳۸/۵۷۳/۱)، د (۱۲۶۹/۱۶۲/۴)، ت (۱۸۵/۱۲۰/۱)، نس (۲۸/۲)، جه (۱۱۶۲/۳۶۸/۱).
از علی روایت است: (كان النبي جیصلی قبل العصر أربع ركعات یفصل بینهن بالتسلیم علی الـملائكه الـمقربین ومن تبعهم من الـمسلمین والـمؤمنین) [۴۰۴]«پیامبر جقبل از نماز عصر چهار رکعت نماز میخواند و بین هر (دو رکعت) با درود بر ملائکه مقربین و مسلمین و مؤمنین و پیروان آنان، فاصله میانداخت».
از ابن عمر روایت است که پیامبر جفرمود: (رحم الله امرا صلی قبل العصر أربعا) [۴۰۵]«رحمت خدا بر کسی باد که قبل از عصر چهار رکعت (نماز سنت) میخواند».
[۴۰۴] حسن: [ص. ت ۳۵۳]، ت (۴۲۷/۲۶۹/۱). [۴۰۵] حسن: [ص. ت ۳۵۴]، ت (۴۲۸/۲۷۰/۱)، د (۱۲۵۷/۱۴۹/۴).
از عایشه روایت است: پیامبر جفرمود: (نعمت السورتان یقرأ بهما في ركعتین قبل الفجر ﴿قُلۡ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ١﴾ و ﴿قُلۡ يَٰٓأَيُّهَا ٱلۡكَٰفِرُونَ١﴾) [۴۰۶]«چه نیکو است که دو سوره ﴿قُلۡ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ١﴾و ﴿قُلۡ يَٰٓأَيُّهَا ٱلۡكَٰفِرُونَ١﴾در دو رکعت قبل از نماز صبح خوانده شود».
از ابوهریره روایت است: (أن رسول الله جقرأ في ركعتی الفجر ﴿قُلۡ يَٰٓأَيُّهَا ٱلۡكَٰفِرُونَ١﴾و ﴿قُلۡ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ١﴾) [۴۰۷]«پیامبر جدر دو رکعت(سنت) صبح ﴿قُلۡ يَٰٓأَيُّهَا ٱلۡكَٰفِرُونَ١﴾و ﴿قُلۡ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ١﴾میخواند».
از ابن عباس روایت است: (أن رسول الله جكان یقرأ في ركعتی الفجر في الأولی منهما قولوا آمنا بالله وما أنزل إلینا الآیة التی في البقرة وفی الآخرة منهما: آمنا بالله واشهد بأنا مسلمون) [۴۰۸]«پیامبر جدر رکعت اول نماز (سنت) صبح ﴿قُولُوٓاْ ءَامَنَّا بِٱللَّهِ وَمَآ أُنزِلَ إِلَيۡنَا﴾را که در سوره بقره است، و در رکعت دوم آیه ﴿ءَامَنَّا بِٱللَّهِ وَٱشۡهَدۡ بِأَنَّا مُسۡلِمُونَ﴾را میخواند».
از ابن مسعود روایت است: (ما أحصی ما سمعت رسول الله جیقرأ في الركعتین بعد الـمغرب وفی الركعتین قبل الفجر بقل یا أیها الكافرون وقل هو الله أحد) [۴۰۹]«آنقدر شنیدهام که رسول الله جدر دو رکعت (سنت) بعد از نماز مغرب و دو رکعت قبل از نماز صبح سورههای ﴿قُلۡ يَٰٓأَيُّهَا ٱلۡكَٰفِرُونَ١﴾و ﴿قُلۡ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ١﴾را میخواند، که نمیتوانم آن را بشمارم».
[۴۰۶] صحیح: [ص. جه ۹۴۴]، خز (۱۱۱۴/۱۶۳/۲)، أ (۹۸۷/۲۲۵/۴)، جه (۱۱۵۰/۳۶۳/۱). [۴۰۷] صحیح: [مختصر م ۳۶۰]، م (۷۲۶/۵۰۲/۱]، د (۱۲۴۳/۱۳۵/۴)، نس (۱۵۶/۲)، جه (۱۱۴۸/۳۶۳/۱). [۴۰۸] صحیح: [ص. نس ۹۰۵]، م (۷۲۷/۵۰۲/۱)، نس (۱۵۵/۲)، د (۱۲۴۶/۱۳۷/۴). [۴۰۹] حسن صحیح: [ص. ت ۳۵۵]، ت (۴۲۹/۲۷۰/۱).
نماز وتر سنتی مؤکده است که پیامبر جبر خواندن آن تشویق و ترغیب کرده است:
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (إن الله وتر، یحب الوتر) [۴۱۰]«خداوند وتر (تنها) است و وتر را دوست دارد»(*).
از علی روایت است: خواندن نماز وتر همانند نمازهای فرض، الزامی نیست، ولیکن پیامبر جنماز وتر خوانده و فرموده: (یا أهل القرآن أوتروا فإن الله وتر یحب الوتر) [۴۱۱]«ای اهل قرآن! (نماز) وتر بخوانید؛ چراکه خداوند وتر (تنها) است و وتر را دوست دارد».
[۴۱۰] متفق علیه: خ (۶۴۱۰/۲۱۴/۱۱)، م (۲۶۷۷/۲۰۶۲/۴). *- خداوند وتر است یعنی در ذاتش تنها است و غیر قابل تجزیه و تقسیم است و در صفاتش تنها است و هیچ و مانندی برای او نیست و در افعالش تنهاست و هیچ شریک و یاری دهندهای ندارد. (النهایه - ابن الأثیر «مترجم». [۴۱۱] صحیح: [ص. جه ۹۵۹]، جه (۱۱۶۹/۳۷۰/۱)، ت (۴۵۲/۲۸۲/۱)، نس (۲۲۸ و ۲۲۹/۳) فی حدیثین. د (۱۴۰۳/۲۹۱/۱)، ابوداودتنها قسمت مرفوع حدیث را روایت کرده است.
خواندن نماز وتر بعد از نماز عشاء تا طلوع فجر جایز است ولی خواندن آن در یک سوم آخر شب اجر بیشتری دارد، از عایشه روایت است: (من كل اللیل قد أوتر رسول الله ج، من أول اللیل وأوسطه وآخره، فانتهی وتره إلی السحر) [۴۱۲]«پیامبر جدر تمام شب وتر را خوانده است، در اول، وسط، و در آخر شب و وتراو به سحر منتهی میشد».
برای کسی که بیم دارد آخر شب بیدار نشود مستحب است که وترش را اول شب بخواند همچنانکه برای کسی که گمان میکند آخر شب بیدار میشود، تأخیر آن سنت است:
از ابوقتاده روایت است که پیامبر جبه ابوبکر فرمود: (متی توتر) «کی وتر میخوانی؟» گفت: میخوابم (بعد بلند میشوم) و وتر میخوانم، پیامبر جبه ابوبکر فرمود: (أخذت بالحزم أو بالوثیقة) [۴۱۳]«محکم کاری و احتیاط کردی» و به عمر فرمود: (أخذت بالقوة) «کارت همراه با قدرت و نیرو بود».
از عایشه روایت است: (كان النبي جیصلی وأنا راقدة معترضة علی فراشه، فإذا أراد أن یوتر أیقظنی فأوترت) [۴۱۴]«پیامبر جنماز میخواند در حالیکه من روی بسترش خوابیده بودم، وقتی میخواست نماز وتر بخواند مرا بیدار میکرد ومن هم نماز وتر را میخواندم».
[۴۱۲] متفق علیه: م (۷۴۵/۵۱۲/۱)، این لفظ مسلم است، خ (۹۹۶/۴۸۶/۲)، بخاری این حدیث را بصورت مختصر روایت کرده است، نس، (۲۳۰/۳)، د (۱۴۲۲/۳۱۲/۴)، ت (۴۵۶/۲۸۴/۱)، ترمذی و ابوداود چیزی را در آخر این حدیث اضافه روایت کردهاند. [۴۱۳] حسن صحیح: [ص. جه ۹۸۸]، خز (۱۰۸۴/۱۴۵/۲)، د (۱۴۲۱/۳۱۱/۴)، جه (۱۲۰۲/۳۷۹/۱(. [۴۱۴] متفق علیه: خ (۹۹۷/۴۸۷/۲)، م (۷۴۴/۵۱۱/۱).
کمترین حد نماز وتر یک رکعت است. از ابن عمر روایت است که پیامبر جفرمود: (صلاة اللیل مثنی مثنی، فإذا خشی أحدكم الصبح صلی ركعة واحدة توتر له ما قد صلی) [۴۱۵]«نماز شب دو رکعت دو رکعت است، پس هر گاه یکی از شما بیم آن را داشت که وقت نماز صبح فرا برسد یک رکعت نماز بخواند و با آن نمازهای قبلیاش را وتر کند».
جایز است نماز وتر، سه یا پنج یا هفت یا نه رکعت خوانده شود:
از عایشه روایت است: (ما كان رسول الله جیزید في رمضان ولا في غیره علی إحدی عشرة ركعة، یصلی أربعا فلاتسأل عن حسنهن وطولـهن، ثم یصلی أربعا فلاتسأل عن حسنهن وطولـهن، ثم یصلی ثلاثا) [۴۱۶]«پیامبر جچه در رمضان و چه در غیر رمضان از یازده رکعت بیشتر نمیخواند چهار رکعت میخواند که از خوبی و طولانی بودن آن سؤال نکن، سپس چهار رکعت میخواند که از خوبی و طولانی بودن آن سؤال نکن. سپس سه رکعت میخواند».
از عایشه روایت است: (كان رسول الله جیصلی من اللیل ثلاث عشرة ركعة، یوتر من ذلك بخمس لایجلس في شی إلا في آخرها) [۴۱۷]«پیامبر ج، در شب سیزده رکعت نماز میخواند، پنج رکعت آخر را با یک سلام وتر میخواند. تنها در رکعت آخر آن (برای تشهد) مینشست».
از عایشه روایت است: (كنا نعد له - جسواكه وطهوره، فیبعثه الله ما شاء أن یبعثه من اللیل فیتسوك ویتوضا، ویصلی تسع ركعات لایجلس فیها إلا في الثامنة، فیذكر الله ویحمده ویدعوه، ثم ینهض ولایسلم، ثم یقوم فیصلی التاسعة، ثم یقعد فیذكر الله ویحمده ویدعوه، ثم یسلم تسلیما یسمعنا، ثم یصلی ركعتین بعدما یسلم وهو قاعد، تلك إحدی عشرة ركعة یا بنی، فلما أسن نبي الله جوأخذ اللحم أوتر بسبع، وصنع في الركعتین مثل صنیعه الأول، فتلك تسع یا بني) [۴۱۸]«ما سواک و آب وضوی پیامبر جرا آماده میکردیم، پس خداوند شب هنگام هر وقت که میخواست او را بیدار میکرد، سواک میزد و وضو میگرفت و نه رکعت نماز میخواند، که در هیچکدام از آنها نمینشست مگر در رکعت هشتم، به ذکر و ستایش خدا میپرداخت و دعا میکرد. سپس بدون آنکه سلام بدهد بلند میشد و رکعت نهم را میخواند. سپس مینشست و به ذکر و ستایش خدا میپرداخت و دعا میکرد، و طوری سلام میداد که ما را میشنواند. سپس به حالت نشسته دو رکعت نماز میخواند. فرزندم! این یازده رکعت، وقتی پیامبر جمسن شد و بدنش سنگین گردید وتر را هفت رکعت خواند و دو رکعت را مانند حالت قبل نشسته میخواند. فرزندم! این نُه رکعت شد».
[۴۱۵] متفق علیه: خ (۹۹۰/۴۷۷/۲)، م (۷۴۹/۵۱۶/۱)، نس (۲۲۷/۳)، ت (۴۳۵/۲۷۳/۱) بنحوه و فیه زیاده. [۴۱۶] متفق علیه: خ (۱۱۴۷/۳۳/۳)، م (۷۳۸/۵۰۹/۱)، د (۳۲۷/۲۱۸/۴)، ت (۴۳۷/۲۷۴/۱). [۴۱۷] صحیح: [مختصر م ۳۸۲]ّ م (۷۳۷/۵۰۸/۱)، د (۱۳۲۴/۲۱۶/۴)، ت (۴۵۷/۲۸۵/۱)، ترمذی چیزی را در آخر حدیث اضافه روایت کرده است. [۴۱۸] صحیح: [ص، نس ۱۵۱۰]، م (۷۴۶/۵۱۲/۱)، د (۱۳۲۸/۲۱۹/۴)، نس (۱۹۹/۳).
از ابن عباس روایت است: (كان رسول الله جیقرأ في الوتر سبح اسم ربك الأعلی، وقل یا أیها الكافرون، وقل هو الله أحد في ركعة ركعة) [۴۱۹]«پیامبر جدر نماز وتر در هر رکعت یکی از سورههای ﴿سَبِّحِ ٱسۡمَ رَبِّكَ ٱلۡأَعۡلَى١﴾و ﴿قُلۡ يَٰٓأَيُّهَا ٱلۡكَٰفِرُونَ١﴾ و ﴿قُلۡ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ١﴾را میخواند».
[۴۱۹] صحیح: [ص، نس ۱۶۰۷]، ت (۴۶۱/۲۸۸/۱)، نس (۲۳۶/۳) نسائی چیزی را در اول حدیث اضافه کرده است.
از حسن بن علی روایت است: پیامبر جکلماتی را به من یاد داد که آنها را در وتر بخوانم: (اللهم اهدني فیمن هدیت، وعافني فیمن عافیت، وتولنی فیمن تولیت، وبارك لي فیما أعطیت، وقني شرما قضیت، فإنك تقضی ولایقضی علیك، وإنه لایذل من والیت، تباركت ربنا وتعالیت) [۴۲۰]«خداوندا مرا جزء کسانی قرار بده که آنها را هدایت کردهای، و مرا جزء کسانی قرار بده که آنان را عافیت دادهای، و مرا جزء آنانی قرار ده که دوست خود قرار دادهای، و در آنچه که به من عطا کردهای برکت ده، و از شر آنچه که مقدر کردهای مرا محفوظ بدار، چون تو قضاوت میکنی و بر تو حکم کرده نمیشود، و کسی را که تو دوست بداری خوار نمیگردد. خداوندا! دارای برکات بسیار و در ذات و صفاتت بلند مرتبه هستی».
سنت است که این قنوت قبل از رکوع خوانده شود؛ به دلیل حدیث ابی ابن کعب: (أن رسول الله جقنت في الوتر قبل الرکوع) [۴۲۱]«پیامبر جدر نماز وتر، قنوت را قبل از رکوع خواند» و خواندن قنوت در نمازهای فرض مشروع نیست مگر در هنگام مصیبت که در این صورت خواندن آن مخصوص به نماز خاصی نمیشود و باید بعد از رکوع خوانده شود. از ابوهریره سروایت است: (أن رسول الله جكان إذا أراد أن یدعو علی أحد أو یدعو لأحد قنت بعد الركوع) [۴۲۲]«پیامبر جوقتی که میخواست علیه کسی و یا برای کسی دعا کند، بعد از رکوع قنوت میخواند».
اما خواندن همیشگی قنوت در نماز صبح بدعت است، همانگونه که اصحاب پیامبر جبه آن تصریح کردهاند:
از ابومالک اشجعی (سعد بن طارق) روایت است: (قلت لأبی: یا أبت إنك قد صلیت خلف رسول الله جوأبی بكر وعمر وعثمان وعلی هاهنا بالكوفة، نحوا من خمس سنین. فكانوا یقنتون في الفجر؟ فقال: أی بنی محدث) «به پدرم گفتم: ای پدر! تو پشت سر پیامبر جابوبکر، عمر، عثمان و همچنین پشت سر علی همین جا در کوفه نزدیک پنج سال نماز خواندی آیا آنان در نماز صبح قنوت میخواندند؟ (پدرم) جواب داد: ای پسرم! (این کار) بدعت است».
محال است که پیامبر جعملی را تا پایان عمر (مبارکش) هر صبح بعد از رکوع انجام داده و با صدای بلند بگوید: (اللهم اهدني فیمن هدیت وتولني فیمن تولیت) و همواره اصحابش پشت سر او آمین بگویند ولی این امر برای امت معلوم نشود تا جایی که نه تنها اکثر امتش بلکه جمهور اصحاب و یا تمام آنها، آنرا ضایع کرده باشند بطوریکه بعضی از آنها بگویند آن بدعت است، همانطور که سعد بن طارق اشجعی گفته است [۴۲۳].
[۴۲۰] صحیح: [ص. نس ۱۶۴۷]، د (۱۴۱۲/۳۰۰/۴)، ت (۴۶۳/۲۸۹/۱)، جه (۱۱۷۸/۳۷۲/۱)، نس (۲۴۸/۳). [۴۲۱] صحیح: [ص. ج ۱۲۶۶]، د (۱۴۱۴/۳۵۲/۴). [۴۲۲] صحیح: [ص. ج ۴۶۵۵]، خ (۴۵۶۰/۲۲۶/۸). [۴۲۳] صحیح: [الإرواء ۴۳۵]، أ (۳/۴۷۲ و ۶/۳۹۴)، جه (۱۲۴۱/۳۹۳/۱).
نماز شب(*) [۴۲۴]، سنتی استحبابی و از مهمترین ویژگیهای متقین است. خداوند متعال میفرماید:
﴿إِنَّ ٱلۡمُتَّقِينَ فِي جَنَّٰتٖ وَعُيُونٍ١٥ ءَاخِذِينَ مَآ ءَاتَىٰهُمۡ رَبُّهُمۡۚ إِنَّهُمۡ كَانُواْ قَبۡلَ ذَٰلِكَ مُحۡسِنِينَ١٦ كَانُواْ قَلِيلٗا مِّنَ ٱلَّيۡلِ مَا يَهۡجَعُونَ١٧ وَبِٱلۡأَسۡحَارِ هُمۡ يَسۡتَغۡفِرُونَ١٨ وَفِيٓ أَمۡوَٰلِهِمۡ حَقّٞ لِّلسَّآئِلِ وَٱلۡمَحۡرُومِ١٩﴾[الذاريات: ۱۵-۱۹].
«پرهیزگاران (متقین) در میان باغهای بهشت و چشمهساران خواهند بود، دریافت میدارند چیزهایی را که پروردگارشان به ایشان مرحمت فرموده باشد؛ چراکه آنان پیش از آن (در سرای جهان) از زمره نیکوکاران بودهاند. آنان اندکی از شب میخفتند و در سحرگاهان درخواست آمرزش میکردند و در اموال و داراییهایشان حقی و سهمی برای گدایان و بینوایان تهیدست بود».
از ابومالک اشعری روایت است که پیامبر جفرمود: (إن في الجنة غرفا یری ظاهرها من باطنها وباطنها من ظاهرها، أعدها الله تعالی لـمن أطعم الطعام، وألان الكلام، وأدام الصیام، وصلی باللیل والناس نیام) [۴۲۵]«در بهشت اتاقهایی است که از درون، بیرون آنها و از بیرون درون آنها نمایان است، خداوند آنها را برای کسی آماده کرده است که (به فقرا) طعام میدهند، و به نرمی سخن میگویند، و شبانگاهان در حالی که مردم در خوابند نماز میخوانند».
[۴۲۴. - نماز سنت در شب. [ ]- زادالمعاد (۲۷۱/۱). [۴۲۵] حسن: [ص. ج ۲۱۲۳].
از ابوهریره روایت است که پیامبر جبر قیام رمضان تشویق میکرد بدون آنکه بر الزامی بودن آن امر کند و میفرمود: (من قام رمضان إیمانا واحتسابا غفرله ماتقدم من ذنبه) [۴۲۶]«کسی که از روی ایمان و به امید پاداش الهی شبهای ماه رمضان را با نماز زنده بدارد همهی گناهان (صغیرهی) پیشین بخشوده خواهد شد».
[۴۲۶] متفق علیه: م (۷۵۹ - ۱۷۴ - -۵۲۳/۱)، خ (۲۰۰۹/۲۵۰/۴)، بخاری تنها قسمت مرفوع حدیث را روایت کرده است، د (۱۳۵۸/۲۴۵/۴)، ت (۸۰۵/۱۵۱/۲)، نس (۱۵۶/۴).
حداقل آن یک رکعت و حداکثر آن یازده رکعت است، به دلیل حدیث عایشه: (ما كان رسول الله جیزید في رمضان ولا في غیره علی إحدی عشرة ركعة) [۴۲۷]«پیامبر جچه در رمضان و چه در غیر رمضان بیش از یازده رکعت نمیخواند».
[۴۲۷] تخریج در ص (۲۵۵).
از عایشه لروایت است که پیامبر جشبی در مسجد نماز خواند، جماعتی از مردم پشت سرش اقتدا کردند، شب بعد نماز خواند و مردم بیشتری به وی اقتدا کردند، سپس در شب سوم یا چهارم مردم (برای تراویح) در مسجد منتظر ماندند، ولی پیامبر جبه مسجد نرفت، وقتی صبح شد فرمود: (قد رأیت الذي صنعتم، ولم یمنعنی من الخروج إلیكم إلا أنی خشیت أن تفرض علیكم) «آنچه را که دیشب انجام دادید (جمع شدنتان در مسجد) دیدم، تنها چیزی که مانع آمدنم بهسوی شما شد، این بود که بیم داشتم بر شما فرض گردد» عایشه میگوید این واقعه در رمضان روی داد [۴۲۸].
از عبدالرحمن بن قاری روایت است: (خرجت مع عمر بن الخطاب س لیلة في رمضان إلی الـمسجد، فإذا الناس أوزاع متفرقون، یصلی الرجل لنفسه، ویصلی الرجل فیصلی بصلاته الرهط، فقال عمر: إنی أری لو جمعت هؤلاء علی قاری واحد لكان أمثل، ثم عزم فجمعهم علی أبی بن ینامون عنها أفضل من التی یقومون - یرید آخر اللیل - وكان الناس یقولون أوله) [۴۲۹]«در شبی از شبهای رمضان با عمر بن خطاب به مسجد رفتم، در آن هنگام مردم متفرق و پراکنده بودند، هر کس برای خودش نماز میخواند، یکی به تنهایی نماز میخواند، و دستهای به او اقتدا میکردند، عمر گفت به نظرم اگر اینها را پشت سر یک امام جمع کنم بهتر است، سپس تصمیم گرفت و آنها را پشت سر ابی بن کعب جمع کرد، پس از آن شبی دیگر با او خارج شدم، در حالیکه مردم پشت سر امامشان نماز میخواندند، عمر گفت: این بدعت خوبی است البته کسانی که میخوابند و در آخر شب بیدار میشوند اجرشان بیشتر از کسانی است که اول شب نماز میخوانند، عبدالرحمن گوید: مردم در آن زمان اول شب نماز میخواندند».
[۴۲۸] متفق علیه: م (۷۶۱/۵۲۴/۱)، خ ۱۱۲۹/۱۰/۳)، د (۱۳۶۰/۲۴۷/۴). [۴۲۹] صحیح: [مختصر خ ۹۸۶]، ما (۲۴۷/۸۵)، خ (۲۰۱۰/۲۵۰/۴).
از ابوسعید روایت است که پیامبر جفرمود: (إذا أیقظ الرجل أهله من اللیل فصلیا - أو صلی ركعتین جمیعا - كتبا من الذاكرین الله كثیرا والذاكرات) [۴۳۰]«هرگاه مرد شبانه همسرش را بیدار کند و با هم نماز بخوانند،از جمله کسانی به حساب میآیند که بسیار ذکر و یاد خدا میکنند».
[۴۳۰] صحیح: [ص، جه ۱۰۹۸]، د (۱۲۹۵/۱۹۴/۴)، جه (۱۳۳۵/۴۲۳/۱).
از عائشه روایت است: (كان رسول الله جإذا فاتته الصلاة من اللیل من وجع أو غیره صلی من النهار ثنتی عشرة ركعة) [۴۳۱]«پیامبر جوقتی که نماز شب را بخاطر بیماری یا غیره فوت میشد در روز دوازده رکعت میخواند».
از عمر بن خطاب روایت است: پیامبر جفرمود: (من نام عن حزبه من اللیل أو من شی منه فقرأه ما بین صلاة الفجر وصلاة الظهر كتب له كأنما قرأه من اللیل) [۴۳۲]«اگر کسی نتوانست بدلیل خواب ماندن حزب مقررش یا قسمتی از آن را در شب بخواند، و آن را در فاصله نمازهای صبح و ظهر بخواند، بمنزله اینست که آن را در شب خوانده است».
[۴۳۱] صحیح: [ص، ج ۴۷۵۶]، م (۷۴۶ - ۱۴۰ - ۵۱۵/۱). [۴۳۲] صحیح: [ص، ج ۱۱۰۴]، م (۷۴۷/۵۱۵/۱)، ت (۵۸۷/۴۷/۲)، د (۱۲۹۹/۱۹۷/۴)، نس (۲۵۹/۳)، جه (۱۳۴۳/۴۲۶/۱).
از عبدالله بن عمر و بن عاص روایت است: پیامبر جبه من فرمود: (یا عبدالله لاتكن مثل فلان، كان یقوم اللیل فترك قیام اللیل) [۴۳۳]«ای عبدالله مانند فلانی مباش که نماز شب میخواند، سپس آن را ترک کرد».
[۴۳۳] متفق علیه: خ (۱۱۵۲/۳۷/۳)، م (۱۱۵۹ - ۱۸۵ - ۸۱۴/۱).
از ابوهریره روایت است: (أوصانی خلیلی جبثلاث: بصیام ثلاثة أیام في كل شهر، وركعتی الضحی، وأن أوتر قبل أن أنام) [۴۳۴]«دوست و محبوبم پیامبر جمرا به سه چیز سفارش کرد: به روزه گرفتن سه روز در هر ماه و دو رکعت نماز ضحی و خواندن نماز وتر قبل از آنکه بخوابم».
[۴۳۴] صحیح: [مختصر م ۳۶۷]، م (۷۲۱/۴۹۹/۱)، د (۱۴۱۹/۳۱۰/۴).
از ابوذر روایت است که پیامبر جفرمود: (یصبح علی كل سلامی من أحدكم صدقة، فكل تسبیحة صدقة، وكل تحمیدة صدقة، وكل تهلیلة صدقة، وكل تكبیرة صدقة، وأمر بالمعروف صدقة، ونهی عن الـمنكر صدقة، ویجزی من ذلك ركعتان یركعهما من الضحی) [۴۳۵]«درهر روز بخاطر هر بند و مفصلی بر شما صدقه لازم است، پس هر سبحان الله، و الحمدلله، و لا إله إلا الله، و هر الله أکبر صدقه است و همچنین امر به معروف و نهی از منکر صدقه به حساب میآید و خواندن دو رکعت نماز ضحی جای همه آنها را میگیرد».
[۴۳۵] صحیح: [مختصر م ۳۴]، م (۷۲۰/۴۹۹/۱)، د (۱۲۷۱/۱۶۴/۴).
با توجه به احادیثی که ذکر شد حداقل آن دو رکعت و حداکثر آن هشت رکعت است:
از أم هانی روایت است: (أن النبي جیوم فتح مكة اغتسل في بیتها فصلی ثمان ركعات) [۴۳۶]«پیامبر جروز فتح مکه در خانهی من غسل کرد و هشت رکعت نماز خواند».
[۴۳۶] متفق علیه: خ (۱۱۷۶/۵۱/۳)، م (۳۳۶ - ۷۱/۲۲۶/۱)، د (۱۲۷۷/۱۷۰/۴)، ت (۴۷۲/۲۹۵/۱)، ن (۱۲۶/۱).
از زید بن أرقم روایت است: پیامبر جبر اهل قبا وارد شد در حالی که (اهل قبا) نماز ضحی میخواندند، فرمود: (صلاة الأوابین إذا رمضت الفصال [۴۳۷] من الضحی) [۴۳۸]«نماز اوابین هنگامی است که سُم بچه شتر از شدت گرمای شن قبل از ظهر (ضحی) میسوزد».
[۴۳۷] امم نووی میگوید: (رَمِضَ یرمَض) مانند (علیم یعلم) است، و (الرمضاء) بمعنی شنی است که بر اثرتابش افتاب داغ شده است، یعنی نماز ضحی وقتی است که سم بچه شترها از شدت گرمای آن میسوزد. و (الفصلال) جمع (فصیل) و بمعنی بچه شتر است. و (الأواب): بمعنی مطیع است، بعضیهم گفتهاند بمعنی کسی است که به طاعت خدا برمیگردد. أه (صحیح مسلم با شرحنووی ۳۰/۶). [۴۳۸] صحیح: [مختصر م ۳۶۸]، م (۷۴۸ - ۱۴۴ - ۵۱۶/۱).
از ابوهریره روایت است پیامبر جهنگام نماز صبح به بلال فرمود: (یا بلال أخبرنی بأرجی عمل عملته في الإسلام، فإنی سمعت دف نعلیك بین یدی في الجنة، قال ما عملت عملاً أرجی عندی أنی لم أتطهر طهورا في ساعة من لیلٍ أو نهار إلا صلیت بذلك الطهور ما كتب لی أن أصلی) [۴۳۹]«ای بلال به من بگو امیدوارکنندهترین عملی که در اسلام انجام دادی کدام است، زیرا من صدای کفشهایت را پیشاپیش خودم در بهشت شنیدم، بلال گفت: امیدوار کنندهترین کاری که انجام دادهام این بوده است که در طول شبانه روز هیچ وضویی نگرفتم، مگر اینکه آنچه برایم مقدر شده بود، نماز خواندم».
[۴۳۹] تخریج در ص (۴۰).
هر کس قصد انجام کاری مهمی نمود، مستحب است در مورد آن از خداوند متعال طلب خیر (استخاره) کند همانطور که در این حدیث آمده است:
از جابر روایت است: پیامبر جاستخاره در تمام کارها را مانند سورهای از قرآن به ما یاد میداد و میفرمود هرگاه کسی از شما خواست کار مهمی را انجام دهد دو رکعت نماز غیر فرض بخواند؛ سپس بگوید: (اللهم إني أستخیرك بعلمك وأستقدرك بقدرتك، وأسألك من فضلك العظیم. فإنك تقدر ولاأقدر، وتعلم، ولا أعلم وأنت علام الغیوب، اللهم إن كنت تعلم أن هذا الأمر خیر لی في دینی ومعاشی وعاقبة أمری - أو قال في عاجل أمری وآجله - فاقدره لی وإن كنت تعلم أن هذا الأمر شر لی في دینی ومعاشی وعاقبة أمری - أو قال: في عاجل أمری وآجله - فاصرفه عنی واصرفنی عنه، واقدر لی الخیر حیث كان ثم رضنی به ویسمی حاجته) [۴۴۰]«خداوندا! به سبب علمت از تو طلب خیر میکنم و به سبب قدرتت از تو طلب قدرت میکنم و از فضل عظیم تو میخواهم، چون تو توانایی و من ناتوانم، وتو میدانی و من نمیدانم، و تو بسیار دانای غیبی، خداوندا اگر میدانی که این کار... برای دین، دنیا و عاقبت کارم - یا فرمود برای حال یا آیندهام - خیراست آنرا برای من مقدر کن و اگر میدانی که این کار... به مصلحت دین، دنیا و عاقبت کارم - یا فرمود برای حال یا آیندهام - نیست، آنرا از من دور کن و مرا از آن منصرف نما و خیر را هر جا که هست برایم مقدر فرما و مرا از آن خشنود نما، سپس حاجتش را بیان کند».
[۴۴۰] صحیح: [ص. جه ۱۱۳۶]، خ (۶۳۸۲/۱۸۳/۱۱)، د (۱۵۲۴/۳۹۶/۴)، ت (۴۷۸/۲۹۸/۱)، جه (۱۳۸۳/۴۴۰/۱)، نس (۸۰/۶).
وقتی ماه یا خورشید گرفتگی شد مستحب است کسی بانگ دهد و بگوید: (الصلاة جامعة) «نماز برپاست».
از عبدالله بن عمر روایت است: (لـما كسفت الشمس علی عهد رسول الله جنودی: إن الصلاة جامعة) [۴۴۱]«وقتی خورشید گرفتگی در زمان پیامبر جروی دادندا داده شد که: إن الصلاة جامعة».
هنگامیکه مردم در مسجد جمع شدند، امام باید دو رکعت را به صورتی که در این حدیث آمده بخواند:
از عایشه روایت است: (خسفت الشمس في حیاة النبي ج، فخرج إلی الـمسجد فصل الناس وراءه فكبر، فاقترأرسول جقراءة طویلة، ثم كبر، فركع ركوعا طویلا، ثم قال: سمع الله لـمن حمده، فقام ولم یسجد، وقرأ قراءة طویلة، هی أدنی من القراءة الأولی، ثم كبر وركع ركوعا طویلا، وهو أدنی من الركوع الأول، ثم قال سمع الله لـمن حمده، ربنا ولك الحمد ثم سجد، ثم قال في الركعة الآخرة مثل ذلك، فاستكمل أربع ركعات في أربع سجدات وانجلت الشمس قبل أن ینصرف) [۴۴۲]«در زمان پیامبر جخورشیدگرفتگی روی داد، و پیامبر جبه مسجد رفت، و مردم پشت سر او صف بستند؛ سپس پیامبر جالله اکبر گفت و قرائتی طولانی خواند؛ سپس با گفتن الله أکبر به رکوع رفت و رکوع را طولانی نمود، سپس سمع الله لمن حمدهگفت و ایستاد به سجده نرفت، بلکه قرائتی طولانی که از قرائت اول کوتاهتر بود، خواند؛ سپس الله أکبرگفت و رکوعی طولانی نمود که از رکوع اول کمتر بود سپس فرمود: سمع الله لـمن حمده ربنا ولك الحمد، سپس به سجده رفت و رکعت دوم را مثل رکعت اول خواند، تا اینکه چهار رکوع را با چهار سجده(در دو رکعت) کامل کرد و قبل از آنکه سلام دهد خورشید، نمایان شد».
[۴۴۱] متفق علیه: خ (۱۰۴۵/۵۳۳/۲)، م (۹۱۰/۶۲۷/۲)، نس (۱۳۶/۳). [۴۴۲] متفق علیه: خ (۱۰۴۶/۵۳۳/۲)، م (۹۰۱ - ۶۱۹/۲)، د (۱۱۶۸/۴۶/۴)، نس (۱۳۰/۳).
سنت است امام بعد از خواندن نماز کسوف برای مردم خطبه بخواند و آنها را وعظ و ارشاد و تذکر دهد و آنها را به عمل صالح تشویق نماید: ازعایشه روایت است که پیامبر جروزی که خورشید گرفته شد نماز خواند... سپس (عایشه) چگونگی نماز را ذکر کرد و گفت: بعد از آن (پیامبر ج) سلام داد در حالی که خورشید نمایان شده بود؛ سپس برای مردم خطبه خواند و درباره خورشید و ماه گرفتگی فرمود: (إنهما آیتان من آیات الله، لایخسفان لـموت أحد ولالحیاته، فإذا رأیتموهما فافرعوا إلی الصلاة) [۴۴۳]«آن دو (خورشید و ماه) از آیات و نشانههای خداهستند و به خاطر مرگ و تولد هیچ کس گرفته نمیشوند؛ پس وقتی که (گرفتن) آنها را دیدید به خواندن نماز پناه آورید».
از اسماء روایت است: (لقد أمر النبي جبالعتاقة في كسوف الشمس) [۴۴۴]«پیامبر جهنگام خورشید گرفتگی به آزاد کردن برده دستور داد».
از ابوموسی روایت است: خورشید گرفته شد، پیامبر جبه حالت ترس بلند شد، بیم آن داشت که قیامت برپا شود؛ پس به مسجد آمد و نمازی را با طولانیترین قیام و رکوع و سجود خواند بطوریکه هیچوقت او را در چنین حالتی ندیده بودم و فرمود: (هذه الآیات التی یرسل الله لاتكون لـموت أحد ولالحیاته ولكن یخوف الله بها عباده فإذا رأیتم شیئا من ذلك فافزعوا الی ذكره ودعائه واستغفاره) [۴۴۵]«این نشانههایی که خدابر بندگانش میفرستد به مناسبت مرگ با تولد هیچ کس روی نمیدهند بلکه خداوند با آنها برای بندگانش میفرستد به مناسب مرگ با تولد هیچ کس روی نمیدهند بلکه خداوند با آنها بندگان خود را میترساند. پس هرگاه چیزی از آنها را مشاهده کردید به ذکر و دعا و استغفار متوسل شوید».
ظاهر این فرموده پیامبر ج(فافزعوا - بشتابید) الخ وجوب را میرساند؛ بنابراین نماز کسوف فرض کفایی است همچنانکه ابوعرانه در صحیحاش (۳۹۸/۲) تحت عنوان «بیان وجوب صلاة الكسوف» ذکر کرده و سپس بعضی از احادیث صحیح در مورد امر به نماز کسوف را آورده است. قول به وجوب این نماز از ظاهر کلام ابن خزیمه در صحیحش (۳۸/۲) نیز فهمیده میشود که میگوید:
(باب الأمر بالصلاة عند كسوف الشمس والقمر) وی همچنین بعضی از احادیث را درباره امر به نماز کسوف آورده است.
حافظ (ابن حجر) در فتح الباری (۵۲۷/۲) میگوید:
جمهور علما معتقدند که نماز کسوف سنت موکده است ولی ابوعوانه در صحیحاش به وجوب آن تصریح کرده است و این نظریه را از کسی دیگر ندیدهام مگر آنچه که از مالک نقل شده که حکم آرا مانند حکم جمعه دانسته است و «زین بن منیر» وجوب آن را از ابوحنیفه نقل کرده است. همچنین بعضی از مصنفان حنفی مذهب گفتهاند که نماز کسوف واجب است» [۴۴۶].
[۴۴۳] متفق علیه: خ (۱۰۴۶/۵۳۳/۲)، م (۹۰۱ - ۶۱۹/۲)، د (۱۱۶۸/۴۶/۴)، نس (۱۳۰/۳). [۴۴۴] صحیح: [مختصر خ ۱۱۸]، خ (۱۰۴۵/۵۴۳/۲). [۴۴۵] متفق علیه: خ (۱۰۵۹/۵۴۵/۲)، م (۹۱۲/۶۲۸/۲)، نس (۲۱۵۳/۳). [۴۴۶] تمام المنة (۲۶۱)، با اندکی تغییر.
هرگاه باران نبارد و خشکسالی روی دهد، مستحب است مردم برای طلب باران به مصلی بروند و امام برای آنان دو رکعت نماز بخواند و به کثرت دعا و طلب مغفرت بپردازد و طرف راست عبایش را به طرف چپش برگرداند:
از عباد بن تمیم از عمویش عبدالله بن زید روایت است: (خرج النبي جإلی الـمصلی یستسقی، واستقبل القبلة فصلی ركعتین، وقلب رداءه، قال سفیان فأخبرنی الـمسعودی عن أبی بكر قال: جعل الیمین علی الشمال) [۴۴۷]«پیامبر جبرای خواندن نماز باران به طرف مصلی خارج شد، رو به قبله کرد و دو رکعت نماز خواند؛ سپس عبایش را برگردانید. سفیان گوید: مسعودی به نقل از ابوبکر به من گفت: طرف راست (عبایش) را به طرف چپش برگرداند».
از عباد بن تمیم روایت است: (رأیت النبي جلـما خرج یستسقی، قال: فحول إلی الناس ظهره، واستقبل القبلة یدعو، ثم حول رداءه ثم صلی لنا ركعتین، جهر فیهما بالقراءة) [۴۴۸]«پیامبر جرا هنگامیکه برای نماز باران بیرون رفت دیدم، پشت به مردم و رو به قبله ایستاد و دعا کرد؛ سپس عبایش را برگرداند و دورکعت نماز را با قرائت جهری برای ما خواند».
[۴۴۷] متفق علیه: خ (۱۰۲۷/۵۱۵/۲)، این لفظ بخاری است، م (۸۹۴ - ۲/۶۱۱/۲)، د (۱۱۴۹/۲۴/۴)، ت (۵۵۳/۳۴/۲)، نس (۱۵۵/۳) بنحوه. [۴۴۸] صحیح: [ص. د ۱۰۲۹]ف خ (۱۰۲۵/۵۱۴/۲)، این لفظ بخاری است (۹۴ - ۴ - ۶۱۱/۲)، و در روایت او عبارت «جهر فیهما...» ذکر نشده است. د (۱۱۵۰/۲۶/۴).
ابن حزم در «المحلی» (۱۰/۵)، (۱۰۶/۵) گوید:
در قرآن کریم چهارده (آیة) سجده به شرح زیر وجود دارد:
اولین آن در آخر سوره «اعراف»، ۲- سوره «رعد»، ۳- سوره «نحل»، ۴- سوره «سبحان - إسراء»، ۵- سوره «کهیعص - مریم»، ۶- اول سوره «حج»، در اواخر سوره «حج» سجدهای وجود ندارد، ۷- سوره «فرقان»، ۸- سوره نمل»، ۹- سوره «التنزیل»، ۱۰- سوره «ص»، ۱۱- سوره «حم فصلت»، ۱۲- آخر سوره «نجم»، ۱۳- سوره «إذا السماء انشقت - انشقاق»، آیه (لایسجدون)، ۱۴- آخر سوره «اقرا باسم ربک - علق».
(ابن حزم) گوید: سجده تلاوت فرض نیست اما دارای فضیلت است، و میتوان آن را در نماز فرض و سنت و در غیر نماز و هنگام طلوع و غروب و زوال آفتاب و رو به قبله و غیر آن و با طهارت و بدون طهارت، انجام داد. أه.
اما دلیل اینکه سجده تلاوت فرض نیست بلکه مستحب است، اینست که پیامبر جسوره «والنجم» را خواند و به سجده رفت [۴۴۹]، در حالیکه زید بن ثابت «والنجم» را بر پیامبر جخواند و (پیامبر) به سجده نرفت [۴۵۰]. تا نشان دهد که سجده نبردن هم جایز است همچنین حافظ (ابن حجر) در فتح الباری) (۵۵۵/۲) این را ذکر کرده است، ابن حزم در محلی (۱۱۱/۵) میگوید:
بخاطر اینکه این سجده، نماز بحساب نمیآید پیامبر جبدون وضو و بدون رو کردن به قبله هر طوری که ممکن بود آن را بجای میآورد، پیامبر جفرمود: (صلاة اللیل والنهار مثنی مثنی) [۴۵۱]«نماز (سنت) شب و روز دو رکعت دو رکعت است» پس آنچه که کمتر از دورکعت باشد، نماز نیست مگر اینکه دلیل قاطعی درباره آن بیاید که ثابت کند نماز است مانند طواف و وتر و نماز جنازه، و این در حالی است که هیچ نصی مبنی بر اینکه سجده تلاوت نماز باشد وجود ندارد. أه.
[۴۴۹] متفق علیه: خ (۱۰۷۰/۵۵۳/۲)، م (۵۷۶/۴۰۵/۱)، د (۱۳۹۳/۲۸۲/۴)، نس (۱۶۰/۲). [۴۵۰] متفق علیه: خ (۱۰۷۳/۵۵۴/۲)، م (۵۷۷/۴۰۶/۱)، نس (۱۶۰/۲)، د (۱۳۹۱/۲۸۰/۴)، ت (۵۷۳/۴۴//۲). [۴۵۱] صحیح: [ص. د ۱۱۵۱]، د (۱۲۸۱/۱۷۳/۴)، ت (۵۹۴/۵۴/۲)، جه (۱۳۲۲/۴۱۹/۱)، نس (۲۲۷۳).
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (إذا قرأ ابن آدم السجدة فسجد اعتزل الشیطان یبكی یقول: یا ویله، أمر بالسجود فسجد فله الجنة وأمرت بالسجود فعصیت فلی النار) [۴۵۲]«وقتی انسان آیه سجده را میخواند و سجده را بجای میآورد» شیطان به گوشهای میرود و گریه میکند و میگوید: وای بر من، انسان مأمور به سجده گردید، و به سجده رفت پس بهشت برای او است، و من مأمور به سجده شدم اما سرپیچی کردم پس جهنم برای من است».
[۴۵۲] صحیح: [مختصر م ۳۶۹]، م (۸۱/۸۷/۱).
از عایشه لروایت است: پیامبر جشبانه در سجدههای تلاوت بارها این دعا را تکرار میکرد: (سجد وجهی للذی خلقه وشق سمعه وبصره بحوله وقوته) [۴۵۳]«سجده برد صورت من برای ذاتی که آن را خلق کرد و با توان و قدرت خود حس شنوایی و بینایی را به او داد».
از علی روایت است: وقتی پیامبر جبه سجده میرفت میفرمود: (اللهم لك سجدت، وبك آمنت، ولك أسلمت، أنت ربی، سجد وجهی للذي شق سمعه وبصره تبارك الله أحسن الخالقین) [۴۵۴]«خداوندا! برای تو سجده بردم، به تو ایمان آوردم و تسلیم تو شدم، تو پروردگار من هستی، سجده برد صورتم برای آنکه شنوایی و بینایی به او بخشیده، خداوند خیر و برکتش چه فراوان است و نیکوترین آفرینندگان است».
از ابن عباس روایت است: نزد پیامبر جبودم، که مردی آمد و گفت: دیشب در خواب دیدم که پای درختی نماز میخواندم، (آیه) سجده را خوانده و سجده بردم، درخت با سجدهام سجده کرد، شنیدم که درخت میگفت: (اللهم احطط عنی بها وزرا، واكتب لی بها أجرا، واجعلها لی عندك ذخرا) «خداوندا! به خاطر این سجده گناهم را پاک کن و به خاطر آن اجر و پاداشی را برایم بنویس، و آنرا نزد خود برای من ذخیره گردان».
ابن عباس گوید: (فرأیت النبي جقرأ السجدة، فسجد، فسمعته یقول في سجوده مثل الذي أخبره الرجل عن قول الشجرة) [۴۵۵]. «پیامبر جرا دیدم که (آیه سجده) را خواند و به سجده رفت، و شنیدم که در سجدهاش همان دعایی را که آن مرد از قول درخت نقل کرد، میخواند».
[۴۵۳] صحیح: [ص. د ۱۲۵۵]، د (۱۴۰۱/۲۸۹/۴)، ت (۵۷۷/۴۷/۵)، نس (۲۲۲/۲). [۴۵۴] صحیح: [ص. جه ۸۶۶]، م (۷۷۱/۵۳۴/۱)، جه (۱۰۵۴/۳۳۵/۱)، د (۷۴۶/۴۶۳/۲)، ت (۳۴۱/۱۴۹/۵). [۴۵۵] صحیح: [ص. جه ۸۶۵]، ت (۵۷۶/۴۶/۲)، جه (۱۰۵۳/۳۳۴/۱).
مستحب است انسان هنگام برخورداری از نعمت یا دفع بلا و مصیبت و یا دریافت خبری مسرت بخش به تبعیت از پیامبر اکرم جبه سجده افتد.
از ابوبکره روایت است: (أن النبي جكان إذا أتاه أمر یسره أو یسر به خر ساجدا شكر الله تبارك وتعالی) [۴۵۶]«هرگاه امری خوشایند برای پیامبر جروی میداد به شکرگزاری خدای تبارک و تعالی سجده میبرد». این سجده، حکمش همان حکم سجده تلاوت است.
[۴۵۶] حسن [ص. جه ۱۱۴۳]، جه (۱۳۹۴/۴۴۶/۱)، این لفظ ابن ماجه است، د (۲۷۵۷/۴۶۲/۷)ف ت (۶۲۶/۶۹/۳).
ثابت شده که پیامبر جدر نماز سهو کرده است و در حدیث صحیح آمده که فرمود: (إنما أنا بشر أنسی كما تنسون، فإذا نسیت فذكرونی) [۴۵۷]«من بشری هستم که مانند شما فراموش میکنم پس هرگاه چیزی را فراموش کردم، آن را به من یادآوری کنید».
و برای امتش احکامی را درباره سجده سهو بیان کرده است که آنرا در زیر خلاصه میکنیم [۴۵۸]:
[۴۵۷] صحیح: [ص. ج ۲۳۳۹]، [الإرواء ۳۳۹]. [۴۵۸] فقه السنه (۱۹۰/۱).
از عبدالله بن بحینه سروایت است: (صلی لنا رسول الله جركعتین من بعض الصلوات، ثم قام فلم یجلس، فقام الناس معه. فلما قضی صلاته ونظرنا تسلیمه كبر قبل التسلیم فسجد سجدتین وهو جالس، ثم سلم) [۴۵۹]«پیامبر جدر یکی از نمازها (نماز ظهر) دو رکعت نماز خواند و برای تشهد اول ننشست و بلند شد، مردم هم با او بلند شدند، وقتی که نمازش را تمام کرد و منتظر سلامش بودیم، قبل از آنکه سلام دهد، الله أکبر گفت و نشسته دو سجده برد، سپس سلام داد».
از مغیره بن شعبه روایت است که پیامبر جفرمود: (إذا قام أحدكم من الركعتین فلم یستقم قائما فلیجلس، فإذا استتممً قائما فلایجلس ویسجد سجدتی السهو) [۴۶۰]«هرگاه یکی از شما تشهد اول را ترک کرد و بلند شد، اگر به طور کامل بلند نشده بود، باید بنیشیند و اگر کاملا بلند شده بود، ننشیند و دو سجده سهو را بجای بیاورد».
[۴۵۹] متفق علیه: خ (۱۲۲۴/۹۲/۳)، م (۵۷۰/۳۹۹/۱)، ن (۱۹/۳)، د (۱۰۲۱/۳۴۷/۳)، ت (۳۸۹/۲۴۲/۱)، جه (۱۲۰۶/۳۸۱/۱). [۴۶۰] صحیح: [الإرواء ۲/۱۰۹ - ۱۱۰)، د (۱۰۲۳/۳۵۰/۳)، جه (۱۲۰۸/۳۸۱/۱)، و آنچه لازم به تذکر است این است که در حدیث، فرق بین اینکه اگر به حالت ایستاده نزدیکتر باشد بایستد و اگر به حالت نشستن نزدیکتر باشد بنشیند وجود ندارد و آنچه از ظاهر حدیث فهمیده میشود این است که اگر قبل از آنکه کاملا بایستد، یادش آمد، باید بنشیند اگرچه به حالت ایستاده کامل، نزدیکتر شده باشد.
از عبدالله سروایت است: (أن رسول الله جصلی الظهر خمسا، فقیل له: أزید فی الصلاة؟ فقال: و ما ذاك؟ قال: صلیت خمسا، فسجد سجدتین بعد ماسلم) [۴۶۱]«پیامبر جنماز ظهر را پنج رکعت خواند، به او گفته شد آیا به نماز اضافه شده است؟ فرمود: چی شده؟ گفتند پنج رکعت خواندی؛ سپس پیامبر جبعد از آنکه سلام داده بود دو سجده برد».
[۴۶۱] متفق علیه: خ (۱۲۲۶/۹۳/۳)، م (۵۷۲ - ۹۱/۴۰۱/۱)، د (۱۰۰۶/۳۲۵/۳)، ت (۳۹۰/۲۴۳/۱)، جه (۱۲۰۵/۳۸۰/۱)، ن (۳۱/۱).
از ابوهریره سروایت است: (أن رسول الله جانصرف من اثنتین، فقال له ذوالیدین: أقصرت الصلاة أم نسیت یا رسول الله؟ قال رسول الله ج: أصدق ذوالیدین؟ فقال الناس: نعم فقام رسول الله جفصلی اثنتین أخریین ثم سلم، ثم كبر فسجد مثل سجوده أو أطول، ثم رفع) [۴۶۲]«پیامبر جبعد از خواندن دو رکعت سلام داد. ذوالیدین به اوگفت: ای رسول خدا آیا نماز را کوتاه کردی یا فراموش کردی؟پیامبر جفرمود: آیا ذوالیدین راست میگوید؟ مردم گفتند: بله، پیامبر جبلند شد و دو رکعت دیگر نماز خواند و سلام داد، سپس ألله اکبر گفت و مانند سجدههای دیگرش یا طولانیتر از آنها سجده برد سپس سرش را بلند کرد».
از عمران بن حصین روایت است: (أن رسول الله جصلی العصر فسلم في ثلاث ركعات ثم دخل منزله، فقام إلیه رجل یقال له الخرباق، وكان في یدیه طول. فقال: یا رسول الله فذكر له صنیعه، وخرج غضبان یجر رداءه حتی انتهی إلی الناس فقال: «أصدق هذا؟» قالوا نعم. فصلی ركعة ثم سلم. ثم سجد سجدتین، ثم سلم) [۴۶۳]«پیامبر جنماز عصر را خواند، و در رکعت سوم سلام داد، سپس وارد خانهاش شد، مردی به نام خرباق که دستهایی بلند داشت بلند شد ونزد پیامبر جرفت و جریان را برایش تعریف کرد. پیامبر جبا ناراحتی و در حالیکه عبایش به زمین کشیده میشد خارج شد تا به مردم رسید، فرمود: آیا این مرد راست میگوید؟ گفتند: بله، پس پیامبر جیک رکعت خواند و سلام داد سپس دو سجده برد و سلام داد».
[۴۶۲] متفق علیه: خ (۱۲۲۸/۹۸/۳)، م (۵۷۳ - ۴۰۳/۱)، د (۹۹۵/۳۱۱/۳)، ت (۳۹۷/۲۴۷/۱)، ن (۳۰/۳)، جه (۱۲۱۴/۳۸۳/۱). [۴۶۳] صحیح: [ص. جه ۱۰۰۱]، م (۵۷۴/۴۰۴/۱)، د (۱۰۰۵/۳۲۳/۳)، ن (۲۶/۳)، جه (۱۲۱۵/۳۸۴/۱). *- شک از ابراهیم است و صحیح این است که پیامبر جاضافه خوانده است «ابن الأثیر» این را در «جامع الاصول» (۵۴۱/۵) آورده است.
از ابراهیم از علقمه از عبدالله روایت است: پیامبر جنماز خواند. (ابراهیم گوید: اضافه یا کم خواند)(*) وقتی سلام داد به او گفتند ای رسول خدا آیا در نماز چیزی تازه اضافه شده است؟ فرمود: چه شده؟ گفتند: نماز را چنین و چنان خواندی، (عبدالله) گفت: پیامبر جدو زانو و رو به قبله نشست و دو سجده برد، سپس سلام داد، و رو به ما کرد و فرمود: (إنه لوحدث في الصلاة شیی أنباتكم به ولكن إنما أنا بشر أنسی كما تنسون، فإذا نسیت فذكرونی وإذا شك أحدكم في صلاته فلیتحر الصواب، فلیتم علی ثم لیسجد سجدتین) [۴۶۴]«اگر درنماز امری پیش میآمد، به شما خبر میدادم. ولی من هم بشرم، و مانند شما فراموش میکنم پس اگر چیزی را فراموش کردم، به یادم بیاورید. و اگر کسی از شما در نمازش شک کرد برای از بین بردن شک تلاش کند، سپس نمازش را براساس آن تمام کند؛ بعد از آن دو سجده ببرد».
تلاش برای اطمینان به این صورت است: فکر کند که در نماز چه سورههایی را خوانده است؛ اگر به یادش آمد که دوسوره خوانده است میداند که دو رکعت خوانده نه یک رکعت، و گاهی به یاد میآورد که تشهد اول را خوانده پس میداند که دو رکعت خوانده نه یک رکعت و سه رکعت خوانده نه دو رکعت، گاهی هم به یاد میآورد که تنها فاتحه را در یک رکعت و بعد در یک رکعت دیگر خوانده بنابراین میداند که چهار رکعت خوانده نه سه رکعت و در موارد دیگر نیز به همین گونه است، پس وقتی که برای رسیدن به آنچه نزدیکتر به صواب است، تلاش کرد شک برطرف میشود و در این مورد هیچ فرقی بین امام و منفرد نیست» [۴۶۵].
اگر تلاش کرد ولی نتوانست هیچ صورتی را ترجیح دهد باید یقین را که همانا حداقل نماز است مبنا قرار دهد، چنانکه در حدیث آمده است:
از ابوسعید خدری روایت است که پیامبر جفرمود: (إذا شك أحدكم في صلاته فلم یدركم صلی؟ ثلاثا أم أربعا؟ فلیطرح الشك ولیبن علی ما استیقن ثم یجسد سجدتین قبل أن یسلم. فإن كان صلی خمسا شفعن له صلاته، وإن كان صلی إتماما لأربع كانتا ترغیما للشیطان) [۴۶۶]«هرگاه یکی از شما در نمازش دچار شک شد و ندانست چند رکعت - سه یا چهار رکعت - خوانده است باید شک را از خود دور کند و بر یقین بنا کد، واز آنجا بقیه نمازش را بخواند سپس قبل از آنکه سلام بدهد دو سجده ببرد، پس اگر پنج رکعت خوانده باشد با انجام این دو سجده نمازش زوج میشود و اگر نمازش را چهار رکعت نمام خوانده باشد این دو سجده سب خواری و زبونی شیطان است».
[۴۶۴] متفق علیه: خ (۴۰۱/۵۰۳/۱)، م (۵۷۲/۴۰۰/۱)، د (۱۰۰۷/۳۲۶/۳)، ن (۳۱/۳)، جه (۱۲۱۱/۳۸۲/۱). [۴۶۵] مجموعه فتاوای احمد عبدالحلیم الحرانی (۱۳/۲۳). [۴۶۶] صحیح: [ص. ج ۶۳۲]، م (۵۷۱/۴۰۰/۱)، د (۱۰۱۱/۳۳۰/۳)ف ن (۲۷/۳). *- چون در بعضی از احادیث آمده که پیامبر جقبل از سلام سجده سهو میبرد و در بعضی دیگر آمده که بعد از سلام سجده میبرد.
سجده سهو واجب است؛ چراکه پیامبر جهمانطور که در احادیث گذشته ذکر شد به آن امر فرموده و هرگاه در نمازش سهوی رخ میداد سجده میبرد و حتی یکبار هم پیش نیامد که سهوی را در نماز مرتکب شود ولی سجده نبرد.
واضحترین اقوال بیانگر این است که محل سجدهی سهو بر حسب اینکه علت آن اضافه کردن چیزی در نماز یا وجود نقصی در آن، و یا شک و تلاش برای حصول اطمینان یا شک و مبنا قرار دادن یقین باشد، فرق میکند. این قول علاوه بر اینکه عمل به تمام احادیث سجده را در بردارد(*)، تفاوتهای معقولی را هم بیان کرده است:
اگر نقصی در نماز روی دهد مانند ترک تشهد اول، نقص آن باید جبران شود، و آن بوسیلۀ سجده سهو قبل از سلام جبران میشود، چون سلام، پایان نماز است، و اگر چیزی به نماز مانند یک رکعت اضافه شد، سجده سهو باید بعد از سلام ادا شود؛ چراکه در یک نماز دو افزوده (رکعت اضافی و سجده سهو) با هم جمع نمیشوند، و چون سجده سهو برای خوار کردن شیطان است، و بمنزله نمازی مستقل است که نقض نماز را جبران میکند، و پیامبر اکرم جدو سجده سهو را بمنزله یک رکعت به حساب آورده است.
همچنین اگر در نماز شک کرد و برای رسیدن به صواب تلاش کرد، در اینصورت نمازش را کامل کرده است و دو سجده برای خوار کردن شیطان است، لذا باید بعد از سلام باشد و اگر سلام داد در حالی که قسمتی از نمازش را نخوانده بود سپس آنرا کامل کرد نمازش کامل و سلام اول اضافی به حساب میآید و در این حالت سجده سهو باید بعد از سلام باشد؛ چراکه سجده در این صورت تنها برای خوار کردن شیطان است.
اما هرگاه شک کرد ولی نتوانست صواب راتشخیص دهد، دو حالت پیش میآید، یا چهار رکعت خوانده یا پنج رکعت، اگر پنج رکعت خوانده باشد دو سجده نمازش را زوج میکند تا مانند حالتی باشد که شش رکعت خوانده نه پنج رکعت و در این حالت سجده سهو قبل از سلام است.
در این قولی که ما تأیید کردیم، علاوه بر اینکه به همهی احادیث عمل شده، مطابق با قیاس صحیح نیز، درمواردی که نصی وجود ندارد، میباشد، واین الحاق غیر منصوص (آنچه در روایت نیامده) به آنچه منصوص است (در روایت آمده) میباشد [۴۶۷].
[۴۶۷] مجموع الفتاوی احمد عبدالحلیم الحرانی (۲۴/۲۳).
اگر کسی از روی فراموشی سنتی را ترک کرد، میتواند سجده سهو برد، چون پیامبر جمیفرماید: (لكل سهو سجدتان) [۴۶۸]«برای هر سهوی دو سجده هست» و این سجده سنت است و واجب نیست تا فرع (سجده سهو) حکمی بالاتر از اصل (سنت ترک شده در نماز) به خود نگیرد» [۴۶۹].
[۴۶۸] حسن: [ص. د ۹۱۷]، د (۱۰۲۵/۳۵۷/۳)، جه (۱۲۱۹/۳۸۵/۱). [۴۶۹] السیل الجرار (۲۷۵/۱).
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (والذي نفسی بیده، لقد هممت أن آمر بحطب فیحطب ثم آمر بالصلاة فیؤذن لـها، ثم آمر رجلا فیؤم الناس، ثم أخالف إلی رجال فأحرق علیهم بیوتهم، والذي نفسی بیده، لو یعلم أحدهم أنه یجد عرقا سمینا أو مرماتین حسنتین لشهد العشاء) [۴۷۰]«قسم به ذاتی که جانم در دست اوست قصد کردم که دستور دهم تا هیزم جمع کنند، سپس به گفتن اذان و اقامهی نماز امر کنم آنگاه مردی را مأمور کنم تا برای مردم امامت کند سپس بسوی مردانی بروم که در نماز جماعت حاضر نشدهاند، و خانههایشان را بر سر آنها بسوزانم. قسم به ذاتی که جانم در دست اوست اگراینها میدانستند که استخوانی پرگوشت یا دو نیزه زیبا (مخصوص تعلیم شکار) نصیبشان میشود، در نماز عشاء حاضر میشدند».
از ابوهریره روایت است: (أتی النبي جرجل أعمی فقال یا رسول الله، إنه لیس لی قائد یقودنی إلی الـمسجد، فسأل رسول الله جأن یرخص له فیصلی في بیته، فرخص له، فلما ولی دعاه فقال: هل تسمع النداء بالصلاة؟ فقال نعم. قال: فأجب) [۴۷۱]«مردی نابینا نزد پیامبر جآمد و گفت: ای رسول خدا! راهنمایی ندارم که مرا به مسجد ببرد، از پیامبر جخواست به او اجازه دهد تا نمازش را در خانه بخواند، پیامبر جبه او اجازه داد. وقتی (مرد نابینا) پشت کرد که برود، پیامبر جاو را صدا زد و فرمود: آیا صدای اذان را میشنوی؟ (آن مرد) گفت: بله. پیامبر جفرمود: پس اجابت کن».
از عبدالله روایت است: (من سره أن یلقی الله غدا مسلما، فلیحافظ علی هْؤلاء الصلوات حیث ینادی بهن، فإن الله شرع لنبیكم سنن الـهدی، وإنهن من سنن الـهدی، ولو أنكم صلیتم في بیوتكم كما یصلی هذا الـمتخلف في بیته لتركتم سنة نبیكم، ولو تركتم سنة نبیكم لضللتم، وما من رجل یتطره فیحسن الطهور ثم یعمد إلی مسجد من هذه الـمساجد إلاكتب الله له بكل خطوة یخطوها حسنة، ویرفعه بها درجة، ویحط عنه بها سیئة، ولقد رأیتنا وما یتخلف عنها إلا منافق معلوم النفاق، ولقد كان الرجل یؤتی به یهادی بین الرجلین حتی یقام في الصف) [۴۷۲]«هر کس دوست دارد فردا (روز قیامت) با الله در حالت مسلمانی ملاقات کند، باید بر این نمازها در هر جائیکه ندا داده میشود، محافظت کند؛ چراکه خداوند برای پیامبرتان سنتهای هدایت را وضع کرده است و اینها سنتهای هدایتند، و چنانچه شما همانند این متخلف درخانههایتان نماز بخوانید به راستی سنت پیامبرتان را ترک کردهاید و اگر سنت پیامبرتان را ترک کنید گمراه میشوید. هرکس به نحو احسن وضو بگیرد، سپس به یکی از این مساجد برود، خداوند باهر گامی که بر میدارد حسنهای را برای او مینویسد و به واسطه آن درجهای از او را بالا میبرد و گناهی را از او پاک میکند و ما میدیدیم که تنها منافقین معلوم النفاق از نماز جماعت تخلف میکردند. و شخص را در حالی به مسجد و صف نماز میآوردند که در میان شانههای دونفر حمل میشد».
از ابن عباس روایت است که پیامبر جفرمود: (من سمع النداء فلم یأته، فلاصلاة له، إلا من عذر) [۴۷۳]«کسی که اذان را بشنود و بهسوی آن (یعنی به مسجد) نرود، نمازش صحیح نیست مگر اینکه عذری داشته باشد».
[۴۷۰] متفق علیه: خ (۶۴۴/۱۲۵/۲). این لفظ بخاری است، م (۶۵۱/۴۵۱/۱)، بنحوه، د (۵۴۴/۲۵۱/۲)، جه (۷۹۱/۲۵۹/۱)، ابوداود و نسائی جمله آخر را روایت نکردهاند، نس (۱۰۷/۲)، نسائی بالفظ بخاری روایت کرده است. [۴۷۱] صحیح: [مختصر م ۳۲۰]، م (۶۵۳/۴۲/۱)، نس (۱۰۹/۲). [۴۷۲] صحیح: [ص. جه ۶۳۱]، م (۶۵۴ - ۲۵۷ -۴۳/۱)، نس (۱۰۸/۲)، د (۵۴۶/۲۵۴/۲)، جه (۷۷۷/۲۵۵/۱). [۴۷۳] صحیح: [ص. جه ۶۴۵]، جه (۷۹۳/۲۶۰/۱)، کم (۲۴۵/۱)، هق (۱۷۴/۳).
از ابن عمر روایت است که پیامبر جفرمود: (صلاة الجماعة تفضل صلاة الفذ بسبع وعشرین درجة) [۴۷۴]«نماز جماعت بیست و هفت درجه بر نماز فرادا برتری دارد». از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (صلاة الرجل في الجماعة تضعف علی صلاته في بیته وفی سوقه خمسا وعشرین ضعفا، وذلك أنه إذا توضأ فأحسن الوضوء، ثم خرج إلی الـمسجد لایخرجه إلا الصلاة، لم یخط خطوة إلا رفعت له بها درجة، وحط عنه بها خطیئة، فإذا صلی لم تزل الـملائكة تصلی علیه مادام في مصلاه، اللهم صل علیه، اللهم ارحمه، ولایزال أحدكم في صلاة ما انتظر الصلاة) [۴۷۵]«نماز جماعت بیست و پنج برابر نمازی که در خانه و بازار خوانده میشود، ثواب دارد؛ بدان جهت که وقتی شخص به خوبی وضو میگیرد و تنها برای خواندن نماز به مسجد رود، با هر قدمی که برمیدارد، درجهای بالا میبرود و گناهی از او بخشوده میشود، پس هنگامی که نماز خواند تا زمانی که در محل نمازش است، ملائکه بر او درود میفرستند (و میگویند) خداوندا! بر او صلوات بفرست، خداوندا! به او رحم کن، و تا زمانی که هر کدام از شما در انتظار نماز باشد گویا در نماز است».
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (من غدا إلی الـمسجد وراح أعد الله له نزله من الجنة كلما غدا أو راح) [۴۷۶]«هر کس به مسجد رفت و آمد کند، در هر رفت و آمدی، الله (وسایل) پذیراییای برایش در بهشت آماده میکند».
[۴۷۴] متفق علیه: خ (۶۴۵/۱۳۱/۱)، م (۶۵۰/۴۵۰/۱)، ت (۲۱۵/۱۳۸/۱)، نس (۱۰۳/۲)، جه (۷۸۹/۲۵۹/۱). [۴۷۵] متفق علیه: خ (۶۴۷/۱۳۱/۲)، م (۶۴۹/۴۵۹/۱)، د (۵۵۵/۲۶۵/۲). [۴۷۶] متفق علیه: خ (۶۶۲/۱۴۸/۲)، م (۶۶۹/۴۶۳/۱).
برای زنان جایز است که به مساجد بروند و در نماز جماعت شرکت کنند به شرطی که از چیزهایی که شهوت برانگیز است و موجب فتنه میشود از جمله آرایش و بوی خوش، بپرهیزند [۴۷۷].
از ابن عمر روایت است که پیامبر جفرمود: (لا تمنعوا نساءكم الـمسجد وبیوتهن خیر لـهن) [۴۷۸]«زنانتان را از رفتن به مساجد منع نکنید ولی خانههایشان برای آنان بهتر است».
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (أیما امرأة أصابت بخورا فلاتشهدن معنا العشاء الآخرة) [۴۷۹]«هرزنی که خوشبویی استعمال کند، نباید با ما در نماز (جماعت) عشا حاضر شود».
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (لاتمنعوا إماء الله مساجد الله، لكن ولیخرجن وهن تفلات) [۴۸۰]«زنان را از رفتن به مساجد منع نکنید لیکن آنان، بدون استعمال بوی خوش بیرون شوند».
[۴۷۷] فقه السنه (۱۹۳/۱). [۴۷۸] صحیح: [ص. د ۵۳۰]، د (۵۶۳/۲۷۴/۲)، أ (۱۳۳۳/۱۹۵/۵). [۴۷۹] صحیح: [ص. ج ۲۷۰۲]، م (۴۴۴/۳۲۸/۱)، د (۴۱۵۷/۲۳۱/۱۱)، نس (۱۵۴/۸). [۴۸۰] حسن صحیح: [ص. د ۵۲۹]، د (۵۶۱۱/۲۷۳/۲)، أ (۴۱۳۲۸/۱۹۳/۵).
اگرچه به زن اجازه رفتن به مسجد داده شده است ولی اگر نمازش را در خانه بخواند بهتر است، از ام حمید ساعدیه روایت است که او نزد پیامبر جآمد و گفت: ای رسول خدا من نماز پشت سر تو را دوست دارم پیامبر جفرمود: (قد علمت أنك تحبین الصلاة معی وصلاتك في بیتك خیر لك من صلاتك في حجرتك، وصلاتك في حجرتك خیر لك من صلاتك في دارك. وصلاتك في دارك خیر لك من صلاتك في مسجد قومك، وصلاتك في مسجد قومك خیر لك من صلاتك في مسجدی) [۴۸۱] «میدانستم که تو دوست داری با من نماز بخوانی، اما نمازت در اتاقت بهتر از نمازت در حجرهات است و نمازت در حجرهات بهتر از نمازت در خانهات است و نمازت در خانهات بهتر از نمازت در مسجد قومت است و نمازت در مسجد قومت بهتر از نمازت در مسجد من است».
[۴۸۱] حسن: أ (۱۳۳۷/۱۹۸/۵)، خز (۱۶۸۹/۹۵/۳).
از ابوقتاده روایت است: پشت سرپیامبر جنماز میخواندیم (که او) سر و صدای افرادی را شنید، وقتی نمازش را تمام کرد فرمود: (ماشأنكم؟ قالوا: استعجلنا إلی الصلاة، قال: فلاتفعلوا، إذا أتیتم الصلاة فعلیكم بالسكینة، فما أدركتم فصلوا، وما فاتكم فأتموا) [۴۸۲]«شما را چه شده است؟ گفتند برای رسیدن به نماز عجله کردیم فرمود: این کار را نکنید، هرگاه برای نماز میآیید باید به آرامی بیایید، به هر اندازه از نماز رسیدید آنرا بخوانید و هر قدر را که از دست دادید (بعد از سلام دادن امام) کامل کنید».
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (إذا سمعتم الإقامة فامشوا إلی الصلاة وعلیكم بالسكینة والوقار، ولاتسرعوا، فما أدركتم فصلوا وما فاتكم فأتموا) [۴۸۳]«هرگاه اقامه را شنیدید بهسوی نماز بروید و (هنگام رفتن) آرامش و وقار را حفظ کنید و شتاب نکنید به هر اندازه از نماز رسیدید آنرا بخوانید و هر قدر را که از دست دادید (بعداز سلام دادن امام) کامل کنید».
از کعب بن عجره روایت است که پیامبر جفرمود: (إذا توضأ أحدكم فأحسن وضوئه ثم خرج عامدا إلی الـمسجد فلا یشبكن بین أصابعه فإنه في صلاة) [۴۸۴]«هرگاه یکی از شما وضویی کامل گرفت و سپس به قصد مسجد خارج شد، انگشتانش را درهم فرو نکند، چون او در نماز است».
[۴۸۲] متفق علیه: خ (۶۳۵/۱۱۶/۲)، م (۶۰۳/۴۲۱/۱). [۴۸۳] متفق علیه خ (۶۳۶/۱۱۷/۲)، این لفظ بخاری است، م (۶۰۲/۴۲۰/۱)، د (۵۶۸/۲۷۸/۲)، ت (۳۲۶/۲۰۵/۱)، نس (۱۱۴/۲)، جه (۷۷۵/۲۵۵/۱). [۴۸۴] صحیح: [ص، ت ۳۱۶]، ت (۳۸۴/۲۳۹/۱)، د (۵۵۸/۲۶۸/۲).
از انس روایت است که پیامبر جفرمود: (من قال - یعنی إذا خرج من بیته - بسم الله توكلت علی الله ولا حول ولا قوة إلا بالله، یقال له: هدیت وكفیت ووقیت وتنحی عنه الشیطان) [۴۸۵]«کسی که هنگام خروج از خانهاش بگوید: بسم الله، توکلت علی الله و لاحول و لا قوة إلا بالله، به او گفته میشود: هدایت داده شدی و کفایت شدی، و (از هر بدی و شری) محافظت شدی، و شیطان از او دور میشود».
از ابن عباس روایت است: کنار پیامبر جخوابیده بودم... و ضمن توصیف نماز شب پیامبر جگفت، مؤذن اذان داد و پیامبر جبه طرف مسجد خارج شد در حالی که میفرمود: (اللهم اجعل في قلبي نورا وفی لساني نورا، واجعل في سمعی نورا، واجعل في بصری نورا، واجعل من خلفی نورا، ومن أمامی نورا واجعل في فوقی نورا ومن تحتی نورا اللهم أعطني نورا) [۴۸۶]«خداوندا! در قلب، زبان، شنوایی و بیناییام روشنایی قرار بده، و پشت سر، جلو، بالا و پایینم را نورانی گردان، خداوندا! به من نوری عطا کن».
[۴۸۵] صحیح: [ص، ج ۶۴۱۹]، د (۵۰۷۳/۴۳۷/۱۳)، ت (۳۴۸۶/۱۵۴/۵). [۴۸۶] صحیح: [مختصرم ۳۷۹]، م (۷۹۳ - ۱۹۱/۵۳۰/۱)، د (۱۳۴۰/۲۳۰/۴).
از عبدالله بن عمرو بن عاص روایت است که پیامبر جوقتی وارد مسجد میشد میفرمود: (أعوذ بالله العظیم وبوجهه الكریم وسلطانه القدیم من الشیطان الرجیم) [۴۸۷]«پناه میبرم به خدای بزرگ و به وجه کریم و سلطان قدیمش از شیطان مطرود».
از فاطمه دختر پیامبر جروایت است که گفت: پیامبر جوقتی وارد مسجد میشد میفرمود: (بسم الله، والسلام علی رسول الله، اللهم اغفرلی ذنوبی وافتح لی أبواب رحمتك) «به نام خدا، سلام بر رسول خدا، خداوندا گناهانم را بیامرز و درهای رحمتت را بر من بگشای» و وقتی که (از مسجد) خارج میشد میفرمود: (بسم الله، والسلام علی رسول الله، اللهم اغفرلی ذنوبی وافتح لی أبواب فضلك) [۴۸۸]. «بنام خدا و سلام بر رسول الله، بار خدایا گناهانم را بیامرز و درهای فضلت را بر من بگشای».
[۴۸۷] صحیح: [ص. د ۴۴۱]، د (۴۶۲/۱۳۲/۲). [۴۸۸] صحیح: [ص. جه ۶۲۵]، جه (۷۷۱/۲۵۳/۱)، ت (۳۱۳/۱۹۷/۱).
هرگاه کسی وارد مسجد شود، واجب است قبل از آنکه بنشیند دو رکعت نماز بخواند. از ابوقتاده روایت است که پیامبر جفرمود: (إذا دخل أحدكم الـمسجد فلایجلس حتی یصلی ركعتین) [۴۸۹]«هرگاه یکی از شما وارد مسجد شد، تا دو رکعت نماز نخواند، بنشیند».
و دلیل گفتهمان بر وجوب تحیه المسجد اینست که ظاهر امر برای وجوب میباشد و دلیلی که حکم آنرا از ظاهر آن (وجوب) تغییر دهد وجود ندارد، بجز حدیث طلحه بن عبیدالله که میگوید: یک نفر اعرابی (بادیهنشین) با سری ژولیده نزد پیامبر جآمد و گفت ای رسول خدا، خداوند چه نمازهایی را بر من فرض کرده است؟ پیامبر جفرمود: (الصلوات الخمس إلا أن تطوع شیئا...) [۴۹۰]«نمازهای پنجگانه، مگر اینکه خودت چیزی اضافه بخوانی».
به نظر من استدلال به این حدیث بر عدم وجوب تحیه المسجد جای بحث دارد؛ چراکه درست نیست آنچه را که در مقام تعلیم و در مراحل اولیۀ دین آمده، دست آویزی قرار دهیم برای رد کردن مسائلی که پس از آن بوده است، وگرنه لازم میآید که تمام واجبات شرعی را در نمازهای پنجگانهای مذکور خلاصه کنیم، که این خرق اجماع و ابطال تمام شریعت است. پس حق این است که دلیل صحیحی که متأخر است پذیرفته شده و به مقتضای آن اعم از وجوب، سنت و غیره، عمل شود. در این مورد بین علما اختلاف نظر وجود دارد و آنچه گفتیم ارجح است [۴۹۱].
همچنین امر پیامبر جبه تحیه المسجد در حالت خواندن خطبۀ جمعه وجوب را تأکید میکند:
[۴۸۹] تخریج در ص (۸۴). [۴۹۰] تخریج در ص (۷۱). [۴۹۱] نیل الاوطار (۳۶۴/۱).
از جابر بن عبدالله روایت است: (جاء رجل والنبی جیخطب الناس یوم الجمعة، فقال: أصلیت یا فلان؟ قال: لا، قال: قم فاركع) [۴۹۲]«پیامبر جروز جمعه در حال خطبه بود که مردی وارد مسجد شد، پیامبر جفرمود: فلانی آیا نماز خواندی، گفت: خیر، فرمود: پس بلند شو و (دو رکعت) نماز بخوان».
[۴۹۲] متفق علیه: خ (۹۳۰/۴۰۷/۲)، م (۸۷۵/۵۹۶/۲)، د (۱۱۰۲/۴۶۴/۴)، ت (۵۰۸/۱۰/۲)، جه (۱۱۱۲/۳۵۳/۱)، نس (۱۰۷/۳).
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود: (إذا أقیمت الصلاة فلاصلاة إلا الـمكتوبة) [۴۹۳]«هرگاه نماز فرض اقامه شد نمازی غیر از آن نیست».
از مالک بن بحینه روایت است: در حالی که نماز اقامه شده بود پیامبر جمردی را دید که دو رکعت نماز میخواند، وقتی پیامبر جسلام داد، مردم دور او جمع شدند و پیامبر جبه او فرمود: (آلصبح أربعا؟ آلصبح أربعا؟!) [۴۹۴]«آیا نماز صبح چهار رکعت است؟! آیا نماز صبح چهار رکعت است؟!».
[۴۹۳] صحیح: [مختصر م ۲۶۳]، م (۷۱۰/۴۹۳/۱)، د (۱۲۵۲/۱۴۲ و ۱۴۳/۴)، ت (۴۱۹/۲۶۴/۱)، جه (۱۱۵۱/۳۶۴/۱)، نس (۱۱۶/۲). [۴۹۴] متفق علیه: خ (۶۶۳/۱۴۸/۲)، این لفظ مسلم است، م (۷۱۱/۴۹۳/۱).
از انس روایت است که پیامبر جفرمود: (من صلی لله أربعین یوما في جماعة یدرك التكبیرة الأولی كتب له براءتان: براءة من النار، وبراءة من النفاق) [۴۹۵]«هرکس چهل روز نمازش را در جماعت با تکبیره الإحرام بخواند، برایش دو برائت نوشته میشود: برائت (نجات) از آتش جهنم و برائت از نفاق».
[۴۹۵] حسن: [صو ت ۲۰۰]، ت (۲۴۱/۱۵۲/۱).
از سعید بن مسیب روایت است: مردی از انصار در حال احتضار (دم مرگ) بود، گفت: حدیثی را صرفاً به خاطر طلب ثواب از خدا برایتان بازگو میکنم. از پیامبر جشنیدم که میفرمود: (إذا توضأ أحدكم فأحسن الوضوء ثم خرج إلی الصلاة، لم یرفع قدمه الیمنی إلا كتب الله ﻷله حسنة، ولم یضع قدمه الیسری إلا حط الله ﻷعنه سیئة، فلیقرب أحدكم أو لیبعد، فإن أتی الـمسجد فصلی في جماعة غفرله، وإن أتی الـمسجد وقد صلوا بعضا وبقی بعض صلی ما أدرك، وأتم مابقی، كان كذلك، فإن أتی الـمسجد وقد صلوا فأتم الصلاة كان كذلك) [۴۹۶]«هرگاه یکی از شما به نحو احسن وضو بگیرد و سپس برای نماز بیرون شود با هر گامی که با پای راستش برمیدارد، خداوند ﻷبرای او حسنهای مینویسد، و با هر قدمی که با پای چپش روی زمین میگذارد، خداوند ﻷگناهی را از او کم میکند؛ پس هر کدام از شما دوست دارد فاصلهی بین قدمهایش را کم یا زیاد کند و چون به مسجد بیاید و نمازش را با جماعت بخواند گناهان او بخشوده میشود و اگر به مسجد آمد و دید که مردم قسمتی از نماز راخوانده بودند، باقیماندهی نماز را با جماعت بخواند، و بقیه را خودش تکمیل کند، این مانند کسی است که تمام نماز را به جماعت خوانده است؛ و هرگاه به مسجد آمد و دید که نماز جماعت تمام شده، نمازش را بخواند در این صورت هم مانند کسی است که به نماز جماعت رسیده است».
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (من توضأ فأحسن وضوءه ثم راح فوجود الناس قد صلوا أعطاء الله ﻷمثل أجر من صلاها وحضرها لاینقص ذلك من أجور هم شیئا) [۴۹۷]«هرکس به نحو احسن وضو گیرد و سپس به مسجد برود و ببیند که مردم نماز را خواندهاند، خداوند ﻷبه او مانند اجر کسی که نماز را با جماعت خوانده، میدهد، بدون اینکه از اجر آنان چیزی کم کند».
[۴۹۶] صحیح: [ص. د ۵۲۷]، د (۵۵۹/۲۷۰/۲). [۴۹۷] صحیح: [ص. د ۵۲۸]، د (۵۶۰/۲۷۲/۲)، نس (۱۱۱/۲).
از علی بن ابیطالب و معاذبن جبل روایت است که گفتند: پیامبر جفرمود: (إذا أتی أحدكم الصلاة والإمام علی حال فلیصنع كما یصنع الإمام) [۴۹۸]«هرگاه یکی از شما برای نماز (به مسجد) آمد، امام را در هر حالتی دید، به او اقتدا کند».
[۴۹۸] صحیح: [ص. ت ۴۸۴]، [ص. ج ۲۶۱]، ت (۵۸۸/۵۱/۲).
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (إذا جئتم إلی الصلاة ونحن سجود فاسجدوا، ولاتعدوها شیئا ومن أدرك الركعة فقد أدرك الصلاة) [۴۹۹]«هرگاه برای نماز آمدید و ما در حال سجده بودیم شما هم به سجده بروید و آنرا (رکعتی) به حساب نیاورید وکسی که رکوع را در یابد، رکعت را دریافته است».
[۴۹۹] صحیح: [ص. ج ۴۶۸]، د (۸۷۵/۱۴۵/۳).
از ابوبکره روایت است: (أنة انتهی إلی النبي جوهو راكع، فركع قبل أن یصل إلی الصف، فذكر ذلك للنبی جفقال: زادك الله حرصا ولاتعد) [۵۰۰]«او در حالی که پیامبر جبه رکوع رفته بود به مسجد وارد شد و قبل از اینکه به صف برسد رکوع برد، جریان را برای پیابمر جبازگو کرد. پیامبر جفرمود: خداوند حرص تو را زیاد کند اما تکرار نکن».
از عطاء روایت است که ابن زبیر روی منبر میگفت: (إذا دخل أحدكم الـمسجد والناس ركوع، فلیركع، حتی یدخل، ثم یدب راكعا حتی یدخل في الصف، فإن ذلك السنه) [۵۰۱]«هرگاه یکی از شما در حالی داخل مسجد شد که مردم در حال رکوع بودند، به رکوع برود تا داخل نماز شود سپس در همان حال رکوع، داخل صف شود چون این کار سنت پیامبر جاست».
از زید بن وهب روایت است: (خرجت مع عبدالله - یعنی ابن مسعود - من داره إلی الـمسجد، فلما توسطنا الـمسجد ركع الإمام فكبر عبدالله وركع وركعت معه، ثم مشینا حتی انتهینا إلی الصف حین رفع القوم رؤوسهم فلما قضی الإمام الصلاة قمت وأنا أری أنی لم أرك. فأخذ عبدالله بیدی وأجلسنی ثم قال: إنك قد أدركت) [۵۰۲]«باعبدالله بن مسعود از خانهاش به طرف مسجد خارج شدیم وقتی به وسط مسجد رسیدیم امام به رکوع رفت، عبدالله، الله أکبر گفت و به رکوع رفت و من هم با او به رکوع رفتم، سپس (در همان حال) حرکت کردیم، وقتی مردم سرشان را بلند کردد، به صف رسیدیم. وقتی امام نمازش را تمام کرد، بلند شدم چون گمان میکردم که به یک رکعت نرسیدهام، عبدالله دستم را گرفت و مرا نشاند و گفت: به رکعت رسیدی».
[۵۰۰] صحیح: [ص. ج ۳۵۶۵]، خ (۷۸۳/۲۶۷/۲)، د (۶۷۰۶۹/۳۷۸/۲)، نس (۱۱۸/۲). [۵۰۱] صحیح: [الصحیحه ۲۲۹]. [۵۰۲] صحیح: [الصحیحه ۲۱۵۲]، هق (۹۰/۲).
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (إذا صلی أحدكم للناس فلیخفف فإن فیهم الضعیف والسقیم والكبیر فإذا صلی لنفسه فلیطول ما شاء) [۵۰۳]«هرگاه یکی از شما برای مردم امامت کرد نمازش را سبک بخواند چون در میان آنها ضعیف، بیمار و مسن وجود دارد و اگر خودش به تنهایی نماز خواند هر اندازه که میخواند نمازش را طولانی کند».
[۵۰۳] متفق علیه: خ (۷۰۳/۱۹۹/۲)، این لفظ بخاری است، م (۴۶۷/۳۴۱/۱)، د (۷۸۰/۱۱/۳)، ت (۲۳۶/۱۵۰/۱)، نس (۹۴/۲).
از ابوسعید روایت است: (لقد كانت صلاة الظهر تقام فیذهب الذاهب إلی البقیع فیقضی حاجته ثم یتوضا ثم یأتی ورسول الله جفي الركعة الأولی مـما یطولـها) [۵۰۴]«نماز ظهر برپا میشد، بطوریکه اگر کسی به بقیع میرفت و قضای حاجت میکرد سپس وضو میگرفت و بر میگشت، هنوز پیامبر جدر رکعت اول بود. چون رکعت اولش را طولانی میکرد».
[۵۰۴] صحیح: [ص. نس ۹۳۰]، م (۴۵۴/۳۳۵/۱)، نس (۱۶۴/۲).
از انس روایت است که پیامبر جفرمود: (إنما جعل الإمام لیؤتم به فإذا كبر فكبروا وإذا سجد فاسجدوا، وإذا رفع فارفعوا...) [۵۰۵]«همانا امام برای این قرار داده شده، که به او اقتدا شود؛ لذا هرگاه تکبیر گفت: تکبیر بگویید و هرگاه سجده برد، سجده کنید، و هرگاه بلند شد، بلند شوید...».
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (أما یخشی أحدكم إذا رفع رأسه قبل الإمام أن یجعل الله رأسه رأس حمار، أو یجعل الله صورته صورة حمار) [۵۰۶]«آیا یکی از شما نمیترسد از اینکه چون سرش را قبل از امام بلند کند، خداوند سر و صورتش را به شکل سر و صورت خر درآورد».
[۵۰۵] متفق علیه: م (۴۱۱/۳۰۸/۱)، خ (۶۸۹/۱۷۳/۲)، د (۵۸۷/۳۱۰/۲)، ت (۳۵۸/۲۲۵/۱)، نس (۹۸/۳)، جه (۱۲۳۸/۳۹۲/۱). [۵۰۶] متفق علیه: خ (۶۹۱/۱۸۲/۲)، م (۴۲۷/۳۲۰/۱)، د (۶۰۹/۳۳۰/۲)، ت (۵۷۹/۴۸/۲)، نس (۹۶/۲)، جه (۹۶۱/۳۰۸/۱).
از ابومسعود انصاری روایت است که پیامبر جفرمود: (یؤم القوم أقروهم لكتاب الله، فإن كانوا في القراءة سواء فأعلمهم بالسنة، فإن كانوا في السنة سواء فأقدمهم هجرة، فإن كانوا في الهجرة سواء فأقدمهم سلما ولایؤمن الرجل الرجل في سلطانه، ولایقعد في بیته علی تكرمته إلا بإذنه) [۵۰۷]«مردم را قاریترینشان به کتاب خدا امامت کند، اگر در قرائت مساوی بودند آگاهترین آنها به سنت، اگر درسنت مساوی بودند کسی که در هجرت مقدم است، اگر در هجرت مساوی بودند کسی که زودتر اسلام آورده است، و هیچ کس به جای صاحب خانه (یا امام مسجد) امامت نکند و در جای مخصوص او ننشیند مگر به اجازهی او».
این حدیث دلالت میکند بر اینکه صاحب خانه و امام دائم و مانند اینها از دیگران به امامت شایستهتراند، مگر اینکه خودشان (صاحب خانه و امام دائم) اجازه دهند به دلیل فرموده پیامبر ج: (ولایؤمن الرجل الرجل في سلطانه...).
[۵۰۷] صحیح: [مختصر م ۳۱۶]، م (۶۷۳/۴۶۵/۱)، ت (۲۳۵/۱۴۹/۱)، د (۵۷۸/۲۸۹/۲)، نس (۷۶/۲)، جه (۹۸۰/۳۱۳/۱) و در روایت آنها آمده: «فإن کانوا في الـهجرة سواء فأکثرهم سنا» اگر در هجرت مساوی بودند مسنترین آنها امامت کند. و این روایت مسلم است.
از عمرو بن سلمه روایت است: (لـما كانت وقعة أهل الفتح بادر كل یوم بإسلامهم، وبدر أبی قومی بإسلامهم فلما قدم قال: جئتكم والله من عند النبي جحقاً، فقال: صلوا صلاة كذا في حین كذا، وصلوا صلاة كذا في حین كذا، فإذا حضرت الصلاة فلیؤذن أحدكم ولیؤمكم أكثركم قرآنا، فنظروا فلم یكن أحد أكثر قرآنا مني، لـما كنت أتلقی من الركبان، فقدموني بین أیدیهم وأنا ابن ست أو سبع سنین) [۵۰۸]«وقتی واقعه فتح مکه روی داد هر قومی در مسلمان شدن عجله میکرد، پدرم قبل از قومش اسلام آورد، وقتی برگشت گفت: به خدا قسم از نزد کسی آمدهام که حقیقتاً پیامبر است و گفته است: فلان نماز را در فلان وقت و فلان نماز را در فلان وقت بخوانید و هرگاه وقت نماز فرا رسید یکی از شما اذان بگوید و کسی که بیشتر قرآن میداند برای شما امامت کند، نگاه کردند کسی غیر از من را نیافتند که بیشتر قرآن بداند؛ چون قرآن را از کاروانیان یاد گرفته بودم؛ پس مرا امام خودشان قرار دادند در حالیکه در آن هنگام شش یا هفت سال سن داشتم».
[۵۰۸] صحیح: [ص نس ۷۶۱]، خ (۴۳۰۲/۲۲/۸)، د (۵۸۱/۲۹۳/۲)، نس (۸۰/۲).
از جابر روایت است: (أن معاذ بن جبل كان یصلی مع النبي جثم یرع فیؤم قومه) [۵۰۹]«معاذ بن جبل با پیامبر جنماز میخواند؛ سپس برمیگشت و همان نماز را برای قومش امامت میکرد».
از یزید بن اسود روایت است: (أنه صلی مع رسول الله جوهو غلام شاب، فلما صلی إذا رجلان لم یصلیا في ناحیة الـمسجد، فدعا بهما، فجیء بهما ترعد فرائصهما، فقال: ما منعكما أن تصلیا معنا؟ قالا: قد صلینا في رحالنا فقال: لاتفعلوا، إذا صلی أحدم في رحله ثم أدرك الإمام ولم یصل فلیصل معه فإنها له نافلة) [۵۱۰]«زمانیکه نوجوانی بودم، با پیامبر جنماز خواندم، وقتی که پیامبر جنمازش را تمام کرد، دو مرد را در گوشۀ مسجد دید که با آنها نماز نخواندند، پیامبر جآندو را طلبید، آنها را پیش پیامبرآوردند در حالیکه بدنشان میلرزید، فرمود: چرا با ما نماز نخواندید؟ گفتند: در منزلمان نماز خوانده بودیم، پیامبر جفرمود: این کار را نکنید، هرگاه یکی از شما نمازش را در منزل خوانده بود سپس به مسجد آمد و دید که امام نماز نخوانده است، وقتی که امام شروع به نماز کرد، با او نماز بخواند زیرا آن برای او نفل به حساب میآید».
[۵۰۹] صحیح: [مختصر خ ۳۸۷]، خ (۷۰۰/۱۹۲/۲)، م (۴۶۵/۳۳۹/۱)، د (۷۷۶/۴/۳)، نس (۱۰۲/۲). [۵۱۰] صحیح: [ص. د ۵۳۸]، د (۵۷۱/۲۸۳/۲)، ت (۲۱۹/۱۴۰/۱)، نس (۱۱۲/۲).
از ابن عمر روایت است: (صلی عمر بأهل مكة الظهر فسلم في ركعتین ثم قال: أتموا صلاتكم یا أهل مكة فإنا قوم سفر) [۵۱۱]«عمر برای اهل مکه نماز ظهر را به امامت کرد بعداز دو رکعت سلام داد و گفت: ای اهل مکه نمازتان را تمام کنید، ما مسافریم».
[۵۱۱] صحیح: [الارناؤط فی تحقیق جامع الأصول ۵/۷۰۸]، مصنف عبدالرزاق (۴۳۶۹).
از موسی بن سلمه هذلی روایت است: (سألت ابن عباس كیف أصلی إذا كنت بمكة إذا لم أصل مع الإمام؟ فقال: ركعتین: سنة أبی القاسم ج) [۵۱۲]«از ابن عباس پرسیدم هرگاه در مکه (مسافر) باشم و نمازم را با امام نخوانم، چگونه بخوانم؟ گفت: دو رکعت، سنت ابوالقاسم جاست».
از ابومجلز روایت است که گفت: به ابن عمر گفتم: (الـمسافر یدرك ركعتین من صلاة القوم - یعنی الـمقیمین - أتجزیه الركعتان أو یصلی بصلاتهم؟ فضحك وقال: یصلی بصلاتهم) [۵۱۳]«مسافر به دو رکعت نماز مقیم میرسد آیا این دو رکعت برایش کافی است، یا همانند آنان کامل بخواند؟ (ابن عمر) خندید و گفت: همانند آنان کامل بخواند».
[۵۱۲] صحیح: [الإرواء ۵۷۱)، م (۶۸۸/۴۷۹/۱)، نس (۱۱۹/۳). [۵۱۳] سند آن صحیح است: [الإرواء ۲۲]، هق (۱۵۷/۳).
از عایشه روایت است: (صلی رسول الله جفي بیته وهو شاك، فصلی جالسا وصلی وراءه قوم قیاما، فأشار إلیهم أن اجلسوا، فلما انصرف قال: إنما جعل الإمام لیؤتم به فإذا ركع فاركعوا، وإذا رفع فارفعوا وإذا صلی جالسا فصلوا جلوسا) [۵۱۴]«پیامبر جمریض بود و به حالت نشسته در خانه نماز خواند، گروهی به او (ایستاده) اقتدا کردند. (پیامبر ج) به آنان اشاره کرد که بنشینند، وقتی سلام داد فرمود: امام برای این است که به او اقتدا شود؛ پس هرگاه به رکوع رفت به رکوع بروید، و هرگاه بلند شد، بلند شوید، و هرگاه نشسته نماز خواند شما نیز نشسته نماز بخوانید».
از انس روایت است: پیامبر جاز اسب افتاد و طرف راست بدنش زخمی شد، برای عیادت او به خانهاش رفتیم که وقت نماز فرا رسید (پیامبر ج) نشسته برای ما امامت کرد، ما هم نشسته پشت سر او نماز خواندیم. وقتی نماز تمام شد فرمود: (إنما جعل الإمام لیؤتم به، فإذا كبر، فكبروا، وإذا سد فاسجدوا، وإذا رفع، فارفعوا وإذا قال سمع الله لمن حمده فقولوا ربنا ولك الحمد وإذا صلی قاعدا فصلوا قعودا أجمعون) [۵۱۵]«امام برای این است که به او اقتداء شود، پس هرگاه الله أکبر گفت، الله أکبر بگویید، و هرگاه به سجده رفت سجده کنید، و اگر بلند شد، بلند شوید، و وقتی گفت سمع الله لـمن حمده، بگویید ربنا ولك الحمدو اگر نشسته نماز خواند، شما همگی نشسته نماز بخوانید».
[۵۱۴] متفق علیه: خ (۶۸۸/۱۷۳/۲)، م (۴۱۲/۳۰۹/۱)، د (۵۹۱/۳۱۵/۲). [۵۱۵] تخریج در ص (۱۷۵).
از ابن عباس بروایت است: (بت في بیت خالتی میمونة فصلی رسول الله جالعشاء، ثم جاء فصلی أربع ركعات، ثم نام، ثم قام فجئت فقمت عن یساره فعلنی عن یمینه) [۵۱۶]«شبی در خانه خالهام میمونه ماندم، پیامبر جبعد از خواندن نماز عشاء (به خانه) آمد و چهار رکعت نماز خواند؛ و خوابید سپس نیمه شب بلند شد و به نماز ایستاد، من آمدم و سمت چپش ایستادم، پیامبر مرا در سمت راست خود قرار داد».
[۵۱۶] صحیح: [الإرواء ۵۴۰]، [ص جه ۷۹۲]، خ (۶۹۷/۱۹۰/۲)، این لفظ بخاری است، م (۷۶۳/۵۲۵/۱)، د (۵۶۹/۳۱۸/۲)، ت (۲۳۲/۱۴۷/۱)، نس (۱۰۴/۲)، جه (۹۷۳/۳۱۲/۱).
از جابر روایت است: (قام رسول الله جلیصلی فجئت، فقمت عن یساره فأخذ بیدی فأدرانی حتی أقامنی عن یمینه، ثم جاء جبار بن صخر فقام عن یسار رسول الله جفأخذ بأیدینا جمیعاً فدفعنا حتی أقامنا خلفه) [۵۱۷]«پیامبر جبلند شد که نماز بخواند من هم بلند شدم و در سمت چپش ایستادم. پیامبر جدستم را گرفت و مرا چرخانید تا اینکه در سمت راست خود قرار داد. سپس جبار بن صخر آمد و در سمت چپ پیامبر جایستاد. پیامبر جدست هر دوی ما را گرفت و هول داد تا اینکه ما را پشت سر خود قرار داد».
[۵۱۷] صحیح: [الإرواء ۵۴۰]، م (۶۶۰ - ۲۶۹ - ۴۵۸/۱)، د (۵۹۵/۳۱۸/۲)، جه (۹۷۵/۳۱۲/۱).
از انس بن مالک روایت است: (أن رسول الله جصلی به وبأمه أو خالته، قال: فأقامنی عن یمینه، وأقام الـمرأة خلفنا) [۵۱۸]«پیامبر جبرای او و مادر یا خالهاش امامت کرد، او را در سمت راست خود و زن را پشت سر ما قرار داد».
[۵۱۸] متفق علیه: خ (۷۰۰/۱۹۲/۲)، م (۴۶۵/۳۳۹/۱)، د (۷۷۶/۴/۳)، نس (۱۰۲/۲).
بر امام واجب است تا صفهای نماز را راست نکرده، شروع به نماز نکند و نمازگزاران را به راست کردن صفها امر کند، خودش این کار را بر عهده بگیرد یا شخصی دیگر را مأمور کند:
از انس روایت است که پیامبر جفرمود: (سووا صفوفكم فإن تسویة الصف من تمام الصلاة) [۵۱۹]«صفهایتان را راست کنید؛ چون راست کردن صفوف از کمال نماز است».
از ابومسعود روایت است که پیامبر جقبل از نماز به شانههایشان دست میکشید و میفرمود: (استووا ولاتختلفوا فتختلف قلوبكم...) [۵۲۰]«صفهایتان را راست کنید و اختلاف نکنید که (با اختلاف) قلبهایتان از هم دور میشود».
از نعمان بن بشیر روایت است: پیامبر جچنان صفهای ما را راست میکرد که گویا تیر (قداح) [۵۲۱]را راست میکند تا اینکه یقین کرد که (راست کردن صفها را) یادگرفتیم، سپس روزی به مسجد آمد، نزدیک بود تکبیره الإحرام بگوید، مردی را دید که سینهاش از صف بیرون آمده بود، فرمود: (عبادالله، لتسون صفوفكم أو لیخالفن الله بین وجوهكم) [۵۲۲]«ای بندگان خدا، صفهایتان را راست کنید و گرنه خداوند بین شما اختلاف و تفرقه میاندازد».
از ابن عمر روایت است که پیامبر جفرمود: (أقیموا الصفوف، وحاذوا بین الـمناكب وسدوا الخلل ولینوا بأیدی إخوانكم ولاتذروا فرجات للشیطان ومن وصل صفا وصله الله، ومن قطع صفا، قطعه الله) [۵۲۳]«صفهایتان را راست کنید و شانههایتان را کنار هم قرار دهید و فاصلههای خالی را ببندید (در راست کردن صفها) به نرمی از برادرانتان اطاعت کنید و برای شیطان جاهای خالی نگذارید و کسی که صفی را وصل کند خداوند او را وصل میکند و کسی که بین صفی قطع کند خداوند او را قطع میکند».
از انس روایت است که پیامبر جفرمود: (رصوا صفوفكم، وقاربوا بینها، وحاذوا بالأعناق فوالذی نفسی بیده، إني لأری الشیطان یدخل من خلل الصف كأنها الحذف) [۵۲۴]«صفهایتان را فشرده کنید و فاصلهها را پر کنید و گردنهایتان را در یک راستا قرار دهید. قسم به کسی که جانم در دست اوست شیطان را میبینم که مانند گوسفند کوچک از جاهای خالی صف داخل میشود».
[۵۱۹] متفق علیه: م (۴۳۳/۳۲۴/۱)، این لفظ مسلم است، خ (۷۲۳/۲۰۹/۲)، د (۶۵۴/۳۶۷/۲)، جه (۹۹۳/۳۱۷/۱). [۵۲۰] صحیح: [صو ج ۳۹۷۲]، م (۴۳۶ - ۱۲۸/۳۲۴/۱)، د (۶۴۹/۳۶۳/۲)، ت (۲۳۷/۱۴۳/۱)، نس (۸۹/۲)، جه (۹۹۴/۳۱۸/۱). [۵۲۱] القداح: با کسر قاف، چوب ساییده شده تیر است، و واحد آن قدح با کسر قاف است. یعنی صفهای نماز را به حدی راست و صاف میکرد که انگار با آنها تیر راست میکرد. (صحیح مسلم با شرح نووی ۴/۲۰۷ ط قرطبة). [۵۲۲] صحیح: [ص. ج ۹۶۱]، م (۴۳۲/۳۲۳/۱). [۵۲۳] صحیح: [ص. د ۶۲۰]، د (۶۵۲/۳۶۵/۲). [۵۲۴] صحیح: [ص. د ۶۲۱]، د (۶۵۳/۳۶۶/۲)، نس (۹۲/۲) الحذف: بمعنی گوسفندان کوچک و سیاه است.
از انس روایت است که پیامبر جفرمود: (أقیموا صفوفكم، فإنی أراكم من وراء ظهری) «صفهایتان را راست کنید زیرا من شما را از پشت سرم میبینم» و انس میگوید: (وكان أحدنا یلزق منكبه بمنكب صاحبه وقدمه بقدمه) [۵۲۵]«و هر یک از ما شانهها و پاهایش را به شانهها و پاهای بغل دستی خویش میچسباند».
نعمان بن بشیر گوید: (رأیت الرجل منا یلزق كعبه بكعب صاحبه) [۵۲۶]«هریک از ما قوزک پایش را به قوزک پای فرد مجاور خود میچسباند».
[۵۲۵] صحیح: [مختصر خ ۳۹۳]، خ (۷۲۵/۲۱۱/۲). [۵۲۶] صحیح: [مختصر خ ۱۲۴ ص ۱۸۴]، خ (۲۱۱/۲) بخاری این حدیث را بصورت معلق روایت کرده است.
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (خیر صفوف الرجال أولـها، وشرها آخرها وخیر صفوف النساء آخرها وشرها أولـها) [۵۲۷]«بهترین (با فضیلتترین) صفوف مردان صف أول و بدترین (کم فضیلتترین) صفوف آنها صف آخر است، و بهترین صفوف زنان صف آخر و بدترین صفوف آنها صف اول است».
[۵۲۷] صحیح: [ص. ج ۳۳۱۰]، م (۴۴۰/۳۲۶/۱)، د (۶۶۴/۳۷۴/۲)، ت (۲۲۴/۱۴۳/۱)، نس (۹۳/۲)، جه (۱۰۰۰/۳۱۹/۱).
از براء بن عازب روایت است که پیامبر جفرمود: (إن الله وملائكته یصلون علی الصفوف الأول) [۵۲۸]«خدا و ملائکهی او بر صفهای او نماز، صلوات میفرستند».
همچنین از براء سروایت است: وقتی که پشت سر پیامبر جنماز میخواندیم، دوست داشتیم در سمت راست او بایستیم؛ چون بعد از سلام رو به ما میکرد، (براء) گوید: ازاو شنیدم که میفرمود: (رب قني عذابك یوم تبعث عبادك) [۵۲۹]«پروردگارا، روزی که بندگانت را زنده میکنی مرا از عذابت محفوظ بفرما».
[۵۲۸] صحیح: (ص. د ۶۱۸)، د (۶۵۰/۳۶۴/۲)، نس (۹۰/۲)، در روایت نسائی بجای عبارت «الصفوف الأول» عبارت «الصفوف المتقدمة» ذکر شده است. [۵۲۹] صحیح: [الترغیب ۵۰۰]، م (۷۰۹/۴۹۲ و ۴۹۳/۱).
از ابومسعود انصاری روایت است که پیامبر جفرمود: (لیلیني منكم أولوا الأحلام والنهی ثم الذین یلونهم ثم الذین یلونهم) [۵۳۰]«کسانی از شما پشت سر من بایستند، که دارای عقل و خرد (بیشتری) هستند».
[۵۳۰] صحیح: [ص. د ۶۲۶]، م (۴۳۲/۳۲۳/۱)، د (۶۶۰/۳۷۱/۲)، جه (۹۷۶/۳۱۲/۱)، نس (۹۰/۲).
از معاویه بن قره از پدرش روایت است: (كنا ننهی أن نصف بین السواری علی عهد رسول الله جونطرد عنها طردا) [۵۳۱]«زمان پیامبر جاز تشکیل صف بین ستونها نهی میشدیم و وقتی که بین ستونها (برای نماز) میایستادیم ما را از این کار باز میداشتند».
این حکم مربوط به نماز جماعت است، اما اگر کسی نمازش را تنها بخواند به شرطی که ستره بگذارد اشکالی ندارد که نمازش را بین دو ستون بخواند:
از ابن عمر روایت است: (دخل النبي جالبیت وأسامة بن زید وعثمان بن طلحة وبلال فأطال ثم خرج، كنت أول الناس دخل علی أثره، فسألت بلالا، أین صلی؟ قال: بین العمودین الـمقدمین) [۵۳۲]«پیامبر جبا اسامه بن زید و عثمان بن طلحه و بلال داخل کعبه شد و مدت زیادی در آنجا ماند، سپس بیرون آمد، من اولین کسی بودم که به دنبال او وارد شدم، از بلال سؤال کردم (پیامبر ج) کجا نماز خواند؟ گفت بین دو ستون جلویی».
[۵۳۱] صحیح: [ص. جه ۸۲۱]، جه (۱۰۰۲/۳۲۰/۱)، کم (۲۱۸/، هق (۱۰۴/۳). [۵۳۲] صحیح: [مختصر خ ۱۳۹]، خ (۵۰۴/۵۷۸/۱).
از نافع روایت است: (إن ابن عمر أذن بالصلاة في لیلة ذات برد وریح، ثم قال: ألا صلوا في الرحال، ثم قال: إن رسول الله جكان یأمر الـمؤذن إذا كانت لیلة ذات برد ومطر یقول ألا صلوا في الرحال) [۵۳۳] «ابن عمر شبی سرد که باد به شدت میوزید برای نماز اذان داد و سپس گفت در خانههایتان نماز بخوانید. سپس گفت: پیامبر جبه مؤذن امر میکرد که اگر شبی سرد و بارانی بود، بگوید درخانههایتان نماز بخوانید».
[۵۳۳] متفق علیه: خ (۶۶۶/۱۵۶/۲)، م (۶۹۷/۴۸۴/۱)، د (۱۰۵۰/۳۹۱/۳)، نس (۱۵/۲).
از ابن عمر روایت است که پیامبر جفرمود: (إذا وضع عشاء أحدكم وأقیمت الصلاة فابدأوا بالعشاء ولایعجل حتی یفرغ منه) «وقتی شامتان حاضر شد و نماز بر پا شد ابتدا شامتان را بخورید و (برای نماز) عجله نکنید تا غذایتان را صرف کنید».
هرگاه هنگام اقامه نماز غذا را جلوی ابن عمر میگذاشتند، تا غذایش را نمیخورد به نماز نمیرفت، در حالی که قرائت امام را میشنید [۵۳۴].
[۵۳۴] متفق علیه: خ (۶۷۳/۱۵۹/۲)، م (۴۵۹/۳۹۲/۱)، مسلم این حدیث را بدون جمله آخر روایت کرده است، د (۳۷۳۹/۲۲۹/۱۰).
از عایشه روایت است: از پیامبر جشنیدم که میفرمود: (لاصلاة بحضرة طعام ولا وهو یدافع الأخبثین) [۵۳۵]«هنگام آماده شدن غذا و فشار آوردن ادرار و مدفوع، نماز صحیح نیست».
[۵۳۵] صحیح: [ص. ج ۷۰۹]، م (۵۶۰/۳۹۳/۱)، د (۸۹/۱۶۰/۱).
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَإِذَا ضَرَبۡتُمۡ فِي ٱلۡأَرۡضِ فَلَيۡسَ عَلَيۡكُمۡ جُنَاحٌ أَن تَقۡصُرُواْ مِنَ ٱلصَّلَوٰةِ إِنۡ خِفۡتُمۡ أَن يَفۡتِنَكُمُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوٓاْ﴾[النساء: ۱۰۱].
«هرگاه در زمین به مسافرت پرداختید و نماز را کوتاه خواندید گناهی بر شما نیست اگر ترسیدید که کافران بلایی به شما برسانند و به فتنهای گرفتارتان گردانند».
از یعلی بن امیه روایت است: از عمر بن خطاب درباره آیه: ﴿إِنۡ خِفۡتُمۡ أَن يَفۡتِنَكُمُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوٓاْ﴾سؤال کردم و گفتم: با توجه به این آیه قصر نماز به وقتی اختصاص دارد که از کافران در امان نباشیم ولی الان مردم در امنیت هستند، عمر گفت: من هم مثل تو از این امر شگفتزده شدم و از پیامبر جدر این باره سؤال کردم، پیامبر جفرمود: (صدقة تصدق الله بها علیكم فاقبلوا صدقته) [۵۳۶]«صدقهای است که خداوند به شما داده است، پس صدقهاش را قبول کنید».
از ابن عباس روایت است: (فرض الله الصلاة علی لسان نبیكم جفي الحضر أربعا وفی السفر ركعتین وفی الخوف ركعة) [۵۳۷]«خداوند از زبان پیامبر جنماز را بر شما؛ در حضر چهار رکعت، در سفر دو رکعت و هنگام ترس، یک رکعت واجب کرده است».
از عمر روایت است: (صلاة السفر ركعتان، وصلاة الجمعة ركعتان والفطر والأضحی ركعتان تمام غیر قصر، علی لسان محمد ج) [۵۳۸]«اززبان محمد جنماز سفر دو رکعت و نماز جمعه دو رکعت و نماز عید فطر و قربان دو رکعت است، کاملاند، نه قصر».
از عایشه روایت است: (الصلاة أول مافرضت ركعتین، فأقرت صلاة السفر، وأتمت صلاة الحضر) [۵۳۹]«ابتدا که نماز فرض شد، دو رکعت، دو رکعت بود، نماز سفر به حال خود (دو رکعتی) باقی ماند و نماز حضر کامل (چهار رکعتی) شد».
از ابن عمر روایت است: با پیامبر ج، ابوبکر، عمر و عثمان مسافرت کردهام و ندیدهام که هیچکدام از آنها تا وقتی که فوت کردند از دو رکعت بیشتر بخوانند. و خداوند میفرماید:
﴿لَّقَدۡ كَانَ لَكُمۡ فِي رَسُولِ ٱللَّهِ أُسۡوَةٌ حَسَنَةٞ﴾[الأحزاب: ۲۱].
«به راستی رسول الله برای شما الگوی خوبی است» [۵۴۰].
[۵۳۶] صحیح: [ص. ج ۳۷۶۲]، م (۶۸۶/۴۷۸/۱)، د (۱۱۸۷/۶۴/۴)، نس (۱۱۶/۴)، جه (۱۰۶۵/۳۳۹/۱)، ت (۵۰۲۵/۳۰۹/۴). [۵۳۷] صحیح: [. جه ۸۷۶]، م (۶۸۷/۴۷۹/۱)، د (۱۲۳۴/۱۲۴/۴)، نس (۱۱۸/۳)، جه (۱۰۶۸/۳۳۹/۱) در روایت ابن ماجه جمله آخر وجود ندارد. [۵۳۸] صحیح: [ص. جه ۸۷۱]، نس (۱۸۳/۳)، جه (۱۰۶۳/۳۳۸/۱). [۵۳۹] متفق علیه: خ (۱۰۹۰/۵۶۹/۲)، م (۶۸۵/۴۷۸/۱)، د (۱۱۸۶/۶۳/۴)، نس (۲۲۵/۱). [۵۴۰] متفق علیه: م (۶۸۹/۴۷۹/۱)، د (۱۲۱۱/۹۰/۴)، خ (۱۱۰۲/۵۷۷/۲)، نس (۱۲۳/۳).
علما در تعیین مسافت قصر اختلاف نظر بسیار دارند، به طوری که ابن منذر و دیگران در این باره بیشتر از بیست قول را ذکر کردهاند، قول راجح این است که حد معینی برای مسافت قصر وجود ندارد؛ و هر اندازه در لغت عرب که پیامبر قومش را با آن خطاب کرده است، به آن سفر گفته میشود، معتبر است؛ چون اگر برای مسافت سفر غیر از آنچه ذکر کردیم حدی میبود پیامبر جقطعا از بیان آن چشمپوشی نمیکردند و اصحاب هم از سؤال کردن درباره آن، غافل نمیماندند و در عدم نقل آن برای ما اتفاق نمیکردند» [۵۴۱].
[۵۴۱] المحلی (۲۱/۵).
جمهور علما اتفاق نظر دارند بر اینکه شرط قصر نماز، شروع سفر و خروج از آبادی است. و تا وقتی که مسافر به اول خانههای آبادی برنگردد مدت قصر نمازش تمام نمیشود. ابن منذر گوید: از این که پیامبر جدر مسافرتهایش قبل از خروج از مدینه نمازش را قصر کند اطلاعی ندارم. و انس میگوید: (صلیت الظهر مع النبي جبالـمدینة أربعا وبذی الحلیفة ركعتین) [۵۴۲]«نماز ظهر را در مدینه با پیامبر جچهار رکعت و نماز عصر را در ذوالحلیفه دو رکعت خواندم».
[۵۴۲] فقه السنه (۲۴۰ و ۲۴۱/۱)، و قول أنس: خ (۱۰۸۹/۵۶۹/۲)، م (۶۹۰/۴۸۰/۱)، د (۱۱۹۰/۶۹/۴)، ت (۵۴۴/۲۹/۲)، نس (۲۳۵/۱)، منظور از «بذی الحلیفة رکعتین» نماز عصر است همانطور که در روایات غیر بخاری به آن تصریح شده است.
از جابر روایت است: (أقام النبي جبتبوك عشرین یوما یقصر الصلاة) [۵۴۳]«پیامبر جبیست روز در تبوک اقامت کرد و نمازش را قصر میکرد».
ابن قیم گوید: پیامبر جبرای امت بیان نفرموده است که اگر کسی بیشتر از این مدت اقامت کند، نمیتواند نمازش را قصر کند، اقامت پیامبر این مدت بطول انجامیده [۵۴۴].
پس اگر قصد اقامت بیش از نوزده روز را کرد باید نمازهایش را کامل بخواند. همچنانکه ابن عباس بگوید: (أقام النبي جتسعة عشر یقصر، فنحن إذا سافرنا تسعة عشر قصرنا وإن زدنا أتممنا) [۵۴۵]«پیامبر جنوزده روز اقامت کرد و نمازش را قصر کرد و ما هم وقتی که نوزده روز مسافرت کنیم قصر میکنیم و اگر از نوزده روز بیشتر بمانیم نمازمان را کامل میخوانیم».
[۵۴۳] صحیح: [ص. د ۱۰۹۴]، د (۱۲۲۳/۱۰۲/۴). [۵۴۴] فقه السنه (۲۴۱/۱). [۵۴۵] صحیح: [الإرواء ۵۷۵]، خ (۱۰۸۰/۵۶۱/۲)، ت (۵۴۷/۳۱/۲)، جه (۱۰۷۵/۳۴۱/۱)، د (۱۲۱۸/۹۷/۴)، أبوداود بجای عبارت «تسعة عشر» عبارت: «سبع عشرة» را ذکر کرده است.
از انس روایت است: (كان رسول الله جإذا ارتحل قبل أن تزیغ الشمس أخر الظهر إلی وقت العصر ثم نزل فجمع بینهما فإن زاغت الشمس قبل أن یرتحل صلی الظهر ثم ركب) [۵۴۶]«پیامبر جوقتی که قبل از زوال خورشید سفر میکرد، نماز ظهر را تا وقت عصر به تأخیر میانداخت؛ سپس توقف میکرد و آن دو (ظهر و عصر) را با هم میخواند؛ و اگر قبل از شروع سفر، خورشید زوال میکرد، نماز ظهر را میخواند و بعد از آن حرکت میکرد».
از معاذ روایت است: (أن النبي جكان في غزوة تبوك إذا ارتحل قبل أن تزیغ الشمس، أخر الظهر حتی یجمعها إلی العصر، یصلیهما جیمعا، وإذا ارتحل بعد زیغ الشمس، صلی الظهر والعصر جمیعا ثم سار، وكان إذا ارتحل قبل الـمغرب أخر الـمغرب حتی یصلیها مع العشاء وإذا ارتحل بعد الـمغرب عجل العشاء فصلاها مع الـمغرب) [۵۴۷]«پیامبر جدر غزوه تبوک وقتی که قبل از زوال خورشید حرکت میکرد، ظهر را به تأخیر میانداخت و به هنگام عصر، با نماز عصر جمع میکرد و هرگاه بعد از زوال خورشید حرکت میکرد، نماز ظهر و عصر را با هم میخواند و پس از آن حرکت میکرد و اگر قبل از مغرب سفر میکرد نماز مغرب را به تأخیر میانداخت تا آنرا با عشاء بخواند؛ ولی اگر بعد از غروب آفتاب حرکت میکرد، نماز عشا را جلو میانداخت و با مغرب میخواند».
و نیز از معاذ روایت است: (أنهم خرجوا مع رسول الله جعام تبوك، فكان رسول الله جیجمع بین الظهر والعصر والـمغرب والعشاء قال: فأخر الصلاة یوما، ثم خرج فصلی الظهر والعصر جمیعا، ثم دخل، ثم خرج فصلی الـمغرب والعشاء جمیعا) [۵۴۸]«آنها با پیامبر جبرای جنگ تبوک خارج شدند و پیامبر جنماز ظهر را با عصر و نماز مغرب را با عشا با هم جمع میکرد، (معاذ) گوید: پیامبر جروزی نماز را به تأخیر انداخت و سپس خارج شد و نماز ظهر و عصر را با هم خواند، سپس داخل (خیمه) شد سپس خارج شد و نماز مغرب و عشا را با هم خواند».
[۵۴۶] متفق علیه: خ (۱۱۱۲/۵۸۳/۲)، م (۷۰۴/۴۸۹/۱)، د (۱۲۰۶/۵۸/۴)، نس (۲۸۴/۱). [۵۴۷] صحیح: [ص. د ۱۰۶۷]، أ (۱۲۳۶/۱۲۰/۵)، د (۱۱۹۶/۷۵/۴)، ت (۵۵۱/۳۳/۲). [۵۴۸] صحیح: [ص. د ۱۰۶۵]ف د (۱۱۹۴/۷۲/۴)، نس (۲۸۴/۱)، مسلم و ابن ماجه تنها قسمت أول حدیث را روایت کردهاند: م (۷۰۶/۴۹۰/۱)، جه (۱۰۷۰/۳۴۰/۱).
از نافع روایت است: (أن عبدالله بن عمر كان إذا جمع الأمراء بین الـمغرب والعشاء في الـمطر جمع معهم) «زمانی که باران میبارید أمرا در بین مغرب و عشاء جمع میکردند، عبدالله بن عمر هم همراه آنان (دو نماز را) جمع میکرد».
از هشام بن عروه روایت است که: «پدرم عروه و سعید بن مسیب و ابوبکر بن عبدالرحمن بن حارث بن هشام بن مغیره مخزومی نماز مغرب و عشا را در شب بارانی هرگاه میخواستند جمع میکردند و کسی ایراد نمیگرفت» [۵۴۹].
از موسی بن عقبه روایت است که: عمر بن عبدالعزیز هنگام باران، نماز مغرب و عشاء را با هم جمع میکرد و سعید بن مسیب و عروه بن زبیر و ابوبکر بن عبدالرحمن و بزرگان آن زمان با آنان نماز میخواندند و ایرادی بر این کار نمیگرفتند» [۵۵۰].
از ابن عباس روایت است: (صلی رسول الله جالظهر والعصر جمیعا، والـمغرب والعشاء جمیعا في غیر خوف ولاسفر) [۵۵۱]«پیامبر جدر غیر خوف و سفر، نماز ظهر را با عصر و مغرب را با عشا جمع کرد» و در حدیثی دیگر از او روایت است که: (جمع رسول الله جبین الظهر والعصر، والـمغرب والعشاء بالـمدینة في غیر خوف ولامطر) [۵۵۲]«پیامبر جدر غیر خوف و باران بین ظهر و عصر و مغرب و عشا در مدینه جمع کرد»(*).
این روایت ابن عباس بیانگر اینست که جمع نماز به خاطر باران در زمان پیامبر جامر معروفی بوده است وگرنه در ذکر نفی باران به عنوان سبب توجیه کننده برای جواز جمع فایدهای نبود [۵۵۳].
[۵۴۹] صحیح: [الإرواء ۴۰/۳]، ما (۳۲۸/۱۰۲). [۵۵۰] صحیح: [الإرواء ۴۰/۳]، هق (۱۶۸ و ۱۶۹/۳). [۵۵۱] صحیح: [ص. ج ۱۰۶۸]. [۵۵۲] صحیح: [ص. ج ۱۰۷۰]، م (۷۰۵/۴۸۹/۱)، نس (۲۹۰/۱)، د (۱۱۹۸/۷/۴)، ابوداود در آخر این حدیث چیزی را اضافه روایت کرده است. *- و این جمع که ابن عباس ذکر کرده در حالت ضرورت بوده همانطور که در سبب سوم میآید «مترجم». [۵۵۳] آلبانی این مطلب را در کتاب «الإرواء» (۴۰/۳) گفته است.
از ابن عباس روایت است: (صلی رسول الله جالظهر والعصر جمیعا بالـمدینة في غیر خوف ولاسفر) «پیامبر جدر مدینه در غیر زمان خوف و سفر نماز ظهر و عصر را با هم جمع کرد» ابوزبیر گفت: از سعید پرسیدم چرا این کار را کرد؟ گفت: همانطور که تو از من سؤال کردی، از ابن عباس سؤال کردم گفت: (أراد أن لایحرج أحداً من أمته) [۵۵۴]«خواست کسی از امتش را به سختی نیاندازد».
همچنین از او (ابن عباس) روایت است که: (جمع رسول الله جبین الظهر والعصر والـمغرب والعشاء بالـمدینة في غیر خوف ولامطر قیل لابن عباس، ما أراد إلی ذلك؟ قال: أراد أن لایحرج أمته) [۵۵۵]«پیامبر جدر مدینه در غیر ترس و باران نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را باهم جمع کرد. به ابن عباس گفته شد: چرا این کار را کرد؟ گفت: خواست امتش را سختی نیافتد».
امام نووی /در شرح مسلم (۲۱۹/۵) گوید:
«جماعتی از علما بر این عقیده هستند که جمع در حضر هنگام ضرورت برای کسی که آنرا به عادت تبدیل نکند، جایز است. و این قول ابن سیرین و اشهب از اصحاب مالک است، همچنین این رأی را خطابی از قفال و شاشی کبیر از اصحاب شافعی از ابواسحاق مروزی از جماعتی از اصحاب حدیث نقل کردهاند و ابن منذر هم آنرا ترجیح داده است. ظاهر قول ابن عباس هم که گفته است: (أراد أن لایحرج أمته) و جواز آنرا به بیماری وغیره نسبت نداد، این نظریه را تأیید میکند. والله أعلم»
[۵۵۴] تخریج در ص (۱۸۷). [۵۵۵] تخریج در ص (۱۸۷).
نماز جمعه بر هر فرد مسلمانی فرض است. مگر پنج گروه زیر:
۱- بردهای که در مالکیت سیدش است.
۲- زن.
۳- کودک.
۴- بیمار.
۵- مسافر.
خداوند متعال میفرماید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِذَا نُودِيَ لِلصَّلَوٰةِ مِن يَوۡمِ ٱلۡجُمُعَةِ فَٱسۡعَوۡاْ إِلَىٰ ذِكۡرِ ٱللَّهِ وَذَرُواْ ٱلۡبَيۡعَۚ ذَٰلِكُمۡ خَيۡرٞ لَّكُمۡ إِن كُنتُمۡ تَعۡلَمُونَ٩﴾[الجمعة: ۹].
«ای مؤمنان هنگامیکه روز جمعه برای نماز ندا داده شد بهسوی ذکر و عبادت خدا بشتابید و خرید و فروش را رها سازید این برای شما بهتر و سودمندتر است اگر بدانید».
از طارق بن شهاب روایت است که پیامبر جفرمود: (الجمعة حق واجب علی كل مسلم في جماعة إلا أربعة، عبد مـملوك أو امرأة أو صبی أو مریض) [۵۵۶]«خواندن نماز جمعه همراه با جماعت بر هر فرد مسلمانی واجب است، مگر بر چهار گروه؛ بردهای که در مالکیت سیدش است، زن، کودک، و بیمار».
از ابن عمر روایت است که پیامبر جفرمود: (لیس علی الـمسافر جمعة)(*) «جمعه بر مسافر واجب نیست».
[۵۵۶] صحیح: [ص. د ۹۴۲]، [ص. ج ۳۱۱۱]، د (۱۰۴۵/۳۹۴/۳)، قط (۲/۳/۲)، هق (۱۷۲/۳)، کم (۲۸۸/۱). *- قط (۴/۴/۲).
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود: (من اغتسل ثم أتی الجمعة فصلی ما قدر له، ثم أنصت حتی یفرغ من خطبته، ثم یصلی معه غفرله ما بینه وبین الجمعة الأخری وفضل ثلاثة أیام) [۵۵۷]«هرکس در روز جمعه غسل کند و به نماز جمعه برود و آنچه برای او مقدر شده نماز بخواند؛ سپس تا فراغت (امام) از خطبه سکوت کند، سپس با او نماز بخواند، گناهان (صغیره) بین این جمعه و جمعه دیگرش و سه روز اضافه بر آن بخشوده میشود».
همچنین از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (الصلوات الخمس، والجمعة إلی الجمعة، ورمضان إلی رمضان مكفرات ما بینهن إذا اجتنبت الكبائر) [۵۵۸]«نمازهای پنجگانه و جمعه تا جمعه و رمضان تا رمضان، گناهان بین خود را از بین میبرند به شرطی که از گناهان کبیره دوری شود».
[۵۵۷] صحیح: [ص. ج ۶۰۶۲]، م (۸۵۷/۵۸۷/۲). [۵۵۸] صحیح: [ص. ج ۳۸۷۵]، م (۲۳۳/۱۶/۲۰۹/۱)، ت (۳۱۴/۱۳۸/۱) در روایت ترمذی عبارت (و رمضان إلی رمضان) وجود ندارد.
از ابن عمر و ابوهریره روایت است که آنان از رسول الله جشنیدند که روی منبرش میفرمود: (لینتهین أقوام عن ودعهم الجمعات أو لیختمن الله علی قلوبهم ثم لیكونن من الغافلین) [۵۵۹]«افرادی که جمعه را ترک میکنند باید از این عملشان دست بکشند وگرنه خداوند بر قلبهای آنها مهر (غفلت) میزند، سپس در زمره غافلان قرار میگیرند».
از عبدالله روایت است که پیامبر جبه گروهی که نماز جمعه را ترک میکردند فرمود: (لقد هممت أن آمر رجلا یصلی بالناس، ثم أحرق علی رجال یتخلفون عن الجمعة بیوتهم) [۵۶۰]«تصمیم داشتم که شخصی را مأمور کنم تا برای مردم نماز بخواند سپس بروم و خانههای مردانی را که به نماز جمعه نمیآیند بر سرشان آتش بزنم».
از ابوجعد ضمری روایت است که پیامبر جفرمود: (من ترك ثلاث جمع تهاونا بها طبع الله علی قلبه) [۵۶۱]«کسی که سه جمعه را از روی بیتوجهی، ترک کند خداوند بر قلبش مهر میزند».
از اسامه بن زید روایت است که پیامبر جفرمود: (من ترك ثلاث جمعات من غیر عذر كتب من الـمنافقین) [۵۶۲]«کسی که سه جمعه را بدون عذر ترک کند، از منافقین به حساب میآید».
[۵۵۹] صحیح: [ص. ج ۵۴۸۰]، م (۸۶۵/۵۹۱/۲)، نس (۸۸/۳)، ودعهم: یعنی ترک کردن نماز جمعه و ختم بمعنی مهر زدن و پوشاندن است. [۵۶۰] صحیح: [ص. ج ۵۱۴۲]، م (۶۵۲/۴۵۲/۱). [۵۶۱] حسن صحیح: [ص ۹۲۳۰]، د (۱۰۳۹/۳۷۷/۳). ت (۴۹۸/۵/۲)، نس (۸۸/۳)، جه (۱۱۲۵/۳۵۷/۱). [۵۶۲] صحیح: [ص. ج ۶۱۴۴]، طب (۴۲۲/۱۷۰/۱).
از انس بن مالک سروایت است: (أن النبي جكان یصلی الجمعة حین تمیل الشمس) [۵۶۳]«پیامبر جنماز جمعه را هنگام زوال خورشید میخواند».
از جابر بن عبدالله روایت است که: از او سؤال شد چه وقتی پیامبر جنماز جمعه را میخواند؟ گفت: (كان یصلی ثم نذهب إلی جمالنا فنریحها حین تزول الشمس) [۵۶۴]«نماز جمعه را میخواندغ سپس نزد شترانمان میرفتیم و هنگام زوال خورشید آنها را باز میگرداندیم».
[۵۶۳] صحیح: [ص. د ۹۶۰]، خ (۹۰۴/۳۸۶/۲)، د (۱۰۷۱/۴۲۷/۳)، ت (۵۰۱/۷/۲). [۵۶۴] صحیح: [الإرواء ۵۹۷[، م (۸۵۸ - ۲۹/۵۸۸/۲).
خطبه واجب است؛ چون از یک طرف پیامبر جدر تمام جمعهها آنرا میخواند و هیچوقت آنرا ترک نمیکرد و از طرف دیگر میفرماید: (صلوا كما رأیتمونی أصلی) [۵۶۵]«همانگونه که مرا میبینید نماز میخوانم، نماز بخوانید».
[۵۶۵] صحیح: [الإرواء ۲۶۲[، خ (۶۳۱/۱۱۱/۲).
پیامبر جمیفرماید: (إن طول صلاة الرجل وقصر خطبته مئنة من فقهه فأطیلوا الصلاة وأقصروا الخطبة وإن من البیان لسحرا) [۵۶۶]«طولانی بودن نماز خطیب و کوتاه بودن خطبهاش نشانهای از فقیه بودن او است؛ پس نماز را طولانی و خطبه را کوتاه کنید و به راستی که برخی سخنان سحرآمیزند».
از جابربن سمره روایت است: (كنت أصلی مع النبي جالصلوات، فكانت صلاته قصدا، وخطبته قصدا) [۵۶۷]«نمازها را با پیامبر جمیخواندم، در نماز و خطبهاش حد وسط را رعایت میکرد».
ازجابر بن عبدالله روایت است: (كان رسول الله جإذا خطب احمرت عیناه وعلا صوته واشتد غضبه كانه منذر جیش یقول صبحكم ومساكم) [۵۶۸]«پیامبر جوقتی خطبه میخواند چشمانش سرخ و صدایش بلند میشد و عصبانیتش شدت پیدا میکرد انگار از آمدن لشکری هشدار میدهد و میگوید: دشمن صبح و شام به شما حمله میکند».
[۵۶۶] صحیح: [صو ج ۲۱۰۰]، [الإرواء ۶۱۸]ف م (۸۶۹/۵۹۴/۲). امام نووی میگوید: «مئنة» با فتحه میم و کسره همزه و تشدید نون بمعنی علامت و نشانه است. [۵۶۷] صحیح: [ص. ت ۴۱۸]، م (۸۸۶/۵۹۱/۲)، ت (۹۱۵۰۵/۲). [۵۶۸] صحیح: [ص. ج ۴۷۱۱]، [الإرواء ۶۱۱]، م (۸۶۶/۵۹۱/۲)، ت (۵۰۵/۹/۲).
پیامبر جخطبهها و موعظهها و درسهایش را با این خطبه که به خطبه حاجت معروف است شروع میکرد [۵۶۹]:
(إن الحمدلله، نحمده، ونستعینه، ونستغفره، ونعوذ بالله من شرور أنفسنا وسیئات أعمالنا، من یهده الله فلا مضل له، ومن یضلل فلا هادی له، وأشهد أن لا إله إلا الله وحده لاشریك له وأشهد أن محمدا عبده ورسوله).
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ ٱللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِۦ وَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنتُم مُّسۡلِمُونَ١٠٢﴾[آل عمران: ۱۰۲].
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ ٱتَّقُواْ رَبَّكُمُ ٱلَّذِي خَلَقَكُم مِّن نَّفۡسٖ وَٰحِدَةٖ وَخَلَقَ مِنۡهَا زَوۡجَهَا وَبَثَّ مِنۡهُمَا رِجَالٗا كَثِيرٗا وَنِسَآءٗۚ وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَ ٱلَّذِي تَسَآءَلُونَ بِهِۦ وَٱلۡأَرۡحَامَۚ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلَيۡكُمۡ رَقِيبٗا١﴾[النساء: ۱].
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ ٱللَّهَ وَقُولُواْ قَوۡلٗا سَدِيدٗا٧٠ يُصۡلِحۡ لَكُمۡ أَعۡمَٰلَكُمۡ وَيَغۡفِرۡ لَكُمۡ ذُنُوبَكُمۡۗ وَمَن يُطِعِ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ فَقَدۡ فَازَ فَوۡزًا عَظِيمًا٧١﴾[الأحزاب: ۷۰-۷۱].
أَمَّا بَعْدُ:
(فإن أصدق الحدیث كتاب الله، وخیر الـهدی، هدی محمد جوشر الأمور محدثاتها، وكل محدثة بدعة، وكل بدعة ضلالة وكل ضلالة في النار) [۵۷۰].
«سپاس و ستایش تنها لایق خداست، او را شکر میگوییم و از او یاری میجوییم و از او طلب آمرزش میکنیم، و پناه میبریم به خدا از شرارت نفسهایمان و از بدیهای اعمالمان، هر کسی که خدا او را هدایت کند گمراه کنندهای برایش نیست، و کسی را که گمراه کند، هدایت کنندهای برایش نیست».
«و شهادت میدهم که هیچ معبود بر حقی غیر از الله نیست، یکتا است، شریکی ندارد و شهادت میدهم که محمد بنده و فرستاده او است».
«ای کسانی که ایمان آوردهاید آنچنانکه باید از خدا بترسید و نمیرید مگر آنکه مسلمان باشید».
«ای مردمان از (خشم) پروردگارتان بپرهیزید، پروردگاری که شما را از یک انسان بیافرید و (سپس) همسرش را از نوع او آفرید و از آن دو نفر مردان و زنان فراوانی منتشر ساخت، و از (خشم) خدایی بپرهیزید که همدیگر را بدو سوگند میدهید و بپرهیزید از اینکه پیوند خویشاوندی را گسیخته دارید، (وصله رحم را نادیده گیرید) زیرا بیگمان خداوند مراقب شما است».
«ای مؤمنان از خدا بترسید و سخن حق و درست بگویید، در نتیجه خدا (توفیق خیرتان میدهد و) اعمالتان را اصلاح میکند و گناهانتان را میبخشاید هر کس که ازخدا و پیامبرش فرمانبرداری کند قطعا به پیروزی و کامیابی بزرگی دست مییابد».
«اما بعد راستترین سخن، کتاب خدا است و بهترین روش و سنت، روش و سنت محمد جاست وبدترین امور چیزهای ساختگی است و هر ساخته شدهای (در دین) بدعت و هر بدعتی گمراهی و هر گمراهی در آتش است».
کسی که در خطبههای پیامبر جو اصحاب او دقت کند در مییابد که خطبههای آنها دربرگیرنده مطالبی است از قبیل بیان هدایت، توحید، ذکر صفات پروردگار، اصول کلی ایمان، دعوت بهسوی خدا، ذکر نعمتهای الهی؛ نعمتهایی که باعث محبت خداوند در قلب بندگانش میشود، و روزهایی که آنها را از عذابش میترساند.
همچنین درمییابد که پیامبر جو اصحاب در خطبههای خود مردم را به ذکر و شکر امر کردهاند، ذکر و شکری که موجب پیدایش محبت خداوند در قلب آنها میشد، و طوری عظمت و اسماء و صفات خدا را ذکر میکردند و مردم را به طاعت و شکر و ذکر دعوت مینمودند که قلب آنها مملواز محبت به خدا میشد به طوری ک شنوندگان جلسه را ترک میکردند در حالی که خدا را دوست داشتند وخدا هم آنها را دوست داشت. پیامبر جدر خطبههایش بسیار قران میخواند خصوصاً سوره «ق» را [۵۷۱]، ام هشام بنت حرث بن نعمان گوید: (ما حفظت ق إلا من في رسول الله جمـما یخطب بها علی الـمنبر) [۵۷۲]«سوره ق را حفظ نکردم مگر از زبان پیامبر جکه هنگام خطبه بسیار آنرا بر منبر تکرار میکرد».
[۵۶۹] صحیح: [ص. نس ۱۳۳۱]، م (۴۶۷/۵۹۲/۲)، نس (۱۸۸/۳). [۵۷۰] این خطبه، خطبه حاجت نام دارد که پیامبر جخطبهها و دروس و موعظههایش را با آن شروع میکرد. علامه البانی در این باره رسالهای نافع دارد، به آن مراجعه شود. [۵۷۱] زاد المعاد (۱۱۶/۱). [۵۷۲] متفق علیه: خ (۹۳۴/۴۱۴/۲)، م (۸۵۱/۵۸۲/۲)، نس (۱۰۴/۳)، جه (۱۱۱۰/۳۵۲/۱)، د (۱۰۹۹/۴۶۰/۳) با اختصار، ت (۵۱۱۱/۱۲/۲) بنحوه.
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (إذا قلت لصاحبك یوم الجمعة أنصت والإمام یخطب فقد لغوت) [۵۷۳]«هرگاه هنگام خطبه امام به دوستت گفتی ساکت شو، سخن باطلی گفتهای».
[۵۷۳] صحیح: [ص. جه ۹۱۱]، نس (۱۱۲/۳)، جه (۱۱۱۰/۳۵۶/۱)، بنحوه.
نماز جمعه دو رکعت و بصورت جماعت است پس اگر کسی که جمعه بر او واجب نیست به نماز جمعه نیاید یا عذری داشته باشد، باید نماز ظهر را چهار رکعت بخواند و کسی که یک رکعت را دریابد جمعه را دریافته است:
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (من أدرك ركعة من صلاة الجمعة فقد أدرك الصلاة) [۵۷۴]«کسی که یک رکعت از نماز جمعه را دریابد نماز (جمعه) را دریافته است».
[۵۷۴] صحیح: [الإرواء ۶۲۲]، [ص. ج ۵۹۹۹]، نس (۱۱۲/۳)، جه (۱۱۲۱/۳۵۶/۱)، بنحوه.
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (من اغتسل یوم الجمعة ثم أتی الـمسجد فصلی ما قدرله، ثم أنصت حتی یفرغ من خطبته، ثم یصلی معه، غفرله ما بینه وبین الجمعة الأخری وفضل ثلاثة أیام) [۵۷۵]«کسی که روز جمعه غسل کند سپس به نماز جمعه برود و آنچه برای او مقدر شده نماز بخواند سپس تا فارغ شدن (امام) از خطبه ساکت شود؛ سپس با او نماز بخواند، گناهان (صغیرهی) بین این جمعه و جمعه دیگرش و سه روز اضافه بخشوده میشود».
پس هر کس قبل از نماز جمعه به مسجد بیاید، تا زمانی که امام به مسجد میآید، هر آنچه را که میخواند بدون محدودیت نماز بخواند.
اما آنچه امروزه به نام سنت قبل از جمعه معروف است اصلی در سنت صحیح ندارد و معلوم است که: «پیامبر جبعد از آنکه بلال اذان را میگفت شروع به خطبه میکرد و بطور قطع هیچ کسی بلند نمیشد تا دو رکعت نماز سنت بخواند و اذان جمعه بیش از یکی نبوده، پس چه وقتی آنها سنت جمعه را خواندند؟» [۵۷۶].
أما بعد از نماز جمعه میتواند چهار رکعت یا دو رکعت نماز سنت بخواند (به دلیل احادیث زیر):
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (إذا صلی أحدكم الجمعة فلیصل بعدها أربعا) [۵۷۷]«هرگاه یکی از شما نماز جمعه را خواند، بعد از آن چهار رکعت بخواند».
از ابن عمر روایت است که: (أن النبي جكان لایصلی بعد الجمعة حتی ینصرف فیصلی ركعتین في بیته) [۵۷۸]«پیامبر جبعد از جمعه نماز نمیخواند تا بیرون میرفت سپس دو رکعت را در خانه میخواند».
[۵۷۵] صحیح: [ص. ج ۶۰۶۲]، م (۸۵۷/۵۸۷/۲). [۵۷۶] زاد المعاد (۱۱۸/۱). [۵۷۷] صحیح: [الإرواء ۶۲۵]، [ص. ج ۶۴۰]، م (۸۸۲/۶۰۰/۲)، این لفظ مسلم است، د (۱۱۱۸/۴۸۱/۳)، ت (۵۲۲/۱۷/۲). [۵۷۸] متفق علیه: م (۸۲۲ - ۷۱/۶۰۰/۲)، خ (۹۳۷/۴۲۵/۲)، در روایت بخاری عبارت «فی بیته» وجود ندارد.
مستحب است کسی که در نماز جمعه شرکت میکند اعمالی را که در احادیث زیر آمده انجام دهد:
از سلمان فارسی روایت است که پیامبر جفرمود: (لایغتسل رجل یوم الجمعة ویتطهر ما استطاع من الطهر، ویدهن من دهنه، أو یمس من طیب بیته، ثم یخرج فلایفرق بین اثنین، ثم یصلی ما كتب له، ثم ینصت أذا تكلم الإمام، إلا غفرله ما بینه وبین الجمعة الأخری) [۵۷۹]«هر کس در روز جمعه غسل و در حد توان نظافت و از روغن و بوی خوش خانهاش استفاده کند؛ سپس به مسجد برود و بین هیچ دونفری فاصله نیاندازد و آنچه برای او مقدر شده نماز بخواند، سپس وقتی امام شروع به خطبه کرد ساکت شود، گناهان (صغیره) او از این جمعه تا جمعه بعدی بخشوده میشود».
از ابوسعید روایت است: (من اغتسل یوم الجمعة، ولبس من أحسن ثیابه، ومس من طیب إن كان عنده ثم أتی الجمعة فلم یتخط أعناق الناس، ثم صلی ما كتب الله له، ثم أنصت إذا خرج إمامه حتی یفرغ من صلاته كانت كفارة لـما بینها وبین الجمعة التی قبلها) [۵۸۰]«هرکس در روز جمعه غسل کند و از بهترین لباسهایش بپوشد و اگر بوی خوش نزد او بود، استفاده کند، سپس به نماز جمعه برود و از روی گردن مردم قدم برندارد، سپس آنچه خداوند برای او مقدر کرده نماز بخواند؛ سپس از هنگامی که امام برای خطبه خارج میشود تا موقع تمام شدن نماز ساکت شود، (جمعه او) کفاره گناهانی میشود که بین این جمعه و جمعه قبل انجام داده است».
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود: (إذا كان یوم الجمعة كان علی كل باب من أبواب الـمسجد ملائكة یكتبون الناس علی قدر منازلـهم الأول فالأول، فإذا جلس الإمام طووا الصحف وجاءوا یستمعون الذكر، ومثل الـمهجر كمثل الذي یهدی بدنة ثم كالذی یهدی بقرة، ثم كالذی یهدی الكبش، ثم كالذی یهدی الدجاجة ثم كالذی یهدی البیضة) [۵۸۱]«وقتی که روز جمعه فرا میرسد؛ در کنار هر یک از درهای مسجد فرشتهای قرار میگیرد و درجات مردم را به ترتیب بر حسب وارد شدنشان، یکی پس از دیگری مینویسند، و وقتی که امام شروع به خواندن خطبه کند دفترهایشان را درهم میپیچند و به خطبه گوش میدهند. و ثواب کسی که زود به مسجد میآید، مانند کسی است شتری را قربانی کرده، و سپس مانند کسی که گاوی را قربانی کرده، و سپس مانند کسی که قوچی را قربانی کرده، سپس مانند کسی که مرغی را قربانی کرده، سپس مانند کسی که تخم مرغی را قربانی کرده است».
[۵۷۹] صحیح: [ص. ج ۷۷۳۶]، خ (۸۸۳/۳۷۰/۲). [۵۸۰] صحیح: [ص. ج ۶۰۶۶]، د (۳۳۹/۷/۲). [۵۸۱] متفق علیه: [ص. ۷۷۵۰]، م (۸۵۰/۵۸۷/۲)، نس (۹۸/۳)، جه (۱۰۹۲/۳۴۷/۱).
از اوس بن اوس روایت است که پیامبر جفرمود: (إن من أفضل أیامكم یوم الجمعة، فیه خلق آدم، وفیه قبض، وفیه النفخة، وفیه الصعقة، فأكثروا علی من الصلاة فیه فإن صلاتكم معروضة علی، قالوا: یا رسول الله، وكیف تعرض علیك صلاتنا وقد أرمت؟ فقال: إن الله ﻷحرم علی الأرض أن تأكل أجساد الأنبیاء) [۵۸۲]«به راستی از بهترین روزهای شما روز جمعه است، که در آن آدم خلق شده، و در آن فوت کرده، و دو صور (که با یکی میمیرند و دیگری زنده میشوند) در آن دمیده میشود؛ پس در روز جمعه بسیار صلوات بر من بفرستید که صلوات شما بر من عرضه میشود، گفتند: ای رسول خدا! چگونه صلوات ما بر تو عرضه میشود در حالی که جسد تو پوسیده است؟ فرمود: خداوند بر زمین حرام کرده که اجساد پیامبران را بخورد (از بین ببرد)».
[۵۸۲] صحیح: [ص. جه ۸۸۹]، د (۱۰۳۴/۳۷۰/۳)، جه (۱۰۸۵/۳۴۵/۱)، نس (۹۱/۳).
از ابوسعید خدری روایت است که پیامبر جفرمود: (من قرأ سورۀ الكهف في یوم الجمعة أضاء له من النور ما بین الجمعتین) [۵۸۳]«کسی که در روز جمعه سوره کهف را بخواند در فاصله بین دو جمعه نوری برایش روشن میشود».
[۵۸۳] صحیح: [الإرواء ۶۲۶]، [ص. ج ۶۴۷۰)، کم (۳۶۸/۲)، هق (۲۴۹/۳).
از جابر سروایت است که پیامبر جفرمود: (یوم الجمعة اثنتا عشرة ساعة، لایوجد فیها عبد مسلم یسأل الله ﻷشیئا إلا آتاه، فالتمسوها آخر ساعة بعد صلاة العصر) [۵۸۴]«روز جمعه دوازده ساعت است (در این میان ساعتی هست که) هر بنده مسلمانی در آن ساعت از خداوند چیزی بخواهد حتما به او میدهد، آن را در آخرین ساعت روز جمعه بعد از نماز عصر جستجو کنید».
[۵۸۴] صحیح: ابوداود و نسائی و حاکم آن را روایت کردهاند و لفظ حدیث روایت نسائی است، و حاکم گفته است ای حدیث به شرط مسلم صحیح است. [صحیح الترغیب ۷۰۵] م (۸۵۳/۵۸۴/۲).
از عایشه روایت است: (كان الناس ینتابون یوم الجمعة من منازلـهم والعوالی و...) [۵۸۵]«مردم گاه گاهی از منازلشان که در روستاهای اطراف و عوالی (که در فاصلۀ چهار مایلی و بیشتر از مدینه بودند) برای جمعه (به مدینه) میآمدند».
از زهری روایت است که: (أن أهل ذی الحلیفة كانوا یجتمعون مع النبي جوذلك علی مسیرة ستة أمیال من الـمدینة) [۵۸۶]«اهل ذوالحلیفه با پیامبر ججمعه میکردند و ذوالحلیفه در فاصله شش مایلی مدینه قرار داشت».
از عطاء بن ابی رباح روایت است: (كان أهل منی یحضرون الجمعة بمكة) [۵۸۷]«اهل منی برای نماز جمعه به مکه میآمدند».
حافظ ابن حجر در تلخیص (۵۵/۲) گوید:
«نقل نشده که پیامبر جبه کسی اجازه داده باشد تا در یکی از مساجد مدینه یا روستایی از روستاهای نزدیک آن نماز جمعه برگزار کند».
[۵۸۵] متفق علیه: د (۱۰۴۲/۳۸۰/۳) ابوداود اینچنین مختصر حدیث را روایت کرده است، و این حدیث قسمتی از یک حدیث طولانی است، خ (۹۰۲/۳۸۵/۲)، م (۸۴۷/۵۸۱/۲). [۵۸۶] هق (۱۷۵/۳). [۵۸۷] هق (۱۷۵/۳).
اگر جمعه و عید در یک روز قرار بگیرند کسی که نماز عید بخواند،نماز جمعه از او ساقط میشود:
از زید بن ارقم روایت است که پیامبر جنماز عید را خواند سپس اجازه داد که نماز جمعه خوانده نشود و فرمود: (من شاء أن یصلی فلیصل) [۵۸۹]«هر کس میخواهد (نماز جمعه) بخواند، بخواند.
[۵۸۸] فقه السنة )۲۶۷/۱). [۵۸۹] صحیح: [ص. جه ۱۰۸۲]، د (۱۰۵۷/۴۰۷/۳)، جه (۱۳۱۰/۴۱۵/۱).
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (قد اجتمع في یومكم هذا عیدان، فمن شاء أجزأه من الجمعة وإنا مجمعون) [۵۹۰]«در این روز دو عید قرار گرفتهاند، پس کسی که میخواند، نماز عید (بجای جمعه) برایش کفایت میکند (و لازم نیست نماز جمعه بخواند) ولی ما نماز جمعه را برگزار میکنیم».
[۵۹۰] صحیح: [ص، جه ۱۰۸۳]، د (۱۰۶۰/۴۱۰/۳)، جه (۱۳۱۱/۴۱۶/۱) ابن ماجه این حدیث را از ابن عباس روایت کرده است.
نماز دو عید بر مردان و زنان واجب است؛ چون پیامبر جهمواره آنرا انجام داده است و مردم را به خروج برای ادای آن امر فرموده: از ام عطیه روایت است: (أمرنا أن نخرج العواتق وذوات الخدور) [۵۹۱]«به ما امر شد تا جاریههای بالغ و اهل خدور را (برای نماز عیدین) خارج کنیم».
از حفصه بنت سیرین روایت است: ما از خارج شدن جاریههایمان در روز عید جلوگیری میکردیم، زنی آمد و در قصر بنی خلف مسکن گزید، نزد او رفتم، گفت که همسر خواهرش در دوازده غزوه با پیامبر جشرکت داشته است و خواهرش در شش غزوه به همراه او بود، خواهرش گفت: ما به مریضها خدمت میکردیم و مجروحین را مداوا مینمودیم، گفت ای رسول خدا اگر یکی از ما جلبات (لباس گشاد) نداشته باشد عدم خروج او گناه محسوب میشود؟ پیامبر جفرمود: (لتلبسها صاحبتها من جلبابها، فلیشهدن الخیر ودعوة الـمؤمنین) [۵۹۲]«دوستش با جلبشان او را بپوشاند پس باید (زنان) در خیر و دعای مؤمنان حضور داشته باشند».
[۵۹۱] متفق علیه: خ (۹۷۴/۴۶۳/۲)، م (۸۹۰/۶۰۵/۲)، د (۱۱۲۴/۴۸۷/۳)، ت (۵۳۷/۲۵/۲)، جه (۱۳۰۷/۴۱۴/۱)، نس (۱۸۰/۳). العواتق: جمع عاتق، و بمعنی کنیز بالغ است. الخدور: بمعنی خانهها یا گوشهای از خانه که به دختران بالغ اختصاص دارد. [۵۹۲] متفق علیه: [المشکاة ۱۴۳۱]، خ (۹۸۰/۴۶۹/۲).
از یزید بن خمیر رحبی روایت است که: عبدالله بن بسر صحابی پیامبر جروز عید فطر یا قربان با مردم خارج شد، تأخیر امام را ناپسند دانست و گفت: (إنا كنا قد فرغنا ساعتنا هذه، وذلك حین التسبیح) [۵۹۳]«ما (زمانی که با پیامبر جنماز عید میخواندیم) در این لحظه از نماز فارغ شده بودیم و آن وقت نماز، اشراق بود».
[۵۹۳] صحیح: [ص. د ۱۰۰۵]ف د (۱۱۲۳/۴۸۶/۳)، جه (۱۳۱۷/۴۱۸/۱). منظور از: «وذلك حین التسبیح» زمان بلند شدن خورشید و سپری شدن وقت کراهت و فرا رسیدن وقت نماز سنت است. به عوان المعبود مراجعه شود (۴۸۶/۳).
از احادیث سابق فهمیده میشود که محل نماز عید فضای باز است نه مسجد، چون پیامبر جبرای ادای نماز عید به طرف مصلی خارج میشد و کسانی که بعد از او آمدند نیز همین کار را میکردند.
از ابن عباس و جابر بن عبدالله روایت است: (لم یكن یؤذن یوم الفطر ولا یوم الأضحی) [۵۹۴]«روز عید فطر و عید قربان (برای نماز عید) اذان داده نمیشد».
از جابر روایت است: (أن لاأذان للصلاة یوم الفطر حین یخرج الإمام ولابعد یخرج ولا إقامة ولانداء ولا شیء، لانداء یومئذ ولا إقامة) [۵۹۵]«برای نماز عید نه اذانی است و نه اقامهای و نه چیزی دیگر».
[۵۹۴] متفق علیه: خ (۹۶۰/۴۵۱/۲)، م (۸۸۶/۶۰۴/۲). [۵۹۵] جزئی از حدیث قبلی مسلم است.
نماز عید دو رکعت است، و در آن دوازده تکبیر گفته میشود؛ هفت تکبیر در رکعت اول بعد از تکبیرة الإحرام و قبل از قرائت فاتحه و پنج تکبیر در رکعت دوم قبل از قرائت فاتحه: از عمرو بن شعیب از پدرش از جدش روایت است: (أن رسول الله جكبر في العیدین سبعا في الأولی وخمسا في الآخرة) [۵۹۶]«پیامبر جدر نمازهای دو عید هفت تکبیر در رکعت اول و پنج تکبیر در رکعت دوم گفت».
از عایشه روایت است: (أن رسول الله جكبر في الفطر والأضحی سبعا وخمسا، سوی تكبیرتی الركوع) [۵۹۷]«پیامبر جدر نماز عید فطر و قربان غیر از دو تکبیر رکوع هفت تکبیر (در رکعت اول) و پنج تکبیر (در رکعت دوم) میگفت».
[۵۹۶] صحیح: [ص. جه ۱۰۵۷]، (المشکاة ۱۴۴۱]، جه (۱۲۷۹/۴۰۷/۱). [۵۹۷] صحیح: [الإرواء ۶۳۹]، [ص. جه ۱۰۵۸]، جه (۱۲۸۰/۴۰۷/۱)، د (۳۷، ۱۱۳۸/۷۰۶/۴).
از نعمان بن بشیر روایت است: (أن رسول الله جكان یقرأ في العیدین وفي الجمعة بسبح اسم ربك الأعلی، وهل أتاك حدیث الغاشیة) [۵۹۸]«پیامبر جدر نماز دو عید و نماز جمعه سورههای «سبح اسم ربك الأعلی» و «هل أتاك حدیث الغاشیه» را میخواند».
از عبیدالله بن عبدالله روایت است: (خرج عمر یوم العید، فأرسل إلی أبی واقد اللیثی: بأی شیء كان النبي جیقرأ في مثل هذا الیوم؟ قال: بقاف واقتربت) [۵۹۹]«عمر روز عید (برای ادای نماز) خارج شد، کسی را فرستاد که از ابو واقد لیثی بپرسد پیامبر جدر نماز عید چه سورههایی را قرائت میکرد؟ ابوواقد گفت: سوره «ق» و «اقتربت» را میخواند».
[۵۹۸] صحیح: [الإرواء ۶۴۴]، [ص. جه ۱۲۸۱]، م (۸۷۸/۵۹۸/۲)، د (۱۱۰۹/۴۷۲/۳)، ت (۵۳۱/۲۲/۲)، نس (۱۸۴/۳)، جه (۱۲۸۱/۴۰۸/۱)، در روایت ابن ماجه عبارت «و فی الجمعة» وجود ندارد. [۵۹۹] صحیح: [الإرواء ج ۳/۱۱۸]، [ص. جه ۱۰۶]، م (۸۹۱/۶۰۷/۲)، د (۱۱۴۲/۱۵/۴)، ت (۵۳۲/۲۳/۲)، نس (۱۸۳/۳)، جه (۱۲۸۲/۴۰۸/۱).
از ابن عباس روایت است: (شهدت العید مع رسول الله جوأبی بكر وعمر وعثمان س فكلهم كانوا یصلون قبل الخطبة) [۶۰۰]«با پیامبر ج، ابوبکر، عمر و عثمان سنماز عید خواندم، همه آنها قبل از خطبه نماز میخواندند».
[۶۰۰] متفق علیه: خ (۹۶۲/۴۳/۲)، م (۸۸۴/۶۰۲/۲).
از ابن عباس بروایت است: (أن النبي جصلی یوم الفطر ركعتین، لم یصل قبلها ولابعدها) [۶۰۱]«پیامبر جروز عید فطر دو رکعت نماز خواند قبل و بعد از آن نماز دیگری نخواند».
[۶۰۱] متفق علیه: خ (۹۶۴/۴۵۳/۲)، م (۸۸۴/۶۰۶/۲)، نس (۱۹۳/۳).
از علی سروایت است که درباره غسل از او سؤال شد گفت: (یوم الجمعة، ویوم عرفة، ویوم الفطر، ویوم الأضحی) [۶۰۲]«روز جمعه، روز عرفه، روز عید فطر، روز عید قربان».
[۶۰۲] تخریج در ص (۵۷).
از ابن عباس روایت است که: (كان رسول الله جیلبس یوم العید بردة حمراء) [۶۰۳]«پیامبر جروز عید جامهای سرخ رنگ میپوشید».
[۶۰۳] سند آن جید است: [الصحیحه ۱۲۷۹] هیثمی در کتاب «مجمع الزوائد» (۲۰۱/۲) گفته است: این حدیث را طبرانی در «الأوسط» روایت کرده، و راویان آن ثقه هستند.
از انس روایت است: (كان رسول الله جلا یغدو ویوم الفطر حتی یأكل تمرات) [۶۰۴]«پیامبر جصبح روز عید فطر تا چند خرما نمیخورد (به نماز) نمیرفت».
[۶۰۴] صحیح: [ص. ت ۴۴۸]، خ (۹۵۳/۴۴۶/۲)، ت (۵۴۱/۲۷/۲).
از ابوبریده روایت است: (أن رسول الله جكان لایخرج یوم الفطر حتی یطعم ولایطعم یوم النحر حتی یذبح) [۶۰۵]«پیامبر جروز عید فطر تا چیزی نمیخورد (برای نماز) خارج نمیشد و روز عید قربان تا ذبح نمیکرد چیزی نمیخورد (از گوشت قربانیاش میخورد)».
[۶۰۵] صحیح: [ص. ت ۴۴۷]، خز (۱۴۲۶/۳۴۱/۲)، ت (۵۴۰/۱۲۷/۲) در روایت ترمذی به جای عبارت «حتی یذبح» عبارت «حتی یصلی» آمده است.
از جابر روایت است: (كان النبي جإذا كان یوم عید خالف الطریق) [۶۰۶]«پیامبر جروز عید از راهی غیر از راه رفتن برمیگشت».
[۶۰۶] صحیح: [المشکاة ۱۴۳۴]، خ (۹۸۶/۴۷۲/۲).
خداوند میفرماید:
﴿وَلِتُكۡمِلُواْ ٱلۡعِدَّةَ وَلِتُكَبِّرُواْ ٱللَّهَ عَلَىٰ مَا هَدَىٰكُمۡ وَلَعَلَّكُمۡ تَشۡكُرُونَ١٨٥﴾[البقرة: ۱۸۵].
«و تا تعداد (روزهای رمضان) را کامل گردانید و بخاطر اینکه خدا شما را هدایت کرده، الله اکبر بگویید و تا اینکه سپاسگذاری کنید».
و درباره عید قربان میفرماید:
﴿وَٱذۡكُرُواْ ٱللَّهَ فِيٓ أَيَّامٖ مَّعۡدُودَٰتٖ﴾[البقرة: ۲۰۳].
«و در روزهای مشخصی (سه روز ایام التشریق) خدا را یاد کنید».
و همچنین میفرماید:
﴿كَذَٰلِكَ سَخَّرَهَا لَكُمۡ لِتُكَبِّرُواْ ٱللَّهَ عَلَىٰ مَا هَدَىٰكُمۡ﴾[الحج: ۳۷].
«اینگونه که (میبینید) خداوند حیوانات را مسخر شما کرده است تا بخاطر اینکه خدا شما را هدایت کرده است الله أکبر بگویید».
ابن ابیشیبه [۶۰۷]گوید: یزید بن هارون از ابن ابی ذئب از زهری روایت میکند که: (أن رسول الله جكان یخرج یوم الفطر فیكبر حتی یأتی الـمصلی، وحتی یقضی الصلاة، فإذا قضی الصلاة قطع التكبیر) «پیامبر جروز عید فطر تکبیرگویان به مصلی میآمد تا اینکه نماز را تمام میکرد و پس از اتمام نماز تکبیر را قطع میکرد».
البانی [۶۰۸]گوید: سند این حدیث به طور مرسل صحیح است. و همین حدیث از طریق دیگری به صورت مرفوع از ابن عمر روایت است: بیهقی آنرا از طریق عبدالله بن عمر از نافع از عبدالله بن عمر روایت کرده است که: (أن رسول الله جكان یخرج في العیدین مع الفضل بن عباس وعبدالله بن عباس وعلی وجعفر والحسن والحسین وأسامة بن زید، وزید بن حارثه وأیمن بن أم أیمن شرافعا صوته بالتهلیل والتكبیر، فیأخذ طریق الحذائین حتی یأتی الـمصلی، وإذا فرغ رجع علی الحذائین حتی یأتی منزله) «پیامبر جبرای نماز دو عید با فضل بن عباس، عبدالله بن عباس، علی، جعفر، حسن، حسین، اسامه بن زید، زید بن حارثه، ایمن ابن ام ایمن شخارج میشد و با صدای بلند لا إله إلا الله و الله أکبر میگفت و از راه حذائین (مسیر کفاشان) به مصلی میرفت و بعد از خواندن نماز از بالای حذائین (از راهی دیگر) به خانهاش برمیگشت». بیهقی گوید: سند این حدیث از سند قبلی برتر است.
البانی میگوید: رجال این حدیث بجز عبدالله بن عمر (عمری المکبر) ثقه و از رجال مسلماند. و ذهبی در خصوص او گوید: (صدق فی حفظه شییء) «صدوق است ولی حافظه او ایرادی دارد»، همچنین ذهبی و دیگران او را جزء رجال مسلم قرار دادهاند، پس میتوان به امثال او استشهاد کرد. بنابراین او شاهدی صالح برای روایت مرسل زهری است، بنابراین به نظر من این حدیث چه به صورت موقوف و چه به صورت مرفوع، صحیح است. والله اعلم - أه-.
[۶۰۷] صحیح: [الصحیحه ۱۷۱]، (۱۶۴/۲). [۶۰۸] الارواء (۱۲۳/۳).
این مطلب از علی و ابن عباس و ابن مسعود شبه صحت رسیده است [۶۰۹].
اما درباره الفاظ تکبیر مجال سخن زیاد است و در روایتی از او ثابت است که ابن مسعود سدر ایام التشریق تکبیر را به صورت زوج بکار میبرد و میگفت: الله أکبر الله أکبر، لا إله إلا الله، الله أکبر الله أکبر و لله الحمد».
ابن ابی شیبه این حدیث را با اسناد صحیح روایت کرده (۱۶۷/۲)، ولی در جایی دیگر با همان سند، الله أکبر را سه بار آورده است. همچنین بیهقی (۳/۳۱۵) آنرا با همان سند از یحیی بن سعید از حکم (بن فروح ابوبکار) از عکرمه از ابن عباس با سه الله أکبر روایت کرده که سند آن هم صحیح است [۶۱۰].
[۶۰۹] این مطلب را ابن أبی شیبه (۱۶۵/۲) به دو طریق از علی روایت کرده که یکی از آنها «جید» است، و بیهقی هم از آن وجه (۳/۳۱۴) از علی روایت کرده، سپس شبیه آن را از ابن عباس روایت کرده، که سند آن هم صحیح است. حاکم (۱/۳۰۰) هم مثل این مطلب را از ابن عباس و ابن مسعود روایت کرده است، به الإرواء (۱۲۵/۳) مراجعه شود. [۶۱۰] الإرواء (۱۲۵/۳).
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَإِذَا كُنتَ فِيهِمۡ فَأَقَمۡتَ لَهُمُ ٱلصَّلَوٰةَ فَلۡتَقُمۡ طَآئِفَةٞ مِّنۡهُم مَّعَكَ وَلۡيَأۡخُذُوٓاْ أَسۡلِحَتَهُمۡۖ فَإِذَا سَجَدُواْ فَلۡيَكُونُواْ مِن وَرَآئِكُمۡ وَلۡتَأۡتِ طَآئِفَةٌ أُخۡرَىٰ لَمۡ يُصَلُّواْ فَلۡيُصَلُّواْ مَعَكَ وَلۡيَأۡخُذُواْ حِذۡرَهُمۡ وَأَسۡلِحَتَهُمۡ...﴾[النساء: ۱۰۲].
«زمانی که (ای پیامبر) در میانشان بودی و نماز (خوف) را برایشان بپاداشتی، دستهای از آنان با تو به نماز ایستند، و باید که اسلحه خود را به همراه داشته باشند، و وقتی که (نصف) نماز را با تو خواندند (سلام دهند و به نگهبانی بپردازند و) شما را از دشمنان محافظت نمایند و دستهای دیگر که هنوز نماز را نخواندهاند، بیایند و با تو به نماز ایستند و احتیاط خود را مراعات کنند واسلحه خود را به همراه داشته باشند».
خطابی گوید: نماز خوف چند نوع است، پیامبر جآنرا در روزهای مختلف و با اشکال متفاوت خوانده و در همه آنها تلاش کرده که بیشترین احتیاط را از جهت نماز و بهترین شیوه را از جهت حراست و نگهبانی رعایت کند. این نمازها با وجود اختلاف در الفاظ، در معنی یکی هستند - أه [۶۱۱].
۱- از ابن عمر روایت است: (صلی رسول الله جصلاة الخوف بإحدی الطائفتین ركعة والطائفة الأخری مواجهة العدو، ثم انصرفوا وقاموا في مقام أصحابهم مقبلین علی العدو وجاء أولئك ثم صلی بهم النبي جركعة ثم سلم النبي جثم قضی هؤلاء ركعة وهؤلاء ركعة) [۶۱۲]«پیامبر جبرای گروهی (از مجاهدین) یک رکعت نماز خوف خواند در حالیکه گروه دیگر در برابر دشمن بودند، سپس گروه اول به جای گروه دوم ایستادند و روبروی دشمنانشان قرار گرفتند و گروه دوم آمدند و پیامبر جیک رکعت نماز خوف برای آنان خواند و سلام داد؛ سپس هر کدام از دوگروه یک رکعت باقی مانده را خواندند».
۲- از سهل بن أبی حثمه روایت است: (أن رسول الله جصلی بأصحابه في الخوف فصفهم خلفه صفین فصلی بالذین یلونه ركعة، ثم قام فلم یزل قائما حتی صلی الذین خلفهم ركعة، ثم تقدموا وتأخر الذین كانوا قدامهم معهم فصلی بهم ركعة، ثم قعد حتی صلی الذین تخلفوا ركعة، ثم سلم) [۶۱۳]«پیامبر جبا اصحاب نماز خوف خواند و آنها را پشت سر خود دو صف کرد، و برای کسانی که در صف اول قرار داشتند یک رکعت نماز خواند، سپس بلند شد و تا وقتی که صفت دوم رکعت اول را خواندند، منتظر ماند، سپس صف اول و دوم جای خود را عوض کردند و برای صف اول یک رکعت خواند، سپس نشست و منتظر ماند تا کسانی که در صف دوم قرار داشتند رکعت دوم را بخوانند؛ سپس سلام داد».
۳- از جابر بن عبدالله روایت است: (شهدت مع رسول الله جصلاة الخوف فصفنا صفین: صف خلف رسول الله جوالعدو بینا وبین القبلة، فكبر النبي جوكبرنا جمیعاً، ثم ركع وركعنا جمیعا، ثم رفع رأسه من الركوع فرفعنا جمیعا، ثم انحدر بالسجود والصف الذي یلیه وقام الصف الـمؤخر في نحر العدو(*)، فلما قضی النبي جالسجود وقام الصف الذي یلیه انحدر الصف الـمؤخر بالسجود، وقاموا، ثم تقدم الصف الـمؤخر وتأخر الصف الـمقدم، ثم ركع النبي جوركعنا جمیعا، ثم رفع رأسه من الركوع ورفعنا جمیعا، ثم انحدر بالسجود والصف الذي یلیه الذي كان مؤخرا في الركعة الأولی وقام الصف الـمؤخر في نحر العدو، فلما قضی رسول الله جالسجود والصف الذي یلیه انحدر الصف الـمؤخر بالسجود فسجدوا، ثم سلم النبي جوسلمنا جمیعا) [۶۱۴]«با پیامبر جدر نماز خوف شرکت کردم، ما را دو صف کرد؛ صفی پشت سر پیامبر جقرار گرفت و دشمن بین ما و قبله بود، پیامبر جتکبیر گفت و ما همگی (صف اول و دوم) تکبیر گفتیم؛ سپس پیامبر جبه رکوع رفت و ما همگی با او به رکوع رفتیم. سپس سرش را از رکوع بلند کرد و ما همگی سرمان را از رکوع بلند کردیم. سپس پیامبر جو صفی که پشت سر او قرار داشتند به سجده رفتند و صف دوم روبروی دشمن ایستاد (به سجده نرفت). وقتی که پیامبر جاز سجده رکعت اول فارغ شد و صف پشت سر او بلند شدند، صف دوم به سجده رفتند و بلند شدند، آنگاه صف اول و دوم جایشان را عوض کردند، سپس پیامبر جبه رکوع رفت و ما هم همگی با او به رکوع رفتیم، سپس سرش را از رکوع بلند کرد و ما هم سرمان را بلند کردیم؛ سپس با صف اول که در رکعت اول در صف دوم قرار داشتند به سجده رفتند و صف دوم روبروی دشمن ایستاد. وقتی که پیامبر جبا صف پشت سرش از سجده تمام شدند، صف دوم به سجده رفتند، سپس پیامبر جسلام داد و ما هم همگی سلام دادیم».
[۶۱۱] شرح مسلم النووی (۱۲۶/۶). [۶۱۲] متفق علیه: م (۸۳۹/۵۷۳/۱)، این لفظ مسلم است، خ (۹۴۲/۴۲۹/۲)، د (۱۲۳۰/۱۱۸/۴)، ت (۵۶۱/۳۹/۲)، نس (۱۷۱/۳). [۶۱۳] متفق علیه: م (۸۴۱/۵۷۵/۱)، خ (۴۱۳۱/۴۲۲/۷)، بنحوه، نس (۱۷۰/۳)، ت (۵۶۲/۴۰/۲). [۶۱۴. - نحر العدو: یعنی مقابل دشمن، نحر هر چیز بمعنی اول آن است. [ ]- صحیح: لفظ حدیث روایت مسلم است. [ص. نس ۱۴۵۶]، م (۸۴۰/۵۷۴/۱)، نس (۱۷۵/۳).
[۶۱۵] خلاصه شده از کتاب أحکام الجنائز» ألبانی.
هرگاه کسی از مسلمانان در حالت احتضار قرار گرفت بر نزدیکانش مستحب است که کلمه شهاده را به او تلقین کنند:
از ابوسعید خدری روایت است که پیامبر جفرمود: (لقنوا موتاكم لا إله إلا الله) [۶۱۶]«به کسانی که در حال احتضار هستند لا إله إلا الله را تلقین کنید».
امر پیامبر جبه تلقین، به این امید است که آخرین سخن محتضر لا إله إلا الله باشد. از معاذبن جبل روایت است: پیامبر جفرمود: (من كان آخر كلامه لا إله إلا الله دخل الجنة) [۶۱۷]«کسی که آخرین سخنش لا إله إلا الله باشد، داخل بهشت میشود».
و چون روحش تسلیم شد بر بازماندگانش رعایت موارد زیر لازم است:
[۶۱۶] صحیح: [الإرواء ۶۸۶]، م (۹۱۶/۶۳۱/۲)، د (۳۱۰۱/۳۸۶/۸)، ت (۹۸۳/۲۲۵/۲)، جه (۱۴۴۵/۴۶۴/۱)، نس ۵/۴). [۶۱۷] صحیح: [ص. د ۲۶۷۳]، د (۳۱۰۰/۳۸۵/۸).
از ام سلمه روایت است: پیامبر جبر ابوسلمه وارد شد در حالی که چشمهایش باز بود، پیامبر جچشمهای ابوسلمه را بست و فرمود: (إن الروح إذا قبض تبعه البصر) «وقتی که روح قبض شود، چشم آنرا دنبال میکند برخی از نزدیکانش شیون و گریه کردند، پیامبر جفرمود: (لاتدعوا علی أنفسكم إلا بخیر، فإن الـملائكة یؤمنون علی ما تقولون) «دعای خیر برای خودتان کنید، چون ملائکه بر آنچه میگویید آمین میگویند» سپس فرمود: (اللهم اغفر لإبي سلمة، وارفع درجته في الـمهدیین، واخلفه في عقبه في الغابرین، واغفرلنا وله یا رب العالمین، وافسح له في قبره، ونور له فیه) [۶۱۸]«پرودرگارا! گناهان ابو سلمه را بیامرز و مقام او را در میان هدایت یافتگان رفیع فرما و از فرزندانش جانشینی برای او در میان بازماندگان قرار بده، ای پروردگار عالیمان! گناهان ما و او را بیامرز و قبرش را گشاد و فراخ و نورانی فرما».
[۶۱۸] صحیح: [الجنائز ۱۲]، م (۹۲۰/۶۳۴/۲)، د (۳۱۰۲/۳۸۷/۸)، در روایت ابوداود جمله «إن الروح» وجود ندارد.
از عایشه روایت است: (أن رسول الله جحین توفی سجی ببرد حبرة) [۶۱۹]«وقتی پیامبر جفوت کرد با پارچهای خطدار یمانی پوشانده شد».
[۶۱۹] متفق علیه: م (۹۴۲/۶۵۱/۲)، مسلم حدیث را بصورت مختصر روایت کرده است، خ (۱۲۴۱/۱۱۳/۳)، بخاری حدیث را بصورت طولانی روایت کرده است.
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (أسرعوا بالجنازة فإن تك صالحة فخیر تقدمونها علیه، وإن تكن غیر ذلك فشر تضعونه عن رقابكم) [۶۲۰]«در تجهیز و دفن جنازه عجله کنید؛ چون اگر (جنازه) انسانی صالح باشد، خیری را به او میرسانید، در غیر اینصورت شری است که از گردنتان پائین میگذارید».
[۶۲۰])- متفق علیه: خ (۱۳۱/۱۸۲/۳)، م (۹۴۴/۶۵۱/۲)، د (۳۱۶۵/۴۶۹/۸)، ت (۱۰۲۰/۱)، نس (۴۲/۴).
از جابر بن عبدالله روایت است: (مات رجل، فغسلناه وكفناه وحنطناه، ووضعناه لرسول الله جحیث توضع الجنائز، عند مقام جبرئیل ثم آذنا رسول الله جبالصلاة علیه فجاء معنا خطی، ثم قال: لعل علی صاحبكم دینا، قالوا: نعم دیناران، فتخلف، فقال له رجل منا یقال له أبو قتادة: یا رسول الله هما علی فجعل رسول الله جیقول: هما علیك وفی مالك والمیت منهما بری، فقال نعم فصلی علیه، فجعل رسول الله جإذا لقی أبا قتادة یقول: ما صنعت الدیناران؟ حتی كان آخر ذلك قال: قد قضیتهما یا رسول الله، قال: الآن حین بردت علیه جلده) [۶۲۱]. «مردی فوت کرد، او را غسل داده و کفن کردیم و بوی خوش به او زدیم و آنرا برای پیامبر جدر محل مخصوص جنازه نزد مقام جبرئیل قرار دادیم. پیامبر جرا برای خواندن نماز خبر کردیم چند قدمی با ما آمد، سپس فرمود: شاید دوست شما دینی بر گردن داشته باشد، گفتند: بله، دو دینار بدهکار است، پیامبر جبرگشت، مردی از ما که به او ابوقتاده گفته میشد به او گفت: ای رسول خدا! پرداخت آن دو دینار بر عهده من، پیامبر جچند مرتبه فرمود: آیا آن دو دینار بر عهده توست و از مال تو پرداخت میشود و میت از آن بری است؟ گفت بله، سپس بر او نماز خواند، بعد از آن پیامبر جهر وقت ابوقتاده را میدید، میفرمود: با آن دو دینار چه کردی؟ بعد از مدتی (ابوقتاده) گفت: ای رسول خدا آنها را پرداخت کردم، پیامبر جفرمود: الان عذاب از او برداشته شد».
[۶۲۱] صحیح: [الجنائز ۱۶]، کم (۵۸/۲)، هق ۷۴/۶).
برای آنان جایز است که پرده از صورت او بردارند و او را ببوسند و سه روز بر او گریه کنند: از عایشه روایت است: (أن النبي جدخل علی عثمان بن مظعون وهو میت، فكشف عن وجهه، ثم أكب علیه فقبله، وبكی، حتی رأیت الدموع تسیل علی وجنتیه) [۶۲۲]«عثمان بن مظعون فوت کرده بود. پیامبر جبر او وارد شد، پارچه صورتش را برداشت و بر او خم شد و او را بوسید و گریست بطوریکه دیدم اشک بر گونههاش جاری شد».
از عبدالله بن جعفر روایت است: (أن النبي جأمهل آل جعفر ثلاثاً أن یأتیهم، ثم أتاهم فقال: لاتبكوا علی أخی بعد الیوم...) [۶۲۳]«پیامبر جبعد از فوت جعفر، سه روز به اهل بیت او مهلت داد و نزد آنان نرفت، سپس نزد آنان رفت و فرمود: از امروز به بعد بر بردارم گریه نکنید».
[۶۲۲] صحیح: [الإرواء ۶۹۳]، [ص. جه ۱۱۹۱]، جه (۱۴۵۶/۴۶۸/۱)، د (۳۱۴۷/۴۴۳/۸)، ت (۹۹۴/۲۲۹/۲). [۶۲۳] صحیح: [ص. نس ۴۸۲۳]، [الجائز ص ۲۱]، د (۴۱۷۴/۲۴۵/۱۱)، نس (۱۸۲/۸).
وقتی خبر مرگ کسی میرسد، دو چیز بر بازماندگان وی واجب است:
۱- صبر و راضی بودن به تقدیر، چراکه خداوند متعال میفرماید:
﴿وَلَنَبۡلُوَنَّكُم بِشَيۡءٖ مِّنَ ٱلۡخَوۡفِ وَٱلۡجُوعِ وَنَقۡصٖ مِّنَ ٱلۡأَمۡوَٰلِ وَٱلۡأَنفُسِ وَٱلثَّمَرَٰتِۗ وَبَشِّرِ ٱلصَّٰبِرِينَ١٥٥ ٱلَّذِينَ إِذَآ أَصَٰبَتۡهُم مُّصِيبَةٞ قَالُوٓاْ إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيۡهِ رَٰجِعُونَ١٥٦ أُوْلَٰٓئِكَ عَلَيۡهِمۡ صَلَوَٰتٞ مِّن رَّبِّهِمۡ وَرَحۡمَةٞۖ وَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡمُهۡتَدُونَ١٥٧﴾[البقرة: ۱۵۵-۱۵۷].
«و قطعا شما را با برخی از (امور همچون) ترس و گرسنگی و زیان مالی و جانی و کمبود میوهها آزمایش میکنیم و مژده بده به بردباران، آن کسانی که وقتی بلایی بدانان میرسد، میگویند: ما از آن خدا هستیم و بهسوی او باز میگردیم، آنان الطاف و رحمت و احسان و مغفرت خدایشان شامل حالشان میگردد و مسلماً ایشان راه یافتگاناند».
از انس بن مالک سروایت است: پیامبر جاز کنار زنی که در کنار قبری گریه میکرد، عبور کرد و به او فرمود: (إتقی الله واصبری) «تقوای خدا را پیشه کن و صبر کن» (آن زن) گفت: از من دور شو، که به مصیبتی مانند مصیبت من گرفتار نشدهای انس گفت: آن زن، پیامبر را نشناخت، به آن زن گفتند این رسول خدا است، گویا که او را مرگ فرا گرفت، به در خانه رسول الله جرفت و دربان و حاجبی نیافت. گفت ای رسول خدا من تو را نشناختم. پیامبر جفرمود: (إن الصبر عند أول الصدمة) [۶۲۴]«صبر باید در ابتدای وارد آمدن مصیبت باشد».
[۶۲۴] متفق علیه: م (۶۲۶-۱۵-۶۳۷/۲)، این لفظ مسلم است، خ (۱۲۸۳/۱۴۸/۳)، د (۳۱۰۸/۳۹۵/۸).
از ابوسعید خدری روایت است: زنان به پیامبر جگفتند روزی بر ما مقرر کن (جهت موعظه)، پیامبر جبرای آنها موعظه کرد و فرمود: (أیما امرأة مات لـها ثلاثة من الولد كانوا لـها حجابا من النار، قالت امرأة، واثنان؟ قال: واثنان) «هر زنی که سه تا از فرزندانش را از دست بدهد، (فوت فرزندانش) برای او مانع آتش جهنم میشوند، زنی گفت: دو فرزندهم؟ پیامبر جفرمود: دو فرزند هم» [۶۲۵].
[۶۲۵] متفق علیه: خ (۱۲۴۹/۱۱۸/۳)، م (۲۶۳۳/۲۰۲۸/۴).
استراجاع این است که شخص بگوید: إنا لله وإنا الیه راجعون، همچنانکه در آیه آمد و بعد از آن بگوید: (اللهم أجرني في مصیبتي وأخلف لي خیرا منها) «خداوندا! مرا در این مصیبت مأجور بگردان و بهتر از آنرا برایم جایگزین بفرما».
ام سلمه سروایت میکند: از پیامبر خدا شنیدم که میفرمود: هر مسلمانی هنگام گرفتار شدن به مصیبتی چیزی را بگوید که خدا به آن امر کرده است: (إنا لله وإنا الیه راجعون اللهم آجرني في مصیبتي واخلف لي خیرا منها)، «خداوند چیزی بهتر از آن را برای او جایگزین میکند، (ام سلمه) گفت: هنگامی که ابوسلمه فوت کرد، گفتم کدامیک از مسلمانان از ابوسلمه بهتر هستند، خانواده او اولین خانوادهای بود که بهسوی پیامبر جهجرت کرد؟ سپس گفتم: اللهم أجرنی في مصیبتی واخلف لی خیرا منها، و خداوند پیامبر جرا به جای ابوسلمه به من داد» [۶۲۶].
[۶۲۶] صحیح: [ص. ج ۵۷۶۴]، [الأحکام ص ۲۳]، م (۹۱۸/۶۳۱/۲).
از ابومالک اشعری روایت است که پیامبر جفرمود: (أربع في أمتي من أمور الجاهلیة لا یتركونهن: الفخر في الأحساب، والطعن في الأنساب، والاستسقاء بالنجوم، والنیاحة) «چهار چیز در امت من از امور جاهلی هستد که از آن دست برنمیدارند، افتخار به نیاکان، طعن در نسب، طلب باران با ستارگان، و نوحهخوانی» و فرمود: (النحائحة إذا لم تتب قبل موتها تقام یوم القیامة وعلیها سربال من قطران ودرع من جرب) [۶۲۷]«اگر زن نوحهخوان قبل از مرگش توبه نکند روز قیامت زنده میشود در حالیکه پیراهنی آغشته به روغن (قیرمانند) و زرهای از زنگار بر تن دارد».
[۶۲۷] صحیح: [الجنائز ص ۲۷]، [الصحیحه ۷۳۴]، م (۹۳۴/۶۴۴/۲).
از عبدالله روایت است که پیامبر جفرمود: (لیس منا من لطم الخدود، وشق الجیوب، ودعا بدعوی الجاهلیة) [۶۲۸]«از ما نیست کسی که بر گونههایش بزند و گریبانش را پاره کند و شیون و زاری جاهلانه سر دهد».
[۶۲۸] متفق علیه: خ (۱۲۹۴/۱۶۳/۳)، م (۱۰۳/۹۹/۱)، ت (۱۰۰۴/۲۳۴/۲)، نس (۱۹/۴).
از ابودبرده بن ابوموسی روایت است: (وجع أبوموسی وجعا فغشی علیه، ورأسه في حجر امرأة من أهله، فصاحت امرأة من أهله، فلم یستطع أن یرد علیها شیئا فلما أفاق قال: أنا بری ممن بری منه رسول الله ج، فإن رسول الله جبری من الصالقة والحالقة والشاقة) [۶۲۹]«ابوموسی دچار بیماری شدیدی شد و بیهوش شد در حالی که سرش در آغوش زنی از اهلش بود، زن فریاد کشید، (ابوموسی) نتوانست جوابش دهد، وقتی به هوش آمد، گفت: من بیزارم از کسی که رسول خدا جاز او اظهار بیزاری کرده است. پیامبر جبیزار است از کسی که با صدای بلند گریه کند و کسی که هنگام مصیبت، موی سرش را بتراشد، و کسی که لباسش را چاک کند».
[۶۲۹] متفق علیه: خ (۱۲۹۶/۱۶۵/۳)، م (۱۰۴/۱۰۰/۱)، نس (۲۰/۴). الصالقة: با صاد و قاف، یعنی زنی که با صدای بلند گریه میکند. الحالقة: زنی که هنگام مصیبت موی سرش را میتراشد. الشاقة: زنی که لباسش را چاک میکند. (فتح الباری ۳ ص ۱۶۵، ط دارالمعرفة).
به دلیل حدیثی که یکی از زنان بیعت کننده (در بیعت عقبه) روایت کرده و گفته است: (كان فیما أخذ علینا رسول الله جفي الـمعروف الذي أخذ علینا أن لانعصیه فیه: وأن لانخمش وجها، ولاندعو بویل، ولانشق جیبا، وأن لاننشر شعرا) [۶۳۰]«از کارهای خوبی که پیامبر جاز ما برآن عهده گرفت تا از آن سرپیچی نکنیم این بود که هنگام مصیبت صورتمان را نخراشیم، و وایلا نگوییم، و گریبان چاک نکنیم، و موهایمان را ژولیده رها نکنیم».
[۶۳۰] صحیح: [الجنائز ص ۳۰]، د (۳۱۱۵/۴۰۵/۸).
انجام چهار چیز بر بازماندگان میت و غیر در حق او واجب است: غسل، تکفین، نماز، تدفین.
وجوب غسل میت از احادیث زیر که پیامبر جبه آن امر فرموده، گرفته شده است:
۱- پیامبر جدرباره شخصی که احرام بسته بود و از مرکبش بر زمین افتاد و فوت کرد فرمود: (واغسلوه بماء وسدر...) [۶۳۱]او را با آب و سدر غسل دهید...».
۲- پیامبر جپس از فوت دخترش زینب لفرمود:
(اغسلنها ثلاثا أو خمسا أو سبعا...) [۶۳۲]«او را سه یا پنج یا هفت بار غسل دهید...».
[۶۳۱] متفق علیه: خ (۱۲۶۵/۱۳۵/۳)، م (۱۲۰۶/۸۶۵/۲)، د (۳۲۲۲/۶۳/۹)، ت (۹۵۸/۲۱۴/۲)، نس (۱۹۵/۵). [۶۳۲] متفق علیه: خ (۱۲۵۹/۱۳۲/۳)، م (۹۳۹-۳۹/۶۴۷/۲).
از ام عطیه روایت است: پیامبر جهنگام غسل دخترش به آنان فرمود: (إبدأن بمیامنها ومواضع الوضوء منها) [۶۳۳]«از طرف راست بدن و اعضای وضوی او شروع کنید».
همچنین از ام عطیه روایت است: در حال شستن دختر پیامبر جبودیم که پیامبر زند ما آمد و فرمود: (اغسلنها ثلاثا أو خمسا أو أكثر من ذلك إن رأیتن ذلك، بماء وسدر، واجعلن في الآخرة كافورا أو شیئا من كافور، فإذا فرغتن فآذننی، فلما فرغنا آذناه فألقی إلینا حقوه(*)، فقال: أشعرنها إیاه(**)) [۶۳۴](او را با آب و سدر سه بار یا پنج بار یا بیشتر از آن اگر لازم دانستید، بشویید، و آخرین بار او را با کافور یا چیزی از کافور بشوئید، و وقتی که تمام شدید، مرا صدا بزنید، وقتی تمام شدیم، او را صدا زدیم، إزارش را به ما داد و فرمود: با این پارچه او را بپوشانید بطوریکه این پارچه اولین پوشش او باشد».
همچنین از او روایت است: (فضفرنا شعرها ثلاثة أثلاث قرنیها وناصیتها) [۶۳۵]«موی سرش را در دو طرف سر و پیشانیاش سه قسمت کردیم و بافتیم».
همچنین از او روایت است: (فضفرنا شعرها ثلاثة قرون وألقیناها خلفها) [۶۳۶]«موی سرش را در سه دسته بافتیم و آنرا در پشت سرش قرار دادیم».
[۶۳۳] متفق علیه: خ (۱۲۵۵/۱۳۰/۳)، م (۹۳۹-۴۳ - ۶۴۸/۲). *- منظور از «الحقو» ازار و تنپوش است، «الحقو» در اصل بمعنی تهیگاه است ولی به صورت مجازی بر ازار اطلاق شده است. **- «أشعرنها إیاه» یعنی این پارچه را اولین پوشش او قرار دهید. [۶۳۴] متفق علیه: خ (۱۲۵۳/۱۲۵/۳)، م (۹۳۹/۶۴۶/۲)، د (۳۱۲۶/۴۱۶/۸)، ت (۹۹۵/۲۲۹/۲)، جه (۱۴۵۸/۴۶۸/۱)، نس (۲۸/۴). [۶۳۵] متفق علیه: خ (۶۲ و ۱۲۶۳/۱۳۳ و ۱۳۴/۳)، م (۹۳۹/۶۴۶/۲)، نس (۳۰/۴). [۶۳۶] متفق علیه: خ (۶۲ و ۱۲۶۳/۱۳۳ و ۱۳۴/۳)، م (۹۳۹/۶۴۶/۲)، نس (۳۰/۴).
کسی که از همه بهتر سنتهای غسل را میداند، غسل میت را بعهده گیرد؛ و اگر از خانواده و نزدیکانش باشد بهتر است. چون کسانی که عهدهدار غسل پیامبر جشدند از خانواده ایشان بودند:
از علی روایت است: (غسلت رسول الله جفجعلت أنظر ما یكون من الـمیت فلم أر شیئا، وكان طیبا حیا ومیتا ج) [۶۳۷]«پیامبر جرا شستم، نگاه کردم آیا چیزی که از میت خارج میشود، دیده میشود، چیزی را ندیدم، او در حال حیات و مرگش پاک و خوشبو بود».
لازم است که غسل مذکر را مردان و غسل مؤنث را زنان بر عهده گیرند، ولی زن و شوهر از این قاعده مستثنی هستند و هر کدام از آنها میتواند دیگری را غسل دهد:
از عایشه روایت است: (لو كنت استقبلت من أمری ما استدبرت ما غسل النبي جغیر نسائه) [۶۳۸]«اگر آنچه را الان میدانم قبلا میدانستم، پیامبر جرا کسی جز زنانش نمیشست».
همچنین از عایشه لروایت شده که گفت: (رجع إلی رسول الله جمن جنازة بالبقیع، وأنا أجد صداعا في رأسی وأقول: وارأساه فقال: بل أنا واراساه، ما ضرك لو مت قبلی فغسلتك وكفنتك ثم صلیت علیك ودفنتك) [۶۳۹]«پیامبر جبعد از به خاک سپاری جنازهای در بقیع، نزد من بازگشت، در حالی که سردرد شدیدی داشتم و میگفتم: وای سرم، پیامبر جفرمود: بلکه من «وای سرم». تو را چه زیان رسد اگر قبل از من بمیری، من تو را بشویم و کفن کنم و سپس بر تو نماز بخوانم و تو را به خاک بسپارم؟».
[۶۳۷] صحیح: [ص. جه ۱۱۹۸]، [الاحکام ۵۰]، جه (۱۴۶۷/۴۷۱/۱). [۶۳۸] صحیح: [ص. جه ۱۱۹۶]، [الجنائز ۴۹]، د (۳۱۲۵/۴۱۳/۸)، جه (۱۴۶۴/۴۷۰/۱). [۶۳۹] صحیح: [ص. جه ۱۱۹۷]، [الجنائز ۵۰]، جه (۱۴۶۵/۴۷۰/۱).
از جابر روایت است که پیامبر جفرمود: (ادفنوهم في دمائهم - یعنی یوم أحد ولم یغسلهم) [۶۴۰]«آنها را با خونشان دفن کنید - یعنی روز جنگ أحد - و آنها را نشست».
[۶۴۰] صحیح: [ص. نس ۱۸۹۳]، [الجنائز ص ۵۴ - ۵۵]، خ (۱۳۴۶/۲۱۲/۳)، د (۳۱۲۲/۴۱۲/۸)، نس (۶۲/۴)، ت (۱۰۴۱/۲۵۰/۲).
وجوب آن به این دلیل است که پیامبر جدر مورد شخص مُحرِمی که شتر گردنش را شکست (و مرد)، فرمود: (اغسلوه بماء وسدر، وكفنوه في ثوبین...) [۶۴۱]«او را با آب و سدر بشویید و در دو پارچه کفن کنید».
کفن یا قیمت آن از مال میت گرفته میشود اگرچه غیر از آن مالی به جای نگذاشته باشد:
به دلیل حدیث خباب بن أرت: (هاجرنا مع النبي جنلتمس وجه الله، فوقع أجرنا علی الله، فمنا من مات لم یأكل من أجره شیئا، فمنهم مصعب بن عمیر، ومنا من أینعت له ثمرته فهو یهدبها. قتل یوم أحد فلم نجد ما نكفنه إلا بردة إذا غطینا بها رأسه خرجت رجلاه، وإذا غطینا رجلیه خرج رأسه، فأمرنا النبي جأن نغطی رأسه وأن نجعل علی رجلیه من الإذخر) [۶۴۲]«با پیامبر جبه خاطر الله هجرت کردیم، پاداش ما با خداست، بعضی از ما از جمله مصعب بن عمیر فوت کردند و چیزی از غنائم جنگی دریافت ننمودند و بعضی از ما میوهاش رسید و آنرا چید (پاداش خود را از غنایم دریافت کرد) مصعب که روز جنگ أحد کشته شد، چیزی برای کفن او غیر از چادری که اگر سرش را میپوشاندیم پاهایش را نمیگرفت، و اگر پاهایش را میپوشاندیم سرش را نمیگرفت نیافتیم. پیامبر جبه ما امر کرد که سرش را پوشانده و روی پاهایش را با اذخر (نوعی گیاه خوشبو) بپوشانیم».
حداقل مقدار لازم برای کفن، پارچهای است که تمام بدن را بپوشاند، و اگر تنها تکه پارچۀ کوتاهی در دسترس باشد که برای تمام بدن کافی نباشد، در این صورت سر میت با کفن و پاهایش با اذخر پوشانده شود، همانطور که در حدیث خباب گذشت.
[۶۴۱] تخریج در ص (۲۲۱). [۶۴۲] متفق علیه: خ (۱۲۷۶/۱۴۲/۳)، م (۹۴۰/۶۴۹/۲)، د (۲۸۵۹/۷۸/۸)، نس (۳۸/۴)، ت (۳۹۴۳/۳۵۴/۵).
۱- رنگ سفید: به دلیل فرموده پیامبر ج: (البسوا من ثیابكم البیاض، فإنها خیر ثیابكم وكفنوا فیها) [۶۴۳]«لباس سفید بپوشید که بهترین لباسهایتان است و با پارچۀ سفید (مردههایتان) را کفن کنید».
۲- باید سه پارچه باشد: به دلیل حدیث عایشه که فرمود: (أن رسول الله جكفن في ثلاثة أثواب یمانیة بیض سحولیة من كرسف لیس فیها قمیص ولاعمامة) [۶۴۴]«پیامبر جدر سه تکه پارچه یمنی سفید سحولی (لباسی که از یمن به مدینه برده میشد) از جنس پنبه که در آنها پیراهن و عمامه نبود کفن کرده شد».
۳- اگر امکان داشت یکی از پارچهها حبره (نوعی برد یمنی خطدار) باشد: به دلیل حدیث جابر که از پیامبر جروایت کرده است: (إذا توفی أحدكم فوجد شیئا فلیكفن في ثوب حبرة) [۶۴۵]«هرگاه یکی از شما فوت کرد و مالی داشت در صورت امکان در یک لباس خطدار کفن شود».
[۶۴۳] صحیح: [ص. ج ۳۲۳۶]، [الجنائز ۶۲]، ت (۹۹۹۲۳۲/۲)، د (۳۸۶۰/۳۶۲/۱۰). [۶۴۴] متفق علیه: خ (۱۲۶۴/۱۳۵/۳)، م (۹۴۱/۶۴۹/۲)، د (۳۱۳۵/۴۲۵/۸)، ت (۱۰۰۱/۲۳۳/۲)، نس (۳۶/۴)، جه (۱۴۶/۴۷۲/۱). [۶۴۵] صحیح: [ص. ج ۴۵۵]، [الجنائز ۶۳]، د (۳۱۳۴/۴۲۵/۸).
نماز خواندن بر جنازه مسلمان فرض کفایه است؛ چون پیامبر جدر چندین حدیث به آن امر فرموده است:
از زید بن خالد جهنی روایت است: (أن رجلا من أصحاب النبي جتوفی یوم خیبر، فذكروا ذلك لرسول الله جفقال: صلوا علی صاحبكم، فتغیرت وجوه الناس لذلك، فقال: إن صاحبكم غل في سبیل الله، ففتشنا متاعه فوجدنا خرزا من خرز الیهود لایساوی درهمین) [۶۴۶]«مردی از اصحاب پیامبر جروز خیبر فوت کرد. جریان را برای پیامبر جبازگو کردند، فرمود: بر دوستتان نماز بخوانید با این سخن چهره مردم تغییر کرد(*) پیامبر جفرمود: دوست شما خیانت کرده و به ناحق از غنیمت برداشته است، وسایلش را بازدید کردیم، مهرهای از مهرههای یهود پیدا کردیم که دو درهم ارزش نداشت».
[۶۴۶] صحیح: [الجنائز ص ۷۹]، د (۲۶۹۳/۳۷۸/۷)، جه (۲۸۴۸/۹۵۰/۲)، نس (۶۴/۴). *- چون پیامبر جراضی نبود خودش بر او نماز بخواند.
۱- کودک نابالغ: از عایشه لروایت است: (مات إبراهیم بن النبي جوهو ابن ثمانیة عشر شهرا، فلم یصل علیه رسول الله ج) [۶۴۷]«ابراهیم پسر پیامبر جدر هجده ماهگی فوت کرد، پیامبر جبر او نماز نخواند».
۲- شهید: از انس روایت است: (أن شهداء أحد لم یغسلوا، ودفنوا بدمائهم، ولم یصل علیهم) [۶۴۸]«شهدای احد غسل داده نشدند و با خونهایشان دفن شدند و بر آنها نماز خوانده نشد».
اما عدم وجوب نماز، جواز نماز بر آن دو گروه را نفی نمیکند:
از عایشه روایت است: (أتی رسول الله جبصبی من صبیان الأنصار، فصلی علیه) [۶۴۹]«کودکی از کودکان انصار نزد پیامبر جآورده شد و بر او نماز خواند».
از عبدالله بن زبیر روایت است: (أن رسول الله جأمر یوم أحد بحمزة فسجی ببردة، ثم صلی علیه فكبر تسع تكبیرات، ثم أتی بالقتلی یصفون، ویصلی علیهم، وعلیه معهم) [۶۵۰]«پیامبر جروز احد دستور داد تا حمزه را با پارچهای بپوشانند و بر او نماز خواند و نُه تکبیر گفت، سپس کشتهشدگان (دیگر) را آوردند و آنانرا در چند صف قرار دادند و پیامبر جبر آنان و بر حمزه به همراه آنان نماز خواند».
[۶۴۷] سند آن حسن است: [الجنائز ص ۸۰]، [ص. د ۲۷۲۹]، د (۳۱۷۱/۴۷۶/۸). [۶۴۸] حسن: [ص. د ۲۶۸۸]، د (۳۱۱۹/۴۰۸/۸)، ابوداود حدیث را اینچنین مختصر روایت کرده است، ت (۱۰۲/۲۴۱/۲)، ترمذی حدیث را بصورت طولانی روایت کرده است. [۶۴۹] صحیح: [ص. نس ۱۸۳۹]، م (۲۲۶۲/۲۰۵۰/۴)، نس (۵۷/۴). [۶۵۰] سند آن حسن است: [الجنائز ۴۹]، تمام راویان این حدیث ثقه هستند، و اینحدیث را طحاوی در «معانی الآثار» (۲۹۰/۱)، تخریج کرده است.
پیامبر جفرمودند: (ما من میت تصلی علیه أمة من الـمسلمین یبلغون مائة كلهم یشفعون له إلا شفعوا فیه) [۶۵۱]«هیچ میتی نیست که جماعتی صدنفره بر او نماز بخوانند و دعا کنند، مگر اینکه خداوند دعای آنانرا اجابت میکند».
در حدیثی دیگر فرموده است: (ما من رجل مسلم یموت، فیقوم علی جنازته أربعون رجلاً لا یشركون بالله شیئا إلا شفعهم الله فیه) [۶۵۲]«هر مسلمانی بمیرد و چهل نفر که بر خدا شرک نکرده، بر جنازه او نماز بخوانند، حتما خداوند دعای آنها را (درباره او) اجابت میکند».
[۶۵۱] صحیح: [ص. نس ۱۸۸۱]، م (۹۴۷/۶۵۴/۲)، ت (۱۰۳۴/۲۴۷/۲)، نس (۷۵/۴). [۶۵۲] صحیح: [الصحیحه ۲۶۶۷]، م (۹۴۸/۶۵۵/۲)، د (۳۱۵۴/۴۵۱/۸)، جه (۱۴۸۹/۴۷۷/۱) بنحوه.
از مرثد یزنی از مالک بن هبیره روایت است که پیامبر جفرمود: (ما من میت یموت فیصلی علیه ثلاثة صفوف من الـمسلمین إلا أوجب. قال: فكان مالك إذا استقل أهل الجنازة جزاهم ثلاثة صفوف، للحدیث) [۶۵۳]«هیچ میتی نیست که سه صف از مسلمانان بر او نماز بخوانند، مگر اینکه خداوند دعای آنانرا اجابت میکند» (مرثد یزنی) گوید: هر وقت مالک میدید تعداد نمازگزاران بر جنازه کم است باز هم آنانرا به دلیل این حدیث در سه صف قرار میداد.
[۶۵۳] حسن: [الجنائز ۹۹ - ۱۰۰]، د (۳۱۵۰/۴۴۸/۸)، ت (۱۰۳۳/۲۴۶/۲)، جه (۱۴۹۰/۴۷۸/۱).
اصل این است که بر هر جنازهای نمازی جداگانه خوانده شود، ولی اگر بر همهی آنها یک نماز خوانده شد نیز صحیح است، افراد ذکور هر چند کوچک باشند مقابل امام و زنان و دختران بعداز آنان، رو به قبله قرار داده میشوند:
از نافع از ابن عمر روایت است: (أنه صلی علی تسع جنائز جمیعا، فجعل الرجال یلون الإمام والنساء یلین القبلة فصفهن صفا واحدا، ووضعت جنازة أم كلثوم بنت علی امرأة عمر بن الخطاب وابن لـها یقال له زید فوضعا جمیعا، والإمام یومئذ سعید بن العاص، وفی الناس ابن عباس وأبو هریرة وأبوسعید وأبو قتادة، فوضع الغلام مـما یلی الإمام، فقال رجل: فأنكرت ذلك، فنظرت إلی ابن عباس وأبی هریرة وأبی سعید وأبی قتادة، فقلت ما هذا؟ قالوا: هی السنة) [۶۵۴]«او در نماز نُه جنازه باهم شرکت داشت، مردان در جهت امام و زنان در جهت قبله و در یک صف قرار داده شدند و جنازهی ام کلثوم دختر علی و همسر عمر بن خطاب و زید پسر او را نیز در آنجا گذاشتند، سعید بن عاص بر آنان نماز خواند، در حالیکه ابن عباس، ابوهریره، ابوسعید وابوقتاده در آنجا حضور داشتند. پسر بچه جلو امام قرار داده شد. مردی گفت: اینکار به نظر من ناپسند است، به ابن عباس و ابوهریره و ابوسعید و ابوقتاده نگاه کردم، گفتم این کار چیست؟ گفتند سنت است».
[۶۵۴] صحیح: [ص. نس ۱۸۶۹]، [الجنائز ۱۰۳]، نس (۷۱/۴).
ازعایشه روایت است: (لـما توفی سعد بن أبی وقاص أرسل أزواج النبي جأن یمروا بجنازته في الـمسجد فیصلین علیه، ففعلوا، فوقف به علی حجرهن یصلین علیه، أخرج به من باب الجنائز الذي كان إلی الـمقاعد، فبلغهن أن الناس عابوا ذلك وقالوا: ما كانت الجنازة یدخل بها الـمسجد فبلغ ذلك عائشة فقالت: ما أسرع الناس إلی أن یعیبوا ما لاعلم لـهم به، عابوا علینا أن یمر بجنازة في الـمسجد، وما صلی رسول الله جعلی سهیل بن بیضاء إلا في جوف الـمسجد) [۶۵۵]«وقتی که سعد بن أبی وقاص فوت کرد، زنان پیامبر جکسی را دنبال جنازه فرستادند تا به مسجد آورده شود و بر آن نماز بخوانند. این کار را کردند، و جنازه را مقابل حجره زنان پیامبر جقرار دادند و بر آن نماز خواندند و از طریق «باب الجنائز» که روبروی «المقاعد» بود جنازه را خارج کردند. به زنان پیامبر جگفتند که مردم از این کار ایراد گرفته و گفتهاند سابقه نداشته که جنازهها به مسجد برده شوند. این خبر به عایشه رسید، گفت: مردم شتابان از چیزی که نمیدانند ایراد میگیرند، عیب گرفتهاند که جنازه به مسجد برده شده، در حالی که پیامبر جدر داخل مسجد، بر سهیل بن بیضاء نماز خواند».
اما بهتر آن است که خارج از مسجد و در محلی که مخصوص نماز میت است، بر جنازه نماز خوانده شود. همچنانکه زمان پیامبر جچنین بود و اکثر احادیث نبوی هم این را تأیید میکنند:
از ابن عمر روایت است: (أن الیهود جاءوا إلی النبي جبرجل منهم وامرأة زنیا، فأمر بهما، فرجما قریبا من موضع الجنائز عند الـمسجد) [۶۵۶]یهودیان مرد و زنی را که زنا کرده بودند نزد پیامبر جآوردند، پیامبر جدستور رجم آنانرا داد و آنان نزدیک محل برگزاری نماز جنازه در کنار مسجد رجم شدند».
از ابوهریره روایت است: (أن رسول الله جنعی النجاشی في الیوم الذي مات فیه، خرج إلی الـمصلی، فصف بهم وكبر أربعا) [۶۵۷]«روزی که نجاشی فوت کرد، پیامبر جخبر مرگ او را به مردم اعلام کرد و به طرف مصلی خارج شد و مردم را صف کرد و چهار تکبیر گفت».
نماز میت در بین قبور درست نیست، به دلیل حدیث انس: (أن النبي جنهی أن یصلی علی الجنائز بین القبور) [۶۵۸]«پیامبر جازخواندن نماز میت در بین قبور نهی کرد».
[۶۵۵] صحیح: [ص. نس ۱۸۵۶]، م (۹۷۳ - ۱۰۰/۶۶۸/۲)، این لفظ مسلم است و ابوداود آن را بصورت مختصر روایت کرده است (۳۱۷۳/۴۷۷/۸)، نس (۶۸/۴). [۶۵۶] صحیح: [الجنائز ۱۰۶]، خ (۱۳۲۹/۱۹۹/۳). [۶۵۷] متفق علیه: خ (۱۲۴۵/۱۱۶/۳)، م (۹۵۱/۶۵۶/۲)ف د (۳۱۸۸/۵/۹)، نس (۷۲/۴). [۶۵۸] سند آن حسن است: (الجنائز ۱۰۸]، البانی گفته است: این حدیث را طس (۱/۸۰/۲) روایت کرده است (۱/۸۰/۲).
از ابوغالب خیاط روایت است: (شهدت أنس بن مالك صلی علی جنازة رجل، فقام عند رأسه، فلما رفع أتی بجنازة امرأة من قریش أو من الأنصار، فقیل له یا أبا حمزة هذه جنازة فلانة ابنة فلان فصل علیها، فصلی علیها، فقام وسطها، وفینا العلاء بن زیاد العدوی، فلما رأی اختلاف قیامه علی الرجل والـمرأة قال یا أبا حمزة، هكذا كان رسول الله جیقوم حیث قمت، ومن الـمرأة حیث قمت؟ قال نعم، قال: فالتفت إلینا العلاء فقال: احفظوا) [۶۵۹]«أنس بن مالک را دیدم که بر جنازه مردی در حالیکه کنار سرش ایستاد نماز خواند. وقتی (جنازه) برداشته شد، جنازه زنی از قریش یا از انصار آورده شد. به انس گفته شد أی ابوحمزه این جنازه فلانی دختر فلانی است، بر او نماز بخوان، انس در وسط او ایستاد و بر او نماز خواند، در میان ما علاء بن زیاد عدوی بود وقتی تفاوت ایستادن انس را برای مرد و زن دید گفت ای ابوحمزه، آیا پیامبر جهم همانجایی که شما برای مرد و زن ایستادی، میایستاد؟ (انس) گفت: بله، (ابوغالب) گوید: علاء رو به ما کرد و گفت: این را به خاطرتان بسپارید».
[۶۵۹] صحیح: [ص. جه ۱۲۱۴]، د (۳۱۷۸/۴۸۴/۸)، ت (۱۰۳۹/۲۴۹/۲)، جه (۱۴۹۴/۴۷۹/۱).
در نماز میت چهار یا پنج الی نُه تکبیر گفته میشود. پیامبر جهر بار به یکی از اینها عمل میکرد. دلیل چهار تکبیر حدیث ابوهریره است: (أن رسول الله جنعی النجاشی في الیوم الذي مات فیه فخرج إلی الـمصلی فصف بهم وكبر أربعا) [۶۶۰]«روزی که نجاشی فوت کرد، پیامبر جخبر مرگ او را به مردم اعلام کرد و به طرف مصلی خارج شد و مردم را صف کرد و چهار تکبیر گفت».
و دلیل پنج تکبیر حدیث عبدالرحمن بن ابی لیلی است: (كان زید بن أرقم یكبر علی جنائزنا أربعا، وإنه كبر علی جنازة خمسا، فسألته، فقال: كان رسول الله جیكبرها) [۶۶۱]«زیئد بن أرقم بر جنازههای ما چهار تکبیر میگفت، و بر جنازهای پنج تکبیر گفت، از او (علت را) پرسیدم، گفت پیامبر جپنج تکبیر میگفت».
و درباره شش و هفت تکبیر، بعضی آثار موقوف آمده است که در حکم مرفوعاند، چون بعضی از بزرگان صحابه آن را در حضور دیگر صحابه انجام دادهاند بدون اینکه کسی به آنها اعتراض کند:
از عبدالله بن معقل روایت است: (أن علی بن أبی طالب صلی علی سهل بن حنیف، فكبر علیه ستا، ثم التفت إلینا فقال: إنه بدری) [۶۶۲]«علی بن ابی طالب بر سهل بن حنیف نماز خواند و شش تکبیر گفت، سپس رو به ما کرد و گفت او بدری است».
از موسی بن عبدالله بن یزید روایت است: (أن علیا صلی علی أبی قتادة فكبر علیه سبعا، وكان بدریا) [۶۶۳]«علی بر ابوقتاده نماز خواند و هفت تکبیر گفت، ابوقتاده بدری بود».
از عبد خیر روایت است: (كان علی س یكبر علی أهل بدر ستا، وعلی أصحاب النبي جخمسا، وعلی سائر الناس أربعا) [۶۶۴]«علی سبر اهل بدر شش تکبیر و بر (دیگر) اصحاب پیامبر جپنج تکبیر و بر سایر مردم چهار تکبیر میگفت».
و دلیل نه تکبیر حدیثی است که عبدالله بن زبیر روایت کرده که: (أن النبي جصلی علی حمزة فكبر علیه تسع تكبیرات...) [۶۶۵]«پیامبر جبر حمزه نماز خواند و نه تکبیر گفت».
[۶۶۰] تخریج در ص (۲۲۶). [۶۶۱] صحیح: [ص. جه ۱۲۲۲]، م (۹۵۷/۶۵۹/۲)، د (۳۱۸۱/۴۹۴/۸)، ت (۱۰۲۸/۲۴۴/۲)، جه (۱۵۰۵/۴۸۲/۱)، نس )۷۲/۴). [۶۶۲] سند آن صحیح است: [الجنائز ۱۱۳]، کم (۴۰۹/۳)، هق (۳۶/۴). [۶۶۳] سند آن صحیح است: [الجنائز ۱۱۴]، هق (۳۶/۴). [۶۶۴] سند آن صحیح است: [الجنائز ۱۱۳]، قط (۷/۷۳/۲)، هق (۳۷/۴). [۶۶۵] تخریج در ص (۲۲۶).
از عبدالله بن عباس روایت است: (أن رسول الله جكان یرفع یدیه علی الجنازة في أول تكبیرة ثم لایعود) [۶۶۶]«پیامبر جدر تکبیر اول نماز میت دو دستش را بلند میکرد و (در تکبیرات بعدی) این کار را نمیکرد».
سپس دست راستش را بر پشت کف و مچ و ساعد دست چپش قرار میداد و آن دو را روی سینهاش محکم قرار میداد:
از سهل بن سعد روایت است: (كان الناس یؤمرون أن یضع الرجل الید الیمنی علی ذراعه الیسری في الصلاة) [۶۶۷]«به مردم امر میشد که هنگام نماز دست راست را روی ساعد چپ قرار دهند».
سپس بعد از تکبیر اول، سوره فاتحه و سورهای دیگر میخواند:
از طلحه بن عبدالله بن عوف روایت است: (صلیت خلف ابن عباس ب علی الجنازة، فقرأ بفاتحة الكتاب وسورة، وجهر حتی أسمعنا، فلما فرغ أخذت بیده فسألته؟ فقال: إنما جهرت لتعلموا أنها سنة وحق) [۶۶۸]«پشت سر ابن عباس بنماز جنازه خواندم، سوره فاتحه و سورهای دیگر را با صدای بلند خواند تا ما آن را بشنویم، وقتی نماز تمام شد، دستش را گرفتم و (در این باره) از او سؤال کردم، گفت به این خاطر با صدای بلند خواندم که بدانید این سنت و حق است».
نماز میت به صورت سری خوانده میشود؛ به دلیل حدیث ابو أمامه بن سهل که گفت: (السنة في الصلاة علی الجنازة أن یقرأ في التكبیرة الأولی بأم القرآن مخافتة، ثم یكبر ثلاثا، والتسلیم عند الآخرة) [۶۶۹]«سنت در نماز میت این است که بعد از تکبیر اول سوره فاتحه به صورت سری خوانده شود، سپس سه بار تکبیر گفته شود و سلام باید بعد از آخرین تکبیر باشد».
سپس تکبیر دوم را بگوید و بر پیامبر جصلوات بفرستد: به دلیل حدیث أبو أمامه که قبلاً بیان شد و گفت: مردی از اصحاب پیامبر جبه من خبر داد که: (أن السنة في الصلاة علی الجنازة أن یكبر الإمام، ثم یقرأ بفاتحة الكتاب بعد التكبیرة الأولی سرا في نفسه، ثم یصلی علی النبي جویخلص الدعاء للجنازة في التكبرات الثلاث، لایقرأ في شی منهن، ثم یسلم سرا في نفسه) [۶۷۰]«سنت در نماز میت این است که امام تکبیر بگوید، سپس بعد از تکبیر اول، سوره فاتحه را به صورت سری بخواند، سپس در سه تکبیر باقیمانده بر پیامبر جصلوات بفرستد و خالصانه برای میت دعا کند، و در هیچ کدام از آنها قرآن نخواند، سپس آهسته سلام دهد».
و بعد از تکبیر دوم، بقیه تکبیرات را بگوید و در آن خالصانه برای میت دعا کند: به دلیل فرموده پیامبر ج: (إذا صلیتم علی الـمیت فأخلصوا له الدعاء) [۶۷۱]«هرگاه بر میت نماز خواندید، خالصانه برای او دعا کنید».
در نماز میت باید دعاهایی خوانده شود که از پیامبر جنقل شدهاند. از جمله این دعاها دعایی است که از عوف بن مالک روایت است: پیامبر جبر جنازهای نماز خواند و قسمتی از دعایی را که میخواند حفظ کردم. او میفرمود: (اللهم اغفرله وارحمه وعافه واعف عنه، وأكرم نزله، ووسع مدخله، واغسله بالـماء والثلج والبرد ونقه من الخطایا كما ینقی الثوب الأبیض من الدنس، وأبدله دارا خیرا من داره وأهلا خیرا من أهله وزوجا خیرا من زوجه وأدخله الجنة وأعذه من عذاب القبر وعذاب النار قال: فتمنیت أن أكون أنا ذلك الـمیت) [۶۷۲]«خداوندا! او را بیامرز و به او رحم کن، و او را از عذاب نجات ده، و او را مورد عفو خویش قرار بده و مکانش را در بهشت رفیع گردان و جایگاهش را (در قبر) فراخی و وسعت ده، و او را (از گناهان) با آب و برف و تگرک بشوی و او را از خطاها پاک کن همچنانکه پارچه سفید از چرک پاک میشود، و برای او خانهای بهتر از خانهاش و اهلی بهتر از اهلش و همسری بهتر از همسرش جایگزین بفرما، و او را وارد بهشت کن و او را از عذاب قبر و عذاب آتش دور بفرما، (عوف بن مالک) گفت: آروز داشتم که آن میت من میبودم».
مشروع آن است که دعا بین تکبیر آخر و سلام باشد؛ به دلیل حدیث ابویعفور ازعبدالله بن أبی أوفی سکه گفت: (شهدته كبر علی جنازة أربعا، ثم قام ساعة - یعنی - یدعوا ثم قال: أترونی كنت أكبر خمسا؟ قالوا: لا، قال: إن رسول الله جكان یكبر أربعا) [۶۷۳]«او را دیدم که هنگام خواندن نماز میت چهار تکبیر گفت، سپس مدتی ایستاد و دعا کرد و گفت: آیا پنج تکبیر گفتیم؟ گفتند خیر، گفت: پیامبر جچهار تکبیر میگفت».
سپس مانند نماز واجب دو سلام بدهد یکی به طرف راست و دیگری به طرف چپ، به دلیل حدیث عبدالله بن مسعود س: (ثلاث خلال كان رسول الله جیفعلهن تركهن الناس، إحداهن التسلیم علی الجنازة مثل التسلیم في الصلاة) [۶۷۴]«سه خصلت است که پیامبر جآنها را انجام میداد ولی مردم آنها را ترک کردهاند، یکی از آنها سلام بر جنازه است که مانند سلام نماز است».
میتوان به سلام اول هم اکتفا کرد به دلیل حدیث ابوهریره: (أن رسول الله صلی علی جنازة فكبر علیها أربعا وسلم تسلیمة واحدة) [۶۷۵]«پیامبر جبر میتی نماز خواند و چهار تکبیرگفت و یک سلام داد».
[۶۶۶] راویان آن ثقه هستند: [الجنائز ص ۱۱۶]. [۶۶۷] تخریج در ص (۱۲۱). [۶۶۸] صحیح: [الجنائز ۱۱۹]، نس (۷۵/۴)، اما قرائت فاتحه به تنهایی را روایت کردهاند: خ (۱۳۳۵/۲۰۳/۳)، د (۳۱۸۲/۴۹۵/۸)، ت (۱۰۳۲/۲۴۶/۲)، جه (۱۴۹۵/۴۷۹/۱). [۶۶۹] سند آن صحیح است: [الجنائز ۱۱۱]، نس (۷۵/۴). [۶۷۰] صحیح: [الجنائز ۱۲۲]، فع فی الأم (۲۷۰/۱)، هق (۳۹/۴). [۶۷۱] حسن: [الإرواء ۷۳۲]، [ص. ج ۶۶۹]، د (۳۱۸۳/۴۹۶/۸)، جه (۱۴۹۷/۴۸۰/۱). [۶۷۲] صحیح: [الجنائز ۱۲۳]، م (۹۶۳/۶۶۲/۲)، جه (۱۵۰۰/۴۸۱/۱)، نس (۷۳/۴). [۶۷۳] سند آن صحیح است: [الجنائز ۱۲۶]، هق (۳۵/۴). [۶۷۴] سند آن حسن است: [الجنائز ۱۲۷]، هق (۴۳/۴). [۶۷۵] سند آن حسن است: [الجنائز ۱۲۸]، کم (۳۶۰/۱)، هق (۴۳/۴).
به دلیل حدیث عقبه بن عامر س: (ثلاث ساعات كان رسول الله جینهانا أن نصلی فیهن أو أن نقبر فیهن موتانا: حین تطلع الشمس بازغة حتی ترتفع، وحین یقوم قائم الظهیرة حتی تمیل الشمس، وحین تضیف الشمس للغروب حتی تغرب) [۶۷۶]«پیامبر جما را از اینکه در سه وقت (زیر) نماز بخوانیم یا مردههایمان را دفن کنیم نهی کرد، هنگامی که تازه خورشید طلوع میکند تا وقتی که بلند میشود، و وسط روز تا وقتی که خورشید زوال کند و وقتی که خورشید به غروب نزدیک میشود تا غروب کند».
[۶۷۶] تخریج در ص (۸۲).
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (من صلی علی جنازة ولم یتبعها فله قیراط، فإن تبعها فله قیراطان، قیل وما القیراطان؟ قال: أصغر هما مثل أحد) [۶۷۷]«هر کس بر جنازهای نماز بخواند ولی آن را تشییع نکند یک قیراط (أجر) دارد و اگر آن را تشییع کند دو قیراط (أجر) دارد، گفته شد دو قیراط چقدر است؟ فرمود: کوچکترین آن به اندازه کوه أحد است».
فضیلت تشییع جنازه فقط برای مردان است و شامل زنان نمیشود؛ چون پیامبر جزنان را از شرکت در تشیع جنازه نهی فرموده است البته این نهی، نهی تنزیهی است. أم عطیه لگوید: (نهینا عن اتباع الجنائز ولم یعزم علینا) [۶۷۸]«از تشییع جنازهها منع شدیم ولی نه به طور قطعی».
تشییع جنازه با ارتکاب اعمالی که مخالف شریعت باشد جایز نیست، در سنت نبوی به دو مورد تصریح شده، که عبارتند از:
[۶۷۷] صحیح: [ص. ج ۶۳۵۵]، م (۹۴۵ - ۵۳ - ۶۵۳/۲). [۶۷۸] متفق علیه: خ (۱۲۷۸/۱۴۴/۳)، م (۹۳۸/۶۴۶/۲)، د (۳۱۵۱/۴۴۹/۸)، جه (۱۵۷۷/۵۰۲/۱).
به دلیل فرموده پیامبر ج(لا تتبع الجنازة بصوت ولانار) [۶۷۹]«جنازه با سر و صدا و آتش تشییع نشود».
این نهی، ذکر کردن با صدای بلند در پیشاپیش جنازه را نیز شامل میشود؛ چون این کار بدعت است و قیس بن عباد گوید: (كان أصحاب النبي جیكرهون رفع الصوت عند الجنائز) [۶۸۰]«اصحاب پیامبر جبلند کردن صدا هنگام تشییع جنازه را مکروه میدانستند». چراکه اینکار مشابهت به نصاری است، چون آنان به هنگام خواندن انجیل و دعاهایشان، آوازشان را همراه با کشیدن صدا و لحن دادن به آن و غمناک کردن آن بلند میکردند.
زشتتر از آن این است که تشییع جنازه با نواختن آلات موسیقی با صدایی حزنانگیز پیشاپیش جنازه همراه باشد، همچنان که در بعضی از ممالک اسلامی به تقلید از کفار این کار را انجام میدهند. - والله المستعان-.
[۶۷۹] حسن: [الجنائز ۷۰]، د (۳۱۵۵/۴۵۳/۸). [۶۸۰] راویان این حدیث ثقه هستند: [الجنائز ۷۱]، هق (۷۴/۴).
به دلیل فرموده پیامبر ج: (أسرعوا بالجنازة، فإن تك صالحة فخیر تقدمونها علیه وإن تكن غیر ذلك فشر تضعونه عن رقابكم) [۶۸۱]«در دفن جنازه عجله کنید؛ چون اگر (جنازه) انسان صالحی باشد خیری را به او میرسانید و اگر غیر از آن باشد، شری است که از دوش خود برمیدارید».
جایز است تشییع کننده از جلو و پشت سر و طرف راست و چپ جنازه حرکت کند به شرط اینکه به جنازه نزدیک باشد مگر اینکه سواره باشد که در اینصورت باید پشت سر جنازه حرکت کند؛ به دلیل حدیث مغیره بن شعبه که گفت: پیامبر جفرمود:
(الراكب خلف الجنازة والـماشی حیث شاء منها) [۶۸۲]«سواره پشت سر جنازه و پیاده از هر طرفی که خواست حرکت کند».
اما حرکت پشت سر جنازه بهتر است؛ چون این امر مطابق این فرموده پیامبر جاست: (واتبعوا الجنائز) «و جنازهها را دنبال کنید».
قول علی سنیز این را تأیید میکند، که میگوید: (الـمشی خلفها أفضل من الـمشی أمامها، كفضل صلاة الرجل في جماعة علی صلاته فذا) [۶۸۳]«فضیلت حرکت کردن پشت سر جنازه بر حرکت کردن جلو آن مانند فضیلت نماز جماعت بر نماز فرادی است».
[۶۸۱] تخریج در ص (۲۱۶). [۶۸۲] صحیح: [ص. ج ۳۵۳۳]، ت (۱۰۳۶/۲۴۸/۲)، نس (۵۵/۴)، د (۳۱۶۴/۴۶۷/۸). [۶۸۳] سند آن حسن است: [الجنائز ۷۴]، هق (۲۵/۴).
از عایشه روایت است: گفتم ای رسول خدا(وقتی داخل قبرستان شدم) چه بگویم؟ فرمود: بگو: (السلام علی أهل الدیار من الـمؤمنین والمسلمین، ویرحم الله الـمستقدمین منا والـمستأخرین، وإنا إن شاء الله بكم للاحقون) [۶۸۴]«سلام بر مؤمنان و مسلمانان این دیار باد! خداوند به گذشتگان و آیندگان ما رحکم کند، و ما هم إنشاالله به شما ملحق خواهیم شد».
از سلیمان بن بریده از پدرش روایت است: پیامبر جبه آنان یاد میداد هرگاه به قبرستان رفتند بگویند: (السلام علیكم أهل الدیار من الـمؤمنین والـمسلمین، وإنا إن شاء الله بكم للاحقون، أسأل الله لنا ولكم العافیة) [۶۸۵]«سلام بر شما مؤمنان و مسلمانان این دیار؛ و ما هم انشاءالله به شما ملحق خواهیم شد، از خداوند برای خود و شما طلب عافیت میکنم».
[۶۸۴] صحیح: [ص. ج ۴۴۲۱]، [الجنائز ۱۸۳]، م (۹۷۴ - ۱۰۳/۶۶۹/۲)، نس (۹۱/۴). [۶۸۵] صحیح: [ص. نس ۱۹۲۸]، م (۹۷۵/۶۷۱/۲)، نس (۹۴/۴).
دفن میت واجب است اگرچه کافر باشد.
سنت است دفن در قبرستان صورت گیرد؛ چون پیامبر جمردهها را در قبرستان بقیع دفن میکرد، و اخبار در این مورد به تواتر رسیدهاند و دفن در غیر قبرستان از هیچ یک از افراد سلف روایت نشده، بجز دفن پیامبر جدر حجرهاش که به تواتر رسیده است. و این از خصوصیات پیامبر جاست همانطور که حدیث عایشه بر آن دلالت دارد، عایشه گوید: (لمّا قبض رسول الله جاختلفوا في دفنه، فقال أبوبكر: سمعت من رسول الله جشیئا ما نسیته قال: ما قبض الله نبیا إلا في الـموضع الذي یحب أن یدفن فیه، فدفنوه في موضع فراشه) [۶۸۶]«وقتی که پیامبر جفوت کرد، اصحاب در مورد محل دفنش اختلافنظر پیدا کردند، ابوبکر گفت چیزی از پیامبر جشنیدهام که آن را فراموش نکردهام، پیامبر جفرموده: خداوند هیچ پیامبری را قبض روح نکرده مگر در مکانی که دوست داشته در آن دفن شود، لذا او را در محل بسترش دفن کردند».
شهدای میدان جنگ از این حکم مستثنایند و در محل شهادتشان دفن شده و به قبرستان منتقل نمیشوند. به دلیل حدیث جابر س:
(لـما كان یوم أحد، حمل القتلی لیدفنوا بالبقیع، فنادی منادی رسول الله ج: إن رسول الله جیأمركم أن تدفنوا القتلی في مضاجعهم) [۶۸۷]«در روز جنگ احد کشتهشدگان را بر سواریها گذاشتند تا آنها را در بقیع دفن کنند، منادی پیامبر جاعلام کرد: پیامبر جبه شما دستور میدهد تا کشتهشدگان را در محل شهادتشان دفن کنید».
[۶۸۶] صحیح: [ص. ج ۵۶۴۹]، ت (۱۰۲۳/۲۴۲/۲). [۶۸۷] صحیح: [ص. نس ۱۸۹۳]، د (۳۱۴۹/۴۴۶/۸)، نس (۷۹/۴)، ت (۱۷۷۱/۱۳۰/۳).
۱- از عقبه بن عامر روایت است: (ثلاث ساعات كان رسول الله جینهانا أن نصلی فیهن، أو أن نقبر فیهن موتانا، حین تطلع الشمس بازغة حتی ترتفع، وحین یقوم قائم الظهیرة حتی تمیل الشمس، وحین تضیف الشمس للغروب حتی تغرب) [۶۸۸]«سه وقت است که پیامبر جما را نهی میکرد که در آن اوقات نماز بخوانیم یا مردههایمان را دفن کنیم، هنگامی که خورشید طلوع میکند تا وقتی که بلند شود، و وقتی که نیمه روز میشود تا هنگامیکه خورشید زوال کند، و وقتی که خورشید به غروب نزدیک میشود تا آنکه غروب کند».
۲- از جابر روایت است: (أن النبي جذكر رجلا من أصحابه قبض فكفن في كفن غیر طائل وقبر لیلا فزجر النبي جأن یقبر الرجل باللیل حتی یصلی علیه، إلا أن یضطر الإنسان إلی ذلك) [۶۸۹]«پیامبر جدرباره یکی از اصحابش که فوت کرده بود و او را در پارچهای که تمام بدنش را نمیپوشاند، کفن و شب هنگام دفن کرده بودند صحبت کرد ما را از دفن کردن مردگان در شب منع کرد تا (صبح مردم بیشتری جمع شوند) بر او نماز خوانده شود، مگر اینکه ضرورتی پیش بیاید».
اگر ضرورت ایجاب کند، میتوان مرده را شبانه دفن کرد، و میتوان برای تسهیل عمل دفن از چراغ استفاده کرد: به دلیل حدیث ابن عباس: (أن رسول جأدخل رجلا قبره لیلا، وأسرج في قبره) [۶۹۰]«پیامبر جمردی را در شب دفن کرد و (برای تسهیل عمل دفن) داخل قبرش، از چراغ استفاده کرد».
[۶۸۸] تخریج در ص (۸۲). [۶۸۹] صحیح: [ص. نس ۱۷۸۷]، م (۹۴۳/۶۵۱/۲)، د (۳۱۳۲/۴۲۳/۸)، (۳۳/۴). [۶۹۰] حسن: [الجنائز ۱۴۱]، ت (۱۰۶۳/۲۶۰/۲).
از هشام بن عامر روایت است: (لـما كان یوم أحد، أصیب من أصیب من الـمسلمین، وأصاب الناس جراحات، فقلنا یا رسول الله، الحفر علینا لكل إنسان شدید، فكیف تأمرنا؟ فقال: احفروا وأوسعوا، وأعمقوا، وأحسنوا، وادفنوا الاثنین والثلاثة في القبر، وقدموا أكثرهم قرآنا، قال: فكان أبی ثالث ثلاثة، وكان أكثرهم قرآنا، فقدم) [۶۹۱]«زمانی که جنگ احد روی داد، بسیاری از مسلمانان کشته شدند و عدهای هم جراحاتی برداشتند، گفتیم ای رسول خدا کندن قبر برای هر کدام از آنها کار دشواری است، به ما چه دستوری میدهید؟ پیامبر جفرمود: قبرها را به صورت وسیع، عمیق و خوب حفر کنید، و دو نفر و سه نفر را در یک قبر دفن کنید و کسی را که قرآن بیشتری (از حفظ) داشته در دفن مقدم کنید (هشام بن عامر) گفت: پدرم سومین شخصی بود که کشته شده بود و بیشتر از همه قرآن را از حفظ داشت، در نتیجه او را جلوتر از همه دفن کردند».
کندن قبر هم به صورت لحد و هم به صورت شق جایز است: چون در زمان پیامبر جهر دو صورت رواج داشته است، ولی لحد بهتر است: از انس بن مالک روایت است: (لما توفی النبي جكان بالمدینة رجل یلحد، وآخر یضرح، فقالوا: نستخیر ربنا، ونبعث إلیهما، فأیهما سبق تركناه فأرسل إلیهما، فسبق صاحب اللحد، فلحدوا للنبی ج) [۶۹۲]«وقتی پیامبر جفوت کرد، در مدینه (دو قبر کن بود که یکی) قبر را به صورت لحد و دیگری به صورت شق حفر میکرد. اصحاب گفتند از پروردگارمان استخاره میکنیم و به دنبال آن دو میفرستیم هر کدام زودتر آمد قبر را حفر کند، به دنبال آن دو فرستادند، لحدکن زودتر آمد لذا برای پیامبر جقبر را به صورت لحد حفر کردند».
میت اگرچه زن باشد، توسط مردان به داخل قبر گذاشته میشود؛ چرا که در زمان پیامبر جمردان این کار را انجام میدادند، و تاکنون نیز مسلمانان این کار را انجام میدهند.
اولیای میت در گذاشتن میت در قبر مستحقتراند؛ به دلیل عموم فرموده خداوند متعال: ﴿وَأُوْلُواْ ٱلۡأَرۡحَامِ بَعۡضُهُمۡ أَوۡلَىٰ بِبَعۡضٖ فِي كِتَٰبِ ٱللَّهِ﴾[الأحزاب: ۶].
«و خویشاوندان نسبت به همدیگر بعضی بر بعضی در کتاب خدا از اولویت بیشتری برخوردارند».
و به دلیل حدیث علی س: (غسلت رسول الله ج، فذهبت أنظر ما یكون من الـمیت فلم أر شیئا، وكان جطیبا، حیا ومیتا وولی دفنه وإجنابه دون الناس أربعة: علی والعباس والفضل وصالح مولی رسول الله ج، ولحد لرسول الله جلحدا ونصب علیه اللبن نصبا) [۶۹۳]«پیامبر جرا شستم، نگاه کردم به آنچه از میت خارج میشود، چیزی را ندیدم، پیامبر جهم در حال حیات و هم در حال وفات پاک و خوشبو بود، و از میان مردم فقط چهار نفر کفن و دفنش را برعهده گرفتند؛ علی، عباس، فضل و صالح مولای پیامبر ج، و برای پیامبر جلحدی حفر کردند و بر آن خشت خام قرار دادند».
[۶۹۱] صحیح: [الجنائز ۱۴۶]، نس (۸۰/۴)، د (۳۱۹۹/۳۴/۹)، ت (۱۷۶۶/۱۲۸/۳). [۶۹۲] سند آن حسن است: جه (۱۵۵۷/۴۹۶/۱)، لحد: شکافی در عرض قبر و در جهت قبله است. ضریح همان شق است وآن گودالی است که مانند جوی در پایین قبر کنده میشود. [۶۹۳] سند آن صحیح است: کم (۳۶۲/۱)، هق (۵۳/۴).
به دلیل حدیث عایشه: (دخل علی رسول الله جفي الیوم الذي بدی فیه، فقلت: وارأساه فقال: وددت أن ذلك كان وأنا حی، فهیاتك ودفنتك...) [۶۹۴]«روزی که پیامبر جمریض بود، نزد من آمد، گفتم «وای سرم»، پیامبر جفرمود: دوست داشتم که وقتی تو میمردی من زنده میبودم و تو را تجهیز و تدفین میکردم».
ولی منوط به این است که در آن شب با زنش آمیزش نکرده باشد در غیر این صورت برایش مشروع نیست که زنش را دفن کند و بهتر است غیر او اگر دارای شرط مذکور باشد، زنش را دفن کند، به دلیل حدیث انس که گفت:
(شهدنا ابنة لرسول الله ج، ورسول الله ججالس علی القبر، فرأیت عینیه تدمعان، ثم قال: هل منكم من رجل لم یقارف اللیلة؟ فقال أبو طلحة: أنا یا رسول الله قال: فأنزل، قال فنزل في قبرها) [۶۹۵]«در تشییع جنازه دختر پیامبر جحاضر بودیم، پیامبر جدر حالیکه روی قبر نشسته بود، دیدم که اشک از چشمانش جاری بود، سپس فرمود، آیا از میان شما کسی هست که دیشب با همسرش نزدیکی نکرده باشد؟ ابوطلحه گفت من،ای رسول خدا، پیامبر جفرمود: پس پایین برو، (انس) گفت: و (ابوطلحه) داخل قبرش شد».
[۶۹۴] صحیح: أ (۶/۱۴۴) این حدیث مانند روایت احمد در «صحیح البخاری» روایت شده است (۱۰/۱۰۱ و ۱۰۲) مسلم این حدیث را بصورت مختصر روایت کرده است (۷/۱۱۰)، در کتاب «أحکام الجنائز» ألبانی نیز چنین آمده است. [۶۹۵] صحیح: [الجنائز ۱۴۹]، خ (۱۳۴۲/۲۰۸/۳).
به دلیل حدیث ابواسحاق: (أوصی الحارث أن یصلی علیه عبدالله بن یزید، فصلی علیه، ثم أدخله القبر من قبل رجلی القبر وقال: هذا من السنة) [۶۹۶]«حارث وصیت کرد که عبدالله بن یزید بر او نماز بخواند، لذا عبدالله بر او نماز خواند سپس او را از طرف پایین قبر داخل قبر کرد و گفت: این کار، سنت است».
میت در قبر بر پهلوی راست و رو به قبله گذاشته شود به طوریکه سرش در سمت راست قبله و پاهایش در سمت چپ آن قرار گیرد، مسلمانان از زمان پیامبر جتاکنون بدین طریق عمل کردهاند.
سنت است کسی که میت را در قبر قرار میدهد بگوید (بسم الله وعلی سنة رسول الله أو ملة رسول الله) «به نام خدا و بر سنت پیامبر خدا یا دین پیامبر خدا».
از ابن عمر روایت است: (أن النبي جكان إذا وضع الـمیت في القبر قال: بسم الله وعلی سنة رسول الله) [۶۹۷]«پیامبر جوقتی میت را در قبر قرار میداد میفرمود: «بسم الله وعلی سنه رسول الله».
و به دلیل حدیث بیاضی ساز رسول خدا جکه فرمود:
(الـمیت إذا وضع في قبره، فلیقل الذین یضعونه حین یوضع في اللحد: بسم الله، وبالله وعلی ملة رسول الله) [۶۹۸]«وقتی که میت در قبرش گذاشته میشود، کسانی که او را در لحد میگذارند بگویند: «بسم الله وبالله وعلی ملة رسول الله».
و برای کسی که کنار قبر است مستحب است بعد از بستن لحد (گذاشتن سنگها) باهر دو دستش سه مشت خاک بر روی قبر بریزد؛ به دلیل حدیث ابوهریره: (أن رسول الله جصلی علی جنازة، ثم أتی الـمیت فحثی علیه من قبل رأسه ثلاثا) [۶۹۹]«پیامبر جبر جنازهای نماز خواند؛ سپس نزدیک قبر شد و از طرف سرش سه مشت خاک بر آن ریخت».
[۶۹۶] سند آن صحیح است: [الجنائز ۱۵۰]، د (۳۱۹۵/۲۹/۹). [۶۹۷] صحیح: [الجنائز ۱۵۲]، د (۳۱۹۷/۳۲/۹)، ت (۱۰۵۱/۲۵۵/۲)، جه (۱۵۵۰/۴۹۴/۱). [۶۹۸] سند آن حسن است: [الجنائز ۱۵۲]، کم (۳۶۶/۱). [۶۹۹] صحیح: [الإرواء ۷۵۱]ف جه (۱۵۶۵/۴۹۹/۱).
۱- قبر حدود یک وجب از زمین بلند شود، تا مشخص شود که قبر است و به آن اهانت نشود، به دلیل حدیث جابر س: (أن النبي جألحد له لحد، ونصب علیه اللبن نصبا، ورفع قبره من الأرض نحوا من شبر) [۷۰۰]«برای پیامبر ج، لحدی کنده شد و بر او خشت قرار داده شد و قبرش به اندازه یک وجب از زمین بلند کرده شد».
۲- قبر مقداری مرتفع شود، به دلیل حدیث سفیان تمار که گفت:
(رأیت قبر النبي جمسنما) [۷۰۱]«قبر پیامبر جرا دیدم که (به شکل کوهان شتر) برجسته بود».
۳- با قراردادن تکه سنگی یا شبیه آن در قسمت بالای قبر (سرمیت)، آن را مشخص کند، تا هرگاه کسی از بستگان میت بمیرد نزد او دفن شود، به دلیل حدیث مطلب بن ابی وداعه س(لـما مات عثمان بن مظعون أخرج بجنازته فدفن، أمر النبي جرجلا أن یأتیه بحجر، فلم یستطع حمله، فقام إلیها رسول الله جوحسر عن ذراعیه، قال الـمطلب: قال الذي یخبرنی عن رسول الله ج: كأنی أنظر إلی بیاض ذراعی رسول الله جحین حسر عنها، ثم حملها فوضعها عند رأسه، وقال: أتعلم بها قبر أخی، وأدفن إلیه من مات من أهلی) [۷۰۲]«وقتی که عثمان بن مظعون فوت کرد، جنازهاش را بیرون بردند و دفن کردند. پیامبر جبه مردی دستور داد تا سنگی برای او بیاورد، آن شخص نتوانست سنگ را حمل کند، پیامبر ج(به طرف سنگ) رفت و آستینش را بالا زد، مطلب گوید: کسی که از پیامبر جبه من خبر داد گفت: وقتی که پیامبر جآستینش را برای برداشتن سنگ بالا زد، سفیدی ساعدهایش را دیدم، سنگ را حمل کرد و در کنار سر عثمان قرار داد و فرمود: با این سنگ قبر برادرم را نشانه میکنم و هر کس از خویشاوندانم فوت کند نزداو دفنش میکنم».
۴- بالای قبر بایستد و برای پایداری میت دعا و طلب مغفرت کند و حاضران را نیز به این کار سفارش کند؛ به دلیل حدیث عثمان بن عفان س: (كان النبي جإذا فرغ من دفن الـمیت وقف علیه فقال: استغفروا لأخیكم، وسلوا له التثبیت فإنه الآن یسأل) [۷۰۳]«وقتی که پیامبر جاز دفن میت فارغ میشد، بالای سر او میایستاد و میفرمود: برای برادرتان طلب مغفرت کنید و برای او از خدا طلب پایداری کنید که الان از او سؤال میشود».
جایز است که همراهان جنازه، هنگام دفن کنار قبر بنشینند تا مرگ و حوادث بعد از آن را به یاد بیاورند، به دلیل حدیث براء بن عازب:
(خرجنا مع النبي جفي جنازة رجل من الأنصار، فانتهینا إلی القبر ولما یلحد، فجلس رسول الله جوجلسنا حوله، وكأن علی رؤسنا الطیر، وفی یده عود فجعل ینكت في الأرض فرفع رأسه فقال: استعیذوا بالله من عذاب القبر، مرتین أو ثلاثا، ثم قال: إن العبد الـمؤمن إذا كان في انقطاع من الدنیا، وإقبال من الآخرة، نزل إلیه ملائكة من السماء بیض الوجوه كأن وجوههم الشمس، معهم كفن من أكفان الجنة، وحنوط من حنوط الجنة حتی یجلسوا منه مد البصر ثم یجی ملك الـموت علیه السلام حتی یجلس عند رأسه، فیقول: أیتها النفس الطیبة، أخرجی إلی مغفرة من الله ورضوان، قال: فتخرج تسیل كما تسیل القطرۀ من في السقاء، فیأخذها، فإذا أخذها لم یدعوها في یده طرفة عین حتی یأخذوها، لیجعلوها في ذلك الكفن وفی ذلك الحنوط، ویخرج منها كأطیب نفحة مسك وجدت علی وجه الأرض، قال: فیصعدون بها، فلایمرون یعنی بها علی ملأ من الـملائكة إلا قالوا: ما هذا الروح الطیب، فیقولون فلان بن فلان، بأحسن أسمائه التی كانوا یسمونه بها في الدنیا. حتی ینتهوا بها إلی السماء الدنیا، فیستفتحون له فیفتح لـهم، فیشیعه من كل سماء مقربوها إلی السماء التی تلیها، حتی ینتهی به إلی السماء السابعة، فیقول الله ﻷ، اكتبوا كتاب عبدی في علیین، وأعیدوه إلی الأرض، فإنی منها خلقتهم وفیها أعیدهم، ومنها أخرجهم تارة أخری. قال: فتعاد روحه في جسده، فیأتیه ملكان فیجلسانه، فیقولان له: من ربك؟ فیقول: ربی الله، فیقولان له: ما دینك؟ فیقول دینی الإسلام، فیقولان له: ما هذا الرجل الذي بعث فیكم؟ فیقول:هو رسول الله جفیقولان له: وما علمك؟ فیقول: قرأت كتاب الله فآمنت به صدقت، فینادی مناد فیالسماء: أن صدق عبدی فافرشوه من الجنة، وألبسوه من الجنة، وافتحوا له بابا إلی الجنة، قال: فیأتیه من روحها وطیبها، ویفسح له في قبره مد بصره، قال: ویأتیه رجل حسن الوجه، حسن الثیاب، طیب الریح، فیقول: أبشر بالذی یسرك هذا یومك الذي كنت توعد. فیقول له: من أنت؟ فوجهك الوجه یجیء بالخیر؟ فیقول: أنا عملك الصالح، فیقول: رب أقم الساعة حتی أرجع إلی أهلی ومالی.
قال: وإن العبد الكافر إذا كان في انقطاع من الدنیا وإقبال من آلاخرة، نزل إلیه من السماء ملائكة سود الوجوه، معهم السموح، فیجلسون منه مد البصر، ثم یجی ملك الـموت حتی یجلس عند رأسه، فیقول: أیتها النفس الخبیثة، أخرجی إلی سخط من الله وغضب، قال: فتفرق في جسده فینتزعها كما ینتزع السفود من الصوف الـمبلول فیأخذها، فإذا أخذها، لم یدعوها في یده طرفة عین حتی یجعلوها في تلك السموح، ویخرج منها كأنتن ریح جیفة وجدت علی وجه الأرض، فیصعدون بها فلایمرون بها علی ملأ من الـملائكة إلا قالوا: ما هذا الروح الخبیث؟ فیقولون فلان بن فلان بأقبح أسمائه التی كان یسمی بها في الدنیا، حتی ینتهی به إلی السماء الدنیا، فیستفتح له فلا یفتح له، ثم قرأ رسول الله ج: ﴿لَا تُفَتَّحُ لَهُمۡ أَبۡوَٰبُ ٱلسَّمَآءِ وَلَا يَدۡخُلُونَ ٱلۡجَنَّةَ حَتَّىٰ يَلِجَ ٱلۡجَمَلُ فِي سَمِّ ٱلۡخِيَاطِ﴾[الاعراف: ۴۰]. فیقول الله ﻷ: اكتبوا كتابه في سجین في الأرض السفل فتطرح روحه طرحا، ثم قرأ:﴿وَمَن يُشۡرِكۡ بِٱللَّهِ فَكَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ ٱلسَّمَآءِ فَتَخۡطَفُهُ ٱلطَّيۡرُ أَوۡ تَهۡوِي بِهِ ٱلرِّيحُ فِي مَكَانٖ سَحِيقٖ﴾[الحج: ۳۱]. فتعاد روحه في جسده ویأتیه ملكان فیجلسانه فیقولان له: من ربك؟ فیقول: هاه هاه لا أدری. فیقولان له: ما دینك؟ فیقول هاه هاه، لا أدری. فیقولان له: ما هذا الرجل الذي بعث فیكم؟ فیقول: هاه هاه لا أدری. فینادی مناد من السماء: أن كذب فافرشوا له من النار، وافتحوا له بابا إلی النار، فیأتیه من حرها وسمومها، ویضیق علیه قبره حتی تختلف فیه أضلاعه، ویأتیه رجل قبیح الوجه، قبیح الثیاب، منتن الریح، فیقول: أبشر بالذي یسؤك، هذا یومك الذي كنت توعد، فیقول:من أنت فوجهك الوجه یجیء بالشر؟ فیقول: أنا عملك الخبیث. فیقول: رب لاتقم الساعة. - وفی روایة: ثم یقیض له أعمی أصم أبكم، وفي یده مرزبة لو ضرب بها جبل كان ترابا، فیضربه ضربة حتی یصیر ترابا، ثم یعیده الله كما كان فیضربه ضربة أخری، فیصیح صیحة یسمعه كل شیء إلا الثقلین) [۷۰۴]«همراه پیامبر جبا جنازه مردی از انصار خارج شدیم تا به قبر رسیدیم در حالیکه هنوز لحد آمده نشده بود، پیامبر جنشست، ما هم (آرام و ساکت) دور او نشستیم، مثل اینکه بالای سرمان پرنده بود، و در حالی که چوبی در دست داشت و آن را بر زمین میکوبید، سرش را بلند کرد و دو یا سه بار فرمود، از عذاب قبر به خدا پناه ببرید، سپس فرمود: وقتی که بنده مؤمن در حال بریدن از دنیا و رو کردن به آخرت است فرشتگانی که صورتهایشان سفید و مانند خورشید (درخشان) است، و کفنی از کفنهای بهشت و حنوطی (هر چیز خوشبویی که به جسد میزنند) از حنوطهای بهشت به همراه دارند، از آسمان بهسوی او میآیند و تا جایی که چشم، توانایی دیدن دارد ملائکه کنار او مینشینند، سپس ملک الموت ÷میآید و کنار سرش مینشیند و میگوید: أی روح پاک! بهسوی مغفرت و رضوان الهی خارج شو، پیامبر جفرمود: پس روح مانند قطرهای که از لبه مشک آب میچکد، خارج میشود و ملک الموت آن را میگیرد، وقتی آنرا گرفت، لحظهای در دستش نمیماند که فوراً (سایر ملائکهها) آن را میگیرند و در آن کفن و بوی خوش قرار میدهند و از آن روح بویی خوشتر از بهترین مسک روی زمین خارج میشود، پیامبر جفرمود: او را بالا میبرند و از کنار هر گروهی از ملائکه که میگذرند میپرسند: این روح پاک کیست؟ میگویند: فلانی پسر فلانی است، و او را با بهترین نامهایی که در دنیا داشته، مورد خطاب قرار میدهند، تا اینکه او را به آسمان دنیا میرسانند، برای او طلب باز شدن دروازه آسمان میکنند، دروازه بر آنها باز میشود و از هر آسمانی تا آسمان بعدی مقربان (بین دو آسمان) او را همراهی میکنند تا به آسمان هفتم برده میشود، خداوند ﻷمیفرماید: نامه عمل بندهام را در میان نامه اعمال نیکوکاران بنویسید و او را به زمین بازگردانید. که من آنها را از (خاک) زمین آفریدهام و به آن بازمیگردانم و بار دیگر آنها را از آن خارج میکنم، پیامبر جفرمود: روحش به جسدش بازگردانده میشود و دو ملائکه (نکیر و منکر) نزد او میآیند و او را مینشانند و از او میپرسند:پروردگارت کیست؟جواب میدهد:پروردگارم الله است،از او میپرسند:دینت چیست؟ جواب میدهد: دینم اسلام است،از او میپرسند این مردی که از میان شما مبعوث شد کیست؟ جواب میدهد: او فرستاده خدا است، از او میپرسند از کجا میدانی؟ جواب میدهد: کتاب خدا را خواندم و به آن ایمان آورده و آن را تصدیق کردم. در این زمان ندادهندهای از آسمان ندا میدهد بندهام راست گفت؛ پس از فرش بهشت برای او پهن کنید و از لباس بهشت او را بپوشانید و برای او دری از بهشت باز کنید. پیامبر جفرمود: نسیم و بوی خوش بهشت به مشام او میرسد و قبرش به اندازه دید چشمش وسعت پیدا میکند. (پیامبر ج) فرمود: سپس مردی زیباروی با لباسی زیبا و بویی خوش نزد او میآید و میگوید، مژده باد تو را به چیزی که خوشحالت میکند. این همان روزی است که به تو وعده داده شده بود پس به آن مرد میگوید: تو کیستی؟ صورت تو مانند صورت کسی است که پیامآور نیکی است. (آن مرد) میگوید من عمل صالح توهستم. (بنده مؤمن) میگوید: پروردگارا! قیامت را برپا کن تا بهسوی اهل و مالم برگردم.
(پیامبر ج) فرمود: و هنگامیکه بندهی کافر در حال بریدن از دنیا و انتقال به آخرت است، ملائکههایی از آسمان بهسوی او پایین میآیند که صورتشان سیاه است، پارچههایی بافته شده از مو (با الیاف زبر و درشت) به همراه دارند و تا چشم قدرت دیدن دارد ملائکه اطراف او را میگیرند، سپس ملک الموت میآید و کنار سرش مینشیند و میگوید:ای روح خبیث! بهسوی خشم و عذاب خدا خارج شو، (پیامبر ج) فرمود: روح در جسد او پراکنده و متفرق میشود، و ملک الموت روحش را مانند کشیدن سیخ خاردار از پشم خیس بیرون میآورد همینکه آن را بیرون آورد لحظهای در دستش باقی نمیماند بلکه فوراً آنرا در آن پارچههای بافته شده از مو (با الیاف زبر و درشت) قرار میدهند، در حلیکه بویی بدتر از گندیدهترین لاشه روی زمین از آن خارج میشود، روحش را بالا میبرند، از کنار هیچ گروهی از ملائکه عبورش نمیدهند مگر اینکه میگویند این روح خبیث کیست؟ میگویند: فلانی پسر فلانی است و با زشتترین نامهایی که در دنیا داشته او را مورد خطاب قرار میدهند تا اینکه به آسمان دنیا برده میشود، آنگاه برای او طلب باز شدن دروازه آسمان میکنند، ولی دروازه را بر او باز نمیکنند، سپس پیامبر جاین آیه را تلاوت کرد:
﴿لَا تُفَتَّحُ لَهُمۡ أَبۡوَٰبُ ٱلسَّمَآءِ وَلَا يَدۡخُلُونَ ٱلۡجَنَّةَ حَتَّىٰ يَلِجَ ٱلۡجَمَلُ فِي سَمِّ ٱلۡخِيَاطِ﴾[الأعراف: ۴۰].
«درهای آسمان به روی آنها باز نمیگردد و به بهشت وارد نمیشوند تا اینکه شتر از سوراخ سوزن خیاطی بگذرد».
خداوند متعال میفرماید: نامه عمل او را در میان بدکاران در زمین سفلی بنویسید، پس روح او پرت میشود؛ سپس (پیامبر ج) این آیه را خواند:
﴿وَمَن يُشۡرِكۡ بِٱللَّهِ فَكَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ ٱلسَّمَآءِ فَتَخۡطَفُهُ ٱلطَّيۡرُ أَوۡ تَهۡوِي بِهِ ٱلرِّيحُ فِي مَكَانٖ سَحِيقٖ٣١﴾[الحج: ۳۱].
«هر کس که برای خدا شریکی قرار دهد انگار (به خاطر سقوط از اوج ایمان به حضیض کفر) از آسمان فرو افتاده است (و به بدترین شکل جان داده است) و پرندگان تکههای بدن او را میربانید یا اینکه تندباد او را به مکان بسیار دوری (و دره ژرفی) پرتاب میکند».
سپس روحش به جسدش بازگردانده میشود و دو ملائکه (نکیر و منکر) او را مینشانند و از او میپرسند: پروردگارت کیست؟ جواب میدهد: هاه! هاه! نمیدانم از او میپرسند دینت چیست؟ جواب میدهد: هاه! ها! نمیدانم، از او میپرسند این مردی که در میان شما مبعوث شد کیست؟ جواب میدهد: هاه! هاه! نمیدانم، در این حال ندادهندهای از آسمان ندا میدهد که: دروغ گفت؛ پس فرشی از آتش برای او پهن و دری از آتش برای او باز کنید، از گرما و حرارت جهنم بهسوی او میآید و قبرش بر او تنگ میشود به طوری که استخوانهای سینهاش درهم شکسته میشود و مردی با رویی زشت و لباسی قبح و بویی بد نزد او میآید و میگوید: مژده باد تو را به چیزی که تو را ناراحت میکند، این همان روزی است که به تو وعده داده شده بود، (آن شخص کافر) میگوید: تو کیستی؟ صورت تو مانند صورت کسی است پیامآور شر است. (آن مرد) میگوید من عمل خبیث تو هستم، (شخص کافر) میگوید: پروردگارا قیامت را برپا مکن.
در روایتی آمده که: سپس خداوند کور و کر و لالی را برای او مأمور میکند که عصایی آهنی در دست دارد که اگر با آن به کوه زده شود آن را به خاک تبدیل میکند، با آن ضربهای به او میزند تا به خاک تبدیل شود سپس خداوند او را به حالت اول باز میگرداند، سپس ضربهای دیگر به او میزند و فریادی میکشد که غیر از جن و انس هر چیزی آن را میشنود».
[۷۰۰] سند آن حسن است: [الجنائز ۱۵۳]، حب (۲۱۶۰)، هق (۴۱۰/۳). [۷۰۱] صحیح: [الجنائز ۱۵۴]، خ (۱۳۹۰/۲۵۵/۳). مسنّم: یعنی مرتفع، و تسنیم قبر خلاف تسطیع آن است. [۷۰۲] حسن: «الجنائز ۱۵۵]، د (۳۱۹۰/۲۲/۹). [۷۰۳] سند آن صحیح است: [الجنائز ۱۵۶]، د (۳۲۰۵/۴۱/۹). [۷۰۴] صحیح: [الجنائز ۱۵۹]، أ (۵۳/۷۴/۷)، د (۴۷۲۷/۸۹/۱۳).
تعزیه اهل میت با کلماتی که گمان میرود موجب تسلیت آنها شده و اندوه آنان را از بین میبرد و آنها را به رضا و صبر توصیه میکند، مشروع است. و باید با کلماتی که از پیامبر جثابت شدهاند، به اهل میت تسلیت گفته شود، و اگر چیزی از پیامبر جدر این زمینه در ذهن نداشت، باید با هر سخن نیکویی که مخالفتی با شرع نداشته و هدف را تحقق بخشد، به آنها تسلیت بگوید:
از أسامه بن زید روایت است: (كنا عند النبي جفأرسلت إلیه إحدی بناته تدعوه وتخیره أن صبیا لـها أو ابنا لـها في الـموت، فقال رسول الله جارجع إلیها فأخبرها: أن لله ما أخذ، وله ما أعطی، وكل شی عنده بأجل مسمی، فمرها فلتصبر ولتحتسب...) [۷۰۵]«نزد پیامبر جبودیم که یکی از دخترانش (زینب) کسی را به دنبال او فرستاد تا او را طلب کند و به او اطلاع دهد که بچه یا(*) پسر زینب در حال مرگ است. پیامبر جفرمود بهسوی او برگرد و به او بگو: آنچه خدا میگیرد و آنچه بخشیده، ملک اوست و هر چیزی نزد او اجلی معین دارد و به او بگو صبر کند و طلب ثواب کند».
لازم است (که در امر تعزیه) از دو چیز دوری شود، اگرچه مردم بر انجام آنها حریص باشند:
یکی تجمع برای تعزیه در مکانی مخصوص مانند خانه یا مقبره یا مسجد.
دیگری درست کردن غذا از طرف اهل میت برای پذیرایی از کسانی که به عزاداری میآیند: به دلیل حدیث جریر بن عبدالله بجلی س:
(كنا نعد الإجتماع إلی أهل الـمیت، وصنیعة الطعام بعد دفنه من النیاحة) [۷۰۶]«ما جمع شدن نزد اهل میت و درست کردن غذا (برای مردم) بعد از دفن میت را از نیاحت (سوگواری و نوحهخوانی) میدانستیم».
سنت آن است که نزدیکان و همسایگان میت برای خانواده میت غذایی درست کنند و آنها را سیر کند؛ به دلیل حدیث عبدالله بن جعفر س: وقتی که جعفر کشته شد و جنازه او را آوردند، پیامبر جفرمود: (اصنعوا لآل جعفر طعاماً، فقد أتاهم أمر یشغلهم، أو أتاهم ما یشغلهم) [۷۰۷]«برای خانواده جعفر غذایی درست کنید؛ چون کاری برایشان پیش آمده که آنها را مشغول کرده است یا (فرمود) چیزی برایشان پیش آمده که آنها را مشغول کرده است».
[۷۰۵] متفق علیه: خ (۱۲۸۴/۱۵۰/۳)، م (۹۲۳/۶۳۵/۲). *- شک از راوی است. [۷۰۶] صحیح: [ص. جه ۱۳۰۸]، جه (۱۶۱۲/۵۱۴/۱). [۷۰۷] حسن: [ص. ج ۱۰۱۵]، د (۳۱۱۶/۴۰۶/۸)، ت (۱۰۰۳/۲۳۴/۲)، جه (۱۶۱۰/۵۱۴/۱).
۱- دعای مسلمانان برای او: به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَٱلَّذِينَ جَآءُو مِنۢ بَعۡدِهِمۡ يَقُولُونَ رَبَّنَا ٱغۡفِرۡ لَنَا وَلِإِخۡوَٰنِنَا ٱلَّذِينَ سَبَقُونَا بِٱلۡإِيمَٰنِ وَلَا تَجۡعَلۡ فِي قُلُوبِنَا غِلّٗا لِّلَّذِينَ ءَامَنُواْ رَبَّنَآ إِنَّكَ رَءُوفٞ رَّحِيمٌ١٠﴾[الحشر: ۱۰].
«و کسانی که پس از مهاجرین و انصار میآیند میگویند: پروردگارا، ما را و برداران ما را که در ایمان آوردن بر ما پیشی گرفتهاند، بیامرز و کینهای نسبت به مؤمنان در دلهایمان جای مده، پروردگارا تو دارای رأفت و رحمت فراوانی هستی».
و به دلیل فرموده پیامبر ج: (دعوة الـمراء الـمسلم لأخیه بظهر الغیب مستجابة، عند رأسه ملك موكل، كلما دعا لأخیه بخیر قال الـملك الـموكل به: آمین ولك بمثل) [۷۰۸]«دعای انسان مسلمان برای برادرش در غیاب او مستجاب میگردد، (چون) در کنار سرش فرشتهای مأمور شده، که هر وقت برای برادرش دعای خیر کند میگوید، آمین و مانند همین دعا برای توباشد».
۲- پرداخت کردن قرض میت، از طرف هر کسی که باشد: چون قبلاً بیان شد که ابوقتاده دو دینار را بجای میت پرداخت کرد.
۳- قضای نذر از میت، روزه باشد یا غیر روزه: به دلیل حدیث سعد بن عباده: (أنه استفتی رسول الله جفقال: إن أمی ماتت وعلیها نذر؟ فقال: اقضه عنها) [۷۰۹]«از پیامبر جسؤال کرد و گفت: مادرم در حالی فوت کرد که بر او نذری بود؟ پیامبر جفرمودآن را به جای او ادا کن».
[۷۰۸] صحیح: [ص. ج ۳۳۸۱]، م (۲۷۳۳/۲۰۹۴/۴). [۷۰۹] متفق علیه: خ (۲۶۷۱/۲۸۹/۵)، م (۱۶۳۸/۱۲۶۰/۳)، د (۳۲۳۸/۱۳۴/۹)، ت (۱۵۸۶/۵۱/۳)، نس (۲۱/۷).
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَأَن لَّيۡسَ لِلۡإِنسَٰنِ إِلَّا مَا سَعَىٰ٣٩﴾[النجم: ۳۹].
«و اینکه برای هر انسان پاداش و بهرهای نیست جز آنچه خود برای آن تلاش نموده است».
و پیامبر جمیفرماید: (إن أطیب ما أكل الرجل من كسبه، وإن ولده من كسبه) [۷۱۰]«پاکترین و بهترین چیزی که انسان میخورد این است که از کسبش باشد و فرزند انسان هم از کسب او است».
[۷۱۰] صحیح: [الإرواء ۱۶۲۶]، د (۳۵۱۱/۴۴۴/۹)، این لفظ ابوداود است، ت (۱۳۶۹/۴۰۶/۲)، جه (۲۱۳۷/۷۲۳/۲)، نس (۲۴۱/۷).
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود: (إذا مات الإنسان انقطع عمله إلا من ثلاث: إلا من صدقة جاریة، أو علم ینتفع به، أو ولد صالح یدعو له) [۷۱۱]«وقتی که انسان میمیرد عملش قطع میشود مگر از سه چیز: صدقه جاریه، علمی که مورد استفاده دیگران قرار میگیرد، و ولد صالحی که برای او دعا میکند».
[۷۱۱] صحیح: [ص. ج ۷۹۳]، م (۱۶۳۱/۱۲۵۵/۳)، د (۲۸۶۳/۸۶/۸)، ت (۱۳۹۰/۴۱۸/۲)، نس (۲۵۱/۶).
زیارت قبور بمنظور پند گرفتن و یادآوری آخرت مشروع است، به شرط اینکه در قبرستان چیزی که موجب غضب خداوند متعال شود مانند خواستن از صاحب قبر و به کمک طلبیدن او مانند اینها نگوید. از ابوسعید خدری روایت است که پیامبر جفرمود: (إنی نهیتكم عن زیارة القبور فزوروها فإن فیها عبرة، ولاتقولوا ما یسخط الرب) [۷۱۲]«من (قبلاً) شما را از زیارت قبور نهی کرده بودم ولی (الآن میگویم:) به زیارت قبور بروید؛ چون در آن عبرت است و چیزی نگویید که خشم خدا را برانگیزد».
زیارت قبور برای زنان هم جایز است؛ چون زنان هم در علت زیارت قبور (پند گرفتن و یادآوری آخرت) با مردان شریک هستند و به دلیل آنچه قبلاً درباره دعای هنگام زیارت قبور گفته شد که عایشه از پیامبر جسؤال کرد وقتی قبور را زیارت میکند چه دعایی بخواند پیامبر هم به او یاد داد که چه دعایی بخواند و او را (از زیارت) نهی نکرد ونفرمود که زنان حق زیارت قبور را ندارند.
[۷۱۲] صحیح: [الجنائز ۱۷۹]، کم (۳۷۴/۱)، هق (۷۷/۴)، هق (۷۷/۴)، بیهقی جمله آخر را روایت نکرده بلکه بزار آن را روایت کرده است (۸۶۱/۴۰۷/۱). *- خطابی میگوید: اهل جاهلیت شتری را روی قبر شخص صالحی سر میبریدند و میگفتند این پاداش کاری است که میت در حال حیاتش انجام داده است «نیل الأوطار» (۵۴۹/۴) «مترجم».
۱- ذبح برای رضای خدا: به دلیل فرموده پیامبر ج: (لاعقر في الإسلام) «عقر (ذبح بر قبر) در اسلام نیست»(*).
عبدالرزاق ابن همام گوید: (كانوا یعقرون عند القبر بقرة أو شاة) [۷۱۳]«آنان (اهل جاهلیت) گاو یا گوسفندی را کنار قبر سر میبریدند».
۲-۶- چیزهایی که در حدیث زیر نهی شده است: از جابر سروایت است: (نهی رسول الله جأن یجصص القبر، وأن یقعد علیه، وأن یبنی علیه أو یزاد علیه، أو یكتب علیه) [۷۱۴]«پیامبر جاز گچکاری قبر و نشستن و بنا کردن روی آن و بلند کردن بیش از حد شرعی، و از نوشتن روی آن، نهی کرده است».
۷- نماز خواندن روبروی قبر: به دلیل فرموده پیامبر ج: (لاتصلوا إلی القبور...) [۷۱۵]«رو به قبور نماز نخوانید».
۸- نماز خواندن کنار قبور اگرچه بدون رو کردن به آن باشد: از ابوسعید خدری روایت است که پیامبر جفرمود: (الأرض كلها مسجد إلا الـمقبرة والحمام) [۷۱۶]«میتوان روی تمام زمین نماز خواند بجز مقبره و حمام».
۹- ساختن مسجد روی قبر: از عایشه و عبدالله بن عباس روایت است: (لـما نزل برسول الله جطفق یطرح خمیصة له علی وجهه، فإذا اغتم بها كشفها عن وجهه فقال: وهو كذلك، لعنة الله علی الیهود والنصاری اتخذوا قبور أنبیائهم مساجد، یحذر ما صنعوا) [۷۱۷]«وقتی پیامبر جمریض شد (بیماری وفاتش) پارچهای روی صورتش کشید، هرگاه اذیت میشد آن را از صورتش برمیداشت درهمان حال فرمود: لعنت خدا بر یهود و نصاری باد که قبرهای پیامبرانشان را به مسجد تبدیل کردند، از آنچه آنها کردند (مسلمانان را) بر حذر میداشت».
از عایشه لروایت است: پیامبر جدر بیماریای که از آن بهبود نیافت فرمود: (لعن الله الیهود والنصاری اتخذوا قبور أنبیائهم مساجد، قالت فلولا ذلك أبرز قبره غیر أنه خشی أن یتخذ مسجدا) [۷۱۸]«خداوند یهود و نصاری را لعنت کند؛ (چراکه) قبور پیامبرانشان را مسجد قرار دادند. (عایشه) گفت: اگر این نبود، قبرش را آشکار میکردند، اما بیم آن داشت که مسجد قرار داده شود».
۱۰- تبدیل کردن قبرستان به محل برگزاری اعیاد و رفتن به قبرستان در اوقات معین و مناسبتهای معروف به قصد عبادت نزد قبور یا غیر آن: به دلیل حدیث ابوهریره از پیامبر جکه فرمود: (لاتتخذوا قبری عیدا، ولاتجعلوا بیوتكم قبورا، وحیثما كنتم فصلوا علی فإن صلاتكم تبلغنی) [۷۱۹]«قبر مرا به (محل برگزاری) اعیاد قرار ندهید، و خانههایتان را قبرستان نکنید و هر جا بودید بر من صلوات بفرستید؛ چون صلوات شما بر من میرسد».
۱۳- شکستن استخوان میت: به دلیل فرموده پیامبرج: (إن كسر عظم الـمؤمن میتا مثل كسره حیا) [۷۲۰]«شکستن استخوان میت مؤمن مانند شکستن استخوانش در حال حیات است».
[۷۱۳] سند آن صحیح است: [الجنائز ۲۰۳]، د (۳۲۰۶/۴۲/۹). [۷۱۴] سند آن صحیح است: [الجنائز ۲۰۴]، د (۳۲۱۰۹/۴۵/۹) این موارد را ابوداود روایت کرده است، مسلم و ترمذی و نسائی هم کم و زیاد آنها را روایت کردهاند (۹۷۰/۶۶۷/۲)، ت (۱۰۵۸/۲۵۸/۲)، نس (۸۶/۴). [۷۱۵] صحیح: [ص. ج ۷۳۸۴]، م (۹۷۲/۶۶۸/۲)، د (۳۲۱۳/۴۹/۹)، ت (۱۰۵۵/۲۵۷/۲)، نس (۶۷/۲). [۷۱۶] صحیح: [ص. ج ۲۷۶۷]، د (۴۸۸/۱۵۸/۲)، ت (۳۱۶/۱۹۹/۱). [۷۱۷] متفق علیه: خ (۴۴۴۴/۱۴۰/۸)، م (۵۳۱/۳۷۷/۱)، نس (۴۰/۲). [۷۱۸] متفق علیه: خ (۱۳۳۰/۲۰۰/۳)، م (۵۲۹/۳۷۶/۱)، نس (۴۱/۲). [۷۱۹] صحیح: [ص. ج ۷۲۲۶]، د (۲۰۲۶/۳۱/۶). [۷۲۰] صحیح: [ص. ج ۲۱۴۳]، د (۳۱۹۱/۲۴/۹)، جه (۱۶۱۶/۵۱۶/۱).
روزه رمضان یکی از ارکان و فرایض اسلام است:
خداوند متعال میفرماید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ كُتِبَ عَلَيۡكُمُ ٱلصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ عَلَى ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِكُمۡ لَعَلَّكُمۡ تَتَّقُونَ١٨٣﴾[البقرة: ۱۸۳].
«ای کسانی که ایمان آوردهاید بر شما روزه واجب شده است همان گونه که برکسانی که پیش از شما بودهاند واجب بوده است تا باشد که پرهیزگار شوید».
تا جایی که میفرماید:
﴿شَهۡرُ رَمَضَانَ ٱلَّذِيٓ أُنزِلَ فِيهِ ٱلۡقُرۡءَانُ هُدٗى لِّلنَّاسِ وَبَيِّنَٰتٖ مِّنَ ٱلۡهُدَىٰ وَٱلۡفُرۡقَانِۚ فَمَن شَهِدَ مِنكُمُ ٱلشَّهۡرَ فَلۡيَصُمۡهُ﴾[البقرة: ۱۸۵].
«ماه رمضان همان است که قرآن در آن فرو فرستاده شد تا مردم را راهنمایی کند و نشانهها و آیات روشنی از ارشاد (به حق و حقیقت) باشد و میان (حق و باطل در همه ادوار) جدایی افکند پس هر کس از شما (فرا رسیدن) این ماه را دریابد باید که آن را روزه بگیرد».
از ابن عمر بروایت است که پیامبر جفرمود: (بنی الإسلام علی خمس: شهادة أن لا إلا إلا الله، وأن محمدا رسول الله، وإقام الصلاة، وإیتاه الزكاة وحج البیت وصوم رمضان) [۷۲۱]«اسلام از پنج رکن تشکیل شده است: شهادتین، برپایی نماز، دادن زکات و حج خانه خدا و روزه ماه رمضان».
اجماع امت بر اینست که روزه ماه رمضان فرض و یکی از ارکان اسلام و ضروریات دین است و کسی که فرضیت آن را انکار کند کافر و مرتد است [۷۲۲].
[۷۲۱] تخریج در ص (۷۱). [۷۲۲] فقه السنه (۳۶۶/۱).
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (من صام رمضان إیمانا واحتسابا غفرله ما تقدم من ذنبه) [۷۲۳]«کسی که از روی ایمان و امید کسب اجر و پاداش، ماه رمضان را روزه بگیرد گناهان (صغیره) گذشته او بخشوده میشود».
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: خداوند ﻷمیفرماید: «كل عمل ابن آدم له إلاالصیام فإنه لی وأنا أجزی به، والصیام جنة، فإذا كان یوم صوم أحدكم فلا یرفت ولایصخب ولایجهل، فإن شاتمه أحد وقاتله فلیقل إني صائم، مرتین، والذي نفس محمد بیده لخلوف فم الصائم أطیب عند الله یوم القیامة من ریح الـمسك، وللصائم فرحتان یفرحهما: إذا أفطر فرح بفطره، وإذا لقی ربه فرح بصومه» [۷۲۴]«هرگاه کاری که انسان انجام میدهد، برای خود او است. مگر روزه که برای من است و من پاداش آن را میدهم، و روزه سپر است پس هرگاه کسی از شما روزه بود، سخن زشت نگوید و دشمنی نکند و اعمال جاهلانه را انجام ندهد و اگر کسی به او دشنام داد یا با او دعوا کرد دوبار بگوید من روزه هستم، قسم به ذاتی که جان محمد در دست اوست بوی دهان روزهدار در روز قیامت نزد خدا از بوی مسک بهتر است، و شخص روزهدار در دوزمان خوشحال میشود یکی زمانی که افطار میکند و دیگری زمانی که با پروردگارش ملاقات میکند».
از سهل بن سعد روایت است که پیامبر جفرمود: (إن في الجنة بابا یقال له الریان یدخل منه الصائمون یوم القیامة لایدخل منه أحد غیرهم یقال: أین الصائمون؟ فیقومون لایدخل منه أحد غیرهم، فإذا دخلوا أغلق فلم یدخل منه أحد) [۷۲۵]«در بهشت دروازهای هست که به آن «ریان» گفته میشود، روز قیامت فقط روزهداران از آن دروازه داخل میشوند، کسی جز آنان نمیتواند از آن وارد شود، گفته میشود روزهداران کجایند؟ فقط روزهداران بلند شده و از آن دروازه وارد میشوند وقتی داخل شدند در بسته میشود و دیگر کسی از آن وارد نمیشود».
[۷۲۳] متفق علیه: خ (۱۹۰۱/۱۱۵/۴)، نس (۱۵۷/۴)، جه (۱۶۴۱/۵۲۶/۱)، م (۷۶۰/۵۲۳/۱). [۷۲۴] متفق علیه: خ (۱۹۰۴/۱۱۸/۴)، م (۱۵۱۱ - ۱۶۳ - ۸۰۷/۲)، نس (۱۶۳/۴). [۷۲۵] متفق علیه: خ (۱۸۹۶/۱۱۱/۴)، این لفظ بخاری است، م (۱۱۵۲/۸۰۸/۲)، ت (۷۶۲/۱۳۲/۲)، جه (۱۶۴۰/۵۲۵/۱)، نس (۱۶۸/۴)، ترمذی ابن ماجه و نسائی این حدیث را با عبارتی مشابه عبارت بخاری و با اضافاتی روایت کردهاند.
از ابوهریره روایت است که گفت: پیامبر جفرمود: (صوموا لرؤیته وأفطروا لرؤیته، فإن غمی علیكم الشهر فعدوا ثلاثین) [۷۲۶]«با دیدن آن (هلال) روزه بگیرید و با دیدن آن (هلال) افطار کنید (عید کنید) و اگر ابر مانع دیدن ماه شد سی روز (شعبان) را کامل کنید».
[۷۲۶] متفق علیه: م (۱۰۸۱ - ۱۹/۷۶۲/۲)، این لفظ مسلم است، خ (۱۹۰۹/۱۱۹/۴)، نس (۱۳۳/۴).
رمضان با رؤیت هلال ماه اگرچه از طرف یک نفر عادل باشد و یا با کامل کردن سی روز ماه شعبان ثابت میشود:
از ابن عمر روایت است: (تراءی الناس الـهلال، فأخبرت رسول الله جأني رأیته، فصام وأمر الناس بصیامه) [۷۲۷]«مردم برای دیدن هلال (به آسمان) نگاه میکردند، من به پیامبر جخبر دادم که هلال ماه را دیدم، پس پیامبر جروزه گرفت و به مردم امر کرد که روزه بگیرند» و اگر هلال ماه به واسطه ابر یا مانند آن دیده نشد، باید سی روز شعبان را کامل کرد، به دلیل حدیث ابوهریره که قبلاً بیان شد. اما فرا رسیدن ماه شوال با شهادت کمتر از دو نفر ثابت نمیشود.
از عبدالرحمن بن زید بن خطاب روایت است که: اودر روز شک خطبه خواند وگفت: همانا من با اصحاب پیامبر جهمنشین بوده و از آنها سؤال کردهام، آنان به من گفتهاند که پیامبر جفرمود: (صوموا لرؤیته، وأفطروا لرؤیته، وأنسكوا لـها، فإن غم علیكم فأتموا ثلاثین یوما، فإن شهد شاهدان مسلمان فصوموا وأفطروا) [۷۲۸]«با دیدن هلال (رمضان) روزه بگیرید و با دیدن هلال ماه (شوال) عید کنید و با دیدن آن عبادت کنید و اگر ابر مانع دیدن هلال شد، سی روز (شعبان) را کامل کنید و اگر دو شاهد مسلمان (به دیدن هلال ماه) شهادت دادند روزه بگیرید و عید کنید».
از امیر مکه حارث بن حاطب روایت است: (عهد إلینا رسول الله جأن ننسك للرؤیة فإن لم نره وشهد شاهدا عدل نسكنا بشهادتهما) [۷۲۹]«پیامبر جبه ما سفارش کرد که با دیدن هلال عبادت کنیم و اگر آن را ندیدیم و دو شاهد عادل بر آن شهادت دادند با شهادت آنها عبادت کنیم».
پس از مفهوم جمله «فإن شهد شاهدان مسلمان فصوموا وأفطروا» در حدیث عبدالرحمن بن زیدو جمله «فإن لم نره وشهد شاهدا عدل نسكنا بشهادتهما» در حدیث حارث، استنباط میشود که شهادت یک نفر برای اثبات ماه مبارک رمضان و عید فطر صحیح نیست، ولی به دلیل حدیث (ابن عمر) اثبات ماه مبارک رمضان از این مفهوم خارج میشود و عید بر حکم خود باقی میماند چون دلیلی بر صحت شهادت یک نفر برای عید وجود ندارد - اه. - با أندکی تغییر از «تحفه الأحوذی» (۳/۳۷۴، ۳۷۳).
تذکر: اگر کسی به تنهایی ماه را دید، نباید - به تنهایی - روزه بگیرد و یا عید بکند تا اینکه مردم روزه بگیرند و یا عید کنند. از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود:
(الصوم یوم تصومون، والفطر یوم تفطرون، والأضحی یوم تضحون) [۷۳۰]«روزه رمضان باید روزی باشد که همه روزه میگیرید و عید باید در روزی باشد که همه عید میکنید و عید قربان روزی است که همه قربانی میکنید».
[۷۲۷] صحیح: [الإرواء ۹۰۸]، فقه السنه (۳۶۷/۱)، ابوداود حدیث را روایت کرده است: د (۲۳۲۵/۴۶۸/۶). [۷۲۸] صحیح: [ص. ج ۳۸۱۱]، أ (۵۰/۲۶۴ و ۲۶۵/۹)، نس (۱۳۲ و ۱۳۳/۴) نسائی حدیث را بدون لفظ «مُسِلمان» روایت کرده است. [۷۲۹] صحیح: [ص. د ۲۰۵]، د (۲۳۲۱/۴۶۳/۶). [۷۳۰] صحیح: [ص. ج ۳۸۶۹]، ت (۶۹۳/۱۰۱/۲)، وترمذی گفته است: بعضی این حدیث را تفسیر کردهاندو گفتهاند منظور از این حدیث این است که روزه گرفتن و عید کردن باید باجماعت مسلمانان باشد.
اجماع علما بر اینست که روزه (ماه رمضان) بر هر شخص مسلمان عاقل، بالغ، سالم و مقیم فرض است البته زن باید از حیض و نفاس پاک باشد [۷۳۱].
اما فرض نبودن آن بر غیر عاقل بالغ به دلیل فرموده پیامبر جاست:
(رفع القلم عن ثلاثة: عن الـمجنون حتی یفیق، وعن النائم حتی یستیقظ، وعن الصبی حتی یحتلم) [۷۳۲]«تکلیف از سه دسته برداشته شده است: از دیوانه تا هوشیار شود و از به خواب رفته تا بیدار شود و از کودک تا بالغ شود».
اما عدم وجوب آن بر بیمار مقیم به دلیل فرموده خداوند متعال است:
﴿فَمَن كَانَ مِنكُم مَّرِيضًا أَوۡ عَلَىٰ سَفَرٖ فَعِدَّةٞ مِّنۡ أَيَّامٍ أُخَرَ﴾[البقرة: ۱۸۴].
«و کسانی از شما که بیمار یا مسافر بودند (و روزه نگرفتند، به اندازه آن روزها) چند روز دیگری را روزه گیرند».
اگر مریض و مسافر روزه گرفتند، روزه آنها صحیح است، چون روزه نگرفتن برای آنها اجازه و رخصت است و اگر به دستور ثابت خدا عمل کنند، بهتر است.
[۷۳۱] فقه السنه (۵۰۶/۱) ط الریان. [۷۳۲] صحیح: [ص. ج ۳۵۱۴]، ت (۶۹۳/۱۰۲/۲).
اگر بیمار و مسافر با گرفتن روزه دچار مشقت نشوند، روزه گرفتن بهتر است و اگر دچارمشقت شوند بهتر آن است که روزه نگیرند:
از ابوسعید خدری سروایت است: (كنا نغزو مع رسول الله ÷في رمضان، فمنا الصائم ومنا الـمفطر، فلایجد الصائم علی الـمفطر ولا الـمفطر علی الصائم، ویرون أن من وجد قوة فصام فإن ذلك حسن، ویرون أن من وجد ضعفا فأفطر فإن ذلك حسن) [۷۳۳]«با پیامبر جدر ماه رمضان به جنگ با کفار رفتیم بعضی از ما روزه بودند و بعضی دیگر روزه نبودند بدون اینکه از همدیگر ایراد بگیرند و معتقد بودند کسی که توانایی روزه دارد اگر روزه بگیرد بهتر است و کسی که توانایی روزه ندارد بهتر آن است که روزه نگیرد».
امام عدم وجوب روزه بر زنی که در حیض و نفاس است به دلیل حدیث ابوسعید ساز پیامبر جاست: (ألیس إذا حاضت لم تصل ولم تصم؟ فذلك نقصان دینها) [۷۳۴]«آیا این طور نیست که زن وقتی در حیض میافتد نماز نمیخواند و روزه نمیگیرد؟ پس این نقصان دینش است» و اگر زن حائض و زنی که در نفاس است روزه بگیرند، روزه آنها صحیح نیست؛ چون یکی از شروط صحت روزه، پاکی از حیض و نفاس است و بر آنها قضا واجب است:
از عایشه روایت است: (كنا نحیض علی عهد رسول الله جفنؤمر بقضاء الصوم ولانؤمر بقضاء الصلاة) [۷۳۵]«ما در زمان پیامبر جبه حیض میافتادیم، به ما دستور داده میشد که تنها روزه را قضا کنیم نه نماز را».
[۷۳۳] صحیح: [ص. ت ۵۷۴]، م (۱۱۱۶ - ۶۹/۷۸۷/۲)، ت (۷۰۸/۱۰۸/۲). [۷۳۴] صحیح: [مختصر خ ۹۵۱]، خ (۱۹۵۱/۱۹۱/۴). [۷۳۵] صحیح: [ص. ت ۶۳۰]، م (۳۳۵/۲۶۵/۱)، د (۲۵۹ و ۲۶۰/۴۴۴/۱)، ت (۷۸۴/۱۴۱/۲)، نس (۱۹۱/۴).
اگر کسی به دلیل پیری یا امثال آن نتواند روزه بگیرد، میتواند روزهاش را بخورد ولی باید به ازای هر روز، مسکینی را غذا بدهد؛ به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَعَلَى ٱلَّذِينَ يُطِيقُونَهُۥ فِدۡيَةٞ طَعَامُ مِسۡكِينٖ﴾[البقرة: ۱۸۴].
«و بر کسانی که توانایی انجام آن (روزه) را ندارند (همچون پیران ضعیف و بیماران همیشگی) لازم است کفاره بدهند و آن خوراک مسکینی است».
از عطاء روایت است: از ابن عباس شنیدم که این آیه را میخواند، و میگفت:
(لیست بمنسوخة، هو الشیخ الكبیر والـمرأة الكبیرة لایستطیعان أن یصوما فلیطعمان مكان كل یوم مسكینا) [۷۳۶]«این آیه منسوخ نیست، بلکه درباره پیرمرد و پیرزنی است که توانایی روزه گرفتن ندارند و باید به ازای هر روز مسکینی را غذا بدهند».
[۷۳۶] صحیح: [الإرواء ۹۱۲]، خ (۴۵۰۵/۱۷۹/۸).
اگر زنان حامله و شیرده توانایی روزه گرفتن را نداشته و یا از آسیب دیدن کودکشان بیم داشته باشند، میتوانند روزه نگیرند ولی باید فدیه بدهند و لازم نیست روزه را قضا کنند:
از ابن عباس روایت است: (رخص للشیخ الكبیر والعجوز الكبیرة في ذلك وهما یطیقان الصوم أن یفطرا إن شاءا، ویطعما كل یوم مسكینا، ولا قضاء علیهما، ثم نسخ ذلك في هذا الآیه ﴿فَمَن شَهِدَ مِنكُمُ ٱلشَّهۡرَ فَلۡيَصُمۡهُ﴾[البقرة: ۱۸۵]. وثبت للشیخ الكبیر والعجوز الكبیرة إذا كان لایطیقان الصوم والجلی والـمرضع إذا خافتا أفطرتا، وأطعمتا كل یوم مسیكنا) [۷۳۷]«به پیرمرد و پیرزنی که توانایی روزه گرفتن را دارند اجازه داده شد تا اگر خواستند روزه نگیرند و به ازای هر روز، مسکینی را غذا بدهند و قضای روزه بر آنها لازم نیست؛ سپس این حکم با آیه ﴿فَمَن شَهِدَ مِنكُمُ ٱلشَّهۡرَ فَلۡيَصُمۡهُ﴾نسخ شد ولی (آن حکم) برای پیرمرد و پیرزنی که توانایی روزه گرفتن را ندارند ثابت مانده است. هچنین زن حامله و شیردهای که (بر حال خود یا بچه) بیم دارند میتوانند روزه نگیرند و به ازای هر روز، یک مسکین را طعام دهند».
همچنین از ابن عباس روایت است: (إذا خافت الحامل علی نفسها، والـمراضع علی ولدها في رمضان قال: یفطران، ویطعمان مكان كل یوم مسكینا، ولایقضیان صوما) [۷۳۸]«اگر زن حامله از ضرر به جان خود و زن شیرده از ضرر به کودکش بیم داشت، میتوانند روزه رمضان را نگیرند و به جای هر روز مسکینی را طعام دهند و قضای روزه بر آنها لازم نیست».
از نافع روایت است: (كانت بنت لابن عمر تحت رجل من قریش، وكانت حاملا، فأصابها عطش في رمضان، فأمرها ابن عمر أن تفطر وتطعم عنكل یوم مسكینا) [۷۳۹]«یکی از دختران ابن عمر که همسر مردی قریشی و حامله بود، در ماه رمضان دچار تشنگی شد، ابن عمر به او دستور داد تا روزهاش را بخورد و به ازای هر روز، مسکینی را طعام دهد».
[۷۳۷] سند آن قوی است: هق (۲۳۰/۴). [۷۳۸] صحیح: البانی در کتاب الإرواء (۱۹/۴) این حدیث را به طبری (۲۷۵۸) نسبت داده و گفته است: سند آن به شرط مسلم صحیح است. [۷۳۹] سند آن صحیح است: [الإرواء ۲۰/۴]، قط (۱۵/۲۰۷/۲).
از انس بن مالک روایت است: (أنه ضعف عن الصوم عاما فصنع جفنة ثرید ودعا ثلاثین مسكینا فأشبعهم) [۷۴۰]«اوسالی دچار ضعف شد بطوریکه نتوانست روزه بگیرد، پس کاسهای ترید گوشت درست کرد و سی مسکین را دعوت و آنها را سیر کرد».
[۷۴۰] سند آن صحیح است: [الإرواء ۲۱/۴]، قط (۱۶/۲۰۷/۲).
به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَمَآ أُمِرُوٓاْ إِلَّا لِيَعۡبُدُواْ ٱللَّهَ مُخۡلِصِينَ لَهُ ٱلدِّينَ حُنَفَآءَ﴾[البينة: ۵].
«و به آنان دستور داده نشده بود مگر اینکه مخلصانه و حقگرایانه خدا را عبادت کنند».
و به دلیل فرموده پیامبر ج: (إنما الأعمال بالنیات، وإنما لكل امری مانوی) [۷۴۱]«قبول و صحت اعمال با نیات است، و پذیرش و پاداش هر عمل بستگی به نیت آن دارد».
لازم است که نیت هر شب، قبل از طلوع فجر باشد، به دلیل حدیث حفصه از پیامبر ج(من لم یجمع الصیام قبل الفجر فلا صیام له) [۷۴۲]«کسی که قبل از طلوع فجر نیت روزه نکند روزهاش صحیح نیست».
[۷۴۱] تخریج در ص (۳۴). [۷۴۲] صحیح: [ص. ج ۶۵۳۸]، د (۲۴۳۷/۱۲۲/۷)، ت (۷۲۶/۱۱۶/۲)، نس (۱۹۶/۴) بنحوه.
خداوند متعال میفرماید:
﴿فَٱلۡـَٰٔنَ بَٰشِرُوهُنَّ وَٱبۡتَغُواْ مَا كَتَبَ ٱللَّهُ لَكُمۡۚ وَكُلُواْ وَٱشۡرَبُواْ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَكُمُ ٱلۡخَيۡطُ ٱلۡأَبۡيَضُ مِنَ ٱلۡخَيۡطِ ٱلۡأَسۡوَدِ مِنَ ٱلۡفَجۡرِۖ ثُمَّ أَتِمُّواْ ٱلصِّيَامَ إِلَى ٱلَّيۡلِ﴾[البقرة:۱۸۷].
«پس هم اکنون با آنان (زنانتان) آمیزش کنید و چیزی که خدا برایتان نوشته است را بخواهید (همچون بقای نسل و حفظ دین و آبرو و پاداش اخروی) و بخورید و بیاشامید تا آن گاه که رشته سپیده بامداد از رشته سیاه (شب) برایتان از هم جدا و آشکار گردد. سپس روزه را تا شب ادامه دهید».
هر یک از شش مورد زیر روزه را باطل میکند
۱ و ۲ خوردن و آشامیدن عمدی، لذا اگر کسی از روی فراموشی چیزی را بخورد یا بنوشد (روزه او باطل نمیشود و) نه قضای روزه بر او لازم است و نه کفاره:
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (من نسی وهو صائم فأكل أو شرب، فلیتم صومه، فإنما أصعمه الله وسقاه) [۷۴۳]«اگر شخصی روزهدار از روی فراموشی چیزی را خورد یا نوشید، (روزهاش باطل نمیشود و) آنرا کامل کند؛ چراکه خدا اورا خورانیده یا نوشانیده است».
۳- استفراغ عمدی، پس اگر خودبخود استفراغ کرد نه قضای روزه بر او لازم است و نه کفاره: از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (من ذرعه القی فلیس علیه قضاء، ومن استقاء عمدا فلیقض) [۷۴۴]«اگر کسی خودبخود استفراغ کرد روزهاش باطل نشده و قضا بر او لازم نیست، ولی اگر عمداً استفراغ کند (روزهاش باطل میشود و) باید آن را قضا کند».
۴ و ۵- حیض و نفاس، اگرچه در آخرین لحظات روز باشد، بدلیل اجماع علماء.
۶- جماع، با ارتکاب عمل جماع کفارهای که در حدیث زیر آمده واجب میشود:
از ابوهریره سروایت است: (بینما نحن جلوس عند النبي جإذا جاءه رجل فقال: یا رسول الله هلكت، قال: ما لك؟ قال وقعت علی امرأتی وأنا صائم. فقال رسول الله ج: هل تجد رقبة تعتقها؟ قال: لا. قال: فهل تستطیع أن تصوم شهرین متتابعین؟ قال: لا، قال: فهل تجد إطعام ستین مسكینا؟ قال: لا، قال: فمكث النبي ج، فبینا نحن علی ذلك أتی النبيجبعرق فیها تمر والعرق الـمكتل - قال: أین السائل؟ فقال أنا، قال: خذ هذا فتصدق به. فقال الرجل: علی أفقر منی یا رسول الله؟ فوالله ما بین لابتیها - یریدالحرتین - أهل بیت أفقر من أهل بیتی - فضحك النبي جحتی بدت أنیابه، ثم قال: أطعمه أهلك) [۷۴۵]«در حالیکه نزد پیامبر جنشسته بودیم، مردی آمد و گفت: ای رسول خدا! هلاک شدم، (پیامبر ج) فرمود: چی شده، گفت: در حال روزه با همسرم آمیزش کردم، پیامبر جفرمود آیا میتوانی بردهای را آزاد کنی؟ گفت نه، فرمود: آیا میتوانی دو ماه پشت سر هم روزه بگیری؟ گفت نه، فرمود: آیا میتوانی شصت مسکین را طعام بدهی؟ گفت نه، (ابوهریره) گفت: پیامبر جمکثی کرد، آنگاه سبد بزرگی از خرما را برای پیامبر جآوردند، فرمود: سؤال کننده کجاست؟ آن مرد گفت: من هستم. (پیامبر ج) فرمود: این را بگیر و (آن را بعنوان کفاره روزهات) صدقه بده، آن مرد گفت: به فقیرتر از خودم بدهم ای رسول خدا؟ به خدا قسم در تمام مدینه خانوادهای فقیرتر از خانواده من وجود ندارد. پیامبر جخندید به گونهای که دندانهای نیشش نمایان شد، سپس فرمود: (با آن) خانوادهات را طعام بده».
[۷۴۳] صحیح: [ص. ج ۶۵۷۳]، م (۱۱۵۵/۸۰۹/۲)، این لفظ مسلم است، خ (۱۹۲۳/۱۵۵/۴)، جه (۱۶۷۳/۵۳۵/۱)، ت (۷۱۷/۱۱۲/۲). [۷۴۴] صحیح: [ص. ج ۶۲۴۳]، ت (۷۱۶/۱۱۱/۲)، د (۲۳۶۳/۶/۷)، جه (۱۶۷۶/۵۳۶/۱). [۷۴۵] متفق علیه: خ (۱۹۳۶/۱۶۳/۴)، م (۱۱۱/۷۸۱/۲)، د (۲۳۷۳/۲۰/۷)، ت (۷۲۰/۱۱۳/۲)ف جه (۱۶۷۱/۵۳۴/۱).
برای روزهدار مستحب است که آداب زیر را رعایت کند:
از انس روایت است که پیامبر جفرمود: (تسحروا فإن في السحور بركة) [۷۴۶]«سحری کنید، چون در سحری کردن برکت است». سحری کردن اگرچه با جرعهای آب هم باشد تحقق پیدا میکند؛ به دلیل حدیث عبدالله بن عمرو از پیامبر ج: (تسحروا ولو بجرعة ماء) [۷۴۷]«سحری کنید اگرچه با جرعهای از آب باشد».
تأخیر در سحری مستحب است: از انس، از زید بن ثابت سروایت است: (تسحرنا مع النبي جثم قام إلی الصلاة. قلت: كم كان بین الأذان والسحور؟ قال قدر خمسین آیة) [۷۴۸]«با پیامبر جسحری خوردیم، سپس پیامبر جبرای نماز بلند شد، (انس گوید) گفتم: فاصله بین أذان و سحری خوردن چقدر بود؟ گفت به اندازه تلاوت پنجاه آیه».
اگر اذان (صبح) را شنید در حالی که غذا یا نوشیدنی در دست داشت، میتواند آن را بخورد یا بیاشامد، به دلیل حدیث ابوهریره که گوید: پیامبر جفرمود: (إذا سمع أحدكم النداء والإناء علی یدیه فلا یضعه حتی یقضی حاجته منه) [۷۴۹]«اگر یکی از شما ظرف آب را در دست داشت و اذان را شنید، تا نیازش را از آن برطرف نکرده، ظرف را نگذارد».
[۷۴۶] متفق علیه:خ (۱۹۲۳/۱۳۹/۴)، م (۱۰۹۵/۷۷۰/۲)، ت (۷۰۳/۱۰۶/۲)، نس (۱۴۱/۴)، جه (۱۶۹۲/۵۴۰/۱). [۷۴۷] صحیح: [ص. ج ۲۹۴۵]، حب (۸۸۴/۲۲۳). [۷۴۸] متفق علیه: خ (۱۹۲۱/۱۳۸/۴)، م (۱۰۹۷/۷۷۱/۲)، ت (۶۹۹/۱۰۴/۲)، نس (۱۴۳/۴)، جه (۱۶۹۴/۵۴۰/۱). [۷۴۹] صحیح: [ص. ج ۶۰۷]، د (۲۳۳۳/۴۷۵/۶)، کم (۴۲۶/۱).
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (إذا كان یوم صوم أحدكم فلا یرفث ولا یصخب ولایجهل فإن شاتمه أحد أو قاتله فلیقل إنی صائم) [۷۵۰]«هرگاه یکی از شما روزه بود، فحش نگوید و داد و فریاد نکشد، و از اعمال جاهلانه پرهیز کند، و اگر کسی به او دشنام داد یا با او دعوا کرد باید بگوید: من روزه هستم».
همچنین از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (من لم یدع قول الزور والعمل به فلیس لله حاجة في أن یدع طعامه وشرابه) [۷۵۱]«کسی که از گفتار باطل وعمل کردن به آن دست برندارد، خدا هیچ نیازی به خودداری او از خوردن و آشامیدن ندارد».
[۷۵۰] قسمتی از حدیث «کل عمل ابن ادم...» مراجعه شود به ص (۲۵۷). [۷۵۱] صحیح: [مختصر خ ۹۲۱]، خ (۱۹۰۳/۱۱۶/۴)، د (۲۳۴۵/۴۸۸/۶)، ت (۷۰۲/۱۰۵/۲).
از ابن عباس بروایت است: (كان النبي جأجود الناس بالخیر، وكان أجود ما یكون في رمضان حین یلقاه جبریل، وكان جبریل علیه السلام یلقاه كل لیلة في رمضان حتی ینسلخ، یعرض علیه النبي جالقرآن، فإذا لقیه جبریل كان أجود بالخیر من الریح الـمرسلة) [۷۵۲]«پیامبر جسخاوتمندترین مردم از لحاظ خیر بود و در ماه رمضان وقتی که جبرئیل او را ملاقات میکرد بیشتر سخاوتمند میشد، و جبرئیل هر شب در ماه رمضان تا پایان ماه با او ملاقات میکرد و پیامبر جقرآن را بر او میخواند و وقتی که جبرئیل با اوملاقات میکرد، او برای بخشش خیر، از تندباد سریعتر میشد».
[۷۵۲] متفق علیه: خ (۶/۳۰/۱)، م (۲۳۰۸/۱۸۰۳/۴).
از سهل بن سعد روایت است که پیامبر جفرمود: (لایزال الناس بخیر ما عجلوا الفطر) [۷۵۳]«تا زمانیکه مردم در افطاری عجله کنند در خیر و خوبیاند».
[۷۵۳] متفق علیه: خ (۱۹۵۷/۱۹۸/۴)، م (۱۰۹۸/۷۷۱/۲)، ت (۶۹۵/۱۰۳/۲).
از انس روایت است: (كان رسول الله جیفطر علی رطبات قبل أن یصلی، فإن لم تكن رطبات فعلی تمرات، فإن لم تكن حسا حسوات من الـماء) [۷۵۴]«پیامبر جقبل از آنکه نماز مغرب را بخواند با چند خرمای رطب افطار میکرد، اگر خرمای رطب نبود چند خرمای خشک و اگر خرمای خشک نبود، چند جرعه آب مینوشید».
[۷۵۴] حسن صحیح: [ص. ۲۰۶۵]، د (۲۳۳۹/۴۸۱/۶)، ت (۶۹۲/۱۰۲/۲).
از ابن عمر روایت است که پیامبر جوقتی افطار میکرد میفرمود: (ذهب الظما وابتلت العروق وثبت الأجر إن شاء الله) [۷۵۵]«تشنگی بر طرف شد و رگها تر و خیس شدند إن شاء الله اجر و پاداش بر جای ماند».
[۷۵۵] حسن: [ص. د ۲۰۶۶]، د (۲۳۴۰/۴۸۲/۶).
از ابوبکر بن عبدالرحمن از بعضی از اصحاب پیامبر جروایت است: (لقد رأیت رسول الله جبالعرج یصب علی رأسه الـماء وهو صائم من العطش أو من الحر) [۷۵۶]«پیامبر جرا در عرج (روستایی اطراف مدینه) دیدم که روزه بود واز تشنگی یا گرما آب بر سرش میریخت».
[۷۵۶] صحیح: [ص. د ۲۰۷۲]، د (۲۳۴۸/۴۹۲/۶).
از لقیط بن صبره روایت است که پیامبر جفرمود: (وبالغ في الاستنشاق إلا أن تكون صائما) [۷۵۷]«و در استنشاق مبالغه کن مگر اینکه روزه باشی».
[۷۵۷] تخریج در ص (۳۵).
از ابن عباس بروایت است: (احتجم النبي جوهو صائم) [۷۵۸]. «پیامبر جدر حالی که روزه بود حجامت کرد».
و اگر بیم ضعف و سستی وجود داشت، حجامت مکروه است: از ثابت بنانی روایت است: (سئل أنس بن مالك س أكنتم تكرهون الحجامة للصائم؟ قال: لا، إلا من أجل الضعف) [۷۵۹]«از انس بن مالک سؤال شد آیا شما حجامت را برای روزهدار مکروه میدانستید؟ گفت نه، مگر به خاطر ضعف و سستی».
[۷۵۸] صحیح: [ص. د ۲۰۷۹]، خ (۱۹۳۹/۱۷۴/۴)، د (۲۳۵۵/۴۹۸/۶)، ت (۷۷۲/۱۳۷/۲)، ترمذی عبارت «و هومحرم...» را هم زیاد کرده است. [۷۵۹] صحیح: [مختصر ۹۴۷]، خ (۱۹۴۰/۱۷۴/۴)، خون دادن حکم حجامت را دارد ولی اگر خوندهنده بیم داشت که دچار ضعف میشود در روزه خونندهد مگر اینکه ضرورت ایجاب کند.
از عایشه لروایت است: (كان النبي جیقبل ویباشر وهو صائم، وكان أملككم لإربه) [۷۶۰]«پیامبر جزنانش را میبوسید و با آنها بازی میکرد در حالی که روزه بود، و او کسی بود که از همه شما بیشتر شهوتش را کنترل میکرد».
[۷۶۰] متفق علیه: خ (۱۹۲۷/۱۴۹/۴)، م (۱۱۰۶ - ۶۵- ۷۷۱/۲)، د (۲۳۶۵/۹/۷)، ت (۷۲۵/۱۱۶/۲).
به دلیل حدیثی که از عایشه و أم سلمه روایت است: (أن رسول الله جكان یدركه الفجر وهو جنب من أهله ثم یغتسل ویصوم) [۷۶۱]«پیامبر جصبح میکرد در حالی که به دلیل نزدیکی با همسرانش جنب بود، سپس غسل میکرد و روزه میگرفت».
[۷۶۱] متفق علیه: خ (۱۹۲۶/۱۴۳/۴)، م (۱۱۰۹/۷۷۹/۴)، د (۲۳۷۱/۱۴/۷)، ت (۷۷۶/۱۳۹/۲).
از ابوسعید خدری روایت است که از پیامبر جشنیدم که فرمود: (لاتواصلوا، فأیكم أراد أن یواصل فلیواصل حتی السحر. قالوا: فإنك تواصل یا رسول الله، قال لست كهیئتكم، إني أبیت لي مطعم یطعمنی وساق یسقین) [۷۶۲]«دو روز را بدون افطار به هم وصل نکنید و اگر کسی از شما خواست وصال کند تا سحر وصال کند. گفتند ای رسول خدا تو وصال میکنی، فرمود: من مانند شما نیستم، شب را به روز میرسانم در حالی که طعامدهندهای مرا طعام میدهد و ساقی دارم که مرا آب میدهد»(*).
[۷۶۲] صحیح: [ص. ۲۶۹]، خ (۱۹۶۷/۲۰۸/۴)، د (۲۳۴۴/۴۸۷/۶). *- منظور از طعام و آب در اینجا، طعام و آب معنوی است و گرنه وصال تحقق پیدا نمیکند «مترجم».
دلیل مباح بودن این اشیاء اصل برائت و عدم وجود دلیل بر تحریم آنها است، چون اگر از جمله محرمات بر روزهدار میبودند، خدا و رسول او آن را بیان میکردند:
﴿وَمَا كَانَ رَبُّكَ نَسِيّٗا﴾[مريم: ۶۴].
«پروردگارت هرگز فراموشکار نبوده است».
پیامبر جروزه گرفتن در ایام زیر را مورد تشویق قرار داده است:
از ابوایوب انصاری روایت است که پیامبر جفرمود: (من صام رمضان ثم أتبعه ستا من شوال كان كصیام الدهر) [۷۶۳]«کسی که ماه رمضان و بدنبال آن شش روز از ماه شوال را روزه بگیرد مانند اینست که یک سال کامل روزه گرفته باشد».
[۷۶۳] صحیح: [ص. د ۲۱۲۵]، م (۱۱۶۴/۸۲۲/۲)، ت (۷۵۶/۱۲۹/۲)، د (۲۴۱۶/۸۶/۷)، جه (۱۷۱۶/۵۴۷/۱).
از ابوقتاده روایت است: (سئل رسول الله جعن صوم یوم عرفة؟ فقال: یكفر السنة الـماضیة والباقیة، وسئل عن صوم یوم عاشوراء؟ فقال یكفر السنة الـماضیة) [۷۶۴]«از پیامبرجدرباره روزه روز عرفه سؤال شد فرمود: گناهان سال گذشته و سال جاری را از بین میبرد و درباره روزه روز عاشورا از او سؤال شد فرمود: گناهان سال گذشته را از بین میبرد».
از ام الفضل بنت حارث روایت است: (أن ناسا تماروا عندها یوم عرفة في صیام رسول الله جفقال بعضهم: هو صائم، وقال بعضهم: لیس بصائم، فأرسلت إلیه بقدح لبن وهو واقف علی بعیره بعرفة فشربه) [۷۶۵]«مردم روز عرفه درباره روزه بودن پیامبر جنزد من بحث و جدل کردند. بعضی از آنها گفتند: او روزه است و بعضی دیگر گفتند روزه نیست. من ظرفی از شیر را برایش فرستادم، ایشان در حالی که روی شترش در عرفه ایستاده بود آن را نوشید».
از ابوغطفان بن طریف مری روایت است: از ابن عباس بشنیدم که میگفت: (حین صام رسول الله جیوم عاشوراء وأمر بصیامه، قالوا یا رسول الله إنه یوم تعظمه الیهود والنصاری فقال رسول الله ج: فإذا كان العام الـمقبل إن شاء الله صمنا الیوم التاسع. قال: فلم یأت العام الـمقبل، حتی توفی رسول الله ج) [۷۶۶]«وقتی پیامبر جروز عاشورا را روزه گرفت و به روزه گرفتن آن دستورداد، مردم گفتند ای رسول خدا عاشورا روزی است که یهود و نصاری آن را بزرگ میدارند. پیامبر جفرمود: سال بعد انشاء الله روز نهم را هم روزه میگیریم. ابن عباس گفت: قبل از آنکه روز نهم سال بعد بیاید پیامبر جفوت کرد».
[۷۶۴] صحیح: [الإرواء ۹۵]، م (۱۱۶۲/۸۱۸/۲). [۷۶۵] متفق علیه: خ (۱۹۸۸/۲۳۶/۴)، م (۱۱۲۳/۷۹۱/۲)، د (۲۴۲۴/۱۰۶/۷). [۷۶۶] صحیح: [ص. د ۲۱۳۶]، م (۱۱۳۴/۷۹۷/۲)، د (۲۴۲۸/۱۱۰/۷).
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (أفضل الصیام بعد رمضان شهر الله الـمحرم، أفضل الصلاة بعد الفریضة صلاة اللیل) [۷۶۷]«بهترین روزه بعد از ماه رمضان روزه ماه محرم و بهترین نماز بعد از نمازهای فرض نماز شب است».
[۷۶۷] صحیح: [ص. د ۲۱۲۲]، م (۱۱۶۳/۸۲۱/۲)، د (۲۴۱۲/۸۲/۷)، نس (۲۰۶/۳)، ت (۴۳۶/۲۷۴/۱).
از عایشه روایت است: (ما رأیت رسول الله جاستكمل صیام شهر قط إلا شهر رمضان، وما رأیته في شهر أكثر منه صیاما في شعبان) [۷۶۸]«پیامبر جرا ندیدم که ماهی را کامل روزه بگیرد، مگر ماه رمضان و اورا ندیدم که در هیچ یک از ماهها به اندازه ماه شعبان روزه بگیرد».
[۷۶۸] متفق علیه: خ (۱۹۶۹/۲۱۳/۴)، م (۱۱۵۶ - ۱۷۵/۸۱۰/۲)، د (۲۴۱۷/۹۹/۷).
از اسامه بن زید روایت است: (إن نبی الله جكان یصوم یوم الإثنین والخمیس، وسئل عن ذلك فقال: إن أعمال العباد تعرض یوم الإثنین والخمیس) [۷۶۹]«پیامبر جروز دوشنبه و پنجشنبه را روزه میگرفت. در این باره از او سؤال شد، فرمود: اعمال بندگان در این دو روز (پیش خدا) عرضه میشود».
[۷۶۹] صحیح: [ص. د ۲۱۲۸]، د (۲۴۱۹/۱۰۰/۷).
از عبدالله بن عمرو روایت است که پیامبر جبه من فرمود: (صم من كل شهر ثلاثة أیام فإن الحسنة بعشر أمثالـها، وذلك مثل صیام الدهر) [۷۷۰]«از هر ماه سه روز را روزه بگیر، که هر کار خوب ده برابر پاداش دارد و این کار بمنزله روزه گرفتن یک سال است».
مستحب است این سه روز، سیزدهم و چهاردهم و پانزدهم ماه باشد:
از ابوذر روایت است که پیامبر جفرمود: (یا أبا ذر، إذا صمت من الشهر ثلاثة أیم فصم ثلاث عشرة، وأربع عشرة، وخمس عشرة) [۷۷۱]«ای ابوذر هرگاه سه روز از ماه را روزه گرفتی، روزهای سیزدهم و چهاردهم و پانزدهم را روزه بگیر».
[۷۷۰] متفق علیه: خ (۱۹۷۶/۲۲۰/۴)، م (۱۱۵۹/۸۱۲/۲)، د (۲۴۱۰/۷۹/۷) در روایت ابوداود جمله وسطی وجود ندارد، نس (۲۱۱/۴). [۷۷۱] صحیح: [ص. ج ۷۸۱۷]، ت (۷۵۸/۱۳۰/۲)، نس (۲۲۲/۴).
از عبدالله بن عمرو روایت است که پیامبر جفرمود: (أحب الصیام إلی الله صیام داود كان یصوم یوما ویفطر یوما) [۷۷۲]«محبوبترین روزه نزد خدا روزه داود است، که یک روز در میان روزه میگرفت».
[۷۷۲] متفق علیه: خ (۱۱۳۱/۱۶/۳)، م (۱۱۵۹ - ۱۸۹/۸۱۶/۲)، نس (۲۱۴/۳)، د (۲۴۳۱/۱۱۷/۷)، جه (۱۷۱۲/۵۴۶/۱).
از هنیده بن خالد از همسرش از بعضی همسران پیامبر جروایت است: (كان رسول الله جیصوم تسع ذی الحجة، ویوم عاشوراء وثلاثة أیام من كل شهر، وأول اثنین من الشهر والخمیس) [۷۷۳]«پیامبر جنه روز ذیالحجه و روز عاشورا و سه روز هر ماه و اولین دوشنبه و پنج شنبه ماه را روزه میگرفت».
[۷۷۳] متفق علیه: خ (۱۹۹۰/۲۳۸/۴)، م (۱۱۳۷/۷۹۹/۲)، د (۲۴۲۰/۱۰۲/۷)، نس (۲۲۰/۴).
از ابوعبید مولای ابن أزهر روایت است: (شهدت العید مع عمر بن الخطاب س فقال: هذان یومان نهی رسول الله جعن صیامهما: یوم فطركم من صیامكم، والیوم الآخر تأكلون فیه من نسككم) [۷۷۴]«در روز عید با عمر بن خطاب سبودم گفت: پیامبر جاز روزه گرفتن در این دو روز نهی فرموده است، اولین روز بعد از ماه رمضان (عید فطر) و روزی که از قربانیهایتان میخورید (عید قربان).
[۷۷۴] متفق علیه: خ (۱۹۹۰/۲۳۸/۴)، م (۱۱۳۷/۷۹۹/۲)، د (۲۳۹۹/۶۱/۷)، ت (۷۶۹/۱۳۵/۲)، جه (۱۷۲۲/۵۴۹/۱).
از ابومره مولای أم هانی روایت است: (أنه دخل مع عبدالله بن عمرو علی أبیه عمرو بن العاص، فقرب إلیهما طعاما فقال: كل. فقال: إنی صائم، فقال عمرو: كل، فهذه الأیام التی كان رسول الله جیأمرنا بإفطارها، وینهانا عن صیامها، قال مالك: وهی أیام التشریق) [۷۷۵]«با عبدالله بن عمرو نزد پدرش عمرو بن عاص رفتیم، غذایی جلو ما گذاشت و گفت: بخورید، (عبدالله) گفت من روزه هستم، عمرو گفت، بخورید، اینها روزهایی است که پیامبر جبه ما امر میکرد که روزه نگیریم و از روزه گرفتن ما را نهی میکرد. امام مالک گفته است: منظور از این روزها ایام التشریق است».
از عایشه و ابن عمر بروایت است: (لم یرخص في أیام التشریق أن یصمن إلا لـمن لم یجد الـهدی) [۷۷۶]«در ایام التشریق اجازه روزه گرفتن داده نشده است مگر برای کسی که (هنگام ادای فریضه حج) چیزی را برای قربانی کردن (هدی) بدست نیاورد».
[۷۷۵. - ایام التشریق: یعنی روزهای بعد از روز عید قربان. و علماء در دو یا سه روز بودنش اختلاف دارند، این ایام، به ایام التشریق نامگذاری شدهاند؛ چون در این روزها گوشتهای قربانی در برابر خورشید پهن میشوند و قولی دیگر میگوید چون قربانی تا طلوع خورشید ذبح نمیشود و قولی دیگر میگوید چون نماز عید هنگام طلوع خورشید برگزار میشود و قولی دیگر میگوید که تشریق تکبیر بعد از نماز است. فتح الباری ۴/ص ۲۸۵. [ ]- صحیح: [ص. د ۲۱۱۳]، د (۲۴۰۱/۶۳/۷). [۷۷۶] صحیح: [مختصر خ ۹۷۸]، خ (۱۹۹۷/۲۴۲/۴).
از ابوهریره سروایت است: از پیامبر جشنیدم که میفرمود: (لایصوم أحدكم یوم الجمعة إلا یوما قبله أو بعده) [۷۷۷]«هیچ کدام از شما روز جمعه روزه نگیرد مگر اینکه روز قبل یا بعد از آن نیز روزه بگیرد».
[۷۷۷] متفق علیه: خ (۱۹۸۵/۲۳۲/۴)، م (۱۱۴۴/۸۰۱/۲)، د (۲۴۰۳/۶۴/۷)، ت (۷۴۰/۱۲۳/۲).
از عبدالله بن بسر سلمی از خواهرش صماء روایت است که پیامبر جفرمود: (لاتصوموا یوم السبت إلا فیما افترض علیكم، وإن لم یجد أحدكم إلا لحاء عنبة، أو عود شجرة فلیمضغه) [۷۷۸]«روز شنبه را به تنهایی روزه نگیرید مگر روزهای که بر شما فرض باشد، و اگر بجز پوست انگور یا شاخه درخت چیز دیگری نیافتید، آن را بجوید تا آن روز روزه نباشید».
[۷۷۸] صحیح: [ص. ۲۱۱۶]، د (۲۴۰۴/۶۶/۷)، ت (۷۴۱/۱۲۳/۲)، جه (۱۷۲۶/۵۵۰/۱).
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (إذا انتصف شعبان فلا تصوموا) [۷۷۹]«وقتی نصف شعبان فرا رسید روزه نگیرید».
همچنین از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (لایتقدمن أحدكم رمضان بصوم یوم أو یومین، إلا أن یكون رجل كان یصوم صومه فلیصم ذلك الیوم) [۷۸۰]«هیچ کدام از شما یک یا دو روز قبل از رمضان روزه نگیرد مگر اینکه به روزه گرفتن در آن روز عادت داشته باشد که در این صورت میتواند آن روز را روزه بگیرد».
[۷۷۹] صحیح: [ص. جه ۱۳۳۹]، د (۲۳۲۰/۴۶۰/۶)، ت (۷۳۵/۱۲۱/۲)، جه (۱۶۵۱/۵۲۸/۱)، این حدیث با ألفاظ نزدیک به هم روایت شده است. [۷۸۰] متفق علیه: خ (۱۹۱۴/۱۲۷/۴)، م (۱۰۸۲/۷۶۲/۲)، د (۲۳۱۸/۴۵۹/۶)، ت (۶۸۰/۹۷/۲)، ن (۱۴۹/۴)، جه (۱۶۵۰/۵۲۸/۱).
از عمار بن یاسر روایت است که گفت: (من صام الیوم الذي شك فیه فقد عصی أبا القاسم ج) [۷۸۱]. «کسی که یوم الشک را روزه بگیرد با پیامبر جمخالفت کرده است».
[۷۸۱] صحیح: [الإرواء ۹۶۱]، ت (۶۸۱/۹۷/۲)، د (۲۳۱۷/۴۵۷/۶)، ن (۱۵۳/۴)، جه (۱۶۴۵/۵۱۷/۱).
از عبدالله بن عمرو سروایت است که پیامبر جبه من فرمود: (یا عبدالله بن عمرو! إنك لتصوم الدهر وتقوم اللیل، وإنك إذا فعلت ذلك هجمت له العین ونهكت لاصام من صام الأبد) [۷۸۲]«ای عبدالله بن عمرو! تو تمام سال را روزه میگیری و تهجد میکنی!، اگر این کار را انجام دهی، چشمانت به کاسه سر فرو میروند و گود میشوند و سخت بیمار میشوی، روزه کسی که تمام سال را روزه باشد صحیح نیست».
از ابوقتاده روایت است که مردی نزد پیامبر جآمد و گفت: (یا رسول الله كیف تصوم؟ فغضب رسول اله جمن قوله، فلما رأی ذلك عمر قال: رضینا بالله ربا، وبالإسلام دینا، وبمحمد نبیا، نعوذ بالله من غضب الله، ومن غضب رسوله، فلم یزل عمر یرددها، حتی سكن غضب رسول الله ج، فقال یا رسول الله، كیف بمن یصوم الدهر كله؟ قال: لاصام ولاأفطر) [۷۸۳]«ای رسول خدا! چگونه روزه میگیری؟ پیامبر جاز گفتهی او عصبانی شد. وقتی عمر این حال را دید گفت: خدا را پروردگار خود، و اسلام را دین خود، و محمد را پیامبر خود برگزیدیم، به خدا پناه میبریم از غضب خدا و از عصبانیت رسول او. عمر همواره این جملات را تکرار میکرد تا عصبانیت پیامبر جفروکش کرد. گفت: ای رسول خدا کسی که تمام سال را روزه میگیرد چطور است؟ پیامبر جفرمود: نه روزه گرفته و نه افطار کرده است»(*).
[۷۸۲] متفق علیه: م (۱۱۵۹ - ۱۸۷/۸۱۵/۲)، خ (۱۹۷۹/۲۲۴/۴). [۷۸۳] صحیح: [ص. د ۲۱۱۹]، م (۱۱۶۲/۸۱۸/۲)، (۲۴۰۸/۷۵/۷)، ن (۲۰۷/۴).
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود: (لاتصم الـمرأة وبعلها شاهد إلا بإذنه) [۷۸۴]«زن زمانیکه همسرش (در خانه) حضور دارد روزه نگیردمگر به اجازه او».
[۷۸۴. - یعنی اجر روزه برایش نوشته نمیشود چون عملش خلاف شریعت است و بیهوده از خوردن و نوشیدن خودداری کرده است. «مترجم». [ ]- متفق علیه: خ (۵۱۹۲/۲۹۳/۹)، م (۱۰۲۶/۷۱۱/۲)، د (۲۴۴۱/۱۲۸/۷)، ت (۷۷۹/۱۴۰/۲)، جه (۱۷۶۱/۵۶۰/۱) ابن ماجه چیزی را در این حدیث اضافه روایت کرده است.
اعتکاف ده روز آخر ماه رمضان بمنظور برخورداری از خیر و پاداش و دریافتن شب قدر سنت است، خداوند متعال میفرماید:
﴿إِنَّآ أَنزَلۡنَٰهُ فِي لَيۡلَةِ ٱلۡقَدۡرِ١ وَمَآ أَدۡرَىٰكَ مَا لَيۡلَةُ ٱلۡقَدۡرِ٢ لَيۡلَةُ ٱلۡقَدۡرِ خَيۡرٞ مِّنۡ أَلۡفِ شَهۡرٖ٣ تَنَزَّلُ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةُ وَٱلرُّوحُ فِيهَا بِإِذۡنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمۡرٖ٤ سَلَٰمٌ هِيَ حَتَّىٰ مَطۡلَعِ ٱلۡفَجۡرِ٥﴾[القدر: ۱-۵].
«ما قرآن را در شب با ارزش قدر فرو فرستادیم. تو چه میدانی شب قدر کدام است (و چه اندازه عظیم است)؟ شب قدر شبی است که از هزار ماه بهتر است، فرشتگان و جبرئیل در آن شب با اجازه پروردگارشان پیاپی میآیند برای هرگونه کاری، آن شب، شب سلامتی و رحمت است تا طلوع صبح».
از عایشه روایت است که پیامبر جدر ده روز آخر رمضان به اعتکاف مینشست و میفرمود: (تحروا لیلة القدر في العشر الأواخر من رمضان) [۷۸۵]«شب قدر را در ده شب آخر رمضان جستجو کنید».
از عایشه روایت است که پیامبر جفرمود: (تحروا لیلة القدر في الوتر من العشر الأواخر من رمضان) [۷۸۶]«لیله القدر را در شبهای فرد دههی آخر رمضان جستجو کنید».
پیامبر جبر قیام این ده شب تشویق و ترغیب میکرد:
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (من قام لیلة القدر إیمانا واحتسابا غفرله ما تقدم من ذنبه) [۷۸۷]«هرکس در شب قدر از روی ایمان (به امید ثواب خدا) و امید دریافت اجر و پاداش، قیام کند گناهان (صغیره) او بخشوده میشود».
اعتکاف باید در مسجد باشد: به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَلَا تُبَٰشِرُوهُنَّ وَأَنتُمۡ عَٰكِفُونَ فِي ٱلۡمَسَٰجِدِ﴾[البقرة: ۱۸۷].
«و وقتی که در مساجد به (عبادت) اعتکاف مشغولید با همسرانتان همخوابگی نکنید».
و همچنین به دلیل اینکه مسجد محل اعتکاف پیامبر جبوده است.
«مستحب است که شخص معتکف به عباداتی مانند نماز و تلاوت قرآن و سبحان الله والحمدلله و لا إله إلا الله و الله اکبر گفتن و طلب مغفرت و صلوات بر پیامبر جو دعا کردن وبحث و گفتگوی علمی و مانند اینها مشغول شود، و مکروه است که اعتکاف کننده خودش را با سخنان و اعمال بیهوده سرگرم کند همانطور که ساکت ماندنش به گمان اینکه سکوت، او را به خدا نزدیک میکند مکروه است»(*).
اعتکاف کننده میتواند هنگام ضرورت از محل اعتکافش (مسجد) خارج شود، همچنان که شانه کردن مو، تراشیدن سر و گرفتن ناخنها و نظافت بدن برایش مباح است.
اعتکاف با بیرون رفتن از مسجد بدون ضرورت و همبستری کردن با همسر باطل میشود.
[۷۸۵] صحیح: [مختصر خ ۹۸۷]، خ (۲۰۲۰/۲۵۹/۴)، ت (۷۸۹/۱۴۴/۲). [۷۸۶] متفق علیه: خ (۲۰۱۷/۲۵۹/۴)، م (۱۱۶۹/۶۲۸/۲). [۷۸۷] متفق علیه: خ (۲۰۱۴/۲۵۵/۴)، م (۷۶۰/۵۲۳/۱)، د (۱۳۵۹/۱۴۶/۴)، نس (۱۵۷/۴).
زکات یکی از ارکان و فرایض اسلام است:
از ابن عمر روایت است که پیامبر جفرمود: (بنی الإسلام علی خمس، شهادة أن لا إله إلا الله وأن محمدا رسول الله، وإقام الصلاة، وإیتاه الزكاة، وحج البیت، وصیام رمضان) [۷۸۸]«اسلام از پنج رکن تشکیل شده است، شهادتین، برپاداشتن نماز، دادن زکات، حج خانه خدا و روزه رمضان».
زکات در هشتاد و دو آیه قرآن به همراه نماز آمده است.
[۷۸۸] تخریج در ص (۷۱).
خداوند متعال میفرماید:
﴿خُذۡ مِنۡ أَمۡوَٰلِهِمۡ صَدَقَةٗ تُطَهِّرُهُمۡ وَتُزَكِّيهِم بِهَا﴾[التوبة: ۱۰۳].
«(ای پیامبر) از اموال آنان زکات بگیر تا بدین وسیله ایشان را (از رذایل اخلاقی و گناهان و تنگ چشمی) پاک داری و (در دل آنان نیروی خیرات و حسنات را رشد دهی و درجات) ایشان را بالا بری».
و میفرماید:
﴿وَمَآ ءَاتَيۡتُم مِّن رِّبٗا لِّيَرۡبُوَاْ فِيٓ أَمۡوَٰلِ ٱلنَّاسِ فَلَا يَرۡبُواْ عِندَ ٱللَّهِۖ وَمَآ ءَاتَيۡتُم مِّن زَكَوٰةٖ تُرِيدُونَ وَجۡهَ ٱللَّهِ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡمُضۡعِفُونَ٣٩﴾[الروم: ۳۹].
«آنچه را که به عنوان ربا میدهید تا از اموال مردم فزونی یابد نزد خدا فزونی نخواهد یافت، و آنچه را که به عنوان زکات میپردازید و تنها رضای خدا را منظور نظر میدارید، چنین کسانی دارای پاداش مضاعف خواهند بود».
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (من تصدق بعدل تمرة من كسب طیب، ولایقبل الله إلا الطیب، فإن الله یتقبلها بیمینه ثم یربیها لصاحبها كما یربی أحدكم فلوه حتی تكون مثل الجبل) [۷۸۹]«هر کس به اندازه یک دانه خرما از کسب پاک و حلال صدقه بدهد - و خداوند غیر از پاک و حلال را قبول نمیکند - خداوند آن را با (دست) راستش قبول میکند، سپس آن را برای صاحبش افزایش میدهد تا اینکه به اندازه یک کوه میرسد همچنان که کسی از شما کره اسبش را پرورش میدهد».
[۷۸۹] متفق علیه: خ (۱۴۱۰/۲۷۸/۳)، این لفظ بخاری است، م (۱۰۱۴/۷۰۲/۲)، ت (۶۵۶/۸۵/۲)، نس (۵۷/۵).
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَلَا يَحۡسَبَنَّ ٱلَّذِينَ يَبۡخَلُونَ بِمَآ ءَاتَىٰهُمُ ٱللَّهُ مِن فَضۡلِهِۦ هُوَ خَيۡرٗا لَّهُمۖ بَلۡ هُوَ شَرّٞ لَّهُمۡۖ سَيُطَوَّقُونَ مَا بَخِلُواْ بِهِۦ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِۗ وَلِلَّهِ مِيرَٰثُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِۗ وَٱللَّهُ بِمَا تَعۡمَلُونَ خَبِيرٞ١٨٠﴾[آل عمران: ۱۸۰].
«آنانکه نسبت بدانچه خداوند از فضل و نعمت خود بدیشان عطا کرده است بخل میورزند، گمان نکنند که این کار برای آنان خوب است و به سود ایشان است، بلکه این کار برای آنان بد است و به زیان ایشان تمام میشود. در روز قیامت همان چیزی که بدان بخل ورزیدهاند طوق (گردن) ایشان میگردد. و همه آنچه در آسمانها و زمین است از آنِ خدا است و سرانجام هم همه را به ارث خواهد برد، و خداوند به آنچه انجام میدهید بسیار اگاه است».
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (من آتاه الله مالا فلم یؤد زكاته مثل له یوم القیامة شجاعا أقرع له زبیبتان یطوقه یوم القیامة، ثم یأخذ بلهزمتیه - یعنی شدقیه - ثم یقول: أنا كنزك، أنا مالك، ثم تلا هذه الآیة: ﴿وَلَا يَحۡسَبَنَّ ٱلَّذِينَ يَبۡخَلُونَ بِمَآ ءَاتَىٰهُمُ ٱللَّهُ مِن فَضۡلِهِ...﴾ [۷۹۰]«کسی که خداوند به او مالی بدهد و زکاتش را پرداخت نکند در روز قیامت مال او به صورت یک مار افعی کچل (سرش از کثرت سم کچل شده باشد) نمایان میشود که دو نقطه سیاه بر روی چشمانش دارد و به گردن او میپیچد سپس چانههایش را میگیرد و میگوید من گنج تو هستم من مال تو هستم (که زکات آن را ندادی) سپس این آیه را خواند: ﴿وَلَا يَحۡسَبَنَّ ٱلَّذِينَ يَبۡخَلُونَ بِمَآ ءَاتَىٰهُمُ ٱللَّهُ مِن فَضۡلِهِ...﴾[آل عمران: ۱۸۰]. «گمان نبرند آنانی که بخل میورزند در آنچه خداوند از فضل خویش به آنان داده است...».
و خداوند متعال میفرماید:
﴿وَٱلَّذِينَ يَكۡنِزُونَ ٱلذَّهَبَ وَٱلۡفِضَّةَ وَلَا يُنفِقُونَهَا فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ فَبَشِّرۡهُم بِعَذَابٍ أَلِيمٖ٣٤ يَوۡمَ يُحۡمَىٰ عَلَيۡهَا فِي نَارِ جَهَنَّمَ فَتُكۡوَىٰ بِهَا جِبَاهُهُمۡ وَجُنُوبُهُمۡ وَظُهُورُهُمۡۖ هَٰذَا مَا كَنَزۡتُمۡ لِأَنفُسِكُمۡ فَذُوقُواْ مَا كُنتُمۡ تَكۡنِزُونَ٣٥﴾[التوبة: ۳۴-۳۵].
«و کسانی که طلا و نقره را اندوخته میکنند و آن را در راه خدا خرج نمینمایند، آنان را به عذاب بسیار دردناکی مژده بده. روزی (فرا خواهد رسید که این سکهها در آتش دوزخ گداخته میشوند و پیشانیها و پهلوها و پشتهای ایشان با آنها داغ میگردد و بدیشان گفته میشود این همان چیزی است که برای خویشتن اندوخته میکردید؛ پس اینک بچشید مزه آنچه را که اندوختهاید».
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (ما من صاحب ذهب ولافضة لایؤدی منها حقها إلا إذا كان یوم القیامة، صفحت له صفائح من نار فأحمی علیها في نار جهنم فیكوی بها جنبه وجبینه وظهره. كلما بردت أعیدت له. في یوم كان مقداره خمسین ألف سنة. حتی یقضی بین العباد. فیری سبیله، إما إلی الجنة وإما إلی النار).
قیل: یا رسول الله! فالإبل؟ قال: ولا صاحب إبل لایؤدی منها حقها، ومن حقها حلبها یوم وردها، إلا إذا كان یوم القیامة بطح لـها بقاع قرقر، أوفر ماكانت لایفقدمنها فصیلا واحدا تطؤه بأخفافها وتعضه بأفواهها، كلما مر علیه أولاها رد علیه أخراها في یوم كان مقداره خمسین ألف سنة، حتی یقضی بین العباد فیری سبیله إما إلی الجنة وإما إلی النار) [۷۹۱]«هر صاحب طلا و نقرهای که حق را ندهد؛ در روز قیامت تخته سنگهایی از آتش برای او پهن و با آتش جهنم گذاخته میشود و با آن پهلو و پیشانی و پشتش داغ میگردد، هر وقت که سرد شد دوباره داغ شده و به بدنش زده میشود در روزی که مدت آن پنجاه هزار سال است تا وقتی که بین بندگان دادرسی شود. آنگاه راهش به او نشان داده میشود که یا بهسوی بهشت است یا بهسوی آتش.
گفته شد ای رسول خدا پس زکات شتر چی؟ فرمود: هر صاحب شتری که حق شترش را پرداخت نکند - و از جمله حق شتر دوشیدنش در روز آب دادنش است - حتماً روز قیامت زمینی وسیع برای شترانش گسترده میشود و حتی یک بچه شتر هم از تعداد آنها کم نمیشود آن شترها با پاهایشان صاحبشان را (که زکات آنها را نداده است) لگدکوب میکنند و با دندانهایشان اعضایش را گاز میگیرند، هرگاه اول شترها از روی او عبور کردند بلافاصله آخرشان بازگردانده میشوند تا بار دیگر از روی او عبور کنند در روزی که مدت آن پنجاه هزار سال است تا وقتی که بین بندگان قضاوت شود. آنگاه راهش به او نشان داده میشود که یا بهسوی بهشت است یا بهسوی آتش».
[۷۹۰] صحیح: [ص. نس ۲۳۲۷]، خ (۱۴۰۳/۲۶۸/۳). [۷۹۱] صحیح: [ص. ج ۵۷۲۹]، م (۹۸۷/۶۸۰/۲)، د (۱۶۴۲/۷۵/۵).
«زکات از واجباتی است که امت اسلامی بر آن اجماع کرده و شهرت آن به حدی رسیده است که از ضروریات دین به حساب میآید به طوری که اگر کسی وجوب آن را انکار کند از دایره اسلام خارج میشود و به جهت کفرش کشته میشود مگر اینکه تازه مسلمان باشد که در این صورت چون احکام اسلام را نمیداند معذور به حساب میآید.
اما کسی که با وجود اعتقاد به وجوب زکات از پرداخت آن خودداری کند، به خاطر عدم پرداخت آن گناهکار میشود بدون اینکه این کار او را از دایره اسلام خارج کند و بر حاکم لازم است که به زور زکات را از او بگیرد» [۷۹۲]. که در این صورت نصف مال او را بعنوان مجازات میگیرد؛ به دلیل حدیث بهز بن حکیم از پدرش از جدش که گفت از پیامبر جشنیدم که میفرمود: (في كل إبل سائمة، في كل أربعین ابنة لبون، لایفرق إبل عن حسابها من أعطاها مؤتجرا فله أجرها، ومن منعها فإنا آخذوها وشطر ماله عزمة من عزمات ربنا تبارك وتعالی لایحل لآل محمد منها شیی) [۷۹۳]«از هر چهل شتر سائمه (چرنده) یک بنت لبون (شتری ماده که دو سال را تمام کرده و وارد سه سال شده باشد) بعنوان زکات، واجب میگردد و دو نفر شریک نباید شترانشان را (هنگام زکات) از هم جدا کنند (به نیت اینکه زکات بر آنها واجب نشود)، هر کسی زکاتش را بمنظور دریافت پاداش پرداخت نماید، پاداشش را خواهد گرفت، و هر کسی از پرداخت آن خودداری کند، ما علاوه بر آن، نصف مالش را هم میگیریم که این حقی است از حقوق واجب خداوند و برای آل محمد چیزی از آن حلال نیست».
اگر گروهی به وجوب زکات اعتقاد داشتند ولی از ادای آن خودداری کردند، اگرچه دارای قوت و عزت باشند، باید با آنان اعلان جنگ شود تا آن را پرداخت کنند به دلیل فرموده پیامبر ج: (أمرت أن أقاتل الناس حتی شهدوا أن لا إله إلا الله وأن محمدا رسول الله، ویقیموا الصلاة ویؤتوا الزكاة، فإذا فعلوا ذلك عصموا منی دماءهم وأموالـهم إلا بحق الإسلام وحسابهم علی الله) [۷۹۴]«به من دستور داده شده که با مردم بجنگم تا وقتی که کلمه شهادتین را میگویند و نماز را اقامه و زکات را پرداخت کنند، وقتی این کار را کردند از طرف من خون و مالشان مصونیت پیدا میکند مگر به حق اسلام (که اگر مستحق قصاص باشند قصاص درباره آنها اجرا میشود) و حساب آنان با خداوند است».
از ابوهریره روایت است: وقتی پیامبر جفوت کرد و ابوبکر زمام امور را بدست گرفت و گروهی از عربها کافر شدند (و زکات ندادند)، عمر به ابوبکر گفت: (كیف تقاتل الناس؟ وقد قال رسول الله جأمرت أن أقاتل الناس حتی یقولوا لا إله إلا الله، فمن قالها فقد عصم منی ماله ونفسه إلا بحقی وحسابهم علی الله. فقال: والله لأقاتلن من فرق بین الصلاة والزكاة، فإن الزكاة حق الـمال. والله لو منعونی عناقا كانوا یؤدونها إلی رسول الله جلقاتلتهم علی منعها. فقال عمر: فوالله ما هو إلا أن قد شرح الله صدر أبی بكر للقتال فعرفت أنه الحق) [۷۹۵]«چگونه با مردم میجنگی در حالی که پیامبر جفرموده: دستور داده شدم که با مردم بجنگم تا وقتی که لا إله إلا الله را بگویند، پس هر کس آن را بگوید مال و جان او از طرف من محفوظ میماند مگر به حق اسلام و حساب آنان با خدا است، ابوبکر گفت: قسم به خدا اگر از پرداخت بزغاله (یکساله)ای که در زمان پیامبر ج(به عنوان زکات) میدادند، خودداری کنند به خاطر آن با آنها میجنگم، عمر گفت ک به خدا قسم حقیقت این بود که خداوند سینه ابوبکر را برای جنگ (با مانعین زکات) گشوده و من بعداً دانستم که حق همان بود که ابوبکر انجام داد».
[۷۹۲] فقه السنه (۲۸۱/۱). [۷۹۳] حسن: [ص. ج ۴۲۶۵]، د (۱۵۶۰/۴۵۲/۴)، نس (۲۵/۵)، أ (۲۸/۲۱۷/۸). [۷۹۴] متفق علیه: خ (۲۵/۷۵/۱)، این لفظ بخاری است، م (۲۲/۵۳/۱). [۷۹۵] خ (۱۳۹۹/۱۴۰۰/۶۲۶/۳)، م (۲۰/۵۱/۱)، د (۱۵۴۱/۴۱۴/۴)، نس (۱۴/۵)، ت (۲۷۳۴/۱۱۷/۴).
بر هر مسلمان آزادی که دارائیش به حد نصاب برسد و یک سال بر آن بگذرد زکات فرض میشود. بجز زراعات که (گذشت یک سال بر آن واجب نیست) و زکات آن در روز برداشت محصول به شرطی که به حد نصاب برسد، واجب میگردد. خداوند متعال میفرماید: ﴿وَءَاتُواْ حَقَّهُۥ يَوۡمَ حَصَادِهِ﴾[الأنعام: ۱۴۱].
«و به هنگام رسیدن و چیدن و درو کردنشان زکات آنها را بدهید».
زکات در اموال زیر واجب است:
طلا و نقره، زراعات، میوهجات، حیوانات و معادن.
حد نصاب طلا بیست دینار(أ) و حد نصاب نقره دویست درهم است(ب) و مقدار واجب هر کدام از آنها یک چهلم است: از علی بن ابی طالب روایت است که پیامبر جفرمود: (إذا كانت لك مائتا درهم وحال علیها الحول ففیها خمسة دراهم، ولیس علیك شیی - یعنی في الذهب حتی یكون لك عشرون دینارا، فإن كانت لك عشرون دینارا وحال علیها الحول ففیها نصف دینار) [۷۹۶]«اگر دویست درهم داشتی و یک سال بر آن گذشت، زکات آن پنج درهم است و طلا تا به بیست دینار نرسد زکات در آن واجب نیست ولی اگر به بیست دینار رسید و یک سال بر آن گذشت نیم دینار زکات در آن واجب میگردد».
[۷۹۶. أ)- منظور از دینار، دینار طلا است، یک دینار برابر ۲۵/۴ گرم طلا است پس بیست دینار، ۸۵ گرم طلا است (۸۵ = ۲۵/۴ × ۲۰)، «مترجم». (ب) منظور از درهم، درهم نقره است، یک درهم برابر ۹۷۵/۲ گرم نقره است، پس دویست درهم ۵۹۵ گرم نقر است (۵۹۵ = ۹۷۵/۲ × ۲۰۰)، «مترجم». [ ]- صحیح: [ص. د ۱۳۹۱]، د (۱۵۵۸/۴۴۷/۴).
زکات زیورآلات به دلیل عموم آیه و احادیث (مربوط به وجوب زکات در طلا و نقره واجب است و کسی که از این عموم چیزی را خارج کرده دلیلی ندارد. با وجود این دلایل خاصی نیز در این باره وجود دارد از آن جمله:
از ام سلمه روایت است: (كنت ألبس أوضاحا من ذهب، فقلت یا رسول الله أكنز هو؟ فقال: ما بلغ أن تؤدی زكاته فزكی فلیس بكنز) [۷۹۷]«مقداری زیورآلات طلا بر تن داشتم. گفتم أی رسول خدا! آیا این زیورآلات کنز (مال اندوخته) محسوب میشوند؟ پیامبر جفرمود: اگر چیزی به حد نصاب رسید، زکاتش را پرداخت کن، در این صورت کنز به حساب نمیآید».
از عایشه روایت است: (دخل علی رسول الله جفرأی في یدی فتخات من ورق، فقال: ما هذا یا عائشة؟ فقلت: صنعتهن أتزین لك یا رسول الله، قال: أتؤدین زكاتهن؟ قلت لا، أو ما شاء الله، قال هو حسبك من النار) [۷۹۸]«پیامبر جبه خانهام وارد شد، و چند انگشتر نقره را در دست من دید، فرمود: عایشه این چیست؟ گفتم آنها را در دست کردهام تا خود را برای شما بیارایم أی رسول خدا، فرمود آیا زکات آنها را میدهی، گفتم خیر، یا گفتم: هرچه خدا بخواهد، فرمود: این برای گرفتار شدن تو به آتش دوزخ کافی است».
[۷۹۷] حسن: [ص. ج ۵۵۸۲]، [الصحیحه ۵۵۹]، د (۱۵۴۹/۴۲۶/۴)، قط (۱۰۵/۲). [۷۹۸] صحیح: [ص. د ۱۳۸۴]، د (۱۵۵۰/۴۲۷/۴)، قط (۱۰۵/۲).
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَهُوَ ٱلَّذِيٓ أَنشَأَ جَنَّٰتٖ مَّعۡرُوشَٰتٖ وَغَيۡرَ مَعۡرُوشَٰتٖ وَٱلنَّخۡلَ وَٱلزَّرۡعَ مُخۡتَلِفًا أُكُلُهُۥ وَٱلزَّيۡتُونَ وَٱلرُّمَّانَ مُتَشَٰبِهٗا وَغَيۡرَ مُتَشَٰبِهٖۚ كُلُواْ مِن ثَمَرِهِۦٓ إِذَآ أَثۡمَرَ وَءَاتُواْ حَقَّهُۥ يَوۡمَ حَصَادِهِۦۖ وَلَا تُسۡرِفُوٓاْۚ إِنَّهُۥ لَا يُحِبُّ ٱلۡمُسۡرِفِينَ١٤١﴾[الأنعام: ۱۴۱].
«خدا است که باغهایی را که بر پایه استوار میگردند و باغهایی را که چنین نیستند، و درختان خرما و کشتزارها را آفریده است که ثمره آنها گوناگون است، ونیز درختان زیتون و انار را آفریده است که همگونند و متفاوتند. هنگامی که به بار آمدند ازمیوه آنها بخورید و به هنگام رسیدن و چیدن و درو کردنشان زکات آنها را بدهید، و اسراف نکنید، زیرا که خداوند اسرافکنندگان را دوست نمیدارد».
زکات، تنها در چهار محصول مذکور در حدیث زیر واجب است:
از ابوبرده از ابوموسی و معاذ روایت است: (أن رسول الله جبعثهما إلی الیمن یعلمان الناس أمر دینهم، فأمرهم أن لا یأخذوا الصدقة إلا من هذه الأربعة:الحنطة، والشعیر والتمر والزبیب) [۷۹۹]«پیامبر جآن دو را به یمن فرستاد تا به مردم احکام دینشان را آموزش دهند، و دستورداد تا زکات را تنها از این چهار محصول بگیرند: گندم، جو، خرما و مویز».
[۷۹۹] صحیح: [الصحیحه ۸۷۹]، کم (۴۰۱/۱)، هق (۱۲۵/۴).
در محصولات زراعی و میوهجات زکات فرض است مشروط به اینکه به حد نصابی که در حدیث زیر ذکر شده برسند:
از ابوسعید خدری روایت است که پیامبر جفرمود: (لیس فیما دون خمس ذود صدقة من الإبل، ولیس فیما دون خمس أواق صدقة ولیس فیما دون خمسة أوسق صدقة) [۸۰۰]«در کمتر از پنج شتر وکمتر از پنج أوقیه(أ) و کمتر از پنج وسق(ب) زکات واجب نیست».
[۸۰۰] متفق علیه: خ (۱۴۴۷/۳۱۰/۳)، این لفظ بخاری است، م (۹۷۹/۶۷۳/۲)، ت (۶۲۲/۶۹/۲)، نس (۱۷/۵)، جه (۱۷۹۳/۵۷۱/۱). أ- هر أوقیه چهل درهم است. بنابراین پنج أوقیه (۲۰۰) درهم است که برابر با (۵۹۵)، گرم نقره است (۵۹۵ = ۱۳۰ × ۵). ب- هر وسق (۵۶/۱۳۰) کیلوگرم است، بنابراین پنج وسق (۸/۶۵۲)، کیلوگرم است، (۸/۶۵۲ = ۵۶/۳۰ × ۵).
از جابر روایت است که پیامبر جفرمود: (فیما سقت الأنهار والغیم العشور، وفیما سقی بالسانیة نصف العشور) [۸۰۱]«زکات محصولاتی که با جویبارها و باران آبیاری میشود یک دهم و آنچه با شتر (یا ماشینآلات کشاورزی) آبیاری میشود یک بیستم است.
از ابن عمر روایت است که پیامبر جفرمود: (فیما سقت السماء والعیون أوكان عثریا العشر، وفیما سقی بالنضح نصف الشعر) [۸۰۲]«زکات محصولاتی که با آب باران یا چشمهها آبیاری میشود و همچنین محصولاتی که نیازی به آبیاری ندارند، یک دهم و آنچه با آب کشیدن آبیاری میشود یک بیستم است».
[۸۰۱] صحیح: [ص. د ۴۲۷۱]، م (۹۸۱/۶۷۵/۲)، این لفظ مسلم است، ۱۵۸۲/۴۸۶/۴)، نس (۴۲/۵). العشور: جمع عُشر است،الغیم: باران، السانیة: شتری که با آن آب از چاه میکشند و «ناضح» هم نامیده میشود. [۸۰۲] صحیح: [ص. ج ۴۲۷]، خ (۱۴۸۳/۳۴۷/۳)، این لفظبخاری است، د (۱۵۸۱/۴۸۵/۴)، ت (۶۳۵/۷۶/۲)، نس (۴۱/۵)، جه ()۱۸۱۷/۵۸۱/۱). عثریاً: بمعنی آبگیری است که آب باران از جهات مختلف به آن وارد میشود. این کلمه از واژه عاثور - مجرایی که آب در آن جریان دارد - گرفته شده است، و منظور از آن محصولاتی است که بدون مشقت آبیاری میشوند و یا اینکه ریشه آنها به آب نزدیک است و نیازی به آبیاری ندارند. (فتح الباری ج ۳، ص ۴۰۸ دارالریان). *- خرص النخیل: خرص النخیل بمعنی نگهداری محصول خرما به صورت تمر است، ترمذی در توضیح این مصطلح از بعضی از علما نقل کرده که وقتی محصول خرما و انگور میرسد حاکم شخصی را میفرستد تا مقدار آنرا تخمین بزند و مقدار یک دهم آن را مشخص کند تا وقتی که زمان برداشت محصول فرا رسید مقدار مشخص شده - یک دهم - بعنوان زکات گرفته شود.
از ابوحمید ساعدی روایت است: (غزونا مع رسول الله جغزوة تبوك، فلما جاء وادی القری إذا امرأة في حدیقة لـها، فقال النبي جلإصحابه: اخرصوا وخرص رسول الله جعشرة أوسق، فقال لـها: أحصی ما یخرج منها فلما أتی وادی القری قال للمرأة: كم جاء حدیقتك؟ قال: عشرة أو سق خرص رسول الله ج) [۸۰۳]«در غزوه تبوک با پیامبر جبودیم. وقتی به وادی القری (شهری قدیم بین مدینه و شام) رسیدیم، پیامبر جزنی را در باغش دید، به اصحابش فرمود مقدار محصول این باغ را تخمین بزنید. پیامبر جآن را ده وسق تخمین زد و به آن زن فرمود: مقدار محصول باغت را به یاد داشته باش، پیامبر وقتی که (مدتی بعد) به آن شهر برگشت به آن زن فرمود: محصول باغت چقدر شد؟ گفت: ده وسق، همان تخمین رسول الله ج».
از عایشه روایت است: (كان رسول الله جیبعث عبدالله بن رواحة فیخرص النخل حین یطیب قبل أن یؤكل منه، ثم یخیر یهود یأخذونه بذلك الخرص أو یدفعونه إلیهم بذلك الخرص، لكی یحصی الزكاة قبل أن تؤكل الثمار وتفرق) [۸۰۴]«پیامبر جعبدالله بن رواحه را میفرستاد تا محصول درختان خرما را هنگام رسیدن و قبل از آنکه از آنها خورده شود تخمین بزند و سپس یهود را مخیر گرداند در اینکه باغ خرما را با همان تخمین نزد خود نگه دارند یا آن را با همان تخمین در اختیار مسلمانان قرار دهند تا زکات آن قبل از خوردن و پراکنده شدن حساب شود».
[۸۰۳] صحیح: [ص. د ۲۶۴۴]، خ (۱۴۸۱/۳۴۳/۳). [۸۰۴] حسن لغیره: [الإروائ ۸۰۵]، د (۳۳۹۶/۲۷۶/۹).
زکات شتر
نصاب شتر: از ابوسعید خدری روایت است که پیامبر جفرمود: (لیس فیما دون خمس ذود من الإبل صدقة) [۸۰۵]«در کمتر از پنج شتر، زکات واجب نیست».
[۸۰۵] تخریج در ص (۲۸۸).
از انس روایت است که وقتی ابوبکر او را به بحرین فرستاد، مطالب زیر را برای او نوشت:
(بسم الله الرحمن الرحیم، هذه فریضة الصدقة التی فرض رسول الله جعلی الـمسلمین، والتی أمر الله بها رسوله، فمن سئلها من الـمسلمین علی وجهها فلیعطها، ومن سئل فوقها فلایعط: في أربع وعشرین من الإبل فما دونها من التغنم من كل خمس شاة، فإذا بلغت خمسا وعشرین إلی أربع وعشرین من الإبل فما دونها من الغنم من كل خمس شاة، فإذا بلغت خمسا وعشرین إلی خمس وثلاثین ففیها بنت مخاض أنثی، فإذا بلغت ستا وثلاثین إلی خمس وأربعین ففیها بنت لبون أنثی، فإذا بلغت ستا وأربعین إلی ستین ففیها حقة طروقة الجمل، فإذا بلغت واحدة وستین إلی خمس وسبعین ففیها جذعة فإذا بلغت - یعنی ستا وسبعین - إلی تسعین ففیها بنتالبون، فإذا بلغت إحدی وتسعین إلی عشرین ومائظ ففیها حقتان طروقتا الجمل، فإذا زادت علی عشرین ومائة ففی كل أربعین بنت لبون، وفي كل خمسین حقة، ومن لم یكن معه إلا أربع من الإبل فلیس فیها صدقة ذلا أن یشاء ربها فإذا بلغت خمسا من الإبل ففیها شاة) [۸۰۶]«بسم الله الرحمن الرحیم، این شر مقدار صدقهای است که پیامبر جآن را بر مسلمانان واجب کرده و خداوند آن را به پیامبرش دستور داده است، لذا ازهر مسلمانی خواسته شد که مطابق آن (که خواهد آمد) زکات بدهد، باید آن را بپردازد ولی اگر بیش از آن اندازه از او خواسته شد، نباید بپردازد: زکات هر بیست و چهار شتر و کمتر از آن (تا پنج شتر) گوسفند یا بزد داده شود(أ)، از هر پنج شتر یک گوسفند. هر گاه تعداد شتران به بیست و پنج تا سی و پنج رأس رسیدیک «بنت مخاص(ب)» و اگر به سی و شش تا چهل و پنج شتر رسید یک «بنت لبون(ج)» و هرگاه به چهل و شش تا شصت شتر رسید «حقه(د)» آبستن شدن را داشته باشد زکات داده شود. از شصت و یک تا هفتاد و پنج شتر یک «جذعه»(ه)، و ازهفتاد و شش تا نود شتر دو «بنت لبون»، و از نود و یک تا صد و بیست شتر «دو حقه» که آمادگی آبستن شدن را داشته باشند واجب میگردد. و هرگاه از صد و بیست شتر بیشتر شد در هر چهل شتر یک «بنت لبون» و در هر پنجاه شتر یک «حقه» زکات داده شود. کسی که بیش از چهار شتر نداشته باشد زکات بر او واجب نیست مگر اینکه خودش بپردازد. و اگر به پنج شتر رسید یک گوسفند یا بز واجب میشود».
[۸۰۶] صحیح: [ص. د ۱۳۸۵]، خ (۱۴۵۴/۳۱۷/۳)، (۱۴۵۳/۳۱۶/۳)، د (۱۵۵۲/۴۳۱/۴)، نس (۱۸/۵)، جه /(۱۸۰۰/)، ابن ماجه تنها حدیث دوم را روایت کرده است. أ- گوسفند یک سال بیشتر داشته باشد و بز یک ساله باشد. ب- شتر مادهای که یک سال را تمام کرده و وارد دو سال شده باشد. ج- شتر مادهای که دو سال راتمام کرده و وارد سه سال شده باشد. د- شتر مادهای که سه سال را تمام کرده و وارد چهار سال شده باشد. ه- شتر مادهای که چهار سال را تمام کرده و وارد پنج سال شده باشد - «مترجم».
از انس روایت است: ابوبکر در مورد صدقه واجبی که خداوند و پیامبرش جبه آن دستور دادهاند، برایم نوشت: (من بلغت عنده من الإبل صدقة الجذعة ولیست عنده جذعة وعنده حقة فإنها تقبل منه الحقة ویجعل معها شاتین إن استیسرتا له أو عشرین درهما، ومن بلغت عنده صدقة الحقة ولیست عنده الحقة وعنده الجذعة فإنها تقبل منه الجذعة ویعطیه الـمصدق عشرین درهما أو شاتین، ومن بلغت عنده صدقة الحقة ولیست عنده إلا بنت لبون فإنها تقبل من بنت لبون ویعطی شاتین أو عشرین درهما، ومن بلغت صدقته بنت لبون وعنده حقة فإنها تقبل منه الحقة ویعطیه الـمصدق عشرین درهما أو شاتین، ومن بلغت صدقته بنت لبون ولیست عنده وعنده بنت مخاض فإنها تقبل منه بنت مخاض ویعطی معها عشرین درهما أو شاتین) [۸۰۷]«اگر تعداد شتران کسی به حد (۶۱ الی ۷۵) رسید که یک جذعه بر او واجب شد ولی جذعه نداشت و حقه داشت، حقه از او پذیرفته شود و باید دو گوسفند در صورت امکان یا بیست درهم را نیز پرداخت کند. و کسی که از زکات شتر، یک حقه بر او واجب شد ولی حقه نداشت و جذعه داشت، جذعه از او قبول شود و زکات گیرنده باید بیست درهم یا دو گوسفند را به او بدهد. کسی که از زکات شتر، یک حقه بر او واجب شد و نزد او فقط یک بنت لبون بود، بنت لبون از او قبول شود و باید علاوه بر آن دو گوسفند یا بیست درهم را نیز بدهد. کسی که از زکات شتر، یک بنت لبون بر او واجب شد و بجای آن حقه داشت، حقه از او قبول شود و زکات گیرنده باید بیست درهم یا دو گوسفند را به او بدهد. کسی که زکات بنت لبون بر او واجب شد ولی بنت لبون نداشت و بنت مخاض داشت، بنت مخاض از او قبول شود ولی باید علاوه بر آن بیست درهم یا دو گوسفند را نیز پرداخت کند».
[۸۰۷] صحیح: [ص. د ۱۳۸۵]، خ (۱۴۵۴/۳۱۷/۳)، (۱۴۵۳/۳۱۶/۳)، د (۱۵۵۲/۴۳۱/۴)، نس (۱۸/۵)، جه (۱۸۰۰/۵۷۵/۱)، ابن ماجه تنها حدیث دوم را روایت کرده است.
نصاب گاو و مقدار زکات آن
از معاذ بن جبل روایت است: (بعثنی رسول الله جإلی الیمن، وأمرنی أن آخذ من البقر من كل أربعین مسنة، ومن كل ثلاثین تبیعا أوتبیعة) [۸۰۸]«پیامبر جمرا به یمن فرستاد و به من دستور داد تا از هر چهل گاو یک گاو مسنه(أ) و از هر سی گاو یک تبیع(ب) را بعنوان زکات بگیرم».
[۸۰۸] صحیح: [ص. د ۱۳۹۴]، ت (۶۱۹/۶۸/۲)، د (۱۵۶۱/۴۵۷/۴)، نس (۲۶/۵)، جه (۱۸۰۳/۵۷۶/۱)، لفظ این حدیث را ابن ماج روایت کرده و غیر او الفاظ دیگری را هم در آخر آن روایت کردهاند. أ- به گاوی گفته میشود که دو سال را تمام کرده و وارد سال سوم شده باشد. «مترجم». ب- تبیع و تبیعه به گوساله نر و مادهای گفته میشود که یک سال را تمام کرده باشد «مترجم».
نصاب گوسفند (و بز) و مقدار زکات آن
از انس روایت است: ابوبکر سدر مورد صدقۀ واجبی که خداوند به پیامبرش جدستور داده است برایم نوشت: (و في صدقة الغنم في سائمتها إذا كانت أربعین إلی عشرین ومائة شاة، فإذا كانت سائمة الرجل ناقصة من أربعین شاة واحدة فلیس فیها صدقة إلا أن یشاء ربها) [۸۰۹]«زکات گوسفند و بز سائمه (چرنده) از چهل تا صد و بیست رأس،یک گوسفند (یا یک بز)(ج) و از صد و بیست و یک تا دویست رأس، دو گوسفند (یا دو بز) و از دویست و یک تا سیصد رأس، سه گوسفند (یا سه بز) است. اگر تعداد آنها بیشتر از سیصد گوسفند (یا بز) باشد، در هر صد گوسفند (یا بز) یک رأس واجب میشود. اگر تعداد گوسفندان (یا بزهای) چرنده کمتر از چهل رأس باشد زکات در آن واجب نیست مگر اینکه صاحبش بخواهد».
[۸۰۹] تخریج در ص (۲۹۰). ج گوسفند از یک سال بیشتر باشد و بز یک سال باشد «مترجم».
۱- نصاب: که مقدار آن در احادیث سابق توضیح داده شد.
۲- گذشت یک سال کامل: به دلیل فرموده پیامبر ج: (لازكاة في مال حتی یحول علیه الحول) [۸۱۰]«تا یک سال بر مالی نگذرد، زکات در آن واجب نمیشود».
۳- سائمه (چرنده) باشد یعنی بیشتر سال در صحرا بچرد: به دلیل فرموده پیامبر ج: (فی صدقة الغنم في سائمتها إذا كانت أربعین إلی عشرین ومائة شاة) [۸۱۱]«زکات گوسفند (یا بز) سائمه (چرنده) از چهل تا صد و بیست رأس، یک گوسفند (یا یک بز) است».
در حدیثی دیگر میفرماید: (و في كل إبل سائمة في كل أربعین ابنة لبون) [۸۱۲]«در هر چهل شتر چرنده یک بنت لبون زکات واجب است».
[۸۱۰] صحیح: [ص. ج ۷۴۹۷]، جه (۱۷۹۲/۵۷۱/۱)، قط (۳/۹۰/۲)، هق (۱۰۳/۴). [۸۱۱] قسمتی از نامه صدیق س که تخریج آن در ص (۲۸۹) گذشت. [۸۱۲] تخریج در ص (۲۹۰).
از ابن عباس روایت است: وقتی که پیامبر جمعاذ را به یمن فرستاد به او فرمود: (و إیا وكرائم أموالـهم...) [۸۱۳]«از اموال نفیس آنان پرهیز کن (آن را به عنوان زکات نگیر)».
از انس روایت است که ابوبکر در مورد صدقۀ واجبی که خداوند به پیامبرش جدستور داده است برایم نوشت:
(لایخرج في الصدقة هرمة ولا ذات عوار ولاتیس، وإلا ماشاء الـمصدق) [۸۱۴]«حیوان پیرو ناتوان و عیبدار کور به عنوان زکات داده نشود و نیز (مأموران جمعآوری زکات) گوسفند و بز مخصوص جفتگیری را بعنوان زکات نگیرند مگر اینکه صاحبش بخواهد»(*).
[۸۱۳] متفق علیه: خ (۱۴۹۶/۳۵۷/۳)، م (۱۹/۵۰/۱)، ت (۶۲۱/۶۹/۲)، د (۱۵۶۹/۴۶۷/۴)، نس (۵۵/۵). [۸۱۴] تخریج در ص (۲۹۰). *- به دلیل ارزشی که گوسفند و بز نر دارند اگر از آنها زکات گرفته شود به صاحبشان ضرر میرسد. «مترجم».
هرگاه دونفر یا بیشتر، حیوانات خود را با هم یکجا کنند بطوریکه قابل تفکیک نباشند، در این صورت اگر زکات بر آنها واجب شود هر دو بعنوان یک نفر، آن را پرداخت کنند:
از انس روایت است: ابوبکر در مورد صدقۀ واجبی که خداوند به پیامبرش جدستور داده است برایم نوشت: (ولایجمع بین متفرق ولا یفرق بین مجتمع خشیة الصدقة، وما كان من خلیطین فإنهما یتراجعان بالسویة) [۸۱۵]«و از ترس واجب شدن زکات نباید اموال متفرق را جمع(أ) و اموال جمع شده(ب) را متفرق کنند. اگر دو نفر با هم شریک باشند، باید هر دو به طور مساوی زکات را بدهند»(ج).
[۸۱۵] تخریج در ص (۲۹۰). أ- مثلاً سه نفر هر کدام چهل گوسفند دارند که بر هر کدام از آنها یک گوسفند زکات واجب میشود اما این سه نفر گوسفندهایشان را باهم قاطی میکنند تا یک گوسفند زکات بدهند. ب- مثلاً دو نفر با هم (۲۰۲) گوسفند دارند که بر این تعداد سه گوسفند زکات واجب میشود ولی این دو نفر گوسفندهایشان را از هم جدا میکنند (هر کدام ۱۰۱ گوسفند) تا بر هر کدام از آنها یک گوسفند زکات واجب شود. ج- مثلاً محمد و عبدالله با هم چهل گوسفند دارند (هر کدام (۲۰) گوسفند) زکات گیرنده از سهم محمد گوسفندی را برمیدارد و عبدالله هم قیمت نصف گوسفند را به محمدمیدهد. «مترجم».
رکاز به اشیائی گفته میشود که در زمان جاهلیت دفن شده، و بدون هزینه کردن مال و تحمل سختی و کار زیاد بدست آیند.
در رکاز، زکات بصورت فوری واجب میگردد بدون اینکه یک سال بر آن بگذرد و یا نصاب معینی داشته باشد: به دلیل عموم فرموده پیامبر ج: (وفی الركاز الخمس) [۸۱۶]«و در رکاز خمس واجب است».
[۸۱۶] متفق علیه: خ (۱۴۹۹/۳۶۴/۳)، م (۱۷۱۰/۱۳۳۴/۳)، ت (۶۳۷/۷۷/۲)، نس (۴۵/۵)، جه (۲۵۰۹/۸۳۹/۲)، د (۳۰۶۹/۳۴۱/۸)، بخاری و مسلم این حدیث را بصورت مفصل روایت کردهاند، ول ابن ماجه و ابوداود تنها جمله مذکور را ذکر کردهاند.
خداوند متعال میفرماید:
﴿إِنَّمَا ٱلصَّدَقَٰتُ لِلۡفُقَرَآءِ وَٱلۡمَسَٰكِينِ وَٱلۡعَٰمِلِينَ عَلَيۡهَا وَٱلۡمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمۡ وَفِي ٱلرِّقَابِ وَٱلۡغَٰرِمِينَ وَفِي سَبِيلِ ٱللَّهِ وَٱبۡنِ ٱلسَّبِيلِۖ فَرِيضَةٗ مِّنَ ٱللَّهِۗ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٞ٦٠﴾[التوبة: ۶۰].
«زکات مخصوص فقراء(أ)، مساکین(ب)، کارگزاران آن(ج)، کسانی که جلب محبتشان (برای اسلام) میشود، (آزاد کردن) بندگان(د)، (پرداخت بدهی) بدهکاران(ه)، (صرف) در راه خدا(و) و واماندگان(ز) در راه میباشد. این یک فریضه مهم الهی است و خدا دانا و حکیم است» [۸۱۷].
ابن کثیر /در تفسیر این آیه (۳۶۴/۲) میگوید:
«پس از آن که خداوند اعتراض و عیبجویی منافقین جاهل از پیامبر جرا درباره تقسیم زکات ذکر نمود، روشن کرد که تنها اوست که صدقات را تقسیم کرده و حکم آن را روشن نموده، تقسیم و سرپرستی آن را برعهده گرفته و آن را بر اصناف مذکور تقسیم کرده است».
[۸۱۷. - فقیر به کسی گفته میشود که هیچ مالی ندارد. ب- مسکین به کسی گفته میشود که مالش کفایت زندگیش را نمیکند. ج- کسانی هستند که حکومت آنها را مسئول جمعآوری زکات کرده است. د- بردهای که با سیدش قرارداد کرده که در ازای پرداخت مبلغی آزاد شود. ه- کسانی که بدهکار شدهاند و توانایی پرداخت بدهیشان را ندارند. و- مجاهدان اسلام. ز- مسافری که میخواهد به شهر یا کشورش برگردد ولی مالی برای برگشت ندارد «مترجم».
ابن کثیر میگوید: در اینکه زکات باید به تمام این اصناف هشتگانه داده شود یا به هر کدام از آنها که داده شد، صیحیح است علما دو نظر دارند:
اول: بر زکاتدهنده واجب است زکاتش را به همه این اصناف بدهد. این نظر شافعی و جماعتی از علماء است.
دوم: بر زکاتدهنده واجب نیست زکاتش را به تمام این اصناف بدهد بلکه جایز است تمام زکاتش را با وجود بقیه اصناف به یکی از آنها بدهد، و این نظر مالک و جماعتی از سلف و خلف از جملع عمر و حذیفه و ابن عباس و ابوالعالیه و سعید بن جبیر و میمون بن مهران است. ابن جریر گوید: این نظر اکثر اهل علم است؛ لذا، این اصناف هشتگانه به منظور روشن شدن مستحقین زکات ذکر شدهاند، نه برای بیان وجوب پرداخت زکات به تمام آنها. ابن کثیر گوید: احادیثی را که برای هر یک از اصناف هشتگانه دلالت دارد ذکر میکنیم:
از ابن عمرو روایت است که پیامبر جفرمود: (لاتحل الصدقة لغنی ولا لذی مرة سوی) [۸۱۸]«زکات برای بینیاز و شخص نیرومند وسالمی که توانایی کار دارد جایز نیست».
از عبیدالله بن عدی بن خیار روایت است: دو مرد به من خبر دادند که (آنها) نزد پیامبر جرفتند و از او صدقه خواستند، پیامبر جنگاهی به آنان کرد، آنها را قوی و نیرومند دید، فرمود: (إن شئتما أعطیتكما، ولاحظ فیها لغنی ولالقوی مكتسب) [۸۱۹]«اگر میخواهید به شما (از زکات) میدهم ولی بدانید که ثروتمند و نیرومندی که توانایی کار دارد هیچ سهمی در آن ندارد».
[۸۱۸] صحیح: [ص. ج ۷۲۵۱]، ت (۶۴۷/۸۱/۲)ف د (۱۶۱۸/۴۲/۵)، ابوداود این حدیث را از ابوهریره نیز روایت کرده است. جه (۱۸۳۹/۵۸۹/۱)، نس (۹۹/۵). [۸۱۹] صحیح: [ص. د ۱۴۳۸]، د (۱۶۱۷/۴۱/۵)، نس (۹۹/۵).
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود: (لیس الـمسكین بهذا الطواف الذي یطوف علی الناس، فترده اللقمة واللقمتان، والتمرة والتمرتان، قالوا فما الـمسكین یا رسول الله؟ قال: الذي لایجد غنی یغنیه، ولایفطن له فیتصدق علیه، ولایسأله الناس شیئا) [۸۲۰]«مسکین کسی نیست که بین مردم میگردد (از آنها میخواهد) و یک لقمه یا دو لقمه و یک خرما و یا دو خرمایی او را (از کنار شما) برمیگرداند، گفتند ای رسول خدا پس مسکین کیست؟ فرمود: کسی است که چیزی که او را بینیاز کند نمییابد و ازمردم چیزی نمیخواهد، و مردم نیز از فقر او آگاهی ندارند تا به او صدقه دهند».
[۸۲۰] متفق علیه: م (۱۰۳۹/۷۱۹/۲)، این لفظ مسلم است، خ (۱۴۷۹/۳۴۱/۳)، نس (۸۵/۵)، د (۱۶۱۵/۳۹/۵).
کسانی که مسئولیت جمعآوری زکات را برعهده دارند در مقابل آن، سهی از زکات را دریافت مینمایند، جایز نیست که این افراد از نزدیکان پیامبر جکه صدقه بر آنها حرام است باشند؛ به دلیل حدیثی که در صحیح مسلم از عبدالمطلب بن ربیعه بن حارث آمده که او و فضل بن عباس نزد پیامبر جرفتند تا از او بخواهند که آنها را مأمور جمعآوری زکات کند. پیامبر جفرمود: «إن الصدقة لاتحل لـمحمد ولا لآل محمد، إنما هی أوساخ الناس» [۸۲۱]«صدقه برای محمد و آل محمد حلال نیست؛ چراکه صدقه، چرکهای اموال مردم است».
[۸۲۱] صحیح: [ص. ج ۱۶۶۴]، م (۱۰۷۲/۷۵۲/۲)، د (۲۹۶۹/۲۰۵/۸)، نس (۱۰۵/۵). نووی میگوید: «أوساخ الناس» به این معنی است زکات پاک کننده أموال و جانهای مردم است همچنان که خداوند میفرماید: ﴿خُذۡ مِنۡ أَمۡوَٰلِهِمۡ صَدَقَةٗ تُطَهِّرُهُمۡ وَتُزَكِّيهِم بِهَا﴾[التوبة: ۱۰۳]. که زکات پاککننده چرکها است (ص.مسلم شرح النووی ج ۷ ص۲۵۱ ط قرطبه).
مؤلفه القلوب چند دستهاند:
گروه اول: زکات به آنها داده میشود تا اسلام بیاورند، همچنان که پیامبر جاز غنائم حنین به صفوان بن أمیه داد در حالی که صفوان زمان غزوه حنین هنوز مشرک بود. صفوان بن أمیه گفت: «فلم یزل یعطینی حتی صار أحب الناس إلی، بعد أن كان أبغض الناس إلی» [۸۲۲]«پیوسته (پیامبر) به من صدقه میداد تا محبوبترین مردم نزد من شد، بعد از آنکه مبغوضترین مردم نزد من بود».
گروه دوم: زکات به آنها پرداخت میشود تا اسلامشان نیکو گردد و قلبشان بر اسلام ثابت شود همچنان که پیامبر جروز غزوه حنین به جماعتی از مبارزان و اشراف آزاد شده یکصد شتر داد و فرمود: (إنی لأعطی الرجل، وغیره أحب إلی منه، خشیة أن یكبه الله علی وجهه في نار جهنم) [۸۲۳]«گاهی من به کسی چیزی میدهم در حالیکه دیگران (ی که به آنها ندادهام) نزد من محبوبترند، (فقط بخاطر) ترس اینکه مبادا اگر به او ندهم مرتد شود، وخداوند وارونه اورا در آتش اندازد».
در صحیح بخاری و مسلم از ابوسعید روایت است: (أن علیا بعث إلی النبي جبذهیبة في تربتها من الیمن فقسمها بین أربعة نفر: الأقرع بن حابس، عیینة بن بدر، علقمة بن علائة، وزید الخیر وقال: أتالفهم) [۸۲۴]«علی طلا اندودی را با خاکش از یمن برای پیامبر جفرستاد، پیامبر آن را بین چهار نفر تقسیم کرد: أقرع بن حابس، عیینه بن بدر، علقمه بن علائه و زید الخیر و فرمود: دلهایشان را برای اسلام بدست میآورم».
گروه سوم: قومی که زکات به آنها داده میشود به امید اینکه بزرگان آن قوم مسلمان شوند.
دستهی چهارم: کسانی که زکات به آنها داده میشود تا زکات را از زیردستان خود جمعآوری کرده یا ضرررا از اطراف مملکت اسلامی و حوزه مسلمانان دور کنند. و الله أعلم.
[۸۲۲] صحیح: [مختصر م ۱۵۸۸]، م (۱۰۷۲/۱۶۸/۷۵۴/۲)، د (۲۹۶۹/۲۰۵ - ۲۰۸/۸)، (نس ۱۰۵ و ۱۰۶/۵). [۸۲۳] متفق علیه: خ (۲۷/۷۹/۱)، م (۱۵۰/۱۳۲/۱)، د (۴۶۵۹/۴۴۰/۱۲)، نس (۱۳۰/۸). [۸۲۴] متفق علیه: خ (۴۳۵۱/۶۷/۸)، م (۱۰۶۴/۷۴۱/۲)، د (۴۷۳۸/۱۰۹/۱۳).
ابن کثیر میگوید: در این مسئله اختلافنظر است:
از عمر و عامر و شعبی و جماعتی روایت شده که بعد از پیامبر جزکات بمنظور تألیف قلوب داده نمیشود؛ چون خداوند ﻷاسلام و مسلمانان را عزت بخشیده و به آنها قدرت داده و دیگر مردم را مطیع آنان ساخته است.
گروهی دیگر میگویند: به آنان داده میشود؛ چون پیامبر جبعد از فتح مکه و شکست هوازن به آنان (صدقه تألیف قلوب) داد و این چیزی است که گاهی موردنیاز است. پس در آن صورت باید به آنها داده شود.
از حسن بصری و مقاتل بن حیان و عمر بن عبدالعزیز و سعید بن جبیر و نخعی و زهری و ابن زید روایت است که مراد از «فی الرقاب»: بردگان مکاتب است (بردگانی که با آنها کتابت شده تا در ازای پرداخت مبلغی به اربابشان آزاد شوند). از ابوموسی اشعری نیز مانند این قول روایت شده است و این قول شافعی و لیث باست، ابن عباس و حسن گویند: میتوان با مال زکات (بردهای را) آزاد کرد و این مذهب احمد و مالک و اسحاق است، یعنی همانطور که زکات به برده مکاتب داده میشود، به طریق اولی میتوان با آن بردهای راخریداری و آزاد کرد.
درباره ثواب آزاد کردن بردگان، احادیث زیادی آمده مبنی بر اینکه خداوند به ازای هر عضوی از برده آزاد شده، عضوی از آزاد کننده را از آتش جهنم آزاد میکند، حتی شرمگاه آزاد کننده را در مقابل شرمگاه برده آزاد شده از آتش جهنم نجات میدهد [۸۲۵]و این بدان خاطر است که جزا از جنس عمل است ﴿وَمَا تُجۡزَوۡنَ إِلَّا مَا كُنتُمۡ تَعۡمَلُونَ٣٩﴾[الصافات: ۳۹]. «و جزا داده نمیشوید مگر مانند آنچه که انجام دادهاید».
[۸۲۵] صحیح: [ص. ج ۶۰۵۱]، ترمذی از حدیث ابوهریره روایت کرده که گفت: از پیامبر جشنیدم که میفرمود: «من أعتق رقبة مؤمنة أعتق الله بکل عضو منه عضوا من النار حتی عتق فرجه بفرجه» (۱۵۸۱/۵۴۹/۳)، «کسیکه برده مؤمنی را آزاد کند خداوند به ازای هر عضوی که آزاد میکند عضوی از او را از آتش جهنم آزاد میکند تا جائیکه فرجش را در برابر فرج برده آزاد شده آزاد میکند.
۱- بدهکارانی که بمنظور اصلاح بین مردم مالی (دیه) را برعهده گرفتهاند.
۲- کسانی که ضامن آنچنان قرضی شدهاند که تمام دارائیهای آنها را در برگرفته است.
۳- کسانی که میخواهند بدهی خود را پرداخت کنند یا در مقابل گناهی که مرتکب شده و توبه کردهاند، جریمه شدهاند. به همه این بدهکاران دادن زکات جایز است:
اصل در این باره حدیث قبیصه بن مخارق هلالی است که گوید: (تحملت حمالة، فأتیت رسول الله جأسأله فیها فقال: أقم حتی تأتینا الصدقة فنأمر لك بها، قال، ثم قال: یا قبیصة، إن الـمسئلة لاتحل إلا لأحد ثلاثة: رجل تحمل حمالة فحلت له الـمسألة حتی یصیبها ثم یمسك، ورجل أصابته جائحة اجتاحت ماله فحلت له الـمسألة، حتی یصیب قواما من عیش، أو قال: سدادا من عیش، ورجل أصابه فاقة حتی یقوم ثلاثة من ذوی الحجا من قومه: لقد أصابت فلانا فاقة، فحلت له الـمسألة حتی یصیب قواما من عیش، أو قال سدادا من عیش، فما سواهن من الـمسألة یا قبیصة سحتا یأكلها صاحبها سحتا) [۸۲۶]«به خاطر اصلاح، پرداخت مالی را بر عهده گرفتم. نزد پیامبر جآمدم تا از او درخواست کمک کنم. پیامبر جفرمود: نزد ما بمان تا برایمان صدقه برسد و دستور دهم تا از آن به تو بدهند، قبیصه گوید: سپس پیامبر جفرمود: درخواست کمک جایز نیست مگر برای سه گروه: مردی که بمنظور اصلاح بین مردم، پرداخت مالی را بر عهده گرفته باشد که در این حالت درخواست کمک برای او جایز است تا وقتی که آن را بدست آورد، سپس باید از درخواست کمک خودداری کند. و مردی که به مصیبتی گرفتار شده، و مالش از بین رفته میتواند طلب کمک کند تا وقتی که زندگیش سروسامان بگیرد، و مردی که به فقر و نداری گرفتار شده به طوری که سه نفر از خردمندان قومش بگویند فلانی دچار تنگدستی شده است، برای او هم درخواست کمک جایز است تا وقتی که زندگیش سروسامان بگیرد، سپس پیامبر جفرمود: ای قبیصه: درخواست کمک برای غیر اینها حرام است و گیرنده آن حرام میخورد».
[۸۲۶] صحیح: [مختصر م ۵۶۸]، م (۱۰۴۴/۷۲۲/۲)، د (۱۶۲۴/۴۹/۵)، نس (۹۶/۵).
به مجاهدینی که از بیتالمال حقوقی دریافت نمیکنند، دادن زکات جایز است. به نظر امام احمد و حسن و اسحاق، حج هم بنا بر حدیثی که در این باره وجود دارد در راه خدا محسوب میگردد.
میگویم: منظورش از حدیث، حدیث ابن عباس باست که گفت:
(أراد رسول الله جالحج، فقالت امرأة لزوجها: أحجنی مع رسول الله ج، فقال: ما عندی ما أحجك علیه. قالت: أحجنی علی جملك فلان. قال ذاك حبیس في سبیل الله ﻷ، فأتی رسول الله جفقال: إن امرأتی تقرأ علیك السلام ورحمة الله، وإنها سألتنی الحج معك، قالت أحجنی مع رسول الله ج، فقلت ما عندی ما أحجك علیه. قالت: أحجنی علی جملك فلان. فقلت ذلك حبیس في سبیل الله. فقال ج: أما إنك لو أحججتها علیه كان في سبیل الله) [۸۲۷]«پیامبر جخواست به حج برود، زنی به شوهرش گفت با پیامبر جمرا به حج بفرست. شوهرش گفت: چیزیندارم که با آن تو را به حج بفرستم. زن گفت: با فلان شترت مرا به حج بفرست. شوهرش گفت: آن شتر مخصوص جهاد در راه خدا است. آن مرد نزد پیامبر جرفت و به او گفت: همسرم برای شما سلام و رحمت خدا میفرستد و از من خواست که او را با شما به حج بفرستم، و گفته مرا با پیامبر جبه حج بفرست، به او گفتم چیزی ندارم که با آن تو را به حج بفرستم، همسرم گفت مرا با فلان شتر به حج بفرست. گفتم آن شتر مخصوص جهاد در راه خدا است، پیامبر جفرمود: اگر تو او را با آن شتر به حج بفرستی (این کارت جهاد) در راه خدا است».
[۸۲۷] حسن صحیح: [ص. د ۱۷۵۳]، د (۱۹۷۴/۴۶۵/۵)، کم (۱۸۳/۱)، هق (۱۶۴/۶).
ابن السبیل مسافری است که گذرش به سرزمینی افتاده و چیزی به همراه ندارد که در راه سفرش صرف کند، که در این صورت میتوان از زکات آن مقداری را به او داد که بتواند به محل زندگی خود برگردد، اگرچه در شهر خودش صاحب مال و دارایی باشد. همچنین کسی که بدون اینکه پولی به همراه داشته باشد از شهرش عازم سفر شود، میتوان به اندازهی هزینه رفت و برگشت از مال زکات به او داد، به دلیل آیه مذکور و نیز حدیثی که امام ابوداود و ابن ماجه از معمر از یزید بن أسلم از عطاء بن یسار از ابوسعید سروایت کردهاند که گفت: پیامب جفرمود: (لاتحل الصدقة لغنی إلا خمسة: العامل علیها، أو رجل اشتراها بماله، أو غارم أو غاز في سبیل الله، أو مسكین تصدق علیه فأهدی منها لغنی) [۸۲۸]«زکات برای افراد ثروتمند حلال نیست مگر در پنج حالت: مأمور جمعآوری زکات، کسی که با مال خود زکات را میخرد یا کسی که (در راه خود یا اصلاح بین دیگران) بدهکار شده یا در راه خدا جنگیده یا مسکینی که زکات به او داده شده سپس او آن را به بینیازی هدیه میکند».
[۸۲۸] صحیح: [ص. ج ۷۲۵۰]، د (۱۶۱۹/۴۴/۵)، جه (۱۸۴۱/۵۹۱/۱).
زکات فطر بر هر مسلمانی واجب است به دلیل حدیث ابن عمر ب: (فرض رسول الله جزكاة الفطر صاعا من تمر أو صاعا من شعیر علی العبد والحر، والذكر والأنثی والصغیر والكبیر من الـمسلمین، وأمر بها أن تؤدی قبل خروج الناس إلی الصلاة) [۸۲۹]«پیامبر جزکات فطر را که یک صاع(*) خرما یا جو است بر هر مسلمان برده، آزاد، مرد، زن، کوچک و بزرگ واجب کرد و دستور داد که قبل از خروج مردم به طرف نماز عید پرداخت شود».
[۸۲۹] متفق علیه: خ (۱۵۰۳/۳۶۷/۳)، م (۹۸۴/۹۸۶/۶۷۷، ۶۷۹/۲)، ت (۶۷۰، ۶۷۲/۹۲ و ۹۳/۲)، د (۹۶، ۱۵۹۵/۴، ۵/۵)، نس (۱۸۲۶/۵۸۴/۱)، نسائی قسمت دوم «و أمر بها...» حدیث را ذکر نکرده است. *- هر صاع برابر چهار مشت متوسط است.
از ابن عباس روایت است: (فرض رسول الله جزكاة الفطر طهرة للصائم من اللغو والرفث، وطعمة للمساكین فمن أداها قبل الصلاة فهی زكاة مقبولة، ومن أداها بعد الصلاة فهی صدقة من الصدقات) [۸۳۰]«پیامبر جزکات فطر را به عنوان پاک کنندهی روزهدار از سخنان بیهوده و دشنام و بعنوان رزق و خوراکی برای مساکین واجب کرده است. پس هر کس آنرا قبل از نماز (عید) بدهد، آن زکاتی قبول است و هر کس آنرا بعد از نماز عید پرداخت کند صدقهای همچون (سایر) صدقات است (به عنوان زکات فطر محسوب نمیشود)».
[۸۳۰] حسن: [ص. جه ۱۴۸۰]، جه (۱۸۲۷/۵۸۵/۱)، د (۱۵۹۴/۳/۵).
زکات فطر بر هر مسلمان آزادی که بیش از قوت یک شبانه روز خود و خانوادهاش داشته باشد، واجب است. و بر شخص واجب است که زکات فطر خود و کسانی را که نفقه آنها بر عهده او است مانند همسر و فرزندان و خدمتکارش - اگر مسلمان باشند - بپردازد.
از ابن عمر روایت است: (أمر رسول الله جبصدقة الفطر عن الصغیر والكبیر والحر والعبد ممن تمونون) [۸۳۱]«پیامبر جبه دادن زکات فطر از کوچک و بزرگ و آزاد و برده، و کسانی که نفقه آنها بر عهده شما است امر فرموده است».
[۸۳۱] صحیح: [الإرواء ۸۳۵]، قط (۱۲/۱۴۱/۲)، هق (۱۶۱/۴).
مقدار واجب برای هر نفر نیم صاع از گندم یا یک صاع از خرما یا مویز یا جو یا کشک یا سایر چیزهایی است که جایگزین اینها میشوند مانند برنج و ذرت و مانند اینها که به عنوان قوت مصرف میشوند.
دلیل اینکه مقدار واجب از گندم نیم صاع است حدیث عروه بن زبیر است که میگوید: (أن أسماء بنت أبی بكر كانت تخرج علی عهد رسول الله جعن أهلها - الحر منهم والـمملوك - مدین من حنطة أو صاعا من تمر، بالـمد أو بالصاع الذي یقتاتون به) [۸۳۲]«اسماء دختر ابوبکر در زمان پیامبر جزکات فطر افراد آزاد و بردۀ خانوادهاش را میداد که مقدار آن دو مد گندم(*) با یک صاع خرما بود، با مد و صاعی که قوت را با آن پیمانه میکردند».
و دلیل وجوب یک صاع از غیر گندم حدیث ابوسعید خدری است که گفت: (كنا نخرج زكاة الفطر صاعا من طعام أو صاعا من شعیر، أو صاعا من تمر. أو صاعا من أقط أو صاعا من زبیب) [۸۳۳]«ماز زکات فطر را که مقدار آن یک صاع از طعام یا یک صاع از جو یا یک صاع از خرما یا یک صاع از کشک یا یک صاع از مویز بود میدادیم».
نووی در شرح مسلم (۶/۷۰) میگوید:
«عامه فقهاء دادن قیمت بجای جنس را جایز ندانستهاند ولی ابوحنیفه آن را جایز دانسته است». میگویم: قول ابوحنیفه(ره) مردود است چون ﴿وَمَا كَانَ رَبُّكَ نَسِيّٗا﴾«و پروردگار تو هرگز فراموشکار نبوده است». و اگر پرداخت قیمت به جای جنس جایز میبود خدا و رسول او، آن را بیان میفرمودند؛ بنابراین توقف بر ظاهر نصوص بدون تحریف و تأویل واجب است.
[۸۳۲] الطحاوی (۴۳/۲)، این لفظ طحاوی است. *- هر مد برابر است با یک مشت متوسط. [۸۳۳] متفق علیه: خ (۱۵۰۶/۳۷۱/۳)، م (۹۸۵/۶۷۸/۲)، ت (۶۶۸/۹۱/۲)، د (۱۶۰۱/۱۳/۵)، نس (۵۱/۵)، جه (۱۸۲۹/۵۸۵/۱).
از ابن عمر روایت است: (أمر رسول الله جبزكاة الفطر أن تودی قبل خروج الناس إلی الصلاة) [۸۳۴]«پیامبر جدستور داد تا زکات فطر قبل از خروج مردم برای نماز عید، پرداخت شود».
جایز است که زکات فطر یک یا دوروز قبل از عید به کسی که آن را میگیرد پرداخت شود: از نافع روایت است: (كان ابن عمر یعطیها الذین یقبلونها، وكانوا یعطون قبل الفطر بیوم أو یومین) [۸۳۵]«ابن عمر زکات فطر را به کسانی که آنرا قبول میکردند میداد و به آنان یک یا دو روز قبل از عید داده میشد».
[۸۳۴] تخریج در ص (۳۰۳). [۸۳۵] خ (۱۵۱۱/۳۷۵/۳).
از ابن عباس روایت است: (فرض رسول الله جزكاة الفطر طهرة للصائم من اللغو والرفث، وطعمة للمساكین، فمن أداها قبل الصلاة فهی زكاة مقبولة، ومن أداها بعد الصلاة فهی صدقة من الصدقات) [۸۳۶]«پیامبر جزکات فطر را به عنوان پاککننده روزهدار از سخنان بیهوده و دشنام و بعنوان رزق و خوراکی برای مساکین واجب کرده است، پس هر کس قبل از نماز (عید) آن را بپردازد، آن قبول است و هر کس بعد از نماز عید آن را بدهد صدقهای همچون (سایر) صدقات است. (به عنوان زکات فطر محسوب نمیشود)».
[۸۳۶] تخریج در ص (۳۰۳).
زکات فطر تنها به مساکین داده میشود؛ به دلیل فرموده پیامبر جدر حدیث ابن عباس: (وطعمة للمساكین) [۸۳۷]«زکات فطر رزق و خوراکی برای مساکین است».
[۸۳۷] تخریج در ص (۳۰۳).
مستحب است بسیار صدقه داده شود: به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿مَّثَلُ ٱلَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمۡوَٰلَهُمۡ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنۢبَتَتۡ سَبۡعَ سَنَابِلَ فِي كُلِّ سُنۢبُلَةٖ مِّاْئَةُ حَبَّةٖۗ وَٱللَّهُ يُضَٰعِفُ لِمَن يَشَآءُۚ وَٱللَّهُ وَٰسِعٌ عَلِيمٌ٢٦١﴾[البقرة: ۲۶۱].
«مثال کسانی که دارایی خود را در راه خدا صرف میکنند همانند دانهای است که هفت خوشه برآرد و در هر خوشه صد دانه باشد، و خداوند برای هر کسی که بخواهد آن را چندین برابر میکند وخدا (قدرت و نعمتش) فراوان و از همه چیز آگاه است».
و به دلیل فرموده پیامبر ج: (ما من یوم یصبح العباد فیه إلا ملكان ینزلان، فیقول أحدهما اللهم أعط منفقا خلفا ویقول الآخر: اللهم أعط ممسكا تلفا) [۸۳۸]«هر روزی که بندگان در آن صبح میکنند دو فرشته نازل میشود، یکی از آنها میگوید: خداوندا! به کسی که مالش را در راه تو میبخشد، عوض و پاداش عطا کن و دیگری میگوید: خداوندا! کسی که آن را محکم گرفته و در راه تو نمیبخشد ضرر و زیان بده».
مستحقترین افراد به صدقه مسلمان همانا خانواده و خویشاوندان او هستند. به دلیل فرموده پیامبر ج: (الصدقة علی الـمسكین صدقة، وعلی ذی الرحم ثنتان: صدقة وصله) [۸۳۹].
«صدقه دادن به مسکین، تنها یک صدقه است ولی صدقه دادن به خویشاوند دو تا است هم صدقه است،و هم صلهی رحم».
[۸۳۸] متفق علیه: خ (۱۴۴۲/۳۰۴/۳)، م (۱۰۱۰/۷۰۰/۲). [۸۳۹] صحیح: [ص. ج ۳۸۵۸]، ت (۶۵۳/۸۴/۲).
از ابوهریره سروایت ات که پیامبر جفرمود: (العمرة إلی العمرة كفارة لـما بینهما، والحج الـمبرور لیس له جزاء إلا الجنة) [۸۴۰]«عمره تا عمره کفارهی گناهان بین آن دواست وحج مقبول (که در آن گناه نباشد) جز بهشت پاداشی ندارد».
از ابن مسعود سروایت است که پیامبر جفرمود: (تابعوا بین الحج والعمرة فإنهما ینفیان الذنوب والفقر، كما ینفی الكیر خبث الحدید والذهب والفضة، والیس لحجة مبرورة ثواب إلا الجنة) [۸۴۱]«پی در پی حج و عمره کنید زیرا آن دو گناهان و فقر را از بین میبرند همانطور که دم آهنگری ناخالصی و زایدهی آهن و طلا و نقره را میزداید وحج مقبول پاداشی جز بهشت ندارد».
از ابوهریره روایت است: از پیامبر جشنیدم که میفرمود:
(من حج الله ﻷفلم یرفث ولم یفسق، رجع كیوم ولدته أمة) [۸۴۲]«هر کس برای رضای خدای ﻷحج کند، و (هنگام احرام) از آمیزش و امور شهوانی با همسرش پرهیز نماید و معصیت نکند زمانی که از حج باز میگردد مانند روزی است که مادرش او را زاییده است».
از ابن عمر روایت است که پیامبر جفرمود: (الغازی في سبیل الله، والحاج والمعتمر، وفد الله دعاهم فأجابوه، وسألوه فأعطاهم) [۸۴۳]«مجاهد در راه خدا وکسی که به حج و عمره برود هیئت و نمایندگان خدا هستند، خدا آنان را (به عبادت) خود فرا خوانده و آنها اجابت کردهاند و از او خواستهاند، خدا هم به آنان عطا کرده است».
[۸۴۰] متفق علیه: خ (۱۷۷۳/۵۹۷/۳)، م (۱۳۴۹/۹۸۳/۲)، ت (۹۳۷/۲۰۶/۲)، جه (۲۸۸۸/۹۶۴/۲)، نس (۱۱۵/۵). [۸۴۱] صحیح: [ص. ج ۲۹۰۱]، ت (۸۰۷/۱۵۳/۲)، نس (۱۱۵/۵). [۸۴۲] متفق علیه: خ (۱۵۲۱/۳۸۲/۳)، م (۱۳۵۰/۹۸۳/۲)، جه (۲۸۸۹/۹۶۴/۲)، نس (۱۱۴/۵)، ت (۸۰۸/۱۵۳/۲]، ترمذی هم این حدیث را روایت کرده ولی گفته است: «غفرله ما تقدم من ذنبه». [۸۴۳] حسن: [ص. جه ۲۳۳۹]، جه (۲۸۹۳/۹۶۶/۲).
خداوند متعال میفرماید:
﴿إِنَّ أَوَّلَ بَيۡتٖ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكٗا وَهُدٗى لِّلۡعَٰلَمِينَ٩٦ فِيهِ ءَايَٰتُۢ بَيِّنَٰتٞ مَّقَامُ إِبۡرَٰهِيمَۖ وَمَن دَخَلَهُۥ كَانَ ءَامِنٗاۗ وَلِلَّهِ عَلَى ٱلنَّاسِ حِجُّ ٱلۡبَيۡتِ مَنِ ٱسۡتَطَاعَ إِلَيۡهِ سَبِيلٗاۚ وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ ٱللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ ٱلۡعَٰلَمِينَ٩٧﴾[آل عمران: ۹۶-۹۷].
«نخستین خانهای که برای مردم (جهت عبادت) بنیانگذاری گشته است خانهای است که در مکه قرار دارد. (کعبه نام و از لحاظ ظاهر و باطن) پربرکت و نعمت است و (از آنجائی که قبلهگاه نماز مسلمانان و مکان حج آنان یعنی کنگره بزرگسالانه ایشان است مایه) هدایت جهانیان است. در آن نشانههای روشنی است. مقام ابراهیم. (یعنی مکان نماز و عبادت او از جمله آنها است) و هر کس داخل آن (حرم) شود در امان است. و حج این خانه الهی واجب است بر کسانی که توانایی (مالی و بدنی برای رفتن به آنجا را دارند و هر کس وجوب حج را انکار کند کافر میشود و (به خود زیان رسانده نه به خدا) که خداوند از همه جهانیان بینیاز است».
از ابوهریره روایت است: پیامبر جبرای ما خطبه خواند و فرمود:
(یا أیها الناس إن الله قد فرض علیكم الحج فحجوا، فقال رجل: أكل عام یا رسول الله؟ فسكت حتی قالها ثلاثا، ثم قال ج: لو قلت نعم لوجبت ولما استطعتم، ثم قال: ذرونی ما تركتكم، فإنما أهلك من كان قبلكم كثرة سوالهم واختلافهم علی أنبیاءهم، فإذا أمرتكم بأمر فأتوا منه ما استطعتم، وإذا نهیتكم عن شیی فدعوه) [۸۴۴]«أی مردم! خداوند حج را بر شما فرض کرده است؛ پس حج کنید. مردی گفت: أی رسول خدا! آیا هر سال؟ پیامبر جساکت شد تا آن مرد سه بار سؤالش را تکرار کرد. سپس پیامبر جفرمود: اگر میگفتم بله، حج (هر سال) بر شما واجب میشد و شما توانایی انجام آن را نمیداشتید، سپس فرمود: در آنچه شما را بر آن گذاشتهام مرا رها کنید؛ زیرا کسان قبل از شما را سؤالات زیاد و اختلاف با پیامبرانشان هلاک گردانید، پس هرگاه شما را به کاری امر کردم در حد توانتان آن را انجام دهید و هرگاه شما را از چیزی نهی کردم از آن دست بردارید».
از ابن عمر روایت است که پیامبر جفرمود: (بني الإسلام علی خمس؛ شهادة أن لا إله إلا الله، وأن محمدا رسول الله، وإقام الصلاة، وإیتاه الزكاة، وحج البیت وصیام رمضان) [۸۴۵]«اسلام بر پنج رکن بنا شده است: گواهی دادن به اینکه هیچ معبود بر حقی غیر از الله نیست و محمد جرسول الله است و بر پایی نماز، دادن زکات، حج خانه خدا، و روزهی ماه رمضان».
از ابن عباس روایت است که پیامبر جفرمود: (هذه عمرة استمتعنا بها، فمن لم یكن عنده الـهدی فلیحل الحل كله، فإن العمرة قددخلت في الحج إلی یوم القیامة) [۸۴۶]«این عمرهای است که ما با آن تمتع کردیم پس کسی که با خود هدی ندارد از احرام بیرون بیاید، زیرا عمره تا روز قیامت همراه با حج جایز است.
از صبی بن معبد روایت است: (أتیت عمر س فقلت: یا أمیرالمؤمنین، إنی أسلمت، وإني وجدت الحج والعمرة مكتوبین علی، فأهللت بهما، فقال: هدیت لسنة نبیك) [۸۴۷]«نزد عمر سآمدم وگفتم: ای امیرالمؤمنین من اسلام آوردم و دیدم که حج و عمره بر من واجب است، هر دورا با هم نیت کردم، عمر گفت به سنت پیامبرت هدایت شدهای».
[۸۴۴] صحیح: [مختصر م ۶۳۹]، م (۱۳۳۷/۹۷۵/۲)، نس (۱۱۰/۵). [۸۴۵] تخریج در ص (۷۱). [۸۴۶] صحیح: [الإرواء ۹۸۲]، م (۱۲۴۱/۹۱۱/۲). [۸۴۷] صحیح: [الإرواء ۹۸۳]، نس (۱۴۶/۵)، د (۱۷۲۲/۲۳۰/۵)، جه (۲۹۷۰/۹۸۹/۲).
حج بر کودک و دیوانه و برده واجب نیست چون پیامبر جمیفرماید:
(رفع القلم عن ثلاثة: عن الـمجنون حتی یفیق، وعن النائم حتی یستیقظ، وعن الصبی حتی یحتلم) [۸۴۸]«تکلیف از سه دسته برداشته شده است: از دیوانه تا هوشیار شود، از به خواب رفته تا بیدار شود و از بچه تا بالغ شود».
حج بر برده هم واجب نیست؛ چون مشغول خدمت سیدش است و توانایی انجام حج را ندارد، البته اگر کودک یا برده مراسم حج را بجای آورند، حج آنها صحیح است ولی جای حج واجبی را که بعد از بلوغ کودک و آزادی برده واجب میشود، نمیگیرد:
از ابن عباس روایت است: زنی، کودکی را نزد پیامبر جآورد و گفت: آیا حج این بچه صحیح است؟ پیامبر جفرمود: (نعم ولك أجر) [۸۴۹]«بله و برای تو نیز اجر هست».
همچنین از ابن عباس روایت است که پیامبر جفرمود: (أیما صبی حج ثم بلغ فعلیه حجة أخری، وأیما عبد حج ثم عتق فعلیه حجة أخری) [۸۵۰]«هر کودکی که حج کرد سپس بالغ شد حجی دیگر بر او واجب است و هر بردهای حج را بجای آورد و سپس آزاد گردید حجی دیگر بر او واجب است».
[۸۴۸] تخریج در ص (۷۴). [۸۴۹] صحیح: [مختصر م ۶۴۸]، م (۱۳۳۶/۹۷۴/۲)، د (۱۷۲۰/۱۶۰/۵)، نس (۱۲۲۰/۵). [۸۵۰] صحیح: [الإرواء ۹۸۶]، هق (۱۵۶/۵).
استطاعت در باب حج عبارت است از: علاوه بر سلامت جسمی، مازاد بر مخارج افراد تحت تکفل، مقدار مالی داشته باشد که در رفت و برگشت او را کفایت کند و امنیت راه:
دلیل شرط بودن سلامتی برای فرضیت حج، حدیث ابن عباس است: (أن امرأة من خثعم قالت: یا رسول الله، إن أبی أدركته فریضة الله في الحج شیخا كبیرا، لایستطیع أن یستوی علی الراحلة، فأحج عنه؟ قال: حجی عنه) [۸۵۱]. «زنی از قبیله خثعم گفت ای رسول خدا! حج بر پدرم واجب شده است اما او مردی مسن است و نمیتواند بر شتر بنشیند آیا به جای او حج کنم؟ پیامبر جفرمود: به جای او حج کن».
دلیل اینکه حجکننده باید مقدار مالی داشته باشد که از نیاز او و افراد تحت تکفلش اضافی باشد، فرموده پیامبر جاست:
(كفی بالـمرء إثما أن یضیع من یقوت) [۸۵۲]«برای گناهکار شدن شخصی همین کافی است که حق افراد تحت تکفل خود را ضایع کند».
امنیت راه به این دلیل شرط است که ادای حج بدون امنیت موجب ضرر میشود، و شریعت از ضرر در هر صورت نهی کرده است.
[۸۵۱] متفق علیه: خ (۱۸۵۵/۶۶/۴)، م (۱۳۳۴/۹۷۳/۲)، ت (۹۳۲/۲۰۳/۲)، د (۱۷۹۲/۲۴۷/۵)، نس ۱۱۷/۵). [۸۵۲] صحیح: [الإرواء ۹۸۹]، د (۱۶۷۶/۱۱۱/۵).
هرگاه شرایط مذکور برای زن هم فراهم شد، کاملاً مانند مرد حج بر او واجب میشود البته برای زن شرط دیگری وجود دارد و آن اینکه برای رفتن به حج باید شوهر یا محرمی به همراه او باشد، پس اگر شوهر یا محرمی را برای همراهی در سفر حج نیافت جزو کسانی محسوب میشود که توانایی انجام حج را ندارد. از ابن عباس روایت است: از پیامبر جشنیدم که میفرمود: (لایخلون رجل بامرأة إلا ومعها ذو محرم، ولاتسافر الـمرأة إلا مع ذی محرم، فقام رجل فقال: یا رسول الله، إن امرأتی خرجت حاجة، وإنی اكتتبت في غزوة كذا وكذا، فقال: انطلق فحج مع امرأتك) [۸۵۳]«هیچ مردی با زنی (نامحرم) خلوت نکند مگر اینکه آن زن به همراهی محرمی باشد و هیچ زنی مسافرت نکند مگر به همراه محرمی، مردی بلند شد و گفت ای رسول خدا همسرم برای رفتن به حج آماده شده و من هم برای غزوهی فلان و فلان نامنویسی کردهام، پیامبر جفرمود: برو و با زنت حج کن».
[۸۵۳] متفق علیه: خ (۳۰۰۶/۱۴۲/۶)، م (۱۳۴۱/۹۷۸/۲)، لفظ حدیث لفظ مسلم است.
کسی که توانایی ادای حج را دارد، باید فوراً آن را ادا کند؛ به دلیل فرموده پیامبر ج: (من أراد الحج فلیتعجل، فإنه قد یمرض الـمریض، تضل الضالة، وتعرض الحاجة) [۸۵۴]«هر کسی اراده حج کرد، شتاب کند؛ چون امکان دارد مریض شود یا مرکبش را از دست بدهد و اینکه نیازی پیش آید».
[۸۵۴] صحیح: [ص. جه ۲۳۳۱]، جه (۲۸۸۳/۹۶۲/۲).
مواقیت جمع میقات است مانند مواعید و میعاد و آن دو نوع است:
مواقیت زمانی و مواقیت مکانی [۸۵۵].
[۸۵۵] فقه السنه (۵۴۹/۱).
خداوند متعال میفرماید:
﴿يَسَۡٔلُونَكَ عَنِ ٱلۡأَهِلَّةِۖ قُلۡ هِيَ مَوَٰقِيتُ لِلنَّاسِ وَٱلۡحَجِّ﴾[البقرة: ۱۸۹].
«(ای پیامبر) درباره هلالهای ماه ازتو میپرسند. بگو آنها شناسههای زمانی (و تقویم طبیعی) برای (نظام زندگی) مردم و (تعیین وقت) حج است».
و میفرماید:
﴿ٱلۡحَجُّ أَشۡهُرٞ مَّعۡلُومَٰتٞ﴾[البقرة: ۱۹۷].
«حج در ماههای معینی انجام میپذیرد».
ابن عمر میگوید: (أشهر الحج شوال وذوالقعدة وعشر من ذی الحجة) [۸۵۶]«ماههای حج، شوال ذوالقعده و ده روز از ذوالحجه میباشد».
ابن عباس میگوید: (من السنة أن لایحرم بالحج ذلا في أشهر الحج) [۸۵۷]«سنت آن است که فقط در ماههای حج برای انجام آن احرام بسته شود».
[۸۵۶] سند آن صحیح است: [مختصر خ ۳۱۱ ص ۳۷۲]، خ (۳۱۹/۳) بخاری حدیث را بصورت معلق روایت کرده است. [۸۵۷] سند آن صحیح است: [مختصر خ ۳۱۱ ص ۳۷۲]، خ (۳۱۹/۳) بخاری حدیث را بصورت معلق روایت کرده است.
از ابن عباس روایت است: (إن النبي جوقت لأهل الـمدینة ذا الحلیفة، ولأهل الشام الحجة، ولأهل نجد قرن الـمنازل، ولأهل الیمن یلملم، وقال: هن لـهن ولـمن أتی علیهن من غیرهن ممن أراد الحج والعمرة، ومن كان دون ذلك فمن حیث أنشأ، حتی أهل مكة من مكة) [۸۵۸]«پیامبر ج«ذوالحلیفه» را برای اهل مدینه و «جحفه» را برای اهل شام و «قرن المنازل» را برای اهل نجد و «یلملم» را برای اهل یمن میقات قرار داد، سپس فرمود: این اماکن برای آنان وکسانی که از مناطق دورتر، برای ادای حج و عمره، از این اماکن عبور میکنند، میقات محسوب میشود و کسی که محل سکونتش نزدیکتر از این مواقیت به مکه باشد از هر جایی که قصد حرکت به مکه کند میقات او به حساب میآید. حتی برای اهل مکه، خود مکه میقات محسوب میشود».
از عایشه روایت است: (أن النبي جوقت لأهل العراق ذات عرق) [۸۵۹]«پیامبر جمیقات اهل عراق را «ذات عرق» قرار داد».
پس هر کس که خواسته باشد برای انجام حج و عمره به مکه برود، جایز نیست بدون احرام از این مواقیت عبور کند.
بستن احرام قبل از رسیدن به میقات درست نیست وآنچه درباره تشویق و ترغیب به احرام قبل از میقات روایت شده غیرصحیح است، در صورتی که احادیث صحیحی هستند که خلاف این موضوع را ثابت میکنند. درباره علل این احادیث مطالبی در «سلله احادیث ضعیفه» (۲۱۰/۲۱۲) آمده که میتوان به آن رجوع کرد.
چه زیبا است سخن امام مالک(ره) به مردی که میخواست قبل از ذوالحلیفه احرام ببندد. گفت: «این کار را نکن، میترسم دچار فتنه شوی، آن مرد گفت: چه فتنهای در این هست؟ فقط چند مایلی دورتر از ذوالحلیفه احرام میبندم.امام مالک گفت: چه فتنهای بزرگتر از این که گمان کنی در فضیلتی بر پیامبر جپیشی گرفتهای. خداوند میفرماید:
﴿فَلۡيَحۡذَرِ ٱلَّذِينَ يُخَالِفُونَ عَنۡ أَمۡرِهِۦٓ أَن تُصِيبَهُمۡ فِتۡنَةٌ أَوۡ يُصِيبَهُمۡ عَذَابٌ أَلِيمٌ﴾[النور: ۶۳].
«پس بترسند کسانی که با فرمان او مخالفت میکنند از اینکه بلایی گریبانگیر (دلهای)شان گردد، یا اینکه دچار عذاب دردناکی شوند».
[۸۵۸] متفق علیه: خ (۱۵۲۴/۳۸۴/۳)، این لفظ بخاری است، م (۱۱۸۱/۸۳۸/۲)، د (۱۷۲۲/۱۶۲/۵)، نس (۱۲۳/۵). [۸۵۹] صحیح: [الإرواء ۹۹۸]، د (۱۷۲۳/۱۶۳/۵) ابوداود این حدیث را به همین صورت مختصر روایت کرده است، نس (۱۲۵/۵) نسائی این حدیث را بصورت مفصل روایت کرده است.
هر کس به قصد انجام حج و یا عمره بدون احرام از میقات عبور کند، و سپس احرام ببندد، گناهکار میشود و این گناه او پاک نمیشود مگر اینکه به مقیات برگردد و از آنجا احرام ببندد سپس سایر مناسکش را به اتمام برساند» و اگر باز نگردد، حج یا عمرهاش صحیح است ولی مرتکب گناه شده است و ذبح بر او واجب نیست. به دلیل حدیث صفوان بن یعلی که به عمر سگفت: (أرنی النبي جحین یوحی إلیه. قال: فبینما النبي جبالجعرانة - ومعه نفر من أصحابه - جاءه رجل فقال: یا رسول الله، كیف تری في رجل أحرم بعمرة وهو متضمخ بطیب؟ فسكت النبي جساعة، فجاءه الوحی، فأشار عمر س إلی یعلی، فجاء یعلی وعلی رسول الله جثوب قد أظل به - فأدخل رأسه، فإذا رسول الله جمحمر الوجه وهو یغط، ثم سری عنه فقال: أین الذي سأل عن العمرة؟ فأتی برجل. فقال: اغسل الطیب الذي بك ثلاث مرات، وانزع عنك الجبة، واصنع في عمرتك كما تصنع في حجتك) [۸۶۰]«پیامبر جرا هنگام نزول وحی به من نشان بده، گفت: در حالیکه پیامبر جهمراه با چند نفر از اصحابش در جعرانه بود، مردی آمد و گفت: أی رسول خدا، نظرت درباره شخصی که احرام عمره بسته و خودش را معطر کرده چیست؟ پیامبر جلحظهای ساکت ماند. آنگاه وحی بر او نازل شد، عمر سبه یعلی إشاره کرد، یعلی آمد در حالی که پارچهای بالای سر پیامبر جقرار داشت که با آن سایه شده بود. (یعلی) سرش را زیر پارچه برد، دید که پیامبر جصورتش سرخ شده و به تندی نفس میکشد، سپس این حالت از او برطرف شد و فرمود: کسی که از عمره سؤال کرد، کجاست؟ آن مرد را آوردند. پیامبر جفرمود: عطری را که به خودت زدهای سه بار بشوی، و عبایت را درآور و هر کاری را که در حجت انجام میدهی در عمرهات هم انجام بده».
«این حدیث بصورت آشکار دلالت میکند بر اینکه اگر کسی در احرام مرتکب خلافی یا امری ممنوع شود، تنها لازم است که از آن کار دست بردارد؛ چون پیامبر جبه مردی که عبای معطر (به عطر زنان) را پوشیده بود دستوری نداد مگر به درآوردن عبا و شستن بوی عطر آن، و به او امر نکرد که حیوانی را بعنوان دم (جریمه) ذبح کند در حالیکه اگر واجب میبود، او را به ذبح آن امر میکرد؛ چون تأخیر بیان، از وقت حاجت جایز نیست با توجه به اینکه در اینجا ضرورت، بیان آن را ایجاب میکرد(*).
[۸۶۰] متفق علیه: خ (۱۵۳۶/۳۹۳/۳)، م (۱۱۸۰/۸۳۶/۲)، د (۱۸۰۲ و ۱۸۰۳ و ۱۸۰۴/۲۶۵/۵)، نس (۱۴۲/۵).
کسی که میخواهد احرام ببندد چنانچه هدی با خود دارد و میخواهد عمره را با حج نیت کند (قرآن) بگوید: «لبیك اللهم بحجة وعمرة» و اگر هدی همراه ندارد - و این افضل است - هنگام احرام فقط نیت عمره کند و بگوید:
«لبیك اللهم بعمرة» چنانچه در زمان بستن احرام نیت حج مفرده کرده بود باید آن را فسخ و به عمره تبدیل کند» [۸۶۱]چون پیامبر جبه تمام اصحابش دستور داد تا از احرامشان بیرون بیایند و طواف و سعیشان را به عمره تبدیل کنند مگر کسانی که مانند پیامبر جهدی آورده بودند و از کسانی که به اجرای امر او مبادرت نورزیدند، ناراحت شد، پیامبر جبر این نکته تأکید کرد و فرمود: (دخلت العمرة في الحج إلی یوم القیامة) «تا روز قیامت عمره داخل حج شده است» لذا این حدیث نیز نصی است بر اینکه عمره جزئی جدانشدنی از حج است. و پیامبر جفرمود: (لو استقبلت من أمری ما استدبرت لم أسق الـهدی) «اگر از آینده خودم خبر داشتم، هدی نمیآوردم (چون با آوردن هدی تا روز قربانی خارج شدن از احرام جایز نیست(*)) و این تنها احساسی از جانب پیامبر جبر اینکه با بستن احرام قران رغبتی را از دست داده باشد نیست، بلکه اعلامی از طرف او است که حج تمتع از قرآن بهتر است.
پس بر هر حاجی لازم است که با حج، عمرهای را نیز انجام دهد، اگر هدی همراه نیاورده آن را قبل از حج انجام دهد، - که این همان تتمع است - و اگر هدی آورده آن را با حج انجام دهد - که این همان قران است - پس هر کدام از این دو را اختیار کند موافق سنت پیامبر جاست، هر چند همانطور که در ابتدا گفتیم، تمتع افضلتر از قرآن است.
باید دانست بر کسی که حج مفرده یا قرآن نیت کرده و هدی نیاورده، واجب است که پس از طواف وسعی، از احرام خارج شود، لیکن ممکن است کسی که احرام مفرده یا قرآن بسته، وقت کافی برای بیرون شدن از احرام و بستن احرام جدید برای حج قبل از پایان وقت عرفه نداشته باشد، لذا در اینصورت برایش جایز است که در همان احرام اول بماند تا از رمی جمرة عقبه در روز دهم (یوم النحر) فارغ شود، و سپس از احرام بیرون آید.
مثلاً اگر کسی در روز نهم شبانگاه به مکه رسید و به دلیل کمی وقت و نزدیکی فجر بیم فوت وقوف در عرفه را داشت، بر او واجب است که برای وقوف (در عرفه) عجله کند، تا رکنی از ارکان حج که بدون آن حج تحقق نمییابد را ازدست ندهد و آن رکن، وقوف در عرفه است. پس حج مفرده تنها در موارد محدود و نادر جایز و مشروع است و اگر کسی حج مفرده را به قصد ترجیح بر حج تمتع و قرآن انجام دهد، گناهکار میشود، چون امر پیامبر جرا آنگاه که به اصحابش دستور داد تا حجشان را با عمره انجام دهند، اجابت نکرده است. البته حجش صحیح است»(**).
[۸۶۱. - إرشاد الساری للوالد الشیخ محمد إبراهیم شقرة. [ ]- مناسک الحج و العمره ألبانی.
از عایشه لروایت است: (دخل رسول الله جعلی ضباعة بنت الزبیر، فقال لـها: أردت الحج؟ قالت والله لا أجدنی إلا وجعة فقال لـها: حجی واشترطی، وقولی: اللهم محلی حیث حبستنی) [۸۶۲]«پیامبر جبر ضباعة بنت زبیر وارد شد و به او فرمود: آیا اراده حج کردی؟ گفت به خدا قسم من بیشتر اوقات بیمارم، پیامبر جفرمود: نیت حج کن و شرط کن و بگو خداوندا! هر جایی که مرا از حج باز داشتی همان جا محل بیرون آمدنم از احرام است».
پس هر کس - زمان بستن احرام - چنین شرطی کرد، هر وقت چیزی مانند بیماری، دشمن یا غیره، او را از ادامه حج باز داشت، میتواند از احرام بدوناینکه «دم» بر او واجب شود، بیرون آید.
ولی کسی که این را شرط نکرده باشد، وقتی از ادامه حج بازداشته شد «دم» بر او واجب میگردد به دلیل فرموده خداوند متعال: ﴿فَإِنۡ أُحۡصِرۡتُمۡ فَمَا ٱسۡتَيۡسَرَ مِنَ ٱلۡهَدۡيِ﴾«واگر (از برگزاری بعضی از مناسک، به وسیله دشمن یا بیماری و غیره) بازداشته شدید هر آنچه از هدی فراهم شود (ذبح کنید)» و هدی فقط از انعام: شتر، گاو و گوسفند (یا بز) است، و اگر برایش گوسفند میسر بود کافی است، ولی شتر و گاو برای ذبح بهترند. پس اگر هدی برایش میسر نشد ده روزه بگیرد قیاس بر کسی که حج تمتع کند و هدی نداشته باشد.
[۸۶۲. - پیامبر جاین را فرمود تا باعث دلگرمی اصحابش شود چون بر آنان سخت بود که از احرام خارج شوند ولی پیامبر جدر احرام بماند (النهایته ابن الأثیر) «مترجم». **- إرشاد الساری للوالد الشیخ محمد إبراهیم شقرة. [ ]- متفق علیه: خ (۵۰۸۹/۱۳۲/۹)، م (۱۲۰۷/۸۶۷/۲)، نس (۱۶۸/۵).
مسلم با سند خود [۸۶۳]از جعفر بن محمد از پدرش روایت کرده: بر جابر بن عبدالله وارد شدیم. او از همه سؤال کرد تا به من رسید. گفتم: من محمد بن علی بن حسین هستم، دستش را بر سرم کشید، سپس دکنه بالای سینهام را درآورد و بعد دکمههای بالا و پائین یقهام را باز کرد و دستش را روی سینهام گذاشت، من در آن هنگام نوجوانی بودم، گفت: مرحبا به تو ای پسر برادرم، هرچه میخواهی سؤال کن، پس در حالی که نابینا شده بود از او سؤال کردم، سپس وقت نماز فرا رسید در حالی که پارچهای بافته شده را به خود پیچیده بود برخاست. هرگاه آن پارچه را روی دوش خود میانداخت چون کوچک بود از شانهاش پایین میافتاد، عبایش بر جالباسی آویزان بود، برای ما امامت کرد، سپس به او گفتم: از حج پیامبر جبرایم بگو، او نُه انگشت دستش را مشت کرد سپس گفت:
پیامبر جتا نُه سال حج نکرد. سپس در سال دهم به مردم اعلام کرد که میخواهد به حج برود. مردم زیادی به مدینه آمدند که همه آنها میخواستند به پیامبر جاقتدا کنند تا مانند او اعمال حج را به جای آورند. با او خارج شدیم تا به ذوالحلیفه رسیدیم، (در آنجا) اسماء دختر عمیس، محمد بن ابوبکر را به دنیا آورد، (لذا کسی را) پیش پیامبر جفرستاد که چکار کند؟ پیامبر جفرمود: (اغتسلی واستثفری(*) بثوب وأحرمی) «غسل کن و پارچهای را روی محل خروج خون قرار بگذار و احرام ببند». پیامبر جدر مسجد (ذوالحلیفه) نماز خواند و سپس سوار قصواء (لقب شتر پیامبر) شد تا به بیداء (نام محلی) رسید. نگاه کردم تا چشمم کار میکرد، جلو، راست و چپ و پشت سر پیامبر جمعیت سواره و پیاده دیده میشد، پیامبر جدر میان ما بود، قرآن بر او نازل میشد و او تفسیر آن را میدانست و چیزی که به آن عمل میکرد ما هم به آن عمل میکردیم، با کلمه توحید این چنین لبیک گفت: (لبیك اللهم لبیك، لبیك لاشریك لك لبیك، إن الحمد والنعمة لك والـملك لاشریك لك) و مردم نیز با این تلبیه لبیک گفتند، و پیامبر جبدون اینکه چیزی را از آنان مانع کند تلبیهاش را ادامه داد.
جابر جگفت: ما فقط نیت حج میکردیم و عمره را نمیدانستیم تا وقتی که با پیامبر جبه بیتالله رفتیم، او رکن (یمانی) را مسح کرد سپس سه دور شتابان و چهار دور آهسته زد سپس به طرف مقام ابراهیم ÷رفت و آیه:
﴿وَٱتَّخِذُواْ مِن مَّقَامِ إِبۡرَٰهِۧمَ مُصَلّٗى﴾[البقرة: ۱۲۵].
«از مقام ابراهیم نمازگاهی برای خود برگیرید».
را خواند و مقام را بین خودش و بیتالله قرار داد. پدرم میگفت: «و یقین دارم که آن را از پیامبر جنقل کرده است» پیامبر دو رکعت نماز خواند در آن دو رکعت «قل هو الله» و «قل یا أیـها الكافرون» را تلاوت کرد. سپس به طرف رکن یمانی باز گشت و آنرا مسح کرد، سپس به طرف رکن یمانی باز گشت و آنرا مسح کرد، سپس به طرف صفا خارج شد. همین که به صفا نزدیک شد آیه
﴿إِنَّ ٱلصَّفَا وَٱلۡمَرۡوَةَ مِن شَعَآئِرِ ٱللَّهِ﴾[البقرة: ۱۵۸].
«بیگمان - سعی بین - صفا و مروه از شعائر دین الهی است».
را خواند و فرمود: (أبدأ بما بدأ الله به) «به چیزی که خداوند با آن شروع کرده، آغاز میکنم» به صفا شروع کرد و از آن بالا رفت تا بیتالله را دید سپس رو به قبله خدا را به یگانگی و بزرگی یاد کرد و فرمود: (لا إله إلا الله، وحده لاشریك له، له الـملك وله الحمد وهو علی كل شیی قدیر لا اله إلا الله وحده، أنجز وعده، ونصر عبده وهزم الأحزاب وحده) «هیچ معبود بر حقی غیر از الله نیست. او (در ربوبیت و الوهیت و صفاتش) یکتا است و هیچ شریکی ندارد، مالکیت فقط برای او و حمد فقط لایق او است و او بر هر چیزی توانا است. هیچ معبود بر حقی غیر از او نیست. او یکتا است، وعده خود را قطعی ساخت و بندهاش را یاری داد و احزاب (کسانی که در روز خندق با پیامبر جنگ کردند) را به تنهایی شکست داد». این ذکر را سه بار خواند و میان آنها دعا میکرد، سپس به طرف مروه پایین آمد و وقتی که به «بطن الوادی» رسید، شروع به دویدن کرد تا به بالا رسیدیم سپس بصورت معمولی حرکت کرد تا به مروه رسید، اعمالی را که بر صفا انجام داده بود بر مروه هم انجام داد. وقتی که در آخرین بار به مروه رسید فرمود: (لو أنی استقبلت من أمری ما استدبرت لم أسق الـهدی وجعلتها عمرة، فمن كان منكم لیس معه هدی فلیحل ولیجعلها عمرة) «اگر آیندۀ کارم را میدانستم اینچنین نمیکردم، هدی نمیآوردم، و آن را عمره قرار میدادم. پس هر کسی از شما که هدی با خود ندارد، باید از احرام خارج شود و آن را عمره قرار دهد».
سراقه بن مالک بن جعشم بلند شد و گفت: ای رسول خدا! آیا این حکم تنها برای امسال است یا همیشگی است؟ پیامبر جانگشتانش را در هم فرو برد و دوبار فرمود: (دخلت العمرة في الحج) «عمره داخل حج شد» (لا بل لأبد أبد) «نه (برای امسال) بلکه تا ابد».
علی با شترهای پیامبر جاز یمن آمد، دید که فاطمه لاز جمله کسانی است که از احرام بیرون آمدهاند، لباس رنگی پوشیده و سرمه زده است. (علی) این کار او را نادرست دانست، فاطمه گفت: پدرم مرا به این کار امر کرده. (جابر) گوید: علی در عراق میگفت: در حالیکه از کار فاطمه ناراحت بودم نزد رسول الله جرفتم و در مورد کار فاطمه از او سؤال کردم و گفتم: من از این کار فاطمه ایراد گرفتم. پیامبر جفرمود: (صدقت صدقت، ماذا قلت حین فرضت الحج؟) «(فاطمه) راست گفته، درست گفته، هنگام نیت حج چه گفتی؟» (علی) گفت: گفتم خداوندا! تلبیه میگویم (نیت میکنم) مانند تلبیهای (نیت) پیامبرت. پیامبر جفرمود: (فإن معی الـهدی فلاتحل) «من هدی همراه دارم، لذا از احرام خارج نشو».
(جابر) گوید: تمام شترهایی که علی از یمن و پیامبر بهمراه خود آورده بود، صد رأس بود (جابر) گوید: تمام مردم از احرام خارج شدند و موی سرشان را کوتاه کردند بجز پیامبر جو کسانی که هدی به همراه داشتند. سپس روز ترویه (هشتم ذیالحجه)، به منی رفته و برای حج تبلیه گفتند، (نیت حج آوردند)، پیامبر جسواره به آنجا رفت و نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء و صبح را برای آنان به (جماعت) خواند. سپس کمی منتظر ماند تا خورشید طلوع کرد و دستور داد تا خیمهای از مو در نَمِره برایش برپا کنند. پیامبر جحرکت کرد، و قریش یقین داشتند که او در مشعرالحرام توقف میکند همچنان که آنان در جاهلیت این کار را انجام میدادند. پیامبر جاز آنجا عبور کرد تا به عرفه رسید، دید که خیمه را برایش در نمره نصب کردهاند، در آنجا ماند تا خورشید (به طرف مغرب) زوال کرد، پس دستور داد تا شتر (قصواء) را آماده کنند. قصواء را آماده کردند، به «بطن الوادی» رفت و برای مردم سخنرانی کرد و فرمود:
(إن دمائكم وأموالكم علیكم حرام، كحرمة یومكم هذا، في شهركم هذا، في بلدكم هذا، ألا كل شیی من أمر الجاهلیة تحت قدمی موضوع، ودماء الجاهلیة موضوعة، وإن أول دم أضع من دمائنا دم ابن ربیعة بن الحارث، كان مسترضا في بنی سعد فقتلته هذیل، وربا الجاهلیة موضوع، وأول ربا أضع ربانا، ربا عباس ابن عبدالمطلب، فإنه موضوع كله، فاتقوا الله في النساء، فإنكم أخذتموهن بأمان الله، واستحللتم فروجهن بكلمة الله، ولكم علیهن أن لا یوطئن فرشكم أحدا تكرهونه، فإن فعلن ذلك فاضربوهن ضربا غیر مبرح، ولـهن علیكم رزقهن وكسوتهن بالـمعروف، وقد تركت فیكم ما لن تضلوا بعده إن اعتصمتم به كتاب الله، وأنتم تسألون عنی فما أنتم قائلون؟ قالوا: نشهد أنك قد بلغت وأدیت ونصحت. فقال بإصبعه السبابة یرفعها إلی السماء وینكتها إلی الناس: اللهم اشهد، اللهم اشهد، ثلاث مرات) «به راستی خونها و اموالتان بر شما حرام است مانند حرمت این روز، این ماه، و این شهرتان، بدانید که تمام دستورات جاهلیت را زیر پا نهادهام و خونهای جاهلیت نیز هدر است (کسی حق طلب خونی را که در جاهلیت ریخته شده ندارد) و اولین خونی که از خودمان زیر پا میگذارم خون «ابن ربیعه بن حارث» است که طفلی شیرخوار در میان قبیله بنی سعد بود و قبیله هذیل او را کشت. ربای جاهلیت نیز زیر پای است و اولین ربایی را که از خودمان زیر پا میگذاریم، ربای عباس بن عبدالمطلب است که تمام آن از اعتبار ساقط است، پس در رفتار با زنان از خدا بترسید؛ چون شما آنان را با عهد و پیمانی از طرف خدا گرفته و به حکم خدا آنان را برای خود حلال کردهاید و حق شما بر آنان این است که کسانی را که دوست ندارید به خانههایتان راه ندهند، اگرمرتکب این کار شدند، به صورت نه چندان شدید آنان را بزنید. و حق آنان بر شما این است که خوراک و پوشاک آنان را به خوبی فراهم کنید. در میان شما چیزی را از خود برجای گذاشتهام که اگر به آن تمسک جویید، هرگز گمراه نمیشوید و آن کتاب خدا، (قرآن) است. درباره من از شما سؤال خواهد شد، شما چه میگویید؟ گفتند: شهادت میدهیم که به راستی پیام را رساندی و امانت را ادا و امت را نصیحت کردی؟ سپس در حالی که انگشت سبابهاش را به طرف آسمان بلند کرد و آن را به طرف مردم تکان میداد، فرمود: خداوندا! شاهد باش، خداوندا شاهد باش، خداوندا شاهد باش».
سپس اذان و اقامه گفته شد و نماز ظهر را خواند. آنگاه اقامه گفته شد و نماز عصر را بجای آورد و بین آن دو نمازی نخواند، سپس بر مرکبش سوار شد تا به موقف رسید، روی قصواء را به طرف صخرهها و مقابل (جبل المشاه) [۸۶۴]رو به قبله کرد همچنان ایستاد تا وقتی که خورشید کاملاً غروب کرد، و مقداری از زردی آن نیز از بین رفت، سپس اسامه را پشت سر خود سوار کرده. (از عرفه) بهسوی مزدلفه حرکت کرد، در حالیکه زمام شتر (قصواء) را به شدت میکشید، - طوریکه نزدیک بود سر شتر به جلو پالان برخورد کند - و با دست راستش اشاره میکرد و میفرمود: (أیها الناس السكینة السكینة) «ای مردم آرامش خود را حفظ کنید، آرامشخود را حفظ کنید». به هر تپهای میرسید افسار شترش را شُل میکرد تا بالا رود تا اینکه به مزدلفه رسید، در آنجا نماز مغرب و عشاء را با یک أذان و دو إقامه برگزار کرد و بین آن دو، نمازی نخواند. سپس خوابید تا طلوع فجر، پس از آن نماز صبح را با یک اذان و یک اقامه برگزار کرد.
سپس بر قصواء سوار شد تا به مشعرالحرام رسید. آنگاه رو به قبله به دعا، تکبیر، تهلیل و بیان یگانگی خدا مشغول شد، همچنان تا روشنایی کامل در آنجا ماند، قبل از طلوع خورشید در حالیکه فضل بن عباس را که مردی زیباموی، سفید و خوشرو بود، با خود سوار کرده بود از آنجا حرکت کرد. وقتی پیامبر جحرکت کرد، چند زن از کنار آنها عبور کردند، فضل پیوسته به آنان نگاه میکرد. پیامبر جدستش را روی صورت فضل گذاشت لیکن فضل رویش را به طرف دیگر برمیگرداند و باز هم به آنها نگاه میکرد. پیامبر جدوباره دستش را روی صورت فضل قرار میداد و صورت فضل را به طرف دیگر میچرخاند، (حرکت کردند) تا به درهای بزرگ به نام محسر (محلی که اصحاب فیل در آنجا از بین رفتند) رسیدند، پیامبر جشترش را کمی حرکت داد و راه میانهای را که به جمره کبری (عقبه) ختم میشد در پیش گرفت، تا اینکه به جمره که کنار درختی بود، رسید و هفت سنگ - که هر کدام به اندازۀ یک دانه باقلا بود که با انگشت پرتاب میشود - را از بطن وادی پرتاب کرد، و با هر پرتابی الله اکبر میگفت، آنگاه به محل قربانی رفت و با دست خودش شصت و سه حیوان را قربانی کرد. سپس علی را مسئول قربانی کردن بقیه هدیها نمود، و او را در هدی خود شریک کرد. سپس دستور داد تا از هر حیوانی، تکهای را جدا کرده و در دیگی بپزند، سپس از گوشت و آبگوشت آن خوردند.
پس از آن پیامبر جاز منی بهسوی مکه حرکت کرد و طواف إفاضه را انجام داد. ونماز ظهر را در مکه خواند ونزد بنی عبدالمطلب رفت در حالی که از چاه زمزم آب بالا میکشیدند، فرمود: (انزعوا بنی عبدالـمطلب، فلولا أن یغلبكم الناس علی سقایتكم لنزعت معكم) «ای پسران بنی عبدالمطلب آب بکشید، اگر نمیترسیدم از اینکه مردم در کشیدن آب به شمار فشار بیاورند (به گمان اینکه بالا کشیدن آب زمزم جزو مناسک حج است) من هم با شما آب میکشیدم». پس سطلی از آب زمزم را برای آوردند و از آن نوشید.
امام نووی(ره) در شرح مسلم (۱۷۰/۸) گوید:
«این حدیث، حدیث بزرگی است که مشتمل بر فواید عدیده و قواعدی نفیسه است. قاضی (عیاض) گوید: مردم درباره احکام فقهی این حدیث صحبت و احکام زیادی را از آن استخراج کردهاند. ابوبکر بن منذر کتاب بزرگی را درشرح آن نوشته و بیش از یکصد و پنجاه مسألۀ فقهی را از آن استنباط کرده است و اگر این حدیث بیشتر مورد بررسی قرار گیرد مسائل فقهی بیشتری از آن استخراج میشود».
[۸۶۳] صحیح: [مختصر م ۷۰۷]ف م (۱۲۱۸/۸۸۶/۲). *- استثفار عبارت است از اینکه چیزی روی شرمگاه زن گذاشته شود سپس با پارچهای پهن از جلو و عقب بسته شود (ص مسلم، النووی ج ۸، ص ۲۳۹، ط قرطبة). [۸۶۴] جبل المشاة یعنی: محل اجتماع پیادهروان.
۱- غسل هنگام احرام
به دلیل حدیث زید بن ثابت: (أنه رأی النبي جتجرد لإهلاله واغتسل) [۸۶۵]«پیامبر جرا دیدم که غسل کرد و احرام بست».
۲- استعمال بوی خوش قبل از احرام
به دلیل حدیث عایشه: (كنت أطیب رسول الله جلإحرامه حین یحرم، ولحله قبل أن یطوف بالبیت) [۸۶۶]«من پیامبر جرا قبل از احرامش و نیز هنگام خارج شدن از آن، قبل از آنکه بیتالله را طواف کند بوی خوش میزدم».
۳- احرام بستن با ازار و ردای سفید
به دلیل حدیث ابن عباس: (إنطلق النبي من الـمدینه بعد ما ترجل وادهن ولبس إزاره ورداءه هو وأصحابه) [۸۶۷]«پیامبر جبعد از آنکه سرش را شانه و روغن زد و إزار و ردایش را پوشید با اصحابش از مدینه خارج شد».
اما دلیل استحباب سفیدی ازار و رداء حدیث ابن عباس از پیامبر جاست که فرمود: (إلبسوا من ثیابكم البیاض، فإنها من خیر ثیابكم، وكفنوا فیها موتاكم) [۸۶۸]«از لباسهایتان سفید را بپوشید زیرا که آن از بهترین لباسهایتان است و در آن مردههایتان را کفن کنید».
۴- نماز خواندن در «دره عقیق»(*) برای کسی که از آنجا عبور میکند
به دلیل حدیث عمر که گفت: در (دره عقیق) از پیامبر جشنیدم که میفرمود: (أتانی اللیلة آت من ربی فقال: صل في هذا الوادی الـمبارك وقل عمرة في حجة) [۸۶۹]«دیشب فرستادهای از طرف پروردگارم نزد من آمد و گفت در این دره مبارک نماز بخوان و بگو عمره همراه حج است».
۵- تلبیه گفتن با صدای بلند
به دلیل حدیث سائب بن خلاد که پیامبر جفرمود: (أتاني جبریل فأمرني أن آمر أصحابي أن یرفعوا أصواتهم بالإهلال أو التلبیة) [۸۷۰]«جبرئیل نزد من آمد و به من دستور داد تا به اصحابم بگویم: با صدای بلند تهلیل وتلبیه بگویند». و به همین دلیل اصحاب پیامبر جصدایشان را هنگام تهلیل و تلبیه بسیار بلند میکردند:
ابوحازم میگوید: اصحاب پیامبر جوقتی احرام میبستند تا صدایشان را بلند نمیکردند، به آرامش خاطر نمیرسیدند» [۸۷۱].
۶- تحمید و تسبیح و تکبیر قبل از تلبیه
به دلیل حدیث أنس: (صلی رسول الله جونحن معه بالمدینة الظهر أربعا والعصر بذی الحلیفة ركعتین، ثم بات بها حتی أصبح، ثم ركب حتی استوت به علی البیداء حمدالله وسبح وكبر، ثم أهل بحج وعمرة) [۸۷۲]«در حالی که با پیامبر جبودیم، نماز ظهر را در مدینه چهار رکعت و نماز عصر را در ذوالحلیفه دو رکعت خواند و تا صبح در آنجا باقی ماند سپس سوار (شترش) شد تا به بیداء رسید، و بعد از تحمید و تسبیح و تکبیر به حج و عمره تلبیه گفت».
۷- رو به قبله تلبیه گفتن
به دلیل حدیث نافع: (كان ابن عمر إذا صلی بالغدادة بذی الحلیفة أمر براحلته، فرحلت ثم ركب، فإذا استوت به استقبل القبلة قائما ثم یلبی... وزعم أن رسول الله جفعل ذلك) [۸۷۳]«وقتی ابن عمر نماز صبح را در ذوالحلیفه میخواند، دستور میداد تا شترش را آماده کنند، پس شتر برایش آماده میشد. سپس سوار میشد، وقتی شتر بلند میشد رو به قبله تلبیه میگفت و معتقد بود که پیامبر جاین کار را انجام داده است».
[۸۶۵] صحیح: [ص. ت ۶۶۴]، ت (۸۳۱/۱۶۳/۲). [۸۶۶] متفق علیه: خ (۱۵۳۹/۳۹۶/۳)، م (۱۱۸۹-۳۳/۸۴۶/۲)، ـ (۹۲۰/۱۹۹/۱)، بزیادة فیه، د (۱۷۲۹/۱۶۹/۵)، نس (۱۳۷/۵)، جه (۲۹۲۶/۹۷۶/۲). [۸۶۷] صحیح: خ (۱۵۴۵/۴۰۵/۳). [۸۶۸] تخریج در ص (۲۲۴). *- درهای است نزدیک عقیق که با مدینه چهار مایل فاصله دارد. «مترجم». [۸۶۹] صحیح: [ص. جه ۲۴۱۰]، خ (۵۳۴/۳۹۲/۳)، د (۱۷۸۳/۲۳۲/۵)، جه (۲۹۷۶/۹۹۱/۲). [۸۷۰] صحیح: [صو ت ۶۶۳]، ت (۸۳۰/۱۶۳/۲)، د (۱۱۹۷/۲۶۰/۵)، جه (۲۹۲۲/۹۷۵/۲)، نس (۱۶۲/۵). [۸۷۱] سند آن صحیح است: این روایت مرسل را سعید بن منصور «المحلی» (۹۴/۷) با سند جید، و همچنین ابن أبی شیبه (فتح الباری ۳۲۴/۳) با سند صحیح از مطلب بن عبدالله نقل کرده است. (مناسک الألبانی ۱۷). [۸۷۲] صحیح: [صو د ۱۵۵۸]، خ (۱۵۵۱/۴۱۱/۳)، د (۱۷۷۹/۲۲۴/۵) بنحوه. [۸۷۳] صحیح: خ (۱۵۵۳/۴۱۲/۳).
۸ و ۹ و ۱۰- بیتوته کردن در (ذو طوی)، غسل ورود به مکه، وارد شدن به مکه در روز.
از نافع روایت است: (كان ابن عمر ب إذا دخل أدنی الحرم أمسك عن التلبیة، ثم یبیت بذی طوی ثم یصلی به اصبح ویغتسل، ویحدث أن النبي جكان یفعل ذلك) [۸۷۴]«ابن عمر بوقتی به نزدیکترین مکان حرم میرسید، از تلبیه خودداری میکرد. سپس در ذو طوی بیتوته مینمودو نماز صبح را همانجا میخواند و غسل میکرد و میگفت: پیامبر جاین کار را کرده است».
۱۱- ورود به مکه از «ثنیه علیا»
به دلیل حدیث ابن عمر: (كان رسول الله جیدخل من الثنیة العلیا، ویخرج من الثنیة السفلی) [۸۷۵]«پیامبر جاز ثنیه علیا وارد و از ثنیه سفلی خارج میشد».
۱۲- هنگام ورود به مکه پای راستش را مقدم کند و بگوید
(أعوذ بالله العظیم، وبوجهه الكریم، وسلطانه القدیم من الشیطان الرجیم، بسم الله، اللهم صل علی محمد وسلم، اللهم افتح لی أبواب رحمتك) [۸۷۶]«پناه میبرم به خداوند بزرگ و به وجه کریم و سلطان قدیم او از شیطان رانده شده (ازرحمت خدا)، به نام خدا، پروردگارا! بر محمد صلوات و سلام بفرست، پروردگارا! درهای رحمتت را بر من بگشای».
۱۳- وقتی بیتالله را دید در صورت تمایل دستهایش را بلند و در حد امکان دعا کند
چون این کار از ابن عباس ثابت شده است [۸۷۷]. و اگر دعای زیر را که از عمر ثابت است، بخواند نیز خوب است: (اللهم أنت السلام، ومنك السلام، فحینا ربنا بالسلام) [۸۷۸]«خداوندا! تو سلام (پاک از هر عیب و نقصی) هستی و سلامتی از توست، پس ای پروردگارمان! ما را با سلامتی زنده نگه دار».
[۸۷۴] متفق علیه: خ (۱۵۷۳/۴۳۵/۳)، این لفظ بخاری است، و نحوه: م (۱۲۵۹/۹۱۹/۲)، د (۱۸۴۸/۳۱۸/۵). [۸۷۵] متفق علیه: خ (۱۵۷۵/۴۳۶/۳)، این لفظ بخاری است، م (۱۲۵۷/۹۱۸/۲)، نس (۲۰۰/۵)، جه (۲۹۴۰/۹۸۱/۲). [۸۷۶] صحیح: [الکلم الطیب ۶۵]. [۸۷۷] سند آن صحیح است: [مناسک الحج ۲۰]، ش (۹۶/۳). [۸۷۸] سند آن حسن است: [مناسک الحج ۲۰]، هق (۷۲/۵).
۱۴- اضطباع
اضطباع حالتی است که طوافکننده إزارش را از زیر بغل راست رد کرده و طرف دیگر آن را بر شانه چپش قرار دهد به طوری که شانه راستش نمایان بماند:
به دلیل حدیث یعلی بن أمیه: (أن النبي جطاف مضطبعا) [۸۷۹]«پیامبر جبه حالت اضطباع طواف کرد».
۱۵- لمس کردن حجر الأسود
به دلیل حدیث ابن عمر: (رأیت رسول الله جحین یقدم مكة إذا استلم الركن الأسود أول مایطوف یخب ثلاثة أطواف من السبع) [۸۸۰]«پیامبر جرا دیدم وقتی که به مکه آمد، بعد از استلام (دست زدن) حجر الأسود، اولین کاری که کرد این بود که، سه طواف از هفت طواف را بصورت شتابان انجام داد».
۱۶- بوسیدن حجرالأسود
به دلیل حدیث زید بن أسلم از پدرش: (رأیت عمر بن الخطاب س قبل الحجر وقال: لو لا أنی رأیت رسول الله قبلك ما قبلتك) [۸۸۱]«عمر بن خطاب سرا دیدم که حجرالأسود را بوسید و گفت: اگر پیامبر جراندیده بودم که تو را میبوسد، تو را نمیبوسیدم».
۱۷- گذاشتن پیشانی بر حجرالأسود
به دلیل حدیث ابن عمر: (رأیت عمر بن الخطاب قبل الحجر، وسجد علیه، ثم عاد فقبله وسجد علیه ثم قال: هكذا رأیت رسول الله ج) [۸۸۲]«عمر بن خطاب را دیدم که حجرالأسود را بوسیدو پیشانیاش را بر آن گذاشت. سپس برگشت و آن را بوسید و پیشانیاش را بر آن گذاشت. سپس گفت پیامبر جرا دیدم که این کار را انجام میداد».
۱۸- تکبیر در کنار حجرالأسود
به دلیل حدیث ابن عباس ب: (طاف النبی جبالبیت علی بعیره کلما أتی الرکن أشار إلیه بشیی کان عنده و کبر) [۸۸۳]«پیامبر جسوار بر شتر بیتالله را طواف میکرد. هر وقت به رکن (حجرالأسود) میرسید با چیزی که به همراه داشت به آن اشاره میکرد و تکبیر میگفت».
۱۹- دویدن آرام (هروله کردن) در سه دور اول از اولین طواف
به دلیل حدیث ابن عمر: (أن رسول الله جکان إذا طاف بالبیت الطواف الأول، رمل ثلاثة، و مشی أربعة، من الحجر إلی الحجر) [۸۸۴]«پیامبر جوقتی که طواف اول را به دور بیتالله انجام میداد سه دور را به صورت هروله و چهار دور دیگر را با حرکت عادی انجام میداد. از حجرالأسود شروع میکرد و به آن پایان میداد».
۲۰- لمس کردن رکن یمانی
به دلیل حدیث ابن عمر: (لم أر النبي جیستلم من البیت إلا الركنین الیمانیین) [۸۸۵]«پیامبر جرا ندیدم که چیزی از بیتالله را لمس کند مگر دو رکن یمانی».
۲۱- بین دو رکن این دعا را بخواند
(ربنا آتنا في الدنیا حسنة وفی الآخرة حسنة وقنا عذاب النار) [۸۸۶]«پروردگارا در دنیا و آخرت خوبی (حسنه) به ما عطا کن و ما را از عذاب آتش محفوظ بفرما».
۲۲- دو رکعت نماز بعد از طواف، پشت مقام
به دلیل حدیث ابن عمر: (قدم رسول الله جفطاف بالبیت سبعا، ثم صلی خلف الـمقام ركعتین، وطاف بین الصفا والـمروة وقال﴿لَّقَدۡ كَانَ لَكُمۡ فِي رَسُولِ ٱللَّهِ أُسۡوَةٌ حَسَنَةٞ﴾ [۸۸۷].«پیامبر جآمد و هفت بار بیتالله را طواف کرد سپس پشت مقام دو رکعت نماز خواند و بین صفا و مروه طواف کرد و فرمود به راستی پیامبر جالگوی خوبی برای شما است».
۲۳- قبل از خواندن نماز، در کنار مقام، آیه ﴿وَٱتَّخِذُواْ مِن مَّقَامِ إِبۡرَٰهِۧمَ مُصَلّٗى﴾را تلاوت کند، و در دو رکعت سورههای «الكافرون» و «الإخلاص» را بخواند:
به دلیل حدیث جابر: (أن رسول الله جلـما انتهی إلی مقام إبراهیم ÷قرأ﴿وَٱتَّخِذُواْ مِن مَّقَامِ إِبۡرَٰهِۧمَ مُصَلّٗى﴾ثم صلی ركعتین وكان یقرأ فیهما﴿قُلۡ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ١﴾ و﴿قُلۡ يَٰٓأَيُّهَا ٱلۡكَٰفِرُونَ١﴾«وقتی پیامبر جبه مقام ابراهیم رسید آیه ﴿وَٱتَّخِذُواْ مِن مَّقَامِ إِبۡرَٰهِۧمَ مُصَلّٗى﴾ را تلاوت کرد سپس دو رکعت نماز خواند و در آنها ﴿قُلۡ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ١﴾ و ﴿قُلۡ يَٰٓأَيُّهَا ٱلۡكَٰفِرُونَ١﴾را خواند».
۲۴- قرار گرفتن بین حجر الأسود و درب (ورودی) به طوری که سینه و صورت و ساعدهایش را روی حجرالأسود قرار دهد:
به دلیل حدیث عمرو بن شعیب از پدرش از جدش: (طفت مع عبدالله بن عمرو، فلما فرغنا من السبع ركعنا في دبر الكعبة، فقلت ألاتتعوذ بالله من النار؟ قال أعوذ بالله من النار، قال: ثم مضی فاستلم الركن، ثم قام بین الحجر والباب، فألصق صدره ویدیه وخده إلیه، ثم قال: هكذا رأیت رسول الله جیفعل) [۸۸۸]«با عبدالله بن عمرو طواف کردم. وقتی هفت (دور طواف) را تمام کردیم، پشت کعبه نماز خواندیم. به او گفتم آیا به خدا پناه نمیبری از آتش؟ گفت پناه میبرم به خدا از آتش، (عمرو) گوید: سپس رفت و حجرالأسود را لمس کردف سپس بین حجرالأسود و درب ایستاد و سینه و صورت و دستهایش را به آن چسباند. سپس گفت: پیامبر جرا دیدم که این طور میکرد».
۲۵- نوشیدن از آب زمز و شستن سر با آن: به دلیل حدیث جابر: پیامبر جاین کار را انجام داده است.
[۸۷۹] حسن: [ص. جه ۲۳۹۱]، د (۱۸۶۶/۳۳۶/۵)، ت (۱۶۱/۱۷۵/۲)، جه (۹۸۴/۲۹۵۴/۲). [۸۸۰] متفق علیه: خ (۱۶۰۳/۴۷۰/۳)، م (۱۲۶۱ - ۲۳۲/۹۲۰/۲)، نس (۲۲۹/۵). [۸۸۱] متفق علیه: خ (۱۵۹۷/۴۶۲/۳)، م (۱۲۷۰/۹۲۵/۲)، د (۱۸۵۶/۳۲۵/۵)، جه (۲۹۴۳/۹۸۱/۲)، ت (۸۶۲/۱۷۵/۲)، نس (۲۲۷/۵). [۸۸۲] حسن: [الإرواء ۳۱۲/۴]، البزار (۱۱۱۴/۲۳/۲). [۸۸۳] صحیح: [الإرواء ۱۱۱۴]، خ (۱۶۱۳/۴۷۶/۳). [۸۸۴] صحیح: [ص. جه ۲۳۸۷]، جه (۲۹۵۰/۹۸۳/۲)، این لفظ ابن ماجه است، و بنحوه: خ (۱۶۰۳/۴۷۰/۳)، م (۱۲۶۱/۹۲۰/۲)، د (۱۸۷۶/۳۴۴/۵)، نس (۲۲۹/۵). [۸۸۵] متفق علیه: خ (۱۶۰۹/۴۷۳/۳)، م (۱۲۶۷/۹۲۴/۲)، د (۱۷۵۷/۳۲۶/۵)، نس (۲۳۱/۵). [۸۸۶] حسن: [ص. د ۱۶۶۶]، د (۱۸۷۵/۳۴۴/۵). [۸۸۷] صحیح: [ص. جه ۲۳۹۴]، خ (۱۶۲۷/۴۸۷/۳)، جه (۲۵۵۹/۹۸۶/۲). [۸۸۸] در حدیث جابر گذشت.
۲۶- لمس کردن رکن به شیوهای که گفته شد.
۲۷- خواندن آیة.
﴿إِنَّ ٱلصَّفَا وَٱلۡمَرۡوَةَ مِن شَعَآئِرِ ٱللَّهِۖ فَمَنۡ حَجَّ ٱلۡبَيۡتَ أَوِ ٱعۡتَمَرَ فَلَا جُنَاحَ عَلَيۡهِ أَن يَطَّوَّفَ بِهِمَاۚ وَمَن تَطَوَّعَ خَيۡرٗا فَإِنَّ ٱللَّهَ شَاكِرٌ عَلِيمٌ ١٥٨﴾[البقرة: ۱۵۸] [۸۸۹].
«بیگمان (دو کوه) صفا و مروه از نشانههای (دین) خدا وعبادت الله است. پس هر کس حج بیتالله یا عمره را به جای آورد بر او گناهی نخواهد بود که آن دو (کوه) را بارها طواف کند، هر که به دلخواه کار نیکی انجام دهد بیگمان خدا سپاسگزار و آگاه است».
سپس وقتی که برای سعی به صفا نزدیک شد بگوید (نبدأ بما بدأ الله به) «به آنچه خداوند شروع کرده (صفا) شروع میکنیم».
۲۸- روی کوه صفا، رو به قبله ایستادن و گفتن: (الله أكبر، الله أكبر، الله أكبر، لا إله إلا الله وحده لاشریك له، له الـملك وله الحمد وهو علی كل شی قدیر. لا إله إلا الله وحده أنجز وعده ونصر عبده وهزم الأحزاب وحده) سپس هر دعایی که خواست بخواند، و این اذکار را سه بار تکرار کند.
۲۹- بین دو علامت سبز با سرعت زیاد حرکت کردن.
۳۰- اعمالی را که روی صفا انجام داده مانند رو کردن به قبله و ذکر و دعا، روی مروه هم انجام دهد.
[۸۸۹] همه اینها در حدیث جابر آمد.
۳۱- بستن احرام حجر از منزل در روز هشتم ذیالحجه(*) [۸۹۰].
۳۲- روز هشتم ذیالحجه نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء را در منی بخواند و تا ادای نماز صبح و طلوع خورشید در آنجا بماند.
۳۳- روز عرفه نماز ظهر و عر را در نمره (به شکل) قصر و جمع بخواند.
۳۴- قبل از غروب خورشید از عرفه خارج نشود.
[۸۹۰. - همراه با انجام سنتهای احرام که قبلاً بحث شد.
به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَمَآ أُمِرُوٓاْ إِلَّا لِيَعۡبُدُواْ ٱللَّهَ مُخۡلِصِينَ لَهُ ٱلدِّينَ حُنَفَآءَ﴾[البينة: ۵].
«در حالی که جز این بدیشان دستور داده نشده است که مخلصانه و حقگرایانه خدای را عبادت کنند و تنها شریعت او را آیین (خود) بدانند».
و پیامبر جفرمود: (إنما الأعمال بالنیات) [۸۹۱]«قبول و صحت اعمال به نیت بستگی دارد».
[۸۹۱] تخریج در ص (۳۴).
به دلیل فرموده پیامبر ج: (الحج عرفة) [۸۹۲]«حج، عرفه است». و به دلیل حدیث عروه طایی که گوید: در مزدلفه هنگامی که پیامبر جبرای ادای نماز خارج شد نزد ایشان آمدم، گفتم ای رسول خدا من از دو کوه طی (سلمی و إجا) آمدهام شترم را ناتوان و خودم ارا خسته کردهام. به خدا قسم هیچ کوهی را پشت سر نگذاشتهام مگر اینکه بر آن توقف کردهام، آیا حج من صحیح است؟ پیامبر جفرمود: (من شهد صلاتنا هذه، ووقف معنا حتی ندفع، وقد وقف قبل ذلك بعرفة لیلا أو نهارا فقد تم حجه وقضی تفثه) [۸۹۳]«کسی که با ما در این نماز (صبح در مزدلفه) حاضر شود و تا وقتی که حرکت کنیم توقف کند و قبل از آن در عرفه چه شب یا روز توقف کرده باشد، حجش کامل و مناسکش را انجام داده است».
[۸۹۲] صحیح: [ص. جه ۲۴۴۱]، ت (۸۹۰/۱۸۸/۲)، نس (۲۶۴/۵)، جه (۳۰۱۵/۱۰۰۳/۲)، د (۱۹۳۳/۴۲۵/۵). [۸۹۳] صحیح: [ص. جه ۲۴۴۲]، ت (۸۹۲/۱۸۸/۲)، د (۱۹۳۴/۴۲۷/۵)، جه (۳۰۱۶/۱۰۰۴/۲)، نس (۲۶۳/۵).
به دلیل فرموده پیامبر جبه عروه در حدیث قبل: (من شهد صلاتنا هذه، ووقف معنا حتی ندفع، وقدوقف قبل ذلك بعرفة لیلا أو نهارا، فقد تم حجه وقضی تفثه) [۸۹۴].
[۸۹۴] منابع قبلی.
به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَلۡيَطَّوَّفُواْ بِٱلۡبَيۡتِ ٱلۡعَتِيقِ﴾[الحج: ۲۹].
«و خانه قدیمی (بیتالله) را طواف کنند».
و عایشه لروایت است: (حاضت صفیة بنت حیی بعد ما أفاضت، قالت: فذكرت ذلك لرسول الله ج، فقال: أحابستنا هی؟ قلت: یا رسول الله، إنها قد أفاضت، وطافت بالبیت. ثم حاضت بعد الإفاضة. قال: فلتنفر إذن) [۸۹۵]«صفیه بنت حیی بعد از طواف افاضه عادت ماهیانه شد، (عائشه) گوید: پیامبر جرا در جریان گذاشتم، فرمود: آیا او نگهدارندهی ما (از برگشتن به مدینه) است؟ گفتم ای رسول خدا او (طواف) افاضه را انجام داده و بعد از آن قاعده شده است، پیامبر جفرمود: در این صورت (از منی به طرف مدینه) خارج شود».
بنابراین، فرموده پیامبر ج«آیا او نگهدارندهی ما است» دلالت میکند بر اینکه این طواف واجب است، و آن (طوال افاضه) نگهدارنده و حبس کننده کسی است که آن را انجام نداده تا آن را انجام دهد.
[۸۹۵] متفق علیه: خ (۱۷۳۳/۵۶۷/۳)، م (۱۲۱۱/۹۶۴/۲)، د (۱۹۸۷/۴۸۶/۵)، نس (۱۹۴/۱)، ت (۹۴۹/۲۱۰/۲)، جه (۳۰۷۲/۱۰۲۱/۲).
به دلیل سعی پیامبر جو نیز فرموده او: (اسعوا فإن الله كتب علیكم السعی) [۸۹۶]«سعی (بین صفا و مروه) کنید چون خداوند سعی را بر شما واجب کرده است».
[۸۹۶] صحیح: [الإرواء ۱۰۷۲]، أ (۲۷۷/۷۶/۱۲)، کم (۷۰/۴).
به طوری که لباسهایش را درآورد و لباس احرام بپوشد آنگاه نیت کند و بگوید: (لبیك اللهم بعمرة أو لبیك اللهم حجة وعمرة) «خداوندا فرمان تو را برای انجام عمره لبیک میگویم یا بگوید: خداوندا فرمان تو را برای انجام حج و عمره لبیک میگویم».
چون پیامبر جدر آنجا بیتوته کرد: (رخص لرعاء الإبل في البیتوته، یرمون یوم النحر، ثم یرمون الغد ومن بعد الغد بیومین ویرمون یوم النفر) [۸۹۷]«(پیامبر) به شتربانان اجازه داد که میتوانند شب در منی نمانند، و روز قربانی و دو روز بعد از آن و روز رفتن از منی به جمرات سنگ پرتاب کنند».
بنابراین اجازه دادن پیامبر جبه شتربانان دلیلی بر وجوب ماندن دیگران در منی است.
[۸۹۷] صحیح: [ص. جه ۲۴۶۳]، د (۱۹۵۹/۴۵۱/۵)، ت (۹۶۲/۲۱۵/۲)، جه (۳۰۳۷/۱۰۱۰/۲)، نس (۵۷۳/۵).
به این صورت که روز عید قربان (قبل از زوال)، جمره عقبه را با هفت سنگ کوچک بزند و در ایام تشریق (سه روز بعد از قربانی) به طرف هر سه جمره سنگ پرتاب کند، هر روز بعد از زوال آفتاب (مایل شدن آب به طرف مغرب)، هر جمره را با هفت سنگ کوچک هدف قرار دهد، از جمره اول شروع کند، سپس جمره وسطی و در نهایت جمره عقبه را بزند.
به دلیل حدیث ابن عباس: (أمر الناس أن یكون آخر عهدهم بالبیت، إلا أنه خفف عن الـمرأة الخائض) [۸۹۸]«به مردم امر شده که پایان مناسکشان طواف بیتالله باشد، ولی از زن حائض تخفیف داده شد، (میتواند طواف وداع را انجام ندهد)».
[۸۹۸] متفق علیه: خ (۱۷۵۵/۵۸۵/۳)، م (۱۳۲۸/۹۶۳/۲).
تراشیدن و کوتاه کردن موی سر از کتاب و سنت و اجماع ثابت شده است: خداوند متعال میفرماید:
﴿لَّقَدۡ صَدَقَ ٱللَّهُ رَسُولَهُ ٱلرُّءۡيَا بِٱلۡحَقِّۖ لَتَدۡخُلُنَّ ٱلۡمَسۡجِدَ ٱلۡحَرَامَ إِن شَآءَ ٱللَّهُ ءَامِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُءُوسَكُمۡ وَمُقَصِّرِينَ لَا تَخَافُونَ﴾[الفتح: ۲۷].
«خداوند خواب را راست و درست به پیامبر خود نشان داده است. به خواست خدا همه شما در امن و امان و سر تراشیده و مو کوتاه کرده و بدون ترس داخل مسجدالحرام خواهید شد».
از عبدالله بن عمر روایت است که پیامبر جفرمود: (اللهم ارحم الـمحلقین، قالوا: والمقصرین یا رسول الله؟ قال: اللهم ارحم الـمحلقین، قالوا: والمقصرین یا رسول الله؟ قال: اللهم ارحم الـمحلقین، قالوا: والـمقصرین یا رسول الله؟ قال: والمقصرین) «خداوندا به کسانی که سرشان را میتراشند رحم کن، گفتند ای رسول خدا کسانی که موی سرشان را کوتاه میکنند چی؟ فرمود: خداوندا به کسانی که سرشان را میتراشند رحم کن، گفتند أی رسول خدا کسانی که موی رشان را کوتاه میکنند چی؟ فرمود: خداوندا به کسانی که سرشان را میتراشند رحم کن، گفتند أی رسول خدا کسانی که موی سرشان را کوتاه میکنند چی؟ فرمود: خداوندا به کسانی که موی سرشان را کوتاه میکنند رحم کن».
جمهور فقهاء در حکم تراشیدن یا کوتاه کردن موی سر اختلاف نظر دارند. اکثرشان بر این عقیدهاند که تراشیدن یا کوتاه کردن موی سر واجب است و انجام ندادن آن با ذبح حیوان (دم) جبران میشود ولی پیروان مذهب شافعی بر این عقیدهاند که آن رکنی از ارکان حج است. سبب اختلاف آنها نبودن دلیل بر یکی از این دو حکم است همانطوریکه شیخ البانی - خدا حفظش کند(*) - (به من) گفته است [۸۹۹].
[۸۹۹. - رحمت خدا بر او باد.
از ابن عباس روایت است که پیامبر جفرمود: (الطواف حول البیت مثل الصلاة إلا أنكم تتكلمون فیه، فمن تكلم فیه فلایتكلم إلا بخیر) [۹۰۰]«طواف به دور بیتالله مانند نماز است با این تفاوت که میتوانید در طواف صحبت کنید پس هر کس هنگام طواف صحبت کرد، به جز خیر، چیزی نگوید».
لذا از آن جائیکه طواف به منزله نماز است، باید دارای شروط زیر باشد:
۱- پاکی از دو حدث اکبر و اصغر به دلیل فرموده پیامبر ج: (لایقبل الله صلاة بغیر طهور) [۹۰۱]«خداوند هیچ نمازی را بدون وضو قبول نمیکند».
و به دلیل فرموده پیامبر جبه عایشه هنگامی که در ایام حج، قاعده شده بود: (افعلی ما یفعل الحاج، غیر أن لاتطوفی بالبیت حتی تغتسلی) [۹۰۲]«هر کاری که حاجی انجام میدهد تو هم انجام بده با این تفاوت که تا غسل (حیض) نکردهای بیتالله را طواف نکن».
[۹۰۰. *- فقه السنة (۵۸۸/۱)، منار السبیل (۲۶۳/۱). [ ]- صحیح: (الإرواء ۱۲۱]، ت (۹۶۷/۲۱۷/۲)، خز (۲۷۳۹/۲۲۲/۴)، حب (۹۹۸/۲۴۷)، می(۱۸۵۴/۳۷۴/۱)، کم (۴۵۹/۱)، هق (۸۵/۵). [۹۰۱] تخریج در ص (۳۳). [۹۰۲] متفق علیه: م (۱۲۱۱ - ۱۱۹ - ۸۷۳/۲)، خ (۱۶۵۰/۵۰۴/۳).
به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿يَٰبَنِيٓ ءَادَمَ خُذُواْ زِينَتَكُمۡ عِندَ كُلِّ مَسۡجِدٖ﴾[الأعراف: ۳۱].
«ای بنیآدم هنگام نماز خود را (با لباس مادی که عورت شما را بپوشاند و با لباس معنوی که تقوی نام دارد) بپوشانید».
و به دلیل حدیث ابوهریره: قبل از حجة الوداع در حجی که پیامبر جابوبکر را به عنوان سرپرست حجاج تعیین کرده بود، در روز عید قربان (ابوبکر) مرا با گروهی فرستاد تا در میان مردم اعلام کنیم که: (ألا یحج بعد العام مشرك، ولایطوف بالبیت عریان) [۹۰۳]«از امسال به بعد هیچ مشرکی حج نگذارد و هیچ عریانی بیتالله را طواف نکند».
[۹۰۳] متفق علیه: خ (۳۶۹/۴۷۷/۱)، م (۱۳۴۷/۹۸۲/۲)، د (۱۹۳۰/۴۲۱/۵)، نس (۲۳۴/۵).
چون پیامبر جهفت دور طواف کرده است، همانطور که ابن عمر بگوید: (قدم رسول الله جفطاف بالبیت سبعا وصلی خلف الـمقام ركعتین، وبین الصفا والـمروة سبعا، ولقد كان لكم في رسول الله أسوة حسنة) «پیامبر جآمد و هفت دور بیتالله را طواف کرد و پشت مقام دو رکعت نماز خواند و هفت بار سعی بین صفا و مروه را انجام داد. به راستی رسول الله جالگوی خوبی برای شما است». لذا انجام این اعمال توسط پیامبر جمراد این فرموده خداوند را روشن میکند: ﴿وَلۡيَطَّوَّفُواْ بِٱلۡبَيۡتِ ٱلۡعَتِيقِ﴾«و خانه قدیمی (بیتالله) را طواف کند». پس اگر چیزی از هفت دور طواف را ترک کرد ولو اینکه اندک باشد طوافش جایز نیست، و اگر در تعداد دفعات طواف دچار شک شد، باید حداقل را مبنی قرار دهد تا یقین پیدا کند.
به دلیل گفته جابر س: (لـما قدم رسول الله جمكة أتی الحجر الأسود فاستلمه ثم مشی عن یمینه، فرمل ثلاثا ومشی أربعا) «وقتی پیامبر جبه مکه وارد شد به طرف حجرالأسود آمد و آن را لمس کرد. سپس از سمت راست آن حرکت کرد، سه دور را با سرعت و چهار دور را آهسته طی کرد».
اگر کسی در حالی طواف کرد که بیتالله را در سمت راستش قرار داد، طوافش صحیح نیست.
به دلیل فرموده خداوند متعال: ﴿وَلۡيَطَّوَّفُواْ بِٱلۡبَيۡتِ ٱلۡعَتِيقِ﴾«و خانه قدیمی (بیتالله) را طواف کنید» واین ایجاب میکند که تمام خانه طواف شود واگر کسی در حجر (اسماعیل) طواف کند، طوافش صحیح نیست؛ چون پیامبر جفرموده است: (الحجر من البیت) «حجر جزو بیت است».
چون پیامبر جبه این صورت (موالات) طواف کرده و فرموده است: (خذوا عنی مناسككم) «مناسکتان را از من یاد بگیرید».
اگ کسی طوافش را قطع کرد تا وضو بگیرد یا نمازی را که برگزار شده بخواند و یا کمی استراحت کند، طوافی را که انجام داده بحساب آورد و بقیه طواف را انجام دهد. ولی اگر قطع طواف، زیاد طول بکشد، باید ان را از اول شروع کند.
صحت سعی مشروط به موارد زیر است:
۱- بعد از طواف باشد.
۲- هفت بار مسیر را طی کند.
۳- از صفا شروع و به مروه پایان دهد.
۴- سعی را در محل سعی (که راه ممتد بین صفا و مروه است) انجام دهد.
به دلیل این که پیامبر جاین طور سعی کرده و فرموده است: (خذوا عنی مناسككم) «مناسکتان را از من (یاد) بگیرید».
به دلیل حدیث ابن عمر: (أن رجلا قال: یا رسول الله،ما یلبس الـمحرم من الثیاب؟ قال رسول الله ج: لایلبس القمص ولا العمائم ولا السراویلات ولا البرانس ولا الخفاف، إلا أحد لایجد تعلین فلیلبس خفین ولیقطعهما أسفل من الكعبین ولاتلبسوا من الثیاب شیئا مسه زعفران أو ورس) [۹۰۴]«مردی از پیامبر جسؤال کرد و گفت: شخص محرم باید چه لباسی را بپوشد؟ پیامبر جفرمود: نباید پیراهن، عمامه، شلوار، کلاه و خف را بپوشد، مگر کسی که دمپایی در دسترس ندارد که میتواند خف بپوشد و باید دو طرف آنها را تا پایینتر از قوزکها ببرد(*). همچنین نباید لباسی که به زعفران و ورس (گیاهی زردرنگ و خوشبو) آغشته است، بپوشد».
به شخصی که میخواهد احرام بپوشد و غیر از شلوار و خف در دسترس نداشته باشد، اجازه داده شده که بدون بریدن، آنها را بپوشد: به دلیل حدیث ابن عباس که گفت: (سمعت النبي جیخطب بعرفات؛ من لم یجد النعلین فلیبلس الخفین، ومن لم یجد إزارا فلیلبس سراویل للمحرم) [۹۰۵]«پیامبر جدر عرفات خطبه ایرادکرد. شنیدم که فرمود: شخص محرم اگر دمپایی نداشته باشد میتواند خف به پا کند و اگر إزار نداشته باشد میتواند شلوار بپوشد».
[۹۰۴] متفق علیه: خ (۱۵۴۲/۴۰۱/۳)، م (۱۱۷۷/۸۳۴/۲)، د (۱۸۰۶/۲۶۹/۵)، نس (۱۲۹/۵). *- تا مانند نعل باشد «مترجم». [۹۰۵] متفق علیه: خ (۱۸۴۱/۵۷/۴)، نس (۱۳۲/۵)، م (۱۱۷۸/۸۳۵/۲)، ت (۸۳۵/۱۶۵/۲)، د (۱۸۱۲/۲۷۵/۵).
به دلیل حدیث ابن عمر که گفت: پیامبر جفرمود: (لاتنقب الـمرأة الـمحرمة ولاتلبس القفازین) [۹۰۶]«زنی که در احرام است نه نقاب بزند و نه دستکش به دست کند».
ولی در حالت عبور مردان نامحرم از کنار او، میتواند صورتش را بپوشاند: به دلیل حدیث هشام بن عروه از فاطمه بنت منذر که گفت: (كنا نخمر وجوهنا، ونحن محرمات، ونحن مع أسماء بنت أبی بكر الصدیق) [۹۰۷]«در حلی که با اسماء دختر ابوبکر صدیق در احرام بودیم، صورتهایمان را میپوشاندیم».
[۹۰۶] صحیح: [الإرواء ۱۰۲۲]، خ (۱۸۳۸/۵۲/۴)، د (۱۸۰۸/۲۷۱/۵)، نس (۱۳۳/۵)، ت (۸۳۴/۱۶۴/۲). [۹۰۷] صحیح: [الإرواء ۱۰۲۳]، ما (۷۲۴/۲۲۴)، کم (۴۵۴/۱).
به دلیل فرموده پیامبر جدر حدیث ابن عمر: (لایلبس القمص ولا العمائم) [۹۰۸]«نه پیراهن بپوشد و نه عمامه».
جایز است که با چادر و مانند آن سایبانی برای خود تهیه کند: به دلیل حدیثی که از جابر نقل شد: (أن النبي جأمر بقبة من شعر فضربت له بنمرة فنزل بها) «پیامبر جدستور داد تا خیمهای از مو برایش برپا کنند، خیمه را در نمره برایش زدند و در آنجا مستقر شد».
[۹۰۸] صحیح: [الإرواء ۱۰۱۳].
به دلیل فرموده پیامبر جدر حدیث ابن عمر: (ولاتلبسوا من الثیاب شیئا مسه زعفران أو ورس) [۹۰۹]«و لباس آغشته به زعفران و ورس را نباید بپوشد».
و به دلیل فرموده پیامبر جدرباره شخصی که در حال احرام، از شترش افتاد و گردنش شکست و مرد: (لاتحنطوه، ولاتخمروا رأسه، فإنه یبعث یوم القیامة ملبیا) [۹۱۰]«بوی خوش به او نزنید و سرش را نپوشانید چوناو در روز قیامت لبیکگویان مبعوث میشود».
[۹۰۹] متفق علیه: خ (۱۵۴۲/۴۰۱/۳)، م (۱۱۷/۸۳۴/۲)، د (۱۸۰۶/۲۶۹/۵)، نس (۱۲۹/۵). [۹۱۰] متفق علیه: خ (۱۲۶۵/۱۳۵/۳)، م (۱۲۰۶/۸۶۵/۲)، د (۳۲۲۲/۳۲۲۳/۶۳/۹)، نس (۱۹۶/۵).
به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَلَا تَحۡلِقُواْ رُءُوسَكُمۡ حَتَّىٰ يَبۡلُغَ ٱلۡهَدۡيُ مَحِلَّهُ﴾[البقرة: ۱۹۶].
«و سرهای خود را نتراشیدتا هدی به قربانگاه خود برسد».
علماء بر حرمت کوتاه کردن ناخن برای محرم اجماع کردهاند [۹۱۱].
کسی که مو او را اذیت میکند، میتواند مویش را کوتاه کند ولی باید فدیه بدهد:
به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿فَمَن كَانَ مِنكُم مَّرِيضًا أَوۡ بِهِۦٓ أَذٗى مِّن رَّأۡسِهِۦ فَفِدۡيَةٞ مِّن صِيَامٍ أَوۡ صَدَقَةٍ أَوۡ نُسُكٖ﴾[البقرة: ۱۹۶].
«و اگر کسی از شما بیمار شد یا ناراحتی در سر داشت (به سبب زخم یا سردرد و بیماریهای دیگر و ناچار شد موی سرش را بتراشد باید که) فدیه بدهد از قبیل (سه روز) روزه یا صدقه و یا حیوان (که بایدذبح شود و در میان فقراء تقسیم شود)».
از کعب بن عجره روایت است: (أن النبي جمر به وهو بالحدیبیة قبل أن یدخل مكة وهو محرم، وهو یوقد تحت قدر، والقمل یتهافت علی وجهه، فقال: أیوذیك هوامك هذه؟ قال نعم. قال: فاحلق رأسك، وأطعم فرقا بین ستة مساكین والفرق ثلاثة آصع، أو صم ثلاثة أیام، أو انسك نسیكة) [۹۱۲]«درحالی که قبل از ورود به مکه، به صورت محرم در حدیبیه، مشغول افروختن آتش زیر دیگ بودم، شپشها روی سر و صورتم جمع شده بودند، پیامبر جاز کنار من رد شد و فرمود: ایا این حشرهها أذیتت میکنند؟ گفتم: بله، پیامبر جفرمود: پس سرت را بتراش و غذایی به اندازه سه صاع را بین شش مسکین تقسیم کن یا سه روز روزه بگیر یا حیواین راذبح کن».
[۹۱۱] الإجماع ابن المنذر (۵۷). [۹۱۲] متفق علیه: م (۱۲۰۱ - ۸۳/۸۶۱/۲)، این لفظ مسلم است، خ (۱۸۱۴/۱۲/۴)، د (۱۷۳۹/۳۰۹/۵)، نس (۱۹۴/۵)، ت (۹۶۰/۲۱۴/۲)، جه (۳۰۷۹/۱۰۲۸/۲).
۸- ارتکاب معاصی.
۹- درگیری و جدال.
دلیل بر حرمت این سه مورد فرموده خداوند متعال است که میفرماید:
﴿ٱلۡحَجُّ أَشۡهُرٞ مَّعۡلُومَٰتٞۚ فَمَن فَرَضَ فِيهِنَّ ٱلۡحَجَّ فَلَا رَفَثَ وَلَا فُسُوقَ وَلَا جِدَالَ فِي ٱلۡحَجِّ﴾[البقرة: ۱۹۷].
«حج در ماههای معینی انجام میپذیرد. پس هر کسی که (در این ماهها با احرام یا تلبیه یا سوق دادن هدی و شروع مناسک دیگر حج) حج را بر خود واجب کرده باشد (و حج را آغاز نموده باشد باید آداب آن را مراعات کند و توجه داشته باشد که) در حج نزدیکی با زنان و گناه و جدالی نیست».
به دلیل حدیث عثمان از پیامبر جکه فرمود: (لاینكح الـمحرم ولاینكح ولایخطب) [۹۱۳]«شخص محرم نکاح نمیکند و نکاح نمیشود و خواستگاری نمیکند.
[۹۱۳] صحیح: [مختصر م ۸۱۴]، م (۱۴۰۹/۱۰۳۰/۲)، د (۱۸۲۵/۲۹۵/۵)، ت (۸۴۲/۱۶۷/۲)، نس (۱۹۲/۵).
به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَحُرِّمَ عَلَيۡكُمۡ صَيۡدُ ٱلۡبَرِّ مَا دُمۡتُمۡ حُرُمٗا﴾[المائدة: ۹۶].
«و مادامی که در حال احرام هستید شکار حیوانات خشکی (یعنی حیوانی که در بیابانها و دشتها و کوهها زندگی میکند و معمولاً اهلی نمیگردد) برای شما حرام است».
و به دلیل اینکه وقتی تعدادی از اصحاب که در احرام بودند، دربارۀ گور خر مادهای که ابوقتاده در حال احلال (غیرمحرم) صید کرده بود، از پیامبر جسؤال کردند، به آنان فرمود: (أمنكم أحد أمره أن یحمل علیها، أو أشار إلیها؟ قالوا: لا، قال: فكلوا) [۹۱۴]«آیا از میان شما کسی او را دستور حمله به آن داده و یا به آن اشارهای کرده است؟ گفتند خیر، فرمود پس (از گوشت آن) بخورید».
[۹۱۴] متفق علیه: خ (۱۸۲۴/۲۸/۵)، م (۱۱۹۶ - ۶۰/۸۵۳/۲)، نس (۱۸۶/۵) بنحوه.
به دلیل فرموده پیامبر ج: (أمنكم أحد أمره أن یحمل علیها، أو أشار إلیها؟ قالوا: لا، قال: فكلوا) [۹۱۵]. «آیا از میان شما کسی او را دستور حمله به آن داده و یا به آن اشارهای کرده است؟ گفتند: خیر، فرمود پس (از گوشت آن) بخورید».
[۹۱۵] متفق علیه: خ (۱۸۲۴/۲۸/۵)، م (۱۱۹۶ - ۶۰/۸۵۳/۲)، نس (۱۸۶/۵) بنحوه. *- به نقل از «إرشاد الساری» نوشته الشیخ محمد ابراهیم شقره - حفظه الله -.
حج با انجام یکی از دو عمل زیر باطل میشود:
بعضی از علماء بر این عقیدهاند که حج با جماع باطل نمیشود؛ چون دلیل صریحی دراین باره وجود ندارد.
چنانچه با انجام یکی از این دو مورد حج شخص باطل شد، در اینصورت بر او واجب است که در سال آینده، در صورت داشتن استطاعتی که قبلاً آن را بیان کردیم مناسک حج را انجام دهد. در غیر این صورت تا وقتی که توانایی نداشته باشد حج بر او واجب نیست، چون حج وقتی واجب میشود که توانایی حاصل شود.
در صحیح بخاری و مسلم وغیره از حدیث عباد بن تمیم از عمویش روایت است که پیامبر جفرمود: (إن إبراهیم حرم مكة ودعا لـها، وإنی حرمت الـمدینة كما حرم إبراهیم مكة). «ابراهیم مکه را حرام کرد و برای آن دعا کرد و من هم مدینه را حرام کردم همانطور که ابراهیم مکه را حرام کرد».
پس تحریم آن دو (مکه و مدینه) از طریق وحی خداوند متعال، برای دو رسول بزرگوارش صلوات الله و سلامه علیهما بوده است. وقتی که گفته میشود حرمین، منظور مکه و مدینه است و اطلاق لفظ حرم شرعاً بر غیر آن دو، جایز نیست؛ پس بکار بردن لفظ حرم شرعاً برای مسجدالأقصی و یا مسجد ابراهیم خلیل جایز نیست. چون وحی فقط مکه و مدینه را حرم نامیده و این تشریعی است که عقل بشر را در آن راهی نیست.
در سرزمین حرمین اعمالی ممنوع است و انجام آنها برای کسی که در آنجا زندگی میکند یا به عنوان زائر حج یا عمره یا غیره به آنجا میرود، جایز نمیباشد، این اعمال عبارتند از:
۱- شکار حیوان و پرنده و راندن آنان و یاری کردن دیگران برای صید آنها.
۲- بریدن گیاهان و خارها مگر به اندازهای که ضرورت و نیاز ایجاب کند.
۳- حمل اسلحه.
۴- برداشتن گمشده در حرم مکه برای زائرین، اما کسی که مقیم مکه است باید آنرا بردارد و صاحبش را پیدا کند، فرق بین حاجی و مقیم در این مورد واضح است - أه -
میگویم: دلیل حرمت این اعمال فرموده پیامبر جدر روز فتح مکه است:
(إن هذا البلد حرمه الله یوم خلق السماوات والأرض، فهو حرام بحرمة الله إلی یوم القیامة، وإنه لم یحل القتال فیه لأحد قبلی، ولم یحل لی إلا ساعة من نهار. فهو حرام بحرمة الله إلی یوم القیامة، لایعضد شوكه، ولاینفر صیده، ولایلتقط لقطته إلا من عرفها، ولایختلی خلاها فقال العباس: یا رسول الله، إلا الإذخر، فإنه لقینهم وبیوتهم، فقال: إلا الإذخر) [۹۱۶]«این سرزمین (مکه) را خداوند از روزی که آسمانها و زمین را آفرید، حرام کرده است. لذا به حکم خداوند تا روز قیامت حرام است و جنگ و خونریزی در آن برای هیچ کسی قبل از من حلال نشده است، و برای من نیز حلال نشده مگر مدت زمانی از روز (جهت بیرون کردن کافران از مکه) بنابراین با حرام قرار دادن خداوند تا روز قیامت حرام است، نباید خار آن کنده و صید آن رانده شود و در آنجا نباید چیز گمشده، برداشته شود، مگر بوسیله کسی که آنرا معرفی (اعلام) کند، و گیاه تر آن کنده نشود» عباس گفت: ای رسول خدا! مگر «إذخر» (گیاه خوشبو) برای ساخت و ساز و استفاده در خانههایشان، فرمود: «غیر از إذخر».
از جابر روایت است: از پیامبر جشنیدم که میفرمود: (لایحل لأحدكم أن یحمل بمكة السلاح) [۹۱۷]»برای هیچ کدام از شما حلال نیست که در مکه سلاح حمل کند».
از علی سروایت است که پیامبر جدرباره مدینه فرمود:
(لایختلی خلاها، ولاینفر صیدها، ولاتلتقط إلا لـمن أشادبها (أنشدها)، ولایصلح لرجل أن یحمل فیها السلاح لقتال، ولایصلح أن یقطع منها شجرة إلا أن یعلف رجل بعیره) [۹۱۸]«گیاه تر آن کنده نشود و صید آن رانده نشود و چیز گمشده در آن برداشته نشود مگر کسی که آن را معرفی کند (و به دنبال پیدا کردن صاحب آن باشد). هیچ کسی نباید در آن برای جنگ، سلاح بردارد و یا درختی را از آن قطع کند مگر شخصی به اندازه علف شترش».
شیخ شقره گوید:
«هر کس یکی از این ممنوعات را انجام دهد گناهکار شده و باید توبه و استغفار کند، غیر از شکار کردن که شخص محرم باید در مقابل آن علاوه بر توبه و استغفار حیوانی رانیز ذبح کند».
[۹۱۶. *- به نقل از «إرشاد الساری» نوشته الشیخ محمد ابراهیم شقره - حفظه الله -. [ ]- متفق علیه: خ (۱۸۳۴/۴۶/۴)، » (۱۳۵۳/۹۸۶/۲)، نس (۲۰۳/۵). [۹۱۷] صحیح: [ص. ج ۷۶۴۵]، م (۱۳۵۶/۹۸۹/۲). [۹۱۸] صحیح: [ص. د ۱۷۹۰]، د (۲۰۱۸/۲۰/۶).
خداوند متعال میفرماید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَقۡتُلُواْ ٱلصَّيۡدَ وَأَنتُمۡ حُرُمٞۚ وَمَن قَتَلَهُۥ مِنكُم مُّتَعَمِّدٗا فَجَزَآءٞ مِّثۡلُ مَا قَتَلَ مِنَ ٱلنَّعَمِ يَحۡكُمُ بِهِۦ ذَوَا عَدۡلٖ مِّنكُمۡ هَدۡيَۢا بَٰلِغَ ٱلۡكَعۡبَةِ أَوۡ كَفَّٰرَةٞ طَعَامُ مَسَٰكِينَ أَوۡ عَدۡلُ ذَٰلِكَ صِيَامٗا لِّيَذُوقَ وَبَالَ أَمۡرِهِۦۗ عَفَا ٱللَّهُ عَمَّا سَلَفَۚ وَمَنۡ عَادَ فَيَنتَقِمُ ٱللَّهُ مِنۡهُۚ وَٱللَّهُ عَزِيزٞ ذُو ٱنتِقَامٍ٩٥﴾[المائدة: ۹۵].
«ای مؤمنان هنگامی که در حال احرام هستید (یا اینکه در سرزمین حرم به سر میبرید) نخجیر (صید) نکشید. و هر کس از شما عمداً نخجیر بکشد باید کفارهای معادل آن از چهارپایان (اهلی مانند: بز و گوسفند و شتر و گاو) بدهد، کفارهای که دو نفر عادل از میان خودتان به معادل بودن آن قضاوت کنند و برابری آن را تصدیق نمایند، چنین حیوانی قربانی میگردد و به مستمندان مکه داده میشود، یا کفارهای (معادل قیمت آن حیوان) خوراک (یک روز به هر یک از) فقرا میدهد، و یا برابر آن (خوراک به عبارت دیگر به تعداد مستمندان دریافت کننده کفاره روزهایی) روزه میگیرد، تا متجاوز کیفر کار خود را بچشد. خداوند از آنچه در گذشته (پیش از تحریم شکار) انجام پذیرفته است گذشت مینماید. ولی هر کس (به کشتن نخجیر) دوباره برگردد (و بعد از آگاهی از تحریم، باز به شکار بپردازد) خداوند از او انتقام میگیرد و خداوند توانا و انتقامگیرنده است».
ابن کثیر(ره) در تفسیرش (۹۸/۲) میگوید:
خداوند در این آیه کشتن صید و گرفتن آن را در حال احرام حرام کرده است.
این تحریم از جهت معنی، حیوانات حلال گوشت را شامل میشود اگرچه از اهلی یا وحشی متولد شود و اما حیوان حرام گوشتی که در خشکی زندگی میکند به نظر شافعی جایز است محرم آن را بکشد ولی جمهور علماء معتقد به تحریم قتل آن هستند. و از این قاعده چیزی استثناء نمیشود مگر حدیثی که در صحیحین از طریق زهری از عروه از عایشه امالمؤمنین ثابت شده است که:
پیامبر جفرمود: (خمس فواسق یقتلن في الحل والحرام: الغراب، والحدأة، والعقرب والفأرة، والكلب العقور) [۹۱۹]«پنج نوع حیوان هستند که حکم آنها از سایر حیوانات جدا است و در حرم و خارج آن کشته میشوند: کلاغ، حدأة (زغن: نوعی پرنده شکاری)، عقرب، موش و حیوان درنده(*)».
ابن کثیر گوید:
جمهور فقهاء بر این عقیدهاند که کشتن صید در حرم مکه، عمدی باشد یا غیرعمدی موجب کفاره میشود. زهری گوید: قرآن بر مجازات قاتل عمد صید و سنت بر مجازات قاتل غیرعمد دلالت میکند، واین بدین معنی است که قرآن بر وجوب کفاره بر متعمد (کسی که عمداً صید کرده باشد) و گناهکار بودن او دلالت میکند و میفرماید: ﴿لِّيَذُوقَ وَبَالَ أَمۡرِهِۦۗ عَفَا ٱللَّهُ عَمَّا سَلَفَۚ وَمَنۡ عَادَ فَيَنتَقِمُ ٱللَّهُ مِنۡهُ﴾«تا متجاوز کیفر خود را بچشد خداوند از آنچه که در گذشته (پیش از تحریم شکار) انجام پذیرفته است گذشت مینماید ولی هر کس (به کشتن نخجیر) دوباره برگردد (و بعد از آگاهی از تحریم باز به شکار برگردد) خداوند از او انتقام میگیرد همانطور که قرآن بر وجوب کفاره در قتل عمد صید دلالت میکند» احادیث ثابت شده از پیامبر جو اصحابش بر وجوب کفاره در قتل غیر عمد صید، نیز دلالت دارد. همچنین قتل صید اتلاف است و اتلاف چه عمد باشد و چه غیرعمد مضمون است با این تفاوت که اگر از روی عمد، صید را کشته باشد گناهکار است و لی اگر از روی اشتباه آن را کشته باشد گناهی بر او نیست.
زهری گوید: آیة: ﴿فَجَزَآءٞ مِّثۡلُ مَا قَتَلَ مِنَ ٱلنَّعَمِ﴾دلالت میکند بر صحت گفته مالک و شافعی و احمد و جمهور که میگویند اگر محرم نخجیری را کشت که نظیر آن وجود داشت، واجب است در جزای آن، حیوانی اهلی مانند آن را به عنوان کفاره بدهد. اما اگر نظیر حیوان صید شده، یافت نشد، ابن عباس گوید که باید قیمت آن برای مساکین مکه برده شود. این گفته را بیهقی روایت کرده است» [۹۲۰].
[۹۱۹] متفق علیه: خ (۱۸۲۹/۳۴/۴)، م (۱۱۹۸/۸۵۶/۲)، ت (۸۳۹/۱۶۶/۲). *- مانند شیر و ببر و گرگ و سگ «مترجم». [۹۲۰] تفسیر القرآن العظیم (۹۹/۲). از عکرمه روایت است که گفت: (سأل مروان ابن عباس و نحن بواد الأزرق: أرأیتما أحبنا من الصید لانجد له بدلا من النعم قال: تنظر ما ثمنه فتصدق به علی مساکین أهل مکة) «در دره أزرق بودیم مروان از ابن عباس سؤال کرد: اگر صیدی کردیم ولی از انعام جانشینی برای کفاره آن نیافتیم چکار کنیم؟ گفت: ببین قیمتش چقدر است، به اندازه قیمت آن به مساکین اهل مکه صدقه بده».
از جابر روایت است: از پیامبر جدرباره کفتار سؤال کردم فرمود:
(هو صید، ویجعل فیه كبش، إذا صاده الـمحرم)(*) «کفتار صید است و اگر محرمی آن را صید کرد، باید گوسفندی دوساله را فدیه بدهد».
از جابر روایت است: (أن عمر بن الخطاب قضی في الضبع بكبش، وفی الغزال بعنز، وفی الأرنب بعناق، وفی الیربوع بجفرة) [۹۲۱]«عمر بن خطاب کفاره کشتن کفتار را یک گوسفند دوساله، و کفاره (کشتن) آهو را یک بز، و کفارۀ خرگوش را یک بزغاله یکساله، و کفاره یربوع (حیوانی شبیه موش که دستهای کوتاه و پاهای بلند دارد) را یک بزغاله چهارماهه حکم کرد».
از ابن عباس روایت است: (أنه جعل في حمام الحرم علی الـمحرم والحلال في كل حمامة شاة) [۹۲۲]«او فدیه کشتن کبوترهای حرم را برای محرم و غیرمحرم به ازای هر کبوتر، یک گوسفند (بز) قرار داد».
ابن کثیر در (۱۰۰/۲) گوید:
«آیة: ﴿هَدۡيَۢا بَٰلِغَ ٱلۡكَعۡبَةِ﴾یعنی هدیی که به کعبه برسد و منظور از آن اینست که هدی به حرم مکه فرستاده شود تا در آنجا ذبح گردد و گوشت آن بر مساکین حرم تقسیم شود و بر این کار با این روش همه اتفاقنظر دارند.
و آیة ﴿أَوۡ كَفَّٰرَةٞ طَعَامُ مَسَٰكِينَ أَوۡ عَدۡلُ ذَٰلِكَ صِيَامٗا﴾به این معنی است که اگر مُحرِم همانند حیوانی که کشته است را نیافت یا حیوان صید شده از حیوانات نظیردار نبود در این صورت شخص بین فدیه و طعام دادن و روزه گرفتن مختار است، چراکه «أو» برای تخییر است. چگونگی فدیه (غیر از ذبح حیوان) به این صورت است که نخست قیمت حیوان صید شده یا مثل آن رامشخص کند، سپس به اندازه آن غذایی بخرد و به عنوان صدقه به هر مسکینی یک مد از آن را بدهد. و اگر نتوانست قیمت آن را بپردازد اختیار دارد که به جای طعام دادن هر مسکین، یک روز روزه بگیرد».
[۹۲۱. - صحیح: [ص. د ۳۲۲۶]، د (۳۷۸۳/۲۷۴/۱۰). [ ]- صحیح: [الإرواء ۱۰۵۱]، ما (۹۴۱/۲۸۵/)، هق (۱۸۳/۵). [۹۲۲] سند آن صحیح است: [الإرواء ۱۰۵۶]، هق (۲۰۵/۵).
کسی که قبل از تحلل اول، جماع کند همانطور که گفته شد حجش باطل شده و بر او واجب است که شتری دو ساله را ذبح کند. ولی اگر بعد از تحلل اول و قبل از تحلل دوم جماع کرد، باید یک گوسفند را ذبح نماید و حجش باطل نمیشود [۹۲۳].
از ابن عباس روایت است: (أنه سئل عن رجل وقع علی أهله وهو محرم، وهو بمنی قبل أن یفیض فأمره أن ینحر بدنة(*)) «از او درباره مرد محرمی که در منی، قبل از طواف إفاضه با همسرش جماع کرده بود، سؤال شد، به او دستور داد شتری دوساله را ذبح کند». ازعمرو بن شعیب از پدرش روایت است: (أن رجلا أتی عبدالله بن عمرو یسأله عن محرم وقع بامرأة، فأشار إلی عبدالله بن عمر، فقال: اذهب إلی ذلك فسله، قال: فلم یعرفه الرجل، فذهبت معه، فسأل ابن عمر، فقال بطل حجك، فقال الرجل: فما أصنع؟ قال: أخرج مع الناس، واصنع ما یصنعون، فإذا أدركت قابلا فحج واهد. فرجع إلی عبدالله بن عمرو، وأنا معه، فأخبره، فقال: إذهب إلی ابن عباس فسله. قال شعیب: فذهبت معه إلی ابن عباس فسأله، فقال له كما قال ابن عمر، فرجع إلی عبدالله بن عمرو، وأنا معه، فأخبره بما قال ابن عباس، ثم قال: ما تقول أنت؟ فقال: قولی مثل ماقالا) [۹۲۴]«مردی نزد عبدالله بن عمرو آمد تا درباره محرمی که با همسرش جماع کرده بود، سؤال کند. (عبدالله بن عمرو) به عبدالله بن عمر اشاره کرد و گفت: نزد آن شخص برو و از او سؤال کن، (پدرم) گفت: آن مرد عبدالله بن عمر را نشناخت، با او رفتم و سؤال را از ابن عمر پرسید، ابن عمر در پاسخ او گفت: حجت باطل است، مرد گفت چکار کنم؟ (ابن عمر) گفت: با مردم برو و هر کاری که آنها انجام میدهند تو نیز انجام بده و اگر تا سال آینده زنده ماندی (دوباره) حج کن و هدی بده. با آن مرد نزد عبدالله بن عمرو برگشتیم، جریان را برای او تعریف کرد (عبدالله بن عمرو) گفت: نزد ابن عباس برو و از او سؤال کن، شعیب گفت با او نزد ابن عباس رفتیم و سؤال را از او پرسید او همجوابی مانند جواب ابن عمر به او داد. پس با آن مرد نزد عبدالله بن عمرو برگشتیم وآنچه که ابن عباس به او گفته بود برایش تعریف کرد سپس گفت: توچه نظری داری؟ گفت نظر من هم مانند نظر آن دو (ابن عمر ابن عباس) است».
از سعید بن جبیر روایت است: (أن رجلا أهل هو وامرأته جمیعا بعمرة، فقضت مناسكها إلا التقصیر، فغشیها قبل أن تقصر، فسأل ابن عباس عن ذلك، فقال: إنها لشبقة، فقیل له: إنها تسمع، فأسحیا من ذلك وقال: ألا أعلمتمونی؟ وقال لـها: أهریقی دما. قالت: ماذا؟ قال: انحری ناقة أوبقرة أو شاة. قالت: أی ذلك أفضل: قال: ناقة) [۹۲۵]«مردی به همراه همسرش نیت عمره را آوردند و به عمره تلبیه گفتند. آن زن تمام اعمال حج بجز کوتاه کردن مو را انجام داد و قبل از آنکه مویش را کوتاه کند همسرش با او جماع کرد. (مرد) در این باره از ابن عباس سؤال کرد، ابن عباس در پاسخ گفت: آن زن دارای شهوت زیادی است. به او (ابن عباس) گفته شد: او این سخن را میشنود، ابن عباس از گفته خود شرم کرد و گفت چرا مرا آگاه نکردی که او این سخنان را میشنود، سپس به او (آن زن) گفت که حیوانی را ذبح کند، زن گفت: چه حیوانی؟ گفت: شتر، یا گاوی یا گوسفند (با بز)ی را ذبح کن. گفت کدامشان بهتر است؟ ابن عباس گفت شتر».
اگر کسی توانایی ذبح شتر یا گوسفند (یا بز) را نداشته باشد، باید سه روز در حج و هفت روز بعد از بازگشت روزه بگیرد:
به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿فَمَن تَمَتَّعَ بِٱلۡعُمۡرَةِ إِلَى ٱلۡحَجِّ فَمَا ٱسۡتَيۡسَرَ مِنَ ٱلۡهَدۡيِۚ فَمَن لَّمۡ يَجِدۡ فَصِيَامُ ثَلَٰثَةِ أَيَّامٖ فِي ٱلۡحَجِّ وَسَبۡعَةٍ إِذَا رَجَعۡتُمۡ﴾[البقرة: ۱۹۶].
«پس کسی که از عمره بهرهمند گردد سپس حج را آغاز کند، آنچه از هدی میسر شد (ذبح میکند و به فقرای آنجا میدهد). و کسی که (هدی یا بهای آن را) نباید سه روز (در ایام) حج و هفت روز هنگامی که بازگشت (به خانه و کاشانه خود) باید روزه بگیرد».
بهتر آن است که این سه روز را قبل از روز عرفه، روزه بگیرد و اگر این کار را نکرد میتواند در ایام التشریق روزه بگیرد. به دلیل گفته ابن عمر و عایشه: (لم یرخص في أیام التشریق أن یصمن إلا لـمن لم یجد الـهدی) [۹۲۶]«روز در ایام التشریق جایز نیست مگر برای کسی که هدی نیابد».
یادآوری: حکم مرد دقیقاً مانند حکم زن است با این تفاوت که اگر زن با زور مجبور به جماع شده باشد، ذبح بر او واجب نیست و حجش صحیح است ولی حج همسرش که با او جماع کرده صحیح نیست [۹۲۷].
از سعید بن جبیر روایت است: (جاء رجل إلی ابن عباس فقال: وقعت علی امرأتی قبل أن أزور. فقال: إن كانت أعانتك فعلی كل منكما ناقة حسناء جملاء، وإن كانت لم تعنك فعلیك ناقة حسناء جملاء) [۹۲۸]«مردی نزد ابن عباس آمد و گفت: قبل از آنکه (طواف) زیارت کنم با همسرم جماع کردم. (ابن عباس) گفت: اگر همسرش در جماع با تو همکاری کرده باشد، بر هر کدام از شما شتری خوب و زیبا واجب است. ولی اگر با تو مساعدت نکرده، فقط بر توشتری خوب و زیبا واجب است».
[۹۲۳. - صحیح موقوف: [الإرواء ۱۰۴۴]، هق (۱۷۱/۵). [۹۲۴] صحیح: [الإرواء ۲۳۴/۴]، هق (۱۶۷/۵). [۹۲۵] صحیح: [الإرواء ۲۳۳/۴]، هق (۱۷۲/۵). [۹۲۶] صحیح: [الإرواء ۱۰۴۲]، خ (۱۹۹۷/۲۴۲/۴). [۹۲۷] إرشاد الساری. [۹۲۸] صحیح: [الإرواء ۱۰۴۴]، هق (۱۶۸/۵). *- به نقل از (إرشاد الساری) و زیادی آیه.
این ذبح به کسی که به حج تمتع یا حج قرآن احرام بسته واجب است. به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿فَمَن تَمَتَّعَ بِٱلۡعُمۡرَةِ إِلَى ٱلۡحَجِّ فَمَا ٱسۡتَيۡسَرَ مِنَ ٱلۡهَدۡيِۚ فَمَن لَّمۡ يَجِدۡ فَصِيَامُ ثَلَٰثَةِ أَيَّامٖ فِي ٱلۡحَجِّ وَسَبۡعَةٍ إِذَا رَجَعۡتُمۡ﴾[البقرة: ۱۹۶].
«پس کسی که از عمره بهرهمند گردد سپس حج را آغاز کند آنچه از هدی میسر شد (ذبح میکند و به فقرای آنجا میدهد) وکسی که (هدی یا بهای آنرا) نیابد، سه روز در (ایام) حج و هفت روز هنگامی که بازگشت (به خانه و کاشانه خود) باید روزه بگیرد».
این ذبح هنگامی بر حاجی واجب میگردد که سرش را به سبب بیماری یا ناراحتی دیگر بتراشد، به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿فَمَن كَانَ مِنكُم مَّرِيضًا أَوۡ بِهِۦٓ أَذٗى مِّن رَّأۡسِهِۦ فَفِدۡيَةٞ مِّن صِيَامٍ أَوۡ صَدَقَةٍ أَوۡ نُسُكٖ﴾[البقرة: ۱۹۶].
«و اگر کسی از شما بیمار شد یا ناراحتی در سر داشت (به سبب زخم یا سردرد و بیماریهای دیگر و ناچار شد موی سرش را بتراشد باید که) فدیه بدهد از قبیل (سه روز) روزه یا صدقه و یا حیوان (که بایدذبح شود و در میان فقراء تقسیم شود)».
این ذبح هنگامی بر محرم واجب میگردد که حیوانی را از حیوانات خشکی شکار کند، اما صید حیوانات دریایی چیزی را بر محرم واجب نمیکند (در این باره قبلاً بحث شد).
این ذبح هنگامی بر شخص واجب میگردد که از کامل کردن مناسک حج به سببی مانند بیماری، دشمن و غیره، بازداشته شود، البته این در حالتی است که هنگام بستن احرام آن را شرط نکرده باشد، به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿فَإِنۡ أُحۡصِرۡتُمۡ فَمَا ٱسۡتَيۡسَرَ مِنَ ٱلۡهَدۡيِ﴾[البقرة: ۱۹۶].
«و اگر (از برگزاری بعضی از مناسک، به وسیله دشمن یا بیماری و غیره) باز داشته شدید هر آنچه از هدی فراهم شود (ذبح کنید)».
این ذبح هنگامی بر حاجی واجب میگردد که در مدت احرام، با همسرش همبستر شود. (در این باره قبلاً بحث شد).
«عمره از بزرگترین عبادات و افضلترین اعمالی است که بوسیلۀ آن خداوند درجات بندگانش را بالا برده و گناهانشان را محو میکند. پیامبر جبا گفتار و کردار خود آنرا مورد تشویق قرار داده و فرموده است: (العمرة إلی العمرة، كفارة لـما بینهما) [۹۲۹]«عمره تا عمره کفاره گناهانی است که بین آن دو انجام داده میشود». و در حدیثی دیگر میفرماید: (تابعوا بین الحج والعمرة، فإنهما ینفیان الفقر والذنوب كما ینفی الكیر خبث الحدید والذهب والفضة) [۹۳۰]«حج و عمره را پی در پی انجام دهید؛ زیرا آن دو فقر و گناهان را از بین میبرند همچنان که دم آهنگری ناخالصی و زواید آهن و طلا و نقره را از بین میبرد».
پیامبر جعمره انجام داده و اصحابش با وی و بعد از وفات ایشان عمره را بجای آوردهاند» [۹۳۱].
[۹۲۹] متفق علیه: خ (۱۷۷۳/۵۹۷/۳)، م (۱۳۴۹/۹۸۳/۲)، ت (۹۳۷/۲۰۶/۲)، نس (۱۱۵/۵)، جه (۲۸۸۸/۹۶۴/۲). [۹۳۰] صحیح: [ص. ج ۲۸۹۹]، ت (۸۰۷/۱۵۳/۲)، نس (۱۱۵/۵). [۹۳۱] إرشاد الساری.
احرام نیت دخول در عمره است؛ به دلیل فرموده پیامبر ج: (إنما الأعمال بالنیات) [۹۳۲]«قبول و صحت اعمال بانیات است».
[۹۳۲] تخریج در ص (۳۴).
به دلیل فرموده خداوند معال:
﴿وَلۡيَطَّوَّفُواْ بِٱلۡبَيۡتِ ٱلۡعَتِيقِ﴾[الحج: ۲۹].
«و خانه قدیمی (بیتالله) را طواف کنند».
و میفرماید:
﴿إِنَّ ٱلصَّفَا وَٱلۡمَرۡوَةَ مِن شَعَآئِرِ ٱللَّهِ﴾[البقرة: ۱۵۸].
«بیگمان (دو کوه) صفا ومروه) را انجام دهید چون خداوند سعی را بر شما واجب کرده است».
به دلیل حدیث ابن عمر از پیامبر جکه فرمود: (من لم یكن معه هدی فلیطف بالبیت، وبین الصفا والمروة، والیقصر ولیحلل) [۹۳۳]«کسی که هدی همراه ندارد، بیتالله را طواف و بین صفا و مروه سعی و (موی سرش را) کوتاه کند و از احرام بیرون بیاید».
[۹۳۳] تخریج در ص (۳۳۴).
کسی که میخواهد عمره را بجای بیاورد، اگر در سرزمینی قبل از میقات اقامت دارد باید از میقات احرام ببندد و اگر مقیم سرزمینی بعد از میقات باشد، باید از منزلش احرام ببندد، اما کسی که در مکه اقامت دارد، باید به خارج از حرم برود و از آنجا احرام ببندد (چون پیامبر جبه عایشه دستور داد که از «تنعیم» احرام ببندد) [۹۳۴].
[۹۳۴] متفق علیه: خ (۱۶۹۱/۵۳۹/۳)، م (۱۲۲۷/۹۰۱/۲)، د (۱۷۸۸/۲۳۷/۵)، نس (۱۵۱/۵).
تمام ایام سال وقت انجام عمره است، البته در رمضان بهتر از ماههای دیگر است، چون پیامبر جفرمودهاند: (عمرة في رمضان تعدل حجة) [۹۳۵]«عمرهای در رمضان معادل یک حج است».
[۹۳۵] متفق علیه: خ (۱۷۸۴/۶۰۶/۳)، م (۱۲۱۲/۸۸۰/۲)، د (۱۹۷۹/۴۷۴/۵)، ت (۹۳۸/۲۰۶/۲)، جه (۲۹۹۹/۹۹۷/۲).
از عکرمه بن خالد روایت است: (أنه سأل ابن عمر ب عن العمرة قبل الحج فقال: لابأس، قال عكرمة: قال ابن عمر: اعتمر النبي جقبل أن یحج) [۹۳۶]«از ابن عمر بدرباره عمره قبل از حج سؤال کرد، ابن عمر گفت: اشکالی ندارد، عکرمه گوید: ابن عمر گفت: پیامبر جقبل از آنکه حج را بجای بیاورد، عمره کرد».
[۹۳۶] صحیح: [مختصر خ ۸۶۲]، خ (۱۷۷۴/۵۹۸/۳). *- إرشاد الساری.
پیامبر جدر چهار سال چهار عمره انجام داد، و در هر سفر بیش از یک عمره انجام نداده. و همچنین هیچ کدام از اصحاب وی ش، در هر سفر بیش از یک عمره انجام ندادهاند و نشنیدهایم که هیچ کدام از آنها در یک سفر دو عمره بجای آورده باشند چه در زمان حیات پیامبر جو چه بعد از وفات او، به جز عایشه لکه وقتی با پیامبر جبه حج رفت و عادت ماهیانه شد پس از آن پیامبر جبه برادرش عبدالرحمن بن ابوبکر دستور داد تا با او به تنعیم برود و از آنجا برای عمره احرام ببندد؛ چون عایشه گمان کرد عمرهای که با حجش انجام داده باطل شده است (و به این خاطر) گریه کرد، سپس پیامبر جبمنظور دلجویی عایشه به او اجازه داد تا عمره را به جای آورد.
و این عمره فقط به عائشه اختصاص دارد چون کسی از اصحاب چه مرد و چه زن همانند عائشه بعد از اتمام حج به قصد عمره به تنعیم نرفته و احرام نبستهاند، در حالیکه اگر اصحاب بر این باور بودند که کار عایشه برای آنان نیز مشروعیت دارد، چیزی در این باره از آنها نقل میشد.
امام شوکانی(ره) گوید: «پیامبر جبه خاطر انجام عمره از مکه خارج نشده تا از میقات حرام ببندد و دوباره به مکه برگردد و عمره انجام دهد، کاری که امروزه مردم انجام میدهند، و این کار نیز از هیچ کدام از صحابه ثابت نشده است».
همانطوری که تکرار عمره بعد از حج، از اصحاب شثابت نشده، تکرار آن در سایر ایام سال نیز از آنها ثابت نشده است آنان به صورت فردی و جمعی برای عمره به مکه میرفتند و میدانستند که عمره عبارت از طواف خانه خدا و سعی بین صفا و مروه است، و همچنین به طور یقین میدانستند که طواف خانه خدا بهتر از سعی بین صفا و مروه است. بنابراین به جای آن که خودشان را به رفتن به تنعیم و بستن احرام برای عمره جدیدی بعد از عمره اول مشغول کنند، ترجیح میدادند که خانه خدا را طواف کنند. و معلوم است مدت زمانی را که شخص برای رفتن به تنعیم و بستن احرام برای عمره جدید صرف میکند، میتواند به جای آن صدها دور، خانه خدا را طواف کند.
«طاووس»(ره) گوید: «کسانی که به تنعیم رفته و از آنجا برای عمره احرام میبندند نمیدانم که آیا با این کارشان پاداش داده میشوند یا عذاب!! (با تعجب) به او گفته شد: عذاب داده میشوند؟ گفت: بله چون اینها طواف خانه خدا را ترک کرده و به چهار مایل دورتر رفته و برمیگردند در حالیکه بجای پیمودن چهار مایل میتوانند دویست بار طواف انجام دهند و هر طواف بیتالله بهتر از این است که برای کاری بیاساس خارج شوند».
بنابراین عدم مشروعیت تکرار عمره چیزی است که سنت عملی پیامبر جو عمل اصحاب(رضوان الله علیهم) بر آن دلالت دارد و پیامبر علیه الصلاة والسلام ما را به پیروی از سنت نبوی و سنت خلفای بعد از خود امر کرده و فرموده است: (علیكم بسنتی وسنة الخلفاء الـمهدیین الراشدین من بعدی، عضوا علیها بالنواجذ) «به سنت من و سنت خلفای راشدین و هدایت یافته بعد از من تمسک جویید و آن را با دندانهای آسیاب بگیرید(*)» [۹۳۷].
[۹۳۷. - کنایه از التزام شدید به سنت نبوی و سنت خلفای راشدین است.
از جابر بن سمره روایت است: از پیامبر جشنیدم که میفرمود: (إن الله تعالی سمی الـمدینة طابة) [۹۳۸]«خداوند متعال مدینه را طابه (فرحبخش و خوب) نامید».
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (إن الـمدینة كالكیر، تخرج الخبیث، لاتقوم الساعة حتی تنفی الـمدینة شرارها، كما ینفی الكیر خبث الحدید) [۹۳۹]«مدینه همچون دم آهنگری خبیث را بیرون میکند، و قیامت برپا نمیشود تا وقتی که مدینه انسانهای شرورش را بیرون نراند، همانطور که دم آهنگری ناخالصیهای آهن را بیرون میکند».
[۹۳۸. - إرشاد الساری. [ ]- صحیح: [ص. ج ۱۷۷۵]، م (۱۳۸۵/۱۰۰۷/۲). [۹۳۹] صحیح: [مختصر مسلم ۷۸۲]، م (۱۳۸۱/۱۰۰۵/۲).
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (لاتشد الرحال إلا إلی ثلاثة مساجد: مسجدی هذا، ومسجد الحرام، ومسجد الأقصی) [۹۴۰]«(به قصد زیارت) بار و اثاث (سفر) بسته نمیشود مگر به قصد سه مسجد، این مسجد من (مسجدالنبی)، مسجدالحرام و مسجدالأقصی».
همچنین از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (صلاة في مسجدی هذا خیر من ألف صلاة في غیره من الـمساجد، إلا الـمسجد الحرام) [۹۴۱]«خواندن یک نماز در مسجد من (مسجدالنبی) بهتر از خواندن هزار نماز در سایر مساجد است به جز مسجدالحرام».
از عبدالله بن زید روایت است که پیامبر جفرمود: (ما بین بیتی و منبری روضة من ریاض الجنة) [۹۴۲]«بین خانه من و منبرم باغی از باغهای بهشت هست».
[۹۴۰] متفق علیه: خ (۱۱۸۹/۶۳/۳)، م (۱۳۹۷/۱۰۴۰/۲)، د (۲۰۱۷/۱۵/۶)، نس (۳۷/۲). [۹۴۱] متفق علیه: خ (۱۱۹۰/۶۳/۳)، م (۱۳۹۴/۱۰۱۲/۲)، ت (۳۲۴/۲۰۴/۱)، نس (۳۵/۲). [۹۴۲] تخریج در ص (۱۶۹).
خداوند منزلت و جایگاه ویژهای به مسجدالنبی، مسجدالحرام و مسجدالأقصی عطا فرموده است، بطوریکه نماز خواندن در آنها بر سایر مساجد برتری دارد.
پس کسی که به این مساجد میآید باید به قصد ثواب و اجابت دعوت پیامبر جکه رفتن به زیارت آنها را مورد تشویق قرار داده است، بیاید.
البته برای زیارت این مساجد، آداب و دستورات خاصی وجود ندارد که آنها را از سایر مساجد جدا کند ولی وجود قبر پیامبر جدر مسجدالنبی ممکن است برای بعضی این شبهه را بوجود آورد که این مسجد دارای آداب خاصی است و اگر قبر شریف داخل مسجد نمیبود، شاید این شبهه بوجود نمیآمد.
برای اینکه مسلمانی که وارد مدینه میشود و قصد زیارت مسجدالنبی را دارد، اعمالش از روی آگاهی باشد، آداب زیارت مسجدالنبی را ذکر میکنیم:
۱- وقتی داخل مسجد شد با پای راستش داخل شود و بگوید: (اللهم صل علی محمد وسلم، اللهم افتح لی أبواب رحمتك) [۹۴۳] «خداوندا! بر محمد صلوات و سلام بفرست، خداوندا! درهای رحمتت را بر من بگشای».
۲- قبل از نشستن دو رکعت تحیه المسجد بخواند.
۳- از دعا کردن و خواندن نماز، رو به قبر شریف پیامبر جخودداری کند.
۴- سپس برای سلام گفتن به طرف قبر شریف رفته و از گذاشتن دست روی سینهاش خودداری نماید، سرش را پایین نیاندازد و از ذلتی که فقط لایق است در مقابل خدای یکتا داشته باشیم، اجتناب ورزد و از پیامبر طلب کمک و فریادرسی نکند، و با الفاظ و کلماتی که پیامبر بر اهل بقیع سلام داده، بر پیامبر جسلام گوید. الفاظ متعددی از پیامبر جدرباره زیارت قبور به اثبات رسیده که عبارتند از:
(السلام علی أهل الدیار من الـمؤمنین والمسلمین، ویرحم الله الـمستقدمین منا والـمستأخرین، وإنا إن شاء الله بكم لاحقون) [۹۴۴]«سلام بر مؤمنان و مسلمانان این دیار، خداوند به گذشتگان و آیندگان ما رحم کند و ما هم انشاء الله به شما ملحق میشویم». سپس به همین ترتیب بر دو بیار پیامبر جابوبکر و عمر بسلام بفرستد.
۵- بلند کردن صدا در مسجدالنبی یا در کنار قبر پیامبر جدور از ادب است: بلکه باید به آرامی صحبت کند؛ چون ادب با پیامبر جدر حال وفات مانند ادب در حال حیاتش است.
۶- باید بر ادای نماز در صفوف اول جماعت حریص باشد؛ چون نماز خواندن در صف اول فضیلتی زیاد و ثوابی فراوان دارد.
۷- نباید حرص خواندن نماز در روضه، او را از صف اول جماعت به تأخیر بیاندازد؛ چراکه نماز در روضه هیچ گونه برتری بر نماز در سایر جاهای مسجد ندارد.
۸- حرص بر ادای چهل نماز متوالی در مسجدالنبی بر اساس حدیث زیر که در میان مردم مشهور شده و رواج پیدا کرده، مستحب نیست: (من صلی في مسجدی أربعین صلاة لایفوته صلاة كتبت له براءة من النار، ونجا من العذاب، وبری من النفاق) [۹۴۵]«کسی که در مسجد من چهل نماز بخواند و هیچ نمازی را از دست ندهد از آتش و عذاب جهنم نجات پیدا میکند، و از نفاق پاک میشود». چون این حدیث ضعیف و غیر صحیح است.
۹- زیاد رفتن نزد قبر شریف پیامبر جبمنظور سلام گفتن مشروعیت ندارد؛ ون از هر جا سلام گفته شود به او میرسد، اگرچه از دورترین نقاط زمین هم باشد، لذا کسی که از دورترین نقاط بر او سلام میگوید با کسی که کنار قبر او است در برخورداری از ثواب و صلوات و سلام یکسان هستند.
۱۰- در وقت بیرون رفتن از مسجد نباید به صورت عقبگرد خارج شود بلکه باید پای چپش را جلو گذاشته و بگوید: (اللهم صل علی محمد، اللهم إنی أسألك من فضلك) [۹۴۶]«خداوندا! بر محمد صلوات (و سلام) بفرست خداوندا! از تو طلب فضل میکنم».
[۹۴۳] تخریج در ص (۱۶۹). [۹۴۴] تخریج در ص (۲۳۴). [۹۴۵] آلبانی این حدیث را در کتاب «الأحادیث الضعیفة» (۳۶۴) تخریج کرده و گفته است: أحمد این حدیث را در «المسند» (۳/۱۵۵) و طبرانی در «المعجم الأوسط» (۱/۱۲۵/۲) از «زوائد المعجمین» از طریق عبدالرحمن بن أبی رجال از نبیط بن عمرو از أنس بن مالک بصورت مرفوع روایت کرده، و گفته است: این حدیث را تنها عبد الرحمن از أنس و تنها نبیط از عبدالرحمن روایت کرده است. ألبانی گفته است: سند این حدیث ضعیف است، چون نبیط شخصیتی غیرمعروف است و تنها در این حدیث وجود دارد أه. [۹۴۶] تخریج در ص (۱۶۹).
سنت است کسی که به مدینه میرود به مسجد قباء رفته و به پیروی از پیامبر جدر آنجا نماز بخواند؛ چون در حدیث آمده: (كان علیه الصلاة والسلام یتعاهده بالزیارة ماشیا وراكبا، ویأتیه یوم السبت فیصلی فیه ركعتین) [۹۴۷]«پیامبر جپیاده و سواره پایبند رفتن به مسجد قباء بود و روزهای شنبه به آنجا میرفت و دو رکعت نماز میخواند».
در حدیثی دیگر میفرماید: (من تطهر في بیته ثم أتی مسجد قباء فصلی فیه، كان له كأجر عمرة) [۹۴۸]«کسی که در خانهاش وضو بگیرد سپس به مسجد قباء رفته و در آن نماز بخواند، پاداش یک عمره را دریافت مینماید».
[۹۴۷] متفق علیه: خ (۱۱۹۳، ۱۱۹۴/۶۹/۳)، م (۱۳۹۹/۱۰۱۶/۲)، د (۲۰۲۴/۲۵/۶)، نس (۳۷/۳). [۹۴۸] صحیح: [ص. جه ۱۱۶۰]، جه (۱۴۱۲/۴۵۳/۱).
بقیع مقبره مسلمانان در مدینه است که گروه زیادی از اصحاب در آن دفن شدهاند و تا امروز نیز مسلمانان در آن دفن میشوند و بسیاری از آنها کسانی هستند که به امید مردن در مدینه و دفن در بقیع به آنجا میروند.
پیامبر جفرمودند: (أحد جبل یحبنا ونحبه) [۹۴۹]«أحد کوهی است که ما را دوست دارد و ما هم آن را دوست داریم». در کنار آن هفتاد و اندی شهید، از شهدای غزوهای که در اطراف آن به وقوع پیوست، دفن شدهاند. این غزوه به نام آن کوه (غزوه احد) نام گرفته است.
پس هرگاه کسی به مدینه رفت اشکالی ندارد بقیع یا شهدای أحد را زیارت کند؛ چون پیامبر جدر آغاز از زیارت قبور نهی کرد، سپس به منظور بیادآوردن آخرت و عبرت گرفتن از کسانی که در آنجا دفن شدهاند، به آن اجازه داد. ولی باید از تبرک جستن به قبور و استغاثه از مردگان و شفیع قراردادن و توسل کردن به آنان خودداری شود.
بالا رفتن و نماز خواندن در محلی از کوه احد که گفته میشود محل نماز پیامبر جبوده، یا بالا رفتن به آن جهت تبرک، یا بالا رفتن به کوه رماه جهت جستجوی آثار صحابه؛ و از این قبیل اعمال، هیچ مشروعیتی نداشته و مستحب نیست، بلکه از امور مستحدثهای است که شرع از آنها نهی کرده است. در این باره عمر سمیگوید: (إنما هلك من كان قبلكنم بتتبعهم آثار أنبیاءهم) «کسانی که قبل از شما بودند به سبب جستجوی آثار پیامبرانشان به هلاکت رسیدند». پس باید سخن عمر سبرای ما قانعکننده و فصلالخطاب باشد.
[۹۴۹] متفق علیه: خ (۴۰۸۳/۳۷۷/۷)، م (۱۳۹۳/۱۰۱۱/۲).
در مدینه منوره اما کنی هست که بعنوان زیارتگاه شناخته میشوند مانند هفت مسجد نزدیک محل وقوع غزوه خندق، مسجد قبلتین، بعضی چاهها، مسجد غمامه و مساجدی که به ابوبکر و عمر و عایشه شجمیعاً نسبت داده میشود. تخصیص این اماکن به زیارت مشروع نیست و زیارتکننده این اماکن نباید گمان کند که با زیارت آنها اجر و ثواب بیشتری دریافت میکند؛ چون جستجوی آثار انبیاء و صالحین سبب هلاکت امتهای قبل از ما شده است، و برای مسلمانان شایسته نیست که با سنت نبوی و روش اصحاب مخالفت کنند؛ چون خیر واقعی در پیروی از سنت نبوی و اصحاب، و شر واقعی در مخالفت با آنها است.
۱- بسیاری از حجاج بر این حریصاند که ماندنشان در مدینه بیشتر از روزهایی باشد که در مکه بودهاند در حالی که یک نماز در مسجدالحرام با صدا هزار نماز در سایر مساجد برابری میکند اما یک نماز در مسجدالنبی برابر با هزار نماز در سایر مساجد است و این تفاوت بزرگ در فضیلت بین نماز در مکه و نماز در مدینه دلیلی روشن برای حجاج است تا ماندنشان در مکه بیشتر از مدینه باشد.
۲- بسیاری از حجاج گمان میکنند که زیارت مسجدالنبی جزو مناسک حج است و به این خاطر به همان اندازه که بر مناسک حج حریصند بر زیارت مسجدالنبی هم حرص میورزند به طوری که اگر کسی حج کند و به مدینه نرود به نظر آنان حجش ناقص است.
در این باره احادیثی موضوع و دروغین را هم روایت میکنند مثل حدیث (من حج فلم یزرنی فقد جفانی) «کسی که حج کند و (قبر) مرا زیارت ننماید، به من جفا کرده است». در حالی که حقیقت برخلاف پندار آنان است؛ چون زیارت مسجدالنبی سنتی است که پیامبر جبه نماز خواندن در آن تشویق کرده است و هیچ ربطی به حج ندارد، و زیارت مسجدالنبی از شروط صحت و حتی کمال حج نیست، البته در ذات خود عملی مشروع است.
ازدواج از مؤکدترین سنتهای پیامبران است. خداوند متعال میفرماید:
﴿وَلَقَدۡ أَرۡسَلۡنَا رُسُلٗا مِّن قَبۡلِكَ وَجَعَلۡنَا لَهُمۡ أَزۡوَٰجٗا وَذُرِّيَّةٗ﴾[الرعد: ۳۸].
«و ما پیش از تو پیامبرانی را فرستادهایم و زنان و فرزندانی بدیشان دادهایم».
ترک ازدواج بدون عذر مکروه است؛ به دلیل حدیث انس بن مالک: (جاء ثلاثة رهط إلی بیوت أزواج النبي جیسألون عن عبادة النبي ج، فلما أخبروا كأنهم تقالوها، فقالوا، وأین نحن من رسول الله جقد غفرله ما تقدم من ذنبه وما تأخر، فقال أحدهم: أما أنا، فأنا أصلی اللیل أبدا، وقال الآخر: أنا أصوم الدهر ولاأفطر، وقال الآخر: أنا أعتزل النساء فلا أتزوج أبدا، فجاء رسول الله جفقال: أنتم الذین قلتم كذا وكذا؟ أما والله إنی لأخشاكم لله، وأتقاكم له، ولكنی أصوم وأفطر وأصلی وأرقد، وأتزوج النساء فمن رغب عن سنتی فلیس منی) [۹۵۰]«سه نفر به خانه یکی از همسران پیامبر جآمدند تا از عبادت او سؤال کنند. وقتی که از عبادتش آگاه شدند انگار آنرا کم دانستند و گفتند: ما کجا و پیامبر جکجا؟! خداوند گناهان گذشته و آینده او را بخشیده است، پس یکی از آنها گفت: من تمام شب را نماز میخوانم، دیگری گفت: من هم تمام سال را روزه میگیرم، و افطار نمیکنم، سومی گفت: من هم از زنان کنارهگیری کرده و تا أبد ازدواج نمیکنم. پیامبر جآمد و فرمود: شما بودید که چنین و چنان گفتید؟ قسم به خدا من از همه شما بیشتر از خدا میترسم و ازهمه شما با تقواترم، ولی با وجود این روزه میگیرم و افطار میکنم، نماز میخوانم و میخوابم و با زنان ازدواج میکنم؛ پس کسی که از سنت من روی گرداند از من نیست».
کسی که توانایی ازدواج دارد و با ترک آن از ارتکاب گناه میترسد، بر او واجب است ازدواج کند.
«چون زنا و هر آنچه به آن منجر شود و مقدمه آن باشد حرام است، پس اگر کسی ترس ارتکاب این کار حرام را داشته باشد، بر او واجب است که آنرا از خود دور کند اگر این حالت جز با ازدواج برطرف نشود، ازدواج بر او واجب میشود» [۹۵۱].
کسی که به ازدواج رغبت دارد لیکن توانایی آن را ندارد، باید روزه بگیرد به دلیل حدیث این مسعود که گفت: پیامبر جبه ما فرمود: (یا معشر الشباب من استطاع منكم الباءة فلتزوج، فإنه أغض للبصر وأحصن للفرج، ومن لم یستطع فعلیه بالصوم، فإنه له وجاء) [۹۵۲]«ای جماعت جوانان هر کس از شما توانایی ازدواج را دارد ازدواج کند؛ زیرا ازدواج بهتر چشم را (از حرام) میپوشاند و بهتر فرج را (از حرام) محافظت میکند، و کسی که نتوانست (ازدواج کند) باید روزه بگیرد؛ چون روزه شهوت جنسی او را کم میکند».
[۹۵۰] متفقعلیه: خ این لفظ بخاری است (۵۰۶۳/۱۰۴/۹)، م (۱۴۰۱/۱۰۲/۲)، نس (۶۰/۶). [۹۵۱] السیل الجرار (۲۴۳/۲). [۹۵۲] متفق علیه: خ (۵۰۶۶/۱۱۲/۹)، م (۱۴۰۰/۱۰۱۸/۲)، د (۲۰۳۱/۳۹/۶)، ت (۱۰۸۷/۲۷۲/۲)، نس (۵۶/۶)، جه (۱۸۴۵/۵۹۲/۱).
کسی که میخواهد ازدواج کند، باید تلاش کند زنی را انتخاب نماید که دارای صفات زیر باشد:
۱- دیندار باشد: به دلیل حدیث ابوهریره از پیامبر جکه فرمود: (تنكح الـمرأة لأربع: لـمالـها، ولحسبها ولجمالها، ولدینها، فاظفر بذات الدین تربت یداك) [۹۵۳].
«زن بخاطر چهار چیز برای ازدواج انتخاب میشود: مال و دارائی، اصل و نسب، زیبائی و دیانت؛ پس زن دیندار را انتخاب کن، دستهایت خاکآلوده شود».
۲- دوشیزه (بکر) باشد، مگر اینکه برایش در انتخاب بیوه مصلحتی وجود داشته باشد؛ به دلیل حدیث جابر بن عبدالله: (تزوجت امرأة في عهد رسول الله جفلقیت النبي ج، فقال یا جابر، تزوجت؟ قلت: نعم، قال: بكر أم ثیب؟ قلت: ثیب، قال: فهلا بكرا تلاعبها؟ قلت یا رسول الله إن لی أخوات، فخشیت أن تدخل بینی وبینهن، قال: فذاك إذن، إن الـمرأة تنكح علی دینها ومالـها وجمالـها، فعلیك بذات الدین تربت یداك) [۹۵۴]«در زمان پیامبر جبا زنی ازدواج کردم، پس از آن با پیامبر جملاقات کردم، فرمود ای جابر، آیا ازدواج کردهای، گفتم: بله، فرمود: دوشیزه یا بیوه؟ گفتم بیوه، فرمود: چرا با دختری ازدواج نکردی تا با او بازی کنی؟ گفتم ای رسول خدا! من چند خواهر دارم و بیم داشتم که (اگر دوشیزه باشد با سن کم خود) بین من و آنان جدای بیاندازد، پیامبر جفرمود: پس اینطور!. زن به خاطر دین، مال و زیباییاش برای ازدواج انتخاب میشود، پس دیندار را انتخاب کن، دستهایت خاکآلوده شود».
۳- زیاد بچهزا باشد: به دلیل حدیث انس که پیامبر جفرمود:
(تزوجوا الودود الولود فإنی مكماثر بكم الأمم) [۹۵۵]«با زنان محبتگر و بچهزا ازدواج کنید؛ چون من در میان امتها به کثرت شما افتخار میکنم».
[۹۵۳] متفق علیه: خ (۵۰۹۰/۱۳۲/۹)، م (۱۴۶۶/۱۰۸۶/۲)، د (۲۰۳۲/۴۲/۶)، جه (۱۸۵۸/۵۹۷/۱)، ش (۶۸/۶). [۹۵۴] متفق علیه: م (۷۱۵/۱۰۸۷/۲)، این لفظ مسلم است و این حدیث با شبیه این لفظ و حذف جمله آخر روایت شده در: خ (۵۰۷۹/۱۲۱/۹)، د (۲۰۳۳/۴۳/۶)، ت (۱۱۰۶/۲۸۰/۲)، جه (۱۸۶۰/۵۹۸/۱)، نس (۶۵/۶) نسائیاین حدیث و زیادی را با لفظ مسلم روایت کرده است. [۹۵۵] صحیح: [ص. ج ۲۹۴۰]، [الإرواء ۱۷۸۴]، د (۲۰۳۵/۴۷/۶]، نس [۶۵/۶].
همانطور که مرد حق دارد زنی را انتخاب کند که دارای صفات مذکور باشد، بر ولی زن نیز واجب است که مردی صالح برای ازدواج او انتخاب نماید به دلیل حدیث ابوحاتم مزنی: (إذا جاءكم من ترضون دینه وخلقه فأنكحوه، إلا تفعلوا تكن فتنة في الأرض وفساد كبیر) [۹۵۶]«هرگاه کسی (برای خواستگاری) نزد شما آمد که از دین و اخلاقش راضی بودید (دخترتان را) به ازدواج او درآورید؛ چون اگر این کار را نکنید، در زمین فتنه و فساد بزرگی روی خواهد داد».
اشکالی ندارد کسی ازدواج با دختر یا خواهرش را به اهل خیر پیشنهاد کند؛ به دلیل حدیث ابن عمر: (أن عمر بن الخطاب حین تأیمت حفصة بنت عمر من خنیس بن حذافة السهمی، وكان من أصحاب رسول الله جفتوفی بالـمدینة فقال عمر بن الخطاب: أتیت عثمان بن عفان فعرضت علیه حفصة، فقال: سأنظر في أمری فلبثت لیالی، ثم لقینی فقال: قد بدا لی أن لاأتزوج یومی هذا. قال عمر: فلقیت أبابكر الصدیق. فقلت: ان شئت زوجتك حفصة بنت عمر، فصمت أبوبكركف فلم یرجع إلی شیئا، وكنت أوجد علیه منی علی عثمان، فلبثت لیالی، ثم خطبها رسول الله جفأنحكتها إیاه، فلقینی أبوبكر فقال: لعلك وجدت علی حین عرضت علی حفصة فلم أرجع إلیك شیئا؟ قال عمر: قلت نعم: قال أبوبكر: فإنه لم یمنعنی أن أرجع إلیك فیما عرضت علی إلا أنی كنت علمت أن رسول الله جقد ذكرها، لم أكن لأفشی سر رسول الله ج، ولو تركها رسول الله جقبلتها) [۹۵۷]«وقتی که خنیس بن حذافه سهمی همسر حفصه بنت عمر - یکی از اصحاب پیامبر ج- در مدینه فوت کرد و حفصه بیوه ماند عمر بن خطاب گفت: نزد عثمان بن عفان رفتم و پیشنهاد ازدواج حفصه را به او دادم، عثمان گفت درباره آن فکر میکنم، چند شب منتظر ماندم سپس مرا دید و گفت: به این نتیجه رسیدهام که فعلاً ازدواج نکنم، عمر گفت: ابوبکر صدیق را دیدم به او گفتم اگر بخواهی حفصه بنت عمر را به ازدواج تو درمیآورم. ابوبکر ساکت شد و هیچ جوابی به من نداد، از ابوبکر بیشتر عصبانی شدم تا از عثمان، چند شبی منتظر ماندم تا اینکه پیامبر جاز او خواستگاری کرد، پس حفصه را به ازدواج پیامبر جدرآوردم. بعد از آن ابوبکر مرا دید و گفت: شاید بخاطر رد پیشنهاد ازدواج با حفصه از من عصبانی شدهای؟ عمر گفت: بله، ابوبکر گفت: به این دلیل پیشنهاد شما را رد کردم چون میدانستم پیامبر جدرباره او (حفصه) سخن گفته است و من نخواستم راز پیامبر جرا فاش کنم و اگر پیامبر جاز او صرفنظر میکرد، من آنرا قبول میکردم».
[۹۵۶] صحیح: [ص. ت ۸۶۶]، ت (۱۰۹۱/۲۷۴/۲). [۹۵۷] صحیح: [ص. نس ۳۰۴۷]، خ (۵۱۲۲/۱۷۵/۹)، نس (۷۷/۶).
اگر کسی قصد خواستگاری زنی را داشته باشد، میتواند قبل از آنکه به خواستگاری او برود و او را نگاه کند، به دلیل حدیث محمد بن مسلمه که گفت: از زنی خواستگاری کردم و میخواستم مخفیانه او را نگاه کنم تا اینکه او را در باغ خرمایش دیدم، به من گفته شد آیا در حالی که یار و همراه پیامبر جهستی این کار را انجام میدهی؟ گفت: از پیامبر جشنیدهام که میفرمود: (إذا ألقی الله في قلب امری خطبة امرأة، فلابأس أن ینظر إلیها) [۹۵۸]«اگر خداوند خواستگاری زنی را به قلب کسی القا کرد، باکی نیست که به او نگاه کند».
از مغیر بن شعبه روایت است: نزد پیامبر جرفتم و با او درباره زنی که قصد خواستگاریش داشتم صحبت کردم، پیامبر جفرمود: (إذهب فانظر إلیها، فإنه أجدر أن یؤدم بینكما) [۹۵۹]«برو او را نگاه کن چون این امر رابطه بین شما را پایدارتر میکند».
[۹۵۸] صحیح: [ص. جه ۱۵۱۰]، جه (۱۸۶۴/۵۹۹/۱]. [۹۵۹] صحیح: (ص. ت ۸۶۸)، نس (۶۹/۶)، این لفظ نسائی است، ت (۱۰۹۳/۲۷۵/۲) در روایت ترمذی بجای عبارت «فإنه أجدر» عبارت «فإنه أحری» ذکر شده است.
خواستگاری یعنی درخواست ازدواج از زن به روشی که در میان مردم مرسوم است. پس اگر توافق حاصل شد این توافق تنها وعدهای برای ازدواج است و بس، و با آن هیچ چیزی از زن برای مرد حلال نمیشود، بلکه تا زمان عقد بصورت نامحرم باقی میماند.
برای هیچ مسلمانی جایز نیست که از زن خواستگاری شده توسط برادرش (شخص دیگری) خواستگاری کند؛ به دلیل حدیث ابن عمر ب: (نهی النبي جأن یبیع بعضكم علی بیع بعض، ولایخطب الرجل علی خطبة أخیه حتی یترك الخاطب قبله، أو یأذن له الخاطب) [۹۶۰]. «پیامبر جاز اینکه بعضی از شما بر معامله دیگری وارد شود، و یا اینه از زنی خواستگاری کند که قبلاً برادرش (شخص دیگری) از او خواستگاری کرده، نهی کرده است مگر اینکه خواستگار اول منصرف شود یا به او اجازه دهد».
همچنین جایز نیست از زنی خواستگاری شود که در عده طلاق رجعی است؛ چرا که چنین زنی هنوز همسر شخصی دیگر است همانطور که جایز نیست به صراحت از زنی خواستگاری شود که در عده طلاق بائنه یا عده وفات است، ولی اگر با اشاره و کنایه از او خواستگاری شود اشکالی ندارد به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَلَا جُنَاحَ عَلَيۡكُمۡ فِيمَا عَرَّضۡتُم بِهِۦ مِنۡ خِطۡبَةِ ٱلنِّسَآءِ أَوۡ أَكۡنَنتُمۡ فِيٓ أَنفُسِكُمۡ﴾[البقرة: ۲۳۵].
«و گناهی بر شما (مردان) نیست که به طور کنایه اززنانی (که شوهرانشان فوت کردهاند و در عده به سر میبرند) خواستگاری کنید و یا در دل خود تصمیم بر این کار را بگیرید».
[۹۶۰] صحیح: (ص. نس ۳۰۳۷)، خ (۵۱۴۲/۱۹۸/۹)، نس (۶۷۳).
عقد ازدواج دو رکن دارد: ایجاب و قبول، و صحت آن مشروط به موارد زیر است:
از عایشه روایت است که پیامبر جفرمود: (أیما امرأة ینكحها الولی فنكاحها باطل، فنكاحها باطل، فنكاحها باطل، فإن أصابها فلها مهرها بما أصاب منها، فإن اشتجروا فالسلطان ولی من لا ولی له) [۹۶۱]«هر زنی که ولی او را ازدواج ندهد ازدواجش باطل است، ازدواجش باطل است، ازدواجش باطل است، پس اگر شوهرش با او نزدیکی کرد باید مهریهاش را به سبب نزدیکی با او پرداخت کند، و اگر با هم مشاجره کردند حاکم سرپرست کسی است که سرپرست ندارد».
[۹۶۱] صحیح: [ص. جه ۱۵۲۴]، جه (۱۸۷۹/۶۰/۱)، این لفظ ابن ماجه است، د (۲۰۶۹/۹۸/۶)، ت (۱۱۰۸/۲۸۰/۲)، در روایت ابوداود وترمذی عبارت «فإن دخل بها... فإن تشاجروا» بکار رفته است.
از عائشه روایت است که پیامبر جفرمود: (لانكاح إلا بولی وشاهدی عدل) [۹۶۲]«ازدواج بدون ولی و دو شاهد عادل صحیح نیست».
[۹۶۲] صحیح: [ص. ج ۷۵۵۷]، هق (۱۲۵/۷)، حب (۱۲۴۷/۳۰۵).
همانطوریکه ازدواج بدون ولی جایز نیست، بر ولی نیز واجب است که از زنان تحت تکفل خود قبل از ازدواج اجازه بخواهد، و اگر زن راضی به ازدواج نباشد، ولی نمیتواند او را مجبور کند، پس اگر بدون رضایت او (ولی) او را به عقد کسی درآورد، میتواند آن را فسخ کند:
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (لاتنكح الأیم حتی تستأمر، ولاتنكح البكر حتی تستأذن، قالوا: یا رسول الله وكیف إذنها؟ قال: أن تسكت) [۹۶۳]«بیوه تا از او دستور نگرفتند ازدواج داده نشود، و دوشیزه هم تا از او اجازه گرفته نشود، به ازدواج کسی داده نشود. گفتند: ای رسول خدا، اجازه (رضایت) بکر چگونه است؟ فرمود: این است که ساکت بماند».
از خنساء بنت خدام أنصاری روایت است: (أن أباها زوجها وهی ثیب، فكرهت ذلك، فأتت رسول الله جفرد نكاحها) [۹۶۴]«او بیوه بود و پدرش بدون رضایت او، او را به عقد کسی درآورد، نزد پیامبر جرفت و نکاحش را باطل کرد».
از ابن عباس روایت است: (أن جاریة بكراً أتت النبي جفذكرت له أن أباها زوجها وهی كارهة، فخیرها النبي ج) [۹۶۵]«دختری (بکر) نزد پیامبر جآمد وبه او گفت که: پدرش بدون رضایتش، او را به عقد کسی درآورده است، پیامبر جاو را (در فسخ عقد) اختیار داد».
[۹۶۳] صحیح: [ص. ج ۲۱۰۰]، [الأرواء ۶۱۸]، م (۸۶۹/۵۹۴/۲). [۹۶۴] صحیح: [ص. ت ۴۱۸]، م (۸۸۶/۵۹۱/۲)، ت (۵۰۵/۹/۲). [۹۶۵] صحیح: [ص. ج ۴۷۱۱]، [الأرواء ۶۱۱]، م (۸۶۶/۵۹۱/۲)، ت (۵۰۵/۹/۲).
مستحب است قبل از عقد خطبهای خوانده شود، این خطبه خطبه حاجت نام دارد، لفظ خطبه این است:
(إن الحمدلله، نحمده، ونستعینه، ونستغفره، ونعوذ بالله من شرور أنفسنا وسیئات أعمالنا، من یهده الله فلامضل له، ومن یضلل فلا هادی له، وأشهد أن لا إلا الله وحده لاشریك له وأشهد أن محمدا عبده ورسوله) «براستی حمد و سپاس تنها لایق خدا است او را شکر میگوییم و از او درخواست کمک و آمرزش میکنیم، و پناه میبریم به خدا از شرور نفسهایمان واز بدیهای اعمالمان، هر کس که خدا او را هدایت کند هیچ کس نمیتواند او را گمراه کند و هر کس که خداوند او را گمراه نماید هیچ کس نمیتواند او را هدایت دهد و شهادت میدهم که هیچ معبود بر حقی بجز الله نیست که تنها و بیشریک است، و شهادت میدهم که محمد بنده و فرستاده او است».
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ ٱللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِۦ وَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنتُم مُّسۡلِمُونَ١٠٢﴾[آل عمران: ۱۰۲].
«ای کسانی که ایمان آوردهاید آنچنانکه باید از خدا بترسید و نمیرید مگر آنکه مسلمان باشید».
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ ٱتَّقُواْ رَبَّكُمُ ٱلَّذِي خَلَقَكُم مِّن نَّفۡسٖ وَٰحِدَةٖ وَخَلَقَ مِنۡهَا زَوۡجَهَا وَبَثَّ مِنۡهُمَا رِجَالٗا كَثِيرٗا وَنِسَآءٗۚ وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَ ٱلَّذِي تَسَآءَلُونَ بِهِۦ وَٱلۡأَرۡحَامَۚ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلَيۡكُمۡ رَقِيبٗا١﴾[النساء: ۱].
«ای مردمان از (خشم) پروردگارتان بپرهیزید، پروردگاری که شما رااز یک انسان بیافرید و (سپس) همسرش را از نوع او آفرید و از آن دو نفر مردان و زنان فراوانی منتشر ساخت. و از (خشم) خدایی بپرهیزید که همدیگر را بدو سوگند میدهید، و بپرهیزید از اینکه پیوند خویشاوندی را گسیخته دارید (وصله رحم را هم نادیده گیرد)، زیرا بیگمان خداوند مراقب شما است».
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ ٱللَّهَ وَقُولُواْ قَوۡلٗا سَدِيدٗا٧٠ يُصۡلِحۡ لَكُمۡ أَعۡمَٰلَكُمۡ وَيَغۡفِرۡ لَكُمۡ ذُنُوبَكُمۡۗ وَمَن يُطِعِ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ فَقَدۡ فَازَ فَوۡزًا عَظِيمًا٧١﴾[الأحزاب: ۷۰-۷۱].
«ای مؤمنان از خدا بترسید و سخن حق و درست بگویید. در نتیجه خدا (توفیق خیرتان میدهد و) اعمالتان را بایسته میکند و گناهانتان را میبخشاید. اصلاً هر کس از خدا و پیامبرش فرمانبرداری کند، قطعاً به پیروزی و کامیابی بزرگی دست مییابد».
أما بعد: فإن أصدق الحدیث كتاب الله، وخیر الهدی، هدی محمد جوشر الأمور محدثاتها، وكل محدثة بدعة، وكل بدعة ضلالة وكل ضلالة في النار) [۹۶۶]«اما بعد: راستترین سخن کتاب خدا، و بهترین روش، روش محمد جاست، و بدترین امور نوآوری در دین است، و هر تازه پیدا شدهای در دین بدعت و هر بدعتی گمراهی، و هر گمراهی در آتش است».
[۹۶۶] در خطبه جمعه بیان شد.
از ابوهریره روایت است که پیامبر جوقتی تبریک میگفت میفرمود: (بارك الله لكم وبارك علیكم، وجمع بینكما في خیر) [۹۶۷]«خداوند خودتان و ازدواجتان را پربرکت و اجتماعتان را پرخیر کند».
[۹۶۷] صحیح: [ص. جه ۱۵۴۶]، جه (۱۹۰۵/۶۱۴/۱)، این لفظ ابن ماجه است، د (۲۱۱۶/۱۶۶/۶)، ت (۱۰۹۷/۲۷۶/۲)، در روایت ابوداود و ترمذی خطاب برای مفرد بکار رفته است.
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَءَاتُواْ ٱلنِّسَآءَ صَدُقَٰتِهِنَّ نِحۡلَةٗۚ فَإِن طِبۡنَ لَكُمۡ عَن شَيۡءٖ مِّنۡهُ نَفۡسٗا فَكُلُوهُ هَنِيٓٔٗا مَّرِيٓٔٗا٤﴾[النساء: ۴].
«و مهریههای زنان را به عنوان هدیهای خالصانه و فریضهای خدایانه بپردازید. پس اگر با رضایت خاطر چیزی از مهریه خود را به شما بخشیدند، آن را (دریافت دارید و) حلال و گوارا مصرف کنید».
پس مهریه حقی است که زن بر مرد دارد، و (زن) مالک آن است و برای هیچ کسی حلال نیست، - پدر باشد یا غیر پدر - چیزی از آنرا برای خود بردارد مگر اینکه زن بر اینکار راضی باشد.
در شریعت حداقل و حداکثری برای مهریه در نظر گرفته نشده ولی کم بودن و زیادهروی نکردن در آن مورد تشویق قرار گرفته است تا ازدواج به آسانی امکانپذیر باشد وجوانان به خاطر مهریه و مخارج زیاد آن از ازدواج روی نگردانند:
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَإِنۡ أَرَدتُّمُ ٱسۡتِبۡدَالَ زَوۡجٖ مَّكَانَ زَوۡجٖ وَءَاتَيۡتُمۡ إِحۡدَىٰهُنَّ قِنطَارٗا فَلَا تَأۡخُذُواْ مِنۡهُ شَيًۡٔا﴾[النساء: ۲۰].
«و اگر خواستید همسری را به جای همسری برگزینید هر چند مال فراوانی هم مهریه یکی از آنها کرده باشید، برای شما درست نیست که چیزی از آن مال را دریافت دارید».
از انس بن مالک سروایت است: (أن عبدالرحمن بن عوف جاء إلی رسول الله جوبه أثر صفرة فسأله رسول الله جفأخبره أنه تزوج امرأة من الأنصار، قال: كم سقت لـها؟ قال: زنة نواة من ذهب، قال رسول الله جأولم ولو بشاة) [۹۶۸]«عبدالرحمن بن عوف نزد پیامبر جآمد در حالیکه آثار زردی (زعفران یا حنا) بر او دیده میشد، پیامبر جاز حال او پرسید، (عبدالرحمن بن عوف) در پاسخ گفت که با زنی از انصار ازدواج کرده است. پیامبر جفرمود: چقدر مهریه برایش قرار دادهای؟ گفت به اندازه وزن یک هسته خرما طلا، پیامبر جفرمود: ولیمه بده اگرچه گوسفندی باشد».
از سهل بن سعد روایت است: (إني لفی القوم عند رسول الله جإذ قامت امرأة فقالت: یا رسول الله إنها قد وهبت نفسا لك، فر فیها رأیك، فلم یجبها شیئا، ثم قامت فقالت: یا رسول الله إنها قد وهبت نفسها لك فر فیها رأیك، فلم یجبها شیئا، ثم قامت الثالثة فقالت: یا رسول الله إنها قد وهبت نفسها لكف فر فیها رأیك، فقام رجل فقال یا رسول الله، أنكحنیها، قال: هل عندك من شی؟ قال: لا، قال: اذهب فاطلب ولو خاتما من حدید، فذهب وطلب، ثم جاء فقال: ما وجدت شیئا ولاخاتما من حدید، قال: هل معك من القرآن شیء؟ قال معی سورۀ كذا وسورۀ كذا، قال: اذهب أنكحتكها بما معك من القرآن) [۹۶۹]«بهمراه جماعتی در خدمت پیامبر جبودم که ناگهان زنی بلند شد و گفت: ای رسول خدا! خودم را به شما بخشیدم، نظرت را در این باره بگو، پیامبر ججوابی به او نداد، بار دیگر آن زن بلند شد و گفت: ای رسول خدا! خودم رابه شما بخشیدم، نظر شما چیست؟ پیامبر ججوابی به اونداد. سپس آن زن برای بار سوم بلند شد و گفت: ای رسول خدا! خودم را به شما بخشیدم، نظر خود را در این باره بگو، در این هنگام مردی بلند شد و گفت: ای رسول خدا او را به ازدواج من درآور، پیامبر جبه آن مرد فرمود: آیا چیزی داری (که به عنوان مهریه به او بدهی)؟ گفت: نه، پیامبر جفرمود: برو و چیزی پیدا کن اگرچه انگشتری از آهن باشد، آن مرد رفت و به جستجو پرداخت سپس برگشت و گفت: هیچ چیزی نیافتم حتی أنگشتری آهنی، پیامبر جفرمود: آیا از قرآن چیزی حفظ داری؟ آن مرد گفت: سورۀ فلان و فلان را حفظ دارم، پیامبر جفرمود: برو با (مهریه) قرآنی که از حفظ داری او را به ازدواج تو درآوردم».
میتوان مهریه را بطور نقد یا نقد و قسط یا تمام قسط عند المطالبه پرداخت کرد، برای مرد جایز است قبل از آنکه مهریهای پرداخت کند با همسرش آمیزش نماید، اگر مقدار مهریه معین نشده، مهرالمثل و اگر معین شده باشد پرداخت مقدار تعیین شده بر مرد واجب است، و از عدم وفا به شروط عقد جداً خودداری نماید، چون پیامبر جفرموده است: (أحق ما أوفیتم من الشروط، أن توفوا به ما استحللتم به الفروج) [۹۷۰]«سزاوارترین شروطی که باید به آن وفا کنید شروط نکاح است».
اگر بعد از عقد نکاح و قبل از رابطه زناشویی مرد بمیرد تمام مهریه برای زن محفوظ میماند:
از علقمه روایت است: (أتی عبدالله في أمرأة تزوجها رجل ثم مات عنها، ولم یفرض لـها صداقا، ولم یكن دخل بها، قال: فاختلفوا إلیه، فقال: أری لـها مثل مهر نسائها ولها الـمیراث وعلیها العدة فشهد معقل بن سنان أشجعی أن النبي جقضی فیبروع بنت واشق بمثل ما قضی) [۹۷۱]. «از عبدالله درباره زنی که مردی با او بدون تعیین مهریه ازدواج کرده و قبل از آنکه با او رابطه زناشویی برقرار کند فوت کرده، سؤال شد، (علقمه) گفت: درباره او اختلاف کردند، عبدالله گفت: به نظر من مهرالمثل به او تعلق میگیرد، ارث میبرد و باید عده را بگذارند، معقل بن سنان اشجعی در همانجا گواهی داد که پیامبر جدرباره بروع بنت واشق مانند عبدالله حکم کرده است».
[۹۶۸] متفق علیه: خ (۵۱۵۳/۲۲۱/۹)، م (۱۴۲۷/۱۰۴۲/۲)، د )۲۰۹۵/۱۳۹/۶)، ت (۱۱۰۰/۲۷۷/۲)، جه (۱۹۰۷/۶۱۵/۱)، نس (۱۱۹/۶). [۹۶۹] متفق علیه: خ (۵۱۴۹/۲۰۵/۹)، لفظ حدیث روایت بخاری است، م (۱۴۲۵/۱۰۴۰/۲)، د (۲۰۹۷/۱۴۳/۶)، ت (۱۱۲۱/۲۹۰/۲)، جه (۱۸۸۹/۶۰۸/۱)، ابن ماجه بصورت مختصر این حدیث را روایت کرده است، نس (۱۲۳/۶). [۹۷۰] متفق علیه: خ (۵۱۵۱/۲۱۷/۹)، م (۱۴۱۸/۱۰۳۵/۲)، د (۲۱۲۵/۱۷۶/۶)، جه (۱۹۵۴/۶۲۸/۱)، ت (۱۱۳۷/۲۹۸/۲)، نس (۹۲/۶). [۹۷۱] صحیح: [الإرواء ۱۹۳۹]، ت (۱۱۵۴/۳۰۶/۲)، د (۲۱۰۰/۱۴۷/۶)، جه (۱۸۹۱/۶۰۹/۱)، ش (۱۲۱/۶).
از عایشه روایت است: (تزوجنی رسول الله جفي شوال، وبنی بی في شوال، فأی نساء رسول الله جكان أحظی عنده منی؟! وكانت تسحب أن یدخل نساؤها في شوال) [۹۷۲]«پیامبر جمرا در ماه شوال عقد کرد و در شوال به خانهاش برده شدم، کدامیک از زنان پیامبر جاز من نزد او بهرهمندتر (از لحاظ محبت پیامبر ج) بودند؟». و عایشه دوست داشت که زنان فامیلش در ماه شوال به خانه بخت برده شوند.
[۹۷۲] صحیح: [ص. جه ۱۶۱۹]، م (۱۴۲۳/۱۰۳۹/۲)، ت (۱۰۹۹/۲۷۷/۲) بدون جمله وسطی، ش (۱۳۰/۶) بدون جمله آخر جه (۱۹۹۰/۶۴۱/۱). *- با اختصار از کتاب (آداب الزفاف) علامه البانی.
مستحب است داماد با همسرش ملاطفت کند مثلاً به او شربت و شیرینی و مانند آن بدهد؛ به دلیل حدیث اسماء بنت یزید: (إنی قینت عائشة لرسول الله ج، ثم جئته فدعوته لجلوتها، فجاء فجلس إلی جنبها، فأتی بعس لبن، فشرب ثم ناولـها النبي جفخفضت رأسها واستحیت، قالت أسماء: فانتهرتها وقلت لـها، خذی من ید النبي جقالت: فأخذت فشربت شیئا) [۹۷۳]«عایشه را برای پیامبر جمزین کردم، سپس نزد پیامبر جرفتم، و او را برای دخول بر عائشه دعوت کردم، آمد و کنار نشست، سپس ظرفی بزرگ از شیر آورده شد، پیامبر جاز آن خورد و به عائشه داد، عائشه سرش را پایین انداخت و شرم کرد، اسماء گوید: بر سر او داد زدم و گفتم ظرف شیر را از دست پیامبر جبگیر. اسماء گوید:عائشه شیر را گرفت وکمی از آن را خورد».
یکی دیگر از سنتهای زفاف این است که داماد دستش را روی پیشانی همسرش قرار دهد و بسم الله بگوید و از خدا طلب برکت کند و دعایی را که در حدیث زیر آمده است بخواند:
پیامبر جفرمود: (إذا تزوج أحدكم امرأة، أو اشتری خادما، فلیأخذ بناصیتها، ولیسم الله ﻷولیدع بالبركة، ولیقل: اللهم إنی أسألك من خیرها وخیر ما جبلتها علیه، وأعوذ بك من شرها وشر ما جبلتها علیه) [۹۷۴]. «هرگاه یکی از شما زنی را به ازدواج خود درآورد یا خادمی را خرید، دست بر پیشانیاش بگذارد و بسم الله بگوید و برای او از خدا طلب برکت کند، و بگوید: (اللهم إني أسألك من خیرها وخیرما جبلتها علیه، وأعوذ بك من شرها وشرما جبلتها علیه) یعنی: خداوندا! خیر او و خیر آنچه در او آفریدهای را از تو میخواهم و به تو از شر او و شر آنچه در او آفریدهای پناه میبرم».
سنت است دو رکعت نماز با هم بخوانند چون این کار از سلف نقل شده و دو اثر در این باره آمده است:
۱- از ابوسعید مولای ابوأسید روایت است: (تزوجت وأنا مملوك فدعوت نفرا من أصحاب النبي جفیهم ابن مسعود وأبوذر وحذیفة، قال: وأقیمت الصلاة، قال: فذهب أبو ذر لیتقدم، فقالوا: إلیك قال: أو كذلك؟ قالوا: نعم، قال: فتقدمت بهم وأنا عبد مملوك، وعلمونی، فقالوا: إذا دخل علیك أهلك فصل ركعتین، ثم سل الله من خیر ما دخل علیك، وتعوذ به من شره ثم شانك وشأن أهلك) [۹۷۵]«در حالیکه برده بودم ازدواج کردم، جماعتی از اصحاب پیامبر جرا دعوت نمودم که در میان آنان ابن مسعود، ابوذر و حذیفه حضور داشتند، (ابوسعید) گوید: برای نماز اقامه گفته شد، ابوذر جلو رفت تا پیشنماز شود. (به من) گفتند: تو امامت کن، (ابوسعید) گفت: من امامت کنم؟ گفتند بله، گفت: در حالی که برده بودم امام شدم، آنان به من یاد دادند و گفتند: هرگاه همسرت بر تو وارد شد، دو رکعت نماز بخوان سپس از خداوند خیر آنچه به خانه تو وارد شده را بخواه و از شر او به خداوند پناه ببر سپس به کار خود و خانوادهات مشغول شو».
۲- از شقیق روایت است که مردی بنام ابو حریز آمد و گفت: من با دختری جوان ازدواج کردهام و میترسم که کینه مرا به دل بگیرد، عبدالله بن مسعود گفت: (إن الإلف من الله والفرك من الشیطان یرید أن یكره إلیكم ما أحل الله لكم، فإذا أتتك فأمرها أن تصلی وراءك ركعتین) «الفت از خداوند و کینه از شیطان است که میخواهد آنچه که خداوند برای شمال حلال کرده را بد جلوه دهد، پس هرگاه همسرت نزد تو آمد به او بگو که پشت سرت دو رکعت نماز بخواند»، در روایتی دیگر از ابن مسعود آمده است: و بگو: (اللهم بارك لی في أهلی وبارك لهم فی، اللهم اجمع بیننا ما جمعت بخیر وفرق بیننا إذا فرقت إلی خیر) [۹۷۶]«خداوندا! اهل وعیالم را برایم مبارک گردان و مرا نیز برای آنها مبارک گردان. خداوندا! تا آنگاه که در باهم بودن ما خیر هست، ما را با هم جمع کن، و هرگاه در جداییمان خیر باشد بین ما جدایی بیافکن».
سنت است که در هنگام آمیزش بگوید: (بسم الله اللهم جنبنا الشیطان وجنب الشیطان ما رزقتنا) «به نام خدا، خداوندا! شیطان را از ما و از آنچه به ما عطا میکنی دور بگردان»، پیامبر جفرمود: (فإن قضی بینهما ولد لن یضره الشیطان أبدا) [۹۷۷]«اگر کودکی از آن دو متولد شود، شیطان هرگز به او ضرر نمیرساند».
مرد میتواند در محل نسل، و از هر طرفی که بخواهد، از جلو یا از پشت (فقط در محل نسل)، با همسرش آمیزش کند. خداوند متعال میفرماید:
﴿نِسَآؤُكُمۡ حَرۡثٞ لَّكُمۡ فَأۡتُواْ حَرۡثَكُمۡ أَنَّىٰ شِئۡتُمۡ﴾[البقرة: ۲۲۳].
«زنان شما محل بذرافشانی شما هستند پس از هر راهی که میخواهید به آن محل درآیید».
(و زناشویی نمائید به شرط آنکه از موضع نسل تجاوز نکنید) یعنی هر طور که خواستید از جلو یا از عقب (به شرطی که در محل نسل باشد).
از جابر سروایت است: (كانت الیهود تقول، أذا أتی الرجل امرأته من دبرها في قبلها كان الولد أحول فنزلت:﴿نِسَآؤُكُمۡ حَرۡثٞ لَّكُمۡ فَأۡتُواْ حَرۡثَكُمۡ أَنَّىٰ شِئۡتُمۡ﴾ [۹۷۸] «یهود میگفتند: اگر مردی از پشت در محل نسل با همسرش جماع کند، بچه احول (چپ چشم) خواهد شد، پس این آیه نازل شد: ﴿نِسَآؤُكُمۡ حَرۡثٞ لَّكُمۡ فَأۡتُواْ حَرۡثَكُمۡ أَنَّىٰ شِئۡتُمۡ﴾«زنان شما محل بذرافشانی شما هستند پس از هر راهی که میخواهید به آن درآئید (به شرط آنکه از موضع نسل تجاوز نکنید)».
از ابن عباس روایت است: (كان هذا الحی من الأنصار وهم أهل وثن مع هذا الحی من یهود وهم أهل كتاب وكانوا یرون لـهم فضلا علیهم في العلم، فكانوا یقتدون بكثیر من فعلهم، وكان من أمر أهل الكتاب أن لایأتوا النساء إلا علی حرف، وذلك أستر ماتكون الـمرأة، فكان هذا الحی من الأنصار قد أخذوا بذلك من فعلهم، وكان هذا الحی من قریش یشرحون النساء شرحا منكرا، ویتلذذون منهن مقبلات ومدبرات ومستلقیات، فلما قدم الـمهاجرون الـمدینة، تزوج رجل منهم امرأة من الأنصار فذهب یصنع بها ذلك، فأنكرته علیه وقالت: إنما كنا نؤتی علی حرف، فاصنع ذلك وإلا فاجتنبی، حتی شری أمرها. فبلغ ذلك رسول الله جفأنزل الله ﻷ﴿نِسَآؤُكُمۡ حَرۡثٞ لَّكُمۡ فَأۡتُواْ حَرۡثَكُمۡ أَنَّىٰ شِئۡتُمۡ﴾ أی مقبلات ومدبرات ومستلقیات، یعنی بذلك موضع الولد) [۹۷۹] «این قبیله انصار که بتپرست بودند با این قبیله یهود که اهل کتاب بودند در یک جا زندگی میکردند، انصار آنان را در علم بر خودشان برتر میدانستند، و در کارهایشان بهآنها اقتدا میکردند، یکی از کارهای اهل کتاب این بود که با همسرانشان از پهلو جماع میکردند که در این حالت زن پوشیدهتر است و این قبله از انصار در این کار از آنها تقلید میکردند ولی قریش زنانشان را در هنگام نزدیکی بیش از حد پهن میکردند و از جلو و عقب و پهلو (فقط در محل نسل) از آنها لذت میبردند. وقتی مهاجرین به مدینه آمدند مردی از آنان با زنی از انصار ازدواج کرد و خواست این کار (پهن کردن) را با او انجام دهد، زن این کار او ناپسند دانست و گفت: رسم ما بر این است که از پهلو نزدیکی شود، تو هم این کار را بکن، در غیر این صورت از من کناره گیر. این جریان بزرگ شد تا اینکه به پیامبر سرسد و خداوند ﻷاین آیه را نازل کرد: ﴿نِسَآؤُكُمۡ حَرۡثٞ لَّكُمۡ فَأۡتُواْ حَرۡثَكُمۡ أَنَّىٰ شِئۡتُم﴾زنان شما محل بذرافشانی شما هستند پس از هر راهی که میخواهید (از جلو و عقب و پهلو که منظور محل نسل است) به آنان درآیید».
برای مرد حرام است که در غیر محل نسل با همسرش جماع کند؛ چون پیامبر جفرمود: (من أتی حائضا أو امرأة في دبرها أو كاهنا فصدقه بما یقول، فقد كفر بما أنزل علی محمد) [۹۸۰]«هر کسی با حائضی یا با زنی در غیر محل نسل جماع کند یا نزد کاهنی برود و او را تصدیق نماید، به آنچه بر محمد نازل شده کفر ورزیده است».
بر زن و مرد شایسته است که هدفشان از ازدواج پاکدامنی باشد تا خود را از آنچه خداوند حرام فرموده محافظت کنند، در اینصورت آمیزش صدقه برایشان نوشته میشود؛ به دلیل حدیث ابوذر س: (أن ناسا من أصحاب النبي جقالوا للنبی ج: یا رسول الله، ذهب أهل الدثوربالأجور، یصلون كما نصلی، ویصومون كما نصوم، ویتصدقون بفضول أموالهم، قال: أولیس قد جعل الله لكم ما تصدقون؟ إن بكل تسبیحة صدقة، وبكل تكبیرة صدقة، وبكل تهلیلة صدقة، وبكل تحمیدة صدقة، وأمر بالـمعروف صدقة، ونهی عن منكر صدقة، وفی بضع أحدكم صدقة، قالوا یا رسول الله أیاتی أحدنا شهوته ویكون له فیها أجر؟! قال: أرأیتم لووضعها في حرام أكان علیها وزر؟ فكذلك إذا وضعها في الحلا كان له أجر) [۹۸۱]«گروهی از اصحاب پیامبر جبه پیامبر گفتند، ای رسول خدا! ثروتمندان اجر و پاداش فراوانی دریافت میکنند؛ چراکه آنان مانند ما نماز میخوانند، روزه میگیرند، و (اضافه بر آن) از اموال اضافیشان صدقه میدهند. پیامبر جفرمود: آیا خداوند چیزی را برای شما قرار نداده که با آن صدقه بدهید؟ هر سبحان الله، الله أکبر، لا إله إلا الله و الحمدلله که میگویید برای شما صدقه محسوب میشود، امر به معروف و نهی از منکر صدقه است، و در نزدیکی با همسرانتان صدقه هست، گفتند: ای رسول خدا! یکی از ما شهوتش را برآورده میکند برایش اجر و پاداش هم هست؟ فرمود: مگر ندانست که اگر آنرا از راه حرام برآورده کند، گناهکار میشود؟ پس به همین ترتیب اگر در راه حلال آنرا برآورده کند، اجر و پاداش دریافت مینماید».
[۹۷۳] الحمیدی (۳۶۷/۱۷۹/۱)، أ (۶/۴۳۸/۴۵۸ و ۴۵۳ و ۴۵۲)، آلبانی این حدیث را در (آداب الزفاف) بصورت مطول و مختصر و با دو سند مختلف که یکدیگر را، تقویت میکنند ذکر کرده است. [۹۷۴] حسن [ص. ج ۱۵۵۷]، د (۲۱۴۶/۱۹۶/۶)، جه (۱۹۱۸/۶۱۷/۱). [۹۷۵] سنده صحیح: [آداب الزفاف ۲۲]، ابن أبی شیبه (۳۱۱/۴). [۹۷۶] سند آن صحیح است [آداب الزفاف ۲۳]، ابن أبی شیبه (۳۱۲/۴). [۹۷۷] متفق علیه: خ (۵۱۶۵/۲۲۸/۶۹)، م (۱۴۳۴/۱۰۵۸/۲)، د (۲۱۴۷/۱۹۷/۶)، ت (۱۰۹۸/۲۷۷/۲)، جه (۱۹۱۹/۶۱۸/۱). [۹۷۸] متفق علیه: خ (۴۵۲۸/۱۸۹/۸)، م (۱۴۳۵/۱۰۵۸/۲)، د (۲۱۴۹/۲۰۳/۶)، جه (۱۹۲۵/۶۲۰/۱). [۹۷۹] سند آن صحیح است: [آداب الزفاف ۲۸]، د (۲۰۵۰/۲۰۴/۶). [۹۸۰] صحیح: [الإرواء ۲۰۰۶]، جه (۶۳۹/۲۰۹/۱)، ت (۱۳۵/۹۰/۱)، د (۳۸۸۶/۳۹۸/۱۰). [۹۸۱] صحیح: [ص. ج ۲۵۸۸]، م (۱۰۰۶/۶۹۷/۲).
بعد از دخول (بردن همسر به خانه) دادن ولیمه لازم است؛ چون همچنانکه گفته شد پیامبر جعبدالرحمن بن عوف رابه آن امر فرمود، و به دلیل حدیث بریده بن حصیب: (لما خطب علی فاطمة لقال: قال رسول الله ج: إنه لابد للعرس من ولیمة) [۹۸۲]«وقتی که علی از فاطمه لخواستگاری کرد، پیامبر جفرمود: برای عروسی ولیمه لازم است.
موارد زیر باید در دادن ولیمه مدنظر قرار گیرند:
۱- ولیمه سه روز بعد از دخول باشد؛ چون این کار از پیامبر جنقل شده است، از انس روایت است: (تزوج النبي جصفیة، وجعل عتقها صداقها، وجعل الولیمة ثلاثة أیام) [۹۸۳]«پیامبر جصفیه را به ازدواج خود درآورد و مهریه او را آزادیاش، تعیین نمود، و ولیمه را بعد از سه روز داد.
۲- باید افراد صالح اعم از فقیر و ثروتمند را به ولیمه دعوت کند، به دلیل فرموده پیامبر ج: (لاتصاحب إلا مؤمنا، ولایأكل طعامك إلا تقی) [۹۸۴]«تنها با مؤمن دوستی کن و کسی بجز انسان متقی از غذای شما نخورد».
۳- یک گوسفند و در صورت توانایی بیش از آن ولیمه دهد، به دلیل فرموده پیامبر جبه عبدالرحمن بن عوف (أولم ولو بشاة) [۹۸۵]«ولیمه بده اگرچه گوسفندی باشد».
و از انس روایت است: (ما رأیت رسول الله جأولم علی امرأة ما أولم علی زینب، فإنه ذبح شاة) [۹۸۶]«ندیدهام که پیامبر جبه اندازهای که برای زینب ولیمه داده، برای سایر زنانش بدهد، او برای زینب یک گوسفند ذبح کرد».
جایز است که ولیمه را از هر غذایی که در توان دارد بدهد هر چند گوشت نباشد؛ به دلیل حدیث انس: (أقام النبي جبین خیبروالمدینة ثلاثاً بینی علیه بصفیة بنت حیی، فدعوت الـمسلمین إلی ولیمته، فما كان فیها من خبز ولا لحم، أمر بالأنطاع فألقی فیها من التمر والأقط والسمن، فانت ولیمته) [۹۸۷]«پیامبر جسه روز بین خیبر و مدینه به خاطر ازدواج با صفیه بنت حیی اقامت کرد، من مسلمانان را به ولیمه او دعوت کردم که در آن ولیمه نه نانی بود و نه گوشتی، پیامبر جدستور داد تا سفرهای چرمی پهن کنند و روی آن خرما و کشک و کره قرار دهند، این بود ولیمه او».
جایز نیست تنها ثروتمندان را بدون فقرا به ولیمه دعوت کند؛ به دلیل فروده پیامبر ج(شر الطعام طعام الولیمة، یمنعها من یأتیها، ویدعی إلیها من یأباها، ومن لم یجب الدعوة فقد عصی الله ورسوله) [۹۸۸]«بدترین عذا، غذای ولیمهای است که فقرای نیازمند از آن منع و ثروتمندان بینیاز به آن دعوت شوند، وکسی که دعوت ولیمه را اجابت نکند به راستی نافرمانی خدا و رسول او را کرده است».
کسی که به ولیمه دعوت میشود واجب است در آن حاضر شود؛ به دلیل حدیثی که قبلاً بیان شد و به دلیل فرموده پیامبر ج: (إذا دعی أحدكم إلی الولیمة فلیأتها) [۹۸۹]«اگر یکی از شما به ولیمه دعوت شد، باید برای آن بیاید». و اگر روزه باشد باز هم لازم است که دعوت را اجابت کند به دلیل فرموده پیامبر ج: (إذا دعی أحدكم إلی طعام فلیجب، فإن كان مفطرا فلیطعم، وإن كان صائما فلیصل: یعنی الدعاء) [۹۹۰]«هرگاه یکی از شما دعوت شد، دعوت را اجابت کند، پس اگر روزه نبود غذا بخوردواگر روزه بود (برای صاحب ولیمه) دعا کند». و اگر روزهاش روزه سنت بود میتواند افطار کند بویژه اگر دعوت کننده اصرار ورزد؛ به دلیل فرموده پیامبر ج: (إذا دعی أحدكم إلی طعام فلیجب، فإن شاء طعم، وإن شاء ترك) [۹۹۱]«هرگاه یکی از شما دعوت شد، دعوت را اجابت کند، اگر خواست بخورد و اگر نخواست نخورد».
[۹۸۲] صحیح: [ص. ج ۲۴۱۹]، أ (۱۷۵/۲۰۵/۱۶). [۹۸۳] سندآن صحیح است: [آداب الزفاف ۷۴]، این حدیث را همانطور که در فتح الباری آمده است أبویعلی با سند حسن تخریج کرده است (۱۹۹/۹)، این حدیث با این معنی در صحیح بخاری روایت شده است. (۱۵۵۹/۲۲۴/۹)، آلبانی آنرا ذکر کرده است. [۹۸۴] حسن: [ص. ج ۷۳۴۱]، د (۴۸۱۱/۱۷۸/۱۳)، ت (۲۵۰۶/۲۷/۴). [۹۸۵] تخریج در ص (۳۷۴). [۹۸۶] متفق علیه: م(۱۴۲۸-۹۰/۱۰۴۹/۲)، این لفظ مسلم است، خ (۵۱۷۱/۲۳۷/۹)ف جه (۱۹۰۸/۶۱۵/۱). [۹۸۷] متفق علیه: خ (۱۵۵۹/۲۲۴/۹)، این لفظ بخاری است، م (۱۳۶۵/۱۰۴۳/۲)، نس (۱۳۴/۶). [۹۸۸] متفق علیه: م (۱۴۳۲ / ۱۱۰/۱۰۵۵/۲)، بخاری و مسلم این حدیث را بصورت موقوف از ابوهریره روایت کردهاند، خ (۵۱۷۷/۲۴۴/۹). [۹۸۹] متفق علیه: خ (۵۱۷۳/۳۴۰/۹)، م (۱۴۲۹/۱۰۵۲/۲)ف د (۳۷۱۸/۲۰۲/۱۰). [۹۹۰] صحیح: [ص. ج ۵۳۹]، هق (۲۶۳/۷)، این لفظ بیهقی است، م (۱۴۳۱/۱۰۵۴/۲)، د (۱۸/۳۷۱۹/۲۰۳/۱۰). [۹۹۱] صحیح: [الإرواء ۱۹۵۵]، م (۱۴۳۰/۱۰۵۶/۲)، د (۳۷۲۲/۲۰۶/۱۰).
ألف- (اللهم اغفرلـهم، وارحمهم، وبارك لـهم فیما رزقتهم) [۹۹۲]«خداوندا! آنان را بیامرز، و بر آنان رحم کن و در آنچه روزیشان دادهای برکت ده».
ب- (اللهم أطعم من أطعمنی واسق من سقانی) [۹۹۳]«خدوندا! به کسی که غذایم داد، غذا بده و کسی که مرا سیراب کرد، سیراب کن».
ج- (أكل طعامكم الأبرار، وصلت علیكم الـملائكة، وأفطر عندكم الصائمون) [۹۹۴]«نیکوکاران غذایتان را بخورند و ملائکه بر شما صلوات بفرستند و روزهداران نزد شما افطار کنند».
[۹۹۲] صحیح: [مختصر م ۱۳۱۶]، م (۲۰۴۲/۱۶۱۵/۳)، د (۳۷۱۱/۱۹۵/۱۰). [۹۹۳] صحیح: م (۲۰۵۵/۱۴۲۵/۳). [۹۹۴] صحیح: [ص. ج ۱۲۲۶]، د (۳۸۳۶/۳۳۳/۱۰).
اجابت دعوت مراسمی که بامعصیت همراه است جایز نیست مگر اینکه قصد انکار و از بین بردن آن را داشته باشد که در اینصورت اگر نتواند آنرا از بین ببرد بر او واجب است که برگردد. در این باره احادیثی به شرح زیر آمده است:
از علی روایت است: (صنعت طعاما فدعوت رسول الله جفجاء فرأی في البیت تصاویر فرجع فقلت: یا رسول الله، ما أرجعك بأبی أنت وأمی؟ قال: إن في البیت سترا فیه تصاویر، وإن الـملائكة لاتدخل بیتا فیه تصاویر) [۹۹۵]. «غذایی را درست کردم و پیامبر جرا دعوت نمودم، پیامبر آمد و چند عکسی را در خانه دید و برگشت. گفتم ای رسول خدا! پدر ومادرم فدایت باد چه چیزی باعث شد که برگردی؟ فرمود: در خانه پردههای عکسداری(*) بود و ملائکه به خانهای که در آن عکس باشد داخل نمیشوند».
سلف صالح هم به این روش عمل کردهاند:
از ابومسعود - عقبه بن عمرو - روایت است: (أن رجلا صنع له طعاما، فدعاه فقال: أفی البیت صورة؟ قال: نعم فأبی أن یدخل حتی كسر الصورة، ثم دخل) [۹۹۶]«مردی برای او (ابومسعود) غذایی درست کرد و او را دعوت کرد، گفت آیا در خانه عکسی وجود دارد؟ گفت: بله، ابومسعود از وارد شدن به آن خانه خودداری کرد تا اینکه آن مرد عکسها را از بین برد سپس داخل شد».
بخاری گوید [۹۹۷]: (و دعا ابن عمر أبا أیوب، فردی في البیت سترا علی الجدار، فقال ابن عمر: غلبنا علیه النساء. فقال: من كنت أخشی علیه فلم أكن أخشی علیكم، فوالله لا أطعم لكم طعاما، فرجع) «ابن عمر ابوایوب را دعوت کرد، پردهای را روی دیوار خانه دید. ابن عمر گفت زنان در این مورد بر ما غلبه کردند، ابوایوب گفت: آنقدر از او (الله) میترسم که از تو نمیترسم، قسم به خدا غذای شما را نمیخورم و برگشت».
برای شخص جایز است که به زنان اجازه دهد تا مراسم عروسی را فقط با زدن دف و خواندن آواز مباحی که در آن وصف زیبایی زن و ذکر فسق و فجور نباشد اعلام کنند. در این باره احادیثی آمده از جمله: پیامبر جفرمود: (أعلنوا النكاح) [۹۹۸]«ازدواج را اعلام کنید». و در حدیثی دیگر میفرماید: (فصل ما بین الحلال والحرام الدف والصوت في النكاح) [۹۹۹]«تفاوت میان حلال و حرام در ازدواج دف و آواز است».
از خالد بن ذکوان روایت است: ربیع بنت معوذ بن عفراء گفت: (جاء النبي جیدخل حین بنی علی، فجلس علی فراش كمجلسك منی، فجعلت جویریات لنا یضربن بالدف ویندبن من قتل من آبائی یوم بدر، إذ قالت إحداهن: وفینا نبی یعلم ما في غد. فقال: دعی هذه وقولی بالذی كنت تقولین) [۱۰۰۰]«وقتی که به خانه داماد برده شدم پیامبر جنزد من آمد، و روی فراشی نشست همچون نشستن تو از من. دختر بچههای ما دف میزدند و خوبیهای پدرانشان را که روز بدر کشته شده بودند یادآور میشدند، در این حال یکی از آنها گفت: در میان ما پیامبری است که از آینده خبر دارد، پیامبر جفرمود ک این سخن را ترک کن و آنچه را که قبلاً میگفتی بگو».
هرگاه مردی (متأهل) با دوشیزهای ازدواج کرد، سنت است که هفت شب نزد او بماند و بعد از آن به نوبت نزد زنان دیگرش برود. ولی اگر زن بیوهای را بعد از ازدواج با دختری باکره به نکاح خود درآورد سه شب نزد او بماند، و سپس به نوبت نزد آنها برود. ابوقلابه این چنین از انس روایت کرده و گفته است: میتوانم بگویم انس این حدیث را به پیامبر جنسبت میداد [۱۰۰۱]. (یعنی این حدیث مرفوع است).
بر مرد واجب است که با همسرش به خوبی معاشرت کند و او را در آنچه خداوند برای او حلال کرده همراهی کند بویژه وقتی که جوان باشد. در این باره چندین حدیث آمده از آن جمله:
پیامبر جفرمود: (خیركم، خیركم لأهله، وأنا خیركم لأهلی) [۱۰۰۲]«بهترین شما کسی است که با خانوادهاش خوشرفتارتر باشد و من بهترین شما برای خانوادهام هستم».
در حدیثی دیگر میفرماید: (أكمل الـمؤمنین إیمانا أحسنهم خلقا، وخیاركم خیاركم لنسائهم) [۱۰۰۳]«کاملترین مؤمنان از لحاظ ایمان خوش اخلاقترین آنان است و بهترین شما کسانی هستند که با همسرانشان خوش رفتارتر باشند».
و در حدیثی دیگر میفرماید: (لایفرك مؤمن مؤمنة إن كره منها خلقا رضی منها آخر) [۱۰۰۴]«هیچ مرد مؤمنی نباید کینه زن مؤمنی را به دل بگیرد؛ چون اگر رفتاری از او را نپسندد، رفتاری دیگری از اورا میپسندد».
در خطبه حجة الوداع میفرماید: (ألا واستوصوا بالنساء خیرا، فإنهن عوان عندكم لیس تملكون منهن شیئا غیر ذلك، إلا أن یأتین بفاحشة مبینة، فإن فعلن فاهجروهن في الـمضاجع واضربوهن ضربا غیر مبرح، فإن أطعنكم فلاتبغوا علیهن سبیلا، ألا إن لكم علی نسائكم حقا، ولنسائكم علیكم حقا، فأما حقكم علی نسائكم فلا یوطن فرشكم من تكرهون، ولایأذن في بیوتكم لمن تكرهون، ألا وحقهن علیكم أن تحسنوا إلیهن في كسوتهن وطعامهن) [۱۰۰۵].«آگاه باشید یکدیگر را به رفتار خوب با زنان سفارش کنید؛ چون آنان نزد شما گرفتارند، و شما غیر از در اختیار داشتنشان مالک چیز دیگری از آنان نیستید مگر اینکه مرتکب منکری آشکار شوند، پس در اینصورت بسترهایشان را ترک کنید و آنان را طوری بزنید که به آنها آسیب نرسد، پس اگراز شما اطاعت کردند راهی را برای (تنبیه) ایشان نجویید، بدانید که همسرانتان بر شما حقی دارند و شما نیز بر آنان حقی دارید، اما حق شما بر همسرانتان این است که کسی را که دوست ندارید به حریم و خانه شما راه ندهند. آگاه باشید که حق آنان بر شما این است که به خوبی پوشاک و غذا را برای آنان تهیه کنید».
بر مرد واجب است که در خوراک و مسکن و لباس و بیتوته و دیگر رفتارهای مادی بین زنانش عدالت برقرار کند. پس اگر به یکی از آنها بیش از دیگران توجه کند تهدیدی که در حدیث زیر ذکر شده است، شامل حال او میشود:
(من كانت له امرأتان یمیل مع أحدهما علی الأخری، جائ یوم القیامة وأحد شقیه ساقط) [۱۰۰۶]«هر کس دو زن داشته باشد و بین آنها عدالت برقرار نکند، روز قیامت در حالی به پیشگاه خداوند حاضر میشود که یکی از پهلوهایش ساقط (افتاده) است».
ولی تمایل قلبی بیشتر به یکی از آنان اشکال ندارد؛ چون میل و گرایش قلبی غیرارادی است، لذا خداوند متعال میفرماید:
﴿وَلَن تَسۡتَطِيعُوٓاْ أَن تَعۡدِلُواْ بَيۡنَ ٱلنِّسَآءِ وَلَوۡ حَرَصۡتُمۡۖ فَلَا تَمِيلُواْ كُلَّ ٱلۡمَيۡلِ فَتَذَرُوهَا كَٱلۡمُعَلَّقَةِ﴾[النساء: ۱۲۹].
«شما نمیتوانید (ازنظر محبت قلبی) میان زنان دادگری (کامل) برقرار کنید هرچند هم (در این راه به خود زحمت دهید و) همه کوشش و توان خود را به کار برید؛ ولی بطور کلی دوری نکنید بدانگونه که او را به صورت زن معلقهای درآورید (که بلاتکلیف بوده بطوریکه نه شوهر دارد و نه بیشوهر به شمار آید)».
پیامبر جدر امور مادی بین همسرانش به عدالت رفتار میکرد و بین آنان فرق نمیگذاشت ولی با وجود این عائشه محبوبترین آنان، نزدش بود:
از عمرو بن عاص روایت است: (أن النبي جبعثه علی جیش ذات السلاسل فأتیته فقلت: أی الناس أحب إلیك؟ قال: عائشة، فقلت من الرجال؟ قال أبوها، قلت: ثم من؟ قال: ثم عمر بن الخطاب، فعد رجالا) [۱۰۰۷]«پیامبر جمرا به فرماندهی لشکر ذات السلاسل برگزید، نزد پیامبر جرفتم و گفتم محبوبترین مردم نزد شما کیست؟ فرمود عایشه، گفتم از میان مردان چه کسی؟ فرمود: پدرش، گفتم بعد از او چه کسی؟ فرمود: عمر بن خطاب و چند مرد دیگر را هم نام برد».
[۹۹۵] صحیح: [۲۷۰۸]، جه (۳۳۵۹/۱۱۱/۲)، ابویعلی در مسند خوداینحدیث را روایت کرده است. (ق ۳۱/۳۷/۳۹، ۱/۲) و قسمت زیادی حدیث «فقلت یا رسول...» جزو روایت او است. *- عکس ذی روح. [۹۹۶] سند آن صحیح است: [آداب الزفاف ۹۳]، هق (۲۶۸/۷). [۹۹۷] (۲۴۹/۹). [۹۹۸] حسن: [ص. جه ۱۵۳۷]، حب (۱۲۸۵/۳۱۳). [۹۹۹] حسن: [ص. جه ۱۵۳۸]، نس (۱۲۷/۶)، جه (۱۸۹۶/۶۱۱/۱)، (۱۰۹۴/۲۷۵/۲) در روایت ترمذی عبارت «فی النکاح» نیامده است. [۱۰۰۰] صحیح: [الزفاف ۱۰۸]، خ (۵۱۴۷/۲۰۲/۹)، د (۴۹۰۱/۲۶۴/۱۳)، ت (۱۰۹۴/۲۷۶/۲). [۱۰۰۱] متفق علیه: خ (۵۲۱۴/۳۱۴/۹)، م (۱۴۶۱/۱۰۸۴/۲)، د (۲۱۱۰/۱۶۰/۶)، ت (۱۱۴۸/۳۰۳/۲). [۱۰۰۲] صحیح: [ص. ج ۳۲۶۶]، ت (۳۹۸۵/۳۶۹/۵). [۱۰۰۳] صحیح: [ص. ج ۳۲۶۵]، ت (۱۱۷۲/۳۱۵/۲). [۱۰۰۴] صحیح: [ص. ج ۷۷۴۱]، م (۱۴۶۹/۱۰۹۱/۲). [۱۰۰۵] حسن [ص. جه ۱۵۰۱]، ت (۱۱۷۳/۳۱۵/۲). [۱۰۰۶] صحیح [ص. جه ۱۶۰۳]، جه (۱۹۶۹/۶۳۳/۱)، این لفظ ابن ماجه است، د (۲۱۱۹/۱۷۱/۶)، ت (۱۱۵۰/۳۰۴/۲)، نس (۶۳/۷). [۱۰۰۷] صحیح: [ص. ت ۳۰۴۶]، ت (۳۹۷۲/۳۴۶/۵).
ازدواج با بیش از چهار زن حلال نیست به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿فَٱنكِحُواْ مَا طَابَ لَكُم مِّنَ ٱلنِّسَآءِ مَثۡنَىٰ وَثُلَٰثَ وَرُبَٰعَ﴾[النساء: ۳].
«سپس از زنانی که (بر شما حلالند) دوست دارید با دو یا سه یا چهار تا ازدواج کنید».
پیامبر جبه غیلان بن سلمه که زمان اسلام آوردنش ده زن داشت فرمود: (أمسك أربعا وفارق سائرهن) [۱۰۰۸]«چهار زن را برای خود نگه دار و بقیه را رها کن».
از قیس بن حارث روایت است: وقتی که اسلام آوردم هشت زن داشتم. نزد پیامبر جرفتم و جریان را برایش تعریف کردم، فرمود: (إختر منهن أربعا) [۱۰۰۹]«چهار زن را از بین آنها برای خود اختیار کن».
[۱۰۰۸] صحیح: [ص. ج ۱۵۸۹]، ت (۱۱۳۸/۲۹۵/۲)، جه (۱۹۵۳/۶۲۸/۱). [۱۰۰۹] حسن صحیح: [ص. جه ۱۵۸۸]، جه (۱۹۵۲/۶۲۸/۱)، د (۲۲۴/۳۲۷/۶).
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَلَا تَنكِحُواْ مَا نَكَحَ ءَابَآؤُكُم مِّنَ ٱلنِّسَآءِ إِلَّا مَا قَدۡ سَلَفَۚ إِنَّهُۥ كَانَ فَٰحِشَةٗ وَمَقۡتٗا وَسَآءَ سَبِيلًا٢٢ حُرِّمَتۡ عَلَيۡكُمۡ أُمَّهَٰتُكُمۡ وَبَنَاتُكُمۡ وَأَخَوَٰتُكُمۡ وَعَمَّٰتُكُمۡ وَخَٰلَٰتُكُمۡ وَبَنَاتُ ٱلۡأَخِ وَبَنَاتُ ٱلۡأُخۡتِ وَأُمَّهَٰتُكُمُ ٱلَّٰتِيٓ أَرۡضَعۡنَكُمۡ وَأَخَوَٰتُكُم مِّنَ ٱلرَّضَٰعَةِ وَأُمَّهَٰتُ نِسَآئِكُمۡ وَرَبَٰٓئِبُكُمُ ٱلَّٰتِي فِي حُجُورِكُم مِّن نِّسَآئِكُمُ ٱلَّٰتِي دَخَلۡتُم بِهِنَّ فَإِن لَّمۡ تَكُونُواْ دَخَلۡتُم بِهِنَّ فَلَا جُنَاحَ عَلَيۡكُمۡ وَحَلَٰٓئِلُ أَبۡنَآئِكُمُ ٱلَّذِينَ مِنۡ أَصۡلَٰبِكُمۡ وَأَن تَجۡمَعُواْ بَيۡنَ ٱلۡأُخۡتَيۡنِ إِلَّا مَا قَدۡ سَلَفَۗ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ غَفُورٗا رَّحِيمٗا٢٣ ۞وَٱلۡمُحۡصَنَٰتُ مِنَ ٱلنِّسَآءِ إِلَّا مَا مَلَكَتۡ أَيۡمَٰنُكُمۡۖ كِتَٰبَ ٱللَّهِ عَلَيۡكُمۡۚ وَأُحِلَّ لَكُم مَّا وَرَآءَ ذَٰلِكُمۡ أَن تَبۡتَغُواْ بِأَمۡوَٰلِكُم مُّحۡصِنِينَ غَيۡرَ مُسَٰفِحِينَ﴾[النساء: ۲۲-۲۴].
«با زنانی ازدواج نکنید که پدران شما با آنها ازدواج کردهاند؛ چرا که این کار عمل بسیار زشت و مبغوض و روش بسیار نادرستی است؛ مگر آنچه گذشته است(و در زمان جاهلیت بوده است که مورد عفو خدا قرار میگیرد). خداوند بر شما حرام نموده است ازدواج با مادرانتان، دخترانتان، خواهرانتان، عمههایتان، و خالههایتان، برادرزادگانتان، خواهرزادگانتان، مادرانی که به شما شیر دادهاند، خواهران رضاعیاتان، مادران همسرانتان، دختران همسرانتان از مردان دیگر که تحت کفات و رعایت شما پرورش یافته و با مادرانشان همبستر شدهاید، ولی اگر با مادرانشان همبستر نشده باشید، گناهی (در ازدواج با چنین دخترانی) بر شما نیست، همسران پسران صلبی خود و (بالأخره اینکه) دو خواهر را با هم جمع آورید، مگر اینکه آنچه گذشته است (که با ترک یکی از آن دو خواهر، قلم عفو بر این کار که در زمان جاهلیت واقع شده است، کشیده خواهد شد) بیگمان خداوند بسی آمرزنده است (و گذشته رانادیده میگیرد و) مهربان است. و زنان شوهردار (بر شما حرام شدهاند) مگر زنانی که (آنان را در جنگ دینی مسلمانان با کافران) اسیر کرده باشید، که (در این صورت نکاح شوهران کافرشان با اسارت لغو میگردد و بعد از زدوده شدن رحم ایشان) برای شما حلال میباشند. این را خداوند بر شما واجب گردانده است (پس آنچه را که او بر شما حرام نموده است حرام بدارید و آنرا مراعات دارید) برای شما ازدواج با زنان دیگری جز اینان (یعنی جز زنان مؤمن حرام) حلال گشته است و میتوانید با اموال خود (از راه شرعی) زنانی را جویا شوید و با ایشان ازدواج کنید (بدان شرط که منظورتان زنا و دستبازی نباشد) و پاکدامن و از زنا خویشتندار باشید».
خداوند متعال در این آیه زنانی را ذکر کرده که ازدواج با آنها حرام است، و با تأمل در آن در مییابیم که تحریم دو نوع است:
۱- تحریم ابدی، که در آن ازدواج مرد با زن برای همیشه ممنوع است.
۲- تحریم موقت، که در آن تا زمانی که زن در وضعیت خاصی قرار دارد، ازدواج با او ممنوع است ولی بمحض اینکه این وضعیت تغییر کرد، تحریم از بین میرود و ازدواج با او حلال میشود.
اسباب تحریم ابدی عبارتند از: نسب، خویشاوندی ناشی از ازدواج (مصاهره)، شیرخوارگی.
أ- زنانی که به سبب نسب حرام شدهاند عبارتند از:
مادران، دختران، خواهران، عمهها، خالهها، دختران برادر و دختران خواهر.
ب- زنانی که به سبب مصاهره حرام شدهاند عبارتند از:
۱- مادر همسر، و در تحریم او آمیزش با دخترش شرط نیست بلکه به محض عقد دخترش حرام میشود.
۲- دختر زنی که با او آمیزش کرده است پس اگر مردی مادر را عقد کرد بدون اینکه با او آمیزش کند، دخترش برای او حلال است، به دلیل فرموده خداوند متعال: ﴿فَإِن لَّمۡ تَكُونُواْ دَخَلۡتُم بِهِنَّ فَلَا جُنَاحَ عَلَيۡكُمۡ﴾[النساء:۲۳]. «ولی اگر با مادرانشان همبستر نشده باشید گناهی (در ازدواج با چنین دخترانی) بر شما نیست».
۳- همسر پسر که به محض عقد حرام میشود.
۴- همسر پدر، بر پسر حرام است که با همسر پدرش ازدواج کند و این تحریم به محض اینکه پدرش او را عقد کرد حاصل میشود.
ج- تحریم به سبب شیرخوارگی:
خداوند متعال میفرماید: ﴿وَأُمَّهَٰتُكُمُ ٱلَّٰتِيٓ أَرۡضَعۡنَكُمۡ وَأَخَوَٰتُكُم مِّنَ ٱلرَّضَٰعَةِ﴾«و مادرانی که به شما شیر دادهاند و خواهران رضاعیتان».
و پیامبر جمیفرماید: «الرَّضَاعَةُ تُحَرِّمُ مَاتُحَرمُ الوَلاَدَةُ» [۱۰۱۰]«شیرخوارگی حرام میکند آنچه را که نسب حرام میکند».
بنابراین شیردهنده مادر (رضاعی) است، در نتیجه تمام کسانی که از جانب مادر نسبی بر پسر حرام شدهاند، از طرف مادر رضاعی بر شیرخوار نیز حرام میشوند.
پس شیرخوار نمیتواند با افراد زیر ازدواج کند:
۱- زن شیردهنده، (مادر رضاعی) ۲- مادرزن شیردهنده ۳- مادرشوهر شیردهنده ۴- خواهرزن شیردهنده ۵- خواهرشوهر شیردهنده ۶- دختران پسر و دختر شیردهنده ۷- خواهرشیری.
[۱۰۱۰] متفق علیه: خ (۵۰۹۹/۱۳۹/۹)، م (۱۴۴۴/۱۰۶۸/۲)، ت (۱۱۵۷/۳۰۷/۲)، د (۲۰۴۱/۵۳/۶)، نس (۹۹/۶).
از عایشه روایت است که پیامبر جفرمود: (لاتحرم الـمصة والمصتان) [۱۰۱۱]«با یک یا دو بار مکیدن تحریم ثابت نمیشود».
از ام فضل روایت است که پیامبر جفرمود: (لاتحرم الرضعة أوالرضعتان، أوالمصة أو الـمصتان) [۱۰۱۲]«با یک یا دو بار شیرخوردن(*) و یا یک یا دو بار مکیدن تحریم ثابت نمیشود».
از عایشه روایت است: (كان فیما أنزل من القرآن عشر رضعات معلومات یحرمن، ثم نسخن، بخمس معلومات. فتوفی رسول الله جوهن فیما یقرأ من القرآن) [۱۰۱۳]«از جمله آیات نازل شده در قرآن، آیة (عشر رضعات معلومات یحرمن) بود. «یعنی: ده بار شیر دادن معلوم (نکاح را) حرام میکند». سپس لفظ و حکم این آیه با آیه (بخمس معلومات) نسخ شد. «یعنی ک با پنج بار شیردادن معلوم». (تلاوت پنج بار شیردادن نسخ شد و حکم آن باقی ماند) سپس پیامبر جفوت کرد ولی (به خاطر تأخیر نسخ آن) آیه نسخ شده از جمله آیاتی بود که (هنوز) جزو قرآن به حساب میآمد».
شیرخوارگی باید تا دو سالگی باشد (و بعد از آن اعتبار ندارد) به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَٱلۡوَٰلِدَٰتُ يُرۡضِعۡنَ أَوۡلَٰدَهُنَّ حَوۡلَيۡنِ كَامِلَيۡنِۖ لِمَنۡ أَرَادَ أَن يُتِمَّ ٱلرَّضَاعَةَ﴾[البقرة:۲۳۳].
«مادران (اعم از مطلقه و غیرمطلقه) دو سال تمام فرزندان خود را شیر میدهند، هرگاه یکی از والدین یا هر دوی ایشان خواستار تکمیل دوران شیرخوارگی شوند».
از ام سلمه روایت است که پیامبر جفرمود: (لایحرم من الرضاع إلا ما فتق الأمعاء في الثدی وكان قبل الفطام) [۱۰۱۴]«شیرخوارگی موجب تحریم ازدواج نمیشود مگر زمانی که شیر به روده کودک برسد (بطوریکه روده کودک تنها از آن تغذیه کند) و قبل از دو سالگی باشد».
[۱۰۱۱] صحیح: [ص ۱۵۵۷]، [الإرواء ۲۱۴۸]، م (۱۴۵۰/۱۰۷۳/۲)، ت (۱۱۶۰/۳۰۸/۲)، د (۲۰۴۹/۶۹/۶)، جه (۱۹۴۱/۶۲۴/۱)، نس (۱۰۱/۶). [۱۰۱۲] صحیح: [مختصر م ۸۷۸]، م (۱۴۵۱ / ۲۰/۱۰۷۴/۲)، و هذا لفظه، نس (۱۰۱/۶). *- رضعه یا یک بار شیر خوردن این است که پستان مادر در دهان کودک گذاشته شود و کودک آنرا بمکد و بعد از خوردن به اختیار خود آنرا رها کند و هیچ عارضی غیر طبیعی او را از مکیدن باز ندارد «مترجم». [۱۰۱۳] صحیح: [مخصتر مسلم ۸۷۹]، م (۱۴۲۵/۱۰۷۵/۲)، د (۲۰۴۸/۶۷/۶)، ت (۱۱۶۰/۳۰۸/۲)، جه (۱۹۴۲/۶۲۵/۱) بمعناه، نس (۱۰۰/۶). [۱۰۱۴] صحیح: [الإرواء ۲۱۵۰]، ت (۱۱۶۲/۳۱/۲).
۱- جمع بین دو خواهر (دوخواهر را در یک زمان به ازدواج خود درآوردن)، خداوند متعال میفرماید:
﴿وَأَن تَجۡمَعُواْ بَيۡنَ ٱلۡأُخۡتَيۡنِ إِلَّا مَا قَدۡ سَلَفَ﴾[النساء: ۲۳].
«و اینکه دو خواهر را با هم جمع آورید، مگر آنچه گذشته است» (که با ترک یکی از آندو خواهر، قلم عفو بر این کار که در زمان جاهلیت واقع شده است کشیده خواهد شد)».
۲- جمع بین زن و عمه یا خاله او: به دلیل حدیث ابوهریره از پیامبر جکه فرمود: (لایجمع بین الـمرأة وعمتها ولا بین الـمرأة وخالتها) [۱۰۱۵]«جمع بین زن و عمهاش، زن و خالهاش، جایز نیست».
۳- زنی که همسر مردی دیگر است و در عده او به سر میبرد: به دلیل فرموده خداوند متعال: ﴿وَٱلۡمُحۡصَنَٰتُ مِنَ ٱلنِّسَآءِ إِلَّا مَا مَلَكَتۡ أَيۡمَٰنُكُمۡ﴾[النساء: ۲۴]. «زنان شوهردار (بر شما حرام شدهاند) مگر زنانی که (آنان را در جنگ دینی مسلمانان با کافران) اسیر کرده باشید، که بعد از پاک شدن رحم ایشان، برای اسیرکننده حلال میگردند اگرچه در ازدواج کسان دیگری باشند، به دلیل حدیث ابوسعید:
(أن رسول الله جبعث جیشا إلی أو طاس، فلقی عدوا فقاتلوهم، فظهروا علیهم وأصابوا سبایا، وكان ناس من أصحاب رسول الله جتحرجوا من غشیانهن، من أجل أزواجهن من الـمشركین، فأنزل الله ﻷفي ذلك ﴿وَٱلۡمُحۡصَنَٰتُ مِنَ ٱلنِّسَآءِ إِلَّا مَا مَلَكَتۡ أَيۡمَٰنُكُمۡ﴾أی فهن لكم حلال إذا انقضت عدتهن) [۱۰۱۶]«پیامبر جسپاهی را به او طاس فرستاد، و با دشمن روبرو شدند و با آنها جنگیدند، و بر آنها چیره شدند، و چندین زن را به اسارت درآوردند، گروهی از اصحاب پیامبر جبه خاطر شوهران مشرکشان نزدیکی با آنان را ناپسند دانستند، خداوند ﻷدر این باره این آیه را نازل کرد: ﴿وَٱلۡمُحۡصَنَٰتُ مِنَ ٱلنِّسَآءِ إِلَّا مَا مَلَكَتۡ أَيۡمَٰنُكُمۡ﴾. «هرگاه عده آنان به پایان رسید برای شما حلالاند».
۴- زنی که سه بار طلاق داده شده، ازدواج او با شوهر اولش جایز نیست، مگر اینکه مرد دیگری بطور صحیح او را به ازدواج خود درآورده سپس او را طلاق دهد، به دلیل فرموده خداوند متعال: ﴿فَإِن طَلَّقَهَا فَلَا تَحِلُّ لَهُۥ مِنۢ بَعۡدُ حَتَّىٰ تَنكِحَ زَوۡجًا غَيۡرَهُۥۗ فَإِن طَلَّقَهَا فَلَا جُنَاحَ عَلَيۡهِمَآ أَن يَتَرَاجَعَآ إِن ظَنَّآ أَن يُقِيمَا حُدُودَ ٱللَّهِ﴾[البقرة: ۲۳۴]. «پس اگر (بعد از طلاق و رجوع بار دیگر هم) او را طلاق داد از آن به بعد زن برای او حلال نخواهد بود، مگر اینکه با شوهری دیگر ازدواج کند، (و با او آمیزش جنسی نماید و ازدواج واقعی و جدی صورت گیرد نه موقتی و فریبکارانه) دراینصورت اگر (شوهر دوم) او را طلاق داد، گناهی بر آن دو (زن و شوهر اول) نخواهد بود که (به کانون زندگی زناشویی) برگردند (و زن با شوهر اول ازدواج نماید) در صورتیکه امیدوار باشند که میتوانند حدود الهی را (محترم بشمارند و) پابرجا دارند».
۵- ازدواج با زنان زناکار: برای هیچ زن و مردی جایز نیست که با مرد و زن زناکار ازدواج کند، مگر اینکه توبه کنند؛ به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿ٱلزَّانِي لَا يَنكِحُ إِلَّا زَانِيَةً أَوۡ مُشۡرِكَةٗ وَٱلزَّانِيَةُ لَا يَنكِحُهَآ إِلَّا زَانٍ أَوۡ مُشۡرِكٞۚ وَحُرِّمَ ذَٰلِكَ عَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ٣﴾[النور: ۳].
«مرد زناکار (پیش از دست کشیدن از کار پلید زنا و توبه کردن از آلوده دامانی) حق ندارد جز با زن زناکار (فاحشهای که از عمل زشت فاحشهگری دست نکشیده و از آلوده دامانی توبه نکرده باشد) و یا با زن مشرک (و کافری که هنوز بر شرک و کفر ماندگار باشد) ازدواج کند، همانگونه هم زن زناکار (پیش از دست کشیدن از کار پلید زنا و توبه از آلودهدامانی) حق ندارد جز با مرد زناپیشه (ماندگار بر زناکاری و توبه ناکرده از آلودهدامانی) و یا با مرد مشرک (و کافری که هنوز شرک و کفر را رها نکرده باشد) ازدواج کند، چنین ازدواجی بر مؤمنان حرام شده است».
از عمرو بن شعیب از پدرش از جدش روایت است: (أن مرثد بن أبی مرثد الغنوی كان یحمل الأساری بمكة، وكان بمكة بغی یقال لـها عناق، وكانت صدیقته، قال: جئت إلی النبي جفقلت: یا رسول الله أنكح عناقا؟ قال: فسكت عنی فنزلت: ﴿ٱلزَّانِي لَا يَنكِحُ إِلَّا زَانِيَةً أَوۡ مُشۡرِكَةٗ﴾[النور: ۳]. فدعانی فقرأها علی وقال: لاتنكحها) [۱۰۱۷]«مرثد بن ابی مرثد غنوی اسیران را به مکه حمل میکرد، در مکه زن زناکاری به نام عناق که دوست مرثد بود زندگی میکرد، مرثد گفت: نزد رسول الله جرفتم و گفتم: ای رسول خدا! آیا عناق را به ازدواج خود درآورم؟ مرثد گوید: پیامبر در جواب من ساکت ماند، سپس این آیه نازل شد: ﴿ٱلزَّانِي لَا يَنكِحُ إِلَّا زَانِيَةً أَوۡ مُشۡرِكَةٗ﴾مرا صدا زد و آیه را برایم خواند، و فرمود: با او ازدواج نکن».
[۱۰۱۵] متفق علیه: خ (۵۱۰۹/۱۶۰/۹)، م (۱۴۰۸/۱۰۲۸/۲)، د (۲۰۲۵/۷۲/۶)، ت (۱۱۳۵/۲۹۷/۲)، جه (۱۹۲۹/۶۲۱/۱)، بمعناه، نس (۹۸/۶). [۱۰۱۶] صحیح: مختصر م ۸۳۷]، م (۱۴۵۶/۱۰۷۹/۲)، ت (۵۰۰۵/۳۰۱/۴)، نس (۱۱۰/۶)، د (۲۱۴۱/۱۹۰/۶). [۱۰۱۷] سند آن حسن است: [ص. نس ۳۰۲۷]، د (۲۰۳۷/۴۸/۶)، نس (۶۶/۶)، ت (۳۲۲۷/۱۰/۵).
نکاح شغار عبارت است از اینکه کسی دختر یا خواهر خود و یا دختری که سرپرستی او را که به عهده دارد به ازدواج کسی دیگر درآورد به شرط اینکه او هم دختر، خواهر، خواهرزاده و... خود را به ازدواج او یا پسرش یا برادرزادهاش درآورد.
ابن عقد به این صورت فاسد است خواه مهریه برای آن ذکر شده باشد یا خیر، چون پیامبر جاز این کار نهی کرده و مسلمانان را از آن برحذر داشته است. وخداوند متعال هم فرموده است:
﴿وَمَآ ءَاتَىٰكُمُ ٱلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَىٰكُمۡ عَنۡهُ فَٱنتَهُواْ﴾[الحشر: ۷].
«چیزهایی را که پیامبر برای شما (از احکام الهی) آورده، اجرا کنید و از چیزهایی که شما را از آن بازداشته است، دست بکشید».
و در صحیحین از ابن عمر روایت است: (أن النبي جنهی عن الشغار) [۱۰۱۸]«پیامبر جاز نکاح شغار نهی کرد».
در صحیح مسلم از ابوهریره روایت است که پیامبر جاز نکاح شغار نهی کرد. و فرمود شغار این است که مردی، به مردی دیگر بگوید: (زوجنی ابنتك وأزوجك ابتنی، أو زوجنی أختك وأزوجك أختی) [۱۰۱۹]«دختر را به ازدواج من در بیاور، تا من (در مقابل)، دخترم را به ازدواج تو درآورم، یا خواهرت را به ازدواج من در بیاور تا من هم (در مقابل) خواهرم را به ازدواج تو درآورم».
در حدیثی دیگر فرمودند: (لاشغار في الإسلام) [۱۰۲۰]«در اسلام شغار نیست».
لذا، این احادیث صحیح دلالت میکند بر این که نکاح شغار حرام، فاسد و مخالف شرع و قانون خداوند است و پیامبر جبین نکاح شغاری که در آن مهریه ذکر شده باشد و نکاحی که اسمی از مهریه به میان نیامده باشد تفاوتی قایل نشده است.
اما آنچه در حدیث ابن عمر درباره تفسیر نکاح شغار آمده مبنی بر اینکه نکاح شغار عبارت است از اینکه مردی دخترش را به ازدواج دیگری درآورد به شرطی که او هم در مقابل دختر خود را به ازدواج او درآورد بدون اینکه مهریهای در کار باشد. اهل علم گفتهاند که در حدیث ابن عمر این تعریف (دربارۀ شغار) از کلام نافع است، نه پیامبر ج، چراکه پیامبر جدر حدیث ابوهریره که قبلاً ذکر شد شغار را تفسیر کرده و فرموده است: «شغار نکاحی است که مردی دختر یا خواهرش را به ازدواج دیگری درآورد به شرط آنکه او هم در مقابل دختر یا خواهرشرا به ازدواج درآورد» و نفرموده که بین آنها مهریه نباشد و این دلالت میکند بر اینکه ذکر یا عدم ذکر مهریه هیچ تأثیری در حکم این نوع ازدواج ندارد وآنچه باعث فساد آن میشود به شرط گرفتن مبادله (دو زن) است که فساد زیادی را به دنبال دارد؛ چون این نوع ازدواج منجر به مجبور کردن زنان به ازدواج با کسانی میشود که راضی نیستند، و در واقع در این نوع ازدواج مصلحت اولیاء بر مصلحت زنان ترجیح داده میشود و این کاری ناپسند و ظلمی بر زنان است. یکی دیگر از اثرات نامطلوب آن، محروم کردن زنان از مهرالمثلشان است همانطور که در میان انجام دهندگان این عقد ناپسند وجود دارد مگر کسی که خدا بخواهد (و او را از این منکر محافظت کند) و بسیاری از این نوع ازدواجها به جنگ و دشمنی بعد از ازدواج میانجامند و این از عقوبات زودرس مخالفت با شرع است [۱۰۲۱].
[۱۰۱۸] [مختصر م ۸۰۸]، خ (۵۱۱۲/۱۶۲/۹)، م (۱۴۱۵/۱۰۳۴/۲)، نس (۱۱۲/۶). [۱۰۱۹] صحیح: [مختصر م ۸۰۸]، م (۱۴۱۶/۱۰۳۵/۲). [۱۰۲۰] صحیح: [ص. ج ۷۵۰۱]، م (۱۴۱۵ - ۶۰/۱۰۳۵/۲). [۱۰۲۱] به رساله «حکم السفور و الحجاب و نکاح الشغار» نوشته شیخ بن باز رحمت خدا بر او باد مراجعه شود.
نکاحی است که مرد زنی را که سه طلاقه شده پس از سپری شدن عدهاش به ازدواج خود درآورد، سپس او را طلاق داده تا برای شوهر اولش حلال شود.
این نوع ازدواج گناهی کبیره و عملی زشت است، و به هیچ صورت جایز نمیباشد، چه هنگام عقد یا قبل از آن، این شرط را کرده باشند، و یا اینکه یکی از آنها در دل نیت این کار را داشته باشد، در هر صورت انجام دهنده آن ملعون است.
از علی روایت است: (لعن رسول الله جالـمحلل والـمحلل له) [۱۰۲۲]«پیامبر جمحلل (حلال کننده زنی که سه طلاق شده) و محلل له (مردی که زن برایش حلال شده - شوهر اول) را لعنت کرده است».
از عقبه بن عامر روایت است که پیامبر جفرمود: (ألا أخبركم بالتیس الـمستعار؟ قالوا: بلی یا رسول الله، قال: هو الـمحلل، لعن الله الـمحلل والـمحلل له) [۱۰۲۳]«آیا شما را از بز نر به کرایه گرفته شده خبردار کنم؟ گفتند بله ای رسول خدا، فرمود: او محلل است، خداوند محلل و محللله را لعنت کرده است».
از عمر بن نافع از پدرش روایت است: (جاء رجل إلی ابن عمر بفسأله عن رجل طلق أمرأته ثلاثا، فتزوجها أخ له من غیر مؤامرة منه لیحلها لأخیه، هل تحل للأول؟ قال: لا، إلا نكاح رغبة، كنا نعد هذا سفاحا علی عهد رسول الله ج) [۱۰۲۴]«مردی نزد ابن عمر بآمد و از او درباره مردی سؤال کرد که همسرش را سه بار طلاق داده است و یکی از برادران (دینیاش) بدون داشتن هیچ حیله و نقشهای او را به ازدواج خود درآورده تا او را برای برادرش حلال کند آیا (این زن) برای (شوهر) اول حلال میشود؟ ابن عمر گفت: نه، مگر اینکه ازدواج از روی میل و رغبت (و بدون قصد تحلیل) باشد؛ چون ما در زمان رسول الله جاین کار را زنا به حساب میآوردیم».
[۱۰۲۲] صحیح: [ص. ج ۵۱۰۱]، د (۲۰۶۲/۸۸/۶)، ت (۱۱۲۸/۲۹۴/۲)، جه (۱۹۳۵/۶۲۲/۱). [۱۰۲۳] حسن: [ص. جه ۱۵۷۲]، جه (۱۹۳۶/۶۲۳/۱)، کم (۱۹۸/۲)، هق (۲۰۸/۷). [۱۰۲۴] صحیح: [الإرواء ۶/۳۱۱]، کم (۱۹۹/۲)، هق (۲۰۸/۷).
شیخ سید سابق(ره) در کتاب فقه السنه (۳۸/۲) میگوید: علماء اتفاقنظر دارند بر اینکه اگر مردی زنی را بدون اینکه هنگام عقد،مدتی را معین کند، به ازدواج خود درآورد، اگر قصد داشته باشد که بعد از مدتی یا بعد از برطرف شدن نیازش در آنجایی که هست، اورا طلاق دهد، این ازدواج صحیح است.
ولی اوزاعی با این رأی مخالف است و آنرا نکاح متعه میداند.
شیخ رشید رضا در تفسیر «المنار» در این باره میگوید:
«هرچند تشدید و تأکید علمای سلف و خلف در منع نکاح متعه، ایجاب میکند که ازدواج به نیت طلاق ممنوع باشد، واگرچه فقها میگویند: اگر مرد هنگام ازدواج، مدت زمان خاصی را در دل نیت کرده باشد، ولی در صیغه عقد آنرا به شرط نگیرد، نکاحش صحیح است. لیکن پنهان کردن تعیین وقت ونیت طلاق، حیله و فریب به حساب میآید، لذا این نوع عقد سزاوارتر به بطلان از عقدی است که با رضایت شوهر و زن و ولی او منعقد شده و تنها مفسده آن، به بازی گرفتن بزرگترین پیوند بشری یعنی ازدواج و شهوترانی زنان و مردان شهوتران است، این نوع ازدواج باید به طریق اولی باطل باشد؛ چراکه این نوع ازدواج علاوه بر حیله و فریبکاری دارای مفاسدی دیگر است، همچون دشمنی و کینه و از بین رفتن اعتماد حتی به انسانهای صادقی که قصد ازدواج حقیقی دارند، ازدواجی که هدف آن پاکدامنی هر یک از زن و شوهر و خلوص نیت آنها نسبت به یکدیگر و همکاریشان برای تأسیس خانوادهای صالح در میان امت اسلامی است - اه - ».
میگویم: اثر عمر بن نافع از پدرش نظر شیخ رشید(ره) را تأیید میکند که: (جاء رجل إلی إبن عمر بفسأله عن رجل طلق امرأته ثلاثا، فتزوجها أخ له من غیر مؤامرة منه، لیحلها لأخیه، هل تحل للأول؟ قال: لا إلا نکاح رغبة، کنا نعد هذا سفاحا علی عهد رسول الله ج) [۱۰۲۵]«مردی نزد ابن عمر بآمد و از او درباره مردی سؤال کرد که همسرش را سه بار طلاق داده است و یکی از برادران (دینیاش) بدون داشتن هیچ حیله و نقشهای او را به ازدواج خود درآورده تا او را برای برادرش حلال کند، آیا (این زن) برای شوهر (اول) حلال میشود؟ ابن عمر گفت نه: مگر اینکه ازدواج از روی میل و رغبت (و بدون قصد تحلیل) باشد، چون ما در زمان رسول الله جاین کار را زنا به حساب میآوردیم».
[۱۰۲۵] تخریج در ص (۳۹۶).
خانواده رکن اساسی جامعه است که اگر اصلاح شود، تمام جامعه اصلاح میشود و اگر فاسد شود، تمام جامعه فاسد میشود، لذا اسلام توجه زیادی به خانواده کرده و بر زن و مرد چیزهایی را واجب نموده است که سلامت و سعادت آنها را تأمین میکند.
بنابراین اسلام خانواده را همچون مؤسسهای میداند که دو نفر (زن و مرد) در آن شراکت دارند و مرد مسئولیت آن را برعهده دارد:
﴿ٱلرِّجَالُ قَوَّٰمُونَ عَلَى ٱلنِّسَآءِ بِمَا فَضَّلَ ٱللَّهُ بَعۡضَهُمۡ عَلَىٰ بَعۡضٖ وَبِمَآ أَنفَقُواْ مِنۡ أَمۡوَٰلِهِمۡۚ فَٱلصَّٰلِحَٰتُ قَٰنِتَٰتٌ حَٰفِظَٰتٞ لِّلۡغَيۡبِ بِمَا حَفِظَ ٱللَّهُ﴾[النساء: ۳۴].
«مردان بر زنان سرپرستند (و در جامعه کوچک خانواده حق رهبری دارند و صیانت و رعایت زنان برعهده ایشان است) بدان خاطر که خداوند (برای نظام جامعه، مردان را بر زنان در برخی از صفات برتریهایی بخشیده است و) بعضی را بر بعضی فضیلت داده است، ونیز بدان خاطر که (معمولاً مردان رنج میکشیند و پول بدست میآورند و) از اموال خود (برای خانواده) خرج میکنند. پس زنان صالح آنانی هستند که فرمانبردار (اوامر خدا و مطیع دستور شوهران خود) بوده واسرار (زناشویی) را نگاه میدارند؛ چراکه خداوند به حفظ (آنها) دستور داده است».
اسلام برای هر یک از زن ومرد حقوقی را واجب کرده است که با رعایت آنها، استقرار و پایداری این مؤسسه تضمین میشود و هر یک از زن و شوهر را تشویق کرده است که وظایف خود را انجام دهند و از کوتاهیهای یکدیگر چشمپوشی کنند.
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَمِنۡ ءَايَٰتِهِۦٓ أَنۡ خَلَقَ لَكُم مِّنۡ أَنفُسِكُمۡ أَزۡوَٰجٗا لِّتَسۡكُنُوٓاْ إِلَيۡهَا وَجَعَلَ بَيۡنَكُم مَّوَدَّةٗ وَرَحۡمَةً﴾[الروم: ۲۱].
«و یکی از نشانههای (دال بر قدرت و عظمت) خدا این است که از جنس خودتان همسرانی را برای شما آفرید تا در کنار آنان بیارامید و در میان شما و ایشان محبت و مهربانی انداخت».
محبت و رحمتی که بین زن و شوهر وجود دارد، بین هیچ دو نفر دیگری دیده نمیشود، خداوند سبحان دوست دارد که این محبت و مهربانی بین زنان و شواهران تداوم پیدا کند، لذا حقوقی را برای آنان واجب کرده که رعایت آنها محبت و مهربانی را (تداوم بخشیده) و آنرا از نابودی حفظ میکند، خداوند متعال میفرماید:
﴿وَلَهُنَّ مِثۡلُ ٱلَّذِي عَلَيۡهِنَّ بِٱلۡمَعۡرُوفِ﴾[البقرة: ۲۲۸].
«و برای همسران (حقوق و واجباتی) است (که باید شوهران ادا بکنند) همانگونه که بر آنان (حقوق و واجباتی) است که (باید همسران اداء بکنند) به گونهای شایسته».
این کلام با وجود اختصاری که دارد دربرگیرنده مفاهیمی است که بیان آنها نیاز به نوشتن کتاب بزرگی دارد. این قاعدهای کلی است و بیانکنندۀ این است که زن در تمام حقوق با مرد مساوی است مگر دز یک مورد که خداوند آن را در آیه ﴿وَلِلرِّجَالِ عَلَيۡهِنَّ دَرَجَةٞ﴾«و مردان را بر زنان برتری است» بیان فرموده است.
خداوند بزرگ شناخت حقوق و وظایف زنان را به عرف و عادتی که میان مردم درباره معاشرت و رفتار آنها با یکدیگر وجود دارد، محول کرده است، و شیوه عرف بین مردم تابع شرایع و عقاید و آداب و عاداتشان است، پس این جمله میزانی به مرد میدهد تا با آن رفتارش را با همسرش در تمام شئون و احوال زندگی بسنجد، پس اگراز او خواست کاری را انجام دهد به یاد میآورد که او نیز در مقابل همسرش وظایفی به عهده دارد.
از ابن عباس بروایت است: (إنی لأتزین لامرأتی كما تتزین لی) «من خودم را برای همسرم میآرایم همچنانکه او خودش را برای من مزین میکند» [۱۰۲۶].
مسلمان واقعی به حقوقی که همسرش بر او دارد اعتراف میکند؛ همچنانکه خداوند متعال میفرماید: ﴿وَلَهُنَّ مِثۡلُ ٱلَّذِي عَلَيۡهِنَّ بِٱلۡمَعۡرُوفِ﴾«و برای همسران (حقوق و واجباتی) است (که باید شواهران ادا بکنند) همانگونه که بر آنان (حقوق و واجباتی) است که (همسران اداء بکنند) به گونهای شایسته».
و پیامبر جمیفرماید: (ألا إن لكم علی نسائكم حقا ولنسائكم علیكم حقا) [۱۰۲۷]«آگاه باشید که همسرانتان بر شما حقی دارند همانطور که شما بر آنان حقی دارید».
مسلمان فهمیده همیشه تلاش میکند که حق همسرش را ادا کند بدون توجه به اینکه آیا حق خودش را دریافت کرده است یا نه، چون اسلام بر تداوم محبت و مهربانی بین زوجین و فرصت ندادن به شیطان برای پاشیدن بذر اختلاف بین آنان حریص است.
از باب (الدین النصیحة) «دین نصیحت است» اکنون حقوق زن بر مرد را بیان میکنیم و پس از آن حقوق مرد بر زن را ذکر میکنیم، به امید اینکه زوجین از آن درس بگیرند و همدیگر را به حق و صبر وصیت کنند.
(إن لنسائكم علیكم حقا) «به راستی زنان شما بر شما حقی دارند»، حقوق زنان بر مردان عبارتند از:
۱- مرد با همسرش به خوبی معاشرت کند به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَعَاشِرُوهُنَّ بِٱلۡمَعۡرُوفِ﴾[النساء: ۱۹].
«و با آنان (زنان) به خوبی معاشرت کنید».
و معاشرت خوب یعنی اینکه اگر غذا خورد به او نیز غذا بدهد، واگر برای خود لباس خرید برای او هم لباس بخرد واگر زن نافرمانی او را کرد، به روشی که خداوند برای تأدیب زنان مقرر کرده، او را تأدیب کند، به این ترتیب که نخست او را به روشی نیکو و بدون فحش و دشنام و حرف زشت نصیحت کند، پس اگر از او اطاعت کرد چه بهتر، در غیر اینصورت بستر (خواب) خود را از او جدا کند، اگر در این حالت از او اطاعت کرد چه بهتر، در غیر اینصورت او را بزند، ولی باید از زدن بر سر و صورت و ضربه شدید خودداری نماید، به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَٱلَّٰتِي تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَٱهۡجُرُوهُنَّ فِي ٱلۡمَضَاجِعِ وَٱضۡرِبُوهُنَّۖ فَإِنۡ أَطَعۡنَكُمۡ فَلَا تَبۡغُواْ عَلَيۡهِنَّ سَبِيلًاۗ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلِيّٗا كَبِيرٗا﴾[النساء: ۳۴].
«و زنانی که از سرکشی و سرپیچی ایشان بیم دارید پند و اندرزشان دهید و (اگر مؤثر واقع نشد) از همبستری با آنان خودداری کنید و بستر خویش را جدا کنید (و با ایشان سخن نگویید و اگر بازهم مؤثر واقع نشد و راهی جز شدت عمل نبود) آنانرا (تنبیه کنید و کتک مناسبی) بزنید، پس اگر از شما اطاعت کردند (ترتیب سهگانه را مراعات دارید و از اخف به أشد نروید و جز این) راهی برای (تنبیه) ایشان نجویید (و بدانید که) بیگمان خداوند بلندمرتبه و بزرگ است».
و به دلیل فرموده پیامبر جکه وقتی از او سؤال شد حق همسران ما بر ما چیست؟ فرمود: (أن تطعمها إذا طعمت وتكسوها إذا اكتسیت ولاتضرب الوجه ولاتقبح ولاتهجر إلا في البیت) [۱۰۲۸]«هرگاه غذا خوردی به او هم غذا بدهی، و هرگاه لباس خواستی برای او هم لباس فراهم کنی (غذا و پوشاکش را فراهم کن)، و به صورت او نزنی و به او ناسزا نگوئی و تنها در خانه بسترش را ترک کن».
از نشانههای تکامل اخلاقی و رشد ایمانی مرد این است که با همسرش رفیق و نرمخو باشد همچنانکه پیامبر جمیفرماید: «أكمل الـمؤمنین إیمانا أحسنهم خلقا، وخیاركم خیاركم لنسائهم» [۱۰۲۹]«کاملترین مؤمنان از لحاظ ایمان، خوش اخلاقترین آناناند و بهترین شما کسانی هستند که برای همسرانشان بهترند» بنابراین احترام به زن نشانه کمال شخصیت (مسلمان) است و اهانت به او نشانه پستی و فرومایگی است.
از جمله احترام به زن اینست که به پیروی از پیامبر جنسبت به او مهربان باشیم و با او بازی و شوخی کنیم؛ چون پیامبر جباعایشه ملاطفت میکرد و با او مسابقه میداد تا اینکه عایشه گفت: (سابقنی رسول الله جفسبقته قلبثنا حتی إذا أرهقنی اللحم سابقنی فسبقنی، فقال: هذه بتلك) [۱۰۳۰]«پیامبر جبا من مسابقه داد از او پیشی گرفتم، بعد از مدتی گوشت بدنم زیاد شد (چاق شدم)، (پیامبر) با من مسابقه داد و از من پیشی گرفت و فرمود: این به آن».
پیامبر جبازی کردن بجز با همسر را باطل میدانست و میفرمود: (كل شی یلو به ابن آدم فهو باطل، إلا ثلاثا: رمیه عن قوسه، وتأدیبه لفرسه، وملاعبته أهله، فإنهن من الحق) [۱۰۳۱]«هر آنچه انسان با آن بازی کند باطل است مگر سه چیز: تیراندازی، اسب سواری، بازی با همسر، چون این سه، واقعیتاند».
۲- از حقوق زن بر مرد این است که در برابر اذیت و آزار او صبر کرده و از اشتباهاتش درگذرد به دلیل فرموده پیامبر ج: (لایفرك مؤمن مؤمنة إنكره منها خلقا رضی منها آخر) [۱۰۳۲]«هیچ مرد مؤمنی نباید کینه زن مؤمنی را به دل بگیرد، چون اگر رفتاری را از او نپسندد، رفتار دیگری را از او میپسندد».
در حدیثی دیگر میفرماید: (استوصوا بالنساء خیرا، فإنهن خلقن من ضلع، وإن أعوج ما في الضلع أعلاه، فإن ذهبت تقیمه كسرته، وإن تركته لم یزل أعوج، فاستوصوا بالنساء خیرا) [۱۰۳۳]«(همدیگر را نسبت به رعایت حقوق) زنان به خیر سفارش کنید، آنان از استخوان دنده آفریده شدهاند. و کجترین دندهها بالاترین آنها است،اگر بخواهی آنرا راست کنی، آنرا میشکنی و ار به حال خود رها کنی همواره کج خواهد ماند، پس (نسبت به) زنان به خیر سفارش کنید». بعضی از سلف گفتهاند: «بدان که خوشرفتاری با زنان، دفع اذیت از آنان نیست بلکه عبارت است از اینکه به پیروی از پیامبر جاذیت وآزار آنان را تحمل کرده و در مقابل کمعقلی و خشم آنان صبر پیشه کنیم؛ چون پیامبر جسخنانش را تکرار میکرد (یعنی برای اولین بار سخنان او را اجرا نمیکردند) و بعضی از آنها او را از روز تا شب ترک میکردند» [۱۰۳۴].
۳- یکی دیگراز حقوق زن بر مرد این است که او را از هر چیزی که شرف او را لکهدار میکند و ناموس او را میشکند و به کرامت او لطمه میزند، محافظ کند و او را از بیحجابی و آرایش (برای بیگانگان) و اختلاط با مردان نامحرم منع کند، همچنانکه بر او (مرد) واجب است که به اندازه کافی وسایل و امکانات عفت را برایش فراهم کند و مراقبت کافی از او به عمل آورد و اجازه ندهد که از نظر اخلاقی و دینی فاسد شود و فرصت و مجال خارج شدن از اوامر خدا و رسول او و رویگردانی از حق را به او ندهد چون او سرپرست و مسئول زن است و وظیفه دارد از او نگهداری و مواظبت کند؛ زیرا خداوند متعال میفرماید:
﴿ٱلرِّجَالُ قَوَّٰمُونَ عَلَى ٱلنِّسَآءِ﴾[النساء: ۳۴].
«مردان سرپرست زنان هستند».
و پیامبر جمیفرماید: (والرجل راع في أهله وهو مسئول عن رعیته) [۱۰۳۵]«مرد سرپرست خانواده است ونسبت به آنان سؤال میشود».
۴- حق دیگر زن بر مرد این است که ضروریات دین رابه او یاد دهد یا به او اجازه دهد تا در مجالس علم حضور یابد؛ چون نیاز زن به اصلاح دین و تزکیه روح کمتر از نیاز او به خوردن و آشامیدن نیست، به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ قُوٓاْ أَنفُسَكُمۡ وَأَهۡلِيكُمۡ نَارٗا وَقُودُهَا ٱلنَّاسُ وَٱلۡحِجَارَةُ﴾[التحريم: ۶].
«ای مؤمنان،خود و اهل و خانواده خویش را از آتش دوزخی برکنار دارید که افزوزینه آن انسانها و سنگها است».
همسر جزو اهل و خانواده است، و حفاظت او از آتش بوسیله ایمان و عمل صالح ممکن است و عمل صالح نیاز به علم و شناخت دارد تا ادای آن به شیوهای مطلوب و مشروع ممکن باشد.
۵- حق دیگر زن بر مرد این است که او را به برپاداشتن دین خدا و مواظبت بر نمازها امر کند به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَأۡمُرۡ أَهۡلَكَ بِٱلصَّلَوٰةِ وَٱصۡطَبِرۡ عَلَيۡهَا﴾[طه: ۱۳۲].
«اهل خانواده خود را به برپایی نماز دستور بده و خود نیز بر اقامه آن ثابت و ماندگار باش».
۶- حق دیگر زن بر مرد آن است که هنگام ضرورت و نیاز به او اجازه دهد از خانهاش خارج شود مثلاً اگر بخواهد در نماز جماعت حاضر شود یا به دیدن خانواده و نزدیکان یا همسایگانش برود به شرطی که اورا به پوشیدن چادر و حجاب کامل توصیه کند و او را از آرایش و بیحجابی و استفاده از عطر و بوی خوش (هنگام خارج شدن از خانه) منع کند و از اختلاط با مردان و دست دادن با آنان و نگاه کردن به (برنامههای زشت) تلویزیون و گوش دادن به آواز و موسیقی منع کند.
۷- حق دیگر زن بر مرد آنست که از فاش کردن اسرار و بازگو کردن عیوب او خودداری کند؛ چراکه مرد امین، مدافع و حامی زن است. و از مهمترین این اسرار، اسرار زناشوئی است، لذا پیامبر جاز افشای این اسرار نهی فرمودهاند به دلیل حدیث اسماء بنت یزید که گفت: نزد پیامبر جبودم، و گروهی از زنان و مردان کنار او نشسته بودند که فرمود: (لعل رجلا یقول ما یفعل بأهله ولعل امرأة تخبر بما فعلت مع زوجها؟ فأرم القوم فقلت: إی والله یا رسول الله: إنهن لیفعلن وإنهم لیفعلون. قال فلا تفعلوا، فإنما ذلك مثل الشیطان لقی شیطانة في طریق فغشیها والناس ینظرون) [۱۰۳۶]«شاید بعضی از مردان و زنان اسرار زناشوئی خود را بازگو کنند؟ مردم ساکت شدند، گفتم بله، به خدا قسم ای رسول خدا! زنان این کار را میکنند و مردان هم این کار را میکنند، پیامبر جفرمود: این کار را نکنید چون این کار مانند کار شیطانی نر است که شیطانی ماده را در راه میبیند و در حالیکه مردم به آنها نگاه میکنند با او آمیزش میکند».
۸- حق دیگر زن بر مرد آن است که به پیروی از پیامبر جدر کارها با او مشورت کند بویژه در مواردی که مربوط به او و فرزندانشان میشود، چراکه پیامبر جباهمسرانش مشورت میکرد و نظر آنان را قبول میکرد، از جمله مشورت پیامبر جبا همسرانش این بود که بعد از قرارداد صلح حدیبیه به اصحابش فرمود: (قوموا فانحروا ثم احلقوا) «بلند شوید ذبح کنید و سپس سرهایتان را بتراشید» به خدا قسم تا سه بار این جمله را تکرار کرد، کسی از آنان بلند نشد، وقتی دید که هیچ کسی بلند نشد، (پیامبر ج) نزد ام سلمه لرفت و رفتاری را که از مردم سر زده بود برایش تعریف کرد، ام سلمه گفت: ای پیامبر خدا! اگر این کار (ذبح و تراشیدن سر) را دوست داری بیرون برو و تا شتر خود را ذبح نکردهای و آرایشگرت را صدا نزدهای که سرت را بتراشد با هیچ کس حتی یک کلمه حرف نزن، پیامبر جبیرون رفت و تا این عمل را انجام نداد با هیچ کس از آنها صحبت نکرد. وقتی که اصحاب این وضعیت را دیدند، بلند شدند و ذبح کردند و سر همدیگر را تراشیدند، بطوری که نزدیک بود از روی ناراحتی (و سرعت کار) یکدیگر را بکشند» [۱۰۳۷]. به این صورت خداوند نظر ام سلمه همسر پیامبر جرا برای او مایه خیر قرار داد، برخلاف ضربالمثلهای ظالمانهای که در میان مردم رواج دارد و آنها را از مشورت با زنان برحذر میدارند و میگویند، مشورت با زنان اگر سود داشته باشد به ویرانی یکسال واگر سود نداشته باشد به ویرانی تمام عمر منجر میشود.
۹- یکی دیگر از حقوق زن بر مرد آن است که بعد از عشاء فوراً نزد او برگردد وتا ساعات آخر شب به شبنشینی خارج از منزل مشغول نشود؛ چون این امر اگر موجب وسوسه و شک و تردید در دل زن نگردد، حداقل موجب تشویش و اضطراب او برای شوهرش میگردد. همچنین از جمله حق زن بر مرد این است که در خانه دور از همسرش شب را سپری نکند اگرچه هنگام نماز باشد تا حق او ا ادا کرده باشد. و از این رو است که پیامبر جطولانی شدن شب نشینی (در عبادت) عبدالله بنعمر و دوری ازهمسرش را بر او انکار کرد و فرمود: (إن لزوجك علیك حقا) [۱۰۳۸]«همانا همسر شما بر شما حق دارد».
۱۰- یکی دیگر از حقوق زن بر مرد این است که بین او هویاش - اگر هوی داشت - در خوردن و نوشیدن و لباس ومسکن و شبگذرانی در بستر، عدالت برقرار کند و در این زمینهها مرتکب ظلم و بیعدالتی نشود. چون خداوند این اعمال را حرام دانسته است، پیامبر جمیفرماید:
(من كان له امرأتان فمال إلی إحداهما دون الأخری جاء یوم القیامة وشقه مائل) [۱۰۳۹].
«اگرکسی دو زن داشته باشد و به یکی از آنها بیش از دیگری توجه کند روز قیامت در حالی میآید که یک طرفش کج است».
برادران مسلمان این بود حقوق همسرانتان بر شما، پس در ادای آنها بکوشید و کوتاهی نکنید؛ چراکه رعایت این حقوق اسباب خوشبختی زندگی زناشوئی و آرامش خانوادگی شما را فراهم کرده، و مشکلاتی را که باعث سلب آرامش و محبت و مهربانی شما میشود، از بین میبرد، و به زنان یادآوری میکنیم که از تقصیر و کوتاهی شوهرانشان چشمپوشی کنند و در مقابل کوتاهی شوهرانشان، در خدمت کردن به آنها دریغ نورزند؛ چون با این کار، زندگی مشترک آنها با خوب و خوشبختی تداوم پیدا میکند.
[۱۰۲۶] ابن جریر (۴۵۳/۲). [۱۰۲۷] حسن: [ص. جه ۱۵۰۱]، ت (۱۱۷۳/۳۱۵/۲)، جه (۱۸۵۱/۵۹۴/۱). [۱۰۲۸] صحیح: [ص. جه ۱۵۰۰]، د (۲۱۲۸/۱۸۰/۶)، جه (۱۸۵۰/۵۹۳/۱). [۱۰۲۹] حسن صحیح: [ص. ت ۹۲۸]، ت (۱۱۷۲/۳۱۵/۲). [۱۰۳۰] صحیح: [الزفاف ۲۰۰]، د (۲۵۶۱/۲۴۳/۷). [۱۰۳۱] صحیح: (ص. ج ۴۵۴۳)، این حدیث را نسائی در «العشرة ق ۷۴/۲»، و طبرانی در «المعجم الکبیر ۱/۸۹/۲»، و أبونعیم در «أحادیث أبی القاسم الأصم ق ۱۷/۱۸» روایت کردهاند. [۱۰۳۲] صحیح: [الزفاف ۱۹۹]، م (۴۶۹/۱۰۹۱/۲). [۱۰۳۳] متفق علیه: البخاری (۵۱۸۶/۲۵۳/۹)، م (۱۴۶۸ - ۶۰ - ۱۰۹۱/۲). [۱۰۳۴] مختصر منهاج القاصدین (ص ۷۹، ۷۸). [۱۰۳۵] متفق علیه: خ (۸۹۳/۳۸۰/۲)، م (۱۸۲۹/۱۴۵۹/۳). [۱۰۳۶] صحیح [آداب الزفاف ۷۲]. [۱۰۳۷] صحیح: خ (۲۷۳۲، ۲۷۳۱/۳۲۹/۵). [۱۰۳۸] متفق علیه:خ (۱۹۷۵/۲۱۸، ۲۱۷/۴)، م (۱۱۵۹ - ۱۸۲ - ۸۱۳/۲)، نس (۲۱۱/۴). [۱۰۳۹] صحیح: [الإرواء ۲۰۱۷]، [صو جه ۱۶۰۳]، د (۲۱۱۹/۱۷۱/۶)، ت (۱۱۵۰/۳۰۴/۲)، نس (۶۳/۷)، جه (۱۹۶۹/۶۳۳/۱)، ابوداود و ترمذی و نسائی و ابن ماجه با الفاظی متقارب این حدیث را روایت کردهاند.
حق مرد بر زن بسیار بزرگ است، پیامبر جاهمیت آنرا در فرمایشات خود روشن کرده است. حاکم وغیره از حدیث ابوسعید روایت میکنند که پیامبر جفرمود: (حق الزوج علی زوجته أن لو كانت به قرحة فلحستها ما أدت حقه) [۱۰۴۰]«حق شوهر بر همسرش آنقدر است که اگر زخمی بر شوهرش باشد و آنرا با زبانش پاک کند باز هم حق او را ادا نکرده استم. زن خردمند و هوشیار زنی است که آنچه را خداوند و رسول او بزرگ دانستهاند بزرگ بداند و حق شوهرش را به خوبی ادا کند و در اطاعت از او کوشش نماید؛ چون اطاعت از شوهر موجب وارد شدن به بهشت میشود، پیامبر جمیفرماید: (إذا صلت الـمرأة خمسها، وصامت شهرها، وحفظت فرجها، وأطاعت زوجها، قیل لـها ادخلی الجنة من أی أبوابها شئت) [۱۰۴۱]«اگر زن نمازهای پنجگانه را بجا آورد و روزۀ رمضان را بگیرد و از زنا دوری کرده و از شوهرش اطاعت کند به او گفته میشود از هر دری از درهای بهشت که میخواهی داخل شو». پس ای زن مسلمان دقت کن که چگونه پیامبر جاطاعت از شوهر را از موجبات دخول به بهشت دانسته و آنرا در ردیف نماز و روزه قرار داده است، پس از او اطاعت کن و از نافرمانی او بپرهیز، چون نافرمانی از او، خشم خدای سبحان را به همراه دارد. پیامبر جمیفرماید: (والذي نفسی بیده، ما من رجل یدعوا امرأته إلی فراشه فتأبی علیه إلا كان الذي في السماء ساخطا علیها حتی یرضی عنها) [۱۰۴۲]. «قسم به ذاتی که جانم در دست او است هر مردی که همسرش را به بسترش فراخواند و او سرباز زند، ذاتی که در آسمان است از او ناراضی میشود تا وقتی که شوهرش از او راضی شود».
پس ای زن مسلمان بر تو واجب است که در هر چیزی که شوهرت به شما امر میکند و خلاف شرع نیست از اواطاعت کنی، البته با وجود این، از افراط ورزیدن در فرمانبردای بقدری که منجر به ارتکاب معصیت شود، دوری کن، چون اگر در مخالفت با شرع از او اطاعت کنی گناهکار میشوی.
از جمله فرمانبرداری در معصیت این است که مثلاً هنگام آرایش برای او در کندن موی صورتت از او اطاعت کنی چون پیامبر جزنی را که موی صورت زنان دیگر را میکند و زنی که موی صورتش کنده میشود را، لعنت کرده است [۱۰۴۳].
یا در برداشتن روسری هنگام خروج از خانه، از او اطاعت کنی؛ چراکه شوهرت دوست دارد که به زیبایی شما در میان مردم افتخار کند، پیامبر جمیفرماید: (صنفان من أمتی من أهل النار لم أرهما، قوم معهم سیاط كأذناب البقر یضربون بها الناس ونساء كاسیات عاریات مـمیلات، مائلات رؤسهن كأسنمة البخت الـمائلة، لایدخلن الجنة ولایجدن ریحها، وإن ریحها لیوجد من مسیرة كذا وكذا) [۱۰۴۴]. «دو دسته از امت من از اهل آتشاند که هنوز آنها را ندیدهام، دستهای که شلاقهائی مانند دم گاو در دست دارند و با آن مردم را میزنند و دستهدی دیگر زنانی هستند که در عین اینکه لباس بر تن دارند، عریان هستند، از اطاعت خدا رویگردان هستند و مردم را بر این کار تشویق میکنند، سرهایشان را مانند کوهان شتر خرامان خمیده میکنند. این گروه از زنان داخل بهشت نمیشوند و بوی آن هم به مشامشان نمیرسند در حالی که بوی آن از فاصله فلان و فلان به مشام میرسد».
همچنین بر زن حرام است که اگر شوهرش در زمان قاعدگی یا از طریق غیرمشروع قصد آمیزش جنسی با او داشت، از او اطاعت کند؛ چون پیامبر جمیفرماید: (من أتی حائضا أو امرأة في دبرها، أو كاهنا فصدقه بما یقول فقد كفر بما أنزل علی محمد) [۱۰۴۵]«هر کس در زمان قاعدگی یا از غیر محل نسل با همسرش آمیزش کند یا نزد کاهنی برود و آنچه را (کاهن) میگوید تصدیق کند، به آنچه بر محمد جنازل شده کافر شده است».
زن همچنین باید در رفتن به میان مردان و اختلاط و دست دادن با آنان از اطاعت شوهرش اجتناب کند، چون خداوند متعال میفرماید:
﴿وَإِذَا سَأَلۡتُمُوهُنَّ مَتَٰعٗا فَسَۡٔلُوهُنَّ مِن وَرَآءِ حِجَابٖ﴾[الأحزاب: ۵۳].
«هنگامی که از آنان چیزی از وسایل منزل خواستید از پس پرده از ایشان بخواهید».
و پیامبر جمیفرماید: (إیاكم والدخول علی النساء، قیل یا رسول الله: أفرأیت الحمو - وهو قریب الزوج كأخیه وابن أخیه وعمه وابنعمه ونحوهم - قال: الحموالـموت) [۱۰۴۶]. «از داخل شدن بر زنان بپرهیزید، گفته شد ای رسول خدا! نظرت درباره حمو (نزدیکان شوهر مانند برادر و پسر برادر و عمو و پسر عمو و مانند آنها) چیست؟ فرمود: حمو مرگ است».
پس هر چیزی را که مخالف شرع پروردگار است بر این قیاس کن، لذا به آنچه تو را به اطاعت از همسرت مجبور میکند فریب مخور، بطوریکه در گناه هم از او پیروی کنی، چون اطاعت در معروف است، و در نافرمانی خالق نباید از مخلوق پیروی شود.
۲- حق دیگر شوهر بر همسرش این است که ناموس او را حفظ و از شرف خود مواظبت کند، و از مال و فرزندان و دیگر شئونات منزل همسرش پاسداری نماید. به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿فَٱلصَّٰلِحَٰتُ قَٰنِتَٰتٌ حَٰفِظَٰتٞ لِّلۡغَيۡبِ بِمَا حَفِظَ ٱللَّهُ﴾[النساء: ۳۴].
«پس زنان صالح آنانی هستند که فرمانبردار (اوامر خدا و مطیع دستور شواهران خود) بوده و اسرار (زناشویی) را نگه میدارند چراکه خداوند به حفظ (آنها) دستور داده است».
و پیامبر جمیفرماید: (والـمرأة راعیة في بیت زوجها ومسئولة عن رعیتها) [۱۰۴۷]«وزن در خانه شوهرش نگهدار و در برابر زیردستانش مسئول است».
۳- حق دیگرمرد بر زن آن است که زن خود را برای شوهرش بیاراید و همیشه در رویش بخندد و عبوس نباشد و خودش را طوری نشان ندهد که شوهرش از او بدش بیاید، طبرانی از حدیث عبدالله بن سلام روایت کرده که پیامبر جفرمود: (خیر النساء من تسرك إذا أبصرت، وتعطیك إذا أمرت، وتحفظ غیبتك في نفسها ومالك) [۱۰۴۸]«بهترین زنان زنی است که وقتی به او نگاه میکنی، تو را خوشحال ووقتی که به او امر میکنی تو را اطاعت کند و در غیاب تو حافظ خود و مال شما باشد».
بسی جای تعجب است که زن در خانه خود و در کنار همسرش به خودش نرسد، ولی هنگام خارج شدن از خانه در آراسته کردن خود مبالغه کند بطوریکه در مورد او این گفته صادق است که: (میمون خانه وآهوی خیابان) است پس ای بنده خدا! درباره خود و شوهرت از خدا بترس که شوهرت مستحقترین مردم به زینت و آرایش تو است، و پرهیز کن از اینکه خود را برای مردان نامحرم بیارایی؛ چون این کار نوعی بیحجابی و حرام است.
۴- حق دیگر مرد بر همسرش آن است که در خانه بماند و بدون اجازه شوهرش خارج نشود حتی اگر برای رفتن به مسجد باشد. به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَقَرۡنَ فِي بُيُوتِكُنَّ﴾[الأحزاب: ۳۳].
«و در خانههایتان بمانید».
۵- یکی دیگر از حقوق مرد بر زن اینست که بدون اجازه شوهرش کسی را به خانه راه ندهد، به دلیل فرموده پیامبر ج: (فحقكم علیهن ألا یوطئن فرشكم من تكرهون، ولایأذن في بیوتكم لـمن تكرهون) [۱۰۴۹]«حق شما بر زنانتان این است که ناموستان را حفظ کنند و کسی را که دوست ندارید به خانههایتان راه ندهند».
۶- حق دیگر مرد بر زن آن است که از دارایی شوهرش مواظبت کند و بدون اجازه او آن را صرف نکند، به دلیل فرموده پیامبر ج: (ولاتنفق امرأة شیئا من بیت زوجها، إلا بإذن زوجها، قیل ولا الطعام؟ قال: ذلك أفضل أموالنا) [۱۰۵۰]«زن نباید از مال شوهرش مصرف کند، مگر اینکه شوهرش به او اجازه دهد، گفته شد حتی غذا؟ فرمود: آن بهترین اموالمان است».
بلکه حق شوهر بر همسرش این است که حتی از مال شخصی خود هم بدون اجازه شوهرش مصرف نکند. به دلیل فرموده پیامبر ج: (لیس للمرأة أن تنتهك شیئا من مالـها إلا بإذن زوجها) [۱۰۵۱]«زن نمیتواند در مال خودش تصرف کند مگر به اجازه شوهرش».
۷- حق دیگر مرد بر زن آن است که در حضور شوهرش روزه سنت نگیردمگر اینکه به او اجازه دهد؛ به دلیل فرموده پیامبر ج: (لایحل للمرأة أن تصوم وزوجها شاهد إلا بإذنه) [۱۰۵۲]«جایز نیست که زن در حضور شوهرش روزه بگیرد مگر به اجازه او».
۸- حق دیگر مرد بر زن آن است که وقتی زن از مال خود برای خانه یا فرزندانش مصرف میکند بر شوهرش منت نگذارد چون منت نهادن اجر و پاداش را از بین میبرد، خداوند متعال میفرماید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تُبۡطِلُواْ صَدَقَٰتِكُم بِٱلۡمَنِّ وَٱلۡأَذَىٰ﴾[البقرة: ۲۶۴].
«ای کسانی که ایمان آوردهاید بذل و بخششهای خود را با منت نهادن و آزار رساندن پوچ و تباه نسازید».
۹- حق دیگر مرد بر زن آن است که به کم راضی شود و به آنچه موجود است قناعت کند و چیزی را که خارج از توان شوهرش است از او نخواهد، خداوند متعال میفرماید:
﴿لِيُنفِقۡ ذُو سَعَةٖ مِّن سَعَتِهِۦۖ وَمَن قُدِرَ عَلَيۡهِ رِزۡقُهُۥ فَلۡيُنفِقۡ مِمَّآ ءَاتَىٰهُ ٱللَّهُۚ لَا يُكَلِّفُ ٱللَّهُ نَفۡسًا إِلَّا مَآ ءَاتَىٰهَاۚ سَيَجۡعَلُ ٱللَّهُ بَعۡدَ عُسۡرٖ يُسۡرٗا٧﴾[الطلاق: ۷].
«آنان که دارا هستند از داریی خود (برای زن شیرده به اندازه توان خود) خرج کنند و آنان که تنگ دست هستند از چیزی که خدا بدیشان داده است، خرج کنند. خداوند هیچ کسی را جز بدان اندازه که بدو داده است مکلف نمیسازد، خداوند بعد از سختی و ناخوشی، گشایش و خوشی پیش میآورد».
۱۰- حق دیگر مرد بر زن آنست که فرزندانش را به خوبی تربیت کند و در حضور شوهرش از فرزندانش ناراحت نشود و بر آنها دعای شر نکند و آنها را دشنام ندهد چون این کار باعث ناخرسندی شوهرش میشود. پیامبر جمیفرماید: (لاتؤذی امرأة زوجها في الدنیا إلا قالت زوجته من الحور العین: لاتؤذیه قاتلك الله، فإنما هودخیل عندك یوشك أنیافرقك إلینا) [۱۰۵۳]«هرزنی که شوهرش را در دنیا اذیت کند، همسرش از حوریان بهشتی میگوید: خدا ترا بکشد او را اذیت نکن، او موقتاً نزد تو است و پس از اندکی تورا ترک میکند و بهسوی ما میآید».
۱۱- حق دیگر مرد بر زن آن است که با پدر و مادر شوهر و نزدیکان او خوش برخورد باشد؛ زیرا زنی که با پدر ومادر و نزدیکان شوهرش بدی کند در واقع به شوهرش بدی کرده است.
۱۲- حق دیگر مرد بر زن آن است که هرگاه شوهرش او را به بستر خودش فراخواند، امتناع نورزد، به دلیل فرموده پیامبر ج: (إذا دعا الرجل امرأته إلی فراشه فلم تأته فبات غضبان علیها لعنتها الـملائكة حتی تصبح) [۱۰۵۴]«هرگاه مرد از همسرش خواست تا در بسترش حاضر شود و همسرش امتناع ورزید و شوهرش از او خشمگین شد، ملائکه تا صبح او را لعنت میکنند». و در حدیثی دیگر میفرماید: (إذا دعا الرجل زوجته لحاجته فلتأته وإن كانت علی التنور) [۱۰۵۵]«هرگاه مرد همسرش را برای نیازش فرا خواند، باید نزد او برود اگرچه بر تنور باشد (مشغول پخت و پز باشد)».
۱۳- حق دیگر مرد بر زن آن است که از افشای اسرار خانوادگی خودداری کند. از مهمترین اسراری که زنان در پوشیده نگه داشتن آن سهل انگاری میکنند و آنرا فاش میکنند اسرار بستر و کارهایی است که زن و مرد در بستر انجام میدهند، در حالیکه پیامبر جاز این کار نهی کرده است: از اسماء بنت یزید لروایت است که گفت: نزد پیامبر جبودم و زنان و مردانی هم دور او نشسته بودند پیامبر جفرمود: (لعل رجلا یقول ما یفعل بأهله، ولعل امرأة تخبر بما فعلت مع زوجها، فأرم القوم، فقلت إی والله یا رسول الله، إنهن لیفعلن وإنهم لیفعلون، فقال ج: فلا تفعلوا، فإنما مثل ذلك كمثل شیطان لقی شیطانة في طریق فغشیها والناس ینظرون) [۱۰۵۶]. «شاید در میان شما مردی باشد که آنچه را با زنش انجام داده بگوید، و یا زنی باشد که آنچه را با شوهرش انجام داده تعریف کند!؟ مردم ساکت شدند، گفتم: به خدا قسم ای رسول الله! زنان این کار را میکنند و مردان هم این کار را میکنند، پیامبر جفرمود: این کار را نکنید چون این کار مانند کار شیطان نری است که شیطان مادهای را در راه میبیند و در حالیکه مردم به آنها نگاه میکنند با او آمیزش میکند».
۱۴- حق دیگر مرد بر زن آن است که بر تداوم و گذراندن زندگی با او حریص باشد و بیمورد از او تقاضای طلاق نکند. از ثوبان سروایت است که پیامبر جفرمود: (أیما امرأة سألت زوجها الطلاق من غیر ما بأس فحرام علیها رائحة الجنة) [۱۰۵۷]«هر زنی که بدون سبب از شوهرش تقاضای طلاق کند، بوی بهشت بر او حرام است». و در حدیثی دیگر میفرماید: (الـمختلعات هن الـمنافقات) [۱۰۵۸]«زنانی که خلع میکنند (تقاضای طلاق میکنند) منافقاند».
ای زن مسلمان این بود حقوق شوهرت بر تو؛ پس لازم است که با تمام توان در ادا آنها تلاش کنی و از کوتاهی شوهرت درحق خودت چشمپوشی کنی؛ چون با این کار محبت و رحمت پایدار میماند و خانوادهها اصلاح میشوند و با اصلاح خانوادهها جامعه اصلاح میشود.
بر مادران واجب است بدانند که از جمله وظایف آنها این است که دخترانشان را به حقوق شوهرانشان آشنا کنند، و هر مادری باید قبل از رفتن دخترش به خانه شوهر این حقوق را به او یادآور شود؛ چون سنت زنان سلف لهمین بوده است.
عمرو بن حجر پادشاه کنده از ام إیاس بنت عوف شیبانی خواستگاری کرد، وقتی که زفاف فرا رسید مادرش امامه بنت حارث در تنهایی او را وصیت کرد و پایههای زندگی مشترک سعادتمند و وظایف او نسبت به شوهرش را برایش شرح داد و گفت: ای دخترم: اگر وصیت به خاطر رعایت ادب، ترک میشد، آنرا به خاطر تو ترک میکردم، اما وصیت یادآور غافل و یاورعاقل است، و اگر زنی پیدا میشد که به خاطر ثروتمند بودن پدر ومادرش و نیاز آنها به او، از شوهر بینیاز شود، تواز همه زنان بینیازتر میبودی. ولی باید بدانی که زنان برای مردان و مردان برای زنان آفریده شدهاند.
ای دخترم! تو از محیطی که در آن متولد شده و پرورش یافتهای جدا میشوی، و کاشانهای را که در آن بزرگ شدهای پشت سر میگذاری و به آشیانهای میروی که آن را نمیشناسی و همنشینی را خواهی داشت که بدان الفت نگرفتهای و او مالک و مراقب تو خواهد بود، پس برای او کنیزی باش تا او هم برای تو غلامی فرمانبردار باشد، و در برابر او همواره ده خصلت را حفظ کن که برایت ذخیره و اندوختهای خواهد شد:
۱ و ۲- با قناعت به وی، در برابر او تسلیم باش و به وی دل سپار، و از او فرمانبرداری کن، و گوش شنوا داشته باش.
۳ و ۴- مواظب چشم و بینی او باش، تا چشم او بر زشتیای از تو نیفتد، و از تو به مشامش نرسد مگر بهترین بوها.
۵ و ۶- مواظب وقت خواب و غذایش باش؛ چون گرسنگی پی در پی، آتش غضب را شعلهور میکند، و پریدن خواب چشم را برمیانگیزد.
۷ و ۸- از ثروت و دارائی او نگهداری کن و زیردستان و خانوادهاش را مورد لطف و عنایت خود قرار بده، چون ملاک امر در مال، حسن تقدیر، و در خانواده، حسن تدبیر است.
۹ و ۱۰- از دستور او سرپیچی، و اسرار او را فاش مکن، چون اگر با او مخالفت کنی آتش خشم در سینهاش برافروزی، و اگر سرِّ او را فاش کنی از خیانت و غدر او ایمن نخواهی شد، از خوشحالی نزد او هنگامی که ناراحت است و همچنین از افسردگی در نزد او هنگامی که خوشحال است، پرهیز کن [۱۰۵۹].
﴿رَبَّنَا هَبۡ لَنَا مِنۡ أَزۡوَٰجِنَا وَذُرِّيَّٰتِنَا قُرَّةَ أَعۡيُنٖ وَٱجۡعَلۡنَا لِلۡمُتَّقِينَ إِمَامًا﴾[الفرقان: ۷۴].
یعنی: «پروردگارا! برای ما از همسران و فرزندانمان روشنی چشمانعنایت کن و ما را برای متقیان امام قرار ده».
[۱۰۴۰] صحیح: [ص. ج ۳۱۴۸]، أ (۲۴۷/۲۲۷/۱۶). [۱۰۴۱] صحیح: [ص. ج ۶۶۰]، أ (۲۵۰/۲۲۸/۱۶). [۱۰۴۲] صحیح: [ص. ج ۷۰۸۰]، م (۱۴۳۶ - ۱۲۱ - ۱۶۱۰/۲). [۱۰۴۳] متفق علیه: خ (۴۸۸۶/۶۳۰/۸)، م (۲۱۲۵/۱۶۷۸/۳)، د (۴۱۵۱/۳۲۵/۱۱)، نس (۱۴۶/۸)، ت (۲۹۳۲/۱۹۳/۴)، جه (۱۹۸۹/۶۴۰/۱). [۱۰۴۴] صحیح: [ص. ج ۳۷۹۹]، [مختصر م ۱۳۸۸]، م (۲۱۲۸/۱۶۸۰/۳). [۱۰۴۵] صحیح: [آداب الزفاف ۳۱]، جه (۶۳۹/۲۰۹/۱)، ت (۱۳۵/۹۰/۱)، در روایت ترمذی عبارت «فصدقه بما یقول» وجود ندارد. [۱۰۴۶] متفق علیه: خ (۵۲۳۲/۳۳۰/۹)، م (۲۱۷۲/۱۷۱۱/۴)، ت (۱۱۸۱/۳۱۸/۲). [۱۰۴۷] قسمتی از حدیث (والرجل راع...) که قبلاً بیان شد. [۱۰۴۸] صحیح: [ص. ج ۳۲۹۹]. [۱۰۴۹] این حدیث سمتی از حدیث «ألا إن لکم علی نسائکم حقا...» بود که قبلاً بیان شد. [۱۰۵۰] حسن: [ص. ج ۱۸۵۹]، ت (۲۲۰۳/۲۹۳/۳)، د (۳۵۴۸/۴۷۸/۹)، جه (۲۲۹۵/۷۷۰/۲). [۱۰۵۱] البانی این حدیث را در (الصحیحة، ۷۷۵) تخریج کرده و گفته است: تمام در کتاب (الفوائد ۱۰/۱۸۲/۲)، از طریق عنبه بن سعید، از حماد مولی بنی أمیه از جناح مولی ولید از وائله روایت کرده است، سپس گفته است: سند این حدیث ضعیف است ولی این حدیث شواهد دیگری دارد که بر ثبوت آن دلالت میکند أه. [۱۰۵۲] صحیح [ص. ج ۷۶۴۸]، خ (۵۱۹۵/۲۹۵/۹). [۱۰۵۳] ت (۱۱۸۴/۳۲۰/۲). [۱۰۵۴] متفق علیه: خ (۵۱۹۴/۲۹۴/۹)، م (۱۴۳۶/۱۰۶۰/۲)، د (۲۱۲۷/۱۷۹/۶). [۱۰۵۵] صحیح: [ص. ج ۵۳۴]، ت (۱۱۷۰/۳۱۴/۲). [۱۰۵۶] صحیح: [آداب الزفاف ۷۲]، أ (۲۳۷/۲۲۳/۱۶). [۱۰۵۷] صحیح: [الإرواء ۲۰۳۵]، ت (۱۱۹۹/۳۲۹/۲)،د (۲۲۰۹/۳۰۸/۶)، جه (۲۰۵۵/۶۶۲/۱). [۱۰۵۸] صحیح: [ص. ج ۶۶۸۱]، [الصحیحه ۶۳۲]، ت (۱۱۹۸/۳۲۹/۲). [۱۰۵۹] فقه السنة (۲۰۰/۲).
هیچ خانوادهای وجود ندارد که از مشکلات و اختلافات بدور باشد ولی خانوادهها در حجم مشکلات و نوع اختلافشان با هم تفاوت دارند، اسلام زوجین را به حل مشکلات فیمابین تشویق و ترغیب کرده و هر کدام از آنها را با راهکارهای حل مشکل نسبت به همدیگر، آشنا ساخته است. همچنانکه آنها را تشویق کرده که هنگام بروز نشانههای اختلاف، به علاج آن مبادرت ورزند. خداوند متعال میفرماید:
﴿وَٱلَّٰتِي تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَٱهۡجُرُوهُنَّ فِي ٱلۡمَضَاجِعِ وَٱضۡرِبُوهُنَّ﴾[النساء:۳۴].
«و زنانی که از سرکشی و سرپیچی ایشان بیم دارید پند و اندرزشان دهید و (اگر مؤثر واقع نشد) از همبستری با آنان خودداری کنید و بستر خویش را جدا کنید، (و با ایشان سخن نگویید و اگر باز هم مؤثر واقع نشد و راهی جز شدت عمل نبود) آنان را (تنبیه و کتک مناسبی) بزنید».
و میفرماید:
﴿وَإِنِ ٱمۡرَأَةٌ خَافَتۡ مِنۢ بَعۡلِهَا نُشُوزًا أَوۡ إِعۡرَاضٗا فَلَا جُنَاحَ عَلَيۡهِمَآ أَن يُصۡلِحَا بَيۡنَهُمَا صُلۡحٗاۚ وَٱلصُّلۡحُ خَيۡرٞ﴾[النساء: ۱۲۸].
«هرگاه همسری دید که شوهرش سرباز میزند یا (با او نمیسازد و از او) رویگردان است بر هیچ یک از آن دو گناهی نیست بر اینکه میان خویشتن صلح و صفا راه بیاندازند و صلح (همیشه از جنگ و جدایی) بهتر است».
«بنابراین منهج اسلامی (برای اصلاح خانواده) منتظر نمیماند تا نشوز و نفرمانی بالفعل واقع وپرچم نافرمانی برافراشته شود، و هیبت خانواده از بین برود و خانواده به دو اردوگاه جنگی تبدیل شود، چون وقتی کار به اینجا کشیده شد علاج آن کمتر مفید واقع میشود؛ بنابراین قبل از اینکه این نافرمانی به یک معضل تبدیل شود، باید آن را معالجه کرد، چراکه در غیر اینصورت فساد و تباهی به مرحلۀ خطرناکی میرسد، تا جایی که سکونت و آرامش را از بین میبرد و اصلاح و تربیت کودکان را ناممکن میسازد، و سرانجام به از هم پاشیدگی و ویرانی و نابودی تمام خانواده، منجر میشود، که آوارگی و بیخانمانی و گرفتار شدن اعضای آن به دام عوامل نابود کننده و امراض روحی و جسمی و بالاخره انحراف، از پیامدهای آن است».
لذا مسئله بسیار خطرناک است، و باید با مشاهدۀ کمترین نشانههای اختلاف، تصمیمهای لازم جهت حل آن گرفته شود.
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَٱلَّٰتِي تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَٱهۡجُرُوهُنَّ فِي ٱلۡمَضَاجِعِ وَٱضۡرِبُوهُنَّۖ فَإِنۡ أَطَعۡنَكُمۡ فَلَا تَبۡغُواْ عَلَيۡهِنَّ سَبِيلًاۗ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلِيّٗا كَبِيرٗا﴾[النساء: ۳۴].
«و زنانی که از نافرمانی آنان بیم دارید، ابتدا آنها را نصیحکت کنید، (در مرحله دوم) بسترهایشان را ترک کنید، (در مرحله سوم، اگر دو مرحله قبل مؤثر واقع نشد) آنان را بزنید، اما اگر ازشما اطاعت کردن به آنان ستم نکنید، به راستی خدا بزرگ و بلند مرتبه است».
«فعظوهن» پس آنانرا نصیحت کنید، این اولین اقدام است... نصیحت....
و این از اولین وظایف سرپرست خانواده و کاری تربیتی است که در هر حالتی باید به آن عمل کند:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ قُوٓاْ أَنفُسَكُمۡ وَأَهۡلِيكُمۡ نَارٗا وَقُودُهَا ٱلنَّاسُ وَٱلۡحِجَارَةُ﴾[التحريم: ۶].
«ای مؤمنان خود و خانواده خویش را از آتش دوزخ برکنار دارید که سوخت آن انسانها و سنگها است».
و سرپرست در این حالت هدف خاصی را دنبال میکند و آن علاج نافرمانی زن است قبل از آنکه بزرگ و آشکار شود.
اما ممکن است نصیحت سودبخش واقع نشود؛ چون بعضی اوقات هوی و هوس و واکنش لجوجانه بر زن چیره شده یا به زیبایی، ثروت و جایگاه خانوادگی خود و یا هر ارزش دیگری افتخار میکند و در نتیجه فراموش میکند که اوشریک زندگی است، نه رقیبی در میدان جدال و فخرفروشی. اینجا نوبت به اجرای مرحله دوم میرسد و آن واکنش برتری نفسی مرد است بر هر آنچه از زیبایی و جذابیت و ارزشهای دیگری که بوسیله آنها زن جایگاهش را در کانون خانواده از مرد برتر میبیند: ﴿وَٱهۡجُرُوهُنَّ فِي ٱلۡمَضَاجِعِ﴾«و آنانرا در بسترها ترک کنید»، «مضجع» محل تحریک و جاذبیتی است که در آن زن سرکش و مغرور برتری سلطانش - شوهرش - را درک میکند، پس اگر مرد بتواند در این موقعیت بر تحریکاتش - احساساتش - غلبه کند، در واقع مؤثرترین اسلحه را از دست زن سرکش که با آن افتخار میکند انداخته است.
اجرای این مرحله آداب دارد، و آنان که ترک بستر در جایی دیگر غیر از اتاق خواب نباشد، و نباید این ترک در غیر مکان خلوت زن و مرد باشد و جلو چشم فرزندان نباشد، تا در جلو چشمشان شر و فساد ایجاد نکند... همچنین نباید در انظار دیگران باشد بطوریکه زن را ذلیل کند یا کرامت او را از بین ببرد در نتیجه نافرمانی او بیشتر شود، چون هدف علاج نافرمانی است نه خوار کردن زن و تباه کردن فرزندان، هدف از اجرای این مرحله همین دو مقصد - علاج نافرمانی زن و حفاظت فرزندان از تباهی - است زیرا مراد از اجرای این مرحله حاصل کردن هر دو هدف است.
اما گاهی این اقدام (ترک بستر) هم مؤثر واقع نمیشود... پس آیا در اینصورت خانواده به حال خود رها شود تا از بین برود؟ در این حال اقدام دیگری وجود دارد که اگرچه شدیدتر است ولی از اینکه کلاً خانواده متلاشی شود بهتر است.
﴿وَٱضۡرِبُوهُنَّ﴾«و آنانرا بزنید» توجه به تمام مفاهیم گذشته و هدف از تمام این اقدامات مانع از این میشود که این زدن را عذابی بمنظور انتقام گرفتن از زن یا اهانتی بمنظور ذلیل و خوار کردن زن و وادار ساختن او به زندگیای که به آن راضی نیست، بدانیم. بلکه یک وسیله تربیتی قلمداد میشود که شوهر با عاطفهای مربیگرانه آن را بکار میگیرد، کاری که پدر با فرزندانش و معلم با شاگردانش انجام میدهد.
علت مباح شدن این اقدامات اینست که از عواقب نافرمانی زن و تبدیل شدن آن به یک معضل خانوادگی جلوگیری شود، ضمناً مردان هم از سوء استفاده از این امر بر حذر داشته شدهاند، و پیامبر اکرم جبا سنت عملی در خانوادهاش و توجیهات گفتاریش خود عهدهدار این امر شده و در احادیث خود بسیاری از مفاهیم را تصحیح کرده است:
از معاویه بن حیده سروایت است که گفت: ای رسول خدا! زنان بر ما چه حقی دارند؟ فرمود: (أن تطعمها إذا طعمت، وتكسوها إذا اكتسیت، ولاتضرب الوجه، ولاتقبح، ولاتهجر إلا في البیت) [۱۰۶۰]. «(حق همسرانتان بر شما آن است که) هرگاه غذا خوردی به او هم غذا بدهی، و وقتی لباس خریدی برای او هم لباس بخری، و بر چهره و صورت او سیلی نزنی، و با وی سخن بد نگوئی و بستر او را ترک نکنی مگر در خانهات».
از ایاس بن عبدالله بن ابی ذباب سروایت است که گفت: پیامبر جفرمود: (لاتضربوا إماء الله) «زنان را نزنید»سپس عمر سنزد پیامبر جآمد و گفت: زنان بر شوهرانشان جسور شدهاند؛ پیامبر جاجازه زدن زنان را صادر کرد، پس از آن زنان زیادی به خانه پیامبر جرفتند و از شوهرانشان شکایت کردند. پیامبر جفرمود: (ولقد أطاف بآل بیت محمد نساء كثیر یشكون أزواجهن، لیس أولئك بخیاركم) [۱۰۶۱]«زنان زیادی پیش خانوادۀ محمد جمراجعه کرده و از شوهرانشان شکایت کردهاند، آنان، شوهران بهترین شما نیستند».
از عبدالله بن زمعه روایت است که گفت: از پیامبر جشنیدم که میفرمود: (یعمد أحدكم فیجلد امرأته جلد العبد فلعله یضاجعها من آخر یومه) [۱۰۶۲]«بعضی از شما همسرشان را مانند برده شلاق میزنند، در حالیکه شاید در آخر همان روز با او همبستر شوند».
به هر حال برای این اقدامات حد و مرزی است که نباید از آن تجاوز کرد وهر وقت در یکی از این مراحل هدف تحقق یابد، در همان مرحله توقف کند: ﴿أَطَعۡنَكُمۡ فَلَا تَبۡغُواْ عَلَيۡهِنَّ سَبِيلًا﴾«پس اگر از شما اطاعت کردند بر آنان ستم نکنید».
لذا هنگام تحقق هدف، وسیله از اعتبار میافتد، و این دلالت میکند بر اینکه هدف از این اقدامات، مطیع ساختن زن است نه خوار و ذلیل کردن او؛ چون با این امر بنیاد خانواده که اساس جامعه است اصلاح نمیشود.
نص آیه دلالت بر این دارد که عبور از این مراحل بعد از تحقق اطاعت، ظلم و تحکم و تجاوز است: ﴿فَلَا تَبۡغُواْ عَلَيۡهِنَّ سَبِيلًا﴾، سپس بعد از این نهی خداوند به همان روشی که قرآن در ترغیب و ترهیب دارد، بزرگی و والا مقامی خود را یادآوری میکنی تا قلبها مطمئن و سرها فروهشته شوند، و احساسات ظالمانه و غرورآمیز از بین بروند [۱۰۶۳].
[۱۰۶۰] تخریج در ص (۴۰۰). [۱۰۶۱] حسن صحیح: [ص. جه ۱۶۱۵]، د (۲۱۳۲/۱۸۳/۶)، جه (۱۹۸۵/۶۳۸/۱). [۱۰۶۲] متفق علیه: خ (۴۹۹۲/۷۰۵/۸)، م (۲۸۵۵/۲۰۹۱/۴)، ت (۳۴۰۱/۱۱۱/۵). [۱۰۶۳] الظلال: (۳۵۸ / ۳۶۲/۲).
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَإِنِ ٱمۡرَأَةٌ خَافَتۡ مِنۢ بَعۡلِهَا نُشُوزًا أَوۡ إِعۡرَاضٗا فَلَا جُنَاحَ عَلَيۡهِمَآ أَن يُصۡلِحَا بَيۡنَهُمَا صُلۡحٗاۚ وَٱلصُّلۡحُ خَيۡرٞۗ وَأُحۡضِرَتِ ٱلۡأَنفُسُ ٱلشُّحَّۚ وَإِن تُحۡسِنُواْ وَتَتَّقُواْ فَإِنَّ ٱللَّهَ كَانَ بِمَا تَعۡمَلُونَ خَبِيرٗا١٢٨﴾[النساء: ۱۲۸].
«هرگاه همسری دید که شوهرش سرباز میزند و یا (با او نمیسازد و از او) رویگردان است بر هیچ یک از آن دو گناهی نیست بر اینکه میان خویشتن صلح و صفا راه بیاندازند و صلح (همیشه از جنگ و جدایی) بهتر است، (سرچشمه بسیاری از نزاعها بخل است) و انسانها با بخل سرشته شدهاند، و اگر کار خوب کنید و تقوا را پیشه کنید بیگمان خدا به آنچه انجام میدهید بسیار آگاه است».
«این منهج ابتدا حالت نافرمانی زن و اقداماتی که برای محافظت از کیان خانواده لازم است را تنظیم کرده، پس از آن حالت نافرمانی و رویگردانیای را که امکان دارد از جانب مرد روی دهد و امنیت و کرامت زن و در نتیجه امنیت تمام خانواده را تهدید کند و قلبها را دگرگون سازد و احساسات را تغییر دهد، تنظیم میکند، اسلام یک برنامه زندگی است که همه جزئیات آنرا بیان میکند و با هر چیزی که در برابر آن بایستد مقابله مینماید و همه اینها در چهارچوب اصول و گرایشهای اسلامی وبر وفق جامعهای است که میخواهد آنرا بنیانگذاری کند. پس هرگاه زن بیم داشت که براو جفا شود و این جفا به طلاق بیانجامد - که مبغوضترین حلال نزد خداوند است - یا به رویگردانی مرد بیانجامد و این رویگردانی او را به حال معلق درآورد بطوریکه نه زن او باشد و نه او را طلاق دهد، در این حالت هیچ گناهی نیست که زن به خاطر شوهرش از بعضی حقوق مالی و حیاتی خود بگذرد، مانند اینکه از تمام یا قسمتی از نفقه خود که بر شوهر واجب است بگذرد، و یا به علت از دست دادن تمایلات جنسی زنانه یا به علت از دست دادن جاذبیت و زیباییاش از سهم و شب خود، - در صورت داشتن زنی دیگر او را ترجیح میدهد - چشمپوشی کند.
این در حالی است که زن با اختیار کامل و در نظر گرفتن تمام شرایط به این نتیجه برسد که این کار برای او خوب و از طلاقش بهتر است ﴿وَإِنِ ٱمۡرَأَةٌ خَافَتۡ مِنۢ بَعۡلِهَا نُشُوزًا أَوۡ إِعۡرَاضٗا فَلَا جُنَاحَ عَلَيۡهِمَآ أَن يُصۡلِحَا بَيۡنَهُمَا صُلۡحٗا﴾«هرگاه همسری دید که شوهرش سرباز میزند و یا (با او نمیسازد و از او) رویگردان است، بر هیچ یک از آن دو گناهی نیست که میان خویشتن صلح و صفا راه بیاندازند» این همان صلحی است که به آن اشاره کردیم.
سپس به دنبال بیان حکم، این مسئله مطرح شده که صلح به طور مطلق از اختلاف، بدرفتاری، نافرمانی و طلاق بهتر است. ﴿وَٱلصُّلۡحُ خَيۡرٞ﴾ [۱۰۶۴]أه.
خداوند مرد را تشویق میکند تا به زنی که او را دوست دارد و بخاطر او از بعضی حقوق خود چشمپوشی کرده نیکی کند تا اینکه در کنار او بماند، آنگاه خداوند بیان میکند که او به نیکی کردن آن مرد (نسبت به زنش) آگاه است و او را بر این کار پاداش میدهد و میفرماید:
﴿وَأُحۡضِرَتِ ٱلۡأَنفُسُ ٱلشُّحَّۚ وَإِن تُحۡسِنُواْ وَتَتَّقُواْ فَإِنَّ ٱللَّهَ كَانَ بِمَا تَعۡمَلُونَ خَبِيرٗا﴾[النساء: ۱۲۸].
«و انسانها با بخل سرشته شدهاند، و اگر کار خوب کنید و تقوا را پیشه کنید بیگمان خدا به آنچه انجام میدهید بسیار آگاه است».
سبب نزول این آیه را ابوداود از حدیث هشام بن عروه از پدرش نقل کرده که گفت: عایشه گفت: ای خواهرزادهام! پیامبر جدر تقسیم زمان ماندن میان ما، هیچکدام از ما را بر دیگری ترجیح نمیداد بسیار کم اتفاق میافتاد که در روز به همه ما سر نزند، بطوری که بدون اینکه نیازخود را برآورده سازد به تمام زنانش سر میزد تا به زنی میرسیدکه آن روزنوبت او بود و نزد او میماند. سوده بنت زمعه وقتی مسن شد و ترسید که پیامبر جاو را ترک کند، گفت: ای رسول خدا نوبت روز من از آن عائشه باشد، پیامبر جاین پیشنهاد را از او قبول کرد.عایشه گفت در این باره و شبیه آن خداوند ﻷآیه نازل کرده است، به نظرم عایشه این آیه را ذکر کرد ﴿وَإِنِ ٱمۡرَأَةٌ خَافَتۡ مِنۢ بَعۡلِهَا نُشُوزًا﴾ [۱۰۶۵].
[۱۰۶۴] الظلال (۵۳۹/۲). [۱۰۶۵] حسن صحیح: [ص.د ۱۸۶۸]، د (۲۱۲۱/۱۷۲/۶) آیه در سوره نساء است (۱۲۸).
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَإِنۡ خِفۡتُمۡ شِقَاقَ بَيۡنِهِمَا فَٱبۡعَثُواْ حَكَمٗا مِّنۡ أَهۡلِهِۦ وَحَكَمٗا مِّنۡ أَهۡلِهَآ إِن يُرِيدَآ إِصۡلَٰحٗا يُوَفِّقِ ٱللَّهُ بَيۡنَهُمَآۗ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلِيمًا خَبِيرٗا٣٥﴾[النساء: ۳۵].
«و اگر ترسیدید میان آنها جدایی شود، داوری از خانواده شوهر و داوری از خانواده همسر بفرستید. اگر این دو حکم جویای اصلاح باشند خداوند آن دو را موفق میگرداند بیگمان خداوند مطلع و آگاه است».
«آنچه برای علاج سرکشی زن و مرد ذکر کردیم زمانی است که نافرمانی هنوز آشکار نشده و امر به اجتناب از ظاهر شدن آن است. اما وقتی که نافرمانی علنی شد اقدامات مذکور بکار گرفته نمیشود؛ چون در این حالت این اقدامات ارزش و ثمره نداشته بلکه نوعی اعلان به کشمکش بین دو خصم است که قصد دارند یکی دیگری را شکست دهد. درحالی که این نه هدف است و نه مطلوب».
همچنین اگر معلوم شد که به کار گرفتن این اقدامات نه تنها مؤثر واقع نمیشود بلکه باعث فاصلۀ بیشتر و علنی شدن اختلاف نیز میگردد و بقیه تارهای زندگی را که هنوز به هم متصلاند از بین میبرد و یا بکار بردن آنها بالفعل به نتیجه نمیرسد، در این صورت اسلام دست روی دست نمیگذارد تا خانواده از هم بپاشد، بلکه آخرین اقدام را برای جلوگیری از فروپاشی بنیان عظیم خانواده انجام میدهد و میگوید:
﴿وَإِنۡ خِفۡتُمۡ شِقَاقَ بَيۡنِهِمَا فَٱبۡعَثُواْ حَكَمٗا مِّنۡ أَهۡلِهِۦ وَحَكَمٗا مِّنۡ أَهۡلِهَآ﴾[النساء:۳۵].
«و اگر ترسدید میان آنها جدایی شود حکمی از خانواده شوهر و حکمی از خانواده همسر بفرستید».
به این ترتیب اسلام به مطیع شدن در برابر نشانههای نافرمانی و به شتاب از هم گسیختن عقد ازدواج و ویران کردن بنیان خانواده بر سر افراد بزرگ و خردسال ساکن در آن که نه جرمی مرتکب شدهاند و نه دخالتی در این امر دارند، دعوت نمیکند، پس بنیاد خانواده باتوجه به نقش مهمی که در بنای جامعه اسلامی و تربیت اعضای جدید و لازم برای رشد و بالندگی و گسترش آن دارد، از نظر اسلام دارای اهمیت خاصی است.
بنابراین هنگام ترس از جدایی این آخرین وسیله است که قبل از جدایی از آن استفاده میشود و عملاً به فرستادن حکمی از خانواده زن که به آن راضی است و حکمی از خانواده مرد که به آن راضی است مبادرت ورزیده، و هر دو حکم باید در آرامش کامل و بدور از احساسات درونی و مسایل عاطفی و بدون در نظر گرفتن عوامل معیشتی که صفای روابط بین زن و شوهر را از بین برده و فضای زندگی آنها را تباه ساخته و بعلت تأثیری که بر روحیه آنها داشته دیگر روابط آنها را تحت تأثیر قرار داده است، با هم بنشینند و مشکلات آنها را مورد رسیدگی قرار دهند. و همچنین این دو حکم باید بر حفظ شهرت و آوازه دو خانواده اصلی اصرار ورزند و بر کودکان کم سنی که مایل نیستند هیچ کدام از آن دو بر دیگری غلبه کنند، مهربان باشند - همچنانکه گاهی برای زن و مرد در این شرایط بوجود میآید - و همچنین آن دو حکم باید بر خیر زن و شوهر و کودکان و خانوادهشان که به نابودی تهدید شدهاند رغبت و میل داشته باشند. درهمان حال دوحکم که ازخانواده زن و شوهر هستند، باید برحفظ اسرار آنها امین بوده و از افشای آن خودداری کنند، چون فاش کردن این اسرار هیچ مصلحتی برای آنها دربر ندارد بلکه مصلحت آنها در پنهان کردن این اسرار و مدارا نمودن با آنها است. هر دو حکم برای اصلاح کوشش کنند. اگر در وجود زن و مرد تمایلی راستین برای اصلاح وجود داشت و فقط خشم و عصبانیت مانع این تمایل میشد، در اینصورت به وسیله این اراده قوی در وجود دو حکم خداوند صلاح و توفیق را در بین آندو مقدر میکند.
﴿إِن يُرِيدَآ إِصۡلَٰحٗا يُوَفِّقِ ٱللَّهُ بَيۡنَهُمَآ﴾[النساء: ۳۵].
«اگر دو حکم جویای اصلاح باشند، خداوند آن دو را موفق میگرداند».
پس آن دو خواهان اصلاح هستند و خداوند خواست آنها را اجابت میکند و آنان را توفیق میدهد
﴿إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلِيمًا خَبِيرٗا﴾[النساء: ۳۵].
«بیگمان خداوند مطلع و آگاه است».
از انس سروایت است که پیامبر ججاریهای داشت و با او نزدیکی میکرد، همواره عایشه و حفصه در مورد آن جاریه با پیامبر جبحث میکردند تا اینکه جاریه را بر خود حرام کرد، سپس خداوند این آیه را نازل فرمود: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَآ أَحَلَّ ٱللَّهُ لَكَۖ تَبۡتَغِي مَرۡضَاتَ أَزۡوَٰجِكَ...﴾[التحریم: ۱]. تا آخر آیه. «ای پیامبر! چرا چیزی را که خداوند بر تو حلال کرده به خاطر خوشنود ساختن همسرانت بر خود حرام میکنی» [۱۰۶۶].
از ابن عباس بروایت است که [۱۰۶۷]: هرگاه مرد همسرش را بر خود حرام کرد، این تحریم در حکم سوگندی است که باید کفاره آنرا بدهد... سپس گفت: ﴿لَّقَدۡ كَانَ لَكُمۡ فِي رَسُولِ ٱللَّهِ أُسۡوَةٌ حَسَنَةٞ﴾ [۱۰۶۸] «بیگمان پیامبر جالگوی خوبی برای شما است».
لذا هرکس به همسرش بگوید: تو بر من حرام هستی، باید کفاره سوگند بدهد و کیفیت این کفاره در فرموده خداوند متعال آمده که میفرماید:
﴿لَا يُؤَاخِذُكُمُ ٱللَّهُ بِٱللَّغۡوِ فِيٓ أَيۡمَٰنِكُمۡ وَلَٰكِن يُؤَاخِذُكُم بِمَا عَقَّدتُّمُ ٱلۡأَيۡمَٰنَۖ فَكَفَّٰرَتُهُۥٓ إِطۡعَامُ عَشَرَةِ مَسَٰكِينَ مِنۡ أَوۡسَطِ مَا تُطۡعِمُونَ أَهۡلِيكُمۡ أَوۡ كِسۡوَتُهُمۡ أَوۡ تَحۡرِيرُ رَقَبَةٖۖ فَمَن لَّمۡ يَجِدۡ فَصِيَامُ ثَلَٰثَةِ أَيَّامٖۚ ذَٰلِكَ كَفَّٰرَةُ أَيۡمَٰنِكُمۡ إِذَا حَلَفۡتُمۡ﴾[المائدة: ۸۹].
«خداوند شما را به خاطر سوگندهای بیهوده و بیاراده مؤاخذه نمیکند ولی شما را در برابر سوگندهایی که از روی قصد و اراده خوردهاید مؤاخذه میکند، کفاره این گونه سوگندها عبارت است از: خوراک دادن به ده نفر مسکین، از غذاهای معمولی و متوسطی که به خانواد خود میدهید یا جامه دادن به ده نفر از مساکین و یا آزاد کردن بردهای، اما اگر کسی (هیچ یک از این سه کار را نتوانست و توانایی انجام آنها را) نیافت، سه روز روزه (بگیرد) این کفاره سوگندهایی است که میخورید».
[۱۰۶۶] اسناد آن صحیح است، (ص. نس ۳۶۹۵)، (نس ۷/۷۱). [۱۰۶۷] متفق علیه: م (۱۴۷۳/۱۱۰۰/۲)، این لفظ مسلم است، خ (۵۲۶۶/۳۷۴/۹). [۱۰۶۸] اسناد آن صحیح است، (ص. نس ۳۶۹۵)، (نس ۷/۷۱).
اگر کسی قسم بخورد که به مدت کمتر از چهار ماه با همسرش نزدیکی نکند بهتر آن است که کفاره سوگندش را بدهد و با او نزدیکی کند، به دلیل فرموده پیامبر ج: (من حلف علی یمین فرأی غیرها خیرا منها فلیأت الذي هو خیر ولیكفر عن یمینه) [۱۰۶۹]«هر کس بر انجام دادن کاری قسم بخورد، سپس ببیند که انجام دادن غیر آن بهتر است، در اینصورت باید کاری را که خیر بیشتری دارد انجام داده و به خاطر سوگندش کفاره دهد».
اگر نخواست کفاره دهد لازم است صبر کند تا مدتی را که معین کرده سپری شود چون: (آلی رسول الله جمن نسائه، وكانت انفكت رجله، فأقام في مشربة له تسعا وعشرین، ثم نزل فقالوا: یا رسول الله آلیت شهرا؟ فقال: الشهر تسع وعشرون) [۱۰۷۰]«پیامبر جسوگند یاد کرد که (یک ماه) با زنانش نزدیکی نکند، و در حالیکه پاهایش آسیب دیده بود در یکی از غرفههایش بیست و نه روز باقی ماند سپس نزد زنانش رفت، گفتند ای رسول خدا شما سوگند یک ماه خوردی؟ فرمود: ماه بیست و نه روز است».
اما اگر سوگند خورد که تا ابد یا مدتی بیشتر از چهار ماه بازنش همبستر نشود چنانچه کفاره دهد و با او همبستر شود چه بهتر، در غیر اینصورت تا سپری شدن چهار ماه به او فرصت داده میشود، سپس همسرش از او تقاضای همبستری یا طلاق کند؛ به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿لِّلَّذِينَ يُؤۡلُونَ مِن نِّسَآئِهِمۡ تَرَبُّصُ أَرۡبَعَةِ أَشۡهُرٖۖ فَإِن فَآءُو فَإِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٞ رَّحِيمٞ٢٢٦ وَإِنۡ عَزَمُواْ ٱلطَّلَٰقَ فَإِنَّ ٱللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٞ٢٢٧﴾[البقرة: ۲۲۶-۲۲۷].
«کسانی که زنان خویش را ایلاء مینمایند حق دارند چهار ماه انتظار بکشند، اگر بازگشت کردند (و سوگند خویش را نادیده گرفتند و با زنان خود همبستر شدند چه بهتر، کفاره سوگند را میپردازند و ازدواج به حالت خود باقی است) چون خداوند بسی آمرزنده و مهربان است، و اگر تصمیم بر جدایی گرفتند خداوند شنوا و آگاه است».
از نافع روایت است که ابن عمر بدرباره ایلایی که خداوند متعال آن را ذکر کرده میگفت: (لایحل لأحد بعد الأجل إلا أن یمسك بالـمعروف أو یعزم بالطلاق،كما أمر الله ﻷ) [۱۰۷۱]«پس از سپری شدن مدت مذکور برای هیچ کسی حلال نیست مگر اینکه به خوبی زنش را نگه دارد و یا تصمیم بگیرد که او را طلاق دهد. همچنانکه خداوند ﻷامر کرده است».
[۱۰۶۹] صحیح [ص. ج ۶۲۰۸]، م (۱۶۵۰/۱۲۷۱/۳)، نس (۱۱/۷)، جه (۲۱۰۸/۶۸۱/۱). [۱۰۷۰] صحیح [ص. نس ۳۲۳۳]، خ (۵۲۸۹/۴۲۵/۹)، نس (۱۱۶/۶)، ت (۶۸۵/۹۹/۲). [۱۰۷۱] صحیح: [الإرواء ۲۰۸۰]، خ (۵۲۹۰/۴۲۶/۹).
هر کس به همسرش بگوید: تو برای من مانند پشت مادرم هستی به این شخص مظاهر (ظهارکننده) گفته میشود و همسرش بر او حرام میگردد و نباید با او همستر شود و یا به چیزی از او لذت ببرد تا وقتی که با آنچه خداوند در قرآن مشخص کرده، کفاره دهد:
﴿وَٱلَّذِينَ يُظَٰهِرُونَ مِن نِّسَآئِهِمۡ ثُمَّ يَعُودُونَ لِمَا قَالُواْ فَتَحۡرِيرُ رَقَبَةٖ مِّن قَبۡلِ أَن يَتَمَآسَّاۚ ذَٰلِكُمۡ تُوعَظُونَ بِهِۦۚ وَٱللَّهُ بِمَا تَعۡمَلُونَ خَبِيرٞ٣ فَمَن لَّمۡ يَجِدۡ فَصِيَامُ شَهۡرَيۡنِ مُتَتَابِعَيۡنِ مِن قَبۡلِ أَن يَتَمَآسَّاۖ فَمَن لَّمۡ يَسۡتَطِعۡ فَإِطۡعَامُ سِتِّينَ مِسۡكِينٗاۚ ذَٰلِكَ لِتُؤۡمِنُواْ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦۚ وَتِلۡكَ حُدُودُ ٱللَّهِۗ وَلِلۡكَٰفِرِينَ عَذَابٌ أَلِيمٌ٤﴾[المجادلة: ۳-۴].
«کسانی که زنان خود را ظهار میکنند سپس از آنچه گفتهاند پشیمان میشوند، باید بردهای را آزاد کنند پیش از آنکه با هم همبستر شوند. این درس و پندی است که به شما داده میشود و خدا آگاه از هر چیزی است که انجام میدهید. اگر بردهای را نیابد و توانایی آزاد کردن او را نداشته باشد باید دو ماه پیاپی و بدون فاصله روزه بگیرد، پیش از آنکه شوهر و همسر باهم همبستر شوند، اگر هم نتوانست باید شصت نفر فقیر را خوراک بدهد. این بدان خاطر است که به گونه لازم به خدا و پیغمبرش ایمان بیاورید اینها قوانین و مقررات خدا است و کافران عذاب دردناکی دارند».
ازخویله بنت مالک بن ثعلبه روایت است: (ظاهر منی زوجی أوس بن الصامت، فجئت رسول الله جأشكو إلیه، ورسول الله جیجادلنی فیه، ویقول اتق الله، فإنه ابن عمك، فما برحت حتی نزل القرآن:﴿قَدۡ سَمِعَ ٱللَّهُ قَوۡلَ ٱلَّتِي تُجَٰدِلُكَ فِي زَوۡجِهَا﴾إلی ﴿وَلِلۡكَٰفِرِينَ عَذَابٌ أَلِيمٌ﴾، فقال: یعتق رقبة، قالت: لایجد، قال فیصوم شهرین متتابعین، قالت: یا رسول الله إنه شیخ كبر ما به من صیام، قال: فلیطعم ستین مسیكنا، قالت: ما عنده من شی یتصدق به، قال: فأتی ساعتئذ بعرف فیه تمر، قلت یا رسول الله فإنی أعینه بعرق آخر، قال قد أحسنت، إذهبی فأطعمی بها عنه ستین مسكینا، وارجعی إلی ابن عمك، قال: والعرق ستون صاعا) [۱۰۷۲].
«شوهرم أوس بن الصامت مرا ظهار کرد، نزد پیامبر جرفتم و از او شکایت کردم، پیامبر جدرباره شوهرم با من صحبت کرد و فرمود: از خدا بترس، او پسر عموی تو است، آنجا را ترک نکردم تا قرآن نازل شد: ﴿قَدۡ سَمِعَ ٱللَّهُ قَوۡلَ ٱلَّتِي تُجَٰدِلُكَ فِي زَوۡجِهَا...﴾«خداوند گفتار آن زنی را شنید که درباره شوهرش با تو بحث و مجادله میکرد...» تا ﴿وَلِلۡكَٰفِرِينَ عَذَابٌ أَلِيمٌ﴾«و برای کافران عذاب دردناکی هست» سپس پیامبر جفرمود: باید (به کفاره ارتکاب این جرم) بردهای را آزاد کند، خویله گفت: ندارد، پیامبر فرمود: پس دوماه پشت سر هم روزه بگیرد، خویله گفت: ای رسول خدا! او مردی مسن است و نمیتواند روزه بگیرد. پیامبر فرمود: پس شصت مسکین را غذا بدهد، خویله گفت: چیزی ندارد که با آن صدقه بدهد،خویله گفت: در آن هنگام سبدی پر از خرما آورده شد. گفتم ای رسول خدا! من هم با سبدی دیگر او را یاری میکنم، پیامبر فرمود: آفرین بر تو برو و به جای او آنرا به شصت مسکین بده و نزد عموزادهات برگرد، گفت: عرق، شصت صاع است».
از عروه بن زبیر روایت است که [۱۰۷۳]عایشه گفت: والا مقام است آن ذات بزرگواری که شنواییاش همه چیز را فرا گرفته، من به سخن خوله بنت ثعلبه گوش فرا دادم، بعضی از آنرا نفهمیدم در حالی که او ازشوهرش نزد پیامبر جشکایت میکرد گفت: ای رسول خدا! جوانیام را از بین برد و فرزندان زیادی را برایش به دنیا آوردم و الان که سنی از من گذشته و دیگر نمیتوانم بچهدار شوم مرا ظهار کرد، خداوندا! شکایت حالم را نزد تو میآورم. پیامبر را ترک نکرد تا اینکه جبرئیل این آیات را نازل کرد: ﴿قَدۡ سَمِعَ ٱللَّهُ قَوۡلَ ٱلَّتِي تُجَٰدِلُكَ فِي زَوۡجِهَا وَتَشۡتَكِيٓ إِلَى ٱللَّهِ﴾«خداوند گفتار آن زنی را شنید که درباره شوهرش با تو بحث و مجادله میکند و به خدا شکایت میبرد».
کسی که به مدت یک روز یا یک ماه یا مانند اینها همسرش را ظهار کند و بگوید: شما به مدت یک ماه برای من مانند پشت مادرم هستی، این شخص ظهار کننده به حساب میآید؛ اگر به سوگندش عمل کرد چیزی بر او نیست ولی اگر قبل از مدتی که معین کرده با او همبستر شده کفاره ظهار بر او واجب میشود:
از سلمه بن صخر بیاضی روایت است: من کسی بودم که زنان زیادی میگرفتم، مردی را نمیشناسم که به اندازه من گرفته باشد، وقتی رمضان فرا رسید تا آخر رمضان با زنم ظهار کردم، در حالیکه در یکی از شبهای رمضان با من صحبت میکرد قسمتی از بدن او را دیدم،کنترل خود را از دست داده با او آمیزش کردم، وقتی صبح فرا رسید نزد قومم رفتم و جریان برایشان بازگوکردم و گفتم: از پیامبر جبرایم سؤال کنید، گفتند: ما این کار را نمیکنیم زیرا که خداوند آیهای را درباره ما نازل میکند یا پیامبر جدرباره ما سخنی میگوید و عیب و عار آن بر ما باقی میماند، در نتیجه، ما تو را به جرم گناهت تحویل او میدهیم، تا وضعیت خود را برای پیامبر جبازگو کنی. گوید: بیرون رفتم تا نزد پیامبر رسیدم و جریان را برایش بازگو کردم. پیامبر جفرمود: (أنت بذاك؟) «تواین کار را کردهای؟» گفتم: من این کار را کردهام، ای رسول خدا! من در برابر حکم خدا صابر و شکیبا هستم، پیامبر فرمود: (فأعتق رقبة) «بردهای آزاد کن»، گوید: گفتم: قسم به ذاتی که تو را به حق مبعوث کرده است مالک هیچ چیزی نیستم مگر خودم، فرمود: (فصم شهرین متتابعین) «پس دو ماه پشت سر هم روزه بگیر» گوید: گفتم: ای رسول خدا آیا بلایی که بر سرم آمده تنها به سبب روزه نبوده است؟ فرمود: (فتصدق أوأطعم ستین مسكینا) «پس صدقه بده یا شصت مسکین را غذا بده»، گوید: گفتم: قسم به ذاتی که تو را به حق مبعوث کرده است شبمان را بدون شام سپری کردیم. فرمود: (فاذهب إلی صاحب صدقۀ بنی زریق فقل له، فلیدفعها إلیك، وأطعم ستین مسكینا وانتفع ببقیتها) [۱۰۷۴]«پس نزد مسئول جمعآوری صدقات قبیله بنیزریق برو و به او بگو تا صدقه آنها را به تو بدهد و با آن شصت مسکین را غذا بده و از بقیهاش استفاده کن».
شاهد در این حدیث این است که پیامبر جظهار اورا انکار نکرد بلکه همبستر شدن او با همسرش را قبل از پایان مدت معلوم انکار کرد.
[۱۰۷۲] حسن: [ص. د ۱۹۳۴]، این حدیث در صحیح سنن ابیداود «والعرق ستون صاعا» آمده است، د (۲۱۹۹/۳۰۱/۶). [۱۰۷۳] صحیح: [ص. جه ۱۶۷۸]، جه (۲۰۶۳/۶۶۶/۱). [۱۰۷۴] صحیح: [ص. جه ۱۶۷۷]، جه (۲۰۶۲/۶۶۵/۱)، د (۲۱۹۸/۲۹۸/۶)، ت (۱۲۱۵/۳۳۵/۲)، ترمذی این حدیث را بصورت مختصر روایت کرده است.
ظهار حرام است؛ چون خداوند آنرا به سخن ناهنجار و دروغ وصف کرده و کار ظهارکننده را ناپسند دانسته است.
﴿ٱلَّذِينَ يُظَٰهِرُونَ مِنكُم مِّن نِّسَآئِهِم مَّا هُنَّ أُمَّهَٰتِهِمۡۖ إِنۡ أُمَّهَٰتُهُمۡ إِلَّا ٱلَّٰٓـِٔي وَلَدۡنَهُمۡۚ وَإِنَّهُمۡ لَيَقُولُونَ مُنكَرٗا مِّنَ ٱلۡقَوۡلِ وَزُورٗاۚ وَإِنَّ ٱللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٞ٢﴾[المجادلة: ۲].
«کسانی که زنان خود را اظهار میکنند، آنان مادرانشان نمیگردند و بلکه مادرانشان تنها زنانی هستند که ایشان را زاییدهاند، چنین کسانی سخن ناهنجار و دروغی را میگویند، و خداوند بسیار با گذشت و بخشنده است».
از آنچه گذشت دانستیم که اسلام تا چه اندازه به خانواده اهمیت داده و چقدر بر سلامت و پایداری زندگی مشترک حریص است. همچنین متوجه شدیم که اسلام چه راهکارهای مناسبی را برای حل اختلافات خانوادگی که از جانب زوجین یا یکی از آنها بروز میکند ارائه داده است.
اما گاهی به خاطر بزرگ شدن اختلاف و شدت گرفتن دشمنی، این راهحلها چارهساز نیست و باید راه حل قویتری بکار گرفته شود و آن طلاق است، با تأمل در احکام طلاق درمییابیم که اسلام تا چه حد به بنیاد خانواده و بقای زندگی مشترک اهمیت میدهد؛ و در جائیکه اسلام طلاق را مباح کرد، آنرا محدود به یک بار نکرده است طوریکه با یک طلاق پیوند میان آنها تا ابد قطع شود بلکه آنرا مباح کرده و دستور داده که در سه مرحله داده شود:
«ٱلطَّلَٰقُ مَرَّتَانِۖ فَإِمۡسَاكُۢ بِمَعۡرُوفٍ أَوۡ تَسۡرِيحُۢ بِإِحۡسَٰنٖ﴾[البقرة: ۲۲۹].
«طلاق دو مرتبه است نگهداری به گونه شایسته یا رها کردن با نیکی (بدور از ظلم و جور)».
هرگاه مرد، زن را یک یا دو مرتبه طلاق داد حق ندارد که تا پایان عده، او را از خانه بیرون کند، و زن هم حق خروج از آن را ندارد تا شاید در این مدت خشم و غضبی که زمینه طلاق را فراهم کرده از بین برود و وضعیت به حالت عادی قبل از طلاق برگردد. و این چیزی است که خداوند در این آیه بیان کرده است:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِيُّ إِذَا طَلَّقۡتُمُ ٱلنِّسَآءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَأَحۡصُواْ ٱلۡعِدَّةَۖ وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَ رَبَّكُمۡۖ لَا تُخۡرِجُوهُنَّ مِنۢ بُيُوتِهِنَّ وَلَا يَخۡرُجۡنَ إِلَّآ أَن يَأۡتِينَ بِفَٰحِشَةٖ مُّبَيِّنَةٖۚ وَتِلۡكَ حُدُودُ ٱللَّهِۚ وَمَن يَتَعَدَّ حُدُودَ ٱللَّهِ فَقَدۡ ظَلَمَ نَفۡسَهُۥۚ لَا تَدۡرِي لَعَلَّ ٱللَّهَ يُحۡدِثُ بَعۡدَ ذَٰلِكَ أَمۡرٗا١﴾[الطلاق: ۱].
«ای پیامبر وقتی که خواستید زنان را طلاق دهید، آنان را در وقت فرارسیدن عده (یعنی آغاز پاک شدن زن از عادت ماهیانهای که شوهرش در آن با او نزدیکی نکرده باشد) طلاق دهید، و حساب عده را نگه دارید، و از خدا که پروردگار شما است، بترسید و پرهیزگاری کنید، و زنان را ازخانههایشان بیرون نکنید و زنان هم (تا پایان عده) بیرون نروند. مگر اینکه زنان کار زشت و آشکاری انجام دهند، اینها قوانین و مقررات الهی است و هر کس از قوانین و مقررات الهی پا فراتر نهد و تجاوز کند، به خویشتن ستم میکند. تو نمیدانی چه بسا خداوند بعد از این حادثه وضع تازهای پیش آورد».
یعنی شاید مرد از طلاق دادن همسرش پشیمان شود و خداوند متعال هم قلب او را به بازگرداندن همسرش متمایل سازد و در نتیجه این کار سادهتر و آسانتر صورت گیرد.
طلاق از جهت لفظ به دو قسم تقسیم میشود: طلاق صریح و طلاق کنایه
طلاق صریح: آن است که از معنای کلام هنگام تلفظ فهمیده میشود و لفظ، احتمال غیرآن معنی را ندارد. مانند اینکه بگوید: تورا طلاق دادم، یا مطلقهای، و دیگر مشتقات لفظ طلاق.
با این لفظ طلاق واقع میشود، هرچند بیهدف و یا به قصد شوخی آن را بگوید و نیت طلاق نداشته باشد؛ بدلیل حدیث ابوهریره از پیامبر جکه فرمود: (ثلاث جدهن جد، وهزلهن جد: النكاح والطلاق والرجعة) [۱۰۷۵]«سه چیز است که شوخی و جدی در آنها، جدی است: نکاح، طلاق و رجوع کردن».
طلاق کنایه: کلماتی هستند که احتمال معنی طلاق و غیر آنرا دارند مانند اینکه بگوید: پیش خانوادهات برو، و امثال آن، با این لفظ، بدون نیت طلاق واقع نمیشود، اگر نیت طلاق داشته باشد واقع میشود، و اگر نیت طلاق نداشته باشد، واقع نمیشود، از عائشه لروایت است: (أن ابنة الجون لـما أدخلت علی رسول الله جودنا منها، قالت: أعوذ بالله منك، فقال لـها: لقد عذت بعظیم، إلحقی بأهلك) [۱۰۷۶]«زمانیکه دختر «جَون» را بر پیامبر جوارد کردند، و پیامبر خواست به او نزدیک شود، به پیامبر گفت: از تو به خدا پناه میبرم، پیامبر جبه وی گفت: به ذاتی بزرگ پناه بردی، به اهلت ملحق شو».
در حدیث کعب بن مالک آمده وقتی که پیامبر جبا او و دو دوستش به سبب تخلفشان از غزوه تبوک، قطع رابطه کرد، کسی را دنبال او فرستاد و گفت: (أن اعتزل امرأتك، فقال: أطلقها أم ماذا أفعل؟ قال: بل اعتزلـها، فلا تقربنها، فقال لامرأته الحقی بأهلك) [۱۰۷۷]«از همسرت کنارهگیری کن، کعب گفت: او را طلاق دهم یا چه کاری کنم؟ پیامبر فرمود: بلکه از او کنارهگیری کن و به او نزدیک مشو. کعب به زنش گفت: نزد خانوادهات برو».
[۱۰۷۵] حسن [الإرواء ۱۸۲۶]، جه (۲۰۳۹/۶۵۸/۱)، د (۲۱۸۰/۲۶۲/۶)، ت (۱۱۹۵/۳۲۸/۲). [۱۰۷۶] صحیح: [ص. نس ۳۱۹۹]، خ (۵۲۵۴/۳۵۶/۹)، نسائی (۱۵۰/۶) در روایت نسائی بجای عبارت «أن ابنة الجون لـما أدخلت» عبارت «أن الکلابیة لـما أدخلت» آمده است. [۱۰۷۷] متفق علیه: خ (۴۴۱۸/۱۱۳/۱۳)، م (۲۷۶۹/۲۱۲۰/۴)، د (۲۱۸۷/۲۸۵/۶)، نس (۱۵۲/۶).
صیغه طلاق یا قطعی است یا معلق.
طلاق قطعی: طلاقی است که گویندۀ آن، قصد وقوع فوری طلاق را داشته باشد، مانند اینکه مرد به زنش بگوید: تو را طلاق دادم.
حکم این نوع طلاق این است که به مجرد صدور آن از مردی که دارای اهلیت طلاق است به زنی که شرایط واقع شدن طلاق بر او باشد، فوراً واقع میشود.
اما طلاق معلق: طلاقی است که مرد وقوع طلاق را به شرطی معلق کرده باشد مانند اینکه به همسرش بگوید: اگر به فلان مکان رفتی تو را طلاق دادهام. و حکم این طلاق این است که اگر زوج هنگام تحقق شرط، نیت طلاق را داشته باشد، طلاق واقع میشود.
و اگر قصد تشویق بر انجام یا ترک کاری یا مانند آنرا داشته باشد، این نوع طلاق سوگند به حساب میآید و اگر چیزی را که بر آن سوگند خورده، واقع نشد بر او چیز واجب نمیگردد و اگر آن چیز واقع شد کفاره سوگند بر او واجب میشود.
طلاق بر دو قسم است: طلاق سنی و طلاق بدعی.
طلاق سنی (مطابق با سنت نبوی): طلاقی است که مرد همسری را که با او همبستر شده در حال طهر و پاکی از حیض، قبل از آنکه با او نزدیکی کند، یک طلاق دهد:
خداوند متعال میفرماید:
﴿ٱلطَّلَٰقُ مَرَّتَانِۖ فَإِمۡسَاكُۢ بِمَعۡرُوفٍ أَوۡ تَسۡرِيحُۢ بِإِحۡسَٰنٖ﴾[البقرة: ۲۲۹].
«طلاق دو مرتبه است نگهداری به گونه شایسته یا رها کردن با نیکی (بدور از ظلم و جور)».
و میفرماید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِيُّ إِذَا طَلَّقۡتُمُ ٱلنِّسَآءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ﴾[الطلاق: ۱].
«ای پیامبر وقتی که خواستید زنان را طلاق دهید آنها را در وقت فرارسیدن عده طلاق دهید».
پیامبر جدر تفسیر این آیه زمانیکه ابن عمر همسرش را در حال حیض طلاق داد و عمربن خطاب سدراین باره از او سؤال کرد، فرمود:
(مره فلیراجعها، ثم لیمسكها حتی تطهر، ثم تحیض، ثم تطهر، ثم إن شاء أمسك بعد ذلك، وإن شاء طلق قبل أن یمس فتلك العدة التی أمرالله سبحانه أنتطلق لـها النساء) [۱۰۷۸]«به ابن عمر دستور بده تا او را بازگرداند و نزد خودش نگه دارد تا اینکه از حیض پاک شود سپس دوباره به حیض افتد و دوباره پاک شود، سپس اگر خواست بعد از آن او را نگه دارد واگر خواست طلاق دهد باید قبل از آنکه با او همبستر شود او را طلاق دهد. اینست عدهای که خداوند دستور داده که زنان در آن طلاق داده شوند».
طلاق بدعی: طلاقی است که خلاف طلاق سنی باشد، مثل آنکه مرد زن را در حال حیض یا در طهری که با او همبستر شده طلاق دهد، یا اینکه سه طلاق را با یک لفظ و یا با سه لفظ لیکن در یک مجلس ذکر کند، مثلاً بگوید: تو سه طلاق داده شدهای، یا اینکه در یک مجلس بگوید: تو را طلاق دادم، تو را طلاق دادم، تو را طلاق دادم.
این نوع طلاق حرام است و انجام دهنده آن گناهکار است.
پس اگر مردی زنش را در حال حیض طلاق داد، یک طلاق واقع میشود، اگر طلاق رجعی باشد، به اوامر میشود که همسرش را به نزد خود باز گردانده تا پاک شود، و دوباره به حیض بیافتد و بعد از آن پاک شود، سپس اگر خواست او را نگه دارد و اگر خواست قبل از آنکه با او همبستر شود اورا طلاق دهد همچنانکه پیامبر جبه ابن عمر دستور داد.
اما دلیل وقوع این نوع طلاق اثری است که بخاری از سعید بن جبیر از ابن عمر روایت کرده که گفت: (حسبت علی بتطلیقة) [۱۰۷۹]«طلاقی که داده بودم برایم یک طلاق حساب شد».
حافظ ابن حجر در فتح الباری (۹/۳۵۳) میگوید:
پیامبر جبود که دستور رجوع کردن را به ابن عمر داد و او را راهنمایی کرد که اگر بخواهد بعد از رجعتش او را طلاق دهد، چکار بکند، و اینکه به ابن عمر گفته شد: کاری که او انجام داده برایش یک طلاق حساب شده، احتمال اینکه کسی غیر از پیامبر جآنرا یک طلاق حساب کرده باشد، بسیار بعید است؛ چون قرائن زیادی در این جریان بر آن دلالت میکند، چگونه تصور میشود که ابن عمر در این ماجرا، به رأی خود،کاری انجام دهد در حالی که او نقل کرده که پیامبر جاز کار او ناراحت شد؟ چگونه در قصه مذکور در آنچه میخواست انجام دهد با او مشورت نکرد؟
حافظ ابن حجر میگوید: ابن وهب در مسندش از ابن أبی ذئب روایت کرده که نافع به او گفت: ابن عمر زنش را در حال حیض طلاق داد، عمر از پیامبر جدر این باره سؤال کرد، پیامبر فرمود: (مره فلیراجعها ثم لیمسكها حتی تطهر) «به او دستور بده تا زنش را بازگرداند و او را نزد خود نگه دارد تا پاک شود» ابن أبی ذئب در حدیثی از پیامبر جذکر کرده که آن یک طلاق است، ابن أبی ذئب گوید: حنظله ابن أبی سفیان به من خبر داد که او از سالم شنیده که از پدرش نقل کرده که پیامبر جاینچنین فرموده است.
حافظ میگوید: دارقطنی از طریق یزید بن هارون از ابن أبی ذئب و ابن اسحاق همگی از نافع از ابن عمر از پیامبر جروایت کرده که فرمود: (هی واحدة) [۱۰۸۰]«آن یک طلاق است» و این نصی است محل اختلاف (که در واقع اختلاف را از بین میبرد) پس باید به آن حکم شود. أه.
[۱۰۷۸] متفق علیه: خ (۵۳۳۲/۴۸۲/۹)، م (۱۴۱۷/۱۰۹۳/۲)، د (۲۱۶۵/۲۲۷/۶)، لفظ حدیث روایت ابوداود است، نس (۱۳۸/۶). [۱۰۷۹] صحیح: [الإرواء ۱۲۸]، خ (۵۲۵۳/۳۵۱/۹). [۱۰۸۰] سند آن صحیح است: (الإرواء ۱۳۴/۷]، قط (۲۴/۹/۴).
اگر مردی همسرش را با یک لفظ یا در یک مجلس سه طلاق داد فقط یک طلاق واقع میشود به دلیل حدیثی که مسلم از ابن عباس روایت کرده که گفت: (كان الطلاق علی عهد رسول الله جوأبی بكر وسنین من خلافة عمر طلاق الثلاث واحدة، فقال عمر بن الخطاب: إن الناس قد استعجلوا في أمر قد كانت لـهم فیه أناة، فلو أمضینا علیهم؟ فأمضاه علیهم) [۱۰۸۱]«طلاق ثلاثه (با یک لفظ یا در یک مجلس) در عهد پیامبر جو ابوبکر و دو سال از خلافت عمر، یک طلاق محسوب میشد. عمر بن خطاب گفت: مردم در کاری که به آنان مهلت داده شده (و توصیه شده که به تدریج آن را انجام دهند) شتاب میکنند. ایکاش این عمل را بر آنان اجرا میکردیم؟ سرانجام آن (حکم) را بر آنان اجرا کرد».
این نظری عمر ساجتهادی از او بود، و نهایت چیزی که بتوان گفت این است که بخاطر مصلحتی که دید، آن را اجرا کرد (و برای دیگران) جایز نیست چیزی را که پیامبر جبه آن فتوا داده و اصحاب در زمان او و خلیفه پس از او بدان عمل نمودهاند، ترک کنند - اه -.
[۱۰۸۱] اینجا پاورقی نوشته شده است.
طلاق یا رجعی است یا بائن، و بائن یا بینونه صغری است یا کبری.
طلاق رجعی: هرگاه زنی که همسرش با وی همبستر شده برای بار اول یا دوم طلاق داده شود، و این طلاق، در مقابل دریافت مالی نباشد، آن را طلاق رجعی گویند. خداوند متعال میفرماید:
﴿ٱلطَّلَٰقُ مَرَّتَانِۖ فَإِمۡسَاكُۢ بِمَعۡرُوفٍ أَوۡ تَسۡرِيحُۢ بِإِحۡسَٰنٖ﴾[البقرة: ۲۲۹].
«طلاق دو بار است نگهداری به گونه شایسته یا رها کردن با نیکی».
زنی که در طلاق رجعی به سر میبرد تا زمانی که در عدهاش است همسر شوهرش به حساب میآید و در این مدت هرگاه مرد بخواهد میتواند او را برگرداند بدون اینکه نیازی به رضایت زن یا اجازه ولی او باشد. خداوند متعال میفرماید:
﴿وَٱلۡمُطَلَّقَٰتُ يَتَرَبَّصۡنَ بِأَنفُسِهِنَّ ثَلَٰثَةَ قُرُوٓءٖۚ وَلَا يَحِلُّ لَهُنَّ أَن يَكۡتُمۡنَ مَا خَلَقَ ٱللَّهُ فِيٓ أَرۡحَامِهِنَّ إِن كُنَّ يُؤۡمِنَّ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِۚ وَبُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فِي ذَٰلِكَ إِنۡ أَرَادُوٓاْ إِصۡلَٰحٗا﴾[البقرة: ۲۲۸].
«و زنان مطلقه باید به مدت سه بار عادت ماهانه انتظار بکشند و اگر به خدا و روز قیامت باور دارند برای آنان حلال نیست که آنچه خدا در رحم ایشان آفریده است پنهان کنند، و شوهران آنان برای برگرداندنشان (به زندگی زناشوئی) در این (مدت عده از دیگران) سزاوارتراند در صورتی که (شوهران براستی) خواهان اصلاح باشند».
خلع در لغت از کلمه (خلع الثوب) یعنی لباسش را درآورد، گرفته شده است؛ چون زن لباس مرد و مرد هم لباس زن است. خداوند متعال میفرماید:
﴿هُنَّ لِبَاسٞ لَّكُمۡ وَأَنتُمۡ لِبَاسٞ لَّهُنَّ﴾[البقرة: ۱۸۷].
«آنان باری شما و شما برای آنان (همچون) لباس هستید».
فقهاء در تعریف خلع گفتهاند: خلع آن است که مرد در مقابل گرفتن مالی از همسرش از او جدا شود این عوض فدیه و افتداء نامیده میشود [۱۰۸۲].
[۱۰۸۲] فقه السنة (۲۵۳/۲)، منار السبیل (۲۲۶/۲)، فتح الباری (۳۹۵/۹).
هرگاه اختلاف بین زن و مرد شدت گرفت و امکان ادامه زندگی بین آنان وجود نداشت، و زن مایل به جدایی از شوهرش شد، در اینصورت باید مالی را بمنظور جبران ضرر ناشی از جدایی به شوهرش بدهد، و از او درخواست جدائی کند. خداوند متعال میفرماید:
﴿وَلَا يَحِلُّ لَكُمۡ أَن تَأۡخُذُواْ مِمَّآ ءَاتَيۡتُمُوهُنَّ شَيًۡٔا إِلَّآ أَن يَخَافَآ أَلَّا يُقِيمَا حُدُودَ ٱللَّهِۖ فَإِنۡ خِفۡتُمۡ أَلَّا يُقِيمَا حُدُودَ ٱللَّهِ فَلَا جُنَاحَ عَلَيۡهِمَا فِيمَا ٱفۡتَدَتۡ بِهِ﴾[البقرة: ۲۲۹].
«و برای شما حلال نیست که چیزی از آنچه (مهر ایشان کردهاید یا) بدیشان دادهاید باز پس گیرید مگر اینکه، (شوهر و همسر) بترسند که نتوانند حدود خدا را پابرجا دارند. پس اگر بیم داشتید که حدود الهی را رعایت نکنند گناهی بر ایشان نیست که زن فدیه و عوضی بپردازد (و در برابر آن از او درخواست جدائی کند)».
از ابن عباس بروایت است: زن ثابت بن قیس بن شماس نزد پیامبر جآمد و گفت: ای رسول خدا! من نسبت به دین و اخلاق ثابت ایرادی ندارم، ولی از کفران و ناسپاسی با او میترسم - چون او را دوست ندارم - پیامبر جفرمود: (فتردین علیه حدیقته) «آیا باغش را به او پس میدهدی؟ گفت: بله، پس باغ را به او پس داد، پیامبر جبه ثابت دستور داد تا از او جدا شود» [۱۰۸۳].
[۱۰۸۳] صحیح: (الإرواء ۲۰۳۶)، خ (۵۲۷۶/۳۹۵/۹).
از ثوبان سروایت است که پیامبر جفرمود: (أیما امرأة سألت زوجها الطلاق من غیر ما بأس فحرام علیها رائحة الجنة) [۱۰۸۴]«هر زنی که بدون دلیل از شوهرش تقاضای طلاق کند، بوی بهشت بر او حرام است».
و همچنین از ثوبان سروایت است که پیامبر جفرمود:
(الـمختلعات هن الـمنافقات) [۱۰۸۵]«زنانی که خواهان خلع هستند، منافقاند».
[۱۰۸۴] صحیح: (ص. جه ۱۶۷۲)، د (۲۲۰۹/۳۰۸/۶)، ت (۱۱۹۹/۳۲۹/۲)، جه (۲۰۵۵/۶۶۲/۱). [۱۰۸۵] صحیح [ص. جه ۶۶۸۱]، ت (۱۱۹۸/۳۲۹/۲).
هرگاه مرد همسرش را دوست نداشته باشد و بنا به دلایلی از او ناراضی باشد، باید او را به طور شایسته، همانطور که خداوند متعال امر فرموده از خود جدا کند، جایز نیست که او را حبس کند و یا به او ضرر برساند طوریکه زن مجبور شود که با پرداخت مالی خودش را نجات دهد، خداوند متعال میفرماید:
﴿وَإِذَا طَلَّقۡتُمُ ٱلنِّسَآءَ فَبَلَغۡنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمۡسِكُوهُنَّ بِمَعۡرُوفٍ أَوۡ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعۡرُوفٖۚ وَلَا تُمۡسِكُوهُنَّ ضِرَارٗا لِّتَعۡتَدُواْۚ وَمَن يَفۡعَلۡ ذَٰلِكَ فَقَدۡ ظَلَمَ نَفۡسَهُۥۚ وَلَا تَتَّخِذُوٓاْ ءَايَٰتِ ٱللَّهِ هُزُوٗاۚ وَٱذۡكُرُواْ نِعۡمَتَ ٱللَّهِ عَلَيۡكُمۡ وَمَآ أَنزَلَ عَلَيۡكُم مِّنَ ٱلۡكِتَٰبِ وَٱلۡحِكۡمَةِ يَعِظُكُم بِهِۦۚ وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَ وَٱعۡلَمُوٓاْ أَنَّ ٱللَّهَ بِكُلِّ شَيۡءٍ عَلِيمٞ٢٣١﴾[البقرة: ۲۳۱].
«و هنگامی که زنان را طلاق دادید و به عده خود رسیدند، یا به طرز صحیح و عادلانهای آنان را نگاه دارید یا آنان را به طرز پسندیده و دادگرانهای رها سازید، و بخاطر زیان رسانیدن بدیشان و تعدی کردن بر ایشان هیچگاه ایشان را نگاه ندارید، وکسی که چنین کند بیگمان به خویشتن ستم کرده است، و آیههای خدا را به استهزاء نگیرید و نعمت خدا را بر خود و آنچه را که از کتاب و حکمت بر شما نازل کرده است و شما را با آن پند میدهد بخاطر بیاورید و از خدا بپرهیزید و بدانید که بیگمان خداوند از هر چیزی آگاه است».
همچنین میفرماید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا يَحِلُّ لَكُمۡ أَن تَرِثُواْ ٱلنِّسَآءَ كَرۡهٗاۖ وَلَا تَعۡضُلُوهُنَّ لِتَذۡهَبُواْ بِبَعۡضِ مَآ ءَاتَيۡتُمُوهُنَّ إِلَّآ أَن يَأۡتِينَ بِفَٰحِشَةٖ مُّبَيِّنَةٖۚ وَعَاشِرُوهُنَّ بِٱلۡمَعۡرُوفِۚ فَإِن كَرِهۡتُمُوهُنَّ فَعَسَىٰٓ أَن تَكۡرَهُواْ شَيۡٔٗا وَيَجۡعَلَ ٱللَّهُ فِيهِ خَيۡرٗا كَثِيرٗا١٩﴾[النساء: ۱۹].
«ای کسانی که ایمان آوردهاید! برای شما درست نیست که زنان را (همچون کالایی) به ارث ببرید، حال آنکه چنین کاری را نمیپسندند، و وادار بدان میگردند، و آنانرا تحت فشار قرارندهید؛ تا بدینوسیله برخی از آنچه را که بدیشان دادهاید دوباره به دست آورید؛ مگر اینکه آنان دچار گناه آشکاری شوند. و با زنان خود بطور شایسته معاشرت کنید و اگر هم از آنان کراهت داشتید، (شتاب نکنید و زود تصمیم به جدایی نگیرید) زیرا که چه بسا از چیزی بدتان بیاید و خداوند در آن خیر و خوبی فراوان قرار بدهد».
[۱۰۸۶] عضل یعنی بازداشتن، و در اینجا یعنی اینکه مرد همسرش را در خانه نگه دارد که نه بعنوان یک همسر با او رفتار کند و نه به او اجازه ازدواج با دیگری را بدهد.
اگر زنی در مقابل پرداخت مالی، خود را از شوهرش آزاد کرد و جدا شد، مالک نفس خود میگردد و مرد نمیتواند اورا بدون رضایتش بازگرداند. این جدای اگر با لفظ طلاق هم واقع شود، طلاق محسوب نمیگردد بلکه فسخ عقد است به خاطر مصلحت زن برابر مالی که خودش را با آن آزاد کرده است.
ابن قیم جوزیه(ره) میگوید:
«آنچه دلالت بر این دارد که خلع، طلاق نیست این است که خداوند متعال در طلاق بعد از دخول، و قبل از وقوع طلاق سوم سه حکم را قرار داده، که هیچکدام از آنها در خلع وجود ندارند:
۱- در طلاق شوهر اختیار به بازگرداندن زن را دارد.
۲- طلاق مذکور جزء سه طلاق محسوب میشود. لذا بعد از تمام شدن سه طلاق، زن برای شوهرش حلال نمیشود مگر بعد از ازدواج با مردی دیگر و همبستر شدن با او.
۳- عده در طلاق، سه طهر است.
با نص و اجماع ثابت شده که در خلع رجوع کردن نیست (شوهر حق بازگرداندن زن را ندارد).
و با سنت اقوال صحابه ثابت شده که عده در خلع یک حیض است.
و با نص ثابت شده که بعد از دو طلاق، خلع جایز است و بعد از این خلع، طلاق سوم واقع میشود.
بسیار واضح است که خلع، طلاق نیست خداوند متعال میفرماید:
﴿ٱلطَّلَٰقُ مَرَّتَانِۖ فَإِمۡسَاكُۢ بِمَعۡرُوفٍ أَوۡ تَسۡرِيحُۢ بِإِحۡسَٰنٖۗ وَلَا يَحِلُّ لَكُمۡ أَن تَأۡخُذُواْ مِمَّآ ءَاتَيۡتُمُوهُنَّ شَيًۡٔا إِلَّآ أَن يَخَافَآ أَلَّا يُقِيمَا حُدُودَ ٱللَّهِۖ فَإِنۡ خِفۡتُمۡ أَلَّا يُقِيمَا حُدُودَ ٱللَّهِ فَلَا جُنَاحَ عَلَيۡهِمَا فِيمَا ٱفۡتَدَتۡ بِهِ﴾[البقرة: ۲۲۹].
«طلاق دو بار است نگهداری به گونه شایسته یا رها کردن با نیکی، و بر شما حلال نیست که چیزی از آنچه بدیشان دادهاید باز پس گیرید مگر اینکه، بترسند که نتوانند حدود خدا را پابرجا دارند؛ پس اگر بیم داشتید که حدود الهی را رعایت نکنند گناهی بر ایشان نیست که زن فدیه و عوضی بپردازد».
این حکم، به زن دو بار طلاق داده اختصاص ندارد، هم او را شامل میشود و هم دیگران را، و جایز نیست که ضمیر به کسی برگردد که ذکر نشده و کسی که ذکر شده را شامل نشود، بلکه یا باید به مذکور اختصاص پیدا کند و یا شامل مذکور و غیرمذکور گردد. سپس میفرماید:
﴿فَإِن طَلَّقَهَا فَلَا تَحِلُّ لَهُۥ مِنۢ بَعۡدُ﴾[البقرة: ۲۳۰].
«پس اگر او را طلاق داد از آن به بعد زن بر او حلال نخواهد بود».
و این قطعاً زنی را شامل میشود که بعد از دوبار طالق و فدیه، طلاق داده شود؛ چراکه در آیه قبلی چنین زنی ذکر شده است، بنابراین باید لفظ شامل آن بشود، و ترجمان قرآن (عبدالله بن عباس) که پیامبر جبرای او دعا کرد تا خداوند به او تفسیر یاد دهد و بدون شک این دعا در حقش مستجاب شده، آیه را چنین فهمیده است. و از آنجائیکه احکام فدیه (خلع) متفاوت با احکام طلاق است در مییابیم که فدیه از جنس طلاق نیست و این مقتضای نص و قیاس و اقوال صحابه است».
عده از عدد و شمردن گرفته شده است یعنی روزها و حیضهایی که زن حساب میکند. عده نام مدت زمانی است که زن بعد از وفات شوهرش یا جدایی از او برای ازدواج منتظر میماند و این انتظار با زایمان یا گذراندن حیضها یا سپری کردن ماهها تحقق مییابد.
عده زن در اثر فوت شوهرش خواه با او همبستر شده یا نشده باشد، چهار ماه و ده روز است، به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَٱلَّذِينَ يُتَوَفَّوۡنَ مِنكُمۡ وَيَذَرُونَ أَزۡوَٰجٗا يَتَرَبَّصۡنَ بِأَنفُسِهِنَّ أَرۡبَعَةَ أَشۡهُرٖ وَعَشۡرٗا﴾[البقرة: ۲۳۴].
«و کسانی که از شما (مردان) میمیرند و همسرانی از پس خود به جای میگذراند همسرانشان باید چهار ماه و ده روز انتظار بکشند».
مگر زنی که در اثر همبستری با شوهرش، حامله باشد که عده از وضع حملش است: خداوند متعال میفرماید:
﴿وَأُوْلَٰتُ ٱلۡأَحۡمَالِ أَجَلُهُنَّ أَن يَضَعۡنَ حَمۡلَهُنَّ﴾[الطلاق: ۴].
«و عده زنان باردار وضع حمل آنان است».
از مسور بن مخرمه روایت است: (أن سبیعة الأسلمیة نفست بعد وفاة زوجها بلیال، فجاءت النبي جفاستأذنته أن تنكح، فأذن لـها، فنكحت) [۱۰۸۷]«سبیعه اسلمیه چند شب بعد از وفات شوهرش، فرزندی به دنیا آورد، نزد پیامبر جآمد و از او اجازه خواست که شوهر کند، پیامبر جبه او اجازه داد و ازدواج کرد».
زنی که قبل از همبستر شدن طلاق داده شود عده ندارد؛ به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِذَا نَكَحۡتُمُ ٱلۡمُؤۡمِنَٰتِ ثُمَّ طَلَّقۡتُمُوهُنَّ مِن قَبۡلِ أَن تَمَسُّوهُنَّ فَمَا لَكُمۡ عَلَيۡهِنَّ مِنۡ عِدَّةٖ تَعۡتَدُّونَهَا﴾[الأحزاب: ۴۹].
«ای مؤمنان هنگامی که با زنان مؤمنه ازدواج کردید و قبل از همبستری، آنان را طلاق داید برای شما عدهای بر آنان نیست تا حساب آنرا نگاه دارید».
زن مطلقهای که از شوهرش حامله باشد، عده از وضع حملش است؛ به دلیل فرموده خداوند متعال: ﴿وَأُوْلَٰتُ ٱلۡأَحۡمَالِ أَجَلُهُنَّ أَن يَضَعۡنَ حَمۡلَهُنَّ﴾«و عده زنان باردار وضع حمل آنان است».
از زبیر بن عوام روایت است: (أنه كانت عنده أم كلثوم بنت عقبة، فقالت له وهی حامل: طیب نفسی بتطلیقة، فطلقها تطلیقة، ثم خرج إلی الصلاة، فرجع وقد وضعت فقال: مالها خدعتنی خدعها الله؟! ثم أتی النبي جفقال: سبق الكتاب أجله، أخطبها إلی نفسها) [۱۰۸۸]«ام کلثوم بنت عقبه زن او بود، ام کلثوم در حالی که حامله بود به زبیر گفت: دلم را با یک طلاق خوش کن، زبیر او را یک طلاق داد، سپس برای نماز به طرف مسجد خارج شد، وقتیکه برگشت، دید که همسرش وضع حمل کرده، گفت اورا چه شده است، مرا فریب داد، خدا فریب او را به خودش برگرداند! سپس نزد پیامبر جرفت (و قضیه را به اطلاق وی رسانید) پیامبر فرمود: عدهاش به پایان رسیده، بار دیگر از او خواستگاری کن و او را به ازدواج خود درآور.
اگر مطلقه از زنانی باشد که قاعده میشوند، عده او سه حیض است، به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَٱلۡمُطَلَّقَٰتُ يَتَرَبَّصۡنَ بِأَنفُسِهِنَّ ثَلَٰثَةَ قُرُوٓءٖ﴾[البقرة: ۲۲۸].
«و زنان مطلقه باید (بعد از طلاق) به مدت سه بار عادت ماهانه انتظار بکشند».
قرء همان حیض است؛ به دلیل حدیث عایشه: (أن أم حبیبة كانت تستحاض، فسألت النبي جفأمرها أن تدع الصلاة أیام أقرائها) [۱۰۸۹]«ام حبیبه مستحاضه (دائم الحیض) بود از پیامبر جسؤال کرد. پیامبر به او دستور داد که در ایام حیض نماز نخواند».
اگر زن مطلقه به علت کم سن و سالی یا پیری و یائسگی، قاعده نشود، عده او سه ماه است، خداوند متعال میفرماید:
﴿وَٱلَّٰٓـِٔي يَئِسۡنَ مِنَ ٱلۡمَحِيضِ مِن نِّسَآئِكُمۡ إِنِ ٱرۡتَبۡتُمۡ فَعِدَّتُهُنَّ ثَلَٰثَةُ أَشۡهُرٖ وَٱلَّٰٓـِٔي لَمۡ يَحِضۡنَ﴾[الطلاق: ۴].
«و زنانی که از عادت ماهیانه ناامید هستند و همچنین زنانی که هنوز عادت ماهیانه را ندیدهاند اگر در عده آنها متردد بودید بدانید که عده آنها سه ماه است».
[۱۰۸۷] متفق علیه: خ (۵۳۲۰/۴۷۰/۹)، م (۱۴۸۵/۱۱۲۲/۲). [۱۰۸۸] صحیح: [ص. جه ۱۶۴۶]، جه (۲۰۲۶/۶۵۳/۱). [۱۰۸۹] صحیح لغیره: [ص. د ۲۵۲]، د (۲۷۸/۴۶۳/۱).
بر زن شوهر مرده واجب است که تا پایان عدهاش در سوگ (احداد) بنشیند.
احداد (سوگ) عبارت است از ترک آرایش و بوی خوش و عدم استفاده از جواهرات و لباسهای رنگارنگ و عدم بکار بردن حناء و سرمه:
از ام عطیه روایت است: (كنا ننهی أن نحد علی میت فوق ثلاث، إلا علی زوجه أربعة أشهر وعشرا، ولانكتحل، ولانطیب، ولانلبس ثوبا مصبوغا إلا ثوب عصب، وقد رخص لنا عندالطهر إذا اغتسلت إحدانا من محیضها في نبذة من كست أظفار، وكنا ننهی عن اتباع الجنائز) [۱۰۹۰]«ما نهی میشدیم از اینکه برای مردههایمان بیش از سه روز احداد کنیم؛ مگر برای فوت شوهر که چهار ماه و ده روز احداد میکردیم، از سرمه و بوی خوش استفاده نمیکردیم ولباس رنگارنگ نمیپوشیدیم مگر لباس یمنی، و وقتیکه از حیض پاک میشدیم و غسل میکردیم به ما اجازه داده میشد که تکهای بخور (مادهای خوشبو) بکار ببریم (تا بوی بد اثر خون را از بین ببرد) و از تشییع جنازه نیز نهی میشدیم».
از ام سلمه روایت است که پیامبر جفرمود: (المتوفی عنها لاتلبس الـمعصفر من الثیاب، ولاالـممشق من الحی، ولاتختضب، ولاتكتحل) [۱۰۹۱]«زنی که شوهرش فوت کرده است باید از پوشیدن لباسهای زرد و قرمز و استفاده از جواهرآلات و حناء و سرمه خودداری کند».
[۱۰۹۰] متفق علیه: خ (۵۳۴۱/۴۹۱/۹)، م (۹۳۸ - ۶۷/۱۱۲۸/۲) و نحوه، د (۲۲۸۵/۴۱۱/۶)، نس (۲۰۳/۶)، جه (۲۰۸۷/۶۷۴/۱). [۱۰۹۱] صحیح: [ص. د ۲۰۲۰]، د (۲۲۸۷/۴۱۳/۶)، نس (۲۰۳/۶) در روایت نسائی «الحلی» ذکر نشده است.
بر چنین زنی واجب است که تا پایان عدهاش در خانه شوهر بماند و برایش جایز نیست که از آنجا خارج شود و شوهر هم حق بیرون کردن او را ندارد، به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِيُّ إِذَا طَلَّقۡتُمُ ٱلنِّسَآءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَأَحۡصُواْ ٱلۡعِدَّةَۖ وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَ رَبَّكُمۡۖ لَا تُخۡرِجُوهُنَّ مِنۢ بُيُوتِهِنَّ وَلَا يَخۡرُجۡنَ إِلَّآ أَن يَأۡتِينَ بِفَٰحِشَةٖ مُّبَيِّنَةٖ﴾[الطلاق: ۱].
«ای پیامبر وقتی که خواستید زنان را طلاق دهید، آنان را در وقت فرارسیدن عده طلاق دهید، و حساب عده را نگه دارید، و از خدا که پروردگار شما است، بترسید و پرهیزگاری کنید، و زنان را ازخانههایشان بیرون نکنید و زنان هم بیرون نروند. مگر اینکه زنان کار پلشت و زشت آشکاری انجام دهند».
زنی که سه طلاقش واقع شده است، نه حق مسکن دارد و نه حق نفقه؛ به دلیل حدیثی که فاطمه بنت قیس از پیامبر جدرباره زنی که سه طلاق بر او واقع شده روایت کرده که فرمود: (لیس لـها سكنی ولانفقة) [۱۰۹۲]«نه مسکن برای او هست و نه نفقه». و بر او لازم است که در میان بستگان خودش عده را به پایان برساند و نباید ازخانه خارج شود. مگر هنگام ضرورت.
از جابر بن عبدالله روایت است که گفت: خالهام طلاق داده شد، خواست که ثمره باغ خرمایش را بچیند، مردی مانع خارج شدن او شد، پس نزد پیامبر جرفت، پیامبر فرمود: (بلی، فجدی نخلك، فإنك عسی أن تصدقی أو تفعلی معروفا) [۱۰۹۳]«بله، ثمره باغ خرمایت را بچین امید میرود که از آن صدقه بدهی و یا کار خیر انجام دهی».
[۱۰۹۲] صحیح: [مختصر م ۸۸۸]، م (۱۴۸۰- ۴۴/۱۱۱۸/۲). [۱۰۹۳] صحیح: [الإرواء ۱۲۳۴]، م (۱۴۸۳/۱۱۲۱/۲)، نس (۲۰۹/۲)، د (۲۲۸۰/۳۹۸/۶)، بنحوه، جه (۲۰۳۴/۶۵۶/۱).
هرگاه مردی مالک کنیزی شد که قابل نزدیکی باشد، بر او حرام است که قبل از پاک شدن رحمش، با او نزدیکی کند، که در اینصورت، اگر جاریه حامله باشد با وضع حمل و اگر از زنانی باشد که قاعده میشوند، با یک حیض رحمش پاک میشود.
از رویفع بن ثابت روایت است که پیامبر جفرمود: (من كان یؤمن بالله والیوم الآخر فلا یسقی ماءه ولد غیره) [۱۰۹۴]«کسی که به خدا و روز آخرت ایمان دارد آبش را به فرزند کسی دیگر ندهد».
از ابوسعید آمده که پیامبر جدرباره زنان اسیر اوطاس فرمود: (لاتوطا حامل حتی تضع، ولاغیر حمل حتی تحیض حیضة) [۱۰۹۵]«با زن حامله قبل از وضع حمل و با دیگر زنان قبل از یک بار قاعده شدن، نباید نزدیکی صورت گیرد».
از ابن عمر بروایت است که گفت: (إذا وهبت الولیدة التی توطأ، أو بیعت، أو عتقت، فلیتبرأ رحمها بحیضة، ولاتستبرأ العذراء) [۱۰۹۶]«اگر کنیزی که قابل آمیزش است به کسی اهدا، یا فروخته شد و یا آزاد گردید مالکش باید منتظر بماند تا رحمش با یک حیض پاک شود ولی کنیز باکره نیازی به پاک شدن رحم ندارد».
[۱۰۹۴] حسن: [ص. د ۱۸۹۰]، ت (۱۱۴۰/۲۲۹/۲)، د (۲۱۴۴/۱۹۵/۶) نسائی این مطلب را در یک حدیث طولانی روایت کرده است. [۱۰۹۵] صحیح: [ص. د ۱۸۸۹]، د (۲۱۴۳/۱۹۴/۶). [۱۰۹۶] صحیح: [الإرواء ۲۱۳۹]، خ (۴۲۳/۴) بخاری این حدیث را بصورت معلق روایت کرده است.
تعریف حضانت: عبارت است از انجام دادن آنچه که به مصلحت کودک است و نگهداری او از آنچه به او ضرر میرساند [۱۰۹۷].
اگر مردی از همسرش جدا شد و از او کودکی داشت، زن در صورتی که ازدواج نکند به نگهداری بچه تا هفت سالگی سزاوارتر از مرد است ولی وقتی که به هفت سالگی رسید بین پدرو مادر هر کدام را انتخاب کرد به او داده میشود.
از عمرو بن شعیب از پدرش از جدش روایت است که زنی گفت: ای رسول خدا! شکمم ظرف حمل این پسر بود، و پستانهایم برایش شیردان و آغوشم مأوای او بود، پدرش مرا طلاق داده و میخواهد او را از من بگیرد. پیامبر جفرمود: (أنت أحق به مالم تنكحی) [۱۰۹۸]«تا زمانی که ازدواج نکنی تو سزاوارتر به پسرت هستی».
از ابوهریره روایت است که: (أن امرأة جائت إلی النبي جفقالت: یا رسول الله، إن زوجی یرید أن یذهب بابنی وقد سقانی من بئر أبی عتبة، وقد نفعنی. فقال رسول الله ج: هذا أبوك، وهذه أمك، فخذ بید أیهما شئت. فأخذ بید أمه، فانطلقت به) [۱۰۹۹]«زنی نزد پیامبر جآمد و گفت: ای رسول خدا! شوهرم میخواهد پسرم را از من بگیرد در حالی که پسرم از چاه ابی عتبه برایم آب آورده و به من کمک کرده است. پیامبر جبه پسر فرمود: این پدرت است و این هم مادرت، دست هر کدام از آنها را که میخواهی بگیر، پس دست مادرش را گرفت، پس مادرش او را با خود برد».
[۱۰۹۷] منار السبیل (۳۱۰/۲). [۱۰۹۸] حسن: [الإرواء ۲۱۸۷]، د (۲۲۵۹/۳۷۱/۶). [۱۰۹۹] صحیح: [ص. د ۱۹۹۲]ف نس (۱۸۵/۶)، د (۲۲۶۰/۳۷۱/۶)، ابوداود ضمن یک داستان این جریان را روایت کرده است، ت (۱۳۶۸/۴۰۵/۲) مختصراً علی ذکر التغییر.
بیوع جمع بیع است و چون بیع انواع مختلفی دارد به صورت جمع آمده است.
بیع (فروش): انتقال مالکیت به کسی دیگر در برابر پول است وشراء (خرید) قبول آن است و هر کدام از بیع وشراء به جای یکدیگر بکار برده میشوند.
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَأَحَلَّ ٱللَّهُ ٱلۡبَيۡعَ وَحَرَّمَ ٱلرِّبَوٰاْ﴾[البقرة: ۲۷۵].
«و خداوند خریدو فروش را حلال و ربا را حرام کرده است».
و میفرماید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَأۡكُلُوٓاْ أَمۡوَٰلَكُم بَيۡنَكُم بِٱلۡبَٰطِلِ إِلَّآ أَن تَكُونَ تِجَٰرَةً عَن تَرَاضٖ مِّنكُمۡ﴾[النساء: ۲۹].
«ای کسانی که ایمان آوردهاید اموال همدیگر را به ناحق نخورید؛ مگر اینکه دادوستدی باشد که از رضایت سرچشمه بگیرد».
از حکیم بن حزام روایت است که پیامبر جفرمود: (البیعان بالخیار مالم یتفرقا) [۱۱۰۰]«خریدار و فروشنده تا وقتی که از هم جدا نشدهاند، حق خیار (پشیمانی) دارند».
امت بر جایز بودن خرید و فروش اجماع دارند و حکمت نیز آنرا ایجاب میکند؛ چون انسان غالباً نیازمند چیزهایی است که در دست دیگران قرار دارد و ممکن است که آنها را در اختیارش نگذارند، لذا خرید و فروش، وسیلهای است برای رسیدن به هدف بدون سختی و مشقت» [۱۱۰۱].
[۱۱۰۰] متفق علیه: خ (۲۱۱۰/۳۲۸/۹)، م (۱۵۳۲/۱۱۶۴/۳)، د (۳۴۴۲/۳۳۰/۹)، ت (۱۲۶۴/۳۵۹/۲)، نس (۲۲۴/۷). [۱۱۰۱] فتح الباری (۲۸۷/۴).
از مقدام سروایت است که پیامبر جفرمود: (ما أكل أحد طعاما قط خیرا من أن یأكل من عمل یده، وإن نبی الله داود علیه السلام كان یأكل من عمل یده) [۱۱۰۲]«هرگز کسی غذائی بهتر ازحاصل دسترنج خودش نخورده است و پیامبر خدا داود ÷از دسترنج خودش میخورد».
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود: (لأن یحتطب أحدكم حزمة علی ظهره، خیر من أن یسأل أحدا فیعطیه أو یمنعه) [۱۱۰۳]«اینکه یکی از شما بار هیزمی را بر پشت خود حمل کند، بهتر از آن است که از کسی چیزی بخواهد که او هم بدهد یا ندهد».
[۱۱۰۲] صحیح: [ص. ج ۵۵۴۶]، خ (۲۰۲۷/۳۰۳/۴). [۱۱۰۳] صحیح: [ص. ج ۷۰۶۹]، خ (۲۰۷۴/۳۰۳/۴)، ت (۶۷۵/۹۴/۲)، نس (۹۶/۵).
از معاذ بن عبدالله بن خبیب از پدرش از عمویش روایت است که گفت: پیامبر جفرمود: (لابأس بالغنی لـمن اتقی، والصحة لمن اتقی خیر من الغنی، وطیب النفس من النعیم) [۱۱۰۴]«برای متقی ثروتمند بودن اشکالی ندارد و سلامتی برای متقی بهتر از ثروتمندی است و آرامش خاطر از نعمات الهی است».
[۱۱۰۴] صحیح: [ص. جه ۱۷۴۱]، جه (۲۱۴۱/۷۲۴/۲).
از جابر بن عبدالله روایت است که پیامبر جفرمود: (أیها الناس اتقوا الله وأجملوا في الطلب فإن نفسا لن تموت حتی تستوفی رزقها،و إن أبطأ عنها، فاتقوا الله وأجملوا في الطلب، خذدوا ما حل ودعواما حرم) [۱۱۰۵]«ای مردم! تقوای خدا را پیشه کنید و در طلب (رزق) راههای نیکو انتخاب کنید چون هیچ نفسی تا روزیاش کامل نشود نمیمیرد اگرچه دیر به دستش برسد، لذا از خدا بترسید و در طلب (رزق) راههای نیکو پیش گیرید، آنچه را خداوند حلال کرده بگیریدو از آنچه حرام کرده پرهیز کنید».
[۱۱۰۵] صحیح: [ص. جه ۱۷۴۳]، جه (۲۱۴۴/۷۲۵/۲).
از حکیم بن حزام روایت است که پیامبر جفرمود: (البیعان بالخیار ما لم یتفرقا، فإن صدقا وبینا بورك لـهما في بیعهما؟ وإن كتما وكذبا محقت بركة بیعهما) [۱۱۰۶]«خریدار و فروشنده تا وقتی از هم جدا نشدهاند حق خیار (پشیمان شدن) دارند. پس اگرراست گویند و (عیب را) روشن کنند معامله آندو با برکت میشود و اگر عیب را بپوشند و دروغ بگویند، برکت معاملهشان از بین میرود».
از عقبه بن عامر روایت است که گفت از پیامبر جشنیدم که میفرمود: (المسلم أخو الـمسلم ولایحل لـمسلم باع من أخیه بیعا فیه عیب، إلا بینه له) [۱۱۰۷]«مسلمان برادر مسلمان است، برای هیچ مسلمانی حلال نیست که کالایی معیوب را به برادرش بفروشد مگر اینکه عیبش را به او بگوید».
[۱۱۰۶] تخریج در ص (۴۴۷). [۱۱۰۷] صحیح: [ص. ج ۶۷۰۵]، جه (۲۲۴۶/۷۵۵/۲).
از جابر بن عبدالله بروایت است که پیامبر جفرمود: (رحم الله رجلا سمحا إذا باع، وإذا اشتری وإذا اقتضی) [۱۱۰۸]«رحمت خدا بر کسی باد که هنگام خرید و فروش و هنگام طلب حقش، آسانگیر باشد».
[۱۱۰۸] صحیح: [ص. ج ۴۴۵۴]، خ (۲۰۷۶/۲۰۶/۴).
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود: (كان تاجر یداین الناس، فإذا رأی معسرا قال لفتیانه تجاوزوا عنه، لعل الله أن یتجاوز عنا، فتجاوز الله عنه) [۱۱۰۹]«تاجری بود که به مردم قرض میداد و وقتیکه بدهکاری تنگدست را میدید، به کارگرانش میگفت: از او گذشت کنید به امید اینکه خدا از ما گذشت کند، خداوند هم او را بخشید».
[۱۱۰۹] صحیح: [ص. ج ۳۴۹۵]، خ (۲۰۷۸/۳۰۸/۴).
از ابوهریره روایت است: (مر رسول الله جبرجل یبیع طعاما، فأدخل یده فیه، فإذا هو مغشوش فقال رسول الله ج: لیس منا من غش) [۱۱۱۰]«پیامبر جاز کنار مردی که طعامی را میفروخت عبور کرد، دستش را داخل (گندم) فرو برد، متوجه شد که داخل آن خیس است، پیامبر جفرمود: کسی که فریبکاری کند از ما نیست».
[۱۱۱۰] صحیح: [الارواء ۱۳۱۹]، [ص. جه ۱۸۰۹]، جه (۲۲۲۴/۷۴۹/۲)، لفظ حدیث روایت ابن ماجه است، د (۳۴۳۵/۳۲۱/۹)، ت (۱۳۲۹/۳۸۹/۲)، م (۱۰۲/۹۹/۱).
از صخرغامدی روایت است که پیامبر جفرمود: (اللهم بارك لإمتي في بكورها) [۱۱۱۱]«خداوندا! برای امتم در صبحگاهانشان برکت قرار بده».
[۱۱۱۱] صحیح: [ص. جه ۱۸۱۸]، جه (۲۲۳۶/۷۵۲/۲)، ت (۱۲۳۰/۳۴۳/۲)، د (۲۵۸۹/۲۶۵/۷).
از سالم بن عبدالله بن عمر از پدرش از جدش روایت است که پیامبر جفرمود: (من قال حین یدخل السوق: لا إله إلا الله وحده لاشریك له، له الـملك وله الحمد، یحیی ویمیتو هوحی لایموت، بیده الخیر كله، وهو علی كل شی قدیر كتب الله له ألف ألف حسنة، ومحا عنه ألف ألف سیئة، وبنی له بیتا في الجنة) [۱۱۱۲]«کسی که هنگام ورود به بازار بگوید: لا إلا إلا الله وحده لا شریك له، له الـملك و- له الحمد، یحیی ویموت وهو حی لایموت، بیدهالخیر كله، وهو علی كل شی قدیر- یعنی هیچ معبود بر حقی که شایسته پرستش باشد، وجود ندارد بجز الله که (در ربوبیت و الوهیت و اسماء وصفات) تنها و بیشریک است و مالکیت و ستایش تنها برای اوست، زنده میکند و میمیراند در حالیکه خودش زنده است و نمیمیرد. هرچه خیر و نیکی است تنها به دست اوست و او بر هر چیزی توانا است - خداوند یک میلیون حسنه را برای او مینویسد و یک میلیون بدی و گناه ا از او محو میکند و برای او خانهای را در بهشت میسازد».
[۱۱۱۲] حسن: [ص. جه ۱۸۱۷]، جه (۲۲۳۵/۷۵۲/۲).
در اصل خرید و فروش هر چیز به هر طریقی که باشد، به شرط رضایت طرفین و عدم نهی شارع، جایز است.
معاملهای است که در آن جهالت بوده و یا در معرض خطر نابودی و یا قمار باشد:
از ابوهریره روایت است: (نهی رسول الله جعن بیع الحصاة، وعن بیع الغرر) [۱۱۱۳]«پیامبر جاز بیع حصاة(*) (سنگریزه) و از بیع غرر نهی کرد».
امام نووی(ره) در شرح مسلم (۱۵۶/۱۰) میگوید:
«نهی از بیع غرر اصلی عظیم در باب معاملات است و به همین دلیل مسلم آنرا در اول فصل بیوع آورده است. بیع غرر مسایل بیشماری را در برمیگیرد: مانند فروش برده فراری و شیئی معدوم یا مجهول و فروش چیزی که تحویل آن امکان نداشته باشد و چیزی که هنوز به ملکیت فروشنده درنیامده است، و فروش ماهی در آب فراوان و شیر در پستان و جنین در شکم حیوان، فروش انباشتهای از طعام نامشخص، و لباسی نامعلوم از میان چندین لباس، و گوسفندی نامعلوم از بین چندین گوسفند و مانند اینها، خرید و فروش تمام این موارد باطل است چون در همه این موارد جهالت بدون نیاز وجود دارد.
(امام نووی) میگوید: اگر انجام معاملهای که در آن غرر هست ضروری و پرهیز از آن غیر ممکن و جهالت در آن ناچیز باشد، معامله آن جایز است و بهمین دلیل مسلمانان اجماع کردهاند که فروش جبة توپر هرچند مشتری داخل آنرا نبیند، جایز است ولی تنها فروش آنچه در داخل جبه است (در حالت ندیدن آن) بدون عبا جایز نیست».
در ادامه میگوید: باید دانست که معاملهی ملامسه، منابذه، حَبَل الحبله، حصاه، عسب الفحل و امثال اینها از معاملاتی هستند که درباره عدم جواز آنها، به دلیل وجود جهالت، نصوص خاصی آمده است و چون از معاملات مشهور جاهلیت بوده، بصورت مستقل ذکر و از آنها نهی شده است، والله اعلم». أه با تصرف.
[۱۱۱۳] صحیح: [مختصر م ۹۳۹]، [الإرواء ۱۲۹۴]،م (۱۵۱۳/۱۱۵۳/۳)، ت (۱۲۴۸/۳۴۹/۲)، د (۳۳۴۰/۲۳۰/۹)، جه (۲۱۹۴/۷۳۹/۲)، نس (۲۶۲/۷). *- بیع حصاة به این صورت است که فروشنده به خریدار بگوید: هر وقتی این سنگ را بهسوی شما پرتاب کردم بیع منعقد شده است، یا بگوید: سنگی را پرتاب کن، به هر کالایی برخورد کرد آنرا به تو فروختم. یا بگوید: سنگی را پرتاب کن، به هرن قطهای از زمینم رسید از اینجا تا آن نقطه را به تو فروختم. (النهایة - ابن أثیر) «مترجم».
از ابوهریره روایت است: (نهی عن بیعتین: الـملامسة والمنابذة: أما الـملامسة: فأن یلمس كل واحد منهما ثوب صاحبه بغیر تأمل.
والمنابذة، أن ینبذ كل واحد منهما ثوبه إلی الآخر، ولم ینظر واحد منهما إلی ثوب صاحبه) [۱۱۱۴]از دو معامله ملامسه و منابذه نهی شده است:
ملامسه: معاملهای است که هر کدام از خریدار و فروشنده لباس دیگری را بدون تأمل لمس کند.
منابذه: معاملهای است که هر کدام از خریدار و فروشنده لباسش را برای فروش بهسوی دیگر بیاندازد بدون اینکه به لباس یکدیگر نگاه کنند.
از ابوسعیدخدری روایت است: (نهانا رسول الله جعن بیعتین ولبستین: نهی عن الـملامسة والـمنابذة في البیع: والـملامسة: لـمس الرجل ثوب الآخر بیده، باللیل أو بالنهار، ولایقلبه إلابذلك. والـمنابذة: أن ینبذ الرجل إلی الرجل بثوبه، وینبذ الآخر إلیه ثوبه، ویكون ذلك بیعهما من غیر نظر ولاتراض) [۱۱۱۵]«پیامبر جما را از دو بیع و دو نوع پوشش نهی کرد ملامسه و منابذه در معامله.
ملامسه: به اینصوت که کسی لباس دیگری را در شب یا روز با دستش لمس نماید، و بدون اینکه آن را با دقت نگاه کند، خود این را معامله قرار دهد.
منابذه: به اینصورت است که هر کدام از خریدار و فروشنده لباس خود را بهسوی دیگر بیاندازد و بدون تأمل و رضایت، این انداختن معاملهشان باشد».
[۱۱۱۴] صحیح: [مختصرم م ۹۳۸]، م (۱۵۱۱ - ۲/۱۱۵۲/۳). [۱۱۱۵] متفق علیه: م (۱۵۱۲/۱۱۵۲/۳) این لفظ مسلم است، خ (۲۱۴۷، ۴۴/۳۵۸/۴)، د (۳۳۶۲/۲۳۱/۹)، نس (۲۶۰/۷).
از ابن عمر روایت است: (كان أهل الجاهلیة یتبایعون لحم الجزور إلی حبل الحبلة.
و حبل الحبلة: أن تنتج الناقة ثم تحمل التی نتجت، فنهاهم رسول الله جعن ذلك) [۱۱۱۶]«مردم در زمان جاهلیت گوشت شتر را به نسیه تا باردار شدن جنینی که هنوز در شکم مادر است میفروختند.
حبل الحبله: عبارت است از اینکه شتری بزاید، سپس بچۀ آن شتر آبستن شود، پیامبر جآنان را از این کار نهی کرد».
[۱۱۱۶] متفق علیه: خ (۲۱۴۳/۳۵۶/۴)، م (۱۵۱۴/۱۱۵۳/۳)، د (۶۴، ۳۳۶۵/۲۳۳/۹)، ت (۱۲۴۷/۳۴۹/۲) ترمذی این حدیث را بصورت مختصر روایت کرده است، نس (۲۹۳/۷)، جه (۲۱۹۷/۷۴۰/۲) ابوداود این حدیث را بصورت مختصر روایت کرده است.
از ابوهریره روایت است: (نهی رسول الله جعن بیع الحصاة وعن بیع الغرر) [۱۱۱۷].
«پیامبر جما را از بیع حصاه (سنگریزه) و بیع غرر نهی کرد».
امام نووی(ره) در شرح مسلم (۱۵۶/۱۰) میگوید:
«درباره بیع حصاه سه تفسیر وجود دارد:
۱- شخص بگوید: سنگی را میاندازم، به هر کدام از این لباسها برخورد کرد، آن لباس را به تو فروختم،یا بگوید: این زمین را از این نقطه تا محل افتادن این سنگ به تو فروختم».
۲- شخص بگوید: این چیز را به تو فروختم به شرطی که (فقط) تا وقتی که این سنگ را میاندازم اختیار (فسخ معامله) را داری.
۳- خود انداختن سنگ را معامله قرار دهد و بگوید: هرگاه با سنگی به این لباس زدم به فلان قیمت به تو فروخته شد» اه.
[۱۱۱۷] تخریج در ص (۴۵۱).
از ابن عمر بروایت است: (نهی النبي جعن عسب الفحل) [۱۱۱۸]«پیامبر جاز عسب الفحل نهی کرد».
[۱۱۱۸] صحیح: [مختصر م ۹۳۹]ف خ (۲۲۸۴/۴۶۱/۴)، د (۳۴۱۲/۲۹۶/۹)، ت (۱۲۹۱/۳۷۲/۲)، نس (۳۱۰/۷). عسب الفحل: به هرحیوان نر أعم از أسب، شتر و بز، فحل گفته میشود و مراد از - عسب الفحل - بهای آب منی حیوان، یا کرایه جفتگیری آن است «مترجم».
از حکیم بن حزام روایت است: گفتم ای رسول خدا! مردی از من میخواهد چیزی را که نزد من نیست به او بفروشم، آیا (میتوانم) بفروشم؟ فرمود: (لاتبع ما لیس عندك) [۱۱۱۹]. «چیزی را که نزد تو نیست مفروش».
[۱۱۱۹] صحیح: [الإرواء ۱۲۹۲]، جه (۲۱۸۷/۷۳۷/۲)، ت (۱۲۵۰/۳۵۰/۲)، د (۲۴۸۶/۴۰۱/۹)، نس (۲۸۹/۷).
از ابن عباس روایت است که پیامبر جفرمود: (من ابتاع طعاما فلایبعه حتی یقبضه) قال ابن عباس (وأحسب كل شی بمنزلة الطعام) [۱۱۲۰]«هر کس طعامی را خرید نباید قبل از تحویل گرفتن، آن را بفروشد، ابن عباس گوید: به گمان من هر چیزی در حکم طعام است».
از طاوس از ابن عباس روایت است که پیامبر جفرمود: (من ابتاع طعاما فلایبعه حتی یكتاله) «هر کس طعامی را خرید قبل از کیل کردن (وزن کردن) آنرا نفروشد». به ابن عباس گفتم: چرا؟ گفت: (ألا تراهم یتبایعون بالذهب والطعام مرجا) [۱۱۲۱]«آیا نمیبینی که آنان طعام را کنار گذاشته و با طلا (پول) خرید و فروش میکنند»(أ).
[۱۱۲۰] متفق علیه م (۱۵۲۵ - ۳۰/۱۱۶۰/۳) لفظ حدیث روایت مسلم است، خ (۲۱۳۵/۳۴۹/۴)، د (۳۴۸۰/۳۹۳/۹)، نس (۲۸۶/۷)، ت (۱۳۰۹/۳۷۹/۲). [۱۱۲۱] متفق علیه: م (۱۵۲۵ - ۳۱/۱۱۶۰/۳)، این لفظ مسلم است، خ (۲۱۳۲/۳۴۷/۴)، د (۳۴۷۹/۳۹۲/۹).
از ابن عمر روایت است که پیامبر جفرمود: (لایبع بعضكم علی بیع بعض) [۱۱۲۲]«برخی از شما بر معامله برخی دیگر معامله نکند».
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (لایسم الـمسلم علی سوم أخیه) [۱۱۲۳]«هیچ مسلمانی بر معامله برادرش معامله نکند» (وارد معامله برادرش نشود).
[۱۱۲۲. - معنای حدیث ابن عباس این است که مثلاً زید طعامی را از خالد به یک دینار به صورت نسیه بخرد سپس قبل از آنکه طعام را تحویل بگیرد، آنرا به دو دینار به خالد یا به غیر او بفروشد که این معامله جایز نیست چون بیع پول به پول است در حالی که طعام کنار گذاشته شده است، و این امر مانند این است که زید دینار خودش را که با آن طعام خریده به دودینار بفروشد و این ربا است (النهایه ابن الاثیر). «مترجم». [ ]- متفق علیه: خ (۲۱۶۵/۳۷۳/۴)، م (۱۴۱۲/۱۵۴/۳)، جه (۱۲۷۱/۳۳۳/۲). [۱۱۲۳] صحیح: [الإرواء ۱۲۹۸]، م (۱۵۱۵/۱۱۵۴/۳). ب- مثلاً زید ماشینی را به قیمت هزار... قرض به خالد بفروشد و ماشین را به او تحویل دهد، سپس زید قبل از آنکه هزار... را بگیرد ماشین را ازخالد به قیمت نهصد... حاضر بخرد. «مترجم».
بیع عینه: بدین صورت است که کسی کالایی را بصورت نسیه به شخصی فروخته و تحویل دهد، و قبل از دریافت مبلغ، آن را به قیمتی کمتر بصورت نقدی، از وی بخرد(ب).
از ابن عمر روایت است که پیامبر جفرمود: (إذا تبایعتم بالعینة وأخذتم إذناب البقر ورضیتم بالزرع وتركتم الجهاد سلط الله علیكم ذلا لاینزعه حتی ترجعوا إلی دینكم) [۱۱۲۴]«آنگاه که به صورت عینه معامله کردید و دم گاوها را گرفته (به کشاورزی مشغول شدید) و به کشت و کار دل خوش نموده، و جهاد را ترک کردید، خداوند ذلتی را بر شما چیره خواهد کرد، و تا زمانیکه به دینتان بازنگردید،آن را از شما برنمیدارد».
[۱۱۲۴] صحیح: [ص. ج ۴۲۳]، د (۳۴۴۵/۳۳۵/۹).
در این ایام معاملات بصورت نسیه، با افزایش قیمت گسترش یافته، که به خرید و فروش قسطی معروف است، بطوریکه کالا را به قیمتی بالاتر از بهای نقد آن میفروشند، و این افزایش قیمت صرفاً بخاطر مدت است. مثلاً اگر قیمت کالایی نقداً هزار... (تومان) باشد آنرا به قسطی به هزار و دویست... (تومان) میفروشند این نوع معامله از معاملاتی است که از آن نهی شده است:
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود: (من باع بیعتین في بیعة فله أو كسهما أو الربا) [۱۱۲۵]«هر کسی دو معامله در یک کالا بکند، کمترین (قیمت) را بگیرد و گرنه ربا است»(ج).
[۱۱۲۵] حسن: [ص. ج ۶۱۱۶]، د (۳۴۴۴)، برای توضیح بیشتر به «السلسلة الصحیحه» البانی (۲۳۲۶)، و رساله «القول الفصل في بیع الأجل» شیخ عبدالرحمن عبدالخالق مراجعه شود. ج- شافعی (ره) درباره شرح این حدیث میگوید: «این حدیث دو تفسیر دارد: ۱- کسی بگوید: این کالا را به صورت نسیه دوهزار... (تومان) و نقدی هزار... (تومان) میفروشم، هر کدام را که میخواهی انتخاب کن، این معامله فاسد است. ۲- یا بگوید: بردهام را به تو میفروشم به شرطی ک اسبت را به من بفروشی». أه. علت تحریم معامله در صورت تفسیر اول این است که در معامله عدم ثبات قیمت و ربا وجود دارد و علت تحریم معامله در صورت تفسیر دوم این است که معامله اول (فروش برده) معلق به شرطی (فروش اسب) است، که تحقق پیدا کند یا نکند «مترجم».
از عایشه لروایت است: (لـما نزلت آیات سورۀ البقرة عن آخرها، خرج النبي جفقال: حرمت التجارة في الخمر) [۱۱۲۶]«وقتی آیات آخر سوره بقره نازل شد، پیامبر جبیرون رفت و فرمود: تجارت شراب حرام شد».
[۱۱۲۶] متفق علیه: خ [۲۲۲۶/۴۱۷/۴]، م(۱۵۰۸/۱۲۰۶/۳)، د (۳۴۷۳/۳۸۰/۹)، نس (۳.۸/۷).
از جابر بن عبدالله روایت است: از پیامبر جشنیدم که در سال فتح، در مکه میفرود: (إن الله ورسوله حرم بیع الخمر، والـمیتة والخنزیر، والأصنام، فقیل یا رسول الله أردیت شحوم الـمیتة، فإنه یطلی بها السفن، ویدهن بها الجلود، ویستصبح بها الناس؟ فقال: لاهو حرام، ثم قال رسول الله جعند ذلك: قاتل الله الیهود، إن الله لما حرم شحومها جملوه، ثم باعوه فأكلوا ثمنه) [۱۱۲۷]«خدا و پیامبرش خرید و فروش شراب، مردار، خوک وبت را حرام کردهاند، گفته شد: ای رسول خدا! نظرتان دربارۀ چربی مردار که با آن کشتیها روغن کاری و پوستها چرب میشوند، ومردم از آن برای روشنایی استفاده میکنند چیست؟ فرمود: خیر، آن هم حرام است، سپس پیامبر جدر آن هنگام فرمود: خداوند یهود را هلاک کند، وقتیکه خدا چربی حیوانات را بر آنان حرام کرد، آنها آنرا ذوب کرده و سپس آنرا فروختند و پولش را خوردند».
[۱۱۲۷] متفق علیه: خ (۲۲۳۶/۴۲۴/۴)، م (۱۵۸۱/۱۲۰۷/۳)، ت (۱۳۱۵/۲۸۱/۲)، د (۳۴۶۹/۳۷۷/۹)، جه (۲۱۶۷/۷۳۷/۲)، نس (۳۰۹/۷).
از ابومسعود انصاری روایت است: (أن رسول الله جنهی عن ثمن الكلب، ومهر البغی، وحلوان الكاهن) [۱۱۲۸]«پیامبر جاز بهای (خرید و فروش) سگ و از مزد (زن) زناکار، و انعام کاهن (جادوگر) نهی کرده است».
[۱۱۲۸] متفق علیه: خ (۲۲۳۷/۴۲۶/۴)، م (۱۵۶۷/۱۱۹۸/۳)، د (۳۴۶۴/۴۷۴/۹)، ت (۱۲۹۳/۳۷۲/۲)، جه (۲۱۵۹/۷۳۰/۲)، نس (۳۰۹/۷).
از سعید بن ابی الحسن روایت است: نزد ابن عباس ببودم که مردی نزد او آمد و گفت: ای ابن عباس! من کسی هستم که با ساختن این عکسها از دسترنج خودم امرار معاش میکنم، ابن عباس گفت: چیزی جز آنچه از پیامبر جشنیدهام نمیگویم. از پیامبر جشنیدم که فرمود: (من صور صورة فإن الله معذبه حتی ینفخ فیها الروح، ولیس بنافخ فیها أبدا، فربا الرجل ربوة شدیدة واصفر وجهه، فقال: ویحك: إن أبیت إلا أن تصنع فعلیك بهذا الشجر، كل شی لیس فیه روح) [۱۱۲۹]«هر کس عکس (جانداری) را بکشد، خداوند او را عذاب میدهد تا وقتیکه در آن (عکس) روح بدمد در حالیکه هرگز نمیتواند در آن روح بدمد. آن مرد آهی شدید سرکشید و صورتش زرد شد، ابن عباس گفت وای بر تو اگر میخواهی حتماً این کار را انجام دهی میتوانی تصویر درخت و هر چیز بیروحی را بکشی».
[۱۱۲۹] متفق علیه: خ (۲۲۲۵/۴۱۶/۴)، لفظ حدیث روایت بخاری است. م (۲۱۱۰/۱۶۷۰/۳)، نس (۲۱۵/۸) نسائی این حدیث را بصورت مختصر روایت کرده است.
انس ابن مالک ساز پیامبر جروایت کرده: (أنه نهی عن بیع الثمرة حتی یبدو صلاحها، وعن النخل حتی یزهو، قیل وما یزهو؟ قال: یحمار أو یصفار) [۱۱۳۰]. «پیامبر از فروش میوه، قبل از رسیدن آن و از فروش خرما قبل از اینکه رنگ بخود گیرد، نهی کرده است. گفته شد: چگونه رنگ میگیرد؟ فرمود: سرخ یا زرد میشود».
همچنین از انس روایت است: (أن رسول الله جنهی عن بیع الثمار حتی تزهی، فقیل له: وما تزهی؟ قال: حتی تحمر، فقال رسول الله ج: أرأیت إذا منع الله الثمرة، بما یأخذ أحدكم مال أخیه) [۱۱۳۱]«پیامبر جزا فروش محصول قبل از رنگ گرفتن، نهی کرد به او گفته شد: رنگ گرفتن چگونه است؟ فرمود اینکه سرخ شود، سپس فرود: بگو آنگاه که خداوند محصول را ندهد، شما در برابر چه چیزی مال (پول) برادرتان را میگیرید؟!».
[۱۱۳۰] صحیح: [ص. ج ۶۹۲۸]، خ (۲۱۶۷/۳۹۷/۴). [۱۱۳۱] متفق علیه: خ (۲۱۹۸/۳۹۸/۴)، لفظ حدیث روایت بخاری است (۱۵۵۵/۱۱۹۰/۳)، نس (۲۶۴/۷).
از ابن عمر روایت است: (أن رسول الله جنهی عن بیع النخل حتی یزهو، وعن السنبل حتی یبیض، ویأمن العاهة، نهی البائع والـمشتری) [۱۱۳۲]«پیامبر جفروشنده و خریدار را از خرید و فروش خرما قبل از رنگ گرفتن، و از خرید و فروش خوشه، قبل از آنکه سفید شود، و از آفات درامان ماند، نهی کرده است».
[۱۱۳۲] صحیح: [مختصر م ۹۱۷]، م (۱۵۳۵/۱۱۶۵/۳)، د (۳۳۵۲/۲۲۲/۹)، ت(۱۲۴۵/۳۴۸/۲)، نس (۲۷۰/۷).
تعریف آن: درخواست حق اختیار در تثبیت یا فسخ معامله.
هر یک از فروشنده و خریدار از هنگام انعقاد معامله تا وقتیکه از هم جدا نشدهاند، حقدارند معامله را فسخ، یا آنرا تثبیت کنند، به شرط اینکه هنگام معامله عدم حق اختیار را قید نکرده و یا اینکه پس از انعقاد قرارداد حق اختیار را بیاعتبار نکنند و یا یکی از طرفین حق خود را بیاعتبار نکرده باشد که در این صورت حق او بیاعتبار و حق طرف مقابل محفوظ میماند.
از ابن عمر بروایت است که پیامبر جفرمود: (إذا تبایع الرجلان فكل واحد منهما بالخیار ما لم یتفرقا وكانا جمیعا، أو یخیر أحدهما الآخر، فإنخیر أحدهما الآخر فتبایعا علی ذلك فقدوجب البیع، وإن تفرقا بعد أن تبایعا ولم یترك واحد منهما البیع فقد وجب البیع) [۱۱۳۳]«هرگاه دو نفر با هم معامله کردند تا زمانی که در مجلس باشند هر دو حق اختیار را دارند یا یکی از آنها دیگری را مخیر نگردانیده باشد؛ اما اگر یکی از آنها دیگری را مخیر گردانید و بر این اساس معامله کردند در این صورت معامله آنها (براساس مدتی که به شرط گرفتهاند) منعقد میشود و اگر بعد از اتمام معامله از هم جدا شدند و هیچکدام از آنها در آن مجلس از معامله دست برنداشتند، در اینصورت معامله آنها منعقد میشود».
ترک مجلس از بیم فسخ معامله، حرام است:
از عمرو بن شعیب از پدرش از جدش روایت است که پیامبر جفرمود: (البیعان بالخیار مالم یتفرقا إلا أنتكون صفقة خیار، فلا یحل له أن یفارق صاحبه خشیة أن یستقیله) [۱۱۳۴]«خریدار و فروشنده تا زمانیکه از هم جدا نشده باشند حق اختیار دارند، مگر آنکه معامله را (تا مدتی معلوم) مشروط به داشتن حق اختیار کنند، (که در این حالت تا پایان مدت تعیین شده حق اختیار دارند) و حلال نیست خریدار یا فروشنده از بیم اینکه طرف مقابلش معامله را فسخ کند، از او جدا شود».
[۱۱۳۳] متفق علیه: خ [۲۱۱۲/۳۳۲/۴]، م (۱۵۳۱ - ۴۴/۱۱۶۳/۳)، نس (۲۴۹/۷). [۱۱۳۴] صحیح: [ص. ج ۲۸۹۵]، د (۳۴۳۹/۳۲۴/۹)، ت (۱۲۶۵/۳۶۰/۲)، نس (۲۵۱/۷).
و آن عبارت است از اینکه خریدار و فروشنده یا یکی از آنها معامله را مشروط کند به داشتن حق اختیار، که در اینصورت حق اختیار معتبر است هرچند مدت طولانی باشد:
از ابن عمر بروایت است که پیامبر جفرمود: (إن الـمتبایعین بالخیار في بیعهما مالم یتفرقا أو یكون البیع خیارا) [۱۱۳۵]«خریدار و فروشنده تا زمانیکه از هم جدا نشدهاند و نیز زمانیکه معامله مشروط برداشتن حق اختیار باشد، حق اختیار دارند».
[۱۱۳۵] متفق علیه: خ [۲۱۰۷/۳۲۶/۴]، م (۱۵۳۱/۱۱۶۳/۳)، نس (۲۴۸/۷).
پیشتر درباره نهی از پنهان کردن عیب بحث شد؛ پس هرگاه کسی کالای معیوبی را خرید و تا بعد از جدا شدن از عیب آن آگاه نشد، میتواند کالا را به فروشنده برگرداند:
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود: (من اشتری غنما مصراة فاحتلبها فإن رضیها أمسكها، وإن سخطها ففی حلبتها صاع من تمر) [۱۱۳۶]«هر کس گوسفندی را خرید که چند روز آنرا ندوشیده بودند، تا شیر در پستانش جمع شود، پس از دوشیدن، اگر آن حیوان را پسندید نگه دارد، و اگر نپسندید، در عوض شیری که از آن دوشیده یک صاع خرما (به صاحبش) بدهد، و گوسفند را برگرداند».
همچنین از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (لاتصروا الإبل والغنم،، فمن ابتاعها بعد فإنه بخیرالنظرین بعد أن یحتلبها، إن شاء أمسك وإن شاء ردها وصاع تمر) [۱۱۳۷]«شیر در پستان شتر و گوسفند جمع کرده نشود، (دوشیدنش را چند روز ترک نکند تا شیرجمع شود) و اگر کسی چنین حیوانی را خرید، پس از دوشیدن، میتواند یکی از این دو کار را انجام دهد، اگر خواست آنرا نگه دارد و اگر نخواست آنرا به همراه یک صاع خرما (در عوض شیری که از آن دوشیده) به صاحبش برگرداند».
[۱۱۳۶] متفق علیه: خ (۲۱۵۱/۳۶۸/۴)، این لفظ بخاری است، م (۱۵۲۴/۱۱۵۸/۳)، د (۳۴۲۸/۳۱۲/۹)، نس (۲۵۳/۷). [۱۱۳۷] صحیح: [ص. ج ۷۳۴۷]، خ (۲۱۴۸/۳۶۱/۴)، د (۳۴۲۶/۳۱۰/۹)، ابوداود و نسائی در اول این حدیث چیزی را اضافه روایت کردهاند: نس (۲۵۳/۷).
ربا با ألف مقصوره از (ربا، یربو) است و با الف نوشته میشود.
ربا در اصل یعنی: افزودن که این افزایش یا در ذات آن چیز است مانند فرموده خداوند متعال:
﴿ٱهۡتَزَّتۡ وَرَبَتۡ﴾[الحج: ۵].
«(وقتیکه باران را بر زمین میریزیم) به حرکت درمیآید و زیاد میشود».
یا در مقابل آن است مانند یک درهم و به دو درهم.
ربا به دلیل قرآن، سنت و اجماع امت حرام است:
خداوند متعال میفرماید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ ٱللَّهَ وَذَرُواْ مَا بَقِيَ مِنَ ٱلرِّبَوٰٓاْ إِن كُنتُم مُّؤۡمِنِينَ٢٧٨ فَإِن لَّمۡ تَفۡعَلُواْ فَأۡذَنُواْ بِحَرۡبٖ مِّنَ ٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦۖ وَإِن تُبۡتُمۡ فَلَكُمۡ رُءُوسُ أَمۡوَٰلِكُمۡ لَا تَظۡلِمُونَ وَلَا تُظۡلَمُونَ٢٧٩﴾[البقرة: ۲۷۸-۲۷۹].
«ای کسانی که ایمان آوردهاید از خدا پروا کنید و آنچه از (مطالبات) ربا (ر پیش مردم) باقی مانده است، فروگذارید اگر مؤمن هستید؛ پس اگر چنن نکردید، بدانید که به جنگ خدا و پیامبرش برخواستهاید و اگر توبه کردید اصل سرمایههایتان از آن شما است نه ستم میکنید و نه ستم میبینید».
و میفرماید:
﴿ٱلَّذِينَ يَأۡكُلُونَ ٱلرِّبَوٰاْ لَا يَقُومُونَ إِلَّا كَمَا يَقُومُ ٱلَّذِي يَتَخَبَّطُهُ ٱلشَّيۡطَٰنُ مِنَ ٱلۡمَسِّ﴾[البقرة: ۲۷۵].
«کسانی که ربا میخورند (از گورهای خود) بر نمیخیزند مگر همچون کسی که شیطان سخت او را دچار دیوانگی سازد».
و میفرماید:
﴿يَمۡحَقُ ٱللَّهُ ٱلرِّبَوٰاْ وَيُرۡبِي ٱلصَّدَقَٰتِ﴾[البقرة: ۲۷۶].
«خداوند ربا را نابود میکند و صدقات را فزونی میبخشد».
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود:(اجتنبوا السبع الـموبقات، قالوا: وما هن یا رسول الله؟ قال: الشرك بالله، والسحر، وقتل النفس التی حرم الله إلا بالحق، وأكل الربا وأكل مال الیتیم، والتولی یوم الزحف، وقذف الـمحصنات الغافلات الـمؤمنات) [۱۱۳۸]«ازهفت چیز مهلک بپرهیزید، گفتند: آنها چی هستند ای رسول خدا؟ فرمود: شریک قرار دادن برای خدا، سحر، قتل نفسی که خداوند آنرا حرام کرده مگر به حق، خوردن ربا، خوردن مال یتیم، فرار از میدان جنگ هنگام روبرو شدن با دشمن، تهمت ناروا به زنان بیخبر (از گناه) و مؤمن».
از جابر روایت است: (لعن رسول الله جآكل الربا وموكله، وكاتبه وشاهدیه، وقال: هم سواء) [۱۱۳۹]«پیامبر جرباخوار، ربا دهنده، کاتب و دو شاهد آنرا لعنت کرده، و میفرمود: همه در گناه باهم برابراند».
از ابن مسعود روایت است که پیامبر جفرمود: (الربا ثلاثة وسبعون بابا أیسرها مثل أن ینكح الرجل أمه) [۱۱۴۰]«ربا هفتاد و سه دروازه است، سادهترین صورت آن مانند این است که مرد با مادرش زنا کند».
از عبدالله بن حنظله روایت است که پیامبر جفرمود: (درهم ربا یأكله الرجل وهو یعلم أشد من ستة وثلاثین زنیة) [۱۱۴۱]«یک درهم ربا که شخص آگاهانه میخورد، از سی و شش بار زنا کردن شدیدتر است».
از ابن مسعود روایت است که پیامبر جفرمود: (ما أحد أكثر من الربا إلا كان عاقبة أمره إلی قلة) [۱۱۴۲]«کسی نیست که بسیار رباخواری کند، مگر اینکه فرجام کارش به کمی مال (ورشکستگی) میانجامد».
[۱۱۳۸] متفق علیه: خ (۲۷۶۶/۳۹۳/۵)، م (۸۹/۹۲/۱)، د (۲۸۵۷/۷۷/۸)، نس (۲۵۷/۶). [۱۱۳۹] صحیح: [مختصر م ۹۵۵]، [ص. ج ۵۰۹۰]، م (۱۵۹۸/۱۲۱۹/۳). [۱۱۴۰] صحیح: [ص. ج ۳۵۳۹]، کم (۳۷/۲). [۱۱۴۱] صحیح: [ص. ج ۳۳۷۵]، أ (۲۳۰/۶۹/۱۵). [۱۱۴۲] صحیح: [ص. ج ۵۵۱۸]، جه (۲۲۷۹/۷۶۵/۲).
ربا دو نوع است:
۱- ربای نسیئه.
۲- ربای اضافه.
۱- ربای نسیئه افزودهای است که به توافق طرفین، وامدهنده در مقابل مدت وام از وامگیرنده میگیرد.
این نوع ربا به دلیل قرآن، سنت و اجماع امت حرام است.
۲- ربای اضافه عبارت است از: فروش پول به پول یا طعام به طعام با گرفتن اضافه، این ربا هم به دلیل قرآن، سنت و اجماع حرام است؛ چون راهی است بهسوی ربای نسیئه.
ربا فقط در چیزهای ششگانهای که در این حدیث ذکر شدهاند حرام است:
از عباده بن صامت روایت است که پیامبر جفرمود:
(الذهب بالذهب، والفضة بالفضة، والبر بالبر، والشعیر بالشعیر، والتمر بالتمر، والـملح بالـملح، مثلا بمثل، سواء بسواء، یدا بید، فإذا اختلفت هذه الأصناف فبیعوا كیف شئتم إذا كان یدا بید) [۱۱۴۳]«طلا به طلا، نقره به نقره، گندم به گندم، جو به جو، خرما به خرما، نمک به نمک، باید مثل هم و به طور مساوی، و به صورت دست به دست مبادله شوند، هرگاه این انواع، مختلف بودند، آنها را هرطور که خواستید بفروشید به شرطی که دست به دست باشد».
لذا هرگاه یکی از این شش نوع با نوع خودش مبادله شد مانند طلا به طلا یا خرما به خرما افزونی (تفاضل) و نسیئه در آن حرام است.
باید دو جنس در وزن و پیمان مثل هم بوده و بدون توجه به خوبی و بدی کالا در مجلس معامله، دست به دست تحویل داده شوند.
از ابوسعید خدری سروایت است که پیامبر جفرمود: (لاتبیعوا الذهب بالذهب إلا مثلا بمثل، ولاتشفوا بعضها علی بعض، ولاتبیعوا الورق بالورق إلا مثلا بمثل، ولاتشفوا بعضها علی بعض، ولاتبیعوا منها غائبا بناجز) [۱۱۴۴]«طلا را با طلا، و نقره را با نقره معامله نکنید مگر اینکه (برابر) مثل هم باشند، بعضی را بر بعضی اضافه نکنید، و نقد آنها را به نسیئه ندهید».
از عمر بن خطاب سروایت است که پیامبر جفرمود:
(الذهب بالذهب ربا إلا هاء وهاء، والبر بالبر ربا إلا هاء وهاء، والشعیر بالشعیر ربا إلا هائ وهاء، والتمر بالتمر ربا هاء وهاء) [۱۱۴۵]«معاملهی طلا با طلا، گندم با گندم، جو با جو، و خرما با خرما، ربا است مگر اینکه دست به دست (و برابر) باشد».
از ابوسعید روایت است: ما در زمان پیامبر جخرمای نامرغوب (که مخلوطی از خرمای خوب و بد است) را به دست میآوریم و دو صاع از آنرا به یک صاع از خرمای مرغوب معامله میکردیم. این خبر به پیامبر جرسید و فرمود: (لاصاعی تمر بصاع، ولاصاعی حنطة بصاع، ولادرهم بدرهمین) [۱۱۴۶]«(معامله) دوصاع خرما به یک صاع، و دو صاع گندم به یک صاع، و یک درهم به دو درهم جایز نیست».
هرگاه یکی از این شش جنس با غیرجنس خودش مبادله شود مانند مبادله طلا با نقره یا گندم با جو، در این صورت تفاضل جایز است به شرط اینکه دو جنس در یک مجلس دست به دست گردند؛ به دلیل فرموده پیامبر جدر حدیث عباده که قبلاً بیان شد:
(فإذا اختلفت هذه الأصناف فبیعوا كیف شئتم إذا كان یدا بید) «پس هرگاه این انواع با هم اختلاف داشتند آنها را مبادله کنید هرطور که خواستید به شرطی که دست به دست باشد».
همچنین به دلیل فرموده پیامبر جکه ابوداود و غیر او از عباده روایت کردهاند: (ولابأس یبیع الذهب بالفضة، والفضة أكثرهما، یدأ بید، وأما نسیئة فلا، ولابأس ببیع البر بالشعیر والشعیر أكثرهما یدا بید. وأما نسیئة فلا) [۱۱۴۷]«مبادله طلا با نقره و گندم با جو به شرط دست به دست بودن اشکالی ندارد اگرچه نقره و جو بیشتر باشند، اما نسیه آنها جایز نیست».
هرگاه یکی از این شش نوع به نوع دیگری که در جنس و علت با آن مخالف باشد مبادله شود، مانند طلا به گندم و یا نقره به نمک، تفاضل و نسیه در آنها درست است:
از عائشه لروایت است: (أن النبي جاشتری طعاما من یهودی إلی أجل فرهنه درعه) [۱۱۴۸]«پیامبر جطعامی را از یک یهودی به قرض خرید وزره خود را نزد او به رهن گذاشت».
امیر صنعانی در سبل السلام (۳۸/۳) میگوید:
«بدان که علماء اتفاقنظر دارند بر اینکه مبادله جنس ربوی به جنس ربوی دیگر به شرطی که همجنس نباشند جایز است، و جایز است که این معامله بصورت نسیه ویا تفاضله صورت گیرد. مانند فروش طلا به گندم، و نقره به جو و سایر کالاهایی که قابل وزن و پیمانه هستند» أه.
فروش رطب (خرمای تر) به تمر (خرمای خشک) جایز نیست مگر برای اهل عرایا: و آنها کسانی هستند که درخت خرما ندارند، (تا خرمای تازه بخورند) لذا جهت خوردن رطب روی درخت، میتوانند خرمای خشک خود را با خرمای تری که روی درخت مردم است، بصورت تخمین مبادله کنند.
از عبدالله بن عمر بروایت است: (أن رسول الله جنهی عن الـمزابنة، والـمزابنة: یع الثمر بالتمر كیلا، وبیع الكرم بالزبیب كیلا) [۱۱۴۹]«پیامبر جاز مزابنه نهی کرد، مزابنه عبارت است از فروش خرمای تازه رطب، به خرمای خشک، و انگور به مویز با وزن و پیمانه».
از زید بن ثابت سروایت است: (أن رسول الله جرخص لصاحب العریة(*) أن یبیعها بخرصها من التمر) [۱۱۵۰]«پیامبر جبه صاحب عریه (کسی که صاحب خرمای تر است) اجازه داد که به اندازه خرمای خشک (که فقرا برای او میآورند) خرمای تر به آنها بفروشد».
علت نهی پیامبر جاز فروش رطب (خرمای تر) به تمر (خرمای خشک) این است که خرمای تر وقتی خشک شود کم میگردد:
از سعد بن ابی وقاص روایت است: (أن النبي جسئل عن بیع الرطب بالتمر، فقال: أینقص إذا یبس؟ قالوا نعم، فنهی عن ذلك) [۱۱۵۱]«از پیامبر جدرباره فروش رطب به تمر سؤال شد فرمود: آیا وقتی خرمای تر خشک میشود کم میکند؟ گفتند: بله، لذا از آن نهی کرد».
معاملۀ جنس ربوی با هم جنس خود، زمانیکه همراه آن دو، یاهمراه یکی از آنها جنس دیگری باشد جایز نیست:
از فضاله بن عبید روایت است: روز خیبر گردنبندی را با دوازده دینار خریدم که در آن طلا و نگین بود آن رااز هم باز کردم (طلا و نگین را از هم جدا کردم) دیدم که ارزش آن از دوازده دینار بیشتر است، جریان را برای پیامبر جبازگو کردم فرمود: (لاتباع حتی تفصل) [۱۱۵۲]«تا از هم جدا نشود، نباید فروخته شود».
[۱۱۴۳] صحیح: [مختصر م ۹۴۹]، م (۱۵۷۸ - ۸۱ - ۱۲۱۱/۳). [۱۱۴۴] متفق علیه: خ (۲۱۷۷/۳۷۹/۴)، م (۱۵۸۴/۱۲۰۸/۳)، نس (۲۷۸/۷)، ت (۱۲۵۹/۳۵۵/۲) بنحوه. [۱۱۴۵] متفق علیه: خ (۲۱۳۴/۳۴۷/۴)، این لفظ بخاری است، م (۱۵۸۶/۱۲۰۹/۳)، ت (۱۲۶۱/۳۵۷/۲)، نس (۲۷۳/۷)، مسلم و ترمذی و نسائی بجای «الذهب بالذهب» «الذهب بالورق» ذکر کردهاند، د (۳۳۳۲/۱۹۷/۹) ابوداود هر دو لفظ را آورده است. [۱۱۴۶] متفق علیه: م (۱۵۹۵/۱۲۱۶/۳)، این لفظ مسلم است، خ (۲۰۸۰/۳۱۱/۴)، بخاری این حدیث را بصورت مختصر روایت کرده است، نس (۲۷۲/۷). [۱۱۴۷] صحیح: [الإرواء ۱۹۵/۵]، د (۳۳۳۳/۱۹۸/۹). [۱۱۴۸] صحیح: [الإرواء ۱۳۹۳]، خ (۲۲۰۰/۳۹۹/۴). [۱۱۴۹] متفق علیه: خ (۲۱۸۵/۳۸۴/۴)، م (۱۵۴۲/۱۱۷۱/۳)، نس (۲۶۶/۷). [۱۱۵۰. - عریه عبارت است از بخشیدن میوه درخت خرما، در میان عربها رایج بوده که در هنگام قحطی، کسانی که درخت خرما داشتند میوه آن را به مستمندانی که درخت خرما نداشتند اهدا میکردند، همانطور که صاحبان گوسفند و شتر «منیحه» یعنی شیر را به مستمندان بدون گوسفند و شتر میدادند. اما در اینکه شرعاً منظور از عریّه چیست اختلاف نظر وجود دارد؛ مالک گفته است: عریه اینست که شخصی نخل خود را به کس دیگری عاریه دهد، سپس از ورود آن شخص به باغ خود ناراحت شود، پس به او اجازه داده شده است که رطب باغ خود را در مقابل تمر از آن شخص بخرد. یزید از قول سفیان بن حسین گفته است: عرایا نخلی است که به فقرا بخشیده میشود و چون نمیتوانستند منتظر بمانند تا رطب آن نخل به تمر تبدیل شود، بنابراین به آنها اجازه داده میشد که رطب آن را به هر اندازه از تمر که میخواستند بفروشند. (فتح الباری ۳۹۰/۴). [ ]- متفق علیه: م (۱۵۹۳ - ۶۰/۱۱۶۹/۳)، این لفظ مسلم است، خ (۲۱۹۲/۳۹۰/۴)، د (۳۳۴۶/۲۱۶/۹)، نس (۲۶۷/۷)، ت (۱۲۱۸/۳۸۳/۲)، جه (۲۲۶۹/۷۶۲/۲). [۱۱۵۱] صحیح: [الإرواء ۱۳۵۲]، د (۳۳۴۳/۲۱۱/۹)، جه (۲۲۶۴/۷۶۱/۲)، نس (۲۶۹/۷)، ت (۱۲۴۳/۳۸۴/۲). [۱۱۵۲] صحیح: [الإرواء ۱۳۵۶]، م (۱۵۹۱ - ۹۰/۱۲۱۳/۳)، ت (۱۲۷۳/۳۶۳/۲)، د (۳۳۳۶/۲۰۲/۹)، نس (۲۷۹/۷).
مزارعه در لغت عبارت است از معامله بر قسمتی از محصولات کشاورزی که از زمین برداشت میشود.
و منظور از آن در این باب: تحویل زمین به کسی است که در برابر قسمتی از محصول آن را میکارد.
از نافع از عبدالله بن عمر بروایت است: (أن النبي جعامل أهل خیبر شطر مایخرج منها من ثمر أو زرع) [۱۱۵۳]«پیامبر جبا اهل خیبر در برابر نصف آنچه از محصول و یا زراعت بدست میآید، معامله کرد».
بخاری [۱۱۵۴]گوید: «قیس بن مسلم به نقل از ابوجعفر گوید: در مدینه تمام مهاجرین بر یک سوم و یک چهارم محصول، زمین اجاره میکردند و علی، سعد بن مالک، عبدالله بن مسعود، عمربن عبدالعزیز، قاسم، عروه، آل ابوبکر، آل عمر، آل علی و ابن سیرین همه مزارعه (زمین اجاره) میکردند».
[۱۱۵۳] متفق علیه: خ (۲۳۲۹/۱۳/۵)، م (۱۵۵۱/۱۱۸۶/۹۳)، د (۳۳۹۱/۲۷۲/۹)، جه (۲۴۶۷/۸۲۴/۲)، ت (۱۴۰۱/۴۲۱/۲). [۱۱۵۴] خ (۱۰/۵).
جایز است بنابر توافق طرفین مخارج زمین بر عهده صاحب زمین یا کسی که روی آن کار میکند یا هر دوی آنها باشد:
بخاری [۱۱۵۵]گوید: «عمر زمینها را به این صورت به مردم اجاره داد که اگر بذر از او باشد، سهم او نصف محصول، واگر بذر از مردم باشد سهم آنان (...) مقدار خواهد بود.
در ادامه میگوید: حسن گفت: و اینکه هر دو نفر بر زمینی که از آن یکی است، هزینه کنند اشکالی ندارد. در اینصورت محصول زمین میان آن دو تقسیم میشود. زهری نیز همین نظر را دارد».
[۱۱۵۵] خ (۱۰/۵).
در مزارعه جایز نیست که طرفین (صاحب زمین و شریک) قطعه یا وزن معینی از محصولات زمین را برای خود اختصاص دهند:
از حنظله بن قیس از رافع بن خدیج روایت است: (حدثنی عمای أنهم كانوا یكرون الأرض علی عهدالنبی جبما ینبت علی الأربعاء أو شی یستثنیه صاحب الأرض، فنهی النبي جعن ذلك، فقلت لرافع فكیف هی بالدینار والدرهم فقال رافع: لیس بها بأس بالدینار والدرهم.
وقال اللیث وكان الذي نهی من ذلك ما لو نظر فیه ذوو الفهم بالحلال والحرام لم یجیزوه لـما فیه من الـمخاطرة) [۱۱۵۶]«دو عمویم به من گفتند: در زمان پیامبر جمردم زمینها را در برابر آنچه کنار جویها میروید یا چیزی که صاحب زمین استثناء میکرد به اجاره میدادند، پیامبر جاز آن نهی کرده، به رافع گفتم: اجاره به دینار و درهم چه حکمی دارد؟ گفت: در مقابل دینار و درهم اشکالی ندارد، لیث گوید: کسی که از حلال و حرام آگاهی دارد، اگر به آنچه که از آن نهی شده (به دقت) بنگرد، این را هم به دلیل خطرات احتمالی جایز نمیداند».
همچنین از حنظله روایت است: (سألت رافع بن خدیج عن كراء الأرض بالذهب والورق؟ فقال: لابأس به، إنما كان الناس یؤاجرون علی عهد النبي جعلی الـماذیانات(*)، وأقبال الجداول، وأشیاء من الزرع، فیهلك هذا ویسلم هذا، ویسلم هذا ویهلك هذا، فلم یكن للناس كراء إلا هذا، فلذلك زجر عنه، فأما شی معلوم مضمون فلابأس به) [۱۱۵۷]«از رافع بن خدیج درباره اجاره زمین در مقابل طلا و نقره سؤال کردم گفت: اشکالی ندارد، در زمان پیامبر جرسم این بود که به مردم در برابر روییدنیهای کنار جویبارها و ابتدای جدولها و مقدار نامعلومی از محصول، زمینها را به اجاره میدادند، گاهی این (محصول) از بین میرفت، و آن (روییدنیهای کنار جویبارها و جدولها) سالم میماند، و گاهی برعکس میشد، به همین خاطر از آن نهی شد، و برای مردم اجارهای غیر از این صورت نبود، اما چیزی که مقدار آن معلوم و تضمین شده باشد اشکالی ندارد».
[۱۱۵۶] صحیح: [الإرواء ۲۹۹/۵]، خ (۲۳۴۷، ۴۶/۲۵/۵)، نس (۴۳/۷) در روایت نسائی گفته لیث ذکر نشده است. *- «الماذیانات» یعنی جویبارها، این واژه از کلمات معرب است که وارد زبانعربی شده است. «أقبال» جمع «قُبُل» بمعنی ابتدا و سر هر چیز است، «قُبل» بمعنی قله کوه هم آمده است. «الجداول» جمع جدول بمعنی جوی کوچک است. حاشیه سندی بر سنن النسائی (۴۳/۷). [۱۱۵۷] صحیح: [الإرواء ۳۰۲/۵]، م (۱۵۴۷ - ۱۱۶ - ۱۱۸۳۱/۳)، د (۳۳۷۶/۲۵۰/۹)، نس (۴۳/۷).
مساقات: عبارت است از تحویل درختانی مشخص به فردی تا در برابر نصف یا مقدار معینی از محصول، از آنها نگهداری (و آبیاری) کند.
از ابن عمر روایت است: (أن رسول الله جعامل أهل خیبر علی ما یخرج منها من ثمر أو زرع) [۱۱۵۸]«پیامبر جاهل خیبر را در برابر (مقدار معینی) از محصول و زراعت به کار گماشت».
از ابوهریره سروایت است: (قالت الأنصار للنبی جاقسم بیننا وبین إخواننا النخیل، قال: لا، فقالوا، تكفونا الـمؤونة ونشرككم في الثمرة، قالوا سمعنا وأطعنا) [۱۱۵۹]«انصار به پیامبر جگفتند: درختان خرما را بین ما و برادرانمان (مهاجرین) تقسیم کن، پیامبر جفرمود: خیر، (انصار به مهاجرین) گفتند: شما در آنها به جای ما کار کنید، ما هم شما را در محصول شریک میکنیم، گفتند: شنیدیم و اطاعت کردیم».
[۱۱۵۸] متفق علیه. [۱۱۵۹] متفق علیه: [الإرواء ۱۴۷۱]ف خ (۲۳۲۵/۸/۵). *- فتح الباری (۱۸/۵).
موات به فتح میم و واو خفیفه زمینی است که آباد نشده است. آباد کردن زمین به زندگی و ویرانی آن به عدم حیات تشبیه شده است. إحیاء موات این است که شخصی قصد آباد کردن زمینی را کند که قبلاً در مالکیت کسی نبوده و آن را با آبیاری، زراعت، کاشتن درخت یا ساختمانسازی إحیاء کند، در این صورت به ملکیت او درمیآید(*).
از عائشه لروایت است که پیامبر جفرمود: (من أعمر أرضا لیست لأحد فهو أحق) [۱۱۶۰]«هر کس زمینی را که از کسی نباشد، آباد کند، به آن سزاوارتر است».
عروه گوید: عمر در زمان خلافتش مطابق این حدیث حکم میکرد.
از جابر روایت است که پیامبر جفرمود: (من أحیا أرضا میتة فهی له) [۱۱۶۱]«هرکس زمین بایری را آباد کند، مال او است».
همچنین از جابر روایت است که پیامبر جفرمود: (من أحاط حائطا علی أرض فهی له) [۱۱۶۲]«کسی که زمین بایری را دیوار کند، مال او است».
[۱۱۶۰] صحیح: [ص. ج ۶۰۵۷]، خ (۲۳۳۵/۱۸/۵). [۱۱۶۱] صحیح: [ص. ج ۵۹۷۵]، ت (۱۳۹۵/۴۱۹/۲). [۱۱۶۲] صحیح: [ص. ج ۵۹۵۲]، د (۳۰۶۱/۳۳۰/۸). *- فتح الباری
اجاره در لغت یعنی دادن مزد و پاداش، گفته میشود (آجرته) با مد و غیر مد، یعنی پاداش او را دادم.
و در اصطلاح: استفاده کردن از ملک کسی در برابر پرداخت عوض.
خداوند متعال میفرماید:
﴿أُجُورَهُنَّ وَأۡتَمِرُواْ بَيۡنَكُم بِمَعۡرُوفٖ﴾[الطلاق: ۶].
«اگر آنان به بچههایتان شیر دادند، مزدشان را به تمام و کمال بپردازید».
و میفرماید:
﴿قَالَتۡ إِحۡدَىٰهُمَا يَٰٓأَبَتِ ٱسۡتَٔۡجِرۡهُۖ إِنَّ خَيۡرَ مَنِ ٱسۡتَٔۡجَرۡتَ ٱلۡقَوِيُّ ٱلۡأَمِينُ٢٦﴾[القصص: ۲۶].
«یکی از آن دو (دختر) گفت: پدرم! او را استخدام کن چراکه بهترین کسی که باید استخدام کنی شخصی است که نیرومند و درستکاری باشد».
و میفرماید:
﴿فَوَجَدَا فِيهَا جِدَارٗا يُرِيدُ أَن يَنقَضَّ فَأَقَامَهُۥۖ قَالَ لَوۡ شِئۡتَ لَتَّخَذۡتَ عَلَيۡهِ أَجۡرٗا٧٧﴾[الكهف: ۷۷].
«ایشان (موسی و خضر) در میان روستا به دیواری رسیدند که داشت فرومیریخت (خضر) آنرا تعمیر و بازسازی کرد، (موسی) گفت: اگر میخواستی میتوانستی در مقابل این کار مزد بگیری».
ازعائشه لروایت است: (واستأجر النبي جوأبوبكر رجلا من بنی الدیل ثم من بنی عبد بن عدی، هادیا خریتا، الخریت: الـماهر بالهدایة...) [۱۱۶۳]«پیامبر جو ابوبکر مردی را از بنی دیل بنی عبد بن عدی به عنوان راهنما اجاره گرفتند، که بسیار ماهر در هدایت بود».
[۱۱۶۳] صحیح: [الإرواء ۱۴۸۹]، خ (۲۲۶۳/۴۴۲/۴).
هر چیزی که با وجود بقای اصلش، قابل استفاده باشد، اگر مانعی شرعی نداشته باشد، اجارهاش صحیح است.
صحت اجاره مشروط است به اینکه مورد اجاره و مقدار دستمزد و زمان اجاره و نوع کار معلوم باشد:
خداوند متعال از زبان صاحب موسی نقل میفرماید که گفت:
﴿إِنِّيٓ أُرِيدُ أَنۡ أُنكِحَكَ إِحۡدَى ٱبۡنَتَيَّ هَٰتَيۡنِ عَلَىٰٓ أَن تَأۡجُرَنِي ثَمَٰنِيَ حِجَجٖۖ فَإِنۡ أَتۡمَمۡتَ عَشۡرٗا فَمِنۡ عِندِكَ﴾[القصص: ۲۷].
«من میخواهم یکی از این دو دخترم را به ازدواج تو درآورم، به این شرط که هشت سال برای من کار کنی. پس اگر هشت سال را به ده سال برسانی لطفی از جانب خودت (و این دو سال اضافه بر تو واجب نیست)».
از حنظله روایت است: (سألت رافع بن خدیج عن كراء الأرض بالذهب والورق؟ فقال: لابأس به، إنما كان الناس یؤاجرون علی عهد النبي جعلی الـماذیانات، وأقبال الجداول، وأشیاء من الزرع، فیهلك هذا ویسمل هذا، ویسمل هذا ویهلك هذا، فلم یكن للناس كراء إلا هذا، فلذلك زجر عنه، فأما شی معلوم مضمون فلابأسبه) [۱۱۶۴]«از رافع بن خدیج درباره اجارۀ زمین در مقابل طلا و نقره سؤال کردم. گفت: اشکالی ندارد، در زمان پیامبر جرسم بر این بود که مردم در برابر روییدنیهای کنار جویبارها و ابتدای جدولها ومقدار نامعلومی از محصول، زمینها را اجاره میدادند، گاهی این (محصول) از بین میرفت و آن (روییدنیهای کنار جویبارها و جدولها) سالم میماند و گاهی بر عکس میشد، به همین خاطر از آن نهی شد و برای مردم اجارهای غیر از این صورت نبود. اما چیزی که مقدار آن معلوم و تضمین شده باشد اشکالی ندارد».
[۱۱۶۴] صحیح: [الإرواء ۱۴۹۸].
از ابن عمر روایت است که پیامبر جفرمود: (أعطوا الأجیر أجره، قبل أن یجف عرقه) [۱۱۶۵]«دستمزد کارگر را قبل از خشک شدن عرقش، پرداخت کنید».
[۱۱۶۵] صحیح: [. جه ۱۹۸۰]، جه (۲۴۴۳/۸۱۷/۲).
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (قال الله تعالی: ثلاثة أنا خصمهم یوم القیامة، رجل أعطی بی ثم غدر، ورجل باع حرا فأكل ثمنه، ورجل استأجر أجیرا فاستوفی منه ولم یعطه أجره) [۱۱۶۶]«خداوند متعال فرموده است: سه گروه هستند که در روز قیامت دشمن آنها هستم، کسی که در عهدش به نام من سوگند خورده سپس آنرا شکسته است. و کسی که انسان آزادی را فروخته و پول آنرا خورده است، و کسی که شخصی را به کارگری گرفته و از زحماتش استفاده کرده ولی دستمزدش را نداده است».
[۱۱۶۶] حسن: [الإرواء ۱۴۸۹]، خ (۲۲۲۷/۴۱۷/۴).
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَلَا تُكۡرِهُواْ فَتَيَٰتِكُمۡ عَلَى ٱلۡبِغَآءِ إِنۡ أَرَدۡنَ تَحَصُّنٗا لِّتَبۡتَغُواْ عَرَضَ ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَاۚ وَمَن يُكۡرِههُّنَّ فَإِنَّ ٱللَّهَ مِنۢ بَعۡدِ إِكۡرَٰهِهِنَّ غَفُورٞ رَّحِيمٞ﴾[النور: ۳۳].
«و کنیزان خود را وادار به زنا نکنید، اگر آنها خواستند (با ازدواج با مردان دلخواه خود) عفیف و پاکدامن باشند. (ای مؤمنان با جلوگیری از ازدواج, کار کنیزان را به خود فروشی نکشانید) تا بدینوسیله خواهان مال و دارایی زودگذر دنیا بوده، و هر کس ایشان را وادار (به زنا و خودفروشی) کند اگر از واداشتن آنان توبه کند خدا آمرزگار و مهربان است».
از جابر روایت است: (أن جاریة لعبد الله ابن أبی بن سلول یقال لـها مسیكة: وأخری یقاللها أمیمة، فكان یكرههما علی الزنا فكشكتا ذلك إلی النبي جفأنزل الله ﴿وَلَا تُكۡرِهُواْ فَتَيَٰتِكُمۡ عَلَى ٱلۡبِغَآءِ... إلی قوله غَفُورٞ رَّحِيمٞ﴾ [۱۱۶۷]«عبدالله ابن أبی بن سلول دو جاریه به نامهای مسیکه و أمیمه داشت، با زور آنها را وادار به زنا میکرد. آن دو جاریه نزد پیامبر جشکایت کردند، خداوند این آیه را نازل کرد: ﴿وَلَا تُكۡرِهُواْ فَتَيَٰتِكُمۡ عَلَى ٱلۡبِغَآءِ... إلی قوله غَفُورٞ رَّحِيمٞ﴾».
از ابومسعود انصاری سروایت است: (أن رسول الله جنهی عن ثمن الكلب ومهر البغی وحلوان الكاهن) [۱۱۶۸]پیامبر جاز بهای (خرید و فروش) سگ، و مزد (زن) زناکار، و انعام (دستمزد) کاهن، نهی کرده است».
از ابن عمر بروایت است: (نهی النبي جعن عسب الفحل) [۱۱۶۹]«پیامبر جاز عسب الفحل (کرایه دادن حیوان نر برای جفتگیری) نهی کرده است».
[۱۱۶۷] صحیح: (مختصر م ۲۱۵۵)، م (۳۰۲۹ - ۲۷ - ۳۲۲۰/۴). [۱۱۶۸] تخریج در ص (۴۵۷). [۱۱۶۹] تخریج در ص (۴۵۴).
از عبدالرحمن بن شبل انصاری روایت است: از پیامبر جشنیدم که میفرمود: (إقرؤوا القرآن، ولاتأكلوا به، ولاتستكثروا به ولاتجفوا عنه ولاتغلوا فیه) [۱۱۷۰]«قرآن بخوانید و آن را مایه ارتزاق خود قرار ندهید، و با آن افزونطلبی نکنید و از آن دور نشوید و در آن زیادهروی نکنید».
از جابر بن عبدالله روایت است: در حالی که قرآن میخواندیم و در میان ما بادیهنشین و عجم بود، پیامبر جنزد ما آمد و فرمود: (إقرؤوا فكل حسن، وسیجی أقوام یقیمونه كما یقام القدح، یتعجلونه ولایتأجلونه) [۱۱۷۱]«(قرآن) را بخوانید که همه آن زیبا است، در آینده اقوامی میآیند که در ادا کردن الفاظ و کلمات آن دقت (مفرط) میکنند همانطور که در راست کردن تیر دقت میشود، و پاداش آن را در کوتاه مدت (دنیا) میطلبند، وآن را برای آیندۀ (قیامت) نمیگذارند» [۱۱۷۲].
از ابوسعید خدری روایت است: از پیامبر جشنیدم که میفرمود: (تعلموا القرآن وسلوا الله به الجنة، قبل أن یتعلمه قوم یسألون به الدنیا، فإن القرآن یتعلمه ثلاثة: رجل یباهی به، ورجل یستأكل به، ورجل یقرأه لله) [۱۱۷۳]«قرآن را یاد بگیرید وبا آن بهشت را از خدا بخواهید، قبل از آنکه گروهی آنرا به خاطر دنیاطلبی یاد بگیرند، همانا قرآن را سه نفر یاد میگیرد: یکی با آن مباهات میکند، و دیگری آن را مایه ارتزاق خود قرار میدهد، و یکی دیگر آنرا برای خدا میخواند».
[۱۱۷۰] صحیح: [ص. ج ۱۱۶۸]، أ (۳۹۸/۱۲۵/۱۵). [۱۱۷۱] صحیح: [الصحیحة ۲۵۹]، د (۸۱۵/۵۸/۳). [۱۱۷۲] و جمله (و سیجیء قوم یقیمونه) معنایش این است که: در مراعات مخارج و صفات و اصلاح الفاظ و کلمات تکلف و توجه (مفرط) میکنند، همانطوریکه تیر صاف و راست کرده میشود، و این عملشان به قصد ریا و شهرتطلبی است، و پاداش دنیا را بر ثواب آخرت ترجیح میدهند، و بوسیله قرآن ارتزاق کرده و توکل نمیکنند، عون المعبود (۳/۵۹). [۱۱۷۳] صحیح: [الصحیحة ۴۶۳]، ابن نصر این حدیث را در «قیام اللیل» ص (۷۴) روایت کرده است.
شراکت در لغت بمعنی درآمیختن است.
و در اصطلاح شریعت، درآمیختنی است اختیاری که بین دو یا چند نفر برای کسب سود ایجاد میشود، ممکن است این شراکت بدون قصد ایجاد شود، مانند ارث [۱۱۷۴].
[۱۱۷۴] فتح الباری (۱۲۹/۵).
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَإِنَّ كَثِيرٗا مِّنَ ٱلۡخُلَطَآءِ لَيَبۡغِي بَعۡضُهُمۡ عَلَىٰ بَعۡضٍ إِلَّا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ وَقَلِيلٞ مَّا هُمۡ﴾[ص: ۲۴].
«همانا بسیاری از شرکاء و کسانی که با یکدیگر سروکار دارند، نسبت به هم ستم روا میدارند؛ مگر آنانکه واقعاً مؤمناند و کارهای شایستهای میکنند، ولی چنین کسانی هم بسیار کم و اندک هستند».
و میفرماید:
﴿وَإِن كَانَ رَجُلٞ يُورَثُ كَلَٰلَةً أَوِ ٱمۡرَأَةٞ وَلَهُۥٓ أَخٌ أَوۡ أُخۡتٞ فَلِكُلِّ وَٰحِدٖ مِّنۡهُمَا ٱلسُّدُسُۚ فَإِن كَانُوٓاْ أَكۡثَرَ مِن ذَٰلِكَ فَهُمۡ شُرَكَآءُ فِي ٱلثُّلُثِ﴾[النساء: ۱۲].
«و اگر مردی یا زنی به گونه کلاله ارث از آنان برده شد (و فرزندی و پدری نداشتند) و برادر (مادری) یا خواهر (مادری) داشتند، سهم هر یک از آن دو یک ششم ترکه است. و اگر بیش از آن (تعداد، یعنی یک برادر مادری و یک خواهر مادری) بودند، آنان در یک سوم با هم شریکاند».
از سائب روایت است: به پیامبر جگفتم: (كنت شریكی في الجاهلیة فكنت خیر شریك لاتدارینی ولاتمارینی) [۱۱۷۵]«تو در زمان جاهلیت شریک من بودی، و تو بهترین شریک بودی، نه مرا فریب میدادی و نه با من جدال میکردی».
[۱۱۷۵] صحیح: [ص. جه ۱۸۵۳]، جه (۲۲۸۷/۷۶۸/۲).
امام شوکانی(ره) در (السیل الجرار) (۲۴۶/۳) و (۲۴۸/۳) میگوید:
«شراکت شرعی بدین صورت است که دو یا چند نفر با هم توافق کنند تا هر کدام مقدار معینی از مال خود را در اختیار دیگری قرار داده تا با آن معامله کنند، و پس از پرداخت هزینۀ شراکت هر کدام به اندازه پولی که پرداخت کرده، سود ببرد، و اگر توافق کنند که با وجود اختلاف پولشان، همه به یک اندازه سود ببرند درست است؛ اگرچه پول یکی کم و دیگری زیاد باشد. چنین توافقی در شریعت جایز است؛ زیرا تجارتی است از روی رضایت وگذشت، بین طرفین».
مضاربه از ضرب (گردش) در زمین گرفته شده و به معنی مسافرت به قصد تجارت است:
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَءَاخَرُونَ يَضۡرِبُونَ فِي ٱلۡأَرۡضِ يَبۡتَغُونَ مِن فَضۡلِ ٱللَّهِ﴾[المزمل: ۲۰].
«و گروهی دیگر برای جستجوی روزی و به دست آوردن نعمت خدا در زمین مسافرت میکنند».
مضاربه، قراض هم نامیده میشود، قراض از قرض گرفته شده و به معنای قطع و بریدن است چون مالک قسمتی از مالش را جدا کرده تا با آن معامله کند، و قسمتی از سود مالش را نیز جدا کرده و به صاحب کار میدهد.
مقصود از مضاربه در اینجا اینست که طرفین توافق کنند بر اینکه یکی از آنها مال نقدی را به دیگری بدهد، تا با آن تجارت کند و در درصد سود (و زیان) توافق شده، با هم شریک باشند.
[۱۱۷۶] فقه السنة (۲۱۲/۳).
ابن منذر در کتابش «الاجماع» (ص ۱۲۴) میگوید:
«علماء اجماع کردهاند بر اینکه مضاربه با دینار و درهم جایز است.
و نیز اجماع کردهاند که عامل (کارکن) میتواند با صاحب مال توافق کند، که صاحب یک سوم، یا نصف، و یا غیره از سود مال او باشد، که پس از مشخص شدن، به او تعلق میگیرد».
اصحاب پیامبر جبه صورت مضاربه معامله کردهاند:
از زید بن اسلم از پدرش روایت است: «عبدالله و عبیدالله دو پسر عمر بن خطاب با لشکری به عراق رفتند، در راه بازگشت پیش ابوموسی اشعری که امیر بصره بود رفتند، ابوموسی به آنان خوشآمد گفته و از آنان پذیرایی کرد، سپس گفت: اگر میتوانستم کاری را به نفع شما انجام دهم، انجام میدادم، و گفت: آری، اینجا پولی از بیتالمال وجود دارد که میخواهم آنرا برای امیرالمؤمنین بفرستم، پول را به صورت قرض به شما میدهم، شما با آن از کالاهای عراق خریداری کنید و در مدینه بفروشید، و اصل پول را به امیرالمؤمنین بدهید و سود آن را برای خود بردارید. گفتند: این کار را دوست داریم، ابوموسی پول را به آنان داد و به عمر بن خطاب نوشت که پول را از آنها تحویل بگیرد، وقتی بازگشتند و از فروش کالا سود بردند، اصل پول را به عمر تحویل دادند، عمر گفت: آیا ابوموسی به تمام افراد لشکر، مانند شما پول قرض داده است؟ گفتند: خیر، عمر بن خطاب گفت: چون پسران امیرالمؤمنین هستید پول را به شما قرض داده است! اصل پول و سود آنرا تحویل دهید، عبدالله ساکت شد اما عبیدالله گفت: ای امیرالمؤمنین! این کار در شأن تونیست. اگر این پول کم میشد یا از بین میرفت ما ضامن آن بودیم، باز عمر گفت: پول و سود را تحویل دهید، عبدالله ساکت شد و عبیدالله سخن خود را تکرار کرد، یکی از همنشینان عمر گفت: ای امیرالمؤمنین چرا آنرا مضاربه قرار نمیدهی؟ گفت: آنرا مضاربه کردم، پس عمر اصل پول و نصف سود را گرفت، و نصف دیگر را به عبدالله و عبیدالله تحویل داد» [۱۱۷۷].
[۱۱۷۷] صحیح: [الإرواء ۲۹۱/۵]، ما (۱۳۸۵/۴۷۹)، هق (۱۱۰/۶).
مضاربه به صورت مطلق و مقید جایز است. و از عامل تنها در صورت تجاوز و خیانت و مخالفت با موافقتنامه خسارت گرفته میشود:
ابن منذر گوید: «علماء اجماع کردهاند که اگر صاحب سرمایه عامل را از فروش نسیه نهی کرد و عامل به نسیه فروخت ضامن و مسئول است» [۱۱۷۸].
از حکیم بن حزام صحابی پیامبر جروایت است: (أنه كان یشترط علی الرجل إذا أعطاه مالا مقارضة یضرب له به: أن لا تجعل مالی في كبد رطبة ولاتحمله في بحر، ولاتنزل به في بطن مسیل فإن فعلت شیئا من ذلك فقد ضمنت مالی) [۱۱۷۹]«او هرگاه مالی را به مضاربه به مردی میداد تا با آن معامله کند، شرط میکرد و میگفت: مالم را در خرید و فروش جاندار قرار نده، و آنرا از راه دریا حمل نکن و در مسیر سیلا باراندازی مکن، اگر یکی از این کارها را انجام دادی ضامن (و مسئول) هستی».
[۱۱۷۸] الأجماع ص (۱۲۵). [۱۱۷۹] سند آن صحیح است: [الإرواء ۲۹۳/۵]، قط (۲۴۲/۶۳/۲)، هق (۱۱۱/۶). *- فقه السنة (۱۷۱/۳).
سلم به فتح سین و لام در وزن و معنا مانند سلف است.
و در اصطلاح شریعت: پیشفروش چیز معلوم و مشخصی را با نرخی معلوم که مبلغ آن، پیش از تحویل کالا دریافت شود گویند(*).
خداوند متعال میفرماید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِذَا تَدَايَنتُم بِدَيۡنٍ إِلَىٰٓ أَجَلٖ مُّسَمّٗى فَٱكۡتُبُوهُ﴾[البقرة: ۲۸۲].
«ای کسانی که ایمان آوردهاید هرگاه به همدیگر تا مدت معینی قرض دادید، آنرا بنویسید».
ابن عباس گوید: «گواهی میدهم که سلم تضمین شده تا وقت معین را خداوند در کتابش حلال کرده و به آن اجازه داده است، سپس آیه مذکور را تلاوت کرد» [۱۱۸۰].
از ابن عباس روایت است: (قدم النبي جالـمدینة وهم یسلفون بالتمر السنتین والثلاث، فقال: من أسلف في شی ففی كیل معلوم ووزن معلوم إلی أجل معلوم) [۱۱۸۱]«پیامبر جبه مدینه آمد در حالیکه مردم خرما را تا دو الی سه سال آینده بصورت سلم (پیشفروش) میکردند پیامبر جفرمود: هر کس چیزی را پیشفروش کرد، باید پیمانه، وزن و مدت آن معلوم باشد».
[۱۱۸۰] صحیح: [الإرواء ۱۳۶۹]، کم (۲۸۶/۲)، هق (۱۸/۶). [۱۱۸۱] متفق علیه: خ (۲۲۴۰/۴۲۹/۴)، م (۱۶۰۴/۱۲۲۶/۳)، ت (۱۳۲۵/۳۸۷/۲)، د (۳۴۴۶/۳۴۸/۹)، جه (۲۲۸۰/۷۶۵/۲)، نس (۲۹۰/۷).
در سلم شرط نیست که جنس (مورد معامله) موجود باشد:
از محمد بن ابومجالد روایت است: (بعثنی عبدالله بن شداد وأبوبردة إلی عبدالله ابن أبی أوفی لفقالا: سله، هل كان أصحاب النبي جفي عهد النبي جیسلفون في الحنطة؟ قال عبدالله: كنا نسلف نبیط أهل الشام في الحنطة والشعیر والزیت في كیل معلوم إلی أجل معلوم، قلت: إلی من كان أصله عنده، قال: ما كنا نسألـهم عن ذلك، ثم بعثانی إلی عبدالرحمن بن أبزی فسألته: فقال: كان أصحاب النبي جیسلفون علی عهد النبي جولم نسألـهم ألـهم حرث أم لا) [۱۱۸۲]«عبدالله ابن شداد و ابوبرده مرا نزد عبدالله بن أبی أوفی بفرستادند و گفتند: از او سؤال کن آیا در زمان پیامبر جاصحاب او گندم را سلم (پیش فروش) میکردند؟ عبدالله گفت: ما با کشاورزان شام گندم، جو و روغن را با وزنی معلوم وتا مدتی معلوم سلم میکردیم، گفتم: آیا با کسانی که اصل جنس را در اختیار داشتند، سلم میکردید؟ گفت: ما از آنان در این باره سؤال نمیکردیم، سپس آن دو مرا نزد عبدالرحمن بن أبزی فرستادند و در این باره از او سؤال کردم گفت: اصحاب پیامبر جدر زمان او جسلم میکردند و از آنان سؤال نمیکردیم آیا صاحب زراعت هستند یا خیر».
[۱۱۸۲] صحیح: [الإرواء ۱۳۷۰]، خ (۲۲۴۴/۴۳۰/۴)، این لفظ بخاری است، د (۳۴۴۷/۳۴۹/۹)، نس (۲۹۰/۷)، جه (۲۲۸۲/۷۶۶/۲).
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (من نفس عن مسلم كربة من كرب الدنیا نفس الله عنه كربة من كرب یوم القیامة، ومن یسر علی معسر یسر الله علیه في الدنیا والآخرة، والله فیعون العبد مادام العبد في عون أخیه) [۱۱۸۳]«هرکس یک گرفتاری از گرفتاریهای دنیا را از مسلمانی بردارد، خداوند یکی از گرفتاریهای قیامت را از او برمیدارد، و کسی که بر تنگدستی آسان بگیرد، خداوند در دنیا و آخرت بر او آسان میگیرد، و خداوند یار و یاور بنده است تا آن وقت که بنده یاور برادرش باشد».
از ابن مسعود روایت است که پیامبر جفرمود: (ما من مسلم یقرض مسلما قرضا مرتین إلا كان كصدقتها مرة) [۱۱۸۴]«هر مسلمانی که دوبار به مسلمانی قرض بدهد، مانند این است که یکبار به او صدقه داده باشد».
[۱۱۸۳] صحیح [مختصر م ۱۸۸۸]، م (۲۶۹۹/۲۰۷۴/۴)، ت (۴۰۱۵/۲۶۵/۴)، د (۴۹۲۵/۲۸۹/۱۳). [۱۱۸۴] حسن [الإرواء ۱۳۸۹]، جه (۲۴۳۰/۸۱۲/۲).
از ثوبان مولای پیامبر جروایت است که پیامبر جفرمود: (من فارق الروح الجسد وهو بری من ثلاث دخل الجنة: من الكبر والغلول والدین) [۱۱۸۵]«کسی که روح از جسدش در حالی جدا شود که از سه چیز بری باشد، داخل بهشت میشود: از کبر، خیانت در غنیمت و قرض».
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (نفس الـمؤمن معلقة بدینه حتی یقضی عنه) [۱۱۸۶]«روح مؤمن به سبب قرضش معلق است تا وقتی که بجای او پرداخت شود».
از ابن عمر روایت است که پیامبر جفرمود: (من مات وعلیه دینار أو درهم قضی من حسناته، ولیس ثم دینار ولادرهم) [۱۱۸۷]«هرکس در حالی بمیرد که دینار یادرهمی بدهکار باشد، از حسناتش پرداخت میشود، چراکه در روز قیامت دینار ودرهمی وجود ندارد».
از ابوقتاده سروایت است: «پیامبر جدر میان آنان برخاست و فرمود: ایمان به خدا و جهاد در راه خدا بهترین اعمال هستند، مردی بلند شد و گفت: ای رسول خدا! اگر در راه خدا کشته شوم، آیا گناهانم محو میشود؟ پیامبر جفرمود: (نعم، إن قتلت في سبیل الله وأنت صابر محتسب، مقبل غیرمدبر) «آری، اگر در راه خدا کشته شوی در حالی که صابر و در پی کسب رضای خدا و رو به دشمن بوده و به آن پشت نکنی» سپس پیامبر جفرمود: چی گفتی؟ آن مرد گفت: به من بگو اگر در راه خدا کشته شوم آیا گناهانم محو میشود؟ پیامبر جفرمود: آری، اگر در راه خدا کشته شوی در حالی که صابر و در پی کسب رضای خدا و رو به دشمن بوده و به آن پشت نکنی، مگر قرض که اکنون جبرئیل ÷این را به من گفت» [۱۱۸۸].
[۱۱۸۵] صحیح: [ص. جه ۱۹۵۶]، جه (۲۴۱۵/۸۰۶/۲)، ت (۱۶۲۱/۶۸/۳). [۱۱۸۶] صحیح: [ص. جه ۶۷۷۹]، [المشکاة ۲۹۱۵]، ت (۱۰۸۴/۲۷۰/۲). [۱۱۸۷] صحیح: [ص. جه ۱۹۵۸]، جه (۲۴۱۴/۸۰۷/۲). [۱۱۸۸] صحیح: [الإرواء ۱۱۹۷]، م (۱۸۸۵/۱۵۰۱/۳)، ت (۱۷۶۵/۱۲۷/۳)، نس (۳۴/۶).
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود: (من أخذ أموال الناس یرید أداءها أدی الله عنه، ومن أخذ یرید إتلافها أتلفه الله) [۱۱۸۹]«کسی که مال مردم را با نیت پس دادن، قرض بگیرد، خداوند در ادای آن به او کمک میکند و کسی که مالی را با نیت تلف کردن، قرض بگیرد، خداوند آن مال را تلف میکند».
از شعیب بن عمرو روایت است که: صهیب الخیر برای ما از پیامبر جنقل کرد که: (أیما رجل یدین دینا وهو مجمع أن لایوفیه إیاه لقی الله سارقا) [۱۱۹۰]«هر کس قرضی را بگیرد و قصد پس دادن آنرا به (صاحبش) نداشته باشد، روز قیامت بعنوان سارق به درگاه خدا پیش میشود».
[۱۱۸۹] صحیح: [ص. ج ۵۹۸]، خ (۲۳۸۷/۵۳/۵). [۱۱۹۰] حسن صحیح: [ص. جه ۱۹۵۴]، جه (۲۴۱۰/۸۰۵/۲).
خداوند متعال میفرماید:
﴿إِنَّ ٱللَّهَ يَأۡمُرُكُمۡ أَن تُؤَدُّواْ ٱلۡأَمَٰنَٰتِ إِلَىٰٓ أَهۡلِهَا وَإِذَا حَكَمۡتُم بَيۡنَ ٱلنَّاسِ أَن تَحۡكُمُواْ بِٱلۡعَدۡلِۚ إِنَّ ٱللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُم بِهِۦٓۗ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ سَمِيعَۢا بَصِيرٗا٥٨﴾[النساء: ۵۸].
«بیگمان خداوند به شما (مؤمنان) دستور میدهد که امانتها را به صاحبان امانت برسانید، و هنگامی که در میان مردم به داوری نشستید، دادگرانه داوری کنید. خداوند شما را به بهترین اندرز پند میدهد. بیگمان خداوند دائماً شنوا و بینا بوده و میباشد».
از ابوهریره روایت است: (كان لرجل علی النبي جسن من الإبل، فجاءه یتقاضاه فقال النبي جأعطوه، فطلبوا سنه، فلم یجدوا إلا سنا فوقها فقال: أعطوه فقال: أوفیتنی أوفی الله بك، قال النبي جإن خیاركم أحسنكم قضاء) [۱۱۹۱]«پیامبر جشتری به مردی بدهکار بود. آن مرد نزد پیامبر آمد و شترش را خواست. پیامبر فرمود: (شتر را) به او بدهید، لذا دنبال شتری مثل شتر او گشتند ولی نیافتند، شتری بزرگتر پیدا کردند. پیامبر جفرمود: (این شتر را) به او بدهید، مرد گفت: حق مرا به صورت کامل ادا کردی خداوند حق شما را ادا کند. پیامبر جفرمود: بهترین شما کسی است که به بهترین وجه قرضش را ادا کند».
از جابر بن عبدالله بروایت است: (أتیت النبي جوهو في الـمسجد - قال مسعر أراه قال ضحی - فقال: صل ركعتین، وكان لی علیه دین فقضانی وزادنی) [۱۱۹۲]«پیامبر جدر مسجد نشسته بود نزد او رفتم، - مسعر - گوید: به نظرم جابر گفت: هنگام ضحی بود، که پیامبر جفرمود: دو رکعت نماز بخوان، پیامبر به من بدهکار بود، آن بدهی و چیزی بیشتر از آن را به من داد».
از اسماعیل بن ابراهیم بن عبدالله ابن أبی ربیعه مخزومی از پدرش از جدش روایت است: (أن النبي جإستلف منه حین غزا حنینا ثلاثین أوأربعین ألفا، فلما قدم قضاها إیاه، ثم قال له النبي جبارك الله لك في أهلك ومالك، إنما جزاء السلف الوفاء والحمد) [۱۱۹۳]«پیامبر جهنگام غزوه حنین سی یا چهل هزار از من قرض گرفت وقتی برگشت آنرا به من پس داد و فرمود: خداوند در مال و خانوادهات برکت دهد، پاداش قرض این است که آن را به صاحبش برگردانی و از او تشکر کنی».
[۱۱۹۱] صحیح: [الإرواء ۲۲۵/۲]، خ (۲۳۹۳/۵۸/۴)، م (۱۶۰۱/۱۲۲۵/۳)، نس (۲۹۱/۷)، ت (۱۳۳۰/۳۸۹/۲) ترمذی این حدیث را بصورت مختصر روایت کرده است. [۱۱۹۲] صحیح: خ [۲۳۹۴/۵۹/۵]ف د (۳۳۳۱/۱۹۷/۹)، در روایت ابوداود تنها جمله آخر «وکان لی علیه دین...» وجود دارد. [۱۱۹۳] حسن [ص. جه ۱۹۶۸]، جه (۲۴۲۴/۸۰۹/۲)، نس (۳۱۴/۷).
از ابن عمر و عایشه روایت است که پیامبر جفرمود: (من طالب حقا فلیطلبه في عفاف، واف أو غیر واف) [۱۱۹۴]«هر کسی حق خود را مطالبه کرد، باید آنرا به نیکی مطالبه کند خواه، حق خود را کامل بگیرد یا نگیرد».
[۱۱۹۴] صحیح: [ص. جه ۱۹۶۵]، جه (۲۴۲۱/۸۰۹/۲).
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَإِن كَانَ ذُو عُسۡرَةٖ فَنَظِرَةٌ إِلَىٰ مَيۡسَرَةٖۚ وَأَن تَصَدَّقُواْ خَيۡرٞ لَّكُمۡ إِن كُنتُمۡ تَعۡلَمُونَ٢٨٠﴾[البقرة: ۲۸۰].
«و اگر (بدهکار) تنگدست باشد، مهلت (بدو داده) شود، تا گشایشی فرا رسد، و اگر (قدرت پرداخت نداشته باشد و شما همه قرض خود یا برخی از آنرا بدو) ببخشید برایتان بهتر خواهد بود، اگر دانسته باشید».
از حذیف سروایت است: از پیامبر جشنیدم که میفرمود: (مات رجل فقیل له: ما كنت تقول؟ قال: كنت أبایع الناس، فأتجوز عن الـموسر وأخفف عن الـمعسر، فغفرله) [۱۱۹۵]«مردی فوت کرد به او گفته شد: چه میگفتی (میکردی)؟ گفت: من با مردم معامله میکردم از غنی چشمپوشی میکردم و بر تنگدست آسان میگرفتم، آن مرد در مقابل این کار بخشیده شد».
از ابویسر صحابی پیامبر جروایت است که پیامبر جفرمود: (من أحب أن یظله الله في ظله فلینظر معسرا، أو لیضع عنه) [۱۱۹۶]«هر کس دوست دارد تا خداوند او را زیر سایه خودش قرار دهد، باید به تنگدست مهلت دهد یا قرض را به او ببخشد».
[۱۱۹۵] صحیح: [ص. جه ۱۹۶۳]، خ (۲۳۹۱/۵۸/۵). [۱۱۹۶] صحیح: [ص. جه ۱۹۶۳]، جه (۲۴۱۹/۸۰۸/۲).
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود: (مطل الغنی ظلم) [۱۱۹۷]«ظلم است توانگر ادای قرض را به تأخیر بیاندازد».
[۱۱۹۷] متفق علیه: خ (۲۴۰۰/۶۱/۵)، م (۱۵۶۴/۱۱۹۷/۳)، د (۳۳۲۹/۱۹۵/۹)، ت (۱۳۲۳/۳۸۶/۲)، نس (۳۱۷/۷)، جه (۲۴۰۳/۸۰۳/۲).
از عمروبن شرید از پدرش روایت است که پیامبر جفرمود: (لی الواجد یحل عرضه وعقوبته) [۱۱۹۸]«خودداری توانگر از پرداخت قرض موجب آبروریزی او شده و مجازاتش را روا میدارد».
[۱۱۹۸] حسن: [ص. نس ۴۳۷۳]، نس (۳۱۷/۷)، جه (۲۴۲۷/۸۱۱/۲)، د (۳۶۱۱/۵۶/۱۰)، بخاری این حدیث را بصورت معلق روایت کرده است (۶۲/۵).
از ابوبرده روایت است: (قدمت الـمدینة فلقیت عبدالله بن سلام: فقال: انطلق معی إلی الـمنزل، فأسقیك في قدح شرب فیه رسول الله ج، وتصلی في مسجد صلی فیه، فانطلقت معه، فسقانی سویقا، وأطعمنی تمرا، وصلیت في مسجده، فقال لی: إنك في أرض الربا فیها فاش، وإن من أبواب الربا أن أحدكم یقرض القرض إلی أجل فإذا بلغ أتاه به وبسلة فیها هدیة، فاتق تلك السلة وما فیها) [۱۱۹۹]«به مدینه رفتم و عبدالله بن سلام را دیدم. گفت: بیا با هم به خانه برویم، تا در ظرفی که پیامبر جبا آن آب نوشیده به تو آب بنوشانم، و در مسجدی که پیامبر جنماز خوانده نماز بخوانی، با او رفتم و مقداری (سویق(*)) نوشیدنی و خرما به من داد، و در مسجدش نماز خواندم، به من گفت: تو در سرزمینی هستی که ربا در آن شایع است و یکی از روشهای ربا آن است که یکی از شما برای مدتی قرضی را میدهد، و هنگام بازپرداخت قرض شخص بدهکار آن را با سبدی هدیه برمیگرداند، لذا از آن سبد و محتوای آن پرهیز کن».
[۱۱۹۹] صحیح: [الإرواء ۲۳۵/۵]، خ [۳۴۲، ۳۸۱۴]، هق (۳۴۹/۵). *- سویق نوعی نوشیدنی است، که از آرد گندم سبز و آب و مقداری روغن درست میکنند و آن را با خرما میخورند «مترجم».
رهن در لغت بمعنی حبس و نگه داشتن است مثلاً گویند: (رهن الشی) یعنی «شی ثابت و ماندگار شد».
و از همین قبیل است کلمه رهینه در آیه
﴿كُلُّ نَفۡسِۢ بِمَا كَسَبَتۡ رَهِينَةٌ٣٨﴾[المدثر: ۳۸].
«هر کس در برابر کارهایی که انجام داده محبوس است».
رهن در اصطلاح شرع یعنی: قرار دادن مالی به عنوان وثیقه در مقابل قرضی، که در صورت ناتوانی از پرداخت بدهی طلبکار، طلبش را از آن مال بردارد(*).
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَإِن كُنتُمۡ عَلَىٰ سَفَرٖ وَلَمۡ تَجِدُواْ كَاتِبٗا فَرِهَٰنٞ مَّقۡبُوضَةٞ﴾[البقرة: ۲۸۳].
«و اگر در سفر بودید و نویسندهای نیافتید، پس چیزهایی را نزد خود نگه دارید».
قید رهن به سفر در آیه به دلیل غالبیت است، چون حدیث (زیر) براینکه رهن در حال اقامت هم مشروع است، دلالت دارد:
از عائشه لروایت است: (أن النبي جاشتری طعاما من یهودی إلی أجل ورهنه درعه) [۱۲۰۰]«پیامبر جطعامی را از شخصی یهودی به صورت نسیه خریداری کرد و زرهاش را نزد او به رهن گذاشت».
[۱۲۰۰. - مراجعه شود به فتح الباری (۱۴۰/۵)، و منار السبیل (۳۵۱/۱). [ ]- متفق علیه.
برای رهن گیرنده جایز نیست از چیزی که به عنوان رهن گرفته استفاده کند؛ چون قبلاً در بحث قرض گفته شد: «هر قرضی که منفعتی را به دنبال داشته باشد ربا است».
مگر اینکه مال رهنی، حیوانی سواری یا شیرده باشد که در این صورت در عوض هزینهای که باری رهن صرف میکند میتواند از آن استفاده کند:
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود: (الظهر یركب بنفقته إذا كان مرهونا، ولبن الدر یشرب بنفقته إذا كان مرهونا، وعلی الذي یركب ویشرب النفقة) [۱۲۰۱]«میتوان از سواری حیوان رهنی و نیز از شیر حیوان رهنی در برابر مخارج آن استفاده کرد، مخارج بر عهدۀ کسی است که از سواری و شیر آن حیوانات استفاده میکند».
[۱۲۰۱] صحیح: [ص. جه ۳۹۶۲]، خ (۲۵۱۲/۱۴۳/۵)، د (۳۵۰۹/۴۳۹/۹)، ت (۱۲۷۲/۳۶۲/۲)، جه (۲۴۴۰/۸۱۶/۲).
حواله به فتح حاء که گاهی هم به کسره خوانده میشود از (تحویل) یا (حئول) گرفته شده است، گویند: (حال عن العهد) یعنی از عهد و پیمان خود برگشت (پشیمان شد) و حواله از نظر فقهاء عبارت است از انتقال قرض از عهدۀ شخصی به شخصی دیگر.
اگر کسی (مثلاً زید) به شخصی (مثلاً خالد) بدهکار باشد و از شخصی دیگر (مثلاً سعید طلبکار باشد، و زید خالد را به سعید حواله کند، در این حالت بر خالد واجب است در صورت توانمند بودن (سعید) برای گرفتن قرضش نزد او برود، به دلیل فرموده پیامبر ج:
(مطل الغنی ظلم، فإذا اتبع أحدكم علی ملی فلیتبع) [۱۲۰۲]«ظلم است توانگر ادای قرض را به تأخیر بیاندازد و اگر کسی از شما به توانگری حواله شد نزد او برود».
[۱۲۰۲] صحیح: [ص. ج ۵۸۷۶].
ودیعه از (ودع الشی) یعنی «آن را ترک کرد» گرفته شده است.
هر چیزی که انسان آن را نزد دیگری میگذارد تا از آن نگهدای کند، ودیعه نامیده میشود چون در واقع آن را نزد آن شخص (کسی که ودیعه به او سپرده شده است) رها میکند.
هرگاه کسی از برادرش خواست که چیزی را نزد خود به عنوان امانت نگهداری کند در صورت توانایی حفظ آن، مستحب است آنرا قبول کند چون این کار از باب تعاون بر نیکی و تقوا است.
بر امانتدار (ودیعه نگه دارنده) واجب است که به هنگام طلب امانت، فوراً آن را به صاحبش برگرداند. چون خداوند متعال میفرماید:
﴿إِنَّ ٱللَّهَ يَأۡمُرُكُمۡ أَن تُؤَدُّواْ ٱلۡأَمَٰنَٰتِ إِلَىٰٓ أَهۡلِهَا﴾[النساء: ۵۸].
«بیگمان خداوند به شما (مؤمنان) دستور میدهد که امانتها را به صاحبان امانت برسانید».
و میفرماید:
﴿فَإِنۡ أَمِنَ بَعۡضُكُم بَعۡضٗا فَلۡيُؤَدِّ ٱلَّذِي ٱؤۡتُمِنَ أَمَٰنَتَهُۥ وَلۡيَتَّقِ ٱللَّهَ رَبَّهُ﴾[البقرة:۲۸۳].
«و اگر برخی از شما به برخی دیگر اطمینان کرد، باید کسی که امین شمرده شده است امانت اورا باز پس دهد و از خدا، پروردگارش بترسد».
و به دلیل فرموده پیامبر ج: (أد الأمانة إلی من ائتمنك) [۱۲۰۳]«امانت را به کسی که تو را امین قرار داده برگردان».
[۱۲۰۳] صحیح: [ص. ج ۲۴۰]، ت (۱۲۸۲/۳۶۸/۲)، د (۳۲۱۸/۴۵۰/۹).
مودع (نگهدارنده امانت) هیچ ضمانتی در برابر ودیعه ندارد مگر اینکه در نگهداری آن کوتاهی کند:
از عمرو بن شعیب از پدرش از جدش روایت است که پیامبر جفرمود: (من أودع ودیعة فلاضمان علیه) [۱۲۰۴]«کسی که ودیعهای به او سپرده شود، هیچ ضمانتی در برابر آن ندارد».
همچنین از عمرو بن شعیب روایت است که پیامبر جفرمود: (لاضمان علی مؤتمن) [۱۲۰۵]«بر نهدارندۀ امانت، ضمانتی نیست».
از انس بن مالک روایت است: (أن عمر بن الخطاب س ضمنه ودیعة سرقت من بین ماله قال البیهقی یحتمل أنه كالن قرط فیها، فضمنها إیاه بالتفریط) [۱۲۰۶].
«عمر بن خطاب ساو را در برابر امانتی که در میان اموال او به سرقت رفته بود، ضامن دانست. بیهقی گوید: احتمال دارد که انس در نگه داشتن امانت کوتاهی کرده و به همین سبب عمر او را ضامن (مسئول) دانسته است».
[۱۲۰۴] حسن [ص. جه ۱۹۴۵]، (الإرواء ۱۵۴۷)، جه (۲۴۰۱/۸۰۲/۲). [۱۲۰۵] حسن: [ص. ج ۵۱۸/۱]، قط (۱۶۷/۴۱/۳)، هق (۲۸۹/۶). [۱۲۰۶] هق (۲۸۹/۶).
فقهاء گفتهاند: عاریه عبارت از این است که مالک منافع ملکش را بدون دریاف عوض، در اختیار کسی قرار دهد تا از آن استفاده کند.
حکم عاریه: عاریه مستحب است، به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَتَعَاوَنُواْ عَلَى ٱلۡبِرِّ وَٱلتَّقۡوَىٰ﴾[المائدة: ۲].
«و بر نیکی و تقوا همکاری کنید».
و به دلیل فرموده پیامبر ج: (والله في عون العبد ماكان العبد في عون أخیه) [۱۲۰۷]«خداوند بندهاش را کمک و یاری میکند تا آن وقت که بنده، برادرش را کمک و یاری کند».
خداوند سبحان کسی را که عاریه نمیدهد نکوهش کرده و فرموده است:
﴿ٱلَّذِينَ هُمۡ عَن صَلَاتِهِمۡ سَاهُونَ٥ ٱلَّذِينَ هُمۡ يُرَآءُونَ٦ وَيَمۡنَعُونَ ٱلۡمَاعُونَ٧﴾[الماعون: ۵-۷].
«همان کسانی که نماز خود را به دست فراموشی میسپارند، همان کسانی که ریا و خودنمایی میکنند واز دادن وسایل کمکی ناچیز (منزل که معمولاً همسایگان به یکدیگر به عاریه و امانت میدهند) خودداری میکنند».
[۱۲۰۷] صحیح: [ص. ج ۶۵۷۷].
خداوند متعال میفرماید:
﴿إِنَّ ٱللَّهَ يَأۡمُرُكُمۡ أَن تُؤَدُّواْ ٱلۡأَمَٰنَٰتِ إِلَىٰٓ أَهۡلِهَا﴾[النساء: ۵۸].
«بیگمان خداوند به شما (مؤمنان) دستور میدهد که امانتها را به صاحبان امانت برسانید».
کسی که چیزی را به عنوان عاریه میگیرد، امانتدار است، و هیچ ضمانتی در برابر آن ندارد، مگر اینکه در نگهداری آن کوتاهی کند، یا اینکه عاریه دهنده شرط کند که عاریه گیرنده باید ضامن کالا باشد:
صفوان بن یعلی از پدرش روایت میکند که پیامبر جبه من گفت: (إذا أتتك رسلی فأعطهم ثلاثین درعا، وثلاثین بعیرا، قال فقلت: یا رسول الله أعاریة مضمونة أو عاریة موادة؟ قال: بل مؤادة) [۱۲۰۸]«وقتی مأموران من نزد تو آمدند سی زره و سی شتر به آنان بده، (پدر صفوان) گوید: گفتم: ای رسول خدا آیا عاریهها را با شرط ضمان بدهم یا بدون ضمان؟ فرمود: بلکه بدون ضمان».
امیر صنعانی در سبل السلام (۶۹/۳) گوید:
«عاریه مضمونه: عاریهای است که اگر از بین رفت باید قیمت آن پرداخت شود.
و عاریه مؤدّاه: عاریهای است که اگر اصل آن سالم باشد، بازگرداندن آن واجب است. و اگر از بین رفت شخص ضامن قیمت آن نیست».
صنعانی گوید: «این حدیث دلیلی است برای کسانی که میگویند: در عاریه، پرداخت قیمت لازم نیست، مگر اینکه صاحبش آنرا شرط کند.
و میگوید: پیشتر ذکر شد که این راجحترین اقوال است.
[۱۲۰۸] صحیح: [ص. د ۳۰۴۵]، [الصحیحة ۶۳۰]، د (۳۵۴۹/۴۷۹/۹).
لقطه عبارت است از هر مال محفوظی که در معرض نابودی قرار دارد و صاحب آن شناخته شده نیست.
بیشتر اوقات لفظ لقطه برای غیر حیوان اطلاق میشود و برای حیوان لفظ ضاله بکار میرود.
هر کس مالی را پیدا کرد، بر او واجب است که نوع و تعداد آنرا مشخص کرده، و شخص عادلی را بر آن شاهد گرفته، و سپس آنرا نزد خود نگه دارد، و تا یک سال در میان مردم اعلام کند، اگر کسی نشانه آنرا گفت، به او بدهد، هرچند بعد از یک سال هم باشد، در غیر اینصورت میتواند از آن استفاده کند:
از سوید بن غفله روایت است: «ابی بن کعب را دیدم، او گفت: کیسهای را پیدا کردم که در آن صد دینار بود. نزد پیامبر جرفتم فرمود: به مدت یکسال آنرا اعلام کن، یکسال اعلام کردم، سپس نزد پیامبر جآمدم فرمود: به مدت یکسال دیگر اعلان کن، باز یک سال دیگر اعلام کردم، سپس برای بار سوم نزد پیامبر جآمدم فرمود: کیسه، سر بند آن و مقدار پول را به خاطر بسپار، اگر صاحبش آمد (آنرا به او بده)، در غیر اینصورت از آن استفاده کن، من هم از آن استفاده کردم، پس از مدتی صاحبش را در مکه دیدم، (ابی بن کعب) گوید: به یاد ندارم که بعد از سه سال بود یا یکسال» [۱۲۰۹].
از عیاض بن حمار روایت است که پیامبر جفرمود: (من وجد لقطة فلیشهد ذا عدل أو ذوی عدل، ثم لایغیره ولایكتم، فإن جاء ربها فهو أحق بها، وإلا فهو مال الله یؤتیه من یشاء) [۱۲۱۰]«هرگاه کسی لقطه (گمشده)ای را پیدا کرد باید یک یا دو نفر عادل را شاهد بگیرد و از تغییر دادن و پنهان کردن آن خودداری کند. اگر صاحبش پیدا شد به آن سزاوارتر است در غیر اینصورت، آن مال خدا است به هر کسی که بخواهد، میدهد (یعنی شخص یابنده میتواند از آن استفاده کند)».
[۱۲۰۹] متفق علیه خ (۲۴۲۶/۷۸/۵)، م (۱۷۲۳/۱۳۵۰/۳)، ـ (۱۳۸۶/۴۱۴/۲)، جه (۲۵۰۶/۸۳۷/۲)، د (۱۶۸۵/۱۱۸/۵). [۱۲۱۰] صحیح: [ص. جه ۲۰۳۲]، جه (۲۵۰۵/۸۳۷/۲)، د (۱۶۹۳/۱۳۱/۵).
هرگاه کسی گوسفند یا بز گمشدهای را پیدا کرد، باید آن را نگه دارد و اعلام کند،اگر صاحبش پیدا شد آنرا به او بدهد،در غیر اینصورت مالک گوسفند یا بز میشود، ولی اگر کسی شتر گمشدهای را پیدا کرد، برای او حلال نیست که آنرا نگه دارد، چون خطر تلف شدن آن نیست:
از زید بن خالد جهنی سروایت است: (جاء أعرابی النبي جفسأله عما یلتقطه فقال: عرٌِفا سنة، ثم اعرف عفاصها ووكائها، فإن جاءك أحد یخبرك بها وإلا فاستنفقها، قال یا رسولالله فضالة الغنم؟ قال: لك أو لأخیك أو للذئب، قال: ضالة الإبل؟ فتمعر وجه النبي جفقال: ما لك ولـها؟ معها حذاؤها وسقاؤها، ترد الـماء وتأكل الشجر) [۱۲۱۱]«بادیهنشینی نزد پیامبر جآمد و از لقطه (گمشده) سؤال کرد، پیامبر جفرمود: بمدت یکسال آن را اعلام کن سپس ظرف و درپوش آنرا به خاطر بسپار، اگر کسی آمد و نشانههایش را به توگفت، آنرا به او بده، در غیر اینصورت از آن استفاده کن، (بادیهنشین) گفت: ای رسول خدا! گوسفند یا بز گمشده را چه کنم؟ فرمود: یا از تواست، یا از برادرت است، یا از گرگ است، گفت شتر گم شده چی؟ چهرۀ پیامبر جتغییر کرد و فرمود: تو را با شتر چی؟ آن کفش و ظرف آب خود را به همراه دارد، خود را به آب میرساند و از درختان میخورد».
[۱۲۱۱] متفق علیه، خ (۲۴۲۷/۸۰/۵)، م (۱۷۲۲ - ۲ - ۱۳۴۸/۳)، ت (۱۳۸۷/۴۱۵/۲)، جه(۲۵۰۴/۸۳۶/۲)، أ (۱۶۸۸/۱۲۳/۵).
هر کس خوردنی در راه یافت، میتواند آنرا بخورد، و هر کس چیز کمارزشی را که انسان به خاطر گم شدن آن ناراحت نمیشود، یافت میتواند آنرا برای خود بردارد:
ازانس سروایت است: (مرالنبی جبتمرة فی الطریق قال: لولا أنی أخاف أن تکون من الصدقة لأکلتها) [۱۲۱۲]«پیامبر جخرمایی را در راه یافت، فرمود: اگر بیم این را نداشتم که از مال صدقه است، آنرا میخوردم».
[۱۲۱۲] متفق علیه: خ (۲۴۳۱/۸۶/۵)، م (۱۰۷۱/۷۵۲/۲)، د (۱۶۳۶/۷۰/۵).
برداشتن لقطه (گمشده) حرم مکه به هیچ وجه جایز نیست مگر به قصد اعلام، و نمیتوان آن را مانند سایر لقطهها بعد از گذشت یکسال بملکیت خود درآورد:
از ابن عباس لروایت است که پیامبر جفرمود: (إن الله حرم مكة فلم تحل لأحد قبلی ولاتحل لأحد بعدی، وإنما أحلت لی ساعة من النهار، لایختلی خلاها ولایعضد شجرها، ولاینفر صیدها، ولاتلتقط لقطتها إلا لـمعرف) [۱۲۱۳]«خداوند مکه را حرام کرده و برای هیچ کسی قبل از من و بعد از من حلال نشده است، مگر برای من لحظهای از روز، و گیاهان آن درو، درخت آن قطع، شکار آن رانده وگمشده آن چیده نشود مگر به قصد اعلام».
[۱۲۱۳] صحیح: [ص. ج ۱۷۵۱]، [الإرواء ۱۰۵۷]، خ (۱۸۳۳/۴۶/۴).
مراد از لقیط کودک غیربالغی است که در خیابان پیدا شود یا شخص گمشدهی در راه یاکسی است که نسبش معلوم نباشد.
نگهداری لقیط فرض کفایه است، به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَتَعَاوَنُواْ عَلَى ٱلۡبِرِّ وَٱلتَّقۡوَىٰ﴾[المائدة: ۲].
«و بر نیکی و تقوا همکاری کنید».
اگر لقیط در دارالاسلام پیدا شود، به مسلمان بودن او و هر جا یافت شود به آزاده بودنش، حکم میشود، زیرا اصل در بنیآدم آزاده بودن است و اگر مالی بهمراه لقیط بود، مخارج او از آن تأمین میشود در غیر اینصورت مخارجش بر عهده بیتالمال است:
از سنین ابی جمیله - مردی از بنیسلیم - روایت است: (وجدت ملقوطا فأتیت به عمر بن الخطاب، فقال عریفی: یا أمیرالـمؤمنین إنه رجل صالح، فقال عمر: أكذلك هو؟ قال: نعم، فقال اذهب به وهو حر، ولك ولاءه وعلینا نفقته) [۱۲۱۴]. «لقیطی را پیدا کردم، آنرا نزد عمر بن خطاب بردم، عریفی (یکی از مشاوران) گفت: ای امیرالمؤمنین او مرد صالحی است، عمر گفت: اینچنین است؟ گفت: آری، عمر (به سنین) گفت: او را ببر، آزاد است، سرپرستی او بر عهده تو و نفقهاش بر عهده ما».
[۱۲۱۴] صحیح: [الإرواء ۱۵۷۳]ف ما (۱۴۱۵/۵۲۳)، هق (۲۰۱/۶).
هرگاه لقیطی که دارای میراثی بود و وارثی نداشت و فوت کرد، مالش به بیتالمال داده میشود. همچنین اگر کشته شده دیهاش به بیتالمال برمیگردد.
اگر زن یا مردی ادعای نسب لقیط را کرد، به شرط امکان موجودیتش از او، به او داده میشود، اگر دو نفر یا بیشتر بر آن ادعا کردند نسب او برای کسی ثابت میشود که بر ادعایش دلیل بیاورد و اگر ثابت نشد به قیافهشناسانی که نسب را با تشابه میشناسند نشان داده شود، سپس قیافهشناس کودک را به هر کسی نسبت داد به او داده شود:
از عائشه لروایت است: (دخل علی النبي جمسرورا تبرق أساریر وجهه فقال: الم تر أن مجزرا الـمدلجی نظر آنفا إلی زید وأسامة وقد غطیا رؤوسهما وبدت أقدامهما فقال: إن هذه الأقدام بعضها من بعض) [۱۲۱۵]«پیامبر جشادمان نزد من آمد و در حالی که زیباییهای صورتش میدرخشید فرمود: آیا نمیدانی که مجزر مدلجی اندکی پیش به زید و اسامه در حالی که سرشان را پوشانده بودند و پاهایشان نمایان بود، نگاه کرد و گفت: این پاها با همدیگر نسبت دارند».
اگر قیافهشناس حکم کرد که کودک متعلق به دو نفر است، کودک به آن دو نفر داده میشود:
از سلیمان بن یسار ازعمر روایت است که دو مرد با زنی در حالت طهر نزدیکی کردند و آن زن بچهای به دنیا آورد و قیافهشناس گفت: هر دو در این بچه شرکت داشتهاند (یعنی به هر دوی آنها شباهت دارد) پس عمر حکم کردکه این بچه متعلق به هردوی آنها است [۱۲۱۶].
[۱۲۱۵] متفق علیه: خ (۶۷۷۱/۵۶/۱۲)، م (۱۴۵۹/۱۰۸۱/۲)، د (۲۲۵۰/۳۵۷/۶)، ت (۲۲۱۲/۲۹۸/۳)، نس (۱۸۴/۶). [۱۲۱۶] صحیح [الإرواء ۱۵۸۷]، هق (۲۶۳/۱۰).
هبه به کسر هاء و تخفیف باء عبارت است از اینکه انسان در حال حیاتش مال خود را بدون عوض به ملکیت کسی درآورد.
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود: (یا نساء الـمسلمات لاتحقرن جارة لجارتها ولو فرسن شاة) [۱۲۱۷]«ای زنان مسلمان هیچ همسایهای همسایهاش را به خاطر کماهمیتی هبهاش تحقیر نکند اگرچه هدیهاش سم گوسفندی باشد».
همچنین از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (تهادوا تحابوا) [۱۲۱۸]«به همدیگر هدیه بدهید تا یکدیگر را دوست داشته باشید».
[۱۲۱۷] متفق علیه خ (۲۵۶۶/۱۹۷/۵)، م (۱۰۳۰/۷۱۴/۲). [۱۲۱۸] حسن: [ص. ج ۳۰۰۴]، [الإرواء ۱۶۰۱]، هق (۱۶۹/۶).
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود: (لو دعیت إلی ذراع أو كراع لأجبت ولو أهدی إلی ذراع أو كراع لقبلت) [۱۲۱۹]«اگر برای ذراع یا پاچهی گوسفندی دعوت شوم، اجابت میکنم، واگر ذراع یا پاچهای به من هدیه شود قبول میکنم».
[۱۲۱۹] صحیح: [ص. ج ۵۲۶۸]، خ (۲۵۶۸/۱۹۹/۵).
ازعزوه بن ثابت انصاری روایت است که بر ثمامه بن عبدالله وارد شدم به من عطری داد و (ثمامه) گفت: (كان أنس س لایرد الطیب، قال: وزعم أنس أن النبي جكان لایرد الطیب) [۱۲۲۰]«انس سهدیه عطر را رد نمیکرد، (ثمامه) گوید: انس گفت: پیامبر جهم هدیه عطر را رد نمیکرد».
از ابن عمر روایت است که پیامبر جفرمود: (ثلاث لاترد: الوسائد، والدهن، واللبن) [۱۲۲۱]«سه چیز رد نشود: بالش، روغن(مو)، و شیر».
[۱۲۲۰] صحیح: [ص. ت ۲۲۴۰]، خ (۲۵۸۲/۲۰۹/۵)، ت (۲۹۴۱/۱۹۵/۴). [۱۲۲۱] حسن: [ص. ت ۲۲۴۱]، ت (۲۹۴۲/۱۹۹/۴).
از عائشه لروایت است: (كان رسول الله جیقبل الهدیة ویثیب علیها) [۱۲۲۲]«پیامبر جهدیه را قبول میکرد و در مقابل آن پاداش میداد».
[۱۲۲۲] صحیح: خ (۲۵۸۵/۲۱۰/۵)، د (۳۵۱۹/۴۵۱/۹)، ت (۲۰۱۹/۲۲۷/۳).
از عائشه لروایت است: (قلت یا رسول الله إن لی جارین فإلی أیهما أهدی؟ قال: إلی أقربهما منك بابا) [۱۲۲۳]«گفتم: ای رسول خدا دو همسایه دارم به کدامیک از آنها هدیه بدهم؟ فرمود: به همسایهای که درب منزلش به خانهات نزدیکتر است».
از کریب مولای ابن عباس روایت است: (أن میمونة بنت الحارث لأخبرته أنها أعتقت ولیدة ولم تستأذن النبي جفلما كان یومها الذي یدور علیها فیها قالت: أشعرت یا رسول الله أنی أعتقت ولیدتی؟ قال: أوفعلت؟ قالت: نعم، قال: أما إنك لو أعطیتها أخوالك لكان أعظم لأجرك) [۱۲۲۴]«میمونه بنت حارث لبه من گفت: کنیزی را بدون اجازۀ پیامبر جآزاد کردم، وقتی که نوبت من فرا رسید، گفتم: ای رسول خدا! آیاخبر شدی که من کنیزم را آزاد کردهام؟ پیامبر فرمود: این چنین کردی؟ گفت: بله، پیامبر جفرمود: اگر او را به دائیهایت میدادی اجرت بیشتر میبود».
[۱۲۲۳] صحیح: خ (۲۵۲۹/۲۱۹/۵)، د (۵۱۲۲/۶۳/۱۴). [۱۲۲۴] متفق علیه: خ (۲۵۹۲/۲۱۷/۵)، م (۹۹۹/۶۹۴/۲)، د (۱۶۷۴/۱۰۹/۵).
از نعمان بن بشیر روایت است که پدرم قسمتی از مالش را بعنوان صدقه به من بخشید. مادرم عمره بنت رواحه گفت: تا پیامبر جرا گواه نگیری، راضی نمیشوم، پدرم نزد پیامبر جرفت تا اورا بر بخششی که به من کرده بود، گواه بگیرد، پیامبر جبه او فرمود: (أفعلت هذا بولدك كلهم؟) «آیا این کار را با تمام فرزندانت کردهای؟» گفت: نه، پیامبر فرمود: (اتقوا الله واعدلوا في أولادكم) «تقوای خدا را پیشه کنید و در میان فرزندانتان عدالت را رعایت کنید، پدرم برگشت و آن هبه را پس گرفت».
در روایتی دیگر آمده است که فرمود: (فلاتشهدنی إذا فإنی لاأشهد علی جور) «بنابراین مرا به شاهد مگیر زیرا من بر ظلم شاهد نمیشوم»، و در روایتی دیگر آمده است که پیامبر جبعد از آن فرمود: (أیسرك أن یكونوا إلیك في البر سواء؟ قال: بلی، قال: فلاإذا) [۱۲۲۵]«آیا دوست داری که آنان در خوبی کردن نسبت به تو، با هم یکسان باشند؟ گفت: بله. پیامبر فرمود: پس این کار را نکن».
[۱۲۲۵] متفق علیه: خ (۲۵۸۷/۲۱۱/۵)، م (۱۶۲۳/۱۲۴۱/۳)، د (۳۵۲۵/۴۵۷/۹).
از ابن عباس بروایت است که پیامبر جفرمود: (لیس لنا مثل السوء، الذي یعود في هبته كالكلب یرجع في قیئه) [۱۲۲۶]«(ذکر کردن و زدن) مثال زشت شایستۀ ما نیست، ان کسی که از هدیهاش پشیمان میشود، مانند کسی است که استفراغش را میخورد».
از زید بن اسلم از پدرش روایت است: از عمر بن خطاب سشنیدم که میگفت: اسبی را در راه خدا بخشیدم. کسی که اسب را به او داده بودم، از آن به خوبی مواظبت نمیکرد، خواستم که اسب را از او بخرم، گمان کردم که او میخواهد اسب را به قیمتی ارزان بفروشد، درباره خرید این اسب از پیامبر جسؤال کردم. پیامبر جفرمود: (لاتشتره وإن أعطاكه بدرهم واحد، فإن العائد في صدقته كالكلب یعود في قیئه) [۱۲۲۷]«آنرا نخر، اگرچه به یک درهم به تو بفروشد، چون کسی که از صدقهاش پشیمان میشود مانند سگی است که استفراغش را میخورد».
[۱۲۲۶] متفق علیه: خ (۲۶۲۲/۲۳۴/۵)، این لفظ بخاری است، م (۱۶۲۲/۱۲۴۰/۳)، د (۳۵۲۱/۴۵۴/۹)، ت (۱۳۱۶/۳۸۳/۲)، نس (۲۶۵/۶). [۱۲۲۷] متفق علیه: خ (۱۴۹۰/۳۵۳/۳)، م (۱۶۲۰/۱۲۳۶/۳)، نس (۱۰۸/۵)، ترمذی و ابوداود این حدیث را بصورت مختصر روایت کردهاند: ت (۶۶۳/۸۹/۲)ف د (۱۵۷۸/۴۸۳/۴).
ابن عمرو و ابن عباس بطور مرفوع از پیامبر جروایت کردهاند که فرمود:
(لایحل للرجل أن یعطی العطیة ثم یرجع فیها، إلا الوالد فیما یعطی ولده) [۱۲۲۸]«برای کسی که بخششی میکند حلال نیست آن را پس بگیرد، مگر پدر در هبهای که به فرزندش میدهد».
هرگاه هدیه گیرنده هدیه را پس داد، برای هدیهدهنده پس گرفتنش مکروه نیست:
از عائشه روایت است که پیامبر جبا لباسی نقشدار نماز خواند، نگاهش به نقشهای آن افتاد، وقتی نمازش تمام شد فرمود: (إذهبوا بخمیصتی هذه إلی أبی جهم وأتونی بأنبجانیة أبی جهم فإنها ألـهتنی آنفا عن صلاتی) [۱۲۲۹]«این لباس مرا برای ابوجهم ببرید و لباس بدون نقش و ساده او را برایم بیاورید؛ چون این لباس نقشدار، اندکی پیش مرا از نمازم مشغول داشت».
از صعب بن حثامه لیثی که یکی از اصحاب پیامبر جاست روایت است: (أنه أهدی لرسول الله جحمارا وحشیا وهو بالأبواء - أو بودان - وهو محرم، فرده، قال صعب، فلما عرف في وجهی رده هدیتی، قال: لیس بنا رد علیك ولكنا حرم) [۱۲۳۰]«او گورخری را به پیامبر جهدیه داد، در حالیکه پیامبر جدر ابوائ یا در ودان، در حال احرام بود، هدیه را به او پس داد، صعب گوید: وقتی پیامبر آثار پس دادن هدیه را در چهرۀ من دید فرمود: هدیه را به تو پس نمیدادیم، اما ما در حال احرام هستیم».
[۱۲۲۸] صحیح: [ص. ج ۷۶۵۵]، د (۳۵۲۲/۴۵۵/۹)، ت (۱۳۱۶/۳۸۳/۲)، نس (۳۶۵/۶)، جه (۲۳۷۷/۷۹۵/۲). [۱۲۲۹] متفق علیه: خ (۳۷۳/۴۸۲/۱)، م (۵۵۶/۳۹۱/۱)، د (۹۰۱/۱۸۲/۳)، نس (۷۲/۲). [۱۲۳۰] متفق علیه: خ (۱۸۲۵/۳۱/۴)، م (۱۱۹۳/۸۵۰/۲)، ت (۸۵۱/۱۷۰/۲)، جه (۳۰۹۰/۱۰۳۲/۲)، نس (۱۸۳۰/۵).
از عبدالله بن بریده از پدرش روایت است: زنی نزد پیامبر جآمد و گفت: ای رسول خدا من جاریهای را به عنوان صدقه به مادرم دادهام، اکنون مادرم فوت کرده است، پیامبر فرمود: (آجرك الله ورد علیك الـمیراث) [۱۲۳۱]«خداوند به تو اجر داد، (و آن را به عنوان) میراث به تو برگرداند».
[۱۲۳۱] صحیح: [ص. ت ۵۳۵]، م (۱۱۴۹/۸۰۵/۲)، ت (۶۶۲/۸۹/۲)، د (۲۸۶۰/۷۹/۸).
از ابوحمید ساعدی سروایت است که پیامبر جمردی را از (أزد) که به او ابن لتبیَه گفته میشد، مأمور جمعآوری صدقه کرد. وقتی برگشت گفت: اینها مال شما است واین را به من هدیه دادهاند. پیامبر جبر منبر ایستاد و بعد از حمد و ثنای خداوند متعال فرمود: (ما بال العامل نبعثه فیأتی فیقول: هذا لك وهذا لي، فهلا جلس في بیت أبیه وأمه فینظر أیهدی له أم لا؟ والذی نفسی بیده لایأتی بشی إلا جاء به یوم القیامة یحمله علی رقبته، إن كان بعیرا له رغاء أو بقرة لـها خوار، أو شاة تنعر، ثم رفع یده حتی رأینا عفرتی إبطیه: ألا هل بلغت، ثلاثا) [۱۲۳۲]«مأمور جمعآوری صدقه را چه شده، ما او را میفرستیم، برمیگردد و میگوید: این مال شماست، و این برای من است، چرا درخانه پدر و مادرش ننشست تا ببیند آیا به او هدیه داده میشود یا نه؟ قسم به ذاتی که جانم در دست او است هر مأموری که چیزی را برای خود بردارد، در روز قیامت باید آنرا بر گردنش حمل کند، بطوریکه اگر شتر باشد غار غار، و اگر گاو باشد، ماء ماء، و اگر گوسفند باشد بع بع میکند، پیامبر جدستانش را بلند کرد بطوریکه سفیدی زیر بغلش را دیدیم، و سه بار فرمود: آگاه باشید آیا ابلاغ کردم».
[۱۲۳۲] متفق علیه:خ (۷۱۷۴/۱۶۴/۱۳)، م (۱۸۳۲/۱۴۶/۳)، د (۲۹۳۰/۱۶۲/۸).
عمری و رقبی از انواع هبه به حساب میآیند که محدود به وقتی معیناند:
عمری به ضم عین و سکون میم و ألف مقصوره از عمر گرفته شده است.
و رقبی به وزن عمری از مراقبت گرفته شده است، عربها در جاهلیت عمری و رقبی را انجام میدادند:
مثلا شخصی خانهای را به کسی میداد و به او میگفت: این خانه را تا زنده هستی به تو دادم و به همین دلیل این عمل را عمری گفتهاند.
و به این خاطر رقبی نامیده شده که هر کدام از آنها (هبه دهنده و هبه گیرنده) منتظرند تا دیگری بمیرد و هبه به او برگردد، پیامبر جقید زمان لغو کرد و عمری و رقبی را برای گیرنده هبه در طول حیاتش، و برای ورثهاش پس از وفات او قرار داد. طوریکه دیگر به بخشنده برنمیگردد:
از جابر بن عبدالله روایت است که پیامبر جفرمود: (العمری جائزة لـمن أعمرها، والرقبی جائزة لـمن أرقبها) [۱۲۳۳]«عمری و رقبی ملک کسی است که به او داده شده است».
همچنین از جابر بن عبدالله روایت است: از پیامبر جشنیدم که میفرمود: (من أعمر رجلا عمری له ولعقبه فقد قطع قوله حقه فیها، فهی لمن أعمر ولعقبه) [۱۲۳۴]«هرکس عمری را به کسی بخشید تا به او و ورثهاش تعلق گیرد، به یقین که این سخن او، حقش را از او بریده است، لذا این عمری ملک آن شخص و ورثۀ او است، یعنی از آن کسی است که به او بخشیده شده».
همچنین از جابر روایت است که پیامبر جفرمود: (أمسكو علیكم أموالكم ولاتفسدوها فإنه من أعمر عمری فهی للذي أعمرها حیا ومیتا ولعقبه) [۱۲۳۵]«اموالتان را برای خودتان نگه دارید و آنها را از بین نبرید؛ چون اگر شخصی عمری را به کسی بخشید، این عمری در حال حیات و بعد از وفات از آن او و وارثانش است».
[۱۲۳۳] صحیح: [ص، جه ۱۹۳۰]، جه (۲۳۸۳/۷۹۷/۲)، ت (۱۳۶۲/۴۰۳/۲)، د (۳۵۴۱/۴۷۲/۹)، نس (۲۷۰/۶). [۱۲۳۴] صحیح: [ص، جه ۱۹۲۷]، م (۱۶۲۵ - ۲۱/۱۲۴۵/۳)، جه (۲۳۸۰/۷۹۶/۲). [۱۲۳۵] صحیح: [ص. ج ۱۳۸۸]، م (۱۶۲۵ - ۲۶/۱۲۴۶/۳).
غصب یعنی گرفتن حق دیگران به ناحق.
غصب ظلم است و ظلم تاریکیهایی را در روز قیامت در پی دارد:
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَلَا تَحۡسَبَنَّ ٱللَّهَ غَٰفِلًا عَمَّا يَعۡمَلُ ٱلظَّٰلِمُونَۚ إِنَّمَا يُؤَخِّرُهُمۡ لِيَوۡمٖ تَشۡخَصُ فِيهِ ٱلۡأَبۡصَٰرُ٤٢ مُهۡطِعِينَ مُقۡنِعِي رُءُوسِهِمۡ لَا يَرۡتَدُّ إِلَيۡهِمۡ طَرۡفُهُمۡۖ وَأَفِۡٔدَتُهُمۡ هَوَآءٞ٤٣﴾[إبراهيم: ۴۲-۴۳].
«(ای پیامبر) گمان مبر که خدا از کارهایی که ستمگران میکنند بیخبر است، آنان را به روزی حواله میکند که چشمها در آن باز میماند (ستمگران) سرهای خود را بالا گرفته و یک راست میشتابند و چشمانشان فروبسته نمیشود و دلهایشان تهی میگردد».
و میفرماید:
﴿وَلَا تَأۡكُلُوٓاْ أَمۡوَٰلَكُم بَيۡنَكُم بِٱلۡبَٰطِلِ﴾[البقرة: ۱۸۸].
«و اموال خودتان را به باطل در میان خودتان نخورید».
پیامبر جدر خطبه حجه الوداع فرمود: (إن دمائكم وأموالكم وأعراضكم حرام علیكم، لحرمة یومكم هذا، في شهركم هذا، في بلدكم هذا) [۱۲۳۶]«به راستی خونها، اموال و نوامیستان بر شما حرام است مانند حرام بودن این روز، در این ماه و در این سرزمینتان».
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود: (لایزنی الزانی حین یزنی وهو مؤمن، ولایشرب الخمر حین یشربها وهو مؤمن، ولایسرق حین یسرق وهو مؤمن، ولاینتهب نهبة یرفع الناس إلیه فیها أبصارهم حین ینتهبها وهو مؤمن) [۱۲۳۷]«زناکر در حالی که زنا میکند، و شراب خوار در حالی که شراب میخورد، و دزد در حالی که دزدی میکند، و غارتگر در حالی که غارت میکند، و مردم به او نگاه میکنند ایمان ندارند».
[۱۲۳۶] صحیح: [ص. ج ۲۰۶۸]. [۱۲۳۷] متفق علیه: (ص. ج ۷۷۰۷).
بر غاصب حرام است که از مال غصب شده استفاده کند و بر او واجب است که آن را به صاحبش برگرداند:
از عبداله بن سائب بن یزید از پدرش از جدش روایت است: از پیامبر جشنیدم که میفرمود: (لایأخذ أحدكم متاع أخیه، لالاعبا ولا جادا، ومن أخذ عصا أخیه فلیردها) [۱۲۳۸]«هیچکدام از شما کالای برادرش را نگیرد نه به شوخی و نه به جدی، و هر کس که عصای برادرش را برداشته است باید آنرا به او پس دهد».
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود: (من كانت له مظلمة لأخیه من عرضه أوشی فلیتحلله منه الیوم قبل أن لایكون دینار ولادرهم، إن كان له عمل صالح أخذ منه بقدر مظلمته وإن لم تكن له حسنات أخذ من سیئات صاحبه فحمل علیه) [۱۲۳۹]«هرکس به برادرش ظلم کرده خواه از جهت ناموس یا غیر آن، همین امروز از او طلب بخشش کند قبل از آنکه روزی فرا رسد که دینار و درهم در آن روز پذیرفته نمیشوند، اگر عمل صالح داشته باشد به اندازه ظلمی که کرده از آن برداشته میشود و اگر کار نیک و حسنهای نداشته باشد از گناهان شخص مظلوم برداشته میشود و بر گناهان او اضافه میشود».
[۱۲۳۸] حسن: [ص. ج ۷۵۷۸]، د (۴۹۸۲/۳۴۶/۱۳)، این لفظ ابوداود است، ت (۲۲۴۹/۳۱۳/۳)، در روایت ترمذی عبارت «لایأخذ أحدکم عصا أخیه» آمده است. [۱۲۳۹] صحیح: [ص. ج ۶۵۱۱]، خ (۲۴۴۹/۱۰۱/۵)، ت (۲۵۳۴/۳۶/۴) بمعناه.
اگر کسی قصد کشتن و یا بردن مال کسی را کرد، جایز است که شخص از جان و مال خود دفاع کند:
از ابوهریره روایت است: (جاء رجل إلی رسول الله جفقال: یا رسول الله، أردیت إن جاء رجل یرید أخذ مالی؟ قال: فلاتعطیه مالك، قال: أرأیت إن قاتلنی؟ قال: قاتله، قال: أرأیت إن قتلنی؟ قال: فأنت شهید، قال: أرأیت إن قتلته؟ قال: هو في النار) [۱۲۴۰]«مردی نزد پیامبر جآمد و گفت ای رسول خدا به من بگو اگرکسی آمد و خواست مالم را بگیرد چکار کنم؟ فرمود: مالت را به او نده، گفت: پس اگر با من جنگید چطور؟ فرمود با او بجنگ، گفت: اگر مرا کشت چی؟ فرمود: تو شهید هستی، گفت: اگر اورا کشتم چی؟ فرمود: او در آتش است».
[۱۲۴۰] صحیح: [مختصر م ۱۰۸۶]، م (۱۴۰/۱۲۴/۱)، نس (۱۱۴/۷).
از سعید بن زید سروایت است: از پیامبر جشنیدم که فرمود: (من ظلم من الأرض شیئا طوقه من سبع أرضین) [۱۲۴۱]«هر کس قطعهای از زمین را غصب کند (به همان اندازه) هفت طبقه زمین در گردن او طوق میشود».
از سالم از پدرش بروایت است: پیامبر جفرمود: (من أخذ من الأرض شیئا بغیر حقه خسف به یوم القیامة إلی سبع أرضین) [۱۲۴۲]«اگرکسی قطعهای زمین را به ناحق بگیرد، روز قیامت تا هفت طبقه در زمین فرو برده میشود».
اگر کسی زمینی را غصب کرد و در آن درخت کاشت یا بنایی را ساخت به قطع درخت و تخریب بنا مجبور کرده شود، به دلیل فرموده پیامبر ج: (لس لعرق ظالم حق) [۱۲۴۳]«به عرق انسان ظالم هیچ حقی تعلق نمیگیرد».
اگر زمینرا کاشته باشد، هزینه کشت را بگیرد و محصول از آن مالک است: از رافع بن خدیج روایت است که پیامبر جفرمود: (من زرع من أرض قوم بغیر إذنهم فلیس له من الزرع شی وله نفقته) [۱۲۴۴]«هر کس در زمین دیگران بدون اجازه آنان زراعت کرد، ازمحصول چیزی به او نمیرسد ولی مخارج زمین به او داده میشود».
[۱۲۴۱] متفق علیه: خ (۲۴۵۲/۱۰۳/۵)، م (۱۶۱۰/۱۲۳۰/۳). [۱۲۴۲] صحیح: [ص. ج ۶۳۸۵]، خ (۲۴۵۴/۱۰۳/۵). [۱۲۴۳] صحیح: [ص. ت ۱۱۱۳]، ت (۱۳۹۴/۴۱۹/۲)، هق (۱۴۲/۶). [۱۲۴۴] صحیح: [ص. ج ۶۲۷۲]، ت (۱۳۷۸/۴۱۰/۲)، جه (۲۴۶۶/۸۲۴/۲).
شفعه به ضم شین وسکون فاء از شفع به معنای زوج گرفته شده است.
و در اصطلاح شرع:انتقال سهم شریکی به شریکی دیگر است بطوریکه اگر شریکی سهم خود را به شخص ثالثی بفروشد، شریک او حق دارد به همان قیمت، سهم فروخته شده را به خود برگرداند.
از جابر بن عبدالله بروایت است: (قضی النبي جبالشفعة في كل مالم یقسم، فإذا وقعت الحدودو صرفت الطرق فلاشفعة) [۱۲۴۵]«پیامبر جدرهر چیز تا زمانی که تقسیم نشده حکم به شفعه کر. پس هرگاه حدود معینو راهها مشخض شد شفعهای نیست».
هر کس در زمین یا باغ و یا خانهای و مانند آن با کسی دیگر شریک باشد، باید قبل از آنکه سهم خودرا بفروشد، آنرا به شریکش پیشنهاد کند، اگر قبل از پیشنهاد به او آن را به شخص دیگری فروخت، شریکش به این مال سزاوارتر است:
از جابر روایت است که پیامبر جفرمود: (من كانت له نخل أو أرض فلایبیعها حتی یعرضها علی شریكه) [۱۲۴۶]«هرکس که باغ خرما یا زمینی دارد آن را نفروشد تا اینکه آنرا به شریکش پیشنهاد کند».
از ابورافع روایت است که پیامبر جفرمود: (الشریك أحق بسقبه ماكان) [۱۲۴۷]«شریک (به دلیل) نزدیکیاش (به مال مشترک) هرچه باشد (به خریدن سهم شریکش) مستحقتراست».
[۱۲۴۵] صحیح: [ص. جه ۲۰۲۸]، خ (۲۲۵۷/۴۳۶/۴)، این لفظ بخاری است، د (۳۴۹۷/۴۲۵/۹)، جه (۲۴۹۹/۸۳۵/۲)، ت (۱۳۸۲/۴۱۳/۲)، ترمذی این حدیث را بدون جمله آخر «فإذا وقعت الحدود...» روایت کرده است. [۱۲۴۶] صحیح: [ص، جه ۲۰۲۱]، جه (۲۴۹۲/۸۳۳/۲)، نس (۳۱۹/۷). [۱۲۴۷] صحیح: [ص، جه ۲۰۲۷]، جه (۲۴۹۸/۸۳۴/۲).
اگر دو همسایه حق مشترکی در راه یا آب داشته باشند برای هر کدام از آنها شفعه ثابت میشود و هیچکدام از آنها حق ندارد چیزی را بفروشد مگر اینکه از همسایهاش اجازه بگیرد و اگر بدون اجازه او آنرا فروخت، همسایهاش به مال فروخته شده مستحقتر است:
از جابر روایت است که پیامبر جفرمود: (الجار أحق بشفعة جاره، ینظر بها وإن كان غائبا إذا كان طریقهما واحدا) [۱۲۴۸]«همسایه به شفعه همسایهاش مستحقتراست اگر در مسیر راه منزل، مشترک باشند و اگر (در هنگام فروش مال، همسایهاش) حضور نداشته باشد، باید منتظر او بماند».
از ابورافع روایت است که پیامبر جفرمود: (الجار أحق بسقبه) [۱۲۴۹]«همسایه بدلیل نزدیکیاش به مال مشترک، به خریدن سهم همسایهاش مستحقتر است».
[۱۲۴۸] صحیح: [ص، جه ۲۰۲۳]، د (۳۵۰۱/۴۲۹/۹)، ت (۱۳۸۱/۴۱۲/۲)، جه (۲۴۹۴/۸۳۳/۲). [۱۲۴۹] حسن صحیح: [ص، جه ۲۰۲۴]، خ (۲۲۵۸/۴۳۷/۴)، د (۳۴۹۹/۴۲۸/۹)، نس (۳۲۰/۷)، جه(۲۴۹۵/۸۳۳/۲).
وکالت به فتح واو که گاهی هم به کسر آن خوانده میشود به معنی واگذاری و حفظ کردن است، وقتی میگویی (وكلت فلانا) یعنی طلب محافظت کردم. و (وكلت الأمر الیه) یعنی کار را به او واگذار کردم. و وکالت در شرع عبارت است از اینکه شخصی کسی دیگر را به طور مطلق یا مقید نایب قرار دهد.
وکالت به دلیل کتاب، سنت و اجماع امت مشروع است:
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَكَذَٰلِكَ بَعَثۡنَٰهُمۡ لِيَتَسَآءَلُواْ بَيۡنَهُمۡۚ قَالَ قَآئِلٞ مِّنۡهُمۡ كَمۡ لَبِثۡتُمۡۖ قَالُواْ لَبِثۡنَا يَوۡمًا أَوۡ بَعۡضَ يَوۡمٖۚ قَالُواْ رَبُّكُمۡ أَعۡلَمُ بِمَا لَبِثۡتُمۡ فَٱبۡعَثُوٓاْ أَحَدَكُم بِوَرِقِكُمۡ هَٰذِهِۦٓ إِلَى ٱلۡمَدِينَةِ فَلۡيَنظُرۡ أَيُّهَآ أَزۡكَىٰ طَعَامٗا فَلۡيَأۡتِكُم بِرِزۡقٖ مِّنۡهُ وَلۡيَتَلَطَّفۡ وَلَا يُشۡعِرَنَّ بِكُمۡ أَحَدًا١٩﴾[الكهف: ۱۹].
«همانگونه (که ۳۰۹ سال آنان را خواباندیم) ایشان را برانگیختیم تا از یکدیگر (مدت خواب خود را) بپرسند. یکی از آنان گفت چه مدتی (در خواب) ماندهاید؟ (دستهای) گفتند: روزی یا بخشی از روز (در خواب) بودهایم گروهی دیگر گفتند: پروردگارتان بهتر میداند که چقدر (در خواب) ماندهاید. (یکی پیشنهاد کرد و گفت) سکه نقرهای را که با خود دارید به کسی از نفرات خود بدهید واو را روانه شهر کنید تا (برودو) ببیند کدامین (فروشنده) ایشان غذای پاکتری دارد، روزی و طعامی از آن بیاورد. اما باید نهایت دقت را به خرج دهد و هیچکس را از حال شما آگاه نسازد».
از ابورافع روایت است: (تزوج رسول الله جمیمونة حلالا، وبنی بها حلالا وكنت الرسول بینهما) [۱۲۵۰]«پیامبر جدر غیر احرام میمونه را به ازدواج خود در آورد و به خانه خود برد و من رابط بین آندو بودم». و پیامبر جبرای گرفتن قرضها [۱۲۵۱]و اجرای حدود [۱۲۵۲]وغیره، وکیل میگرفت.
مسلمانان بر جایز بودن و حتی مستحب بودن وکالت اجماع کردهاند، چون این کار نوعی از تعاون بر نیکی و تقوا است، چون هر انسانی قادر نیست کارهای خود را به تنهایی انجام دهد بلکه نیاز دارد که دیگری را وکیل خود قرار دهد تا به نیابت از او کارهایش را انجام دهد.
[۱۲۵۰] سند آن صحیح است: [الإرواء ۲۵۲/۶)، اخرجه الدارمی (۲/۳۸)، و احمد (۶/۳۹۲ - ۳۹۳). [۱۲۵۱] به حدیث ابیهریرة در مبحث «ادای قرض به نیکی» مراجعه کنید. [۱۲۵۲] مانند فرموده پیامبر ج: «واغد یا أنیس إلی امراة هذا، فان اعترفت فارجمها» «ای انیس فردا نزد زن این مرد برو. اگر اعتراف کرد او را رجم کن»، این حدیث در فصل حدود میآید.
هرکاری که انجام دادن آن برای انسان (مسلمان) جایز است، میتواند برای انجام آن وکیل بگیرد، یا وکیل دیگران شود.
وکیل در آنچه میگیرد و خرج میکند، امانتدار است و ضامن نمیشود مگر در صورت تجاوز: به دلیل فرموده پیامبر ج: (لاضمان علی مؤتمن) [۱۲۵۳]«برامانتدار ضمانتی نیست».
[۱۲۵۳] حسن: [ص. ج ۷۵۱۸].
أیمان به فتح همزه جمع یمین است و اصل یمین در لغت بمعنی دست است، و بر سوگند اطلاق شده چون وقتی دو نفر سوگند میخورند، هر کدام از آنها دست دیگری را میگیرد.
و در شرع یعنی تأکید بر چیزی با ذکر نام یا صفتی از الله أ.
سوگند منعقد نمیشود مگر با اسمی از اسماء، یا صفتی از صفات الله أ:
از عبدالله بن عمر بروایت است که پیامبر جعمر بن خطاب را دید در حالیکه در میان کاروانی حرکت میکرد و به پدرش سوگند میخورد پیامبر جفرمود: (ألا إن الله ینهاكم أن تحلفوا بآبائكم، من كان حالفا فلیحلف بالله أو لیصمت) [۱۲۵۴]«آگاه باشید که خدا شما را از سوگند خوردن به پدرانتان نهی کرده است، کسی که سوگند میخورد باید یا به خدا سوگند بخورد یا سکوت کند».
از انس به مالک روایت است که پیامبر جفرمود: (لاتزال جهنم تقول: هل من مزید، حتی یضع رب العزة فیها قدمه، فتقول: قط، قط وعزتك، ویزوی بعضها إلی بعض) [۱۲۵۵]«پیوسته جهنم میگوید آیا باز هم بیشترهست؟ تا وقتی که خداوند صاحب عزت پایش را در جهنم قرار میدهد، جهنم میگوید به عزتت قسم، کافی است، کافی است و قسمتی از جهنم به قسمتی دیگر جمع میشود».
[۱۲۵۴] متفق علیه: خ (۶۶۴۶/۵۳۰/۱۱)، م (۱۶۴۶ - ۳/۱۲۶۷/۳)، د (۳۲۳۳/۷۷/۹)، ت (۱۵۷۳/۴۵/۳). [۱۲۵۵] متفق علیه: خ (۶۶۶۱/۵۴۵/۱۱)، م (۲۸۴۸/۲۱۸۷/۴)، ت (۳۳۲۶/۶۵/۵).
از ابن عمر بروایت است: از پیامبر جشنیدم که میفرمود: (من حلف بغیر الله فقد كفر أو أشرك) [۱۲۵۶]«کسی که به غیر خدا سوگند بخورد، کفر یا شرک ورزیده است».
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (من حلف منكم فقال في حلفه: باللات، فلیقل لا إله إلا الله، ومن قال لصاحبه: تعال أقامرك: فلیتصدق) [۱۲۵۷]«هر کسی از شما سوگند یاد کرد و در سوگندش گفت به (لات) قسم، باید بگوید: لا إله إلا الله (یعنی باید تجدید ایمان کند) و هر کس به دوستش بگوید بیا قمار کنیم، باید صدقه بدهد».
[۱۲۵۶] صحیح: [ص. ج ۶۲۰۴]، ت (۱۵۷۴/۴۵/۳). [۱۲۵۷] متفق علیه: م (۱۶۴۷/۱۲۶۷/۳)، نس (۷/۷)، د (۳۲۳۱/۷۴/۹)، در روایت ابوداود «فلیتصدق بشی» آمده است. خ (۶۶۵۰/۵۳۶/۱۱) در روایت بخاری «باللات و العزی» ذکر شده است.
بعضی به غیر خدا سوگند میخورند با این بهانه که آنان از دروغ میترسند و نیز بخاطر اینکه میگویند: خداوند متعال فرموده است:
﴿وَلَا تَجۡعَلُواْ ٱللَّهَ عُرۡضَةٗ لِّأَيۡمَٰنِكُمۡ» [البقرة: ۲۲۴].
«و خدا را آماج سوگندهای خود قرار ندهید».
جواب این شهبه اثری است که مسعر بن کام از وبره بن عبدالرحمن روایت کرده که: عبدالله گفت: (لأن أحلف بالله كاذبا أحب إلی من أن أحلف بغیره صادقا) [۱۲۵۸]«اگر سوگند دروغ به خدا بخورم، بهتراست از اینکه سوگند راست به غیر خدا بخورم».
اما معنی آیه همچنانکه ابن کثیر(ره) ذکر کرده این است: «از ابن عباس روایت است: (لاتجعلن عرضة لیمینك أن لاتصنع الخیر، ولكن كفر عنیمینك واصنع الخیر) «سوگند خود رامانع انجام اعمال خیر قرار مده، بلکه کفاره سوگندت را ادا کن و کار خیرانجام بده».
ابن کثیر گوید: «مسروق، شعبی، ابراهیم نخعی، مجاهد، طاوس، سعیدبن جبیر، عطاء، عکرمه، مکحول، زهری، حسن، قتاده، مقاتل بن حیان، ربیع بن انس، ضحاک، عطاء خراسانی و سدی رحمهم الله هم اینطور گفتهاند» [۱۲۵۹]اه.
[۱۲۵۸] الطبرانی فی الکبیر (۸۹۰۲/۲۰۵/۹). [۱۲۵۹] تفسیر ابن کثیر (۲۶۶/۱).
از ثابت بن ضحاک روایت است که پیامبر جفرمود: (من حلف بملة سوی الإسلام كاذبا متعمدا، فهو كما قال) [۱۲۶۰]«هرکس به دینی غیراز اسلام عمداً به دروغ سوگند خورد، او همان طور که گفته است، میباشد»(*).
از عبدالله بن بریده از پدرش روایت است که پیامبر جفرمود: (من قال: إني بری من الإسلام، فإن كان كاذبا فهو كما قال: وإن كان صادقا لم یعد إلیه الإسلام سالـما) [۱۲۶۱]«هر کس بگوید: من از اسلام بری هستم، اگر دروغ گفته باشد از اسلام بری شده و اگر راست گفته باشد اسلام، سالم به او برنمیگردد».
[۱۲۶۰] متفق علیه: م (۱۱۰ - ۱۷۷ - ۱۰۵/۱) این لفظ مسلم است، خ (۶۶۵۲/۵۳۷/۱۱)ف د (۳۲۴۰/۸۳/۹)، ت (۱۵۸۳/۵۰/۳)، نس (۶/۷)، جه (۲۰۹۸/۶۷۸/۱). *- مثلا بگوید: والله یهودی باشم اگر فلان کار را انجام دهم. [۱۲۶۱] صحیح: [الإرواء ۲۵۷۶]، د (۳۲۴۱/۸۵/۹)، نس (۶/۷)، جه (۲۱۰۰/۶۷۹/۱).
از ابن عمر روایت است که پیامبر جشنید که مردی به پدرش سوگند میخورد، فرمود: (لاتحلفوا بآبائكم، من حلف بالله فلیصدق، ومن حلف له بالله فلیرض، ومن لم یرض بالله فلیس من الله) [۱۲۶۲]«به پدرانتان سوگند نخورید، هرکس به خدا سوگند میخورد، باید راست بگوید، و برای هر کس به خدا سوگند خورده شود، باید راضی شود و کسی که به خدا راضی نشود از (بندگان مؤمن به) خدا نیست».
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (رأی عیسی ابن مریم رجلا یسرق، فقال: أسرقت؟ قال: لا والذي لا إله إلا هو. فقال عیسی: آمنت بالله، وكذبت بصری) [۱۲۶۳]«عیسی بنمریم مردی را دید که دزدی میکرد به او گفت آیا سرقت کردی؟ گفت نه، قسم به ذاتی که هیچ معبود بر حقی جز او نیست، عیسی فرمود: به خدا ایمان آوردم و چشمم را تکذیب کردم».
[۱۲۶۲] صحیح: [ص. جه ۱۷۸۰]، جه (۲۱۰۱/۶۷۹/۱). [۱۲۶۳] متفق علیه: خ (۳۴۴۴/۴۷۸/۶)، م (۲۳۶۸/۱۸۳۸/۴)، نس (۲۴۹/۸)، جه (۲۱۰۲/۶۷۹/۱).
سوگند بر سه نوع است:
۱- سوگند لغو.
۲- سوگند غموس.
۳- سوگند منعقده.
سوگند لغو، سوگندی است که بدون قصد و نیت باشد؛ مانند کسی که میگوید: به خدا باید بخورید یا بنوشید و غیره، که قصد سوگند ندارد.
این سوگند منعقد نمیشود و موجب بازخواست هم نمیگردد:
خداوند متعال میفرماید:
«لَّا يُؤَاخِذُكُمُ ٱللَّهُ بِٱللَّغۡوِ فِيٓ أَيۡمَٰنِكُمۡ وَلَٰكِن يُؤَاخِذُكُم بِمَا كَسَبَتۡ قُلُوبُكُمۡ﴾[البقرة: ۲۲۵].
«خداوند شما رابه خاطر سوگندهایی که بدون توجه یاد میکنید مؤاخذه نخواهد کرد ولی شما را در برابرآنچه دلهایتان کسب کرده (واز روی اراده و اختیار بوده) مؤاخذه میکند».
و میفرماید:
«لَا يُؤَاخِذُكُمُ ٱللَّهُ بِٱللَّغۡوِ فِيٓ أَيۡمَٰنِكُمۡ وَلَٰكِن يُؤَاخِذُكُم بِمَا عَقَّدتُّمُ ٱلۡأَيۡمَٰنَ» [المائدة: ۸۹].
«خداوند شما را به خار سوگندهای بیهوده و بیاراده بازخواست نمیکند ولی شما را در برابر سوگندهایی که از روی قصد واراده خوردهاید مؤاخذه میکند».
از عایشه لروایت است: آیه ﴿لَّا يُؤَاخِذُكُمُ ٱللَّهُ بِٱللَّغۡوِ﴾درباره سوگندهایی مانند «نه والله» و «بله والله» نازل شده است» [۱۲۶۴].
[۱۲۶۴] صحیح: [ص. د ۲۷۸۹]، خ (۶۶۶۳/۵۴۷/۱۱).
سوگند غموس سوگندی دروغین است که با آن حقوق پایمال میشود، یا سوگندی است که با آن قصد فسق وخیانت کنند و به غموس (فروبرنده) نامگذاری شده چون باعث فرورفتن صاحبش در گناه و سپس در آتش میشود.
این سوگند از بزرگترین گناهان کبیره است و هیچ کفارهای ندارد؛ چون خداوند متعال میفرماید: ﴿وَلَٰكِن يُؤَاخِذُكُم بِمَا عَقَّدتُّمُ ٱلۡأَيۡمَٰنَ﴾«ولی شما را در برابر سوگندهایی که از روی قصد و اراده خوردهاید مؤاخذه میکند».
این سوگند منعقد نمیشود؛ چون سوگند منعقده سوگندی است که امکان دادن کفاره در آن وجود داشته باشد. و در سوگند غموس وفا به سوگند اصلاً امکان ندارد و بر کار خود یاد نمیشود:
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَلَا تَتَّخِذُوٓاْ أَيۡمَٰنَكُمۡ دَخَلَۢا بَيۡنَكُمۡ فَتَزِلَّ قَدَمُۢ بَعۡدَ ثُبُوتِهَا وَتَذُوقُواْ ٱلسُّوٓءَ بِمَا صَدَدتُّمۡ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ وَلَكُمۡ عَذَابٌ عَظِيمٞ٩٤﴾[النحل: ۹۴].
«سوگندهایتان رادر میان خود وسیله نیرنگ و فساد نسازید (و مردمان را به قسمهای دروغ گول نزنید و از راه راست بدر نکنید اگر سوگند و قسم یاد کنید و بدان وفا نکنید این امر) سبب میشود که گامهای ثابت، از جای بلغزد و به سبب جلوگیری از راه خدا دچار بلا و بدی شوید و در آخرت عذاب بزرگی داشته باشید».
طبری(ره) گوید:
«معنی آیه ﴿وَلَا تَتَّخِذُوٓاْ أَيۡمَٰنَكُمۡ دَخَلَۢا بَيۡنَكُمۡ﴾این است که: سوگندهای خود را وسیلۀ فریب و خیانت در وفای به پیمانهای خود با کسانی که پیمان بستهاید، قرار ندهید، تا آنان بدینوسیله به شما اطمینان کنند در حالی که شما در دل قصد خیانت دارید» [۱۲۶۵]. أه.
از عبدالله بن عمرو روایت است که پیامبر جفرمود: (الكبائر: الإشراك بالله، وعقوق الوالدین، وقتل النفس، والیمین الغموس) [۱۲۶۶]«گناهان کبیره عبارتند از: (شریک قرار دادن برای خدا، اذیت کردن والدین، کشتن کسی (به ناحق) و سوگند غموس».
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (خمس لیس لـهن كفارة: الشرك بالله ﻷ، وقتل النفس بغیر حق، أو نهب مؤمن، أو الفرار من الزحف، أو یمین صابرة یقتطع بها مالا بغیر حق) [۱۲۶۷]«پنج گناه کفاره ندارد: شریک قرار دادن برای خدای ﻷ، کشتن کسی به ناحق، غارت کردن (مال) مؤمن، فرار از میدان جنگ و سوگند غموسی که با آن مالی به ناحق گرفته شود».
[۱۲۶۵] تفسیر الطبری (۱۶۶/۱۴). [۱۲۶۶] صحیح: [ص. ج ۴۶۰۱]، خ (۶۶۷۵/۵۵۵/۱۱)، نس (۸۹/۷)، ت (۵۰۱۰/۳۰۳/۴). [۱۲۶۷] حسن: [ص. ج ۳۲۴۷]، أ (۲۲۰/۶۸/۱۴).
سوگند منعقده سوگندی است که شخص برای تأکید انجام یا ترک کاری آن را با قصد یاد میکند، و بر آن مصمم است.
اگر به سوگندش وفا کرد گناهی بر او نیست، ولی اگر وفا نکرد، باید کفاره بدهد، به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَلَٰكِن يُؤَاخِذُكُم بِمَا كَسَبَتۡ قُلُوبُكُمۡ﴾[البقرة: ۲۲۵].
«ولی شما را در برابرآنچه دلهایتان کسب کرده (واز روی اراده و اختیار بوده) مؤاخذه میکند».
و میفرماید:
﴿وَلَٰكِن يُؤَاخِذُكُم بِمَا عَقَّدتُّمُ ٱلۡأَيۡمَٰنَ﴾[المائدة: ۸۹].
«ولی شما را در برابر سوگندهایی که از روی قصد و اراده خوردهاید مؤاخذه میکند».
از عمر بن خطاب سروایت است: از پیامبر جشنیدم که میفرمود: (إنما الأعمال بالنیات) [۱۲۶۸]«قبول و صحت اعمال با نیت است».
پس هر کس بر انجام کاری سوگند بخورد و نیت کار دیگری را در دل داشته باشد، نیتش معتبر است نه لفظش:
از سوید بن حنظله روایت است: (خرجنا نرید رسول الله جومعنا وائل بن حجر، فأخذه عدوله، فتحرج الناس أن یحلفوا، فحلفت أنا إنه أخی فخلی سبیله، فأتینا رسول الله جفأخبرته أن القوم تحرجوا أن یحلفوا، وحلفت أنا إنه أخی، فقال: صدقت، الـمسلم أخو الـمسلم) [۱۲۶۹]«به قصد دیدن پیامبر جخارج شدیم،وائلبن حجر هم با ما بود، یکی از دشمنان وائل، او را گرفت، مردم از سوگند خوردن برای او خودداری کردند، ولی من سوگند خوردم که او برادر من است، پس او را آزاد کرند. نزد پیامبر جآمدیم، به او گفتم: مردی از سوگند خوردن برای وائل خودداری کردند، ولی من سوگند خوردم که او برادر من است، پیامبر جفرمود: راست گفتی، مسلمان برادر مسلمان است».
زمانی نیت شخص سوگند خورنده معتبر است که از او درخواست سوگند نشده باشد، أما اگر از او درخواست شود که سوگند بخورد، در این صورت ملاک، نیت سوگند دهنده است:
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (إنما الیمین علی نیة الـمستحلف) [۱۲۷۰]«سوگند بر مبنای نیت سوگنددهنده است».
همچنین از ابوهریره آمده که پیامبر جفرمود: (یمینك علی ما یصدقك به صاحبك) [۱۲۷۱]«سوگند تو برحسب نیتی است که طرف مقابلت (سوگند دهنده) دارد».
[۱۲۶۸] تخریج در ص (۳۴). [۱۲۶۹] صحیح: [ص. جه ۱۷۲۲۰]، جه (۲۱۱۹/۱۵/۶/۱)، م (۳۲۳۹/۸۲/۹). [۱۲۷۰] صحیح: [ص. جه ۱۷۲۳]، جه (۲۱۲۰/۶۸۵/۱)، م (۱۶۵۳۲۱ - ۱۲۷۴/۷۳)، بدون «إنما». [۱۲۷۱] صحیح: [ص. جه ۱۷۲۴]، م (۱۶۵۳/۱۲۷۴/۳)، جه (۲۱۲۱/۶۸۶/۱)، د (۳۲۳۸/۸۰/۹)، ت (۱۳۶۵/۴۰۴/۲).
اگر کسی سوگند خورد که کاری را انجام دهد ولی از روی فراموشی یا خطا آن را انجام داد، گناهی بر او نیست:
به دلیل فرموده خداوند متعال: ﴿رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذۡنَآ إِن نَّسِينَآ أَوۡ أَخۡطَأۡنَا﴾«خداوندا! اگر فراموش کردیم یا خطا کردیم ما را بازخواست مکن» و در حدیث آمده که خداوند فرمود: (نعم) [۱۲۷۲]«دعایتان را قبول کردم».
[۱۲۷۲] صحیح: [ص. نس ۳۵۸۸]، م (۱۲۵/۱۱۵/۱).
اگر کسی هنگام سوگند خوردن بگوید: إن شاء الله، استثناء کرده و گناهی بر او نیست:
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (قال سلیمان ابن داود نبی الله لأطوفن اللیلة علی سبعین امرأة كلهم تأتی بغلام یقاتل في سبیل الله، فقال له صاحبه أو الـملك: قل إن شاء الله، فلم یقل ونسی فلم تأت واحدة من نسائه إلا واحدة جاءت بشق غلام) [۱۲۷۳]«سلیمان بن داود پیامبر خدا گفت: امشب با هفتاد تن از همسرانم همبستر میشوم، تا هر یک از آنها پسری به دنیا بیاورد که در راه خدا بجنگد، همراهش - ملائکهای - به اوگفت: بگو إن شاء الله، ولی (سلیمان) فراموش کرد و نگفت، پس هیچ یک از همسرانش بچهای بدنیا نیاورد مگر یک زن که او هم پسری ناقص به دنیا آورد» سپس پیامبر جفرمود: (ولو قال إن شاء الله لم یحنث وكان دركا له في حاجته). «اگر میگفت إن شاء الله حانث (سوگندش شکسته) نمیشد و نیازی برآورده میشد».
از ابن عمر روایت است که پیامبر جفرمود: (من حلف واستثنی إن شاء رجع وإن شاء ترك غیر حانث) [۱۲۷۴]«هرکس سوگند خورد و استثنا کرد - گفت: إن شاء الله - اگر خواست به سوگندش عمل کند و اگر خواست آنرا ترک کند، بدون اینکه گنهکار شود».
[۱۲۷۳] متفق علیه: م (۱۶۵۴ - -۲۳/۱۲۷۵/۳)، این لفظ مسلم است، خ (۶۶۳۹/۵۳۴/۱۱)، نس (۲۵/۷). [۱۲۷۴] صحیح: [ص. جه ۱۷۱۱]، جه (۲۱۰۵/۶۸۰/۱)، د (۳۲۴۵/۸۸/۹)، نس (۱۳/۷).
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (من حلف علی یمین فرأی غیرها خیرا منها، فلیأت الذي هو خیر ولیكفر عن یمینه) [۱۲۷۵]«هرکس بر انجام کاری سوگندخورد، سپس دید که غیر آن کار بهتر است، باید آن کار بهتر را انجام داده و کفاره سوگندش را بدهد».
[۱۲۷۵] صحیح: [الإرواء ۲۰۸۴]، م (۱۶۵۰ - ۱۳/۱۲۷۲/۳)، ت (۱۵۶۹/۴۳/۳).
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَلَا تَجۡعَلُواْ ٱللَّهَ عُرۡضَةٗ لِّأَيۡمَٰنِكُمۡ أَن تَبَرُّواْ وَتَتَّقُواْ وَتُصۡلِحُواْ بَيۡنَ ٱلنَّاسِۚ وَٱللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٞ٢٢٤﴾[البقرة: ۲۲۴].
«و خداوند را آماج سوگندهای خویش نکنید تا اینکه نیکوکار و پرهیزگار شوید و بتوانید میان مردم به اصلاح بپردازید و خداوند شنوا و دانا است».
ابن عباس میگوید: (لاتجعلن عرضة لیمینك أن لاتصنع الخیر، ولكن كفر عن یمینك واصنع الخیر) [۱۲۷۶]«سوگندت را مانعی برای انجام کار خیر قرار نده، بلکه کفاره سوگندت را ادا کن و کار خیر انجام بده».
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (والله لأن یلج أحدكم بیمینه في أهله آثم له عندالله من أن یعطی كفارته التی فرض الله) [۱۲۷۷]«به خدا قسم اگر کسی از شما در خانوادهاش بر سوگندش پافشاری کند، نزد خدا گناهش بیشتر است از اینکه (سوگندش را بشکند) کفارهای راکه خداوند فرض کرده بدهد».
[۱۲۷۶] قبلاً بیان شد. [۱۲۷۷] متفق علیه: خ (۲۶۲۵/۵۱۷/۱۱)، م (۱۶۵۵/۱۲۷۶/۳).
اگر کسی سوگندش را بشکند، کفاره آن یکی از موارد زیر است:
۱- سیرکردن ده مسکین از غذاهای معمولی و متوسطی که به خانواده خود میدهید.
۲- لباس پوشانیدن ده مسکین.
۳- آزاد کردن بردهای.
اگر کسی نتواند یکی از این موارد را بجای آورد باید سه روز روزه بگیرد. ولی اگربتواند یکی از سه مورد فوق را انجام دهد، جایز نیست روزه را کفاره سوگندش قراردهد.
خداوند متعال میفرماید:
﴿لَا يُؤَاخِذُكُمُ ٱللَّهُ بِٱللَّغۡوِ فِيٓ أَيۡمَٰنِكُمۡ وَلَٰكِن يُؤَاخِذُكُم بِمَا عَقَّدتُّمُ ٱلۡأَيۡمَٰنَۖ فَكَفَّٰرَتُهُۥٓ إِطۡعَامُ عَشَرَةِ مَسَٰكِينَ مِنۡ أَوۡسَطِ مَا تُطۡعِمُونَ أَهۡلِيكُمۡ أَوۡ كِسۡوَتُهُمۡ أَوۡ تَحۡرِيرُ رَقَبَةٖۖ فَمَن لَّمۡ يَجِدۡ فَصِيَامُ ثَلَٰثَةِ أَيَّامٖۚ ذَٰلِكَ كَفَّٰرَةُ أَيۡمَٰنِكُمۡ إِذَا حَلَفۡتُمۡ﴾[المائدة: ۸۹].
«خداوند شما را به خاطر سوگندهای بیهوده و بیاراده مؤاخذه نمیکند ولی شما را در برابر سوگندهایی که از روی قصد و اراده خوردهاید مؤاخذه میکند، کفاره این گونه سوگندها عبارت است از: خوراک دادن به ده نفر مسکین، از غذاهای معمولی و متوسطی که به خانواد خود میدهید یا جامه دادن به ده نفر از مساکین و یا آزاد کردن بردهای، اما اگر کسی (هیچ یک از این سه کار را نتوانست و توانایی انجام آنها را) نیافت، سه روز روزه (بگیرد) این کفاره سوگندهایی است که میخورید».
اگر کسی بگوید: غذایم، یا وارد شدن به خانه فلانی وغیره بر من حرام است، بر او حرام نمیگردد، و اگر این کارها را انجام داد باید کفاره سوگندش را بدهد:
خداوند متعال میفرماید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَآ أَحَلَّ ٱللَّهُ لَكَۖ تَبۡتَغِي مَرۡضَاتَ أَزۡوَٰجِكَۚ وَٱللَّهُ غَفُورٞ رَّحِيمٞ١ قَدۡ فَرَضَ ٱللَّهُ لَكُمۡ تَحِلَّةَ أَيۡمَٰنِكُمۡ﴾[التحريم: ۱-۲].
«ای پیامبر چرا چیزی را که خداوند بر تو حلال کرده به خاطر خشنود ساختن همسرانت بر خود حرام میکنی؟ و خداوند آمرزگار مهربانی است، خداوند راه گشودن سوگندهایتان را برای شما مقرر کرده است».
از عائشه لروایت است: (كان رسول الله جیشرب عسلا عند زینب ابنة جحش، ویمكث عندها، فواطئت أنا وحفصة علی أیتنا دخل علیها فلتقل له أكلت مغافیر، إنی أجد منك ریح مغافیر، قال: لا، ولكنی كنت أشرب عسلا عند زینب ابنة جحش، فلن أعود له، وقد حلفت لاتخبری بذلك أحدا) [۱۲۷۸]«پیامبر جدر خانه زنیب بنت جحش عسل میخوردونزد او میماند، من و حفصه توافق کردیم که اگر پیامبر به خانه هر کدام از ما آمد به او بگوید: آیا مغافیر (نوعی گیاه بدبو) خوردهای؟ بوی مغافیر از تو به مشامم میرسد، پیامبر جفرمود: نه، ولی در خانه زنیب بنت جحش عسل خوردم و دیگر هرگز آن را نمیخورم، عائشه گفت: حفصه را سوگند دادم که این جریان را برای کسی بازگو نکند».
ابن عباس گوید: (فی الحرام یكفر﴿لَّقَدۡ كَانَ لَكُمۡ فِي رَسُولِ ٱللَّهِ أُسۡوَةٌ حَسَنَةٞ﴾ [۱۲۷۹]«برای سوگند حرام باید کفاره بدهد (چون) پیامبر الگوی خوبی برای شما است».
[۱۲۷۸] صحیح: [ص. نس ۳۵۵۳]، خ (۴۹۱۲/۶۵۶/۸). [۱۲۷۹] قبلاً بیان شد.
نذور جمع نذر است و اصل آن (إنذار) بمعنی ترساندن است.
راغب اصفهانی در تعریف آن گفته است: نذر، واجب گرداندن چیز غیرواجبی است، به خاطر واقع شدن کاری.
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَمَآ أَنفَقۡتُم مِّن نَّفَقَةٍ أَوۡ نَذَرۡتُم مِّن نَّذۡرٖ فَإِنَّ ٱللَّهَ يَعۡلَمُهُ﴾[البقرة: ۲۷۰].
«و هر هزینهای را که متحمل میشوید یا هر نذری را که بر گردن میگیرید، بیگمان خدا آنرا میداند».
و میفرماید:
﴿ثُمَّ لۡيَقۡضُواْ تَفَثَهُمۡ وَلۡيُوفُواْ نُذُورَهُمۡ وَلۡيَطَّوَّفُواْ بِٱلۡبَيۡتِ ٱلۡعَتِيقِ٢٩﴾[الحج: ۲۹].
«بعد از آن باید آلودگیها را از خود برطرف سازند و به نذرهای خویش وفا کنند و خانه قدیمی (بیتالله) را طواف کنند».
و خداوند وفاکنندگان به نذر را مدح کرده و فرموده است:
﴿يُوفُونَ بِٱلنَّذۡرِ وَيَخَافُونَ يَوۡمٗا كَانَ شَرُّهُۥ مُسۡتَطِيرٗا٧﴾[الإنسان: ۷].
«به نذر خود وفا میکنند و از روزی میهراسند که شر و بلای آن گسترده و فراگیر است».
از عائشه لروایت است که پیامبر جفرمود: (من نذر أن یطیع الله فلیطعه، ومن نذر أن یعصیه فلایعصه) [۱۲۸۰]«هر کس نذر کرد که خدا را اطاعت کند، پس باید از او اطاعت کند، و هر کس نذر کرد که نافرمانی خدا کند، نافرمانی او را نکند».
[۱۲۸۰] صحیح: [ص. ج ۶۵۶۵]، خ (۶۶۹۶/۵۸۱/۱۱)، د (۳۲۶۵/۱۱۳/۹)، ت (۱۵۶۴/۴۱/۳)، نس (۱۷/۷)، جه (۲۱۲۶/۶۸۷/۱). *- نذر معلق این است که شخص مثلاً بگوید: خدایا نذر میکنم که اگر در امتحان قبول شدم حیوانی را ذبح کنم.
از عبدالله بن عمر روایت است: (نهی النبي جعن النذر وقال: إنه لایرد شیئا ولكنه یستخرج به من البخیل) [۱۲۸۱]«پیامبر جاز نذر نهی کرد و فرمود: نذر هیچ چیزی (قدری) را بر نمیگرداند، اما (با آن) از بخیل چیزی گرفته میشود»(**).
از سعید بن حارث روایت است: از ابن عمر بشنیدم که میگفت: آیا از نذر نهی نشدهاند؟ (در حالیکه) پیامبر جفرموده است: (إن النذر لایقدم شیئا ولایؤخر، وإنما یستخرج بالنذر من البخیل) [۱۲۸۲]«نذر هیچ نفعی را جلب و هیچ ضرری را دفع نمیکند اما (با آن) از بخیل چیزی گرفته میشود».
[۱۲۸۱] متفق علیه: خ (۶۶۹۳/۵۷۶/۱۱)، » (۱۶۳۹/۲۶۰/۳)، د (۳۲۶۳/۱۰۹/۹)، نس (۱۶/۷). **- یعنی انسان بخیل نذر میکند. [۱۲۸۲] متفق علیه: خ (۶۶۹۲/۵۷۵/۱۱)، م (۱۶۳۹ - ۳ - ۱۲۶۱/۳) مسلم این حدیث را بدون قول ابن عمر روایت کرده است.
نذر وقتی صحیح است و منعقد میشود که منظور از آن تقرب و نزدیکی به خداوند سبحان باشد، در این صورت، وفا به آن واجب است به دلیل حدیث عائشه که قبلاً ذکر شد: (من نذر أن یطیع الله فلیطعه، ومن نذر أن یعصیه فلایعصه) «هر کس نذر کرد که خدا را اطاعت کند، باید از او اطاعت کند و هر کس نذر کرد که نافرمانی خدا کند، نافرمانی او را نکند».
نذر در معصیت صحیح نیست، ولی با آن کفاره سوگند واجب میشود:
از عائشه روایت است که پیامبر جفرمود: (لانذر في معصیة وكفارته كفارة یمین) [۱۲۸۳]«نذر درمعصیت صحیح نیست و کفاره آن کفاره سوگند است».
اما نذر مباح مانند اینکه کسی نذر کند که پیاده حج کند یا زیر خورشید بایستد منعقد نمیشود و کفارهای هم با آن واجب نمیشود:
از ابوهریره روایت است: (رأی رسول الله جشیخا یمشی بین ابنیه یتوكا علیهما، فقال: ما شأن هذا؟ قال ابناه: یا رسول الله كان علیه نذر فقال ج: اركب أیها الشیخ فإن الله غنی عنك وعن نذرك) [۱۲۸۴]«پیامبر جپیرمردی را دید در حالی که دو پسرش زیر شانههایش را گرفته بودند راه میرفت، فرمود: این مرد را چه شده است؟ دو پسرش گفتند: ای رسول خدا! او نذر کرده (که بر مرکب سوار نشود). پیامبر جفرمود: ای شیخ سوار شو. چون خدا از تو و از نذرت بینیاز است».
از ابن عباس روایت است: (أن رسول الله جمر برجل بمكة وهو قائم في الشمس، فقال: ما هذا؟ قالوا: نذر أن یصوم ولایستظل إلی الیل، ولایتكلم ولایزال قائما، قال: لیتكلم، ولیستظل ولیجلس ولیتم صومه) [۱۲۸۵]«پیامبر جدر مکه از کنار مردی گذشت که زیر خورشید ایستاد بود فرمود: این چیست؟ گفتند: نذر کرده که روزه بگیرد و تا شب زیر سایه نرود و سخن نگوید و مدام در حال ایستادن باشد، پیامبر جفرمود: باید صحبت کند و زیر سایه برود و بنشیند و به روزهاش ادامه دهد».
[۱۲۸۳] صحیح: [الإرواء ۲۵۹۰]، د (۳۲۶۷/۱۱۵/۹)، ت (۱۵۶۲/۴۰/۳)، نس (۲۶/۷)، جه (۲۱۲۵/۶۸۱/۱). [۱۲۸۴] صحیح: [مختصر م ۱۰۰۵]، م (۱۶۴۳/۱۲۶۴/۳). [۱۲۸۵] صحیح: [الإرواء ۲۵۹۱]، خ (۴/۲۷۶)، د (۳۳۰۰).
هر کس نذر کرد عبادتی انجام دهد و سپس نتوانست به آن وفا کند باید کفاره سوگندش را بدهد:
از عقبه بن عامر روایت است که پیامبر جفرمود: (كفارة النذر كفارة الیمین) [۱۲۸۶]«کفاره نذر همان کفاره سوگند است».
[۱۲۸۶] صحیح: [ص. ج ۴۴۸۸]، م (۱۶۴۴۵/۱۲۶۵/۳)، نس (۲۶/۷).
هر کس نذر کرد و قبل از وفا کردن به آن مرد، ولیّ (سرپرست) او باید نذرش را انجام دهد:
از ابن عباس روایت است: (استفتی سعد بن عبادة رسول الله جفي نذر كان علی أمه توفیت قبل أن تقضیه. قال رسول الله ج: فاقضه عنها) [۱۲۸۷]«سعد بن عباده از پیامبر جدرباره نذری که بر گردن مادرش بود و قبل از وفای به آن فوت کرده بود سؤال کرد. پیامبر جفرمود: به جای او آن را انجام بده».
[۱۲۸۷] متفق علیه: م (۱۶۳۸/۱۲۶۰/۳)، این لفظ بخاری است، خ (۶۶۹۸/۵۸۳/۱۱)، د (۳۲۸۳/۱۳۴/۹)، ت (۱۵۸۶/۵۱/۳)، نس (۲۱/۷)، جه (۲۱۳۱/۶۸۹/۱).
جمع طعام و آن عبارت است از آنچه که انسان میخورد و با آن تغذیه میکند مانند قوت وغیره.
اصل در طعام حلال بودن است: خداوند متعال میفرماید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ كُلُواْ مِمَّا فِي ٱلۡأَرۡضِ حَلَٰلٗا طَيِّبٗا﴾[البقرة: ۱۶۸].
«ای مردم از آنچه در زمین، حلال و پاکیزه است بخورید».
و میفرماید:
﴿وَكُلُواْ وَٱشۡرَبُواْ وَلَا تُسۡرِفُوٓاْۚ إِنَّهُۥ لَا يُحِبُّ ٱلۡمُسۡرِفِينَ ٣١ قُلۡ مَنۡ حَرَّمَ زِينَةَ ٱللَّهِ ٱلَّتِيٓ أَخۡرَجَ لِعِبَادِهِۦ وَٱلطَّيِّبَٰتِ مِنَ ٱلرِّزۡقِ﴾[الأعراف: ۳۱-۳۲].
«و بخورید و بیاشامید ولی اسراف و زیادهروی مکنید که خداوند مسرفان و زیادهروی کنندگان را دوست ندارد، بگو (ای پیامبر) چه کسی زینتهای الهی را که برای بندگانش آفریده است و همچنین مواهب و روزیهای پاک را حرام کرده است».
هیچ طعامی حرام نیست مگر آنچه خداوند در کتابش یا بر زبان پیامبر حرام کرده است. و حرام گرداندن آنچه خداوند حرام نکرده، دروغ بر خداوند است:
خداوند متعال میفرماید:
﴿قُلۡ أَرَءَيۡتُم مَّآ أَنزَلَ ٱللَّهُ لَكُم مِّن رِّزۡقٖ فَجَعَلۡتُم مِّنۡهُ حَرَامٗا وَحَلَٰلٗا قُلۡ ءَآللَّهُ أَذِنَ لَكُمۡۖ أَمۡ عَلَى ٱللَّهِ تَفۡتَرُونَ٥٩ وَمَا ظَنُّ ٱلَّذِينَ يَفۡتَرُونَ عَلَى ٱللَّهِ ٱلۡكَذِبَ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ﴾[يونس: ۵۹-۶۰].
«بگو به من بگویید آیا چیزهایی را که خدا برای شما آفریده و رزوی شما کرده است و بخشی از آنها را حرام و بخشی از آنها را حلال نمودهاید، آیا خدا به شما اجازه داده است یا اینکه بر خدا دروغ میبندید، آیا گمان کسنای که بر خدا دروغ میبندند درباره (چیزهایی که) در روز قیامت رخ میدهد چیست؟».
و میفرماید:
﴿وَلَا تَقُولُواْ لِمَا تَصِفُ أَلۡسِنَتُكُمُ ٱلۡكَذِبَ هَٰذَا حَلَٰلٞ وَهَٰذَا حَرَامٞ لِّتَفۡتَرُواْ عَلَى ٱللَّهِ ٱلۡكَذِبَۚ إِنَّ ٱلَّذِينَ يَفۡتَرُونَ عَلَى ٱللَّهِ ٱلۡكَذِبَ لَا يُفۡلِحُونَ١١٦ مَتَٰعٞ قَلِيلٞ وَلَهُمۡ عَذَابٌ أَلِيمٞ١١٧﴾[النحل: ۱۱۶-۱۱۷].
«و به خاطر چیزهایی که تنها (از مغز شما تراوش کرده و) بر زبانتان میرود به دروغ مگویید این حلال است و آن حرام، و در نتیجه بر خدا دروغ ببندید، کسانی که بر خدا دروغ میبندند رستگار نمیگردند (سودجویی و بهرهمندی ایشان از جهان ناچیز است و تمام دنیا با توجه به آخرت کالای کمی است و عذاب دردناکی دارند».
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَمَا لَكُمۡ أَلَّا تَأۡكُلُواْ مِمَّا ذُكِرَ ٱسۡمُ ٱللَّهِ عَلَيۡهِ وَقَدۡ فَصَّلَ لَكُم مَّا حَرَّمَ عَلَيۡكُمۡ إِلَّا مَا ٱضۡطُرِرۡتُمۡ إِلَيۡهِ﴾[الأنعام: ۱۱۹].
«شما چرا باید از گوشت حیوانی نخورید که به هنگام ذبح نام خدا بر آن رفته است، و حال آنکه خداوند گوشت حیواناتی را که بر شما حرام است بیان کرده است مگر ناچار و درمانده شوید (که در اینصورت میتوانید به اندازهای که رفع ضرورت و دفع هلاک کند از گوشت حرام آن بخورید».
خداوند متعال آنچه را که بر ما حرام است بطور مفصل و واضح بیان نموده است و میفرماید:
﴿حُرِّمَتۡ عَلَيۡكُمُ ٱلۡمَيۡتَةُ وَٱلدَّمُ وَلَحۡمُ ٱلۡخِنزِيرِ وَمَآ أُهِلَّ لِغَيۡرِ ٱللَّهِ بِهِۦ وَٱلۡمُنۡخَنِقَةُ وَٱلۡمَوۡقُوذَةُ وَٱلۡمُتَرَدِّيَةُ وَٱلنَّطِيحَةُ وَمَآ أَكَلَ ٱلسَّبُعُ إِلَّا مَا ذَكَّيۡتُمۡ وَمَا ذُبِحَ عَلَى ٱلنُّصُبِ وَأَن تَسۡتَقۡسِمُواْ بِٱلۡأَزۡلَٰمِۚ ذَٰلِكُمۡ فِسۡقٌ﴾[المائدة: ۳].
«ای مؤمنان بر شما حرام شده است (خوردن گوشت) مردار، خون، گوشت خوک، حیواناتی که به هنگام ذبح نام غیر خدا بر آنها برده شود و به نام دیگران سربریده شوند، حیواناتی که خفه شدهاند، حیواناتی که با شکنجه و کتک کشته شدهاند، آنهایی که از بلندی پرت شده و مردهاند آنهایی که بر اثر شاخ زدن حیوانات دیگر مردهاند، حیواناتی که درندگان از بدن آنها چیزی خورده و بدان سبب مردهاند، مگر اینکه (قبل از مرگ) آنها را سربریده باشید، و حیواناتی که برای نزدیکی به بتها سربریده شدهاند، و بر شما حرام است که با چوبههای تیر به پیشگویی بپردازید و از غیب سخن گویید همه اینها برای شما گناه بزرگ و خروج از فرمان رحمان است».
و میفرماید:
﴿وَلَا تَأۡكُلُواْ مِمَّا لَمۡ يُذۡكَرِ ٱسۡمُ ٱللَّهِ عَلَيۡهِ وَإِنَّهُۥ لَفِسۡقٞ﴾[الأنعام: ۱۲۱].
«و از گوشت حیوانی نخورید که نام خدا بر آن برده نشده است؛ چرا که خوردن از چنین گوشتی خروج از فرمانبرداری خدا است».
و میفرماید:
﴿قُل لَّآ أَجِدُ فِي مَآ أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّمًا عَلَىٰ طَاعِمٖ يَطۡعَمُهُۥٓ إِلَّآ أَن يَكُونَ مَيۡتَةً أَوۡ دَمٗا مَّسۡفُوحًا أَوۡ لَحۡمَ خِنزِيرٖ فَإِنَّهُۥ رِجۡسٌ أَوۡ فِسۡقًا أُهِلَّ لِغَيۡرِ ٱللَّهِ بِهِ﴾[الأنعام: ۱۴۵].
«(ای پیامبر) بگو در آنچه به من وحی شده است، چیزی را برخورندهای حرام نمییابم، مگر مردار و خون و گوشت خوک که همه اینها ناپاک هستند و گوشت حیوانی که به نام (بتی یا معبودی) جز خدا ربریده شده باشد».
و میفرماید:
﴿وَحُرِّمَ عَلَيۡكُمۡ صَيۡدُ ٱلۡبَرِّ مَا دُمۡتُمۡ حُرُمٗا﴾[المائدة: ۹۶].
«و مادام که در حال احرام هستید نخجیر خشکزی برای شما حرام است».
عضوی که از حیوان زندهای قطع شود، در حکم مردار است: به دلیل حدیث ابو واقد لیثی از پیامبر جکه فرمود: (ماقطع من البهیمة وهوی حیة فهو میتة) [۱۲۸۸]«عضوی که از حیوانی زنده جدا میشود، مردار به حساب میآید».
[۱۲۸۸] صحیح: [ص. جه ۲۶۰۶]، جه (۳۲۱۶/۱۰۷۲/۲)، د (۲۸۴۱/۶۰/۸).
از ابن عمر بروایت است: (أحل لنا میتتان ودمان، أما الـمیتتان فالحوت والجراد، وأما الدمان فالكبد والطحال) [۱۲۸۹]«دو مردار و دو خون برای ما حلال شدهاند دو مردار ماهی و ملخ مرده، و دو خون کبد و طحال هستند».
[۱۲۸۹] صحیح: [ص. ج ۲۱۰]، [الصحیحة ۱۱۱۸].
از انس ابن مالک سروایت است: (أن رسول الله ججاءه جاء فقال: أكلت الحمر، ثم جاءه جاء فقال: أكلت الحمر، ثم جاءه جاء فقال: أفنیت الحمر، فأمر منادیا فنادی في الناس، إن الله ورسوله ینهی انكم عن لحوم الحمر الأهلیة فإنها رجس، لأكفئت القدور، وإنها لتفور باللحم) [۱۲۹۰]. «شخصی نزد پیامبر جآمد و گفت: گوشت خر اهلی خورده شد، سپس شخص دیگری آمد و گفت: گوشت خر خورده شد، بدنبال آن، شخص سومی نزد او آمد و گفت: خرها از بین رفتند، سپس پیامبر جبه ندا دهندهای دستور داد تا در میان مردم اعلام کند خدا و رسول او شما را از (خوردن) گوشت خرهای اهلی نهی کردهاند، چون نجس است، پس دیگها ریخته شدند در حالی که گوشت (خر) در آنها میجوشید».
[۱۲۹۰] متفق علیه: خ (۵۵۲۸/۶۵۳/۹)، م (۱۹۴۰ - ۳۵/۱۵۴۰/۳).
از ابن عباس روایت است: (نهی رسول الله جعن كل ذی ناب من السباع وعن كل ذی مخلب من الطیر) [۱۲۹۱]«پیامبر جاز گوشت هر درندهای که نیش، و هر پرندهای که چنگال داشته باشد، نهی کرده است».
[۱۲۹۱] صحیح: [مختصر م ۱۳۳۲]، م (۱۹۳۴/۱۵۳۴/۳)، د (۳۷۸۵/۲۷۷/۱۰)، نس (۲۰۶/۷) نسائی این حدیث را بصورت (نهی یوم خیبر) روایت کرده است.
جلّاله: حیوانی است که بیشتر تغذیهاش از نجاست است.
خوردن (گوشت)، نوشیدن شیر، و سوار شدن آن، حرام است.
از ابن عمر روایت است: (نهی رسول الله جعن لحوم الجلّالة وألبانها) [۱۲۹۲]«پیامبر جاز خوردن گوشت جلّاله و شیر آن نهی کرده است».
همچنین از ابن عمر روایت است: (نهی رسول الله جعن الجلالة في الإبل، أن یركب علیها، أو یشرب من ألبانها) [۱۲۹۳]«پیامبر جاز سوار شدن بر شتر جلاله و خوردن شیر آن نهی کرده است».
[۱۲۹۲] صحیح: [ص. جه ۲۵۸۲]، جه (۳۱۸۹/۱۰۶۴/۲)، د (۳۷۶۷/۲۵۸/۱۰)، ت (۱۸۸۴/۱۷۵/۳). [۱۲۹۳] حسن صحیح: [ص. د ۳۲۱۷]، د (۳۷۶۹/۲۶۰/۱۰).
اگر جلاله بمدت سه روز قرنطینه (نگهداری) و خوراک پاک به آن داده شود، سربریدن و خوردن گوشت آن جایز است:
از ابن عمر روایت است: (أنه كان یحبس الدجاجة الجلالة ثلاثا) [۱۲۹۴]«او مرغ جلاله را سه روز قرنطینه (نگهداری) میکرد».
[۱۲۹۴] صحیح: [الإرواء ۲۵۰۴]، ابن أبی شیبة (۴۶۶۰/۱۴۷/۸).
خداوند متعال میفرماید:
﴿فَمَنِ ٱضۡطُرَّ غَيۡرَ بَاغٖ وَلَا عَادٖ فَلَآ إِثۡمَ عَلَيۡهِۚ إِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٞ رَّحِيمٌ﴾[البقرة: ۱۷۳].
«و آنکس که مجبور شد در صورتی که علاقمند و متجاوز نباشد گناهی بر او نیست، خداوند بخشنده و مهربان است».
و میفرماید:
﴿فَمَنِ ٱضۡطُرَّ فِي مَخۡمَصَةٍ غَيۡرَ مُتَجَانِفٖ لِّإِثۡمٖ فَإِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٞ رَّحِيمٞ﴾[المائدة: ۳].
«اما کسی که در حال گرسنگی ناچار شود (از محرمات سابق چیزی بخورد تا هلاک نشود) و متمایل به گناه نباشد (مانعی ندارد)؛ چراکه خداوند بخشنده مهربان است».
ابن کثیر(ره) در تفسیرش (۱۴/۲) میگوید:
یعنی: اگر کسی نیاز شدید پیدا کرد و ناچار شد به خاطر ضرورت از محرماتی که خداوند ذکر کرده، بخورد ایرادی ندارد، خداوند نسبت به او بخشنده و مهربان است. چون خداوند متعال از نیاز و اضطرار بندهی خود آگاه است، و در نتیجه از او گذشت کرده و گناه اورا میبخشد، در مسند (امام احمد) و صحیح ابن حبان از ابن عمر روایت است که پیامبر جفرمود: (إن الله یحب أن تؤتی رخصه كما یكره أن تؤتی معصیته) [۱۲۹۵]«خداوند دوست دارد که از رخصتهایش استفاده شود همچنانکه ناپسند میداند که نافرمانیاش شود».
و به همین دلیل فقهاء گفتهاند: گاهی اوقات خوردن مردار واجب میشود و آن وقتی است که شخص ترس هلاک شدن نفس خود را داشته، و چیزی دیگر غیر از آن رانیابد و بر حسب احوال گاهی مندوب است و گاهی مباح.
در اینکه آیا شخص باید به اندازه رفع گرسنگی از مردار بخورد یا خود را از آن سیر کند، یا علاوه بر سیر کردن خود مقداری را هم بردارد میان فقها اختلافنظر وجود دارد. همچنانکه در کتابهای فقهی بیان شده است».
در ادامه میگوید:
«برخلاف آنچه بسیاری از عوام وغیره میپندارند، خوردن گوشت مردار مشروط به این نیست که شخص سه روز غذائی برای خوردن نیابد، بلکه هرگاه مضطر به این کار شود میتواند از آن بخورد» اه.
[۱۲۹۵] صحیح: [ص. ج ۱۸۸۶]، أ (۲/۱۰۸)، به کتاب «الإرواء» مراجعه شود (۵۶۴/۹/۳).
ذکات در اصل بمعنای خوشبو کردن است، مثلاً میگویند: (رائحة ذكیة) یعنی بوی خوش، و دلیل اینکه ذبح ذکات نامیده میشود اینست که اباحه شرعی، آن را پاک میکند.
منظور از ذکات در اینجا ذبح حیوان است، چون خوردن گوشت هیچ حیوان حلال - گوشتی - بجز ماهی و ملخ بدون ذبح جایز نیست.
ذبح مسلمان و اهل کتاب حلال است، مرد باشد یا زن:
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَطَعَامُ ٱلَّذِينَ أُوتُواْ ٱلۡكِتَٰبَ حِلّٞ لَّكُمۡ﴾[المائدة: ۵].
«و خوراک اهل کتاب برای شما حلال است».
بخاری میگوید: «ابن عباس گوید: طعام آنها یعنی: ذبح شده آنها» [۱۲۹۶].
از کعب بن مالک روایت است: (أن امرأة ذبحت شاة بحجر، فسئل النبي جعن ذلك، فأمر بأكلها) [۱۲۹۷]«زنی گوسفندی را با سنگ ذبح کرد، از پیامبر جدر این باره سؤال شد، پیامبر به خوردن آن دستور داد».
[۱۲۹۶] صحیح: [الإرواء ۲۵۲۸]، خ (۶۳۶/۹)، آیه از سوره مائده است. [۱۲۹۷] صحیح: [الإرواء ۲۵۲۷]، خ (۵۵۰۴/۶۳۲/۹).
ذبح با هر وسیله برندهای جایز است، بجز دندان و ناخن:
از عبایه بن رفاعه از جدش روایت است که گفت: ای رسول خدا! (گاهی اوقات) کارد نداریم، پیامبر جفرمود: (ما أنهر الدم وذكر اسم الله فكل، لیس الظفر والسن، أما الظفر فمدی الحبشة، وأما السن فعظم) [۱۲۹۸]«(اگر با) آنچه خون را برید، ذبح و اسم خدا برده شد، بخور، غیر از ناخن و دندان چون ناخن چاقوی اهل حبشه، و دندان استخوان است».
از شداد ابن اوس روایت است: دو چیز را از پیامبر جحفظ کردم پیامبر جفرمود: (إن الله كتب الإحسان علی كل شی، فإذا قتلتم فأحسنوا القتلة، وإذا ذبحتم فأحسنوا الذبح، ولیحد أحدكم شفرته فلیرح ذبیحته) [۱۲۹۹]«خداوند نیکی کردن، بر هر چیز را واجب کره است؛ پس هرگاه میکشید به بهترین شیوه بکشید، و هرگاه ذبح میکنید به بهترین شیوه ذبح کنید، و هر کدام از شما چاقویش را تیزو ذبیحهاش را راحت نماید».
[۱۲۹۸] متفق علیه: خ (۵۵۰۳/۶۳۱/۹)، م (۱۹۸۶/۱۵۵۸/۳)، د(۲۸۰۴/۱۷/۸)، ت (۱۵۲۲/۲۵/۳)، نس (۲۲۶/۷)، جه (۳۱۷۸/۱۰۶۱/۲). [۱۲۹۹] صحیح: [الإرواء ۲۵۴۰]، م (۱۹۵۵/۱۵۴۸/۳)، ت (۱۴۳۰/۴۳۱/۲)، د (۲۷۹۷/۱۰/۸)، نس (۲۲۷/۷) جه (۳۱۷۰/۱۰۵۸/۲).
حیوانات دودستهاند: دستهای از آنها ذبحشان مقدور است و دستهای دیگر غیرمقدور.
حیواناتی که ذبحش مقدور است از حلق و گودی زیر گلو ذبح میشود.
و حیوانی که سر بریدنش مقدور نیست ذبح آن عبارت است از ریختن خون آن به هر طریقی که ممکن باشد:
از ابن عباس روایت است: محل ذبح، حلق و گودی زیر گلو است.
ابن عمر، ابن عباس و انس گویند: «هرگاه سر قطع شود (خوردن) اشکالی ندارد».
از رافع بن خدیج روایت است: گفتم ای رسول خدا! فردا با دشمن روبرو خواهیم شد، (و از آنان حیوان به غنیمت میگیریم) و کارد به همراه نداریم (چکار کنیم؟) پیامبر جفرمود: (أعجل - أو أرن - ما أنهر الدم وذكر اسم الل فكل، لیس السن والظفر، وسأحدثك، أما السن فعظم، وأما الظفر فمدی الحبشة) «عجله کن یا با هر وسیلهای که خون را جاری کند، (آن را) ذبح کند، و (اگر) اسم خدا بر آن برده شد، بخور، به جز دندان و ناخن، و به شما خواهم گفت: دندان، استخوان است، و ناخن چاقوی اهل حبشه»، صحابی گوید: شتران و گوسفندانی را به غنیمت گرفتیم، شتری از آنها فرار کرد مردی آن را با تیر زد و گرفت پیامبر جفرمود: (إن لـهذه الإبل أوابد كأوبد الوحش، فإذا غلبكم منها شی فافعلوا به هكذا) [۱۳۰۰]«این شترها ترسی همانند ترس حیوانات وحی دارند که از انسان فرار میکنند پس هرگاه شتری از دست شما فرار کرد با آن اینطور (عمل) کنید».
[۱۳۰۰] صحیح: [ص. ج ۲۱۸۵]. اوابد: جمع آبده است، یعنی حیوان وحشیای که از انسان گریزان است و منظور از «فافعلوا به هكذا» اینست که آنرا با تیر بزنید و اگر ممکن شد آن را سر ببرید و اگر ممکن نشد آن را بکشید و سپس از آن بخورید.
هرگاه جنین بصورت زنده از شکم مادر خارج گردد، باید ذبح شود، ولی اگر مرده خارج شود، ذبح مادرش، ذبح آن محسوب میشود:
از ابوسعید روایت است: از پیامبر جدرباره جنین سؤال کردیم فرمود: (كلوه إن شئتم فإن ذكاته ذكاة أمه) [۱۳۰۱]«اگر خواستید آنرا بخورید چون ذبح مادرش، ذبح آن محسوب میشود».
[۱۳۰۱] صحیح: [ص. د ۲۴۵۱]، د (۲۸۱۱/۲۶/۸).
شرط حلال بودن حیوان، گفتن بسم الله هنگام ذبح آن است؛ لذا هر کس به طور عمد آنرا ترک کرد؛ ذبیحهاش حلال نیست:
خداوند متعال میفرماید:
﴿فَكُلُواْ مِمَّا ذُكِرَ ٱسۡمُ ٱللَّهِ عَلَيۡهِ إِن كُنتُم بَِٔايَٰتِهِۦ مُؤۡمِنِينَ١١٨﴾[الأنعام: ۱۱۸].
«پس از گوشت چهارپایانی بخورید که به هنگام ذبح نام خدا را بر آن بردهاند، اگر به آیات خدا ایمان دارید».
و میفرماید:
﴿وَلَا تَأۡكُلُواْ مِمَّا لَمۡ يُذۡكَرِ ٱسۡمُ ٱللَّهِ عَلَيۡهِ وَإِنَّهُۥ لَفِسۡقٞۗ وَإِنَّ ٱلشَّيَٰطِينَ لَيُوحُونَ إِلَىٰٓ أَوۡلِيَآئِهِمۡ لِيُجَٰدِلُوكُمۡۖ وَإِنۡ أَطَعۡتُمُوهُمۡ إِنَّكُمۡ لَمُشۡرِكُونَ١٢١﴾[الأنعام: ۱۲۱].
«از گوشت حیوانی نخورید که (به هنگام ذبح عمداً) نام خدا بر آن برده نشده است؛ چراکه خوردن از چنین گوشتی نافرمانی (از دستور خدا) است بیگمان شیاطین مطالب وسوسهانگیزی را به طور مخفیانه به دوستان خود القا میکنند تا اینکه با شما منازعه و مجادله کنند و اگر از آنان اطاعت کنید، بیگمان شما (مثل ایشان) مشرک خواهید بود».
از رافع بن خدیج روایت است که پیامبر جبه او فرمود: (ما أنهر الدم وذكر اسم الله فكل) [۱۳۰۲]«(اگر با) وسیلهای که خون را جاری کند ذبح شد، و اسم خدا بر آن برده شد، بخور».
[۱۳۰۲] تخریج در صفحه قبلی.
مستحب است که هنگام ذبح، حیوان را رو به قبله قرار دهد و دعای مذکور در حدیث زیر را بخواند:
از جابر بن عبدالله روایت است: (ذبح النبي جیوم الذبح كبشین أقرنین أملحین موجئین فلما وجههما قال: إنی وجهت وجهی للذی فطر السموات والأرض علی ملة إبراهیم حنیفا وما أنا من الـمشركین، إن صلاتي ونسكی ومحیای ومـماتی لله رب العالمین لاشریك له وبذلك أمرت وأنا من الـمسلمین، اللهم منك ولك عن محمد وأمته، بسم الله والله أكبر ثم ذبح) [۱۳۰۳]«پیامبر جدر روز عید قربان دو قوچ شاخدار و سیاه مائل به سفیدی واخته شده را ذبح کرد، وقتی انها را رو به قبله کرد، گفت: (إني وجهت وجهی للذی فطر السموات والأرض علی ملة إبراهیم حنیفا وما أنا من الـمشركین، إن صلاتی ونسكی ومحیای ومماتی لله رب العالمین لا شریك له وبذلك أمرت وأنا من الـمسلمین، اللهم منك ولك عن محمد وأمته، بسم الله والله أكبر) بیگمان من رویم را بهسوی ذاتی میکنم که آسمانها و زمین را آفریده است، و من بر دین ابراهیم حنیف بوده و از مشرکین نیستم، نمازم، قربانی، زندگی و مرگم برای الله پروردگار عالمیان است که هیچ شریکی ندارد و به این امر شدهام و من از مسلمانان هستم، خداوندا! (این قربانیای است) از تو و برای تو، از (طرف) محمد و امتش بسم الله و الله اکبر، سپس (حیوان را) ذبح کرد».
[۱۳۰۳] صحیح: [ص. د ۲۴۲۵]، د (۲۷۷۸/۴۹۶/۷).
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَإِذَا حَلَلۡتُمۡ فَٱصۡطَادُواْ﴾[المائدة: ۲].
«و هر وقت که از احرام به در آمدید و از سرزمین حرم خارج شدید، شکار کنید».
و میفرماید:
﴿يَسَۡٔلُونَكَ مَاذَآ أُحِلَّ لَهُمۡۖ قُلۡ أُحِلَّ لَكُمُ ٱلطَّيِّبَٰتُ وَمَا عَلَّمۡتُم مِّنَ ٱلۡجَوَارِحِ مُكَلِّبِينَ تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمَّا عَلَّمَكُمُ ٱللَّهُۖ فَكُلُواْ مِمَّآ أَمۡسَكۡنَ عَلَيۡكُمۡ وَٱذۡكُرُواْ ٱسۡمَ ٱللَّهِ عَلَيۡهِ﴾[المائدة: ۴].
«از تو سؤال میکنند که چه چیز بر آنان حلال شده است؟ بگو بر شما چیزهای پاک حلال شده است، و (نیز شکاری که) حیوانات شکاری صید میکنند و شما بدانها آموختهاید از آنچه خدا به شما آموخته است؛ پس از صیدی که چنین حیواناتی برای شما نگه میدارند، بخورید و نام خدا را بر آن ببرید».
صید دریا در هر حالتی جایز است و صید خشکی هم همینطور، مگر در حالت احرام که جایز نیست: خداوند متعال میفرماید:
﴿أُحِلَّ لَكُمۡ صَيۡدُ ٱلۡبَحۡرِ وَطَعَامُهُۥ مَتَٰعٗا لَّكُمۡ وَلِلسَّيَّارَةِۖ وَحُرِّمَ عَلَيۡكُمۡ صَيۡدُ ٱلۡبَرِّ مَا دُمۡتُمۡ حُرُمٗا﴾[المائدة: ۹۶].
«صید دریا و خوردن آن برای شما (مقیمان که آنرا تازه به تازه میخورید) و برای (شما) مسافران (مؤمن که آنرا خشکیده یا یخ زده و یا بصورت کنسرو میخورید) حلال است، ولی مادام که در حال احرام هستید، صید خشکزی برای شما حرام است».
هر کس ذبیحهاش حلال است، صیدش نیز حلال است.
صید گاهی با اسلحه برنده مانند شمشیر و چاقو و تیر انجام میگیرد و گاهی با حیوانات شکاری: خداوند متعال میفرماید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَيَبۡلُوَنَّكُمُ ٱللَّهُ بِشَيۡءٖ مِّنَ ٱلصَّيۡدِ تَنَالُهُۥٓ أَيۡدِيكُمۡ وَرِمَاحُكُمۡ﴾[المائدة: ۹۴].
«ای مؤمنان مسلماً خداوند شما را با (تحریم) برخی از صید که دستها و نیزههای شما بدانها میرسند آزمایش میکند».
و میفرماید:
﴿وَمَا عَلَّمۡتُم مِّنَ ٱلۡجَوَارِحِ مُكَلِّبِينَ تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمَّا عَلَّمَكُمُ ٱللَّهُۖ فَكُلُواْ مِمَّآ أَمۡسَكۡنَ عَلَيۡكُمۡ﴾[المائدة: ۴].
«و (نیز شکاری که) حیوانات شکاری صید میکنند و شما بدانها آموختهاید از آنچه که خدا به شما آموخته است؛ پس از صیدی که چنین حیواناتی برای شما نگه میدارند بخورید».
هرگاه صید به وسیله اسلحه انجام گیرد، لازم است گلوله یا نیزه بدن آن را پاره کرده و در آن فرو رود.
و هرگاه صید با حیوانات شکاری، انجام گیرد لازم است که حیوان تعلیم داده شده باشد، و از نخجیر نخورد وبا حیوان شکاری حیوان دیگری یافت نشود.
و برای حلال بودن صید، گفتن بسم الله هنگام پرتاب تیر یا فرستادن حیوان شکاری شرط است:
از عدب بن حاتم سروایت است: از پیامبر جدرباره صید با معراض [۱۳۰۴](*) سؤال کردم فرمود: (إذا أصبت بحده فكل، فإذا أصاب بعرضه فقتل فإنه وقیذ، فلا تأكل) «هرگاه حیوان را با نوک تیزش زدی، بخور، ولی اگر عرض آن به حیوان برخورد کرد وآن را کشت، آن حیوان (موقوذة(**)) است پس نخور، گفتم: سگم را میفرستم، فرمود: (إذا أرسلت كلبكو سمیت فكل) «هرگاه سگت را فرستادی و بسم الله گفتی، بخور»، گفتم: اگر سگ (از آن) خورد چی؟ فرمود: (فلا تأكل، فإنه لم یمسك علیك، وإنما أمسك علی نفسه) «آنرا نخور؛ زیرا آنرا برای تو نگرفته بلکه برای خود گرفته است» گفتم: سگم را میفرستم و (در کنار شکار) سگی دیگر را با آن مییابم (چی)؟ فرمود: (لاتأكل فإنما سمیت علی كلبك ولم تسم علی الآخر) [۱۳۰۵]«آنرا نخور؛ زیرا تو تنها بر سگ خودت بسم الله گفتهای نه بر دیگر».
[۱۳۰۴. - چوبی است که به هر دو سر آن آهنی تیز بسته شده است. [۱۳۰۵. *- موقوذة جزو حیوانات محرمی است که در آیه (۳) سوره مائده ذکر شده است و آن حیوانی است که با ضربات چوب و سنگ کشته میشود. [ ]- متفق علیه: خ (۵۴۷۶/۶۰۳/۹)، م (۱۹۲۹ - ۳/۱۵۲۹/۳)، نس (۱۸۳/۷).
نخجیری که بوسیلۀ سگ غیر معلم شکار شود حلال نیست مگر اینکه بصورت زنده یافته شود و ذبح گردد:
از ابوثعلبه خشنی روایت است: گفتم: ای پیامبر خدا! ما در سرزمین اهل کتاب زندگی میکنیم، آیا میتوانیم در ظرفهایشان غذا بخوریم؟ و در سرزمینی هستیم که شکار زیاد است، و با کمان و سگ غیر معلَّم و معلَّم خود صید میکنم، کدامیک از آنها برایم درست است؟ فرمود: (أما ما ذكرت من أهل الكتاب فإن وجدت غیرها فلاتأكلوا فیها، وإن لم تجدوا فاغسلوها وكلوا فیها، وما صدت بقوسك فذكرت اسم الله فكلف وما صدت بكلبك الـمعلم فذكرت اسم الله فكل، وما صدت بكلبك غیر معلم فأدركت ذكاته فكل) [۱۳۰۶]«اما آنچه از اهل کتاب گفتی، اگر ظرفی غیر از آن یافتی، در ظرف آن نخورید، و اگر نیافتید آن را بشوئید و در آن بخورید، و حیوانی را که با کمان یا سگ معلم صید کردی و نام خدا را بر آن بردی بخور، (اما) حیوانی را که با سگ غیر معلم صید کردی اگر (قبل از مردن) آنرا ذبح کردی، بخور».
[۱۳۰۶] متفق علیه: خ (۵۴۷۸/۶۰۴/۹)، م (۱۹۳۰/۱۵۳۲/۳)، جه (۳۲۰۷/۱۰۶۹/۲)، نس (۸۱/۷) در روایت نسائی اهل کتاب ذکر نشده است.
اگر نخجیر در آب بیافتد (و بمیرد) خوردن آن حرام میشود: به دلیل فرموده پیامب جبه عدی بن حاتم: (إذا رمیت سهمك فاذكر اسم الله، فإن وجدته قد قتل فكل، إلا أن تجده قد وقع في ماء فإنك لاتدری، الـماء قتله أو سهمك) [۱۳۰۷]«هرگاه تیرت را انداختی نام خدا را بیاور (بسم الله بگو)، اگر آن را کشته یافتی بخور، مگر اینکه در آب افتاده باشد چون در اینصورت نمیدانی آیا آب آنرا کشته یا تیر تو».
[۱۳۰۷] صحیح: [الإرواء ۲۵۵۶]، م (۱۹۲۹ - ۷/۱۵۳۱/۳).
اگر کسی تیرش را پرتاب کرد و به نخجیر خورد، و پس از دو یا سه روز بعد از آن پیدا شد اگر نگندیده بود میتواند آنرا بخورد:
از عدی بن حاتم روایت است که پیامبر جبه او فرمود: (و إن رمیت الصید فوجدته بعد یوم أو یومین لیس به إلا أثر سهمك فكل) [۱۳۰۸]«و اگر به طرف نخجیر (تیر) پرتاب کردی و بعد از یک یا دو روز آنرا یافتی و بجز اثر تیر تو چیز دیگری بر آن نبود آنرا بخور».
از ابوثعلبه روایت است که پیامبر جفرمود: (إذا رمیت بسهمك فغاب عنك، فأدركته، فكله مالم ینتن) [۱۳۰۹]«هرگاه تیرت را پرتاب کردی و (نخجیر) ناپدید شد، سپس آنرا پیدا کردی، در صورتیکه بدبو نشده، آنرا بخور».
[۱۳۰۸] صحیح: [مختصر م ۱۲۳۹]، خ (۵۴۸۴/۶۱۰/۹). [۱۳۰۹] صحیح: [مختصر م ۱۲۴۲]، م (۱۹۳۱ - ۱۰/۱۵۳۲/۳).
قربانی عبارت از ذبح کردن چهار پایانی در روز عید قربان و ایام تشریق بمنظور نزدیکی به خداوند متعال است.
قربانی بر کسی که توانایی داشته باشد واجب است؛ به دلیل فرموده پیامبر ج: (من كان له سعة ولم یضح فلا یقربن مصلانا) [۱۳۱۰]«هر کس توانایی (مال) دارد و قربانی نکند به مصلای ما نزدیک نشود».
«وجه استدلال از این حدیث آن است که چون پیامبر جتوانمندی را که قربانی نکند، از نزدیک شدن به مصلی نهی کرده، این امر دلالت بر آن دارد که شخص، واجبی را ترک کرده که اگر بوسیله نماز هم به خدا تقرب بجوید، به خاطر ترک آن، نفعی برای او ندارد.
از مخفف بن سلیم روایت است: در عرفه نزد پیامبر جایستاده بودیم، فرمود: (یا أیها الناس إن علی كل أهل بیت في كل عام أضحیة وعتیرة) «ای مردم بر هرخانوادهای در هر سال قربانی و عتیره واجب است» آیا میدانید عتیره چیست؟ عتیره همان چیزی است که مردم به آن رجبیه گویند [۱۳۱۱].
ولی عتیره به دلیل فرموده پیامبر جکه فرمود: (لافرع ولاعتیره) [۱۳۱۲]«فرع و عتیرهای نیست(*)» منسوخ شده است.
و باید دانست نسخ عتیره مستلزم نسخ قربانی نیست.
از جندب بن سفیان بجلی روایت است: روز عید قربان پیامبر جرا دیدم که فرمود: (من ذبح قبل أن یصلی فلیعد مكانها أخری، ومن لم یذبح فلیذبح) [۱۳۱۳]«هرکس قبل از نماز (عید)، قربانی کند باید (بعد از نماز) حیوان دیگر را به جای آن قربانی نماید، و هر کس قربانی نکرده، قربانی کند».
ظاهر این حدیث بر وجوب قربانی دلالت میکند، بویژه اینکه به اعاده آن امر شده است» [۱۳۱۴].
[۱۳۱۰] حسن: [ص. ج ۲۵۳۲]، جه (۲۱۲۳/۱۰۴۴/۲). [۱۳۱۱] حسن: [ص. جه ۲۵۳۳]، ت (۱۵۵۵/۳۷/۳)، د (۲۷۷۱/۴۸۱/۷)، جه (۳۱۲۵/۱۰۴۵/۲)، نس (۱۶۷/۷) رجبیه حیوانی بود که در ده روز اول رجب قربانی میکردند. «مترجم». [۱۳۱۲] متفق علیه: خ (۵۴۷۳/۵۹۶/۹)، م (۱۹۷۶/۱۵۶۴/۳)، د (۲۸۱۴/۳۲/۸)، ت (۱۵۴۸/۳۴/۳)، نس (۱۶۷/۷). *- فرع عبارت بود از اولین زاییده شتر که مشرکان آنرا سر میبریدند تا برکت در نسل شتر ماده بیافتد. «مترجم». [۱۳۱۳] متفق علیه: خ (۵۵۶۲/۲۰/۱۰)، م (۱۹۶۰/۱۵۵۱/۳)، جه (۳۱۵۲/۱۰۵۳/۲)، نس (۲۲۴/۷). [۱۳۱۴] السیل الجرار (۷۵، ۷۴/۴) با تصرف.
تنها گاو، گوسفند و بز و شتر، برای قربانی جایز است، به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَلِكُلِّ أُمَّةٖ جَعَلۡنَا مَنسَكٗا لِّيَذۡكُرُواْ ٱسۡمَ ٱللَّهِ عَلَىٰ مَا رَزَقَهُم مِّنۢ بَهِيمَةِ ٱلۡأَنۡعَٰمِ﴾[الحج: ۳۴].
«ما برای هر ملتی قربانی را مقدر کردیم تا به نام خدا چهارپایانی را ذبح کنند که خدا بدیشان عطا نموده است».
از ابن عباس روایت است: (كنا مع الرسول جفي سفر فحضر الأضحی، فاشتركنا في الجزور عن عشرة والبقرة عن سبعة) [۱۳۱۵]«در سفری با پیامبر جبودیم، عید قربان فرا رسید، هر ده نفرمان در یک شتر و هر هفت نفرمان در یک گاو شریک شدیم».
[۱۳۱۵] صحیح: [ص. جه ۲۵۳۶]، جه (۳۱۳۱/۱۰۴/۲)، ت (۹۰۷/۱۹۴/۲)، نس (۲۲۲/۷).
از عطاء بن یسار روایت است: (سألت أبا أیوب الأنصاری: كیف كانت الضحایا فیكم علی عهد رسول الله ج؟ قال: كان الرجل في عهد النبي جیضحی بالشاة عنه وعن أهل بیته فیأكلونو یطعمون، ثم تباهی الناس فصار كما تری) [۱۳۱۶]«از ابوایوب انصاری سؤال کردم در زمان پیامبر جقربانی در میان شما چگونه بود؟ گفت: در زمان پیامبر جمرد یک گوسفند (یا بز) رااز طرف خود و خانوادهاش قربانی میکرد، ازآن میخوردند و به مردم هم میدادند، سپس مردم دچار مباهات شدند تا به این روز رسیدند که میبینی».
[۱۳۱۶] صحیح: [ص. جه ۲۵۴۶]، جه (۳۱۴۷/۱۰۵۱/۲)، ت (۱۵۴۱/۳۱/۳).
از عبید بن فیروز روایت است: به براء بن عازب گفتم: قربانیهایی را که پیامبر جدوست نداشت یا از آن نهی میکرد برایمان بگو، گفت: پیامبر جبا دستش اینطوری اشاره کرد، در حالیکه دست من کوتاهتر از دست او است، و فرمود: (أربع لاتجزی في الأضاحی: العوراء البین عورها، والمریضة البین مرضها، والعرجاء البین ظلعها، والكسیرة التی لاتنقی) «چهار نوع حیوان برای قربانی جایز نیست، حیوان کوری که کور بودنش واضح باشد، حیوان بیماری که بیماریاش آشکار باشد، حیوان لنگی که لنگیاش آشکار باشد و حیوان عضو شکستهای که بهبود نمییابد».
براء گفت: من مکروه میدانم که گوش (حیوان قربانی) عیبدار باشد، و گفت: هر نقصی را در حیوانناپسنددیدی آن را رها کن (و از قربانی کردن آن خودداری کن) بدون اینکه آنرا بر کس دیگری حرام کنی [۱۳۱۷].
بزغالهای که عمرش یک سال یا کمتر از آن است برای قربانی جایز نیست، به دلیل حدیث براء بن عازب بکه گفت: (ضحی خال لی یقال له أبوبردة قبل الصلاة فقال له رسول الله جشائك شاة لحم، فقال: یا رسول الله، إن عندی داجنا جذعة من الـمعز، قال: اذبحها، ولاتصلح لغیرك، ثم قال: من ذبح قبل الصلاة فإنما یذبح لنفسه، ومن ذبح بعد الصلاة فقد تم نسكه وأصاب سنة الـمسلمین) [۱۳۱۸]«داییام ابوبرده قبل از نماز (عید) قربانی کرد، پیامبر جبه او فرمود: گوسفندت برای خوردن گوشت است، (جای قربانی را نمیگیرد) ابوبرده گفت: ای رسول خدا! بزغالهای دارم (که عمرش یک سال یا کمتر از آن است و در خانه به او علف داده میشود). پیامبر جفرمود: آنرا ذبح کن و این کار برای غیر از تو جایز نیست. سپس فرمود: کسی که قبل از نماز (عید) ذبح کند برای خودش ذبح کرده و کسی که بعد از نماز، ذبح کند قربانیاش را به طور کامل انجام داده و از سنت و روش مسلمانان پیروی کرده است».
[۱۳۱۷] صحیح: [ص. جه ۲۵۴۵]، جه [۳۱۴۴/۱۰۵۰/۲]، د (۲۷۸۵/۵۰۵/۷)، نس (۲۱۴/۷)، ت (۱۵۳۰/۲۷/۳) ترمذی این حدیث را بصورت مختصر روایت کرده است. [۱۳۱۸] متفق علیه: خ (۵۵۵۶/۱۲/۱۰)، م (۱۹۶۱/۱۵۵۲/۳)، و با این معنی ترمذی و ابوداود و نسائی این حدیثرا روایت کردهاند، ت (۱۵۴۴/۳۲/۳)، د (۲۷۸۳/۵۰۴/۷)، نس (۲۲۲/۷).
عقیقه با فتح عین حیوانی است که به مناسبت تولد نوزاد ذبح میشود.
عقیقه بر پدر نوزاد واجب است:
برای پسر دو گوسفند همسن، و برای دختر یک گوسفند، ذبح میشود:
از سلمان بن عامر ضبی روایت است: از پیامبر جشنیدم که فرمود: (مع الغلام عقیقة، فأهریقوا عنه دما، وأمیطوا عنه الأذی) [۱۳۱۹]«با تولد نوزاد پسر عقیقه داده شود، لذا به مناسبت تولدش خونی را بریزید (حیوانی را ذبح کنید) و ناپاکی را از او دور کنید (موی سرش را بتراشید)».
از عائشه روایت است: (أمرنا رسول الله جأن نعق عن الغلام شاتین وعن الجاریة شاة) [۱۳۲۰]«پیامبر جبه ما دستور داد که برای تولد پسر دو گوسفند، و برای تولد دختر یک گوسفند را ذبح کنیم».
از حسن بن سمره روایت است که پیامبر جفرمود: (كل غلام مرتهن بعقیقته، تذبح عنه یوم السابع ویحلق رأسه ویسمی) [۱۳۲۱]«هر نوزادی به خاطر عقیقهاش در گرو است که باید در روز هفتم تولد عقیقه ذبح، و سر نوزاد تراشیده و نامگذاری شود».
[۱۳۱۹] صحیح: [ص. جه ۲۵۶۲]، خ (۵۴۷۲/۵۹۰/۹)، د (۲۸۲۲/۴۱/۸)، ت (۱۵۵۱/۳۵/۳)، نس (۱۶۴/۷). [۱۳۲۰] صحیح: [ص. جه ۲۵۶۱]، جه (۳۱۶۳/۱۰۵۶/۲)، ت (۱۵۴۹/۳۵/۳). [۱۳۲۱] صحیح: [ص. جه ۲۵۶۳]، جه (۳۱۶۵/۱۰۵۶/۲)، د (۲۸۲۱/۳۸/۸)، ت (۱۵۵۹/۳۸/۳)، نس (۱۶۶/۷).
سنت است که در روز هفتم تولد، حیوان ذبح شود، اگر در روز هفتم نشد، در روز چهاردهم و اگر در روز چهاردهم نشد، در روز بیست و یکم ذبح شود:
از بریده روایت است که پیامبر جفرمود: (العقیقة تذبح لسبع، أو لأربع عشرة، أو لإحدی وعشرین) [۱۳۲۲]«عقیقه در روز هفتم یا چهاردهم یا بیست و یکم ذبح شود».
[۱۳۲۲] صحیح: [ص. ج ۴۱۳۲]، هق (۳۰۳/۹).
از ابوموسی سروایت است: (ولد لی غلام فدتیت به للنبی جفسماه إبراهیم، فحنكه بتمرة ودعا له بالبركة ودفعه إلی وكان أكبر ولد أبی موسی) [۱۳۲۳]«خدا پسری به من داد او را نزد پیامبر جبردم، او را ابراهیم نام نهاد و با خرمایی کامش را شیرین کرد و برایش دعایی برکت کرد، سپس اورا به من برگرداند، او بزرگترین فرزند ابوموسی بود».
[۱۳۲۳] متفق علیه: خ (۵۴۶۷/۵۸۷/۹)، این لفظ بخاری است، م (۲۱۴۵/۱۶۹۰/۳)، مسلم در این حدیث جمله (و دعا له) را ذکر نکرده است.
از حسن بن سمره روایت است که پیامبر جفرمود: (كل غلام مرتهن بعقیقته، تذبح عنه یوم السابع ویحلق رأسه ویسمی) [۱۳۲۴]«هر نوزادی به خاطر عقیقهاش در گرو است، که باید در روز هفتم عقیقه ذبح، و سر نوزاد تراشیده و نامگذاری شود».
از ابورافع روایت است: وقتی حسن به دنیا آمد پیامبر جبه فاطمه فرمود: (احلقی رأسه، وتصدقی بوزن شعره فضة علی الـمساكین) [۱۳۲۵]«سرش را بتراش و به وزن مویش نقره به مساکین صدقه بده».
[۱۳۲۴] تخریج در صفحهی قبلی. [۱۳۲۵] حسن: [الإرواء ۱۱۷۵]، أ (۶/۳۹۰)، هق (۳۰۴/۹).
به دلیل حدیثی که طبرانی در (المعجم الصغیر) [۱۳۲۶]از جابر ورایت کرده که گفت: (أن رسول الله جعق عن الحسن والحسین وختنهما لسبعة أیام) پیامبر جبرای حسن و حسین عقیقه داد و در روز هفتم آنها را ختنه کرد».
و به دلیل حدیثی که طبرانی در (الأواسط) [۱۳۲۷]از ابن عباس روایت کرده که گفت: (سبعة من السنة في الصبی یوم السابع: یسمی، ویختن، ویماط عنه الأذی، وتثقب أذنه، ویعق عنه، ویحلق رأسه، ویلطخ بدم عقیقته، ویتصدقة بوزن شعر رأسه ذهبا أو فضة) «هفت چیز در روز هفتم تولد سنت است: نامگذاری، ختنه، برداشتن اذیت از او، سوراخ کردن گوش (برای دختران)، دادن عقیقه، تراشیدن موی سر، آغشته کردن او به خون عقیقه(*)، و به وزن موی سرش طلا یا نقره صدقه دادن».
[۱۳۲۶] طح (۸۹۱/۱۲۲/۲)، هق (۳۲۴/۸). [۱۳۲۷] طس (۱/۳۳۴/۵۶۲)، ألبانی این حدیث را در «تمام المنة» (۶۸) اورده است، و اگرچه در هر دو حدیث ضعف هست اما یکی از آنها دیگری را تقویت میکند چون مخرج آنها مختلف است و در آنها متهم وجود ندارد. اه. *- آنچه لازم به یادآوری است این است که از آغشته کردن نوزاد به خون عقیقه نهی شده است.
وصیت از (وصیت الشی أوصیه) گرفته شده است، وقتی که آن چیز را وصل کرده باشی:
لذا وصیت کننده آنچه را در زمان حیاتش دارد به بعد از مرگش وصل میکند.
در اصطلاح شرع عبارت است از سفارش شخص مبنی بر اینکه پس از مرگ او (وصیت کننده) جنس، قرض و یا منفعتی را به کسی دیگر (موصی له) واگذار کرده و ببخشند.
وصیت بر هر کس که مالی (قابل وصیت) داشته باشد واجب است:
خداوند متعال میفرماید:
﴿كُتِبَ عَلَيۡكُمۡ إِذَا حَضَرَ أَحَدَكُمُ ٱلۡمَوۡتُ إِن تَرَكَ خَيۡرًا ٱلۡوَصِيَّةُ لِلۡوَٰلِدَيۡنِ وَٱلۡأَقۡرَبِينَ بِٱلۡمَعۡرُوفِۖ حَقًّا عَلَى ٱلۡمُتَّقِينَ١٨٠﴾[البقرة: ۱۸۰].
«هنگامی که یکی از شما را مرگ فرا رسد اگر دارایی فراوانی از خود به جای گذاشت، وصیت بر شما واجب شده است (و باید) برای پدر و مادر و نزدیکان بطور شایسته وصیت کند، این حق واجبی است بر پرهیزکاران».
از عبدالله بن عمر بروایت است که پیامبر جفرمود: (ما حق امری مسلم له شی یوصی فیه، یبیت لیلتین إلا ووصیته مكتوبة عنده) [۱۳۲۸]«هر مسلمانی که مالی قابل وصیت داشته باشد، حق ندارد دو شب بخوابد مگر اینکه وصیتنامهاش را کنار خود قرار دهد».
[۱۳۲۸] متفق علیه: خ (۲۷۳۸/۳۵۵/۵)، م (۱۶۲۷/۱۲۴۹/۳)، د (۲۸۴۵/۶۳/۸)، ت (۹۸۱/۲۲۴/۲)، جه (۲۶۹۹/۹۰۱/۲)، نس (۲۳۸/۶).
از سعد بن ابی وقاص سروایت است:
(جاء النبي جیعودني وأنا یمكة وهو یكره أن یموت بالأرض التی هاجر منها، قال: «یرحم الله ابن عفراء»، قلت یا رسول الله أوصی بمالی كله؟ قال: لا، قلت: فالشطر؟ قال: لاقلت: الثلث؟ قال: فالثلث، والثلث كثیر، إنك إن تدع ورثتك أغنیاء خیر من أن تدعهم عالة یتكففون الناس في أیدیهم، وإنك مهما أنفقت من نفقة فإنها صدقة، حتی اللقمة التی ترفعها إلی في امرأتك، وعسی الله أن یرفعك فینتفع بك ناس ویضربك آخرون، ولم یكن له یومئذ إلا ابنة) [۱۳۲۹]«در مکه بودم که پیامبر جبه عیادت من آمد، او دوست نداشت در سرزمینی که از آن هجرت کرده است بمیرد، فرمود: خداوند ابنعفراء را رحمت کند، گفتم ای رسول خدا! آیا میتوانم تمام داراییام را وصیت کنم؟ فرمود خیر، گفتم پس نصف؟ فرمود خیر، گفتم پس یک سوم؟ فرمود: یک سوم، هر چند یک سوم هم زیاد است، چون اگر وارثان خود را بعد از خودت بینیاز گردانی بهتر از آنست که آنان را مستمند رها کنی و دست نیاز بهسوی مردم دراز کنند. هر چیزی را که انفاق میکنی صدقه است حتی لقمهای که به همسرت میدهی، امید است که خداوند تو را شفا دهد تا کسانی به واسطه تو نفع ببرند (مسلمانان از غنایمی که به دست تو از مشرکین گرفته میشود بهره ببرند) و کسانی دیگر نیز از تو ضرر ببینند (مشرکانی که به دست تو هلاک میشوند)، سعد بن أبی وقاص در آن روز بجز یک دختر (وارث دیگری) نداشت».
[۱۳۲۹] متفق علیه: خ (۲۷۴۲/۳۶۳/۵)، این لفظ بخاری است، م (۱۶۲۸/۲۵۰/۳)، د (۲۸۴۷/۶۴/۸)، نس (۲۴۲/۶).
از ابوامامه باهلی روایت است: از پیامبر جشنیدم که در خطبه حجه الوداع میفرمود: (إن الله قد أعطی كل ذی حق حقه، فلاوصیة لوارث) [۱۳۳۰]«به راستی خداوند حق هر صاحب حقی را داده است، لذا وصیتی برای وارث نیست».
[۱۳۳۰] صحیح: [ص. جه ۲۱۹۴]، جه (۳/۲۷/۹۰۵/۲)، د (۲۸۵۳/۷۲/۸)، ت (۲۲۰۳/۲۹۳/۳).
از انس سروایت است: اصحاب پیامبر جدر ابتدای وصیتهایشان مینوشتند: «بسم الله الرحمن الرحیم، این وصیتی است که فلانی پسر فلانی کرده است، شهادت میدهم که هیچ معبود بر حقی که سزاوار عبادت باشد جز الله نیست، یکتا است و هیچ شریکی ندارد، و اینکه محمد بنده و فرستاده او است، و اینکه قیامت برپا خواهد شد، هیچ شکی در آن نیست، و خداوند مردگان را زنده میکند، و به کسانی از خانوادهام که بعد از من به جای میمانند وصیت میکنم که اگر ایمان دارند تقوای خدا را پیشه کنند و رابطه بین خود را اصلاح، و از خدا و رسول او اطاعت نمایند، و آنها را وصیت میکنم به آنچه ابراهیم و یعقوب فرزندان خود را وصیت کردند: ﴿يَٰبَنِيَّ إِنَّ ٱللَّهَ ٱصۡطَفَىٰ لَكُمُ ٱلدِّينَ فَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنتُم مُّسۡلِمُونَ﴾[البقرة: ۱۳۲]. «ای پسرانم خداوند دین (اسلام) را برای شما برگزیده، پس نمیرید مگر اینکه مسلمان باشید» [۱۳۳۱].
[۱۳۳۱] صحیح: [الإرواء ۱۶۴۷]، قط (۱۶/۱۵۴/۴)، هق (۲۸۷/۶).
مورد وصیت بعد از وفات وصیت کننده و پس از پرداخت بدهیهایش، به موصی له (فردی که برای او وصیت شده) تعلق میگیرد، و در صورتی که بدهیاش تمام ترکه و مالش را در برگیرد، چیزی به (موصی له) نمیرسد:
از علی روایت است: (قضی رسول الله جبالدین قبل الوصیه، وأنتم تقرؤنها من بعد وصیة یوصی بها أو دین) [۱۳۳۲]«پیامبر جبه پرداخت بدهی قبل از اجرای وصیت حکم کرد، در حالی که شما میخوانید ﴿مِّنۢ بَعۡدِ وَصِيَّةٖ تُوصُونَ بِهَآ أَوۡ دَيۡنٖ﴾[النساء: ۱۲]. «حق (موصی له)، پس از وصیتی که بدان وصیت شده و پرداخت بدهیهایی که بر عهده میت است، داده میشود».
[۱۳۳۲] حسن: [ص. جه ۲۱۹۵]، [الإرواء ۱۶۶۷]، جه (۲۷۱۵/۹۰۶/۲)، ت (۲۲۰۵/۲۹۴/۳).
چون اکثر مردم این زمان در مسایل دینی بویژه در مسایل مربوط به احکام جنائز مرتکب بدعت میشوند، لذا بر مسلمان واجب است وصیت کند که طبق سنت نبوی تجهیز و تدفین شود، تا به فرموده خداوند متعال عمل کرده باشد:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ قُوٓاْ أَنفُسَكُمۡ وَأَهۡلِيكُمۡ نَارٗا وَقُودُهَا ٱلنَّاسُ وَٱلۡحِجَارَةُ عَلَيۡهَا مَلَٰٓئِكَةٌ غِلَاظٞ شِدَادٞ لَّا يَعۡصُونَ ٱللَّهَ مَآ أَمَرَهُمۡ وَيَفۡعَلُونَ مَا يُؤۡمَرُونَ٦﴾[التحريم: ۶].
«ای مؤمنان،خود و اهل و خانواده خویش را از آتش دوزخی برکنار دارید که افزوزینه آن انسانها و سنگها است، فرشتگانی بر آن گمارده شدهاند که خشن و سختگیر و زورمند و توانا هستند، از خدا در آنچه بدیشان دستور داده است نافرمانی نمیکنند و همان چیزی را انجام میدهند که بدان مأمور شدهاند».
لذا اصحاب پیامبر جبه این امر وصیت میکردند، و آثار زیادی از آنها در این باره نقل شده است، از جمله:
از عامر بن سعد بن ابی وقاص روایت است: پدرم هنگام بیماریی که بر اثر آن فوت کرد گفت: (ألحدوا لی لحدا وانصبوا علی اللبن نصبا، كما صنع برسول الله ج) [۱۳۳۳]«لحدی برایم بسازید و خشتی را بر رویم نصب کنید همچنانکه برای پیامبر جاین کار شده است».
[۱۳۳۳] مراجعه شود به احکام الجنائز ألبانی (ص ۸).
اگر مردی فرع وارثی داشته باشد و در زمان حیات او بمیرد بر آن مرد واجب است که وصیت کند تا به اندازه سهم متوفی به فرزندان این فرع داده شود، یا وصیت کند که قسمتی از داراییاش در حدود یک سوم - هرچند یک سوم هم زیاد است - برای آنان در نظر گرفته شود، و اگر فوت کرد و برای فرزندان فرزندش به اندازهای که بر او واجب بوده تا برای آنان وصیت کند، وصیت نکرد، به آنان داده شود؛ چون این قرضی است برگردن میت، اگر فوت کرد و برای آنان حقی را تعیین نکرد، این قرض ضایع نمیشود. امروزه در دادگاهها هم به همین صورت عمل میشود.
فرائض جمع فریضه است و فریضه از فرض گرفته شده و بمعنی تقدیر (اندازه تعیین) است: خداوند متعال میفرماید:
﴿فَنِصۡفُ مَا فَرَضۡتُمۡ﴾[البقرة: ۲۳۷].
«یعنی نصف آنچه را که تعیین کردهاید (به آنها بدهید)».
فرض در شرع عبارت است از سهم تعیین شده برای وارث.
[۱۳۳۴. - فقه السنة (۴۲۴/۳).
عربها در زمان جاهلیت قبل از اسلام مردان و بزرگسالان را از ارث بهرهمند و زنان و کودکان را از آن محروم میکردند، وقتی اسلام آمد، خداوند هر صاحب حقی را از حقش بهرهمند کرد، و این حقوق را
﴿وَصِيَّةٗ مِّنَ ٱللَّهِ﴾[النساء: ۱۲].
«وصیتی از طرف خدا».
﴿فَرِيضَةٗ مِّنَ ٱللَّهِ﴾[النساء: ۱۱].
«فریضهای از طرف خدا».
نامید، سپس مسلمانان را از مخالفت با شرع خدا در فرائض برحذر داشته و آنها را مورد تهدید قرار داد:
میفرماید:
﴿ تِلۡكَ حُدُودُ ٱللَّهِۚ وَمَن يُطِعِ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ يُدۡخِلۡهُ جَنَّٰتٖ تَجۡرِي مِن تَحۡتِهَا ٱلۡأَنۡهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَاۚ وَذَٰلِكَ ٱلۡفَوۡزُ ٱلۡعَظِيمُ١٣ وَمَن يَعۡصِ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ وَيَتَعَدَّ حُدُودَهُۥ يُدۡخِلۡهُ نَارًا خَٰلِدٗا فِيهَا وَلَهُۥ عَذَابٞ مُّهِينٞ١٤﴾[النساء: ۱۳-۱۴].
«این حدود خدا است و هر کسی از خدا و پیامبرش اطاعت کند، خدا او را به باغهای بهشت وارد میکند که در آن رودبارها روان است و جاودانه در آن میماند و این پیروزی بزرگی است، و آن کسی که از خدا و پیامبرش نافرمانی و از مرزهای خدا تجاوز کند خداوند او را به آتش وارد میگرداند، و جاودانه در آن میماند و برای او عذاب خوارکنندهای هست».
هرگاه کسی فوت کرد ابتدا باید از ترکه او هزینههای تجهیز و تدفین، سپس بدهیهایش پرداخت شود، آنگاه وصیتش اجرا گردد و بعد از آن مالی باقی ماند بر ورثهاش تقسیم میشود به دلیل فرموده خداوند متعال: ﴿مِّنۢ بَعۡدِ وَصِيَّةٖ تُوصُونَ بِهَآ أَوۡ دَيۡنٖ﴾«(سهم شما) پس از انجام وصیت مرده و پرداخت بدهیهایش میباشد».
و به دلیل گفتۀ علی س: (قضی رسول الله جبالدین قبل الوصیة) [۱۳۳۵]«پیامبر جبه پرداخت بدهی قبل از وصیت حکم کرد».
[۱۳۳۵] تخریج در ص (۵۵۷).
اسبابی که به موجب آن، فرد مستحق ارث میگردد، سه چیز است:
به دلیل فرموده خداوند متعال
﴿وَأُوْلُواْ ٱلۡأَرۡحَامِ بَعۡضُهُمۡ أَوۡلَىٰ بِبَعۡضٖ﴾[الأحزاب: ۶].
«و خویشاوندان نسبت به همدیگر از اولویت بیشتری برخوردارند».
به دلیل حدیث ابن عمر از پیامبر جکه فرمود: (الولاء لحمة كلحمة النسب) [۱۳۳۶]«ولاء ارتباطی مانند ارتباط نسبی است».
[۱۳۳۶. - ولاء رابطهای است که به واسطه آزاد کردن برده حاصل میشود و به آن ولای عتاق (آزاد کردن) نیز گویند. و یا به رابطهای گفته میشود که به واسطه موالاة (دوستی) حاصل میگردد و به آن ولای موالاة (دوستی) گویند. ولای موالاة (دوستی)، توافق و عقدی است که بین دو نفر منعقد میشود که چون یکی از آنها وراث نسبی ندارد، به دیگری میگوید: تو مولای من هستی یا تو ولی من هستی، و هرگاه فوت کردم از من ارث میبری، و اگر مرتکب جنایتی غیرعمد شدم دیه شرعیام را باید پرداخت کنی. ولای موالاة (دوستی) نزد ابوحنیفه سبب گرفتن ارث است اما نزد جمهور علماء فاقد اعتبار است. «مترجم». [ ]- صحیح: [ص. ج ۷۱۵۷]، کم (۳۴۱/۴)، هق (۲۹۲/۱).
به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَلَكُمۡ نِصۡفُ مَا تَرَكَ أَزۡوَٰجُكُمۡ﴾[النساء: ۱۲].
«و برای شما نصف دارایی همسرانتان است».
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (القاتل لایرث) [۱۳۳۷]«قاتل (از مقتول) ارث نمیبرد».
[۱۳۳۷] صحیح: [ص. ج ۴۴۳۶]، [الإرواء ۱۶۷۲]، ت (۲۱۹۲/۲۸۸/۳)، جه (۳۶۴۵/۸۸۳/۲).
از اسامه بن زید بروایت است که پیامبر جفرمود: (لایرث الـمسلم الكافر، ولا الكافر الـمسلم) [۱۳۳۸]«مسلمان از کافر و کافر از مسلمان ارث نمیبرد».
[۱۳۳۸] متفق علیه: خ (۶۷۶۴/۵۰/۱۲)، م (۱۶۱۴/۱۲۳۳/۳)، ت (۲۱۸۹/۲۸۶/۳)، جه (۲۷۲۹/۹۱۱/۲)، د (۲۸۹۲/۱۲۰/۸).
چون برده و آنچه متعلق به او است، ملک سیدش است، لذا اگر از خویشاوندانش ارثی به او رسید، به سیدش تعلق میگیرد، نه به او.
مردانی که ارث میبرند ده گروهند:
۱ و ۲- پسر و پسر پسر، و هر چه به پایین:
به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿يُوصِيكُمُ ٱللَّهُ فِيٓ أَوۡلَٰدِكُمۡۖ لِلذَّكَرِ مِثۡلُ حَظِّ ٱلۡأُنثَيَيۡنِ﴾[النساء: ۱۱].
«خداوند درباره (ارث بردن) فرزندانتان به شما فرمان میدهد و بر شما واجب میگرداند که سهم یک مرد به اندازه سهم دو زن است».
۳ و ۴- پدر و پدرش و هر چه به بالا:
به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَلِأَبَوَيۡهِ لِكُلِّ وَٰحِدٖ مِّنۡهُمَا ٱلسُّدُسُ﴾[النساء: ۱۱].
«و به هر یک از پدر و مادر یک ششم ترکه میرسد».
جد به منزله پدراست به دلیل فرموده پیامبر ج(أنا ابن عبد الـمطلب) [۱۳۳۹]«من پسر عبدالمطلب هستم».
۵ و ۶- برادر و پسر برادر و به پایین:
به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَهُوَ يَرِثُهَآ إِن لَّمۡ يَكُن لَّهَا وَلَدٞ﴾[النساء: ۱۷۶].
«(واگر خواهری بمیرد و) فرزندی نداشته باشد برادر (پدری و مادری یا پدری) همه ترکه را به ارث میبرد».
۷ و ۸- عمو و پسرعمو اگرچه دور هم باشند:
به دلیل فرموده پیامبر ج: (ألحقوا الفرائض بأهلها، فما بقی فهو لأولی رجل ذكر) [۱۳۴۰]«سهمها را به صاحبان آن برسانید. آنچه باقی ماند، مال نزدیکترین خویشاوندان مردبه میت، است».
۹- شوهر:
به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَلَكُمۡ نِصۡفُ مَا تَرَكَ أَزۡوَٰجُكُمۡ﴾[النساء: ۱۲].
«و برای شما نصف دارایی همسرانتان است».
۱۰- سیدآزاد کننده برده:
به دلیل فرموده پیامبر ج: (الولاء لـمن أعتق) [۱۳۴۱]«ولاء برای کسی است که برده را آزاد کرده باشد».
[۱۳۳۹] متفق علیه: خ (۶۷۳۲/۱۱/۱۲)، م (۱۶۱۵/۱۲۳۳/۳)، ت (۲۱۷۹/۲۸۳/۳)، و بنحوه رواه: د (۲۸۸۱/۱۰۴/۸)، جه (۲۷۴۰/۹۱۵/۲). [۱۳۴۰] متفق علیه: (۴۳۱۵/۲۷/۸)، م (۱۷۷۶/۱۴۰۰/۳)، ت (۱۷۳۸/۱۱۷/۳). [۱۳۴۱] متفق علیه: خ (۴۵۶/۵۵۰/۱)، م (۱۵۰۴/۱۱۴۱/۲)، د (۳۹۱۰/۴۳۸/۱۰)، جه (۲۵۲۱/۸۴۲/۲).
زنانی که ارث میبرند هفت گروهند:
۱ و ۲- دختر و دختر پسر و هر چند پدرش پایین باشد:
به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿يُوصِيكُمُ ٱللَّهُ فِيٓ أَوۡلَٰدِكُمۡ﴾[النساء: ۱۱].
«خداوند درباره (ارث بردن) فرزندانتان به شما فرمان میدهد».
۳ و ۴- مادر وجده:
به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَلِأَبَوَيۡهِ لِكُلِّ وَٰحِدٖ مِّنۡهُمَا ٱلسُّدُسُ﴾[النساء: ۱۱].
«و به هر یک از پدر و مادر یک ششم ترکه میرسد».
۵- خواهر:
بدلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَلِأَبَوَيۡهِ لِكُلِّ وَٰحِدٖ مِّنۡهُمَا ٱلسُّدُسُ﴾[النساء: ۱۱].
«و به هر یک از پدر و مادر یک ششم ترکه میرسد».
﴿إِنِ ٱمۡرُؤٌاْ هَلَكَ لَيۡسَ لَهُۥ وَلَدٞ وَلَهُۥٓ أُخۡتٞ فَلَهَا نِصۡفُ مَا تَرَكَ﴾[النساء: ۱۷۶].
«اگرمردی فوت کرد و فرزندی نداشت و دارای خواهری بود (پدر ومادری یا پدری) نصف ترکه از آن اوست».
۶- همسر:
به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَلَهُنَّ ٱلرُّبُعُ مِمَّا تَرَكۡتُمۡ﴾[النساء: ۱۲].
«و برای زنانتان یک چهارم از ترکه شما به آنان میرسد».
۷- سیده (زن آزاد کننده برده:
به دلیل فرموده پیامبر ج: (الولاء لمن أعتق) «ولاء برای کسی است که برده را آزاد کرده باشد».
مستحقان ترکه سه گروهند: اصحاب فروض، عصبه و رحم.
فرضهای تعیین شده در قرآن شش نوع هستند: نصف، یک چهارم، یک هشتم، دو سوم، یک سوم و یک ششم.
۱- شوهر، در صورتیکه همسرش فرزند نداشته باشد:
به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَلَكُمۡ نِصۡفُ مَا تَرَكَ أَزۡوَٰجُكُمۡ إِن لَّمۡ يَكُن لَّهُنَّ وَلَدٞ﴾[النساء: ۱۲].
«و برای شما نصف دارایی بجای مانده همسرانتان است اگر فرزندی نداشته باشند».
۲- دختر:
به دلیل فرموده خداوند متعال: ﴿وَإِن كَانَتۡ وَٰحِدَةٗ فَلَهَا ٱلنِّصۡفُ﴾«واگر ورثه تنها یک دختر باشد، نصف ترکه از آن اوست».
۳- دختر پسر:
چون به اجماع امت دختر پسر به منزله دختر است.
ابن منذر گوید [۱۳۴۲]: «اجماع امت بر این است که اگر میت فرزند صلبی (که از پشتخود او است) نداشته باشد، پسران پسر او بمنزله پسران او و دختران پسر او بمنزله دختران او هستند».
۴ و ۵- خواهر پدری و مادری و خواهر پدری:
به دلیل فرموده خداوند متعال: ﴿إِنِ ٱمۡرُؤٌاْ هَلَكَ لَيۡسَ لَهُۥ وَلَدٞ وَلَهُۥٓ أُخۡتٞ فَلَهَا نِصۡفُ مَا تَرَكَ﴾«اگر مردی فوت کرد و فرزندی نداشت و دارای خواهری بود، نصف ترکه از آن اوست».
[۱۳۴۲] الاجماع (۷۹).
۱- شوهر در صورتیکه همسرش فرزند داشته باشد:
به دلیل فرموده خداوند متعال: ﴿وَلَهُنَّ ٱلرُّبُعُ مِمَّا تَرَكۡتُمۡ إِن لَّمۡ يَكُن لَّكُمۡ وَلَدٞ﴾«و برای زنانتان یک چهارم ترکه شما است، اگر فرزندی نداشته باشید».
زنی که شوهرش فرزند داشته باشد:
به دلیل فرموده خداوند متعال: ﴿فَإِن كَانَ لَكُمۡ وَلَدٞ فَلَهُنَّ ٱلثُّمُنُ مِمَّا تَرَكۡتُم﴾«و اگر شما فرزندی داشتید، سهم همسرانتان یک هشتم ترکه است».
۱ و ۲- دو دختر (و یا بیش از آن) و دو دختر پسر:
به دلیل فرموده خداوند متعال: ﴿فَإِن كَانَتَا ٱثۡنَتَيۡنِ فَلَهُمَا ٱلثُّلُثَانِ مِمَّا تَرَكَ﴾«پس اگر فرزندانتان همه دختر بودند و تعدادشان (دو یا) از دو بیشتر بود دو سوم ترکه سهم ایشان است».
۳ و ۴- دو خواهر شقیقه (پدری و مادری) و دو خواهر پدری:
به دلیل فرموده خداوند متعال: ﴿فَإِن كَانَتَا ٱثۡنَتَيۡنِ فَلَهُمَا ٱلثُّلُثَانِ مِمَّا تَرَكَ﴾«و اگر دو خواهر باقی بمانند دو سوم ترکه را به ارث میبرند».
۱- مادر، اگر حجب (منع) نشده باشد:
به دلیل فرموده خداوند متعال: ﴿فَإِن لَّمۡ يَكُن لَّهُۥ وَلَدٞ وَوَرِثَهُۥٓ أَبَوَاهُ فَلِأُمِّهِ ٱلثُّلُثُ﴾«و اگر مرده دارای فرزند نباشد و تنها پدر و مادر از او ارث ببرند، یک سوم ترکه به مادر میرسد».
۲- دو برادر یا بیش از آن و دو خواهر مادری، یا بیشتر:
به دلیل فرموده خداوند متعال: ﴿وَإِن كَانَ رَجُلٞ يُورَثُ كَلَٰلَةً أَوِ ٱمۡرَأَةٞ وَلَهُۥٓ أَخٌ أَوۡ أُخۡتٞ فَلِكُلِّ وَٰحِدٖ مِّنۡهُمَا ٱلسُّدُسُۚ فَإِن كَانُوٓاْ أَكۡثَرَ مِن ذَٰلِكَ فَهُمۡ شُرَكَآءُ فِي ٱلثُّلُثِ﴾«و اگرمردی یا زنی به گونه کلاله از آنها ارث برده شد و فرزندی و پدری نداشتند) و برادر (مادری) یا خواهر (مادری) داشتند، سهم هر یک از آن دو یک ششم ترکه است و اگر بیش از آن (تعداد، یعنی یک برادرمادری و یک خواهر مادری) بودند، آنها در یک سوم با هم شریکاند».
۱- مادر زمانی که میت فرزند یا برادرانی داشته باشد:
به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَلِأَبَوَيۡهِ لِكُلِّ وَٰحِدٖ مِّنۡهُمَا ٱلسُّدُسُ مِمَّا تَرَكَ إِن كَانَ لَهُۥ وَلَدٞۚ فَإِن لَّمۡ يَكُن لَّهُۥ وَلَدٞ وَوَرِثَهُۥٓ أَبَوَاهُ فَلِأُمِّهِ ٱلثُّلُثُۚ فَإِن كَانَ لَهُۥٓ إِخۡوَةٞ فَلِأُمِّهِ ٱلسُّدُسُ﴾[النساء: ۱۱].
«اگر مردهای دارای فرزند و پدرو مادر باشد به هر یک از پدر و مادر یک ششم ترکه میرسد و اگر مرده دارای فرزند (یا نوه) نباشد و تنها پدر ومادر ازاو ارث ببرند، یک سوم ترکه به مادر میرسد و اگر مرده (علاوه بر پدر و مادر) برادرانی (یا خواهرانی از پدر و مادر یا از یکی از آندو) داشته باشد، به مادرش یک ششم ترکه میرسد».
۲- جده در صورت نبودن مادر:
ابن منذر گوید [۱۳۴۳]: «اجماع کردهاند بر اینکه اگر میت مادر نداشته باشد، جده یک ششم ترکه را به ارث میبرد».
۳- یک برادر یا خواهر مادری:
به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَإِن كَانَ رَجُلٞ يُورَثُ كَلَٰلَةً أَوِ ٱمۡرَأَةٞ وَلَهُۥٓ أَخٌ أَوۡ أُخۡتٞ فَلِكُلِّ وَٰحِدٖ مِّنۡهُمَا ٱلسُّدُسُ﴾[النساء: ۱۲].
«و اگر مردی یا زنی به گونه کلاله از آنها ارث برده شد (و فرزندی و پدری نداشتند) و برادر(مادری) یا خواهر(مادری) داشتند سهم هر یک از آندو یک ششم ترکه است».
۴- دختر پسر با دختر صلبی:
به دلیل حدیث ابوقیس که گفت: «از هزیل بن شرحبیل شنیدم که گفت: از ابوموسی درباره دختر و دختر پسر و خواهر سؤال شد، گفت: دختر نصف ترکه و خواهر نصف دیگر آن را به ارث میبرد، نزد ابن مسعود هم برو او هم مانند من فتوی میدهد، از ابن مسعود سؤال شد و سخن ابوموسی را برایش بازگو کردند. گفت: پس من (دراین موضوع) حق را گم کرده و از هدایت یافتهگان نیستم.
به آنچه پیامبر جدر این باره حکم کرده است، حکم میکند، و بر این اساس نصف ترکه به دختر و یک ششم آن به دختر پسر تعلق میگیرد، که این یک ششم مکمل دو سوم است، و آنچه باقی میماند به خواهر تعلق میگیرد.
نزد ابوموسی رفتیم و آنچه را که ابن مسعود گفته بود برایش بازگو کردیم، گفت: تا زمانی که این عالم شایسته در میان شما است، از من سؤال نکنید» [۱۳۴۴].
۵- خواهر پدری، با خواهر شقیقه (پدری و مادری) به قیاس بر دختر پسر با دختر صلبی، مکمل دو سوم هستند.
۶- پدر زمانی که میت فرزند داشته باشد:
به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَلِأَبَوَيۡهِ لِكُلِّ وَٰحِدٖ مِّنۡهُمَا ٱلسُّدُسُ مِمَّا تَرَكَ إِن كَانَ لَهُۥ وَلَدٞ﴾[النساء: ۱۱].
«اگر مردهای دارای فرزند و پدر و مادر باشد به هر یک از پدر و مادر یک ششم ترکه میرسد».
ابن منذر گوید [۱۳۴۵]: «براینکه حکم جد (پدر بزرگ) در صورت نبودن پدر مانند پدر است اجماع کردهاند».
[۱۳۴۳] الاجماع (۸۴). [۱۳۴۴] صحیح: [الإرواء ۱۶۸۳]، خ (۶۷۳۶/۱۷/۱۲)، د (۲۸۷۳/۹۷/۸)، ت (۲۱۷۳/۲۸۵/۳) در روایت ابوداود و ترمذی جمله آخر «نزد ابوموسی...» وجود ندارد. [۱۳۴۵] الاجماع (۸۴).
عصبه جمع عاصب است مانند طالب و طلبه، عصبه، پسران مرد و نزدیکان پدری او هستند و مقصود از آنها در اینجا کسانیاند که پس از پرداخت سهم اصحاب فروض بقیه ترکه به آنها تعلق میگیرد، واگر از ترکه برایشان باقی نماند، چیزی به آنان نمیرسد، مگر اینکه عاصب پسر باشد؛ چون پسر در هیچ حالتی، از ارث محروم نمیشود. همچنین اگر از اصحاب فروش کسی یافت نشد، عصبه تمام ترکه را به ارث میبرند:
از ابن عباس روایت است که پیامبر جفرمود: (ألحقوا الفرائض بأهلها، فما بقی فهو لأولی رجل ذكر) [۱۳۴۷]«سهمها را به صاحبان آن برسانید، آنچه باقی میماند مال نزدیکترین خویشاوند مرد به میت است».
و خداوند متعال میفرماید: ﴿وَهُوَ يَرِثُهَآ إِن لَّمۡ يَكُن لَّهَا وَلَدٞ﴾«(واگر خواهری بمیرد و) فرزندی نداشته باشد برادر (پدری و مادری یا پدری) همه ترکه را به ارث میبرد».
در این آیه تمام ترکه به برادری که تنها است نسبت داده شده و بقیه عصبه هم بر او قیاس شده است.
[۱۳۴۶] فقه السنه (۴۳۷/۳). [۱۳۴۷] تخریج در ص (۵۶۴).
عصبه دو نوعاند: عصبه نسبی و عصبه سببی:
[۱۳۴۸] فقه السنة (۴۳۷/۳).
عصبهای است که سبب آن آزادی برده باشد، به دلیل فرموده پیامبر ج: (الولاء لـمن أعتق) [۱۳۴۹]«ولاء برای کسی است که برده را آزاد کرده باشد».
و میفرماید: (الولاء لحمة كلحمة النسب) [۱۳۵۰]«ولاء ارتباطی مانند ارتباط نسب است».
معتق (آزاد کننده برده) مرد باشد یا زن تنها در صورتی از معتوق (برده آزاد شده) ارث میبرد که عصبه نسبی نداشته باشد:
ازعبدالله بن شداد از دختر حمزه روایت است: (مات مولای وترك ابنة، فقسم رسول الله جماله بینی وبین ابنته، فجعل لی النصف ولـها النصف) [۱۳۵۱]«مولایم (برده آزاد شدهام) فوت کرد و دختری از خود به جای گذاشت، پیامبر جمالش را بین من و دخترش تقسیم کرد، نصف مال را به من و نصف دیگر را به او داد».
[۱۳۴۹] تخریج در ص (۵۶۴). [۱۳۵۰] تخریج در ص (۵۶۲). [۱۳۵۱] حسن: [ص. جه ۲۲۱۰]، جه (۲۷۳۴/۹۱۳/۲)، کم (۶۶/۴).
عصبه نسبی به سه دسته تقسیم میشوند:
۱- عصبه بالذات: که عبارتند از مردان وارث، بجز شوهر و فرزند مادر.
۲- عصبه بالغیر: دختران و دختران پسر و خواهران شقیقه (پدر ومادری) و خواهران پدری.
پس هرکدام از اینها با برادرش، و بوسیله او عصبه میشوند، و به اندازۀ نصف سهم او ارث میبرند:
به دلیل فرموده خداوند متعال: ﴿وَإِن كَانُوٓاْ إِخۡوَةٗ رِّجَالٗا وَنِسَآءٗ فَلِلذَّكَرِ مِثۡلُ حَظِّ ٱلۡأُنثَيَيۡنِ﴾«واگر برادران وخواهران با هم باشند هر مردی به اندازه سهم دو زن ارث میبرد».
۳- عصبه مع الغیر: که عبارتند از خواهران با دختران:
به دلیل حدیث ابن مسعود: (و ما بقی فللأخت) [۱۳۵۲]«و آنچه باقی میماند برای خواهر است».
[۱۳۵۲] تخریج در ص (۵۶۴).
[۱۳۵۳] فقه السنه (۴۴۱، ۴۴۰/۳).
حجب در لغت به معنی منع، و منظور از آن منع شخص معینی از تمام یا بخشی از میراث به علت وجود شخصی دیگر است.
حرمان: منع شخص معینی از میراث به سبب وجود یکی از موانع ارث از قبیل قتل و امثال آن است.
حجب دو نوع است: حجب نقصان و حجب حرمان.
حجب نقصان عبارت است از: کم شدن میراث یکی از ورثه به علت وجود شخصی دیگر و به پنج نفر تعلق میگیرد:
۱- شوهر، در صورتیکه همسرش فرزند داشته باشد، از نصف به یک چهارم حجب میشود.
۲- همسر در صورتیکه شوهرش فرزند داشته باشد، از یک چهارم به یک هشتم حجب میشود.
۳- مادر هنگام وجود فرع وارثی از یک سوم به یک ششم حجب میشود.
۴- دختر پسر.
۵- خواهر پدری.
حجب حرمان عبارت است از محروم شدن شخصی از تمام میراث به علت وجود شخصی دیگر مانند محروم شدن برادر از میراث هنگام وجود پسر، حجب حرمان به شش نفر زیر تعلق نمیگیرد، هرچند حجب نقصان به آنها تعلق میگیرد:
۱ و ۲- پدر و مادر.
۳ و ۴- پسر و دختر.
۵ و ۶- زن و شوهر.
حجب حرمان غیر از این شش نفر، دیگر ورثه را در برمیگیرد.
حجب حرمان بر دو اساس استوار است:
۱- آنانی که به واسطه شخصی دیگر به میت منتسب میشوند، در صورت وجود آن شخص ارث نمیبرند.
مانند پسرِ پسر که با وجود پسر ارث نمیبرد، بجز فرزندان مادر چون آنان علی رغم اینکه به واسطۀ مادر به میت منتسب میشوند، باز هم با وجود او از میت ارث میبرند.
۲- نزدیکتر بر دورتر مقدم میگردد، بنابراین پسر، پسر برادرش را حجب میکند و اگر در یک درجه باشند هر کدام از آنها دارای قرابت قویتری باشد، مقدم میشود، مانند برادر شقیق (پدر و مادری) که برادر پدری را حجب میکند.
حدود جمع حد است و حد در اصل: مانع میان دو چیز است.
و در لغت به معنی منع و بازداشتن است [۱۳۵۴].
و در اصطلاح «مجازاتهایی است که شریعت برای گناهان مشخص کرده تا از وقوع در امثال آن جلوگیری کند» [۱۳۵۵].
[۱۳۵۴] فقه السنة (۳۰۲/۲). [۱۳۵۵] منار السبیل (۳۶۰/۲).
«قرآن و سنت مجازات و کیفرهای مشخصی را برای جرایم معینی مقرر داشته که جرایم حدود نامیده میشود و عبارتند از: زنا، قذف (تهمت ناروا)، دزدی، شرابخواری، محاربه، ارتداد وبغی و تجاور» [۱۳۵۶].
[۱۳۵۶] فقه السنة (۳۰۲/۲).
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (حد یعمل به في الأرض خیر لأهل الأرض من أو یمطروا أربعین صباحا) [۱۳۵۷]«حدی که در روی زمین اجرا میشود برای زمینیان بهتر از باریدن چهل روز باران است».
[۱۳۵۷] حسن: (ص. جه ۲۰۵۷)، جه (۲۵۳۸/۸۴۸/۲)، نس (۷۶/۸).
از عباده بن صامت روایت است که پیامبر جفرمود: (أقیموا حدود الله في القریب والبعید، ولأتأخذكم في الله لومة لائم) [۱۳۵۸]«حدود خدا را بر هر خویشاوند و بیگانه اجرا کنید و ملامت هیچ ملامتگری شما را از اجرای حد باز ندارد».
از عائشه روایت است: اسامه درباره زنی که دزدی کرده بود با پیامبر جصحبت کرد، پیامبر فرمود: (إنما هلك من كان قبلكم أنهم كانوا یقیمون الحد علی الوضیع ویتركون علی الشریف، والذي نفسی بیده لو فاطمة فعلت ذلك لقطعت یدها) [۱۳۵۹]«همانا کسانی که قبل از شما بودهاند به این خاطر هلاک شدند که حد را بر انسانهای ضعیف اجرا میکردند ولی از اجرای آن بر انسانهای شریف خودداری مینمودند، قسم به ذاتی که جانم در دست او است اگر فاطمه (دخترم) این کار را میکرد، دستش را قطع میکردم».
[۱۳۵۸] حسن: (ص. جه ۲۰۵۸)، جه (۲۵۴۰/۸۴۹/۲). [۱۳۵۹] صحیح: (الإرواء ۲۳۱۹)، خ (۶۸۸۷/۸۶/۱۲).
از عائشه لروایت است: قضیۀ سرقت زن مخزومی قریش را اندوهگین ساخت و گفتند: چه کسی در این باره با پیامبر جصحبت میکند؟ چه کسی جرأت این کار را دارد بجز اسامه، محبوب پیامبر جبنابراین اسامه با پیامبر جدر این باره صحبت کرد، پیامبر فرمود: (أتشفع في حد من حدود الله؟) «آیا در مورد حدی از حدود خدا سفارش میکنی؟». سپس بلند شد و خطبه خواند و فرمود: (یا أیها الناس إنما ضل من كان قبلكم أنهم كانوا إذا سرق الشریف تركوه وإذا سرق الضعیف فیهم أقاموا علیه الحد، وأیم الله لو أنفاطمة بنت محمد سرقت لقطع محمد یدها) [۱۳۶۰]«ای مردم! پیشینیان شما به این دلیل گمراه شدند که وقتی انسانی شریف سرقت میکرد، بر او حد جاری نمیکردند ولی هر گاه ضعیفی از آنها سرقت میکرد حد را بر اوجاری میکردند. قسم به خدا اگر فاطمه دختر محمد سرقت کند محمد دست او را میبرد».
[۱۳۶۰] متفق علیه: خ (۶۷۸۸/۸۷/۱۲)، م (۱۶۸۸/۱۳۱۵/۳)، د (۴۳۵۱/۳۱/۱۲)، نس (۷۴/۸)، ت (۱۴۵۵/۴۴۲/۲)، جه (۲۵۴۷/۸۵۱/۲).
از ابوهریره روایت است: پیامبر جفرمود: (من ستر مسلما ستره الله في الدنیا والآخرة) [۱۳۶۱]هر کس عیب مسلمانی را بپوشاند، خدا عیب او را در دنیا و آخرت میپوشاند».
و نیز مستحب است که بنده عیب خودش را بپوشاند؛ به دلیل فرموده پیامبر ج: (كل أمتی معافی إلا الـمجاهرین، وإن من الـمجاهرة أن یعمل الرجل باللیل عملا، ثم یصبح وقد ستره الله علیه، فیقول: یا فلان عملت البارحة كذا وكذا وقد بات یستره ربه ویصبح یكشف سترالله علیه) [۱۳۶۲]«تمام امتم موردعفو قرار میگیرند مگر کسانی که (گناهی انجام میدهند و آنرا) آشکار میکنند، و از جمله آشکار کردن گناه این است که کسی، شب گناهی را انجام دهد و تا صبح خدا گناهش را پوشیده دارد اما او در روز بگوید: فلانی: دیشب فلان گناه و فلان گناه را انجام دادهام، در حالی که پروردگارش آن را پوشانه، ولی او پوششی را که خدا بر عیب او قرار داده بر میدارد (گناهش را آشکار میکند)».
[۱۳۶۱] صحیح: [مختصر م ۱۸۸۸]، م (۲۶۹۹/۲۰۷۴/۴)، ت (۱۴۴۹/۵۳۹/۲)، جه (۲۲۵/۸۲/۱)، د (۴۹۲۵/۲۸۹/۱۳). [۱۳۶۲] متفق علیه: خ (۶۰۶۹/۴۸۶/۱۰)، م (۲۹۹۰/۲۲۹۱/۴).
از عباده بن صامت سروایت است: در مجلسی با پیامبر جبودیم، فرمود: (بایعونی علی أن لاتشركوا بالله شیئا ولاتسرقوا ولاتزنوا) «با من بیعت کنید بر اینکه هیچ کسی و هیچ چیزی را شریک خدا قرار ندهید و سرقت و زنا نکنید» سپس تمام آیه (مربوط به بیعت زنان را) تلاوت کرد وگفت: (فمن وفی منكم فأجره علی الله، ومن أصاب من ذلك شئا فعوقب به فو كفارته، ومن أصاب من ذلك شیئا فستره الله علیه فهو إلی الله، إن شاء غفرله وإن شاء عاقبه) [۱۳۶۳]«هر کس به این بیعت وفا کرد پاداشش نزد خداوند است و هر کس مرتکب یکی از این گناهان شد و کیفر آن را دید، (اجرای حد) کفاره آن است، و هر کس گناهی انجام داد و خداوند گناه اورا پوشاند، حکم آن به خدا برمیگردد اگر بخواهد او را عفو کند و اگر بخواهد عذابش دهد».
[۱۳۶۳] متفق علیه: خ (۱۸/۶۴/۱)، م (۱۷۰۹/۱۳۳۳/۳)، نس (۱۴۸/۷).
اجرای حدود تنها بر عهده امام و جانشین او است؛ چون پیامبر جو خلفای بعداز او در زمان حیاتشان شخصاً حدود را اجرا میکردند و پیامبر جگاهی در اجرای حدود برای خود جانشین تعیین میکرد و میگفت: (واغد یا أنیس إلی امرأة هذا فإن اعترفت فارجمها) [۱۳۶۵]«ای انیس فردا نزد زن این مرد برو، اگر اعتراف کرد او را رجم کن».
سید میتواند حد را بر برده خود اجرا کند، به دلیل فرموده پیامبر ج: (إذا زنت الأمة فتبین زناها فلیجلدها الحد ولایثرب علیها، ثم إن زنت الثانیة فلیجلدها الحد ولایثرب علیها، ثم إن زنت الثالثة، فلیبعها ولو بحبل من شعر) [۱۳۶۶]«هرگاه ثابت شد کنیزی مرتکب زنا شده است، (سیدش) باید حد تازیانه را بر او اجرا کند و بیش از آن او را توبیخ نکند، پس اگر برای بار دوم زنا کرد دوباره باید او را تازیانه بزند و از توبیخ او خودداری نماید، و اگر برای بار سوم زنا کرد، باید او را بفروشد هرچند به قیمت ریسمانی از مو هم باشد».
[۱۳۶۴] منار السبیل (۳۶۱/۲). [۱۳۶۵] بزودی در بیان قصهای خواهد آمد. [۱۳۶۶] متفق علیه: خ (۶۸۳۹/۱۶۵/۱۲)، م (۱۷۰۳/۱۳۲۸/۳).
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَلَا تَقۡرَبُواْ ٱلزِّنَىٰٓۖ إِنَّهُۥ كَانَ فَٰحِشَةٗ وَسَآءَ سَبِيلٗا٣٢﴾[الإسراء: ۳۲].
«و (با انجام مراحل و انگیزههای زنا) به زنا نزدیک نشوید که زنا گناه بسیار زشت و راه و روشی بد است».
از عبدالله بن مسعود سروایت است: از پیامبر جسؤال کردم کدامین گناه بزرگتر است؟ فرمود: (أن تجعل لله ندا وهو خلقك) «اینکه برای خدا شریک قرار دهی در حالی که او تو را آفریده است» گفتم: بعد از آن چی؟ فرمود: (أن تقتل ولدك مخافة أن یطعم معك) «فرزندت را از ترس اینکه با تو غذا بخورد بکشی» گفتم بعد از آن چی؟ فرمود: (أن تزنی بحلیلة جارك) [۱۳۶۷]«با زن همسایهات زنا کنی».
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَٱلَّذِينَ لَا يَدۡعُونَ مَعَ ٱللَّهِ إِلَٰهًا ءَاخَرَ وَلَا يَقۡتُلُونَ ٱلنَّفۡسَ ٱلَّتِي حَرَّمَ ٱللَّهُ إِلَّا بِٱلۡحَقِّ وَلَا يَزۡنُونَۚ وَمَن يَفۡعَلۡ ذَٰلِكَ يَلۡقَ أَثَامٗا٦٨ يُضَٰعَفۡ لَهُ ٱلۡعَذَابُ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ وَيَخۡلُدۡ فِيهِۦ مُهَانًا٦٩ إِلَّا مَن تَابَ وَءَامَنَ وَعَمِلَ عَمَلٗا صَٰلِحٗا فَأُوْلَٰٓئِكَ يُبَدِّلُ ٱللَّهُ سَئَِّاتِهِمۡ حَسَنَٰتٖ﴾[الفرقان: ۶۸-۷۰].
«و کسانی که با خدا معبو دیگری را به فریاد نمیخوانند وعبادت نمیکنند و انسانی که الله خونش را حرام کرده به قتل نمیرسانند مگر به حق و زنا نمیکنند، چرا که هر کس این (کارهای ناشایست) را انجام دهد،کیفر آنرا میبیند و در روز قیامت عذابش مضاعف میشود و برای ابد در جهنم به ذلیلی میماند مگر کسی که توبه کند و ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد که خداوند بدیها و گناهان ایشان را به خوبیها ونیکیها تبدیل میکند».
در حدیث طولانیای که سمره بن جندب درباره رؤیای پیامبر جروایت کرده آمده که پیامبر جفرمود: (فانطلقنا فأتینا علی مثل التنور، قال: وأحسب أنه كان یقول: فإذا فیه لغط وأصوات، قال: فاطلعنا فیه، فإذا رجال ونساء عراة، وإذا هم یأتیهم لـهب ن أسفل منهم، فإذا أتاهم ذلك اللهب ضوضوا، قال: قلت لهما: ما هؤلاء، قالا: وأما الرجالو النساء العراة الذین في مثل التنور فهم الزناة والزوانی) [۱۳۶۸]«رفتیم تا به (چاهی) مانند تنور رسیدیم، (راوی) گوید: گمان میکنم پیامبر جفرمود: که از آن سروصداهایی به گوش میرسید، فرمود به آن نگاه کردیم، زنان و مردان عریانی را دیدیم که شعلههای آتش از زیر آنها بلند میشد و وقتی که به آنها میرسید، داد و فریاد میزدند. پیامبر به آندو (فرشته همراه) گفت: اینان چه کسانی هستند؟ جواب دادند: مردان و زنان عریانی که در چاه تنور مانند بودند، زنان و مردان زناکار هستند».
از ابن عباس بروایت است که پیامبر جفرمود: (لایزنی العبد حین یزنی وهو مؤمن، ولایسرق حین یسرق وهو مؤمن، ولایشرب حین یشرب وهو مؤمن، ولایقتل وهو مؤمن، قال عكرمة: قلت لابن عباس، كیف ینزع الإیمان منه؟ قال هكذا - وشبك بین أصابعه ثم أخرجها - فإن تاب عاد إلیه هكذا - وشبك بین أصابعه) [۱۳۶۹]«بنده زناکار در حال زنا مؤمن نیست و دزد در حال دزدی مؤمن نیست و شرابخوار در حال نوشیدن شراب مؤمن نیست و (قاتل) در حال قتل مؤمن نیست. عکرمه گوید: به ابن عباس گفتم: چگونه ایمان از او سلب میشود؟ گفت: اینطور: - وانگشتانش رادر هم فروکرد، سپس آنها را درآورد وگفت: اگر توبه کرد، ایمان اینطور به او برمیگردد - وانگشتانش را در هم فرو برد-».
[۱۳۶۷] متفق علیه: خ (۶۸۱۱/۱۱۴/۱۲)ف م (۸۶/۹۰/۱)، د (۲۲۹۳/۴۲۲/۶)، ت (۳۲۳۲/۱۷/۵). [۱۳۶۸] صحیح: [ص. ج ۳۴۶۲]، خ (۷۰۴۷/۴۳۸/۱۲). [۱۳۶۹] صحیح: [ص. ج ۷۷۰۸]، خ (۶۸۰۹/۱۱۴/۱۲)، نس (۶۳/۸) در روایت نسائی قسمت موقوف حدیث نیامده است.
شخص زناکار محصن و یا غیر محصن است:
اگر شخصی آزاد، محصن (ازدواج کرده) و مکلف [۱۳۷۰]و مختار مرتکب زنا شدف باید رجم شود تا بمیرد:
از جابر بن عبدالله انصاری روایت است: (أن رجلا من أسلم، أتی رسول الله جفحدثه أنه قد زنی، فشهد علی نفسه أربع شهادات، فأمر به رسول الله جفرجم، وكان قد أحصن) [۱۳۷۱]«مردی از قبیله اسلم نزد پیامبر جآمد و به او گفت: زنا کردهام، چهار بار اقرار کرد و گفت: زنا کردهام، پیامبر جدستور داد تا رجم شود، آن مرد محصن (ازدواج کرده) بود».
از ابن عباس بروایت است که روزی عمر بن خطاب سبرای مردم خطبه خواند و گفت: (إن الله بعث محمداً بالحق، وأنزل علیه الكاب، فكان مـما أنزل الله آیة الرجم، غقرأناها وعقلناها ووعیناها، رجم رسول الله جورجمنا بعده، فأخشی إن طال بالناس زمان أن یقول قائل: والله ما نجد آیة الرجم في كتاب الله، فیضلوا بترك فریضة، أنزلها الله، والرجم في كتاب الله حق علی من زنی إذا أحصن من الرجال والنساء، إذا قامت البینة أوكان الحبل أو الاعتراف) [۱۳۷۲]«به راستی خداوند محمد جرا به حق مبعوث و قرآن را بر او نازل کرد. از جمله آیاتی که خداوند نازل کرد آیه رجم است، که آنرا خواندیم و درک و حفظ نمودیم. پیامبر ج(طبق آن زناکار محصن را) رجم کرد و ما هم بعد از او رجم کردیم. بیم دارم اگر زمان طولانی بر مردم بگذرد، کس بگوید: به خدا قسم ایه رجم را در کتاب خدا نیافتیم، در نتیجه با ترک واجبی که خداوند نازل کرده گمراه شوند، رجم در کتاب خداحق است و باید بر هر زن و مرد محصنی اجرا شود، واین زمانی است که شهود گواهی دهند یا زن حامله گردد یا به آن اعتراف کنند»(*) [۱۳۷۳].
[۱۳۷۰] المحصن: کسی است که قبلاً با ازدواجی صحیح عمل آمیزش را انجام داده باشد. المکلف:، کسی است که بالغ و عاقل باشد، پس بر کودک و دیوانه حد اجرا نمیشود به دلیل فرموده پیامبر ج: «رفع القلم عن ثلاثة» «تکلیف از سه دسته برداشته شده است» که بارها بیان شده است. [۱۳۷۱] صحیح: [ص. د ۳۷۲۵]، ت (۱۴۵۴/۴۴۱/۲)، د (۴۴۰۷/۱۱۲/۱۲). [۱۳۷۲] متفق علیه: خ (۶۸۳۰/۱۴۴/۱۲)، م (۱۶۹۱/۱۳۷۱/۳)، د (۴۳۹۵/۹۷/۱۲)، ت (۱۴۵۶/۴۴۲/۲). [۱۳۷۳. - امام صنعانی در سبل السلام در شرح این اثر میگوید: اسماعیلی این اثر را با افزودهای به این شرح روایت کرده و آن هم قول عمر است که بعد از (أو الإعتراف) میگوید: (وقد قرأناها: الشیخ والشیخة فارجموهما البتة) «ما این آیه را خواندهایم که میفرماید: الشیخ و الشیخة فارجموهما البتة» یعنی اگر مرد و زن محصن زنا کردند حتماً آنان را رجم کنید». و در روایتی از نسائی آمده که این آیه در قرآن در سوره (الأحزاب) است. همینطور امام مالک در الموطأ این افزوده را از یحیی ابن سعید از ابن مسیب روایت کرده است. و در روایتی دیگر این افزوده آمده که آیه میفرماید: «وإذا زنا فارجـموهـمـا البتة نكالا من الله والله عزیز حكیم» «اگر مرد و زن محصن زنا کردند حتماً آنان را رجم کنید تا پند و عبرتی از جانب خدا برای مردم باشد، و خداوند بلندمرتبه و حکیم است». و در روایتی دیگر امده که عمر گفت: «لولا أن یقول الناس زاد عمر في کتاب الله لکتبتها بیدی» «اگر به این خاطر نمیبود که مردم میگویند: عمر به کتاب خدا اضافه کرده است با دست خودم این آیه را مینوشتم، و این آیه از آیاتی است که تلاوت آن نسخ شده است ولی حم آن باقی است و علمای اصول آنرا قسمتی از اقسام نسخ به حساب آوردهاند. «مترجم».
اگر برده یا کنیزی مرتکب زنا شود، رجم نمیگردد بلکه باید پنجاه تازیانه به او زده شود، به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿فَإِذَآ أُحۡصِنَّ فَإِنۡ أَتَيۡنَ بِفَٰحِشَةٖ فَعَلَيۡهِنَّ نِصۡفُ مَا عَلَى ٱلۡمُحۡصَنَٰتِ مِنَ ٱلۡعَذَابِ﴾[النساء: ۲۵].
«اگر پس از ازدواج از ایشان (جاریهها) زنا سرزد عقوبت ایشان نصف عقوب زنان آزاده (یعنی پنجاه تازیانه) است».
از عبدالله بن عیاش مخزومی روایت است: (أمرنی عمر بن الخطاب في فتیة من قریش، فجلدنا ولائد من ولائد الإمارة، خمسین خمسین في الزنا) [۱۳۷۴]«عمر بن خطاب به من و جماعتی از جوانان قریش دستور داد تا تعدادی از جاریههای امارت را به خاطر زنا تازیانه بزنیم، به هر کدام از آنها پنجاه تازیانه زدیم».
[۱۳۷۴] حسن: [الإرواء ۲۳۴۵]، ما (۱۵۰۸/۵۹۴)، هق (۲۴۲/۸).
از ابوعبدالرحمن سلمی روایت است: (أتی عمر بن الخطاب س بامرأة جدها العطش، فمرت علی راع فاستسقت، فأبی أن یسقیها إلا أنتمكنه من نفسها، ففعلت فشاور الناس في رجمها، فقال علی س هذه مضطرة أری أن تخلی سبیلها، ففعل) [۱۳۷۵]«زنی را نزد عمر بن خطاب آوردند که تشنگی بر او چیره شده بود و از کنار چوپانی گذشته و از او درخواست آب کرده بود، چوپان دادن آب را بر او تا انجام عمل زشت امتناع ورزیده بود، آن زن هم (از روی ناچاری) قبول کرده بود. لذا عمر درباره رجم آن زن با مردم مشورت کرد، علی س، گفت: این زنمجبور به انجام این کار شده است؛ به نظر من باید او را به حال خودش بگذارید، عمر سهمین کار را کرد».
[۱۳۷۵] صحیح: [الإرواء ۲۱۱۳]، هق (۲۳۶/۸).
خداوند متعال میفرماید:
﴿ٱلزَّانِيَةُ وَٱلزَّانِي فَٱجۡلِدُواْ كُلَّ وَٰحِدٖ مِّنۡهُمَا مِاْئَةَ جَلۡدَةٖۖ وَلَا تَأۡخُذۡكُم بِهِمَا رَأۡفَةٞ فِي دِينِ ٱللَّهِ إِن كُنتُمۡ تُؤۡمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِۖ وَلۡيَشۡهَدۡ عَذَابَهُمَا طَآئِفَةٞ مِّنَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ٢﴾[النور: ۲].
«هر یک از زن و مرد زناکار (ازدواج نکرده) را صد تازیانه بزنید و در (اجرای قوانین) دین خدا رأفت نسبت بدیشان نداشته باشید، اگر به خدا و روز قیامت ایمان دارید، و باید گروهی از مؤمنان بر اجرای حد بر ایشان حاضر باشند».
از زید بن خالد جهنی روایت است: (سمعت النبي جیأمر فیمن زنی ولم یحصن جلدمائة وتغریب عام) [۱۳۷۶]«شنیدم پیامبر دستور داد فرد غیرمحصنی که مرتکب زنا شده بود را صد تازیانه بزنند و یکسال تبعید کنند».
از عباده بن صامت روایت است: پیامبر جفرمود: (خذوا عنی عنی، قد جعل الله لهن سبیلا، البكر بالبكر جلد مائةو نفی سنة، والثیب بالثیب، جلد مائة والرجم) [۱۳۷۷]«از من یاد بگیرید از من یاد بگیرید، خداوند چاره زنان زناکار را مشخص کرده است. غیرمحصن (ازدواج نکرده) صد تازیانه و یکسال تبعید، و محسن (ازدواج کرده) زناکار صد تازیانه و سنگسار کردن».
[۱۳۷۶] صحیح: [الإرواء ۲۳۴۷]، خ (۶۸۳۱/۱۵۶/۱۲). [۱۳۷۷] صحیح: [مختصر م ۱۰۳۶]، م (۱۶۹۰/۱۳۱۶/۳)، د (۴۳۹۲/۹۳/۱۲)، ت (۱۴۶۱/۴۴۵/۲)، جه (۲۵۵۰/۸۵۲/۲).
حد به یکی از دو چیز ثابت میشود: [۱۳۷۸]، اقرار یا شهود:
حد با اقرا ثابت میشود؛ چون پیامبر جماعز و غامدیه را بخاطر اقراری که کردند رجم کرد:
از ابن عباس بروایت است: (لـما أتیما عز بن مالك النبي جقال له، لعلك قبلت أو غمزت أونظرت، قال لا یا رسول الله، قال: أنكتها؟ - لایكنی - قال: فعند ذلك أمر برجمه) [۱۳۷۹]«وقتی ما عز بن مالک نزد پیامبر جآمد، پیامبر به او گفت: شاید او را بوسیدهای یا لمس یا نگاه کردهای، گفت: نه ای رسول خدا، پیامبر ج(با لفظ صریح) فرمود: آیا با او جماع کردهای - به کنایه نگفت - (ابن عباس) گوید: در این هنگام پیامبر دستور به رجم او داد».
از سلیمان بن بریده از پدرش روایت است: (أن النبي ججاءته امرأة من غامد من الأزد فقالت: یا رسول الله طهرنی، فقال: ویحك ارجعی فاستغفری الله وتوبی إلیه، فقالت: أراك ترید أن ترتدتی كما رددت ماعز بن مالك، قال: وما ذاك؟ قالت: إنها حبلی منال زنا، قال: أنت؟ قالت: نعم، فقال لـها: حتی تضعی ما في بطنك، قال: فكفلها رجل من الأنصار حتی وضعت، قال: فأتی النبي جفقال: قد وضعت الغامدیة، فقال: إذن لانرجمها وندع ولدها صغیرا لیس به من یرضعه، فقام رجل من الأنصار فقال: إلی رضاعه یا نبی الله، قال: فرجمها) [۱۳۸۰]«زنی غامدی از قبیلۀ ازد نزد پیامبر جآمد و گفت: ای رسول خدا! مرا پاک کن، پیامبر جفرمود: وای بر تو! برگرد و از خدا طلب استغفار و توبه کن، (زن) گفت: میبینم که میخواهی من را هم مانند ماع بن مالک رد کنی، پیامبر جفرمود: چه کردهای؟ (آن زن) گفت: او در اثر زنا حامله شده است. فرمود: تو؟ گفت: بله، پیامبربه او فرمود تا وقتی وضع حمل نکنی حد بر تو جاری نمیشود، (سلیمان) گوید: مردیاز انصار سرپرستی او را برعهده گرفت تا وضع حمل کرد. (سلیمان) گوید: سپس آن مرد نزد پیامبر جآمد و گفت: زن غامدیه وضع حمل کرده است، پیامبر فرمود: در این حالت او را رجم نمیکنیم، که بچه کوچکش تنها بماند و کسی نباشد که به او شیر بدهد، مردی از انصار بلند شد وگفت: ای رسول خدا! شیر دادن او بر عهده من. (سلیمان) گوید: پیامبر جاو را رجم کرد».
اگر کسی که به زنا اقرار کرده است، از اقرارش پشیمان شود حد بر او جاری نمیشود؛ به دلیل حدیث نعیم بن هزّال که گوید:
ماعز بن مالک، یتیمی بود تحت سرپرستی پدرم، و با یکی از زنان محله زنا کرد... تا جایی که گفت: پیامبر دستور داد که او را رجم کنند، پس او را به حره بردند. وقتی که او را رجم کردند، و دید که سنگ به شدت به او میخورد بیتابی کردو پا بفرار گذاشت، عبدالله بن انیس او را دید، در حالی که دوستانش نتوانستند او را بگیرند، عبدالله سم شتری را برداشت و او زد، و او را کشت، سپس نزد پیامبر جآمد وجریان را برایش تعریف کرد، پیامبر فرمود: (هلا تركتموه لعله أنیتوب فیتوب الله علیه) [۱۳۸۱]«چرا او را به حال خودش رها نکردید، شاید توبه میکرد و خداوند توبه او را قبول میکرد».
[۱۳۷۸] فقه السنه (۳۵۲/۳). [۱۳۷۹] صحیح: [ص. د ۳۷۲۴]، خ (۶۸۲۴/۱۳۵/۱۲)، د (۴۴۰۴/۱۰۹/۱۲). [۱۳۸۰] صحیح: [مختصر م ۱۰۳۹]، م (۱۶۹۵/۳۲۱/۳). [۱۳۸۱] صحیح: [ص. د ۳۷۱۶]، د (۴۳۹۶/۹۹/۱۲).
اگر مردی اعتراف کند که با فلان زن زنا کرده است، حد تنها بر او جاری میشود و اگر زن هم به این امر اعتراف کرد، بر او هم حد جاری میشود در غیر اینصورت حد جاری نمیشود.
از ابوهریره و زید بن خالد روایت است: «دو خصم نزد پیامبر جشکایت بردند، یکی از آنها گفت: میان ما با کتاب خدا داوری کن، دیگری - که از دوستش به مسائل شرعی آگاهتر بود - گفت: آری ای پیامبر خدا میان ما به کتاب خدا داوری کن، و به من اجازه بده صحبت کنم، پیامبر جفرمود: صحبت کن، آن مرد گفت: پسر من عسیف این مرد بود - مالک گوید:عسیف بمعنی کارگر است - و با همسر او زنا کرده، به من خبر دادند که پسرم باید رجم شود، من هم صد گوسفند و کنیزم را در عوض این کار دادم، سپس از اهل علم سؤال کردم به من گفتند که سزای پسرم صد تازیانه و یکسال تبعید است و تنها همسر آن مرد باید رجم شود. پیامبر جفرمود: (أما والذی نفسی بیده، لأقضین بینكما بكتاب الله، أما غنمك وجاریتك فرد علیك) «قسم به ذاتی که جانم در دست او است بین شما به کتاب خدا داوری میکنم، گوسفندان و کنیزت به خودت برمیگردند، و پسر او را صد تازیانه زد و یک سال تبعید کرد و به انیس أسلمی دستور داد که نزد آن مرد برود، اگر اعتراف کرد رجمش کند، آن زن اعتراف کرد و او را رجم کرد» [۱۳۸۲].
[۱۳۸۲] متفق علیه: خ (۶۸۲۸، ۲۷/۱۳۶/۱۲)، م (۱۶۹۸، ۹۷/۱۳۲۴/۳)، د (۴۴۲۱/۱۲۸/۱۲)، ت (۱۴۵۸/۴۴۳/۲)، جه (۲۵۴۹/۸۵۲/۲)، نس (۲۴۰/۸).
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَٱلَّذِينَ يَرۡمُونَ ٱلۡمُحۡصَنَٰتِ ثُمَّ لَمۡ يَأۡتُواْ بِأَرۡبَعَةِ شُهَدَآءَ فَٱجۡلِدُوهُمۡ ثَمَٰنِينَ جَلۡدَةٗ وَلَا تَقۡبَلُواْ لَهُمۡ شَهَٰدَةً أَبَدٗاۚ وَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡفَٰسِقُونَ٤﴾[النور: ۴].
«کسانی که به زنان پاکدامن نسبت زنا میدهند؛ سپس چهار شاهد نمیآورند؛ بدیشان هشتاد شلاق بزنید و هرگز گواهی دادن آنان را نپذیرید، و چنین کسانی فاسق هستند».
اگر چهار مرد مسلمان، آزاد و عادل شهادت بدهند که آلت تناسلی فلان مرد را در فرج فلان زن مانند فرورفتن میل در سرمهدان، و ریسمان در چاه، دیدهاند بر آن زن و مرد حد جاری میشود.
ولی اگر سه نفر شهادت بدهند و چهارمی شهادت ندهد، حد قذف (تهمت) بر آن سه نفر جاری میشود، به دلیل آیه کریمه و حدیثی که از قسامه بن زهیر روایت است: «وقتی جریان ابوبکره و مغیره روی داد - و حدیث را روایت کرد - گفت شاهدان را صدا زد، ابوبکره و شبل بن معبد و ابوعبدالله نافع شهادت دادند. وقتیکه این سه نفر شهادت دادند عمر سگفت ک کار عمر سنگین شد. وقتی زیاد آمد، عمر گفت: إن شاءالله بر چیزی جز حق شهادت نده، زیاد گفت: من به زنا شهادت نمیدهم ولی کار زشتی را دیدم، عمر گفت الله أکبر حد را بر آنان (سه نفر) جاری کنید، پس آنان را تازیانه زدند، (قسامه) گوید: بعد از آنکه عمر ابوبکره را زد، ابوبکره گوید: شهادت میدهم که او زناکار است، عمر خواست که دوباره او را تازیانه بزند ولی علی او را از این کار منع کرد و گفت: اگر میخواهی او را تازیانه بزنی این را رجم کن، عمر او را به حال خود رها کرد و تازیانه نزد» [۱۳۸۳].
[۱۳۸۳] سند آن صحیح است: [الإرواء ۲۹/۸]، هق (۳۳۴/۸).
اگر کسی با یکی از محارمش زنا کند، حد او کشتن است فرق نمیکند محصن یا غیرمحصن باشد.
و اگر او را به ازدواج خود درآورد باید کشته شود و داراییاش نیز مصادره گردد:
از براء روایت است: (لقیت عمی، ومعه الرایة، فقلت: أین ترید؟ قال: بعثنی رسول الله جإلی رجل تزوج امرأة أبیه بعده، أن أضرب عنقه وآخذ ماله) [۱۳۸۴]«عمومی را دیدم که پرچمیبه دست داشت، گفتم: کجا میروی؟ گفت: پیامبر جمرا بهسوی مردی فرستاده که بعد از (مگر و یا...) پدرش با همسر او ازدواج کرده، تا گردنش را بزنم و داراییاش را مصادره کنم».
[۱۳۸۴] صحیح: [الإرواء ۲۳۵۱]، [ص. ج ۲۱۱۱]، د (۴۴۳۳/۱۴۷/۱۲)، نس (۱۱۰/۶)، ترمذی و ابن ماجه این حدیث را بدون جمله «و آخذ ماله» روایت کردهاند: ت (۱۳۷۳/۴۰۷/۲)، جه (۳۶۰۷/۸۶۹/۲).
از ابن عباس روایت است که پیامبر جفرمود: (من وقع علی بهیمة فاقتلوه واقتلوا البهیمة) [۱۳۸۵]«هر کس با حیوانی آمیزش کرد او و حیوان را بکشید».
[۱۳۸۵] حسن صحیح: [ص. ت ۱۱۷۶]، ت (۱۴۷۹/۸/۳)، د (۴۴۴۰/۱۵۷/۱۲)، جه (۲۵۶۴/۸۵۶/۲).
هرگاه مردی با مردی دیگر عمل لواط را انجام دهد، حد آن کشتن است خواه محصن یا غیرمحصن باشند: از ابن عباس روایت است که پیامبر جفرمود: (من وجدتموه یعمل عمل قوم لوط فاقتلوا الفاعل والمفعول به) [۱۳۸۶]«هر کسی را یافتید که عمل قوم لوط را انجام داد، فاعل و مفعول را بکشید».
[۱۳۸۶] صحیح: [ص. جه ۲۰۷۵]، ت (۱۴۸۱/۸/۳)ف د (۴۴۳۸/۱۵۳/۱۲)، جه (۲۵۶۱/۸۵۶/۲).
قذف عبارت است از متهم ساختن کسی به زنا، به اینصورت که به کسی دیگر بگوید: ای زناکار! یا الفاظ دیگری که از آنها اتهام به زنا فهمیده میشود.
قذف از جمله گناهان کبیره و حرام است:
خداوند متعال میفرماید:
﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يَرۡمُونَ ٱلۡمُحۡصَنَٰتِ ٱلۡغَٰفِلَٰتِ ٱلۡمُؤۡمِنَٰتِ لُعِنُواْ فِي ٱلدُّنۡيَا وَٱلۡأٓخِرَةِ وَلَهُمۡ عَذَابٌ عَظِيمٞ٢٣﴾[النور: ۲۳].
«کسانی که زنان پاکدامن بیخبر (ازهر گونه آلودگی) و ایماندار را به زنا متهم میکنند، در دنیا و آخرت از رحمت خدا دور و عذاب عظیمی دارند».
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (اجتنبوا السبع الموبقات، قالوا: و ما هن یا رسول الله؟ قال:الشرک بالله، والسحر، وقتل النفس التی حرم الله إلا بالحق، وأکل الربا، و أکل مال الیتیم، والتولی یوم الزحف، و قذف المحصنات الغافلات المؤمنات) [۱۳۸۷]«ازهفت (گناه) هلاک کننده بپرهیزید، گفتند: ای رسول خدا آنها چه هستند؟ فرمود: شریک قرار دادن برای خدا، سحر، کشتن کسی که خداوند (قتل) آنرا حرام کرده مگر به حق، خوردن ربا، خوردن مال یتیم، فرار از میدان جنگ هنگام رودررو شدن با دشمن، و نسبت دادن زنا به زنان مؤ»ن و پاکدامن و بیخبر».
هر کس مسلمانی را به زنا متهم کند (و نتواند باآوردن چهار شاهد آن را ثابت کند)، به او هشتاد تازیانه زده شود. خداوند متعال میفرماید:
﴿وَٱلَّذِينَ يَرۡمُونَ ٱلۡمُحۡصَنَٰتِ ثُمَّ لَمۡ يَأۡتُواْ بِأَرۡبَعَةِ شُهَدَآءَ فَٱجۡلِدُوهُمۡ ثَمَٰنِينَ جَلۡدَةٗ وَلَا تَقۡبَلُواْ لَهُمۡ شَهَٰدَةً أَبَدٗاۚ وَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡفَٰسِقُونَ٤﴾[النور: ۴].
«کسانی که به زنان پاکدامن نسبت زنا میدهند؛ سپس چهار شاهد نمیآورند؛ بدیشان هشتاد شلاق بزنید و هرگز گواهی دادن آنان را نپذیرید، و چنین کسانی فاسق هستند».
[۱۳۸۷] متفق علیه: [ص. ج ۱۴۴].
هرگاه مردی همسرش را متهم به زنا کرد و همسرش او را تکذیب نمود حد بر شوهر جاری میشود، مگر اینکه دلیل بیاورد یا لعان کند:
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَٱلَّذِينَ يَرۡمُونَ أَزۡوَٰجَهُمۡ وَلَمۡ يَكُن لَّهُمۡ شُهَدَآءُ إِلَّآ أَنفُسُهُمۡ فَشَهَٰدَةُ أَحَدِهِمۡ أَرۡبَعُ شَهَٰدَٰتِۢ بِٱللَّهِ إِنَّهُۥ لَمِنَ ٱلصَّٰدِقِينَ٦ وَٱلۡخَٰمِسَةُ أَنَّ لَعۡنَتَ ٱللَّهِ عَلَيۡهِ إِن كَانَ مِنَ ٱلۡكَٰذِبِينَ٧ وَيَدۡرَؤُاْ عَنۡهَا ٱلۡعَذَابَ أَن تَشۡهَدَ أَرۡبَعَ شَهَٰدَٰتِۢ بِٱللَّهِ إِنَّهُۥ لَمِنَ ٱلۡكَٰذِبِينَ٨ وَٱلۡخَٰمِسَةَ أَنَّ غَضَبَ ٱللَّهِ عَلَيۡهَآ إِن كَانَ مِنَ ٱلصَّٰدِقِينَ٩﴾[النور:۶-۹].
«کسانی که زنان خود را متهم (به زنا) میکنند و جز خودشان شاهدانی ندارند, هر یک از ایشان باید چهار مرتبه خدای را به شاهد بطلبد که راستگو هستم. و در پنجمین مرتبه (باید بگوید) لعنت خدا بر او باد اگر دروغگو باشد، اگرزن چهار بار خدا را به شهادت بطلبد (و سوگند بخورد) که شوهرش (در اتهامی که به او میزند) دروغگو است عذاب (رجم) را از او دفع مینماید، ودر مرتبه پنجم (باید بگوید که) نفرین خدا بر او باد اگر شوهرش راست بگوید».
از ابن عباس روایت است: هلال بن امیه نزد پیامبر جهمسرش را متهم کرد که با شریک بن سحماء زنا کرده، پیامبر جفرمود: (البینة أو حد في ظهرك) «باید دلیل بیاوری وگرنه حد بر پشتت جاری میشود:، گفت: ای رسول خدا! آیا اگر کسی از ما مردی را روی همسرش دید، میرود و شاهد پیدا میکند؟! پیامبر جفرمود: (البینة أو حد في ظهرك)، شاهد وگرنه حد بر پشتت جاری میشود، هلال گفت: قسم به ذاتی که تو را به حق مبعوث کرده است من راستگو هستم، و حتماً خداوند آیهای نازل خواهد نمود و پشت مرا از حد نجات خواهد داد، پس جبرئیل فرود آمد و آیه ﴿وَٱلَّذِينَ يَرۡمُونَ أَزۡوَٰجَهُمۡ﴾را تا ﴿إِن كَانَ مِنَ ٱلصَّٰدِقِينَ﴾بر پیامبر جنازل کرد، پیامبر جرفت و به دنبال آن زن فرستاد، هلال آمد و شهادت داد، پیامبر جفرمود: (إن الله یعلم أن أحدكما كاذب فهل منكما تائب) «خداوند میداند که یکی از شما دروغ میگوید آیا کسی از شما هست که توبه کند؟»، سپس آن زن بلند شد و شهادت داد، و چون نوبت پنجم شد او رانگه داشتند وبه وی گفتند: این کار لعنت را بر تو واجب میکند، ابن عباس گفت: آن زن کمی درنگ کرد و روی گردانید بطوریکه گمان کردیم از لعان پشیمان میشود (و اقرار میکند)، سپس گفت: بعد از این آبروی خویشاوندانم را نمیبرم و رفت، پیامبر جفرمود: (أبصروها فإن جاءت به أكحل العینین سابغ الإلیتین، خدلج الساقین، فهو لشریك بن سحماء، فجاءت به كذلك، فقال النبي جلولا ما مضی من كتاب الله لكان لی ولـها شأن) [۱۳۸۸]«نگاه کنید اگر بچهاش متولد شد و چشمهای سیاه، باسنهای بزرگ، و پاهای پرگوشت داشت، بدانید که آن بچه از شریک بن سحماء است، وقتی بچه را به دنیا آورد به او نگاه کردند و دیدند که به همان شکلی است که پیامبر جتوصیف کرده بود، پیامبر جفرمود: اگر به خاطر حکم کتاب خدا نبود که طبق آن، لعان اجرای حد را از زن رفع میکند، میدانستم با او چه کار کنم».
[۱۳۸۸] صحیح: [الإرواء ۲۰۹۸]، خ(۴۷۴۷/۴۴۹/۸)، د (۲۲۳۷/۳۴۱/۶)، ت (۳۲۲۹/۱۲/۵)، جه (۲۰۶۷/۶۶۸/۱).
هرگاه زن و شوهر ملاعنه کردند، با لعنت کردنشان احکام زیر اجرا شود:
به دلیل حدیث ابن عمر که گفت: (لاعن النبي جبین رجل وامرأة من الأنصار وفرق بینهما) [۱۳۸۹]«پیامبر جزن و مردی از انصار را ملاعنه داد و آنها را از هم جدا کرد».
[۱۳۸۹] متفق علیه: خ (۵۳۱۴/۴۵۸/۹)، م (۱۴۹۴/۹/۱۱۳۳/۲).
به دلیل قوم سهل بن سعد: (مضت السنة في الـمتلاعنین أن یفرق بینهما، ثم لایجتمعان أبدا) [۱۳۹۰]«سنت درباره زن و مردی که لعان کنند، این است که بین آنها جدایی انداخته شود و هرگز نتوانند دوباره با هم ازدواج کنند».
[۱۳۹۰] صحیح: [الإرواء ۲۱۰۴]، د (۲۲۳۳/۳۳۷/۶)، هق (۴۱۰/۷).
به دلیل حدیث ایوب از سعید بن جبیر که گفت: «به ابن عمر گفتم (حکم) مردی که همسرش را به زنا متهم میکند چیست؟ گفت: پیامبر جبین زن و مردی از بنی عجلان جدایی انداخت و فرمود: (الله یعلم أن أحدكما لكاذب فهل منكما تائب) «خداوند میداند که یکی از شما دروغ میگوید. آیا کس از شما هست که توبه کند؟» آندو سرباز زدند. پیامبر جفرمود: (الله یعلم أن أحدكما لكاذب، فهل منكما تائب؟)، «خداوند میداند که یکی از شما دروغ میگوید. آیا کسی از شما هست که توبه کند؟» باز هم سرباز زدند پیامبر جفرمود: (الله یعلم أن أحد كما لكاذب، فهل منكما تائب؟) دوباره آندو سرباز زدند و در نتیجه پیامبر جآنها را از هم جدا کرد.
ایوب گوید: عمرو بن دینار به من گفت: چیزی در این حدیث هست که نگفتهای، (عمرو) گفت: آن مرد پرسید: پس مالم چی؟ گوید: پیامبر فرمود: (لامال لك إن كنت صادقا فقد دخلت بهاء وإن كانت كاذبا فهو أبعد منك) «هیچ مالی به تو تعلق نمیگیرد چون اگر در ادعایت صادق باشی آن مال حقی است که به واسطه نزدیکی با زنت از آن او است و اگر دورغ گفته باشی به طریق اولی مال به تو تعلق نمیگیرد» [۱۳۹۱].
[۱۳۹۱] متفق علیه: خ (۵۳۱۱/۴۵۶/۹)، م (۱۴۹۳/۱۱۳۰/۲)، د (۲۲۴۱، ۴۱/۳۴۷/۶)، نس (۱۷۷/۶).
به دلیل حدیث ابن عمر: (أن النبي جلاعن بین رجل وأمرأته، فانتفی من ولدها، ففرق بینهماء وأحلق الولد بالمرة) [۱۳۹۲]«پیامبر جبین زن و شوهری ملاعنه داد، مرد فرزن زنش را از خود نفی کرد، پیامبر جآنها را از هم جدا کرد و فرزند را به زن داد».
[۱۳۹۲] متفق علیه: خ (۵۳۱۵/۴۶۰/۹)، م (۱۴۹۴/۱۱۳۲/۲)، د (۲۲۴۲/۳۴۸/۶)، ت (۱۲۱۸/۳۳۸/۲)، نس (۱۷۸/۶)، جه (۲۰۶۹/۶۶۹/۱).
به دلیل قول ابن شهاب در حدیث سهل بن سعد: (فكانت السنة بعدهما أن یفرق بین الـمتلاعنین، وكانت حاملا، وكان ابنها یدعی لأمه) قال: (ثم جرت السنة في میراثها أنها ترثه، ویرث منها ما فرض الله له) [۱۳۹۳]«بعد از (لعان آن زن و شوهر) سنت بر اینتثبیت گردید که زن و مرد متلاعن از هم جدا شوند و اگر آن زن حامله بود، فرزندش به مادرش نسبت داده میشود» گفت «سپس سنت درباره میراث زن بر این است که زن از فرزندش، و فرزند ا او به اندازهای که خداوند تعین کرده است، ارث ببرد».
[۱۳۹۳] متفق علیه: خ (۵۳۰۹/۴۵۲/۹)، م (۱۴۹۲/۱۱۲۹/۲)، د (۲۲۳۵/۳۳۹/۶).
خداوند متعال میفرماید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِنَّمَا ٱلۡخَمۡرُ وَٱلۡمَيۡسِرُ وَٱلۡأَنصَابُ وَٱلۡأَزۡلَٰمُ رِجۡسٞ مِّنۡ عَمَلِ ٱلشَّيۡطَٰنِ فَٱجۡتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمۡ تُفۡلِحُونَ٩٠ إِنَّمَا يُرِيدُ ٱلشَّيۡطَٰنُ أَن يُوقِعَ بَيۡنَكُمُ ٱلۡعَدَٰوَةَ وَٱلۡبَغۡضَآءَ فِي ٱلۡخَمۡرِ وَٱلۡمَيۡسِرِ وَيَصُدَّكُمۡ عَن ذِكۡرِ ٱللَّهِ وَعَنِ ٱلصَّلَوٰةِۖ فَهَلۡ أَنتُم مُّنتَهُونَ٩١﴾[المائدة: ۹۰-۹۱].
«ای مؤمنان، شرابخواری و قماربازی و بتها و تیرها (و سنگها و اوراقی که برای بختآزمایی و غیبگویی) بکار میبرید، پلیدند و از عمل شیطان میباشند. پس از (این کارهای) پلید دوری کنید تا اینکه رستگار شوید، شیطان میخواهد از طریق شرابخواری و قماربازی در میان شما عداوت و کینهتوزی ایجاد کند و شما را از یادخدا و خواندن نماز باز دارد. پس آیا دست میکشید و بس میکنید؟».
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود:
(لایزنی الزانی حین یزنی وهو مؤمن، ولایشرب الخمر حین یشرب وهو مؤمن) [۱۳۹۴]«زناکار در حالی که زنا میکند ایمان ندارد، و شراب خوار در حالی که شراب میخورد ایمان ندارد».
از عبدالله بن عمرو روایت است که پیامبر جفرمود:
(الخمر أم الخبائث، فمن شربها لم تقبل صلاته أربعین یوما فإن مات وهی في بطنه ما میتة جاهلیة) [۱۳۹۵]«شراب ام الخبائث (اساس پلیدیها) است، پس هرکس آنرا بنوشد تا چهل روز نمازش قبول نمیشود و اگر بمیرد در حالیکه شراب در شکمش باشد، به مرگ جاهلیت مرده است».
از ابن عباس روایت است که پیامبر جفرمود:
(الخمر أم الفواحش، وأكبر الكبائر، من شربها وقع علی أمهو خالته وعمته) [۱۳۹۶]«شراب ام الفواحش و از بزرگترین گناهان است، کسی که آنرا بنوشد، به مادر و خاله و عمهاش تجاوز میکند».
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (مدمن الخمر كعابد وثن) [۱۳۹۷]. «معتاد به شراب همانند بتپرست است».
از ابودرداء روایت است که پیامبر جفرمود: (لایدخل الجنة مدمن الخمر) [۱۳۹۸].
«معتاد به شراب وارد بهشت نمیشود».
از ابن عمر روایت است که پیامبر جفرمود: (لعنت الخمر علی عشرة أوجه: بعینها، وعاصرها، ومعتصرها، بائعها، ومبتاعها وحاملها، والـمحمولة إلیه، و آكل ثمنها، وشاربها، وساقیها) [۱۳۹۹]«شراب از ده جهت لعنت شده است: خود شراب، کسی که راب را دست میکند، کسی که به درخواست او شراب گرفته میشود، فروشنده، خریدار، حمل کننده، کسی که شراب برای او حمل میشود، خورنده پول آن و خورنده خود آن و ساقی آن».
[۱۳۹۴] صحیح: [ص. ج ۷۷۰۷]. [۱۳۹۵] حسن: [ص. ج ۳۳۴۴]، طس (۳۸۱۰). [۱۳۹۶] حسن: [ص. ج ۳۳۴۵]، طب (۱۱۳۷۲/۱۶۴/۱۱). [۱۳۹۷] حسن: [ص. ج ۲۷۲۰]، [الصحیحة ۶۷۷]، جه (۳۳۷۵/۱۱۲۰/۲). [۱۳۹۸] صحیح: [ص. جه ۲۷۲۱]، [الصحیحة ۶۷۸]، جه (۳۳۷۶/۱۱۲۱/۲). [۱۳۹۹] صحیح: [ص. جه ۲۷۲۵]، جه (۳۳۸۰/۱۱۲۱/۲)، این لفظ ابن ماجه است، د (۳۶۵۷/۱۱۲/۱۰).
از ابن عمر روایت است که پیامبر جفرمود: (كل مسكر خمر، وكل خمر حرام) [۱۴۰۰]«هر مستکنندهای شراب و هر شرابی حرام است».
از عایشه لروایت است: از پیامبر جدرباره «بتع» سؤال شد - بتع شرابی است که از عسل گرفته میشد، و اهل یمن آنرا میخوردند - پیامبر جفرمود: (كل شراب أسكر فهو حرام) [۱۴۰۱]«هر نوشیدنی که مست کند، حرام است».
از ابن عمر بروایت است: عمر بر منبرایستاد وگفت: (أما بعد: نزل تحریم الخمر وهی من خمسة: العنب، والتمر، والعسل، والحنطة، والشعیر، والخمر ما خامر العقل) [۱۴۰۲]«اما بعد: حکم تحریم خمر نازل شده در حالیکه خمر از پنچ چیز گرفته میشود: انگور، خرما، عسل، گندم و جو، و خمر هر آن چیزی است که عقل را بپوشاند».
از نعمان بن بشیر روایت است که پیامبر جفرمود: (إن من الحنطة خمرأ، ومن الشعیر خمرا، ومن الزبیب خمرا، ومن التمر خمرا، ومن العسل خمرا) [۱۴۰۳]«همانا از گندم شراب گرفته میشود، از جو شراب گرفته میشود، و از مویز شراب گرفته میشود، از خرما شراب گرفته میشود، و از عسل شراب گرفته میشود».
[۱۴۰۰] صحیح: [ص، جه ۲۷۳۴]، م (۲۰۰۳ - -۷۵/۱۵۸۸/۳)، جه (۳۳۹۰/۱۱۲۴/۲). [۱۴۰۱] متفق علیه: خ(۵۵۸۶/۴۱/۱۰)، این لفظ بخاری است، م (۲۰۰۱/۱۵۸۵/۳)، د (۳۶۶۵/۱۲۲/۱۰)ف ت (۱۹۲۵/۱۹۳/۳)، نس (۲۹۸/۸). [۱۴۰۲] متفق علیه: خ (۵۵۸۱/۳۵/۱۰)، م (۳۰۳۲/۲۳۲۲/۴)، د (۳۶۵۲/۱۰۴/۱۰)، نس (۲۹۵/۸). [۱۴۰۳] صحیح: [ص، جه ۲۷۲۴]، جه (۳۳۷۹/۱۱۲۱/۲)، (۳۶۹۵۹/۱۱۴/۱۰)، ت (۱۹۳۴/۱۹۷/۳).
از عبدالله بن عمر روایت است که پیامبر جفرمود: (كل مسكر حرام، وما أسكر كثیره فقلیله حرام) [۱۴۰۴]«هر مستکنندهای حرام است و هر چه مقدار زیاد آن مستکننده باشد، مقدار اندک آن نیز حرام است».
ازعایشه روایت است که پیامبر جفرمود: (كل مسكر حرام، وما أسكر الفرق منه فملء الكف منه حرام) [۱۴۰۵]«هر مستکنندهای حرام است و هر چیزی که خوردن یک «فرق»(*) از آن انسان را مست کند، یک مشت از آن نیز حرام است».
[۱۴۰۴] صحیح: [ص، جه ۲۷۳۶]، جه (۳۳۹۲/۱۱۲۴/۲)، نسائی دو قسمت این حدیث را بصورت جداگانه روایت کرده است. (۳۰۰، ۲۹۷/۸). [۱۴۰۵] صحیح: [ص، ج ۴۵۵۲]، ت (۱۹۲۸/۱۹۴/۳)، د (۳۶۷۰/۱۵۱/۱۰). *- پیمانهای است به وزن شانزده رطل.
هرگاه شخص مکلفی با اختیار خود شراب بخورد و بداند که شراب است، چهل تازیانه به او زده میشود، ولی حاکم میتواند بنا به صلاحدید خود تا هشتاد تازیانه به او بزند: به دلیل حدیثی که حصین بن منذر روایت کرده: (أن علیا جلد الولید ابن عقبة في الخمر أربعین، ثم قال: جلدالنبی جأربعین، وأبوبكر أربعین، وعمر ثمانین، وكل سنة، وهذا أحب إلی) [۱۴۰۶]«علی به خاطر شرابخواری چهل تازیانه به ولید بن عقبه زد، سپس گفت: پیامبر جبه شرابخوار چهل تازیانه و ابوبکر چهل تازیانه و عمر هشتاد تازیانه میزد، تمام اینها سنت است، ولی من این (چهل تازیانه) را بیشتر دوست دارم».
هرگاه کسی نوشیدن شراب را تکرار کند و هر بار حد بر او جاری شود و باز هم نوشیدن آن ادامه دهد، امام میتواند او را بکشد:
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (إذا سكر فاجلدوه، فإن عاد فاجلدوه، ثم قال في الرابعة: فإن عاد فاضربوا عنقه) [۱۴۰۷]«هرگاه کسی شراب نوشید به او تازیانه بزنید، اگر تکرار کرد دوباره او را تازیانه بزنید، اگر باز هم تکرار کرد او را تازیانه بزنید، سپس در مرتبه چهارم فرمود: اگر تکرار کرد گردنش را بزنید».
[۱۴۰۶] صحیح: [مختصر م ۱۰۴۷]، م (۱۷۰۷/۱۳۳۱/۳). [۱۴۰۷] حسن صحیح: [ص. جه ۲۰۸۵]، جه (۲۵۷۲/۸۵۹/۲)، د (۴۴۶۰/۱۸۷/۱۲)، نس (۳۱۴/۸).
حد بر شرابخوار پس از یکی از دو حالت زیر جاری میشود [۱۴۰۸]:
۱- اقرار.
۲- شهادت دو نفر عادل.
[۱۴۰۸] فقه السنة (۳۳۶/۲).
از عمر بن خطاب روایت است که در زمان پیامبر جمردی بود بنام عبدالله و ملقب به حمار که پیامبر جرا میخنداند پیامبر به خاطر شرابخواری، اورا تازیانه زده بود، روزی او را آوردند و پیامبر دستور داد که او را تازیانه بزنند. مردی از میان جماعت گفت: خداوندا! او را لعنت کن، چقدر او را برای تازیانه زدن میآورند! پیامبر جفرمود: (لاتلعنوه فوالله ما علمت أنه یحب الله ورسوله) [۱۴۰۹]«او را لعنت نکنید، (چون) به خدا قسم نمیدانی که او خدا و رسول او را دوست دارد».
از ابوهریره روایت است: مرد مستی را نزد پیامبر جآوردند، دستور داد که او را بزنند بعضی از ما با دست، و بعضی با نعل، و بعضی با لباس، او را زدیم، وقتی آن مرد رفت شخصی گفت: چه کرده خدا او را خوار کند، پیامبر جفرمود: (لاتكونوا عون الشیطان علی أخیكم) [۱۴۱۰]«بر علیه برادرتان یاور شیطان نباشید».
[۱۴۰۹] صحیح: [المشکاة ۲۶۲۱]، خ (۶۷۸۰/۷۵/۱۲). [۱۴۱۰] صحیح: [ص. ج ۷۴۴۲]، خ (۶۷۸۱/۷۵/۱۲)، د (۴۴۵۳/۱۷۶/۱۲).
یکی از دستورات مهم اسلام، حفظ و نگهداری اموال است. اسلام امر نموده تا مال از راه حلال کسب شود (و اصل در هر چیز مباح بودن است) و کسب آنرا از راه حرام نهی کرده، و راههای کسب حرام را هم بیان کرده است. خداوند متعال میفرماید:
﴿وَقَدۡ فَصَّلَ لَكُم مَّا حَرَّمَ عَلَيۡكُمۡ إِلَّا مَا ٱضۡطُرِرۡتُمۡ إِلَيۡهِ﴾[الأنعام: ۱۱۹].
«و بطور یقین آنچه را که بر شما حرام کرده، برایتان بیان نموده است».
سرقت یکی از کسبهای حرام است:
و آن عبارت است از گرفتن و برداشتن مال دیگران به صورت پنهانی و پوشیده [۱۴۱۱].
و از گناهان کبیره میباشد، و حد آن بوسیلۀ کتاب، سنت، و اجماع امت، ثابت است، خداوند متعال میفرماید:
﴿وَٱلسَّارِقُ وَٱلسَّارِقَةُ فَٱقۡطَعُوٓاْ أَيۡدِيَهُمَا جَزَآءَۢ بِمَا كَسَبَا نَكَٰلٗا مِّنَ ٱللَّهِۗ وَٱللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٞ٣٨﴾[المائدة: ۳۸].
«دستهای مرد و زن دزد را قطع کنید (این) کیفر عملی است که انجام دادهاند و مجازاتی است از جانب خدا، و خداوند (بر کار خود) چیره (و در قانونگذاری خویش) حکیم است».
از عبدالله بن عمر بروایت است: (أن رسول الله جقطع سارقا في مجن قیمته ثلاثه دراهم) [۱۴۱۲]. «پیامبر جدست دزدی را بخاطر (دزدیدن) سپری که سه درهم ارزش داشت قطع کرد».
ابن منذر گوید: اجماع کردهاند که هرگاه دو مسلمان آزاد و عادل گواهی دهنده که شخصی دزدی کرده واجب است دستش قطع شود.
پس اگر شخصی بالغ و عاقل با اختیار خودش دزدی کرد، سپس به آن اعتراف نمود، یا دو نفر عادل به دزدی اوگواهی دادند، واجب است که حد بر او جاری شود. مشروط بر اینکه آن مال به حد نصاب رسیده و در مکانی محفوظ قرار گرفته باشد.
از عائشه لروایت است که پیامبر جفرمود: (لاتقطع ید السارق إلا في ربع دینار فصاعدا) [۱۴۱۳]. «دست دزد قطع نمیشود مگر در یک چهارم دینار و بیشتر از آن».
ابن منذر گوید: اجماع کردهاند که قطع کردن دست دزدی واجب است که به اندازۀ نصاب، از مالی که در مکان محفوظی قرارگرفته، دزدی کرده باشد [۱۴۱۴].
حرز: هرآنچه که درآن مال نگهداری و حفظ شود حرز گویند: مانند: منزل، خزانه، و مکان قفل شده، و مانند اینها....
صاحب «روضه الندیه» (۲۷۷/۲) گوید:
حرز آن است که مردم همانند آن را برای حفظ و نگهداری مال به شمار آورند، بنابراین خانۀ مخصوص نگهداری کاه (که به آن کاهدان میگویند) برای کاه، حرز محسوب میشود، تویله برای حیواناتی مانند: گاو، گوسفند،... حرز به شمار میآید و محل نگهداری خرما (خرمنگاه) حرز به حساب میآید.
از عبدالله بن عمرو بن عاص روایت است: از رسول الله جسؤال شد: حکم خرمایی که بر درخت آویزان است چیست؟ فرمود: (من أصاب منه بفیه من ذی حاجة غیر متخذ خبنة فلا شی علیه، ومن خرج بشیء فعلیه غرامة مثلیه والعقوبة، ومن سرق منه شیئا بعد أن یؤویه الجرین، فبلغ ثمن الـمجن فعلیه القطع) [۱۴۱۵]. «هر نیازمندی که از آن بخورد و با خودش نبرد، گناهی بر او نیست، و هر کس چیزی از آن را با خود ببرد باید دو برابر آن را بعنوان غرامت بپردازد و مجازات شود، و هر کس از آن از محل نگهداریش (خرمنگاه) به ارزش سپری دزدید دستش قطع شود».
هر کسی مالش به سرقت رفت میتواند قبل از آنکه قضیۀ سرقت به سلطان (قاضی) کشیده شود، از سارق گذشت کند.
صفوان ابن امیه گوید: در مسجد بر گلیم خود که سی درهم ارزش داشت، خوابیده بودم، مردی آمد و آنرا ربود، آن مرد را گرفتند و نزد پیامبر جآوردند، دستور داده شد، که دستش قطع شود، گوید: (پیش پیامبر جآمدم گفتم: آیا دست او را به خاطر سی درهم قطع میکنی؟ من آن را به او نسیه میفروشم)، پیامبر جفرمود: (فهلا كان هذا قبل أن تأتینی به) [۱۴۱۶]چرا قبل از اینکه او را بیاورند این کار را نکردی».
فایده: صاحب الروضه الندیه (۲۷۹/۲) گوید:
علما اتفاق نظر دارند که رهگاه سارق برای بار اول دزدی کرد، دست راستش قطع شود و هرگاه بار دوم دزدی کرد پای چپش قطع شود، و در اینکه بار سوم دزدی کند پس از قطع دست و پایش چه شود؟ اختلاف هست، اکثر علما گفتهاند دست چپش قطع شود [استاد ما در «التعلیقات الرضیه ۲۹۸/۳» گوید: همین حکم نزد بیهقی از ابوبکر و عمر به صحت رسیده است (۸/۲۸۴)]، و اگر پس از آن برای بار چهارم دزدی کرد، پای راستش هم قطع میشود، و اگر پس از آن دزدی کرد تعزیر و زندانی شود. أه.
[۱۴۱۱] المغنی (۸/۲۴۰). [۱۴۱۲] متفق علیه: خ (۶۷۹۵/۹۷۱۲)، م (۱۶۸۶/۱۳۱۳/۳)، ت (۱۴۷۰/۳/۳)، د (۴۳۶۳/۵۱/۱۲)، ن (۷۶/۸). [۱۴۱۳] متفق علیه: خ (۶۷۸۹/۹۶/۱۲)، م (۱۶۸۴/۱۳۱۲/۳) واللفظ، ت (۱۴۶۹/۳/۳)، د (۴۳۶۲/۵۱/۱۲)، ن (۷۷/۸)، جه (۲۵۸۵/۸۶۲/۲). [۱۴۱۴] الإجماع (۶۱۵/۱۳۹). [۱۴۱۵] حسن: [ص. د ۳۶۸۹]، د (۴۳۶۸/۵۶/۱۲)، جه (۲۵۹۶/۸۵۶ و ۸۶۶/۲)، ن (۸/۸۵). [۱۴۱۶] صحیح: [ص. د: ۳۶۹۵]، د (۴۳۷۱/۶۲ و ۶۳/۱۲)، جه (۲۵۹۵/۸۶۵/۲).
حرابه عبارت از شورش گروهی از مسلمانان در دارالاسلام بوسیله هرج و مرج، ریختن خون، غارت اموال، تجارت به ناموس و از بین بردن محصولات وکشتن مخلوقات، به قصد تضعیف و تهدید دین، اخلاق و نظم و قانون است.
[۱۴۱۷] فقه السنة (۳۹۳/۲).
حرابه از بزرگترین جرایم است و به همین خاطر مجازات آن نیز از سختترین مجازاتهاست:
خداوند متعال میفرماید:
﴿إِنَّمَا جَزَٰٓؤُاْ ٱلَّذِينَ يُحَارِبُونَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ وَيَسۡعَوۡنَ فِي ٱلۡأَرۡضِ فَسَادًا أَن يُقَتَّلُوٓاْ أَوۡ يُصَلَّبُوٓاْ أَوۡ تُقَطَّعَ أَيۡدِيهِمۡ وَأَرۡجُلُهُم مِّنۡ خِلَٰفٍ أَوۡ يُنفَوۡاْ مِنَ ٱلۡأَرۡضِۚ ذَٰلِكَ لَهُمۡ خِزۡيٞ فِي ٱلدُّنۡيَاۖ وَلَهُمۡ فِي ٱلۡأٓخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ٣٣﴾[المائدة: ۳۳].
«کیفر کسانی که (بر حکومت اسلامی میشورند و بر احکام شریعت میتازند و بدینوسیله) با خدا و پیامبرش میجنگند و در روی زمین دست به فساد میزنند، این است که کشته یا به دار زده شوند، یا دست و پای آنها در جهت عکس یکدیگر بریده شود، یا اینکه از جایی به جایی تبعید گردند و یا زندانی شوند. این رسوایی آنان دردنیا است و برای ایشان در آخرت مجازات بزرگی است».
از انس سروایت است: (قدم علی النبي جنفر من عكل فأسلموا، فاجتووا الـمدینة، فأمرهم أن یأتوا إبل الصدقة فشربوا من أبوالها وألبانها، ففعلوا فصحوا، فارتدوا فقتلوا رعاتها،و استاقوا الإبل فبعث في اثارهم فأتی بهم، فقطع أیدیهم وأرجلهم، وسمل أعینهم، ثم لم یحسمهم حتی ماتوا) [۱۴۱۸]«چند نفری از قبیله عکل نزد پیامبر جآمدند و مسلمان شدند، آب و هوای مدینه با آنان سازگار نشد، پیامبر جبه آنان دستور داد به صحرا پیش شتران صدقه بروند و از ادرار و شیر آنها بخورند، این کار را کردند و بهبود یافتند، سپس مرتد شدند و ساربان شترها را کشته و شترها را دزدیدند، پیامبر جچند کسانی را در پی آنان فرستاد، آنان را گرفتند و نزد پیامبر جآوردند، او هم دستها و پاهایشان را قطع و چشمانشان را کور کرد و تا مرگ رهایشان نکرد».
[۱۴۱۸] متفق علیه.
خداوند متعال میفرماید:
﴿إِلَّا ٱلَّذِينَ تَابُواْ مِن قَبۡلِ أَن تَقۡدِرُواْ عَلَيۡهِمۡۖ فَٱعۡلَمُوٓاْ أَنَّ ٱللَّهَ غَفُورٞ رَّحِيمٞ٣٤﴾[المائدة: ۳۴].
«مگر کسانی که پیش از دست یافتن شما بر آنان از کرده خود پشیمان شوند و توبه کنند، چه بدانید که خداوند دارای مغفرت و رحمت فراوان است».
[۱۴۱۹] مطالب این بخش از دوکتاب (فقه السنه) و (منار السبیل) باتخلیص و باتوجه به روایات صحیح گردآوری کردهام.
جنایات جمع جنایت و مصدر و از (جنی یجنی جنایه) است، جنیالذنب یعنی گناه را بهسوی خود کشاند، کلمه جنایات هر چند مصدر است به صورت جمع آمده چون انواع مختلفی دارد، چراکه جنایت گاهی بر نفس وگاهی بر اعضاء واقع میشود، گاهی عمدی است و گاهی غیر عمدی [۱۴۲۰].
و در اصطلاح شرع عبارت است از تجاوز به بدن به گونهای که موجب قصاص یا غرامت مالی شود [۱۴۲۱].
[۱۴۲۰] سبل السلام (۲۳۱/۳). [۱۴۲۱] منار السبیل (۳۱۵/۲).
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَلَا تَقۡتُلُوٓاْ أَنفُسَكُمۡۚ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ بِكُمۡ رَحِيمٗا٢٩ وَمَن يَفۡعَلۡ ذَٰلِكَ عُدۡوَٰنٗا وَظُلۡمٗا فَسَوۡفَ نُصۡلِيهِ نَارٗاۚ وَكَانَ ذَٰلِكَ عَلَى ٱللَّهِ يَسِيرًا٣٠﴾[النساء: ۲۹-۳۰].
«و خودکشی نکنید، بیگمان خداوند نسبت به شما مهربان بوده است، و کسی که چنین کاری را تجاوزگرانه و ستمگرانه مرتکب شود او را با آتش دوزخ میسوزانیم، و این کار بر خدا آسان است».
و میفرماید:
﴿وَمَن يَقۡتُلۡ مُؤۡمِنٗا مُّتَعَمِّدٗا فَجَزَآؤُهُۥ جَهَنَّمُ خَٰلِدٗا فِيهَا وَغَضِبَ ٱللَّهُ عَلَيۡهِ وَلَعَنَهُۥ وَأَعَدَّ لَهُۥ عَذَابًا عَظِيمٗا٩٣﴾[النساء: ۹۳].
«و کسی که مؤمنی را از روی عمد بکشد، کیفر او دزوخ است و جاودانه در آنجا میماند و خداوند بر او خشم میگیرد و او را از رحمت خود محروم میسازد و عذاب عظیمی برای وی آماده میکند».
و میفرماید:
﴿مِنۡ أَجۡلِ ذَٰلِكَ كَتَبۡنَا عَلَىٰ بَنِيٓ إِسۡرَٰٓءِيلَ أَنَّهُۥ مَن قَتَلَ نَفۡسَۢا بِغَيۡرِ نَفۡسٍ أَوۡ فَسَادٖ فِي ٱلۡأَرۡضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ ٱلنَّاسَ جَمِيعٗا وَمَنۡ أَحۡيَاهَا فَكَأَنَّمَآ أَحۡيَا ٱلنَّاسَ جَمِيعٗا﴾[المائدة: ۳۲].
«و همین جهت بر بنیاسرائیل مقرر داشتیم که هر کس انسانی را بدون ارتکاب قتل یا فساد در زمین بکشد، چنان است که گویی همه انسانها را کشته است، و هر کس انسانی را از مرگ رهایی بخشد، چنان است که گویی همه مردم را زنده کرده است».
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود: (اجتنبوا السبع الـموبقات، قیل یا رسول الله وما هن؟ قال: الشرك بالله، والسحر، وقتل النفس التی حرمالله إلا بالحق، وأكل ما الیتیم، وأكل الربا، والتولی یوم الزحف وقذف الـمحصنات الغافلات الـمؤمنات) [۱۴۲۲]«از هفت (گناه) هلاک کننده بپرهیزید، گفته شد: ای رسول خدا! آنها چه هستند؟ فرمود: شریک قرار دادن به خدا، سحر، کشتن کسی که خداوند آن را حرام کرده است مگر به حق، خوردن مال یتیم، خوردن ربا، فرار از میدان جنگ در روز مقابله با دشمن، و تهمت زدن به زنان مؤمن و پاکدامن و بیخبر».
از عبدالله بن عمر بن خطاب بروایت است که پیامبر جفرمود: (لزوال الدنیا أهون علی الله من قتل رجل مسلم) [۱۴۲۳]«از بین رفتن دنیا نزد الله آسانتر است از کشتن انسانی مسلمان».
از ابوسعید خدری و ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (لو أن أهل السماء وأهل الأرض اشتركوا في دم مؤمن لأكبهم الله في النار) [۱۴۲۴]«اگر تمام ساکنان آسمان و زمین در کشتن مؤمنی شرکت کنند، خداوند همه آنها را در آتش (جهنم) میاندازد».
از عبدالله بن مسعود سروایت است که پیامبر جفرمود: (أول ما یقضی بین الناس في الدماء) [۱۴۲۵]«اولین چیزی که درباره آن (در قیامت) بین مردم قضاوت میشود خونها (ی ریخته شده) است».
همچنین از او روایت است که پیامبر جفرمود: (یجی الرجل آخذا بید الرجل فیقول: یا رب: هذا قتلنی، فیقول الله له: لم قتلته؟ فیقول: قتلته لتكون العزة لك، فیقول: فإنها لی، ویجی الرجل آخذا بید الرجل، فیقول: إن هذا قتلنی، فیقول الله له، لم قتلته؟ فیقول: لتكون العزة لفلان، فیقول: إنها لیست لفلان، فبوء بإثمه) [۱۴۲۶]. (در روز قیامت) مردی میآید در حالی که دست مرد دیگری را گرفته است میگوید: پروردگارا! این شخص مرا کشته است، خداوند به او میفرماید: چرا او را کشتهای؟ میگوید: او را کشتم تا عزت تنها برای تو باشد، خداوند میفرماید: عزت برای من است، مردی دیگر میآید درحالی که دست مردی را گرفته است و میگوید: این شخص مرا کشته است؟ خداوند به او میگوید: چرا او را کشتهای؟ میگوید: تا عزت برای فلانی باشد، خداوند میفرماید: عزت برای فلانی نیست. و این گناهش (قتل) بر گناهان دیگران افزوده میشود».
[۱۴۲۲] متفق علیه: خ (۲۷۶۶/۳۹۳/۵)، م (۸۹/۹۲/۱)، د (۲۸۵۷/۷۷/۸)، نس (۲۵۷/۶). [۱۴۲۳] صحیح: [ص. ج ۵۰۷۷]، ت (۱۴۱۴/۴۲۶/۲)، نس (۸۲/۷). [۱۴۲۴] صحیح: [ص. ج ۵۲۴۷]، ت (۱۴۱۹/۴۲۷/۲). [۱۴۲۵] متفق علیه خ (۸۸۶۴/۱۸۷/۱۲)، م (۱۶۷۸/۱۳۰۴/.۳)، ت (۱۴۱۸/۴۲۷/۲)، نس (۸۳/۷). [۱۴۲۶] صحیح: [ص. نس ۳۷۳۲]، نس (۸۴/۷).
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود: (من تردی من جبل فقتل نفسه فهو في نار جهنم، یتردی فیه خالدا مخلدا فیها أبدا، ومن تحسی سما فقتل نفسه، فسمه في یده یتحساه في نار جهنمف خالدا مخلدا فیها أبدا، ومن قتل نفسه بحدیدة فحدیدته في یده یجأ بها في بطنه في نار جهنمخالدا مخلدا فیها أبداً) [۱۴۲۷]«هر کس خودش را از کوهی پرت کرده و بکشد همیشه، به صورت استمرار در جهنم پرت میشو و تا ابد در آن باقی میماند، و هر کس با خوردن سم خودکشی کند، وارد جهنم میشود در حالی که سم را در دست گرفته و آنرا میخورد و تا ابد در آتش جهنم به همین عذاب گرفتار میماند، و هر کس با آهنی خودش را بکشد، در آتش جهنم آن را به شکمش فرو میبرد، و در آنجا تا ابد باقی میماند».
از جندب بن عبدالله روایت است که پیامبر جفرمود: (كان فیمن كان قبلكم رجل به جرح، فجزع، فأخذ سكینا، فحزبها یده، فما رقأ الدم حتی مات، قال الله تعالی: بادرنی عبدی بنفسه، حرمت علیه الجنة) [۱۴۲۸]«در گذشتگان قبل از شما مردی زخمی بر بدن داشت، بیتابی کرد و کاردی را برداشت و با آن دستش را برید. خون بند نیامد تا اینکه فوت کرد، خداوند متعال فرمود: قبل از آنکه بندهام را بمیرانم مبادرت به خودکشی کرد، لذا بهشت را بر او حرام کردم».
از جابر روایت است که طفیل بن عمرو دوسی نزد پیامبر جآمد وگفت: ای رسول خدا! آیا قلعهای محکم و نیرویی بازدارنده نمیخواهی؟ (جابر گوید: آن قلعهای از دَوس بود (در جاهلیت) پیامبر جپیشنهاد او را رد کرد، چراکه خداوند افتخار پشتیبانی و نصرت را به انصار داده بود، وقتی پیامبر جبه مدینه هجرت کرد طفیل بن عمرو نیز با یکی از افراد قومش به آنجا هجرت نمود، آب و هوای مدینه با آنها سازگار نشد، لذا آنمرد مریض شد و بیتابی کرد، و در نتیجه با تیرهای نوک پهنی که داشت انگشتانش را قطع کرد، خون از دودستش جاری شد تا مُرد، طفیل بن عمرو او را با هیئتی زیبا در حالی که دستش را پوشانده بود در خواب دید، به او گفت: پروردگارت باتو چه کرد؟ گفت: به خاطر هجرتی که بهسوی پیامبرش جکرده بودم مرا بخشید، سپس طفیل گفت: چرا دستهایت را پوشاندهای؟ گفت: به من گفتند: آنچه را خود از بین بردهای برایت درست نمیکنیم، طفیل این خواب را برای پیامبر جبازگو کرد پیامبر فرمود: خدایا دودستش را نیز ببخش» [۱۴۲۹].
[۱۴۲۷] متفق علیه: خ (۵۷۷۸/۲۴۷/۱۰)، م (۱۰۹/۱۰۳/۱)، ت (۲۱۱۶/۲۶۰/۳)، د (۳۸۵۵/۳۵۴/۱۰)، ابوداود جمله بعد از «ومن تحسی سماً...» را روایت نکرده است، نس (۶۷/۴). [۱۴۲۸] متفق علیه: خ (۳۴۶۳/۴۹۶/۶)، م (۱۱۳/۱۰۷/۱). [۱۴۲۹] صحیح: [مختصر م ۹۷]، م (۱۱۶/۱۰۸/۱).
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَلَا تَقۡتُلُواْ ٱلنَّفۡسَ ٱلَّتِي حَرَّمَ ٱللَّهُ إِلَّا بِٱلۡحَقِّ﴾[الإسراء: ۳۳].
«و کسی را نکشید که خداوند کشتن او را - جز به حق - حرام کرده است».
از ابن عمر روایت است که پیامبر جفرمود: (أمرت أن أقاتل الناس حتی یشهدوا أن لا إلا إلا الله، وأن محمدا رسول الله، ویقیموا الصلاة وو یؤتوا الزكاة، فإذا فعلوا ذلك عصموا منی دمائهم وأموالهم إلا بحق الإسلام وحسابهم علی الله) [۱۴۳۰]«به من امر شده که با مردم بجنگم تا اینکه شهادت دهند أن لا إله إلا الله و أن محمداً رسول الله «معبودی بر حق جز الله نیست و محمد جفرستادۀ اوست» و نماز را برپا دارند و زکات را بدهند. پس هرگاه اینها را کردند از من خون و اموالشان راحفظ کردند، مگر به حقی از اسلام و حساب آنان با خدا است».
پیامبر جاین حق را که موجب مباح شدن قتل میشود، با این فرموده خود تفسیر کرده است:
(لایحل دمامری مسلم یشهد أن لا إله إلا الله، وأنی رسول الله، إلا بإحدی ثلاث: النفس بالنفس، والثیب الزانی والمفارق لدینه التارك للجماعة) [۱۴۳۱]«ریختن خون هیچ انسان مسلمانی که شهادت أن لا إله إلا الله و أن محمداً رسول الله را میگوید حلال نیست مگر به سه چیز: نفس در مقابل نفس، زناکار محصن، مرتدی که جماعت مسلمانان را ترک کرده است».
[۱۴۳۰] متفق علیه: خ (۲۵/۷۵/۱)، م (۲۲/۵۳/۱). [۱۴۳۱] متفق علیه: خ (۶۸۷۸/۲۰۱/۱۲)، م (۱۶۷۶/۱۳۰۲/۳)، د (۴۳۳۰/۵/۱۲)، ت (۱۴۲۳/۴۲۹/۲)، نس (۹۰/۷)، جه (۲۵۳۴/۸۴۷/۲).
قتل سه نوع است، عمد و شبه عمد و خطا.
قتل عمد: قتلی است که فردی مکلف قصداً انسان بیگناهی را با وسیلهای بکشد که غالباً گمان میرود انسان با آن کشته میشود.
قتل شبه عمد: قتلی است که شخصی قصد زدن کسی را با وسیلهای کند که معمولاً کشنده نیست و (با زدن آن) بمیرد.
قتل خطا: عبارت است از اینکه مکلف کار مباحی را مانند: پرتاب کردن نیزه بهسوی نخجیر یا شبیه آن، انجام میدهد که بدون اراده، نیزه وغیره به انسانی برخورد کرده و کشته میشود.
در دو نوع قتل شبه عمد و خطا کفاره بر قاتل و دیه بر بستگان پدری قاتل واجب میگردد: به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَمَا كَانَ لِمُؤۡمِنٍ أَن يَقۡتُلَ مُؤۡمِنًا إِلَّا خَطَٔٗاۚ وَمَن قَتَلَ مُؤۡمِنًا خَطَٔٗا فَتَحۡرِيرُ رَقَبَةٖ مُّؤۡمِنَةٖ وَدِيَةٞ مُّسَلَّمَةٌ إِلَىٰٓ أَهۡلِهِۦٓ إِلَّآ أَن يَصَّدَّقُواْۚ فَإِن كَانَ مِن قَوۡمٍ عَدُوّٖ لَّكُمۡ وَهُوَ مُؤۡمِنٞ فَتَحۡرِيرُ رَقَبَةٖ مُّؤۡمِنَةٖۖ وَإِن كَانَ مِن قَوۡمِۢ بَيۡنَكُمۡ وَبَيۡنَهُم مِّيثَٰقٞ فَدِيَةٞ مُّسَلَّمَةٌ إِلَىٰٓ أَهۡلِهِۦ وَتَحۡرِيرُ رَقَبَةٖ مُّؤۡمِنَةٖۖ فَمَن لَّمۡ يَجِدۡ فَصِيَامُ شَهۡرَيۡنِ مُتَتَابِعَيۡنِ تَوۡبَةٗ مِّنَ ٱللَّهِۗ وَكَانَ ٱللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمٗا٩٢﴾[النساء: ۹۲].
«هیچ مؤمنی را سزوار نیست که مؤمن دیگری را بکشد مگر از روی خطا. کسی که مؤمنی را به خطا کشت باید برده مؤمنی را آزاد کند، و خونبهایی هم به بستگان مقتول بپردازد، مگر اینکه آنان در گذرند. اگر هم مقتول، مؤمن و متعلق به کافرانی بود که میان شما و ایشان جنگ و دشمنی بود، آزاد کردن بردۀ مؤمنی دیه اوست. و اگر مقتول، از زمره قومی بود که (کافر بودند و) میان شما و ایشان پیمانی برقرار بود، پرداخت خونبها به بستگان مقتول و آزاد کردن بردۀ مؤمنی دیه اوست. اگر هم دسترسی (به آزاد کردن برده) نداشت، باید (قاتل) دو ماه پیاپی و بدون فاصله روزه بگیرد. خداوند (این را برای) توبه (شما) مقرر داشته است و خداوند آگاه و حکیم است».
و اما در قتل عمد، ولی مقتول مختار است که قاتل را قصاص کرده یا او را مورد عفو قرار داده و دیه بگیرد، به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ كُتِبَ عَلَيۡكُمُ ٱلۡقِصَاصُ فِي ٱلۡقَتۡلَىۖ ٱلۡحُرُّ بِٱلۡحُرِّ وَٱلۡعَبۡدُ بِٱلۡعَبۡدِ وَٱلۡأُنثَىٰ بِٱلۡأُنثَىٰۚ فَمَنۡ عُفِيَ لَهُۥ مِنۡ أَخِيهِ شَيۡءٞ فَٱتِّبَاعُۢ بِٱلۡمَعۡرُوفِ وَأَدَآءٌ إِلَيۡهِ بِإِحۡسَٰنٖۗ ذَٰلِكَ تَخۡفِيفٞ مِّن رَّبِّكُمۡ وَرَحۡمَةٞۗ فَمَنِ ٱعۡتَدَىٰ بَعۡدَ ذَٰلِكَ فَلَهُۥ عَذَابٌ أَلِيمٞ١٧٨ وَلَكُمۡ فِي ٱلۡقِصَاصِ حَيَوٰةٞ يَٰٓأُوْلِي ٱلۡأَلۡبَٰبِ لَعَلَّكُمۡ تَتَّقُونَ١٧٩﴾[البقرة: ۱۷۸-۱۷۹].
«ای کسانی که ایمان آوردهاید! درباره کشتهشدگان، قصاص بر شما فرض شده است. آزاد در برابر آزاد، برده در برابر برده، زن در باربر زن، پس اگر برای کسی (از جنایتش) از ناحیه برادر (دینی) خود گذشتی شد، باید نیک رفتاری شود و پرداخت با نیکی انجام گیرد. این تخفیف و رحمتی است از سوی پروردگارتان، پس اگر کسی بعد از آن (گذشت و خوشنودی از دیه) تجاوز کند (و از قاتل انتقام بگیرد) او را عذاب دردناکی خواهد بود».
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (من قتل له قتیل فهو بخیر النظرین إما أن یؤدی وإما أن یقاد) [۱۴۳۲]«هر کس یکی از بستگانش کشته شد، مختار است که دیه را از قاتل بگیرد و یا او را قصاص کند».
این دیهای نیست که به سبب قتل واجب گردیده باشد، بلکه به جای قصاص گرفته میشود و به این خاطر اولیاء مقتول میتوانند که بر غیر دیه هم به تفاهم برسند هرچند بیشتر از مقدار دیه باشد:
به دلیل فرموده پیامبر ج: (من قتل مؤمنا متعمدا دفع إلی أولیاء الـمقتول، فإن شاءوا قتلوا، وإن شاءوا أخذو الدیة، وهی: ثلاثون حقة، وثلاثون جذعة، وأربعون خلفة، وما صولحوا علیه فهوم لـهم، وذلك لتشدید العقل) [۱۴۳۳]«هر کس مؤمنی را عمداً کشت، در اختیار اولیای مقتول قرار داده شود، اگر خواستند او را بکشند و اگر خواستند دیه بگیرند، و دیه عبارت است از سی حقه(أ)، وسی جذعه(ب)، و چهل خلفه(ج)، و بر هرچه مصالحه کنند، به اولیای مقتول تعلق میگیرد، و اینکار برای تشدید خونبها است».
و گذشت بدون دریافت مال بهتر است:
به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَأَن تَعۡفُوٓاْ أَقۡرَبُ لِلتَّقۡوَىٰ﴾[البقرة: ۲۳۷].
«و اگر گذشت کنید به تقوی نزدیکتر است».
و به دلیل فرموده پیامبر ج: (وما زاد الله عبدا بعفو إلا عزا) [۱۴۳۴]«خداوند بوسیله عفو و بخشش تنها عزت و سربلندی بندهاش را افزایش میدهد».
[۱۴۳۲] متفق علیه: خ (۶۸۸۰/۲۰۵/۱۲)، م (۱۳۵۵/۹۸۸/۲). [۱۴۳۳] حسن: [ص. ت ۱۱۲۱]، ت (۱۴۰۶/۴۲۳/۲)، جه (۲۶۲۶/۸۷۷/۲). أ- حقه: شتری که به چهار سال رسیده باشد. جمع آن (حقاق) است. ب- جذعه: مؤنث (جذع) است و آن بره دو ساله و گوساله سه ساله و شتر پنج ساله است. ج- خلفه: شتر حامله است. [۱۴۳۴] صحیح: [ص، ت ۱۸۹۴]، م (۲۵۸۸/۲۰۰۱/۴)، ت (۲۰۹۸/۲۵۴/۳).
قصاص تنها با وجود شرایط زیر واجب میگردد:
۱- مکلف بودن قاتل، لذا بر کودک و دیوانه و شخص خوابیده قصاصی نیست: به دلیل فرموده پیامبر ج: (رفع القلم عن ثلاثة: عن الصبی حتی یبلغ، وعن الـمجنون حتی یفیق، وعن النائم حتی یستیقظ) [۱۴۳۵]«تکلیف از سه دسته برداشته شده است: کودک تا بالغ شود، دیوانه تا به هوش آید، و خوابیده تا بیدار شود».
۲- بیگناهی مقتول، به این معنی که مقتول بخاطر یکی از اسباب مذکور در حدیث ذیل مهدور الدم نباشد: (لایحل دم امری مسلم یشهد أن لا إله إلا اللهو أنی رسول الله، إلا بإحدی ثلاث، النفس بالنفس، والثیب الزانی، والمفارق لدینه التارك للجماعة) [۱۴۳۶]«خون هیچ انسان مسلمانی که شهادت أن لا إله إلا اله و أن محمداً رسولالله را بگوید حلال نیست مگر در یکی از این سه حالت: نفس در مقابل نفس، ازدواج کرده زناکار (محصن) و مرتدی که جماعت مسلمانان را ترک کرده است».
۳- مقتول فرزند قاتل نباشد:
به دلیل فرموده پیامبر ج: (لایقتل والد بولده) [۱۴۳۷]«هیچ پدری به خاطر کشتن فرزندش کشته نمیشود».
۴- قاتل مسلمان و مقتول کافر نباشد:
به دلیل فرموده پیامبر ج: (لایتقل مسلم بكافر) [۱۴۳۸]«هیچ مسلمانی به خاطر کشتن کافری کشته نمیشود».
۵- قاتل آزاد و مقتول برده نباشد: حسن گوید: (لایقتل حر بعد) [۱۴۳۹]«شخص آزادی به خاطر کشتن بردهای، کشته نمیشود».
[۱۴۳۵] صحیح: [ص. ج ۳۵۱۲]. [۱۴۳۶] صحیح: [ص. ج ۷۶۴۱]. [۱۴۳۷] صحیح: [الإرواء ۲۲۱۴]، ت (۱۴۲۲/۴۲۸/۲)، جه (۲۶۶۱/۸۸۸/۲). [۱۴۳۸] حسن صحیح: [ص. ت ۱۱۴۱]، خ (۶۹۱۵/۲۶۰/۱۲)، ت (۱۴۳۳/۴۳۲/۲)، نس (۲۸/۸). [۱۴۳۹] صحیح مقطوع: [ص. د ۳۷۸۷]، د (۴۴۹۴/۲۳۸/۱۲)، و این مذهب جمهور علماء است که به دلایل زیادی که خالی از ایراد نیست، استدلال کردهاند. شنقیطی (ره) در - أضواء البیان - این دلایل را نقل کرده سپس گفته است: اگرچه تک تک این روایات زیاد خالی از اشکال نیست، ولی یکدیگر را تقویت کرده، بطوریکه میتوان به مجموع آنها استدلال کرد، و این ادله (اینکه شخص آزاد بر اثر کشتن برده کشته نمیشود) با موارد زیر تقویت میشوند: أ- علماء اجماع کردهاند بر اینکه نباید به خاطر قطع اعضای بردهای از آزاد قصاص اعضا که ارزش آن از نفس کمتر است گرفته شود، بنابراین وقتی که به خاطر عبد از آزاد قصاص اعضا گرفته نشود به طریق اولی قصاص نفس گرفته نمیشود و فقط داود و ابن ابی لیلی با عدم قصاص حر از عبد در کمتر از نفس مخالفت کردهاند. ب- علماء اجماع کردهاند بر اینکه اگر عبدی از روی خطا کشته شود باید قیمت آن پرداخت شود نه دیه آن، اما جماعتی آنرامقید کردهاند به اینکه نباید قیمت آن از دیه آزاد بیشتر باشد. ج- اگر شخصی آزاد، بردهای را متهم به زنا کند، نزد اکثر علماء حد قذف بر او واجب نمیگردد مگر آنچه که از ابن عمر و حسن و اهل ظاهر روایت شده مبنی بر اینکه اگر شخصی آزاد جاریهای صاحب فرزند را قذف کند حد بر او واجب میشود - اه - با اندکی تصرف.
اگر جماعتی در قتل یک نفر شرکت کنند، همه آنها کشته میشوند، به دلیل حدیثی که مالک سعید بن مسیب روایت است کرده است: (أن عمر بن الخطاب قتل نفرا، خمسة أو سبعة برجل واحد قتلوه قتل غیلة(*)، وقال: لو تمالأ علیه أهل صنعاء لقتلتهم جمیعا) [۱۴۴۰]«عمر بن خطاب گروهی را که تعدادشان پنج یا هفت نفر بود، به خاطر اینکه مردی را با حیله و فریب کشته بودند، کشت، و گفت: اگر تمام اهل صنعاء در این قتل شرکت میکردند همه آنها را میکشتم».
[۱۴۴۰. - قتل غیله عبارت است از اینکه شخص قاتل کسی را فریب دهد تا خارج شود، سپس خود را در جایی پنهان کند و به طور ناگهانی او را بکشد. [ ]- صحیح: [الإرواء ۲۲۰۱]، ما (۱۵۸۴/۶۲۸)، فع (۲۲/۶)، هق (۴۱/۸).
قصاص به یکی از دو مورد زیر ثابت میشود:
از انس روایت است: (أن یهودیا رض رأس جاریة بین حجرین، فقیل لـها: من فعل بك هذا؟ أفلان،أفلان؟ حتی سمی الیهودی فأومات برأسها، فجی بالیهودی فاعترف، فأمر به النبي جفرض رأسه بالحجارة) [۱۴۴۱]«مردی یهودی سر کنیزی را بین دو سنگ کوبیده بود، به جاریه گفته شد چه کسی این کار را با تو کرد؟ فلانی؟ فلانی؟ تا اینکه نام یهودی برده شد، (جاریه) با سرش اشاره کرد، یهودی را آوردند و اعتراف کرد. پیامبر جبه قصاص دستور داد و سرش را با سنگ درهم کوبیدند».
[۱۴۴۱] متفق علیه: خ (۶۸۷۶/۱۹۸/۱۲)، م (۱۶۷۲/۱۲۹۹/۳)، د (۴۵۱۲/۲۶۷/۱۲)، ت (۱۴۱۳/۴۲۶/۲)، ن (۲۲/۸)، جه (۲۶۶۶/۸۸۹/۲).
از رافع بن خدیج روایت است: مردی از انصار در خیبر کشته شد. اولیاء او نزد پیامبر جرفتند و جریان را به او خبر دادند. پیامبر جفرمود: (لكم شاهدان یشهدان علی قتل صاحبكم؟) «آیا دو شاهد داریدکه بر قتل دوستتان گواهی بدهند؟» گفتند: ای رسول خدا!در آنجا هیچ مسلمانی نبود، و همه آنها یهودی بودند و ممکن است جرأت انجام کارهای بزرگتر از این را هم داشته باشند، پیامبر جفرمود: (فاختاروا منهم خمسین فاستحلفوهم) «پنجاه نفر از آنان را انتخاب کنید و سوگندشان دهید» ولی آنان از سوگند خوردن امتناع ورزیدند و در نتیجه پیامبر جخودش خونبهای مقتول را پرداخت کرد [۱۴۴۲].
[۱۴۴۲] صحیح لغیره [ص. د ۳۷۹۳]، د (۴۵۰۱/۲۵۰/۱۲).
برای گرفتن قصاص سه شرط لازم است:
۱- قصاص گیرنده (ولی مقتول) باید مکلف باشدتا بتواند قصاص را بگیرد، پس اگر صاحب قصاص (ولیّ مقتول) کودک یا دیوانه باشد جنایتکار (قاتل) تا هنگام مکلف شدن قصاص گیرنده حبس میشود.
۲- تمام اولیاء دم باید برگرفتن قصاص اتفاق نظر داشته باشند؛ لذا اگر بعضی از آنها از قصاص صرفنظر کردند، قصاص انجام نمیشود:
از زید بن وهب روایت است: (أن عمر س رفع إلیه رجل قتل رجلا، فأراد أولیاء الـمقتول قتله، فقالت أخت الـمقتول - وهی امرأة القاتل -: قد عفوت عن حصتی من زوجی، فقال عمر: عتق الرجل من القتل) [۱۴۴۳]«مردی را نزد عمر سآوردند که شخصی را کشته بود، اولیاء مقتول خواستند او را بکشند، ولی خواهر مقتول - که زن قاتل بود - گفت از سهمی که برای قصاص شوهرم داشتم گذشتم، عمر گفت: آن مرد از قتل نجات پیدا کرد».
همچنین از زید بن وهب روایت است: (وجد رجل عند امرأته رجلا، فقتلها، فرفع ذلك إلی عمر بن الخطاب س فوجد علیها بعض إخوتها، فتصدق علیه بنصیبه فأمر عمر س لسائرهم بالدیة) [۱۴۴۴]«شخصی،مردی را نزد همسرش دید، او(زنش) را کشت، جریان را نزد عمر بن خطاب سبردند، یکی از برادران آن زن (از کار او) عصبانی شد و سهم دیه خود را به آن مرد بخشید، عمر سدستور داد که به بقیه برادرانش دیه داده شود».
۳- در قصاص بجز جنایتکار (قاتل) نباید به کسی دیگر ظلم شود: پس هرگاه قصاص بر زنی حامله واجب شد، تا وضع حمل نکند، و به نوزاد (از شیر اول زایمان) لبأ [۱۴۴۵]ندهد، نباید کشته شود:
از عبدالله بن بریده از پدرش روایت است: «زنی غامدی از پیامبر جسؤال کرد و گفت: من زنا کردهام، پیامبر فرمود برگرد، او هم برگشت، روز بعد نزد پیامبر جآمد و گفت: مثل اینکه میخواهی همانطوریکه ماعز بن مالک را رد کردی مرا نیز رد کنی؟ به خدا قسم من حامله هستم، پیامبر جبه او فرمود: برگرد، آن زن برگشت، روز بعد نزد پیامبر جآمد، و پیامبر جفرمود: برگرد تا وضع حمل کنی، آن زن برگشت، وقتی وضع حمل کرد، کودک را با خودش آورد و گفت: این کودکی است که به دنیا آوردهام، پیامبر فرمود: برگرد و به او شیر بده تا وقتی که دوران شیرخوارگیاش تمام شود، پس از آنکه دوران شیرخوارگی (طفل) تمام شد، او را با خود در حالیکه چیزی در دست داشت و میخورد آورد، دستور داده شد تا کودک به یکی از مسلمانان داده شود، سپس دستور داده شد تا چالهای برایش حفر کرده و او را رجم کنند، او را رجم کردند، خالد از جمله کسانی بود که او را رجم میکرد، سنگی را به او زد و قطرهای از خون آن زن روی گونهاش افتاد، خالد به او ناسزا گفت، پیامبر جبه او فرمود: مواظب باش خالد، قسم به ذاتی که جانم در دست اوست این زن توبهای کرد که اگر مأمور ظالم وصول مالیات این توبه را میکرد بخشوده میشد، و دستور داد تا بر او نماز خوانده شود، بر او نماز خوانده شد و دفن گردید» [۱۴۴۶].
[۱۴۴۳] صحیح: [الإرواء ۲۲۲۲]، عب (۱۸۱۸۸/۱۳/۱۰). [۱۴۴۴] صحیح: [الإرواء ۲۲۲۵]، هق (۵۹/۸). [۱۴۴۵] لبأ یعنی: شیر اول زایمان، و این شیر برای کودک ضروری است و کشتن مادر قبل از این شیردادن به بچه ضرر میرساند، بعد از آن اگر کسی پیدا شد که به بچه شیر بدهد بچه به او داده میشود و مادرش کشته میشود، به دلیل حدیث مسلم، و اگر چنین کسی پیدا نشد به حال خود رها میشود تا دو سال تمام به بچه شیر بدهد، به دلیل حدیث ابوداود که تخریج آن در حدیث بعدی میآید. [۱۴۴۶] صحیح: [ص. د ۳۷۳۳]، م (۱۶۹۵/۱۳۲۱/۳)، د (۴۴۱۹/۱۲۳/۱۲) سیاق حدیث روایت ابوداود است.
اصل در قصاص این است که قاتل با همان شیوهای که مقتول را کشته، کشته شود، چون همانندی و برابری همین را میطلبد و خداوند متعال فرموده است:
﴿فَمَنِ ٱعۡتَدَىٰ عَلَيۡكُمۡ فَٱعۡتَدُواْ عَلَيۡهِ بِمِثۡلِ مَا ٱعۡتَدَىٰ عَلَيۡكُمۡ﴾[البقرة: ۱۹۴].
«هرکه راه تعدی و تجاوز بر شما را پیش گرفت، بر او همانند آن تعدی و تجاوز کنید».
و میفرماید:
﴿وَإِنۡ عَاقَبۡتُمۡ فَعَاقِبُواْ بِمِثۡلِ مَا عُوقِبۡتُم بِهِ﴾[النحل: ۱۲۶].
«هرگاه خواستید مجازات کنید، تنها به همان اندازه مجازات کنید و کیفر دهید که دربارۀ شما روا شده است».
و پیامبر جسر یهودی را با سنگ درهم کوبید همچنانکه یهودی سر زنی را با سنگ درهم کوبیده بود [۱۴۴۷].
[۱۴۴۷] تخریج در ص (۶۱۶).
قرطبی گوید: «هیچ اختلافی در این نیست که اجرای قصاص تنها برعهده حکام است، و بر آنها واجب است که قصاص و حدود و دیگر کارها را انجام دهند، چون خداوند تمام مؤمنین را به اجرای قصاص دعوت کرده در حالیکه برای تمام مؤمنین این امکان فراهم نمیشود که قصاص را اجرا کنند. پس حاکم را به جای خودشان قرار میدهند تا اجراکننده قصاص و سایر حدود باشد» [۱۴۴۸].
در بیان علت این امر صاوی در حاشیهاش بر «جلالین» گفته است: «هرگاه ثابت شد که قتل، عمدی و ظالمانه است، بر حاکم شرع واجب است قاتل را در اختیار ولی مقتول قرار دهد و حاکم هرچه ولی مقتول انتخاب کرد اعم از کشتن، بخشیدن و یا دیه گرفتن، باید آن را انجام دهد، و برای ولی جایز نیست که بدون اجازه حاکم بر قاتل تسلط پیدا کند، چون این کار فساد و خرابکاری به دنبال دارد. پس اگر ولی قبل از اجازه حاکم قاتل را کشت، تعزیر شود» [۱۴۴۹].
[۱۴۴۸] الجامع لاحکام القرآن (۲۴۵ و ۲۴۶/۲). [۱۴۴۹] فقه السنة (۴۵۳/۲).
همچنانکه قصاص در نفس ثابت است، در کمتر از آن نیز ثابت است؛ به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَكَتَبۡنَا عَلَيۡهِمۡ فِيهَآ أَنَّ ٱلنَّفۡسَ بِٱلنَّفۡسِ وَٱلۡعَيۡنَ بِٱلۡعَيۡنِ وَٱلۡأَنفَ بِٱلۡأَنفِ وَٱلۡأُذُنَ بِٱلۡأُذُنِ وَٱلسِّنَّ بِٱلسِّنِّ وَٱلۡجُرُوحَ قِصَاصٞ﴾[المائدة: ۴۵].
«و در آن (تورات) بر آنان مقرر داشتیم که انسان در برابرانسان (کشته شود) و چشم در برابر چشم (کور شود) و بینی در برابر بینی (قطع شود) و گوش در برابر گوش (بریده شود) و دندان در برابر دندان (کشیده شود) و جراحتها قصاص دارد».
این حکم اگرچه بر امتهای قبل از ما واجب شده، برای ما نیز لازمالاجرا است، چون پیامبر جآن را تثبیت کرده است.
بخاری و مسلم از انس بن مالک سروایت کردهاند که: رُبَیِّع بن نضر بن انس دندان پیشین کنیزی را شکست، بستگان ربیع به کنیز پیشنهاد قبول خسارت کردند ولی بستگان کنیز قبول نکردند و گفتند: باید قصاص شود، برادر ربیع، انس بن نضر آمد و گفت: ای رسول خدا ایا دندانهای ربع شکسته میشوند؟ قسم به ذاتی که تو را به حق مبعوث کرده است نباید دندانهایش شکسته شوند، پیامبر جفرمود: (یا أنس كتاب الله القصاص) «ای انس حکم کتاب خدا قصاص است».
آن قوم رضایت دادند و ربیع را بخشیدند، پیامبر جفرمود: (إن من عباد الله من لو أقسم علی الله لأبره) [۱۴۵۰]«از میان بندگان خدا کسانی هستند که اگر بر خدا سوگند یاد کنند، خداوند سوگندشان را نمیشکند».
[۱۴۵۰] صحیح: [ص. ج ۲۲۲۸]، خ (۲۷۰۳/۳۰۶/۵)، د (۴۵۶۶/۳۳۳/۱۲)، ن (۲۷/۸)، جه (۲۶۹۴/۸۸۴/۲).
برای قصاص کمتر از نفس شرایط زیر رعایت شود:
۱- مکلف بودن جنایتکار.
۲- عمدی بودن جنایت: چون خطا، قصاص نفس را که اصل است واجب نمیکند، پس قصاص کمتر از نفس را بطریق اولی نباید واجب کند.
۳- خون آسیبدیده باید برابر با خون جانی (آسیبرساننده) باشد، لذا از مسلمانی که کافر ذمیی را و آزادهای که بردهای را و همچنین پدری که فرزندش را زخمی کرده باشند، قصاص گرفته نمیشود.
برای قصاص اعضای بدن سه شرط لازم است:
۱- امکان گرفتن قصاص، بطور کامل و بدون ستم، به اینصورت که قطع کردن از مفصل، مانند آرنج و مچ یا از جایی باشد، که حد معینی دارد، مانند نرمی بینی که شامل نرمه آن میشود نه استخوان آن، بنا بر این ضربه نیزه و چاقو به داخل بدن(*) و قطع قسمتی از ساعد و استخوان کوچکتر از دندان قصاص ندارند.
۲- همانند بودن دو عضو در نام و محل، بنا بر این عضو راست در قصاص عضو چپ، و عضو چپ در قصاص عضو راست، و انگشت کوچک(خنصر) در قصاص انگشت کنار آن (بنصر)، و انگشت کنار انگشت کوچک (بنصر) در قصاص انگشت کوچک (خنصر) قطع نمیشود، چون اسم آنها یکی نیست. و عضو اصلی در قصاص عضو فرعی قطع نمیشود چون محل و اتفادهای که از آنها میشود با هم یکی نیست.
۳- برابری اعضای آسیبرساننده و آسیبدیده در سلامتی و کمال، بنابراین عضو سالم در قصاص عضو فلج قطع نمیشود همانطور که دستی سالم در قصاص دستی که انگشتان آن قطع شده، قطع نمیشود ولی عکس آن جایز است.
قصاص زخمهای عمدی واجب نیست مگر آنکه قصاص ممکن باشد بطوریکه با زخم شخص آسیبدیده مساوی شود بدون کم و زیاد، پس وقتی که همانندی و برابری در اعضاء تحقق پیدا نکند مگر با تجاوز از حد یا به خطر انداختن یا ضرر رساندن، در اینصورت قصاص واجب نیست بلکه دیه واجب میشود [۱۴۵۱].
[۱۴۵۱. - مانند: شکم، پشت، سینه، حلق، مثانه.
دیه مالی است که بسبب جنایت واجب میگردد و به آسیب دیده یا ولی او داده میشود که هم موارد موجب قصاص را در برمیگیرد و هم غیر آن را.
به دیه، عقل نیز گفتهاند، چراکه وقتی قاتل کسی را میکشت چند شتری رابه اندازه دیه جمع میکرد و با عقال (ریسمان) آنانرا درحیاط خانه اولیای مقتول میبست تا به آنها تحویل دهد.
گفته میشود: (عقلت عن فلان) «یعنی دیه جنایتش را دادم».
دلیل وجوب دیه فرموده خداوند متعال است:
﴿وَمَا كَانَ لِمُؤۡمِنٍ أَن يَقۡتُلَ مُؤۡمِنًا إِلَّا خَطَٔٗاۚ وَمَن قَتَلَ مُؤۡمِنًا خَطَٔٗا فَتَحۡرِيرُ رَقَبَةٖ مُّؤۡمِنَةٖ وَدِيَةٞ مُّسَلَّمَةٌ إِلَىٰٓ أَهۡلِهِۦٓ إِلَّآ أَن يَصَّدَّقُواْۚ فَإِن كَانَ مِن قَوۡمٍ عَدُوّٖ لَّكُمۡ وَهُوَ مُؤۡمِنٞ فَتَحۡرِيرُ رَقَبَةٖ مُّؤۡمِنَةٖۖ وَإِن كَانَ مِن قَوۡمِۢ بَيۡنَكُمۡ وَبَيۡنَهُم مِّيثَٰقٞ فَدِيَةٞ مُّسَلَّمَةٌ إِلَىٰٓ أَهۡلِهِۦ وَتَحۡرِيرُ رَقَبَةٖ مُّؤۡمِنَةٖۖ فَمَن لَّمۡ يَجِدۡ فَصِيَامُ شَهۡرَيۡنِ مُتَتَابِعَيۡنِ تَوۡبَةٗ مِّنَ ٱللَّهِۗ وَكَانَ ٱللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمٗا٩٢﴾[النساء: ۹۲].
«هیچ مؤمنی را سزوار نیست که مؤمن دیگری را بکشد مگر از روی خطا، کسی که مؤمنی را به خطا کشت باید برده مؤمنی را آزاد کند، و دیهای هم به بستگان مقتول بپردازد، مگر اینکه آنان در گذرند. اگر هم مقتول، مؤمن و متعلق به کافرانی بود که میان شما و ایشان جنگ و دشمنی بود، آزاد کردن بردۀ مؤمنی دیه اوست. و اگر مقتول، از زمره قومی بود که (کافر بودند و) میان شما و ایشان پیمانی برقرار بود، پرداخت دیه به کسان مقتول و آزاد کردن بردۀ مؤمنی دیه اوست. اگر هم دسترسی (به آزاد کردن عبد) نداشت، باید (قاتل) دو ماه پیاپی و بدون فاصله روزه بگیرد. خداوند (این را برای) توبه (شما) مقرر داشته است و خداوند آگاه و حکیم است».
از عمرو بن شعیب از پدرش از جدش روایت است: (أن رسول الله جقضی أن من قتل خطأ فدیتته مائة من الإبل، ثلاثون بنت مخاض، وثلاثون بنت لبون، وثلاثون حقة، وعشرة بنی لبون ذكر) [۱۴۵۲]«پیامبر جحکم کرد که هر کس به خطا کشته شد، دیه او صد شتر است، سی بنت مخاض، سی بنت لبون و سی حقه، و ده بنی لبون نر».
همچنین از او روایت است: «قیمت دیه در زمان پیامبر جهشتصد دینار یا هشتصد هزار درهم بود ودیه اهل کتاب، در آن زمان نصف دیه مسلمانان بود، راوی گوید: حکم بر همین منوال بود تا عمر(ره) خلافت را بدست گرفت، او خطبهای خواند وگفت: آگاه باشید که (قیمت) شتر افزایش یافته است، (راوی) گوید: عمر دیه را بر صاحبان طلا، هزار دینار و بر صاحبان نقره دوازده هزار و بر صاحبان گاو دویست گاو و بر صاحبان گوسفند دو هزار گوسفند و بر صاحبان حلل (لباس) [۱۴۵۳]دویست لباس تعیین کرد. (راوی) گوید: عمر دیه اهل ذمه را بر همان حال گذاشت و افزایش نداد [۱۴۵۴].
[۱۴۵۲] حسن: [ص. جه ۲۱۲۸]، د (۴۵۱۸/۲۸۳/۱۲)، جه (۲۶۳۰/۸۷۸/۲)، ن (۴۳/۸). بنت مخاض: شتر از یک سالگی تا دو سالگی تمام بنت مخاض نامیده میشود، جون مادرش ذات مخاض یعنی حامله است. بنت لبون: یعنی شتر مادهای که به سال سوم وارد شده تا آخر سومین سال، و لبون یعنی صاحب شیر و شتر سه ساله نر ابن لبون و ابن مخاض نامیده میشود. حقه: شتری که سه سال را تمام کرده و به چهار سالگی وارد شده باشد، حقه نامیه شده است چون در این سه استحقاق سوار شدن و بار کردن را پیدا میکند. [۱۴۵۳] الحلل: با ضم حاء و فتح لام، جمع حله بمعنی پوشش و رداء است، از هر نوعی که باشد. بعضی هم گفتهاند حلل نوعی از لباسهای یمنی است و تا دو لباس نباشد، حله نامیده نمیشوند. عون المعبود (۲۸۵/۱۲). [۱۴۵۴] حسن: [الإرواء ۲۲۴۷]، د (۴۵۱۹/۲۸۴/۱۲).
از جمله مسائلی که علماء بر آن اتفاق دارند این است که در قتل خطا و شبهعمد و قتل عمدی که قاتل در آن فاقد یکی از شروط تکلیف، مانند کودک و دیوانه باشد و همچنین در قتل عمدی که حرمت مقتول بیشتر از حرمت قاتل باشد، مانند آزادهای که بردهای را بکشد، دیه واجب میگردد. همچنین دیه بر کسی که درخواب بر شخص دیگری بیافتد و او را بکشد و کسی که بر روی کسی دیگر سقوط کند و او را بکشد نیز واجب میشود.
دیه یا مغلظه است یا مخففه، دیه مخففه در قتل خطا واجب میشود و دیه مغلظه در قتل شبهعمد.
اما دیه قتل عمد: در صورتیکه ولی مقتول قاتل را عفو کند، عبارت است از هر اندازهای که با هم توافق کنند: به دلیل حدیث مرفوعی که از عمرو بن شعیب از پدرش از جدش بیان شد: (من قتل متعمدا دفع إلی أولیاء الـمقتول، فإن شاءوا قتلوا، وإن شاءوا أخذوا الدیة، وهی: ثلاثون حقة، وثلاثون جذعة، وأربعون خلفة، وما صولحوا علیه فهو لهم، وذلك لتشدید العقل) «کسی که عمداً کسی را کشت، در اختیار اولیای مقتول قرار داده شود اگر خواستند او را بکشند و اگر خواستند دیه بگیرند. و آنهم سی حقه و سی جذعه و چهل لفه است و یا بر هر چه به توافق برسند، به اولیای مقتول تعلق میگیرد، و اینکار برای تشدید دیه است».
دیه مغلظه عبارت است از صد شتر که چهل تای آنها آبستن باشند، به دلیل فرموده پیامبر ج: (ألا إن دیة الخطأ شبه العمد ما كان بالسوط والعصا مائة من الإبل: منها أربعون في بطونها أولادها) [۱۴۵۵]«آگاه باشید که دیه قتل خطای شبه عمدی که با تازیانه و عصا صورت گرفته، صد شتر است که باید چهل شتر آنها آبستن باشند» و شترها باید تنها از مال قاتل پرداخت شود.
اما پرداخت دیه خطا و شبه عمد بر عهده عاقله قاتل یعنی عصبه او است، که عبارتند از نزدیکان مرد از جانب پدر که بالغ و توانگر و خردمند باشند.
و عاقله، افراد کور و مبتلا به بیماری مزمن و پیرو را هم اگر ثروتمند باشند در برمیگیرد، ولی شامل زنان، فقرا، کودکان، افراد دیوانه و کسی که هم دین جنایتکار نیست، نمیشود چون مبنای این کار تعاون و همکاری است و این افراد صلاحیت همکاری را ندارند.
دلیل وجوب پرداخت دیه بر عاقله حدیث ابوهریره است که گفت: (اقتتلت امرأتان من هذیل فرمت إحداهما الأخری بحجر فقتلتها وما في بطنها، فقضی النبي جأن دیة جنینها عبد أول ولیدة، وقضی بدیة الـمرأة علی عاقلتها) [۱۴۵۶]«دو زن از قبیله هذیل با هم دعوا کردند، یکی از آنها سنگی را به طرف دیگری پرتاب کرد و زن و بچهای را که در شکمش بود کشت، پیامبر جدیه جنین آن زن را برده یا کنیزی تعیین کرد و دیه زن را بر عهده عصبه زن گذاشت».
[۱۴۵۵] صحیح: [ص. جه ۲۱۲۶]، د (۴۵۲۴/۲۹۲/۱۲)، جه (۲۶۲۷/۸۷۷/۲)، ن (۴۱/۸). [۱۴۵۶] متفق علیه: خ (۶۷۴۰/۲۴/۱۲)، م (۱۶۸۱/۱۳۰۹/۳)، ن(۴۷/۴۷۸/۸).
هر انسانی اعضایی دارد که بعضی از آنها تک عضوی هستند مانند بینی و زبان و ذکر، و بعضی از آنها دو عضوی هستند مانند دو چشم و دو گوش و دو دست.
اعضایی هم وجود دراد که بیش از دو عضواند.
پس هرگاه شخصی یکی از اعضای تکعضوی یا دوعضوی شخص دیگری را از بین برد، دیه کامل بر او واجب میشود و هرگاه از دو عضوی، یک عضو را از بین برد، نصف دیه بر او واجب میشود.
بنابراین با از بین بردن بینی یا دو چشم تمام دیه و با از بین بردن یک چشم و دو پلک یک چشم نصف دیه و با پلک یا چشم یا چهارم دیه واجب میشود. و با بریدن تمام انگشتان دو دست یا دو پا دیه کامل، و با از بین بردن هر انگشت، ده شتر دیه واجب میشود، و از بین بردن تمام دندانها موجب دیه کامل میشود و هر دندان پنج شتر دیه دارد:
از ابوبکر بن عبیدالله بن عمر از عمر روایت است که پیامبر جفرمود: (في الأنف الدیة إذا استوعب جدعه مائة من الإبل، وفي الیدخمسون، وفي الرجل خمسون، وفي العین خمسون، وفي الآمة ثلث النفس، وفي الجائفة ثلث النفس، وفي الـمنقلة خمس عشرة، وفي الـموضحة خمس، وفي السن خمس، وفي كل أصبع مـما هنالك عشر) [۱۴۵۷]«هرگاه تمام بینی برده شود دیه کامل یعنی صد شتر واجب میگردد، و دیه بریدن یک دست یا یک پا یا یک چشم پنجاه شتر است، ودر ضربه (آمه(أ)) یک سوم دیه کامل، و در ضربه جائفه(ب)) یک سوم دیه کامل و در ضربه (منقله(ج)) پانزده شتر و در ضربه (موضحه(د)) پنج شتر، و در از بین بردن هر دندان پنج شتر، و در قطع کردن هر انگشت، ده شتر واجب میشود».
از ابوبکر بن محمد بن عمرو بن حزم از پدرش از جدش روایت است که پیامبر جنامهای را برای اهل یمن نوشت و در آن فرائض و سنتها و دیهها را مشخص کرد در این نامه آمده بود: (أن في النفس الدیة مائة من الإبل، وفی الأنف إذا أوعب جدعه الدیة، وفي اللسان الدیة، وفي الشفتین الدیة، وفي البیضتین الدیة، وفي الذكر الدیة، وفي الصلب الدیة، وفي العینین الدیة، وفي الرجل الواحدة نصف الدیة، وفي الـمأمومة ثلث الدیة، وفي الجائفة ثلث الدیة، وفي الـمنقلة خمس عشرة من الإبل، وفي كل أصبع من الأصابع من الدی والرجل عشر من الإبل، وفي السن خمس من الإبل، وفي الـموضحة خمس من الإبل) [۱۴۵۸]«صد شتر دیه قتل نفس است، بریدن بینی از بیخ دیه کامل دارد، بریدن زبان دیه کامل و دو لب دیه کامل، دو بیضه دیه کامل، ذکر دیه کامل، پشت (کمر) دیه کامل، دو چشم دیه کامل، یک پا نصف دیه، ضربه (آمه) یک سوم دیه امل، ضرب (جائفه) یکسوم دیه کامل، ضربه (منقله) پانزده شتر، قطع هر انگشت از انگشتان دست و پا ده شتر، هر دندان پنج شتر، و ضربه (موضحه) پنج شتر دیه دارد».
[۱۴۵۷] صحیح بشواهده: [الإرواء ۲۲۳۸]، [ص. نس ۴۵۱۳]، بز (۱۵۳۱/۲۰۷/۲)، هق (۸۶/۸). [۱۴۵۸. ) (آمه) ضربهای است که بر اثر ان جمجمه شکسته شود بطوریکه بین پوست سر و مخ لایهای نازک باقی ماند. ب) (جائفه) هر ضربهای که به داخل بدن (مانند شکم و پشت و سینه و حلق و مثانه) برسد. ج) (منقله) ضربهای است که استخوان را از جایی به جایی دیگر منتقل کند. د) (موضحه) ضربهای است که به استخوان برسد. [ ]- صحیح بشواهده [الإرواء ۲۲۷۵]، [ص. نس ۴۵۱۳]، ما (۱۵۴۵/۶۱۱)، ن (۵۹، ۵۸، ۵۷/۸).
هرگاه شخصی دیگری را بزند و در نتیجه عقل یا یکی از حواسش مانند شنوایی، بینایی، بویایی یا چشائیاش از بین برود و یا توان صحبت کردن را بطور کامل از دست بدهد؛ در هر یک از این موارد دیه کامل واجب میگردد:
از عوف روایت است: «قبل از فتنه ابن اشعث از پیرمردی شنیدم - سپس عوف آن مرد را وصف کرد - گفتند: این مرد ابومهلب عموی ابوقلابه بوده است، که گفت: با سنگی به سر مردی زده شد و شنوایی، گویایی، عقل و قدرت نزدیکی با زنان را از دست داد، بنابراین عمر دیه او را چهار دیه کامل تعیین کرد» [۱۴۵۹].
هرگاه چشم سالم انسان یک چشم بیرون آورده شد، دیه کامل به او تعلق میگیرد، عمر، پسرش عبدالله و علی بن ابی طالب همینگونه حکم کردند:
از قتاده روایت است: از ابومجلز شنیدم که گفت: (سألت عبدالله بن عمر عن الأعور تفقد عینه، فقال عبداله بن صفوان: قضی فیه عمر س بالدیة، فقلت: إنما أسال ابن عمر فقال: أولیس یحدثك عن عمر) [۱۴۶۰]«از عبدالله بن عمر درباره انسان یک چشمی که چشمش را بیرون آورده باشند سؤال کردم، عبدالله بن صفوان گفت: عمر سبرای آن دیه کامل تعیین کرد، گفتم: از ابن عمر سؤال میکنم، گفت: آیا او از عمر برایت روایت نمیکند؟».
قتاده از خلاس روایت کرده که علی سدر مورد شخص یک چشمی که چشمش درآورده شود، میگفت: (إن شاء أخذ الدیة كاملة وإن شاء أخذ نصف الدیة، وفقاء بالأخری إحدی عینی الفاقی) [۱۴۶۱]«اگر خواست دیه کامل را بگیرد و اگر این را نخواست نصف دیه را بگیرد و به جای نصف دیگر یکی از چشمان جانی را درآورد».
[۱۴۵۹] حسن: [الإرواء ۲۲۷۹]، ش (۶۹۴۳/۱۶۷/۹)، هق (۸۶/۸). [۱۴۶۰] اسناد آن صحیح است: [الإرواء ۲۲۷۰]ف هق (۹۴/۸)، ش (۷۰۶۰/۱۹۶/۹)، ابن ابی شیبه این حدیث را بدون جمله: «فقلت... الخ» روایت کرده است. [۱۴۶۱] ش (۷۰۶۲/۱۹۷/۹)، هق (۹۴/۸).
شجاج ضرباتی است که به سر و صورت وارد میشود و ده نوعاند:
۱- خارصه: ضربهای است که بوسیله آن پوست خراش بردارد اما خون بیرون نیاید.
۲- دامیه: ضربهای است که پوست را خونآلود کند.
۳- باضعه: ضربهای است که شکاف و پارگی بزرگی را در گوشت ایجاد کند.
۴- متلاحمه: ضربهای است که در گوشت فرو رود.
۵- سمحاق: ضربهای است که بر اثر آن بین گوشت و استخوان فقط لایه نازکی باقی ماند.
در این پنج نوع زخم نه قصاص وجود دارد [۱۴۶۲]و نه ارش معینی، بلکه در آنها حکومت واجب میگردد [۱۴۶۳].
۶- موضحه: ضربهای است که به استخوان میرسد و دیه آن پنج شتر است.
۷- هاشمه: ضربهای است که در استخوان را میشکند و دیه آن ده شتر است.
۸- منقله: ضربهای است که استخوان را از جایی به جای دیگر انتقال دهد و دیه آن پانزده شتر است.
۹- مأمومه یا آمّه: ضربهای است که بر اثر آن جمجمه شکسته شود بطوریکه بین پوست سر و مخ فقط لایه نازکی باقی بماند، و دیه آن یک سوم دیه کامل است.
۱۰- دامغه: ضربهای است که به مخ رسد و دیه آن نیز یک سوم دیه کامل است.
[۱۴۶۲] چون همانندی امکان ندارد. [۱۴۶۳] ابن منذر میگوید: تمام کسانی که قول آنانرا به خاطر داریم اجماع کردهاند بر اینکه معنی حکومت این است که هرگاه شخصی زخمی شد و برای زخم او دیه معینی وجود نداشت، گفته میشود: اگر این شخص برده بود قبل از زخمی شدنش چقدر ارزش داشت؟ یا قبل از ضربهای که به او وارد شده چقدر ارزش داشت؟، اگر گفته شود صد دینار، گفته میشود حالا که این زخم بر او وارد شده و بهبود یافته چقدر ارزش دارد؟ اگر گفته شود، نود و پنج دینار ارزش دارد، در اینصورت شخص جانی باید یک بیستم دیه را به آسیب دیده بپردازد و اگر گفتند نود دینار ارزش دارد، یک دهم دیه برا و واجب میگردد، و هر اندازه ارزش آن کم و زیاد شود، مانند این مثال بر آن حکم میشود - اه. از الاجماع (۶۹۷/۱۵۱).
جائفه: به ضربهای گویند که به داخل بدن، مانند: شکم، پشت، سینه، حلق و مثانه فرو رود، و با آن یک سوم دیه واجب میشود: به دلیل محتوای نامهای که عمرو بن حزم روایت کرده: (وفی الجائفة ثلث الدیة) «ضربه جائفه یک سوم دیه دارد».
زنی که از روی خطا کشته شود، دیهاش نصف دیه مرد است. همچنین دیه اعضاء و زخمهای زن نصف دیه اعضاء و زخمهای مرد است:
از شریح روایت است: (أتاني عروة البارقي من عند عمر أن جراحات الرجل والنساء تستوی في السنن والـموضحة، وما فوق ذلك فدیة الـمرأة علی النصف من دیة الرجل) [۱۴۶۴]«عروه بارقی از پیش عمر نزد من آمد (و گفت) دیه شکستن دندان و ضربه موضحه بین زنان و مردان یکسان و در بیشتر از آن، دیه زن نصف دیه مرد است».
[۱۴۶۴] سند آن صحیح است: [الإرواء ۳۰۷/۷]، ش (۷۵۴۶/۳۰۰/۹).
هرگاه اهل کتاب به خطا کشته شوند دیه آنها، نصف دیه مسلمان است بنابراین دیه یک مرد آنها نصف دیه یک مرد مسلمان، و دیه یک زن آنها نصف دیه یک زن مسلمان است.
از عمرو بن شعیب از پدرش از جدش روایت است: (أن رسول الله جقضی أن عقل أهل الكتابین نصف عقل الـمسلمین وهم الیهود والنصاری) [۱۴۶۵]«پیامبر جدیه اهل کتاب یعنی یهودیان و نصاری را نصف دیه مسلمانان تعیین کرد».
[۱۴۶۵] حسن: [الإرواء ۲۲۵۱]، جه (۲۶۴۴/۸۸۳/۲)، ت (۱۴۳۴/۴۳۳/۲) ن (۴۵/۸)، ابنماجه و ترمذی این حدیث را با الفاظ متقارب روایت کردهاند، ولی ابوداود (۴۵۵۹/۳۲۳/۱۲)، این حدیث را با لفظ (دیة المعاهد نصف دیة الحر) «دیه ذمی نصف دیه حر مسلمان است» روایت کرده است.
هرگاه بر اثر جنایت عمدی یا از روی خطا بر مادر، جنین بمیرد بدون اینکه مادرش فوت کند، برده یا کنیزی دیه آن است، فرقی نمیکند در شکم مادر مرده باشد یا از مادرش جدا شده و مرده به دنیا آمده باشد، ودختر یا پسر تفاوتی ندارد. و اگر مادرش هم فوت کند، باید دیه او نیز پرداخت شود:
از ابوهریره روایت است: (اقتتلت امرأتان من هذیل فرمت إحداهما الأخری بحجر فقتلتها وما في بطنها، فاختصموا إلی رسول الله جفقضی أن دیة جنینها عبد أو أمة، وقضی بدیة الـمرأة علی عاقلتها، ورثها ولدها ومن معه) [۱۴۶۶]«دو زن از قبیله هذیل با هم دعوا کردند. یکی از آنها سنگی را به طرف دیگری پرتاب کرد و زن و بچهای را که در شکمش بود کشت. قضیه را نزد پیامبر جبردند. پیامبر جدیه جنین را برده یا کنیزی تعیین کرد و دیه زن را برعهده عصبه (بستگان پدری) زن قاتل قرار داد که پسر مقتول و دیگر وارثان او، آن را به ارث بردند».
ولی اگر نوزاد زنده به دنیا بیاید و سپس بمیرد، دیه کامل واجب میشود، اگر پسر باشد صد شتر و اگر دختر باشد پنجاه شتر دیه اوست؛ چون یقین داریم که مرگ او بر اثر جنایت بوده ودر نتیجه به غیر جنین تشبیه میشود.
[۱۴۶۶] متفق علیه.
قضاوت به دلیل قرآن، سنت و اجماع امت مشروع است:
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَأَنِ ٱحۡكُم بَيۡنَهُم بِمَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ﴾[المائدة: ۴۹].
«و در میان آنان طبق چیزی حکم کن که خدا بر تو نازل کرده است».
و میفرماید:
﴿يَٰدَاوُۥدُ إِنَّا جَعَلۡنَٰكَ خَلِيفَةٗ فِي ٱلۡأَرۡضِ فَٱحۡكُم بَيۡنَ ٱلنَّاسِ بِٱلۡحَقِّ﴾[ص: ۲۶].
«ای داود ما تو را در سرزمین به عنوان خلیفه قرار دادیم (تا قوانین خدا را اجرا کنی) پس در میان مردم به حق قضاوت کن».
از عمرو بن عاص روایت است: از پیامبر جشنیدم که میفرمود:
(إذا حكم الحاكم فاجتهد ثم أصاب فله أجران، وإذا حكم فاجتهد ثم أخطأ فله أجر) [۱۴۶۷]«هرگاه حاکم از روی اجتهاد حکمی را صادر کند و حکمش مطابق حق شود، دو اجرا دارد و اگر از روی اجتهاد حکمی را صادر کند و دچار اشتباه شود یک اجر دارد».
همچنین مسلمانان بر مشروعیت قضاوت اجماع کردهاند.
[۱۴۶۷] متفق علیه: خ (۷۳۵۲/۳۱۸/۱۳)، م (۱۷۱۶/۱۳۴۲/۳)، د (۳۵۵۷/۴۸۸/۹)، جه (۲۳۱۴/۷۷۶/۲).
قضاوت فرض کفایه است و بر امام واجب است که بر حسب نیاز در هر منطقهای کسانی را بعنوان قاضی تعیین کند تا میان مردم قضاوت نمایند، چون پیامبر جمیان مردم قضاوت میکرد، و علی را برای قضاوت به یمن فرستاد و خلفای راشدین هم در زمان خلافتشان، قضاوت را در سرزمینهای مختلف برعهده گرفتند [۱۴۶۸].
[۱۴۶۸] منار السبیل (۴۵۳/۲).
از عبدالله بن مسعود روایت است که پیامبر جفرمود: (لاحسد إلا في اثنتین، رجل آتاه الله مالا فسلطه علی هلكته في الحق، ورجل آتاه الله حكمة فهو یقضی بها ویعلمها) [۱۴۶۹]«حسادت جایز نیست مگر در دو مورد: مردی که خدا به او مالی داده و او را در مصرف کردن آن در راه حق مسلط کرده، و مردی که خد حکمتی به او داده، با آن قضاوت میکند و آنرا به دیگران آموزش میدهد».
[۱۴۶۹] متفق علیه: خ (۷۳۱۶/۲۹۸/۱۳)، م (۸۱۶/۵۵۹/۱)، جه (۴۲۰۸/۱۴۰۷/۲).
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (من جعل قاضیا بین الناس فقد ذبح بغیر سكین) [۱۴۷۰]«کسی که به عنوان قاضی در میان مردم تعیین شد، گویا بدون کارد ذبح شده است».
و از ابوبریده روایت است که پیامبر جفرمود: (القضاة ثلاثة: اثنان في النار، وواحد في الجنة: رجل علم الحق فقضی به فهو في الجنة، ورجل قضی للناس علی جهل فهو في النار، ورجل جار في الحكم فهو في النار) [۱۴۷۱]«قضاوت سه دسته هستند: دو دستۀ آنان در آتش جهنم و یک دسته در بهشتاند، مردی که حق را میداند و به آن قضاوت میکند در بهشت است، مردی است از رویجهل بین مردم قضاوت میکند، در آتش است، و نیز مردی که در قضاوت ظلم میکند، در آتش جهنم است».
[۱۴۷۰] صحیح: [ص. ج ۶۱۹۰]، د (۳۵۵۵/۴۸۶/۹)، ت (۱۳۴۰/۳۹۳/۲)، جه (۲۳۰۸/۷۷۴/۲). [۱۴۷۱] صحیح: [ص. ج ۴۴۴۶]، د (۳۵۵۶/۴۸۷/۹)، جه (۲۳۱۵/۷۷۶/۲).
از عبدالرحمن بن سمره روایت است که پیامبر جبه من فرمود: (یا عبدالرحمن لاتسأل الإمارة، فإنك إن أعطیتها عن مألة وكلت إلیها، وإن أعطیتها عن غیر مسألة أعنت علیها) [۱۴۷۲]«ای عبدالرحمن! درخواست امارت مکن، چون اگر قضاوت به درخواستت به تو واگذار شود، خداوند تو را به حال خودت رها میکند، ولی اگر بدون درخواست به تو واگذار شود، خداوند در امر قضاوت تو را یاری میکند».
[۱۴۷۲] متفق علیه: خ (۷۱۴۶/۱۲۳/۱۳)، م (۱۶۵۲/۱۲۷۳/۳)، د (۲۹۱۳/۱۴۷/۸)، ت (۱۵۶۸/۴۲/۳)، نس (۲۲۵/۸).
حافظ(ره) در (فتح الباری) (۱۴۶/۱۳) گوید:
«ابوعلی کرابیسی یار شافعی در کتاب خود (آداب القضاء) گوید: تا جایی که من میدانم هیچ اختلافی بین علمای سلف نیست که شایستهترین فرد به قضاوت در میان مسلمانان کسی است که: فضیلت، راستگویی، علم و ورعش آشکار، قاری کتاب خدا و عالم به اکثر احکام آن باشد، از سنت پیامبر جآگاه بوده و اکثر آن را از حفظ داشته باشد، از اقوال صحابه و محل اتفاق و اختلاف و اقوال فقهای تابعین آگاهی داشته باشد، صحیح را از غیرصحیح تشخیص داده و در مسائل جدید با کتاب خدا عمل کند، اگر در آن نیافت از سنت نبوی پیروی کند و اگر در آنهم نیافت به آنچه اصحاب بر آن اتفاق کردهاند عمل نماید و اگر دید اصحاب در آن مسئله اختلاف کردهاند به قولی عمل کند که به قرآن نزدیکتر است، سپس به سنت، سپس به فتوای بزرگان اصحاب، و علاوه بر فضیلت و تقوا با اهل علم بسیار گفتگو و مشورت کند و زبانش را از منکر و شکمش را از حرام حفظ کند، پاکدامن باشد، سخن طرفین دعوی را بفهمد، عاقل باشد و پیرو و هوسی و هوس نباشد. در ادامه (کرابیسی) گوید: هرچند میدانیم در روی زمین افرادی که تمام این صفات را داشته باند کماند اما باید در هر زمان کاملترین و بهترین اشخاص برای قضاوت انتخاب شوند». اه.
از ابوبکره روایت است: وقتی که خبر به پیامبر جرسید که فارس دختر کسیری را به پادشاهی برگزیدهاند فرمود: (لن یفلح قوم ولوا أمرهم امرأة) [۱۴۷۳]«قومی که سرپرستی خود رابه زنی واگذار کنند، هرگز رستگار نمیشوند».
[۱۴۷۳] صحیح: [ص. ج ۵۲۲۵]، خ (۷۰۹۹/۵۳/۱۳)، ت (۲۳۶۵/۳۶۰/۳)، نس (۲۲۷/۸).
بر قاضی واجب است که بین طرفین دعوی در نگاه کردن و سخن و نشست و برخاستن و مراجعه عدالت را رعایت کند [۱۴۷۴]:
از ابوملیح هذلی روایت است: عمر بن خطاب در نامهای به ابوموسی أشعری نوشت: (أما بعد: فإن القضاء فریضة محكمة، وسنة متبعة، فافهم إذا أدی إلیك، فإنه لاینفع تكلم بحق لانفاد له، واس بین الناس في وجهك، ومجلسك، وعدلك، ولایطمع شریف في حیفك) [۱۴۷۵]«اما بعد: قضاوت فریضهای بسیار سنگین، و سنتی تبعیت شده است. پس هرگاه به تو واگذار شد بدان! سخن حقی که با قاطعیت نباشد سودی ندارد، و در نگاه، نشست و برخاست و عدالتت بین مردم به برابری رفتار کن و کاری نکن که انسان صاحب منصبی به جلب کردن تو طمع بورزد».
[۱۴۷۴] منار السبیل (۴۶۰/۲). [۱۴۷۵] صحیح: [الإرواء ۲۶۱۹]، قط (۱۵/۲۰۶/۴).
از عبدالله بن عمرو روایت است که پیامبر جفرمود: (لعنة الله علی الراشی والـمرتشی) [۱۴۷۶]«لعن خدا بر رشوهدهنده و رشوهگیرنده باد».
از ابوحمید ساعدی روایت است که پیامبر جفرمود: (هدایا العمال غلول) [۱۴۷۷]«گرفتن هدیه توسط کارگزاران (و قضات) خیانت است».
[۱۴۷۶] صحیح: [ص. جه ۱۸۷۱]، جه (۲۳۱۳/۷۷۵/۲)، ت (۱۳۵۲/۳۹۷/۲). [۱۴۷۷] صحیح: [الإرواء ۲۶۲۲]، أ (۴۲۴/۵)، هق (۱۳۸/۱۰).
از عبدالملک بن عمیر روایت است: از عبدالرحمن بن ابی بکره شنیدم که میگفت: ابوبکره در نامهای به پسرش که در سجستان بود نوشت: در حال عصبانیت بین دو نفر قضاوت نکن، چون از پیامبر جشنیدهام که میفرمود: (لایقضین حكم بین اثنین وهو غضبان) [۱۴۷۸]«هیچ قاضیای در حال عصبانیت بین دو نفر قضاوت نکند».
[۱۴۷۸] متفق علیه: خ (۷۱۵۸/۱۳۶/۱۳)، م (۱۷۱۷/۱۳۴۲/۳)، ت (۱۳۴۹/۳۹۶/۲)، د (۳۵۷۲/۵۰۶/۹)، نس (۲۳۷/۸)، جه (۲۳۱۶/۷۷۶/۲).
کسی که در قضاوت حقی از برادرش به او داده شد، آن را نگیرد؛ چون قضاوت قاضی هیچ حرامی را حلال و حلالی را حرام نمیکند:
از ام سلمه همسر پیامبر جروایت است: پیامبر جصدای دعوایی را در کنار خانهاش شنید، به طرف دعویکنندگان رفت و فرمود: (إنما أنا بشر، وإنه یأتینی الخصم فلعل بعكم أن یكون أبلغ من بعض، فأحسب أنه صادق، فأقضی له بذلك، فمن قضیت له بحق مسلم فإنما هی قطعة من النار، فلیأخذها أو لیتركها) [۱۴۷۹]«همانا من یک انسان هستم و طرفین دعوی نزد من میآیند، و شاید بعضی از شما سخنورتر از دیگری باشد، ودر نتیجه من او را صادق بدانم و بر اساس گفتههایش به نفع او حکم کنم، و حق دیگری(مسلمانی) را به او بدهم، (باید بداند که) این برای او قطعهای از آتش است، میخواهد آن را بگیرد یا نگیرد».
[۱۴۷۹] متفق علیه: خ (۲۴۵۸/۱۰۷/۵)، م (۱۷۱۳ - ۵/۱۳۳۷/۳)، د (۳۵۶۶/۵۰۰/۹)، ت (۱۳۵۴/۳۹۸/۲)، نس (۲۳۳/۸)، جه (۲۳۱۷/۷۷۷/۲).
دعاوی جمع دعوی و در لغت به معنی طلب و دادخواست است: خداوند متعال میفرماید:
﴿وَلَكُمۡ فِيهَا مَا تَدَّعُونَ﴾[فصلت: ۳۱].
«آنچه میخواهید در آنجا برای شما هست».
و در اصطلاح شرع عبارت است از اینکه کسی خود را مستحق چیزی بداند که نزد شخصی دیگر و یا به عهدۀ او است.
مدعی: کسی است که ادعای حقی را میکند و هرگاه دست از مطالبه بردارد، رها میشود.
مدعی علیه: کسی است که حقی از او مطالبه شود و هرگاه ساکت بماند، به حال خود رها نمیشود [۱۴۸۰]. (بلکه باید سوگند بخورد).
بینات: جمع بینه و به معنی نشانه است مانند شاهد و مثل آن.
اصل در مشروعیت دعوی و بینه، حدیث ابن عباس از پیامبر جاست که فرمود: (لو یعطی الناس بدعواهم، إدعی ناس دماء رجال وأموالـهم، ولكن الیمین علی الـمدعی علیه) [۱۴۸۱]«اگر هرآنچه مردم ادعا کنند، به آنها داده شود افرادی ادعای خون و اموال مردم را خواهند نمود، لیکن سوگند بر مدعی علیه است».
از عمرو بن شعیب از پدرش از جدش روایت است که پیامبر جفرمود: (البینة علی الـمدعی، والیمین علی الـمدعی علیه) [۱۴۸۲]«بینه بر مدعی و سوگند بر مدعی علیه است».
[۱۴۸۰] فقه السنة (۳۲۷/۳). [۱۴۸۱] متفق علیه: م (۱۷۱۱/۱۳۳۶/۳)، خ (۴۵۵۱/۲۱۳/۸)، بخاری در ضمن یک داستان این حدیث را روایت کرده است، جه (۲۳۲۱/۷۷۸/۲). [۱۴۸۲] صحیح: (ص. ج ۲۸۹۶)، ت (۱۳۵۶/۳۹۹/۲).
از ابوذر روایت است: از پیامبر جشنیدم که میفرمود:
(من ادعی ما لیس له فلیس منا، ولیتبوأ مقعده من النار) [۱۴۸۳]«هرکس ادعای چیزی را کند که به او تعلق ندارد از ما نیست و باید جایگاهش را در جهنم آماده کند».
[۱۴۸۳] صحیح: (ص. جه ۱۸۷۷)، م (۶۱/۷۹/۱)، جه (۲۳۱۹/۷۷۷/۲).
از عبدالله بن مسعود روایت است که پیامبر جفرمود: (من حلف علی یمین وهو فیها فاجر یقتطع بها مال امری مسلم، لقی الله وهو علیه غضبان) [۱۴۸۴]«هرکس سوگندی دروغین بخورد تا با آن مال مسلمانی را تصاحب کند، در روز قیامت در حالی خدا را ملاقات میکند که بر او خشمگین است».
از ابوامامه حارثی روایت است: از پیامبر جشنیدم که میفرمود: (لایقتطع رجل حق امری مسلم بیمینه، إلا حرم الله علیه الجنة وأوجب له النار) «هرکس با سوگندش حق انسان مسلمانی را بگیرد حتماً خداوند بهشت رابر او حرام و آتش جهنم را بر او واجب میکند» مردی پرسید ای رسول خدا! هرچند چیز کمارزشی باشد؟ پیامبر فرمود: (وإن كان سواكا من أراك) [۱۴۸۵]«اگرچه سواکی از درخت اراک هم باشد».
[۱۴۸۴] متفق علیه: خ (۶۶۷۷، ۷۶/۵۵۸/۱۱)، م (۱۱۳۸/۱۲۲/۱)، د (۳۲۲۷/۶۷/۸)، ت (۴۰۸۲/۲۹۲/۴)، جه (۲۳۲۳/۷۷۸/۲). [۱۴۸۵] صحیح: [ص. جه ۸۸۲]، جه (۲۳۲۴/۷۷۹/۲) و بنحوه: م (۱۳۷/۱۲۲/۱)، نس (۲۴۶/۸).
راههای اثبات ادعا عبارتند از: اقرار، شهادت و سوگند [۱۴۸۶].
[۱۴۸۶] فقه السنه (۳۲۸/۳).
اقرار یعنی اعتراف به حق، و حکم به آن در صورتیکه اقرار کننده مکلف و مختار باشد واجب است [۱۴۸۷].
پیامبر جماعز وزن غامدیه و جهنیه را با اقرار خودشان رجم کرد.
و فرمود: (واغد یا أنیس إلی امرأة هذا فإن اعترفت فارجمها) [۱۴۸۸]«ای انیس فردا نزد زن آن مرد برو، اگر (به زنا) اقرار کرد او را رجم کن».
[۱۴۸۷] منارالسبیل (۵۰۵/۲). [۱۴۸۸] مراجعه شود به حد زنا.
حضور شخص برای شهادت در مورد حقوق انسانها فرض کفایه است، به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَلَا يَأۡبَ ٱلشُّهَدَآءُ إِذَا مَا دُعُواْ﴾[البقرة: ۲۸۲].
«و چون شاهدان را برای شهادت خوانند، باید از این کار خودداری نورزند».
اما ادای شهادت فرض عین است، به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَلَا تَكۡتُمُواْ ٱلشَّهَٰدَةَۚ وَمَن يَكۡتُمۡهَا فَإِنَّهُۥٓ ءَاثِمٞ قَلۡبُهُ﴾[البقرة: ۲۸۳].
«و شهادت را پنهان نکنید و هر کس آنرا پنهان دارد قلبش گناه کار است».
بر شاهد واجب است که حق را بگوید هرچند به زیانش باشد، به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ كُونُواْ قَوَّٰمِينَ بِٱلۡقِسۡطِ شُهَدَآءَ لِلَّهِ وَلَوۡ عَلَىٰٓ أَنفُسِكُمۡ أَوِ ٱلۡوَٰلِدَيۡنِ وَٱلۡأَقۡرَبِينَۚ إِن يَكُنۡ غَنِيًّا أَوۡ فَقِيرٗا فَٱللَّهُ أَوۡلَىٰ بِهِمَاۖ فَلَا تَتَّبِعُواْ ٱلۡهَوَىٰٓ أَن تَعۡدِلُواْۚ وَإِن تَلۡوُۥٓاْ أَوۡ تُعۡرِضُواْ فَإِنَّ ٱللَّهَ كَانَ بِمَا تَعۡمَلُونَ خَبِيرٗا١٣٥﴾[النساء: ۱۳۵].
«ای کسانی که ایمان آوردهاید دادگری پیشه سازید و در اقامه عدل و داد بکوشید و به خاطر خدا شهادت دهید هرچند که شهادتتان به زیان خودتان یا پدرو ماد روخویشاوندان باشد، اگر کسی که به زیان او شهادت داده میشود دارا یا ندار باشد (شما را از ادای شهادت حق منصرف نکند) چراکه (رضای) خداوند از (رضای) هر دوی آنها بهتر است، پس از هوا و هوس پیروی نکنید که منحرف میگردید، و اگر زبان ازادای شهادت حق بپیچانید یا از آن روی بگردانید،خداوند از آنچه میکنید آگاه است».
شهادت بدون آگاهی حرام است، به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿إِلَّا مَن شَهِدَ بِٱلۡحَقِّ وَهُمۡ يَعۡلَمُونَ﴾[الزخرف: ۸۶].
«مگر کسانی که آگاهانه بر حق شهادت و گواهی داده باشند».
شهادت دروغ از بزرگترین گناهان کبیره است: به دلیل حدیث ابوبکره از پیامبر جکه فرمود: (ألا أنبئكم بأكبر الكبائر؟) «آیا شما را از بزرگترین گناهان کبیره با خبر نکنم؟» گفتیم بله ای رسول خدا! فرمود: (الإشراك بالله وعقوق الوالدین) «شریک قرار دادن برای خدا ونافرمانی والدین» و در حالی که تکیه داده بود نشست و فرمود: (ألا وقول الزور، وشهادة الزور) «آگاه باشید که سخن دروغ و شهادت به ناحق از بزرگترین گناهان کبیره هستند» پیامبر جپیوسته این جمله را تکرار میکرد، تا اینکه گفتیم ای کاش دیگر این جمله را تکرار نکند» [۱۴۸۹].
[۱۴۸۹] متفق علیه: خ (۲۶۵۴/۲۶۱/۵)، م (۸۷/۹۱/۱).
شهادت تنها از مسلمان بالغ، عاقل و عادل پذیرفته میشود.
بنابراین شهادت کافر قبول نمیشود هرچند بر کافری دیگر شهادت دهد، به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَأَشۡهِدُواْ ذَوَيۡ عَدۡلٖ مِّنكُمۡ﴾[الطلاق: ۲].
«و دو نفر عادل از خودتان را به شهادت گیرید».
و میفرماید:
﴿مِمَّن تَرۡضَوۡنَ مِنَ ٱلشُّهَدَآءِ﴾[البقرة: ۲۸۲].
«از میان کسانی شاهد بگیرید که مورد رضایت و اطمینان شما هستند».
«درحالیکه شخص کافر، عادل نیست، و مود رضایت نیست، و از ما هم نیست» [۱۴۹۰].
شهادت کودک مورد قبول نیست، به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَٱسۡتَشۡهِدُواْ شَهِيدَيۡنِ مِن رِّجَالِكُمۡ﴾[البقرة: ۲۸۲].
«او دو نفر از مردان خود را به شهادت گیرید».
و کودک جزو مردان نیست.
شهادت شخص کم عقل، دیوانه و امثال آنها پذیرفته نمیشود؛ چون سخن آنان در حق خودشان قبول نمیشود، پس در حق دیگران بطریق اولی قابل قبول نیست.
شهادت فاسق قابل قبول نیست به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَأَشۡهِدُواْ ذَوَيۡ عَدۡلٖ مِّنكُمۡ﴾[الطلاق: ۲].
«و دو نفر عادل از خودتان را به شهادت گیرید».
و به دلیل فرموده پیامبر ج: (لاتجوز شهادة خائن ولاخائنة، ولازان ولا زانیة، ولا ذی غمر علی أخیه) [۱۴۹۱]«شهادت مرد وزن خائن و زناکار جایز نیست، و همچنین شهادت شخصی که نسبت به برادرش کینه دارد، جایز نیست».
[۱۴۹۰] منار السبیل (۴۸۶/۲). [۱۴۹۱] حسن: [ص. جه ۱۹۱۶]ف د (۳۵۸۴/۱۰/۱۰)، جه (۲۳۶۶/۷۹۲/۲)، در روایت ابن ماجه بجای عبارت «ولا زانٍ ولازانیة» عبارت و «لوامحدود فی الإسلام» - یعنی شهادت زن و مردی که حد بر آنها جاری شده نیز پذیرفته نمیشود-» آمده است.
حقوق دو نوعند: حقوقی که متعلق به خداوند متعال است و حقوقی که متعلق به انسانها است [۱۴۹۲]:
حقوق انسانها سه نوعاند:
۱- حقوقی که در آنها کمتر از شهادت دو مرد مورد قبول نیست: و آن در مواردی است که نفعی مالی در آن نباشد، و به مردان مربوط است، مانند ازدواج و طلاق:
خداوند متعال میفرماید:
﴿فَإِذَا بَلَغۡنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمۡسِكُوهُنَّ بِمَعۡرُوفٍ أَوۡ فَارِقُوهُنَّ بِمَعۡرُوفٖ وَأَشۡهِدُواْ ذَوَيۡ عَدۡلٖ مِّنكُمۡ﴾[الطلاق: ۲].
«و هنگامی که مدت عده آنان نزدیک به پایان آمد، یا از ایشان را به طرز شایستهای نگاه دارید و یا بطرز شایستهای از ایشان جدا شوید و بر آنان دو مرد عادل از میان خودتان را به شهادت گیرید».
و پیامبر جمیفرماید: (لانكاح إلا بولی وشاهدی عدل) [۱۴۹۳]«نکاح صحیح نیست مگر با حضور ولی و دو شاهد عادل» همانطور که ملاحظه میشود در آیه و حدیث شاهد به لفظ مذکر آمده است.
۲- حقوقی که در آن شهادت دو مرد، یا یک مرد و دو زن، یا شهادت یک مرد و سوگند مدعی پذیرفته میشود: و آن حقوقی است که مال در آن هدف است مانند خرید و فروش، اجاره، رهن و امثال اینها، خداوند متعال میفرماید:
﴿وَٱسۡتَشۡهِدُواْ شَهِيدَيۡنِ مِن رِّجَالِكُمۡۖ فَإِن لَّمۡ يَكُونَا رَجُلَيۡنِ فَرَجُلٞ وَٱمۡرَأَتَانِ مِمَّن تَرۡضَوۡنَ مِنَ ٱلشُّهَدَآءِ أَن تَضِلَّ إِحۡدَىٰهُمَا فَتُذَكِّرَ إِحۡدَىٰهُمَا ٱلۡأُخۡرَىٰ﴾[البقرة: ۲۸۲].
«و دو نفر از مردان خود را به شاهد بیگرید و اگر دو مرد نبودند یک مرد و دو زن از میان کسانی شاهد بگیرید که مورد رضایت و اطمینان شما هستند تا اگر یکی (از آنان) فراموش کرد دیگری به او یادآوری کند».
از ابن عباس روایت است: (أن رسول الله جقضی بالیمین مع الشاهد) [۱۴۹۴]«پیامبر جبا سوگند و یک شاهد (به نفع مدعی) قضاوت کرد».
۳- حقوقی که در آن شهادت دو مرد، یا یک مرد و دو زن، یا چهار زن قابل قبول است، و این حقوقی است که عموماً مردان از آن آگاهی ندارند؛ مانند: شیر دادن، ولادت، و عیبهای داخلی زنان.
اما در حقوق خداوند متعال شهادت زنان مورد قبول قرار نمیگیرد؛ زهری گوید: (لایجلد في شی من الحدود إلا بشهادة رجلین) «در هیچ حدی تازیانه زده نمیشود مگر با شهادت دو مرد».
حقوق خداوند متعال سه نوعاند:
۱- حقوقی که در آن شهادت کمتر از چهار مرد پذیرفته نمیشود، مانند زنا:
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَٱلَّذِينَ يَرۡمُونَ ٱلۡمُحۡصَنَٰتِ ثُمَّ لَمۡ يَأۡتُواْ بِأَرۡبَعَةِ شُهَدَآءَ فَٱجۡلِدُوهُمۡ ثَمَٰنِينَ جَلۡدَةٗ﴾[النور: ۴].
«و کسانی که به زنان پاکدامن نسبت زنا میدهند؛ سپس چهار شاهد نمیآورند؛ به آنان هشتاد تازیانه بزنید».
۲- حقوقی که در آن شهادت دو مرد کفایت میکند، و بجز زنا سایر حقوق خدا از این قبیل هستند. همانطوریکه در سخن زهری قبلاً بیان شد.
۳- حقوقی که یک شاهد در آن معتبر است، مانند رؤیت هلال ماه رمضان [۱۴۹۵].
[۱۴۹۲] متن الغایة و التقریب. [۱۴۹۳] تخریج در ص (۳۷۰). [۱۴۹۴] صحیح: [ص. جه ۱۹۲۰]، م (۱۷۱۲/۱۳۳۷/۳)، جه (۲۳۷۰/۷۹۳/۲)، د (۳۵۹۱/۲۸/۱۰). [۱۴۹۵] مراجعه شود به فصل روزه.
هرگاه مدعی از آوردن دلیل ناتوان شود و مدعی علیه ادعای او را انکار کند هیچ حقی برای مدعی نیست بجز سوگند مدعی علیه؛ به دلیل فرموده پیامبر ج: (البینة علی الـمدعی والیمین علی الـمدعی علیه) [۱۴۹۶]«بینه بر مدعی و سوگند بر مدعی علیه است».
از اشعث بن قیس کندی روایت است: بین من و مردی بر سر چاهی خصومتی روی داد، دعوای خود را نزد پیامبر جبردیم. پیامبر جفرمود: (شاهداک أو یمینه) «دو شاهدت را بیاور یا (طرف دعوایت باید) سوگند بخورد، گفتم: او بیپروا سوگند میخورد. پیامبر جفرمود: (من حلف علی یمین یستحق بها مالا، وهو فیها فاجر، لقی الله وهو علیه غضبان) «کسی که سوگند دروغین بخورد تا با آن مالی را بدست آورد روز قیامت در حالی خدا را ملاقات میکند که بر او خشمگین است» خداوند فرموده او را تصدیق کرد و سپس پیامبر جاین آیه را خواند: ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يَشۡتَرُونَ بِعَهۡدِ ٱللَّهِ وَأَيۡمَٰنِهِمۡ ثَمَنٗا قَلِيلًا - إلی - وَلَهُمۡ عَذَابٌ أَلِيمٞ﴾ [۱۴۹۷]«کسانی که پیمان خدا و سوگندهای خود را به بهای کمی بفروشند - تا - آنان عذاب دردناکی دارند».
[۱۴۹۶] تخریج در ص (۶۳۸). [۱۴۹۷] قبلاً بیان شد.
[۱۴۹۸] مباحث این بخش را میتوانید در کتابم (الحرب والسلام فی الإسلام فی ضوء سورهمحمد) که رسالهی فوق لیسانسم است، بطور تفصیلی مطالعه نمایید.
جهاد از (جهد) گرفته شده و به معنی طاقت و مشقت است. گفته میشود (جاهد یجاهد جهادا ومجاهدة) یعنی تمام تلاش و توانائی خود را به کار برد و در جنگ با دشمن و دفاع از خود مشقات زیادی را تحمل کرد.
جهاد تنها زمانی جهاد حقیقی نامیده میشود که هدف از آن کسب رضای خدا و اعلای کلمه الله و به اهتزاز درآوردن پرچم حق، و از بین بردن باطل، و بذل جان در راه رضامندی خدا باشد، و اگر هدف از جهاد اهداف دنیوی دیگر غیر از موارد گفته شده باشد، جهاد حقیقی نامیده نمیشود.
پس هر کس به منظور کسب مقام یا بدست آوردن غنیمت یا نشان دادن شجاعت یا رسیدن به شهرت، بجنگد، هیچ اجر و پاداشی نزد خدا ندارد:
از ابوموسی روایت است: مردی نزد پیامبر جآمد و گفت: کسی به خاطر غنیمت میجنگد و دیگری بخاطر شهرت، و کسی دیگر به خاطر نشان دادن مقامش، کدامیک در راه خدا است؟ پیامبر جفرمود: (من قاتل لتكون كلمة الله هی العلیا فهو في سبیل الله) [۱۵۰۰]«کسی که به خاطر اعلای کلمه الله بجنگد او در راه خدا جهاد کرده است».
[۱۴۹۹] فقه السنة (۴۰، ۲۷/۳). [۱۵۰۰] متفق علیه: خ (۲۸۱۰/۲۷/۶)، م (۱۹۰۴/۱۵۱۲/۳)، د (۲۵۰۰/۱۹۳/۷)، ت (۱۶۹۷/۱۰۰/۳)، جه (۲۷۸۳/۹۳۱/۲).
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (من آمن بالله ورسوله، وأقام الصلاة وصام رمضان، كان حقا علی الله أن یدخله الجنة، جاهد في سبیل الله أو جلس في أرضه التی ولد فیها) «هر کس به خدا و رسول او ایمان بیاورد و نماز را اقامه کند و روزه ماه رمضان را بگیرد، بر خدا حق است (حق فضل و بخشش) که او را وارد بهشت کند، چه در راه خدا جهاد کرده و چه در زمینی که در آن متولد شده نشسته باشد»؛ گفتند: آیا به مردم مژده ندهیم؟ پیامبر جفرمود: (إن في الجنة مائة درجۀ أعدها الله للمجاهدین في سبیل الله، ما بین الدرجتین كما بین السماء والأرض، فإذا سألتم الله فاسألوه الفردوس، فإنه أوسط الجنة، وأعلی الجنة، وفوقه عرش الرحمن، منه تفجر أنهار الجنة) [۱۵۰۱]«همانا در بهشت صد درجه است که خداوند آنها را برای مجاهدین در راه خدا آماده کرده است. فاصلۀ هر دو درجه مانند فاصلۀ آسمان و زمین است، لذا هرگاه از خدا خواستید فردوس را بخواهید که بهترین و بالاترین قسمت بهشت است و بالای آن عرش رحمان قرار دارد و رودهای بهشت از آن سرچشمه میگیرند».
همچنین از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (مثل الـمجاهد في سبیل الله، كمثل الصائم القائم القانت بآیات الله، لایفتر من صیام ولاصلاة حتی یرجع الـمجاهد في سبیل الله) [۱۵۰۲]«مثال مجاهد در راه خدا مانند روزهدار و نمازگزار با خشوعی است که با تلاوت آیات قرآنی شبزندهداری میکند، و از نماز و روزه خسته نمیشوند تا وقتی که مجاهد در راه خدا از جهاد برگردد».
همچنین از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (انتدب الله لمن خرج في سبیله لا یخرجه إلا إیمان بي وتصدیق برسلی، أن أرجعه بما نال من أجر وغنیمة، أو أدخله الجنة) [۱۵۰۳]«خداوند ضمانت کرده برای کسی که در راه او خارج شود (و فرموده) تنها به خاطر ایمان به من و تصدیق پیامبرانم خارج شود، اینکه او را با غنیمت و پاداش برگردانم، یا اینکه او را وارد بهشت کنم».
[۱۵۰۱] صحیح: [ص. ج ۲۱۲۶]، [الصحیحة ۹۲۱]، خ (۲۷۹۰/۱۱/۶). [۱۵۰۲] صحیح: [ص. ج ۵۸۵۱]،م (۱۸۷۸/۱۴۹۸/۳)، ت (۱۶۶۹/۸۸/۳). [۱۵۰۳] متفق علیه: خ (۳۶/۹۲/۱)، م (۱۸۷۶/۱۴۹۵/۳).
از مسروق روایت است: از عبدالله بن مسعود درباره این آیه سؤال کردیم:
﴿وَلَا تَحۡسَبَنَّ ٱلَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ أَمۡوَٰتَۢاۚ بَلۡ أَحۡيَآءٌ عِندَ رَبِّهِمۡ يُرۡزَقُونَ١٦٩﴾[آل عمران: ۱۶۹].
«و کسانی را که در راه خدا کشته میشوند مرده مشمارید بلکه آنان زنده هستند و به ایشان نزد پروردگارشان روزی داده میشود».
گفت: ما در این باره از پیامبر جسؤال کردیم فرمود: (أرواحهم في أجواف طیر خضر، لـها قنادیل معلقة بالعرش، تسرح من الجنة حیث شاءت، ثم تأویإلی تلك القنادیل، فاطلع إلیهم ربهم اطلاعة فقال: هل تشتهون شیئا؟ قالوا: أی شی نشتهی، ونحن نسرح من الجنة حیث شئنا، ففعل بهم ذلك ثلاث مرات، فلما رأوا أنهم لن یتركوا من أن یسألوا، قالوا: یا رب نرید أن ترد أرواحنا في أجسادنا حتی نقتل في سبیلك، مرة أخری، فلما رأی أن لیس لهم حاجة تركوا) [۱۵۰۴]«ارواح آنها در شکم پرندگان سبز رنگ قرار دارد، و برای آنها قندیلها (چراغهایی) است که به عرش آویخته شدهاند، و درهر جای بهشت که بخواهند میروند، سپس به طرف این قندیلها (چراغها) برمیگردند، پروردگارشان به آنان نگاهی میکند، و میفرماید: آیا چیزی میل دارید؟ میگویند: اشتهای چه چیزی را داشته باشیم درحالی که در هر جای بهشت، که بخواهیم میرویم، خداوند این سؤال را سه بار تکرار میکند، وقتی که (شهداء) میبینند رها نمیشوند مگر اینکه چیزی را درخواست کنند، میگویند: پروردگارا! میخواهیم ارواح ما به اجسادمان برگردانده شود تا یک بار دیگر در راه تو کشته شویم، وقتی خداوند میبیند هیچ نیازی ندارند، آنان را به حال خود رها میکند».
از انس روایت است که ربیع دختر براء، مادر حارثه بن سراقه، نزد پیامبر جآمد و گفت: ای رسول خدا! آیا در مورد حارثه برایم سخن نمیگوئی - حارثه در روز جنگ بدر تیری نامعلوم به او برخورد کرد و او را کشت - اگر در بهشت باشد صبر میکنم، و اگر غیر آن باشد تا بتوانم بر اوگریه میکنم. پیامبر جفرمود: (یا أم حارثه إنها جنان في الجنة، وإن ابنك أصاب الفردوس الأعلی) [۱۵۰۵]«ای ام حارثه در بهشت باغ و باغات زیادی وجود دارد، و پسرت به فردوس اعلی رسیده است».
از مقدام بن معدیکرب روایت است که پیامبر جفرمود: (للشهید عند الله ست خصال، یغفر له في أول دفعة، ویری مقعده في الجنة، ویجار من عذاب القبر، ویأمن من الفزع الأكبر، ویوضع علی رأسه تاج الوقار، الیاقوتة منها خیر من الدنیا وما فیها، ویزوج ثنتین وسبعین زوجة من الحور العین، ویشفع في سبعین من أقربائه) [۱۵۰۶]«شهید نزدخدا شش خصلت دارد: با ریخته شدن اولین قطرۀ خون او گناهان بخشیده میشود، و جایگاهش را در بهشت میبیند و از عذاب قبر محفوظ میماند و از فزع اکبر (هول قیامت) در امان میماند و بر سرش تاج وقار گذاشته میشود، که تنها یک یاقوت از آن از دنیا و آنچه در آن است بهتر است، و هفتاد و دو زن از حوریان (چشمدرشت) بهشتی را به ازدواجشش درمیآورند، و برای هفتاد نفر از نزدیکانش شفاعت میکند».
از ابوهریره روایت است که پیامبر جفرمود: (الشهید لایجد ألم القتل إلا كما یجد أحدكم ألم القرصة) [۱۵۰۷]«شهید درد کشته شدن را احساس نمیکند مگر به اندازه درد نیشگون».
[۱۵۰۴] صحیح: [مختصر م ۱۰۶۸]، م (۱۸۸۷/۱۵۰۲/۳)، ت (۴۰۹۸/۲۹۸/۴). [۱۵۰۵] صحیح: [ص. ج ۷۸۵۲]، خ (۲۸۰۹/۲۵/۶)، ت (۳۲۲۴/۹/۵). [۱۵۰۶] صحیح: [ص. جه ۲۲۵۷]، ت (۱۷۱۲/۱۰۶/۳)، جه (۲۷۹۹/۹۳۵/۲). [۱۵۰۷] حسن صحیح: [ص. جه ۲۲۶۰]، ت (۱۷۱۹/۱۰۹/۳)، جه (۳۸۰۲/۹۳۷/۲)، نس (۳۶/۶).
خداوند متعال میفرماید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مَا لَكُمۡ إِذَا قِيلَ لَكُمُ ٱنفِرُواْ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ ٱثَّاقَلۡتُمۡ إِلَى ٱلۡأَرۡضِۚ أَرَضِيتُم بِٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا مِنَ ٱلۡأٓخِرَةِۚ فَمَا مَتَٰعُ ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا فِي ٱلۡأٓخِرَةِ إِلَّا قَلِيلٌ٣٨ إِلَّا تَنفِرُواْ يُعَذِّبۡكُمۡ عَذَابًا أَلِيمٗا وَيَسۡتَبۡدِلۡ قَوۡمًا غَيۡرَكُمۡ وَلَا تَضُرُّوهُ شَيۡٔٗاۗ وَٱللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرٌ٣٩﴾[التوبة: ۳۸-۳۹].
«ای مؤمنان! چرا هنگامی که به شما گفته میشود (برای جهاد) در راه خدا حرکت کنید سستی میکنید و دل به دنیا میدهید؟ آیا به زندگی این جهان به جای زندگی آن جهان خشنودید؟ تمتع و کالای این جهان در برابر تمتع و کالای آن جهان چیز کمی بیش نیست، اگر برای جهاد بیرون نروید، خداوند شما را عذاب دردناکی میدهد و قومی دیگر را جایگزینتان میکند و هیچ زیانی به خدا نمیرسانید و خدا بر هر چیزی توانا است».
و میفرماید:
﴿وَأَنفِقُواْ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ وَلَا تُلۡقُواْ بِأَيۡدِيكُمۡ إِلَى ٱلتَّهۡلُكَةِ﴾[البقرة: ۱۹۵].
«و در راه خدا انفاق کنید و خود را با دست خویش به هلاکت نیافکنید».
ابن کثیر گوید: «لیث بن سعد از یزید بن حبیب از أسلم أبی عمران روایت کرده که گفت: مردی از مهاجرین در قسطنطینیه به صف دشمن حمله کرد بطوریکه صف آنان را شکافت، ابوایوب انصاری هم با ما بود، جماعتی گفتند: این مرد با دست خودخودش را به هلات انداخت، ابوایوب گفت: ما بهتر این آیه را میدانیم، این آیه در شأن ما نازل شد: ما پیامبر جرا همراهی کردیم و با او در بسیاری از غزوات شرکت کردیم و او را یاری دادیم، وقتی اسلام گسترش پیدا کرد و آشکار شد ما جماعت انصار از روی مهربانی گردهم آمدیم، گفتیم: خداوند به وسیله نصرت پیامبرش و یاری او ما را عزت بخشید تا اینکه اسلام گسترش پیدا کرد و مسلمانان زیاد شدند و پیامبر را بر اهل و اموال و اولاد ترجیح دادیم، اکنون جنگ تمام شده است و به میان اهل و اولادمان برمیگردیم و در میان آنان میمانیم، خداوند این آیه را در شأن ما نازل فرمود:
﴿وَأَنفِقُواْ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ وَلَا تُلۡقُواْ بِأَيۡدِيكُمۡ إِلَى ٱلتَّهۡلُكَةِ﴾[البقرة: ۱۹۵].
«و در راه خدا انفاق کنید و خود را با دست خویش به هلاکت نیافکنید».
این حدیث را ابوداود و ترمذی و نسائی و عبد بن حمید در تفسیرش و ابن ابی حاتم و ابن جریر و ابن مردویه و حافظ ابویعلی موصلی در مسند خود و ابن حبان در صحیح خود و حاکم در مستدرک همگی از حدیث یزید بن ابی حبیب روایت کردهاند، و ترمذی گفته است: این حدیث حسن، صحیح و غریب است، و حاکم گفته است: این حدیث موافق شرط شیخین است، ولی آنرا تخریج نکردهاند [۱۵۰۸].
از ابن عمر بروایت است که پیامبر جفرمود: (إذا تبایعتم بالعینة وأخذتم أذناب البقر ورضیتم بالزرع وتركتم الجهاد سلط الله علیكم ذلا لاینزعه حتی ترجعوا إلی دینكم) [۱۵۰۹].
«هرگاه به صورت عینه معامله کردید، و دم گاوها را گرفتید (به کشاورزی پرداختید) و به کشت و زرع مشغول شدید و جهاد را ترک کردید، خداوند ذلتی را بر شما چیره میکند که تا به دینتان بازنگردید آنرا از شما برنمیدارد».
[۱۵۰۸] صحیح: [ص. د ۲۱۸۷]، تفسیر ابن کثیر (۲۲۸/۱)، د (۲۴۹۵/۱۸۸/۷)، ت (۴۰۵۳/۲۸۰/۳)، کم (۲۷۵/۲). [۱۵۰۹] صحیح: [ص. ج ۴۲۳].
خداوند متعال میفرماید:
﴿كُتِبَ عَلَيۡكُمُ ٱلۡقِتَالُ وَهُوَ كُرۡهٞ لَّكُمۡۖ وَعَسَىٰٓ أَن تَكۡرَهُواْ شَيۡٔٗا وَهُوَ خَيۡرٞ لَّكُمۡۖ وَعَسَىٰٓ أَن تُحِبُّواْ شَيۡٔٗا وَهُوَ شَرّٞ لَّكُمۡۚ وَٱللَّهُ يَعۡلَمُ وَأَنتُمۡ لَا تَعۡلَمُونَ٢١٦﴾[البقرة: ۲۱۶].
«جهاد بر شما فرض شده در حالیکه آن برایتان ناخوشایند است، لیکن چه بسا چیزی را دوست نمیدارید و آن چیز برای شما نیک باشد و چه بسا چیزی را دوست داشته باشید وآن چیز برای شما بد باشد، و خدا میداند و شما نمیدانید».
جهاد فرض کفایه است، به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿لَّا يَسۡتَوِي ٱلۡقَٰعِدُونَ مِنَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ غَيۡرُ أُوْلِي ٱلضَّرَرِ وَٱلۡمُجَٰهِدُونَ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ بِأَمۡوَٰلِهِمۡ وَأَنفُسِهِمۡۚ فَضَّلَ ٱللَّهُ ٱلۡمُجَٰهِدِينَ بِأَمۡوَٰلِهِمۡ وَأَنفُسِهِمۡ عَلَى ٱلۡقَٰعِدِينَ دَرَجَةٗۚ وَكُلّٗا وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلۡحُسۡنَىٰ﴾[النساء: ۹۵].
«مسلمانانی که (به جهاد نمیروند و در منازل) مینشینند با مسلمانانی برابر نیستند که با مال و جان خود در راه خداوند جهاد میکنند، خداوند مرتبه والایی را نصیب مجاهدان کرده است که بالاتر از درجه خانهنشینان است مگر اینکه چنین خانهنشینان دارای عذری باشند، و خداوند به هر یک (از دو گروه مجاهد و خانهنشینان معذور) وعدۀ نیکو داده است».
«بنابراین خداوند متعال خبر داده که برتری از آن مجاهدان است، ووعدۀ نیکو هم برای آنان و برای خانهنشینان است، پس اگر خانهنشینان واجبی را ترک کرده بودند برای آنان عاقبت بدی بود نه وعدۀ نیکو» [۱۵۱۰].
باید دانست که بسیار جهاد کردن مستحب است به دلیل آیات و روایات وارد شده در این باره، و حداقل یک بار در سال واجب است؛ چون پیامبر جاز وقتی که دستور جهاد به او داده شد هر سال آنرا انجام میداد، و اقتداء به پیامبر جواجب است و چون جهاد فرضی است که تکرار میشود لذا حداقل در سال یکبار واجب است؛ مانند روزه و زکات، و اگر بیشتر از یک بار در سال نیاز شود، تکرارآن واجب میگردد، چون واجبی کفایی است و تعداد دفعا آن به میزان نیاز بستگی دارد. والله اعلم. اه.
«اما لازم است ما و همۀ مردم بدانیم که در اسلام قبل از آغاز جنگ باید اعلام شود تا مردم مختار باشند که در بین قبول اسلام یا دادن جزیه یا جنگ یکی را انتخاب کنند، واگر پیمانی در میان باشد شروع جنگ باید بعد از اعلام نقض عهد و پیمان باشد، - اگر مسلمانان بیم داشته باشند که کفار با وجود عهدی که با آنان بسته شده پیمانشکنی میکنند - و احکام نهائی اسلام تنها عهد و پیمان را با اهل ذمهای جایز میداند که زندگی مسالمتآمیز در زیر سایه اسلام و ادای جزیه را قبول کردهاند در غیر اینصورت آنرا جایز نمیداند، مگر اینکه مسلمانان دچار ضعف شوند، که در اینصورت وضعیت آنان تغییر پیدا میکند و حکم آنان همان حکم مرحلهای خواهد بود که مسلمانان در حالت ضعف شبیه به حالت آنان از آن پیروی کردهاند (یعنی میتوانند با دیگر کفار عهد و پیمان ببندند)» [۱۵۱۱].
[۱۵۱۰] تفسیر طبری (۳۴۵/۲). [۱۵۱۱] الظلال.
از بریده سروایت است که پیامبر جوقتی امیری را به عنوان فرمانده لشکر یا گروهی تعیین میکرد در تنهایی او را به تقوای خدا و خوشرفتاری با مسلمانان همرزمش توصیه میکرد و سپس میفرمود:
(أغزوا باسم الله، في سبیل الله، قاتلوا من كفر بالله، أغزوا ولاتغلوا ولاتغدروا، ولاتمثلوا، ولا تقتلوا ولیدا، فإذا لقیت عدوك من الـمشركین فادعهم إلی ثلاث خلال فإن أجابوك فاقبل منهم وكف عنهم، أدعهم إلی الإسلام فإن أجابوك فاقبل منهم وكف عنهم، ثم ادعهم إلی التحول من دارهم إلی دارالمهاجرین، وأخبرهم أنهم إن فعلوا ذلك فلهم ما للمهاجرین، وعلیهم ما علیهم، فإن أبوا أن یتحولوا منها فأخبرهم أنهم یكونون كأعراب الـمسلمین، یجری علیهم حكم الله تعالی، الذي یجری علی الـمؤمنین، ولایكون لهم من الغنیمة والفی شی، إلا أن یجاهدوا مع الـمسلمین، وإن هم أبوا فسلهم الجزیة، فإن هم أجابوك فاقبل منهم وكف عنهم، فإن أبوا فاستعن بالله علیهم وقاتلهم) [۱۵۱۲]«با نام خدا و در راه خدا بجنگید، و با هر کس که به خدا کفر میورزد، قتال و جنگ کنید و از خیانت در گرفتن غنایم و پیمانشکنی و مثله کردن کشتهشدگان و کشتن کودکان خودداری نمائید، پس هرگاه با دشمنان مشرک روبرو شدی، آنان را به یکی از سه خصلت دعوت کن، اگر جواب مثبت دادند، از آنان بپذیر و با آنان جنگ نکن. آنان را به اسلام دعوت کن اگر قبول کردند از آنان بپذیر و با آنان جنگ نکن، سپس آنان را دعوت کن تا دیار کفر را ترک کرده و به دیار مهاجرین بیایند و به آنان بگو اگر این کار را بکنند، حقوقی که برای مهاجرین هست برای آنان نیز خواهد بود، و آنچه به ضرر مهاجرین هستبه ضرر آنان نیز خواهد بود، سپس اگر از آمدن به دیار مهاجرین سرباز زدند به آنان بگو که مانند بادیهنشینهای مسلمان هستند، حکم خداوند متعال که بر مؤمنین جاری میگردد، بر آنان نیز جاری میشود، و در این صورت سهمی از غنیمت وفی (مالی که بدون جنگ و جهاد بدست مسلمانان بیافتد) به آنها تعلق نمیگیرد، مگر اینکه همراه با مسلمانان جهاد کنند. اگر بازهم سرباز زدند، از آنان جزیه بخواه اگر جواب مثبت دادند از آنان قبول کن و با آنان جنگ نکن، اگر بازهم سرباز زدند علیه آنان از خدا کمک بخواه و با آنان بجنگ».
از ابن عمر بروایت است: (وجدت امرأة مقتولة في بعض مغازی رسول الله جفنهی رسول الله جعن قتل النساء والصبیان) [۱۵۱۳]«زنی پیدا شد که در یکی از غزوههای پیامبر جکشته شده بود، پس پیامبر جاز کشتن زنان و کودکان نهی فرمود».
پیامبر جمعاذ بن جبل سرا به یمن فرستاد تا مردم آنجا را به اسلام دعوت کند، وصیت پیامبر جبه معاذ این بود که: (إنك تأتی قوما أهل كتاب فادعهم إلی شهادة أن لا إله إلا الله وأنی رسول الله، فإن هم أطاعوك لذلك فأعلمهم بأن الله تعالی افترض علیهم خمس صلوات في كل یوم ولیلة، فإن هم أطاعوك لذلك، فأعلمهم بأن الله تعالی افترض علیهم صدقة تؤخذ من أغنیائهم، فترد علی فقرائهم، فإن هم أطاعوك لذلك، فإیاك وكرائم أموالهم واتق دعوة الـمظلوم، فإنه لیس بینها وبین الله حجاب) [۱۵۱۴]«تو به میان قومی میروی که اهل کتاباند، آنان را به شهادت لا إله إلا الله و محمد رسول الله، دعوت کن، اگر از تو اطاعت کردند، به آنان خبر بده که خداوند در طول شبانهروز پنج نماز را بر آنان واجب کرده است، پس اگر اجابتت کردند، به آنان یاد بده که خداوند زکات را بر آنان واجب کرده که از سرمایهدارانشان گرفته شود و در اختیار فقرایشان قرار گیرد، اگر اطاعت کردند، از (گرفتن) اموال با ارزش آنان، (به عنوان زکات) پرهیز کن، و از دعای مظلوم بپرهیز، چون بین آن و خدای پردهای نیست و (دعایش اجابت میشود)».
[۱۵۱۲] صحیح: [مختصر م ۱۱۱۱]، م (۱۷۳۱/۱۳۵۶/۳)، ت (۱۴۲۹/۴۳۱/۲)، ترمذی این حدیث را بصورت مختصر روایت کرده است. [۱۵۱۳] متفق علیه: خ (۳۰۱۵/۱۴۸/۶)، م (۱۷۴۴/۱۳۶۴/۳)، د (۲۶۵۱/۳۲۹/۷)، ت (۱۶۱۷/۶۶/۳)، جه (۲۸۴۱/۹۴۷/۲). [۱۵۱۴] متفق علیه.
جهاد بر هر مسلمان بالغ، عاقل، آزاد و مردی که توانایی جنگیدن، و مقدار مالی که باری نفقه خود و خانوادهاش کفایت کند، داشته باشد، واجب است.
وجوب جهاد بر مسلمان و عدم وجوب آن بر کافر واضح است، چون جهاد جنگ با کافران است.
اما وجوب آن بر بالغ و عدم وجوب آن بر کودک بدلیل گفته ابن عمر است که گوید: (عرضت علی رسول الله جیوم أحد وأنا ابن أربع عشرة سنة، فلم یجزنی، ثم عرضت علیه یوم الخندق وأنا ابن خمس عشرة فأجازنی) [۱۵۱۵]«روز جنگ أحد در حالی که چهارده سال داشتم مرا نزد پیامبر جبردند، و به من اجازه (جهاد) نداد، سپس در پانزده سالگی در روز جنگ خندق مرا نزد او بردند و به من اجازه شرکت در (جهاد) را داد».
دلیل وجوب جهاد بر عاقل و عدم وجوب آن بر غیرعاقل حدیث: (رفع القلم عن ثلاثة...) [۱۵۱۶]است.
دلیل وجوب جهاد بر مردان و عدم وجب آن بر زنان حدیث عائشه است: (یا رسول الله هل علی النساء جهاد، قال: جهاد لاقتال فیه، الحج والعمرة) [۱۵۱۷]«ای رسول خدا آیا جهاد بر زنان واجب است، فرمود: جهادی که در آن جنگ نیست، حج و عمره است».
دلیل عدم وجوب جهاد بر مریض و ندار فرموده خداوند متعال است:
﴿لَّيۡسَ عَلَى ٱلضُّعَفَآءِ وَلَا عَلَى ٱلۡمَرۡضَىٰ وَلَا عَلَى ٱلَّذِينَ لَا يَجِدُونَ مَا يُنفِقُونَ حَرَجٌ إِذَا نَصَحُواْ لِلَّهِ وَرَسُولِهِ﴾[التوبة: ۹۱].
«بر ناتوانان و بیماران و کسانی که چیزی ندارند تا آنرا صرف جهاد کنند گناهی نیست هرگاه اینان با خدا و پیامبرش خالص باشند».
اما دلیل عدم وجوب جهاد بر برده این است که برده ملک سیدش است و بدون اجازه او نمیتواند جهاد کند.
[۱۵۱۵] متفق علیه: خ (۲۶۶۴/۲۷۶/۵)، م (۱۸۶۸/۱۴۹۰/۳)، ت (۱۷۶۳/۱۲۷/۳)، نس (۱۵۵/۶)، د (۴۳۸۳/۸۰/۱۲). [۱۵۱۶] قبلاً در چند جا بیان شد. [۱۵۱۷] صحیح: [ص. جه ۲۳۴۵]، جه (۲۹۰۱/۹۶۸/۲)، أ (۲۱/۱۸/۱۱)، قط (۲۱۵/۲۸۴/۲).
جهاد تنها در حالات زیر فرض عین میشود:
۱- مکلف در میدان جنگ حاضر شده باشد:
خداوند متعال میفرماید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِذَا لَقِيتُمۡ فِئَةٗ فَٱثۡبُتُواْ﴾[الأنفال: ۴۵].
«ای مؤمنان هنگامی که با گروهی (از دشمنان در میدان جنگ) روبرو شدید پایدرای نمائید».
و میفرماید:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِذَا لَقِيتُمُ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ زَحۡفٗا فَلَا تُوَلُّوهُمُ ٱلۡأَدۡبَارَ١٥﴾[الأنفال: ۱۵].
«ای مؤمنان! هنگامی که با انبوهی کافران (درمیدان نبرد) روبرو شدید، به آنان پشت نکنید».
۲- هرگاه دشمن قسمتی از سرزمین مسلمانان را اشغال کند.
۳- هرگاه حاکم به کسی از مکلفین دستور خروج دهد به دلیل فرموده پیامبر ج: (لاهجرة بعد الفتح ولكن جهاد ونیة، وإذا استنفرتم فانفروا) [۱۵۱۸]«بعد از فتح (مکه) هجرتی نیست بلکه هرچه هست جهاد و نیت است، هرگاه حاکم دستور خروج برای جهاد صادر کرد خارج شوید».
[۱۵۱۸] متفق علیه: خ (۲۷۸۳/۳/۶)، م (۱۳۵۳/۹۸۶/۲)، ت (۱۶۳۸/۷۴/۳)، د (۲۴۶۳/۱۵۷/۷).
اسرای کفار دو دستهاند:
دستهای که به محض اسارت برده و کنیز میشوند، و عبارتند از زنان وکودکان، چون پیامبر جاز کشتن کودکان و زنان نهی کرده است [۱۵۱۹]، و اسرا را مانند مال غنیمت تقسیم مینمود.
دستهای که به محض اسارت برده نمیشوند و عبارتند از: مردان بالغ. حاکم مختار است که بنا به مصلحت آنها را بکشد و یا به عنوان برده نگه دارد و یا بر آنان منت گذارد و آنان را آزاد کند و یا آنان را در مقابل گرفتن مالی یا آزاد کردن افرادی از اسرای مسلمانان تحویل کفار دهد:
خداوند متعال میفرماید:
﴿مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَن يَكُونَ لَهُۥٓ أَسۡرَىٰ حَتَّىٰ يُثۡخِنَ فِي ٱلۡأَرۡضِ﴾[الأنفال: ۶۷].
«برای هیچ پیامبری شایسته نیست که اسیران جنگی داشته باشد تا آنکه در زمین بسیار کشتار کند...».
پیامبر جمردان بنیقریظه را کشت و مردان بنی مصطلق را به عنوان برده نگه داشت، و بر ابوالعاص بن ربیع و ثمامه بن اثال منت نهاد و بلاعوض آندو را آزاد کرد و اسرای بدر را در مقابل مال آزاد نمود، و دو مرد از اصحابش را با مردی از مشرکین بنی عقیل مبادله کرد، خداوند متعال میفرماید:
﴿فَإِذَا لَقِيتُمُ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ فَضَرۡبَ ٱلرِّقَابِ حَتَّىٰٓ إِذَآ أَثۡخَنتُمُوهُمۡ فَشُدُّواْ ٱلۡوَثَاقَ فَإِمَّا مَنَّۢا بَعۡدُ وَإِمَّا فِدَآءً حَتَّىٰ تَضَعَ ٱلۡحَرۡبُ أَوۡزَارَهَا﴾[محمد: ۴].
«و هنگامی که با کافران روبرو میشوید گردنهایشان را بزنید و همچنان ادامه دهید تا به اندازه کافی دشمن را ضعیف و درهم میکوبید در این هنگام (اسیران) را محکم ببندید، بعداً یابر آنان منت میگذارید (و بدون عوض آزادشان میکنید) و یا (در برابر آزادی از آنان) فدیه میگیرید، تا جنگ بارهای سنگین خود را بر زمین مینهد و نبرد پایان میگیرد».
[۱۵۱۹] قبلاً بیان شد.
(و من قتل قتیلا فله سلبه) [۱۵۲۰]«هر کس شخص (کافری) را (در میدان جهاد) بکشد, سلبش به او تعلق میگیرد» سلب عبارت است از تمام وسایلی که مقتول به همراه دارد، مانند: لباس، زیور آلات، اسلحه و همچنین اسبی که بر آن کشته شده است.
[۱۵۲۰] متفق علیه: خ (۳۱۴۲/۲۴۷/۶)، م (۱۷۵۱/۱۳۷۰/۳)، ت (۱۶۰۸/۶۱/۳)، د (۲۷۰۰/۳۸۵/۷).
بعد از جنگ غنائم تقسیم میشود: چهار پنجم آن به کسانی داده میشود که در جنگ شرکت کردهاند، به پیاده یک سهم و به سواره سه سهم داده میشود:
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَٱعۡلَمُوٓاْ أَنَّمَا غَنِمۡتُم مِّن شَيۡءٖ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُۥ وَلِلرَّسُولِ...﴾[الأنفال: ۴۱].
«و بدانید که همه غنائمی که به دست میآورید، یک پنجم آن متعلق به خدا و پیامبر و... است».
از ابن عمر روایت است: (رأیت الـمغانم تجزأ خمسة أجزائ ثمیسهم علیها، فما لرسول الله جفهو له یتخیر) «دیدم که غنائم به پنج قسمت تقسیم میشد، سپس سهمها جدا میشدند و برای پیامبر یک سهم را برمیگزیدند».
همچنین از ابن عمر روایت است: (أن رسول الله جأسهم یوم خیبر، للفارس ثلاثة أسهم، للفرس سهمان وللرجل سهم) [۱۵۲۱]«پیامبر جروز خیبر سهمها را مشخص کرد، به سواره سه سهم داد، دو سهم برای اسب و یک سهم برای مرد سوارکار».
از ابن عباس روایت است: (أن النبي جأعطی الفارس ثلاثة أسهم، وأعطی الراجل سهما) [۱۵۲۲]«پیامبر جبه سواره سه سهم و به پیاده یک سهم داد».
از غنیمت تنها به کسانی سهم داده میشود که پنج شرط زیر را بصورت کامل داشته باشند: اسلام، بلوغ، عقل، حریت ومرد بودن، پس اگر یکی از این پنج شرط در اووجود نداشت اندکی از غنیمت به او داده میشود اما سهم مشخصی دریافت نمیکند؛ چون از جمله کسانی نیست که جهاد بر آنها واجب باشد:
از عمیر مولای ابن لحم روایت است: (غزوت مع مولای یوم خیبر وأنا مـملوك، فلم یقسم لی من الغنیمة، وأعطیت من خرثی الـمتاع سیفا وكنت أره إذا تقلدته) [۱۵۲۳]«در روز جنگ خیبر با مولایم در جنگ شرکت کردم، چون برده بودم از غنایم جنگی چیزی به من ندادند ولی از وسایل کهنه شمشیری به من دادند که وقتی آنرا روی شانههایم قرار میدادم، به زمین کشیده میشد».
از ابن عباس روایت است: (كان رسول الله جیغزو بالنساء فیداوین الجرحی، ویحذین من الغنیمة، فأما بسهم فلم یضرب لهن) [۱۵۲۴]«پیامبر جزنان را به جنگ میبرد تا مجروحان را مداوا کنند و قسمتی از غنیمت رابه آنان میداد ولی سهمی برای آنان تعیین نکرد».
[۱۵۲۱] صحیح: [ص. جه ۲۳۰۳]، جه (۲۸۵۴/۹۵۲/۲)، این لفظ ابن ماجه است و بخاری و مسلم و ابوداود آن را بدون لفظ «خیبر» روایت کردهاند،: خ (۲۸۶۳/۶۷/۶)، م (۱۷۶۲/۱۳۸۳/۳)، د (۲۷۱۶/۴۰۴/۷). [۱۵۲۲] صحیح: [الإرواء ۱۲۲۷]، هق (۲۹۳/۶). [۱۵۲۳] حسن: [ص. جه ۲۳۰۴]، ت (۱۶۰۰/۵۸/۳)، د (۲۷۱۲/۴۰۲/۷)، جه (۲۸۵۵/۹۵۲/۲). [۱۵۲۴] صحیح: [مختصر م ۱۱۵۱]، م (۱۸۱۲/۱۴۴۴/۳)، د (۲۷۱۱/۳۹۹/۷)، ت (۱۹۵۸/۵۷/۳).
یک پنجم غنیمت به پنج سهم تقسیم میشود: سهمی برای رسول خدا ج. و بعد از او جدر مصالح مسلمانان صرف میشود، سهمی برای نزدیکان پیامبر ج، که عبارتند از: بنی هاشم و بنی مطلب، سهمی برای یتیمان، سهمی برای مساکین، و سهمی برای مسافران (وامانده در راه): خداوند متعال میفرماید:
﴿وَٱعۡلَمُوٓاْ أَنَّمَا غَنِمۡتُم مِّن شَيۡءٖ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُۥ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي ٱلۡقُرۡبَىٰ وَٱلۡيَتَٰمَىٰ وَٱلۡمَسَٰكِينِ وَٱبۡنِ ٱلسَّبِيلِ﴾[الأنفال: ۴۱].
«و بدانید که همه غنائمی که به دست میآورید یک پنجم آن متعلق به خدا و پیامبر و خویشاوندان (پیامبر) و یتیمان و مساکین و ابن سبیل است».
فی از (فاء) گرفته شده و به معنی برگشت است.
در شرع عبارت است از آنچه بدون جنگ از کفار گرفته شود، مانند مالی که کفار از ترس مسلمانان به جای گذاشته باشند، و جزیه و خراج و اموال اهل ذمهای که صاحب آن بمیرد و وارثی نداشته باشد.
ذمه عبارت است از: عهد و امان:
و عقد ذمه عبارت است از اینکه حاکم یا نماینده او به بعضی از اهل کتاب یا دیگر کفار اجازه دهند که با دو شرط بر کفرشان بمانند:
۱- پرداخت جزیه.
۲- التزام به بعضی از احکام اسلامی [۱۵۲۵].
دلیل مشروعیت این عقد فرموده خداوند متعال است:
﴿قَٰتِلُواْ ٱلَّذِينَ لَا يُؤۡمِنُونَ بِٱللَّهِ وَلَا بِٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِ وَلَا يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥ وَلَا يَدِينُونَ دِينَ ٱلۡحَقِّ مِنَ ٱلَّذِينَ أُوتُواْ ٱلۡكِتَٰبَ حَتَّىٰ يُعۡطُواْ ٱلۡجِزۡيَةَ عَن يَدٖ وَهُمۡ صَٰغِرُونَ٢٩﴾[التوبة: ۲۹].
«با کسانی از اهل کتاب که نه به خدا و نه به روز قیامت ایمان دارند و نه چیزی را که خدا و فرستادهاش تحریم کردهاند حرام میدانند و نه آیین حقی را میپذیرند، جنگ و کارزار کنید تا زمانی که خاضعانه به اندازه توانایی جزیه را بپردازند».
[۱۵۲۵] فقه السنة (۶۴/۳).
هرگاه عقد ذمه بسته شد جنگ با اهل ذمه حرام میشود و حفاظت اموال، آبرو (ناموس)،تضمین آزادیشان و جلوگیری از آزار رساندن به آنان واجب میگردد [۱۵۲۶]، به دلیل فرموده پیامبر ج:
(و إذا لقیت عدوك من الـمشركین فادعهم إلی ثلاث خصال أو خلال، فأیتهن ما أجابوك فاقبل منهم وكف عنهم، أدعهم إلی الإسلام فإن أجابوك فاقبل منهم وكف عنهم، فإن هم أبوا فسلهم الجزیة، فإنهم أجابوك فاقبل منهم وكف عنهم) [۱۵۲۷]«هرگاه با دشمنان مشرک روبرو شدی آنان را به یکی از سه خصلت دعوت کن. هر کدام را قبول کردند از آنان بپذیر و با آنان جنگ نکن، آنان را به اسلام دعوت کن اگر جواب مثبت دادند، از آنان قبول کن، و با آنان جنگ نکن، ولی اگر سرباز زدند از آنان جزیه بخواه، اگر جواب مثبت دادند از آنان قبول کن و با آنان جنگ مکن».
[۱۵۲۶] فقه السنه (۶۵/۳). [۱۵۲۷] تخریج درص (۶۱۶).
احکامی که متعلق به حقوق انسانها در اسلام است، مانند: عقود (قراردادها)، و خسارت جنایات و قیمت تلفشدهها و حدود بر اهل ذمه جاری میشود [۱۵۲۸]:
از انس روایت است: (أن یهودیا رض رأس جاریة بین حجرین قیل: من فعل هذا بك؟ أفلان؟ أفلان؟ حتی سمی الیهودی، فأومأت برأسها، فأخذ الیهودی فاعترف، فأمر النبي جبه فرض رأسه بین حجرین) [۱۵۲۹]«مردی یهودی سر کنیزیرا بین دو سنگ درهم کوبید، به او گفته شد: چه کسی این کار را با تو کرد؟ فلانی؟ فلانی؟ همین که نام یهودی برده شد، با سرش اشاره کرد، یهودی را گرفتند و اعتراف کرد، پیامبر جدستور داد سرش را بین دو سنگ کوبیدند».
از ابن عمر روایت است: (أن النبي جأتی بیهودیین قد فجرا بعد إحصانهما فرجمهما) [۱۵۳۰]«زن و مرد یهودی که محصن بودند ومرتکب زنا شده بودند نزد پیامبر جآورده شدند، پیامبر جآندو را رجم کرد».
[۱۵۲۸] منارالسبیل (۲۹۸/۲). [۱۵۲۹] متفق علیه: خ (۶۸۷۶/۱۹۸/۱۲)، م (۱۶۷۲/۱۲۹۹/۳)، نس (۲۲/۸)، د (۴۵۱۲/۲۶۷/۱۲)، ت (۱۴۱۳/۴۲۶/۲). [۱۵۳۰] صحیح: [الإرواء ۱۲۵۳].
هر کس از اهل ذمه از ادن جزیه یا التزام به احکام اسلام خودداری کند، عهدش را شکسته؛ چون به شرط عهدش وفا نکرده است.
همچنین با تجاوز کردن به مسلمانان یا دشنام به خدا و رسول او عهد نقض میشود: از عمر سروایت است: (أنه رفع إلیه رجل أراد استكراه امرأة مسلمة عل الزنا، فقال: ما علی هذا صالحناكم، فأمربه فصلب في بت الـمقدس) [۱۵۳۱]«مردی نزد او برده شد که میخواست زن مسلمانی را به زنا مجبور کند، (عمر) به او گفت: بر این امر با شما مصالحه نکردیم و دستور (قتل او را) داد، آن مرد در بیتالمقدس به دار آویخته شد».
از علی سروایت است: (أن یهودیة كانت تشتم النبي جوتقع فیه، فخنقها رجل حتی ماتت، فأبطل رسول الله جدمها) [۱۵۳۲]«یک زن یهودی به پیامبر جدشنام داده و به او ناسزا میگفت، مردی او را خفه کرد تا مُرد، پیامبر جاو را مهدور الدم (کسی که ریختن خونش مباح است) دانست».
[۱۵۳۱] حسن: [الإرواء ۱۲۷۸]، ابن أبی شیبة (۱۱/۸۵/۲)، هق (۲۰۱/۹). [۱۵۳۲] سند آن صحیح است: [الإرواء ۹۱/۵]، د (۴۳۴۰/۱۷/۱۲)، هق ۲۰۰/۹).
هرگاه کسی از اهل ذمه عهدش را نقض کرد، مانند اسیر با او رفتار میشود، اگر مسلمان شد کشتنش حرام است و اگر اسلام نیاورد حاکم مختار است، او را بکشد یا بر او منت گذاشته و بلاعوض یا با گرفتن فدیه او را آزاد نماید، همچنانکه قبلاً در حکم اسیران گفته شد.
از نافع از اسلم روایت است: (أن عمر س كتب إلی أمراء الاجناد: لاتضربوا الزیة علی النساء والصبیان، ولاتضربوها إلا علی منجرت علیه الـمواسی) [۱۵۳۳]«عمر سبه فرماندهان سپاه نوشت: بر زنان و کودکان جزیه تعیین نکنید بلکه جزیه را تنها بر کسانی تعیین کنید که تیغ را بکار بردهاند (مردان بالغ)».
[۱۵۳۳] صحیح: [الإرواء ۱۲۵۵]، هق (۱۹۵/۹).
از معاذ سروایت است: (أن النبي جلما وجهه إلی الیمن، أمره أن یأخذ من كل الم دینارا أو عدله من الـمعافرة) [۱۵۳۴]«وقتی پیامبر جاورا به یمن فرستاد دستور داد که از هر مرد بالغی یک دینار یا به اندازه آن از لباس معافیری (نوعی لباس یمنی) جزیه بگیرد».
گرفتن بیشتر از این مقدار هم جایز است، به دلیل حدیث أسلم: (أن عمر بن الخطاب ضرب الجزیة علی أهل الذهب أربعة دنانیر، وعلی أهل الورق أربعین درهما، ومع ذلك أرزاق الـمسلمین وضیافة ثلاثة أیام) [۱۵۳۵]«عمر بن خطاب سجزیه صاحبان طلا را چهار دینار و صاحبان نقره را چهل درهم تعیین کرد و علاوه بر آن میبایست مواد خوراکی مسلمانان را تأمین و سه روز آنان را مهمان کنند».
حاکم باید حال دارا و ندار را رعایت کند به دلیل گفته ابن ابی نجیح: «به مجاهد گفتم: چرا جزیه اهل شام چهار دینار و اهل یمن یک دینار است؟ گفت: به خاطر آسانگیری (ثروتمندی اهل شام و نداری اهل یمن)» [۱۵۳۶].
[۱۵۳۴] صحیح: [الإرواء ۱۲۵۴]، د (۳۰۲۲/۲۸۷/۸). [۱۵۳۵] صحیح: [الإرواء ۱۲۶۱]، هق (۱۹۵/۹). [۱۵۳۶] صحیح: [الإرواء ۱۲۶۰]، خ (۲۵۷/۶) بخاری این حدیث را بصورت معلق روایت کرده است.
عتق - با کسره عین - یعنی رفع مالکیت.
أزهری گوید: عتق از (عتق الفرس) یعنی اسب سبقت گرفت، و (عتق الفرخ) جوجه پرواز کرد، گرفته شده است؛ این واژه را به این دلیل برای برده به کار بردهاند که او به وسیله عتق نجات پیدا میکند، و به هر جا که بخواهد میرود.
[۱۵۳۷] فتح الباری (۱۴۶/۵).
خداوند متعال میفرماید:
﴿فَلَا ٱقۡتَحَمَ ٱلۡعَقَبَةَ١١ وَمَآ أَدۡرَىٰكَ مَا ٱلۡعَقَبَةُ١٢ فَكُّ رَقَبَةٍ١٣...﴾[البلد: ۱۱-۱۶].
«(آنکس که ناسپاس است) خویشتن را به گردنه(رهایی از شقاوت) نمیزند. تو چه میدانی آن گردنه چیست، آزاد کردن برده است».
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود: (أیما رجل أعتق امرءا مسلما استنفذ الله بكل عضو منه عضوا منه من النار) [۱۵۳۸]«هرکس برده مسلمانی را آزاد کند به ازای هر عضوی که آزاد میکند، خداوند عضوی از او را از آتش جهنم نجات میدهد».
از ابوموسی أشعری سروایت است که پیامبر جفرمود: (ثلاثة یؤتون أجرهم مرتین: رجل من أهل الكتاب آمن بنبیه وأدرك النبي جفآمن به، واتبعه وصدقه، فله أجران، وعبد مـملوك ادی حق الله وحق سیده فله أجران، ورجل كانت له أمة فغذاها فأحسن غذائها، ثم أدبها فأحسن تأدیبهاو علمها فأحسن تعلیمها، ثم أعتقها وتزوجها فله أجران) [۱۵۳۹]«سه گروه هستند که به آنان دو بار اجر داده میشود؛ اهل کتابی که به پیامبرش ایمان آورده سپس پیامبر اسلام جرا دریافته و به او هم ایمان آورده و از او پیروی و او را تصدیق کند، برای او دو اجر است، و بردهای که هم حق خدا و هم حق سیدش را ادا کند، دو اجر دارد، و مردی که کنیزی داشته باش خوراک او را به خوبی داده و او را به خوبی تربیت کرده، او را آموزش داده سپس او را آزاد کرده و به ازدواج خود درمیآورد، او هم دو اجر دارد».
[۱۵۳۸] متفق علیه: خ (۲۵۱۷/۱۴۶/۵)، م (۱۵۰۹/۲۴/۱۱۴۸/۲). [۱۵۳۹] متفق علیه: م (۱۵۴/۱۳۴/۱)، این لفظ مسلم است، خ (۹۷/۱۹۰/۱)، ت (۱۱۲۴/۲۹۲/۲)، نس (۱۱۵/۶).
از ابوذر سروایت است: (سألت النبي جأی العمل أفضل؟ قال إیمان بالله وجهاد في سبیله، قلت: فأی الرقاب أفضل؟ قال أعلاها ثمنا وأنفسها عند أهلها) [۱۵۴۰]«از پیامبر جسؤال کردم چه عملی برتر است؟ فرمود: ایمان به خدا و جهاد در راه او، گفتم: آزاد کردن چه بردهای بهتر است؟ فرمود: بردهای که قیمت بیشتری دارد و نزد صاحبش از همه بردههایش با ارزشتر باشد».
[۱۵۴۰] متفق علیه خ (۲۵۱۸/۱۴۸/۵)، م (۸۴/۸۹/۱).
از اسماء بنت ابوبکر لروایت است: (أمر النبي جبالعتاقة في الكسوف) [۱۵۴۱]«پیامبر جهنگام خورشید گرفتگی و ماه گرفتگی به آزاد نمودن برده دستور داده است».
[۱۵۴۱] تخریج در ص (۱۵۴).
آزادی برده به این صورت است که مالک بمنظور کسب رضای خدا بلاعوض او را آزاد نماید. به دلیل احادیثی که قبلاً در فضیلت عتق بیان شد.
همچنین برده با مالکیت آزاد میشود؛ به اینصورت که اگر کسی خویشاوند محرمی را به ملکیت خود درآورد، (خودبخود) آزاد میشود:
از سمره بن جندب روایت است که پیامبر جفرمود: (من ملك ذا رحم محرم فهو حر) [۱۵۴۳]«هر کس مالک خویشاوند محرمی شد (آن خویشاوند خود به خود) آزاد است».
هرگاه قسمتی از برده آزاد شد، تمام آن آزاد میشود و اگر دو نفر در بردهای شریک باشند و یکی از آنها سهم خود را آزاد کند، اگر آزاد کننده غنی باشد برده قیمتگذاری میشود و سهم شریکش را میدهد و به این ترتیب برده بصورت کامل آزاد میگردد:
از عبدالله بن عمر بروایت است که پیامبر جفرمود: (من أعتق شركا له في عبد فكان له مال یبلغ ثمن العبد، قوم العبد علیه قیمة عدل، فأعطی شركاءه حصصهم وعتق علیه العبد، وإلا فقد عتق منهما عتق) [۱۵۴۴]«هر کس سهم خود را از برده شراکتی آزاد کرد و به اندازه قیمت برده پول داشت، باید برده عادلانه قیمتگذاری شود، سهم هر کدام از شرکایش را بدهد و به این ترتیب برده به نام او آزاد میشود و اگر مالی نداشت که به قیمت برده برسد، برده به اندازه سهم او آزاد شده است».
اگر آزاد کننده مالی نداشته باشد (که با آن سهم شرکایش را بخرد و برده را بصورت کامل آزاد کند)، برده به اندازه سهم او آزاد میشود، و بر برده لازم است که تلاش کند تا خود را بصورت کامل آزاد نماید، به اینصورت که کار کند تا برای سیدش مبلغی را که با آن آزاد میشود بدست آورد:
از ابوهریره سروایت است که پیامبر جفرمود: (من أعتق نصبا - أوشقیصا - في مـملوك، فخلاصه علیه في ماله إن كان له مال، وإلا قوم علیه فاستسعی به غیر مشقوق علیه) [۱۵۴۵]«هر کس سهم خود را از بردهای آزاد کند، اگر پول داشته باشد آزاد کردن بقیه برده بر عهده خود او است ولی اگر پول نداشته باشد، برده قیمتگذاری میشود و از برده بدون اینکه سختگیری کنند بخواهند تا کار کند و بقیه خود را آزاد نماید».
[۱۵۴۲] منار السبیل (۱۱۰/۲). [۱۵۴۳] صحیح: [ص. جه ۲۰۴۶]، د (۳۹۳۰/۴۸۰/۱۰)، ت (۱۳۷۶/۴۰۹/۲)، جه (۲۵۲۴/۸۴۳/۲). [۱۵۴۴] متفق علیه: خ (۲۵۲۲/۱۵۱/۵)، م (۱۵۰۱/۱۱۳۹/۲)، د (۳۹۲۱/۴۶۶/۱۰)، ت (۱۳۶۱/۴۰۰/۲). [۱۵۴۵] متفق علیه: خ (۲۵۲۷/۱۵۶/۵)، م (۱۵۰۳/۱۱۴۰/۲)، د (۳۹۱۹/۴۵۲/۱۰)، ت (۱۳۵۸/۴۰۱/۲)، جه (۲۵۲۷/۸۴۴/۲).
تدبیر عبارت است از تعلیق آزادی برده به مرگ سید، مثل اینکه سید به بردهاش بگوید: هرگاه مُردم بعد از مرگ من آزادی، بنابراین هرگاه سید مُرد، اگر قیمت برده از یک سوم کل مالش بیشتر نبود، آزاد میشود [۱۵۴۶]:
از عمران بن حصین روایت است: (أن رجلا كان له ستة مـملوكین، لیس له مال غیرهم فأعتقهم عند موته، فجزأهم رسول الله جأثلاثا، ثم أقرع بینهم فأعتق اثنین، وأرق أربعة، وقال له قولا شدیدا) [۱۵۴۷]«مردی دارای شش برده بود و مالی بجز آن نداشت و آزادی آنان را منوط به مرگ خود کرد، پیامبر جآنان را به سه گروه تقسیم کرد، سپس بین آنان قرعه انداخت، در نتیجه دو نفر از آنان را آزاد کرد و چهار نفر دیگر را بصورت برده باقی گذاشت، و در مورد آن مرد سخن تندی گفت».
[۱۵۴۶] منار السبیل (۱۱۶/۲). [۱۵۴۷] صحیح: [مختصر م ۸۹۵]، م (۱۶۶۸/۱۲۸۸/۳)، د (۳۹۳۹/۵۰۰/۱۰)، ت (۱۳۷۵/۴۰۹/۲)، نس (۶۴/۴).
از جابر بن عبدالله روایت است: (بلغ النبي جأن رجلا من أصحابه أعتق غلاما لـهعن دبر، لم یكن له مال غیره، فباعه بثمانمائة درهم، ثم أرسل بثمنه إلیه) [۱۵۴۸]«به پیامبر جخبر رسید که یکی از اصحابش بردهای داشته و او را مدبر (آزادی او را منوط به مرگ خود) کرده است و بجز آن مال دیگری نداشته، لذا پیامبر جآن برده را به هشتصد درهم فروخت و پولش را برای سیدش فرستاد».
[۱۵۴۸] متفق علیه: خ (۷۱۸۶/۱۷۹/۱۳)، م (۹۹۷/۶۹۲/۲)، د (۳۹۳۸/۴۹۵/۱۰).
کتابت عبارت است از تعلیق آزادی برده در برابر عوضی معین.
[۱۵۴۹] فتح الباری (۱۸۴/۵).
هرگاه برده به سیدش بگوید: مرا مکاتب کن، چنانچه میداند توانایی بدست آوردن پول را دارد واجب است تقاضای او را قبول کند:
به دلیل فرموده خداوند متعال:
﴿وَٱلَّذِينَ يَبۡتَغُونَ ٱلۡكِتَٰبَ مِمَّا مَلَكَتۡ أَيۡمَٰنُكُمۡ فَكَاتِبُوهُمۡ إِنۡ عَلِمۡتُمۡ فِيهِمۡ خَيۡرٗا﴾[النور: ۳۳].
«کسانی از بردههایتان که خواستار (آزادی خود با) عقد قرار داد شدند، با ایشان عقد قرارداد ببندید اگر در ایشان خیری سراغ دارید».
از موسی بن انس روایت است: (أن سیرین سأل أنسا الكتابة - وكان كثیر الـمال - فأبی، فانطلق إلی عمر س فقال: كاتبه، فأبی فضربه بالدرة ویتلوا عمر ﴿فَكَاتِبُوهُمۡ إِنۡ عَلِمۡتُمۡ فِيهِمۡ خَيۡرٗا﴾فكاتبه) [۱۵۵۰]«سیرین از انس خواست که او را مکاتب کند - سیرین ثروت زیادی داشت - اما انس کتاب او را قبول نکرد، سیرین نزد عمر سرفت، عمر گفت: او را مکاتب کن، انس بازهم سر باز زد. عمر در حالیکه آیه ﴿فَكَاتِبُوهُمۡ إِنۡ عَلِمۡتُمۡ فِيهِمۡ خَيۡرٗا﴾را تلاوت میکرد شلاقی به او زد، در نتیجه انس او را مکاتب کرد».
[۱۵۵۰] سند آن صحیح است: [الإرواء ۱۷۶۰]، خ (۱۸۴/۵) بخاری این حدیث را بصورت معلق روایت کرده است.
هرگاه مکاتب تمام مالی که پرداخت آن را به عهده گرفته بود به سیدش داد یا سید از حقش صرفنظر کرد، آزاد میشود و تا زمانیکه تمام مالی را که باید به سیدش بدهد نپردازد به صورت برده باقی میماند:
از عمرو بن شعیب از پدرش از جدش روایت است که پیامبر جفرمود: (المكاتب عبد ما بقی علیه من كتابته درهم) [۱۵۵۱]«مکاتب مادام که از قراردادش درهمی بر او باقی مانده باشد، برده است».
[۱۵۵۱] حسن [ص. د ۳۳۲۳]، [الإرواء ۱۶۷۴]، د (۳۹۰۷/۴۲۷/۱۰).
فروش مکاتب در صورت رضایت خودش صحیح است:
از عمره بنت عبدالرحمن روایت است که بریره نزد عائشه امالمؤمنین لآمد و از او تقاضای کمک کرد (تا او را در کتابتی که با سیدش کرده بود یاری دهد) عایشه به او گفت: اگر کسانی که با توکتابت کردهاند راضی باشند که تمام قیمتت را یک دفعه پرداخت کنم و تو را آزاد نمایم، این کار را میکنم، بریره جریان را برای اهلش(کسانی که با او کتابت کرده بودند) بازگو کرد، گفتند: خیر، مگر اینکه ولای تو از ما باشد، (ارث تو به ما برسد) مالک گوید: یحیی گفت: عمره میپنداشت (میگفت): عائشه جریان را برای پیامبر جبازگو کرده، و پیامبر به عائشه فرموده است: (اشتریها وأعتقیها فإنما الولاء لمن أعتق) [۱۵۵۲]«او را بخر و آزادش کن که ولاء فقط حق آزاد کنده است».
[۱۵۵۲] متفق علیه: خ (۲۵۶۴/۱۹۴/۵)، م (۱۵۰۴/۱۱۴۱/۲).
ولاء به فتحه واو و مد الف عبارت است از وارث شدن آزاد کننده، مال آزاد شده را پس از مرگ او (آزاد شده).
صاحب ولاء زمانی ارث میبرد که میت خویشاوندان نسبی (عصبه) نداشته باشد، همانطور که قبلاً بیان شد.
فروش ولاء و هبة (بخشیدن) آن جایز نیست، به دلیل حدیث ابن عمر: (نهی النبي جعن بیع الولاء وهبته) [۱۵۵۳]«پیامبر جاز فروش و بخشیدن ولاء نهی کرده است».
[۱۵۵۳] متفق علیه: [مختصر م ۸۹۸]، خ (۲۵۳۵/۱۶۷/۵).
از خداوند حُسن خاتمه را میطلبیم
این بود پایان مطالبی که میخواستم آنها را در این کتاب مختصر، جمعآوری کرده و ترتیب دهم. اگر در نوشتن مطالب این کتاب به حق و صواب رسیده باشم، این همان چیزی است که آرزو داشتم، و اگر غیر از این باشد از خدا میخواهم که مرا ببخشد و از گناهانم درگذرد.
فصل عتق (آزاد کردن) را در آخر کتابم قرار دادم تا آنرا به فال نیک بگیرم و سبب آزادیام از آتش جهنم و داخل شدنم در رحمت خداوند توانا و بسیار آمرزنده گردد.
از خداوند سبحان میخواهم که این کتاب را در آسمان و زمین مورد قبول قرار دهد و به واسطه آن اجری برایم بنویسد وگناهی را از من بردارد و آنرا نزد خود برایم زاد و توشهای قرار دهد. ﴿يَوۡمَ لَا يَنفَعُ مَالٞ وَلَا بَنُونَ ٨٨ إِلَّا مَنۡ أَتَى ٱللَّهَ بِقَلۡبٖ سَلِيمٖ٨٩﴾[الشعراء: ۸۸-۸۹]. «روزی که مال و فرزندان نفعی نمیرسانند مگر کسی که با قلب سلیم به حضور خدا رسیده باشد».
وآخر دعوانا أن الحمدلله رب العالـمین
۱- القرآن الکریم |
چاپ الشمرلی |
|
|
۲- أحکام الجنائز |
چاپ المکتب الإسلامی |
سال ۱۹۸۶ م |
ألبانی |
۳- آداب الزفاف |
چاپ المکتبة الإسلامیة |
سال ۱۴۰۹ ه |
ألبانی |
۴- الإجماع |
چاپ المکتبة الإسلامیة |
سال ۱۹۸۲ م |
ابن المنذر |
۵- إحکام الأحکام |
چاپ دارالکتب العلمیة |
|
إبن دقیق العید |
۶- إرشاد الساری |
|
|
محمد ابرایهم شقره |
۷- إروائ الغلیل |
چاپ المکتب الإسلامی |
سال ۱۹۸۵ م |
ألبانی |
۸- الأم |
چاپ دارالمعرفة |
سال ۱۹۷۳ م |
شافعی |
۹- بدایة المجتهد |
چاپ دارالمعرفة |
سال ۱۹۸۱ م |
ابن رشد القرطبی |
۱۰- تحفة الأحوذی |
چاپ دارالفکر |
سال ۱۹۷۹ م |
مبارکفوری |
۱۱- تفسیر القرآن العظیم |
چاپ دارالمعرفة |
سال ۱۹۸۳ م |
ابن کثیر |
۱۲- التقریب لفقه ابنالقیم الجوزیه |
|
|
بکر ابوزید |
۱۳- تمام المنة |
چاپ المکتبه الإسلامیة |
سال ۱۴۰۸ ه |
ألبانی |
۱۴- جامع البیان |
چاپ دارالفکر |
سال ۱۹۸۴ م |
ابن جریر طبری |
۱۵- الروضة الندیة چاپ دارالمعرفة |
چاپ دارالمعرفة |
سال ۱۹۷۸ م |
صدیق حسن خان |
۱۶- زاالمعاد |
چاپ مؤسسه الرسالة |
سال ۱۹۸۶ م |
ابن القیم جوزیه |
۱۷- سبل السلام |
چاپ مکتبه الرساله الحدیثه |
سال ۱۹۷۱ م |
أمیر صنعانی |
۱۸- السلسله الصحیحة چاپ المکتب الإسلامی |
چاپ المکتب الإسلامی |
سال ۱۹۸۵ م |
ألبانی |
۱۹- سنن ابن ماجه |
چاپ دارالفکر |
|
ابن ماجه |
۲۰- سنن البیهقی |
چاپ دارالمعرفه |
|
بیهقی |
۲۱- سنن الترمذی |
چاپ دارالفکر |
سال ۱۹۸۳ م |
ترمذی |
۲۲- سنن الدارقطنی |
چاپ دارالمحاسن |
|
دارقطنی |
۲۳- سنن الدارمی |
چاپ حدیث آکادمی باکستان |
سال ۱۹۸۴ م |
دارمی |
۲۴- سنن النسائی |
چاپ دارالفکر |
سال ۱۹۳۰ م |
نسائی |
۲۵- السیل الجرار |
چاپ دارالکتب العلمیة |
سال ۱۹۸۵ م |
شوکانی |
۲۶- صحی ابن خزیمه |
چاپ المکتب الإسلامی |
سال ۱۹۷۵ م |
ابن خزیمه |
۲۷- صحیح الجامع |
چاپ المکتب الاسلامی |
سال ۱۹۶۹ م |
ألبانی |
۲۸- صحیح سنن ابن ماجه |
چاپ المکتب الاسلامی |
سال ۱۹۸۹ م |
ألبانی |
۲۹- صحیح سنن ابیداود |
چاپ المکتب الاسلامی |
سال ۱۹۸۹ م |
ألبانی |
۳۰- صحیح مسلم |
چاپ دارالفکر |
سال ۱۹۸۳ م |
ترتیب محمد فؤاد عبدالباقی |
۳۱- صحیح مسلم بشرح النووی |
چاپ دار إحیاء التراث العربی |
سال ۱۹۷۲ م |
نووی |
۳۲- صفه صلاة النبی ج |
چاپ مکتبة المعارف |
سال ۱۹۹۱ م |
ألبانی |
۳۳- شرح الزرقانی علی الموطأ |
چاپ دارالمعرفة |
سال ۱۹۷۸ م |
زرقانی |
۳۴- شرح السنة |
چاپ المکتب الإسلامی |
سال ۱۹۸۳ |
بغوی |
۳۵- شر معانی الآثار |
چاپ دارالکتب العلمیة |
سال ۱۹۷۹ م |
طحاوی |
۳۶- عون المعبود |
چاپ دارالفکر |
سال ۱۹۷۹ م |
شمس الحق عظیمآبادی |
۳۷- فتح الباری |
چاپ دارالمعرفة |
|
ابن حجر عسقلانی |
۳۸- الفتح الربانی |
چاپ دار الشهاب |
|
أحمد عبدالرحمن البنا |
۳۹- فقه السنه |
چاپ دار الفکر |
سال ۱۹۷۷ م |
سید سابق |
۴۰- فی ظلال القرآن |
|
|
سید قطب |
۴۱- کشف الأستار عن زوائد البزاز |
چاپ مؤسسه رساله |
سال ۱۴۹۸۴ م |
هیثمی |
۴۲- کفایة الأخیار |
چاپ دارالمعرفة |
|
تقی الدین حصنی |
۴۳- مجمع الزوائد |
چاپ مؤسسه المعارف |
سال ۱۹۸۶ م |
هیثمی |
۴۴- المجموع شرح المهذب |
چاپ دارالفکر |
|
نووی |
۴۵- مجموع فتاوی ابن تیمیه |
چاپ الرئاسهالعامه لشئون الحرمین الشریفین جمع وترتیب عبدالرحمن محمد بن قاسم |
|
|
۴۶- المحلی |
چاپ دارالآفاق الجدیده |
|
أبو محمد بن حزم |
۴۷- مختصر سنن ابیداود |
چاپ مکتبه السنة الحمدیة |
|
منذری |
۴۸- المستدرك |
چاپ دارالکتب العلمیة |
|
حاکم محمد بن عبدالله |
۴۹- مشکاة المصابیح |
چاپ المکتب الاسلامی |
سال ۱۹۸۵ م خطیب تبریزی. |
تحقیق ألبانی |
۵۰- مصنف إبی أبی شیبه |
چاپ الدار السلفیه هند |
سال ۱۹۷۹ م |
ابن ابی شیبه |
۵۱- المعجم الکبیر |
چاپ مکتبه ابن تیمیه |
|
طبرانی تحقیق حمدی السلفی |
۵۲- المغنی |
چاپ رئاسه اداره البحثو العلمیة والإفتاء |
۱۹۸۱ م |
ابن قدامه مقدسی |
۵۳- المقنع |
چاپ المؤسسة السعیدیة |
|
ابن قدامه مقدسی |
۵۴- منار السبیل |
چاپ المکتب الاسلامی |
سال ۱۹۸۴ م |
إبراهیم بنضویان |
۵۵- مواردالضمآن الی زوائد ابن حبان |
چاپ دار الکتب العلمیه نورالدین هیثمی |
|
|
۵۶- الموافقات |
چاپ دارالمعرفة |
|
أبو إسحاق شاطبی |
۵۷- نیل الأوطار |
|
سال ۱۹۷۳ م |
شوکانی |
۵۸- (ترجمه آیات) تفسیر نور |
نشر إحسان |
|
دکتر مصطفی خرمدل |