279

مشخصات کتاب

نقدی بر کتاب سیری در صحیحین




جمع و ترتیب:

عبدالغنی شاهوزهی

مقدمه

﴿ٱلۡحَمۡدُ لِلَّهِ ٱلَّذِي لَهُۥ مَا فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِي ٱلۡأَرۡضِ وَلَهُ ٱلۡحَمۡدُ فِي ٱلۡأٓخِرَةِۚ وَهُوَ ٱلۡحَكِيمُ ٱلۡخَبِيرُ ١[سبأ: ۱].

«حمد مخصوص خداوندی است که تمام آنچه در آسمان‌ها و زمین است از آن اوست و نیز حمد (و سپاس) برای اوست در سرای آخرت و او حکیم و آگاه است».

﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ ٱللَّهَ وَقُولُواْ قَوۡلٗا سَدِيدٗا ٧٠ يُصۡلِحۡ لَكُمۡ أَعۡمَٰلَكُمۡ وَيَغۡفِرۡ لَكُمۡ ذُنُوبَكُمۡۗ وَمَن يُطِعِ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ فَقَدۡ فَازَ فَوۡزًا عَظِيمًا ٧١[الأحزاب: ۷۰-۷۱].

«ای کسانی که ایمان آورده‌اند از الله تعالى بترسید و سخن حق بگویید. تا (در عوض) الله تعالى اعمال شما را اصلاح ‌کند و گناهانتان را بیامرزد، و هر کس از الله و رسولش اطاعت کند به رستگاری عظیمی دست یافته است».

﴿وَٱلسَّٰبِقُونَ ٱلۡأَوَّلُونَ مِنَ ٱلۡمُهَٰجِرِينَ وَٱلۡأَنصَارِ وَٱلَّذِينَ ٱتَّبَعُوهُم بِإِحۡسَٰنٖ رَّضِيَ ٱللَّهُ عَنۡهُمۡ وَرَضُواْ عَنۡهُ وَأَعَدَّ لَهُمۡ جَنَّٰتٖ تَجۡرِي تَحۡتَهَا ٱلۡأَنۡهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَآ أَبَدٗاۚ ذَٰلِكَ ٱلۡفَوۡزُ ٱلۡعَظِيمُ ١٠٠[التوبة: ۱۰۰].

«پیشگامان نخستین مهاجرین و انصار و کسانی‌که به نیکی از آنها پیروی کردند، خداوند از آنها خشنود گشت و آنها (نیز) از او خشنود شدند و باغ‌هایی از بهشت برای آنان فراهم ساخته که نهرها از زیر درختانش جاری است جاودانه در آن خواهند ماند و این است پیروزی بزرگ».

﴿فَإِنۡ ءَامَنُواْ بِمِثۡلِ مَآ ءَامَنتُم بِهِۦ فَقَدِ ٱهۡتَدَواْۖ وَّإِن تَوَلَّوۡاْ فَإِنَّمَا هُمۡ فِي شِقَاقٖۖ فَسَيَكۡفِيكَهُمُ ٱللَّهُۚ وَهُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡعَلِيمُ ١٣٧[البقرة: ۱۳۷].

«اگر آنها نیز به مانند آنچه شما (ای صحابه) ایمان آورده‌اید ایمان بیاورند هدایت یافته‌اند و اگر سرپیچی کنند پس همانا ایشان در بدبختی افتاده‌اند (و از حق و صراط مستقیم) جدا شده‌اند و خداوند آنها را از تو دفع می‌کند و او شنونده و داناست».

وصلى الله تعالى على محمد وعلى آله وأصحابه أجمعين. وبعد،بنده می‌خواهم از طریق عدل و انصاف و بدون تعصب و افراط و بدون طرفداری از هیچ مذهبی، چه شیعه و چه سنی، در مورد صحابه و علماء حدیث که تاریخ زندگی آنان مربوط به صدر اسلام تا تقریباً قرن هفتم است، تحقیقی انجام دهم.

و در ضمن، آنچه را که مخالفین در حق صحابه و محدثین عقیده دارند ذکر کرده و در حد دانش خود و میزان فهمی که از واقعیات داشته‌ام به نقد و بررسی آنها بپردازم، البته لازم به تذکر است که بنده بشرم و هیچ بشری مصون از خطا نیست. خداوند در این باره فرموده است:

﴿وَفَوۡقَ كُلِّ ذِي عِلۡمٍ عَلِيمٞ[یوسف: ۷۶].

«و برتر از هر صاحب علمی عالمی است».

اما آیه‌ی زیر فقط در شأن خداوند تعالى است که فرموده:

﴿وَهُوَ بِكُلِّ شَيۡءٍ عَلِيمٞ[البقرة: ۲۹].

«و او به هر چیز آگاه است».

همچنین همه‌ی علمای دو گروه شیعه و سنی مجازند که اگر در نوشته‌های بنده خطایی دیدند با تذکر به اینجانب و از راه تحقیق علمی آن را اصلاح نمایند و بنده از چنین افرادی قدردانی می‌کنم.

فصل اول: دیدگاه اهل سنت در تعریف برخی معانی و مصادر

مصادر اساسی تشریع در نزد اهل سنت و شیعه

اصحاب رسول الله جبه دلیل آیه (۱۳۷) سوره بقره و آیه (۱۰۰) سوره توبه و سایر آیات برای امت مسلمان از جایگاه والا و احترام خاصی برخوردارند و پیروی از خط ایشان را راه نجات و کامیابی خود می‌دانند و بغض و کینه و ناسزا ‌گفتن به ایشان را علامت کفر و فسق و ضلالت می‌شمارند. از طرف دیگر پس از گفته‌های خدا و رسول، قول و فعل جمهور دانشمندان اصحاب را برای احکام دین اسلام حجت می‌دانند، قرآن در این باره می‌فرماید:

﴿وَمَآ أَرۡسَلۡنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا لِيُطَاعَ بِإِذۡنِ ٱللَّهِ[النساء: ۶۴].

«ما هیچ رسولی را نفرستادیم مگر برای اینکه به فرمان الله تعالى از وی اطاعت شود».

و در آیه ۵۹ سوره نساء می‌فرماید:

﴿فَإِن تَنَٰزَعۡتُمۡ فِي شَيۡءٖ فَرُدُّوهُ إِلَى ٱللَّهِ وَٱلرَّسُولِ إِن كُنتُمۡ تُؤۡمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِۚ ذَٰلِكَ خَيۡرٞ وَأَحۡسَنُ تَأۡوِيلًا ٥٩ أَلَمۡ تَرَ إِلَى ٱلَّذِينَ يَزۡعُمُونَ أَنَّهُمۡ ءَامَنُواْ بِمَآ أُنزِلَ إِلَيۡكَ وَمَآ أُنزِلَ مِن قَبۡلِكَ يُرِيدُونَ أَن يَتَحَاكَمُوٓاْ إِلَى ٱلطَّٰغُوتِ وَقَدۡ أُمِرُوٓاْ أَن يَكۡفُرُواْ بِهِۦۖ وَيُرِيدُ ٱلشَّيۡطَٰنُ أَن يُضِلَّهُمۡ ضَلَٰلَۢا بَعِيدٗا ٦٠ وَإِذَا قِيلَ لَهُمۡ تَعَالَوۡاْ إِلَىٰ مَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ وَإِلَى ٱلرَّسُولِ رَأَيۡتَ ٱلۡمُنَٰفِقِينَ يَصُدُّونَ عَنكَ صُدُودٗا ٦١[النساء: ۵۹-۶۱].

«وهر گاه در مسئله‌ای اختلاف داشتید آن را به الله (قرآن) و پیامبر (در زمان حیات و به حدیث صحیح رسول الله بعد از رحلت) بازگردانید (و از آنها داوری بطلبید) اگر به الله و روز رستاخیر ایمان دارید این (کار) برای شما بهتر، و عاقبت و پایانش نیکوتر است. آیا ندیدی کسانی را که گمان می‌کنند به آنچه از کتابهای آسمانی که بر تو و به آنچه پیش از تو نازل شده ایمان آورده‌اند ولی می‌خواهند برای داوری نزد طاغوت (حکّام و علماء و قضات باطل) بروند با اینکه به آنها دستور داده شده که ایشان را انکار کرده (و از ایشان دور) شوند اما شیطان می‌خواهد آنان را گمراه کند و به بیراهه دوردستی بیفکند. و هنگامی که به آنها گفته شود: به سوی آنچه خدا نازل کرده و به‌سوی پیامبر بیایید، منافقان را می‌بینی که از (قول و دستور) تو اعراض می‌کنند».

﴿وَمَن يُشَاقِقِ ٱلرَّسُولَ مِنۢ بَعۡدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُ ٱلۡهُدَىٰ وَيَتَّبِعۡ غَيۡرَ سَبِيلِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ نُوَلِّهِۦ مَا تَوَلَّىٰ وَنُصۡلِهِۦ جَهَنَّمَۖ وَسَآءَتۡ مَصِيرًا ١١٥[النساء: ۱۱۵].

«کسی که بعد از آشکار ‌شدن حق با پیامبر جمخالفت کند و از راهی جز راه مؤمنان (صحابه) پیروی نماید، ما او را به همان راه که می‌رود می‌بریم و به دوزخ داخل می‌گردانیم و سرانجام بدی است».

﴿كَيۡفَ يَهۡدِي ٱللَّهُ قَوۡمٗا كَفَرُواْ بَعۡدَ إِيمَٰنِهِمۡ وَشَهِدُوٓاْ أَنَّ ٱلرَّسُولَ حَقّٞ وَجَآءَهُمُ ٱلۡبَيِّنَٰتُۚ وَٱللَّهُ لَا يَهۡدِي ٱلۡقَوۡمَ ٱلظَّٰلِمِينَ ٨٦[آل‌عمران: ۸۶].

«چگونه الله تعالى قومی را هدایت می‌کند که بعد از ایمان و گواهی به حقانیت رسول و آمدن دلائل روشن برای آنها کافر شدند، الله تعالى قوم ستمکاران را هدایت نخواهد کرد».

مطابق همین آیات حدیثی با این عبارت روایت شده است: «قال رسولُ الله ج: تَرَكْتُ فِيكُمْ أَمْرَيْنِ لَنْ تَضِلُّوا مَا تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا كِتَابَ اللَّهِ وَسُنَّةَ نَبِيِّهِ». این حدیث را مالک با سند مرسل در موطا روایت نموده است، حاکم نیز از ابن‌عباس و ابوهریره آن را به صورت مرفوع روایت نموده است، از زید بن ارقم هم با الفاظ زیر روایت کرده است: «وَإِنِّى تَارِكٌ فِيكُمْ مَا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَحَدُهُمَا كِتَابُ اللَّهِ». [الـمستدرك، ص: ۵۳۳۳، ج ۳ و صحيح ابن حبان، ص: ۱۶۷، ج ۱ و رواه البيهقي عن ابن عباس و ابي‌هريره ص: ۱۱۴، ج ۱۰ وقد أخرجه ابن عبدالبر من حديث کثير بن عبدالله بن عمرو بن عوف عن أبيه عن جده. التمهيد: ص: ۳۳۱، ج ۲۴].

الفاظ حاکم هم که از ابوهریره به صورت مرفوع روایت نموده است از این قرار است: «تركت فيكم شيئين لن تضلوا بعدهما: كتاب الله وسنتي، ولن يتفرقا حتى يردا علي الحوض». روایت حاکم و بیهقی نیز از ابن عباس با این الفاظ است: «أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ جخَطَبَ النَّاسَ فِى حَجَّةِ الْوَدَاعِ فَقَالَ: يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّى قَدْ تَرَكْتُ فِيكُمْ مَا إِنِ اعْتَصَمْتُمْ بِهِ فَلَنْ تَضِلُّوا أَبَدًا كِتَابَ اللَّهِ وَسُنَّةَ نَبِيِّهِ». [مستدرک حاکم، ص ۵۳۳، ج ۳ والبيهقي، ص ۱۱۴، ج ۱۰، مرعاة الـمفاتيح، ص ۲۹۰، ج ۱]. ترجمه حدیث مذکور که با روایت‌های مختلف بیان شد از قرار زیر است: «رسول الله جقبل از رحلت به دارالآخرت فرمود: من برای شما دو چیز گرانبها و میراث پرگوهر گذاشتم تا زمانی که به آن دو چیز چنگ بزنید هرگز گمراه نخواهید شد، یکی کتاب الله و دوم سنت (یعنی حدیث) رسول الله ج». [و احکام الأحکام، ص: ۲۴۳، ج ۲].

این بود عقیده و روایات اهل سنت که با آیات قبلی هیچ‌گونه اختلاف و تعارضی ندارد و اینک عقیده و روایات اهل تشیع را مورد بررسی قرار می‌دهیم.

۱- «حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ حَدَّثَنِى أَبِى حَدَّثَنَا أَسْوَدُ بْنُ عَامِرٍ أَخْبَرَنَا أَبُو إِسْرَائِيلَ -يَعْنِى إِسْمَاعِيلَ بْنَ أَبِى إِسْحَاقَ الْمُلاَئِىَّ- عَنْ عَطِيَّةَ عَنْ أَبِى سَعِيدٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: إِنِّى تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ أَحَدُهُمَا أَكْبَرُ مِنَ الآخَرِ كِتَابُ اللَّهِ حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الأَرْضِ وَعِتْرَتِى أَهْلُ بَيْتِى وَإِنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَىَّ الْحَوْضَ». [مسند احمد: ص ۱۴، ج ۳].

۲- «حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ حَدَّثَنِى أَبِى حَدَّثَنَا أَبُو النَّضْرِ حَدَّثَنَا مُحَمَّدٌ -يَعْنِى ابْنَ طَلْحَةَ- عَنِ الأَعْمَشِ عَنْ عَطِيَّةَ الْعَوْفِىِّ عَنْ أَبِى سَعِيدٍ الْخُدْرِىِّ عَنِ النَّبِىِّ جقَالَ: إِنِّى أُوشِكُ أَنْ أُدْعَى فَأُجِيبَ وَإِنِّى تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِوَعِتْرَتِى كِتَابُ اللَّهِ حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الأَرْضِ وَعِتْرَتِى أَهْلُ بَيْتِى وَإِنَّ اللَّطِيفَ الْخَبِيرَ أَخْبَرَنِى أَنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَىَّ الْحَوْضَ فَانْظُرُوا بِمَ تَخْلُفُونِى فِيهِمَا». [مسند احمد: ص ۱۷، ج ۳].

۳- «عنْ عَطِيَّةَ عَنْ أَبِى سَعِيدٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: إِنِّى تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ أَحَدُهُمَا أَكْبَرُ مِنَ الآخَرِ كِتَابُ اللَّهِ حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الأَرْضِ وَعِتْرَتِى أَهْلُ بَيْتِى وَإِنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَىَّ الْحَوْضَ». [مسند احمد: ص ۲۶، ج ۳].

۴- «حَدَّثَنَا شَرِيكٌ عَنِ الرُّكَيْنِ عَنِ الْقَاسِم بْنِ حَسَّانَ عَنْ زَيْدِ بْنِ ثَابِتٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: إِنِّى تَارِكٌ فِيكُمْ خَلِيفَتَيْنِ كِتَابُ اللَّهِ حَبْلٌ مَمْدُودٌ مَا بَيْنَ السَّمَاءِ وَالأَرْضِ -أَوْ مَا بَيْنَ السَّمَاءِ إِلَى الأَرْضِ- وَعِتْرَتِى أَهْلُ بَيْتِى وَإِنَّهُمَا لَنْ يَتَفَرَّقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَىَّ الْحَوْضَ». [مسند احمد: ص ۱۸۲، ج ۵].

۵- «قالَ التِّرمَذِي: حَدَّثَنَا نَصْرُ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الْكُوفِىُّ حَدَّثَنَا زَيْدُ بْنُ الْحَسَنِ هُوَ الأَنْمَاطِىُّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ رَأَيْتُ رَسُولَ اللَّهِ جفِى حَجَّتِهِ يَوْمَ عَرَفَةَ وَهُوَ عَلَى نَاقَتِهِ الْقَصْوَاءِ يَخْطُبُ فَسَمِعْتُهُ يَقُولُ: «يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّى قَدْ تَرَكْتُ فِيكُمْ مَا إِنْ أَخَذْتُمْ بِهِ لَنْ تَضِلُّوا كِتَابَ اللَّهِ وَعِتْرَتِى أَهْلَ بَيْتِى» وقَالَ وَهَذَا حَدِيثٌ حَسَنٌ غَرِيبٌ مِنْ هَذَا الْوَجْهِ. قَالَ وَزَيْدُ بْنُ الْحَسَنِ قَدْ رَوَى عَنْهُ سَعِيدُ بْنُ سُلَيْمَانَ وَغَيْرُ وَاحِدٍ مِنْ أَهْلِ الْعِلْمِ».

۶- «قال الترمذي: حَدَّثَنَا عَلِىُّ بْنُ الْمُنْذِرِ -كُوفِىٌّ- حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ فُضَيْلٍ قَالَ حَدَّثَنَا الأَعْمَشُ عَنْ عَطِيَّةَ عَنْ أَبِى سَعِيدٍ وَالأَعْمَشُ عَنْ حَبِيبِ بْنِ أَبِى ثَابِتٍ عَنْ زَيْدِ بْنِ أَرْقَمَ رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُمَا قَالاَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: «إِنِّى تَارِكٌ فِيكُمْ مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِ لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِى أَحَدُهُمَا أَعْظَمُ مِنَ الآخَرِ كِتَابُ اللَّهِ حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الأَرْضِ وَعِتْرَتِى أَهْلُ بَيْتِى وَلَنْ يَتَفَرَّقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَىَّ الْحَوْضَ فَانْظُرُوا كَيْفَ تَخْلُفُونِى فِيهِمَا» هَذَا حَدِيثٌ حَسَنٌ غَرِيبٌ»، [رواه الترمذي تحفة الأحوذي، ص: ۳۴۳، ج۴، باب: مناقب اهل بيت].

البته در مورد «عطية الکوفي بن سعد بن جنادة العوفي الجدلي القيسي أبوالحسن» چنین آمده است: طبق نظر نسائی و ابوحاتم و احمد، ضعیف الحدیث است، اما با این حال، روایت‌هایش نوشته می‌شد و جزو شیعیان کوفی به شمار می‌رفت، برخی از مردم هم وی را قابل احتجاج نمی‌دانستند. ابوداود در مورد او گفته که: او چنان شخصی نیست که بتوان بر وی اعتماد نمود. ساجی هم گفته: او حجت نیست و علی را بر همه اصحاب ترجیح می‌داد. [تهذيب التهذيب: ص ۲۰۱-۲۰۲، ج ۷].

ابن خزیمه و ابن حبان در مورد «حبيب بن ابي ثابت قيس بن دينارکه به قیس بن هند» هم مشهور بود گفته‌اند که او مدلِّس بود.

در این روایات بجای سنت کلمه: «عِتْرَتِي أَهْلُ بَيْتِي» آمده و مدار روایات مسند احمد بر شخص عطیه استوار بود که وصف او را دانستید. در روایات امام ترمذی هم زید بن الحسن وجود داشت که منکر الحدیث است.

حبیب بن ابی‌ثابت هم مدلس است اما ترمذی این دو روایت را حسن غریب دانسته است» که تمام سرمایه اهل تشیع، همین روایات ضعیف و حسن هستند و بر مبنای همین روایات معتقدند که اهل بیت با قرآن برابرند و مطابق حدیث الغدیر، پیامبر جعلیسرا برای خلافت، منصوب و معین کرده است»، شیعه بر همین اساس اهل بیت را در دوازده نفر منحصر کرده‌اند در حالی که غیر از علیسشخص دیگری خلیفه نبوده و امام دوازدهم نیز، آنگونه که آنان وصف کرده‌اند تا روز محشر هم نخواهد آمد. این بود خلاصه و نتیجه روایاتی که در کتب اهل تشیع موجود است اما عقیده جمهور اهل سنت مطابق همان حدیث اول است که احکام دین و دنیا از کتاب خدا و سنت رسول الله جبه دست می‌آید و محبت تمام اهل بیت را بر خود واجب می‌دانند که عبارت‌اند از تمام ازواج مطهرات پیامبر جو تمام اولاد ایشان و علیسو اولاد او و تمام فرزندان فرزندان او، و آل عقیل و آل جعفر و آل عباس. اهل سنت محبت تمام اصحاب رسول الله جرا نیز جزء ایمان خود می‌دانند و روایت هر کدام از ایشان را که با سند صحیح از پیامبر جبرای ما نقل کرده‌اند بر روی دیده می‌گذارند به این شرط که آن روایت مرفوع منسوخ نشده باشد مرفوع آن منسوخ و یا استنباط او مخالف با حدیث مرفوع (حدیث صحیح پیامبر ج) و قول جمهور صحابه نباشد».

مقصود از اهل بیت و تطهیر

هفت آیه از سوره احزاب ازواج مطهرات را مخاطب قرار داده و در آیه ۳۳ سوره احزاب فرموده: ﴿وَقَرۡنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجۡنَ تَبَرُّجَ ٱلۡجَٰهِلِيَّةِ ٱلۡأُولَىٰۖ وَأَقِمۡنَ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتِينَ ٱلزَّكَوٰةَ وَأَطِعۡنَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥٓۚ إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُذۡهِبَ عَنكُمُ ٱلرِّجۡسَ أَهۡلَ ٱلۡبَيۡتِ وَيُطَهِّرَكُمۡ تَطۡهِيرٗا ٣٣ وَٱذۡكُرۡنَ مَا يُتۡلَىٰ فِي بُيُوتِكُنَّ مِنۡ ءَايَٰتِ ٱللَّهِ وَٱلۡحِكۡمَةِۚ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ لَطِيفًا خَبِيرًا ٣٤[الأحزاب: ۳۳-۳۴].

«و در خانه‌های خود بمانید و همچون دوران جاهلیت ظاهر نشوید و نماز را بپا دارید و زکات را بپردازید و خدا و رسولش را اطاعت کنید خداوند فقط می‌خواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملا شما را پاک سازد. آنچه را در خانه‌های شما از آیات خداوند و حکمت و دانش خوانده می‌شود یاد کنید که خداوند لطیف و خبیر است».

در آیه زیر ضمیر جمع مذکر مخاطب و کلمه اهل البیت برای یک زن هم استعمال شده است:

﴿قَالُوٓاْ أَتَعۡجَبِينَ مِنۡ أَمۡرِ ٱللَّهِۖ رَحۡمَتُ ٱللَّهِ وَبَرَكَٰتُهُۥ عَلَيۡكُمۡ أَهۡلَ ٱلۡبَيۡتِۚ إِنَّهُۥ حَمِيدٞ مَّجِيدٞ٧٣[هود: ۷۳].

«گفتند آیا از فرمان خدا تعجب می‌کنی این رحمت خدا و برکاتش بر شما اهل بیت است چرا که او ستوده و والاست».

حتی اگر طبق نظر برخی کلمه: «يطهرکم» عصمت اهل بیت را برساند، باید دانست که این کلمه در وهله‌ی اول برای ازواج مطهرات نازل شده مجاهدین صحابه را هم در برمی‌گیرد، آنگونه که در سوره انفال آمده است:

﴿إِذۡ يُغَشِّيكُمُ ٱلنُّعَاسَ أَمَنَةٗ مِّنۡهُ وَيُنَزِّلُ عَلَيۡكُم مِّنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءٗ لِّيُطَهِّرَكُم بِهِۦ وَيُذۡهِبَ عَنكُمۡ رِجۡزَ ٱلشَّيۡطَٰنِ وَلِيَرۡبِطَ عَلَىٰ قُلُوبِكُمۡ وَيُثَبِّتَ بِهِ ٱلۡأَقۡدَامَ ١١[الأنفال: ۱۱]. «(و یاد آورید) هنگامی را که خواب سبکی که مایة آرامش از سوی خدا بود شما را فرا گرفت و آبی از آسمان برایتان فرستاد تا شما را با آن پاک کند و پلیدی شیطان را از شما دور سازد و دل‌هایتان را محکم و گام‌ها را با آن استوار دارد».

در نتیجه تمام ازواج مطهرات به نص صریح قرآن، اهل بیت هستند، بدلیل آیه ۳۳ و ۳۴ سوره احزاب و دلیل صریحتر آیه ۷۳ سوره هود است که همسر ابراهیم÷را با همین کلمات خطاب نموده است.

و بعد از نزول آیات سوره احزاب، پیامبر جاز الله تعالى خواست که فاطمه و حسن و حسین و علیشرا هم به چنین فضیلتی مشرف نماید و چنین فرمود: «اللَّهُمَّ هَؤُلاَءِ أَهْلُ بَيْتِى فَأَذْهِبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَطَهِّرْهُمْ تَطْهِيرًا».

و ام سلمهلچون قبلا بنا به بیان قرآن رسماً از اهل بیت بود، او را در زیر چادر راه نداد (بخاطر علیسکه همراه فاطمه و حسن و حسینشبود)، و فرمود: «أَنْتِ عَلَى مَكَانِكِ وَأَنْتِ عَلَى خَيْرٍ» مکان شما را قرآن بیان کرده لذا نیازی نیست که من شما را دو مرتبه در زیر چادر بیاورم. ترمذی این روایت را در تفسیر سوره احزاب بیان نموده و فرموده: «هَذَا حَدِيثٌ غَرِيبٌ مِنْ هَذَا الْوَجْهِ مِنْ حَدِيثِ عَطَاءٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أَبِى سَلَمَةَ». [تحفة الأحوذي: ص ۱۶۴، ج ۴].

امام مسلم نیز در صحیح خود از عائشه ام‌المؤمنین چنین روایت کرده است: «قَالَتْ عَائِشَةُ خَرَجَ النَّبِىُّ ج: غَدَاةً وَعَلَيْهِ مِرْطٌ مُرَحَّلٌ مِنْ شَعْرٍ أَسْوَدَ فَجَاءَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِىٍّ فَأَدْخَلَهُ ثُمَّ جَاءَ الْحُسَيْنُ فَدَخَلَ مَعَهُ ثُمَّ جَاءَتْ فَاطِمَةُ فَأَدْخَلَهَا ثُمَّ جَاءَ عَلِىٌّ فَأَدْخَلَهُ ثُمَّ قَالَ: ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُذۡهِبَ عَنكُمُ ٱلرِّجۡسَ أَهۡلَ ٱلۡبَيۡتِ وَيُطَهِّرَكُمۡ تَطۡهِيرٗا[الأحزاب: ۳۳]». [رواه مسلم باب من فضائل الحسن و الحسينب: ص ۲۸۳، ج ۲].

پیامبر جقبل از رحلت (در حجت الوداع در روز عرفه بنا به روایت ترمذی، از جعفر الصادق و امام محمد باقر، و روایت امام مسلم به روایت زید بن ارقم در غدیر خم) با شدت و تأکید تمام به صورت وصیت فرمود: «أَمَّا بَعْدُ أَلاَ أَيُّهَا النَّاسُ فَإِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ يُوشِكُ أَنْ يَأْتِىَ رَسُولُ رَبِّى فَأُجِيبَ وَأَنَا تَارِكٌ فِيكُمْ ثَقَلَيْنِ أَوَّلُهُمَا كِتَابُ اللَّهِ فِيهِ الْهُدَى وَالنُّورُ فَخُذُوا بِكِتَابِ اللَّهِ وَاسْتَمْسِكُوا بِهِ». فَحَثَّ عَلَى كِتَابِ اللَّهِ وَرَغَّبَ فِيهِ ثُمَّ قَالَ: وَأَهْلُ بَيْتِى أُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ فِى أَهْلِ بَيْتِى أُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ فِى أَهْلِ بَيْتِى أُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ فِى أَهْلِ بَيْتِى. فَقَالَ لَهُ حُصَيْنٌ وَمَنْ أَهْلُ بَيْتِهِ يَا زَيْدُ أَلَيْسَ نِسَاؤُهُ مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ قَالَ نِسَاؤُهُ مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ وَلَكِنْ أَهْلُ بَيْتِهِ مَنْ حُرِمَ الصَّدَقَةَ بَعْدَهُ. قَالَ وَمَنْ هُمْ قَالَ هُمْ آلُ عَلِىٍّ وَآلُ عَقِيلٍ وَآلُ جَعْفَرٍ وَآلُ عَبَّاسٍ . قَالَ كُلُّ هَؤُلاَءِ حُرِمَ الصَّدَقَةَ قَالَ نَعَمْ». [رواه مسلم باب فضائل علي بن أبي‌طالب: ص ۲۷۹].

طبرانی هم در [الـمعجم‌ الکبير: شماره ۵۰۲۸ جلد ۵ و احمد و ابن ابی‌عاصم در کتاب: السنة شماره ۱۵۵۱، ص: ۶۴۳، ج ۲] این روایت را آورده‌اند. در این روایت به صراحت روشن گردید که نور و هدایت و دلیل برای دین اسلام قرآن است و به قرآن چنگ بزنید و محبت و احترام و ادب اهل بیت را رعایت بکنید. این روایت، تمام روایات ضعیفه و حسنه را تفسیر و مشکل اهل تسنن و تشیع را حل می‌کند. (والهادي مَن هدي ‌اللهُ).

بعد از مطالعه مقاله بنده از صفحه ۱- ۲۶: قضاوت بفرمائید که عقیده اهل سنت در حق قرآن و حدیث صحیح رسول الله جو اهل بیت پیامبر جبه تمام معنی چه بوده و چیست؟ و گفته‌های مرتضی عسکری را هم که در کتاب سیری در صحیحین ص ۱۰ آمده، را مورد بحث و بررسی قرار دهید.

قواعد ثبت حدیث در صدر اسلام

فهم و تفکر دقیق، امتیازی است که محدثین و تابعین و مؤلفین صحاح اهل سنت از آن برخوردارند و در میان پیروان تورات و انجیل و مذاهب منحرف این امت هم یافت نمی‌شود، آنان در ایمان خود صادق و مخلص و در نقل حدیث امانت‌دار بوده و از کذب و دروغ پرهیز می‌نمودند و در مقابل دروغ‌گویان، بدون خوف و ملاحظه‌کاری بوده و در رسانیدن دین صحیح برای نسل‌های بعدی نقش مهم و قابل ارزش و ستایشی داشتند. امام ترمذی در جامع خود باب «تعظيم الکذب على رسول الله ج» می‌گوید:

۱- «حَدَّثَنَا أَبُو هِشَامٍ الرِّفَاعِىُّ حَدَّثَنَا أَبُو بَكْرِ بْنُ عَيَّاشٍ حَدَّثَنَا عَاصِمٌ عَنْ زِرٍّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مَسْعُودٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: مَنْ كَذَبَ عَلَىَّ مُتَعَمِّدًا فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ». یعنی: «کسی‌که بر من عمداً دروغ بگوید باید جایگاهی از آتش برای خود فراهم آورد».

۲- «عَنْ عَلِىِّ بْنِ أَبِى طَالِبٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: لاَ تَكْذِبُوا عَلَىَّ فَإِنَّهُ مَنْ كَذَبَ عَلَىَّ يَلِجُ فِى النَّارِ». یعنی: «بر من دروغ نگویید زیرا اگر کسی بر من دروغ بگوید داخل دوزخ می‌شود». «ترمذی می‌فرماید: این حدیث علی بن ابی‌طالب، حسن و صحیح است».

۳- انس بن مالک نیز این حدیث را چنین روایت کرده است: پیامبر جفرمود: «هر کس که عمداً بر من دروغ بندد باید خانه‌ی خود را در آتش ببیند». ابن شهاب می‌گوید که این حدیث، حسن است. این حدیث از چند طریق توسط انس از پیامبر جروایت شده است.

۴- «عَنِ الْمُغِيرَةِ بْنِ شُعْبَةَ عَنِ النَّبِىِّ جقَالَ: مَنْ حَدَّثَ عَنِّى حَدِيثًا وَهُوَ يَرَى أَنَّهُ كَذِبٌ فَهُوَ أَحَدُ الْكَاذِبِينَ». «کسی از طرف من حدیثی بیان کند و بداند که این حدیث دروغ است، پس او از جمله دروغ‌گویان است».

۵- ابن ماجه در همین مورد از علی بن ابی‌طالب روایاتی آورده است.

۶- مسلم و دیگران نیز از طریق سمره چنین روایاتی ذکر کرده‌اند.

۷- محدثان زیر نیز چنین حدیثی را از افراد زیر روایت نموده‌اند: ۱- از ابوبکرس: [۱ رواه ابويعلي رقم: ۶۸] ۲- از عمرس: [رواه بويعلي رقم: ۲۵۴-۲۵۵ والطحاوي في مشکل الآثار: ص ۱۶۵] ۳- از عثمانس: [رواه احمد: ص: ۶۵ و ص: ۷۰ وابوداود الطيالسي، رقم: ۸۰، والطحاوي في مشکل الآثار: ص: ۱۶۵-۱۶۶ والهيثمي في الـمجمع: ص ۱۴۳ ونسبه إلى البزار وابويعلي]. – ۴- از زبیرس: [رواه البخاري: ص ۲۱، ج ۱ و ابوداود: ص ۳۵۷، ج ۳ و ابن ماجه و الدرمی و ابویعلی و احمد، ص ۱۶۵، ج ۱] ۵- از سعید بن زیدس: [رواه ابويعلي رقم: ۹۶۲ والهيثمي في الـمجمع: ص ۱۴۳ و نسبه إلى البزار ورواه الدار قطني والحاکم والطحاوي في مشکل الآثار: ص ۱۶۷، ج ۱]. ۶- از عبدالله بن عمروب: [رواه البخاري، ص ۴۹۱، ج ۱ والترمذي، ص ۳۷۶، ج ۳ از تحفه وقال: هذا حديث حسن صحيح و احمد: ص ۱۵۹، ج ۲، ص ۱۵۸، ج ۲]. ۷- از انسس: [رواه البخاري: ص ۲۱، ج ۱ و مسلم، ص ۷، ج ۱ والترمذي: ص ۳۷۳، ج ۳ و ابن ماجه و الدارمی و احمد: ص ۹۸، ج ۳]. ۸- از جابرس: [رواه ابن ماجه والدارمي: ص ۷۶، ج ۱ و احمد، ص ۳۰۳، ج ۳] - ۹- از ابن عباسب-: [رواه الترمذي: ص ۶۵، ج ۴].

همه افراد مذکور این حدیث را روایت کرده‌اند که پیامبر جفرمود: «اتَّقُوا الْحَدِيثَ عَنِّى إِلاَّ مَا عَلِمْتُمْ فَمَنْ كَذَبَ عَلَىَّ مُتَعَمِّدًا فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ وَمَنْ قَالَ فِى الْقُرْآنِ بِرَأْيِهِ فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ» وقال الترمذي: هذا حديث حسن. وأخرجه احمد من وجه آخر، «عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍبقَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: مَنْ قَالَ فِى الْقُرْآنِ بِغَيْرِ عِلْمٍ فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ». یعنی: «بپرهیزید از نقل حدیث از طرف من مگر آنچه را که می‌دانید از طرف من است، زیرا کسی که بر من عمداً دروغ بگوید باید جایگاه خود را در دوزخ قرار دهد و کسی‌که قرآن را به رأی خود، تأویل و تفسیر کند جای خود را در دوزخ قرار داده است». ابن ابی شیبه با سند صحیح روایت کرده که: «کسی قرآن را بدون علم تأویل و تفسیر و ترجمه کند جای خود را در دوزخ قرار داده است»، [هذا حديث حسن صحيح. الترمذي: ص ۶۴، ج ۴ وأخرجه أحمد و النسائي وابن جرير،، والدارمي: ص ۶/۱، ج ۱ وأحمد، ص: ۲۹۳، ج ۱ وابن أبي‌شيبه والطحاوي في مشکل الآثار: ص ۱۶۷، ج ۱-۱۰]. مسلم هم این حدیث را از ابوسعید در ج ۲، ص ۴۱۴ کتاب خود را با الفاظ زیر روایت نموده است که پیامبر جفرمود: [رواه مسلم: ص ۴۱۴، ج ۲]. «لاَ تَكْتُبُوا عَنِّى وَمَنْ كَتَبَ عَنِّى غَيْرَ الْقُرْآنِ فَلْيَمْحُهُ وَحَدِّثُوا عَنِّى وَلاَ حَرَجَ وَمَنْ كَذَبَ عَلَىَّ - قَالَ هَمَّامٌ أَحْسِبُهُ (يعني زيد بن أسلم) قَالَ: مُتَعَمِّدًا فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ». «همانا رسول خدا جفرمود از طرف من چیزی ننویسید و اگر کسی بغیر از قرآن بنویسد باید آن را محو کند. اما از من بدون حرج حدیث نقل کنید البته اگر کسی بر من عمداً دروغ بگوید جای خود را در دوزخ قرار داده‌است». [رواه مسلم باب التثبت في الحديث وحکم کتابة العلم: ص ۴۱۴، ج ۲،، و ابن ماجه و ابویعلی رقم: ۱۲۰۴ و ۱۲۲۴ و احمد: ص ۱۳، ج ۳ و ۳۹ و الدارمی: ص ۱۱۹، ج ۱ و الـمستدرك: ص ۱۲۷، ج ۱ وشرح السنة: ص ۹۴، ج ۱] وقال: «كُنَّا قُعُوداً نَكْتُبُ مَا نَسْمَعُ مِنَ النَّبِىِّجفَخَرَجَ عَلَيْنَا فَقَالَ:ج مَا هَذَا تَكْتُبُونَ. فَقُلْنَا مَا نَسْمَعُ مِنْكَ . فَقَالَ « أكِتَابٌ مَعَ كِتَابِ اللَّهِ. فَقُلْنَا مَا نَسْمَعُ. فَقَالَ: اكْتُبُوا كِتَابَ اللَّهِ أَمْحِضُوا كِتَابَ اللَّهِ وَأَخْلِصُوهُ أَكِتَابٌ غَيْرُ كِتَابِ اللَّهِ أَمْحِضُوا كِتَابَ اللَّهِ أَوْ خَلِّصُوهُ. قَالَ فجَمَعْنَا ما كَتَبْنَا فِى صَعِيدٍ وَاحِدٍ ثُمَّ أَحْرَقْنَاهُ بِالنَّارِ قُلْنَا أَىْ رَسُولَ اللَّهِ أَنَتَحَدَّثُ عَنْكَ قَالَ: نَعَمْ تَحَدَّثُوا عَنِّى وَلاَ حَرَجَ وَمَنْ كَذَبَ عَلَىَّ مُتَعَمِّداً فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ»«ما نشسته بودیم و آنچه را که از پیامبر جمی‌شنیدیم می‌نوشتیم. پس او جبیرون آمد و فرمود چه می‌نویسید؟ ما گفتیم آنچه از شما می‌شنویم. فرمود: آیا کتابی به همراه کتاب الله (می‌نویسید)؟ گفتیم: آنچه می‌شنویم را فقط می‌نویسم، فرمود: کتاب الله را بنویسید، کتاب الله را خالص کنید، آیا کتابی به همراه کتاب الله (می‌نویسید)، محض و خالص کتاب الله را بنویسید. ابوسعید می‌گوید: آنچه نوشته بودیم را در میدانی جمع کردیم و آن را سوزاندیم و گفتیم: یا رسول الله آیا از شما حدیث بیان کنیم؟ فرمود: بلی از من حدیث بیان کنید بدون حرج و اگر کسی بر من عمداً دروغ بگوید باید جای خود را در دوزخ قرار دهد». [الحدیث مسند احمد: ص ۱۲-۱۳].

۲- «عَنْ أَبِى سَعِيدٍ أَنَّ النَّبِىَّ جقَالَ: لاَ تَكْتُبُوا عَنِّى شَيْئاً إِلاَّ الْقُرْآنَ فَمَنْ كَتَبَ عَنِّى شَيْئاً فَلْيَمْحُهُ. وَقَالَ: حَدِّثُوا عَنِّى وَمَنْ كَذَبَ عَلَىَّ مُتَعَمِّداً فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ». «پیامبر جفرمود: از من هیچ چیزی غیر از قرآن ننویسید پس اگر کسی از من چیزی نوشته است، باید آن را پاک کند. سپس فرمود: از من حدیث بیان کنید و اگر کسی عمداً بر من دورغ بگوید باید جای خود را در دوزخ قرار دهد». [مسند احمد: ص ۳۹، ج ۳].

منع پیامبر جاز نوشتن حدیث، در آن زمان به این خاطر بود که با قرآن مخلوط و مشتبه نشود و حدیث را با کمال حفظ و دقت بیان کنند تا فرصت دروغ برای دروغگویان نباشد، - ۱۱- عمرو بن عبسه نیز به روایت هیثمی در مجمع: [ص ۱۴۶، ج ۱ و طبرانی در الکبیر با اسناده حسن و با اسناد ابن‌جوزی در موضوعات: ص ۳۹، ج ۱، باب الثانی] این حدیث را روایت کرده‌اند. ۱۲- همچنین عقبه بن عامر به روایت احمد [ص ۱۵۶، ج ۴ و ص ۱۵۹، ج ۴ و طحاوی در مشکل الاثار، ص ۱۷۲، ج ۱ و ابن‌الجوزی در الـموضوعات، ص ۳۷، ج ۱] این الفاظ را برای حدیث روایت کرده‌اند، ۱۳- و نیز معاویه، از پیامبر جروایت کرده که فرمود: «مَنْ كَذَبَ عَلَىَّ مُتَعَمِّداً فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ». [رواه احمد في الـمسند: ص ۱۰۰، ج ۴]. هیثمی نیز این روایت را به طبرانی در کتاب الکبیر نسبت داده و گفته که رجال آن، ثقه هستند. طحاوی هم در [مشکل ‌الآثار: ص ۱۶۸، ج۱، و ابن‌الجوزي في الـموضوعات: ص ۴۸، ج ۱] آن را روایت کرده‌اند. ۱۴- بریده نیز به روایت طحاوی در [مشکل الآثار: ص ۱۶۴ و ص ۱۶۵، ج ۱ و ابن‌الجوزي في الـموضوعات، ص ۴۹، ج ۱ و ص ۲۸] آن را روایت کرده است. ۱۵- ابوموسی غافقی از پیامبر جنقل کرده که فرمود: «إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ جكَانَ آخِرَ مَا عَهِدَ إِلَيْنَا أَنْ قَالَ « عَلَيْكُمْ بِكِتَابِ اللَّهِ وَسَتَرْجِعُونَ إِلَى قَوْمٍ يُحِبُّونَ الْحديثَ عَنِّى فَمَنْ قَالَ عَلَىَّ مَا لَمْ أَقُلْ فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ وَمَنْ حَفِظَ عَنِّى شَيْئاً فَلْيُحَدِّثْهُ» یعنی: «آخرین سفارش رسول خدا جبه ما این بود که فرمود: بر شما لازم است که کتاب الله را حفظ کنید زیرا شما پیش کسانی می‌روید که آنها حدیث من را دوست دارند. پس اگر کسی بر من آنچه را نگفته‌ام بگوید باید جای خود را در دوزخ بگیرد و اگر کسی از من چیزی حفظ کرده باید آنرا (برای مردم) بیان کند». [مسند احمد: ص ۳۳۴، ج ۴. و ابن الجوزي في الـموضوعات: ص ۵۱، ج ۱ والبخاري في تاريخه والطحاوي في مشکل الآثار: ص ۱۴۴، ج ۱ و مجمع الزوائد: ۱۶ ابوموسی اشعری هم به روایت الطحاوي في مشکل الآثار: ص ۱۶۸، ج ۱] آن را روایت کرده است. ۱۷- ابوامامه هم به روایت هیثمی، ص ۱۴۷، ج ۱، و به روایت الطبرانی در الکبیر آن را روایت کرده است که البته در آن شهر بن حوشب وجود دارد که شخصی مورد اختلاف است، ابن جوزی هم در [الـموضوعات: ص ۵۰-۵۱] از غیر طریق شهر بن حوشب آن را نقل نموده است.

۱۸- از عبدالله بن عمربنیز روایت شده که: «أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ج قَالَ: إِنَّ الَّذِى يَكْذِبُ عَلَىَّ يُبْنَى لَهُ بَيْتٌ فِى النَّارِ». «همانا رسول خدا جفرمود: کسی که بر من دورغ می‌گوید برای او در دوزخ خانه‌ای ساخته می‌شود!». این روایت توسط احمد، [ص ۲۲، ج ۲ والطحاوي في مشکل الاثار: ص ۱۶۸، ج ۱ و ابن‌الجوزي في الـموضوعات: ص ۳۸، ج ۱، از چهار طریق روایت شده است]. ۱۹- الـمنقع هم با روایت ابویعلی والبخاری در دو کتاب تاریخ والترجمه آن را آورده است. ۲۰- اوس ثقفی هم این روایت را آورده است، هیثمی در [الـمجمع: ص ۱۴۸، ج ۱، الطبراني في الکبير با سند حسن و ابن الجوزی در الـموضوعات: ص ۵۰، ج ۱] آن را بیان کرده‌اند. ۲۱- طلحه بن عبیدالله و. ۲۲- سعید بن ابی‌وقاص و. ۲۳- ابوعبیده بن الجراح و. ۲۴- عبدالله بن مسعود و. ۲۵- صهیب و. ۲۶- عمار بن یاسر و. ۲۷- معاذ بن جبل و. ۲۸- سلمان الفارسی و. ۲۹- ابوذر الغفاری و. ۳۰- ابوقتاده روایت کرده‌اند که پیامبر جبر منبر فرمود: «يا أَيُّهَا النَّاسُ إِيَّاكُمْ وَكَثْرَةَ الْحَدِيثِ عَنِّي، فَمَنْ قَالَ عَلَيَّ فَلاَ يَقُلْ إِلاَّ حَقًّا أَوْ إِلاَّ صِدْقاً ، وَمَنْ قَالَ عَلَىَّ مَا لَمْ أَقُلْ مُتَعَمِّداً فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ». ابوقتاده می‌گوید: من از رسول خدا جشنیدم که بر سر منبر می‌فرمود: «ای مردم ازکثرت حدیث (بدون احتیاط) بپرهیزید، پس اگر کسی حدیث من را بیان می‌کند باید درست و راست بگوید. و اگر کسی بر زبان من چیزی بگوید که من نگفته‌ام، جای خود را از آتش فراهم آورد». [ابن الجوزي في الـموضوعات: ص ۳۹، ج ۱ از، ۳۱- حذیفه بن الیمان، و، ۳۲- حذیفه بن أسید و، ۳۳- عمران بن حصین و، ۳۴- ابوهریره به پنج طریق،، و. ۳۵- البراء بن عازب،، و. ۳۶- زید بن ارقم، و. ۳۷- سلمه بن الاکوع،، و. ۳۸- رافع بن خدیج،، و. ۳۹- السایب بن یزید، و. ۴۰- أسامه بن زید،، و. ۴۱- عمر بن مره الجهنی،، و. ۴۲- واثله بن الاسقع، و. ۴۳- عبدالله بن الزبیر، و. ۴۴- قیس بن سعد،، و. ۴۵- عبدالله بن ابی اوفی،، و. ۴۶- ابوقرصافه حنذره بن خیشنه،، و. ۴۷- رمثه که اسم او رفاعه السهمی است و. ۴۸- ابورافع غلام رسول الله ج،، و. ۴۹- خالد بن عرفطه، و. ۵۰- طارق بن الاشیم والد ابی مالک الاشجعی، و. ۵۱- نبیط بن شریط، و. ۵۲- ابویعلی بن مرّه، و. ۵۳- العرس بن عمیره، و. ۵۴- یزید بن اسد، و. ۵۵- عفان بن حبیب، و. ۵۶- مردی از اصحاب و. ۵۷- مردی دیگر از صحابه و. ۵۸- مردی دیگر از اصحاب و. ۵۹- عایشه صدیقه (ام‌المؤمنینل) و. ۶۰- ام ایمن حاضنه رسول اللهجاز او روایت کرده‌اند که می‌توانید تمام روایات این صحابه را در «الـموضوعات ابن الجوزي الباب الثاني في قوله÷من کذب علي متعمداً» ص ۲۸ تا ۵۴ مطالعه کنید. در جامع ‌الصغير سیوطی و همچنین کتاب «الـموضوعات ابن الجوزي» آمده است که این حدیث را ۹۸ نفر صحابه روایت‌ کرده‌اند. الـموضوعات: ص ۲۹، ج ۱ و همین عدد را الطبرانی روایت کرده و ابن دخیه از ۴۰۰ طریق، آن را روایت کرده و بعضی گفته‌اند که دویست صحابه روایت کرده‌اند. ابن ‌الجوزی: ص ۲۸ و ص ۲۹، ج ۱] سبب ورود این حدیث را به سه طریق از ابن بریده و عبدالله بن الزبیر روایت کرده ‌است و می‌گوید: قبیله بنی‌لیث به فاصله دو میل از مدینه زندگی می‌کردند،، مردی قبل از اسلام از این قبیله زنی را خواستگاری کرده بود و این قبیله به این شخص جواب منفی داده بودند، سپس در زمان اسلام دوباره نزد آنها می‌رود و می‌گوید که رسول الله جبه من دستور داده، هر آنچه را که بخواهم بر شما حکم کنم و شب را در هر خانه‌ای که خواستم، بگذرانم. سپس به خانه همان زنی که قبلا او را خواستگاری کرده بود رفت. پس از این واقعه، آن قبیله کسی را پیش رسول الله جفرستادند تا او را از این جریان باخبر سازد. پیامبر ج‌فرمودند: آن دشمن خدا دروغ گفته است. سپس کسی را فرستاد و به او دستور ‌داد که اگر او را زنده یافتی به قتل برسان و اگر مرده یافتی جسد او را بسوزان. این شخص پس از جستجو او را در حالی می‌یابد که مرده و ماری او را گزیده است، سپس جسد او را آتش می‌زند. در این جریان بود که رسول الله جمی‌فرمودند: کسی که بر من عملاً دروغ بگوید جای خود را در دوزخ قرار دهد. و ابن حزم هم این جریان را در کتاب: [الأحکام في أصول الأحکام: در فصل «ليس کل من أدرك النبي ج و رآه صحابيا» ص ۲۲۱۱، ج ۱] روایت کرده است.

خلاصه: از اهداف صدور این حدیث می‌توان به منع کتابت حدیث در آن زمان و برای برخی افراد اشاره کرد که این منع، از روایت ابوموسی غافقی، ابوسعید خدری، ابن عباس و قتاده به وضوح قابل درک است. همچنین از این احادیث، فهمیده می‌شود که به شرط حفظ و آگاهی کامل، به روایت حدیث بپردازند و علمای اهل سنت هم درمیان صحابه و هم در میان تابعین به هر دو دستور پیامبر جعمل کرده و برخی اوقات و برای بعضی افراد کتابت حدیث را اجازه داده‌اند. علیسمی‌فرماید: «أعزم علي کل من کان عنده کتاب إلا رجع فمحاه فإنما هلك الناس حيث يتبعوا أحاديث علمائهم وترکوا کتاب ربهم». «من اراده کامل و مؤکد دارم، تا کسانی که مکتوبی دارند آن را پاک کنند زیرا کسانی که احادیث علمای خود را ‌نوشتند و کتاب پروردگار خود را رها کردند هلاک شدند». [رواه ابن عبدالبر بيان في جامع العلم: ص ۷۷].

معاویه از زید بن ثابت در مورد حدیثی سؤال کرد و بعد به یکی امر کرد که این حدیث را بنویسد: زید گفت: «إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ جأَمَرَنَا أَنْ لاَ نَكْتُبَ شَيْئًا مِنْ حَدِيثِهِ فَمَحَاهُ». «همانا رسول خدا جما را امر نموده که چیزی از او ننویسیم بعد آن مکتوب را پاک نمود». [رواه ابن عبدالبر في جامع بيان العلم].

از ابن عباس روایت شده که گفت: «إنا لا نکتب العلم ولا نکاتبه». [ابن عبدالبر، ص: ۷۸]. یعنی: «ابن عباسبمی‌گوید: ما حدیث را نمی‌نویسیم و نه به دیگران دستور می‌دهیم».

«کان ابن مسعودسيکره کتابة العلم». یعنی: «ابن مسعود نوشتن حدیث را نیکو نمی‌دانست». [ابن عبدالبر جامع بيان العلم: ص ۷۸].

«عن أبي‌بردة قال: کتبت عن أبي کتباً کثيرة فقال: ائتني بکتبك فأتيته فغسلها». «ابوهریره می‌گوید: من از اُبَی چیزهای زیادی نوشتم، پس گفت: همه را برای من بیار، من آوردم سپس همه را شُست». [مصدر سابق].

«قال ابن سيرين: إنما ضلت بنو إسرائيل بکتب ورثوها عن آبائهم». [مصدر سابق] «ابن سیرین می‌گوید: به تحقیق بنی اسرائیل به سبب کتابهایی که از پدران خود میراث بردند گمراه شدند».

«عن ابن عباسبأنه کان ينهي عن کتابة العلم و قال: إنّ أضلَّ من کان قبلکم بالکتب». [مصدر سابق: ص ۷۹]. «ابن عباس از نوشتن احادیث نهی ‌کرد و گفت کسانی که قبل از شما بودند به سبب کتاب‌های قبلی گمراه شدند».

پس کسانیکه کتابت علم را مکروه دانسته‌اند به دو دلیل بوده است، اول نهی رسول الله جبرای جلوگیری از مشابهت با قرآن بود و دوم به این خاطر بود تا مردم بر نوشته‌های خود تکیه نکنند بلکه بر حافظه خود اعتماد کنند، زیرا پیامبر جدر مورد عرب فرموده بود: «نحن أمة أمية لانکتبُ ولا نحسب». یعنی: «ما امت ناخوان هستیم نه می‌نویسیم و نه حساب بلدیم». بر این اساس عربها در حفظ ضرب ‌المثل و مشهور بودند حتی بعضی از شعراء برای تعریف و توصیف حفظ عرب‌ها اشعاری سروده‌اند مانند: «وقال أعرابي: حرف في تامورك (علقة القلب) خير من عشرةٍ في کتبك». یعنی: «یک حرف در دل تو بهتر است از ده حرف که در نوشته تو باشد» [۱].

حال نمونه‌هایی از تاریخ بیان می‌کنیم که نشان می‌دهد پیامبر به بعضی افراد اجازه نوشتن داده‌اند: مانند اینکه پیامبر فرمود: «اکتبوا لأبي شاه يعني الخطبة» برای ابوشاه این خطبه را بنویسید. منظور خطبه‌ای بود که پیامبر جدر زمان فتح مکه ایراد فرمودند. همچنان پیامبر جبه عبدالله بن عمرو اجازه کتابت دادند و فرمودند که از زبان من غیر از حق بیرون نمی‌آید. صحیفه علیسنیز مشهور است که شامل کتاب الصدقات و دیات و فرائض و سنن برای عمرو بن حزم بود که به دستور پیامبر جنوشته شده است. همچنین صحیفه عبدالله بن عمرو است که در [جامع بیان العلم: ص ۸۶-۸۵، ج ۱] وصف آن آمده است.

عبدالرحمن بن عبدالله بن مسعود نیز کتابی بیرون آورد و قسم خورد که این خط بدست پدر او نوشته شده است. [جامع بيان العلم: ص۸۷، ج ۱]. ابوجعفر محمد بن علی می‌گوید: در غلاف شمشیر رسول الله صحیفه‌ای بود و جملات: «ملعونٌ من سرق تخوم الأرض، ملعونٌ من تولّي غيرَ مواليه أَو قال ملعونٌ مَن جَحَد نِعمة مَنْ نَعَم عَلَيه،». در آن صحیفه مکتوب بود. معنی جملات این است: کسی که نشان و حد فاصل میان دو زمین را به سرقت برد، ملعون است و کسی که غیر از مالک خود یا غیر از کسی که بر او نعمت بخشیده دیگری را مالک و منعم خود بداند ملعون است. [جامع بيان العلم: ص ۸۶، ومعاني الآثار: ص ۷۱، ج ۱].

ثمامه ۱- بن انس بن مالک گفته که پیامبر جفرمود: علم را با نوشتن مقید کنید و همین قول از عمر. ۲- بن الخطاب روایت شده وهمچنان از ابن عباس. ۳- [جامع بيان العلم: ص ۸۷، ج ۱]، و ابوقلابه. ۴- و ابوالملیح. ۵- و البراء. ۶- و انس. ۷- و ابوامامه. ۸- و عبدالله. ۹- بن عمرو و سعید. ۱۰- بن مسیب و همچنین ابن شهاب. ۱۱- زهری و معاویه. ۱۲- بن قرّه و مالک. ۱۳- بن انس و یحیی. ۱۴- بن سعید و حسن. ۱۵- (بصری) و شعبه. ۱۶- و خلیل. ۱۷- بن احمد و عروه. ۱۸- بن الزبیر و عامر. ۱۹- اتلشعبی و سلیمان. ۲۰- بن موسی و احمد. ۲۱- بن حنبل و اسحق. ۲۲- بن راهویه و یحیی. ۲۳- بن معین و ابن علیه. ۲۴- و سفیان. ۲۵- الثوری و ابن شبرمه. ۲۶- و عمر. ۲۷- بن عبدالعزیز و یحیی. ۲۸- بن ابی‌کثیر و صالح. ۲۹- بن کیسان: همه ایشان از طرف پیامبر جمجاز به کتابت بوده‌اند. [جامع بيان العلم: ج ۱، ص ۸۷ -۹۳] الله تعالى در قرآن و کلام خود می‌فرماید:

﴿عِلۡمُهَا عِندَ رَبِّي فِي كِتَٰبٖ[طه: ۵۲].

و می‌فرماید:

﴿وَٱلۡقَلَمِ وَمَا يَسۡطُرُونَ[القلم: ۱].

استاد المحدثین ابن شهاب الزهری می‌گوید: «هذه نسخةُ کتاب رسول الله جالّذي کتب في الصدقة» این نسخه نوشته رسول الله جاست که درباره صدقه نوشته و این کتاب نزد آل عمر بن الخطاب موجود است و من آن را حفظ کرده‌ام و بعداً عمر بن عبدالعزیز او را از عبدالله بن عبدالله بن عمر و سالم بن عبدالله بن عمر نوشته که در آن زمان امیر مدینه بوده و به نمایندگان خود دستور داد که به این کتاب عمل کنند و به ولید بن عبدالملک نیز همین دستور را داد او نیز به نمایندگان خود امر کرد که به این کتاب عمل کنند و بعد از ایشان همه خلفاء تا هشام بن محمد بن هانی به تمام نمایندگان خود دستور می‌دادند که به این کتاب عمل کنند [۲].

پس نوشتن احادیث متفرقه در صحیفه‌های فردی و شخصی زمان پیامبر جرایج بوده و حدیث «لا تکتبوا عني» در آغاز امر بود. در واقع هر یک از احادیث منع و اجازه در زمان خود صحیح و درست است و هیچ تعارض و تناقضی در این دو امر وجود ندارد.

اکنون این سؤال پیش می‌آید که چرا علماء اهل سنت در اواخر عصر صحابه و اوایل زمان تابعین در پی تدوین احادیث بصورت کتاب نبودند؟

جواب: انسان فطرتاً بعد از مواجه ‌شدن با دشمن، خود را مجهز به اسلحه و تکنیک برای جنگ‌ می‌کند، ثانیا تا زمانی که قوّت و قدرت اسلام در کمال اخلاص و ایمان و جهاد پابرجا بود و ملحدین چون از دست صحابه مخلص سیلی و ضربه شدید خورده بودند در هراس بودند و افراد مکار، مانند روباه در سوراخ‌ها، خود را به خواب ‌آلودگی زده بودند کسی جرأت دروغ‌پردازی بر زبان پیامبر را نداشت، اما بعد از شهادت خلیفه بر حق مسلمین و داماد بضعه الرسول و شهادت حیدر کرار و امام حسین و عمر بن الخطابس، روباه‌ها از سوراخ‌ها بیرون آمده و پس از اینکه به مدت شش سال از طمع دست‌یابی به قدرت اسلام بودند و از ترس وخوف جرأت اقدام عملی نداشتند، این بار به تدبیر مکر و حیله پرداختند و از حلم و بردباری بی‌مثال خلیفه سوم عثمان ذی النوریساستفاده و صدای خود را در کنار و گوشه جهان اسلام به اعتراض گشودند. موج این حرکت در سال ۳۴ هجری شروع شد که در رأس این فتنه‌انگیزان شخصی به نام عبدالله بن سبا یهودی قرار داشت و در مصر و کوفه و بصره فتنه را آغاز کرد و شبهات ذیل را که از خود اختراع کرده بود برای مردم بیان می‌کرد:

۱- محمد رسول الله جاز عیسی÷افضل است پس مثل عیسی÷دوباره به دنیا برمی‌گردد.

۲- پیامبر جبرای علیسوصیت کرده است.

۳- محمد جخاتم‌الانبیاء و علیسخاتم الاوصیاء است و ایشان از عثمانسبه خلافت شایسته‌تر است. این جملات را بصورت امر و نهی و از روی انکار بر علیه عثمانساظهار می‌داشت. به سبب این روش بسیاری از مردم مصر را در فتنه انداخت. سپس برای مردم عوام کوفه و بصره نامه می‌فرستاد، آنها هم با ایشان متفق شدند و بر علیه عثمانسقیام کردند [۳].

وقتی که خبر شهادت علیسبه ابن سبا رسید گفت: اگر شما مغز او را در هفتاد پوشه و لفافه برای ما بیاورید، ما هرگز تصدیق نمی‌کنیم زیرا معتقدیم که او تا زمانیکه زمین را بجای ظلم، از عدل و انصاف پر نکند، نمی‌میرد و او اکنون درمیان ابرهاست [۴]. جنگ جمل و فتنه دوم جنگ صفین بود و ایشان بودند که صلح را بر علیستحمیل نمودند، سپس با تفسیر قرآن به رأی خود، فتوای کفر علیسرا صادر و قتل او را دارای پاداش بزرگی می‌دانستند. آنان به تدریج مذهب خویش را پی‌ریزی نمودند که کیسانیه و زیدیه از نتایج اعتقاد آنان است. از اعتقادات آنان این بود که می‌گفتند: محمد بن علی بن ابی‌طالب در جبل رضوی زنده است و در دو طرف او شیر و پلنگی است و ملائکه با ایشان صحبت می‌کنند و او تا زمین را پر از عدل و انصاف نکند نمی‌میرد گروه سوم این مذاهب گمراه، ناووسیه یعنی اصحاب ناووس المصری بودند که در حق جعفر بن محمد همین عقیده فاسد را داشتند که او زنده است و نمی‌میرد.

یک گروه دیگر از ایشان همین عقیده باطل را در مورد اسماعیل بن جعفر داشتند.

و گروه الجارودیه می‌گفتند که محمد بن عبدالله بن الحسن بن الحسین بن علی بن ابی‌طالب زنده است، کشته نشده و نمی‌میرد: «حتى يملأُ الأرض عدلاً کما ملئت جورا» «تا زمین را پر از عدل کند همان گونه که پر از ظلم بوده».

و طائفه دیگری از ایشان می‌گفتند که یحیی بن عمر بن یحیی بن الحسین بن زید بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب، زنده است و کشته نشده و نه مرده و نمی‌میرد: «حتّى يملأُ الأرضَ عدلاً کما مُلئتْ جوراً». «تا زمین را پر از عدل کند همان گونه که پر از ظلم بوده».

و طائفه دیگری از ایشان می‌گفتند که محمد بن القاسم بن علی بن عمر بن علی بن الحسین بن علی بن ابی‌طالب در طالقان (در زمان خلافت المعتصم کشته شده بود)، زنده است و نمرده و کشته نشده و نمی‌میرد «حتى يملأُ الأرض عدلاً کما ملئت جورا».

و گروه دیگری از کیسانیه می‌گفتند که ابومسلم سراج زنده است و نه مرده و حتما ظاهر می‌شود. طائفه دیگری هم از کیسانیه می‌گفتند که عبدالله بن معاویه بن عبدالله بن جعفر بن ابی‌طالب زنده است و در کوههای اصفهان زندگی می‌کند و حتماً ظاهر می‌شود، البته این عبدالله، بی‌دین و دهری مذهب و منکر صفات الله تعالى بود که ابومسلم او را کشت، ایشان در دین، عقیده فاسد وارد نموده و خط و راه یهود را پیش گرفتند زیرا یهود هم معتقد بودند که صیدق بن عامر بن فخشندی بن سام بن نوح، ابراهیم÷او را برای خواستگاری دختری بنام ریق بنت نتول بن ناحور بن تارح برای اسحق فرستاد،، و الیاس÷و فنحاس بن العازار بن هارون÷زنده هستند و نمرده‌اند و همین عقیده را برخی از اهل تصوف در حق خضر و الیاسإداشتند [۵]. گروهی دیگر هم که از پیروان عبدالله بن سبأ حمیری بودند به علیسبن ابی‌طالب گفتند: «أنت هو» «شما او هستید». علیسفرمود: منظور شما چه کسی است؟ گفتند: أنت الله – شما الله هستید. پس علیساین عقیده را خطرناک شمرد و دستور داد که این گروه را در آتش بسوزانند، سپس قنبر غلام علیسایشان را در آتش انداخت. آنان در همین حال می‌گفتند:

«الآن صح عندنا أنك الله لأنه لا يعذب بالنار إلا الله». «اکنون اعتقاد ما به این که شما الله هستید ثابت شد، زیراکه عذاب ‌دادن با آتش کار الله است». در این مضمون علیسفرمود: «لَمّا رأيتُ الأمر أمراً منکراً أججتُ ناري ودعوت قنبراً». «وقتی که اعتقاد آنها را زشت و منکر دیدم، آتش افروختم و قنبر را صدا کردم» [۶].

وقتیکه چنین بدعت عقیدتی در هر گوشه و کنار ظاهر ‌گردید و مردم را به بیراهی و گمراهی ‌کشاند، علماء تابعین در مقابل‌ آن قیام کردند و به جمع‌آوری احادیث در مسائل عقیدتی و غیره پرداختند. قبل از همه الربیع بن صبیح و سعید بن ابی‌عروبة، ابواب عقیدتی را جداگانه تألیف کردند و در اواسط قرن دوم، امام مالک، الموطأ را تألیف نمود و احادیث قوی را از اهل حجاز و اقوال صحابه و تابعین و تبع تابعین جمع نمود.

ابومحمد عبدالملک بن عبدالعزیز بن جریح در مکه و ابوعمرو عبدالرحمن الاوزاعی در شام و ابوعبدالله سفیان الثوری در کوفه و حماد بن سلمه بن دینار در بصره و هیثم در واسط و معمر در یمن و عبدالله بن مبارک در خراسان و جریر بن عبدالحمید در شهر ری هم‌عصر بودند اما در حقیقت کدام یک به جمع‌آوری احادیث عقیدتی پرداختند در علم خداست. والله اعلم. البته تدوین و تصنیف احادیث بصورت کتاب از ایشان شروع گردید [۷].

حال این سؤال مطرح است که چرا در کتب محدثین بعدی آن احادیثی که در کتب و مسانید علماء متخصص و محقق قبلی بوده، دیده نمی‌شود؟

جواب: کمال بزرگ و قابل ستایش و امتیاز خاص محدثین اهل سنت در همین نکته است و به همین سبب از دیگران سبقت گرفته‌اند، زیرا اکتفا به نقل از کتاب‌ها و تقلید و دوری از تحقیق و در نهایت، سبب ملال و پشیمانی برای محقق خواهد بود و ممکن است پس از مرگ مؤلف، نقلیات او دچار تحریف گشته باشد. مثل صحیفه علیسکه ابن ابی ملیکه می‌گوید: من به ابن عباسبگفتم که برای من کتابی بنویس. ابن‌عباس فرمود: پسر خوب و خیرخواهی است، سپس صحیفه قضاوت علیسرا خواست و از آن برای او نوشت و از بعضی مکتوبات آن صحیفه روی می‌گرداند و می‌گفت: «واللهِ ما قضي بِهذا علی إلاّ أنْ يکونَ ضلَّ». «قسم به نام الله که علیسچنین حکمی نکرده است و اگر کرده باشد او گمراه شده است». و در روایت طاووس آمده که ابن عباس همه آن اضافات را از صحیفه علی پاک کرد و به اندازه نیم متر از آن صحیفه باقی گذاشت. ابواسحق می‌گوید: زمانی که مردم آن صحیفه را دست کاری کرده بودند، یکی از اصحاب علیسگفت: «قاتلهم الله أي علمٍ أفسدوا». «الله تعالى ایشان را بکشد چه علم خوبی را با دروغ‌های خود فاسد کرده‌اند» [۸]. امام نووی شارح مسلم می‌گوید: «فأشارَ بذلِك إلى ما أدخلتهُ الروافضُ والشيعةُ في علمِ علي وحديثِه وتقولوهُ عليهِ منَ الأباطيلِ وأضافوهُ إليهِ منَ الرِّواياتِ والأقاويلِ المفتعلةِ والـمختلفةِ خلَّطوه بالحق فلمْ يتميزْ ما هوَ صحيحٌ عنه مِمّا اختلقوهُ» «با این گفته به دروغ‌ها و اباطیلی اشاره دارد که روافض و شیعه در صحیفه علی داخل کرده‌اند و اباطیل خود را به علی نسبت داده‌اند و اقوال خود ساخته‌ی خود را با روایات حَقَّه او خلط نموده‌اند، به حدی که تشخیص قول صحیح علیسبا اباطیل آنها مشکل بوده است. مغیره بن مقسم الضبی ابوهشام می‌گوید: فقط آنچه که از شاگردان عبدالله بن مسعود به نام علیسروایت کنند قبول و درست است نه از دیگران» [۹].

بنابراین علماء نقل از کتاب را در آن زمان یکی از اسباب جرح می‌دانستند، مانند روایت عمرو بن شعیب از پدرش و او از جدش (عبدالله بن عمرو بن عاص).

بر این اساس پیامبر جفرموده در اواخر امّت من کسانی برای شما حدیث بیان می‌کنند که شما و آباء شما آن احادیث را نشنیده‌ایید از ایشان پرهیز کنید و دوری بجویید [۱۰].

لذا محدثین و مخلصین اهل سنت برای روایت حدیث شرائط خاصی را طرح نموده و در نظر گرفتند:

اول: علم و حفظ کامل: مطابق قول پیامبر جکه فرموده: «الله تعالى، شاد خرم بدارد بنده‌ای را که سخن مرا بشنود و دریابد و همان‌گونه که شنیده است به دیگران برساند، چه بسیارند کسانی که علم به آنها می‌رسد و بیشتر از مبلغ آن علم، حافظ آن هستند» [۱۱].

و در روایتی چنین آمده است: «الله تعالى خوش و خرم بدارد بنده‌ای را که سخن مرا بشنود و حفظ کند و نگه دارد و به دیگران برساند، چه بسیار اند کسانی که حامل فقه (حدیث)اند اما فقیه نیستند و چه بسیاراند کسانی که حامل فقه (حدیث)اند و آن را به کسانی که از او فهمیده‌تر هستند می‌رسانند» [۱۲]. همچنین، پیامبر جفرموده: «اتَّقُوا الْحَدِيثَ عَنِّى إِلاَّ مَا عَلِمْتُمْ فَمَنْ كَذَبَ عَلَىَّ مُتَعَمِّدًا فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ». [رواه الترمذي في التفسير وقال حسن]. از بیان حدیث از طرف من پرهیز کنید، مگر اینکه مطمئن باشید که از جانب من است، و کسی که بر علیه من عمداً دروغ بگوید جای خود را در دوزخ قرار داده‌است.

بر همین اساس یکی از شرائط مهم راوی نزد محدثین، حفظ و علم کامل است حتّی اگر راوی، عالم و دیندار و با تقوی باشد، اما حافظه کامل نداشته باشد، محدثین از او حدیث روایت نمی‌کنند.

شرط دوم هم این است که راوی باید مروی عنه را ببیند و اسم او را بیان کند و سند را تا پیامبر جبا همین شرائط ادامه دهد، این شرط را امام بخاری بیان کرده است و امام مسلم، هم عصر بودن و دیانت و تقوی کامل را هم شرط دانسته است و نیز بیان نموده که نباید در سند و صحت آن حدیث اختلاف کنند.

با در نظرداشتن این شرائط متوجه می‌شویم که محدثین مشهور اهل سنت از دیگران سبقت گرفته‌اند. در این میان، امام مالک و امام بخاری و امام مسلم، برترین مقام را کسب نمودند. با این وجود ایشان هم بشرند و بشر به طور فطری در وجود خود خصوصیاتی مخالف ملائکه دارد، مثل خطا و نسیان و ناتوانی ... .

بعد از این مقدمه باید عرض کنم که اهل تشیع همیشه بر علیه اهل سنت تهاجم داشته‌ و دارند و در هر زمان، جواب خود را دیده و شنیده‌اند، اکنون هم بعضی از ایشان بر علیه کتب حدیثی و رجالی حتی بر علیه عقیده کلی اهل سنت هجوم آورده‌اند. اخیراً کتابی به نام «سیری در صحیحین» تألیف محمد صادق نجمی به دست بنده رسید، ایشان هم مثل دوستان خود با تقلید از مستشرقین و معتزلی‌ها و استفاده از کتب بدون سند یا با تکیه بر عبارات مقطوعه و نادیده‌گرفتن کتب و عقیده گذشتگان خود، بر علیه اهل سنت تاخته است. بنده هم با اکراه و بنا به درخواست و تقاضای دوستان، قلم به دست گرفتم، البته نه برای مقابله با ایشان بلکه برای نقل عبارات و عقیده پیشینیان او و اظهارکردن آنچه که در مورد اهل سنت گفته‌اند. «اللهمّ أرنا الحقَّ حقاً وَارزقْنا اتباعَه وَأرِنا الباطلَ باطلاً وَارزقْنا اجتنابَه آمين».

[۱] جامع بيان العلم: ج ۱، ص ۸۳-۸۴. [۲] الإحكام في أصول الأحكام: امام ابن حزم، ج ۱، ص: ۲۳۳۵. [۳] البداية والنهاية: ج ۷، ص: ۱۶۶ و ۱۶۷ و ۱۶۸. [۴] الفصل، ابن حزم، دارالکتب العلمیه، بیروت لبنان، ج ۳، ص ۱۱۳ والفرق بين الفرق، عبدالقاهر بن طاهر بغدادی دارالجیل، ص ۴۵. [۵] برای تفصیل بیشتر، ر. ک به: الفصل، ابن حزم والفرق بين الفرق، ج ۳، ص ۲۲-۵۴ و ص ۱۱۱-۱۲۳. [۶] الفصل في الـملل والأهواء و النحل: امام ابن حزم، ج ۳، ص ۱۲۰. [۷] مقدمة تحفة الأحوذي: ص ۱۳ و الإحكام في أصول الأحكام: ابن حزم، ج ۱، ص ۲۵۵. [۸] به روایت مسلم: شرح نووی، ج ۱، ص ۱۰. [۹] به روایت مسلم: ج ۱، ص ۱۱. [۱۰] به روایت مسلم: ج ۱، ص ۹. [۱۱] به روایت ابن ماجه و ترمذی که آن را صحیح و حسن دانسته است. [۱۲] به روایت شافعی با سند صحیح و بیهقی در الـمدخل.

فصل دوم: پاسخ به شبهات

اتهام علمای شیعه به ابوبکر و عمر وعثمان در مورد نقل حدیث و رد آن

جناب مرتضی عسکری در مقدمه «سیری در صحیحین» ص ۱۰ و نجم‌الدین طبسی در مقالات خود و محمدرضا حسینی جلالی و تیجانی چنین اظهار داشته‌اند که ابوبکر (الصدیقس) پانصد حدیث از پیامبر ججمع‌آوری و تدوین نمود... اما در نتیجه تمام آن احادیث را در آتش سوزانید. آنان سند این مطلب را کتاب تذکره الحفاظ شمس‌الدین ذهبی، ج۱، ص ۵ ذکر نموده‌اند. اما اکنون بنده آن مقداری را که ایشان حذف کرده‌اند نقل می‌کنم: «قالَ: خشيتُ أنْ أموتَ وهي عندي فيکونُ فيها أحاديثٌ عَن رجلٍ قدِ ائتمنتُه وَثقتُ وَلمْ يکُن کما حدثَني فأكونَ قدْ نقلتُ ذَاك: فهذا لايصح: والله أعلم». [تذکرة الحفاظ: ج ۱، ص ۵].

«ابوبکر فرمود: من می‌ترسم که بمیرم و این مجموعة در نزد من باشد و من از کسانی نقل کرده باشم که طبق نظر من مورد اعتماد بوده، اما در حقیقت چنین نباشند و نقل آن هم به نام من تمام شود. و علامه ذهبی می‌گوید: این داستان صحت ندارد».

آری اینست امانت‌داری محدثین اهل تشیع! ابتداء را نقل و انتهاء را حذف می‌کنند! ابن عبدالبر متوفی ۴۶۳ با سند «أخبرنا وحدثنا» از علیسروایت می‌کند که در خطبه‌ای با تأکید شدید فرمود: اگر نزد هر کدام از شما مکتوبی هست. هر کسی مکتوبی باید برگردد و آن را محو و نابود کند زیرا که مردمان گذشته با جمع‌کردن احادیث علماء خود و ترک کتاب خدا هلاک شدند [۱۳]. بنده به جناب مرتضی عسکری و محمدصادق نجمی و نجم‌الدین طبسی و محمد رضا حسینی جلالی و آقای تیجانی می‌گویم: این هم دستور اهل بیت و شخص اول معصومین است، چرا سکوت کرده‌اید و در اینجا اشاره به گفته علیسنمی‌کنید و تنها بر ابوبکرسالصدیق و عمر فاروق حمله می‌کنید آن هم با خیانت در عبارت.

۱- مرتضی عسکری و یارانش می‌گویند: خلیفه [ابوبکر] بر این اساس، مسلمانان را از بازگوئی احادیث پیامبر منع نمود و دستور داد که از پیامبر حدیث نقل نکنند و به قرآن مشغول باشند [۱۴]. [تذکرة الحفاظ: ص ۱۳-۷-۸، ج ۱ = سیری در صحیحین، ص: ۱۰].

جواب: «عَنِ ابْنِ عُمَرَ قال قال: رَسُولَ اللَّهِ ج: إِنَّ اللَّهَ جَعَلَ الْحَقَّ عَلَى لِسَانِ عُمَرَ وَقَلْبِهِ». «الله تعالى حق(گوئی و فهمیدن حق را) بر زبان و دل عمر گذاشته است» [۱۵].

علامه ذهبی می‌گوید: «فَيا أخي إن أجبتَ أنْ تعرفَ هذَا الإمامِ حقَّ الـمعرفةِ فعليكَ بكتابي «نعمَ السَّمَر في سيرةِ عُمر» فإنَّه فارقٌ فيصلٌ بين الـمسلمِ والرَّافضي فو اللهِ ما يغيضُ منْ عمَرَ إلا جاهلٌ دائسٌ (الزائغ عن الحق) أوْ رافضي فاجرٌّ وَأينَ مثلُ أبي‌حفصٍ فَما دارَالفلكُ علي مثل شكلِ عمرَ، و هُو الّذي سنَّ للمحدثينَ التثبت في النَّقل وَربَّما يتوقفُ في خبرِ الواحدِ اذا ارْتابَ فَروي الجريري عَن ابي نضرةَ عَن أبي سعيدٍ أنَّ أبامُوسي سلمَ على عمرَ منْ وراءِ البابِ ثلاثَ مراتٍ فلمْ يؤذنْ لَه فرجَع فارسلَ عمرُ في أثرِه فقال: لمَ رجعتَ؟ قال: سمعتُ رسولَ اللهِ جيقولُ: إذا سلمَ أحدُكم ثلاثاً فلمْ يجبْ فليرجعْ قَال لتأتينّي عَلى ذلكَ بينةً أو لاَفعلنَّ بكَ کَذا وکَذا». این حدیث را مسلم هم روایت کرده و در آخر این حدیث (تذکرة الحفاظ: ص ۶) این جملات هستند «فَقَالَ عُمَرُ خَفِىَ هَذَا عَلَىَّ مِنْ أَمْرِ رَسُولِ اللَّهِ جأَلْهَانِى عَنْهُ الصَّفْقُ بِالأَسْوَاقِ» وفي رواية: «(قال أُبَىَّ بْنَ كَعْبٍ): يَا ابْنَ الْخَطَّابِ فَلاَ تَكُونَنَّ عَذَابًا عَلَى أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ جقَالَ سُبْحَانَ اللَّهِ إِنَّمَا سَمِعْتُ شَيْئًا فَأَحْبَبْتُ أَنْ أَتَثَبَّتَ» [۱۶]. ترجمه: علامه ذهبی بعد از روایت ابن عمربمی‌گوید: ای برادر، اگر دوست داری که این امام (عمر) را بطور کامل بشناسی، پس کتاب من «نعمَ السَّمر في سيرة عمر» را بخوان، این کتاب وسیله شناخت مسلمان و رافضی است، قسم به نام الله که جز انسان جاهل یا رافضی فاجر، کسی نسبت به عمر بی‌احترامی نمی‌کند، زیرا مانند عمر، در زیر آسمان یا دور زمان (به غیر از انبیاء) یافت نمی‌شود، ایشان اول کسی هستند که برای محدثین تثبت (احتیاط) در نقل حدیث را سنت (و پایه‌ریزی کردند) و گاهی در زمان شک در خبر واحد توقف می‌کردند، چنانچه جریری از ابونضره وایشان از ابوسعید روایت کرده که ابوموسی سه دفعه بر عمر سلام دادند (برای اجازه ورود به خانه) اما جوابی نشنید و برگشت، پس عمر کسی را بدنبالش فرستاد و گفت: چرا برگشتی؟ ابوموسی گفت: من از رسول الله جشنیده‌ام که فرمود: وقتی کسی از شما سه دفعه سلام داد و جوابی نشنید باید برگردد. عمر چون این حدیث را نشنیده بود [بنا به روایت مسلم]، گفت: باید برای این روایت شاهد بیاوری که پیامبر جچنین فرموده در غیر این صورت تو را تنبیه می‌کنم، سپس ابوموسی این حدیث را در مجلسی مطرح کرد و پرسید که آیا شما این حدیث را از پیامبر جشنیده‌اید؟ آنها گفتند: آری، بعد ابوسعید خدری را به همراه او ‌فرستادند و او به عمر خبر دا‌د که بلی ما این حدیث را از پیامبر جشنیده‌ایم و در روایت مسلم آمده که عمرس‌گفت: این حدیث از من مخفی مانده بود زیرا ما را معامله و تجارت بازار غافل کرد. و در روایتی دیگر در مسلم آمده که ابی بن کعب هم به حدیث ابوموسی گواهی داد و گفت: ای عمر، برای اصحاب رسول الله جمانند عذاب مباش، عمرسدر جواب اُبَی ‌گفت: سبحان الله (من اصحاب رسول الله را عذاب نمی‌دهم) من چیزی شنیدم و دوست داشتم که آن را ثابت کنم. علامه ذهبی می‌گوید: عمر دوست داشت که خبر ابوموسی با گواهی صحابه دیگر نزد او مضبوط و محکم گردد زیرا که خبر دو نفر ثقه نسبت به خبر یک نفر ثقه ارجح و قوی‌تر است به همین خاطر، عمر مردم را ترغیب می‌داد که طرق حدیث را افزایش دهند تا از درجه ظن به درجه علم و یقین ترقی کند زیرا که بر یک نفر احتمال نسیان و خطا غالب می‌آید و در خبر دو نفر ثقه آن احتمال کم‌تر است، البته زمانی که مخالفی نداشته باشد. پس اقدام عمرسبه دلیل وجود احتمال همین خوف و خطا بود، و بر همین اساس اصحاب را امر می‌کرد که در روایت حدیث از پیامبر جاحتیاط کرده و کم روایت کنند تا مردم به خاطر روایت احادیث زیاد از حفظ قرآن غافل نشوند. علامه ذهبی بعد از این سخن، روایتی منقطع را به عنوان استدلال برای همین قول آورده است: «وَقدْ روي شعبةُ وغيره عن بيانٍ عن الشعبي، عن قرظة بن كعب قال: شيعنا عمر بن الخطاب إلى ضرار فتوضأ مرتين مرتين ، ثم قال: تدرون لـما شيعتكم ؟ قالوا: نحن أصحاب رسول الله جفقال: إنكم تأتون أهل قرية لهم بالقرآن دوي كدوي النحل ، فلا تصدوهم بالأحاديث فتشغلوهم، جردوا القرآن وأقلوا الرواية عن رسول الله جامضوا وأنا شريككم ، قالوا: فأتوا قرظة فقالوا: حدثنا، فقال: نهانا عمرس» [۱۷]. «قرظه می‌گوید: وقتی که عمرسما را به طرف عراق فرستاد مقداری از راه ما را بدرقه کرد و به ما گفت: آیا می‌دانید چرا با شما آمدم؟ گفتند: بلی برای احترام و اکرام ما، گفت: آری این هم هست اما مقصد من چیزی دیگر است و آن اینکه شما به نزد کسانی می‌روید که ایشان عاشق قرآن هستند و صدای قرآن‌خواندن آنها مثل صدای زنبور عسل در کندو است، ایشان را با بیان احادیث از تلاوت قرآن منع نکنید، بگذارید تا با قرآن مشغول باشند و روایت حدیث را از رسول الله جکم کنید و من هم با شما در این عمل شریک هستم». این روایت دو انقطاع دارد: اول اینکه علامه ذهبی متوفی ۷۴۸ است و شعبه متوفی ۱۶۰. دوم اینکه شعبی هم قرظه را اصلا ندیده و از او چیزی نقل نکرده است [۱۸]. دوم اینکه روایت مذکور قول ذهبی را تأیید می‌کند که گفته: عمر از خوف اینکه صحابه در روایت حدیث سخن نادرستی به رسول الله جنسبت ندهند به آنها امر کرد که کمتر به روایت حدیث بپردازند تا مردم به حفظ قرآن مشغول باشند و برای روشن ‌شدن آنچه علامه ذهبی در تذکرة الحفاظ، ص ۶، ج ۱ گفته به روایات بعدی توجه کنید:

۱- «عن قيسِ بنِ عباد قالَ سمعتُ عمرَ بن الخطابِ يقولُ: منْ سمعَ حديثاً فأدّاه كما سمعَ فقد سلمَ» [۱۹]. «کسی که حدیثی را شنیده و همان‌گونه که شنیده (بدون کم و بیش) آن را به دیگران برساند، در سلامت مانده است».

۲- «عَن عمرَسأنّه كانَ يقولُ: تعلَّموا الفرائضَ والسُّنة كمَا تتعلَّمون القرآنَ فَسوَّى بينَهما». «علم فرائض و سنت را یاد بگیرید، همان‌گونه که قرآن را یاد می‌گیرید در این روایت، عمرستحصیل علم قرآن و حدیث را مساوی قرار داده‌است».

۳- «عَن مورق العَجلي قَال: كتبَ عمرُستعلَّموا السّنة والفرائِضَ واللَّحنَ كما تَتعلَّمونَ القُرآنَ» [۲۰]. «همانگونه که قرآن را یاد می‌گیرید، سنت پیامبر جو علم فرائض و وجوه کلام را یاد بگیرید».

۴- «قال عمرُس: إياكم وَالرأي فإنَّ أصحاب الرأي أعداءُ السّنن أعيتهمُ الأحاديثُ أنْ يحفظوها» [۲۱].

«پرهیز کنید و دور باشید از رأی (فتوی و قضاوت با رأی و قیاس بدون حدیث) زیرا اصحاب رأی، دشمن حدیث‌اند و احادیث ایشان را خسته و عاجز کرده و نمی‌توانند آن را حفظ کنند».

۵- «قال عمرس: خير الهدي هدي محمدٍ ج. وقالَس: سيأتي يومٌ يجادلونکُم بشبهاتِ القرآنِ فخذوهُم بالسنَنِ فإنَّ أصحابَ السنَنِ أعلَمُ بكتابِ الله».

«بهترین راه، راه محمد جاست. روزی می‌آید که مردم با متشابهات قرآن با شما جدال می‌کنند در این صورت آن متشابهات را با حدیث تفسیر کنید، زیرا اصحاب حدیث به کتاب خدا آگاهتر هستند» [۲۲].

بنده به تمام علماء و طلابی که طالب حق و حقیقت‌اند، پیشنهاد می‌کنم که برای توضیح و تفصیل بیشتر این قول عمرس: «يجادِلُونکم بشبهاتِ القرآنِ فخذُوهم بِالسُّنَنِ» به کتاب «إعلام الـموقعين» علامه ابن قیم در بحث «لا اجتهاد ما وجد النص» و در بحث «أمثلةٌ لمنْ أبطلَ السننَ بظاهرٍ منَ القرآنِ» و بحث «السُّنةُ واجبةُ الاتباعِ ولَو زائدةً على ما في القرآن» از [ص ۲۶۰، ج ۲ تا ص ۳۹۴، ج ۲] مراجعه نمایند. «الدين النّصيحة».

۶- «عن طاووس: أنَّ عمرسقال: اُذَکِّرُ اللهَ امرءاً سمع من النبي جفي الجنينِ شياً، فقام حمل بن مالك بن النابغة فقال: کنت بين جارين لي يعني ضرتينِ فضربَت إحداهُما الأخْري بمسطحٍ فألقتْ جنيناً ميتاً فقضي فيه رسولُ اللهِ جبغرةٍ، فقالَ عمرس: لَو لَم أسْمَع فيه لقفينا بغيرِه». [الرسالة لحبر الأمة الشافعي: ص ۴۲۷]. «عمرسمی‌فرماید: هر کسی که از پیامبر جدر مورد حکم جنین حدیثی شنیده من او را به الله قسم می‌دهم (که ما را خبر کند)».

بعد حمل بن مالک بپا خواست و بیان ‌کرد که من در میان دو همسایه یعنی دو زن که یک شوهر داشتند بودم که یکی از آنها دومی را با چوبی (مسطح [۲۳]) زد، سپس آن مضروبه، سقط جنین کرد، رسول الله جبرای آن، دیه‌ی غره (یک غلام یا یک کنیز) را تعیین نمود. پس عمرسفرمود: اگر این حدیث را نمی‌شنیدم حکم دیگری می‌کردم.

۷- «عنْ سعيد بن الـمسيب: أَنَّ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِسكَانَ يَقُولُ: الدِّيَةُ لِلْعَاقِلَةِ وَلاَ تَرِثُ الْمَرْأَةُ مِنْ دِيَةِ زَوْجِهَا شَيْئًا حَتَّى أَخْبَرَهُ الضَّحَّاكُ بْنُ سُفْيَانَ: أَنَّ النَّبِىَّ جكَتَبَ إِلَيْهِ أَنْ يُوَرِّثَ امْرَأَةَ أَشْيَمَ الضِّبَابِىِّ مِنْ دِيَتِهِ فَرَجَعَ إِلَيْهِ عُمَرُس». «از سعید بن مسیب روایت شده که عمرسمعتقد بود که زن از دیه (خون‌بها) شوهری خود میراث نمی‌برد تا اینکه ضحاک گفت که پیامبر جبرای من نوشته که زن اشیم را از دیه (خون بهای) شوهرش میراث بدهید. پس عمرساز حکم قبلی خود رجوع کرد» [۲۴]. با این تفاصیل، باز می‌پرسیم که آیا عمر بن خطاب طالب احادیث الرسول هست یا مانع از جمع‌آوری آن شده است، در حالی که از ایشان پانصد و اندی احادیث روایت شده است [۲۵].

۱- محمد صادق نجمی و یارانش می‌گویند: عمر سه نفر از محدّثین معروف به اسامی ابن مسعود، ابودرداء و ابومسعود انصاری را به جرم نقل حدیث در مدینه تحت نظر قرار داد و تا کشته ‌شدنش این سه نفر تحت نظر او زندگی می‌کردند [۲۶]. مرتضی عسکری و ابوریه هم در کتاب خود به نام «أضواء على السنة» همین اعتراض را بر عمر فاروقسکرده و به کتاب الاحکام ابن حزم و تاریخ ابن عساکر رجوع داده و نجم‌الدین طبسی هم از ایشان تقلید کرده و عبارت ایشان را در مقاله کنفرانس چابهار نقل کرده است که البته در کنفرانس زاهدان سال ۱۳۸۲ پاسخ وی داده شد. ولله الحمد والـمنّة.

۲- جناب نجمی دنباله عبارت «مجمع الزوائد» را قطع کرده و چنین آورده است: «قلت: هذا أثر منقطع وإبراهيم ولد سنة عشرين ولم يدرك من حياة عمر إلا ثلاث سنين وابن مسعود كان بالكوفة ولا يصح هذا عن عمر» [۲۷]. هیثمی مؤلف مجمع می‌گوید: این اثر منقطع است زیرا ابراهیم در زمان شهادت عمرسسه ساله و متولد بیست هجری بوده است و ابن مسعود در این وقت در کوفه بوده پس این اثر از عمرسصحیح نیست سند دوم نجمی کتاب «تذکرة الحفاظ» بود و در «تذکرة الحفاظ» این اثر با همین سند منقطع نقل شده اما به نظر من جناب نجمی «تذکرة الحفاظ» را ندیده و از جملات قطع ‌شده و بریده معلوم می‌شود که او هم مقلد دیگران بوده است. اکنون بنده، عبارت «تذکرة الحفاظ» را که در ص ۱۳ و ۱۴ بوده می‌‌آورم!: ابن مسعود الامام الربانیس: «أبوعبدالرحمن عبد الله ابن ام‌عبد الهذلي صاحبُ رسول الله جو خادِمُه وأحدُ السابقين الأولين»و از بزرگان اهل بدر و فقهاء و قاریان است و در اداء حدیث بسیار تفکر و احتیاط می‌کرد و در روایت آن هم بسیار متشدد بود (مثل عمرس) و شاگردان خود را نسبت به سستی در ضبط الفاظ (حدیث) توبیخ می‌کرد. عمرسبرای اهل کوفه نوشت: من عمار بن یاسر را برای شما به عنوان امیر و عبدالله بن مسعود را به عنوان معلم و وزیر، نزد شما که ایشان از برگزیدگان اصحاب رسول اللهجو اهل بدر هستند، فرمان آنها را بشنوید و به ایشان اقتداء کنید، من شما را نسبت به عبدالله بن مسعود بیشتر از خودم توصیه می‌نمایم. یک بار عمرسبه ابن مسعود نگاه کرد و گفت: «کنيفٌ ملي علماً» «کیسه‌ایست پر از علم».

ابن‌ مسعود بسیار کم حدیث روایت می‌کرد و در الفاظ حدیث متورع (پرهیزگار) بود وی در سال ۳۲ در مدینه وفات کرد [۲۸].

ابوعمرو الشیبانی می‌گوید که من کنار ابن مسعود می‌نشستم (یک سال) درین مدت نمی‌گفت: «قال رسول الله ج» و اگر می‌گفت: «قال رسول الله ج» چنان حالتی پیدا می‌کرد که گویا رعد و برق بر او افتاده و به خاطر تقوای خدا می‌گفت: «هکذا، أوْ نحوذا أو قريبٌ من ذا أو...». یعنی: «همین طور، یا مثل این، یا قریب از این یایا». علامه ذهبی در پایان می‌گوید:

«وَکلُّ إمامٍ يؤخذ من قوله ويترك إلا إمام الـمتقين الصادق الـمصدوق الأمين الـمعصوم صلوات الله وسلامه عليه فيا للعجب من عالم يقلد دينه إماما بعينه في کل ما قال مع علمه بما يرد على مذهب إمامه من النصوص النبوية، فلا قوّة إلا بالله» [۲۹]. ترجمه «(هر امام (از ائمه این امت) بعضی از اقوال او پذیرفته (و به آن عمل می‌شود) یا پذیرفته نمی‌شود، مگر امام المتقین که راست‌گو است و همه به صدق او ایمان دارند و معصوم است، رحمت و درود الله تعالى بر او باد».

یا الله بسیار عجیب است که یک عالم، امامی را مقلد دین خود ‌کند و هرچه را او گفته است می‌پذیرد باآنکه از نصوص نبویه بر علیه مذهب امام او احادیثی وجود دارد. اکنون سند ابوریه را هم بخوانید و حذف و اضافه او را نگاه کنید. او دو سند داده ‌است، یکی از ابن عساکر و دیگری از کنز العمال، با همان سند که در «مجمع ‌الزوائد» هم آن را اینگونه نقل کرده است: «عن إبراهيم بن عبدالرحمن بن عوف قالَ: والله ما مات عمر بن الخطاب حتى بعث إلى أصحاب رسول الله جفجمعهم من الآفاق عبد الله ابن حذافة وأبا الدرداء وأبا ذر وعقبة بن عامر فقال: ما هذه الأحاديث التى قد أفشيتم عن رسول الله جفى الآفاق قالوا: أتنهانا قال: لا أقيموا عندى لا والله لا تفارقونى ما عشت فنحن أعلم نأخذ ونرد عليكم فما فارقوه حتى مات». «(عمر بن الخطاب) برای اصحاب رسول الله جپیام فرستاد و ایشان را از آفاق جمع کرد، [این افراد] عبدالله بن حذیفه و ابودرداء و ابوذر و عقبه بن عامر بودند، سپس گفت: این احادیث که از رسول الله جپخش می‌کنید چیست، ایشان گفتند: مگر ما را از پخش احادیث منع می‌کنید، فرمود: نه باید درنزد من باشید، والله تا من زنده‌ام از من جدا نمی‌شوید ما از شما داناتر هستیم، از شما می‌گیریم و بر شما باز می‌گردانیم، پس ایشان تا موت او جُدا نشدند». این عبارت را از [کنز العمال ج ۱، ص ۲۳۹] نقل کرده اما ابوریه قول مؤلف کنز العمال را که در خطبه کتاب مذکور آمده، لحاظ نکرده است و آن اینست «إنَّ کل ما عزي فيه إلي تاريخ ابنِ عساکر فَهو ضَعيفٌ». «هر چه که از تاریخ ابن عساکر نقل شده ضعیف‌ است». دوم اینکه عبدالله بن حذیفه غیر؟ نداریم بلکه عبدالله بن حذافه است که یک حدیث هم از ایشان روایت نشده است، سوم: اصحاب رسول الله جدر تمام آفاق، فقط این چهار نفر نبوده‌اند، بلکه هزارها صحابه بوده‌اند که در آفاق،، احادیث بیان کرده‌اند. رابعاً در سند ابن عساکر، شخصی به نام ابراهیم است که صاحب «مجمع‌الزوائد» گفته او عمرسرا ندیده است. سند دوم ابوریه به کتاب الاحکام ابن حزم است با همان سند ابن عساکر و تذکره الحفاظ و مجمع‌الزوائد و در اینجا گفته که عمرسسه نفر را زندان کرده: ابن مسعود و ابوموسی و ابودرداء اما دنباله عبارت را نیاورده و آن این است که ابن حزم می‌گوید، این مرسل و مشکوک فیه از شعبه است و صحیح نیست پس احتجاج به این روایت جائز نیست. «ثانیا آنچه ابن حزم از عمرسدر کتاب: [الاحکام: ص ۲۵۷ و ذهبی در تذکرة الحفاظ: ص ۱۳-۱۴] از علم ابن مسعود و فرستاده شدن او توسط عمرسبه عنوان یک معلم به کوفه را روایت کرده‌اند و کذب ابوریه را به صراحت ثابت کرده است» در حقیقت دروغ حبس این سه نفر صحابی را بعضی مالکی‌ها بر عمرسبسته و نسبت داده‌اند [۳۰].

۴- مرتضی عسکری و ابوریه در «اضواء على السنة» ص ۲۴ می‌گویند: عمرسنیز در دوران حکومتش سیاست منع حدیث را به شدت دنبال نموده و یک بار که به منظور تظاهر به آزادی در حکومتش مسأله نقل و نوشتن احادیث پیامبر جرا به مشورت گذاشت و عموم مسلمین لزوم آن را اعلام داشتند با زیرکی خاصی پس از یک ماه اندیشیدن، راه چاره را یافت و به میان مردم آمده و اعلام نمود، من می‌خواستم سنت‌های رسول خدا را بنویسم اما امت‌های گذشته را به یاد آوردم که با نوشتن بعضی کتاب‌ها و توجه زیاد به آنها از کتاب آسمانی خود بازماندند، لذا من هرگز کتاب خدا (قرآن) را با چیزی درهم نمی‌آمیزم [۳۱]. البته عبارت ابوریه با عبارت ابن عبدالبر برابر است و مانند سخنان مرتضی عسکری کلمات توهین‌آمیز ندارد.

جواب

اصل عبارت «جامع‌ البيان» در ج ۱ ص ۷۸، اینست که عروه بن الزبیر از عمرسروایت کرده است که ایشان درباره تدوین حدیث از صحابه، استفتاء یا بصورت مشوره، مسئله را با آنها مطرح کرد، صحابه پیشنهاد نوشتن را دادند. سپس، عمرسبه مدت یک ماه استخاره کرد بعد از استخاره، الله تعالى در دل او عزم عدم کتابت را الهام کرد، پس گفت: من کتابت قوم گذشته را بیاد آوردم که ایشان کتاب نوشتند و تمام توجه‌شان به آن کتاب بود و کتاب الله را رها کردند، پس به خدا قسم، من کتاب الله را با چیزی درهم نمی‌آمیزم.

اولاً: این سند، منقطع است و دلیل انقطاع آن، اینست که تولد عروه بن الزبیر در آخر خلافت عمر بن الخطابسدر سال بیست و سه هجری یا شش سال بعد از خلافت ذی‌النورین بوده است [۳۲].

ثانیا: عروه بن الزبیر معتقد به عدم کتابت بوده و بعداً پشیمان شد [۳۳].

علی بن ابی‌طالب هم همان دلیلی را که عمرسبرای عدم تدوین حدیث ذکر کرده بود، بیان می‌کند [۳۴].

و همچنان زید بن ثابت و ابوسعید الخدری و ابن عباس و ابن مسعود و ابوموسی الاشعری و ابن سیرین و ابن عمر و قاسم و ابراهیم و عبیده و در روایتی دیگر، ابوهریره و سعید بن عبدالعزیز و الشعبی و منصور بن المعتمر و مغیره، و الاعمش و الاوزاعی و یحیی بن سعید، همه قائل به عدم کتابت حدیث بوده‌اند [۳۵]. دلیل مانعین و کارهین کتابت عبارت‌ است از:

۱- همان حدیث مرفوع ابوسعید الخدری که مسلم و ابن عبدالبر در جامع خود روایت نموده است.

۲- اشتغال به نوشته‌های خود، و عدم توجه به کتاب الله. این دلیل علیسو ابن سیرین و ابن مسعود و الضحاک و ابن عباس بوده است.

۳- انگیزه استفاده از قدرت حافظه. زیرا معتقد بودند که کتابت، حافظه را کم می‌کند. هر چند که برخی از ایشان پس از مدتی پشیمان شدند که چرا ما مکتوبات خود را از بین بردیم. نگارنده هم معتقد به تدوین حدیث الرسول جهستم، زیرا که پیامبر جبعداً کتابت حدیث را اجازه و دستور دادند.

و قرآن هم می‌گوید:

﴿قَالَ عِلۡمُهَا عِندَ رَبِّي فِي كِتَٰبٖۖ لَّا يَضِلُّ رَبِّي وَلَا يَنسَى ٥٢[طه: ۵۲].

«موسی÷فرمود: علم مربوط به آنها، نزد پروردگارم در کتابی ثبت است پروردگارم هرگز آنها را گم و فراموش نمی‌کند».

﴿نٓۚ وَٱلۡقَلَمِ وَمَا يَسۡطُرُونَ ١[القلم: ۱].

«سوگند به قلم و آنچه می‌نویسند».

﴿ٱلَّذِي عَلَّمَ بِٱلۡقَلَمِ ٤[العلق: ۴]. «همان ذاتی که بوسیله قلم تعلیم داد».

بنده می‌گویم (و برای اظهار این حسرت از الله تعالى، طلب بخشش می‌کنم، زیرا «کلُّ شي عنداللهِ بقدرٍ» یعنی: «همه چیز در ازل نوشته شده»، ای کاش که علیسپس از رسیدن به خلافت قبل از همه خون خلیفه بر حق، عثمان ذی‌النورین را از قاتلین و مارقین می‌گرفت: این عثمانسهمان عثمان است که در حق او سوره الفتح نازل شده و خداوند چنان فرموده:

﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ ٱللَّهَ يَدُ ٱللَّهِ فَوۡقَ أَيۡدِيهِمۡ[الفتح: ۱۰].

«کسانی که با شما بیعت می‌کنند همانا ایشان با الله تعالى بیعت می‌کنند، دست الله بالای دست‌هایشان است».

و نیز:

﴿لَّقَدۡ رَضِيَ ٱللَّهُ عَنِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ إِذۡ يُبَايِعُونَكَ تَحۡتَ ٱلشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمۡ فَأَنزَلَ ٱلسَّكِينَةَ عَلَيۡهِمۡ وَأَثَٰبَهُمۡ فَتۡحٗا قَرِيبٗا ١٨[الفتح: ۱۸].

«همانا الله تعالى از مؤمنین که با شما در زیر درخت بیعت می‌کنند راضی شده و آنچه را که در دل آنهاست می‌داند و برایشان سکینه نازل کرده است - (مرجع ضمیر (علیهم) قبل از همه عمر بن الخطاب است)- و به ایشان فتح قریب عنایت کرده است».

محمد صادق نجمی وارث عبدالله بن سبأ باز هم در مورد عثمانسمی‌گوید: دوران خلافت دوازده ساله عثمان از دوران‌های تاریک و نکبت‌بار در تاریخ اسلام است [۳۶]. من به نجمی می‌گویم: ای نجمی این سخنان بی‌دلیل در نامه‌ی اعمال تو ثبت شده و روز قیامت در میدان محشر در حضور اللهچه جوابی داری؟.

شبهه دوم این است که اگر عمرستدوین تمام احادیث خاتم‌الانبیاء را بعهده می‌گرفت، همان طوری که ابوبکرستدوین قرآن را به عهده گرفت و مسلمین عجم را از تفرق و اختلاف نجات داد او نیز می‌توانست مردم را از تفرقه نجات دهد.

جواب: باز هم در این کار (یعنی در عدم کتابت و تدوین رسمی) حکمت الهی بوده و الله تعالى ‌خواسته که این امت وسط را امتحان کند و ایمان و عملشان را به یهود و نصاری نشان بدهد که چگونه وصیت و میراث گران‌بهای (قرآن و حدیث) پیامبر جخود را از آداب تا عقائد و فرائض و محرمات دین اسلام، تا قیام قیامت به طریق صحیح و کامل محفوظ می‌کنند و تمام اقوال و افعال خاتم ‌الانبیاء و امام البشر را مستقیما و چشم به چشم و دهن از دهن (بدون نقل از کتاب‌های قبلی) می‌گیرند و در اختیار مسلمین جهان قرار می‌دهند. آری این فضیلت بزرگ شامل حال محدثین اهل سنت گردید و به ایشان توفیق داد که بعد از گذشت یک قرن، کمر همت بسته و قلم به دست گرفته و تا اواسط قرن سوم تمام بیانات محمد رسول الله جرا بطور صحیح و کامل جمع کرده و برای نسل‌های بعدی بر سر سفره گذاشتند. «رضي الله تعالى عنهم ورضوا عنه».

آنان نه تنها احادیث صحیح را جمع کردند، بلکه اسامی دجالان و دروغ‌گویان را با روایات موضوعه و ضعیف هم به جهان اسلام معرفی کردند. به عنوان مثال اسامی چند نفر را برای خوانندگان عزیز نقل می‌کنیم:

۱- «عمرو بن ثابت أبي الـمقدام بن هرمز الکوفي» با کنیه‌ی «ابوثابت»، ابن معین گفته: «ليس بشيء». نسائی هم گفته: «متروك الحديث»، و ابن حبان هم گفته: او احادیث جعلی را روایت می‌کند ابوداود گفته: او جزو رافضی‌هایی است که همه‌ی افراد پس از پیامبر جرا بجز چهار نفر، کافر می‌داند [۳۷]. عبدالله بن مبارک هم بر سر منبر می‌گفت: ای مردم حدیث عمرو بن ثابت را رها کنید و به آن اعتماد نکنید زیرا او به سلف این امت بدو بیراه می‌گوید [۳۸].

۲- محمد بن سعید: کسی که عباد بن کثیر از او روایت نموده است. سفیان ثوری در مورد او می‌گوید: او دروغگوست [۳۹]. و دارقطنی هم می‌گوید که او متروک است. احمد بن حنبل در مورد او گفته که او عمداً به جعل حدیث می‌پرداخت. نسائی هم گفته: افرادی که به جعل حدیث معروف هستند، عبارتند از:

ابن ابی یحیی (در مدینه)، والواقدی (در بغداد) و مقاتل بن سلیمان (در خراسان)، و محمد بن سعید (در شام) [۴۰]، ابواحمد الحاکم گفته: محمد بن سعید، حدیث جعل می‌کرد و معتقد بود که اگر برای سخن خوب سندی جعلی درست کنید عیبی ندارید [۴۱].

۳- روح بن غطیف: عبدالله بن المبارک در مورد او گفته: من از رفقای خود شرمم می‌آید که مرا با روح بن غطیف ببینند، زیرا سخنان او دروغ است [۴۲]. ابن معین هم او را به لفظ «واهی» و نسائی به لفظ «متروک» وصف نموده‌اند.

زهری از ابوسلمه از ابوهریره به صورت مرفوع یکی از احادیث جعلی او را نقل نموده است: «تعادُ الصلاةُ مِن قدرِ الدرهمِ منَ الدمِ» اگر خونی به اندازه یک درهم از بدن خارج شود باید نماز اعاده گردد [۴۳].

۴- الحارث الاعور الهمدانی:

شعبی می‌گوید: او بسیار دروغ‌گوست [۴۴]. ابن مدینی می‌گوید: حارث دروغ‌گوی بزرگی است. مغیره هم می‌گوید: حارث از علیسحدیث درست روایت نمی‌کرد. شعبی هم می‌گوید: «ما کذب على أحد من هذه الأمة ما کذب على عليس»، «بر هیچ کسی آن اندازه که بر علیسدروغ گفته شده، دروغ بسته نشده است».

«وقال أيوب: کان ابن سيرين يري أن عامة ما يُروى عن عليسباطل» «قریب به تمام آنچه از علیسروایت ‌شده است باطل‌ است».

«عن أبي‌إسحاق قال: زعم‌الحارثُ الأعورُ –وکان کذَّاباً- قال الحارث: القرآن هين، الوحي أشد من ذلك» [۴۵]. «یاد گرفتن قرآن سهل است، اما یاد گرفتن وحی سخت است». «تَعلَّمتُ الوحي في ثلثِ سنينَ والقرآنَ في سنتينِ» «من وحی را در مدت سه سال یاد گرفتم و قرآن را در دو سال» [۴۶]. ابن حبان گفته است: «کان الحارث غاليًا في التشيع واهيًا في الحديث» [۴۷]. «حارث جزو شیعیان غالی و در نقل حدیث واهی بود».

«و حديثُ الحارثِ في السننِ الأربعةِ معَ تعنتِه في الرجالِ فقد احتجَّ به وقوي أمرُه والجمهورُ علي توهينِ أمره معَ روايتهم لحديثهِ في الابوابِ، فهذا الشعبي يکذّبُه ثمَّ يروي عنهُ». «ميزان الاعتدالدر سنن اربعه از حارث حدیث روایت شده با اینکه به مردم عیب می‌زند و بدگوئی می‌کند، در بعضی روایات از روایت او بعنوان متابع استفاده شده اما جمهور با اینکه از او حدیث روایت می‌کنند او را ضعیف می‌دانند، مثلاً شعبی که او را دروغ‌گو می‌داند با این وجود از او روایت می‌کند».

۵- «الـمغيرهُ بنُ سعيدٍ و ابوعبدالرحيم فانَّهما کذَّابانِ». «هر دو نفر دروغ‌گو هستند» [۴۸].

۶- جابِرُ بن يزيد الجُعْفي.

«قال جرير: لقيت جابر بنَ يزيدٍ الجعفي فلَم أکتبْ عنهُ کان يؤمن بالرجعة». «جریر گفته من جابر را ملاقات کردم و از او حدیث ننوشتم، او به رجعت علی عقیده داشت». مسعر و سفیان گفته‌اند که جابر جعفی قبل از اینکه مبتلا به عقیده جدید (بدعی) گردد، مردم از جابر حدیث روایت می‌کردند و بعد از عقیده بدعی اعتقاد به رجعت مردم او را ترک کردند. جراح بن ملیح می‌گوید که جابر گفته در نزد من هفتاد هزار حدیث (موضوع و جعلی) از ابوجعفر هست که تمام این احادیث از پیامبر جهستند و در روایت زهیر و سلام بن ابومطیع از جابر مذکور پنجاه هزار حدیث (جعلی) آمده است، سفیان می‌گوید: کسی از جابر پرسید که معنی آیه زیر چیست؟

﴿فَلَنۡ أَبۡرَحَ ٱلۡأَرۡضَ حَتَّىٰ يَأۡذَنَ لِيٓ أَبِيٓ أَوۡ يَحۡكُمَ ٱللَّهُ لِيۖ وَهُوَ خَيۡرُ ٱلۡحَٰكِمِينَ[یوسف: ۸۰]. «برادر بزرگ‌شان گفت من از این سرزمین (مصر) حرکت نمی‌کنم تا پدرم به من اجازه دهد یا اینکه الله درباره من داوری کند که او بهترین حکم‌کنندگان است».

جابر جعفی در جواب سائل گفت: تأویل (معنی) این آیه تا حال نیامده است. سفیان گفت: دروغ گفته است. پس ما از سفیان پرسیدیم که جابر در معنی این آیه چه اراده‌ای دارد؟ سفیان مقصد جابر جعفی را از ین آیه چنین بیان می‌کند که رافضه عقیده دارند که علی بن ابی‌طالب زنده و در میان ابرها است و تا زمانی که علیساز آسمان به ما اجازه خروج را اعلان نکرده است ما نمی‌توانیم که به همراه فرزندان علیسخروج کرده و جنگ کنیم، ایشان (یعنی علی) خود اعلان می‌کند که «اُخْرُجوا مَع فلانٍ» به همراه فلانی برای جنگ بیرون روید و این معنی آیه مذکور است. سفیان فرمود: جابر دروغ گفته این آیه درباره برادران یوسف÷است.

سفیان گفته من از جابر شنیدم که سی هزار حدیث جعلی با خود داشت و من حلال نمی‌دانم که یکی از آن سی هزار حدیث را بیان کنم و در عوض آنها پولی به من داده شود [۴۹].

۷- الحرَثُ بنُ حَصيرة: «يصرُّ على أمرٍ عظيمٍ» که بر بدعت بزرگی اصرار می‌ورزید، مثل جابر جعفی [۵۰].

۸- عبدالکريم ابواميه: ایوب او را در روایت حدیث به بدی وصف می‌کرد [۵۱].

۹- ابوداود الاعمي: دروغ‌گو است [۵۲].

۱۰- «ابوجعفر (عبد الله بن مسورالـمدايني) الهاشمي المَدَني کانَ يضعُ أحاديثَ کلام حقٍ وليست من أحاديثِ النبي جوکان يرويها عن النبي ج» «حدیث وضع می‌کرد، کلام و سخن حق را بنام پیامبر جروایت می‌کرد در حالی که پیامبر جآن را نگفته است» [۵۳].

۱۱- عمرو بن عبيد که در حدیث دروغ می‌گفت [۵۴].

۱۲- ابوشيبة قاضي واسط مجروح و غیر معتمد است [۵۵].

۱۳- صالح الـمرّي: او دروغ‌گو است [۵۶].

۱۴- الحسن بن عماره: دروغ می‌گوید [۵۷].

۱۵- زياد بن ميمون: دروغ‌گو است [۵۸].

۱۶- خالد بن مجدوح: دروغ‌گو است [۵۹].

۱۷- ابان بن ابي‌عياش (راوی کتاب سلیم بن قیس الهلالی) دروغ‌گو است [۶۰].

[۱۳] جامع بيان العلم: ابن عبدالبر، ج ۱، ص: ۷۷. [۱۴] تذکرة الحفاظ: ج ۱، ص ۷-۸ و ۱۳، به نقل از کتاب «سیری درصحیحین» ص: ۱۰. [۱۵] تذکرة الحفاظ: ج ۱، ص ۶. [۱۶] مسلم: باب الاستئذان، ج ۲، ص ۲۱۱. [۱۷] تذکرة الحفاظ: ج ۱، ص ۷. [۱۸] الإحكام في أصول الأحكام: ابن حزم، ج ۱، ص ۲۵۶، فصل «فضل الاکثار من رواية السنن». [۱۹] جامع بيان العلم: ج ۲، ص ۳۵۰ به روایت مسلم در «کتاب التمييز». [۲۰] به روایت ابن وهب از ابن مهدی، جامع بيان العلم: ج ۲، ص ۳۵. [۲۱] جامع بيان العلم: ج ۲، ص ۳۵۱. [۲۲] جامع بيان العلم: ج ۱، ص ۳۵۱ و الإحكام في أصول الأحكام: ابن حزم، ج ۱، ص ۲۵. [۲۳] مسطح، چوب تنور الصوبیح، یا چوب خیمه، اعوادالخباء والفسطاط، احمد شاکر. [۲۴] الرسالة: شافعی، ص ۴۲۶. [۲۵] الإحكام في أصول الأحكام: ابن حزم، ج ۱، ص ۲۵۷. [۲۶] میری در صحیحین، ص ۳۹ به نقل از تذکرة الحفاظ، ج ۱، ص ۷ و مجمع الزوائد، ج ۱، ص ۱۴۹. [۲۷] مجمع الزوائد: ج ۱، ص ۱۴۹. [۲۸] تذکرة الحفاظ: ج ۱، ص ۱۳ و ۱۴. [۲۹] تذکرة الحفاظ: ج ۱، ص ۱۵ و ص ۱۶. [۳۰] الإحكام في أصول الأحكام: ج ۱، ص ۲۵۷. [۳۱] سیری در صحیحین: ص ۱۱ به نقل از محمد بن سعد، کاتب واقدی در طبقات کبری و جامع بيان العلم: ص ۶۴-۶۵. [۳۲] تهذيب التهذيب: ج ۷، ص ۱۶۵. [۳۳] تهذيب التهذيب: ج ۷، ص ۱۶۵. [۳۴] جامع بيان العلم: ابن عبدالبر، ج ۱، ص ۷۷. [۳۵] جامع بيان العلم: ابن عبدالبر، ج ۱، ص ۷۷ تا ص ۸۳. [۳۶] سیری در صحیحین: ص ۴۰. [۳۷] ميزان الاعتدال: ج ۳، ص ۲۴۹. [۳۸] صحیح مسلم: ج ۱، ص ۱۲. [۳۹] به روایت مسلم: ج ۱، ص ۱۳. [۴۰] موضوعات ابن جوزی: ج ۱، ص ۲۳ و ميزان الاعتدال: ج ۳، ص ۵۶۲. [۴۱] ميزان الاعتدال: ج ۳، ص ۵۶۲. [۴۲] به روایت مسلم: ص ۱۴. [۴۳] ميزان الاعتدال: ج ۲، ص ۶۰. [۴۴] مسلم: ج ۱، ص ۱۴. [۴۵] ميزان الاعتدال: ج ۱، ص ۴۳۶. [۴۶] مسلم: ج ۱، ص ۱۴. [۴۷] ميزان الاعتدال: ج ۱، ص ۴۳۶. [۴۸] مسلم: ص ۱۵. [۴۹] به روایت مسلم: ج ۱، ص ۱۵. [۵۰] مسلم: ج ۱، ص ۱۶. [۵۱] همان منبع. [۵۲] همان منبع. [۵۳] همان منبع. [۵۴] مسلم: ج ۱، ص ۱۷. [۵۵] همان. [۵۶] همان. [۵۷] همان. [۵۸] مسلم، ج ۱، ص ۱۸. [۵۹] همان. [۶۰] همان.

اتهام وارده در مورد خلافت ابوبکر و عمر وعثمان و رد آنها

مرتضی عسکری می‌گوید: ابوبکر وفات یافت و در وصیتنامه خویش خلافت را به عمر واگذار نمود و دوران خلافت عمر بدینسان سپری شد [۶۱]. عثمان نیز با دسته‌بندی خاصی که پدید آمده بود به خلافت رسید [۶۲].

عثمان برای جلوگیری از بازگوئی بیانات و روش پیامبر جیاران بزرگ وی را شکنجه و تبعید کرد، چنانکه ابوذر را از مدینه به شام و از شام به مدینه و آنگاه به ربذه تبعید نمود و نیز عمار یاسر را چنان زد که بیهوش بر زمین افتاد [۶۳].

در بیست و پنج سال دوران حکومت سه خلیفه، یاران پیامبر جو تابعین و دیگر دست‌پرورده‌های اسلام، در چنین فشاری به سر می‌بردند، تا سرانجام صبر آنها به سرآمد و با یک قیام عمومی، بنیان خلافت عثمان را درهم کوبیده و وی را کشتند و سپس به علی روی آورده وی رابه اصرار فراوان به خلافت برگزیدند [۶۴].

تمام آنچه مرتضی عسکری گفته جزو اعتقادات عبدالله بن سبأ یهودی بوده و نتوانسته از تاریخ واقعی اسلام، هیچ مرجع و منبع صحیح و معتبری بیاورد. و پیشرفت اسلام و تاریخ آن به پوچ‌ بودن قول مرتضی عسکری، گواهی داده و می‌دهد.

اولا: خلافت یا سلطنت یا امامت کبری با موافقت اهل شوکت و قدرت و اطاعت جمهور، حاصل می‌گردد. ثانیا: اهداف امامت و خلافت، با قدرت و شوکت بدست می‌آید و اگر با این شرایط با کسی بیعت شد، آنگاه آن شخص امام یا خلیفه می‌گردد و بدون چنین بیعتی، با بیعت یک یا چند نفر، به خلافت یا امامت نمی‌رسد. بنابراین ما می‌گوئیم که ابوبکرستنها با بیعت عمرسو عمر تنها با وصیت ابوبکر و عثمانشتنها با بیعت عبدالرحمن بن عوفسخلیفه نشده‌اند، بلکه با بیعت و اطاعت تمام صحابه به خلافت رسیده‌اند، البته قبل از بیعت تمام صحابه، خلافت ابوبکر صدیق با امر و تأیید رسول خدا جثابت شده است و نصوص آن در صفحات بعد خواهد آمد. اما اینکه عمرسبرای بیعت ابوبکر سبقت گرفته به این خاطر است که در هر بیعتِ، ضروریست که شخصی پیش‌قدم شود و بیعت را آغاز کند. خلاصه بحث اینست که خلافت و امامت با بیعت چند نفر ثابت نمی‌شود و از طرف دیگر هم رویگردانی چند نفر از بیعت، نظر اکثریت را باطل نمی‌کند. و در بیعت با عثمانستمام مسلمانان شرکت کردند -از افریقا تا خراسان و از سواحل شام تا یمن- و مدت خلافت ایشان دوازده سال بود اما در زمان ایشان افرادی بودند که با کراهت در اسلام داخل شدند و بعداً سبب فتنه گردیدند. مثل عبدالله بن سبأ یهودی و اوباش قبائل که در میان مسلمانان ناشناخته بودند. نکته‌ی دیگر اینکه قاتلین علیسخود را اهل زهد و عبادت می‌دانستند و در مورد او فتوی کفر صادر کردند در حالی که قاتلین عثمانساشخاصی بی‌دین بودند و عثمانسرا ظالم می‌دانستند نه کافر، و نسبت به قاتلین علیسبسیار کم بودند علاوه بر این قاتلین علیساز لشکریان ایشان بودند و معتقد بودند که علی مرتد شده است و قتل ایشان را برای خود سبب تقرب به خدا می‌دانستند، همچنین به تواتر ثابت شده، کسانی که با عثمانسبیعت کرده‌اند چندین برابر افرادی بودند که با علیسبیعت نمودند. با توجه به این مطالب، سخن مرتضی عسکری مبنی بر این که عثمانسیاران بزرگ پیامبر جرا شکنجه و تبعید کرد، سخن درستی نیست بلکه ساختگی و بدون سند است، زیرا عثمانسدر تمام دوران خلافت دوازده ساله خود، حتی یک نفر از مخالفین خود را نکشته و شکنجه نداده است، در حالیکه علیسچهار هزار نفر از مخالفین خود را در جنگ نهروان به قتل رسانید. البته اینکه عثمانسچنین کاری نکرده به خاطر ضعف او نبود، زیرا قدرت و توانائی لشکر ایشان چند برابر، بیشتر از توانائی لشکر علیسبوده اما با این وجود خود را به کشتن داد و هیچ کس از قاتلین خود را نکشت. ابوذرسبعد از وفات ابوبکر الصدیق به میل خود به سرزمین شام رفت و در آنجا با معاویهسدر بعضی مسائل اختلاف نظر پیدا کرد که در نتیجه، عثمان او را به مدینه احضار کرد. «فکتب عثمانُسإلى أبي ذرانْ يقدم عليه الـمدينة فقدمها فلامه عثمان على بعض ما صدر منه واسترجعه فلم يرجع فأمره بالـمقام بالربذة وهي شرقي الـمدينة» [۶۵]. «عثمانسنامه برای ابوذرسفرستاد تا به مدینه بیاید، پس ابوذرسبه مدینه آمد و عثمانساو را از آن مسائل که عقیده داشت و ایجاد اختلاف می‌کرد برحذر داشت اما ابوذر از عقاید خود باز نگشت و عثمان دستور داد که به ربذه برود». در روایتی دیگر چنین آمده: «أنَّه سأَله عثمان أن يقيم بها وقال: إنَّ رسولَ اللهِ جقال: إذا بَلغ البناءُ سلعاً فاخرجْ مِنها وقد بلغ البناءُ سلعاً فأذنَ لهُ عثمانُ بالمقامِ بالربذةِ وَأمره أنْ يتعاهدَ المدينةَ في بعضِ الأحيانِ حتّي لا يرتدَّ أعرابياً بعد هجرتِه ففعلَ فَلَم يزلْ مُقيماً بِها حتّى ماتَ» [۶۶].

«ابوذرساز عثمان اجازه گرفت تا در ربذه بماند و گفت که رسول الله جفرموده هر وقت که ساخت و ساز مکان به کوه سلعا رسید از مدینه بیرون شوید و اکنون ساخت و ساز مدینه به سلعا رسیده ‌است، پس به من اجازه بدهید که در ربذه بمانم، عثمانسبه او اجازه داد و گفت گاه‌گاهی به مدینه بیا تا صحرانشین نباشی، ابوذرسقبول کرد و تا وقت مرگ در ربذه مقیم شد آنگاه عثمانسفرستاد تا اهل و عیال ایشان را بیاورند و به همراه اهل و عیال خود آنها را اِسکان داد». (نعوذ بالله من شرور أنفسنا ومن بغض الـمعاندين الکاذبين).

از سوی دیگر عمار بن یاسر با عباس بن عتبه بن ابی‌لهب درگیر شد و به عباس ناسزا گفت. پس عثمانسهر دو را به عنوان تادیب و تنبیه کتک زد. عثمانسبی‌اندازه مهربان بود و مردم اوباش از حلم او سوءاستفاده می‌کردند و به ایشان کلمات بی‌ادبانه می‌گفتند. در نتیجه صحابه از او خواستند که اوباش را تنبیه کند اما عثمانسآنها را بخشید. زیرا به خاطر خود انتقام نمی‌گرفت. حلم و عفو ایشان سبب گردید که گروه‌های سرکش بر او بشورند و او را به شهادت برسانند [۶۷].

مرتضی عسکری می‌گوید: علی÷موقعیت زمان خویش را چنین بیان می‌نمایند:

خلفای پیش از من، کارهای بسیاری انجام داده‌اند که در آنها آگاهانه با رسول خدا مخالفت نموده‌اند، آنان پیمان وی را شکستند و سنتش را تغییر دادند؟؟ [۶۸].

جواب:

جناب مرتضی عسکری نتوانسته که برای اعتراضات خود از منابع و مراجع صحیح و معتبر استفاده کند. یکی از منابع مهم مورد استفاده او کتاب کافی کلینی است، اما این کتاب در قرن سوم جمع‌آوری شده و از نظر تحقیقی استناد به آن درست نیست. بعنوان مثال در اصول کافی کتاب الحجه باب: اسلحه و متاعی که از پیامبر جنزد ائمه است، [ص ۳۴۳، ج ۱] حدیثی به این مضمون روایت کرده است: «اُلاغ با پیامبر جبه سخن درآمد و گفت: پدر و مادرم قربانت، پدرم از پدرش و او از جدش و او از پدرش نقل کرد که او با جناب نوح در کشتی بوده و نوح برخاسته و دست به کفل او کشیده و گفته از پشت این اُلاغ، اُلاغی آید که سید پیامبران و آخرین ایشان بر آن سوار شود، خدا را شکر که مرا همان اَُلاغ قرار داد». عاقلان خود می‌دانند که از زمان نوح÷تا زمان خاتم‌الانبیاء چندین قرن گذشته است، اکنون این سؤال مطرح است که به طور طبیعی این شش اُلاغ چند سال عُمر کرده‌اند.

ضمنا پدر اُلاغ در دنیا مشخص و معین نیست زیراکه ماده خر هر روزی با یک نرخری همراه است.

همین اعتراضات را گروه عبدالله بن سبأ (که از مصر آمده بودند و در جحفه اقامت و منزل داشتند) بر علیه عثمانسمطرح ‌کردند و عثمانسعلیسرا فرستادند تا به ایشان جواب بدهد «فانطلقَ علي بنُ أبي‌طالبٍ إليهم وهُم بالجحفةِ، وکانوا يعظمونَه ويبالغونَ في أمره فردَّهم واَنَّبَهم وشتمهم فَرجعوا على أنفُسِهم بالـملامةِ وقالوا: هذا الّذي تُحاربونَ الأميرَ بسببهِ وتحتجُّون عليه به» [۶۹].

«پس علیسبه جحفه پیش گروه سبائی رفتند، و ایشان در مورد علیسبسیار مبالغه و تعظیم ‌کردند، وقتیکه علیساعتراضات‌شان را شنید و جواب داد، به ایشان بد و بیراه گفت و پرخاش کرد و با ذلّت آنها را بیرون کرد و آنان در حالی که در نفس خود احساس پشیمانی می‌کردند به یکدیگر رو کردند و گفتند به سبب همین علیسبا عثمانسمی‌جنگید». و اعتراض می‌کرد اصل ماجرای تاریخ اسلام در حق خلفاء چهارگانه این است. ولی متأسفانه جناب مرتضی عسکری وقت ندارد تاریخ را با اسناد اسلامی مطالعه کند، پس مجبور می‌شود که از کتابهای بی‌سند و بی‌تحقیق تقلید کند و سنت افتراق و اختلاف مبتدعین و دشمنان اسلام را در بین مسلمین احیاء و شعله‌ور نماید.

علیسدر تمام امور سیاسی، مذهبی، قضائی، جهادی، وزیر و مشاور خلفاء پیش از خود بوده؛ عمل خلفاء ثلاثه در اموال بنی‌نضیر و فدک و مابقی خمس خیبر به همان صورتی بوده که رسول الله جعمل نموده‌اند و ابوبکر صدیقسقسم می‌خورند که من هیچ چیزی را از صدقه رسول الله جاز همان حالتی که رسول الله جتقسیم و عمل نموده تغییر نمی‌دهم، و قسم بذاتی که جان من در دست اوست نزدیکان رسول الله جدر نزد من محبوبتر از نزدیکان خودم هستند، بعد از شنیدن این سخن علیسمی‌فرمایند: بعد از ظهر امروز با شما بیعت می‌کنم و بیعت ایشان بعد از ظهر همان روز در حضور صحابه صورت گرفت.

و همین نظم و ترتیب و تعهد را عمر فاروقسبه عهده گرفت، ولی اموال مذکور را پس از مدتی در اختیار علیسو عباسسگذاشت.

و از آنها تعهد گرفت که به همان طریق و روش رسول الله ج: عمل کنند و فرمود اگر و اگر نمی‌توانید اموال را به من برگردانید پس من طبق سنت پیامبر جعمل می‌کنم. این گفتگو در حضور عثمانس، عبدالرحمن بن عوف، مالک بن اوس و زبیر و سعد و علی و عباسشانجام گرفت و تمام ایشان حدیث: «لاَ نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ» و بیانات عمر فاروق را تأیید و قبول کردند به غیر از دشمنان صحابه [۷۰]. امّا مسئله زیادبودن حقوق بعضی از بیت‌المال و یا از اموال غنیمت برای بعضی افراد مطابق قدر و منزلت آن‌ها مثل ازواج مطهرات، یا در برابر پاداش عمل‌شان بوده یا برای ترغیب آنها، که این موارد از زمان رسول الله جمرسوم بوده، و به عنوان مثال غنیمت‌های غزوه حنین به بعضی افراد صد شتر می‌دادند و به بعضی‌ها هیچ چیزی تعلّق نمی‌گرفت این مسئله مربوط به رأی امام و در حیطه‌ی وظیفه او است.

[۶۱] به نقل از نهج‌البلاغه، ج ۱، ص ۴۸، خطبه سوم شقشقیه. [۶۲] همان. [۶۳] به نقل از انساب الاشراف، بلاذری، ج ۵، ص ۴۹. [۶۴] سیری در صحیحن، ص ۱۱-۱۳. [۶۵] البداية والنهاية: ج ۷، ص ۱۶۵. [۶۶] البداية والنهاية: ج ۷، ص ۱۵۵. [۶۷] البداية والنهاية: ج ۷، ص ۱۷۰ و ۱۷۱. [۶۸] سیری در صحیحین: ص ۱۲، به نقل از : کافی، کلینی: ج ۸، ص ۶۱-۶۳. [۶۹] البداية والنهاية: ج ۷، ص ۱۷۱. [۷۰] مسلم باب حکم الفيء: ص ۹۰ و ۹۱، ج ۲.

توضیح برخی مسائل:

مسئله یکم: مسح بر پاپوش‌های چرمی مسئله مورد اتفاق بین صحابه است، حتی ام‌المؤمنین عائشه صدیقهلبرای ثبوت مسح بر پاپوش چرمی مردم را نزد علیسمی‌فرستاد و می‌فرمود که ایشان در سفر با رسول الله جبوده‌اند و این مسئله را از ما بهتر می‌داند.

مسئله دوم: متعه حج تنها مسئله‌ای است که علیسبا عمر فاروقسمخالفت کرده، و اهل سنت بر قول عمرسعمل نکرده‌اند، و در نزد اهل سنت انفراد صحابه حجت نمی‌باشد و می‌گویند: «لا حجة في قول أحد دون رسول الله ج» هیچ‌کس به جز رسول الله جحجت نمی‌شود در این مضمون تمام اهل سنت متفق‌اند. اما حرمت متعه زنان را ائمه اربعه و امام بخاری و اهل سنت بعد از ایشان از روایت و قول علیسحجت گرفته‌اند. جناب مرتضی عسکری در این مسئله بدون دلیل نعره می‌زند و صحیح بخاری را مطالعه نکرده است.

مسئله سوم: تکبیر نماز میت را اهل سنت پنج یا شش بار جایز می‌دانند و در بعضی جاها عمل می‌کنند و پنج بسم الله را با صدای بلند جایز دانسته و در بعضی جاها با صدای بلند می‌خوانند.

مسئله چهارم: طلاق ثلاثه به یک کلام یا در یک مجلس، نزد شیخ الاسلام ابن تیمیهسو امام مسلم یک طلاق حساب می‌شود و جمهور برای احتیاط آن را سه طلاق حساب می‌کنند و علیسدر این مسئله با اهل سنت است نه با مرتضی عسکری.

مسأله پنجم: رفتار با اسیران جنگی مسئله‌ای اتفاقی است در بین صحابه و بعد از جنگ بدر میان اصحاب اختلاف وجود نداشته.

مسئله ششم: روش عمر فاروقسدر نماز تراویح عملی برابر سنت رسول الله جبوده، و زید بن ثابت نقل پیامبر جرا چنین بیان می‌کند که ایشان جحجره‌ای از حصیر در مسجد (مدینه) برای خود درست کردند و در آنجا چند شبی نماز می‌خواندند اصحاب خبردار شدند و پشت سر رسول الله جنمازخواندند بدون امر رسول الله جدر همین مورد ایشان جفرمودند: ای مردم در خانه‌هایتان این نماز را بخوانید افضل‌ترین نماز مردم (از نظر اثواب) در خانه اوست مگر نماز فرض [۷۱].

روایت دوم از ابوذرساست که می‌گوید: پیامبر جبا ما در شب بیست سوم تا یک ثلث شب نماز خواندند و در شب بیست پنجم تا نصف شب و در شب بیست هفتم به همه مردم حتی به اهل بیت خود امر کرد که در نماز این شب شرکت کنند. و تا سحر با جماعت نماز خواندند [۷۲]. و محمد بن نصر مروزی می‌گوید: نماز رسول الله جاین بود و عمر فاروقسهمین روش را دنبال کرد.

سائب بن یزید می‌گوید: که عمرسبه ابی بن کعب و تمیم الداری دستور داد: در ماه رمضان با مردم نماز جماعت بخوانید یازده رکعات (وتر). در این روایت آمده که امام قرائت‌های طولانی می‌خواند و تا سحر نماز ادامه داشت [۷۳]. و در روایت عبدالرحمن بن عبدالقادر آمده که شبی با عمرسبه مسجد رفتیم و دیدیم که مردم بصورت متفرقه نماز (سنت) می‌خوانند عمرسفرمودند: اگر پشت سر یک قاری نماز بخوانند بهتر است بعد به ابی دستور داد پیش‌نماز مردم شود. شبی دیگر دوباره به مسجد آمدیم و مردم با امام خود نماز می‌خواندند عمرسفرمود: بدعت عجیبی است این (جماعت در اول شب و ترک قیام در آخر شب).

نماز در آن وقت که می‌خوابید بهتر است یعنی نماز آخر شب را ترجیح دادند از جماعت اول شب [۷۴].

نماز تراویح با جماعت برای کسانی که قاری قرآن نیستند و در آخر شب قادر به ادای نماز نیستند در اول شب جایز است زیرا اصل جماعت در اول شب از پیامبر جثابت شده.

و کسانی‌که قاری قرآن هستند و می‌توانند که در آخر شب قیام کنند برای‌شان آخر شب بهتر است البته در تمام سال. با استناد بر حدیث:

«عن عائشهلقالت: قال رسول الله ج: «أَحَبُّ الأَعْمَالِ إِلَى اللَّهِ أَدْوَمُهَا وَإِنْ قَلَّ»[متفق عليه، مشکاة، باب القصد في العمل]. «وعنها قالت: قال رسول الله ج: خُذُوا مِنَ الأَعْمَالِ مَا تُطِيقُونَ فَإِنَّ اللَّهَ لاَ يَمَلُّ حَتَّى تَمَلُّوا [۷۵]وَكَانَ نَبِىُّ اللَّهِ جإِذَا صَلَّى صَلاَةً أَحَبَّ أَنْ يُدَاوِمَ عَلَيْهَا» [۷۶].

«رسول الله جفرموده نزد الله تعالى بهترین اعمال همان است که همیشه انجام شود. اگرچه کم باشد».

«رسول الله جفرمود آنچه می‌توانید از اعمال انجام دهید زیرا که الله تعالى از دادن ثواب خسته نمی‌شود و شمایید که از انجام و دوام یک عمل خسته می‌شوید. پیامبر جنماز سنتی را که می‌خواند دوست داشت که همیشه آن را بخواند».

[۷۱] رواه البخاري و مسلم: مشکاة باب قيام شهر رمضان، ص ۱۱۴. [۷۲] رواه ابوداود و الترمذي: وقال حسن صحيح والنسائي و ابن ماجه. [۷۳] رواه مالک في الـموطا. [۷۴] رواه البخاري: مشکاة، ص ۱۱۵. [۷۵] بخاری و مسلم. [۷۶] الحديث رواه مسلم: مشکاة باب الوتر.

اتهام معاویهسبه حذف نام رسول الله ج از شهادتین و رد بر آن

مرتضی عسکری می‌گوید: معاویه گفته: بخدا سوگند تا این نام (یعنی: أشهد أن محمدا رسول الله) را از روی زمین بر نیاندازم از پای نخواهم نشست [۷۷].

جواب:

کسی که مسلمان است می‌داند که این قول نادرست و نقل بی‌سند عسکری دلیل صریح و روشنی است بر عدم صحت و ثبوت باقی گفته‌هایش.

دلیل اول:

خود مسعودی متوفی ۳۴۶ معتزلی مذهب است، و مذهب معتزله در انکار حدیث رسول الله جو بغض و عداوت نسبت به صحابه اظهر من الشمس‌اند [۷۸].

ثانیاً: علی مسعودی با حکومت بنی امیه کینه‌ی دیرینه دارد.

ثالثاً: عثمان ذی‌النوریسقرائت عبدالله بن مسعودسرا در جمع‌کردن قرآن حاضر دخالت نداد.

رابعاً: مأمون خودش معتزلی مسلک بود و قرآن را مخلوق می‌دانست و عداوت خلفاء بنی‌عباس با خلفای بنی امیه بر کسی پوشیده نیست و مأمون می‌خواست که از چنین دروغ دنباله‌داری بر علیه معاویهساستفاده کند و نمی‌دانست که تمام ملت او بر علیه آن شورش می‌کنند و وقتی که متوجه شد از رأی خود برگشت [۷۹][حال سند دروغین مسعودی را بخوانید: «ایشان این قصّه را از راوی مأمون نقل کرده و از کتاب «الاخبار بالموفقيات» الزبیر بن بکار قاضی مکه که واضع و منکر الحدیث و متوفی ۲۵۶ است نقل کرده است و زبیر بن بکار از علی بن محمد المدائنی الاخباری روایت کرده است در حالی که المدائن متوفی ۲۲۴ یا ۲۲۵ است و مغیره بن شعبه متوفی پنجاه هجری قمری است [۸۰]. و اصل عبارت مروج الذهب این است: «فأي عمل يبقى مع هذا، لا أم لك والله إلا دفنا دفنا». یعنی: «با این، دیگر چه عملی باقی خواهد ماند، - ای بی‌مادر-، به خدا قسم بجز دفن شدن (در خاک دیگر چیزی باقی نخواهد ماند)». و ابن عدی در کامل گفته که المدائنی در نقل حدیث قوی نیست [۸۱]. و مدائنی به دنبال کسب مال و درهم بود [۸۲].

و در مورد زبیر احمد بن علی سلیمانی می‌گوید: «يضع الحديث، منکر الحديث» [۸۳].

[۷۷] سیری در صحیحین» ص ۱۴ بحواله مروج الذهب، الـمسعودي، ص ۴۱، ج ۴. [۷۸] برای اثبات این قضیه به منابع ذیل مراجعه فرمائید: الف- کتاب الام حبر الامة. ج ۷. باب حکايه قول الطائفة التي ردت الاخبار کلها. ص ۲۸۷. ب- کتاب تأویل مختلف الحدیث لامام ابومحمد عبدالله بن مسلم بن قتیبه، متوفی ۲۷۶. ص ۱۴ تا ۲۲. ج- اصول الکرخي: ص ۱۱. [۷۹] تاريخ مروج الذهب: ج ۴، ص ۴۱، واقعه‌ی ۲۱۲. [۸۰] البداية و النهاية: ص ۴۸، ج ۸. [۸۱] ميزان الاعتدال: ج ۳، ص ۱۵۳. [۸۲] تاریخ بغداد: ج ۱۲، ص ۵۵. [۸۳] ميزان الاعتدال: ج ۲، ص ۶۶ و تهذيب التهذيب: ج ۳، ص ۲۶۹.

متهم کردن خلیفه دوم به ظلم در حق غیر عرب

مرتضی عسکری می‌گوید: خلیفه دوم فرمان داده بود که اسیران جنگی عرب را آزاد کنند در حالی که اسیران فارس را حتی به مدینه پایتخت اسلام راه نمی‌دادند. از جمله مخالفت‌های دیگر او با سنت رسول الله این بود که به فرزندانی از غیر زن عرب باشند و یا در غیر سرزمین عربی به دنیا آمده باشند ارث نمی‌داد [۸۴]. و علیسگفته آه که چه کشیدم از این امت و مخالفت‌هایشان با من و فرمانبریشان از پیشوایان گمراه، فرمانبرداری از پیشوایانی که مردم را به سوی آتش می‌خوانند [۸۵].

جواب:

«حکم اسیران جنگی را قرآن در اختیار خلیفه و امیر مسلمانان قرار داده که فدیه بگیرد یا بقتل برساند یا منت بگذارد و بدون فدیه آنها رها کند.

اما مسئله ارث عجم و عرب: جناب مرتضی عسکری موطا مالک را مطالعه نکرده بنا به تقلید از دیگران به موطا مالک نسبت داده حال بنده عبارت کامل موطا را نقل می‌کنم: «ميراث أهل الـملل: أن رسول الله جقال: لاَ يَرِثُ الْمُسْلِمُ الْكَافِرَ» «مسلمانان از کافر ارث نمی‌برد». محمد بن اشعث به عمرسگفت: عمّه‌ی یهودی یا نصرانی من مرده میراث او به چه کسی می‌رسد عمرسفرمود: «يَرِثُهَا أَهْلُ دِينِهَا» «هم دین او از اموالش ارث می‌برد». «أَبى عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ أَنْ يُوَرِّثَ أَحَدًا مِنَ الأَعَاجِمِ إِلاَّ أَحَدًا وُلِدَ فِى الْعَرَبِ».

عجمی: به کافری که اگر یکی از نزدیکانش مسلمان بوده باشد باز هم از آن ارث نمی‌برد مراد از عرب اسلام است نه مطلق عجم و عرب، و امام مالک بعد از روایت عمرسمی‌گوید: امر متفق علیه در نزد ما سنتی است که در آن اختلاف نیست و فتوای علما در منطقه‌ی ما این است «أنَّهُ لاَ يَرِثُ الْمُسْلِمُ الْكَافِرَ بِقَرَابَةٍ وَلاَ وَلاَءٍ وَلاَ رَحِمٍ وَلاَ يَحْجُبُ أَحَدًا عَنْ مِيرَاثِهِ». «مسلمان از کافر به سبب قرابت بدون ولاء و رحمت ارث نمی‌برد و کسی که وارث نیست دیگران را از میراث محروم نمی‌کند» [۸۶].

و در روایت دیگر از موطا چنین آمده: «أن عمرسقال: لا نرث أهل الـملل ولا يرثوننا» «ما از دیگران و آنها از ما میراث نمی‌برند (مراد از اهل ملل غیر مسلمان است)» [۸۷].

[۸۴] حواله الـموطا مالک: ج ۱، ص ۸۵. [۸۵] سیری در صحیحین: ص ۱۳. [۸۶] موطاء: ص ۶۶۷ و اوجز الـمسالك شرح موطا،:ج ۱۲، ص ۴۴۸. [۸۷] التمهيد لابن عبدالبر: ج ۹، ص ۱۶۳.

فتنه‌ی قتل عثمان

اما عبارت سوم مرتضی عسکری که می‌گوید: علیسآه و ناله می‌کشید از دست این امت و پیشوایان‌شان بنده یک خلاصه از دوران خلافت امام را نقل می‌کنم تا معلوم شود که آه و ناله و دل خونی امام از کی و از چه کسانی بوده.

بعد از شهادت خلیفه سوم به دست عده‌ای جاهل تا پنج روز مدینه‌ الرسول خلیفه نداشت و غافقی بن حرب سردسته قاتلین امیر مدینه بود و گروهی که از مصر آمده بودند برای شهادت خلیفه اصرار داشتند که علیسخلیفه شود و علیسفرار می‌کرد، کوفی‌ها زبیر را و بصری‌ها طلحه را می‌خواستند. هیچ یکی از ایشان اجابت نمی‌کردند و اشرار می‌گفتند ما که عثمان را کشتیم اگر به شهرهایمان برگردیم بدون تعیین خلیفه، بعد از ما مردم مدینه اگر کسی را به عنوان امیر انتخاب کنند. برای ماها خیری نخواهد داشت. و جان ما در خطر است لذا برگشتند و به علیساصرار ورزیدند که شما خلافت را قبول کنید ایشان در همین گفتگو بودند که اشتر نخعی دست علیسرا گرفت و بدست او بیعت داد و بعد از ایشان مردم بیعت نمودند تاریخ: روز پنجشنبه ۲۴ ذی‌الحجه سال ۳۵ بود فردای روز جمعه علیسخطبه دادند و اول کسی که با ایشان بیعت نمود طلحه با دست فلج خود بود و مردم می‌گفتند: «انالله وإنا اليه راجعون: والله إن هذا الامر لا يتم». قسم به خدا که این بیعت و خلافت ناقص شده و کامل و تمام نخواهد گردید زیرا اولین بیعت با دست شل بود و طائفه‌ای از انصار فرار کردند و بیعت ندادند و همچنان گروه دیگری نیز از بیعت سربازدند و به مکه رفتند و زبیر می‌گفت که من به علیسبیعت دادم در حالی که شمشیر اشرارها بر گردنم بود! [۸۸].

و بعد از استقرار امر بیعت گروهی از بزرگان صحابه مانند طلحه و زبیر پیش امامسرفتند و تقاضای قصاص خون عثمانسرا از طائفه خوارج نمودند: علیسدر جواب اظهار داشتند که گروه قاتلین زیادند و انتقام‌گرفتن در حال حاضر میسر نمی‌باشد زبیر و طلحه گفتند: که امارت کوفه و بصره را بما بدهید تا از آنجا لشکری برای انتقام‌جوئی خون عثمانسبیاوریم و بر طائفه خوارج غالب شویم؛ علیسفرمودند: مهلت بدهید تا در این امر فکر کنم بعداً مغیرهسبن شعبه و ابن عباسببعنوان خیرخواهی نظر دادند ولی علیسقبول نکرد و «طاوع أمر أولئك الأمراء عن أولئك الخوارج من أهل الأمصار».

ولی علیسدستورات گروه امراء خوارج را قبول کرد و بعد از این امر ۳۶ نماینده‌ی خود را معین کرد و سهل بن حنیف را به عنوان امیر شام فرستاد و در تبوک با سربازان معاویهسملاقات کرد و بعد از سوال جواب ایشان به سهل اجازه رفتن به شام را ندادند و او را برگردانیدند و قیس بن سعد را به مصر فرستادند و اکثر مردم مصر با او بیعت کردند ولی یکی از طائفه‌ها بیعت نکردند و گفتند تا خون عثمان را نگیریم بیعت نمی‌کنیم و همچنان اهل بصره وکوفه امراء جدید را نپسندیدند و متقاضی خون عثمانسشدند و از آن طرف تمام صحابه و تابعین شام تقاضای قصاص خون عثمان را کردند و معاویهسدر ماه صفر ۳۶ طومار فرستادند و تقاضای قصاص را داشتند و طائفه‌ی خوارج که قاتلین عثمان و مشاورین علیسبودند حمله کردند که نامه‌رسان معاویهسرا بکشند ولی او با زحمت زیاد جان سالم بدر برد. در ظرف دو ماه و چند روزی ابتدای خلافت فتنه و آشوب شد اتفاق و اتحاد از بین رفت و اختلاف جایگزین شد، علیسبرای نمایندگان خود نامه فرستاد تا برای جنگ با شامیان و آماده باشند و خودش به قصد جنگ با شامیان از مدینه بیرون آمد و قثعم بن عباس را امیر مدینه کرد در این زمان مصلح بزرگ و خیرخواه مسلمین و مبشر است امام حسن بضعه الرسول: فرمود: «يا ابتي! دع هذا فإنّ فيه سفك دماء الـمسلمين ووقوع الاختلاف بينهم» «ای پدر، این اراده را رها کن و برگرد در این کار شما جز ریختن خون مسلمانان و وقوع اختلاف بین آنها چیزی دیگری نخواهد بود». امّا علیسهمان طوری که پیشنهاد مغیره بن شعیه و ابن عباس را قبول نکرد و رد نمود امام حسنسرا ناامید و قول گوهر بار او را قبول نکرد و ردّ نمود و تصمیم جدی گرفت بر قتال اهل شام، و لشکر خویش را مرتب و منظم کرد و پرچم جنگ را به دست محمد بن حنفیه داد و از مدینه به قصد شام بیرون آمد و به اهل مدینه اعلام کرد که برای جنگ اهل شام به همراه‌شان بیرون روند اما اهل مدینه از بیرون‌ رفتن برای جنگ با مسلمانان شام انکار کردند و بیرون نرفتند در همین اثناء ناگهان خبر تجهیز لشکرشکی برای گرفتن خون عثمان به طرف بصره و کوفه به علیسرسید در نتیجه لشکرکشی به شام را متوقف و برای جنگ جمل رو به بصره حرکت کرد [۸۹].

تمام صحابه و تابعین شام، بصره، کوفه، مکه و طائفه‌ای از مصر و مدینه خواهان گرفتن خون عثمانسشدند و ابتدای بیعت به دست علیساز طرف گروه قاتلین عثمانسانجام گرفت و طلحه و زبیر را هم بزور وادار کردند که بیعت دهند همان طوری که خود ایشان اظهار می‌داشتند.

و جنگ جمل را همین گروه به راه‌ انداختند.

و قول پیامبر جکه بطور معجزه خبر داده بود در ابتدای خلافت علیسعلناً دیده و شنیده شد.

۱- «تدور رحا الإسلام لخمس وثلاثين». «آسیاب اسلام تا سی و پنج سال می‌چرخد».

۲- «ليت شعري أيتکن التي تنبحها کلاب الحوأب». «خوشا به حال کسی از شما که سگ‌های حوأب بر او عوعو کند».

۳- «عن عليسقال: سمعت رسول الله جيقول: بَشِّرْ قَاتِلَ ابْنِ صَفِيَّةَ بِالنَّارِ» «قاتل زبیر را بشارت دوزخ بدهید». (ای عمرو بن جرموز) و علیسفرمود: «بشروه بالنار ولا تأذنوا له» «عمرو بن جرموز را بشارت دوزخ بدهید و اجازه دخول در خیمه من را به او ندهید».

۴- «وحديث الفتنة: النائم فيها خير من اليقظان واليقظان خير من القاعد والقاعد خير من القائم والقائم خير من الراکب والراکب خير من الساعي: فاغمدوا السيوف.. الحديث». «کسی‌که خواب است بهتر است از کسی که بیدار است و بیدار بهتر است از کسی که نشسته است و نشسته بهتر است از کسی که ایستاده و کسی که ایستاده بهتر است از کسی که سوار است و او هم بهتر است از کسی که تند می‌رود».

۵- «ويحك تقتلك الفئة الباغية». «وای بر شما که گروه باغی شما را بکشد».

۶- «قال ج: يا زبير! أما والله لتقاتلنه (أي عليا) وأنت ظالم له». «ای زبیر قسم به خدا که شما با علی می‌جنگید در حالی که شما در حق او ظالم هستید».

۷- «يَمْرُقُونَ مِنَ الدِّينِ كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِيَّةِ فَإِذَا لَقِيتُمُوهُمْ فَاقْتُلُوهُمْ فَإِنَّ فِى قَتْلِهِمْ أَجْرًا لِمَنْ قَتَلَهُمْ عِنْدَ اللَّهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ». «از دین خارج می‌شوند مانند خارج ‌شدن تیر از کمان پس وقتی که آنها را دیدید بکشیدشان البته در قاتل ایشان نزد خداوند مأجور است». [متفق علیه].

۸- «فِيهِمْ رَجُلٌ أَسْوَدُ مُخْدَجُ الْيَدِ فِى يَدِهِ شَعَرَاتٌ سُودٌ» [رواه احمد] «فوجدوه في حزبة فأتوا به عليا وفي رواية أحمد: وَخَرَّ عَلِىٌّ سَاجِداً مَعَنَا» «درمیانشان مردی سیاه رنگ و بر دست او چند عدد مو موجود است سپس این مرد را در خرابه دیدند و پیش علیسآوردند و علی برای صدق روایت خود سر به سجده انداخت» [۹۰].

[۸۸] البداية والنهاية: ج ۷، ص ۲۲۷. [۸۹] البداية والنهاية: ج ۷، ص ۲۳. [۹۰] البداية والنهاية: ج ۷، ص ۲۳۱ تا ۲۹۲.

واقعه جمل

سه هزار نفر از مکه به قصد بصره حرکت کردند و شب در مسیر خود به یک آب رسیدند و سگ‌های آن محل عوعو می‌کردند عائشه صدیقه پرسید: اسم این مکان چیست؟ گفتند حوأب: ایشان دست روی دست گذاشت و متأسف شد و فرمودند: «إنالله وإنا إليه راجعون» من برمی‌گردم، مردم به ایشان گفتند: چرا؟ عائشهلحدیث شماره دو را بیان فرمود و اصرار کرد که من را برگردانید: «والله من صاحب آب الحواب شدم» یک شب و روز در آنجا قیام کردند و بنا به روایت «البداية والنهاية» عبدالله بن زبیر اسم این مکان را بنام الحواب تکذیب نمود و بعد به طرف بصره حرکت کردند.

و از آن طرف علیساهل مدینه را تشویق نمود که با او به بصره بیایند چهار یا شش نفر از اهل مدینه دعوت ایشان را اجابت کردند: سپس علیستمام بن عباس را بر مدینه و قثم بن عباس را بر مکه حاکم گردانید. در آخر ماه ربیع الثانی سال ۳۶ از مدینه خارج شدند. عبدالله بن سلام در ربذه بود بلند شد و لگام اسب علیسرا گرفت و گفت: ای امیرالمؤمنین از مدینه خارج نشوید به خدا قسم خارج شوید اگر سلطان مسلمین دوباره به مدینه برنمی‌گردد بعد از آن امام حسن بن علیسبه پیش پدر خود آمد و گفت: من شما را نهی کردم از خارج ‌شدن و شما به حرف من گوش ندادی فردا کشته می‌شوید و ناصری برای خود نمی‌بینید با این همه علیسبه سفر خود ادامه داد و به بصره نامه فرستادند و منتظر جواب بودند در بصره امام حسن و عمار برسر منبر از مردم می‌خواستند که به علیسملحق بشوند زیرا که ایشان برای اصلاح مردم آمده‌اند نه برای جنگ در این اثنا عمارساز کسی شنیده که به عائشهلبد می‌گفت عمار به او گفت: «اُسْکُتْ مقبوحا منبوحا والله إنها لزوجة رسول الله في الدنيا والآخرة».

«خاموش باش ای مقبوح منبوح این کلمات دشنام هستند ایشان (عائشه) به والله در دنیا و آخرت همسر رسول الله هستند». پس از بیانات امام حسن و عمار مردم جمع شدند و سران قوم به ملاقات علیسرفتند، بعد از ایشان القعقاع بن عمرو را به خدمت عائشهلفرستادند.

قعقاع به بصره رفت و از ام المؤمنین عائشهلشروع کرد و به وی گفت: مادر جان، برای چه سوی این ولایت آمده‌ای؟ عائشه گفت: پسرم برای اصلاح میان مردم. پس قعقاع از وی خواست تا کسی را نزد طلحه و زبیر بفرستد تا آن دو حاضر شوند تا در حضور عائشه با آنان صحبت نماید.

* گفتگوی قعقاع با طلحه و زبیرب

وقتی که آن دو حاضر شدند قعقاع در مورد سبب حضورشان از آنان سؤال کرد و آنان هم به مانند عائشهلگفتند: برای اصلاح بین مردم. قعقاع به آن دو گفت: به من بگویید طریقه‌ای اصلاح چیست؟ به خدا اگر آن را بدانیم همراه با شما به اصلاح دست زنیم و اگر ندانیم آن را انجام نمی‏دهیم. آن دو گفتند: کار قاتلان عثمان است که باید به کشته شوند، زیرا اگر بدون قصاص رها شوند این ترک قرآن و تعطیل کردن احکام آن است و اگر از آنان قصاص گرفته شود این احیای قرآن و دستورات آن است. قعقاع گفت: در بصره ششصد نفر از قاتلان عثمان حضور داشتند که شما همه را جز حرقوص بن زهیر سعدی به قتل رساندید و چون او از دست شما فرار کرد نزد قومش از بنی سعد پناهنده شد و هنگامی‏که شما خواستید او را از آنان بگیرید و به قتل برسانید قومش شما را از این کار منع کرد و شش هزار نفر از مردم بنی سعد که از شما کناره گرفته بودند برای حمایت از او بپاخواستند و به مانند فرد واحدی در مقابل شما ایستادند. حال اگر شما حرقوص را ترک کنید و او را نکشید، در واقع شما چیزی را که خود می‌گویید و آن را از علی درخواست می‏کنید ترک کرده‌اید و اگر به خاطر دستیابی به حرقوص با علی بجنگید و آنان بر شما غلبه یابند و شما را شکست دهند در محذور قرار می‏گیرید و آنان را تقویت می‏کنید و گرفتار چیزی می‌شوید که خوشایند شما نیست. شما به خاطر اینکه حرقوص را مطالبه کردید ربیعه و مضر را به خشم آوردید، زیرا آنان برای کمک به بنی سعد برای جنگ با شما و رها کردنتان اجتماع کردند. این وضعیت که برای شما روی داد، برای علی هم روی داد، زیرا قاتلان عثمان در سپاه وی حضور داشتند.

راه حل پیشنهادی قعقاعس:

راه حل وی صبر و درنگ و حفظ آرامش بود.‌ام المؤمنین عائشهلو همراهانش تحت تأثیر منطق قعقاع و استدلال مقبول وی قرار گرفتند وام المؤمنین به وی گفت: ای قعقاع، به نظر تو باید چکار کرد؟ قعقاع گفت: علاج این کار حفظ آرامش است و در گرفتن قصاص از قاتلان عثمان باید بردباری و تأمل کرد و چون اختلافات به پایان رسید و امت در مورد امیر المؤمنین علی به اتفاق نظر دست پیدا کرد وی برای گرفتن قصاص از قاتلان عثمان فراغت می‏یابد. اگر شما با علی بیعت کنید و با او هم نظر گردید این نشان خیر و آثار رحمت و توانایی بر گرفتن انتقام عثمان است، اما اگر از این کار ابا بورزید و به تکلیف گرایش یابید این نشان شر و از دست رفتن انتقام است. پس عافیت را مرجح دانید تا از آن بهره‌مند شوید. کلید خیر باشید چنان که در ابتدا هم چنین بودید. به معرض بلیه مروید و ما را هم در معرض آن قرار ندهید که هم ما و هم شما را از پای درآورد. به خدا قسم این سخنان با شما می‌گویم و بیم آن دارم که کار سامان نیابد تا خدا این امت را که کارش آشفته و این حادثه بر آن فرود آمده به محنت افکند که این حادثه را نباید آسان گرفت که چون کارهای دیگر نیست و چنان نیست که یکی یکی را کشته باشد یا گروهی یکی را و یا قبیلهای قبیلهای را کشته باشند. آنان به سخن قانع کننده و از سر صدق و اخلاص قعقاع قانع شدند و در مورد دعوت وی به صلح موافقت کردند و به وی گفتند: نکو گفتی و صواب آوردی، بازگرد، اگر علی بیاید و رأی او نیز همانند تو باشد این کار به اصلاح گراید. قعقاع که در مأموریت خود موفق شده بود به ذی قار و نزد علی برگشت و ماجرا را برای علی بیان کرد و امیرالمؤمنین علی بسیار خوشحال شدند و قوم منتظر صلح بودند و گروهی در دل خود از این صلح ناراضی بودند که همان گروه قاتلین خلیفه سوم (عثمان) بودند پشت سر قعقاع ام‌المؤمنین به علیسگفتند که ما برای صلح آمده‌ایم از این خبر تمام مردم دو گروه خوشحال و مسرور گشتند بعد امیرالمؤمنین بلند شد و بیانات پرمحتوای ایراد فرمودند: «فذکر الجاهلية وشقائها وأعمالها وذکر الإسلام وسعادة أهله بالألفة والجماعة، وإن الله جمعهم بعد نبيه جعلى الخليفة أبي‌بکر الصديقسثم بعده على عمر بن الخطابسثم على عثمان ثم حدث هذا الحدث الذي جرى على الأمة أقوام طلبوا الدنيا و حسدوا من أنعم الله عليه بها!!.

ثم قال: ألا إني مرتحل غدا فارتحلوا ولا يرتحل معي أحد أعان على قتل عثمان بشيء من أمور الناس فلما قال هذا، اجتمع من رؤسهم جماعة کالأشتر النخعي وشريح بن أوفى وعبد الله بن سبأ المعروف بابن السوداء وسالم بن ثعلبة وغلّاب بن الهيثم وغيرهم في ألفين وخمسمائة و ليس فيهم صحابي. ولله الحمد». ترجمه: «عمل و بدبختی دوران جاهلیت را ذکر نمودند و همچنان سعادت مردم را در دوران اسلام بیان کردند و فرمودند که الله تعالى بعد از رحلت پیامبر جمسلمانان را بر خلافت ابوبکر صدیق جمع و متحد نمودند و بعد از او بر خلافت عمر بن الخطاب و بعد بر خلافت عثمان متفق و متّحد گردانید. بعد از عثمان این اتفاقات به وجود آمد و سبب اتفاقات کسانی بودند که دنیاطلب بوده و بر کسانی که الله تعالى به آنها نعمت و فضیلت نازل فرموده حسادت می‌کنند و هدفشان بازگرداندن مردم به جاهلیت بوده ولی‌الله تعالى دین را کامل و دستورات خود را تمام می‌کند و من فردا حرکت می‌کنم و شما هم حرکت کنید و کسانی که در قتل عثمانسکوچک‌ترین دستی داشته اجازه ندارد که به همراه من بیایند. بعد از خطبه سراسر رحمت و صلح و اتحاد بین مسلمین امیرالمؤمنین، آتش‌سوزان و رعب و وحشت در بدن گروه عبدالله بن سبأ یهودی انداخت و جماعتی از سران ایشان مانند اشتر نخعی و شریح بن اوفی و عبدالله بن سبأ معروف به ابن سوداء و سالم بن ثعلبه و غلاب بن الهیثم و چند تن دیگر که دو هزار و پانصد نفر بودند جمع شدند و در بین ایشان یک نفر از صحابه هم وجود نداشت [۹۱]. ولله الحمد».

گروه سبأ به دو چیز یقین و اعتراف نمودند: ۱- علم علیسبکتاب الله ۲- عمل ایشان به آن یعنی قصاص‌گرفتن از قاتلین بدستور کتاب الله: «وقد قال ما سمعتم: غداً يجمع عليکم الناس، وإنما يريد القوم کلهم أنتم، فکيف بکم وعددکم قليل في کثرتهم». «و شما آنچه را که ایشان فرمودند شنیدید فردا همه مردم را جمع می‌کند و همه قوم می‌دانند که قاتل شمایید با این عدد قلیل چه حال و روزگاری بر شما می‌گذرد». اشتر نخعی گفت: ما تا امروز رای علی را نمی‌دانستیم که او (علی) با آنها صلح می‌کند. «فإنما اصطلحوا على دمائنا فإن کان الأمر هکذا ألحقنا عليا بعثمان: فرضي القوم منا بالسکوت».

«صلح‌ آنها سبب ریختن خون ما می‌شود اگر هدف آنها چنین باشد ما علیسرا با عثمان ملحق می‌کنیم یعنی او را هم می‌کشیم از این مشورت و پیش‌نهاد اشتر قوم‌شان راضی و سکوت نمودند». اما ابن السوداء گفت: «بئس ما رأيت، لو قتلناه فإنا يا معشر قتلة عثمان في ألفين وخمسمائة وطلحة والزبير في خمسة آلاف لا طاقة لکم بهم».

معنی: «رأی شما رأی بدی است ما اگر علی را بکشیم کشته می‌شویم؛ ما ای گروه قاتلین عثمان دو هزار و پانصد نفر هستیم و طلحه و زبیر و یاران‌شان پنج هزار نفر هستند توانایی شما با آنها برابر نیست و هدفشان شما هستید». «فقال غلاب بن الهيثم دعوهم وارجعوا بنا حتى نتعلق ببعض البلاد فنمتنع بها» «پس غلاب گفت: ایشان را رها کنید و برگردیم تا در بعضی شهرها خودمان را مخفی کنیم و خود را نجات دهیم». «فقال ابن‌السوداء بئس ما قلت إذا والله کان يتخطفکم الناس» پس ابن سوداء به غلاب گفت: شما چیز بدی گفتید. به خدا قسم در آن وقت مردم شما را می‌ربایند. «ثم قال ابن السوداء: قبحه الله، يا قوم! إن عيرکم في خلطة الناس فإذا التقى الناس فانشبوا الحرب بين الناس ولا تدعوهم يجتمعون». «بعد ابن سوداء گفت: ای قوم، کاروان شما در داخل آنها است هر وقت که آنها با هم روبرو ‌شدند جنگ را در بین آنها راه بیندازید و نگذارید که با هم متحد شوند». «وبات الناس بخير ليلة وبات قتلة عثمان بشر ليلة وباتوا يتشاورون وأجمعوا على أن يثيروا الحرب من الغلس، فنهضوا من قبل طلوع الفجر وهم قرب من ألفي رجل فانصرف کل فريق إلى قرابتهم فهجموا عليهم بالسيوف فثارت کل طائفة إلى قومهم ليمنعوهم وقام الناس من منامهم إلى السلاح فقالوا: طرقتنا أهل الکوفة ليلا وبيتونا وغدروا بنا، وظنوا أن هذا عن ملأ من أصحاب علي فبلغ الأمر عليا فقال: ماللناس؟ فقالوا: بيتنا أهل البصرة فثار کل فريق إلى سلاحه ولبسوا اللامة ورکبوا الخيول ولا يشعر أحد منهم بما وقع الأمر عليه في نفس الأمر وکان أمر الله قدراً مقدوراً وقامت الحرب على ساق وقدم وتبارز الفرسان وجالت الشجعان فنشبت الحرب... والسائبة أصحاب ابن السوداء قبحه الله لايفترون عن القتل ... وقد قتل مع هذا خلق کثير جدا حتي جعل عليسيقول لابنه الحسن: يا بني! ليت أباك مات قبل هذا اليوم بعشرين عاماً. فقال له: يا أبت! قد کنت أنهاك عن هذا». ترجمه: «بعد از اتفاق و اتحاد و اطمینان هر دو طرف علیسو عائشهلو همراهانشان شب راحتی را گذرانیدند و قاتلین عثمانسشب ناراحتی را می‌گذرانیدند و نمی‌خوابیدند و با یکدیگر مشورت نمودند و تصمیم گرفتند که جنگ را در تاریکی آغاز کنند و قبل از طلوع بامداد بلند شدند، آنها قریب دو هزار نفر بودند و بر علیه لشکر عایشه و طلحه و زبیر حمله نمودند و آنها گمان کردند که اهل کوفه به آنها حمله و شبیخون زدند سپس بلند شدند و اسلحه به دست حمله کردند و لشکر علیسگمان کردند که اهل بصره بر ما حمله و عهدشکنی کردند سپس آنها هم اسلحه به دست گرفتند و سوار بر اسب شدند و جنگیدند و هیچ یکی از دو گروه واقعیت امر را نمی‌دانستند، و تقدیر الله هم بر این بود. جنگ با تمام شدت در گرفت و جنگ تن به تن با هم شروع شد، و گروه ابن سودا از این فرصت استفاده کردند، و از دو طرف مسلمانان بسیاری به شهادت رسیدند. علیسمی‌گفت: ای پسر، من کاش پدرت بیست سال جلوتر از این روز مرده بود، امام حسن در جواب گفت: ای پدر: من شما را از این کار نهی می‌کردم». علیسفرمود: «إنا لله يا حسناي أي خير يرجي بعد هذا». بعد از این روز چه خیر و خوشی باقی مانده [۹۲]؟ تاریخ این حادثه آخر جمادی‌الثانی سال سی و شش بود تا روز شهادت امیرالمؤمنین از گروه عبدالله بن سبا آه و ناله می‌کشید و در عاقبت بدست آنها شهید شد. «إنا لله وإنا إليه راجعون».

[۹۱] البداية والنهاية: ج ۷، ص ۲۳۷-۲۳۹. [۹۲] البداية والنهاية: ج ۷، ص ۲۴۱.

متهم کردن معاویه به ایجاد تغییر و تبدیل در دین

مرتضی عسکری می‌گوید: معاویه همه چیز اسلام را مسخ و وارونه نموده ودر نتیجه اسلام راستین و حقیقی را به اسلام مسخ شده و قابل توجیه با دستگاه خلافت تبدیل نمودند [۹۳].

جواب:

«هدف مرتضی عسکری از اسلام راستین همان اسلام عبدالله بن سبأ است نه اسلام چهار خلیفه، به خطبه‌های امیرالمؤمنین علی در همین کتاب مراجعه فرمائید».

[۹۳] سیری در صحیحین: ص ۱۵.

شبهه انکار احادیث رؤیت الله متعال درقیامت و دیگر احادیث

مرتضی عسکری: احادیث رؤیت الله را در روز قیامت، و حدیثی که پیامبر جفرموده: بار الها، نفرین‌های مرا سبب پاکی مؤمنان بنما و مایة برکت آنها قرار ده، و حدیث گرده‌پاشی درخت خرما را به باد تمسخر گرفته و انکار نموده [۹۴].

جواب:

جناب مرتضی عسکری در این مسائل با الله تعالى و پیامبر جاختلاف دارد نه با اهل سنت زیرا خداوند در سوره القیامه می‌فرمایند:

﴿وُجُوهٞ يَوۡمَئِذٖ نَّاضِرَةٌ ٢٢ إِلَىٰ رَبِّهَا نَاظِرَةٞ ٢٣[القیامة: ۲۲-۲۳]. «در آن روز صورت‌هایی شاداب و مسرور است و به پروردگارش می‌نگرد».

از ایشان بپرسید که این احادیث را اگر معاویه و ابوهریره ساخته‌اند پس بفرمائید که این آیه را چه کسی ساخته؟

[۹۴] سیری در صحیحین: ص ۱۶.

اعطای درجه‌ی خدایی به علیس

خدا. در آیین مرتضی عسکری فقط همین اسم است مسمّی ندارد مسمّی با تمام اسماء و صفات که در کتب آسمانی و در گفته‌ای تمام انبیاء آمده فقط علی و اهل بیت او هستند. «ولاية علي مکتوبة في جميع صحف الأنبياء ولن يبعث الله رسولا إلا بنبوّة محمد جووصيه علي» [۹۵]. «ولایت علی در تمام کتب پیغمبران نوشته شده است و خدا هیچ پیغمبری را مبعوث نکرده جز به نبوّت محمد جو وصیت علیس». یعنی اقرار به این دو مطلب از طرف خدا بر او واجب است «ما من نبي جاء قط إلا بمعرفة حقنا وتفضيلنا علي من سوانا». «هیچ پیغمبری نیامده مگر به معرفت حق ما و برتری ما بر دیگران» [۹۶]. نه حدیث در این باب به همین مضمون آورده.

در حالی که قرآن می‌فرماید: ﴿وَمَآ أَرۡسَلۡنَا مِن قَبۡلِكَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِيٓ إِلَيۡهِ أَنَّهُۥ لَآ إِلَٰهَ إِلَّآ أَنَا۠ فَٱعۡبُدُونِ ٢٥[الأنبیاء: ۲۵].

«ما پیش از تو هیچ رسولی را نفرستادیم مگر اینکه به او وحی کردیم که معبودی جز من نیست پس تنها مرا پرستش کنید».

۱- ﴿نَزَلَ بِهِ ٱلرُّوحُ ٱلۡأَمِينُ ١٩٣[الشعراء: ۱۹۳]. «جبرئیل قرآن را به زبان عربی واضح بر دل تو نازل کرد». [مراد ولایت امیرالمؤمنین است].

۲- ﴿إِنَّا عَرَضۡنَا ٱلۡأَمَانَةَ عَلَى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ وَٱلۡجِبَالِ[الأحزاب: ۷۲]. «ما امانت را بر آسمان‌ها و زمین وکوه‌ها عرضه کردیم». [آن امانت، ولایت امیرالمؤمنین است].

۳- ﴿ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَلَمۡ يَلۡبِسُوٓاْ إِيمَٰنَهُم بِظُلۡمٍ...[الأنعام: ۸۲]. «کسانیکه ایمان آوردند و ایمان خود را به ستم آلوده نکردند». یعنی به ولایتی که محمد جآن را آورده ایمان آورند و آن را به ولایت فلان (ابوبکر) و فلان (عمر) نیامیختند آن ایمان آلوده به ستم نیست.

در این موضوع نود و دو آیه آورده و گفته هدف از این آیه‌ها ولایت علی است.

۴- ﴿وَلَقَدۡ عَهِدۡنَآ إِلَىٰٓ ءَادَمَ مِن قَبۡلُ فَنَسِيَ وَلَمۡ نَجِدۡ لَهُۥ عَزۡمٗا ١١٥[طه: ۱۱۵]. «قبلاً به آدم سفارش کردیم و او فراموش کرد پس برایش (پایه‌های) پایداری پیش‌بینی نکردیم». یعنی درباره محمد و امامان بعد از او به وی سفارش کردیم ولی تصمیم نگرفت و ترک پیمان کرد و پیغمبر این که اولوالعزم نامیده شدند از این جهت است که خدا درباره‌ی محمد جو اوصیاء بعد از او خصوصاً درباره حضرت مهدی و روش او به ایشان سفارش فرمود و آنها تصمیم خود را استوار کردند: که مطلب چنین است و اعتراف نمودند [۹۷].

جناب مرتضی عسکری و محمد کلینی و جواد مصطفوی درجه اولوالعزمی را از آدم÷گرفتند، پس اصحاب پیامبر جچه کسانی باشند؟ این است همان اسلام راستینی که مرتضی عسکری مدعی آن بود. و اهل سنت واقعاً چنین اسلام راستینی که مرتضی و هم‌عقیده‌هایشان دارند را قبول ندارد.

به عقیده ما اهل سنت سه خلیفه بیست و چهار سال ولایت نمودند و حکومت اسلام را از شرق به خراسان و از غرب به مصر و آفریقا و از جنوب به یمن و از شمال تا روم رسانیدند در حالی که هیچ پیامبری برای اعلام ولایت‌شان مبعوث نشده و علیسکم‌تر از پنج سال خلافت نمود و در این مدّت تقریباً یک صد و بیست هزار صحابه و تابعین کشته شدند و هیچ شهر جدیدی از دست کفار فتح نشده در حالی که تمام انبیاء غیر از آدم بگفته خود‌شان برای اعلام ولایت او مبعوث شده‌اند حال خوانندگان عزیز از راه انصاف بدون طرفداری از کسی قضاوت فرمایید که اسلام راستین در مقام ترازوی اهل سنت قرار گرفته یا در مقام ترازوی مرتضی عسکری. «الإنصاف خير الأوصاف».

[۹۵] اصول کافی: ج ۲، ص ۳۲۰، کتاب الحجة. [۹۶] اصول کافی: باب فيه نتف و جوامع من الرواية في الولاية، ج ۲، ص ۳۲۰. [۹۷] باب فيه نکت ونتف من التنزيل في الولاية، اصول کافی: ج ۲، ص ۲۷۶-۲۸۳.

شبهه موضوع غرانیق

مرتضی عسکری می‌گوید: اهل سنت روایت نموده‌اند که روزی پیامبر جدر شهر مکه سورة نجم را قرائت می‌فرمود تا بدین آیه رسید ﴿أَفَرَءَيۡتُمُ ٱللَّٰتَ وَٱلۡعُزَّىٰ ١٩ وَمَنَوٰةَ ٱلثَّالِثَةَ ٱلۡأُخۡرَىٰٓ ٢٠[النجم: ۱۹-۲۰]. «آیا لات و عزی و منات و آن بت سومین را می‌بینید؟». با خواندن این آیه، شیطان بر زبان مبارکش القاء کرد که بگوید: «تلك الغرانيق العلي منها الشفاعة ترتجى». «به آن بتها که چون پرندگان سفیدند امید شفاعت می‌رود» [۹۸].

جواب:

اهل خانه از داخل خانه خبر دارد، نه مهمان اجنبی، آن هم مهمانی که دنبال بهانه‌جویی بگردد!!! اصل واقعه از این قرار است که بعضی از مفسرین روایات غیرصحیح و بدون سند متصل و بدون بیان شأن نزول آیه ۵۲ سوره حج و بدون تحقیق صحت و سقم آن را نقل کرده‌اند، مثل: ابوبکر جصاص، زمخشری، ابن جریر طبری و حتی ابن حجر نامدار لیکن در مقابل ایشان کسانی مثل ابن‌کثیر، قاضی عیاض، ابن خزیمه متولد ۲۲۳ و متوفی ۳۱۱، قاضی ابوبکر، ابن العربی، امام رازی، ابوعبدالله القرطبی، بدرالدینی، شوکانی، آلوسی و بیهقی می‌گویند که قصه غرانیق کاملاً نادرست است» یکی از دلائل نادرست ‌بودن این قصه این است که سوره نجم مکی است و این داستان ﴿أَفَرَءَيۡتُمُ ٱللَّٰتَ وَٱلۡعُزَّىٰ ١٩ وَمَنَوٰةَ ٱلثَّالِثَةَ ٱلۡأُخۡرَىٰٓ ٢٠[النجم: ۱۹-۲۰]. و سجده پیامبرجو مسلمانان و مشرکین بعد از هجرت حبشه بوده و هجرت حبشه در ماه رجب سال پنجم است و از شنیدن صلح ‌دروغین سه ماه بعد از همین سال در ماه شوال مهاجرین به مکه برگشتند. و سوره بنی‌اسرائیل بعد از معراج نازل شده و معراج از تاریخ معتبر در سال یازده یا دوازده بعثت واقع شده و آیه ۷۳-۷۵ سوره بنی‌اسرائیل که پیامبر جرا توبیخ و تهدید می‌کند تقریبا پنج یا شش سال بعد از سوره نجم و قضیه‌ی آن نازل شده و سوره حج و آیه ۵۲ تا ۵۳ بعد از نه سال نازل می‌شود این ربط از نقل و عقل سلیم بعید است و آیه‌های سوره‌ی حج هیچ ربطی با آیه سوره‌های نجم ندارد: حال آیه‌های سوره حج را بخوانید و صحیح ترجمه بکنید.

﴿وَمَآ أَرۡسَلۡنَا مِن قَبۡلِكَ مِن رَّسُولٖ وَلَا نَبِيٍّ إِلَّآ إِذَا تَمَنَّىٰٓ أَلۡقَى ٱلشَّيۡطَٰنُ فِيٓ أُمۡنِيَّتِهِۦ فَيَنسَخُ ٱللَّهُ مَا يُلۡقِي ٱلشَّيۡطَٰنُ ثُمَّ يُحۡكِمُ ٱللَّهُ ءَايَٰتِهِۦۗ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٞ ٥٢[الحج: ۵۲].

در آیه ۵۲-۵۴ کلمه ﴿تَمَنَّىٰٓبه معنی خواند و هم به معنی سخن گفتن است حرف «في» در ﴿فِيٓ أُمۡنِيَّتِهِۦبجای «عند» می‌آید به این معنی است هیچ پیامبری را پیش از تو نفرستادیم مگر اینکه هرگاه سخن می‌گفت: شیطان (انس یا جنی) القائاتی همزمان (با خواندن و حرف‌زدنشان) در گوش و دل کفار می‌کرد (و کفار هم آن را از قول پیامبر گماشته و اشاعه می‌دادند) امّا الله تعالى القائات شیطان را از میان می‌برد سپس آیات خود را استحکام می‌بخشید و خداوند علیم و حکیم است. هدف این بود که الله تعالى القای شیطان را فتنه قرار دهد برای آنها که در دل‌هایشان بیماری است، و آنها که سنگدلند، و ظالمان در عداوت شدید دور از حق قرار گرفته‌اند و (نیز) هدف این بود که آگاهان بدانند این حقّی است از سوی پروردگارت. و در نتیجه به آن ایمان بیاورند و دل‌هایشان در برابر آن خاضع گردد و الله تعالى کسانی را که ایمان آوردند به سوی صراط مستقیم هدایت می‌کند(۵۴) [۹۹].

﴿قَالَ أَلَمۡ نُرَبِّكَ فِينَا وَلِيدٗا وَلَبِثۡتَ فِينَا مِنۡ عُمُرِكَ سِنِينَ ١٨[الشعراء: ۱۸].

«فرعون به موسی÷گفت آیا ما تو را در کودکی با خود پرورش ندادیم و سال‌هایی از زندگیت با ما نبودی».

مرتضی عسکری آنچه را در ص ۱۷-۲۱ سیری در صحیحن گفته: ادعائی شخصی است و بدانید فاصله شما با ابوذر غفاریسفاصله زمین تا آسمان است ایشان در در مدینه‌ی روستایی سکونت نکردند و صحراء ربذه را مأوا و مسکن خود قرار دادند و شما در کاخ‌های شاهی و مجلل و در هوای دل بخواه خود زندگی می‌کنید و نزد شما در عوض صحیح البخاری، کتابی ارزش دارد که شیخ الحدیث او عفیر و سهل فاسد الدین اهل غلو بن زیاد و مفضّل بن صالح (کذاب) و سعد ابن طریف (ناؤوسی شاعر ضعیف قاصّ) و ابن فضال (واقفي مذهب) و حسن بن الجهم (به ضد عقل و قرآن روایت می‌کند) و سین بن عمیره (لعنه الأئمه) و ابوالجارود و لعنه الصادق (فاسد الـمذهب) و احمد بن محمد بن خالد (که از قم بیرونش کردند) و محمد بن سنان (کذّاب فاسد الـمذهب غالي) و ابراهیم بن اسحاق الاحمر (فاسد لادين واهل غلوّ) و علی بن ابراهیم (معتقد به تحریف قرآن بوده) و النوفلی (غالی) و هشام بن الحکم (شاگرد ابوشاکر زندیق و امام کاظم او را مطیع هوا و هوس و غافل از امر خدا خوانده) باشند و برای شما کتاب «التحريف» احمد بن محمد بن خالد البرقی و کتاب «التنزيل والتغيير» محمد بن خالد البرقی و کتاب «التنزيل من القرآن و التحريف» علی بن الحسن بن فضّال و کتاب «التحريف والتبديل» محمد بن الحسن الصیرفی و کتاب: «التنزيل والتحريف» حسن بن سلیمان الحلّی و کتاب «قرأه أميرالـمؤمنين وقرأه أهل بيت» محمد بن علی بن مروان الماهیار المعروف به ابن الحجام و کتاب «قرأه اميرالـمؤمنين» ابوطاهر عبدالواحد بن عمرالقمی و فصل‌الخطاب فی إثبات تحریف کتاب «رب الأرباب» للمیرزا حسین بن محمدتقی النوری الطبرسی و گفته و قرآن که هفده هزار آیات دارد و اصول کافی، خوب است که بخواند نه قرآن اهل سنت را که خلیفه سوم آن را منتشر کرده است، جناب عسکری با تمام آن بغض و کینه که با فاتحین جهان اسلام و یاران جان فدای خاتم ‌الانبیاء÷داشت نتوانست کوچک‌ترین ضعف برای آنان را از منابع صحیح و معتبری ثابت کند. لکن در پرخاش، بدگوئی، بدبینی، بدنویسی، بدعقیدتی، بدون دلیل، بدون مدرک، صدها درجه بالاتر از مقتدای خود عبدالله بن سبأ، نمره می‌گیرد،

[۹۸] مراجعه به تفسیر المنثور: ج ۴، ص ۳۶۸، سیری در صحیحین: ص ۱۶. [۹۹] تفسیر قرطبی: ص ۵۴-۵۶ و حرف فی رد آیه ۱۸ سوره‌ی الشعراء است.

شبهه منع نقل و تدوین حدیث توسط خلفا

حال برویم به طرف کتاب اصلی سیری در صحیحین حجة ‌الاسلام محمد صادق نجمی.

«مسلمانان از نظر کتابت و تدوین حدیث به دو دسته متمایز تقسیم گردیده‌اند که عده‌ای طرفدار نوشتن حدیث (علیسو پیروان آن حضرت) و عده دیگر مخالف کتابت حدیث (ابوبکرسو پیروانش) [۱۰۰]. تدوین حدیث در زمان علی÷با استناد صحیح بخاری و امام باقر و طومار علیسبه استناد رجال نجاشی ترجمه احمد ابن عذافر» و آمار و طبقات نویسندگان حدیث و تدوین حدیث در دوران امام صادق÷و کتب اربعه این جوامع از دوران حضرت رضا÷مرجع و ملجأ شیعه در مسائل دینی و احکام بوده تا مرحوم کلینی متوفی سال ۳۲۹ کتاب کافی را تألیف و با اسلوب جدید و خاصی اخبار را در آن جمع‌آوری نموده» [۱۰۱].

جواب:

بنده در تدوین حدیث و منع آن مفصلاً در صفحات گذشته بحث کرده‌ام. حالا آنچه محمد صادق نجمی در تدوین حدیث در میان شیعه «از صحیفه علیسو امام باقر و طومار علیسبرای خود دلیل می‌گیرد» جای تاسف و حیرت است: مسأله اول: اینکه علیسرا با امام باقر در صف مذهب شیعه قرار داده. دوم: صحیفه علیسرا بنام طومار یا کتاب مدوّن در حدیث نام گذاشته. سوم: ضبط و جمع‌آوری حدیث ابوبکر‌الصدیقسرا به کتاب تذکرة الحفاظ مرجع ‌داده بدون کامل‌کردن عبارت تذکره الحفاظ. مسئله اوّل صحیفه: ابوجحیفه به علیسمی‌گوید: «هل عندکم کتاب؟ قال: لا إلا کتاب الله... أو ما في هذه الصحيفة». «آیا با شما کتابی هست؟ فرمود: نه، مگر کتاب الله (قرآن) یا آنچه در این صحیفه است». من گفتم: در صحیفه چه چیزی وجود دارد؟ فرمود: «العقل (دیه) و ترغیب در آزاد کردن اسیر از زندان اسارت و اینکه مسلمان در عوض کافر نباید کشته شود [۱۰۲]. و عبارت این روایت در باب حرم، ص ۲۵۲، مدینه این است ابراهیم نیمی از پدر خود و او از علیسروایت کرده «ما عندنا شيء إلا کتاب الله وهذه الصحيفة عن النبي ج». «در نزد ما غیر از کتاب الله و این صحیفه از پیامبر جچیزی دیگری موجود نیست». دوم: هر کسی در مدینه بدعتی را ایجاد کرد یا بدعت‌گذاری را پناه داد بر آن کس لعنت الله تعالى و ملائکه و تمام مردم باد و از آن کس عبادت سنت و فرض قبول نمی‌شود و پناه‌دادن مسلمین مساوی است (میان مرد و زن) پس اگر کسی عهد ‌داد مسلمانی را نقض کند که بر آن لعنت الله و ملائکه و تمام مردم باد و از آن عبادت سنت و فرضی قبول نشود یا عدل به معنی فدیه و کسی که دیگری را برای خود ارباب و آقا قرار بدهد بر آن هم لعنت الله و ملائکه و تمام مردم باد [۱۰۳].

در تمام این ابواب و اطراف کلمه صحیفه و چند مسئله آمده که در مقدمه صحیح مسلم ص ۱۰ طبع پاکستان آمده که ابن عباس این صحیفه را طلب کرد و آنچه را که شیعه در این صحیفه بنام علیسداخل کرده بودند ابن عباس آنها را محو (پاک) کرد و قسم خورد که علیساینها را نگفته و این صحیفه، را به اندازه یک ذراع تقریبا پنجاه سانت پرت کرد و فرمود: «قاتلهم الله أي علم أفسدوا». «الله تعالى ایشان را بکشد چون علم را فاسد کردند».

در نتیجه علیسسنّی بوده نه شیعه «و از صحیفه جواز کتابت حدیث ثابت می‌شود» و به یک صفحه کتاب گفته نمی‌شود و این قول نجمی که فرزند امام باقر است کتابی آورد بسیار بزرگ و درهم پیچیده که غلط است و صحت ندارد ثانیا امام باقرسمثل دیگران احادیث را مشابهاً از صحابه روایت می‌کرد چنانچه علامه الذهبی می‌گوید: ابوجعفر: «الإمام الثبت الهاشمي العلوي الـمدني أحد الأعلام -روي عن أبيه- وجابر بن عبدالله وأبي‌سعيد، وابن عمر وعبدالله بن جعفر وعدد وأرسل عن عائشه وأم سلمة وابن عباس وحدث عنه ابنه جعفر بن محمد وعمرو بن دينار والاعمش والاوزاعي وابن جريج وقره بن خالد وخلق، مولده سنة ست وخمسين(۵۶)، وروايته في سنن النسائي عن جده لأمه الحسن وکذا فيه روايته عن عائشة» [۱۰۴].

و همچنان امام جعفر سنی بوده نه شیعه علامه الذهبی می‌گوید: «جعفر بن محمد بن علي ابن الشهيد الحسين بن علي بن ابي‌طالب الهاشمي الامام ابوعبدالله العلوي الـمدني الصادق أحد السادة الأعلام وابن بنت القاسم بن محمد وأم أمه هي أسماء بنت عبدالرحمن بن أبي‌بکر فلذلك کان يقول ولدني أبوبکر الصديق مرتين، حدّث عن جده القاسم وعن أبيه أبي جعفر الباقر وعبيدالله بن أبي‌رافع وعروة بن الزبير وعطاء ونافع وعدة، وعنه مالك والسفيايان وحاتم بن إسماعيل ويحيي القطان وابوعاصم النبيل وخلق کثير، قيل: مولده سنة ثمانين (۸۰) فالظاهر أنه رأي سهل بن سعد السعدي، وثقه الشافعي ويحيي بن معين وعن أبي حنيفه قال: ما رأيت أفقه من جعفر بن محمد». و حفص بن غیاث از ایاشن روایت می‌کند: «ما أرجو من شفاعة ليسشيئاً إلا وأنا أرجو من شفاعة أبي‌بکر مثله لقد ولدني مرتين». به همان اندازه که به شفاعت علی امیدوارم به همان اندازه هم از شفاعت ابوبکر امیدوارم چون ایشان به دو واسطه دختر قاسم بن محمد بن ابی‌بکر و دختر عبدالرحمن بن ابی‌بکر مرا بدنیا آورده است [۱۰۵].

جناب نجمی و مرتضی عسکری و نجم‌الدین طبسی و تیجانی و ... بدانید حساب شما از این ائمه جدا است «بی‌فائده زحمت نکشید، ائمه شما کسانی هستند که خلیفه سوم عثمان ذی‌النورین را شهید و از ترس انتقام توسط علیسقبل از همه با او بیعت کردند و زمانیکه علیسبرای انتقام خون عثمانستصمیم گرفت آنها جنگ جمل را به راه انداختند و بعداً تا علیسرا به شهادت نرسانیدند از پا ننشستند».

ائمه شما عبارتند از یزید بن معاویه و محمد بن مسلم و ابوبصیر و هشام بن حکم شاگرد ابوشاکر زندیق و حمران بن اعین که گفته: الله تعالى در طائف با علی گفتگو کرده [۱۰۶]. و هاشم بن ابی‌عمار که به دروغ از علیسروایت می‌کند که ایشان گفته‌اند من چشم و دست و پهلوی الله تعالى هستم [۱۰۷]، و زراره بن اعین که امام جعفر صادق او را سه مرتبه لعن و نفرین کرده [۱۰۸]. آری اینها ائمه شما هستند.

و درباره زراره، امام جعفر فرموده: «نعم: زراره شر من اليهود و النصارى» [۱۰۹]. امام شما بعد از ایشان محمد بن یعقوب کلینی است که از اینها و از عفیر یک مجموعه برای شما تألیف کرده و شما کجا و سیزده معصوم کجا. از این دعوی بلاعمل دست ‌بردارید.

محمد صادق نجمی می‌گوید: تدوین حدیث درمیان سنی‌ها ممنوع بوده و در عهد ابوبکر هم چنین بود در مورد عهد عمر ابومنذر گفته: ای عمر، برای اصحاب رسول خدا دردسر و ناراحتی نباش چون عمر سه نفر از محدثین معروف را به جرم نقل حدیث در مدینه تحت نظر قرار داد تا کشته‌شدن این سه نفر به صورت حبس نظری زندگی می‌کردند [۱۱۰].

جواب:

بنده جواب این همه تلبیسات را با عبارات کامل و تحقیق سند و استناد به کتب معتبر مفصلا (بدون طرفداری از مذهبی و از کسی) داده‌ام.

دقت کنید که جناب نجمی مثل برادران خود عسکری و طبسی و کاردان و تیجانی مقلد است به صفحه پنج تذکره الحفاظ با سند منقطع حواله می‌دهد لیکن صفحه چهارده تذکرة الحفاظ را نگاه نمی‌کند که عمرسمی‌فرماید: «إِنِّي قَدْ بَعَثْتُ عَمَّارًا أَمِيرًا، وَعَبْدَ اللَّهِ بن مَسْعُودٍ مُعَلِّمًا وَوَزِيرًا، وَهُمَا مِنَ النُّجَبَاءِ مِنْ أَصْحَابِ مُحَمَّدٍ جمِنْ أَهْلِ بَدْرٍ، وَأُحُدٍ، فَاقْتَدُوا بِهِمَا، وَاسْمَعُوا مِنْ قَوْلِهُمَا، وَقَدْ آثَرْتُكُمْ بِعَبْدِ اللَّهِ عَلَى نَفْسِي». «همانا من برای شما عمار بن یاسر را به عنوان امیر و ابن مسعود را به عنوان معلم و وزیر فرستادم، ایشان اهل بدر و از برگزیدگان اصحاب محمد جهستند به ایشان اقتداء و از ایشان بشنوید من به عبدالله نیاز داشتم ولی شما را بر خود ترجیح دادم این شخص کیسه‌ی پر از علم است» [۱۱۱].

صادق نجمی می‌گوید: ابومنذر گفت: پسر خطاب برای اصحاب رسول خدا دردسر و ناراحتی نباش [۱۱۲].

جواب:

این استناد در صحیح بخاری در باب استئذان وجود ندارد البته نجمی عبارت را به طور عمدی یا غیرعمدی قطع کرده و در اصل این جمله در صحیح مسلم روایت شده است بعد از سخن ابومنذر، عمرسجواب می‌دهد: «سُبْحَانَ اللَّهِ إِنَّمَا سَمِعْتُ شَيْئًا فَأَحْبَبْتُ أَنْ أَتَثَبَّتَ» «از اصحاب رسول الله جمن چیزی شنیدم و دوست داشتم که در آن موضوع مطمئن باشم» [۱۱۳].

ولی جناب نجمی، یا به طور عمدی آخر عبارت را حذف کرده یا مقلدانه و بدون تحقیق از دیگران آن عبارات را نقل کرده است.

محمد صادق نجمی می‌گوید: ابوسلمه به ابوهریره گفت: «آیا در زمان عمر نیز مانند امروز در حدیث گفتن آزاد بودی؟» ابوهریره در جواب وی گفت: اگر در زمان عمر حدیث نقل می‌نمودم جواب مرا با تازیانه‌ می‌داد» [۱۱۴].

جواب:

اولاً: این قول را الدراوردی از محمد بن عمرو روایت کرده و علامه الذهبی در «ميزان ‌الاعتدال» از امام احمد بن حنبل نقل کرده که ایشان گفته‌اند: «الدراوردي عبدالعزيز بن محمد إذا روي عن حفظه وليس بشيء جاء بأباطيل». و ابوحاتم گفته: «لايجتمع به» او چیزی نیست و، وهم دارد...! پس در نتیجه از روایت ایشان حجت گرفته نمی‌شود [۱۱۵]. یحیی بن معین می‌گوید: «مردم از حدیث او پرهیز می‌کنند» پس الدراوردی و محمد بن عمرو متکلم فیه هستند. [۱۱۶]

ثانیاً: این وظیفه عمر بن الخطابسبود که در روایت احادیث به نام پیامبر جتحقیق و احتیاط لازم را مبذول نماید تا برای فرصت‌طلبان مجال حدیث ساختن نباشد و همچنان علیساگر از کسی حدیثی می‌شنید او را قسم می‌داد و بعد از قسم حدیث او را تصدیق می‌کرد ولی ابوبکر صدیق حدیث او را مطلقا تصدیق و قبول می‌کرد [۱۱۷]. قضیه‌ی قرظه و ابوموسی و ... همه حکایت از احتیاط بیش از حد در نقل حدیث دارد چنانچه بعد از خلفاء اربعهشفرصت‌طلبان و رجّالانی مثل جابر جعفی و زراره و حمران بن اعین و ابان بن ابی‌عیاش و ... که میدان را خالی دیدند احادیث بسیاری جعل کردند و آنها را درمیان مردم رواج دادند همین عمل سبب شد که در اواخر قرن تابعین علماء اهل سنت همت گمارند برای جمع‌آوری احادیث و تحقیق اسناد، قلم بدست بگیرند و فتوی دهند که «الإسناد من الدين لو لا الإسناد لقال من شاء ما شاء». «تحقیق و بحث در مورد سند (روایات) جزء دین است اگر این طور نباشد هر کسی هرچه بخواهد، می‌گوید» [۱۱۸]. و یا اینکه بگویند: «إن هذا العلم دين فانظروا عمن تأخذون دينکم». «این علم (حدیث) دین است پس دقت کنید که از چه کسانی دین خود را یاد می‌گیرید» [۱۱۹].

و این قضیه‌ی نجمی: که عمرسسه نفر از محدثین معروف را به جرم نقل حدیث در مدینه تحت‌نظر قرار داد و تا کشته‌شدنشان این سه نفر به صورت حبس نظری زندگی می‌کردند [۱۲۰]. سند منقطع و دروغ صریح و دنباله‌دار است. در حالی که عمرسابن مسعود را به عنوان معلم به کوفه و بصره فرستاد و فرمود: من به او نیاز داشتم ولی شما را بر خودم ترجیح دادم» [۱۲۱].

نکته: بنده آنچه را که می‌نویسم برای آگاهی‌سازی اهل سنت است نه برای جواب نجمی و طبسی و کاردان زیرا که مذهب ایشان در حق صحابه از آواخر خلافت عثمانستا روز قیامت مشخص است.

در مورد زراره بن اعین امام جعفر صادق این الفاظ را به کار برده است: «لعن الله زرارة، إنه من أهل النار». و در جای دیگر گفته: «زرارة شر من اليهود والنصاري ومن قال إن الله ثالث ثلاثة»!.

ابوعبداللهسزراره را لعنت کرده و در مورد او گفته: «او دوزخی است و بدتر از یهود و نصاری است» [۱۲۲]. علت نفرین امام جعفر صادق این بوده که ایشان به دروغ از امام ابوجعفر در ترجمه آیه: ﴿لَتَرۡكَبُنَّ طَبَقًا عَن طَبَقٖ ١٩[الانشقاق: ۱۹]. روایت کرده که امام ابوجعفر گفت: «ای زراره مگر این امّت بعد از پیغمبر خود طبقه‌ای را بعد از طبقه دیگر نسبت بامر فلان (ابوبکر) و فلان (عمر) و فلان (عثمان) مرتکب نشده» یعنی این امت هم قدم خود را جای قدم امت‌های سابق گذاشت و بعد از پیغمبر خویش خلیفه بر حق را رها کردند و دنبال گوساله و سامری و فلان (ابوبکر) و فلان (عمر) رفت [۱۲۳].

و در حال حاضر جناب نجمی و مرتضی عسکری و نجم‌الدین طبسی و تیجانی و کاردان و ... مقلدین دائرة المعارف الاسلامیه لمستشرقین و جرجی زیدان و کریمی ولفلوتن و ادوار جرجس و جبرئیل جبور وکارل بروکلمال و جولد تسیهر و ابوریه و عبدالحسین شرف‌الدین هستند. همین علت سبب گشته که اینها در استناد و نقل عبارت و کتب امانت و تحقیق سند را رعایت نکنند، و ما هم بحمد خدا و یاری او نه تنها هیچ مشکلی نداریم بلکه علماء اهل سنت روز به روز به خیانت‌‌های این افراد، آگاه‌تر می‌شوند.

[۱۰۰] سیری در صحیحین: ص ۳۳. [۱۰۱] سیری در صحیحین: ص ۳۷. [۱۰۲] بخاری: باب کتابة العلم، ج ۱، ص ۲۱. [۱۰۳] الحديث: و در باب: ذمة الـمسلمين وجوارهم واحده يسعي بها أدناهم، ج ۱، ص ۴۵۰، و باب إثم من عاهد ثم غدر، ج ۱، ص ۴۵۱. و باب فکاك الأسير، ج ۱، ص ۴۲۸. و باب إثم من تبرّ أمن مواليه، ج ۱، ص ۱۰۰۰. و مسائل جراحات و دندان شتر اضافه شده و در باب مايکره من التعمق کتاب الاعتصام والتنازع والغلو في الدين و البدع، ج ۲، ص ۱۰۸۴. در اینجا آمده «خطبنا على منبر من آجر وعليه سيف فيه صحيفة معلقة». و در این روایت آمده که آن صحیفه در غلاف شمشیر بوده و در کتاب: الديات، باب: لايقتل مسلم بالکفر، ج ۲، ص ۱۰۲۰-۱۰۲۱. [۱۰۴] تذکرة الحفاظ: ج ۱، ص ۱۲۴. [۱۰۵] تذکرة الحفاظ: ج ۱، ص ۱۶۶. [۱۰۶] سیری در صحیحین: ص ۳۲۲. [۱۰۷] الصغار بصائر الدرجات: ص ۸۱، منشورات الاعلمی تهران. [۱۰۸] به رجال کشی: ص ۱۳۳ در ترجمه زراره، نگاه کنید. [۱۰۹] رجال کشی: ص ۱۲۴. [۱۱۰] سیری در صحیحین: ص ۳۷ تا ۳۹. [۱۱۱] تذکرة الحفاظ: ج ۱، ص ۱۴. [۱۱۲] با استناد صحیح بخاری: ج ۶، باب الاستئذان. [۱۱۳] صحیح مسلم: باب الاستيذان، ج ۲، طبع پاکستان، ص ۲۱۱. [۱۱۴] استناد به تذکرة الحفاظ: ج ۱، ص ۷، سیری در صحیحین، ص ۳۹. [۱۱۵] ميزان الاعتدال: ج ۲، ص ۶۳۴. [۱۱۶] ميزان الاعتدال: ج ۳، ص ۶۷۳. [۱۱۷] تذکرة الحفاظ: ج ۱، ص ۱۰. [۱۱۸] صحیح مسلم: ج ۱، ص ۱۲. [۱۱۹] صحیح مسلم: ج ۱، ص ۱۱. [۱۲۰] استناد به تذکرة الحفاظ: ج ۱، ص ۷ و ۱۴. [۱۲۱] احکام في اصول الأحکام لابن حزم: ج ۱، ص ۲۵۶ و مجمع الزوائد: ج ۱، ص ۱۴۹. [۱۲۲] رجال کشی: ص ۱۴۲ و ۱۳۳ در ترجمه‌ی زراره. [۱۲۳] اصول کافی: کتاب الحجة، روایت شماره ۱۰۹۶، ج ۲، ص ۲۸۱.

شبهه عدم روایت حدیث توسط صحابه

سائب بن یزید متوفای سال ۸۰ می‌گوید: من با سعد بن مالک از مدینه تا مکه همسفر شدم سعد در طول این سفر حتی یک حدیث هم از رسول خدا نقل ننمود و شعبی می‌گوید: یکسال با عبدالله بن عمر هم مجلس شدم در طول این یک سال هیچ حدیثی از رسول خدا بازگو نکرد [۱۲۴].

جواب:

بنده بارها گفته‌ام که ایشان در نقل عبارت و استناد کردن امین نیستند.

از سه روایتی که به ترتیب اصلاح شده یک روایت نقل کرده‌ است و روایت دیگر جا مانده که باید ذکر و ترجمه شود در باب التوقی (احتیاط و محافظه) فی الحدیث عن رسول الله جروایت عبدالرحمن از زید ابن ارقم و ایضا روایت شعبی از ابن عمربو روایت سائب بن یزید از سعد بن مالک به ترتیب چنین آورده است که عبدالرحمن می‌گوید: گفتیم به زید ابن ارقم که برای ما از رسول الله جحدیث بیان کن زید در جواب ‌گفت: «کبرنا ونسينا والحديث عن رسول الله ج». «ما از نظر عُمْر پیر و مسن شده‌ایم و فراموش کرده‌ایم». و نقل حدیث از رسول الله جسخت است. و در همین باب از انس بن مالک روایت نموده‌اند ایشان وقتیکه از رسول الله جحدیثی روایت می‌کرد و فارغ می‌شد می‌گفت: «کما قال رسول الله ج». «همانگونه که رسول الله جفرموده است». و در همین باب از عمرو بن میمون روایت کرده‌اند که ایشان فرموده‌اند: من در بعد از ظهر روز پنج‌شنبه‌ها نزد عبدالله بن مسعود می‌رفتیم و یکبار از ایشان نشنیدم که بگوید: قال رسول الله ج. اتفاقاً در بعد از ظهری فرمود: قال رسول الله جبعد من به طرف ایشان نگاه کردم او را در حالی دیدم که دکمه‌های پیراهنش باز، هر دو چشمش پر از اشک، و رگهای گردنش باد کرده‌اند. می‌گوید: «أو دون ذلك، أوْ فوق ذلك، أوْ قريباً من ذلك أوْ شبيهاً بذلك». یعنی: «از بس می‌ترسید که مبادا چیزی خلاف آنچه را که رسول الله جفرموده گفته باشم. می‌گفت: یا کم‌تر از این گفته من، یا زیادتر از این گفته من، و یا نزدیک گفته من، یا شبیه گفته من». این است ایمان اصحاب‌هایی که مو به مو به گفتار و کردار پیامبر جعمل می‌کردند: و علت آن همه خوف و احتیاط در روایت الفاظ حدیث رسول الله جاست. در حدیثی دیگر پیامبر جفرموده: «مَنْ كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّدًا، فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ». «کسی که بر من عمداً دروغ ببندد باید اول جای خود را در دوزخ آماده سازد». این فضیلت احتیاط را الله تبارک و تعالى نصیب علمای محدث اهل سنت گردانیده است بالخصوص مؤلفین کتب صحاح سته فن اسماء الرجال این بود و علت حدیث نه گفتن سائب از سعد بن مالک و شعبی از ابن عمر این بود نه آنچه را که نجمی مغرض می‌گوید.

[۱۲۴] استناد به سنن ابن ماجه: ج ۱، ص ۴، و بخاری کتاب: الخبار الآحاد باب خبر الـمرأة الواحدة، ج ۲، ص ۱۰۷۹، در سیری در صحیحین: ص ۴۰.

شبهه ممنوعیت نوشتن و تدوین حدیث در عهد عمرسو عثمانس

صادق نجمی می‌گوید. ممنوع‌بودن کتابت و تدوین حدیث در عهد عمر.

جواب:

«جناب نجمی در این عبارت خود تلبیس نموده در حالیکه کتابت غیر از تدوین است کتابت حدیث در زمان پیامبر جو بدستور ایشان جایز و صادر شده مثل مکتوب عبدالله بن عمرو بن العاصبوابوشاهسو صحیفه علیساما تدوین حدیث بصورت کتاب در عصر پیامبر جو صحابه نبوده و قضیه‌ی مشهور عمرسبا صحابه برای تدوین حدیث از نظر سند منقطع است زیرا که تولد عروه بن زبیر زمانی بوده که شش سال از خلافت عثمانسگذشته بود [۱۲۵]. ثانیاً: در این قضیه علّت هم بیان شده که اهل کتاب چنین کاری را نمودند و کتاب خدا را ترک کردند [۱۲۶]. و عمرسمردم را به تعلیم حدیث امر می‌کرد و می‌فرمود: «سَيَأْتِى قُوم يُجَادِلُونَكُمْ بِشُبُهَاتِ الْقُرْآنِ فَخُذُوهُمْ بِالسُّنَنِ، فَإِنَّ أَصْحَابَ السُّنَة أَعْلَمُ بِكِتَابِ اللَّهِ». «قومی می‌آید و با شما و با متشابهات قرآن جدال می‌کنند شما ایشان را با بیان حدیث بفهمانید، اصحاب حدیث به کتاب اللهعالم‌ترند» [۱۲۷].

محمد صادق نجمی در مورد حدیث در عهد عثمان می‌گوید:

«دوران خلافت دوازده ساله‌ی عثمان از دوران‌های تاریک و نکبت‌بار در تاریخ اسلام است» [۱۲۸].

جواب:

«نه تنها دوران عثمانسبلکه دوران ده سالة بعد از هجرت پیامبر جو دوران دو خلیفه بر حق رسول الله جبرای یهودی‌های بنی‌قریظه و بنی‌نضیر و بعد برای عبدالله بن سبأ (ابن السوداء) و همراهانش، به سبب حسودی آنها، دوران تاریک و ذلّت‌باری بوده اما در حق مسلمانان دوران درخشان و برکت‌باری بوده در این مدت با برکت روح اسلام و حق و عدالت و وسعت قلمرو حکومت اسلام به اوج اعلای خود رسید، و بیت‌المال مسلمانان و حقوق آنها به چندین برابر رسید حتی دشمنان اسلام مثل عبدالله بن سبأ و پیروان او، از این دریای رحمت و نعمت و حلم و عدالت خلیفه سوم به جای شکر و سپاس، به حسادت و عداوت سربلند کردند، و یکی از آثار و یادگاری جاودانه خلافت ایشان، جمع و ترتیب و تدوین و انتشار قرآن پاک است که شما آن را یقیناً نمی‌خوانید و منتظر قرآن مهدی هستید، مراجعه بکنید به اصول کافی خود».

صادق نجمی می‌گوید: عثمان بالای منبر علناً نقل حدیث را ممنوع نمود [۱۲۹].

جواب:

«چنین چیزی در مسند امام احمد موجود نیست».

[۱۲۵] تهذيب التهذيب: ج ۷، ص ۱۶۵. [۱۲۶] جامع بيان العلم لابن عبدالله: ج ۱، ص ۷۸. [۱۲۷] الإحكام في أصول الأحكام لابن حزم: ج ۱، ص ۲۵۷. [۱۲۸] سیری در صحیحین: ص ۴۰. [۱۲۹] استناد شده به مسند امام احمد: ص ۳۶۳، سیری در صحیحین: ص ۴۱.

اتهامات نجمی بر معاویهسو جواب آنها

محمد صادق نجمی می‌گوید: در دوران معاویه علناً و در بالای منبر نقل هر نوع حدیث را به استثنای حدیث‌هایی که در عهد عمر نقل می‌گردید ممنوع اعلام نمود [۱۳۰].

جواب:

بنده گفته بودم که ایشان در نقل و استناد: امین نیستند حال عبارت مسلم را بخوانید: «فأمر معاوية رجلاً أن يبيعها في عطيات الناس فتسارع الناس في ذلك فبلغ عبادة بن الصامت فقام فقال: إني سمعت رسول الله جنهى عن بيع الذهب بالذهب الحديث سواء بسواء عينا بعين فمن زاد أو ازداد فقد ربى، فرد الناس ما أخذوا، فبلغ ذلك معاوية فقام خطيباً فقال: ألا ما بال رجال يتحدّثون عن رسول الله جأحاديث قد کنا نشهده ونصحبه فلم نسمعها منه فقام عبادة فأعاد القصة ثم قال: لنحدثن بما سمعنا من رسول الله جوإن کره معاوية أو قال وإن رغم ما أبالي أن لا أصاحبه في جنده ليلة سوداء» [۱۳۱].

در یک غزوه معاویهسامیر بود و اموال زیادی به غنیمت گرفته بودند و در اموال و غنیمت‌ها ظرف‌های نقره هم موجود بود معاویهسبه یکی امر نمود که این ظروف را به صورت نسیه بفروشد تا زمانی که حقوق بگیرند و مردم هم به سرعت این معامله را انجام دادند بعد این خبر به عباده بن صامت رسید و ایشان حدیث مرفوع ربا را بیان نمودند بعد از بیان حدیث مردم معامله ظروف را تا زمان حقوق گرفتن فسخ کردند سپس معاویه مردم را بر سر منبر خطاب کردند و گفتند که ما در مجالس رسول اللهجحاضر و همراه او بوده‌ایم این حدیث را ما از ایشان نشنیده‌ایم. عباده بار دیگر حدیث را بیان نمود و گفت: ما هر چه از پیامبر جشنیده‌ایم آن را می‌گوییم اگرچه معاویه آنرا مکروه بداند یا بینی او به خاک مالیده شود من پروایی ندارم که به همراه لشکر او یک شب تاریک همراهی نمی‌کنم.

این بود اصل ماجرا، نه آنکه نجمی گفته و استناد نادرست کرده بلکه عمل معاویهسبرعکس گفته نجمی است. «قال معاوية: اکتب إليَّ بشيء سمعته من رسول الله جفکتب إليه أني سمعت رسول الله جيقول: إن الله کره لکم ثلاثاً قيل وقال وإضاعة الـمال وکثرة السوال» [۱۳۲]. معاویهسبرای مغیره بن شعبه نامه فرستاد و فرمود: آنچه از رسول الله جشنیده‌اید برای من بنویس. پس مغیره برای او نوشت که من از رسول الله جشنیده‌ام که فرمود: الله تعالى برای شما سه چیز را منع کرده است قیل و قال (اختلاف) و ضایع ‌کردن اموال (خرج‌ کردن اموال بدون فایده) سؤال ‌کردن بسیار (بدون ضرورت). و در روایت دوم چنین آمده: «سَلاَمٌ عَلَيْكَ أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّى سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ جيَقُولُ: إِنَّ اللَّهَ حَرَّمَ ثَلاَثًا وَنَهَى عَنْ ثَلاَثٍ حَرَّمَ عُقُوقَ الْوَالِدِ وَوَأْدَ الْبَنَاتِ وَلاَ وَهَاتِ وَنَهَى عَنْ ثَلاَثٍ قِيلٍ وَقَالٍ وَكَثْرَةِ السُّؤَالِ وَإِضَاعَةِ الْمَالِ». «همانا الله تعالى سه چیز را حرام و از سه چیز نهی کرده: نافرمانی پدر و زنده به گور کردن دختر و بی‌حکمتی را حرام کرده و از قیل و قال (اختلاف) و سؤال بی‌جا و بی‌فایده و ضایع‌ کردن مال نهی کرده است» [۱۳۳].

محمد صادق نجمی می‌گوید: معاویه برای تمام کارکنان و فرماندارانش بطور هماهنگ و طی بخشنامه‌ای چنین نوشت: من خود را از کسانی که درباره فضیلت ابوترابسو خاندانش فضیلتی نقل کنند بری الذمه نمودم و از وی حمایت نمی‌کنم. و کسانی که در فضائل سه خلیفه و صحابه حدیث نقل کنند از جائزه‌ها و عطیه‌های مخصوص معاویه برخوردار می‌شدند و طرفداران علی از سهمیه‌ی بیت ‌المال محروم می‌گشتند. و همچنان دوران خلافت بیست و یک ساله عبدالملک بن مروان که در اذیت شیعه دست کمی از معاویه نداشت پس از مدتی که از روش معاویه و عمالش درباره‌ی جعل حدیث و درباره‌ی فضائل سه خلیفه و صحابه گذشت معاویه به استانداران و مسئولانش سومین بخشنامه را بدین مضمون صادر نمود: «مراقب باشید که هر کس متهم به دوستی علی و خاندانش باشد و کوچک‌ترین دلیل بر این اتهام پیدا شود اسم او را از دیوان و دفتر حقوق و مزایا محو کنید و سهمیه او را از بیت المال قطع نمائید [۱۳۴].

جواب:

«جناب نجمی، برای ثبوت ادعای شخصی خود به منبع و مصادر صحیح و معتبر از تاریخ اسلام نتوانست استناد کند در پایان بحث مجبور شده به شرح نهج ‌البلاغه ابن ابی‌حدید معتزلی و شیعه استناد‌ داده و ایشان در عداوت با صحابه اگر از شما مافوق نباشند دست کمی از شما ندارند و بنده پیش‌تر گفته‌ام که حساب شما از حساب اهل بیت جدا است و میان شما و آنها فاصله زمین تا آسمان است.

[۱۳۰] صحیح مسلم: باب النهي عن الـمسئلة وباب الصرف ربيع الذهب، سیری در صحیحین: ص ۴۱. [۱۳۱] الحدیث مسلم باب الربا: ج ۲، ص ۲۴. [۱۳۲] مسلم: ج ۲، ص ۷۶. [۱۳۳] مسلم: باب «کثره الـمسائل من غير حاجه ولا نهي عن منع وهات والامتناع من أداء حق لزمه أو طلب مالا يستحقه»، ج ۲، ص ۷۶. [۱۳۴] سیری در صحیحین: ص ۴۲-۴۴ نقل از شرح نهج‌البلاغه ابن ابی‌الحدید: ج ۱، ص ۴۴-۴۶.

روابط میان بنی‌امیه و خلفای ثلاثه و بنی‌ابوطالب

حال بنده یک خلاصه‌ای از تعلقات و روابط میان بنی‌امیه و خلفای ثلاثه و بنی‌ابوطالب را بقید قلم در می‌آورم تا حقیقت شما کمی بیشتر روشن‌ گردد.

۱- زندگی دوستانه و بیعت علیسبا خلفاء ثلاثه در تمام مذاهب هفتاد و سه‌گانه مشهور و اظهر من الشمس است.

۲- علیسعمرسرا داماد خود کرده و این قضیه در تمام تاریخ دنیا به ثبت رسیده «على رغم أنف من أنکر أو سخط أو تأوّل».

۳- علیسعضو مجلس شوری خلفای ثلاثه بوده.

۴- علیسمفتی بدون تقیه در زمان خلفای ثلاثه بود.

۵- دفاع علیساز خلیفه سوم و جوابش از طرف خلیفه به گروه جاهلان قبائل و حزب عبدالله بن سبأ، بر مسلمین جهان مخفی نیست.

۶- برای علیسمدعیان انتقام خون خلیفه سوم از باغی‌های گروه سبأئیه مشخص نبود و مقتولین‌شان را در جنگ جمل شهید و بر حق و به حجت دانسته [۱۳۵].

۷- علیسبه قعقاع بن عمرو دستور داد تا به هر یک از دو نفری که به ام‌المؤمنین عایشه صدیقه کلمات بی‌ادبانه‌ای گفته بودند، بعد از جنگ جمل صدتازیانه بزند و لباسشان را بکشد [۱۳۶].

۸- و همچنان عمار بن یاسربکسی را که به امّ‌المؤمنین کلمه بدی گفته بود به او رو کرد و گفت: «اُسکت مقبوحاً منبوحاً» [۱۳۷]. «على سخط من سخط من ذلك». و علیس: عمرو بن جرموز قاتل زبیر را بشارت دوزخ داد و فرمود: من از رسول الله جشنیده‌ام که می‌فرمود: قاتل پسر صفیه را مژه‌های دوزخ بده [۱۳۸].

۹- علیسبه قاتلین خلیفه سوم در ذیقار فرمود که فردا حرکت می‌کنم و کسی از آنها اجازه ندارند که با کاروان من بیایند [۱۳۹].

۱۰- علیسدر ذیقار خطبه‌ای ایراد فرمودند و در این خطبه مناقب و اوصاف پر افتخار خلفاء ثلاثه را بیان نمودند [۱۴۰].

۱۱- علیسبه منزل امّ‌المؤمنین عائشه صدیقه در بصره تشریف آوردند و اداء احترام نمودند و تمام لوازم سفری ایشان از بصره به مدینه را مهیا و در اختیارشان قرار دادند [۱۴۱].

۱۲- صلح و دوستی امام حسن و حسین با معاویه در تاریخ اسلام و کفر به ثبت رسیده است.

۱۳- امام حسن و حسینببعد از صلح با معاویهس: هر چند وقت یک بار نزد ایشان می‌آمدند و معاویهسبرایشان اکرام و احترام فوق‌العاده قائل بود و می‌گفت: مرحباً و اهلاً. و در یکی از روزها دویست هزار درهم به آنها داد [۱۴۲]. و روزی امام حسن به حسین و عبدالله بن جعفر فرمود: که در روز اول ماه آینده هدایای معاویهسمی‌رسد و در همان روز هدیه‌ها رسیدند و این سه نفر بعد از ادای دیون خود اموال باقی‌مانده را بر اهل و عیان و پیروان خود تقسیم نمودند [۱۴۳].

۱۴- معاویهسبه امیر مدینه مروان بن حکم دستور داد که به جوانان قریش حقوق بدهند روزی علی بن حسین نزد مروان رفت و ایشان از او پرسیدند که نام شما چیست؟ گفتم: علی بن حسین فوراً برای من حقوق مقرر نمود [۱۴۴]. و همچنان عقیل بن ابی‌طالب هدایا و هبه از معاویه دریافت می‌نمود و در یکی از روزها معاویه به ایشان صد هزار درهم داد [۱۴۵]. و معاویهساول کسی بوده که به حسین یک ملیون بخشش عنایت نموده و به هر یک از حسنین، ابن عباس و عبدالله بن جعفر هر سال یک ملیون حقوق می‌داد [۱۴۶]. معاویهسبرای امام حسینسهر سال یک میلیون دینار بغیر از هدایا، از اجناس مختلف می‌فرستاد [۱۴۷].

۱۵- و امام حسن و حسین پشت سر مروان بن حکم نماز می‌خواندند.

۱۶- مدائنی از ابراهیم و او از جعفر بن محمد باقر روایت نموده که مروان بن حکم شش هزار دینار به علی بن حسین قرض داده تا به مدینه بیاید و به وقت موت به پسر خود عبدالملک وصیت نمود که این قرض را از علی بن‌ حسین نگیرد بعداً زین‌العابدین این مال را برای عبدالملک ارسال نمود و ایشان دوباره برای علی بن حسین این مال را فرستادند و علی امتناع می‌ورزید پس عبدالملک بسیار اصرار کردند تا علی بن حسین پذیرفت [۱۴۸].

۱۷- در سال پنجاه و یک امام حسین در غزوه القسطنطنیه (در زمان امارت معاویهس) با یزید بن معاویه همراه بود [۱۴۹].

۱۸- این موضوع به تواتر رسیده و بیشتر از هشتاد بار آمده که علیسبالای منبر کوفه می‌فرمود: «خير هذه الأمة بعد نبيها أبوبکر ثم عمر» [۱۵۰].

۱۹- نام فرزندان علیس، ۱- ابوبکر، (در کربلا شهید شد و اسم مادر او لیلی بنت مسعود بود)، ۲- عمر (و اسم مادر او ام‌حبیبه بنت زمعه است.) و ۳- عثمان بود. (و اسم مادر او ام‌البنین بنت حرام است.) علیسچهارده پسر و هفده دختر داشته و در زمان شهادت چهار زن در نکاح او بوده، و دختر او ام‌کلثوم بنت فاطمهلدر نکاح عمر بن الخطاب بوده و پسران او بنام عباس و جعفر و عبدالله و عثمان و عبیدالله و ابوبکر با امام حسین در کربلا شهید شدند، و شیعیان از آنها نام نمی‌برند، و اسم مادر محمد ابن حنیفه، خوله بنت جعفر بن قیس بود و از قبیله بنی‌حنیفه بود و این قبیله در زمان خلافت ابوبکر صدیق مرتد گشتند و ابوبکر صدیق دستور جهاد دادند و خالد بن ولید را امیر لشکر برای حمله بر آنها آماده کرد و پیروز گشت و خوله جزء اسیران بوده و به سهم علیسافتاد [۱۵۱]. و دوباره در کتب شیعه آمده که علی و حسن و حسین و اولادهایشان پسران خود را ابوبکر و عمر و عثمان اسم می‌گذاشتند [۱۵۲].

و رمله دختر علیسدر نکاح معاویه بن مروان بن حکم بود [۱۵۳]. خدیجه دختر علیسدر نکاح عبدالرحمن بن عامر اموی بود [۱۵۴].

و یک دختر علیسدر نکاح عبدالملک بن مروان اموی بود [۱۵۵].

و سکینه دختر حسینسدر نکاح زید بن عمرو بن عثمانسبود [۱۵۶].

و نفیسه دختر زید بن حسن بن علیسدر نکاح ولید بن عبدالملک بن مروان بود [۱۵۷].

و زید بن حسن به همراه عموی خود حسین در کربلا بوده و زینب بنت حسن مثنی نیز در نکاح ولید بن عبدالملک الأُموی بود [۱۵۸]و این حسن مثنی به همراه عموی خود حسین در واقعه کربلا به شدت مجروح گشت. خلاصه: شش نفر از نوه‌های امام حسن در نکاح امویهای بزرگ بوده‌اند حتی اصحاب انساب بیشتر از بیست مصاهره و قرابت میان اموی‌ها و علی و اولاد او به ثبت رسانیده‌اند و همچنان بنی‌هاشمی‌ها با دختران اموی‌های بعد از معاویهسو علیسوصلت نکاحی داشته‌اند که از محققین تاریخ مخفی نیست.

و فاطمه بنت حسین در نکاح عبدالله اکبر بن عمرو بن عثمان بود و ام‌کلثوم دختر جعفر ذی جناحین در نکاح حجاج بن یوسف بوده [۱۵۹].

خود علیسبعد از وفات فاطمهلامامه دختر ابوالعاص و نوه پیامبر جدختر زینب را نکاح کرد.

حال خوانندگان! میان گفته‌های نجمی و ابن ابی‌حدید و نقل تاریخی صحیح مقایسه کنید فکر کنید و انصاف را حاکم و قاضی قرار بدهید و منابع و مصادر هر یک را مورد بحث و بررسی قرار دهید، حق و واقعیت خود به خود ظاهر و باطل و کاذب خجل و شرمنده خواهد گردید.

«وما علينا إلا البلاغ، وما على الکاذب إلا الخجل».

[۱۳۵] البداية والنهاية لابن کثير: ج ۷، ص ۲۳۹. [۱۳۶] البداية والنهاية: ج ۷، ص ۲۴۶. [۱۳۷] البداية والنهاية: ج ۷، ص ۲۳۷. [۱۳۸] البداية والنهاية: ج ۷، ص ۲۵۰. [۱۳۹] البداية والنهاية: ج ۷، ص ۲۳۹. [۱۴۰] البداية والنهاية: ج ۷، ص ۲۳۸. [۱۴۱] البداية والنهاية: ج ۷، ص ۲۴۶. [۱۴۲] البداية والنهاية: ج ۸، ص ۱۵۰. [۱۴۳] جلاء العيون مجلسي: ص ۳۷۶. [۱۴۴] الکافي في الفروع کتاب العقيقه باب الأسماء و لکني: ج ۶، ص ۱۹. [۱۴۵] الأمام طوسي: ج ۲، ص ۳۳۴، طبع نجف. [۱۴۶] شرح ابن ابی‌الحدید: ج ۲، ص ۸۲۳. [۱۴۷] مقتل ابی‌مخنف: ص ۷. [۱۴۸] البداية والنهاية: ج ۸، ص ۲۵۸، که ابن کثیر از امام شافعی و او از جعفر بن محمد باقر روایت نموده است. [۱۴۹] البداية والنهاية: ج ۸، ص ۱۵۱. [۱۵۰] رواه البخاري و غيره، حملة الإسلام الأوّلون لـمحب الدين الخطيب: ص ۱۲. [۱۵۱] البداية والنهاية: ج ۷، ص ۳۳۲. [۱۵۲] اعلام الوري طبرسي: ص ۲۰۳ تا ۲۱۳. الارشاد للـمفيد: ص ۱۸۶، تاريخ يعقوبي: ج ۲، ص ۲۱۳ تا ۲۲۸، مقاتل الطالبين لابي الفرج الاصفهاني: ص ۱۴۲ و ۷۸ و ۱۱۹، کشف الغمه لأربلي: ج ۲، ص ۶۴، جلاالعيون للمجلسي: ص ۵۸۲، و منتهي الامال: ج ۱، ص ۲۴۰ والتنبيه والاشرف للمسعودي الشيعي: ص ۲۶۳. [۱۵۳] الارشاد للـمفيد: ص ۱۸۶، اعلام لوري طبرسي: ص ۲۰۳. [۱۵۴] الاعلام طبرسي: ص ۶۷ و ارشاد مفید: ص ۶۸. [۱۵۵] البداية والنهاية: ج ۹، ص ۶۹. [۱۵۶] نسبت قريش للزبيري: ج ۴، ص ۱۲۰ والـمعارف لابن قتيبه: ص ۹۴ و جمهرة أنساب العرب: ج ۱، ص ۸۶۰. و طبقات ابی‌سعد: ج ۶، ص ۳۴۹. [۱۵۷] عمدة الطالب في أنساب أبي‌طالب: ص ۷۰ و طبقات ابن سعد: ج ۵، ص ۲۳۴. [۱۵۸] جمهرة أنساب العرب. [۱۵۹] حملة رسالة الإسلام الأولون: ص ۱۱.

ایجاد شک و شبهه در تاریخ تدوین حدیث و جواب آن

محمد صادق نجمی می‌گوید: آنها تاریخ تدوین حدیث را نزد اهل سنت مورد بحث و بررسی قرار داده‌اند و بعد از ایشان حسن صدر متوفای ۱۳۵۴ تاریخ تدوین حدیث را در دوران خلافت عمر بن عبدالعزیز و جمع‌آوری ابوبکر بن حزم و ابن شهاب زهری که امام بخاری در صحیح خود نقل نموده، مشکوک دانسته و رد کرده‌اند و اختلاف در اقوال علماء و مورخین اهل سنت و عدم وجود کتاب مدون در حدیث را دلیل و علت شک و تردید خود گرفته‌اند [۱۶۰].

جواب:

تدوین حدیث به صورت مجموعه کتاب به اتفاق اهل سنت در اواخر عصر تابعین آغاز گردید. علّامه ابن حزم در «الأحکام في اصول الأحکام» می‌نویسد: اولین کسی که در جمع حدیث تألیف را شروع کرد حماد بن سلمه در بصره (متوفای ۱۶۷) و معمر متوفای ۱۵۳ در یمن و مالک متوفای (۱۷۹) در مدینه بودند [۱۶۱]. و ابن حجر اسم عبدالملک بن عبدالعزیز بن جریج را در مکه و ربیع بن صبیح را در بصره و علمای دیگر را که هم‌عصر بوده‌اند اضافه نموده و علامه‌ ذهبی اسم سعید بن عروبه را ذکر نموده که در بصره به تدوین حدیث مشغول بوده و احمد بن حنبل می‌گوید که سعید بن عروبه کتابی نداشته بلکه احادیث را حفظ می‌کرد، و امام بخاری می‌گوید: عمر بن عبدالعزیز به ابوبکر بن حزم دستور داد که احادیث را بنویسد، خلاصه بحث این است که همه این اقوال بجای خود صحیح‌اند و از مجموع آن، نتیجه می‌گیریم که در اواخر عصر تابعین تدوین حدیث به صورت کتاب آغاز گردید و علت اصلی تدوین حدیث در این عصر، شیوع بدعت‌ها و مسائل قدر و جبر و اعتزال و حدیث‌سازی برای منافع دنیوی و مذهب‌سازی در حد وسیع از هر طرف بود به این خاطر علمای محدث اهل سنت قیام نمودند، قلم برداشتند و برای روایت حدیث شرایطی قائل شدند و مطابق شرایط مذکور احادیث را از اشخاص مشهور و معتبر بدون نقل از صحائف و کتب روایت نمودند حتی آن مجموعه صحف و کتب مدوّن «كأن لم يکن» تلقی شدند یا حداقل به شهرت نرسیدند «إلا ما شاءالله»، و از آن همه کتاب. امام مالک و مصنف ابوبکر بن ابی شیبه مشهورند. امام بخاری از امام مالک فقط از طریق عبدالله بن یوسف روایت نموده نه از کتاب او و همچنان از خود ابوبکر بن ابی‌شیبه حفظاً (شفاهاً) روایت دارد نه از کتاب او حتی روایت عمرو بن شعیب عن ابیه عن جده از کتاب جدش و عبدالله بن عمرو بن العاص بوده: درجه نقل او از قوت صحت و اعتبار بسیار بالایی برخوردار نیست زیرا احتمال خطر در صحف و کتب آن زمان یاد بود مثل صحیفه علیسکه مبتدعین آن را پر از خرافات خود نمودند و ابن عباس همه را محو نمود و فرمود «قَاتَلَهُمُ اللَّهُ أَىَّ عِلْمٍ أَفْسَدُوا» «الله تعالى ایشان را بکشد چه علم خوبی را فاسد کردند» [۱۶۲].

[۱۶۰] سیری در صحیحین: ص ۴۴ تا ۴۶. [۱۶۱] الإحکام فی أصول الأحکام: امام ابن حزم، فصل في فضل الاکثار من الرواية للسنن: ج ۱، ص ۲۵۵. [۱۶۲] صحیح مسلم: ج ۱، ص ۱۰.

شبهه ورود احادیث جعلی در فاصله بین رحلت پیامبر جو تدوین حدیث

محمد صادق نجمی، می‌گوید: در فاصله رکود و تعطیل نقل و تدوین حدیث مدعیان جعل و جعل‌کنندگان زیاد بوده و در میان احادیث منقول از رسول اکرم جحدیث‌های جعلی و بی‌اساسی به وجود آمده است [۱۶۳].

جواب:

اهل سنت شرایط شدید و سختی را برای صحت و سقم حدیث به صورت قانون اساسی تصویب نموده و مشخصات جعل، و جعل‌کنندگان را از تاریخ تولد، تا تاریخ وفات برملا و افشاء نموده و حتی بسیاری از علمای معتبر و دین‌دار و مشهور را به سبب کوچک‌ترین احتمال برکنار کردند مثل امام شافعی و محمد بن اسحق و امام ابوحنیفه و امام احمد بن حنبل و غیرهم «رحمهم الله» و تمام حالات و گفتار و کردار پیامبر اسلام را از تاریخ تولد تا تاریخ رحلت از دنیا به بهترین صورت تا قیامت بر سر سفره اهل علم گذاشتند و این مصداق وعده و تعهد الهی در حفظ و کامل‌کردن دین اسلام است. امّا افسوس که حسودان و جاهلان از حسادت و بهانه‌جوئی دست نمی‌کشند و روز روشن را شب می‌دانند و جهل و تاریکی را روز می‌دانند در واقع اینها واقعیت‌ها را انکار می‌کنند. ﴿أَن لَّوۡ يَشَآءُ ٱللَّهُ لَهَدَى ٱلنَّاسَ جَمِيعٗا[الرعد: ۳۱].

[۱۶۳] سیری در صحیحین: ص ۴۸.

شبهات وارد شده بر احادیث بخاری و جواب آنها

محمد صادق نجمی می‌گوید: فتواهای جالب بخاری:

شبهه‌ی شماره ۱

جایز است زن به مردها خدمت و از آنان پذیرایی کنند گرچه جوان و نوعروس باشند [۱۶۴].

جواب:

«نمی‌دانیم که برای نجمی گریه کنیم یا بخندیم ولی در کل باید فکر کنیم. و من فکر می‌کنم که امینی صاحب الغدیر او را در چنین چاهی عمیق انداخته است».

حال نمی‌دانیم که جناب نجمی با عمل‌ زن‌ها در ایران از راهنمایی تا دانشگاه و از درمانگاه تا بیمارستان‌ها و از فرمانداری تا مجلس و صدا و سیما و مسابقه ستاره‌ها و ... موافق است یا مخالف اگر موافق است پس همان ضرب‌المثل بلوچی درست است و اگر با نظام انقلاب مخالف است پس اعتراض او بر بخاری و پیامبر اسلام و مسلمین نادرست و یا از کم‌علمی او بوده. عبارت صحیح بخاری را نقل می‌کنیم،

باب حق إجابة الوليمة والدعوة حدیث چهارم این باب، «دَعَا أَبُو أُسَيْدٍ السَّاعِدِىُّ رَسُولَ اللَّهِ جفِى عُرْسِهِ فَكَانَتِ امْرَأَتُهُ يَوْمَئِذٍ خَادِمَهُمْ وَهِىَ الْعَرُوسُ قَالَ سَهْلٌ تَدْرُونَ مَا سَقَتْ رَسُولَ اللَّهِ جأَنْقَعَتْ لَهُ تَمَرَاتٍ مِنَ اللَّيْلِ فِى تَوْرٍ فَلَمَّا أَكَلَ سَقَتْهُ إِيَّاهُ». «رسول اللهجرا در مراسم عروسی خودم دعوت نمودم و ایشان خادم دیگری نداشتند پس همان عروس، زن اسید خدمت مهمانان را به عهده گرفت و در پایان مراسم شربت آب خرمای خیس شده را به پیامبر جهدیه دادند» [۱۶۵].

این حدیث را امام بخاری با سه طریق مختلف از سهل بن سعد روایت نموده، ثانیا در این دعوت خود پیامبر جحضور داشته و اعتراض ننموده و جناب نجمی بعد از هزار و چهار صد سال بر پیامبر جرخنه می‌گیرد که این خود مسئله‌ی مهمی است، ثالثاً: این جریان قبل از دستور حجاب و در نبودن خدمه صورت گرفته و نبودن خدمه خود یک عذر است. رابعاً: زن با شوهر و در جلسه رسول اکرم جکه قوّه مقنّنه است حضور داشته از همان اول اگر اسم پیامبر جرا به جای امام بخاری می‌گرفتی مسئله حل شده و عقیده شما روشن‌تر می‌شد، باز هم «لا حول ولا قوة إلا بالله».

[۱۶۴] سیری در صحیحین: ص ۵۲. [۱۶۵] بخاری: ج ۲، ص ۷۷۸ و ص ۷۷۹.

شبهه‌ی شماره‌ی ۲

برای زنها لازم نیست خودشان را از غلام (خود) بپوشانند گرچه غلام متعلق به دیگری باشد.

جواب:

در مسئله حجاب امام بخاری سه باب را نوشته: [باب لا يخلون رجل بامرأة إلا ذو محرم والدخول على الـمغيبة]. ومتن حدیث: إن رسول الله جقال: «إِيَّاكُمْ وَالدُّخُولَ عَلَى النِّسَاءِ. فَقَالَ رَجُلٌ مِنَ الأَنْصَارِ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَفَرَأَيْتَ الْحَمْوَ . قَالَ: الْحَمْوُ الْمَوْتُ» [۱۶۶]. «پرهیز کنید از رفتن به خانه زن (اجنبی و نامحرم) یکی از انصار پرسید یا رسول الله برادر شوهر (خویشاوندان شوهر) چطور؟ فرمود: مرگ است». یعنی خطر بزرگ خلوت با برادر شوهر (خویشاوندان شوهر) است شیعه‌ها فکر نمی‌کنم از برادر شوهر حجاب داشته باشند.

«مَا يَجُوزُ أَنْ يَخْلُوَ الرَّجُلُ بِالْمَرْأَةِ عِنْدَ النَّاسِ» متن حدیث: «جَاءَتِ امْرَأَةٌ مِنَ الأَنْصَارِ إِلَى النَّبِىِّ جفَخَلاَ بِهَا» زنی از انصار آمد و رسول الله جبا ایشان سخن گفت. باب سوم ﴿وَلَا يُبۡدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَّ[النور: ۳۱]. «و زینت خود را آشکار نسازند مگر برای شوهرانشان»، در این آیه آمده [۱۶۷]:

﴿أَوۡ مَا مَلَكَتۡ أَيۡمَٰنُهُنَّ أَوِ ٱلتَّٰبِعِينَ غَيۡرِ أُوْلِي ٱلۡإِرۡبَةِ مِنَ ٱلرِّجَالِ أَوِ ٱلطِّفۡلِ ٱلَّذِينَ لَمۡ يَظۡهَرُواْ عَلَىٰ عَوۡرَٰتِ ٱلنِّسَآءِ[النور: ۳۱]. «یا برای بردگان‌شان یا افراد سفیه که تمایلی به زن ندارند یا کودکانی که از امور جنسی مربوط به زنان آگاه نیستند».

در این آیه غلام خود زن آمده نه غلام و آنچه نجمی می‌تراشد. در بخاری هم چنین چیزی نیامده

[۱۶۶] صحیح بخاری: ج ۲، ص ۷۸۷، باب لايخلون. [۱۶۷] صحیح بخاری: باب دوم، ص ۷۸، ج ۲.

اعتراض شماره ۳

نجمی می‌گوید: بخاری گفته است که منی لباس را نجس نمی‌کند.

جواب:

هر عاقلی می‌داند که عین منی هرگاه از بین رفت و زائل گردید پاک می‌شود [۱۶۸]. و در متن صحیح بخاری فرک نیامده و در متن صحیح مسلم آمده: «أَفْرُكُهُ مِنْ ثَوْبِ رَسُولِ اللَّهِ». «من می‌خراشیدم آن را از لباس رسول الله ج» [۱۶۹].

[۱۶۸] صحیح بخاری: باب غسل الـمني، ص ۳۶. [۱۶۹] صحیح مسلم: ص ۱۴۰ طبع پاکستان.

شبهه‌ی‌ شماره ۴

اعتراض شماره چهار نجمی: «بر امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب است و بنام امام بخاریستمام نموده».

جواب:

امام بخاری در این مسئله دو باب بسته: اول «باب التقاء الختانان، إِذَا الْتَقَى الْخِتَانَانِ فَقَدْ وَجَبَ الْغُسْلُ». «هنگام جماع‌ بدون انزال غسل واجب است». حدیث مرفوع از شیخ الاسلام که دشمن شما امام ابوهریرهسروایت نموده است:

و در این باب امام بخاری می‌گوید: «هذا أجود وأوکد وإنما بينا الحديث الآخر لاختلافهم والغسل أحوط». غسل بهتر و لازم است، حدیث بعدی را برای روشن کردن اختلاف روایت کردیم، غسل‌کردن در این مورد بهتر و مؤکدتر است در نتیجه غسل احوط است در وجوب. جناب نجمی در معنی احوط اشتباه کرده و سخنان امام بخاری را ندیده یا عمداً زیرپا کرده است.

باب دوم: «غَسْلِ مَا يُصِيبُ مِنْ فَرْجِ الْمَرْأَةِ» در این باب روایت اول از عثمانساست و ایشان می‌گویند: «سمعته من رسول الله ج» من از پیامبر جاین را شنیده‌ام و روایت دوم از علیسو زبیر بن عوام و طلحه بن عبیدالله و ابی بن کعب و أبوایوب است در این روایت هم آمده «إنه سمع ذلك من رسول الله ج» ایشان این مسئله را از رسول الله جشنیده‌اند باز هم امام بخاریسمی‌گوید: «والغسل أحوط وذلك الآخر إنما بينا لاختلافهم والـماء أنقي». «غسل احوط است (در وجوب) و ما این روایت آخر را به خاطر اختلاف صحابه و، آب پاک‌کننده‌تر است آورده‌ایم» [۱۷۰]. پس امام علیسبا پنج صحابه دیگر، غسل را با جماع بدون انزل واجب نمی‌دانند.

[۱۷۰] صحیح بخاری: ج ۱، ص ۴۳ طبع پاکستان.

شبهه‌ی ‌شماره ۵

اعتراض شماره پنج نجمی: باز هم بر امیرالمؤمنین است (به اصطلاح صحیح) اما به اسم بخاری تمامش کرده است!.

جواب:

در مواقع ضروری مانند جنگ، می‌توان نماز را ترک نمود و بعداً قضای آن را بجا آورد، در این مسئله امام بخاری دو باب آورده، اول، باب: «مَن نسِي صلوةً فَليصلِّ إذا ذَکر» و این عنوان همان قول پیامبر جاست، دوم باب: «قضاء الصلوات الأولي فالأولي» در این باب همان جریان غزوه خندق را آورده که پیامبر جبعد از غروب آفتاب قضای نماز فوت شده را اداء نمودند و بعد نماز مغرب را خواندند. در این باب، ص ۸۴، ج ۱ قول عمرسرا نقل فرموده‌اند و در باب غزوه الخندق، ص ۵۹۰، ج ۲: «عَنْ عَلِىٍّسعَنِ النَّبِىِّ جأَنَّهُ قَالَ يَوْمَ الْخَنْدَقِ مَلأَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ بُيُوتَهُمْ وَقُبُورَهُمْ نَارًا كَمَا شَغَلُونَا عَنْ صَلاَةِ الْوُسْطَى حَتَّى غَابَتِ الشَّمْسُ». و روایت دوم از عمرساست. پیامبرجدر روز خندق فرمودند: الله تعالى خانه و قبر ایشان را از آتش پر کند که نماز عصر را بر ما قضا کردند. این قضیه قبل از نزول صلاه خوف بوده در اینجا هم اعتراض حجه‌الاسلام بدون دلیل است.

شبهه‌ی شماره ۶

اعتراض نجمی: تا می‌توان با روغن میته (حیوان مرده) بدن را روغن‌ مالی نمود.

جواب:

از میته اگر هدف شما ماهی دریا است امام بخاری در باب غزوه سیف‌البحر ص ۶۲۵ و ص ۶۲۶، ج ۲ و ص ۸۲۵، ج ۲ چنین روایتی دارند و حلال است، و قول شما بدون دلیل است و اگر هدف شما حیوان مرده خشکی است پس چنین چیزی در بخاری نیست.

شبهه‌ی شماره ۷ و ۸

- استعمال شانه که از استخوان میته است. استفاده از آن جایز است و در بخاری نیامده است.

- در مساجد بازی‌نمودن با وسائل جنگ مانند شمشیر و نیزه، و شعرخواندن اشکالی ندارد.

جواب:

بلی امام بخاری در صحیح خود می‌گوید: در باب «الْحِرَابِ وَالدَّرَقِ يَوْمَ الْعِيدِ يلعب السوادن بالدرق والحراب... وقال رسول الله ج: دُونَكُمْ يَا بَنِى أَرْفِدَةَ». حبشی‌ها با سپر و آلت جنگی بازی می‌کردند پس پیامبر جفرمودند: ای حبشیها به بازی خود ادامه دهید و این بازی در حقیقت آموزش جنگی بوده و در جلو چشم رسول الله جاین عمل انجام گرفته، اعتراض شما بی‌فائده است و در یک روایت دیگر آمده: «والحبشة يلعبون بحراب هم نجاب» [۱۷۱]. اما مسئله شعر خواندن، رسول اکرم جبه حسان بن ثابت شاعر انصاری می‌گوید: «يَا حَسَّانُ أَجِبْ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ جاللَّهُمَّ أَيِّدْهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ» اشعاری که دفاع از اسلام است جایز و اشعاری که خلاف اسلام باشد در خارج از مسجد نیز حرام است [۱۷۲].

[۱۷۱] صحیح بخاری: ج ۱، ص ۶۵. [۱۷۲] صحیح بخاری: باب الشعر في الـمسجد، ج ۱، ص ۶۴، طبع پاکستان.

شبهه‌ی شماره ۹

احکام رضاع بوسیلة شیر حیوان هم ثابت و سبب نشر حرمت می‌گردد [۱۷۳].

جواب:

این دروغ را صاحب کفایه از مبسوط سرخسی نقل کرده ولی امام بخاری از چنین اتهامی دور است و بانی و سازنده این دروغ بزرگ، ابوحفص الکبیر احمد بن حفص حنفی است [۱۷۴].

هرچه در صحیح بخاری فتواهایی موجودند، محمد صادق نجمی می‌گوید: همان صحاح ششگانه، از نظر آنان (سنّی‌ها) هر مطلبی که در یکی از این شش کتاب به رسول خدا جنسبت داده شده واقعاً یا از میان دو لب مبارک آن حضرت صادر گردیده و یا عملاً آنرا تصدیق و تایید نموده است؟ [۱۷۵]

جواب:

جناب نجمی فقط دیدگاه خود را مطرح کرده و بنده او را اگر ناآگاهانه این مطلب را گفته معذور می‌دانم و اگر عملاً حقیقت را نگفته است مسئول می‌دانم و اکنون رتبه‌بندی کتاب‌های حدیثی را از نظر محدث مشهور هند (شاه ولی‌الله دهلوی) بیان می‌کنم. ایشان در کتاب حجت ‌الله البالغه می‌فرماید: کتب احادیث به اعتبار صحت و شهرت بر چهار طبقه می‌باشند:

۱- بالاترین اقسام حدیث، آن است که به تواتر ثابت و امت بر قبول و عمل بر آن اجماع داشته باشند. ۲- سپس آنکه با طرق متعدد مستفیض گردد بگونه‌ای که در آن هیچ گونه شبهه‌ای نباشد و فقهای امصار بر عمل به آن متفق باشند یا حداقل علماء حرمین در آن باهم اختلافی نداشته باشند. ۳- پس از آن، آنکه سندش صحیح یا حسن باشد و علماء حدیث بر آن گواهی بدهند.

هرگاه صحت و شهرت با هم در یک کتاب جمع باشند آن کتاب حدیثی جزو طبقه اولی است، مانند موطا مالک و صحیحین. کتب طبقه دوم که به پایه اول نرسیده‌اند، و در ردیف دوم قرار دارند، مصنفین آنها به وثوق و عدالت و حفظ و تبحر در فنون حدیث شهرت دارند، و عامه علوم بر آنها مبتنی می‌باشند،، مانند سنن ابی‌داود و جامع ترمذی و مجتبی نسائی‌. کتب طبق سوم که شامل احادیث صحیح، حسن، ضعیف، معروف، غریب، شاذ، منکر، خطا، صواب، ثابت و مقلوب می‌باشند ... مانند مسند ابی علی، مصنف عبدالرزاق، مصنف ابی‌بکر بن ابی‌شیبه و مسند عبد بن حمید، مسند طیالسی، کتب بیهقی، و طحاوی و طبرانی، که هدف ایشان فقط جمع‌آوری احادیث بوده است نه تلخیص و تهذیب و نزدیک‌گردانیدن آنها به عمل. کتب طبقه چهارم کتاب‌هایی است در مورد ضعفاء مانند ابن حبان، کامل ابن عدی، کتب خطیب، ابی‌نعیم، جوزقانی، ابن عساکر، ابن النجّار، و دیلمی، و مسند خوارزمی. بهترین احادیث این طبقه همان است که ضعیف باشند و بدترین آن است که موضوع یا مقلوب و شدید الانکار باشد، کتاب موضوعات ابن جوزی از همین طبقه می‌باشد.

کتب طبقه پنجم: برخی از آنها آنست که بر زبان فقها، صوفیان، مؤرخان، و امثال آنها شهرت دارند، اما پایه‌ای در طبقات چهارگانه قبلی ندارند و برخی از آنها را افراد بی‌دین، فصیح، و بلیغ، در دین وارد نموده‌اند. این گروه مصیبت بزرگی در اسلام ایجاد کرده‌اند [۱۷۶]. سنن ابن ماجه و مسند احمد هم در طبقه دوم حساب شده و اهل سنت غیر از این کتب ذکر شده کتب صحیح دیگری هم دارند مانند: [صحيح ابن خزيمة، صحيح ابن حبان، صحيح ابوعوانه، صحيح ابن السکن، صحيح الاسماعيلي، وکتب الجوامع، الـمسانيد، الـمعاجم، الاجزاء، الـمستخرجات، الـمستدرکات، کتب العلل، کتب الاطراف، الاشراف، جع الجوامع جامع الأصول]و غیره،، برای تفصیل به مقدمه «تحفة الأحوذي شرح الترمذي» مراجعه گردد.

[۱۷۳] سیری در صحیحین، ص ۵۲ به استناد به اصفهانی و صاحب کفاية شرح الهداية. [۱۷۴] فوائد البهية، ص ۱۸. [۱۷۵] سیری در صحیحین: ص ۵۷. [۱۷۶] حجة ‌الله البالغة: ج ۱، ص ۳۷۹-۳۸۶.

اتهام بستن به امام بخاری توسط نجمی

محمد صادق نجمی می‌گوید: صحیح بخاری و صحیح مسلم از دیدگاه علم و تحقیق، و صحیحین از نظر ذهلی،، صحیحین از نظر ابوذرعه،، صحیحین از نووی، صحیحین از نظر ابن حجر، صحیحن از نظر قاضی ابوبکر باقلانی، صحیحین از نظر ابی همام، صحیحین از نظر شیخ محمد عبده، صحیحین از نظر احمد امین، صحیح بخاری از نظر مسلمه، صحیحین از نظر ما نظریات ذکر شده نظر هر یک ذکر شود.

(سیری در صحیحن ص ۶۷ تا ص ۷۲).

جواب:

وبه نستعين،، ونعوذ بالله من شرور أنفسا ومن شر الحاسدين الـمعاندين.

ابن حجر می‌گوید: آنچه به امام بخاری در مورد قرآن نسبت داده‌اند او از آن مبرّا است.

۱- عقاید امام بخاری به شرح زیر است: «أفعالنا مخلوقة وألفاظنا من أفعالنا». «افعال ما مخلوق هستند و تلفظ ما از افعال ما هستند».

۲- «القرآنُ کلامُ الله غير مخلوق وأفعال العباد مخلوقة والامتحان بدعة». «قرآن کلام الله و غیر مخلوق است و افعال بندگان مخلوق‌اند وامتحان گرفتن بدعت است».

۳- «حرکاتُهم وأصواتُهم وأکسابُهم وكتابتُهم مخلوقة فأمّا القرآن الـمبين الـمثبت في الـمصاحِف الـموعى في القلوبِ فَهو کلامُ الله غير مخلوق». «حرکات از او، کسب و کتابت انسان مخلوق هستند اما القرآن مبین ثابت در مصاحف محفوظ و کلام الله هست نه مخلوق».

﴿بَلۡ هُوَ ءَايَٰتُۢ بَيِّنَٰتٞ فِي صُدُورِ ٱلَّذِينَ أُوتُواْ ٱلۡعِلۡمَ[العنکبوت: ۴۹]. «ولی این آیات روشنی است که در سینه دانشوران جا دارد».

۴- «مَنْ زَعم مِن أهل نيسابورَ وغيرِها، اِنّني قلتُ لفظي بالقرآن مخلوقٌ فهو کذّاب فإني لم إقُله إلاّ إنّي قلتُ أفعالُ العباد مخلوقة». «هر کسی از اهل نیشابور و یا از شهرهای دیگری گمان کرده که من گفته‌ام لفظ من به قرآن مخلوق است او دروغگوی بزرگ است من این را نگفته‌ام بلکه من گفته‌ام که افعال بندگان مخلوقند».

۵- «الايمانُ قولٌ وعملٌ يزيد وينقصُ والقرآنُ کلامُ اللهِ غيرُ مخلوقٍ وأفضل أصحابِ رسول الله أبوبکرٍ، ثم عمرُ، ثم عثمانُ، ثم علي، علي هَذا حييتُ وعليه أموتُ وعليه أبعث إن شاءَ الله».«ایمان قول و عمل است و زیاد و کم می‌شود و قرآن کلام الله و غیرمخلوق است برترین اصحاب رسول الله جابوبکر بعد عمر بعد عثمان بعد علی است، برین عقیده زندگی کرده‌ام و برین عقیده می‌میرم و بر این عقیده محشور می‌‌شوم انشاءالله» [۱۷۷].

و عقیده کل اهل سنت همین است و به «ذهلی» اشتباه نسبت داده‌اند و ایشان بر صحیحین هیچ اعتراض نداشته‌اند اما ابوزرعه، محمد بن حریث می‌گوید که من از ابوزرعه نسبت به ابولهیعه پرسیدم، ایشان در جواب گفتند: ترکه ابوعبدالله یعنی البخاری، او را ترک نموده‌اند. عجلی می‌گوید که من ابوزرعه و ابوحاتم را دیدم که به بیان احادیث امام بخاری گوش می‌کردند و ایشان یعنی بخاری چند برابر در علم از محمد بن یحیی الذهلی عالم‌تر بودند [۱۷۸].

امام نووی می‌گوید: اوّلین مصنف در صحیح مجرد صحیح بخاری است بعد مسلم و این دو صحیح‌ترین کتاب‌ها بعد از قرآنند و بخاری نسبت به مسلم صحیح‌تر و فوائد بیشتر دارد و بعضی گفته‌اند که مسلم اصح است اما قول اول صحیح‌تر است و بخاری مقدم است [۱۷۹]. و امام مسلم فرموده که من در این کتاب، احادیثی را آورده‌ام که بر صحت آن اجماع شده است، در زیر این قول نووی می‌گوید که بعضی این قول مسلم را انکار کرده‌اند، و جواب‌شان این است که این عقیده مسلم است بدون اینکه از کسی دیگر تقلید کند [۱۸۰].

اما ابن حجر از ابوعمرو بن صلاح نقل کرده که همگی به قبولی و صحت صحیح بخاری اجماع نموده‌اند و ابن صلاح اظهار داشته که در چند جا علامه الدارقطنی و غیره انتقادات داشته‌اند، ابن حجر می‌گوید: این طعن الدارقطنی مبنی است بر بعضی قواعد بعضی از محدثین و بسیار ضعیف و مخالف نظریه جمهور علمای اهل فقه و اصول و غیرهم است «فلا تغترّ بذلك» اعتراض الدارقطنی بر احادیث معلقه است و این مورد از موضوع کتاب صحیح بخاری نبوده و آنچه در احادیث مسنده بوده همگی آن در بخاری و مسلم یکصد و ده احادیث‌اند در سی و دو حدیث هر دو مشترک‌اند و در هفتاد هشت حدیث مسلم منفرد بوده و بعد ابن حجر به جواب اینها می‌پردازد اجمالاً و تفصیلاً و در جواب اجمالی می‌گوید: آنچه بر بخاری انتقاد شده آنها از علی بن مدینی و ابن شهاب الزهری و ذهلی گرفته‌اند و علی بن مدینی و محمد بن یحیی الذهلی آگاه به علم حدیث در عصر خود بوده‌اند و بعد به جواب تفصیلی آنها می‌پردازد [۱۸۱].

حال از نجمی بپرسید که ابن حجر معترض بوده یا جواب‌دهنده اما قاضی ابوبکر الباقلانی داستان نمازخواندن پیامبر جرا بر عبدالله بن اُبی مطلقا انکار نموده است و امام الحرمین گفته این حدیث در صحیح نیامده و غزالی گفته این خبر صحیح نیست و داودی گفته این حدیث محفوظ نیست، این انکار به خاطر حمل او در آیه ﴿ٱسۡتَغۡفِرۡ لَهُمۡ أَوۡ لَا تَسۡتَغۡفِرۡ لَهُمۡ[التوبة: ۸۰]. بر تسویه و حمل سبعین بر مبالغه باشد در این صورت قاضی و همراهانشان صحت حدیث را انکار نموده‌اند نه بخاطر اینکه در بخاری آمده، اما ابن حجر می‌گوید که این حدیث بنا به کثرت طرق و اتفاق شیخین و سائر کسانی که احادیث صحیح روایت را می‌کنند همه اتفاق بر تصحیح این حدیث دارند و ابوبکر الباقلانی بخاطر عدم اطلاع او بر معرفت و کثرت طرق این حدیث انکار نموده [۱۸۲].

اما ابن هُمام، جناب نجمی سند صحیح نداده و سند ابوریه درست نیست: زیراکه خود او دشمن اهل سنت است و در ترتیب صحیح همان طور که عبدالحق دهلوی گفته، درست است. اول: «ما رواه الصحيحين، ۲- ما رواه البخاري منفرداً، ۳- ما رواه مسلم منفرداً، ۴- آنکه موافق شرایط شیخین باشد ۵- آنکه موافق شرط بخاری ۶- موافق شرط مسلم ۷- آنکه غیر از شیخین روایت کنند و بگویند که این حدیث صحیح است.

اما به نظر شیخ محمد عبده و سید محمدرشید رضا و دکتر احمد امین آنها به حدی نرسیده‌اند که اعتراض‌شان اعتباری داشته باشد.

اما اعتراض مسلمه، و سرقت عملی: سند نجمی در تهذیب التهذیب: خیانت است ابن حجر می‌گویند قضیه‌ی علل ابن مدینی که امام بخاری او را گرفته و برای خود بدون اجازه ابن مدینی نوشته است، «ظاهرالفساد وحسبك أنها بلا اسناد»، سند ندارد و فساد این قضیه ظاهر است و امام بخاری در زمان موت علی بن مدنی در شهر خود مقیم بوده و کتاب علل را غیر از امام بخاری بسیاری از علی شنیده‌اند، و این قصه نجمی یک دروغ خود ساخته است. [۱۸۳]والله الـموّفق.

حال اسامی کسانی را نقل می‌کنیم که امام بخاری را یک امام فوق‌العاده و حافظ کامل در علم حدیث می‌دانند [۱۸۴]. ابن حجر در «فتح‌ الباري» می‌گوید:

«ذکر ثناء الناس عليه وتعظيمهم»، اول مشایخ امام بخاری: مشایخ امام بخاری:

۱- سلیمان بن حرب!.

بیان تمجید و تعظیم مردم برای امام بخاری:

۲- احمد بن حفص ۳- اسماعیل بن ابی‌اویس ۴- احمد بن ابی‌بکر الزهری ۵- اراهیم بن المنذر ۶- وابوکریب محمد بن العلاء ۷- ابراهیم بن موسی هو الفراء ۸- احمد بن حنبل ۹- اسحق بن راهویه ۱۰- ابوبکر بن ابی‌شیبه ۱۱- احمد بن اسحق السرماری ۱۲- ابن اشکاب ۱۳- الحمیدی ۱۴- الحسین بن علی الحُلوانی الخلال ۱۵- الحسین بن حریث ۱۶- حجاج بن منهال ۱۷- رجاء بن رجاء الحافظ ۱۸- سلیمان بن حرب ۱۹- سعید بن ابی‌مریم ۲۰- عبدان بن عثمان المروزی ۲۱- عبدالله بن یوسف التنیسی ۲۰- عمرو بن علی الفلاس ۲۱- عبدالله بن منیر ۲۲- عبدالله بن محمد المسندی ۲۳- عمرو بن زراره ۲۴- عبدالله بن محمد بن سعید بن جعفر ۲۵- فتح بن نوح النیسابوری ۲۶- قتیبه بن سعید ۲۷- محمد بن ابی حاتم ۲۸- مهیار ۲۹- محمد بن یحیی بن ابی عمر ۳۰- محمد بن بشار ۳۱- محمد بن سلام البیکندی ۳۲- علی بن المدینی ۳۳- محمد بن عبدالله بن نمیر ۳۴- محمد بن رافع ۳۵- نعیم بن حماد ۳۶- یعقوب بن ابراهیم الدورقی ۳۷- یحیی بن جعفر البیکندی ۳۸- محمد بن میمون الخیاط ۳۹- ابوسعید عبدالله بن سعید الاشبح ۴۰- علی بن حجر ۴۱- سعید بن ابی‌مریم ۴۲- ابوعاصم النبیل [۱۸۵].

طرف من ثناء أقرانه وطائفة من أتباعه علیه تنبیها بالبعض علی الکل ۱- ابوحاتم ۲- ابوزرعه ۳- الحسین بن محمد ابن عبید المعروف بالعجلی ۴- عبدالله بن عبدالرحمن الدارمی ۵- ابوالطیب حاتم بن منصور ۶- ابوسهل محمود بن النضر الفقیه ۷- صالح بن محمد جزره ۸- ابوالعباس الفضل بن العباس الـمعروف بفضلک الرازی ۹- امام الأئمه ابوبکر محمد بن اسحق بن خزیمه ۱۰- ابوعیسی الترمذی ۱۱- احمد بن سیار ۱۲- یحیی بن محمد ابن صاعد ۱۳- ابوعمرو الخفاف ۱۴- عبداللهبن حماد الابلی ۱۵- سلیم بن مجاهد ۱۶- موسی بن هارون الحمال الحافظ البغدادی ۱۷- عبدالله بن محمد بن سعید بن جعفر ۱۸- الحافظ ابوالعباس احمد بن محمد بن سعید بن عقده ۱۹- الحاکم ابواحمد امام بخاری را ثنا گفته‌اند ابوسهل می‌گوید: من بیشتر از سی علمای مصر شنیدم که می‌گفتند آرزوی مادر دنیا این است که به محمد بن اسمعیل نگاه کنیم [۱۸۶].

«قال ابوعمرو الخفاف: حدثنا التقي النقي العالم الذي لم أر مثله محمد بن إسمعيل، وهو أعلم بالحديث من إسحاق وأحمد وغيرهما بعشرين درجة، ومن قال به شيئا فعليه مني ألف لعنة» [۱۸۷].

ابوجعفر عقیلی می‌گوید: امام بخاری بعد از تصنیف کتاب صحیح خود کتاب تألیف شده خود را برعلی ابن مدینی و احمد بن حنبل و یحیی بن معین و غیرهم عرضه نمود همه تحسین نمودند و بر صحت آن گواهی دادند مگر در چهار حدیث! که عقیلی می‌گوید: قول امام بخاری در این چهار حدیث درست است، یعنی این چهار حدیث صحیح هستند [۱۸۸].

این است شخصیت علمی امام بخاری که علماء دنیا ملاقات و دیدن او را آرزو می‌کنند. و در اصول مصطلح الحدیث، جرح و تعدیل کسی معتبر است که با فرد مجروح یا توثیق شده همزمان و هم‌عصر و جرحش، با دلیل و بدون عناد مذهبی باشد و خود جارح یا توثیق‌کننده نیز لیاقت جرح و تعدیل را داشته باشد.

[۱۷۷] هدي الساري: ج۱، ص ۴۹۰-۴۹۱. [۱۷۸] هدي الساري: ص ۴۸۴. [۱۷۹] التقریب، امام نووی: ص ۸۸ و ص ۹۱. [۱۸۰] شرح مسلم: ج ۱، ص ۱۷۵ طبع پاکستان. [۱۸۱] برای تفصیل به هدی الساری مراجعه گردد، ص ۳۴۶، الفصل الثامن. [۱۸۲] فتح الباري: ج ۸، ص ۳۸۸. [۱۸۳] تهذیب التهذیب، ج ۹، ص ۴۶ و ۴۷. [۱۸۴] فتح الباری، ج ۱۴، ص ۴۸۲. [۱۸۵] فتح الباري: ج ۱۴، ص ۴۸۲-۴۸۴. [۱۸۶] فتح‌ الباري: ج ۱۴، ص ۴۸۴-۴۸۶. [۱۸۷] تهذيب التهذيب: ج ۹، ص ۴۶. [۱۸۸] هدي الساري: ص ۴۸۹.

شبهات علیه اصحاب راویان حدیث و و رد آن

محمد صادق نجمی در ص ۷۳ هفت اعتراض دیگر بر صحیح امام بخاری نموده که بتوفیق الله تعالى در صفحات آینده جواب داده می‌شود.

۱- عده از راویان صحیحین افرادی هستند که گذشته از دروغگویی و جعل حدیث و خبرسازی، عداوت و دشمنی با علی÷یکی از صفات بارزشان بوده است.

۲- و شیخ معتزله ابوجعفر اسکافی در این مورد می‌گوید: معاویه یک عده از اصحاب و تابعین را وادار نمود که احادیثی در طعن و تبری از علی جعل کنند، از جمله: ابوهریره، عمرو بن عاص، مغیره بن شعبه، عروه بن زبیر [۱۸۹]بوده‌اند از شرح نهج‌البلاغه، ابن ابی‌الحدید، ص ۴۳، ج ۴.

جواب:

تا اینجا بحمدالله دروغ‌های شاخدار نجمی برملا گردید ایشان با زیرکی خاصی و احتیاط تدریجی عقیده خود را که همان عقیده گروه سبائی است علناً اظهار کرده اما در ظاهر نام علیسو یک عده معدودی را برای خود سپر نموده؛ حال جرئت او بیشتر شده و حمله خود را متوجه صحابهشکرده و این مسیر همان مسیر عبدالله بن سبأ است ما هم مبجوریم که عقیده مذهب سبائی را که دشمن خدا و پیامبر جو صحبه بوده‌اند آشکار سازیم. ابوجعفر اسکاف به گفته شما شیخ معتزله و ابن ابی‌حدید هم معتزلی است، اگر این گفته شما واقعی بود چرا یک مثال از منابع معتبر که قبل از ابن ابی‌حدید بوده‌اند نیاوردید و به آن استناد نکردید. درینجا شما گفتید که ابوهریرهساز معاویهسپول گرفته و حدیث جعل نموده پس امام حسن و امام حسینبکه ملیون ملیون حقوق و جائزه از معاویهسدریافت می‌نمودند، پس در حق ایشان چه می‌گویید [۱۹۰]. و امام حسن و حسینبپشت سر مروان بن حکم نماز می‌خواندند و نماز را دوباره اعاده نمی‌نمودند [۱۹۱].

و مروان بن الحکم به علی بن حسین شش هزار دینار داد و وصیت نمود که آن را از ایشان پس دست نگیرند [۱۹۲].

﴿مُّحَمَّدٞ رَّسُولُ ٱللَّهِۚ وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ أَشِدَّآءُ عَلَى ٱلۡكُفَّارِ رُحَمَآءُ بَيۡنَهُمۡۖ تَرَىٰهُمۡ رُكَّعٗا سُجَّدٗا يَبۡتَغُونَ فَضۡلٗا مِّنَ ٱللَّهِ وَرِضۡوَٰنٗاۖ سِيمَاهُمۡ فِي وُجُوهِهِم مِّنۡ أَثَرِ ٱلسُّجُودِۚ ذَٰلِكَ مَثَلُهُمۡ فِي ٱلتَّوۡرَىٰةِۚ وَمَثَلُهُمۡ فِي ٱلۡإِنجِيلِ كَزَرۡعٍ أَخۡرَجَ شَطۡ‍َٔهُۥ فَ‍َٔازَرَهُۥ فَٱسۡتَغۡلَظَ فَٱسۡتَوَىٰ عَلَىٰ سُوقِهِۦ يُعۡجِبُ ٱلزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ ٱلۡكُفَّارَ[الفتح: ۲۹].

ابوسلام دالانی در عین خطبه‌ی علیسبلند می‌شود و می‌پرسد: آیا این قوم برای طلب خون عثمانسحجت دارند؟ علیسجواب می‌دهد: بلی؛ بعد می‌پرسد که شما هم برای تأخیر گرفتن خون عثمانسحجتی دارید؟ جواب می‌دهد: بلی، و بعد علیسمی‌گوید: هر کسی از ما و آنها دل پاکی داشته باشد و در این جنگ کشته شود الله تعالى او را به داخل جنت داخل می‌کند [۱۹۳].

بر شما لازم است که برای جرح یک راوی اهل سنت به علمای متقدمین و جارحین همان مذهب استناد کنید شما کسانی را که اهل سنت را مجروح و متروک و وضّاع می‌داند شما به آنها استناد می‌کنید جرح شما را نسبت به اهل سنت مانند جرح عرب مکه می‌دانیم که محمد رسول الله جرا صابی و ساحر و مجنون می‌گفتند:

۱- عمرو بن عاص کسی است که محمد رسول الله جفتوای او را تأیید می‌کند [۱۹۴]. باب «إذا خاف الجنب علي نفسه الأرض أو الـموت أو خاف العطش تيمم». و قرآن هم می‌گوید: ﴿وَلَا تَقۡتُلُوٓاْ أَنفُسَكُمۡۚ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ بِكُمۡ رَحِيمٗا[النساء: ۲۹]. «خودکشی نکنید خداوند نسبت به شما مهربان است». «فذکر ذلك للنبي جفلم يعنّفه». «فتوا و دلیل عمرو به پیامبرخدا رسید بعد به عمرو چیزی نگفت».

۲- و عمرو بن العاص را رسول الله جبر جیش ذات السلاسل امیر کرد [۱۹۵].

۳- این عمرو بن عاص است که از رسول الله جروایت نموده: مجتهدی که بر حق اصابه کند دارای دو اجر است و مجتهدی که خطا کند یک اجر دارد که آن هم اجر اجتهاد است و همین حدیث را ابوهریره و ابوسلمه از پیامبر جروایت نموده‌اند، و در این باب مسائل زیادی بیان شده است؛ همه مذاهب اسلامی حتی شما هم بر این اصول اتفاق دارید [۱۹۶]. حالا بفرمایید که در این سه روایت به عنوان مثال کدام یکی برخلاف اسلام بوده؟! البته براساس عقیده شما می‌شود که بر محمد رسول الله جهم انکار و اعتراض کرد که مثلاً چرا عمرو بن عاص را بر جیش ذات‌السلاسل امیر نموده؟ و در واقع هم، شما این طور هستید، لکن اسم رسول خدا جرا در ظاهر مورد رخنه قرار نمی‌دهید.

اما ابوموسی الاشعریسنام ایشان عبدالله بن قیس بن حضار بن حرب است پیامبر جایشان را با معاذ بن جبل به عنوان نماینده خود به یمن می‌فرستند.

۲- و بعد از نزول آیه:

﴿فَسَوۡفَ يَأۡتِي ٱللَّهُ بِقَوۡمٖ يُحِبُّهُمۡ وَيُحِبُّونَهُۥٓ[المائدة: ۵۴].

«الله تعالى قومی را می‌آورد که آنها را دوست دارد و آنان (نیز) او را دوست دارند».

رسول اکرم جبه ابوموسیسمی‌گوید: ایشان از قوم شما هستند یعنی قوم مذکور در آیه.

۳- پیامبر جمی‌فرماید: «اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ قَيْسٍ ذَنْبَهُ وَأَدْخِلْهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مُدْخَلاً كَرِيمًا». اهل سنت بر این عقیده‌اند که دعای رسول الله جدر حق مؤمنین مخلصین مردود نخواهد شد.

۴- علیسمی‌گوید: ابوموسیسدر مخزن علم رنگ شده و بیرون آمده.

۵- ابوموسی در زمان رسول الله جدر یمن مفتی بوده [۱۹۷]و ایشان از رسول الله جروایت نموده‌اند که پیامبر جفرمود: به سه گروه دو اجر می‌رسد. یک مولی که: کنیزی را تعلیم و تأدیب و آزاد می‌کند و بعد او را نکاح می‌کند. ۲- اهل کتاب: که به نبی خود ایمان آورده و بعد به محمد رسول الله جایمان می‌آورد. ۳- غلامی که حق مولی خود را و حق پروردگار خود را ادا می‌کند [۱۹۸].

حال از جناب نجمی می‌پرسیم که این سه مسئله را از پیامبر جقبول دارند یا نه؟ و خود ایشان برخلاف این روایات از چه کسی دلیل و روایت دارند. بنده آنچه نقل می‌کنم برای مردم بلوچستان می‌نویسم ما با نجمی و عسکری، و نجم‌الدین طبسی و ابوریه و تیجانی و کاردان و عبدالرحمن چابهاری کاری نداریم، آنها نام گرامی علیسو چند نفر خاصی را از اولاد ایشان برای خود سپری آهنین و روپوش قرار دادند و در حقیقت مقلد دروغ‌های ابوجعفر اسکافی و ابن ابی‌حدید و زراره بن اعین و هشام بن حکم و عفیر و ... شدند و قطب ساحل نام محترم لسان بن ثابت را برای خود پرده زرین کرده و مقلد کسانی شده که توهین قرآن را جایز و نوشیدن مسکر و مال و ناموس دیگران را از راه ظلم و باطل حلال می‌دانند.

اما ابوهریرهس، اسم او خاریست بر چشم دشمنان اهل سنت و روایات او از امام الانبیاء از قومی است در دهان و حلق عمرو بن عبید و جهم بن صفوان و رهبران منکرین قدر قدریه، و جبریه و دشمنان مهاجرین و الانصار و ﴿وَٱلَّذِينَ ٱتَّبَعُوهُم بِإِحۡسَٰنٖ[التوبة: ۱۰۰]. رسول الله جمی‌فرماید: از این مال غنیمت سوال نمی‌کنید ابوهریره می‌گوید: آنچه الله تعالى به شما تعلیم داده می‌خواهم که به من تعلیم بدهید، بعد پیامبر جچادر مرا کشید و درمیان من و خودش انداخت و برای من حدیث بیان نمود تا من از بیان شیرین ایشان سیراب شدم به من فرمود: چادر خود را جمع کن، پس از این دعای پربرکت حرفی را از احادیث او ججا نمی‌انداختم [۱۹۹].

روزی رسول الله جمی‌فرمود: «اللَّهُمَّ حَبِّبْ عُبَيْدَكَ هَذَا -يَعْنِى أَبَا هُرَيْرَةَ- وَأُمَّهُ إِلَى عِبَادِكَ الْمُؤْمِنِينَ وَحَبِّبْهُمْ إِلَيْهِمَا». «یا الله این غلامک خود را با مادرش به بندگان مؤمن خود دوست بگردان و ایشان را دوست آن دو نفر بگردان»، ۱- برکت همین دعاء است که تمام اهل سنت ابوهریره را دوست دارند و منافقین هنگامی که اسم ابوهریره را می‌شنوند مریض می‌شوند [۲۰۰]. امام شافعیس(مبغوض مقلدین مبتدعین) می‌فرمایند: ابوهریره از همه‌ی راویان حدیث حافظ‌تر است رهبران شیعه هم از ایشان حدیث روایت نموده‌اند مثل کمیل بن زیاد النخعی [۲۰۱].

مروان امیر مدینه می‌گوید: یا اباهریره برای ما آنچه از رسول الله جشنیده‌اید نقل کنید. ایشان می‌فرمایند: من از رسول الله جشنیدم که فرمودند: کسانی که متولی امری می‌شوند آرزو می‌کنند که کاش از ثریا به زمین می‌افتادند و متولی امری نمی‌شدند، مروان می‌گوید: از این بیشتر حدیث بیان کنید. ابوهریره می‌گویند: من از رسول الله جشنیدم که می‌فرمود: هلاکی این امّت به دست نوجوانان قریش خواهد بود [۲۰۲].

کسانی که از ابوهریرهسحدیث روایت نموده‌اند از صحابه و تابعین اسامی هفتصد و بیست شش نفر را عبدالمنعم صالح العلی العزی در کتاب خود، «دفاع عن ابی‌هریره» درج نموده. از اسماء واضحه بدون نسبت: و امام بخاری فرموده که هشتصد نفر از ابوهریره حدیث روایت نموده‌اند، تاریخ وفات سال ۵۸ یا ۵۹ یا ۵۷ بوده «دفاع عن ابی‌هریره» [۲۰۳].

ابوریه در کتاب خود که به نام ابوهریره است، ص ۶۳ گفته که من از اوثق مصادر و اصلح الاسانید ثابت می‌کنم که ابوهریره از ماه صفر (۷) تا ذی‌‌قعده (۸) با پیامبر جبوده و بعد منتقل شده به بحری به همراه العلاء بن حضرمی و تا زمان خلافت عمرسدر بحرین با العلاء بوده، بنده می‌گویم: جناب ابوریه در این گفته خود تلبیس کرده، مردم بی‌اطلاع را فریب داده است.

۱- «أَنَّ أَبَا هُرَيْرَةَ أَخْبَرَهُ (أي حميد بن عبدالرحمن) أَنَّ أَبَا بَكْرٍ الصِّدِّيقَسبَعَثَهُ فِى الْحَجَّةِ الَّتِى أَمَّرَهُ عَلَيْهِ رَسُولُ اللَّهِ جقَبْلَ حَجَّةِ الْوَدَاعِ يَوْمَ النَّحْرِ فِى رَهْطٍ يُؤَذِّنُ فِى النَّاسِ أَلاَ لاَ يَحُجُّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكٌ ، وَلاَ يَطُوفُ بِالْبَيْتِ عُرْيَانٌ» [۲۰۴]. «ابوهریره را ابوبکر صدیق زمان امارتش در حج قبل از حجه‌الوداع در گروه اعلام‌کنندگان می‌فرستد تا در میان مردم اعلان کند بعد از امسال هیچ مشرکی برای حج به مکه نیاید و کسی حق ندارد که بیت‌الله را در حالت عریان طواف کند».

۲- «بعثنى أبو بكر في تلك الحجة في مؤذنين يوم النحر نؤذن بمنى ان لا يحج بعد العام مشرك ولا يطوف بالبيت عريان» [۲۰۵]. «ابوبکر مرا به همراه اعلام‌کنندگان در حج (فرستاد) آن روز، روز عید بود که در مِنی اعلام کنند هیچ مشرکی بعد از امسال حج نکند و به دور بیت‌الله در حالت لختی طواف نکنند».

۳- «قال أبوهريرة: فاذن معنا علي يوم النحر في أهل مني ببراءة وأن لا يحجّ بعد العام مشرك ولا يطوف بالبيت عريان» [۲۰۶]. «ابوهریرهسمی‌گوید: علیسدر روز عید در منی با ما اعلام می‌نمود و اینکه دوباره هیچ مشرکی برای حج نیاید و بیت‌الله را در حالت عریان طواف نکند».

۴- «فکنت أنادي حتى صحل». «(گلو گرفته شد) گرفتگی صدای [۲۰۷]من اعلام می‌کردم در حالیکه صدایم به سبب اعلام گرفته شد».

۵- «فکانت يده (أي ابوهريرة) يدور معه أي رسول الله جحيث دار إلى أن ماتج» [۲۰۸]. دست ابوهریره همراه دست رسول خدا جبود.

۶- «قال حميد الحميري: صحبت رجلاً صحب النبي جأربع سنين کما صحبه أبوهريرة» [۲۰۹]. «حمید حمیری می‌گوید: من همراه یک صحابی بودم که چهار سال همراه پیامبر جبوده به اندازه همراهی ابوهریره».

«وقال أبوهريرة صحبت رسول الله جثلاث سنين [۲۱۰]. أسلم أبوهريرة عام خيبر وشهدها مع رسول الله جثم لزمه وواظب عليه رغبة في العلم راضيا بشبع بطنه فکانت يده مع يد رسول الله جوکان يدور معه حيث دار وکان من أحفظ أصحاب رسول الله جوکان يحضر ما لا يحضر سائر الـمهاجرين والأنصار لاشتغال الـمهاجرين بالتجارة والأنصار بحوائطهم الإستيعاب في معرفة الاصحاب» [۲۱۱]. «ابوهریره می‌گوید: سه سال همراه رسول خدا جبودم، ابوهریره در سال فتح خیبر مسلمان شده و در غزوه خیبر همراه رسول خدا جحاضر بوده، و بعد از آن رسول الله ججدا نشده، به خاطر رغبتی که در تحصیل علم داشت به فقر مالی قانع بود. و دست او به همراه دست رسول خداجبود به همین خاطر درمیان اصحاب در علم حدیث از درجه‌ی والایی برخوردار بود و در مجالسی که صحابه مهاجرین و انصار به سبب اشتغال در امور تجارت فرصت حضور را نداشته‌اند ابوهریره در تمام مجالس حاضر و مقصدش تحصیل حدیث بوده».

سبب کثرت حفظ احادیث از ابوهریرهسبرکت دعاء رسول الله جبوده [۲۱۲].

پس جناب نجمی و ابوریه و ... از رسول الله جناراضی‌اند که چرا برای حفظ ابوهریره دعاء نموده و احادیث پیامبر جرا در مسائل عقیده واحکام به امّت رسانیده است.

بشارت دوم برای ایمان اهل سنت و نفاق مبتدعین «قال أبوهريرةس: فقلت: يا رسول الله! ادع الله أن يححببني وأمي إلى الـمؤمنين فدعا» [۲۱۳]. «ابوهریره می‌گوید: به رسول الله جگفتم: یا رسول الله، از خدا بخواه که من و مادرم را در دل همه مؤمنان محبوب گرداند، و رسول خدا هم بر ایشان دعا کرد».

۲- «قال: أما والله ما خلق الله مؤمناً يسمع بي ولا يراني إلا أحبني» [۲۱۴]. «ابوهریره می‌گوید: آگاه باشید به خدا قسم هر مؤمنی که مرا ببیند و نام مرا بشنود با من محبت می‌کند».

اهل سنت بر این عقیده‌اند که دعای پیامبر آخر زمان جدر حق مبلغین و داعیان اسلام مقبول دربار الهی شده است وجناب نجمی و ابوریه و مستشرقین و معتزله الآن باید به انجام و عاقبت خود متوجه و پی ببرند، در نتیجه محبت با انصار و علیسو ابوهریره و کل اصحاب رسول الله جعلامت صحت ایمان و بغض با ایشان علامت نفاق و بی‌دینی است اما اینکه ابوهریره با العلاء بن حضرمی به بحرین رفته این قول فاقد اعتبار است و روایت ایشان ضعیف‌اند و قابل حجت نیست.

ابوهریرهسمی‌گوید که عمرسبه من فرمود: شما با ما روزی در خانه فلان بودید؟ من گفتم: بلی، در همان روز رسول الله جاظهار داشت کسی که بر من دروغ ببندد باید اول جای خود را در دوزخ بگیرد، بعد عمرسفرمود: حالا بُرو و حدیث بیان کن [۲۱۵].

جناب ابوریه مدعی‌اند که عمرسبه ابوهریرهسفرموده روایت حدیث را رها کن و اگرنه شما را به سرزمین دوس تبعید می‌کنم. با استناد ابن عساکر و در جاء دیگر می‌گوید که عمرسابوهریره را به جرم بیان حدیث زده و استناد‌ کرده به شرح نهج‌البلاغه ابن ابی‌حدید از ابوجعفر الاسکافی بدون بیان اعتبار سند. و در جای دیگر استناد می‌کند به «البدايه والنهاية» بدون اینکه عبارت مذکور را تکمیل کند. ابن کثیر در البدایه از قول ابوزرعه و ایشان از محمد بن زرعه رعینی از مروان بن محمد (ضعفه ابن حزم و قال یحیی: کان مرجئا) [۲۱۶]. «قال عمرس: «لتترکنّ الحديث أو لألحقنك بأرض القردة. قال ابوزرعة: وسمعت ابا مسهر يذکره عن سعيد بن عبدالعزيز نحو أمنه ولم يسنده، وهذا محمول من عمر على أنه خشي من الأحاديث التي قد تضعها الناس على غير مواضعها». و بعد ابن کثیر می‌گوید: وقد جاء أن عمر أذن له بعد ذلك في التحديث به اين جمله:«أما إذا فاذهب فحدث». [رواه مسدد] [۲۱۷]. عمرسبه ابوهریره در روایت حدیث اذن عام داده‌است حال برو و حدیث بیان کن.

وقتی که مروان اجازه نداد که امام حسن را در جوار رسول الله جدفن کنند ابوهریره بر سرش فریاد ‌کشید و فرمود: «والله ما أنت بوال وإن الوالي لغيرك فدعه». «به خدا سوگند شما لایق امارت نیستید کسانی غیر از شما لایق امارت‌اند از این امارت دست بردار». و ابوهریره می‌گوید: من به همراه رسول الله جبوده‌ام تا زمان وفات او «فکنت والله أعلم الناس بحديثه». «به خدا سوگند من از همه نسبت به حدیث رسول الله عالم‌تر هستم» و مردم از مهاجرین و انصار می‌دانند که من همیشه با رسول الله جبوده‌ام حتی اصحابی همانند عمر، عثمان، علی، طلحه و زبیر از من احادیث پیامبر جرا می‌پرسند. «فلا والله ما نجفي علي کل حديث کان بالـمدينة وکل من أحب الله ورسوله وکل من کانت له عند رسول الله منزلة وکل صاحب له» [۲۱۸]. «به خدا سوگند هر حدیثی از رسول خدا در مدینه و هر کسی که خدا و رسول او را دوست دارند، و هر کسی که در نزد رسول خدا منزلتی دارد و هر یک از اصحاب او بر من مخفی نمانده است».

بنده هرچه در مورد فضیلت ابوهریرهسبنویسم کم نوشته‌ام و جناب نجمی و ابوریه هرچه تلاش کنند منبع معتبری غیر از ابن ابی‌حدید یا ابوجعفر اسکافی ندارند و یا کارشان تلبیس، قطع و بریدن عبارت و یا آوردن سند بدون تحقیق است و مقصد‌شان چیزی جز اظهار عداوت و بغض و کینه با اصحاب رسول الله جو یا راضی‌ کردن اربابانشان از مستشرقین نیست، هرچه شما اظهار نظر کنید دروغ‌هایتان ظاهرتر و علمای اهل سنت آگاه‌تر می‌شوند و اسرار و رموزتان را برملاء می‌کند. ان‌شاءالله تعالى.

اما عبدالله بن زبیر ب: جناب نجمی از قرآن خود به زبان ابن ابی‌حدید در حق ایشان هم لب به سخن گشوده و خطبه‌ای پر مهر و محبت امام علی÷را در ذی‌قار و بصره و کوفه و رفتار و گفتارشان را با زبیر و طلحه و ابن ‌زبیر و عایشهشزیرپای خود دفن نموده و بنده در این مضمون مفصلاً سخن گفته‌ام نیازی به تکرار نیست، نجمی در کتاب خود ص ۸۲ می‌گوید که علیسزبیر را مخاطب قرار داد و گفت: ما تو را از افراد نیک‌ فرزندان عبدالمطلب می‌شمردیم، تا فرزند ناشایسته تو بزرگ شد و میان ما تفرقه انداخت [۲۱۹]. چنین عبارتی در تاریخ طبری موجود نیست و عبدالله بن زبیر کسی است که چهل و چهار نفر از علمای بزرگ تابعین از ایشان حدیث روایت نموده‌اند [۲۲۰]. اما در استیعاب چنین عبارتی بدون سند آمده که علیسفرمود: «مازال الزبير يعد منا أهل البيت حتى نشأ عبد الله» [۲۲۱]. بالفرض هم که علیسبه عبداللهسهرچه بگوید به شما ربطی ندارد شما کجا و علیسکجا. زمانی که علیسدر ذی‌قار آن خطبه مهم را در تعریف اسلام و سعادت مسلمین و شقاوت جهال و اتفاق امت برخلافت راشده‌ی ابوبکر صدیق و عمر بن خطاب و عثمانشرا بیان فرمودند، و اعلام نمودند که من به طرف بصره حرکت می‌کنم و به رهبران و ائمه شما علناً اخطاریه دادند که با کاروان من نیایند و جرمشان را که همانا مساعدت، مشارکت و بغاوت بر علیه خلیفه سوم که نهایتاً منجر به شهادتشان شد اعلام کرد بعد از این اعلامیه رهبران و ائمه شما برای تصمیم‌گیری بر علیه علیسو عایشه و طلحه و زبیر اجتماع کردند و نقشه شوم خود را بر علیه دو گروه مسلمانان مطرح نمودند. بنده اسامی چند نفر از بزرگان شما را در تاریخ طبری و ابن‌کثیر نقل می‌نمایم: ۱- علباء بن الهیثم. ۲- عدی بن حاتم. ۳- سالم بن ثعلبه العبسی. ۴- شریح بن اوفی ابن ضبیعه ۵- الاشتر فی عده‌ی ۶- جامعهم المصریون ابن السوداء ۷- خالد بن ملجم [۲۲۲]. و تعدادشان دو هزار و پانصد نفر بودند [۲۲۳].

جناب نجمی در کتاب خود ص ۸۲-۸۳ بر علیه عبدالله بن زبیر سه دروغ گفته و به تاریخ طبری، ص ۴۵۸، ج ۳ استناد کرده درحالیکه چنین عبارتی با سند درستی در تاریخ طبری مذکور نیست، ممکن است که ایشان از ابن ابی‌حدید تقلید نموده و ابن ابی‌الحدید در عدم امانت‌داری ید بیضائی دارد. امّا عمران بن حطان: جناب نجمی تا حال هرچه گفته و نوشته دروغ بوده، یا تلبیس یا از نظر سند ضعیف و منقطع و مفتخر است که دارای چنین اوصافی است امّا عمران بن حطان که دشمن امام علی÷است، دروغ‌گو را کافر و لباس حریر (ابریشم) را برای مرد مسلمان حرام و تصاویر و تصالیب را در خانه و مساجد و معابد ناجایز و خلاف توحید و اسلام می‌داند و برای حرمت لباس ابریشم و شکستن بتها و تصاویر و تصالیب با سند صحیح و قوی و متفق‌علیه از قول خاتم الانبیاء جدلیل گرفته و روایت می‌کند [۲۲۴].

امام بخاری در باب حرمت لباس حریر (ابریشم) نه حدیث به نه طریق روایت نموده، در یکی از این طرق نام عمران بن حطان آمده و در باب دوم دو حدیث بر این قضیه و تخریب تصویر و عکس روایت نموده، و در یکی از این دو طریق نام عمران بن حطان آمده پس ورّاجی که دروغ را کفر و ابریشم و تصاویر را حرام می‌داند نود و نه درجه از شما بهتر و در لهجه صادق‌تر است. ثانیاً خوارج معتقد به تحریف قرآن نیستند و به خاطر تفسیر با رأی یک آیه: ﴿إِنِ ٱلۡحُكۡمُ إِلَّا لِلَّهِلقب مارقین به ایشان داده شد، و به تفاسیر اهل تشیع و اصول کافی و فصل الخطاب فی تحریف کتاب رب الأرباب مراجعه فرمایید و بعد بر بخاری حمله کنید.

[۱۸۹] شرح نهج‌البلاغة: ابن ابی‌حدید، ج ۴، ص ۴۳. [۱۹۰] البداية والنهاية: ج ۸، ص ۱۴-۱۵و شرح ابن ابي الحديد: ج ۲، ص ۸۲۳ و مقتل ابی مخنف: ص ۷ والکافي في الفروع کتاب العقيقه باب الاسماء و الکني: ج ۶، ص ۱۹ لا امام طوسی: ج ۲، ص ۳۳۴ طبع نجف. [۱۹۱] روایت امام محمدباقر تاریخ البداية والنهاية: ج ۸، ص ۲۵۸. [۱۹۲] البداية والنهاية: ج ۸، ص ۲۵۸. [۱۹۳] البدايه والنهاية: ج ۷، ص ۲۳۹. [۱۹۴] صحیح بخاری: ج ۱، ص ۴۹. [۱۹۵] صحیح بخاری: ج ۲، ص ۶۲۵ باب غزوة ذات السلاسل. [۱۹۶] صحیح بخاری: ج ۲، ص ۱۰۹۲ باب «اجر الحاکم إذا اجتهد فاصاب أو اخطأ». [۱۹۷] تذکرة الحفاظ: ج ۱، ص ۲۳-۲۴ و صحیح بخاری: ج ۲، ص ۶۲۲-۶۲۳ باب بحث ابي موسي ومعاذ إلى اليمن قبل حجة الوداع. [۱۹۸] صحیح بخاری: ج ۱، ص ۷۶۱ طبع پاکستان. [۱۹۹] تذکرة الحفاظ: ج ۱، ص ۳۵. [۲۰۰] منبع قبلی: ج ۱، ص ۳۵. [۲۰۱] مسند امام احمد: ج ۲، ص ۵۲۰. [۲۰۲] مسند امام احمد: ج ۲، ص ۵۲۰. [۲۰۳] والإصابة: ج ۴، ص ۲۰۵. [۲۰۴] صحیح بخاری فتح الباري: ج ۸، ص ۳۲۰. [۲۰۵] بخاری: فتح ‌الباري: ص ۳۱۷. [۲۰۶] همان منبع قبلی. [۲۰۷] صوتی رواه احمد و النسائي و فتح الباري: ج ۸، ص ۳۲۱. [۲۰۸] الحاکم اباحمد، الإصابة: ج ۴، ص ۲۰۶. [۲۰۹] الإصابة: ج ۴، ص ۲۰۶. [۲۱۰] الإصابة: ج ۴، ص ۲۰۶. [۲۱۱] الإصابة: ج ۴، ص ۲۰۸ و البداية والنهاية: ج ۸، ص ۱۰۴. [۲۱۲] رواه احمد و البخاری و مسلم و نسائی و ابویعلی و ابونعیم و ابن عساکبر، استناد به، الاصابه: ج ۴، ص ۲۰۷. [۲۱۳] الإصابة: ج ۴، ص ۲۰۶ والبداية والنهاية، ج ۸، ص ۱۰۵. [۲۱۴] رواه احمد، الإصابة: ج ۴، ص ۲۰۶ و البداية والنهاية: ص ۱۰۴. [۲۱۵] أخرجه مسدد في مسنده و الإصابة: ج ۴، ص ۲۰۹ و البداية والنهاية: ص ۱۰۷. [۲۱۶] ميزان الاعتدال: ج ۴، ص ۹۳. [۲۱۷] البداية والنهاية: ج ۸، ص ۱۰۷. [۲۱۸] البداية والنهاية: ج ۸، ص ۱۰۸. [۲۱۹] استناد کرده به تاریخ طبری، ج ۳، ص ۴۵۸. [۲۲۰] تهذیب الکمال: ج ۱۴، ص ۵۹. [۲۲۱] هامش اصابه: ج ۲، ص ۳۰۲. [۲۲۲] تاریخ طبری: ج ۳، ص ۵۰۷. [۲۲۳] البداية والنهاية: ج ۷، ص ۲۳۹. [۲۲۴] بخاری باب: لبس‌الحرير وافتراشه للرجال و قدر ما يجوز منه، ج ۲، ص ۸۶۷ کتاب اللباس، باب نقض الصور.

متهم کردن بخاری و مسلم به تعصب و رد آن

نجمی می‌گوید: آنان فضائل مهم و مشهور علی÷را که بیانگر اولویت آن حضرت به مقام خلافت، و از دلائل تقدم آن بزرگوار است نقل ننموده‌اند.

فضائلی که در کتب معتبر اهل سنت، و صحاح دیگر‌شان نقل گردیده و از مسلمات تاریخ، و از مطالبی است که در میان فرقه‌های مختلف از موارد مورد اتفاق به شمار می‌رود.

مانند حدیث غدیر، و آیه تطهیر، و حدیث طایر مشوی و سد ابواب، و حدیث: «أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَعَلِيٌّ بَابُهَا و...». که هر یک از این فضائل را، ده‌ها نفر از صحابه نقل نموده‌اند و در کتب معتبر اهل سنت ضبط گردیده است [۲۲۵].

جواب:

ولله الحمد امّا امام بخاری و جامع صحیح او باید گفت که اوّلاً جناب نجمی مقلد است نه محقق، ثانیاً علمشان شاید به یک صدم علم بزرگانش نرسد و عادت مؤلفین متقدمین‌شان از ابوبصیر و زراره و حمران بن اعین والوشّاء، و احمد بن محمد السّیاری و هشام بن الحکم و ثقة الاسلام ابی‌جعفر محمد بن یعقوب الکلینی، متوفی ۳۲۹، فقط جمع‌آوری اقوال، مطابق مذهب‌شان بوده و راوی هر کسی که باشد و هرچه گفته باشد به آن اهمیت نمی‌دادند و نمی‌دهند و اگر کسی برخلاف مذهب‌شان چیزی گفته باشد ولو اینکه گوینده خود پیامبر جیا علی÷باشد آن گفته را به صدها حیله و تأویل مردود می‌دانند حتی نص صریح و ظاهر قرآن را به طرف خود می‌کشند مثل: ﴿بَقِيَّتُ ٱللَّهِ خَيۡرٞ لَّكُمۡ[طه: ۱۱۵]. و آیه تطهیر و آیه ۱۱۵ از سوره طه و....

برای مصداق آنچه بنده گفتم به کتاب اصول کافی و مراجعات شرف الدین و الغدیر امینی و به همین سیری در صحیحین نجمی مراجعه فرمایید حالا بنگریم به جواب محمد صادق نجمی که بر بخاری و مسلم اعتراض داشته است.

اولاً هیچ یکی از علمای اهل سنت نگفته‌اند که امام بخاری تمام احادیث صحاح را در این کتاب خود جمع نموده بلکه این کتاب مختصر و منحصر در صحیح است چنانچه خود امام بخاریسفرموده که روزی ما در مجلس اسحاق بن ابراهیم الحفظی معروف به ابن راهویه بودیم ایشان به اهل مجلس خطاب فرمودند: «لَو جمعتم کتاباً مُختصراً لصحيحِ سنةِ رسولِ الله ج: قَال فَوقع ذلك في قلبي فأخذتُ في جمع الجامعِ الصحيحِ» [۲۲۶]. کاش شما کتاب مختصری برای احادیث صحیح رسول خدا جتألیف می‌کردید. امام بخاری می‌گوید: این سخن در دل من افتاد پس برای این مقصد شروع به جمع‌آوری احادیث کردم.

و این سخن مشهور است که امام بخاری بر خود لازم دانسته که احادیث صحیح را جمع کند نه احادیث ضعیف، و موضوع، و جای ایراد را؛ بنابراین قانون امام بخاری در مورد فضائل صحابه و بالخصوص خلفای اربعه و بالاخص علیساین بود که روایات صحیح و ثابت را جمع و روایت نماید آن هم به اختصار. و از روایات موضوعه و مختلقه و مخترعه پرهیز وخود را برای الذمه کرده است و به مناقب علی بن ابی‌طالب القرشی الهاشمی ابی‌الحسنساکتفا کرده است.

۱- «وَقَالَ النَّبِىُّ جلِعَلِىٍّ: أَنْتَ مِنِّى وَأَنَا مِنْكَ». «تو از منی و من ازتو».

۲- «وَقَالَ عُمَرُ تُوُفِّىَ رَسُولُ اللَّهِ ج: وَهْوَ عَنْهُ رَاضٍ». «عمرسمی‌گوید: رسول خداجاز دنیا رفت در حالیکه او از علیسراضی بود».

۳- «أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ جقَالَ: لأُعْطِيَنَّ الرَّايَةَ غَدًا رَجُلاً يَفْتَحُ اللَّهُ عَلَى يَدَيْهِ». «همانا رسول خدا جفرمود: فردا پرچم را به مردی می‌دهم که الله تعالى منطقه را بدست او فتح می‌کند».

۴- «لأُعْطِيَنَّ الرَّايَةَ -أَوْ لَيَأْخُذَنَّ الرَّايَةَ- غَدًا رَجُلاً يُحِبُّهُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ -أَوْ قَالَ يُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ- يَفْتَحُ اللَّهُ عَلَيْهِ الحديث». «فردا پرچم را به مردی می‌دهم یا می‌گیرد که الله و رسول او را دوست دارند یا او الله و رسولش را دوست دارد و الله تعالى برای او فتح می‌کند».

۵- «فَقَالَ النَّبِىُّ ج: أَيْنَ ابْنُ عَمِّكِ. قَالَتْ فِى الْمَسْجِدِ... فَجَعَلَ يَمْسَحُ التُّرَابَ عَنْ ظَهْرِهِ فَيَقُولُ: اجْلِسْ يَا أَبَا تُرَابٍ مَرَّتَيْنِ». «پیامبر می‌فرمود: ای فاطمه، پسر عموی تو کجاست؟ فرمود در مسجد. رسول خدا جخاک را از پشت او پاک می‌کرد و فرمود: بنشین ای ابوتراب) دو دفعه تکرار نمود».

۶- «جاء رجل إِلى ابنِ عمر... ثم سأله عن عليّ ؟ فذكر محاسن عمله، قال: هو ذاك، بيتُه أوسطِ بيوتِ النَّبيِّ ج، قال: لعل ذاكَ يَسوؤُك ؟ قال: أجل، قال: فأرغمَ الله أَنفكَ، انطلق فَاجْهَدْ عَلَيَّ جَهْدَكَ». «مردی نزد ابن عمر آمد و در مورد علی سؤال کرد، ابن عمر اوصاف خوب علی را برایش گفت و بعد فرمود: خانه علی در وسط خانه‌های پیامبرجاست بعد فرمود: شاید همین مسئله تو را ناراحت کرده؟ آن مرد گفت: بله. ابن عمر فرمود: الله تعالى (بینی تو را به خاک بمالد برو برو و هر چه می‌توانی بر من بگو».

۷- «فَلَمَّا جَاءَ النَّبِىُّ جأَخْبَرَتْهُ عَائِشَةُ بِمَجِىءِ فَاطِمَةَ ، فَجَاءَ النَّبِىُّ جإِلَيْنَا، وَقَدْ أَخَذْنَا مَضَاجِعَنَا ... فَقَعَدَ بَيْنَنَا حَتَّى وَجَدْتُ بَرْدَ قَدَمَيْهِ عَلَى صَدْرِى وَقَالَ: أَلاَ أُعَلِّمُكُمَا خَيْرًا مِمَّا سَأَلْتُمَانِ». «هنگامیکه پیامبر جتشریف آوردند عایشهلنسبت به آمدن فاطمه خبر داد پس پیامبر جبه خانه فاطمه‌لآمد درحالیکه ما بر بستر خواب بودیم سپس او جبین ما نشستند من سر پاهایش را بر سینه احساس نمودم فرمود: آیا به شما بهتر از آنچه که شما سؤال کرده‌اید نیاموزم؟».

۸- «قَالَ النَّبِىُّ جلِعَلِىٍّ: أَمَا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّى بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى». «پیامبرجبه علیسفرمود: آیا تو راضی نمی‌شوید از اینکه نسبت به من مانند هارون برادر موسی÷باشید».

۹- «عن عليسقال: اقضوا في عدم بيع أم ولد کما کنتم تقضون أن لا يبعن فإني أکره الاختلاف يعني مخالفة أبي بکر و عمر حتّى يکون الناس جماعة، أو أموت کما مات أصحابي أي لا أزال على ذلك حتّى أموت» [۲۲۷]. «علیسمی‌گوید: در مسئله‌ی ام ولد همان قضاوت را بکنید که قبلا کرده‌اید یعنی ام ولد نباید فروخته شود من اختلاف را با ابوبکرسو عمرسمکروه می‌دانم و مردم باید متحد باشند. و من تا مرگم باید با ابوبکر و عمر متفق و متحد باشم».

۱۰- «قال ج: يَمْرُقُونَ مِنَ الدِّينِ كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِيَّةِ، (صد) ...وَيَخْرُجُونَ عَلَى حِينِ فُرْقَةٍ مِنَ النَّاسِ. قَالَ أَبُو سَعِيدٍ فَأَشْهَدُ أَنِّى سَمِعْتُ هَذَا الْحَدِيثَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ جوَأَشْهَدُ أَنَّ عَلِىَّ بْنَ أَبِى طَالِبٍ قَاتَلَهُمْ وَأَنَا مَعَهُ. الحديث». بخاري وفي رواية مسلم: «تَقْتُلُهَا أَوْلَى الطَّائِفَتَيْنِ بِالْحَقِّ» «پیامبر جفرمود: گروهی از دین بیرون می‌شوند مثل بیرون شدن تیر از هدف یعنی (کمان) و این در زمانی صورت می‌گیرد که مردم با هم اختلاف پیدا می‌کنند، زمان اختلاف علی و معاویهب. طائفه‌ای که به حق نزدیکتر است با آنان می‌جنگند. ابوسعید می‌گوید: من گواهی می‌دهم که این حدیث را از رسول خدا شنیدم و گواهی می‌دهم که علیسبا آنان جنگید و من همراه او بودم».

۱۱- «قالَ عَلِىٌّسسَمِعْتُ النَّبِىَّ جيَقُولُ: يَمْرُقُونَ مِنَ الإِسْلاَمِ كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِيَّةِ ، لاَ يُجَاوِزُ إِيمَانُهُمْ حَنَاجِرَهُمْ، فَأَيْنَمَا لَقِيتُمُوهُمْ فَاقْتُلُوهُمْ، فَإِنَّ قَتْلَهُمْ أَجْرٌ لِمَنْ قَتَلَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ». [رواه البخاري کتاب الـمناقب باب علامات النبوه في الاسلام] [۲۲۸]. «علیسمی‌گوید: از رسول خدا جشنیدم می‌فرمودند: این گروه از اسلام بیرون می‌شوند مثل بیرون شدن تیر از هدف، ایمان آنان از حلقوم تجاوز نمی‌کند هرجا آنان را دیدید، بکشیدشان زیرا در روز قیامت برای کشتن آنها ثواب در نظر گرفته می‌شود».

این یازده حدیث با سند صحیح و معتبر و مرفوع در فضائل علیسروایت نموده‌ایم، ولی جناب نجمی مثل دیگران جاهل است نه اهل مطالعه و تحقیق.

باب قول النبي جسدوا الأبواب إلا باب أبي بکر.

۱- «فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: إِنَّ مِنْ أَمَنِّ النَّاسِ عَلَىَّ فِى صُحْبَتِهِ وَمَالِهِ أَبَا بَكْرٍ، وَلَوْ كُنْتُ مُتَّخِذًا خَلِيلاً غَيْرَ رَبِّى لاَتَّخَذْتُ أَبَا بَكْرٍ، وَلَكِنْ أُخُوَّةُ الإِسْلاَمِ وَمَوَدَّتُهُ، لاَ يَبْقَيَنَّ فِى الْمَسْجِدِ بَابٌ إِلاَّ سُدَّ ، إِلاَّ بَابَ أَبِى بَكْرٍ». «رسول خدا جفرمود: درمیان تمام مردم نسبت به همراهی و اموال خود ابوبکر بر من احسان نموده است و اگر من غیر از پروردگار خود کسی را دوست قلبی بگیرم ابوبکر را خلیل می‌گرفتم، ولی برادری اسلامی و دوستی آن بین ما است تمام دروازه‌های مردم که به مسجد باز اند باید بسته شوند مگر دروازه‌ی ابوبکر».

۲- «وَلَكِنْ أَخِي وَصَاحِبِي». «مگر دروازه ابوبکر، او برادر و همراه من است».

۳- «فَقَالَ النَّبِىُّ ج: إِنَّ اللَّهَ بَعَثَنِى إِلَيْكُمْ فَقُلْتُمْ كَذَبْتَ. وَقَالَ أَبُو بَكْرٍ صَدَقَ. وَوَاسَانِى بِنَفْسِهِ وَمَالِهِ» «پیامبر جفرمود: همانا الله تعالى مرا برای شما مبعوث نمود ولی شما مرا در ابتدای امر تکذیب کردید وابوبکر مرا تصدیق کرد و با مال خود غمخوار من بود».

۴- «أَىُّ النَّاسِ أَحَبُّ إِلَيْكَ قَالَ: عَائِشَةُ. فَقُلْتُ مِنَ الرِّجَالِ فَقَالَ: أَبُوهَا. قُلْتُ ثُمَّ مَنْ قَالَ: ثُمَّ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ». [الحديث]. «عمرو بن العاص می‌فرماید: از رسول خدا پرسیدم: چه کسی درمیان مردم نسبت به شما محبوب‌تر است؟ فرمود: عایشه، بعد گفتم: درمیان مردان چه کسی را دوست دارید؟ فرمود: پدر عائشهب».

۵- «قَالَ (أبوبکر): هَلْ يُدْعَى مِنْهَا(أي أبواب الجنة) كُلِّهَا أَحَدٌ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ «نَعَمْ ، وَأَرْجُو أَنْ تَكُونَ مِنْهُمْ يَا أَبَا بَكْرٍ». «ابوبکرسگفت: یا رسول الله آیا کسی هست که از تمام دروازه‌های بهشت صدا کرده شود. رسول خدا فرمود: بله و من امیدوارم که شما از آنان باشید ای ابوبکر ».

۶- «قال عليس: خير الناس بعد رسول الله جأبوبکر ثم عمر». «علیسمی‌گوید بهترین مردم بعد از رسول خدا جابوبکر و عمر هستند».

۷- «ادْخُلْ وَرَسُولُ اللَّهِ جيُبَشِّرُكَ بِالْجَنَّةِ». «ای ابوبکر داخل شو و رسول خدا تو را بشارت بهشت می‌دهد».

۸- «قال ج: اثْبُتْ أُحُدُ فَإِنَّمَا عَلَيْكَ نَبِىٌّ وَصِدِّيقٌ وَشَهِيدَانِ» [۲۲۹]، «رسول خدا جفرمود: ای کوه احد آرام بگیر همانا بالای تو نبی و صدیق و دو شهید قرار دارند».

[۲۲۵] سیری بر صحیحین: ص ۸۶. [۲۲۶] هدی الساری: ص ۹. [۲۲۷] رواه البخاري: ج ۸، ص ۶۶۰ تا ۶۶۳، فتح الباري: طبع‌دار ابی‌حیان. [۲۲۸] فتح الباري: صحیح بخاری، ج ۸، ص ۵۲۶. [۲۲۹] رواه البخاري: ج ۸، ص ۵۷۰-۵۸۲ فتح الباري.

فصل سوم: تعریف و ترجمه برخی کلمات و مصطلحات

بحث در مورد قول پیامبر ج: «مَنْ كُنْتُ وَلِيَّهُ فَعَلِىٌّ وَلِيُّهُ» در غدیر خم

۱- «إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ أَحَدُهُمَا أَكْبَرُ مِنَ الآخَرِ ، كِتَابَ اللَّهِ وَعِتْرَتِي أَهْلُ بَيْتِي، فَانْظُرُوا كَيْفَ تُخْلِفُونِي فِيهِمَا؟ فَإِنَّهُمَا لَنْ يَتَفَرَّقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ، ثُمَّ قَالَ: إِنَّ اللَّهَ مَوْلاي، وَأَنَا وَلِيُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ ثُمَّ أَخَذَ بِيَدِ عَلِيٍّ، فَقَالَ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهَذَا مَوْلاهُ، اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ». «العترة قال الخليل: عترة الرجل هم أقرباؤه من ولده وولد وبني عمه» [۲۳۰].

حدیث خصائص علی بن ابی‌طالب در این سند حبیب بن ابی‌ثابت مدلس موجود است، أخرجه البزار، والطبراني في الکبير وفي الاوسط والحاکم والخوارزمي في الـمناقب،و احمد و ابن حبان و ابن عساکر: «برواية فطر بن خليفه فهو صدوق رمي بالتشيع» و در طبرانی به روایت فطر بدون زیادتی «وال من والاه» آمده، و نزد حکیم بن جبیر ضعیف، و رمی بالتشیع و ترمذی هم روایت کرده بدون زیادت «اللهم وال من والاه» و گفته حسن صحیح است، و در یک نسخه حسن غریب آمده و در حاکم و ابن عساکر هم زیادی «ووال من والاه» نیامده و در سند حاکم و ابن عساکر محمد بن سلمه بن کهیل راوی بسیار ضعیف است. و همچنان در مسند احمد و طبرانی و ابن عساکر، عطیه العوفی موجود است «صدوق يخطيء کثيراً وکان شيعياً مدلساً» و نزد یزید بن عبدالملک مجهول است [۲۳۱]. «تلید بن سلیمان. ضعیف رافضی، و اسماعیل بن عمرو الجبلی ضعیف، و یحیی بن سلمه متروک، ثویر بن فاخته ضعیف، رمی بالرفض».

۲- «مَنْ كُنْتُ وَلِيَّهُ فَعَلِيٌّ وَلِيُّهُ» [۲۳۲].

۳- «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلَيٌّ مَوْلاهُ». [صحيح أخرجه البزار] رجوع کنید به خصائص.

۴- «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلَيٌّ مَوْلاهُ». [صحيح، أخرجه ابن ابي‌شيبة في الـمصنف].

۵- «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلَيٌّ مَوْلاهُ». [صحیح، ابن ماجه، خصائص].

۶- «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلَيٌّ مَوْلاهُ». [احمد و البزار والطبرانی و ابن عدی و ابن عساکر] در این سند میمون ابی‌عبدالله ضعیف است.

۷- «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلَيٌّ مَوْلاهُ». [اسناده حسن بمتابعاته] در این سند هانی‌ بن ایوب العنفی الکوفی ضعیف است و عمیره بن سعد معتمد علیه نیست [۲۳۳].

۸- «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلَيٌّ مَوْلاهُ». [صحیح اخرجه احمد و ابن عساکر]، خصائص.

۹- «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلَيٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ». [قال ابوعبدالرحمن (النسائي): عمران بن ابان ليس بقوي في الحديث] در این سند شریک بن عبدالله ضعیف است و عبدالله بن احمد در زوائد المسند و ابن ابی‌عاصم و البزار و ابن عساکر روایت کرده‌اند بدون زیادتی «اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ» این زیادتی منکر است. و فطر بن خلیفه موصوف به غلو در تشیع است. و عمرو بن ثابت، متروک است و یزید بن ابی‌زیاد، ضعیف است و علی بن زید بن جدعان هم ضعیف است. خلاصه، حدیث: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلَيٌّ مَوْلاهُ». صحیح و شاید متواتر باشد [۲۳۴].

اما زیادتی: «اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ» امام احمد این جمله را به شدت رد کرده در اصل راوی این زیادتی حسین الاشقر است این شخص متوفی ۲۰۸ بوده و در معایب ابوبکرسو عمرسیک باب تألیف نموده و شخصی دروغ‌گو است [۲۳۵]. این بود سرمایه نجمی برای مقام خلافت بلافصل علیسدر مکان غدیر خم بنده از اهل سنت بلوچستان می‌خواهم که جناب نجمی و عسکری و علامه امینی صاحب کتاب الغدیر و ... را ملامت نکنند چون آنها از کلمه مولا معنی خلافت را استنباط نموده‌اند، زیرا زبان مادری آنها فارسی ایرانی است و کلمه ولی، و والی، و مولا: لغت عربی‌اند، و فهم آن برای غیر عرب مشکل است که معنی متفاوت و مختلف این سه کلمه را تشخیص بدهد. بنده حدیث غدیر خم را با نه طریق صحیح نقل نموده‌ام و معنی عربی اصلی این کلمه در دو طریق شماره اول و دوم برای طلبه مبتدی اهل لغت عربی مشخص است که کلمه ولی به معنی دوست است نه به معنی والی یا خلیفه. ثانیاً زمان مطرح‌نمودن این خطبه در غدیرخم تمام اهل مجلس و مخاطبین پیامبر جعرب زبان بودند حتی خود علی و عباسبحضور داشتند و بعد بنا به یک روایتی اگرچه سند آن ضعیف است عمرسبه علیستبریک عرض می‌کند «هَنِيئاً لك أَصْبَحْتَ وَأَمْسَيْتَ مَوْلَى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَمُؤْمِنَةٍ» [رواه أبويعلي الـموصلي الحسن بن سفيان] به روایت علی بن زید بن جدعان و ابوهارون العبدی، ابوزرعه گفته: که این دو نفر ضعیف‌اند [۲۳۶].

علت اصلی این خطبه در تمام کتب تاریخی این بوده که بعضی از سپاه علیسدر بازگشت از یمن بنابر یک مسئله نسبت علیساعتراض نمودند و از ایشان ناراضی شدند و نزد پیامبر جشکایت کردند و حقیقتا در این مسأله حق با علی بود و به همین خاطر رسول الله جدر مکان غدیر خم مابین مکه و مدینه، نزدیک جحفه، بیان فرمودند: « لاَ تَشْكُوا عَلِيًّا فَوَاللَّهِ إِنَّهُ لأَخْشَنُ فِى ذَاتِ اللَّهِ أَوْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ (من أن يشکي)». از علیسشکایت نکنید به والله قسم ایشان در ذات الله تعالى یا در راه الله تعالى سرسخت‌ترین مردم هستند و حق با ایشان بوده و شما در اشتباه بوده‌اید، کسی که مرا دوست دارد باید علی را دوست داشته باشد یا کسی که من دوست او باشم علیسهم دوست اوست [۲۳۷].

حال به جناب نجمی و هم عقیده هایش می‌گویم که اهل سنت می‌توانند که سه سوال تاریخی را مطرح کنند؟ اول اینکه چرا خاتم الانبیاء جخلافت بلافصل علیسرا در مدت بیست و سه سال نبوت در میان مردم اعلام نکردند.

سؤال دوم: در خطبه غدیرخم چرا کلمه خلیفه و امام را برای علیساظهار نداشتند؟ سؤال سوم: چرا در مدت مریضی خود به ابوبکر صدیق دستور جدی دادند که برای مردم امامت کند نه به علیسخلیفه.

ممکن است که جناب نجمی و علامه امینی و عبدالحسین شرف‌الدین صاحب المراجعات و ابوریه و علامه حلّی و محمد بن یعقوب الکلینی و کاردان و نجم‌الدین طبسی و ... بگویند و جواب‌ رسمی بدهند که بله محمد رسول الله جاز عمر بن الخطاب ترسیده «نعوذ بالله من ذلك» و از طریق تقیه در غدیرخم کلمه مشترک المعنی (مولا) را اعلام کرده‌اند و علیسبا عباسسمتوجه معنی کلمه مولا نشده‌اند به همین خاطر سکوت نمودند. در این صورت «عوفان ترك دينا أو ضياعاً فلياتني وأنا مولاه» [۲۳۸].

(مشایخ و اساتید زیادی در تمجمید و تعظیم برای امام بخاری فرمایشاتی را نقل کرده‌اند از جمله: ۱- سلیمان بن حرب ۲- احمد بن حفص ۳- محمد بن ابی‌حاتم ۴- اسماعیل بن ابی اویس ۵- ابومصعب احمد بن ابی‌بکر الزهری ۶- عبدان بن عثمان المروزی ۷- ابوعاصم النبیل ۸- قتیبه بن سعید ۹- مهیار ۱۰- سعید بن ابی‌مریم ۱۱- حجاج بن منهال ۱۲- الحمیدی ۱۳- نعیم بن حماد ۱۴- محمد بن یحیی بن ابی‌عمرالعدنی ۱۵- الحسین بن علی الحلوانی الخلال ۱۶- محمدبن میمون الخیط ۱۷- ابراهیم بن المنذر ۱۸- ابوکریب محمد بن العلاء ۱۹- ابی‌سعید عبدالله بن سعیدالاشبح ۲۰- ابراهیم بن موسی الفرّاء و امثالهم – ۲۱- امام احمد بن حنبل ۲۲- یعقوب بن ابراهیم الدورقی ۲۳- بندار محمد بن بشار ۲۴- عبدالله بن یوسف التنیسی ۲۵- محمد بن سلام البیکندی ۲۶- اسحق بن راهویه ۲۷- فتح بن نوح النیسابوری ۲۸- علی بن المدینی ۲۹- عمرو بن علی الفّلاس ۳۰- رجاء بن رجاء الحافظ ۳۱- ابوبکر بن ابی‌شیبه ۳۲- احمد بن اسحق السرماری ۳۳- ابن اشکاب ۳۴- عبدالله بن محمد بن سعید بن جعفر ۳۵- عبدالله بن محمدالمسندی ۳۶- علی بن حجر ۳۷- محمد بن عبداله بن نمیر ۳۸- عبدالله بن منیر ۳۹- الحسین بن حریث ۴۰- عمرو بن زراره ۴۱- محمد بن رافع ۴۲- سعید بن ابی‌مریم ۴۳- ابی‌سعید عبدالله بن سعید الاشبح).

اینها همگی اساتید امام بخاری بوده‌اند و او را تعریف و در سطح بالا توصیف نموده‌اند [۲۳۹].

باز هم از جناب نجمی بنده سؤال می‌کنم که اگر معنی کلمه: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلَيٌّ مَوْلاهُ». معنی خلافت و امامت بوده پس چرا عباسسبه علیسمی‌گوید: با من بیا و از رسول الله جدرباره امر خلافت بعد از وفاتشان سؤال می‌کنیم، اگر خلافت حقّ ما است پس ما باید بدانیم و مطمئن باشیم و اگر حق دیگران است پس برای ما وصیت (و سفارش) کند(تا ما را اذیت و آزاری نرسانند) علیسدر جواب می‌گوید: «إِنَّا وَاللَّهِ لَئِنْ سَأَلْنَاهَا رَسُولَ اللَّهِ جفَمَنَعَنَاهَا لاَ يُعْطِينَاهَا النَّاسُ بَعْدَهُ ، وَإِنِّى وَاللَّهِ لاَ أَسْأَلُهَا رَسُولَ اللَّهِ ج». «سوگند به خدا اگر از رسول خدا جدر این مضمون سؤال کنیم و او به ما ندهد بعداً مردم امر خلافت را به ما نمی‌دهند و از ما منع می‌کنند. سوگند به خدا، من از رسول خدا جدر این باره سؤال نمی‌کنم» [۲۴۰]. و در روایتی دیگر چنین آمده: «قَالَ عَلِىٌّ وَاللَّهِ لَئِنْ سَأَلْنَاهَا رَسُولَ اللَّهِ جفَمَنَعَنَاهَا لاَ يُعْطِينَاهَا النَّاسُ أَبَداً فَوَاللَّهِ لاَ أَسْأَلُهُ أَبَداً». «علیسمی‌گوید: سوگند به خدا اگر در مورد خلافت از رسول خدا سوال کنیم و او ما را ندهد، بعداً مردم مانع ما می‌شوند و تا ابد خلافت را به ما نمی‌دهند من هرگز از رسول خدا جسؤال نمی‌کنم» [۲۴۱].

امام بخاری این روایت را با ۳ سند آورده.

[۲۳۰] عجم مقايس اللغه: ج ۴، ص ۲۱۷. [۲۳۱] لسان الـميزان: ج ۵، ص ۱۸۳ و التهذيب، ج ۱۲، ص ۱۱۴ و خصائص علی تخریج: احمد سیرین البلوشی/، ص ۹۶-۹۷. [۲۳۲] صحیح، اخرجه ابن ابي شيبة في المصنف و احمد وابن ابي‌عاصم و الحاکم والطبراني في الصغير وعبدالرزاق مرسلاً، ر. ک، خصائص: ص ۹۸. [۲۳۳] خصائص: ص ۱۰۰. [۲۳۴] خصائص: ص ۱۰۳ تا ۱۰۶. [۲۳۵] تهذيب التهذيب: ج ۲، ص ۲۹۱. [۲۳۶] البداية والنهاية: ج ۵، ص ۲۱۰. [۲۳۷] برای تفصیل بیشتر در این مضمون به تاریخ طبری و ابوالقاسم بن عساکر و برای صحت و سقم روایات به تاریخ البداية والنهاية: ج ۷ و ص ۳۴۷-۳۵۰ و ج ۵، ص ۲۰۸-۲۱۴ و خصائص علی به تحقیق و تخریج شهید اعظم بلوچستان دکتر احمد میرین کاوانی رحمت‌الله علیه ص ۹۶ تا ص ۱۱۰، طبع مکتبه وادی الحور الشارقة مراجعه فرمایید. [۲۳۸] فتح الباري: باب النبي أولى بالمؤمنين من أنفسهم، حدیث شماره: ۴۷۸۱، ج ۱۰، ص ۵۳۳. [۲۳۹] فتح‌ الباري: ج ۱۴، ص ۴۸۲ تا ۴۸۴. [۲۴۰] البخاري: کتاب الـمغازي باب مرض النبي جو وفاته، شماره حدیث ۴۴۴۷، ج ۹، ص ۷۷۱، فتح الباري. [۲۴۱] البخاري: کتاب الاستئذان باب المعانقة وقول الرجل کيف أصبحت، شماره حدیث ۶۲۶۶، ج ۱۴، ص ۸۸، فتح الباري.

مطالب حول آیه‌ی تطهیر

آیه تطهیر در قرآن مفصلا و مفسراً آمده و نیازی ندارد که بخاری حتماً آن را روایت نماید.

اول در سوره الانفال برای مجاهدین در غزوه بدر نازل شده:

﴿لِّيُطَهِّرَكُم بِهِۦ وَيُذۡهِبَ عَنكُمۡ رِجۡزَ ٱلشَّيۡطَٰنِ وَلِيَرۡبِطَ عَلَىٰ قُلُوبِكُمۡ وَيُثَبِّتَ بِهِ ٱلۡأَقۡدَامَ[الأنفال: ۱۱]. دوم در سوره [الاحزاب: ۲۸ -۳۴] الله تعالى ازواج مطهّرات پیامبرجرا مخاطب قرار داده و به ایشان دو امتیاز خاص عنایت و تصریح نموده «پاداش اورا دوچندان خواهیم داد».

۲- الله تعالى می‌خواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملا شما را پاک سازد. و با همین صیغه جمع مذکر مخاطب زن ابراهیم÷را در قرآن خطاب فرموده:

﴿قَالُوٓاْ أَتَعۡجَبِينَ مِنۡ أَمۡرِ ٱللَّهِۖ رَحۡمَتُ ٱللَّهِ وَبَرَكَٰتُهُۥ عَلَيۡكُمۡ أَهۡلَ ٱلۡبَيۡتِۚ إِنَّهُۥ حَمِيدٞ مَّجِيدٞ٧٣[هود: ۷۳]. امّا حدیث کساء (چادر). عن ام‌سلمه [۲۴۲].

و دوباره امام مسلم از عائشه صدیقهلدر فضائل حسن وحسینبروایت نموده [۲۴۳].

و روایت عمر بن أبی سلمة ربیب النبی جرا ترمذی روایت کرده [۲۴۴]. و گفته غریب «من هذا الوجه» در فضائل اهل سنت هیچ اختلاف و انکاری نداشته‌اند و ندارند. این شمایید که این حدیث را برای خود عَلَم کرده‌اید و اهل بیت را که قرآن مشخص کرده انکار می‌کنید.

[۲۴۲] رواه الترمذي في فضل، فاطمه و گفته حسن صحیح، ج ۴، ص ۳۶۱، تحفة الاحوذي. [۲۴۳] صحیح مسلم: ج ۲، ص ۲۸۳، چاپ پاکستان. [۲۴۴] در تفسیر سوره‌ی احزاب، ج ۴، ص ۱۶۴ و ۳۴۳ در تحفه الاحوذي.

احادیث موضوع در مورد علیس

امّا حدیث طایر (مرغ) مشوی (کباب شده): این حدیث موضوع واهی مفتعله مختلقه است.

قاضی ابوبکر الباقلانی متکلم در رد این حدیث یک کتاب بزرگ نوشته و همچنان حدیث «النظر إلى وجه على عبادة» و ذکر علی عباده همه موضوع و کار کذّابین و دجالین و غلّات روافض بوده است [۲۴۵]. برای تفصیل و اطلاع از چنین احادیث دروغینی به تاریخ البدایه والنهایه ابن کثیر و خصائص علیسبه تخریج شهید احمد میرین کاروانی رحمت‌الله علیه و موضوعات ابن‌الجوزی مراجعه فرمایید. اهل سنت در فضائل همه اصحاب و اهل بیت احادیث صحیح و ثابت و مشهوری از کتب معتبر دارند و نیازی به چنین احادیث خود ساخته‌ای ندارند.

امّا حدیث سد ابواب: از نظر سند به خاطر راوی‌های کذّاب و وضّاع صحیح نیست. بنده اسامی آنها را برای نجمی نقل می‌کنم: ۱- عبدالله بن شریک: کان کذاباً غالیا فی التشیع ۲- عبدالله بن الرقیم ۳- حارث بن مالک نسائی می‌گوید: من این دو نفر را نمی‌شناسم هشام بن سعد می‌گوید: لیس بشئی، لیس هو محکم الحدیث، ابوبلج یحیی بن سلیم، قال احمد: «روي حديثا منکراً سدواالابواب»، و ابن حبان می‌گوید: «يخطي» ۵- و یحیی بن عبدالحمید قال احمد: «کان يکذب جهالاً، و الح» بن عبیدالله الابزازی، «کان کذاباً يضع الحديث» ۷- ابومیمونه سلیم کان یبیع الصور بت‌فروش بود ۸- عیسی الملائی، متروک است ۹- و میمون مولی عبدالرحمن بن سمره، «قال يحيي بن سعيد: هو لا شي!» اما حدیث جابر در این سند ابوعبدالله العلوی متفرد است و باقی روات سند مجاهیل هستند [۲۴۶].

امّا حدیث: «أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَعَلِيٌّ بَابُهَا»:

۲-«أنا دارالحکمة وعلي بابها».

«أنا مدينة الفقه وعلي بابها».

این حدیث مضطرب است و ثبوتی ندارد. اولا سماع سلمه بن کُهیل از صنابحی ثابت نشده و ۱- محمد بن عمران الرومی دروغگو است. «لايجوز الاحتجاج به» بحال ابن حبان ۲- عبدالحمید بن بحر دروغگو و سارق الحدیث از ثقاه بوده. «لايجوز الاحتجاج بحال» از ابن حبان ۳- و محمد بن قیس مجهول است، و راوی‌های طریق پنجم همه مجهول و نامعلوم‌اند، جعفر بن محمد البغدادی الفقیه، سارق الحدیث است ۵- رجاء بن سلمه ۶- عمر بن اسماعیل بن مجالد و همچنان عثمان بن اسماعیل، ابن معین گفته: «ليس بشي، کذاب، خبيث، رجل سوء»، «وقال الدارقطني. متروك» ۷- در اصل این حدیث را ابوالصلت عبدالسلام بن صالح بن سلیمان بن میسره الهروی ساخته و وضع نموده و به نام ابومعاویه تمام کرده و دیگران از ابوالصلت الهروی گرفته‌اند ۸- احمد بن سلمه ابن عدی گفته: این شخص دزد و اهل باطل است ۹- سعید بن عقبه (ابوالفتح الکونی)، مجهول است و ثقه نیست ۱۰- ابوسعید العدوی، دروغگوی بزرگ و حدیث‌ساز است ۱۱- اسماعیل بن محمد بن یوسف، ابن حبان گفته: این شخص دزد و سندساز است احتجاج به او جایز نیست. ۱۲- حسن بن عثمان: ابن عدی گفته: یضع الحدیث: مخترع و سازنده حدیث است ۱۳- احمد بن عبدالله ابوجعفر المکتب، ابن عدی گفته: «کان يضع الحديث» حدیث می‌ساخت. ۱۴- احمد بن طاهر بن حرمله، کان أکذب الناس: (خلاصه) این حدیث موضوع را ابوالصلت الهروی ساخته و اصل و ثبوتی از رسول الله جندارد. امام احمد بن حنبل فرموده: «قبح الله أباالصلت» و در اصل ۱- عمر بن اسماعیل بن مجالد ۲- محمد بن جعفر العبدی ۳- محمد بن یوسف ۴- عثمان بن خالد عثمان ۵- احمد بن سلمه ۶- رجاء بن سلمه ۷- جعفر بن محمد البغدادی ۸- ابوسعید العدوی ۹- ابن عقبه و غیرهم: همه ایشان این حدیث را بدون اصول و موضوع را از ابوالصلت الهروی گرفته‌اند [۲۴۷].

۱- ابن عدی گفته: این حدیث به نام ابوالصلت الهروی شناخته می‌شود و ابوالصلت آن را به نام ابومعاویه تمام کرده و احمد بن سلمه و جماعتی از ضعفاء این حدیث موضوع را از ابوالصلت الهروی دزدیده‌اند.

۲- احمد بن محمد بن القاسم بن محرز از ابن معین و ایشان از ابن ایمن روایت نموده‌اند که ابومعاویه یک مدتی این حدیث را بیان کرد «ثم کف عنه» بعد از روایت این حدیث خودداری نمود و ابوالصلت یک شخص دنیا‌دار و سرمایه‌دار بود و مشایخ آن زمان به خانه‌شان می‌آمدند و او هم به آنها اکرام و احترام می‌گذاشت و مشایخ هم در عوض برای او هر نوع حدیث ضعیف و موضوع را بیان می‌کردند. و ابن عساکر هم آن روایت‌های ساختگی را با اسناد تاریک نقل نموده از آن جمله، روایتی از جعفرالصادق از پدرش از جدش از جابر بن عبدالله در این مضمون روایت کرده. ابن عدی گفته: «وهو موضوع أيضاً وابوالفتح الازدي مي‌گويد: لايصح في هذا الباب شيئ» [۲۴۸].

اما ابوالصلت الهروي عبدالسلام بن صالح:

شیعی جلد- قال ابوحاتم: «لم يکن عندي بصدوق، و ضرب ابوزرعة علي حديثه،، وقال العقيلي: رافضي خبيث وقال ابن عدي: متهم، و قال النسائي: ليس بثقة، وقال الدارقطني: رافضي خبيث متهم بوضع حديث الايمان اقرار بالقلب، و في نسخه (بالقول) ونقل عنه أنه قال: کلب للعلوية خير من بني أمية». اما یحیی گفته که ابوالصلت دروغ نمی‌گوید [۲۴۹]. در اصول مصطلح الحدیث جرح مقدم بر تعدیل است.

اما ابومعاویه: «قال امام احمد وابن خراش: هو في غير الاعمش مضطرب، وقال الحاکم: احتج به الشيخان، وقد اشتهر عنه الغلوّ اي في التشيع. و قال ابن معين: روي ابومعاوية عن عبيدالله احاديث مناکير، و قال العجلي: ثقة يري الإرجاء، و قال أبوداود: کان مرجئاً (والله أعلم)» [۲۵۰].

در فضائل و مناقب علیسبه نام خصائص علیسابوعبدالرحمن احمد بن شعیب بن علی النسائی یکصد و نود و چهار روایت را تدوین کرده است از اقسام مختلف صحیح، حسن، ضعیف، موضوع، جمع‌آوری کرده‌اند و اهل سنت در فضائل صحابه و خلفاء اربعه به احادیث صحیح و ثابت معتقدند و بدان قناعت می‌کنند و از فضائل موضوعه و مختلقه اجتناب و بلکه بشدت آن را ردّ و برملا کرده‌اند تا مردم بی‌علم و بی‌اطلاع به آن مبتلا نگردند. افراط علماء شیعه از سال چهل هجری تا سال هزار و چهارصد و بیست و پنج هجری در فضائل علی طول شهیده و از علی نقل و قیاس گذشته انتها ندارد ثقة ‌الاسلام کلینی در اصول کافی کتاب الحجة جلد دوم باب «فيه نکت ونتف من التنزيل في الولاية» نود و دو آیه قرآن را تفسیر بالرأی از رواة غلات به نام أئمه نقل نموده و در باب «فيه نتف وجوامع من الرواية في الولاية» نه روایت از رواة وضّاع به نام ائمه: با این مضمون آورده که تمام انبیا و رسل فقط برای بیان اعلان ولایت ائمه مبعوث شده‌اند. و صاحب کتاب: «منهاج الکرامة في معرفة الإمامة» برای پادشاه وقت به نام خدا بنده، از چهل آیه قرآن برای امامت علیسدلیل گرفته، یعنی آیاتی که برای توحید و حصر الوهیت و یا در مسائلی دیگر نازل شده‌اند. کلینی و حلّی برای امامت علی و ائمهبه رأی خود قرآن را تأویل و تحریف نموده‌اند.

[۲۴۵] البداية والنهاية: ج ۷، ص ۳۵۱-۳۶۲. [۲۴۶] الـموضوعات لابن الجوزي، ج ۱، ص ۲۷۲ تا ۲۷۴. شماره‌ی حدیث : ۱۴ و خصائص علی للنسائي به تحقیق شهید بلوچستان. [۲۴۷] اللآلي: ج ۱، ص ۳۲۹ و تنزیه، ج ۱، ص ۳۷۷ و الفوائد الـمجموعة: ص ۳۴۸ و النکت البديعات: ص ۲۹۰ و تاریخ بغداد: ج ۷، ص ۱۷۳ و ميزان الاعتدال: ج ۱، ص ۳۲۹ و الـموضوعات ابن الجوزي: ج ۱، ص ۲۶۱-۲۶۵ حدیث شماره ۱۰ و البداية والنهاية ابن کثیر: ج ۷، ص ۳۵۹. [۲۴۸] البداية والنهاية: ج ۷، ص ۳۵۹. [۲۴۹] ميزان الاعتدال: ج ۲، ص ۶۱۶. [۲۵۰] ميزان الاعتدال: ج ۴، ص ۵۷۵.

عقاید شرک آمیز در مورد علیس

و در عصر حاضر جناب حسن بن صادق الحسینی ال المجدد الشیرازی حقیقت و مقصد تمام متقدمین خود را روشن و تصریح نموده که علیس: شریک اللهاست حال آنکه در تمام ادیان آسمانی از آدم تا خاتم ‌الانبیاء جگفته شده که ذکر الله تعالى عبادت است:

۱- ﴿ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَتَطۡمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكۡرِ ٱللَّهِۗ أَلَا بِذِكۡرِ ٱللَّهِ تَطۡمَئِنُّ ٱلۡقُلُوبُ ٢٨[الرعد: ۲۸].

«کسانی که ایمان آورده‌اند و دلهایشان به یاد خدا مطمئن (و آرام) است آگاه باشند. تنها با یاد خدا دلها آرامش می‌یابد».

۲- ﴿فَٱذۡكُرُونِيٓ أَذۡكُرۡكُمۡ وَٱشۡكُرُواْ لِي وَلَا تَكۡفُرُونِ ١٥٢[البقرة: ۱۵۲]. «پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم. و شکر مرا گویید کفران نکنید».

۳- ﴿ٱلَّذِينَ يَذۡكُرُونَ ٱللَّهَ قِيَٰمٗا وَقُعُودٗا وَعَلَىٰ جُنُوبِهِمۡ[آل‌عمران: ۱۹۱].

«همانها که خدا را در حال ایستاده و نشسته و آنگاه که بر پهلو خوابیده‌اند یاد می‌کنند».

۴- ﴿إِيَّاكَ نَعۡبُدُ وَإِيَّاكَ نَسۡتَعِينُ ٥[الفاتحة: ۵].

«(پروردگارا) تنها تو را می‌پرستیم و خاص از تو یاری می‌جوییم».

۵- ﴿قُلۡ يَٰٓأَيُّهَا ٱلۡكَٰفِرُونَ ١ لَآ أَعۡبُدُ مَا تَعۡبُدُونَ ٢[الکافرون: ۱-۲].

«بگو ای کافرون آنچه را شما می‌پرستید من نمی‌پرستم».

ولی جناب حسن آل المجدد می‌گوید: «ذکر علي عبادة، النظر إلى وجه على عبادة».

تعجب در اینجا است که چنین دروغ شاخداری را به عایشه صدیقه و امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب و ابن عباس و ابن مسعود و جابر و ثوبان و ابوبکر صدیق و عمر فاروق و عثمان ذی‌النورین و محدثه اسلام ابوهریره و معاذ بن جبل و عمر بن صین و ابوذر الغفاری و واثله بن الاسقع و عمرو بن العاص، و معاذ الغفّاریه و و رجل من الانصار نسبت می‌دهند. جناب حسن حسینی در این سریال نقشی خوب و هدفداری را بازی کرده.

ایشان مذهب تیجانی و ابوریه و محمدصادق نجمی و نجم‌الدین طبسی وکاردان و ... را به باد بطلان گرفته و نقش بر آب کرده است زیراکه آنها اصحاب مذکور را غیر عادل حتی مرتد می‌دانند و روایتی که از غیرعادل و مرتد باشد مردود و غیرقابل عمل است.

دوم اینکه جناب حسن آل المجدد ثابت کرد که این صحابه‌ها دوست علیسبوده‌اند و با یکدیگر کوچکترین بغض و کینه و عداوتی نداشته‌اند و علیسرا دوست می‌داشتند حتی ذکر او را مثل ذکر نام الله تعالى و عبادت دانسته‌اند.

سوم اینکه مذهب اهل سنت نسبت به صحابه و دوستی علیسبا ایشان و دوستی آنها با علیس(بدون مسئلة شریک با خدا) حق است. لکن جناب حسن حسینی آل مجدد شیرازی خادم حدیث شریف و سنت مطهر تا حلا نفهمیده و ندانسته که شریک و شریک‌گرفتن مخلوق با خالق و عابد با معبود بر حق کفر و گناه و اکبرالکبائر و حرام است. و چهارم اینکه روایت کذّابین و دجّالین و ضعفاء مردود و متروک و غیرقابل قبول و احتجاج است. جناب خادم حدیث شریف این قانون کلی و اتفاقی را زیر پا گذاشته. پنجم اینکه مردم قبل از اسلام ذکر نام ابراهیم و اسماعیل ولات و ... و دوستی فوق‌العاده ایشان را عبادت می‌دانستند و بعد از بعثت خاتم‌الانبیاء جاین مذهب شرکی را ترک و عبادت و دوستی و الوهیت را برای الله تعالى حصر نمودند.

قرآن: عقیده وایمان مشرکین را قبل از اسلام چنین بیان فرموده.

۱- ﴿وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ ٱللَّهِ أَندَادٗا يُحِبُّونَهُمۡ كَحُبِّ ٱللَّهِۖ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَشَدُّ حُبّٗا لِّلَّهِ[البقرة: ۱۶۵]. «بعضی از مردم، معبودهایی غیر از خداوند برای خود انتخاب می‌کنند. آنها را همچون خدا دوست می‌دارند امّا آنها که ایمان دارند عشقشان به خدا (از مشرکان نسبت به معبودهایشان) شدیدتر است».

۲- ﴿قُلۡ إِن كُنتُمۡ تُحِبُّونَ ٱللَّهَ فَٱتَّبِعُونِي يُحۡبِبۡكُمُ ٱللَّهُ وَيَغۡفِرۡ لَكُمۡ ذُنُوبَكُمۡۚ وَٱللَّهُ غَفُورٞ رَّحِيمٞ ٣١[آل‌عمران: ۳۱].

«بگو اگر خدا را دوست می‌دارید از من پیروی کنید تا خدا (نیز) شما را دوست بدارد و گناهانتان را ببخشد و خدا آمرزنده مهربان است».

۳- ﴿وَيَعۡبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَا لَا يَضُرُّهُمۡ وَلَا يَنفَعُهُمۡ وَيَقُولُونَ هَٰٓؤُلَآءِ شُفَعَٰٓؤُنَا عِندَ ٱللَّهِ[یونس: ۱۸].

«آنها غیر از خدا کسانی را می‌پرستند که نه به آنان زیان می‌رساند و نه سودی می‌بخشند و می‌گویند. اینها شفیعان ما نزد خدا هستند».

۴- ﴿وَٱلَّذِينَ ٱتَّخَذُواْ مِن دُونِهِۦٓ أَوۡلِيَآءَ مَا نَعۡبُدُهُمۡ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَآ إِلَى ٱللَّهِ زُلۡفَىٰٓ[الزمر: ۳].

«و آنها که غیر خدا را اولیاء خود قرار دادند (دلیل‌شان این بود که) اینها را نمی‌پرستیم مگر بخاطر اینکه ما را به خداوند نزدیک کنند».

۵- ﴿قُل لِّمَنِ ٱلۡأَرۡضُ وَمَن فِيهَآ إِن كُنتُمۡ تَعۡلَمُونَ ٨٤ سَيَقُولُونَ لِلَّهِۚ قُلۡ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ ٨٥ قُلۡ مَن رَّبُّ ٱلسَّمَٰوَٰتِ ٱلسَّبۡعِ وَرَبُّ ٱلۡعَرۡشِ ٱلۡعَظِيمِ ٨٦ سَيَقُولُونَ لِلَّهِۚ قُلۡ أَفَلَا تَتَّقُونَ ٨٧ قُلۡ مَنۢ بِيَدِهِۦ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيۡءٖ وَهُوَ يُجِيرُ وَلَا يُجَارُ عَلَيۡهِ إِن كُنتُمۡ تَعۡلَمُونَ ٨٨ سَيَقُولُونَ لِلَّهِۚ قُلۡ فَأَنَّىٰ تُسۡحَرُونَ ٨٩[المؤمنون: ۸۴-۸۹].

«بگو: زمین و کسانی که در آن هستند از آن کیست اگر شما می‌دانید. به زودی (در پاسخ تو) می‌گویند (همه) از آن خداست. بگو آیا متذکر نمی‌شوید. بگو چه کسی رب آسمان‌های هفتگانه و رب عرش عظیم است. به زودی خواهند گفت (همه اینها) از آن الله‌ست. بگو آیا از او نمی‌ترسید. و دست از شرک در الوهیت بر نمی‌دارید. بگو اگر می‌دانید چه کسی حکومت همه موجودات را در دست دارد و به بی‌پناهان پناه می‌دهد و نیاز به پناه‌دادن ندارد. خواهند گفت: (همه اینها) از آن الله است بگو با این حال چگونه سحر شده‌اید. و حصر الوهیت را برای الله قبول نمی‌کنید».

۶- ﴿قُلۡ مَن يَرۡزُقُكُم مِّنَ ٱلسَّمَآءِ وَٱلۡأَرۡضِ أَمَّن يَمۡلِكُ ٱلسَّمۡعَ وَٱلۡأَبۡصَٰرَ وَمَن يُخۡرِجُ ٱلۡحَيَّ مِنَ ٱلۡمَيِّتِ وَيُخۡرِجُ ٱلۡمَيِّتَ مِنَ ٱلۡحَيِّ وَمَن يُدَبِّرُ ٱلۡأَمۡرَۚ فَسَيَقُولُونَ ٱللَّهُۚ فَقُلۡ أَفَلَا تَتَّقُونَ ٣١[یونس: ۳۱]. «بگو چه کسی شما را از آسمان و زمین روزی می‌دهد یا چه کسی مالک گوش و چشم‌هاست و چه کسی زنده را از مرده و مرده را از زنده بیرون می‌آورد و چه کسی امور (جهان) را تدبیر می‌کند به زودی (در پاسخ) می‌گویند الله بگو پس چرا از الله نمی‌ترسید. و اولیاء را در عبادت او شریک می‌کنید».

۷- ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ تَدۡعُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ عِبَادٌ أَمۡثَالُكُمۡۖ فَٱدۡعُوهُمۡ فَلۡيَسۡتَجِيبُواْ لَكُمۡ إِن كُنتُمۡ صَٰدِقِينَ ١٩٤[الأعراف: ۱۹۴].

«آنهایی را که غیر از خدا می‌خوانید بندگانی همچون خود شما هستند: آنها را بخوانید و اگر راست می‌گویید باید به شما پاسخ دهند (و تقاضایتان را برآورند)» -ترجمه از مکارم شیرازی-

جناب حسن حسینی آل مجدد بت را جماد می‌گویند و جماد مانند انسان متحرک و ناطق نمی‌شود

۱- قرآن اولیاء من دون الله را، عباد امثالکم می‌گوید. حال اسامی آن دجّالان و کذّابین و وضّاعین که چنین دروغ و افترای را به آن صحابه پیامبر جنسبت داده‌اند نقل می‌نمایم که عبارت‌اند:

از محمد بن زکریا الغلّابی، محمد بن راشد، حارثه بن ابی‌الرجال، محمد بن القاسم بن مجمع الطایکانی الطائی، عبدالسلام بن صالح ابوالصلت، موسی بن القاسم، احمد بن بدیل الیامی، یحیی بن عیس الرملی، منصور بن ابي‌الاسود الکوفي من الشيعة الکبار [۲۵۱]، عاصم بن عمرو الجبلی [۲۵۲]، عاصم بن علی، عبدالرحمن بن عبدالله بن عتبه الهذلی المسعودی الکوفی [۲۵۳]، عمران بن خالد الخزاعی [۲۵۴]، عبدالله بن محمد بن سالم القزاز الـمفلوج أتي بما لا يعرف [۲۵۵]، هارون بن حاتم الکوفی ومن مناکیره: النظر إلي وجه على عبادة [۲۵۶]، و ابن نعیم [۲۵۷]، امّا در روایت ابن عباسبیزید بن ابی‌زیاده موجود است ولا يحتج به، من أئمة الشيعة [۲۵۸]، دوم الحمانی، در سند او به نام جباره بن المغلس ابومحمد الحمانی الکوفی، است و او منکر الحدیث، و متروک و متکّلم فیه است [۲۵۹].

دومی به نام یحیی بن عبدالحمید بن عبدالله بن میمون بن عبدالرحمن الحمانی الحافظ ابوزکریا الکوفی لقب جد او بشمین، است این مرد دروغگوی بزرگی بوده، و معاویهسرا خارج از دین اسلام می‌دانست و جباره بن المغلس امام و یحیی بن عبدالحمید مؤذن او در مسجد بنی‌حمان بوده است، جباره می‌گوید که من یحیی بن عبدالحمید را در مناره مسجد با پسر بچه خشگل با کار فحش گرفتم [۲۶۰]. اما در روایت دوم جابر بن عبدالله الانصاریس، این را ابوسعیدالحسن بن علی بن زکریا البصری العدوی روایت کرده. و ابوسعید العدوی کذاب و دجّال است، متروک یضع الحدیث است [۲۶۱].

دوم عباد بن کثیر الثقفی البصری، متروک الحدیث است، و ليس بشيء [۲۶۲]. و عباد بن کثیر الرملی الفلسطینی متروک و ضعیف الحدیث است [۲۶۳]. سوم العباس بن بکار الضبی کذّاب ومنکرالحدیث است «ومن أباطيله مکتوب على العرش لا إله إلا الله وحدي، محمد عبدي ورسولي، أيدته بعلي» [۲۶۴].

۲- اما راویان روایات ثوبانس، یحیی بن سلمه بن کهیل، منکرالحدیث، متروک، ليس بشيء، لا یکتب حدیثه است [۲۶۵].

۳- اما راویان روایت ابوبکر صدیقس، محمد بن عبدالله الجعفی، و ابوالحسین محمد بن احمد بن مخزوم، و محمد بن الحسن الرقی، و مؤمل بن رهاب و احمد بن عیسی الوشّا، و الحسن بن علی العدوی، و ابن شاذان مسئول و سازنده چنین دروغ‌هایی شده‌اند [۲۶۶].

۴- اما در روایت عثمانس: این دروغ را یونس غلام رشید از مأمون معتزلی نقل و بعد از او محمد بن غسان و جعفر بن الحسین بن عمر الزیات بخورد دیگران دادند به تاریخ ابن عساکر نگاه کنید [۲۶۷].

۵- روایت عبدالله بن مسعود را هارون بن حاتم الکوفی ساخته و وضع نموده [۲۶۸].

۶- حدیث ابوهریرهسرا حسن بن علی بن صالح بن زکریا بن یحیی بن صالح بن عاصم بن زفر ابوسعید العدوی کذاب از الصباح و احمد بن عبده و لؤلؤ بن عبدالله روایت نموده [۲۶۹].

۷- حدیث معاذ بن جبل را محمد بن اسماعیل الرازی اختلاق و وضع نموده: و محمد بن ایوب هوذه بن خلیفه ابن جریج و ابوصالح را ندیده [۲۷۰].

۸- حدیث عمران بن حصین را محمد بن یونس بن موسی القرشی السامی الکدیمی البصری الحافظ که جزء متروکین است و بیشتر از هزار حدیث ساخته وضع نموده، ابن حبان می‌گوید: او کذاب است [۲۷۱]. و در روایت الطبرانی فی الکبیر، عمران بن خالد بن طلیق بن عمران بن حصین الخزاعی عن آبائه روایت نموده: «النظر إلى على عبادة». و عمران بن خالد الخزاعی ضعیف است [۲۷۲]. مجمع الزوائد. «وقال الدارقطني: لا يحتج به اي طليق بن محمد بن عمران بن حصين وابنه خالد بن طليق، وسليمان التيمي وثقه ابن حبان» [۲۷۳].

۹- حدیث انس را حسن بن علی العدوی ساخته ووضع نموده و مطربن ابی‌ اسم ابومطر میمون است مطر هم منکر الحدیث و واضع این روایت بوده باضافه جمله ««إن أخي ووزيري وخليفتي في أهلي وخير من أترك بعدي علي، وأيضا حديث هذا حجتي علي أمتي يوم القيامة». مطر: وضع نموده [۲۷۴]. و حدیث چهارم: «أنا وهذا حجة الله على خلقه». عبیدالله بن موسی از مطر روایت کرده و در «تهذيب ‌التهذيب» به نام مطر بن میمون المحاربی الاسکاف ابوخالد الکوفی آمده متروک و منکر الحدیث است [۲۷۵]. و محمد بن القاسم الاسدی ابوابراهیم الکوفی شامی الاصل قیل إن لقبه کاو، کذّاب و وضّاع است [۲۷۶].

۱۰- اما حدیث عایشهلرا عباد بن صهیب البصری که جزو متروکین است ساخته و وضع نموده، امام بخاری، و النسائی و ابن حبان و علی بن المدینی، عباد را جرح نموده‌اند، و ابواسحاق السعدی: گفته که عباد در بدعت غالی و به اباطیل خود مخاصم است [۲۷۷].

۱۱- اما راویان حدیث ابوذرساز ابوالمفضل تا همام بن نافع مجاهیل‌اند و در کتب رجال اهل سنت نام و نشانی ندارند، و در مسانید ابوذر این حدیث نیامده و به حساب ابوجعفر محمد بن الحسن الطوسی است و جناب حسینی نتوانسته که به منابع معتبر اهل سنت استناد کند و سند مسند الفردوس و تاریخ ابن عساکر را نقل ننموده است.

۱۲- اما حدیث علیسرا محمد بن زکریا الغلابی وضع نموده [۲۷۸]. و محمد بن احمد بن علی بن الحسین یا حسن بن شاذان احادیثی زیادی را در شأن علیسساخته و وضع نموده‌اند و خطب خوارزم و ابوطالب الزینبی نورالهدی از او روایت کرده‌اند [۲۷۹].

۱۳- اما حدیث واثله بن الاسقع را محمد بن راشد رافضی از مکحول ساخته و به نام او تمام کرده و امام احمد بن حنبل در مسانید واثله بن الاسقع چنین حدیثی را در مسند خود روایت نکرده.

۱۴- اما حدیث معاذه الغفاریه را حارثه بن ابی‌الرجال وضع نموده و حارثه متروک و منکر الحدیث است [۲۸۰]. و جناب حسینی به الاصابه استناد کرده و آنچه ابن حجر در اصابه گفته نیاورده: «قال العقيلي: لا يعرف إلا لـموسي بن القاسم قال البخاري: لايتابع عليه وفي سنده عبدالسلام بن صالح أبوالصلت وقد کذّبوه (قلت): حارثة ضعيف» [۲۸۱]. در میزان الاعتدال علامه الذهبی گفته محمد بن القاسم الاسدی الکوفی کذّاب و وضّاع است [۲۸۲]. و محمد بن القاسم بن مجمع الطّایکانی گفته: ابوجعفر حدیث‌ساز و وضّاع است [۲۸۳].

۱۶- اما حدیث الانصاری را از محمد بن القاسم تا یزید بن هارون به ابوسلمهسو ابوهریرهسنسبت داده‌‌اند که خلاف واقع است. امام احمد در مسندشان چنین حدیثی را روایت ننموده، اما حدیث ابن مسعود را که طبرانی در «معجم ‌الکبير» روایت کرده در سند او احمد بن بدیل الکوفی موجود است که ضعیف و منکرالحدیث است [۲۸۴]. و هارون بن حاتم الکوفی از یحیی بن عیسی الرملی این حدیث موضوع را روایت کرده و هارون منکر الحدیث است [۲۸۵]. «ويحيى بن عيسي الرملي التميمي النهشلي الفاخوري الکوفي نزيل الرملة: قال ابن معين: ضعيف لا يكتب حديثه: ليس بشيء» والنسائی می‌گوید: «ليس بقوي» [۲۸۶]. اما تمسخر جناب حسینی و شهاب‌الدین الغّماری بر علامه الذهبی: در مستدرک حاکم گفته حدیث عمران بن حصین موضوع و ساختگی است و شاهد او صحیح است که همان روایت عبدالله بن مسعود می‌باشد. و دوباره می‌گوید: حدیث عبدالله بن مسعود موضوع و ساختگی است و متابعی دیگری بر روایت مسعودی آورده [۲۸۷]. مقصد علامه این بوده که متن روایت ابن مسعود موضوع و ساختگی است زیرا در مسانید عبدالله و در مسند احمد و غیره چنین حدیثی نیامده: اما این قول علامه که شاهد او صحیح است مرادش اسناد است که در ظاهر چندان جرح بزرگ و متیقن ندارد. ولکن باز هم در منابع «عبدالرحمن بن عبدالله بن عتبه بن عبدالله بن مسعود الهذلي الـمسعودي الکوفي سيء الحفظ». موجود است که در آخر عمر در حافظه او اختلال و اختلاط آمده و سماع ابوال النضر و عاصم بن علی بعد از اختلاط بوده [۲۸۸].

جناب حسینی! شما این متن موضوع و ساختگی را به شانزده صحابه نسبت دادید و نتوانستید که یک روایت از مسانید این صحابه یا از یک کتاب حدیثی معتبر با سند صحیح ثابت کنید استناد جناب عالی از کتاب‌های جرح و تعدیل بوده‌اند که این متن را همان طوری که خود شما اظهار داشته‌اید: به شدت ردّ و جرح نموده‌اند، غیر از مستدرک حاکم و علماء محدثین تصحیح او را علی‌الانفراد مثل گوز شتر می‌دانند! ابن کثیر در «تاريخ البداية والنهاية» می‌گوید: حدیث آخر، روایت شده از ابی‌بکر الصدیق و عمر و عثمان بن عفان و عبدالله بن مسعود و معاذ بن جبل و عمران بن حصین و انس و ثوبان و عائشه و ابی‌ذر و جابر: «إن رسول الله جقال: «النَّظَرُ إِلَى وَجْهِ عَلِيٍّ عِبَادَةٌ». و في حديث عائشه: «ذکر علي عبادة»، ولکن لا يصح شيء منها فإنه لايخلو کل سند منها عن کذاب أو مجهول لايعرف حاله هو شيعي» [۲۸۹].

اما حدیث عایشهل«ذکر علي عباده» را حسن بن صابر الکسائی الکوفی ساخته و وضع نموده و ایشان به گفته ابن حبان: منکرالحدیث است [۲۹۰]. دلیل دوم ساختگی‌ بودن متن مذکور این است که امام احمد در مسانید عایشه صدیقه چنین روایتی را نیاورده.

متن مذکور: علیسرا با خدا در عبادت شریک می‌کند که این خود برخلاف تمام ادیان آسمانی است، در منابع اول محمد بن علی بن معمرالکوفی و حمدان بن المعافی و ابومحمد عبدالله بن محمد بن عثمان المنزنی مجهول‌اند، و وکیع و هشام بن عروه چنین روایتی را از عایشهلنقل نکرده‌اند و در منبع دوم سلیمان بن الربیع و کادح بن رحمه هر دو متروک و کذّابند و این دو حدیث بعدی را روایت کرده‌اند، سلیمان بن الربیع جزء متروکین است «قال حدثنا کادح حدثنا الحسن بن أبي‌جعفر عن ابن‌الزبير عن جابر مرفوعاً: أبوبکر وزيري، والقائم في أمّتي من بعدي وعمر حبيبي ينطق علي لساني وعثمان مني وعلي أخي وصاحب لوائي» اما اهل سنت سلیمان و کادح را متروک و کذاب گفته‌اند [۲۹۱]. اما حدیث امیرالمؤمنین (ذکره عباده) محمد بن زکریا الغلّابی وضع نموده [۲۹۲]و امام احمد در مسند امام علیسمتن مذکور را نیاورده.

اما حدیث ابن عباس: «ذکر اللهعبادة وذکري عبادة وذکر علي عبادة» را اصبغ بن نباته ساخته و وضع نموده و ایشان به گفته‌ی یحیی بن معین و النسائی: «متروك و ليس بشيء» است [۲۹۳]. و ابوبکر بن عیاش گفته: الاصبغ ابن نباته التمیمی الحنظلی وابوالقاسم الکوفی وهیثم هر دو از دروغ‌گویان هستند. الدار قطنی گفته: منکرالحدیث است. ابن سعد گفته: که اصبغ ضعیف است و کان علی شرطة علیس [۲۹۴]. و شاگرد اصبغ، علی بن الجزوّر مثل استاد خود کذّاب و هالک است و به گروه عایشه و طلحه و زبیر و معاویهشلقب ناکثین و قاسطین را داده‌است [۲۹۵]. اما حدیث عایشهل: «علي خير البشر من أبي فقد کفر»، را حسن بن عرفه از یزید بن هارون روایت نموده و هر دو مجهول‌اند و خود ابن شاذان از جعل‌کنندگان حدیث در مناقب علیساست [۲۹۶]. و امام احمد متن مذکور را در مسند عایشهلنیاورده. احادیث مذکور نمونه‌هایی از آن احادیثی است که جناب نجمی به سبب آن از امام بخاری اظهار شکایت و نارضایتی کرده که چرا او احادیث مذکور در مناقب امام علی÷را در جامع صحیح خود نیاورده در جوابشان باید گفت: امتیاز امام بخاری در روایت حدیث نسبت به سایرین در همین جاست که از صد هزار حدیث صحیح چهار هزار و اندی را در مختصر صحیح خود جمع و برگزیده اگر امام بخاری در مناقب یار غار پیامبر جیک حدیث موضوع و مختلق را در جامع خود می‌آورد علمای متخصص علم حدیث کتاب او را در آخرین طبقه کتب احادیث قرار می‌دادند و به صحیح او کلمه و لقب أصح الکتب بعد کتاب الله را نمی‌دادند. والحمد لله والعلم لله ولا معبود إلا الله.

محمد صادق نجمی می‌گوید: افتراء خنده‌آور مسلم نسبت به شیعه: مسلم در مقدمه صحیح خود می‌گوید: از جمله حدیثهای جعلی حدیثی است که شیعه درباره علی÷نقل نموده‌اند و آن حدیث این است که علی÷در میان ابر است «ان الرافضة تقول: إن علي في السحاب» [۲۹۷].

جواب:

در جواب شکایت جناب نجمی از مسلم بن حجاج باید عرض کنم که جای تعجب و تأسف است که شخصی مثل نجمی از مذاهب مختلف اهل تشیع خبری نداشته و کتاب تنقیح المقال مامقانی را مطالعه نکرده باشد. لذا بنده مجبورم که عبارت صحیح مسلم و مذاهب شیعه را بطور اختصار ترجمه و نقل نمایم. و اوّل باید از الغدیر ترجمه دکتر سیدجمال موسوی، شروع کنم [۲۹۸]. ایشان می‌گویند: در حالیکه هزارها کس از شیعیان که استادان و رجال بزرگ اهل سنت بوده‌اند، اهل سنت روایات خود را در زمینه مذهب از آنها گرفته‌اند، و راویان احادیثشان در صحاح ستّه و سایر روایات مسنده شیعیان تشکیل می‌دهند این روایات در حقیقت مرجع عقائد، احکام و آراء دینی این قوم است و اینک برخی از مشایخ اهل سنت که شیعه مذهب‌اند به ترتیب حروف ذکر می‌شوند: ابان بن تغلب تا یزید بن ابی‌زیاد نود و سه نفر را نام برده از جمله جابر بن یزید جعفی است: حال عبارت مسلم و عقیده جابر را بخوانید: «حدثني سلمة بن شبيب قال: نا الحميدي قال: نا سفيان قال: سمعت رجلا سأل جابراً عن قوله تعالى:﴿فَلَنۡ أَبۡرَحَ ٱلۡأَرۡضَ حَتَّىٰ يَأۡذَنَ لِيٓ أَبِيٓ أَوۡ يَحۡكُمَ ٱللَّهُ لِيۖ وَهُوَ خَيۡرُ ٱلۡحَٰكِمِينَ[یوسف: ۷۹]. قال: فقال جابر: لم يجي تأويل هذه. قال سفيان: و کذب. فقلنا وما أراد بهذا؟ فقال: إن الرافضة تقول: إن عليا في السحاب فلا نخرج مع من يخرج من ولده حتّي ينادي مناد من السماء يريد عليا أنه ينادي أخرجوا مع فلان، يقول جابر، فهذا تأويل هذه الآية وکذب، کانت في إخوة يوسف». جابر می‌گوید: معنی و مصداق این آیه تا به حال نیامده. سفیان گفت: جابر دروغ می‌گوید. حال باید بدانیم: که جابر چه چیزی را انتخاب کرده است؟ سفیان می‌گوید: روافض می‌گویند که علیسزنده و در ابر است. ما به همراه هیچ کسی از اولادان او متحد نمی‌شویم تا از آسمان صداکننده صدا کند حالا همراه فلانی بیرون آیید. جابر جعفی می‌گوید: معنی و تأویل آیه سوره یوسف همین است. سفیان می‌گوید: جابر دروغ می‌گوید این آیه درباره برادران یوسف÷است. و جریر می‌گوید: که جابر عقیده رجعت دارد و همچنان سفیان گفته: که جابر ایمان به رجعت دارد یعنی علیسدر آخر زمان از آسمان به زمین رجوع می‌کند این عقیده جابر با این صراحت در صحیح مسلم ص ۱۵ موجود است. باز هم جناب نجمی می‌گوید: این قصه خنده‌آور است اما حارث بن عبدالله همدانی الخارفی ابوزهیر الکوفی «وکان کذابا» «قال الحارث: القرآن هين، الوحي أشد.. تعلمت القرآن في سنتين والوحي في ثلث سنين»!. «دروغ‌گوی بزرگی است: حارث می‌گفت: یادگرفتن قرآن آسان است. یادگرفتن وحی سخت است. من قرآن را در دو سال یاد گرفتم. و وحی را در سه سال» [۲۹۹].

امام عبدالقاهر البغدادی متوفی ۴۲۹ می‌گوید: «وأما الروافض فإن السبائية منهم أظهروا بدعتهم في زمان عليسفقال بعضهم لعلي: انت الإله فاحرق علي قوماً منهم ونفي ابن سبا إلي ساباط المدائن ... تم افترقت الرافضة بعد زمان عليسأربعة احناف: زيدية، وإمامية، وکيسانيه، وغلاة» [۳۰۰]. و ابن حزم هم بحث مفصلی در فرق اهل بدع دارد: «الـمعتزله، والخوارج، والـمرجئه، والشيعة» باز می‌گوید: «اهل الشيع من هذه الفرقة: ثلاث طوائف: أولها الجاردوية من الزيدية ثم الامامية من الرافضة ثم الغالية» [۳۰۱]. می‌گوید: «وقالت السبئية اصحاب عبدالله بن سبأ الحميري اليهودي مثل ذلك في عليسبن أبي‌طالب و زاد وأنه في السحاب وقال عبدالله بن سبأ: اذ بلغه قتل علي، لو أتيتمونا بدماغه في سبعين صرة ما صدقنا موته ولا يموت يملأ الأرض عدلا کما ملئت جورا» [۳۰۲].

می‌گفتند: علیسدر ابر است و عبدالله بن سبأ گفت: هنگامیکه خبر قتل علی به او رسید گفت: شما اگر دماغ او را در هفتاد کیسه بیارید ما تصدیق نمی‌کنیم او تا زمانیکه زمین را پر از عدل و داد نکند نمی‌میرد همان گونه که پر از ظلم بود.

برای تفصیل بیشتر به کتب کلامیه و عقائد شیعه و سنی مراجعه فرمایید بالخصوص [تنقيح الـمقال مامقاني و الفصل في الـملل والنحل ابن حزم والفرق بين الفرق عبدالقاهر البغدادي والغدير [۳۰۳]وأسماء الرجال شيعه وسني وأصول کافي باب الاشارة والنّص علي الحسن بن عليإ [۳۰۴]کتاب الحجة وباب فيه نکتت ونتف من التنزيل في الولاية [۳۰۵]] چیزهای زیادی می‌بینید و می‌فهمید، بعداً بر بخاری و مسلم حمله کنید.

[۲۵۱] ميزان الاعتدال: ج ۴، ص ۱۸۳. [۲۵۲] اللآلي الـمصنوعة: ج ۱، ص ۳۱۴ و ميزان الاعتدال: ج ۲، ص ۳۵۶. [۲۵۳] ميزان الاعتدال: ج ۲، ص ۵۷۴. [۲۵۴] مجمع‌الزوائد: ج ۹، ص ۱۱۹، ميزان الاعتدال: ج ۳، ص ۲۳۶. [۲۵۵] ميزان الاعتدال: ج ۲، ص ۴۹۲. [۲۵۶] ميزان الاعتدال: ج ۴، ص ۲۸۳ و لالی. ج ۱، ص ۳۴۳، تنزیه، ج ۱، ص ۳۸۲ و الفوائد الـمجموعة: ص ۳۵۹. [۲۵۷] في حلية الاولياء: ج ۵، ص ۸۵. [۲۵۸] ميزان الاعتدال: ج ۴، ص ۴۲۳، لالی، ج ۱، ص ۳۴۴، تنزیه، ج ۱، ص ۳۸۲، الفوائد الـمجموعة: ص ۳۵۹-۳۶۱. [۲۵۹] تهذيب التهذيب: ج ۲، ص ۵۰، ميزان الأعتدال: ج ۱، ص ۳۸۷. [۲۶۰] تهذيب التهذيب: ج ۱۱، ص ۲۱۳-۲۱۷ و ميزان الاعتدال: ج ۴، ص ۳۹۲ و موضوعات ابن الجوزي: ج ۱، ص ۲۷۱. [۲۶۱] ميزان الاعتدال: ج ۱، ص ۵۰۶-۵۰۹، لالی، ج ۱، ص ۳۴۴، تنزیه: ج ۱، ص ۳۸۲، الفوائد الـمجموعة: ص ۳۵۹، موضوعات ابن الجوزي: ج ۱، ص ۲۶۹. [۲۶۲] تهذيب التهذيب: ج ۵، ص ۸۸ و ميزان الاعتدال: ج ۲، ص ۳۷۲. [۲۶۳] تهذیب: ج ۵، ص ۸۹ و میزان: ج ۲، ص ۳۷۰. [۲۶۴] ميزان الاعتدال: ج ۲، ص ۳۸۲. [۲۶۵] میزان: ج ۴، ص ۳۸۱ و تهذیب: ج ۱۱، ص ۱۹۷ و لالی: ج ۱، ص ۳۴۵ و تنزیه: ج ۱، ص ۳۸۲، الفوائد الـمجموعه: ص ۳۵۹ و ابن عدي في الکامل: ج ۷، ص ۱۹۷. [۲۶۶] نگاه کنید به تاریخ دمشق ترجمه امیرالمؤمنین علی، ج ۲، ص ۳۹۱ و ص ۳۹۳ و لالی: ج ۱، ص ۳۱۳-۳۱۴ و لسان الـميزان: ج ۱، ص ۲۴۲ و ۲۴۳ در ترجمه احم بن عيسي الوشّاء، الـموضوعات ابن الجوزي: ج ۱، ص ۲۷۱ و کتاب الـمجروحين: ج ۱، ص ۲۴۱، ابن حبّان. [۲۶۷] لالي الـمصنوعه: ج ۱، ص ۳۴۲-۳۴۳، تنزیه: ج ۱، ص ۳۸۲ و ۳۸۳، الفوائد الـمجموعة: ج ۱، ص ۳۵۹. [۲۶۸] ميزان الاعتدال: ج ۴، ص ۲۸۳، الفوائد الـمجموعة: ص ۳۵۹ و ابونعیم في حليه الاولياء: ج ۵۰، ص ۸۵ و میازن الاعتدال: ج ۴، ص ۴۰۱، الـموضوعات ابن الجوزي: ج ۱، ص ۲۶۹. [۲۶۹] ميزان الاعتدال: ج ۲، ص ۳۰۵ و لکامل في الضعفاء: ج ۲، ص ۳۳۹، لالي: ج ۱، ص ۳۴۴، تنزیه: ج ۱، ص ۳۸۲، موضوعات ابن الجوزي: ج ۱، ص ۲۶۹. [۲۷۰] ميزان الاعتدال: ج ۳، ص ۴۸۵، تاریخ بغداد، ج ۲، ص ۵۱، الـموضوعات: ج ۱، ص ۲۶۹ و تاریخ ابن عساکر: ج ۲، ص ۳۹۸. [۲۷۱] ميزان الاعتدال: ج ۴، ص ۷۴، و تهذیب، ج ۹، ص ۴۷۵، لالي: ج ۱، ص ۳۴۵، تنزیه: ج ۱، ص ۳۸۲، الفوائد الـمجموعة: ص ۳۵۹، الـموضوعات ابن جوزي: ج ۱، ص ۲۷۰ و تاریخ ابن عساکر: ج ۲، ص ۴۰۲. [۲۷۲] مجمع الزوائد: ج ۹، ص ۱۱۹ و ميزان الاعتدال: ج ۳، ص ۲۳۶. [۲۷۳] میزان الاعتدال، ج ۲، ص ۳۴۵، لسان الـميزان: ج ۴، ص ۳۴۵. [۲۷۴] میزان الاعتدال: ج ۴، ص ۱۲۷ و ۱۲۸. [۲۷۵] تهذیب: ج ۱۰، ص ۱۵۴، الکامل في ضعفاء الرجال، ج ۲، ص ۳۳۹. [۲۷۶] تهذیب، ج ۹، ص ۳۶۱ و لالی، ج ۱، ص ۳۴۴ و تنزیه، ج ۱، ص ۳۸۲-۳۸۳ و الفوائد الـمجموعة، ص ۳۵۹، الـموضوعات وابن جوزي: ج ۱، ص ۲۷۰. [۲۷۷] ميزان الاعتدال: ج ۲، ص ۳۶۷، لالی، ج ۱، ص ۳۴۵، تنزیه: ج ۱، ص ۳۸۲، الفوائد: ص ۳۵۹، الـموضوعات: ج ۱، ص ۲۷۱، کتاب المحروجين، ج ۲، ص ۱۶۴، لسان الـميزان: ج ۳، ص ۲۳۰، الکامل في ضعفاء الرجال: ج ۴، ص ۳۴۸. [۲۷۸] ميزان الاعتدال: ج ۳، ص ۵۵۰. [۲۷۹] ميزان الاعتدال: ج ۳، ص ۴۶۷. [۲۸۰] ميزان الاعتدال: ج ۱، ص ۴۴۶ و اسد الغابة: ج ۷، ص ۲۶۸. [۲۸۱] الإصابة: ج ۴، ص ۴۰۳. [۲۸۲] ميزان الاعتدال: ج ۴، ص ۱۱. [۲۸۳] ميزان الاعتدال: ج ۴، ص ۱۱. [۲۸۴] ميزان الاعتدال: ج ۱، ص ۸۵، مجمع الزوائد: ج ۹، ص ۱۱۹. [۲۸۵] ميزان الاعتدال: ج ۴، ص ۲۸۳. [۲۸۶] ميزان الاعتدال: ج ۴، ص ۴۰۱. [۲۸۷] ميزان الاعتدال: ج ۲، ص ۵۷۴. [۲۸۸] مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۴۱. [۲۸۹] البداية والنهاية: ج ۷، ص ۳۵۸. [۲۹۰] ميزان الاعتدال: ج ۱، ص ۴۹۶. [۲۹۱] ميزان الاعتدال: ج ۳، ص ۳۹۹ والکمال في ضعفاء الرجال: ج ۶، ص ۸۴. [۲۹۲] ميزان الاعتدال: ج ۳، ص ۵۵۰. [۲۹۳] الکمال في ضعفاء الرجال: ج ۱، ص ۴۰۷. [۲۹۴] تهذيب التهذيب: ج ۱، ص ۳۱۶. [۲۹۵] ميزان الاعتدال: ج ۱، ص ۲۷۱ و ج ۳، ص ۱۱۸. [۲۹۶] ميزان الاعتدال: ج ۳، ص ۴۶۷. [۲۹۷] سیری در صحیحین: ص ۸۷. [۲۹۸] الغدير: ترجمه‌ی موسوی، ج ۵، ص ۱۶۷. [۲۹۹] صحیح مسلم: ج ۱، ص ۱۴ و ميزان الاعتدال: ج ۱، ص ۴۳۵ و تهذيب التهذيب: ج ۲، ص ۱۲۶ والکمال في ضعفاء الرجال: ج ۲، ص ۱۸۵. [۳۰۰] الفرق بين الفرق: ص ۱۵-۴۵ و ۴۸، امام عبدالقادر البغدادی. [۳۰۱] ابن حزم: ص ۱۱۱-۱۱۲ از فصل في الـملل و الاهواء و النحل. [۳۰۲] منبع قبلی، ابن حزم، ص ۱۱۳. [۳۰۳] ج ۵، ص ۱۶۷. [۳۰۴] ج ۲، ص ۶۲ تا ۶۵. [۳۰۵] ج ۱، ص ۲۷۶ تا ۳۲۱.

اعتراض بر بخاری در مورد عدم روایت از اهل بیت

محمد صادق نجمی در ص ۸۹ از امام بخاری گله و شکایت کرده که چرا از امام صادق÷حدیث روایت ننموده.

جواب:

در جواب باید گفت که امام بخاری شخصاً امام صادق را ملاقات نکرده است زیرا ایشان متوفی ۱۴۸ هجری‌اند و شاگردان امام صادق و ابوجعفر الباقر مثل جابر جعفی و ابوبصیر و زراره و حمران بن اعین و ابوحمزه ثمالی و عبدالحمید بن ابی الدیلم و یونس بن رباط و کامل التّمار و ایان بن تغلب و حماد بن عثمان الی آخره چه دروغ‌های بر علیه امام جعفر، ابوجعفر گفته‌اند و روایت نموده‌اند به کتاب الحجة اصول کافی مراجعه فرمایید تا حقیقت را بدانید. خاصتاً بیان صحیفه و جفر و جامعه و مصحف فاطمه علیهاالسلام، پس امام بخاری نمی‌تواند که از ایشان چنین چیزهای را روایت نماید. و همچنان از امام شافعی/حبرالامت و امام ابوحنیفه/حدیث روایت نکرده است و عدم روایت از کسی دلیل جرح آن شخص نیست. شماها با وجود جفر و جامعه و مصحف فاطمه و ... که مستقیماً به واسطه جبرئیل نازل شده‌اند. چه نیازی دارید که امام بخاری از ائمه شما برای شما روایتی داشته باشد، کسانی به مختصر صحیح بخاری نیاز دارند که جز قرآن کتاب دیگری ندارند.

امام بخاری/با کسی تعصب و دشمنی نداشته ابوبکر صدیقسو علیسبرای او فرقی ندارند حال آنکه برای فضیلت ابوبکر صدیقسنه حدیث و برای فضیلت علی یازده حدیث آورده و همچنان روایات حدیث علیساگر از روایات ابوبکر صدیق بیشتر نباشند کم‌تر هم نیستند و همچنان روایات خاندان علیسو عباسساز روایات خاندان ابوبکر صدیقسچندین برابر بیشتر است. کسانیکه از کتب تاریخ معتبر و احادیث صحیح و کتب عقیده اطلاع کامل دارند می‌توانند با جرأت بگویند که عداوت آشکار نجمی و هم‌عقیده‌هایش با پیامبر جو علی و خاندان‌شان هزار برابر بیشتر از سنّیها بوده چنان که از عقیده جابر بن یزید جعفی شیعی و حارث همدانی معلوم گشت. همچنان علیسبا سه خلیفه ابوبکر و عمر و عثمانشچه رفتار وکرداری داشته و شما چه عقیده‌ای با خلفاء اربعه دارید و علیسبر پسران خود نام ابوبکر و عمر و عثمان را انتخاب نموده و این دو پسر یعنی ابوبکر و عثمان در جنگ کربلا با امام حسین کشته شدند و شما نام‌شان را در مراسم ماه محرم نمی‌گویید، و همچنان علیسدختر فاطمه بنت رسول را به نام ام‌کلثوم به عقد عمرسدرآورده شما از او یادی نمی‌کنید و شما نسبت به ناموس علی و خود او توهین و تحقیر را علناً در تمام زندگی خود اعلام می‌کنید و می‌گویید که در حیات علیسفاطمه بضعة الرسول بنا به ضربه عمرسشهید شده و علیسبه جای انتقام همسرش بعنوان جایزه دختر خود را در نکاح عمر درآورد و او را با صد افتخار داماد کرد و ... . بازهم با صدها حیله و مکاری در دنیا اعلام می‌کنید و قلم به دست می‌گیرید که شیعه‌ها علی و خاندان او را دوست می‌دارند و امام بخاری و اهل سنت با علی و خاندان او عداوت و دشمنی می‌کنند مردم دنیا از مسلمان و کافر در عصر حاضر چشم باز کرده‌اند و کتب تاریخ معتبر اسلام را شب و روز ورق می‌زنند و مطالعه می‌کنند و از اسرار شما با خبر شده‌اند. در اصل مدار و مرکز شرط امام بخاری برای روایت اقوال و افعال روایت‌ شده از او بر صدق لهجه وحفظ کامل راوی و نیز دیانت و تقوی در اسلام است نه بر فضیلت نسبی و عبادت زیاد. مثل شخصی که در عبادت و ورع مشهور است اما در حافظه نقص دارد یا در صدق لهجه بنابر حسن ظن نقص دارد و در اصل شخص صالح و عابد و متقی است علماء محدث به روایت او اعتماد نمی‌کنند یا شخص مسلمانی ادعای اسلام می‌کند و نود و نه درصد در ادعای خود صادق است و یک یا دو درصد نظریه خاصی در عقائد برخلاف جمهور مسلمین دارد اما در لهجه صادق و از حفظ امل برخوردار است و مؤلف حدیث صد در صد تسلط کامل بر روات و احادیث و مسائل و احکام اسلام دارد در این صورت اگر از شخص مذکور روایتی در غیر مسائل حلال و حرام و فرائض و واجبات اصالت یا متابعت روایتی نقل کند هیچ عیب و اعتراضی بر آن وارد نمی‌گردد. مثلا: عمران بن الحطّان از گروه خوارج است دروغ را کفر و دروغگو را کافر می‌داند و پوشیدن لباس ابریشم را که در تمام مذاهب اسلامی حرام است حرام می‌داند حال اگر امام بخاری از ایشان روایتی و آن هم متابعتاً در حرمت لباس حریر آورده در این صورت شخصی جاهل یا متجاهل اعتراض می‌کند نه شخصی عالم فهمیده اما روایات «علي بن حسين بن علي بن ابي‌طالب حدّث عن أبيه وصفية بنت حيي بن اخطب، والـمسور بن مخرمة ومروان بن الحارث وعمرو بن عثمان، وسعيد بن مرجانة، روي عنه الزهري، وزيد بن أسلم، والحکم بن عتيبة، في التهجد، والجمعة والحج وغير موضع [۳۰۶]. کتاب التهجد باب تحريض النبي جعلي قيام الليل والنوافل من غير إيجاب و طرق النبي جفاطمة و علياإليلة» [۳۰۷].

و کتاب «الجمعة باب من قال في الخطبة بعد الثناء» اما بعد علی بن حسین عن المسور بن مخرمه: حدیث شماره ۹۲۶، بخاری، ص ۱۲۷، ج ۱ و باب توریث دور مکه و بیعها، ص ۲۱۶، ج ۱ و کتاب: «الحج باب التمتع والقرآن والافراد بالحجج وفسخ الحج لـمن لم يکن معه هدي، علي بن حسين عن مروان بن الحکم قال: شهدت عثمان وعليا». حدیث شماره: ۱۵۶۳.

اما روایت علیسبن ابی‌طالب مجموعاً ۲۹ حدیث‌اند «روي عنه ابوجحيفه وابناه الحسن ومحمد ابن الحنفيه ومروان بن الحکم و ...۱- في العلم باب من الستحبي فامر غيره بالسوال ...».

۱- محمد بن الحنفیه عن علی بن ابی‌طالب [۳۰۸]۲- باب: کتابة العلم حدیث شماره: ۱۱۱ وفضائل المدينة. ۳- باب: «حرم الـمدينة.. عن عليسقال: قَالَ مَا عِنْدَنَا شَىْءٌ إِلاَّ كِتَابُ اللَّهِ ، وَهَذِهِ الصَّحِيفَةُ عَنِ النَّبِىِّ ج.. الحديث». شماره: ۱۸۷۰ و در مواضع زیادی امام بخاری از علیسبن ابی‌طالب و علی بن حسین و محمد بن علی در صحیح خود حدیث روایت نموده‌اند در حالی که از ابوبکر صدیق ۲۲ حدیث روایت کرده. این گفته با دجالان و کذّابان خرافاتی که حدیث از خود ساخته و بنام ائمه اهل بیت تمام کرده و نسبت داده‌اند. تناقض دارد مثلا ابان بن تغلب سی هزار حدیث ساخته و وضع نموده و به امام جعفرالصادق نسبت داده [۳۰۹].

و محمد بن مسلم بن رباح، از امام باقر سی هزار حدیث و از امام صادق شانزده هزار روایت نموده. البته این ادعای اوست [۳۱۰].

جابر بن یزید الجعفی که مدعی بازگشت امام علیسبوده ادعا می‌کند که من هفتاد هزار حدیث از امام جعفر روایت کرده‌ام [۳۱۱]. الحر العاملی در «خاتمة الوسائل» گفته: که جابر هفتاد هزار و در روایتی صد و چهل هزار حدیث از امام باقر روایت کرده [۳۱۲].

[۳۰۶] رجال صحيح البخاري: الکلابازی، ج ۲، ص ۵۲۷. [۳۰۷] صحیح بخاری: ج ۱، ص ۱۵۲، شماره حدیث ۱۱۲۷، چاپ پاکستان. [۳۰۸] بخاری: ج ۱، ص ۲۴، حدیث شماره ۶۳۲، کتاب العلم. [۳۰۹] رجال النجاشي: ج ۱، ص ۷۸-۷۹ و خاتمه و مسائل الشيعه: ج ۲۰، ص ۱۱۶ و الـمراجعات عبدالحسین رقم۱۱۰، ص ۴۱۵. [۳۱۰] رجال النجاشي: ص ۹. [۳۱۱] رجال الکشي: ص ۱۶۳ و ۲۶۴، خاتمة الوسائل: ج ۲۰، ص ۳۴۳. [۳۱۲] خاتمة الوسائل: ج ۲۰، ص ۱۵۱.

حقیقت راویان شیعه

باز هم مدعی هستند که چرا امام بخاری از این موضوعات روایت نکرده و عبدالحسین و نجمی و ابوریه و ... دنیا را به هم زده‌اند که ابوهریره در روایت حدیث افراط نموده و آن هم پنج هزار واندی حدیث را که روایت کرده حدیث: «مات وفات صفت الإنصاف من أبي رية وأخوانه» و جناب عوف العقیلی را لقب خمّار (شراب‌خور بزرگ) داده‌اند و باز هم می‌گویند: یؤذی الحدیث کما سمع (حدیث را همان گونه که شنیده می‌رساند [۳۱۳]. و به محمد بن ابی‌عباد می‌گوید: محمدمهدی در کتاب خود «الجامع لرواة وأصحاب الامام الرضا» می‌گوید: «وکان مشتهراً بالسماع وبشرب النبيذ» [۳۱۴]. در حالیکه این شخص شراب‌خور و عاشق موسیقی بود و حفص بن البختری شطرنج‌باز از امام صادق و ابوالحسن حدیث روایت می‌کند و می‌گویند که حفص ثقه است [۳۱۵]. و یکی از محدثین ایشان حماد بن عیسی است امام صادق به او می‌گوید: ای حماد! شست سال عمر دارید و تا حال نمازخواندن را نمی‌دانید؟! در حق حماد مذکور! ریاض محمد در کتاب [الواقفة دراسة تحليلية، ص: ۳۱۱-۳۱۷] می‌گوید: «حماد بن عيسي الجهني البصري أصله کوفي ... له کتب». ثقه یکی دیگر از محدثین بزرگ نجمی وإخوانه أبوحمزة الثماليثابت بن دینار شراب‌خور بزرگ است [۳۱۶].

و همچنان علی بن ابی‌حمزه البطائنی از بیت‌المال خمس ائمه سرقت می‌کرد. ریاض محمد می‌گوید: «إنه من الواقفة الـملعونين الکذّابين ... إلى غير ذلك، علي بن أبي‌حمزة کذّاب متهم، ورجل سوء، کذاب ملعون فاسد الـمذهب والعقيدة وروي عنه مشايخنا الثقات» [۳۱۷]. مذهب ابوحمزه واقفی بوده [۳۱۸]در مجلس فی بحار می‌گوید: واقفی‌ها مشرک و زنادقه‌اند. کتب حدیثی ما پر از دلائل حدیثی هستند بر کفر «الزيدي وأمثالهم من الفطحية والواقفة وغيرهم من الفرق الـمضلّة الـمبتدعة» و در حق ابوحمزه می‌گوید: «وفساد مذهبه وعقيدته لأنه من الواقفة والواقفة کفّار عند أصحاب الإمامية لأنهم لا يقرّون بالأئمة الاثني عشر» [۳۱۹]. متأسفانه جناب نجمی و ابوریه و عبدالحسین و حسن الحسینی آل مجدد شیرازی و نجم‌الدین طبسی و کاردان و سید محمود عظیمی و حسین غیب غلامی الهرساوی، بر همه این محدثین و سارقین و شاربین الخمر پرده و حجاب چند لایه گذاشته‌اند و فقط امام بخاری و ابوهریره را دیده‌اند، حسبناالله ونعم الوکيل ونعم النصير.

عبدالله بن ابی‌یعفور، شراب می‌نوشید. البزاز شراب‌خور بود [۳۲۰]. السید الحمیری «أنه لا يبالي من شرب الخمر». الروضات اسماعیل بن محمد. یشرب نبیذ الرستاق یعنی الخمر [۳۲۱].

ابوالخطاب ابوالحسن الرضاء می‌گوید: ابوالخطاب بر ابوعبدالله دروغ می‌بندد «لعن الله أبا الخطاب وکذلك أصحاب أبي‌الخطاب يدسون هذه الأحاديث إلى يومنا هذا في کتب أصحاب أبي عبدالله فلا تقبلوا خلاف القرآن» [۳۲۲]. ابوعبدالله می‌گوید: که المغیره بن سعید عمداً بر پدر من دروغ می‌بندد مردم کتب شاگردان پدر من را به مغیره می‌دهند و ایشان کفر و زندقه را در آن داخل می‌کند و به پدرم نسبت می‌دهد بعد به شاگردان پدرم برمی‌گرداند و به ایشان امر می‌کند که این کتابها را در میان شیعه‌ها منتشر کنید هر چه در این کتب از زیاده روی دیدید آن از مغیره بن سعید است [۳۲۳]. مغیره بن سعید تقریبا صدهزار حدیث دروغین در کتاب‌های حدیثی شیعه داخل نموده [۳۲۴]. این کفر و زندقه که در کافی و تفسیر القمی و العیاشی و بحارالانوار می‌بینید از ساختگی‌های مغیره بن سعید‌اند، عبدالحسین می‌‌گوید: «أخرجها أصحاب الأئمة». «این روایات مذکور را شاگردان ائمه روایت کرده‌اند». امام جعفر وابوجعفر از این دروغ‌ها پاک‌اند «قال جعفر الصادق: إنا أهل البيت صادقون لا نخلو من کذّاب يکذب علينا، ويسقط صدقنا بکذبه علينا عند الناس، زرارة بن أعين [۳۲۵] ملعون على لسان أهل البيت» [۳۲۶]. (زراره: نزد اهل بیت ملعون است [۳۲۷]. درحالیکه شیعه بر توثیق زراره اجماع دارند. زراره در نزد امام جعفر موثق نیست [۳۲۸]. زراره بر امام جعفر افترا و دروغ می‌بند [۳۲۹]. زراره در امر امامت متوقف است [۳۳۰]. زراره: در علم امام صادق شک داشته [۳۳۱]. زراره، امام صادق را تکذیب نموده [۳۳۲]. امام صادق راست فرمود که مردم بر علیه ما دروغ می‌گویند زراره، مخالف امام صادق است در معنی من استطاع اليه سبيلا [۳۳۳]. امام جعفر سه دفعه زراره را لعنت کرده «لعن الله زرارة لعن الله زرارة لعن الله زرارة» [۳۳۴].

امام صادق زراره را بدعتی می‌داند [۳۳۵]«قال أبوعبدالله: لايموت زرارة إلا تائها، زرارة لا يثق بالصادق، زرارة يتجسس على الصادق» [۳۳۶].

«الصادق يذم زرارة وآل أعين، زرارة يقول بتحريف القرآن»» [۳۳۷]. «بيد بن معاويه الـمعجلي قال ابوعبدالله: لعن الله بريداً ولعن الله زراره» [۳۳۸].

ابوبصیر لیث البختری المرادی: شراب می‌خورد و دستور امام جعفر را رد می‌کرد و می‌گفت: امام رضا حلال کرده [۳۳۹]. کتاب «الأشربة» این شراب‌خور ملعون را، شیعه ثقه می‌دانند اسم ابوبصیر در ۲۲۷۵ سند روایات آمده و این کنیه چهار نفر مشترک است، لیث بن البختری، یوسف بن حارث البتری، یحیی بن ابی‌القاسم، عبدالله بن محمدالاسدی [۳۴۰].

در حالی که این چهار نفر ثقه نیستند «کما جاء في معجم رجال الحديث» و بعضی گفته‌اند که ابوبصیر مشترک است مابین ثقه و غیرثقه بنابراین حجت‌بودن آن همه روایات او از اعتبار ساقط می‌شوند [۳۴۱]. و نجاشی و طوسی او را در رجال خود مهمل دانسته‌اند [۳۴۲].

امام صادق اجازه‌ی ورود به خانه‌ی خود را به ابوبصیر نداد و او ناچاراً پشت در نشسته بود و سگ‌ها بر او عوعو می‌کردند. حماد الناب به او گفت: این سگ بر شما شغر می‌کند [۳۴۳]. ابوبصیر به امام معصوم توهین می‌کرد [۳۴۴].

ابوبصیر، ابوعبدالله و ابن الحسن را ناقص‌العلم یا کاذب می‌داند [۳۴۵]. «والاستبصار في مسئلة امرأة تزوجت ولها زوج لظهر عليها قال ابوعبدالله: ترجم المرأة ويضرب الرجل مائة سوط وقال ابوالحسن: ترجم الـمرأة ولا شي علي الرجل قال ابوبصير: ما أظن صاحبنا تناهي علمه بعد تناهي اي بلغ نهايته و تکامل» [۳۴۶].

ابوبصیر، حکم ابوعبدالله را در ذبائح اهل کتاب رد کرده [۳۴۷].

اما هشام بن الحکم بانی بزرگ و مهذب ‌المذهب و شریک شیطان: در [اصول کافی جلد اول کتاب التوحيد، باب النهي عن الجسم والصورة، ص ۱۴۰] عقیده هشام بن حکم را بیان می‌کند به روایت علی بن ابی‌حمزه می‌گوید: به امام صادق عرض کردم: من از هشام بن حکم شنیدم که از شما روایت می‌کرد که خدا جسمی است توپر و نورانی!! فرمود: «سبحان من لا يعلم حد کيف هو إلا هو ليس کمثله شيء».

۲- محمد بن حکیم می‌گوید: برای موسی بن جعفر گفتار هشام بن سالم جوالقی را بیان کردم و گفتار هشام بن حکم را حکایت نمودم، که خدا جسم است. حضرت فرمود: خدای تعالى چیزی همانند او نیست، و چه دشنام و ناسزائی بزرگتر است از گفته کسیکه خالق همه چیز را به جسم یا صورت با مخلوقش یا محدودیت و اعضاء توصیف کند؟!! [۳۴۸].

۳- یونس می‌گوید: به خدمت امام صادق رسیدم و عرض کردم: همانا هشام بن حکم سخنی سنگینی را می‌گوید ... او عقیده دارد که خدا جسم است [۳۴۹].

۴- حسن بن عبدالرحمن الحمّانی می‌گوید: به امام موسی بن جعفر عرض کردم، هشام بن حکم عقیده دارد که خدا جسم است ﴿لَيۡسَ كَمِثۡلِهِۦ شَيۡءٞعالم، سمیع، بصیر، قادر متکلم ناطق و الکلام، و القدره و العلم، یجری مجری واحد. در یک روش‌؟؟ صفات عین ذات است، حضرت فرمود: خدا او را بکشد مگر نمی‌داند که جسم محدود است و کلام، غیرمتکلم است [۳۵۰].

۵- محمد بن حکیم می‌گوید: به امام موسی عرض کردم: هشام جوالقی می‌گوید: خدا جوان آراسته‌ای است ونیز گفتار هشام بن حکم را بیان کردم، حضرت فرمود: ««إن الله لايشبهه شيء» [۳۵۱].

«الفرق بين الفرق زعم هشام بن الحکم أن معبوده جسم ذو حد ونهاية وطويل عريض عميق وإن طوله مثل عرضه، وکان هشام على مذهب الاماميه».

«هشام بن سالم الجوالقي، مع رفضه على مذهب الاماميه مفرط في التجسيم والتشبيه لأنه زعم أن معبوده على صورة الإنسان ولکنه ليس بلحم ولا دم». [ص ۵۱ الفرق بين الفرق].

هشام بن حکم عقیده دارد که استطاعت همراه فعل است نه در قضا و قدر [۳۵۲].

هشام بن حکم گفته: «إن علم الله تعالى هو غيره وهو محدث مخلوق» [۳۵۳].

هشام بن حکم می‌گوید: «لابد أن يکون في إخوة الامام آفات تبين بها أنهم لايستحقون الإمامة» [۳۵۴].

هشام بن حکم می‌گوید: کوه ابوقبیس از الله تعالى بزرگ‌تر است [۳۵۵].

هشام بن حکم می‌گوید: بین الله و بین اجسام محسوسه تشابه وجود دارد [۳۵۶].

ابن فرج محمد الرّخجی می‌گوید: به حضرت ابوالحسن درباره قول هشام بن حکم نامه نوشتم که خدا جسم است، و هشام بن سالم می‌گوید: خدا صورت است، حضرت در جواب نوشت، سرگردانی و حیرت‌زدگی را از خود دور کن و از شیطان به خدا پناه ببر، گفتار صحیح گفتار آن دو هشام نیست [۳۵۷].

ابوالحسن علی بن محمد بن علی بن موسی الرضا فرموده: «مالکم ولقول هشام أنّه ليس منا من زعم أن الله جسم ونحن منه برآء في الدنيا والآخرة يا ابن دلف إن الجسم محدث والله محدثة ومجسمه» [۳۵۸].

حال نگاه کنید که عبدالحسین شرف‌الدین موسوی، در حق و توصیف هشام بن حکم چه چیزهایی می‌گوید:

الف) «هشام بن الحکم من أصحاب الصادق والکاظم کتبا کثيرة اشتهر منها تسعة وعشرون کتاباً رواها أصحابنا بأسانيدهم إليه» [۳۵۹].

«کان هشام من أعلم أهل القرن الثاني في علم الکلام والحکمة الالهية وسائرالعلوم العقلية والنقلية، مبرزا في الفقه والحديث مقدماً في التفسير وسائر العلوم والفنون وهو ممن فتق الکلام في الإمامة وهذب الـمذهب بالنظر، يروي عن الصادق والکاظم وله عندهم جاه لايحيط به الوصف وقد فاز منهم بثناء يسمو به في الـملأ الأعلى قدره» [۳۶۰].

«وله في نصرة مذهبنا من الـمصنفات ما أشرنا إليه وهو من سلفنا وفرطنا ما ظهر لغيرنا [۳۶۱]. مع بعدهم عنه في الـمذهب والـمشرب، عبدالحسين می‌گوید: الکتب الأربعة التي هي مرجع الإمامية في أصولهم وفروعهم من الصدر الأول إلى هذا الزمان وهي الکافي، والتهذيب، والاستبصار، ومن لايحضره الفقيه، وهي متواترة ومضامينها مقطوع بصحتها والکافي أقدمها وأعظمها وأحسنها وأتقنها [۳۶۲]. وفيه ستة عشر ألف ومئة وتسعة وتسعون حديثا وهي مما اشتمت عليه الصحاح الستة بأجمعها» [۳۶۳]. اکثر روات شیعه معتقد به تجسیم بوده‌اند مثل هشام بن حکم و هشام بن سالم و یونس بن عبدالرحمن و شیطان الطاق الـملقب بمؤمن الطاق وغيرهم. حتی همه اسلاف شیعه معتقد بوده‌اند که هارون بن مسلم بن سعدان الکاتب یکی از روات شیعه است جبریه و مشبهه بوده [۳۶۴]. کنیه‌ی او ابوالقاسم و از شاگردان ابوالحسن و ابومحمد است و در فهرست روایات زیادی از شاگردان صادق÷دارد.

و همچنان محمد بن جعفر بن محمد بن عون الاسدی، جبریه و مشبهه بوده [۳۶۵].

شیعه‌ها این افراد را ثقه و صحیح الحدیث می‌دانند.

و همچنان یونس بن عبدالرحمن القمی را ثقه می‌دانند [۳۶۶]. هشام بن حکم شاگرد ابن شاکر زندیق بوده و امام کاظم او را مطیع هوا و هوس و غافل از امر خدا خوانده [۳۶۷].

محمد بن علی بن النعمان الاحول الشیطان الطاق معتقد به تجسیم بوده و می‌گفت: ائمه مفتر فی الطاعه‌اند و زید بن علی او را به شدت رد و قول او را انکار می‌کرد [۳۶۸].

هشام بن سالم و صاحب الطاق (همان شیطان طاق است) و میثمی می‌گویند: خدا تا میان ناف خالی است و باقی تنش توپر است. حضرت رضا با شنیدن این گفته برای خدا سجده کرد و فرمود: «سبحانك ما عرفوك ولا وحدوك» [۳۶۹].

بعد می‌فرماید: ای محمد (بن الحسین) عقیده ما همان است که قرآن و حدیث به آن گواهی می‌دهد «ما شهد له الکتاب والسنة فنحن القائلون» [۳۷۰].

اگر آنهایی که اسامی‌شان بیان گردید از شاگردان امام باقر و صادق و روات موثق اهل تشیع باشند واقعاً جناب نجمی و عسکری، و ابوریه و عبدالحسین شرف الدین و کلینی الرازی و ... از ایشان تعریف و توصیف و توثیق می‌کنند و بر شاگردان رسول اللهجحمله نموده‌اند [۳۷۱].

[۳۱۳] رجال کشي: ص ۹۰. [۳۱۴] همان منبع قبلی: ج ۲، ص ۳۱. [۳۱۵] رجال النجاشی: ج ۱، ص ۳۲۴. [۳۱۶] رجال کشی: ج ۲۷۲، ص ۷۶ و تنقيح الـمقال ما مقا؟؟، ص ۱۹۱. [۳۱۷] الواقفيه دراسه تحليليه: ج ۱، ص ۴۱۸ تا ۲۲۸ و رجال کشی: رقم ۷۶، ص ۴۶۷. [۳۱۸] مجلس در بحار: ص ۳۴ تا ۳۷. [۳۱۹] نگاه کنید به کتاب: عقائد الشيعه في الاسلام والـمسلمين مخطوط، و کتاب الواقفيه: ۱/۱۶-۱۷ و ۱۷۶ و ۴۰۴ و ۴۰۵ و ۴۲۶ و ۴۴۸ و ۴۶۵ و ۵۱۴ و ۵۱۵ و ۵۲۶ و ۵۳۶ و ۵۵۱ و ۵۵۹ و ۵۶۰ و ۵۶۳ و ۶۰۷ و حاوي الاقوال ۳/۱۶۲ الفصل الثالث، الفهرست ص ۲۸ و ۲۹، و اصل الشيعه و اصولها لکاشف الغطاء، ص ۶۰ چاپ چهارم. [۳۲۰] جامع الرواة للاردبيلي: ص ۳۲۱، رقم ۴۵۹، ۲/۴۲۳ و الـمستدرك: ۱/۳۹۱، ج ۵، ابواب الـمزار ومايناسبه. [۳۲۱] ۱/۱۰۴ رجال الکشی، ص ۲۴۲-۲۴۵، لالی، ۴/۲۱۶، ۳۵۴ و ۳۵۲ جزء الرابع، الروضات ۱/۱۰ و ۱۱۱ ترجمه اسماعیل بن محمد الحمیری الرسائل، ۱/۲۴۷ اللثالي، ۴/۲۱۶. [۳۲۲] رجال الکشي، ص ۱۹۵، ترجمه المغیره بن سعید، ص ۳۷۳ و ۳۵۸، رقم ۵۰۹. [۳۲۳] رجال الکشي، ص ۱۹۶، ج ۳۶۸. [۳۲۴] تنقيح الـمقال مامقان، ج ۱، ص ۱۷۴. [۳۲۵] رجال کشی: ص ۳۷۱، رقم ۵۴۹. [۳۲۶] الفهرست للطوسي: ص ۱۰۴. [۳۲۷] رجال الکشي: ص ۲۲۷، رقم ۲۳۴ و ۲۳۷ و ۲۴۰. [۳۲۸] رجال الکشي: ج ۲۲۸، ص ۱۴۵، حدیث ۲۲۹ و ۲۳۰ و ۲۳۱. [۳۲۹] رجال الکشي: ج ۲۵۸، ص ۱۵۷. [۳۳۰] رجال الکشي: ج ۲۶۰، ص ۱۵۷. [۳۳۱] رجال الکشي: ج ۲۶، ص ۱۵۸. [۳۳۲] رجال الکشي: ج ۲۶۲، ص ۱۵۸. [۳۳۳] رجال الکشي: ج ۱، ص ۱۴۵ و ۳۹۷، رقم ۲۳۴. [۳۳۴] رجال الکشي: ص ۱۴۷ و الوسائل، ۸/۲۲، ج ۴، باب اشتراط وجوب الحج بوجود الاستطاعة من زاد و الرحلة مع الحاجة اليها. [۳۳۵] رجال الکشي: ج ۲، ص ۲۲۸ و ۲۲۹ و ۱۴۸، ج ۲۳۶، ص ۱۵۰، ح ۲۴۳، ص ۱۴۶- ح ۲۳۱. [۳۳۶] رجال الکشي: ج ص ۲۲۸، حدیث ۲۳۶-۲۳۴. [۳۳۷] رجال الکشي: ص ۱۵۲، ح ۲۴۷، ص ۱۴۰ و ۱۴۹، ح ۲۳۸ و ص ۱۵۳، حدیث ۲۵۰ و ص ۱۵۵. [۳۳۸] رجال الکشي: ص ۱۴۸، ح ۲۳۷. [۳۳۹] فروع الکافي: ۶۰/۴۱۱-۴۱۲. [۳۴۰] کليات في علم الرجال، لجعفر السبحاني رجال ابن داود القسم الأول باب الکني: ص ۲۱۴. [۳۴۱] معجم رجال الحدیث: ۲۱/۴۷. [۳۴۲] کلیات فی علم رجال الحدیث: ص ۱۴۱، ترجمه لیث بن البختری. [۳۴۳] رجال الکشي، ص ۱۷۲، تنقيح الـمقال: ج ۲، ص ۴۵، رقم ۱۹۹۷ و معجم الرجال، ۱۴/۱۴۸ و مجمع الرجال للقهبائي، ۵/۸۵. [۳۴۴] رجال الکشي، ص ۱۶۹، حدیث ۲۴۶ – ۲۹۴، ج ۲۸۵ دراسات في الآثار و الاخبار: ص ۲۳۳. [۳۴۵] رجال الکشي: ص ۱۷۱-۱۷۲، ح ۲۹۲، التهذيب و الاستبصار. [۳۴۶] التهذيب: ۱۰/۲۵، ح ۷۶ باب في الحدوده و رجال الکشي: حدیث ۲۹۲ و ۲۹۳، ص ۲۴۸. [۳۴۷] وسائل الشيعة، ج ۱۶، ص ۲۸۷. [۳۴۸] اصول کافی، ج ۱، ص ۱۴۱. [۳۴۹] اصول کافی، ج ۱، ص ۱۴۲، باب النهي عن الجسم والصورة. [۳۵۰] اصول کافی: ج ۱، ص ۱۴۲ باب سابق. [۳۵۱] اصول کافی، تقة الاسلام: ج ۱، ص ۱۴۳ و ۱۴۲ کتاب التوحيد، التوحيد لابن بابويه القمي: ص ۹۸-۹۹. [۳۵۲] الفصل لابن حزم: ج ۲، ص ۵۴. [۳۵۳] مصدر سابق: ج ۱، ص ۳۸۴. [۳۵۴] همان منبع: ج ۳، ص ۲۲. [۳۵۵] الفرق بين الفرق: ص ۴۸. [۳۵۶] الفرق بين الفرق: ص ۴۹. [۳۵۷] اصول کافی: باب النهي عن الجسم والصورة، ج ۱، ص ۱۴۱. [۳۵۸] التوحيد باب أنهليس بجسم ولاصورة، الصدوق: ج ۲، ص ۱۰۴. [۳۵۹] الـمراجعات: ص ۴۱۹. [۳۶۰] الـمراجعات: ص ۴۱۹. [۳۶۱] الـمراجعات: ص ۴۲۰. [۳۶۲] الـمراجعات: ص ۴۱۹. [۳۶۳] همان منابع قبلی: ص ۴۱۹. [۳۶۴] ترجمه او در حاوي الاقوال: ۳/۱۳۲، رقم ۱۱۸۶. [۳۶۵] رجال النجاشي: ۲/۲۸۴، رقم ۱۰۲۱. [۳۶۶] الواقفه: ج ۲، ص ۲۰۳. [۳۶۷] به مرأة العقول و لسان الـميزان: ج ۶، ص ۱۹۴ مراجعه فرمایید. [۳۶۸] رجال الکشي: ص ۱۸۶، ص ۲۶، حدیث ۳۲۸-۳۲۹. [۳۶۹] اصول کافی: ج ۱، ص ۱۳۶، باب النهي عن الصفة بغير ما وصف به نفسه تعالى کتاب التوحيد. [۳۷۰] اصول کافی: ج ۱، ص ۱۳۶ – الفرق بين الفرق: ص ۵۳ و برای جرج شیطان طاق به رجال الکشي: ص ۱۹۱ مراجعه کنید و کتاب الرد على الشيطان الطاق لهشام بن الحکم: ص ۳۵۵، النجاشي، ص ۳۰۵، الذريعة، ص ۲۰۳، ج ۱۰. [۳۷۱] اعتراض نجمی: بر امام بخاری و مسلم، ص ۹۱.

ادامه اعتراضات بر بخاری و مسلم و راویان آنها و رد آن

نجمی می‌گوید: امام بخاری و مسلم، از خاندان عصمت فقط دو حدیث روایت نموده‌اند.

بنده در صفحات قبلی چندین روایت به عنوان مثال از علیسکه در صحیح بخاری روایت شده‌اند نقل نمودم روایات علیسو خاندان او در بخاری و مسلم چندین برابر بیشتر از روایات ابوبکر صدیق و ام‌المؤمنین عایشه صدیقه است. در نتیجه اعتراض نجمی مبنی بر غرض فاسدانه و بهانه‌‌جوئی بوده، نه از راه تحقیق علمی و ایمانی.

روایات زین‌العابدین در صحیح بخاری کتاب التهجر و جمعه و حج و مواضع زیادی روایت شده‌اند و گفته‌های امام باقر در باب غسل روایت شده و روایات محمد بن عمرو بن الحسن بن علی بن ابی‌طالب در باب الصلاه و الصوم روایت شده‌اند. و روایت کثیر بن العباس در نماز کسوف روایت شده و روایت عمار بن یاسر در باب تیمم و مناقب و الفتن روایت شده‌اند و روایت حسن بن محمد بن الحنفیه، در باب «النکاح والجهاد» و تفسیر سوره ممتحنه روایت شده‌اند.

جناب نجمی می‌گوید که حدیث ساختگی را به زین‌العابدین نسبت داده‌اند و از زبان او نقل کرده‌اند: که امیرالمؤمنین (علی) و فاطمه زهرا برای نماز خواندن بیدار نمی‌شدند و رسول خدا آنان را بیدار می‌نمود. و در حدیث دیگری نیز از زبان حضرت سجاد داستان مشروب‌خوردن و مست ‌شدن حضرت حمزه را نقل نموده‌اند [۳۷۲].

جواب:

حدیث اول را امام بخاری در کتاب «التهجد» باب «تحريض النبي جعلى قيام الليل والنوافل عن غير إيجاب» از علی بن الحسین روایت نموده به این الفاظ «أن علي بن أبي طالب أخبره أن رسول الله جطرقه وفاطمة بنت النبي جليلة فقال: ألا تصليان؟ فقلت: يا رسول الله! أنفسنا بيد الله فإذا شاء أن يبعثنا بعثنا فانصرف... وهو يقول: وکان الإنسان أکثر شيء جدلا [۳۷۳]». ترجمه: «پیامبر جشبی برای نماز شب که (سنت) است علی و فاطمه را بیدار نمود» نه برای همیشه و نه برای نماز فرضی، متأسفانه جناب نجمی نه بخاری را مطالعه کرده و نه معنی لیله را دانسته بنا به تقلید از دیگران چنین قضیه‌ای را نقل نموده.

اما جواب شراب‌خوردن حمزهسکه در صحیح مسلم به روایت علی بن حسین بن علی عن ابیه حسین بن علی عن علی بن ابی‌طالب این قضیه صحیح ودرست بوده ولی این واقعه قبل از حرام ‌شدن شراب است چون درباره شراب چندین آیه نازل شده [۳۷۴]،

اوّل: ﴿وَمِن ثَمَرَٰتِ ٱلنَّخِيلِ وَٱلۡأَعۡنَٰبِ تَتَّخِذُونَ مِنۡهُ سَكَرٗا وَرِزۡقًا حَسَنًا[النحل: ۶۷].

دوم: ﴿لَا تَقۡرَبُواْ ٱلصَّلَوٰةَ وَأَنتُمۡ سُكَٰرَىٰ[النساء: ۴۳].

سوم: ﴿يَسۡ‍َٔلُونَكَ عَنِ ٱلۡخَمۡرِ وَٱلۡمَيۡسِرِۖ قُلۡ فِيهِمَآ إِثۡمٞ كَبِيرٞ وَمَنَٰفِعُ لِلنَّاسِ وَإِثۡمُهُمَآ أَكۡبَرُ مِن نَّفۡعِهِمَا[البقرة: ۲۱۹].

چهارم: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِنَّمَا ٱلۡخَمۡرُ وَٱلۡمَيۡسِرُ وَٱلۡأَنصَابُ وَٱلۡأَزۡلَٰمُ رِجۡسٞ مِّنۡ عَمَلِ ٱلشَّيۡطَٰنِ فَٱجۡتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمۡ تُفۡلِحُونَ ٩٠[المائدة: ۹۰].

به واسطه‌ی آیه‌ی اخیر شراب حرام گردید و بعد از آن همه اصحاب از خوردن آن اجتناب نمودند.

اما اعتراض جناب حسن بن صادق الحسینی آل المجدد الشیرازی: او می‌گوید که ترمذی و ابوداود و نسائی و ابن جریر طبری و ابن المنذر و احمد و البزار و حاکم در مستدرک والواحدی «في اسباب النزول»، از علی بن ‌ابی‌طالب روایت نموده‌اند که عبدالرحمن بن عوف ما را دعوت نمود و بعد از خوردن طعام به ما شراب داد و پس از نوشیدن شراب سرمست شدیم و من در نماز سوره: ﴿قُلۡ يَٰٓأَيُّهَا ٱلۡكَٰفِرُونَرا اشتباه خواندم بعد از آن آیه ۶۳ سوره النساء نازل گردید.

جناب حسن شیرازی در این مسئله سه موضوع را دنبال نموده: ۱- شراب در تمام ادیان حرام بوده ۲- و حرمت آن مقطوع به است: عند ائمه العتره ۳- نیاز به مسئله ناسخ و منسوخ نیست. در جواب باید عرض کنیم که جناب شیرازی آیه ۶۷ سوره النحل را ندیده یا در قرآن هفده هزاری ایشان این آیه موجود نیست و همچنان معنی آیه ۶۳ سوره النساء و ۲۱۹ سوره البقره را متوجه نشد و اگرنه چنین ادعائی را نمی‌کرد.

مطلب مهم دیگر این است که علیسرا از خوردن شراب پاک و مبرّا می‌داند، اهل سنت هم باید به حسن شیرازی حق دهند زیرا کسی که در عبادت شریک خدا است، او از خوردن و نوشیدن شراب پاک و منزه است».

جناب حسن شیرازی تقریبا بیست روایت از صحابه بزرگ پیامبر جنقل و چاپ و منتشر نموده که نگاه‌ کردن به علی و ذکر نام علی عبادت است. اما ما تمام بیست روایت شیرازی را ساختگی و جعلی می‌دانیم و جعل آن را ثابت کرده‌ایم حال در میدان مسابقه و با حضور داور عالم متخصص و عادل معلوم می‌شود. که چه کسی اصابه به حق کرده. ما یا ایشان؟!!!

مطلب سوم: جناب حسن شیرازی این روایت را با پانزده طریق از نه مراجع و منابع نقل نموده و صحت این روایات را و این قول امام علیسرا که این مهمانی قبل از تحریم شراب بوده، همه را به زور انقلابی و در خانه و دفتر خود ردّ و به باد هوا سپرده و جزوه‌ای به نام «تنزيه أبي‌تراب عن فرية تناول الـمسکر من الشراب» نوشته و چاپ نموده است. ای کاش همین زحمت بحث سندی را در روایت «موضوع ذکر علي والنظر إليه عبادة»دنبال می‌کرد و تقلید و تعصب را کنار می‌گذاشت، جناب نجمی هم خط و مش حسینی شیرازی را پیموده است.

اعتراض نجمی بر بخاری و عمرسدر حکم جنابت و تیمم.

عبارت نجمی:

۱- عمار به حکم عمر و ترک‌ نمودن نماز اعتراض نمود.

۲- این دو حدیث از نظر سند و متن یکی است.

۳- «قال لاتصل» در صحیح بخاری حذف گردیده است.

۴- برای حفظ آبروی خلیفه دوّم در این حدیث دست‌بردی شده و جواب عمر را که گفت: «لا تصل» از حدیث حذف نموده است [۳۷۵].

جواب:

عدم آگاهی و تعصب انسان را در چاه می‌اندازد.امام بخاری این حدیث را به چند طریق مختصر و موافق گفتارهای راوی‌ها روایت نموده که عمارسبه عمرسمی‌گوید: «أما تذکر إنا في سفر أنا وأنت فإما أنت فلم تصل وأما أنا فتمعلت فصليت». از این روایت به صراحت معلوم می‌شود که عمرساین سفر و این حادثه را فراموش کرده و در روایت بخاری جوابی نمی‌دهد و مسئله جواز تیمم حل شده.

راویان حدیث در بخاری:

۱- آدم از شعبه و ایشان از حکم عن ذرّ عن سعيد عن أبيه.

۲- حجاج عن شعبه أخبرني الحکم عن ذرعن سعيد عن أبيه.

۳- النضر عن شعبة عن الحکم فاسمعت ذراً مثله.

۴- سليمان بن حرب عن شعبة عن الحکم مثله.

۵- محمد بن کثير عن شعبة عن الحکم مثله.

۶- مسلم از شعبة عن الحکم مثله.

۷- محمد بن بشار عن غندر عن شعبة عن الحکم مثله.

و ابن حجر می‌گوید: این اختصار جواب عمر از مصنف نیست بلکه در روایت مختصر شده [۳۷۶].

اما سند امام مسلم و گفتگوی عمار و عمربعبدالله بن هاشم عبدی از یحیی بن سعید القطان از شعبه از حکم از ذرّ روایت کرده: در اینجا عمرسبه سائل فرمود: «لا تصل» و عمارسبه عمرسگفت: «أَمَا تَذْكُرُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ أَنَا وَأَنْتَ فِى سَرِيَّةٍ فَأَجْنَبْنَا فَلَمْ نَجِدْ مَاءً فَأَمَّا أَنْتَ فَلَمْ تُصَلِّ وَأَمَّا أَنَا فَتَمَعَّكْتُ فِى التُّرَابِ وَصَلَّيْتُ...». و در آخر می‌گوید: «فَقَالَ عُمَرُ اتَّقِ اللَّهَ يَا عَمَّارُ: قَالَ إِنْ شِئْتَ لَمْ أُحَدِّثْ بِهِ: فَقَالَ عُمَرُ نُوَلِّيكَ مَا تَوَلَّيْتَ». و در روایت اسحاق بن منصور از نظر بن شمیل از شعبه عن الحکم چنین آمده: قَالَ عَمَّارٌ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ إِنْ شِئْتَ لِمَا جَعَلَ اللَّهُ عَلَىَّ مِنْ حَقِّكَ لاَ أُحَدِّثُ بِهِ أَحَدًا» [۳۷۷].

امّا سند نسائی: از محمد بن بشار از عبدالرحمن از سفیان از سلمه از ابی‌مالک و از عبدالله بن عبدالرحمن از ابزی از ابیه روایت شد: در اینجا هم عمارسبه عمرسگفت: ۱- «تذکر يا أميرالـمؤمنين حيث کنت بمکان کذا وکذا ونحن نرعي الإبل...». عمرسگفت: «نعم». و بعد از بیان تعلیم تیمم: عمرسفرمود: «اتَّقِ اللَّهَ يَا عَمَّارُ فَقَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ إِنْ شِئْتَ لَمْ أَذْكُرْهُ قَالَ وَلَكِنْ نُوَلِّيكَ مِنْ ذَلِكَ مَا تَوَلَّيْتَ» [۳۷۸]. و در روایت خالد از شعبه در نسائی آمده که عمرسبه سائل گفت: «لاتصل». و همچنان در روایت عبدالله بن محمد بن تمیم از حجاج از شعبه عن الحکم آمده و در اینجا هم کلمه: «لاتصل». و جمله: «نُوَلِّيكَ مِنْ ذَلِكَ مَا تَوَلَّيْتَ» آمده [۳۷۹].

اما در سند ابن ماجه محمد بن بشار از محمد بن جعفر از شعبه از الحکم إلى آخره روایت کرده و در این روایت کلمه «فقال عمرس: لا تصل». و عمارسمی‌گوید: «أما تذکر يا اميرالـمؤمنين». مثل روایت نسائی آمده است.

نکته: در کتب احادیث راوی‌ها در بعضی مکان و موارد حدیث را به گونه اختصار و در بعض جاها به شیوه‌ی مفصل روایت و بیان می‌کنند گرچه در محل اختصار یا تفصیل تمام راویان سند یکی نیستند و در هر متن مختلفی الفاظ راوی و سند راویان مختلف است، و حکم مسئله بدون اختلاف یکی است به شرط صحت سند «حالا بانصاف دقت فرمایید و قضاوت کنید. به گفته‌ی نجمی از آسمان و دلیل‌شان از ریسمان باریک و ضعیف‌تر است و عدم امانت‌داری در نقل عبارات کامل آشکار است و اهل سنت عقیده و ایمان کامل دارند بر اینکه بشر از انبیاء تا به آخر از خطاء و نسیان معصوم نیستند. این جناب نجمی و همراهانش هستند که علیسرا در اوصاف کامله خدایتعالى شریک می‌دانند و او را از خطا و نسیان معصوم می‌دانند.

حدیث رجم مجنونه ردیف ۲. تعصب و عداوت صاحب خود را دیوانه و خون دل می‌کند: مسئله یکی است عبارت هم یکی است در ابن ماجه باب «طلاق الـمعتوه عن عليسأن رسول الله جقال: رفع القلم عن الصغير وعن الـمجنون وعن النائم» حدیث شماره ۲۰۴۲.

در این حدیث بحث از داستان عمر و علی نیست.

و در بخاری کتاب «الطلاق» آمده: «وَقَالَ عَلِىٌّ أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ الْقَلَمَ رُفِعَ عَنْ ثَلاَثَةٍ عَنِ الْمَجْنُونِ حَتَّى يُفِيقَ، وَعَنِ الصَّبِىِّ حَتَّى يُدْرِكَ، وَعَنِ النَّائِمِ حَتَّى يَسْتَيْقِظَ. وَقَالَ عَلِىٌّ وَكُلُّ الطَّلاَقِ جَائِزٌ إِلاَّ طَلاَقَ الْمَعْتُوهِ» [۳۸۰]. و در کتاب «الحدود» باب «لايرجم الـمجنون ولـمجنونة» آمده: «وَقَالَ عَلِىٌّ لِعُمَرَ أَمَا عَلِمْتَ أَنَّ الْقَلَمَ رُفِعَ عَنِ الْمَجْنُونِ حَتَّى يُفِيقَ» [۳۸۱]. امام بخاری صراحتاً اسم معبود نجمی را آورده باز هم نجمی اعتراض بچه‌گانه و بی‌علمی می‌کند ابن عبدالبر چه حدیث خوبی در استیعاب نقل نموده: «وقال ج: يهلك فيك رجلان محب مفرط وکذاب مفتر وقال ج: تفترق فيك أمتي کما افترقت بنوإسرائيل في عيسى» [۳۸۲]. «پیامبر جفرموده: دو شخص درباره تو هلاک می‌شوند: یکی در محبت بیش از حد و دومی تهمت‌زننده به شما. امت من نسبت به شما دو گروه می‌شوند همان‌گونه که بنی‌اسرائیل درباره عیسی÷دو گروه شدند یکی او را شریک خدا کردند و گروه دوم به او تهمت می‌زدند».

اما اراده عمرسبرای رجم مجنون دو دلیل داشته، اول اینکه عمرسنفهمیده که زن زانیه مجنون است و مشابهه همین قضیه در زمان پیامبر جو به امر ایشان دیده شده پیامبر جبه علی دستور داد که برو و این کنیز را حد بزن علی رفت و بعد برگشت و فرمود: این کنیز مریضی ماهانه‌ی زنانه‌ دارد. پس رسول الله جگفت: بگذار تا مریضش تمام شود بعد حد او را اجرا کن [۳۸۳].

ترمذی با تلفظ روایت کرده: «فَإِذَا هِىَ حَدِيثَةُ عَهْدٍ بِنِفَاسٍ». «این کنیز در عهد نفاس است». بعد من آمدم و به رسول الله جخبر دادم که این کنیز در حالت نفاس است پس رسول الله جفرمود: «أحسنت» [۳۸۴]. جناب نجمی در اینجا هم باید همان مقوله: «لولا معبودي علي لهلك (نعوذ بالله)» محمد جرا بگوید.

دلیل دوم اگر حدیث: «رُفِعَ الْقَلَمُ عَنْ ثَلاثَةٍ» به عمرسرسیده پس گمان نموده که معنی حدیث، رفع الاثم است نه رفع حدّ در دنیا و جمله: «لولا علي لهلك». عمر در این قضیه مجنونه معروف نیست و نیامده.

در مسند امام احمد جمله صریح و مفصل روایت شده ولی جناب نجمی می‌گوید: این حدیث با تلاوت مختصر در مسند احمد آمده است در مسند احمد چنین است: «». «مَا رَدَّكُمْ قَالُوا رَدَّنَا عَلِىٌّس. قَالَ (عمر): مَا فَعَلَ هَذَا عَلِىٌّ إِلاَّ لِشَىْءٍ قَدْ عَلِمَهُ. فَأَرْسَلَ إِلَى عَلِىٍّ فَجَاءَ وَهُوَ شِبْهُ الْمُغْضَبِ فَقَالَ مَا لَكَ رَدَدْتَ هَؤُلاَءِ قَالَ أَمَا سَمِعْتَ النَّبِىَّ جيَقُولُ: رُفِعَ الْقَلَمُ عَنْ ثَلاَثَةٍ (الحديث) قَالَ (عمر): بَلَى. قَالَ عَلِىٌّ فَإِنَّ هَذِهِ مُبْتَلاَةُ بَنِى فُلاَنٍ فَلَعَلَّهُ أَتَاهَا وَهُوَ بِهَا. فَقَالَ عُمَرُ لاَ أَدْرِى. قَالَ (علي): وَأَنَا لاَ أَدْرِى. فَلَمْ يَرْجُمْهَا» [۳۸۵]. «چه کسی شما را برگرداند گفتند: علی، عمر گفت: علی حتما دلیلی دارد بعد کسی را فرستاد تا علی را بیاورند علی آمد و حالت غضب داشت عمر گفت: چرا ایشان را برگردانده‌ای فرمود: مگر شما از پیامبر جنشنیده‌ای که می‌گفت: قلم از سه کسی برداشته شده، عمر گفت: بله. علی گفت: این زن مجنونه فلان قبیله است شاید زمانیکه مرد زانیه به این زن زنا کرده کنیز در حال دیوانگی بوده پس عمر گفت: نمی‌دانم علی هم گفت: من هم نمی‌دانم سپس عمر آن کنیز را رجم نکرد».

این روایت نقشه نجمی را به باد داد و امام بخاری/در اتوبان علم و تقوای پاک و صاف مثل آئینه در مسیر در حرکت است. باذن الله تعالى.

اعتراض نجمی در حدیث حدّ شراب‌خوری [۳۸۶]. مشورت‌کردن با دیگران و ترک عمل رسول خدا و خلیفه سابق.

جواب:

جناب نجمی مسئله حدّ شراب‌خوری را از کتب اهل سنت خوب فهمیده اما کینه و بغض باطنی او را مجبور کرده که چنین اعتراض بی‌حکمتانه‌ای مرتکب شود تا کمی از تپش بغض، آرام گیرد. حال بنده بعضی از روایات را که در این مسئله آمده نقل می‌کنم.

اول مذهب خود نجمی: «الثاني في الحدّ وهو ثمانون جلدة. ويستوي في الحر والعبد والکافر مع التظاهر» [۳۸۷].

دوم عمل صحابه: «عثمان‌سدعا عليا فأمره أن يجلده فجلده ثمانين». عثمان به علیسدستور داد که ولید را حد زند سپس علیسهشتاد جلد به ولید زد [۳۸۸].

۱- «عَنْ أَنَسٍ قَالَ جَلَدَ النَّبِىُّ جفِى الْخَمْرِ بِالْجَرِيدِ وَالنِّعَالِ، وَجَلَدَ أَبُو بَكْرٍ أَرْبَعِينَ» [۳۸۹].

۲- «وقال علي: إن رسول الله جلَمْ يَسُنَّهُ». یعنی: «عددی را تعیین ننموده» [۳۹۰].

۳- «حَتَّى كَانَ آخِرُ إِمْرَةِ عُمَرَ، فَجَلَدَ أَرْبَعِينَ، حَتَّى إِذَا عَتَوْا وَفَسَقُوا جَلَدَ ثَمَانِينَ» [۳۹۱].

۴- «فَجَلَدَهُ بِجَرِيدَتَيْنِ نَحْوَ أَرْبَعِينَ. قَالَ: وَفَعَلَهُ أَبُو بَكْرٍ فَلَمَّا كَانَ عُمَرُ اسْتَشَارَ النَّاسَ فَقَالَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ أَخَفَّ الْحُدُودِ ثَمَانِينَ (فامر به عمر)» [۳۹۲].

۵- «فَقَالَ يَا عَبْدَ اللَّهِ بْنَ جَعْفَرٍ قُمْ فَاجْلِدْهُ (یعنی ولید را). فَجَلَدَهُ وَعَلِىٌّ يَعُدُّ حَتَّى بَلَغَ أَرْبَعِينَ فَقَالَ أَمْسِكْ. ثُمَّ قَالَ (ای علی) جَلَدَ النَّبِىُّ جأَرْبَعِينَ وَجَلَدَ أَبُو بَكْرٍ أَرْبَعِينَ وَعُمَرُ ثَمَانِينَ وَكُلٌّ سُنَّةٌ وَهَذَا أَحَبُّ إِلَىَّ» [۳۹۳].

۶- «أَنَّ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ اسْتَشَارَ فِى الْخَمْرِ يَشْرَبُهَا الرَّجُلُ فَقَالَ لَهُ عَلِىُّ بْنُ أَبِى طَالِبٍ نَرَى أَنْ تَجْلِدَهُ ثَمَانِينَ فَإِنَّهُ إِذَا شَرِبَ سَكِرَ وَإِذَا سَكِرَ هَذَى وَإِذَا هَذَى افْتَرَى أَوْ كَمَا قَالَ فَجَلَدَ عُمَرُ فِى الْخَمْرِ ثَمَانِينَ [۳۹۴]. کتاب الأشربة قال القاضي عياض: الـمعروف من مذهب علي الجلد في الخمر ثمانين و منه قوله في قليل الخمر وکثيرها ثمانون جلدة وروي عنه أنه جلد الـمعروف بالنجاشي ثمانين قال: والـمشهور أن عليا هو الذي أشار علي عمر بإقامة الحد ثمانين» [۳۹۵].

حال از جناب نجمی بپرسید: هشتاد تازیانه تنها به مشوره عبدالرحمنسبن عوف بوده یا به دستور علیساز این بحث و مشورت علیسو عمل ابوبکر و عمر را سنت‌ پیامبر معلوم می‌شود آن علی که جناب نجمی وحسینی شیرازی، ذکر و نگاه او را عبادت می‌دانند آن همان علی بوده که عبدالله بن سبأ برای ایشان ساخته و مشهور کرده اما این علی که مشاور شیخین ابوبکر و عمر بوده و عمل ایشان را به نام سنت یاد می‌کند و دختر خود را به نام ام‌کلثوم به عقد عمر درمی‌آورد این همان علی نیست بلکه این علی بن ابی‌طالب عمری مسلک است و حرف‌زدن نجمی و شیرازی توخالی و پوچ است.

اعتراض داستان سؤال از عمرسمعنی کلمه (اب) را ندانسته.

جواب:

قرآن می‌گوید:

﴿وَلَا تَقۡفُ مَا لَيۡسَ لَكَ بِهِۦ عِلۡمٌۚ إِنَّ ٱلسَّمۡعَ وَٱلۡبَصَرَ وَٱلۡفُؤَادَ كُلُّ أُوْلَٰٓئِكَ كَانَ عَنۡهُ مَسۡ‍ُٔولٗا ٣٦[الإسراء: ۳۶].

بنا به دستور این آیه آنچه را که انسان نمی‌داند نباید در آن تکلف و تعمق و در معنی لغت، تفسیر و ترجمه به رأی کند «اب» در لغت عرب مشهور نبوده و غیرعربی است بنابراین عمرسمطابق آیه ۳۶ اسراء عمل نمود و این عمل هیچ اشکال و اعتراضی ندارد. اما دشمن همیشه باید بهانه‌جوئی کند [۳۹۶]!!. اعتراض به داستان عثمانسو سمره بن جندب. این اعتراض هم به روال سابق اعتراض جاهلانه و مبنی بر بغض و کینه باطنی است. در اسلام رعایت ادب و طریق حسن در وعظ و امر به معروف و اطاعت از امرای اسلام لازم است که محرمانه باشد نه بر مظاهره و مجاهره و سوءادب. اسامه بن زید روی همین قانون عمل نمود و گفت: «لاَ أُحِبُّ أَنْ أَكُونَ أَوَّلَ مَنْ فَتَحَهُ» من دوست ندارم که دروازه خلاف آداب اسلام و باب فتنه را باز کنم. امر به معروف باید از طریق حق ابلاغ شود [۳۹۷]. در صحیح بخاری چنین آمده: «قِيلَ لأُسَامَةَ أَلاَ تُكَلِّمُ هَذَا. قَالَ قَدْ كَلَّمْتُهُ مَا دُونَ أَنْ أَفْتَحَ بَابًا ، أَكُونُ أَوَّلَ مَنْ يَفْتَحُهُ» [۳۹۸]. به روایت شعبه از اعمش و در روایت سفیان از اعمش چنین آمده: «قِيلَ لأُسَامَةَ لَوْ أَتَيْتَ فُلاَنًا فَكَلَّمْتَهُ. قَالَ إِنَّكُمْ لَتَرَوْنَ أَنِّى لاَ أُكَلِّمُهُ إِلاَّ أُسْمِعُكُمْ، إِنِّى أُكُلِّمُهُ فِى السِّرِّ دُونَ أَنْ أَفْتَحَ بَابًا لاَ أَكُونُ أَوَّلَ مَنْ فَتَحَهُ». [الحديث] [۳۹۹]. در هر دو روایت امام بخاری هدف و مطلب یکی است اما راوی سند دو نفراند ۱- سفیان از اعمش ۲- شعبه از اعمش، هر کلمه‌ای را که راوی گفته امام بخاری همان کلمه را بدون کم و بیش روایت نموده. جناب نجمی مهارت و علم تخصصی در اسماء رجال را ندارد و نمی‌تواند چنین دقت‌هایی را درک کند پس مجبور است که از خود حرف درآورده ضرب‌المثل است ملّا آن باشدکه چُپ نکند.

اما روایت بیع خمر و مسئله سمره الحمیدی از سفیان از عمرو بن دینار از طاووس «أَنَّهُ سَمِعَ ابْنَ عَبَّاسٍبيَقُولُ بَلَغَ عُمَرَ أَنَّ فُلاَنًا بَاعَ خَمْرًا فَقَالَ قَاتَلَ اللَّهُ فُلاَنًا». [الحديث بخاري: باب لايذاب شحم الـميتة ولا يباع ودکه]. «به عمر خبر رسید که فلان به مردم شراب می‌فروشد عمر گفت خدا فلانی را بکشد» [۴۰۰]. امّا سند مسلم: «أَبُو بَكْرِ بْنُ أَبِى شَيْبَةَ قال: حَدَّثَنَا سُفْيَانُ بْنُ عُيَيْنَةَ مسند عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: بَلَغَ عُمَرَ أَنَّ سَمُرَةَ بَاعَ خَمْرًا فَقَالَ: قَاتَلَ اللَّهُ سَمُرَةَ» [۴۰۱]. «آیا اصحاب رسول الله جمی‌تواند بعد از تحریم خمر شراب بفروشد؟ خیر، پس اصل ماجرا چیست؟».

جواب اوّل:

اهل کتاب به جای جزیه (مالیات) شراب می‌دادند، سمره این شراب را به آنها فروخت و به اندازه‌ی قیمت آن جزیه گرفت و گمان کرد که این فروش جایز است [۴۰۲].

جواب دوم:

عصیر را به کسی که شراب درست می‌کند فروخت و به عصیر خمر گفته می‌شود: «کما يسمى العنب به»،این قول خطابی است و «الثالث أن يکون خلل الخمر وباعها»و عمر و اکثر علماء معتقدند که این فروش حلال نیست و سمره جایز دانسته [۴۰۳].

جناب نجمی از ابوبصیر لیث البختری المرادی و سید الحمیری و عبدالله بن ابی‌یعفور و ابوهریره البزاز سخنی در میان نمی‌آورد و از شراب‌خوردن‌شان چشم‌پوشی نموده، در حالیکه ایشان از محدثین بزرگ شیعه هستند و به قول و فتوای امام جعفر اعتنا و توجه‌ای نمی‌کردند [۴۰۴].

اما اعتراض نقل بالمعنى در صحیح بخاری.

جواب:

این اعتراض بی‌موردی است اولاً نقل بالمعن یجرح نیست ثانیاً این نقل از راوی است نه از مؤلف مثل امام بخاری چنانچه حافظ ابوالفضل محمد بن طاهر المقدسی در کتاب خود بنام جواب المتعنت می‌گوید: «اعلم أن البخاري/کان يذکر الحديث في کتابه ويستدل به في کل باب باسناد آخر ويستخرج منه بحسن استنباطه وغزارة فقهه معني يقتضيه الباب الذي أخرجه فيه وقلّما يورد حديثاً في موضيعين بإسناد واحد ولفظ واحد، وإنما يورده من طريق أخري لـمعان» [۴۰۵]. «الفصل الثالث في بيان تقطيعه للحديث واختصاره وفائدة إعادته له في الأبواب وتکراره».

اما استناد جناب نجمی به خطیب بغدادی که امام بخاری حدیثی را در شام شنیده و در مصر نوشته است. و در جواب سوالی که آیا این حدیث‌ها کامل نوشته شده است بخاری در جواب سکوت می‌کند و چیزی نگفت، باید عرض کنم که این سکوت امام بخاری دلیل بر آنچه که شما فکر می‌کنید نیست. زیرا قبل از این جمله، عبارت دیگری است که دلیل بر کمال حافظه اوست: «ما عندي حديث لا أذکر إسناده». و بعد از کلمه «فسکت». قصه دیگری علامه خطیب از امام بخاری و ابوحفص احمد بن حفص آورده که امام بخاری به ابوحفص می‌گوید: این حرف که شما از کتاب «الجامع» خواندید در نزد من نیست سه دفعه این مراجعه را با ابوحفص تکرار می‌کند بعد ابوالحفص قول امام بخاری را تأیید و او را تعریف می‌کند و می‌گوید: «احفظوا فإن هذا يوما يصير رجلاً». اما استناد ابن حجر را که شما به صورت اعتراض آورده‌اید که ایشان گفته‌اند، از عجایب و نوادری که در صحیح بخاری واقع شده است این است که در این کتاب هر حدیث با سندی نقل گردیده است و همان حدیث با همان سند اما با الفاظ و متن دیگری نقل شده است به طوریکه در حدیث سحر النبی جاین روایت به چشم می‌خورد. این عبارت شما برخلاف عبارت ابن حجر است؛ ایشان همین اعتراض را در فصل سوم هدی ساری، ص ۲۰ از حافظ مقدسی مفصلا نقل نموده و جواب داده است در حال حاضر بنده عبارت ایشان را در حدیث سحر النبی جبرای شما نقل می‌کنم: قوله: «حتى إذا کان ذات يوم أو ذات ليلة شك من الراوي، وأظنه من البخاري لأنه أخرجه في صفة إبليس من بدء الخلق فقال: حتى کان ذات يوم، ولم يشك، ثم ظهرلي أن الشك فيه من عيسي بن يونس، وأن اسحاق بن راهويه أخرجه في مسنده عنه على الشك ومن طريقه أخرجه أبونعيم، فيحمل الجزم الـماضي علي أن إبراهيم بن موسى شيخ البخاري حدثه به تارة بالجزم وتارة بالشك ويؤيده ماسا ذکره من الاختلاف عنه». و بعد ابن حجر می‌گوید: «وهذا من نوادر ما وقع في البخاري أن يخرج الحديث تاما باسناد واحد بلفظين». یعنی آن خیلی کم است حال اسناد و کلمات متن بخاری را بخوانید: و حدیث شماره ۵۷۶۳، «حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ مُوسَى أَخْبَرَنَا عِيسَى بْنُ يُونُسَ عَنْ هِشَامٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَائِشَةَلقَالَتْ سَحَرَ رَسُولَ اللَّهِ جرَجُلٌ مِنْ بَنِى زُرَيْقٍ يُقَالُ لَهُ لَبِيدُ بْنُ الأَعْصَمِ ، حَتَّى كَانَ رَسُولُ اللَّهِ جيُخَيَّلُ إِلَيْهِ أَنَّهُ يَفْعَلُ الشَّىْءَ وَمَا فَعَلَهُ، حَتَّى إِذَا كَانَ ذَاتَ يَوْمٍ أَوْ ذَاتَ لَيْلَةٍ وَهْوَ عِنْدِى لَكِنَّهُ دَعَا وَدَعَا». [الحديث] و در آخر همین حدیث آمده: «قُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَفَلاَ أَسْتَخْرِجُهُ قَالَ: قَدْ عَافَانِى اللَّهُ، فَكَرِهْتُ أَنْ أُثَوِّرَ عَلَى النَّاسِ فِيهِ شَرًّا. فَأَمَرَ بِهَا فَدُفِنَتْ».

«تَابَعَهُ أَبُو أُسَامَةَ وَأَبُو ضَمْرَةَ وَابْنُ أَبِى الزِّنَادِ عَنْ هِشَامٍ . وَقَالَ اللَّيْثُ وَابْنُ عُيَيْنَةَ عَنْ هِشَامٍ فِى مُشْطٍ وَمُشَاقَةٍ» [۴۰۶]. اما حدیث شماره ۵۷۶۵ و سند أن حدّثنی عبدالله بن محمد «حدَّثَنِى عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ قَالَ سَمِعْتُ ابْنَ عُيَيْنَةَ يَقُولُ أَوَّلُ مَنْ حَدَّثَنَا بِهِ ابْنُ جُرَيْجٍ يَقُولُ حَدَّثَنِى آلُ عُرْوَةَ عَنْ عُرْوَةَ فَسَأَلْتُ هِشَامًا عَنْهُ فَحَدَّثَنَا عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَائِشَةَلقَالَتْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ جسُحِرَ حَتَّى كَانَ يَرَى أَنَّهُ يَأْتِى النِّسَاءَ وَلاَ يَأْتِيهِنَّ.... قَالَتْ فَأَتَى النَّبِىُّ جالْبِئْرَ حَتَّى اسْتَخْرَجَهُ... قَالَ فَاسْتُخْرِجَ ، قَالَتْ فَقُلْتُ أَفَلاَ أَىْ تَنَشَّرْتَ . فَقَالَ: أَمَا وَاللَّهِ فَقَدْ شَفَانِى، وَأَكْرَهُ أَنْ أُثِيرَ عَلَى أَحَدٍ مِنَ النَّاسِ شَرًّا». این حدیث با این سند تفسیر شده و محلی برای سوال و جواب نگذاشته و در روایت اول بعضی ابهام بود اما این روایت همه ابهامات را تفسیر نمود. اما حدیث شماره ۵۷۶۶ مثل متن حدیث شماره ۵۷۶۵ است الا در یک کلمه و آن کلمه این است «قلت: يا رسول الله! أفأخرجته قال». لا مراد از اخراج (نشر همان) مشط و مشاطه است و در جمله «ذات يوم» بدون شک آمده و در اینجا شیخ بخاری عبید بن اسماعیل است از «اسامه از هشام از ابیه» برای علمای علوم الحدیث هیچ ابهام و تعارضی با جمع ‌کردن اسناد و متون احادیث پیش نمی‌آید، اما طلبه‌ بدون استاذ، و مغرض می‌تواند در این مورد بهانه‌جوئی و اعتراض کند.

جواب:

جناب نجمی به روال سابق خود در اینجا هم‌دست‌برد زده و عبارت کامل ابوولید باجی را روایت نکرده حافظ ابواسحاق ابراهیم بن احمد المستملی گفته که من کتاب بخاری را از اصلی که در نزد محمد بن یوسف الفربری بود نوشتم در این نسخه به چیزهایی برخورد نمودم که کامل نبود و جاهایی را دیدم که مبیض (سفید) بود و در بعضی جاها ترجمه باب بدون حدیث، و در بعضی جاها احادیث بدون ترجمه ‌الباب موجود بود پس ما آنها را مرتب نمودیم؛ بعد ابوولید الباجی می‌گوید: «وهي مواضع قليلة جداً». چنین چیزهای بسیار کم است، در بعضی جاها که حدیث مطابق شرط او نبود. ترجمه الباب بدون حدیث صحیح، خالی مانده و در بعضی جاها همان حدیث که مطابق شرط او نبوده و مردم آن را از قیاس مقدم می‌دانستند، ترجمه الباب کرده و بعد آیه‌ای از قرآن یا حدیث صحیحی که عموم مردم بر آن دلالت داشته نقل نموده، و ابن حجر می‌گوید: چون مقصد امام بخاری استنباط مسائل بوده در بعضی جاها ابواب بدون اسناد حدیث را می‌بینید و فقط می‌گوید: «فيه فلان عن النبي جأو نحو ذلك وقد يذکر الـمتن بغير إسناد وقد يورد معلقا». مقصدش دلیل برای مسئله بوده و بر این کار عیب و اعتراضی وارد نیست. پس صحیح بخاری را کسی دیگری تکمیل نکرده [۴۰۷]. الفصل الثاني في بيان موضوعه والكشف عن مغزاه فيه.

در نتیجه اعتراض‌‌های نجمی بی‌مورد و ناقص و بدون مطالعه و مبنی بر تقلید از دیگران سرچشمه گرفته و تمام استنادهای ایشان ناقص و قطع و بریده است: صحیح‌ترین دلیل بر بغض و کینه نجمی بر بخاری و حتی بر کل صحابه در روایات ابوبکر صدیق و علیبو رفتار علیسبا سه خلیفه مشاهده نمودیم که امام بخاری از ابوبکر صدیقسبیست و دو حدیث روایت نموده و برای فضائل او نه روایت وارد کرده و از علیسبیست و نه حدیث و در فضائل او یازده حدیث روایت نموده.

[۳۷۲] سیری در صحیحین: ص ۱. [۳۷۳] صحیح بخاری: ج ۱، ص ۱۵۲، حدیث شماره: ۱۱۲۷. [۳۷۴] صحیح مسلم: ج ۲، ص ۱۶۱. [۳۷۵] سیری در صحیحین: ص ۹۶. [۳۷۶] فتح الباري: شرح صحیح بخاری: ج ۲، ص ۱۴۰. [۳۷۷] صحیح مسلم: ج ۱، ص ۱۶۱، باب التيم. [۳۷۸] نسائی: ص ۵۷، ج ۱. [۳۷۹] نسائی باب التيمم: ج ۱، ص ۵۸. [۳۸۰] فتح الباري شرح صحیح بخاری: باب الطلاق في الاغلاق والکره والسکران والـمجنون: ج ۱۲، ص ۶۷. [۳۸۱] فتح الباري: کتاب الحدود، ج ۱۵، ص ۳۹۵. [۳۸۲] الأستيجاب: ج ۳، ص ۳۷. [۳۸۳] ابوداود: باب إقامة الحد على الـمريض، حدیث شماره ۴۴۷۳. [۳۸۴] ترمذی: باب ما جاء في اقامة الحد على الاماء، حدیث شماره ۱۴۴۱. [۳۸۵] مسند امام احمد: ص ۱۵۴ و ۱۵۵، از مسانید علی. [۳۸۶] سیری در صحیحین: ردیف ۳، ص ۹۸. [۳۸۷] الـمختصر النافع في فقه الاماميه: ص ۲۲۲ از نجم‌الدین ... الحلی متوفی ۶۷۶. [۳۸۸] بخاری: شماره حدیث ۳۶۹۶ باب مناقب عثمان بن عفّان. [۳۸۹] بخاری. [۳۹۰] بخاری و مسلم: ص ۷۲. [۳۹۱] بخاری باب الضرب بالجريد...: شماره حدیث ۶۷۷۹. [۳۹۲] صحیح مسلم: ج ۲، ص ۷۱. [۳۹۳] صحیح مسلم: ج ۲، ص ۷۲. [۳۹۴] الـموطا: امام مالک، ص ۸۴۲. [۳۹۵] شرح مسلم لنووي: ج ۲، ص ۷۲، النسائي والطحاوي والطبراني والبيهقي وعبدالرزاق وابن ابي‌شيبه وابوداود و برای تفصیل بیشتر به فتح‌ الباري: ج ۱۵، ص ۳۲، کتاب الحدود، مراجعه فرمایید. [۳۹۶] فتح الباري: ج ۱۷، ص ۹۱. [۳۹۷] مسلم: ج ۲، ص ۴۱۲ باب عقوبه من يأمر بالـمعروف ولا يفعله. [۳۹۸] صحیح بخاری: ج ۲، ص ۱۰۵۲ باب الفتنة التي تموج کموج البحر، ص ۱۰۵۱. [۳۹۹] صحیح بخاری: کتاب بدء الخلق باب صفة النار وأنها مخلوقة، ج ۱، ص ۴۶۲. [۴۰۰] مسلم: ج ۱، ص ۲۹۶. [۴۰۱] مسلم، ج ۲، ص ۲۳. [۴۰۲] ابن الجوزي عن ابن ناصر ورجّحه. [۴۰۳] برای تفصیل بیشتر به فتح الباری: ج ۶، ص ۲۷۲، حدیث شماره ۲۲۲۳ مراجعه فرمایند. [۴۰۴] نگاه کنید به جرح و تعديل الکشي و جامع الرواه الردبيلي: ج ۲، ص ۴۲۳، الـمستدرك، ج ۱۰، ص ۳۹۱، ابواب الـمزار وما يناسبه، الروضات: ج ۱، ص ۱۰ و ص ۱۱۱، ترجمه‌ی اسماعیل بن محمد الحمیری، الرسائل: ج ۱، ص ۲۴۷، الئالي: ج ۴، ص ۲۱۶، رجال الکشي: ص ۲۴۲، ۲۴۵. [۴۰۵] هدي الساري: ص ۲۰. [۴۰۶] فتح الباري: ج ۱۳، ص ۱۴۳-۱۴۴. [۴۰۷] هدي الساري: ص ۱۰.

فصل چهارم: توحید از نظر صحیحین

۱- رؤیت خدا از نظر صحیحن [۴۰۸]

جواب:

اعتراض اول رؤیت الله تعالى در روز قیامت: جای تأسف و تعجب است که جناب نجمی تا حالا معنی توحید و لا إله إلا الله محمد رسول اللهرا نفهمیده، دوم اینکه رؤیت الله را به عنوان توحید قلمداد کرده، سوم اینکه منکر وجود خدا است: ﴿قُلۡ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ ١ ٱللَّهُ ٱلصَّمَدُ ٢ لَمۡ يَلِدۡ وَلَمۡ يُولَدۡ ٣ وَلَمۡ يَكُن لَّهُۥ كُفُوًا أَحَدُۢ ٤[الاخلاص: ۱-۲].

﴿وَقُلِ ٱلۡحَمۡدُ لِلَّهِ ٱلَّذِي لَمۡ يَتَّخِذۡ وَلَدٗا وَلَمۡ يَكُن لَّهُۥ شَرِيكٞ فِي ٱلۡمُلۡكِ وَلَمۡ يَكُن لَّهُۥ وَلِيّٞ مِّنَ ٱلذُّلِّۖ وَكَبِّرۡهُ تَكۡبِيرَۢا ١١[الإسراء: ۱۱۱].

این توحید و اوصاف سالبه در قرآن اهل سنت آمده است اما در مورد اوصاف حرکت و انتقال در سوره بقره آیه (۲۱۰) می‌فرماید:

۱- ﴿هَلۡ يَنظُرُونَ إِلَّآ أَن يَأۡتِيَهُمُ ٱللَّهُ فِي ظُلَلٖ مِّنَ ٱلۡغَمَامِ وَٱلۡمَلَٰٓئِكَةُ وَقُضِيَ ٱلۡأَمۡرُۚ وَإِلَى ٱللَّهِ تُرۡجَعُ ٱلۡأُمُورُ ٢١٠[البقرة: ۲۱۰].

«آیا انتظار دارید که خداوند و فرشتگان، در سایه‌بانهای ابر به‌سوی آنان بیایند و همه کارها انجام یابد و همه کارها به سوی خدا بازگردانده می‌شود».

۲- ﴿هَلۡ يَنظُرُونَ إِلَّآ أَن تَأۡتِيَهُمُ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةُ أَوۡ يَأۡتِيَ رَبُّكَ أَوۡ يَأۡتِيَ بَعۡضُ ءَايَٰتِ رَبِّكَۗ يَوۡمَ يَأۡتِي بَعۡضُ ءَايَٰتِ رَبِّكَ[الأنعام: ۱۵۸].

«آیا جز این انتظار دارند که فرشتگان به سراغشان آیند یا خداوند (خودش) به‌سوی آنها بیاید یا بعضی از آیات پروردگارت (دال بر شروع رستاخیز باشد) آثار قیامت یا عذاب یا بر آنان نمودار شود؟ روزی پاره‌ای از نشانه‌های پروردگارت فرا می‌رسد».

۳- ﴿كَلَّآۖ إِذَا دُكَّتِ ٱلۡأَرۡضُ دَكّٗا دَكّٗا ٢١ وَجَآءَ رَبُّكَ وَٱلۡمَلَكُ صَفّٗا صَفّٗا ٢٢[الفجر: ۲۱-۲۲].

«چنان نیست (که آنها می‌پندارند) در آن هنگام که زمین سخت درهم کوبیده شود و پروردگار شما بیاید و فرشتگان صف در صف حاضر شوند».

جناب نجمی به این آیه‌های صریح در مفهوم خود ایمان ندارد.

۴- ﴿وُجُوهٞ يَوۡمَئِذٖ نَّاضِرَةٌ ٢٢ إِلَىٰ رَبِّهَا نَاظِرَةٞ ٢٣[القیامة: ۲۲-۲۳].

«(آری) در آن روز صورت‌هایی شاداب و مسرور است (۲۲) و به پروردگارش می‌نگرد(۲۳)».

ترجمه از مکارم شیرازی:

امام جعفر از رسول الله جروایت نموده که «بهشتی‌ها از الله تعالى می‌خواهند: «فأرنا نور وجهكَ فيتجلي لَهم سبحانَه وتعالى حتّى ينظرون إلى نورِ وجههِ الـمکون مِن عينِ کلِّ ناظرٍ فلا يتمالکونَ حتّي يخروا علي وجوههِم سجداً ... فيستمکِنون مِن النظَر إلى نورِ وجههِ فيقولونَ: يا سيدَنا حسبُنا لذاذة منطقكَ والنظر إلى نور وجهِك لا نريدُ به بدلاً ولا نبتغي به حوالاً وقد نظرت إلي وجه ربي تباركَ وتعالى فاشرقَ وَجهي من نورِ وجهه... والربّ يضحك إليهم» [۴۰۹]. در ابتدای همین روایت آمده: «قد سمعنا الصوت واشتهينا النظر إلى أنوار جلالك وهو أعظم ثوابنا وقد وعدته ولا تخلف الـميعاد» [۴۱۰]. «حتى ينظروا إلى نور وجهه الـمکنون من عين کل ناظر» [۴۱۱]. از عن ابی‌عبدالله! آمده: «فإذا اجتمعوا تجلي لهم الرب تبارك وتعالى، فإذا نظروا إليه خروا سجداً» [۴۱۲]. «يا حسين إن أردت أن ينظر الله إليك من غير حجاب وتنظر إلى الله من غير حجاب فوال آل محمد ووال ولي الأمر منهم قال: قلت: انظر إلى الله، قال: أي والله...» . «بکر بن صالح عن أبي‌الحسن الرضا÷قال: من سرّه أن ينظر إلى الله بغير حجاب وينظر الله إليه بغير حجاب فليتول آل محمد وليتبرأ من عدوهم وليأتم بإمام الـمؤمنين فإنه إذا کان يوم القيامة نظر الله إليه بغير حجاب ونظر إلى الله بغير حجاب» [۴۱۳]. و در ««البحار» باب: «فضل يوم الجمعة وليلتها وساعاتها نقل الـمجلسي هذا الحديث نقلا عن علي بن إبراهيم في تفسيره عن أبيه عن عبدالرحمن بن أبي نجران عن عاصم بن حميد عن أبي‌عبدالله ...». «فإذا اجتمعوا تجلى لهم الرب تبارك وتعالى فإذا نظروا إليه خروا سجدا» [۴۱۴].

و در «لآليء الأخبار لعمدة العلماء والـمحققين محمد التوسيرکاني الشيعي» در باب: «في أن أهل الجنة يسمعون صوته...».

«في أن أهل الجنة يسمعون صوته تعالى ويخاطبهم وينظرون إليه وهما ألذ الأشياء عندهم ... قد سمعنا الصوت واشتهينا النظر وهو أعظم ثوابنا وقد وعدته ولا تخلف الـميعاد فيأمر الله الحجاب فيقوم سبعون ألف حجاب فيرکبون على النوق والبرازين وعليهم الحلي والحلل فيسيرون في ظل العرش حتي ينتهوا إلي دارالسلام وهي دار الله دارالبهاء والنور والسرور والکرامة فيسمعون الصوت فيقولون: يا سيدنا! سمعنا لذاذة منطقك وأرنا وجهك فيتجلي لهم سبحانه وتعالى حتى ينظرون إلى وجهه تبارك و تعالى» [۴۱۵].

رؤية الله در دعاهای اهل بیت:

۱- «ولذّة النظر إلى وجهك وشوقا للقائك من غير ضرّاء» [۴۱۶].

۲- در دعاء «فاطمة سيدة النساء» آمده است که: «وَأَسْأَلُكَ لَذَّةَ النَّظَرِ إِلَى وَجْهِكَ» [۴۱۷].

۳- «قالت: والنظر إلى وجهك فارزقني» [۴۱۸]. «دعاء يوم الجمعة ... وانظر بها إلى وجهك الکريم يوم القيامة» [۴۱۹].

«ونظراً إلى وجهك يوم تحجبه عن الـمجرمين: وصدق الله حيث يقول في کتابه [۴۲۰].

﴿كَلَّآ إِنَّهُمۡ عَن رَّبِّهِمۡ يَوۡمَئِذٖ لَّمَحۡجُوبُونَ ١٥[المطففین: ۱۵].

و در صفحه‌ی ۱۵۹ دعاء: «ليلة الأحد اللهم حبب إلينا لقاءك وارزقنا النظر إلى وجهك واجعل لنا في لقاءك نضرة وسرورا...». و در صفحه‌ی ۱۶۶ دعاء امام کاظم و «النظر إلى وجهك الکريم». و در صفحه‌ی ۲۰۱ و ۲۰۶ امام کاظم می‌گوید: «ولذة النظر إلى وجهك وشوقا إلى لقائك» [۴۲۱]. «وحتى ينظروا إلى نور وجهك الکريم الباقي يا الله [۴۲۲]. ولا تحجب مشتاقيك عن النظر إلى جميل رؤيتك». و در صفحه ۱۴۵: «...والتمتع بالنظر إليك». و در صفحه ۱۴۸ «ومنحته بالنظر إلى وجهك». و در صفحه ۱۴۹: «ولا تصرف عني وجهك». و در صفحه ۱۵۰: «وشوقي إليك لا يبله إلا النظر إلى وجهك». و در صفحه ۲۲۵، حدیث ۱ باب احراز «فاطمة الزهراء ... واسئلك النظر إلى وجهك والشوق إلى لقائك [۴۲۳]. نوافل شهر رمضان ونظرة من وجهك الکريم فأنلني... ولذة النظر إلى وجهك وشوقا إلى رؤيتك ولقائك» [۴۲۴]. [من لا يحضره الفقيه، صفحه: ۳۱۵، باب: في التعقيب].

و در «الصحيفة العلوية الـمبارکة، صفحه ۱۳۹، باب دعاءه÷باب في الـمناجاة في شهر رمضان فلا تجعلني ممن صرفت عنه وجهك وحجبه ... وايز أبصار قلوبنا بضياء نظرها إليك...».

و «اللهم حبب لقاءك وارزقنا النظر إلى وجهك واجعل لنا في لقائك نظرة وسرور... ولذة النظر إلى وجهك وشوقا إلى لقائك والقررت اينهم بالنظر إليك يوم لقائك الحادي عشرة ... النظر إلى وجهک» [۴۲۵]. نمونه‌ای از خروار: جناب نجمی به خاطر تقلید از دیگران و اعتماد به مکتوبات آنان فرصت مطالعه کتب دیگر را ندارد. دوم اینکه ایشان نه تنها ابوهریره و امام بخاری را مورد طعن قرار می‌دهند بلکه اقوال پیامبر جو ابوعبدالله امام جعفر صادق و علی بن موسی الرضا و فاطمه الزهرا و زین العبادین که به اسناد و مؤلفین شیعه رؤیت الله را اعتقاد دارند و ثابت نموده‌اند، قبول ندارند، و اسامی اهل بیت را برای خود سپری قرار داده‌اند در حقیقت فاصله‌ی آنان با اهل بیت فاصله زمین تا آسمان است.

غیر از این روایات یعنی روایات اهل بیت: مسئله و حدیث رؤیت الله را بیشتر از بیست صحابه غیر از ابوهریرهشاز پیامبر جروایت نموده‌اند. ثالثاً بهانه بزرگ جناب نجمی و عبدالحسین در انکار حدیث رؤیت الله کلمه و جمله: «فيأتيهم الله في غير الصورة التي يعرفون».

«فيأتيهم الله في الصورة التي يعرفون».

«حتى يضحك الله فإذا ضحك منه أذن له بالدخول فيها».

این کلمات را برای خود دستاویزی قرار داده و حدیث رؤیت الله را انکار نموده، اهل سنت تمام اوصاف الله تعالى را که در قرآن و حدیث صحیح آمده بلاکیف و بدون تشبیه و مناسب ذات الله تعالى قبول و به آن ایمان دارند و مقصد از صورت در حدیث رؤیت الله علامت است چنانچه در محاورات و عرف می‌گویند: صورت حدیث یا صورت کار چنین است و بعضی گفته‌اند مراد از صورت صفت است. به هرحال حدیث رؤیت از روات شیعه و سنّی و از قرآن، ثابت شده و اهل سنت به آن ایمان راسخ دارند و جمله: «والرب يضحك إليهم». در روایت ابوعبدالله÷و در کتاب معتبر شما مانند کتب زیر وجود دارد: [بحار الأنوار: ص ۲۰۷ و ۲۱۵، ج ۸ و ص ۲۱۵]. باب «الجنة ونعيمها، از احمد بن محمد بن عيسي عن سعيد بن جناح عن عوف بن عبدالله الأزدي عن بعض أصحابنا». ثابت شده و [لئالي الاخبار: ۴/۴۱۰-۴۱۱ لعمدة العلماء والـمحققين محمد التوسيرکاني الشيعي، در باب: أن اهل الجنة يسمعون صوته، والرب يضحک إليهم]. و همچنان در این روایت جمله: «دارالله دارالبهاء والنور». ثابت شده و جمله: «ويسمعون الصوت». هم آمده.

«وينتهوا إلي دارالسلام وهي دارالله» وارد شده: منشأ این عقیده باطل یعنی عدم رؤیت الله در روز قیامت، تفسیر بالرأی (المذموم) کلمه ناظره و تقلید از مذهب معتزله و خوارج و بغض مرجئه سرچشمه گرفته است و کلمه ناظرة حقیقتا به معنی نگاه‌کننده است و مخصوصاً وقتی که متعدی به سوی إلی باشد. ثانیاً مکان و سیاق آیه دلیل صریح است که ناظره به معنی حقیقی خود آمده و تأویل آن به منتظره بعید و دور از عقل و نقل است، اما کلمه

﴿هَلۡ يَنظُرُونَ إِلَّآ أَن تَأۡتِيَهُمُ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةُ أَوۡ يَأۡتِيَ رَبُّكَ[الأنعام: ۱۵۸].

و آیه:

﴿هَلۡ يَنظُرُونَ إِلَّآ أَن يَأۡتِيَهُمُ ٱللَّهُ فِي ظُلَلٖ مِّنَ ٱلۡغَمَامِ[البقرة: ۲۱۰].

لفظ و سیاق و مکان مابعد و ماقبل آیه مذکور دلیل صریحی است بر معنی انتظار. جناب نجمی در لغات و ادبیات عربی تخصصی ندارند و باز هم مقلد است و کسانیکه زبان مادری‌شان عربی است اگر کافر هم باشند خوب و راحت معنی: «ناظرة وهل ينظرون». را می‌داند، و همچنان معنی آیه:

﴿لَّا تُدۡرِكُهُ ٱلۡأَبۡصَٰرُ وَهُوَ يُدۡرِكُ ٱلۡأَبۡصَٰرَ[الأنعام: ۱۰۳].

از هر عوام عربی زبان بپرسید می‌داند. درک‌کردن یک موضوع عظیم با دیدن آن فرق بزرگی دارد حال بشر آسمان و زمین و آفتاب را می‌بیند اما تمام آنرا درک نمی‌کند. همچنان استدلال شما از کلمه ﴿لَن تَرَىٰنِيیک استدلال عامیانه‌ای است و توهین و تحقیر به شان و عظمت یک پیامبر است چیزی که ممکن نیست، و سؤال در مورد آن جهالت است پس چطور یک رسول عظیم‌الشأن آن سوال را تکرار می‌کند.

آن تعریف و اوصاف سالبه که شما برای خدا تراشیده‌اید، تأیید مذهب دهریت و تعریف معدوم است چنین تعریفی در ادیان و کتب و صحائف آسمانی و گفتارهای انبیاء از آدم تا خاتم جنیامده. أسما و صفاتی که در کتب و صحائف آسمانی و در گفتار انبیاءآمده شما به آنها ایمان ندارید و مقلد فلاسفه یونان قدیم ۴۲ سال قبل از میلاد هستید مثل دیمقریطس.

و اهل سنت تمام آنچه را در قرآن و حدیث صحیح آمده بدون تأویل و تشبیه و تجسم و تعطیل قبول دارند. خدائی را که شما و مقلّدین‌تان تعریف می‌کنید فقط یک اسم است و مسمّی‌ای وجود ندارد و معدوم محض است. و آنچه شما در کتاب خود ص ۱۱۸ نقل نموده‌اید که رسول خدا در شب معراج با چشم خود خدا را دید غلط است اهل سنت که عامل به قرآن و احادیث صحیح و پیروی خط جمهور علماء صحابه و تابعین هستند چنین عقیده و قولی را قبول ندارند. و کلمه ناظره را اگر به معنی منتظره معنا می‌کنید پس شما در مذهب خود مرتکب دو چیز می‌شوید، و مجبور هستید که بگویید مردم بهشتی منتظر هستند تا پروردگارشان بیاید و او را ببینند «فررت من الـمطر وقررت تحت الـميزاب».

[۴۰۸] سیری در صحیحین: بحث توحید، بحث نبوت، احادیث متفرقه: ص ۱۰۸. [۴۰۹] البحار: ۸/۲۰۷-۲۱۵، حدیث ۲۰۵ باب الجنة ونعيمها. [۴۱۰] البحار: ص ۲۱۷. [۴۱۱] البحار: حدیث ۲۷، ص ۱۲۶، باب الجنة ونعيمها. [۴۱۲] البحار: ج ۴۸، ص ۲۶۳، حدیث ۱۷. [۴۱۳] البحار: ج ۲۷، ص ۹۰، حدیث ۴۲. [۴۱۴] البحار: ج ۸۹، ص ۲۶۶، حدیث ۳. [۴۱۵] اللئالي الأخبار: ج ۴، ص ۴۱۰-۴۱۱. [۴۱۶] البحار، ج ۸۶، ص ۲، حدیث ۲. [۴۱۷] البحار: ص ۸۵ و ۸۷ و حدیث ۱۱، باب تعقيب العصر الـمختص بها. [۴۱۸] البحار: ص ۱۰۲ و ۱۰۴، حدیث ۸، باب تعقيب ملاة الـمغرب. [۴۱۹] البحار: ج ۹، ص ۱۳۳. [۴۲۰] البحار: ص ۱۴۵. [۴۲۱] البحار: ج ۹۳، ص ۲۶۲. [۴۲۲] البحار: ج ۹۴، ص ۱۴۴. [۴۲۳] البحار: ج ۹۷، ص ۳۶۳. [۴۲۴] الکافي: ۲/۵۴۷ – ۵۴۸، حدیث ۶. [۴۲۵] الـمصابيح الجنان: ص ۸۸، ص ۱۰۶، ص ۵۲۷، ص ۵۲۷-۵۲۸.

دیدن خدا در خواب

آیا می‌توان خدا را در خواب دید:

جواب:

در این سوال: ما یک حدیث به چند طرق روایت می‌کنیم: اوّل حالت خواب پیامبرج. دوم جمله: «فبأحسن صورة،سوم جمله: أتاني الليلة آت من ربي» جمله اخیر مسئله را حل نموده و هیچ سؤالی و اعتراض بر اهل سنت وارد نمی‌شود. دوم: این مورد در خواب و در عالم رؤیا بوده و نیاز به تعبیر دارد زیرا که خواب بیننده غیر متشکل را متشکل و متشکل را بغیر شکله می‌بیند. سوم: جمله: «أحسن صورة» صراحتاً دلیل بر صورت حقیقی الله تبارک ندارد بلکه احتمال دارد بر حالت خوبی خواب دیده باشد. ای حال «کوني في أحسن صورة وصفة من غاية إنعامه ولطفه علي» اگر مرجع صوره خدا باشد پس به معنی علامت است به این معنی: «صورة الشي ما يتميز به عن غيره سواء کان عين ذاته أو جزءة الـمميز له عن غيره أو صفته الـمميزة». چنانکه کلمه صورت بر جثه اطلاق می‌شود بر معانی هم استعمال می‌گردد مثلا گفته می‌شود: «صورة الـمسئلة کذا، یا: صورة الحال کذا». پس مراد از صوره در این حدیث (والله اعلم) ذات مخصوص و منزّه از «مما ثلتاز ماسواي الله تعالى». است «الطيبي والتوربشتي، مرقاه» اما در نزد سلف حدیث صحیح در اوصاف الله تعالى به همان عبارتی که واردات قبول و به آن ایمان دارند: «من غير تکييف ولاتشبيه ولا تعطيل والإيمان به من غير تأويل له مع الاعتقاد بأن الله (تعالى) لَيۡسَ كَمِثۡلِهِۦ شَيۡءٞۖ وَهُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡبَصِيرُ» [۴۲۶].

اما علماء اهل سنت نیز خدا را در خواب می‌بینند [۴۲۷].

جواب:

این موضوع و استناد جناب نجمی نه ثبوت صحیح دارد و نه حجّت. و باید این را به مذهب جمهور علماء اهل سنت نسبت دهند اقوال شاذ و نادر و بی‌سند اعتباری ندارد. از صحابه و تابعین بزرگ اهل سنت چنین چیزی با سند صحیح نیامده فقط همان یک رؤیت خوب و جمله: «في أحسن صورة» .در یک روش: «وآتاني اللية آت من ربي». در یک روایت آمده و بگفته ترمذی صحیح است.

لازم به تذکر است که جناب سید محمد عظیمی جزوه‌ی بنام: (خدا در آیین وهابیت) به چاپ رسانیده و در صفحه ۱۳ دروغ شاخداری را به شیخ ناصرالدین آلبانی/نسبت داده که ایشان جمله ساختگی «شابا موفرا رجلاه في خضرة، عليه نعلان من ذهب علي وجه فراش من ذهب». را صحیح گفته جوانی بود دارای موهای بلند در سبزه‌زاری ایستاده نعلینی از طلا بها و توری از طلا به صورت داشت [۴۲۸]. حالا بنده همان حدیث و قول شیخ آلبانی را برای خوانندگان عزیز نقل می‌کنم: «نعيم بن حماد و يحيي بن سليمان... أن مروان بن عثمان حدّثه عن عمارة بن عامر عن أم‌الطفيل امرأة أبي بن کعب قالت: سمعت رسول الله جيقول: رأيت ربي في الـمنام في أحسن صورة». وذکر کلاماً: آلبانی می‌گوید: حدیث صحیح «ماقبله، وإسناده ضعيف مظلم ... ومروان بن عثمان الرزقي ضعيف کما في التقريب». و از حافظ ابن حجر نقل نموده که این متن منکر است [۴۲۹]. مروان بن عثمان را ابوعبدالرحمن بسیار جرح نموده و عماره بن عامر یا ابن عمیر مجهول و ضعیف است [۴۳۰]. نعیم بن حماد؛ ابن عدی گفته که حدیث می‌سازد و ابن معین هم او را جرح نموده [۴۳۱].

[۴۲۶] تحفة الاحوذي، شرح ترمذی: ج ۴، ص ۱۷۳. [۴۲۷] سیری در صحیحین: ص ۱۲۳. [۴۲۸] السنة ابن ابي عاصم: برقم ۴۷۱. [۴۲۹] السنة ابن ابي عاصم: ج ۱، ص ۲۰۵، رقم ۴۷۱. [۴۳۰] ميزان الاعتدال: ج ۳، ص ۱۷۷. [۴۳۱] تاریخ بغداد: ج ۱۳، ص ۳۱۱-۳۱۲ و لئالی: ص ۲۸-۲۹، ج ۱، تنزيه الشريعة: ج ۱، ص ۱۴۵، الفوائد الـمجموعة: ص ۴۴۸ و ۴۴۹ والـموضوعات ابن جوزي: ج ۱، ص ۸۱.

دروغ بستن محمود عظیمی بر شیخ آلبانی/

دروغ دوم محمود عظیمی بر شیخ البانی،، تمام بدن خدا هم از بین خواهد رفت جز صورتش.

جواب:

اهل سنت عقیده و ایمان راسخ دارند بر اینکه، همه چیز فانی‌شدنی است و از بین خواهد رفت مگر ذات‌ الله تعالى مراد از وجه ذات خُدا است.

شبهه‌های دیگر از محمود عظیمی در مورد اسماء و صفات الهی

حمله سوم محمود عظیمی بر ابن باز که ایشان گفته‌اند:

حدیث: «إذَا ضَرَبَ أَحَدُكُمْ فَلْيَتَّقِ الْوَجْهَ فَإِنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ عَلَى صُورَتِهِ وفي لفظ آخر: عَلَى صُورَةِ الرَّحْمَن» [۴۳۲].

جواب:

این حدیث را شیعها صحیح و ثابت گفته‌اند [۴۳۳]. «ثم قال الخميني: وهذا الحديث من الأحاديث الـمشهورة بين السنة والشيعة ويستشهد به دائما وقد أيد الإمام الباقر÷صدوره وتولّي بيان الـمقصود منه» [۴۳۴].

نسبت صورت به خدا مثل نسبت روح است. ﴿وَنَفَخۡتُ فِيهِ مِن رُّوحِي«يا بيتي» نسبت روح و بیت و «صورة بطرف الله» به این خاطر است که خالق روح و بیت و صوره الله تعالى است و آدم÷از ابتدا به همان صورت خود خلق شده برخلاف اولادهای آدم که اول نطفه است بعد «علقة بعد مضغه إلى آخره». این است معنی: «إن الله خلق آدم على صورته». هیچ کس از اهل سنت نگفته که صورت آدم مثل صورت الله تعالى است: «سبحان‌ الله، ليس کمثله شيئ وهو السميع البصير». جناب عبدالحسین و محمود عظیمی و نجمی و ابوریه و ... همه مقلدند. خلاصه بحث گذشته این بود که معبود بر حق و یکتای اهل سنت‌ دارای اوصاف کامله‌ای است که در قرآن و احادیث صحیح آمده بدون سؤال از کیفیت و بدون تنبیه و بدون انکار «آمنّا بالله کما هو باسمائه وصفاته». امّا معبود بر حق و یکتای جناب محمد صادق نجمی و عبدالحسین شرف‌الدین و حسین غیب غلامی هرساوی و ابوریه و حسن بن صادق الحسینی آل المجدد الشیرازی، دارای والدین و اولاد و ازواج و دارای دو دست و دو پا و دو چشم و دو گوش و قد و سر و ... است. و همه این شیوخ مدیون علامه و محدث ابی‌یسر جمال‌الدین عبدالعزیز بن محمد بن الصدیق الحسنّی الغماری المغربی هستند که کتاب حسن الرفاده را جمع‌آوری نمودند و در اختیار ایشان گذاشته و بعد از ایشان جناب «خادم الحديث الشريف والسنة الـمطهرة» حسن بن صادق الحسین ال المجدد الشیرازی کتاب مذکور را با زحمت فراوان و شایسته تلخیص نمودند و باسم تلخیص الافادة بطرق حدیث: «النظر إلى علي عبادة». و همچنان «الابادة لحکم الوضع على حديث ذکر علي عبادة»، مختصر نمودند و چاپ کردند و در دسترس همگان قرار دادند باید شما هم از حسن شیرازی تشکر کنید و همچنان یکی از بزرگان شما هشام بن الحکم متفق الکلام در امامت و مذهب المذهب در نظر و استدلال است جناب عبدالحسین شرف الدین در کتاب خود [الـمراجعات: ص ۴۱۹-۴۲۰] ایشان را بسیار توثیق و تمجید نموده ‌است. جناب هشام بن الحکم از ابوعبدالله÷روایت کرده‌اند که الله تعالى جسم صمدی نوری است [۴۳۵]. همچنان هشام بن الحکم معتقد است. آن «معبوده جسم ذوحد ونهاية وأنه طويل عريض عميق وأن طوله مثل عرضه» [۴۳۶]. دوباره ایشان گفته‌اند: «إن ربه جسم ذاهب جاء فيتحرك تارة ويسکن أخرى ويقعد مرة ويقوم أخرى». و می‌گوید: کوه ابوقبیس از الله تعالى بزرگ‌تر است [۴۳۷]. و دوباره معتقد است که بین معبود و بین اجسام مشابهت وجود دارد [۴۳۸]. و همین عقیده اجسامی را هم هشام الجوالقی دارند [۴۳۹]. و عقیده «هشام بن سالم ويونس بن عبدالرحمن وشيطان الطاق الـملقب عندهم بمؤمن الطاق وغيرهم»، همین است و بس. ناب عبدالحسین می‌گوید: «هل يليق بمثل هشام علي غزارة فضله أن تنسب إليه الخرافات» [۴۴۰]، و ایضا هارون بن مسلم بن سعدان ابوالقاسم عقیده جبر و تشبیه را داشته و چه دروغ‌های را بر ائمه نسبت داده‌اند و همچنان محمد بن جعفر بن محمد بن عون الاسدی هم عقیده‌ ابوالقاسم مذکور است و همین ا‌ست عقیده یونس بن عبدالرحمن القمی [۴۴۱]. متأسفانه این راویان بزرگ که عقیده‌ی جسم و جبر و تشبیه را دارند برای نجمی و محمود عظیمی و ابوریه وتیجانی و عبدالحسین و ... غیرمرئی شده‌اند «لا تدرکهم أبصارهم» اما از جرح ابوهریره و امام بخاری (رحمت الله علیهم) لذت می‌برند، و معتاد تلبیس و تقطیع و تقلید و کتمان حق شده‌اند. تعجب و در اینجا است که بزرگان‌شان تمام عمر خود را در بغض و کینه با اصحاب رسول جو در ادعاء محبت ظاهری اهل بیت به پایان رسانیدند اما با اقوال و اعمال ائمه اهل بیت درصدی عمل نکردند و نخواهند کرد «اللهم أرنا الحق حقا وارزقنا اتباعه وأرنا الباطل باطلا وارزقنا اجتنابه». آمین.

۱- «عن جعفر بن الباقر÷أنه قال: لقد أمسينا وما أحد أعدي لنا ممن ينتحل مودتنا» [۴۴۲].

۲- «وعنه أيضاً أنه قال: إنّآ أهل بيت صادقون لا نخلو من کذب يکذب علينا، فيسقط صدقنا بکذبه عند الناس: کان رسول الله جأصدق الناس لهجة وکان مسيلمة يکذب عليه،، وکان أميرالـمؤمنين÷أصدق من برأ الله من بعد رسول الله،، وکان الذي يکذب عليه من الکذب عبدالله بن سبأ -لعنه الله- وکان أبوعبدالله الحسين بن علي÷قد ابتلي بالـمختار، ثم ذکر أبا عبدالله الحارث الشامي والبنان فقال: کانا يکذبان علي علي بن الحسين÷، ثم ذکر الـمغيرة بن سعيد وبزيعاً والسري وابالخطاب ومعمراً وبشار الاشعري وحمزة اليزيدي وصائق النهدي أي أصحابه فقال: لعنهم الله، إنا لا نخلو من کذّاب يکذب علينا کفانا الله مؤنة کل کذّاب وأذاقهم الله حدّ الحديد [۴۴۳]. و عن حفيده علي الرضا الإمام الثامن أنه قال: کان بنان يکذب على علي بن الحسين فأذاقه الله حرّ الحديد، وکان الـمغيرة بن سعيد يکذب علي ابن جعفر فأذاقه الله حرّ الحديد وکان محمد بن بشر يکذب علي ابن الحسن علي بن موسي الرضا فأذاقه الله حرّ الحديد وکان أبوالخطاب يکذب علي أبي‌عبدالله فأذاقه الله حرّ الحديد، والذي يکذب علي محمد بن الفرات [۴۴۴]، و عن ابي‌جعفر محمدبن الباقر أنه قال: لعن الله بنان البيان وأن بنان لعنه الله کان يکذب علي أبي أشهد أن أبي کان عبداً صالحاً [۴۴۵]. عن جعفر أنه ذکر عنده جعفر بن واقد ونفر من أصحاب أبي‌الخطاب فقيل: إنه صار إليهم يتردد وقال فيهم: وهو الذي في السماء إله وفي الارض إله، قال هو الإمام، فقال أبو عبدالله÷: لا والله لا يأويني وإياه سقف بيت أبدا، هم شر من اليهود والنصاري والمجوس والذين أشرکوا، والله ما صغر عظمة الله تصغيرهم شيئا قط، وإن عزيز جال في صدره ما قالت اليهود فمحي الله اسمه من النبوة، والله لو أن عيسي أقر بما قالت فيه النصاري لأورثه الله صمماً إلى يوم القيامة، والله لو أقررت بما يقول فيَّ أهل الکوفة لأخذتني الأرض، وما أنا إلا عبد مملوك لا أقدر علي ضر شي ولا نفع شيء [۴۴۶]. عن قاسم الصيرفي قال: سمعت أباعبدالله÷يقول: قوم يزعمون أني لهم إمام، والله ما إن الهم بإمام مالهم لعنهم الله کلما سترت سترا هتکوه هتك الله سترهم، أقول کذا يقولون إنما يعني (أي ابوعبدالله) کذا أنا إمام من أطاعني». [۴۴۷].

[۴۳۲] ابن باز آن را صحیح و ثابت دانسته. [۴۳۳] زبدة الاربعين حديث الخميني: شماره حدیث ۳۸. [۴۳۴] کتاب التوحدي للصدوق: ص ۲۶۴، حدیث ۱۸، مصابيح الانوار: ج ۱، ص ۲۰۶، علم اليقين: ۱/۴۶، العوالي: ج ۱، ص ۵۳، تفسير القرآن: ۱/۷. او ص ۱۸۷ و ۱۹۱ و ۲۳۵ و ۳/۵۰۳ و ۵۲۴ و ۴/۱۷۳ و ص ۳۸۳ و ۴۸۶، الـمحجه ۷/۴۳، ص ۴۷ و ۸/۲۶، تفسير الکنز: ج ۵، ص ۲۴۴، الکافي، ۱/۱۳۴، حدیث ۴، باب الروح تفسير الـميزان: ۱۲/۱۷۴. [۴۳۵] اصول کافی: باب النهي عن الجسم والصورة، ج ۱، ص ۱۴۰ والتوحيد لابن بابويه‌ي القمي: ص۹۸. [۴۳۶] الفرق بين الفرق: للبغدادي، ص ۴۸. [۴۳۷] مقالات اسلامی: ج ۱، ص ۱۰۷. [۴۳۸] منابع قبلی، الـملل والنحل شهرستانی: ج ۱، ص ۱۸۴. [۴۳۹] اصول کافی: ج ۱، ص ۱۴۳ و التوحيد للقمي: ج ۶، ص ۹۹ و مقالات الاسلاميين: ج ۱، ص ۱۰۶ و الفرق بين الفرق: ص ۶۵، التبصير في الدين: ص ۳۷. [۴۴۰] الـمراجعات: ص ۴۲۱. [۴۴۱] کافی: ج ۱، ص ۱۰۵، ج ۵، التوحيد: ۹۸ و ج ۲، ص ۱۰۴، حدیث ۲۰، حاوي الاقوال: ۳/۲۳۲، رقم ۱۱۸۶، رجال النجاشي: ۲/۲۸۴، رقم ۱۰۲۱، کتاب الـمواقفه: ج ۲، ص ۲۰۳. [۴۴۲] رجال الکشي: ص ۲۵۹ در ترجمه ابوالخطاب. [۴۴۳] رجال الکشي: ص ۲۵۷ و ۲۵۸. [۴۴۴] رجال الکشي: ص ۲۵۶. [۴۴۵] رجال الکشي: ص ۲۵۵، حدیث ۵۴۱. [۴۴۶] رجال الکشي: ص ۳۶۷، حدیث ۵۳۸. [۴۴۷] رجال الکشي: ص ۲۵۴ و ۲۵۵، حدیث ۵۳۹.

نسبت دادن رأی دروغ به اهل سنت توسط محمد صادق

آیا خداوند محتاج به مکان است؟ [۴۴۸]

جواب:

جناب محمد صادق تمام آنچه از احادیث و اقوال ائمه نقل نموده صحیح و ثابت و معتبرند اما در کتاب خود یک موضوع را مطرح کرده که نزد اهل سنت هیچ‌کس به آن موضوع عقیده ندارند و نه چنین چیزی گفته‌اند و آن موضوع محتاج است. عقیده اهل سنت این است: «فهو فوق العرش مع حمله بقدرته للعرش وحملته وغناه عن العرش، وفقر العرش إليه» [۴۴۹].

اما اینکه الله تعالى بالای عرش است اهل سنت بر این موضوع اتفا‌ق‌نظر دارند، حتی امام ابوحنیفه/متوقف فوقیت را کافر می‌داند، منکر فوقیت به طریق اولی کافر است: نزد امام اعظم جای تعجب و تأسف است که جناب نجمی با اینکه مدعی عدم امکان است معتقد به مکان می‌شود، زیرا آن را مکارم شیرازی گفته. ولی در عین حال همه‌جا و در هر زمان حضور دارد چراکه فوق زمان و مکان است، او کسی است که در آسمان معبود است و در زمین معبود، و او حکیم و علیم است. سوره زخرف آیه ۸۴، کلمه همه‌جا و فوق زمان، و فوق مکان، (مکان است) و همچنان، او با شماست هرجا که باشید، (مکان ثابت شد) و همچنان او به ما از ما نزدیک‌تر است، (این هم مکان است) او درون جان ماست (این هم مکان است) و او در همه جاست. (این هم مکان‌ست) و در عین حال مکانی ندارد، این تناقض است، اختلاف در این است که اهل سنت از آدم تا خاتم «عليهم‌الصلاة والسلام والصحابة من الـمهاجرين والأنصار والذين اتّبعوهم بإحسان إلى قيام يوم القيامة». مکان اعلی علیین که همان فوق العرش است را برای الله تبارک و تعالى مناسب و لائق ذات او می‌بینند و شما برای اللهپست‌ترین و پائین‌ترین مکان را که لائق مخلوقات است مدعی هستید مثل داخل شکم و حمام و خرابه‌ها و خانه‌های کهنه و خرابه و ... در این مسئله امام بخاری و هم عقیده‌هایش نمره بیست را کسب نمودند و صفر (-۰-) برای شما باقی مانده است.

نزهتموه الجهلکم عن عرشه
وحصرتموه فی مکان ثان

لاتعدموه بقولکم: لا داخل فينا ولا هو خارج الأکوان.

والله فوق العرش والکرسي لا
تخفي عليه خواطر الإنسان
لا تحصروه في مکان إذ تقو
لوا: ربنا حقا بکل مکان

[ابن القيم، قصيدة النونية

[۴۴۸] سیری در صحیحین: ردیف ۲، ص ۱۳۰. [۴۴۹] شرح عقيده الطحاويه، للعلامه ابن ابي العز الحنفي: ص ۲۸۰.

فصل پنجم: اثبات اسماء و صفات الهی از قرآن

صفت علو و قرار گرفتن اللهأبالای عرش

۱- ﴿إِنَّ رَبَّكُمُ ٱللَّهُ ٱلَّذِي خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٖ ثُمَّ ٱسۡتَوَىٰ عَلَى ٱلۡعَرۡشِ[الأعراف: ۵۴].

۲- ﴿ٱلرَّحۡمَٰنُ عَلَى ٱلۡعَرۡشِ ٱسۡتَوَىٰ ٥[طه: ۵].

۳- ﴿إِنَّ رَبَّكُمُ ٱللَّهُ ٱلَّذِي خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٖ ثُمَّ ٱسۡتَوَىٰ عَلَى ٱلۡعَرۡشِۖ يُدَبِّرُ ٱلۡأَمۡرَۖ مَا مِن شَفِيعٍ إِلَّا مِنۢ بَعۡدِ إِذۡنِهِۦۚ ذَٰلِكُمُ ٱللَّهُ رَبُّكُمۡ فَٱعۡبُدُوهُۚ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ ٣[یونس: ۳].

۴- ﴿ٱللَّهُ ٱلَّذِي رَفَعَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ بِغَيۡرِ عَمَدٖ تَرَوۡنَهَاۖ ثُمَّ ٱسۡتَوَىٰ عَلَى ٱلۡعَرۡشِۖ وَسَخَّرَ ٱلشَّمۡسَ وَٱلۡقَمَرَۖ كُلّٞ يَجۡرِي لِأَجَلٖ مُّسَمّٗىۚ يُدَبِّرُ ٱلۡأَمۡرَ يُفَصِّلُ ٱلۡأٓيَٰتِ لَعَلَّكُم بِلِقَآءِ رَبِّكُمۡ تُوقِنُونَ٢[الرعد: ۲].

۵- ﴿ٱلَّذِي خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ وَمَا بَيۡنَهُمَا فِي سِتَّةِ أَيَّامٖ ثُمَّ ٱسۡتَوَىٰ عَلَى ٱلۡعَرۡشِۖ ٱلرَّحۡمَٰنُ فَسۡ‍َٔلۡ بِهِۦ خَبِيرٗا ٥٩[الفرقان: ۵۹].

۶- ﴿ٱللَّهُ ٱلَّذِي خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ وَمَا بَيۡنَهُمَا فِي سِتَّةِ أَيَّامٖ ثُمَّ ٱسۡتَوَىٰ عَلَى ٱلۡعَرۡشِۖ مَا لَكُم مِّن دُونِهِۦ مِن وَلِيّٖ وَلَا شَفِيعٍۚ أَفَلَا تَتَذَكَّرُونَ ٤[السجدة: ۴].

۷- ﴿هُوَ ٱلَّذِي خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٖ ثُمَّ ٱسۡتَوَىٰ عَلَى ٱلۡعَرۡشِۖ يَعۡلَمُ مَا يَلِجُ فِي ٱلۡأَرۡضِ وَمَا يَخۡرُجُ مِنۡهَا وَمَا يَنزِلُ مِنَ ٱلسَّمَآءِ وَمَا يَعۡرُجُ فِيهَاۖ وَهُوَ مَعَكُمۡ أَيۡنَ مَا كُنتُمۡۚ وَٱللَّهُ بِمَا تَعۡمَلُونَ بَصِيرٞ ٤[الحدید: ۴]. این هفت آیه با صراحت کامل و ظاهر و روشن ثابت نمود که الله تعالى بالای عرش بدون کیف و بدون تشبیه و بدون تعطیل قرار گرفته و علم او بر همه جا محیط است.

قسمت دوم از آیات قرآن با صراحت صفت علو را ثابت می‌کنند و مؤید و تفسیر قسمت اول می‌شوند.

۱- ﴿إِذۡ قَالَ ٱللَّهُ يَٰعِيسَىٰٓ إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَرَافِعُكَ إِلَيَّ وَمُطَهِّرُكَ مِنَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ[آل‌عمران: ۵۵].

۲- ﴿وَمَا قَتَلُوهُ يَقِينَۢا ١٥٧ بَل رَّفَعَهُ ٱللَّهُ إِلَيۡهِۚ وَكَانَ ٱللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمٗا ١٥٨[النساء: ۱۵۷-۱۵۸].

۳- ﴿إِلَيۡهِ يَصۡعَدُ ٱلۡكَلِمُ ٱلطَّيِّبُ وَٱلۡعَمَلُ ٱلصَّٰلِحُ يَرۡفَعُهُۥ[فاطر: ۱۰].

۴- ﴿يُدَبِّرُ ٱلۡأَمۡرَ مِنَ ٱلسَّمَآءِ إِلَى ٱلۡأَرۡضِ ثُمَّ يَعۡرُجُ إِلَيۡهِ فِي يَوۡمٖ كَانَ مِقۡدَارُهُۥٓ أَلۡفَ سَنَةٖ مِّمَّا تَعُدُّونَ ٥[السجدة: ۵].

۵- ﴿يَخَافُونَ رَبَّهُم مِّن فَوۡقِهِمۡ وَيَفۡعَلُونَ مَا يُؤۡمَرُونَ۩ ٥٠[النحل: ۵۰].

۶- ﴿مِّنَ ٱللَّهِ ذِي ٱلۡمَعَارِجِ ٣ تَعۡرُجُ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةُ وَٱلرُّوحُ إِلَيۡهِ[المعارج: ۳-۴].

۷- ﴿وَٱلۡمَلَكُ عَلَىٰٓ أَرۡجَآئِهَاۚ وَيَحۡمِلُ عَرۡشَ رَبِّكَ فَوۡقَهُمۡ يَوۡمَئِذٖ ثَمَٰنِيَةٞ ١٧[الحاقة: ۱۷].

علت حمل عرش با هشت فرشته چیست اگر الله عزّوجّل بالای عرش نیست.

صفت قربِ الله متعال

قسمت سوم از آیات قرآن کلمه قریب یا معکم است.

۱- ﴿وَلَقَدۡ خَلَقۡنَا ٱلۡإِنسَٰنَ وَنَعۡلَمُ مَا تُوَسۡوِسُ بِهِۦ نَفۡسُهُۥۖ وَنَحۡنُ أَقۡرَبُ إِلَيۡهِ مِنۡ حَبۡلِ ٱلۡوَرِيدِ ١٦ إِذۡ يَتَلَقَّى ٱلۡمُتَلَقِّيَانِ عَنِ ٱلۡيَمِينِ وَعَنِ ٱلشِّمَالِ قَعِيدٞ ١٧ مَّا يَلۡفِظُ مِن قَوۡلٍ إِلَّا لَدَيۡهِ رَقِيبٌ عَتِيدٞ ١٨[ق: ۱۶-۱۸].

سیاق و سباق آیه به صراحت ثابت کرده که مراد از قرب، علم خدا است و به واسطه فرشتها تمام اعمال و اقوال انسان ضبط می‌شوند و همچنان آیه چهار سوره‌ی حدید می‌فرماید:

۲- ﴿هُوَ ٱلَّذِي خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٖ ثُمَّ ٱسۡتَوَىٰ عَلَى ٱلۡعَرۡشِ[الحدید: ۴].

بعد می‌فرماید:

۲- ﴿يَعۡلَمُ مَا يَلِجُ فِي ٱلۡأَرۡضِ وَمَا يَخۡرُجُ مِنۡهَا وَمَا يَنزِلُ مِنَ ٱلسَّمَآءِ وَمَا يَعۡرُجُ فِيهَاۖ وَهُوَ مَعَكُمۡ أَيۡنَ مَا كُنتُمۡ[الحدید: ۴].

بعد می‌فرماید:

﴿وَٱللَّهُ بِمَا تَعۡمَلُونَ بَصِيرٞ[الحدید: ۴].

مراد از این معیت علم خدا است.

۳- ﴿فَلَوۡلَآ إِذَا بَلَغَتِ ٱلۡحُلۡقُومَ ٨٣ وَأَنتُمۡ حِينَئِذٖ تَنظُرُونَ ٨٤ وَنَحۡنُ أَقۡرَبُ إِلَيۡهِ مِنكُمۡ وَلَٰكِن لَّا تُبۡصِرُونَ ٨٥ فَلَوۡلَآ إِن كُنتُمۡ غَيۡرَ مَدِينِينَ ٨٦ تَرۡجِعُونَهَآ إِن كُنتُمۡ صَٰدِقِينَ ٨٧[الواقعة: ۸۳-۸۷].

مراد از این قرب حضور فرشتگان است که برای قبض روح میت می‌آیند حضور فرشتگان و قرب آنها به خدا نسبت داده شده چنانچه قرآن خواندن فرشته: به خدا نسبت داده شده.

۴- ﴿فَإِذَا قَرَأۡنَٰهُ فَٱتَّبِعۡ قُرۡءَانَهُۥ ١٨[القیامة: ۱۸].

اول ضمیر جمع متکلم قرأناه بعد ضمیر مفرد مذکر غائب قرءانه است و تمام علما اتفاق نظر دارند که تمام آیات قرآن به واسطه جبرئیل نازل و بر پیامبر جخوانده شده و همچنان بعضی اوقات عمل پیامبران و فرشتگان منسوب به خدا می‌شوند، مثل:

۵- ﴿فَلَمۡ تَقۡتُلُوهُمۡ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ قَتَلَهُمۡۚ وَمَا رَمَيۡتَ إِذۡ رَمَيۡتَ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ رَمَىٰ[الأنفال: ۱۷].

۶- ﴿أَلَمۡ تَرَ أَنَّ ٱللَّهَ يَعۡلَمُ مَا فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِي ٱلۡأَرۡضِۖ مَا يَكُونُ مِن نَّجۡوَىٰ ثَلَٰثَةٍ إِلَّا هُوَ رَابِعُهُمۡ وَلَا خَمۡسَةٍ إِلَّا هُوَ سَادِسُهُمۡ وَلَآ أَدۡنَىٰ مِن ذَٰلِكَ وَلَآ أَكۡثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمۡ أَيۡنَ مَا كَانُواْۖ ثُمَّ يُنَبِّئُهُم بِمَا عَمِلُواْ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِۚ إِنَّ ٱللَّهَ بِكُلِّ شَيۡءٍ عَلِيمٌ ٧[الـمجادلة: ۷].

اول و آخر آیه صراحتاً این معیت را تفسیر و بیان نموده که علم خدای تعالى همه جا است و کسانی که زبان مادری شان عربی است و متخصص در علوم قرآن اند خیلی راحت و آسان می‌دانند و تفسیر قرآن بالقرآن بسیاری از مشکلات عقیدتی و معاملاتی و معاشرتی را به آسانی حل و بیان نموده البته برای کسانی که طالب حق و حقیقت هستند بزرگترین سبب و علت گمراهی فرقه‌های باطله این بوده و هست که یک آیه یا نصف آیه را از قرآن برای تقویت مذهب تقلیدی و هواپرستی خود ترجمه و تفسیر بالرأی می‌کردند، مثال اولین مذهب در زمان خلافت علیسمذهب عبدالله بن سبأ یهودی که فقط از قیاس ناقص مذهبی را برای خود پی‌ریزی کرد و به علیسمی‌گفت: «أنت هو. قال: من هو؟ قال: إله أو الله».

گروه دوم الخوارج، ایشان یک آیه را تفسیر بالرأی کردند ﴿إِنِ ٱلۡحُكۡمُ إِلَّا لِلَّهِ[الأنعام: ۵۷]. و علیسو معاویهسو عمرو بن العاصسرا کافر می‌گفتند و گمراه شدند و به ایشان لقب مارقین داده شد «يَمْرُقُونَ مِنَ الدِّينِ كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِيَّةِ».

سوم گروه جبریه: آنها هم از یک آیه قرآن برای خود مذهبی ساختند ﴿وَمَا تَشَآءُونَ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَّهُ.

کمونیست هم می‌گویند همه چیز اشتراکی هستند و از آیه:

﴿هُوَ ٱلَّذِي خَلَقَ لَكُم مَّا فِي ٱلۡأَرۡضِ جَمِيعٗا[البقرة: ۲۹] دلیل می‌گیرند.

بهائی و قادیانی می‌گویند: ﴿وَلِكُلِّ أُمَّةٖ رَّسُولٞ[یونس: ۴۷].

جناب نجمی می‌گوید: ﴿بَقِيَّتُ ٱللَّهِ خَيۡرٞ لَّكُمۡ[هود: ۸۶]. مراد امام زمان است. محمد الکلینی می‌گوید: «﴿وَلَقَدۡ عَهِدۡنَآ إِلَىٰٓ ءَادَمَ مِن قَبۡلُ فَنَسِيَ وَلَمۡ نَجِدۡ لَهُۥ عَزۡمٗا ١١٥[طه: ۱۱۵]. قال: عهدنا إليه في محمد والأئمة من بعده فترك ولم يکن له عزم إنهم هکذا وإنما سمي أولوا العزم أولي‌العزم لأنه عهد إليهم في محمد والأوصياء من بعده والـمهدي وسيرته وأجمع عزمهم علي أن ذلك کذلك والإقرار به» [۴۵۰].

علت تمام بدبختی‌های بشر و سبب گمراهی، تفسیر بالرأی و هواپرستی و تقلید بوده و هست، در حقیقت اهل ظاهر اینها بوده‌اند که از یک آیه یا نصف آیه یک یا جمله استدلال گرفته‌اند و برای خود مذهبی ساخته‌اند و مردم بی‌علم و کم علم را از راه خدا و رسول بازداشتند و روانه جهنم کردند. خلاصه کلام اهل سنت در صفت علو الله تبارک و تعالى، نود و شش حدیث مرفوع از پیامبر جدر دست دارند [۴۵۱]. و یک صد و شصت و هشت امام بزرگ اهل سنت، اولشان ابوحنیفه و آخر شان قرطبی صاحب التفسیر سال ۶۷۱ معتقد به فوقیت اللههستند [۴۵۲].

[۴۵۰] اصول کافی: حدیث شماره ۱۱۰۱، ص ۲۸۳، ج ۲، کتاب الحجة. [۴۵۱] مراجعه شود به مختصر العلو للعلي الغفار، تألیف الحافظ شمس الدین الذهبی و به تحقیق ناصرالدین آلبانی/. [۴۵۲] منبع قبلی: ص ۱۳۵-۲۸۶.

شرح صفت ضحکِ (خندیدن) الله متعال

جناب نجمی در ص ۱۳۹ کتاب خود می‌گوید: خدای صحیحین می‌خندد.

جناب نجمی مقلد عبدالحسین شرف‌الدین است و کتاب البحار حدیث طویلی از پیامبر روایت نموده که یکی از بهشتی‌های جنت با زن خود صحبت می‌کند که صورت من با نگاه ‌کردن صورت پروردگار هفتاد برابر روشن‌تر شده «فنعانق من باب الخيمة والرب يضحك إليهم» [۴۵۳]. پس ما با او معانقه (بغل‌کشی) می‌کنیم از دروازه خیمه و پروردگار می‌خندد و همچنان در «لئالي الأخبار» این حدیث روایت شده در باب «إن أهل الجنة يسمعون صوته». و در آخر این حدیث آمده: «والرب يضحك إليهم» [۴۵۴]. پروردگار می‌خندد. پس خدای بحار و لئالی الاخبار می‌خندد و جناب نجمی خبر ندارد.

اهل سنت می‌گویند: «يضحك» یا «ضحک» صفت الله تعالى است بدون تشبیه مثل «يحب ويرضي ويغضب وينظر ويسمع ويعلم». و غیره اینها اوصاف الله تعالى هستند بدون سؤال از کیف و تشبیه احادیثی که از صحیحین نقل کرده‌اید همه صحیح‌اند. کاش که شما اول بحار و لئالی الاخبار را مطالعه می‌کردید و بعد بخاری را.

[۴۵۳] بحار: ج ۸، ص ۲۰۷ – ۲۱۵، حدیث ۲۰۵، باب الجنة ونعيمها. [۴۵۴] لئالي الاخبار: ج ۴، ص ۴۱۰-۴۱۱.

صفات خداوند در نزد علمای شیعه

ردیف ۴ امّا آیا خداوند به تغییر مکان نیازمند است؟ خداوند به آسمان پائین فرود می‌آید؟

جناب نجمی نتائج احادیث اهل سنت را اینگونه بیان می‌کند:

۱- تجسم خداوند، ۲- محتاج‌بودن خدا به مکان، ۳- محتاج‌بودن او به جهت و طرف ۴- محدود بودن خدا که محتاج است تغییر مکان دهد و از جائی به جائی منتقل شود [۴۵۵]، و در ص ۱۴۵ می‌گوید: آری دروغگویان کم‌حافظه‌اند به هر صورت این حدیث نیز برخلاف مسلمات عقل و قرآن مجید است که دربارة توحید بدین صورت نقل گردیده است.

جواب:

وبه نستعين، جناب محمد صادق نجمی مقلد عبدالحسین شرف ‌الدین است و عینک دوربین دارد، نزدیک را آنچه در [اصول کافی و توحید صدوق و بحار و محجة البيضاء و رياض العلماء] و سایر کتاب‌های آنها وجود دارد نمی‌بیند و دوست دارد که طلبه‌های بلوچستان را از خواب سکوت به سخن ‌گفتن و قلم بدست ‌گرفتن بیاورد.

شکراً، الآن بنده مذهب نجمی را برای او نقل می‌کنم:

۱- محمد بن عیسی می‌گوید: برای حضرت امام علی النقی نوشتم، سرورم! خدا مرا قربانت گرداند برای ما روایت کرده‌اند که: خدا در موضع معینی از عرش قرار دارد و نیمه آخر هر شب به آسمان پائین فرود آید. و باز روایت کنند که در شب عرفه پائین آید و سپس به جای خود برگردد یکی از دوستان شما در این باره گوید: اگر خدا در موضع معینی باشد در ملاقات و مجاورت هوا قرار می‌گیرد در صورتیکه هوا جسم رقیقی است که به هر چیز باندازه خودش احاطه می‌کند، پس چگونه در این صورت هوا به خدا احاطه می‌کند حضرت، مرقوم فرمود: این را خدا خود می‌داند و اوست که نیکو اندازه‌گیری می‌کند، بدانکه او اگر در آسمان پائین باشد همچنان در عرش است و علم و قدرت و سلطنت را احاطه او بر همه چیز یکسانست، «وَاعلَم أنَّه إذا کانَ في السَّماءِ الدُّنيا فهُو کما هُو على العرشِ والأشياءُ کلها لهُ سواءٌ علماً وقدرةً وملکاً وإحاطةً» [۴۵۶].

۲- شخصی از ابوعبدالله پرسید: پس شما معتقد هستید که خداوند به آسمان دنیا نزول می‌کند؟ ابوعبدالله فرمود: آری ما چنین می‌گوییم، زیرا اخبار و روایات، آن را تأیید می‌کنند. آن شخص پرسید: پس اگر خدا نازل شود و میان او و عرش‌ حایل ایجاد شود، آیا این صفت حدوث نیست؟ ابوعبدالله فرمود: بلکه بر خداوند تعالى دگرگونی حادث نمی‌شود و حدوث بر او جاری نمی‌شود و نزول او مانند نزول یک مخلوق نیست که هرگاه از مکانی به مکان دیگر تغییر جا دهد، مکان اول از او خالی شود و خداوند بدون هیچ دشواری و حرکت به آسمان دنیا نازل می‌شود و در همان حال در آسمان هفتم بر روی عرش هم قرار دارد ... . و هر قدار از قدرت و توانایی خود را که بخواهد در دور و نزدیک ظاهر می‌سازد [۴۵۷].

۳- ابوعبدالله فرمود: خدای متعال در یک سوم آخر شب به آسمان دنیا نازل می‌شود و ندا می‌دهد که آیا کسی هست که توبه کند و طلب غفرت کند و من او را مغفرت نمایم و آیا کسی هست که مرا فرابخواند تا مشکل او را رفع نمایم، آیا تنگ‌دستی هست که مرا فرا بخواند تا برای او گشایش ایجاد کنم و آیا مظلومی هست که مرا یاری کند تا یاریش کنم [۴۵۸].

۴- خدای تعالى در یک سوم آخر شب و غروب روز عرفه به آسمان دنیا و بر اهل عرفه نازل می‌شود و شب نیمه شعبان هم نازل می‌شود [۴۵۹].

۵- خداوند هر شب تا یک سوم آخر آن باقی است به آسمان دنیا نازل می‌شود [۴۶۰].

۶- اخبار فراوانی در رابطه با ارزش عرش و انتشار رائحه از باغ‌های بهشت و نزول خدای جبّار به آسمان دنیا و ... وارد شده است [۴۶۱].

۷- خداوند تعالى هر شب به آسمان دنیا نازل می‌شود و می‌فرماید: آیا دعاگویی هست که من درخواستش را بپذیرم [۴۶۲].

۸- ابوعبدالله فرمود: خداوند در روز عرفه و اول زوال به زمین نازل می‌شود در حالیکه سوار بر شتری افرق است و باران‌های خود از راست و چپ اهل عرفات را احاطه می‌کند تا اینکه مغرب فرا می‌رسد و مردم آرام می‌گیرند. در این حال خداوند دو ملائکه را در برابر ملازمان و در آن تنگنا که من دیدم، می‌گمارد که می‌گویند: ای پروردگار، درود بفرست، درود بفرست و خداوند که در حال بالارفتن به آسمان است می‌فرماید: آمین امین، پروردگار جهانیان پذیرفت. به همین خاطر ...» [۴۶۳].

بلی جناب نجمی خدای شما شترسواری هم می‌کند و با دو ران‌های خود اهل عرفات را از راست و چپ احاطه کرده است و بعد از زمین عرفات به بالا می‌رود.

۹- سلیمان بن خالد از ابوعبدالله روایت می‌کند که می‌فرمود: اعمال بندگان در هر پنج شنبه نزد پیامبر جبرده می‌شود و زمانی که روز عرفه فرا می‌رسد خداوند پایین می‌آید [۴۶۴].

۱۰- عطاء از ابوجعفر و او از پدرش و او از اجدادش و آنها از رسول خدا جروایت کرده‌اند که ... جبرئیل به نزد آدم و حوا آمد و آنها را به «مروه» آورد و به آنها خبر داد که خدای جبار به زمین فرود آمده و پایه‌های «بیت‌الحرام» را با سنگی از «صفا» و سنگی از «مروه» و سنگی از «طور سیناء» و سنگی از «جبل السلام» بنا کرد [۴۶۵].

آری جناب آقای محمود عظیمی و نجمی و عبدالحسین شرف‌الدین طبق روایات خود شما خدای شما بنّائی هم می‌کند.

۱۱- جابر از ابوجعفر÷روایت می‌کند که در مورد آیه ﴿فِي ظُلَلٖ مِّنَ ٱلۡغَمَامِ[البقرة: ۲۱۰] فرمود: خداوند در میان هفت گنبد نور نازل می‌شود و کسی نمی‌داند که در کدام یک از آنها قرار دارد، تا اینکه در ظهر کوفه نازل می‌شود [۴۶۶].

۱۲- جابر بن یزید جعفی از ابوجعفر روایت می‌کند که فرمود: ای جابر، خداوند وجود داشت، در حالیکه غیر از او هیچ چیزی نبود و هیچ معلوم و مجهولی وجود نداشت پس اولین چیزی که خلق کرد، محمد جبود، پس خدای کعبه ما (اهل بیت) را از نور عظمت خود خلق کرد. پس ابوجعفر گفت: خداوند پس ازآن در سایه‌های ابر و ... به زمین فرود آمد و انوار ما (اهل بیت) هم به همراه او فرود آمد و ما را به صورت یک صف نورانی در برابر خود قرار داد که در زمین به تسبیح او پرداختیم، همانگونه که در آسمان اوتسبیح او را می‌نمودیم [۴۶۷].

۱۳- از یونس بن ظبیان روایت شده که ابوعبدالله گفت: هر وقت که شب جمعه فرا رسد، خدای تعالى به آسمان دنیا نازل می‌شود و هنگام طلوع فجر، خداوند بر عرش خود و بالای بیت‌المعمور قرار دارد [۴۶۸].

۱۴- سلیمان بن خالد از ابوعبدالله روایت می‌کند که فرمود: هر پنج شنبه، اعمال بندگان به محضر رسول خدا جعرضه می‌شود، اما هنگامی که روز عرفه فرا می‌رسد، خداوند تعالى نازل می‌شود و این مسئله مصداق فرموده خداست: ﴿وَقَدِمۡنَآ إِلَىٰ مَا عَمِلُواْ مِنۡ عَمَلٖ فَجَعَلۡنَٰهُ هَبَآءٗ مَّنثُورًا ٢٣[الفرقان: ۲۳] [۴۶۹].

۱۵- ابوحمزه ثمالی از ابوجعفر روایت می‌کند که فرمود: خداوند تعالى در سایه‌ی ملائکه به زمین فرود آمد و در مکانی به اسم «الروحاء» که دره‌ای بین طائف و مکه است بر آدم نازل شد [۴۷۰].

۱۶- ابان از ابوعبدالله روایت می‌کند که فرمود: خداوند از ابتدای شب جمعه به آسمان دنیا نازل می‌شود و نیکی‌ها درآن شب دو برابر می‌شود و بدیها پاک می‌گردند زیرا خداوند، واسع و کریم است [۴۷۱].

۱۷- عبدالکریم بن عمرو خثعمی می‌گوید که از ابوعبدالله شنیدم که می‌گفت: خداوند جبار در سایه‌ی ابرها و ملائکه نزول کرد و پیامبر خدا جپیشاپیش او بود در حالیکه نیزه ‌ایاز نور در ستایش بود [۴۷۲].

۱۸- معاویه بن عمار از ابوعبدالله روایت می‌کند که گفت: علی بن حسین فرمود: آیا نمی‌دانی که غروب روز عرفه در میان ملائکه به آسمان دنیا نازل می‌شود [۴۷۳].

۱۹- از ابووهب قصری روایت شده که گفت: وارد مدینه شدم و نزد ابوعبدالله رفتم و عرض کردم: فدایت شوم، من در حالی نزد شما آمده‌ام که قبر امیرمؤمنان را زیارت نکرده‌ام. ایشان فرمود: چه بد کردی، اگر جزو شیعیان ما نبودی به تو نمی‌نگریستم، آیا کسی را که خدا به همراه ملائکه خود و انبیاء و مؤمنان او را زیارت می‌کنند، زیارت نمی‌کنی. عرض کردم: ای ابوعبدالله، فدایت شوم، من این را نمی‌دانستم [۴۷۴].

۲۰- منبع بن حجاج از صفوان جمال روایت می‌کند که ابوعبدالله وقتی به حیره آمد به من گفت: آیا قبر حسین را زیارت کردی؟ گفتم: فدایت شوم، آیا شما آن را زیارت می‌کنید؟ فرمود: چگونه زیارت نکنم در حالیکه خداوند هر شب جمعه همراه ملائکه و انبیاء و اوصیاء و محمد ج-افضل انبیاء- و همراه ما که افضل اوصیا هستیم آن را زیارت می‌کند. صفوان گفت: فدایت شوم پس من هم هر جمعه او را زیارت می‌کنم تا اینکه به دیدار خدا می‌روم. ابوعبدالله فرمود: آری ای صفوان همیشه قبر حسین را زیارت کن و ثواب ببر و ...» [۴۷۵].

۲۱- ابوعبدالله فرمود: ... هنگامی که با حسین جنگیدند، در مغرب روز سوم، امام حسین هر کدام از یارانش را تک‌تک می‌نشاند و با نام پدرانشان صدایشان می‌زد. هر کدام از آنان در کنار او می‌نشستند، سپس سفره‌ای می‌خواست و به همراه آنان از غذای بهشت می‌خورد. آنگاه یکی از افراد بهشتی به کوه آمد درحالیکه روی فرشی از نور قرار داشت و اطراف او را ابراهیم و موسی و عیسی و همه پیامبران و پشت سر آنان مؤمنان و ملائکه، احاطه کرده بودند، همه مجاهدین هم نزد او رفتند و در سخنان حسین تأمل می‌کردند تا اینکه حسین به کربلاء آمد. در این حال هیچ فرد آسمانی و زمینی باقی نماند مگر اینکه اطراف حسین را گرفتند و خداوند هم به دیدار حسین آمد و با او دست داد و هر دو بر روی فرشی نشستند [۴۷۶]. میرزا محمدتقی در ج ۲، ص ۱۴۱ کتاب «مدينة الـمعاجز» می‌گوید: خدای تعالى آنان (اهل کربلاء) را زیارت می‌کند و با آنان دست می‌دهد و همراه آنان می‌نشیند زیرا آنان در حکم عبودیت و ربوبیت متحد هستند.

۲۲- ابوحمزه ثمالی روایت می‌کند که من علی بن حسین را در حالی دیدم که نشسته بود و یکی از پاهای خود را بر ران خود گذاشته بود. من عرض کردم: مردم این نوع نشستن را زشت می‌دانند و می‌گویند: این نوع نشستن مخصوص خداوند است. ایشان گفتند: من به خاطر خستگی اینگونه نشسته‌ام و خداوند خسته نمی‌شود و چرت و خواب او را نمی‌گیرد [۴۷۷].

تاکنون احادیث اهل تشیع را ذکر کردیم اما آنچه از این احادیث به صراحت استفاده می‌شود عبارتست از موارد زیر:

۱- نشستن خداوند به صورتی که یک پا را بر پای دیگر می‌گذارد.

۲- خداوند با امام حسین دست می‌دهد.

۳- خداوند با امام حسین و همراهان او روی یک تخت می‌نشیند.

۴- خداوند قبر امام حسین را زیارت می‌کند.

۵- نزول خداوند در کربلا.

۶- نزول خداوند در عرفات.

۷- نزول خداوند در شب جمعه.

۸- شترسواری خداوند (نعوذبالله من کذب الدجّالین)

۹- نزول خداوند در آخر شب به آسمان دنیا (البته این نظر با اعتقاد اهل سنت هماهنگ است).

۱۰- نزول خداوند در نصف ماه شعبان.

۱۱- بنائی خداوند.

۱۲- انتقال خداوند از بالا به پائین و از پائین به بالا.

جناب سید محمود عظیمی جزوه‌ای دارد به نام «خدا در آئین وهّابیت» و دروغ‌های زیادی را به اهل سنت نسبت داده‌است. از جمله آن تهمت‌ها بر علیه علامه ابن تیمیه/بنام سفرنامه ابن بطوطه است که علامه گفته: خدا از آسمان مانند پائین ‌آمدن من از منبر پائین می‌آید. که سند این متن غلط است و از ابن تیمیه چنین عقیده و قولی ثابت نشده است و بهجه البیطار این را رد نموده است. اکنون ببینید که خودشان برای خدا شترسواری و مصاحفه و نشستن بر سر تخت با امام حسین و پا روی پا گذاشتن را معتقدند.

بلی اهل سنت عقیده دارند که خداوند به آسمان دنیا فرود می‌آید اما بدون سؤال از کیفیت آن و بدون تشبیه به آمدن مخلوق و می‌گویند: خداوند به آسمان دنیا نازل می‌شود اما آنگونه که شایسته شأن و مقام اوست.

امّا درباره اعتراض نجمی که در ص ۱۴۶ نسبت به حدیث ابن عمر می‌گوید:

خداوند همدوش بنده‌اش قرار می‌گیرد.

در این مضمون حدیث ابن عمر به عبارت: «حتي يضع کنفه عليه» آمده است و جناب نجمی بجای «کنفه» «کتفه» را از خود اضافه نموده و بنام بخاری و مسلم تمام کرده است. این حدیث را امام بخاری در تفسیر سوره هود و کتاب الادب باب «سترالـمؤمن من علي نفسه» شماره حدیث ۶۰۷۰ روایت نموده و (کنف) به معنی جانب و ستر آمده است و حافظ ابن حجر می‌گوید: در اینجا مراد همان ستر است چنانچه در عرف لغات گفته می‌شود: «فلان في کنف فلان أي في حمايته وکلاءته» [۴۷۸]. شخص کم علم یا بی‌علم اگر ادعای علم بکند مریض لاعلاج است علاوه بر این، این حدیث از نظر مقصد و مراد با آیه:

﴿وَنَحۡنُ أَقۡرَبُ إِلَيۡهِ مِنۡ حَبۡلِ ٱلۡوَرِيدِ[ق: ۱۶].

﴿وَنَحۡنُ أَقۡرَبُ إِلَيۡهِ مِنكُمۡ وَلَٰكِن لَّا تُبۡصِرُونَ ٨٥[الواقعة: ۸۵].

و آیه:

﴿مَا يَكُونُ مِن نَّجۡوَىٰ ثَلَٰثَةٍ إِلَّا هُوَ رَابِعُهُمۡ[الـمجادلة: ۷].

و آیه:

﴿وَهُوَ مَعَكُمۡ أَيۡنَ مَا كُنتُمۡ[الحدید: ۴]. یکی است و هیچ مخالفتی ندارد، اما خدا در اعتقاد شیعه با امام حسین مصافحه کرده و به همراه او یکجا می‌نشیند و بر شتر سوار می‌شود و جناب نجمی اعتراض نمی‌کند، اما به حدیث امام بخاری که مضمون آن با قرآن برابر است اعتراض می‌کند. فات و مات الانصاف.

[۴۵۵] سیری در صحیحین: ص ۱۴۳-۱۴۴. [۴۵۶] اصول کافی: کتاب التوحيد، باب الحرکة والانتقال، ج ۱، ص ۱۷۱. [۴۵۷] بحار الأنوار مجلسی: ج ۳، ص ۳۳۱ و توحید صدوق، باب ۱۴، ص ۲۴۸ و علي في القرآن والسنة: ج ۲، ص ۶۸۷. [۴۵۸] بحار الانوار مجلسي: باب دعوة الـمنادي في السحر، ج ۸۷، ص ۱۶۸. [۴۵۹] عوالي اللئالي: فصل هفتم، روایت ۴۴، ج ۱، ص ۱۹۹. [۴۶۰] محجة البيضاء: کاشانی، ج ۲، کتاب الاذکار والدعوات، ص ۲۸۵. [۴۶۱] محجة البيضاء: ج ۲، ص ۳۷۳. [۴۶۲] همان، ج ۵، ص ۱۵. [۴۶۳] رياض العلماء: آخندی اصفهانی به روایت زید نرسی، ج ۲، ص ۴۰۴. [۴۶۴] بصائر الدرجات: صفار، روایت ۱۵، ص ۴۲۶ و البرهان: ج ۲، ص ۱۵۸ و بحارالانوار: ج ۲۳، ص ۳۴۵. [۴۶۵] تفسیر عیاشی: ج ۱، ص ۳۷ و بحارالانوار: ج ۵، ص ۴۹ و البرهان: ج ۱، ص ۸۴-۸۵. [۴۶۶] البرهان: ج ۱، ص ۲۹ و عیاشی: ج ۱، ص ۱۰۳ و تفسیر صافی: ج ۱، ص ۸۳ و اللئالي: ج ۵، ص ۸۳ و علي في القرآن و السنه: ج ۱، ص ۸۵ و بحارالأنوار: ج ۲۵، ص ۱۹ و الجديد في القرآن: ج ۱، ص ۲۴۷ و تفسير القرآن الکريم: ج ۵، ص ۳۹۲ و حلیه: ج ۱، ص ۱۶ و مدينة الـمعاجز: ج ۲، ص ۴۱ والصحيفة: ج ۱، ص ۱۶۱ و تفسیر عیاشی: ج ۱، ص ۳۷ و ص ۱۰۳. [۴۶۷] صحيفه الابرار: میرزا محمدتقی، ج ۱، ص ۱۶۰-۱۶۱. [۴۶۸] تفسير البرهان: ج ۳، ص ۱۴۶. [۴۶۹] تفسير البرهان: ج ۳، ص ۵۹ و بحار الأنوار: ج ۲۳، ص ۳۵۴ و البصائر: ص ۴۲۶. [۴۷۰] تفسير البرهان: ج ۲، ص ۳۰۰ والصحيفة: ج ۱، ص ۱۶۰-۱۶۱. [۴۷۱] فروع کافی: ج ۳، ص ۴۱۴ و التهذيب: ج ۳، ص ۴۰. [۴۷۲] البرهان: ج ۲، ص ۳۴۳ و ج ۱، ص ۲۰۹ و کتاب الشموس، ص ۴۱۰. [۴۷۳] الـمستدرك: ج ۱۰، ص ۴۷ و المحاسن، ص ۶۵. [۴۷۴] التهذيب: ج ۶، ص ۲۰ و الـمزار: مفید، ص ۳۰ و بحارالانوار: ج ۲۵، ص ۳۶۱ و فروع کافی: ج ۴، ص ۵۷۹ و وسائل الشيعة: ج ۱۰، ص ۲۹۳ و الـملاذ: ج ۹۸، ص ۵۱ و الصحيفه: ج ۱، ص ۳۴۱ و مصابيح الجنان: ص ۱۹۲. [۴۷۵] الصحيفة: ج ۱، ص ۳۴۱ و بحارالانوار: ج ۱۰۱، ص ۶۰ و کامل الزيارات: ص ۲۲۲. [۴۷۶] صحيفة الابرار: ج ۲، ص ۱۴۰ و مدينة الـمعاجز: ج ۳، ص ۴۶۴ به نقل میرزا محمدتقی و صحيفة الابرار: ج ۲، ص ۱۴۰. [۴۷۷] اصول کافی: ج ۲، ص ۶۶۱ و مرآة العقول: ج ۱۲، ص ۵۶۳، مجلسی هم این حدیث را حسن دانسته است. و حلية الابرار: ج ۲، ص ۷۴. [۴۷۸] فتح الباري: ج ۳، ص ۵۸۲.

اعتراض جناب نجمی بر بخاری و مسلم و ابوهریرهس

اما اعتراض جناب نجمی بر بخاری و مسلم و ابوهریره در ص ۱۴۸ از این قرار است.

۱- طبق ‌نظر اهل سنت، خدا دارای صورت است.

و حدیث: «خَلَقَ اللَّهُ آدَمَ عَلَى صُورَتِهِ». را نقل نموده است [۴۷۹]. این اعتراض را قبلا بنده جواب داده‌ام. باز هم در اینجا باید عرض بکنم امام خمینی در کتاب خود زبده الاربعین گفته که این حدیث از طریق اهل بیت ثابت و مشهور بین اهل سنت و تشیع است و نسبت صورت بخدا مانند نسبت روح و بیت است. فقال تعالى:﴿بَيۡتِيَ﴿وَنَفَخۡتُ فِيهِ مِن رُّوحِيو امام باقر این حدیث را تأیید نموده برای تفصیل بیشتر به کتاب [التوحيد الصدوق: ص ۱۰۳ ح ۱۸ و مصابيح الأنوار: ۱/۲۰۶-۲۰۷، و علم اليقين: ۱/۴۶، العوالي: ۱/۵۳، تفسير القرآن: ۱/۱۰۷ و ص ۱۸۷ و ص ۱۹۱ و ص ۲۳۵ و ۳/۵۰۳ و ص ۵۲۴ و ۴/۱۷۳ و ص ۳۸۳ و ۶/۴۷، و الـمحجة: ۷/۴۳ و ص ۴۷ و ۸/۲۶ و تفسير الکنز: ۵/۲۴۴، و الکافي: ۱/۱۳۴ ح ۴ باب الروح و تفسير الـميزان: ۱۲/۱۷۴ - و کنز الفوائد محدالکراجکي: ۲/۱۶۷-۱۶۸] مراجعه شود. و جناب نجمی را از این حدیث و صحت آن خبر کنند شما بجای عبدالحسین شرف‌الدین از امام خمینی و امام باقر تقلید می‌کردید بهتر بود،، هیچ فردی از اهل سنت نگفته که صورت آدم÷مثل صورت الله تعالى است بلکه شما اشتباه فهمیدید زیرا نسبت صورت به الرحمن مانند نسبت بیت‌ به الله و روح به الله است که در قرآن آمده است:

﴿وَعَهِدۡنَآ إِلَىٰٓ إِبۡرَٰهِ‍ۧمَ وَإِسۡمَٰعِيلَ أَن طَهِّرَا بَيۡتِيَ لِلطَّآئِفِينَ[البقرة: ۱۲۵].

﴿وَنَفَخۡتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُواْ لَهُۥ سَٰجِدِينَ[الحجر: ۲۹].

﴿فَأَرۡسَلۡنَآ إِلَيۡهَا رُوحَنَا[مریم: ۱۷].

﴿فَنَفَخۡنَا فِيهَا مِن رُّوحِنَا[الأنبیاء: ۹۱].

﴿فَنَفَخۡنَا فِيهِ مِن رُّوحِنَا[التحریم: ۱۲].

در اینجا هم باید اعتراض کنید که چرا جبرئیل، محمد جو عثمانس، روح و بیت را مثل صورت به خدا نسبت داده‌اند یا می‌گفتند خدائیکه دارای روح و خانه است.

[۴۷۹] به نقل از فتح الباري: ج ۱۴، ص ۶.

شبهه بر حدیث طول و عرض آدم÷

و اما اعتراض جناب نجمی بر طول و عرض آدم÷در ص ۱۵۰.

باید عرض کنم: که شخص معترض وقتی که دلیل مخالف را رد می‌کند لازم است که در مقابل آن دلیلی قویتر و صحیح‌تر بیاورد، ثانیاً نقل را نباید با عقل ناقص رد نمود، ما مسائل زیادی برخلاف عقل داریم، مثل سوختن آتش ابراهیم÷و اثر نکردن کارد بر گلوی اسمعیل÷یا باز شدن دریا برای موسی÷و فاسد نشدن اصحاب کهف با آن مدت طولانی و قد و عمر آدم÷یا عمر نوح÷و همچنان قد و عمر قوم عاد که قرآن می‌گوید:

﴿كَأَنَّهُمۡ أَعۡجَازُ نَخۡلٍ خَاوِيَةٖ[الحاقة: ۷].

پس بر شما لازم است که اول تناقضات و مسائل خلاف عقل و نقل اصول کافی را اصلاح بفرمائید که می‌گوید: عفیر (الاغ) گفت: پدرم از پدرش و او از جدش و او از پدرش نقل کرد که او با جناب نوح÷در کشتی بوده ونوح برخاسته و دست به کفل تو کشیده و گفته: از پشت این الاغ، الاغی آید که سید پیغمبران و آخرین ایشان بر آن سوار شود، خدا را شکر که مرا همان الاغ قرار داد [۴۸۰]. بفرمایید از زمان نوح÷تا زمان خاتم‌الانبیاء چند قرن گذشته و شش الاغ در دنیا به طور طبیعی چند سال عمر می‌کنند اینها را نمی‌بینید و فقط اصحاب الرسول را زیر دوربین خود نشانه گرفته‌اید، واقعاً تقلید و تعصب مذهبی مرض بدون علاج است.

[۴۸۰] اصول کافی: ج ۱، ص ۳۴۳.

صفت بینایی الله متعال

جناب نجمی در ص ۱۵۱ بصورت اعتراض نوشته، خدائیکه دارای چشم است، خدا کور نیست، از این عبارت اعتراضی معلوم می‌شود که خدای محمد صادق نجمی کور است، و اهل سنت عقیده و ایمان دارند که خالق کائنات کور نیست و در قرآنی که جناب مکارم شیرازی ترجمه کرده آمده است:

﴿هُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡبَصِيرُ[الشوری: ۱۱].

«و او شنوا و بیناست».

تمام روایاتی که از بخاری و مسلم نقل کرده‌اید صحیح و قابل قبول اهل سنت هستند و دجال، پادشاه یک چشم دعوی خدائی می‌کند و امور خارق ‌العاده‌ای از او صادر می‌شود. پس پیامبر جآسان‌ترین دلیل را برای دعوی دروغین دجال برای امّت خود بیان نمود که دجال ناقص الخلقه است و یک چشم دارد و ما خدای یک چشم نداریم! و السلام، الآن جناب نجمی مقلد عبدالحسین ناراحت است که چرا پیامبر جگفته دجال اعور (یک چشم) است و خدا یک چشم نیست بلکه باید می‌گفت که خدای ما کور است و چشم ندارد.

خلاصه کلام در مورد توحید اسماء و صفات الهی

خلاصه کلام این است که توحید به عقیده محمد صادق نجمی با توحید قرآن تفاوت زمین آسمان را دارد، ایشان به خاطر تقیه از قرآن اسمی بیان نمی‌کند و نیش قلم خود را به طرف صحیحین و ابوهریرهسگردانیده. پس بنده مجبورم که آیات قرآن را برای خواننده‌گان عزیز نقل کنم تا نیات درونی نجمی روشن‌تر گردد. اول از همه سه اصل را باید در نظر گرفت که خلل در یکی از این اصول سه‌گانه سبب گمراهی می‌شود و آیات قرآن بر این قوانین سه‌گانه توجه محوری دارد، و شخص مسلمان تا وقتیکه در مورد صفات: الله تعالى موافق این سه اصل عقیده داشته باشد او در ایمان خود راه صحیح و صواب را گرفته و در غیر این صورت، گمراه است. یکی از این قوانین اساسی، منزه‌ دانستن الله است یعنی نباید به چیزی یا کسی تشبیه شود یا صفات او را با صفات مخلوقات مشابه دانست. بدلیل آیه زیر:

﴿لَيۡسَ كَمِثۡلِهِۦ شَيۡءٞۖ وَهُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡبَصِيرُ[الشوری: ۱۱].

﴿وَلَمۡ يَكُن لَّهُۥ كُفُوًا أَحَدُۢ ٤[الاخلاص: ۴].

﴿فَلَا تَضۡرِبُواْ لِلَّهِ ٱلۡأَمۡثَالَ[النحل: ۷۴].

اصل دوم ایمان به آنچه الله تعالى خود را به آن وصف نموده است زیرا هیچ کسی نمی‌تواند مانند خود الله، او را وصف کند.

﴿ءَأَنتُمۡ أَعۡلَمُ أَمِ ٱللَّهُ[البقرة: ۱۴۰].

اصل سوم ایمان به آن صفاتی است که رسول الله جبرای خدا توصیف نموده، زیرا هیچ‌کسی به اندازه رسول الله به اوصاف خدا آشنا نیست:

﴿وَمَا يَنطِقُ عَنِ ٱلۡهَوَىٰٓ ٣ إِنۡ هُوَ إِلَّا وَحۡيٞ يُوحَىٰ ٤[النجم: ۳-۴].

برای یک مخلوق مسکین و عاجز و جاهل لایق نیست که در مقابل الله تعالى به او بگوید که چرا شما خود را با این صفت موصوف کرده‌اید و این صفت مخلوق است و من این صفت را لغو می‌کنم و از طرف خود بدون استناد به کتاب و سنت آن را عوض می‌کنم ﴿سُبۡحَٰنَكَ هَٰذَا بُهۡتَٰنٌ عَظِيمٞ[النور: ۱۶]. پس هر کسی اگر بگوید که صفت خالق آسمان و زمین با صفات خلق مشابهت دارد! او مجنون، جاهل، ملحد و گمراه است اما اهل سنت به صفات الله جل و علا ایمان دارند، بدون تشبیه به صفات مخلوقات آنگونه که خود فرموده: ﴿لَيۡسَ كَمِثۡلِهِۦ شَيۡءٞۖ وَهُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡبَصِيرُ[الشوری: ۱۱]. پس ما صفت سمیع و بصیر را از الله تعالى نفی نمی‌کنیم به این دلیل که مخلوقات نیز می‌شنوند و می‌بینند. خداوند دارای صفاتی است لایق جلال و کمال او و برای مخلوقات هم صفاتی است مناسب حال آنها و صفات هر کدام ثابت است با این فرق که صفات خالق آسمان و زمین از صفات مخلوق اعلی و اکمل است. مثلا صفت قدرت (توانائی):

﴿إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرٞ[البقرة: ۲۰].

مناسب و لایق به کمال و جلال اوست و همین صفت برای بعضی از مخلوقات هم آمده:

﴿إِلَّا ٱلَّذِينَ تَابُواْ مِن قَبۡلِ أَن تَقۡدِرُواْ عَلَيۡهِمۡ[المائدة: ۳۴].

در این آیه، الله تعالى صفت قدرت را به بعضی مخلوقات نسبت می‌دهد و ما می‌دانیم آنچه قرآن گفته حق است پس قدرت الله عزوجل لایق کمال و جلال اوست و قدرت مخلوق مناسب حال (عاجزانه و فانی و احتیاج) اوست، پس تفاوت مابین قدرت خداوند و قدرت بشر مانند تفاوت ذات خالق و ذات مخلوق است.

۲- و همچنان الله تعالى می‌فرماید:

﴿إِنَّ ٱللَّهَ سَمِيعُۢ بَصِيرٌ[الـمجادلة: ۱].

﴿لَيۡسَ كَمِثۡلِهِۦ شَيۡءٞۖ وَهُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡبَصِيرُ[الشوری: ۱۱].

و در حق انسان می‌گوید:

﴿فَجَعَلۡنَٰهُ سَمِيعَۢا بَصِيرًا[الانسان: ۲].

﴿أَسۡمِعۡ بِهِمۡ وَأَبۡصِرۡ يَوۡمَ يَأۡتُونَنَا[مریم: ۳۸].

و همچنان صفت حیات (زندگی) را برای خود ثابت کرده است:

﴿ٱللَّهُ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ٱلۡحَيُّ ٱلۡقَيُّومُ[البقرة: ۲۵۵].

﴿هُوَ ٱلۡحَيُّ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ[غافر: ۶۵].

﴿وَتَوَكَّلۡ عَلَى ٱلۡحَيِّ ٱلَّذِي لَا يَمُوتُ[الفرقان: ۵۸].

و در مورد مخلوقات هم می‌فرماید:

﴿وَجَعَلۡنَا مِنَ ٱلۡمَآءِ كُلَّ شَيۡءٍ حَيٍّۚ أَفَلَا يُؤۡمِنُونَ[الأنبیاء: ۳۰].

﴿وَسَلَٰمٌ عَلَيۡهِ يَوۡمَ وُلِدَ وَيَوۡمَ يَمُوتُ وَيَوۡمَ يُبۡعَثُ حَيّٗا ١٥[مریم: ۱۵].

﴿يُخۡرِجُ ٱلۡحَيَّ مِنَ ٱلۡمَيِّتِ وَيُخۡرِجُ ٱلۡمَيِّتَ مِنَ ٱلۡحَيِّ[الروم: ۱۹].

ما یقین و ایمان داریم بر اینکه صفت سمع و بصر به طور حقیقی لایق کمال و جلال الله تعالى است و همچنان صفت حیات،، و این سه صفت برای مخلوق مناسب حال (عجز و فنائی و افتقاری) اوست و مخالفت و تفاوت بین صفت خالق و مخلوق مثل تفاوت بین ذات خالق و مخلوق است، و همچنان الله تعالى خود را موصوف به اراده نموده است:

﴿فَعَّالٞ لِّمَا يُرِيدُ ١٦[البروج: ۱۶].

﴿إِنَّمَآ أَمۡرُهُۥٓ إِذَآ أَرَادَ شَيۡ‍ًٔا أَن يَقُولَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ ٨٢[یس: ۸۲].

و در مورد انسان هم می‌فرماید:

﴿تُرِيدُونَ عَرَضَ ٱلدُّنۡيَا[الأنفال: ۶۷].

﴿إِن يُرِيدُونَ إِلَّا فِرَارٗا[الأحزاب: ۱۳].

﴿يُرِيدُونَ لِيُطۡفِ‍ُٔواْ نُورَ ٱللَّهِ بِأَفۡوَٰهِهِمۡ[الصف: ۸].

هیچ شکی نیست که اراده الله تعالى حقیقی و لائق کمال و جلال اوست، و اراده انسان مناسب حال (عجز و فنا و افتقار) او. و همچنان الله تعالى خود را به علم توصیف فرموده:

﴿وَٱللَّهُ بِكُلِّ شَيۡءٍ عَلِيمٞ[التغابن: ۱۱].

﴿لَّٰكِنِ ٱللَّهُ يَشۡهَدُ بِمَآ أَنزَلَ إِلَيۡكَۖ أَنزَلَهُۥ بِعِلۡمِهِۦ[النساء: ۱۶۶].

﴿فَلَنَقُصَّنَّ عَلَيۡهِم بِعِلۡمٖۖ وَمَا كُنَّا غَآئِبِينَ ٧[الأعراف: ۷].

و در حق مخلوق هم صفت علم را ثابت نموده است:

﴿إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلَٰمٍ عَلِيمٖ[الحجر: ۵۳].

﴿وَإِنَّهُۥ لَذُو عِلۡمٖ لِّمَا عَلَّمۡنَٰهُ[یوسف: ۶۸].

علم الله تبارک و تعالى لایق‌شان اوست و علم بشر مناسب حال اوست.

۷- خداوند صفت کلام (سخن گفتن) را هم برای خود ثابت نموده:

﴿وَكَلَّمَ ٱللَّهُ مُوسَىٰ تَكۡلِيمٗا[النساء ۱۶۴].

﴿فَأَجِرۡهُ حَتَّىٰ يَسۡمَعَ كَلَٰمَ ٱللَّهِ[التوبة: ۶].

و برای بشر هم صفت تکلم را اثبات نموده است:

﴿فَلَمَّا كَلَّمَهُۥ قَالَ إِنَّكَ ٱلۡيَوۡمَ لَدَيۡنَا مَكِينٌ أَمِينٞ[یوسف: ۵۴].

﴿وَتُكَلِّمُنَآ أَيۡدِيهِمۡ[یس: ۶۵].

۸- در مورد خود صفت غنی را اثبات نموده:

﴿فَإِنَّ ٱللَّهَ لَغَنِيٌّ حَمِيدٌ[ابراهیم: ۸].

﴿وَٱللَّهُ غَنِيٌّ حَمِيدٞ[التغابن: ۶].

﴿وَمَن كَانَ غَنِيّٗا فَلۡيَسۡتَعۡفِفۡ[النساء: ۶].

﴿إِن يَكُونُواْ فُقَرَآءَ يُغۡنِهِمُ ٱللَّهُ مِن فَضۡلِهِۦ[النور: ۳۲].

﴿إِنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلرَّزَّاقُ ذُو ٱلۡقُوَّةِ ٱلۡمَتِينُ ٥٨[الذریات: ۵۸].

﴿وَهُوَ خَيۡرُ ٱلرَّٰزِقِينَ[سبأ: ۳۹].

﴿وَٱللَّهُ خَيۡرُ ٱلرَّٰزِقِينَ[الـجمعة: ۱۱].

و در مورد بشر هم این صفت را اثبات نموده است:

﴿فَٱرۡزُقُوهُم[النساء: ۸].

﴿وَٱرۡزُقُوهُمۡ فِيهَا[النساء: ۵].

﴿وَعَلَى ٱلۡمَوۡلُودِ لَهُۥ رِزۡقُهُنَّ[البقرة: ۲۳۳].

۱۰- همچنین در مورد خود صفت عمل را اثبات نموده

﴿أَوَ لَمۡ يَرَوۡاْ أَنَّا خَلَقۡنَا لَهُم مِّمَّا عَمِلَتۡ أَيۡدِينَآ أَنۡعَٰمٗا فَهُمۡ لَهَا مَٰلِكُونَ ٧١[یس: ۷۱].

و صفت عمل را هم برای مخلوق ثابت نموده است:

﴿إِنَّمَا تُجۡزَوۡنَ مَا كُنتُمۡ تَعۡمَلُونَ[الطور: ۱۶].

۱۱- و صفت تعلیم را هم در مورد خود ثابت نموده:

﴿عَلَّمَهُ ٱلۡبَيَانَ ٤[الرحمن: ۴]. ﴿عَلَّمَ ٱلۡإِنسَٰنَ مَا لَمۡ يَعۡلَمۡ ٥[العلق: ۵]. ﴿وَعَلَّمَكَ مَا لَمۡ تَكُن تَعۡلَمُۚ وَكَانَ فَضۡلُ ٱللَّهِ عَلَيۡكَ عَظِيمٗا[النساء: ۱۱۳].

و همین صفت را هم در مورد بشر ثابت نموده است:

﴿وَيُعَلِّمُهُمُ ٱلۡكِتَٰبَ وَٱلۡحِكۡمَةَ[الـجمعة: ۲].

﴿تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمَّا عَلَّمَكُمُ ٱللَّهُ[الـمائدة: ۴].

این اوصاف ذکر شده برای الله تعالى لایق کمال وجلال ذات اوست و برای انسان مناسب حال (عاجزانه و فنا و فقیرانه) اوست. پس تمام اوصاف الله تبارک و تعالى و انسان که در قرآن و احادیث صحیح آمده به همین شیوه هستند.

و همچنان صفت عین (چشم) برای خدا در قرآن ثابت شده:

﴿وَٱصۡبِرۡ لِحُكۡمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعۡيُنِنَا[الطور: ۴۸].

«شما در زیر نظر ما هستید».

﴿تَجۡرِي بِأَعۡيُنِنَا[القمر: ۱۴].

«زیر نظر ما حرکت می‌کرد».

﴿وَلِتُصۡنَعَ عَلَىٰ عَيۡنِيٓ[طه: ۳۹].

«تا در برابر دیدگان من ساخته و پرورش یابی».

و این صفت برای بشر هم آمده است:

﴿قُرَّتُ عَيۡنٖ لِّي وَلَكَ[القصص: ۹].

«نور چشم من و توست».

﴿وَقَرِّي عَيۡنٗا[مریم: ۲۶].

«و چشمت را (به این موجود جدید) روشن دار».

﴿وَلَا تَعۡدُ عَيۡنَاكَ عَنۡهُمۡ[الکهف: ۲۸].

«چشمان خود را از آنها برمگیر».

﴿ كَيۡ تَقَرَّ عَيۡنُهَا[طه: ۴۰].

«تا چشمش به تو روشن شود».

﴿وَٱبۡيَضَّتۡ عَيۡنَاهُ مِنَ ٱلۡحُزۡنِ فَهُوَ كَظِيمٞ[یوسف: ۸۴].

«و چشمان او از اندوه سفید شد اما خشم خود را فرو می‌برد».

﴿لَا تَمُدَّنَّ عَيۡنَيۡكَ إِلَىٰ مَا مَتَّعۡنَا بِهِۦ[الحجر: ۸۸].

«هرگز چشم خود را به نعمتهایی که به گروههایی از آنها دادیم میفکن».

درینجا عین (چشم) مناسب حال انسان است و برای خداوند لایق کمال و جلال ذات اوست بدون سؤال از کیفیت و بدون تشبیه با چشم مخلوق و بدون انکار.

شبهاتی در مورد اینکه الله متعال دارای اعضای متفاوت است و جواب آن

جناب محمد صادق نجمی در ص ۱۵۳ می‌گوید: خدای اهل سنت، دارای دست است:

جواب:

بلی جناب: خدای اهل سنت نه کور است و نه فلج و تمام آن احادیث، صحیح و ثابت هستند،، چرا آیات قرآن را درین مضمون نیاوردید،، اکنون بنده آیات این صفت خداوند را از قرآن عثمانی نقل می‌کنم.

۱- ﴿أَوَ لَمۡ يَرَوۡاْ أَنَّا خَلَقۡنَا لَهُم مِّمَّا عَمِلَتۡ أَيۡدِينَآ أَنۡعَٰمٗا فَهُمۡ لَهَا مَٰلِكُونَ ٧١[یس: ۷۱].

«آیا ندیدند که از آنچه با دست‌های خود به عمل آوردیم چهارپایانی برای آنان آفریدیم که آنان مالک آن هستند».

۲- ﴿قَالَ يَٰٓإِبۡلِيسُ مَا مَنَعَكَ أَن تَسۡجُدَ لِمَا خَلَقۡتُ بِيَدَيَّۖ أَسۡتَكۡبَرۡتَ أَمۡ كُنتَ مِنَ ٱلۡعَالِينَ ٧٥[ص: ۷۵].

«ای ابلیس چه چیزی مانع تو شد که بر مخلوقی که با دو دست خود او را آفریدم سجده کنی آیا تکبر کردی یا از برترینها بودی (برتر از اینکه فرمان سجود به تو داده شود».

۳- ﴿وَقَالَتِ ٱلۡيَهُودُ يَدُ ٱللَّهِ مَغۡلُولَةٌۚ غُلَّتۡ أَيۡدِيهِمۡ وَلُعِنُواْ بِمَا قَالُواْۘ بَلۡ يَدَاهُ مَبۡسُوطَتَانِ يُنفِقُ كَيۡفَ يَشَآءُ[المائدة: ۶۴].

«یهود گفتند دست خدا (با زنجبیر) بسته است، دست‌هایشان بسته باد، و بخاطر این سخن، از رحمت (الهی) دور شوند بلکه هر دو دست او گشاده است هرگونه بخواهد می‌بخشد».

جای تعجب و تأسف است که در ترجمه آیه الله مکارم شیرازی تناقض و تحیر آمده و کلمات «يدالله» و «أيديهم» و «يداه» را به دست و دست‌هایشان و هر دو دست ترجمه نموده و بعد از هر دو دست کلمه (قدرت) را نوشته است. بر این تأویل بی‌محل و بی‌مکان یک طالب مبتدی هم می‌خندد و همچنان کلمه «بیدی» که صیغه تثنیه است را به قدرت تأویل کرده است. این تأویل در این دو آیه خلاف عقل و نقل است و همچنان جمله:

﴿مِّمَّا عَمِلَتۡ أَيۡدِينَآ[یس: ۷۱].

را به قدرت تأویل کرده است. اگر یدالله به معنی قدرت است باید چنین ترجمه می‌کرد: که قدرت خدا با زنجیر بسته است و هر دو قدرت او گشاده است،، و من آدم را با هر دو قدرت آفریده‌ام. که در این صورت بر این ترجمه و تأویل همان عرب بوّال و شترچران هم می‌خندند بهترین عقیده همان راه و رسم سلف است که معتقد بودند اوصاف خدا مثل ذات اویند «و بلاکيف و بلا تشبيه وبلا تعطيل» هستند و نیازی به تاویل و تحریف ندارند.

نجمی در ص ۱۵۵ به صورت اعتراض گفته اهل سنت می‌گویند: خدائیکه دارای انگشت است.

جواب:

بلی جناب نجمی دست بدون انگشت در انسان هم یک عیب و نقص به حساب می‌رود. ثانیا انگشت را با دست چه فرقی است، چهار آیه در قرآن برای ثبوت دست آمده است، بنده برای شما نقل نمودم و جناب مکارم شیرازی یدالله را بدست خدا ترجمه کرده [آیه ۶۴ از سوره المائدة] و در قرآن عثمانی کلمه قبضه آمده است و قبضه بدست انگشت‌دار گفته می‌شود.

﴿وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدۡرِهِۦ وَٱلۡأَرۡضُ جَمِيعٗا قَبۡضَتُهُۥ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ وَٱلسَّمَٰوَٰتُ مَطۡوِيَّٰتُۢ بِيَمِينِهِۦۚ سُبۡحَٰنَهُۥ وَتَعَٰلَىٰ عَمَّا يُشۡرِكُونَ ٦٧[الزمر: ۶۷].

«آنها خدا را آن‌گونه که شایسته است نشناختند در حالی که تمام زمین در روز قیامت در قبضة اوست و آسمان‌ها پیچیده در دست راست او،، منزه و برتر است از شریک‌هایی که برای او می‌پندارند».

و در ترجمه مکارم شیرازی فقط کلمه راست را نگفته است و شما تاکنون منکر دست بودید اما در اینجا دست را قبول کردید و منکر راست شدید. حال آنکه درین آیه کلمه یمین (راست) آمده است. علاوه بر این کلمه دست با انگشت تنها در قرآن محمدی نیامده بلکه در تورات هم آمده است ولی شما که منکر قرآن محفوظ از تحریف هستید، کجا توراه محرف را قبول می‌کنید. جناب نجمی همه آن احادیث که دراین باب آورده اید صحیح و معنی آن در قرآن موجود است و شما منکر قرآن و حدیث نبوی و منکر اقوال ائمه اهل بیت هستید لکم دينکم ولي دين.

جواب اعتراضی که در صفحه ۱۵۷ آمده و گفته: اهل سنت وجود کمر را برای خدا ثابت کرده‌اند:

جواب:

در عقیده کل اهل سنت چنین واژه‌ای نیامده و نیست اما آن حدیث که نقل نموده‌اید، کلمه «حقو» است و معنی آن در لغت عربی جای بستن ازار را می‌گویند و همچنین برخاستن رحم و قرابت و گفتگوی آن با خداوند تبارک و تعالى در عقل نمی‌گنجد و این کلمه بصورت یک مثال ساده و زودفهم گفته شده لذا اهل سنت به این گفته پرحکمت خاتم‌الانبیاء ایمان کامل دارند و قبولش می‌کنند و در معنی آن تکلف و تعمق را لازم نمی‌دانند و بدون سؤال از کیف و کیفیت و بدون تشبیه و تعطیل و تحریف، قول رسول الله جرا بر چشم می‌گذارند و به آن عقیده دارند.

و مطابق آیه هفت آل عمران رفتار می‌کنند:

﴿كُلّٞ مِّنۡ عِندِ رَبِّنَاۗ وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّآ أُوْلُواْ ٱلۡأَلۡبَٰبِ[آل‌عمران: ۷].

«ما به همه آن ایمان آوردیم، همه از طرف پروردگار ماست و جز صاحبان عقل، متذکر نمی‌شوند، (و این حقیقت را درک نمی‌کنند)».

در اول کافی کتاب الحجه بابی در مورد احادیث صعب و مشکل آمده است [۴۸۱]و اهل سنت این حدیث را مثل مضمون همین باب اصول کافی حساب می‌کنند. و سختی برخی اقوال پیامبر جاز بعضی اقوال ائمه کم‌تر نیستند.

اعتراض شماره ۶-۷ نجمی در باب توحید، ص ۱۵۸ که می‌گوید: خدای صحیحین ساق خود را نشان می‌دهد.

۲- خدائی که دارای پا است.

جواب:

کلمه ساق در قرآن مجموعه عثمانی سوره القلم آیه ۴۲ آمده است:

﴿يَوۡمَ يُكۡشَفُ عَن سَاقٖ وَيُدۡعَوۡنَ إِلَى ٱلسُّجُودِ فَلَا يَسۡتَطِيعُونَ ٤٢[القلم: ۴۲].

«(بخاطر بیاورید) روزی را که ساق پاها برهنه می‌گردد و دعوت به سجود می‌شوند امّا نمی‌توانند سجود کنند».

ترجمه از مکارم شیرازی،، اهل سنت هم مطابق آیه هفت آل عمران می‌گویند:

﴿ءَامَنَّا بِهِۦ كُلّٞ مِّنۡ عِندِ رَبِّنَا[آل‌عمران: ۷].

آن احادیثی که جناب نجمی آورده صحیح و موافق و مطابق با آیه ۴۲ سوره القلم هستند جناب آية ‌الله شیرازی ساق را به ساق پاها ترجمه نموده و مطابق عقیده اهل سنت رفتار نموده است:

﴿وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّآ أُوْلُواْ ٱلۡأَلۡبَٰبِ[آل‌عمران: ۷].

امّا اعتراض به این که خدا دارای پا است و حدیث انس و ابوهریرهبرا نقل نموده صحیح‌اند، این را هم اهل سنت مثل باقی اوصافی که در قرآن به صراحت آمده و هیچ محل تأویل هم نداشته قبول کرده و به آن عقیده دارند، مطابق آیه هفت آل عمران و هیچ مشکلی هم بحمدالله نداریم و نخواهیم داشت.

ثانیا جناب نجمی و عبدالحسین، و ابوریه و احمد امین و دیگران در مورد آیه ۳۰ سوره ق چه می‌گویند:

﴿يَوۡمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ ٱمۡتَلَأۡتِ وَتَقُولُ هَلۡ مِن مَّزِيدٖ ٣٠[ق: ۳۰].

«روزی که به جهنم می‌گوییم، آیا پر شده‌ای و او می‌گوید آیا افزون بر این هم هست».

برگرفته از ترجمه مکارم شیرازی. اکنون ببینید که خدا هم سخن می‌گوید در حالی که خالق حوادث و مخلوقات است و جهنم که خود مخلوق است سخن می‌گوید، شما اگر از مشابهت در اوصاف فرار می‌کنید درینجا چه جوابی دارید، در تفسیر همین آیه به «تفسير الـميزان» مراجعه کنید که مفسر شما طباطبائی می‌گوید: حدیث قراردادن پا بر جهنم و گفته جهنم: «قط‌قط» در روایات کثیری از طریق اهل سنت روایت شده است [۴۸۲]. محمدی ری شهری و همه این مفسرین شما این حدیث را قبول کرده و به عنوان دلیل از آن استفاده کرده‌اند. جناب نجمی، شما تمام اوصاف الله تعالى را که در قرآن و احادیث صحیح آمده رد و انکار نمودید به علت تجسم و این علت خود تراشیده شما و فلسفه یونانیها است، آیا برای ثبوت و سلب این صفات از آدم تا خاتم و در کتب و صحائف انبیاء دلیلی دارید یا خیر، مسلماً جواب منفی است.

جناب نجمی در ص ۱۶۸ می‌گوید: احادیثی‌ که درباره توحید در کتب اهل تسنن آمده است ایهام و یا دلالتی صریح بر اثبات تجسم برای خداوند متعال دارد.

جواب:

باید در جواب نجمی عرض بکنم، ایهام و دلالت صریح بر اثبات تجسم تراشیده شما است و در قرآن به وضوح آمده است، پس جناب عالی دست از این قرآن بردارید یا بهمان ادعای تحریف خود ادامه بدهید زیرا آنچه در کتب صحیحن دیده‌اید در قرآن موجود هم می‌بینید، مثل: ﴿يَدُ ٱللَّهِ مَغۡلُولَةٌۚ غُلَّتۡ أَيۡدِيهِمۡ وَلُعِنُواْ بِمَا قَالُواْۘ بَلۡ يَدَاهُ مَبۡسُوطَتَانِ[المائدة: ۶۴]. ﴿خَلَقۡتُ بِيَدَيَّ[ص: ۷۵]. ﴿مِّمَّا عَمِلَتۡ أَيۡدِينَآ[یس: ۷۱]. ﴿تَعۡرُجُ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةُ وَٱلرُّوحُ إِلَيۡهِ[المعارج: ۴]. ﴿فَإِذَا قَرَأۡنَٰهُ[القیامة: ۱۸]. ﴿إِلَىٰ رَبِّهِۦ سَبِيلٗا[الفرقان: ۵۷]. ﴿وَجَآءَ رَبُّكَ وَٱلۡمَلَكُ صَفّٗا صَفّٗا ٢٢[الفجر: ۲۲]. ﴿إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ[الصف: ۴]. ﴿كَتَبَ رَبُّكُمۡ عَلَىٰ نَفۡسِهِ ٱلرَّحۡمَةَ[الأنعام: ۵۴]. ﴿وَغَضِبَ ٱللَّهُ عَلَيۡهِ[النساء: ۹۳]. ﴿مَآ أَسۡخَطَ ٱللَّهَ[محمد: ۲۸]. ﴿فَلَمَّآ ءَاسَفُونَا[الزخرف: ۵۵]. ﴿وَلَٰكِن كَرِهَ ٱللَّهُ[التوبة: ۴۶]. ﴿يَأۡتِيَهُمُ ٱللَّهُ فِي ظُلَلٖ مِّنَ ٱلۡغَمَامِ[البقرة: ۲۱۰]. ﴿يَأۡتِيَ رَبُّكَ[الأنعام: ۱۵۸]. ﴿وَجۡهُ رَبِّكَ[الرحمن: ۲۷]. ﴿يُرِيدُونَ وَجۡهَهُۥ[الأنعام: ۵۲]. ﴿بِأَعۡيُنِنَا[هود: ۳۷]. ﴿عَلَىٰ عَيۡنِيٓ[طه: ۳۹]. ﴿سَمِعَ ٱللَّهُ[آل‌عمران: ۱۸۱]. ﴿وَٱللَّهُ يَسۡمَعُ[الـمجادلة: ۱]. ﴿أَسۡمَعُ وَأَرَىٰ[طه: ۴۶]. ﴿وَٱللَّهُ خَيۡرُ ٱلۡمَٰكِرِينَ[آل‌عمران: ۵۴]. ﴿وَأَكِيدُ كَيۡدٗا ١٦[الطارق: ۱۶]. ﴿وَمَكَرۡنَا مَكۡرٗا[النمل: ۵۰]. ﴿ٱلرَّحۡمَٰنُ عَلَى ٱلۡعَرۡشِ ٱسۡتَوَىٰ ٥[طه: ۵]. ﴿ثُمَّ ٱسۡتَوَىٰ عَلَى ٱلۡعَرۡشِ[الأعراف: ۵۴]. ﴿وَرَافِعُكَ إِلَيَّ[آل‌عمران: ۵۵]. ﴿بَل رَّفَعَهُ ٱللَّهُ إِلَيۡهِ[النساء: ۱۵۸]. ﴿إِلَيۡهِ يَصۡعَدُ ٱلۡكَلِمُ ٱلطَّيِّبُ[فاطر: ۱۰]. ﴿وَهُوَ مَعَكُمۡ[الحدید: ۴]. ﴿إِنَّ ٱللَّهَ مَعَنَا[التوبة: ۴۰]. ﴿هُوَ رَابِعُهُمۡ[الـمجادلة: ۷]. ﴿هُوَ سَادِسُهُمۡ[الـمجادلة: ۷]. ﴿إِنَّ ٱللَّهَ مَعَ ٱلصَّٰبِرِينَ[البقرة: ۱۵۳]. ﴿وَكَلَّمَ ٱللَّهُ مُوسَىٰ تَكۡلِيمٗا[النساء: ۱۶۴]. ﴿مِّنۡهُم مَّن كَلَّمَ ٱللَّهُ[البقرة: ۲۵۳]. ﴿لِمِيقَٰتِنَا وَكَلَّمَهُۥ رَبُّهُۥ[الأعراف: ۱۴۳]. ﴿وَنَٰدَيۡنَٰهُ مِن جَانِبِ ٱلطُّورِ[مریم: ۵۲]. ﴿وَقَرَّبۡنَٰهُ نَجِيّٗا[مریم: ۵۲]. ﴿وَإِذۡ نَادَىٰ رَبُّكَ[الشعراء: ۱۰]. ﴿وَنَادَىٰهُمَا رَبُّهُمَآ[الأعراف: ۲۲]. ﴿يُنَادِيهِمۡ[القصص: ۶۲]. ﴿حَتَّىٰ يَسۡمَعَ كَلَٰمَ ٱللَّهِ[التوبة: ۶]. ﴿يَسۡمَعُونَ كَلَٰمَ ٱللَّهِ[البقرة: ۷۵]. ﴿يُرِيدُونَ أَن يُبَدِّلُواْ كَلَٰمَ ٱللَّه[الفتح: ۱۵]. ﴿لَّا مُبَدِّلَ لِكَلِمَٰتِهِۦ[الأنعام: ۱۱۵]. ﴿مِن رَّبِّكَ[البقرة: ۱۴۷]. ﴿إِلَىٰ رَبِّهَا نَاظِرَةٞ ٢٣[القیامة: ۲۳]. ﴿وَلَدَيۡنَا مَزِيدٞ[ق: ۳۵]. ﴿وَنَحۡنُ أَقۡرَبُ إِلَيۡهِ مِنكُمۡ[الواقعة: ۸۵]. ﴿بَصِيرٞ[البقرة: ۱۱۰]. ﴿سَمِيعُۢ[الـمجادلة: ۱]. ﴿وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ قَتَلَهُمۡ[الأنفال: ۱۷]. ﴿وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ رَمَىٰ[الأنفال: ۱۷]. ﴿يَخَافُونَ رَبَّهُم مِّن فَوۡقِهِمۡ[النحل: ۵۰]. ﴿وَيَحۡمِلُ عَرۡشَ رَبِّكَ فَوۡقَهُمۡ يَوۡمَئِذٖ ثَمَٰنِيَةٞ[الحاقة: ۱۷]. ﴿يُدَبِّرُ ٱلۡأَمۡرَ[یونس: ۳]. (نمونه) در همه آیات مذکور دلالتی صریح بر اثبات تجسم (بنا بر ادعای شما) برای خداوند متعال علناً وجود دارد.

و آن مشخّصاتی که شما در علم کلام از دیمقریطس (استاد فلاسفه یونان) که ۴۲۰ سال قبل از میلاد زندگی داشته تقلید کرده و برای خدا تراشیده‌اید تعریف معدوم یا تعریف الدهر است و در کتب آسمانی و گفتار انبیاءنیست و نیامده».

عقیده اهل سنت همانست که قرآن و حدیث گواهی دهد،، و همین است عقیده اهل بیت. امام رضا می‌گوید: ما به آنچه کتاب و سنت گواهی دهد عقیده داریم [۴۸۳].

[۴۸۱] کافی: ج ۲، ص ۲۵۳. [۴۸۲] به نقل از تفسير الـميزان: ج ۱۸، ص ۳۶۲ و تفسير القرآن الکريم: ج ۱، ص ۵۸ و ص ۱۵۶ و محمد بن ابراهیم صدرالدین شیرازی و ميزان الحکمه: ج ۲، ص ۱۷۸ و ص ۱۷۹، زیر قول خداوند: ﴿هَلۡ مِن مَّزِيدٖ[ق: ۳۰]. [۴۸۳] کافی: ج ۱، ص ۱۳۶.

شبهه‌ای دیگر بر کتب احادیثی اهل سنت و جواب به آن

جناب محمد صادق نجمی در کتاب خود ص ۱۶۷ می‌گوید: یک اختلاف‌نظر اساسی و یک فرق و امتیاز مهم در میان علماء شیعه و علماء اهل سنت نسبت به کتب حدیث و محتویات آنها وجود دارد، علماء اهل سنت می‌گویند: تمام حدیثهای صحیح بخاری صحیح است.

آری برخلاف این نظریه، علماء شیعه در هیچیک از کتب حدیث خود چنین نظریه و عقیده ندارند و حتی تک‌تک احادیث کتب اربعه را نیز خواه از نظر متن و خواه از نظر سند قابل بحث و بررسی می‌دانند.

باید به خدمت جناب نجمی عرض بکنم که تلاش علماء شیعه برای بحث و بررسی رجال از قرن پنجم شروع می‌شود،، نجاشی متوفی ۴۵۰، مجلسی متوفی، ۱۱۱۱، خویی متوفی ۱۴۱۴ و کشی متوفی ۳۴۰، از قرن چهارم.

امّا تلاش علماء اهل سنت از قرن اول هجری شروع می‌شود و تا قرن حاضر که محمد ناصرالدین الالبانی متولد ۱۳۳۲ متوفی ۱۴۲۰ هجری قمری/ادامه دارد که دویست و هفده تألیف دارد و تقریبا همه اینها در بحث و بررسی رجال و متن هستند.

اولین کتاب مشهور شما از کتب اربعه اصول کافی است که شانزده هزار و یکصد و نود نه (۱۶۱۹۹) حدیث جمع نمود،، از عدد فوق پنج هزار و هفتاد و دو (۵۰۷۲) حدیث آن را متاخرین شما صحیح دانسته‌اند و نه هزار و چهار صد و هشتاد (۹۴۸۰) حدیث آن ضعیف و یک صد و چهل و چهار (۱۴۴) حدیث آن حسن و یک هزار و یک صد و بیست و هشت (۱۱۲۸) حدیث آن موثق و سیصد و دو عدد آن قوی هستند [۴۸۴]. مترجم آن یعنی سیدجواد مصطفوی می‌گوید: امروز هم درباره آن به عنوان معتبرترین کتاب بعد از قرآن قضاوت می‌شود،، و می‌گوید: بعضی از علماء معتقدند که کتاب کافی بر امام زمان عرضه شده و آن حضرت فرمود: «الکافي کافٍ لِشيعَتنا». نجاشی گوید: کلینی در زمان خود شیخ و پیشوای شیعه بوده -در ری- و بیشتر از همه مورد اعتماد است، ابن طاووس گوید: توثیق و امانت شیخ کلینی مورد اتفاق همگان است. محمدتقی مجلسی گوید: حق اینست که درمیان علماء شیعه مانند کلینی نیامده است و هر که در اخبار و ترتیب کتاب او دقت کند درمی‌یابد که او از جانب خداوند تبارک و تعالى مؤید بوده است، شیخ مفید گوید: کافی در ردیف جلیل‌ترین کتب شیعه و سودمندترین آنهاست.

محقق کرکی گوید: کتاب بزرگ در موضوع حدیث بنام کافی است که مانند آن نوشته نشده، فیض کاشانی گوید: کافی شریفترین و کاملترین و جامع‌ترین کتب است، زیراکه درمیان آنها شامل اصول و خالی از عیب و فضول است.

مولی محمد امین استرآبادی گوید: ما از اساتید و علماء خود شنیده‌ایم که در اسلام کتابی تألیف نشده که برابر یا نزدیک بکتاب کافی باشد [۴۸۵].

کلینی در زمان سفراء امام زمان زنده بوده و به قول سید بن طاوس این خود برای ما راهی باز می‌کند که نوشته‌های کلینی را توأم با حقیقت بدانیم.

کلینی ملتزم است که در کتاب کافی همه احادیث را جز اندکی با تمام سلسله سند تا برسد بامام ذکر کند [۴۸۶]، اکنون به بررسی رجال اسناد کتاب کافی می‌پردازیم:

[۴۸۴] دراسات في الحديث و الـمحدثين: ص ۱۳۷. [۴۸۵] به نقل از الفوائد الـمدينه. [۴۸۶] برگرفته از مقدمه مترجم کافی: ص ۷-۱۰.

بررسی کافی و برخی از رجال آن

۱- محمد بن سنان از ابونخّاس از برخی اصحاب ما روایت می‌کند که ابوجعفر فرمود: ما (اهل بیت) سبع المثانی هستیم که خداوند در آیه: ﴿وَلَقَدۡ ءَاتَيۡنَٰكَ سَبۡعٗا مِّنَ ٱلۡمَثَانِي وَٱلۡقُرۡءَانَ ٱلۡعَظِيمَ ٨٧[الحجر: ۸۷]. آورده و آن را به پیامبرمان عطا فرموده است و ما وجه خدا و چشم او در میان مخلوقات [۴۸۷].

محمد بن سنان از کذّابان مشهور است که برای خدا دست و صورت و جسم و مکان قائل است، علاوه بر این از غلاه است و امام را دست و چشم خدا می‌داند و ابوسلام النخّاس مجهول‌الحال است، مجلسی می‌گوید: این حدیث ضعیف است،، و معلوم است که قبل از آمدن ائمه، (نعوذبالله) خدا کور و فلج بوده، این حدیث مخالف آیه ﴿وَرَبَّكَ فَكَبِّرۡ ٣[المدثر: ۳]. ﴿سُبۡحَٰنَ رَبِّكَ رَبِّ ٱلۡعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ ١٨٠[الصافات: ۱۸۰]. ﴿فَإِنَّ ٱللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ ٱلۡعَٰلَمِينَ[آل‌عمران: ۹۷] است.

۲- احمد بن اسحاق از سعد بن ملم از معاویه بن عمار از ابوعبدالله روایت می‌کند که: به خدا قسم ما (اهل بیت) اسم‌های نیکوی خدا هستیم و خداوند ما را چشم خود در میان بندگانش و زبان گویایش درمیان مخلوقات و دست مهربان خود بر بندگان و صورتی که از آن می‌آیند و دری که بر او دلالت می‌کند و خزینه داران خدا در آسمان و زمین هستیم، به وسیله ما درختان ثمر می‌دهند و میوه‌ها می‌رسند و نهرها جاری می‌شوند و به سبب ما باران آسمانی می‌بارد و گیاهان می‌رویند و با عبادت ماست که خدا عبادت می‌شود و اگر ما نبودیم، خدا عبادت نمی‌شد مجلسی می‌گوید: سند آن مجهول است و متن آن برخلاف قرآن است [۴۸۸].

این حدیث برخلاف عقل و قرآن است. قرآن در حقّ پیامبر جمی‌فرماید:

﴿قُل لَّآ أَقُولُ لَكُمۡ عِندِي خَزَآئِنُ ٱللَّهِ وَلَآ أَعۡلَمُ ٱلۡغَيۡبَ[الأنعام: ۵].

این حدیث جعلی را بکر بن صالح ساخته و بنام امام برخلاف قرآن تمام نموده است. در روایت این حدیث حمزه بن بزیع وجود دارد که مامقانی گوید: حمزه بن بزیع، ضعیف است، او از علی بن حمزه بطائنی پول گرفت و مذهب واقفیه را ترویج داد، و امام رضا÷فرمود: حمزه بن یزیع شقی است و نمی‌میرد مگر زندیق و در وقت مردن کافر از دنیا رفت.

۳- احمد بن محمد از ابن ابی‌نصر از محمد بن حمران از اسود بن سعید از ابوجعفر روایت می‌کند که گفت: ما حجت خدا و باب خدا، زبان خدا وجه خدا، چشم خدا در میان خلق و مجریان دستورات او در میان بندگانش هستیم.

۴- محمد بن یحیی از محمد بن حسین از محمد بن اسماعیل بن زیع از عمویش از حمزه بن بزیع از علی بن سوید از ابوالحسن موسی بن جعفر روایت می‌کند که فرمود: خداوند امیرالمؤمنین و افراد پس از ایشان و برگزیدگان را مکانت رفیع عطا فرموده تا اینکه این امر به آخرین نفر آنان می‌رسد.

۵- محمد بن یحیی از محمد بن حسین از احمد بن محمد بن ابونصر از حسان جمال روایت می‌کند که گفت: هاشم بن ابوعماره جنبی روایت کرده که من از امیرالمؤمنین شنیدم که فرمود: من چشم خدا، دست او، کنار او در نزدیک‌ شدن به او هستم [۴۸۹].

این احادیث که در آن راویان جعل‌کننده و دروغگو وجود دارد برخلاف نص صریح قرآن است که در سوره النساء آیه ۱۶۵ می‌فرماید:

﴿رُّسُلٗا مُّبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى ٱللَّهِ حُجَّةُۢ بَعۡدَ ٱلرُّسُلِۚ وَكَانَ ٱللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمٗا ١٦٥[النساء: ۱۶۵]. و علیسدر خطبه ۹۰ نهج ‌البلاغة فرموده: «تمتْ بِنَبينا محمدٍ جحجّتهُ». در سند حدیث، حسان الجمال وجود دارد که مجهول‌ است و از راویان خرافات روایات قبلی می‌باشد و متن بر ضد قرآن ا‌ست و در سند حدیث: «جنب الله». حمزه بن بزیع موجود است که حال او را بیان نمودیم. خداوند در قرآن سوره زمر آیه ۵۶ فرموده:

﴿أَن تَقُولَ نَفۡسٞ يَٰحَسۡرَتَىٰ عَلَىٰ مَا فَرَّطتُ فِي جَنۢبِ ٱللَّهِ وَإِن كُنتُ لَمِنَ ٱلسَّٰخِرِينَ ٥٦[الزمر: ۵۶]. جنب الله به معنی قرب خدا است نه علی و در سوره انعام آیه ۳۱ آمده:

﴿يَٰحَسۡرَتَنَا عَلَىٰ مَا فَرَّطۡنَا فِيهَا[الأنعام: ۳۱]. با ضمیر تانیث آمده یعنی در دنیا.

۶- حاکم بن مسکین از اسحاق بن عمار از مردی از ابوعبدالله در مورد آیه زیر فرموده که منظور از آن ولایت امیرمؤمنان است.

﴿إِنَّا عَرَضۡنَا ٱلۡأَمَانَةَ عَلَى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ وَٱلۡجِبَالِ فَأَبَيۡنَ أَن يَحۡمِلۡنَهَا وَأَشۡفَقۡنَ مِنۡهَا وَحَمَلَهَا ٱلۡإِنسَٰنُ[الأحزاب: ۷۲]. این تحریف و تفسیر به رأی است، دوم اینکه اسحاق بن عمّار، فطحی مذهب است و این دروغ بزرگ را بر امام جعفر تمام کرده و در جای دیگر ضد این حدیث آمده که امام بر تمام آسمان‌ها و زمین ولایت دارد [۴۹۰].

۷- علی بن حسّان از عبدالرحمن بن کثیر از ابوعبدالله در مورد آیه زیر:

﴿ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَلَمۡ يَلۡبِسُوٓاْ إِيمَٰنَهُم بِظُلۡمٍ[الأنعام: ۸۲]. فرموده: منظور خدا اینست که به ولایتی که محمد جآورده ایمان آورده‌اند و آن را با ولایت فلانی (ابوبکر) و ولایت فلانی (عمر) مخلوط نکنند، در این صورت اگر چنین کند آن را با ظلم درهم آمیخته است [۴۹۱].

این سوره مکی است آیا در مکه ابوبکر و عمرببه خلافت رسیده بودند،، علی بن حسّآن راوی کذّاب و ضعیف آن در نزد علماء شیعه هم بی‌اعتبار است و دارای تفسیر مخلوط به باطل است،، و عبدالرحمن بن کثیر، غالی و معروف به دروغ‌گوئی بوده و این دو نفر این حدیث را جعل و به نام امام تمام کرده‌اند.

اربعی بن عبدالله هم بر ابوجعفر دروغ بسته است. [۴۹۲]

۱۱- الوشّاء در حدیث هفتم همین بحث که ذکر کردیم بر ابوجعفر دروغ گفته.

۱۲- علی بن ابی‌حمزه بطائنی واقفی مذهب خبیث، مذهب واقفیه را ایجاد و اموال امام را اختلاس نموده و معتقد به تحریف قرآن بود و در حدیث هشتم همین باب که ذکر کردیم بر امام جعفرسدر تفسیر آیه ۷۱ سوره احزاب این تحریف را نسبت داده که بعد از آیه: ﴿وَمَن يُطِعِ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ(في ولايةِ علي وَولايةِ الأئمة من بعدَه)فَقَدۡ فَازَ فَوۡزًا عَظِيمًا[الأحزاب: ۷۱]. نازل شده و دشمنان علی این جمله را کم کرده‌اند.

۸- محمد بن مروان آیه ۵۳ سوره احزاب:

﴿كَانَ لَكُمۡ أَن تُؤۡذُواْ رَسُولَ ٱللَّهِ[الأحزاب: ۵۳]. را اینگونه تحریف کرده که پس از آن جمله: «في علي والأئمة». نازل شده و این تحریف را بر ائمه نسبت می‌داد. این مطلب در حدیث شماره نه باب مذکور آمده است.

۹- احمد بن محمد بن عبدالله گفته: «وَوالدٍ وَما ولدَ أميرالـمؤمنينَ وما ولَد مِنَ الأئمة». که حدیث ۱۱ همین باب است را اینگونه تحریف نموده در حال که این سوره مکی و وَلَد فعل ماضی است و علی در مکه والد نبوده و اولادی نداشت.

۱۰- در حدیث دوازدهم همین باب علی بن حسان و عبدالرحمن بن کثیر کذّاب غالی و فاسد العقیدة بر امام جعفر دروغ گفته و معتقد است که آیه ۴۱ سوره انفال در جنگ نازل شده در حالی که آن وقت هنوز ائمه بوجود نیامده بودند و خویشان رسول الله جمنحصر به دوازده نفر نبودند.

۱۱- و در حدیث سیزد‌هم همین باب، الوشّاء و عبدالله بن سنان بر امام جعفر دروغ گفته‌اند، عبدالله بن سنان خزینه‌دار دربار منصور دوانیقی و راوی خرافات ضد قرآنی بوده است و در این روایت ترجمه آیه ۱۸۱ سوره اعراف را به امام نسبت داده‌است.

۱۲- در حدیث چهاردهم همین باب علی بن حسان کذّاب و عبدالرحمن بن کثیر کذاب و غالی در تفسیر آیه هفت آل عمران بر امام جعفر چنین دروغ بسته‌اند که منظور از همه‌ی آیات محکمات، علی است و مراد از آیات متشابهات ابوبکر و عمر و عثمان هستند و کلینی از چنین تفسیری لذّت می‌برد.

۱۳- در حدیث پانزدهم همین باب، الوشّاء بر امام ابوجعفر دروغ گفته است.

۱۴- در حدیث شانزده همین باب، ابن مسکان والحلبی به امام جعفر نسبت داده‌اند که گفته، تفسير السّلم، الدخول في امْرِنااست.

۱۵- در حدیث هفده در تفسیر آیه ۱۹ سوره انشقاق که مکی است زراره بر امام ابوجعفر دروغ بسته که مراد از ﴿لَتَرۡكَبُنَّ طَبَقًا عَن طَبَقٖ ١٩[الانشقاق: ۱۹]. خلافت ابوبکر و عمر و عثمان است.

۱۶- در حدیث ۱۸ همین باب حماد بن عیسی از عبدالله بن جندب در تفسیر آیه ۵۱ سوره قص بر ابوالحسن دروغ گفته‌ است.

۱۷- در حدیث ۱۹ همین باب در تفسیر آیه ۱۳۶ سوره بقره محمد بن نعمان و سلام بر امام ابوجعفر دروغ گفته‌اند.

۱۸- در حدیث ۲۰ همین باب در تفسیر آیه ۶۸ سوره آل عمران، الوشّاء بر امام باقر دروغ گفته است.

۱۹- در حدیث ۲۱ همین باب در تفسیر آیه ۱۹ سوره انعام، الوشاء و احمد بن عائذ از ابن اذینه بر امام جعفر دروغ بسته و بازی‌کردن با قرآن را به او نسبت داده‌اند.

۲۰- در حدیث شماره ۲۲ و ۲۳ این باب جناب کلینی با رجال اسناد خود بازی کرده‌ و آیه ۱۵ سوره طه را تحریف و به آدم÷توهین نموده‌ باز هم می‌گویند: «الکافي کافٍ لشيعتِنا». بلی برای چنین شیعه‌ای که با قرآن بازی بکند، این کتاب کافیست و بهتر از این نمی‌یابند.

۲۱- در حدیث ۲۴ باب سابق جناب الثمالی به امام باقر در آیه ۴۳ سوره زخرف تفسیر خنده‌آور و بازی با قرآن و علیسرا نسبت داده: «إنك على صراط مستقيم، إنك علي ولاية علي وعلي هو الصراط الـمستقيم». یعنی: «تو ای محمد بر راه راست هستی، تو بر مسیر ولایت علی هستی و علی همان صراط مستقیم است». درحالی که علیسدر نمازهای شبانه‌روزی حداقل چهل دفعه می‌گوید خدایا ما را به راه راست و مستقیم هدایت کن.

۲۲- در حدیث ۲۵ همین باب احمد بن محمد البرقی که در دین شک دارد و محمد بن سنان کذّاب و منخّل ضعیف و جابر بن یزید غالی المذهب (که قرآن را دست‌خورده و تحریف شده می‌داند) به امام باقر نزول آیه ۹۰ سوره بقره را چنین نسبت داده‌اند، «نزلَ جبرئيلُ بهذه الآية على محمدٍ هکذا:﴿بِئۡسَمَا ٱشۡتَرَوۡاْ بِهِۦٓ أَنفُسَهُمۡ أَن يَكۡفُرُواْ بِمَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ (في علي) بَغۡيًا أَن يُنَزِّلَ ٱللَّهُ مِن فَضۡلِهِۦ عَلَىٰ مَن يَشَآءُ مِنۡ عِبَادِهِۦ[البقرة: ۹۰]. که طبق این روایت دروغ، جمله: «في علي» از آیه حذف شده است.

۲۳- جابر بن یزید با همین سند گفته که جبرئیل این آیه را نازل کرد.

۲۴- و به همین سند چنین روایت دروغ دیگری هم آورده شده: «نزل جبرئيل علي محمد جبهذه الاية هکذا:﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ أُوتُواْ ٱلۡكِتَٰبَ ءَامِنُواْ بِمَا نَزَّلۡنَا[النساء: ۴۷]. في علي نوراً مبيناً». که براساس آن، جمله: «في علي» در قرآن بوده و حذف شده است.

۲۵- جابر بن یزید از ابوجعفر، روایت کرده: ﴿وَلَوۡ أَنَّهُمۡ فَعَلُواْ مَا يُوعَظُونَ بِهِۦ (في علي) لَكَانَ خَيۡرٗا لَّهُمۡ[النساء: ۶۶]. که باز طبق این روایت، جمله: «في علي» در آیه بوده و از قرآن حذف شده است.

۲۶- منخل از جابر از یزید از ابوجعفر روایت می‌کند که فرمود: ﴿أَفَكُلَّمَا جَآءَكُمۡ رَسُولُۢ بِمَا لَا تَهۡوَىٰٓ أَنفُسُكُمُ (بموالاة علي) ٱسۡتَكۡبَرۡتُمۡ[البقرة: ۸۷]. که جمله: «بموالاة علي» از قرآن حذف شده است.

۲۷- محمد بن سنان از رضا÷روایت زیر را نقل کرده: ﴿كَبُرَ عَلَى ٱلۡمُشۡرِكِينَ (بولاية علي) مَا تَدۡعُوهُمۡ إِلَيۡهِ(من ولاية علي)..[الشوری: ۱۳]. «هکذا في الکتاب مخطوطةٌ».

۲۸- سهل بن زیاد (کذاب) با سند خود از ابی عبیدالله روایت کرده که: ﴿ٱئۡتِ بِقُرۡءَانٍ غَيۡرِ هَٰذَآ أَوۡ بَدِّلۡهُ[یونس: ۱۵]. «قال: قالوا: أو بدل عليا».

۲۹- سهل بن زیاد (کذاب) با سند خود از ابی عبدالله روایت کرده که در مورد آیه: ﴿لَمۡ نَكُ مِنَ ٱلۡمُصَلِّينَ[المدثر: ۴۳]. گفته که منظور این بوده که کفار می‌گویند ما جزو پیروان ائمه نبودیم.

۳۰- الوشّاء از محمد بن الفیل از ابی‌حمزه از ابی جعفر روایت کرده که در تفسیر آیه: ﴿قُلۡ إِنَّمَآ أَعِظُكُم بِوَٰحِدَةٍ[سبا: ۴۶]. گفته که منظور آن است که من (محمد) شما را فقط یک موعظه می‌کنم و آن هم دوست‌داشتن علی است.

۳۱- علی بن حسان کذاب از عبدالرحمن کذاب غالی و فاسد المذهب از ابی عبدالله روایت کرده که آیه ﴿لَّن تُقۡبَلَ تَوۡبَتُهُمۡ[آل‌عمران: ۹۰]. در مورد ابوبکر و عمر و عثمان نازل شده است و با همین سند روایت کرده که منظور از آیه: ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ ٱرۡتَدُّواْ عَلَىٰٓ أَدۡبَٰرِهِم مِّنۢ بَعۡدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ ٱلۡهُدَى[محمد: ۲۵]. ابوبکر و عمر و عثمان بوده که به خاطر ترک ولایت علی از ایمان خارج شدند. در این باب جناب کلینی نود و دو روایت از ائمه به استناد روایات کذّابین غالی و فاسد المذهب در تحریف قرآن نقل نموده است.

و نیز در باب «فيه نتف و جوامع من الرواية في الولاية» روایات زیر را آورده است:

۱- سهل بن زیاد (کذاب) با سند خود از ابی‌جعفر نقل کرده که گفت: خدا از شیعیان ما پیمان ولایت گرفت درحالیکه مانند موران ریز بودند همان روزی که از ذره‌ها (روزی که همه بشر مانند ذرّه یعنی مورچه بودند) پیمان گرفت و نیز بر ربوبیت خود و نبوت محمد جاقرار گرفت.

۲- صالح بن عقبه جبری مذهب و غالی کذّاب، از عبدالله بن محمد الجعفی یا جعفری ضعیف (بیکار) از امام باقر چنین نقل کرد: خدا مخلوق را آفرید... سپس خدا پیغمبران را در میان آنها مبعوث ساخت تا ایشان را به ایمان به خدا دعوت کنند... سپس خدا ایشان را به ایمان به پیغمبران دعوت کرد. برخی اقرار و برخی انکار نمودند، آنگاه به ولایت ما دعوتشان کرد، به خدا کسی به آن ایمان آورد که خدا او را دوست داشت و هر کس را که خدا دوست نداشت به آن ایمان نیاورد. سپس امام باقر فرمود: تکذیب آنها در آنجا (عالم ذر) بود.

۳- سلمه بن خطاب فاسد المذهب واقفی ضعیف به سند خود از امام صادق نقل نموده که فرمود: ولایت ما همان ولایت خداست که خدا هیچ پیغمبری را جز آن مبعوث نساخت.

۴- یونس بن یعقوب فطحی مذهب ناقل خرافات می‌گوید که امام صادق فرمود: هیچ پیغمبری نیامد، مگر برای معرفت حق ما و برتری‌دادن ما بر دیگران (یعنی این دو مطلب از طرف خدا بر او واجب بود. از مترجم کافی).

۵- محمد بن فضیل ضعیف و غالی نقل کرده که امام باقر فرمود: به خدا که در آسمان هفتاد صف از ملائکه است اگر تمام مردم روی زمین جمع بشوند که یک صف آنها را بشمارند، نمی‌توانند و همه آن فرشتگان ولایت ما را قبول دارند».

۶- عبدالله بن سنان (کذاب) گوید: امام باقر فرمود: همانا علی دریست که خدا آن را گشوده هر که از آن در وارد شود مؤمن است و هر که از آن خارج شود کافر است و هرکس بی‌طرف باشد یا آن حضرت را نشناسد او در مشیت خدا است.

۷- محمد بن فضیل ضعیف غالی نقل کرده که ابوالحسن فرمود: ولایت علی در تمام کتب پیغمبران نوشته شده است و خدا هیچ پیغمبری را مبعوث نسازد جز به نبوّت محمد جو وصیت علی.

۸- محمد بن جمهور بی‌دین نقل کرده که امام باقر فرمود: همانا خدای عزوجل علیسرا نشانه‌ای میان خود و مخلوقش قرار داد هر که او را شناسد مؤمن است و هر که انکارش کند کافر است و هر که او را نشناسد گمراهست و هر که دیگری را همراه او گمارد مشرکست و هر که با ولایت او آید به بهشت درآید.

۹- کلینی که از کذّابان درجه یک است، از امام باقر روایت کرده که خدا از شیعیان ما آنگاه که در عالم ذر بودند برای ولایت ما پیمان گرفت و خدا ارواح شیعیان ما را دو هزار سال پیش از بدنهایشان آفرید، و آنها را بر پیغمبر جعرضه داشت، حضرت آنها را شناخت و علی هم آنها را شناخت و ما آنها را از سیاق گفتار می‌شناسیم».

بلی جناب محمد صادق نجمی، اصول کافی شما در حدیث شماره هشت این باب، علی را به جای خدا قرار داد و معتقد است که ایمان و کفر متعلق به شناخت اوست و بر این اساس آیه ۱۳۶ سوره النساء در ردّ کلینی ناقص یا تحریف شده است زیراکه اسم علی در آن نیست، اگر علی اصل دین و ایمانست پس این قول علی که فرموده: من تابع دین می‌باشم یعنی مکلّفم. در حالی که اصل دین مکلّف نمی‌باشد.

آیه زیر نیز برخلاف اعتقاد شماست:

﴿وَمَآ أَرۡسَلۡنَا مِن قَبۡلِكَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِيٓ إِلَيۡهِ أَنَّهُۥ لَآ إِلَٰهَ إِلَّآ أَنَا۠ فَٱعۡبُدُونِ ٢٥[الأنبیاء: ۲۵]. و همچنان آیه ۱۷۲ سوره الاعراف برخلاف نظر شما است.

﴿وَإِذۡ أَخَذَ رَبُّكَ مِنۢ بَنِيٓ ءَادَمَ مِن ظُهُورِهِمۡ ذُرِّيَّتَهُمۡ وَأَشۡهَدَهُمۡ عَلَىٰٓ أَنفُسِهِمۡ أَلَسۡتُ بِرَبِّكُمۡۖ قَالُواْ بَلَىٰ شَهِدۡنَآۚ أَن تَقُولُواْ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ إِنَّا كُنَّا عَنۡ هَٰذَا غَٰفِلِينَ ١٧٢[الأعراف: ۱۷۲]. مطابق اصل شما باید جمله این طور باشد «ألستُ بِرَبِّکُم وعلي وليکم». یا معتقدید که فلان (ابوبکر) و فلان (عمر) و فلان (عثمان) حذفش کرده‌اند، یا جبرئیل و محمد رسول‌ الله از ترس عمر اسم علی را نیاورده‌اند، و همچنان علت کفر و شرک مردم باین خاطر بوده که منکر علی بوده‌اند یا کسی دیگر را در منسب خلافت قرار داده‌اند.

﴿أَوۡ تَقُولُوٓاْ إِنَّمَآ أَشۡرَكَ ءَابَآؤُنَا مِن قَبۡلُ وَكُنَّا ذُرِّيَّةٗ مِّنۢ بَعۡدِهِمۡۖ أَفَتُهۡلِكُنَا بِمَا فَعَلَ ٱلۡمُبۡطِلُونَ ١٧٣[الأعراف: ۱۷۳]. و همچنان معنی آیه ۶۵ سوره زمر معلوم گشت که می‌فرماید:

﴿وَلَقَدۡ أُوحِيَ إِلَيۡكَ وَإِلَى ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِكَ لَئِنۡ أَشۡرَكۡتَ لَيَحۡبَطَنَّ عَمَلُكَ وَلَتَكُونَنَّ مِنَ ٱلۡخَٰسِرِينَ ٦٥[الزمر: ۶۵]. و باز هم آیه بعدی برخلاف اصل شما است:

﴿بَلِ ٱللَّهَ فَٱعۡبُدۡ وَكُن مِّنَ ٱلشَّٰكِرِينَ ٦٦[الزمر: ۶۶]. در این آیه مفعول بر فعل مقدم شده است و این تقدیم، معنی حصر می‌دهد.

همان طوری که آیه ۶۷ زمر برخلاف اعتقاد شما آمده است:

﴿وَٱلۡأَرۡضُ جَمِيعٗا قَبۡضَتُهُۥ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ وَٱلسَّمَٰوَٰتُ مَطۡوِيَّٰتُۢ بِيَمِينِهِۦۚ سُبۡحَٰنَهُۥ وَتَعَٰلَىٰ عَمَّا يُشۡرِكُونَ[الزمر: ۶۷]. طبق روایات شما تمام انبیاء و رسولان، مخصوصاً خاتم پیامبران و پدر زن علیس، محمد رسول الله جزیر سؤال می‌روند که چرا ایشان ولایت و امامت علیسرا اعلام و به مردم ابلاغ ننمودند و از همه بیشتر محمد رسول‌ الله زیر سؤال می‌رود که در عرفات تمام اصول دین و اتفاقات زمان بعثت را به مردم اعلام و ابلاغ نمود، اما از علیساسم نبرد و از همه مهم‌تر اینست که در مرض الموت به ابوبکر سنّی مذهب با جدّیت تمام دستور داد که امامت را به عهده گیرد، اما در مورد علی سکوت نمود، این اشکالات را باید خود نجمی و عبدالحسین و ابوریه و ... جواب بدهند، زیراکه اسلام آنها اسلام ناب محمدی‌ است جأستغفر الله أستغفر الله أستغفر الله.

باب: «أن الامام يعرف الإمام الذي يکون من بعده کتاب الحجة».

الحسن بن علی الوشاء با سند خود از ابوجعفر روایت کرده که آیه ۵۹ سوره نساء را این گونه می‌خواند: «فَانْ خِفْتُم تنازعاً في أمرٍ فَرُدُّوه إلى الله وإلى الرسول وإلى أولي ‌الأمر منکم»، در حالی که در قرآن عثمانی چنین آیه‌ای نداریم، جواد مصطفوی مترجم اصول کافی می‌گوید: و کلمه اولی‌الامر- در قرآن نیست پس ممکن است عثمان آن را از قرآن حذف کرده باشد.

در قرآن جمع آوری شده توسط عثمانسچنین آمده:

﴿فَإِن تَنَٰزَعۡتُمۡ فِي شَيۡءٖ فَرُدُّوهُ إِلَى ٱللَّهِ وَٱلرَّسُولِ[النساء: ۵۹].

جناب کلینی والوشّاء، هم‌چنین روایت دروغی را به نام امام باقر اضافه نموده‌اند.

در حدیث دوم همین باب جناب کلینی و حسن بن علی الوشّاء در مورد آیه: ﴿إِنَّ ٱللَّهَ يَأۡمُرُكُمۡ أَن تُؤَدُّواْ ٱلۡأَمَٰنَٰتِ إِلَىٰٓ أَهۡلِهَا[النساء: ۵۸]. گفته‌اند که منظور از کلمه: ﴿أَهۡلِهَاامامان اهل بیت است. که باید هر امامی امانت امامت را به امام بعد از خود بسپارد و به دیگری ندهد و از امام هم دریغ نکند. آنان این تفسیر ساختگی خود را بنام امام رضا تمام کردند و در باب «الإشارة والنَّصُ على أميرالـمؤمنين÷». در حدیث اول نصی از قرآن یا اشاره‌ای نیاورده و در سند حدیث دوم محمد بن فضیل ضعیف غالی و ابوحمزه الثمالی شراب‌خور موجود است [۴۹۳].

و در سند حدیث سوم، سهل بن زیاد کذّاب فاسد العقیده غالی و محمدبن یحیی که مرد خرافی است و محمد بن سنان کذّاب و غالی و عبدالحمید بن ابی‌الدیلم مجهول وجود دارد. ایشان از امام جعفر به دروغ روایت کرده‌اند که پیامبر جاسم اکبر و میراث علم و آثار علم نبوت را بعنوان وصیت به علی سپرد و او را به هزار کلمه وهزار باب وصیت نمود که از هر کلمه و بابی هزار کلمه و باب گشوده می‌شد.

و در حدیث چهارم و پنجم، همین متن دروغین را راویان کذاب دجال، بنام امام جعفر و ابوجعفر تمام کرده‌اند و در حدیث ششم هم افراد زیر وجود دارند: ۱- علی بن ابی‌حمزه دزد: که اموال خمس ائمه را می‌دزدید و واقفی مذهب بود و ملعون کذاب است [۴۹۴]، ۲- ابوبصیر شراب‌خور که حدیث یک حرف که آن مفتاح هزار حرف بود را روایت نموده و همچنان کلینی با سند یک عده کذاب دجال بنام امام جعفر روایت کرده که پیامبر جبه علی فرمود: چون مُردم شش مشک از آب چاه غرس بیاور و مرا غسل بده و کفن‌پوش و حنوط نما و چون از غسل و کفنم فارغ شدی اطراف کفنم را بگیر و مرا بنشان و سپس هر چه خواهی از من بپرس، به خدا که از هرچه پرسی پاسخت گویم.

و در سند حدیث ۸ علی بن ابی‌حمزه کذّاب و دزد وجود دارد که به نام امام جعفر متن حدیث ۷ را روایت نموده است.

و در سند حدیث ۹- مهمل بن زیاد کذاب به نام امام جعفر روایت کرده که رسول خدا در روز وفاتش به علی÷هزار باب حدیث بیان کرد و هر بابی مفتاح هزار حدیث بود که جمعاً یک ملیون باب می‌شد. چنین دروغی را نه عقل باور می‌کند و نه نقل که پیامبر، رسالت خدا را در یک شخص منحصر بکند و به دیگران نرساند و برخلاف آیه ﴿بَلِّغۡ مَآ أُنزِلَ إِلَيۡكَ مِن رَّبِّكَ[المائدة: ۶۷]. عمل بکند.

آری هدف این افراد بدنام‌کردن ائمه و پیامبر جاست و دیگر هیچ غرضی جز مادیات ندارند.

باب تقلید: حدیث اول: ابوبصیر از امام صادق درباره آیه ۳۱ سوره توبه پرسید که آیا اهل کتاب، علماء و مقدسین خود را به جای خدا به اربابی گرفتند. امام صادق فرمود: آگاه باش والله این بزرگان ایشان را به عبادت و ستایش خودشان دعوت نکرده‌اند و مرده‌هایشان را عبادت نمی‌کردند، اما آن بزرگان برای ایشان حرامی را حلال و حلالی را حرام می‌کردند و مردم بدون دلیل می‌پذیرفتند، همین کارشان عبادت برای بزرگان حساب شد، در حالی که این را نمی‌دانستند. امام صادق در تفسیر آیه ۳۱ سوره توبه فرمود که مردم علما و راهبان خود را ربّ گرفتند و می‌فرماید به خدا قسم، برای آنها روزه نگرفتند و نماز نگزاردند بلکه برایشان حرام را حلال و حلال را حرام ساختند، ایشان هم پذیرفتند [۴۹۵]. ای کاش که کلینی به این تفسیر امام جعفر عمل می‌کرد. امام صادق÷می‌فرمود: قیاس‌کنندگان، علم را از راه قیاس جستند و قیاس جز دوری از حق، چیزی نصیب آنها نکرد. همانا دین خدا با قیاس درست نمی‌شود [۴۹۶]، رسول خدا جفرمود: هر بدعت گمراهی و هر گمراهی در آتش است [۴۹۷]، موسی بن جعفر فرمود: ای یونس، بدعت‌گزار مباش کسی که به رأی خویش توجه کند، هلاک شود و هر که خانواده پیغمبرش را رها کند گمراه گردد و کسیکه قرآن و گفتار پیغمبرش را رها کند کافر گردد [۴۹۸].

[۴۸۷] کتاب التوحيد: باب النوادر، ج ۱، ص ۱۹۶. [۴۸۸] اصول کافی: کتاب التوحيد، باب النوادر، ج ۱، ص ۱۹۶. [۴۸۹] اصول کافی: کتاب التوحيد، ج ۱، ص ۱۹۹. [۴۹۰] اصول کافی: کتاب الحجة، ج ۲، ص ۲۷۷. [۴۹۱] اصول کافی: کتاب الحجة، ج ۲، ص ۲۷۸. [۴۹۲] اصول کافی: کتاب الحجة، ج ۲، ص ۲۷۸. [۴۹۳] رجال کشّی: ص ۷۶ و مامقانی، تنقيح الـمقال: ج ۱، ص ۱۹۱. [۴۹۴] الواقفيه دراسة تحليليه: ج ۱، ص ۴۱۸ و ریاض محمد: ص ۴۲۸. [۴۹۵] اصول کافی: ج ۱، ص ۶۸-۶۹. [۴۹۶] اصول کافی: حدیث ۷، باب البدع و الرأي والـمقاييس، ج ۱، ص ۷۲. [۴۹۷] اصول کافی: ج ۱، ص ۷۳. [۴۹۸] صول کافی: همان باب، ص ۷۳.

ذکر احادیث بدون اسناد توسط نجمی و جواب به آن

۱- قال محمد بن سیرین «إنَّ هذا العلمَ دين فانظُروا ممَّنْ تأخذونَ دينَکم»، این علم، دین است، مواظب باشید که از چه کسانی دین خود را فرا می‌گیرید [۴۹۹].

«قال عبدُالله بن الـمبارك: الإسنادُ منَ الدّينِ وَلَولا الإسنادُ لَقال مَن شاءَ ما شاء وقال أيضاً: بيننا وبين القوم القوائم». یعنی الاسناد [۵۰۰]، بیان سند از دین است، اگر اسناد نباشد هر کسی هرچه بخواهد می‌گوید، فرق درمیان اهل سنت و اهل بدعت بیان اسناد است.

متاسفانه جناب نجمی تا اینجا هرچه گفته بدون سند و تحقیق و بررسی است، فقط به یک کتاب استناد می‌کند و اکثراً عبارت آن کتاب را کامل نمی‌کند و اگر مبتدا یا خبر آن جمله بر علیه او باشد آن را حذف می‌کند. عادت دوم جناب نجمی اینست که اگر حدیث موضوع و یا باطل موافق نظریه او باشد آن را می‌آورد و قبول می‌کند و بدون اینکه سند آن را نقل و یا بررسی کند فقط به ذکر منبع آن اکتفا می‌کند و اگر حدیثی صحیح و ثابت باشد اما برخلاف نظریه او باشد، حتی اگر از علیسروایت بشود آن را نمی‌آورد و قبولش نمی‌کند.

به عنوان مثال این بحث متعلق به جلد دوم «سیری در صحیحین» است و در کتاب خود ص ۱۹۲ دو عبارت را بدون ذکر سند نقل می‌نماید. عبارت اول: (و همان فرشته بود رسول خدا را که هنوز جوان بود و به مقام رسالت نرسیده بود بدینگونه صدا می‌کرد «السلام عليك يا محمد يا رسول الله». و آن حضرت خیال می‌کرد که این صدا از در و دیوار می‌آید و تأمل می‌کرد ولی چیزی نمی‌دید) این عبارت جعلی و ساختگی را به [شرح نهج البلاغة ابن ابي الحديد: ج ۱۳ ص ۲۵۷] بدون بررسی آن، اسناد داده و مردم عوام و بی‌علم فکر می‌کنند که صحیح است. عبارت حدیث دوم این است: «امیر مؤمنان می‌فرماید: منم بنده خدا و برادر رسول خدا و منم صدیق اکبر که بعد از من کسی نمی‌تواند چنین ادعایی بکند، مگر شخصی دروغ باف و افتراساز، من هفت سال، بیشتر از تمام مردم نماز خواندم» آنگاه به [سنن ابن ماجه حدیث: ۱۲۰، ص ۳۷ بحث فضائل اصحاب رسول الله جو مسند احمد بن حنبل ص ۹۹ و تاریخ طبری و خصائص نسائی حدیث ۷ ص ۲۷] استناد کرده است. جناب نجمی بنابه عادت خود سند این روایت را بیان و نقل ننمودند و آنچه که ابن ماجه و احمد در مسند با سند صحیح در فضائل ابوبکر و عمر از خود علیسروایت نموده‌اند اما جناب نجمی از آن اعراض کرده و روگردان شده واین روایت که ایشان بدون سند نقل نموده است دروغ است، زیرا از نظر عقل سلیم در شأن علیسنیست که چنن ادعایی متکبرانه و غرور آمیز بکند. ثانیاً این قصه بر خلاف حقایق تاریخی است، زیرا وقتی که پیامبر جبه نبوت مبعوث ‌شد و واقعه نزول قرآن و جبرئیل را برای خدیجهلبیان کرد، قبل از همه ام المؤمنین ایمان ‌آورد و ورقه بن نوفل بعد از شنیدن آن واقعه، مسلمان ‌شد. و بعد از ایشان ابوبکر الصدیق رسالت پیامبر جرا بدون تأمل و فکر و تأخیر تصدیق می‌کرد. علیسدر آن وقت ده سال سن داشت و نماز هم در این تاریخ فرض نشده بود بلکه بعد از معراج فرض شد، پس چگونه علی می‌تواند ادعا کند که هفت سال پیش نماز خوانده است واقعیات تاریخی هم بر بطلان این حدیث ساختگی گواهی می‌دهد. حال، بررسی سند این حدیث جعلی: این حدیث را علاء بن صالح از منهال بن عمرو از عباد بن عبدالله از علیسروایت نموده است، که عباد بن عبدالله، ضعیف و مجهول است [۵۰۱]و علاء بن صالح، احادیث منکر را روایت می‌کند [۵۰۲]. و ذهبی می‌گوید: این حدیث باطل است [۵۰۳]. و امام احمد می‌گوید: این حدیث منکر است [۵۰۴]. ابن کثیر گفته: «این حدیث به طور کلی منکر است و علی آن را نگفته است، چگونه ممکن است که علی هفت سال زودتر از مردم نماز بخواند، این امر هرگز قابل تصور نیست» [۵۰۵]. در سند دیگر این حدیث، حارث بن حصیره آمده، او هم ضعیف، منکر الحدیث، غالی و معتقد به رجعت علیسبود [۵۰۶]. اکنون چند روایت را با سند صحیح از علیسبرای برادرم نجمی از همان ابن ماجه و مسند احمد نقل می‌کنم تا حقیقت حال نجمی معلوم شود.

۱- هشام از عمار از سفیان از حسن بن شماره از فراس ازشعبی از حارث از علیسو او از پیامبر جروایت کرده که فرمود: ابوبکر و عمر آقای پیران بهشت از اول تا آخر انسانها هستند به غیر از پیامبران و مرسلین، ای علی! آن دو نفر را از این مقام تا زمانی که زنده هستند، آگاه نکن [۵۰۷].

۲- ابوجحیفه نقل می‌کند که از علی شنیدم که می‌گفت: آیا شما را با بهترین انسان‌های این امت به غیر از پیامبر آشنا نکنم، [بدانید که] او ابوبکر و پس از ابوبکر، عمر است.

۳- وهب سوائی نقل می‌کند که علی برای ما سخن می‌گفت و پرسید: چه کسی بعد از پیامبر جبهترین فرد این امت است؟ گفتم: تو ای امیر مؤمنان، فرمود: خیر، بهترین فرد این امت پس از پیامبر جابوبکر و پس از او عمرساست و ما بعید نمی‌دانیم که سکینه با زبان عمر سخن بگوید [۵۰۸].

۴- از عبدخیر روایت شده که گفت: از علی شنیدم که می‌گفت: بهترین انسان پس از رسول خدا جابوبکر و عمر است.

۵- روایات زیر نیز بیانگر همین مطلب هستند: «عن الـمسيب بن عبد خير عن أبيه: وعن أبي إسحق عن عبد خير، وعن حبيب بن أبي ثابت عن عبد خير: عن أبي الأشعث عن أبي إسحق عن عبد خير، «وعن حصين عن الـمسيب بن عبد خير عن أبيه». و «عن علقمة بن قيس عن علي مثله ومن طريق يونس بن خباب إلي علي ومن طريق الحجاج بن دينار» «ومن طريق عبدالـملك بن سلع إلى علي ومن طريق أبوبکر بن أبي شيبه إلى علي ومن طريق عمر بن مجاشع إلى علي علي الـمنبر مثله» «ومن طريق عبدالله بن مليل إلى علي» «ومن طريق کثير بن نافع النواد إلى علي».«ومن طريق سالم بن أبي حفصة إلي عليس». در تمام این طرق از علیسمرفوعاً و موقوفاً آمده که بهترین و افضل‌ترین شخص بعد از پیامبر جابوبکر و عمربهستند ولی جناب نجمی فقط سنگ علیسرا به سینه می‌زند بدون اینکه از گفتار و کردارش پیروی کند.

اما بحث اجتهاد رسول خدا در صفحه ۵۰ همین دفتر می‌آید ان شاء الله تعالى.

[۴۹۹] صحیح مسلم: ج ۱، ص ۱۱. [۵۰۰] صحیح مسلم: ج ۱، ص ۱۲. [۵۰۱] التهذيب: ج ۵، ص ۹۸. [۵۰۲] التهذيب: ج ۸، ص ۱۸۶. [۵۰۳] تلخیص مستدرک حاکم. [۵۰۴] الـموضوعات: ابن جوزی، ج ۱، ص ۳۴۱. [۵۰۵] البداية والنهاية: ج ۳، ص ۲۶. [۵۰۶] التهذيب: ج ۲، ص ۱۴۰ و الضعفاء، عقیلی: ج ۱، ص ۲۱۶ و الکامل: ابن عدی، ج ۲، ص ۶۰۷ و الجرح و التعديل: ابن ابی‌حاتم، ج ۳، ص ۷۳ و الـميزان: ج ۱، ص ۴۳۲ و بخاری، ج ۵، ص ۱۷۹ و مسند احمد: ص ۹۸. [۵۰۷] مسند احمد: ج ۱، ص ۱۰۶ و نیز به سه طریق دیگر و نیز از ابن عباس در ص ۱۱۰ و ص ۱۱۲. [۵۰۸] مسند احمد: ج ۱، ص ۱۱۳-۱۱۵.

فصل ششم: نبوت از نظر قرآن، صحیحین و کتاب کافی

اعتقاد نجمی به تحریف صحیحین

جناب نجمی می‌گوید: این دو کتاب مانند تورات و انجیل تحریف یافته‌اند.

برادرم نجمی خواب خود را برای صحیحین تعبیر می‌کند و بر تورات و انجیل خود پرده‌ای ضخیم کشیده تا مردم عوام نبینند، اصول کافی در یک باب «فيه نکت ونتف من التنزيل في الولاية» ص ۲۷۶، ج ۲، کتاب «الحجة» نود و دو آیة قرآن را عمداً به نام ائمه در لفظ و معنی تحریف نموده است. و در صفحه ۲۸۳ همین باب آدم÷را از لیست انبیاء اولوالعزم خارج کرده و با آیه ۱۱۵ سوره طه بازی و تمسخر نموده و به روایت ابوحمزه الثمالی شراب خوار، امام باقر را در ترجمه آیه ۴۳ سوره زخرف بد نام و مسخره کرده است [۵۰۹]. و در همین صفحه بروایت جابر بن یزید جعفی و عبدالله بن سنان دجال به امام باقر و امام صادق (رحمهما الله) تهمت تحریف قرآن زده است و صاحب [التهذيب شما در (۶/۲۰) و مفید در کتاب الـمزار، و کافی در فروع: ۴/۵۷۹ و صاحب الوسائل ۱۰/۲۹۳ و صاحب الصحيفة: ۱/۳۴۱، ۲/۱۴۱ و مصابيح الجنان: ص ۱۹۲ و صاحب رياض العلماء: ۲/۴۰۴] و میرزا عبدالله آفندی اصفهانی، بنام امام صادق بروایه ابو وهب القصری و زید النرسی و غیره الله تعالى را به شتر سواری تشبیه کرده و از جمله زائرین قبر امیر المؤمنین قرار داده‌است، و صحیح امام بخاری را که تفسیر قرآن است تحریف شده و مشابه تورات می‌داند: «واعجبا واسفا». کلینی در باب «ما جاء في الإثنى عشر والنص عليهم». طی بیست خبر جعلی، اهل بیت خاتم الانبیا را از خانواده ایشان خارج و کل خاندان علیسرا از صحنه بیرون کرده است. و آیه ۷۴ سوره فرقان را پشت سر خود انداخته، و ائمه و اهل بیت را بدون دلیل صحیح و برخلاف اجماع در دوازده نفر منحصر کرده است، باز هم جناب نجمی اینها را نمی‌بیند و بر علیه معاویهسدروغ می‌گوید که ایشان کارخانه حدیث‌سازی داشته‌اند، و از کارخانه حدیث‌سازی خود که شامل افراد زیر است بی‌خبر است: عوف العقیلی، محمد بن عباد حفص بن البختری، حماد بن عیسی، ابوحمزه الثمالی، ثابت بن دینار، علی بن ابی حمزه البطائنی شراب‌خوار، زیاد بن مروان القندی عثمان بن عیسی الرواسی، حمزه بن بزیع، ابن المکاری، کرام الخثعمی، عبدالله بن ابی یعفور، ابوهریره البزاز، السید الحمیری، زراره (ملعون در زبان امام صادق) برید بن معاویه العجلی، لیث البختری المرادی، ابوبصیر، هشام بن الحکم، تجسم، هشام بن سالم الجوالقی شیطاق الطاق ابوخطاب، ابوعبدالله الحارث الشامی البنان، مغیره بن سعید بزیع، السری، معمر، بشار الاشعری، حمزه یزید، صائب النهدی (ملعون در زبان امام جعفر، رجال کشی) محمد بن بشر جعفر بن واقد، بکر بن صالح، محمد بن سنان مجسم، ربعی بن عبدالله محرف، سهل بن زیاد کذّاب، جابر بن یزید الجعفی که هفتاد هزار حدیث جعلی بر امام باقر و صادق ساخته، و محمد بن یعقوب الکلینی الرازی، و ... . آری جناب نجمی از این افراد بی‌خبرند و یا عمداً تغافل و تجاهل نموده‌اند. ایشان در صفحه ۴۱ کتاب خود گفته که معاویه بالای منبر نقل هر نوع حدیث را به استثنای حدیث‌هایی که در دوران و عهد عمر نقل می‌گردید ممنوع اعلام نمود و بعد به [صحیح مسلم: ص ۳۳۳، ج ۱ چاپ پاکستان باب «النهي عن الـمسئله» و باب الصرف و بيع الذهب: ص ۲۵، ج ۲] استناد می‌کند. و حقیقت واقعه مذکور را وارونه جلوه داده است، اکنون بنده دو مسند نجمی را از صحیح مسلم نقل و خدمت خوانندگان عزیز عرضه می‌نمایم: در زمان معاویهسهر روز اسلام و حکومت مسلمانان گسترش بیشتری می‌یافت و سرزمین‌های زیادی فتح می‌شدند و نقل حدیث از اهل کتاب و آنچه در کتب آنها بود بیشتر گسترش می‌یافت و بسا اوقات حدیث اهل کتاب بنام حدیث رسول الله جتمام می‌شد به همین خاطر معاویه فرمود: «إياکم وأحاديث إلاّ حديثاً کان في زمنِ عُمَرس». از هر حدیث مطلقا بنام پیامبر جبپرهیزید مگر بعد از تحقیق و جدیث تمام در اسناد آن به رسول الله جو مثل دوران عمر جهوشیار باشید و هر آنچه از هر کسی که می‌شنوید بنام حدیث رسول الله جتمام نکنید، شاید حدیث اهل کتاب و از کتب آنها باشد و به پیغمبر جنسبت داده باشند و بعد ‌فرمود: «سَمِعْتُ النَّبِيَّ ج، يَقُولُ:"مَنْ يُرِدِ اللَّهُ بِهِ خَيْرًا يُفَقِّهْهُ فِي الدِّينِ». «خدا خیر هر کسی را بخواهد او را در دین دانشمند و فقیه می‌کند»، این حدیث ترغیبی است برای طلب علم و تحقیق در آن [۵۱۰]. این واقعیت را جناب نجمی به چند بخشنامه تقسیم و وارونه جلوه داده تا که آتش کینه در سینه‌اش فروکش کند.

حدیث دوم در صحیح مسلم باب ربا روایت شده، معاویهسدستور داد که ظروف نقره‌ای که از مال غنیمت به دست آمده بود را به صورت نسیه معامله کنند، و این خبر به عباده بن صامت رسید، ایشان حدیث مرفوعی را که شامل نهی از چنین معامله‌ای بود بیان نموده و این معامله را ناجائز دانستند و مجاهدین هم بر آن حدیث عمل نمودند و معامله را رد کردند این خبر به امیر لشکر یعنی معاویهسرسید ایشان فرمودند: ما چنین حدیثی از پیامبر جنشنیده‌ایم، عبادهسمی‌گوید: ما آنچه از رسول الله جشنیده‌ایم بیان می‌کنیم گرچه معاویه آن را ناپسند بداند. این بار معاویهسکه امیر لشکر بود سکوت کرد [۵۱۱].

این واقعه خاص را جناب نجمی در همه جا و همه وقت بر علیه امیر کبیر و فاتح شام و روم یعنی معاویهسنقل می‌کند تا دلش کمی خنک شود و از کارخانه دروغ‌سازی جابر جعفی، خود را به نادانی می‌زند.

اما در مورد قصّه ابراهیم÷و حدیث کذب و محرومیت وی از مقام شفاعت باید به خدمت برادرم نجمی عرض کنم که اولاً: این جمله را پیامبر اکرم جفرموده است. ثانیا: یکی از اصول دین و ایمان شما تقیه است که مطابق آیه ۱۰۶ سور نمل و آیه ۲۸ سوره آل عمران انسان در حالت خوف و خطر هر چه بگوید یا بکند معذور و برای او جائز است. ثالثاً: تنها امام بخاری و مسلم این حدیث را روایت ننموده‌اند بلکه در کتب معتبر اهل تشیع روایت شده که ابراهیم÷می‌گوید: «لستُ بِصاحِبکم إنّي قلت: إنّي سقيمٌ». «من اهل شفاعت برای شما نیستم من در دنیا گفته‌ام که مریضم». برای مرجع این حدیث در کتب شیعه می‌توانید به کتاب‌های زیر مراجعه کنید: [بحارالأنوار: ۸/۳۵ و ص ۴۵ و ص ۴۸ باب الشفاعة، العياشي: ۲/۳۱۰-۳۱۱ حدیث ۱۴۵، القمي: ۲/۲۵، البرهان: ۲/۴۳۸ حدیث ۵ و ص ۴۳۹ حدیث ۹ و ص ۴۴۰ حدیث ۱۱ و حدیث ۱۵ و ۳/۳۵۱ حدیث ۴، الـمکيال: ۱/۳۴۱ و حدیث ۷۲۷ و الکنز: ۸/۲۸۲ تا نور الثقلين: ۳/۲۰۶ و ۳۹۲ و ص ۲۰۸ و ۴۰۰].

پس از نقل این عبارت‌ها از کتب مختلف، به قرآن می‌نگریم تا ببینیم که درباره انبیاء چه می‌گوید هر چند جناب نجمی که بنابر ادعای خود مجبور به حمایت از انبیاء است و به قول خود «نبوت از نظر قرآن» را مطرح می‌کند معتقد است که قرآن همانند تورات و انجیل تحریف یافته و قیافة انبیای گذشته مسخ گردیده است.

اوّل از آدم÷شروع می‌کنیم:

﴿فَتَكُونَا مِنَ ٱلظَّٰلِمِينَ[الأعراف: ۱۹].

﴿فَوَسۡوَسَ إِلَيۡهِ ٱلشَّيۡطَٰنُ قَالَ يَٰٓـَٔادَمُ هَلۡ أَدُلُّكَ عَلَىٰ شَجَرَةِ ٱلۡخُلۡدِ وَمُلۡكٖ لَّا يَبۡلَىٰ ١٢٠ فَأَكَلَا مِنۡهَا فَبَدَتۡ لَهُمَا سَوۡءَٰتُهُمَا وَطَفِقَا يَخۡصِفَانِ عَلَيۡهِمَا مِن وَرَقِ ٱلۡجَنَّةِۚ وَعَصَىٰٓ ءَادَمُ رَبَّهُۥ فَغَوَىٰ ١٢١[طه: ۱۲۰-۱۲۱]. «ولی شیطان او را وسوسه کرد و گفت: ای آدم آیا می‌خواهی تو را به درخت زندگی جاوید و ملک بی‌زوال راهنمائی کنم(۱۲۰) سرانجام هر دو از آن خوردند و عورتشان آشکار گشت و برای پوشاندن خود، از برگ‌های بهشتی جامه دوختند و از فرمان پروردگارش نافرمانی کردند و از راه راست منحرف گشتند (۱۲۱)».

﴿قَالَ ٱهۡبِطَا مِنۡهَا جَمِيعَۢاۖ بَعۡضُكُمۡ لِبَعۡضٍ عَدُوّٞ[طه: ۱۲۳]. «هر دو از آن (بهشت) فرود آیید در حالی که دشمن یکدیگر خواهید بود».

﴿قَالَا رَبَّنَا ظَلَمۡنَآ أَنفُسَنَا وَإِن لَّمۡ تَغۡفِرۡ لَنَا وَتَرۡحَمۡنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ ٱلۡخَٰسِرِينَ ٢٣[الأعراف: ۲۳]. «گفتند: پروردگارا ما به خویشتن ستم کردیم و اگر ما را نبخشی و بر ما رحم نکنی از زیانکاران خواهیم بود».

و در حدیث شفاعت آمده: «ثم أمَرني فعصيتُه». «خداوند به من امر کرد پس من نافرمانی کردم». و نوح÷می‌گوید: من اهل شفاعت نیستم» زیرا که من گفته‌ام: پسر من از اهل من است. و موسی÷می‌گوید: «لستُ بِصاحبکم» «و من کسی را به ناحق کشته‌ام». [البحار: ۸/۳۵ و ص ۴۵ و ص ۴۸ باب الشفاعة، العياشي: ۲/۳۱۰-۳۱۱ حدیث ۱۴۵ و القمي: ۲/۲۵، الرهن: ۲/۴۳۸ حدیث ۵ و ص ۴۳۹ حدیث ۹ و ۴۴۰ حدیث ۱۱ و حدیث ۱۵ و ۳/۳۵۱ حدیث ۴، الـمکيال: ۱/۳۴ حدیث ۷۲۷ الکنز: ۸/۲۸۲، نور الثقلين: ۳/۲۰۶ حدیث ۳۹۲ و ص ۲۰۸ حدیث ۴۰۰].

خداوند به نوح÷می‌گوید:

﴿يَٰنُوحُ إِنَّهُۥ لَيۡسَ مِنۡ أَهۡلِكَۖ إِنَّهُۥ عَمَلٌ غَيۡرُ صَٰلِحٖۖ فَلَا تَسۡ‍َٔلۡنِ مَا لَيۡسَ لَكَ بِهِۦ عِلۡمٌۖ إِنِّيٓ أَعِظُكَ أَن تَكُونَ مِنَ ٱلۡجَٰهِلِينَ[هود: ۴۶]. «ای نوح، او از اهل تو نیست او عمل غیر صالحی است پس آنچه را از آن آگاه نیستی از من مخواه، من به تو اندرز می‌دهم که از جاهلان نباشی».

قرآن درباره ابراهیم÷می می‌گوید:

﴿فَلَمَّا جَنَّ عَلَيۡهِ ٱلَّيۡلُ رَءَا كَوۡكَبٗاۖ قَالَ هَٰذَا رَبِّيۖ فَلَمَّآ أَفَلَ قَالَ لَآ أُحِبُّ ٱلۡأٓفِلِينَ ٧٦فَلَمَّا رَءَا ٱلۡقَمَرَ بَازِغٗا قَالَ هَٰذَا رَبِّيۖ فَلَمَّآ أَفَلَ قَالَ لَئِن لَّمۡ يَهۡدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ ٱلۡقَوۡمِ ٱلضَّآلِّينَ ٧٧[الأنعام: ۷۶-۷۷]. «ابراهیم نیز هنگامی که (تاریکی) شب او را پوشانید ستاره‌ای مشاهده کرد گفت: این رب من است و همچنان گفت اگر پروردگارم مرا رهنمائی نکند مسلماً از گروه گمراهان خواهم بود. (۷۷) الانعام. و به ماه و خورشید هم گفت این رب من است».

یونس نیز چنین می‌پنداشت که ما بر او توانائی نداریم ﴿فَظَنَّ أَن لَّن نَّقۡدِرَ عَلَيۡهِ[الأنبیاء: ۸۷]. «صدا زد خداوندا جز تو معبودی (بر حق) نیست و تو منزهی من از ستمکاران بودم».

﴿ أَن لَّآ إِلَٰهَ إِلَّآ أَنتَ سُبۡحَٰنَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ ٱلظَّٰلِمِينَ[الأنبیاء: ۸۷].

قرآن و موسی÷:

﴿فَوَكَزَهُۥ مُوسَىٰ فَقَضَىٰ عَلَيۡهِۖ قَالَ هَٰذَا مِنۡ عَمَلِ ٱلشَّيۡطَٰنِۖ إِنَّهُۥ عَدُوّٞ مُّضِلّٞ مُّبِينٞ ١٥ قَالَ رَبِّ إِنِّي ظَلَمۡتُ نَفۡسِي فَٱغۡفِرۡ لِي فَغَفَرَ لَهُۥٓۚ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلۡغَفُورُ ٱلرَّحِيمُ ١٦[القصص: ۱۵-۱۶]. «موسی گفت: (کشتن قبطی توسط من) از عمل شیطان بود که او دشمن و گمراه کننده آشکاری است (۱۵) عرض کرد پروردگارا من به خویشتن ستم کردم مرا ببخش، خداوند او را بخشید که او آمرزنده مهربان است(۱۶)».

قرآن و ایوب÷:

﴿وَٱذۡكُرۡ عَبۡدَنَآ أَيُّوبَ إِذۡ نَادَىٰ رَبَّهُۥٓ أَنِّي مَسَّنِيَ ٱلشَّيۡطَٰنُ بِنُصۡبٖ وَعَذَابٍ ٤١[ص: ۴۱]. «پروردگارا شیطان مرا به رنج و عذاب افکنده است».

قرآن و داود÷:

﴿وَظَنَّ دَاوُۥدُ أَنَّمَا فَتَنَّٰهُ فَٱسۡتَغۡفَرَ رَبَّهُۥ وَخَرَّۤ رَاكِعٗاۤ وَأَنَابَ[ص: ۲۴]. «داود دانست که ما او را (با این ماجرا) در فتنه انداخته‌ایم و آزموده‌ایم از این‌رو از پروردگارش طلب آمرزش نمود و به سجده افتاد و توبه کرد».

قرآن و موسی÷:

﴿رَبِّ أَرِنِيٓ أَنظُرۡ إِلَيۡكَۚ قَالَ لَن تَرَىٰنِي وَلَٰكِنِ ٱنظُرۡ إِلَى ٱلۡجَبَلِ فَإِنِ ٱسۡتَقَرَّ مَكَانَهُۥ فَسَوۡفَ تَرَىٰنِيۚ فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُۥ لِلۡجَبَلِ جَعَلَهُۥ دَكّٗا وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقٗاۚ فَلَمَّآ أَفَاقَ قَالَ سُبۡحَٰنَكَ تُبۡتُ إِلَيۡكَ وَأَنَا۠ أَوَّلُ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ[الأعراف: ۱۴۳]. «پروردگارا، خودت را به من نشان ده تا تو را ببینم، گفت هرگز مرا نخواهید دید (در دنیا) ... پروردگارش بر کوه جلوه کرد و آن را همسان خاک قرار داد و موسی مدهوش به زمین افتاد چون به هوش آمد، عرض کرد خداوندا تو منزهی، من به‌سوی تو بازگشتم و من نخستین مؤمنانم».

﴿ذَٰلِكَ تَأۡوِيلُ مَا لَمۡ تَسۡطِع عَّلَيۡهِ صَبۡرٗا[الکهف: ۸۲]. «خضر به موسی گفت: این بود راز کارهایی که نتوانستی در برابر آنها صبر کنی».

قرآن و سلیمان÷:

﴿وَلَقَدۡ فَتَنَّا سُلَيۡمَٰنَ وَأَلۡقَيۡنَا عَلَىٰ كُرۡسِيِّهِۦ جَسَدٗا ثُمَّ أَنَابَ ٣٤[ص: ۳۴]. «ما سلیمان را آزمودیم و بر تحت او جسدی افکندیم، سپس او به درگاه خداوند توبه کرد».

قرآن و محمد ج:

۱- ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَآ أَحَلَّ ٱللَّهُ لَكَۖ تَبۡتَغِي مَرۡضَاتَ أَزۡوَٰجِكَۚ وَٱللَّهُ غَفُورٞ رَّحِيمٞ ١[التحریم: ۱]. «ای پیامبر چرا چیزی را که خدا بر تو حلال کرده بخاطر جلب رضایت همسرانت بر خود حرام می‌کنی، و خداوند آمرزنده و رحیم است».

۲- ﴿مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَن يَكُونَ لَهُۥٓ أَسۡرَىٰ حَتَّىٰ يُثۡخِنَ فِي ٱلۡأَرۡضِۚ تُرِيدُونَ عَرَضَ ٱلدُّنۡيَا وَٱللَّهُ يُرِيدُ ٱلۡأٓخِرَةَۗ وَٱللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٞ ٦٧لَّوۡلَا كِتَٰبٞ مِّنَ ٱللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمۡ فِيمَآ أَخَذۡتُمۡ عَذَابٌ عَظِيمٞ ٦٨[الأنفال: ۶۷-۶۸].

«هیچ پیامبری حق ندارد (از دشمن) اسیر بگیرد تا کاملاً بر آنها پیروز گردد (و جای پای خود را در زمین محکم کند) شما متاع ناپایدار دنیا را می‌خواهید و قصد دارید اسیران بیشتری بگیرید و در برابر گرفتن فدیه آزاد کنید ولی خداوند سرای دیگری را (برای شما) می‌خواهد و خداوند قادر و حکیم است. و اگر فرمان سابق خدا نبود (که بدون ابلاغ هیچ امتی را کیفر ندهد) بخاطر چیزی که (فدیه) گرفتید مجازات بزرگی به شما می‌رسید».

۳- ﴿فَإِن كُنتَ فِي شَكّٖ مِّمَّآ أَنزَلۡنَآ إِلَيۡكَ فَسۡ‍َٔلِ ٱلَّذِينَ يَقۡرَءُونَ ٱلۡكِتَٰبَ مِن قَبۡلِكَۚ لَقَدۡ جَآءَكَ ٱلۡحَقُّ مِن رَّبِّكَ فَلَا تَكُونَنَّ مِنَ ٱلۡمُمۡتَرِينَ ٩٤ وَلَا تَكُونَنَّ مِنَ ٱلَّذِينَ كَذَّبُواْ بِ‍َٔايَٰتِ ٱللَّهِ فَتَكُونَ مِنَ ٱلۡخَٰسِرِينَ ٩٥[یونس: ۹۴-۹۵].

«و اگر در آنچه بر تو نازل کرده‌ایم تردیدی داری، از کسانی که پیش از تو کتابی آسمانی را می‌خوانند بپرس. به یقین حق از طرف پروردگارت به تو رسیده است بنابراین هرگز از تردید کنندگان مباش. و از آنها مباش که آیات خدا را تکذیب کردند، که از زیانکاران خواهی بود».

۴- ﴿وَلَقَدۡ أُوحِيَ إِلَيۡكَ وَإِلَى ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِكَ لَئِنۡ أَشۡرَكۡتَ لَيَحۡبَطَنَّ عَمَلُكَ وَلَتَكُونَنَّ مِنَ ٱلۡخَٰسِرِينَ ٦٥[الزمر: ۶۵].

«به تو و همه پیامبران پیش، وحی شده که اگر کسی را در عبادت خدا شریک کنی تمام اعمالت تباه می‌شود و از زیانکاران خواهی بود».

۵- ﴿عَفَا ٱللَّهُ عَنكَ لِمَ أَذِنتَ لَهُمۡ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَكَ ٱلَّذِينَ صَدَقُواْ وَتَعۡلَمَ ٱلۡكَٰذِبِينَ ٤٣[التوبة: ۴۳]. «خداوند تو را بخشید چرا پیش از آنکه راستگویان و دروغگویان را بشناسی، به آنها اجازه دادی (خوب بود صبر می‌کردی تا هر دو گروه، خود را نشان دهند».

۶- ﴿عَبَسَ وَتَوَلَّىٰٓ ١ أَن جَآءَهُ ٱلۡأَعۡمَىٰ ٢[عبس: ۱-۲].

«چهره در هم کشید و روی بر تافت از اینکه نابینایی به سراغ او آمده بود».

۷- ﴿وَوَجَدَكَ ضَآلّٗا فَهَدَىٰ ٧[الضحی: ۷].

«و تو را گمراه یافت و هدایت کرد».

۸- ﴿وَلَئِنِ ٱتَّبَعۡتَ أَهۡوَآءَهُم مِّنۢ بَعۡدِ مَا جَآءَكَ مِنَ ٱلۡعِلۡمِ إِنَّكَ إِذٗا لَّمِنَ ٱلظَّٰلِمِينَ[البقرة: ۱۴۵].

«و اگر تو، پس از این آگاهی، از هوس‌های آنها پیروی کنی، مسلماً از ستمگران خواهی بود».

۹- ﴿ٱلۡحَقُّ مِن رَّبِّكَ فَلَا تَكُونَنَّ مِنَ ٱلۡمُمۡتَرِينَ ١٤٧[البقرة: ۱۴۷].

«حق از طرف پروردگار توست، بنابراین هرگز از شک کنندگان در آن مباش». آیه (۱۴۷) سوره البقره و آل عمران آیه ۶۰ و سوره الانعام آیه (۱۱۴).

۹- ﴿وَلَا تَعۡدُ عَيۡنَاكَ عَنۡهُمۡ تُرِيدُ زِينَةَ ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَاۖ وَلَا تُطِعۡ مَنۡ أَغۡفَلۡنَا قَلۡبَهُۥ عَن ذِكۡرِنَا[الکهف: ۲۸].

«و هرگز بخاطر زیورهای دنیا چشمان خود را از آنها بر مگیر و از کسانی که قلبشان را از یاد خود غافل ساختیم اطاعت مکن».

۱۰- ﴿ وَإِمَّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ ٱلشَّيۡطَٰنِ نَزۡغٞ فَٱسۡتَعِذۡ بِٱللَّهِۚ إِنَّهُۥ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ٢٠٠[الأعراف: ۲۰۰].

«و هر گاه وسوسه‌ای از شیطان به تو رسد به خدا پناه بر که او شنونده و داناست».

آری این آیات قرآن بود در مورد همه پیامبران و نیز حضرت محمد ج. پس با این وجود من به جناب نجمی پیشنهاد می‌کنم که همان طوری که دست از صحیح بخاری و صحیح مسلم کشیده‌ای از قرآن هم دست بکش، زیرا که قرآن ۹ نبی اولو العزم را تهدید کرده است، اما بخاری فقط یک حدیث برای سلیمان و دو حدیث برای موسی بر خلاف طبع شما روایت نموده حال آنکه در قرآن بیش از بیست آیه برخلاف طبع شما نازل شده و این آیه‌های قرآن با چنین گفتارهایی شدیدتر و تندتر از دو سه حدیث ابوهریره و امام بخاری هستند. اما بدانید که اهل سنت، خدا را خدا می‌دانند و بشر را بشر و درجه و مقام ربوبیت و الوهیت را به بشر نمی‌دهند، بر عکس شما که دوازده بشر را از انبیاء بالاتر و با خدا برابر می‌دانید. محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی را در اوصاف و ثناء أئمه منحصر نموده و مقام و درجه‌‌ای را که برای ائمه معتقد است برای انبیاء و رسل قائل نیست و علیسرا با خدا برابر نموده چنانکه در «باب فيه نتف وجوامع من الرواية في الولاية» نه حدیث از امام ابوجعفر و جعفر روایت کرده که تمام انبیاء جز به همراه ولایت مبعوث نشده‌اند.

«لم يبعث نبي قطُّ إلاّ بها، ما من نبي جاء قطُّ إلا بمعرفةِ حقِّنا وتفضيلنا علي مَن سِوانا، ولَن يبعثَ اللهُ رسولاً إلاّ بنبوة محمدٍ جووصيهِ عليس [۵۱۲]». یعنی: «هیچ پیامبری برگزیده نشد مگر با ولایت ما و هیچ پیامبر نیامده مگر با شناخت حق ما و برای برتری‌دادن ما بر دیگران و خداوند هر پیامبری را که برگزید همراه با نبوت محمد جو وصیت علی برانگیخت». در حالی که قرآن عکس این را می‌گوید:

﴿وَمَآ أَرۡسَلۡنَا مِن قَبۡلِكَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِيٓ إِلَيۡهِ أَنَّهُۥ لَآ إِلَٰهَ إِلَّآ أَنَا۠ فَٱعۡبُدُونِ ٢٥[الأنبیاء: ۲۵].

«ما پیش از تو هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر اینکه به او وحی کردیم که معبودی جز بر حق من نیست پس تنها مرا پرستش کنید».

آری شما شیعیان می‌گویید: ذکر علی و نگاه به چهره او عبادت است، و می‌گویید که ما علی را خدا نمی‌دانیم و از خدا هم جدا نمی‌دانیم و این عقیده در مدح مدّاحان و روضه‌خوانان متواتر است و با این عقیده اعتراضات شما بر بخاری و مسلم و بقیه کتب حدیثی و بعد از همه بر قرآن رواست گرچه از روی تقیه اسم قرآن را علنا به زبان و قلم نمی‌آورید: جواب اعتراضات شما را فقط، الله در روز محشر می‌تواند بدهد و این کار اهل سنت نیست و آنچه که بنده می‌نویسم فقط برای آگاهی طلاب اهل سنت است نه در جواب شما.

[۵۰۹] مصدر سابق: ج ۲، ص ۲۸۳. [۵۱۰] شرح نووی بر مسلم: ج ۱، ص ۳۳۳. [۵۱۱] شرح نووی بر مسلم: ج ۲، ص ۲۴-۲۵. [۵۱۲] اصول کافی: ج ۲، ص ۳۲۰.

زیر سوال بردن حدیث همبستر شدن حضرت سلیمان با ۱۰۰ زن در یک شب

جناب نجمی در ص ۲۰۷ اعتراض شماره (۲) می‌گوید: هم بستر شدن حضرت سلیمان با نود و دو همسرش.

در این داستان چند اشکال به نظر می‌رسد.

۱- اختلاف در متن که تعداد - (۱۰۰) زن - (۹۹) – ۹۰ - ۷۰ - ۶۰ نفر هم آمده است.

۲- انسان هر چه نیرومند و قوی هم باشد در مقابل چنین عملی عاجز است.

۳- برای سلیمان روا نیست که ان شاء الله گفتن را ترک کند و اگر نسیان و فراموشی را هم برای وی جائز بدانیم چگونه ممکن است با تذکر و یادآوری ملائکه ان شاء الله نگوید.

جواب:

اولاً: باید خدمت نجمی عرض بکنم که ایشان در این اعتراض از عبدالحسین شرف الدین تقلید کرده‌اند.

ثانیا: کلمه «وَنَسِی» را حذف نموده‌اند.

ثالثا: در حدیث، کلمه «مائة امرأة» و کلمه «ونسي» آمده و در یک طریق دیگر «کانَ لَهُ ستون امرأة» آمده و هیچ اختلافی در متن نیست. سلیمان÷زنان و کنیزان بسیاری داشته و عدد اقل منافی اکثر نیست و اقل در اکثر داخل است چنانچه مدت روز قیامت در سوره الحج آیه ۴۷ هزار سال آمده:

﴿وَإِنَّ يَوۡمًا عِندَ رَبِّكَ كَأَلۡفِ سَنَةٖ مِّمَّا تَعُدُّونَ[الحج: ۴۷].

و در سوره معارج پنجاه هزار سال آمده است:

﴿كَانَ مِقۡدَارُهُۥ خَمۡسِينَ أَلۡفَ سَنَةٖ[المعارج: ۴].

جناب نجمی باید براساس همان قاعده و قانون خودش یعنی جعلی‌بودن، به یکی از این دو آیه معتقد باشد و آیه دیگر را انکار کند.

در جواب اعتراض دوم باید عرض بکنم که شما چگونه نمی‌توانید طبق روایات صحیح بخاری بپذیرید که تعداد زوجات و کنیزها صد و زیاده نفر بوده اما روایات اهل تشیع برای سلیمان÷را می‌پذیرید که بیان می‌کنند و او هزار همسر و کنیز را در یک قصر جمع کرده و با سیصد همسر و هفتصد کنیز در یک شبانه روز جماع می‌کرد [۵۱۳]. هشام از امام صادق نود و نه همسر و کنیز را بیان کرده و در قصص الجزائری ص ۴۰۸ آمده که: در قصر هزار خانه و در هر خانه یک منکوحه بوده است. در کتاب [اللئالی محمد نبی التوسیر و کافی: ج ۱ ص ۱۰۰ و انوار النعمانية: ۳/۱۸۲ باب: نور الحب] و درجاته آمده که سلیمان در یک شب و روز با همه هزار زن و کنیز خود جماع می‌کرد. همانند روایت امام بخاری، در [الـمحجة البيضاء الکاشاني: ۶/۲۸۲ باب بيان اقسام ما به العجب و تفصيل علاجه] آمده است. و در [الوسائل: ۱۴/۱۸۰ کتاب النکاح] آمده که هشام بن سالم از امام صادق روایت کرده که جبرئیل از جنت یک ظرف غذای هریسه که حورالعین آن را درست کرده بودند و مخصوص پیامبر جو علی و فاطمه و حسن و حسین‌ بود آورد. ایشان این غذا را خوردند و به پیامبر جقوه چهل نفر مرد برای جماع با همسران در یک شب داده شد. و همچنان صاحب [الخصال: ۲/۵۴۱ ابواب الأربعين و مافوقه و الروضه رقم ۴۴۹ و الکمال الدين: ص ۱۱۶] از علی بن الحسین روایت نموده‌اند که وقتی که صاحب الزمان ظاهر بشود الله تعالى دل‌های شیعه ما را مثل یک تکه آهن می‌کند و به هر کدام قدرت جماع چهل نفر را می‌دهد.

اما در جواب اعتراض سوم که گفته برای سلیمان÷روا نیست که ان شاء الله گفتن را ترک کند و نسیان و فراموشی را هم برای وی جائز نمی‌دانیم، می‌گوییم:

با اینکه فرشته به او تذکر داد اما سلیمان÷هم بشر است و امکان خطا و نسیان برایش وجود دارد به همین دلیل ان شاءالله نگفت. خداوند می‌فرماید: ﴿وَأَلۡقَيۡنَا عَلَىٰ كُرۡسِيِّهِۦ جَسَدٗا ثُمَّ أَنَابَ[ص: ۳۴]. «ما سلیمان÷ را آزمودیم و بر تخت او جسدی افکندیم، سپس او توبه کرد».

به هر حال پیغمبران از نسیان معصوم نیستند زیرا قرآن می‌فرماید:

﴿سَنُقۡرِئُكَ فَلَا تَنسَىٰٓ ٦ إِلَّا مَا شَآءَ ٱللَّهُ[الأعلی: ۶-۷]. «ما بزودی بر تو می‌خوانیم و تو فراموش نمی‌کنی مگر آنچه را خدا بخواهد».

و در سوره الانعام می‌فرماید:

﴿وَإِمَّا يُنسِيَنَّكَ ٱلشَّيۡطَٰنُ فَلَا تَقۡعُدۡ بَعۡدَ ٱلذِّكۡرَىٰ مَعَ ٱلۡقَوۡمِ ٱلظَّٰلِمِينَ[الأنعام: ۶۸]. «و اگر شیطان از یاد تو برد پس از یاد آمدن با این گروه ستمگر منشین».

و قرآن درباره موسی و همراهش در آن قصه عجیب و غریب می‌گوید:

﴿ فَلَمَّا بَلَغَا مَجۡمَعَ بَيۡنِهِمَا نَسِيَا حُوتَهُمَا فَٱتَّخَذَ سَبِيلَهُۥ فِي ٱلۡبَحۡرِ سَرَبٗا ... قَالَ أَرَءَيۡتَ إِذۡ أَوَيۡنَآ إِلَى ٱلصَّخۡرَةِ فَإِنِّي نَسِيتُ ٱلۡحُوتَ وَمَآ أَنسَىٰنِيهُ إِلَّا ٱلشَّيۡطَٰنُ أَنۡ أَذۡكُرَهُۥۚ وَٱتَّخَذَ سَبِيلَهُۥ فِي ٱلۡبَحۡرِ عَجَبٗا ٦٣[الکهف: ۶۱ و ۶۳].

«هنگامی که به محل تلاقی آن دو دریا رسیدند ماهی خود را فراموش کردند و ماهی، راه خود را در دریا پیش گرفت (و روان شد). و بعد رفیق موسی÷می‌گوید: من فراموش کردم جریان ماهی را بازگو کنم و فقط شیطان بود که آن را از خاطر من برد و ماهی به طرز شگفت آوری راه خود را در دریا پیش گرفت».

(جناب نجمی) این قصه ماهی پخته شده و رفتن آن به دریا با آن حالت شگفت‌آور و فراموشی همراه موسی برخلاف عقل بشری است و از واقعه سلیمان هم عجیب‌تر است، و با عقل شما باید به خاطر این داستان هم بر قرآن عثمانی اعتراض کرد و همچنان این قرآن عثمانی به پیامبر خاتم الانبیاء و امام الرسل می‌گوید:

﴿وَلَا تَقُولَنَّ لِشَاْيۡءٍ إِنِّي فَاعِلٞ ذَٰلِكَ غَدًا ٢٣ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَّهُۚ وَٱذۡكُر رَّبَّكَ إِذَا نَسِيتَ[الکهف: ۲۳-۲۴].

«و هرگز در مورد کاری نگو، من فردا آن را انجام می‌دهم (۲۳) مگر اینکه خدا بخواهد (یعنی بگو ان شاء الله) و هر گاه فراموش کردی (گفتن انشاء الله را) (جبران کن) و پروردگارت را به خاطر بیاور (و بگو انشاء الله)».

جناب نجمی: شأن نزول این آیه را در [تفسير القمي: ۲/۳۱-۳۲ و ۳۴ و فروع الکافي: ۷/۴۴۸ کتاب: الايمان و النذور و الکفارات] نگاه کنید و در همه جا مقلد عبدالحسین و فلان و فلان و فلان نباشید. باز هم افراد اهل سنت بشر اند و از خطا و نسیان معصوم نیستند.

[۵۱۳] فروع کافی: ج ۵، ص ۵۶۷ و البرهان: ج ۴، ص ۴۹ و قصص الانبياء: جزائری، ص ۴۰۷ و الانبياء حياتهم و قصصهم، ص ۴۲۹ و تفسير البرهان، ج ۴، ص ۴۳.

ایجاد شبهه در احادیث مربوط به حضرت موسی÷

اما جواب قصه موسی و کور شدن عزرائیل (در صفحه ۲۰۹): متاسفانه جناب نجمی کلمه (جنایتکار) را از خودش اضافه نموده تا تپش قلبش آرام بگیرد و ما آن حدیث صحیح صحیحین را قبول داریم اما بدون کلمه جنایتکار، زیرا توسط شما اضافه شده است.

باید در جواب حجت الاسلام و المسلمین عرض بکنم که عزرائیل بصورت فرشته ظاهر نشده بلکه بصورت بشر برای قبض روح آمده. دوم اینکه موسی÷نفهمیده که این فرشته است چنانچه ابراهیم و لوط و مریمإفرشته‌هایی را که بصورت انسان آمده بودند نشناختند، حتی ابراهیم و لوطبرای آنها گوشت کباب کردند و آوردند که بخورند و از نخوردن آنها بنا به عادت اهل آن زمان احساس خوف و خطر نمودند که مبادا دشمن باشند و مریمفرمودند:

﴿إِنِّيٓ أَعُوذُ بِٱلرَّحۡمَٰنِ مِنكَ إِن كُنتَ تَقِيّٗا[مریم: ۱۸].

«من از شر تو، به خدای رحمان پناه می‌برم اگر پرهیزگاری».

﴿وَلَقَدۡ جَآءَتۡ رُسُلُنَآ إِبۡرَٰهِيمَ بِٱلۡبُشۡرَىٰ قَالُواْ سَلَٰمٗاۖ قَالَ سَلَٰمٞۖ فَمَا لَبِثَ أَن جَآءَ بِعِجۡلٍ حَنِيذٖ ٦٩ فَلَمَّا رَءَآ أَيۡدِيَهُمۡ لَا تَصِلُ إِلَيۡهِ نَكِرَهُمۡ وَأَوۡجَسَ مِنۡهُمۡ خِيفَةٗۚ قَالُواْ لَا تَخَفۡ إِنَّآ أُرۡسِلۡنَآ إِلَىٰ قَوۡمِ لُوطٖ ٧٠[هود: ۶۹-۷۰].

«و ابراهیم÷ جواب سلام آنها را داد و گوساله بریانی (برای آنها) آورد اما هنگامی که دید دست آنها به آن نمی‌رسد (و از آن نمی‌خورند کار آنها را زشت شمرد و در دل احساس ترس نمود. به او گفتند: نترس، ما به سوی قوم لوط فرستاده شده‌ایم».

﴿وَلَمَّا جَآءَتۡ رُسُلُنَا لُوطٗا سِيٓءَ بِهِمۡ وَضَاقَ بِهِمۡ ذَرۡعٗا وَقَالَ هَٰذَا يَوۡمٌ عَصِيبٞ ٧٧[هود: ۷۷].

«و هنگامی که رسولان ما به سراغ لوط آمدند از آمدنشان ناراحت شد و قلبش پریشان گشت و گفت امروز روز سختی است».

متاسفانه هیچ یک از انبیاء مثل ائمه شما که عقیده دارید علم ما کان و ما یکون را می‌دانستند، از غیب خبر نداشتند، محمد بن یعقوب کلینی می‌گوید: ائمه آنچه واقع شده و می‌شود می‌دانند و چیزی از ایشان نهان نیست. ائمه به اختیار خود می‌میرند و زمان مرگ خود را می‌دانند و هر گاه بخواهند بدانند می‌دانند [۵۱۴]. اگر راز ائمه حفظ شود سود و زیان هر کس را به او خبر می‌دهند [۵۱۵]. در کافی بابی تحت این عنوان که علم ائمه در هر شب جمعه فزونی می‌یابد وجود دارد [۵۱۶]. ابواب دیگر هم وجود دارد مانند: اگر علم ائمه افزایش نیابد آنچه دارند نابود گردد. و یا ائمه تمام علومی که به ملائکه و پیغمبران و رسولان رسیده است می‌دانند و اینکه موسی و ابراهیم و سلیمانملک الموت را که بصورت انسان در آمده بود دیده‌اند اما او را نشناخته‌اند [۵۱۷]. حدیث ضربه موسی به ملک الموت را محمد بن تویسرکانی و نعمت الله جزائری در کتاب‌های خود روایت کرده‌اند [۵۱۸]. این عبارت در «محجة البيضاء» آمده است: «وقد کان موسي÷أشدَّ الأنبياءِ کراهة لِلموت ... فَلطِمَه فأعور ....، إنَّ الطِباعَ البشرية مجبولة علي کراهَةِ الـموتِ حتّى إنَّ الانبياءَعلي شَرف مقادِيرهِم کَرِهوا الـموتَ ونَفَروا منه، وقصة آدم÷مع طول عمره وامتداد أيام حياته مع داود مشهورة وکذلِك حکاية موسي÷مع ملك الـموتِ وکذلك إبراهيم÷» [۵۱۹]. داستان مشابه این هم وجود دارد که جبرئیل براق پیغمبر جرا لطمه زده تا او را رام بکند [۵۲۰]. اما با این وجود متاسفانه جناب حجت الاسلام نجمی فقط با بخاری و ابوهریرهسعناد دارد و وقت ندارد که کتابخانه خود را نگاه کند. فرشته اگر جسم نیست و او را نامرئی می‌دانی پس لوط و ابراهیمبا چه کسی گفتگو می‌کردند و ابراهیم گوساله بریان را برای چه کسی آورد. بلی الان اگر عزرائیل با صورت انسانی برای قبض روح شما بیاید حداقل یک خشاب سی تیر را بر او خالی می‌کنید یا بسمه تعالى می‌گویید و بر سردار می‌روید.

امّا در مورد مسابقه سنگ و موسی÷ص ۲۱۲ باید گفت که جناب حجت الاسلام دست بردار ابوهریره و صحیحین نیست، جای تأسف است که همین قصه مسابقه را قمی در تفسیر خود [۲/۱۷۹، و الصافي: ۴/۲۰۵-۲۰۶ و کنز الدقائق: ۸/۲۳۰-۲۳۱، و بيان السعادة: ۳/۲۵۷ و الجواهر الثمين: ۵/۱۶۵، و نور الثقلين: ۴/۳۰۸، قصص الانبياء: ص ۲۴۹-۲۵۰ و البرهان: ۳/۳۲۹، و الـميزان: ۱۶/۳۵۳ و الکاشف: ۶/۲۴۳، و جوامع الجامع: ۲/۳۳۹، و منهج الصديق: ۴/۳۲۱ لفتح الله الکاشاني] همه روایت کرده‌اند بدون هیچ اعتراضی و طبرسی هم در [مجمع البيان: ۸/۳۷۲] آن را نقل کرده و نعمت الله الجزائری در قصص ص ۲۵۰ می‌گوید: «قال جماعة مِن أهلِ الحديثِ: لا استبعادَ فيه بعدَ ورود الخبرِ الصحيحِ». یعنی هیچ اشکالی در این قصه نیست زیرا که حدیث وارد و مضمون آن صحیح است، اما چه کنیم که حجت الاسلام نجمی قبولش نمی‌کند.

اما پاسخ به اعتراض او که چرا موسی لانة مورچه‌ها را آتش می‌زند، ردیف ۵ ص ۲۱۵. جناب حجت الاسلام می‌گوید، معلوم نیست ابو هریره از کدام داستان‌ساز و افسانه‌گو این داستان گرفته است. بلی شما بفرمایید که علامه مجلسی در [بحار: ۶۴/۲۴۲ کتاب اسماء والعالم باب النحل و النمل و سائر ما نهي عن قتله، و بحار: ۵/۲۸۶ کتاب العدل و الـمعادل، و البحار: ۶۴/۲۶۴ و ص ۲۹۲، و قرب الاسناد: ص ۱۲۱ و البحار: ۶۴/۲۷۱ کتاب السماء و العالم باب النحل و النمل و سائر ما نهي عن قتله و ۶۴/۲۶۸]، و میرزا حبیب الله خوئی در [منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة: ۱۱/۳۵ في النمله و عجايبها عن ابي هريره]، از کدام داستان ساز و افسانه‌گو همین قصه سوختن لانه مورچه‌ها را، گرفته‌اند، آری این اسناد خود را ببینید، سپس بر صحیحین و ابوهریرهساعتراض کنید.

جناب نجمی در ص ۲۱۶ گفته: نکته قابل توجه در مورد این پنج داستان این است که هیچ‌یک از آنها غیر از ابوهریره، روای و ناقل دیگری ندارد. در پاسخ باید بگویم که ما شکر خدا در داستان اول، بیست آیه و قصه نه پیغمبر را از قرآن نقل کردیم که کلمات تندتر در حق آنها گفته شده بود و حدیث شفاعت را بصورت مذکور غیر از ابوهریره، انس بن مالک، ابوسعید، ابوبکر، ابن عباس و امام ششم شما، امام جعفر صادق هم روایت کرده‌اند و کتب «البحار، العياشي، القمي، و البرهان، الـميکال، الکنز و نور الثقلين» هم آن را نقل کرده‌اند و بنده شماره صفحه را برای شما نقل کرده‌ام. اما داستان دوم را طبرسی در «تفسير مجمع البيان» از طریق ابوهریره نقل کرده و «تفسير البرهان» از امام صادق و ابوالحسن و نعمت الله الجزائری هم از ابوالحسن و ابوجعفر و محمد بن تویسرکانی از ابوالحسن نقل کرده‌اند و بجای صد منکوحه و کنیز هزار منکوحه و کنیز از ابوالحسن و ابو جعفر روایت کرده‌اند.

اما داستان سوم را نعمت الله الجزائری و محمد بن تویسرکانی و محسن کاشانی نقل کرده‌اند که بنده در همان داستان اسم کتب و شماره صفحه را آورده‌ام.

اما داستان چهارم را طبرسی در مجمع البیان از ابو هریره و الجزائری در قصص صحیح دانسته‌اند.

و همچنین داستان پنجم را مجلسی در بحار از طریق ابو هریره و صدوق از ابن عباس روایت و نقل نموده‌اند. حال پاسخ به این تهمت نجمی و ابوریه که می‌گویند کعب الاحبار اسرائیلیات را به ابوهریره تلقین می‌کرد و خرافات خود را به او تعلیم می‌داد.

این مسئله یک افترای محض است، اگر راست می‌گویید در تمام صحیحین، یک یا دو روایت در عقیده یا ارکان اربعه بعد از ایمان بیارید و ثابت کنید که از کعب‌الاحبار است. ثانیا قرآن می‌گوید:

﴿فَسۡ‍َٔلُوٓاْ أَهۡلَ ٱلذِّكۡرِ إِن كُنتُمۡ لَا تَعۡلَمُونَ[النحل: ۴۳].

﴿ثُمَّ ٱسۡتَوَىٰ عَلَى ٱلۡعَرۡشِۖ ٱلرَّحۡمَٰنُ فَسۡ‍َٔلۡ بِهِۦ خَبِيرٗا[الفرقان: ۵۹].

مراد از اهل الذکر و خبیر، علماء یهود بودند و در سوره بقره می‌گوید:

﴿كَمَا يَعۡرِفُونَ أَبۡنَآءَهُمۡۖ وَإِنَّ فَرِيقٗا مِّنۡهُمۡ لَيَكۡتُمُونَ ٱلۡحَقَّ وَهُمۡ يَعۡلَمُونَ[البقرة: ۱۴۶]. فاعل یعرفون و یعلمون علماء یهودند.

محمد بن یعقوب کلینی از الاغی بنام عفیر حدیث روایت می‌کند آن را نمی‌بینید فقط بر کعب احبار اعتراض می‌کنید. مگر کعب احبار از عبدالله بن سبأ یهودی کم‌تر است، و همچنان از جابر الجعفی که معتقد است که علیسیا زنده است و به قتل نرسیده و همانند عیسی÷به دنیا باز می‌گردد و یا دوباره زنده می‌شود، آنگاه هفتاد هزار حدیث دروغین از امام جعفر و ابوجعفر، برای شما روایت نموده، و همچنان سهل بن زیاد کذاب و هشام بن الحکم و هشام بن سالم الجوالقی که خدا را جسم می‌دانند و از راویان بزرگ اصول کافی‌اند و همچنان عبدالله بن سنان از امام صادق روایت کرده که الله تعالى در روز عرفات نازل می‌شود و بر شتر سوار است (ریاض العلماء المیرزا عبدالله افندی اصفهانی ۲/۴۰۴). آیا کعب ‌الاحبار از اینها بدتر است.

[۵۱۴] کافی: ج ۱، ص ۳۸۸. [۵۱۵] کافی: ج ۱، ص ۳۹۴. [۵۱۶] کافی: ج ۱، ص ۳۷۲. [۵۱۷] نگا : اللئالي: ج ۱، ص ۹۱ و ص ۹۶ و ص ۱۰۵، ج ۵، ص ۱۱ و ج ۴، ص ۲۲۷ و ج ۵، ص ۱۱ و ج ۱، ص ۹۴-۹۵ و مرآة العقول: ج ۱۶، ص ۱۶۹ و الانوار النعمانيه: ج ۴، ص ۲۱۴ و الحجة البيضا:، ج ۸، ص ۲۵۹ و ج ۷، ص ۳۰۴ و نفس الرحمن: نوری، ص ۴۵۴. [۵۱۸] اللئالي: ج ۱، ص ۹۱ و الانوار النعمانيه: ج ۴، ص ۲۰۵ و الحجة البيضاء: ج ۴، ص ۲۰۹. [۵۱۹] محجة اليضاء: ج ۴، ص ۲۰۹. [۵۲۰] البرهان: ج ۲، ص ۳۹۰ و ص ۴۰۰ و البحار: ج ۱۸، ص ۳۱۹.

سوال در مورد ایمان والدین رسول الله ج

اعتراض (فصل قبل از بعثت) ردیف ۱. آیا پدر و مادر پیامبر جمشرک بودند؟ در این باره قرآن در سوره القصص آیه ۱۱۵ می‌فرماید:

﴿إِنَّكَ لَا تَهۡدِي مَنۡ أَحۡبَبۡتَ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ يَهۡدِي مَن يَشَآءُ[القصص: ۱۱۵]. «تو نمی‌توانی کسی را که دوست داری هدایت کنی ولی خداوند هر کس را بخواهد هدایت می‌کند».

دوم در سوره التوبه آیه ۱۱۳ آمده:

﴿مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَن يَسۡتَغۡفِرُواْ لِلۡمُشۡرِكِينَ وَلَوۡ كَانُوٓاْ أُوْلِي قُرۡبَىٰ مِنۢ بَعۡدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمۡ أَنَّهُمۡ أَصۡحَٰبُ ٱلۡجَحِيمِ ١١٣[التوبة: ۱۱۳]. «برای پیامبر و مؤمنان، شایسته نبود که برای مشرکان (از خداوند) طلب آمرزش کنند، هر چند از نزدیکانشان باشند (آن هم) پس از آنکه بر آنها روشن شد که این گروه اهل دوزخ‌اند».

این دو آیه تصریح کرده‌اند که هدایت در اختیار خداوند است نه در دست پیامبر جو همچنان برای خویشاوندان قریب خود نمی‌تواند طلب آمرزش کند لذا والدین پیامبرجو ابوطالب جزء اولی قربی‌اند و همچنان پدر ابراهیم که قرآن تصریح نموده که او دشمن خدا بوده: ﴿وَمَا كَانَ ٱسۡتِغۡفَارُ إِبۡرَٰهِيمَ لِأَبِيهِ إِلَّا عَن مَّوۡعِدَةٖ وَعَدَهَآ إِيَّاهُ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُۥٓ أَنَّهُۥ عَدُوّٞ لِّلَّهِ تَبَرَّأَ مِنۡهُۚ إِنَّ إِبۡرَٰهِيمَ لَأَوَّٰهٌ حَلِيمٞ ١١٤[التوبة: ۱۱۴]. و استغفار ابراهیم برای پدرش فقط بخاطر وعده‌ای بوده که به او داده بود امّا هنگامی که برای او روشن شد که وی دشمن خداست از او بیزاری جست، به طور یقین ابراهیم مهربان و بردبار بود. و ایضا مجلسی در بحار ۳۵/۱۵۵ حدیثی روایت کرده که عبدالله و آمنه و ابوطالب در یک حجره از حجره‌های جهنم هستند. پس حدیث مسلم در جای خود صحیح است و در زمان قبل از بعثت و بعد از بعثت در کعبه سیصد و شست تصویر مخصوصاً تصویر و مجسمه ابراهیم و اسماعیل وجود داشت و حکومت مکه در دست قریش و بنی هاشم بوده و تا زمان فتح مکه این مجسمه‌ها موجود بودند و بعد از فتح مکه پیامبر جو صحابه همه مجسمه‌ها را با تبر شکستند و دور انداختند و آیه ۸۱ سوره اسراء را می‌خواندند:

﴿وَقُلۡ جَآءَ ٱلۡحَقُّ وَزَهَقَ ٱلۡبَٰطِلُۚ إِنَّ ٱلۡبَٰطِلَ كَانَ زَهُوقٗا ٨١[الإسراء: ۸۱]. «بگو حق آمد و باطل نابود شد یقینا باطل نابود شدنی است».

جناب نجمی در ص ۲۱۸ گفته که مردم جزیره العرب در دوران جاهلیت که در رأس آنان خاندان عبدالمطلب و ابی‌طالب و عبدالله پدر پیامبر جقرار گرفته بودند، پیروی از توحید خالص نموده و به یگانگی خدا عقیده داشتند و خدا را پرستش می‌کردند و از بت‌پرستی و عقائد اکثریت مردم جزیره العرب دور بودند. این گفته نجمی دور از واقعیت و خلاف تاریخ اسلام است و در تمام کتب تاریخ مشهور است که حکومت مکه در دست بنی هاشم و قریش بوده و تا فتح مکه بتها در کعبه به صورت معبود پرستش می‌شد و بعد از فتح مکه پیامبر جهمه را بیرون انداخت. پس جناب نجمی تا حالا معنی توحید و کفر و شرک را نفهمیده که می‌گوید: مردم جزیره العرب و خاندان عبدالمطلب به یگانگی خدا عقیده داشتند و از زمان نوح تا زمان خاتم الانبیاء هیچ مشرکی عقیده نداشته که دو خدا وجود دارد بلکه همه عقیده داشتند که خدا یکی است اما غیر الله را مانند انبیاء و اولیاء در عبادت الله تعالى شریک می‌کردند و آن هم به این خاطر که ایشان شفیع ما هستند و ما را به خدا نزدیک می‌کنند و هیچ قدرت و اختیاری در عالم ندارند. اکنون قرآن را بخوانید:

﴿وَيَعۡبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَا لَا يَضُرُّهُمۡ وَلَا يَنفَعُهُمۡ وَيَقُولُونَ هَٰٓؤُلَآءِ شُفَعَٰٓؤُنَا عِندَ ٱللَّهِ[یونس: ۱۸]. «آنها غیر از خدا کسانی را می‌پرستند که نه به آنان زیان می‌رساند و نه سودی می‌بخشد و می‌گویند اینها شفیعان ما نزد خدا هستند».

﴿أَلَا لِلَّهِ ٱلدِّينُ ٱلۡخَالِصُۚ وَٱلَّذِينَ ٱتَّخَذُواْ مِن دُونِهِۦٓ أَوۡلِيَآءَ مَا نَعۡبُدُهُمۡ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَآ إِلَى ٱللَّهِ زُلۡفَىٰٓ[الزمر: ۳]. «آگاه باشید که دین خالص (عبادت) از آن خداست و آنها که غیر خدا را اولیای خود قرار دادند (دلیل‌شان این بود که) اینها را نمی‌پرستیم مگر بخاطر اینکه ما را به خداوند نزدیک کنند».

در سوره المؤمنون آیه ۸۴-۸۹ عقیده مشرکین را بیان می‌کند:

﴿قُل لِّمَنِ ٱلۡأَرۡضُ وَمَن فِيهَآ إِن كُنتُمۡ تَعۡلَمُونَ ٨٤ سَيَقُولُونَ لِلَّهِۚ قُلۡ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ ٨٥ قُلۡ مَن رَّبُّ ٱلسَّمَٰوَٰتِ ٱلسَّبۡعِ وَرَبُّ ٱلۡعَرۡشِ ٱلۡعَظِيمِ ٨٦ سَيَقُولُونَ لِلَّهِۚ قُلۡ أَفَلَا تَتَّقُونَ ٨٧ قُلۡ مَنۢ بِيَدِهِۦ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيۡءٖ وَهُوَ يُجِيرُ وَلَا يُجَارُ عَلَيۡهِ إِن كُنتُمۡ تَعۡلَمُونَ ٨٨ سَيَقُولُونَ لِلَّهِۚ قُلۡ فَأَنَّىٰ تُسۡحَرُونَ ٨٩[المؤمنون: ۸۴-۸۹].

«بگو: زمین و کسانی که در آن هستند از آن کیست، اگر شما می‌دانید (۸۴) (بزودی (در پاسخ تو) می‌گویند (همه) از آن خداست، بگو: آیا متذکر نمی‌شوید (۸۵) بگو: چه کسی پروردگار آسمان‌های هفتگانه، و پروردگار عرش عظیم است (۸۶) بزودی خواهند گفت همه اینها از آن خداست بگو: آیا از خدا نمی‌ترسید (۸۷) بگو: اگر می‌دانید چه کسی حکومت همة موجودات را در دست دارد، و به بی‌پناهان پناه می‌دهد و نیاز به پناه دادن ندارد (۸۸) خواهند گفت همة اینها از آن خداست. بگو: با این حال چگونه جادو شده‌اید (۸۹)».

﴿قُلۡ مَن يَرۡزُقُكُم مِّنَ ٱلسَّمَآءِ وَٱلۡأَرۡضِ أَمَّن يَمۡلِكُ ٱلسَّمۡعَ وَٱلۡأَبۡصَٰرَ وَمَن يُخۡرِجُ ٱلۡحَيَّ مِنَ ٱلۡمَيِّتِ وَيُخۡرِجُ ٱلۡمَيِّتَ مِنَ ٱلۡحَيِّ وَمَن يُدَبِّرُ ٱلۡأَمۡرَۚ فَسَيَقُولُونَ ٱللَّهُۚ فَقُلۡ أَفَلَا تَتَّقُونَ ٣١[یونس: ۳۱].

«بگو چه کسی شما را از آسمان و زمین روزی می‌دهد یا چه کسی مالک (و خالق) گوش‌ها و چشم‌هاست، و چه کسی زنده را از مرده و مرده را از زنده بیرون می‌آورد، و چه کسی امور (جهان) را تدبیر می‌کند، بزودی (در پاسخ) می‌گویند: الله، بگو: پس چرا از الله نمی‌ترسید».

در سوره الاعراف آیه ۱۹۴ هم می‌فرماید:

﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ تَدۡعُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ عِبَادٌ أَمۡثَالُكُمۡۖ فَٱدۡعُوهُمۡ فَلۡيَسۡتَجِيبُواْ لَكُمۡ إِن كُنتُمۡ صَٰدِقِينَ ١٩٤[الأعراف: ۱۹۴].

«کسانی را که علاوه بر خدا و به جای او فرا می‌خوانید (و پرستش می‌کنید) بندگانی همچون خود شما هستند. آنها را بخوانید و اگر راست می‌گویید باید به شما پاسخ دهند (و تقاضایتان را برآورند)».

جناب نجمی آیا به بت که جماد و بی‌‌روح است ﴿عِبَادٌ أَمۡثَالُكُمۡگفته می‌شود؟!.

و در سوره الاحقاف آیه ۵-۶ می‌گوید:

﴿وَمَنۡ أَضَلُّ مِمَّن يَدۡعُواْ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَن لَّا يَسۡتَجِيبُ لَهُۥٓ إِلَىٰ يَوۡمِ ٱلۡقِيَٰمَةِ وَهُمۡ عَن دُعَآئِهِمۡ غَٰفِلُونَ ٥ وَإِذَا حُشِرَ ٱلنَّاسُ كَانُواْ لَهُمۡ أَعۡدَآءٗ وَكَانُواْ بِعِبَادَتِهِمۡ كَٰفِرِينَ ٦[الأحقاف: ۵-۶].

«چه کسی گمراه‌تر است از آن کس که معبودی غیر خدا را می‌خواند که تا قیامت هم به او پاسخ نمی‌گوید و از خواندن آنها (کاملا) بی‌خبر است و صدای آنها را هیچ نمی‌شنود (۵) و هنگامی که مردم محشور می‌شوند معبودهای آنها دشمنانشان خواهند بود حتی عبادت آنها را انکار می‌کنند».

جناب نجمی، آیا بت بی‌روح دشمن عابد و منکر عبادت می‌شود، یا اینکه بندگان خاص خدا مانند انبیاء و اولیاء که مردم آنها را می‌خوانند، دشمن خوانندگان و منکر عبادت‌شان می‌شوند. بلی بندگان خاص خدا دشمن عابدان مشرک می‌شوند و عبادت آنها را انکار می‌کنند و نه بتان بی‌روح. و سوره فرقان آیه هفده را بخوانید:

﴿وَيَوۡمَ يَحۡشُرُهُمۡ وَمَا يَعۡبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ فَيَقُولُ ءَأَنتُمۡ أَضۡلَلۡتُمۡ عِبَادِي هَٰٓؤُلَآءِ أَمۡ هُمۡ ضَلُّواْ ٱلسَّبِيلَ ١٧ قَالُواْ سُبۡحَٰنَكَ مَا كَانَ يَنۢبَغِي لَنَآ أَن نَّتَّخِذَ مِن دُونِكَ مِنۡ أَوۡلِيَآءَ وَلَٰكِن مَّتَّعۡتَهُمۡ وَءَابَآءَهُمۡ حَتَّىٰ نَسُواْ ٱلذِّكۡرَ وَكَانُواْ قَوۡمَۢا بُورٗا ١٨ فَقَدۡ كَذَّبُوكُم بِمَا تَقُولُونَ فَمَا تَسۡتَطِيعُونَ صَرۡفٗا وَلَا نَصۡرٗاۚ وَمَن يَظۡلِم مِّنكُمۡ نُذِقۡهُ عَذَابٗا كَبِيرٗا ١٩[الفرقان: ۱۷-۱۸].

«(به خاطر بیاور) روزی را که همه آنان و معبودهایی را که غیر از الله می‌پرستند جمع می‌کند، آنگاه به آنها می‌گوید: آیا شما این بندگان مرا گمراه کردید یا خود آنان راه را گم کردند (۱۷) (در پاسخ) می‌گویند: تو منزهی: برای ما شایسته نبود که غیر از تو اولیایی برگزینیم، ولی آنان و پدرانشان را از نعمت‌ها برخوردار نمودی تا اینکه (به جای شکر نعمت) یاد تو را فراموش کردند و تباه و هلاک شدند (۱۸) خداوند به آنان می‌گوید: ببینید این معبودان شما را در آنچه می‌گویید تکذیب کردند اکنون نمی‌توانید عذاب الهی را بر طرف بسازید یا از کسی یاری بطلبید. و هر کس از شما ستم کند، عذاب شدیدی به او می‌چشانیم (۱۹)».

جناب نجمی: این سوال و جواب و گفتگو با بتها امکان دارد. یا با بندگان خاص خدا.

اتهام نجمی به بخاری در مورد اینکه پیامبر گوشت حرام می‌خورد

اعتراض شماره ۲. نجمی می‌گوید: آیا قبل از بعثت رسول خدا گوشت حرام می‌خورد؟ جناب نجمی در این اعتراض، از خود مطلب می‌تراشد و به نقل دروغین از صحیح بخاری می‌پردازد و می‌گوید: براساس روایات بخاری رسول اکرم جنیز مانند سایر مردم دوران جاهلی دارای بت و انصاب بوده و ذبایح خود را به نام بتها سر می‌بریده است؟

جواب:

صحیح بخاری چنین عبارتی ندارد و اکنون عبارت صحیح بخاری را نقل می‌کنم تا عدم امانت‌داری نجمی در نقل عبارت معلوم گردد، در کتاب [مناقب الانصار: باب ۲۴ حدیث زید بن عمرو بن نفیل رقم ۳۸۲۶]، چنین آمده: «أَنَّ النَّبِىَّ جلَقِىَ زَيْدَ بْنَ عَمْرِو بْنِ نُفَيْلٍ بِأَسْفَلِ بَلْدَحَ، قَبْلَ أَنْ يَنْزِلَ عَلَى النَّبِىِّ جالْوَحْىُ فَقُدِّمَتْ إِلَى النَّبِىِّ جسُفْرَةٌ ، فَأَبَى أَنْ يَأْكُلَ مِنْهَا ثُمَّ قَالَ زَيْدٌ إِنِّى لَسْتُ آكُلُ مِمَّا تَذْبَحُونَ عَلَى أَنْصَابِكُمْ ، وَلاَ آكُلُ إِلاَّ مَا ذُكِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ . وَأَنَّ زَيْدَ بْنَ عَمْرٍو كَانَ يَعِيبُ عَلَى قُرَيْشٍ ذَبَائِحَهُمْ». و در حدیث شماره ۳۸۲۸ زید می‌گوید: «يَا مَعَاشِرَ قُرَيْشٍ ، وَاللَّهِ مَا مِنْكُمْ عَلَى دِينِ إِبْرَاهِيمَ غَيْرِى، وَكَانَ يُحْيِى الْمَوْءُودَةَ». در این حدیث آمده که سفره (گوشت) را برای پیامبر جآوردند پس رسول الله جاز آن گوشت نخورد، و زید بن عمرو هم گفت که من آنچه را که شما بر سنگ‌های مخصوص ذبح می‌کنید و آنچه را که بر آن اسم خدا گرفته نشود نمی‌خورم و بر قریش عیب می‌گرفت و می‌گفت حیوان را خدا خلق کرده و آب و علف می‌دهد و شما به اسم غیر الله ذبح می‌کنید و ادعای مذهب ابراهیم را هم می‌کنید به والله شما بر مذهب ابراهیم نیستید. ابن حجر هم می‌گوید: عبارت صحیح و نقل اکثر ناقلین صحیح بخاری این است: «فقدّمت إلى النبي ج». و ابن بطال گفته این سفره قریش بوده و ایشان برای پیامبر جآوردند پس ایشان نخوردند و بعد همین سفره را پیامبرجدر جلو زید بن عمرو گذاشتند، ایشان هم نخوردند و اعتراض کردند و الخطابی گفته که پیامبر جقبل از بعثت گوشت حیوانی که بر انصاب ذبح می‌شد را نمی‌خورد، اما گوشتهای دیگر را می‌خورد [۵۲۱]، و زید بن عمرو بنابر این خود هم از خوردن چنین گوشتی خودداری می‌کرد و نمی‌خورد و در کتاب الذبائح باب «ما ذبح على النصب والأصنام» عبارت مختصر و (و کمی برای دشمنان که طالب نکته ضعف می‌گردند) محتمل آمده: «فقدّم إليه رسول الله ج». یا «فقدّم إلي رسول الله جسُفْرَةٌ، يا سفرة فيها لحم فَأَبَى أَنْ يَأْكُلَ مِنْهَا ثُمَّ قَالَ أي زَيْد بن عمرو: إِنِّى لاَ آكُلُ مِمَّا تَذْبَحُونَ عَلَى أَنْصَابِكُمْ وَلاَ آكُلُ إِلاَّ مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ» [۵۲۲]. این بود عبارت صحیح بخاری که جناب نجمی آن را بصورت تحریف و تقلید از دیگران و بر خلاف حقیقت آورده بود. ثانیا این واقعه قبل از بعثت بوده و قبل از بعثت تکلیفی بر پیامبر نیست چنانچه قرآن می‌گوید: ﴿وَوَجَدَكَ ضَآلّٗا فَهَدَىٰ ٧[الضحی: ۷]. و تو را گمشده یافت و هدایت کرد. نمی‌دانیم حمایت و دوستی شما نسبت به پیامبر جبیشتر است یا حمایت و دوستی الله تعالى نسبت به پیامبرش؟!.

ثالثا: حرمت و حلال‌ بودن خوردنیها و مشروبات بعد از نزول قرآن معلوم می‌گردد نه قبل از آن، مثل حرمت خمر (شراب) یا حرمت مذبوحه بر نصب (علامات مخصوص) و حیوانی که بدون گرفتن نام الله ذبح شده است. حرمت اینها قبل از نزول قرآن معلوم نمی‌شود و سند و عبارت بخاری از سند و عبارت دیگران مقدم و معتبرتر است.

[۵۲۱] فتح الباري: ج ۸، ص ۷۷۹. [۵۲۲] فتح الباري: ج ۱۲، ص ۴۳۸، حدیث ۵۴۹۹، چاپ پاکستان.

اعتراض بر حادثه شق الصدر رسول الله ج

جناب حجت الاسلام می‌فرمایند: آیا با این اختلاف زمان و مکان و تناقض فراوان می‌توان این احادیث را صحیح دانست و مضمون کدام یک از آنها را قبول کنیم (ص ۲۲۴).

جواب:

اگر اختلاف ظاهری از نظر شخصی کم سواد و یا مغرض دلیلی بر عدم صحت متنی است، پس جناب حجت الاسلام نجمی در برابر شخصی معترض که غیر مسلمان است و اختلاف ظاهری آیات قرآن را دلیلی بر عدم صحت قرآن می‌گیرد چه جوابی دارند؟

۱- ﴿لَّيۡسَ لَهُمۡ طَعَامٌ إِلَّا مِن ضَرِيعٖ ٦[الغاشیة: ۶].

«غذایی جز از خار خشک تلخ و بدبو ندارند».

در اینجا با صیغه حصر آمده.

۲- ﴿لَأٓكِلُونَ مِن شَجَرٖ مِّن زَقُّومٖ ٥٢[الواقعة: ۵۲].

«قطعاً از درخت زقوم می‌‌خورند».

اما در این آیه، زقوم را هم نام می‌برد. در جایی دیگر می‌فرماید:

۳- ﴿وَأَنَّ ٱلۡكَٰفِرِينَ لَا مَوۡلَىٰ لَهُمۡ[محمد: ۱۱].

«کافران مولایی ندارند».

اما در اینجا می‌فرماید:

۱- ﴿ثُمَّ رُدُّوٓاْ إِلَى ٱللَّهِ مَوۡلَىٰهُمُ ٱلۡحَقِّ[الأنعام: ۶۲].

«سپس (تمام بندگان) به سوی الله که مولای حقیقی آنهاست باز می‌گردند».

یا در مورد مدت روزهای قیامت می‌فرماید:

۲- ﴿وَإِنَّ يَوۡمًا عِندَ رَبِّكَ كَأَلۡفِ سَنَةٖ مِّمَّا تَعُدُّونَ[الحج: ۴۷].

«و یک روز نزد پروردگارت، همانند هزار سال از سال‌هایی است که شما می‌شمرید».

اما در آیه دیگر چنین می‌فرماید:

۳- ﴿فِي يَوۡمٖ كَانَ مِقۡدَارُهُۥ خَمۡسِينَ أَلۡفَ سَنَةٖ[المعارج: ۴].

«آن روزی که مقدارش پنجاه هزار سال است».

و یا موارد زیر:

۱- ﴿وَلَا يَكۡتُمُونَ ٱللَّهَ حَدِيثٗا[النساء: ۴۲].

«در آن روز سخنی را نمی‌توانند از الله پنهان کنند».

۲- ﴿وَٱللَّهِ رَبِّنَا مَا كُنَّا مُشۡرِكِينَ[الأنعام: ۲۳].

«به الله که پروردگار ما است سوگند که ما مشرک نبودیم».

۳- ﴿وَتَظُنُّونَ إِن لَّبِثۡتُمۡ إِلَّا قَلِيلٗا ٥٢[الاسراء: ۵۲].

«می‌پندارید تنها مدت کوتاهی (در دنیا) درنگ کرده‌اید».

۴- ﴿إِن لَّبِثۡتُمۡ إِلَّا عَشۡرٗا[طه: ۱۰۳].

«شما فقط ده شبانه روز (در دنیا) زنده بوده‌یید».

۵- ﴿إِذۡ يَقُولُ أَمۡثَلُهُمۡ طَرِيقَةً إِن لَّبِثۡتُمۡ إِلَّا يَوۡمٗا[طه: ۱۰۴].

«هنگامی که نیکو روش‌ترین آنها می‌گوید شما یک روز درنگ کردید».

۶- ﴿وَيَوۡمَ تَقُومُ ٱلسَّاعَةُ يُقۡسِمُ ٱلۡمُجۡرِمُونَ مَا لَبِثُواْ غَيۡرَ سَاعَةٖۚ كَذَٰلِكَ كَانُواْ يُؤۡفَكُونَ٥٥[الروم: ۵۵].

«روزی که قیامت بر پا شود، مجرمان سوگند یاد می‌کنند که جز ساعتی در دنیا درنگ نکرده‌اند این چنین از درک حقیقت باز گردانده می‌شوند».

۷- ﴿هُوَ ٱلَّذِي خَلَقَكُم مِّن طِينٖ[الأنعام: ۲].

«او کسی است که شما را از گل آفرید».

۸- ﴿وَخَلَقۡتَهُۥ مِن طِينٖ[الأعراف: ۱۲].

«و او را از گل آفریدی این خالق بشراً».

۹- ﴿مِّن صَلۡصَٰلٖ مِّنۡ حَمَإٖ مَّسۡنُونٖ[الحجر: ۲۸].

«من آفریننده بشری از گل خشکیده‌ای که از گل بدبویی گرفته شده، هستم».

۱۰- ﴿وَلَقَدۡ خَلَقۡنَا ٱلۡإِنسَٰنَ مِن سُلَٰلَةٖ مِّن طِينٖ ١٢[المؤمنون: ۱۲].

«ما انسان را از عصاره‌ای از گل آفریدیم».

۱۱- ﴿إِنَّا خَلَقۡنَٰهُم مِّن طِينٖ لَّازِبِۢ[الصافات: ۱۱].

«ما آنان را از گل چسبنده‌ای آفریدیم».

۱۲- ﴿ثُمَّ جَعَلَ نَسۡلَهُۥ مِن سُلَٰلَةٖ مِّن مَّآءٖ مَّهِينٖ ٨[السجدة: ۸].

«سپس نسل او را از عصاره‌ای از آب ناچیز و بی‌قدر آفرید».

۱۳- ﴿خَلَقَ ٱلۡإِنسَٰنَ مِن صَلۡصَٰلٖ كَٱلۡفَخَّارِ ١٤[الرحمن: ۱۴].

«انسان را از گل خشکیده‌ای همچون سفال آفرید».

که در عبارات ذیل اختلاف است:

﴿حَمَإٖ مَّسۡنُونٖ﴿سُلَٰلَةٖ مِّن طِينٖ﴿طِينٖ لَّازِبِۢ﴿صَلۡصَٰلٖ كَٱلۡفَخَّارِ﴿مِّن طِينٖ﴿سُلَٰلَةٖ﴿مِّن مَّآءٖ مَّهِينٖ. جناب حجت الاسلام درین اختلاف چه جوابی دارند که طرف مخالف را قانع بکند، و همچنین در آیات‌ مربوط به مقدار روز قیامت و غذای جهنمیان و غیره که در صفحه ۳۵-۳۶ بیان گردید.

اما اهل سنت در مورد حدیث شق الصدر (بحمدالله) هیچ اختلافی در عبارت ندارند، زیرا اولاً: شق صدر در ایام کودکی بوده، دوماً برای آمادگی ملاقات و گفتگو با خالق هستی بوده است. اول پیامبر جرا از خانه سکونت برداشتند و در همان حالت خواب آلودگی به نزدیک کعبه خوابانیدند و سینه را جراحی و با آب زمزم شست شو دادند و پر از حکمت و ایمان نمودند و سپس پرواز کردند. از عبارت صحیح مسلم این توضیح مشخص شده است: «ثُمَّ أتيتُ فانطلقوا بي إلى زَمزمَ فَشُرح عن صَدري ثُمَّ غُسِل بماءِ زَمزَم» [۵۲۳].

در خانه پیش من آمدند بعد مرا بردند تا محل آب زمزم، سینه مرا شکافتند و سپس با آب زمزم شستند. جناب حجت الاسلام به عبارت صحیح مسلم توجه نکرده‌اند و صحیحین را با اساتید متخصص اهل سنت هم نخوانده‌اند تا مطلب بر ایشان روشن گردد و ممکن است فرد غیر متخصص که استادی ندارد در وهله‌ی اول به هنگام مطالعه سرگردان شود. علاوه بر این عصمت پیامبر جدر رسانیدن وحی است و این هم بعد از بعثت روی می‌دهد و موضوع شق صدر مؤید عصمت است. شر و فساد در وجود انسان و یا سختی و نرمی دل همانند نور و ظلمت، حسی نیست که بشر بتواند آن را درک کند و یا معراج رسول اکرم از مسجدالحرام به سدرة المنتهی با جسم بشری، بدون آلات جدید امروزی و نیز حیات اصحاب کهف در مدت طولانی در یک مکان بدون اینکه فاسد شوند برخلاف عقل و غیر قابل درک است. جالب اینجا است که یکی از راویان این حدیث ابوذر غفّاریست که شما آن را از خود می‌دانید، اکنون چه شد که روایت او را انکار می‌کنید و ظن قوی علامه مجلسی را هم ردّ کردید. قول انسسهم که می‌فرماید: من محل شکاف و جای بخیه‌ای را که برای التیام شکاف سینه رسول الله جبه وسیله ملائکه به عمل آمده بود در سینه آن حضرت می‌دیدم، هیچ عیب و اشکالی ندارد زیرا که این عمل حقیقتاً انجام گرفته است و شکّی در آن نیست و بقای اثر جراحی امری عادی است. و در ظهور قدرت الله تعالى هیچ تردید و محلی برای اعتراض وجود ندارد.

[۵۲۳] صحیح مسلم: ج ۱، ص ۹۲، چاپ پاکستان.

آیا پیامبر جبعد از بعثت، در نبوت خویش تردید داشت؟

اما عتراض ردیف اول بعد از بعثت آیا پیامبر جدر نبوت خویش تردید داشت؟

جواب:

خیر، بیان واقعیت برای فردی دیگر نشانه تردید نیست و کلمه تردید و شک در هیچ روایتی از کتب حدیثی اهل سنت نیامده، بلکه این کلمه تردید توسط حجت الاسلام تراشیده شده است. و در احادیث صحیحین فقط بیان اصل ماجرا توسط پیامبر برای خدیجه و ورقه بن نوفل آمده است و ایشان و ورقه بن نوفل هم به بعثت و مشکلاتی را که برای پیامبر جپیش می‌آید به او خبر دادند؛ زیرا ورقه بن نوفل تجربه و علم به تورات و انجیل داشت و سرگذشت انبیا را می‌دانست و پیامبر جدر آن وقت از کتب گذشته چنان اطلاعی نداشت، به همین دلیل ایشان از خبر ورقه تعجب کردند و فرمودند: آیا مرا از شهر خودم بیرون خواهند کرد؟ ورقه گفت: بلی، البته در ابتدای امر. پیامبر جدر آن زمان نمی‌دانست که آن فرشته جبرئیل خواهد بود و قرآن را بر وی نازل خواهد کرد و گمان هم نمی‌کرد که خاتم پیامبران خواهد بود و به جهت عدم مطالعه کتب گذشته، مشخصات خود را نمی‌دانست.

واقعه خاتم الانبیاء با واقعه موسی÷فرق می‌کند در آنجا اولین کلمه اینست:

﴿...يَٰمُوسَىٰٓ ١١ إِنِّيٓ أَنَا۠ رَبُّكَ فَٱخۡلَعۡ نَعۡلَيۡكَ إِنَّكَ بِٱلۡوَادِ ٱلۡمُقَدَّسِ طُوٗى ١٢ وَأَنَا ٱخۡتَرۡتُكَ فَٱسۡتَمِعۡ لِمَا يُوحَىٰٓ ١٣[طه: ۱۱-۱۳].

«ای موسی، من پروردگار توام کفشهایت را بیرون آور که تو در سرزمین مقدس (طوی) هستی (۱۲) و من تو را (برای مقام رسالت) برگزیدم: اکنون به آنچه برتو وحی می‌شود گوش فرا ده (۱۳)».

و برای پیامبر جچنین مقدمه‌ای بیان نشده بود و جبرئیل بدون مقدمه به او گفت: «اقرأ» و همچنان واقعه مریم و عیسیإبا این واقعه فرق می‌کند زیرا در آنجا الله تعالى مستقیماً به عیسی÷الهام ‌کرد که بگوید:

﴿قَالَ إِنِّي عَبۡدُ ٱللَّهِ ءَاتَىٰنِيَ ٱلۡكِتَٰبَ وَجَعَلَنِي نَبِيّٗا ٣٠[مریم: ۳].

«من بنده خدا هستم که به من کتاب داده و مرا، پیامبر قرار داده‌است».

«این کار خداست که هر چه بخواهد همان را می‌کند، با موسی و عیسیبا آن گونه و بر خاتم الانبیاء این گونه وحی نازل می‌کند».

یکی را صراحتاً و با مقدمه از رسالتش با خبر می‌سازد و بر دیگری نمونه دیگر وحی را نازل می‌کند. ﴿إِنَّهُۥ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِير[فصلت: ۳۹]. ﴿فَعَّالٞ لِّمَا يُرِيدُ ١٦[البروج: ۱۶]. پس مفهوم مخالف حدیث که جناب حجت الاسلام پیش کشیده هیچ ربطی با این واقعه ندارد و استنباط او لازمی است نه متعدی. و اگر نه جناب نجمی با آیه ۹۴-۹۵ سوره یونس به بن بست می‌رسد.

﴿فَإِن كُنتَ فِي شَكّٖ مِّمَّآ أَنزَلۡنَآ إِلَيۡكَ فَسۡ‍َٔلِ ٱلَّذِينَ يَقۡرَءُونَ ٱلۡكِتَٰبَ مِن قَبۡلِكَۚ لَقَدۡ جَآءَكَ ٱلۡحَقُّ مِن رَّبِّكَ فَلَا تَكُونَنَّ مِنَ ٱلۡمُمۡتَرِينَ ٩٤ وَلَا تَكُونَنَّ مِنَ ٱلَّذِينَ كَذَّبُواْ بِ‍َٔايَٰتِ ٱللَّهِ فَتَكُونَ مِنَ ٱلۡخَٰسِرِينَ ٩٥[یونس: ۹۴-۹۵].

«و اگر در آنچه بر تو نازل کرده‌ایم تردیدی داری از کسانی که پیش از تو کتاب آسمانی را می‌خواندند بپرس بیقین حق از طرف پروردگارت به تو رسیده است بنابراین هرگز از تردیدکنندگان مباش و از آنها مباش که آیات خدا را تکذیب کردند که از زیانکاران خواهی بود».

بر حجت الاسلام لازم است که این دو آیه را مثل روایت ابو هریره و بخاری انکار بکند زیرا این دو آیه شأن و منزلت پیامبر جرا زیر سوال می‌برد.

اعتراض بر حدیث فراموشی رسول الله ج

اما اعتراض شماره ۲ بعد از بعثت و اشتباه رسول خدا در نماز: اصل واقعه این بوده که رسول الله جدر نماز ظهر یا عصر به جهت فراموشی در تشهد اول سلام دادند و صحابی بنام خرباق بن عمرو سلمی ملقب به ذو الیدین به پیامبر جگفتند: آیا فراموش کردی یا نماز دو رکعت شده است؟ رسول خدا جفرمود: نه نماز کوتاه شده است و نه من فراموش کرده‌ام. بعداً به گفته دیگران یقین کردند و دو رکعت باقی را خواندند و سجده سهو کردند. در نتیجه چهار رکعت با دو سلام خوانده شد و این گفتگوها در ما بین دو نماز بوده نه در داخل نماز، لذا در نزد جمهور سلف و خلف بنا به گفته نووی در شرح صحیح مسلم ص ۲۱۲-۲۱۴ این نماز درست و صحیح خوانده شده است و هیچ اشکالی ندارد و مسئله ناسخ و منسوخ هم در کار نیست و این حدیث را غیر از ابوهریرهس، عبدالله بن عمر و معاویه بن خدیج و عمران بن حصین و ابن مسعده روایت نموده‌اند و خود ابو هریره در این نماز حاضر بوده نه اینکه از دیگری روایت بکند، زیرا در عبارت این روایت: «صَلَّى لَنَا رَسُولُ اللَّهِ جفَصَلَّى بِنَا رَكْعَتَيْنِ». آمده است که الفاظ «لنا و بنا» دلیل این هستند که روای حدیث حاضر بوده و این واقعه بعد از زمان فتح خیبر است. و صحابی که لقبش ذو الیدین بوده غیر از صحابی است که لقبش ذو الشمالین بوده و اسم ذو الشمالین عمیر بن عمرو بن عیشان و از قبیله خزاعه است و در جنگ بدر شهید شده و ذو الیدین از قبیله سلمی است و در روایت صحیح مسلم تصریح شده که: «فَأَتَاهُ رَجُلٌ مِنْ بَنِى سُلَيْمٍ فَقَامَ رَجُلٌ مِنْ بَنِى سُلَيْمٍ». و در روایت عمران بن حصین آمده: «فَقَامَ إلَيْهِ رَجُلٌ يُقَالُ لَهُ الْخِرْبَاقُ فَقَامَ رَجُلٌ بَسِيطُ الْيَدَيْنِ». [صحیح مسلم: ص ۲۱۴ طبع پاکستان] برای توضیح بیشتر به کتاب «التمهيد» ابن عبدالبر مراجعه فرمایید و همچنان به [رح صحیح مسلم نووی: ص ۲۱۴]. این را هم باز می‌گوییم که پیغمبران از نسیان (فراموشی) و خطا معصوم نیستند و عصمت انبیاء و رسل در رسانیدن وحی و پیغام خداوند به بندگان اوست، قرآن به پیامبر جمی‌فرماید:

﴿وَإِمَّا يُنسِيَنَّكَ ٱلشَّيۡطَٰنُ[الأنعام: ۶۸].

«و اگر شیطان از یاد تو ببرد».

﴿وَٱذۡكُر رَّبَّكَ إِذَا نَسِيتَ[الکهف: ۲۴].

«و هر گاه فراموش کردی پروردگارت را به خاطر بیاور».

﴿نَسِيَا حُوتَهُمَا[الکهف: ۶۱].

«موسی÷و همراه او ماهی خود را فراموش کردند».

﴿وَلَقَدۡ عَهِدۡنَآ إِلَىٰٓ ءَادَمَ مِن قَبۡلُ فَنَسِيَ وَلَمۡ نَجِدۡ لَهُۥ عَزۡمٗا ١١٥[طه: ۱۱۵].

«پیش از این، از آدم پیمان گرفته بودیم امّا او فراموش کرد، و عزم استواری برای او نیافتیم».

متاسفانه جناب حجت الاسلام نجمی چندان فرصتی ندارند که متن صریح قرآن را بخوانند و از مسائل عقیدتی با خبر باشند بلکه تمام وقت در پی یافتن نکات ضعیف اهل سنت هستند و همچنان که از ابتدا تاکنون (تا صفحه ۲۳۴) چیزی نصیبشان نشده از این به بعد هم انشاء الله و به یاری خدا چیزی نصیبشان نخواهد شد.

اما اعتراض شماره ۳ بعد از بعثت یعنی شرکت نمودن رسول خدا در نماز با حال جنابت، ص ۲۳۵: بلی هنوز رسول خدا جنماز را شروع نکرده بود که بیادش آمد که ایشان جنب هستند و غسل را فراموش کرده‌اند ما در ص ۴۲ از دلائل قرآنی در مورد فراموشی پیغمبران صحبت کردیم نیازی به اعاده آن نیست. جناب حجت الاسلام هر چه گفته یا می‌گوید مبنی بر تعصب مذهبی بوده نه بحث و بررسی علمی.

آیا رسول خدا مؤمنان را لعنت می‌نمود؟

اما اعتراض شماره (۴) بعد از بعثت، آیا رسول خدا بر مؤمنان لعنت می‌نمود، ص ۲۳۷: این عنوان تلبیس شد و ظاهری عوام فریب دارد و اصل ماجرا چیزی دیگر است و حرف «فا» در «فایما» و در فَاجعل، جزائیه، است و شرط محذوف دارد، «أي رب! إن کنت سببت مؤمنا فاجعل ذلك له قربة إليك» یعنی: «ای خدا همانا من بشرم اگر به کسی در حالت غضب کلمه زشتی گفته‌ام آن را برای او رحمت و پاکی و سبب نزدیکی به طرف خودت بگردان». عبارت مسلم این است: «أَوَمَا عَلِمْتِ مَا شَارَطْتُ عَلَيْهِ رَبِّى قُلْتُ اللَّهُمَّ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ فَأَىُّ الْمُسْلِمِينَ لَعَنْتُهُ أَوْ سَبَبْتُهُ فَاجْعَلْهُ لَهُ زَكَاةً وَأَجْرًا» [۵۲۴].

یعنی: «ای عایشه مگر تو ندانسته‌ای که من با پروردگار خود چه شرط کرده‌ام، بدان که شرط کرده‌ام که چون من بشرم اگر کسی را از مسلمین -و در عبارت بخاری کسی را از مؤمنین- لعن و سب کردم آن را برای او پاکی و سبب اجر بگرداند». و در بخاری آمده: «فَاجْعَلْ ذَلِكَ لَهُ قُرْبَةً إِلَيْكَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ». «باب قول النبي جمن آذيته فاجعله له زکاة ورحمة، کتاب الدعوات» [۵۲۵]. و در روایت جابر بن عبدالله آمده: «إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ وَإِنِّى اشْتَرَطْتُ عَلَى رَبِّى عَزَّ وَجَلَّ أَىُّ عَبْدٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ سَبَبْتُهُ أَوْ شَتَمْتُهُ أَنْ يَكُونَ ذَلِكَ لَهُ زَكَاةً وَأَجْرًا». در روایت عائشهلدر صحیح مسلم آمده که دو نفر با رسول الله جسخن گفتند و رسول الله جرا به خشم آوردند، پس رسول اکرم آن دو را لعن و سب نمود و بعد از استفهام عائشه آن جملات گذشته را بیان فرمودند.

و به روایت ام سلیم به یتیمه که فرمود: «لاَ كَبِرَ سِنُّكِ». و بعد از استفهام ام سلیم، رسول خدا همان جملات را ارشاد نمودند و به روایت ابن عباس پیامبر به معاویه فرمودند: «لاَ أَشْبَعَ اللَّهُ بَطْنَهُ» [۵۲۶]. جناب نجمی عبارت صریح صحیح بخاری را تحریف نموده زیرا در بخاری آمده: «أَوَلَمْ تَسْمَعِى مَا قُلْتُ رَدَدْتُ عَلَيْهِمْ ، فَيُسْتَجَابُ لِى فِيهِمْ ، وَلاَ يُسْتَجَابُ لَهُمْ فِىَّ» [۵۲۷]. «مگر نشنیدی آنچه من گفتم (در جوابشان)و به آنان جواب دادم (یعنی گفتم علیکم) دعای من بر علیه آنان قبول می‌شود و دعای آنان بر علیه من قبول نمی‌شود». جناب نجمی این حدیث را غلط ترجمه کرده و نوشته: مگر تو نشنیدی من به تو چه گفتم: جمله «رَدَدْتُ عَلَيْهِمْ» را اصلاً ترجمه نکرده و کلمه «مَا قُلْتُ» را بر عکس ترجمه نموده است. و معنی «فَاحِشًا وَلا مُتَفَحِّشًا» را هم نفهمیده است «فاحِشاً» یعنی زیاده‌روی در بدگویی و بدزبانی و «متفحشاً بالتکلف» هم یعنی فحش و ناسزا به صورت زیاد و بی‌رویه و کلمه سبّاباً و لعّاناً کلمات مبالغه‌اند. واضح است که پیامبر جچنین نبوده و احیانا به چند نفری انگشت شمار کلمات تندی گفته‌اند، چنانچه در صحیح مسلم برای چهار نفر آمده و در بخاری برای یهود کلمه «عليکم» و برای یک فرد دیگر کلمه: «بِئْسَ أَخُو الْعَشِيرَةِ ، وَبِئْسَ ابْنُ الْعَشِيرَةِ». آمده است [۵۲۸]. جناب حجت الاسلام تمام این نکات و عبارات را کتمان و زیر پا نموده و عبارت بخاری را عمداً تحریف نموده و معنی: «لعّاناً وسبّاباً وفاحشاً ومتفحشاً». را با معنی: «لعنته وسببته (احيانا) وعند الغضب». یکی دانسته است. در بخاری کلمه: «فأيما مؤمن». و در مسلم کلمه: فَأَىُّ الْمُسْلِمِينَ، فَأَيُّمَا رَجُلٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ ، فَأَىُّ الْمُؤْمِنِينَ آذَيْتُهُ فَأَيُّمَا مُؤْمِنٍ آذَيْتُهُ، فَأَيُّمَا عَبْدٍ مُؤْمِنٍ سَبَبْتُهُ، فَأَيُّمَا مُؤْمِنٍ، أَىُّ عَبْدٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ، فَأَيُّمَا أَحَدٍ دَعَوْتُ عَلَيْهِ مِنْ أُمَّتِى بِدَعْوَةٍ لَيْسَ لَهَا بِأَهْلٍ». با روایات مختلف آمده است [۵۲۹]. کلمه «اي» عام است برای همه مسلمین، اما جناب حجت الاسلام، بنا به دشمنی ذاتی و تعصب مذهبی خود بدون هیچ دلیلی، معاویهسرا از کلمه عام مستثنی نموده و بر امام مسلم اعتراضی جاهلانه کرده که چرا اسم معاویه را درین باب روایت کرده است.

آری روایات: «اللَّهُمَّ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ، اللَّهُمَّ إِنِّى أَتَّخِذُ عِنْدَكَ عَهْدًا لَنْ تُخْلِفَنِيهِ فَإِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ، اللَّهُمَّ إِنَّمَا مُحَمَّدٌ بَشَرٌ يَغْضَبُ كَمَا يَغْضَبُ الْبَشَرُ وَإِنِّى قَدِ اتَّخَذْتُ عِنْدَكَ عَهْدًا لَنْ تُخْلِفَنِيهِ، إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ وَإِنِّى اشْتَرَطْتُ عَلَى رَبِّى (برواية جابر) يَا أُمَّ سُلَيْمٍ أَمَا تَعْلَمِينَ أَنَّ شَرْطِى عَلَى رَبِّى أَنِّى اشْتَرَطْتُ عَلَى رَبِّى فَقُلْتُ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ أَرْضَى كَمَا يَرْضَى الْبَشَرُ وَأَغْضَبُ كَمَا يَغْضَبُ الْبَشَرُ فَأَيُّمَا أَحَدٍ دَعَوْتُ عَلَيْهِ مِنْ أُمَّتِى بِدَعْوَةٍ لَيْسَ لَهَا بِأَهْلٍ أَنْ تَجْعَلَهَا لَهُ طَهُورًا وَزَكَاةً وَقُرْبَةً يُقَرِّبُهُ بِهَا مِنْهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ» [۵۳۰]. تمام این روایات صحیح از راویان مختلف دلیل صریحند بر اینکه پیامبر جاگر احیاناً در حالت غضب کسی از مسلمین را نفرین بکند، آن نفرین از دل نیست، بلکه به سبب غضب بشری بوده لذا از خداوند می‌خواهد که آن نفرین را بر آن فرد مسلمان سبب رحمت و پاکی و قرب دربار الهی بگرداند، قرآن هم به پیامبر جهشدار می‌دهد:

﴿لَيۡسَ لَكَ مِنَ ٱلۡأَمۡرِ شَيۡءٌ أَوۡ يَتُوبَ عَلَيۡهِمۡ أَوۡ يُعَذِّبَهُمۡ فَإِنَّهُمۡ ظَٰلِمُونَ ١٢٨[آل‌عمران: ۱۲۸].

«هیچ‌گونه‌ اختیاری برای تو نیست مگر اینکه خدا بخواهد آنها را ببخشد، یا مجازات کند، زیرا آنها ستمگرند».

نبی کریم جگروهی از صحابه را که از قاریان قرآن بودند برای جهاد فرستاد اما قبایل رعل و ذکوان و لحیان آنان را در منطقه‌ای به نام بئر معونه با وضعی فجیع به شهادت رسانیدند.

پس پیامبر جبه مدت یک ماه در نماز بعد از رکوع این قوم کفّار را دعای بد نمودند بعد این آیه نازل گردید: ﴿لَيۡسَ لَكَ مِنَ ٱلۡأَمۡرِ شَيۡءٌ[الأنعام: ۵۲] [۵۳۱]. خداوند همچنان در سوره الانعام آیه (۵۲) می‌فرماید:

﴿وَلَا تَطۡرُدِ ٱلَّذِينَ يَدۡعُونَ رَبَّهُم بِٱلۡغَدَوٰةِ وَٱلۡعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجۡهَهُۥۖ مَا عَلَيۡكَ مِنۡ حِسَابِهِم مِّن شَيۡءٖ وَمَا مِنۡ حِسَابِكَ عَلَيۡهِم مِّن شَيۡءٖ فَتَطۡرُدَهُمۡ فَتَكُونَ مِنَ ٱلظَّٰلِمِينَ ٥٢[الأنعام: ۵۲].

«و کسانی که صبح و شام پروردگار خود را می‌خوانند و جز ذات پاک او نظری ندارند از خود طرد (دور) مکن نه چیزی از حساب آنها بر توست و نه چیزی از حساب تو بر آنها، اگر آنها را طرد کنی از ستمگران خواهی بود».

و همچنان قرآن می‌فرماید:

﴿عَبَسَ وَتَوَلَّىٰٓ ١ أَن جَآءَهُ ٱلۡأَعۡمَىٰ ٢ وَمَا يُدۡرِيكَ لَعَلَّهُۥ يَزَّكَّىٰٓ ٣[عبس: ۱-۳].

«چهره در هم کشید و روی بر تافت (۱) از اینکه نابینایی به سراغ او آمده بود (۲) تو چه می‌دانی شاید او پاکی و تقوا پیشه کند».

از این آیات به صراحت ثابت گردید که پیامبر جبنا به طبیعت بشری در حالت ناراحتی و غضب و یا بخاطر خدا احیاناً بعضی کسان را نفرین و دعای بد می‌کرد و یا به بعضی کم‌توجهی از خود نشان می‌داد، پس وقتی که خدا این تذکرات را به او داد، فرمود: «بار الها اگر من به کسی از مسلمین احیاناً نفرین کرده‌ام آن را برای او سبب رحمت و قرب و پاکی بگردان». متاسفانه حجت الاسلام از داخل قرآن و مضامین آن چندان خبری ندارد و احادیث را کاملاً نگاه نمی‌کند و اگر نگاه بکند آن را قطع و بریده می‌گرداند و از خود حدیث می‌تراشد و فقط به مسیر تقلیدی خود ادامه می‌دهد، کسی که هنوز حرف شرط و جزا را نمی‌داند و معنای «فأيما مؤمن»، «لعاناً»، «سبّاباً» «لعنته»و «سببته» را نمی‌داند و نمی‌تواند بین آنها از لحاظ معنی فرق بگذارد، چگونه بر صحابهشو ائمه بزرگ حدیث اعتراض می‌کند؟!! انتظاری بیش از این هم از فردی عجمی و مغرض نمی‌توان داشت.

[۵۲۴] صحیح مسلم: ج ۲، ص ۳۲۳، چاپ پاکستان. [۵۲۵] بخاری، ج ۲، ص ۹۴۱. [۵۲۶] صحیح مسلم: ج ۲، ص ۳۲۳-۳۲۵. [۵۲۷] بخاری: ج ۲، ص ۸۹۱. [۵۲۸] بخاری: ج ۲، ص ۸۹۱. [۵۲۹] مسلم: ج ۲، ص ۳۲۴. [۵۳۰] به روایت مسلم: ج ۲، ص ۳۲۴، باب من لعنه النبي ج. [۵۳۱] بخاری: کتاب التفسير، سوره آل عمران، باب غزوة الرجيع و ...، ج ۲، ص ۵۸۷ و ص ۶۵۵.

اعتراض بر داستان نهی رسول الله جاز تلقیح درخت خرما

امّا اعتراض شماره پنجم بعد از بعثت، داستان نهی رسول خدا از تلقیح درختان خرما و مسئله اجتهاد رسول خدا جاست که جناب حجت الاسلام برای قبول نکردن این حدیث می‌گوید: پیامبر جبیش از پنجاه سال در محیط عربستان زندگی نموده و سر و کارش با همان مردمی بوده است که هر سال درختان خرما را تلقیح و گرده‌ریزی می‌نمودند چگونه ممکن است پس از ورود به مدینه این موضوع را به کلی فراموش کند و نداند [۵۳۲]. باید بخدمت حجت الاسلام عرض کنم که پیامبر جدرین مدت پنجاه سال نه باغ‌بان بوده و نه کشاورز و نه با کسی شریک و بعد از بعثت تمام وقت به کار دعوت و تبلیغ در مکه مشغول بوده و این داستان گردریزی بنا به روایت رافع بن خدیج در ابتدای ورود رسول خدا در مدینه صورت گرفته است: «قَالَ قَدِمَ نَبِىُّ اللَّهِ جالْمَدِينَةَ وَهُمْ يَأْبُرُونَ النَّخْلَ... قَالَ ج: لَعَلَّكُمْ لَوْ لَمْ تَفْعَلُوا كَانَ خَيْرًا». و در روایت طلحه آمده: «مَا أَظُنُّ يُغْنِى ذَلِكَ شَيْئًا». و بعد می‌فرماید: «فَإِنِّى إِنَّمَا ظَنَنْتُ ظَنًّا فَلاَ تُؤَاخِذُونِى بِالظَّنِّ» [۵۳۳]. پیامبر جدر روایت اول فرموده: «شاید» و در روایت دوم ‌فرموده: «من گمان نمی‌کنم» و در آخر هم فرموده که من گمان کرده بودم. جناب نجمی این عبارات را نقل ننموده: این صفت (گمان) در فطرت و طبیعت کل بشر است و این همان مسئله اجتهاد است که به ندرت (از پیامبر جثابت شده است. آیات زیر بیانگر نمونه‌هایی از اجتهادات پیامبر جهستند:

﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَآ أَحَلَّ ٱللَّهُ لَكَۖ تَبۡتَغِي مَرۡضَاتَ أَزۡوَٰجِكَۚ وَٱللَّهُ غَفُورٞ رَّحِيمٞ ١[التحریم: ۱].

«ای پیامبر: چرا چیزی را که خدا بر تو حلال کرده بخاطر جلب رضایت همسرانت بر خود حرام می‌کنی: و خدا آمرزنده و رحیم است».

و یا قضیه فدیه گرفتن از اسرای بدر:

﴿مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَن يَكُونَ لَهُۥٓ أَسۡرَىٰ حَتَّىٰ يُثۡخِنَ فِي ٱلۡأَرۡضِۚ تُرِيدُونَ عَرَضَ ٱلدُّنۡيَا وَٱللَّهُ يُرِيدُ ٱلۡأٓخِرَةَۗ وَٱللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٞ ٦٧لَّوۡلَا كِتَٰبٞ مِّنَ ٱللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمۡ فِيمَآ أَخَذۡتُمۡ عَذَابٌ عَظِيمٞ ٦٨[الأنفال: ۶۷-۶۸].

«هیچ پیامبری حق ندارد اسیرانی (از دشمن بگیرد) و آنها را در عوض فدیه، زنده رها بکند) تا کاملاً بر آنها پیروز گردد و جای پای خود را در زمین محکم کند، شما متاع ناپایدار دنیا را می‌خواهید ولی خداوند سرای آخرت را (برای شما) می‌خواهد و خداوند قادر حکیم است (۶۷) اگر فرمان سابق خدا نبود بخاطر فدیه (که از اسیران گرفتید و آنها را زنده رها کردید) مجازات بزرگی به شما می‌رسید».

مورد دیگر:

﴿عَفَا ٱللَّهُ عَنكَ لِمَ أَذِنتَ لَهُمۡ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَكَ ٱلَّذِينَ صَدَقُواْ وَتَعۡلَمَ ٱلۡكَٰذِبِينَ ٤٣[التوبة: ۴۳].

«الله تو را معاف نمود چرا پیش از آنکه راستگویان و دروغگویان را بشناسی، به آنها اجازه دادی(۴۳)».

مورد دیگر:

﴿عَبَسَ وَتَوَلَّىٰٓ ١ أَن جَآءَهُ ٱلۡأَعۡمَىٰ ٢ وَمَا يُدۡرِيكَ لَعَلَّهُۥ يَزَّكَّىٰٓ ٣ أَوۡ يَذَّكَّرُ فَتَنفَعَهُ ٱلذِّكۡرَىٰٓ ٤ أَمَّا مَنِ ٱسۡتَغۡنَىٰ ٥ فَأَنتَ لَهُۥ تَصَدَّىٰ ٦ وَمَا عَلَيۡكَ أَلَّا يَزَّكَّىٰ ٧ وَأَمَّا مَن جَآءَكَ يَسۡعَىٰ ٨ وَهُوَ يَخۡشَىٰ ٩ فَأَنتَ عَنۡهُ تَلَهَّىٰ ١٠[عبس: ۱-۱۰].

«چهره در هم کشید و روی بر تافت از اینکه نابینایی (عبدالله بن ام مکتوم) به سراغ او آمده بود (۲) تو چه می‌دانی شاید او پاکی و تقوا پیشه کند (۳) یا متذکر گردد و این تذکر به حال او مفید باشد (۴) اما آن کسی که بی‌اعتنایی و بی‌نیازی نشان می‌دهد (۵) تو بسوی او رو می‌آوری (۶) در حالی که اگر او خود را پاک نسازد چیزی بر تو نیست (۷) اما کسی که شتابان به سوی تو می‌آید (۸) و از خدا ترسان است (۹) تو از او غفلت می‌کنی (۱۰)».

اکنون حجت الاسلام بنا به آن عقیده‌ای که در حق رسول خدا دارد باید یک ردّی برین قرآن بنویسد و اسمش را سیری در قرآن عثمانی بگذارد زیرا تمام آنچه ابوهریره و صحیحین روایت نموده هم‌وزن همین سه کلمه زیر نمی‌شوند: ﴿عَبَسَ وَتَوَلَّىٰٓ، ﴿فَأَنتَ عَنۡهُ تَلَهَّىٰپس خداوند اجتهاد را در قرآن با آن جواب‌های تند برای پیامبر جثابت کرده است.

پس بهتر است که جناب محمد صادق دست از قرآن بکشد همان طوری که حسین بن محمد تقی النوری الطبرسی صاحب فصل الخطاب دست کشیده و یا اینکه ردّی بر آن بنویسند این همه یک طرف و آیه (۱۶) سوره نور یک طرف که می‌گوید:

﴿وَلَوۡلَآ إِذۡ سَمِعۡتُمُوهُ قُلۡتُم مَّا يَكُونُ لَنَآ أَن نَّتَكَلَّمَ بِهَٰذَا سُبۡحَٰنَكَ هَٰذَا بُهۡتَٰنٌ عَظِيمٞ ١٦[النور: ۱۶].

«چرا هنگامی که آن را شنیدید نگفتید! ما حق نداریم که در این باره صحبت کنیم خداوندا منزهی تو، این بهتان بزرگی است».

رسول خدا با اسامه بن زید و علی بن ابی طالب به صورت مشوره گفتگو نمود که شما چه می‌گویید. اسامه گفت: ای رسول خدا، اهل خود را نگاه دار ما در او جز خیر و (پاکی) چیزی دیگر سراغ نداریم. امّا علی بن ابی طالب گفت: خدای متعال بر شما تنگی نکرده و غیر از عائشه زن زیاد است [۵۳۴]. سوال درین جا است که رسول خدا جهمراه علی بن ابی طالب نگفتند: ﴿سُبۡحَٰنَكَ هَٰذَا بُهۡتَٰنٌ عَظِيمٞبلکه علیسغم رسول الله جرا زیاد نمود و به طلاق اشاره کرد، این توقف هم اجتهادی حساب می‌شود و قرآن این توقف و مشورت علیسرا رد می‌کند که چرا نگفتید: این بهتان بزرگی است.

[۵۳۲] سیری در صحیحین: ص ۲۴۲. [۵۳۳] مسلم، باب الامتثال: ج ۲، ص ۲۶۴. [۵۳۴] بخاری، کتاب التفسير: ج ۲، ص ۶۹۷.

آیا رسول خدا جعده‌ای را بدون ارتکاب جرم مجازات می‌نمود؟

جناب حجت الاسلام علاوه بر دروغ‌های خود در فصول گذشته دروغ دیگری درین جا بنام صحیحین و عائشه صدیقه و عباس بن عبدالمطلبشگفته و حدیثی که از صحیحین نقل کرده برخلاف عنوان اعتراضی نجمی است؛ درین حدیث، رسول الله جبه کسانی دستور لدود را داده که در عمل لدود شریک بوده‌اند چنانچه درباره عباسسمی‌فرماید: «إِلاَّ الْعَبَّاسَ فَإِنَّهُ لَمْ يَشْهَدْكُم». «بجز عباس که او درین عمل شریک و حاضر نبوده است». این حدیث در دو جا در بخاری و در یک جای مسلم روایت شده که درین سه روایت چنین عنوانی نیامده: «کسانی که بدون ارتکاب جرم مجازات شوند». پس اینکه پیامبر جبدون ارتکاب جرم مجازات می‌نمود، تراشیده شدة نجمی است و در صحیحین و مسند احمد چنین چیزی روایت نشده و جناب معترض حدیثی را که نقل نموده ترجمه‌اش را هم نمی‌داند. در واقع او حدیث ترمذی را تحریف نموده است، البته در ترمذی این روایت با سند ضعیف چنین آمده: «فَلَمَّا اشْتَكَى رَسُولُ اللَّهِ جلَدَّهُ أَصْحَابُهُ فَلَمَّا فَرَغُوا قَالَ: لُدُّوهُمْ. قَالَ فَلُدُّوا كُلُّهُمْ غَيْرَ الْعَبَّاسِ» [۵۳۵]. جناب نجمی اسم عباسسرا از خود اضافه نموده درحالیکه اسم عباس نیامده بلکه فقط اسم اصحاب روایت شده صرف نظر از اینکه این حدیث به جهت دو راوی به نام‌های عبدالرحمن بن حماد و عبّاد بن منصور ضعیف است [۵۳۶]. پس در حدیث نیامده که میمونهلروزه‌دار بوده و به زور در دهان او دارو ریختند و روزه‌ را باطل نمودند و رسول الله جاز اول اشاره کردند که بمن دوا ندهید و اهل بیت بنا به محبت شدید خود دوا را در دهان او ریختند و بهمین خاطر مجازات شدند و عبارت مسند احمد را غلط نقل کرده؛ عبارت اصلی اینست: «دَخَلْتُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ جوَعِنْدَهُ نِسَاؤُهُ فَاسْتَتَرْنَ مِنِّى إِلاَّ مَيْمُونَةَ». و باز هم درین روایت مسند احمد قیس بن الربیع است که در حق او گفته شد: «سيئُّ الحفظ = ليس بقوي = ضعيفٌ = لا يکتبُ حديثُه = وکان کثيرُ الخطأ = و له أحاديث منکره = متروك» [۵۳۷].

جناب نجمی در ص ۲۴۷ می‌گوید: از ناحیه آن حضرت نهیی در کار نبوده تا مخالفتی صورت پذیرد و متخلفین مجازات شوند این قول بر خلاف حدیث صحیح و بدون دلیل است. بلی رسول الله جاجازه دارند که احیاناً بعضی متخلفین را تنبیه نمایند. جناب نجمی ادامه می‌دهد و می‌گوید: تمام احادیث لدود با متون و مضمون‌های متضاد و متناقض نقل شده است. بلی برای بی‌علمی که اطلاعی از مصطلح الحدیث و قانون آن ندارد و غافل است متضاد است، نه برای کسی که علم داد.

و بعد می‌گوید: تمام صحابه و یاران پیامبر و همه همسران وی حتی میمونه که روزه‌دار بود و بلکه اهل بیت و فرزندان پیامبر نیز مشمول این مجازات گردیدند.

این مضمون در حدیث صحیحین یا روایت دیگری که سند درست و صحیحی داشته باشد نیامده بلکه تراشیده شده مغرضین، جاهلین و حاسدین است. شما تا حالا هر چه گفته‌اید بی‌سند و بی‌دلیل بوده چه برسد به نقیب، و دروغهای ابوجعفر معتزلی مسلک، از دروغ‌های شما اگر بالاتر نباشد کم‌تر و پایین‌تر هم نیست. بزرگترین مدرک و منبع شما شرح ابن ابی الحدید است و این مانند آن است که قورباغه در آبی که در جای پای گاو مانده بود، آواز می‌خواند و می‌گفت که من در بزرگترین دریا قرار گرفته‌ام. جناب نجمی! بدانید که به انسان بی‌علم متکبر و عیب‌جویی که خود را عالم می‌داند، علم صحیح و نجات‌دهنده نصیب نمی‌شود. شما تا حالا عبارت و معنی «اهجر» را نفهمیده‌اید و از سوره عبس و تولی غافل و بی‌خبرید باز هم قلم بدست گرفته‌اید و نقد بر صحیحین می‌نویسید و مثل امام خود عبدالله بن سبأ بر اصحاب رسول الله جحمله و تنقید می‌کنید، از نام علیسکه یار و یاور و دوست‌دار خلفاء ثلاثه بود نان می‌خورید و از اولادشان که بنام ابوبکر و عمر و عثمان و محمد بودند روی می‌گردانید و اِعراض می‌کنید و باز هم دست به سینه می‌زنید و می‌گویید: علی علی علی! بیایید اعتقاداً و عملا و قلباً در خط علیسباشید که بعد از مرگ دروازه توبه بسته و دروازه ندامت و حسرت باز می‌شود (أعاذنا لله منها) این راهی که شما می‌روید به ترکستان است نه راه علی و اولادشانشحدّاقل به همین صحیفه سجّادیه بنگرید و عمل کنید.

اعتراض شماره ۷ بعد از بعثت.

[۵۳۵] ترمذی: کتاب الطب، حدیث شماره ۲۰۴۷. [۵۳۶] تحفة الاحوذي: ج ۳، ص ۱۶۱ و ترمذی، ص ۴۶۳. [۵۳۷] ميزان الاعتدال: ج ۳، ص ۳۹۳.

آیا رسول خدا آیات قرآن را فراموش می‌کرد؟

در اینجا هم حجت الاسلام تلبیس و در نقل عبارت خیانت و از قرآن غفلت نموده است.

﴿مَا نَنسَخۡ مِنۡ ءَايَةٍ أَوۡ نُنسِهَا نَأۡتِ بِخَيۡرٖ مِّنۡهَآ أَوۡ مِثۡلِهَآۗ أَلَمۡ تَعۡلَمۡ أَنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرٌ ١٠٦[البقرة: ۱۰۶].

«هیچ آیه‌ای را نسخ نمی‌کنیم و بدست فراموشی (از حفظ شما) نمی‌سپاریم مگر اینکه آیه‌ای بهتری (برای نفع شما) از آن و یا مثل آن را می‌آوریم آیا نمی‌دانی که خدا بر هر چیز تواناست».

﴿سَنُقۡرِئُكَ فَلَا تَنسَىٰٓ ٦ إِلَّا مَا شَآءَ ٱللَّهُ[الأعلی: ۶].

«می‌خوانیم شما را پس فراموش نمی‌کنی مگر آنچه را خدا بخواهد».

جناب نجمی از آیه ۱۰۶ سوره البقره الا ما شاء الله و سوره اعلی، خود را به تغافل و تساهل و تجاهل زده و در حدیث صحیحین آمده که پیامبر جفرموده: «أنسيتها» [۵۳۸]. از یادم برده شد، یعنی با همان صیغه مجهول و بعضی از راویان کلمه: «أسقطتها أسقطتهن». روایت به معنی کرده‌اند و رسول خدا فرموده که مردم نباید با صیغه معلوم بگویند فراموش کرده‌ام، بلکه بگویند بل «هو نسّي» یعنی فراموش شده و این یک نوع ادب و فال نیک است در حق مسلمان و همان صیغه‌ای را که بدیگران نصیحت نموده برای خود هم همان صیغه را فرموده، البته انبیاء از نسیان (فراموشی) معصوم نیستند و بنده با تفصیل بیشتری در صفحه ۲ همین دفتر بیان کرده‌ام.

[۵۳۸] بخاری: ج ۲، ص ۷۵۳ و مسلم: ج ۱، ص ۲۶۷.

آیا رسول خدا جایستاده بول می‌کرد؟

اعتراض شماره ۸ بعد از بعثت: آیا رسول خدا ایستاده بول می‌کرد؟ عنوان شما غلط است زیرا که جمله ایستاده بول می‌کرد ماضی استمراری است و صحیحین چنین عبارتی ندارند بلی رسول خدا یک دفعه به هنگام عذر و برای بیان جواز این عمل، برای امّت خود در محلی که جای نشستن نبود ایستاده بول کرده است، هر عمل پیامبر جراه‌گشا و جوازی برای امت است. جناب حجت الاسلام در فرودگاه‌ها و هتل‌های مد روز خارج از کشور ایران چه کار می‌کند درین مضمون ما دو نمونه حدیث داریم حدیث قولی نهی از بول ایستاده برای همیشه و بدون عذر، دوم حدیث ثبوت جواب فعل از پیامبر جدر جایی که مکان آلوده به نجاسات باشد، مثل سباطه (زباله‌ دانی) یا حالت عذر دیگر و هر دو حدیث بجای خود صحیح و ثابت‌اند و قول عائشهلهم صحیح است که پیامبر جبرای همیشه این عمل را انجام نداده و از آن یک دفعه هم خبر نداشته زیرا بیرون از خانه بوده است. حجت الاسلام در ص ۲۵۵ گفته: چرا چنین حدیث‌ها را جعل کرده‌اند، این قول ساخته خود نجمی است بدون دلیل. و حدیث ابن عمر که پیامبر جعمرسرا نهی کرده هم صحیح است، ما بحمد الله درین روایات تعارضی نداریم هر یکی در محل خود صحیح هستند و نهی برای همیشه ثابت و شامل افراد بدون عذر است و ثبوت فعل برای عذر و راه جواز امّت در مکان ضرورت هم از آن برداشت می‌شود. جناب نجمی در ص ۲۵۶ گفته که ادرار کردن در حالت ایستادن با مجوز عقلی فقط از عمر می‌باشد و به فتح الباری ص ۳۴۳، ج ۱ استناد کرده در حالی که ابن حجر/در همان صفحه می‌گوید: «وقَد ثَبتَ عن عمَر وعلي وزيد بن ثابت وغيرهم أنهم بالوا قياماً وهو دال على الجواز من غير کراهة إذا أمن الرشاش. والله أعلم» [۵۳۹]. جناب نجمی فقط اسم عمرسرا نقل نموده و از اسم علیسچشم پوشی می‌کند.

[۵۳۹] فتح الباري: ج ۱، ص ۶۰۵، چاپ نشر ابوحیان.

داستان سحر شدن پیامبر ج

اعتراض شماره ۹ بعد از بعثت: داستان سحر النبی ج.

روایات صحیحین در مسئله سحر النبی همه صحیح و ثابت‌اند و هیچ تناقضی با مقام نبوت ندارند. سحر مثل یک مریضی است و مریضی انبیاء از مریضی امّت شدیدتر و زیاده‌تر می‌شود، البته مریضی سحر انبیاء بر جسم و جوارح ظاهر می‌گردد نه بر عقل و قلب و اعتقاد، زیرا دلائل قطعی بر صدق و صحّت و عصمت انبیاء برای رسانیدن وحی و رسالت بسیار است. فرضاً اگر خطا یا اجتهادی بر خلاف حقیقت دیده شود خداوند فوری خبرش می‌کند، چنانچه بنده در دلائل اجتهاد النبی از قرآن در فصول گذشته ص ۵۰ دفتر پنجم بیان کردم.

و سحر هم بنا بگفته علامه نووی: در نزد جمهور علماء امت مؤثر است [۵۴۰]. چنانچه قرآن می‌فرماید:

﴿يُعَلِّمُونَ ٱلنَّاسَ ٱلسِّحۡرَ وَمَآ أُنزِلَ عَلَى ٱلۡمَلَكَيۡنِ بِبَابِلَ هَٰرُوتَ وَمَٰرُوتَۚ وَمَا يُعَلِّمَانِ مِنۡ أَحَدٍ حَتَّىٰ يَقُولَآ إِنَّمَا نَحۡنُ فِتۡنَةٞ فَلَا تَكۡفُرۡۖ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنۡهُمَا مَا يُفَرِّقُونَ بِهِۦ بَيۡنَ ٱلۡمَرۡءِ وَزَوۡجِهِۦۚ وَمَا هُم بِضَآرِّينَ بِهِۦ مِنۡ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذۡنِ ٱللَّهِۚ وَيَتَعَلَّمُونَ مَا يَضُرُّهُمۡ وَلَا يَنفَعُهُمۡ[البقرة: ۲۰۲].

«و به مردم سحر می‌آموختند آنها از آن دو فرشته مطالبی را می‌آموختند که بتوانند بوسیله آن میان مرد و همسرش جدایی بیفکنند، ولی هیچ گاه نمی‌توانند بدون اجازه خداوند به انسان زیان برسانند. آنها قسمت‌هایی را فرا می‌گرفتند که به آنان زیان می‌رسانید و نفع نمی‌داد».

باز هم قرآن می‌گوید:

﴿وَمِن شَرِّ ٱلنَّفَّٰثَٰتِ فِي ٱلۡعُقَدِ ٤[الفلق: ۴].

«و از شر آنها که با افسون در گره‌ها می‌دمند».

حجت الاسلام درین فصل هر چه گفته، تراشیده خودش است و آن مقامی را که او برای انبیاء قائل است و آنها را از حدّ بشریت خارج کرده، برخلاف قرآن است. و همچنان جمهور علماء امت برخلاف آن اعتقاد دارند.

[۵۴۰] شرح صحیح مسلم، نووی: ج ۲، ص ۲۱، چاپ پاکستان.

شبهاتی در مورد آوازخوانی در مجلس پیامبر ج

جناب نجمی در ص ۲۶۰ گفته نسبت‌های ناروا به مقام نبوت: اعتراض شماره ۱: آواز خوانی در خانه پیامبر ج.

جواب:

در دین اسلام آواز خوش در خواندن قرآن یا اشعاری که در تعریف اسلام و مسلمین مجاهدین باشد جائز و پسندیده است و اسلام از مطلق آوازخوانی نهی نکرده بلکه از عشقی ناجائز که محرک الشهوت است و در حضور زنان اجنبی باشد منع کرده است. اعراب اکثراً گفتگوی خود را با نظم و هم قافیه ادا می‌کردند، مثل کتاب اشعار مثنوی و حافظ شیرازی و سعدی و خیام و ..... و خود پیامبر جشاعری مشهور داشتند که با اشعار خود از اسلام و پیامبر دفاع می‌کردند حتی بر سر منبر رسول اللهجاشعار می‌خواندند، امروز هم مردم به شعر و شاعری فخر می‌کنند، مثل مدّاحان شما در مجالس روضه‌خوانی و عزاداری و شعر شاعران را از صدا و سیما منتشر می‌کنند و به آنها جائزه می‌دهند. فکر می‌کنم که حجت الاسلام از زمان انقلاب در غارهای رهبانیت به اعتکاف نشسته و چیزی ندیده و نشنیده و الآن از خواب بیدار شده و بدون هیچ دلیلی قلم بدست گرفته و در مرحله اول چشمش به صحیح بخاری افتاده و خانة پیامبر جرا آن هم با حضور رسول خدا هدف گرفته است. ثانیا در همین حدیثی که نقل کرده‌اید آمده که دو دختر از دختران انصار در خانه عائشه اشعار جنگ بغاث را با آواز می‌خواندند ولی آنان خواننده نبودند. این جمله که آنان خواننده نبودند مسئله را حل کرده نه اعتراضی دارد و نه نیاز بجواب است از طرف دیگر آن دختران، کم سن سال بودند و اگر آنان بازی بکنند چه ایرادی دارد، مگر نزد کسی که بی‌علم و متعصب باشد نه عالم و فهمیده. و همچنان آیه ۲۲۴-۲۲۷ سوره الشعراء را بخوانید و نگاه کنید که شعر را دو قسم کرده است.

اعتراض شماره ۲: آیا رسول خدا همسر خویش را به تماشای رقاص‌ها دعوت می‌کرد. (ص ۲۶۴) این عنوان را جناب نجمی برای عوام فریبی از خود ساخته و در کتب حدیثی اهل سنت چنین عنوانی نیامده و استنادهایی که نجمی به صحیحین کرده و عبارت آنها را نقل کرده بر خلاف این عنوان می‌باشند. عبارت حدیث اول: «وَالْحَبَشَةُ يَلْعَبُونَ فِى الْمَسْجِدِ». «حبشی‌ها در مسجد بازی می‌کردند». جمله اصحاب الحراب یعنی صاحبان نیزه‌ها و در مسلم آمده که در بازی که گناه نباشد. در حدیث دوم همین جمله آمده و در حدیث سوم که در حقیقت مفسر کلیه روایات می‌شود چنین آمده: «وکان يوم عيد يلعَب السودانُ بالورق والحِرابِ». «سودانی‌ها با سپر و شمشیر و نیزه‌ها بازی می‌کردند». بخاری باب «الحراب والورق وکتاب الجهاد باب الورق».

این بازی همان آموزش جنگی است که مجاهدین اسلام در روز عید آموزش خود را به صورت بازی تعلیم می‌دادند و یاد می‌گرفتند و از نظر اسلام هیچ عیب و ایرادی ندارد. چنانچه در عصر حاضر در تمام دنیا آموزش ورزشی در مردم عوام و نیروهای نظامی و انتظامی رواج دارد آن هم در ملأ عام که تمام زن‌های جوان و مردان تماشا می‌کنند و از صدا و سیما پخش می‌شود و همچنان زن‌های جوان آراسته روبروی مردان جوان و آراسته نشسته‌اند و مسابقه علمی و هنری که به نام ستاره‌ها است یا به نام‌های دیگری است انجام می‌دهند و از صدا و سیمای ایران پخش می‌شود و همچنان دختران جوان و آراسته با مردان جوان آراسته در دانشگاه‌های هنری، با سازهای مختلف و محرک الشهوت روبه‌روی هم ایستاده و موسیقی یاد می‌گیرند و یاد می‌دهند و همچنان دختران بسیجی مثل مردان و با مردان آموزش جنگی می‌بینند و آموزش می‌دهند باز هم پیامبر جپدر روحانی امت و عائشه مادر امت مسلمه و مومنه هستند پس در این حدیث اعتراض کردن دیوانگی است و بس و در روایت آخر از ابوهریرهسجمله زیر آمده است. «يَلْعَبُونَ عِنْدَ النَّبِىِّ جبِحِرَابِهِمْ». «حبشی‌ها در حضور رسول خداجشمشیر بازی می‌کردند» [۵۴۱]. و رسول الله جایشان را ترغیب می‌داد آن هم در مسجد مدینه. جای تأسف و تعجب و حسرت بر حجت الاسلام است که بر عمل رسول خدا عیب می‌گیرد و بنام بخاری تمام می‌کند تا مردم متوجه نشوند.

اعتراض سوم: آیا رسول خدا در مجالس عروسی زنانه شرکت می‌نمود. ص ۲۶۷ حجت الاسلام با این عنوان ساختگی خود به خاتم الانبیاء توهین و بی‌احترامی نمود، و چنین چیزی در میان اهل سنت نیامده، امام بخاری بابی دارد برای ثبوت دایره زدن. ربیع دختر معوذ بن عفراء می‌گوید: در عروسی من چند دختر که به سن بلوغ نرسیده بودند دایره می‌زدند و رسول خدا بر سر فرش من نشسته بود و ایشان را منع نکرد و کلمه فرش به آنچه زیر پا باشد گفته می‌شد و ممکن است حصیری باشد یا شالی و چه اندازه فاصله داشت خدا می‌داند. و برای عصمت انبیاء دلیل قطعی آمده که ایشان از اراده هرگونه آلودگی پاک‌اند و برای آن زن (ربیع) مانند پدر است و اگر زنی بر سر فرش پدر بنشیند، هیچ عیب ندارد پیامبر جاز پدر اگر بالاتر نباشد پایین‌تر نیست.

و در حدیث دوم: ابواسید الساعدی رسول خدا را با چند نفر صحابه به عروسی خود دعوت نمود آن هم در روز بعدی عروسی و خدمت‌کار هم نداشتند، پس همان زن یعنی ام اسید برای مهمانان غذایی آورد و در آخر به رسول خدا جشربت خرما داد که بنوشد و عنوان این دعوت چنین است: «باب حق إجابة الوليمة والدعوة». یعنی قبول کردن دعوت ولیمه صحیح و ثابت است و همچنان اگر صاحب خانه خدمت‌کاری نداشت زنش می‌تواند که با رعایت حجاب در حضور شوهرش پذیرائی بکند. این بود اصل ماجرا. ولی حجت الاسلام از کاهی کوهی می‌سازد و از حق باطلی می‌تراشد و کردارش بر خلاف گفتارش است.

عنوان جعلی و تلبیس شماره (۴): علاقه پیامبر جبه خوانندگی و وسائل موسیقی. جمله وسائل موسیقی در حدیث نیامده و این ساخته حجت الاسلام است. درمیان انصار طبعا اشعار و دف (دایره) مروج بوده و در اسلام از شعرخوانی که در آن خلاف اسلام نباشد و یا از دایره زدن نهی نشده، بلکه پیامبر جبه چنین اشعاری و زدن دف (دایره) اجازه داده در بخاری هم کلمه (لهو) که همان اشعار جائز و دفّ (دایره) است آمده و در روایت ابن ماجه جمله: «أَتَيْنَاكُمْ أَتَيْنَاكُمْ فَحَيَّانَا وَحَيَّاكُمْ». که تفسیر همان لهو است آمده، البته حدیث غزل از نظر مصطلح الحدیث یا علم درایه منکر است و به درجه صحت نرسیده است. اسلام دین اعتدال و وسیع النظر است و مطلق شعر را منع نکرده و حدیث سوم هیچ ربطی با عنوان نجمی ندارد و مثل اشعار روایت دوم اشعاری در تعریف و محبت رسول خدا می‌خواندند. زن‌ها و بچه‌ها از عروسی برگشته بودند وقتی که پیامبر جرا دیدند گفتند: «نَحْنُ جَوَارٍ مِنْ بَنِى النَّجَّارِ يَا حَبَّذَا مُحَمَّدٌ مِنْ جَارِ».

«ما دختران قبیله نجار هستیم، محمد جچه نیکو همسایه‌ایست». رسول خدا جفرمود: «الله يعلم أنّي لأحبکنّ». «خدا می‌داند که من شما را شدیداً دوست دارم». زیرا ایشان بچه‌های انصار بودند، پیامبر جفرمود: من شما را دوست دارم نه بخاطر اشعارشان، رسول خدا جچنین اشعاری را جائز می‌داند ولی نجمی بعد از هزار چهار و صد سال گفته که ناجایز است. و در جلوی چشمش نیروی انتظامی و نظامی وقتی که رژه می‌روند یا جشن داشته باشند و از همه آلات موسیقی و طبل و پایه کوبی و خواندن در حضور رهبر انقلاب استفاده می‌کنند و خود شما هم تماشا می‌کنید اما نمی‌گویید که این عمل حرام و ناجائز است و بر پیامبر جو امام بخاری اعتراض می‌کنید و اعجبا. این بود احادیث صحیح صحیحین که جناب نجمی همه آن وقایع را تحریف و تلبیس کرده بود و از طرف خودش عنوان ساختگی و جعلی درست نموده و نسبت‌های نامناسب به مقام نبوت را بر سر زبان و قلم خود جائز می‌داند. مثلا دو دختر نابالغ و کوچک چند کلمه اشعاری را در روزهای عید می‌خوانند جناب نجمی آن را به اسم آوازه خوانی و موسیقی در خانه پیامبر جتعبیر می‌کند در حالی که آن دو دختر خواندن بلد نبودند، و خود نجمی عبارت عربی را ترجمه کرده و می‌گوید: آهنگ را با آواز می‌خواندند ولی آنان خواننده نبودند بلکه دختران خردسالی بوده‌اند که با عروسک‌ها بازی می‌کردند و همچنان حبشی‌ها با سپر و شمشیر و نیزه به صورت ورزش و آموزش جنگ، خود را سرگرم می‌کردند، جناب نجمی آنها را به نام رقاصه تعبیر می‌کند و ام المؤمنین را با جملات بی‌ادبانه و توهین‌آمیز خطاب کرده و به ساحت مقدس پیامبر جتوهین می‌کند و می‌گوید: عائشه از بالای شانة پیامبر جبه رقاصان حبشی نگاه می‌کرد. و می‌گوید: تا چشم همسرش از تماشای نامحرمان سیر گردد.

و اگر پیامبر جتوسط کسی برای عقد عروسی دعوت شود آن را با عبارت «رسول خدا در مجالس عروسی زنانه شرکت می‌نمود» تعبیر می‌کند و یا می‌گوید: پیامبر جبه خوانندگی و وسائل موسیقی علاقه داشته در حالی که در احادیث صحیحین چنین چیزی و چنین عنوان باطل و ساختگی نیست و نیامده. تعصب و بغض و کینه، بینائی و بصیرت عقل و فهم را از بین می‌برد و باعث می‌شود که خواندن دختران کم‌سن و دائره زدن آنها را با صدای نی و قبل از اسلام به عنوان خواندن دختران خواننده و از جمله غنا و موسیقی محرم حساب می‌کند و برای حرمت آن از آیه(۶) سوره لقمان دلیل می‌گیرد و یا از آیه ۶۴ سوره اسراء و یا از روایات مرفوع و اقوال صحابه که برای حرمت غناء محرک الشهوت مطالبی گفته‌اند، دلیل می‌گیرد. این استدلال از عالم فهمیده بعید است و اهل سنت بر حرمت غناء خلاف اسلام و محرک الشهوت و استعمال آلات موسیقی و خود موسیقی متفق‌اند. البته مساجد محل عبادت است و آموزش جنگی برای جهاد فی سبیل الله افضل‌ترین عبادت حساب می‌شود و این عمل را نباید با دخول اطفال و مجانین (دیوانه) و طالبان اشیای گم شده مقایسه نمود اما نگاه کردن زن به مردان نامحرم با نیت بد درست نیست زیرا زن‌ها برای نماز جماعت و نماز عید می‌آمدند و مردان را می‌دیدند همچنان که در اداء مراسم حج زن مردان نامحرم را می‌بینند. اما حدیث ام سلمه و میمونه که برای ابن ام مکتوم حجاب رعایت بکنند در صحت و سقم این روایت اختلاف است و در صورت صحت، بر ورع و تقوی حمل می‌شود و مسئله برادر شوهر و تحریم خلوت با زن نامحرم مسئله جدائی‌ست و با حدیث نگاه کردن حبشیها فرق دارد و قیاس آن با این قیاس باطلی ا‌ست و همچنان نهی از مجسمه و مجسمه‌سازی با عروسک بازی و بازی بچه‌ها زمین تا آسمان فاصله دارد. امروزه تمام خانواده‌ها در دنیای اسلام و کفر عروسک دارند و بچه‌های کوچک بازی می‌کنند کسی نگفته است که این حرام است.

[۵۴۱] بخاری: کتاب جهاد و سیر، باب «اللهو بالحراب».

اتهام نجمی به اصحاب و أمهات المومنین به فساد اخلاقی و جعل احادیث

اما قول نجمی در ص ۲۸۱: انگیزه جعل این احادیث و گفته او: فساد اخلاقی در دستگاه‌های حاکمه و بیان: نمونه‌هایی از مفاسد اخلاقی در دستگاه‌های خلافت و استناد به اغانی ابو الفرج اصفهانی:

جواب:

نظریه او توأم با بغض و عداوت به اصحاب رسول الله جاست و دور از حقیقت و بحث علمی است و همان عقیده عبدالله بن سبأ بوده و همیشه از افترا و تهمت‌های ناروای او نسبت به اصحاب رسول الله جاستفاده می‌کند و برای این کار به هم نوعان و هم عقیده‌های خود مثل شرح ابن ابی الحدید و ابو الفرج اصفهانی و امثالشان استناد می‌دهد. جناب نجمی، شما اگر انسان صادقی هستید چرا از کتاب‌های معتبر و با سند صحیح نقل نمی‌کنید؟ و چرا آنچه را که از کتب معتبر می‌آورید تلبیس و تحریف و تقطیع می‌کنید؟ چنانچه در فصول گذشته باطن شما برملا گردید. جناب نجمی در ص ۲۸۳ روایتی از مسند احمد بدون سند نقل کرده که معاویهسبعد از غذا شراب خورده است. در این روایت زید بن الحباب موجود است (که فردی راستگو اما بسیار خطاکار است و احادیث غریب روایت می‌کند) [۵۴۲]. و راوی دوم حسین است و این شخص مجهول است. جناب نجمی می‌گوید: که ولید بن عقبه شراب خورده، بلی شراب خورده اما عثمانساو را عزل نموده و دستور داد که او را حدّ بزنند چرا این قسمت را نقل نکردید. مگر نمی‌دانید که در زمان حیات و حکومت رسول خدا جهم شراب‌خوری و زنا و سرقت دیده شده و حدّ بر آن جاری گردیده است. پس همین لقبی را که به خلافت خلفاء می‌دهید باید به حکومت پیامبر جهم بدهید. خیانت نجمی در روایت مسند احمد آشکار است، زیرا اصل روایت اینست: ولید بن عقبه ... در زنا و مشروب خواری مشهور بود وی با حالت مستی در مسجد حاضر گردید و نماز صبح را چهار رکعت بجای آورد .... و در نماز این شعر عاشقانه را خواند: «علق القلب الرباباً بعد ما شابت وشابا». «من از ته دل به رباب عاشق شدم پس از آن که من و او هر دو پیر گشتیم ...». و امیر مؤمنان حد شرابخواری را بر وی اجرا نمود و چون سعید بن العاص به جای وی استاندار کوفه گردید دستور داد منبر را شستند و گفت: ولید مردی پلید و نجس بود و تا منبر شسته نشود من روی آن نمی‌نشینم [۵۴۳]. ترجمه عبارت مسند احمد: عثمانسدستور داد که او را حدّ بزنند پس علیسبه حسن گفت: بلند شو ای حسن و ولید را درّه بزن. حسن گفت: شما در چه حالی هستید که نمی‌زنید. علیسگفت: من عاجز و ضعیف‌ام ای عبدالله ابن جعفر تو بلند شو و او را شلاق بزن. پس عبدالله بلند شد و شروع به درّه زدن کرد و علی شمارش می‌کرد تا به چهل رسید. علی فرمود: کافی است زیاده نزنید. بعد فرمود: رسول خدا و ابوبکر و عمر در ابتداء خلافت خود چهل ضربه شلاق زده‌اند و بعد عمر ۸۰ ضربه کرد و همه اینها سنت هستند. آری علیسعمل هر دو خلیفه را سنت می‌دانست ولی حجت الاسلام که به ظاهر دوست علی است این قسمت روایت را نقل نکرده و دروغ‌های اغانی و مروج الذهب را با اینکه سند ندارند بر ضد عثمانسبه طور کامل نقل می‌کند.

خیانت در حدیث کیسان: ایشان بعد از خبر حرمت شراب گفتند: یا رسول الله آیا اینها را بفروشم؟. پیامبر جفرمود: شراب حرام شده و فروختن آن هم حرام است. بعد کیسان رفت و همه را ریخت [۵۴۴].

تناقض و تباغض و تجاهل در گفتار نجمی منکر قرآن: ایشان در ص ۲۸۴ به عائشه صدیقه حمله می‌کند و او را مسئول کشت و کشتار جنگ جمل می‌داند و می‌گوید: عائشه از تماشای رقاصان لذت می‌برد و در هیجده سالگیش در خانه رسول خدا با عروسک‌ها بازی می‌کرد، حتی رسول خدا نیز در برابر موقعیت او منقاد می‌گردید و برای تأمین هدف‌ها و خواسته‌های او نفس و وجود عزیز خویش را به تعب و رنج می‌اندخت و باز هم در آخر می‌گوید: با این وصف آیا دیگر هیچ مسلمانی حق دارد در برابر فرمان تاریخی عائشه که درباره عثمان صادر کرده مخالفت ورزد و در کشتن عثمان شک و تردید به خود راه دهد [۵۴۵].

جواب:

عائشه صدیقه که شانزده آیه برای پاکی و تعریف او در قرآن عثمانی نازل شده و به گفته نجمی، رسول خدا هم در برابر موقعیت او منقاد می‌گردید باز هم نجمی را قانع نکرده و ایشان را با جملات توهین‌آمیز و کلمات بی‌ادبانه و بی‌احترامی ذکر می‌کند و قرآن و فعل رسول خدا را زیر پای خود نموده است در حالیکه خدا در آیه ۱۰۰ سوره توبه رضامندی خود را برای عثمان و همراهانش اعلام نموده و بشارت جنت را به ایشان داده و آیه (۱۰) سوره الفتح و آیه ۱۸ همین سوره در حق عثمان نازل شده است، ولی نجمی به این آیات‌ ایمان نمی‌آورد و قبول نمی‌کند اما آن دروغی را که نصر بن مزاحم «کذّاب رجال متروك الحديث واهي الحديث رافضي خبيث بنام عائشه صديقه». روایت کرده بر سر و چشم خود نهاده «اقتلوا عثمان فقد کفر». «بکشید عثمان نادان را که ایشان (نعوذ بالله) کافر شده» [۵۴۶]. در حالی که طبری در همین صفحه یک سطر جلوتر می‌گوید که عائشه صدیقهلفرموده: «قُتل والله عثمان مظلوماً واللهِ لأطلبنَّ بِدَمِه». «به الله قسم که عثمان مظلوم کشته شده، و به الله قسم که من انتقام خون او را می‌گیرم». ولی نجمی به سبب نابینائی چشم معذور است و نمی‌بیند و از تیجانی تقلید می‌کند.

یک خیانت در غلط تراشی از حدیث صحیحین در نماز شب رسول خدا. او در ص ۲۸۶ به نقل از عایشه می‌گوید: «پیامبر جکه مشغول نماز می‌گردید من در برابرش می‌خوابیدم و پاهایم را به طرف قبلة او دراز من کردم و مانع سجده او می‌شدم». جناب حجت الاسلام شما باب ثلاثی مجرد را به ثلاثی مزید ترجمه می‌کنید!! اکنون عبارات صحیح بخاری را بخوانید و ترجمه کنید:

۱- «كَانَ النَّبِىُّ جيُصَلِّى وَأَنَا رَاقِدَةٌ مُعْتَرِضَةٌ عَلَى فِرَاشِهِ». «رسول الله جنماز می‌خواند در حالی که من جلوی ایشان و روی رختخوابش خوابیده بودم».

۲- «وَإِنِّى لَبَيْنَهُ وَبَيْنَ الْقِبْلَةِ ، وَأَنَا مُضْطَجِعَةٌ عَلَى السَّرِيرِ، فَتَكُونُ لِى الْحَاجَةُ، فَأَكْرَهُ أَنْ أَسْتَقْبِلَهُ فَأَنْسَلُّ انْسِلاَلاً». «من ما بین ایشان و قبله بر تخت دراز کشیده بودم احیاناً اگر کاری برای من پیش می‌آمد ناپسند می‌دانستم که از جلوی‌شان بگذرم پس در همان حالت خواب خود را می‌کشیدم».

۳- «كُنْتُ أَنَامُ بَيْنَ يَدَىِ النَّبِىِّ جوَرِجْلَىَّ فِى قِبْلَتِهِ فَإِذَا أَرَادَ أَنْ يَسْجُدَ غَمَزَنِى فَقَبَضْتُ رِجْلَىَّ فَإِذَا قَامَ بَسَطْتُهَا. قَالَتْ وَلَمْ يَكُنْ فِى الْبُيُوتِ يَوْمَئِذٍ مَصَابِيحُ». «من جلوی‌شان می‌خوابیدم و پاهایم به طرف قبله او بودند پس بهنگام سجده پاهایم را فشار می‌داد و من پاهایم را جمع می‌کردم و وقتی که بلند می‌شد من پاهایم را دراز می‌کردم و در خانه‌ها آن روز چراغ نبود».

۴- «لَقَدْ رَأَيْتُ النَّبِيَّ جيُصَلِّي وَإِنِّي عَلَى السَّرِيرِ بَيْنَهُ وَبَيْنَ الْقِبْلَةِ مُضْطَجِعَةً فَتَبْدُو لِي الْحَاجَةُ فَأَكْرَهُ أَنْ أَجْلِسَ فَأُوذِيَ النَّبِيَّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَأَنْسَلُّ مِنْ عِنْدِ. رِجْلَيْهِ». «همانا من پیامبر جرا دیدم که نماز می‌خواند و من بر تخت در بین ایشان و قبله دراز کشیده بودم احیاناً حاجتی برای من پیش می‌آمد اما ناپسند می‌دانستم که بنشینم و پیامبر جرا اذیت بکنم پس خود را از قسمت پاهای او به آرامی می‌کشیدم».

۵- «لَقَدْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ جيَقُومُ فَيُصَلِّى مِنَ اللَّيْلِ ، وَإِنِّى لَمُعْتَرِضَةٌ بَيْنَهُ وَبَيْنَ الْقِبْلَةِ عَلَى فِرَاشِ أَهْلِهِ». «رسول خدا جبلند می‌شدند و در شب نماز می‌خواندند در حالی که من بین‌شان و قبله بر فرش‌شان خوابیده بودم». [بخاری: کتاب الصلاة ص ۷۳-۷۴ طبع پاکستان].

در همه این روایات آمده که عائشه صدیقهلدر خانه خود خوابیده و رسول خدا در همانجا نماز می‌خواند نه اینکه عائشهلعمداً خود را در جلوی‌شان بیندازد و بخوابد و پاهای خود را در جلوی او دراز بکند. ولی حجت الاسلام صیغه لازم را به صورت متعدی ترجمه نموده تا مردم عوام را متحیر و از صحیح بخاری و عائشه صدیقهلبدبین نماید و ترجمه‌شان برخلاف عبارت عربی روایت صحیح بخاری است و این را کسانی که در ادبیات لغت عربی ماهرند می‌دانند. بلی نجمی باید به کسی که رسول الله جرا دوست دارد و موقعیت او را می‌شناسد حسادت بکند و به روش رسول خدا اعتراض نماید اما نه در ظاهر بلکه با حیله و بهانه دیگر، نیات خود را مطرح می‌کند تا مردم متوجه نشوند.

نجمی و معاویهس: او در ص ۲۸۸ می‌گوید: معاویه در دوران خلافت افرادی را برای جعل حدیث به نفع خلفا مامور ساخت.

جواب:

دلیل صریح برای این دروغ نجمی اینست که اگر معاویهسچنین می‌کرد چرا برای نفع و مناقب خودش دستور نداد که حدیث جعل بکنند. ثانیاً آیا علیسکه در زمان خلافت و در خطبه‌های خود از خلفاء گذشته تعریف و ذکر خیرشان را می‌کرد مامور و جیره‌خوار معاویه بود؟ آیا جملات زیر را که از علی صادر شده ندیده‌اید؟: «عَنْ عَلِىٍّ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: أَبُو بَكْرٍ وَعُمَرُ سَيِّدَا كُهُولِ أَهْلِ الْجَنَّةِ مِنَ الأَوَّلِينَ وَالآخِرِينَ إِلاَّ النَّبِيِّينَ وَالْمُرْسَلِينَ لاَ تُخْبِرْهُمَا يَا عَلِىُّ مَا دَامَا حَيَّيْنِ». [رواه ابن ماجه: حدیث شما ۹۵ و الترمذي شماره ۳۶۶۵-۳۶۶۶[. «وقال علّي: مَا خَلَّفْتُ أَحَدًا أَحَبَّ إِلَىَّ أَنْ أَلْقَى اللَّهَ بِمِثْلِ عَمَلِهِ مِنْكَ (اي عمر) وَايْمُ اللَّهِ إِنْ كُنْتُ لأَظُنُّ لَيَجْعَلَنَّكَ اللَّهُمَعَ صَاحِبَيْكَ وَذَلِكَ أَنِّى كُنْتُ أَكْثَرُ أَنْ أَسْمَعَ رَسُولَ اللَّهِ جيَقُولُ: ذَهَبْتُ أَنَا وَأَبُو بَكْرٍ وَعُمَرُ وَدَخَلْتُ أَنَا وَأَبُو بَكْرٍ وَعُمَرُ وَخَرَجْتُ أَنَا وَأَبُو بَكْرٍ وَعُمَرُ. فَكُنْتُ أَظُنُّ لَيَجْعَلَنَّكَ اللَّهُ مَعَ صَاحِبَيْكَ». [ابن ماجه: شماره ۹۸]. «ابوبکر و عمر سید و آقایان اهل بهشت‌ از اولین و آخرین انسانها هستند به غیر از انبیاء، ای علی، تا وقتی که زنده‌اند ایشان را خبر نکنید. من کسی را پس از خود دوست ندارم که با عملی چون عمل او خدا را ملاقات کنم. (ای عمر) و قسم بخدا همانا من می‌دانستم که خداوند شما را با رفیقان شما یکجا قرار می‌دهد زیرا که من زیاد می‌شنیدم که رسول خدا می‌گفت: من و ابوبکر و عمر رفتیم و من و ابوبکر و عمر داخل شدیم و من و ابوبکر و عمر بیرون رفتیم. من گمان می‌کردم که الله تعالى شا را با رفیقان شما یکجا قرار می‌دهد».

و همچنان در خطبه ۲۲۸ نهج البلاغه که منسوب به اوست آمده: «لله بلاء فلان فلقد قوّم الأود، وداوى العمد وأقام السنة وخلّف الفتنة ذهب تقي الثوب قليل العيب أصاب خيرها وسبق شرّها. أدّى إلى الله طاعته وأتّقاه بحقّه».

«خداوند به او(عمر) خیر دهد که کژیها را راست کرد و بیماری‌ها را مداوا نمود. سنت را به پاداشت و فتنه را پشت سر گذاشت، با جامه‌ای پاک و کم عیب از این جهان رخت بر بست و به خیر و نیکی آن رسید، و از شرو بدی آن رهایی یافت، وظیفهة خویش را نسبت به خداوند انجام داد و آن چنان که باید از مجازات او می‌ترسید». و همچنان می‌فرماید: «ووليهم وال فأقام واستقام حتّى ضرب الدين بجرّانه». «سرپرستی (الهی) بر آنها حکومت کرد حق را بر پا داشت و خود بر جادة حق گام بر می‌داشت تا آنجا که دین گلوگاه خود را بر زمین نهاد» [۵۴۷]. از سخنان حکمت‌آمیز امیرالمؤمنین این است که مترجم و الغارات ص ۳۰۷ در نامه علی به اصحاب او ابن ابی الحدید تصریح نموده که مراد از این والی، عمر بن الخطاب است و همچنین ابراهیم الثقفی در کتاب خود الغارات آن را آورده و این دلیل بزرگ است بر کذب نجمی در ادعاء دوستی علیسزیرا ایشان اسم خلفاء ثلاثه را زنده کردند و بر فرزندان خود اسم خلفاء را انتخاب نمودند زیرا فرزند ایشان ابوبکر و اسم مادرش لیلی بنت مسعود بود و در کربلاء شهید گشت و فرزند دیگر علی، عمر نام داشت و اسم مادرش ام حبیبیه بنت زمعه از قبیله بنی تغلب و از جمله اسیران بود که خالد بن ولید گرفته بود و اسیر کرد و به علی دادند. و فرزند دیگرش عثمان و اسم مادرش ام البنین بنت حرام بود که در کربلاء شهید شد. و در رأس کل اینها علیسدختر خود را بنام ام کلثوم در نکاح عمر بن الخطاب در آورد.

آیا همه اینها به زور معاویه بود [۵۴۸]. یا اینکه علیسجیره‌خوار او بوده است. و همچنان سعید اسدی، اسم پسر خود را عثمان نام گذاشت و ایشان نائب اول امام زمان شما از کلینی تا خمینی بوده، اکنون بفرمایید که کارخانه دروغ‌سازی در منزل چه کسی بوده است، شما یا معاویهس؟ در مطالب شما که بر ائمه و صحابه حمله کرده‌اید یک راست هم ندیده‌ام غیر از دروغ و تحریف و تبلیس و قطع و برید. اما حدیثی که در ص ۲۸۹ از ترمذی در مناقب عمرسو از مسند احمد نقل کرده‌اید صحیح است و اسلام از زدن زن‌ها منع و نهی نکرده اما شما در بدتر از آن مبتلایید. در موافقات عمرسهم هر چه اقوال و روایات نقل شده همه صحیح‌اند و در ین باب هیچ اشکالی و عیبی نیست و جز اینکه حسادت و امراض قبلی دشمنان فاتح ایران زیادتر شود چیزی دیگر نیست. در موافقت عمرسبرای تقاضای حجاب تناقض نیامده بلکه تعدد دلایل و اسباب برای نزول حجاب بوده و حجاب هم برای دو دلیل لازم شده است. در قصه سودهلمراد از حجاب منع خروج از خانه است که پذیرفته نشد و خروج برای ضرورت حاجت انسانی جائز و اجازه داده شده: «قد أذن لکن أن تخرجن لحاجتکن». [بخاري باب قوله تعالى: ﴿لَا تَدۡخُلُواْ بُيُوتَ ٱلنَّبِيِّ... ص ۷۰۶ و باب خروج النساء إلى البراز ص ۲۶، ج ۱ و مسلم: ص ۲۱۵، ج ۲]. و تقاضای دوم پوشش کلی است که بعد از مدّت قلیلی در زمان ولیمه و نکاح زینب آیه حجاب نازل گردید همان گونه که در روایت انس آمده و [بخاری در ص ۷۰۶، ج ۲ و ص ۷۰۷، ج ۲ طبع پاکستان] روایت نموده است.

و در تعدد اسباب نزول حجاب هیچ مانع نیست و تعدد اسباب نزول حجاب در روایات متعدد ثابت شده و با هم هیچ تعارض و تناقضی ندارند و همچنان پیشنهاد عمرسبرای نخواندن نماز جنازه بر عبدالله بن ابی بن سلول و نازل شدن آیه: ﴿وَلَا تُصَلِّ عَلَىٰٓ أَحَدٖ مِّنۡهُم مَّاتَ أَبَدٗا[التوبة: ۸۴].

هیچ اشکالی ندارد و غیر از اینکه مریضی حسود زیاد شود چیزی دیگر به چشم نمی‌خورد. در آخر ص ۲۹۸ حجت الاسلام نتیجه‌گیری می‌کند و می‌گوید: پذیرفتن مضمون این حدیث مستلزم اینست که یک فرد عادی نسبت به احکام و قوانین آسمانی بیش از پیامبر اکرم جاطلاع و آمادگی داشته باشد .... در این صورت آیا مصلحت اقتضاء نمی‌کرد که اساساً وحی بجای رسول خدا بر این شخص نازل گردد.

جواب:

اولاً: این نتیجه‌گیری، ساختگی و خارج از موضوع نظر نجمی است و اهل سنت از موافقت خلیفه دوم با قرآن چنین برداشت نداشته‌اند و ندارند و اطلاق کلمه (فرد عادی) بر اصحاب رسول خدا جاطلاق جاهلانة و بر خلاف قرآن است و کتاب خدا به اصحاب رسول الله جاهمیت و شأن بزرگی داده چنانکه در آیه ۱۵۹ سوره آل عمران می‌فرماید:

﴿وَشَاوِرۡهُمۡ فِي ٱلۡأَمۡرِ[آل‌عمران: ۱۵۹].

«در کارها با آنان مشورت کن».

و در آیه ۱۳۷ سوره البقره می‌فرماید:

﴿فَإِنۡ ءَامَنُواْ بِمِثۡلِ مَآ ءَامَنتُم بِهِۦ فَقَدِ ٱهۡتَدَواْ[البقرة: ۱۳۷].

«اگر آنها نیز به مانند آنچه شما ایمان آورده‌اید ایمان بیاورند، هدایت یافته‌اند». و در آیه ۵۲ سوره الانعام می‌فرماید:

﴿فَتَطۡرُدَهُمۡ فَتَكُونَ مِنَ ٱلظَّٰلِمِينَ[الأنعام: ۵۲].

«اگر آنها را طرد کنی از ستمگران گردی». و در سوره عبس می‌گوید:

﴿عَبَسَ وَتَوَلَّىٰٓ ١ أَن جَآءَهُ ٱلۡأَعۡمَىٰ ٢ وَمَا يُدۡرِيكَ لَعَلَّهُۥ يَزَّكَّىٰٓ ٣ أَوۡ يَذَّكَّرُ فَتَنفَعَهُ ٱلذِّكۡرَىٰٓ ٤ أَمَّا مَنِ ٱسۡتَغۡنَىٰ ٥ فَأَنتَ لَهُۥ تَصَدَّىٰ ٦ وَمَا عَلَيۡكَ أَلَّا يَزَّكَّىٰ ٧ وَأَمَّا مَن جَآءَكَ يَسۡعَىٰ ٨ وَهُوَ يَخۡشَىٰ ٩ فَأَنتَ عَنۡهُ تَلَهَّىٰ ١٠[عبس: ۱-۱۰].

«چهره در هم کشید و روی بر تافت(۱) از اینکه نابینایی به سوراخ او آمده بود(۲) اما کسی که به سراغ تو می‌آید و کوشش می‌کند(۸) و از خدا می‌ترسد(۹) تو از او غفلت می‌کنید(۱۰)».

قرآن به اصحاب رسول خدا اهمیت می‌دهد امّا نجمی بر ضد قرآن قلم بر داشته و از مذهب خود غفلت نموده و فراموش کرده که اصول کافی را مطالعه کند. او علیسرا برابر خدا و بالاتر از انبیاء می‌داند، حتی محمد فرخ الصفار، اولاد علی را از انبیاء برتر می‌داند. وی در کتاب فضائل اهل بیت بابی دارد بعنوان: «إنَّ الأئمةأفضلُ منْ مُوسى والخِضر» «بصائرُ الدَّرجاتِ لـِمحمدِ الصَّفارِ وفضَّلنا عَلَيهم». این افتراء بر اهل بیت است و محمد کلینی در اصول خود می‌گوید: «باب أنَّ الأئمة هُم أرکانُ الأرضِ». «ارکان زمین، ائمه می‌باشند» ابو عبدالله فرمود: ... .

برای او (علی) همان فضیلت آمده که برای محمد جآمده و محمد را بر تمام مخلوقات خدایفضیلت است .... «والرّاد عليه في صغيره أو کبيره على حدّ الشرك بالله». «کسی که در موضوع کوچک یا بزرگ علی را ردّ کند در مرز شرک بخداست» و «کان أمير الـمؤمنين÷کثيراً ما يقول: أنا قسيمُ اللهِ بينَ الجنة والنارِ وَأنا الفاروقُ الأکبرُ وأنا صاحبُ العصاءِ الـميسمِ لقد أقرّت لي جميعُ الـملائكة والروح والرّسلُ بمثلِ ما أقرُّوا به لمحمدٍ جولَقد حَمَلَت علي مِثل حمولتِه وهي حمولةُ الرَّبِ». «من از طرف خدا قسمت کننده بهشت و دوزخم (میان آن دو مکان ایستاده و دوستانم را به بهشت و دشمنانم را به دوزخ راهنمائی می‌کنم) و من بزرگ‌ترین فرق گذارم (میان حق و باطل یا میان بهشتی و دوزخی) و من صاحب عصا و میسم هستم، تمام ملائکه و روح القدس و پیغمبران به فضیلت من اقرار نمودند، چنانکه به فضیلت محمد جاقرار کردند و مرا بر مسندی مانند مسند او نشانیده‌اند و آن مسند خدائی است و مرکوب من در قیامت همان مرکوب پیغمبر و مرکوب پروردگار است». الآن اصول کافی را با محمد کلینی و علیسدر یک کفه ترازو و صحیح بخاری را با امام بخاری و عمرسدر کفه دوم ترازو بگذارید و قضاوت کنید بعد از این مبالغات در حق علیس، بنا به گفته نجمی باید چنین گفته شود، در این صورت آیا مصلحت اقتضاء نمی‌کرد که اساساً وحی بجای رسول خدا بر علی نازل گردد.

حدیث نماز جنازه پیامبر جبر عبدالله منافق و مشوره عمرسبرای عدم نماز بر آن را جمهور علماء و محدّثین بدون انکار قبول کرده‌اند اما چند نفری از علماء بنا به عدم شناخت، ضمیر (او) را بر تسویه و لفظ سبعین را بر مبالغه حمل کرده‌اند، در نتیجه صحت این حدیث را انکار نموده‌اند، به همین خاطر ابن منیر در مورد آیه:

﴿ٱسۡتَغۡفِرۡ لَهُمۡ أَوۡ لَا تَسۡتَغۡفِرۡ لَهُمۡ إِن تَسۡتَغۡفِرۡ لَهُمۡ سَبۡعِينَ مَرَّةٗ فَلَن يَغۡفِرَ ٱللَّهُ لَهُمۡ[التوبة: ۸۰]. گفته که در مفهوم آیه مذکور برخی به خطا رفته‌اند و دچار لغزش شده‌اند، مثل قاضی ابوبکر باقلانی و ابن حجر که می‌گوید: منکرین صحت حدیث مذکور این حدیث را نفهمیده‌اند و از کثرت طرق آن مطلع نبوده‌اند [۵۴۹].

[۵۴۲] ميزان الاعتدال: ج ۲، ص ۱۰۰. [۵۴۳] مسند احمد: ج ۱، ص ۱۴۴ و انساب الاشراف، بلاذری: ج ۵، ص ۳۳ و مروج الذهب: ج ۲، ص ۳۴۴ و ص ۳۴۶ و الاغاني: ج ۴، ص ۳۶۰. [۵۴۴] مسند احمد: ج ۴، ص ۳۳۵. [۵۴۵] سیری در صحیحین: ص ۲۸۵. [۵۴۶] تاریخ طبری: ج ۳، ص ۴۷۷. [۵۴۷] نهج‌البلاغه: ص ۴۷۶. [۵۴۸] البداية والنهاية، ج ۷، ص ۳۳۲. [۵۴۹] فتح‌الباري: ج ۱۰، ص ۲۸۴.

فصل هفتم: خلافت از نظر صحیحین

پرسش اول: چگونه خدا و رسول در مهم‌ترین موضوعات یعنی مسئله امامت و خلافت مطلبی نگفته‌اند.

پرسش دوم: وقتی که بنا بدستور قرآن در آیه ۱۸۰ سوره البقره وصیت فرض شده چگونه پیامبر جبرای خلافت و جانشینی خود وصیت نمی‌کند.

جواب سوال اوّل: پیامبر ججانشین خود را برای خلافت با جدّیت تمام و تاکید فراوان در حیات خود مشخص نمودند و بچشم مبارک خود دیدند که خلیفه ایشان مطابق دستور او امام شده و مردم مدینه با وی به صورت جماعت، نماز می‌خوانند و از خوشحالی تبسم بر لبانش نقش بست و پرده خانه را پائین کشیدند بخاری: و علیسدر طول آن هفته پشت سر خلیفه رسول الله جنماز می‌خواند و سوگند یاد کرد که من خلافت را برای خود یا برای بنی هاشم طلب نمی‌کنم = و پیامبر جمطابق دستور کتاب وصیت نمودند: و بعد از دنیا رحلت کردند.

روایات صریح و آشکار درمورد خلافت و امامت

۱- «باب أَهْلُ الْعِلْمِ وَالْفَضْلِ أَحَقُّ بِالإِمَامَةِ» بخاری ص ۹۳ «وقال: حَدَّثَنَا إِسْحَاقُ بْنُ نَصْرٍ قَالَ حَدَّثَنَا حُسَيْنٌ عَنْ زَائِدَةَ عَنْ عَبْدِ الْمَلِكِ بْنِ عُمَيْرٍ قَالَ حَدَّثَنِى أَبُو بُرْدَةَ عَنْ أَبِى مُوسَى قَالَ مَرِضَ النَّبِىُّ جفَاشْتَدَّ مَرَضُهُ فَقَالَ: مُرُوا أَبَا بَكْرٍ فَلْيُصَلِّ بِالنَّاسِ ... مُرُوا أَبَا بَكْرٍ فَلْيُصَلِّ بِالنَّاسِ فَعَادَتْ فَقَالَ: مُرِى أَبَا بَكْرٍ فَلْيُصَلِّ بِالنَّاسِ ، فَإِنَّكُنَّ صَوَاحِبُ يُوسُفَ. فَأَتَاهُ الرَّسُولُ فَصَلَّى بِالنَّاسِ فِى حَيَاةِ النَّبِىِّ ». [ص ۹۳].

۲- «حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ يُوسُفَ قَالَ أَخْبَرَنَا مَالِكٌ عَنْ هِشَامِ بْنِ عُرْوَةَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَائِشَةَ أُمِّ الْمُؤْمِنِينَلأَنَّهَا قَالَتْ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ جقَالَ فِى مَرَضِهِ: مُرُوا أَبَا بَكْرٍ يُصَلِّى بِالنَّاسِ... فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: مَهْ ، إِنَّكُنَّ لأَنْتُنَّ صَوَاحِبُ يُوسُفَ ، مُرُوا أَبَا بَكْرٍ فَلْيُصَلِّ لِلنَّاسِ». [الحديث].

۳- «حَدَّثَنَا أَبُو الْيَمَانِ قَالَ أَخْبَرَنَا شُعَيْبٌ عَنِ الزُّهْرِىِّ قَالَ أَخْبَرَنِى أَنَسُ بْنُ مَالِكٍ الأَنْصَارِىُّ - وَكَانَ تَبِعَ النَّبِىَّ جوَخَدَمَهُ وَصَحِبَهُ أَنَّ أَبَا بَكْرٍ كَانَ يُصَلِّى لَهُمْ فِى وَجَعِ النَّبِىِّجالَّذِى تُوُفِّىَ فِيهِ... فَكَشَفَ النَّبِىُّ جسِتْرَ الْحُجْرَةِ يَنْظُرُ إِلَيْنَا ... ثُمَّ تَبَسَّمَ يَضْحَكُ... فَأَشَارَ إِلَيْنَا النَّبِىُّ جأَنْ أَتِمُّوا صَلاَتَكُمْ ، وَأَرْخَى السِّتْرَ ، فَتُوُفِّىَ مِنْ يَوْمِهِ ج».

۴- «حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ سُلَيْمَانَ قَالَ حَدَّثَنَا ابْنُ وَهْبٍ قَالَ حَدَّثَنِى يُونُسُ عَنِ ابْنِ شِهَابٍ عَنْ حَمْزَةَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ أَنَّهُ أَخْبَرَهُ عَنْ أَبِيهِ قَالَ لَمَّا اشْتَدَّ بِرَسُولِ اللَّهِ جوَجَعُهُ قِيلَ لَهُ فِى الصَّلاَةِ فَقَالَ: مُرُوا أَبَا بَكْرٍ فَلْيُصَلِّ بِالنَّاسِ... قَالَ: مُرُوهُ فَيُصَلِّى فَعَاوَدَتْهُ. قَالَ: مُرُوهُ فَيُصَلِّى، إِنَّكُنَّ صَوَاحِبُ يُوسُفَ تَابَعَهُ الزُّبَيْدِىُّ وَابْنُ أَخِى الزُّهْرِىِّ وَإِسْحَاقُ بْنُ يَحْيَى الْكَلْبِىُّ عَنِ الزُّهْرِىِّ. وَقَالَ عُقَيْلٌ وَمَعْمَرٌ عَنِ الزُّهْرِىِّ عَنْ حَمْزَةَ عَنِ النَّبِىِّ ج».

۵- «حَدَّثَنَا زَكَرِيَّاءُ بْنُ يَحْيَى قَالَ حَدَّثَنَا ابْنُ نُمَيْرٍ قَالَ أَخْبَرَنَا هِشَامُ بْنُ عُرْوَةَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَائِشَةَ قَالَتْ أَمَرَ رَسُولُ اللَّهِ جأَبَا بَكْرٍ أَنْ يُصَلِّىَ بِالنَّاسِ فِى مَرَضِهِ ، فَكَانَ يُصَلِّى بِهِمْ».

۶- «حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ يُونُسَ قَالَ حَدَّثَنَا زَائِدَةُ عَنْ مُوسَى بْنِ أَبِى عَائِشَةَ عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُتْبَةَ قَالَ دَخَلْتُ عَلَى عَائِشَةَ فَقُلْتُ أَلاَ تُحَدِّثِينِى عَنْ مَرَضِ رَسُولِ اللَّهِ جقَالَتْ بَلَى ، ثَقُلَ النَّبِىُّ ج.... فَأَرْسَلَ النَّبِىُّ جإِلَى أَبِى بَكْرٍ بِأَنْ يُصَلِّىَ بِالنَّاسِ ... فَصَلَّى أَبُو بَكْرٍ تِلْكَ الأَيَّامَ» «الحديث». [بخاری: ص ۹۵، ج ۱ منبع پاکستان].

۷- «حَدَّثَنَا سَعِيدُ بْنُ عُفَيْرٍ قَالَ حَدَّثَنِى اللَّيْثُ قَالَ حَدَّثَنِى عُقَيْلٌ عَنِ ابْنِ شِهَابٍ قَالَ حَدَّثَنِى أَنَسُ بْنُ مَالِكٍسأَنَّ الْمُسْلِمِينَ بَيْنَا هُمْ فِى صَلاَةِ الْفَجْرِ مِنْ يَوْمِ الاِثْنَيْنِ وَأَبُو بَكْرٍ يُصَلِّى لَهُمْ ... فَنَظَرَ إِلَيْهِمْ وَهُمْ فِى صُفُوفِ الصَّلاَةِ . ثُمَّ تَبَسَّمَ يَضْحَكُ ... فَأَشَارَ إِلَيْهِمْ بِيَدِهِ رَسُولُ اللَّهِ جأَنْ أَتِمُّوا صَلاَتَكُمْ ، ثُمَّ دَخَلَ الْحُجْرَةَ وَأَرْخَى السِّتْرَ». [بخاری باب مرض النبي جووفاته، ص ۶۳۷ ج ۲، ص ۶۴۰، ج ۲ کتاب الـمغازي].

در این هفت روایتِ صحیح و صریح، پیامبر جبا جدیت و تاکید تمام دستور دادند که ابوبکر باید بجای من امامت بکند. کسی که در حیات رسول خدا و بدستور او امامت را بدوش می‌گیرد بعد از وفات ایشان، بطریق اولی امامت و خلافت را عهده‌دار می‌گردد.

۸- «باب حَدِّ الْمَرِيضِ أَنْ يَشْهَدَ الْجَمَاعَةَ». «حَدَّثَنَا عُمَرُ بْنُ حَفْصِ بْنِ غِيَاثٍ قَالَ حَدَّثَنِى أَبِى قَالَ حَدَّثَنَا الأَعْمَشُ عَنْ إِبْرَاهِيمَ قَالَ الأَسْوَدُ قَالَ كُنَّا عِنْدَ عَائِشَةَلفَذَكَرْنَا الْمُوَاظَبَةَ عَلَى الصَّلاَةِ وَالتَّعْظِيمَ لَهَا ، قَالَتْ لَمَّا مَرِضَ رَسُولُ اللَّهِ جمَرَضَهُ الَّذِى مَاتَ فِيهِ، فَحَضَرَتِ الصَّلاَةُ فَأُذِّنَ، فَقَالَ: مُرُوا أَبَا بَكْرٍ فَلْيُصَلِّ بِالنَّاسِ ... وَأَعَادَ فَأَعَادُوا لَهُ، فَأَعَادَ الثَّالِثَةَ فَقَالَ: إِنَّكُنَّ صَوَاحِبُ يُوسُفَ ، مُرُوا أَبَا بَكْرٍ فَلْيُصَلِّ بِالنَّاسِ، فَخَرَجَ».[الحديث ص ۹۱، ج ۱]. «ابوبکر فصلّ» در تمام این روایات آمده که به ابوبکر بگویید امامت نماز مردم را بعهده بگیرد و اهل بیت هر چه اعتراض می‌کردند رسول خدا اصرار فرمودند که نه، به ابوبکر بگویید که امامت نماز را برعهده بگیرد. نص دوم وصیت صریح برای خلافت ابوبکر الصدیقس: «حَدَّثَنَا عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ سَعِيدٍ حَدَّثَنَا يَزِيدُ بْنُ هَارُونَ أَخْبَرَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ سَعْدٍ حَدَّثَنَا صَالِحُ بْنُ كَيْسَانَ عَنِ الزُّهْرِىِّ عَنْ عُرْوَةَ عَنْ عَائِشَةَ قَالَتْ قَالَ لِى رَسُولُ اللَّهِ جفِى مَرَضِهِ: ادْعِى لِى أَبَا بَكْرٍ وَأَخَاكِ حَتَّى أَكْتُبَ كِتَابًا فَإِنِّى أَخَافُ أَنْ يَتَمَنَّى مُتَمَنٍّ وَيَقُولَ قَائِلٌ أَنَا أَوْلَى. وَيَأْبَى اللَّهُ وَالْمُؤْمِنُونَ إِلاَّ أَبَا بَكْرٍ». [رواه مسلم باب من فضائل أبي بکر الصديقس: ص ۲۷۳، ج ۲]. پیامبر جدر بیماری فوتشان به عائشهلفرموده که پدرت، ابوبکر و برادر خود را صدا کن تا که کتابی (خطی) بنویسم همانا من می‌ترسم که یکی تمنّا کند و گوینده بگوید: من اولی‌تر هستم به خلافت در حالی که خداوند و مؤمنین جز ابوبکر کسی دیگر را نمی‌خواهند (برای امامت و خلافت) [۵۵۰].

«حَدَّثَنِى عَبَّادُ بْنُ مُوسَى حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ سَعْدٍ أَخْبَرَنِى أَبِى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جُبَيْرِ بْنِ مُطْعِمٍ عَنْ أَبِيهِ أَنَّ امْرَأَةً سَأَلَتْ رَسُولَ اللَّهِ جشَيْئًا فَأَمَرَهَا أَنْ تَرْجِعَ إِلَيْهِ فَقَالَتْ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَرَأَيْتَ إِنْ جِئْتُ فَلَمْ أَجِدْكَ قَالَ أَبِى كَأَنَّهَا تَعْنِى الْمَوْتَ. قَالَ: فَإِنْ لَمْ تَجِدِينِى فَأْتِى أَبَا بَكْرٍ». [رواه مسلم باب من فضائل أبي بکر الصديقس]. «وَحَدَّثَنِيهِ حَجَّاجُ بْنُ الشَّاعِرِ حَدَّثَنَا يَعْقُوبُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ حَدَّثَنَا أَبِى عَنْ أَبِيهِ أَخْبَرَنِى مُحَمَّدُ بْنُ جُبَيْرِ بْنِ مُطْعِمٍ أَنَّ أَبَاهُ جُبَيْرَ بْنَ مُطْعِمٍ أَخْبَرَهُ أَنَّ امْرَأَةً أَتَتْ رَسُولَ اللَّهِ جفَكَلَّمَتْهُ فِى شَىْءٍ فَأَمَرَهَا بِأَمْرٍ. بِمِثْلِ حَدِيثِ عَبَّادِ بْنِ مُوسَى ».

ترجمه حدیث هشتم صحیح بخاری، «عائشهلفرموده: رسول الله جدر بیماری وفات پس از شنیدن صدای اذان فرمود: به ابوبکر بگویید که برای مردم امامت نماید. گفته شد: ابوبکر مرد رقیق القلبی است و اگر در جایگاه شما قرار گیرد، نمی‌تواند امامت را انجام دهد. رسول الله جبار دوم سخنش را تکرار نمود اهل بیت نیز همان جواب قبلی را دادند رسول الله جبرای بار سوم سخنش را تکرار کرد و فرمود: شما مانند همان زنانی هستید که یوسف را احاطه کرده بودند، به ابوبکر بگویید که امامت را انجام دهد آنگاه ابوبکر بیرون رفت و امامت نماز را انجام داد».

زنی از رسول الله جسوالی پرسید. به زن گفت: بعداً مراجعه کند. زن پرسید: یا رسول الله ج، بفرمایید اگر من مراجعه بکنم و شما را نبینم (جبیر می‌گوید) یعنی شما فوت کردی. رسول خدا می‌فرماید: اگر من را ندیدید به ابوبکر مراجعه کنید [مسلم ص ۲۷۳، ج ۲] و سند بخاری «حَدَّثَنَا الْحُمَيْدِىُّ وَمُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالاَ حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ سَعْدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جُبَيْرِ بْنِ مُطْعِمٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ أَتَتِ امْرَأَةٌ النَّبِىَّ جفَأَمَرَهَا أَنْ تَرْجِعَ إِلَيْهِ». [(مثل حدیث مسلم) بخاری: باب فضل أبي بکر ص ۵۱۶، ج ۱ طبع پاکستان].

نص چهارم برای خلافت ابوبکر و عمربخواب رسول خدا است امام بخاری می‌گوید: «حَدَّثَنَا عَبْدَانُ أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ عَنْ يُونُسَ عَنِ الزُّهْرِىِّ قَالَ أَخْبَرَنِى ابْنُ الْمُسَيَّبِ سَمِعَ أَبَا هُرَيْرَةَسقَالَ سَمِعْتُ النَّبِىَّ جيَقُولُ: بَيْنَا أَنَا نَائِمٌ رَأَيْتُنِى عَلَى قَلِيبٍ عَلَيْهَا دَلْوٌ، فَنَزَعْتُ مِنْهَا مَا شَاءَ اللَّهُ، ثُمَّ أَخَذَهَا ابْنُ أَبِى قُحَافَةَ، فَنَزَعَ بِهَا ذَنُوبًا أَوْ ذَنُوبَيْنِ، وَفِى نَزْعِهِ ضَعْفٌ، وَاللَّهُ يَغْفِرُ لَهُ ضَعْفَهُ، ثُمَّ اسْتَحَالَتْ غَرْبًا، فَأَخَذَهَا ابْنُ الْخَطَّابِ، فَلَمْ أَرَ عَبْقَرِيًّا مِنَ النَّاسِ يَنْزِعُ نَزْعَ عُمَرَ، حَتَّى ضَرَبَ النَّاسُ بِعَطَنٍ». [بخاری: باب فضل أبي بکر، کتاب الـمناقب ص ۵۱۷].

«حَدَّثَنِى أَحْمَدُ بْنُ سَعِيدٍ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ حَدَّثَنَا وَهْبُ بْنُ جَرِيرٍ حَدَّثَنَا صَخْرٌ عَنْ نَافِعٍ أَنَّ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ عُمَربقَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: بَيْنَمَا أَنَا عَلَى بِئْرٍ أَنْزِعُ مِنْهَا جَاءَنِى أَبُو بَكْرٍ وَعُمَرُ ، فَأَخَذَ أَبُو بَكْرٍ الدَّلْوَ، فَنَزَعَ ذَنُوبًا أَوْ ذَنُوبَيْنِ وَفِى نَزْعِهِ ضَعْفٌ ، وَاللَّهُ يَغْفِرُ لَهُ، ثُمَّ أَخَذَهَا ابْنُ الْخَطَّابِ مِنْ يَدِ أَبِى بَكْرٍ، فَاسْتَحَالَتْ فِى يَدِهِ غَرْبًا ، فَلَمْ أَرَ عَبْقَرِيًّا مِنَ النَّاسِ يَفْرِى فَرِيَّهُ ، فَنَزَعَ حَتَّى ضَرَبَ النَّاسُ بِعَطَنٍ».

[بخاری ص ۵۱۹ باب سابق].

ترجمه روایت اول: «رسول خدا ‌فرمودند: در حالی که من خواب بودم دیدم که بر سری چاهی هستم و بر آن سطلی بود. به اندازه‌ای که خدا خواست از آن چاه آب کشیدم. بعد ابوبکر آن سطل را گرفت و به مقدار یک یا دو سطل آب کشید و او در کشیدن ضعیف بود. خدا ضعف او را ببخشد پس آن سطل کوچک، بزرگ شد. (عمر) ابن الخطاب آن را گرفت هیچ کسی را مانند او، در این کار ماهر ندیدم؛ به طوری که همه مردم آرامش و استراحت را کسب کردند». و در «نهج البلاغة» در یکی از خطبات علیسچنین آمده: «ووليهم وال فَأَقَامَ وَاسْتَقَامَ حَتَّى ضَرَبَ الدِّينُ بِجِرَانِهِ». و ابن ابی الحدید گفته مراد از این والی عمر بن الخطاب است [شرح نهج البلاغه ص ۵۰۹] و همچنان ابراهیم الثقفی در کتاب [الغارات: ص ۳۰۷، ج ۱، رساله علی الصحابه] می‌نویسد که علیسفرموده: «وتولي عمر الأمر وکان مرضي السيرة ميمون النقية». نقل از بل ضللت ص ۳۲۴ و همچنان حدیث: «اقْتَدُوا بِاللَّذَيْنِ مِنْ بَعْدِى أَبِى بَكْرٍ وَعُمَرَ». رواه الترمذي وقال: حديث حسن. وفي رواية: «إِنِّى لاَ أَدْرِى مَا قَدْرُ بَقَائِى فِيكُمْ فَاقْتَدُوا بِاللَّذَيْنِ مِنْ بَعْدِى وَأَشَارَ إِلَى أَبِى بَكْرٍ وَعُمَرَ» [رواه الترمذي: شماره: ۳۶۶۲-۳۶۶۳ باب في مناقب ابي بکر و عمرب].

نص صریح پنجم برای خلافت ابوبکر الصدیقس: «قال جلعائشةل: ادعي لي أباك وأخاك حتى أکتبُ لأبي بکر کتاباً لا يختلف عليه الناسُ بعدي ثم قال: يأبي الله والـمؤمنون إلاّ أبابکر». [مسلم باب مناقب ابي بکر الصديق، و بخاری کتاب الـمرضي باب قول الرجل إني وجع رقم حدیث ۵۶۶۶-۷۲۱۷»] وفي رواية البخاري: « لَقَدْ هَمَمْتُ أَوْ أَرَدْتُ أَنْ أُرْسِلَ إِلَى أَبِى بَكْرٍ وَابْنِهِ ، وَأَعْهَدَ (بالخلافة) أَنْ يَقُولَ الْقَائِلُونَ أَوْ يَتَمَنَّى الْمُتَمَنُّونَ ، ثُمَّ قُلْتُ يَأْبَى اللَّهُ وَيَدْفَعُ الْمُؤْمِنُونَ، أَوْ يَدْفَعُ اللَّهُ وَيَأْبَى الْمُؤْمِنُونَ». [بخاری: کتاب الاحکام، باب الاستخلاف، ص ۱۰۷۲، ج ۲ طبع پاکستان و کتاب الـمرضي، باب قول الـمريض إني وجع، ص ۸۴۶]. قصد داشتم که ابوبکر و پسرش را بخواهم و وصیت نامه‌ای برای خلافتش بعنوان سندی بنویسم بخاطر اینکه کسی مدعی یا خواستار امر خلافت نباشد. سپس گفتم خدا و مؤمنین خواسته و قول ایشان را انکار و دفع می‌نمایند، امّا وصیت رسول خدا ج: «حَدَّثَنَا أَبُو نُعَيْمٍ حَدَّثَنَا مَالِكُ بْنُ مِغْوَلٍ عَنْ طَلْحَةَ قَالَ سَأَلْتُ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ أَبِى أَوْفَىلأَوْصَى النَّبِىُّ جفَقَالَ لاَ. فَقُلْتُ كَيْفَ كُتِبَ عَلَى النَّاسِ الْوَصِيَّةُ أَوْ أُمِرُوا بِهَا قَالَ أَوْصَى بِكِتَابِ اللَّهِ». [بخاری: باب مرض النبي جووفاته ص ۶۴۱، ج ۲ طبع پاکستان].

طلحه می‌گوید که از عبدالله پرسیدم: آیا پیامبر جوصیت کرده؟ گفت نه. گفتم: چگونه بر مردم واجب کرده یا به مردم امر نموده (و خودش وصیت نکرده) عبدالله بن ابی اوفی گفت: رسول خدا بکتاب الله وصیت کرده (نه در اموال دنیا) و همچنان در روایت قرطاس از ابن عباس آمده: «وَأَوْصَى عِنْدَ مَوْتِهِ بِثَلاَثٍ: أَخْرِجُوا الْمُشْرِكِينَ مِنْ جَزِيرَةِ الْعَرَبِ، وَأَجِيزُوا الْوَفْدَ بِنَحْوِ مَا كُنْتُ أُجِيزُهُمْ. وَنَسِيتُ الثَّالِثَةَ». [الحديث، رواه البخاري باب جوائز الوفد، ص ۴۲۹، ج ۱ ،کتاب الجهاد]. ابن عباس گفت: «رسول خدا جدر بستر بیماری به سه چیز وصیت نمود: یکی اینکه مشرکین را از جزیره العرب بیرون کنید. دوم به نمایندگانی که نزد شما می‌آیند اجازه دهید، همان گونه که من بدیشان اجازه دادم. و سوم «راوی می‌گوید»: آن را فراموش کرده‌ام». [بخاری: ص ۴۲۹، ج ۱ ص ۶۳۸، ج ۲]. و رسول خدا در مرض موت فرمودند: «لَعَنَ اللَّهُ الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى، اتَّخَذُوا قُبُورَ أَنْبِيَائِهِمْ مَسَاجِدَ». [بخاری: ص ۱۷۷, کتاب الجنائز] «خداوند یهود و نصاری را لعنت کرده که قبر پیامبران خود را مسجد می‌کردند «و بر آن گنبد می‌ساختند»».

امّا طلب منصب خلافت: عباسسبه علیسگفت: بیا با هم نزد پیامبر رفته و درباره خلافت سؤال نماییم که آیا حق ماست یا دیگران؟ که اگر حق ما نیست در این رابطه به نفع ما به مردم توصیه کند. او گفت: «إِنَّا وَاللَّهِ لَئِنْ سَأَلْنَاهَا رَسُولَ اللَّهِ جفَمَنَعَنَاهَا لاَ يُعْطِينَاهَا النَّاسُ بَعْدَهُ ، وَإِنِّى وَاللَّهِ لاَ أَسْأَلُهَا رَسُولَ اللَّهِ». «اگر از رسول اللهجخلافت را درخواست بکنیم و بما ندهد، بعداً مردم هم بما نمی‌دهند (و به تهی پیامبر الله عمل می‌کنند) به خدا سوگند هیچگاه امر خلافت را از پیامبر درخواست نمی‌کنم». [بخاری: باب مرض النبي جووفاته، ص۶۳۹، ج ۲]. از اسحق و بشر بن شعیب از پدر خود و او از زهری و او از عبدالله بن کعب و ایشان از ابن عباس و از علیسروایت کرده‌اند و در باب [الـمعانقة: ص ۹۲۷، ج ۲] مثل همین مضمون روایت کرده است. پس علیسفهمیده بود که خلافت به چه کسی می‌رسد. کسی که به فرمان رسول خدا امامت نماز را پذیرفته هم او خلیفه می‌شود. پس درخواستش بی‌فائده است و عباسساز قصه غدیر خم هم خبر داشته: اگر لفظ مولا بمعنی خلافت است پس چرا عباس به علی می‌گوید: بیا تا خلافت را درخواست نماییم و علیسدر جواب ایشان فرموده که اگر من جانشین و خلیفه پیامبر مردم از همه چیز می‌گذشتم و اجازه نمی‌دادم که ابوبکر و عمر بر منبر رفته ودر جای پیامبر قرار گیرند. همانا با دستان خود علیه ایشان جنگی را به راه می‌انداختم و رسول خدا ناگهان فوت نکرده بلکه چند شب و روز در قید حیات بودند و مؤذن می‌آمد و برای نماز خبر می‌کرد و ایشان به ابوبکر امر نمودند که امامت نماز را به عهده بگیرد: و جایگاه مرا هم می‌دید (ولی بمن امر نکرد) و وقتی که رسول خدا فوت نمود ما برای امور دنیای خود، کسی را برگزیدیم که رسول خدا برای نظم دین ما از او راضی بوده و ما با او بیعت کردیم. [سیر حلبی بر حاشیه بخاری کتاب الوصايا ص ۳۸۲، ج ۱ طبع پاکستان].

«عجب من عجائب الحلّی ایشان در «منهاج الکرامة، الفصل الثالث في الأدلة الدالة على إمامة أمير الـمؤمنين علي بن أبي طالب بعد رسول الله ج» می‌گوید: «يجب أن يکون (الإمام)» معصوماً». «امام باید معصوم باشد». ۲- «فلابدّ من نصب إمام معصوم يصدهم عن الظلم والتعدي ويمنعهم عن التغلب والقهر، لا يجوز عليه الخطأ ولا السهو ولا الـمعصية». «لازم و ضروریست که امام منصوب، معصوم باشد تا مردم را از ظلم و تعدی و قهر و غلبه بر یکدیگر باز دارد و امام باید از خطأ و سهو و معصیت معصوم باشد».

این اوصاف در بنی بشر نیامده و انبیاء نیز از خطأ و سهو معصوم نبوده‌اند. اوّل الناس اول ناس بنده در دفتر پنجم از ص ۱۱-۱۵ خطأ و سهو انبیاء را از قرآن نقل کرده‌ام، مراجعه شود.

و در زمان خلافت علیسهشتاد یا صد هزار از صحابه و تابعین از دو طرف لشکر علی و معاویه در جنگ جمل و صفین کشته شدند و این خون‌ریزی و جنگ داخلی بزرگترین فساد است که در خلافت یک امام معصوم (بگفته شما) دیده شده و در زمان خلافت خلفاء ثلاثه که معصوم نبودند و بگفته شما ظالم و غاصب بودند: امن و عدل و پیشرفت اسلام بمناطق دور دست از جزیره العرب رسید بر عکس آنچه شما مدعی بودید ثابت گردید اینها دلائل صریح و واضح مثل روز روشن برای خلافت ابوبکر الصدیقسبودند و اهل سنت برای خلافت بلافصل علیسچنین نصوص صریح حتی اشاره نص یا مقتضی نص یا مفهوم نصّ ندارند وگرنه علی کرم الله وجهه ساکت نمی‌نشستند و خود ایشان در جواب عباسستصریح نمودند که به خدا سوگند هیچگاه امر خلافت را از پیامبر درخواست نمی‌کنم. [باب مرض النبي جو وفاته] حتی بعد از شهادت عثمانستقاضای خلافت را نکردند و انکار نمود بلکه مردم او را مجبور نمودند.

[۵۵۰] به روایت بخاری: کتاب الـمرضي، باب قول مریض، ص ۸۴۶ و کتاب الاحکام، باب استخلاف، ص ۱۰۷۲.

دلایل شیعه برای خلافت علیسپس از پیامبر و جواب آن

ثقه الاسلام الکلینی مدعی نود و دو آیه قرآنی و علامه حلّی در «منهاج الکرامة» مدعی چهل آیه قرآنی و عبدالحسین شرف الدین غیر از قرآن مدعی احادیث متواتره: برای خلافت بلافصل علیسهستند اگر ادعای ایشان صحیح باشد (که نیستند) پس علی کرم الله وجهه به یکصد و سی و دو آیه قرآن و احادیث متواتره و به تمام انبیاء که برای اعلام امامت و خلافت او مبعوث شده‌اند (مطابق ادعای کلینی در اصول کافی) ایمان نیاورده و همه آنها را انکار و بر خلاف آنها عمل کرده در حالی که طرفین شیعه و سنی متفق القول هستند که اگر کسی به یک آیه قرآن ایمان نیاورد و به آن عمل نکند از اسلام خارج و مرتد می‌شود. «وأعاذنا الله وعلياً منها» پس ادّعا و عمل اهل سنت درست و صحیح است و هیچ کسی مرتکب هیچ جرمی و گناهی درباره خلافت نشده و هر کس به وظیفه شرعی و اسلامی خود عمل کرده و با هم متفق القول و عمل بوده‌اند، و جناب حجت الاسلام در ص ۳۰۶ برای شأن نزول آیه: ﴿وَأَنذِرۡ عَشِيرَتَكَ ٱلۡأَقۡرَبِينَ ٢١٤[الشعراء: ۲۱۴]. از معنی یک حدیث جعلی و ساختگی برای ثبوت خلافت بلافصل علیسدلیل گرفته ما جناب نجمی را معذور می‌دانیم زیرا ایشان در علم مصطلح الحدیث یتیم و محروم هستند ایشان حاطب اللیل و فاقل رطب یا بس اند ثانیا در نقل خود مقلد کسانی است که آنان از ایشان در علوم حدیث ناتوان‌ترند.

این حدیث موضوع را ابن جریر و البغوی بروایت عبدالغفار بن القاسم ابن فهد ابومریم الکوفی نقل کرده‌اند [۵۵۱].

«لما نزلت بدا بيني جده عبدالـمطلب وولده فحذرهم وأنذرهم».

۱- «». «حدثني أحمد بن الـمقدام نامحمد بن عبدالرحمن حدثنا هشام بن عروة عن أبيه عن عائشة قالت: لمّا نزلت هذه الآية:﴿وَأَنذِرۡ عَشِيرَتَكَ ٱلۡأَقۡرَبِينَ ٢١٤قالَ رسول الله ج: يَا صَفِيَّةُ بِنْتَ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ إِنِّى لاَ أَمْلِكُ لَكُمْ مِنَ اللَّهِ شَيْئًا سَلُونِى مِنْ مَالِى ...».

«ای صفیه دختر عبدالمطلب ای فاطمه دختر محمد جای اولاد عبدالمطلب من برای شما هیچ چیزی را از عذاب خدا نمی‌توانم دفع بکنم و مالک هیچ چیزی نیستیم، مالی را می‌خواهید طلب بکنید».

۲- «حدثنا ابن وکيع حدثني أبي ويونس بن بکير عن هشام بن عروة عن أبيه عن عائشة عن رسول الله جنحوه».

۳- «حدثنا ابن حميد ثنا حکام ثنا غبسة عن هشام بن عروة عن أبيه نحوه».

۴- «حدثني يونس بن عبد الأعلي ثنا سلامة قال: قال عقيل: حدثني الزهري قال: قال سعيد بن الـمسيب وأبو سلمة بن عبدالرحمن أن أبا هريرة قال: قال رسول الله جحين أنزل عليه ﴿وَأَنذِرۡ عَشِيرَتَكَ ٱلۡأَقۡرَبِينَ ٢١٤يا معشر قريش اشترِوا أنفسکم من الله لا أغني عنکم من الله شيئاً يا بني عبد مناف لا أغني عنکم عن اللّه شيئاً يا فاطمة بنت رسول الله لا أغني عنك من الله شيئاً». «هنگام نزول آیه و ﴿وَأَنذِرۡ عَشِيرَتَكَ ٱلۡأَقۡرَبِينَ ٢١٤به قبیله قریش خطاب فرمود که خود را از عذاب الله (تعالى) نجات بدهید که من نمی‌توانم از شما چیزی دفع نمایم. ای اولاد عبد مناف، ای عباس، ای فاطمه دختر رسول خدا خود را از عذاب خدا (بوسیله ایمان برسالت من) نجات بدهید».

۵- «حدثني عبدالـملك ثنا أبو اليمان أخبرنا شعيب عن الزهري أخبرني سعيد بن الـمسيب وأبوسلمة بن عبدالرحمن أنّ أباهريرة قال: قال رسول الله جنحو حديث يونس عن سلامة غير أنه زاد فيه: يا صفية، عمّة رسول الله لا أغني عنك من الله شيئاً ولم يذکر في حديثه فاطمة».

۶- «حدثني يونس ثنا سلامة بن روح قال: قال عقيل: حدثني ابن شهاب أن رسول الله لـما أنزل عليه: ﴿وَأَنذِرۡ عَشِيرَتَكَ ٱلۡأَقۡرَبِينَ ٢١٤جمع قريشاً .... فوعظهم رسول اللهجثم قال في آخر کلامه: لام أعرفنّ ما ورد علي النّاس يوم القيامة يسوقون الآخرة وجئتم إلى تسوقون الدنيا»». [ابن جرير طبري در تفسير جامع البيان: ص ۷۲، ج ۱۹- ۷۴] با هفده طرق مختلف همین مضمون فوق را در شأن نزول آیه ﴿وَأَنذِرۡ عَشِيرَتَكَ ٱلۡأَقۡرَبِينَ ٢١٤روایت نموده و در آخر بروایت عبدالغفار بن القاسم (کذاب وضاع) روایت کرده که رسول خدا در آخر فرمود: «إن هذا أخي وکذا وکذا فاسمعوا له وأطيعوا». سپس این روایت را با هفت شیوه مختلف و همان مضمون قبلی روایت نموده که پیامبر قبیله قریش را مورد خطاب قرار دادند و فرمودند که خود را از آتش جهنم نجات دهند هر چند بوسیله بخشیدن نصف خرمایی باشد. خلاصه سخن اینست که ابن جریر طبری بیست چهار روایت در یک مضمون برای شأن نزول آیه ۲۱۴ سوره الشعرا روایت نموده و یک روایت با راوی متروک و مضمون شاذ و مخالف نقل نموده و جناب حجت الاسلام فقط یک روایت را بدون تحقیق سندی (آن هم موضوع) نقل کرده و از بیست و چهار روایت صحیح دیگر خبری نداشته برای توضیح بیشتر به تفسیر القرطبی جلد هفت جزء ۱۳ و «جامع البيان» طبری مراجعه کنید.

دلیل دوم برای خلافت حدیث محبت است: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِيٌّ مَوْلاهُ». این کلمه مولا مشترک المعنی بوده و صریح نیست و در این روایت بدلیل قصه سفر یمن و آن بر خورد همراهان ایشان با علیسبمعنی دوست و احترام شأن است. ماده مولا با ماده والی در لغت ادبیات عرب فرق می‌کند و تمامی یاران رسول خدا جدر غدیر خم مادرزاد، عرب بودند و معنی مولا را به خوبی درک کرده بودند خصوصاً علی و عباس که هیچیک از آن دو از کلمه مولا، مفهوم والی و خلیفه را برداشت نکردند.

دلیل سوم جناب نجمی حدیث الثقلین است که هیچ ربطی با خلافت ندارد این حدیث در روایت مالک در موطا و حاکم در مستدرک و بیهقی و ابن عبدالبر در التمهید و صحیح ابن حبان با عبارت «کتاب الله وسنة رسوله» آمده و در خطبه حجة الوداع «بکتاب الله وسنّة نبيه» آمده [۵۵۲]و در بعضی روایات با سند پائین‌تر از درجه صحت کتاب الله و عترتی اهل بیتی آمده و کلمه اهل بیت شامل تمامی ازواج پیامبر شده در حالی که شما خطاب خاص قرآن را با خبر واحد خاص کردید. باز هم این مسئله اهل بیت با مسئله خلافت زمین تا آسمان فرق دارد و دلیلی برای خلافت و امامت بلافصل نمی‌شود = بنده روایت نعلین را با کلمه ﴿وَيُطَهِّرَكُمۡ تَطۡهِيرٗامفصلا در دفتر اول ص ۹-۲۶ بحث کرده‌ام می‌توانید مراجعه کنید.

و حدیث: «أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلا أَنَّهُ لا نَبِيَّ بَعْدِي» [۵۵۳]. این چنین برداشتی از روایت نمی‌شود. چنانچه به ابوبکرسفرمودند: «مثلك يا أبابکر کمثل إبراهيم ... ومثل عيسي .... ومثلك يا عمر مثل نوح إذ قال:﴿لَا تَذَرۡ عَلَى ٱلۡأَرۡضِ مِنَ ٱلۡكَٰفِرِينَ دَيَّارًا[نوح: ۲۶]. أو مثل موسى إذ قال:﴿رَبَّنَا ٱطۡمِسۡ عَلَىٰٓ أَمۡوَٰلِهِمۡ وَٱشۡدُدۡ عَلَىٰ قُلُوبِهِمۡ فَلَا يُؤۡمِنُواْ حَتَّىٰ يَرَوُاْ ٱلۡعَذَابَ ٱلۡأَلِيمَ[یونس: ۸۸]» [۵۵۴]. پس در این تشبیه لازم نیست که ابوبکر و عمر مثل ابراهیم و عیسی و موسیدر تمام اوصاف مساوی باشند بلکه در صفت شدّت و نرمی در دین الله مانند ابراهیم و عیسی و موسی هستند همچنان که علی مثل هارون÷در تمام اوصاف برابر نیست، بلکه در یک صفت مثل هارون است همان طوری که موسی بکوه طور رفت و هارون را در زمان غیبت جانشین خود نمود پیامبر جعلی را تا زمان برگشت خود از غزوه تبوک جانشین خود کرد و در هر سفر و غزوه‌ای، پیامبر جیکی از صحابه را تا زمان بازگشت خود برای جانشین مقرر می‌کرد. چنانچه در غزوه بنی قینقاع بشرسبن منذر را در مدینه جانشین خود کرد و در یک غزوه قریش، عبداللهسبن ام مکتوم را جانشین خود نمود و در سفری دیگر عثمانسرا خلیفه کرد و در غزوه تبوک علیسرا جانشین خود قرار داد و ایشان گریه کردند و گفتند: که مرا به همراه زنان و بچه‌ها می‌گذاری؟ پس پیامبر جبرای تسلی خاطرِ او فرمود که شما برای من مثل هارون و موسی هستید، ناراحت نباشید. این بود سه دلیل جناب محمد صادق نجمی که برای خلافت بلافصل علیسبنا به تقلید از دیگران نقل کرده بود و چون خودش اهل لغت عربی نیست معنی و مقصد لغات و عبارات عربی را نمی‌داند و اگر نه دچار چنین اشتباهات بزرگی نمی‌شد بناحق خود را خسته نموده و کتابی جمع و چاپ کرده و بسیاری از مردم عوام بی‌علم و کم علم را در چاه غفلت انداخته و از اصحاب رسول خدا و از اهل سنت به بدگمانی و سؤظن یاد کرده است. ما هم بناچار مجبور شده و قلم بدست گرفتیم تا خطاهای‌شان را اصلاح و واقعیت را به مردم آگاه و فهمیده برسانیم. ان شاء الله تعالى.

اهل سنت محبت و احترام و ابراز ادب نسبت به اهل بیت رسول خدا و صحابه کرام را جزء ایمان خود می‌دانند. با دوستان‌شان دوست و با دشمنان آنان دشمن هستند: «قلبا -عملاً- قلماً وتصنيفاً وأشهدنا الله علي ذلك ونراك خلاف ذلك ومحبتك مع أهل البيت في اللسان والقلم دون القلب والعمل ولو حلفنا على ذلك لا نکون حانثاً إن شاء الله (تعالى) ولا نقلد أحداً بإذن الله وحوله وقوّته» [۵۵۵].

[۵۵۱] این شخص -متروک- -کذاب- وضّاع و شراب خور بوده منهاج السنه: ص ۸۱، ج ۴ راوی دوم عبدالله بن عبدالقدوس است این شخص رافضی خبیث و در نزد علماء رجال هیچ است منهاج السنة: ص ۸۱، ج ۴ و در اسناد: الثعلبی مجهول -ضعفاء- و متهمین هستند منهاج السنه: ص ۸۱، ج ۴. [۵۵۲] مستدرک حاکم: ص ۵۳۳، ج ۳ و البيهقي: ص ۱۱۴، ج ۱۰ و سنن الکبري. [۵۵۳] بخاری: ص ۶۳۳، ج ۲. [۵۵۴] بخاری و مسلم. [۵۵۵] بخش فضائل پیامبر جدر صحیحین: ص ۳۸۰.

معنی و مفهوم کلمه‌ی «أهل» در آیه‌ی تطهیر

جناب حجت الاسلام نجمی در این صفحه حدیثی از صحیح مسلم نقل و ترجمه نموده و در ترجمه حدیث (بنا به محبت ظاهری) مبالغه و منزلت اهل بیت را از مقام چهار نفر از انبیاء برتر دانسته که بخشی از ترجمه‌اش این چنین است:

آیه شریفه، پاکی و طهارت خاندان عصمت را از هر نوع گناه تضمین نموده و آنان را از آلوده‌شدن به هر نوع گناه و معصیت کوچک و بزرگ مبرّا و منزه معرفی می‌نماید، این خاندان از راه سهو و اشتباه نیز مرتکب گناه نمی‌گردند زیرا سهو و اشتباه گرچه حکم تکلیفی و عقاب را مرتفع می‌سازد، ولی به هر صورت نمی‌تواند قبح و اثر وضعی حرام و رجس و پلیدی ذاتی آن را هم مرتفع و بر طرف نماید. (ص ۳۰۸).

جواب:

وبه نستعين، اول اطلاق کلمه اهل از نظر لغت عرب بر زن می‌شود در آیه‌ی ۷۳ از سوره هود ملائکه به زن ابراهیم÷خطاب می‌کند: ﴿قَالُوٓاْ أَتَعۡجَبِينَ مِنۡ أَمۡرِ ٱللَّهِۖ رَحۡمَتُ ٱللَّهِ وَبَرَكَٰتُهُۥ عَلَيۡكُمۡ أَهۡلَ ٱلۡبَيۡتِ[هود: ۷۳]. «آیا از فرمان خدا تعجب می‌کنی؟ رحمت خدا و برکاتش بر شما اهل بیت است». و در سوره قصص آیه ۲۹ می‌فرماید: ﴿فَلَمَّا قَضَىٰ مُوسَى ٱلۡأَجَلَ وَسَارَ بِأَهۡلِهِۦٓ ءَانَسَ مِن جَانِبِ ٱلطُّورِ نَارٗاۖ قَالَ لِأَهۡلِهِ ٱمۡكُثُوٓاْ إِنِّيٓ ءَانَسۡتُ نَارٗا[القصص: ۲۹]. «هنگامی که موسی مدّت خود را به پایان رسانید و با اهل خود (از مدین به‌سوی مصر) حرکت کرد .... به اهل خود گفت درنگ کنید که من آتشی دیدم». و در سوره احزاب به ازواج مطهرات از آیه ۲۸-۳۳ خطاب می‌کند و با این خطابات مکرر: امّهات المؤمنین را خاص نمود و در آخر به ایشان می‌فرماید:

﴿إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُذۡهِبَ عَنكُمُ ٱلرِّجۡسَ أَهۡلَ ٱلۡبَيۡتِ وَيُطَهِّرَكُمۡ تَطۡهِيرٗا[الأحزاب: ۳۳].

«خداوند فقط می‌خواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد».

چرا جناب نجمی برخلاف ترجمه خود در حق امّهات المؤمنین عمل می‌کند و به عصمت در حق ازواج مطهرات عقیده ندارد و در آیه ۷۳ سوره هود همین ضمیر جمع مخاطب را در مورد یک زن بکار برده است.

﴿رَحۡمَتُ ٱللَّهِ وَبَرَكَٰتُهُۥ عَلَيۡكُمۡ أَهۡلَ ٱلۡبَيۡتِ[هود: ۷۳].

و همین کلمه: ﴿ِيُطَهِّرَكُمۡدر [المائدة: ۶ و الأنفال: ۱۱] بر تمام اصحابِ پیامبر نازل و خطاب گردیده چرا در اینجا معتقد به عصمت نیستید.

﴿وَلَٰكِن يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمۡ وَلِيُتِمَّ نِعۡمَتَهُۥ عَلَيۡكُمۡ لَعَلَّكُمۡ تَشۡكُرُونَ[المائدة: ۶].

«بلکه می‌خواهد شما را پاک سازد و نعمتش را بر شما تمام نماید شاید شکر او را به جا آورید».

﴿وَيُنَزِّلُ عَلَيۡكُم مِّنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءٗ لِّيُطَهِّرَكُم بِهِۦ وَيُذۡهِبَ عَنكُمۡ رِجۡزَ ٱلشَّيۡطَٰنِ وَلِيَرۡبِطَ عَلَىٰ قُلُوبِكُمۡ وَيُثَبِّتَ بِهِ ٱلۡأَقۡدَامَ[الأنفال: ۱۱].

«تا شما را با آن پاک کند و پلیدی شیطان را از شما دور سازد و دل‌هایتان را محکم و گام‌ها را با آن استوار دارد».

اگر هدف و معنی از ﴿ِيُطَهِّرَكُمۡعصمت است، پس باید اول از همه این عصمت را برای امهات المؤمنین قائل باشید و همچنین بنا به آیه ۱۱ از سوره انفال این حق را نیز در مورد اصحاب مدّنظر دارید. اهل سنت بدون افراط و تفریط به آیات طهارت برای ازواج مطهرات و حدیث کساء برای علیسو اهل بیت او و حدیث مباهله و حدیث: «أَما تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى». و حدیث: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ». و حدیث: «وَأَنَا تَارِكٌ فِيكُمْ ثَقَلَيْنِ». بروایت صحیح مسلم و غیره را قبول و عقیده دارند و این محدثین اهل سنت هستند که این حدیث را روایت نموده‌اند و شما این حدیث را از کتب محدثین ما نقل می‌کنید، اما استنباط شما دور از حق و فاصله زمین تا آسمان را دارد و این احادیث هیچ ربطی به مسأله خلافت و عصمت ندارد. پیامبران اولوالعزم از سهو، نسیان و خطا معصوم نبودند. قرآن آشکارا احوال تاریخی‌شان را بیان می‌کند که بنده در دفتر پنجم ص ۱۱-۱۶ مفصلا احوال‌شان را از قرآن نقل کرده‌ام، مراجعه فرمایید. بویژه سوره عبس از اول تا آیه: ۱۰ پیامبر جرا با چه کلمات تند و تیز خطاب نموده است، پس این علیسکه دوست و مقتدای ما اهل سنت است، از خاتم الانبیاء و امام الرسل بالاتر نبوده که او را با خدا شریک و از حدّ بشریت خارج نموده‌اید همان طوری که نصاری، عیسی و مریمإو یهود عُزَیز÷را از مرز بشریت خارج و مقام ربوبیت و الوهیت داده‌اند و شما همین مقام و مکان را برای علی و چند نفری در نظر گرفته‌اید و معتقد به زندگی ذلت بار علیسدر زمان خلافت خلفاء ثلاثه هستید و اهل سنت بحمدالله معتقد به زندگی با عزت و وقار و سربلندی بدون خوف و خطره و تقیه برای اسدالله غالب بوده‌ و هستند و آقای نجمی در ص ۳۰۹-۳۱۰ حدیث صحیح با سند صحیح مسلم که از واقعه غدیر خم از زید بن ارقم روایت نموده نقل کرده و در ترجمه آن مرتکب اشتباه بزرگی شده که می‌گوید: ولی نه از آن اهل بیتی که در این حدیث توصیه و سفارش نموده است این عبارت را از خود اضافه کرده است». و بر زید بن ارقم که در خطبه غدیر خم حاضر بوده بدبین و بر حدیث و بیان او عیب می‌گیرد و در ص ۳۱۱ از ابو حامد غزالی نقل کرده که ایشان حدیث: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ». و قول عمرسکه بعلی گفته: «بخ بخ لك أصبحت مولاي ومولا کل مؤمن ومومنة». آورده‌اند و بعد، این: دروغِ بزرگ را [مجواله سرالعالمین طبع نجف ص ۱۲۱]. به امام غزالی نسبت داده که ایشان چنین مفهومی را از این حدیث برداشت کرده‌اند. کتاب‌های امام غزالی در همه جا موجودند و این مفهوم جعلی و ساختگی در آنها نیامده که در حق خلیفه بر حق، عمر فاروقسچنین عقیده باطل داشته باشد این شمایید که می‌خراشید و می‌تراشید و علماء حقانی را بدنام می‌کنید حدیث مولا در لغت عربی ربط با خلافت ندارد و در ص ۳۱۲ حدیثی در بیان و تعلیم درود ابراهیمی از بخاری و مسلم نقل کرده است. اهل سنت همان گونه که این حدیث را روایت کرده‌اند، آن را به دیدة منت انگاشته و بر انجام دستورات آن کوشا بوده‌اند، امّا این حدیث هیچ ربطی به مسألة خلافت ندارد. اهل سنت جایگاه ویژه‌ای برای اهل بیت قائل بوده‌اند و این شمایید که چنین ادّعای پوچ و بی‌ارزشی را می‌نمایید.

امامان چهارگانة اهل سنت، روایات عدیدی دربارة پیشوایان دوازده‌گانه اهل تشیع و همچنین اوصاف آن بزرگواران نقل کرده‌اند. حتی در کتابهای خود فصل ویژه‌ای را درباره «ولی عصر» بازنموده‌اند.

وبالله نستعينُگفته حقی است که بوسیلة آن هدف باطلی را تعقیب می‌کنند. همان گونه که خوارج با گفتن «إن الحکم إلاَّ لله». علی و معاویه و عمرو بن عاص را تکفیر نمودند. و جناب نجمی هم همان شیوه را در نظر گرفته است. جناب حجت الاسلام روایت اهل سنت را بر علیه خودش به کار گرفته است ولی معنی حدیث: «اثني عشر اميراً وکلهم من قريش». را درک نکرده‌اند از جناب نجمی سوال کنید که غیر از علیسکدام یک از ائمه شما (در ظاهر) بوسیله انتخاب از جانب مردم، خلیفه یا امیر شده است؟ شما با ادعای بی‌اساس، خود قول صحیح رسول خدا را به بازیچه می‌گیرید. رسول خدا جفرموده دوازده امیر از قریش‌اند در حالی که غیر از علیسکسی دیگری از ائمه امیر نشده‌اند و دوازدهمی نیز مفقود الاثر شده و مهدی که نام وی در کتب اهل سنت ذکر شده است، دارای مبحثی جداگانه بوده است. همچنین وی از نسل امام حسن است و مهدی شما بنا به دعوی بی‌دلیل شما، فرزند حسن عسکری است. و در تاریخ، حسن عسکری بدون فرزند بوده است. پس با چه جرأت، چنین دعوی فریب دهنده را بنام اهل سنت ذکر می‌کنید. مگر مردم جهان آگاهی نداشته که معنی «اثني عشر أميراً وکلهم من قريش». را با زندگی تاریخ ائمه اهل بیت مطابقت نمی‌دهند. چنین پنداشته‌اید که همه مانند شما بدون علم و فاقد آگاهی‌اند؟ شما با این کار تیشه به ریشه خود زده و مردم جهان را نسبت به مذهب بی‌اساس خود آگاه ساخته‌اید و همه مردم جهان از مسلمان و کافر می‌دانند که چهار خلیفة بعد از رسول خدا و همه خلفاء بنی امیه و خلفاء بنی عباس قریش و به اتفاق و اجماع امّت (موبه‌مو و مطابق و موافق پیش‌گوئی خاتم پیامبران ج) خلیفه و امیر شده و دین اسلام با عزت و پیشرفت جهانی، عالم‌گیر شده و علماء اهل بیت و اولادهای‌شان با عزت و خوشی با اُمَراء و خلفاء بنی امیه و بنی عباس قریشی از دوران امارت معاویهستا انتهای خلافت خلفاء بنی عباس ساختند و از نعمت‌های فراوان بیت المال مسلمین برخوردار شدند و با یکدیگر وصلت (ازدواج) کردند. این گفته‌ها در تاریخ معتبر جهان اسلام ثبت شده و مردم عام و خاص خبر دارند غیر از شما که خود را عمداً به خواب غفلت و تجاهل و عناد و بغض و کینه زده‌ایید و رنج می‌برید و استراحت و آرامش از شما سلب شده هنوز دروازه توبه به سوی خدا و پیامبر و خط مشی علی و اولادش باز است. «اللهم إياك نعبد وإياك نستعين، غفرانك، ونتوب إليك آمنّا بك وبکتبك ورسلك (نحبّ أهل بيت نبيك وأصحابه) وباليوم الآخر ونسألك العفو والعافية في الدنيا والآخرة واحشرنا في زمرة عبادك الصالحين آمين».

احادیث مربوط به دوازده امیر قریشی بعد از پیامبر

۱- «قال ج: يَكُونُ اثْنَا عَشَرَ أَمِيرًا... كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ» [۵۵۶].

۲- «قال ج: لاَ يَزَالُ هَذَا الأَمْرُ فِى قُرَيْشٍ مَا بَقِىَ مِنَ النَّاسِ اثْنَانِ». [مسلم] [۵۵۷].

۳- «قال ج: إِنَّ هَذَا الأَمْرَ لاَ يَنْقَضِى حَتَّى يَمْضِىَ فِيهِمُ اثْنَا عَشَرَ خَلِيفَةً .... كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ» [مسلم. وفي رواية أبي داود] «كُلُّهُمْ تَجْتَمِعُ عَلَيْهِ الأُمَّةُ».

۴- «قال ج: لاَ يَزَالُ أَمْرُ النَّاسِ مَاضِيًا مَا وَلِيَهُمُ اثْنَا عَشَرَ رَجُلاً .... كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ».

۵- «قال ج: لاَ يَزَالُ الإِسْلاَمُ عَزِيزًا إِلَى اثْنَىْ عَشَرَ خَلِيفَةً ... كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ». وفي رواية:«قال ج: لاَ يَزَالُ هَذَا الدِّينُ عَزِيزًا مَنِيعًا إِلَى اثْنَىْ عَشَرَ خَلِيفَةً... كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ» [۵۵۸].

دین اسلام تا وجود دوازده خلیفه عزیز و نیرومند گشته و تمامی این دوازده خلیفه از نسل قریش بوده که امت نیز درباره ایشان اجماع دارند. جناب نجمی می‌گویند: این حدیث که در کتب اهل سنت بطور فراوان و با مضمون‌های مختلف نقل گردیده است یکی دیگر از دلائل حقانیت و صحت عقیده و مذهب شیعه اثنی عشری و دلیل بطلان تمام مذاهب دیگر اسلامی است [۵۵۹].

وبه نستعين ونستهديهبنده در فصول گذشته مکرراً گفته‌ام که حجت الاسلام نجمی از درک و فهم ادبیات لغت عربی معذور است همین حدیثی را که از صحیحین نقل کرده معنی لفظی آن را نمی‌داند در این کلمه امیر در روایت بخاری، و خلیفه در روایت مسلم، «وتجتمع عليه الأمة» در روایت سنن ابی داود آمده این کلمات بر هیچ یکی از ائمه شما (در ظاهر) صادق نیامده و نخواهند آمد. زیرا هیچ یک از آنان خلیفه و امیر مسلمانان نشدند. و امام حسنستقریباً شش ماه امیر شدند، آن هم نه باجماع امت و سپس با معاویهسبیعت نموده و صلح کردند و از امارت خود استعفا دادند و زمانی که حضرت علی خلیفه شدند، درباره خلافت ایشان اجماع امت صورت نگرفت بلکه بیشتر کسانی که در مدینه بودند، با وی بیعت نمودند. در این زمان تمامی جنگ و خونریزی‌ها به پایان رسید. و بعداً خودش توسط گروهِ خود بشهادت رسیدسو دوازدهمی هم تا حالا نیامده، و با این مشخصات که جناب نجمی معتقدند هرگز نخواهند آمد، و آن کسی که بلقب مهدی و بنام محمد بن عبدالله می‌آید (و فرزند حسن عسکری نیست) و از نسل امام حسن÷است، شما او را قبول نمی‌کنید چون تا به حال متولد نشده و از نظر مذهب هم، دارای مذهب تسنّن بوده که حقانیت این دو، در آن زمان آشکار می‌گردد. پس همان طوری که این حدیث برای سایر فرق شیعه مانند اسماعیلیه و فطحیه و غیره موافق و سازگار نیست برای شما هم سازگار و دلیل نخواهد شد. مصداق این حدیث فقط اهل سنت می‌باشند و بس. اهل سنت، خلافت را در دوازده خلیفه منحصر نکرده‌اند بلکه عزت و قدرت و شأن شوکت دین اسلام را حدّاقل در دوازده خلیفه که باجتماع امّت امیر شده‌اند می‌دانند معنی حدیث مذکور اینست نه آنکه شما به اشتباه فهمیده و اختراع کرده‌اید. تمام آن روایاتی که جناب نجمی از ص ۳۱۳-۳۱۹ از کتب اهل سنت نقل نموده دلیل صریح و روشن هستند که اهل سنت چه اندازه علاقه و محبت به علی و اولادانش دارند. لازم به تذکر است که جناب نجمی از احادیث صحیح و حق برداشت باطل نموده و قصد فریب افراد ناآگاه را دارد. چنانچه در آخر صفحه ۳۱۹ می‌گوید: رسول خدا خلافت و جانشینی علی را با تشبیه کردن آن حضرت به هارون تثبیت کرده تنها موضوع نبوت را استثنا نموده است. این گفته نجمی تراوش فکری خودش است در احادیث مذکوره چنین چیزی نیامده و دلیل صریح بر بطلان این ادعای ساختگی: همان دستور تاکیدی رسول خدا است که در آخرین لحظه زندگی او ابوبکر صدیق، امامت مردم مدینه را بعهده بگیرد و نماز را اقامه کند و علیسبه امامت او اقتدا کرد و در دوران خلافت خلفاء ثلاثه با ایشان بیعت نمود و بر بیعت خود با رضایت و خوشحالی کامل بدون هیچ‌گونه ابراز نارضایتی وفا نمود. حدیث تشبیه را پیامبر جیکبار در جنگ تبوک فرموده و بیشتر از یکبار نگفته است. و این جمله را در ابتدای ورود به مدینه درباره حضرت علیسنفرموده، بلکه زمانی که علیسدید در مدینه فقط زنها و بچه‌ها باقی مانده‌اند و همراه پیامبر نیست، ناراحت شده و گریه کرد و فرمود: «أَتُخَلِّفُنِى فِى النِّسَاءِ وَالصِّبْيَانِ؟». «مرا بر زن‌ها و بچه‌ها جانشین و خلیفه کرده‌اید؟». پیامبر جدر جواب به ایشان این جمله را اظهار داشت: «أَلاَ تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّى بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلاَّ أَنَّهُ لَيْسَ نَبِىٌّ بَعْدِى» [۵۶۰]. [امام نسائی و حاکم در مستدرک که پرچم‌دار فضائل علیسبوده‌اند و روایات ضعیف و موضوع را در مناقب علیسروایت نموده‌اند حدیث منزلت را بطرق متعدد اما در محل واحد که همان غزوه تبوک است روایت نموده‌اند. جناب حجت الاسلام نجمی و عبدالحسین شرف الدین نتوانسته‌اند که با سند صحیح از منابع معتبر (غیر از غزوه تبوک) محل دیگری را ثابت کنند که پیامبر جبه علیسگفته باشد: «أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى». جناب عبدالحسین پرچم‌دار مناقب علیسبوده: غیر از چند حواله خالی از دلیل و مدرک تشبیه نتوانسته ثابت بکند که پیامبر جبغیر از زمان غزوه تبوک این جمله را گفته باشد. در ص ۲۰۹ المراجعات چند عبارت مخلوط بصورت تلبیس حواله داده اما بعد از بحث و بررسی عبارت مذکور خلاف مقصد شرف الدین و نجمی هویدا گردید و هر دو پرچم‌دار محبت ظاهری با علیساز فن مصطلح الحدیث و از علم جرح و تعدیل به کلی کنار گرفته‌اند فقط بحواله کتب غیر معتبر بدون بیان سند و برّرسی از آن اکتفا نموده‌اند. حتی احادیث موضوع مستدرک حاکم (در مناقب پدر زن عمرشبرایشان قطعی الثبوت، و حتی مانند قرآن هستند. و ثانیاً همین عبارت را که در حق علیسگفته شده اگر در حق دیگری گفته بشود، جناب تیجانی -و شرف الدین- و اخیراً مقلدشان نجمی از آن عبارت و فضیلت فرار می‌کنند یا چشم پوشی و زودگذر جائز بلکه واجب می‌دانند.

مثلاً در قصه دختر حمزهسبعلیسفرمود: «أَنْتَ مِنِّى وَأَنَا مِنْكَ». و به زید گفت: «أَنْتَ أَخُونَا وَمَوْلاَنَا». «تو برادر ما و مولای ما هستی». خصائص علیسو بقبیله اشعری فرمودند: ایشان از منند و من از ایشان «هُمْ مِنِّى وَأَنَا مِنْهُمْ» [۵۶۱]. و در حق جلیبیب فرمود: «هَذَا مِنِّى وَأَنَا مِنْهُ» [۵۶۲]. این از منست و من از او. و به عموی خود عباسسفرمود: «العباس مني وأنا من عباس» [۵۶۳]. از منست و من از او.

بنا به عقیده نجمی و شرف الدین باید همه ایشان خلیفه باشند زیرا پیامبر جفرموده که «هُمْ مِنِّى وَأَنَا مِنْهُمْ» و زید بن الحارث را برادر خود خوانده او هم باید مستحق خلافت باشد.

فضائل علیسرا اهل سنت مثل فضائل دیگران با جان و دل قبول دارند اما از روی فضیلت، خلافت آن شخص ثابت نمی‌شود. جناب شرف الدین و محمد صادق نجمی و تیجانی و سید محمود عظیمی و حسن بن صادق حسینی آل مجدد شیرازی و نجم الدین طبسی و دوست لاجوابم جناب کاردان و .... الی آخره «الإنصاف (للانسان) خير الأوصاف». بیائید و واقعیت را قبول کنید و به اصل تاریخ زندگی علی و اولادانششایمان بیاورید و عمل نمایید و اگر ظاهراً نمی‌توانید و می‌ترسید از باب تقیه وارد شوید و اصل تاریخ را بپذیرید و خطبه نود و هفت نهج البلاغه را بخوانید که شیعه‌های خیر القرون شما حضرت امیر را خون دل کردند و از دست شما داد می‌کشید و از دل آرزو می‌کرد و می‌گفت: «لوددت والله أنّ معاوية صارفني بکم صرف الدينار بالدرهم، فأخذ منّي عشرة منکم وأعطاني رجلاً منهم». «به خدا سوگند دوست دارم معاویه شما را با نفرات خود مبادله کند همچون مبادله کردن دینار (طلا) به درهم (نقره) ده نفر از شما را بگیرد و یک نفر از آنها را به من دهد ...». ای اهل کوفه! من به سه چیز که (در شما هست) و دو چیز که در شما نیست مبتلا شده‌ام: گوش دارید اما کر هستید -سخن می‌گویید اما گنگید- چشم دارید اما کورید نه هنگام نبرد: آزاد مردان صادقید و نه به هنگام آزمایش برادران قابل اعتماد «تربت أيديکم» دستانتان با خاک آلوده باد. ای مردم! شما به شتران بی‌ساربان می‌مانید که هرگاه از یک سو جمعشان کنند از طرف دیگر پراکنده می‌گردند به خدا سوگند شما را چنین می‌بینم که اگر جنگ سخت درگیر شود و آتش آن زبانه کشد از گرد فرزند ابو طالب جدا می‌شوید همانند جدا شدن زن (هنگام زاییدن) از بچه خویش» و همچنان در همین خطبه فرمود: «وأصبحت أخاف ظلم رعيتي». ملت‌های جهان همواره از ظلم زمامدارانشان در وحشتند در حالی که من از ظلم پیروانم می‌ترسم، شما را برای جهاد با دشمن برانگیختم اما نرفتید، به گوش شما خواندم اما نشنیدید، در آشکار و نهان از شما دعوت کردم، اجابت ننمودید، اندرزتان دادم قبول نکردید.

مگر شما حاضران، غایبید (که سخنانم را نمی‌شنوید) و یا بردگانید در قیافه مالکان، فرمان خدا را بر شما می‌خوانم از آن فرار می‌کنید [۵۶۴].

در خطبه ۲۵- امام برای توبیخ اصحابش، به خاطر کم‌کاری در جهاد و مخالفت با دستوراتش به منبر رفت و سخنان ذیل را ایراد فرمود: (در حقیقت با این روشی که شما در پیش گرفته‌اید) غیر از کوفه در دست من نیست، که آن را بگشایم یا ببندم.

سوگند به خدا می‌دانستم اینها بزودی بر شما مسلط خواهند شد. زیرا آنان در یاری از باطلشان متحدند، و شما در راه حق متفرقید، شما به نافرمانی از پیشوای خود در مسیر حق برخاسته‌اید ولی آنها در باطل خود از پیشوای خویش اطاعت می‌کنند، آنها نسبت به رهبر خود ادای امانت می‌کنند و شما خیانت، آنها در شهرهای خود به اصلاح مشغولند و شما به فساد، اگر من قدحی را به عنوان امانت به یکی از شما بسپارم از آن بیم‌دارم که بند آن بدزدد. بار الها (از بس نصیحت کردم و اندرز دادم) آنها را خسته و ناراحت ساختم و آنها نیز مرا خسته کردند، من آنها را ملول، و آنها نیز مرا ملول ساختند، پس به جای آنان افرادی بهتر، به من مرحمت کن و به جای من بدتر از من بر آنها مسلط نما [۵۶۵].

«خداوندا، دل‌های آنها را آب کن همان‌طور که نمک در آب حل می‌شود» [۵۶۶]. «مردم را بسوی نبرد با لشکر معاویه ترغیب داد و به خاطر عدم اطاعتشان از امام سرزنش نمود ولی شما سستی به خرج دادید و دست از یاری برداشتید و هر یک به دیگری واگذار کردید تا آنجا که دشمن پی در پی به شما حمله کرد و سرزمین شما را تصرف کرد» [۵۶۷]. ای کاش، شما را نمی‌دیدم روی شما زشت باد، و همواره غم و غصه قرینتان باد که شما هدف حملات دشمن قرار گرفته‌اید، پی در پی به شما حمله می‌کنند و شما به حمله متقابل دست نمی‌زنید، با شما می‌جنگند، و شما نمی‌جنگید این گونه معصیت خدا می‌شود و شما (با عمل خود) به کار آنان رضایت می‌دهید.

هرگاه در ایام تابستان فرمان حرکت به سوی دشمن دادم، گفتید: اندکی ما را مهلت بده تا سوز گرما فرو نشیند، و اگر در سرمای زمستان این دستور را به شما دادم گفتید: اکنون هوا فوق العاده سرد است بگذار سوز سرما آرام گیرد: همه این بهانه‌ها برای فرار از سرما و گرما بوده شما که از سرما و گرما (وحشت دارید) و فرار می‌کنید به خدا سوگند از شمشیر (دشمن) بیشتر فرار خواهید کرد.

ای کسانی که به مردان می‌مانید ولی مرد نیستید ای کودک صفتان بی خرد، و ای عروسان حجله‌نشین (که جز عیش و نوش به چیزی نمی‌اندیشید) چقدر دوست داشتم که هرگز شما را نمی‌دیدم و نمی‌شناختم همان شناسایی که سرانجام مرا این چنین ملول و ناراحت ساخت «قاتلکم الله» خدا شما را بکشد که مرا خون دل کردید و سینه مرا مملوّ از خشم ساختید وکاسه‌های غم و اندوه را جرعه جرعه به من نوشاندید، با سرپیچی و یاری نکردن، نقشه‌ها و طرح‌های مرا تباه کردید، تا آنچه که قریش گفتند، پسر ابو طالب مردی است شجاع ولی از فنون جنگ آگاه نیست. و در آخر این خطبه می‌فرماید: «ولکن لا رأي لـمن لا يطاع». ولی آن که فرمانش را اجرا نکنند، طرح و نقشه‌ای ندارد» [۵۶۸]. و در خطبه پنجاه چهار حضرت امیر از شیعیان خود می‌نالید و همچنان خطبه پنجاه شش ص ۱۶۱-۱۶۲، ج ۱ و در آخر هم حضرت به دست ملت خود بشهادت رسید و هیچ شهری و مکان جدیدی را (خارج از محدوده فتح شده در زمان خلافت خلفاء ثلاثه قبلی) فتح نکردند.

حال یک فردی عادی از این خطبه‌های پر درد غم و شکایت فراوان از ملت خود چه برداشتی می‌کند حتما و طبعاً در مرحله اول می‌گوید که آن همه ادله ادعائی امامت که در «اصول کافی و منهاج الکرامة» علامه حلی و غیرها استنباط و استدلال گرفته شده با این حکومت و خلافت چهار ساله حضرت امیر مطابقت ندارد زیرا ایشان بجائی که قلمرو اسلامی را از محدوده قبلی که در زمان خلفا ثلاثه بدست آورده بودند جلوتر ببرند. هیچ که ملت خود را نتوانسته مطیع و فرمان برخوردار بکند و بجای ریختن خون کفّار، خون هشتاد یا صد هزار نفر از صحابه و تابعین را در جنگ جمل و صفین ریختند و شهرهای که در دست‌شان بودند غیر از کوفه همه را از دست دادند. چنانچه در خطبه ۲۵ و جمله ۲۹۹ فرمودند: «ما هي إلاّ الکوفة». غیر از کوفه در دست من نیست. و بر عکس حکومت خلفاء ثلاثه و امیر معاویه و بنی امیه و بنی عباس جهانگیر شدند و عزت اسلام به ذروه السنام رسید - آفریقا و اروپا و آسیای شرقی در تحت پرچم اسلام در آمد و همه این واقعیت در تاریخ اسلام و کفر ثبت شده- و شما هر چه دست پا بزنید بی‌فائده بوده زیرا تاریخ برنمی‌گردد بی‌دلیل خود را خسته نکنید و اعمال نامه خود را بر علیه خودتان گواه نگیرید.

﴿مَّا يَلۡفِظُ مِن قَوۡلٍ إِلَّا لَدَيۡهِ رَقِيبٌ عَتِيدٞ ١٨[ق: ۱۸].

«انسان هیچ سخنی را بر زبان نمی‌آورد (مگر اینکه همان دم فرشته‌ای مراقب و آماده برای انجام ماموریت (و ضبط و ضبط آن) است».

و در آخر همان خیانتی را که شیعیان علی با علی کردند دست بردار نشدند و بر سر امام حسین و اهل بیت او آوردند و مانند پیروان و دوستداران دجّال آخر الزمان در پی درهم و طمعِ ریاست، گوش به فرمان ابن زیاد شدند و جگر گوشه پیامبر و علی و فاطمه را در میدان کربلا با آن وضع فجیع به قتل رسانیدند و بعداً در خانه‌های خود بر سینه می‌زدند و می‌گفتند: حسین حسین حسین. جناب نجمی و شرف الدین مردم دنیا تاریخ گذشته و حال شما را خوب می‌شناسند و تاریخ اهل سنت را هم خوب می‌دانند و در زمان نزول عیسی÷و دجال لعین و ظاهر شدن مهدی آخر الزمان محمد بن عبدالله از نسل حسن بن علی بن ابی طالب تمام ادعائهای ما و شما از اول تا آخر برملا می‌سازد. «والله الهادي ونستهديه». جناب محمد صادق نجمی در ص ۳۲۲-۳۲۹ فضائل فاطمه و حسنینإرا از صحیحین به روایت امّ المؤمنین و علیسو ابن مسعود و ابن ابی حازم و انس و ابی هریره و ابی بکر الصدیق و ابن عمرَ و ابن عباس و دوباره از ابی هریرهشنقل نموده و از این نقل بر عقیده و عمل خودش خط بطلان کشیده و عقیده و محبت و حقیقت محدثین اهل سنت را نسبت به اهل و اولاد پیامبر جثابت و اعتراف کرده است ﴿وَشَهِدَ شَاهِدٞ مِّنۡ أَهۡلِهَآ[یوسف: ۲۶]. ﴿وَلَٰكِن لَّا يَشۡعُرُونَ[البقرة: ۱۲]. در ص ۳۳ شرط اساسی برای امام را از قول حضرت امیر نقل نموده که سند آن به اثبات نرسیده است. فقط به شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید حواله داده و این همان عادت گذشته حجت الاسلام بوده و هست ایشان محتاج قیل و بدور از قال‌اند: امّا این شرائط عقلاً بدون ثبت نقل برای صفت هر فرد مسلمان لازم هست و بحمدالله اصحاب رسول الله جمکملاً دارای این صفات بوده‌اند به همین خاطر، الله (تعالى) رضایت خود را نسبت به ایشان با صیغه ماضی اعلام فرموده است. سوره توبه آیه ۱۰۰ و سوره الفتح آیه ۱۸ و سوره الحجرات آیه ۷ (این قطره از دریا اما برداشت حجت الاسلام غلط بوده انرژی آفتاب برای کره زمین ثابت و مفید بوده لکن برای خفاش مضر است: آفتاب را چه گناه).

[۵۵۶] بخاری: کتاب‌ الاحکام، باب استخلاف، ص ۱۰۷۲، ج ۲. [۵۵۷] همان، ص ۱۱۹. [۵۵۸] صحیح مسلم: کتاب الامارة، ص ۱۱۹، ج ۲. [۵۵۹] سیری در صحیحین: ص ۳۱۴. [۵۶۰] بخاری باب غزوه تبوک: ج ۲، ص ۶۳۳. [۵۶۱] روایت از امام مسلم: ج ۴، ص ۱۹۴۵. [۵۶۲] روایت از امام مسلم: ج ۴، ص ۱۹۱۸. [۵۶۳] روایت از ترمذی: ج ۱، ص ۳۱۸. [۵۶۴] نهج‌ البلاغة: خطبه ۹۷، ص ۲۶۱، ج ۱، ترجمه محمدجعفر امامی. [۵۶۵] همان منبع: ص ۱۱۳، ج ۱. [۵۶۶] همان منبع: ص ۱۱۳، ج ۱، خطبه ۲۷. [۵۶۷] همان منبع: ص ۱۶۷، ج ۱. [۵۶۸] همان منبع: ص ۱۲۱، ج ۱.

فصل هشتم: اوصاف امام وقت و خلیفه مسلمین

در عقیده اهل سنت خلیفه مسلمین باید مسلمان، عادل و مقتدر و مجری قرآن و حدیث صحیح باشد و عصمت را برای او شرط نمی‌دانند حتی انبیاءاز خطاء و نسیان معصوم نبوده‌اند چنانچه در قرآن حالات پیامبران مفصلاً بیان شده و بنده هم در فصل‌های گذشته خطاء و نسیان چند پیامبر را از قرآن نقل کرده‌ام و برای خلیفه لازم نیست که از همه و در همه علوم اعلم و افضل باشد چنانچه قرآن می‌فرماید:

﴿وَقَالَ لَهُمۡ نَبِيُّهُمۡ إِنَّ ٱللَّهَ قَدۡ بَعَثَ لَكُمۡ طَالُوتَ مَلِكٗا[البقرة: ۲۴۷].

«پیامبرشان به آنها گفت: همانا الله (تعالى) طالوت را برای شما امیر و خلیفه انتخاب کرده است».

در حالی که نبی قومِ بنی اسرائیل، از طالوت برتر بود. و همچنین کسی تخت ملکه سبا را برای سلیمان÷آورد علم و قدرت او از سلیمان بیشتر و سلیمان÷از او برتر بود.

﴿قَالَ ٱلَّذِي عِندَهُۥ عِلۡمٞ مِّنَ ٱلۡكِتَٰبِ أَنَا۠ ءَاتِيكَ بِهِۦ قَبۡلَ أَن يَرۡتَدَّ إِلَيۡكَ طَرۡفُكَ[النمل: ۴۰].

«کسی که دانش از کتاب داشت گفت: پیش از آنکه چشم بر هم زنی آن را نزد تو خواهم آورد».

و همچنین در یک حادثه قضائی سلیمان÷از پدر خود داود÷قضاوت را صحیح‌تر اجرا نمود.

﴿فَفَهَّمۡنَٰهَا سُلَيۡمَٰنَۚ وَكُلًّا ءَاتَيۡنَا حُكۡمٗا وَعِلۡمٗا[الأنبیاء: ۷۹].

بناء به قاعده جعلی شما نباید طالوت امیر باشد و داود÷نبی و خلیفه و همچنین به جای سلیمان÷باید همان شخصی که تخت ملکه را آورد همان نبی و خلیفه باشد.

و همچنین الله(تعالى) به داود÷می‌فرماید:

﴿يَٰدَاوُۥدُ إِنَّا جَعَلۡنَٰكَ خَلِيفَةٗ فِي ٱلۡأَرۡضِ فَٱحۡكُم بَيۡنَ ٱلنَّاسِ بِٱلۡحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ ٱلۡهَوَىٰ فَيُضِلَّكَ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ[ص: ۲۶].

و آیه ۲۴ می‌فرماید:

﴿وَظَنَّ دَاوُۥدُ أَنَّمَا فَتَنَّٰهُ فَٱسۡتَغۡفَرَ رَبَّهُۥ وَخَرَّۤ رَاكِعٗاۤ وَأَنَابَ[ص: ۲۴].

و در حق سلیمان÷می‌فرماید:

﴿وَلَقَدۡ فَتَنَّا سُلَيۡمَٰنَ وَأَلۡقَيۡنَا عَلَىٰ كُرۡسِيِّهِۦ جَسَدٗا ثُمَّ أَنَابَ ٣٤[ص: ۳۴].

و در حق ایوب÷می‌فرماید:

﴿وَٱذۡكُرۡ عَبۡدَنَآ أَيُّوبَ إِذۡ نَادَىٰ رَبَّهُۥٓ أَنِّي مَسَّنِيَ ٱلشَّيۡطَٰنُ بِنُصۡبٖ وَعَذَابٍ ٤١[ص: ۴۱].

بنا به نظریه حجت الاسلام نجمی نباید به چنین کسانی نبوت و خلافت داده شود، یا اینکه جناب محمد صادق قلم در دست گرفته و مسائلی را به قرآن عثمانی بیفزاید.

جناب نجمی در ص ۳۳۲ در عنوان امامت و حسن اخلاق می‌نویسد: «بعضی از خلفا دارای این شرط (یعنی حسن اخلاق) نبوده و بعد روایتی از ابن ابی ملیکه از صحیح بخاری نقل می‌‌کند - هنگامی که گروهی از طائفه بنی تمیم به حضور رسول اکرم شرفیاب گردیدند، یکی از آن دو (ابوبکر و عمر) اقرع بن جالس حنظلی را به عنوان سرپرستی بنی تمیم به رسول خدا معرفی نمود و آن یکی شخص دیگری را پیشنهاد نمود - ابوبکر خطاب به عمر گفت: تو در این کار با من مخالفت می‌کنی؟ عمر گفت: من قصد مخالفت نداشتم. بالاخره در این موضوع سر و صدای آنان در محضر رسول خدا بلند گردید که در توبیخشان این آیه فرود آمد [۵۶۹].

﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَرۡفَعُوٓاْ أَصۡوَٰتَكُمۡ فَوۡقَ صَوۡتِ ٱلنَّبِيِّ[الحجرات: ۲].

«ای کسانی که ایمان آورده‌اید صدای خود را از صدای پیامبر بلندتر نکنید».

امّا جواب این شبهه:

با یاری خداوند می‌گوییم: این آیه برای تعلیم است نه برای توبیخ و قبل از تعلیم و نهی، فرد مورد سرزنش و توبیخ قرار نمی‌گیرد. چنانچه قرآن به پیامبر جمی‌‌فرماید:

﴿وَوَجَدَكَ ضَآلّٗا فَهَدَىٰ ٧[الضحی: ۷].

«و ترا گمشده یافت پس هدایت کرد».

﴿وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّىٰ نَبۡعَثَرَسُولٗا[الإسراء: ۵].

«و ما هرگز مجازات نخواهیم کرد تا پیامبری مبعوث کرده باشیم».

جناب نجمی دنباله حدیث بخاری را حذف کرده و آن عبارت اینست: «وقَالَ ابْنُ أَبِى مُلَيْكَةَ قَالَ ابْنُ الزُّبَيْرِ فَكَانَ عُمَرُ بَعْدُ (أي بعد نزول الآية) إِذَا حَدَّثَ النَّبِىَّ جبِحَدِيثٍ حَدَّثَهُ كَأَخِى السِّرَارِ، لَمْ يُسْمِعْهُ حَتَّى يَسْتَفْهِمَهُ». «بعد از نزول این آیه هنگامی که عمرسبا پیامبر سخن می‌گفت طوری صحبت می‌کرد که پیامبر جسخن او را نمی‌شنید. حتی از عمر می‌پرسید که شما چه گفتید». این جمله را امام بخاری در دو جا روایت نموده اول کتاب [تفسير الحجرات باب قوله ﴿لَا تَرۡفَعُوٓاْ أَصۡوَٰتَكُمۡ فَوۡقَ صَوۡتِ ٱلنَّبِيِّ[الحجرات: ۲]. ص ۷۱۷] دوم در کتاب [الاعتصام ص ۱۰۸۴ ج ۲].

متاسفانه حجت الاسلام بنا به تقلید از دیگران نقل می‌کند ثانیاً این آیه و این حادثه بر پیامبر جنازل و در محضر او واقع شده پس چرا ابوبکر صدیق را با ارتکاب چنین جرمی به منصب امامت کبری که دلیلی بر صحّت خلافت ایشان است معرفی می‌نمایند؟

بالاخره منصب خلافت خلفاء ثلاثه از منصب نبوّت و خلافت خدائی خاتم پیامبران بالاتر نیست و آیه ﴿لَا تَرۡفَعُوٓاْ أَصۡوَٰتَكُمۡ فَوۡقَ صَوۡتِ ٱلنَّبِيِّ[الحجرات: ۲]. از آیه تهدید:

﴿فَتَطۡرُدَهُمۡ فَتَكُونَ مِنَ ٱلظَّٰلِمِينَ[الأنعام: ۵۲].

﴿وَلَقَدۡ أُوحِيَ إِلَيۡكَ وَإِلَى ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِكَ لَئِنۡ أَشۡرَكۡتَ لَيَحۡبَطَنَّ عَمَلُكَ وَلَتَكُونَنَّ مِنَ ٱلۡخَٰسِرِينَ ٦٥[الزمر: ۶۵].

بالاتر در توبیخ نیست.

جناب محمد صادق نجمی در ص ۳۳۳ کتاب خود حدیث دیگری درباره خشن بودن عمر فاروقساز بخاری نقل نموده و قول زنان را بر قول رسول خدا جترجیح می‌دهد و خود را مصداق حدیث «رب حامل فقه غير فقيه ، ورب حامل فقه إلى من هو أفقه منه» [۵۷۰]. گردانیده که بسیاری از مردم حدیث را نقل می‌کند لکن معنی آن را نمی‌فهمد و آن حدیث را به کسی که مفهوم آن را می‌فهمد منتقل می‌نماید.

یا این قول رسول خدا جکه فرموده: «مَنْ يُرِدِ اللَّهُ بِهِ خَيْرًا يُفَقِّهْهُ فِي الدِّينِ» [۵۷۱]. «اگر خداوند نظر نیکی به کسی داشته باشد او را در دین آگاه می‌نماید». الان بنده عبارت حجت الاسلام را نقل می‌کنم و قضاوت آن را بخوانندگان می‌سپارم: «وقتی عمر خواست وارد گردد زنان قریش برخاستند و خود را در گوشه‌ای پنهان نمودند».

رسول خدا از این جریان بخنده افتاد و با حالت تبسم به عمر اجازه ورود داد. عمر که وارد گردید عرضه داشت یا رسول الله همیشه خوشحال و خندان باشی علت تبسم شما چیست؟ رسول خدا فرمود: آنچه مرا به تعجب و خنده واداشت این بود وقتی که صدای تو بگوش زنان رسید متفرق شده و هر یک در گوشه‌ای پنهان شدند. بلی رسول خدا جاز آمدن و دیدن عمر فاروقسخوشحال و خندان می‌گردد و جناب نجمی نمی‌تواند تبسم رسول خدا را ببیند. باز دوباره در ص ۳۳۳ می‌گوید: «عبدالله بن عباس در دوران خلافت وی از اظهار عقیده خویش در مورد مخالفت با «عول» خودداری نمود و پس از مرگ خلیفه این عقیده را ابراز کرد. بدو گفتند: چرا در دوران عمر این عقیده را اظهار نکردی؟ گفت: از وی ترسیدم زیرا فرمان روای مهیب و رعب‌آوری بود [۵۷۲].

جناب نجمی فقیه زمان در شهر خویش استنباط ابن عباسبرا در مسئله «عول» در میراث جزء مسائل عقیده حساب می‌کند غافل از اینکه عمر فاروقسابن عباس را همیشه به عنوان فقیه در مجلس اصحاب بدر به همراه خود نگاه می‌داشت و به مهاجرین و انصار بدری می‌فرمود: «إنه من علمتم». ابن عباس کسی است که شما (فقه و علم) او را می‌دانید [۵۷۳].

آری، عمر خشن بود ولی به همان گونه‌ای که قرآن توصیف نموده است:

﴿مُّحَمَّدٞ رَّسُولُ ٱللَّهِۚ وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ أَشِدَّآءُ عَلَى ٱلۡكُفَّارِ رُحَمَآءُ بَيۡنَهُمۡ[الفتح: ۲۹].

«محمد ج فرستاده خداست و کسانی که با او هستند در برابر کفار منافقین سر سخت و شدید و در میان خود مهربان».

﴿لَّا تَجِدُ قَوۡمٗا يُؤۡمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِ يُوَآدُّونَ مَنۡ حَآدَّ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ وَلَوۡ كَانُوٓاْ ءَابَآءَهُمۡ أَوۡ أَبۡنَآءَهُمۡ أَوۡ إِخۡوَٰنَهُمۡ أَوۡ عَشِيرَتَهُمۡۚ أُوْلَٰٓئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ ٱلۡإِيمَٰنَ وَأَيَّدَهُم بِرُوحٖ مِّنۡهُ[الـمجادلة: ۲۲].

«هیچ قومی را که ایمان به خدا و روز رستاخیز دارند نمی‌یابی که با دشمنان خدا و رسولش دوستی کنند، هر چند پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشاوندان‌شان باشند آنان کسانی هستند که خدا ایمان را بر صفحه دل‌هایشان نوشته و با روحی از ناحیه خودش آنها را تقویت فرموده».

﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَتَّخِذُوٓاْ ءَابَآءَكُمۡ وَإِخۡوَٰنَكُمۡ أَوۡلِيَآءَ إِنِ ٱسۡتَحَبُّواْ ٱلۡكُفۡرَ عَلَى ٱلۡإِيمَٰنِۚ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمۡ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلظَّٰلِمُونَ ٢٣[التوبة: ۲۳].

«ای کسانی که ایمان آورده‌اید هر گاه پدران و برادران شما کفر را بر ایمان ترجیح دهند آنها را دوست خود نگیرید، و کسانی از شما که آنان را دوست خود قرار دهند ستمگرند».

بلی خشونت در راه خدا، جزء ایمان‌ است و نیز محبت در راه خدا عین ایمان است و بحمدلله اصحاب رسول الله همان طور که قرآن توصیف و تمجید فرموده سزاوار بوده‌اند. خلفاء ثلاثه بسبب اخلاق قرآنی مسلمانان را گرداگرد خود جمع و مطیع نمودند و دنیا را فتح کردند. خلیفه بد اخلاق و خشن نمی‌تواند که ملت را جمع و مطیع بگرداند و دنیا را فتح بکند متأسفانه در دوران خلافت علیسبن ابی طالب اجتماع امّت و فتح شهرهای جدید از کفار دیده نشده حتی ملت خود او نافرمان گشتند و حضرت را خون دل کردند – بعنوان مثال و تصدیق قول گذشته خطبه ۹۷ و ۲۵ و ۲۷ و ۵۴ نهج البلاغه را بخوانید که ملت امیر المؤمنین با او چه رفتار و کرداری داشتند و حضرت امیر از دست‌شان چه ناله‌ها و شکایات و اظهار نارضایتی می‌کردند.

[۵۶۹] بخاری کتاب «الاعتصام باب ما يکره من التعمق والتنازع والغلوّ في الدين» ص ۱۰۸۴، ج ۲ طبع پاکستان و کتاب التفسير: «الحجرات باب قوله تعالى: ﴿لَا تَرۡفَعُوٓاْ أَصۡوَٰتَكُمۡ فَوۡقَ صَوۡتِ ٱلنَّبِيِّ» ص ۷۱۷، ج ۲. [۵۷۰] شافعی در الـمسند و سنن و بیهقی در الـمدخل مشکاة، کتاب ص ۷۸ آن را از ابن مسعود روایت کرده است. [۵۷۱] روایت از بخاری و مسلم: مشکات، ص ۷۰ کتاب علم. [۵۷۲] رجوع کنید به شرح نهج‌البلاغه ابن ابی‌الحدید: ج ۶، ص ۳۶۳. [۵۷۳] صحیح بخاری: کتاب التفسیر، باب قوله: ﴿فَسَبِّحۡ بِحَمۡدِ رَبِّكَ وَ...، ص ۷۴۳، ج ۲، چاپ پاکستان.

امام و آشنایی با احکام

آقای نجمی در ص ۳۳۴ فرقه سبائیه می‌نویسد: «ولی بررسی تاریخ و کتب احادیث نشان می‌دهد که متأسفانه خلفای به اصطلاح اسلامی درباره احکام اسلام اطلاع و آشنائی همه جانبه نداشتند و در مسائل و احکام دست بدامن دیگر مسلمانان و صحابه پیامبر می‌گردیدند.

تا جائی که در اینباره داد امیرالمؤمنین بلند شده و صریحاً می‌گوید: آنگاه که برای یکی از آنان پیشامدی رخ می‌داد از جانب خود حکمی صادر می‌کرد سپس عین همین پیش‌آمد برای دیگری رخ می‌‌داد بر خلاف اولی فتوا می‌داد [۵۷۴].

باید بخدمت این فرقه اشکال تراش عرض بکنم که خلفای ثلاثه بحمدلله به احکام اسلام آشنایی و اطلاع کامل داشته‌اند (علی‌رغم انف مغرض) و در غیر اینصورت حکومت اسلامی از افریقا تا آسیا شرقی و از خاورمیانه تا اروپا گسترش نمی‌یافت.

علم مطلق: صفت خاصه الله تعالى است حتی برای انبیاءشرط لازمی نیست که علم تمام جزئیات را داشته باشند و یا از خطاء و نسیان معصوم باشند ﴿وَهُوَ بِكُلِّ شَيۡءٍ عَلِيمٞ[البقرة: ۲۹]. صفت خداوند تعالى است ﴿وَفَوۡقَ كُلِّ ذِي عِلۡمٍ عَلِيمٞ[یوسف: ۶۷]. برای بشر است قرآن به پیامبر جدستور می‌دهد که بگو ﴿َقُل رَّبِّ زِدۡنِي عِلۡمٗا[طه: ۱۱۴]. و در حق آدم ابوالبشر÷می‌فرماید: ﴿فَنَسِيَ وَلَمۡ نَجِدۡ لَهُۥ عَزۡمٗا[طه: ۱۱۵]. و بعد خیر البشر می‌گوید: ﴿فَسۡ‍َٔلۡ بِهِۦ خَبِيرٗا[الفرقان: ۵۹]. از خبرها سوال بکن و ﴿وَشَاوِرۡهُمۡ فِي ٱلۡأَمۡرِ[آل‌عمران: ۱۵۹]. در کارها با آنان مشورت کن: ﴿وَلَا تَقۡفُ مَا لَيۡسَ لَكَ بِهِۦ عِلۡمٌ[الإسراء: ۳۶]. در آنچه علم ندارید توقف نکنید و با تکلف فتوی ندهید: ﴿وَكَيۡفَ تَصۡبِرُ عَلَىٰ مَا لَمۡ تُحِطۡ بِهِۦ خُبۡرٗا ٦٨[الکهف: ۶۸]. چگونه می‌توانی (ای موسی) در مسائلی که از آن آگاهی ندارید شکیبائی کنید. ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَآ أَحَلَّ ٱللَّهُ لَكَ[التحریم: ۱]. ای پیامبر، چرا چیزی را که خدا بر تو حلال کرده (بنا به اجتهاد) بخاطر جلب رضایت همسرانت بر خود حرام می‌کنی.

﴿لَّوۡلَا كِتَٰبٞ مِّنَ ٱللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمۡ فِيمَآ أَخَذۡتُمۡ عَذَابٌ عَظِيمٞ ٦٨[الأنفال: ۶۸].

«اگر فرمان سابق خدا نبود بخاطر چیزی (فدیه اسیرانی) که گرفتید مجازات بزرگی به شما می‌رسید».

﴿وَأَمَّا مَن جَآءَكَ يَسۡعَىٰ ٨ وَهُوَ يَخۡشَىٰ ٩ فَأَنتَ عَنۡهُ تَلَهَّىٰ ١٠[عبس: ۸-۱۰].

«اما کسی که به سراغ تو می‌آید و کوشش می‌کند(۸) و از خدا ترسان است(۹) تو از او غفلت می‌کنی(۱۰)».

﴿عَفَا ٱللَّهُ عَنكَ لِمَ أَذِنتَ لَهُمۡ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَكَ ٱلَّذِينَ صَدَقُواْ وَتَعۡلَمَ ٱلۡكَٰذِبِينَ ٤٣[التوبة: ۴۳].

«خداوند تو را بخشید چرا پیش از آنکه راستگویان و دروغگویان را بشناسی به (منافقین) اجازه دادی بهتر بود صبر می‌کردی تا هر دو گروه (مسلمین و منافقین) خود را نشان دهند)».

و به ابو البشر ثانی (دوم) نوح÷می‌فرماید:

﴿فَلَا تَسۡ‍َٔلۡنِ مَا لَيۡسَ لَكَ بِهِۦ عِلۡمٌۖ إِنِّيٓ أَعِظُكَ أَن تَكُونَ مِنَ ٱلۡجَٰهِلِينَ[هود: ۴۶].

«پس آنچه را از آن آگاه نیستی از من مخواه به تو اندرز می‌دهم که از جاهلان نباشی».

مقام خلافت از مقام نبوت بالاتر نیست. برای خلیفه و رئیس جمهور شرط لازمی نیست که در تمام مسائل کلی و جزئی دینی و دنیائی و حربی جنگی از ملت و امت عالم‌تر باشند و الاّ چه نیاز به گرفتن قاضی و مجلس شورا بود. آنچه را که جناب نجمی و علامه حلی در منهاج الکرامه برای خلیفه شرط کرده‌اند که از خطاء و نسیان معصوم باشند چنین شرطی را نه خدا گفته و نه انبیاء و نه خلفاء داشته‌اند و نه بشر می‌تواند که بحث بشریت از چنین شرطی برخوردار باشند. واقعیت در مورد انسان حتی پیامبران عدم علم تشریعی بوده و علم مطلق (بدون خطا و نسیان) برای انبیاء و خلفا و علماء از احکام کلیه شرعیه نیست.

بعد از این مقدمه - بنگریم که اقوال و عقیده علیسدر حق خلفای سه‌گانه چه بوده است در نامه شماره ششم به معاویهسمی‌فرماید: همان کسانی که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کردند، با همان شرائط و کیفیت با من بیعت نمودند.

بنابراین نه آن که حاضر بود (هم اکنون) اختیار فسخ دارد و نه آن که غائب بود، اجازه ردّ کردن. شورا فقط از آنِ مهاجران و انصار است اگر آنها همگی کسی را امام نامیدند خداوند راضی و خشنود است اگر کسی از فرمان آنها با طعن و بدعت خارج گردد و او را به جای خود می‌نشانند و اگر طغیان کند با او پیکار می‌کنند، چرا که از غیر طریق مؤمنان تبعیت کرده و خدا او را در بیراهه رها می‌سازد» [۵۷۵]. امام÷(در نامه شماره ۴۶۷ نهج البلاغة) فرمود: سرپرستی بر آنها (بر امت) حکومت کرد، حق را برپا داشت و خود بر جاده حق گام بر می‌داشت تا آنجا که دین گلوگاه خود را بر زمین نهاد.

«ووليهم وال فأقام واستقام حتّى ضرب الدين بجرانه».

[نهج البلاغة: ص ۳۹۶، ج ۳] ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه گفته که مراد از این سرپرست خلیفه دوم عمر بن الخطاب بوده. و در روایت احمد و بیهقی در دلائل نبوت صراحتاً اسم ابوبکرسو عمرسآمده است [۵۷۶].

در خطبه ۱۴۶ رایزنی مهرآمیز حضرت امیر به خلیفه دوم عمر بن الخطاب برای جنگ ایرانیان: «موقعیت زمامدار همچون ریسمانی است که مهره‌ها را در نظام می‌کشد و آنها را جمع کرده ارتباط می‌بخشد اگر ریسمان از هم بگسلد مهره‌ها پراکنده می‌شوند و هر کدام به جایی خواهد افتاد و سپس هرگز نتوان همه را جمع‌آوری نمود و از نو نظام بخشید. عرب امروز گرچه از نظر تعداد کم، اما با پیوستگی به اسلام فراوان و با اتحاد و اجتماع و هماهنگی عزیز و قدرتمند است.

بنابراین تو همچون محور آسیاب باش و جامعه را به وسیله مسلمانان عرب به گردش در آور و با همکاری آنها در نبرد، آتش جنگ را برای دشمنان شعله‌ور ساز زیرا اگر شخصاً از این سرزمین خارج شوی عرب از اطراف و اکناف سر از زیر بار فرمانت بیرون خواهند برد (و آنگاه خواهی یافت) که آنچه از نقاط ضعف پشت سر گذشته‌ای مهم‌تر از آن است که در پیش‌داری.

اگر چشم عجم‌ها فردا بر تو افتد خواهند گفت: این اساس و ریشه عرب است اگر قطعش کنید راحت می‌شود و این آنها را در مبارزه با تو و طمع در نابودیت حریص‌تر و سرسخت‌تر خواهد ساخت [۵۷۷]. در [خطبه ۱۳۴ نهج البلاغه] آمده وقتی که عمرسبرای خروج غزوه روم از علیسمشورت خواست، علیسفرمود: اگر شخصاً به‌سوی دشمن حرکت کنی و در برابر آنان مغلوب گردی برای شهرهای دور دست مسلمانان پناهی نمی‌ماند (و اگر تو در میدان جنگ کشته شوی) کسی نیست که به او مراجعه کنند. پس مرد جنگ آزموده‌ای را به‌سوی آنها بفرست و گروهی که مشکلات و سختی‌های جنگ‌ها را دیده‌اند و خیرخواه و نصیحت پذیرند با او همراه ساز، پس اگر خداوند پیروزی داد همان است که تو می‌خواهی و اگر نشد تو مدافع مردم و پناه آنها خواهی بود [۵۷۸]. و در [خطبه ۱۶۴ نهج البلاغه] حضرت امیرسبه عثمانسفرمودند: «مطلبی را که تو آن از آن بی‌اطلاع باشی سراغ ندارم تو آنچه را که ما می‌دانیم می‌دانی. ما به چیزی پیشی نگرفته‌ایم که تو را از آن آگاه سازیم و چیزی را در پنهانی نیافته‌ایم که آن را به تو ابلاغ کنیم و همان‌طور که ما مشاهده کردیم تو هم مشاهده کردی و همان گونه که ما شنیدیم تو هم شنیدی و همچنان که ما با پیامبر جهمنشین بودیم تو نیز همنشین بودی هیچ‌گاه فرزند ابوقحافه (ابوبکر) و پسر خطاب (عمر) در انجام اعمال نیک از تو سزاوارتر نبودند، تو بر رسول خدا جاز نظر پیوند خویشاوندی از آن دو نزدیک‌تری تو از نظر دامادی پیامبر جبه مرحله‌ای رسیدی که آن دو نرسیدند خدا را به جان خود رحم کن، سوگند به خدا که تو نیاز به رهنمایی و تعلیم نداری، راه‌ها آشکارند و نشانه‌های دین برپا» [۵۷۹].

حضرت امیر در این خطبه‌ها بطلان عقیده - و دشمنی عبدالله بن سبا را مثل روز روشن تصریح و مذهب او را نقش بر آب نمود و محبت و خیرخواهی خود را در مشورت‌ها از دل و جان با سه خلیفه بر حق در تاریخ اسلام ثبت کرد.

همان‌طوری که در بعض مسائل، خلفاءشبعد از جستجوی حدیث پیامبر جاز روی اجتهاد و استنباط خود فتوی یا قضاوت می‌نمودند علیسهم در بسیاری از فتواهای خود منفرد و برخلاف حکم صحیح بوده‌اند بعنوان مثال به مسائل ذیل توجه فرمائید.

۱- عدّه‌ی زن حامله‌ای که شوهرش فوت نموده در تمام مذاهب وضع حمل است همان طوری که رسول الله جبه شبیعه الاسلمیه فرمود: «فانکحي من شئت». بعد از وضع حمل با هر کسی که ازدواج می‌کنی شرعاً جائز است اما حضرت امیرسمی‌فرمودند: عدّه چنین زنی ابعد الاجلین است [۵۸۰].

۲- اگر زن عقد شده قبل از جماع، بدون تعیین مهریه شوهرش فوت کرد، مهریه این زن، مهریه مثل است بنا به دلیل قضاوت پیامبر جدرباره بروع دختر واشق.

اما به فتوی حضرت امیرساین زن مهریه ندارد.

۳- مرد اگر زن‌های خود را اختیار طلاق داد و زن بجای طلاق، شوهر خود را انتخاب نمود، این اختیار طلاقی حساب نمی‌شود چنانچه پیامبر جچنین کرد.

امّا حضرت امیرساین اختیار را یک طلاق رجعی می‌داند [۵۸۱].

۴- جماع بدون انزال منی، غسل را واجب می‌کند بنابر حدیث مرفوع و صحیح التقاء الختانین که در این زمینه وارد شده است.

لکن حضرت امیرسغسل را واجب نمی‌داند [۵۸۲].

۵- تعذیب بوسیلة آتش مخصوص پروردگار است و برای بشر جائز نیست که چنین عذاب بدهد.حضرت امیر، گروه عبدالله بن سبا و هفتاد نفر قبیله زطّ را در آتش سوزاند و جرم‌شان، ادّعای ربوبیت علیسبود [۵۸۳]. نوبختی می‌گوید: «فرقه سبائیه عقیده رجعت حضرت امیر را در زمان عیسی و عقیده طعن بر خلفای سه‌گانه و ارتداد صحابه را داشتند. بعد علیس، عبدالله بن سبا را بشهر مدائن تبعید کرد [۵۸۴]. و همچنین حضرت امیر فرمود: کسی که مرا بر شیخین (ابوبکرسو عمرس) فضیلت بدهد، او را حدّ مفتری میزنم» [۵۸۵].

بعداً عبدالله بن عباس حدیث مرفوع را برای علیسبیان فرمودند: «که تعذیب بوسیله آتش جائز نیست» [۵۸۶].

۶- حضرت امیرساز دخترِ دشمن پیامبر جابوجهل خواستگاری کرد و رسول اکرم جو فاطمه الزهراء بشدت ناراحت شدند و فرمودند: «فاطمةُ بَضْعة مني، فمن أغْضَبها فقد أغضبني» [۵۸۷]. «فاطمه پاره تن من است، هر کس او را ناراحت کند، همانا مرا ناراحت کرده است». بعداً حضرت امیرساز این خواستگاری پشیمان شدند. این عمل بطلان عصمت را مثل روز روشن تصریح نمود.

۷- یکی از مسائل مهم و مشهور جهان اسلام قصاص گرفتن است. متاسفانه امیر المؤمنینساز قاتلان خلیفه سوّم قصاص نگرفت، بلکه بر عکس بین مدعیان و طرف‌داران گرفتن قصاص و حضرت امیر - جنگ جمل و صفین براه افتاد و خون حدّاقل هشتاد هزار از صحابه و تابعین را بر زمین ریخته شد و بعد پشیمان گشت و فرمود: یا بنی (ای حسن) «ليت أباك مات قبل هذا اليوم بعشرين عاماً، يا بني! إنّي لم أر أن الأمر يبلغ هذا - إنا لله يا حسن! أي خير يرجي بعد هذا» [۵۸۸].

ترجمه: «کاش پدرت بیست سال پیش از این مرده بود -ای پسرم، من چنین گمان نداشتم که کار به اینجا می‌رسد- إنّا لله ای پسرم، بعد از این همه خونریزی امید به چه خیری هست»؟.

۸- یکی از دستورات مهم قرآن اینست که امام وقت چه نبی باشد یا غیر نبی، باید در امور سیاسی و جهادی و امور دنیوی با مردم مشوت کند.

﴿وَشَاوِرۡهُمۡ فِي ٱلۡأَمۡرِ[آل‌عمران: ۱۵۹].

«و در کارها با آنان مشورت کن».

متاسفانه امیر المؤمنین در تمام این خونریزی‌ها مشورت مشاوران خیرخواه و خیراندیشان را ردّ نمود و نپذیرفت.

اولین مشاور و خیرخوه و دلسوز و مصلح بزرگ و ترجیح‌دهنده آخرت بر ریاست و امارت دنیوی، امام حسن سبط و مبشّر خاتم الانبیاء÷بود که با کلمات گوهر بار خود فرمود: «يا أبتي! دعْ هَذا فإنَّ فِيه سفكَ دماءِ الـمسلمين ووقوعَ الاختلافِ بينهم، فلم يقبلْ منه ذلكَ بلْ صمم عَلى القتال» [۵۸۹].

ترجمه: «ای پدر جان، این اراده و خروج از مدینه را بقصد قتل و قتال واگذار و منتفی فرما که این سفر و اراده سبب وقوع اختلاف بین مسلمانان و ریختن خون آنان می‌گردد لکن حضرت امیر قبول نکرد و به تصمیم جدی خود برای قتال ادامه داد».

مشاور دوم عبداللهسبن سلام بود که در ربذه لگام اسب حضرت امیر را گرفت و از دل جان فرمود: «يا أمير الـمؤمنين! لا تخرج منها فوالله لئن خرجتَ منها لا يعُود إليها سلطانُ الـمسلمينَ» [۵۹۰]. ترجمه: «ای امیر المؤمنین از مدینه (الرسول) بیرون مشو سوگند بخدا اگر از این شهر (مقدس) بیرون رفتی دوباره قدرت و سلطنت مسلمین به این شهر (پر خیر برکت) بر نخواهد گشت». متاسفانه حضرت امیرساین شخصیت پر علم و حکمت را ناامید کرد.

دوست و مبلغ و مشاور سوم ابوموسی الاشعریساست که به امام حسنسمی‌فرماید: «صدقتَ بابي وأمي، ولکن الـمستشار مؤتمن سمعتُ مِن النبي جيقُول: إنَّها ستکونُ فتنةٌ القاعدُ فيها خيرٌ منَ القائمِ والقائمُ فيها خيرٌ منَ الـماشِي والـماشي فيها خير من الراکب وقد جعلَنا اللهُ إخواناً وحرَّمَ علينا دماءنا وأموالنا» [۵۹۱].

ترجمه: «پدر و مادرم فدایت شوند، راست فرمودید (ای حسن) لکن فرد مشوره دهنده باید امانت را رعایت بکند. من از پیامبر جشنیده‌ام که می‌فرمود: همانا فتنه‌ای خواهد آمد که در آن کسی که نشسته است بهتر است از کسی که ایستاده است و کسی ایستاده بهتر است از کسی است که می‌رود و کسی که پیاده می‌رود بهتر است از کسی که سوار است الله تعالى ما را با یکدیگر برادر گردانیده است و خون و مال ما را بر یکدیگر حرام کرده است». و این حدیث: «القاعد خير من القائم». بدو طرق مرفوعاً از ابوهریرهسروایت شده است [۵۹۲].

و همچنین حدیث: «سِبَابُ الْمُسْلِمِ فُسُوقٌ، وَقِتَالُهُ كُفْرٌ» [۵۹۳].

و حدیث: «لا ترجعوا بعدي کفّاراً يضرب بعضکم رقاب بعض» [۵۹۴].

و حدیث: «إذا توجه الـمسلمان بسيفيهما فکلاهما في النار» [۵۹۵]. مصداق اول این احادیث در زمان خلافت حضرت امیرسبوده لکن اهل سنت از راه تاویل از کنار این احادیث گذر کرده و مهر سکوت بر دهن می‌گذارند و بسیاری از صحابه بخاطر این احادیث در زمان جنگ جمل و صفین کناره‌گیری و گوشه‌نشینی را ترجیح دادند و کنار رفتند. تنها مذهب خوارج که بانی‌شان از لشکریان حضرت امیر بودند این احادیث را برای ترویج مذهب خود دستاویز قرار داده‌اند و حضرت امیر را با معاویه و عمرو بن العاص کافر و مرتد می‌دانند -نعوذ بالله-.

حجت الاسلام نجمی در صفحه ۳۳۵ می‌گوید: «مردی نزد عمر آمد و سؤال نمود که من جنب شدم و دسترسی به آب ندارم عمر در پاسخ وی گفت: نماز نخوان عمار گفت: یا امیر المؤمنین آیا بیاد نداری که من و تو در میان لشکری بودیم و جنب شدیم و آب پیدا نکردیم تو نماز نخواندی و اما من در خاک غلطیدم و سپس نماز را بجای آوردم یعنی عمر حکم تیمم را فراموش کرده بود».

بنا به عقیده نجمی، سهو و نسیان خلاف خلافت حساب می‌شود، باید به خدمت جناب محمد صادق عرض بکنم که مسئله نفی سهو (فراموشی) از ائمه و خلیفه مذهب غلات و مفوضه از اهل تشیع بوده و امام رضا÷می‌فرماید: «کذبوا لعنهم الله أن الذي لا يسهو هو الله الذي لا إله إلا هو» [۵۹۶].

یعنی: «خدای تعالى این قوم اهل کوفه را لعنت کند که معتقد به نفی سهو از رسول خدا جهستند عدم سهو فقط مخصوص خدا و از صفات اوست». و همچنین عقیده شیخ صدوق قمی و محمد بن الحسن بن الولید و عقیده جمهور شیعه این بوده که نفی سهو از پیامبر جاولین درجه در مذهب غلاة شیعه بوده است [۵۹۷]. ابن بابویه ملقب بالصدوق در کتاب «من لايحضره الفقيه» گفته: «إنّ الغلاة والـمفوضة لعنهمُ اللهُ ينکرونَ سهوَ النبي ج». «مذهبُ غلاةٍ ومفوضةٍ لعهنم الله» سهو پیامبر جرا انکار می‌کنند و در [البحار: ص ۳۵۱، ج ۲۵] می‌گوید: «الـمسئلة في غايةِ الإشکال لدلالةِ کثيرٍ منَ الأخبارِ والآيات على صدور السهو عنهم واطباق الاصحاب إلا من شذّ منهم على عدم الجواز».

ترجمه: «مسئله نفی سهو از ائمه بسیار مشکل است، زیرا اخبار و آیات بسیاری دلالت بر صدور سهو از ائمه می‌کند و اتفاق مذهب شیعه بر همین عقیده است مگر یک جماعت شاذ و نادر (مثل غلاه و مفوضه) معتقد بر عدم جواز هستند». و علامه مجلسی در [البحار: ص ۱۰، ج ۱۷، از علیسو در الـمحاسن: ص ۲۳۴، و البحار: ص ۱۰۵، ج ۱۷. تاریخ نبینا: و ص ۲۴۲، ج ۸۴. کتاب الصلاة باب وصف الصلاة]. از امام باقر÷سهو پیامبر جرا در نماز مثل روایت ابو هریرهسروایت نموده‌اند و در [الوسائل: ص ۳۰۵، ج ۵]. امام ابوعبدالله سهو پیامبر جرا در نماز مثل روایت سابق برای الحارث بن المغیره روایت و بیان می‌کند. در نتیجه اهل سنت و جمهور شیعه معتقد به سهو انبیاء بوده‌اند و خلفاء اهل سنت بشر اند و از انبیاءبالاتر نبوده‌اند ما با عقیده غلاه و المفوضه و فرقه سبائیه کاری نداریم و قول و مذهب آنها در نزد مسلمین جهان مردود و باطل حساب شده است.

حجت الاسلام در ص ۳۳۷ می‌گوید: «حدّ شارب الخمر در دوران رسول خدا جهمان هشتاد تازیانه بوده است نه چهل تازیانه - برای خلیفه دوم در این حکم نسیان و فراموشی عارض شده بود، و دو سطر بعد می‌گوید: راهنمای خلیفه به هشتاد تازیانه بودن حد، امیر مؤمنان÷بوده است نه عبدالرحمن بن عوف». جناب نجمی از روایات صحیحین یا آگاهی نداشته یا عمداً تلبیس و عبارت را قطع نموده است.

امام بخاری و مسلم با دو سند صحیح و کلمه حدّثنا از علیسروایت کرده‌اند که فرمود: «لأنّ رسول الله جلم يسنّه» [۵۹۸]. [بخاری: حدیث شماره ۶۷۷۸ کتاب الحدود و مسلم: ص ۷۲ ج ۲ کتاب الحدود].

یعنی: «رسول خدا برای شراب خوار حدّی معین، مقرر نفرموده است». زمانی که عمرسدرباره حدّ شراب با صحابه مشورت نمود، عبدالرحمن بن عوف به روایت صحیحین و علی بن ابی طالب به روایت مالک در موطا و النسائی و الطحاوی و الطبرانی و البیهقی و عبدالرزاق و ابن ابی شیبه قیاساً بر حد قذف، رأی بر هشتاد تازیانه را دادند و امام طحاوی می‌گوید: «به اخبار متواتره از علیسروایت شده که پیامبر جبرای شراب‌خوار حدی مقرر نفرموده است». از [فتح الباري: ص ۳۲۱، ج ۱۵ کتاب الحدود، باب الضرب بالجريد، تحت شماره ۶۷۷-۶۷۷۹] و امام مسلم در صحیح خود روایت می‌کند که: «علیسفرمود: پیامبر ج(تقریباً) چهل تازیانه و همچنان ابوبکر الصدیق چهل تازیانه و عمرس(بعد از نظرخواهی) هشتاد تازیانه زده‌اند و عمل هر دو شیخین (ابوبکر و عمر) سنت هستند و هشتاد تازیانه نزد من بهتر است».

علیسو عمل عمرسرا سنت می‌داند و جناب نجمی برعکس روش علیس، بر عمرساعتراض می‌کند و عبارات کتب اهل سنت را قطع نموده و به صورت ناقص نقل می‌نماید.

و از قول علیسآشکارا معلوم می‌شود که در حیات رسول خدا جبرای شراب‌خوار سزا یا حدّی معین نبوده است و از جمله مسائلی که منبع آن اجماع امّت است یکی همین حدّ هشتاد تازیانه برای شراب خوار بوده است. (و الله اعلم)

حجت الاسلام ص ۳۳۸ می‌گوید: «دیه جنین یکی دیگر از احکامی است که خلیفه دوم از راه مشورت و نظرخواهی به دست آورده است».

و در حکم استیذان می‌گوید: «این مطلب ساده و روشن نزد (عمر) مخفی مانده است».

و به نستعین: قرآن به رسول خدا جخطاب می‌کند:

۱- ﴿وَلَا تَقۡفُ مَا لَيۡسَ لَكَ بِهِۦ عِلۡمٌۚ إِنَّ ٱلسَّمۡعَ وَٱلۡبَصَرَ وَٱلۡفُؤَادَ كُلُّ أُوْلَٰٓئِكَ كَانَ عَنۡهُ مَسۡ‍ُٔولٗا ٣٦[الإسراء: ۳۶]. «بر آنچه به آن علم (وحی) نداری توقف مکن (یعنی به وهم و گمان جواب ندهید) یقیناً دربارة گوش و چشم و دل (حق) همه از انسان سوال کرده می‌شوند - یا مسئولند».

۲- ﴿ٱلرَّحۡمَٰنُ فَسۡ‍َٔلۡ بِهِۦ خَبِيرٗا[الفرقان: ۵۹].

«او رحمان است و درباره صفت (الله که رحمان است) از کسی بپرس که از آن آگاه است».

۳- ﴿وَشَاوِرۡهُمۡ فِي ٱلۡأَمۡرِ[آل‌عمران: ۱۵۹].

«در امور دین با آنها (ای صحابه) مشورت کنید».

۴- ﴿عَلَىٰٓ أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمۡتَ رُشۡدٗا[الکهف: ۶۶].

۵- ﴿وَكَيۡفَ تَصۡبِرُ عَلَىٰ مَا لَمۡ تُحِطۡ بِهِۦ خُبۡرٗا ٦٨[الکهف: ۶۸].

«تا آنچه به تو تعلیم داده شده به من تعلیم بدهید - خضر به موسی گفت: و چگونه می‌توانی در برابر چیزی که از آن خبر و آگاهی ندارید صبر کنید».

پس درجه خلافت در امّت کمتر از درجه نبوت و خلافت انبیاء است. بنابراین برای خلیفه مسلمین لازم است که تحقیق و پرسش و مشورت بکند و همچنین اعلم بودن خلیفه از امت شرط لازمی و ضروری نبوده چنانچه قرآن می‌فرماید:

﴿وَقَالَ لَهُمۡ نَبِيُّهُمۡ إِنَّ ٱللَّهَ قَدۡ بَعَثَ لَكُمۡ طَالُوتَ مَلِكٗا[البقرة: ۲۴۷].

«پیامبرشان (سموئیل) به آنها گفت: خداوند طالوت را برای زمامداری شما مقرر (و انتخاب) کرده است».

حال آنکه پیامبر سموئیل از طالوت اعلم و افضل بوده است: و پیامبر خاتم الانبیاءجفرموده است: «مَنْ كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّدًا ، فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ». [متفق عليه]. «کسی که بر من دروغ بگوید باید اول جای خود را در دوزخ آماده کند». پس این رفتار و کردار و گفتار عمرسیکی از بزرگ‌ترین مناقب او حساب می‌شود که مطابق دستور قرآن و حدیث، به طور کامل و گام به گام عمل نموده و تکبر و استبداد را در تمام امور شرعی در دوران زمامداری خودش به دور انداخته و خود را از آن پاک نموده و مسائل دینی را روشن و برای همه آشکارا ثابت نموده است تا هیچ کسی نتواند بر آن اعتراض وارد کرده و بهانه بیاورد و نظرات دروغگویان و حدیث سازان بعدی را کاملاً مسدود نموده و بحمدلله محدّثین اهل سنت بنابر همین اصول و قوانین احادیث صحیح را جمع و ضعیف و موضوع و منکر و منقلب و غریب و شاذ را مشخصاً نمودند. این تقوی و طریقه صحیح عمرسسبب پیروزی حکومت اسلامی بر ابرقدرت‌های آن زمان از جمله حکومت استبدادی دو هزار ساله شاهنشاهی ایران گشت.

اما سؤال نمودن از صحابه در رابطه با دستور پیامبر جدر مورد دیه جنین و حکم استیذان و تعیین حدّ شراب و فراموش کردن تیمم و مشورت کردن با علماء صحابه و شاهد خواستن در اخبار بعضی صحابه احیاناً برای تاکید بر دلیل و احتیاط در امور دین بوده و از مناقب ایشان حساب می‌شوند و .... ندانستن بعضی مسائل هیچ ربطی و عیبی در عظمت و عزت خلافت او ندارد و اگر ما سؤالات علیساز صحابه را حساب کرده و نگاه بکنیم می‌بینیم که عمرسبه یک دهم آنها نمی‌رسد چنانچه امام شافعی/در کتاب الام جلد هفت گوش‌هایی از انفرادات علی و ابن مسعودبرا روایت نموده است.

«أما قول أبي بن کعب: يا ابن الخطاب! فلا تکوننّ عذابا علی أصحاب رسول الله ج. قال: سبحان الله! إنما سمعت شيئاً فأحببتُ أن أتثبّت» [۵۹۹]. این هم یکی دیگر از مناقب و اخلاق حسنه خلیفه دوم و مصداق رحماء بینهم (در میان خود مهربانند) است یعنی امیر المؤمنینساز ابوموسیسشاهد خواست نه به این خاطر که حدیث او را قبول نکرده یا تنها یک نفر را جائز نمی‌داند، بلکه هدفش تثبیت و محکمی در روایت حدیث بوده است چنانچه خودش می‌فرماید: «فأحببت أن أتثبت» من دوست داشتم که در این روایت ثبوت صحیح و محکم بدست بیاید نه این که در روایت و بیان شما شک داشته باشم. اما مسئله کلاله و تفسیر واضح آن از بیان پاک رسول خدا جبه خاطر این بوده که کلمه کلاله در دیدگاه حضرت امیرالمؤمنینسآشکار نبوده زیرا که بسیاری گفته‌اند که «کلالة مشتق من التکل وهو التطرف». در یک طرف «وقيل: من الإحاطة ومنه الإکليل وشبه عصابة تزين بالجوهر فسموا کلالة لإحاطتهم بالميت من جوانبه وقيل: مشتقة من کلّ الشئ إذا بعدوا انقطع ومنه قولهم: کلّت الرحم إذا بعدت وطال انتسابها ومنه کلّ في مشية إذا انقطع بعد مسافته». بنابر همین علماء در مفهوم کلاله اختلاف کرده‌اند اول: الوراثه وقتی که برای میت، فرزند و پدر نباشد. در این صورت کلاله منصوب است به «تقدري بورث وراثة کلالة». دوم اسمی است برای مرده‌ای که پسر و پدر نداشته باشد میت مرد باشد یا زن چنانچه گفته می‌شود: «رجل عقيم وامرأة عقيم». در این صورت تقدیرش چنین می‌شود: «يورث في حال کونه کلالة» این دیدگاه از ابوبکر و عمر و علی و ابن مسعود و زید بن ثابت و ابن عباسشروایت شده است. سوم: اسمی است برای ورثه که در آنها پسر و پدر نباشد چنانچه جابرسمی‌گوید: «إنما يرثني كلالة». و جابر پسر و پدر نداشت. چهارم این کلمه اسم مال موروث است و صحیح همانست که اکثر علماء بر آنند و اجماع بر همین‌ است که کلاله به کسی گفته می‌شود که نه پسر دارد و نه پدر» [۶۰۰].

بدین خاطر امیر المؤمنین در پی جست جوئی معنی صحیح و صریح آن از پیامبرجبوده‌اند و این مناقب طالب علم محسوب می‌شود، اما مسئله رجم زن دیوانه: ما پیش‌تر گفته بودیم لازم نیست که خلیفه وقت آگاه‌ترین مردم یا امت باشد و هیچ‌کس منکر آگاه‌بودن علیسنبوده و بنا به گفته و نقل ابن عبدالبر در [استیعاب: ص ۳۸، ج۳ تا ص ۴۰] عمر بن الخطابسمی‌فرماید: «علي أقضانا يا أقضانا علي». و عائشهلمی‌فرماید: «أما إنه (أي علي) لأعلم الناس بالسنة». و برای خلیفه وقت لازم است که یک نفر آگاه به سنت، قاضی باشد چنانچه در زمان خلافت علیس، شریح قاضی بوده است.

ثانیا کسانی که از امیر المؤمنین عمر بن الخطابسبالاتر و اولی‌تر بوده‌اند مبتلا به چنین مسائلی شده‌اند.

رسول خدا جبه علیسدستور می‌دهد: «أقم عليها الحدّ». بر این کنیز حدّ را جاری بکن در حالی که از کنیز خون نفاس با حیض می‌آمد. علیسآن کنیز را ‌برد که حدّ بزند، سپس بر‌گشته و می‌گوید: از این کنیز خون می‌آید من او را نزدم. رسول اللهجمی‌فرماید: «دعها حتّى ينقطعَ دمها». «بگذار تا خونش قطع شود». و در روایت ترمذی می‌گوید: «أحسنت» خوب کردی که او را حدّ نزدی [۶۰۱]. در این جا پیامبر جبه علیسمی‌گوید: «أحسنت» و عمرسدر مسئله مجنونه از خوشحالی می‌گوید: الله أکبر الله أکبر [۶۰۲].

و قرآن به پیامبر می‌گوید:

﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَآ أَحَلَّ ٱللَّهُ لَكَۖ تَبۡتَغِي مَرۡضَاتَ أَزۡوَٰجِكَۚ وَٱللَّهُ غَفُورٞ رَّحِيمٞ ١[التحریم: ۱].

«ای پیامبر چرا چیزی را که خدا بر تو حلال کرده بخاطر جلب رضایت همسرانت بر خود حرام می‌کنی؟ همانا خداوند آمرزنده و رحیم است».

جناب حجة الاسلام نجمی باید در اینجا هم اظهار نظری بکند و همچنین در سوره توبه آیه ۴۳ می‌فرماید:

﴿عَفَا ٱللَّهُ عَنكَ لِمَ أَذِنتَ لَهُمۡ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَكَ ٱلَّذِينَ صَدَقُواْ وَتَعۡلَمَ ٱلۡكَٰذِبِينَ ٤٣[التوبة: ۴۳].

«الله تو را بخشید چرا پیش از آن که راستگویان و دروغگویان را بشناسی به آنها اجازه دادی».

[۵۷۴] شرح نهج‌البلاغه ابن ابي‌الحديد: ج ۱، ص ۲۸۸ به نقل از سیری در صحیحین: ص ۳۳۵. [۵۷۵] نهج البلاغه: ص ۲۲، ج ۳. [۵۷۶] تاريخ الخلفاء: سیوطی، ص ۱۲. [۵۷۷] از سخنان امام علی÷شماره ۱۴۶، ص ۱۴۱، ج ۲. [۵۷۸] نهج ‌البلاغه: ج ۲، ص ۱۲۱. [۵۷۹] همان منبع: ج ۲، ص ۲۰۳. [۵۸۰] کتاب الامّ: تألیف امام شافعیس، ج ۲، ص ۱۸۲. [۵۸۱] کتاب الأمّ از امام شافعی: ج ۷، ص ... . [۵۸۲] صحیح بخاری: باب «غسل ما يصيبُ من رطوبة فرج المرأة»، کتاب الغسل، ص ۴۳. [۵۸۳] رجال کشی: ص ۱۹۰، حدیث ۱۷۰. [۵۸۴] فرق الشيعه للنوبختي: ص ۲۲ – نقل از حاشیه رجال الکشي: ص ۱۹۰. [۵۸۵] همان، ص ۲۵ نقل از همان، ص ۱۹۰-۱۹۱ رقم حدیث ۱۷۱. [۵۸۶] کتاب الام از امام شافعی: ج ۷، ص ۱۹۲. [۵۸۷] بخاری: ج ۱، ص ۵۳۲، مناقب فاطمه. [۵۸۸] البداية و النهاية: ج ۷، ص ۲۴۱. [۵۸۹] البداية و النهاية: ج ۷، ص ۲۳۰. [۵۹۰] همان: ص ۲۳۴. [۵۹۱] احمد و البداية و النهاية: ج ۷، ص ۲۳۷. [۵۹۲] بخاری: ج ۲، ص ۱۰۴۸، کتاب الفتن باب قول النبي ج: «تَكُونُ فِتْنَةٌ الْقَاعِدُ فِيهَا خَيْرٌ مِنَ الْقَائِمِ». [۵۹۳] بخاری: ج ۲، ص ۱۰۴۸. [۵۹۴] همان منبع. [۵۹۵] همان منبع: ص ۱۰۴۹. [۵۹۶] مسند الرضا: ج ۲، ص ۵۱۴. [۵۹۷] من لايحضره الفقيه: ج ۱، ص ۲۳۴ و شرح عقايد الصدوق: ص ۱۶۰. [۵۹۸] بخاری: حدیث شماره ۶۷۷۸ کتاب الحدود و مسلم: ص ۷۲، ج ۲، کتاب الحدود. [۵۹۹] مسلم: ج ۲، ص ۲۱۱. [۶۰۰] شرح نووی بر صحیح مسلم: ج ۲، ص ۳۵. [۶۰۱] ابوداود، حدیث ۴۴۷۲ باب اقامة الحدّ على الـمريض: ص ۶۶۹ والترمذي: حدیث ۱۴۴۱ باب اقامة الحد على الإماء و گفته است : این حدیث صحیح است. [۶۰۲] فتح الباري: ص ۳۹۶، ج ۱۵ و ص ۷۴، ج ۱۲.

چرا خلیفه، سوره‌ای را که پیامبر در نماز عید تلاوت می‌کرده، فراموش نموده؟

جناب نجمی در ص ۳۴۱ می‌گوید: گروه سبائی این اعتراض را وارد نموده‌اند که چرا خلیفة وقت، سوره‌ای را که پیامبر در نماز عید تلاوت می‌کرده، فراموش نموده است؟

اهل سنت می‌گویند: بشر، هرچند که پیامبر باشد از نسیان و خطا معصوم نبوده و نخواهد شد چنانچه قرآن در حق موسی و همراه او می‌گوید:

۱- ﴿بَيۡنِهِمَا نَسِيَا حُوتَهُمَا فَٱتَّخَذَ سَبِيلَهُۥ فِي ٱلۡبَحۡرِ سَرَبٗا[الکهف: ۶۱].

«ماهی خود را فراموش کردند و ماهی راه خود را در دریا پیش گرفت».

۲- ﴿قَالَ لَا تُؤَاخِذۡنِي بِمَا نَسِيتُ وَلَا تُرۡهِقۡنِي مِنۡ أَمۡرِي عُسۡرٗا ٧٣[الکهف: ۷۳].

«موسی÷گفت: مرا بخطار فراموشکاریم مواخذه مکن و از این کارم بر من سخت مگیر».

۳- ﴿وَٱذۡكُر رَّبَّكَ إِذَا نَسِيتَ[الکهف: ۲۴].

«و هر گاه فراموش کردی (جبران کن) پروردگارت را به خاطر بیاور».

درجه نبوت همراه با خلافت از درجه خلافت بدون نبوت برتر است.

شیبه می‌گوید: «عمرسچنین گفت که من تصمیم گرفته‌ام در کعبه هیچ طلا و نقره‌ای نگذارم جز اینکه آنها را در میان مسلمانان تقسیم کنم. شیبه گفت: تو نمی‌توانی چنین کاری را انجام بدهی. عمرسگفت: چرا؟ گفتم: زیرا پیامبر جو ابوبکرسچنین کاری را انجام ندادند. عمرسگفت: آری آنان مردانی کامل بودند و باید از آنان پیروی نمود [۶۰۳].

این هم یکی از مناقب و فضائل بزرگ امیر المؤمنین عمر بن الخطابساست که همیشه از کتاب خدا و سنت رسول الله جپیروی می‌کرد، برخلاف تصوّر بدخواهان.

مناقب دیگر از امیر المؤمنین. قرآن می‌فرماید:

﴿لَا تَسۡ‍َٔلُواْ عَنۡ أَشۡيَآءَ إِن تُبۡدَ لَكُمۡ تَسُؤۡكُمۡ[المائدة: ۱۰۱].

«ای کسانی که ایمان آورده‌اید از چیزهایی نپرسید که اگر برای شما آشکار گردد شما را ناراحت می‌کند».

و همچنین یهودیها گفتند: «يا أبا القاسم أخبرنا عن الروح». چون جواب سؤال را نمی‌دانستند، از جواب‌ دادن خودداری نمودند تا قرآن نازل شد و فرمود: ﴿وَيَسۡ‍َٔلُونَكَ عَنِ ٱلرُّوحِۖ قُلِ ٱلرُّوحُ مِنۡ أَمۡرِ رَبِّي[الإسراء: ۸۵]. و «عَنْ أَبِى مُوسَى الأَشْعَرِىِّ قَالَ سُئِلَ رَسُولُ اللَّهِ جعَنْ أَشْيَاءَ كَرِهَهَا ، فَلَمَّا أَكْثَرُوا عَلَيْهِ الْمَسْأَلَةَ غَضِبَ» [۶۰۴].

و همچنین پیامبر جاز زیاده‌روی در پرسش و خرج مال نهی نمودند. [۶۰۵]

با توجه به این اصول امیر المؤمنین فرمود: «نهينا عن التکلّف». «ما از سختگیری نهی شده‌ایم». ثانیاً: آیا در قرآن کلمات بغیر از لغت اهل حجاز یا بغیر از لغت عرب وجود دارد یا نه در این مضمون کتاب‌های زیادی تالیف شده مثل: «الإرشاد في القراآت العشر في القرآن من اللغات خمسون لغة، لغة قريش وهذيل وکنانة وخثعم والخزرج والشعر ونمير وقيس وغيلان وجرهم واليمن وأزد وشنوءه». تالیف ابوبکر الواسطی است.

«وقال ابن الجوزي في فنون الأفنان في القرآن بلغة همدان: الريحان الرزق. وقال ابن عبدالبر في التمهيد: قول من قال نزل بلغة قريش معناه عندي الأغلب لأن غير لغة قريش موجودة في جميع القراآت من تحقيق الهمزة ونحوها وقريش لا تهمز وقال الشيخ جمال الدين بن مالك: أنزل الله القرآن بلغة الحجازيين إلاّ قليلا فإنه نزل بلغة التميين کالإدغام في من يشاق الله وفي من يرتد منکم عن دينه. وقال الشافعي/في الرسالة: لا يحيط باللغة إلا نبي. وقال أبوالمعالي: انما وجدتُ هذهِ الألفاظِ في لغةِ العربِ لأنَّها أوسعُ اللغات وأکثرها ألفاظاً». لذا جلال الدین السیوطی در « الاتقان في علوم القرآن» می‌گوید: «النوع السابع والثلاثون فيما وقع فيه بغير لغة الحجاز». [ص ۱۳۳، ج ۱]. «مثل سامدون قال: الغناء و هي يمانية - هي بالحميرية –الأرائك- قال رجل من اهل اليمن: هي الحجلة فيها السرير بعلاً. قال ابن عباس: ربّاً بلغة أهل اليمن وقال: مسطوراً- مکتوباً لغة حميرية».

«النوع الثامن والثلاثون فيما وقع فيه بغير لغة العرب». [ص ۱۳۵، ج ۱]. «مثل: أباريق - أباً - أبلعي - الأرائك - آزر- أسباط - استبرق - السفار - اصري أکواب - ال - اليم - أناه - أواه - بعير - تنور - تتبيراً - الجبت- جهنم - حصب - حطه - دارست - درّي - الرقيم - سجيل - سرادق - سلسبيل - قنطار - کافور - کوّرت - مرجان - هود - هون - وزر». الی آخره برای توضیح بیشتر و بحث بررسی این موضوع به کتاب [الاتقان في علوم القرآن: از ص ۱۳۳، ج ۱ تا ص ۱۴۱، ج ۱] مراجعه گردد.

پس برای خلیفه یا رئیس جمهور لازم نیست که به همه لغات دنیا آشنا باشد در نتیجه اعتراض بر ابوبکر الصدیق و عمر فاروقباعتراض احمقانه‌ای است که چرا معناى «أبا» را ندانسته‌اند.

اعتراض شماره ۱۰ ص ۳۴۴:

[۶۰۳] بخاری، باب کسوة الکعبة: ج ۱، ص ۲۱۷ و کتاب «الاعتصام بالکتاب والسنة» باب «الاقتداء بسنن رسول الله ج»، ج ۲، ص ۱۰۸۰. [۶۰۴] بخاری: ج ۲، ص ۱۰۸۳، باب «مايکره من کثرة السؤال». [۶۰۵] همان منبع.

اعتراض بر فتوای عثمان در مسئله جنابت:

وقتی از عثمانسسؤال می‌شود که اگر مردی با همسرش جماع کند و منی نیاید وظیفه‌اش چیست؟ عثمانسدر جوابش می‌گوید: وضو بگیرد و آلت خود را بشوید. و می‌گوید: این دستور را از رسول الله جشنیدم. سائل یعنی زید بن خالد الجهنی می‌گوید: سپس از علی بن ابی طالب و الزبیر بن العوام و طلحه بن عبیدالله و ابّی بن کعب نیز سوال کردم همه آنان چنین دستور دادند و همچنین ابوایوب مثل عثمانسو علیسجواب دادند و فرمود که: من از رسول خدا جشنیدم این بود نظریه و فتوی خلیفه سوم و چهارم به اضافه چهار صحابی بزرگ دیگر. اما سند یکی است «أَبُو مَعْمَرٍ حَدَّثَنَا عَبْدُ الْوَارِثِ عَنِ الْحُسَيْنِ قَالَ يَحْيَى وَأَخْبَرَنِى أَبُو سَلَمَةَ أَنَّ عَطَاءَ بْنَ يَسَارٍ أَخْبَرَهُ أَنَّ زَيْدَ بْنَ خَالِدٍ الْجُهَنِىَّ أَخْبَرَهُ أَنَّهُ سَأَلَ عُثْمَانَ بْنَ عَفَّانَ ... فَسَأَلْتُ عَنْ ذَلِكَ عَلِىَّ بْنَ أَبِى طَالِبٍ وَالزُّبَيْرَ بْنَ الْعَوَّامِ وَطَلْحَةَ بْنَ عُبَيْدِ اللَّهِ وَأُبَىَّ بْنَ كَعْبٍشفَأَمَرُوهُ بِذَلِكَ. قَالَ يَحْيَى وَأَخْبَرَنِى أَبُو سَلَمَةَ أَنَّ عُرْوَةَ بْنَ الزُّبَيْرِ أَخْبَرَهُ أَنَّ أَبَا أَيُّوبَ أَخْبَرَهُ أَنَّهُ سَمِعَ ذَلِكَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ج». [بخاري، کتاب الطهارة باب غَسْلِ مَا يُصِيبُ مِنْ فَرْجِ الْـمَرْأَةِ ص ۴۳ ج ۱].

سند دوم: «سَعْدُ بْنُ حَفْصٍ حَدَّثَنَا شَيْبَانُ عَنْ يَحْيَى عَنْ أَبِى سَلَمَةَ أَنَّ عَطَاءَ بْنَ يَسَارٍ أَخْبَرَهُ أَنْ زَيْدَ بْنَ خَالِدٍ أَخْبَرَهُ مثله». [بخاري، کتاب الوضوء، باب مَنْ لَمْ يَرَ الْوُضُوءَ إِلاَّ مِنَ الْـمَخْرَجَيْنِ ، مِنَ الْقُبُلِ وَالدُّبُرِ، ص ۳۰، ج ۱].

جناب حجة الاسلام نجمی این سند معتبر را در حق عثمانسصحیح و در حق علیسبی‌اساس و جعلی می‌داند. «الحياء شعبة من الإيمان»، اما در نزد اهل سنت این روایت علیسو عثمانسمنسوخ است. و حدیث ناسخ «إذا جاوز الختان وجب الغسل» یا «إذا التقی الختانان» به علیسو عثمانسنرسیده بود.

اعتراض شماره ۱۱- حکمی درباره مصاحف ص ۳۴۶-۳۴۸:

این عمل عثمانسدر حضور و اتفاق تمام صحابه کرام انجام گرفته بویژه که علیسمی‌فرماید: «لا تقولوا لعثمان في إحراق المصاحف إلا خيراً». در حق عثمان برای احراق مصاحف جز خیر و خوبی چیزی دیگر نگوئید [۶۰۶].

[۶۰۶] فتح الباري: ج ۱۱، ص ۲۱۸.

اتهام قتل و غارت به خلفا

جناب نجمی جهاد مسلمانان به ویژه خلفای راشدین را با منکرین زکات غارت می‌نامد، غافل از اینکه علیسبا سایر مسلمانان از جمله خلفای سه‌گانه در این جهاد شریک و متفق بوده است. همچنین قرآن می‌گوید:

﴿فَإِن تَابُواْ وَأَقَامُواْ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتَوُاْ ٱلزَّكَوٰةَ فَخَلُّواْ سَبِيلَهُمۡۚ إِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٞ رَّحِيمٞ[التوبة: ۵].

﴿فَإِن تَابُواْ وَأَقَامُواْ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتَوُاْ ٱلزَّكَوٰةَ فَإِخۡوَٰنُكُمۡ فِي ٱلدِّينِۗ وَنُفَصِّلُ ٱلۡأٓيَٰتِ لِقَوۡمٖ يَعۡلَمُونَ ١١[التوبة: ۱۱].

«هر گاه توبه کنند و نماز را بر پا دارند و زکات را بپردازند آنها را رها سازید، زیرا الله (تعالى) آمرزنده و مهربان است».

«اگر توبه کنند نماز را بر پا دارند و زکات را بپردازند برادر دینی شما هستند و ما آیات خود را برای گروهی که می‌دانند شرح می‌دهیم».

و غافل از اینکه رسول خدا جفرموده است:

«بُنِىَ الإِسْلاَمُ عَلَى خَمْسٍ شَهَادَةِ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ وَأَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ وَإِقَامِ الصَّلاَةِ وَإِيتَاءِ الزَّكَاةِ وَحَجِّ الْبَيْتِ وَصَوْمِ رَمَضَانَ» [۶۰۷].

«اسلام بر پنج پایه استوار شده است اول شهادت بر این که هیچ معبودی به حق نیست مگر ذات پروردگار و محمّد نیز فرستاده و بنده اوست دوم برپا داشتن نماز سوم دادن زکات، چهارم حج پنجم روزه رمضان». «قال رسول الله ج: أُمِرْتُ أَنْ أُقَاتِلَ النَّاسَ حَتَّى يَشْهَدُوا أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ وَأَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللَّهِ وَيُقِيمُوا الصَّلاَةَ وَيُؤْتُوا الزَّكَاةَ فَإِذَا فَعَلُوا عَصَمُوا مِنِّى دِمَاءَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ إِلاَّ بِحَقِّهَا وَحِسَابُهُمْ عَلَى اللَّهِ» [۶۰۸]. «به من از جانب خدا امر شده که با مردم (غیر مسلم) بجنگم تا به کلمه: «لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ وَأَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللَّهِ» گواهی بدهند و نماز را بر پا دارند و زکات را بپردازند زمانی که آن اعمال را انجام دادند مال و جان‌شان محفوظ و مصون است مگر به حق اسلام، یعنی قصاص و زکات از ایشان گرفته می‌شود و حساب باطنی‌شان با خدا است». در تمام قرآن و احادیث صحیح، زکات با نماز مقرون است و حکم هر دو تا یکی است بنابراین تمام صحابه و بویژه علی بن ابی طالبسبرای جهاد منکرینِ زکات، متفق شدند همان گونه که با مدعیان نبوّت جهاد نمودند و پیروز شدند و علیسگام به گام با خلفاء راشدین همراه و هم عقیده و موافق بوده است. برخلاف دیدگاه دروغ‌گویان. حدیث دوم روایت ابن عمرببود و عبارت روایت انسسچنین است: «أُمِرْتُ أَنْ أُقَاتِلَ النَّاسَ حَتَّى يَشْهَدُوا أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ وَأَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ وَأَنْ يَسْتَقْبِلُوا قِبْلَتَنَا وَأَنْ يَأْكُلُوا ذَبِيحَتَنَا وَأَنْ يُصَلُّوا صَلاَتَنَا فَإِذَا فَعَلُوا ذَلِكَ حَرُمَتْ عَلَيْنَا دِمَاؤُهُمْ وَأَمْوَالُهُمْ إِلاَّ بِحَقِّهَا لَهُمْ مَا لِلْمُسْلِمِينَ وَعَلَيْهِمْ مَا عَلَى الْمُسْلِمِينَ». [ترمذي وقال: حسن] [۶۰۹]. و در روایت ابوهریره چنین آمده: «أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ جقَالَ: أُمِرْتُ أَنْ أُقَاتِلَ النَّاسَ حَتَّى يَشْهَدُوا أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ وَيُؤْمِنُوا بِى وَبِمَا جِئْتُ بِهِ فَإِذَا فَعَلُوا ذَلِكَ عَصَمُوا مِنِّى دِمَاءَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ إِلاَّ بِحَقِّهَا وَحِسَابُهُمْ عَلَى اللَّهِ» [۶۱۰]. و حدیث انس را امام بخاری در [کتاب الصلاة، فضل استقبال القبلة، شماره حدیث ۳۹۱-۳۹۳ ص ۲۲۷، ج ۲، ص ۲۲۸، ج ۲ از فتح الباري] روایت نموده است.

اما قول عمر بن الخطابسکه می‌فرماید: «فو الله ما هو إلا أن قد شرح الله صدر أبي بکر فعرفت أنه الحق» [۶۱۱].

این حدیث دلیلی واضح و آشکار بر موضوع و نادرست‌بودن قول ابن رشد در [بداية الـمجتهد: ج ۱، ص ۲۵۷] می‌باشد که می‌گوید: «وخالفه في ذلك عمرسوأطلق من کان استرق منهم وبقول عمر قال الجمهور». این عبارت ابن رشد بی‌سند، مردود، مخالف و معارض قول امام نووی است که در آغاز همین کتاب خود می‌گوید: «وأما الإجماع فهو مستند إلي أحد هذه الطرق الأربعة... وليس الإجماع أصلاً مستقلاً بذاتهِ من غير إستناد إلي واحد من هذه الطرق، لأنّه لو کان کذلك لکان يقتضي إثبات شرع زائد بعد النبي ج، إذا کان لا يرجع إلى أصل من الأصول الـمشروعة» [۶۱۲]. و امام نووی می‌گوید: «إن أهل الردّة کانوا أصنافاً، منهم من ارتدّ عن الـملّة ودعا إلى نبوّةِ مسيلمةِ وغيره ومنهم من ترك الصلاة والزکاة وأنکر الشرائع کلها وهؤلاء هم الذين سمّاهم الصحابة کفاراً ولذلك رَأي ابوبکرسسبي ذراريهم وساعده على ذلك أکثر الصحابة واستولد علي بن أبي‌طالبسجارية من سبي بني حنيفه فولدت محمد الذي يدعي ابن الحنفية ثم لم ينقضي عصر الصحابة حتى أجمَعوا على أنّ المرتّد لا يسبى، فأمّا مانع الزکاة منهم الـمقيمون على أصل الدين فإنهم أهل بغي ولم يسمّوا على الإنفراد منهم کفاراً وانعکانت الردّة قد أضيفت إليهم لـمشارکتهم الـمرتدين في منع بعض ما منعوه من حقوق الدين» [۶۱۳].

و در حدیث جبرئیل که از اسلام سوال می‌کند و پیامبر خدا ججواب می‌دهد: «الإِسْلاَمُ أَنْ تَشْهَدَ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ وَأَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللَّهِ وَتُقِيمَ الصَّلاَةَ وَتُؤْتِىَ الزَّكَاةَ وَتَصُومَ رَمَضَانَ وَتَحُجَّ الْبَيْتَ إِنِ اسْتَطَعْتَ إِلَيْهِ سَبِيلاً» [۶۱۴]. دین اسلام بر پنج چیز اطلاق شده است پس استدلال ابوبکر الصدیق با نصّ قرآن و حدیث برابر است برای همین خاطر عمر بن الخطاب و باقی صحابه در مسئله جهاد بر آنها اتفاق نمودند.

و این عبارت نجمی که می‌نویسد: «این گفتار (عده‌ای از قبائل عرب به کفر گرائیدند) به طوری که اشاره گردید دروغی بیش نیست».

و برای توجیه و تأویل کشت و کشتاریست که طبق فرمان خلیفه در میان مسلمانان واقع گردید. ص ۳۵۲.

در نظر بنده این گفتار نجمی یک تهمت بیش نیست چون در این جهاد از یک طرف اجماع واقع شده و لشکر مسلمانان حضور داشتند و در طرف مقابل مدعیان نبوت و انکار شرائع و منکرین زکات هستند، لکن در جنگ جمل و صفین و نهروان هر دو طرف معتقد به جمیع اصول اسلام و شرائع آن بودند. زیرا که در این جنگ‌ها هیچ اسارتی صورت نگرفت و حدّاقل هشتاد هزار نفر از صحابه و تابعین کشته شدند و علیساز این کردار خویش بشدت اظهار تاسف و پشیمانی نمود. اما حجت الاسلام نجمی از همه این رویدادها اظهار بی‌علمی و چشم پوشی می‌کند.

و مدعیان نبوّت و منکرین شرائع اسلام را مسلمانان خالص می‌داند و مسلمانان خالص را که همان از طبقه صحابه‌اند، غیر مسلم می‌گوید: «نعوذ بالله من شرور أنفسنا ومن علم لا ينفع ويکون وبالا وحجة علي صاحبه».

[۶۰۷] متفق علیه: مشکات، ص ۱۰. [۶۰۸] متفق علیه: حدیث ۲۵، مشکات، ص ۱۱. [۶۰۹] صحیح: حدیث شماره ۲۶۰۸ و ابوداود ۲۶۴۱ ابن ماجه: ۷۰-۷۲. [۶۱۰] در الایمان مسلم، آن را در ص ۳۷ کتاب الایمان، باب الامر بقتال الناس، ذکر کرده است. [۶۱۱] بخاری آن را در کتاب الايمان و کتاب الزکاة شماره ۱۳۹۹-۱۴۰۰ ذکر کرده است. [۶۱۲] بداية الـمجتهد: ج ۱، ص ۵، تألیف : محمد بن احمد بن احمد بن رشد القرطبی/. [۶۱۳] شرح مسلم: ص ۳۸، ج ۱. [۶۱۴] روایت از مسلم.

فصل نهم: تلبیس مولف سیری در صحیحین در نقل روایات حدیثی و تاریخی

تلبیس و خیانت بزرگ نجمی بر علیه ابن کثیر و دیگران

بنده عبارت کامل ابن کثیر را در اینجا نقل می‌کنم تا خوانندگان قضاوت نمایند. ابن کثیر در ص ۳۱۱، ج ۶ می‌نویسد: «في تصدي الصديق لقتال أهل الردة ومانع الزکاة». وقتی که رسول الله جوفات نمود قبائل زیادی از عرب مرتد شدند و در مدینه نفاق ظاهر گردید و قبیله بنوحنیفه به مسلیمه کذاب پیوستند و بسیاری در یمامه مرتد شدند و بنو اسد و قبیله طئ و بسیاری دیگر با طلحه الاسدی متنبی کذاب یکجا جمع شدند و بسیاری از اعراب مدینه قصد هجوم را بر مدینه کردند. ابوبکر صدیق چند نفر از صحابه را به عنوان فرماندهان دیگر صحابه جمع نموده و دستور داد تا شبها در راه‌های منتهی به مدینه نگهبانی بدهند. از جمله این فرماندهان: «علي بن أبي طالب، والزبير بن العوام وطلحة بن عبدالله وسعد بن أبي وقاص وعبدالرحمن بن عوف وعبدالله بن مسعود». بودند. و بعضی از گروه‌های عرب به مدینه می‌آمدند که معتقد به نماز بودند و زکات نمی‌دادند و بعضی‌ها می‌گفتند که ما به ابوبکر زکات نمی‌دهیم. پس صحابه به ابوبکر صدیق گفتند که با آنان جنگ نکند تا ایمان در دل‌شان تقویت شود. بعد خودشان زکات می‌دهند ابوبکر الصدیقسقبول نکرد و برای جهاد بر علیه‌شان مصمم شدند و عمرسبعد از بحث و مناقشه، تصمیم ابوبکر صدیقسرا برای جهاد بر علیه مانعین زکات تایید نمود و فرمود: «فما هو إلا ان رأيت الله قد شرح صدر أبي بکر للقتال فعرفتُ أنه الحق». جناب نجمی این عبارات را قطع و برید نموده و مکمل نیاورده است: جمله «حتى يتمکن الإيمان في قلوبهم ثم هم بعد ذلك يزکّون». و تایید عمر فاروقسرا حذف کرده است [۶۱۵].

وقال الحسن وقتادة وغيرهما في قوله تعالى:

﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مَن يَرۡتَدَّ مِنكُمۡ عَن دِينِهِۦ فَسَوۡفَ يَأۡتِي ٱللَّهُ بِقَوۡمٖ يُحِبُّهُمۡ وَيُحِبُّونَهُۥٓ[المائدة: ۵۴]. «قالوا: الـمراد بذلك أبوبکر وأصحابه، في قتالهم الـمرتدين ومانعي الزکاة. وقال محمد بن إسحاق: ارتدت العرب عند وفاة رسول الله جما خلا أهل الـمسجدين، مکة والـمدينة وارتدت أسد وغطفان وعليهم طليحة بن خويلد الأسدي الکاهن، وارتدت کندة ومن يليها وعليهم الأشعث بن قيس الکندي وارتدت مذحج ومن يليها وعليهم الأسود بن کعب العنسي الکاهن، وارتدت ربيعة مع الـمعرور ابن النعمان بن الـمنذر وکانت حنيفة مقيمة علي أمرها مع مسيلمة بن حبيب الکذّاب، وارتدت سليم مع الفجأة واسمه أنس بن عبدياليل، وارتدت بنو تميم مع سجاح الکاهنة».

«وقال القاسم بن محمد: اجتمعت أسد وغطفان وطئّ على طليحة الأسدي، وبعثوا وفوداً إلى الـمدينه، فنزلوا على وجوه الناس فأنزلوهم إلاّ العباس فحملوا بهم إلي أبي بکر، على أن يقيموا الصلاة ولا يؤتؤا الزکاة، فَعَزَمَ الله لأبي بکر علي الحق و قال: لو منعوني عقالاً لجاهدتهم، فردّهم فرجعوا إلى عشائرهم، فأخبروهم بقلة أهل الـمدينة وطمعوهم فيها، فجعل أبوبکر الحرس على أنقاب الـمدينة وألزم أهل الـمدينة بحضور الـمسجد وقال: إن الأرض كافرة وقد رأى وفدهم منكم قلة، وإنكم لا تدرون ليلا يأتون أم نهارا وأدناهم منكم على بريد» [۶۱۶]. بعد ابن کثیر این بحث را ادامه می‌دهد و می‌گوید که ابوبکر الصدیق همراه با صحابه حاضر در مدینه بر تمام این حملات پیروز می‌شود: «فكانت هذه الوقعة من أكبر العون على نصر الإسلام وأهله وذلك أنه عز الأمسلمون في كل قبيلة وذل الكفار في كل قبيلة ورجع أبو بكر إلى الـمدينة مؤيداً منصوراً سالماً غانماً». بعد از این پیروزی اسامه بن زید همراه مجاهدین از جهاد برمی‌گردد و ابوبکر الصدیقسایشان را در مدینه خلیفة (جانشین) خود نموده و با صحابه که همراه او در مدینه بودند بطرف ذی القصه که از مدینه یک منزل فاصله داشت حرکت کردند. در حالی که علی بن ابی طالبسشتر ابوبکر الصدیقسرا مهار می‌کرد اصرار داشتند که شما به مدینه برگردید و مجاهدین صحابه را با فرماندهان شجاع برای جنگ ارسال دارید. پس ابوبکر الصدیق با این مشورت علیسموافقت و یازده امیر تعیین می‌کند و برای جنگ با مرتدین دور دست می‌فرستد [۶۱۷]. جناب نجمی تمام این رویدادها را حذف کرده است فقط از وسط این تفصیلات یک جمله مقطوع و بریده را نقل می‌کند و آن اینکه «وجعلت وفود العرب تقدم الـمدينة يقرون بالصلاة ويمتنعون من أداء الزکاة ومنهم من امتنع من دفعها إلى الصديقس».

[۶۱۵] البداية و النهاية: ج ۶، ص ۳۱۱. [۶۱۶] البداية و النهاية: ج ۶، ص ۳۱۲. [۶۱۷] البداية و النهاية: ج ۶، ص ۳۱۷.

تلبیس دیگر در قصه مالک بن نویره الیربوعی التمیمی

ابن کثیر در [ص ۳۱۲، ج ۶ البداية] می‌نویسد که بنوتمیم مرتد شده و دعوت سجاح کاهنه متنبیه را اجابت نمودند و از آن جمله مالک بن نویره التمیمی بوده است [۶۱۸]که قصد حمله و غارت را بر اهل مدینه داشتند و زکات را انکار نمودند زمانی که خالد بن ولید با لشکر خود به منطقه بطاح می‌رسد امراء و سران بنوتمیم از ایشان استقبال می‌کنند و زکات اموال را به او پرداخت نمودند مگر مالک بن نویره پس در این صورت ایشان مرتد می‌گردند [۶۱۹]. و خالد به مالک می‌گوید: «از همراهی سجاح دست بردار و زکات اموال را که جمع نموده‌اید پرداخت نمایید زیرا زکات هم قرین نماز است. مالک در جواب می‌گوید: صاحب (همراه) (یعنی پیامبر) شما چنین گمانی دارد خالد می‌گوید: آیا پیامبر جصاحب (پیامبر) ماست و شما نیست؟ «يا ضرار! اضرب عنقه» «ای ضرار گردنش را بزن» [۶۲۰].

گروهی از مجاهدین اسلام می‌گویند: «افهمْ لم یؤذنوا ولا صلّوا». ایشان نه اذان گفتند و نه نماز خواندند. البته ابو قتاده الحرث بن ربعی الانصاری گواهی نمازشان را در شبی سردی که دست‌هایشان بسته و از سردی هوا فریاد می‌کشیدند، داد. خالد دستور می‌دهد که با اسراء نباید چنین رفتاری بشود. به آنها لباس گرم بدهید. منادی صدا می‌زند که «أن ادفئوا أسراکم». اسراء را گرم نگاه دارید لشکریان گمان می‌کنند که این ندای اعلام برای کشتن اسراء است. پس همه آنها را می‌کشند و ضرار بن الازور مالک بن نویره را می‌کشد زمانی که منادی متوجه می‌شود که مجاهدین اشتباهاً کلمه «ادفئوا» را «اقتلوا»فهمیده‌اند؛ به طرف آنان رفته تا آنان را متوجه گرداند. هنوز نرسیده که: مردم همه اسرا را کشته بودند بعد می‌گوید: «إذا أراد الله أمراً أصابه» آنچه را خدا بخواهد، می‌شود. بدین خاطر ابوبکر صدیقسمی‌فرماید: «تأوّل (خالد) فأخطأ خالد» در تاویل و گمان خود خطأ کرده است، «فوداه الصديق من عنده». ابوبکر الصدیق خون بهای مالک را از نزد خودش می‌دهد [۶۲۱]. و چنین اشتباهی را خالدسدر زمان رسول خدا جدرباره ابو جذیمه که می‌گفتند: «صبأنا صبأنا». بجای «أسلمنا» مرتکب قتل آنها شده باز هم رسول الله جدیه خون بهای آنها را دادند [۶۲۲].

و اسامه بن زید هم در زمان رسول الله جاشتباهاً فردی را بقتل رسانیده بود و پیامبر به او فرمود: «یا أسامة! أقتلته بعد ما قال لا إله إلا الله قلت: کان متعوّذاً فما زال یکررها حتى تمنیت أنی لم أکن أسلمت قبل ذلک الیوم» [۶۲۳].

این عمل اسامه بن زید غیر عمد و خطأ بوده پیامبر جدو مرتبه او را امیر جیش نمود و فرمود: «وإنّه أحبّ الناس إلىَّ». بخاری: باب بعث النبي جأسامة بن زيد في مرضه الذي توفّي فيه، استعمل النبي جأسامة، وفي رواية:«أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ جبَعَثَ بَعْثًا وَأَمَّرَ عَلَيْهِمْ أُسَامَةَ بْنَ زَيْدٍ، فَطَعَنَ النَّاسُ فِى إِمَارَتِهِ ، فَقَامَ رَسُولُ اللَّهِ جفَقَالَ: إِنْ تَطْعُنُوا فِى إِمَارَتِهِ فَقَدْ كُنْتُمْ تَطْعُنُونَ فِى إِمَارَةِ أَبِيهِ مِنْ قَبْلُ ، وَايْمُ اللَّهِ إِنْ كَانَ لَخَلِيقًا لِلإِمَارَةِ ، وَإِنْ كَانَ لَمِنْ أَحَبِّ النَّاسِ إِلَىَّ ، وَإِنَّ هَذَا لَمِنْ أَحَبِّ النَّاسِ إِلَىَّ بَعْدَهُ» [۶۲۴].

همان گونه که رسول الله جاسامه را بعد از ارتکاب خطأ دوست داشت و به عنوان امیر تعیین نمود ابوبکر الصدیقسنیز در برخورد با خالد همان خط و مسیر را ادامه داد و به روش پیامبر جاقتداء نمود. اما جناب حجت الاسلام همه این واقعات صریح ابن کثیر را در «البداية و بخاری» حذف و نادیده حساب کرده است و بدون دلیل بر علیه خالد بن ولید فاتح و معین سرزمین اسلام و مسلمین می‌تازد.

و فکر می‌کند کسی نیست که تاریخ واقعی اسلام و مسلمین را بر ملا کند. جناب نجمی کسی را که علی بن ابی طالب مشاور، حامی، نگهبان و محافظ اوست ظالم و غاصب می‌داند. معلوم می‌شود که حجت الاسلام در تمام حملات خود بر علیه خلفاء ثلاثه علی بن ابی طالب را هم به همان دید می‌پندارد، اما در ظاهر اسم او را برای خود سپری قرار داده و جرأت نمی‌کند که علناً معائب او را بر سر زبان و قلم بیاورد زیرا کسی که حامی و تابع ظالم و غاصب باشد خودش نیز ظالم و غاصب حساب می‌شود. در نتیجه مؤلف «سیری در صحیحین» در ظاهر دم از محبت علی و اهل بیت او می‌زند و در باطن از سر سفره خوارج و نواصب نان می‌خورد با این فرق که خوارج نام او را علنی می‌گویند و جناب نجمی بجای نام او، اسم داماد و دوستان او را بر سر زبان و قلم آورده تا مردم بی‌علم و بی‌سواد چیزی نفهمند.

خلاصه بحث گذشته اینکه عصمت خون مالک بن نویره از عصمت خون خلیفه سوم عثمان بن عفانسو خون کشته‌شد‌گان جنگ جمل و صفین و خوارج در نهروان بالاتر نبوده و سبب اباحت خون مالک بن نویره بالاتر از اباحت خون عثمانسبوده است و عصمت خون خلیفة شهید از کتاب و سنت بصورت قطع و یقین ثابت شده است بر خلاف مالک بن نویره و شبه‌ی قاتلین عثمانسکه صدها درجه ضعیف‌تر از شبه‌ی قاتلین حسین و علیسبوده است. زیرا عثمانسکسی را نکشته و نه برای خلافت خود با احدی جنگیده و نه قتل احدی را برای ولایت خود طلب نموده است. گرفتن قصاص حکم صریح قرآن است و کشتن قاتلین عثمانسبه مراتب آسان‌تر از آنچه در جمل و صفین رخ داده بود. چرا علیسخون هشتاد هزار مسلمان را از صحابه و تابعین می‌ریزد اما قصاص خون خلیفه وقت را از چند نفر نمی‌گیرد.

و مصداق حدیث: «لا تَرْجِعُوا بَعْدِي كُفَّارًا يَضْرِبُ بَعْضُكُمْ رِقَابَ بَعْضٍ» [۶۲۵]. در چه تاریخ و برای چه کسانی صادق می‌افتد اما اهل سنت برای احترام کل صحابه مهر سکوت بر دهن نهاده و راه تاویل را در پیش گرفته است.

[۶۱۸] همان منبع: ج ۶، ص ۳۲۰. [۶۱۹] همان منبع: ج ۶، ص ۳۲۲. [۶۲۰] همان: ج ۶، ص ۳۲۲. [۶۲۱] الإصابة: ج ۳، ص ۳۵۷ و البداية و النهايه: ج ۶، ص ۳۲۲. [۶۲۲] البداية: ج ۶، ص ۳۲۳. [۶۲۳] بخاری: ج ۲، ص ۶۱۲، باب «بعث النبي جأسامة بن زيد إلى الحرقات». [۶۲۴] صحیح بخاری: ج ۲، ص ۶۴۱ – ۶۴۲، کتاب الـمغازي. [۶۲۵] رواه مسلم کتاب الايمان حدیث: ۱۱۸-۱۲۰، کتاب القسامه حدیث: ۲۹، و رواه البخاري کتاب العلم حدیث: ۴۳ و کتاب الاضاحي حدیث: ۵ و ابو داود: باب الدليل على زياده الإيمان ونقصانه حدیث ۴۶۸۶ و الترمذي: کتاب الفتن حدیث: ۲۱۹۳ باب ۲۸ و مسند احمد: ص ۸۵، ج ۲-۸۷، ج ۲-۱۰۴، ج ۲، ص ۳۷، ج ۵، ۳۹-۴۴-۴۵-۴۹-۶۸، ج ۵. و الدارمي: مناسک، حدیث: ۷۶.

تلبیس دیگر در سرگذشت فدک و میراث پیامبر ج

گفتارهای واهی و بی‌بنیاد نجمی:

۱- مصادره میراث پیامبر ج.

۲- جعل ماده قانون.

۳- این حدیث با قرآن مجید مخالفت دارد.

۴- هیچ‌کس به جز ابوبکر آن را نقل ننموده.

۵- امیر مومنان و حسنین در ادعای فاطمهلبا وی موافقت و همکاری نمودند.

۶- آنچه صدقه است و اختصاص به فقرای مسلمانان دارد بنام خودشان ضبط کنند.

۷- فاطمه و حسنین، ابوبکر را در نقل این حدیث صادق نمی‌دانستند و این ماده قانون را جعلی و ساختگی معرفی نمودند.

۸- اصحاب پیامبر جکسی جز ابوبکر از چنین حدیثی اطلاع نداشت و این مطلبی است که محققین و مورخین اهل سنت آن را تایید نموده‌اند.

۹- و این جریان (مطالبه همسران پیامبر) نشان می‌دهدکه آنها نیز عملاً ابوبکر را در نقل این حدیث تکذیب و این ماده قانون را یک قانون جعلی و ساختگی معرفی نموده و تصریح ‌نمودند که رسول خدا چنین حدیثی نفرموده است و در اسلام (نجمی) چنین قانونی وجود ندارد.

این بود خلاصه گفتارهای فرقه سبائیه.

جواب:

وبه نستعين. روش‌هاي نقل حديث «ما ترکنا صدقه»

۱- «أَنَّ عَائِشَةَ أُمَّ الْمُؤْمِنِينَل أَخْبَرَتْهُ أَنَّ فَاطِمَةَ ابْنَةَ رَسُولِ اللَّهِ جسَأَلَتْ أَبَا بَكْرٍ الصِّدِّيقَ بَعْدَ وَفَاةِ رَسُولِ اللَّهِ جأَنْ يَقْسِمَ لَهَا مِيرَاثَهَا، مَا تَرَكَ رَسُولُ اللَّهِ جمِمَّا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَيْهِ فَقَالَ لَهَا أَبُو بَكْرٍ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ جقَالَ: لاَ نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ. فَغَضِبَتْ فَاطِمَةُ بِنْتُ رَسُولِ اللَّهِ جفَهَجَرَتْ أَبَا بَكْرٍ ... الحديث» [۶۲۶].

و در آخر این روایت آمده است: «فَدَفَعَهَا عُمَرُ إِلَى عَلِيٍّ وَعَبَّاسٍ صدقة». پیامبر جمدینه را در اختیار علی و عباس گذاشت و امّا خیبر و فدک را نگاه داشت تا بهمان مصارف خرج شوند که در حیات رسول الله صرف می‌شدند [۶۲۷].

۲- روایت مالک بن اوس بن حدثان:

در این روایت عمرسرو به عثمان و عبدالرحمان بن عوف و الزبیر و سعد بن وقاص می‌کند و می‌گوید: شما را به خدایی که آسمان و زمین به فرمان پابرجایند، قسم می‌دهم آیا می‌دانید که رسول الله جفرمود: «لاَ نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ». همه گفتند: «قد قال ذلك». بعد عمرسرو به علی و عباسبمی‌کند و می‌گوید: شما را به خدا سوگند می‌دهم آیا می‌دانید «رَسُولَ اللَّهِ جقَدْ قَالَ ذَلِكَ قَالاَ قَدْ قَالَ ذَلِكَ یعنی: (لاَ نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ)». بعد می‌گوید: این مال (فئی) حق رسول الله جبوده که بر شما نزدیکان خویش خرج نموده است و آن را در شما تقسیم کرده است تا این مقدار باقی مانده است پس رسول خدا از این مال مخارج یکسال اهل (ازواج مطهرات) خود را می‌داد و باقی مانده را برای خرید تجهیزات جنگی و مصالح مسلمین می‌گذاشت. شما را به خدا قسم می‌دهم آیا این را می‌دانید؟ همه حاضرین مجلس گفتند: (بلی) بعد رو به علی و عباسبکرد و گفت: شما را هم به خدا قسم می‌دهم آیا این عمل رسول خدا را می‌دانید؟ و بعد از او شیوه ابوبکر الصدیق نیز چنین بوده و ایشان در این عمل پسندیده و فهمیده و بر حق بوده است و بعد از او من نیز چنین می‌کنم. الآن شما آمده‌اید میراث خود را می‌خواهید. من هم می‌گویم که رسول الله جفرموده: «لاَ نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ». و به شما گفتم اگر بخواهید این اموال را در اختیار شما می‌گذارم اما رعایت بیعت و عهد خدا بر شما واجب است. پس مطابق دستور پیامبر و ابوبکر عمل نمایید. آیا این اموال را صحیح و مطابق دستور پیامبر تقسیم نمودم، سپس رو به علی و عباس نمود و گفت: آیا چنین نیست آن دو گفتند: بلی چنین است. فرمود: به خدا سوگند غیر این قضاوت نخواهم کرد [۶۲۸].

در این جلسه عثمان –عبدالرحمن- و الزبیر و سعد بن ابی وقاص و علی و عباس همه این حدیث و این قانون را قبول و تصدیق نمودند.

۳- «باب مَنَاقِبُ قَرَابَةِ رَسُولِ اللَّهِ ج... عَنْ عَائِشَةَ أَنَّ فَاطِمَةَأَرْسَلَتْ إِلَى أَبِى بَكْرٍ تَسْأَلُهُ مِيرَاثَهَا مِنَ النَّبِىِّ جفِيمَا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ ج... فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ جقَالَ: لاَ نُورَثُ، مَا تَرَكْنَا فَهْوَ صَدَقَةٌ، إِنَّمَا يَأْكُلُ آلُ مُحَمَّدٍ مِنْ هَذَا الْمَالِ - يَعْنِى مَالَ اللَّهِ - لَيْسَ لَهُمْ أَنْ يَزِيدُوا عَلَى الْمَأْكَلِ... لأَعْمَلَنَّ فِيهَا بِمَا عَمِلَ فِيهَا رَسُولُ اللَّهِ ج. فَتَشَهَّدَ عَلِىٌّ ، ثُمَّ قَالَ إِنَّا قَدْ عَرَفْنَا يَا أَبَا بَكْرٍ فَضِيلَتَكَ. وَذَكَرَ قَرَابَتَهُمْ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ جوَحَقَّهُمْ . فَتَكَلَّمَ أَبُو بَكْرٍ فَقَالَ وَالَّذِى نَفْسِى بِيَدِهِ ، لَقَرَابَةُ رَسُولِ اللَّهِ جأَحَبُّ إِلَىَّ أَنْ أَصِلَ مِنْ قَرَابَتِى».

«عَنِ ابْنِ عُمَرَ عَنْ أَبِى بَكْرٍشقَالَ ارْقُبُوا مُحَمَّدًا جفِى أَهْلِ بَيْتِهِ» [۶۲۹].

در این روایت جمله: «إِنَّمَا يَأْكُلُ آلُ مُحَمَّدٍ مِنْ هَذَا الْمَالِ».

دوم: «لأَعْمَلَنَّ فِيهَا بِمَا عَمِلَ فِيهَا رَسُولُ اللَّهِ ج».

سوم: «فَتَشَهَّدَ عَلِىٌّ ، ثُمَّ قَالَ إِنَّا قَدْ عَرَفْنَا يَا أَبَا بَكْرٍ فَضِيلَتَكَ».

چهارم: «قالَ أبو بكر: وَالَّذِى نَفْسِى بِيَدِهِ ، لَقَرَابَةُ رَسُولِ اللَّهِ جأَحَبُّ إِلَىَّ أَنْ أَصِلَ مِنْ قَرَابَتِى» [۶۳۰].

پنجم در روایت ابن عمر: «وقال أبوبکر: ارقبوا محمداً في أهل بيته». این پنج جمله تمام تهمت‌های نجمی را برملا کرده و به باد هوا می‌دهد.

۱- آل پیامبرجاز آن اموال باید بخورند همان گونه که ازواج مطهّرات می‌خوردند.

۲- عمل ابوبکر مثل عمل پیامبر جاست.

۳- اعتراف علیسبه فضیلت ابوبکر الصدیقس.

۴- خویشاوندی با رسول خدا جنزد ابوبکر مقدم و محبوب‌تر از قرابت ابوبکر به عمر است.

۵- وصیت مؤکد ابوبکر الصدیق در حق اهل بیت رسول خدا ج.

جناب نجمی همه اینها را حذف و نادیده گرفته و می‌گوید: مصادره میراث پیامبرج، و بنام خودشان ضبط کنند.

دروغ سوم اینجاست که می‌گوید: کسی جز ابوبکر از چنین حدیثی اطلاع نداشت.

و امام بخاری همین حدیث را در کتاب المغازی باب غزوه خیبر با تفصیل بیشتر روایت می‌کند [۶۳۱].

و همچنین در [کتاب الفرائض «باب قول النبي ج: لاَ نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ»] از عائشهلو از مالک بن اوس مانند همان تفصیل که در باب فرض الخمس بازگو نموده، روایت کرده است و همچنین در [کتاب الاعتصام، باب «مَا يُكْرَهُ مِنَ التَّعَمُّقِ وَالتَّنَازُعِ فِى الْعِلْمِ وَالْغُلُوِّ فِى الدِّينِ وَالْبِدَعِ» ص ۱۰۸۴» با تفصیل بیشتر از مالک بن اوس روایت نموده است در این روایت آمده است که عباس می‌گوید: «يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ اقْضِ بَيْنِى وَبَيْنَ الظَّالِمِ. اسْتَبَّا. فَقَالَ الرَّهْطُ عُثْمَانُ وَأَصْحَابُهُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ اقْضِ بَيْنَهُمَا وَأَرِحْ أَحَدَهُمَا مِنَ الآخَرِ. فَقَالَ اتَّئِدُوا أَنْشُدُكُمْ بِاللَّهِ الَّذِى بِإِذْنِهِ تَقُومُ السَّمَاءُ وَالأَرْضُ، هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ جقَالَ: لاَ نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ. يُرِيدُ رَسُولُ اللَّهِ جنَفْسَهُ. قَالَ الرَّهْطُ قَدْ قَالَ ذَلِكَ . فَأَقْبَلَ عُمَرُ عَلَى عَلِىٍّ وَعَبَّاسٍ فَقَالَ أَنْشُدُكُمَا بِاللَّهِ هَلْ تَعْلَمَانِ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ جقَالَ ذَلِكَ . قَالاَ نَعَمْ . قَالَ عُمَرُ فَإِنِّى مُحَدِّثُكُمْ عَنْ هَذَا الأَمْرِ ، إِنَّ اللَّهَ كَانَ خَصَّ رَسُولَهُ جفِى هَذَا الْمَالِ بِشَىْءٍ لَمْ يُعْطِهِ أَحَدًا غَيْرَهُ ، فَإِنَّ اللَّهَ يَقُولُ: ﴿وَمَآ أَفَآءَ ٱللَّهُ عَلَىٰ رَسُولِهِۦ مِنۡهُمۡ فَمَآ أَوۡجَفۡتُمۡ[الحشر: ۶]. الآيَةَ، فَكَانَتْ هَذِهِ خَالِصَةً لِرَسُولِ اللَّهِ ج، ثُمَّ وَاللَّهِ مَا احْتَازَهَا دُونَكُمْ وَلاَ اسْتَأْثَرَ بِهَا عَلَيْكُمْ ، وَقَدْ أَعْطَاكُمُوهَا وَبَثَّهَا فِيكُمْ، حَتَّى بَقِىَ مِنْهَا هَذَا الْمَالُ، وَكَانَ النَّبِىُّ جيُنْفِقُ عَلَى أَهْلِهِ نَفَقَةَ سَنَتِهِمْ مِنْ هَذَا الْمَالِ، ثُمَّ يَأْخُذُ مَا بَقِىَ فَيَجْعَلُهُ مَجْعَلَ مَالِ اللَّهِ، فَعَمِلَ النَّبِىُّ جبِذَلِكَ حَيَاتَهُ، أَنْشُدُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ تَعْلَمُونَ ذَلِكَ فَقَالُوا نَعَمْ. ثُمَّ قَالَ لِعَلِىٍّ وَعَبَّاسٍ أَنْشُدُكُمَا اللَّهَ هَلْ تَعْلَمَانِ ذَلِكَ قَالاَ نَعَمْ. ثُمَّ تَوَفَّى اللَّهُ نَبِيَّهُجفَقَالَ أَبُو بَكْرٍ أَنَا وَلِىُّ رَسُولِ اللَّهِ جفَقَبَضَهَا أَبُو بَكْرٍ فَعَمِلَ فِيهَا بِمَا عَمِلَ فِيهَا رَسُولُ اللَّهِ ج، وَأَنْتُمَا حِينَئِذٍ - وَأَقْبَلَ عَلَى عَلِىٍّ وَعَبَّاسٍ - تَزْعُمَانِ أَنَّ أَبَا بَكْرٍ فِيهَا كَذَا، وَاللَّهُ يَعْلَمُ أَنَّهُ فِيهَا صَادِقٌ بَارٌّ رَاشِدٌ تَابِعٌ لِلْحَقِّ ، ثُمَّ تَوَفَّى اللَّهُ أَبَا بَكْرٍ فَقُلْتُ أَنَا وَلِىُّ رَسُولِ اللَّهِ جوَأَبِى بَكْرٍ . فَقَبَضْتُهَا سَنَتَيْنِ أَعْمَلُ فِيهَا بِمَا عَمِلَ بِهِ رَسُولُ اللَّهِ جوَأَبُو بَكْرٍ، ثُمَّ جِئْتُمَانِى وَكَلِمَتُكُمَا عَلَى كَلِمَةٍ وَاحِدَةٍ وَأَمْرُكُمَا جَمِيعٌ، جِئْتَنِى تَسْأَلُنِى نَصِيبَكَ مِنِ ابْنِ أَخِيكَ، وَأَتَانِى هَذَا يَسْأَلُنِى نَصِيبَ امْرَأَتِهِ مِنْ أَبِيهَا فَقُلْتُ إِنْ شِئْتُمَا دَفَعْتُهَا إِلَيْكُمَا ، عَلَى أَنَّ عَلَيْكُمَا عَهْدَ اللَّهِ وَمِيثَاقَهُ تَعْمَلاَنِ فِيهَا بِمَا عَمِلَ بِهِ رَسُولُ اللَّهِ جوَبِمَا عَمِلَ فِيهَا أَبُو بَكْرٍ وَبِمَا عَمِلْتُ فِيهَا مُنْذُ وَلِيتُهَا، وَإِلاَّ فَلاَ تُكَلِّمَانِى فِيهَا. فَقُلْتُمَا ادْفَعْهَا إِلَيْنَا بِذَلِكَ. فَدَفَعْتُهَا إِلَيْكُمَا بِذَلِكَ، أَنْشُدُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ دَفَعْتُهَا إِلَيْهِمَا بِذَلِكَ قَالَ الرَّهْطُ نَعَمْ. فَأَقْبَلَ عَلَى عَلِىٍّ وَعَبَّاسٍ فَقَالَ أَنْشُدُكُمَا بِاللَّهِ هَلْ دَفَعْتُهَا إِلَيْكُمَا بِذَلِكَ. قَالاَ نَعَمْ. قَالَ أَفَتَلْتَمِسَانِ مِنِّى قَضَاءً غَيْرَ ذَلِكَ فَوَالَّذِى بِإِذْنِهِ تَقُومُ السَّمَاءُ وَالأَرْضُ لاَ أَقْضِى فِيهَا قَضَاءً غَيْرَ ذَلِكَ حَتَّى تَقُومَ السَّاعَةُ ، فَإِنْ عَجَزْتُمَا عَنْهَا فَادْفَعَاهَا إِلَىَّ ، فَأَنَا أَكْفِيكُمَاهَا» [۶۳۲]. در این روایت، جملات ذیل قابل توجه و تفکر هستند.

۱- «اقْضِ بَيْنِى وَبَيْنَ الظَّالِمِ».

۲- «استبّا أو فتسابّا».

۳- «إِنَّ اللَّهَ كَانَ خَصَّ رَسُولَهُ جفِى هَذَا الْمَالِ بِشَىْءٍ لَمْ يُعْطِهِ أَحَدًا غَيْرَهُ».

۴- «فَكَانَتْ هَذِهِ خَالِصَةً لِرَسُولِ اللَّهِ ج».

۵- «وَقَدْ أَعْطَاكُمُوهَا وَبَثَّهَا فِيكُمْ».

۶- «وَكَانَ النَّبِىُّ جيُنْفِقُ عَلَى أَهْلِهِ نَفَقَةَ سَنَتِهِمْ مِنْ هَذَا الْمَالِ».

۷- «ثُمَّ يَأْخُذُ مَا بَقِىَ فَيَجْعَلُهُ مَجْعَلَ مَالِ اللَّهِ». ثم يأخذ ما بقي فيجعله مجعل مال الله.

۸- «ثُمَّ قَالَ لِعَلِىٍّ وَعَبَّاسٍ أَنْشُدُكُمَا اللَّهَ هَلْ تَعْلَمَانِ ذَلِكَ قَالاَ نَعَمْ».

۹- «فَدَفَعْتُهَا إِلَيْكُمَا بِذَلِكَ».

۱۰- «فَقَالَ أَنْشُدُكُمَا بِاللَّهِ».

۱۱- «هَلْ دَفَعْتُهَا إِلَيْكُمَا بِذَلِكَ. قَالاَ نَعَمْ».

۱- عباس و علی به یکدیگر ظالم می‌گفتند.

۲- این مال خالص مال رسول الله جبوده.

۳- کسی دیگر درین مال حقی ندارد.

۴- رسول الله جمخارج ازواج و اولاد و اقرباء خود را از این مال داده‌است.

۵- تجهیزات جنگی را از این مال مهیا می‌کرد.

۶- علی و عباسببه حقیقت و صداقت قول عمرساعتراف نمودند.

۷- عمرساین مال را در اختیار علی و عباس گذاشته بود.

۸- علی و عباس اعتراف کردند که عمرساین مال را در اختیار ما گذاشته است. لکن تعصّب متعصب را نابینا می‌کند و این همه تفصیلات را حذف نموده و امام مسلم در باب حکم الفی این حدیث را به روایت مالک بن اوس مفصل روایت نموده است [۶۳۳]. در روایت مسلم چنین آمده است:

۱- «كَانَتْ أَمْوَالُ بَنِى النَّضِيرِ مِمَّا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِمَّا لَمْ يُوجِفْ عَلَيْهِ الْمُسْلِمُونَ بِخَيْلٍ وَلاَ رِكَابٍ فَكَانَتْ لِلنَّبِىِّ جخَاصَّةً فَكَانَ يُنْفِقُ عَلَى أَهْلِهِ نَفَقَةَ سَنَةٍ وَمَا بَقِىَ يَجْعَلُهُ فِى الْكُرَاعِ وَالسِّلاَحِ عُدَّةً فِى سَبِيلِ اللَّهِ».

۲- «اقْضِ بَيْنِى وَبَيْنَ هَذَا الْكَاذِبِ الآثِمِ الْغَادِرِ الْخَائِنِ».

۳- «ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَى الْعَبَّاسِ وَعَلِىٍّ فَقَالَ أَنْشُدُكُمَا بِاللَّهِ الَّذِى بِإِذْنِهِ تَقُومُ السَّمَاءُ وَالأَرْضُ أَتَعْلَمَانِ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ جقَالَ: لاَ نُورَثُ مَا تَرَكْنَاهُ صَدَقَةٌ قَالاَ نَعَمْ».

۴- «قَالَ عُمَرُ: إِنَّ اللَّهَكَانَ خَصَّ رَسُولَهُ جبِخَاصَّةٍ لَمْ يُخَصِّصْ بِهَا أَحَدًا غَيْرَهُ قَالَ:﴿مَّآ أَفَآءَ ٱللَّهُ عَلَىٰ رَسُولِهِۦ مِنۡ أَهۡلِ ٱلۡقُرَىٰ فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ[الحشر: ۶-۹]».

۵- «ثُمَّ نَشَدَ عَبَّاسًا وَعَلِيًّا بِمِثْلِ مَا نَشَدَ بِهِ الْقَوْمَ أَتَعْلَمَانِ ذَلِكَ قَالاَ نَعَمْ. قَالَ فَلَمَّا تُوُفِّىَ رَسُولُ اللَّهِ جقَالَ أَبُو بَكْرٍ أَنَا وَلِىُّ رَسُولِ اللَّهِ ج».

۶- «فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج:مَا نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ».

۷- «فَرَأَيْتُمَاهُ كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُ لَصَادِقٌ بَارٌّ رَاشِدٌ تَابِعٌ لِلْحَقِّ ثُمَّ تُوُفِّىَ أَبُو بَكْرٍ وَأَنَا وَلِىُّ رَسُولِ اللَّهِ جوَوَلِىُّ أَبِى بَكْرٍ فَرَأَيْتُمَانِى كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنِّى لَصَادِقٌ بَارٌّ رَاشِدٌ تَابِعٌ لِلْحَقِّ».

۸- «فَقُلْتُ إِنْ شِئْتُمْ دَفَعْتُهَا إِلَيْكُمَا عَلَى أَنَّ عَلَيْكُمَا عَهْدَ اللَّهِ أَنْ تَعْمَلاَ فِيهَا بِالَّذِى كَانَ يَعْمَلُ رَسُولُ اللَّهِ جفَأَخَذْتُمَاهَا بِذَلِكَ». [بخاری] [۶۳۴].

۹- «قَالَ (عمر): أَكَذَلِكَ قَالاَ نَعَمْ».

۱۰- «فَإِنْ عَجَزْتُمَا عَنْهَا فَرُدَّاهَا إِلَىَّ» [۶۳۵].

۱۱- و در روایت صالح عن ابن شهاب آمده است.

«فأمّا صدقة بالـمدينة فدفعا عمر إلى علي وعباس».

۱۲- «فغلبه عليها علي».

۱۳- «وَأَمَّا خَيْبَرُ وَفَدَكُ فَأَمْسَكَهُمَا عُمَرُ وَقَالَ هُمَا صَدَقَةُ رَسُولِ اللَّهِ جكَانَتَا لِحُقُوقِهِ الَّتِى تَعْرُوهُ وَنَوَائِبِهِ وَأَمْرُهُمَا إِلَى مَنْ وَلِىَ الأَمْرَ قَالَ فَهُمَا عَلَى ذَلِكَ إِلَى الْيَوْمِ» [۶۳۶].

و در روایت بخاری کتاب المغازی باب حدیث بنی نضیر ص ۵۷۶، ج ۲. این جمله آمده: «فَقُلْتُمَا ادْفَعْهُ إِلَيْنَا بِذَلِكَ. (أي بعهد الله) فَدَفَعْتُهُ إِلَيْكُمَا».

« تقول عائشةل: أَرْسَلَ أَزْوَاجُ النَّبِىِّ جعُثْمَانَ إِلَى أَبِى بَكْرٍ يَسْأَلْنَهُ ثُمُنَهُنَّ مِمَّا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ جفَكُنْتُ أَنَا أَرُدُّهُنَّ، فَقُلْتُ لَهُنَّ أَلاَ تَتَّقِينَ اللَّهَ، أَلَمْ تَعْلَمْنَ أَنَّ النَّبِىَّ جكَانَ يَقُولُ: لاَ نُورَثُ، مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ -يُرِيدُ بِذَلِكَ نَفْسَهُ- إِنَّمَا يَأْكُلُ آلُ مُحَمَّدٍ جفِى هَذَا الْمَالِ . فَانْتَهَى أَزْوَاجُ النَّبِىِّ جإِلَى مَا أَخْبَرَتْهُنَّ» [۶۳۷].

۳- «قَالَ فَكَانَتْ هَذِهِ الصَّدَقَةُ (أي صدقة مدينة أموال بني نضير) بِيَدِ عَلِىٍّ ، مَنَعَهَا عَلِىٌّ عَبَّاسًا فَغَلَبَهُ عَلَيْهَا، ثُمَّ كَانَ بِيَدِ حَسَنِ بْنِ عَلِىٍّ ، ثُمَّ بِيَدِ حُسَيْنِ بْنِ عَلِىٍّ ، ثُمَّ بِيَدِ عَلِىِّ بْنِ حُسَيْنٍ وَحَسَنِ بْنِ حَسَنٍ، كِلاَهُمَا كَانَا يَتَدَاوَلاَنِهَا ، ثُمَّ بِيَدِ زَيْدِ بْنِ حَسَنٍ، وَهْىَ صَدَقَةُ رَسُولِ اللَّهِ جحَقًّا» [۶۳۸].

۴- «قال أبو بکر: والله لقرابة رسول الله جأحبّ إليَّ من أن أصل من قرابتي» [۶۳۹].

این حدیث با سه طرق از ابو هریرهسبه شیوة ذیل روایت شده: «أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ جقَالَ: لاَ يَقْتَسِمُ وَرَثَتِى دِيِنَارًا مَا تَرَكْتُ بَعْدَ نَفَقَةِ نِسَائِى وَمَئُونَةِ عَامِلِى فَهُوَ صَدَقَةٌ» [۶۴۰].

ترجمه عبارت‌ها مختصراً ذکر شده.

۱- اموال بنی نضیر که بنام صدقه مدینه ذکر شده از اموال ویژه پیامبر جبنا به نص صریح قرآن آیه ۶-۷ سوره حشر بوده و گفتار صریح ابوبکر الصدیق و عمر فاروق و عثمان و عبدالرحمن بن عوف و الزبیر و سعید بن ابی وقاص و علی و عباس آن را تأیید می‌نماید

۲- عباسس، عمرسرا با «امیرالمؤمنین» خطاب می‌کند که در بین من و این کاذب و مجرم و غدار و خائن، که علیسباشد، در رابطه به اموال ویژه پیامبر جقضاوت فرما.

۳- عمرسعباس و علیسرا سوگند می‌دهند مبنی بر این که آنها درباره حدیث آگاهی کامل دارند. «لاَ نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ» پس هر دو در حضور پنج نفر حاضر و در مجلس اعتراف می‌کنند که رسول الله جچنین فرموده است.

۴- همچنین عثمان و عبدالرحمن بن عوف و الزبیر و سعد بن ابی و قاص را هم سوگند می‌دهد که آیا شما حدیث: «لاَ نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ» را می‌دانید؟ آنان هم اعتراف می‌کنند که آری، رسول الله جچنین فرموده است.

۵- عمرسبه علیسو عباسسمی‌گوید: که شما در حق ابوبکر و من، گمان کذب و خیانت را داشتید در حالی که ما نسبت به حق شما و این اموال صادق و تابع حق هستیم و عمل ما مطابق عمل رسول خدا جبوده است.

۶- عمرساز علی و عباس تعهّد می‌گیرد و اموال صدقه مدینه را به آنها می‌دهد که مطابق عمل رسول خدا و ابوبکر عمل کنید. آنان در حضور مجلس اعتراف و تعهد می‌کنند که ما به روش رسول خدا عمل می‌کنیم.

۷- علیساین پیمان را نقض کرده و اموال را در ملکیت خود قرار می‌دهد و عموی بزرگوار خود را که پیامبر جدر حق او: «صنو (مثل) أبیه» گفته محروم می‌کند و تا زمان زید بن حسن در نسل علیسمی‌ماند و بصورت ملکیت در آن تصرف می‌کنند.

۸- تمام ازواج مطهرات به حدیث: «لاَ نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ» اعتراف و عمل و از میراث خود صرف نظر می‌کنند.

۹- امّا فاطمهلاین حدیث پدر گرامی خود را قبول نمی‌کند. این عمل پارة تن پیامبر جو برخورد علیسدلیل صریح و روشنی است بر عدم عصمت ایشان است و امام ترمذی حدیث: «لاَ نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ» در [باب ما جاء في ترکه رسول الله ج، کتاب السير، حدیث شماره ۱۶۰۸-۱۶۱۰] از ابو هریره به دو شیوه و از مالک بن اوس روایت نموده است و می‌گوید: در این باب از عمر و طلحه و الزبیر و عبدالرحمن بن وعوف و سعد و عائشهشروایت شده و در [مسند احمد ص ۴، ج ۱ و ص ۶، ج ۱ و ص ۹، ج ۱]. از عائشهلروایت نموده و در [ص ۲۵، ج ۱ ص ۴۷ و ص ۴۸ و ص ۴۹ و ص۶۰] از مالک بن اوس از عمرسروایت کرده است و همچنین در [ص ۴۷، ج ۱، ص ۴۸، ج ۱ و ص ۴۹، ج ۱ و ص ۶۰، ج ۱ و ص ۱۶۲، ج ۱ و ص ۱۷۹، ج ۱ و ص ۱۹۱، ج ۱] از مالک بن اوس از عمر بن خطاب روایت نموده است.

و در [ابوداود کتاب الخراج والامارة والفيء، باب في صفايا رسول الله من الأموال] حدیث مالک بن اوس از عمرسمفصلاً روایت کرده است حدیث [شماره ۲۹۶۳ و حدیث شماره ۲۹۶۶-۲۹۶۵ و حدیث شماره ۲۹۶۷ و حدیث شماره ۲۹۶۸-۲۹۷۲ با سند ضعیف ۲۹۷۳ با سند حسن] و از ابوهریره «عن النبي جقال: لاَ تَقْتَسِمُ وَرَثَتِي دِينَاراً وَلاَ دِرْهَماً مَا تَرَكْتُ بَعْدَ نَفَقَةِ نِسَائِى وَمَؤُونَةِ عَامِلِى فَهُوَ صَدَقَةٌ». روایت شده است و شماره حدیث ۲۹۷۴ و در حدیث شماره ۲۹۷۵ به عبارت: «کلّ مال النبي جصدقة إلا ما أطمعه أهله وکساهم وإنا لانورث». به روایت ابوالبختری و روایت مراجعه ازواج مطهرات را از عائشهلدر شماره ۲۹۷۶ و ۲۹۷۷ روایت نموده است و به همین معنی در شماره ۲۹۶۷ روایت کرده است.

و همچنین مالک [در موطا، کتاب الکلام، باب ما جاء في تركة النبي ج]، از عائشه روایت کرده است ص ۹۹۳، ج ۲ و همچنین حدیث: «لاَ يَقْتَسِمُ وَرَثَتِى دَنَانِيرَ مَا تَرَكْتُ بَعْدَ نَفَقَةِ نِسَائِى وَمُؤْنَةِ عَامِلِى فَهُوَ صَدَقَةٌ». به روایت ابو هریره روایت کرده است [ص ۹۹۳، ج ۲] «عَنْ عَمْرِو بْنِ الْحَارِثِ قَالَ مَا تَرَكَ رَسُولُ اللَّهِ جدِينَارًا وَلاَ دِرْهَمًا وَلاَ عَبْدًا وَلاَ أَمَةً ، إِلاَّ بَغْلَتَهُ الْبَيْضَاءَ الَّتِي كَانَ يَرْكَبُهَا ، وَسِلاَحَهُ ، وَأَرْضًا جَعَلَهَا لاِبْنِ السَّبِيلِ صَدَقَةً» [۶۴۱]. [عن عائشهلو ابن ماجه کتاب الوصايا، باب هل أوصي، حدیث شماره ۲۶۹۵]، حدیث: «لاَ نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ». به اجماع امت و به اعتراف علی و عباسبصحیح و ثابت است و غیر از ابوبکر الصدیقسدیگران هم آن را روایت کرده‌اند. چنانچه در صفحات گذشته نقل گردید و هیچ اختلافی با قرآن ندارد؛ زیرا این یک مسئله استثنائی و مختصّ اشرف و افضل و امام پیامبران است. مثل معراج با جسد عنصری در یک شب، شفاعت کبری در صحرای محشر، و جایزبودن همسرداری بیش از چهار زن که از اختصاصات پیامبر است.

پس همچنین که خطاب ﴿فَٱنكِحُواْبرای امّت است. خطاب ﴿يُوصِيكُمُ ٱللَّهُ فِيٓ أَوۡلَٰدِكُمۡ[النساء: ۱۱]. از پیامبر جمستثنی است و همچنین آیه (۱۲) نساء توسط این آیه برای پیامبر استثناء می‌شود.

﴿وَٱمۡرَأَةٗ مُّؤۡمِنَةً إِن وَهَبَتۡ نَفۡسَهَا لِلنَّبِيِّ إِنۡ أَرَادَ ٱلنَّبِيُّ أَن يَسۡتَنكِحَهَا خَالِصَةٗ لَّكَ مِن دُونِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ[الأحزاب: ۵۰].

چون آیه پیامبر را از امت استثناء می‌کند و بر ایشان، ازدواج با چنین زنی که خود را به پیامبر بخشیده بدون مهریه درست نیست.

و همچنین آیه:

﴿لَّا يَحِلُّ لَكَ ٱلنِّسَآءُ مِنۢ بَعۡدُ وَلَآ أَن تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنۡ أَزۡوَٰجٖ وَلَوۡ أَعۡجَبَكَ حُسۡنُهُنَّ إِلَّا مَا مَلَكَتۡ يَمِينُكَ[الأحزاب: ۵۲].

خاصّه پیامبر جاست و برای امّت نیست و آیه:

﴿وَلَآ أَن تَنكِحُوٓاْ أَزۡوَٰجَهُۥ مِنۢ بَعۡدِهِۦٓ أَبَدًاۚ إِنَّ ذَٰلِكُمۡ كَانَ عِندَ ٱللَّهِ عَظِيمًا[الأحزاب: ۵۳].

این حکم برای پیامبر جاست و امتش را شامل نمی‌شود. اگر ورثه‌ی انبیاء از اموالش میراث برند برای منکرین نبوت ایجاد شبهه و بدگمانی پیدا می‌شود که انبیاء برای جمع‌آوری و بدست آوردن اموال و ثروت مردم را به طرف خود دعوت می‌نمودند. چنانچه پیامبر جبرای رفع و دفع چنین بدگمانی‌هایی از نسل خود و جانشینانش کسی را ولی عهد و جانشین خود نکردند.

و همچنین آیه دوازدة سوره نساء چنین می‌فرماید:

﴿وَلَهُنَّ ٱلرُّبُعُ مِمَّا تَرَكۡتُمۡ إِن لَّمۡ يَكُن لَّكُمۡ وَلَدٞۚ فَإِن كَانَ لَكُمۡ وَلَدٞ فَلَهُنَّ ٱلثُّمُنُ مِمَّا تَرَكۡتُم[النساء: ۱۲].

این آیه اهل بیت پیامبر جرا شامل نمی‌گردد و همچنین آیه شش، سی و سی و یک سوره احزاب اختصاص به ازواج مطهرات پیامبر جدارد نه دیگران. جناب حجت الاسلام در صفحه ۳۶۱ می‌گوید: از اصحاب پیامبر کسی جز ابوبکر از چنین حدیثی اطلاع نداشت و این مطلبی است که محققین و مورخین اهل سنت آن را تایید نموده‌اند که بعنوان نمونه به سه گفتار در این زمینه اکتفا می‌کنیم:

۱- ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه.

۲- سیوطی در تاریخ الخلفاء.

۳- ابن حجر در صواعق محرقه.

جواب:

ابن ابی الحدید به گفته خود نجمی معتزلی مسلک است سیر تفکرات ایشان برخلاف اهل سنت است. سیوطی در تاریخ خلفاء برخلاف آنچه نجمی گمان کرده است می‌گوید: صد و چهار حدیث با سند از ابوبکر الصدیق نقل شده است و از جمله آن احادیث، حدیث شماره ۲۹: «لاَ نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ» است [۶۴۲]. و همچنین می‌گوید: «روي عنه عمر وعثمان وعلي وابن عوف، وابن مسعود، وحذيفه، وابن عمر وابن الزبير وابن عمرو وابن عباس وأنس وزيد بن ثابت والبراء بن عازب وأبوهريرة وعقبة بن الحارث وعبدالرحمن ابنه وزيد بن ارقم وعبدالله بن مغفل وعقبة بن عامر الجهني وعمران بن حصين وأبوبرزة الأسلمي وابوسعيد الخدري وأبوموسي الاشعري وابوالطفيل الليثي وجابر بن عبدالله وبلال و عائشة وأسماء ابنتاه ومن التابعين أسلم مولي عمر وواسط بعلي وخلائقش». و نووی در تهذیب می‌گوید: «ابوبکر الصدیق ۱۴۲ حدیث روایت نموده است» [۶۴۳]. ابن حجر در «الصواعق الـمحرقة» همان حدیث صحیح بخاری را با تفصیل از عائشه از ابوبکر الصدیقسنقل کرده است: «لاَ نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ إِنَّمَا يَأْكُلُ آلُ مُحَمَّدٍ مِنْ هَذَا الْمَالِ» [۶۴۴]. محققین و مورخین اهل سنت تنها این دو نفر نیستند: الان خوانندگان عزیز قضاوت بکنند که جناب نجمی کارش فقط تلبیس و کتمان حق و واقعیت بوده و هست شاید کسانی که در مجلس بحث میراث بودند از این حدیث خبری نداشتند امّا عباسسو علیسبعداً به ثبوت و صحت حدیث مذکور اعتراف نمودند چنانچه در صفحات گذشته نقل گردید.

[۶۲۶] البخاري: ج ۱، ص ۴۳۵، کتاب الجهاد باب فرضي الخمس و مسلم باب حکم الفي: ج ۲، ص ۹۲. [۶۲۷] البخاري: ج ۱، ص ۴۳۵. [۶۲۸] بخاری: ج ۱، ص ۴۳۶، باب فرض الخمس. [۶۲۹] رواهما البخاري: کتاب الـمناقب، ج ۱، ص ۵۲۶ و مسلم باب حکم الفيء ص ۹۱ و مسند احمد: ص ۹-۱۰. [۶۳۰] بخاری: کتاب الـمغازي، ص ۵۷۶، باب حدیث بنی‌نضیر. [۶۳۱] ج ۲، ص ۶۰۹. [۶۳۲] بخاری: ج ۲، ص ۱۰۸۶-۱۰۸۵، و مسلم مختصراً، ج ۲، ص ۸۹ و ابوداود: باب قضايا رسول الله، في الاصول. [۶۳۳] ج ۲، ص ۸۹ و از ابوهریرة مختصراً روایت شده است. [۶۳۴] بخاری: کتاب المغازي باب حدیث بنی‌‌نضیر، ج ۲، ص ۵۷۵. [۶۳۵] مسلم: ج ۲، ص ۹۰-۹۱. [۶۳۶] مسلم: باب حکم الفي، ج ۲، ص ۹۲ و مسند احمد: ج ۱، ص ۶. [۶۳۷] موطا مالک: ج ۲، ص ۹۹۳، کتاب الکلام، مسند امام احمد: ج ۲، ص ۲۶۲. [۶۳۸] بخاری: کتاب المغازي باب حدیث بنی‌نضیر، ج ۲، ص ۵۷۶. [۶۳۹] همان منبع: ج ۲، ص ۵۷۶. [۶۴۰] مسلم: ج ۲، ص ۹۲ – موطا امام مالک: ج ۲، ص ۱۹۳، «عن أبي‌هريرة عن النبي جقال: لاَ نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ»، مسلم: ج ۲، ص ۹۲. [۶۴۱] بخاری: حدیث شماره ۴۴۶۱، کتاب الـمغازي باب مرضي النبي جو وفاته، ج ۹، ص ۷۷۵، ج ۹، فتح الباري: و کتاب الجهاد، باب من لم يري کسر السلاح و عقرالدواب عند الـموت، حدیث شماره ۲۹۱۲، ص ۴۹۵، ج ۷، فتح الباري و نسائی: کتاب الاحباس، حدیث شماره ۳۵۹۴-۳۵۹۵-۳۵۹۶-۳۶۲۱-۳۶۲۲-۳۶۲۳. [۶۴۲] تاريخ الخلفا: ص ۸۹، سیوطی. [۶۴۳] همان: ۸۶. [۶۴۴] صواعق الـمحرقة: ابن حجر، ص ۲۵.

تلبیس در روایت صلح حدیبیه

در این عنوان، مسأله بزرگی را انکار و کتمان نموده است:

اولاً- این صلح و بیعت برای چه کسی بوده است؟

دوم- علیسبر خلاف دستور رسول خدا صلح نامه را می‌نویسد.

سوم- چه جریان و حادثه پیش آمده که عمر بن الخطابسچنان پریشان و بی‌حوصله گردید که غیرت ایمانیش به جوش می‌آید امّا باز هم دست به شمشیر نمی‌برد (بر علیه مشرکین) و غضب خود را فرو می‌برد و مطیع فرمان رسول خدا جمی‌گردد – هو المـستعان.

اولاً- تمام این حادثه بزرگ تاریخ اسلام، برای عثمان ذی النورینسبوده است.

دوم- نافرمانی علیسبزرگ‌تر از پریشانی و ناراحتی عمرساست.

قرآن می‌فرماید:

۱- ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ ٱللَّهَ يَدُ ٱللَّهِ فَوۡقَ أَيۡدِيهِمۡ[الفتح: ۱۰].

«کسانی که با تو بیعت می‌کنند (در حقیقت) تنها با خدا بیعت می‌نمایند و دست خدا بالای دست آنهاست».

۲- ﴿هُوَ ٱلَّذِيٓ أَنزَلَ ٱلسَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ لِيَزۡدَادُوٓاْ إِيمَٰنٗا مَّعَ إِيمَٰنِهِمۡ[الفتح: ۴].

«او کسی است که آرامش را در دل‌های مؤمنان نازل کرد تا ایمانی بر ایمانشان بیفزایند».

۳- ﴿لَّقَدۡ رَضِيَ ٱللَّهُ عَنِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ إِذۡ يُبَايِعُونَكَ تَحۡتَ ٱلشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمۡ فَأَنزَلَ ٱلسَّكِينَةَ عَلَيۡهِمۡ وَأَثَٰبَهُمۡ فَتۡحٗا قَرِيبٗا ١٨[الفتح: ۱۸].

«خداوند از مؤمنان هنگامی که در زیر آن درخت با تو بیعت کردند راضی و خشنود شد، خدا آنچه را در درون دل‌هایشان (از ایمان و صداقت) نهفته بود می‌دانست، از این‌رو آرامش را بر دل‌هایشان نازل کرد و پیروزی نزدیکی بعنوان پاداش نصیب آنها فرمود».

۴- ﴿وَمَغَانِمَ كَثِيرَةٗ يَأۡخُذُونَهَاۗ وَكَانَ ٱللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمٗا ١٩[الفتح: ۱۹].

«و همچنین غنائم بسیاری که آن را بدست می‌آورید و الله عزیز و حکیم است».

۱- نزول آرامش بعد از ناراحتی‌های تمام مؤمنین بوده است. از جمله: عمر بن الخطاب است که از همه ناراحت‌تر بود.

۲- بشارت ایمان کامل برای صحابه.

۳- و الله تعالى پروردگار رضامندی خود را بصیغه ماضی برای تمام صحابه همراه پیامبر که برای حمایت و انتقام خون عثمانسبا پیامبر جدر زیر درخت بیعت نمودند، اعلام و نازل فرمود. اما فرقه سبائی از رضایت پروردگار تعالى ناراضی‌اند و تا قیامت می‌سوزند و رنج می‌برند جمله ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ ٱللَّهَ يَدُ ٱللَّهِ فَوۡقَ أَيۡدِيهِمۡ[الفتح: ۱۰]. ﴿لَّقَدۡ رَضِيَ ٱللَّهُ عَنِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ[الفتح: ۱۸]. سوره فتح یک تاج خدائی برای پیامبر جو همه صحابه همراه: و بیعت کنندگان برای انتقام جوئی خون عثمان و بویژه خود عثمان است. بسیار کم دیده شود که کسی به چنین فضیلت و شرفی نائل گردد الاّ عائشه صدیقهلکه شانزده آیه برای عصمت او نازل شده است. اما روایت صحیحین امام بخاری در کتاب [الشروط باب «الشُّرُوطِ فِى الْجِهَادِ وَالْمُصَالَحَةِ مَعَ أَهْلِ الْحَرْبِ وَكِتَابَةِ الشُّرُوطِ» ص ۳۷۸، ج ۱] در یک روایت مفصل از مسور بن مخرمه و مروان بن الحکم: جملات ذیل را نقل می‌کند.

۱- «قال ج: لاَ يَسْأَلُونِى خُطَّةً يُعَظِّمُونَ فِيهَا حُرُمَاتِ اللَّهِ إِلاَّ أَعْطَيْتُهُمْ إِيَّاهَا». «هر چه از من بخواهند (یعنی مشرکین مکه) که در آن (شرط) احترام و عظمت حرمات الله باشد من موافقت می‌کنم».

۲- بعد از بدیل عروه بن مسعود از طرف اهل مکه بخدمت پیامبر جمی‌رسد و بعد از ملاقات پیامبر جدو مرتبه به مکه می‌رود و با اهل مکه صحبت می‌کند و می‌گوید: «فَقَالَ أَىْ قَوْمِ، وَاللَّهِ لَقَدْ وَفَدْتُ عَلَى الْمُلُوكِ، وَوَفَدْتُ عَلَى قَيْصَرَ وَكِسْرَى وَالنَّجَاشِىِّ وَاللَّهِ إِنْ رَأَيْتُ مَلِكًا قَطُّ، يُعَظِّمُهُ أَصْحَابُهُ مَا يُعَظِّمُ أَصْحَابُ مُحَمَّدٍ جمُحَمَّدًا، وَاللَّهِ إِنْ تَنَخَّمَ نُخَامَةً إِلاَّ وَقَعَتْ فِى كَفِّ رَجُلٍ مِنْهُمْ، فَدَلَكَ بِهَا وَجْهَهُ وَجِلْدَهُ، وَإِذَا أَمَرَهُمُ ابْتَدَرُوا أَمْرَهُ وَإِذَا تَوَضَّأَ كَادُوا يَقْتَتِلُونَ عَلَى وَضُوئِهِ، وَإِذَا تَكَلَّمَ خَفَضُوا أَصْوَاتَهُمْ عِنْدَهُ».

بعد از عروه شخص دیگری از قبیله بنی کنانه از اهل مکه به حدیبیه و به خدمت رسول خدا می‌آید هنگامی که صحابه را در حال لبیک‌گرفتن: و تقدیم هدایا را می‌بیند می‌گوید: «سُبْحَانَ اللَّهِ مَا يَنْبَغِى لِهَؤُلاَءِ أَنْ يُصَدُّوا عَنِ الْبَيْتِ». بعد از مکرز، سهیل بن عمر و یکی از سران مشرکین مکه می‌رسد می‌گوید: بیایید و صلح‌نامه را بنویسید. پیامبر جبنا به بیان اسحاق: به علیسمی‌گوید: بنویس. «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ». سهیل می‌گوید: نه، بنویس «بِاسْمِكَ اللَّهُمَّ». مسلمانان می‌گویند: «وَاللَّهِ لاَ نَكْتُبُهَا إِلاَّ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ». بعد پیامبر جمی‌گوید: بنویس «بِاسْمِكَ اللَّهُمّ هَذَا مَا قَاضَى عَلَيْهِ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ». سهیل می‌گوید: «وَاللَّهِ لَوْ كُنَّا نَعْلَمُ أَنَّكَ رَسُولُ اللَّهِ مَا صَدَدْنَاكَ عَنِ الْبَيْتِ وَلاَ قَاتَلْنَاكَ».«ما اگر می‌دانستیم که شما رسول الله هستید شما را از ورود به کعبه منع نمی‌کردیم و با شما جنگ نمی‌کردیم». بنویس محمد بن عبدالله. بعد پیامبر جمی‌فرماید: «وَاللَّهِ إِنِّى لَرَسُولُ اللَّهِ وَإِنْ كَذَّبْتُمُونِى». بنویس محمد بن عبدالله. علیسمی‌گوید: «لاَ وَاللَّهِ لاَ أَمْحُوكَ أَبَدًا» نه، قسم به خدا من کلمه رسول الله را پاک نمی‌کنم بعد رسول خدا دستور می‌دهد که بنویسید: «هَذَا مَا قَاضَى عليه مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ». با شرایط ذیل:

۱- « لاَ يَدْخُلَ مَكَّةَ بِسِلاَحٍ إِلاَّ فِى الْقِرَابِ».

۲- «ذَلِكَ مِنَ الْعَامِ الْمُقْبِلِ».

۳- «عَلَى أَنْ يُقِيمَ بِهَا ثَلاَثَةَ أَيَّامٍ».

۴- «وَأَنْ لاَ يَخْرُجَ مِنْ أَهْلِهَا بِأَحَدٍ ، إِنْ أَرَادَ أَنْ يَتْبَعَهُ».

۵- «وَأَنْ لاَ يَمْنَعَ أَحَدًا مِنْ أَصْحَابِهِ أَرَادَ أَنْ يُقِيمَ بِهَا. وفي رواية: وَعَلَى أَنَّهُ لاَ يَأْتِيكَ مِنَّا رَجُلٌ ، وَإِنْ كَانَ عَلَى دِينِكَ، إِلاَّ رَدَدْتَهُ إِلَيْنَا. قَالَ الْمُسْلِمُونَ سُبْحَانَ اللَّهِ كَيْفَ يُرَدُّ إِلَى الْمُشْرِكِينَ وَقَدْ جَاءَ مُسْلِمًا».

«فَبَيْنَمَا هُمْ كَذَلِكَ إِذْ دَخَلَ أَبُو جَنْدَلِ بْنُ سُهَيْلِ بْنِ عَمْرٍو يَرْسُفُ فِى قُيُودِهِ، وَقَدْ خَرَجَ مِنْ أَسْفَلِ مَكَّةَ، حَتَّى رَمَى بِنَفْسِهِ بَيْنَ أَظْهُرِ الْمُسْلِمِينَ. فَقَالَ سُهَيْلٌ هَذَا يَا مُحَمَّدُ أَوَّلُ مَا أُقَاضِيكَ عَلَيْهِ أَنْ تَرُدَّهُ إِلَىَّ. فَقَالَ النَّبِىُّ ج: إِنَّا لَمْ نَقْضِ الْكِتَابَ بَعْدُ . قَالَ فَوَاللَّهِ إِذًا لَمْ أُصَالِحْكَ عَلَى شَىْءٍ أَبَدًا . قَالَ النَّبِىُّ ج: فَأَجِزْهُ لِى . قَالَ مَا أَنَا بِمُجِيزِهِ لَكَ . قَالَ: بَلَى ، فَافْعَلْ. قَالَ مَا أَنَا بِفَاعِلٍ . قَالَ مِكْرَزٌ بَلْ قَدْ أَجَزْنَاهُ لَكَ . قَالَ أَبُو جَنْدَلٍ أَىْ مَعْشَرَ الْمُسْلِمِينَ، أُرَدُّ إِلَى الْمُشْرِكِينَ وَقَدْ جِئْتُ مُسْلِمًا أَلاَ تَرَوْنَ مَا قَدْ لَقِيتُ وَكَانَ قَدْ عُذِّبَ عَذَابًا شَدِيدًا فِى اللَّهِ. قَالَ فَقَالَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ فَأَتَيْتُ نَبِىَّ اللَّهِ جفَقُلْتُ أَلَسْتَ نَبِىَّ اللَّهِ حَقًّا قَالَ: بَلَى. قُلْتُ أَلَسْنَا عَلَى الْحَقِّ وَعَدُوُّنَا عَلَى الْبَاطِلِ قَالَ « بَلَى » . قُلْتُ فَلِمَ نُعْطِى الدَّنِيَّةَ فِى دِينِنَا إِذًا قَالَ: إِنِّى رَسُولُ اللَّهِ، وَلَسْتُ أَعْصِيهِ وَهْوَ نَاصِرِى... الحديث». [بخاری: کتاب الصلح، باب کيف يکتب هذا ما صالح فلان بن فلان] [۶۴۵].

۱- امسال اجازه عمره را نمی‌دهیم.

۲- سال آینده برای عمره بیایید در حالی که شمشیرها در غلاف باشند.

۳- و مدت اقامت شما سه روز هست.

۴- و هیچ کس از اهل مکه و لو اینکه مسلمان بشود نباید با شما بیاید و اگر نزد شما آمد، او را برگردانید.

با این شرایط مسلمانان ناراحت شدند و گفتند: سبحان الله، چگونه یک مسلمان را به دست مشرکین دهیم؟ در همین حال ابو جندل پسر سهیل با غُل و زنجیری که بر پاهایش داشت از پائین مکه بیرون آمد و خود را در داخل مسلمانان انداخت و فریاد زد: ای گروه مسلمین من را دوباره بدست مشرکین می‌دهید با آن همه شکنجه و عذابی که از دست‌شان دیده‌ام از آن طرف سهیل بن عمرو می‌گفت: اگر ابوجندل را در اختیار ما نگذارید، با شما صلح و عهدنامه‌ای ندارم. هر چه پیامبر جاصرار نمود که ابو جندل را بگذارید تا با ما بیاید سهیل قبول نکرد.

بدین سبب همه صحابه ناراحت، غمگین و پریشان شدند و عمرسخشمگین شد و علی نیز بر خلاف دستور پیامبر، کلمه رسول الله را حذف نکرد. زیرا در ظاهر، این صلح بر خلاف عقل و به ذلت مسلمانان تمام گردید، اما در نهایت پیروزی بزرگی برای پیش برد اسلام و مسلمین داشت و یک سوره کامل بنام سوره فتح نازل گردید.

اندوه مسلمانان آنچنان بود که غیر از خدا کسی دیگر نمی‌توانست آن را از دل مسلمانان بیرون کند. فقط الله تعالى بود که به مسلمانان آرامش و تسکین بخشید. و به ایشان وعده پاداش بزرگ و بشارت دنیا و آخرت را عطا فرمود. همچنین به پیامبر بشارت فتح و مغفرت از گناه اول و آخر را عنایت نمود.

﴿إِنَّا فَتَحۡنَا لَكَ فَتۡحٗا مُّبِينٗا ١ لِّيَغۡفِرَ لَكَ ٱللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنۢبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ وَيُتِمَّ نِعۡمَتَهُۥ عَلَيۡكَ وَيَهۡدِيَكَ صِرَٰطٗا مُّسۡتَقِيمٗا ٢ وَيَنصُرَكَ ٱللَّهُ نَصۡرًا عَزِيزًا ٣[الفتح: ۱-۳]. ﴿لَّقَدۡ صَدَقَ ٱللَّهُ رَسُولَهُ ٱلرُّءۡيَا بِٱلۡحَقِّۖ لَتَدۡخُلُنَّ ٱلۡمَسۡجِدَ ٱلۡحَرَامَ إِن شَآءَ ٱللَّهُ ءَامِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُءُوسَكُمۡ وَمُقَصِّرِينَ لَا تَخَافُونَۖ فَعَلِمَ مَا لَمۡ تَعۡلَمُواْ فَجَعَلَ مِن دُونِ ذَٰلِكَ فَتۡحٗا قَرِيبًا ٢٧ هُوَ ٱلَّذِيٓ أَرۡسَلَ رَسُولَهُۥ بِٱلۡهُدَىٰ وَدِينِ ٱلۡحَقِّ لِيُظۡهِرَهُۥ عَلَى ٱلدِّينِ كُلِّهِۦۚ وَكَفَىٰ بِٱللَّهِ شَهِيدٗا ٢٨ مُّحَمَّدٞ رَّسُولُ ٱللَّهِۚ وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ أَشِدَّآءُ عَلَى ٱلۡكُفَّارِ رُحَمَآءُ بَيۡنَهُمۡ[الفتح: ۲۷-۲۹].

این همه بشارت، پاداش، تایید و تسلّی برای پیامبر خدا جبجای آن همه ناراحتی و فشار مشرکین مکه است.

و همچنین به اصحاب رسول الله جنعمتها و بشارت‌هایی عنایت فرمود و در عوض ناراحتی‌های آنان، آرامش، سکون قبلی، و وعده رضامندی خود از آنان را اعلام فرمود:

۱- ﴿هُوَ ٱلَّذِيٓ أَنزَلَ ٱلسَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ لِيَزۡدَادُوٓاْ إِيمَٰنٗا مَّعَ إِيمَٰنِهِمۡ[الفتح: ۴].

۲- ﴿لِّيُدۡخِلَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ وَٱلۡمُؤۡمِنَٰتِ جَنَّٰتٖ تَجۡرِي مِن تَحۡتِهَا ٱلۡأَنۡهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَا وَيُكَفِّرَ عَنۡهُمۡ سَيِّ‍َٔاتِهِمۡۚ وَكَانَ ذَٰلِكَ عِندَ ٱللَّهِ فَوۡزًا عَظِيمٗا ٥[الفتح: ۵].

۳- ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ ٱللَّهَ يَدُ ٱللَّهِ فَوۡقَ أَيۡدِيهِمۡ[الفتح: ۱۰].

۴- ﴿لَّقَدۡ رَضِيَ ٱللَّهُ عَنِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ إِذۡ يُبَايِعُونَكَ تَحۡتَ ٱلشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمۡ فَأَنزَلَ ٱلسَّكِينَةَ عَلَيۡهِمۡ وَأَثَٰبَهُمۡ فَتۡحٗا قَرِيبٗا ١٨ وَمَغَانِمَ كَثِيرَةٗ يَأۡخُذُونَهَاۗ وَكَانَ ٱللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمٗا ١٩ وَعَدَكُمُ ٱللَّهُ مَغَانِمَ كَثِيرَةٗ تَأۡخُذُونَهَا فَعَجَّلَ لَكُمۡ هَٰذِهِۦ وَكَفَّ أَيۡدِيَ ٱلنَّاسِ عَنكُمۡ وَلِتَكُونَ ءَايَةٗ لِّلۡمُؤۡمِنِينَ وَيَهۡدِيَكُمۡ صِرَٰطٗا مُّسۡتَقِيمٗا ٢٠[الفتح: ۱۸-۲۰].

۵- ﴿فَعَلِمَ مَا لَمۡ تَعۡلَمُواْ فَجَعَلَ مِن دُونِ ذَٰلِكَ فَتۡحٗا قَرِيبًا[الفتح: ۲۷].

۶- ﴿إِذۡ جَعَلَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ فِي قُلُوبِهِمُ ٱلۡحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ ٱلۡجَٰهِلِيَّةِ فَأَنزَلَ ٱللَّهُ سَكِينَتَهُۥ عَلَىٰ رَسُولِهِۦ وَعَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ وَأَلۡزَمَهُمۡ كَلِمَةَ ٱلتَّقۡوَىٰ وَكَانُوٓاْ أَحَقَّ بِهَا وَأَهۡلَهَاۚ وَكَانَ ٱللَّهُ بِكُلِّ شَيۡءٍ عَلِيمٗا ٢٦[الفتح: ۲۶].

و در مقابل صحابه، منافقین و مشرکین را سرزنش نموده و تهدید و توبیخ می‌کند.

﴿وَيُعَذِّبَ ٱلۡمُنَٰفِقِينَ وَٱلۡمُنَٰفِقَٰتِ وَٱلۡمُشۡرِكِينَ وَٱلۡمُشۡرِكَٰتِ ٱلظَّآنِّينَ بِٱللَّهِ ظَنَّ ٱلسَّوۡءِۚ عَلَيۡهِمۡ دَآئِرَةُ ٱلسَّوۡءِۖ وَغَضِبَ ٱللَّهُ عَلَيۡهِمۡ وَلَعَنَهُمۡ وَأَعَدَّ لَهُمۡ جَهَنَّمَۖ وَسَآءَتۡ مَصِيرٗا ٦[الفتح: ۶].

و همچنین آیه یازده تا سیزده و آیه پانزده تا شانزده و آیه ۲۶ الفتح. در نتیجه جناب نجمی با حمایت و جانبداری از کفّار و مشرکین مکه، تمام مقاصد سوره الفتح و این واقعه تاریخی را دگرگون و تحریف و تغییر می‌دهد. خداوند رضامندی خود را نسبت به صحابه اعلام می‌دارد و نجمی بر عکس بیان قرآن، انزجار خود را از صحابه اعلام می‌کند در اینجا تنها عمر بن الخطابسنبوده که علیه ابو جندل خشمگین شد، بلکه پیامبر جو تمامی صحابه با دیدن ابو جندل ناراحت شدند؛ لکن عمرسغم خود را اظهار نمود و گفت: ما وقتی که بر حق هستیم چرا تحت ذلّت قرار بگیریم و آن را قبول کنیم؟ اما از آن حکمت و فوائد باطنی که در این صلح نهفته بود، خبری نداشت چنانچه در آیه ۲۷ سوره فتح می‌فرماید:

﴿فَعَلِمَ مَا لَمۡ تَعۡلَمُواْ[الفتح: ۲۷].

«خدا می‌داند آنچه را که شما نمی‌دانستید».

سهل بن حنیف می‌گوید: در مقابل قول خدا و رسول نباید از نظر خود پیروی کرد و ما نمی‌توانستیم با عقل قول رسول الله جرا ردّ بکنیم و اگر ردّ می‌کردیم، در روز آمدن ابو جندل این کار را انجام می‌دادیم [۶۴۶]. پس عمرسو سایرین هیچ یک، دستور رسول خدا را رد و انکار نکرده‌اند گرچه از تحویل ابوجندل و شرایط سهیل بن عمرو بسیار ناراحت و غمگین شدند و بیش از تمامی آنان علیسخشمگین شد و برخلاف دستور پیامبر جکلمه رسول الله را پاک نکردند و پیامبر جتمام شرایط سهیل را پذیرفتند تا در سرزمین حرم خونی ریخته نشود (تا جایی که امکان تحمل و صبر هست) به همین خاطر فرمود: «لا يسألونني خطة يعظمون فيها حرمات الله إلا أعطيتُهم إياها». هر چه از من درخواست کنند و شرط قرار دهند و در آن شرط احترام و عظمت حرمات الله باشد، من قبول کرده و موافقت می‌کنم. و سبب بیعت، گمان قتل عثمانسبوده است [۶۴۷].

[۶۴۵] بخاری: ج ۱، ص ۳۷۲ و کتاب الشروط، ج ۱، ص ۳۸۰ و صحیح مسلم: ج ۲، ص ۱۰۴ باب صلح الحديبية. [۶۴۶] بخاری: باب غزوه الحديبية، ج ۲، ص ۶۰۲ و صحیح مسلم: ج ۲، ص ۱۰۶. [۶۴۷] تفسیر جامع البيان ابن جرير طبري: جز ۲۶، ص ۵۳، تفسیر قرطبی: ج ۱۶، ص ۱۸۲.

اعتراض در مورد مخالفت با وصیت نامه‌ رسول الله

۱- مخالفت با رسول خدا در موضوع نوشتن وصیت‌نامه .

جواب:

مخالفت و عدم اطاعت از فرمان صریح رسول خدا جاز جانب مسئول این امر بوده است و آن مامور شیر خدا فاتح خیبر است و این دومین نافرمانی اسداللهساست. ایشان در صلح حدیبیه به امر رسول خدا که فرموده بود: «اکتب محمد بن عبدالله». «بنویس محمد پسر عبدالله». علیسمی‌گوید: «لاَ وَاللَّهِ لاَ أَمْحُوكَ أَبَدًا». «نه قسم به خدا من کلمه رسول الله را پاک نمی‌کنم» [۶۴۸]. و بعد خود پیامبر جکلمه رسول الله را حذف می‌کند. سوال در اینجاست که آیا علیساز پیامبر خدا جداناتر بوده و مصلحت را بهتر می‌دانست که به دستور رسول خدا جعمل نمی‌کند یا اینکه خاتم الانبیاء داناتر است و مصلحت را می‌داند؟

و این عمل علیسسبب جدال بزرگی در حال احرام و در سرزمین حرم شد لیکن رسول خدا جبه حرف علی گوش نکرد و صلح‌نامه را با آن همه شرایط می‌نویسد که در نتیجه همین صلح، آن همه فوائد و پاداش و رضامندی پروردگار به پیامبر جو صحابه کرام حاصل می‌گردد.

نافرمانی دوم: نیاوردن قلم و قرطاس و ننوشتن وصیتنامه پر بار و پر حکمت رسول خدا جاست: «قال علي: أَمَرَنِى النَّبِىُّ جأَنْ آتِيَهُ بِطَبَقٍ يَكْتُبُ فِيهِ مَا لاَ تَضِلُّ أُمَّتُهُ مِنْ بَعْدِهِ قَالَ: فَخَشِيتُ أَنْ تَفُوتَنِى نَفْسُهُ. قَالَ قُلْتُ إِنِّى أَحْفَظُ وَأَعِى . قَالَ: أُوصِى بِالصَّلاَةِ وَالزَّكَاةِ وَمَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ» [۶۴۹].

«علیسمی‌گوید: پیامبر جمن را امر نمود که برایش طبق (آنچه بر آن نوشته شود) بیارم که در آن مطالبی بنویسد که امتش بعد از او سرگردان نشوند. من از خوف اینکه او فوت نشود و در حال قبض روح حاضر نباشم، نرفتم و گفتم: آنچه بگوید آن را حفظ می‌کنم نیاز به کتابت ندارد سپس پیامبر جبدون نوشتن، برای اهمیت نماز و زکات و رعایت حقوق بردگان وصیت نموده». و در روایات بخاری و مسلم آمده است که رسول خدا جدر همان حال به اخراج یهود و نصاری از سرزمین جزیره العرب وصیت نمود و همچنین دستور داد که حقوق وفود را همانگونه که من داده‌ام به ایشان جائزه بدهند و راوی حدیث مذکور، سلیمان یا سعید بن جبر مسئله سوم را فراموش کرده‌اند. بعضی‌ها حدس می‌زنند که وصیت سوم مجهز نمودن و فرستادن لشکر اسامهسبوده است و الله اعلم. تا اینجا علیسبا صحابه و پیامبر جبرای انجام وصیت بدون نیاز برای نوشتن متفق بوده‌اند و این واقعه روز پنجشنبه بود و چهار روز بعد پیامبر جدر قید حیات بوده است دوباره به هیچ کس دستور نداده است که قلم و کاغذ بیاورند. پس معلوم می‌شود که نوشتن وصیت‌نامه لازم و ضروری نبوده است و بیان آن شفاهاً کافی و شافی است و استنباط علیسو عمرسصحیح بود. چون در غیر این صورت هر دو مقصر محسوب می‌شدند.

[۶۴۸] بخاری: ج ۱، ص ۳۷۲، کتاب الصلح: و ج ۱، ص ۳۷۹، کتاب الشروط. [۶۴۹] مسند احمد: ج ۱، ص ۹۰.

تحریف در املا و ترجمه جملات توسط مولف سیری در صحیحین

قابل توجه در این حدیث: استعمال کلمه: «هجر رسول الله» «وغلب عليه الوجع»می‌باشد گرچه مفهوم و مضمون هر دو جمله یکی است و نسبت دادن هجر و هذیان گوئی به ساحت مقدس خاتم الانبیاء جمی‌باشد، (و حاشا از مقام نبوت) لیکن روایات احادیث و مؤلفان کتب اهل سنت چون دیده‌اند که نسبت (هجر) و هذیان صریح از طرف خلیفه نسبت به پیامبر اکرم مورد انتقاد و ایراد می‌باشد و چنین نسبتی مخالف نصّ صریح قرآن است ﴿مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمۡ وَمَا غَوَىٰ ٢[النجم: ۲]. با روش همیشگی خود، به مقام دستور و مصلح برآمده و در این حدیث اینگونه تصرف کرده‌اند: آورده‌اند: «فقالوا: هجر رسول الله ج». و یا تعبیر به بعض شده است .... و بجای کلمه: «هجر» «غلب عليه الوجع»را که تا حدس جنبه کنائی دارد به کار برده‌اند.

جواب:

وهو الـمستعان.در نکته دوم جناب نجمی، کلمه «أهجر» بالاستفهام را تحریف به هجر نموده است. دوم هجر را برخلاف زبان عرب ترجمه می‌کند. امام بخاری و مسلم در [باب کتابة العلم، ص ۲۲، ج ۱ و مسلم: در باب «ترك الوصية لـمـن ليس له شيء» ص ۴۳، ج ۲] با جمله غلبه الوجع روایت نموده‌اند.

و بخاری در [کتاب الجهاد باب جوائز الوفد و کتاب الـمغازی باب مرض النبي جووفاته] به عبارت: «فقالوا: أهجر رسول الله ج... فَقَالُوا مَا لَهُ أَهَجَرَ اسْتَفْهِمُوهُ». و همچنان [بخاری: در کتاب الجهاد، باب إخراج اليهود من جزيرة العرب، ص ۴۴۹، ج ۱]، و [مسلم: باب ترك الوصية لـمن ليس له شيء يوصي فيه، ص ۴۲، ج ۲] به عبارت: «مَا لَهُ أَهَجَرَ اسْتَفْهِمُوهُ = وَقَالُوا مَا شَأْنُهُ أَهَجَرَ اسْتَفْهِمُوهُ». روایت نموده‌اند. و [بخاری در مغازی، باب مرض النبي جو کتاب الـمرض و کتاب ص ۸۴۶، ج ۲ الاعتصام، باب کراهية الاختلاف، ص ۱۰۹۵، ج ۲] به عبارت: «قال بعضهم: إنّ رسول الله جقد غلبه الوجع (و)قد غلب عليه الوجع» روایت کرده است:

کلمه هجر در بخاری و مسلم نیامده.

بحث دوم در ترجمه هجر: در قرآن آمده است: ﴿وَٱهۡجُرُوهُنَّ فِي ٱلۡمَضَاجِعِ[النساء: ۳۴]. «از خوابگاه زنان، جدائی اختیار کنید». یعنی با آنها نخوابید و جماع را ترک کنید [۶۵۰]. و در سوره مریم آیه ۴۶ می‌گوید: ﴿وَٱهۡجُرۡنِي مَلِيّٗا[مریم: ۴۶]. برای مدتی طولانی مرا تنها بگذار و رها کن و در سوره مزمل آیه (۱۰) می‌گوید: ﴿وَٱهۡجُرۡهُمۡ هَجۡرٗا جَمِيلٗا[المزمل: ۱۰]. «از آنها بطرز نیکو دوری گزین». و در سوره مدثر آیه ۵ می‌گوید: ﴿وَٱلرُّجۡزَ فَٱهۡجُرۡ ٥[المدثر: ۵]. «از پلیدی دوری کن» «هجر الشئي» آن را ترک کرد و دست کشید.

این همه از یک مصدر ثلاثی مجرد و بمعنی ترک کردن است آنچه نجمی می‌گوید، در بخاری و مسلم نیامده بلکه ساخت خود اوست و در بخاری کتاب الایمان در حدیث صحیح و مرفوع آمده است: «وَالْمُهَاجِرُ مَنْ هَجَرَ مَا نَهَى اللَّهُ عَنْهُ». «مهاجر واقعی کسی است که آنچه را خدا منع کرده است آنها را ترک کند». پس معنی صحیح حدیث اینست آیا رسول خدا جاز دستور نوشتن صرف نظر و آن را ترک نمود (استفهموه) دو مرتبه از او جبپرسید: یک اشکال و یک پاسخ.

تکلیف کسانی که به امر «ائْتُونِى بِكِتَابٍ أَكْتُبُ لَكُمْ كِتَابًا لاَ تَضِلُّوا بَعْدَهُ». بالخصوص کسی که مامور به آوردن قلم و کاغذ بوده که علیسباشد و کسی که می‌گوید: «قد غلبه الوجع وعندنا کتاب الله حسبنا». که عمرسباشد و قول رسول خدا ج: «قوموا عنّي». «بلند شوید از دور من». یا: «دعوني». مرا رها کنید که آنچه من در آنم بهتر از آنچه هست که شما مرا به آن دعوت می‌دهید، چیست؟ نویسنده در پاسخ این سوال مهّم می‌گوید:

بشر از خطاء و نسیان تشکیل یافته است و خطای علی و عمرلنیز در استدلال و استنباط خود مرتکب اشتباه شده‌اند و شخصیت ایشان صدها درجه کم‌تر و پایین‌تر از شخصیت رسول خدا است و ما می‌بینیم که انبیاء کرام در بعضی از استنباط‌های خود به خطا رفته‌اند.

چنانچه در سوره انفال آیه ۶۷-۶۸ خطای پیامبر جرا (در گرفتن فدیه از اسراء) بیان داشته و او را متوجه می‌کند:

﴿مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَن يَكُونَ لَهُۥٓ أَسۡرَىٰ حَتَّىٰ يُثۡخِنَ فِي ٱلۡأَرۡضِۚ تُرِيدُونَ عَرَضَ ٱلدُّنۡيَا وَٱللَّهُ يُرِيدُ ٱلۡأٓخِرَةَۗ وَٱللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٞ ٦٧ لَّوۡلَا كِتَٰبٞ مِّنَ ٱللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمۡ فِيمَآ أَخَذۡتُمۡ عَذَابٌ عَظِيمٞ ٦٨[الأنفال: ۶۷-۶۸].

«هیچ پیامبری حق ندارد اسیرانی را در جنگ (از دشمن) بگیرد مگر آن که کاملاً بر آنها پیروز گردد (و آنها را بکشد و آنان را سست ضعیف و جای پای خود را در زمین محکم کند). شما متاع ناپایدار دنیا را می‌خواهید (که مراد همان فدیه است) و خدا سرای آخرت را (برای شما) می‌خواهد و خداوند قادر و حکیم است (۶۷) اگر فرمان سابق خدا نبود (که بدون ابلاغ هیچ امّتی را کیفر ندهد) بخاطر چیزی (فدیه اسیران) که گرفتید مجازات بزرگی به شما می‌رسید(۶۸)».

در این جا خطای پیامبر جکه گرفتن فدیه از اسیران بدر است، با مشورت ابوبکر الصدیق بوده و برخلاف مشورت عمرسبود. و الله تعالى قول عمرسرا تایید نمود و در آیه ۶۹ انفال این فدیه را حلال و از این خطأ چشم‌پوشی نمود و برای آینده تذکر داد و فرمود:

﴿ وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَۚ إِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٞ رَّحِيمٞ[الأنفال: ۶۹].

۲- و در آیه ۴۳ سوره توبه الله (تعالى) می‌فرماید:

﴿عَفَا ٱللَّهُ عَنكَ لِمَ أَذِنتَ لَهُمۡ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَكَ ٱلَّذِينَ صَدَقُواْ وَتَعۡلَمَ ٱلۡكَٰذِبِينَ ٤٣[التوبة: ۴۳].

«خداوند تو را بخشید چرا پیش از آنکه راستگویان و دروغگویان را بشناسی به آنها (منافقین) اجازه (عدم شرکت در جهاد) دادی (بهتر بود که صبر می‌کردی تا هر دو گروه خود را نشان دهند).

در اینجا عده‌ای از منافقین عذرهای دروغینی برای پیامبر جارائه دادند. پیامبر جنیز به ایشان رخصت دادند. این عمل رسول خدا جنزد خداوند خطای اجتهادی بود.

۳- همچنین پیامبر خدا جبدون فرمان خداوند، بر جنازه عبدالله بن ابی نماز خواند. بعداً این آیه نازل شد: ﴿وَلَا تُصَلِّ عَلَىٰٓ أَحَدٖ مِّنۡهُم مَّاتَ أَبَدٗا وَلَا تَقُمۡ عَلَىٰ قَبۡرِهِۦٓۖ إِنَّهُمۡ كَفَرُواْ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ وَمَاتُواْ وَهُمۡ فَٰسِقُونَ ٨٤[التوبة: ۸۴]. «هرگز بر مرده هیچ یک از آنان نماز نخوان و بر سر قبرش (برای دعا و طلب آمرزش) توقف نکن چرا که آنها (در دل) به خدا و رسولش ایمان ندارند و کافر شدند و در حالی که فاسق بودند از دنیا رفتند».

۴- همچنین عدم توجه رسول خدا جبه عبدالله بن ام مکتوم خطای اجتهادی محسوب می‌شود. در این زمینه حساب سوره عبس نازل گردید و فرمود:

﴿عَبَسَ وَتَوَلَّىٰٓ ١ أَن جَآءَهُ ٱلۡأَعۡمَىٰ ٢ وَمَا يُدۡرِيكَ لَعَلَّهُۥ يَزَّكَّىٰٓ ٣ أَوۡ يَذَّكَّرُ فَتَنفَعَهُ ٱلذِّكۡرَىٰٓ ٤ أَمَّا مَنِ ٱسۡتَغۡنَىٰ ٥ فَأَنتَ لَهُۥ تَصَدَّىٰ ٦ وَمَا عَلَيۡكَ أَلَّا يَزَّكَّىٰ ٧ وَأَمَّا مَن جَآءَكَ يَسۡعَىٰ ٨ وَهُوَ يَخۡشَىٰ ٩ فَأَنتَ عَنۡهُ تَلَهَّىٰ ١٠ كَلَّآ إِنَّهَا تَذۡكِرَةٞ ١١ فَمَن شَآءَ ذَكَرَهُۥ ١٢[عبس: ۱-۱۲].

«چهره در هم کشید و روی بر تافت از اینکه نابینایی به سراغ او آمده بود تو چه می‌دانی شاید او پاکی و تقوا پیشه کند یا متذکر گردد و این تذکر به حال او مفید باشد امّا آن کس که توانگر است تو: به او روی می‌آوری در حالی که اگر او خود را پاک نسازد چیزی بر تو نیست اما کسی که به سراغ تو می‌آید و کوشش می‌کند و از خدا ترسان است تو از او غافل می‌شوی هرگز چنین نیست (که آنها می‌پندارند) (این قرآن) تذکر و یادآوری است و هر کس بخواهد از آن پند می‌گیرد».

و در سوره الانعام آیه ۵۲ می‌فرماید:

﴿وَلَا تَطۡرُدِ ٱلَّذِينَ يَدۡعُونَ رَبَّهُم بِٱلۡغَدَوٰةِ وَٱلۡعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجۡهَهُۥۖ مَا عَلَيۡكَ مِنۡ حِسَابِهِم مِّن شَيۡءٖ وَمَا مِنۡ حِسَابِكَ عَلَيۡهِم مِّن شَيۡءٖ فَتَطۡرُدَهُمۡ فَتَكُونَ مِنَ ٱلظَّٰلِمِينَ ٥٢[الأنعام: ۵۲].

«و کسانی را که صبح و شام خدا را می‌خوانند و جز ذات پاک او نظری‌ ندارند از خود دور مکن، نه چیزی از حساب آنها بر توست و نه چیزی از حساب تو بر آنها که اگر آنها را طرد کنی از ستمگران گردی».

۵- و همچنین پیامبر جبا اجتهاد خود کنیز یا عسل را بر خود حرام نمود که در این زمینه نیز آیه نازل می‌شود و می‌فرماید:

﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَآ أَحَلَّ ٱللَّهُ لَكَۖ تَبۡتَغِي مَرۡضَاتَ أَزۡوَٰجِكَۚ وَٱللَّهُ غَفُورٞ رَّحِيمٞ ١[التحریم: ۱].

«ای پیامبر، چرا چیزی را که خدا بر تو حلال کرده بخاطر جلب رضایت همسرانت بر خود حرام می‌کنی و خداوند آمرزنده و رحیم است».

و در سوره احزاب آیه ۳۷ می‌فرماید:

﴿وَتُخۡفِي فِي نَفۡسِكَ مَا ٱللَّهُ مُبۡدِيهِ وَتَخۡشَى ٱلنَّاسَ وَٱللَّهُ أَحَقُّ أَن تَخۡشَىٰهُ[الأحزاب: ۳۷].

«آنچه را پنهان می‌داشتی، خداوند آن را آشکار می‌کند و از مردم می‌ترسیدی در حالی که خداوند سزاوارتر است که از او بترسی».

پس خطای اجتهادی علی و عمربیا کسانی دیگری بالاتر ازخطای اجتهادی انبیاء بالاتر نبوده است.

ثانیاً اسلام اشتباه و نسیان را از بشر عفو نموده است. مانند خطای آدم÷و قصه نوح÷با پسرش و موسی÷با کشتن قبطی و ... در این باره قرآن عفو عمومی را اعلام می‌دارد و می‌فرماید که چنین بگویید:

﴿رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذۡنَآ إِن نَّسِينَآ أَوۡ أَخۡطَأۡنَا[البقرة: ۲۸۶].

در کتب اهل سنت از پیامبر جنقل شده است که فرمودند: «مجتهدی که اجتهاد نموده و به حق اصابه نماید، دو اجر مجتهدی که اجتهاد نموده ولی به حق نرسد، یک اجر دارد».

[۶۵۰] نساء: ص ۳۴.

اتهام مولف به عمرسبه منع رسول الله جاز وصیت برای علیس

امّا نکته سوم جناب نجمی: وصیت سوم پیامبر جکه عنکبوت فراموشی تارهای خود را به روی آن تنیده همان موضوع حساس و مورد اهتمام آن حضرت می‌باشد. همان موضوع مهمی که شامل امامت علی و حدیث ثقلین بوده است.

و در صفحه ۳۶۸ جناب نجمی مسأله را از هم مثل خود نقل می‌کند: ملاقات و گفتگوئی که در میان ابن عباس و عمرشواقع گردیده است ... . در ضمن آن گفتگو و مصاحبه خود عمر بدین حقیقت اعتراف کرده و می‌گوید: آری رسول خدا خواست که در حال مرض به نام علی تصریح کند (و بنویسد) ولی من از این کار منعش کردم «ولقد أراد أن يصرح باسمه فمنعت من ذلك» [۶۵۱].

جواب:

ولا حول ولا قوّة إلا بالله،در اینجا جناب محمد صادق نجمی ریشه خود را که از زمان آدم÷تا خاتم جبنا به گفته اصول کافی در باب روایات برگزیده و راجع بولایت [ص ۳۱۸، ج ۲ تا ص ۳۲۱ ج ۲ کتاب الحجة، حدیث ۱۱۷۴-۱۱۸۰] از ابی عبدالله÷و ابی الحسن و ابو جعفر÷روایت می‌کند.

۱- «ما من نبي جاء قطّ إلا بمعرفة حقنا وتفضيلنا علي من سوانا».

۲- «لم يبعث نبياً قط إلا بها».

۳- «ولن يبعث الله رسولاً إلا بنبوة».

نجمی معتقد است که پیامبر جتا زمان وفات خود، حق و امامت علیسرا از ترس عمرسبیان ننمود و آن را کتمان کرد و علیسهم در زمان خلافت خودش چنین نصی را بیان ننمود و محتاج به بیعت گروهی از مهاجرین و انصار گردید تا خود را بر مسند خلافت چهار ساله رسانید و در دوران امارت چهار ساله اش، خون هشتاد هزار نفر را از صحابه و تابعین در جنگ جمل وصفین ریخته شد.

جناب نجمی و شرف‌الدین آیا می‌خواهید از کاه، کوه بسازید آنچه محتمل و مشکوک است آن را نص جلی می‌نامید. کار شما مانند کار کسی است که می‌خواهد از تار عنکبوت خانه بسازد.

در واقع: نکته سوم نجمی مثل نکته‌های قبلی بدون ارائه دلیل و ساخته و پرداخته خود اوست. در اینجا اهل سنت اگر ادعا بکنند که وصیت سوم ممکن است مسئله کتابت برای خلافت ابوبکر الصدیق باشد امکان دارد که صحیح باشد؛ زیرا پیامبر خداججلوتر یا بعد از روز پنج‌شنبه تقاضای کتابت را بنام ابوبکر الصدیق تصریح نموده است. «عَنْ عُرْوَةَ عَنْ عَائِشَةَ قَالَتْ قَالَ لِى رَسُولُ اللَّهِ جفِى مَرَضِهِ ادْعِى لِى أَبَا بَكْرٍ وَأَخَاكِ حَتَّى أَكْتُبَ كِتَابًا فَإِنِّى أَخَافُ أَنْ يَتَمَنَّى مُتَمَنٍّ وَيَقُولَ قَائِلٌ أَنَا أَوْلَى. وَيَأْبَى اللَّهُ وَالْمُؤْمِنُونَ إِلاَّ أَبَا بَكْرٍ» [۶۵۲]. «قال رسول الله ج: لَقَدْ هَمَمْتُ أَوْ أَرَدْتُ أَنْ أُرْسِلَ إِلَى أَبِى بَكْرٍ وَابْنِهِ ، وَأَعْهَدَ أَنْ يَقُولَ الْقَائِلُونَ أَوْ يَتَمَنَّى الْمُتَمَنُّونَ ، ثُمَّ قُلْتُ يَأْبَى اللَّهُ وَيَدْفَعُ الْمُؤْمِنُونَ ، أَوْ يَدْفَعُ اللَّهُ وَيَأْبَى الْمُؤْمِنُونَ» [۶۵۳].

پیامبر جبه عائشهلمی‌گوید: «پدرت، ابوبکر و برادر خود را صدا کن تا برایشان وصیت‌نامه (خلافت) را بنویسم. زیرا می‌ترسم که کسی دیگر آرزوی خلافت را بکند و بگوید که من برای خلافت بهتر و شایسته‌ترم. پروردگار و مؤمنین فرد دیگری را برای خلافت نمی‌خواهند». این گفتگو در حال مریضی پیامبر جبوده، و روایت بخاری قبل از بیماری رسول خدا جاست. «همانا تصمیم گرفتم شخصی را نزد ابوبکر و پسرش بفرستم و وصیت کنم (برای خلافت) تا مبادا کسی چیزی بگوید و یا آروزی در سر بپروراند (برای خلافت) سپس با خود گفتم: خداوند بجز این، چیز دیگری را نمی‌پذیرد و مؤمنین هم بجز این چیز دیگری را قبول نمی‌کنند».

این دو حدیث متفق علیه بصراحت ثابت نموده که پیامبر خدا جاراده نوشتن وصیت نامه را برای خلافت ابوبکر الصدیق داشته و بعد می‌فرماید: نیازی برای نوشتن نیست زیرا خداوند و مؤمنین بجز ابوبکر کسی دیگری را برای خلافت نمی‌خواهند.

و دلیل دیگری که نبی کریم جبرای خلافت علیستصمیم نگرفته است روایت عبدالله بن عباس است «أَنَّ عَلِىَّ بْنَ أَبِى طَالِبٍسخَرَجَ مِنْ عِنْدِ رَسُولِ اللَّهِ جفِى وَجَعِهِ الَّذِى تُوُفِّىَ فِيهِ ، فَقَالَ النَّاسُ يَا أَبَا حَسَنٍ، كَيْفَ أَصْبَحَ رَسُولُ اللَّهِ جفَقَالَ أَصْبَحَ بِحَمْدِ اللَّهِ بَارِئًا، فَأَخَذَ بِيَدِهِ عَبَّاسُ بْنُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ، فَقَالَ لَهُ أَنْتَ وَاللَّهِ بَعْدَ ثَلاَثٍ عَبْدُ الْعَصَا، وَإِنِّى وَاللَّهِ لأُرَى رَسُولَ اللَّهِ جسَوْفَ يُتَوَفَّى مِنْ وَجَعِهِ هَذَا ... اذْهَبْ بِنَا إِلَى رَسُولِ اللَّهِ جفَلْنَسْأَلْهُ فِيمَنْ هَذَا الأَمْرُ، إِنْ كَانَ فِينَا عَلِمْنَا ذَلِكَ، وَإِنْ كَانَ فِى غَيْرِنَا عَلِمْنَاهُ فَأَوْصَى بِنَا. فَقَالَ عَلِىٌّ إِنَّا وَاللَّهِ لَئِنْ سَأَلْنَاهَا رَسُولَ اللَّهِ جفَمَنَعَنَاهَا لاَ يُعْطِينَاهَا النَّاسُ بَعْدَهُ، وَإِنِّى وَاللَّهِ لاَ أَسْأَلُهَا رَسُولَ اللَّهِ ج» [۶۵۴].

«علی بن ابی طالبسدر بیماری وفات رسول خدا جاز خانه او بیرون آمد. مردم پرسیدند: ای پدر حسن، حال رسول الله جچطور است؟ گفت: بحمدلله الحمدلله خوب شده است. سپس عباس دستش را گرفت و به او گفت: بخدا سوگند پس از سه روز، تو بنده عصا خواهی شد، بخدا سوگند من می‌دانم که رسول الله جدر این بیماری، فوت خواهد کرد .... بیا با هم برویم تا از او بپرسیم که خلافت به چه کسی می‌رسد، اگر به ما می‌رسد، بدانیم و اگر بغیر ما هم می‌رسد، بدانیم که درین صورت، برای ما وصیت نماید علی جگفت: بخدا سوگند اگر چنین در خواستی از رسول اللهجبکنیم و ما را از آن باز دارد، بعد از او هرگز مردم خلافت را به ما واگذار نخواهد کرد، بخدا سوگند که من چنین سؤالی از رسول خدا جنخواهم کرد».

۲- دلیل صریح دیگری برای خلافت ابوبکر الصدیقساینست که جبیر بن مطعم می‌گوید: زنی نزد نبی اکرم جآمد به او دستور داد تا دوباره نزد او بیاید. آن زن گفت: «اگر آمدم و تو را نیافتم، چه کار کنم؟ منظورش این بود که اگر شما فوت نموده بودید به چه کسی مراجعه کنم؟ رسول خدا جفرمود: اگر مرا نیافتی نزد ابوبکر بیا» [۶۵۵].

۳- دلیل صریح برای خلافت ابوبکر الصدیق دستور مؤکَّد رسول خدا جاست که در ایام بیماری پیامبر خدا ج، ابوبکر بجای او امامت نماید و این در جهان اسلام مشهور بوده و مثل آفتاب روشن است. پس رسول خدا جخلافت را پس از خود به ابوبکر واگذار نمود و برای احترام و عزت و محبت اهل بیت خود و بنی هاشم، وصیت مؤکَّد فرمود که همان حدیث ثقلین بویژه روایت زید بن ارقم در صحیح مسلم است: «أُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ فِى أَهْلِ بَيْتِى وأُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ فِى أَهْلِ بَيْتِى أُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ فِى أَهْلِ بَيْتِى». اینست عقیده صحیح و معتبر اهل سنت و واقعیت درست تاریخ جهان اسلام نه آنکه نجمی از خود می‌تراشد.

[۶۵۱] نهج‌البلاغه: ج ۱۲، ص ۲۱ و ۷۸. [۶۵۲] مسلم: باب «فضايل أبوبکر» و بخاری در باب «قول الـمريض» آن را روایت نموده است. [۶۵۳] بخاری: کتاب الـمرضي، ج ۲، ص ۸۴۶، حدیث شماره ۵۶۶۶. [۶۵۴] بخاری: کتاب الـمغازي، باب «مرض النبي و وفاته»، ص ۶۳۹، ج ۲ و کتاب الاستيذان باب الـمعانقة و ول الرجل کيف أصبحت، ص ۹۳۷. [۶۵۵] بخاری: فضائل صحابه، ج ۱، ص ۵۱۶.

اعتراض در مورد احادیث مرفوع و نهی از متعه زنان

یکی از اصول مسلمه اهل سنت اینست که قول و عمل هیچ یکی از امّت در مقابل قرآن و حدیث پیامبر جحجّت و دلیل و قابل عمل نمی‌شود «أيا من کان» [۶۵۶]. و این اصل علامت حقیقی پیروان سنت است که شخص پرستی را شرک و بدعت می‌دانند همانگونه که قرآن می‌گوید: ﴿ٱتَّخَذُوٓاْ أَحۡبَارَهُمۡ وَرُهۡبَٰنَهُمۡ أَرۡبَابٗا مِّن دُونِ ٱللَّهِ وَٱلۡمَسِيحَ ٱبۡنَ مَرۡيَمَ[التوبة: ۳۱]. «آنها دانشمندان و راهبان خویش را پروردگاری پایین‌تر از خدا دانسته و مسیحیان نیز مسیح فرزند مریم را چنین پنداشتند».

و در این مضمون و خصوصاً در منع حج تمتع، ابن عباس می‌گوید: «أراهم سيهلکون أقول: قال النبي جويقولون: نهي ابوبکر وعمر» [۶۵۷].

«گمان می‌کنم که ایشان هلاک می‌شوند زیرا من قول رسول الله جروایت می‌کنم و آنها در مقابل فرموده پیامبر ج، نهی ابوبکرسو عمرسرا می‌آورند». پس مجتهد هر کسی باشد اگر بدون کتاب خدا و سنت رسول الله استدلال و استنباط کند، در صورت خطا یک اجر و در حالت صواب دو اجر را دارد.

امّا امّت نمی‌تواند که بر خطای مجتهد عمل بکند. در این باب خطای اجتهادی و انفرادی در صحابه و تابعین و دیگران دیده شده و امّت اسلام پیرو سنت‌اند و بر خطای اجتهادی عمل نمی‌کنند. چنانچه عالم بر حق قریش، امام الشافعی/، یک جلد از کتاب «الأم» را به این موضوع اختصاص داده است و یکصد مسئله از علیسروایت نموده که از اجتهادات او هستند و یا به حدیث منسوخ عمل کرده و ناسخ به او نرسیده است و همچنین شصت مسئله را از عبدالله بن مسعود جمع کرده که امت بر آن عمل نمی‌کنند. به عنوان: [اختلاف علیسو عبدالله بنسمسعود، ص ۱۷۲، ج ۷ ص ۲۰۰ و باب اليمين مع الشاهد] که با امام محمد شیبانیسبحث و مناقشه نموده است و همچنان [کتاب «ما اختلف فيه أبوحنيفةسوابن ابي ليلي عن ابي يوسفسوهو کتاب إختلاف العراقيين» ص ۱۰۱، ج ۷ تا ص ۱۷۱. و کتاب «إختلاف مالك والشافعيب» ص ۲۰۱، ج ۷ تا ص ۲۵۵].

پس خطاهای اجتهادی عمر فاروقسخیلی کم‌تر‌ از خطاهای اجتهادی علیسهستند؛ امّا مسئله متعه زنان (یا ازدواج موقت) در این جا جناب نجمی کم لطفی نموده و تحریم متعه را تنها به خلیفه دوم نسبت داده است.

در حالی که امام بخاری حرمت متعه را از علیسروایت کره و اسمی از خلیفه دوم در میان نیاورده است به [صحیح بخاری: کتاب النکاح، باب نهي رسول الله جعن نکاح الـمتعة أخيراً ...] مراجعه شود.

«وَبَيَّنَهُ عَلِىٌّ عَنِ النَّبِىِّ جأَنَّهُ (أي جواز متعه) مَنْسُوخٌ» [۶۵۸]. «أَنَّ عَلِيًّاسقَالَ لاِبْنِ عَبَّاسٍ إِنَّ النَّبِىَّ جنَهَى عَنِ الْمُتْعَةِ وَعَنْ لُحُومِ الْحُمُرِ الأَهْلِيَّةِ» [۶۵۹].

«به علیسگفتند که ابن عباس قائل بجواز متعه است پس برای ابن عباس فرمود که رسول الله جزمان خیبر از متعه زنان نهی فرموده است».

برای تفصیل بیشتر به [فتح الباري: ص ۴۳۶، ج ۱۱ تا ص ۴۴۷، ج ۱۱ و ص ۱۱۲، ج ۱۶ تا ص ۱۱۴، ج ۱۶ چاپ دار ابی حیان مراجعه گردد]، پس نسبت دادن تحریم متعه، تنها به خلیفه دوم کمال بی‌انصاف و بی‌حیائی است.

اما متعه زنان در روایات مسلم و اقوال صحابه:

۱- عبدالله بن مسعودسمی‌گوید: رسول الله جبه ما رخصت داد که در حالت غزا (جهاد) زنها را در عوض پارچه لباس تا مدتی نکاح بکنیم و بعد آیه: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تُحَرِّمُواْ طَيِّبَٰتِ مَآ أَحَلَّ ٱللَّهُ لَكُمۡ وَلَا تَعۡتَدُوٓاْۚ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يُحِبُّ ٱلۡمُعۡتَدِينَ ٨٧[المائدة: ۸۷] نازل شد [۶۶۰].

۲- جابر پسر عبدالله و سلمه بن الاکوع می‌گویند: منادی رسول الله جبر ما وارد شد و گفت: همانا رسول الله جبه شما اجازه داده‌است که از زنها استفاده بکنید یعنی زنها را متعه نمایید.

۳- عطاء می‌گوید: ما به منزل جابر در مکه آمدیم. مردم مسائل زیادی را از وی پرسیدند، سوال بعد از متعه زنان پرسیدند. فرمود: بلی ما در زمان رسول الله جو ابوبکر و عمر متعه (صیغه) می‌کردیم [۶۶۱].

۴- ابونضره می‌گوید: «در مجلس جابر بن عبدالله بودیم که یکی آمد و گفت: ابن عباس و ابن الزبیر در متعه زنان و تمتع حج با هم اختلاف دارند. پس جابر فرمود: ما متعه زنان و تمتع حج در زمان رسول الله جرا انجام می‌دادیم. پس عمرسما را از این دو عمل نهی نمود. ما هم دوباره این دو عمل را نکردیم» [۶۶۲].

اما باقی احادیث:

۱- سلمه بن الاکوعسمی‌گوید: «رسول خدا جدر سال غزوه اوطاس (که همان سال فتح مکه است) سه روز برای متعه اجازه داد سپس نهی نمود» [۶۶۳].

۲- سبره الجهنی می‌گوید: رسول خدا در فتح مکه به ما اجازه داد که صیغه بکنیم و من صیغه کردم و سه روز من با همان زن صیغه‌ای بودم بعداً رسول الله جفرمود: این زنان موقت را رها کنید» و در یک روایت لفظ تحریم آمده: «حرمها رسول الله ج». «رسول الله آن را حرام نموده است». و در روایت سوم: عبارت سبره چنین آمده: «وَإِنَّ اللَّهَ قَدْ حَرَّمَ ذَلِكَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ». «الله تعالى متعه را تا روز قیامت حرام کرده است» [۶۶۴]. روایت سبره در فتح مکه بوده است.

۳- عبدالله بن الزبیر به ابن عباس می‌گوید: « فَجَرِّبْ بِنَفْسِكَ فَوَاللَّهِ لَئِنْ فَعَلْتَهَا لأَرْجُمَنَّكَ بِأَحْجَارِكَ».

«تو تجربه بکن. قسم بخدا اگر عمل متعه را بکنید ترا سنگ باران می‌کنم» [۶۶۵].

۴- علیسبه ابن عباس می‌گوید: «انک رجل تآئه» (حیران و برگشته از صراط مستقیم).

یا می‌گوید: «مَهْلاً يَا ابْنَ عَبَّاسٍ». «صبر کن ای ابن عباس، همانا رسول خدا در روز خیبر از این عمل (متعه) نهی فرمود» [۶۶۶].

ابن جریج (عبدالملک بن عبدالعزیز) اول قائل به جواز متعه بوده و بعد رجوع کرده است [۶۶۷]. ابن عبدالبر می‌گوید: «شاگردان ابن عباس از اهل مکه و یمن قائل به جواز متعه بوده‌اند بعداً فقها امصار (شهرها) متفق بر تحریم متعه شدند» [۶۶۸].

علامه ابن حزم می‌گوید: «بعد از رسول الله جابن مسعود و معاویه و ابو سعید و ابن عباس و سلمه و معبد پسران امیه بن خلف و جابر و عمرو بن حریث از صحابه، و سعید بن جبیر و عطاء و سائر فقهاء مکه از تابعین معتقد بجواز متعه بوده‌اند. با این همه، خود ابن حزم معتقد بتحریم آن است» [۶۶۹].

[۶۵۶] هر کسی که باشد. [۶۵۷] جامع بيان العلم وفضله، تألیف ابن عبدالبر قرطبی: ج ۲، ص ۴۳۴. [۶۵۸] بخاری: ج ۲، ص ۷۶۷، کتاب الحيل، ج ۲، ص ۱۰۳ و کتاب الذبائح و الصيد و التسمية باب لحوم الحمر الا نسيه، ج ۲، ص ۸۳۰. [۶۵۹] بخاری: حدیث شماره ۵۱۱۵-۶۹۶۱. [۶۶۰] مسلم: باب نکاح الـمتعة، ص ۴۰، بخاری کتاب النکاح، باب ما يکره من التبتل والخصا، حدیث شماره ۵۰۷۵ و تفسیر سوره مائده، ج ۲، ص ۶۶۴. [۶۶۱] مسلم: ج ۱، ص ۴۵۱. [۶۶۲] مصدر سابق. [۶۶۳] مصدر سابق. [۶۶۴] مصدر سابق. [۶۶۵] مصدر سابق: ص ۴۵۲. [۶۶۶] مصدر سابق: ج ۱، ص ۴۵۲. [۶۶۷] صحیح ابوعوانة و فتح الباري: ص ۴۴۶، ج ۱۱. باب «نهي رسول الله جعن نکاح الـمتعة». [۶۶۸] فتح الباري: ج ۱۱، ص ۴۴۶. [۶۶۹] مصدر سابق.

اتهام به عمرسدر مود نماز تراویح

آقای نجمی در این مسئله واقعیت را بیان ننموده است و به خلیفه دوم تهمت می‌زند که او گفته است: «اگر این عمل بدعت هم باشد بهترین بدعتی است» [ص ۳۹۴].

و عبارت صحیح بخاری را قطع و بریده نقل نموده است و جمله: «وَالَّتِى تَنَامُونَ عَنْهَا أَفْضَلُ مِنَ الَّتِى تَقُومُونَ. يَعْنِى آخِرَ اللَّيْلِ وَكَانَ النَّاسُ يَقُومُونَ أَوَّلَهُ». حذف کرده است [۶۷۰]. عمرسمی‌گوید: نماز در آخر شب بهتر است از این نماز جماعت در اول شب است و ادای آن به جماعت جائز است. بدعت دانستن آن خود بدعت است. بویژه برای کسانی که نمی‌توانند قرآن را تلاوت نمایند. و ادای جماعت در نماز نوافل در رمضان و غیر رمضان از رسول خدا جثابت است چنانچه امام بخاری/در «باب صلاة النوافل جماعة، ذکر أنس وعائشه عن النبي ج» می‌گوید: «قَامَ رَسُولُ اللَّهِ جفَكَبَّرَ وَصَفَفْنَا وَرَاءَهُ، فَصَلَّى رَكْعَتَيْنِ ، ثُمَّ سَلَّمَ وَسَلَّمْنَا حِينَ سَلَّمَ». «رسول خدا ج(در خانه من) بلند شد، سپس تکبیر گفت و ما هم پشت سر او صف بستیم پس دو رکعت (با جماعت) خواند و بعد سلام داد و ما هم سلام دادیم» [۶۷۱]. و همچنین پیامبر جبا ابن عباس نماز تهجد را با جماعت خوانده است [۶۷۲].

«عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ قَالَ صَلَّيْتُ أَنَا وَيَتِيمٌ فِى بَيْتِنَا خَلْفَ النَّبِىِّ جوَأُمِّى أُمُّ سُلَيْمٍ» [۶۷۳]. و «باب إِذَا كَانَ بَيْنَ الإِمَامِ وَبَيْنَ الْقَوْمِ حَائِطٌ أَوْ سُتْرَةٌ، فَقَامَ أُنَاسٌ يُصَلُّونَ بِصَلاَتِهِ... صَنَعُوا ذَلِكَ لَيْلَتَيْنِ أَوْ ثَلاَثَةً» [۶۷۴].

و همچنین ابوذرسروایت کرده است که رسول خدا جسه شب از شب‌های لیله القدر در ماه رمضان نماز نوافل را با ما با جماعت خوانده است [۶۷۵]. پس جماعت در نماز نوافل یا تراویح جائز است و از رسول خدا جثابت است. بنابراین دلائل عمرسبدعتی را انجام نداده است؛ بلکه به انجام عملی جائز و ثابت امر نمود و بعد برای افضلیت آن که در خانه و آخر شب بخوانند تشویق نموده است.

[۶۷۰] صحیح بخاری: ج ۱، ص ۲۶۹، کتاب الصوم باب فضل من قام رمضان. [۶۷۱] صحیح بخاری: ج ۲، ص ۹۵، کتاب الاذان، باب إذا زار الامام قوماً فامّهم و کتاب التهجد، ص ۱۵۸. [۶۷۲] بخاری: ج ۱، ص ۹۵، کتاب الاذان، باب يقوم عن يمين الامام بحذائه. [۶۷۳] بخاری: باب الـمرأة وحدها تکون صفاً، ص ۱۰۱. [۶۷۴] بخاری: ج ۱، ص ۱۰۱ و باب صلاة الليل، ص ۱۰۱ و باب فضل من قام رمان، ج ۱، ص ۲۶۹. [۶۷۵] ابوداود: حدیث ۱۳۷۵، باب قيام شهر رمضان، ص ۲۱۴ و الترمذي: حدیث ۸۰۶، باب ماجاء في قيام شهر رمضان و قال هذا حديث حسن، ص ۱۹۷ و نسائی: حدیث ۱۶۰۵ باب قيام شهر رمضان، ص ۲۶۵ و ابن ماجه: حدیث ۱۳۲۷ باب ما جاء في قيام شهر رمضان، ص ۲۳۵.

ادامه اعتراضات بر احادیث مرفوع و جواب آنها

طلاق ثلاثه در یک مجلس با سه کلمه یا سه طلاق با یک کلمه در نزد جمهور علماء اهل سنت غیر از شیخ الاسلام ابن تیمیه/و بدون تقلید از خلیفه دومسسه طلاق حساب می‌شود.

و قرآن هم شیوه طلاق رجعی را بیان نموده است. و اگر کسی در یک مجلس سه طلاق با سه کلمه داد مطابق صریح نظم قرآن سه طلاق حساب می‌شود، اما با یک کلمه سه طلاق حساب می‌شود یا یک؟ قرآن در این مورد سکوت نموده است، اما حدیثی را که ابن تیمیه به آن استناد نموده، از جانب راوی آن که ابن عباس است مورد استفاده قرار نگرفته و بدان عمل ننموده است، چون در سند آن داود بن حصین راوی مجروح موجود است.

و روایت صحیح مسلم از ابن عباس محتمل المعنی است در این مفهوم، صریح نیست و ابن عباس بر خلاف آن فتوی داده است. این روایت ابو الصهباء و ابن طاؤس شاذ است.

چنانچه مجاهد می‌گوید: مردی به ابن عباس گفت: «إِنَّهُ طَلَّقَ امْرَأَتَهُ ثَلاَثًا». او زن خود را سه طلاق داده است ابن عباس خشمگین شده و می‌گوید: «از خدا نترسیدی؟ من برای شما راهی (رجوع) نمی‌بینم. شما نافرمانی پروردگارت را انجام داده‌اید، زنِ شما جدا شده است» [۶۷۶]. این روایت عبدالله بن کثیر از مجاهد بود ابو داود می‌گوید:

۱- روي هذا الحديث حميد الاعرج وغيره عن مجاهد عن ابن عباس.

۲- ورواه شعبه عن عمرو بن مرّه عن سعيد بن جبير عن ابن عباس.

۳- وايوب و ابن جريج جميعاً عن عکرمة بن خالد عن سعيد بن جبير عن ابن عباس.

۴- وابن جريج عن عبدالحميد بن رافع عن عطاء عن ابن عباس.

۵- ورواه الاعمش عن مالك بن الحارث عن ابن عباس.

۶- وابن جريج عن عمرو بن دينار عن ابن عباس.

همه ایشان می‌گویند که ابن عباس طلاق ثلاث را سه طلاق می‌داند و به سائل گفت: «همسرت از شما جدا شده وراه رجوع ندارید». مثل روایت اسماعیل از ایوب از عبدالله بن کثیر از مجاهد اما روایت حمّاد بن زید از ایوب عن عکرمه عن ابن عباس که ایشان طلاق ثلاث را با یک کلمه مثل أنت طالق ثلاثا یک طلاق می‌داند: این خطای حماد است زیرا اسماعیل بن ابراهیم از ایوب روایت کرده است که این قول عکرمه است نه ابن عباس بلکه قول ابن عباس و ابو هریره و عبدالله بن عمرو بن العاص اینست که اگر کسی زنی باکره خود را سه طلاق داد این زن برای این مرد حرام می‌شود تا نکاح ثانی با مرد دیگری صورت نگیرد برای شوهر اول حلال نمی‌شود [۶۷۷].

ثانیا روایت مسلم: در دوران حیات رسول خدا جحدیثی با سند معتبر و بدون تعارض وجود ندارد؛ اما قصه طلاق رکانه با کلمه البته درست و صحیح است چنانچه امام الشافعیسروایت کرده است: «أَنَّ رُكَانَةَ بْنَ عَبْدِ يَزِيدَ طَلَّقَ امْرَأَتَهُ سُهَيْمَةَ الْبَتَّةَ... وَقَالَ وَاللَّهِ مَا أَرَدْتُ إِلاَّ وَاحِدَةً. فَرَدَّهَا إِلَيْهِ رَسُولُ اللَّهِ جفَطَلَّقَهَا الثَّانِيَةَ فِى زَمَانِ عُمَرَ وَالثَّالِثَةَ فِى زَمَانِ عُثْمَانَ» [۶۷۸]. «قال أبوداود: هذا أصلح من حديث ابن جريج أن رکانه طلق امرأته ثلاثاً لأنهم أهل بيته وهم أعلمبه» «ابوداود گفته است: این حدیث، صحیح‌تر از حدیث ابن جریج است. همانا رکانه همسرش را سه طلاقه نمود و آنان خانواده و خویشاوندان وی بودند و نسبت به وی، آگاه‌تر بودند». و حدیث ابن جریج را گروهی از بنی رافع (و بعضی مجهول است) از عکرمه از ابن عباس روایت کرده‌اند که رسول خداجرکانه را قسم داد که شما از کلمه البته چه هدفی داشته‌اید؟ رکانه گفت: «بجز یک طلاق منظور دیگری نداشتم».

«قال ج: آلله قال (رکانة): آلله. قال ج: هو ما أردت». «وروي عن علي أنّه جعلها (أي البتة) ثلاثاً» [رواه الترمذي باب ما جاء في الرجل يطلق امرأته البته].

و همچنان ابن عمربسه طلاق را در یک مجلس یا با یک لفظ، طلاق سه‌گانه می‌داند [۶۷۹]. در نتیجه روایت صحیح مسلم از ابو الصهباء و ابن طاؤس شاذ است و بر صحت آن اتفاق محدثین نیست و امام بخاری خلاف آن را عنوان نموده است. می‌گوید: «باب من أجاز (أو جوّز) الطلاق الثلاث». پس فتوای خلیفه دومسموافق با دوران پیامبر جو همگام با جمهور صحابه است.

اعتراض شماره ۹ گریه ‌کردن بر مردگان ص ۴۰۰:

[باب قول النبي «يُعَذَّبُ الْمَيِّتُ بِبَعْضِ بُكَاءِ أَهْلِهِ عَلَيْهِ» بخاری ص ۱۷۱] به روایت عبدالله بن عمر: «فَقَالَ عُمَرُسيَا صُهَيْبُ أَتَبْكِى عَلَىَّ وَقَدْ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: إِنَّ الْمَيِّتَ يُعَذَّبُ بِبَعْضِ بُكَاءِ أَهْلِهِ عَلَيْهِ». وفي رواية:«إِنَّ الْمَيِّتَ يُعَذَّبُ بِبُكَاءِ الْحَىِّ» وفي رواية:«اـلمغيرة: قال ج: من ينح عليه يعذّب بما نيح عليه». وفي رواية:«جابر بن عبدالله: قال جفلم (أو) لا تبك».

وفي رواية:«عَبْدِ اللَّهِ (بن مسعود)سقَالَ قَالَ النَّبِىُّ ج: لَيْسَ مِنَّا مَنْ ضَرَبَ الْخُدُودَ، وَشَقَّ الْجُيُوبَ ، وَدَعَا بِدَعْوَى الْجَاهِلِيَّةِ».

وفي رواية أبي موسي:«إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ جبَرِئَ مِنَ الصَّالِقَةِ وَالْحَالِقَةِ وَالشَّاقَّةِ». وفي رواية عائشةل:«قال ج: فَاحْثُ فِى أَفْوَاهِهِنَّ التُّرَابَ».

وفي رواية عبدالله بن عمر: «قال ج: أَلاَ تَسْمَعُونَ إِنَّ اللَّهَ لاَ يُعَذِّبُ بِدَمْعِ الْعَيْنِ، وَلاَ بِحُزْنِ الْقَلْبِ ، وَلَكِنْ يُعَذِّبُ بِهَذَا -وَأَشَارَ إِلَى لِسَانِهِ- أَوْ يَرْحَمُ وَإِنَّ الْمَيِّتَ يُعَذَّبُ بِبُكَاءِ أَهْلِهِ عَلَيْهِ. وَكَانَ عُمَرُسيَضْرِبُ فِيهِ بِالْعَصَا ، وَيَرْمِى بِالْحِجَارَةِ وَيَحْثِى بِالتُّرَابِ».

«قالت أمّ عطية: أَخَذَ عَلَيْنَا النَّبِىُّ جعِنْدَ الْبَيْعَةِ أَنْ لاَ نَنُوحَ» [۶۸۰].

گریه کردن خویشاوندان میت موجب عذاب می‌شود. هر میتی که نوحه بر وی خوانده شود، به سبب آن نوحه عذاب داده می‌شود. کسی که (هنگام مصیبت) به سر و صورت خود بزند و گریبانش را پاره کند و سخن جاهلی بر زبان بیاورد از ما نیست. پیامبر خدا جاز زنانی که (هنگام مصیبت) با صدای بلند گریه می‌کنند و گریبان چاک می‌دهند و موهای سرشان را می‌کنند، اعلام برائت نمود رسول الله جفرمود: «در دهانشان خاک بریز». زنانی که برای جعفر گریه می‌کردند رسول الله جفرمود: مگر نمی‌دانید که خداوند بخاطر اشک ریختن و اندوهگین شدن عذاب نمی‌دهد بلکه به خاطر این (اشاره بطرف زبان) عذاب می‌دهد یا رحم می‌کند و میت بخاطر آه و ناله اطرافیانش عذاب داده می‌شود. (در صورت رضایت میت یا وصیت کرده باشد) برای همین گفتار پر بار رسول خدا ج، عمرسکسانی را که مرتکب چنین منهیاتی می‌شدند، با عصا و سنگ می‌زد و خاک بر آنها می‌ریخت. مادر عطیهلمی‌فرماید: «رسول الله جهنگام بیعت، از ما تعهد گرفت که نوحه خوانی نکنیم».

متاسفانه جناب معترض، تا حالا اشک بدون اختیار که از چشم خارج می‌شود و غم و اندوه دل همراه با گریه و آواز بلند و نوحه یکی می‌داند که نشانگر این است که ادبیات لغت عربی را نمی‌داند.

در حقیقت این اعتراضات را بر رسول خدا جوارد می‌کند. لکن به حیله‌گری اسم عمرسرا مخاطب می‌گیرد. ثالثا نصف عبارت بخاری را می‌بیند و نصف دیگر را نمی‌بیند الان امیدواریم که خواننده منصف قضاوت بکند ... عمرسدر این مسئله مطابق گفتار رسول خدا جعمل نموده است.

[۶۷۶] به روایت ابو داود: حدیث شماره ۲۱۸۳، باب نسخ الـمراجعة بعد التطليقات الثلاث. [۶۷۷] ابو داود: حدیث شماره ۲۱۸۳. [۶۷۸] ابوداود: حدیث شماره ۲۱۹۱. [۶۷۹] به روایت از نسائی: حدیث شماره ۳۵۵۷. [۶۸۰] بخاری: ج ۱، ص ۱۷۱ تا ۱۷۵ کتاب الجنايز، صحیح مسلم: ج ۱، ص ۳۰۲-۳۰۴ کتاب الجنايز.

اعتراض در مورد نماز مسافر

قصر در سفر نزد بعضی از علماء واجب و در نزد بعضی رخصت است.

و امام احمد می‌گوید: «مسافر مختار است که قصر بکند یا نمازش را کامل ادا نماید. «والقصر عنده أفضل، وهو قول جمهور الصحابة والتابعين» و امام الشافعیسقصر را واجب نمی‌داند. بدلیل اینکه مسافر با امام مقیم چهار رکعت می‌خواند: این مسأله بین مذاهب اربعه و صحابه و محدثین اهل سنت متفق علیه است [۶۸۱].

و خود عثمانسدر منی می‌گوید: «إن القصر سنة رسول الله جوصاحبيه ولکنه حدث طغام (جاهل وغافل) فخفت أن يستنّوا». کسانی نادان جاهل از اعراب هستند که فکر می‌کنند نماز فرض چهار رکعتی، دو رکعت است [۶۸۲].

[۶۸۱] فتح‌الباري: ج ۳، ص ۶۹۳. [۶۸۲] فتح‌الباري: ج ۳، ص ۷۰۳.

فصل دهم: فتنه انگیزی‌های یهود و هم‌پیمانان آنها در طول تاریخ

فرقه یا گروه سبائی در هر فرصتی تبلیغات می‌کردند که کسانی که بعد از رسول‌خدا جدعوی نبوت کرده‌اند و مانع زکات و تارک نماز شدند، نباید مرتد نامید و حدیث: «إِنَّهُمْ لَمْ يَزَالُوا مُرْتَدِّينَ عَلَى أَعْقَابِهِمْ مُنْذُ فَارَقْتَهُمْ . فَأَقُولُ كَمَا قَالَ الْعَبْدُ الصَّالِحُ: ﴿وَكُنتُ عَلَيۡهِمۡ شَهِيدٗا مَّا دُمۡتُ فِيهِمۡ...[المائدة: ۱۱۷]». بر آنها اطلاق نمی‌شود و آنها مصداق این نمی‌گردند بلکه مصداق این حدیث کسانی هستند که از نبوت محمد حمایت و دفاع کرده‌اند و بر ارکان اسلام پایبند و مانعین زکات و تارکین نماز و مدعیان نبوت را ریشه کن و حکومت اسلامی را گسترش و قرآن موجود را جمع و در دنیا منتشر کردند.... و در بشارت‌های خدا و رسولش برای خلفای چهارگانه و برای کسانی که در صلح حدیبیه برای انتقام جوئی خون عثمان بیعت کردند و برای همه مهاجرین و انصار ﴿وَٱلَّذِينَ ٱتَّبَعُوهُم بِإِحۡسَٰنٖ[التوبة: ۱۰۰] آمده است. (منظور سوءاستفاده نموده است) مثل کسی که طرح یا نقشه‌ای می‌ریزد و سپس پشیمان شود و چنین صفتی در حق الله (تعالى) آن هم در آیاتی که صدها نشانه تأکید در آن وجود دارد:

﴿لَّقَدۡ رَضِيَ ٱللَّهُ عَنِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ إِذۡ يُبَايِعُونَكَ تَحۡتَ ٱلشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمۡ فَأَنزَلَ ٱلسَّكِينَةَ عَلَيۡهِمۡ وَأَثَٰبَهُمۡ فَتۡحٗا قَرِيبٗا ١٨[الفتح: ۱۸].

﴿رَّضِيَ ٱللَّهُ عَنۡهُمۡ وَرَضُواْ عَنۡهُ وَأَعَدَّ لَهُمۡ جَنَّٰتٖ تَجۡرِي تَحۡتَهَا ٱلۡأَنۡهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَآ أَبَدٗاۚ ذَٰلِكَ ٱلۡفَوۡزُ ٱلۡعَظِيمُ[التوبة: ۱۰۰].

محال و خلاف عقل و نقل است، البته در احکام، ناسخ و منسوخ وجود دارد، نه در اخبار قطعی.

لازم است انگیزه و علت عقیده فرقة سبأیی را مطابق آنچه در تاریخ آمده است جستجو کرده تا مشخص گردد این گروه از نسل یهود بوده است [۶۸۳].

۱- [تاریخ طبری: ج ۵، ص ۹۸-۹۹].

۲- [البداية والنهاية: ۱۶۷، ج ۷ – تاریخ].

۳- [ابن خلدون: ص ۱۳۹، ج ۲].

۴- [لسان الـميزان: ص ۲۸۹، ج ۳].

۵- [التبصير في الدين لأبي الـمظفر الإسفرائيني: ص ۱۰۹ والطبري: ص ۹۰، ج ۵ و ص ۱۰۳-۱۰۴].

۶- [فجر الاسلام: ص ۱۱۰-۱۱۱ و ص ۲۶۹].

۷- [فرق الشيعة للنوبختي: ص ۴۱-۴۲ بتعلیق ال بحر العلوم].

۸- [رجال الکشي: ص ۱۰۰-.۱۰۱].

۹- [کتاب الرجال للحلي: ص ۴۶۹].

۱۰- [تنقيح الـمقال للـمامقاني: ص ۱۸۴، ج ۲].

۱۱- [تاریخ شیعی: روضة الصفا ترجمه فارسی ص ۲۹۲، ج ۲ چاپ تهران].

۱۲- [منهج الـمقال: ص ۲۰۳].

۱۳- [شرح نهج البلاغه ابن الحديد الـمعتزلي: ص ۳۰۹، ج ۲].

۱۴- [الفرق بين الفرق: ص ۲۳۳-۲۳۵].

۱۵- [والفرق لسعد بن عبدالله الاشعري: القمی ص ۲۱].

۱۶- [رجال الطوسي: ص ۵۱].

۱۷- [التستري في قاموس الرجال: ص ۴۶۳، ج ۵].

۱۸- [وپعباس القمي في تحفه الأحباب: ص ۱۸۴].

۱۹- [والخوانساري في روضات الجنان].

۲۰- [والاصبهاني في ناسخ التواريخ].

۲۱- [وصاحب روضة الصفا في تاريخه: ص ۳۹۳].

۲۲- [والرازي في اعتقادات فرق الـمسلمين والـمشرکين: ص ۵۷].

۲۳- [و ابن حزم في الفصل: ص ۱۱۲، ج ۳ - ص ۱۱۳ و ص ۱۲۰، ج ۳].

۲۴- [الـملل والنحل: شهرستانی تحت عنوان السبئيه، ص ۱۱، ج ۲].

۲۵- [تهذیب تاریخ ابن عساکر: ص ۴۳۰، ج ۷].

۲۶- [فجر الاسلام: ص ۳۵۴ - ص ۲۶۹ - ص ۲۷۰].

۲۷- [الشيعة في التاريخ لـمحمد حسين الزين: ص ۲۱۲-۲۱۳].

۲۸- [تاريخ اليشعه لـمحمد حسين الـمظفري: ص ۱۰].

۲۹- [أعيان الشيعه وخاصه الجزء الأول من القسم الأول لسيد محسن الامين في موسوعته].

تمام خیانت‌های یهود را قرآن از دوران موسی÷تا زمان خاتم الانبیاءبر ملا و افشاء نموده و هیچ قومی را مثل ایشان ذلیل و خوار و رسوا و بد نام در عالم تا آخرالزمان معرفی ننموده است. در سوره البقره آیه (۴۰) تا آخر و در جای‌جای قرآن، مهمترین بحث، بیان مذمت‌های یهود است و در سوره الفاتحه قوم مغضوب علیهم ایشان‌اند. به سبب گناهان بی‌شمار خدای تعالى صورت انسانی ایشان را تبدیل به صورت بوزینه گردانید:

﴿كُونُواْ قِرَدَةً خَٰسِ‍ِٔينَ[البقرة: ۶۵].

این رسوائی تا قیامت برای آنها در قرآن ثابت است. همچنین به موسی÷گفتند: ای موسی تا آنها در آنجا (زمین مقدس) هستند ما هرگز وارد نخواهیم شد. تو و پروردگارت بروید و (با آنان) بجنگید ما همین جا نشسته‌ایم.

﴿قَالُواْ يَٰمُوسَىٰٓ إِنَّا لَن نَّدۡخُلَهَآ أَبَدٗا مَّا دَامُواْ فِيهَا فَٱذۡهَبۡ أَنتَ وَرَبُّكَ فَقَٰتِلَآ إِنَّا هَٰهُنَا قَٰعِدُونَ ٢٤[المائدة: ۲۴].

و بزرگترین دشمن صحابه ایشان بوده‌اند.

﴿لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ ٱلنَّاسِ عَدَٰوَةٗ لِّلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱلۡيَهُودَ وَٱلَّذِينَ أَشۡرَكُواْۖ وَلَتَجِدَنَّ أَقۡرَبَهُم مَّوَدَّةٗ لِّلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱلَّذِينَ قَالُوٓاْ إِنَّا نَصَٰرَىٰ[المائدة: ۸۲].

«بطور مسلم دشمن‌ترین مردم نسبت به مؤمنان را یهودیان خواهی یافت و نزدیک‌ترین دوستان به یهودیان کسانی را می‌یابی که می‌گویند: ما نصاری هستیم».

و درخت این عداوت را عبدالله بن سبأ یهودی آبیاری نمود: که در نتیجه ما امروز کسی را در کره زمین دشمن‌تر از این قوم نسبت به اصحاب رسول الله جندیده‌ایم و نخواهیم دید.

و در عوض: رسول خدا جبا سران یهود از بنی قریظه و بنی نضیر در مدینه و خیبر به شدّت برخورد نمود چهار صد نفر از بنی قریظه را از دم شمشیر گذرانید و اموال بنی‌نضیر را در مدینه مصادره نمود و زمین‌های خیبر را از آنها گرفت و بعداً وصیت کرد که یهود را از سرزمین عرب بیرون کنید. چنانچه این وصیت در دوران خلیفه دوم عمر فاروقسانجام گرفت و همچنین بیت المقدس را از دست آنها گرفت و در دوران حکومت خلفای سه‌گانه ذلیل و خوار شدند. بدین خاطر به فکر انتقام‌جوئی افتادند تا عبدالله بن سبأ یهودی بنام اسلام و محبت ظاهری اهل بیت در اواخر خلافت خلیفه سوم از حلم و بردباری او استفاده نموده و پایه عداوت و کینة دیرینة قوم خود را بر علیه اسلام و مسلمین بنیان گذاری نمود و با حیله و نیرنگ‌های مختلف، از مصر و کوفه و بصره برای خود حزبی تشکیل داد تا عثمانسرا به شهادت و علیسرا به زور شمشیر به خلافت رسانید و جنگ جمل را به راه انداخت و ده هزار صحابه و تابعین را به کشتن داد و همچنین در صفین هشتاد هزار نفر به قتل رسیدند و بعداً نیز به دو دسته تقسیم شدند. یک دسته خود را دوست دار علیسو معتقد به الوهیت وی و وصی‌بودنِ وی از جانب رسول الله شدند و دسته دوم بنا بر تفسیر بالرای، یک آیه از قرآن را به دست گرفته و (إن الحکم إلاّ لله) او را کافر می‌گفتند نعوذ بالله.

نیرنگ‌های عبدالله بن سبأ عبارتند از:

۱- محمد جبرای بازگشت دوباره از عیسی÷شایسته‌تر است. این قضیه، مشهور به مسئله رجعت است.

۲- علیس، وصی محمد جاست.

۳- محمد جخاتم الانبیاء و علیسخاتم الاوصیاء است.

۴- خلافت، حق علیسبوده است و آنهائی که این حق را گرفته‌اند، ظالم‌اند.

۵- عثمان خلافت را به ناحق گرفته است. و این حقّ وصی رسول الله جاست.

۶- وأظهروا الامر بالـمعروف والنهي عن الـمنکر.

[تاریخ طبری واقعه سال ۳۵ هجری ص ۳۷۸، ج ۳].

[والبداية والنهاية: واقعه سال ۳۴ ص ۱۶۷، ج ۷].

۷- عبدالله بن سبأ بر ابوبکر و عمر و عثمان و تمام صحابه طعنه می‌زد و از آنها تبرّی (بیزاری) می‌جست و می‌گفت که علیسچنین دستوری داده‌است.

بعداً علیساو را گرفت و او را مورد مؤاخذه قرار داد و وی نیز اعتراف نمود. حضرت امیر دستور داد که او را بکشند ولی مردم نگذاشتند و او را به مدائن تبعید کرد [۶۸۴].

۸- جماعت زیادی از اهل علم، از اصحاب علیسنقل نموده‌اند که عبدالله بن سبأ یهودی بوده و سپس مسلمان شده و اظهار محبت علیسرا می‌کرد و می‌گفت که یوشع بن نون وصی موسی÷بوده و علیسهم وصّی رسول الله جاست [۶۸۵].

۹- امامت علی فرض است [۶۸۶].

۱۰- و من از دشمنان او بیزارم [۶۸۷]. (یعنی کسانی که خلیفه‌ شده‌اند).

۱۱- هنگامی که خبر شهادت علیسبه او می‌رسد. می‌گوید: شما دروغ می‌گوئید شما اگر سر او را در هفتاد صرّه (کیسه) بیارید و هفتاد شاهد عادل گواهی موت او را (یعنی شهادت) بدهند، من قبول نمی‌کنم. او نه مرده و نه کشته شده، او نمی‌میرد تا مالک زمین (دنیا) نگردد [۶۸۸].

۱۲- او به مصر رفت و در آنجا علم و تقوای خود برای مردم ظاهر نمود (تظاهراً) و هنگامی که در مردم نفوذ پیدا کرد، مسلک و مذهب خود را ترویج داد [۶۸۹].

به عقیده وی هر نبی، وصی و خلیفه دارد، وصی و خلیفه رسول الله جغیر از علیسکسی دیگر نیست.

۱۳- امت در حق علی ظلم کرده است و حق او را (یعنی خلافت) و ولایت را غصب نموده‌اند. باید همه مردم دست از طاعت و بیعت عثمان بکشند و علیسرا نصرت کنند [۶۹۰].

۱۴- او اول کسی بود که معتقد به ولایت علیسبود و از باقی صحابه بیزار و آنها را کافر می‌انگاشت [۶۹۱].

و کسانی که جنگ جمل را به راه انداختند و از پیمان‌نامه صلح بین علیسو عائشهلو از خطبه و اظهار رضایت و محبت کامل علیساز خلفاء سه‌گانه ابوبکر و عمر و عثمان آگاهی داشتند در ذی قار: بشدت ناراحت و غمگین شدند و ایشان عبارتند از اشتر نخعی - شریع بن اوفی، عبدالله بن سبأ المعروف بابن السوداء و سالم بن ثعلبه و غلاب بن الهیثم همراه با دو هزار و پانصد نفر و در این جماعت یک نفر از صحابه کرام نبوده است [۶۹۲].

در عنوان «مسير عليسمن الـمدينة إلى البصرة» جلد هفت چنین آمده است: «و کسانی که با تبلیغات منافقانه عبدالله بن سبأ متاثر گردیدند و بانیان فساد بر علیه عثمانسدر منطقه کوفه ظاهر شدند عبارتند: از صعصعه بن صوحان - کمیل بن زیاد - مالک بن یزید الاشتر نخعی - علقمه بن قیس نخعی، ثابت بن قیس نخعی، جندب بن زهیر العامری، جندب بن کعب الازدی، عروه بن الجعد، عروه بن الحمق الخزاعی [۶۹۳]» شخص دوم که عقیده باطل عبدالله بن سبأ را بر علیه اصحاب رسول خدا جدنبال کرد و به دیگران منتقل نمود، سلیم بن قیس هلالی است که کتاب کوچکی از او بنام اسرار آل محمد موجود است، بعینه همان بدبینی و بغض و کینه عداوت عبدالله بن سبأ را در حق اصحاب رسول خدا جزنده و ادامه و منتقل نموده است.

تحت حدیث شماره چهارده، عنوان‌های ذیل را بدون سند و دلیل اختراع نموده است.

۱- بدعت‌های ابوبکر و عمر.

۲- غصب فدک.

۳- نقشه قتل امیر المؤمنین.

۴- حبس خمس.

۵- الحاق خانه جعفر به مسجد.

۶- بدعت در غسل جنابت.

۷- بدعت در ارث جد.

۸- آزاد کردن کنیزان صاحب فرزند.

۹- قضاوت باطل در مورد نصر بن حجاج و جعده و ابن و بره.

۱۰- بدعت درباره طلاق.

۱۱- حذف علی خیر العمل از اذان.

۱۲- بدعت در حکم همسر مفقود.

۱۳- بدعت‌های عمر درباره عجم.

۱۴- بدعت در حکم سرقت.

۱۵- پشتوانة دروغین بدعت‌های عمر.

۱۶- بدعت در آزاد کردن کنیزان یمن.

۱۷- اعتراضات و اهانت‌های ابوبکر و عمر به پیامبر ج.

۱۸- سوابق سوء ابوبکر و عمر و عثمان در مسئله خلافت.

۱۹- ابوبکر و عمر بدتر از عثمان: حدیث موضوع شماره پانزده.

۲۰- احتجاجات امیر المؤمنین در مورد ابوبکر و عمر و عثمانش.

۲۱- چرا باید ابوبکر و عمر و عثمان خلیفه شوند؟

۲۲- سند بت‌پرستی ابوبکر و عمر.

۲۳- ظلم ابوبکر و عمر در استدلال به حق امیر المؤمنین.

۲۴- کوتاهی امت در لعنت گمراه‌کنندگان.

حدیث شانزده پیشگویی‌های حضرت عیسی درباره پیامبر و امامان. حدیث هیجده کلام امیر المؤمنین درباره بدعت‌های ابوبکر و عمر و عثمانشحدیث بیست چهار اهانت عایشه به امیر المؤمنین است. حدیث بیست و هفت، گزارش ابن عباس از نوشتن کتف و حدیث سی هفت سخنان معاذ بن جبل هنگام مرگ، سخنان ابوعبیده بن جراح و سالم هنگام مرگ، سخنان ابوبکر هنگام مرگ و عمر. همه این گفته‌ها طعنه، تهمت، افترا و اختراع بر علیه اصحاب رسول خدا جهستند و انتقام جوئی و حمایت از بنی قریظه و بنی نضیر و مشرکین مکه و مدینه و دور و بر آن بوده و اسمی از ابو جهل، و امیه بن خلف: و ابو لهب و کسانی که در جنگ بدر به دست صحابه به هلاکت رسیدند - و کعب بن اشرف و ابو رافع عبدالله بن ابی الحقیق و عبدالله بن ابی و ... است. در کتاب‌های ایشان یادی از اصحاب پیامبر نشده، بلکه انتقام آنان را از اصحاب رسول الله جگرفته و می‌گیرند. رساله سلیم بن قیس جزوه‌ای کوچک است، لکن مترجم آن، اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی آن را تبدیل به کتابی هفتصد و هفتاد و پنج صفحه‌ای کرده است.

و جناب محمد باقر الانصاری الزنجانی الخوئینی آن را در سه جلد بزرگ در آورده و هر چه دلش خواسته بر علیه اصحاب رسول الله جگفته و نوشته‌اند. و هر کتابی را باز بکنید مصداق آیه هشتاد و دو سوره مائده را می‌بینید:

﴿لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ ٱلنَّاسِ عَدَٰوَةٗ لِّلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱلۡيَهُودَ وَٱلَّذِينَ أَشۡرَكُواْ[المائدة: ۸۲].

و همچنین اگر کتاب اصول کافی را بنگرید، خواهید دید که دها برابر از متقدمین خود اضافه گوئی و افراط در توهین بر علیه اصحاب رسول خدا جرا انجام داده است و قرآن را برای اثبات امامت علیسو اولادانش تحریف نموده است. مثلاً جمله:

۱- ﴿مِنۡهُ ءَايَٰتٞ مُّحۡكَمَٰتٌ هُنَّ أُمُّ ٱلۡكِتَٰبِ وَأُخَرُ مُتَشَٰبِهَٰتٞ[آل‌عمران: ۷]. گفته که مراد فلان (ابوبکر) و فلان (عمر) است. و مراد از آیات محکمات علی و ائمه هستند [۶۹۴].

۲- و درباره آیه ۱۹ سوره الانشقاق ﴿لَتَرۡكَبُنَّ طَبَقًا عَن طَبَقٖ ١٩[الانشقاق: ۱۹]. می‌گوید: منظورش ابوبکر و عمر و عثمان است که بعد از پیامبر جخلیفه واقعی را ترک نمودند و مانند سامری، دنبال گوساله‌پرستی رفتند [۶۹۵].

۳- ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ ٱرۡتَدُّواْ عَلَىٰٓ أَدۡبَٰرِهِم مِّنۢ بَعۡدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ ٱلۡهُدَى[محمد: ۲۵]. ولاية أمير الـمؤمنين [۶۹۶]. منظور آیه ابوبکر، عمر و عثمان است که با ترک ولایه امیرالمؤمنین مرتد شدند.

۴- ﴿وَكَرَّهَ إِلَيۡكُمُ ٱلۡكُفۡرَ وَٱلۡفُسُوقَ وَٱلۡعِصۡيَانَ[الحجرات: ۷].

می‌گوید: الاول ابوبکر و الثانی عمر و الثالث عثمان. مترجم کتاب، جواد مصطفوی، می‌گوید: «و همچنین غاصبین خلافت عین کفر و فسق و عصیانند» [۶۹۷]. در این باب تقریباً یکصد آیه را تحریف نموده است آنچه را که عبدالله بن سبأ و سلیم بن قیس عقید و تبلیغات می‌کردند جناب کلینی با افراط بیشتر احیاء نمود و همچنین محقق اول علامه الحلّی در قرن هفتم در کتاب منهاج الکرامة خط و مسیر کلینی را دنبال نمود و چهل آیه قرآن را تحریف معنوی کرده است.

و در عصر حاضر جناب مرتضی عسکری قلم بدست گرفته و آستین را بالا زده و می‌گوید: عبدالله بن سبأ کان لم یکن است و تبلیغات او چیزی نبوده است.

۱- پس از رحلت آن حضرت، اصحاب رسول خدا ج(جز چهار نفر) با قرآن و اهل بیت چه کردند.

۲- و در برابر احادیث پیامبر چه نقشی را ایفاء نمودند.

۳- ایشان خاندان پیامبر را از جامعه طرد نموده، خانه نشین ساختند و با آنان آن گونه رفتار نمودند که زبان را یارای برشمردن آنها نیست.

۴- تمام آن احادیث را در آتش سوزانیدند.

۵- عمر نیز در دوران حکومتش، سیاست منع حدیث را به شدت دنبال نمود.

۶- در زمان عثمان مبارزة دستگاه خلافت علیه نقل احادیث شدیدتر شد.

نکته:

مقصد جناب مرتضی عسکری از قرآن همانست که محمد کلینی به آن معتقد است قرآن کلینی هفده هزار آیه است و آن در دست صاحب الزمان است تا حالا او را کسی غیر از علیسندیده است.

«فإذا قام القائم÷قرأ کتاب اللهعلي حدّه وأخرج الـمصحف الذي کتبه عليس» [۶۹۸]. «إن القرآن الذي جاء به جبرئيل÷إلى محمد جسبعة عشر ألف آية» [۶۹۹].

قرآنی که جبرئیل آن را برای محمد جآورده هفده هزار آیه است و مقصدش از احادیث همان احادیث موضوعی و ساختگی سلیم بن قیس هلالی و محمد کلینی هستند.

مثل حدیث: «إنّ امير الـمؤمنين قال: إن ذلك الحمار (أي عفير) کلم رسول الله جفقال: بأبي أنت وأمي، إنّ أبي حدّثني، عن أبيه، عن جدّه، عن أبيه أنه کان مع نوح في السّفينة فقام إليه نوح فمسح علي کفله ثم قال: يخرج من صلب هذا الحمار حمار يرکبه سيد النبيين وخاتمهم فالحمد لله الذي جعلني ذلك الحمار» [۷۰۰].

«همانا امیرالمؤمنین گفت: آن الاغ (بنام عفیر) گفت: پدر و مادرم قربانت، پدرم از پدرش و او از جدش و او از پدرش نقل کرد که او با جناب نوح در کشتی بوده و نوح برخاسته و دست بر پشت او کشیده و گفته: از پشت این الاغ (خر) الاغی آید که سید پیغمبران و آخرین ایشان بر آن سوار شود خدا را شکر که مرا همان الاغ قرار داد»(!!) اهل سنت غنی‌ترین ملل در دنیا نسبت به نقل حدیث صحیح، خلفاء اربعه و باقی صحابه پیامبر جهستند.

و نمره محدثین کرام اهل سنت در روایات احادیث صحیح بیست است و هیچ مذهبی در دنیا دارای چنین امتیازی نبوده و نخواهد شد.

معلوم نیست آقای عسکری، منظورش از اهل بیت چه کسانی است؟ اگر مرادش علیسو اولادانش است، مسلماً تاریخ خلاف نوشته و مقصود او را ثابت کرده است البته برای کسی که با دیده ایمان و انصاف بنگرد.

چنانچه علیسرضایت قلبی خودش را از خلیفه اول و دوم اظهار می‌فرمایند: «ووليهم فأقام واستقام حتّى ضرب الدين بجرانه» [۷۰۱]. «قال: لـما ظهر علي يوم الجمل قال: أيها الناس! إن رسول الله جلم يعهد إلينا في هذه الإمارة شيئا حتي رأينا من الرأي أن نستخلف أبابکر فأقام واستقام حتى مضي لسبيله ثم إن أبابکر رأي من الرأي أن يستخلف عمر فأقام واستقام حتى ضرب الدين بجرانه ثم إن أقواماً طلبوا الدنيا فکانت أمور يقضي الله فيها» [۷۰۲]، و مرادش از «اقواماً» ممکن است معاویه باشد یا گروه خوارج و سبائیه هستند و همچنین سخن شماره ۴۶۹: علیسمی‌فرماید: «يهلك فيَّ رجلان محبّ مفرط وباهت مفتر». [۷۰۳]. (بهتان ساختگی).

«وقال÷: هلك فيَّ رجلان، محبّ غال ومبغض قال» [۷۰۴]. ترجمه حدیث شماره ۴۶۹ دو کس در مورد من هلاک خواهند شد دوست غلوکننده و دشمن بهتان زننده یا دروغگو. یا به عبارتی دیگر دوست غلوکننده و دشمن و مبغض گویند. این سه حدیث علیسبینی فرقه سبائی و خوارج را به خاک مالید و اهل سنت را پاک و صاف نمود و حقیقت و باطن مرتضی عسکری و محمد صادق نجمی و امثال آنان را برملا کرد.

رهبری مردم را حاکمی بدست گرفت که حق را بر پا داشت و خود بر جاده حق گام برمی‌داشت تا آنجا که در راه دین، پیکر خود را بر زمین نهاد. این عبارت نهج البلاغه همان روایت امام احمد و بیهقی است که با توضیح و تفسیر کامل روایت شده است که مراد از این والی، با صراحت کامل، ابوبکرسو عمرسبوده‌اند.

بحمدلله متقدمین اهل سنت و متاخرین آنها دوستدار علیسهستند، نه درباره وی غلو می‌کنند و نه دشمن بهتان‌زننده، اما فرقه سبائی، محبّ غالی و خوارج مبغض قال هستند.

حال به بررسی احادیثی که جناب محمد صادق نجمی که در ص ۴۰۶-۴۱۰ نقل نموده و عقیده باطل خود را از آن استنباط کرده، بپردازیم.

۱- روایت سعید بن جبیر از ابن عباس از پیامبر ج:

«وَإِنَّ أُنَاسًا مِنْ أَصْحَابِى يُؤْخَذُ بِهِمْ ذَاتَ الشِّمَالِ فَأَقُولُ أَصْحَابِى أَصْحَابِى. (أو) أَصْحَابِى أَصْحَابِى فَيَقُولُ: إِنَّهُمْ لَمْ يَزَالُوا مُرْتَدِّينَ عَلَى أَعْقَابِهِمْ مُنْذُ فَارَقْتَهُمْ» [۷۰۵].

۲- روایت دوم: «عَنْ سَعِيدِ بْنِ جُبَيْرٍ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍب قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج... ثُمَّ يُؤْخَذُ بِرِجَالٍ مِنْ أَصْحَابِى ذَاتَ الْيَمِينِ وَذَاتَ الشِّمَالِ فَأَقُولُ أَصْحَابِى فَيُقَالُ: إِنَّهُمْ لَمْ يَزَالُوا مُرْتَدِّينَ عَلَى أَعْقَابِهِمْ مُنْذُ فَارَقْتَهُمْ، وذُكِرَ عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (أي البخاري) عَنْ قَبِيصَةَ قَالَ هُمُ الْمُرْتَدُّونَ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلَى عَهْدِ أَبِى بَكْرٍ ، فَقَاتَلَهُمْ أَبُو بَكْرٍ» [۷۰۶].

و در تفسیر سوره المائدة: «باب قوله: ﴿إِن تُعَذِّبۡهُمۡ فَإِنَّهُمۡ عِبَادُكَکلمه: «إنّ ناساًیا رجالاً». آمده است. این روایت سعید بن جبیر عن ابن عباس است ص ۶۶۵، ج ۲.

و باز هم در تفسیر سوره المائدة: «باب قوله وکنت عليهم شهيداً ما دمت فيهم، لفظ: وإنّه يجاء برجال من أمتي وكلمة أصيحابي يا أصحابي». آمده است ص ۶۶۵، ج ۲.

و در سوره الانبیاء جمله: «ألا أنّه يجاء برجال من أمّتي وبعد فأقول: يا ربّ أصحابي فيقال: لا تدري ما أحدثوا بعدك (و)فيقال: إنّ هؤلاء لم يزالوا مرتدين إلى أعقابهم منذ فارقتهم» آمده است [۷۰۷].

و در کتاب: «الرقاق باب کيف الحشر جملة وأنّه سيجاء برجال من أمّتي (و) فأقول أصيحابي يا أصحابي». آمده است. ص ۹۶۶، ج ۲.

و در کتاب «الحوض» به روایت عبدالله بن مسعود به جمله: «وليرفعنّ (معي) رجال منکم (و)فأقول يا ربّ أصحابي». آمده است. ص ۹۷۴ و به روایت انس، کلمه ناس آمده و به روایت سهل بن سعد «أقوام أعرفهم». آمده و به روایت ابو هریره: «رهط من أصحابي» آمده و به روایت سعید بن المسیب: «رجال من أصحابي». آمده و دوباره به روایت ابو هریره کلمه: «زمرة حتي إذا عرفتهم». آمده و در روایت اسماء بنت ابی بکر کلمه ناس آمده، [کتاب الحوض، ص ۹۷۵ و در کتاب الفتن] باز هم روایت اسماء «فيؤخذ بناس من دوني». آمده و به روایت عبدالله بن مسعود «رجال منکم». آمده است. [ص ۱۰۴۵، ج ۲].

و به روایت سهل بن سعد: «أقوام أعرفهم ويعرفوني». آمده ص ۱۰۴۵، ج ۲ و در کتاب الفتن به روایت ابوهریره حدیث مرفوع: «هلکة أمتي على أيدي غلمة من قريش». و ص ۱۰۴۶.

به روایت زینب بنت جحش حدیث: «ويل للعرب من شر قد اقترب» آمده و به روایت ابو هریره حدیث: «وتظهر الفتن ويکثر الهرج». (القتل) آمده و به روایت ابن عمر حدیث: «لا تَرْجِعُوا بَعْدِي كُفَّارًا، يَضْرِبُ بَعْضُكُمْ رِقَابَ بَعْضٍ». آمده است.

و به روایت جریر بن عبدالله البجلی مثل روایت ابن عمر آمده و به روایت ابو هریره به دو طرق حدیث: «ستکون فتن، القاعدة فيها خير من القائم». نقل شده است. ص ۱۰۴۸.

و در روایت ابوبکره حدیث «فقال ج: ابْنِى هَذَا (أي حسن) سَيِّدٌ، وَلَعَلَّ اللَّهَ أَنْ يُصْلِحَ بِهِ بَيْنَ فِئَتَيْنِ عَظِيمَتَيْنِ مِنَ الْمُسْلِمِينَ». آمده است [۷۰۸]. حال نیز ترجمه احادیث ذکر شده:

۱- گروهی از مردم که از جمله اصحاب بوده‌اند، به سمت چپ برده می‌شوند. سپس می‌گویم این گروه از اصحاب من بوده‌اند. در جواب می‌گویند: اینها بعد از تو همیشه به عقب برگشته‌اند. و در حدیث دوم، کلمه برجال یعنی چند نفر مرد از اصحاب من به سمت چپ برده می‌شوند. و در حدیث سوم و چهارم کلمه «برجال من أمّتي»یعنی چند نفر مرد از امّت من بسوی چپ برده می‌شوند و همچنین در حدیث پنج و شش، کلمه «برجال من أمّتي» یا «رجال منکم» یعنی چند نفر از امت من یا چند نفر مرد از شما بسوی چپ برده می‌شوند و در حدیث انس کلمه «ناس» بصیغه نکره یعنی تعداد کمی از مردم و در حدیث سهل بن سعد کلمه اقوام یعنی تعداد کمی از مردم و در حدیث ابو هریره کلمه «رهط» با صیغه نکره یعنی چند نفری و کلمه رهط حداقل به سه نفر اطلاق می‌شود و در حدیث دوم ابو هریره، کلمه «زمره» با همان معنی نکره و همچنین در حدیث اسماء، کلمه ناس و در حدیث ابن مسعود رجال باز هم بصیغه تقلیل آمده. در نتیجه کلمه «ناساً، أناس، رجال، أقوام، رهط، زمره» همه کلمه نکره و به صیغه تقلیل آمده‌اند. کسانی که معلومات کمی از ادبیات عربی داشته باشند می‌دانند که معنی نکره یا کلمه تصغیر یا تقلیل بمعنی جمع قلت است نه بمعنی جمع کثرت.

و جناب آخوند نجمی یا علم به ادبیات عربی نداشته یا اینکه عمداً خود را به صف جاهلان زده و صیغه نکره و جمع قلت را به جمع کثرت ترجمه کرده و فهمیده و در تمام تواریخ اسلامی و غیر اسلامی به صورت تواتر علم ضروری و بدیهی ثابت شده که جمعیت اصحاب رسول الله جبه حدی زیاده بوده‌اند که حکومت اسلامی را بدست گرفته و با ابر قدرت‌های زمان خود مثل ایران و روم جنگیدند و غالب شدند و حکومت اسلام را عالم‌گیر نمودند و همچنین کسانی که با انکار زکات و ترک نماز و دعوی نبوت مرتد شدند، همه آنها را سرکوب نمودند.

پس همه پیش‌بینی‌های رسول خدا جکاملاً صحیح بوده، اما متعصبِ مقلد و بدخواه، اراده و فهم باطل داشته و مردم کم‌سواد و ناآگاه را دچار حیرت نموده و از راه راست منحرف نموده و عاقبت زشتی را برای خود رقم زده و ضلالت را برای دیگران به جای گذاشته است.

بحث دوم کلمه اصحابی است

در بعضی از روایات کلمه: «أُنَاسًا مِنْ أَصْحَابِى». و در بعضی دیگر «رِجَالٍ مِنْ أَصْحَابِي» و در بعضی دیگر از روایات: «بِرِجَالٍ مِنْ أُمَّتِي» آمده و همچنین در نداء پیامبرجکلمه: «أصحابي أصيحابي» به صیغه تصغیر روایت شده است که همه این کلمات، نکره و اسم مصغر هستند که دلالت صریح بر جمع قلت دارند و آن معنی و مفهومی را که فرقه سبائی بدان عقیده داشته‌اند، از این کلمات برداشت نشده و نخواهد شد.

بحث سوم حدیث عمّارس(تقتله الفئة الباغية) است [۷۰۹]

و استنباط ضعیف و نادرست اهل التشیع به حدیث: «لا تَرْجِعُوا بَعْدِي كُفَّارًا، يَضْرِبُ بَعْضُكُمْ رِقَابَ بَعْضٍ» [۷۱۰]. [رواه البخاري] به روایت ابن عمر و ابوبکره و در روایت ابن عباس: «لاَ تَرْتَدُّوا بَعْدِى كُفَّارًا، يَضْرِبُ بَعْضُكُمْ رِقَابَ بَعْضٍ» [۷۱۱]. دلیل ظاهر برای خوارج و اباضیه است نه اهل تشیع. آنان کلمه باغیه را بمعنی کفر و کافر ترجمه یا تاویل می‌کنند و بر معاویه و لشکریان او تاخته‌اند.

و خوارج از حدیث صریح: «لاَ تَرْتَدُّوا بَعْدِى كُفَّارًا، يَضْرِبُ بَعْضُكُمْ رِقَابَ بَعْضٍ». به کفر علی و معاویه و عمرو بن عاصشو لشکریان ایشان استنباط نمودند.

و اهل تشیع در جواب حدیث خوارج، عاجز و ناتوان هستند. زیرا که جمله: « لاَ تَرْتَدُّوا بَعْدِى كُفَّارًا» ظاهر و صریح است و محل تأویل را ندارد و حادثه «ضرب رقاب»در بین ایشان رخ داده‌است. (یعنی علی و معاویه ب).

۳- دیدگاه سوم مذهب اهل سنت و جماعت است که در مقابل شیعه و خوارج قیام نموده و دلیل آنها را حمل بر مفهوم غلط از قول صحیح و صریح رسول خدا جکرده و امتیاز مذهب ناجیه را نصیب خود نموده است. اهل سنت می‌گویند: «سرکشی گناه است و اگر باغی بدون دلیل، سرکشی کند، کیفر آن قتل است و در روز قیامت سزای دیگری برای این گناه ندارد و اگر باغی دارای دلیل باشد و در دلیل خود خطای اجتهادی داشته باشد، از کیفر دو دنیا معاف است. پس معاویهسخواهان انتقام گرفتن از قاتلین عثمانسبوده همان گونه که امیر المؤمنین برای گرفتن خون عبدالله بن خبیب از اهل نهروان انتقام گرفت و چهار هزار نفر را به قتل رسانید.

پس کسانی که سرکش و سرکشی (باغی و بغاوت) را به کافر و کفر تعبیر می‌کنند، این تعبیر آنان بدون دلیل بوده و از اختراعات خودشان است. اما در مقابل خوارج و استدلال ایشان به حدیث «لاَ تَرْتَدُّوا بَعْدِى كُفَّارًا» اهل سنت عقیده دارند که کلمه کفر در همه جا بمعنی خروج از اسلام تعبیر نمی‌شود بدلیل اینکه قتل و قتال در فطرت بشر است و مسلمان با این عمل گناه کار می‌شود مگر هنگامی که بدون دلیل و از روی عناد باشد.

چنانچه خود قرآن قتال دو طائفه را با صفت مؤمنین تعبیر می‌کند: ﴿وَإِن طَآئِفَتَانِ مِنَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ ٱقۡتَتَلُواْ فَأَصۡلِحُواْ بَيۡنَهُمَا... إِنَّمَا ٱلۡمُؤۡمِنُونَ إِخۡوَةٞ فَأَصۡلِحُواْ بَيۡنَ أَخَوَيۡكُمۡۚ وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَ لَعَلَّكُمۡ تُرۡحَمُونَ ١٠[الحجرات: ۹-۱۰]. «و هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به جنگ و قتال پردازند آنها را آشتی دهید.... مؤمنان برادر یکدیگر پس برادران خود را صلح و آشتی دهید و از الله بترسید تا مشمول رحمت او شوید».

خداوند، پس از قتالی که بین دو گروه رخ می‌دهد، هنوز آنان را به اهل ایمان تعبیر می‌کند. و همچنین رسول خدا جدرباره حسنسمی‌فرماید: «ابْنِى هَذَا سَيِّدٌ، وَلَعَلَّ اللَّهَ أَنْ يُصْلِحَ بِهِ بَيْنَ فِئَتَيْنِ مِنَ الْمُسْلِمِينَ». این پسر من سید است و شاید اللهبه واسطه او در بین دو طائفه از مسلمین صلح و آشتی دهد، که مسلماً یکی از آن دو طائفه معاویهسو لشکریان او هستند. در نتیجه صفت سرکشی و قتال با صفت ایمان و اسلام جمع شده و آن شخص را از اسلام و ایمان خارج نکرده و نمی‌کند و در عبارت دیگر، جنگ بین دو گروه مسلمین به کلمه فتنه یا شر تعبیر شده است.

چنانچه رسول خدا جمی‌فرماید: «ستکون فتن: الْقَاعِدُ فِيهَا خَيْرٌ مِنَ الْقَائِمِ». یا می‌فرماید: «وَيْلٌ لِلْعَرَبِ مِنْ شَرٍّ قَدِ اقْتَرَبَ» یا: «تَظْهَرُ الْفِتَنُ وَيَكْثُرُ الْهَرْجُ» (ای القتل) چنانچه امام بخاری/در صحیح خود می‌گوید.

﴿وَٱتَّقُواْ فِتۡنَةٗ لَّا تُصِيبَنَّ ٱلَّذِينَ ظَلَمُواْ مِنكُمۡ خَآصَّةٗ[الأنفال: ۲۵]. «وَمَا كَانَ النَّبِىُّجيُحَذِّرُ مِنَ الْفِتَنِ». [ص ۱۰۴۵ ج ۲] در این کتاب بیست و هشت عنوان، و هشتاد و هفت حدیث صحیح و موصول روایت نموده است.

[۶۸۳] تاریخ طبری: ج ۵، ص ۹۸-۹۹. [۶۸۴] حاشیه رجال کشی: ص ۱۹۰. [۶۸۵] حاشیه رجال کشی: ص ۱۹۲، ۱۰۸. [۶۸۶] حاشیه رجال کشی: ص ۱۹۲ و ۱۰۱و ۱۰۸. [۶۸۷] مصدر سابق: ص ۱۰۸ و در بعضی از نسخه‌ها، ص ۱۹۲. [۶۸۸] فرق الشيعه نوبختي: ص ۴۳-۴۴ و ص ۲۲ چاپ حیدریه نجف، عراق سال ۱۳۷۹ هجری مطابق ۱۹۵۹ میلادی، رجال کشی: ص ۱۹۰ چاپ اول بها ۱۳۸۲ هجری در حاشیه از محمدتقی فاضل میبدی الموسویان. [۶۸۹] تاریخ طبری: ج ۳، ص ۳۷۸. [۶۹۰] روضه الصفا: ج ۲، ص ۲۹۲، چاپ ایران. [۶۹۱] رجال کشی: ص ۱۰۱ و ۱۰۸، حدیث ۱۸۴، چاپ مؤسسه الاعلامی بکر بلاء عراق. [۶۹۲] البداية والنهاية: ج ۷، ص ۲۳۹. [۶۹۳] تاریخ طبری: ج ۳، ص ۳۸۶، تاریخ ابن کثیر، ج ۷، ص ۱۶۵ واقعه سال ۳۳. [۶۹۴] اصول کافی: کتاب الحجه، باب نکت و نتف من التنزيل في الولاية: ج ۲، ص ۲۸، حدیث ۱۰۹۴. [۶۹۵] مصدر سابق: ج ۲، ص ۲۸۱، حدیث ۱۰۹۶. [۶۹۶] مصدر سابق: ج ۲، ص ۲۸۹، حدیث ۱۱۲۲. [۶۹۷] مصدر سابق: ص ۲۹۹، حدیث ۱۱۵۰. [۶۹۸] اصول کافی: حدیث شماره ۳۵۷۶-۳۵۸۳، کتاب فضل القرآن: ج ۴، ص ۴۴۴. [۶۹۹] مصدر سابق: ص ۴۴۶. [۷۰۰] مصدر سابق: ج ۱، ص ۳۴۳، باب ما عند الأئمة من سلاح رسول الله جومتاعه، حدیث شماره ۶۲۹. [۷۰۱] نهج البلاغه: کلام و سخن شماره ۴۶۷، امام احمد و بیهقی در «دلائل النبوة» با سند حسن آن را از عمرو بن سفیان روایت کرده است. [۷۰۲] تاريخ الخلفاء للسيوطي: ص: ۱۲ و سير أعلام النبلاء: ج ۲، ص ۶۲۸. [۷۰۳] نهج البلاغه: ص۵۵۸. [۷۰۴] مصدر سابق. [۷۰۵] بخاری: کتاب الأنبياء، باب قول الله، تعالى: ﴿وَٱتَّخَذَ ٱللَّهُ إِبۡرَٰهِيمَ خَلِيلٗا[النساء: ۱۲۵] ص ۴۷۳. [۷۰۶] کتاب الأنبياء: باب قول الله: ﴿وَٱذۡكُرۡ فِي ٱلۡكِتَٰبِ مَرۡيَمَ إِذِ ٱنتَبَذَتۡ مِنۡ أَهۡلِهَا[مریم: ۱۶] ص ۴۹۰. [۷۰۷] بخاری: ج ۲، ص ۶۹۳. [۷۰۸] بخاری: ج ۱، ص ۵۱۲، کتاب الـمناقب، باب علامات النبوة. [۷۰۹] بخاری: ج ۱، ص ۶۴، باب التعاون في بناء الـمسجد. [۷۱۰] رواه البخاري: به روایت ابن عمر و ابوبکره. [۷۱۱] بخاری: کتاب الفتن، باب قول النبي ج: «لاترجعوا بعدي کفاراً»، ج ۲، ص ۱۰۴۸.

معنی فتنه از دیدگاه قرآن [۷۱۲]

واژه «فتنه» در قرآن دارای تعابیر مختلفی است. از جمله:

﴿ذُوقُواْ فِتۡنَتَكُمۡ[الذ اریات: ۱۴].

«بچشید عذاب خود را».

﴿يَوۡمَ هُمۡ عَلَى ٱلنَّارِ يُفۡتَنُونَ ١٣[الذ اریات: ۱۳].

«همان روزی است که آنها را برآتش می‌سوزانند».

۱- که به معنی تفرقه و نفاق می‌آید:

﴿يَبۡغُونَكُمُ ٱلۡفِتۡنَةَ[التوبة: ۴۷].

«و بسرعت در بین شما به فتنه‌انگیزی (و ایجاد تفرقه) می‌پرداختند».

﴿لَقَدِ ٱبۡتَغَوُاْ ٱلۡفِتۡنَةَ مِن قَبۡلُ[التوبة: ۴۸].

«آنها (یعنی منافقین) پیش از این (نیز) در پی فتنه انگیزی (تفرقه) بودند».

۲- به معنی افتادن در گناه آمده است.

﴿وَلَا تَفۡتِنِّيٓۚ أَلَا فِي ٱلۡفِتۡنَةِ سَقَطُواْ[التوبة: ۴۹].

«و ما را به گناه نیفکن آگاه باشید آنها (هم اکنون) در گناه افتاده‌اند».

۳- به معنی آزمایش و امتحان هم آمده است.

﴿وَفَتَنَّٰكَ فُتُونٗا[طه: ۴۰].

«و بارها تو را آزمودیم».

۴- به معنی آزمایش است.

﴿وَنَبۡلُوكُم بِٱلشَّرِّ وَٱلۡخَيۡرِ فِتۡنَةٗۖ وَإِلَيۡنَا تُرۡجَعُونَ[الأنبیاء: ۳۵].

«و شما را باید لها و خوبیها آزمایش می‌کنیم و سرانجام به سوی ما باز گردانده می‌شوید».

۵- به معنی فریب دادن هم آمده است.

﴿وَإِن كَادُواْ لَيَفۡتِنُونَكَ عَنِ ٱلَّذِيٓ أَوۡحَيۡنَآ إِلَيۡكَ[الإسراء: ۷۳].

«نزدیک بود آنها تو را (با وسوسه‌های خود) از آنچه بر تو وحی کرده‌ایم بفریبند تا غیر آن را به ما نسبت دهی».

همچنین بر افعالی که پروردگار و از انسان صادر شود اطلاق می‌شود. مثل بلا و مصیبت، قتل، عذاب، معصیت و ... و اگر از جانب الله تعالى باشد بر وجه حکمت است و اگر از انسان و بدون دستور پروردگار صادر شود، مذموم است.

﴿وَٱلۡفِتۡنَةُ أَشَدُّ مِنَ ٱلۡقَتۡلِ[البقرة: ۱۹۱].

«شرک و اخراج مشرکین، شما را از شهر مکه از کشتار (در حرم) بدتر است».

﴿وَكُفۡرُۢ بِهِۦ وَٱلۡمَسۡجِدِ ٱلۡحَرَامِ وَإِخۡرَاجُ أَهۡلِهِۦ مِنۡهُ أَكۡبَرُ عِندَ ٱللَّهِۚ وَٱلۡفِتۡنَةُ أَكۡبَرُ مِنَ ٱلۡقَتۡلِ[البقرة: ۲۱۷].

«کفر در حرم و مسجد الحرام و بیرون کردن ساکنان آن و ایجاد فتنه حتی از قتل بالاتر است».

﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ فَتَنُواْ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ وَٱلۡمُؤۡمِنَٰتِ ثُمَّ لَمۡ يَتُوبُواْ فَلَهُمۡ عَذَابُ جَهَنَّمَ وَلَهُمۡ عَذَابُ ٱلۡحَرِيقِ ١٠[البروج: ۱۰].

«کسانی که مردان و زنان با ایمان را عذاب دادند سپس توبه نکردند برای آنها عذاب دوزخ و عذاب آتش سوزان است».

این فتنه از انسان صادر شده و مذموم است.

﴿لِنَفۡتِنَهُمۡ فِيهِ[طه: ۱۳۱].

«تا آنها را در آن (نعمت‌ها) بیازماییم».

این فتنه همان حکمت الهی است.

در نتیجه، فتنه به معنی فساد و قتل و عذاب و ... در زمان خلفای سه‌گانه بحمدلله دیده نشده و آنانی که با دعوی نبوت و انکار زکات و ترک نماز مرتد شدند، سرکوب و از بین برداشته شدند و فتنه بمعنی فساد و تفرقه‌انگیزی بین مسلمین از گروه فرقه عبدالله بن سبأ و همراهانش در آواخر خلافت ذی النورین دیده شده است. این فتنه سرانجام به شهادت خلیفه سوم منجر گردید. اما فتنه به معنی قتل، کشتار و ایجاد تفرقه بین مسلمین ظاهر گردید. بعد از شهادت خلیفه سوم تا زمان صلح امام حسن با معاویهبدیده شده و امام حسنسبا صلح خود دروازة فتنه را بست و امتیاز این پاداش را نصیب خود گردانید. فتنه دوم در زمان خلافت یزید رخ داد که به شهادت امام حسین و اهل بیت او تمام شد و فتنه سوم در زمان عبدالملک و عبدالله بن الزبیر رخ داد که سرانجام به شهادت وی انجامید و فتنه چهارم در اواخر خلافت بنی‌امیه و ابتدای خلافت بنی‌عباس رخ داد و به افول خلافت بنی‌امیه منجر گردید و بعداً در دوران خلافت بنی‌عباس هم فتنه به معنی قتل و کشتار گاه‌گا‌هی رخ داده اما در کل نظام و غلبه حکومت اسلامی در دوران خلافت بنی‌امیه و بنی‌عباس به اوج خود رسید که نشانگر بشارت‌های قرآن و پیش‌گوئی‌های رسول خدا جاست که در حقیقت، جواب شبهات دشمنان اسلام و مسلمین است.

[۷۱۲] فتن: جمع فتنه است و به معنی انداختن طلا در آتش است تا خالص گشته و ناخالصی از آن جدا گردد.

ستایش اصحاب توسط قرآن و سنت

﴿وَٱلسَّٰبِقُونَ ٱلۡأَوَّلُونَ مِنَ ٱلۡمُهَٰجِرِينَ وَٱلۡأَنصَارِ وَٱلَّذِينَ ٱتَّبَعُوهُم بِإِحۡسَٰنٖ رَّضِيَ ٱللَّهُ عَنۡهُمۡ وَرَضُواْ عَنۡهُ وَأَعَدَّ لَهُمۡ جَنَّٰتٖ تَجۡرِي تَحۡتَهَا ٱلۡأَنۡهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَآ أَبَدٗاۚ ذَٰلِكَ ٱلۡفَوۡزُ ٱلۡعَظِيمُ ١٠٠[التوبة: ۱۰۰].

«پیشگامان نخستین از مهاجرین و انصار و کسانی که به نیکی از آنها پیروی می‌کردند الله تعالى از آنها خشنود گشت و آنها (نیز) از او خشنود شدند، و باغ‌هایی از بهشت برای آنان فراهم ساختند، که نهرها از زیر درختانش جاری است جاودانه در آن خواهند ماند و این است پیروزی بزرگ».

به طور حتم در این آیه مبارکه، عشره مبشره نیز داخل هستند و کلمه ﴿وَرَضُواْ عَنۡهُ﴿وَأَعَدَّبصیغه ماضی آمده‌اند و بشارت جنت قطعی است و فرقه سبائی منکر مفهوم این آیه هستند و در نزد اهل سنت بطور اجماع عقیده دارند بر اینکه عشره مبشره و اصحاب بدر و احد و اهل بیعت رضوان در حدیبیه مصداق اولیه این آیه هستند [۷۱۳].

بشارت دوم: گواهی قرآن به ایمان صحابه که در صلح و بیعت حدیبیه شرکت نمودند. باز هم عشره مبشره و اصحاب بدر و احد از بیعت کنندگانند.

۱- ﴿هُوَ ٱلَّذِيٓ أَنزَلَ ٱلسَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ لِيَزۡدَادُوٓاْ إِيمَٰنٗا مَّعَ إِيمَٰنِهِمۡ[الفتح: ۴].

ترجمه: «او کسی است که آرامش را در دل‌های مؤمنان (بیعت کنندگان در صلح حدیبیه) نازل کرد تا ایمانی و یقینی بر ایمانش بیفزایند».

۲- ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ ٱللَّهَ يَدُ ٱللَّهِ فَوۡقَ أَيۡدِيهِمۡ[الفتح: ۱۰].

«کسانی که با تو بیعت می‌کنند (در صلح حدیبیه) (در حقیقت) با الله بیعت می‌نمایند و دست خدا بالای دست آنهاست».

۳- ﴿قُل لِّلۡمُخَلَّفِينَ مِنَ ٱلۡأَعۡرَابِ سَتُدۡعَوۡنَ إِلَىٰ قَوۡمٍ أُوْلِي بَأۡسٖ شَدِيدٖ تُقَٰتِلُونَهُمۡ أَوۡ يُسۡلِمُونَ[الفتح: ۱۶].

«به بازماندگان اعراب از منافقین که در این سفر و بیعت با شما، نیامدند بگو: بزودی از شما دعوت می‌شود که به سوی قوی نیرومند و جنگجو بروید و با آنها پیکار کنید یا اسلام بیاورند».

(منظور از مخلفین فارس و الروم و هوازن و ثقیف، و غطفان، و بنو حنیفه اهل الیمامه اصحاب مسیلمه است).

۴- ﴿لَّقَدۡ رَضِيَ ٱللَّهُ عَنِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ إِذۡ يُبَايِعُونَكَ تَحۡتَ ٱلشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمۡ فَأَنزَلَ ٱلسَّكِينَةَ عَلَيۡهِمۡ وَأَثَٰبَهُمۡ فَتۡحٗا قَرِيبٗا ١٨[الفتح: ۱۸].

«الله تعالى از مؤمنان هنگامی که در زیر آن درخت با تو بیعت کردند راضی و خشنود شد، خدا آنچه را در درون دلهایشان (از ایمان و صداقت) نهفته بود می‌دانست، از این‌رو آرامش را بر دل‌هایشان نازل کرد و پیروزی نزدیکی بعنوان پاداش نصیب آنها فرمود».

۵- ﴿وَأُخۡرَىٰ لَمۡ تَقۡدِرُواْ عَلَيۡهَا قَدۡ أَحَاطَ ٱللَّهُ بِهَاۚ وَكَانَ ٱللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرٗا ٢١[الفتح: ۲۱].

«و نیز غنائم و فتوحات دیگری (نصیبتان می‌کند) که شما توانایی آن را ندارید، ولی قدرت خدا به آن احاطه دارد و خداوند بر همه چیز تواناست».

(منظور فارس و روم و تمامی آنچه مسلمین فتح کرده‌اند).

۶- ﴿فَأَنزَلَ ٱللَّهُ سَكِينَتَهُۥ عَلَىٰ رَسُولِهِۦ وَعَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ وَأَلۡزَمَهُمۡ كَلِمَةَ ٱلتَّقۡوَىٰ وَكَانُوٓاْ أَحَقَّ بِهَا وَأَهۡلَهَاۚ وَكَانَ ٱللَّهُ بِكُلِّ شَيۡءٍ عَلِيمٗا[الفتح: ۲۶].

«(به خاطر بیاورید) هنگامی را که کافران در دل‌های خود خشم و نخوت جاهلیت داشتند و (در مقابل) خداوند آرامش و سکینه خود را بر رسول خویش و مؤمنان (بیعت کنندگان در صلح حدیبیه) نازل فرمود و آنها را به حقیقت تقوا ملزم ساخت و آنان از هر کس شایسته‌تر و اهل آن بودند و خداوند به همه چیز داناست».

مراد از این قوم: هوازن و ثقیف، و غطفان است که در حیات رسول خدا، اصحاب بیعت رضوان با آنان جنگیدند و همچنین حکومت ابر قدرت فارس (ایران) و روم - و مدعیان نبوت و مانعین زکات و تارکین نماز که بعد از حیات رسول خدا جتمام صحابه در زمان خلافت ابوبکر الصدیق و عمر فاروق و عثمان ذی‌النورین با تمام نیرو جهاد کردند و همه این کفار را از بین بردند و پرچم اسلام را در تمام خاورمیانه بر افراشتند و حکومت اسلام را سر بلند و بینی فرقه سبائی را به خاک مالیدند.

و مراد از این غنائم و پیروزی بعد از حنین فتوحات ایران و روم است که در زمان خلفاء ثلاثه فتح گردیدند! [۷۱۴].

اینست گواهی صریح قرآن بر تقوای اصحاب صلح حدیبیه که عددشان به هزار و چهار صد یا هزار و پانصد نفر می‌رسید و عشره مبشره از جمله این افراد بوده‌اند.

۷- ﴿مُّحَمَّدٞ رَّسُولُ ٱللَّهِۚ وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ أَشِدَّآءُ عَلَى ٱلۡكُفَّارِ رُحَمَآءُ بَيۡنَهُمۡۖ تَرَىٰهُمۡ رُكَّعٗا سُجَّدٗا يَبۡتَغُونَ فَضۡلٗا مِّنَ ٱللَّهِ وَرِضۡوَٰنٗاۖ سِيمَاهُمۡ فِي وُجُوهِهِم مِّنۡ أَثَرِ ٱلسُّجُودِۚ ذَٰلِكَ مَثَلُهُمۡ فِي ٱلتَّوۡرَىٰةِۚ وَمَثَلُهُمۡ فِي ٱلۡإِنجِيلِ كَزَرۡعٍ أَخۡرَجَ شَطۡ‍َٔهُۥ فَ‍َٔازَرَهُۥ فَٱسۡتَغۡلَظَ فَٱسۡتَوَىٰ عَلَىٰ سُوقِهِۦ يُعۡجِبُ ٱلزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ ٱلۡكُفَّارَۗ وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ مِنۡهُم مَّغۡفِرَةٗ وَأَجۡرًا عَظِيمَۢا ٢٩[الفتح: ۲۹].

«محمد ج فرستاده خداست و کسانی که با او هستند در برابر کفار (از مشرکین عرب و یهود و نصاری) سرسخت و شدید و در میان خود مهربانند پیوسته آنان را در حال رکوع و سجود می‌بینی در حالی که همواره فضل خدا و رضای او را می‌طلبند .... و در آخر می‌فرماید این (اوصاف ذکر شده) برای آن است که کافران را به خشم آورد اعضاء این گروه که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند خدا آمرزش و پاداش بزرگ را به آنها وعده داده است».

بعضی از معاندین حرف «مِنْ» را از «مِنْهُم» در آیه ۲۹ به معنی تبعیض گرفته تا اراده بد و باطل خود را که همان بدبینی بر علیه صحابه بوده پیاده و دلیل بگیرند. در حالی که حرف «مِنْ» در اینجا بیانیه است نه برای تبعیض مثل حرف «مِنْ» که در آیه:

﴿فَٱجۡتَنِبُواْ ٱلرِّجۡسَ مِنَ ٱلۡأَوۡثَٰنِ[الحج: ۳۰].

«از پلیدی مجسمه‌ها اجتناب کنید».

بیانیه است و اگرنه معنی غلط می‌شود.

و همچنین اگر حرف «مِن» از «مِنهم» به معنی تبعیض ترجمه شود برخلاف آیات ۴-۵-۱۸- ۲۶ همین سوره می‌باشد و با جملات ابتدائی خود این آیه مطابقت پیدا نمی‌کند زیرا در این آیات صیغه جمع بدون تبعیض آمده است مثل:

﴿فِي قُلُوبِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ[الفتح: ۴].

﴿لِّيُدۡخِلَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ وَٱلۡمُؤۡمِنَٰتِ[الفتح: ۵].

﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ ٱللَّهَ[الفتح: ۱۰].

﴿لَّقَدۡ رَضِيَ ٱللَّهُ عَنِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ إِذۡ يُبَايِعُونَكَ تَحۡتَ ٱلشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمۡ فَأَنزَلَ ٱلسَّكِينَةَ عَلَيۡهِمۡ وَأَثَٰبَهُمۡ فَتۡحٗا قَرِيبٗا ١٨[الفتح: ۱۸].

﴿فَأَنزَلَ ٱللَّهُ سَكِينَتَهُۥ عَلَىٰ رَسُولِهِۦ وَعَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ وَأَلۡزَمَهُمۡ كَلِمَةَ ٱلتَّقۡوَىٰ وَكَانُوٓاْ أَحَقَّ بِهَا وَأَهۡلَهَاۚ وَكَانَ ٱللَّهُ بِكُلِّ شَيۡءٍ عَلِيمٗا[الفتح: ۲۶].

﴿مُّحَمَّدٞ رَّسُولُ ٱللَّهِۚ وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ أَشِدَّآءُ عَلَى ٱلۡكُفَّارِ رُحَمَآءُ بَيۡنَهُمۡۖ تَرَىٰهُمۡ رُكَّعٗا سُجَّدٗا يَبۡتَغُونَ فَضۡلٗا مِّنَ ٱللَّهِ وَرِضۡوَٰنٗاۖ سِيمَاهُمۡ فِي وُجُوهِهِم مِّنۡ أَثَرِ ٱلسُّجُودِۚ ذَٰلِكَ مَثَلُهُمۡ فِي ٱلتَّوۡرَىٰةِۚ وَمَثَلُهُمۡ فِي ٱلۡإِنجِيلِ كَزَرۡعٍ أَخۡرَجَ شَطۡ‍َٔهُۥ فَ‍َٔازَرَهُۥ فَٱسۡتَغۡلَظَ فَٱسۡتَوَىٰ عَلَىٰ سُوقِهِۦ يُعۡجِبُ ٱلزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ ٱلۡكُفَّارَۗ وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ مِنۡهُم مَّغۡفِرَةٗ وَأَجۡرًا عَظِيمَۢا ٢٩[الفتح: ۲۹].

واژه‌های: «﴿وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥ، ﴿بَيۡنَهُمۡ، ﴿تَرَىٰهُمۡ، ﴿سِيمَاهُمۡ، ﴿فِي وُجُوهِهِم، ﴿مَثَلُهُمۡ، ﴿لِيَغِيظَ بِهِمُ ٱلۡكُفَّارَ» تمام این صیغه‌ها، صیغه و ضمیر جمع هستند بدون این که بین یاران پیامبر تبعیض قائل شود. پس تاویل فرقه سبائی غلط و بر خلاف مفهوم و معنی قرآن است.

پس تمامی صحابه که در بیعت رضوان یا صلح حدیبیه شرکت داشته و بیعت نمودند به تصریح قرآن اهل بهشت بوده و دارای ایمان کامل بوده و خدا نیز از آنان راضی می‌باشد.

نقل احادیثی که معنی و مفهوم آن با این آیات مطابقت دارد

۱- «عَنْ أَبِى سَعِيدٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: لاَ تَسُبُّوا أَصْحَابِى فَوَالَّذِى نَفْسِى بِيَدِهِ لَوْ أَنْفَقَ أَحَدُكُمْ مِثْلَ أُحُدٍ ذَهَبًا مَا بَلَغَ مُدَّ أَحَدِهِمْ وَلاَ نَصِيفَهُ» [۷۱۵].

«رسول خدا جفرموده است: اصحاب مرا دشنام نگویید اگر کسی از شما (منظور کسانی که بعد از آنان می‌آیند) به اندازه کوه احد طلا در راه خدا بدهد به اندازه یک مشت و یا نصف آن که یاران من در راه خدا داده‌اند، نمی‌رسد».

۲- «وَأَصْحَابِى أَمَنَةٌ لأُمَّتِى فَإِذَا ذَهَبَ أَصْحَابِى أَتَى أُمَّتِى مَا يُوعَدُونَ (من البدع والحوادث وذهاب الخير ومجيء الشرّ)» [۷۱۶].

«اصحاب من سبب امنیت برای امّت هستند وقتی که اصحاب من بروند (یعنی نباشند) امت من مبتلا می‌گردند و دچار آنچه وعده داده می‌شوند».

۳- «عن عمران بن حصين قال: قال رسول الله ج: خَيْرُ أُمَّتِى قَرْنِى ثُمَّ الَّذِينَ يَلُونَهُمْ ثُمَّ الَّذِينَ يَلُونَهُمْ» [۷۱۷].

«برترین امت من کسانی هستند که در زمان حیات من هستند بعد از ایشان کسانی که اصحاب من را همراهی و با آنان هم زمان باشند و بعد کسانی که با تابعین هم قرن (زمان) باشند» [۷۱۸].

۴- «عن جابرسقال: قال رسول الله ج: لا يدخل النار أحد بايع تحت الشجرة » [۷۱۹].

«رسول خدا جفرموده کسی که در زیر درخت (در صلح حدیبیه) بیعت کرده وارد دوزخ نمی‌شود».

۵- «عن أبي سعيد الخدريسعن النبي جقال: إِنَّ مِنْ أَمَنِّ النَّاسِ عَلَىَّ فِى صُحْبَتِهِ وَمَالِهِ أَبُو بَكْرٍ». وعند البخاري: «أَبَا بَكْرٍ» [۷۲۰].

«اولین کسی که به من ایمان آورد، ابوبکر بود و با مالش بیشتر از هر کسی مرا یاری داد».

۶- «عَنْ عَائِشَةَلقَالَتْ قَالَ لِى رَسُولُ اللَّهِ جفِى مَرَضِهِ ادْعِى لِى أَبَا بَكْرٍ وَأَخَاكِ حَتَّى أَكْتُبَ كِتَابًا فَإِنِّى أَخَافُ أَنْ يَتَمَنَّى مُتَمَنٍّ وَيَقُولَ قَائِلٌ أَنَا أَوْلَى. وَيَأْبَى اللَّهُ وَالْمُؤْمِنُونَ إِلاَّ أَبَا بَكْرٍ» [۷۲۱].

«عائشه ام المؤمنین می‌فرمایند: رسول الله جدر مرض خود بمن گفت: پدر و برادر خود را صدا کن تا برایشان نامه (خط) خلافت بنویسم، زیرا من می‌ترسم کسی دیگر خواهان (آرزو) خلافت باشد و بگوید که من شایسته‌ترم - نه الله تعالى و نه مومنان کسی را جز ابوبکر برای مقام خلافت نمی‌خواهند».

۷- «عَنِ الْحَارِثِ عَنْ عَلِىٍّ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: أَبُو بَكْرٍ وَعُمَرُ سَيِّدَا كُهُولِ أَهْلِ الْجَنَّةِ مِنَ الأَوَّلِينَ وَالآخِرِينَ إِلاَّ النَّبِيِّينَ وَالْمُرْسَلِينَ لاَ تُخْبِرْهُمَا يَا عَلِىُّ مَا دَامَا حَيَّيْنِ» [۷۲۲].

«رسول الله جفرمود: ابوبکر و عمر کهن سالترین اهل بهشتند. از اولین تا آخرین انسان بجز پیامبران».

۸- «عَنِ ابْنِ عُمَرَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ جقَالَ لأَبِى بَكْرٍ: أَنْتَ صَاحِبِى عَلَى الْحَوْضِ وَصَاحِبِى فِى الْغَارِ» [۷۲۳]. «رسول خدا جبه ابوبکرسفرمود: تو همراه من بر حوض و همراه من در غار هستی».

۹- «فَقَامَ سَعِيدُ بْنُ زَيْدٍ فَقَالَ أَشْهَدُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ جأَنِّى سَمِعْتُهُ وَهُوَ يَقُولُ: عَشْرَةٌ فِى الْجَنَّةِ النَّبِىُّ فِى الْجَنَّةِ وَأَبُو بَكْرٍ فِى الْجَنَّةِ وَعُمَرُ فِى الْجَنَّةِ وَعُثْمَانُ فِى الْجَنَّةِ وَعَلِىٌّ فِى الْجَنَّةِ وَطَلْحَةُ فِى الْجَنَّةِ وَالزُّبَيْرُ بْنُ الْعَوَّامِ فِى الْجَنَّةِ وَسَعْدُ بْنُ مَالِكٍ فِى الْجَنَّةِ وَعَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ عَوْفٍ فِى الْجَنَّةِ ... والعاشر هُوَ سَعِيدُ بْنُ زَيْدٍ» [۷۲۴].

«سعید بن زید بن عمرو بن نفیل فرمود: من خدا را شاهد می‌گیرم که رسول خداجمی‌گفت: ده نفر در بهشت هستند: پیامبر جدر جنت هست: ابوبکر در جنت هست عمر در جنت هست عثمان در جنت هست علی در جنت هست طلحه در جنت هست زیبر بن عوام در جنت هست. سعد بن مالک در جنت است، عبدالرحمن بن عوف در جنت است دهم سعید بن زید: (راوی حدیث) در جنت است».

۱۰- «عَنْ سَعِيدِ بْنِ زَيْدٍ قَالَ أَشْهَدُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ جأَنِّى سَمِعْتُهُ يَقُولُ: اثْبُتْ حِرَاءُ فَمَا عَلَيْكَ إِلاَّ نَبِىٌّ أَوْ صِدِّيقٌ أَوْ شَهِيدٌ. وَعَدَّهُمْ رَسُولُ اللَّهِ جأَبُو بَكْرٍ وَعُمَرُ وَعُثْمَانُ وَعَلِىٌّ وَطَلْحَةُ وَالزُّبَيْرُ وَسَعْدٌ وَابْنُ عَوْفٍ وَسَعِيدُ بْنُ زَيْدٍ» [۷۲۵].

«سعید بن زید می‌گوید: من بر رسول خدا جگواهی می‌دهم و به تحقیق از او شنیدم که می‌فرمود: آرام بگیر، ای غار حرا، بر پشت تو جز نبی و صدیق شهید کسی دیگر نیست، و بعد این افراد را شمرد: رسول الله، ابوبکر، و عمر، و عثمان، و علی و طلحه، و الزبیر، و سعد، و ابو عوف و سعید بن زید». و در بخاری ص: ۵۱۹، به روایت انس چنین آمده: «أَنَّ النَّبِىَّ جصَعِدَ أُحُدًا وَأَبُو بَكْرٍ وَعُمَرُ وَعُثْمَانُ فَرَجَفَ بِهِمْ فَقَالَ: اثْبُتْ أُحُدُ فَإِنَّمَا عَلَيْكَ نَبِىٌّ وَصِدِّيقٌ وَشَهِيدَانِ». «پیامبر جبا ابوبکر و عمر و عثمان بالا کوه احد رفتند. پس کوه تکان خورد. بعد رسول خدا جفرمود: آرام گیر ای احد، بر روی تو نبی و صدیق، و دو شهید هستند» [۷۲۶].

۱۱- ابو موسی الاشعری می‌گوید: رسول خدا بمن گفت: «ائْذَنْ لَهُ، وَبَشِّرْهُ بِالْجَنَّةِ». «به ابوبکر اجازه ورود بده و به او بشارت بهشت بده». و همچنین به عمر و در حق عثمان فرمود: «ائْذَنْ لَهُ وَبَشِّرْهُ بِالْجَنَّةِ عَلَى بَلْوَى تُصِيبُهُ». «به عثمان اجازه ورود بده و به او بشارت بهشت بده البته به همراه مصیبت (دنیوی) که به او می‌رسد» [۷۲۷].

۱۲- و همچنین رسول خدا جبه ابوبکر الصدیق می‌گوید: «وأرجون أن تکون منهم يا أبابکر».

«من امیدوارم که تو از آن کسانی باشید که از همه دروازهای بهشت به آنان اجازه ورود داده بشود ای ابوبکر».

۱۳- و در حق عمرسمی‌فرماید: «فَإِنْ يَكُ فِى أُمَّتِى أَحَدٌ فَإِنَّهُ عُمَرُ». «در امّت‌های گذشته کسانی بوده‌اند که به آنان سخن حق الهام می‌شد. اگر در امّت من کسی باشد همانا او عمر است».

۱۴- علیسمی‌گوید: «برترین مردم بعد از پیامبر جابوبکر و عمر هستند».

و در حق اصحاب بدر قرآن می‌فرماید:

﴿وَيُذۡهِبَ عَنكُمۡ رِجۡزَ ٱلشَّيۡطَٰنِ وَلِيَرۡبِطَ عَلَىٰ قُلُوبِكُمۡ وَيُثَبِّتَ بِهِ ٱلۡأَقۡدَامَ[الأنفال: ۱۱].

«و پلیدی شیطان را از شما دور سازد و دل‌هایتان را محکم و گام‌ها را با آن استوار دارد».

﴿وَإِن تَوَلَّوۡاْ فَٱعۡلَمُوٓاْ أَنَّ ٱللَّهَ مَوۡلَىٰكُمۡۚ نِعۡمَ ٱلۡمَوۡلَىٰ وَنِعۡمَ ٱلنَّصِيرُ ٤٠[الأنفال: ۴۰].

«خداوند سرپرست و مددکار شما است. چه سرپرست خوبی و چه یاور خوبی».

﴿وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَٰهَدُواْ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ وَٱلَّذِينَ ءَاوَواْ وَّنَصَرُوٓاْ أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ حَقّٗاۚ لَّهُم مَّغۡفِرَةٞ وَرِزۡقٞ كَرِيمٞ ٧٤ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنۢ بَعۡدُ وَهَاجَرُواْ وَجَٰهَدُواْ مَعَكُمۡ فَأُوْلَٰٓئِكَ مِنكُمۡ[الأنفال: ۷۴-۷۵].

«و آنها که ایمان آوردند و هجرت نمودند و در راه خدا جهاد کردند، و آنانی که (مهاجرین را) پناه دادند و یاری نمودند، آنان مؤمنان حقیقی‌اند برای آنها آمرزش (و رحمت خدا) و روزی شایسته‌ای است (۷۴) و کسانی که بعداً ایمان آوردند و هجرت کردند و با شما جهاد نمودند، از شما هستند».

قرآن مهاجرین و انصار را که در جنگ بدر شرکت کرده‌اند مؤمن بر حق معرفی می‌کند و همچنین کسانی که بعداً در خط ایشانند به آنان همین بشارت را می‌دهد امّا فرقه‌ی سبائی گواهی قرآن را نادیده ‌گرفته و همچنین رسول خدا جفرموده که الله تعالى درباره سیصد و سیزده صحابه مجاهد بدری می‌گوید: «اعملوا ما شئتم فقد وجبت لکم الجنة أو قد غفرت لکم». «هر چه می‌خواهید بکنید همانا بهشت برای شما واجب شده یا شما مورد بخشش قرار گرفتید» [۷۲۸]. خداوند برای صد و سیزده صحابه مجاهد که در بدر شرکت نمودند و همچنین هزار و پانصد نفری که در حدیبیه حضور داشتند، مژده بهشت را در حق آنان روا داشته و در قرآن به آن اشاره فرموده است. و همچنین از ایشان راضی و خوشنود است. و آنچه فرقه‌ای سبائی استنباط نموده لازمه‌اش اینست که در وعده خدا و رسولش تغییر و خلاف وعده روی داده است که از آیندة آنان خبر نداشته و بدون خبر از آینده، به ایشان وعده جنت داده‌است.

در حالی که به عقیده اسلام و مسلمین خلاف در وعده خدا هرگز صورت نمی‌پذیرد. چنانچه قرآن می‌گوید:

﴿إِنَّكَ لَا تُخۡلِفُ ٱلۡمِيعَادَ[آل‌عمران: ۱۹۴]. «زیرا تو هیچ گاه از وعدة خود تخلف نمی‌کنی».

پس وعده خدا و رسولش، صحیح و بجاست و غلط و جهالت در استنباط دشمن مقلد است، در خاتمه باید عرض کنم:

که جناب آیه الله مرتضی عسکری و محمد صادق نجمی؛ الحمدلله با تمام سعی و قدرت قلمی و عداوت قلبی و تقلیدی خود نتوانسته‌اند، مقصد نهائی خود را، با دلیل صحیح و سالم بر علیه فاتحین دنیا و یاران بر حق رسول خدا جثابت کنند، و در آخر مجبور شدند با چند مسائل جزئی و فقهی، آن هم، با قطع و برید عبارات حدیث، بر علیه آنان حمله و اعتراض نابجا کنند، و این را هم ندانسته‌اند که اختلاف در مسائل فقهی و خطاء در فتاوای اجتهادی و قضاوت در همه مذاهب‌، از اول تا آخر بوده و هست، و بالاخص، خطاهای اجتهادی خلیفه چهارمسچند برابر، بیشتر از خطاهای دیگران بوده است، چنانچه تمام آن مسائل و فتواهای علیسرا امام شافعی «حبر الامت و پسر عموی خاتم الانبیاء» در جلد هفت کتاب الام روایت نموده است. لکن، اهل سنت احترام و محبت چهار خلیفة بر حق، و تمام اصحاب رسول خدا جرا (با آن اختلاف جزئی فقهی) بر خود واجب می‌دانند و به دشمنان ایشان: (همان گونه که قرآن موجود می‌فرماید و جواب داده) جواب ذلّت بار داده‌اند و تا قیامت می‌دهند، انشاء الله جناب محمد صادق در (ص ۴۱۰ کتاب خود) آخرین حمله بی‌دلیل خود را با عنوان: اعتراف به حقیقت، با دو نکته ضعیف تمام نموده است؛

اول: سخن براء بن عازبسکه گفته: ولی چه کنم این همه را به رایگان از دست دادیم زیرا تو نمی‌دانی که ما پس از رسول خدا چه حوادثی به وجود آوردیم.

دوم: عمرسگفته: «بخدا سوگند آرزو می‌کنم که همه این کره خاکی طلا می‌گردید و من همه آن را در راه خدا می‌دادم، پیش از آن که عذاب خدا را ببینم». جناب محمد صادق نجمی: این را نمی‌داند که بندگان خاص خدا - (از انبیاء و اولیاء) - همیشه در دربار الله عزّوجل، خود را مقصر می‌دانند و به تقصیر خود معترف هستند و خوف‌شان از باقی مؤمنان بیشتر است.

قرآن به خاتم الانبیاء دستور می‌دهد:

﴿قُلۡ مَا كُنتُ بِدۡعٗا مِّنَ ٱلرُّسُلِ وَمَآ أَدۡرِي مَا يُفۡعَلُ بِي وَلَا بِكُمۡۖ إِنۡ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا يُوحَىٰٓ إِلَيَّ وَمَآ أَنَا۠ إِلَّا نَذِيرٞ مُّبِينٞ ٩[الأحقاف: ۹].

«بگو من پیامبر نوظهوری نیستم و نمی‌دانم با من و شما چه خواهد شد، من تنها از آنچه بر من وحی می‌شود پیروی می‌کنم، و جز بیم دهنده آشکاری نیستم».

و در سوره نصر می‌فرماید:

﴿وَٱسۡتَغۡفِرۡهُۚ إِنَّهُۥ كَانَ تَوَّابَۢا[النصر: ۳].

«و از او آمرزش بخواه که او بسیار توبه پذیر است».

و خود رسول خدا جمی‌فرماید: «أَمَا وَاللَّهِ إِنِّي لأَخْشَاكُمْ لِلَّهِ وَأَتْقَاكُم». [متفق عليه مشکاة: ص ۲۷].

«آگاه باشید سوگند به خدا من از همه شما نسبت به خدا زیاده می‌ترسم».

«وقال ج: وَاللَّهِ إِنِّى لأَسْتَغْفِرُ اللَّهَ وَأَتُوبُ إِلَيْهِ فِى الْيَوْمِ أَكْثَرَ مِنْ سَبْعِينَ مَرَّةً». [بخاری]. وفی روایة: «فَإِنِّى أَتُوبُ إِلَيْهِ فِى الْيَوْمِ مِائَةَ مَرَّةٍ». [مسلم مشکاة ص ۲۰۳].

«رسول خدا جمی‌فرماید: «سوگند به خدا همانا من در هر روز بیشتر از هفتاد بار از خدا آمرزش می‌خواهم و به سوی او توبه می‌کنم». و در روایت مسلم صد دفعه آمده است».

۱- زین العابدین می‌گوید: «أمر أمرت به فأبطأت عنه ونهي نهيتني عنه فأسرعت إليه». «از امری که به آن فرمان داده‌ای و من در انجامش کندی کردم و کاری که مرا از آن نهی نمودی و من به سویش شتافتم. از تو آمرزش می‌خواهم» [۷۲۹].

۲- «يا إلهي! إقراري عندك بسوء ما اکتسبت». «خدایا! اکنون که در برابرت، به زشتی اعمالم اعتراف می‌کنم، برایم سودی خواهد داشت؟». [مصدر سابق ص ۷۶].

۳- و آیا اقرار به زشتی آنچه انجام داده‌ام، مرا از عذاب تو نجات خواهد داد؟

۴- بلکه سخن بنده ذلیل را به زبان می‌آورم بنده‌ای که به خود ستم کرده و حریم حرمت پروردگارش را سبک شمرده، بنده‌ای که گناهش عظیم است و روی هم انباشته و روزگار از او روی گردانده و عمرش سپری شده.

۵- منم که خطاها پشتم را گرانبار کرده، و منم که گناهان عمرم را به تباهی برده، و منم که از سر جهالت، تو را نافرمانی کرده‌ام - همان دعای ۱۶ در آمرزش خواهی از گناهان ص ۹۳.

۶- پس ای خدای من نادان‌تر از من به صلاح کار خود، کیست و غافل‌تر از من به نصیب و خط خویش کدام انسان است و چه کسی از من از اصلاح نفس خویش دورتر است. همان ص ۹۵.

۷- و خود را از گناهانی که آبرویم را می‌برد باز دارم.

۸- ای خدای من گناهانم فراوان‌تر و آثارم زشت‌تر و کردارم شنیع‌تر و گستاخیم در باطل شدید‌تر.

۹- و هشیاری و مراقبتم در مقابل تهدیدت ناچیزتر از آن است که بتوانم عیوبم را در پیشگاهت شماره کنم یا قدرت یاد کردن گناهانم را داشته باشم. همان ص ۹۶ انتشارات پیام آزادی.

این نمونه‌ها‌ از خروار تمام این اعترافات و اقرار به گناه دلیل صریح و روشنی است بر اینکه اهل بیت و اولادانش معصوم نبوده‌اند و ادعای عصمت، اختراع مدعیان عصمت بوده بدون اینکه به اقوال ائمه اهل بیت اعتناء بکنند بلکه از خود می‌بُرند و می‌دوزند اما قول براء بن عازب به اعتراف حوادث: ایشان متوفی هفتاد و دو هجری است و مرادش از حوادث جنگ‌های جمل و صفین بوده یعنی به جنگ‌هایی که بین علی و عائشه و طلحه و الزبیر و معاویهشواقع گردیده است تعبیر و پیش‌بینی شده‌اند. چنانچه بعضی از صحابه کنارگیری را اختیار نمودند و شرکت نکردند. درباره همین جنگ‌ها رسول خدا جفرموده بود: «سَتَكُونُ فِتَنٌ، الْقَاعِدُ فِيهَا خَيْرٌ مِنَ الْقَائِمِ». یا می‌فرماید: «وَيْلٌ لِلْعَرَبِ مِنْ شَرٍّ قَدِ اقْتَرَبَ». یا «تَظْهَرُ الْفِتَنُ وَيَكْثُرُ الْهَرْجُ (اي القتل)».

اصحاب رسول الله جاز بدعات و شرک بحفظ خدای عزّوجّل محفوظ و مصون بوده‌اند.

زیرا الله تعالى دیانت و ایمان آنان را معیار برای صحت ایمان دیگران قرار داده:

۱- ﴿فَإِنۡ ءَامَنُواْ بِمِثۡلِ مَآ ءَامَنتُم بِهِۦ فَقَدِ ٱهۡتَدَواْۖ وَّإِن تَوَلَّوۡاْ فَإِنَّمَا هُمۡ فِي شِقَاقٖ[البقرة: ۱۳۷].

«اگر آنها (یهود و نصاری) نیز به مانند آنچه شما ایمان آورده‌اید ایمان بیاورند، هدایت یافته‌اند، و اگر سرپیچی کنند از حق جدا شده‌اند».

۲- ﴿فَأَنزَلَ ٱللَّهُ سَكِينَتَهُۥ عَلَىٰ رَسُولِهِۦ وَعَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ وَأَلۡزَمَهُمۡ كَلِمَةَ ٱلتَّقۡوَىٰ وَكَانُوٓاْ أَحَقَّ بِهَا وَأَهۡلَهَاۚ وَكَانَ ٱللَّهُ بِكُلِّ شَيۡءٍ عَلِيمٗا[الفتح: ۲۶].

«و آنها را (ای صحابه بیعت کنندگان) به حقیقت تقوی ملزم ساخت و آنان از هر کس شایسته‌تر و اهل آن بودند و خداوند به همه چیز داناست».

کسانی که شایسته و اهل تقوی باشند هرگز مبتلا به شرک و بدعات نمی‌گردند و مستحق چنین جائزه نمی‌شوند.

و رسول خدا جفرموده است: در زمانی که اختلاف و بدعات در امت ظاهر شود: در آن هنگام باید به سنت من و سنت خلفای راشدین متوسل شوید.

«فَعَلَيْكُمْ بِسُنَّتِى وَسُنَّةِ الْخُلَفَاءِ الرَّاشِدِينَ الْمَهْدِيِّينَ عَضُّوا عَلَيْهَا بِالنَّوَاجِذِ». «کسانی که از شما زنده باشند. اختلافی زیادی را می‌بینند پس بر شما لازم است که در مسیر من و خلفاء راشدین حرکت کنند». زیرا خط و مسیر خلفاء راشدین همان خط و مسیر رسول خدا جاست. این حدیث از عرباض بن ساریه صحابی مشهور به دوازده شیوه در سنن اربعه روایت شده و یا می‌فرمایند: «وَتَفْتَرِقُ أُمَّتِى عَلَى ثَلاَثٍ وَسَبْعِينَ مِلَّةً كُلُّهُمْ فِى النَّارِ إِلاَّ مِلَّةً وَاحِدَةً قَالُوا وَمَنْ هِىَ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ مَا أَنَا عَلَيْهِ وَأَصْحَابِى». «امت من هفتاد سه فرقه می‌شوند: همه به دوزخ می‌روند مگر یک گروه از آنان. صحابه عرض کردند: یا رسول الله، آن یک فرقه چه کسانی می‌باشند؟ فرمود: کسانی هستند که از روش من و اصحاب من پیروی می‌کنند».

این حدیث را امام ترمذی از عبدالله بن عمرو روایت کرده و سند آن را حسن دانسته و همچنین از ابو هریره روایت نموده و آن را صحیح دانسته‌ او ابو داود و النسائی و ابن ماجه و الحاکم روایت کرده‌اند و از انس هم روایت شده و احمد و ابن ماجه روایت کرده‌اند و بویصیری در الزوائد گفته: «اسناده صحيح، رجاله ثقات». و از عوف بن مالک ابن ماجه روایت کرده است [۷۳۰].

از آیات ۱۳۷ سوره بقره و صد سوره توبه و آیه ۴-۵-۱۸-۲۶ سوره الفتح و آیه ۱۱-۴۰-۷۴-۷۵ سوره انفال و از احادیث فوق الذکر به صراحت کامل روشن گردید اصحاب رسول الله جکه اهل سنت به آنها عقیده دارند و پیرو خط آنان هستند، از جانب خداوند از شرک و بدعات مصون و محفوظ بوده‌اند. با این همه برهان درباره برتری آنان از قرآن و احادیث آنان: بشرند و از خطا و نسیان و احیاناً از گناه نیز معصوم نبوده‌اند؛ بلکه پیامبران اولوالعزم هم از خطا و نسیان معصوم نیستند. چنانچه قرآنِ موجود بصراحت کامل این مسأله را بیان نموده است و بنده در صفحات گذشته آیه‌‌های متعلق به این مضمون را نقل نموده‌ام.

[۷۱۳] تفسير الجامع لأحکام القرآن از ابی‌عبدالله انصاری: ج ۷، ص ۱۵۰ و جامع البيان في تفسير القرآن، محمد بن جریر طبری: ج ۱۱، ص ۶. [۷۱۴] الجامع لأحکام القرآن للقرطبي: جلد ۸، جزء ۱۶، ص ۱۸۴. [۷۱۵] متفق علیه، مشکات: ص ۵۵ و الترمذی و ابوداود، حدیث ۴۶۵۸ و مسلم: ج ۲، ص ۳۱۰. [۷۱۶] رواه مسلم: ج ۲، ص ۳۰۸ و مشکات: ص ۵۵۳. [۷۱۷] متفق علیه. [۷۱۸] روایت از ترمذی. [۷۱۹] روایت از ترمذی و گفته است: حدیثی حسن و صحیح است. باب فضل من بايع تحت الشجرة، مسلم: ج ۲، ص ۳۰۳. [۷۲۰] متفق علیه: مشکات، ص ۵۵۴. [۷۲۱] به روایت از مسلم: ج ۲، ص ۲۷۳، بخاری کتاب الـمرضي، باب قول الـمريض إني وجع، ص ۸۴۶. [۷۲۲] ابن ماجه: حدیث ۹۵، ترمذی: حدیث ۳۶۶۴-۳۶۶۶. [۷۲۳] ترمذی گفته است: حدیث صحیح و حسن و غریب است. [۷۲۴] ابوداود: حدیث ۴۶۴۹، ابن ماجه: حدیث ۱۳۳. [۷۲۵] ابن ماجه: حدیث ۱۳۴، ابوداود: حدیث ۴۶۴۸، باب في التفضيل و حدیث ۴۶۵۰ و ۴۶۵۱ و ترمذی: ۳۶۹۶. [۷۲۶] بخاری: ج ۱، ص ۵۲۳. [۷۲۷] بخاری: ص ۵۱۹، باب مناقب الـمهاجرين وفضلهم و ص ۵۲۲، مسلم: ج ۲، ص ۲۷۷. [۷۲۸] بخاری: باب فضل من شهد بدراً، ج ۲، ص ۵۶۷، مسلم، ج ۲، ص ۳۰۲، باب فضائل حاطب بن ابي بلتعته و اهل بدر. [۷۲۹] صحيفه کامله سجاديه: دعای ۱۲، ص ۷۵. [۷۳۰] مرآة الـمفاتيح: ج ۱، ص ۲۷۶.

فائده

بعضی معاندین جاهل یا متجاهل، متخصصین را در فن حدیث متهم به تدلیس غیر جائز نموده‌اند.

باید بعرض برسانم که این معترض در اعتراض خود تدلیس و تلبیس (بمعنی کتمان حق) کرده و از اصطلاح جمهور محدثین متخصصین فن حدیث آگاهی نداشته بنابراین مطلق تدلیس را از خاص و عام جرح دانسته و عیب می‌داند حال آنکه اصل ماجرا و اصول چیز دیگر است.

چنانچه علاّمه محقق و مؤلف منصف، محمد بن ابراهیم الوزیر الیمانی در صفحه ۸۴ کتاب خود [«العواصم والقواصم في الذبّ عن سنة أبي القاسم» جلد هشت ص ۲۳۸] می‌فرماید: «فإنّ مذهب أهل البيت أن التدليس جائز وأنه لا يجرح الراوي به وکذلك جماهير علماء الـمعتزلة ممن يقبل الـمرسل وکذلك جمهور أهل الحديث أنّ الـمدلس لا يجرح عنهم ذلك مع الإجماع على عدالتهم مثل الحسن البصري وسفيان بن عيينة وسفيان الثوري وخلق کثير».

«مذهب اهل بیتو جمهور علماء معتزله و مذهب جمهور اهل حدیث: تدلیس را جائز می‌دانند و مثل مرسل همه راویان مدلس را مجروح نمی‌دانند: زیرا بسیاری از علماء ثقات و معتمد که بر عدالت شان اجماع امت است (احیاناً و ظاهراً و بضرورت خوف از اطرافیان خود) تدلیس کرده‌اند مثل حسن بصری و سفیان بن عیینه و سفیان الثوری و غیرهم».

۱- «وقد يجرح أهل الحديث بالتدليس إذا صدد ممن ليس له بصر بالإسناد وعلم الرجال وکان يدلس أحاديث الضعفاء ويخلط الغثّ بالسمين وأمّا أهل البصر بهذا الشأن الـمجرب صدقهم وتحرّيهم فالکلام فيهم کما قدّمته علماء متخصصين أهل حديث تدليس».

«کسانی را جرح می‌دانند که علم و بینائی اسناد و علم رجال را ندارند و احادیث ضعفاء را تدلیس می‌کنند - و برای اهداف خود ضعیف را با صحیح خلط و بصورت تلبیس تحویل مخاطب می‌دهند امّا علماء متخصصین فن حدیث که صدق‌شان مجرب و جدیت در تلاش‌شان در عالم مشهور و ثابت شده احیاناً اگر به صورت تدلیس روایت کنند»، جرح حساب نمی‌شود چنانچه قبلاً بیان گردید. مصدر سابق.

۲- و همچنین بعضی معاندین - علاّمه ابن شهاب زهری را به خاطر پوشیدن لباس نیروی انتظامی جرح نموده‌اند - «کان الزهري بزي (لباس) الأجناد وکان في رتبة أمير، فإن زي الأجناد غير محرّم لا في الکتاب ولا في السنة، کان له قبة معصفرة وملحفة معصفرة» [۷۳۱].

ایشان عبا و روپوش زرد رنگی داشتند و درجه او امارت بوده است. پوشیدن چنین لباسی نه در قرآن ممنوع شده و نه در احادیث.

۳- عکرمه غلام ابن عباس و همچنین روایت جرح از یحیی البکّاء عن ابن عمر در حق عکرمه صحیح و ثابت نیست؛ زیرا خود یحیی البکّاء متروک الحدیث است ابن حبان می‌گوید: ممکن نیست عدل بکلام مجروح و متروک مجروح گردد و اهل حجاز کلمه کذب را به جای خطا اطلاق می‌کنند [۷۳۲]. و خود عکرمه می‌گوید: کسانی که مرا تکذیب می‌کنند، چرا مشافهتا با من صحبت نمی‌کنند؟ یعنی جرح‌شان بدون دلیل و حجت است و چنین جرح اعتبار ندارد [۷۳۳]. ابن عباسبمی‌گوید: «ما حدّثکم به عکرمة فصدّقُوه فإنه لن يکذب عليَّ». «عکرمه را در آنچه که برای شما می‌گوید تصدیق کنید او هرگز بر علیه من دروغ نمی‌گوید» [۷۳۴].

و ابن عباس به او می‌گوید: «انطلق فأفت الناس». «برو و برای مردم فتوی بده». جابر بن زید و شعبی و ابو حاتم و امام بخاری و نسائی و احمد بن حنبل و ابن معین و اسحاق بن راهویه و ابو ثور و علی ابن المدینی و همه اهل علم؛ عکرمه را ثقه عادل، أعلم، حجت، تابعی، امام الدنیا می‌دانند [۷۳۵].

امام بخاری از قتاده از عکرمه چهار حدیث روایت کرده است.

۱- [تکبیرات نماز: کتاب الاذان، باب التکبير وإذا قام من السجود، ۱۱۷].

۲- [کتاب الديات، باب دية الأصابع، ۲۰ والخنصر والابهام سواء].

۳- [والـمتشبهين بالنساء: کتاب اللباس، باب الـمتشبهين بالنساء والمتشبهات بالرجال، ۶۱].

۴- [وفي زوج بريرة: کتاب النکاح، باب خيار الأمة تحت العبد، ۱۵].

و امام مسلم در «کتاب الحج» از عکرمه و طاوس در «حج ضباعة بنت الزبیر بن عبدالمطلب» یک روایت دارند.

و کسانی که او را جرح نموده‌اند، بخاطر رأی خوارج یا رأی نجده الحروری جرح کرده‌اند. از جمله رأی خوارج: (مرتکب کبیره را کافر می‌گویند). و در احادیث صحیحین یا سنن که از عکرمه روایت شده است، در هیچ یک از احادیث داعی به رأی خود نبوده، و کاذب در مسلک خوارج، «کافر» و در مسلک اهل سنت، «فاسق» است چون شرائط آنان در تشخیص راوی از شرائط محدثین اهل سنت شدیدتر است.

«قال أبو داود، ليس في أهل الأهواء أصح حديثاً من الخوارج ثم ذکر عمران بن حطّان وأبا حسّان الأعرج» [۷۳۶].

ابوداود گفته است: «اهل اهواء (بدعات)، غیر از خوارج اصح الحدیث نیست. بعد بعنوان مثال نام عمران بن حطان و ابو حسان را ذکر نموده است».

[۷۳۱] سير أعلام النبلاء: ج ۶، ص ۱۴۶ والعواصم والقواصم: ج ۸، ص ۲۳۹. [۷۳۲] سير أعلام النبلاء: ج ۵، ص ۵۱۲. [۷۳۳] مصدر سابق: ج ۵، ص ۵۰۹. [۷۳۴] سير أعلام النبلاء: ج ۵، ص ۵۰۷. [۷۳۵] العواصم من القواصم: ج ۹، ص ۲۵۰-۲۴۴، سير أعلام النبلاء، ج ۵، ص ۵۲۰-۵۱۸ و تذکرة الحفاظ: ج ۱، ص ۹۶. [۷۳۶] سير أعلام النبلاء: ج ۵، ص ۲۱۲، ميزان الاعتدال: ج ۳، ص ۲۳۶.