ترجمه و شرح
مشکوة المصابیح
(جلد چهارم)
تألیف:
شیخ ولی الدین محمد بن عبدالله خطیب تبریزی
ترجمه و شرح:
فیض محمد بلوچ
شمعهای فروزان زندگی و زیباترین واژههای حیات پدر و مادر که اولین استاد درس زندگیام هستند، دعای خیرشان گرمی بخش قلبم میباشد و نصایح پرقدرشان چراغ راهم.
۱۲۴۱ - [۱] (صَحِیح)
عَنْ أَنَسٍ قَالَ: كَانَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج یُفْطِرُ مِنَ الشَّهْرِ حَتَّى یُظَنَّ أَنْ لَا یَصُومَ مِنْهُ وَیَصُومُ حَتَّى یُظَنَّ أَنْ لَا یُفْطِرَ مِنْهُ شَیْئًا وَكَانَ لَا تَشَاءُ أَنْ تَرَاهُ مِنَ اللَّیْلِ مُصَلِّیًا إِلَّا رَأَیْتَهُ وَلَا نَائِمًا إِلَّا رَأَیْتَهُ. رَوَاهُ البُخَارِیّ.
۱۲۴۱- (۱) انس بن مالک س گوید: گاهی اوقات اتفاق میافتاد که پیامبر ج چنان پیوسته در یک ماه افطار میکردند (و روزهی مستحبی نمیگرفتند) که چنین پنداشته میشد که آن حضرت ج دیگر نمیخواهند روزی از آن ماه را روزه باشند؛ و گاهی نیز چنان پیوسته در یک ماه روزه میگرفتند که چنین گمان میشد که ایشان دیگر نمیخواهند روزی از آن ماه را بخورند و افطار نمایند؛ (بلکه میخواهند تمام ماه را روزه باشند و روزی از آن را افطار نکنند).
و گاهی چنان بود که میپنداشتی در این وقت از شب، باید آن حضرت ج خواب باشد و حال آن که ایشان را در حال نماز میدیدی؛ و گاهی میپنداشتی که باید ایشان را در حال نماز ببینی و حال آن که ایشان خواب بودند.
[این حدیث را بخاری روایت کرده است].
شرح: «کان رسول الله ج یفطر...»:مراد این است که برای روزهی مستحبی رسول خدا ج وقت مشخّصی نبود، بلکه ایشان گاهی چنان پیوسته روزهی مستحبی میگرفتند که صحابه با خود میگفتند: گویا رسول خدا ج نمیخواهند هیچ روزی از ماه را افطار کنند.
و گاهی نیز چنان پیوسته افطار میکردند که با خود میگفتند: گویا پیامبر ج نمیخواهند هیچ روزه بگیرند.
«و کان لاتشاء ان تراه من اللیل مصلّیاً الا رأیته»: مراد این است که برای نماز شب رسول خدا ج نیز وقت مشخّص و معینی وجود نداشت که حصّهی مشخّصی از شب را برای خواب و حصّهی معینی را برای عبادت و نماز قرار دهند؛ بلکه عادت پیامبر ج چنان بود که گاه چنین تصور میشد که در این وقت شب، آن حضرت ج باید خواب باشند، حال آن که ایشان بیدار و در حال خواندن نماز بودند؛ و گاهی چنین تصور میشد که در این وقت شب، ایشان نماز میخوانند، حال آن که ایشان خواب بودند.
«امّت اسلام، یک امّت میانه و معتدل است»:
امّت اسلامی، یک امّت میانه و مُعتدل است؛ زیرا شرافت و زیبایی آن، در آن است که از افراط و تفریط به دور است و در حدّ اعتدال و میانه قرار دارد.
معتدل از نظر «عقیده»؛ که نه راه «غلوّ» را میپیمایند و نه راه «تقصیر و شرک»؛ نه طرفدار «جبر» هستند و نه «تفویض»؛ نه دربارهی صفات خدا معتقد به «تشبیه» هستند و نه «تعطیل».
معتدل از نظر «ارزشهای معنوی و مادّی»: که نه به کلّی در جهان مادّه فرو میروند که معنویت به فراموشی سپرده شود و نه آن چنان در عالم معنا فرو میروند که از جهان ماده به کلّی بیخبر گردند؛ نه همچون گروه عظیمی از یهود، جز گرایش مادّی چیزی را نشناسند و نه همچون راهبان مسیحی که به کلّی ترک دنیا گویند.
معتدل از نظر «علم و دانش»؛ که نه آن چنان بر دانستههای خود، جمود دارند که علوم دیگران را پذیرا نشوند و نه آنگونه خودباختهاند که به دنبال هر صدایی برخیزند.
معتدل از نظر «روابط اجتماعی»؛ که نه اطراف خود حصاری میکشند که از جهانیان به کلّی جدا شوند، و نه اصالت و استقلال خود را از دست میدهند که همچون غربزدگان و شرقزدگان در این ملّت و آن امّت، ذوب شوند!.
معتدل از نظر «شیوههای اخلاقی»، «عبادت»، «تفکّر» و خلاصه معتدل در تمام جهات زندگی و حیات.
یک مسلمان واقعی و راستین، هرگز نمیتواند انسان یک بعدی باشد، بلکه انسانی است دارای ابعاد مختلف، متفکّر، با ایمان، دادگر، مجاهد، مبارز، شجاع، مهربان، فعّال، آگاه و باگذشت.
۱۲۴۲ - [۲] (مُتَّفَقٌ عَلَیهِ)
وَعَنْ عَائِشَةَ قَالَتْ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «أَحَبُّ الْأَعْمَالِ إِلَى الله أدومها وَإِن قل» [۱].
۱۲۴۲- (۲) عایشه ل گوید: رسول خدا ج فرمودند: «محبوبترین و دوستداشتنیترین کارها به پیشگاه خداوند، با دوامترین آنها است؛ اگر چه اندک باشد».
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
۱۲۴۳ - [۳] (صَحِیحٌ)
وَعَنْ عَائِشَةَ ل قَالَتْ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «خُذُوا مِنَ الْأَعْمَالِ مَا تُطِیقُونَ فَإِنَّ اللهَ لَا یمل حَتَّى تملوا» [۲].
۱۲۴۳- (۳) عایشه ل گوید: رسول خدا ج فرمودند: «به اندازهی توان خویش، کار بگیرید و اعمال انجام دهید؛ چرا که خدا تا آنگاه که شما خسته نشوید، ملول نخواهد شد».
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: «فانّ الله لایملّ»: «لایملّ»به معنای «لایترک اعطاء ثوابه» است؛ یعنی دادن پاداشش را از شما دریغ نمیکند.
«حتّی تـملّوا»: تا شما از انجام اعمال، ملول و خسته شوید و از آن دست بکشید.
در صحیح بخاری و صحیح مسلم، این حدیث با این عبارت آمده است: عایشه ل گوید: «اَنّ النبیّ ج دخل علیها وعندها امراُة؛ قال: «من هذه؟» قالت: فلانة، تذکر من صلاتها؛ قال: «مَه! علیکم بما تطیقون؛ فو الله! لایملّ الله حتی تملّوا». وکان احبّ الدّین الیه، ما داوم علیه صاحبه».
«پیامبر ج» به منزل من آمد؛ زنی پیشم بود؛ پرسید: این زن کیست؟ جواب دادم که فلان زن (حولاء دختر تویت) است. عایشه ل دربارهی کثرت نماز آن زن، به ویژه نماز شبش سخن گفت. پیامبر ج فرمود: «این کار را نکنید! باید شما آنچه در توان دارید، انجام دهید. سوگند به خدا! خداوند بلندمرتبه، ثواب عبادت شما را قطع نمیکند مگر این که در اثر خستگی، عبادت را ترک کنید و آن را ادامه ندهید؛ و محبوبترین عبادت به نزد خدا، عبادتی است که انسان بر آن دوام داشته باشد».
۱۲۴۴ - [۴] (مُتَّفَقٌ عَلَیهِ)
وَعَنْ أَنَسٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «لِیُصَلِّ أَحَدُكُمْ نَشَاطَهُ وَإِذَا فَتَرَ فَلْیَقْعُدْ» [۳].
۱۲۴۴- (۴) انس بن مالک س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «هر یک از شما باید وقتی که با نشاط و سرحال است، نماز بخواند؛ و هرگاه خسته گردید، باید بنشیند (و استراحت کند تا کسالت و خستگی از بین برود)».
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: «نشاطه»: تا زمانی که با نشاط و سرحال و با انرژی و نیرومند است.
«فتر»: ضعیف شد؛ خسته شد؛ توانش تحلیل رفت؛ کمحوصله شد؛ سست و اِهمالکار شد.
«فلیقعد»: این عبارت را به دو گونه میتوان ترجمه و تفسیر کرد:
۱- «فلیقعد عن القیام بالعبادة»: یعنی باید از عبادت دست بکشد و دمی بیاساید و استراحت کند تا کسالت و خستگی برطرف شود.
۲- «لیصلّ قائـمـاً واذا فتر فلیقعد مصلّیاً»: یعنی، نماز خویش را باید ایستاده شروع کند و اگر خسته شد، میتواند نماز را به حالت نشسته بگزارد.
ناگفته نماند که این حدیث به طور کامل در بخاری و مسلم چنین روایت شده است:
«عن انس بن مالك س قال: دخل النبیّ ج فاذا حبل مـمدود بین الساریتین؛ فقال: «ما هذا الحبل؟» قالوا: هذا حبل لزینب؛ فاذا فترت تعلّقتّ. فقال النبی ج: «لا حُلُّوه، لیصلّ احدکم نشاطه، فاذا فتر فلیقعد».
«انس بن مالک س گوید: پیامبر ج داخل مسجد شد؛ دید که طنابی به دو ستون (به نام ساریتین) بسته شده است؛ پرسید: این ریسمان چیست؟ مردمانی که در آن جا بودند، جواب دادند که این ریسمان، مربوط به زینب دختر جحش (همسر پیامبر جاست؛ وقتی که خسته و کسل میشود، به آن تکیه میکند تا نیافتد. پیامبر ج فرمود: «این کار را نکنید و طناب را باز کنید؛ هریک از شما باید وقتی که بانشاط و سرحال است، نماز بخواند و اگر خسته گردید، باید بنشیند و استراحت کند تا کسالت و خستگیاش از بین رود».
انس بن مالک س در روایتی دیگر، پیرامون «تشویق به میانهروی در عبادات و بهرهگیری از طیبات» میگوید:
«جاء ثلاثة رهط إلى أزواج النبی ج یسألون عن عبادة النبی ج، فلما أخبروا بها كأنهم تقالوها؛ فقالوا: أین نحن من النبی ج، وقد غفرالله له ما تقدم من ذنبه وما تأخر؟! فقال أحدهم: أما أنا فأصلی اللیل أبداً. وقال الآخر: أنا أصوم النهار ابداً، ولا أفطر. وقال الآخر: أنا أعتزل النساء فلا أتزوج أبداً، فجاء النبی ج إلیهم فقال: «أنتم الذین قلتم كذا وكذا؟! أما والله إنی لأخشاكم لله، وأتقاكم له، لكنی أصوم وأفطر، وأصلی وأرقد، وأتزوج النساء، فمن رغب عن سنتی فلیس منی» [۴].
انس س گوید: «سه نفر نزد همسران پیامبر ج آمدند و از کمیت و کیفیت و شیوه و روش عبادت پیامبر ج سؤال نمودند.
چون آنان را از شیوهی عبادت آن حضرت ج باخبر ساختند، گویا آنان عبادت پیامبر ج را کم شمردند و با خود گفتند: ما کجا و پیامبر کجا. بیگمان خداوند گناهان گذشته و آیندهاش را آمرزیده و بخشیده است.
پس از آن، یکی از آن سه نفر گفت: اما من همیشه نماز شب به پا میدارم. دیگری گفت: من تمام عمر را روزه میگیرم و یک روز آن را نخواهم خورد. سومی گفت: (پارهای از لذائد و راحتیها را بر خود حرام میکنم) و از زنان کنارهگیری مینمایم و هرگز ازدواج نمیکنم (و راه درویشی و رهبانیت و دوری از لذائذ و آمیزش جنسی با زنان را در پیش میگیرم. سخنانشان را به گوش پیامبر ج رسانیدند، لذا) پیامبر ج به نزد آنان رفت و فرمود: شما کسانی هستید که چنین و چنان گفتهاید؟ (و پارهای از طیبات و لذائذ و راحتیها را بر خود تحریم کرده و سوگند یادکردهاید که شبها مشغول عبادت و روزها مشغول روزه باشید و همانند کشیشان مسیحی و رهبانها و مرتاضان، دنیا را ترک گویید و رهبانیت و ترک آمیزش جنسی با همسر و امتناع از ازدواج را در پیش گیرید)؟
به خدا سوگند که من بیشتر از همهی شما از خدا میترسم و از شما پرهیزگارتر و باتقواترم. با این وجود هم روزه میگیرم و هم میخورم و قسمتی از شب را به اقامهی نماز میپردازم و قسمتی از آن را میخوابم و با زنان نیز ازدواج میکنم و با همسرانم آمیزش دارم.
(سنت و روش من این است) پس هرکس از سنت و منش من روی گرداند از من نیست».
در این حدیث پیامبر ج نسبت به کسانی که به دلیل تدین و ایمان، حلال خدا را بر خود حرام میگردانند، به شدت مخالفت نموده است. چنانچه خداوند نیز با چنین افرادی آهنگ مخالفت را زده و سخت آنها را محکوم کرده است. آنجا که میفرماید:
﴿ قُلۡ مَنۡ حَرَّمَ زِينَةَ ٱللَّهِ ٱلَّتِيٓ أَخۡرَجَ لِعِبَادِهِۦ وَٱلطَّيِّبَٰتِ مِنَ ٱلرِّزۡقِ ﴾[الأعراف: ۳۲].
«بگو چه کسی زینتهای الهی را که برای بندگان خویش آفریده است و همچنین مواهب و روزیهای پاکیزه را تحریم کرده است».
و نیز میفرماید:
﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تُحَرِّمُواْ طَيِّبَٰتِ مَآ أَحَلَّ ٱللَّهُ لَكُمۡ وَلَا تَعۡتَدُوٓاْۚ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يُحِبُّ ٱلۡمُعۡتَدِينَ٨٧ ﴾[المائدة: ۸۷].
«ای مؤمنان! چیزهای پاکیزهای را که خداوند برای شما حلال کرده است بر خود حرام مکنید و از حلال به حرام تجاوز ننمایید و از حدود و مقررات الهی تخطی نکنید، زیرا که خداوند متجاوزان را دوست نمیدارد».
و در حقیقت شریعت مقدس اسلام، ستم بر بدن و واردآوردن تکلیف بیش از حد بر آن و زیادهروی و مبالغه در عبادات از طریق کار و بیداری زیاد و گرسنگی و ترک لذائذ و طیبات و راحتیها، اگر چه به منظور عبادت خداوند هم باشد را حرام گردانیده است، تا جایی که پیامبر اکرم ج هنگامی که شنید یکی از یاران او خواست، همیشه شب زندهداری کند و دیگری خواست که تمام عمرش روزهدار باشد و هیچ روزی را افطار ننماید و سومی خواست که از زنان دوری گزیند و تن به ازدواج ندهد، پیامبر ج به آنان اعتراض نمود و خطاب به آنان فرمود:
«من از شما نسبت به خداوند داناتر و ترسناک ترم، با این وجود گاهی شب را به قیام و شب زندهداری به سر میبرم و گاه میخوابم و بعضی روزها روزه میگیرم و بعضی را افطار مینمایم و با زنان ازدواج میکنم. و هر کسی از سنت و شیوهی من روی گردان شود، جزو امت من نیست».
و نیز در حدیثی دیگر آمده که پیامبر ج بر عثمانبنمظعون و عبداللهبنعمرو و عدهای دیگر از صحابه شبه خاطر افراط و غلوّ آنان در تعبد، اعتراض نمود و سخت با آنان مخالفت کرد و به آنان یادآوری نمود که بدن، خانواده، زن، مهمان، چشم، گوش و جامعه بر آنان حق و وظیفه دارند و باید به تمام شئون اسلامی اعم از حقوقالناس و حقوق الله پایبند باشند و دست از افراط و تفریط و غلوّ و زیادهروی و تحریم طیبات و چیزهای پاکیزه بردارند.
به طور کلی از این حدیث چند نکته را میتوان برداشت کرد:
اسلام دین رهبانیت نیست و تحریم پارهای از لذائذ و پاکیها مانند: خواب، آمیزش جنسی با همسر، خوردن غذا، ازدواج و... از کارهای کشیشان مسیحی، راهبان و مرتاضان هندی به شمار میآید که در اسلام هیچ جایگاهی ندارد.
تشویق به میانهروی و آسانگیری و سهولت در عبادت و بهرهگیری از طیبات و چیزهای پاک و پاکیزه.
فضیلت نکاح و ترغیب به آن.
مباح بودن استفاده از خوراک، لباس و زن خوب. البته بدون هیچگونه اسراف و تبذیر و کبر و نخوتی.
کوشش در پیروی از سنت و دوری از مخالفت با آن.
عدم غلو و افراط در دین و دوریگزیدن از حلالهای خداوندی و ترک بدعت و نوآوری و چیزهای نوساخته و نوپیدا.
۱۲۴۵ - [۵] (مُتَّفَقٌ عَلَیهِ)
وَعَنْ عَائِشَةَ قَالَتْ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «إِذَا نَعَسَ أَحَدُكُمْ وَهُوَ یُصَلِّی فَلْیَرْقُدْ حَتَّى یَذْهَبَ عَنْهُ النَّوْمُ فَإِنَّ أَحَدَكُمْ إِذَا صَلَّى وَهُوَ نَاعِسٌ لَا یدْرِی لَعَلَّه یسْتَغْفر فیسب نَفسه» [۵].
۱۲۴۵- (۵) عایشه ل گوید: رسول خدا ج فرمودند: «هرگاه کسی از شما به هنگام گزاردن نماز خسته شد و خواب بر او غلبه کرد و چُرت زد، باید تا زمانی که خواب از سر او بپرد، بخوابد؛ چون هرگاه یکی از شما در حال چرت زدن نماز گزارد، شاید بخواهد دعا کند و (به جای آن) به
سبب چرت زدن (نداند که چه میگوید و) خود را دشنام دهد».
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: «نعس»: خوابآلود شد؛ چرتی شد؛ خواب بر او غلبه کرد و چرت زد.
«فیسبّ نفسه»: خودش را دشنام و ناسزا گوید.
از حدیث بالا، میتوان یک موضوع بسیار مهم را برداشت کرد و آن این که:
در زندگی خود و دیگران، بسیار دیدهایم که گاه انسان کار خلافی انجام میدهد، در حالی که فکر میکند که کار خوب و مهمی را انجام داده است؛ اینگونه جهل مرکبّ، ممکن است یک لحظه و یا یک سال - و یا حتی یک عمر - ادامه یابد؛ و به راستی چنین طرز تفکری، بدبختی و شقاوتی بسیار بزرگ به شمار میآید.
و اگر میبینیم که شریعت مقدس اسلام، چنین کسانی را زیانکارترین مردم نام نهاده است، دلیلش روشن است، برای این که کسانی که مرتکب گناهی میشوند، اما میدانند که خلافکارند، غالباً حدّ و مرزی برای خلافکاری خود قرار میدهند و حداقل، چهار اسبه نمیتازند و بسیار میشود که به خود میآیند و برای جبران آن به سراغ توبه و اعمال صالح میروند.
امّا آن کسانی که گنهکارند و در عین حال، گناهشان را عبادت و اعمال بدشان را کردار شایسته و نیک و کژیها را درستی میپندارند، نه تنها در صدد جبران نخواهند بود، بلکه با شدّت هر چه تمامتر به کار خود ادامه میدهند، تا جایی که تمام سرمایههای وجود خود را در این مسیر به کار میگیرند.
راهبانی که یک عمر در گوشهی «دیرها» تن به انواع محرومیتها میدهند و از ازدواج چشم میپوشند و از لباس و غذای خوب، صرفنظر میکنند و دیرنشینی را بر همه چیز مقدّم میشمارند و گمان میکنند این محرومیتها، سبب قُرب و نزدیکی آنها به خدا است، آیا مصداق این گونه افراد نیستند؟
آیا هیچ مذهب و آیین الهی، ممکن است برخلاف قانون عقل و فطرت، انسان اجتماعی را به انزوا دعوت کند و این کار را سرچشمهی قُرب و نزدیکی به خدا بداند؟
همچنین آنها که در آیین خدا بدعت گذاردند و تثلیث را به جای توحید و مسیح بندهی خدا را به عنوان فرزند خدا و خرافاتی دیگر از این قبیل را وارد آیین پاک الهی نمودند، به گمان این که دارند خدمتی میکنند، آیا این گونه افراد از زیانکارترین مردم نیستند؟!
اکنون این سؤال پیش میآید که سرچشمهی این حالت انحرافی خطرناک، چیست؟
به طور مسلّم، تعصّبهای شدید، غرورها، تکبرها و خودمحوریها، و حُبّ ذات، از مهمترین عوامل پیدایش این گونه پندارهای غلط است.
گاهی اوقات، تملّق و چاپلوسی دیگران و زمانی در گوشهی انزوا نشستن و تنها به قاضی رفتن، سبب پیدایش این حالت میگردد که تمام اعمال و افکار انحرافی و زشت انسان در نظر او زینت میدهد؛ آن چنان که به جای احساس شرمندگی و ننگ از این زشتیها، احساس غرور و افتخار و مباهات میکند؛ همانگونه که خداوند میفرماید: ﴿ أَفَمَن زُيِّنَ لَهُۥ سُوٓءُ عَمَلِهِۦ فَرَءَاهُ حَسَنٗا...﴾[فاطر: ۸]. «آیا کسیکه اعمال زشتش در نظرش زینت داده شده است و آن را نیکو میپندارد...».
و در بعضی دیگر از آیات قرآن، عامل این تزیین زشتیها، شیطان معرّفی شده است؛ و به یقین، ابزار شیطان در وجود انسان، همان خلق و خویهای زشت و انحرافی است. خداوند میفرماید: ﴿ وَإِذۡ زَيَّنَ لَهُمُ ٱلشَّيۡطَٰنُ أَعۡمَٰلَهُمۡ... ﴾[الأنفال: ۴۸]. «به یاد آورید هنگامی را که شیطان، اعمال مشرکان را در نظرشان زینت داد».
و همچنین پس از ذکر داستان بُرج معروف فرعون میگوید: ﴿...وَكَذَٰلِكَ زُيِّنَ لِفِرۡعَوۡنَ سُوٓءُ عَمَلِهِۦ ﴾[غافر: ۳۷]. «این چنین برای فرعون، اعمال زشتش در نظرش تزیین شده است که دست به این گونه کارهای احمقانه و خندهآور برای مبارزه با خدا میزند و گمان میکند کار مهمی انجام داده است».
به هر حال، این بحث را بدین سان میتوان جمعبندی کرد که:
همانگونه که بهرهمندیها، متفاوت و دارای درجاتی است (دو برابر؛ چند برابر؛ ده برابر: ضِعف، اَضعاف، عشرۀ امثالها) و گاهی هفتصد برابر ﴿ فِي كُلِّ سُنۢبُلَةٖ مِّاْئَةُ حَبَّةٖۗ ﴾و گاهی فوق تصور ﴿ فَلَا تَعۡلَمُ نَفۡسٞ مَّآ أُخۡفِيَ لَهُم ﴾[السجدة: ۱۷]؛ همانطور، ضرر و زیانها نیز دارای مراحل و تفاوتهایی است:
گاهی معاملهی بدی است؛ ﴿ بِئۡسَمَا ٱشۡتَرَوۡا...ْ ﴾[البقرة: ۹۰].
گاهی سودی ندارد؛ ﴿...فَمَا رَبِحَت تِّجَٰرَتُهُمۡ... ﴾[البقرة: ۱۶].
گاهی خسارت و زیان است؛ ﴿...ٱشۡتَرَوُاْ ٱلضَّلَٰلَةَ بِٱلۡهُدَىٰ... ﴾[البقرة: ۱۷۵].
گاهی غرق در زیان است؛ ﴿...لَفِي خُسۡرٍ... ﴾[العصر: ۲].
گاهی خسارت بزرگ و آشکار است؛ ﴿...خُسۡرَانٗا مُّبِينٗا ﴾[النساء: ۱۱۹].
گاهی خسارت در تمام ابعاد است؛ ﴿...بِٱلۡأَخۡسَرِينَ أَعۡمَٰلًا ﴾[الکهف: ۱۰۳].
و زیانکاران نیز چند گروهند:
الف) گروهی که کار نیک نمیکنند.
ب) گروهی که برای دنیا کار میکنند، نه آخرت.
ج) گروهی که کار میکنند و میدانند که کارشان صحیح نیست.
د) گروهی که در زیانند و میپندارند که سود میبرند.
سه گروه اول، ممکن است با توبه، به فکر اصلاح خود و جبران بیفتند، ولی گروه چهارم، چون به فکر چاره نمیافتند، بدترین و زیانکارترین مردم هستند، مثل راهبان مسیحی که خود را از لذّتهای حلال دنیا محروم میکنند و مورد انتقاد پیامبران نیز هستند؛ یا مثل زاهدنماهای ریاکار.
و کسانی که اعتقادات و باورهای صحیحی ندارند و از پندارهای باطل خود پیروی میکنند، تنها در یک عمل خسارت نمیکنند، بلکه در همهی برنامهها زیان میبینند؛ زیرا معیار ارزش هر کاری، انگیزهی درست است و قرآن نیز با تعابری چون «اَحسب»، «یحسبون»، «لایحسبنّ»، «افحسبتم» و... از حسابگریهای متّکی به خیال و پندار بیاساس، انتقاد کرده است.
۱۲۴۶ - [۶] (صَحِیحٌ)
وَعَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ س قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «إِنَّ الدِّینَ یُسْرٌ وَلَنْ یُشَادَّ الدِّینَ أَحَدٌ إِلَّا غَلَبَهُ فَسَدِّدُوا وَقَارِبُوا وَأَبْشِرُوا وَاسْتَعِینُوا بِالْغَدْوَةِ وَالرَّوْحَةِ وَشَیْءٍ مِنَ الدُّلْـجَةِ». رَوَاهُ الْبُخَارِیُّ [۶].
۱۲۴۶- (۶) ابوهریره س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «بیگمان، دین آسان است و هیچکس آن را بر خود سخت نمیگیرد مگر آن که سرانجام، خسته و مُستأصل خواهد شد؛ بنابراین، راه راست و میانه را در پیش گیرید و خوشحال باشید و از عبادت صبح و شام و پاسی از شب، کمک بگیرید».
[این حدیث را بخاری روایت کرده است].
شرح: «یسر»: آسان؛ سهولت؛ ساده؛ در دسترس؛ انعطافپذیر.
«سدّ دوا»: راه راست و درست را در پیش گیرید و از آن منحرف نشوید.
«قاربوا»: خویشتن را به سهولت و آسانگیری، نزدیک کنید و از آن دوری مکنید.
«بالغدوة والروحة»: با عبادتهایی که در صبح هنگام و شب هنگام گزارده میشوند.
«الدّلجۀ»: ساعت آخر شب؛ پاسی از شب.
در حدیثی دیگر، ابوموسی اشعری س گوید: «لمّا بعثه رسول الله ج و معاذ بن جبل الی الیمن، قال لهما: «یسرّا ولا تُعسّرا وبشّرا ولا تنفّرا، وتطاوعا ولا تختلفا»(بخاری).
«هنگامی که رسول خدا ج او و معاذ بن جبل س را به یمن فرستاد، به آنها فرمود: «آسان گیرید و سخت مگیرید؛ بشارت دهید و مردم را متنفّر و گریزان نکنید؛ و از یکدیگر اطاعت کنید و با هم مخالف نکنید».
پیامبر بزرگوار اسلام ج، عادت داشتند که هرگاه یکی از والیان و یا کارگزارانش را به یکی از شهرها روانه مینمود او را سفارش و اندرز میفرمود تا برای مردم الگو باشد و دلها را به سوی اسلام جذب نماید. هنگامی که أبو موسی اشعری و معاذ بن جبل را به یمن اعزام نمود آنها را اندرز داد و به سه چیز امر کرد و از سه چیز نهی نمود.
۱- امر به آسانگیری و نهی از سختگیری، که قرآن هم به آن دستور داده است ﴿ يُرِيدُ ٱللَّهُ بِكُمُ ٱلۡيُسۡرَ وَلَا يُرِيدُ بِكُمُ ٱلۡعُسۡرَ ﴾[البقرة: ۱۸۵]. و یا میفرماید ﴿ وَمَا جَعَلَ عَلَيۡكُمۡ فِي ٱلدِّينِ مِنۡ حَرَجٖ ﴾[الحج: ۷۸].
بر آنان سخت نگیرد، کارهای طاقت فرسا را بر آنان تحمیل نکند که دچار آزردگی و ملالت شوند. در امامت، نماز را طولانی نکند، بلکه رعایت حال آنها را بکند زیرا در میان مأمومین بیمار و ناتوان و نیازمند است و یا اگر یکی از آنان با تندی با او رفتار کرد، نسبت به او رفتارش دگرگون نشود. در گرفتن مالیات سهل گیرد، بدون اینکه در گرفتن حق الهی قصور ورزد و هرگاه آنان را از کار زشت باز میدارد روش ملایمی را در پیش گیرد که خالی از قسوت و غلظت باشد و به پیامبر رحمت تأسی جوید که روایت میکنند: یک عرب بیابانی وارد مسجد پیامبر شد و در داخل مسجد ادرار کرد حاضرین در مسجد از این جسارت خشمگین شدند و قصد زدن ایشان را داشتند، پیامبر فرمود «او را بحال خود گذارید و بر روی ادرار آب بریزید، زیرا شما مأمورید که سهل گیرید و نه اینکه سخت گیر باشید»
همچنانکه بر مردم در رفتار و نهی و بازداشتن آسان میگیری بر خود نیز آسان گیر، از انجام طاعات، زیادهروی مکن مبادا دچار خستگی و آزردگی شوی و در انجام واجبات سخت گیری مکن وقتیکه امکان سهل گیری هست. کسیکه ایستادن در نماز برایش دشوار است نشسته بخواند و یا کسیکه بخاطر مسافرت یا بیماری یا پیری روزه گرفتن برایش دشوار است میتواند افطار کند و یا کسیکه وضو گرفتن در سرمای شدید برایش مشکل است میتواند تیمم نماید. بنابراین انسان میتواند بر خود سخت نگیرد مگر اینکه از محدوده مشخص خارج شود. شناخت سختگیری بدون فهم سهل گیری ممکن نیست با اینکه امر به چیزی مستلزم نهی از ضد آن است اما لفظ تعسیر را بخاطر تقویت و تأکید آورده است تا اینکه جایی برای افراد مشکل پسند و افراطی نماند چون اگر تنها به گفتن «یسروا» اکتفا میکرد با یکبار امتثال متحقق میشد اما نهی مقتضی ترک و منع فعل بطور دائم است پس مداومت در سهل گیری را میفهمیم. و نیز امر در تبشیر و تنفیر چنین است.
۲- امر به بشارت دان و نهی از بیزار کردن مردم از دین.
باید در آغاز پیامهایی را به مردم برسانی که آنها را شاد و آسوده خاطر گرداند، غمها را از دلها بزداید، همتها را قوی، عزمها را راسخ کند تا با طیب خاطر به کارها روی آورند. اگر افرادی را به سوی دین دعوت میکنیم باید از میوههایی بحث کنیم که انسان بعداً آنها را میچیند، عزت و فرمانروائی و ثروت را برایشان بازگو کنیم. ﴿ وَلِلَّهِ ٱلۡعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِۦ وَلِلۡمُؤۡمِنِينَ ﴾[المنافقون: ۸]. و یا ﴿ وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنكُمۡ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ لَيَسۡتَخۡلِفَنَّهُمۡ فِي ٱلۡأَرۡضِ كَمَا ٱسۡتَخۡلَفَ ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِهِمۡ ﴾[النور: ۵۵]. و یا ﴿...وَمَن يَتَّقِ ٱللَّهَ يَجۡعَل لَّهُۥ مِنۡ أَمۡرِهِۦ يُسۡرٗا ﴾[الطلاق: ۴]. و از نعمتهای بهشتی صحبت کنیم که خداوند در بهشت برای مؤمنین آماده نموده که نه چشم، آنها را دیده و نه گوش آنها را شنیده و نه در ذهن بشر خطور کرده است. سهولت دین را برایشان توضیح دهیم و اینکه دین بار سنگینی بر انسان نیست و او را دچار مشکلات نمیکند. بلکه دین یعنی پاکی، خوشبختی و آسودگی است. هرگاه شخص بدکاری را اندرز دادیم تا از انحرافاتش دست کشد او را به توبه و بازگشت به سوی خدا ترغیب نمائیم و به او یاد دهیم که توبه گناهان را زائل و درهای توبه هم بر روی او گشوده است. و استقامت برای او بهتر از ارتکاب گناهان است.
و یا هرگاه دانش آموزی را نصحیت کردیم تا درسهایش را بخواند آثار کوشش و ثمراتش را به او بگوئیم و اینکه افرادی که به مقامی بلند، جاه، شوکت و ثروت رسیدهاند تنها از راه زحمت و کوشش بوده است.
اما روش متنفر کردن از دین را ترک کن، برای کسیکه تازه مسلمان شده و هنوز ایمان در دلش رسوخ نیافته از انواع آبها و احکام استنجاء، واجبات و سنتهای وضوء، احکام غسل و تیمم و ارکان آن سخن گفتن کاری بیهوده است. شخص تازه مسلمان وقتی که همهی این احکام و تعلیمات دشوار را در مقابل خود برای انجام یک فریضه مانند نماز میبیند، با خود میگوید در حالی که اینها مقدماتند پس باید وضع اهداف و نتیجه چگونه باشد؟ این شخص ناچار میشود بعد از روی آوردن به دین از دین بگریزد و بعد از چند قدم پیشروی عقب نشینی کند. و نیز شخص گناهکار را با گفتن اینکه گناهان گذشته مشمول توبه نمیشوند نرماند که باز هم به ادامهی گناهان مشغول شود.
برای ترغیب دانشجوی تنبل نباید از عاقبت وخیم و نتیجه بد شروع کنی که سبب سست شدن اراده و به هدر رفتن بقیهی نیروهایش شوی و بجای نفع او را متضرر سازی.
و یا کسیکه تازه ازدواج کرده نباید او را از سختی زندگی، مشکلات و ناملایمات و اختلاف خانوادگی و معایب همسرش بترسانی و یا از گفتن اینکه همسرت بداخلاق است، خانواده اش خوشنام نیستند، در کارهای خانه ناتوان است، در اختیار شوهر نیست، کسی به خواستگاری او نرفته و یا اگر رفته او را رد کردهاند اجتناب نمائی، بلکه باید او را به زندگی، آینده، امیدوار نمائی، گلهای امید را در دلش برویانی، از محبت، همکاری، دلسوزی و فرزندان صالح، برای او بگویی و او را به خوشبختی، تفاهم اخلاقی و همسر عفیف و پاکدامن بشارت دهی. که در غیر این صورت کوته نظری و ناآگاهیت را میرساند.
اینکه پیامبر در مقابل تبشیر، اِنذار را نفرموده بخاطر این است که انذار مَنهی عنه نیست زیرا خود رسول، هم مُبشّر است و هم نذیر.
اِنذار برای کسانی است که تهدید و بیم دادن، آنان را بر سر راه نگاه میدارد و تبشیر برای کسانی است که بارقهی امید آنان را وادار به کار میکند و هردو پسندیدهاند. اما تنفیر مادامی که فرد را از حق دور میکند و از نیکی منصرف میکند بد است.
نمونههای بیزار کردن و تنفیر: مانند اینکه معلمی برای دانش آموزانش از سختی درس و مسائل مشکل و موضوعات دشوار سخن گوید و اینکه امیدی برای دست یافتن و احاطه بر آنها نیست و فائدهای هم در یاد گرفتن آنها نمیباشد، که این کار ناپسندی است، بلکه باید روزنههای امید را به روی آنان بگشاید و اینکه ارادهی قاطع، هر مشکلی را حل میکند، از مسائل سهل و آسان شروع کند تا به مسائل مشکل میرسد. و نیز وظیفهی هرکس که با دیگران کار میکند چنین است که باید از کارهای آسان آغاز کند و بتدریج حرکت نماید تا به هدف میرسد و این حکمت و فرزانگی است.
۳- امر به اطاعت و نهی از مخالفت، زیرا در اطاعت قوت و الفت و اتحاد نهفته، و در مخالفت، ضعف و نفرت. مادامی که امر به معروف است اطاعت کند اگر نظر مخالفی را ابراز داشت، دربارهی وجوه اختلاف بحث کنند تا موضوع روشن شود.
این نصیحت پیامبر به أبوموسی و معاذ است، و لازم است هر زمامداری که افرادی را برای ادارهی استانها و یا نمایندگیها تعیین میکند این نصیحت پیامبر ج را نصب العین خود قرار دهد تا در ادامهی کشور و در حکومت موفق و کامیاب باشد.
و در روایتی دیگر، انس بن مالک س گوید: پیامبر ج پیوسته میفرمودند: «لا تشددوا على أنفسكم فیشدد الله علیكم، فإن قوماً شددوا على أنفسهم، فشدد الله علیهم، فتلك بقایاهم فی الصوامع والدیار (رهبانیة ابتدعوها ما كتبناها علیهم)». رواه أبوداود [۷].
انس ابن مالک س گوید: پیامبر ج پیوسته میفرمود: (چون مبنای شریعت اسلامی برآسانگیری و رفع عسر و حرج از بندگان است، از اینرو شما نیز) برخود سخت نگیرید، چراکه اگر شما برخود سخت گرفتید، خداوند هم بر شما سخت خواهد گرفت.
اقوامی پیش از شما بودند که بر خویشتن سخت گرفتند (وبه جانب تیسیر و تخفیف و آسانگیری و رفع عسر و حرج، اعتنایی نورزیدند، بنابراین) خداوند ﻷنیز، بر آنان سخت گرفت وآنان را در عسر و حرج و سختی و مشقت انداخت.
و این بقایا و آثار برجای ماندهی آنها در صومعهها و دیرها است (حال به آنها بنگرید و ببینید که چه بر سرشان به خاطر سختگیری و تشدّد و بدعت و نوآوری در دین آمده است).
سپس پیامبر ج این آیه را تلاوت فرمود:
﴿...وَرَهۡبَانِيَّةً ٱبۡتَدَعُوهَا مَا كَتَبۡنَٰهَا عَلَيۡهِمۡ إِلَّا ٱبۡتِغَآءَ رِضۡوَٰنِ ٱللَّهِ...﴾[الحدید: ۲۷].
«پیروان عیسی÷رهبانیت سختی را از پیش خود پدید آوردند که ما آنها را بر آنان واجب نکرده بودیم و لیکن خودشان بر خود سخت گرفتند و آن را برای بدست آوردن خوشنودی خدا پدید آورده بودند و بر خویشتن نذر واجب نموده بودند».
[این حدیث را ابوداود روایت کرده است].
شرح: در این حدیث به این نکته اشاره رفته است که: مبنای شریعت برآسانگیری و رفع عسر و حرج و تشدید و سختگیری از بندگان است. و برای مسلمانان نیز مناسب است که پیوسته رعایت حد وسط و اعتدال میان افراط و تفریط، آن هم بر مبنای اصول و موازین اسلامی را سرلوحهی کار خود قرار دهند.
خداوند در آیات زیادی نیز به این موضوع اشاره کرده است، به عنوان مثال، در سوره مائده، درپایان آیه تیمم و طهارت میفرماید:
﴿...مَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيَجۡعَلَ عَلَيۡكُم مِّنۡ حَرَجٖ وَلَٰكِن يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمۡ وَلِيُتِمَّ نِعۡمَتَهُۥ عَلَيۡكُمۡ لَعَلَّكُمۡ تَشۡكُرُونَ ﴾[المائدة: ۶].
«خدا نمیخواهد بر شما سخت بگیرد، لیکن میخواهد شما را پاک و نعمتش را بر شما تمام گرداند، باشد که سپاس او بدارید».
و در سورهی بقره در پایان آیه روزه و مسائل آن از قبیل رخصت افطار برای بیمار و مسافر میفرماید:
﴿ يُرِيدُ ٱللَّهُ بِكُمُ ٱلۡيُسۡرَ وَلَا يُرِيدُ بِكُمُ ٱلۡعُسۡرَ ﴾[البقرة: ۱۸۵]
«خدا برای شما آسانی میخواهد و برای شما دشواری نمیخواهد».
و در پایا ن آیات محرّمات ازدواج، و بیان رخصتهای خداوند درآن از قبیل: جواز نکاح کنیزان مؤمن برای کسانی که از ازدواج زنان آزاد، ناتوان هستند میفرماید:
﴿ يُرِيدُ ٱللَّهُ أَن يُخَفِّفَ عَنكُمۡۚ وَخُلِقَ ٱلۡإِنسَٰنُ ضَعِيفٗا٢٨ ﴾[النساء: ۲۸]
«خدا میخواهد تا بارتان را سبک گرداند و میداند انسان ناتوان آفریده شده است».
و نیز در پایان سوره حج به دنبال یک سلسله اوامر و نواهی میفرماید:
﴿ هُوَ ٱجۡتَبَىٰكُمۡ وَمَا جَعَلَ عَلَيۡكُمۡ فِي ٱلدِّينِ مِنۡ ﴾[الحج: ۷۸]
«خداست که شما را برای خود برگزیده و در دین بر شما سختی قرار نداده است».
پیامبر ج نیز میفرماید:
«یسّروا ولاتعسّروا وبشّروا ولا تُنفّروا». «آسان گیرید و سخت نگیرید و بشارت دهید و متنفر نگردانید».
و نیز میفرماید:
«انّما بُعثتم مُیسّرین ولم تُبعثوا معسرین». «شما برای آسانگیری مبعوث شدهاید نه برای سختگیری».
در این حدیث نیز، پیامبر ج به راهبها و راهبههای مسیحی اشاره کرده که آنها نهتنها آئین توحیدی مسیح را رعایت نکردند و آن را با انواع شرک و چندگانهپرستی آلودند، بلکه دست به تشریع و قانونگذاری و بدعت و(رهبانیت)، تحریم ازدواج برای مردان و زنان تارک دنیا و انزوای اجتماعی و پشت پا زدن به وظائف انسان در اجتماع را ابداع نمودند وکاری را بر خود نذر و واجب کردند که خداوند آنها را بر ایشان فرض و واجب نکرده بود، اما آنها از تخفیف و تیسیر و آسانگیری الهی بهره نبردند و دست به نوآوری زدند و صومعههای و و دَیرهایی دورافتاده برای عبادت و زندگی در محیطی دور از اجتماع بشری را برای خویش برگزیدند و به تمام وظائف انسان در اجتماع پشت پا زدند و انزوای اجتماعی را در پیش گرفتند. و خلاصه، آنها بر خود سخت گرفتند و خداوند نیز برآنها سخت گرفت.
از این رو، پیامبر ج از پیروانش میخواهد که بسان آنها برخود سخت نگیرند و به دنبال بدعت و نوآوری در دین که رهاورد و ارمغانش جز سختی و مشقت، نیست نروند، چرا که این از اصول ثابت شده شریعت مقدس اسلام است که بدعت، دین را سخت میکند و آن را با طبیعت سهل و آسانش بیگانه میسازد.
اسلام بشدت مخالف بدعت و نوآوری در دین است تا مردم از پیش خود چیزهایی را به دین نیافزایند تا باعث سختی و مشقت در دین شود و روح شریعت که بر مبنای آسانگیری و رفع عسر و حرج است، تحتالشعاع بدعتهای آنها قرار بگیرد. چراکه اگر مردم دست به نوآوری بزنند و به احکام و فرامین ساده و بیآلایش خدا، اعتنایی نورزند وآنها را ناقص وکم پندارند و چندین برابر آنچه خدا نازل کرده است به دین بچسبانند، دست آخر نتیجهاش این میشود که تکالیف و وظایف دینی بر مردم سنگین میشود و دینزده میگردند و بسان راهبها و راهبههای مسیحی به انحراف و الحاد و نا هنجاریها و ناملایمات دینی و اجتماعی گرفتار میآیند.
۱۲۴۷ - [۷] (صَحِیح)
وَعَن عمر رَضِی الله ع نه قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «مَنْ نَامَ عَنْ حِزْبِهِ أَوْ عَنْ شَیْءٍ مِنْهُ فَقَرَأَهُ فِیمَا بَیْنَ صَلَاةِ الْفَجْرِ وَصَلَاةِ الظُّهْرِ كُتِبَ لَهُ كَأَنَّمَا قَرَأَهُ مِنَ اللَّیْل». رَوَاهُ مُسلم [۸].
۱۲۴۷- (۷) عمر بن خطاب س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «اگر کسی از تمام تلاوت و نماز شب و یا از بخشی از آن، (غفلت کرد و) به خواب رفت و آن را بین نماز صبح و ظهر انجام داد، پاداشی برای او مقرّر میگردد مانند پاداشی که گویی در شب خوانده است»؛ (یعنی هرکس در شب برای خویش، وظیفهی خاصّی مقرّر کرده باشد - به عنوان مثال: چند رکعت نماز، یا تلاوت قرآن و... - و شبی از آن غافل ماند و به خواب رود و وظیفهی خویش را به انجام نرساند، در آن صورت اگر چنانچه در همان روز، پیش از نماز ظهر آن را بگزارد و انجام دهد، خداوند بلندمرتبه، بدو به اندازهی انجام آن در شب، پاداش ارزانی میکند).
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
شرح: تخفیف برای سالمندان، بیماران و خستگان
جناب رسول اکرم ج به تلاوت قرآن در شب و شب زنده داری بسیار تأکید میکرد و هیچگاه خودش این عمل پسندیده را ترک نمیکرد، و اگر بنا بر عذری نمیتوانست آن را انجام دهد، بعداً قضای آن را بجای میآورد، [۹]. به طوری که تا آخر عمر این عمل پسندیده را ادامه داد. حضرت عایشه ل ا میگوید: «ما رأیتُهُ جیَقرَأ فی شَیءٍ مِنْ اللَّیل جالساً حَتّی إذا كَبُرَ قَرَأَ جالساً فَإذا بَقِیَ عَلَیْهِ مِنَ السُّورَةِ ثَلاثُونَ اَوْ اَربَعُونَ آیَةً قامَ فَقَراهُنَّ ثُمَّ رَكَعَ»؛ [۱۰]«آن حضرت را هیچ وقت ندیدم که مقداری از شب را نشسته بخواند، مگر زمانی که به سن کهولت رسید. آن وقت نشسته میخواند، و چون سی یا چهل آیه باقی میماند بلند میشد و آنها را در حال ایستاده میخواند و بعد از آن رکوع میکرد».
همچنین در مورد نماز شب آن حضرت ج، از حضرت عایشه سؤال شد، وی در پاسخ گفت: «هفت رکعت، نه رکعت و یازده رکعت، جز از دو رکعت سنت صبح، میخواند» [۱۱].
نیز میافزاید: «آن حضرت ج درحالی از دنیا رحلت نمود که نه رکعت نماز شب میگزارد.» بنابراین، برای شخص خسته و پیر و بیمار جایز است که از تعداد رکعات نمازهای مستحب خود بکاهد؛ همچنین جایز است که نماز را نشسته بگزارد و سپس بلند شود و قبل از رکوع هر مقدار از قرآن را که برایش میسر بود تلاوت کند. هر چند میتواند نمازش را در حال نشسته با رکوع و سجده بدون آن که بایستد به اتمام برساند.
پدر و مادرم فدایت باد ای رحمۀ للعالمین! با وجود آنکه پیر و ناتوان بودید هنوز بر شب زنده داری مواظبت میکردید، اما ما با وجود آن که هنوز در عنفوان جوانی و در اوج توانمندی هستیم، اگر برای سه رکعت بعد از عشا بلند شویم بینهایت احساس ضعف و سستی میکنیم و آن قدر سنگینی و کسالت از خود نشان میدهیم که نزدیک است مصداق آیهی ذیل قرار گیریم که میفرماید: ﴿...وَإِذَا قَامُوٓاْ إِلَى ٱلصَّلَوٰةِ قَامُواْ كُسَالَىٰ ﴾[النساء: ۱۴۲] [۱۲].
پناه بر خدا! آری، این وضعیت برای انجام فرایض است که متأسفانه در بسیاری از حالات در ما وجود دارد، بخصوص نماز صبح که غالباً یا آن را در وقت خودش همراه با جماعت نمیخوانیم اگر هم بخوانیم، خضوع و فروتنی در آن وجود ندارد. مانند خروسی که با عجله و شتاب با نوکش از زمین دانه میچیند، چون تمام شد، انگار بار بسیار بزرگ و سنگینی را از دوش خود برداشتهای.
برای گریز از شب زنده داری بسیاری از مردم عذرهای گوناگون عرضه میکنند، از جمله این که به سبب انجام پارهای از کارها و یا به سبب اشتغال به امر تدریس و غیره... خستهاند. و لیستی عریض و طویل از کارهایشان را ارائه میکنند. اینان در حقیقت با خودشان روراست نیستند و خودشان راگول میزنند، چرا که همان فرد را، چند لحظهی دیگر مشاهده میکنید که مشغول تماشای تلویزیون و یا سرگرم شوخی و سخنان بیهوده و غیبت و تهمت و انواع و اقسام منکرات دیگر... است و با این کارها تا پاسی از شب بیدار میماند، بدون آن که احساس خستگی کند. چون صحبت از نماز میشود به بهانه تراشی میپردازد و هنگام خواب چند رکعت میگزارد و سپس به سراغ رختخواب میرود. اگر تلویزیون فیلم خوب و دیدنی داشته باشد در آن صورت نماز را پیش از آن به جای میآورد، تا فکرش را مشغول نکند و بتواند فیلم را خوب تماشا کند و از آن لذت ببرد. ای مسلمانان! شما را به خدا سوگند میدهم مواظب اوقات و لحظههای عمرتان باشید و برای انجام کارهای خیر، امروز و فردا نکنید و آنها را هدر ندهید و بدانید که شیطان همواره در صدد گمراه و منحرف کردن شماست و اگر به وسوسههای آن گوش فرا دهید، شما را به مسخره و استهزا میگیرد. این سستی و تنبلی به فضل و لطف الهی زایل خواهد شد، به شرطی که به نماز روی آوریم و به پیشگاه پروردگار بایستیم و آیات الهی را با تفکر و تدبر زمزمه کنیم، آن وقت است که باران رحمت الهی به سوی ما سرازیر میشود، و در درون احساس قُرب و نزدیکی با خدا ایجاد میگردد، و غرق در عالم معنوی و روحانی خواهیم شد، و شب زنده داری برای ما بسیار محبوب و لذتبخش خواهد شد.مسلمانان! باید غبار خواب و کسالت را از وجودتان بزدایید و از رسول الله ج که حقاً بهترین اسوه و الگوی مؤمنان است، پیروی کنید و از هیچ چیزی نهراسید، که - ان شآء الله - سستی و تنبلی با اقدام به شب زنده داری و دعا و نیایش در شب، از بین خواهد رفت و در عوض تندرستی و شادابی نصیب شما خواهد شد.ای کاش فکر میکردیم که چه چیزی سبب شده بود که رسول الله ج با وجود کهولت سن و بیماری، باز هم شب زنده داری کند. بیشک در آن، راز بسیار بزرگی نهفته است که عبارت است از قرب و نزدیکی با پروردگار و انس گرفتن با محبوب و معبود خویش. آن لحظات خوشترین و سعادت آورترین لحظاتِ حیاتِ انسان است و این همان سرّی است که حضرت عمر بن الخطاب س آن را دریافته بود، چنانکه میفرماید: «سه چیز هستند که بدون آنها ماندن در این دنیا را هرگز نمیپسندیدم؛ یکی از آنها شکافتن دل شب و دست و پنجه نرم کردن با تاریکیهای آن است.» لذا سعادتمند کسی است که از این موهبت الهی و از این لذت، محروم نماند و از آن غفلت نورزد. منظور از این سخنان، ترویج سختگیری و فشار نیست، بلکه هدف این است که انسان وسوسههای شیطان را از خود دور کند و هر اندازه که میتواند به شب زنده داری بپردازد. چنانکه پیامبر اسلام ج میفرماید: «لِیُصَلِّ اَحَدُكُم نَشاطَه فَاِذا اَفْتَر فَلْیَرْقد»؛ [۱۳]«هر کدام از شما تا وقتی که نشاط دارد نماز بگزارد و چون احساس ضعف و خستگی کرد از نماز گزاردن دست بکشد و استراحت کند».
همچنین از طریق بعضی از روایات ثابت شده است که آن حضرت هنگام بیماری یک شب و یا دو شب قیام اللیل نفرمود [۱۴](و الله اعلم).
حکم کسیکه از نمازهای تهجد غفلت ورزیده و خوابیده است.
در حکم نبوی شریف چنین آمده است: «ما مِن اِمْرِیءٍ تَكُونُ لَه صَلوة بِلَیلٍ فَغُلِبَ عَلَیْهِ نَوْم اِلا كُتِبَ لَهُ اَجْرُ صَلاتِهِ وكانَ نَوْمُهُ صَدَقَةً» [۱۵]؛ «هر کسیکه به نماز شب پایبند باشد و [در شبی از شبها] خواب بر او چیره شد، پاداش و اجر آن نماز برای او نوشته میشود و خوابش صدقه به شمار میرود».
این حدیث در حقیقت نشان دهندهی عظمت و اهمیت نیت خالصانه است؛ نیز این بخش از حدیث که میفرماید: «تَکُونُ لَهُ صَلوةٌ» بیانگر این است که این حکم در حق کسی است که در گزاردن نمازِ شب و انجام شب زنده داری همیشه مواظبت کند و اگر بنا به خستگی و یا بیماری از انجام آن ناتوان شد و خواب بر او چیره شد، ثواب و پاداش آن برای او منظور خواهد شد، نیز از سوی خداوند، خواب او به عنوان صدقه ثبت خواهد شد.
البته با وجود این همه فضل، باز هم قضای آن مستحب است، آن حضرت ج میفرماید: «مَنْ نامَ مِن حِزْبِهِ اَوْ عَن شَیْءٍ مِنْهُ فَقَرأهُ مابَیْنَ صَلوةِ الْفَجْرِ وصَلْوةِ الظُّهْرِ كُتِبَ لَهُ كَأنَّها قَرأَهُ مِن اللَّیْل» [۱۶]؛ «هر کسی از گزاردن تمام وظیفه یا بخشی از آن به خواب رود، قضای آن را بین نماز صبح و نماز ظهر بجای آورد؛ اگر چنین کند انگار که آن را در شب گزارده است».
در این حدیث پیامبر اکرم ج بر قضای نماز شب تشویق کرده است، نیز در آن اشارهی زیبایی نهفته است که عبارت از اراده بر قیام و شب زنده داری است. چون انسان باید بداند که اگر نتوانست آن را بخواند، باید قضای آن را بجای آورد. پس یقیناً از انجام آن کوتاهی و غفلت نخواهد کرد و انجام آن برای او پسندیده و محبوب خواهد بود. همچنین با این اقدام خود اهریمن را مغلوب خواهد کرد، چرا که او همیشه در کمین نشسته و علیه انسان توطئه چینی میکند و میکوشد تا انسان را از انجام کارهای خوب و پسندیده منصرف کند؛ چون میداند که اگر انسان به خواب رود و خداوند هم به محض نیت خالصانه و صادقانه به او پاداش و ثواب عنایت کند، و خواب نیز برای او به عنوان صدقه ثبت میشود، و گذشته از آن میتواند قضای نماز شب را بین نماز فجر و نماز ظهر به جای آورد و پاداش و ثواب دیگری هم دریافت کند، در این صورت شیطان هم دوست دارد که انسان نماز را در وقت خودش بگزارد، تا پاداش و ثوابش مضاعف و دو چندان نشود.
کسانی که به نماز شب عادت دارند و به انجام آن پایبند میباشند، لازم است که اگر آن را در وقت خودش انجام ندادند، قضای آن را در روز بجای آورند و همان گونه که از این حدیث بر میآید، باید دوازده رکعت به عنوان نماز قضا بگزارند: «كانَ اِذا صَلّی صَلوةً اَحَبَّ اَنْ یُداوِمَ عَلَیْها وكانَ اِذا غَلَبَهُ نَوْمٌ اَوْ وَجْعٌ عَن قِیامِ اللّیْلِ صَلِّی مِنَ النَّهارِ ثِنَتی عَشَرَةَ رَكْعَة» [۱۷]؛ «عادت آن حضرت ج بر این بود که هرگاه نمازی میگزاردند دوست داشتند بر آن مداومت کنند و چون خواب بر ایشان چیره میشد و یا به علت بیماری نمیتوانستند به قیام شب بپردازند، در روز دوازده رکعت میگزاردند».
مسلمانان! این است برخورد سرور دو جهان با نماز شب، چه الگوی زیبا و چه پیشوای باعظمتی! کسیکه خداوند گناهان گذشته و آینده اش را بخشیده است، باز هم دوست ندراد از این فضیلت بزرگ بیبهره باشد، بلکه دوست دارد که از بندگان شاکر و سپاسگزار خدا باشد. شما همای رهبران دعوت اسلامی! از این نعمت بزرگ غفلت نورزید و آن را به عنوان بخشی از زندگی خویش قرار دهید تا بر شیوه و سنت پیشوای خود، پیامبر اسلام ج قرار گیرید. همان گونه که خداوند سبحان بیان میدارد
﴿ لَّقَدۡ كَانَ لَكُمۡ فِي رَسُولِ ٱللَّهِ أُسۡوَةٌ حَسَنَةٞ لِّمَن كَانَ يَرۡجُواْ ٱللَّهَ وَٱلۡيَوۡمَ ٱلۡأٓخِرَ وَذَكَرَ ٱللَّهَ كَثِيرٗا٢١ ﴾[الأحزاب: ۲۱] [۱۸].
۱۲۴۸ - [۸] (صَحِیح)
وَعَنْ عِمْرَانَ بْنِ حُصَیْنٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «ج قَائِمًا فَإِنْ لَمْ تَسْتَطِعْ فَقَاعِدًا فَإِنْ لَمْ تستطع فعلى جنب». رَوَاهُ البُخَارِیّ [۱۹].
۱۲۴۸- (۸) عمران بن حصین س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «حتّی الامکان، نماز را ایستاده بخوان؛ اگر نتوانستی، نشسته بخوان؛ و اگر این هم برایت مقدور نبود، بر پهلو خوابیده و نماز را بگزار».
[این حدیث را بخاری روایت کرده است].
شرح: این حدیث در بخاری، به صورت کامل، چنین آمده است:
«عن عمران بن حصین س قال: کانت بیبواسیرُ، فسألتُ النبیّ ج عن الصلاة؟ فقال: «صلّ قائماً، فان لم تستطع فقاعداً، فان لم تستطع فعلی جنب»(بخاری، ح ۱۱۱۷).
«عمران بن حصین س گوید: من به بیماری بواسیر، مبتلا بودم. از رسول خدا ج پرسیدم که چگونه نماز بخوانم؟ آن حضرت ج فرمود: «حتّی الامکان، نماز را ایستاده بخوان؛ اگر نتوانستی، نشسته بخوان؛ و اگر این هم برایت مقدور نبود، بر پهلو خوابیده، نماز بخوان».
از این حدیث، معلوم میشود: بیماری که ایستادن برای او به جهت دردی، سخت دشوار و طاقتفرسا است، نشسته با رکوع و سجده نماز بخواند.
اگر شخص بیمار و دردمند، توان رکوع و سجده کردن را نداشت، در این صورت تکلیف وی چیست؟
اگر چنانچه بیمار از رکوع کردن و سجده نمودن عاجز و ناتوان بود، در این صورت رکوع و سجده را با اشاره ادا نماید؛ و اشارهی خود را برای سجده پایینتر از اشارهی خود برای رکوع قرار دهد؛ و درست نیست که چیزی را به سوی صورت خویش بالا نموده و بر آن سجده نماید.
اگر شخص بیمار از نشستن عاجز گردید، در این صورت چگونه باید نماز خویش را بخواند؟
هر گاه شخص بیمار از نشستن عاجز و ناتوان گردید، افتاده بر پشت نماز بگزارد در حالی که پاهای او به سوی قبله است؛ و هردو زانوی خویش را بالا نماید و سر خویش را بر بالشی بلند کند تا روی او به سوی قبله گردد و رکوع و سجده را با اشاره ادا نماید.
اگر چنانچه شخص بیمار [از نشستن عاجز و ناتوان گردید و] خویشتن را بر پهلوی خویش انداخت و نماز را گزارد، آیا در این صورت نماز وی درست است؟
اگر شخص بیماری خویشتن را بر پهلو انداخت در حالی که صورتش به سوی قبله است و رکوع و سجده را با اشاره ادا نمود، در این صورت نمازش درست است.
اگر شخص بیمار از نمازگزاران با اشارهی سر عاجز و ناتوان گردید، آیا میتواند نماز خویش را با اشارهی چشم، یا ابرو یا قلب ادا نماید؟
نماز گزاردن فقط با اشارهی سر درست است؛ و هر گاه شخص بیمار از نماز گزاردن با اشارهی سر عاجز گردید، در این صورت ادای نماز از وی [به مدت یک شبانه روز] به تأخیر میافتد؛ [پس آن را بعد از آن که بر قضا آوردن قادر گردید، قضا آورد و آنچه را که بر یک شبانه روز افزون گردید، از وی ساقط است؛ و اشاره با چشم؛ یا با ابرو، یا با قلب درست نیست].
اگر چنانچه شخص بیمار، توان ایستادن را داشت ولی از رکوع و سجده کردن عاجز و ناتوان بود، در این صورت چگونه باید نماز خویش را بخواند؟
در این صورت برای شخص بیمار ایستادن لازم نیست، و برای وی بهتر آن است که نماز خویش را به حالت نشسته و با اشاره بخواند؛ و اگر نمازش را به حالت ایستاده و با اشاره گزارد، باز هم درست است.
اگر کسی نماز خویش را ایستاده شروع کرد و سپس - به جهت عارض شدن دردی - از ایستادن عاجز و ناتوان گردید، در این صورت چگونه نماز خویش را به پایان برساند؟
هر کسی نماز خویش را ایستاده شروع کرد، و سپس از ایستادن عاجز گردید؛ نشسته رکوع و سجده نماید و نمازش را به پایان برساند.
و اگر چنانچه از رکوع و سجده کردن عاجز بود؛ رکوع و سجده را با اشاره ادا نماید و با اشاره نمازش را به پایان برساند؛ و اگر از نشستن عاجز و ناتوان بود، در این صورت خویشتن را بر پشت بیاندازد و با اشاره، نماز خویش را به پایان برساند.
اگر شخصی بیمار، به خاطر درد و مرض، نماز خویش را نشسته میخواند و در حالت نشسته رکوع و سجده مینمود، و سپس در اثنای نماز سلامتی و تندرستی خویش را به دست آورد، در این صورت آیا باید نماز خویش را اعاده کند؟
در این صورت نماز خویش را اعاده نکند؛ بلکه مقدار باقی ماندهی نماز خویش را به حالت ایستاده بخواند.
اگر بیمار نماز خویش را با اشاره میخواند، سپس به رکوع کردن و سجده نمودن قادر و توانا شد، آیا در این صورت میتواند باقی ماندهی نماز خویش را با رکوع و سجده بخواند؟
در این صورت نمیتواند باقی ماندهی نماز خویش را با رکوع و سجده بخواند، بلکه باید نمازش را اعاده نماید.
اگر از کسی چندین نماز به جهت عارض شدن بیهوشی فوت گردید، در این صورت حکم نمازهای قضایی وی چیست؟
کسی که بر وی بیهوشی عارض گردید، و این بیهوشی فوت گردید، در این صورت حکم نمازهای قضایی وی چیست؟
کسی که بر وی بیهوشی عارض گردید، و این بیهوشی تا پنج نماز یا کمتر از آن ادامه پیدا کرد، بعد از آن که به هوش آمد، این نمازهای فوت شدهی خویش را قضا آورد.
و اگر چنانچه بر او بیهوشی عارض گردید و این بیهوشی تا بیشتر از پنج نماز ادامه یافت، در این صورت این نمازها از ذمهی وی ساقط است و نیازی به قضا آوردن آنها نیست.
۱۲۴۹ - [۹] (صَحِیح)
وَعَن عمرَان بن حُصَیْن: أَنَّهُ سَأَلَ النَّبِیَّ ج عَنْ صَلَاةِ الرَّجُلِ قَاعِدًا. قَالَ: «إِنْ صَلَّى قَائِمًا فَهُوَ أَفْضَلُ وَمَنْ صَلَّى قَاعِدًا فَلَهُ نِصْفُ أَجْرِ الْقَائِمِ وَمَنْ صَلَّى نَائِمًا فَلَهُ نصف أجل الْقَاعِد». رَوَاهُ البُخَارِیّ [۲۰].
۱۲۴۹- (۹) از عمران بن حصین س روایت است که گفت: وی از پیامبر ج دربارهی مردی سؤال کرد که به حالت نشسته نماز (نفل) میگزارد؟ آن حضرت ج در پاسخ بدین سؤال فرمودند: «بهتر آن است که نماز (نفل) را ایستاده بخواند؛ و کسیکه نشسته (و بدون عذر) نماز (نفل) میگزارد، برای او نیمی از پاداش کسی است که آن را به حالت ایستاده میخواند؛ و کسیکه به حالت دراز کشیده یا بر پهلو افتاده نماز میگزارد، برای او نیمی از پاداش نمازگزاری است که نماز را به حالت نشسته میخواند».
[این حدیث را بخاری روایت کرده است].
شرح: «اِنْ صلّی»: مراد نماز نفل است.
«من صلّی قاعداً»: کسیکه نماز نفل را بدون عذر، نشسته بخواند.
به هر حال؛ در اینجا این سؤال مطرح میگردد که حدیث بالا دربارهی فرضگزار است یا نفلگزار؟ زیرا اگر در مورد فرضگزار باشد و او قادر بر ایستادن و قیام باشد، در آن صورت برای او نماز گزاردن به حالت نشسته به هیچ وجه جایز نیست.
و اگر فرضگزار، قادر بر ایستادن نباشد، در آن صورت نمازگزاردن به حالت نشسته، از اجر و مزد نماز نمیکاهد؛ و دیدگاه جمهور علماء و اندیشمندان اسلامی نیز همین است که به شخص معذور، اجر و پاداش کامل میرسد.
و اگر حدیث بالا دربارهی نفلگزارِ غیرمعذور باشد، آنگاه عبارت «من صلّی نائمـاً» مفهومی نخواهد داشت؛ چون به اتفاق جمهور علماء و صاحبنظران فقهی، انسان سالم و تندرست نمیتواند نماز نفل را به حالت خوابیده بخواند؛ البته امام حسن بصری/نماز نفل را به حالت خوابیده جایز میداند، هر چند بدون عذر نیز باشد.
علماء و صاحبنظران دینی، در پاسخ به این پرسش چنین گفتهاند: در حقیقت، معذور بر دو نوع است:
۱- کسی که به هیچ وجه، نمیتواند بایستد و یا بنشیند.
۲- کسی که با مشقت و سختی فراوان، موفق به نشستن یا ایستادن میشود. و حدیث عمران بن حصین س نیز دربارهی معذور نوع دوم است. و مفهوم حدیث، این است که شخصی که بدون مشقت نمیتواند بایستد، برای او ادای نماز در حالت نشسته یا دراز کشیده جایز است، امّا عمل به عزیمت (حکم اصلی = ایستادن و قیام) بهتر و افضل است.
امّا معنای «نصف اجر» - که در حدیث آمده است - نصف اجر تندرستان نیست؛ بلکه منظور این است که اگر شخصی با تحمّل کردن سختیها و مشکلات و دردها و رنجها، نماز را به حالت ایستاده به جای آورد، در آن صورت اجر و پاداش زیادی دارد و اگر همین شخص، نماز را نشسته گزارد، نصف آن اجر به او میرسد که همین نصف، با اجر و پاداش افراد تندرست مساوی میباشد؛ گویا کسیکه بر عزیمت (حکم اصلی) عمل کند، به او دو برابر اجر و پاداش افراد تندرست تعلّق میگیرد و کسیکه بر رخصت عمل کند، پاداش او با پاداش سایر مردم که نماز را ایستاده میخوانند، برابر است و این پاداش، نصف اجر کسی است که بر عزیمت عمل کرده است.
در تأیید این توجیه، حدیثی از عبدالله بن عمرو بن عاص س در موطأ امام مالک/و حدیثی از انس بن مالک س در مسند امام احمد بن حنبل روایت شده است که در آن ذکر شده است که پیامبر ج زمانی این حدیث را بیان فرمودند که دیدند برخی از صحابه به علّت تب شدید، نماز را به حالت نشسته میگزارند. از این حدیث معلوم و ثابت میگردد که حدیث عمران بن حصین س نیز دربارهی افراد معذور است. [۱]- بخاری ۱۱/۲۹۴ ح ۶۴۶۲؛ مسلم ۱/۵۴۱ ح (۲۱۸-۷۸۳)؛ ترمذی ۵/۱۳۱ ح ۲۸۵۶؛ نسایی ۳/۲۲۲ ح ۱۶۵۵؛ موطأ مالک ۱/۱۷۴ ح ۹۰، «کتاب قصر الصلاة»؛ و مسند احمد ۶/۴۰. [۲]- بخاری ۴/۲۱۳ ح ۱۹۷۰؛ مسلم ۱/۵۴۰ ح (۲۱۵-۷۸۲)؛ نسایی ۳/۲۱۸ ح ۱۶۴۲؛ ابن ماجه ۲/۱۴۱۶ ح ۴۲۳۸؛ موطأ مالک ۱/۱۱۸ ح ۴، «کتاب صلاة اللیل»؛ و مسند احمد ۶/۶۱. [۳]- بخاری ۳/۳۶ ح ۱۱۵۰؛ مسلم ۱/۵۴۱ ح (۲۱۹-۷۸۴)؛ ابوداود ۲/۷۵ ح ۱۳۱۲؛ نسایی ۳/۲۱۸ ح ۱۶۴۳؛ ابن ماجه ۱/۴۳۶ ح ۱۳۷۱؛ و مسند احمد ۳/۱۰۱. [۴]- بخاری ح۵۰۶۳، مسلم ۲/۱۰۲۰ ح ۵ – ۱۴۰۱. [۵]- مسلم ۱/۵۴۲ ح (۲۲۲-۷۸۶)؛ ابوداود ۲/۷۴ ح ۱۳۱۰؛ ترمذی ۲/۸۶ ح ۳۵۵؛ و ابن ماجه ۱/۴۳۶ ح ۱۳۷۰. [۶]- بخاری ۱/۹۳ ح ۳۹؛ و نسایی ۸/۱۲۱ ح ۵۰۳۴. [۷]- ابوداود ح ۲۹۰۴. [۸]- مسلم ۱/۵۱۵ ح (۱۴۲-۷۴۷)؛ ابوداود ۲/۷۶ ح ۱۳۱۳؛ ترمذی ۲/۴۷۵ ح ۵۸۱؛ نسایی ۳/۲۵۹ ح ۱۷۹۰؛ ابن ماجه ۱/۴۲۶ ح ۱۳۴۳؛ دارمی ۱/۴۱۲ ح ۱۴۱۷؛ موطأ مالک ۱/۲۰۰ ح ۳ «کتاب القرآن». [۹]- در بحث آینده این مطلب را بیان خواهیم کرد. [۱۰]- به روایت بخاری، ح ۱۱۴۷. [۱۱]- به روایت بخاری، ۶/۳۵ ح ۱۱۳۹. [۱۲]- نساء / ۱۴۲: «... منافقان، هنگامی که برای نماز برخیزند، سست و بیحال به نماز میایستند...». [۱۳]- به روایت بخاری ۶/۴۳ ح ۱۱۵۰. [۱۴]- به روایت بخاری، باب ترک القیام للمریض، ۶/۹ ح ۱۱۲۴. نیز باب مایکره من التشدد فی العبادة. [۱۵]- به روایت نسایی و ابن ماجه از حدیث ابوالدرداء با سند صحیح، ر.ک: الفیض ۵/۴۲۷ به نقل از جمع الفوائد ۱/ ۳۱۳. [۱۶]- به روایت مسلم ۶/۲۸ -۲۹، نیز ابوداود، ر.ک: بذل المجهود ۷/۷۰. [۱۷]- به روایت مسلم ۶/۲۸ -۲۹. ابوداود و نسایی هم آن را روایت کردهاند. [۱۸]- احزاب /۲۱: «سرمشق و الگوی زیبایی در [شیوهی پندار و گفتار و کردار] پیامبر خدا برای شماست. برای کسانی که [دارای سه ویژگی باشند:] امید به خدا داشته و جویای قیامت باشند و خدا را بسیار یاد کنند...» [۱۹]- بخاری ۲/۵۸۷۰ ح ۱۱۱۷؛ ترمذی ۲/۲۰۸ ح ۳۷۲؛ ابن ماجه ۱/۳۸۶ ح ۱۲۲۳؛ و مسند احمد ۴/۴۲۶. [۲۰]- بخاری ۲/۵۸۶ ح ۱۱۱۶؛ و ترمذی ۲/۲۰۷ ح ۳۷۱.
۱۲۵۰ - [۱۰] (ضَعِیف)
عَنْ أَبِی أُمَامَةَ قَالَ: سَمِعْتُ النَّبِیَّ ج یَقُولُ: «مَنْ أَوَى إِلَى فِرَاشِهِ طَاهِرًا وَذَكَرَ الـلّٰهِ حَتَّى یُدْرِكَهُ النُّعَاسُ لَمْ یَتَقَلَّبْ سَاعَةً مِنَ اللَّیْلِ یَسْأَلُ اللهَ فِیهَا خَیْرًا مِنْ خَیْرِ الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ إِلَّا أَعْطَاهُ إِیَّاهُ». ذَكَرَهُ النَّوَوِیُّ فِی كِتَابِ الْأَذْكَارِ بِرِوَایَةِ ابْنِ السّنی [۲۱].
۱۲۵۰- (۱۰) ابوامامه س گوید: از پیامبر ج شنیدم که میفرمودند: «هر کس با طهارت و پاکی به رختخواب خویش برود و تا زمانی که خواب او را فراگیرد، به ذکر و یاد خدا مشغول باشد، در آن صورت در هیچ لحظهای از شب، به این سو و آن سو(ی بستر خویش) نمیغلتد که امر نیکی از امور دنیا و آخرت را در آن لحظه از خداوند بخواهد، قطعاً خداوند دعایش را اجابت میکند و آن چیز را بدو ارزانی میدارد».
[امام نووی، این حدیث را در «کتاب الاذکار» به نقل از «ابن سُنی» روایت کرده است].
«اوی»:به رختخواب رفت؛ به بستر پناه برد.
«فراشه»: بستر خود؛ رختخواب خود.
«یدرکه»: بدو برسد؛ او را در برگرفت؛ او را فراگرفت.
«النعاس»: خواب سبک و چُرت مانندی که با وجود آن، حواسّ از کار نمیافتد و ادارک و شعور بر جای است.
«لم یتقلّب»: از این سو به آن سو نمیغلتد؛ به این طرف و آن طرف نمیشود.
۱۲۵۱ - [۱۱] (صَحِیح)
وَعَنْ عَبْدِ الـلّٰهِ بْنِ مَسْعُودٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «عَجِبَ رَبُّنَا مِنْ رَجُلَیْنِ رَجُلٌ ثَارَ عَنْ وِطَائِهِ وَلِحَافِهِ مِنْ بَیْنِ حِبِّهِ وَأَهْلِهِ إِلَى صَلَاتِهِ فَیَقُولُ اللهُ لِمَلَائِكَتِهِ: انْظُرُوا إِلَى عَبْدِی ثَارَ عَنْ فِرَاشِهِ وَوِطَائِهِ مِنْ بَیْنِ حِبِّهِ وَأَهْلِهِ إِلَى صَلَاتِهِ رَغْبَةً فِیمَا عِنْدِی وَشَفَقًا مِمَّا عِنْدِی وَرَجُلٌ غَزَا فِی سَبِیلِ الـلّٰهِ فَانْهَزَمَ مَعَ أَصْحَابِهِ فَعَلِمَ مَا عَلَیْهِ فِی الِانْهِزَامِ وَمَا لَهُ فِی الرُّجُوعِ فَرَجَعَ حَتَّى هُرِیقَ دَمُهُ فَیَقُولُ اللهُ لِمَلَائِكَتِهِ: انْظُرُوا إِلَى عَبْدِی رَجَعَ رَغْبَةً فِیمَا عِنْدِی وَشَفَقًا مِمَّا عِنْدِی حَتَّى هُرِیقَ دَمُهُ». رَوَاهُ فِی شَرْحِ السُّنَّةِ [۲۲].
۱۲۵۱- (۱۱) عبدالله بن مسعود س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «پروردگار ما از دو نفر، راضی و خشنود شد: نخست آن کسیکه از بستر نرم و لحاف و روانداز گرم خویش و از میان عزیزان و خانوادهی خود بلند شود و به نماز بایستد؛ خداوند بلندمرتبه به فرشتگان خویش میفرماید: «به بندهام نگاه کنید که از بستر نرم و لحاف گرم خود و از کنار عزیزان و خانوادهی خویش بلند شده و به نماز گزاردن مشغول شده است؛ آن هم به خاطر تمایل و گرایش بدان چیزی که در نزد من (از ثواب و پاداش) است و به جهت ترس و هراس از آن چیزی که در نزد من (از عذاب و کیفر) میباشد».
و دیگر، فردی که در راه خدا، (با دشمنان و بدخواهان) پیکار و کارزار نماید و با دوستانش شکست بخورد و با وجودی که نسبت به گناه و عذابی که از فرار کردن، و ثواب و پاداشی که از روبهرو شدن با دشمن و برگشتن به میدان کارزار بدو میرسد، آگاه و واقف باشد، باز هم به میدان پیکار برگردد (و دلیرانه با دشمن روبهرو و با آنها کارزار نماید،) تاآن که خونش ریخته شود، خداوند بلندمرتبه به فرشتگان خویش میفرماید:
«به بندهام نگاه کنید که به خاطر تمایل بدان چیزی که در نزد من (از ثواب و پاداش) است و به جهت ترس و هراس از آن چیزی که در نزد من (از عذاب و کیفر) است، به سوی دشمن و جنگ و پیکار با آنان برگشت (و دلیرانه با دشمن روبهرو شد و با آنها کارزار نمود) تا آن که خونش ریخته شد».
[این حدیث را بغوی در «شرح السنۀ» روایت کرده است].
شرح: «عجب ربّنا»: پروردگار ما، راضی و خشنود شد؛ پروردگار ما تحسین کرد؛ پروردگار ما پسندید؛ پروردگار ما آفرین گفت.
«ثار»: قیام کرد؛ بلند شد؛ برخاست.
«وطائه»: وِطاء: بستر نرم؛ رختخواب نرم و عالی.
«لحافه»: لحاف: روانداز؛ لحاف.
«حبّه»: عزیزانش؛ محبوبانش.
«رغبۀ»: از روی تمایل و علاقه به ثواب و پاداش الهی.
«شفقاً»: از روی ترس و هراس از عذاب و کیفر الهی.
«غزا»: حمله کرد؛ یورش برد؛ هجوم آورد؛ پیکار کرد؛ کارزار نمود؛ نبرد و جنگ کرد.
«فعلم ما علیه فی الانـهزام»: بداند که با فرار کردن و پشت نمودن به جنگ، چه گناه و عذابی بر گردن او است.
«ما له فی الرجوع»: بداند که با برگشتن به جنگ و روبهرو شدن با دشمن، چه ثواب و پاداشی را فراچنگ میآورد.
«فیقول الله لـملائکته»: خداوند از روی فخر و مباهات، از آن انسان در جمع فرشتگان یاد میکند و این هم به چند علّت است: یکی این که، خلقت و آفرینش انسان، به گونهای است که در او، مادهی عبادت و فرمانبرداری و مادهی معصیت و گناه، هردو قرار داده شده است؛ و به یقین، انجام عبادت توسط انسانها، مایهی فخر و مباهات است.
دوم این که، فرشتگان در ابتدای آفرینش انسان، خطاب به خداوند گفته بودند:
﴿...أَتَجۡعَلُ فِيهَا مَن يُفۡسِدُ فِيهَا وَيَسۡفِكُ ٱلدِّمَآءَ وَنَحۡنُ نُسَبِّحُ بِحَمۡدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ ...﴾[البقرة: ۳۰].
«آیا در زمین، کسی را به وجود میآوری که فساد میکند و تباهی راه میاندازد و خونها خواهد ریخت و حال آن که ما پیوسته به حمد و ستایش و طاعت و عبادت تو مشغولیم».
آنها فکر میکردند که اگر هدف آفرینش انسان، عبودیت و بندگی است، در آن صورت ما فرشتگان، مصداق کامل آن هستیم و همواره غرق در عبادتیم و از هرکس سزاوارتر به خلافت و جانشینی هستیم! امّا بیخبر از این که عبادت آنها با توجه به این که شهوت و غضب و خواستهای گوناگون در وجودشان راه ندارد، با عبادت و بندگی این انسان که امیال و شهوتها، او را احاطه کرده است و شیطان از هر سو، او را وسوسه میکند، تفاوت فراوانی دارد؛ از این رو اطاعت و فرمانبرداری این موجود طوفانزده کجا و عبادت آن ساحلنشینان آرام و سبکبار کجا؟!
آنها چه میدانستند که از نسل این آدم، پیامبرانی همچون محمد ج، ابراهیم÷، نوح÷، موسی÷و عیسی÷و بندگان صالح و شهیدان جانباز و مردان و زنانی که همهی هستی خود را عاشقانه در راه خدا میدهند، قدم به عرصهی وجود خواهند گذاشت؛ افرادی که گاه فقط یک ساعت تفکّر آنها برابر با سالها عبادت فرشتگان است!.
در حقیقت، فرشتگان میخواستند بگویند که اگر هدف، اطاعت و بندگی است، ما سر بر فرمانیم؛ و اگر عبادت است، ما هم همواره مشغول آنیم؛ و اگر پاکسازی خویشتن یا صفحهی روی زمین است، ما چنین میکنیم، در حالی که این انسان مادی، هم خود فاسد است و هم صفحهی زمین را پر از فساد میکند.
و با عبادت و بندگی و اطاعت و فرمانبرداری انسان، خداوند بدانها میگوید که میان شما و انسان، تفاوت از زمین تا آسمان است؛ و علّت این گفتار وجود همان مادّهی فساد و گناه در وجود انسان است، برخلاف فرشتگان که این ماده در آنان وجود ندارد.
و دیگر این که، اطاعت و عبادت انسان، از اطاعت و عبادت فرشتگان، بهتر و افضل است؛ زیرا مبنای عبادت بندگان، بر ایمان به غیب است و مبنای عبادت فرشتگان بر مشاهدهی عالم آخرت؛ از این رو خداوند بلندمرتبه، عملکرد یادکنندگان و عبادتکنندگان خویش را در جمع فرشتگان از روی فخر و مباهات، بیان میفرماید.[۲۱]- ابن سنی در «عمل الیوم و اللیلة»، ص ۲۳۴ ح ۷۲۲. [۲۲]- مسند احمد ۴/۴۱۶؛ و بغوی در «شرح السنّة» ۴/۴۲ ح ۹۳۰.
۱۲۵۲ - [۱۲] (صَحِیح)
عَنْ عَبْدِ الـلّٰهِ بْنِ عَمْرٍو قَالَ: حُدِّثْتُ أَنَّ رَسُولَ الـلّٰهِ ج قَالَ: «صَلَاةُ الرَّجُلِ قَاعِدًا نِصْفُ الصَّلَاةِ» قَالَ: فَأَتَیْتُهُ فَوَجَدْتُهُ یُصَلِّی جَالِسًا فَوَضَعْتُ یَدِی عَلَى رَأسه فَقَالَ: «مَالك یَا عَبْدَ الـلّٰهِ بْنَ عَمْرٍو؟» قُلْتُ: حُدِّثْتُ یَا رَسُولَ الـلّٰهِ أَنَّكَ قُلْتَ: «صَلَاةُ الرَّجُلِ قَاعِدًا عَلَى نِصْفِ الصَّلَاةِ» وَأَنْتَ تُصَلِّی قَاعِدًا قَالَ: «أَجَلْ وَلَكِنِّی لَسْتُ كَأَحَدٍ مِنْكُمْ». رَوَاهُ مُسلم [۲۳].
۱۲۵۲- (۱۲) عبدالله بن عمرو بن عاص س گوید: به من خبر داده شده است که رسول خدا ج فرمودند: «فردی که نماز (نفل) را (بدون عذر) نشسته میخواند، ثواب و پاداش آن، به اندازهی نیمی (از ثواب و پاداش نمازی است که به حالت ایستاده گزارده شود)».
عبدالله بن عمرو س گوید: بعدها به نزد پیامبر گرامی اسلام ج آمدم و ایشان را دیدم که به حالت نشسته نماز (نفل) میگزارند؛ دست خویش را بر سر آن حضرت ج نهادم (تا متوجه من شوند). آن حضرت ج فرمودند: «عبدالله بن عمرو! تو را چه شده است»؟ عرض کردم: ای رسول خدا ج! به من خبر داده شده است که شما فرمودهاید: «فردی که نماز (نفل) را (بدون عذر) نشسته میخواند، ثواب و پاداش آن، به اندازهی نیمی (از ثواب و پاداش نمازی است که به حالت ایستاده گزارده شود)». و اینک خود، شما را میبینم که نشسته نماز میگزارید؟
آن حضرت ج فرمودند: «آری؛ همین طور است؛ ولی من، مانند کسی از شما نیستم».
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
شرح: «أجل»: آری؛ بله؛ دقیقاً؛ همینطور است؛ آره.
«و لکنّی لستُ کاحد منکم»: ولی من مانند هیچ یک از شما نیستم؛ و این مورد از خصوصیات آن حضرت ج به شمار میآمد؛ این طور که اگر چنانچه پیامبر ج نماز را به حالت نشسته بخوانند، باز هم ثواب و پاداش کامل را فراچنگ میآورند؛ و خداوند به هرکس که بخواهد رحمت خویش را اختصاص میدهد و خدا دارای فضل سترگ و بخشش بزرگ است و فضل و احسان خویش را به هرکس که بخواهد، ارزانی میکند.
۱۲۵۳ - [۱۳] (صَحِیح)
وَعَن سَالم بن أبی الْـجَعْد قَالَ: قَالَ رَجُلٌ مِنْ خُزَاعَةَ: لَیْتَنِی صَلَّیْتُ فَاسْتَرَحْتُ فَكَأَنَّهُمْ عَابُوا ذَلِكَ عَلَیْهِ فَقَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ الـلّٰهِ ج یَقُول: «أَقِمِ الصَّلَاةَ یَا بِلَالُ أَرِحْنَا بِهَا». رَوَاهُ أَبُو دَاوُد [۲۴].
۱۲۵۳- (۱۳) سالم بن ابی الجعد س گوید: مردی از قبیلهی «خزاعۀ» گفت: کاش نماز میگزاردم و آرام میگرفتم. (پس از گفتن این سخن) گویا که (برخی از) حاضران، این (آرزو کردن آرامش) را از آن مرد، عیب گرفتند؛ از این رو، آن مرد گفت: از رسول خدا ج شنیدم که میفرموند: «ای بلال! برای برپایی نماز، اذان (یا اقامه) بگو و با نماز، ما را آرام کن».
[این حدیث را ابوداود روایت کرده است].
شرح: «لیتنی»: کاش؛ کاشکی من.
«فاسترحتُ»: آرام بگیرم؛ راحت شوم.
«فکأنّهم»: گویا آنان: «کأنّ»
«کَأَنَّ»: حرفی است که اسم را منصوب و خبر را مرفوع میکند و در معانی زیر به کار میرود:
۱- تشبیه؛ مانند: «کانَّ زیداً اسدٌ: گویی که زید شیری است». این معنی بیشتر از معانی دیگرِ «کأنَّ» به کار میرود.
۲- شک و گمان؛ مانند:«کأنَّ زیداً قائمٌ: گمان میرود که زید ایستاده است».
۳- تقریب؛ مانند: «کأنَّک بالشتاء مقبلٌ:گویی که زمستان به زودی فرا میرسد».
«کأنَّ»: گاهی مخفف میشود؛ و این در صورتی است که اسم آن مقدّر و خبر آن، جملهی اسمیهای است که بلافاصله پس از آن میآید. مثل: «کأن زیدٌ قائمٌ: گویی زید ایستاده است». و یا خبر آن جملهی فعلیهای است که به وسیلهی «لم» یا «قد»، از آن فاصله یافته است. مثل: «کأن لم تغن بالامس: گویی که دیروز بینیاز نشد»؛ و «کأن قد قام قائمهم: گویی که برپا شوندهی آنان برخاست».
اسم کأنَّ در مثالهای بالا، ضمیر شأن محذوف است و تقدیر آن «کأنّه» است. و گاهی نیز اسم آن آشکار میشود؛ مانند: «کأنَّ ثدییه حقان: گویی که پستانهای او دو عطردان است»؛ و در این صورت خبر آن مفرد آورده میشود.
و در حدیث بالا، «کأنّ»: برای شک و گمان آمده است.
«عابوا»: ایراد گرفتند؛ عیب گرفتند؛ انتقاد کردند.
در این حدیث، پیامبر گرامی اسلام ج، انگشت روی یک دستور از مهمترین و اساسیترین دستورات و تعالیم اسلامی که در واقع روح ایمان و پایهی اسلام میباشد، گزارده است؛ و آن: پایبندی و اهمیت دادن به نماز است.
آری؛ هرگاه نماز با شرایط خود انجام شود، انسان را در عالمی از معنویت و روحانیت فرو میبرد که پیوندهای ایمانی او را با خدا چنان محکم میسازد که آلودگیها و آثار گناه را از دل و جان او شستشو میدهد. نماز، ایشان را در برابر گناه بیمه میکند و زنگار گناه را از آینهی دل میزداید و جوانههای ملکات عالی انسانی را در اعماق جان بشر میرویاند و ارادهی انسان را قوی و قلب را پاک و روح را تطهیر میکند.
نماز موجی از معنویت را در وجود انسان ایجاد میکند، موجی که سد نیرومندی در برابر گناه ومعصیت پروردگار محسوب میشود، نماز وسیلهی شستشو از گناهان و مغفرت و آمرزش الهی است. و انسان را دعوت به توبه و اصلاح گذشته میکند. نماز سدی در برابر گناهان آینده است که روح ایمان را در انسان تقویت میکند و نهال تقوا و خداترسی را در دل پرورش میدهد. نماز غفلت زدا است که مرتباً به انسان در روزی پنج مرتبه اخطار میکند، هشدار میدهد، هدف آفرینش او را خاطر نشان میسازد، موقعیت او را در جهان به او گوشزد میکند، خودبینی و کِبر را درهم میشکند، پردههای غرور و خودخواهی را کنار میزند و تواضع و فروتنی، خشوع و خضوع، و ایثار و فداکاری را به ارمغان میآورد.
نماز، وسیلهی پرورش فضائل اخلاقی و تکاملی معنوی انسان است، نماز است که انسان را از جهان محدود ماده و چهاردیواری عالم طبیعت بیرون میبرد و به ملکوت آسمانها دعوت میکند و با فرشتگان هم صدا و همراز میسازد تا خود را بدون نیاز به هیچ واسطه، در برابر خدا میبیند و با او به گفتگو برمیخیزد.
آری! نماز، وسیلهی شستشوی از گناهان و مغفرت و آمرزش الهی است، البته برای کسانی که نمازهای خود را به خوبی انجام میدهند، نمازی که با روح و با حضور قلب و خشوع و خضوع ادا شود، این چنین نمازی، آثار گناهان صغیره را از دل و جان میشوید و ظلمت و تاریکی را از آن میزداید.
نماز و دعا و ذکر و یاد خدا، گرهگشای هر چالش و دغدغه و ناآرامی و پریشانی و سدّ نیرومند در مقابل شیطان و وسوسههای اوست:
همیشه اضطراب و نگرانی در عرصههای مختلف زندگی (مادّی و معنوی، دنیوی و اخروی، فردی و اجتماعی، سیاسی و نظامی، فرهنگی و اقتصادی، اخلاقی و خانوادگی و...) یکی از بزرگترین بلاهای زندگی انسانها بوده و هست و عوارض ناشی از آن، در زندگی فردی و اجتماعی، به طور کامل، محسوس و ملموس است.
همیشه آرامش، یکی از گمشدههای مهم بشر بوده و به هر دری میزند، تا آن را پیدا کند؛ و همه به دنبال «فاصبح نشیطاً طیّب النفس» هستند.
تاریخ بشر پر است از صحنههای غمانگیزی که انسان برای تحصیل آرامش و فراچنگ آوردن آن، به هر چیز دست انداخته و در هر وادی گام نهاده و تن به انواع اعتیادها داده است؛ ولی اسلام و قرآن و حدیث، مطمئنترین و نزدیکترین راه را برای بشر، نشان داده و گفتهاند: «نماز و دعا و ذکر و یاد خدا، گرهگشای هر چالش و دغدغه و سدّی نیرومند در مقابل شیطان و وسوسههای اوست».
توضیح این که: گاهی اضطراب و نگرانی، به خاطر آیندهی تاریک و مُبهمی است که در برابر فکر انسان خودنمایی میکند؛ احتمال زوال نعمتها، گرفتاری در چنگال دشمن، ضعف و بیماری، ناتوانی و درماندگی و احتیاج، همه و همه، انسان را رنج میدهد؛ امّا ایمان به خداوند و روی آوردن به دعا و نماز و ذکر و یاد خدا، اینگونه نگرانیها و افکار نامطلوب شیطانی را از میان میبرد و بدو آرامش میبخشد که تو در برابر حوادث آینده، درمانده نیستی، بلکه خدایی توانا، قادر و مهربان، با توست.
هرگاه گذشتهی تاریک زندگی، فکر انسان را به خود مشغول میدارد و هماره او را نگران میسازد؛ نگرانی از گناهانی که انجام داده است؛ از کوتاهیها و لغزشها؛ امّا توجه به این که خداوند، بخشنده، توبهپذیر، مهربان و با گذشت است، بدو آرامش میدهد و بدو میگوید: عذر تقصیر به پیشگاه پروردگار جهانیان، پیش کن و از گذشتهی خویش، از او عذرخواهی کن، و در مقام جبران برآی که او بخشنده و توانا و قادر و مهربان و با گذشت و توبهپذیر است.
و گاه ضعف و ناتوانی انسان در برابر عوامل طبیعی و گاه در مقابل انبوه دشمنان داخلی و خارجی، او را نگران و پریشان میسازد و با خود میگوید: من در برابر این همه دشمن نیرومند در میدان کارزار و جهاد، چه کنم؟ و یا در مبارزات دیگر، چه میتوانم انجام دهم؟
امّا هنگامی که به یاد خدا میافتد و با نماز و شب زندهداری، متّکی به قدرت و رحمت او میشود؛ قدرتی که برترین قدرتها است و هیچ چیز در برابر آن یارای مقاومت و ایستادگی ندارد، قلبش آرام میگیرد و با خود میگوید: آری؛ من تنها نیستم، من در سایهی لطف و رحمت خدا، بینهایت قدرت دارم.
قهرمانیهای مجاهدان راه خدا در جنگهای صدر اسلام و سلحشوریهای اعجابانگیز و خیرهکنندهی آنان - حتّی در آنجایی که تک و تنها بودهاند - بیانگر آرامشی است که در سایهی ایمان به خدا و عبادت او پیدا شده است.
و گاهی نیز ریشهی نگرانیهای آزاردهندهی انسان و اساس افکار نامطلوب شیطانی، احساس پوچ زندگی و بیهدف بودن آن است؛ ولی آن کس که به خدا ایمان دارد و مسیر تکاملی زندگی را به عنوان یک هدف بزرگ پذیرفته است و تمام برنامهها و حوادث زندگی را در همین خط میبیند، در آن صورت نه از زندگی، احساس پوچی میکند و نه همچون افراد بیهدف و مُردّد، سرگردان و مضطرب و حیران و ویلان و افتان و خیزان است.
و گاه اتفاق میافتد که انسان برای رسیدن به یک هدف، زحمت زیادی را متحمل میشود، امّا کسی را نمیبیند که برای زحمت او ارج نهد و قدردانی و تشکّر کند؛ این ناسپاسی، او را به شدّت، رنج میدهد و در یک حالت اضطراب و نگرانی فرومیرود؛ امّا هنگامی که با دعا و نیایش و ذکر و یاد خدا، احساس کند که کسی از تمام تلاشها و کوششهایش آگاه است و به همهی آنها ارج مینهد و برای همه، پاداش میدهد، دیگر چه جای نگرانی و ناآرامی است؟
و گاه، سوء ظنها و توهمّها و خیالهای پوچ و بیمحتوا، یکی دیگر از عوامل نگرانی است که بسیاری از مردم در زندگی خود از آن رنج میبرند؛ ولی چگونه میتوان انکار کرد که توجه به خدا و لطف بیپایان او و دستور به حُسن ظن - که وظیفهی هر فرد با ایمانی است - این حالت رنجآور را از بین میبرد و آرامش و اطمینان، جای آن را میگیرد.
و گاه، دنیاپرستی و دلباختگی در برابر زرق و برق زندگی مادّی، یکی از بزرگترین عوامل اضطراب و نگرانی انسانها است؛ تا آن جا که گاهی عدم دستیابی به رنگ خاصّی از لباس یا کفش و کلاه و یا یکی دیگر از هزاران وسایل زندگی، ساعتها و یا روزها و هفتهها، فکر دنیاپرستان را ناآرام و مُشوّش میدارد.
امّا، توجه به خدا (با ذکر و یاد او و با دعا و نماز) و توجه به آزادگی مؤمن که همیشه با «زهد و پارسایی سازنده» و عدم اسارت در چنگال زرق و برق زندگی مادّی همراه است، به همهی این اضطرابها و افکار نامطلوب شیطانی و وسوسههای ویرانگر اهریمنی پایان میدهد و نرسیدن به یک وسیلهی مادّی یا از دست دادن آن، نمیتواند آرامش روحی انسان را برهم زند و طوفانی از نگرانی و وسوسه را در قلب و فکر او ایجاد کند.
و گاه، ترس و وحشت از مرگ، همیشه روح انسان را آزار میدهد و طوفانی از نگرانی و وسوسه را در قلب و فکر او ایجاد میکند؛ و از آن جا که امکان مرگ تنها در سنین بالا نیست، بلکه در سنین دیگر - به ویژه به هنگام بیماریها، جنگها و ناامنیها - وجود دارد، این نگرانی میتواند جنبهی عمومی پیدا کند.
ولی اگر ما مسلمانان، از نظر جهانبینی، مرگ را به معنای «فنا و نیستی و پایان همه چیز» بدانیم (همانگونه که مادّیگرایان جهان، میپندارند)، در آن صورت این اضطراب و نگرانی، به طور کامل به جا است و باید از چنین مرگی که نقطهی پایان همهی آرزوها و موفقیتها و خواستههای انسان است، ترسید و از آن وحشت داشت؛ امّا هرگاه در سایهی ایمان به خدا و توجه به او، مرگ را دریچهای به یک زندگی وسیعتر و والاتر بدانیم و گذشتن از گذرگاه مرگ را همچون عبور از دالان زندان و رسیدن به یک فضای آزاد تصور کنیم، دیگر این نگرانی و وسوسههای بیجا و افکار نامطلوب، بیمعنا خواهد بود، بلکه چنین مرگی - هرگاه در مسیر انجام وظیفه بوده باشد - دوستداشتنی و خواستنی خواهد بود.
به هر حال، اکنون که دانستیم این عوامل در برابر ایمان به خدا و توجه به او و ذکر و یاد او، ذوب و بیرنگ و نابود و تباه میگردد، از دل و جان تصدیق خواهیم کرد که «نماز و دعا و ذکر و یاد خدا، گرهگشای هر چالش و دغدغه و سدّی نیرومند در مقابل شیطان و افکار و تبلیغات و وسوسههای او» خواهد بود؛ و این حقیقتی است که حدیث ابوهریره، آن را به طور کامل، به تصویر کشیده است.
[۲۳]- بخاری ۲/۵۸۷ ح ۱۱۱۷؛ مسلم ۱/۵۰۷ ح (۱۲۰-۷۳۵)؛ نسایی ۳/۲۲۳؛ و مسند احمد ۴/۴۴۳. [۲۴]- ابوداود ۵/۲۶۲ ح ۴۹۸۵.
۱۲۵۴ - [۱] (مُتَّفق عَلَیهِ)
عَنِ ابْنِ عُمَرَ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «صَلَاةُ اللَّیْلِ مَثْنَى مَثْنَى فَإِذَا خَشِیَ أَحَدُكُمُ الصُّبْحَ صَلَّى رَكْعَةً وَاحِدَة توتر لَهُ مَا قد صلى» [۲۵].
۱۲۵۴- (۱) عبدالله بن عمر س گوید: نماز شب، دو رکعت دو رکعت خوانده میشود؛ و اگر کسی از شما بیم آن داشت که صبح صادق طلوع کند، (پس پیش از طلوع صبح صادق،) یک رکعت بخواند، که این رکعت، تمام نمازهای دو رکعتی قبل از خودش را که خوانده است، به صورت وتر (فرد) درمیآورد؛ (چون نمازهای قبل از وتر، دو رکعتی بودهاند و با خواندن یک رکعت وتر، به صورت «وتر» درمیآیند).
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: «صلاة اللیل مثنی مثنی»:
جمهور ائمه و ابویوسف و امام محمد - بر مبنای حدیث بالا - بر این باورند که بهتر آن است که نمازهای نفل شب، دو رکعت دو رکعت گزارده شوند؛ تا جایی که امام مالک/، گزاردن چهار رکعت نفل با یک سلام را ناجایز میداند.
از امام ابوحنیفه/، روایت شده است که بهتر آن است که نمازهای نفل شب، چهار رکعت چهار رکعت، با یک سلام گزارده شوند؛ دلیل امام ابوحنیفه/، حدیثی است که در صحیح بخاری و صحیح مسلم روایت شده است که در آن عایشه ل میگوید: «ما کان رسول الله ج یزید فی رمضان ولا فی غیره علی احدی عشرة رکعة؛ یصلّی اربعاً فلاتسأل عن حُسنهنّ وطولهنّ؛ ثم یصلّی اربعاً فلاتسأل عن حُسنهّن وطولهنّ؛ ثم یصلّی ثلاثاً»؛ «پیامبر ج چه در رمضان و چه در غیر رمضان از یازده رکعت بیشتر نماز شب را نمیخواند؛ چهار رکعت را میخواند که بسیار زیبا و طولانی بودند؛ سپس چهار رکعت دیگر را میخواند که آنها هم بسیار زیبا و طولانی بودند؛ سپس سه رکعت را میخواند».
جمهور علماء و صاحبنظران دینی، در پاسخ به دلیل امام ابوحنیفه/گفتهاند: از حدیث مسلم، معلوم شده است که پیامبر ج این چهار رکعت را با دو سلام میخواندهاند. آنجا که عایشه ل گوید: «کان رسول الله ج یصلّی فیما بین ان یفرغ من صلاة العشاء - وهی الّتی یدعوا الناس العتمة - الی الفجر، احدی عشرة رکعتین، یسلّم بین کلّ رکعة ویوتر بواحدة».
از این رو، صاحبنظران متأخر فقهی احناف نیز گفتهاند که دیدگاه جمهور در این زمینه - به اعتبار دلیل - قویتر است، و روایتی از امام ابوحنیفه/نیز مطابق با دیدگاه جمهور علماء نقل شده است؛ و فتوای متأخرین مذهب احناف نیز بر همین دیدگاه و نظریه میباشد.
۱۲۵۵ - [۲] (صَحِیح)
وَعَنِ ابْنِ عُمَرَ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «الْوَتْرُ رَكْعَةٌ مِنْ آخر اللَّیْل». رَوَاهُ مُسلم [۲۶].
۱۲۵۵- (۲) عبدالله بن عمر س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «وتر، یک رکعت از آخر شب است».
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
۱۲۵۶ - [۳] (مُتَّفَقٌ عَلَیهِ)
وَعَنْ عَائِشَةَ ل قَالَتْ: «كَانَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج یُصَلِّی مِنَ اللَّیْلِ ثَلَاثَ عَشْرَةَ رَكْعَةً یُوتِرُ مِنْ ذَلِكَ بِخَمْسٍ لَا یَجْلِسُ فِی شَیْء إِلَّا فِی آخرهَا» [۲۷].
۱۲۵۶- (۳) عایشه ل گوید: رسول خدا ج در شب، سیزده رکعت نماز میگزاردند و پنج رکعت آخر را با یک سلام، وتر میخواندند و تنها در رکعت آخر آن، (برای تشهّد) مینشستند.
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: «الوتر» یا «الایتار»: واژهی «ایتار» در احادیث و روایات، به دو معنا به کار رفته است: نخست به معنای «نماز وتر»، و دیگر به معنای «نماز شب» (تهجّد).
احادیث و روایات نقل شده از پیامبر ج دربارهی «وتر»، دارای اختلاف زیادی میباشند و از یک رکعت تا هفده رکعت، روایت شده است. برخی از علماء و اندیشمندان اسلامی، همهی روایتها را گردآوری نموده و به بهترین نحو، آنها را با یکدیگر تطبیق دادهاند؛ بدین ترتیب که گفتهاند: عادت پیامبر ج بر آن بود که برای شروع نماز تهجّد، ابتدا دو رکعت کوتاه میگزاردند که از مقدّمات و مبادی نماز تهجّد به شمار میآمد؛ بعد از آن، هشت رکعت طولانی میگزاردند که این هشت رکعت، اصل نماز تهجّد را تشکیل میداد.
پس از آن، سه رکعت وتر میگزاردند؛ آنگاه دو رکعت دیگر به طور نشسته میخواندند که این دو رکعت، از توابع وتر، به شمار میآمد. سپس - به هنگام طلوع صبح صادق - دو رکعت سنّت صبح را میگزاردند؛ و بدین ترتیب، تعداد رکعتها به هفده رکعت میرسد.
از این رو، صحابههایی که همهی رکعتهای فوق را یک جا ذکر کردهاند، گفتهاند: «اوتر بسبع عشرة».
و برخی نیز، دو رکعت کوتاه اول را حساب نکردهاند و دو رکعت بعد از وتر را به عنوان سنّت صبح به شمار آوردهاند و گفتهاند: «اوتر بثلاث عشرة»؛ و برخی دیگر نیز، دو رکعت ابتدا و دو رکعت بعد از وتر و سنّتهای صبح را بیرون کرده و گفتهاند: «احدی عشرة رکعة».
و چون وزن رسول خدا ج در آخر عمر شریفشان، اندکی بیشتر شده بود، به همین جهت شش رکعت نماز تهجّد و سه رکعت وتر میگزاردند که در مجموع نه رکعت میشدند و کسانی که این عمل را روایت کردهاند، گفتهاند: «اوتر بتسع».
و پس از آن، پیامبر ج تعداد رکعتهای نماز را کمتر کردند و فقط چهار رکعت نماز تهجّد میگزاردند؛ از این رو در برخی از روایات چنین آمده است: «اوتر بسبع».
و علاوه بر این، - چنان که پیشتر بیان کردیم - واژهی «ایتار» به دو معنا به کار رفته است: ۱) نماز وتر ۲) تمامی نماز تهجّد.
روایتها و احادیثی که اکنون مورد بحث و بررسی قرار گرفت، کلمهی «ایتار» در آنها، به معنای «نماز شب» (تهجّد) است. البته روایاتی که در آنها «اوتر بخمس» آمده بود (پنج رکعت وتر گزارد)، منظور از «ایتار»، فقط نماز وتر است و دو رکعت بعد از وتر را تابع وتر گفتهاند که هردو را با هم ذکر کردهاند.
و روایات «اوتر بثلاث» (سه رکعت وتر گزارد)، همان سه رکعت وتر هستند؛ و منظور از «اوتر بواحدة» (یک رکعت وتر خواند)، این است که پیامبر ج نماز تهجّد را دو رکعت دو رکعت میخواند و در آخر به هنگام خواندن وتر به همراه دو رکعت، یک رکعت اضافه کرده و بدین ترتیب، وتر را به جای میآورد؛ نه این که فقط یک رکعت وتر بخواند.
و بدینسان، در میان همهی روایتها، تطبیق صورت میگیرد.
اختلاف در تعداد رکعتهای نماز وتر:
دربارهی تعداد رکعتهای نماز وتر، در بین علماء و صاحبنظران فقهی، اختلافنظر وجود دارد؛ از دیدگاه امام مالک، امام شافعی و امام احمد بن حنبل، نماز وتر، از یک رکعت تا هفت رکعت جایز است و بیش از آن، جایز نیست.
و به طور کلّی، طرز عمل آنان در نماز وتر، چنین است که سه رکعت را با دو سلام میگزارند؛ بدین ترتیب که بعد از دو رکعت، سلام میدهند و رکعت سوم را مستقل میگزارند.
ناگفته نماند که فقط امام شافعی بر جواز وتر یک رکعتی، تأکید دارد؛ و امام مالک - اگر چه آن را جایز میداند - امّا وتر یک رکعتی را بینهایت مرجوح و ضعیف به شمار میآورد و از عبارت «موطأ امام مالک» نیز چنین به نظر میرسد که از دیدگاه وی، وتر یک رکعتی، به هیچ عنوان درست نیست.
و علماء و صاحبنظران احناف، بر این باورند که رکعتهای نماز وتر، در عدد سه، معین و مشخص هستند و با یک بار سلام دادن گزارده میشوند و گزاردن سه رکعت با دو سلام - از دیدگاه احناف - جایز نیست.
امام مالک، امام شافعی و امام احمد بن حنبل، از روایتهایی استدلال میکنند که در آنها، عبارت «اوتر بواحدة» تا «اوتر بسبع» آمده است.
و دلایل و براهین احناف، عبارتند از:
۱- ابوسلمة بن عبدالرحمن گوید: از عایشه ل دربارهی نماز شب پیامبر ج در ماه رمضان پرسیدم؛ وی در پاسخ گفت: «ما کان رسول الله ج یزید فی رمضان ولا فی غیره علی احدی عشرة رکعة؛ یصلّی اربعاً فلاتسأل عن حُسنهنّ وطولهنّ؛ ثم یصلّی اربعاً فلاتسأل عن حُسنهنّ وطولهنّ؛ ثم یصلّی ثلاثاً»(بخاری، مسلم و ترمذی). «پیامبر ج چه در رمضان و چه در غیر رمضان از یازده رکعت بیشتر نماز شب را نمیخواند؛ چهار رکعت را میخواند که بسیار زیبا و طولانی بودند؛ سپس چهار رکعت دیگر را میخواند که آنها هم بسیار زیبا و طولانی بودند؛ سپس سه رکعت را میخواند».
در این حدیث، تصریح شده است که پیامبر ج علاوه از تهجّد، سه رکعت وتر خوانده است.
۲- علی بن ابی طالب س گوید: «کان رسول الله ج یوتر بثلاث یقرأ فیهنّ بتسع سور من المفصّل؛ یقرأ فی کلّ رکعة بثلاث سور آخرهنّ قل هو الله»(ترمذی). «رسول خدا ج سه رکعت وتر میگزارد که در آنها نه سوره از سورههای مفصّل (از سورهی حجرات تا آخر قرآن) را میخواند؛ این طور که در هر رکعت از نماز وتر، سه سوره میخواند که در آخر آنها سورهی «اخلاص» نیز وجود داشت».
۳- عبدالله بن عباس س گوید: «کان رسول الله ج یقرأ فی الوتر ب«سبّح اسم ربك الاعلی»؛ و«قل یا ایها الکافرون» و «قل هو الله احد» وفی رکعة رکعة»(ترمذی).
«پیامبر ج سه رکعت نماز وتر میگذارد و در هر رکعت از آن سه رکعت، یکی از این سه سوره را به ترتیب میخواند؛ در رکعت اول، سورهی «اَعلی»؛ در رکعت دوم، سورهی «کافرون»؛ و در رکعت سوم؛ سورهی «اخلاص».
۴- عایشه ل گوید: «کان یقرأ فی الاولی ب «سبح اسم ربك الاعلی»؛ وفی الثانیةب«قل یا ایها الکافرون» وفی الثالثة ب «قل هو الله احد» والـمعوّذتین»(ترمذی).
«رسول خدا ج در رکعت اول نماز وتر، سورهی «اعلی»، در رکعت دوم، سورهی «کافرون» و در رکعت سوم، سورههای «اخلاص»، «فلق» و «ناس» را میخواند».
۵- در سنن ابوداود از عبدالله بن ابی قیس س روایت است که گفت: «قلتُ لعایشة: بکم کان رسول الله ج یوتر؟ قالت: کان یوتر باربع وثلاث؛ وستّ وثلاث؛ وثمان وثلاث، وعشر وثلاث ولم یکن بانقص من سبع ولا باکثر من ثلاث عشرة»(ابوداود).
از این حدیث به صراحت معلوم میشود که تعداد رکعتهای تهجّد آن حضرت ج تغییر کرده و گاهی کم و زیاد میشدند؛ امّا رکعتهای نماز وتر، در عدد سه ثابت بوده است و هیچگونه تغییری در آنها به وجود نیامده بود.
به راستی چرا اختلاف؟!
اختلاف ائمهی مذاهب، به این دلیل است که منبع و مصدر دین که خداوند بلند مرتبه برای بندگان خود تشریع نموده، عبارت از نصوص دینی است و لاجرم مردم در فهم نصوص، اختلاف دارند و این یک امر طبیعی در زندگی بشری است که بعضی متمسک به ظواهر لفظ میشوند و بعضی روح مقاصد نصوص را در نظر میگیرند، لذا واگذاردن مردم به اجتهاد خودشان از جمله عوامل و اسباب اختلاف میباشد.
گاهی خود لغتِ نصوص، عامل اختلاف میان فقیهان به شمار آمده است مانند: واژهی «قُرء» در آیهی «والـمطلقات یتربصن بانفسهنّ ثلاثة قروء» وگاهی اسباب اختلاف فقهاء این است که بعضی الفاظ، احتمال معنای حقیقی و مجازی را در بردارد، لذا بعضی متمسک به معنای حقیقی آن هستند و بعضی به معنای مجازی آن.
یکی دیگر از اسباب اختلاف فقهاء در رابطه با اطمینان و عدم اطمینان نسبت به روایت است که یکی به این راوی «وثوق واعتماد» دارد و روایت او را میپذیرد و دیگری به آن اطمینان و اعتماد ندارد و روایتش را مبنای عمل قرار نمیدهد یا اینکه بعضی در پذیرفتن حدیثی بویژه در امور مبتلابه و عمومی، قایل به شرایطی هستند و بعضی آن شرایط را منظور نکردهاند.
یکی دیگر از موارد اختلاف فقهاء در ارتباط با اعتبار و عدم اعتبار دلایل شرعی و اسلامی است برای مثال: نظر امام مالک بر این است که عمل اهل مدینه در مسائلی چون عبادات به عنوان دلیل فقهی، مقدم بر خبر واحد است.
یکی دیگر از اسباب اختلاف این است که برخی از علماء حدیث ضعیف ـ که بعدها به حدیث «حسن» نام گذاری شد ـ را بر قیاس مقدم میدارند و برخی بر عکس، بعضی حدیث مرسل را بطور کلی قبول دارند و بعضی آن را به طور کلی مردود میشمارند و بعضی با شرایطی آن را میپذیرند و بعضی به طور مطلق، شریعت امتهای قبل از اسلام را میپذیرند و بدان اعتبار مینمایند و بعضی بدان اعتبار نمیدهند بعضی قول صحابه شرا به عنوان یکی از ادله میدانند و بدان استدلال میکنند و بعضی آن را به عنوان ادلهی شرعی نمیپذیرند و بدان اجتجاج نمیکنند.
بعضی «مصالح مرسله» را به عنوان یکی از ادلهی شریعت میپذیرند و بعضی آن را نمیپذیرند برخی از فقهاء اعتقاد دارند که نقل حدیث ضعیف از طرق متعدد، موجب تقویت روایت است در صورتی که دیگران چنین اصلی را قبول ندارند زمانی هم هست که حدیث راجع به مسئلهای عمومی و همیشگی در عالم تشریع صحبت میکند اما در دلالت حدیث بر معنای مراد، اختلاف روی میدهد. مثلاً: اگر حدیث شامل بر صیغهی امر یا نهی باشد میتوان سؤال کرد که آیا این امر بیانگر وجوب است یا استحباب و یا ارشاد؟ آیا صیغهی نهی در حدیث گویای حرمت است یا کراهت؟ اگر دال بر کراهت باشد این کراهت از چه نوعی است؟ تحریمی یا تنزیهی؟
گاهی اختلاف در رابطه با دلالت امر و نهی، عام و خاص، مطلق و مقید، منطوق و مفهوم و غیر اینها که در علم اصول فقه به تفصیل بیان شده است میباشد.
و بالاخره گاهی علت اختلاف رأی فقها و مجتهدین به توثیق و تضعیف راویان حدیث بر میگردد که یکی راوی خاصی را مؤثق میشمارد و دیگری همان را نامؤثق معرفی میکند.
بنابراین اختلاف در مسائل فرعی، یک ضرورت، رحمت، وسعت و ثروت گرانبهایی است، چنانچه وقتی خلیفه منصور، خواست که تمام مردم ممالک اسلامی از کتاب مؤطای امام مالک پیروی کنند و کتاب وی را به عنوان کتاب مرجع برای همهی افراد موجود در ممالک اسلامی معرفی نماید، امام مالک با فقاهت و ورع خویش به منصور گفت:
«امیرالمؤنین! چنین کاری نکن که اصحاب رسولخدا ج به شهرها و مناطق پراکنده شدهاند و هر قومی دارای یک نوع علم و دانش و حکمت و بینش است و اقوال و فتاوایی بر آنان پیشی گرفته و بدان راضی و قانع گشتهاند، اگر همهی مردم را به سوی یک نظریه و یک فتوا برگردانی، در میان امت، فتنه ایجاد خواهد شد».
آری! آنان اینگونه به اختلاف میان ائمه مینگریستند که آن یک اختلاف در قضایای فرعی است و هیچگونه زیانی ندارد و بلکه ضروری است. امکان ندارد که در اینگونه مسائل فرعی، امت اسلامی بر روی یک نظریه اتفاق نمایند و خود این اختلاف آراء از لطف و موهبت خداوند متعال نسبت به این امت است که حکم و قضایا و مسائل فرعی را بیان ننموده تا فرصتی برای اجتهاد و وسعتبخشی نسبت به تعدّد افهام باشد.
پس تعدد مذاهب وگوناگونی آراء فقهاء و مجتهدان اسلامی و دلایل مورد استناد هرکدام از آنها، بیانگر این است که هریک از آنها از دریای بیکران شریعت، با صداقت و اخلاص جرعهای برگرفتهاند.
در باب تعداد رکعتهای نماز وتر نیز، فقهاء و مجتهدان غیور و علمای مجاهد، بر اساس روایات و اخبار رسیده بدانها و بر مبنای مطالعه و بررسی احادیث و تحقیق و تفحّص تعالیم و آموزههای الهی، اوامر و فرامین نبوی و احکام و دستورات شرعی و طرز عمل پیامبر ج و صحابه س آن هم با صداقت و اخلاص و اعتقاد و عمل، قولی را انتخاب و اختیار نمودهاند.
۱۲۵۷ - [۴] (صَحِیح)
وَعَن سعد بن هِشَام قَالَ انْطَلَقْتُ إِلَى عَائِشَةَ فَقُلْتُ یَا أُمَّ الْـمُؤْمِنِینَ أَنْبِئِینِی عَنْ خُلُقِ رَسُولِ الـلّٰهِ ج قَالَتْ: أَلَسْتَ تَقْرَأُ الْقُرْآنَ؟ قُلْتُ: بَلَى. قَالَتْ: فَإِنَّ خُلُقَ نَبِیِّ الـلّٰهِ ج كَانَ الْقُرْآنَ. قُلْتُ: یَا أُمَّ الْـمُؤْمِنِینَ أَنْبِئِینِی عَنْ وَتْرِ رَسُولَ الـلّٰهِ ج فَقَالَتْ: كُنَّا نُعِدُّ لَهُ سِوَاكَهُ وَطَهُورَهُ فَیَبْعَثُهُ اللهُ مَا شَاءَ أَنْ یَبْعَثَهُ مِنَ اللَّیْلِ فَیَتَسَوَّكُ وَیَتَوَضَّأُ وَیُصَلِّی تِسْعَ رَكَعَاتٍ لَا یَجْلِسُ فِیهَا إِلَّا فِی الثَّامِنَةِ فَیَذْكُرُ اللهَ وَیَحْمَدُهُ وَیَدْعُوهُ ثُمَّ یَنْهَضُ وَلَا یُسَلِّمُ فَیُصَلِّی التَّاسِعَةَ ثُمَّ یَقْعُدُ فَیَذْكُرُ اللهَ وَیَحْمَدُهُ وَیَدْعُوهُ ثُمَّ یُسَلِّمُ تَسْلِیمًا یُسْمِعُنَا ثُمَّ یُصَلِّی رَكْعَتَیْنِ بَعْدَمَا یُسَلِّمُ وَهُوَ قَاعد فَتلك إِحْدَى عشرَة رَكْعَة یابنی فَلَمَّا أَسَنَّ ج وَأَخَذَ اللَّحْمَ أَوْتَرَ بِسَبْعٍ وَصَنَعَ فِی الرَّكْعَتَیْنِ مِثْلَ صَنِیعِهِ فِی الْأُولَى فَتِلْكَ تِسْعٌ یَا بُنَیَّ وَكَانَ نَبِیُّ الـلّٰهِ ج إِذَا صَلَّى صَلَاةً أَحَبَّ أَنْ یُدَاوِمَ عَلَیْهَا وَكَانَ إِذَا غَلَبَهُ نَوْمٌ أَوْ وَجَعٌ عَنْ قِیَامِ اللَّیْلِ صَلَّى مِنَ النَّهَارِ ثِنْتَیْ عَشْرَةَ رَكْعَةً وَلَا أَعْلَمُ نَبِیَّ الـلّٰهِ ج قَرَأَ الْقُرْآنَ كُلَّهُ فِی لَیْلَةٍ وَلَا صَلَّى لَیْلَةً إِلَى الصُّبْحِ وَلَا صَامَ شهرا كَامِلا غیر رَمَضَان. رَوَاهُ مُسلم [۲۸].
۱۲۵۷- (۴) سعد بن هشام س گوید: به نزد عایشه ل رفتم و بدو گفتم: ای مادر مؤمنان! از صفات و ویژگیهای اخلاقی پیامبر ج برایم بگو. عایشه ل گفت: آیا تو قرآن تلاوت نمیکنی؟ گفتم: چرا؛ تلاوت میکنم. گفت: اخلاق رسول خدا ج (مطابق با اوامر و فرامین، تعالیم و آموزهها، احکام و دستورات و حقایق و مفاهیم والای) قرآن بود.
عرض کردم: ای مادر مؤمنان! دربارهی (کیفیت و تعداد رکعتهای) وتر آن حضرت ج برایم بگو. عایشه ل در پاسخ گفت: ما مسواک و آب وضو، برای آن حضرت ج آماده میکردیم؛ آنگاه رسول خدا ج در پارهای از شب که خدا میخواست، بیدار میشدند؛ مسواک میزدند و وضو میگرفتند و نُه رکعت نماز میگزاردند که فقط در رکعت هشتم مینشستند و به ذکر و یاد خدا میپرداختند و حمد و سپاس او را میگفتند و او را به فریاد میخواندند. آنگاه برمیخاستند و سلام نماز را نمیدادند و رکعت نهم را به جای میآوردند؛ سپس مینشستند و ذکر خدا را میکردند و حمد و سپاس او را میگفتند و او را به فریاد میخواندند. و در پایان، به گونهای سلام میگفتند که صدایشان را به ما میشنواندند.
آنگاه بعد از سلام گفتن، دو رکعت نماز در حالت نشسته میگزاردند که مجموع آنها یازده رکعت میشد.
(عایشه ل در ادامه گفت:(ای فرزندم! هنگامی که رسول خدا ج پا به سن گذاشتند و مقداری فربه و پرگوشت شدند، هفت رکعت نماز وتر به همان روش پیشین میخواندند و دو رکعت نشسته به جای میآوردند که مجموع آنها، نه رکعت میشد.
ای فرزندم! هرگاه آن حضرت ج نمازی را میگزاردند، دوست داشتند تا بر آن مواظبت و پایبندی نمایند؛ و هرگاه خواب بر ایشان غلبه میکرد و خواب میافتادند و یا بیمار و دردمند میشدند و نمیتوانستند نماز شب (تهجّد) بخوانند، (به جای آن) در روز، دوازده رکعت میخواندند.
قابل یادآوری است که من سراغ ندارم که پیامبراکرم ج در یک شب، همهی قرآن را خوانده باشند و (یا) این که یک شب تا صبح، نماز گزارده باشند و (یا) این که غیر از ماه مبارک رمضان، یک ماه را به طور کامل روزه گرفته باشند.
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
شرح: «یا امّ المؤمنین»: همسران پیامبر ج به منزلهی مادر برای همهی مؤمنان محسوب میشوند؛ البته مادر معنوی و روحانی؛ همانگونه که پیامبر اکرم ج پدر روحانی و معنوی امّت است.
این ارتباط و پیوند معنوی، تنها تأثیرش در موضوع «حفظ احترام» و «حرمت ازدواج» با زنان پیامبر ج بود؛ چنان که در آیاتی از قرآن، حکم صریح تحریم ازدواج با آنها بعد از رحلت پیامبر ج آمده است؛ وگرنه از نظر مسألهی ارشاد و همچنین سایر محرمات «نسبی» و «سببی»، کمترین اثری ندارد؛ یعنی مسلمانان حق داشتند با دختران پیامبر ج ازدواج کنند در حالی که هیچکس با دختر مادر خود نمیتواند ازدواج کند؛ و نیز مسألهی محرمیت و نگاه نکردن به همسران پیامبر ج برای هیچکس جز محارم آنها مجاز نبود.
«اَنبئینی»: مرا آگاه گردان؛ به من خبر بده؛ به من گزارش بده.
«نُعِدُّ»: فراهم میکردیم؛ آماده مینمودیم؛ تهیه میدیدیم.
«طَهورۀ»: به فتح طاء: ابزار و وسایل پاکی همانند آب و آفتابه؛ به ضم طاء: به معنای طهارت و پاکی؛ پاکیزگی و تمیزی.
«وجع»: درد، بیماری؛ ناراحتی؛ مریضی.
ناگفته نماند که این حدیث به طور کامل در مسلم چنین آمده است:
عَنْ زُرَارَةَ، أَنَّ سَعْدَ بْنَ هِشَامِ بْنِ عَامِرٍ، أَرَادَ أَنْ یَغْزُوَ فِی سَبِیلِ اللهِ، فَقَدِمَ الْمَدِینَةَ، فَأَرَادَ أَنْ یَبِیعَ عَقَارًا لَهُ بِهَا فَیَجْعَلَهُ فِی السِّلَاحِ وَالْكُرَاعِ، وَیُجَاهِدَ الرُّومَ حَتَّى یَمُوتَ، فَلَمَّا قَدِمَ الْمَدِینَةَ لَقِیَ أُنَاسًا مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ، فَنَهَوْهُ عَنْ ذَلِكَ، وَأَخْبَرُوهُ أَنَّ رَهْطًا سِتَّةً أَرَادُوا ذَلِكَ فِی حَیَاةِ نَبِیِّ اللهِ ج، فَنَهَاهُمْ نَبِیُّ اللهِ ج، وَقَالَ: «أَلَیْسَ لَكُمْ فِیَّ أُسْوَةٌ؟» فَلَمَّا حَدَّثُوهُ بِذَلِكَ رَاجَعَ امْرَأَتَهُ، وَقَدْ كَانَ طَلَّقَهَا وَأَشْهَدَ عَلَى رَجْعَتِهَا فَأَتَى ابْنَ عَبَّاسٍ، فَسَأَلَهُ عَنْ وِتْرِ رَسُولِ اللهِ ج، فَقَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ: أَلَا أَدُلُّكَ عَلَى أَعْلَمِ أَهْلِ الْأَرْضِ بِوِتْرِ رَسُولِ اللهِ ج؟ قَالَ: مَنْ؟ قَالَ: عَائِشَةُ، فَأْتِهَا، فَاسْأَلْـهَا، ثُمَّ ائْتِنِی فَأَخْبِرْنِی بِرَدِّهَا عَلَیْكَ، فَانْطَلَقْتُ إِلَیْهَا، فَأَتَیْتُ عَلَى حَكِیمِ بْنِ أَفْلَحَ، فَاسْتَلْحَقْتُهُ إِلَیْهَا، فَقَالَ: مَا أَنَا بِقَارِبِهَا، لِأَنِّی نَهَیْتُهَا أَنْ تَقُولَ فِی هَاتَیْنِ الشِّیعَتَیْنِ شَیْئًا، فَأَبَتْ فِیهِمَا إِلَّا مُضِیًّا، قَالَ: فَأَقْسَمْتُ عَلَیْهِ، فَجَاءَ فَانْطَلَقْنَا إِلَى عَائِشَةَ، فَاسْتَأْذَنَّا عَلَیْهَا، فَأَذِنَتْ لَنَا، فَدَخَلْنَا عَلَیْهَا، فَقَالَتْ: «أَحَكِیمٌ؟» فَعَرَفَتْهُ، فَقَالَ: نَعَمْ، فَقَالَتْ: «مَنْ مَعَكَ؟» قَالَ: سَعْدُ بْنُ هِشَامٍ، قَالَتْ: «مَنْ هِشَامٌ؟» قَالَ: ابْنُ عَامِرٍ، فَتَرَحَّمَتْ عَلَیْهِ، وَقَالَتْ خَیْرًا - قَالَ قَتَادَةُ: وَكَانَ أُصِیبَ یَوْمَ أُحُدٍ - فَقُلْتُ: یَا أُمَّ الْمُؤْمِنِینَ أَنْبِئِینِی عَنْ خُلُقِ رَسُولِ اللهِ ج، قَالَتْ: «أَلَسْتَ تَقْرَأُ الْقُرْآنَ؟» قُلْتُ: بَلَى، قَالَتْ: «فَإِنَّ خُلُقَ نَبِیِّ اللهِ ج كَانَ الْقُرْآنَ»
قَالَ: فَهَمَمْتُ أَنْ أَقُومَ وَلَا أَسْأَلَ أَحَدًا عَنْ شَیْءٍ حَتَّى أَمُوتَ، ثُمَّ بَدَا لِی، فَقُلْتُ: أَنْبِئِینِی عَنْ قِیَامِ رَسُولِ اللهِ ج، فَقَالَتْ: «أَلَسْتَ تَقْرَأُ یَا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ؟» قُلْتُ: بَلَى، قَالَتْ: «فَإِنَّ اللهَ ﻷافْتَرَضَ قِیَامَ اللَّیْلِ فِی أَوَّلِ هَذِهِ السُّورَةِ، فَقَامَ نَبِیُّ اللهِ ج وَأَصْحَابُهُ حَوْلًا، وَأَمْسَكَ اللهُ خَاتِمَتَهَا اثْنَیْ عَشَرَ شَهْرًا فِی السَّمَاءِ، حَتَّى أَنْزَلَ اللهُ فِی آخِرِ هَذِهِ السُّورَةِ التَّخْفِیفَ، فَصَارَ قِیَامُ اللَّیْلِ تَطَوُّعًا بَعْدَ فَرِیضَةٍ»
قَالَ: قُلْتُ: یَا أُمَّ الْمُؤْمِنِینَ أَنْبِئِینِی عَنْ وِتْرِ رَسُولِ اللهِ ج، فَقَالَتْ: «كُنَّا نُعِدُّ لَهُ سِوَاكَهُ وَطَهُورَهُ، فَیَبْعَثُهُ اللهُ مَا شَاءَ أَنْ یَبْعَثَهُ مِنَ اللَّیْلِ، فَیَتَسَوَّكُ، وَیَتَوَضَّأُ، وَیُصَلِّی تِسْعَ رَكَعَاتٍ لَا یَجْلِسُ فِیهَا إِلَّا فِی الثَّامِنَةِ، فَیَذْكُرُ اللهَ وَیَحْمَدُهُ وَیَدْعُوهُ، ثُمَّ یَنْهَضُ وَلَا یُسَلِّمُ، ثُمَّ یَقُومُ فَیُصَلِّ التَّاسِعَةَ، ثُمَّ یَقْعُدُ فَیَذْكُرُ اللهَ وَیَحْمَدُهُ وَیَدْعُوهُ، ثُمَّ یُسَلِّمُ تَسْلِیمًا یُسْمِعُنَا، ثُمَّ یُصَلِّی رَكْعَتَیْنِ بَعْدَ مَا یُسَلِّمُ وَهُوَ قَاعِدٌ، فَتِلْكَ إِحْدَى عَشْرَةَ رَكْعَةً یَا بُنَیَّ، فَلَمَّا أَسَنَّ نَبِیُّ اللهِ ج، وَأَخَذَهُ اللَّحْمُ أَوْتَرَ بِسَبْعٍ، وَصَنَعَ فِی الرَّكْعَتَیْنِ مِثْلَ صَنِیعِهِ الْأَوَّلِ، فَتِلْكَ تِسْعٌ یَا بُنَیَّ، وَكَانَ نَبِیُّ اللهِ ج إِذَا صَلَّى صَلَاةً أَحَبَّ أَنْ یُدَاوِمَ عَلَیْهَا، وَكَانَ إِذَا غَلَبَهُ نَوْمٌ، أَوْ وَجَعٌ عَنْ قِیَامِ اللَّیْلِ صَلَّى مِنَ النَّهَارِ ثِنْتَیْ عَشْرَةَ رَكْعَةً، وَلَا أَعْلَمُ نَبِیَّ اللهِ ج قَرَأَ الْقُرْآنَ كُلَّهُ فِی لَیْلَةٍ، وَلَا صَلَّى لَیْلَةً إِلَى الصُّبْحِ، وَلَا صَامَ شَهْرًا كَامِلًا غَیْرَ رَمَضَانَ، قَالَ: فَانْطَلَقْتُ إِلَى ابْنِ عَبَّاسٍ فَحَدَّثْتُهُ بِحَدِیثِهَا، فَقَالَ: صَدَقَتْ لَوْ كُنْتُ أَقْرَبُهَا، أَوْ أَدْخُلُ عَلَیْهَا لَأَتَیْتُهَا حَتَّى تُشَافِهَنِی بِهِ، قَالَ: قُلْتُ لَوْ عَلِمْتُ أَنَّكَ لَا تَدْخُلُ عَلَیْهَا مَا حَدَّثْتُكَ حَدِیثَهَا. (م/۷۴۶)
قتاده به روایت از زراره میگوید: سعد بن هشام بن عامر تصمیم گرفت تا در راه خدا جهاد کند؛ پس به مدینه آمد و میخواست املاک خود را در آن به فروش برساند و از پول آنها اسلحه و اسب بخرد و تا فرارسیدن مرگ با رومیها جهاد نماید. اما هنگامی که وارد مدینه شد، با تعدادی از مردم مدینه ملاقات کرد؛ آنان او را از این کار، جلوگیری نمودند و گفتند: گروهی شش نفره در حیات نبی اکرم ج میخواستند این کار را انجام دهند؛ اما رسول خدا ج آنها را از این کار منع کرد و فرمود: «آیا من برای شما اسوه و الگو نیستم»!؟ هنگامی که آنان این حدیث را برایش بیان کردند، او که همسرش را طلاق داده بود، رجوع کرد و بر رجوعش گواه گرفت؛ سپس نزد ابن عباس ب ا آمد و از او دربارهی نماز وتر رسول خدا ج پرسید. ابن عباس ب گفت: آیا تو را نزد داناترین شخص روی زمین نسبت به نماز وتر نبی اکرم ج معرفی نکنم؟ سعد پرسید: آن شخص کیست؟ ابن عباس گفت: عایشه است؛ نزد او برو و از وی در این باره بپرس؛ بعد از آن، نزد من بیا و جوابش را برایم بازگو کن. سعد میگوید: بسوی عایشه ل براه افتادم؛ در راه حکیم بن افلح را دیدم؛ از او خواستم تا همراه من نزد عایشه ل بیاید. او گفت: من نزد عایشه نمیروم؛ زیرا من از ایشان خواستم تا دربارهی این دو گروه (صحابهای که با هم اختلاف داشتند) چیزی نگوید؛ اما او سخنم را نپذیرفت. راوی میگوید: من حکیم راسوگند دادم تا با من بیاید. سرانجام او پذیرفت و ما با هم نزد عایشه ل رفتیم و از وی اجازهی ورود خواستیم؛ ایشان اجازه داد و ما وارد خانه اش شدیم. عایشه ل که حکیم را شناخت، پرسید:آیا تو حکیم هستی؟ حکیم گفت: بلی. عایشه ل پرسید: همراه شما چه کسی است؟ حکیم گفت: سعد بن هشام. عایشه ل گفت: کدام هشام؟ حکیم گفت: هشام بن عامر. عایشه ل برای هشام دعای رحمت نمود و از او به نیکی سخن گفت. قتاده (راوی حدیث) میگوید: هشام در جنگ اُحُد زخمی شده بود.
سعد میگوید: من گفتم: ای مادر مؤمنان! از اخلاق رسول الله ج برایم صحبت کن. عایشه ل گفت: آیا تو قرآن تلاوت نمیکنی؟ گفتم: چرا؛ گفت: قرآن اخلاق رسول الله ج بود. سعد میگوید: خواستم بلند شوم و تا هنگام مرگ از هیچ کس، چیزی نپرسم؛ اما آنچه در جستجویش بودم به فکرم رسید؛ پس پرسیدم: نماز شب (تهجد) رسول الله ج چگونه بود؟ عایشه ل گفت: آیا شما سورهی مزمل را نمیخوانید؟ گفتم: بله. گفت: خداوند در اول این سوره، نماز شب (تهجد) را فرض قرار داد؛ در نتیجه، رسول خدا ج و یارانش یک سال، نماز شب (تهجد) خواندند؛ آنگاه خداوند خاتمهی این سوره را دوازده ماه در آسمان نگه داشت تا آنکه سرانجام، در پایان این سوره، تخفیف را نازل فرمود و اینگونه فرضیت نماز شب به نفل تبدیل شد.
راوی میگوید: آنگاه من گفتم: دربارهی وتر رسول الله ج برایم صحبت کن. عایشهل گفت: ما مسواک و آب وضو برای آنحضرت ج آماده میکردیم؛ پس رسول خدا ج در بخشی از شب که خدا میخواست، بیدار میشد؛ مسواک میزد؛ وضو میگرفت و نه رکعت نماز میخواند که فقط در رکعت هشتم مینشست و به ذکر و یاد خدا میپرداخت، حمد و سپاس میگفت و دعا میکرد و قبل از سلام گفتن، برمی خاست و رکعت نهم را بجا میآورد؛ سپس مینشست و ذکر خدا را میکرد و حمد و سپاس میگفت و دعا میکرد و در پایان، طوری سلام میگفت که صدایش را به ما میشنواند و بعد از سلام گفتن، دو رکعت نماز در حالت نشسته میخواند که مجموع آنها یازده رکعت میشود؛ای فرزندم! هنگامی که رسول خدا ج پا به سن گذاشت و مقداری چاق شد؛ هفت رکعت نماز وتر به همان روش گذشته میخواند و دو رکعت، نشسته بجا میآورد که مجموع آنها نه رکعت میشد،ای فرزندم! هرگاه آنحضرت ج نمازی میخواند، دوست داشت تا بر آن مداومت نماید، و اگر خواب میافتاد یا بیمار میشد و نمیتوانست نماز شب (تهجد) بخواند، در روز، دوازده رکعت میخواند. قابل یادآوری است که من سراغ ندارم پیامبر خدا ج در یک شب، همهی قرآن را بخواند یا اینکه یک شب تا صبح نماز بخواند یا اینکه غیر از رمضان، یک ماه را بطور کامل، روزه بگیرد.
سعد میگوید: پس از آن، نزد ابن عباس ب رفتم و حدیث عایشه ل را برایش بیان کردم؛ وی گفت: عایشه راست میگوید؛ اگر من با عایشه صحبت میکردم یا با او ملاقات مینمودم، حتماً نزدش میرفتم تا این حدیث را از زبان خودش بشنوم. من گفتم: اگر میدانستم که تو نزد عایشه نمیروی، حدیثش را برایت بیان نمیکردم.
۱۲۵۸ - [۵] (صَحِیح)
وَعَنِ ابْنِ عُمَرَ عَنِ النَّبِیِّ ج قَالَ: «اجْعَلُوا آخِرَ صَلَاتِكُمْ بِاللَّیْلِ وترا». رَوَاهُ مُسلم [۲۹].
۱۲۵۸- (۵) عبدالله بن عمر س گوید: پیامبر ج فرمودند: «آخرین نمازتان را در شب، نماز وتر قرار دهید».
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
۱۲۵۹ - [۶] (صَحِیح)
وَعَنِ ابْنِ عُمَرَ عَنِ النَّبِیِّ ج قَالَ: «بَادرُوا الصُّبْح بالوتر». وَرَاه مُسلم [۳۰].
۱۲۵۹- (۶) عبدالله بن عمر س گوید: پیامبر ج فرمودند: «با گزاردن وتر، از صبح صادق پیشی گیرید [و پیش از آن که صبح صادق طلوع کند، نماز وتر بگزارید]».
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
شرح: «الصبح»: فجر صادق؛ سپیدی صبح؛ سپیده دم؛ سپیدی آخر شب. در شریعت مقدّس اسلام، دو گونه «فجر» وجود دارد:
فجر کاذب: فجر اول؛ صبح کاذب؛ دم گرگ؛ روشنایی که در آخر شب در جانب مشرق پدیدار شود و گمان رود که فجر است؛ ولی فجر صادق نیست.
فجر صادق: فجر ثانی؛ فجر دوّم؛ صبح صادق؛ سپیدی صبح که افق را فراگیرد و روشنایی روز آشکار شود.
۱۲۶۰ - [۷] (صَحِیح)
وَعَنْ جَابِرٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «مَنْ خَافَ أَنْ لَا یَقُومَ مِنْ آخِرِ اللَّیْلِ فَلْیُوتِرْ أَوَّلَهُ وَمَنْ طَمِعَ أَنْ یَقُومَ آخِرَهُ فَلْیُوتِرْ آخِرَ اللَّیْلِ فَإِنَّ صَلَاةَ آخِرِ اللَّیْلِ مَشْهُودَةٌ وَذَلِكَ أَفْضَلُ». رَوَاهُ مُسلم [۳۱].
۱۲۶۰- (۷) جابر بن عبدالله س گوید: «رسول خدا ج فرمودند: «هر کس بیم داشته باشد که مبادا در آخر شب برنخیزد و بیدار نشود، پس باید در اول شب، نماز وتر بگزارد؛ و هرکس امیدوار باشد که در آخر شب برمیخیزد و از خواب بیدار میشود، باید در آخر شب، نماز وتر بگزارد؛ چون نماز آخر شب با حضور فرشتگان صورت میپذیرد (و در آخر شب، فرشتگان رحمت حاضر میشوند؛ از این رو، گزاردن نماز در این وقت،] بهتر و بایستهتر است».
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
شرح: «فانّ صلاة اخر اللیل مشهودة»: یعنی فرشتگان مأمور بر انسان، آن را میبینند و به هنگام تعویض کشیک، در دیوان الهی، بر آن گواهی میدهند. و به تعبیری دیگر، نماز شب، توسط فرشتگان شب و فرشتگان روز، مورد بازدید و گواهی قرار میگیرد.
از چند حدیث بالا، معلوم میشود که آخرین نماز از نمازهای شب، نماز وتر است؛ و هرکس بر بیدار شدن خویش در حصّهی آخر شب مطمئن باشد، در آن صورت وتر را در آخر شب بگزارد؛ و اگر مطمئن نیست که در آخر شب بیدار شود و بیم آن دارد که به خواب افتد، در آن صورت در اول شب، نماز وتر خویش را بخواند.
و رسول خدا ج - بنا به حالاتی خاصّ - برخی از یاران خویش را سفارش کردند که وتر را در اول شب بخوانند؛ و ابوهریره س نیز از زمرهی همانها است؛ خود میگوید: «رسول خدا ج مرا چند سفارش کردند؛ و یکی از آنها، این بود که نماز وتر را در اول شب بخوانم» (بخاری و مسلم).
۱۲۶۱ - [۸] (مُتَّفَقٌ عَلَیهِ)
وَعَنْ عَائِشَةَ ل قَالَتْ: مِنْ كُلَّ اللَّیْلِ أَوْتَرَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج مِنْ أَوَّلِ اللَّیْلِ وَأَوْسَطِهِ وَآخِرِهِ وَانْتَهَى وَتْرُهُ إِلَى السَّحَرِ [۳۲].
۱۲۶۱- (۸) عایشه ل گوید: رسول خدا ج در همهی شب: در آغاز آن، میانهی آن و آخر آن، نماز وتر را گزاردهاند و در آخر (عمرشان)، روش ایشان بر این مستقر شد که وتر را (همواره) هنگام سحر میگزاردند.
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
۱۲۶۲ - [۹] (مُتَّفَقٌ عَلَیهِ)
وَعَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ س قَالَ: أَوْصَانِی خَلِیلِی بِثَلَاثٍ: صِیَامِ ثَلَاثَةِ أَیَّام من كل شهر وركعتی الضُّحَى وَأَن أوتر قبل أَن أَنَام [۳۳].
۱۲۶۲- (۹) ابوهریره س گوید: دوست من (رسول خدا جمرا به انجام سه چیز سفارش کردند: نخست به گرفتن روزهی سه روز از هر ماه؛ دیگر گزاردن دو رکعت نماز چاشت؛ و سوم این که، پیش از آن که بخوابم، نماز وتر بگزارم.
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: خواندن نماز وتر پس از نماز عشاء، تا طلوع صبح صادق جایز است ولی خواندن آن در یک سوم آخر شب، پاداش و اجری بیشتر دارد؛ همچنان که عایشه ل گفت: «پیامبر ج در تمام شب وتر را خوانده است: در آغاز، میانه و آخر شب؛ و وتر او به سحر منتهی میشد». و برای کسیکه بیم آن دارد که در آخر شب بیدار نشود، مستحب است که وترش را در اول شب بخواند؛ همچنان که برای کسیکه گمان میکند آخر شب بیدار میشود، تأخیر آن سنّت است.
به تعبیری دیگر، گزاردن وتر پیش از خواب برای کسی مستحب است که مطمئن نیست در آخر شب برمیخیزد، ولی اگر اطمینان داشته باشد که در آخر شب برمیخیزد، گزاردن آن در پایان شب بهتر است.
ابوقتاده س گوید: پیامبر ج به ابوبکر س فرمود: «متی توتر»؟؛ «کی وتر میخوانی»؟ گفت: قبل از آن که بخوابم. و به عمر بن خطاب س فرمود: «متی توتر»؟؛ «کی وتر میخوانی»؟ گفت: میخوابم؛ بعد بلند میشوم و وتر را میخوانم. پیامبر ج خطاب به ابوبکر صدّیق س فرمود: «اخذتَ بالحزم او بالوثیقة»؛ «محکمکاری و احتیاط کردی». و به عمر س فرمود: «اخذتَ بالقوة»؛ «کارت همراه با قدرت و نیرو بود» (ابوداود، ابن ماجه و صحیح ابن خزیمه)
و عایشه ل گوید: «کان النبیّ ج یصلّی وانا راقدة معترضة علی فراشه؛ فاذا اراد أن یوتر ایقظنی فاوترتُ».(بخاری و مسلم)؛ «پیامبر ج نماز میخواند در حالی که من روی بسترش خوابیده بودم؛ وقتی میخواست نماز وتر بخواند، مرا بیدار میکرد و من هم نماز وتر را میخواندم».
از این رو، هرکس بیم آن داشته باشد که مبادا در آخر شب برنخیزد و بیدار نشود، پس باید در اول شب، نماز وتر خویش را بگزارد؛ و هرکس امیدوار باشد که در آخر شب برمیخیزد و از خواب بیدار میشود، باید در آخر شب نماز وتر بگزارد.
به تعبیری دیگر، هرکس بر بیدار شدن خویش در حصّهی آخر شب مطمئن است، وتر را در آخر شب بگزارد؛ و اگر مطمئن نیست که در آخر شب بیدار شود و بیم آن دارد که به خواب افتد، در آن صورت در اول شب، نماز وتر خویش را بخواند.[۲۵]- بخاری ۲/۴۷۷ ح ۹۹۰؛ مسلم ۱/۵۱۶ ح (۱۴۵-۷۴۹)؛ ابوداود ۲/۸۰ ح ۱۳۳۶؛ ترمذی ۲/۳۰۰ ح ۴۳۷؛ نسایی ۳/۲۳۳ ح ۱۶۹۴؛ دارمی ۱/۴۰۴ ح ۱۴۵۸؛ موطأ مالک ۱/۱۲۳ ح ۱۳ «کتاب صلاة اللیل»؛ و مسند احمد ۲/۵۸. [۲۶]- مسلم ۱/۵۱۸ ح (۱۵۳-۷۵۲). [۲۷]- بخاری ۳/۲۰ ح ۱۱۴؛ مسلم ۱/۵۰۸ ح (۱۲۳-۷۳۷)؛ ابوداود ۲/۸۵ ح ۱۳۳۸؛ ترمذی ۲/۳۲۱ ح ۴۵۹؛ دارمی ۱/۴۴۸ ح ۱۵۸۱؛ و مسند احمد ۶/۱۶۱. [۲۸]- مسلم ۱/۵۱۲ ح (۱۳۹-۷۴۶). [۲۹]- بخاری ۲/۴۸۴ ح ۹۹۸؛ مسلم ۱/۵۱۷ ح (۱۵۱-۷۵۱). [۳۰]- مسلم ۱/۵۱۲ ح (۱۴۹-۷۵۰)؛ ترمذی ۲/۳۳۱ ح ۴۶۷؛ و مسند احمد ۲/۳۷. [۳۱]- مسلم ۱/۵۲۰ ح (۱۶۲-۷۵۵)؛ ترمذی ۲/۳۱۷ ح ۴۵۵؛ ابن ماجه ۱/۳۷۵ ح ۱۱۸۷؛ موطأ مالک ۱/۱۲۴ ح ۱۸ «کتاب صلاة اللیل» و مسند احمد ۳/۳۸۹. [۳۲]- بخاری ۲/۴۸۶ ح ۹۹۶؛ مسلم ۱/۵۱۲ ح (۱۳۷-۷۴۵)؛ ترمذی ۲/۳۱۸ ح ۴۵۶؛ نسایی ۳/۲۳۰ ح ۱۶۸۱؛ و ابن ماجه ۱/۳۷۵ ح ۱۱۸۶. [۳۳]- بخاری ۳/۵۶ ح ۱۱۷۸؛ مسلم ۱/۴۹۹ ح (۸۵-۷۲۱)؛ ابوداود ۲/۱۳۸ ح ۱۴۳۲؛ ترمذی ۳/۱۳۳ ح ۷۶۰؛ نسایی ۳/۲۲۹ ح ۱۶۷۷؛ دارمی ۱/۴۰۲ ح ۱۴۵۴؛ و مسند احمد ۲/۴۵۹.
۱۲۶۳ - [۱۰] (صَحِیح)
عَن غُضَیْف بن الْـحَارِث قَالَ: قُلْتُ لِعَائِشَةَ: أَرَأَیْتِ رَسُولَ الـلّٰهِ ج كَانَ یَغْتَسِلُ مِنَ الْـجَنَابَةِ فِی أَوَّلِ اللَّیْلِ أَمْ فِی آخِرِهِ؟ قَالَتْ: رُبَّمَا اغْتَسَلَ فِی أَوَّلِ اللَّیْلِ وَرُبَّمَا اغْتَسَلَ فِی آخِرِهِ قُلْتُ: اللهُ أَكْبَرُ الْـحَمْدُ لِـلّٰهِ الَّذِی جَعَلَ فِی الْأَمْرِ سَعَةً قُلْتُ: كَانَ یُوتِرُ أَوَّلَ اللَّیْلِ أَمْ فِی آخِرِهِ؟ قَالَتْ: رُبَّمَا أَوْتَرَ فِی أَوَّلِ اللَّیْلِ وَرُبَّمَا أَوْتَرَ فِی آخِرِهِ قُلْتُ: اللهُ أَكْبَرُ الْـحَمْدُ لِـلّٰهِ الَّذِی جَعَلَ فِی الْأَمْرِ سَعَةً قُلْتُ: كَانَ یَجْهَرُ بِالْقِرَاءَةِ أَمْ یَخْفُتُ؟ قَالَتْ: رُبَّمَا جَهَرَ بِهِ وَرُبَّمَا خَفَتَ قُلْتُ: اللهُ أَكْبَرُ الْـحَمْدُ لِـلّٰهِ الَّذِی جَعَلَ فِی الْأَمْرِ سَعَةً. رَوَاهُ أَبُو دَاوُدَ وَرَوَى ابْنُ مَاجَهْ الْفَصْلَ الْأَخِیرَ [۳۴].
۱۲۶۳- (۱۰) غُضیف بن حارث س گوید: خطاب به عایشه ل گفتم: آیا میدانی که رسول خدا ج برای غسل جنابت، در آغاز شب غسل میکردند یا در آخر آن؟ عایشه ل گفت: پیامبر ج به هردو صورت عمل کردهاند؛ این طور که گاهی در اول شب و گاهی نیز در آخر شب، از جنابت غسل میکردند. غُضیف س گوید: من به عایشه ل گفتم: خداوند از همه چیز و همه کس برتر و بزرگتر است! سپاس و ستایش خداوندی را سزاست که در این کار، گشایش قرار داده است.
[غُضیف س گوید:] باز گفتم: آیا رسول خدا ج نماز وتر را در آغاز شب میگزاردند یا در آخر آن؟ عایشه ل در پاسخ گفت: آن حضرت ج به هردو صورت عمل کردهاند؛ این طور که گاهی نماز وتر را در آغاز شب و گاهی نیز در آخر شب میگزاردند. من عرض کردم: خدا از همه چیز و همه کس، برتر و بزرگتر است! سپاس و ستایش خداوندی را سزاست که در این کار، گشایش قرار داده است.
(دوباره از عایشه ل پیرامون چگونگی قرائت پیامبر ج در نماز شب پرسیدم و بدو) گفتم: آیا قرائت آن حضرت ج در نماز شب، بلند بود یا آهسته؟ وی در پاسخ گفت: پیامبر ج به هردو صورت تلاوت میفرمودند؛ این طور که گاهی بلند و گاهی نیز آهسته، به قرائت در نماز شب میپرداختند. من عرض کردم: خدا از همه چیز و همه کس، برتر و بزرگتر است! سپاس و ستایش خداوندی را سزاست که در این کار، گشایش قرار داده است.
[این حدیث را ابوداود روایت کرده است؛ و ابن ماجه نیز قسمت آخر - از «کان یجهر بالقراءة ام یخفت؟» - را روایت کرده است].
شرح: «اَرأیت»: آیا آگاهی؟؛ آیا دیدهای؟؛ دیدن در اینجا به معنای آگاهی یافتن و شناختن است.
«ربّما»: چه بسا؛ گاهی اوقات؛ این حرف بنا بر مفهومی که در سیاق کلام از آن مستفاد میشود، بر تقلیل یا تکثیر نیز دلالت میکند.
«سعة»: گشایش؛ گنجایش؛ عدم عُسر و حَرَج.
به هر حال؛ رسول خدا ج همواره جانب تیسیر و تخفیف و سهولت و آسانگیری را بر جانب تشدید و تشدّد و سختگیری ترجیح میدادند؛ چون به خوبی میدانستند که مبنای شریعت مقدّس اسلام، پیوسته بر آسانگیری و رفع عُسر و حَرَج از بندگان است.
۱۲۶۴ - [۱۱] (صَحِیح)
وَعَن عبد الله بن أبی قیس قَالَ: سَأَلْتُ عَائِشَةَ: بِكَمْ كَانَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج یُوتِرُ؟ قَالَتْ: كَانَ یُوتِرُ بِأَرْبَعٍ وَثَلَاثٍ وَسِتٍّ وَثَلَاثٍ وَثَمَانٍ وَثَلَاثٍ وَعَشْرٍ وَثَلَاثٍ وَلَمْ یَكُنْ یُوتِرُ بِأَنْقَصَ مِنْ سَبْعٍ وَلَا بِأَكْثَرَ مِنْ ثَلَاث عشرَة. رَوَاهُ أَبُو دَاوُد [۳۵].
۱۲۶۴- (۱۱) عبدالله بن ابی قیس س گوید: از عایشه ل پرسیدم: رسول خدا ج چند رکعت نماز وتر میگزاردند؟ وی در پاسخ گفت: چهار و سه رکعت (در مجموع هفت رکعت)؛ شش و سه رکعت (در مجموع نُه رکعت)؛ هشت و سه رکعت (در مجموع یازده رکعت)؛ و ده و سه رکعت (در مجموع سیزده رکعت) نماز وتر میگزاردند؛ و از هفت رکعت کمتر و از سیزده رکعت بیشتر، نماز وتر نمیگزاردند.
[این حدیث را ابوداود روایت کرده است].
شرح: در ابتدای بحث، یادآور شدیم که کلمهی «وتر» و «ایتار» به دو معنا به کار رفته است:
فقط به معنای نماز وتر.
به معنای تمامی نماز تهجّد.
روایتی که اکنون مورد بحث قرار دارد، در آن، کلمهی «ایتار» به معنای «نماز تهجّد» است. از این رو، برخی از صحابه و یاران رسول خدا ج نیز مجموع نماز تهجّد و وتر را «وتر» میگفتند؛ و روش عایشه ل نیز بر آن بود که بر مجموع آنها (تهجّد و وتر)، واژی «وتر» را اطلاق میکرد. عایشه ل در این حدیث، پاسخ عبدالله بن قیس س را بنا به همین شیوه و روش داده است؛ بدین معنا که رسول خدا ج پیش از سه رکعت وتر، گاهی چهار رکعت نماز تهجّد و گاهی شش رکعت و گاهی هشت رکعت و گاهی نیز یازده رکعت نماز شب میگزاردند ولی از چهار رکعت کمتر و از ده رکعت بیشتر، نماز تهجّد نمیخواندند؛ و بعد از نماز تهجّد، نماز وتر را سه رکعت میگزاردند.
و به طور کلّی، نماز شب رسول خدا ج در روایات صحیح، هفت، نُه، یازده، سیزده و پانزده رکعت نقل شده است که در صورت اخیر - یعنی پانزده رکعت - دو رکعت سنّت صبح هم به حساب آمده است.
و آنچه مسلم است آن است که نماز شب، عبادتی است که هر چه بیشتر باشد، بهتر خواهد بود؛ و رسول خدا ج نیز در حالتهای مختلف از قبیل: بیماری، بزرگسالی، خستگی و غیره، هفت، نه، یازده، و سیزده رکعت و بیشتر اوقات، دو رکعتی خواندهاند؛ و گاهی هم برای بیان جواز، چند رکعت را با یک سلام گزاردهاند.
به هر حال، - چنان که پیشتر نیز بیان شد - احادیث و روایات رسیده به ما از پیامبر ج دربارهی وتر، دارای اختلاف زیاد میباشند و از یک رکعت تا هفده رکعت روایت شدهاند.
برخی از علماء و صاحبنظران دینی، همهی روایات و احادیث را جمع کردهاند و به بهترین روش، آنها را با یکدیگر تطبیق دادهاند؛ بدین ترتیب که گفتهاند: عادت پیامبر ج بر آن بود که برای شروع نماز تهجّد، ابتدا دو رکعت کوتاه میگزاردند که از مقدّمات و مبادی نماز تهجّد به شمار میآمد؛ بعد از آن، هشت رکعت طولانی میگزاردند که این هشت رکعت، اصل نماز تهجّد را تشکیل میداد.
پس از آن، سه رکعت وتر میگزاردند؛ آنگاه دو رکعت دیگر به طور نشسته میخواندند که این دو رکعت، از توابع وتر، به شمار میآمد. سپس - به هنگام طلوع صبح صادق - دو رکعت سنّت صبح را میگزاردند؛ و بدین ترتیب، تعداد رکعتها به هفده رکعت میرسد.
از این رو، صحابههایی که همهی رکعتهای فوق را یک جا ذکر کردهاند، گفتهاند: «اوتر بسبع عشرة».
و برخی نیز، دو رکعت کوتاه اول را حساب نکردهاند و دو رکعت بعد از وتر را به عنوان سنّت صبح به شمار آوردهاند و گفتهاند: «اوتر بثلاث عشرة»؛ و برخی دیگر نیز، دو رکعت ابتدا و دو رکعت بعد از وتر و سنّتهای صبح را بیرون کرده و گفتهاند: «احدی عشرة رکعة».
و چون وزن رسول خدا ج در آخر عمر شریفشان، اندکی بیشتر شده بود، به همین جهت شش رکعت نماز تهجّد و سه رکعت وتر میگزاردند که در مجموع نُه رکعت میشدند و کسانی که این عمل را روایت کردهاند، گفتهاند: «اوتر بتسع».
و پس از آن، پیامبر ج تعداد رکعتهای نماز را کمتر کردند و فقط چهار رکعت نماز تهجّد میگزاردند؛ از این رو در برخی از روایات چنین آمده است: «اوتر بسبع».
و علاوه بر این، - چنان که پیشتر بیان کردیم - واژهی «ایتار» به دو معنا به کار رفته است:
۱- نماز وتر
۲- تمامی نماز تهجّد.
روایتها و احادیثی که اکنون مورد بحث و بررسی قرار گرفت، کلمهی «ایتار» در آنها، به معنای «نماز شب» (تهجّد) است. البته روایاتی که در آنها «اوتر بخمس» آمده بود (پنج رکعت وتر گزارد)، منظور از «ایتار»، فقط نماز وتر است و دو رکعت بعد از وتر را تابع وتر گفتهاند که هردو را با هم ذکر کردهاند.
و روایات «اوتر بثلاث» (سه رکعت وتر گزارد)، همان سه رکعت وتر هستند؛ و منظور از «اوتر بواحدة» (یک رکعت وتر خواند)، این است که پیامبر ج نماز تهجّد را دو رکعت دو رکعت میخواند و در آخر به هنگام خواندن وتر، به همراه دو رکعت، یک رکعت اضافه کرده و بدین ترتیب، وتر را به جای میآورد؛ نه این که فقط یک رکعت وتر بخواند.
و بدینسان، در میان همهی روایتها، تطبیق صورت میگیرد.
ناگفته نماند که از حدیث عبدالله بن قیس س (به شماره ۱۲۶۴) به خوبی معلوم میشود که تعداد رکعتهای تهجّد آن حضرت ج تغییر میکرد و گاهی کم و زیاد میشد، امّا رکعتهای وتر در عدد سه ثابت بودند و هیچ گونه تغییری در آنها به وجود نمیآمد. از این رو، این حدیث، بر سه رکعت بودن نماز وتر، تأکید میکند.
آیا سه رکعت نماز وتر، با یک سلام گزارده میشود یا با دو سلام؟
در این باره که آیا سه رکعت نماز وتر، با یک سلام خوانده میشود یا با دو سلام، در میان علماء و صاحبنظران فقهی، اختلاف وجود دارد؛ حنفیها میگویند: سه رکعت با یک سلام گزارده میشود؛ به دلیل این که در احادیثی که بر سه رکعت بودن وتر دلالت دارند، هرگز ذکری از دو بار سلام دادن، به میان نیامده است.
البته از حدیث مستدرک حاکم نیشابوری که شبابۀ بن سوار/آن را از عایشه ل روایت کرده است، معلوم میشود که پیامبر ج بعد از خواندن دو رکعت، سلام دادهاند و سپس رکعت سوم وتر را گزاردهاند. الفاظ حدیث مستدرک حاکم، چنین آمده است: «کان یوتر برکعة وکان یتکلّم بین الرکعتین والرکعة»؛ «پیامبر ج با یک رکعت، وتر میخواندند و در بین دو رکعت و یک رکعت، سخن میگفتند».
و علماء و صاحبنظران احناف، در توجیه این حدیث، چنین گفتهاند: سخن گفتن پیامبر ج در وسط دو رکعت وتر و یک رکعت آن، نبوده است، بلکه میان نماز وتر و سنّتهای صبح بوده است؛ اینطور که آن حضرت ج پس از پایان نماز وتر و قبل از شروع سنّتهای صبح، سخن گفتهاند. حدیث مستدرک حاکم، دارای دو عبارت است: یکی: «کان یوتر برکعة»؛ و دیگری «کان یتکلم بین الرکعتین والرکعة»؛ و هریک از این دو عبارت، عبارتی مستقل است؛ عبارت اول (کان یوتر برکعته)، این مطلب را میرساند که پیامبر ج یک رکعت وتر میگزاردند؛ یعنی به دو رکعت قبل، این رکعت را اضافه و سه رکعت را کامل میکردند.
و عبارت دوّم (و کان یتکلم بین الرکعتین والرکعةنیز عبارتی مستقل و جدا است؛ این طور که مراد از «رکعتین»، سنّتهای صبح و منظور از «رکعة»، رکعت پایانی وتر است؛ و مراد از «رکعتین»، هرگز دو رکعت انتهایی وتر نبوده است؛ به دلیل این که در حدیث بالا چنین نیامده است: «و کان یتکلّم بین الرکعتین والرکعة من الوتر».
به هر حال، حدیث مستدرک حاکم، بر ظاهر الفاظش، معنا نمیشود و توجیه و تأویل در آن، ضروری مینماید و اگر چنانچه حدیث طبق ظاهر خویش معنا و تفسیر شود در آن صورت بابسیاری از احادیث، تعارض به وجود میآید؛ چون حدیث، به اعتبار الفاظش، بیانگر وجود فاصله بین دو رکعت اول وتر با یک رکعت باقی مانده است، در حالی که احادیث دیگر بر عدم فصل و متّصل بودن سه رکعت دلالت دارند؛ به عنوان مثال: در حدیث عایشه ل آمده است: «ثمّ اوتر بثلاث لایفصل بینهنّ»(مسند احمد)؛ «سپس پیامبر ج سه رکعت وتر خواندند و در بین آنها، هیچ گونه فاصلهای ایجاد نکردند».
و در روایتی دیگر، عایشه ل گوید: «ان رسول الله ج کان لایسلّم فی رکعتی الوتر»(سنن نسایی)؛ «رسول خدا ج در دو رکعت وتر، سلام نمیدادند».
و علماء و صاحبنظران، برای حدیثی که در مستدرک حاکم روایت شده است، توجیه دیگری نیز کردهاند؛ و آن، این که: امکان دارد که این حدیث، بر قبل از ممنوعیت «صلاة البتیراء» (نماز یک رکعتی) حمل شود.
به هر حال، حدیث عایشه، که در مستدرک حاکم نیشابوری روایت شده است، ظرفیت پذیرش هردو توجیه را دارا میباشد.
و اگر عملکرد و روش پیامبر گرامی اسلام ج در دوبار سلام دادن در نماز وتر بود، در آن صورت به خاطر غیرمعمولی بودن آن، حتماً اصحاب آن را نقل میکردند و توضیح میدادند؛ و از آن جایی که در احادیث، ذکری از دوبار سلام دادن نیست، چنین به نظر میرسد که پیامبر ج نماز وتر را به روش معمولی آن، یعنی مثل نماز مغرب با یک سلام میخوانده است.
از عایشه ل روایت است که گفت: «انّ رسول الله ج کان لایسلّم فی رکعتی الوتر»(نسایی، باب کیف الوتر بثلاث، ج ۱ ص ۲۴۸)؛ «رسول خدا ج در سر دو رکعتی وتر، سلام نمیدادند».
و در حدیثی دیگر از عایشه ل روایت شده است که گفت: رسول خدا ج فرمودند: «الوتر ثلاث رکعات کثلاث المغرب» (طبرانی در معجم الوسط)؛ «نماز وتر به سان مغرب، سه رکعت است».
این حدیث با وجود ضعیف بودن «ابوبحر بکراوی» (یکی از راویان آن) قابل استدلال میباشد؛ زیرا مفهوم حدیث از صحابهی متعددی از قبیل: عبدالله بن مسعود س و عبدالله بن عباس س به طور موقوف روایت شده است.
و از میان صحابه، فقط عبدالله بن عمر س نماز وتر را با دو سلام میخواند و این عمل را به پیامبر ج نسبت میداد و از حدیث «الوتر رکعة من اخر اللیل» استدلال میکرد؛ اینطور که وی از این حدیث چنین برداشت میکرد که یک رکعت وتر، جداگانه خوانده میشود؛ و از آن جایی که سه رکعت وتر از پیامبر ج ثابت شده است، ابن عمر س هر دو قول را با همدیگر تطبیق داده و گفته است: سه رکعت وتر با دو بار سلام دادن گزارده شوند.
علماء و صاحبنظران فقهی احناف، مفهوم حدیث «الوتر رکعة من اخر اللیل» را چنین بیان میکنند: پیامبر گرامی اسلام ج به دو رکعت آخر نماز تهجّد، یک رکعت دیگر اضافه میکردند و سه رکعت میخواندند؛ نه این که یک رکعت جداگانه را وتر قرار دهند. علماء و صاحبنظران احناف، در تأیید مسلک خویش، از دلایل زیر استدلال میکنند:
۱- عبدالله بن عباس س راوی حدیث «الوتر رکعة من اخر اللیل»(مسلم) است و با وجود این، باز هم خودش، قائل به گزاردن سه رکعت وتر با یک سلام است؛ زیرا در حدیثی، داستان شب گذراندن خویش را در خانهی خالهاش میمونه ل به تصویر کشیده و بعد از بیان نماز شب پیامبر ج، میگوید: «ثم اوتر بثلاث»؛ «سپس پیامبر ج سه رکعت وتر خواندند». (مسلم)
از این روایت، معلوم میشود که پیامبر ج سه رکعت وتر را با یک سلام گزاردهاند و عبدالله بن عباس س نیز در نماز شرکت داشته است. و همچنین در موطأ امام محمد، در باب «السلام فی الوتر» از عبدالله بن عباس س روایت شده است که گفت: «الوتر کصلاة المغرب»؛ «نماز وتر همانند نماز مغرب است». یعنی عبدالله بن عباس س در نماز وتر، همانند نماز مغرب، قائل به یک سلام بوده است.
۲- عایشه ل نسبت به نماز وتر رسول خدا ج داناترین و آگاهترین مردم بود؛ از این رو وی، به طور مطلق، سه رکعت نماز وتر را ذکر کرده و هرگز عبارتی دربارهی دوبار سلام دادن آن حضرت ج بیان نکرده است؛ البته به استثنای حدیثی که مستدرک حاکم آن را نقل کرده است که پاسخ و توجیه آن، پیشتر گذشت.
۳- دربارهی عبدالله بن عمر س نیز ثابت نشده است که خود وی به طور مستقیم، شاهد نماز شب یا نماز وتر رسول خدا ج بوده باشد؛ امّا عایشه ل همواره آن حضرت ج را در حال گزاردن نماز وتر مشاهده کرده است و همچنین عبدالله بن عباس س نیز آن حضرت ج را در حال خواندن نماز وتر دیده است؛ از این رو، دیدگاه این دو بزرگوار بر نظریهی ابن عمر س ترجیح دارد.
البته از حدیثی که در «مسند احمد بن حنبل» روایت شده است، چنین به نظر میرسد که خود عبدالله بن عمر س نیز شاهد خواندن نماز وتر رسول خدا ج بوده است؛ چون در آن روایت، میگوید: «کان رسول الله ج یفصل بین الوتر والشفع بتسلیمة ویسمعناها».
در پاسخ این روایت چنین گفته شده است که این، تفرّد خود عبدالله بن عمر س است؛ زیرا دیگر صحابه مانند عبدالله بن مسعود س، ابیبن کعب س، انس بن مالک س و عایشه، روایتکنندهی احادیث و روایات «سه رکعت با یک سلام» هستند و بر همین نیز عمل میکردند؛ از این رو، دیدگاه و روایات آنها بر دیدگاه و روایت عبدالله بن عمر س ترجیح دارد.
و همچنین حدیث نهی از «نماز بتیراء» (نماز یک رکعتی) معارض با حدیث عبدالله بن عمر س است؛ و به دو علّت بر روایت عبدالله بن عمر س ترجیح دارد:
الف) حدیث نهی از «بتیراء»، قولی است و روایت عبدالله بن عمر س فعلی است؛ و پرواضح است که به اتفاق صاحبنظران فقهی و اسلامی، حدیث قولی بر حدیث فعلی ترجیح دارد.
ب) حدیث عبدالله بن عمر س «مباح کننده» و حدیث «بتیراء» (نهی از گزاردن نماز یک رکعتی) «حرامننده» است؛ از این رو،هرگاه «مباح کننده» با «حرام کننده» تعارض داشته باشد، در آن صورت «حرام کننده» ترجیح دارد.
۴- اگر برای حدیث «وتر خواندن با یک رکعت»، توجیهی غیر از توجیه احناف، اخذ شود، در آن صورت، این حدیث، معارض با حدیثی است که در آن آمده است: «انَّ سول الله ج نهی عن البتیراء؛ای ان یصلّی الرجل واحدة یوتر بها»؛ و اگر چه بر سند این حدیث انتقادهایی وارد آمده است ولی این حدیث با سندهای گوناگونی روایت شده است.
از این رو، این حدیث، به درجهی «حسن» ارتقاء پیدا میکند و به وسیلهی آن، ممنوعیت «بتیراء» ثابت میشود.
۵- جمع زیادی از صحابه، مانند: ابوبکر صدّیق س، عمر بن خطاب س، علی بن ابی طالب س، عبدالله بن مسعود س، عبدالله بن عباس س، حذیفة بن یمان س، انس بن مالک س و ابی بن کعب س، قائل به خواندن وتر با یک سلام بودهاند. روایات این بزرگان، در «مصنّف ابن ابی شیبة»، «طحاوی» و دیگر کتابهای حدیث موجودند؛ تا جایی که روایات عایشه ل در این باره، بخش مهمی از کتابهای حدیث را به خود اختصاص دادهاند. از این رو، دیدگاه احناف، با آثار صحابه نیز تأیید میگردد.
۶- در برخی از احادیث، به نماز مغرب «وتر النهار» و به نماز وتر، «وتر اللیل» اطلاق شده است. از این رو اگر چنانچه نماز وتر را به مغرب قیاس کنیم، در آن صورت لازم میآید که مانند آن، با یک سلام گزارده شود.
البته بر این دلیل، انتقادی وارد شده است؛ و آن، این که: پیامبر ج دربارهی وتر فرمودند: «لاتشبّهوا بصلاة المغرب»(سنن دارقطنی)؛ علامه طحاوی در پاسخ گفته است: مراد از این فرمودهی پیامبر ج آن است که در نماز وتر همانند مغرب، به سه رکعت اکتفا نکنید، بلکه قبل از آن تهجّد بخوانید؛ و عبارت کامل این حدیث نیز بدین ترتیب است: «عن ابی هریره س عن رسول الله ج قال: لا توتروا بثلاث، اوتروا بخمس، او بسبعٍ ولا تشبّهوا بصلاة الـمغرب».
خلاصه، احادیث و روایات رسیده دربارهی نماز وتر، یکی از مشکلترین و پیچیدهترین مباحث کتابهای حدیث هستند به طوری که هیچ مذهبی از مذهبهای چهارگانه، نتوانسته است بر تمامی احادیث وتر، بدون تکلّف عمل کند و هر مذهبی - به ناچار - در برخی احادیث، توجیه خلاف ظاهر آن احادیث را داشته است.
و در واقع، اگر با نگاهی کاوشگرانه به مجموعهی احادیث و روایاتی که دربارهی نماز وتر وارد شدهاند، بنگریم، متوجه میشویم که در احادیث، خواندن نماز وتر، به هردو طریق ثابت است، هم با یک بار سلام دادن و هم با دو بار سلام دادن.
امام ابوحنیفه/و پیروانش، در چنین موضوعاتی، راهی را در پیش میگیرند که مطابق با قواعد کلّی باشد؛ و از آن جایی که قاعدهی کلّی در سه رکعت، این است که با یک سلام و بدون فصل و جدایی خوانده شوند، امام ابوحنیفه/و پیروانش، این روش را اختیار کردهاند و روش فصل را ترک کردهاند.
از این رو، در باب «نماز وتر»، فقهاء و مجتهدان غیور و علمای مجاهد، براساس روایات و اخبار رسیده بدانها و بر مبنای مطالعه و بررسی احادیث و تحقیق و تفحّص تعالیم و آموزههای الهی، اوامر و فرامین نبوی و احکام و دستورات شرعی و طرز عمل پیامبر ج و صحابه ش، آن هم با صداقت و اخلاص و اعتقاد و عمل، قولی را انتخاب و اختیار نمودهاند.
پس تعدّد مذاهب و گوناگونی آرای فقیهان و مجتهدان اسلامی و دلایل مورد استناد هر کدام از آنها، بیانگر این است که هریک از آنها از دریای بیکران شریعت، با صداقت و اخلاص، جرعهای برگرفتهاند.
۱۲۶۵ - [۱۲] (صَحِیح)
وَعَنْ أَبِی أَیُّوبَ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «الْوَتْرُ حَقٌّ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ فَمَنْ أَحَبَّ أَنْ یُوتِرَ بِخَمْسٍ فَلْیَفْعَلْ وَمَنْ أَحَبَّ أَنْ یُوتِرَ بِثَلَاثٍ فَلْیَفْعَلْ وَمَنْ أَحَبَّ أَنْ یُوتِرَ بِوَاحِدَةٍ فَلْیَفْعَلْ». رَوَاهُ أَبُو دَاوُد وَالنَّسَائِیّ وَابْن مَاجَه [۳۶].
۱۲۶۵- (۱۲) ابوایوب س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «گزاردن وتر بر هر فرد مسلمان و حقگرا، ثابت و واجب است؛ پس هرکس دوست دارد که پنج رکعت نماز وتر بگزارد، پس چنان کند؛ و هرکس دوست دارد که سه رکعت نماز وتر گزارد، پس چنان کند؛ و هرکس دوست دارد که یک رکعت نماز وتر گزارد، پس چنان کند».
[این حدیث را ابوداود، نسایی و ابن ماجه روایت کردهاند].
۱۲۶۶ - [۱۳] (حسن)
وَعَنْ عَلِیٍّ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «إِنَّ اللهَ وَتْرٌ یُحِبُّ الْوَتْرَ فَأَوْتِرُوا یَا أَهْلَ الْقُرْآنِ». رَوَاهُ التِّرْمِذِیُّ وَأَبُو دَاوُدَ وَالنَّسَائِیّ [۳۷].
۱۲۶۶- (۱۳) علی بن ابی طالب س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «خداوند، وتر (فرد) است و وتر (عدد فرد) را دوست دارد؛ پسای اهل قرآن! نماز وتر بگزارید».
[این حدیث را ترمذی، ابوداود و نسایی روایت کردهاند].
شرح: «انّ الله وتر»: خداوند وتر است؛ یعنی در ذاتش، تنها و یگانه است و غیرقابل تجزیه و تقسیم میباشد؛ و در صفاتش نیز تنها است و هیچ شبیه و مانند برای او نیست؛ و در افعالش نیز تنها است و هیچ شریک و یاری دهندهای ندارد.
۱۲۶۷ - [۱۴] (ضَعِیف)
وَعَن خَارِجَة بن حذافة قَالَ: خَرَجَ عَلَیْنَا رَسُولُ الـلّٰهِ ج وَقَالَ: «إِنَّ اللهَ أَمَدَّكُمْ بِصَلَاةٍ هِیَ خَیْرٌ لَكُمْ مِنْ حُمْرِ النِّعَمِ: الْوَتْرُ جَعَلَهُ اللهُ لَكُمْ فِیمَا بَیْنَ صَلَاةِ الْعِشَاءِ إِلَى أَنْ یَطْلُعَ الْفَجْرُ». رَوَاهُ التِّرْمِذِیُّ وَأَبُو دَاوُد [۳۸].
۱۲۶۷- (۱۴) خارجة بن حذافة س گوید: رسول خدا ج به نزد ما آمدند و فرمودند: «بیگمان خداوند بلند مرتبه برای شما، یک نماز اضافی ارزانی کرده است که برایتان از شتران سرخ موی نیز بهتر و ارزندهتر است؛ آن نماز، وتر است که خداوند، گزاردن آن را در وقت میان نماز عشاء تا طلوع صبح صادق، برای شما مقرّر کرده است؛ (یعنی در این وقت وسیع و فراخ، هر گاه بخواهید، میتوانید آن را بخوانید)».
[این حدیث را ترمذی و ابوداود روایت کردهاند].
شرح: «اَمَدَّکم»: برای شما افزوده است؛ برای شما یک نماز اضافی عطا کرده است.
«حُمر النعم»: شتران سرخ موی که در نزد اعراب، از کالاهای نفیس و ارزشمند به شمار میآمد.
آیا نماز وتر، واجب است یا خیر؟
مهمترین اختلاف دربارهی نماز وتر، دربارهی وجوب و عدم وجوب آن است؛ از دیدگاه امام مالک، امام شافعی و امام احمد بن حنبل، نماز وتر واجب نیست، بلکه سنّت است؛ و از دیدگاه امام ابویوسف و امام محمد بن حسن شیبانی نیز، وتر سنّت است؛ ولی امام ابوحنیفه بر این باور است که نماز وتر، واجب میباشد.
دلایل امام ابوحنیفه، به شرح زیر است:
۱- عبدالله بن بریدة س از پدرش روایت میکند که گفت: «سمعتُ رسول الله ج یقول: الوتر حق، فمن لم یوتر فلیس منّا؛ الوتر حقّ فمن لم یوتر فلیس منّا؛ الوتر حق فمن لم یوتر فلیس منّا»(ابوداود؛ باب فیمن لم یوتر)؛ «از رسول خدا ج شنیدم که سه بار فرمودند: وتر حق است؛ هرکس آن را نخواند، از ما نیست».
۲- ابوایوب ج گوید: پیامبر ج فرمودند: «الوتر حق واجب علی کلّ مسلم»(احمد بن حنبل، صحیح ابن حبان، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)؛ «وتر، حقّ واجبی بر هر مسلمان است».
۳- ابوسعید خدری س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «من نام عن وتره او نسیه فلیصلّه اذا اصبح»(ترجمه و شرح این حدیث در حدیث شماره ۱۲۶۸ خواهد آمد).
در این حدیث، پیامبر ج دستور به انجام قضای وتر دادهاند، در حالی که قضا آوردن، فقط برای واجبات است نه سنّتها.
۴- روایت خارجة بن حذافة س (حدیث شماره ۱۲۶۷). در این حدیث، عبارت «اَمَدّ» به معنای «اضافه دادن» و «یاری کردن» آمده است و نسبت فاعلی آن نیز به طرف «الله» است که اگر چنانچه وتر سنّت بود، نسبت آن به طرف پیامبر ج میشد. همچنان که در حدیثی دیگر، آن حضرت ج میفرمایند: «کتب الله علیکم صیامه (ای شهر رمضان) وسنتُ لکم قیامه»(ابن ماجه)؛ «خداوند بر شما، روزه ماه رمضان را فرض کرده است و من نیز قیام آن را برای شما، سنّت قرار دادهام».
از این رو عبارت «انّ الله اَمَدَّکم» (در حدیث خارجة بن حذافة س، چون به طرف الله نسبت داده شده است، خود دلیلی بر وجوب نماز وتر میباشد.
۵- حدیث «انّ الله وتر یحبّ الوتر؛ فاوتروا یا اهل القران»(ترجمهی این حدیث در شماره ۱۲۶۶ گذشت). در این حدیث، صیغهی امر (فاوتروا = وتر بخوانید) به کار رفته است که بر وجوب دلالت میکند.
۶- همین که خود پیامبر ج، پیوسته نماز وتر را میخواندند و بر آن مواظبت و پایبندی مینمودند و هیچگاه آن را ترک نمیکردند و ترک کنندهی آن را با عبارت «من لم یوتر فلیس منّا»(آن که وتر نخواند از ما نیست) تهدید و تنبیه کردهاند، بیانگر وجوب آن است.
و دلایل جمهور بر عدم وجوب وتر، عبارتند از:
۱- علی بن ابی طالب س گوید: «الوتر لیس بحتم کصلاتکم الـمکتوبة ولکن سنّ رسول الله ج»(ترمذی)؛ «وتر، همانند نمازهای فرض شما حتمی نیست، بلکه سنّت رسول خدا ج میباشد».
احناف در توجیه این حدیث گفتهاند: در این حدیث، نفی از فرضیت نماز وتر شده است نه نفی از وجوب آن.
۲- دوّمین دلیل جمهور، روایاتی است که در آن، عدد پنج برای تعداد نمازهای روزانه، تعیین شده است؛ از این رو، این بزرگواران میگویند: اگر نماز وتر، واجب و حتمی میبود، در آن صورت تعداد نمازهای روزانه، به شش میرسید.
احناف در توجیه این برداشت گفتهاند: وتر، نماز مستقلی نیست، بلکه تابع نماز عشاء است؛ و عدد پنج، تعداد نمازهای فرضی را بیان میکند و وتر فرض نیست، بلکه واجب است.
۳- دلیل سوم جمهور، اثر عبادة بن صامت س است که در حضورش گفته شد که فلانی وتر را واجب میداند؛ وی در بیان اشتباه او گفت: «کذب»؛ «دروغ گفته است». (ابوداود)
و احناف در توجیه این حدیث نیز گفتهاند که عبادۀ بن صامت س در این حدیث، فرضیت وتر را نفی کرده است نه وجوب آن را.
و در حقیقت، اختلاف ائمه و پیشوایان دینی دربارهی وجوب و عدم وجوب نماز وتر، فقط اختلاف لفظی است که از یک اختلاف اصولی سرچشمه میگیرد؛ و علّت آن، این که از دیدگاه امام مالک، امام شافعی و امام احمد بن حنبل، میان «فرض» و «سنّت»، درجهی دیگری برای «مأمور به» وجود ندارد و از دیدگاه امام ابوحنیفه، میان فرض و سنّت، «واجب» قرار دارد.
امام مالک، امام شافعی و امام احمد بن حنبل، نماز وتر را مؤکّدترین سّنت قرار دادهاند و امام ابوحنیفه نیز آن را فرض نمیداند و منکر آن را کافر نمیگوید. از این رو، همه (هر چهار امام) بر این امر اتفاق نظر دارند که وتر از سنّت مؤکّده بالاتر و از فرض پایینتر میباشد؛ و از آن جایی که از دیدگاه امام مالک، امام شافعی و امام احمد بن حنبل، مرتبهای در بین فرض و سنّت نیست، وتر را «سنّت» مینامند؛ و از دیدگاه امام ابوحنیفه، واجب به عنوان مرتبهای در بین سنّت و فرض است؛ از این رو، وی نماز وتر را واجب مینامد و چندان فرقی در بین این دو نظریه و دیدگاه نیست.
۱۲۶۸ - [۱۵] (حسن)
وَعَنْ زَیْدِ بْنِ أَسْلَمَ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «مَنْ نَامَ عَنْ وَتْرِهِ فَلْیُصَلِّ إِذَا أَصْبَحَ». رَوَاهُ التِّرْمِذِیُّ مُرْسلا [۳۹].
۱۲۶۸- (۱۵) زید بن اسلم س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «هر کس از نماز وتر خویش به خواب رفت (و بر اثر خواب رفتگی، نماز وترش قضا شد،) پس هر گاه صبح کرد، باید آن را قضا بیاورد».
[این حدیث را ترمذی به صورت مُرسل روایت کرده است].
شرح: «فلیصلّ اذا اصبح»: از دیدگاه امام ابوحنیفه/، نماز وتر واجب است و به جای آوردن قضای آن نیز واجب میباشد. و در این موضوع، بعداً در شرح حدیث ابوسعید خدری س (حدیث شماره ۱۲۷۹) بیشتر توضیح داده خواهد شد.
۱۲۶۹ - [۱۶] (صَحِیح)
وَعَنْ عَبْدِ الْعَزِیزِ بْنِ جُرَیْجٍ قَالَ: سَأَلْنَا عَائِشَةَ ل بِأَیِّ شَیْءٍ كَانَ یُوتِرُ رَسُولُ الـلّٰهِ ج؟ قَالَتْ: كَانَ یَقْرَأُ فِی الْأُولَى بِ [سَبِّحِ اسْم رَبك الْأَعْلَى]
وَفِی الثَّانِیَةِ بِ [قُلْ یَا أَیُّهَا الْكَافِرُونَ]
وَفَى الثَّالِثَةِ بِ [قُلْ هُوَ اللهُ أحد]
والمعوذتین وَرَوَاهُ التِّرْمِذِیّ وَأَبُو دَاوُد [۴۰].
۱۲۶۹- (۱۶) عبدالعزیز بن جُریج س گوید: از عایشه ل پرسیدیم: رسول خدا ج در نماز وتر، چه سورههایی میخواندند؟ وی در پاسخ گفت: آن حضرت ج در رکعت نخست وتر، سورهی «سبّح اسم ربّك الاعلی» و در رکعت دوم، سورهی «قل یا ایّها الکافرون» و در رکعت سوم، سورهی «قل هو الله احد»، «قل اعوذ بربّ الفلق» و «قل اعوذ بربّ الناس» را میخواندند.
[این حدیث را ترمذی و ابوداود روایت کردهاند].
۱۲۷۰ - [۱۷] (صَحِیح)
وَرَوَاهُ النَّسَائِیُّ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبْزَى [۴۱].
۱۲۷۰- (۱۷) و نسایی نیز این حدیث را از عبدالرحمن بن ابزی س روایت کرده است.
۱۲۷۱ - [۱۸] (صَحِیح)
وَرَوَاهُ ألأحمد عَن أبی بن كَعْب [۴۲].
۱۲۷۱- (۱۸) و احمد بن حنبل آن را از اُبّی بن کعب س روایت نموده است.
۱۲۷۲ - [۱۹] (صَحِیح)
والدارمی عَن ابْن عَبَّاس وَلم یذكرُوا والمعوذتین [۴۳].
۱۲۷۲- (۱۹) و دارمی نیز آن را از عبدالله بن عباس س روایت کرده است؛ با این تفاوت که احمد بن حنبل و دارمی، عبارت «و المعوّذین» را ذکر نکردهاند.
شرح: به هر حال، از احادیث و روایات بالا، معلوم میشود که در روایت ابی بن کعب س و عبدالله بن عباس س، خواندن «مُعوّذتین» («قل اعوذ بربّ الفلق» و «قل اعوذ بربّ النّاس») در رکعت سوم، مذکور نیست؛ یعنی آن حضرت ج در رکعت اول نماز وتر، سورهی «اَعلی» و در رکعت دوم، سورهی «کافرون» و در رکعت سوّم، سورهی «اخلاص» را میخواندند.
ولی در روایت عایشه، همراه با سورهی «اخلاص»، «معوّذتین» نیز مذکور است؛ از این رو، معلوم میشود که آن حضرت ج گاهی در رکعت سوم، فقط سورهی «اخلاص» را میخواندند و گاهی نیز همراه با آن، «معوّذتین» را نیز میخواندند.
۱۲۷۳ - [۲۰] (صَحِیح)
وَعَنِ الْـحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ ب مَا قَالَ: عَلَّمَنِی رَسُولُ الـلّٰهِ ج كَلِمَاتٍ أَقُولُهُنَّ فِی قُنُوتِ الْوَتْرِ: «اللَّهُمَّ اهدنی فِیمَن هدیت وَعَافنِی فِیمَن عافیت وتولنی فِیمَن تولیت وَبَارك لی فِیمَا أَعْطَیْت وقنی شَرَّ مَا قَضَیْتَ فَإِنَّكَ تَقْضِی وَلَا یُقْضَى عَلَیْك أَنه لَا یذل من والیت تَبَارَكت رَبَّنَا وَتَعَالَیْتَ». رَوَاهُ التِّرْمِذِیُّ وَأَبُو دَاوُدَ وَالنَّسَائِیُّ وَابْنُ مَاجَهْ والدارمی [۴۴].
۱۲۷۳- (۲۰) حسن بن علی س گوید: رسول خدا ج کلماتی را به من یاد دادند که آنها را در وتر بخوانم؛ و آن کلمات، عبارتند از:
«اللَّهُمَّ اهدنی فِیمَن هدیت وَعَافنِی فِیمَن عافیت وتولنی فِیمَن تولیت وَبَارك لی فِیمَا أَعْطَیْت وقنی شَرَّ مَا قَضَیْتَ فَإِنَّكَ تَقْضِی وَلَا یُقْضَى عَلَیْك أَنه لَا یذل من والیت تَبَارَكت رَبَّنَا وَتَعَالَیْتَ»
«بار خدایا! مرا از زمرهی کسانی قرار بده که آنها را هدایت کردهای؛ و مرا از جملهی کسانی قرار بده که آنان را عافیت و سلامتی دادهای؛ و مرا جزء آنانی قرار بده که دوست خویش قرار دادهای و در آنچه به من ارزانی داشتهای، برکت بده و از شرّ آنچه که مقدّر کردهای، مرا حفظ بفرما؛ چون تو قضاوت میکنی و بر تو حکم کرده نمیشود؛ و کسی را که تو دوست بداری، خوار و زبون نمیگردد. بار خدایا! دارای برکتهای بسیاری و در صفاتت، بلند مرتبه هستی».
[این حدیث را ترمذی، ابوداود، نسایی، ابن ماجه و دارمی روایت کردهاند].
شرح: در برخی از روایات، پس از عبارت «انّه لایذلّ من والیتَ»، عبارت «و لا یعزّ مَن عادیتَ» نیز روایت شده است؛ و منظور این است که: با هرکس که تو دشمنی ورزی، او در هیچ حالی با عزّت نمیشود.
و در بعضی از روایات، بعد از عبارت «تبارکت ربّنا وتعالیتَ»، عبارت «اَستغفرك واتوب الیك» نیز روایت شده است؛ یعنی: ای پروردگار من! مغفرت و بخشش گناهان را از تو خواستارم و به سوی تو رجوع میکنم.
و در بعضی از روایات، بعد از عبارت توبه و استغفار، این درود هم اضافه شده است: «و صلّی الله علی النبیّ ج»؛ «خداوند بر پیامبرش رحمت نازل کند».
اکثر علماء و صاحب نظران اسلامی، برای نماز وتر، همین قنوت را اختیار نمودهاند. و قنوتی که در نزد احناف، رایج و متداول است، دعای «اللهم انّا نستعینك ونستغفرك ونؤمن بك..»است که آن را امام ابن ابی شیبه، امام طحاوی و دیگران از عمر بن خطاب س و عبدالله بن مسعود س روایت کردهاند.
علامه ابن عابدین شامی، از برخی از بزرگان احناف روایت کرده است که بهتر آن است که همراه با «اللهمّ انّا نستعینك ونستغفرك...»قنوت حسن بن علی س (یعنی «اللهم اهدنی فیمن هدیت...»نیز خوانده شود.
به هر حال، پیرامون «قنوت وتر»، سه مسألهی اختلافی وجود دارد:
۱- از دیدگاه احناف، قنوت وتر در طول سال، مشروع میباشد. و دیدگاه سفیان ثوری و امام اسحاق، و نظرگاه مشهور امام احمد و دیدگاه امام شافعی - در روایتی - مطابق با دیدگاه احناف است.
و از دیدگاه امام مالک، قنوت وتر، فقط در ماه رمضان واجب است؛ و شافعیها و حنبلیها بر این باورند که قنوت، فقط در نیمهی دوم ماه رمضان مشروع میباشد. (البته این دیدگاه مشهور امام شافعی و دیدگاه غیرمشهور امام احمد است). و برخی از علماء بر این باورند که قنوت وتر فقط در نصف اول ماه رمضان مشروع میباشد.
استدلال شافعیها و دیگران، از حدیث علی بن ابی طالب س است که ترمذی آن را در «سُنن» خویش به طور تعلیق ذکر کرده است؛ آنجا که میگوید: «انّه کان لایقنت الّا فی النصف الاخر من رمضان»؛ «وی فقط در نصف آخر ماه رمضان، قنوت وتر را میخواند».
و حنفیها، از حدیث حسن بن علی س استدلال میکنند که گفت: «علّمنی رسول الله ج کلماتٍ اقولهنّ فی الوتر...». این حدیث، عام است و ذکری از رمضان و غیر آن، نیامده است؛ و همچنین دربارهی عبدالله بن مسعود س آمده است که وی در تمام سال قنوت میخواند.
احناف دربارهی حدیث علی بن ابی طالب س گفتهاند که اجتهاد شخصی وی بوده است؛ یا این که، منظور از «قنوت»، ایستادن طولانی است؛ و مراد از حدیث و روایت وی، این است که علی بن ابی طالب س، در نصف دوم ماه رمضان، بیشتر از سایر روزها، ایستادن در نماز را طولانی میکرد.
۲- از دیدگاه امام ابوحنیفه، امام مالک، سفیان، عبدالله بن مبارک و امام اسحاق، قنوت وتر، قبل از رکوع است؛ ولی امام شافعی و امام احمد بن حنبل بر این باورند که قنوت وتر، بعد از رکوع است. و امام احمد - در روایتی دیگر - قائل به اختیار در قبل و بعد از رکوع میباشد.
دلیل شافعیها و حنبلیها، همان حدیث علی بن ابی طالب س است که در آن آمده است: «انّه کان لایقنت الّا فی النصف الاخر من رمضان وکان یقنت بعد الرکوع»(مصنّف ابن ابی شیبه)؛ «علی بن ابی طالب س فقط در نیمهی دوم رمضان قنوت میخواند و قنوت وی بعد از رکوع بود».
و دلیل احناف و دیگران، حدیث ابی بن کعب س است که ابن ماجه آن را روایت کرده است: «انّ رسول الله ج کان یوتر فیقنت قبل الرکوع»(ابن ماجه و نسایی)؛ «رسول خدا ج وتر میگزاردند و قبل از رکوع، قنوت میخواندند».
و همچنین از حدیث علقمه س که مصنّف ابن ابی شیبه آن را چنین نقل کرده است: «انّ ابن مسعود واصحاب النبیّ ج کانوا یقنتون فی الوتر قبل الرکوع»؛ «ابن مسعود س و دیگر یاران پیامبر ج قنوت وتر را قبل از رکوع میخواندند».
نکته قابل توجه این است که دیدگاه احناف، هم از حدیث مرفوع و هم از تعامل صحابه تأیید میگردد؛ در حالی که دلیل مخالفان آنها، فقط اثری از علی بن ابی طالب س میباشد که در جواب آن میتوان گفت که اجتهاد شخصی ایشان بوده است؛ و منشأ اجتهاد وی، این است که پیامبر ج را در حال خواندن قنوت نازله، پس از رکوع، مشاهده کرد و قنوت وتر را بر آن قیاس کرده است؛ و احناف نیز دربارهی قنوت نازله، قائل به خواندن آن پس از رکوع هستند.
۳- شافعیها در قنوت وتر، دعای «اللهمّ اهدنی فیمن هدیتَ...»را میخوانند و احناف، دعای «اللهمّ انّا نستعینك...»را برای خواندن در قنوت وتر، ترجیح میدهند. البته اختلاف مزبور، فقط دربارهی افضلیت و اَولی و عدم اَولی است و خواندن هریک از این دعاها طبق هردو مذهب جایز میباشد.
احناف دعای «استعانت» را بدین خاطر ترجیح میدهند که به قرآن شبیهتر است. علامه سیوطی در کتاب «الاتقان فی علوم القران» مینویسد: «دعای استعانت در ابتدای دو سورهی «الخلع» و «الحفد» بودهاند که بعدها تلاوت آنها منسوخ شده است».
امام محمد میگوید: «در قنوت، دعای مخصوص وجود ندارد و نمازگزار هر دعایی که خواست، میتواند بخواند؛ البته مشروط بر آن که دعایش مشتمل بر کلام و سخنان مردم نباشد».
۱۲۷۴ - [۲۱] (صَحِیحٌ)
وَعَنْ أُبَیِّ بْنِ كَعْبٍ قَالَ: كَانَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج إِذَا سَلَّمَ فِی الْوتر قَالَ: «سُبْحَانَكَ الْـمَلِكِ الْقُدُّوسِ» رَوَاهُ أَبُو دَاوُدَ وَالنَّسَائِیُّ وَزَادَ: ثَلَاث مَرَّات یُطِیل فِی آخِرهنَّ [۴۵].
۱۲۷۴- (۲۱) ابی بن کعب س گوید: هر گاه رسول خدا ج از نماز وتر سلام میدادند، میفرموند: «سبحان الـملك القدّوس»؛ «خداوندِ پادشاه و پاک، از تمام ناتوانیها و ناشایستیها، منزّه است».
[این حدیث را ابوداود و نسایی روایت کردهاند و نسایی این عبارت را نیز افزوده است: پیامبر ج سه بار میگفتند: «سبحان الله الـملك القدّوس»، و در مرتبهی سوم، صدای خویش را بلند میکردند و آن را به صورت کشیده میخواندند].
۱۲۷۵ - [۲۲] (صَحِیح)
وَفِی رِوَایَةٍ لِلنَّسَائِیِّ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبْزَى عَنْ أَبِیهِ قَالَ: كَانَ یَقُولُ إِذَا سَلَّمَ: «سُبْحَانَ الْـمَلِكِ الْقُدُّوسِ» ثَلَاثًا وَیَرْفَعُ صَوْتَهُ بالثالثة [۴۶].
۱۲۷۵- (۲۲) و در روایتی از نسایی که عبدالرحمن بن ابزی س از پدر خویش نقل میکند، چنین آمده که وی گفته است: «هر گاه آن حضرت ج سلام نماز وتر را میدادند، سه بار میفرمودند: «سبحان الـملك القدّوس»؛ «خداوند پادشاه و پاک، از تمام ناتوانیها و ناشایستیها، منزّه است». و در مرتبهی سوم، صدای خویش را بلند میکردند.
۱۲۷۶ - [۲۳] (صَحِیح)
وَعَنْ عَلِیٍّ س قَالَ: إِنَّ النَّبِیَّ ج كَانَ یَقُولُ فِی آخِرِ وَتْرِهِ: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِرِضَاكَ من سخطك وبمعافاتك من عُقُوبَتك وَأَعُوذ بك مِنْكَ لَا أُحْصِی ثَنَاءً عَلَیْكَ أَنْتَ كَمَا أَثْنَیْتَ عَلَى نَفْسِكَ». رَوَاهُ أَبُو دَاوُدَ وَالتِّرْمِذِیُّ وَالنَّسَائِیُّ وَابْنُ مَاجَهْ [۴۷].
۱۲۷۶- (۲۳) علی بن ابی طالب س گوید: رسول خدا ج در آخر نماز وتر خویش، این دعا را میخواندند:
«اللهمّ انّی اعوذ برضاك من سخطک و بمُعافاتك من عقوبتك و اعوذ بك منك، لااُحصی ثناءاً علیك، انت کمـا اثنیتَ علی نفسك».
«بار خدایا! من از خشم تو، به خشنودیات و از کیفرت به بخشایشت پناه میبرم و از تو به تو پناه میبرم؛ زبان به شمارش ستایش تو نمیگشایم؛ همان گونه هستی که خود را ستودهای».
[این حدیث را ابوداود، ترمذی، نسایی و ابن ماجه روایت کردهاند].
شرح: «کان یقول فی اخر وتره» [آن حضرت ج در آخر وتر خویش میفرمودند]: این عبارت، چند تفسیر میتواند داشته باشد:
این دعا را در رکعت سوّم به جای قنوت میخواندند. و برخی از علماء و صاحب نظران اسلامی نیز همین قول را اختیار کردهاند.
این دعا را در آخرین قعدهی وتر، پیش از سلام و یا بعد از سلام میخواندند.
این دعا را در آخرین سجدههای وتر میخواندند؛ همان طور که در صحیح مسلم از عایشه ل روایت است که یک بار در سجدهی نماز شب، همین دعا را از آن حضرت ج شنیده است.
و به طور کلّی، میتوان چنین گفت که تمامی این صورتها، صحیح و درست است.[۳۴]- ابوداود ۱/۱۵۳ ح ۲۲۶؛ و ابن ماجه ۱/۴۳۰ ح ۱۳۵۴. [۳۵]- ابوداود ۲/۹۷ ح ۱۳۶۲؛ و مسند احمد ۶/۱۴۹. [۳۶]- ابوداود ۲/۱۳۲ ح ۱۴۲۲؛ نسایی ۳/۲۳۸ ح ۱۷۱۲؛ و ابن ماجه ۱/۳۷۶ ح ۱۱۹۰. [۳۷]- بخاری ۱۱/۲۱۴ ح ۶۴۱۰؛ مسلم ۴/۲۰۶۲ ح (۸۵-۲۶۸)؛ ابوداود ۲/۱۲۷ ح ۱۴۱۶؛ ترمذی ۲/۳۱۶ ح ۴۵۳؛ نسایی ۳/۲۲۸ ح ۱۶۷۵؛ ابن ماجه ۱/۳۷۰ ح ۱۱۶۹؛ دارمی ۱/۴۴۸ ح ۱۵۸۰؛ و مسند احمد ۱/۱۰۰. [۳۸]- ابوداود ۲/۱۲۸ ح ۱۴۱۸؛ ترمذی ۲/۳۱۴ ح ۴۵۲؛ ابن ماجه ۱/۳۶۹ ح ۱۱۶۸؛ و دارمی ۱/۴۴۶ ح ۱۵۷۶. [۳۹]- ابوداود ۲/۱۳۷ ح ۱۴۳۱؛ و ترمذی ۲/۳۳۰ ح ۴۶۶. [۴۰]- ابوداود ۲/۱۳۲ ح ۱۴۲۳؛ ترمذی ۲/۳۲۶ح ۴۶۳؛ و ابن ماجه ۱/۳۷۱ ح ۱۱۷۳. [۴۱]- نسایی ۳/۲۴۴ ح ۱۷۳۱؛ ابن ماجه ۱/۳۷۰ ح ۱۱۷۱؛ و دارمی ۱/۴۵۱ ح ۱۵۸۹. [۴۲]- دارقطنی ۱/۳۱ ح ۳ «کتاب الوتر». [۴۳]- دارمی ۱/۴۴۹ ح ۱۵۸۶. [۴۴]- ابوداود ۲/۱۳۳ ح ۱۴۲۵؛ ترمذی ۲/۳۲۸ ح ۴۶۴؛ نسایی ۳/۲۴۸ ح ۱۷۴۵؛ ابن ماجه ۱/۳۷۲ ح ۱۱۷۸؛ و دارمی ۱/۴۵۲ ح ۱۵۹۳. [۴۵]- ابوداود ۲/۱۳۷ ح ۱۴۳۰؛ و نسایی ۳/۲۵۰ ح ۱۷۵۱. [۴۶]- نسایی ۳/۲۴۵ ح ۱۷۳۳. [۴۷]- ابوداود ۲/۱۳۴ ح ۱۴۲۷؛ و ابن ماجه ۱/۳۷۳ ح ۱۱۷۹.
۱۲۷۷ - [۲۴] (صَحِیح)
عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قِیلَ لَهُ: هَلْ لَكَ فِی أَمِیر الْـمُؤمنِینَ مُعَاوِیَة فَإِنَّهُ مَا أَوْتَرَ إِلَّا بِوَاحِدَةٍ؟ قَالَ: أَصَابَ إِنَّهُ فَقِیهٌ
وَفِی رِوَایَةٍ: قَالَ ابْنُ أَبِی مُلَیْكَةَ: أَوْتَرَ مُعَاوِیَةُ بَعْدَ الْعِشَاءِ بِرَكْعَةٍ وَعِنْدَهُ مَوْلًى لِابْنِ عَبَّاسٍ فَأَتَى ابْنَ عَبَّاسٍ فَأَخْبَرَهُ فَقَالَ: دَعْهُ فَإِنَّهُ قَدْ صَحِبَ النَّبِیَّ ج. رَوَاهُ الْبُخَارِیُّ [۴۸].
۱۲۷۷- (۲۴) از عبدالله بن عباس س روایت است که از وی پرسیده شد: آیا در مورد عمل امیر مؤمنان، معاویه س، نظر یا جواب و یا افتایی داری؟ چرا که او فقط با یک رکعت، وتر میگزارد؟ عبدالله بن عباس س گفت: معاویه س درست عمل کرده است؛ زیرا او، فقیه و دانشمند است.
و در روایتی دیگر، چنین آمده است: ابن ابی مُلیکة س گوید: معاویه س پس از نماز عشاء، (نماز وتر را) یک رکعت گزارد و این در حالی بود که (کریب،) بردهی آزاد کرده شدهی ابن عباس س به نزد وی بود. بردهی آزاد شدهی ابن عباس س به نزد وی رفت و موضوع را برای ابن عباس س بازگو نمود؛ ابن عباس س گفت: او را به حال خود واگذار؛ چرا که معاویه س با پیامبر ج همراه و همنشین و مصاحب و دوشادوش بوده است (و از زمرهی صحابهی آن حضرت ج به شمار میآید؛ و پرواضح است که در این موضوع، نسبت به شما، آگاهتر و باخبرتر است)!
[این حدیث را بخاری روایت کرده است].
شرح: «هل لك»: این عبارت به «هل لك جواب» یا «هل لك افتاء» ترجمه میشود؛ یعنی آیا برای تو در مورد عمل وی، جواب یا افتایی وجود دارد؟
«ما اوتر الّا بواحدة»: ظاهر این عبارت، بیانگر آن است که معاویه س، فقط به خواندن یک رکعت وتر اکتفا و بسنده مینموده است؛ و این احتمال نیز وجود دارد که یک رکعت را به دو رکعت پیش از آن، پیوست و ضمیمه نموده باشد؛ و چون وی، به خواندن نماز وتر اکتفا میکرده و تهجّد را ترک مینمود، از این رو، بدو ایراد گرفتند و لب به انتقاد گشودند.
و این احتمال نیز وجود دارد که اعتراض و ایراد، به خاطر ترک سنّت عشاء بوده باشد.
«اصاب»: حق با او بود؛ کار درست را انجام داده است؛ سخن درستی گفته است؛ به هدف رسیده است.
«فقیه»: فقه خوانده؛ عالم روحانی؛ دانا؛ دانشمند؛ عالم به اوامر و فرامین الهی، تعالیم و آموزههای نبوی، احکام و دستورات شرعی و حقایق و مفاهیم والای قرآنی؛ متخصّص در علم فقه.
«و عنده مولی لابن عباس»: مراد از بردهی آزاده شدهی ابن عباس س، همان «کُریب» است.
۱۲۷۸ - [۲۵] (ضَعِیف)
وَعَن بُرَیْدَة قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ الـلّٰهِ ج یَقُولُ: «الْوَتْرُ حَقٌّ فَمَنْ لَمْ یُوتِرْ فَلَیْسَ مِنَّا الْوَتْرُ حَقٌّ فَمَنْ لَمْ یُوتِرْ فَلَیْسَ مِنَّا الْوَتْرُ حَقٌّ فَمَنْ لَمْ یُوتِرْ فَلَیْسَ مِنَّا». رَوَاهُ أَبُو دَاوُدَ [۴۹].
۱۲۷۸- (۲۵) بریدة (اسلمی) س گوید: از رسول خدا ج شنیدم که میفرمودند: «نماز وتر، حقّ (واجب) است؛ پس هرکس نماز وتر نگزارد، از ما نیست؛ نماز وتر، حق است و کسیکه آن را نخواند، از ما نیست؛ نماز وتر، حق است و هرکس که آن را نگزارد، از ما نیست».
[این حدیث را ابوداود روایت کرده است].
شرح: «حقّ»: از دیدگاه امام ابوحنیفه و پیروانش، نماز وتر، فقط سنّت نیست، بلکه واجب میباشد؛ عدّهای از علماء و صاحب نظران اسلامی گفتهاند که از جملهی «الوتر حق»، وجوب وتر ثابت نمیشود؛ چون «حقّ» به معنای «ثابت» است؛ در پاسخ چنین گفته شده است که در جاهای متعددی از روایات و احادیث، واژهی «حق» به معنای «واجب» آمده است؛ و در این جا نیز مراد از «حق»، همان واجب است؛ چنان که ابوایوب انصاری س حدیثی را از پیامبر ج نقل میکند که در آن آمده است: «الوتر حقٌ واجبٌ علی کلّ مسلم»(احمد بن حبّان، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)؛ «وتر، حقّی واجب بر هر مسلمان است».
و دلایل امام ابوحنیفه و جمهور در مورد وجوب و عدم وجوب نماز وتر، پیشتر در شرح حدیث خارجة بن حذافة س (حدیث شماره ۱۲۶۷) گذشت.
۱۲۷۹ - [۲۶] (صَحِیحٌ)
وَعَنْ أَبِی سَعِیدٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «من نَام عَن الْوِتْرِ أَوْ نَسِیَهُ فَلْیُصَلِّ إِذَا ذَكَرَ أَوْ إِذا اسْتَیْقَظَ». رَوَاهُ التِّرْمِذِیّ
أَبُو دَاوُد وَابْن مَاجَه [۵۰].
۱۲۷۹- (۲۶) ابوسعید خدری س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «هر کس از نماز وتر به خواب رفت (و بر اثر خواب رفتگی، نماز وترش قضا شد،) یا آن را فراموش کرد (و نگزارد)؛ پس هر گاه به یادش آمد، یا از خواب بیدار شد، باید آن را بخواند».
[این حدیث را ترمذی، ابوداود و ابن ماجه روایت کردهاند].
شرح: از آن جا که از دیدگاه احناف، نماز وتر واجب است، به جای آوردن قضای آن نیز واجب میباشد؛ و از دیدگاه امام مالک، امام شافعی و امام احمد بن حنبل، چون نماز وتر واجب نیست، به جای آوردن قضای آن نیز لازم نیست.
دلیل احناف، حدیث ابوسعید خدری س میباشد؛ اما امام مالک، امام شافعی و امام احمد بن حنبل بر سند حدیث مذکور، انتقاد کردهاند و گفتهاند که مدار این حدیث بر شخصی به نام عبدالرحمن بن زید بن اسلم است که از لحاظ روایت حدیث، ضعیف است.
در پاسخ باید گفت که عبدالرحمن بن زید در این حدیث، متفرّد نیست، بلکه دو مُتابع دارد؛ اولین متابع او، برادرش به نام عبدالله بن زید است که امام ترمذی دربارهی او از امام احمد بن حنبل چنین نقل میکند: «اخوه (ای اخو عبدالرحمن بن زید) عبدالله، لابأس به». امام ترمذی همچنین قول امام بخاری را نقل کرده است: «عبدالله بن زید بن اسلم ثقة».
و دومین متابع وی، شخصی به نام محمد بن مطرّف است که امام ابوداود، حدیثش را در سنن خود ذکر کرده است (در باب «الدعاء بعد الوتر»)؛ تا جایی که در سنن دار قطنی، علاوه از محمد بن مطرّف، عبدالله بن سلمه نیز از وی متابعت کرده است (در باب «من نام عن وتره و نسیه»)
از این رو، حدیث ابوسعید خدری س، بدون شک قابل استدلال است و حدیث در ضمن این که بر وجوب قضای وتر دلالت میکند، بر وجوب خود وتر نیز دلالت دارد.
۱۲۸۰ - [۲۷] (ضَعِیف)
وَعَنْ مَالِكٍ بَلَغَهُ أَنَّ رَجُلًا سَأَلَ ابْنَ عُمَرَ عَنِ الْوِتْرِ: أَوَاجِبٌ هُوَ؟ فَقَالَ عَبْدُ الـلّٰهِ: قَدْ أَوْتَرَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج وَأَوْتَرَ الْـمُسْلِمُونَ. فَجَعَلَ الرَّجُلُ یُرَدِّدُ عَلَیْهِ وَعَبْدُ الـلّٰهِ یَقُولُ: أَوْتَرَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج وَأَوْتَرَ الْـمُسْلِمُونَ. رَوَاهُ فِی الْـمُوَطَّأ [۵۱].
۱۲۸۰- (۲۷) مالک س گوید: بدو خبر رسیده است که مردی، از عبدالله بن عمر س دربارهی نماز وتر پرسید که آیا نماز وتر واجب است یا خیر؟ عبدالله بن عمر س در پاسخ گفت: «بیگمان، پیامبر خدا ج و مسلمانان، نماز وتر را خواندهاند».
آن مرد، پیوسته این سؤال را تکرار میکرد و دربارهی وجوب نماز وتر از عبدالله بن عمر س میپرسید و عبدالله بن عمر س نیز در پاسخ وی میگفت: «بیتردید، پیامبر خدا ج و سایر مسلمانان، نماز وتر را خواندهاند».
[این حدیث را مالک در موطأ روایت کرده است].
شرح: «یردّد»: تکرار میکرد و به دنبال جواب صریح بود و به اشارهها اکتفا و بسنده نمینمود.
عبدالله بن عمر س از آن جهت، پاسخی صریح در مورد وجوب نماز وتر را بدان مرد نداد؛ زیرا وی، چیزی را در مورد وجوب نماز وتر، از پیامبر ج نشنیده بود؛ و این در حالی است که از دیگر صحابه، همچون ابوایوب انصاری و چند تن دیگر، نقل شده است که از پیامبر ج واژهی «وجوب» را در مورد نماز وتر، روایت کردهاند؛ همچون: «الوتر حق واجب علی کلّ مسلم»(احمد؛ صحیح ابن حبّان؛ نسایی؛ ابن ماجه؛ ابوداود و ابوداود طیالسی).
۱۲۸۱ - [۲۸] (ضَعِیف جدا)
وَعَنْ عَلِیٍّ س قَالَ: كَانَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج یُوتِرُ بِثَلَاثٍ یَقْرَأُ فِیهِنَّ بِتِسْعِ سُوَرٍ مِنَ الْـمُفَصَّلِ یَقْرَأُ فِی كُلِّ رَكْعَةٍ بِثَلَاثِ سُوَرٍ آخِرُهُنَّ: (قل هوا لله أحد)
رَوَاهُ التِّرْمِذِیّ [۵۲].
۱۲۸۱- (۲۸) علی بن ابی طالب س گوید: رسول خدا ج سه رکعت نماز وتر میگزاردند و در این سه رکعت، نُه سوره از سورههای مفصّل قرآن میخواندند؛ این طور که در هر رکعت، سه سوره میخواندند که آخر آنها، سورهی «قل هو الله احد» بود.
[این حدیث را ترمذی روایت کرده است].
شرح: «آخرهنّ قل هو الله احد»: این عبارت، دو احتمال دارد:
۱- آخر سه رکعت وتر؛ یعنی پیامبر ج در رکعت آخر وتر، سه سوره میخواندند؛ این طور که در رکعت سوم وتر، دو سوره میخواندند و پس از آن دو سوره، سورهی «قل هو الله احد» را نیز میافزودند و با آن، رکعت سوم را به پایان میرساندند.
۲- آخر سورهها؛ یعنی پیامبر ج در هر رکعت از نماز وتر، سه سوره میخواندند؛ این طور که در هر رکعت، دو سوره میخواندند و پس از آن دو سوره، سورهی «قل هو الله احد» را نیز میافزودند؛ و بدین ترتیب، قرائت هر رکعت از نماز وتر را با سورهی «اخلاص» به پایان میرساندند. و احتمال اول، صحیحتر است.
«مفصّل»: به سورههای آخرین منزل قرآن، «مُفصّل» میگویند؛ یعنی از سورهی «حجرات» تا آخر قرآن. و «مُفصّل» نیز به سه نوع تقسیم میگردد:
طوال مفصّل: از سورهی «حجرات» تا سورهی «بروج».
اوساط مفصّل: از سورهی «بروج» تا سورهی «بینة».
قصار مفصّل: از سورهی «بینة» تا سورهی «ناس».
۱۲۸۲ - [۲۹] (صَحِیح)
وَعَنْ نَافِعٍ قَالَ: كُنْتُ مَعَ ابْنِ عُمَرَ بِمَكَّةَ وَالسَّمَاءُ مُغَیِّمَةٌ فَخَشِیَ الصُّبْحَ فَأَوْتَرَ بِوَاحِدَةٍ ثُمَّ انْكَشَفَ فَرَأَى أَنَّ عَلَیْهِ لَیْلًا فَشَفَعَ بِوَاحِدَةٍ ثُمَّ صَلَّى رَكْعَتَیْنِ رَكْعَتَیْنِ فَلَمَّا خَشِیَ الصُّبْح أوتر بِوَاحِدَة. رَوَاهُ مَالك [۵۳].
۱۲۸۲- (۲۹) نافع س گوید: همراه با عبدالله بن عمر س در مکهی مکرّمه بودم؛ و این در حالی بود که آسمان، ابری بود. ابن عمر س از بیم آن که مبادا صبح صادق طلوع کند، یک رکعت نماز وتر گزارد (و آن را به دو رکعتی که پیش از آن گزارده بود، پیوست و ضمیمه نمود)؛ آنگاه چون هوا صاف شد و ابرها کنار رفتند، ابن عمر س متوجه شد که هنوز از شب باقی مانده است؛ از این رو، یک رکعت دیگر با آن رکعت پیشین، پیوست و ضمیمه نمود و آن را جُفت (شَفع) ساخت؛ آنگاه دو رکعت دیگر نیز به جای آورد؛ و چون بیم آن داشت که مبادا صبح صادق طلوع کند، از این رو، یک رکعت نماز وتر گزارد.
[این حدیث را مالک روایت کرده است].
شرح: «فشفع بواحدة»: اگر فردی، پس از نماز عشاء، وتر را بخواند و در آخر شب بخواهد، نماز تهجّد را بگزارد، در آن صورت از دیدگاه هرچهار امام و پیشوا (امام ابوحنیفه، امام مالک، امام شافعی و امام احمد بن حنبل) اعادهی نماز وتر، لازم نیست و نماز تهجّد، بدون خواندن مجدّد وتر، صحیح است.
امام اسحاق بن راهویه، قائل به «نقض وتر» است و میگوید: چنین شخصی باید قبل از تهجّد، یک رکعت نماز نفل بخواند تا این یک رکعت با سه رکعت وتر که در آغاز شب خوانده است، یکجا جمع شده و شَفع شوند؛ و نماز وتری که بعد از عشاء خوانده است، بدین ترتیب نقض و شکسته میشود و بعد از خواندن تهجّد، مجدداً باید وتر را بخواند.
دلیل وی، حدیث پیامبر است که فرمود: «اجعلوا آخر صلاتکم باللیل وتراً» (بخاری و مسلم)؛ «آخرین نماز شب خویش را نماز وتر قرار دهید». و دلیل دیگر وی، عملکرد عبدالله بن عمر س است؛ زیرا وی قائل به نقض وتر است (مسند احمد)
و جمهور علماء و صاحب نظران اسلامی، «نقض وتر» را صحیح نمیدانند و دلیلشان، این حدیث پیامبر گرامی اسلام ج است که فرمودند: «لا وتران فی لیلة»(ترمذی)؛ «در شب، دو وتر درست نیست».
این حدیث، بیانگر آن است که در یک شب، فقط یک بار وتر خواندن کافی و بسنده است؛ از این رو، این فرمودهی پیامبر ج که: «اجعلوا آخر صلاتکم باللیل وتراً»، حمل بر استحباب میشود؛ زیرا از آن حضرت ج ثابت شده است که گاهی بعد از وتر، دو رکعت نفل میخواندهاند.
و دربارهی عملکرد عبدالله بن عمر س (که مورد استدلال امام اسحاق بن راهویه بود)، امام محمد بن نصر مروزی در «کتاب الوتر» مینویسد: «عبدالله بن عمر س گفته است: من موضوع نقض وتر را با رأی و نظر خودم استنباط کردهام (و غالباً، ایشان از حدیث «اجعلوا آخر صلاتکم باللیل وتراً» چنین برداشتی داشتهاند) و هیچ حدیثی در این باره از پیامبر ج نشنیدهام». (ر.ک: معارف السنن ج ۴ ص ۲۵۷).
در این صورت، عبدالله بن عمر س، در یک شب، سه بار وتر میخواند! (مصنّف عبدالرزاق، باب «الرجل یوتر ثم یستقیظ فیرید ان یصلّی»)؛ در حالی که پیامبر ج دو بار وتر خواندن را در یک شب، ممنوع قرار داده است!.
۱۲۸۳ - [۳۰] (صَحِیح)
وَعَنْ عَائِشَةَ: أَنَّ رَسُولَ الـلّٰهِ ج كَانَ یُصَلِّی جَالِسًا فَیَقْرَأُ وَهُوَ جَالِسٌ فَإِذَا بَقِیَ مِنْ قِرَاءَتِهِ قَدْرُ مَا یَكُونُ ثَلَاثِینَ أَوْ أَرْبَعِینَ آیَةً قَامَ وَقَرَأَ وَهُوَ قَائِمٌ ثُمَّ رَكَعَ ثُمَّ سَجَدَ ثُمَّ یَفْعَلُ فِی الرَّكْعَةِ الثَّانِیَةِ مِثْلَ ذَلِكَ. رَوَاهُ مُسلم [۵۴].
۱۲۸۳- (۳۰) عایشه ل گوید: رسول خدا ج (چون پا به سنّ گذاشتند، نماز نفل را) نشسته میگزاردند و به حالت نشسته قرائت مینمودند؛ و هنگامی که از قرائت ایشان، در حدود سی یا چهل آیه (از یک سورهی بزرگ) باقی میماند، بلند میشدند و ایستاده آنها را قرائت میکردند؛ آنگاه به رکوع میرفتند و پس از آن، سجده مینمودند؛ و رکعت دوم را نیز بدینسان، انجام میدادند.
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
شرح: «کان یصلّی جالساً»: آن حضرت ج در آخر عمر شریفشان، چون پا به سن گذاشتند و اندکی ضعیف شدند، نماز نفل را - چه در روز و چه در شب - به حالت نشسته میگزاردند؛ و میتوان چنین گفت که نشسته خواندن پیامبر ج، معلول چند علّت بود:
ضعف و بیماری و ناراحتی و خستگی پیامبر ج.
سنّ و سال بالای آن حضرت ج.
نماز نفل گزاردن.
طولانی بودن قرائت آن حضرت ج.
۱۲۸۴ - [۳۱] (صَحِیحٍ)
وَعَنْ أُمُّ سَلَمَةَ ل أَنَّ النَّبِیَّ ج: «كَانَ یُصَلِّی بَعْدَ الْوِتْرِ رَكْعَتَیْنِ» رَوَاهُ التِّرْمِذِیُّ وَزَادَ ابْنُ مَاجَه: خفیفتین وَهُوَ جَالس [۵۵].
۱۲۸۴- (۳۱) امّسلمه ل گوید: رسول خدا ج پس از گزاردن نماز وتر، دو رکعت دیگر میگزاردند.
[این حدیث را ترمذی روایت کرده است؛ و ابن ماجه این عبارت را نیز افزوده است]: «خفیفتین وهو جالسٌ»؛ «(آن حضرت ج پس از گزاردن نماز وتر،) دو رکعت کوتاه و سبک دیگر، به حالت نشسته میگزاردند».
شرح: امام مالک/، دو رکعت بعد از وتر را انکار کرده و گفته است: «لااُصلّیهما»؛ «آنها را نمیگزارم».
از امام ابوحنیفه/و امام شافعی/در این باره، چیزی نقل نشده است؛ و از امام احمد/، فقط یک بار خواندن دو رکعت بعد از وتر، ثابت شده است. امّا در حقیقت، دربارهی ثبوت این دو رکعت، احادیث بیشماری وجود دارد که برخی از آنها عبارتند از:
حدیث امّسلمه ل (به شماره ۱۲۸۴).
ابوامامه س گوید: «انّ النبیّ ج کان یصلّیها بعد الوتر وهو جالس یقرأ فیهما «اذا زلزلت» و«قل یا ایها الکافرون»(طحاوی، باب التطوع بعد الوتر)؛ «پیامبر ج به حالت نشسته بعد از وتر دو رکعت نماز میگزارد و در آنها سورههای «زلزال» و «کافرون» را میخواندند».
عایشه ل گوید: «کان یصلّی ثلاث عشرة رکعة یصلّی ثمان رکعات ثم یوتر ثم یصلی رکعتین وهو جالس؛ فاذا اراد اَن یرکع قام، فرکع، ثم یصلّی رکعتین بین النداء والاقامة من صلاة الصبح»(مسلم)؛ «رسول خدا ج در شب، سیزده رکعت نماز میگزاردند؛ اینطور که هشت رکعت میگزاردند؛ آنگاه وتر میخواندند و پس از آن به حالت نشسته دو رکعت دیگر میگزاردند؛ و هرگاه میخواستند به رکوع بروند، بلند میشدند و به حالت ایستاده به رکوع میرفتند؛ آنگاه در بین اذان و اقامهی صبح، دو رکعت میگزاردند».
ثوبان س گوید: «کنّا مع رسول الله ج فی سفر فقال: انّ السفر جُهد وثقل، فاذا اوتر احدکم فلیرکع رکعتین، فان استیقظ والّا کانتا له» (سنن دارقطنی، باب فی الرکعتین بعد الوتر؛ و سنن بیهقی، باب فی الرکعتین بعد الوتر)؛ «همراه پیامبر ج در سفر بودیم؛ آن حضرت ج فرمودند: بیگمان، سفر، مایهی مشقت و زحمت است؛ پس هرگاه یکی از شما وتر خویش را گزارد، باید دو رکعت دیگر بگزارد؛ پس اگر بیدار شد که خوب و گرنه همان دو رکعت، او را کافی است».
انس بن مالک س گوید: «انّ النبیّ ج کان یصلّی بعد الوتر وهو جالس ویقرأ فی الرکعة الاولی بامّ القران واذا زلزلت؛ وفی الثانیة «قل یا ایها الکافرون»(بیهقی، باب فی الرکعتین بعد الوتر)؛ «پیامبر ج بعد از وتر، به حالت نشسته، دو رکعت نماز میگزاردند و در رکعت اول، سورهی «فاتحه» و سورهی «زلزال» و در رکعت دوّم - (سورهی فاتحه و) سورهی «کافرون» را میخواندند».
این روایات و احادیث، بیانگر ثبوت دو رکعت بعد از وتر هستند؛ امّا از آن جایی که نشستن پیامبر ج در آن دو رکعت ثابت است، برخی از علماء و صاحبنظران اسلامی گفتهاند: روش سنّت خواندن دو رکعت بعد از وتر، به صورت نشسته میباشد؛ از این رو، این دسته از دانشمندان دینی، - بنابر این احادیث و روایات - گزاردن دو رکعت بعد از وتر را به صورت نشسته خواندن، بهتر دانستهاند؛ ولی سایر علماء و دانشوران فقهی گفتهاند که در این زمینه، امّت را نمیتوان بر آن حضرت ج قیاس کرد؛ از این رو، قیام و ایستادن را در این دو رکعت، ترجیح دادهاند.
در صحیح مسلم از عبدالله بن عمر س روایت است که یک بار رسول خدا ج را در حال نشسته مشاهده کرد که نماز میگزارد؛ از این رو از پیامبر ج پرسید که از شما به من چنین خبر رسیده که نماز نشسته، نصف نماز ایستاده ثواب دارد و شما در حالت نشسته نماز میگزارید؟ آن حضرت ج فرمودند: «مسأله همینطور است؛ ولی من در این مورد مانند شما نیستم؛ خداوند بلندمرتبه برای من استثنا قائل شده است؛ یعنی نماز نشستهی من، ثواب و پاداش نماز ایستاده را دارد و چیزی از آن کاسته نمیشود».
طبق این حدیث، علماء و صاحبنظران اسلامی گفتهاند: برای دو رکعت بعد از وتر، ضابطهی خاصّی وجود ندارد؛ از این رو، در حال ایستاده، ثواب و پاداش کامل و در حال نشسته، نصف ثواب ایستاده میرسد.
رفع یک اشکال:
پیامبر ج در حدیثی فرمودند: «اجعلوا آخر صلاتکم باللیل وتراً»(بخاری و مسلم)؛ «آخرین نمازتان در شب را نماز وتر قرار دهید»؛ و در اینجا میفرماید: «رسول خدا ج پس از گزاردن نماز وتر، دو رکعت دیگر میگزاردند»؛ و به ظاهر میان این دو حدیث، تعارض و تضادّ وجود دارد؟
و در حقیقت، این حدیث با حدیث دیگر، هیچگونه تضاد و تعارضی ندارد؛ زیرا دو رکعت بعد از وتر، جزء وتر هستند و حیثیت مستقلّی ندارند؛ بلکه تابع نماز وتر میباشند.
۱۲۸۵ - [۳۲] (صَحِیحٌ)
وَعَنْ عَائِشَةَ ل قَالَتْ: كَانَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج یُوتِرُ بِوَاحِدَةٍ ثُمَّ یَرْكَعُ رَكْعَتَیْنِ یَقْرَأُ فِیهِمَا وَهُوَ جَالِسٌ فَإِذَا أَرَادَ أَنْ یَرْكَعَ قَامَ فَرَكَعَ. رَوَاهُ ابْن مَاجَه [۵۶].
۱۲۸۵- (۳۲) عایشه ل گوید: رسول خدا ج یک رکعت نماز وتر میگزاردند؛ آنگاه دو رکعت به جای میآوردند و در آنها، قرائت را به حالت نشسته میخواندند؛ و چون میخواستند به رکوع بروند، از جای بلند میشدند و (به حالت ایستاده) به رکوع میرفتند.
[این حدیث را ابن ماجه روایت کرده است].
شرح: «کان رسول الله ج یوتر بواحدة»: به خاطر جمع کردن و تطبیق میان این احادیث و روایات دیگر، این عبارت را بدینگونه ترجمه و تفسیر میکنیم: «یک رکعت به همراه دو رکعت پیش از آن میگزاردند؛ یعنی برای نماز وتر، یک رکعت میخواندند و آن را با دو رکعت قبل از آن، ضمیمه و پیوست مینمودند».
۱۲۸۶ - [۳۳] (صَحِیح)
وَعَنْ ثَوْبَانَ عَنِ النَّبِیِّ ج قَالَ: «إِنَّ هَذَا السَّهَرَ جُهْدٌ وَثِقَلٌ فَإِذَا أَوْتَرَ أَحَدُكُمْ فَلْیَرْكَعْ رَكْعَتَیْنِ فَإِنْ قَامَ مِنَ اللَّیْلِ وَإِلَّا كَانَتَا لَهُ». رَوَاهُ الدَّارِمِیُّ [۵۷].
۱۲۸۶- (۳۳) ثوبان س گوید: پیامبر ج فرمودند: «بیگمان، این شبزنده داری (با گزاردن نماز تهجّد،) سختی و مشقّت و سنگینی و دشواری به دنبال دارد؛ پس هرگاه یکی از شما (به بیدار شدن در آخر شب، اطمینان نداشت و) نماز وتر را (پیش از خواب) گزارد، باید پس از آن، دو رکعت دیگر نیز بخواند؛ اگر چنانچه در شب (برای تهجّد و شب زندهداری) بیدار شد (و نماز تهجّد گزارد، خیلی خوب است؛) و اگر چنانچه در شب (برای شب زندهداری و گزاردن نماز تهجّد) بیدار نشد، پس آن دو رکعت، برای او (در فراچنگ آوردن پاداش شب زندهداری) کافی است».
[این حدیث را دارمی روایت کرده است].
شرح: «السهر»: شب زندهداری کردن؛ شب را با گزاردن نماز تهجّد سپری کردن؛ بیدار خوابی برای راز و نیاز.
«جهد»: مشقتزا؛ رنجآور؛ سخت؛ دشوار.
«ثقل»: سنگین؛ ملالآور؛ طاقتفرسا.
«انّ هذا السهر جهد و ثقل»: این عبارت، بیانگر مشقت و زحمتی است که قیام و عبادت شبانه در پی دارد؛ زیرا خداوند بلندمرتبه میفرماید: ﴿ إِنَّ نَاشِئَةَ ٱلَّيۡلِ هِيَ أَشَدُّ وَطۡٔٗا وَأَقۡوَمُ قِيلًا٦ ﴾[المزمل: ۶]. «عبادت شبانه، (افعال آن) مؤثرتر و ماندگارتر، و اقوال (آن) درستتر و پابرجاتر است».
از این حدیث معلوم میشود که خواندن وتر بعد از نماز عشاء تا طلوع صبح صادق جایز است؛ ولی خواندن آن در یک سوم آخر شب، اجر و پاداش بیشتری دارد؛ عایشه ل گوید: «من کلّ اللیل قد اوتر رسول الله ج؛ من اوّل اللیل واوسطه وآخره؛ فانتهی وتره الی السحر»(بخاری، مسلم، نسایی، ابوداود و ترمذی)؛ «پیامبر ج در تمام شب، وتر را خوانده است: در اول، وسط و در آخر شب؛ و وتر او به سحر منتهی میشد».
و برای کسیکه بیم آن دارد که در آخر شب بیدار نشود، مستحب است که وترش را اول شب بخواند؛ همچنان که برای کسیکه گمان میکند آخر شب بیدار میشود، تأخیر آن سنّت است؛ ابوقتاده س گوید: پیامبر ج به ابوبکر س فرمود: «متی توتر»؟؛ «کی وتر میخوانی»؟ گفت: قبل از آن که بخوابم. به عمر فرمود: «متی توتر؟»؛ «کی وتر میخوانی»؟ عرض کرد: میخوابم و بعد بلند میشوم و نماز وتر خویش را میگزارم. پیامبر ج به ابوبکر صدّیق س فرمود: «اخذتَ بالحزم او بالوثیقة»؛ «محکمکاری و احتیاط کردی». و به عمر س فرمود: «اخذتَ بالقوة»؛ «کارت همراه با قدرت و نیرو بود» (ابوداود، ابن ماجه و صحیح ابن خزیمه)
به هر حال، از مجموع روایات بالا، چنین معلوم میشود که اگر کسی توان شب زندهداری را ندارد، پیش از خواب، نماز وتر خویش را بخواند و پس از آن، دو رکعت دیگر نیز بگزارد.
۱۲۸۷ - (حسن)
وَعَنْ أَبِی أُمَامَةَ: أَنَّ النَّبِیَّ ج كَانَ یُصَلِّیهِمَا بَعْدَ الْوِتْرِ وَهُوَ جَالس یقْرَأ فیهمَا [إِذا زلزلت] و [قل یَا أَیهَا الْكَافِرُونَ]
رَوَاهُ أَحْمد [۵۸].
۱۲۸۷- (۳۴)... ابوامامه س گوید: (گاهی اوقات اتفاق میافتاد که) رسول خدا ج دو رکعتِ پس از وتر را، به حالت نشسته میگزاردند و در آن دو رکعت، سورههای «اذا زلزلت الارض زلزالـها» و «قل یا ایـها الکافرون» را قرائت میکردند.
[این حدیث را احمد بن حنبل روایت کرده است].
شرح و توضیح این حدیث، به سان حدیث شمارهی ۱۲۸۴ است.
[۴۸]- بخاری ۷/۱۰۳ ح ۳۷۶۵. [۴۹]- ابوداود ۲/۱۲۹ ح ۱۴۱۹. [۵۰]- ابوداود ۲/۱۳۷ ح ۱۴۳۱؛ ترمذی ۲/۳۰۳ ح ۴۶۵؛ و ابن ماجه ۱/۳۷۵ ح ۱۱۸۸. [۵۱]- موطأ مالک ۱/۱۲۴ ح ۱۷، «کتاب صلاة اللیل». [۵۲]- ترمذی ۲/۳۲۳ ح ۴۶۰. [۵۳]- موطأ مالک ۱/۱۲۵ ح ۱۹، «کتاب صلاة اللیل». [۵۴]- مسلم ۱/۵۰۵ ح (۱۱۲-۷۳۱). [۵۵]- ترمذی ۲/۳۳۵ ح ۴۷۱؛ و ابن ماجه ۱/۳۷۷ ح ۱۱۹۶. [۵۶]- ابن ماجه ۱/۳۷۷ ح ۱۱۹۶. [۵۷]- دارمی ۱/۴۵۲، ۴۵۳؛ ح ۱۵۹۴. [۵۸]- مسند احمد ۵/۲۶۰.
۱۲۸۸ - [۱] (مُتَّفق عَلَیهِ)
عَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ: أَنَّ رَسُولَ الـلّٰهِ ج كَانَ إِذَا أَرَادَ أَنْ یَدْعُوَ عَلَى أَحَدٍ أَوْ یَدْعُوَ لِأَحَدٍ قَنَتَ بَعْدَ الرُّكُوعِ فَرُبَّمَا قَالَ إِذَا قَالَ: «سَمِعَ اللهُ لِمَنْ حَمِدَهُ رَبَّنَا لَكَ الْـحَمْدُ: اللَّهُمَّ أَنْج الْوَلِید بن الْوَلِید وَسَلَمَة ابْن هِشَام وَعَیَّاش بن رَبِیعَةَ اللَّهُمَّ اشْدُدْ وَطْأَتَكَ عَلَى مُضَرَ وَاجْعَلْهَا سِنِینَ كَسِنِی یُوسُفَ» یَجْهَرُ بِذَلِكَ وَكَانَ یَقُولُ فِی بَعْضِ صَلَاتِهِ: «اللَّهُمَّ الْعَنْ فُلَانًا وَفُلَانًا لِأَحْیَاءٍ مِنَ الْعَرَبِ حَتَّى أَنْزَلَ اللهُ: «[لَیْسَ لَك من الْأَمر شَیْء] الْآیَة» [۵۹].
۱۲۸۸- (۱) ابوهریره س گوید: هرگاه رسول خدا ج میخواستند بر ضرر یا سود کسی دست به دعا شوند، پس از رکوع قنوت میخواندند؛ و چه بسا که (هرگاه سرشان را از رکوع برمیداشتند و) «سمع الله لـمن حمده؛ ربنا لك الحمد» میگفتند، این دعا را میخواندند:
«اللهمّ أنج الولید بن الولید وسلمة بن هشام وعیّاش بن أبی ربیعة؛ اللهمّ اشدد وطأتک علی مُضَر واجعلها سنین کسنیّ یوسف».
«پروردگارا! ولید بن ولید، سلمة بن هشام و عیاش بن ابی ربیعه را نجات بده؛ بار خدایا! قهر و غضب خویش را بر قبیلهی «مُضَر» شدّت ببخش و آنان را دچار خشکسالی و قطحیای مانند خشکسالی دوران یوسف÷بگردان».
و آن حضرت ج این دعا را به صدای بلند و رسا میخواندند؛ و رسول خدا ج در برخی از نمازهای خویش میگفتند: «بار خدایا! فلانی و فلانی - از چند قبیلهی عرب - را نفرین کن و آنان را از رحمت خویش دور گردان». و پیامبر ج پیوسته این دعا را تکرار میکردند تا آن که خداوند این آیه را فرو فرستاد: ﴿ لَيۡسَ لَكَ مِنَ ٱلۡأَمۡرِ شَيۡءٌ أَوۡ يَتُوبَ عَلَيۡهِمۡ أَوۡ يُعَذِّبَهُمۡ فَإِنَّهُمۡ ظَٰلِمُونَ١٢٨ ﴾[آل عمران: ۱۲۸]. «چیزی از کار (بندگان جز اجرای فرمان یزدان) در دست تو نیست (بلکه همهی امور در دست خدا است. این او است که) یا توبهی آنان را میپذیرد (و دلهایشان را با آب ایمان میشوید) یا ایشان را (با کشتن و خوار داشتن در دنیا و عذاب آخرت) شکنجه میدهد؛ چرا که آنان ستمگرند».
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: «قنوت»: در شرع مقدّس اسلام، واژهی «قنوت» دارای چندین معنا است:
دعایی که در رکعت سوم نماز وتر و در هنگام مصیبت در نماز صبح، خوانده میشود.
پیروی و اطاعت کردن.
خضوع و خشوع و تواضع و فروتنی.
سکوت و خاموشی گزیدن.
قیام (ایستادن)
قرائت.
ذکر خدا در حال قیام همراه با خشوع و خضوع.
و در اینجا، بحث از معنای اول است؛ یعنی دعایی که در رکعت سوم نماز وتر و در هنگام مصیبت، در نماز صبح خوانده میشود.
«ولید بن ولید»: وی برادر خالد بن ولید س است که در روز جنگ بدر، به اسارت مسلمانان درآمد؛ و چون فدیهی او را پرداختند، اسلام آورد. بدو گفتند: چرا پیش از پرداخت فدیه، مسلمان نشدی؟ او در پاسخ گفت: دوست نداشتم که کسی چنین فکر کند که من از ترس، مسلمان شدهام. وی بعدها در مکهی مکرمه زندانی شد و با دعای پیامبر ج از دست دشمنان و بدخواهان مکه، نجات پیدا کرد و به پیامبر ج پیوست.
«سلمة بن هشام»: وی برادر ابوجهل بود که به خدا و پیامبر ج ایمان آورده بود و در این راه، شکنجه و آزار دید و از هجرت به سوی مدینه، منع گردید.
«عیاش بن ابی ربیعة»: وی برادر مادری ابوجهل است که به خدا و پیامبر گرامی اسلام ج ایمان آورد و ابوجهل نیز او را در مکهی مکرمه زندانی نمود؛ از این رو، پیامبر ج برای آزادی و رهایی این سه نفر، قنوت خواندند و دعا نمودند.
«اشدد وطأتک»: وطأۀ: شدّت اعتماد به کسی است؛ و در اینجا به معنای «غضب و قهر» است.
«سنین»: قحطی و خشکسالی.
«احیاء»: جمع «حی»: به معنای قبیله.
«لیس لك من الامر شیء»: رفع یک اشکال: این آیه، که هرگونه اختیاری را از پیامبر ج دربارهی عفو و بخشش یا مجازات مخالفان سلب میکند، هیچگونه منافاتی با موثّر بودن دعای پیامبر ج و عفو و گذشت او و شفاعت و مانند آن - که از دیگر آیات قرآن استفاده میشود - ندارد؛ زیرا منظور از آیهی «لیس لك من الامر شیء» این است که پیامبر ج به طور مستقل، هیچ کاری را نمیتواند انجام دهد؛ ولی به فرمان خدا و به اجازهی او، میتواند ببخشد و هم در جای خود، مجازات کند و هم عوامل پیروزی را فراهم سازد و حتّی به اجازهی پروردگار و اذن او میتواند همچون عیسی مسیح÷، مردگان را زنده کند.
کسانی که خواستهاند با آیهی «لیس لك من الامر شیء»، توانایی پیامبر ج را بر این امر انکار کنند، در حقیقت دیگر آیات قرآن را فراموش کردهاند. قرآن کریم در سورهی نساء آیه ۶۴ میگوید: ﴿...وَلَوۡ أَنَّهُمۡ إِذ ظَّلَمُوٓاْ أَنفُسَهُمۡ جَآءُوكَ فَٱسۡتَغۡفَرُواْ ٱللَّهَ وَٱسۡتَغۡفَرَ لَهُمُ ٱلرَّسُولُ لَوَجَدُواْ ٱللَّهَ تَوَّابٗا رَّحِيمٗا ﴾[النساء: ۶۴]. «و اگر آنان بدان هنگام که به خود ستم میکردند، به نزد تو میآمدند و از خدا طلب آمرزش مینمودند و پیامبر ج هم برای آنان، درخواست بخشش میکرد، بیگمان خدا را بس توبهپذیر و مهربان مییافتند».
بر اساس این آیه، استغفار رسول خدا ج، یکی از عوامل بخشش گناه شمرده شده است. از این رو، دانسته میشود که پیامبر ج به طور مستقل، هیچ کاری را نمیتواند انجام دهد، ولی به فرمان خدا و به اجازهی او، میتواند ببخشد و هم در جای خود، مجازات کند و هم عوامل پیروزی را فراهم سازد و حتّی به اجازهی پروردگار و اذن او، مردگان را زنده کند.
«قنوت»: در مورد قنوت، مذهب امام شافعی این است که، قنوت در نماز صبح، بعد از بلند شدن از رکوع دوم، سنّت است؛ و در غیر نماز صبح به هنگام وارد شدن بلا و مصیبت، مانند حملهی دشمن و خشکسالی و شیوع امراض واگیردار و امثال اینها، در تمام نمازهای پنجگانه، سنّت است که بعد از بلند شدن از رکوع آخر، قنوت خوانده شود.
و امام ابوحنیفه و پیروانش، بر این باورند که به جز از نماز وتر، قنوت در دیگر نمازها خوانده نمیشود؛ و علاوه از نماز وتر، قنوت فقط در صورتی خوانده میشود که مسلمانان، به مشکلات و معضلات و چالشها و دغدغههایی مبتلا گردند که در این صورت، پس از رکوع و در حال قومه (قیامِ متصل پس از رکوع)، قنوت خوانده میشود و امام برای کمک و یاری مسلمانان و خواری و زبونی دشمنان و بدخواهان، دعا میکند.
و قنوت نماز وتر، از دیدگاه امام ابوحنیفه، پیش از رکوع خوانده میشود. علقمه س گوید: «عبدالله بن مسعود س و دیگر یاران رسول خدا ج در نماز وتر، قنوت را پیش از رکوع میخواندند». این حدیث را ابن ابی شیبه در «المصنّف» (۳/۳۸۳) روایت کرده است.
و عبدالرحمن بن اسود، از پدرش، از عبدالله بن مسعود س چنین نقل کرده است که هرگاه عبدالله بن مسعود س از قرائت فارغ میشد، الله اکبر میگفت و قنوت میخواند و چون از قنوت فارغ میگشت، الله اکبر میگفت و به رکوع میرفت. این حدیث را ابن ابی شیبه در «المصنف» (۳/۳۸۹) روایت کرده است.
و سنّت است که قنوت وتر قبل از رکوع خوانده شود؛ به دلیل حدیث ابی بن کعب س: «انّ رسول الله ج قنت فی الوتر قبل الرکوع»(ابوداود)؛ «پیامبر ج در نماز وتر، قنوت را قبل از رکوع خواند».
به هر حال؛ پیرامون «قنوت وتر» سه مسألهی اختلافی وجود دارد:
۱- از دیدگاه احناف، قنوت وتر در طول سال، مشروع میباشد. و دیدگاه سفیان ثوری و امام اسحاق، و نظرگاه مشهور امام احمد و دیدگاه امام شافعی - در روایتی - مطابق با دیدگاه احناف است.
و از دیدگاه امام مالک، قنوت وتر، فقط در ماه رمضان واجب است؛ و شافعیها و حنبلیها بر این باورند که قنوت، فقط در نیمهی دوم ماه رمضان مشروع میباشد. (البته این دیدگاه مشهور امام شافعی و دیدگاه غیرمشهور امام احمد است). و برخی از علماء بر این باورند که قنوت وتر فقط در نصف اول ماه رمضان مشروع میباشد.
استدلال شافعیها و دیگران، از حدیث علی بن ابی طالب س است که ترمذی آن را در «سُنن» خویش به طور تعلیق ذکر کرده است؛ آنجا که میگوید: «انّه کان لایقنت الّا فی النصف الاخر من رمضان»؛ «وی فقط در نصف آخر ماه رمضان، قنوت وتر را میخواند».
و حنفیها، از حدیث حسن بن علی س استدلال میکنند که گفت: «علّمنی رسول الله ج کلماتٍ اقولهنّ فی الوتر...». این حدیث، عام است و ذکری از رمضان و غیر آن، نیامده است؛ و همچنین دربارهی عبدالله بن مسعود س آمده است که وی در تمام سال قنوت میخواند.
احناف دربارهی حدیث علی بن ابی طالب س گفتهاند که اجتهاد شخصی وی بوده است؛ یا این که، منظور از «قنوت»، ایستادن طولانی است؛ و مراد از حدیث و روایت وی، این است که علی بن ابی طالب س، در نصف دوم ماه رمضان، بیشتر از سایر روزها، ایستادن در نماز را طولانی میکرد.
۲- از دیدگاه امام ابوحنیفه، امام مالک، سفیان، عبدالله بن مبارک و امام اسحاق، قنوت وتر، قبل از رکوع است؛ ولی امام شافعی و امام احمد بن حنبل بر این باورند که قنوت وتر، بعد از رکوع است. و امام احمد - در روایتی دیگر - قائل به اختیار در قبل و بعد از رکوع میباشد.
دلیل شافعیها و حنبلیها، همان حدیث علی بن ابی طالب س است که در آن آمده است: «انّه کان لایقنت الّا فی النصف الاخر من رمضان وکان یقنت بعد الرکوع»(مصنّف ابن ابی شیبه)؛ «علی بن ابی طالب س فقط در نیمهی دوم رمضان قنوت میخواند و قنوت وی بعد از رکوع بود».
و دلیل احناف و دیگران، حدیث ابی بن کعب س است که ابن ماجه آن را روایت کرده است: «انّ رسول الله ج کان یوتر فیقنت قبل الرکوع»(ابن ماجه و نسایی)؛ «رسول خدا ج وتر میگزاردند و قبل از رکوع، قنوت میخواندند».
و همچنین از حدیث علقمه س که مصنّف ابن ابی شیبه آن را چنین نقل کرده است: «انّ ابن مسعود واصحاب النبیّ ج کانوا یقنتون فی الوتر قبل الرکوع»؛ «ابن مسعود س و دیگر یاران پیامبر ج قنوت وتر را قبل از رکوع میخواندند».
نکته قابل توجه این است که دیدگاه احناف، هم از حدیث مرفوع و هم از تعامل صحابه تأیید میگردد؛ در حالی که دلیل مخالفان آنها، فقط اثری از علی بن ابی طالب س میباشد که در جواب آن میتوان گفت که اجتهاد شخصی ایشان بوده است؛ و منشأ اجتهاد وی، این است که پیامبر ج را در حال خواندن قنوت نازله، پس از رکوع، مشاهده کرد و قنوت وتر را بر آن قیاس کرده است؛ و احناف نیز دربارهی قنوت نازله، قائل به خواندن آن پس از رکوع هستند.
۳- شافعیها در قنوت وتر، دعای «اللهمّ اهدنی فیمن هدیتَ...»را میخوانند و احناف، دعای «اللهمّ انّا نستعینك...»را برای خواندن در قنوت وتر، ترجیح میدهند. البته اختلاف مزبور، فقط دربارهی افضلیت و اَولی و عدم اَولی است و خواندن هریک از این دعاها طبق هردو مذهب جایز میباشد.
احناف دعای «استعانت» را بدین خاطر ترجیح میدهند که به قرآن شبیهتر است. علامه سیوطی در کتاب «الاتقان فی علوم القران» مینویسد: «دعای استعانت در ابتدای دو سورهی «الخلع» و «الحفد» بودهاند که بعدها تلاوت آنها منسوخ شده است».
امام محمد میگوید: «در قنوت، دعای مخصوص وجود ندارد و نمازگزار هر دعایی که خواست، میتواند بخواند؛ البته مشروط بر آن که دعایش مشتمل بر کلام و سخنان مردم نباشد».
۱۲۸۹ - [۲] (مُتَّفق عَلَیهِ)
وَعَن عَاصِم الْأَحول قَالَ: سَأَلْتُ أَنَسَ بْنَ مَالِكٍ عَنِ الْقُنُوتِ فِی الصَّلَاةِ كَانَ قَبْلَ الرُّكُوعِ أَوْ بَعْدَهُ؟ قَالَ: قَبْلَهُ إِنَّمَا قَنَتَ رَسُولَ الـلّٰهِ ج بَعْدُ الرُّكُوعِ شَهْرًا إِنَّهُ كَانَ بَعَثَ أُنَاسًا یُقَالُ لَهُمْ الْقُرَّاءُ سَبْعُونَ رَجُلًا فَأُصِیبُوا فَقَنَتَ رَسُولَ الـلّٰهِ ج بَعْدُ الرُّكُوعِ شَهْرًا یَدْعُو عَلَیْهِمْ [۶۰].
۱۲۸۹- (۲) عاصم احول س گوید: از انس بن مالک س دربارهی قنوت نماز (در نمازهای صبح یا وتر و یا به هنگام وارد شدن بلا و مصیبت) پرسیدم که در کجای نماز خوانده میشود؛ پیش از رفتن به رکوع یا پس از آن؟ وی در پاسخ گفت: قبل از رفتن به رکوع خوانده میشود؛ و جز این نیست که پیامبر ج فقط یک ماه قنوت را پس از بلند شدن از رکوع (آخر) میخواندند؛ و داستان از این قرار است که آن حضرت ج جماعتی را به سوی مشرکان فرستادند که به «قُرّاء» مشهور و معروف بودند؛ (چون بیشتر با خواندن و تعلیم قرآن، سر و کار داشتند؛) و تعداد آنها هفتاد نفر بود؛ مشرکان و چندگانه پرستان، تمام آنها را به قتل رسانیدند. (و هرگز پیامبر ج را ندیده بودم که برای هیچ چیزی به اندازهی شهادت این قرّاء غمگین شده باشند؛ از این رو،) به مدّت یک ماه (در نماز صبح)، قنوت را پس از رکوع میخواندند و بر ضدّ مشرکان و بدخواهان دعا میکردند.
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: این حدیث در بخاری و مسلم، به چند روایت آمده است:
۱- انس بن مالک س گوید: «قنت النبیّ ج شهراً یدعوا علی رِعلٍ وذکوان»؛ «پیامبر ج مدت یک ماه قنوت خواند و علیه دو قبیلهی «رِعل» و «ذکوان» دعا میکرد (چون این دو طایفه، چند نفر از قاریان را که پیامبر ج برای تعلیم آنان فرستاده بود، ناجوانمردانه به قتل رسانیدند)».
۲- عاصم س گوید: «سألتُ انساً عن القنوت. قال: قبل الرکوع. فقلتُ: انّ فلانآً یزعم انّك قلتَ: بعد الرکوع. فقال: کذب. ثم حدّثنا عن النبیّ ج انّه قنت شهراً بعد الرکوع یدعوا علی اََحیاء من بنی سُلیم. قال: بعث اربعین او سبعین (یشك فیه) من القُرّاء الی اُناس من الـمشرکین؛ فعرض لـهم هؤلاء فقتلوهم؛ وکان بینهم وبین النبیّ ج عهدٌ؛ فما رأیته وجد علی احد ما وجد علیهم».
«از انس بن مالک س دربارهی قنوت پرسیدم (که در کجای نماز خوانده میشود)؟ گفت: قبل از رفتن به رکوع خوانده میشود. گفتم: فلان کس میگوید: شما گفتهاید که قنوت همیشه بعد از بلند شدن از رکوع خوانده میشود! گفت: فلان کس اشتباه گفته است. آنگاه حدیثی از پیامبر ج روایت کرد که پیامبر ج (فقط) یک ماه قنوت را بعد از بلند شدن از رکوع (آخر) میخواند و در آن بر ضد چند قبیلهای از «بنی سُلیم» دعا میکرد.
انس س گفت: پیامبر ج چهل نفر یا هفتاد نفر (در تعداد دقیق شک داشت) از قاریان قرآن را (به منظور دعوت به اسلام) به نزد جماعتی از مشرکان فرستاد، در حالی که بین پیامبر ج و آنان، پیمان صلح امضا شدهای وجود داشت؛ این مشرکان و چندگانهپرستان، به قاریان قرآن (که هیچ قصد و آمادگی جنگ را نداشتند) حمله کردند و تمام آنان را کشتند. انس بن مالک س گوید: هیچگاه ندیده بودم که پیامبر ج برای کشته شدن کسی مانند کشته شدن این قاریان ناراحت و غمگین باشد».
(خلاصه، معنا و مفهوم حدیث این است که عاصم ج به انس س گفت: فلانی گفت که شما گفتهاید که قنوت همیشه بعد از بلند شدن از رکوع خوانده میشود. انس بن مالک س گفت: اشتباه کرده است؛ من نگفتهام همیشه؛ بلکه گفتهام: پیامبر ج فقط برای مدّت یک ماه بعد از رکوع قنوت میخواند).
۳- انس بن مالک س گوید: «بعث النبیّ ج سرّیة یُقال لهم القُرّاء؛ فاُصیبوا. فما رأیتُ النبیّ ج وجد علی شیء ما وجد علیهم؛ فقنت شهراً فی صلاة الفجر ویقول: انّ عُصَیَّة عَصوا الله ورسوله».
«پیامبر ج جماعتی را به سوی مشرکان فرستاد که به قرّاء معروف و مشهور بودند؛ (چون بیشتر با خواندن و تعلیم قرآن، سر و کار داشتند.) مشرکان تمام آنها را به قتل رسانیدند. هرگز پیامبر ج را ندیده بودم که برای هیچ چیزی به اندازهی شهادت این قرّاء غمگین شده باشد و به مدت یک ماه در نماز صبح قنوت را میخواند و علیه مشرکان دعا میکرد و میگفت: «همانا قبیلهی «عصیۀ» بیامری خدا و رسول خدا را کردند».
«انّه کان بعث اُناساً یقال لهم القرّاء سبعون رجلاً»: در ماه صفر، سال چهارم هجری، ماجرای غمانگیز «رجیع» روی داد. ماجرای غمانگیز دیگری نیز با شدّت بیشتر و هولناکی افزون بر آن، به وقوع پیوست.
سَریهی بِئر مَعونۀ.
در همین ماه صفر که ماجرای غم انگیز رجیع روی داد، ماجرای غم انگیز دیگری نیز با شدّت بیشتر و هولناکی افزون بر آن، به وقوع پیوست. این فاجعهی جانگداز را واقعهی بئر معونه نام نهادند که خلاصهی اهمّ وقایع آن به این شرح است:
ابوبَراء عامر بن مالک - که او را «مُلاعب الأسِنَّة» (بازیگر با نیزهها) لقب داده بودند - در مدینه به نزد رسول خدا ج آمد. آن حضرت وی را به اسلام دعوت فرمودند. نه اسلام آورد و نه اظهار بیزاری از اسلام کرد. آنگاه گفت: ای رسول خدا، ای کاش یارانت را به سوی اهل نجد میفرستادی تا آنان را به دین تو فراخوانند؛ من امیدواری بسیار دارم که آنان دعوت یاران تو را اجابت کنند!؟ پیامبر اکرم ج فرمودند:
«انّی اَخافُ عَلیهِم اهلَ نَجْد»، «من از اهل نجد بر سر یارانم میترسم»!.
ابوبَراء گفت: من آنان را امان میدهم! حضرت رسول اکرم ج چهل تن از مسلمانان را به روایت ابن اسحاق، و به روایت صحیح بخاری که همین روایت نیز صحیح است، هفتاد تن از مسلمانان را همراه او به سوی نجد فرستادند و منذر بن عمرو را که یکی از مردان بنی ساعده بود، و او را «المُعْنِقُ لِیَموتَ» (شیفته و چشم براه مرگ) لقب داده بودند، به فرماندهی آنان گماشتند. این گروه، از نیکانِ مسلمانان و نخبگان و سروران آنان و از معلّمان قرآن بودند؛ روزها به هیزم کنی مشغول میشدند، و هیزم هایشان را میفروختند و با بهای آن برای اصحاب صُفّه قوت و غذا تهیه میکردند، و شبها را به درس قرآن و نماز گزاردن میپرداختند. رفتند تا به بئر معونه - قطعه زمینی میان محلّ سکونت بنی عمر و حرّهی بنی سُلَیم - رسیدند. در آنجا فرود آمدند، آنگاه، حرام بن مِلحان برادر اُمّ سُلَیم را با نامهای از رسول خدا ج به سوی دشمن خدا عامر بن طفیل فرستادند. وی نامه را نگشود و نخواند، و مردی را دستور داد تا با زوبین از پشت سر به وی ضربت بزند. وقتی که زوبین را در پیکر او فرو بُرد و حرام خون را دید، گفت: (اَلله اكبر! فُزتُ ورَبِّ الكَعبَة!.
دشمن خدا، آنگاه، بیدرنگ بنی عامر را برای کارزار با دیگر فرستادگان رسول خدا ج فراخواند. آنان به خاطر امانی که ابوبراء داده بودند، به او پاسخ مثبت ندادند. وی نیز، بنی سُلَیم را برای جنگیدن با آنان فراخواند. عُصَیه و رِعل و ذکوان ندای وی را اجابت کردند و همراه وی آمدند و یاران رسول خدا ج را محاصره کردند. آنان نیز، به کارزار پرداختند، تا همگی کشته شدند، بجز کعب بن یزید بن نجّار، که وی را با بدن مجروح در میان کشتگان یافتند، و زنده ماند، تا در جنگ خندق شرکت کرد و کشته شد.
عمرو بن اُمیهی ضَمُری و منذر بن عُقبۀ بن عامر، با گروهی از مسلمانان در صحرا گشت میزدند که دیدند پرندگان بر بالای آن موضعی که کشتار روی داده بود، میچرخند. مُنْذر فرود آمد و با مشرکان کارزار کرد تا خود و یارانش کشته شدند. عمرو بن اُمیة ضَمُری را به اسارت گرفتند؛ و چون باز گفت که وی از مضر است، عامر موهای پیشانی وی رابرید، و او را بابت نذری که مادرش کرده بود، آزاد کرد.
عمرو بن اُمیهی ضَمُری به سوی پیامبر اکرم ج بازگشت و اخبار آن مصیبت کمرشکن را مبنی بر کشته شدن هفتاد تن از بهترین مردان مسلمان برای آن حضرت باز گفت. این مصیبت بزرگ یادآور مصائب جنگ اُحُد بود؛ با این تفاوت که آنان در معرکهی نبرد و در میدان کشته شده بودند، امّا اینان قربانی یک نیرنگ پلید شده بودند.
در راه مدینه، عمرو بن اُمیه به موضعی به نام قَرقَرة واقع در صدر وادی قنات، زیر سایهی درختی بار انداخت. دو تن از مردان بنی کلاب نیز در کنار او اُطراق کردند. وقتی به خواب رفتند، عمرو آن دو را سر برید، و فکر میکرد که به این ترتیب انتقام خون همراهانش را گرفته است؛ امّا، بعداً دریافت که آن دو امان نامهای از رسول خدا ج داشتهاند، و او نمیدانسته است. وقتی به مدینه وارد شد، به رسول خدا ج بازگفت که چه کرده است. آن حضرت فرمودند:
«لقَد قَتلتَ قتیلَینِ لأدِیَنَّهُما». «تو دو تن را کشتهای که من باید خونبهای آن دو را بپردازم»!.
پیامبر اکرم ج به گردآوری خونبهای آن دو مرد کلابی از مسلمانان و هم پیمانان یهودی ایشان پرداختند؛ [۶۱]و همین مسأله زمینه ساز غزوهی بنی نضیر گردید.
نبی اکرم ج به خاطر این رویداد تأسُّف بار، و نیز به خاطر حادثهی جانگداز رَجیع که در مدّت چند روز پیاپی رخ داده بود، بسیار ناراحت شدند [۶۲]، و اندوه و نگرانی بر وجود مبارک ایشان غلبه یافت [۶۳]؛ تا آنجا که اقوام و طوایفی را که به ایشان نیرنگ زده بودند و اصحاب ایشان را کشته بودند، نفرین کردند.
در صحیح بخاری آمده است که انس گفت: نبی اکرم ج سی روز بامدادان، قاتلان اصحابشان را در بئر معونه نفرین میکردند، و در نماز صبح رَعَل و ذَکوان و لَحیان و عُصَیه را نفرین میکردند، و میفرمودند:
«عُصَیَّةُ عَصَتِ اللهَ ورَسُولَه»؛ «طایفهی عُصَیه معصیت خدا و رسول را کردند»!.
خداوند متعال، در این ارتباط، عباراتی از قرآن کریم را بر پیامبر اکرم ج نازل گردانید که ما آن را فرا گرفتیم و میخواندیم، و بعدها منسوخ شد: «بَلِّغُوا عَنّا قَومَنا اَنّا لَقِیناربَّنا فَرضِیَ عَنّا ورَضینا عَنه» از جانب ما به قوم و قبیلهی ما بگویید که ما با خدای خودمان ملاقات کردیم، و خدا از ما راضی شده و ما نیز از او راضی شده ایم! پس از آن، رسول خدا ج آن قنوت را ترک کردند [۶۴].
در حدیث عاصم احول س (حدیث شماره ۱۲۸۹) به دو مسأله اشاره شده است:
۱- پیامبر ج این قنوت را پیش از رکوع خوانده است.
و از دیدگاه امام ابوحنیفه، امام مالک، سفیان، عبدالله بن مبارک و امام اسحاق، قنوت قبل از رکوع است. و امام شافعی و امام احمد بن حنبل، بر این باور است که قنوت بعد از رکوع است. و امام احمد در قولی دیگر، قائل به اختیار در قبل و بعد از رکوع میباشد.
دلیل امام شافعی و امام احمد بن حنبل، حدیث علی س است که در آن آمده است: «انه کان لایقنت الا فی النصف الاخر من رمضان وکان یقنت بعد الرکوع»(مصنف ابن ابی شیبه)؛ «وی فقط در نیمهی دوم ماه رمضان قنوت میخواند و قنوت وی پس از رکوع بود».
و دلیل امام ابوحنیفه و دیگران، حدیث ابی بن کعب س است که ابن ماجه آن را روایت کرده است: «انّ رسول الله ج کان یوتر فیقنت قبل الرکوع»(ابن ماجه، باب «ما جاء فی القنوت قبل الرکوع وبعده»)؛ «رسول خدا ج قنوت وتر را قبل از رکوع میخواند».
و همچنین علقمه س گوید: «انّ ابن مسعود س واصحاب النبیّ ج کانوا یقنتون فی الوتر قبل الرکوع»(مصنّف ابن ابی شیبه): «عبدالله بن مسعود س و دیگر یاران پیامبر ج، قنوت وتر را قبل از رکوع میخواندند».
و نکتهی قابل ملاحظه، این است که دیدگاه احناف، هم از حدیث مرفوع و هم از تعامل صحابه تأیید میگردد؛ در حالی که دلیل مخالفان، فقط اثری از علی بن ابی طالب س میباشد که در جواب آن میتوان گفت که اجتهاد شخصی ایشان بوده است؛ و منشأ اجتهاد وی، این است که پیامبر ج را در حال خواندن قنوت نازله - پس از رکوع - مشاهده کرده است و قنوت وتر را بر آن قیاس نموده است؛ و احناف نیز دربارهی قنوت نازله، قائل به خواندن آن پس از رکوع هستند.
۲- پیامبر ج، خواندن همیشگی قنوت، در نماز صبح را بر خود لازم نگرفته بودند.
آیا قنوت در نماز صبح، سنّت است یا بدعت؟
اگر خواندن قنوت به خاطر حادثه یا بلایی باشد، که برای خود نمازگزار یا برای مسلمانان اتفاق افتاده باشد، در آن صورت علماء و صاحبنظران فقهی، بر مشروعیت آن، اتفاقنظر دارند؛ اما اگر برای رفع بلا نیست، در مورد آن اختلافنظر دارند:
امام مالک، امام شافعی، ابن ابی لیلی، حسن بن صالح، ابواسحاق غزاری، ابوبکر بن محمد، حکم بن عتبه، حمّاد، اهل حجاز، اوزاعی و اکثر اهل شام قائل به آن هستند. امام نووی در کتاب «المجموع» گوید: اکثر علمای سَلَف و کسانی که بعد از آنها آمدهاند، قائل به این هستند که قنوت در نماز صبح سنّت است در تمام ایام. این دسته از علماء، استدلال کردهاند به خبری که امام احمد از انس بن مالک س روایت میکند که گفت: «رسول خدا ج همیشه قنوت را در نماز صبح میخواند تا از دنیا رحلت فرمود».
عمر بن خطاب س در حضور صحابه و غیر آنها قنوت را در نماز صبح میخواند. هیثمی دربارهی حدیث انس س گوید: راویان آن، موثقاند.
امام نووی دربارهی انس بن مالک س گوید: گروهی از حافظان حدیث، آن را روایت کردهاند و گفتهاند: صحیح است. و حافظ بلخی و حاکم بیهقی آن را به عنوان صحیح معین کردهاند. و دارقطنی نیز از چند طریق با اسانید صحیح، آن را روایت کرده است.
و عبدالله بن عباس س، عبدالله بن عمر س، عبدالله بن مسعود س، ابودرداء س، سفیان ثوری، عبدالله بن مبارک، ابواسحاق، یاران و پیروان ابواسحاق، امام احمد و امام ابوحنیفه، قائل به عدم مشروعیت آن هستند، مگر در هنگام نزول بلا؛ و استناد کردهاند به روایتی که مسلم از ابوهریره س نقل میکند که: پیامبر ج در یک ماه، قنوت خواند و در آن، بر قبیلهای از قبائل عرب، نفرین کرد و دیگر آن را نخواند.
و به روایتی که ابوسعید خدری س از ابوهریره س روایت میکند که پیامبر ج در نماز صبح قنوت را نمیخواند، مگر این که برای قومی دعا یا نفرین میکرد.
و چون حدیث انس بن مالک س که گروه اول بدان استناد کردهاند، حدیث صحیحی است، آن را چنین تأویل کردهاند که منظور از قنوت، طول دادن به قیام در نماز است؛ زیرا آن را هم قنوت میگویند.
و همچنین قنوت عمر بن خطاب س را تأویل کردهاند و گفتهاند که قنوت خواندن وی، به هنگام مصائب و مشکلات بوده است. [۵۹]- بخاری ۱۱/۱۹۳ ح ۶۳۹۳؛ مسلم ۱/۴۶۶ ح (۲۹۴-۶۷۵)؛ ابوداود ۲/۱۴۲ ح ۱۴۴۲؛ نسایی ۲/۲۰۱ ح ۱۰۷۴؛ ابن ماجه ۱/۳۹۴ ح ۱۲۴۴؛ دارمی ۱/۴۵۳ ح ۱۵۹۵؛ و مسند احمد ۲/۲۵۵. [۶۰]- بخاری ۲/۴۸۹ ح ۱۹۰۲؛ مسلم ۱/۴۶۸ ح (۳۰۱-۶۷۷)؛ ابوداود ۲/۱۴۳ ح ۱۴۴۴؛ و مسند احمد ۳/۱۶۷. [۶۱]- نک: سیرة ابن هشام، ج ۲، ص ۱۸۳-۱۸۸؛ زاد المعاد، ج ۲، ص ۱۰۹-۱۱۰؛ صحیح البخاری، ج ۲؛ ص ۵۸۴، ۵۸۶. [۶۲]- ابن سعد آورده است که خبر اصحاب رجیع و خبر اصحاب بئر معونه هردو در یک شب به نبی اکرم جرسید: ج ۲، ص ۵۳. [۶۳]- ابن سعد از انس روایت کرده است: ندیدم رسول خدا ج آن اندازه که برای اصحاب بئر معونه اندوهگین شدند، برای اصحاب اُحُد اندوهگین شده باشند! (طبقات، ج ۲، ص ۵۴). [۶۴]- صحیح البخاری، ج ۲، ص ۵۸۶-۵۸۸.
۱۲۹۰ - [۳] (حسن)
عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: قَنَتَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج شَهْرًا مُتَتَابِعًا فِی الظّهْر وَالْعصر وَالْمغْرب وَالْعشَاء وَصَلَاة الصُّبْح إِذا قَالَ: «سَمِعَ اللهُ لِمَنْ حَمِدَهُ» مِنَ الرَّكْعَةِ الْآخِرَة یَدْعُو عَلَى أَحْیَاءٍ مَنْ بَنِی سُلَیْمٍ: عَلَى رِعْلٍ وَذَكْوَانَ وَعُصَیَّةَ وَیُؤَمِّنُ مَنْ خَلْفَهُ. رَوَاهُ أَبُو دَاوُد [۶۵].
۱۲۹۰- (۳) عبدالله بن عباس س گوید: رسول خدا ج یک ماه پیاپی، پس از نمازهای پنجگانهی ظهر، عصر، مغرب، عشاء و صبح، بعد از گفتن «سمع الله لـمن حمده» در رکعت آخر نماز، قنوت میخواندند؛ اینطور که در آن، بر ضدّ چند قبیله از «بنی سُلَیم» از جمله: «رِعل»، «ذکوان» و «عُصیۀ» دعا میکردند و کسانی که در پشت سر پیامبر ج بودند، آمین میگفتند.
[این حدیث را ابوداود روایت کرده است].
شرح: قنوت در نماز، سه صورت دارد که عبارتند از:
قنوت در نماز وتر.
قنوت در نماز صبح در تمام ایام سال.
قنوت نازله (به هنگام وارد آمدن بلا و مصیبت).
بحث قنوت در نماز وتر، پیشتر گذشت.
«قنوت در نماز صبح»: ائمه و پیشوایان دینی، دربارهی «قنوت صبح»، اختلافنظر دارند؛ امام مالک و امام شافعی بر این باورند که خواندن قنوت در رکعت دوم نماز صبح بعد از رکوع در طول سال مشروع است؛ با این تفاوت که خواندن قنوت در رکعت دوم نماز صبح بعد از رکوع، از دیدگاه امام مالک، مستحب و از نظرگاه امام شافعی، سنّت (مؤکده) میباشد.
امام ابوحنیفه و امام احمد بن حنبل، میگویند: در حالتهای عادی، خواندن قنوت در نماز صبح، سنّت نیست و فقط به هنگام تهاجم به کشوری اسلامی یا به وقت بلا و مصیبت، خواندن «قنوت نازله» در نماز صبح، سنّت میباشد.
شافعیها و دیگران به حدیث براء بن عازب س استناد میکنند که میگوید: «انّ النبیّ ج کان یقنت فی صلاة الصبح والـمغرب» (ترمذی)؛ «پیامبر ج در نمازهای صبح و مغرب قنوت میخواند». گویا ایشان فقط در نمازهای صبح بر این حدیث عمل میکنند و در نماز مغرب، حکم آن را منسوخ میدانند؛ و یا این که حدیث از دیدگاه آنان، همانند نظریهی احناف، دربارهی قنوت نازله میباشد.
و همچنین از حدیث انس بن مالک س استدلال میکنند که گفت: «ما زال رسول الله ج یقنت فی الفجر حتی فارق الدنیا»(سنن دارقطنی)؛ «رسول خدا ج تا زمانی که رحلت فرمودند، در نماز صبح، قنوت میخواندند».
دیگر دلیل شافعیها و مالکیها، حدیث ابوهریره س است که در صحیح بخاری آمده است؛ آنجا که ابوهریره س میگوید: «لَأنا اقربکم صلاة برسول الله ج؛ فکان ابوهریرة یقنت فی الرکعة الاخیرة من صلاة الصبح»(بخاری)؛ «من نزدیکـرین شما از لحاظ شباهت به نماز رسول خدا ج هستم؛ و ابوهریره در رکعت آخر نماز صبح، قنوت میخواند».
و صریحترین حدیثی که شافعیها بدان استدلال میکنند، حدیث ابن ابی فدیک است که از طریق «عبدالله بن سعید مقبری، از پدرش، از ابوهریره س» روایت شده است که گفت: «کان النبیّ ج اذا رفع رأسه من الرکوع من صلاة الصبح فی الرکعة الثانیة، رفع یدیه، فیدعوا بهذا الدعا: اللهم اهدنی فیمن هدیتَ...»؛ «رسول خدا ج هرگاه سر از رکوع رکعت دوم نماز صبح برمیداشتند، دستان خویش را بلند میکردند و این دعا را میخواندند: «اللهم اهدنی فیمن هدیتَ...».
و استدلال حنفیها و حنبلیها، از حدیث عبدالله بن مسعود س است که فرمود: «لم یقنت النبیّ ج الَا شهراً؛ لم یقنت قبله ولا بعده»(شرح معانی الاثار، باب القنوت فی صلاة الفجر و غیرها)؛ «پیامبر ج فقط یک ماه قنوت خواند؛ نه قبل از آن و نه بعد از آن، دیگر قنوت نخواند».
این حدیث، از طریق «حماد، از ابراهیم، از علقمه، از عبدالله بن مسعود س» نیز روایت شده است که سند آن، به طور کامل، صحیح و سالم میباشد. و حدیث عبدالله بن مسعود س به وسیلهی حدیث انس نیز تأیید میشود؛ آنجا که میگوید:
«انّما قنت رسول الله ج فی صلاة الصبح شهراً یدعوا علی رعل وذکوان»(مصنّف ابن ابی شیبه)؛ «جز این نیست که رسول خدا ج یک ماه در نماز صبح قنوت خواند و بر قبیلههای رعل و ذکوان نفرین کرد».
و خطیب این حدیث را از طریق «قیس بن ربیع، از عاصم احول» با این الفاظ روایت کرده است: «قلنا لانس: انّ قوماً یزعمون انّ النبیّ ج لـم یزل یقنت فی الفجر. فقال: کذبوا. انّـمـا قنت شهراً واحداً یدعوا علی حَیّ من أحیاء الـمشرکین» (بخاری و مسلم)؛ «عاصم گوید: «به انس س گفتیم: گروهی از مردم چنین میپندارند که رسول خدا ج پیوسته در نماز صبح قنوت میخواند. انس س گفت: آنها اشتباه کردند؛ جز این نیست که پیامبر ج فقط یک ماه را قنوت خواند و بر قبیلههایی از مشرکان، نفرین نثار کرد».
حدیث دیگری که از انس بن مالک س روایت شده است نیز حدیث عبدالله بن مسعود س را تأیید میکند؛ وی میگوید: «انّ النبیّ ج کان لایقنت الّا اذا دعی لقوم او دعی علی قوم»(سند این حدیث، صحیح است که خطیب آن را در کتاب «القنوت» روایت کرده است). «پیامبر ج قنوت نمیخواند مگر زمانی که به ضرر یا سود گروهی دست به دعا میشدند».
دیگر دلیل احناف، حدیث ابومالک اشجعی س است که امام ترمذی آن را روایت کرده است که گفت: «قلتُ لابی: یا ابت! انك قد صلّیتَ خلف رسول الله ج و ابی بکر وعمر وعثمان وعلی هاهنا بالکوفة، نحواً من خمس سنین. فکانوا یقنتون فی الفجر؟ فقال: ای بُنَیَّ مُحَدث»؛ «به پدرم گفتم: ای پدر! تو پشت سر پیامبر ج، ابوبکر س، عمر س، عثمان س و همچنین پشت سر علی س همین جا در کوفه نزدیک پنج سال نماز خواندی؛ آیا آنان در نماز صبح قنوت میخواندند پدرم جواب داد: ای پسرم! این کار، بدعت است».
از این رو محال است که پیامبر ج عملی را تا پایان عمر مبارکش، هر صبح بعد از رکوع انجام داده باشد و با صدای بلند بگوید: «اللهم اهدنی فیمن هدیتَ...» و همواره اصحابش پشت سر او آمین بگویند، ولی این امر برای امّت معلوم نشود تا جایی که نه تنها اکثر امّتش بلکه جمهور اصحاب و یا تمام آنها، آن را ضایع کرده باشند به طوری که بعضی از آنها بگویند: آن، بدعت است، همانطور که ابومالک اشجعی (سعد بن طارق اشجعی) گفته است.
و دلیل شافعیها - که اولین آنها، حدیث انس بن مالک س (انّ النبیّ ج کان یقنت فی صلاة الصبح والـمغرببود - بدینسان توجیه میشود که این حدیث بر قنوت نازله حمل میشود؛ و لفظ «کان» نیز بر استمرار دلالت نمیکند. و خود علامه نووی در «شرح مسلم» در جاهای مختلفی این امر را اظهار داشتهاند.
و حدیث انس بن مالک س که فرمود: «ما زال رسول الله ج یقنت فی الفجر حتی فارق الدنیا»و دیگر احادیثی که در آنها قنوت فجر به پیامبر ج نسبت داده شده است، منظور از «قنوت» طولانی بودن قیام میباشد. چون جابر س میگوید: «قیل للنبیّ ج: ای الصلاة افضل؟ قال: طول القنوت» (ترمذی)؛ در این حدیث به اتفاق جمهور محدثان، منظور از طول قنوت، طول قیام است. بنابراین، مطلب حدیث انس بن مالک س چنین میشود: «ما زال رسول الله ج یطول القیام فی الفجر حتّی فارق الدنیا».
از این رو، منظور از قنوت، طول قیام است نه قنوت معروف نماز صبح.
و حدیث ابوهریره س که صحیح بخاری آن را چنین روایت کرده است: «لَأنا اقربکم صلاة برسول الله ج؛ فکان ابوهریرة یقنت فی الرکعة الاخیرة من صلاة الصبح»؛ این حدیث، موقوف بر ابوهریره س است و مرفوع نیست؛ از این رو، نمیتوان بدان استناد جست.
و حدیث ابن ابی فدیک نیز ضعیف است؛ زیرا عبدالله مقبری در سند آن وجود دارد.
کوتاه سخن این که: دلایل مطرح شدهی شافعیها، یا از نظر سند صحیح نیستند، و یا این که دربارهی قنوت نازله آمدهاند؛ و در برخی از روایات نیز منظور از قنوت، خواندن دعای قنوت نیست، بلکه طول قیام مراد است.
«قنوت نازله»:
از دیدگاه احناف، قنوت نازله فقط در نماز صبح، سنّت است؛ اما شافعیها بر این باورند که در هر پنج نماز فرض، قنوت نازله، سنّت میباشد. دلیل شافعیها، حدیث براء بن عازب س است که گفت: «انّ النبیّ ج کان یقنت فی صلاة الصبح والـمغرب»(ترمذی)؛ «پیامبر ج در نمازهای صبح و مغرب، قنوت میخواند».
دیگر دلیل شافعیها، حدیث ابوهریره س است که در آن ذکری از قنوت در نمازهای ظهر و عشاء و صبح آمده است؛ و این حدیث چنین است: ابوهریره س گوید: «والله لاقربنّ بکم صلاة رسول الله ج. قال: فکان ابوهریره یقنت فی الرکعة الاخرة من صلاة الظهر وصلاة العشاء الاخرة وصلاة الصبح، فیدعوا للمؤمنین ویلعن الکافرین»(ابوداود، باب القنوت فی الصلوات)؛ «به خدا سوگند! من نزدیکترین شما به نماز رسول خدا ج هستم. راوی گوید: ابوهریره در رکعت آخر نمازهای ظهر، عشاء و صبح قنوت خواند و برای مؤمنان دعا کرد و کافران را نفرین نمود». و از آن جایی که در روایت براء بن عازب س قنوت در نماز مغرب ذکر شد، بنابراین، در مجموع این دو روایت، قنوت نازله در همهی نمازها ذکر گردید.
و حدیث عبدالله بن عباس س نیز دلیلی برای امام شافعی است؛ آنجا که میگوید: «قنت رسول الله ج شهراً متتابعاً فی الظهر والعصر والـمغرب والعشاء وصلاة الصبح دبر کلّ صلاة، اذا قال: سمع الله لـمن حمده من الرکعة الاخرة یدعوا علی اَحیاء من بنی سلیم علی رعل وذکوان وعُصیّة ویؤمّن من خلفه»(ابوداود)؛ «رسول خدا ج یك ماه پیاپی در نمازهای ظهر، عصر، مغرب، عشاء وصبح، قنوت خواند؛ این طور که هرگاه «سمع الله لـمن حمده» را میگفت، در رکعت آخر، بر قبائلی از بنی سلیم از جمله قبیلههای رعل، ذکوان وعُصیّه دعای بد میکرد وکسانی که در پشت سر ایشان بودند، بر دعای آن حضرت ج آمین میگفتند».
و حنفیها، میگویند: بیشتر احادیث این موضوع، بر خواندن قنوت نازله فقط در نماز صبح دلالت میکنند؛ از این رو، سنّت بودن آن ثابت است؛ و احادیث و روایاتی که به این معنا آمدهاند، تمامی آنها برای ثبوت جواز هستند که احناف نیز منکر آن نیستند.
۱۲۹۱ - [۴] (صَحِیح)
وَعَنْ أَنَسٍ: أَنَّ النَّبِیَّ ج قَنَتَ شَهْرًا ثُمَّ تَرَكَهُ. رَوَاهُ أَبُو دَاوُد وَالنَّسَائِیّ [۶۶].
۱۲۹۱- (۴) انس بن مالک س گوید: رسول خدا ج مدّت یک ماه قنوت خواندند (و بر ضدّ دو قبیلهی «رِعل» و «ذکوان» دعا کردند؛ چون این دو طایفه، چند نفر از قاریان را که پیامبر ج برای تعلیم آنان فرستاده بودند، ناجوانمردانه به قتل رسانیدند؛) و آنگاه (پس از نزول آیهی «لیس لك من الامر شیء...»آن را ترک نمودند.
[این حدیث را ابوداود و نسایی روایت کردهاند].
۱۲۹۲ - [۵] (صَحِیح)
وَعَن أبی مَالك الْأَشْجَعِیّ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی: یَا أَبَتِ إِنَّكَ قَدْ صلیت خَلْفَ رَسُولِ الـلّٰهِ ج وَأَبِی بكر وَعمر وَعُثْمَان وَعلی هَهُنَا بِالْكُوفَةِ نَحْوًا مِنْ خَمْسِ سِنِینَ أَكَانُوا یَقْنُتُونَ؟ قَالَ: «أَیْ بُنَیَّ مُحْدَثٌ». رَوَاهُ التِّرْمِذِیُّ وَالنَّسَائِیُّ وَابْن مَاجَه [۶۷].
۱۲۹۲- (۵) ابومالک اشجعی (سعد بن طارق بن اشیم) س گوید: به پدرم گفتم: ای پدر! تو پشت سر پیامبر ج، ابوبکر س، عمر س، عثمان س و همچنین پشت سر علی بن ابی طالب س همین جا در کوفه، نزدیک پنج سال نماز خواندی؛ آیا آنان (در نماز صبح) قنوت میخواندند؟ (پدرم) در پاسخ گفت: پسرم! (خواندن همیشگی قنوت در نماز صبح،) بدعت است.
[این حدیث را ترمذی، نسایی و ابن ماجه روایت کردهاند].
شرح: از این حدیث معلوم میشود که محال است پیامبر ج عملی را تا پایان عمر مبارک خویش، هر صبح بعد از رکوع انجام داده باشند و با صدای بلند بگویند: «اللهم اهدنی فیمن هدیتَ...» و همواره اصحابش پشت سر او آمین بگویند، ولی این امر برای امّت معلوم نشود تا جایی که نه تنها اکثر امّتش، بلکه جمهور اصحاب و یا تمام آنها، آن را ضایع کرده باشند؛ به طوری که بعضی از آنها بگویند: آن، بدعت است؛ همانطور که سعد بن طارق اشجعی گفته است.
[۶۵]- بخاری ۲/۴۹۰ ح ۱۰۰۳؛ مسلم ۱/۴۶۸ ح (۲۹۹-۶۷۷)؛ و نسایی ۲/۲۰۰ ح ۱۰۷۰. [۶۶]- مسلم ۱/۴۶۹ ح (۳۰۴-۶۷۷)؛ ابوداود ۲/۱۴۳ ح ۱۴۴۵؛ و نسایی ۲/۲۰۳ ح ۱۰۷۹. [۶۷]- ترمذی ۲/۲۵۲ ح ۴۰۲؛ نسایی ۲/۲۰۴ ح ۱۰۸۰؛ و ابن ماجه ۱/۳۹۳ ح ۱۲۴۱.
۱۲۹۳ - [۶] (ضَعِیف)
عَن الْـحسن: أَن عمر بن الْـخطاب جَمَعَ النَّاسَ عَلَى أُبَیِّ بْنِ كَعْبٍ فَكَانَ یُصَلِّی بِهِمْ عِشْرِینَ لَیْلَةً وَلَا یَقْنُتُ بِهِمْ إِلَّا فِی النِّصْفِ الْبَاقِی فَإِذَا كَانَتِ الْعَشْرُ الْأَوَاخِرُ تَخَلَّفَ فَصَلَّى فِی بَیْتِهِ فَكَانُوا یَقُولُونَ: أبق أبی. رَوَاهُ أَبُو دَاوُد [۶۸].
۱۲۹۳- (۶) حسن (بصری)/گوید: عمر بن خطاب س مردم را بر امامت ابی بن کعب س گرد آورد؛ او نیز امامت بیست شب (از شبهای رمضان) را برای مردم به عهده گرفت و برای آنها (در نماز وتر) قنوت نمیخواند مگر در نصف آخر رمضان؛ و چون ده شب آخر ماه رمضان فرامیرسید، به مسجد حضور نمییافت و در خانهی خویش نماز میگزارد؛ از این رو، مردم میگفتند: ابی بن کعب س (از ما) فرار کرده است.
[این حدیث را ابوداود روایت کرده است].
شرح: «جمع الناس»: مراد از «الناس»: رجال (مردان) است؛ زیرا در روایتی دیگر آمده است که عمر بن خطاب س زنان را بر امامت «سلیمان بن ابی حیثمه» س گرد آورد.
«و لا یقنت بهم»: یعنی در نماز وتر، بر کافران و بدخواهان نفرین نمیکرد؛ زیرا با سند صحیح یا حسن ثابت شده است که عمر بن خطاب س گفته است: «انّ السنّة اذا انتصف رمضان ان یلعن الکفرة فی الوتر»؛ «سنّت آن است که هرگاه ماه رمضان نصف شد، کافران در نماز وتر، مورد نفرین قرار بگیرند و بر ضدّ آنان دعا بشود».
«یتخلّف»: از آمدن به مسجد خودداری میورزید؛ در مسجد حضور نمییافت.
«اَبق»: گریخت؛ فرار کرد.
۱۲۹۴ - [۷] (صَحِیح)
وَسُئِلَ أَن بْنُ مَالِكٍ عَنِ الْقُنُوتِ. فَقَالَ: قَنَتَ رَسُولَ الـلّٰهِ ج بَعْدُ الرُّكُوعِ وَفِی رِوَایَةٍ: قَبْلَ الرُّكُوعِ وَبَعْدَهُ. رَوَاهُ ابْنُ مَاجَهْ [۶۹].
۱۲۹۴- (۷) و از انس بن مالک س دربارهی قنوت پرسیده شد (که در کجای نماز خوانده میشود؟) وی در پاسخ گفت: رسول خدا ج پس از رکوع، قنوت خواندهاند.
و در روایتی دیگر، چنین آمده است: پیامبر ج پیش از رکوع و پس از آن، قنوت خواندهاند.
[این حدیث را ابن ماجه روایت کرده است].
شرح: «قنت رسول الله ج بعد الرکوع»: این روایت به گونهی دیگر، چنین آمده است: «عن عاصم قال: سألتُ انساً عن القنوت. قال: قبل الرکوع. فقلت انّ فلاناً یزعم انّک قلتَ بعد الرکوع. فقال: کذب. ثم حدّثنا عن النبیّ ج انّه قنت شهراً بعد الرکوع یدعوا علی اَحیاء من بنی سُلیم. قال: بعث اربعین او سبعین (یشکّ فیه) من القرّاء الی اُناس من المشرکین؛ فعرض لهم هؤلاء فقتلوهم؛ وکان بینهم وبین النبیّ ج عهد؛ فما رأیته وجد علی احد ما وجد علیهم»(بخاری و مسلم).
«عاصم س گوید: از انس بن مالک س دربارهی قنوت پرسیدم (که در کجای نماز خوانده میشود؟) گفت: قبل از رفتن به رکوع خوانده میشود. گفتم: فلان کس میگوید: که شما گفتهاید همیشه بعد از بلند شدن از رکوع خوانده میشود. گفت: فلان کس اشتباه گفته است. آنگاه حدیثی از پیامبر ج روایت کرد که آن حضرت ج (فقط) یک ماه قنوت را بعد از بلند شدن از رکوع (آخر) میخواند و در آن بر ضدّ چند قبیلهای از بنی سلیم دعا میکرد. انس س گفت: پیامبر ج چهل نفر یا هفتاد نفر (در تعداد دقیق شک داشت) از قاریان قرآن را (به منظور دعوت به اسلام) به نزد جماعتی از مشرکان فرستاد، در حالی که بین پیامبر ج و آنان، پیمان صلح امضا شدهای وجود داشت؛ این مشرکان به قاریان قرآن (که هیچ قصد و آمادگی جنگی را نداشتند) حمله کردند و تمام آنان را کشتند. انس س گوید: هیچگاه ندیده بودم که پیامبر ج برای کشته شدن کسی مانند کشته شدن این قاریان ناراحت و غمگین باشد».
خلاصه، معنای حدیث این است که عاصم ج به انس بن مالک س گفت: فلانی گفته است که شما گفتهاید که قنوت، همیشه بعد از بلند شدن از رکوع خوانده میشود. انس س گفت: اشتباه کرده است؛ من نگفتهام همیشه؛ بلکه گفتهام: پیامبر ج فقط برای مدّت یک ماه بعد از رکوع قنوت میخواند.
«قبل الرکوع و بعده»: به خاطر جمع بین تمام روایات، عبارت «قبل الرکوع» به «قبل از رکوع در نماز وتر» و عبارت «بعد الرکوع»، به «پس از رکوع در نماز صبح» یا «پس از رکوع در قنوت نازله» ترجمه میگردد.
یعنی پیامبر ج در نماز وتر، قنوت را پیش از رکوع و در نماز صبح و به هنگام وارد آمدن بلا و مصیبت، قنوت را پس از رکوع میخواندند.
[۶۸]- ابوداود ۲/۱۳۶ ح ۱۴۲۹. [۶۹]- ابن ماجه ۱/۳۷۴ ح ۱۱۸۳.
۱۲۹۵ - [۱] (مُتَّفق عَلَیهِ)
عَنْ زَیْدِ بْنِ ثَابِتٍ: «أَنَّ النَّبِیَّ ج اتَّخَذَ حُجْرَةً فِی الْـمَسْجِدِ مِنْ حَصِیرٍ فَصَلَّى فِیهَا لَیَالِیَ حَتَّى اجْتَمَعَ عَلَیْهِ نَاسٌ ثُمَّ فَقَدُوا صَوْتَهُ لَیْلَةً وَظَنُّوا أَنَّهُ قَدْ نَامَ فَجَعَلَ بَعْضُهُمْ یَتَنَحْنَحُ لِیَخْرُجَ إِلَیْهِمْ. فَقَالَ: مَا زَالَ بِكُمُ الَّذِی رَأَیْتُ مِنْ صَنِیعِكُمْ حَتَّى خَشِیتُ أَنْ یُكْتَبَ عَلَیْكُمْ وَلَوْ كُتِبَ عَلَیْكُمْ مَا قُمْتُمْ بِهِ. فَصَلُّوا أَیُّهَا النَّاسُ فِی بُیُوتِكُمْ فَإِنَّ أَفْضَلَ صَلَاةِ الْـمَرْء فِی بَیته إِلَّا الصَّلَاة الْـمَكْتُوبَة» [۷۰].
۱۲۹۵- (۱) زید بن ثابت س گوید: رسول خدا ج (در ماه مبارک رمضان و در مسجد) حجرهای از بوریا ساختند؛ آن حضرت ج چند شبی در آن حجره، نماز گزاردند تا آن که گروهی از مردم، بر ایشان گرد آمدند (و با اقتدا به نماز ایشان، نماز گزاردند؛) آنگاه مردم، شبی آواز پیامبر ج را نشنیدند و گمان بردند که آن حضرت ج به خواب رفتهاند؛ از این رو، برخی از آنها، شروع به اِهمّ کردن و گلو صاف نمودن کردند تا رسول خدا ج متوجه شوند و به سوی ایشان بیرون بیایند؛ آن حضرت ج (از حجره بیرون آمدند و) فرمودند:
«من در این چند شب، متوجه رفتار شما شدم و نماز خواندتان را دیدم و ترسیدم از این که مبادا نماز تراویح بر شما فرض گردد؛ و اگر چنانچه بر شما فرض میشد، در آن صورت از عهدهی ادای آن برنمیآمدید؛ پسای مردم! در خانههایتان نماز بخوانید؛ زیرا بهترین نماز شخص، نمازی است که در خانهاش میگزارد، به جز نمازهای فرض (که باید در مسجد گزارده شوند)».
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: این روایت، بدین طریق نیز روایت شده است:
«عن عایشة ل قالت: کان رسول الله ج یُصلّی من اللیل فی حُجرته وجدار الحجرة قصیرٌ فرأی الناس شخصُ النبیّ ج فقام انُاس یُصلّون بصلاته فاصبحوا فتحدّثوا بذلك، فقام اللیلة الثانیة فقام معه اُناس یصلّون بصلاته، صنعوا ذلك لیلتین او ثلاثاً حتّی اذا کان بعد ذلك، جلس رسول الله ج فلم یخرج فلما اصبح ذکر ذلك الناس فقال: انّی خشیتُ اَن تُکتب علیکم صلاة اللیل»(بخاری ح ۷۲۹)
«عایشه ل گوید: رسول خدا ج نماز شب را در حجرهی خود میخواند و چون دیوارهای حجره، کوتاه بود و آن حضرت ج دیده میشد، برخی از مردم، خارج از خانه به او اقتدا کردند. هنگام صبح، مردم در مورد آن با یکدیگر سخن گفتند. شب دوم و سوم نیز چنین شد. بعد از آن، رسول خدا ج در خانه نشست و برای نماز، بیرون نیامد. صبح روز بعد، مردم علّتش را جویا شدند؟ آن حضرت ج فرمود: «ترسیدم از این که مبادا نماز شب بر شما فرض گردد».
و در روایتی که بخاری و مسلم روایت کردهاند، چنین وارد شده است: عایشه ل گوید: «انّ رسول الله ج خرج ذات لیلة من جوف اللیل فصلّی فی الـمسجد، فصلّی رجالٌ بصلاته، فاصبح الناس فتحدثوا؛ فاجتمع اکثر منهم فصلّوا معه، فاصبح الناس فتحدّثوا؛ فکثر اهل الـمسجد من اللیلة الثالثة فخرج رسول الله ج فصلّوا بصلاته؛ فلمّا کانت اللیلة الرابعة، عجز الـمسجد عن اهله حتّی خرج لصلاة الصبح؛ فلمّا قضی الفجر اقبل علی الناس فتشهّد ثم قال: «امّا بعد! فانّه لم یخف علیّ مکانکم، لکنّی خشیتُ ان تفرض علیکم فتعجزوا عنها»(بخاری و مسلم).
«یک بار رسول خدا ج در وسط شب از منزل بیرون رفت و نماز (تراویح) را در مسجد خواند و عدّهای از مردان هم پشت سرش نماز خواندند؛ فردا صبح، مردم در مورد نماز شب پیامبر ج با هم بحث میکردند و در شب دوم، عدّهی بیشتری جمع شدند و با پیامبر ج نماز خواندند و صبح آن شب نیز مردم دربارهی آن با هم بحث کردند و در شب سوم، مردم بسیاری در مسجد جمع شدند. پیامبر ج به مسجد رفت و مردم پشت سر او نماز خواندند؛ وقتی شب چهارم رسید، مسجد گنجایش کثرت جمعیت را نداشت و پیامبر ج از منزل بیرون نیامد، تا این که برای نماز صبح از منزل بیرون شد؛ همین که نماز صبح را به جای آورد، رو به مردم کرد و بعد از ادای شهادتین، فرمود: «امّا بعد؛ باید به شما بگویم که موقعیت و علاقهی شما (به نماز جماعت تراویح) بر من پوشیده نیست (و میدانم تا چه اندازه به آن علاقمند میباشید) ولی برای این بیرون نیامدم و با شما نماز تراویح نخواندم، چون ترسیدم این علاقهی شما، موجب فرض شدن آن از جانب خداوند بر شما بشود و شما از انجام این فرض، ناتوان و عاجز باشید و به واسطهی ترک آن، گناهکار شوید».
۱۲۹۶ - [۲] (صَحِیحٌ)
وَعَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ س قَالَ: كَانَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج یَرْغَبُ فِی قِیَامِ رَمَضَانَ مِنْ غَیْرِ أَنْ یَأْمُرَهُمْ فِیهِ بِعَزِیمَةٍ فَیَقُولُ: «مَنْ قَامَ رَمَضَانَ إِیمَانًا وَاحْتِسَابًا غُفِرَ لَهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ. فَتُوُفِّیَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج والمر عَلَى ذَلِكَ ثُمَّ كَانَ الْأَمْرُ عَلَى ذَلِكَ فِی خِلَافَةِ أَبِی بَكْرٍ وَصَدْرًا مِنْ خِلَافَةِ عمر على ذَلِك». رَوَاهُ مُسلم [۷۱].
۱۲۹۶- (۲) ابوهریره س گوید: رسول خدا ج برای قیام (نماز تراویح) در ماه مبارک رمضان، تشویق میکردند بدون این که آن را واجب یا حتمی بگردانند؛ و میفرمودند: «کسی که ماه رمضان را از روی ایمان و برای فراچنگ آوردن اجر و پاداش، در عبادت بگذراند، گناهان پیشین او آمرزیده میشوند».
پس رسول خدا ج وفات کردند و چهره در نقاب خاک کشیدند و حال آن که مسأله اینگونه بود.
آنگاه در دوران خلافت ابوبکر صدّیق س و در ابتدای خلافت عمر بن خطّاب س، مسأله اینگونه بود؛ (یعنی در این مدّت، هرکس به طور انفرادی در خانهاش، نماز تراویح میخواند؛ سپس عمر بن خطاب س مردم را جمع نمود و از ابی بن کعب س خواست تا آنان را امامت نماید و اینگونه بود که نماز تراویح با جماعت، استمرار پیدا کرد).
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
«یرغّب»: علاقمند میساخت؛ تشویق و ترغیب مینمود؛ متمایل و راغب میساخت.
«عزیمة»: امر واجب؛ کار حتمی؛ کاری که انجام آن، ضروری باشد؛ در مقابل رخصت.
۱۲۹۷ - [۳] (صَحِیح)
وَعَنْ جَابِرٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «إِذَا قَضَى أَحَدُكُمُ الصَّلَاةَ فِی مَسْجده فلیجعل لبیته نَصِیبا من صلَاته فَإِنَّ اللهَ جَاعِلٌ فِی بَیْتِهِ مِنْ صِلَاتِهِ خیرا». رَوَاهُ مُسلم [۷۲].
۱۲۹۷- (۳) جابر س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «هنگامی که نماز (فرض) یکی از شما در مسجد به پایان رسید، خانهی خویش را هم از نماز، بهرهمند سازد؛ زیرا خداوند، نماز خواندن در خانه را باعث خیر و برکت آن میگرداند».
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
شرح: خواندن نمازهای نفل و سنّت در خانه، مستحب و پسندیده میباشد؛ زیرا باعث خیر و برکت و نزول رحمت و فروفرستادن فرشتگان و فرار شیطان از خانه میگردد؛ و همچنین به سبب دور بودن از نگاه مردم، احتمال ریا نیز کاهش مییابد.
به هر حال، بهتر آن است که سنّتها و نوافل، در خانه خوانده شود؛ زیرا پیامبر ج در حدیثی دیگر میفرمایند: «علیکم بالصلاة فی بیوتکم؛ فانّ خیر صلاة الـمرء فی بیته الّا الصلاة الـمکتوبة»(بخاری، مسلم، ابوداود و نسایی)؛ «در خانههایتان نماز بخوانید؛ چون بهترین نماز شخص، نماز در خانهاش است غیر از نمازهای فرض (که باید در مسجد خوانده شوند)».
امّا اگر احتمال سرگرم شدن به کاری دیگر در منزل وجود داشت، پس سنّتها در مسجد خوانده شوند؛ و از آنجایی که امروزه، تنبلی و کاهلی و بیتوجهی و سهل انگاری بر مردم چیره گشته است، فتوا بر خواندن سنّتها در مسجد میباشد؛ امّا اگر شخصی بر خود اعتماد دارد که در منزل، میتواند سنّتها را به خوبی ادا کند، برای او بهتر و پسندیدهتر آن است که سنّتهای خویش را در خانه بگزارد.
[۷۰]- بخاری ۲/۲۱۴ ح ۷۳۱؛ مسلم ۱/۵۳۹ ح (۲۱۳-۷۸۱)؛ ابوداود ۲/۱۴۵ ح ۱۴۴۷؛ ترمذی ۲/۳۱۲ ح ۴۵۰؛ نسایی ۳/۱۹۷ ح ۱۵۹۹؛ موطأ مالک ۱/۱۳۰ ح ۴، «کتاب صلاة الجماعة»؛ و مسند احمد ۵/۱۸۲. [۷۱]- مسلم ۱/۵۲۳ ح (۱۷۴-۷۵۹). [۷۲]- مسلم ۱/۵۳۹ ح (۲۱۰-۷۷۸)؛ ابن ماجه ۱/۴۳۸ ح ۱۳۷۶؛ و مسند احمد ۳/۱۵.
۱۲۹۸ - [۴] (صَحِیح)
عَنْ أَبِی ذَرٍّ قَالَ: صُمْنَا مَعَ رَسُولِ الـلّٰهِ ج رَمَضَانَ فَلَمْ یَقُمْ بِنَا شَیْئًا مِنَ الشَّهْرِ حَتَّى بَقِیَ سَبْعٌ فَقَامَ بِنَا حَتَّى ذَهَبَ ثُلُثُ اللَّیْلِ فَلَمَّا كَانَتِ السَّادِسَةُ لَمْ یَقُمْ بِنَا فَلَمَّا كَانَتِ الْـخَامِسَةُ قَامَ بِنَا حَتَّى ذهب شطر اللَّیْل فَقلت: یارسول الله لَو نفلتنا قیام هَذِه اللَّیْلَة. قَالَ فَقَالَ: «إِنَّ الرَّجُلَ إِذَا صَلَّى مَعَ الْإِمَامِ حَتَّى ینْصَرف حسب لَهُ قیام اللَّیْلَة». قَالَ: فَلَمَّا كَانَت الرَّابِعَة لم یقم فَلَمَّا كَانَتِ الثَّالِثَةُ جَمَعَ أَهْلَهُ وَنِسَاءَهُ وَالنَّاسَ فَقَامَ بِنَا حَتَّى خَشِینَا أَنْ یَفُوتَنَا الْفَلَاحُ. قَالَ قُلْتُ: وَمَا الْفَلَاحُ؟ قَالَ: السَّحُورُ. ثُمَّ لَمْ یَقُمْ بِنَا بَقِیَّةَ الشَّهْرِ. رَوَاهُ أَبُو دَاوُدَ وَالتِّرْمِذِیُّ وَالنَّسَائِیُّ وَرَوَى ابْنُ مَاجَهْ نَحْوَهُ إِلَّا أَنَّ التِّرْمِذِیَّ لَمْ یَذْكُرْ: ثُمَّ لَمْ یَقُمْ بِنَا بَقِیَّة الشَّهْر [۷۳].
۱۲۹۸- (۴) ابوذر س گوید: همراه با رسول خدا ج (ماه رمضان را) روزه گرفتیم؛ آن حضرت ج در شبی از شبهای ماه رمضان، با ما نماز تراویح نگزاردند؛ (بلکه فقط به گزاردن نمازهای فرض اکتفا میکردند و پس از خواندن نماز عشاء، به حجرهی خویش میرفتند؛) و این روند ادامه داشت تا آن که هفت روز از رمضان باقی ماند؛ پس همراه با ما، به گزاردن نماز تراویح پرداختند تا آن که یک سوم اول شب، سپری شد؛ و چون شب ششم (از آخر ماه رمضان) فرارسید، با ما نماز تراویح نگزاردند؛ و هنگامی که از ماه رمضان، پنج شب باقی مانده بود، با ما تا نصف شب، به گزاردن نماز تراویح و قیام پرداختند.
(ابوذر س در ادامه گوید: خطاب به پیامبر جگفتم: ای رسول خدا ج! کاش با ما امشب بیشتر از این، به قیام و نماز تراویح میپرداختید؛ (یعنی باقیماندهی شب را نیز به قیام مشغول میشدید)! آن حضرت ج فرمودند: «هرگاه مردی همراه با امام، در جماعت، نماز بگزارد و پس از آن به خانهی خویش رهسپار گردد، به راستی برای وی، قیام و عبادت کلّ شب، محاسبه میگردد».
و چون چهار شب از رمضان باقی مانده بود، با ما نماز تراویح نگزاردند تا آن که یک سوم شب سپری شد؛ و هنگامی که سه شب از رمضان باقی مانده بود، خانواده و زنان خود و سایر مردم را جمع کردند و با ما به قیام و نماز تراویح پرداختند و این قدر طولانی نمودند که از آن ترسیدیم که مبادا «فَلاح» را از دست بدهیم.
راوی گوید: خطاب به ابوذر س گفتیم: «فلاح» چیست؟ او در پاسخ گفت: خوراک و نوشیدنی سحر.
(ابوذر س در ادامه گوید:(پس از (شب بیست و هفتم،) در ایام باقیماندهی رمضان (یعنی در شب بیست و هشتم و بیست و نهم) با ما نماز تراویح نگزاردند.
[این حدیث را ابوداود، ترمذی و نسایی روایت کردهاند. و ابن ماجه نیز نظیر این حدیث را (از حیث معنا نه از لحاظ لفظ) روایت کرده است؛ با این تفاوت که ترمذی، عبارت «ثمّ لـم یقم بنا بقیّة الشهر» را روایت نکرده است].
شرح: تعداد رکعتهای نماز تراویح:
نماز تراویح، از مسائل فرعی دینی است، نه مسائل اعتقادی و اصولی؛ متأسفانه گروهی هستند که با آغاز هر رمضان، آشوب و بلوای اختلاف و تفرقه را در مساجد و جاهای دیگر در بین مسلمانان به وجود میآورند و گمان میکنند که بیشتر از هشت رکعت، بدعت است و کسیکه بیشتر از هشت رکعت بخواند، بدعتگزار بوده و مستحق عذاب الهی است؛ چرا که پیامبر ج فرمود: «هر بدعتی، گمراهی است و هر گمراهی، مستحق عذاب دوزخ است».
و در حقیقت، گناه آن نیست که بیشتر از هشت رکعت خوانده شود، بلکه گناه واقعی و اشتباه بزرگ، وقتی است که تعداد رکعتهای نماز تراویح را وسیلهای برای اختلاف و نزاع در بین مسلمانان و ایجاد آشوب و بلوا در مساجد و غیر آن، قرار دهیم.
و به زودی، (در شرح حدیث ۱۳۰۲) نگاهی اجمالی به بحث «تعداد رکعتهای نماز تراویح» خواهیم داشت؛ و در اینجا به ذکر چند نکته بسنده میکنم:
۱- چنان که پیشتر نیز بیان گردید، نماز تراویح، از زمرهی مسائل فرعی دینی است نه از جملهی مسائل اعتقادی و اصولی؛ از این رو اشتباه است که گروهی با آغاز هر رمضان، آشوب و بلوای اختلاف و تفرقه را در مساجد و جاهای دیگر در بین مسلمانان، به وجود بیاورند و گمان کنند که بیشتر از هشت رکعت، بدعت است و کسیکه بیشتر از هشت رکعت بخواند، بدعتگزار است و مستحق عذاب الهی میباشد!.
۲- نماز تراویح، سنّت مؤکّده است (هم برای مردان و هم برای زنان)؛ و در مورد نماز تراویح، زمانی انسان دچار گناه واقعی میشود که تعداد رکعتهای نماز تراویح را وسیلهای برای اختلاف و نزاع در بین مسلمانان و ایجاد آشوب و بلوا در مساجد و غیر آن، قرار دهد.
۳- فقهاء و محدثان و دانشوران و صاحبنظران اسلامی، اتفاقنظر دارند که پیامبر ج نماز تراویح را با صحابه، سه روز یا چهار روز به جماعت خواندند و بعد از آن نخواندند؛ و در مورد عدم استمرار آن فرمودند: «از این بیم داشتم که واجبش بدانید»؛ چون استمرار کاری بدون وقفه، دلیل بر وجوب آن است.
۴- رأی بیشتر فقهاء و صاحب نظران دینی بر آن است که خواندن نماز تراویح به جماعت، بهتر و افضل است؛ از این رو، قول راجح از دیدگاه بیشتر علماء و دانشمندان فقهی، بر آن است که خواندن نماز تراویح به جماعت، بهتر و برتر از خواندن آن به تنهایی است؛ زیرا عمر بن خطاب س فرمان داد که مسلمانان، نماز تراویح را به امامت ابی بن کعب س بخوانند؛ و نیز به دلیل این که رسول خدا ج آن را به جماعت گزاردند.
و در روایتی از امام مالک، امام ابویوسف (شاگر ارشد امام ابوحنیفه) و برخی از علمای شافعی، بر این باورند که بهتر آن است که نماز تراویح، در خانه خوانده شود؛ همانند سایر نمازهای مستحب و سنّت.
۵- بعضی ادّعا میکنند که تعداد رکعتهای نماز ترایح هشت رکعت است و اضافه بر آن بدعت است و انجامدهندهی آن، مستحق عذاب دوزخ است؛ و استدلال میکنند به حدیثی که امام بخاری از ابوسلمة بن عبدالرحمن س روایت کرده است که وی از عایشه ل پرسید: «نماز پیامبر ج در ماه رمضان چگونه بود؟ عایشه ل گفت: در رمضان و غیر آن، بیشتر از یازده رکعت نمیخواند». و این در حالی است که بیشتر علماء و صاحبنظران اسلامی، قائل به بیست رکعت تراویح هستند؛ از جمله امام ابوحنیفه، امام مالک، امام شافعی، امام احمد، ثوری، ابوداود و.. [و به زودی، دلایل و براهین این گروه از علماء را به تفصیل بیان خواهیم نمود].
۶- در ادای نماز تراویح، عجله و شتاب ممنوع است:
در صحیح بخاری و صحیح مسلم از پیامبر خدا ج روایت شده است که میفرماید:
«مَنْ قامَ رمضانَ ایماناً واحتساباً غُفرِلَهُ ما تقدَّم مِنْ ذَنْبِه». «هر کس شبهای رمضان را از روی ایمان و اخلاص به نماز بگذراند، همهی گناهان گذشته اش آمرزیده میشود».
روزهی ماه رمضان از جانب خداند متعال تشریع، و قیام و شب زنده داری شبهای ماه رمضان از جانب پیامبر خدا ج سفارش شده است، و آن حضرت شب زنده داری در ماه رمضان را سبب پاک شدن گناهان و خطاها اِعلان فرموده است؛ ولی باید دانست «قیامِ لیل» و شب زنده داری تنها در صورتی باعث آمرزش گناهان و پاک شدن از پلیدیها میگردد که انسان مسلمان آن را با شروط و ارکان و آداب و حُدودی که دارد به طور کامل انجام دهد. چنانکه میدانیم، با طمأنینه و تأنّی خواندن سورهی فاتحة الکتاب و با طمأنینه انجام دادن رکوعها و سجدهها یکی از ارکان نماز است؛ زیرا، پیامبر ج هنگامی که میدید شخصی نمازش را درست ادا نمینماید، و برای مثال رعایت طمأنینه را در نماز نمینمود، به او فرمود:
«ارْكَعْ حَتّی تَطْمَئِنَّ راكِعاً، واعْتَدِلْ حتّی تَطْمَئِنَّ قائِماً، واسْجُد حتّی تَطْمَئِنَّ ساجداً، وَاجْلِسْ بَینَ السَّجَدَتیِنِ حتّی تَطْمَئِنَّ جالِساً، وهكذا» [۷۴]. «به رکوع برو تا از حرکت باز ایستی، و از رکوع برخیز تا اینکه ایستاده از حرکت آرام گیری، و سجده کن تا اینکه در سجده از حرکت باز ایستی، و در میان دو سجده بنشین تا از حرکت باز مانی، و همین طور...»
در تمامی این ارکان، «طمأنینه» شرط لازم نماز میباشد. دانشمندان و علما در حدّ و حدود این طمأنینهی مشروط و لازم اختلاف نظر دارند؛ بعضی کمترین حدّ آن را به اندازهی یکبار تسبیح گفتن مثلاً «سُبحانَ ربِّی اَلاعلی»دانستهاند؛ و بعضی دیگر مانند شیخ الاسلام ابن تیمیه شرط کردهاند که مقدار طمأنینه در رکوع و سجده لازم است به اندازهی سه بار تسبیح گفتن باشد؛ به دلیل اینکه در حدیث سه بار تسبیح آمده است، و این کمترین حدّ طمأنینه است. بنابراین، لازم است که انسان در ارکان نماز به اندازهی سه بار تسبیح گفتن مَکث نماید. خداوند متعال میفرماید:
﴿ قَدۡ أَفۡلَحَ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ١ ٱلَّذِينَ هُمۡ فِي صَلَاتِهِمۡ خَٰشِعُونَ٢ ﴾[المؤمنون: ۱-۲] [۷۵].
«مؤمنان رستگار کسانی هستند که نماز را میگذارند و در نماز خاشع و فروتنند».
«خشوع» بر دو نوع است: خشوع جسمانی و خشوع قلبی
خشوع جسمانی عبارت است از اینکه اندامهای بدن از حرکت باز ایستند، انسان به وسیلهی بازی با اندام غافل نماند و روباه آسا به این طرف و آن طرف نگاه نکند؛ و همچون خروس نوک نزند، و خیلی تند و سریع، به رکوع و سجده نپردازد، بلکه همان گونه که خداوند عَزَّوجل تشریع فرموده است نماز آن را با تمامی ارکان و حدّ و حدودش ادا نماید. حال، همانطور که نماز نیاز به خشوع بدنی و جسمانی دارد، به خُشوع قلبی و روحانی نیز نیاز دارد.
خشوع قلبی به معنای حُضور عظمت خداوند در قلب انسان است، و آن حاصل نمیشود جُز با تأمّل و دقّت در آن آیات قرآنی که در نماز تلاوت میشوند، و یادآوری قیامت و یادآوری اینکه شخص نماز گزار در پیشگاه خداوند عزَّ و جل قرار دارد. خداوند متعال در حدیث قدسی میفرماید: [نماز را میان خود و بندهام به دو نیم تقسیم نمودهام، وقتی که، بنده میگوید: ﴿ ٱلۡحَمۡدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ٢ ﴾خداوندمتعال میفرماید: بندهی من را، مرا ستایش کرد و هرگاه بگوید: ﴿ ٱلرَّحۡمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ٣ ﴾خداوند متعال میفرماید: بندهام مرا ثنا گفت، و آنگاه که بنده میگوید: ﴿ مَٰلِكِ يَوۡمِ ٱلدِّينِ٤ ﴾خداوند متعال میگوید: بندهام مرا تعظیم کرد؛ و آنگاه که بنده میگوید: ﴿ إِيَّاكَ نَعۡبُدُ وَإِيَّاكَ نَسۡتَعِينُ٥ ﴾خداوند متعال میفرماید: این میان من و بندهام میباشند. و آنگاه که بنده میگوید: ﴿ ٱهۡدِنَا ٱلصِّرَٰطَ ٱلۡمُسۡتَقِيمَ٦ ﴾خداوند متعال میفرماید: این از آن بندهام میباشد، و آنچه را که از من خواهد به او میدهم] [۷۶].
خداوند سبحان از شخص نماز گزار روی گردان نمیشود، بلکه خواسته هایش را اجابت میکند؛ بنابراین لازم است، مسلمان نمازگزار توجّه داشته باشد که در نماز با خداوند متعال به گفتگو میپردازد؛ و باید در هر حرکتی از حرکات نماز، و در هر وقتی از اوقات آن، و در هر رُکنی از ارکان آن حضور قلب داشته باشد. از این رو، نمازگزارانی که تمامی همّ و قصد آنان این باشد که از نماز فارغ شوند، و از آن رهایی یابند، و آن را بار سنگینی بر دوش خود احساس کنند؛ اینگونه نماز خواندن مورد قبول درگاه خداوند متعال نخواهد بود. بسیاری از مردم در ماه رمضان فقط در فاصلهی چند دقیقه بیست و سه رکعت نماز میخوانند، و تمامی همّ و غمّ آنان این است که نمازها را به سرعت به پایان برسانند، بدون اینکه رکوع و سجود را به طور کامل و با خشوع و طمأنینه ادا نمایند، در کمترین وقت ممکن نماز را تمام میکنند. نماز با این کیفیت چنانکه در حدیث آمده است: سیاه و تاریک به سوی آسمان بالا میرود، و به نماز گزار گفته میشود:
«ضَیَّعَكَ اللهُ كَما ضَیَّعْتَنی». «خداوند تو را تباه گرداند، همانگونه که تو مرا تباه گردانیدی»!.
ولی نماز دارای خشوع و ارکان کامل که آهسته ادا شده باشد، سفید و نورانی به آسمان عروج مینماید، و به صاحبش میگوید:
«حَفِظَكَ اللهُ كما حَفِظْتَنی». «خداوند تو را محفوظ دارد همانطور که مرا محفوظ داشتی».
سفارش و نصیحت من به بسیاری از ائمّهی جماعت و نمازگزارانی که میخواهند آن تعداد رکعات نماز [۲۳ رکعت] را با شتاب و عجله و بدون خشوع و حضور قلب و آرامش بدنی ادا کنند، این است که در ادای نماز کمیت مورد توجّه نیست، بلکه کیفیت و نحوهی ادای نماز مورد توجّه است، توجّه به اصل نماز است که آیا با خشوع و خضوع ادا شده، یا شتابان و با عجله، تعداد رکعات متعدّد نماز سپری شده و قرائت شدهاند.
از خداوند متعال خواستاریم که ما را در زمرهی مسلمانان خاشع قرار دهد.
۱۲۹۹ - [۵] (ضَعِیف)
وَعَنْ عَائِشَةَ قَالَتْ: فَقَدْتُ رَسُولُ الـلّٰهِ ج لَیْلَةً فَإِذَا هُوَ بِالْبَقِیعِ فَقَالَ «أَكُنْتِ تَخَافِینَ أَنْ یَحِیفَ اللهُ عَلَیْكِ وَرَسُولُهُ؟ قُلْتُ: یَا رَسُولَ الـلّٰهِ إِنِّی ظَنَنْتُ أَنَّكَ أَتَیْتَ بَعْضَ نِسَائِكَ فَقَالَ: إِنَّ اللهَ تَعَالَى یَنْزِلُ لَیْلَةَ النِّصْفِ مِنْ شَعْبَانَ إِلَى السَّمَاءِ الدُّنْیَا فَیَغْفِرُ لِأَكْثَرَ مِنْ عَدَدِ شَعْرِ غَنَمِ كَلْبٍ» رَوَاهُ التِّرْمِذِیُّ وَابْنُ مَاجَهْ وَزَادَ رَزِینٌ: «مِمَّنِ اسْتَحَقَّ النَّارَ» وَقَالَ التِّرْمِذِیُّ: سَمِعْتُ مُحَمَّدًا یَعْنِی البُخَارِیّ یضعف هَذَا الحَدِیث [۷۷].
۱۲۹۹- (۵) عایشه ل گوید: شبی رسول خدا ج را (در بستر خویش) نیافتم؛ (از این رو، به جستجوی ایشان برآمدم و) متوجه شدم که ایشان در قبرستان بقیع هستند (و در آنجا مشغول راز و نیاز با پروردگار خویش بودند؛ و چون آن حضرت ج از راز و نیاز با پروردگارشان فارغ شدند، رو به من کردند و) فرمودند:
«آیا بیم آن داری که خدا و پیامبرش، بر تو ظلم و ستم روا دارند (و در شب نوبت تو، به نزد دیگر همسرانم بروم)»! گفتم: ای رسول خدا ج! گمان بردم که به نزد برخی دیگر از همسران خویش رفته باشید. پیامبر ج فرمودند:
«بیگمان، خداوند بلندمرتبه در شب نیمهی شعبان به آسمان دنیا فرود میآید و انسانهای بیشماری را که شمار آنها بیشتر از شمار موهای گوسفندان قبیلهی «بنی کلب» است، میآمرزد».
[این حدیث را ترمذی و ابن ماجه روایت کردهاند. و رزین این عبارت را نیز افزوده است:] «ممّن استحقّ النار»؛ «خداوند، کسانی را میآمرزد که مستحق رفتن به دوزخ هستند».
و ترمذی گوید: از محمد بن اسماعیل بخاری شنیدم که این حدیث را ضعیف به شمار میآورد.
شرح: «البقیع»: برای «بقیع»، معانی گوناگونی نوشتهاند؛ از جمله: به مکانی وسیع گفته میشود که در آن، درخت و ریشهی آن باشد. قبرستان عمومی مدینه را که زمینی مملو از آن درختان بوده است، «بقیع الغرقد» نامیدهاند. «غرقد»: نام نوعی درخت است که در آنجا میروییده است.
شمال غربی این قبرستان را که عمّههای پیامبر ج در آن مدفوناند، «بقیع العمّات» نام نهادهاند؛ این قسمت، پیشتر به وسیلهی دیواری از بقیع جدا بوده و در سال ۱۳۷۳ ه.ق، دیوار آن را برداشتند. جنوب شرقی بقیع را که محل دفن مردگان یهود و غیرمسلمان بوده، «حش کوکب» خواندهاند. بعدها در دوران اُموی، دیوار آن را خراب و به بقیع ملحق کردند.
بقیع الغرقد، تاریخچهای دیرینه در دل شبه جزیره دارد؛ زیرا تاریخ نگاران، پیشینیهی آن را به دوران جاهلیت باز گرداندهاند.
در ابتدا، این مکان، قبرستان مردم یثرب (مدینه) بوده و قبل از اسلام، اموات خود را در آن به خاک میسپردند. پس از اسلام، تنها به دفن اموات مسلمانان اختصاص یافت و یهودیان و غیرمسلمانان را در «حش کوکب» به خاک میسپردند. قبرستان بقیع، که به صورت مستطیل شکل و بسیار کوچک بوده، بیرون از دیوار شهر قرار داشته و مساحت آن ۳۴۹۳ مترمربّع بوده است.
به هر حال، قبرستان بقیع، آرامگاه بیش از ده هزار نفر از صحابه، تابعان، قاریان، سادات، بنیهاشم و شهدای گرانقدر صدر اسلام است. از امّ قیس ل نقل شده است که همراه پیامبر ج به بقیع آمدم؛ فرمود: «ام قیس! از این قبرستان در آخرت ۷۰۰۰۰ نفر برانگیخته شده و بدون حساب به بهشت میروند، در حالی که صورتهای آنان مانند ماه شب بدر میدرخشد.» (مسلم، نسایی و ابن ماجه)
«انّ الله تعالی ینزل لیلة النصف من شعبان...»:
دربارهی فضیلت شب برائت (یا شب نیمهی شعبان) روایات زیادی وجود دارد که بیشتر آنها را علامه سیوطی در «الدرّ المنثور» جمعآوری کرده است؛ و همهی روایات وارد شده در این موضوع از نظر سند، ضعیف میباشند.
و حدیث عایشه ل نیز ضعیف میباشد؛ یکی از علل ضعفش، راوی آن به نام حجاج بن ارطاة میباشد که ضعف او از دیدگاه صاحبنظران عرصهی رجالشناسی، مشهور میباشد. و علاوه بر آن، در سند حدیث نیز دو انقطاع وجود دارد؛ یکی، این است که سماع حجاج بن ارطاة از یحیی بن کثیر ثابت نیست؛ و دیگر این که سماع یحیی بن ابی کثیر از عروة نیز ثابت نمیباشد؛ البته از یحیی بن معین نقل شده که ایشان سماع یحیی بن ابی کثیر را از عروة ثابت میداند که اگر چنین باشد، سند حدیث، فقط یک انقطاع دارد. و در هر صورت، این حدیث نیز مانند سایر احادیث این موضوع، ضعیف میباشد.
و با وجود ضعف احادیث این موضوع، برخی از علماء و صاحبنظران اسلامی گفتهاند: اهمّیت دادن به عبادت در شب برائت، بدعت نمیباشد؛ بدینخاطر که مجموعهی احادیثِ شب برائت و کثرت آنها، این مطلب را میرساند که فضیلت شب برائت، ریشه در واقعیت دارد و بیاساس نیست؛ دلیل دیگر این که عمل امت در این شب اهتمام دادن به عبادت بوده است؛ و این قاعده، پیشتر چند بار ذکر شده است که هرگاه حدیث ضعیف به وسیلهی تعامل امّت، تأیید گردد، به درجهی مقبول، ارتقاء پیدا میکند؛ از این رو، فضیلت شب برائت، امری قطعی و ثابت شده است. البته روایاتی مانند خواندن یکصد رکعت نماز در این شب، موضوع هستند؛ و از تعامل امّت نیز چنین شیوهای ثابت نیست.
دربارهی شب نیمهی شعبان حدیثی که به درجهی صحّت رسیده باشد، وارد نشده است؛ ولی در این رابطه احادیثی وجود دارند که بعضی از دانشمندان آنها را حَسَنْ و بعضی آنها را مردود شمردهاند. به طور کلّی میتوان گفت: پیرامون شب نیمهی شعبان هیچ حدیثی وارد نشده است، و اگر به احادیث حسن در این باره مراجعه کنیم، همگی دعا خواندن و استغفار کردن در این شب را توصیه میکنند؛ امّا، دعای مشخّصی برای این شب وارد نشده است، و آن دعاهایی که بعضی مردم در بعضی از کشورهای اسلامی میخوانند و بصورت چاپ شده، آن را میان مردم توزیع مینمایند، نادرست و بیاساس است و با دلیل عقلی و نقلی سازگاری ندارد.
اینک نمونهای از آن دعاهایی که میخوانند:
«اَللّهُمَّ اِنْ كُنْتَ كتَبْتَنی عِندك فی امِّ الكتِابِ شقیّاً أَوْ مَحْروماً أَوْ مَطْروُداً أَوْ مُقْتَراً علیَّ فی الرِّزْقِ، فَامْحُ اللّهُمَّ بفَضْلِكَ شَقاوَتی وحِرْمانی وطَرْدی واِقْتار رِزْقی واَثْبِتْنی عندك فی امِّ الكِتابِ سَعیداً مَرْزوقاً مُوَفَّقاً للخیراتِ كلِّها فاِنَّكَ قلتَ وقولُكَ الحَقُّ فی کتابِكَ المُنَزَّلِ وعَلی لِسانِ نَبِیِّكَ المُرْسَل: یَمْحُو اللهُ ما یَشاءُ ویَثْبُتُ وعِنْدَهُ اُمُّ الکتاب»
«خداوندا! اگر مرا در لوح المحفوظ و نزد خودت، بدبخت و محروم و طرد شده و بیروزی قرار دادهای، به فضل و بزرگواری خودت بدبختی و محرومیت و طرد شدن و فقیر بودن را از من محو فرما، که خود فرمودهای و گفتار تو که در قرآن و بر زبان پیامبر مُرسلت جاری شده حق است که میفرمایی: خدا آنچه را بخواهد محو یا اثبات میکند و اصل کتاب نزد اوست».
در این عبارات دعا، به تناقض آشکاری برمی خوریم، و آن اینکه در اوّل آن میگوید: «اِنْ كُنتَ كَتَبتَنی عندكَ فی اُمِّ الکتابِ شَقِیَّاً أَوْ مَحْرُوماً... فَامْحُ هذا واثْبِتْنی عِندَك فی اُمِّ الکتاب سَعیداً مرزوقاً موفَّقاً لِلخیراتِ... لِانَّكَ قلتَ «یَمْحُوا الله ما یَشاءُ ویثْبُتُ وعِندَهُ اُمُّ الكِتاب» معنای این دعا چنین است که محو اثبات در لوح المحفوظ نیست؛ پس چگونه مواردی از محو و اثبات در لوح محفوظ درخواست میشود.
چنین کلامی با آنچه در آداب دعا بیان شده است منافات دارد. پیامبر ج:
«اذا سَأَلْتُمْ اللهَ فَاجْزِمُوا فی المَسْأَلةِ». «هرگاه از خدا درخواست نمودید، با قطع و جزم درخواست کنید».
در دعا نباید گفت: پروردگارا! اگر خواستی ما را بیامرز، و اگر خواستی به ما رحم کن، و اگر خواستی مرا روزی ده! که چنان عملی نزد خداوند خوشایند نیست، بلکه باید با قاطعیت و یقین بگوید: مرا بیامرز! به من رحم کن! مرا روزی ده... که چنین شیوهای باعث قبولی دعا و استغفار شخص دعا کننده میباشد. امّا، تعلیق دعا بر مشیت و شرط، مانند اینکه، دعا کننده بگوید: (اِنْ شِئْتَ) «اگر خواستی» همانطور که بیان شد، خارج از اسلوب و آداب دعاست، و خارج از اسلوب راز و نیاز در پیشگاه پروردگار میباشد؛ فرق است میان درخواست چیزی از بندگان و درخواست چیزی از پروردگار.
این دلالت دارد بر اینکه دعاهایی که ساخته و پرداختهی بشر است گاه نسبت به ادای معنا قاصر و نارسا هستند، و چه بسا وارونه، غلط و متناقض با مطلوب صاحب دعوت میباشد، و بخاطر زیبایی اسلوب و بلاغت و حُسن اَدا هیچ دعایی بهتر از دعاهای مأثور نیست؛ زیرا که آن دعاها دارای معانی جامع در قالب الفاظ کوتاه میباشند. بنابراین، هیچ ادعیهای بهتر از آنچه رسول اکرم ج بیان داشته، نیست و با پیروی از دعاهای ایشان، انسان مؤمن مستوجب دو اجر و ثواب خواهد شد: ۱- اجر و ثواب دعا ۲- اجر و ثواب تبعیت از پیامبر ج؛ لذا بر ما لازم است که همیشه آن ادعیهی نبوی را بخاطر سپرده و با آنها دعا کنیم.
راجع به شب نیمهی شعبان و شب زنده داری و نوافل و دعای مخصوص آن و... هیچ گونه سَنَدی، نه در احادیث صحیح و نه در شریعت، در دست نداریم.
به یاد میآورم، در اوان کودکی ام، به تقلید از مردم، به بزرگداشت نیمهی شعبان میپرداختیم؛ به قصد طول عمر دو رکعت نماز میخواندیم؛ و به نیت بینیازی از مردم دو رکعت دیگر میخواندیم؛ و یاسین را قرائت میکردیم؛ سپس دو رکعت دیگر نماز میخواندیم، و غیر آن، اینک، میدانم که شریعت به این گونه عبادات دستوری نداده، و از طرف دیگر اصل و اساس در عبادات «توقیف» و ممنوع بودن کم و زیاد شدن آن است. انسان نمیتواند در عبادات هر آنچه را که میخواهد اختراع نماید؛ زیرا، صلاحیت و شایستگی تشریع عبادات و تنظیم برنامهها و مراسم عبادی، تنها از آنِ خداوند متعال است و بس.
﴿ أَمۡ لَهُمۡ شُرَكَٰٓؤُاْ شَرَعُواْ لَهُم مِّنَ ٱلدِّينِ مَا لَمۡ يَأۡذَنۢ بِهِ ٱللَّهُ ﴾[الشورى: ۲۱].
«یا اینان برای خدا شریکانی برگرفتهاند که آنچنان احکام دینی را برای ایشان تشریع کردهاند که خداوند نسبت به آنها اذن نداده است»؟!
بنابراین، بر ما واجب است که در مسائل مربوط به عبادات در حدّ نصوص شرعی و سنّت پیامبر اکرم ج توقّف کنیم، و پا فراتر نگذاریم، و از ادعیهی مأثور، حتّی اگر دعاهای خوبی هم باشند، فراتر نرویم... و الله اعلم
تجمّع در شب نیمهی شعبان و قرائت دعای مخصوص آن
شاید برخی از مردم بپرسند که اکنون ما در آستانهی ماه شعبان قرار داریم، و بعضی از مسلمانان شب نیمهی شعبان را به بعضی نمازها و دعاها، اختصاص میدهند... آیا این عمل آنان شرعی است، و آیا چیزی در فضیلت این شب وارد شده است؟
جواب: راجع به فضیلت شب نیمهی شعبان بعضی احادیث روایت شده است، از جمله این که «خداوند متعال در این شب بر بندگانش متجلّی میگردد، و دعای بندگان، غیر از مرتکبین گناهان کبیره را، اجابت میکند.» بعضی از دانشمندان اسلامی این احادیث را حَسَن، و بعضی آن را ضعیف دانستهاند؛ تا آنجا که فقیه قاضی ابوبکر بن عربی میگوید: احادیثی که راجع به فضیلت این شب و احیاء آن با طاعت و عبادت وارد شدهاند؛ آن احادیث نه از پیامبر ج و نه از اصحاب و نه از مسلمانان قرون اوّلیه که خیر القرون به شمار میآیند، وارد نشده است؛ و روایتی در دست نداریم که آنان برای احیاء این شب اجتماع نموده باشند، و دعاهای خاصّی را قرائت کرده، و نمازهای مخصوص بعد از مغرب میخوانند و در مساجد جمع میشوند؛ سورهی «یس» را میخوانند، و سپس به نیت طول عمر دو رکعت نماز میخوانند؛ و به نیت توانگری و بینیازی از مردم دو رکعت دیگری میخوانند؛ و سپس دعایی را قرائت میکنند که از هیچ یک از پیشینیان روایت نشده است و در حالی که آن، یک دعای طولانی و مخالف و متناقض و متعارض با نصوص شریعت است؛ زیرا که دعا کننده در این دعاها میگوید:
«اَللّهُمَّ اِنْ كُنتَ كَتَبتَنی عندكَ فی اُمِّ الکتابِ شَقِیَّاً أَوْ مَحْرُوماً او مطروداً او مُقْتَراً عَلَیَّ فی الرزقِ، فَامْحُ اللّهُمَّ بفَضْلِكَ شَقاوَتی وحِرْمانی وطَرْدی واِقْتار رِزْقی واَثْبِتْنی عندك فی امِّ الكِتابِ سَعیداً ومَرْزوقاً مُوَفَّقاً للخیراتِ كلِّها؛ فاِنَّكَ قُلْتَ وقولُكَ الحَقُّ فی کتابِكَ المُنَزَّلِ وعَلی لِسانِ نَبِیِّكَ المُرْسَل: ‹یَمْحُو اللهُ ما یَشاءُ ویَثْبُتُ وعِنْدَهُ اُمُّ الکتاب›»
این عین عبارت دعایی است که میخوانند، و در آن تناقضی روشن و ملموس است، هنگامی میگوید: اگر در لوح محفوظ مرا چنین و چنان نوشتهای، آن را محو فرما و مرا نزد خود برخلاف آن قرار ده؛ زیرا که تو فرمودهای: «یمْحُو اللهُ ما یشاءُ و یثْبُتُ وَ عِنْدَهُ اُمُّ الکتاب»! معنی آن این است که لوح محفوظ محو و اثبات ندارد؛ و محو و اثبات در سوای آن است؛ از قبیل صُحُف ملائکه و غیره پس وقتی که مفهوم آیه چنین مفهوم مضمونی را دارد چگونه از پروردگارش میخواهد که برخلاف آنچه نوشته است، محو اثبات کند در حالی که در امّ الکتاب نه محوی هست و نه اثباتی؟!
نیز، این چه دعایی است که گوینده با شک و تردید آن را بازگو کند: اگر چنین کردهای محو کن، و اگر چنان کردهای، چنان کن... در حالی که پیامبر ج به ما دستور داده که باید دُعا را با جَزم و یقین بیان کنیم و هیچگونه شک و تردیدی را به دُعا راه ندهیم. وجود این شک و تردید در متن دُعا خود دلالت دارد بر اینکه این دعای غلطی است و پایه و اساسی در شریعت ندارد...
و همچنین در این دعا گفته شده است: خدایا به تجلّی اعظم تو در شب نیمهی ماه شعبان مکرّم که در آن هرگونه کاری باترتیبی استوار فیصله مییابد؛ بلا و مصیبتی را که ما میدانیم، و آنچه را که نمیدانیم، از ما برطرف کن!... این هم اشتباه است؛ زیرا، شبی که فیصله دهندهی کارهاست، همان شبی است که قرآن در آن نازل شده، یعنی شب قدر، که شب تجلّی اعظم است، و مطابق نصّ صریح قرآن چنین شبی در ماه رمضان است؛ خداوند متعال در سورهی دخان میفرماید:
﴿ حمٓ١ وَٱلۡكِتَٰبِ ٱلۡمُبِينِ٢ إِنَّآ أَنزَلۡنَٰهُ فِي لَيۡلَةٖ مُّبَٰرَكَةٍۚ إِنَّا كُنَّا مُنذِرِينَ٣ فِيهَا يُفۡرَقُ كُلُّ أَمۡرٍ حَكِيمٍ٤ ﴾[الدخان: ۱-۴].
«سوگند به کتاب روشنگر، که ما آن را در شبی فرخنده نازل کردیم زیرا که ما هشداردهنده بودیم. در آن شب هرگونه کاری به نحو استوار فیصله مییابد».
باز، خداوند در سورهی قدر میفرماید:
﴿ إِنَّآ أَنزَلۡنَٰهُ فِي لَيۡلَةِ ٱلۡقَدۡرِ١ ﴾[القدر: ۱].
«ما قرآن را در شب قدر نازل کردیم».
و در سورهی بقره میفرماید:
﴿ شَهۡرُ رَمَضَانَ ٱلَّذِيٓ أُنزِلَ فِيهِ ٱلۡقُرۡءَانُ ﴾[البقرة: ۱۸۵].
«ماه رمضان همان ماهی است که در آن قرآن فرو فرستاده شده است».
پس شبی که فیصله دهندهی کارها باشد، قطعاً در ماه رمضان است؛ و به اجماع امّت همان شب قدر است. روایتی که از قتاده آمده است حاکی از اینکه آن شبی که فارق میان هر کار استواری است، شب نیمهی شعبان است؛ یک روایت ضعیف و مضطرب است؛ زیرا، از خود قتاده روایت شده که آن شب، لیلهی مبارکه «لیلة القدر» است. آن حدیثی نیز که در آن آمده است: «در شب نیمهی شعبان اَجَلها از شعبان تا شعبان قطعی میشوند» حدیث ضعیفی است؛ همانطور که ابن کثیر بیان داشته است، و مخالف نصوص شریعت نیز میباشد.
از اینجا، پی خواهیم برد که چنین دعایی که پر از غلط و اشتباهات است؛ دعایی که نه از پیامبر ج و نه از راویان بهترین قرون و نه از سَلَف صالح وارد نشده است؛ و اینگونه تجمُّع، با آن شکل و شیوهای که در کشورهای اسلامی میبینیم و میشنویم، یک بدعت و نوآوری است؛ شایسته است که در عبادات در راستای آنچه وارد شده توقُّف کنیم؛ زیرا که مسائل عبادتی توقیفی میباشند. گفتهاند که:
فَكُلُّ خَیْرٍ فی اِتِّباعِ مَنْ سَلَف
وكُلَّ شَرٍّ فی اِبْتِداع مَنْ خَلَف
هر آنچه خیر و نیکی است در پیروی از سَلَف است؛ و هر آنچه شرّ و بدی است در بدعتگذاریهای خلف است.
در عبادت، هرگونه نوآوری بدعت است؛ و هر بدعتی گمراهی است؛ و هر گمراهی در آتش است!.
خداوند ما را در مسیر پیروی از رسول خدا ج و اصحابش موفّق گرداند.
۱۳۰۰ - [۶] (صَحِیح)
وَعَنْ زَیْدِ بْنِ ثَابِتٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «صَلَاةُ الْـمَرْءِ فِی بَیْتِهِ أَفْضَلُ مِنْ صَلَاتِهِ فِی مَسْجِدِی هَذَا إِلَّا الْـمَكْتُوبَة». رَوَاهُ أَبُو دَاوُد وَالتِّرْمِذِیّ [۷۸].
۱۳۰۰- (۶) زید بن ثابت س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «نماز (نفل و سنّتی که) شخص نمازگزار در خانهاش میگزارد، بهتر از گزاردن آن در این مسجد من (یعنی مسجد نبوی) است، به جز نماز فرض (که باید در مسجد و همراه با جماعت گزارده شود)».
[این حدیث را ابوداود و ترمذی روایت کردهاند].
[۷۳]- ترمذی ۳/۱۶۹ ح ۸۰۶؛ نسایی ۳/۸۳ ح ۱۳۶۴؛ ابن ماجه ۱/۴۲۰ ح ۱۳۲۷؛ دارمی ۲/۴۲ ح ۱۷۷۷؛ و مسند احمد ۵/۱۵۹. [۷۴]- بخاری و مسلم و اصحاب سُنَن، از ابوهریره. [۷۵]- مؤمنون / ۱-۲. [۷۶]- صحیح مسلم. [۷۷]- ترمذی ۳/۱۱۵ ح ۷۳۹؛ و ابن ماجه ۱/۴۴۴ ح ۱۳۸۹؛ و مسند احمد ۶/۲۳۸. [۷۸]- ابوداود ۱/۶۳۲ ح ۱۰۴۴؛ و ترمذی ۲/۳۱۲ ح ۴۵۰.
۱۳۰۱ - [۷] (صَحِیح)
عَن عبد الرَّحْمَن بن عبد الْقَارِی قَالَ: خَرَجْتُ مَعَ عُمَرَ بْنِ الْـخَطَّابِ لَیْلَةً فِی رَمَضَان إِلَى الْـمَسْجِدِ فَإِذَا النَّاسُ أَوْزَاعٌ مُتَفَرِّقُونَ یُصَلِّی الرَّجُلُ لِنَفْسِهِ وَیُصَلِّی الرَّجُلُ فَیُصَلِّی بِصَلَاتِهِ الرَّهْطُ فَقَالَ عمر: إِنِّی أرى لَوْ جَمَعْتُ هَؤُلَاءِ عَلَى قَارِئٍ وَاحِدٍ لَكَانَ أَمْثَلَ ثُمَّ عَزَمَ فَجَمَعَهُمْ عَلَى أُبَیِّ بْنِ كَعْب ثُمَّ خَرَجْتُ مَعَهُ لَیْلَةً أُخْرَى وَالنَّاسُ یُصَلُّونَ بِصَلَاة قارئهم. قَالَ عمر رَضِی الله عَنهُ: نعم الْبِدْعَةُ هَذِهِ وَالَّتِی تَنَامُونَ عَنْهَا أَفْضَلُ مِنَ الَّتِی تَقُومُونَ. یُرِیدُ آخِرَ اللَّیْلِ وَكَانَ النَّاسُ یقومُونَ أَوله. رَوَاهُ البُخَارِیّ [۷۹].
۱۳۰۱- (۷) عبدالرحمن بن عبدالقاری س گوید: در شبی (از شبهای رمضان) با عمر بن خطّاب س به مسجد رفتم؛ در آن هنگام مردم، متفرق و پراکنده بودند و هرکس برای خودش نماز میخواند؛ یکی به تنهایی نماز میخواند و دستهای به او اقتدا میکردند. در اینجا بود که عمر بن خطاب س گفت: «به نظرم اگر این مردمان را پشت سر یک امام جمع کنم، بهتر خواهد بود»؛ سپس تصمیم گرفت و آنها را پشت سر ابی بن کعب س جمع کرد؛ پس از آن، شبی دیگر همراه با عمر بن خطاب س بیرون شدم، در حالی که مردم پشت سر امام و قاریشان نماز میخواندند. عمر بن خطاب س گفت: «این، بدعت خوبی است؛ البته کسانی که میخوابند و در آخر شب بیدار میشوند، پاداششان بیشتر از کسانی است که اول شب نماز میخوانند».
عبدالرحمن س گوید: مردم در آن روزگار، در اول شب، نماز میگزاردند.
[این حدیث را بخاری روایت کرده است].
شرح: «اوزاع متفرّقون»: پراکنده و متفرّق؛ تقسیم شده و پخش شده؛ نامنظّم و نامرتّب.
«الرهط»: گروهی مرکّب از سه تا ده مرد. جمع: ارهُط؛ ارهاط؛ اراهط؛ اراهیط.
«امثل»: بهتر؛ مناسبتر؛ ایدهآلتر.
«نعمت البدعة هذه»:
دکتر عبدالملک عبدالرحمن السعدی در کتاب «بدعت به معنای دقیق اسلامی» مینویسد:
بدعت از نظر لغت: یعنی ایجاد، و چیزی که در گذشته شبیه و مانندی نداشته است؛ خداوند میفرماید: «بَدِیعُ السَّمـَاوَاتِ وَالأَرْضِ» یعنی: آفرید آسمانها و زمین را بدون نظیر و مانندی.
و در اصطلاح شرع: بدعت ایجاد کاری یا اعتقادی یا قولی است که در مورد آن اجازه ای از صاحب شرع در کتاب یا سنّت یا اجماع یا قیاس نرسیده است و تحت یکی از قواعد و اصول عام اسلام در نمیآید. یا بدعت، ایجاد چیزی است که معارض و مخالف اسلام باشد.
بنابراین هر امر تازه ای که تحقق مییابد اگر مطابق قرآن یا سنت یا اجماع یا قیاس بود، مشروع است و اگر مطابق مصادر مذکور نبود ملاحظه میشود که آیا تحت یکی از اصول و مبادی عام اسلام قرار میگیرد یا نه؟ اگر تحت این اصول واقع شد مشروع است و بدعت نیست و اگر قرار نگرفت بدعت و ضلالت است.
با این تعریف میتوانیم بین نصوصی که از امور مستحدثه برحذر میدارند و از بدعت نهی میکنند مانند این فرمایش رسول خدا ج که فرمود: «بر شما باد اطاعت از ولی امر اگر چه برده ای حبشی باشد؛ یقیناً کسانی از شما که زنده بمانند شاهد اختلافات زیادی خواهند بود بر شما باد پیروی از سنت من و سنت خلفای راشدینی که بعد از من میآیند و سخت پابند آن باشید و بپرهیزید از امور مستحدثه؛ یقیناً هر بدعتی گمراهی است». و در روایتی دیگر آمده است: «هر گمراهی در آتش است» [۸۰].
و بین نصوصی که اجازهی اِحداث سنتهای حَسَنة و گرایش به آنها را دادهاند سازش و توافق ایجاد کنیم. مثل این فرمایش رسول خدا ج که فرمود: «کسی که سنت حسنه ای را احداث کند ثواب خواهد برد و نیز ثواب کسیکه به آن عمل میکند و کسیکه سنت سیئه ای را احداث کند گناهکار خواهد شد و نیز بار گناه کسیکه به آن عمل میکند تا روز قیامت بر عهده ی اوست» [۸۱].
هرگاه به این تقسیم بندی توجه کنیم درمی یابیم که قسمت اول بر احداث سنتهای حسنه ترغیب میکند چرا که جزء اسلام است و اصول و مبادی اش آن را میپذیرد، و قسمت دوم مذمت میکند از کسیکه سنت سیئه ای را ایجاد کند وبار گناه آن بر عهده ی اوست و این همان بدعت و گمراهی است که مدنظر حدیث اول است.
این تعریف و تقسیم بندی استنباط شده از فرمایش حضرت که فرود: هرکس در دین ایجاد کند آنچه را که از دین نیست، مردود است [۸۲].
و در روایتی دیگر فرمود: هرکس کاری را انجام دهد که مطابق امر ما نیست مردود است [۸۳].
بطوری که حدیث اشاره میکند ایجاد امور مستحدثه امری اجتناب ناپذیر است امّا به دو نوع تقسیم میشود:
۱- نوآوری مردود: و آن عبارت است از آنچه که مخالف دین باشد و این با توجه به معنای ظاهری حدیث است.
۲- نوآوری مقبول: و آن عبارت است از آنچه که موافق دین باشد و این برگرفته شده از مفهوم حدیث است. زیرا مفهوم و معنای حدیث چنین است: هرکس انجام دهد عملی را که مطابق دستور ماست یا هرکس ایجاد کند چیزی را که در دین ما هست و از خود او نیست، مقبول است. و مراد از (امر ما) در فرمایش حضرت، تمام دین است و در آن عبادت و معاملات مساوی اند. و مراد از (سنّت) راه و طریقه است و آن نیز مشتمل بر عبادات و معاملات است.
پس هر کاری که انجام شود و موافق قواعد و اصول شرعی باشد سنت حسنه است و هر کاری که منافی نصوص یا اصول شرعی باشد بدعت و سنت سیئه است.
از آنچه گذشت معلوم میشود که تقسیم بدعت به حسنه و سیئه یا به حقیقیه و اضافیه آنطور که شاطبی در کتاب اِعتصام تقسیم بندی کرده است و یا به واجب و مندوب و حرام و مکروه و مباح که عزالدین عبدالسلام تقسیم بندی کرده فقط یک تقسیم بندی لغوی است.
انواع عبادات رسیده از پیامبر ج
عبادات رسیده از پیامبر ج به دو دسته تقسیم میشوند:
۱- عباداتی که مقید به زمان یا مکان یا تعداد یا شکل و حالت معینی است در این نوع واجب است که بدون کم و زیاد کردن و یا تغییر دادن، به همان گونه انجام گیرد، در این موارد هرکس برخلاف آنچه به ما رسیده است تغییری ایجاد کند بدعتگزار است ماند اصول عبادات، تعداد رکعات نماز، ایام روزه و زمان آن، مناسک حج و مقادیر زکات و اموالی که زکات در آنها واجب است و احکام متعلق به عقیده و امثال آنها.
۲- عباداتی که پیامبر ج به آن امر کرده یا راهنمایی نموده یا تشویق و سفارش کرده است ولی آن را به شکل یا زمان و مکان یا حالت و تعداد معینی محدود نکرده، و از انجام آن در زمان خاصی منعی نرسیده است؛ پس مسلمانان در انتخاب وقت و مکان مناسب و حالت و هیأت آن مختارند، با این حال نباید آن را به پیامبر ج نسبت دهند که حضرت به اینگونه یا در آن زمان یا مکان آن را انجام داده است بلکه به استناد اینکه شارع آن را بطور عام اجازه داده است انجام میدهد. مانند نماز مستحبی مطلق [۸۴]و روزه ی مطلق و ذکر خدا و خواندن قرآن و دعاء و نیایش و صلوات بر پیامبر ج و اطعام دیگران و قربانی کردن به قصد صدقه و تقرب الی الله و امثال آن.
اگر مسلمانی در یک وقتی که کراهتی ندارد خود را ملزم به خواندن نماز مستحبی کرد و بر این کار مداومت کرد آن را بدعت نمیتوان شمرد؛ و هم چنین اگر خود را به خواندن دعای معینی در زمان مشخصی ملزم کرد و یا قرآن را بطور روزانه و در وقت معینی خواند بدعت محسوب نمیشود، به شرط آنکه ثبوت و تصدیق آن را به پیامبر نسبت ندهد، اگر آن را به پیامبر ج نسبت دهد بدعت است برای اینکه افتراء و کذب بر حضرت است.
کم و زیاد کردن آنچه که از طرف شرع معین شده است
کم کردن عباداتی که از طرف شرع حد و حدود آن مشخص شده حرام و بدعت است و باعث تباهی آن میشود. مانند کم کردن تعداد رکعات نماز یا ایام روزه یا تعداد دورههای طواف یا تعداد رجم شیطان یا به بازی گرفتن مقادیر زکات و حد نصابهای آن یا کم کردن رکنی از ارکان عبادات و امثال آنها.
اما زیاد کردن عبادت دو قسم است: متصل و منفصل؛ یا به عبارت دیگر یا زیاد کردن در اجزاء عبادت است یا زائد بر آن انجام دادن است.
زیاد کردن متصل یا زیاد کردن در اجزاء عبادت:
این نوع زیاد کردن بدعت است مانند زیاد کردن رکوع و سجود یا یک رکعت کامل بطور عمد یا زیاد کردن الفاظی در صیغه ی اذان یا لفظی که مُخل نظام و اسلوب و لحن آن است، مانند زیاد کردن (سیدنا) قبل از نام پیامبر در اذان چون مُخل لحن و سبک آن است. اما اگر زیاد کردن این لفظ موجب خللی نشود و با قصد کامل کردن عبادت و رفع نقص از آن نباشد بلکه بخاطر احترام و ادب باشد مانند زیاد کردن آن در دعای ابراهیمی [۸۵]مانعی ندارد و بدعت شمرده نمیشود. اما زیاد کردن منفصل یا زیاد انجام دادن عبادت:
این قسم دو نوع است یا از انجام آن نهی شده یا نشده است:
اگر از آن نهی شده انجام آن بدعت است مانند نماز مستحبی بعد از صبح و عصر؛ علت بدعت بودن آن این است که گوئی نمازی را وضع کرده ایم و بدون دلیل شرعی آن را واجب کرده ایم.
و اگر از آن نهی نشده، اگر مسلمانی آن را انجام دهد با این عقیده که این عبادت ناقص است و میخواهد آن را کامل کند انجام آن حرام و بدعت است و اگر به این عنوان انجام داد که عبادتی مستقل بوده و بطور عام، شرع آن را اجازه داده است انجامش بعد از عبادت یا قبل از آن مانعی ندارد بشرط اینکه آن را به پیامبر ج نسبت ندهد که ایشان چنین کردند مانند اینکه شخصی از مقدار زکات مقرر مبلغ بیشتری را به نفع فقراء پرداخت کند و یا بعد از نماز واجب دو رکعت نماز مستحب بخواند در حالیکه در زمان آن کراهتی نباشد [مثلاً بعد از نماز صبح یا عصر نباشد] یا زیاد کردن صلوات بعد از عبارت: «اَللهُمَّ أَنْتَ السَّلامُ ومِنْكَ السلامُ تَبارَكتَ وتَعالَیتَ یا ذَالجَلالِ و الاِكْرام»؛ یا زیاد کردن ادعیه و اذکاری بیشتر از آنچه که روایت شده است. و به جا آوردن طواف مستحبی بعد از طواف واجب حج و مانند آنچه که قبل و بعد از اذان برای توجه دادن به رسیدن وقت نماز گفته میشود [مانند عجّلوا بالصلواة].
اقوال و آراء علماء درباره ی بدعت.
مؤید آنچه که در تعریف بدعتی که موجب گمراهی است گفتیم، سخنان علمای متقدم است، آن علمائی که علی رغم اختلاف سلیقه و مشرب اسلامیشان مورد اعتماد امت اسلامند. اینک توجه کنید به فرازهایی از آراء آنان:
۱- امام محمّد غزالی رحمه الله
غزالی در کتاب احیاء علوم الدین بعد از اینکه از خوردن غذا بر طَبَق چوبین بحث میکند میگوید: بدان اگر چه گفتیم خوردن غذا در کنار سفره اولی است اما نمیگوئیم از غذا خوردن بر طَبَق نهی شده است بصورت حرام یا مکروه، چون نهی از آن ثابت نشده است و اینکه گویند این کار بعد از رسول خدا ج ابداع شده است، میگوئیم: از هر بدعتی نهی نشده است بلکه از بدعتی که با سنت ثابت شده ای متضاد باشد و یا امری از امور شرع را با وجود بقای علت آن نفی کند نهی شده است، و بلکه گاهی ابداع در شرع واجب است آنگاه که علت تغییر کند [۸۶]و در طبق جزء برداشتن غذا و سهل شدن آن چیزی نیست [۸۷].
۲- امام ابن تیمیه رحمه الله
در منهاج السنة النبویة بعد از اینکه از اجتماع صحابه (رضی االله عنهم) در نماز تراویح بصورت جماعتی واحد به امامت اُبی بن کعب سخن میگوید آمده است که حضرت عمر س گفت: چه خوب بدعتی است این. گوید: چون این اجتماع عمومی قبلاً نبوده از این رو حضرت عمر آن را بدعت نامید؛ زیرا در لغت به آنچه که ابتداءً انجام میگیرد بدعت گویند، و آن بدعت شرعی نیست مانند دوست داشتن چیزی که خدا دوست ندارد و واجب کردن آنچه که خدا واجب نکرده و حرام کردن آنچه که خدا حرام نکرده است، پس لازم است که همزمان با انجام فعل عقیده ای باشد که مخالف با شریعت است، و گرنه اگر کسی فعل حرامی را انجام داد و معتقد بود که حرام است، گفته نمیشود که او بدعتی را انجام داده است [۸۸].
۳- ابن حجر عسقلانی رحمهم الله
در کتاب فتح الباری لشرح البخاری وقتی که فرموده ی عمر س چه خوب بدعتی است، را توضیح میدهد، آمده است که: بدعت در اصل آن است که بدون مشابهی درگذشته اتفاق افتد و در شرع اطلاق میشود به آنچه که در مقابل سنت واقع میشود که مذموم است. حق این است که اگر بدعت جزء آنچه که در شرع پسندیده است قرار گیرد بدعت حسنه است و اگر جزء آنچه که در شرع ناپسند است قرار گیرد بدعت قبیح است. در غیر این صورت از نوع مباح است و گاهی به احکام پنجگانه تقسیم میشود (حلال، حرام، مکروه، مندوب، مباح) [۸۹].
۴- امام نووی رحمهم الله
در تهذیب الاسماء و اللغات گوید: (بدعت بکسر باء) در شرع عبارت است از ایجاد آنچه که در عهد رسول خدا ج نبوده و به دو نوع تقسیم میشود: حسنه و سیئه. امام محمد عبدالعزیز بن عبدالسلام رحمه الله که بر امامت و منزلت و توانایی وافراش در انواع علوم اتفاق نظر است در آخر کتاب القواعد گوید: بدعت تقسیم میشود به واجب، حرام، مکروه، مندوب و مباح. میگوید: راه حل این است که آن را بر قواعد شرعی عرضه نمود، اگر تحت قواعد ایجابی واقع شد پس واجب است و اگر تحت قواعد تحریمی قرا رگرفت حرام است و بهمین منوال است در سایر اقسام آن، و اما مثال برای هر کدام:
بدعت واجب مانند: آموختن و آموزش علم نحو، که به کمک آن کتاب خدا و کلام رسولش ج فهمیده میشود. فراگیری این علم واجب است چرا که حفظ شریعت واجب است و حفظ آن ممکن نیست مگر با علم نحو، آنچه که باعث انجام گرفتن امر واجب شود، آن نیز واجب است و مانند حفظ الفاظ غیرمأنوس قرآن و سنت (تا برای دیگران قابل فهم شود).
و تدوین اصول فقه و اصول دین (برای مقابله با افکار نادرست بظاهر منطقی) و مثل بحث و تحقیق در جرح و تعدیل حدیث و جدا کردن حدیث صحیح از سقیم. و بنا به اصول و قواعد شرعی حفظ شریعت واجب کفایی است در آن مواردی که مشخص نشدهاند و این کار جز با آنچه که بیان کردیم ممکن نمیشود.
بدعت حرام مانند: فرقههای قدریه، جبریه، مرجئه و مُجَسَّمه [۹۰]که پاسخ به اقوال آنها از بدعتهای واجب است (به منظور حفظ اصول دین).
بدعت مستحب مانند: مدارس و جاهائیکه برای فقرا ساخته میشوند و هر کار خیری که در عصر اول رسالت نبوده است، از جمله: نماز تراویح، بحث در دقایق تصوف و اصول مناظره و جدل و تشکیل محافل بحث و فحص بمنظور رضای خدا.
بدعت مکروه مانند: مُزَین و مُذَهَّب کردن مساجد و تذهیب قرآن.
بدعت مباح مانند: دست دادن و مصافحه کردن و استفاده ی زیاد از غذاها و نوشیدنیهای لذیذ و لباسها و خانههای زیبا و پوشیدن رداء و طیلسان و گشاد کردن آستینها.
سپس امام نووی از امام شافعی نقل میکند که فرمود: امور نوظهور دو نوعند:
یکی آنچه که مخالف قرآن یا سنت یا حدیث یا اجماع است، این نوع بدعت، گمراهی است.
دوم: آنچه که در امور خیر ایجاد میشود بدعت مذموم نبوده و هیچ یک از علماء مخالف آن نیستند. عمر س در مورد نماز تراویح فرمود: «نِعْمَتِ البِدْعَةُ هذه»؛ یعنی به جماعت خواندن نماز تراویح قبلاً معمول نبوده حالا که انجام گرفته مانعی ندارد.
و نیز گوید: از اموری که تازه پیدا میشوند آنچه در شرع اصل و اساسی ندارد بدعت نامیده میشود و آنچه که مطابق قوانین و دلائل شرعی باشد بدعت محسوب نمیشود [۹۱].
۵- نظر زرقانی رحمه الله
در شرح الموطّأ (امام مالک) در مورد فرمایش عمر س که فرمود: نِعْمَتِ البدعةُ هذه. گوید: بدعتی که از آن نهی شده است آن است که خلاف سنت باشد. عبدالله بن عمر س در مورد نماز الضحی (چاشت) گفت: چه خوب بدعتی است، سپس میافزاید: این قول بیانگر رأی و اجتهاد است [۹۲].
۶- نظر ابن رجب حنبلی رحمه الله
گوید: مراد از بدعت امور نوظهوری است که در شرع دلیلی برای آن نمیتوان یافت اما آنچه دارای دلیل و قاعده ی شرعی میباشد، بدعت تلقی نمیشود هر چند از نظر لغت بدعت است [۹۳].
۷- نظر ابن حجر هیتمی /
گوید: بدعت از نظر لغت آن است که جدیداً درست شده و از نظر شرع آن است که برخلاف امر شرع و قواعد عام و خاص آن باشد [۹۴].
۸- زرکشی /
گوید: بدعت در شرع در مورد امور مستحدثهی مذموم وضع شده است.
۹- در کتاب الاسعاف بالطلب مختصر شرح المنهج المنتخب علی قواعد المذهب اثر علامه احمد بن علی منجور که مربوط به فقه مالکی است از امام قرافی در بخش ۲۵۲ نقل میکند که: بدان در مدارکی که من دیده ام اصحاب بر رد بدعت متفق القولند و ابن ابی زید و دیگران آن را معین کرده اند، و تفصیل مطلب آن است که بدعت بر پنج نوع است:
۱- بدعت واجب: آن است که تحت قوانین واجب شرعی آید؛ مانند: تدوین و جمع آوری قرآن و سنت آنگاه که ترس از بین رفتن آنها باشد چون رسانیدن دین خدا به آیندگان اجماعاً واجب است و اِهمال در آن حرام است و در اینگونه موارد شایسته نیست که در واجب بودن آن دچار اختلاف شد.
۲- بدعت حرام: آن است که تحت اصول و قواعد تحریمی شرعی واقع شود مانند گمرک و سایر جور و ستمهایی که متدول شده و مستحدثاتی که منافی اصول شریعتاند مانند مقدم داشتن جاهلان بر علماء و واگذاری مسئولیتهای شرعی از راه توارث به کسیکه صلاحیت ندارد، به این دلیل که پدرش صاحب آن منصب بوده است در حالیکه خود او شایستگی آن را ندارد.
۳- بدعت مستحب: آن است که تحت قواعد مندوب و استحبابی واقع شود مانند جماعت در نماز تراویح و ایجاد وضعیت و هیأتی شایسته برای قضات و استانداران به خلاف سیره ی صحابه (شم) (که ساده و بیآلایش بودند) بدلیل ایکه مصالح و مقاصد شریعت جز با منزلت استانداران در نزد مردم، تحقق نمییابد.
۴- بدعت مکروه: آن است که تحت قواعدی که در شرع کراهت دارند واقع شود مانند اختصاص دادن روزهایی بعنوان خوب و مبارک جهت انجام برخی عبادات.
۵- بدعت مباح: آن است که تحت قواعدی که در شرح مباح است واقع شود، مانند درست کردن الک و غربال برای بیختن آرد. در روایت آمده است: اولین چیزی که مردم پس از رسول خدا ج ساختند الک بود، و چون بهتر کردن زندگی و بهبود آن مباح است پس تهیه ی وسایل آن نیز مباح است از تمام اینها میتوان فهمید که هر چیزی که بدعت نامیده میشود عامل گمراهی نیست چون آن دسته از بدعتها که تحت قواعد شرعی قرار میگیرند فراوانند، بنابراین انجامشان ضلالت نیست و اطلاق بدعت بر آنها از نظر لغت است نه از نظر شرع. پس بدعت (شرعی) همان نوع حرام و مکروه است که تحت اصول و قواعد عام و کلی شریعت واقع نمیشوند [۹۵].
۱۳۰۲ - [۸] (صَحِیح)
وَعَن السَّائِب بن یزِید قَالَ: أَمَرَ عُمَرُ أُبَیَّ بْنَ كَعْبٍ وَتَمِیمًا الدَّارِیَّ أَنْ یَقُومَا لِلنَّاسِ فِی رَمَضَانَ بِإِحْدَى عَشْرَةَ رَكْعَةً فَكَانَ الْقَارِئُ یَقْرَأُ بِالْمِئِینَ حَتَّى كُنَّا نَعْتَمِدُ عَلَى الْعَصَا مِنْ طُولِ الْقِیَامِ فَمَا كُنَّا نَنْصَرِفُ إِلَّا فِی فُرُوعِ الْفَجْرِ. رَوَاهُ مَالك [۹۶].
۱۳۰۲- (۸) سائب بن یزید س گوید: عمر بن خطاب س، ابی بن کعب س و تمیم داری س را مأمور کرد تا در شبهای ماه رمضان، یازده رکعت به همراه مردم بخوانند؛ (سائب بن یزید س در ادامه گوید:) قاری، (سورههایی که مشتمل بر) بیش از صد آیه بود، (در نماز تراویح) قرائت میکرد تا جایی که ما از طولانیبودن قیام، (خسته و درمانده میشدیم و) بر عصاها و چوبدستیها تکیه مینمودیم؛ و نماز را ادامه میدادیم و (به خانههایمان) تا نزدیکیهای صبح صادق، برنمیگشتیم.
[این حدیث را مالک در موطأ روایت کرده است].
شرح:«ان یقوما للناس فی رمضان باحدی عشرة رکعة»:
امام ابوحنیفه، امام مالک امام شافعی، امام احمد بن حنبل و جمهور امّت اسلامی، بر بیست رکعت بودن نماز تراویح، اتفاقنظر دارند؛ البته از امام مالک، دو روایت دیگر نیز نقل شده است: یکی ۳۶ رکعت و دیگری ۴۱ رکعت؛ که در واقع در روایت ۴۱ رکعت، سه رکعت وتر و دو رکعت بعد از وتر نیز داخل هستند و باقیمانده ۳۶ رکعت میباشد. کوتاه سخن این که، از امام مالک فقط دو روایت منقول است: اولی، مطابق با نظریهی جمهور؛ و دوّمی، مبنی بر سی و شش رکعتی بودن نماز تراویح.
منشأ روایت ۳۶ رکعت تراویح، این است که در آن زمان، مردم مکه، بیست رکعت تراویح میخواندند؛ امّا میان هرچهار رکعت، یک طواف انجام میدادند؛ و از آن جایی که اهل مدینه، به طواف خانهی کعبه، دسترسی نداشتند، به جای هر بار طواف کردن، چهار رکعت به نمازشان افزودند و بدین صورت تراویح آنها نسبت به تراویح مردم مکه، شانزده رکعت اضافه داشت. از این رو، معلوم شد که از دیدگاه مردمان مدینه نیز اصل تراویح، بیست رکعت بوده است؛ و بدین ترتیب میتوان گفت که بر بیست رکعت بودن تراویح، اجماع امّت صورت گرفته است.
البته علامه ابن تیمیه/گوید: دلیل و روایتی قاطع در مورد تعداد رکعتهایی که رسول خدا ج خوانده است وجود ندارد؛ چون روایات در این مورد، مختلف و متفاوتند؛ از این رو، در نماز تراویح، بر عددی معین تأکید نمیشود؛ زیرا پیامبر ج بر عددی تأکید نکردهاند؛ و هر قدر مسلمان، آن را بیشتر انجام دهد، ثواب و پاداشش بیشتر است و حق احیای شبی از شبهای رمضان را به جای آورده است.
و غیر مقلّدان معاصر، در این باره، با مخالفت با جمهور امّت، قائل به هشت رکعتی بودن تراویح هستند. آنان، انتقادها و اعتراضهای فراوانی بر نظریه و دیدگاه جمهور کردهاند.
اعتراض اول، این است که از حدیث ابوذر س (حدیث شماره ۱۲۹۸) معلوم میشود که پیامبر اکرم ج فقط سه روز، نماز تراویح را خواندهاند که از این امر، فقط مستحب بودن تراویح را میتوان مراد گرفت نه سنّت بودن آن؛ در حالی که جمهور به آن، «سنّت مؤکّده» میگویند.
در پاسخ به این اعتراض، گفته شده است که سنّت بودن نماز تراویح، از فرمودهی خود آن حضرت ج ثابت میشود؛ آنجا که میفرماید: «انّ الله تبارك وتعالی، فرض صیام رمضان علیکم وسننتُ لکم قیامه»(نسایی و ابن ماجه)؛ «بیگمان، خداوند بلندمرتبه، روزهی رمضان را بر شما فرض کرده و من نیز، قیام و شب زندهداری آن را برای شما سنّت قرار دادهام».
و در حدیث ابوذر س نیز، مداومت و پایبندی بر نماز تراویح در ابتدای مشروعیت آن، ذکر نشده است؛ امّا به طور انفرادی و تنها خواندن آن، نفی نشده است؛ بلکه در احادیث و روایات دیگری آمده است که پیامبر ج در شبهای رمضان، نسبت به غیر رمضان، بیشتر نماز میخواندند که به ظاهر نمازش تراویح بوده که به صورت انفرادی میخوانده است.
این از یک سو؛ و از سوی دیگر، اهمیت دادن صحابه به نماز تراویح و مداومت بر خواندن آن، خود دلیلی است بر سنّت بودن نماز تراویح؛ زیرا سنّت خلفای راشدین نیز سنّت مؤکّده محسوب میشود؛ به دلیل آن که پیامبر ج میفرماید: «علیکم بسنّتی و سنة الخلفاء المهدیین الراشدین»(ابوداود)؛ «سنّت و روش من و خلفای هدایت یافته و هدایتگر را بر خود لازم بگیرید».
اعتراض دوم، این است که بیست رکعت نماز تراویح، از پیامبر ج ثابت نیست.
در پاسخ باید گفت که در موطأ امام مالک از یزید بن رومان روایت شده است که گوید: «کان الناس یقومون فی زمان عمر بن خطاب فی رمضان بثلاث وعشرین رکعة»؛ «مردم در روزگار خلافت عمر بن خطاب س، بیست و سه رکعت نماز تراویح میگزاردند».
و در سنن کبری بیهقی از سائب بن یزید س روایت است که گفت: «کانوا یقومون علی عهد عمر بن خطاب فی شهر رمضان بعشرین رکعة وکانوا یقومون بالـمأتین وکانوا یتوکئون علی عصیّهم فی عهد عثمان من شدة القیام»؛ «مردم در روزگار خلافت عمر بن خطاب س در ماه رمضان، بیست رکعت تراویح میگزاردند و صدها آیه در نماز میخواندند؛ و در روزگار خلافت عثمان بن عفّان س، از شدّت قیام، بر عصاها و چوبدستیهای خویش تکیه میکردند».
این بیست رکعت را عمر بن خطاب س زمانی مقرّر کرد که عدهی زیادی از صحابه حضور داشتند - همچنان که از این دو روایت و روایت عبدالرحمن بن عبدالقاری (به شماره ۱۳۰۱) این امر به وضوح مشخص است - و هیچ یک از آنان، بر این کار و عملکرد عمر س اعتراضی نکرد؛ بلکه همهی آنان، بر این نظر عمل کرده و همهی اصحاب و تابعان، بیست رکعت خواندن تراویح را ادامه دادند؛ و این امر، خود دلیل اجماع اصحاب بر بیست رکعت بودن تراویح میباشد.
و اگر چنانچه در بحث رکعتهای نماز تراویح، فقط همین دلیل (اجماع صحابه و تعامل مردمان حَرَمین شریفین) را داشته باشیم، کافی و بسنده خواهد بود؛ زیرا اگر تعداد بیست رکعت از پیامبر ج ثابت نمیبود، چگونه عمر بن خطاب س - که سرسختترین مبارز، بر ضدّ بدعتها و خلاف سنّت بود - بر آن عمل کرده و آن را گسترش و رواج داده است! و فرمودهی آن حضرت ج: «فعلیکم بسنّتی و سنّة الخلفاء المهدیین الراشدین»، خود دلیلی است بر تقلید از عمل عمر بن خطاب س.
حذیفه س گوید: پیامبر ج فرمودند: «اقتدوا باللذین من بعدی: ابیبکر و عمر»(ترمذی)؛ «بعد از من، به ابوبکر س و عمر س اقتدا کنید».
و حذیفه س در روایتی دیگر گوید: «کنّا جلوساً عند النبیّ ج فقال: انّی لاادری مابقائی فیکم؟ فاقتدوا باللذین من بعدی واشار الی ابیبکر وعمر»(ترمذی)؛ «ما در محضر پیامبر ج نشسته بودیم؛ آن حضرت ج فرمودند: نمیدانم چه اندازهای در میان شما میمانم؛ پس به دو نفر بعد از من، اقتدا کنید؛ و به ابوبکر س و عمر س اشاره کردند».
و اگر نگاهی گذرا به تواریخ، کتب حدیث، و غیره پیرامون سیمای فاروق داشته باشیم،به وضوح مشاهده میکنیم که در صحنهی داغ جنگها و در ستادهای فرماندهی پیامبر ج، حضرت عمر س دست بر قبضهِی ششمیر برندهاش و با همهی قهر و قدرت و هول و هراس و تیزبینی که دارد، سرا پا در قید اطاعت پیامبر ج قرار گرفته است و در نتیجه به او حق میدهیم که بعدها کارنامهی خود را در زمان پیامبر ج در این دو جمله خلاصه کرده است:
۱- در خدمت پیامبر ج شمشیری از نیام کشیده بودم که تا او مرا به غلاف نمیکشید و از کاری منع نمیفرمود، به هر نقطهای نشانم میداد نشانه میرفتم.
۲- در خدمت پیامبر ج برده و غلام و گاردِ محافظ او بودم.
براستی عمر س از مشاوران نزدیک و محرم راز و جانشین و وزیر برحق پیامبر ج بود.
و اگر نگاهی دیگر به تاریخ بیندازیم، حضرت عمر س را در بُعدی دیگر مشاهده مینمائیم و این مرتبه نه با شمشیر، بلکه با هوش تیزتر از شمشیر، و نه در صحنههای جنگ بلکه در صحنهی تحولات اخلاقی و معضلات روابط اجتماعی، حضرت عمر س را با فکر سراسر فروغ و نبوغ و سراپا در اطاعت پیامبرخدا ج میبینیم و مشاهده میکنیم که عمر س در زمینهی اصلاح اخلاق مردم و نوع برخورد با کفار و با منافقان، طرحهایی را به پیامبر ج پیشنهاد میکند و تقاضاهایی را به او عرضه میدارد که بعد از مدتی(کم یا زیاد) پاسخ مثبت آنها نه در زمین بلکه از آسمان به صورت وحی بر پیامبر ج فرود میآید و به «موافقات عمر س» در میان مسلمانان مشهور میشوند.
و در نتیجه از اعماق ضمایر آگاه و روشن، معنای این فرمودهی پیامبر ج را درک میکنیم که درباره ذکاوت و درایت و تیز بینی و قدرت درک و فراست عمر س میفرماید:
«انه قد كان فیما مضی قبلكم من الامم ناس محدثون وانه ان كان فی امتی هذه منهم، فانه عمربن الخطاب» [بخاری و مسلم]
«در ادیان پیشین افرادی وجود داشتند که اهل الهام بودهاند و از مسائل نهانی و پشت پرده، طوری بحث کردهاند که گویی چیزهایی به آنها گفته شده است واگر در امت من، همچنین کسی وجود داشته باشد همانا عمربن خطاب است»
کتابهای معتبرحدیث، تفسیر وتاریخ اسلامی موافقات حضرت عمر س را بیش از بیست فقره روایت کردهاند که در حقیقت همین حدیث نیز یکی از موافقات ایشان به شمار میآید چرا که در آخر پیامبر ج سخن عمر س را تأیید میکند و مهر توافق وتأیید بر آن مینهد.
در حقیقت، حضرت عمر س بر اساس گفتهها و آموزههای خودِ پیامبر ج، ابوهریره س را باز گرداند، چرا که عمر س به خوبی میدانست که در مقابل دستور پیامبر ج نباید ایستاد. آیا امکان دارد آن عمری که رسولخدا ج دربارهاش فرمود:
«لوكان بعدی نبی لكان عمر». «اگر بعد از من پیامبری میبود، البته او عمر میبود»
و نیز فرمود:
«ان الله جعل الحق علی لسان عمر وقلبه»: «همانا خداوند متعال کلمهی حق را بر زبان عمر و قلبش قرار داده است».
و در جایی دیگر میفرماید:
«ان الشیطان یخاف منك یا عمر»: «ای عمر! براستی شیطان از تو میترسد».
و حضرت علی س میفرمود:
«ما كنا نبعد أن السكینه تنطق علی لسان عمر». «ما یاران پیامبر ج این را بعید نمیشمردیم که سکینه و آرامش بر زبان عمر س صحبت میکند».
[هر چهار حدیث از مشکاة باب مناقب عمر س روایت شده است]
آیا امکان دارد این چنین فردی از جانب خود قانونگذاری کند و از جانب خود در میان مردم حکم تعیین کند.
از این رو امام ابویوسف میگوید: «سألتُ اباحنیفة عن التراویح وما فعله عمر س. فقال: التراویح سنّة مؤکّدة ولم یترخصه عمر من تلقاء نفسه ولم یکن فیه مبتدعاً ولم یأمر به الّا عن اصل لدیه وعهد من رسول الله». (مراقی الفلاح، فصل فی صلاة التراویح ص ۸۱)؛ «از ابوحنیفه/در مورد نماز تراویح و آنچه عمر بن خطاب س در این زمینه انجام داده بود، پرسیدم. وی در پاسخ گفت: نماز تراویح، سنّت مؤکده است؛ و عمر بن خطاب س آن را از پیش خود اختراع نکرد؛ زیرا که عمر س بدعتگزار نبود؛ بلکه بیست رکعت تراویح را از روی اساس و منبع و از تعالیم و آموزههای پیامبر ج فراگرفته بود».
و اگر چنانچه فرض را بر آن بگذاریم که چنین اشتباهی از عمر بن خطاب س سرزده باشد، در آن صورت صحابههایی که بر کوچکترین سنّت آن حضرت ج جان و مال خویش را فدا میکردند، چگونه در مقابل عمل عمر بن خطاب س سکوت اختیار نمودند؟! پس به یقین معلوم میشود که ایشان، حدیثی قولی یا فعلی از پیامبر ج در این رابطه در اختیار داشتند - هر چند که با سند صحیح به ما نرسیده باشد -. تأیید این نظریه و دیدگاه، از حدیث مرفوع عبدالله بن عباس س ثابت میشود که گوید: «انّ رسول الله ج کان یصلّی فی رمضان عشرین رکعة والوتر»؛ «رسول خدا ج در ماه رمضان، بیست رکعت تراویح با وتر میگزاردند».
حافظ ابن حجر عسقلانی، در کتاب «المطالب العالیة» (باب قیام رمضان، شمارهی حدیث ۵۳۴) این حدیث را به نقل از «مصنّف ابن ابی شیبة» و «مُسند عبد بن حمید» نقل کرده است. این حدیث، به اعتبار سند، ضعیف میباشد، امّا با اجماع و تعامل امّت (به ویژه حَرَمین شریفین) تأیید میگردد.
امّا بر این حدیث، انتقاد وارد شده است مبنی بر این که، این حدیث با حدیث صحیح بخاری، تعارض دارد. در حدیث صحیح بخاری، عایشه ل دربارهی آن حضرت ج گوید: «ما کان یزید فی رمضان ولا فی غیره علی احدی عشرة رکعة»؛ یعنی پیامبر ج در رمضان و غیر رمضان، یازده رکعت میخواند؛ هشت رکعت تراویح و سه رکعت وتر.
البته این اعتراض، ناشی از غفلت و ناآگاهی میباشد؛ چون نه موافقان و نه مخالفان، ظاهر حدیث را مراد نگرفتهاند؛ و حدیث، بیانگر عادت پیامبر ج نیز نیست؛ چون عایشه ل در این حدیث گفته است که پیامبر ج در رمضان و غیررمضان، فقط یازده رکعت خوانده است. و در حدیث دیگری میفرماید: علاوه از دو رکعت سنّت صبح، سیزده رکعت خواندهاند؛ و هیچکس نمیتواند این دو حدیث را معارض یکدیگر قرار دهد و یکی را با دیگری رد نماید؛ بلکه همگان به صحّت و درستی هردو حدیث اعتراف دارند؛ ولی هریک را مربوط به زمانی خاصّ میدانند.
و علماء و صاحبنظران دینی گفتهاند که: این بخش از حدیث عایشه: «ما کان یزید»، عمل دائمی پیامبر ج را بیان نمیکند، بلکه اکثر اوقات، پیامبر ج چنین میکردهاند؛ و حدیث خواندن سیزده رکعت، عمل آن حضرت ج در برخی اوقات را متذکر شده است. پس معلوم شد که هردو حدیث صحیح، بیانگر عادت دائمی و همیشگی رسول خدا ج نیست؛ و با استناد به همان مرجع میتوان گفت که گاهی پیامبر ج برخلاف این عادت عمل کرده و سیزده رکعت خوانده است؛ و این نظر، معارض با حدیث پیشین نیست؛ به همین ترتیب، اگر گفته شود که گاهی پیامبر ج بیست رکعت خوانده است، هیچ تعارضی با حدیث عایشه ل به وجود نمیآید.
به هر حال، میتوان به انتقاد معترضان چنین گفت که این حدیث (حدیث عایشهل مبنی بر یازده رکعت) دربارهی تراویح نیست، بلکه در مورد نماز تهجّد میباشد؛ امّا غیر مقلّدان میگویند: نماز تراویح و نماز تهجّد، هردو یکی هستند و از پیامبر ج ثابت نشده است که در ماه رمضان، دو نوع نماز خوانده باشد.
این ادعای غیرمقلّدان، به طور کامل، اشتباه است؛ زیرا نماز تراویح در روزگار پیامبر ج و روزگار خلافت عمر بن خطّاب س، همیشه در ابتدای شب خوانده میشده است (همچنان که در حدیث عبدالرحمن بن عبدالقاری - به شماره ۱۳۰۱- آمده است.) و حال آن که نماز تهجّد، همواره در آخر شب خوانده میشود.
عبدالرحمن بن عبدالقاری میگوید: زمانی که عمر بن خطّاب س مشاهده کرد که مردم به امامت ابی بن کعب س تراویح میخوانند؛ فرمود: «نعمت البدعة هذه»؛ «چه خوب بدعتی است». و در ادامه فرمود: «و الذی تنامون عنها افضل من الّتی تقومون»؛ «کسانی که میخوابند و در آخر شب بیدار میشوند، پاداششان بیشتر از کسانی است که اول شب نماز میخوانند». راوی میگوید: «یرید آخر اللیل وکان الناس یقومون اوله»؛ «مراد عمر بن خطاب س آخر شب بود؛ زیرا مردم در آن روزگار، در اول شب، نماز میگزاردند». (بخاری)
یعنی نماز تهجّد که در آخر شب خوانده میشود، از این نمازی که اکنون میخوانید، افضل و بهتر است؛ و از آن جایی که اکثر مردم به خواندن تراویح بسنده میکردند و تهجّد نمیخواندند، عمر بن خطاب س آنها را با این کلام، متوجه شأن و جایگاه والای نماز تهجّد نمود و دربارهی عدم ترک آن یادآوری کرد که در ابتدای شب، تراویح و در پایان شب، تهجّد بخوانید و اگر این کار را نمیتوانید انجام دهید، تراویح را به تأخیر اندازید تا فضیلت تهجّد نیز به دست آید. از این ماجرا، این نتیجه به دست میآید که تراویح و تهجّد، اسامی یک نماز نیستند، بلکه هریک دارای مفهومی جداگانه میباشند.
و در حدیث ابوذر س (حدیث شماره ۱۲۹۸) که نماز جماعت تراویح را در شبهای بیست و سوم، بیست و پنجم و بیست و هفتم ذکر میکند، چنین آمده است که در سه شب، تراویح در آغاز شب خوانده شده است؛ و منظور وی، از جملهی «فقام بنا حتی تخوفنا الفلاح» (در شرح ماجرای شب بیست و هفتم) این نبوده است که تراویح با تأخیر خوانده شود، بلکه منظور آن، این است که تراویح، بسیار طولانی شد.
این از یک سو؛ و از سوی دیگر، پیامبر ج نماز تهجّد را با جماعت نمیخواندند؛ در صورتی که از حدیث ابوذر س معلوم میشود که آن حضرت ج نماز تراویح را با جماعت میخواندند؛ از این رو، تهجّد و تراویح را یکی دانستن، به هیچ عنوان درست نمیباشد؛ و منظور از حدیث عایشه ل این است که پیامبر ج در رمضان و غیررمضان، نماز تهجّد را هشت رکعت میخوانده است؛ و این روایت، حدیث بیست رکعت خواندن آن حضرت ج را نفی نمیکند؛ تا جایی که احادیث دیگری نیز از عایشه ل در تأیید آن نقل شده است؛ به عنوان مثال: میگوید: «کان رسول الله ج یجتهد فی رمضان ما لا یجتهد فی غیره»(صحیح مسلم)؛ «رسول خدا ج در ماه رمضان چنان برای عبادت و پرستش خدا، تلاش میکردند که در غیر آن، این تلاش را نمینمودند». و اگر رمضان با غیررمضان تفاوتی ندارد، پس معنا و مفهوم حدیث چیست؟
و در روایتی دیگر میگوید: «اذا دخل العشر احیی اللیل وایقظ اهله وجدّ وشدّ المئزر»(مسلم)؛ «هرگاه دههی آخر رمضان فرا میرسید، آن حضرت ج شب را با عبادت زنده میداشت و خانواده را بیدار میکرد و تلاش و کوشش مینمود و کمر خویش را برای عبادت میبست».
پس اگر طبق حدیث عایشه، نماز شب ماههای سال برابر بودند، پس منظور از اجتهاد و کوشش در ماه رمضان - به ویژه در دههی آخر - چه معنا و مفهومی دارد؟
خلاصه، نماز تراویح و نماز تهجّد، نمازهای جداگانهای به شمار میآیند؛ البته امکان دارد که گاهی، یکی از آن دو، جانشین دیگری باشد، به عنوان مثال: اگر به وقت تهجّد، تراویح خوانده شود، در ضمن آن، نماز تهجّد نیز ادا میگردد؛ همچون دیگر نمازهای نفل؛ به عنوان مثال: اگر به هنگام چاشت، نماز کسوف (خورشیدگرفتگی) خوانده شود، آن نماز، جانشین نماز ضُحی است؛ و اگر نماز خسوف (ماهگرفتگی) به وقت تهجّد خوانده شود، نماز تهجّد نیز ادا میگردد. و بههمین ترتیب است حدیث ابوذر س - در شرح داستان شب آخر که نماز تراویح تا صبح ادامه پیدا کرد - که در ضمن آن، فضیلت نماز تهجّد نیز به دست آمد.
برخی از غیرمقلّدان، در توجیه روایات مذکور، گفتهاند: مراد از آن روایات، طولانی بودن قیام میباشد نه زیاد بودن رکعتها.
امّا بعید به نظر میرسد که پیامبر ج در تمام شب، فقط هشت رکعت خوانده باشند؛ و از طرفی، در موطأ امام مالک از عایشه ل حدیثی منقول است که در آن، عبارت «کثر صلاته» آمده است که توجیه مذکور را به طور کلّی رد میکند؛ چون تکثیر رکعتها به وسیلهی تراویح صورت میگرفته است.
انتقاد دیگری که بر دیدگاه جمهور شده است، این است که همچنان که از عمر س بیست رکعت تراویح، نقل گردیده است، به همین ترتیب، یازده رکعت، سیزده رکعت و بیست و یک رکعت خواندن عمر بن خطاب س نیز ثابت است.
در پاسخ چنین گفته شده است که این روایات، مربوط به زمانی است که هنوز در این باره، اجماع صحابه بر بیست رکعت بودن نماز ترایح صورت نگرفته بود؛ به دلیل این که پس از اجماع، همهی صحابه و بعد از آنها، تابعان، بیست رکعت تراویح میخواندهاند و تعامل امّت نیز بر همین عمل بوده است؛ و امام ابوحنیفه، امام مالک، امام شافعی و امام احمد بن حنبل، در این باره اتفاقنظر دارند؛ از این رو، استدلال از روایات قبل از اجماع، برخلاف اصول میباشد.
این بود، خلاصهای از دیدگاه جمهور امّت اسلامی پیرامون تعداد رکعتهای نماز تراویح.
۱۳۰۳ - [۹] (صَحِیح)
وَعَن الْأَعْرَج قَالَ: مَا أَدْرَكْنَا النَّاسَ إِلَّا وَهُمْ یَلْعَنُونَ الْكَفَرَةَ فِی رَمَضَانَ قَالَ: وَكَانَ الْقَارِئُ یَقْرَأُ سُورَةَ الْبَقَرَةِ فِی ثَمَانِ رَكَعَاتٍ وَإِذَا قَامَ بِهَا فِی ثِنْتَیْ عَشْرَةَ رَكْعَةً رَأَى النَّاسُ أَنه قد خفف. رَوَاهُ مَالك [۹۷].
۱۳۰۳- (۹) اعرج/(یکی از مشاهیر و بزرگان تابعی) گوید: مردمان را در این حالت دریافتیم که در ماه رمضان (و در نماز وتر،) کافران را نفرین میکردند؛ و قاری (امام)، سورهی بقره را در هشت رکعت میخواند و هرگاه سورهی بقره را در دوازده رکعت میخواند، مردم متوجه میشدند که امام، قرائت را تخفیف داده و سبک گردانیده است.
[این حدیث را مالک در موطأ روایت کرده است].
شرح: «ما ادرکنا الناس الّا وهم یلعنون الکفرة فی رمضان»: مراد از «الناس» در حدیث، صحابه و بزرگان تابعی است.
صحابه و بزرگان تابعی در ماه رمضان و در قنوت نماز وتر، چنین دعا میکردند:
«اللهم اغفرلنا وللمؤمنین والـمؤمنات والـمسلمین والـمسلمات والّف بین قلوبهم واصلح ذات بینهم وانصرهم علی عدوهم؛ اللهم العن الکفرة الذین یصدّون عن سبیلك ویکذّبون رُسُلك ویقاتلون اولیاءك؛ اللهم خالف بین کلمتهم وزلزل اقدامهم وانزل بهم بأسك الذی لاتردّه عن القوم الـمجرمین» (مصنّف ابن ابی شیبه).
«بار خدایا! ما و مردان و زنان مؤمن و حقگرا را ببخش و در بین دلهای آنان، اُلفت و محبّت و صلح و آشتی ایجاد کن و آنها را بر دشمنانشان، پیروزی ببخش. بار خدایا! کافران را لعنت کن و از رحمتهای خویش دور گردان؛ کسانی که مردمان را از راه راست تو بازمیدارند و پیامبرانت را تکذیب میکنند و دوستانت را به قتل میرسانند. بار خدایا! در بین کافران اختلاف و چند دستگی ایجاد کن و قدمهای آنان را متزلزل گردان و عذاب خویش را بر آنان فرو بفرست؛ همان عذابی که از گروه مجرمان، به خطا نمیرود».
و احتمال دارد که این قنوت، مخصوص نیمهی آخر رمضان باشد؛ و با این توجیه، اختلاف، برچیده میشود و در میان احادیث و روایات مختلف و گوناگون، جمع کرده میشود؛ زیرا عمر بن خطاب س گوید: «السنّة اذا انتصف رمضان ان تلعن الکفرة فی الوتر»؛ «سنّت، این است که هرگاه ماه رمضان نصف شد، در نماز وتر، کافران را نفرین کنی». و چنان که پیشتر گذشت، این حدیث صحیح است.
و ابوداود نیز چنین نقل کرده است: «انّه لمّا جمع النّاس علی اُبیّ، لم یقنت بهم الّا فی النصف الثانی»؛ «چون عمر بن خطاب س مردم را بر امامت ابی بن کعب س جمع کرد، ابی س فقط در نیمهی دوم ماه رمضان، برای آنان، قنوت خواند».
و این دو حدیث، حمل بر قنوت مخصوصی میشود که در نیمهی دوم رمضان، در آن، کافران مورد لعن و نفرین قرار میگرفتند.
۱۳۰۴ - [۱۰] وَعَن عبد الله
بن أبی بكر قَالَ: سَمِعت أبی یَقُولُ: كُنَّا نَنْصَرِفُ فِی رَمَضَانَ مِنَ الْقِیَامِ فَنَسْتَعْجِلُ الْـخَدَمَ بِالطَّعَامِ مَخَافَةَ فَوْتِ السَّحُورِ. وَفِی أُخْرَى مَخَافَة الْفجْر. رَوَاهُ مَالك [۹۸].
۱۳۰۴- (۱۰) عبدالله ابن ابیبکر (بن محمد بن عمرو بن حزم انصاری) س گوید: از ابی بن کعب س شنیدم که میگفت: در ماه رمضان، پس از گزاردن نماز تراویح، (به خانههایمان) برمیگشتیم و از خدمتکاران خویش میخواستیم تا در آوردن خوراک برای سحری، شتاب ورزند، از بیم آن که مبادا (به خاطر طلوع صبح صادق)، سحری را از دست بدهیم.
و در روایتی دیگر چنین آمده است: (از خدمتکاران خویش میخواستیم تا در آوردن خوراک برای سحری، شتاب ورزند،) از بیم آن که مبادا صبح صادق طلوع نماید.
[این حدیث را مالک روایت کرده است].
«فنستعجل»: میخواستیم که عجله کنند؛ درخواست شتاب میکردیم.
«الخدم»: جمع خادم: خدمتکار؛ نوکر؛ کارگر خانگی؛ پادو؛ پیشخدمت؛ مُستخدم.
۱۳۰۵ - [۱۱] (ضَعِیف)
وَعَنْ عَائِشَةَ عَنِ النَّبِیِّ ج قَالَ: «هَل تدرین مَا هَذِه اللَّیْل؟» یَعْنِی لَیْلَةَ النِّصْفِ مِنْ شَعْبَانَ قَالَتْ: مَا فِیهَا یَا رَسُولَ الـلّٰهِ فَقَالَ: «فِیهَا أَنْ یُكْتَبَ كلُّ مَوْلُودٍ مِنْ بَنِی آدَمَ فِی هَذِهِ السَّنَةِ وَفِیهَا أَنْ یُكْتَبَ كُلُّ هَالِكٍ مِنْ بَنِی آدَمَ فِی هَذِهِ السَّنَةِ وَفِیهَا تُرْفَعُ أَعْمَالُهُمْ وَفِیهَا تَنْزِلُ أَرْزَاقُهُمْ». فَقَالَتْ: یَا رَسُولَ الـلّٰهِ مَا مِنْ أَحَدٍ یَدْخُلُ الْـجَنَّةَ إِلَّا بِرَحْمَةِ الـلّٰهِ تَعَالَى؟ فَقَالَ: «مَا مِنْ أحد یدْخل الْـجنَّة إِلَّا برحمة الله تَعَالَى». ثَلَاثًا. قُلْتُ: وَلَا أَنْتَ یَا رَسُولَ الـلّٰهِ؟ فَوَضَعَ یَدَهُ عَلَى هَامَتِهِ فَقَالَ: «وَلَا أَنَا إِلَّا أَنْ یَتَغَمَّدَنِیَ اللهُ بِرَحْمَتِهِ». یَقُولُهَا ثَلَاثَ مَرَّاتٍ. رَوَاهُ الْبَیْهَقِیُّ فِی الدَّعْوَات الْكَبِیر [۹۹].
۱۳۰۵- (۱۱) عایشه ل گوید: پیامبر ج فرمودند: «آیا میدانی در این شب - شب نیمهی شعبان - چه چیزهایی اتفاق میافتد»؟ گفتم: ای رسول خدا ج مگر در این شب، چه چیزهایی رخ میدهد؟ آن حضرت ج فرمودند: «در این شب، هر نوزادی از فرزندان آدم که قرار است در این سال متولّد شود و دیده به جهان گشاید، نوشته میشود؛ (یعنی مقرّر میشود که چه کسانی از فرزندان آدم، در این سال، چشم به جهان میگشاید.) و همچنین در این شب، هر فردی از فرزندان آدم که قرار است در این سال وفات کند و چهره در نقاب خاک بکشد نیز مقرر میگردد.
و در این شب، کردار (نیک و شایستهی) فرزندان آدم که قرار است در طول سال بالا برده (و پذیرفته) شوند، مقرّر میشود؛ و همچین در این شب، رزق و روزیهای فرزندان آدم (که قرار است در طول سال بدانها ارزانی گردد،) فرو فرستاده میشود».
(عایشه ل گوید:(به پیامبر ج گفتم: ای رسول خدا ج! آیا هیچ یک از فرزندان آدم، جز با رحمت الهی وارد بهشت نمیشود؟ آن حضرت ج سه بار فرمودند: «هیچ کس جز با رحمت خداوند بلندمرتبه وارد بهشت نمیشود». عرض کردم: حتّی شماای رسول خدا ج! آن حضرت ج دست خویش را بر سر مبارک خود نهادند و فرمودند: «من نیز از این قاعده مستثنی نیستم؛ مگر آن که خداوند بلندمرتبه، مرا در جامهی رحمتش بپوشاند و با من مهربانی کند». آن حضرت ج این عبارت را سه بار تکرار فرمودند.
[این حدیث را بیهقی در «الدعوات الکبیر» روایت کرده است].
شرح: «هامته»: سر خویش.
«ان یتغمّدنی»: خداوند مرا در جامهی رحمتش بپوشاند و با من از دَر مهربانی و شفقت وارد شود و دستم را بگیرد و مرا مورد نوازش و لطف و کرم خویش قرار دهد.
«فیها ان یکتب کلّ مولد...»: یعنی در آن شب، مقدّرات یک سال فرزندان آدم، تعیین میگردد و رزق و روزیها و سرآمد عمرها و امور دیگر، در آن شب مبارک و میمون، تفریق و تبیین میشود.
البته این امر هیچگونه تضادّ و منافاتی با آزادی ارادهی انسان و مسألهی اختیار ندارد؛ چرا که تقدیر الهی به وسیلهی فرشتگان بر طبق شایستگیها و لیاقتهای افراد و میزان ایمان و تقوا و پاکی نیت و اعمال آنها است.
یعنی برای هر کس، آن مقدّر میکنند که لایق او است؛ یا به تعبیر دیگر، زمینههایش از ناحیهی خود او فراهم میشود؛ و این، نه تنها منافاتی با اختیار ندارد، بلکه تأکیدی بر آن نیز است.
۱۳۰۶ - [۱۲] (ضَعِیف)
وَعَنْ أَبِی مُوسَى الْأَشْعَرِیِّ عَنْ رَسُولِ الـلّٰهِ ج قَالَ: «إِنَّ اللهَ تَعَالَى لَیَطَّلِعُ فِی لَیْلَةِ النِّصْفِ مِنْ شَعْبَانَ فَیَغْفِرُ لِجَمِیعِ خَلْقِهِ إِلَّا لِمُشْرِكٍ أَوْ مُشَاحِنٍ». رَوَاهُ ابْن مَاجَه [۱۰۰].
۱۳۰۶- (۱۲) ابوموسی اشعری س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «بیگمان خداوند بلندمرتبه در شب نیمهی شعبان (با فضل و کرم و لطف و رحمت خویش) متوجه بندگانش میشود و تمامی بندگان خود را میآمرزد، به جز فرد مشرک و چند گانهپرست و بدخواه و کینه توز».
[این حدیث را ابن ماجه روایت کرده است].
شرح: «فیغفر لجمیع خلقه الّا الـمشرك»:
«شرک» این ماده از سه حرف «ش - ر - ک» تشکیل شده و به معنای: شریک دانستن و سهم داشتن در کاری میباشد، و مشتقات آن ۱۶۸ مرتبه در ۴۴ سوره و ۱۴۳ آیه از قرآن آمده است. «شرک» آن است که عبادت و پرستش خدا همراه با عبادت و پرسش غیرخدا انجام گیرد، فرق نمیکند غیری که پرستش میشود بت، درخت، حیوان، قبر و گور افراد صالح و یا حتّی موجودات آسمانی مانند: فرشتهها و ستارهها و یا هر مظهر و نیرویی از نیروهای طبیعت باشد، و یا اینکه انسانی به عنوان خدا، مورد پرستش قرار گیرد و یا پنداشته شود که خداوند دارای اولاد پسر یا دختر، و یا زن و همسر است.
قرآن کریم تمام اشکال و انواع شرک را باطل نموده و میفرماید:
﴿ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَغۡفِرُ أَن يُشۡرَكَ بِهِۦ ﴾[النساء: ۱۱۶].
«بیگمان خداوند شرک ورزیدن به خود را از کسی نمیآمرزد...»
چون شرک، زادهی جهل و اوهام و نادانی و بیخردی است، لذا پیامدهای ناگواری برای جامعهی بشری به همراه دارد طوری که هیچ عقیدهی دیگری چنین پیامدهایی را ندارد. شرک چون مخالف با عقل و منطق است، انسان را به قبول هر گونه اوهام و خرافات و اراجیف و اکاذیب و افسانهها و اسطورههایی که جامعهی انسانی را به نابودی تهدید میکنند و آن را تضعیف مینمایند و مانع ترقی و پیشرفت آن میشوند، وامیدارد.
اسلام به منظور نجات انسان از هر ذلتی در برابر هر موجودی به جز ذات «الله» به مبارزه با شریک و انباز قرار دادن برای خدا برخاسته است و هدف بزرگتری را برای انسان در نظر گرفته است و میخواهد که عبادت و پرستش و طاعت و خشوع انسان تنها برای کسی باشد که دائمی است و تغییر و دگرگونی در او راه ندارد، چرا که پرستش و عبادت برای اشیای فانی و متغیر، باعث تغییر نحوهی عبادت و پرستش و خشوع و کرنش میگردد و در نتیجه اضطراب و ناهماهنگی را در درون انسان به وجود میآورد که باعث سرگشتگی و ضعف تصمیم و انگیزهها میگردد.
بنابراین مبارزهی اسلام با شرک و چندگانهپرستی به خاطر این است که انسان را از مرحلهی پست پرستش موجودات فانی، ضعیف، ناتوان و متغیر، به مرتبهی والای پرستش ذاتی که دائمی و ابدی و لایتغیر است برساند، چون ذاتی که همیشه بوده و هست و تغییرناپذیر است، حتماً باید در اوج کمال و جلال باشد، و از طرفی تنها کسیکه در اوج کمال دائمی باشد، شایستگی آن را دارد که انسان در برابرش خشوع و خضوع نشان دهد و چون جز ذات پروردگار کسی دارای کمال مطلق نیست، انسان توجه خود را از او نمیگیرد و به عبادت و پرستش خود در یک جهت مشخص، ادامه میدهد، و ثابت و پابرجا و محکم و استوار باقی میماند و اضطراب و ضعف بر قلب او چیره نخواهد شد.
و در حقیقت هیچ دین و آیینی را نمییابیم که به مانند آیین اسلام، صفات کمال و توحید و یگانگی را به طور شایسته بر خدا اطلاق نموده باشد، و براستی که پایه و اساس جامعهی اسلامی بر ایمان و عقیدهی صحیح استوار است و یکتاپرستی، خلاصه و چکیدهی این عقیده و جوهر و روح اصلی اسلام است و حفظ و حراست از این عقیدهی توحیدی خالص، اولین هدفی است که اسلام برای تحقق آن سعی وافر نموده است و در تمام دستورات و قوانین و راهنماییهای خود آن را مد نظر قرار داده است.
از طرف دیگر، مبارزه با عقاید باطلِ جاهلیت که بتپرستی و شرک عامل اشاعهی آنها بوده است، امری است واجب و ضروری، و بر هر مسلمانی لازم است تا علیه عقایدی که خلاف دستور قرآن است، قیام و مبارزه نماید تا جامعهی اسلامی از شائبهی شرک و بتپرستی و گمراهیهای باقی مانده پاک شود، و به همین خاطر است که اسلام، توحید را نخستین رکن از ارکان اسلام دانسته، همانطوری که شریک قرار دادن برای خدا را مهمترین گناهان نابخشودنی دانسته است؛ چرا که در طول تاریخ بشریت ثابت شده است که شریک قائل شدن برای خدا، سرچشمهی بدیها، و اساس بدبختیهای جامعهی انسانی بوده است به گونهای که در گذشته عقل و اندیشهی مردم را اسیر خرافات و سخنان بیهوده گردانیده بود و از هر لحاظ مانع ترقی و پیشرفت آنان شده و نزاع و دشمنی و جنگ و خونریزی را برایشان ببار آورده بود؛ و این وضع موجب رشد طبقاتی و باعث خودبرتر نمودن عدهای از مردانِ نامدار دین شده بود و در نتیجه، ملت را در راه افزایش دارایی خود و ایجاد زندگی مرفّه به حساب آنان به استثمار خود درآورده بودند.
و اسلام هر گونه شرک و چندگانهپرستی و پرستش و عبادت درخت، بت، حیوان، قبر، گور صالحان و نیکان، فرشتهها، ستارهها، انسانها، شخصیتها، اجسام و اوثان، هوا و هوس، مردهپرستی، خورشید، ماه و... را نفی کرد و برخلاف سایر ادیان، پدر بودن، و پسر داشتن را از خدا نفی نمود.
و این سخن که خداوند فرزندی دارد، بدون شک زاییدهی افکار ناتوان انسانهایی است که خدا را در همه چیز با وجود محدود خودشان مقایسه میکردند. انسان به دلایل مختلفی نیاز به وجود فرزند دارد: از یکسو عمرش کوتاه و محدود است و برای ادامهی نسل، تولد و فرزند لازم است. از سوی دیگر، قدرت او محدود است، مخصوصاً به هنگام پیری و ناتوانی نیاز به معاونی دارد که به او در کارهایش کمک کند. از سوی سوم، جنبههای عاطفی و روحیهی انسطلبی، ایجاب میکند که انسان، مونسی در محیط زندگی خود داشته باشد که آن هم به وسیلهی فرزندان تأمین میگردد.
بدیهی است هیچ یک از این امور در مورد خداوندی که آفرینندهی عالم هستی و قادر بر همه چیز و ازلی و ابدی است، مفهومی ندارد. به علاوه داشتن فرزند لازمهاش جسم بودن انسان است که خدا از آن نیز منزّه میباشد. علاوه از این، اگر در آسمانها و زمین غیر از ذات «الله»، معبودها و خدایانی میبودند و امور جهان را میچرخاندند، قطعاً آسمانها و زمین تباه میگردید و نظام گیتی به هم میخورد، چرا که بودن دو شاه در کشوری، و دو رئیس در ادارهای، نظم و ترتیب را به هم میزند؛ لذا خداوند عزوجل صاحب سلطنت جهان، بسی برتر از آن چیزهایی است که مشرکان بدو نسبت میدهند و بر زبان میآورند.
بنابراین شریک قائل شدن برای خدا، توهم باطلی است که هیچ عقل و منطقی آن را نمیپذیرد، و یک تصور بیجایی است که اسلام به شدت آن را رد نموده و جزء گناهان کبیره و نابخشودنی قرار داده است.
حدیث ابوموسی اشعری س به صراحت اعلام میکند که همهی گناهان، ممکن است مورد عفو و بخشش واقع شوند، ولی «شرک» به هیچ وجه بخشوده نمیشود؛ مگر این که از آن دست بردارند و توبه کنند و موحّد شوند. و به عبارت دیگر؛ هیچ گناهی به تنهایی، ایمان را از بین نمیبرد؛ همانطور که هیچ کردار و عمل نیکی، با شرک، انسان را نجات نمیبخشد.
این حدیث، از زمرهی احادیثی است که افراد موحّد را به لطف و رحمت پروردگار، دلگرم میسازد؛ زیرا در این حدیث، پیامبر ج امکان بخشش همهی گناهان را غیر از شرک بیان کرده است؛ و در حقیقت افراد بسیاری هستند که مرتکب گناهان بزرگی میشوند و برای همیشه از رحمت و آمرزش الهی، مأیوس میگردند و همان سبب میشود که در باقی ماندهی عمر، راه گناه و خطا را با همان شدّت بپیمایند؛ ولی امید به آمرزش و عفو خداوند، وسیلهی مؤثّر بازدارندهای نسبت به آنان در برابر گناه و طغیان میگردد؛ بنابراین، حدیث، در واقع یک موضوع تربیتی مهم را دنبال میکند.
هنگامی که میبینیم افراد جنایتکاری همچون «وحشی» - قاتل افسر رشید اسلام، حمزة بن عبدالمطلب، عموی بزرگوار پیامبر ج - بر اساس همین نویدها و بشارتها ایمان میآورد و دست از جنایت خود میکشد، این امیدواری برای دیگر گناهان پیدا میشود که از رحمت پروردگار مأیوس نشوند و بیش از آن چه گناه کردهاند، خود را آلوده نسازند.
ممکن است گفته شود که این حدیث، در عین حال مردم را به گناه تشویق میکند؛ زیرا وعدهی آمرزش همهی گناهان غیر از شرک، در آن داده شده است!.
ولی شکی نیست که منظور از این وعدهی آمرزش، وعدهی بدون قید و شرط نیست؛ بلکه افرادی را شامل میشود که یک نوع شایستگی از خود نشان بدهند و همانطور که پیشتر اشاره کردیم، «مشیت و خواست خداوند» که در این حدیث و احادیث مشابه آن ذکر شده است، به معنای «حکمت الهی» است؛ زیرا هرگز خواست خدا از حکمت او جدا نیست؛ و به یقین، حکمت او اقتضا نمیکند که بدون شایستگی، کسی را مورد عفو قرار دهد؛ بنابراین، جنبهی تربیتی و سازندگی حدیث، به مراتب بیش از سوء استفادههایی است که ممکن است از آن بشود.
نکتهی قابل توجه این که، حدیث فوق، ارتباطی با مسألهی توبه ندارد؛ زیرا توبه و بازگشت از گناه، همهی گناهان حتی شرک را میشوید، بلکه منظور از آن، امکان شمول عفو الهی نسبت به کسانی است که توفیق توبه نیافتهاند؛ یعنی قبل از آن که از کردههای خود پشیمان شوند و یا بعد از پشیمانی و قبل از جبران اعمال بد خویش، از دنیا بروند.
توضیح این که: از مجموعهی آیات قرآن و احادیث گهربار رسول خدا ج چنین استفاده میشود که ابزار و وسایل آمرزش و بخشودگی گناه متعدّد است که آنها را میتوان در پنج موضوع خلاصه کرد:
۱- توبه و بازگشت به سوی خدا که توأم با پشیمانی از گناهان پیشین و تصمیم بر اجتناب از گناه در آینده و جبران عملی اعمال بد به وسیلهی کردار نیک بوده باشد. خداوند میفرماید: ﴿ وَهُوَ ٱلَّذِي يَقۡبَلُ ٱلتَّوۡبَةَ عَنۡ عِبَادِهِۦ وَيَعۡفُواْ عَنِ ٱلسَّئَِّاتِ... ﴾[الشورى: ۲۵]. «اوست که توبه را از بندگان خود میپذیرد و گناهان را میبخشد».
۲- کارهای نیک فوقالعادهای که سبب آمرزش اعمال زشت میگردد؛ چنان که خداوند میفرماید: ﴿...إِنَّ ٱلۡحَسَنَٰتِ يُذۡهِبۡنَ ٱلسَّئَِّاتِ... ﴾[هود: ۱۱۴]؛ «کارهای نیک، آثار پارهای از گناهان را از بین میبرد».
۳- شفاعت. در لغت به معنای «معاونت» است و در اصطلاح این است که در روز قیامت برخی از بندگان مقرّب خداوند در حق بعضی از بندگان گنهکار، وساطت و میانجیگری کنند.
در قرآن مجید شفاعت به سه صورت بیان شده است:
۱) آیاتی که شفاعت را به کلّی نفی میکنند [بقره / ۴۸ و ۵۴ مدثر / ۴۸].
۲) آیاتی که شفاعت را منحصر به ذات خدا مینماید [زمر / ۴۴].
۳) آیاتی که به شفاعتِ مقرّبین الهی با کسب اجازهی پروردگار دلالت دارد [بقره / ۲۵۵، طه / ۱۰۹، نجم / ۲۶].
اگر توجه شود آیات قسمت اول در خصوص کفّار و مجرمین است که کاملاً مستحق عذابند و جای ایشان آتش است که میگوید: «هیچ گونه شفاعتی دربارهی آنان نخواهد شد». در آیات قسمت دوم که میفرماید: «به غیر از خدا کسی شفاعت نخواهد کرد» با این بیان میخواهد شفاعتی را که کفار و مشرکین به آن عقیده داشتند و بتها را شفیع مطلق میپنداشتند، رد کند.
آیات قسمت سوم، شفیعانی را در روز قیامت ثابت میکند؛ منتهی توضیح میدهد که این شفاعتکنندگان، بتها و معبودان نیستند که کفار میپندارند بلکه فقط کسانی حق شفاعت خواهند داشت که خداوند به ایشان اجازه دهد و از مقربین درگاه الهی باشند، و این شفاعت دربارهی کسانی خواهد بود که خدا به بخشوده شدن آنان راضی باشد:
﴿ وَلَا يَشۡفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ٱرۡتَضَىٰ ﴾[الأنبیاء: ۲۸].
بندگانِ مقرّب الهی شفاعت نمیکنند، مگر در حق کسیکه خداوند راضی باشد. [ر.ک: پاورقی شرح عقاید اهل سنّت ص ۱۹۲].
و باید دانست که شفاعت، نه تشویق به گناه است، و نه چراغ سبز برای معاصی و گناهان، و نه عامل عقبافتادگی، و نه چیزی شبیه پارتیبازی در جامعههای دنیای امروز است. و چنین شفاعتی در روز قیامت باعث جری شدن گنهکاران نمیشود. متأسفانه تودهی عوام مسلمانان، پیرامون آیات و احادیث وارده دربارهی شفاعت حضرت محمد ج برای برخی از گنهکاران هیاهویی راه انداختهاند و این هیاهو و دلبستگی شدید تودهی عوام به احادیث شفاعت، چنین پنداری به وجود آورده است که قوانین جزاء و پاداش اعمال، منسوخ و باطل گردیده و نزدیک است که آتش دوزخ بر مؤمنانِ گنهکار و عاصی، سرد و سالم شود و به آنان آسیبی نرساند فراوان پیش میآید که این جاهلان در فرضیههای خود افراط میکنند و بیش از حد به شفاعت اطمینان دارند و امیدوارند، لذا مرتکب وخیمترین گناهان میشوند و میگویند: «امّت محمد ج در خیر است و امّت را چه غم که چون محمد ج پشتیبان دارد.» هرگز حضرت محمد ج پشتیبانِ گناهکاران نیست. و بیگمان این مسلک و این تفکر، غلط و از درجهی اعتبار ساقط است، و حضرت محمد ج نخستین کسی است که با آن مخالفت میکند و با این شیوه تفکر، میستیزد. ما به هیچ وجه احادیث صحیحی را که دربارهی شفاعت آمده است رد نمیکنیم و منکر آنها نیستیم بلکه آنها را در جایگاه مخصوص و ویژهی آنها، اثبات میکنیم و از معانی خاصّ آنها تجاوز نمینمائیم تا دچار تحریف کلمات پیامبر ج از مواضع آنها نشویم. و باید هر مسلان بداند که شفاعت حدود و شرایطی دارد و هر گناهکاری مشمول شفاعت و عفو الهی نتواند بود، و شفاعت به سه شرط انجام میگیرد:
الف) خدا به شفاعت کننده، اجازهی شفاعت بدهد. [بقره / ۲۵۵، یونس / ۳].
ب) آنچه درخواست و شفاعت میشود پسندیده و درست و مورد رضای خدا باشد. [طه / ۱۰۹، انبیاء / ۱۰۹، نساء / ۸۵].
ج) خدا راضی شود از کسیکه برای او شفاعت میگردد. [انبیاء / ۲۸، نجم / ۲۶].
بنابراین نباید شفاعت را با شفاعتِ نادرستی که عوام گمان میکنند که انبیاء و اولیاء در دستگاه الهی نفوذ دارند و مانع اجرای حکم خدا میشوند و به قول معروف، پارتی بازی میکنند، یکی دانست، چرا که این اجازهی شفاعت درجه و رتبهای است به مقربین درگاه الهی که برای تجلیل مقامشان به آنها داده میشود و مسلماً شفاعت آنها در حق کسانی خواهد بود که در عین ایمان و عمل صالح، لغزشهایی نیز داشتهاند و احتیاج به وساطت دارند و این شفاعت در خصوص آنان، اِرفاق و تخفیف عذاب است و این شفاعت به اذن خداوند و برای کسی است که صلاحیت آن را دارد، پس عامل شفاعت یکی رحمت و لطفِ بیکران الهی است و دیگر حکمت خداو ایمان و عمل صالحِ فرد که او را شایستهی این لطف میکند.
۴- پرهیز از گناهان کبیره که موجب بخشش گناهان «صغیره» میگردد. خداوند بلندمرتبه میفرماید: ﴿ إِن تَجۡتَنِبُواْ كَبَآئِرَ مَا تُنۡهَوۡنَ عَنۡهُ نُكَفِّرۡ عَنكُمۡ سَئَِّاتِكُمۡ وَنُدۡخِلۡكُم مُّدۡخَلٗا كَرِيمٗا٣١ ﴾[النساء: ۳۱] «اگر از گناهان کبیرهای بپرهیزید که از آن نهی شدهاید، گناهان صغیرهی شما را (با فضل و رحمت خویش) از شما میزداییم و به (شرط استغفار از کبائر و عدم اصرار بر صغائر) شما را به جایگاه ارزشمندی (که بهشت برین است) وارد میگردانیم».
۵- عفو الهی که شامل افرادی میشود که شایستگی آن را دارند؛ همانطور که در این حدیث مورد بحث بیان گردید.
مجدداً یادآوری میکنیم که عفو الهی، مشروط به مشیت او است و بدین ترتیب، یک موضوع عمومی و بدون قید و شرط نیست و مشیت و ارادهی او تنها در مورد افرادی است که شایستگی خود را به طور عملی، به نوعی اثبات کردهاند؛ و از اینجا روشن میشود که چرا شرک قابل عفو نیست؛ زیرا مشرک و چندگانهپرست، ارتباط خود را از خداوند به کلّی بریده است و مرتکب کاری شده است که برخلاف تمام اساس ادیان و نوامیس آفرینش است.
فایده: «هیچ گناهی به تنهایی ایمان را از بین نمیبرد، همانطور که هیچ کردار نیکی با شرک، انسان را نجات نمیبخشد»؛ این بود پیام حدیث ابوموسی اشعری س.
بنابراین حدیث واحادیث دیگر، اهلسنت و جماعت معتقدند که مرتکبشوندهی گناه کبیره، مؤمن است و انجام کبیره او را بیایمان و کافر نمیکند، مگر اینکه آن را در حالی که انجام میدهد، حلال بداند، یا نهی از آن را در شرع، کوچک و خوار شمارد، یا امر واجبی را که شریعت مقدس اسلام بدان امر کرده است، تحقیر و کوچک نماید. در این صورتها مرتد و کافر است.
اهلسنت و جماعت، بر این دیدگاه و رأی خویش چنین استدلال کردهاند:
۱- در حقیقت ایمان عبارت است از تصدیق قلبی، پس هرگاه مؤمن گناهی را انجام دهد، و قلباً ایمانش باقی باشد، از اهل ایمان است.
۲- خداوند ﻷخود میفرماید که غیر از شرک و کفر، گناهان صغیره و کبیره را برای هرکس که بخواهد میبخشد.
﴿ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَغۡفِرُ أَن يُشۡرَكَ بِهِۦ وَيَغۡفِرُ مَا دُونَ ذَٰلِكَ لِمَن يَشَآءُ ﴾[النساء: ۱۱۶].
«بیگمان خداوند شرک ورزیدن به خود را (از کسی) نمیآمرزد و بلکه پایینتر از آن را از هرکس که بخواهد (و صلاح بداند) میبخشد».
۳- قرآن کریم قاتل و اولیای مقتول را برادر یکدیگر دانسته است و در آیهی قصاص میفرماید:
﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ كُتِبَ عَلَيۡكُمُ ٱلۡقِصَاصُ فِي ٱلۡقَتۡلَىۖ ٱلۡحُرُّ بِٱلۡحُرِّ وَٱلۡعَبۡدُ بِٱلۡعَبۡدِ وَٱلۡأُنثَىٰ بِٱلۡأُنثَىٰۚ فَمَنۡ عُفِيَ لَهُۥ مِنۡ أَخِيهِ شَيۡءٞ فَٱتِّبَاعُۢ بِٱلۡمَعۡرُوفِ وَأَدَآءٌ إِلَيۡهِ بِإِحۡسَٰنٖ ﴾[البقرة: ۱۷۸].
«ای کسانی که ایمان آوردهاید! دربارهی کشتگان، (قانون مساوات و دادگری) قصاص بر شما فرض شده است(و باید در آن کسی را به گناه دیگری نگرفت، و بلکه): آزاد در برابر آزاد، و برده در برابر برده، و زن در برابر زن است. پس اگر کسی (از جنایتش) از ناحیهی برادر (دینی) خود، گذشتی شد(و یکی از صاحبان خونبهاء کشنده را بخشید، و یا حکم قصاص تبدیل به خونبهاء گردید، از سوی عفوکننده) باید نیک رفتاری شود و(سختگیری و بدرفتاری نشود، و از سوی قاتل نیز به ولی مقتول) پرداخت(دیه)با نیکی انجام گیرد(و در آن کم و کاستو سهلانگاری نباشد)».
قصاص تنها بر قاتلی واجب میشود که عمداً کسی را که کشتنش منع شده است، کشته است و با وجود این، خداوند آنها را با عبارت «ای کسانی که ایمان آوردهاید»، خطاب کرده است.
۴- قرآن مجید، برای دو گروه از مسلمانان که با یکدیگر به جنگ پرداختهاند، قائل به ایمان شده است:
﴿ وَإِن طَآئِفَتَانِ مِنَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ ٱقۡتَتَلُواْ فَأَصۡلِحُواْ بَيۡنَهُمَا ﴾[الحجرات: ۹].
«هر گاه دو گروه از مؤمنان با هم به جنگ پرداختند، در میان آنان صلح برقرار سازید».
ملاحظه میکنیم که با وجود جنگ و نبرد میان این دو گروه، باز قرآن، قائل به ایمان آنان شده است، حال آنکه جنگ و پیکار با مسلمانان از گناهان کبیره است.
۵- و خداوند میفرماید:
﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ تُوبُوٓاْ إِلَى ٱللَّهِ تَوۡبَةٗ نَّصُوحًا ﴾[التحریم: ۸].
«ای مؤمنان! به درگاه خدا برگردید و توبهی خالصانهای بکنید».
و مسلماً توبه فقط در مورد گناه است، خواه صغیره باشد یا کبیره. و با این وجود، خداوند آنها را با عبارت «یاایها الذین امنوا» مخاطب ساخته است.
۶- به طور صریح، احادیث صحیح و فراوانی از رسول خدا ج به ما رسیده است که آن حضرت ج برای مرتکبین گناهان کبیره از امت خود، شفاعت خواهد کرد.
۷- و از زمان پیامبر ج نیز تا به امروز بر خواندن نماز جنازه بر هر کسیکه اهل قبله باشد، اگرچه توبه هم نکرده باشد، تمام علما و مسلمانان اجماع دارند، پس اگر آنکه توبه نکرده، کافر باشد، نماز و طلب استغفار برای او جایز نیست. و رسول خدا ج نیز در حدیث بالا، به همین موضوع اشاره کرده است که مرتکب گناه کبیره از دائرهی اسلام خارج نمیشود.
«مشاحن»: کینهتوز؛ بدخواه؛ غرضورز؛ قطعکنندهی پیوندها.
بر اساس این روایت و روایات دیگر...، رسولخدا ج همواره بر لزوم وحدت و برادری تأکید و توصیه فرمودهاند و همهی افراد مؤمن و مسلمان را در بنای امت واحده با همهی تفاوتها و اختلافاتی که در رنگ، نژاد و سرزمین دارند به عناصر و اجزای ساختمانی تشبیه فرمودهاند که یکدیگر را استواری و استحکام میبخشند و نیز مؤمنان را در دوستی و مهربانی به یکدیگر، به پیکر واحدی تشبیه فرمودهاند که اگر عضوی از آن به درد آید و بیمار گردد، دیگر اعضاء آرام نمیگیرند، بلکه او را در بیخوابی و تبداری، همدردی مینمایند. و براستی هیچ دینی مانند دین اسلام به وحدت و یکپارچگی و برادری و اخوت فرا نخوانده و به پیریزی اتحاد و همبستگی و همیاری و همفکری و همکاری و یکپارچگی فرمان نداده و بالطبع به شدت از دشمنی و عداوت و اختلاف و تفرقه و ستیزه و کشمکش برحذر نداشته است. به همین جهت پیامبراکرم ج در این حدیث میفرماید: دیگر شیطان از بت پرستی مردم جزیرة العرب و از اینکه وی معبود آنها قرار بگیرد، ناامید شده و فقط دل به ایجاد تفرقه و اختلاف و عداوت و دشمنی بسته است. لذا پیامبر ج همواره در احادیث دیگری، نیز این موضوع را به صحابه و مردم هشدار داده و بارها فرموده:
«علیكم بالجماعة فإنّ یدالله معالجماعة ومن شذّ شُذّ فی النار».
و نیز میفرماید:
«شیطان مانند گرگی در کمین آدمیان نشسته که تنها آنهایی را که مثل گوسفندان از گله جدا شدهاند، به گمراهی میافکند و آنان را میدرد».
و نیز میفرماید:
«از جماعت تخطی نکنید که شیطان قرین تنهایی است و از جمع و جماعت دورتر میباشد».
طبق این ارشادات نبوی ج، همگان باید وحدت و یکپارچگی را سرلوحهی عمل خویشتن قرار دهند و از پراکندگی و خودرأیی بپرهیزند، اخوّت و دوستی را نصبالعین و آویزهی گوش خویش قرار دهند و از دشمنیها و کینهتوزیها اجتناب کنند و با اختلاف و تفرقه و عداوت و دشمنی، آب در آسیاب شیطان نریزند و راه را برای او هموار نکنند، تا آنها را در پرتگاه هلاکت و نابودی نیفکند.
چرا که نتیجهی فوری اختلاف و تفرقه، ذلت و خواری است و سرّ ذلت و خواری هر ملت را در اختلاف و تفرقهی آنان باید جستجو کرد. جامعهای که اساس قدرت و ارکان همبستگیهای آن با تیشههای تفرقه درهم کوبیده شود، سرزمین آنان برای همیشه جولانگاه بیگانگان و قلمرو حکومت استعمارگران جنی و انسی خواهد بود و پیوسته آنان را در ذلت و خواری نگاه خواهند داشت.
و در عصر کنونی ما نیز، شیطان و دار و دستهاش (شیطان صفتان) نیز برای تضعیف و تسلط بر کشورهای اسلامی، از اصل «تفرقه بیانداز و حکومت کن» استفاده میکنند و برای دستیابی به اغراض و اهداف پلید خود، پیوسته از این اصل تجربه شده، بهره میگیرند و موفق نیز میشوند.
آری! شیطان و شیطانصفتان با همین قاعده، امت اسلامی را به کشورهایی پراکنده و ملتهای ضعیف و ناتوان تقسیم کرد و استقلال فکری، عقیدتی، سیاسی، اقتصادی و تمامیت ارضی آنها را از میان برد و آنها را به خاک مذلت کشاند. و مسلمانان امروزی اگر میخواهند دوباره سرپای خود بایستند و در مقابل توطئههای شوم این اهریمنان بایستند، باید صادقانه و مقتدرانه به اوامر و فرامین تعالیبخش و سعادتآفرین رسولخدا ج، عمل نمایند و تعالیم وی را سرلوحهی کار خویش قرار دهند، تا وحدت کلمه و همبستگی خود را تحت هر شرایطی از دست ندهند و قادر به دفاع از خود در مقابل توطئهها و ترفندهای مذبوحانهی شیطان و دار ودستهاش باشند، چرا که سنت خداوندﻷهمین است که اتحاد و همبستگی اسلامی و خانوادهای و صبر و پایداری، رمز موفقیت و پیروزی است و اختلاف و تفرقه، دنیاطلبی و تنپروری، موجب شکست و ذلت و انحطاط و عقب ماندگی میباشد.
شیطان و شیطان صفتان نیز، این امر را به خوبی میدانند و پیوسته از همین کانال برای به ذلت کشاندن امت اسلامی وارد میشوند و به همین جهت است که رسولخدا ج با بیان روشن و به دور از هرگونه ابهام و پیچیدگی در روایات متعددی ما را به اتحاد و همبستگی و اعتصام به عروةالوثقی و حبل متین الهی فرا میخواند و از نزاع و تفرقه که عامل از میان رفتن مهابت و شوکت امت اسلامی است، با صراحت تمام و به طور مطلق نهی میفرماید و از مسلمانان میخواهد تا در رفع اختلافات و تنازعهای خویش به قرآن و سنت مراجعه نمایند و پیوسته، حفظ وحدت و یکپارچگی را مدنظر بگیرند و بدانند که وحدت و همبستگی چه در خانواده و چه در جامعه، موجب عزت، اقتدار و آزادی و اصل اعتقادی آنان است.
و امت اسلامی با این کار است که میتواند شیطان را به طور کلی از خود ناامید کند و آب سردی بر وسوسههای وی بریزند.
۱۳۰۷ - [۱۳] (ضَعِیف)
وَرَوَاهُ أَحْمَدُ عَنْ عَبْدِ الـلّٰهِ بْنِ عَمْرِو بْنِ الْعَاصِ وَفِی رِوَایَته: «إِلَّا اثْنَیْنِ مُشَاحِن وَقَاتل نفس» [۱۰۱].
۱۳۰۷- (۱۳) این حدیث را احمد نیز از عبدالله بن عمر و بن عاص س روایت کرده است؛ با این تفاوت که در روایتش چنین وارد شده است: «خداوند در این شب، دو نفر را نمیآمرزد: نخست بدخواه و کینهتوز و دیگر، آن که دیگری را به ناحق به قتل میرساند».
۱۳۰۸ - [۱۴] (مَوْضُوع)
وَعَنْ عَلِیٍّ س قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «إِذَا كَانَتْ لَیْلَةُ النِّصْفِ مِنْ شَعْبَانَ فَقُومُوا لَیْلَهَا وَصُومُوا یَوْمَهَا فَإِنَّ اللهَ تَعَالَى یَنْزِلُ فِیهَا لِغُرُوبِ الشَّمْسِ إِلَى السَّمَاءِ الدُّنْیَا فَیَقُولُ: أَلَا مِنْ مُسْتَغْفِرٍ فَأَغْفِرَ لَهُ؟ أَلَا مُسْتَرْزِقٌ فَأَرْزُقَهُ؟ أَلَا مُبْتَلًى فَأُعَافِیَهُ؟ أَلَا كَذَا أَلَا كَذَا حَتَّى یطلع الْفجْر». رَوَاهُ ابْن مَاجَه [۱۰۲].
۱۳۰۸- (۱۴) علی بن ابیطالب س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «چون شب نیمهی شعبان فرا میرسد، پس شب آن را با عبادت و نیایش و راز و نیاز زنده دارید و روز آن را روزه باشید؛ زیرا خداوند بلندمرتبه، به هنگام غروب آفتاب آن شب به آسمان دنیا فرود میآید و میفرماید: «آیا بندهای وجود دارد که از من آمرزش بخواهد و من او را بیامرزم؟ آیا بندهای است که از من رزق و روزی بطلبد و من بدو روزی بدهم؟ آیا بندهای است که به بلا و مصیبت و چالش و دغدغه و مشکل و زیانی دچار باشد و من او را عافیت ببخشم»؟ و به همین ترتیب، خداوند بلندمرتبه در این شب، نیازمندان گوناگون را فرا میخواند تا نیازهای خویش را از او بخواهند و او به نیازهایشان پاسخ گوید. و این برنامهی خداوندی، تا طلوع صبح صادق ادامه دارد.
[این حدیث را ابن ماجه روایت کرده است].
شرح: «فانّ الله ینزل فیها لغروب الشمس الی السماء الدنیا»: معنا و تفسیر حدیث، این است که پس از غروب خورشید شب نیمهی شعبان، رحمتهای بیکران الهی، متوجه بندگان میشود؛ و پیام این حدیث، این است که بندگان از این فرصت طلایی، حدّاکثر استفاده را نمایند و در این وقت با برکت، به عبادت و نیایش مشغول باشند. از این رو، اهمیت حدیث، به خاطر پیام آن میباشد؛ امّا به خاطر این که در حدیث آمده است که خداوند پس از غروب خورشید نیمهی شعبان، به آسمان دنیا فرود میآید، مفهوم این حدیث و احادیثی دیگر از این قبیل، یکی از مهمترین مسائل کلامی قرار گرفته است که در دورانی از زمان، میدان تاخت و تاز طلایهداران و پیشقراولان این فن بوده است.
اکنون، اگرچه اختلافهای علماء در این مسأله، به شدت قبلی خود باقی نمانده است، ولی از آن جایی که حدیث، در مورد یکی از مسائل مهم عقیدتی بحث میکند و از ابتدا، این مسأله در کتابهای علمی وجود داشته است؛ و همچنین جهت فهم دقیق مسألهی فوق، آوردن بحث مختصری در اینجا، ضروری به نظر میرسد.
به هر حال، دربارهی احادیثی که در آنها «نزول» (فرود آمدن) یا فعلی مانند آن به خداوند بلندمرتبه، نسبت داده شده است که آن فعل، مربوط به جسمها و امور حادث است، چهار مذهب وجود دارد:
۱- مشبّهه؛ این گروه، این الفاظ را بر معنای ظاهری و حقیقی آنها حمل کردهاند و گفتهاند: این صفات، به همان کیفیتی که برای بندگان ثابت هستند، برای خداوند نیز ثابتاند؛ این مذهب، به طور کامل باطل است و جمهور اهل سنّت از ابتدا تاکنون همواره این نظریه را رد کردهاند.
۲- معتزله و خوارج؛ این دو گروه وجود صفات برای خداوند را قبول ندارند؛ از این رو، حدیث «نزول» و دیگر احادیث مشابه این موضوع را صحیح نمیدانند. این موضوع نیز باطل است.
۳- جمهور سلف و محدثان؛ این گروه میگویند: این احادیث، از زمرهی «متشابهات» است؛ از این رو، معنای حقیقی «نزول» (فرود آمد ن خدابه آسمان دنیا) که مستلزم تشبیه است، مراد نیست؛ و چون صفت نزول در نصوص صحیح آمده، ثابت میباشد، امّا دربارهی معنا و کیفیت آن سکوت مینماییم و از بحث کردن دربارهی آن پرهیز میکنیم. و به این گروه از علماء، «مفوّضة» میگویند.
۴- متکلّمان؛ این گروه از علماء میگویند: مراد چنین الفاظی، هرگز معنای ظاهری آنها نیست؛ چون در این صورت، مستلزم تشبیه است و منظور این کلمات، معنای مجازی است؛ به عنوان مثال: مراد از کلمهی «نزول»، «نزول رحمت» یا «نزول فرشتگان» میباشد. و به این گروه از علماء، «مُؤوّلة» میگویند؛ و این گروه به دو دسته تقسیم شدهاند: دستهی اول با چنان جملهها و کلمههایی، این نوع الفاظ را تأویل میکنند که از نظر لغت و محاوره، به طور کامل قابل قبول باشد.
و دستهی دوم، در تأویل این نوع کلمهها و جملهها، تأویلات بیوجه و دور و درازی را مطرح میکنند که بسا اوقات به اندازهای در این زمینه، دچار افراط و زیادهروی میشوند که میتوان از تأویل آنان به عنوان تحریف نام برد.
همچنان که پیشتر بیان کردیم، دو مذهب اول، به طور کامل، بیاساس و باطل هستند و هیچ یک از علماء و صاحبنظران راستین اسلامی، قایل به مذهب آنان نبودهاند؛ البته اختلاف «تفویض» و «تأویل» میان علماء و اندیشمندان دینی، همواره وجود داشته است؛ از این رو محدثان، قایل به «تفویض» و متکلمان، قایل به «تأویل» بودهاند.
برخی از محدثان، این دو نظریه را بدین ترتیب قابل جمع دانستهاند که هر کجا تأویل مناسب، امکانپذیر است، تأویل کردن بهتر است و هر کجا که تأویل مناسب، امکانپذیر نیست و نیاز به تأویل بعید و افراطی است، تفویض بهتر است.
از این رو، برخی از صاحبنظران دینی گفتهاند: اگر چنانچه مخاطب شما، چنان شخصی باشد که اگر برایش تأویل نشود، ممکن است دچار تردید، سوء تفاهم و بداعتقادی شود، در آن صورت میتوان از تأویل استفاده نمود.
و علامه ابن خلدون در «مقدمه»ی خویش، چه زیبا نوشته است: «اِدراک صفات باری تعالی، از قدرت عقل بشر خارج است و کسیکه به وسیلهی عقل، بخواهد چنین مسایلی را حل کند، مانند شخص نادانی است که میخواهد با ترازوی مخصوص طلا، کوهها را وزن کند».
به طور کلی اگر نگاهی اجمالی به آیات قرآنی و احادیث نبوی بیاندازیم، به آیات و احادیث بیشماری بر خواهیم خورد که بعضی از آنها، وجود دست و چشم و برخی دیگر وجود مشت و انگشت و صورت و سمت راست و بعضی دیگر بر وجود مکانی برای خدا که در آن قرار میگیرد و بعضی دیگر بر وجود نزول خدا در آسمان دنیا و یا بر نزدیکی و دوری او دلالت میکنند.
حمل تمام این آیات و احادیث بر ظاهرشان غیرممکن است، چون لازمهی آن، اثبات جسم برای خداوند است. حال آنکه همهی مسلمانان بر این امر اعتقاد دارند و با دلایل و براهین عقلی نیز ثابت شده است که محال است که خداوندﻷدارای جسم باشد.
چنانچه در شرح عقاید نسفیه میخوانیم:
«الواحد، القدیم، الحیّ، القادر، العلیم، السمیع، البصیر، الشائی، الـمرید، لیس بعرض ولا جسم ولا جوهر ولا مصور ولا محدود ولا معدود ولا متبعض ولا متجزّیء ولا متركب ولا متناه ولا یوصف بالماهیة ولا بالكیفیة ولا یتمكن فی مكان ولا یجری علیه زمان ولا یشبه شئ ولا یخرج عن علمه وقدرته شئ». «خداوند ﻷ، ذاتی است یگانه و یکتا، ازلی و ابدی، زنده، قادر، علیم، سمیع، بینا، با اراده و ذاتی است که از عرض، جسم، جوهر، صورت و شکل، حد و نهایت، مساحت، تجزیه و تقسیم، و ترکیب که سایر مخلوقات و موجودات با آن وصف میشوند پاک و منزه است و هرگز با ماهیت و کیفیت وصف نمیشود و به هیچ عنوان بسان سایر موجودات در جهتی از جهات و مکانی از مکانها جا نمیگیرد و زمان بر او جاری نمیشود و چیزی شبیه و همسنگ او نیست و هیچ چیز و هیچکس خارج از احاطهی علمی و تسلط و نفوذ و قدرت او نیست».
بر این اساس علما و دانشوران اسلامی در حل آیات و احادیثی که به ظاهر جسمیت و حلول را برای خداوند ثابت میکند، دو دسته شدهاند) [۱۰۳](:
گروه اول: مذهب تفویض (واگذاری امر به خداوند) که مذهب سلف و پیشینیان و صدر اسلام است [مانند: امام ابوحنیفه، مالک، احمد، شافعی، محمدبنحسن، سعدبن معاذ مروزی، عبداللهبنمبارک، ابومعاذ، خالدبنسلیمان، اسحاقبنراهویه، محمدبن اسماعیل بخاری، ترمذی و..]. این دسته بر این اعتقادند که ما به این قبیل اوصاف که در قرآن و سنت آمده است ایمان داریم که کلام خدا و رسول اوست و در تفسیر آنها تعمق و غور نمیکنیم. لذا از تأویل خودداری کردند و گفتند: خدا داناتر است به حقیقت آنها، در حالی که تشبیه و جسمانی بودن او را رد کردند.
به این خاطر وقتی از امام مالکبنانس سؤال شد که معنای «استوا» ﴿ ثُمَّ ٱسۡتَوَىٰ عَلَى ٱلۡعَرۡشِ ﴾چیست؟ گفت: معنای استوا در لغت روشن است، ولی کیفیت و چگونگی آن بر ما مجهول است. سؤال کردن از آن بدعت است و ایمان به آن واجب است.
گروه دوم: مذهب تأویل (شرح و تفسیر) که مذهب خلف و آیندگان است. بعد از اینکه قلمرو اسلام توسعه یافت و بسیاری از ملتها که متأثر از آرای فلسفی و عقاید ایرانی که اعتقاد به حلول خداوند (در اشیاء) و جسمانی بودن او داشتند، وارد اسلام شدند و سبب برانگیختن این شبهات نسبت به خداوند متعال گردیدند و در عین حال به آنچه که در زبان عربی و ظواهر آیاتی که عقایدشان را تأیید میکرد استناد کردند. به ناچار خلف [که بر خلاف سلف که معانی حقیقی اینگونه آیات و احادیث را به خدا واگذار و تفویض میکردند] به تأویل الفاظی که دال بر جسمانیت و حلولاند پرداختند و آنها را بر معانی مجازی حمل کردند. به حسب آن معانی با مقام الهی مادامی که زبان و لغت احتمال آن معانی را داشت، زیرا معانی مجازی که در قرآن و سنت به کار رفته، بیشتر از معانی حقیقی است. لذا «استوا» در آیهی ﴿ ٱلرَّحۡمَٰنُ عَلَى ٱلۡعَرۡشِ ٱسۡتَوَىٰ٥ ﴾[طه: ۵]. را به استیلا و اقتدار تأویل کردند.
و نیز گفتند: عین بر چشم حقیقی اطلاق میشود و مجازاً به معنای اعتنا و توجه به کار میرود و «ید» بر بازو و انگشتان حقیقی اطلاق میشود و مجازاً بر قدرت و تسلط، و «نزول» بر فرود آمدن جسمانی اطلاق میگردد و مجازاً بر پایین آمدن دستور یا فرشته و نیز به معنای تواضع و محبت کردن به کار برده میشود. مثلاً میگویند: «نزل فلان» یعنی تواضع کرد.
بر این اساس خلف آیهی ۱۰ سوره فتح﴿ يَدُ ٱللَّهِ فَوۡقَ أَيۡدِيهِمۡ ﴾[الفتح: ۱۰]. را به قدرت و سیطرهی او تأویل کردند و آیهی ۱۴ سوره قمر ﴿ تَجۡرِي بِأَعۡيُنِنَا ﴾[القمر: ۱۴]. را به تحت نظر و توجه ما معنی کردند و... [۱۰۴].
البته در اینجا این مطلب را نیز باید دانست که تعبیر دست، چشم، انگشت، سمت راست، و... همه و همه الفبایی است که خدا با آن با ما انسانها صحبت میفرماید، والاّ این واژهها و مطلبها در برابر قدرت نامحدود و شاملهی خدا و حکمت تامّه و مالکیت بیحد و نهایت و علم فراگیر و جهانگیر او بیمصداق و بیمعنا است.
پیامبر ج در این حدیث برای بیان عظمت و قدرت خدا از تعبیر کناییای بسیار زیبا استفاده میکند و میفرماید:
«همهی دلهای فرزندان آدم میان دو انگشت از انگشتان قدرت پروردگار متعال است و آنها را هر طور که بخواهد دگرگون مینماید».
و معمولاً چنین واژهها و جملاتی کنایه از قدرت مطلقه و سلطهی کامل بر چیزی است. همانگونه که ما انسانها در تعبیرات روزمره خویش میگوییم؛ فلان شهر در دست من است و یا فلان ملک در قبضه و مشت من میباشد.
کوتاه سخن اینکه همهی این تشبیهات و تعبیرات، کنایه از سلطهی مطلقهی پروردگار بر عالم هستی و تمام موجودات و مخلوقات زمینی و آسمانی است تا همگان بدانند که در دنیا و آخرت، کلید نجات و حل مشکلات در کف قدرت خداوند است، چرا که آفرینش همهی موجودات از ناحیهی او است و حتی در بقای خود هر لحظه به فیض وجود او نیازمنداند و تدبیر عالمهستی و گشودن گره تمام مشکلات و همهی ارزاق به دست با قدرت اوست.
و همگی این تعبیرات، جنبهی کنایی دارند و به خاطر کوتاهی و نارسایی الفاظ و الفبای ما در زندگی روزمره، ناچاریم آن معانی بلند از قدرت نامحدود شاملهی خدا و حکمت تامه و مالکیت بیحد و نهایت و علم فراگیر و جهانگیر او تعالی و... را در قالب این الفاظ کوچک بریزیم، چرا که ما الفاظ و واژهها و جملاتی که در خور بیان مقام عظمت و قدرت پروردگار باشد در اختیار نداریم، پس به ناچار از همین الفاظ و با استفاده از همین تشبیهات و تعبیرات کنایی، در بیان عظمت و قدرت و شکوه و جلال و عزت و اقتدار ذات باریتعالی استفاده میکنیم. و این درست به آن میماند که کسی بخواهد برای کودکی که در عالم جنین زندگی میکند، مسائل این جهان را تشریح کند، اگر سخنی نگوید کوتاهی کرده و اگر هم بگوید، ناچار است مطالب را به صورت سربسته ادا کند، زیرا شنونده در آن شرایط توانایی و استعداد بیشتر از این را ندارد.
از این رو نباید کسی از اینها احتمال تجسم و حلول پروردگار را بدهد و براستی که جز انسان بسیار ساده لوح، بیخرد، کوتهبین و کوتهفکر و کمظرفیت و ضعیفالایمان دیگر کسی چنین فکری در قوهی مدرکه و مخیلهاش نقش نخواهد بست.
و بیگمان اگر انسانها با معیار و مقیاسهای کوچک و ناچیز اندیشههای خود دربارهی ذات و صفات پاک و بیعیب و نقص خدا، قضاوت نمیکردند، هرگز به بیراههها و سیاهچالههای کفر و زندقه، الحاد و بیبندوباری، گمراهی و ضلالت و شقاوت و بدبختی نمیافتادند.
[۷۹]- بخاری ۴/۲۵۰ ح ۲۰۱۰. [۸۰]- این حدیث را ابوداود و ترمذی روایت کردهاند و گفتهاند صحیح و حسن است، به ریاض الصالحین باب محافظت سنت مراجعه کنید. [۸۱]- مسلم آن را روایت کرده است. به ریاض الصالحین باب مَنْ سُنَّ سُنَّةً حَسَنة مراجعه کنید. [۸۲]- آن را مسلم روایت کرده است. مراجعه کنید به ریاض الصالحین باب نهی از بدعت. [۸۳]- همان. [۸۴]- نماز مستحبی مطلق یعنی نمازی که وقت و سبب و تعداد معینی ندارد و بسته به نظر شخص است. [۸۵]- دعای ابراهیمی: «اَللهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وعَلی آلِ مُحَمَّد كما صَلّیْتَ عَلی ابراهیمَ وعلی آل ابراهیم اِنّك حمیدٌ مجید. اَللّهمَّ بارِكْ عَلی محمد وعلی آل محمد كما بارَكْتَ علی ابراهیم وعلی آل ابراهیم انكَ حمیدٌ مجیدٌ. [۸۶]- در سالی که قحطی و گرانی بود حضرت عمرس حد سرقت را جاری نکرد تا اوضاع به حال عادی برگشت و یا چون اسب در زمان ایشان جزو مال التجارة بود، برای آنها زکات تعیین کرد. [۸۷]- احیاء علوم الدین ۲/۳. [۸۸]- منهاج السنة ابن تیمه ۴/۲۲۴. [۸۹]- فتح الباری ۴/۲۵۳. [۹۰]- قَدَریه منکر قضا و قدراند و انسان را در کارهای خود فاعل مختار میدانند برخلاف جبریه، مُرجئه گویند همانطور که با کفر طاعت و اعمال نیک فایده ای ندارد و اثر نمیبخشد معصیت هم با وجود ایمان ضرری نمیرساند لذا قضاوت در صاحبان گناهان کبیره را موکول به روز قیامت میکنند تا خداوند داوری نماید. مجسّمه یا مشبّهه گویند: خدا دارای صورتی چون انسان است بینهایت زیبا و بالای عرش اعظم نشسته و فرشتگان به دور او هستند. [۹۱]- تهذیب الاسماء و اللغات ۳/۲۲ و در کتاب عزالدین عبدالسلام بنام قواعدالاحکام فی مصالح الأنام ۲/۱۷۳. [۹۲]- شرح موطّا - اثر زرقانی: ۱/۲۳۸. [۹۳]- جامع العلوم الحکم - ابن رجب حنبلی ۱۶۰. [۹۴]- الفتاوی الحدیثة - ابن حجر هیتمی ۲۰۵. [۹۵]- الاسعاف بالطلب مختصر شرح المنهج المنتخب - احمد بن علی منجور ص ۲۵۸ و التبیین بشرح الاربعین ص ۲۴۱. به نقل از «بدعت به معنای دقیق اسلامی»؛ اثر دکتر عبدالملک عبدالرحمن السعدی؛ ترجمهی امیر صادق تبریزی؛ صص ۹-۲۰ [۹۶]- موطأ مالک ۱/۱۱۵ ح ۴، «کتاب الصلاة فی رمضان». [۹۷]- موطأ مالک ۱/۱۱۵ ح ۶، «کتاب الصلاة فی رمضان». [۹۸]- موطأ مالک ۱/۱۱۶ ح ۷، «کتاب الصلاة فی رمضان». [۹۹]- این حدیث را بیهقی در «الدعوات الکبیر» روایت نموده است. [۱۰۰]- ابن ماجه ۱/۴۴۵ ح ۱۳۹۰. [۱۰۱]- مسند احمد ۲/۱۷۶. [۱۰۲]- ابن ماجه ۱/۴۴۴ ح ۱۳۸۸. [۱۰۳]- ر.ک: شرح عقاید اهل سنت، ص۷۱-۷۳. [۱۰۴]- شرح عقاید اهل سنت، ص۷۴.
«ضُحی»: چاشتگاه؛ هنگام برآمدن آفتاب؛ بلند و دراز شدن روز؛ پیش از ظهر.
و مراد از «نماز ضُحی»: نمازهایی است که در فاصلهی یک چهارم از روز گذشته تا نیمروز گزارده میشود.
نمازهایی که در آغاز روز پس از برآمدن آفتاب خوانده میشوند، به نماز «اشراق» موسوم است؛ و نمازهایی که در پایان وقت، پیش از ظهر انجام میشوند، به نماز نیمروز موسوم است؛ و آنچه میان آن دو انجام پذیرد، به نماز «ضُحی» موسوم است.
و دربارهی ماهیت شرعی نماز چاشت، در میان صاحب نظران فقهی اختلاف نظر وجود دارد؛ برخی آن را بدعت گفتهاند و برخی سنّت و برخی نیز آن را مستحب میدانند.
طبق قول مُفتی به احناف، نماز چاشت، مستحب یا سنّت غیر مؤکّده میباشد؛ زیرا نماز چاشت عادت همیشگی پیامبر خدا ج نبوده است.
در همین باب از ابوسعید خدری س روایت است که گفت: «کان رسول الله ج یُصلّی الضّحی حتّی نقول: لایدعها ویدعها حتّی نقول: لایصلّیها»(ترمذی)؛ «گاهی اتفاق میافتاد که آن حضرت ج چنان پایبند خواندن نماز ضحی میشدند که با خود میگفتیم: پیامبر ج آن را هرگز ترک نمیکنند؛ و گاهی نیز اتفاق میافتاد که آن حضرت ج چنان پیوسته نماز ضحی را نمیخواندند که با خود میگفتیم: پیامبر ج هرگز آن را نخواهد گزارد».
از عایشه ل دربارهی نماز چاشت، دو نوع روایت وجود دارد:
نوع اول: دربارهی اثبات نماز چاشت برای پیامبر ج. معاذه (دختر عبدالله عدویه) ل گوید: از عایشه ل پرسیدم: «کم کان رسول الله ج یصلّی صلاة الضحی؟»؛ «رسول خدا ج چند رکعت نماز چاشت میگزاردند»؟ عایشه ل در پاسخ گفت: «اربع رکعات ویزید ماشاء الله» (حدیث شماره ۱۳۱۰)؛ «پیامبر ج چهار رکعت نماز چاشت میگزاردند و (گاه) هر چند رکعت که خداوند میخواست، بر آنها میافزود».
نوع دوم: روایاتی دربارهی نفی نماز چاشت میباشد. عایشه ل گوید: «کان رسول الله ج لایصلّی سبحة الضحی وانی لاسبّحها»(مصنّف ابن ابی شیبه)؛ «رسول خدا ج نماز چاشت را نمیخواندند، ولی من آن را میگزارم».
و همچنین در صحیح مسلم، عایشه ل میگوید: «ما رأیت رسول الله ج یصلّی سبحة الضحی قط»: «ندیدم که رسول خدا ج نماز چاشت را هرگز بخوانند».
امّا تطبیق میان این روایات، ممکن است؛ و آن، این که پیامبر ج در حضور عایشه، نماز چاشت نخواندهاند؛ به دلیل این که عبدالرحمن بن ابی لیلی س گوید: «مَا أَخْبَرَنِی أَحَدٌ أَنَّهُ رَأَى النَّبِیَّ ج یُصَلِّی الضُّحَى إِلَّا أُمُّ هَانِئٍ رَضِی الله تعالی عنها، فَإِنَّهَا حَدَّثَتْ أَنَّ رَسُولَ الـلّٰهِ ج دَخَلَ بَیْتَهَا یَوْمَ فَتْحِ مَكَّةَ، فَاغْتَسَلَ فَسَبَّحَ ثَمَانِیَ رَكَعَاتٍ، مَا رَأَیْتُهُ ج صَلَّى صَلاَةً قَطُّ أَخَفَّ مِنْهَا، غَیْرَ أَنَّهُ كَانَ یُتِمُّ الرُّكُوعَ وَالسُّجُودَ».
هیچ یک از یاران رسول خدا ج به من خبر نداده که دیده باشد آن حضرت ج نماز پیش از ظهر (ضُحی) خوانده باشند، مگر اُم هانی؛ امّا اُمّ هانی ل گفت: رسول خدا ج در روز فتح مکه به خانهی او وارد شدند و در منزلش غسل کردند و هشت رکعت نماز مستحبّی خواندهاند.
و ام هانی ل در ادامهی سخنانش میگفت: هرگز ندیده بودم پیامبر ج تا این اندازه نماز را کوتاه بخوانند و نمازی سبکتر و کوتاهتر از آن هشت رکعت، گزارده باشند؛ ولی با این تفاوت که رسول خدا ج رکوع و سجود آن هشت رکعت را به تمام و کمال انجام میدادند.
از این رو، معلوم میشود که پیامبر ج در حضور عایشه ل نماز چاشت نخواندهاند؛ بلکه عایشه ل از دیگر صحابه، متوجه نماز خواندن پیامبر ج به وقت چاشت شدهاند.
بنابراین، عایشه ل به خاطر عدم مشاهدهی پیامبر ج در حال نماز چاشت، نفی نماز چاشت را اظهار داشته و به خاطر وجود نماز در حقیقت و اطلاع از طریق دیگران، اثبات آن را بیان داشته است.
و برخی از علماء و صاحبنظران اسلامی، برای مشروعیت «نماز چاشت» از آیهی ﴿ إِنَّا سَخَّرۡنَا ٱلۡجِبَالَ مَعَهُۥ يُسَبِّحۡنَ بِٱلۡعَشِيِّ وَٱلۡإِشۡرَاقِ١٨ ﴾[ص: ۱۸]. استدلال کردهاند؛ و به نماز چاشت؛ «نماز اوابین» نیز گفته شده است که شاید از آیهی ﴿ وَٱلطَّيۡرَ مَحۡشُورَةٗۖ كُلّٞ لَّهُۥٓ أَوَّابٞ١٩ ﴾[ص: ۱۹] گرفته شده باشد.
۱۳۰۹ - [۱] (مُتَّفق عَلَیهِ)
عَن أم هَانِئ قَالَتْ: إِنَّ النَّبِیَّ ج دَخَلَ بَیْتَهَا یَوْمَ فَتْحِ مَكَّةَ فَاغْتَسَلَ وَصَلَّى ثَمَانِیَ رَكَعَاتٍ فَلَمْ أَرَ صَلَاةً قَطُّ أَخَفَّ مِنْهَا غَیْرَ أَنَّهُ یُتِمُّ الرُّكُوعَ وَالسُّجُودَ. وَقَالَتْ فِی رِوَایَة أُخْرَى: وَذَلِكَ ضحى [۱۰۵].
۱۳۰۹-(۱) اُمّ هانی ل (فاخته دختر ابوطالب) گوید: رسول خدا ج در روز فتح مکه به خانهی او وارد شدند و در منزلش غسل کردند و هشت رکعت نماز مستحبّی گزاردند.
و اُمّ هانی ل در ادامهی سخنانش گوید: هرگز ندیده بودم که پیامبر ج تا این اندازه نماز را کوتاه بخوانند و نمازی سبکتر و کوتاهتر از آن هشت رکعت، گزارده باشند؛ ولی با این تفاوت که رسول خدا ج، رکوع و سجدهی آن هشت رکعت را به تمام و کمال انجام میدادند.
و در روایتی دیگر چنین آمده است: «و آن، هنگام چاشت بود».
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: «امّ هانی»:
«اُم هانی»، دختر ابوطالب، و خواهر علی بن ابی طالب س، و دختر عموی آن حضرت ج بود که در روز فتح مکه، رسول خدا ج به خانهی وی رفتند، و هشت رکعت نماز در خانهی او گزاردند. و آن وقت، وقت چاشت و نزدیک ظهر بود؛ از این رو برخی پنداشتند که آن حضرت ج نماز ظهر را به جای آوردهاند؛ اما این نماز ضُحی برای فتح مکه بود.
ام هانی ل دو تن از خویشاوندان سببیاش را امان داد؛ رسول خدا ج نیز فرمودند: «قد اجرنا من اجرتِ یا ام هانی»؛ «به کسانی که توای امّ هانی، امان دادهای، ما نیز امان دادهایم».
برادرش علی بن ابی طالب س قصد داشت آن دو را به قتل برساند؛ ام هانی ل درِ خانهاش را به روی آن دو بست. و از حضرت رسول اکرم ج دربارهی آن دو کسب تکلیف کرد؛ و آن حضرت ج نیز فرمودند: به کسانی که اُمّ هانی امان داده، ما نیز امان دادهایم!.
«فسبّح»: این واژه به معنای «صلّی» است؛ یعنی نمازگزارد.
«اخفّ منها»: سبکتر و کوتاهتر از آن.
«یتمّ الرکوع والسجود»: رکوع و سجود نماز را به تمام و کمال انجام میداد. یعنی پیامبر ج سائر ارکان نماز را به کوتاهی و اختصار خواندند، ولی رکوع و سجود نماز را به تمام و کمال انجام دادند.
«فتح مکه»: در سال ششم هجری، پیامبر اکرم ج در خواب دیدند که مسلمانان، آسوده خاطر وارد مسجد الحرام شده در حالی که سرهای خود را تراشیده و کوتاه کردهاند، مراسم عمره انجام دادهاند. بعد از این خواب بود که پیامبر ج همراه مسلمانان به قصد انجام مراسم حرکت کرده و تا پشت دروازههای مکه در حدیبیه رفتند. کفار از ماجرا آگاه شدند و راه را بر آنان بستند و تصمیم بر کشتار مسلمانان گرفتند. پیامبر ج نیز از مسلمانان پیمان وفاداری گرفت. خداوند برای مسلمانان، صلح پیش آورد، و هردو گروه با همدیگر صلحنامهای را امضاء کردند.
برخی از مسلمانان نگران بودند که چرا خواب پیامبر اکرم ج متحقق نشد؟ پیامبر ج فرمودند: «لازم نیست این خواب در این سال، تعبیر و متحقق شود».
به هر حال مسلمانان به مدینه بازگشتند و طبق قرارداد صلحنامه، در سال بعد، سه روز مکه را خالی کردند و مسلمانان با آسودگی خاطر، اعمال عمره را باشکوه فراوان انجام دادند. البته کفار نقض پیمان کردند و مفاد صلحنامه را مراعات نکردند، از این رو مسلمانان در سال هشتم هجری، مکه را بدون خونریزی فتح کردند.
شریعت مقدّس اسلام، مسلمانان را در فاصلهی بین نماز عشاء تا نماز بامداد، به گزاردن نماز تهجّد، تشویق و ترغیب کرده است؛ و همچنین آنان را در فاصلهی بین نماز صبح تا ظهر، به خواندن «نماز ضُحی» ترغیب نموده است؛ از این رو، اگر این نماز، لحظاتی پس از طلوع آفتاب گزارده شود، آن را «اشراق» میگویند و اگر پس از بالا آمدن آفتاب به طور کامل، خوانده شود، آن را «ضُحی» یا «چاشت» گویند.
شاه ولی الله دهلوی/، حکمت و فلسفهی این نماز را چنین بیان داشته و نوشته است: در روز - که از دیدگاه اعراب، از فجر شروع میشود و بر چهار قسمت تقسیم میگردد - حکمت الهی، این را اقتضا میکند که از آن چهار قسمت روز، هیچ قسمتی، از نماز و عبادت و راز و نیاز با خدا، خالی نباشد؛ از این رو، در قسمت اول، نماز صبح فرض شد و در قسمت سوم و چهارم، ظهر و عصر فرض شدند؛ و قسمت دوم - چون که زمان مشغولیت مردم به امور زندگی و امرار معاش است - نمازی در آن فرض نکرد و آن را خالی گذاشت و به طور نافله و مستحب، «نماز ضحی» (نماز چاشت) مقرّر گردید و برای آن، فضایل و برکات و ترغیب و تشویق و نوید و مژدههایی بیان شد تا کسانی که با توجه به مشغولیتهای خود، در این وقت، دو رکعت نماز بخوانند، این سعادت و پاداش و فضیلت و برکت را حاصل کنند و فراچنگ آورند.
۱۳۱۰ - [۲] (صَحِیح)
وَعَن معَاذَة قَالَتْ: سَأَلْتُ عَائِشَةَ: كَمْ كَانَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج یُصَلِّی صَلَاةَ الضُّحَى؟ قَالَتْ: أَرْبَعَ رَكَعَاتٍ وَیَزِیدُ مَا شَاءَ اللهُ. رَوَاهُ مُسلم [۱۰۶].
۱۳۱۰- (۲) معاذه (دختر عبدالله عدویه) ل گوید: از عایشه ل پرسیدم: رسول خدا ج چند رکعت نماز چاشت میگزاردند؟ عایشه ل در پاسخ گفت: پیامبر ج چهار رکعت نماز چاشت میگزاردند و (گاه) هر چند رکعت که خداوند میخواست، بر آن میافزودند.
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
شرح: از این روایت معلوم میگردد که آن حضرت ج در بیشتر اوقات، چهار رکعت نماز چاشت میگزاردند و گاهی اتفاق میافتاد که بیشتر از آن نیز میخواندند؛ و خود عایشه ل نیز معمولاً هشت رکعت میگزارد و این نماز را به اندازهای دوست میداشت که میگفت: «لو نشر لی ابوای ما ترکتهما»؛ «اگر پدر و مادرم، دوباره زنده شوند و به دنیا بازگردند، باز هم برای دیدار و ملاقات آنها، این چند رکعت را رها نخواهم کرد».
به هر حال، همچنان که در تعداد رکعتهای نماز تهجّد، عدد خاصّی تعیین نشده است، در نماز چاشت نیز عددی، معین نشده است و شخص مسلمان میتواند از دو تا دوازده رکعت نماز بخواند.
۱۳۱۱ - [۳] (صَحِیحٌ)
وَعَنْ أَبِی ذَرٍّ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «یُصْبِحُ عَلَى كُلِّ سُلَامَى مِنْ أَحَدِكُمْ صَدَقَةٌ فَكُلُّ تَسْبِیحَةٍ صَدَقَةٌ وَكُلُّ تَحْمِیدَةٍ صَدَقَةٌ وَكُلُّ تَهْلِیلَةٍ صَدَقَةٌ وَكُلُّ تَكْبِیرَةٍ صَدَقَةٌ وَأَمْرٌ بِالْـمَعْرُوفِ صَدَقَةٌ وَنَهْیٌ عَنِ الْـمُنْكَرِ صَدَقَةٌ وَیُجْزِئُ مِنْ ذَلِكَ رَكْعَتَانِ یَرْكَعُهُمَا من الضُّحَى». رَوَاهُ مُسلم [۱۰۷].
۱۳۱۱- (۳) ابوذر س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «بر هر بند از بندهای بدن هریک از شما، صدقهای لازم است؛ پس هر تسبیحی [خداوند را حمد و سپاس گزاردن] صدقه است؛ هر تهلیلی [به یگانگی خداوند گواهی دادن] صدقه است؛ هر تکبیری [خداوند را به بزرگی یاد کردن] صدقه است؛ امر به نیکی و معروف، صدقه است؛ نهی از منکر و امور ناشایست، صدقه است و برای همهی اینها، دو رکعت نماز که شخص به هنگام چاشت میگزارد، کفایت میکند».
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
شرح: «سلامی»: جمع «السلامیة»: همهی استخوانهای کف دست؛ انگشتان و پاها؛ و در اینجا، مراد همهی استخوانهای بدن و مفاصل و بندهای آن است.
و چون نماز، عبادتی است که در آن، تمام اعضا و مفاصل انسان شرکت دارند، از این رو، اگر انسان به شکرانهی سلامت هر مفصل خود، در هر روز، دو رکعت نماز «ضحی» بگزارد، این دو رکعت، همهی آن مفاصل را کفایت خواهد کرد.
سعدی - علیه الرحمة - گوید: منّت خدای را عزّ و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزیت نعمت؛ هر نفسی که فرو رود، مُمدّ حیاتست و چون برآید، مُفرّح ذات؛ پس در هر نَفَسی، دو نعمت موجود و در هر نعمتی، شکری واجب.
از دست و زبان که برآید
کز عهدهی شکرش به درآید
بنده همان بِه که ز تقصیر خویش
عذر به درگاه خدا آورد
ورنه سزاوار خداوندیش
کس نتواند که به جا آورد
۱۳۱۲ - [۴] (صَحِیح)
وَعَنْ زَیْدِ بْنِ أَرْقَمَ أَنَّهُ رَأَى قَوْمًا یُصَلُّونَ مِنَ الضُّحَى فَقَالَ: لَقَدْ عَلِمُوا أَنَّ الصَّلَاةَ فِی غَیْرِ هَذِهِ السَّاعَةِ أَفْضَلُ إِنَّ رَسُولَ الـلّٰهِ ج قَالَ: «صَلَاةُ الْأَوَّابِینَ حِینَ تَرْمَضُ الْفِصَالُ». رَوَاهُ مُسْلِمٌ [۱۰۸].
۱۳۱۲- (۴) از زید بن ارقم س روایت شده است که وی گروهی را دید که نماز چاشت میگزاردند. گفت: هان! قطعاً میدانند که گزاردن نماز در غیر این زمان، بهتر است. به راستی رسول خدا ج فرمودند: «نماز اوّابین [رجوع کنندگان از غفلت و توبهکنندگان از گناه]، هنگامی است که بچه شترِ از شیر گرفته شده، گرما زده میشود [و از بس که کف پاهایش از گرمای زمین میسوزد، میگریزد و دنبال سایه میگردد]».
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
شرح: «رمض»: شدّت گرما.
«فصال»: جمع «فصیل»: شتر کوچک؛ بچه شتر.
امام نووی/میگوید: «رمض یرمض» مانند «علم یعلم» است. و «الرمضاء»، به معنای شنی است که بر اثر تابش آفتاب، داغ شده است؛ یعنی نماز ضُحی، وقتی است که سُم بچه شترها از شدّت گرمای شن میسوزد. و «الفصال» جمع «فصیل» و به معنای بچه شتر است. و «الاوّاب» به معنای «مطیع» است؛ و برخی هم گفتهاند: به معنای کسی است که به طاعت خدا برمیگردد. (صحیح مسلم با شرح نووی ۳۰/۶).[۱۰۵]- بخاری۱/۴۸۴ ح ۳۵۷؛ مسلم ۱/۴۹۸ ح (۸۲-۳۳۶)؛ ابوداود ۲/۶۴ ح ۱۲۹۱؛ ترمذی ۲/۳۳۸ ح ۴۷۴؛ نسایی ۱/۲۰۲ ح ۴۱۵؛ دارمی ۱/۴۰۲ ح ۱۲۹۱؛ موطأ مالک ۱/۱۵۲ ح ۲۸، «کتاب قصر الصلاة»؛ و مسند احمد ۶/۴۲۳. [۱۰۶]- مسلم ۱/۴۹۷ ح (۷۹-۷۱۹)؛ و مسند احمد ۶/۱۴۵. [۱۰۷]- مسلم ۱/۴۹۸ ح (۸۴-۷۲۰)؛ و مسند احمد ۵/۱۷۸. [۱۰۸]- مسلم ۱/۵۱۵ ح (۱۴۳-۷۴۸).
۱۳۱۳ - [۵] (صَحِیح)
وَعَن أَبِی الدَّرْدَاءِ وَأَبِی ذَرٍّ ب مَا قَالَا: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «عَنِ الـلّٰهِ تَبَارَكَ وَتَعَالَى أَنَّهُ قَالَ: یَا ابْن آدم اركع لی أَرْبَعَ رَكَعَاتٍ مِنْ أَوَّلِ النَّهَارِ: أَكْفِكَ آخِرَهُ». رَوَاهُ التِّرْمِذِیّ [۱۰۹].
۱۳۱۳- (۵) ابودرداء س و ابوذر س گویند: رسول خدا ج فرمودند: «خداوند بلندمرتبه فرموده است: «ای فرزند آدم! به خاطر خوشنودی من، در آغاز روز، چهار رکعت نماز بگزار، من نیز تا آخر روز، تو را از (چالشها و دغدغهها، ناهمواریها و ناملایمات و مشکلات و مصیبتها) کفایت میکنم».
[این حدیث را ترمذی روایت کرده است].
شرح: «اکفّک آخره»: پس هرکس از روی صداقت و اخلاص و اعتقاد و عمل، در آغاز روز، چهار رکعت نماز چاشت برای کسب رضایت و خشنودی خداوند بگزارد، خداوند نیز در تمام روز، مشکلات و چالشهای او را حل خواهد کرد.
به هر حال، برای پیشرفت و پیروزی بر مشکلات، دو رکن اساسی لازم است: یکی پایگاه نیرومند درونی و دیگر، تکیهگاه محکم برونی. در حدیث بالا، به این دو رکن اساسی اشاره شده است؛ و پرواضح است که نماز، پیوندی است با خدا و وسیلهی ارتباطی است با این تکیهگاه محکم. از این رو، پیامبر گرامی اسلام ج، با رفتار خویش، مسلمانان را بدین امر فرا میخوانند که هرگاه با غمی از غمهای دنیا روبهرو میشوید، وضو بگیرید و به مسجد بروید و نماز بخوانید و دعا بکنید؛ زیرا توجه به نماز و راز و نیاز با پروردگار، نیروی تازهای در انسان ایجاد میکند و او را برای رویارویی با مشکلات، نیرو میبخشد.
آری؛ نماز، انسان را به قدرت لایزالی پیوند میدهد که همهی مشکلات برای او سهل و آسان است و همین احساس، سبب میشود که انسان در برابر حوادث، نیرومند و خون سرد باشد.
نماز با توجه، انسان را به یاد قدرت بینهایت خدا میاندازد و غیر او را هر چه باشد، کوچک جلوه میدهد؛ مهر او را در دل زیاد میکند؛ روحیهی توکّل را تقویت میکند و انسان را از وابستگیهای مادّی میرهاند؛ همهی این آثار، انسان را در برابر مشکلات، مقاوم میسازد و میتوان چنین گفت که نماز، اهرمی نیرومند در برابر مشکلات و ناهمواریهای زندگی است.
۱۳۱۴ - [۶] (صَحِیح)
وَرَوَاهُ أَبُو دَاوُدَ وَالدَّارِمِیُّ عَنْ نُعَیْمِ بْنِ همار الْغَطَفَانِی وَأحمد عَنْهُم [۱۱۰].
۱۳۱۴- (۶) و ابوداود و دارمی نیز این حدیث را از نعیم بن همّار غطفانی روایت کردهاند؛ و احمد بن حنبل، آن را، هم از ابودرداء س و هم از ابوذر س و نعیم بن همّار غطفانی س روایت نموده است.
۱۳۱۵ - [۷] (صَحِیح)
وَعَن بُرَیْدَة قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ الـلّٰهِ ج یَقُولُ: «فِی الْإِنْسَانِ ثَلَاثُمِائَةٍ وَسِتُّونَ مَفْصِلًا فَعَلَیْهِ أَنْ یَتَصَدَّقَ عَنْ كُلِّ مَفْصِلٍ مِنْهُ بِصَدَقَةٍ» قَالُوا: وَمَنْ یُطِیقُ ذَلِكَ یَا نَبِیَّ الـلّٰهِ؟ قَالَ: «النُّخَاعَةُ فِی الْـمَسْجِدِ تَدْفِنُهَا وَالشَّیْءُ تُنَحِّیهِ عَنِ الطَّرِیقِ فَإِنْ لَمْ تَجِدْ فَرَكْعَتَا الضُّحَى تُجْزِئُكَ». رَوَاهُ أَبُو دَاوُدَ [۱۱۱].
۱۳۱۵- (۷) بریده س گوید: از رسول خدا ج شنیدم که میفرمودند: «در وجود انسان، سیصد و شصت مفصل (بند) وجود دارد؛ از این رو، بر انسان لازم است که در ازای هر بند از آن بندها، یک صدقه بپردازد. گفتند: ای پیامبر خدا! چه کسی یارای آن را دارد که در مقابل هر بند از مفاصل بدن، یک صدقه بدهد؟
آن حضرت ج در پاسخ فرمودند: «در پرداخت صدقه در ازای آنها، همین کافی است که بلغم و خلط سینهای که در مسجد است، آن را (در زیر خاک) دفن کنی و اشیای موذی را از راه، دور گردانی؛ و اگر انجام این کارها برایت فراهم نشد، پس دو رکعت نماز که هنگام چاشت گزارده میشود، تو را کفایت میکند».
[این حدیث را ابوداود روایت کرده است].
«مفصل»: بند؛ بند استخوان؛ محل اتصال دو استخوان در بدن.
«من یطیق ذلک»: چه کسی توان و قدرت پرداخت صدقه در ازای هر بند از بندهای بدن را دارد؟ چه کسی یارای آن را دارد که... از دست و زبان که برآید؟
«النخاعة»: خلط سینه؛ بلغم؛ آب بینی.
۱۳۱۶ - [۸] (ضَعِیفٌ)
وَعَنْ أَنَسٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «مَنْ صَلَّى الضُّحَى ثِنْتَیْ عَشْرَةَ رَكْعَةً بَنَى اللهُ لَهُ قَصْرًا مَنْ ذَهَبٍ فِی الْـجَنَّةِ». رَوَاهُ التِّرْمِذِیُّ وَابْنُ مَاجَهْ وَقَالَ التِّرْمِذِیُّ: هَذَا حَدِیثٌ غَرِیبٌ لَا نَعْرِفُهُ إِلَّا مِنْ هَذَا الْوَجْهِ [۱۱۲].
۱۳۱۶- (۸) انس بن مالک س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «هر کس به هنگام چاشت، دوازده رکعت نماز بگزارد، خداوند بلندمرتبه، برای او در بهشت، قصری از طلا خواهد ساخت».
[این حدیث را ترمذی و ابن ماجه روایت کردهاند؛ و ترمذی گفته است: این، حدیثی غریب است که فقط آن را با این سند میشناسیم].
شرح: ناگفته نماند که با توجه به احادیث و روایاتی که ذکر شد و یا بیان خواهد شد، حداقل تعداد رکعتهای نماز «ضُحی»، دو رکعت و حداکثر آن، دوازده رکعت است. و همچنان که پیشتر بیان شد، در تعداد رکعتهای نماز تهجّد و چاشت، عدد خاصّی تعیین و مشخّص نشده است؛ و فرد نمازگزار، میتواند از دو تا دوازده رکعت نماز بخواند.
۱۳۱۷ - [۹] (ضَعِیف)
وَعَن معَاذ بن أنس الْـجُهَنِیِّ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «مَنْ قَعَدَ فِی مُصَلَّاهُ حِینَ یَنْصَرِفُ مِنْ صَلَاةِ الصُّبْحِ حَتَّى یُسَبِّحَ رَكْعَتَیِ الضُّحَى لَا یَقُولُ إِلَّا خَیْرًا غُفِرَ لَهُ خَطَایَاهُ وَإِنْ كَانَتْ أَكْثَرَ مِنْ زَبَدِ الْبَحْرِ». رَوَاهُ أَبُو دَاوُد [۱۱۳].
۱۳۱۷- (۹) معاذ بن انس جهنی س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «هر کس پس از خواندن نماز بامداد، در جای نماز خویش بنشیند (و به ذکر و یاد خدا، تلاوت قرآن و علم اندوزی و... مشغول شود) تا آن که (خورشید طلوع کند و) دو رکعت نماز «ضُحی» (اشراق) بگزارد و در میان این وقت، سخنی جز خیر نگوید، تمام گناهان (صغیرهی) وی بخشوده میشوند؛ اگر چه به اندازهی کف دریا باشد».
[این حدیث را ابوداود روایت کرده است].
شرح: «فی مصلّاه»: نماز خانهاش؛ خواه در مسجد باشد یا خانه؛ و فرقی نمیکند که مشغول ذکر، تفکّر، علماندوزی و دانش آموزی باشد و یا طواف خانهی کعبه.
«حتّی یسبّح»: این واژه به معنای «یصلّی» است؛ یعنی نماز بگزارد.
«رکعتی الضحی»: دو رکعت اشراق؛ همچنان که پیشتر نیز بیان شد، مراد از نماز «ضحی»، نمازهایی است که در فاصلهی یک چهارم از روز گذشته تا نیمروز گزارده میشود. نمازهایی که در آغاز روز، پس از برآمدن آفتاب خوانده میشود، به نماز «اشراق» موسوم است؛ و نمازهایی که در پایان وقت، پیش از ظهر انجام میشوند، به نماز نیمروز موسوم است؛ و آنچه میان آن دو انجام پذیرد، به نماز «ضحی» موسوم است.
و در اینجا نیز، مراد همان نماز «اشراق» است.
«غفر له خطایاه وان کانت مثل زبد البحر»: این حدیث، به کسانی که به نمازهای فرض و واجب، و سنّت و نفل به طور خصوص و به همهی عبادات و طاعات و حسنات به طور عموم، پایبند هستند؛ بشارت میدهد که خداوند بلندمرتبه، گناهان صغیرهی آنان را میبخشد؛ و این پاداشی است که به این گونه افراد داده شده است.
این حدیث، اثر خنثی کنندهی گناه را در طاعات و اعمال نیک، تثبیت میکند؛ و در حقیقت هر گناه و عمل زشتی، یک نوع تاریکی و ظلمتی را در روح و روان انسان ایجاد میکند که اگر این تاریکیها ادامه یابد اثرات آنها متراکم شده و به صورت وحشتناکی انسان را مسخ میکند، ولی کار نیک و نمازهای روزانه که از انگیزهی الهی سرچشمه گرفته، به روح آدمی لطافتی میبخشد که آثار گناه را میتواند از آن بشوید و آن تیرگیها را به روشنایی مبدل سازد.
آری! هرگاه نماز با شرایط خود انجام شود، انسان را در عالمی از معنویت و روحانیت فرو میبرد که پیوندهای ایمانی او را با خدا چنان محکم میسازد که آلودگیها و آثار گناه را از دل و جان او شستشو میدهد. نماز، ایشان را در برابر گناه بیمه میکند و زنگار گناه را از آینهی دل میزداید و جوانههای ملکات عالی انسانی را در اعماق جان بشر میرویاند و ارادهی انسان را قوی و قلب را پاک و روح را تطهیر میکند.
نماز موجی از معنویت را در وجود انسان ایجاد میکند، موجی که سد نیرومندی در برابر گناه ومعصیت پروردگار محسوب میشود، نماز وسیلهی شستشو از گناهان و مغفرت و آمرزش الهی است. و انسان را دعوت به توبه و اصلاح گذشته میکند. نماز سدی در برابر گناهان آینده است که روح ایمان را در انسان تقویت میکند و نهال تقوا و خداترسی را در دل پرورش میدهد. نماز غفلت زدا است که مرتباً به انسان در روزی پنج مرتبه اخطار میکند، هشدار میدهد، هدف آفرینش او را خاطر نشان میسازد، موقعیت او را در جهان به او گوشزد میکند، خودبینی و کِبر را درهم میشکند، پردههای غرور و خودخواهی را کنار میزند و تواضع و فروتنی، خشوع و خضوع، و ایثار و فداکاری را به ارمغان میآورد.
نماز، وسیلهی پرورش فضائل اخلاقی و تکاملی معنوی انسان است، نماز است که انسان را از جهان محدود ماده و چهاردیواری عالم طبیعت بیرون میبرد و به ملکوت آسمانها دعوت میکند و با فرشتگان هم صدا و همراز میسازد تا خود را بدون نیاز به هیچ واسطه، در برابر خدا میبیند و با او به گفتگو برمیخیزد.
آری! نماز، وسیلهی شستشوی از گناهان و مغفرت و آمرزش الهی است، البته برای کسانی که نمازهای خود را به خوبی انجام میدهند، نمازی که با روح و با حضور قلب و خشوع و خضوع ادا شود، این چنین نمازی، آثار گناهان صغیره را از دل و جان میشوید و ظلمت و تاریکی را از آن میزداید.
ممکن است کسی بپرسد که: این احادیث مردم را به گناهان صغیره تشویق مینماید و میگویند: با ترک گناهان کبیره، ارتکاب گناهان صغیره و کوچک مانعی ندارد، چرا که خواه ناخواه، چنین گناهانی با نمازهای پنجگانه و دیگر عبادات و طاعات بخشوده میشوند!.
اما باید دانست که پرهیزکردن از گناهان کبیره، خصوصاً با فراهم بودن زمینههای آنها، یک نوع حالت تقوای روحانی را در انسان ایجاد میکند که میتواند آثار گناهان کوچک را از وجود او بشوید و در حقیقت این احادیث، همانند آیهی ﴿ إِنَّ ٱلۡحَسَنَٰتِ يُذۡهِبۡنَ ٱلسَّئَِّاتِ ﴾[هود: ۱۱۴]. میباشد، و در واقع، اشاره به یکی از آثار واقعی اعمال نیک از قبیل: نمازهای پنجگانه، روزهی رمضان، نماز جمعه و... است و این درست به این معنااست که بخشش گناهان صغیره، یک نوع پاداش معنوی برای تارکان گناهان کبیره است، و این خود اثر تشویقکنندهای برای ترک گناهان کبیره دارد. [۱۰۹]- ترمذی ۲/۳۴۰ ح ۴۷۵. [۱۱۰]- ابوداود ۲/۶۳ ح ۱۲۸۹؛ دارمی ۱/۴۰۱ ح ۱۴۵۱؛ و مسند احمد ۶/۴۴۰. [۱۱۱]- ابوداود ۵/۴۰۶ ح ۵۲۴۲؛ و مسند احمد ۵/۳۵۹. [۱۱۲]- ترمذی ۲/۳۳۷ ح ۴۷۳؛ و ابن ماجه ۱/۴۳۹ ح ۱۳۸۰. [۱۱۳]- ابوداود ۲/۶۲ ح ۱۲۸۷؛ و مسند احمد ۳/۴۳۹.
۱۳۱۸ - [۱۰] (ضَعِیفٌ)
وَعَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ س قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «مَنْ حَافَظَ عَلَى شُفْعَةِ الضُّحَى غُفِرَتْ لَهُ ذنُوبه وَإِن كَانَت مثلا زَبَدِ الْبَحْرِ». رَوَاهُ أَحْمَدُ وَالتِّرْمِذِیُّ وَابْنُ مَاجَهْ [۱۱۴].
۱۳۱۸ - (۱۰) ابوهریره س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «هر کس بر گزاردن دو رکعت نماز چاشت، پایبندی و مواظبت کند، تمام گناهان (صغیرهی) وی بخشوده خواهند شد؛ اگر چه به اندازهی کف دریا باشند».
[این حدیث را احمد بن حنبل، ترمذی و ابن ماجه روایت کرده است].
«شفعة»: دو رکعت نماز چاشت.
«حافظ»: مواظبت و پایبندی کند. مداومت ورزد.
۱۳۱۹ - [۱۱] (صَحِیح)
وَعَنْ عَائِشَةَ أَنَّهَا كَانَتْ تُصَلِّی الضُّحَى ثَمَانِی رَكَعَاتٍ ثُمَّ تَقُولُ: «لَوْ نُشِرَ لِی أَبَوَایَ مَا تركتهَا». رَوَاهُ مَالك [۱۱۵].
۱۳۱۹- (۱۱) از عایشه ل روایت است که وی، هشت رکعت نماز به هنگام چاشت میگزارد؛ سپس میگفت: اگر پدر و مادرم زنده شوند، باز هم، این نماز را رها نخواهم کرد.
[این حدیث را مالک روایت کرده است].
شرح: «لو نشر لی ابوای ماترکتها»: یعنی لذّت و حلاوت نماز چاشت، بیشتر و خوشایندتر از لذّت زنده شدن پدر و مادرم است؛ از این رو، اگر مرا در بین گزاردن نماز چاشت یا زنده شدن پدر و مادرم، مخیر گردانند، من گزاردن نماز چاشت را بر زنده شدن آنها ترجیح خواهم داد و به هیچ عنوان، حاضر نیستم نماز چاشت را در مقابل آن، از دست بدهم.
و میتوان، این عبارت را چنین نیز ترجمه و تفسیر کرد:
«اگر پدر و مادرم، دوباره زنده شوند و به دنیا بازگردند، باز هم به منظور ملاقات و زیارت آنها، این چند رکعت نماز چاشت را ترک نخواهم کرد».
۱۳۲۰ - [۱۲] (ضَعِیف)
وَعَنْ أَبِی سَعِیدٍ قَالَ: كَانَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج یُصَلِّی الضُّحَى حَتَّى نَقُولَ: لَا یَدَعُهَا وَیَدَعُهَا حَتَّى نَقُولَ: لَا یُصلیهَا. رَوَاهُ التِّرْمِذِیّ [۱۱۶].
۱۳۲۰- (۱۲) ابوسعید خدری س گوید: گاهی اتفاق میافتاد که آن حضرت ج چنان پایبند خواندن نماز ضُحی میشدند که با خود میگفتیم: پیامبر ج آن را هرگز ترک نمیکنند؛ و گاهی نیز اتفاق میافتاد که آن حضرت ج چنان پیوسته نماز ضُحی را نمیخواندند که با خود میگفتیم: پیامبر ج هرگز آن را نخواهند گزارد».
[این حدیث را ترمذی روایت کرده است].
شرح: «لایدعها»: خواندن نماز پیش از ظهر را ترک نمیکند. از این روایت، دانسته میشود که پیامبر ج پیوسته نماز ضُحی را نمیگزاردند؛ بلکه گاهی آن را میخواندند و گاهی نیز ترک میفرمودند، تا مردم چنین نپندارند که خواندن نماز ضُحی، فرض یا واجب است. و این رفتار پیامبر ج، بیانگر مستحب بودن چنین نمازی است.
۱۳۲۱ - [۱۳] (صَحِیح)
وَعَنْ مُوَرِّقٍ الْعِجْلِیِّ قَالَ: قُلْتُ لِابْنِ عُمَرَ: تُصَلِّی الضُّحَى؟ قَالَ: لَا. قُلْتُ: فَعُمَرُ؟ قَالَ: لَا. قُلْتُ: فَأَبُو بَكْرٍ؟ قَالَ: لَا. قُلْتُ: فَالنَّبِیُّ ج؟ قَالَ: لَا إخَاله. رَوَاهُ البُخَارِیّ [۱۱۷].
۱۳۲۱- (۱۳) مُوَرّق عجلی س گوید: خطاب به عبدالله بن عمر س گفتم: آیا به هنگام چاشت، نماز میگزاری؟ او در پاسخ گفت: خیر. گفتم: آیا عمر بن خطاب س نماز چاشت میگزارد؟ گفت: خیر. دوباره پرسیدم: آیا ابوبکر صدّیق س نماز چاشت میگزارد؟ گفت: خیر. عرض کردم: آیا پیامبر ج نماز چاشت میگزاردند؟ گفت: گمان نمیکنم که ایشان نیز آن را گزارده باشند.
[این حدیث را بخاری روایت کرده است].
شرح: چنان که پیشتر نیز بیان شد، دربارهی ماهیت شرعی نماز چاشت، در بین صاحبنظران فقهی، اختلاف نظر وجود دارد؛ برخی آن را بدعت و برخی سنّت و برخی نیز مستحب گفتهاند.
و بر اساس قول «مُفتی به» احناف، نماز چاشت، مستحب یا سنّت غیر مؤکّده میباشد؛ زیرا نماز چاشت، عادت همیشگی پیامبر خدا ج نبوده است.
و در همین باب از ابوسعید خدری س روایت شده است که گفت: «کان رسول الله ج یصلّی الضُّحی حتی نقول: لایدعها؛ ویدعها حتّی نقول: لایصلّیها». (ترجمه و شرح آن، در حدیث شماره ۱۳۲۰ گذشت).
و چون پیامبر ج گاهی نماز چاشت را ترک میکردند و احتمال دارد که عبدالله بن عمر س ایشان را در حال گزاردن نماز چاشت ندیده باشد، از این رو، بر مبنای مشاهدهی خویش، گزاردن نماز چاشت را نفی کرده است؛
و عایشه ل نیز علّت نگزاردن نماز چاشت آن حضرت ج را چنین بیان میکند: رسول خدا ج بسا اوقات، اعمالی را که خیلی دوست داشتند و به آنها علاقمند بودند، ترک میکردند؛ برای این که مبادا مسلمانان، اهتمام و پایبندی ایشان را مشاهده کنند و از ایشان تقلید نمایند و بر آن مواظبت کنند؛ و در نتیجه، حکم فرضیت آن نازل گردد.
به هر حال، نماز اشراق و چاشت و دیگر نوافل را برای همین مصلحت، آن حضرت ج ترک میکردند؛ و برای چنین اهداف و مقاصدی در دوران ترک اعمال، همواره ثواب دوران عدم ترک اعمال، جاری است. و مسلّم است که این مصلحت، مخصوص ایشان بوده است و کسی دیگر، این مقام را دارا نیست.
[۱۱۴]- ترمذی ۲/۳۴۱ ح ۴۷۶؛ ابن ماجه ۱/۴۴۰ ح ۱۳۸۲؛ و مسند احمد ۲/۴۹۹. [۱۱۵]- موطأ مالک ۱/۱۵۳ ح ۳۰، «کتاب قصر الصلاة». [۱۱۶]- ترمذی ۲/۳۴۲ ح ۴۷۷؛ و مسند احمد ۳/۳۶. [۱۱۷]- بخاری ۳/۵۱ ح ۱۱۷۵.
۱۳۲۲ - [۱] (مُتَّفَقٌ عَلَیهِ)
وَعَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج لِبِلَالٍ عِنْدَ صَلَاةِ الْفَجْرِ: «یَا بِلَالُ حَدِّثْنِی بِأَرْجَى عمل عملته فِی الْإِسْلَام فَإِنِّی سَمِعت دق نعلیك بَین یَدی الْـجَنَّةِ». قَالَ: مَا عَمِلْتُ عَمَلًا أَرْجَى عِنْدِی أَنِّی لم أتطهر طهُورا مِنْ سَاعَةٍ مِنْ لَیْلٍ وَلَا نَهَارٍ إِلَّا صَلَّیْتُ بِذَلِكَ الطُّهُورِ مَا كُتِبَ لِی أَنْ أُصَلِّیَ [۱۱۸].
۱۳۲۲- (۱) ابوهریره س گوید: رسول خدا ج هنگام نماز صبح به بلال س فرمودند: «ای بلال! از امیدوارکنندهترین عملی که در اسلام انجام دادهای، با من بگو؛ چون من صدای کفشهایت را پیشاپیش خویش در بهشت شنیدم»!.
بلال س عرض کرد: هیچ کاری انجام ندادهام که در نزد من، امیدوارکنندهتر از این باشد؛ چون من در هیچ لحظهای از شب یا روز، پاکیزگی حاصل نمیکردم (وضو نمیگرفتم)، مگر این که در حدّ توان و آنچه برایم مقدّر شده بود، نماز میگزاردم.
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: «دفّ»: صدای کفش در حال حرکت بر زمین.
در حدیثی - به نقل از صحیح مسلم و سُنن ترمذی - از عمر س چنین روایت شده است که پس از وضو، خواندن کلمهی شهادت و خواندن دعای «اللّهمّ اجعلنی من التوّابین واجعلنی من الـمتطهّرین»، فضیلت و برکت زیادی دارد.
و در حدیث بالا، خبری که رسول خدا ج از شنیدن صدای قدمها و یا کفشهای بلال س در بهشت دادهاند، مربوط به خوابی است که آن حضرت ج دیده بودند؛ از این رو، این سؤال مطرح نشود که چگونه امکان دارد که بلال س در حال حیات، به بهشت رفته باشد؟!
البته خواب آن حضرت ج و بیان آن، شهادتی قطعی و گواهی یقینی بر این امر است که بلال س از بهشتیان است. و پیام خاصّ این حدیث و روح راستین آن، این است که انسان، عادت داشته باشد که همیشه پس از هر بار وضو - بر حسب توفیق - نماز بگزارد؛ خواه نماز فرض باشد، یا سنّت و نفل.
۱۳۲۳ - [۲] (صَحِیحٌ)
عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ الـلّٰهِ قَالَ: كَانَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج یُعَلِّمُنَا الِاسْتِخَارَةَ فِی الْأُمُورِ كَمَا یُعَلِّمُنَا السُّورَةَ مِنَ الْقُرْآنِ یَقُولُ: «إِذَا هَمَّ أَحَدُكُمْ بِالْأَمْرِ فَلْیَرْكَعْ رَكْعَتَیْنِ مِنْ غَیْرِ الْفَرِیضَةِ ثُمَّ لْیَقُلْ: اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْتَخِیرُكَ بِعِلْمِكَ وَأَسْتَقْدِرُكَ بِقُدْرَتِكَ وَأَسْأَلُكَ مِنْ فَضْلِكَ الْعَظِیمِ فَإِنَّك تَقْدِرُ وَلَا أقدر وَتعلم وَلَا أعلم وَأَنت علام الغیوب اللَّهُمَّ إِنَّ كُنْتَ تَعْلَمُ أَنَّ هَذَا الْأَمْرَ خَیْرٌ لِی فِی دِینِی وَمَعَاشِی وَعَاقِبَةِ أَمْرِی - أوقال فِی عَاجِلِ أَمْرِی وَآجِلِهِ - فَاقْدُرْهُ لِی وَیَسِّرْهُ لِی ثُمَّ بَارِكْ لِی فِیهِ وَإِنْ كُنْتَ تَعْلَمُ أَنَّ هَذَا الْأَمْرَ شَرٌّ لِی فِی دِینِی وَمَعَاشِی وَعَاقِبَةِ أَمْرِی - أَوْ قَالَ فِی عَاجِلِ أَمْرِی وَآجِلِهِ - فَاصْرِفْهُ عَنِّی وَاصْرِفْنِی عَنْهُ وَاقَدُرْ لِیَ الْـخَیْرَ حَیْثُ كَانَ ثُمَّ أَرْضِنِی بِهِ». قَالَ: «ویسمی حَاجته». رَوَاهُ البُخَارِیّ [۱۱۹].
۱۳۲۳- (۲) جابر (بن عبدالله) س گوید: رسول خدا ج استخاره در تمام کارها را به ما میآموختند؛ همانگونه که سورهای از قرآن را به ما یاد میدادند، و میفرمودند: «هرگاه کسی از شما خواست کار مهمّی را انجام دهد، دو رکعت نماز غیرفرض (یعنی دو رکعت نماز نفل) بگزارد؛ سپس بگوید:
«اللهمّ انّی استخیرك بعلمك واستقدرك بقدرتك واسألك بفضلك العظیم، فانك تقدر ولا اقدر وتعلم ولا اعلم، وانت علّام الغیوب؛ اللهمّ ان کنت تعلم انّ هذا الامر خیرلی فی دینی ومعاشی وعاقبة امری، (او قال: عاجل امری وآجله)، فاقدره لی ویسّره لی ثم بارك لی فیه؛ وان کنت تعلم انّ هذا الامر شرّ لی فی دینی ومعاشی وعاقبة امری (او قال: عاجل امری وآجله)، فاصرفه عنی واصرفنی عنه واقدر لی الخیر حیث کان ثم ارضنی به».
«پروردگارا! به سبب علمت، از تو طلب خیر میکنم و به سبب قدرتت، از تو قدرت میطلبم و از فضل بیپایانت، بهره میجویم؛ زیرا که تو، توانایی و من ناتوانم و تو میدانی و من نمیدانم و تو بسیار دانای غیبی.
بار خدایا! اگر تو میدانی که این کار... به خیر دین، دنیا و عاقبت کارم - یا فرمودند: به خیر حال و آیندهام - میانجامد، پس آن را برای من مقدّر کن و آسان گردان و در آن، برای من، برکت ارزانی کن؛ و اگر میدانی که این کار... به مصلت دین، دنیا و عاقبت کارم - یا فرمودند: به مصلحت حال و آیندهام - نیست، پس آن را از من دور کن و مرا نیز از آن دور گردان (مرا از آن، منصرف کن) و خیر را هر جا که هست، برایم مقدّر فرما و مرا از آن خشنود بگردان».
و پس از این دعا، نیاز و حاجتش را بیان کند.
[این حدیث را بخاری روایت کرده است].
شرح: یکی از محسّنات و مزایای اسلام و دستورات آن در مورد گذشت و سهلگیریاش با مردم، این است که هرگاه چیز مضرّی را حرام کرده باشد، در مقابل آن، چیز دیگری را که بهتر و مفیدتر از آن است، حلال نموده که جای آن را پر میکند و موجب بینیازی از آن میگردد.
ابن قیم/این موضوع را به نحو شایسته و بایسته چنین بیان میکند: خداوند بختآزمایی با تیر (اَزلام) را حرام نموده است و در مقابل، نماز و دعای استخاره را به منظور انتخاب مصلحت به مسلمانان بخشیده است. اسلام به مسلمانان دستور داده است که هرگاه بخواهند کاری را انجام دهند، مشورت و استخاره نمایند و هرکس استخاره کند، پشیمان نخواهد شد و کسیکه مشورت نماید، پشیمان نمیگردد. و معنای استخاره این است که از خداوند درخواست شود که شخص را به بهترین امر از اموری که در انتخاب آنها تردید دارد، هدایت نماید.
و همچنین خداوند ربا را حرام کرده است ولی در عوض، تجارت پرسود را مباح گردانیده است؛ قمار در اسلام حرام است، امّا در مقابل، شرطبندی در مسابقات سودمند، مانند اسب و شتردوانی و تیراندازی، حلال است؛ پوشیدن لباس ابریشم برای مرد، حرام و در عوض، انواع لباسهای پشمی، کتانی و پنبهای برایش حلال است؛ زنا و لواط در اسلام حرام میباشند، ولی در مقابل، ازدواج حلال را به مسلمانان سفارش کرده است؛ روزیهای ناپاک، آلوده و زیانآور حرام، ولی روزیهای پاکیزه و مفید، حلال است.
اگر با دقّت تمام، احکام و دستورات اسلام را مورد بررسی قرار دهیم، میبینیم که هرگاه خداوند بلندمرتبه، با تحریم امر مضرّی برای انسان، تنگنایی به وجود آورده باشد، در مقابل، با حلال نمودن چیزی بهتر از آن، گشایش بیشتری برای او به وجود آورده است. خداوند بلندمرتبه نمیخواهد بشر را در گمراهی، مضیقه و ناراحتی قرار دهد، بلکه ارادهی او همیشه بر خیر و برکت و رحمت و گشایش بر بندگانش میباشد.
خداوند بلندمرتبه میفرماید:
﴿ يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمۡ وَيَهۡدِيَكُمۡ سُنَنَ ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِكُمۡ وَيَتُوبَ عَلَيۡكُمۡۗ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٞ٢٦ وَٱللَّهُ يُرِيدُ أَن يَتُوبَ عَلَيۡكُمۡ وَيُرِيدُ ٱلَّذِينَ يَتَّبِعُونَ ٱلشَّهَوَٰتِ أَن تَمِيلُواْ مَيۡلًا عَظِيمٗا٢٧ يُرِيدُ ٱللَّهُ أَن يُخَفِّفَ عَنكُمۡۚ وَخُلِقَ ٱلۡإِنسَٰنُ ضَعِيفٗا٢٨ ﴾[النساء: ۲۶-۲۸].
«خداوند میخواهد (به وسیلهی احکام و دستوراتی که برای شما فرستاده است، راه خیر و صلاح را) برای شما روشن سازد و شما را به راه (انبیاء و صالحان) آنان که پیش از شما بودهاند هدایت نماید و (به واسطهی عمل به این دستورات و احکام) از گناهان شما گذشت کند؛ همانا خداوند عالم و دستکار است. خداوند میخواهد (پیروی از احکام او را، وسیلهای برای تزکیهی نفس و پاکی قلب خود قرار دهید تا) شما را مورد عفو قرار دهد؛ امّا کسانی که به پیروی از فرمان هوای نفس (احکام خدا را نادیده میگیرند،) میخواهند شما آشکارا از راه حق منحرف و گمراه شوید؛ خداوند میخواهد مشکلات و سختیها را برای شما آسان و سهل نماید؛ و انسان ذاتاً ضعیف و ناتوان، آفریده شده است».
(ر.ک: روضة المحبّین ص ۱۰؛ و اعلام الموقعین ج ۲ ص ۱۱۱)
در عصر جاهلیت، رسم مردمان بر این بود که هرگاه برای شخصی از آنان، سفری پیش میآمد یا کاری همانند معامله، ازدواج و سایر نیازها پیش میآمد، جهت پیشبینی فایده یا ضرر آن (به زعم خود) آیندهنگری میکرد و از «استقسام بالازلام» کار میگرفت و کاری را که در آیندهنگری مفید و سودمند تشخیص میداد، آن را انجام میداد و کاری را که در آیندهنگری، مضرّ بودنش مشخص میشد، ترک مینمود.
«ازلام» جمع «زلم» است؛ «زلم» به تیری میگویند که در دوران جاهلیت، برای بختآزمایی استفاده میشد. هفت عدد تیر بودند که بر یکی از آنها، کلمهی «نعم» (آری) و بر دومی، کلمهی «لا» (خیر) و کلماتی دیگر بر تیرهای باقیمانده نوشته شده بود که نزد خادم بیتالله، نگهداری میشدند. هرگاه شخصی در صدد مشخّص کردن آیندهی مفید یا مضرّ کار یا سفر خود برمیآمد، پیش خادم بیتالله میآمد و مبلغی - به طور نذر یا صدقه - بدو میداد. خادم، از هفت عدد تیر موجود در تیر دادن، یکی یکی بیرون میآورد؛ اگر تیری بیرون میآمد که بر او «نعم» (آری) نوشته شده بود، در آن صورت، این کلمه، علامت مفید بودن آن کار بود؛ و اگر برعکس، تیر «لا» (خیر) بیرون میآمد، نشانهی شوم بودن آن عمل بود. این یکی از صورتهای «استقسام بالازلام» بود؛ و استقسام دارای انواع دیگری نیز میباشد.
قرآن کریم، استقسام - با همه انواعش - را برای پیروان خود ممنوع قرار داد؛ و از آن جایی که علم بشر ناقص است، بسا اوقات دربارهی کاری، مردّد میشود و دربارهی انجام دادن و انجام ندادن آن، متحیرانه به فکر فرو میرود و نمیداند کدام یک به نفع او میباشد. پیامبر گرامی اسلام ج بعد از ممنوعّیت استقسام، نماز استخاره را برای امّت خود هدیه آوردند و فرمودند: «هرگاه کسی از شما، کار مهمّی داشت، دو رکعت نماز نفل بخواند؛ سپس از خداوند، راهنمایی بخواهد و سرانجام نیک را فقط از او بطلبد».
آری؛ اگر انسان با اعتراف به کم علمی و اظهار ناتوانی خویش، از دانای کلّ و تنها قادر مطلق، راهنمایی و کمک بخواهد، از رحمت خداوندی بعید است که او را کمک و راهنمایی نکند. در حدیث بالا، به کیفیت و چگونگی راهنمایی خداوند، اشارهای نشده است؛ امّا به وسیلهی تجربهی بندگان نیک خدا، ثابت شده است که راهنمایی خداوند در خواب یا بیداری، با یک اشارهی غیبی صورت میگیرد و گاهی شوق و علاقهی انسان به سمت انجام آن کار، رو به ازدیاد میگذارد و یا برعکس، داعیهی انجام کار از بین میرود و دل انسان به سمت آن تمایل نخواهد داشت. در هردو صورت، انسان باید آن حالت و کیفیت را از جانب خداوند و در نتیجه، دعای استخاره بداند. و اگر بعد از استخاره، حالت دو دلی و تردید، هنوز از بین نرفته بود و به هیچ سمتی تمایل نداشت، در آن صورت به طور مکرّر، استخاره را انجام دهد و تا زمانی که دل به سمتی مایل نشده است، اقدامی نکند.
و باید دانست که برای انجام واجب یا مستحب و عدم انجام حرام و عمل ناپسند، نیازی به استخاره نیست؛ زیرا در شریعت مقدّس اسلام، به انجام واجب و یا مستحّب و به پرهیز از حرام و مکروه، تأکید شده است؛ و استخاره برای ترجیح بین دو عمل مباح یا تعیین زمان واجبی که زمانش تعیین نشده است، تجویز گردیده است. [۱۱۸]- بخاری ۳/۳۴ ح ۱۱۴۹؛مسلم ۴/۱۹۱۰ ح (۱۰۸-۲۴۵۸)؛ و مسند احمد ۲/۳۳۳. [۱۱۹]- بخاری ۳/۵۱ ح ۱۱۴۹؛ ترمذی ۲/۳۴۵ ح ۴۸۰؛ و ابن ماجه ۱/۴۴۰ ح ۱۳۸۳.
۱۳۲۴ - [۳] (حَسَنٌ)
وَعَنْ عَلِیٍّ س قَالَ: حَدَّثَنِی أَبُو بَكْرٍ وَصَدَقَ أَبُو بَكْرٍ. قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ الـلّٰهِ ج یَقُولُ: «مَا مِنْ رَجُلٍ یُذْنِبُ ذَنْبًا ثُمَّ یَقُومُ فَیَتَطَهَّرُ ثُمَّ یُصَلِّی ثُمَّ یَسْتَغْفِرُ اللهَ إِلَّا غَفَرَ الله لَهُ ثمَّ قَرَأَ هَذِه الایة: ﴿ وَٱلَّذِينَ إِذَا فَعَلُواْ فَٰحِشَةً أَوۡ ظَلَمُوٓاْ أَنفُسَهُمۡ ذَكَرُواْ ٱللَّهَ فَٱسۡتَغۡفَرُواْ لِذُنُوبِهِمۡ ﴾[آل عمران: ۱۳۵]»
رَوَاهُ التِّرْمِذِیُّ وَابْنُ مَاجَهْ إِلَّا أَنَّ ابْنَ مَاجَه لم یذكر الْآیَة [۱۲۰].
۱۳۲۴- (۳) علی بن ابی طالب س گوید: ابوبکر س به من خبر داد و گفت - و به راستی ابوبکر س راست گفت -: از رسول خدا ج شنیدم که میفرمودند: «هیچ کس نیست که مرتکب گناهی شود؛ سپس بلند شود و وضو بگیرد و نماز بگزارد و پس از آن، از خداوند بلندمرتبه، آمرزش بخواهد، مگر آن که خداوند بلندمرتبه، او را میبخشد»؛ آن گاه پیامبر ج این آیه را تلاوت فرمودند:
﴿ وَٱلَّذِينَ إِذَا فَعَلُواْ فَٰحِشَةً أَوۡ ظَلَمُوٓاْ أَنفُسَهُمۡ ذَكَرُواْ ٱللَّهَ فَٱسۡتَغۡفَرُواْ لِذُنُوبِهِمۡ ﴾[آل عمران: ۱۳۵]؛ «و کسانی که چون دچار گناه (کبیرهای) شدند، یا (با انجام گناه صغیرهای) بر خویشتن ستم کردند، به یاد خدا میافتند (و وعد و وعید و عقاب و ثواب و جلالت و عظمت او را پیش چشم میدارند و پشیمان میگردند) و آمرزش گناهانشان را خواستار میشوند».
[این حدیث را ترمذی و ابن ماجه روایت کردهاند؛ با این تفاوت که ابن ماجه، آیه را ذکر نکرده است].
شرح: یکی از صفات پرهیزگاران و پارسایان، این است که آنها علاوه بر دارا بودن صفات مثبت، اگر مرتکب گناهی شوند، سریع به یاد خدا میافتند و توبه میکنند و هیچگاه اصرار و پافشاری بر گناه نمیورزند.
و پرواضح است که انسان تا زمانی که به یاد خدا است، مرتکب گناه نمیشود و آنگاه مرتکب گناه میشود که به طور کلّی خدا را فراموش کند و غفلت، تمام وجود او را فراگیرد؛ امّا این فراموشکاری و غفلت در افراد پرهیزگار و پارسا، دیری نمیپاید و به زودی به یاد خدا میافتند و گذشته را جبران میکنند؛ آنها احساس میکنند که هیچ پناهگاهی جز خدا ندارند و تنها باید آمرزش گناهان خویش را از او بخواهند. و کیست جز خدا که گناهان را ببخشد.
به هر حال؛ روشن است که فراموشکاری، نتیجهی سهلانگاری و وسوسههای شیطانی است و تنها کسانی گرفتار آن میشوند که خود را در برابر او تسلیم کنند و با اهریمن، همکاری نزدیک نمایند! ولی مردان بیدار و با ایمان، کاملاً مراقب هستند که هرگاه خطا و اشتباهی از آنها سرزد؛ در نخستین فرصت، آثار آن را با آب توبه و استغفار، از دل و جان خود بشویند و دریچههای قلب خود را به روی شیطان و لشکر او ببندند که آنها از درهای بستهی قلب، وارد نمیشوند.
به هر حال، شریعت مقدّس اسلام، راه غلبه و پیروزی بر وسوسههای شیطان را، بدین صورت بیان میکند که پرهیزگاران و پارسایان، هنگامی که وسوسههای شیطانی، آنها را احاطه میکند، به یاد خدا و نعمتهای بیپایانش و به یاد عواقب شوم گناه و مجازات دردناک خدا میافتند؛ و در این هنگام، ابرهای تیره و تار وسوسه، از اطراف قلب آنها به کنار میرود و راه حق را به روشنی میبینند و انتخاب میکنند.
و در حقیقت، هرکس در هر مرحلهای از ایمان و در هر سن و سال، گهگاه، گرفتار وسوسههای شیطانی میگردد؛ و گاه در خود احساس میکند که نیروی محرّک شدیدی در درون جانش آشکار شده است و او را به سوی گناه دعوت میکند؛ این وسوسهها و تحریکها، به طور یقین در سنین جوانی بیشتر است؛ و در محیطهای آلوده - همچون محیطهای امروز که خود مراکز فساد در آن فراوان و آزادی نه به معنای حقیقی بلکه به شکل بیبند و باری همه جا را فراگرفته و دستگاههای تبلیغاتی غالباً در خدمت شیطان و وسوسههای شیطانی هستند - فزونتر میباشد؛ و تنها راه نجات از آلودگی در چنین شرائطی، نخست فراهم ساختن سرمایهی «تقوا» است و سپس «مراقبت» و سرانجام توجه به خویشتن و پناه بردن به خدا و یاد الطاف و نعمتهای او و یاد مجازاتهای دردناک خطاکاران است.
و در روایات و احادیث، به طور مکرّر، به اثر عمیق و ژرف ذکر خدا در کنار زدن وسوسههای شیطان اشاره شده است. تا جایی که افراد بسیار باایمان و دانشمند و با شخصیت، همیشه احساس خطر در مقابل وسوسههای شیطانی میکردند و از طریق مراقبت که در علم اخلاق بحث مشروحی دارد، با آن میجنگیدند و به جنگ و پیکار برمیخاستند.
اصولاً وسوسههای نفس و شیطان، همانند میکروبهای بیماریزا است که در همه وجود دارند، ولی به دنبال بنیههای ضعیف و جسمهای ناتوان میگردند تا در آنجا نفوذ کنند؛ امّا آنهایی که جسمی سالم و نیرومند و قوی دارند، این میکروبها را از خود دفع میکنند.
و پرواضح است که وسوسههای شیطانی، پرده بر دید باطنی انسان میافکند، آن چنان که راه را از چاه و دوست را از دشمن و نیک را از بد نمیشناسد؛ ولی یاد خدا و نماز و دعا، به انسان، بینایی و روشنایی میبخشد و قدرت شناخت واقعیتها را به او میدهد؛ شناختی که نتیجهاش، نجات از چنگال وسوسهها است.
۱۳۲۵ - [۴] (ضَعِیف)
وَعَنْ حُذَیْفَةَ قَالَ: كَانَ النَّبِیُّ ج إِذَا حَزَبَهُ أَمْرٌ صَلَّى. رَوَاهُ أَبُو دَاوُد [۱۲۱].
۱۳۲۵- (۴) حذیفه س گوید: روش رسول خدا ج بر آن بود که هرگاه برای ایشان، کار (مهم یا دشوار و طاقتفرسا) روی میداد؛ نماز میگزاردند؛ (یعنی آن حضرت ج هماره در مشکلات و معضلات، چالشها و دغدغهها، ناهمواریها و ناملایمات و مصائب و سختیها، به گزاردن نماز روی میآوردند).
[این حدیث را ابوداود روایت کرده است].
شرح: خداوند بلندمرتبه میفرماید:
﴿ وَٱسۡتَعِينُواْ بِٱلصَّبۡرِ وَٱلصَّلَوٰةِۚ وَإِنَّهَا لَكَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى ٱلۡخَٰشِعِينَ٤٥ ٱلَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُم مُّلَٰقُواْ رَبِّهِمۡ وَأَنَّهُمۡ إِلَيۡهِ رَٰجِعُونَ٤٦ ﴾[البقرة: ۴۵-۴۶]
«و از شکیبایی (و واداشتن نفس بر آنچه دوست ندارد، از جمله روزه) و نماز (که دل را پاکیزه و انسان را از گناهان و پلیدیها به دور میدارد) یاری جویید؛ و نماز سخت دشوار و گران است مگر برای فروتنانِ (دوست دار طاعت و عبادت). آن کسانی که به یقین میدانند خدای خویش را (پس از دوباره زنده شدن) ملاقات خواهند کرد و این که ایشان به سوی او بازخواهند گشت (تا حساب و کتاب پس بدهند و پاداش و پادافرهی خود را دریافت دارند)».
به راستی، مسلمانان نباید از این موضوع هرگز تعجب کنند؛ زیرا هنگامی که انسان در برابر حوادث سخت و مشکلات طاقت فرسا قرار میگیرد و نیروی خود را برای مقابلهی با آنها ناچیز میبیند، نیاز به تکیهگاهی دارد که از هر جهت نامحدود و بیانتها باشد؛ و نماز، او را با چنین مبدأیی مربوط میسازد و با اتّکا بر او، میتواند با روحی مطمئن و آرام، امواج سهمگین مشکلات را درهم بشکند.
بنابراین، روایات و احادیث، در حقیقت به دو اصل، توصیه و سفارش میکنند: یکی اتکای به خداوند که نماز، مظهر آن است و دیگری، مسألهی خودیاری و اتّکای به نفس که به عنوان صبر و شکیبایی از آن یاد شده است.
آری؛ این همان نماز حقیقی است که بنده در زمان فرارسیدن مصایب، غم و غصهها و گرفتاریها، به وسیلهی آن، به خداوند پناه میبرد و در آن، احساس حمایت و پشتیبانی و همدردی میکند و احساس خواهد کرد که از سوی خداوند، پروردگار آسمانها و زمین، کمک و تقویت میشود؛ از این رو، از گذرگاه زندگی دنیا با نجات عبور خواهد کرد و از خشنودی و رضوان خداوند بلندمرتبه، بهرهمند خواهد شد و به بهشتی دست خواهد یافت که پهنای آن به اندازهی پهنای آسمانها و زمین است؛ مگر پیامبراکرم ج نفرموده است که نزدیکترین جایگاهی که بنده به پروردگارش نزدیک میشود؛ در واقع همان لحظهای است که او پیشانی خویش را بر زمین نهاده و در حالت سجده است؛ لذا در آن به کثرت دعا کنید. در سجده، از دعا کمک بگیریم؛ باید به سوی خداوند لابه و تضرّع کنیم و به سوی او زاریکنان بشتابیم، تا گره از مشکلاتمان بگشاید و ما را از خیر دنیا و آخرت بهرهمند سازد.
حکایت آن صحابی را به خاطر داریم؛ همان کسیکه از رسول خدا ج همسایگی و همراهی در بهشت را درخواست کرد. اگر گفتید رسول اکرم ج او را به چه چیزی سفارش و بر انجام چه کاری راهنمایی کرد و به او چه فرمود؟ توصیهی آن حضرت ج این بود:
«فَاَعِنّی علی نفسك بکثرة السجود».(مسلم)
«مرا بر همراهی و مجاورت خود، با کثرت سجده یاری کن».
بیشک او را بر کثرت و ازدیاد سجدهها راهنمایی میفرماید تا خواستهی بزرگ و هدف والایش تحقّق یابد.
به هر حال، نماز رحمت والای خداوندی است؛ از این رو، به هنگام مواجه شدن با هر مشکل و حادثهای، متوجه شدن به سوی آن، متوجه شدن به سوی رحمت الهی است؛ وهرگاه رحمت الهی، یار و مددکار انسان باشد، در آن صورت برای پریشانی و اضطراب، جایی باقی نخواهد ماند. این موضوع به صورتهای مختلفی در روایات بسیاری بیان شده است. در اوضاع و حالات صحابهی بزرگوار رسول خدا ج - که قدم به قدم از پیامبر اکرم ج پیروی میکردند - این امر نیز نقل شده است.
ابودرداء س گوید: «هنگامی که طوفان و تاریکی پیش میآمد؛ آن حضرت ج به مسجد میرفتند و تا وقتی که طوفان و تاریکی به پایان نمیرسید، از مسجد خارج نمیشدند. و همچنین وقتی کسوف و یا خسوف (خورشید و ماه گرفتگی) رخ میداد، فوراً به مسجد و به سوی نماز متوجه میشدند و به یاد خدا میپرداختند».
صهیب س از پیامبر گرامی اسلام ج نقل میکند که: «روش پیامبران پیشین نیز همین بود که به هنگام وقوع حادثه و مشکل، به سوی نماز و یاد خدا متوجه میشدند».
روایت است که یک بار عبدالله بن عباس س در سفر بود؛ بدو خبر دادند که فرزندش وفات کرده است. وی از شترش پایین آمد و دو رکعت نماز گزارد و سپس ﴿ إِنَّآ إِلَيۡهِ رَٰجِعُونَ ﴾گفت و فرمود: «ما آنگونه که خداوند به ما دستور داده است، عمل کردیم. و این آیه را تلاوت فرمود: ﴿ وَٱسۡتَعِينُواْ بِٱلصَّبۡرِ وَٱلصَّلَوٰةِ... ﴾[البقرة: ۴۵].
داستان دیگری از وی نقل شده است که: عبدالله بن عباس س در سفر بود که خبر درگذشت برادرش «قثم» به وی رسید. وی از راه کنار رفت و از شتر پایین شد و دو رکعت نماز گزارد و در تشهّد نماز تا دیروقت دعا کرد. و پس از آن بر شتر خویش سوار شد و این آیه را تلاوت نمود: ﴿ وَٱسۡتَعِينُواْ بِٱلصَّبۡرِ وَٱلصَّلَوٰةِۚ وَإِنَّهَا لَكَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى ٱلۡخَٰشِعِينَ٤٥ ﴾[البقرة: ۴۵].
داستان دیگری از وی نقل شده است که وقتی خبر درگذشت یکی از همسران پیامبر گرامی اسلام ج را شنید، به سجده افتاد. شخصی از وی، دربارهی علّت این کار پرسید: وی اظهار داشت: پیامبر اکرم ج به ما چنین دستور داده است که هرگاه با حادثهای روبه رو شدید، سجده کنید (یعنی به نماز مشغول شوید)؛ و چه حادثهای بزرگتر از این است که امّ المؤمنین وفات کرده است. (ابوداود)
و هنگامی که زمان وفات عباده س نزدیک شد، به کسانی که اطراف وی بود، فرمود: من شما را از این منع میکنم که بر من گریه کنید؛ و هرگاه روح من از تنم جدا شد، هریک از شما با رعایت آداب، وضو کند و سپس به مسجد برود و نماز بخواند و برایم استغفار کند؛ زیرا که خداوند فرموده است: ﴿ وَٱسۡتَعِينُواْ بِٱلصَّبۡرِ وَٱلصَّلَوٰةِ... ﴾[البقرة: ۴۵]. پس از آن، مرا در قبر قرار دهید.
عبدالله بن سلام س میگوید: هرگاه خانوادهی رسول خدا ج با مشکل و چالشی مواجه میشدند، آنحضرت ج دستور میداد تا نماز بخوانند؛ و این آیه را تلاوت میفرمود: ﴿ وَأۡمُرۡ أَهۡلَكَ بِٱلصَّلَوٰةِ وَٱصۡطَبِرۡ عَلَيۡهَاۖ لَا نَسَۡٔلُكَ رِزۡقٗاۖ نَّحۡنُ نَرۡزُقُكَۗ وَٱلۡعَٰقِبَةُ لِلتَّقۡوَىٰ١٣٢ ﴾[طه: ۱۳۲]. «خانوادهی خود را به گزاردن نماز دستور بده (چرا که نماز مایهی یاد خدا و پاکی و صفای دل و تقویت روح است) و خود نیز بر اقامهی آن، ثابت و ماندگار باش. ما از تو روزی نمیخواهیم، بلکه ما به تو روزی میدهیم. سرانجام (نیک و ستوده) از آن (اهل تقوا و) پرهیزگاری است».
در حدیثی دیگر نقل شده است که هرگاه یکی از شما با مشکل دینی و یا دنیوی مواجه شد، دو رکعت نماز بخواند و حمد و ستایش خدا را بیان کند؛ و بر پیامبر گرامی اسلام ج سلام و درود بفرستد؛ آن گاه این دعا را بخواند - نیازش برآورده میشود-:
«لااله الا الله الحلیم الکریم، سبحان الله ربّ العرش العظیم، الحمدالله ربّ العالمین؛ اسألك موجبات رحمتك وعزائم مغفرتك والغنیمة من کلّ برّ والسلامة من کلّ اثم؛ لا تدع لی ذنباً اِلّا غفرته ولا همّاً الّا فرّجته ولا حاجة هی لک رضاً الّا قضیتها یا ارحم الراحمین».
پس انسان مسلمان، باید نیازهای خویش را از خداوند بلندمرتبه، به وسیلهی نماز بخواهد؛ زیرا گذشتگان و پیشینیان، هرگاه با مشکل یا حادثهای روبهرو میشدند، به سوی نماز متوجه میشدند.
۱۳۲۶ - [۵] (صَحِیح)
وَعَنْ بُرَیْدَةَ قَالَ: أَصْبَحَ رَسُولِ الـلّٰهِ ج فَدَعَا بِلَالًا فَقَالَ: «بِمَ سَبَقْتَنِی إِلَى الْـجَنَّةِ مَا دَخَلْتُ الْـجَنَّةَ قَطُّ إِلَّا سَمِعْتُ خَشْخَشَتَكَ أَمَامِی». قَالَ: یَا رَسُولَ الـلّٰهِ مَا أَذَّنْتُ قَطُّ إِلَّا صَلَّیْتُ رَكْعَتَیْنِ وَمَا أَصَابَنِی حَدَثٌ قَطُّ إِلَّا تَوَضَّأْتُ عِنْدَهُ وَرَأَیْتُ أَنَّ لِـلّٰهِ عَلَیَّ رَكْعَتَیْنِ. فَقَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «بِهِمَا». رَوَاهُ التِّرْمِذِیّ [۱۲۲].
۱۳۲۶- (۵) بریده س گوید: (روزی) رسول خدا ج صبح کردند (و پس از نماز بامداد) بلال س را فراخواندند و بدو فرمودند: «به سبب چه کاری، پیشاپیش من به بهشت راه یافتهای؛ چون من هر بار که به بهشت وارد شدهام، صدای خِش خِش پاهای تو را پیشاپیش خویش در بهشت شنیدهام»!
بلال س عرض کرد: ای فرستادهی خدا! هیچگاه قصد گفتن اذان را نکردهام مگر آن که (پیش از اذان) دو رکعت نماز گزاردهام؛ و هرگز بیوضو نشدهام، مگر آن که در همان لحظهی بیوضویی، دوباره وضو گرفتهام و باورم بر آن بوده که برای کسب خشنودی خدا، دو رکعت نماز بر ذمّهام است.
رسول خدا ج فرمودند: «پس به سبب همین دو رکعت نماز بود که صدای کفشهایت را پیشاپیش خویش در بهشت شنیدهام».
[این حدیث را ترمذی روایت کرده است].
شرح: «اصبح»: صبح کرد. شب را به صبح رساند.
«بم سبقتنی الی الجنّة»: به خاطر انجام چه کاری، پیشاپیش من به بهشت راه یافتهای؟
«خشخشتک»: خشخشة: جرینگ جرینگ؛ تلق و تولوق؛ خِش خِش؛ صدای خِش خِش کفشها.
«ما اذنتُ»: یعنی در فاصلهی اذان و نماز، دو رکعت نماز مستحبّی گزاردهام.
۱۳۲۷ - [۶] (مَوْضُوع)
وَعَنْ عَبْدُ الـلّٰهِ بْنِ أَبِی أَوْفَى قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «مَنْ كَانَتْ لَهُ حَاجَةٌ إِلَى الـلّٰهِ أَوْ إِلَى أحد من بنی آدم فَلیَتَوَضَّأ فلیحسن الْوُضُوءَ ثُمَّ لْیُصَلِّ رَكْعَتَیْنِ ثُمَّ لْیُثْنِ عَلَى الـلّٰهِ تَعَالَى وَلْیُصَلِّ عَلَى النَّبِیِّ ج ثُمَّ لْیَقُلْ: لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ الْـحَلِیمُ الْكَرِیمُ سُبْحَانَ الـلّٰهِ رَبِّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ وَالْـحَمْدُ لِـلّٰهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ أَسْأَلُكَ مُوجِبَاتِ رَحْمَتِكَ وَعَزَائِمَ مَغْفِرَتِكَ وَالْغَنِیمَةَ مِنْ كُلِّ بِرٍّ وَالسَّلَامَةَ مِنْ كُلِّ إِثْمٍ لَا تَدَعْ لِی ذَنْبًا إِلَّا غَفَرْتَهُ وَلَا هَمًّا إِلَّا فَرَّجْتَهُ وَلَا حَاجَةً هِیَ لَكَ رِضًى إِلَّا قَضَیْتَهَا یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ». رَوَاهُ التِّرْمِذِیُّ وَابْنُ مَاجَهْ وَقَالَ التِّرْمِذِیُّ: هَذَا حَدِیث غَرِیب [۱۲۳].
۱۳۲۷- (۶) عبدالله بن ابی اوفی س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «هر کس نیازی به خدا یا به یکی از بندگانش داشته باشد، باید به نحو اَحسن (و با رعایت کامل فرایض و حدود و سنّتها و مستحبها) وضو بگیرد؛ آنگاه دو رکعت نماز بگزارد و پس از آن، به بیان پرتوی از وصف و شکوه خداوند بپردازد و بر پیامبر خدا ج سلام و درود بفرستد؛ آنگاه (برای برآورده شدن نیازش،) این دعا را بخواند:
«مَنْ كَانَتْ لَهُ حَاجَةٌ إِلَى اللَّهِ أَوْ إِلَى أحد من بنی آدم فَلیَتَوَضَّأ فلیحسن الْوُضُوءَ ثُمَّ لْیُصَلِّ رَكْعَتَیْنِ ثُمَّ لْیُثْنِ عَلَى اللَّهِ تَعَالَى وَلْیُصَلِّ عَلَى النَّبِیِّ ج ثُمَّ لْیَقُلْ: لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ الْحَلِیمُ الْكَرِیمُ سُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ أَسْأَلُكَ مُوجِبَاتِ رَحْمَتِكَ وَعَزَائِمَ مَغْفِرَتِكَ وَالْغَنِیمَةَ مِنْ كُلِّ بِرٍّ وَالسَّلَامَةَ مِنْ كُلِّ إِثْمٍ لَا تَدَعْ لِی ذَنْبًا إِلَّا غَفَرْتَهُ وَلَا هَمًّا إِلَّا فَرَّجْتَهُ وَلَا حَاجَةً هِیَ لَكَ رِضًى إِلَّا قَضَیْتَهَا یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ»
«هیچ معبود برحقّی جز الله نیست که بردبار و بزرگوار است؛ از تمام ناتوانیها و ناشایستیها، ذاتی را پاک و منزّه میدانیم که پروردگار عرش بزرگ است؛ و تمام حمد و سپاسها، از آن خدایی است که پروردگار جهانیان است.
بار خدایا! موجبات رحمتت، اسباب مغفرتت و برخورداری از هر چیز خوبی و رهایی از هر گناهی را از تو میخواهم.
بار خدایا! تمام گناهانم را بیامرز و تمام پریشانیهای مرا سامان بده و تمام نیازمندیهای مرا که تو از آن خشنود باشی، برآورده ساز؛ای مهربانترین مهربانان».
[این حدیث را ترمذی و ابن ماجه روایت کردهاند؛ و ترمذی گفته است: این، حدیثی غریب است].
شرح: «ربّ العرش»: عرش در لغت به معنی چیزی است که دارای سقف بوده باشد و گاهی به خود سقف نیز عرش گفته میشود، مانند: ﴿ أَوۡ كَٱلَّذِي مَرَّ عَلَىٰ قَرۡيَةٖ وَهِيَ خَاوِيَةٌ عَلَىٰ عُرُوشِهَا...﴾[البقرة: ۲۵۹] «... مانند کسیکه از کنار قریهای گذشت در حالی که آن چنان ویران شده بود که سقفهایش فرو ریخته و دیوار برسقفها در غلطیده بود».
گاهی به معنی «تختهای بلند، همانند تخت سلاطین و پادشاهان» نیز آمده است. چنان که در داستان سلیمان÷میخوانیم که میگوید: ﴿ أَيُّكُمۡ يَأۡتِينِي بِعَرۡشِهَا ﴾[النمل: ۳۸]. «کدام یک از شما میتواند تخت بلقیس را برای من حاضر کند».
و نیز به داربستهایی که برای برپا نگهداشتن بعضی از درختان میزنند، عرش گفته میشود؛ همانطور که در قرآن میخوانیم: ﴿ أَنشَأَ جَنَّٰتٖ مَّعۡرُوشَٰتٖ وَغَيۡرَ مَعۡرُوشَٰتٖ ﴾[الأنعام: ۱۴۱]. «او کسی است که باغهایی از درختان داربست دار و بدون داربست آفرید».
ولی هنگامی که در مورد خداوند، واژهی «عَرش» به کار میرود و گفته میشود: «عرش خدا»؛ منظور از آن مجموعهی جهان هستی است که در حقیقت تخت حکومت پروردگار محسوب میشود.
«من کانت له الی الله حاجة او الی احدٍ من بنی آدم»: یعنی اگر نیاز و مشکل انسان بدون واسطه و مستقیم به خداوند مربوط میشد؛ یا این که گره کار او به دست انسانی دیگر بود که این هم به خداوند مربوط میشود، در هر صورت نماز حاجت، بهترین پل ارتباطی بین انسان و خدا برای رفع نیازمندیها است.
ناگفته نماند که حدیث بالا، ضعیف است، ولی تعامل امّت محمد ج و شواهد و قرائن دیگری از احادیث، بدو قوّت بخشیدهاند و آن را تأیید نمودهاند. همچنان که عثمان بن حنیف س گوید:
«انّ اعمی اتی رسول الله ج فقال یا رسول الله! ادع الله ان یکشف لی عن بصری. قال: او ادعك. قال یا رسول الله! انّه قد شقّ علیّ ذهاب بصری. قال: انطلق فتوضّأ ثم صلّ رکعتین ثم قل: «اللهم انّی اسألك واتوجّه الیك بنبیّك نبیّ الرحمة؛ یا محمد! انّی اتوجّه الی ربّی بك ان یکشف لی عن بصری؛ اللهم شفّعه فیّ وشفّعنی فی نفسی»؛ وقد کشف الله عن بصره»(مسند احمد؛ ترمذی؛ حاکم. و بیهقی، هیثمی، نووی، ذهبی و آلبانی و دیگران، آن را صحیح دانستهاند).
«مردی نابینا به نزد پیامبر ج آمد و گفت: ای فرستادهی خدا! از خداوند بخواه که بیناییام را به من برگرداند. پیامبر ج فرمود: آیا من برایت دعا کنم؟ مرد گفت: ای رسول خدا! نابینایی، مرا دچار مشقّت کرده است. پیامبر ج فرمود: «برو و وضو بگیر و دو رکعت نماز بخوان؛ سپس بگو: بار خدایا! از تو میخواهم و به درگاه تو رو آوردهام با توسل به پیامبرت، پیامبر رحمت؛ای محمد ج! من رو به پروردگارم آوردهام که با واسطهی تو بیناییام را برگرداند. خداوندا! او را شفیع من قرار ده و مرا نیز شفیع خویش»؛ خداوند نیز بیناییاش را به او برگرداند».
و از حذیفه س روایت است که گفت: «کان النبیّ ج اذا حزبه امر صلّی»(ابوداود)؛ «روش رسول خدا ج بر آن بود که هرگاه برای ایشان کار (مهم یا دشوار و طاقتفرسا) روی میداد، نماز میگزاردند». یعنی آن حضرت ج هماره در مشکلات و معضلات و چالشها و دغدغهها، به گزاردن نماز روی میآوردند.
و همچنین در مسند امام احمد بن حنبل و معجم طبرانی کبیر، حدیثی با سند حسن از ابودرداء س روایت شده است که حدیث عبدالله بن ابی اوفی س (حدیث شماره ۱۳۲۷) را تأیید میکند.
کوتاه سخن، این که: نماز حاجت، بهترین روش برای رفع نیازها است؛ بندگان راستین خدا - که از ایمان و یقین حقیقی برخوردارند - بارها این نماز را تجربه کردهاند و آن را خزانهای بزرگ از خزانههای خداوندی یافتهاند.
این از یک سو؛ و از سوی دیگر، گزاردن نماز حاجت، اطاعت امر و دستور خداوند است؛ آنجا که میفرماید:
﴿ وَٱسۡتَعِينُواْ بِٱلصَّبۡرِ وَٱلصَّلَوٰةِ ... ﴾[البقرة: ۴۵].
«و از شکیبایی (و واداشتن نفس بر آنچه دوست ندارد، از جمله روزه) و نماز (که دل را پاکیزه و انسان را از گناهان و پلیدیها به دور میدارد) یاری جویید».
و نیز میفرماید:
﴿ وَأۡمُرۡ أَهۡلَكَ بِٱلصَّلَوٰةِ وَٱصۡطَبِرۡ عَلَيۡهَاۖ لَا نَسَۡٔلُكَ رِزۡقٗاۖ نَّحۡنُ نَرۡزُقُكَۗ وَٱلۡعَٰقِبَةُ لِلتَّقۡوَىٰ١٣٢ ﴾[طه: ۱۳۲].
«خانوادهی خود را به گزاردن نماز دستور بده؛ (چرا که نماز، مایهی یاد خدا و پاکی و صفای دل و تقویت روح است) و خود نیز بر اقامهی آن، ثابت و ماندگار باش. ما از تو روزی نمیخواهیم، بلکه ما به تو روزی میدهیم سرانجام (نیک و ستوده) از آن (اهل تقوا و) پرهیزگاری است».
[۱۲۰]- ابوداود ۲/۱۸۰ ح ۱۵۲۱؛ ترمذی ۲/۲۵۷ ح ۴۰۶؛ ابن ماجه ۱/۴۴۶ ح ۱۳۹۵؛ و مسند احمد. [۱۲۱]- ابوداود ۲/۷۸ ح ۱۳۱۹؛ و مسند احمد ۵/۳۸۸. [۱۲۲]- ترمذی ۵/۶۲۰ ح ۳۶۸۹؛ و مسند احمد ۵/۳۶۰. [۱۲۳]- ترمذی ۲/۳۴۴ ح ۴۷۹؛ و ابن ماجه ۱/۴۴۱ ح ۱۳۸۴.
۱۳۲۸ - [۱] (ضَعِیف)
عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ أَنَّ النَّبِیَّ ج قَالَ: لِلْعَبَّاسِ بْنِ عَبْدِ الْـمُطَّلِبِ: «یَا عَبَّاسُ یَا عَمَّاهُ أَلَا أُعْطِیكَ؟ أَلَا أَمْنَحُكَ؟ أَلا أحبوك؟ أَلَا أَفْعَلُ بِكَ عَشْرَ خِصَالٍ إِذَا أَنْتَ فَعَلْتَ ذَلِكَ غَفَرَ اللهُ لَكَ ذَنْبَكَ أَوَّلَهُ وَآخِرَهُ قَدِیمَهُ وَحَدِیثَهُ خَطَأَهُ وَعَمْدَهُ صَغِیرَهُ وَكَبِیرَهُ سِرَّهُ وَعَلَانِیَتَهُ: أَنْ تُصَلِّیَ أَرْبَعَ رَكَعَاتٍ تَقْرَأُ فِی كُلِّ رَكْعَةٍ فَاتِحَةَ الْكِتَابِ وَسُورَةً. فَإِذَا فَرَغْتَ مِنَ الْقِرَاءَةِ فِی أَوَّلِ رَكْعَةٍ وَأَنْتَ قَائِمٌ قُلْتَ سُبْحَانَ الـلّٰهِ وَالْـحَمْدُ لِـلّٰهِ وَلَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَاللَّهُ أَكْبَرُ خَمْسَ عَشْرَةَ مَرَّةً ثُمَّ تَرْكَعُ فَتَقُولُهَا وَأَنْتَ رَاكِعٌ عَشْرًا ثُمَّ تَرْفَعُ رَأْسَكَ مِنَ الرُّكُوعِ فَتَقُولُهَا عَشْرًا ثُمَّ تَهْوِی سَاجِدًا فَتَقُولُهَا وَأَنْتَ سَاجِدٌ عَشْرًا ثُمَّ تَرْفَعُ رَأْسَكَ مِنَ السُّجُودِ فَتَقُولُهَا عَشْرًا ثُمَّ تَسْجُدُ فَتَقُولُهَا عَشْرًا ثُمَّ تَرْفَعُ رَأْسَكَ فَتَقُولُهَا عَشْرًا فَذَلِكَ خَمْسٌ وَسَبْعُونَ فِی كُلِّ رَكْعَةٍ تَفْعَلُ ذَلِكَ فِی أَرْبَعِ رَكَعَاتٍ إِنِ اسْتَطَعْت أَن تصلیها فِی كل یَوْم فَافْعَلْ فَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَفِی كُلِّ جُمُعَةٍ مَرَّةً فَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَفِی كُلِّ شَهْرٍ مَرَّةً فَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَفِی كُلِّ سَنَةٍ مَرَّةً فَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَفِی عُمْرِكَ مَرَّةً». رَوَاهُ أَبُو دَاوُدَ وَابْنُ مَاجَهْ وَالْبَیْهَقِیُّ فِی الدَّعْوَات الْكَبِیر [۱۲۴].
۱۳۲۸- (۱) عبدالله بن عباس س گوید: پیامبر خدا ج به (پدرم) عباس بن عبدالمطلب س فرمودند: «ای عباس!ای عمو! آیا تحفهی گرانبهایی به تو پیشکش نکنم؟ آیا هدیهی ارزشمندی به تو نبخشم؟ آیا (از پاداش و کار سترگی) تو را با خبر نگردانم؟ آیا به تو کاری را نیاموزم که باعث بخشیده شدن ده گناه میگردد؛ این طور که هرگاه آن را به انجام برسانی، خداوند بلندمرتبه، گناهان اول و آخر، قدیم و جدید، نادانسته و دانسته، کوچک و بزرگ و نهان و آشکار تو را میبخشاید؟
و آن عمل، (نماز تسبیح است که نحوهی ادای آن، بدین ترتیب است که:) چهار رکعت نماز بگزاری و در هر رکعت، سورهی فاتحه همراه با سورهای دیگر بخوانی؛ و چون از قرائت رکعت اول فارغ شدی، به حالت ایستاده پانزده بار بگو: «سبحان الله والحمدلله ولا اله الّا الله والله اکبر».
آنگاه به رکوع برو و در رکوع، همین کلمات را ده بار تکرار کن؛ سپس سر از رکوع بردار و در قیامِ متّصل پس از رکوع، ده بار همان کلمات را بگو؛ آنگاه سجده کن و در سجده نیز ده بار آن کلمات را تکرار کن؛ سپس سر از سجده بردار و در جلسه، ده بار همان کلمات را بگو. آنگاه دوباره به سجده برو و در سجده، ده بار آن کلمات را تکرار کن؛ سپس سر از سجده بردار و پیش از قیام، ده بار آن را بگو که در مجموع، در هر رکعت، هفتاد و پنج بار، این کلمات تکرار میشود. و در هرچهار رکعت، بدین سان عمل کن.
(ای عمو)! اگر تو را یارای آن بود که این نماز را هر روز بخوانی، پس آن را بخوان؛ و اگر نتوانستی، در هر جمعه، یک بار بخوان؛ و اگر نتوانستی، در هر ماه، یک بار بخوان؛ و اگر نتوانستی، در هر سال، یک بار و اگر این نیز برایت مقدور نبود، پس حداقل، در تمام عمرت، یک بار آن را بخوان».
[این حدیث را ابوداود، ابن ماجه و بیهقی در «الدعوات الکبیر» روایت کردهاند].
۱۳۲۹ - [۲] (ضَعِیف)
وروى التِّرْمِذِیّ عَن أبی رَافع نَحوه [۱۲۵].
۱۳۲۹- (۲) و ترمذی نیز به سان این حدیث را (در معنا) از ابورافع س روایت کرده است.
شرح: «عشر خصالٍ»: ده ویژگی. یعنی نماز تسبیح، دارای چنان تأثیری است که باعث بخشیده شدن ده گناه میگردد؛ و آن ده گناه - بر مبنای متن خود حدیث - عبارتند از:
گناهان اوّل شخص (اوّله).
گناهان آخر شخص (اخره).
گناهان قدیمی وی (قدیمه).
گناهان جدید او (جدیده).
گناهانی که از روی خطا از وی صادر شده است (خطأه).
گناهان که از روی عمد و دانسته مرتکب آن شده است (عمده).
گناهان صغیره و کوچک وی (صغیره).
گناهان کبیره و بزرگ او (کبیره).
گناهانی که در نهان انجام داده است (سرّه).
گناهانی که آشکارا مرتکب آنها شده است (علانیته).
به هر حال؛ در مورد خنثی شدن گناهان با طاعات و اعمال نیک، میتوان چنین گفت که از نظر روانی ثابت شده است که هر گناه و عمل زشتی، یک نوع تاریکی و ظلمتی را در روح و روان انسان ایجاد میکند...
در این احادیث، پیامبراکرم ج، انگشت روی یک دستور از مهمترین و اساسیترین دستورات و تعالیم اسلامی که در واقع روح ایمان و پایهی اسلام است، گذارده است و آن: پایبندی و اهمیتدادن به نمازهای پنجگانه است.
این احادیث به کسانی که به نمازهای پنجگانه خصوصاً و به همهی عبادات و طاعات و حسنات به طور عموم، پایبندند، بشارت میدهد که خداوند ﻷگناهان صغیرهی آنان را میبخشد و این پاداشی است که به اینگونه افراد داده شده است.
این احادیث اثر خنثیکنندهی گناه را در طاعات و اعمال نیک تثبیت میکنند، و در حقیقت هر گناه و عمل زشتی، یک نوع تاریکی و ظلمتی را در روح و روان انسان ایجاد میکند که اگر این تاریکیها ادامه یابد اثرات آنها متراکم شده و به صورت وحشتناکی انسان را مسخ میکند، ولی کار نیک و نمازهای روزانه که از انگیزهی الهی سرچشمه گرفته، به روح آدمی لطافتی میبخشد که آثار گناه را میتواند از آن بشوید و آن تیرگیها را به روشنایی مبدل سازد.
آری! هرگاه نماز با شرایط خود انجام شود، انسان را در عالمی از معنویت و روحانیت فرو میبرد که پیوندهای ایمانی او را با خدا چنان محکم میسازد که آلودگیها و آثار گناه را از دل و جان او شستشو میدهد. نماز، ایشان را در برابر گناه بیمه میکند و زنگار گناه را از آینهی دل میزداید و جوانههای ملکات عالی انسانی را در اعماق جان بشر میرویاند و ارادهی انسان را قوی و قلب را پاک و روح را تطهیر میکند.
نماز موجی از معنویت را در وجود انسان ایجاد میکند، موجی که سد نیرومندی در برابر گناه ومعصیت پروردگار محسوب میشود، نماز وسیلهی شستشو از گناهان و مغفرت و آمرزش الهی است. و انسان را دعوت به توبه و اصلاح گذشته میکند. نماز سدی در برابر گناهان آینده است که روح ایمان را در انسان تقویت میکند و نهال تقوا و خداترسی را در دل پرورش میدهد. نماز غفلت زدا است که مرتباً به انسان در روزی پنج مرتبه اخطار میکند، هشدار میدهد، هدف آفرینش او را خاطر نشان میسازد، موقعیت او را در جهان به او گوشزد میکند، خودبینی و کِبر را درهم میشکند، پردههای غرور و خودخواهی را کنار میزند و تواضع و فروتنی، خشوع و خضوع، و ایثار و فداکاری را به ارمغان میآورد.
نماز، وسیلهی پرورش فضائل اخلاقی و تکاملی معنوی انسان است، نماز است که انسان را از جهان محدود ماده و چهاردیواری عالم طبیعت بیرون میبرد و به ملکوت آسمانها دعوت میکند و با فرشتگان هم صدا و همراز میسازد تا خود را بدون نیاز به هیچ واسطه، در برابر خدا میبیند و با او به گفتگو برمیخیزد.
آری! نماز، وسیلهی شستشوی از گناهان و مغفرت و آمرزش الهی است، البته برای کسانی که نمازهای خود را به خوبی انجام میدهند، نمازی که با روح و با حضور قلب و خشوع و خضوع ادا شود، این چنین نمازی، آثار گناهان صغیره را از دل و جان میشوید و ظلمت و تاریکی را از آن میزداید.
ممکن است کسی بپرسد که: این احادیث مردم را به گناهان صغیره تشویق مینماید و میگویند: با ترک گناهان کبیره، ارتکاب گناهان صغیره و کوچک مانعی ندارد، چرا که خواه ناخواه، چنین گناهانی با نمازهای پنجگانه و دیگر عبادات و طاعات بخشوده میشوند!.
اما باید دانست که پرهیزکردن از گناهان کبیره، خصوصاً با فراهم بودن زمینههای آنها، یک نوع حالت تقوای روحانی را در انسان ایجاد میکند که میتواند آثار گناهان کوچک را از وجود او بشوید و در حقیقت این احادیث، همانند آیهی ﴿ إِنَّ ٱلۡحَسَنَٰتِ يُذۡهِبۡنَ ٱلسَّئَِّاتِ ﴾[هود: ۱۱۴] میباشد، و در واقع، اشاره به یکی از آثار واقعی اعمال نیک از قبیل: نمازهای پنجگانه، روزهی رمضان، نماز جمعه و... است و این درست به این معنااست که بخشش گناهان صغیره، یک نوع پاداش معنوی برای تارکان گناهان کبیره است، و این خود اثر تشویق کنندهای برای ترک گناهان کبیره دارد.
«نماز تسبیح»: همهی احادیثی که دربارهی «نماز تسبیح» روایت شدهاند، ضعیف است. علامه ابن جوزی / با توجه به ضعیف بودن روایات «نماز تسبیح»، مشروعیت آن را انکار کرده است؛ البته حافظ ابن حجر / در کتاب «الاعمال المکفّرة» مینویسد: حدیث نماز تسبیح، در رتبهی «حسن» قرار دارد؛ یعنی به لحاظ صحّت و ثبوت در رتبهی دوم قرار میگیرد.
به هر حال، حدیث نماز تسبیح، به خاطر تعدّد طرق، «حسن لغیره» میباشد؛ و علاوه بر آن، حدیث به وسیلهی تعامل امّت، تأیید شده است؛ بنابراین، بدعت گفتن یا خلاف سنّت گفتن و ردّ فضیلت آن، صحیح نیست.
و در حقیقت، در کتابهای حدیث، تعلیم و تلقین نماز تسبیح، به وسیلهی راویان متعدد - از میان صحابه - از آن حضرت ج روایت شده است؛ امام ترمذی نیز از ابورافع س - خادم و بردهی آزاد شدهی رسول خدا ج - با سند خود، نماز تسبیح را نقل کرده است و پس از آن مینویسد: علاوه بر ابورافع س، این حدیث را عبدالله بن عباس س، عبدالله بن عمرو س و فضل بن عباس س نیز روایت کردهاند.
حافظ ابن حجر عسقلانی نیز در کتاب خود «الخصال المکفّرة» ضمن رد بر ابن جوزی، دربارهی روایات نماز تسبیح و حیثیت سند آنها، به تفصیل بحث کرده است.
(و سختگیریها و تشدّدهای ابن جوزی نیز دربارهی احادیث، معروف است؛ از این رو، احادیث بسیاری را که دیگر محدثان ثابت و صحیح دانستهاند، او آنها را موضوع یا ضعیف قرار داده و حدیث نماز تسبیح را نیز موضوع معرفی کرده است؛ ولی حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب خود: «الخصال المکفّرة» با تفصیل، ادعای ابن جوزی را رد کرده است.)
و حاصل بحث و بررسی ابن حجر، چنین است که حدیث نماز تسبیح، حداقل در رتبهی «حسن» قرار دارد؛ یعنی به لحاظ صحّت و ثبوت، در رتبهی دوم قرار میگیرد.
و علاوه بر آن، خواندن نماز تسبیح و تشویق و تلقین به آن، از برخی از تابعان و تبع تابعان نیز ثابت است؛ که از آن جمله، میتوان به عبدالله بن مبارک/اشاره کرد. و این، دلیل روشنی است بر این که از دیدگاه آنها، حدیث «نماز تسبیح»، و تشویق و ترغیب به آن، از رسول خدا ج ثابت و در ادوار بعدی، مورد عمل بیشتر صالحان و نیکان امّت بوده است.
نکتهی دیگر، این که در هر رکعت «نماز تسبیح»، هفتاد و پنج مرتبه، «سبحان الله والحمدلله ولا اله الا الله والله اکبر» خوانده میشود و تعداد تسبیحات در چهار رکعت، به سیصد میرسد.
این حدیث، از دو طریق روایت شده است؛ طبق روایت عبدالله بن عباس س، پانزده مرتبه در قیام، تسبیح و تحمید و تهلیل گفته میشود و پس از آن، در هر حرکتی، ده بار، تسبیح و تحمید و تهلیل خوانده میشود. و پس از سجدهی دوم، جلسهی استراحتی است که در آن نیز ده بار تسبیح و تحمید و تهلیل خوانده میشود.
امّا طبق روایت عبدالله بن مبارک / جلسهی استراحتی وجود ندارد؛ بلکه در قیام، بیست و پنج بار، تسبیح و تحمید و تهلیل خوانده یشود. پانزده بار قبل از قرائت و ده بار پس از قرائت. و هردو روش - بدون کراهت - جایز میباشد؛ و احناف - اگر چه - جلسهی استراحت را مستحب نمیدانند، ولی در «نماز تسبیح»، آن را بدون کراهت، جایز میدانند.
ناگفته نماند که خواندن نماز تسبیح، به وقت خاصّی از روز یا شب، قبل از عشاء یا بعد از آن، مقید نشده است؛ ولی اگر در شب بعد از نماز وتر خوانده شود، بهتر و افضل خواهد بود، تا پایان نوافلِ شب باشد.
به هر حال، بعد از این، مجالی برای انکار مشروعیت نماز تسبیح یا تضعیف حدیث آن - به طور کلّی - باقی نخواهد ماند؛ و امّا آن کسیکه به طور قطع، نماز تسبیح را ضعیف دانسته است، شاید به کسانی که آن را صحیح دانستهاند، برخورد نکرده است؛ از این رو، بر وی واجب است که علم خود را تصحیح کند نه این که تصحیح را نفی نماید. و الله اعلم بالصواب.
۱۳۳۰ - [۳] (صَحِیح)
وَعَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ الـلّٰهِ ج یَقُولُ: «إِنَّ أَوَّلَ مَا یُحَاسَبُ بِهِ الْعَبْدُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ مِنْ عمله صلَاته فَإِن صلحت فقد أَفْلح وأنجح وَإِنْ فَسَدَتْ فَقَدْ خَابَ وَخَسِرَ فَإِنِ انْتَقَصَ مِنْ فَرِیضَتِهِ شَیْءٌ قَالَ الرَّبُّ تَبَارَكَ وَتَعَالَى: نظرُوا هَلْ لِعَبْدِی مِنْ تَطَوُّعٍ؟ فَیُكَمَّلُ بِهَا مَا انْتَقَصَ مِنَ الْفَرِیضَةِ ثُمَّ یَكُونُ سَائِرُ عَمَلِهِ عَلَى ذَلِكَ». وَفِی رِوَایَةٍ: «ثُمَّ الزَّكَاةُ مِثْلَ ذَلِك ثمَّ تُؤْخَذ الْأَعْمَال حسب ذَلِك». رَوَاهُ أَبُو دَاوُد [۱۲۶].
۱۳۳۰- (۳) ابوهریره س گوید: از رسول خدا ج شنیدم که میفرمودند: «نخستین چیزی که در روز قیامت، بندهی مسلمان، از آن محاسبه میشود و مورد بازخواست قرار میگیرد، نماز است؛ اگر چنانچه نمازش صحیح باشد، رستگار شده و نجات مییابد و اگر نمازش خراب و ناقص باشد، زیانکار و خسارتمند میشود. و اگر در فرائض وی، نقصی وجود داشته باشد، خداوند بلندمرتبه میفرماید: «ببینید آیا بندهام نماز نفل دارد تا با آن، کاستیهای نمازهای فرضش کامل شود». سپس سایر اعمالش نیز به همین ترتیب، مورد محاسبه قرار میگیرد».
[این حدیث را ابوداود روایت کرده است].
شرح: «انّ اول ما یحاسب...»: از این عبارت، چنین به نظر میرسد که نخستین پرسش در روز قیامت، دربارهی نماز است؛ و این در حالی است که از حدیث مرفوع عبدالله بن مسعود س - که امام بخاری آن را با این الفاظ روایت کرده است: «اوّل ما یقضی بین الناس الدماء» - چنین به نظر میرسد که محاسبه در روز قیامت، از ریختن خون ناحق، آغاز میگردد.
برخی از علماء و صاحبنظران اسلامی، جهت رفع تعارض موجود در میان این دو روایت، گفتهاند: اولین پرسش در روز قیامت، دربارهی نماز است؛ و اولین قضاوت و داوری در روز قیامت، دربارهی خون ناحق و قتل میباشد.
امّا قول راجح و بهتر آن است که چنین گفته شود: اولین پرسش پیرامون «حقوق خدا»، دربارهی نماز است؛ و نخستین پرسش پیرامون «حقوق بندگان» در مورد «ریختن خون ناحق» میباشد.
و در روایتی از نسایی، هردو حدیث، جمع شدهاند؛ آنجا که عبدالله بن مسعود س از پیامبر ج روایت میکند که فرمود:
«اوّل ما یحاسب به العبد الصلاة واول ما یقضی بین الناس فی الدماء»(نسایی؛ کتاب المحاربة؛ باب تعظّم الدم)
«اولین محاسبهی بنده دربارهی نماز و اولین قضاوت و داوری در میان مردم، دربارهی خون ناحق است».
«فان انتقص من فریضته شیء، قال الربّ...»:
برخی از علماء و صاحبنظران اسلامی، با استدلال به حدیث فوق، میگویند: در روز رستاخیز، کمبود و کاستی فرایض، به وسیلهی نوافل، جبران میشود. قاضی ابوبکر بن عربی، از قائلان بدین نظریه و دیدگاه است. امّا دیگر علماء و اندیشمندان دینی، مانند امام بیهقی و دیگران بر این باورند که: اگر کمبود و کاستی، در تعداد فرایض بود؛ (یعنی چند نماز فرض ترک شده بود) در آن صورت، هزاران نماز نفل، نمیتواند جای آن فرضِ ترک شده را بگیرد و کاستی و کمبود آن را جبران نماید؛ و اگر کمبود و کاستی در کیفیت نمازهای فرضی وجود داشت، در آن صورت با نوافل میتوان آن را جبران نمود.
از این رو، حدیث بالا، فقط بیانگر کمبود و کاستی کیفی است. در تأیید این نظریه و دیدگاه، حدیثی مرفوع در «مجمع الزوائد» (ج ۱ ص ۲۹۱، باب «فرض الصلاة» به حوالهی طبرانی کبیر) و به روایت عبدالله بن قرط س وجود دارد که گوید:
«من صلّی صلاة لم یتمّها، زید علیها من سُبحته».
علامه هیثمی هردو حدیث را چنین تطبیق داده است که اگر نماز فرضی به فراموشی ترک گردد، میتوان آن را به وسیلهی نوافل جبران کرد؛ ولی اگر از روی عمد ترک شد، قابل جبران نیست. ولی این دیدگاه علامه هیثمی، بیانگر ضابطه و قانون است، در حالی که پرواضح است که رحمت و لطف خداوندی، تابع قانون و ضابطه نیست؛ از این رو، از رحمت و لطف خداوند، بعید نیست که کمبود کیفی و کمّی نمازهای فرض را با نوافل جبران کند؛ امّا در عمل کردن در دنیا، باید قانون و ضابطه را مد نظر قرار داد.
۱۳۳۱ - [۴] (صَحِیح)
وَرَوَاهُ أَحْمد عَن رجل [۱۲۷].
۱۳۳۱- (۴) و احمد بن حنبل نیز همین حدیث را از مردی (از صحابه و یاران رسول خدا جروایت کرده است.
شرح: در حقیقت، برای بیان اهمیت و جایگاه نمازهای نفل و سودمند بودن آنها، همین یک حدیث بالا، کافی است؛ ولی باید دانست که نمازهای پنجگانه بر هر زن و مرد مسلمانی فرض و واجب است؛ ولی در کنار آنها نمازهای نافلهی مؤکدی نیز هستند که پیامبر ج بر آنها مواظبت داشتهاند و مواظبت بر ادای آنها را برای مسلمانان نیز تشریع و مقرّر فرمودهاند، و شخص مسلمان، بنا به دلایل زیر، لازم است نسبت به ادای نمازهای نافله، اهتمام ورزد.
الف) نمازهای نافله، موجب تقرّب و افزایش و ارزش انسان در درگاه خداوند متعال میگردد. همانطور که هر انسانی تلاش میکند که اعتبار و پشتوانهی مالی خود را در بانک بیشتر کند، باید توجّه و اهتمام خود را در جهت ازدیاد اعتبار و افزایش پشتوانهی حسنات خود که باقی و جاویدان است، در پیشگاه خداوند متعال نیز مبذول نماید؛ زیرا که منفعت حقیقی انسان در همین موارد است، چنانکه خداوند متعال میفرماید:
﴿ يَوۡمَ لَا يَنفَعُ مَالٞ وَلَا بَنُونَ٨٨ إِلَّا مَنۡ أَتَى ٱللَّهَ بِقَلۡبٖ سَلِيمٖ٨٩ ﴾[الشعراء: ۸۸-۸۹].
«روزی که هیچ مال و فرزندی سود نمیدهد مگر کسیکه دلی پاک به سوی خدا بیاورد».
در حدیث قدسی روایت شده است که:
«ما تَقَرَّبَ عَبْدی الیَّ بِمِثْلِ اَداءِ ما افْتَرَضْتُه علیه وما یَزالُ عَبْدی یتقرَّبُ اِلَیَّ بالنَوافِلِ حَتّی اُحِبّهُ فاذا اَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذی یَسْمَعُ به وبَصَره الَّذی یُبْصِرُ به ویَدهُ التی یَبْطِشُ بها...»
«در جهت تقرّب به من، هیچ چیزی از آنچه بر بنده ام واجب نموده ام شایستهتر نیست. امّا، بندهی من، پیوسته به وسیلهی نوافل به من تقرّب میجوید تا اینکه او را دوست بدارم، و همینکه او را دوست داشتم، من گوش او میشوم که بدان میشنود، و چشم او میشوم که بدان میبیند، و دست او میشوم که بدان کار میکند و...»
روایت از بخاری است.
ب) از طرف دیگر، اعراض از این سنّتها نوعی پشت کردن به محبّت رسول خداست؛ چنانکه خداوند متعال میفرماید:
﴿ لَّقَدۡ كَانَ لَكُمۡ فِي رَسُولِ ٱللَّهِ أُسۡوَةٌ حَسَنَةٞ ﴾[الأحزاب: ۲۱].
«قطعاً برای شما در اقتدا به رسول خدا سرمشقی نیکو است»
هر کس خواهان محبّت پیامبر خدا باشد، خود را ملزم به پیروی از سنّت او و احیای روش او میداند، از آنجا که پیامبر ج مواظبت بر نمازهای نافله را مقرّر و مؤکد داشتهاند؛ برای ما شایستهتر است که نسبت به پیروی و احیای آن سنّتها اقدام نماییم، و آنها را در مجموعهی عبادات خود به محو و فراموشی نسپاریم.
ج) مسئلهی دیگر اینکه ادای این سنّتها جبرانی است برای آنکه احتمال دارد در واجبات نقص و قصور روی داده باشد.
کیست که بتواند قائل باشد به اینکه تمامی نمازهای واجب را از لحاظ ارکان و آداب و خشوع بطور کامل انجام داده است. چه بسا امکان دارد که نمازگزار حواسش پرت شده باشد، یا قلبش از خشوع باز مانده باشد، یا اندامش بیحرکت مانده باشد، و یا ارکان نماز را بطور کامل انجام نداده باشد....
در روز قیامت، نخستین چیزی که انسان نسبت به آن مورد بازجویی قرار میگیرد، نماز است. در آنجا نماز انسان مورد بررسی قرار خواهد گرفت، اگر آن را تمام و کمال انجام داده باشد، چه بهتر و اگر در آن نقص و عیبی بوده باشد، به وسیلهی این نوافل و مستحبّات جبران خواهد شد. بنابراین، ادای نمازهای نافله، نوعی عملیات جبرانی و تعویض نقصانی و رفع و رجوع تقصیراتی است که در نمازهای واجب رخ داده است.
۱۳۳۲ - [۵] (ضَعِیف)
وَعَنْ أَبِی أُمَامَةَ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «مَا أَذِنَ اللهُ لَعَبْدٍ فِی شَیْءٍ أَفْضَلَ مِنَ الرَّكْعَتَیْنِ یُصَلِّیهِمَا وَإِنَّ الْبِرَّ لَیُذَرُّ عَلَى رَأْسِ الْعَبْدِ مَا دَامَ فِی صَلَاتِهِ وَمَا تَقَرَّبَ الْعِبَادُ إِلَى الـلّٰهِ بِمِثْلِ مَا خَرَجَ مِنْهُ» یَعْنِی الْقُرْآنَ. رَوَاهُ أَحْمد وَالتِّرْمِذِیّ [۱۲۸].
۱۳۳۲- (۵) ابوامامه س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «خداوند بلندمرتبه به هیچ عملی (از عبادات) بندهی خویش، آن قدر توجه نمیکند که بهتر و برتر از گزاردن دو رکعت نماز باشد؛ و بیگمان تا زمانی که بندهی مسلمان در نماز خویش باشد، بر سر وی، نیکی (و رحمت و پاداش الهی) سرازیر است؛ و هرگز بندگان در هیچ چیزی به مثل آنچه که از جانب خدا فرود آمده است - یعنی قرآن - به خدا تقرّب و نزدیکی حاصل نخواهد کرد».
[این حدیث را احمدبن حنبل و ترمذی روایت کردهاند].
شرح: «ما اذن»: گوش فرا نداده است؛ گوش نسپرده است؛ توجه نکرده است؛ و در اینجا چنین ترجمه میشود: «با لطف و کرم و رحمت و احسان و رضا و خشنودی خود، بدان توجه نکرده است».
«البرّ»: ثواب و پاداش الهی.
«لیذرّ»: سرازیر شود؛ ریزان شود؛ پاشیده شود؛ پخش و پراکنده گردد؛ افشانده شود.
«ما خرج منه»: این بخش از حدیث را به چند صورت میتوان ترجمه و تفسیر کرد.
۱- «ما ظهر من الله من شرائعه ومن احکامه»: آنچه از جانب خداوند از احکام و فرامین او فرود آمده است.
۲- «ما خرج من کتابه الـمبین وهو اللوح الـمحفوظ»: آنچه از کتاب آشکارش - یعنی لوح محفوظ - فرود آمده است.
۳- «ما خرج من علمه الکامل»: آنچه از علم و دانش کامل خداوندی فرود آمده است.
در این سه صورت، ضمیر «منه» به خدا برمیگردد.
۴- «ما خرج من العبد بظهوره علی لسانه»: آنچه از زبان بنده خارج میشود از تلاوت آیات قرآن.
در این صورت، ضمیر «منه» به بنده برمیگردد.
«یعنی القران»: این بخش از حدیث، تفسیر برخی از راویان (و به احتمال زیاد، تفسیری از ناحیهی ابونصر) است؛ و از قول خود صحابی نیست.
[۱۲۴]- ابوداود ۲/۶۷ ح ۱۲۹۷؛ و ابن ماجه ۱/۴۴۲ ح ۱۳۸۶. [۱۲۵]- ترمذی ۲/۳۵۰ ح ۴۸۲. [۱۲۶]- ابوداود ۱/۵۴۰ ح ۸۶۴؛ ترمذی ۲/۲۶۹ ح ۴۱۳؛ نسایی ۱/۲۳۲ ح ۴۹۵؛ ابن ماجه ۱/۴۵۸ ح ۱۴۲۵؛ و مسند احمد ۲/۲۹۰. [۱۲۷]- مسند احمد ۵/۷۲. [۱۲۸]- ترمذی ۵/۱۷۶ ح ۲۹۱۱؛ و مسند احمد ۵/۲۶۸.
۱۳۳۳ - [۱] (مُتَّفق عَلَیهِ)
عَنْ أَنَسٍ: أَنَّ رَسُولَ الـلّٰهِ ج صَلَّى الظُّهْرَ بِالْـمَدِینَةِ أَرْبَعًا وَصَلَّى الْعَصْر بِذِی الحلیفة رَكْعَتَیْنِ [۱۲۹].
۱۳۳۳- (۱) انس بن مالک س گوید: رسول خدا ج نماز ظهر را در مدینه، چهار رکعت گزاردند و نماز عصر را در ذوالحلیفه دو رکعت خواندند؛ (یعنی چون به «ذوالحلیفه» سفر کردند، نماز عصر را کوتاه گزاردند).
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: «ذوالحلیفه»: به این مکان، «مسجد شجرة»، «ذوالحلیفة»، و «اَبیار علی» نیز میگویند. «مسجد شجرة» یا «ذوالحلیفه»، یکی از مساجد بسیار مهم خارج از مدینهی منوره بوده و به عنوان یکی از میقاتها و مساجدِ احرام از اهمیت به سزایی برخوردار است. وجه تسمیهی آن به نامهای فوق چنین است:
الف) شجرة؛ از آن رو، آن را چنین خوانند که پیامبر ج در آنجا، کنار درختی به نام «سَمرة» فرود آمد و اِحرام بست. (بخاری، کتاب الصلاة، ح ۴۴۱).
ب) اِحرام؛ به سبب آن که حاجیان برای تشرّف به حج، در این مسجد اِحرام میبندند.
ج) ذوالحلیفة؛ «حُلیفه» نام آبی است میان دو قبیلهی قریش که پیامبر خدا ج دوست داشتند برای بستن اِحرام، کنار درختی در این محل فرود آیند.
د) اَبیار علی؛ از آن جهت به این نام شهرت یافت که علی بن ابیطالب س برای آبیاری نخلستانها، چاههای فراوانی در این منطقه کندند.
و «اَبیار» نیز اسم جمع «بئر» یعنی چاه است.
پیامبر خدا ج سه بار در این مکان مُحرم شدهاند:
۱- هنگام صلح حدیبیه (سال ششم هجری قمری).
۲- عمره ناشده (سال هفتم هجری قمری).
۳- حجّة الوداع (سال دهم هجری قمری).
زین الدین الاستدار، در سال ۹۶۱ ه. ق بنای مسجد را بازسازی کرد و در پیرامون آن، دیواری بزرگ ساخت که تا پایان دورهی عثمانی، همچنان پابرجا بود.
طول این مسجد، از جنوب تا شمال ۵۲ ذراع (۶۵/۲۵ متر) و از شرق به غرب نیز به همین مقدار بوده است. در دوران فهدبن عبدالعزیز به گونهی بسیار زیبایی بازسازی شد.
اکنون مساحت آن به ۸۸۰۰۰ متر مربع رسیده که ۵۰۰۰ نمازگزار در آن جای میگیرند.
۱۳۳۴ - [۲] (مُتَّفَقٌ عَلَیهِ)
وَعَنْ حَارِثَةَ بْنِ وَهْبٍ الْـخُزَاعِیِّ قَالَ: صَلَّى بِنَا رَسُولُ الـلّٰهِ ج وَنَحْنُ أَكْثَرُ مَا كُنَّا قَطُّ وآمنه بمنا رَكْعَتَیْنِ [۱۳۰].
۱۳۳۴- (۲) حارثة بن وهب خزاعی س گوید: پیامبر ج در سرزمین «منیٰ» نماز چهار رکعتی را در دو رکعت به امامت با ما گزاردند. و حال آن که تعداد جمعیت ما به اندازهای زیاد بود که تا آن روز چنین جمعیتی را نداشتیم؛ و این قضیه در امنترین روزها، رخ داده بود.
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: «منیٰ»:
خداوند میفرماید:
﴿ وَأَتِمُّواْ ٱلۡحَجَّ وَٱلۡعُمۡرَةَ لِلَّهِۚ فَإِنۡ أُحۡصِرۡتُمۡ فَمَا ٱسۡتَيۡسَرَ مِنَ ٱلۡهَدۡيِۖ وَلَا تَحۡلِقُواْ رُءُوسَكُمۡ حَتَّىٰ يَبۡلُغَ ٱلۡهَدۡيُ مَحِلَّهُۥۥ ﴾[البقرة: ۱۹۶].
حاجیان باید پس از طلوع آفتاب، صبح روز دهم ذی حجه، از مشعر الحرام به سمت منا حرکت کنند و شبهای یازدهم و دوازدهم را نیز در منا وقوف داشته باشند و اعمال مخصوص آن را انجام دهند.
منا در لغت از ریشهی اُمنیه یا آرزوست. محدودهی سرزمین منا از آخر وادی مُحَسَّر تا جمرهی عقبه است. گویند وقتی حضرت آدم÷به زمین هبوط کرد، در این مکان فرود آمد؛ از او در این جا پرسیدند: آیا آرزویی داری؟ از این رو، این سرزمین به منا معروف شد. از دعای برخی از بزرگان در منا برمی آید که ریشهی منا از مِنّت است؛ زیرا خداوند بر مردم منّت گذاشت و در این مکان اعمال حج را به آنان یاد داد.«اللَّهُمَّ هَذِهِ مِنِّی وهِیَ مِمَّا مَنَنْتَ بِهَا عَلَیْنَا مِنَ الْمَنَاسِكِ...»
منا میان مکه و مزدلفه در ۷ کیلومتری شمال شرق مسجد الحرام است که البته از طریق تونل منا، فقط ۴ کیلومتر با مسجد الحرام فاصله دارد و در این طرف تونل نیز منطقه عزیزیه است که پیاده میتوان از عزیزیه به منا رفت.
طول این سرزمین را بیش از ۳۵۰۰ متر ذکر کردهاند. سرزمین منا شاهد وقایع مهمی بوده و پیش از اسلام یکی از مراکز مهم تجاری و بازرگانی محسوب میشده است. پیمانهای عقبهی اول و عقبهی دوم برای دعوت پیامبر ج به مدینه در اینجا بسته شد.
از وقایع مهم دیگر این سرزمین بسیج و سازماندهی و استقرار سپاه اسلام برای فتح مکه در سال هشتم هجری بود. پیامبر ج پس از فتح مکه در مکان مسجد خَیف علل پیروزی و فتح مکه را تشریح ساختند.
جَمَرات سه گانه
از مهمترین اعمال «ایام تشریق» [۱۳۱]، رمی جمرات است. گویند ابلیس نخستین بار در محلّ جمرهی عُقبی خود را بر ابراهیم÷نمایاند و آن حضرت با سنگریزههایی او را راند بار دیگر در محل جمرهی وسطی و بار سوم در جای جمرهی اولی بر ابراهیم÷ظاهر شد و او در هرسه مورد، شیطان را با پرتاب سنگریزه از آن مکانها دور کرد. ابلیس هنگام پرتاب این سنگریزهها به سرعت میگریخت؛ جمره و اجمار نیز به معنای شتاب کردن و گریختن است. فاصلهی جمرهی عقبه و وسطی ۲۵۰ متر و میان وسطی و اولی ۲۰۰ متر است. حاجیان باید در روز دهم ذی حجه، جمرهی عقبی را رد کنند و سپس در دو روز بعد؛ یعنی یازدهم و دوازدهم نیز بر هرسه جمره سنگ بزنند. جمرات سه گانه در گذشته به علت ازدحام و شلوغی، تلفاتی را شاهد بوده است؛ در ۱۳۸۳ ق. پلی بر آنها ساخته شد تا حاجیان بتوانند از بالای پل نیز رَمی کنند. لذا بر ارتفاع جمرات افزودند. در سال ۱۳۸۳ ش. جمرات سه گانه که به صورت استوانهی کوچک چهار ضلعی بود، به شکل دیوار مستطیل بزرگ به طول ۱۰ متر و ارتفاع ۴ متر درآمد تا حاجیان راحتتر بتوانند بر آن سنگ بزنند و مجبور نباشند برای سنگ زدن به یک استوانهی کوچک، گرفتار مشکل شوند. و افزودگیها بر جمرات، عمدتاً در کنارهها صورت گرفت و جای اصلی جمرات، تقریباً در وسط این دیوارهی جدید بوده است.
مساجد موجود در منا.
مسجد خَیف.
از مساجد بزرگ و با اهمیت در منا، خَیف است. به زمینی که میان دو کوه واقع شده و یا از زمین مرتفع باشد، خیف گویند. به روایتی هفتاد پیامبر؛ از جمله حضرت آدم÷در آن جا مدفون هستند.
پیامبر ج به هنگام حج در این مسجد حضور مییافتند و نماز میگزاردند. نماز گزاردن در این مسجد فضیلت فراوان دارد و در آن خصوص سفارشهای زیادی شده است؛ از جمله مجاهد گوید: «هفتاد و پنج پیامبر برای زیارت بیت الله آمده و همه در مسجد منا (خَیف) نماز گزاردهاند؛ پس اگر توان خواندن نماز در مسجد منا داری، از آن غفلت نکن».
در دوران عثمانی، گنبدی بزرگ در محلّ نماز رسول الله ج قرار دادند و محرابی ساختند تا علامت خیمه و نمازگاه پیامبر ج باشد. مکان مورد نظر را مسجد «عَیثُومَه» [۱۳۲]میگفتند. در بازسازی و توسعه دوران سعودی، این گنبد و محراب برداشته شد.
در سال ۲۵۶ ق. پس از آن که مسجد به وسیلهی سیل تخریب شد، تعمیراتی در آن انجام گرفت.
طول مسجد تا این دوران ۱۲۰ متر و عرض آن ۵۵ متر بود که مجموع مساحت آن، بیش از ۶۳۸۰ متر مربع شد. این مساحت، مسجد خیف را در زمرهی بزرگترین مساجد شبه جزیره قرار داد که حتی از مسجد الحرام نیز در آن زمان بزرگتر بود. در آن هنگام حدود ۱۸۶ ستون و بیست در ورودی و خروجی داشت [۱۳۳]در قرون بعد نیز تعمیرات اساسی و گستردهای در آن انجام گرفت و مساحت آن افزایش یافت. تا دوران عثمانی تنها نمازگاه پیامبر ج و برخی از دیوارهای مسجد دارای سقف و شبستان بوده ولی در دوران اخیر همهی آن مسقف شد. در سال ۱۴۰۷ ق. طرح توسعه و تکمیل مسجد آغاز و مساحت آن به حدود چهار برابر قبل؛ یعنی ۲۵ هزار متر مربع رسید که نزدیک به ۳۰ هزار نمازگزار را در خود جای میدهد. امروزه چهار منارهی آن، که بسیار از یکدیگر فاصله دارند، در کنار کوه، در مسیر جمرات سه گانه جلوهی زیبایی به مسجد بخشیدهاند.
مسجد البیعَة.
این مسجد در جای بیعت عقبهی دوم ساخته شد تا یادآور آن خاطرهی عظیم باشد؛ به همین مناسبت، آن را مسجد البیعه نام نهادند. مسجد یاد شده حدود ۵۰۰ متر پایینتر از جمرهی عقبه، در سمت راست کسی است که به سوی مکه، در جهت جنوب جمرات میرود. البته به سبب آن که در درّهای کوچک واقع شده از داخل خیابان قابل رؤیت نیست و باید اندکی از کوه را بالا رفت تا بتوان آن را دید. بنای نخستین آن، به دست منصور عباسی در ۲۴۴ ق. ساخته شد و مستنصر عباسی نیز آن را تعمیر کرد.
مسجد یاد شده، که در دههی گذشته مساحتی کوچک، حدود ۱۰۰۰ متر داشت و متأسفانه به زباله دانی تبدیل شده بود، در سالهای اخیر بازسازی و توسعه یافت و مساحت آن به ۳۷۵ مترمربع رسید.
«مسافت کوتاه کردن نماز»:
در مورد این که با چه میزان از مسافت، قصر و کوتاه نمودن نماز تحقّق پیدا میکند؟ امام ابوحنیفه / میگوید: مسافت سه مرحله، موجب قصر است. (و هر مرحله، برابر با مسافت یک روز است).
و امام مالک، امام شافعی و امام احمد بن حنبل، مقدار شانزده فرسخ را موجب قصر گفتهاند. البته هردو قول، نزدیک به هم هستند و شانزده فرسخ، برابر با ۴۸ میل است. و از دیدگاه اهل ظاهر، برای سفر، مسافت خاصّی معین نیست و برای قصر، فقط خود مسافرت، کافی است.
و برخی از اهل ظاهر، مقدار سه میل را برای قصر، معین کردهاند. و استدلال ایشان غالباً از حدیث انس بن مالک س میباشد که گفت: «کان رسول الله ج اذا خرج مسیرة ثلاثة امیال او ثلاثة فراسخ (شك شعبة) یصلّی رکعتین» (سنن ابوداود؛ باب متی یقصر المسافر)؛ «هرگاه پیامبر ج به فاصلهی سه میل یا سه فرسخ (شعبه دچار شک شده است) از مدینه خارج میشدند، به جای چهار رکعت، دو رکعت میگزاردند».
جمهور در پاسخ میگویند: مفهوم حدیث، این نیست که پیامبر ج در سفرهای دارای مسافت سه میل، نماز را قصر و کوتاه میخواندند؛ بلکه اصل سفر دارای مسافتی بیش از سه میل بوده و پیامبر ج به فاصلهی سه میل یا سه فرسخ از شهر، نماز را به صورت قصر آغاز میکردند. در این موضوع، حدیث مرفوعی که صحیح و صریح باشد، وجود ندارد؛ البته دیدگاه جمهور با آثار صحابه تأیید میگردد.
علامه محمد عاشق الهی، در کتاب «سیری در مسایل قدوری» (ج ۱ صص ۱۴۲-۱۴۳) گوید: نویسندهی کتاب «هدایه» گوید:
مراد از سفری که احکام و مسائل به وسیلهی آن تغییر میکند، سفری است که انسان نیت میکند تا مسافتِ راه سه روز را با سیر متوسط - که همان پیاده رفتن یا راه پیمودن شتر است - بپیماید.
و امام ابوحنیفه /این مسافت را بر مبنای «مرحله و منزل» اندازه میگیرد. و در حقیقت این اندازه گیری، درست و صحیح است؛ و اندازه گیری مسافتِ راه سفر به «فرسخ» معتبر نمیباشد.
در کتاب «الکفایة» چنین آمده است: مراد از عبارت «سفری که احکام و مسائل به وسیلهی آن تغییر میکند»؛ احکامی همانند: کوتاه گردانیدن نماز (قصر)؛ خوردن روزه؛ مدت مسح موزه تا سه روز؛ ساقط شدن فرضیت نماز جمعه؛ ساقط شدن فرضیت نمازهای عید فطر و عید قربان؛ ساقط شدن قربانی کردن در عید قربان؛ و تحریم بیرون شدن زنِ آزاد بدون محرم، میباشد.
ابن عابدین شامی (۱/۵۲۷) گوید: این که نویسندهی «هدایه»، دیدگاه امام ابوحنیفه را دربارهی «اندازه گیری مسافت به مرحله و منزل» صحیح قرار داده، احتراز از قول عامهی علماء و مشایخی است که مسافتِ سفر را به «فرسخ» اندازه گیری میکنند.
و علماء و فقهایی که مسافت سفر را با «فرسخ» اندازه گیری میکنند، در تعیین میزان و اندازهی فرسخ با همدیگر اختلاف کردهاند: برخی آن را به ۲۱ و برخی ۱۸ و برخی دیگر ۱۵ فرسخ گفتهاند؛ ولی فتوا به ۱۸ فرسخ است؛ زیرا حدّ میانه است. و در کتاب «المجتبی». چنین آمده است که فتوای علمای خوارزم، همان ۱۵ فرسخ است؛ و سپس در ذیل این گفتهی نویسندهی «الدرّ» که میگوید: «اگر این مسافت را با سرعت بیشتری در دو روز پیمود، در آن صورت نیز نماز را قصر کند»، میگوید: ظاهر امر چنان است که اگر به کرامت خویش در مدت کمتری بدان جا رسید. ولی نویسندهی «الفتح»، به جهت عدم وجود سختی و مشقت - که علّت قصر نماز است - قصر را در این جا بعید میپندارد.
نگارنده گوید: در ادوار گذشته، هر کسی از مردمان این توانایی را نداشت تا با پیاده روی یا به وسیلهی شتر به سفر بپردازد؛ و در این زمان نیز تمامی مردم از این گونه سفرها بینیاز هستند؛ حال سؤال اینجاست که اگر کسی در زمانهای گذشته به وسیلهی اسب، و در زمان کنونی ما به وسیلهی هواپیما و ماشین، مسافت را به سرعت طی کند، در این صورت مسافت راه سه روز به صورت پیاده یا با راه پیمودن شتر، چگونه محاسبه خواهد شد؟ و این در حالی است که علماء و صاحب نظران فقهی به بیان این موضوع نیز پرداختهاند که اگر کسی مسافتِ سه روز را در دو روز - مثلاً - به سرعت پیمود، در این صورت نماز خویش را کوتاه بخواند؛ و طوری که ابن همام در کتاب «فتح القدیر» گفته است: هر کسیکه چیزی را در نزد خودش اندازه گیرد، به این باور میرسد که همان اندازه گیری وی، مسافت سه روز است. و به گونهای که در کتاب «هدایه» آمده است، چنین دانسته میشود که امام ابوحنیفه مبنای اندازه گیری مسافتِ سفر را «منزل و مرحله» میداند. در این صورت اندازه گیرانِ این مسافت، از اندازهی شرعی خارج نمیشوند، به ویژه وقتی که هر منزل و مرحله به وسیلهی کاروان با سیر عادی حسب سفر هر روز، اندازه گیری شده است.
در زمان کنونی ما، مسافران نیاز مبرم به این دارند تا مسافت سفرشان به میل و فرسخ اندازه گیری شود؛ و اگر به سان متأخرین، اندازهی مسافت سفر به فرسخ فتوا داده شود، این فتوا بهتر و آسانتر برای مردم خواهد بود.
و اگر ما برای مسافت سفر، ۱۸ فرسخ را - که نظریهی متوسط و میانه نیز است - انتخاب کنیم، در این صورت - چنانکه تحقیق و بررسی کردهاند - مسافت سفر ۵۴ میل میشود؛ زیرا هر فرسخ سه میل است؛ و اگر میل را با کیلومتر رایج در زمان خودمان بسنجیم، مسافت سفر بیش از ۹۸ کیلومتر میشود؛ و اگر برای مسافت سفر ۱۵ فرسخ را انتخاب کنیم، در این صورت مسافت سفر، ۴۵ میل و بیش از ۸۲ کیلومتر میشود.
و بر مبنای قول کسانی که مسافت سفر را ۱۶ فرسخ میدانند؛ ۱۶ فرسخ معادل با ۸۸ کیلومتر است. و الله اعلم بالصواب. و آنچه ابن همام گفته است که: «اگر صاحب کرامت، مسافتِ راه سه روز را در وقت اندکی پیمود، در این صورت وی مصداق پیمودن مسافت سفر گردیده و کوتاه کردن نماز بر او لازم میگردد؛ و این امر بعید است؛ زیرا وجود مشقت که علّت قصر است در این مسئله منتفی میباشد»؛ و باید دانست که اگر خود سفر، سبب و وسیلهی مشقت و سختی پنداشته شود - گر چه این مشقت در سفر حاصل شود یا نه - در این صورت به مشقت نگاه نمیکنند، بلکه فقهاء چنین فتوا دادهاند که اگر کسی به وسیلهی اسب، مسافتِ راه سه روزه را با سرعت در دو روز پیمود، در این صورت حکم آن، همانند حکم کسی است که این مسافت را در سه روز پیموده است. و هر گاه مسئله چنین باشد، پس حکم صاحب کرامت که مسافت سفر را در وقت اندکی پیموده است، همانند حکم همان شخصی است که همین مسافت را با سرعت بیشتر و وقت کمتر به وسیلهی ماشین و هواپیما پیموده است.
و اگر در زمان ابن همام، هواپیما با سرنشینانش به پرواز در میآمد، وی نیازی نداشت تا به صاحب کرامت مثال بزند؛ زیرا هم اکنون پیمودن مسافتِ سه روز در کمترین وقت ممکن، برای هر شخص نیک و فاجر، فراهم است.
۱۳۳۵ - [۳] (صَحِیح)
وَعَن یعلى بن أُمیَّة قَالَ: قلت لعمر بن الْـخطاب: إِنَّمَا قَالَ اللهُ تَعَالَى ﴿ أَن تَقۡصُرُواْ مِنَ ٱلصَّلَوٰةِ إِنۡ خِفۡتُمۡ أَن يَفۡتِنَكُمُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوٓاْ ﴾[النساء: ۱۰۱].
فَقَدْ أَمِنَ النَّاسُ. قَالَ عُمَرُ: عَجِبْتُ مِمَّا عَجِبْتَ مِنْهُ فَسَأَلْتُ رَسُولَ الـلّٰهِ ج. فَقَالَ: «صَدَقَةٌ تَصَدَّقَ اللهُ بِهَا عَلَیْكُمْ فَاقْبَلُوا صدقته» رَوَاهُ مُسلم [۱۳۴].
۱۳۳۵- (۳) یعلی بن امیة س گوید: خطاب به عمر بن خطاب س گفتم: خداوند بلندمرتبه میفرماید:
﴿ وَإِذَا ضَرَبۡتُمۡ فِي ٱلۡأَرۡضِ فَلَيۡسَ عَلَيۡكُمۡ جُنَاحٌ أَن تَقۡصُرُواْ مِنَ ٱلصَّلَوٰةِ إِنۡ خِفۡتُمۡ أَن يَفۡتِنَكُمُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوٓاْۚ إِنَّ ٱلۡكَٰفِرِينَ كَانُواْ لَكُمۡ عَدُوّٗا مُّبِينٗا١٠١ ﴾[النساء: ۱۰۱].
«(هرگاه در زمین به مسافرت پرداختید و) نماز را کوتاه خواندید (و چهار رکعتی را دو رکعت نمودید) گناهی بر شما نیست اگر ترسیدید که کافران بلایی به شما برسانند و به فتنهای گرفتارتان گردانند».
(و از عمر س پرسیدم که با توجه به این آیه، قصر و کوتاه خواندن نماز به وقتی اختصاص دارد که مسلمانان از کافران در امان نباشند؛ ولی) هم اکنون مردم در امنیت هستند!
عمر بن خطاب س گفت: از آنچه تو تعجّب کردی و شگفتزده شدی، من نیز شگفتزده شدم؛ از این رو، در این باره از رسول خدا ج پرسیدم. آن حضرت ج فرمودند: «این، صدقهای است که خداوند بلندمرتبه آن را به شما ارزانی کرده است؛ پس شما نیز صدقهاش را بپذیرید».
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
شرح: کوتاه خواندن نماز (قصر)، رخصت است یا عزیمت؟
بر مشروعیت «قصر و کوتاه نمودن نماز در سفر»، اجماع امّت اسلامی، صورت گرفته است؛ امّا در این باره که آیا «قصر و کوتاه نمودن نماز در سفر»، واجب است یا جایز و یا رخصت است و یا عزیمت؟ اختلاف نظر وجود دارد.
علماء و صاحبنظران احناف، بر این باورند که قصر و کوتاه نمودن نماز در سفر، واجب است و کامل خواندن نماز صحیح نیست. روایتی از امام مالک و امام احمد بن حنبل نیز مطابق با این دیدگاه است. و روایت دوم آنها، بر این است که قصر، بهتر و افضل است.
از دیدگاه امام شافعی، قصر، فقط رخصت میباشد و کامل خواندن نماز در سفر، نه تنها جایز، بلکه افضل و بهتر نیز است.
و دلایل امام شافعی عبارتند از:
۱- اولین دلیل امام شافعی، این آیه است: ﴿ وَإِذَا ضَرَبۡتُمۡ فِي ٱلۡأَرۡضِ فَلَيۡسَ عَلَيۡكُمۡ جُنَاحٌ أَن تَقۡصُرُواْ مِنَ ٱلصَّلَوٰةِ ﴾[النساء: ۱۰۱]. امام شافعی میگوید: جملهی «لیس علیکم جناح»، بر این امر دلالت دارد که قصر نماز در سفر، اشکالی ندارد؛ و این الفاظ، بر مباح بودن قصر دلالت دارد نه بر وجوب.
در پاسخ این دلیل گفته شده است که «نفی جناح»، گاهی برای وجوب نیز استعمال میشود؛ چنان که در قرآن کریم آمده است: ﴿ فَمَنۡ حَجَّ ٱلۡبَيۡتَ أَوِ ٱعۡتَمَرَ فَلَا جُنَاحَ عَلَيۡهِ أَن يَطَّوَّفَ بِهِمَا ﴾[البقرة: ۱۵۸] و این در حالی است که سعی، به اتفاق علماء واجب میباشد.
جواب دیگر، این که، در حقیقت این آیه، به «قصر نماز در سفر» ربطی ندارد و مربوط به «نماز خوف» میباشد؛ و منظور از «قصر»، قصر در کیفیت است نه در کمیت. به دلیل این که در ادامهی آیه آمده است: ﴿ إِنۡ خِفۡتُمۡ أَن يَفۡتِنَكُمُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوٓاْ ﴾[النساء: ۱۰۱] در حالی که برای قصر در سفر (به اتفاق علماء و صاحبنظران اسلامی)، حالت خوف شرط نیست. و در این صورت، عبارت «لیس علیکم جناح»بر معنای حقیقی خود حمل میشود که معنای اباحت را میرساند. و از میان مفسّران، حافظ ابن جریر و حافظ ابن کثیر، این تفسیر را اختیار کردهاند. و از میان علماء و اندیشمندان تابعی نیز، مجاهد / و عدّهای دیگر، همین تفسیر را ترجیح دادهاند. البته به وسیلهی حدیث یعلی بن امیه س (ح ۱۳۳۵) بر این تفسیر انتقاد وارد میشود؛ زیرا از این حدیث، چنین به نظر میرسد که پیامبر ج آیه را دربارهی قصر در سفر قرار دادهاند نه نماز خوف.
در پاسخ گفته شده است که اجازهی قصر در سفر، مربوط به قبل از نزول این آیه میباشد. و زمانی که این آیه نازل گشت، در ذهن عمر بن خطاب س این شبهه به وجود آمد که شاید حکم قصر در سفر، به وسیلهی این آیه منسوخ شده است و اکنون قصر و کوتاه نمودن نماز، مختص حالت خوف میباشد. بنابراین نزد پیامبر ج رفت و مسأله را جویا شد. پیامبر ج فرمودند: «صدقة تصدّق الله بها علیکم فاقبلوا صدقته»؛ «این، صدقهای است که خداوند بلندمرتبه آن را به شما ارزانی کرده است؛ پس شما نیز صدقهاش را بپذیرید».
از این رو، قصر در سفر، هدیهای همیشگی است از جانب پروردگار؛ و این آیه را منسوخ نکرده است؛ زیرا آیه، دربارهی قصر در سفر نیست، بلکهی دربارهی نماز خوف میباشد.
۲- دلیل دیگر شوافع، حدیث عایشه ل است که سنن نسایی آن را روایت کرده است: «انّها اعتمرت مع رسول الله ج من المدینة الی مکة حتّی اذا قدمت مکة قالت: یا رسول الله! بابی انت وامّی، قصرتَ واتممتُ وافطرتَ وصمتُ. قال: احسنت یا عایشة! وما عاب علیّ»؛ «عایشه ل همراه با پیامبر ج به قصد عمره از مدینه به سوی مکه رهسپار شدند؛ تا این که به مکه آمد. عایشه ل گفت: ای رسول خدا! پدر و مادرم فدایت باد! من نمازم را کوتاه خواندم و شما کامل؛ شما روزه نگرفتید و من روزه گرفتم؟ آن حضرت ج فرمودند: خوب کاری کردیای عایشه! و بر من ایراد نگرفتند».
از این حدیث چنین به نظر میرسد که کامل کردن نماز در سفر، نه تنها جایز بلکه بهتر میباشد.
در جواب به این دلیل، گفته شده است که یکی از راویان این حدیث به نام «علاء بن زهیر» متکلّم فیه میباشد. و علاوه بر آن، حدیث نیز مضطرب است. از این رو، حافظ زیلعی حدیث را منکر گفته است و به نقل از صحیح بخاری و صحیح مسلم، حدیث انس بن مالک س را بدین عبارت نقل کرده است: «حجّ النبیّ ج حجة واحدة واعتمر اربع عمر لکنّهنّ فی ذی القعدة الّا التی مع حجّته». از این رو، مشخص میشود که پیامبر ج هرگز در ماه رمضان، عمرهای نداشتهاند.
برخی از شوافع میگویند: این واقعه، مربوط به فتح مکه میباشد؛ زیرا فتح مکه در رمضان صورت گرفت. امّا این توجیه نیز صحیح نیست و عایشه ل در سفر مکه همراه پیامبر ج نبود، بلکه از میان امّهات المؤمنین، امّسلمه ل و زینب ل همراه پیامبر ج بودند.
بنابراین، حدیث معلول است و بر هیچ یک از مسافرتهای آن حضرت ج صادق نمیآید و استدلال از آن درست نیست. و اگر فرض را بر آن بگذاریم که حدیث، صحیح است و بگوییم که در فتح مکه، عایشه ل همراه پیامبر ج بوده است، باز هم در جواب میتوان گفت که پیامبر ج در این سفر، بیش از پانزده روز در مکه اقامت داشتند و نیت اقامت نکرده بودند. و امکان دارد که عایشه ل به گمان این که پیامبر ج مدّت زیادی را در مکه میگذارند، نمازها را تکمیل کرده و روزه گرفته باشد و پیامیر ج نیز به همین خاطر عمل او را ستوده باشد.
۳- سومین دلیل شوافع، حدیث دیگری از عایشه ل میباشد که سنن دارقطنی آن را روایت کرده است. عایشه ل در این حدیث گوید: «انّ النبیّ ج کان یقصر فی السفر ویتمّ ویفطر ویصوم»؛ «رسول خدا ج در سفر، هم نماز را کوتاه و هم کامل میخواندند؛ و همچنین در سفر، هم روزه نمیگرفتند و هم روزه میگرفتند».
امام دارقطنی این حدیث را در «کتاب الصیام» در باب «القبلة للصائم» (ح ۴۴) روایت کرده و سند آن را صحیح گفته است.
در جواب این دلیل، گفته شده است که امکان دارد مفهوم حدیث چنین باشد که پیامبر ج در سفرهای کمتر از سه میل، نمازها را کامل میخوانده و در سفرهای طولانی، نمازها را قصر کرده باشد.
جوابی دیگر به هردو حدیث عایشه ل این که، در سفر حج که عایشه ل نمازها را کامل میخواند، شخصی از عروة پرسید: «ما بال عایشه تتمّ؟»؛ «چرا عایشه ل نمازهای خویش را کامل میخواند»؟ وی در پاسخ گفت: «تأوّلت ما تأوّل عثمان» (بخاری)؛ «عایشه ل به سان عثمان بن عفان س تأویل کرد».
یعنی همچنان که عثمان س به تأویل کردن، در مکهی مکرمه نماز را کامل میخواند، عایشه ل نیز در این باره با تأویل کردن، نمازها را تکمیل میخواند؛ و اگر چنانچه نزد عایشه ل در این باره حدیث مرفوعی وجود میداشت، عروة س هرگز نمیگفت: «تأوّلت ما تأوّل عثمان»؛ بلکه حدیثی را که عایشه ل از آن استدلال میکرد، ذکر مینمود. و از سخن عروة بن زبیر س چنین بر میآید که نزد عایشه ل در این باره، هیچ حدیث مرفوعی وجود نداشته است؛ و این عمل، اجتهاد خود وی بوده است. از این رو، هردو حدیثی که به عایشه ل نسبت داده شده است، یا صحیح نیستند و یا مفهوم دیگری دارند.
۴- چهارمین دلیل شوافع، عمل عثمان بن عفان س میباشد که در مکهی مکرمه، نماز را کامل میخواند. در پاسخ آن، چنین گفته شده است که عثمان بن عفّان س در مکهی مکرمه خانه داشت و طبق اجتهاد خود که هرکس در شهری منزل داشت، باید نمازها را کامل بخواند، نماز را کامل میخواند. برخی گفتهاند: علّت عدم قصر عثمان بن عفان س در نمازهای چهاررکعتی در مِنیٰ، این بوده است که مردم روستایی و کسانی که آشنایی کافی نسبت به مسائل دینی نداشتند، در ایام حج، حضور گستردهای داشتند؛ و اگر عثمان بن عفّان س، نمازها را قصر میکرد، آنها به گمان این که اصل نماز دو رکعت است، دچار سوء تفاهم میشدند؛ به همین علّت، عثمان بن عفّان س جهت تعلیم و آموزش آنان، نیت اقامت کرد و نمازها را کامل خواند.
و دلایل احناف، عبارتند از:
۱- عایشه ل گوید: «الصلاة اول ما فرضت رکعتان؛ فاقرّت صلاة السفر واتمّت صلاة الحضر» (بخاری و مسلم) و در روایت مسلم، این عبارت نیز افزوده شده است: «و زید فی صلاة الحضر».
از این حدیث، معلوم میشود که دو رکعت نماز سفر، جهت تخفیف نبوده است، بلکه اصل فریضه چنین است؛ و قصر، عزیمت است نه رخصت.
۲- عمر بن خطاب س گوید: «صلاة الجمعة رکعتان والفطر رکعتان والنحر رکعتان والسفر رکعتان تمام غیر قصر علی لسان النبیّ ج» (نسایی)؛ «بر اساس فرمودهی رسول خدا ج، نماز جمعه، عید فطر، عید قربان و سفر، دو رکعت است و بس».
۳- عبدالله بن عباس س گوید: «انّ الله عزّ وجلّ فرض الصلاة عل لسان نبیّکم ج فی الحضر اربعاً وفی السفر رکعتان» (نسایی)؛ «به راستی خداوند بلندمرتبه، بر زبان پیامبرتان، نماز را در حضر، چهار رکعت و در سفر، دو رکعت فرض قرار داده است».
۴- حدیث یعلی بن امیة س (به شماره ۱۳۳۵) که در آن، رسول خدا ج فرمودند: «صدقة تصدّق الله بها علیکم فاقبلوا صدقته»؛ «این، صدقهای است که خداوند بلندمرتبه، آن را به شما ارزانی کرده است؛ پس شما نیز صدقهاش را بپذیرید».
۵- مورّق س گوید: «سألتُ ابن عمر س عن الصلاة فی السفر؛ فقال: رکعتین، رکعتین. من خالف السنّة کفر» (طبرانی در معجم الکبیر؛ و رجال آن صحیح است)؛ «از ابن عمر س دربارهی نماز در سفر پرسیدم. وی گفت: دو رکعت دو رکعت است. هرکس با سنّت مخالفت ورزد، این عملکردش به کفر و ناسپاسی خواهد انجامید».
۶- دیدگاه و نظریهی جمهور صحابه و تابعان، دیدگاه احناف را تأیید میکند. و خوانندگان محترم، میتوانند برای کسب اطلاعات بیشتر از آثار این بزرگواران، به شرح معانی الاثار، باب «صلاة المسافر» مراجعه فرمایند.
۱۳۳۶ - [۴] (مُتَّفَقٌ عَلَیهِ)
وَعَنْ أَنَسٍ قَالَ: خَرَجْنَا مَعَ رَسُولِ الـلّٰهِ ج من الْـمَدِینَةِ إِلَى مَكَّةَ فَكَانَ یُصَلِّی رَكْعَتَیْنِ رَكْعَتَیْنِ حَتَّى رَجَعْنَا إِلَى الْـمَدِینَةِ قِیلَ لَهُ: أَقَمْتُمْ بِمَكَّة شَیْئا قَالَ: «أَقَمْنَا بهَا عشرا» [۱۳۵].
۱۳۳۶- (۴) انس س گوید: همراه با پیامبر ج از مدینهی منوّره به سوی مکهی مکرّمه (برای ادای حجّ) بیرون رفتیم؛ آن حضرت ج (از هنگام بیرون رفتن از مدینه) تا زمانی که به مدینه بازگشتیم، نمازها (ی چهار رکعتی) را دو رکعت دو رکعت میگزاردند. از انس بن مالک س پرسیده شد: همراه با پیامبر ج چند روز در مکّه اقامت نمودید؟ وی در پاسخ گفت: ده روز در آنجا اقامت نمودیم.
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: «مدّت قصر و کوتاه خواندن نماز در سفر»:
دربارهی مدّت قصر، ربیعة الرأی/گوید: با نیت اقامت یک شبانهروز، انسان مقیم میشود.
و از دیدگاه امام شافعی/، امام مالک/و امام احمد بن حنبل/، در نیت اقامت بیشتر از چهار روز، قصر جایز نیست. امام اوزاعی/بر این باور است که نیت دوازده روز اقامت، قصر را باطل میکند. و استدلال وی از اثر عبدالله بن عمر س است که گفت: «اذا اجمعت ان تقیم اثنتی عشرة لیلاً فاتم الصلاة» (مصنّف عبدالرزاق، باب الرجل یخرج فی وقت الصلاة، ح ۴۳۴۲)؛ «هرگاه نیت کردی که در جایی، دوازده شب بمانی، پس نماز خویش را به طور کامل بخوان».
و از دیدگاه امام اسحاق/: حداقل اقامت ۱۹ روز است؛ و استدلال وی از حدیث مرفوعی است که عبدالله بن عباس س آن را روایت کرده است و ترمذی آن را به طور تعلیق ذکر نموده است؛ این روایت چنین است: «انّه اقام فی بعض اسفاره تسع عشرة یصلّی رکعتین»؛ «عبدالله بن عباس س در برخی از سفرهایش، نوزده روز اقامت نمود و نمازهای چهار رکعتی را دو رکعتی میگزارد».
و دیدگاه حسن بصری/، دربارهی مدّت سفر، از همه بیشتر است؛ وی میگوید: تا زمانی که مسافر به وطن خویش بازنگشته است، میتواند قصر نماید. و امکان دارد که استدلال وی، از حدیث عبدالله بن عباس س باشد که گفت: «کان رسول الله ج اذا خرج من اهله لم یصلّ الّا رکتین حتّی یرجع الیهم» (شرح معانی الاثار، باب صلاة المسافر)؛ «رسول خدا ج هرگاه از خانهی خویش بیرون میشد، فقط دو رکعت میگزارد تا آن که به سوی خانه و خانوادهاش بازمیگشت».
از این رو، امام حسن بصری(ح)، بر این باور است که تا زمانی که مسافر به وطن خویش بازنگشته است، میتواند قصر نماید؛ اگر چه در طول سفر، اقامتهای طولانی نیز داشته باشد.
و از دیدگاه امام ابوحنیفه/، مسافر با نیت اقامت کمتر از ۱۵ روز، قصر کند؛ و با نیت اقامت ۱۵ روز یا بیش از آن، نماز را کامل بخواند. در این زمینه، حدیث مرفوعی که صحیح و صریح باشد، وجود ندارد؛ و احناف، از آثار صحابه استدلال میکنند.
امام محمد بن حسن شیبانی / اثر عبدالله بن عمر س را با این سند نقل کرده است: «اخبرنا ابوحنیفة، حدثنا موسی بن مسلم عن مجاهد عن عبدالله بن عمر قال: اذا کنت مسافراً فوطنت نفسک علی اقامة خمسة عشر یوماً فاتمم الصلاة؛ وان کنت لاتدری، فاقصر الصلاة» (موطأ امام محمد، باب «الصلاة فی السفر»)؛ «... عبدالله بن عمر س گوید: هرگاه مسافر بودی و در جایی، نیت اقامت پانزده روز را نمودی، پس نماز خویش را کامل بخوان؛ و اگر چنانچه نسبت به این مدّت، شناخت و آگاهی نداشتی (یعنی نیت کمتر از آن را نمودی) پس نماز خویش را کوتاه بخوان».
امام مالک، امام شافعی و امام احمد بن حنبل، از اثر سعید بن مسیب س استدلال میکنند؛ آنجا که میگوید: «اذا اقام اربعاً صلّی اربعاً» (ترمذی؛ و طحاوی نیز روایت فوق را از عبدالله بن عمر س و عبدالله بن عباس س روایت کرده است.)؛ «هرگاه نیت اقامت چهار روز را نمودی، پس چهار رکعت نماز بگزار».
البته اثری از سعید بن مسیب س طبق نظر احناف نیز روایت شده است؛ آنجا که میگوید: «اذا اقمت خمسة عشر یوماً فاتم الصلاة»؛ «هرگاه نیت اقامت پانزده روز را نمودی، پس نماز را کامل بخوان». نیموی در آثار السنن، باب «من قال انّ المسافر یصیر مقیماً بنیة اقامة خمسة یوماً» گوید: این حدیث را محمد بن حسن شیبانی روایت کرده است و اسناد آن صحیح است.
و روایت دیگری از عبدالله بن عباس س منقول است مبنی بر این که ۱۹ روز، حداقل اقامت محسوب میشود (امام ترمذی، این حدیث را به طور تعلق روایت کرده است).
البته میتوان چنین گفت که حدیث مزبور، دربارهی کسی است که نیت اقامت نکرده باشد؛ در این صورت، همهی احادیثی که بر بیش از ۱۵ روز اقامت با قصر نماز دلالت دارند، بر همین روش حمل میشوند.
۱۳۳۷ - [۵] (صَحِیح)
وَعَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: سَافَرَ النَّبِیُّ ج سَفَرًا فَأَقَامَ تِسْعَةَ عَشَرَ یَوْمًا یُصَلِّی رَكْعَتَیْنِ رَكْعَتَیْنِ قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ: فَنَحْنُ نُصَلِّی فِیمَا بَیْنَنَا وَبَیْنَ مَكَّةَ تِسْعَةَ عَشَرَ رَكْعَتَیْنِ رَكْعَتَیْنِ فَإِذَا أَقَمْنَا أَكْثَرَ مِنْ ذَلِك صلینَا أَرْبعا. رَوَاهُ البُخَارِیّ [۱۳۶].
۱۳۳۷- (۵) عبدالله بن عبّاس س گوید: پیامبر ج به مسافرتی رفتند و در آنجا به مدّت نوزده روز اقامت نمودند و نمازها (ی چها ررکعتی) را دو رکعت دو رکعت میگزاردند.
ابن عباس س گوید: ما نیز (به تبعیت از پیامبر اکرم جهرگاه در فاصلهی مابین مدینه و مکّه، (به مسافرت میپرداختیم و) نوزده روز اقامت مینمودیم، نمازها (ی چهار رکعتی) را دو رکعت دو رکعت میگزاردیم؛ و چون بیشتر از نوزده روز اقامت مینمودیم، چهار رکعت را به طور کامل میخواندیم.
[این حدیث را بخاری روایت کرده است].
۱۳۳۸ - [۶] (مُتَّفق عَلَیهِ)
وَعَنْ حَفْصِ بْنِ عَاصِمٍ قَالَ: صَحِبْتُ ابْنَ عُمَرَ فِی طَرِیقِ مَكَّةَ فَصَلَّى لَنَا الظُّهْرَ رَكْعَتَیْنِ ثُمَّ جَاءَ رَحْلَهُ وَجَلَسَ فَرَأَى نَاسًا قِیَامًا فَقَالَ: مَا یَصْنَعُ هَؤُلَاءِ؟ قُلْتُ: یُسَبِّحُونَ. قَالَ: لَوْ كُنْتُ مُسَبِّحًا أَتْمَمْتُ صَلَاتِی. صَحِبْتُ رَسُولِ الـلّٰهِ ج فَكَانَ لَا یَزِیدُ فِی السَّفَرِ عَلَى رَكْعَتَیْنِ وَأَبَا بكر وَعمر وَعُثْمَان كَذَلِك [۱۳۷].
۱۳۳۸- (۶) حفص بن عاصم س گوید: در راه مکّه، همراه عبدالله بن عمر س بودم؛ او نماز ظهر را برای ما دو رکعت، برگزار نمود و امامت داد؛ آنگاه به اقامتگاه خویش آمد و نشست؛ پس از آن، گروهی از مردمان را مشاهده کرد که ایستادهاند. پرسید: این افراد چه کار میکنند؟ گفتم: نماز نفل میگزارند. عبدالله بن عمر س گفت: اگر بنا بود نفل بخوانم، فرضم را کامل مینمودم. من در سفر، همراه رسول خدا ج بودهام و ایشان در سفر، بیشتر از دو رکعت (فرض) نمیگزاردند.
و همچنین همراه با ابوبکر س، عمر س و عثمان س نیز بودهام و آنان نیز بیشتر از دو رکعت (فرض) نخواندهاند.
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کرده است].
شرح: این روایت در مسلم چنین آمده است:
«عن حفص بن عاصم قال: صحبتُ ابن عمر س فی طریق مکّة؛ قال: فصلّی لنا الظهر رکعتین، ثم اقبل واقبلنا معه حتّی جاء رحله وجلس وجلسنا معه؛ فحانت منه التفاتة نحو حیث صلّی؛ فرأی ناساً قیاماً؛ فقال: ما یصنع هؤلاء؟ قلتُ: یُسبّحون. قال: لو کنتُ مُسبّحاً لاتممتُ صلاتی، یا ابن اخی انّی صحبتُ رسول الله ج فی السفر فلم یزد علی رکعتین حتّی قبضه الله وصحبتُ ابابکر فلم یزد علی رکعتین حتّی قبضه الله وصحبتُ عمر فلم یزد علی رکعتین حتّی قبضه الله؛ ثمّ صحبتُ عثمان فلم یزد علی رکعتین حتّی قبضه الله وقد قال الله: «لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة» (مسلم، ح ۶۸۹)
«حفص بن عاصم س میگوید: در راه مکه، همراه ابن عمر س بودم. او نماز ظهر را دو رکعت، برگزار نمود. آنگاه ما و ایشان برگشتیم تا این که به اقامتگاه خود آمد و نشست. ما نیز همراه او نشستیم. ناگهان، نگاهش به جایی افتاد که نماز خوانده بود. در آنجا افرادی را دید که ایستادهاند. پرسید: آنان چهکار میکنند؟ گفتم: نماز میخوانند. گفت: اگر بنا بود نفل بخوانم، فرضم را کامل مینمودم.ای برادرزادهام! من در سفر، همراه رسول خدا ج بودهام. آن حضرت ج تا زمانی که وفات نمود، بیشتر از دو رکعت(فرض) نخواند. همچنین همراه ابوبکر س بودهام. ایشان هم تا هنگام وفات، بیشتر از دو رکعت نخواند. عمر س را نیز همراهی کردهام. ایشان نیز تا هنگام وفات، بیشتر از دو رکعت نخواند. با عثمان س هم بودهام، وی تا هنگام وفات، بیشتر از دو رکعت نخواند. و خداوند بلندمرتبه میفرماید: «شخص رسول خدا ج برای شما الگوی خوبی است».
و در بخاری و مسلم، با این لفظ آمده است:
«عن حفص بن عاصم قال: حدّثنا ابن عمر س فقال: صحبتُ النبیّ ج فلم أره یُسبّح فی السفر؛ وقال الله جلّ ذکره: «لَقَدْ کان لکم فی رسول الله اُسوة حَسنة»؛ «حفص بن عاصم س گوید: عبدالله بن عمر س گوید: در تمام مدّتی که با پیامبر ج بودم، هیچگاه ندیدم که نماز رواتب را در سفر بخواند و خداوند بلندمرتبه هم میفرماید: «اخلاق و رفتار رسول خدا ج برای شما بهترین نمونه و سرمشق میباشد»؛ (یعنی خواندن نماز رواتب در سفر، مستحب نیست)».
خواندن عموم نوافل مانند اِشراق، چاشت، اوّابین و غیره در سفر، طبق اجماع صاحبنظران فقهی، جایز است و دربارهی سنّتهای مؤکده که به «رواتب» نیز مشهوراند، اختلافنظر وجود دارد.
برخی از جمله عبدالله بن عمر س قائل به ترک آن هستند. امام شافعی/و جمهور علماء و پیشوایان دینی، قائل به خواندن و مستحب بودن «رواتب» هستند.
علماء و صاحبنظران احناف میگویند: اگر امکان خواندن رواتب در سفر وجود داشت، خواندن آنها خالی از فضیلت و اجر نیست؛ و اگر کسی آنها را ترک کرد، بر او ملامت و سرزنشی نیست؛ زیرا در سفر، تأکید موجود در سنّتهای مؤکّده، از بین میرود و سنّتهای مؤکده، در سفر از حالت تأکیدی خود خارج میشوند؛ البته سنّتهای صبح از این قانون، مستثنا هستند و در سفر نیز به آنها «سنّت مؤکده» اطلاق میگردد.
بنابراین، ترک سنّتهای صبح در سفر، مناسب نیست. ابوهریره س گوید: رسول خدا ج در مورد سنّتهای صبح فرمودند: «لاتدعوهما وان طردتکم الخیل» (ابوداود)؛ «دو رکعت سنّت صبح را ترک نکنید، اگر چه اسبان، شمایان را لگدمال کنند».
و از پیامبر ج نیز ثابت است که در سفر، سنّتهای صبح را میخواند؛ چنان که امام بخاری روایت میکند: «ورکع النبیّ ج رکعتی الفجر» (بخاری؛ باب من تطوّع فی السفر فی غیر دبر الصلوات و قبلها)؛ «پیامبر ج (در سفر) دو رکعت سنّت صبح را گزارد».
و امام مسلم در صحیح خود، در حدیثی طولانی از ابوقتاده س روایت میکند که سفر پیامبر ج و قضا شدن نماز آن حضرت ج و صحابه را تعریف کرده و گفته است: «ثم اذّن بلال بالصلاة فصلّی رسول الله ج رکعتین ثم صلّی الغداة فصنع کما کان یصنع کلّ یوم» (صحیح مسلم؛ باب «قضاء الصلاة الفائتة و استحباب تعجیل قضائها»)؛ «آنگاه بلال س اعلام وقت نماز کرد و رسول خدا ج دو رکعت نماز (سنّت) گزارد؛ آنگاه نماز فرض بامداد را خواند؛ و بدین سان، کاری را انجام داد که هر روز انجامش میداد».
و برخی از علماء و صاحبنظران اسلامی، در کنار سنّتهای صبح، سنّتهای مغرب را نیز در سفر، «مؤکده» دانستهاند.
لازم به یادآوری است که اختلاف موجود: از اختلاف روایات سرچشمه میگیرد؛ و روایات و اخبار رسیده از ابن عمر س با یکدیگر تعارض دارند؛ به عنوان مثال در روایتی میگوید:
«صحبتُ رسول الله ج فکان لایزید فی السفر علی رکعتین وابابکر وعمر وعثمان کذلك» (بخاری و ترمذی)؛ «با پیامبر ج همراهی کردم و ایشان در سفر، بیشتر از دو رکعت نمیخواندند؛ و همچنین با ابوبکر س، عمر س و عثمان س نیز همراهی نمودم و ایشان نیز در سفر، بیشتر از دو رکعت نمیگزاردند».
و در روایتی دیگر میگوید: «صلّیتُ مع النبیّ ج الظهر فی السفر رکعتین وبعدها رکعتین» (ترمذی)؛ «همراه با پیامبر ج در سفر، دو رکعت نماز فرض ظهر خواندم و پس از آن نیز دو رکعت (سنّت) گزاردم».
و همچنین عمل آن حضرت ج را دربارهی مغرب، چنین روایت میکند: «و الـمغرب فی الحضر والسفر سواء لاینقض فی حضر ولا سفر وهی وتر النهار وبعدها رکعتین» (ترمذی).
از این روایت معلوم میگردد که آن حضرت ج بعد از فرض نماز مغرب، دو رکعت سنّت را نیز در حضر و سفر میگزاردند.
و از روایت حفص بن عاصم (ح ۱۳۳۸) معلوم میگردد که ابن عمر س خود سنّتها را نگزارد و از پیامبر ج، ابوبکر س، عمر س و عثمان س نیز نقل میکند که آنها نیز سنّتها را در سفر نمیگزاردند.
و علاوه از روایتهای عبدالله بن عمر س، حدیث براء بن عازب س است که میگوید: «صحبتُ رسول الله ج ثمانیة عشر سفراً فما رأیته ترک الرکعتین اذا زاغت الشمس قبل الظهر» (ترمذی)؛ «در هیجده سفر همراه پیامبر ج بودم و هرگز ندیدم که آن حضرت ج پس از زوال خورشید، دو رکعت قبل از ظهر را ترک کرده باشند».
و در صحیح بخاری از ابن ابی لیلی مروی است که گفت: «ما اخبرنا احد انّه رأی النبیّ ج صلّی الضّحی غیر امّ هانی. ذکرت انّ النبیّ ج یوم فتح مکة اغتسل فی بیتها فصلّی ثمانی رکعات».
و از این حدیث معلوم میشود که آن حضرت ج در سفر به مکه، نمازهای مستحبی چاشت را نیز میگزاردند.
و به ظاهر، همهی روایات با یکدیگر تعارض دارند؛ ولی اگر دیدگاه احناف و جمهور را بپذیریم، (مبنی بر این که در سفر، میتوان نفل و سنّتهای معین نماز را به جای آورد؛ امّا علاوه از سنّت صبح، دیگر سنّتها، «مؤکّده» نیستند، ولی خواندن آنها دارای اجر و فضیلت است) همهی روایتهای متعارض بر مفهوم خود به خوبی قرار میگیرند.
۱۳۳۹ - [۷] (صَحِیح)
وَعَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: كَانَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج یَجْمَعُ بَین الظُّهْرِ وَالْعَصْر إِذَا كَانَ عَلَى ظَهْرِ سَیْرٍ وَیجمع بَین الْمغرب وَالْعشَاء. رَوَاهُ البُخَارِیّ [۱۳۸].
۱۳۳۹- (۷) عبدالله بن عباس س گوید: رسول خدا ج در سفر، نمازهای ظهر و عصر و همچنین مغرب و عشاء را جمع میکردند و با هم میگزاردند.
[این حدیث را بخاری روایت کرده است].
شرح: «جمع بین نمازها»:
در این مبحث از کتاب، توجه خوانندگان را به دو نکتهی اساسی و مهم معطوف میکنم:
۱- چنان که پیشتر نیز بیان شد، علماء و صاحبنظران فقهی، طلایهداران عرصهی روایت و درایت، علم و دانش، اخلاص و صداقت و اعتقاد و عمل، و مجتهدان غیور و فقهای مجاهد، با تلاش فراوان و تفقّه بسیار در دین، احکام شریعت را از سرچشمهی پاک نبوی، استخراج و میراث بزرگ فقه و حقوق اسلامی را هماهنگ با مقتضیات سازمان و پیشرفت تمدّن، به جامعهی بشری و انسانی و اسلامی، عرضه نمودند و به جهانیان چنان تمدن و فرهنگی استوار و متعالی ارزانی داشتند که تا جهان برپا است، در هر دیاری که ثقافتی پای گیرد، از دوحهی آن درخت پربار شریعت، پیوند خورده و از سرچشمهی فیاض آن سیراب گشته است.
در باب «جمع بین نمازها» نیز، فقهاء و مجتهدان غیور و علمای مجاهد، بر اساس روایات و اخبار رسیده بدانها و بر مبنای مطالعه و بررسی احادیث و تحقیق و تفحّص تعالیم و آموزههای الهی، اوامر و فرامین نبوی، احکام و دستورات شرعی، حقایق و مفاهیم والای قرآنی و طرز عمل پیامبر ج و صحابه ش، آن هم با صداقت و اخلاص و اعتقاد و عمل، قولی را انتخاب و اختیار نمودهاند.
به هر حال؛ اختلاف ائمهی مذاهب، به این دلیل است که منبع و مصدر دین که خداوند متعال برای بندگان تشریع نموده، عبارت از نصوص دینی است و لاجرم مردم در فهم نصوص، اختلاف دارند و این یک امر طبیعی در زندگی بشری است که بعضی متمسک به ظواهر لفظ میشوند و بعضی روح مقاصد نصوص را در نظر میگیرند، لذا واگذاردن مردم به اجتهاد خودشان از جمله عوامل و اسباب اختلاف میباشد.
گاهی خود لغتِ نصوص، عامل اختلاف میان فقیهان به شمار آمده است مانند: واژهی «قُرء» در آیهی ﴿ وَٱلۡمُطَلَّقَٰتُ يَتَرَبَّصۡنَ بِأَنفُسِهِنَّ ثَلَٰثَةَ قُرُوٓءٖ ﴾[البقرة: ۲۲۸] وگاهی اسباب اختلاف فقهاء این است که بعضی الفاظ، احتمال معنای حقیقی و مجازی را در بردارد، لذا بعضی متمسک به معنای حقیقی آن هستند و بعضی به معنای مجازی آن.
یکی دیگر از اسباب اختلاف فقهاء در رابطه با اطمینان و عدم اطمینان نسبت به روایت است که یکی به این راوی «وثوق واعتماد» دارد و روایت او را میپذیرد و دیگری به آن اطمینان و اعتماد ندارد و روایتش را مبنای عمل قرار نمیدهد یا اینکه بعضی در پذیرفتن حدیثی بویژه در امور مبتلابه و عمومی، قایل به شرایطی هستند و بعضی آن شرایط را منظور نکردهاند.
یکی دیگر از موارد اختلاف فقهاء در ارتباط با اعتبار و عدم اعتبار دلایل شرعی و اسلامی است برای مثال: نظر امام مالک بر این است که عمل اهل مدینه در مسائلی چون عبادات به عنوان دلیل فقهی، مقدم بر خبر واحد است.
یکی دیگر از اسباب اختلاف این است که برخی از علماء حدیث ضعیف ـ که بعدها به حدیث «حسن» نام گذاری شد ـ را بر قیاس مقدم میدارند و برخی بر عکس، بعضی حدیث مرسل را بطور کلی قبول دارند و بعضی آن را به طور کلی مردود میشمارند و بعضی با شرایطی آن را میپذیرند و بعضی به طور مطلق، شریعت امتهای قبل از اسلام را میپذیرند و بدان اعتبار مینمایند و بعضی بدان اعتبار نمیدهند بعضی قول صحابه شرا به عنوان یکی از ادله میدانند و بدان استدلال میکنند و بعضی آن را به عنوان ادلهی شرعی نمیپذیرند و بدان اجتجاج نمیکنند.
بعضی «مصالح مرسله» را به عنوان یکی از ادلهی شریعت میپذیرند و بعضی آن را نمیپذیرند برخی از فقهاء اعتقاد دارند که نقل حدیث ضعیف از طرق متعدد، موجب تقویت روایت است در صورتی که دیگران چنین اصلی را قبول ندارند زمانی هم هست که حدیث راجع به مسئلهای عمومی و همیشگی در عالم تشریع صحبت میکند اما در دلالت حدیث بر معنای مراد، اختلاف روی میدهد. مثلاً: اگر حدیث شامل بر صیغهی امر یا نهی باشد میتوان سؤال کرد که آیا این امر بیانگر وجوب است یا استحباب و یا ارشاد؟ آیا صیغهی نهی در حدیث گویای حرمت است یا کراهت؟ اگر دال بر کراهت باشد این کراهت از چه نوعی است؟ تحریمی یا تنزیهی؟
گاهی اختلاف در رابطه با دلالت امر و نهی، عام و خاص، مطلق و مقید، منطوق و مفهوم و غیر اینها که در علم اصول فقه به تفصیل بیان شده است میباشد.
و بالاخره گاهی علت اختلاف رأی فقها و مجتهدین به توثیق و تضعیف راویان حدیث بر میگردد که یکی راوی خاصی را مؤثق میشمارد و دیگری همان را نامؤثق معرفی میکند.
بنابراین اختلاف در مسائل فرعی، یک ضرورت، رحمت، وسعت و ثروت گرانبهایی است، چنانچه وقتی خلیفه منصور، خواست که تمام مردم ممالک اسلامی از کتاب مؤطای امام مالک پیروی کنند و کتاب وی را به عنوان کتاب مرجع برای همهی افراد موجود در ممالک اسلامی معرفی نماید، امام مالک با فقاهت و ورع خویش به منصور گفت:
«امیرالمؤنین! چنین کاری نکن که اصحاب رسولخدا ج به شهرها و مناطق پراکنده شدهاند و هر قومی دارای یک نوع علم و دانش و حکمت و بینش است و اقوال و فتاوایی بر آنان پیشی گرفته و بدان راضی و قانع گشتهاند، اگر همهی مردم را به سوی یک نظریه و یک فتوا برگردانی، در میان امت، فتنه ایجاد خواهد شد».
آری! آنان اینگونه به اختلاف میان ائمه مینگریستند که آن یک اختلاف در قضایای فرعی است و هیچگونه زیانی ندارد و بلکه ضروری است. امکان ندارد که در اینگونه مسائل فرعی، امت اسلامی بر روی یک نظریه اتفاق نمایند و خود این اختلاف آراء از لطف و موهبت خداوند متعال نسبت به این امت است که حکم و قضایا و مسائل فرعی را بیان ننموده تا فرصتی برای اجتهاد و وسعتبخشی نسبت به تعدّد افهام باشد.
پس تعدد مذاهب وگوناگونی آراء فقهاء و مجتهدان اسلامی و دلایل مورد استناد هرکدام از آنها، بیانگر این است که هریک از آنها از دریای بیکران شریعت، با صداقت و اخلاص جرعهای برگرفتهاند.
۲- همهی ائمه و پیشوایان دینی، اتفاقنظر دارند که بدون عذر، نمیتوان در میان دو نماز، جمع نمود؛ و امام مالک/، امام شافعی/و امام احمد بن حنبل بر این باورند که در حالت عذر، میتوان دو نماز را یکجا و با هم خواند.
در تشریح و توضیح عذر، اختلاف نظر وجود دارد؛ شوافع و مالکیه سفر و باران را عذر میدانند و نزد امام احمد بن حنبل /بیماری نیز از اَعذار محسوب میگردد.
سپس امام شافعی /در سفر تمام مدت آن را عذر قرار داده اند، در حالی که امام مالک /میفرمایند: جمع نمودن میان دو نماز فقط زمانی رواست که مسافر در حال سیر باشد و اگر در محلی برای یک روز هم توقف نماید در آنجا جمع جایز نیست و طبق روایتی دیگر از ایشان مطلق حالت سیر نیز کافی نخواهد بود، بلکه اگر بنا به علتی نیاز به سرعت در سیر باشد آن گاه جمع بین الصلوتین رواست و گرنه نمیتوان از این حکم استفاده کرد.
این بزرگواران جمع تقدیم و تأخیر هردو را جایز میدانند، البته برای جمع تأخیر شرط شده که قبل از به اتمام رسیدن وقت نماز اوّل، و در جمع تقدیم قبل از به پایان رسیدن نماز اوّل نیت جمع کند، در غیر این صورت یکجا ادا نمودن دو نماز روا نیست.
بر اساس مسلک امام ابوحنیفه /جمع حقیقی میان دو نماز فقط در عرفات و مزدلفه مشروع بوده و علاوه از آن در هیچ جای دیگری روا نیست؛ یافته شدن عذر و عدم آن هم هیچ گونه اعتباری در تغییر این حکم ندارد، [۱۳۹]البته احناف جمع صوری یا به تعبیر دیگر جمع فعلی را جایز میدانند؛ بدین صورت که نماز ظهر را کاملاً در پایان وقت آن و نماز عصر را در اوّل وقتش بجا بیاورد در این صورت هر نمازی در وقت خودش ادا شده ولی بنا به یکجا بودن صوری دو نماز به آن جمع بین الصلوتین گفته شده است.
ائمه سه گانه از روایات حضرت انس س و ابن عباس ب استدلال میکنند که در آنها چنین آمده است: حضرت رسول اکرم ج در غزوهی تبوک میان ظهر و عصر و مغرب و عشاء جمع کردند [۱۴۰]و روایاتی با همین مفهوم در تمام صحاح وجود دارد و از روایت حضرت معاذ بن جبل س در «سنن أبی داود» [۱۴۱]و غیره جواز جمع تقدیم نیز معلوم میگردد.
دلایل احناف به شرح ذیل اند:
۱- قرآن مجید در جاهای متعددی بر مراقبت اوقات نماز تأکید دارد.
الف) ﴿...إِنَّ ٱلصَّلَوٰةَ كَانَتۡ عَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ كِتَٰبٗا مَّوۡقُوتٗا ﴾[النساء: ۱۰۳].
ب) ﴿ فَوَيۡلٞ لِّلۡمُصَلِّينَ٤ ٱلَّذِينَ هُمۡ عَن صَلَاتِهِمۡ سَاهُونَ٥ ﴾[الماعون: ۴-۵].
ج) ﴿ حَٰفِظُواْ عَلَى ٱلصَّلَوَٰتِ وَٱلصَّلَوٰةِ ٱلۡوُسۡطَىٰ ﴾[البقرة: ۲۳۸].
از آیات فوق به وضوح چنین برمی آید که اوقات نماز تعیین شده و مراقبت از آن واجب، و تخلّف از وقت، باعث عذاب میشود. پرواضح است که اخبار آحاد با این آیات قطعی الثبوت و قطعی الدلالة قابل مقایسه نیستند به ویژه هنگامی که اخبار آحاد قابل توجیه باشند.
۲- در «صحیح بخاری» [۱۴۲]از حضرت ابن مسعود س مروی است: «قال: ما رأیت النّبیّ ج صلّی صلوة لغیر میقاتها الّا صلوتین جمع بین الـمغرب والعشاء وصلّی الفجر قبل میقاتها (الـمعتاد)».
۳- اصحاب سنن روایت حضرت ابوقتاده س را چنین نقل کردهاند که آن حضرت س ارشاد فرمودند: «لیس فی النّوم تفریط انّما التفریط فی الیقظة بأن یؤخر الصّلوة إلی وقت أخری» [۱۴۳].
۴- تحدید اوقات نماز به صورت تواتر ثابت شده که با اخبار آحاد نمیتوان در آن تغییر ایجاد کرد.
در پرتو این دلایل میتوان گفت: در تمام روایاتی که از حضرت رسول اکرم ج در زمینه ی «جمع بین الصلوتین» روایت شده است و ائمه ثلاثه به آن تمسک جسته اند، جمع حقیقی مدنظر نبوده بلکه جمع صوری مراد است.
این مطلب با دلایل ذیل تأیید میگردد:
۱- در «صحیح بخاری» [۱۴۴]از حضرت عبدالله بن عمر ب مروی است: «قال: رأیت النّبیّ ج اذا أعجله السیر فی السّفر یؤخّر صلوة الـمغرب حتی یجمع بینها وبین العشاء. قال سالم: وكان عبدالله بن عمر یفعله اذا أعجله السیر، یقیم الـمغرب فیصلّیهما ثلاثاً ثمّ یسلّم ثمّ قلّما یلبث حتی یقیم العشاء...».
در این روایت به صراحت آمده است که حضرت ابن عمر پس از پایان یافتن نماز مغرب مدت زمان کوتاهی انتظار میکشید و سپس نماز عشاء را آغاز میکرد. این انتظار هیچ توجیهی غیر از این نمیتواند داشته باشد که ایشان منتظر بودند تا از دخول وقت عشاء کاملاً اطمینان یابند.
حافظ ابن حجر /خود اعتراف کردهاند که بر جمع صوری میتوان از این روایت استدلال نمود.
۲- روایت صحیح تر از این در «سنن ابی داود» [۱۴۵]از طریق «نافع عن عبدالله بن واقد» مروی است: «انّ مؤذّن ابن عمر - ب - قال: الصّلوة، قال: سِرْ سِرْ حتی اذا كان قبل غیوب الشفق نزل فصلّی الـمغرب ثم انتظر حتّی غاب الشفق فصلّی العشاء ثم قال: انّ رسول الله ج كان اذا عجل به امر صنع مثل الذی صنعت».
امام ابوداود دربارهی روایت مذکور فقط به سکوت بسنده نکرده بلکه برای آن متابعی هم با این الفاظ ذکر نموده است: «عبدالله بن العلاء عن نافع قال: حتّی اذا كان عند ذهاب الشّفق نزل فجمع بینهمـا».
امام دارقطنی نیز این روایت را در «سنن» خود [۱۴۶]با طرق متعددی نقل کرده و بر آن سکوت نموده اند.
۳- در «صحیح مسلم» [۱۴۷]از حضرت ابن عباس ب مروی است: «قال: صلیت مع النّبیّ ج ثمانیاً جمیعاً وسبعاً جمیعاً، قلت: یا ابا الشعثاء أظنّه أخر الظّهر وعجّل العصر وأخّر المغرب وعجّل العشاء، قال: وأنا أظن ذلك».
در این روایت برداشت دو تن از راویان کاملاً با مسلک احناف مطابقت دارد.
همه این روایات به طور شفّاف و صریح بر جمع صوری دلالت میکنند.
۴- حدیث بعدی امام ترمذی که از حضرت ابن عباس - ب - به صورت مرفوع روایت گردیده است: «قال من جمع بین الصّلوتین من غیر عذر فقد أتی باباً من أبواب الكبائر» [۱۴۸].
این روایت گرچه از لحاظ سند ضعیف به نظر میرسد، زیرا مدار آن بر حنش بن قیس است که امام ترمذی /درباره اش چنین فرموده اند: «وهو ضعیف عند أهل الحدیث ضعّفه أحمد وغیره» اما روایتی که در «موطأ» امام محمّد نقل شده آن را تأیید میکند: «قال: محمّد /بلغنا عن عمر بن الخطاب رضی الله عنه انه كتب فی الآفاق ینهاهم أن یجمعوا بین الصّلوتین ویخبرهم انّ الجمع بین الصّلوتین فی وقت واحد كبیرة من الكبائر» [۱۴۹].
۵- در بعضی موارد قائلان جمع حقیقی نیز مجبور میشوند تا آن را بر جمع صوری حمل کنند. مانند حدیث باب که از حضرت ابن عباس مروی است: «قال: جمع رسول الله ج بین الظهر والعصر وبین الـمغرب والعشاء بالمدینة من غیر خوف ولامطر».
در اینجا سایر ائمه هم مجبور به پذیرفتن جمع فعلیاند، فقط امام احمد /آن را بر حالت بیماری حمل نموده است. ولی این گفته بسیار بعید مینماید که همهی مردم محله در آن وقت بیمار بوده باشند؛ و گذشته از این، وقتی از حضرت ابن عباس پرسیدند: منظور حضرت رسول خدا ج از جمع چه بود؟ در پاسخ فقط گفت: «ان لاتحرج أمته» اگر به سبب بیماری این عمل انجام میگرفت قطعاً ایشان از ذکر آن فروگذار نمیکردند.
از این رو حافظ ابن حجر /در «فتح الباری» [۱۵۰]اعتراف میکند که در این روایت مراد گرفتن جمع صوری بهتر است. در حقیقت برای توجیه حدیث باب راهی جز این وجود ندارد، پس هرگاه در این روایت جمع صوری مراد گرفته شود، روایتهای دیگر هم ناگزیر بر جمع صوری حمل خواهند شد.
۶- با پذیرفتن جمع صوری، در میان همهی روایات تطبیق پدید میآید. برعکس، با در نظر گرفتن جمع حقیقی حدیث باب و روایت حضرت عبدالله بن مسعود س در صحیحین؛ «ما صلّی رسول الله ج صلوةً لغیر میقاتها...» کاملاً رها خواهند شد و به طور مسلم توجیه ای ترجیح دارد که با آن، میان همهی روایات تطبیق محقق گردد.
۷- علّامه عثمانی /در «فتح الملهم» [۱۵۱]توجیه بسیار دقیق و جالب را در رابطه با مراد گرفتن جمع صوری این گونه بیان فرموده اند: در احادیثی که جمع بین الصلوتین مورد بحث قرار گرفته در آنجا علاوه از یکجا نمودن بین ظهر و عصر و میان مغرب و عشاء جمع هیچ کدام از نمازهای دیگر ثابت نشده و کسی هم به جواز آن قائل نیست، ائمه ثلاثه نیز فقط به جمع همین نمازها معتقدند، و جمع بین فجر و ظهر یا عصر و مغرب یا عشاء و فجر نزد هیچ کدام شان جایز نیست و روایتی هم در زمینه ی اثبات آن وجود ندارد. پس اگر هدف جمع حقیقی باشد هیچ دلیل معقولی برای این تفاوت یافته نمیشود که جمع بین نماز ظهر و عصر جایز تلقی گردد اما میان عصر و مغرب روا نباشد!.
البته با در نظر گرفتن جمع صوری این تفاوت معقول خواهد بود زیرا میان فجر و ظهر بدین سبب جمع صوری ممکن نیست که در میان این دو، وقت مُهمل طویلی وجود دارد و در میان عصر و مغرب، روا نباشد!.
البته با در نظر گرفتن جمع صوری این تفاوت معقول خواهد بود زیرا میان فجر و ظهر بدین سبب جمع صوری ممکن نیست که در میان این دو، وقت مهمل طویلی وجود دارد و در میان عصر و مغرب، و عشاء و فجر جمع صوری از این رو امکان پذیر نیست که اوقات اخیر عصر و عشاء مکروه اند. پس معلوم میشود که حضرت رسول اکرم ج به جمع صوری عمل میکردند نه بر جمع حقیقی، وگرنه باید جمع در میان همهی نمازها روا میبود.
اینک به طرح اعتراضات ائمهی ثلاثه بر جمع صوری خواهیم پرداخت:
اعتراض اول: در «صحیح مسلم» [۱۵۲]برخی از روایتهای حضرت انس س به گونه ای هستند که در آنها مراد گرفتن جمع صوری امکان ندارد، به طور مثال الفاظ یکی از این روایات چنین آمده است: «عن انس عن النبی ج إذا عجل علیه السفر یؤخر الظّهر إلی أوّل وقت العصر فیجمع بینهما ویؤخّر الـمغرب حتّی یجمع بینها وبین العشاء حین یغیب الشفق».
در پاسخ این مستدل جمهور، باید گفت: با توجّه به دلایل گذشته در «یؤخر الظهر الی اوّل وقت العصر» غایت در مغیا داخل نیست و «حین یغیب الشفق» نیز بدین معناست که نماز مغرب را هنگام نزدیک شدن غروب شفق ادا میکردند. این توجیه با روایت حضرت ابن عمر ب در «سنن ابی داود» [۱۵۳]نیز تأیید میگردد، در آن روایت چنین میخوانیم که باری ایشان به علت بیماری همسرش حضرت صفیه [۱۵۴]با شتاب مسیر را طی میکردند و سرانجام نماز مغرب را با تأخیر بجا آوردند، از این تأخیر در روایت «سنن أبی داود» چنین تعبیر شده است: «فسار حتّی غاب الشفق فنزل فجمع بینهما».
و در روایتهای دیگر نیز این تأخیر با تعبیرات ذیل منقول است:
الف) حتّی كان بعد غروب الشفق( [۱۵۵].
ب) حتّی إذا كان بعد ما غاب الشفق [۱۵۶].
ج) حتّی إذا كاد یغیب الشفق [۱۵۷].
د) حتّی إذا كان أن یغیب الشفق [۱۵۸].
ه) بعد أن یغیب الشفق [۱۵۹].
در اینجا برای تطبیق میان روایات، راهی جز این نیست که «حتّی إذا كاد یغیب الشفق» اصل قرار گیرد و سایر روایات بر آن حمل و توجیه شوند. و این اختلاف راویان، را روایت بالمعنی تلقی کنیم بدین صورت که چون اوقات بسیار به هم نزدیک بودند جریان مذکور را یکی با «غاب الشفق» و دیگری با «كاد یغیب الشفق» و راوی دیگر با «قبل غیبوبة الشفق» تعبیر کرده اند. با توجّه به روایات صریح گذشته که حضرت ابن عمر ب بر جمع صوری عمل نمودهاند این توجیه و تطبیق راجح به نظر میرسد و الفاظ روایات ذیل نیز آن را تأیید میکند:
الف) در «صحیح بخاری» [۱۶۰]«قلّما یلبث حتی یقیم العشاء» آمده است.
ب) در «سنن ابی داود» [۱۶۱]این تعبیر مشاهده میشود: «حتی اذا كان قبل غیوب الشفق نزل فصلّی المغرب ثم انتظر حتّی غاب الشفق فصلّی العشاء».
ج) همچنین الفاظی که بعد از روایت «حتّی اذا كاد یغیب الشفق» آمده است: «نزل فصلّی الـمغرب ثم انتظر حتّی اذا غاب الشفق صلّی العشاء» یا تعبیر «حتی اذا كان آخر الشفق نزل فصلّی المغرب ثم اقام العشاء وقد تواری الشفق فصلّی بنا» [۱۶۲]توجیه مذبور را مورد تأکید قرار میدهد.
روایت حضرت انس س را نیز میتوان چنین توجیه کرد که مراد از «حین یغیب الشفق» آن است که وقت غروب شفق نزدیک شده بود و چون که غیبوبت شفق در یک لحظه انجام میگیرد و در آن وقت محدود، ادای دو نماز ممکن نیست، نمیتوان معنای حقیقی الفاظ مذکور را مراد گرفت.
اعتراض دوّم: اطلاق جمع بین الصلوتین بر جمع صوری درست نیست چرا که در این صورت هر نمازی در وقت خودش ادا میگردد، پس روایات جمع بین الصّلوتین را بر آن حمل کردن تأویل بعیدی خواهد بود.
در جواب این اشکال میتوان گفت که اطلاق جمع بین الصلوتین بر جمع صوری از گفتار خود آ‹ حضرت ج ثابت است؛ چنانکه ایشان به حضرت حمنة بنت جحش ل فرمودند: «فان قویتِ علی أن توخّری الظّهر وتعجّلی العصر ثم تغتسلین حتّی تطهرین وتصلّین الظهر والعصر جمیعاً ثم تؤخرین الـمغرب وتعجّلین العشاء ثم تغتسلین وتجمعین بین الصّلوتین» [۱۶۳].
اعتراض سوم: جمع بین الصّلوتین به منظور سهولت در نظر گرفته شده ولی در جمع صوری هیچگونه سهولتی مشاهده نمیشود بلکه امری دشوار و مشکلی است زیرا تعیین دقیق اوقات از عهده ی همهی افراد برنمی آید.
در پاسخ این ایراد باید گفت: در جمع صوری هم خیلی سهولت و راحتی وجود دارد؛ چرا که برای مسافر هر بار پیاده و سوار شدن و وضو گرفتن دشوار است و با جمع صوری این مشکل برطرف خواهد شد.
اعتراض چهارم: جمع تأخیر را میتوان بر جمع صوری حمل نمود امّا روایات جمع تقدیم را نمیتوان با آن تطبیق داد.
پاسخ شبههی مذکور آن است که نسبت دادن جمع تقدیم به حضرت رسول اکرم ج فقط در روایتی از حضرت معاذ بن جبل س آمده است که امام ابوداود آن را چنین روایت میکند: «انّ النّبیّ ج كان فی غزوة تبوك اذا ارتحل قبل أن تزیغ الشمس أخّر الظّهر حتی یجمعها الی العصر فیصلّیهما جمیعاً واذا ارتحل بعد زیغ الشّمس صلّی الظّهر والعصر جمیعاً ثمّ سار وكان اذا ارتحل قبل الـمغرب اخّر الـمغرب حتی یصلّیهما مع العشاء واذا ارتحل بعد المغرب عجّل العشاء فصلاها مع الـمغرب» [۱۶۴].
اما این حدیث کاملاً ضعیف است، خود امام ابوداود /پس از ذکر آن میفرمایند: «لم یرو هذا الحدیث إلّا قتیبة وحده وهی إشارة إلی ضعف هذا الحدیث».
امام ترمذی /در ذیل ابواب السفر، مجدداً «باب ما جاء فی الجمع بین الصلوتین» را عنوان نموده و در ذیل آن باب، پس از تخریج روایت حضرت معاذ میفرماید: «و حدیث معاذ حدیث حسن غریب تفرّد به قتیبة لانعرف أحداً رواه عن اللیث غیره».
امام حاکم که در تساهل شهرت دارد نیز این روایت را ضعیف قرار داده و در «علوم الحدیث» قول امام بخاری /را چنین نقل میکند: «ان بعض الضعفاء أدخله علی قتیبة».
همین طور هیچ کدام از سایر حفّاظ حدیث، که این روایت را نقل میکنند، از جمع تقدیم سخنی به میان نیاوردهاند و نماز عصر در روایت هیچ یکی از آنان یافت نمیشود، چنانکه روایت حضرت انس س در «سنن أبی داود» [۱۶۵]( این گونه مروی است: «قال: كان رسول الله ج اذا ارتحل قبل أن تزیغ الشّمس أخّر الظّهر إلی وقت العصر ثم نزل فجمع بینهما فان زاغت الشمس قبل أن یرتحل صلّی الظهر ثم ركب ج».
در این روایت پس از زوال خورشید فقط ادای نماز ظهر مورد بحث قرار گرفته و از نماز عصر هیچ گونه بحثی مطرح نیست از همین رو امام ابوداود /در گفتار مشهورش میفرمایند: «لیس فی تقدیم الوقت حدیث قائم» [۱۶۶].
البته حافظ ابن حجر در «فتح الباری» [۱۶۷]به نقل از «معجم اسماعیلی» و «اربعین حاكم» در تأیید جمع تقدیم روایتی را نقل نموده است و مینویسد: «لكن روی اسحق بن راهویه هذا الحدیث عن شبابة فقال: كان إذا كان فی سفر فزالت الشمس صلّی الظّهر والعصر جمیعاً ثم ارتحل». أخرجه الاسماعیلی»
بر این روایت خود اسماعیلی اعتراض کردهاند که اسحاق بن راهویه در نقل این روایت از شبابه مُتفرّد بوده و جعفر فریابی که آن را از اسحاق بن راهویه روایت نموده نیز مُتفرّد است، پس در این روایت دو تفرّد یافته میشود.
حافظ در پاسخ این اشکال میفرمایند: «لیس ذلك بقادح فانهما امامان حافظان وقد وقع نظیره فی الأربعین للحاكم»؛ ولی پاسخ علامه عسقلانی از این جهت قانع کننده نیست که خود اسماعیلی /آن را معلول قرار داده اند.
معلول، به روایتی گفته میشود که راویانش به ظاهر ثقه باشند امّا در آن، علت قادحه ای وجود دارد که محدثان ماهر، قادر به تشخیص آن هستند و گاهی تشریح آن با الفاظ امکان پذیر نیست. پس هرگاه حدیثی معلول قرار گرفت برای رفع این عارضه، فقط توثیق راویان کافی نخواهد بود و امام حاکم /با این حال که در تساهل شهرت دارد، این روایت را در «مستدرک» ذکر نکرده است بلکه آن را در «اربعین» نقل میکند. لذا کاملاً بجا و منطقی خواهد بود که بگوییم دربارهی جمع تقدیم هیچ روایت صحیحی وجود ندارد. توصیه میشود تحقیق علّامه عینی /در «عمدة القاری» [۱۶۸]پیرامون این بحث مورد مطالعه قرار گیرد [۱۶۹].
۱۳۴۰ - [۸] (مُتَّفَقٌ عَلَیهِ)
وَعَنِ ابْنِ عُمَرَ قَالَ: كَانَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج یُصَلِّی فِی السَّفَرِ عَلَى رَاحِلَتِهِ حَیْثُ تَوَجَّهَتْ بِهِ یُومِئُ إِیمَاءً صَلَاةَ اللَّیْلِ إِلَّا الْفَرَائِضَ وَیُوتِرُ على رَاحِلَته [۱۷۰].
۱۳۴۰- (۸) عبدالله بن عمر س گوید: رسول خدا ج به هنگام سفر، نماز شب را در حالی که بر شترشان سوار بودند، میگزاردند و ارکان آن را به صورت اشاره به جای میآوردند؛ و فرقی نداشت که شترشان رو به قبله باشد یا رو به غیرقبله؛ و تنها نمازهای فرض را به حالت سواره نمیخواندند؛ و نماز وترشان را هم بر روی شترشان میگزاردند.
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: «و یوتر علی راحلته»: امام مالک، امام شافعی و امام احمد بن حنبل با استدلال به حدیث فوق، خواندن نماز وتر را بر سواری جایز و روا میدانند؛ ولی امام ابوحنیفه بر این باور است که خواندن وتر بر سواری جایز نیست؛ بلکه جهت خواندن آن، پیاده شدن ضروری است؛ زیرا نماز وتر، واجب است؛ از این رو، نمیتوان آن را بر سواری گزارد.
دلیل امام ابوحنیفه، حدیثی دیگر از عبدالله بن عمر س است که علامه طحاوی آن را در «شرح معانی الاثار» باب «الوتر، هل یصلّی فی السفر علی الراحلة ام لا؟» روایت کرده است؛ آنجا که چنین نقل میکند: «عن ابن عمر س، انّه کان یصلّی علی راحلته ویوتر علی الارض ویزعم انّ رسول الله ج کان یفعل کذلك».
عبدالله بن عمر س نماز تهجّد را بر سواری میخواند و زمانی که نوبت وتر پیش میآمد، از سواری پیاده میشد و بر روی زمین، نماز وتر را میخواند؛ و وی، این عمل را به پیامبر ج نسبت میداد.
و پرواضح است که در این دو روایت عبدالله بن عمر س تعارض وجود دارد؛ و اگر بخواهیم آنها را با یکدیگر تطبیق دهیم، ناچاریم که چنین بگوییم که در حدیث باب (ح ۱۳۴۰)؛ منظور از «وتر» نماز تهجّد است؛ چون وتر گفتن تهجّد، در احادیث به کثرت آمده است (چنان که پیشتر در این مورد، بحث شد. و در حدیث ابن عمر س نیز به نماز تهجّد اشاره رفته است؛ آنجا که میگوید: «یومیء ایماءاً صلاة اللیل الّا الفرائض ویوتر علی راحلته»).
و خواندن نماز تهجّد بر سواری، به اتفاق علماء و صاحبنظران دینی، جایز میباشد. و اگر بر این تطبیق، اطمینان حاصل نشود، از قاعدهی «اذا تعارضا تساقطا» استفاده میشود و به قیاس مراجعه میشود؛ به تعبیر دیگر، بهتر آن است که به هنگام وجود تعارض بین احادیث، جانب «اوفق بالقیاس» ترجیح داده شود؛ و قیاس نیز دیدگاه احناف را تأیید میکند.
امام طحاوی در «شرح معانی الاثار» باب «الوتر هل یصلّی فی السفر علی الراحلة ام لا؟» مینویسد: «به اتفاق علماء و صاحبنظران فقهی، خواندن وتر به حالت نشسته، با وجود قدرت بر ایستادن، جایز نیست».
این سخن، حکایت از آن دارد که ادای وتر بر سواری نیز باید ناجایز باشد؛ چون در سواری، نه تنها قیام فوت میشود، بلکه استقبال قبله و نشستن به روش سنّت نیز فوت میگردد.
خوانندگان میتوانند جهت مطالعهی دلایل احناف و روایات تأیید کنندهی مذهب احناف، به «مصنّف ابن ابی شیبه» باب «من کره الوتر علی الراحلة» مراجعه نمایند.[۱۲۹]- بخاری ۲/۵۶۹ ح ۱۰۸۹؛ مسلم ۱/۴۸۰ ح (۱۱-۶۹۰)؛ ابوداود ۲/۸ ح ۱۲۰۲؛ ترمذی ۲/۴۳۱ ح ۵۴۶؛ نسایی ۱/۲۳۵ ح ۴۶۹؛ و دارمی ۱/۴۲۴ ح ۱۵۰۷. [۱۳۰]- بخاری ۲/۵۶۳ ح ۱۰۸۳؛ و مسلم ۱/۴۸۳ ح (۲۰-۶۹۶). [۱۳۱]- روزهای یازدهم، دوازدهم و سیزدهم ذی حجه که حاجیان در منا باید حضور داشته باشند را ایام تشریق گفتهاند. [۱۳۲]- عیثومه به معنای کندر و اسپنج است. [۱۳۳]- فاسی المکی، همان، ج ۱، صص ۴۲۷ و ۴۲۸؛ رفعت پاشا سیر تعمیر و توسعه مسجد خیف را دقیقاً ذکر کرده است. (همان، ج ۱، صص ۳۲۴ و ۳۲۵). [۱۳۴]- مسلم ۱/۴۷۸ ح (۴-۶۸۶)؛ ابوداود ۲-۷ ح ۱۱۹۹؛ ترمذی ۵/۲۲۷ ح ۳۰۳۴؛ ابن ماجه ۱/۳۳۹ ح ۱۰۶۵؛ دارمی ۱/۴۲۳ ح ۱۵۰۵؛ و مسند احمد ۱/۲۵. [۱۳۵]- بخاری ۲/۵۶۱ ح ۱۰۸۴۱؛ مسلم ۱/۴۸۰ ح (۱۵-۶۹۳)؛ ابوداود ۲/۲۶ ح ۱۲۲۳؛ ترمذی ۲/۴۳۱ ح ۵۴۸؛ و نسایی ۳/۱۲۱ ح ۱۴۵۲. [۱۳۶]- بخاری ۲/۵۶۱ ح ۱۰۸۰. [۱۳۷]- بخاری ۲/۵۷۷ ح ۱۱۰۱؛ ابوداود ۲/۲۰ ح ۱۲۲۳؛ نسایی ۳/۱۲۳ ح ۱۴۵۸؛ و ابن ماجه ۱/۳۴۰ ح ۱۰۷۱. [۱۳۸]- بخاری ۲/۵۷۹ ح ۱۱۰۷؛ مسلم ۱/۴۹۰ ح (۵۲-۷۰۶)؛ ابوداود ۲/۱۰ ح ۱۲۰۶؛ ترمذی ۲/۴۳۸ ح ۵۵۳؛ نسایی ۱/۸۵ ح ۵۸۷؛ دارمی ۱/۴۲۶ ح ۱۵۱۵؛ و موطأ مالک ۱/۱۴۳ ح ۲، «کتاب قصر الصلاة». [۱۳۹]- و هو قول الحسن و النخعی. (فتح الباری: ج ۲ ص ۴۶۴). [۱۴۰]- چنانکه در روایت صحیح مسلم میخوانیم: عن ابن عباس - ب ا - «ان رسول الله ج جمع بین الصّلوة فی سفرة سافرها فی غزوة تبوك فجمع بین الظهر والعصر والمغرب والعشاء». (صحیح مسلم: ج ۱ ص ۲۴۶، کتاب صلوة المسافرین و قصرها، باب جواز الجمع بین الصلوتین فی السفر) [۱۴۱]- سنن أبی داود: ج ۱ ص ۱۷۱، باب الجمع بین الصلوتین. [۱۴۲]- صحیح بخاری: ج ۱ ص ۲۲۸، کتاب المناسک، باب متی یصلّی الفجر بجمع (ای مزدلفة)، صحیح مسلم ج ۱ ص ۴۱۷، کتاب الحج، باب استحباب زیادة التغلیس بصلوة الصبح یوم النحر بالمزدلفة و المبالغة فیه بعد تحقیق طلوع الفجر. [۱۴۳]- شرح معانی الآثار: ج ۱ ص ۱۲۲، باب الجمع بین الصلوتین کیف هو. [۱۴۴]- صحیح بخاری: ج ۱ ص ۱۴۹، ابواب تقصیر الصلوة، باب هل یوذّن أو یقیم اذا جمع بین المغرب و العشاء. [۱۴۵]- سنن أبی داود: ج ۱ ص ۱۷۱، باب الجمع بین الصلوتین. [۱۴۶]- سنن دارقطنی: ج ۱ ص ۳۹۳، کتاب الصلوة، باب الجمع بین الصلوتین فی السفر. [۱۴۷]- صحیح مسلم: ج ۱ ص ۲۴۶، کتاب صلوة المسافرین و قصرها، باب جواز الجمع بین الصلوتین فی السفر. [۱۴۸]- این روایت را امام دارقطنی نیز در کتاب سنن خود: ج ۱ ص ۳۹۵ در باب صفة الصلوة فی السفر و الجمع بین الصلوتین من غیر عذر و صفة الصلوة فی السفینة، روایت نموده و میفرمایند: «حنش هذا ابوعلی الرحبی متروک». [۱۴۹]- امام محمد /میگوید: أخبرنا بذلک الثقات عن العلاء بن الحارث عن مکحول. (موطأ امام محمّد، باب الجمع بین الصلوتین فی السفر و المطر، ص ۱۳۰، ۱۲۹). [۱۵۰]- و استحسن هذا القول القرطبی و امام الحرمین و جزم ابن الماجشون و الطحاوی و قواه ابن سید النّاس. (فتح الباری ج ۲ ص ۱۹، باب تأخیر الظهر و «الجامع الصحیح» العصر). [۱۵۱]- فتح الملهم ج ۴ ص ۵۷۹، باب جواز الجمع بین الصلاتین للمسافر ط مکتبه دارالعلوم کراچی. [۱۵۲]- صحیح مسلم: ج ۱ ص ۲۴۵، کتاب صلوة المسافرین و قصرها، باب جواز الجمع بین الصلوتین فی السفر. [۱۵۳]- سنن ابی داود: ج ۱ ص ۱۷۷ سنن أبواب صلوة السفر، باب الجمع بین الصلوتین. [۱۵۴]- أخبر بشدة مرضها وقرب موتها، یدل علیه ما رواه النسائی، قال: سألنا سالم بن عبدالله عن الصلوة فی السفر فقلنا أکان عبدالله یجمع بین شیء من الصّلوات فی السفر؟ فقال: لا الا بجمع ثم انتبه فقال: کانت عنده صفیة فارسلتْ إلیه انی فی آخر یوم من الدّنیا واوّل یوم من الاخرة فرکب وانا معه... (بذل المجهود: ج ۲ ص ۲۳۵، باب الجمع بین الصلوتین، ط سهارنپور) [۱۵۵]- جامع الاصول: ج ۵ ص ۷۱۴، رقم ۴۰۳۷. [۱۵۶]- سنن دارقطنی: ج ۱ ص ۳۹۱، باب الجمع بین الصلوتین فی السفر، رقم ۸. [۱۵۷]- همن مرجع ج ۱ ص ۳۹۳، باب الجمع بین الصلوتین فی السفر، رقم ۱۷. [۱۵۸]- همان مرجع ج ۱ ص ۳۹۴، باب الجمع بین الصلوتین فی السفر، رقم ۲۱. [۱۵۹]- صحیح مسلم ج ۱ ج ۲۴۵، کتاب صلوة المسافرین و قصرها، باب جواز الجمع بین الصلوتین فی السفر. [۱۶۰]- صحیح بخاری: ج ۱ ص ۱۴۹، ابواب تقصیر الصلوة، باب هل یؤذن أو یقیم اذا جمع بین المغرب و العشاء. [۱۶۱]- سنن أبی داود: ج ۱ ص ۱۷۱، باب الجمع بین الصلوتین. [۱۶۲]- جامع الاصول: ج ۵ ص ۷۱۶ رقم ۴۰۳۷، در سنن دارقطنی: ج ۱ ص ۳۹۳، تحت باب الجمع بین الصلوتین نیز روایتی تقریباً با همین الفاظ مروی است. [۱۶۳]- جامع ترمذی ج ۱ ص ۳۳، ابواب الطهارة باب فی المستحاضة انها تجمع بین الصلوتین بغسل واحد. [۱۶۴]- سنن أبی داود: ج ۱ ص ۱۷۲، کتاب الصلوة، باب الجمع بین الصلوتین. [۱۶۵]- سنن أبی داود: ج ۱ ص ۱۷۲، باب الجمع بین الصلوتین. [۱۶۶]- مرقاة المفاتیح ج ۳ ص ۴۳۳، باب الصلوة السفر ط دارالفکر. [۱۶۷]- فتح الباری ج ۲ ص ۴۷۹، باب إذا ارتحل بعدما زاغت الشمس صلی الظهر ثم رکب. [۱۶۸]- اعلاء السنن ج ۲ ص ۹۷، باب عدم جواز الجمع بین الصلاتین جمعاً حقیقیاً. [۱۶۹]- به نقل از «درس ترمذی»، ج ۱ صص ۵۶۷-۵۷۶. [۱۷۰]- بخاری ۲/۴۸۹ ح ۱۰۰۰؛ مسلم ۱/۴۸۷ ح (۳۹-۷۰۰)؛ و ابوداود ۲/۲۱ ح ۱۲۲۴.
۱۳۴۱ - [۹] (ضَعِیفٌ)
وَعَنْ عَائِشَةَ ل قَالَتْ: كَانَ ذَلِكَ قَدْ فَعَلَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج قَصَرَ الصَّلَاةَ وَأَتَمَّ. رَوَاهُ فِی شرح السّنة [۱۷۱].
۱۳۴۱- (۹) عایشه ل گوید: رسول خدا ج هر دو عمل را انجام دادهاند: هم نماز را به صورت کوتاه و شکسته (دو رکعت دو رکعت) گزاردهاند و هم به صورت کامل (چهار رکعت چهار رکعت) به جای آوردهاند.
[بغوی این حدیث را در «شرح السنة» روایت کرده است].
۱۳۴۲ - [۱۰] (ضَعِیف)
وَعَنْ عِمْرَانَ بْنِ حُصَیْنٍ قَالَ: غَزَوْتُ مَعَ النَّبِیِّ ج وَشَهِدْتُ مَعَهُ الْفَتْحَ فَأَقَامَ بِمَكَّةَ ثَمَانِیَ عَشْرَةَ لَیْلَةً لَا یُصَلِّی إِلَّا رَكْعَتَیْنِ یَقُولُ: «یَا أَهْلَ الْبَلَدِ صَلُّوا أَرْبَعًا فَإِنَّا سَفْرٌ». رَوَاهُ أَبُو دَاوُدَ [۱۷۲].
۱۳۴۲- (۱۰) عمران بن حصین س گوید: همراه با رسول خدا ج به جنگ و پیکار با کافران و بدخواهان رفتم و در فتح مکّه نیز با ایشان بودم؛ آن حضرت ج هیجده شب در مکه اقامت نمودند و نمازها را (به جای چهار رکعت چهار رکعت) فقط دو رکعت دو رکعت میگزاردند و میفرمودند: «ای مردم شهر مکه! نمازهایتان را چهار رکعت بگزارید؛ زیرا ما مسافریم».
[این حدیث را ابوداود روایت کرده است].
شرح: از این حدیث، دانسته میشود که هرگاه مسافر در نمازهای چهار رکعتی، امامت اشخاص مقیم را به عهده گرفت، در این صورت وی نماز خویش را کوتاه بخواند و اشخاص مقیمی که بدو اقتدا کردهاند، پس از سلام امام مسافر، دو رکعت دیگر خویش را به تنهایی به پایان برسانند.
و برای امام مسافر، مستحب و پسندیده است که پس از سلام دادن، به مقتدیهای مقیم بگوید: «نماز خویش را تمام کنید؛ زیرا من مسافر هستم». و بهتر این است که این جمله را هم پیش از شروع کردن در نماز و هم پس از فارغ شدن از آن، دوبار بگوید.
«غزوتُ»: جنگیدم؛ با دشمنان پیکار و کارزار نمودم؛ با بدخواهان به نبرد و مبارزه پرداختم.
«رکعتین»: به جای چهار رکعت، دو رکعت میگزارد.
«یا اهل البلد»: ای مردم شهر؛ مراد شهر مکهی مکرمه است.
«صلّوا اربعاً»: نمازتان را کامل بخوانید.
«سَفَر»: جمع «سافر»؛ به معنای مسافران.
۱۳۴۳ - [۱۱] (ضَعِیف)
وَعَنِ ابْنِ عُمَرَ قَالَ: صَلَّیْتُ مَعَ النَّبِیِّ ج الظُّهْرَ فِی السَّفَرِ رَكْعَتَیْنِ وَبَعْدَهَا رَكْعَتَیْنِ وَفِی رِوَایَةٍ قَالَ: صَلَّیْتُ مَعَ النَّبِیِّ ج فِی الْـحَضَرِ وَالسَّفَرِ فَصَلَّیْتُ مَعَهُ فِی الْـحَضَرِ الظُّهْرَ أَرْبَعًا وَبَعْدَهَا رَكْعَتَیْنِ وَصَلَّیْتُ مَعَهُ فِی السَّفَرِ الظُّهْرَ رَكْعَتَیْنِ وَبَعْدَهَا رَكْعَتَیْنِ وَالْعَصْرَ رَكْعَتَیْنِ وَلَمْ یُصَلِّ بَعْدَهَا شَیْئًا وَالْـمَغْرِبُ فِی الْـحَضَرِ وَالسَّفَرِ سَوَاءٌ ثَلَاثُ رَكَعَاتٍ وَلَا یَنْقُصُ فِی حَضَرٍ وَلَا سَفَرٍ وَهِیَ وِتْرُ النَّهَارِ وَبَعْدَهَا رَكْعَتَیْنِ. رَوَاهُ التِّرْمِذِیّ [۱۷۳].
۱۳۴۳- (۱۱) عبدالله بن عمر س گوید: همراه با پیامبر ج در سفر، نماز ظهر را (به جای چهار رکعت) دو رکعت گزاردیم و پس از آن، دو رکعت (سنّت) خواندیم.
و در روایتی دیگر آمده است که عبدالله بن عمر س گوید:
همراه با پیامبر ج در سفر و غیرسفر نماز گزاردهام؛ بدین ترتیب که با ایشان در غیر سفر، نماز ظهر را چهار رکعت گزاردهام و پس از آن، دو رکعت (سنّت) خواندهام. و در سفر نیز با ایشان نماز ظهر را (به جای چهار رکعت) دو رکعت گزاردهام و پس از آن، دو رکعت (سنّت) خواندهام. و عصر را نیز (به جای چهار رکعت) دو رکعت گزاردهام؛ و این در حالی بود که آن حضرت ج (در سفر) پس از نماز عصر، چیزی نخواندند.
و رسول خدا ج نماز مغرب را در سفر و غیر سفر، یکسان میگزاردند و از سه رکعت، نه چیزی را کم میکردند و نه چیزی را بر آن میافزودند؛ بلکه در سفر و حَضَر، سه رکعت میگزاردند؛ و نماز مغرب، وتر روز به شمار میآید که پس از آن، دو رکعت (سنّت) وجود دارد.
[این حدیث را ترمذی روایت کرده است].
۱۳۴۴ - [۱۲] (صَحِیح)
وَعَنْ مُعَاذِ بْنِ جَبَلٍ قَالَ: كَانَ النَّبِیُّ ج فِی غَزْوَةِ تَبُوكَ: إِذَا زَاغَتِ الشَّمْسُ قَبْلَ أَنْ یَرْتَحِلَ جَمَعَ بَیْنَ الظُّهْرِ وَالْعَصْرِ وَإِنِ ارْتَحَلَ قَبْلَ أَنْ تَزِیغَ الشَّمْسُ أَخَّرَ الظُّهْرَ حَتَّى یَنْزِلَ لِلْعَصْرِ وَفِی الْـمَغْرِبِ مِثْلَ ذَلِكَ إِذَا غَابَتِ الشَّمْسُ قَبْلَ أَنْ یَرْتَحِلَ جَمَعَ بَیْنَ الْـمَغْرِبِ وَالْعِشَاءِ وَإِنِ ارْتَحَلَ قَبْلَ أَنْ تَغِیبَ الشَّمْسُ أَخَّرَ الْـمَغْرِبَ حَتَّى یَنْزِلَ لِلْعِشَاءِ ثُمَّ یَجْمَعُ بَیْنَهُمَا. رَوَاهُ أَبُو دَاوُد وَالتِّرْمِذِیّ [۱۷۴].
۱۳۴۴- (۱۲) معاذبن جبل س گوید: پیامبر ج در غزوهی تبوک وقتی که خورشید پیش از حرکت کردن ایشان، زوال میکرد، نمازهای ظهر و عصر را (در وقت ظهر) یکجا جمع میکردند و آنها را میگزاردند (جمع تقدیم)؛ و هرگاه پیش از زوال خورشید، حرکت میکردند، ظهر را به تأخیر میافکندند و در وقت عصر، آن را با نماز عصر، یکجا جمع مینمودند (جمع تأخیر)؛ و در مورد نماز مغرب نیز چنین رفتار مینمودند؛ یعنی هرگاه پس از غروب خورشید، حرکت میکردند، نمازهای مغرب و عشاء را (در وقت مغرب) یکجا جمع مینمودند و آنها را با هم میگزاردند (جمع تقدیم)؛ و هنگامی که پیش از غروب آفتاب حرکت مینمودند، نماز مغرب را به تأخیر میانداختند تا آن را با عشاء بخوانند؛ آنگاه در وقت عشاء، آن دو را با هم جمع میکردند. (یعنی پیامبر ج در غزوهی تبوک، وقتی که پیش از زوال خورشید، حرکت میکردند، ظهر را به تأخیر میانداختند و به هنگام عصر، با نماز عصر جمع میکردند و هرگاه پس از زوال آفتاب حرکت میکردند، نمازهای ظهر و عصر را با هم میخواندند و پس از آن، حرکت مینمودند. و اگر پیش از مغرب سفر میکردند، نماز مغرب را به تأخیر میانداختند تا آن را با عشاء بخوانند؛ ولی اگر بعد از غروب آفتاب حرکت میکردند، نماز عشاء را به جلو میانداختند و با مغرب میخواندند).
[این حدیث را ابوداود و ترمذی روایت کردهاند].
شرح: «غزوهی تبوک»:
غزوهی تبوک در رجب سال نهم هجرت، زمانی به وقوع پیوست که هوا بسیار گرم، میوهها رسیده، و درختان سایهدار بودند. مسلمانان در این سفر، با مسافتی طولانی و بیابانی بیآب و گیاه و دشمنانی مُستعد و نیرومند روبهرو میشدند؛ به همین دلیل حضرت رسول اکرم ج قبل از حرکت، به مسلمانان اطلاع داد که به چه منظور و کدام سو حرکت میکند، تا این که از هر نظر آمادگی نمایند.
زمان، زمان تنگدستی و خشکسالی بود. منافقان به بهانههای زیادی تعلّل ورزیدند و از ترس دشمنان نیرومند و زورآور، و فرار از گرمای شدید و مسافت طولانی و بیتوجهی به جهاد و شک و تردید در حق، خارج شدن همراه رسول خدا ج را ناپسند نمودند و سر باز زدند.
سبب و انگیزهی این غزوه، همانا القای رعب و وحشت به دولت مجاور و ترساندن آن بود، تا مبادا به مرکز اسلام و مسلمین، تهاجم آورده و برای دعوت اسلامی و نیروی نوپای آن که در حال پیشرفت است، ایجاد خطر نماید. آری هدف این غزوه همین بود که رومیها متوجه شوند که مسلمانان، مال بیحساب و لقمهی گوارایی نیستند که رومیها بتوانند آنها را طعمهی خود قرار دهند، زیرا اگر مسلمانان ضعیف میبودند، هرگز با ارتش خود به سوی امپراطوری بزرگ و ابرقدرت و نیرومند «روم» حرکت نمیکردند، و متهوّرانه و جسورانه، داخل مرزهای آن نمیشدند.
آن حضرت ج به اتفاق سی هزار تن از مجاهدان اسلام، مدینه را به قصد «تبوک» ترک گفتند. وقتی رسول خدا ج به تبوک رسیدند، «یوحنة بن رؤبة» به حضور آن حضرت ج رسید و با رسول خدا مصالحه نمود و جزیه پرداخت. اهالی «جرباء» و «أذرح» نیز به حضور رسیدند، حضرت ج برای آنها اماننامه مرقوم فرمود.
در تبوک به حضرت رسول اکرم ج خبر رسید که رومیها عقبنشینی کرده و از تصمیم تهاجم و تجاوز به مسلمانان منصرف شدهاند. آن حضرت ج مناسب ندانست که در داخل کشورشان آنها را تعقیب نماید زیرا هدف (القای رعب و وحشت) تحقق یافته بود.
پیامبر ج بعد از اینکه بیش از ده شب در تبوک اقامت فرمود، دوباره به مدینه بازگشت.
«زاغت الشمس»: خورشید زوال کرد؛ خورشید از وسط آسمان به سوی مغرب منحرف شد.
«ارتحل»: سفر کرد؛ مسافرت نمود؛ به سفر رفت؛ کوچ کرد.
۱۳۴۵ - [۱۳] (حسن)
وَعَنْ أَنَسٍ قَالَ: كَانَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج إِذَا سَافَرَ وَأَرَادَ أَنْ یَتَطَوَّعَ اسْتَقْبَلَ الْقِبْلَةَ بِنَاقَتِهِ فَكَبَّرَ ثُمَّ صَلَّى حَیْثُ وَجهه ركابه. رَوَاهُ أَبُو دَاوُد [۱۷۵].
۱۳۴۵- (۱۳) انس بن مالک س گوید: هرگاه رسول خدا ج به مسافرت میرفتند و میخواستند نماز نفل بگزارند، شتر خویش را رو به قبله مینمودند و تکبیر میگفتند؛ آنگاه نماز خویش را میگزاردند؛ و فرقی نمیکرد که شتر ایشان به چه جهتی حرکت میکند (رو به قبله یا پشت به آن).
[این حدیث را ابوداود روایت کرده است].
شرح: علماء و صاحبنظران فقهی، با توجه به حدیث بالا میگویند: خواندن نماز نفل در حال سوار بر مرکب، به طور مطلق جایز است؛ و در آن صورت، نیازی به استقبال قبله و رکوع و سجده هم نیست و برای رکوع و سجده، فقط اشاره کافی است.
در کتاب «الدر المختار» (یکی از کتابهای مهم فقهی احناف) آمده است: اگر زین سواری، آلوده به نجاست بود، باز هم نماز نفل بر آن جایز است؛ و این حکم، شامل سواریها و مرکبهای چرخدار نیز میشود. از این رو، خواندن نماز نفل در اتوبوس، قطار و سایر وسائط نقلیه، بدون استقبال قبله و با اشاره کردن جایز است؛ البته مسألهی نماز فرض، از این مسأله، جدا است و دارای تبصرههایی است که عبارتند از:
۱- اگر امکان ایستادن، رکوع، سجده و استقبال قبله در سواری وجود داشت، خواندن فرض اشکالی ندارد.
۲- اگر قیام، رکوع و سجده در سواری، امکانپذیر نبود و قبل از پایان وقت نماز، احتمال توقف وجود نداشت، به هر صورت ممکن نماز خوانده شود.
در هر صورت، اگر زمان کافی از وقت نماز باقی بود، ولی شخص در ابتدای وقت نماز، منتظر توقف سواری نشد و نمازش را نشسته خواند، در آن صورت طبق ترجیح علامه شامی (در کتاب رد المحتار ج ۱ ص ۴۷۱) نمازش جایز است؛ اگر چه بهتر این بود که تا آخر وقت یا تا زمانی که امکان خواندن نماز در حالت ایستاده برایش پیش میآید، صبر میکرد.
۱۳۴۶ - [۱۴] (صَحِیح)
وَعَنْ جَابِرٍ قَالَ: بَعَثَنِی رَسُولُ الـلّٰهِ ج فِی حَاجَةٍ فَجِئْتُ وَهُوَ یُصَلِّی عَلَى رَاحِلَتِهِ نَحْوَ الْـمَشْرِقِ وَیَجْعَلُ السُّجُودَ أَخفض من الرُّكُوع. رَوَاهُ أَبُو دَاوُد [۱۷۶].
۱۳۴۶- (۱۴) جابر بن عبدالله س گوید: رسول خدا ج مرا به جهت انجام کاری گسیل داشتند؛ و چون برگشتم، دیدم که آن حضرت ج بر شتر خویش رو به سوی مشرق نماز میگزارند و سجده را پایینتر از رکوع انجام میدادند؛ (یعنی اشارهی خود را برای سجده، پایینتر از اشارهی خویش برای رکوع قرار میدادند).
[این حدیث را ابوداود روایت کرده است]. [۱۷۱]- دارقطنی ۲/۱۸۹ ح ۴۳، «باب القبلة للصائم». [۱۷۲]- ابوداود ۲/۲۳ ح ۱۲۲۹؛ و مسند احمد ۴/۴۳۰. [۱۷۳]- ترمذی ۲/۴۳۷ ح ۵۵۲. [۱۷۴]- ابوداود ۲/۱۸ ح ۱۲۲۰؛ ترمذی ۲/۴۳۸ ح ۵۵۳؛ نسایی ۱/۲۸۴ ح ۵۸۶؛ و مسند احمد ۵/۲۴۱. [۱۷۵]- ابوداود ۲/۲۱ ح ۱۲۲۴؛ دارقطنی ۱/۳۹۶ ح ۳، «باب صفة صلاة التطوّع فی السفر و استقبال القبلة عند الصلاة علی الدابّة». [۱۷۶]- ابوداود ۲/۲۲ ح ۱۲۲۸؛ ترمذی ۲/۱۸۲ ح ۳۵۱؛ و مسند احمد ۳/۳۳۲.
۱۳۴۷ - [۱۵] (مُتَّفق عَلَیهِ)
عَنِ ابْنِ عُمَرَ قَالَ: صَلَّى رَسُولُ الـلّٰهِ ج بمنى رَكْعَتَیْنِ وَأَبُو بَكْرٍ بَعْدَهُ وَعُمَرُ بَعْدَ أَبِی بَكْرٍ وَعُثْمَانُ صَدَرًا مِنْ خِلَافَتِهِ ثُمَّ إِنَّ عُثْمَانَ صَلَّى بَعْدُ أَرْبَعًا فَكَانَ ابْنُ عُمَرَ إِذَا صَلَّى مَعَ الْإِمَامِ صَلَّى أَرْبَعًا وَإِذَا صلاهَا وَحده صلى رَكْعَتَیْنِ [۱۷۷].
۱۳۴۷- (۱۵) عبدالله بن عمر س گوید: رسول خدا ج (نماز چهار رکعتی را) در سرزمین منیٰ، دو رکعت گزاردند؛ و ابوبکر س نیز پس از پیامبر س (در روزگار خلافت خویش) و عمر س نیز پس از ابوبکر س (در زمان خلافتش، نماز چهار رکعتی را در سرزمین منیٰ) دو رکعت گزاردند؛ و عثمان س هم در ابتدای خلافت خویش، دو رکعت میگزارد، ولی بعداً عثمان س نماز چهار رکعتی را در منیٰ قصر (و شکسته) نمیکرد و آنها را کامل و چهار رکعتی میگزارد؛ (زیرا عثمان س در مکه ازدواج کرده بود و خود را مقیم میدانست).
از این رو، عبدالله بن عمر س نیز هرگاه پشت سر امام (مقیم) نماز میگزارد، آن را کامل و چهار رکعتی میگزارد؛ و هرگاه به تنهایی آن را میخواند، قصر میکرد و آن را دو رکعت میگزارد.
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: این حدیث در بخاری چنین آمده است:
«عن عبدالله بن عمر س قال: صلّیتُ مع النبیّ ج بمنیً رکعتین، وابی بکر وعمر ومع عثمان صدراً من امارته ثم اتمّها» (بخاری، ح ۱۰۸۲)؛ «عبدالله بن عمر س میگوید: در مِنیٰ، نماز را با رسول خدا ج، ابوبکر س عمر س و ابتدای خلافت عثمان س، دو رکعت خواندم؛ امّا بعداً عثمان س نماز را کامل (یعنی چهار رکعت) خواند؛ (زیرا عثمان س در مکه ازدواج کرده بود و خود را مقیم میدانست)».
و در روایتی دیگر چنین وارد شده است:
«عن ابن مسعود س لمّا قیل له: صلّی بنا عثمان س بمنیً اربع رکعات، استرجع، ثمّ قال: صلّیتُ مع رسول الله ج بمنیً رکعتین، وصلّیتُ مع ابی بکر الصدیق س بمنیً رکعتین، وصلّیتُ مع عمر بن الخطاب س بمنیً رکعتین، فلیتَ حظّی من اربع رکعات رکعتان متقبّلتان» (بخاری ح ۱۰۸۴)
«هنگامی که به عبدالله بن مسعود س گفتند: عثمان س در منیٰ برای ما چهار رکعت، امامت نموده است؛ وی (متأسّف شد و) انّا لله و انّا الیه راجعون گفت و فرمود: من با رسول خدا ج در منیٰ دو رکعت خواندم؛ با ابوبکر س در منیٰ دو رکعت خواندم و با عمر س در منیٰ دو رکعت خواندم.ای کاش! به جای این چهار رکعت، همان دو رکعت، مورد قبول خداوند، واقع گردند».
و این حدیث، در صحیح مسلم چنین آمده است:
«عن ابن عمر س قال: صلّی النبیّ ج بمنیً صلاة المسافر وابوبکر وعمر وعثمان ثمانی سنین؛ او قال: ستّ سنین. قال: حفص (یعنی ابن عاصم): وکان ابن عمر س یصلّی بمنی رکعتین ثم یأتی فراشه؛ فقلتُ: ای عمّ! لو صلّیتَ بعدها رکعتین؟ قال: لو فعلتُ لاتممتُ الصلاة» (مسلم، ح ۶۹۴).
«عبدالله بن عمر س گوید: رسول خدا ج، ابوبکر س و عمر س در سرزمین منیٰ، نمازها را مانند نماز مسافر میخواندند. عثمان بن عفّان س نیز هشت یا شش سال چنین کرد.
حفص بن عاصم س گوید: عبدالله بن عمر س نیز در سرزمین منیٰ دو رکعت میخواند و به رختخواب میرفت. من میگفتم: عمو جان! اگر بعد از آنها دو رکعت دیگر میخواندی، خوب بود. او گفت: اگر بخواهم چنین کاری انجام دهم، نمازم را کامل مینمودم».
۱۳۴۸ - [۱۶] (مُتَّفَقٌ عَلَیهِ)
وَعَنْ عَائِشَةَ قَالَتْ: فُرِضَتِ الصَّلَاةُ رَكْعَتَیْنِ ثُمَّ هَاجَرَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج فَفُرِضَتْ أَرْبَعًا وَتُرِكَتْ صَلَاةُ السَّفَرِ عَلَى الْفَرِیضَةِ الْأُولَى. قَالَ الزُّهْرِیُّ: قُلْتُ لِعُرْوَةَ: مَا بَال عَائِشَة تتمّ؟ قَالَ: تأولت كَمَا تَأَول عُثْمَان [۱۷۸].
۱۳۴۸- (۱۶) عایشه ل گوید: نماز(های واجب، چه در سفر و چه در غیر سفر، ابتدا) به صورت دو رکعتی فرض شده بود؛ آنگاه پیامبر اکرم ج به مدینهی منوّره هجرت کردند و (تعداد رکعتهای نمازهای فرض در غیر سفر، افزایش یافت و) چهار رکعت فرض گردید؛ ولی در سفر، به حالت دو رکعتی نخست خود باقی ماند.
زهری/گوید: خطاب به عروة بن زبیر س گفتم: چرا عایشه ل نماز را کامل و چهار رکعتی میخواند؟ او در پاسخ گفت: عایشه ل نیز به سان عثمان بن عفّان س تأویل و برداشت نموده است؛ (چون آن دو فکر میکنند که قصر نماز، واجب نیست؛ از این رو، گاهی آن را کامل و چهار رکعتی و گاهی نیز به صورت قصر و دو رکعتی میگزارند).
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: این روایت در بخاری و مسلم، با این عبارات آمده است:
عایشه ل گوید: «فرض الله الصلاة حین فرضها، رکعتین رکعتین فی الحضر والسفر؛ فاُقرّت صلاة السفر وزید فی صلاة الحضر» (بخاری و مسلم).
«خداوند در ابتدا، نمازهای واجب را - چه در سفر و چه در غیر سفر -به صورت دو رکعتی فرض نمود؛ سپس تعداد رکعتهای نمازهای واجب در غیر سفر افزایش یافتند ولی در سفر به حالت دو رکعتی باقی ماند».
یکی از دلایل شوافع بر رخصت بودن قصر (کوتاه نمودن نماز در سفر) حدیث و روایتی است که از عایشه ل روایت شده است که سنن دارقطنی آن را روایت کرده است؛ وی میگوید: «انّ النبیّ ج کان یقصر فی السفر ویتمّ ویفطر ویصوم»؛ «پیامبر ج در سفر، گاهی نماز خویش را کوتاه و گاهی کامل میخواند؛ و گاهی روزه نمیگرفت و گاهی نیز روزه میگرفت».
امام دارقطنی، این حدیث را صحیح گفته است. در جواب این حدیث، گفته شده است که امکان دارد مفهوم حدیث چنین باشد که پیامبر اکبر ج در سفرهای کمتر از سه میل، نمازها را کامل میخوانده است و در سفرهای طولانی، نمازها را قصر کرده است. جوابی دیگر به حدیث عایشه ل داده شده است مبنی بر این که در سفر حج که عایشه ل نمازها را به طور کامل میخواند، شخصی از عروة بن زبیر س پرسید: «ما بال عایشة تتمّ؟»؛ «چرا عایشه ل نماز را کامل میخواند»؟ عروة در پاسخ گفت: «تأوّلت ما تأوّل عثمان» (بخاری)؛ «عایشه ل به سان عثمان بن عفّان، تأویل و برداشت کرد».
یعنی همچنان که عثمان س با تأویل کردن، در مکهی مکرمه نماز را کامل میخواند، عایشه ل نیز در این باره با تأویل کردن، نمازها را تکمیل میخواند؛ و اگر نزد عایشه ل در این باره حدیث مرفوعی وجود میداشت، عروة بن زبیر س هرگز نمیگفت: «تأوّلت ما تأول عثمان»؛ بلکه حدیثی را که عایشه ل از آن استدلال میکرد، ذکر میکرد.
و از کلام عروة بن زبیر س چنین برمیآید که نزد عایشه ل در این باره هیچ حدیث مرفوعی وجود نداشته است؛ و این عمل، اجتهاد خود وی بوده است؛ بنابراین، حدیثی که به عایشه ل نسبت داده شده است، یا صحیح نیست و یا مفهوم دیگری دارد.
و یکی دیگر از دلایل شوافع، مبنی بر رخصت بودن قصر، عمل عثمان بن عفّان س میباشد که در مکهی مکرمه نماز را به طور کامل میخوانده است؛ در پاسخ این عمل عثمان بن عفّان، گفته شده است که وی در مکهی مکرمه، خانه داشته است و طبق اجتهاد خود که هرکس در شهری منزل داشته باشد، باید نمازها را کامل بخواند، نماز را کامل میخوانده است.
و برخی گفتهاند که عثمان بن عفّان س قصر و کوتاه خواندن نماز را در سفر واجب نمیدانسته است؛ از این رو، گاهی آن را کامل و چهار رکعتی و گاهی نیز به صورت قصر و دو رکعتی میگزارد.
و برخی از علماء و صاحبنظران اسلامی گفتهاند که علّت عدم قصر عثمان بن عفّان س در نمازهای چهار رکعتی در سرزمین مِنیٰ، این بوده است که مردم روستایی و کسانی که آشنایی کافی نسبت به مسائل دینی نداشتند، در ایام حجّ حضور گستردهای داشتند و اگر چنانچه عثمان بن عفّان س نمازها را قصر میکرد، آنها به گمان این که اصل نماز دو رکعت است، دچار سوء تفاهم میشدند؛ به همین علّت، عثمان بن عفّان س به جهت تعلیم آنان، نیت اقامت کرد و نمازها را کامل خواند. والله اعلم بالصواب.
۱۳۴۹ - [۱۷] (صَحِیح)
وَعَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: فَرَضَ اللهُ الصَّلَاةَ عَلَى لِسَانِ نَبِیِّكُمْ ج فِی الْـحَضَرِ أَرْبَعًا وَفِی السَّفَرِ رَكْعَتَیْنِ وَفِی الْـخَوْف رَكْعَة. رَوَاهُ مُسلم [۱۷۹].
۱۳۴۹- (۱۷) عبدالله بن عباس س گوید: خداوند بلندمرتبه نماز را به زبان پیامبرتان ج در غیر سفر، چهار رکعت و در سفر، دو رکعت و در حالت خوف (ترس و هراس)، یک رکعت فرض گردانیده است.
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
شرح: «و فی الخوف رکعة»: برخی از علماء و صاحبنظران اسلامی، به ظاهر این حدیث عمل نمودهاند و گفتهاند: نماز خوف یک رکعت است؛ امّا جمهور دانشوران دینی میگویند: یک رکعت را با امام بخواند و یک رکعت دیگر را تنها بگزارد؛ همچنان که در احادث صحیح بدان تصریح شده است؛ و همین معنای حدیث (و فی الخوف رکعة) میباشد.
۱۳۵۰ - [۱۸] (ضَعِیف جدا)
وَعَن ابْن عَبَّاس وَعَنِ ابْنِ عُمَرَ قَالَا: سَنَّ رَسُولُ الـلّٰهِ ج صَلَاةَ السَّفَرِ رَكْعَتَیْنِ وَهُمَا تَمَامٌ غَیْرُ قَصْرٍ وَالْوِتْرُ فِی السَّفَرِ سنة. رَوَاهُ ابْن مَاجَه [۱۸۰].
۱۳۵۰- (۱۸) عبدالله بن عباس س و عبدالله بن عمر س گویند: رسول خدا ج نماز سفر را دو رکعت مقرّر نمودهاند و این دو رکعت، تمام (چهار رکعت فرض) به شمار میآید و کمتر از اصل فرض نمیباشد (و در اجر و پاداش، کامل و تمام است)؛ و گزاردن وتر در سفر نیز با سنّت رسول خدا ج مشروع میباشد.
[این حدیث را ابن ماجه روایت کرده است].
شرح: «و الوتر فی السفر سنّة»: یعنی خواندن وتر در سفر، با سنّت رسول خدا ج مشروع میباشد؛ و این عبارت، منافاتی با وجوب وتر ندارد.
۱۳۵۱ - [۱۹] (ضَعِیف)
وَعَن مَالك بَلَغَهُ أَنَّ ابْنَ عَبَّاسٍ كَانَ یَقْصُرُ فِی الصَّلَاة فِی مثل مَا یكون بَین مَكَّة والطائف وَفِی مثل مَا یكون بَیْنَ مَكَّةَ وَعُسْفَانَ وَفَى مِثْلِ مَا بَیْنَ مَكَّةَ وَجُدَّةَ قَالَ مَالِكٌ: وَذَلِكَ أَرْبَعَةُ بُرُدٍ. رَوَاهُ فِی الْـمُوَطَّأ [۱۸۱].
۱۳۵۱- (۱۹) از مالک/روایت است که بدو خبر رسیده است که عبدالله بن عباس س در مسیرهایی که به فاصلهی مکه و طائف و یا مکه و عُسفان و یا مکهی و جُدّة بود، نمازهایش را قصر میکرد و به جای چهار رکعت، دو رکعت میگزارد.
مالک/گوید: این مسیرها، به اندازهی چهار «بُرد» بود.
[این حدیث را مالک در «موطأ» روایت کرده است].
شرح: مکّه:
موقعیت جغرافیایی مکهی مکرمه:
شهر مقدس مکه، در غرب نجد واقع است و آن را جزو تهامه دانستهاند. این شهر از شمال به مدینه، از مشرق به نجد و ریاض، از جنوب به یمن و از مغرب به جدّه محدود میشود. طول آن ۷۸ درجه و عرض آن ۲۳ درجه است و در اقلیم دوم قرار میگیرد.
ارتفاع تقریبی آن از سطح دریا ۲۷۰ متر است و فاصله اش تا جدّه، با بزرگراه جدیدی که احداث شده، به ۶۰ کیلومتر کاهش یافته و به وسیلهی بزرگراه هجرت با مدینه نیز ۴۲۵ کیلومتر فاصله دارد. شهر مکه میان دو رشته کوه محصور شده و از این رو، بنای آن از دور دیده نمیشود. این دو رشته کوه عبارتاند از:
۱- کوه فلق یا فلح؛ در شمال مکه واقع است که به سمت غرب ادامه مییابد.
۲- قُعَیقُعان؛ رشته کوهی است که کوههای هندی، لُعْلُع، کدّی [۱۸۲]از جمله ارتفاعاتی هستند که در آن قرار دارند.
شهر، از سمت شمال به جنوب، حالت شیب و سرازیری دارد. سمت شمال را مَعْلاة و سمت جنوب را مَسْفَله گویند.
شهر مکه ۲۵۰۰ سال قبل از میلاد مسیح÷محل توقف و اقامت کاروانیانی بوده که در راه یمن و شام رفت و آمد داشتند و از این رو، موقعیت بسیار ممتاز و سوق الجیشی به آن بخشیده است. از این شهر، سه راه اصلی به سوی سه نقطهی مهم منشعب میشده که بر اهمیت آن میافزوده است. این سه نقطه، یمن، فلسطین و دریای سرخ هستند. مساحت کنونی مکه بیش از ۴۸۰۰ هکتار و جمعیت ساکن آن بیش از ۶۰۰ هزار نفر است.
آب و هوای مکه خشک و سوزان و گرمایش آزارنده است؛ زیرا کوههایی که اطراف آن واقع شده، جلوی بادهای شمالی را سد کرده و صخرهها نور خورشید را منعکس میسازد و حرارت و دمای هوا را دو چندان میکند. در ماههای تیر، مرداد و شهریور حرارت آن فوق العاده زیاد است. بارندگی در آن غالباً مقطعی و در دی ماه است؛ زیرا در منطقه مداری واقع است. و به گاه بارش باران، چنان سیلی در چند ثانیه شهر را فرا میگیرد که تا ساعتها و شاید روزها آثار آن باقی میماند. این سیل از سمت شمال به جنوب سرازیر میشود و گاهی نیز اندرون مسجد الحرام را تا یک متر و اندی فرا میگیرد. برای جلوگیری از ویرانیهای حاصل از سیل، سدی را در منطقهی معلاة ساختهاند.
نامهای مکهی مکرّمه
اسامی فراوانی برای مکه گفتهاند؛ برخی از آنها عبارتند از:
۱- العَروض ۲- السَّبیل ۳- مُخْرَجَ صِدْقٍ ۴- اَلْبَینة ۵- اَلْمَعادْ ۶- اُمِّ رُحم ۷- اُمّ زُحْمْ ۸- اُمّ صُبح ۹- اُمُّ القُری ۱۰- اَلبَلدة ۱۲- البلد الامین ۱۳- البلد الحرام ۱۴- الرَّتاج ۱۵- النّاشر ۱۶- حرم الله تعالی ۱۷- بلد الله تعالی ۱۸- فادان ۱۹- الباسَّة ۲۰- الناسَّة.
برای هریک از این اسامی، دلایلی است و ما به وجه تسمیهی سه نام از این شهر، که در قرآن کریم آمده، اشاره میکنیم:
۱- بَکه:
﴿ إِنَّ أَوَّلَ بَيۡتٖ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكٗا وَهُدٗى لِّلۡعَٰلَمِينَ٩٦ ﴾[آل عمران: ۹۶] [۱۸۳].
گروهی «بکه» را همان «مکه» دانستهاند که «میم» آن تبدیل به «با» شده و از لحاظ مفهوم، به یک معنا هستند، گروهی دیگر، تفاوت اندکی برای آن دو قائل شدهاند؛ به این صورت که مسجد الحرام یا کعبه را «بکه» و نام شهر را «مکه» دانستهاند [۱۸۴]. به نظر میرسد با توجه به آیهی بالا، بکه باید یکی از نامهای شهر باشد.
برای بکه چندین معنا آوردهاند؛ از جمله: بکه، از «بک» مشتق شده؛ یعنی غرور گردن کشان و متکبّران را در هم میکوبد و یا گردن آنان را میشکند. بکه در جایی نیز به معنای ازدحام آمده است.
۲- مکه
﴿ وَهُوَ ٱلَّذِي كَفَّ أَيۡدِيَهُمۡ عَنكُمۡ وَأَيۡدِيَكُمۡ عَنۡهُم بِبَطۡنِ مَكَّةَ مِنۢ بَعۡدِ أَنۡ أَظۡفَرَكُمۡ عَلَيۡهِمۡ ... ﴾[الفتح: ۲۴].
برای مکه نیز چند معنا گفتهاند؛ از جمله: مکه، از «مَک» به معنای کمی آب مشتق شده و علاقهی مردم به این شهر یا استفادهی آنان از آخرین قطرهی آب را - که در این سرزمین بسیار کمیاب است - نشان میدهد. بعضی نیز آن را از «تمککتُ العِظم» دانستهاند که به مغز استخوان گفته میشود، گویی مکه وسط زمین است؛ همان گونه که مغز استخوان، در میان آن است [۱۸۵]. برای مکه معنای دیگری گفتهاند و آن این که: از «مک یمَک» گرفته شده و به معنای هلاک شدن و کاستن است و گویند هرکس نسبت به آن قصد و نیت سوء داشته باشد، جز نابودی سرنوشتی نخواهد داشت یا اگر کسی به زیارت این خانه رود، از گناهانش کاسته میشود.
برای مکه، معانی دیگری چون بسط، گسترش و ازدحام نیز آوردهاند. یونانیان نام مکه را «مَکرُبا» ثبت کردهاند. شاید این واژه از لهجهی ساکنان جنوبی شبه جزیره، به معنای مقدّس و محترم باشد؛ زیرا پادشاهان حکومت سبأ را، که دارای تقدّس بودهاند، مُکرَّبْ یا مُقَرَّب میخواندند.
۳- اُمُّ القُری
﴿...وَلِتُنذِرَ أُمَّ ٱلۡقُرَىٰ وَمَنۡ حَوۡلَهَا ... ﴾[الأنعام: ۹۲] [۱۸۶].
مکه را از این رو «اُمُّ القُری» خواندهاند که گفته شده هنگام آفرینش زمین، آب تمام سطح آن را فراگرفت و تنها مکان کعبه، خشک بود و این خشکی اندک اندک از پیرامون کعبه برآمد تا به مقدار کنونی گسترش یافت. در اصطلاح لغوی و قرآنی، به این مسأله «دَحوالْاَرض» گویند که در قرآن کریم آمده است: ﴿ وَٱلۡأَرۡضَ بَعۡدَ ذَٰلِكَ دَحَىٰهَآ٣٠ ﴾[النازعات: ۳۰] [۱۸۷]. مکه را مادر زمینها خواندهاند و قرآن نیز به این نام اشاره دارد.
۴- بلد الأمین
﴿ وَٱلتِّينِ وَٱلزَّيۡتُونِ١ وَطُورِ سِينِينَ٢ وَهَٰذَا ٱلۡبَلَدِ ٱلۡأَمِينِ٣ ﴾[التین: ۱-۳].
بلد امین، به معنای سرزمین و حرم امن الهی و یکی دیگر از نامهای مکه است که خداوند در قرآن از آن یاد نموده و امنیت و حرمتش را بیان کرده است.
«طائف»: شهری است در حجاز جنوبی در ۱۲ فرسنگی شرق مکه که محصول عمدهی آن، انگور گوارا است و مویز آن نیز مورد مثل است. این شهر (امروزه) به علّت آب و هوای خنک در تابستان، پایتخت ییلاقی سعودیها به شمار میآید. بیشتر اُمرای این خاندان در شهر طائف، دارای کاخ هستند. جمعیت این شهر در سال ۱۹۹۸ م، ۲۰۴۸۵۰ نفر بوده است.
«عُسفان»: به ضم عین و سکون سین؛ مکانی است در راه مکه و مدینه که به مکّه نزدیک میباشد.
«جُدّة»: به ضم جیم؛ و در بین عوام، به کسر جیم مشهور است.
امروزه، جدّه، این شهر بندری که به قلب عربستان معروف است، با جمعیتی در حدود ۳۰۰/۰۴۶/۲ نفر در ساحل دریای احمر واقع شده است و از نظر تجاری و بازرگانی برای عربستان، اهمیت زیادی دارد. تعدادی از پایگاههای مهم نظامی عربستان در این بندر قرار دارد. این شهر، محل ورود اصلی زائران خانهی خداست. در حال حاضر، جده به عنوان بندری آزاد و بازرگانی قلمداد میشود و از مدرنترین شهرهای عربستان به شمار میرود. آل سعود، سرمایهگذاری فراوانی برای عمران و آبادی این شهر نموده است. فرودگاه بینالمللی ملک عبدالعزیز، که از فرودگاههای بزرگ جهان است، در این شهر واقع شده است.
«اربعة برد»: چهار برد. برابر با ۱۶ فرسخ است و هر فرسخ برابر با سه میل میباشد، و میل نیز برابر با چهار هزار ذراع است؛ و هر ذراع در حدود نیم متر است.
۱۳۵۲ - [۲۰] (ضَعِیف)
وَعَن الْبَراء قَالَ: صَحِبْتُ رَسُولَ الـلّٰهِ ج ثَمَانِیَةَ عَشَرَ سَفَرًا فَمَا رَأَیْتُهُ تَرَكَ رَكْعَتَیْنِ إِذَا زَاغَتِ الشَّمْسُ قَبْلَ الظُّهْرِ. رَوَاهُ أَبُو دَاوُدَ وَالتِّرْمِذِیُّ وَقَالَ: هَذَا حَدِیثٌ غَرِیبٌ [۱۸۸].
۱۳۵۲- (۲۰) براء بن عازب س گوید: در هیجده سفر همراه و همرکاب رسول خدا ج بودم و در این سفرها ندیدم که آن حضرت ج پس از زوال خورشید و پیش از نماز فرض ظهر، دو رکعت نماز را ترک کرده باشند.
[این حدیث را ابوداود و ترمذی روایت کردهاند؛ و ترمذی گفته است: این، حدیثی غریب است].
شرح: «فما رأیته ترک رکعتین»: احتمال دارد که این دو رکعت، نماز «تحیة الوضو» باشد؛ و این احتمال نیز وجود دارد که دو رکعت سنّت پیش از فرض ظهر باشد؛ زیرا چهار رکعت و دو رکعت قبل از ظهر، هردو از پیامبر ج ثابت هستند؛ ولی احادیث چهار رکعت، از احادیث دو رکعت بیشترند و هردو روش درست هستند؛ و شاید این حدیث، بیانگر همان دو رکعت سنّت پیش از ظهر باشد که پیامبر ج آن را در سفر میگزاردند.
به هر حال، خواندن عموم نوافل مانند اِشراق، چاشت، اوّابین و غیره در سفر طبق اجماع صاحبنظران فقهی، جایز است و دربارهی سنّتهای مؤکده که به «رواتب» نیز مشهوراند، اختلافنظر وجود دارد.
برخی از جمله عبدالله بن عمر س قائل به ترک آن هستند. امام شافعی/و جمهور علماء و پیشوایان دینی، قائل به خواندن و مستحب بودن «رواتب» هستند.
علماء و صاحبنظران احناف میگویند: اگر امکان خواندن رواتب در سفر وجود داشت، خواندن آنها خالی از فضیلت و اجر نیست؛ و اگر کسی آنها را ترک کرد، بر او ملامت و سرزنشی نیست؛ زیرا در سفر، تأکید موجود در سنّتهای مؤکّده، از بین میرود و سنّتهای مؤکده، در سفر از حالت تأکیدی خود خارج میشوند؛ البته سنّتهای صبح از این قانون، مستثنا هستند و در سفر نیز به آنها «سنّت مؤکده» اطلاق میگردد.
بنابراین، ترک سنّتهای صبح در سفر، مناسب نیست. ابوهریره س گوید: رسول خدا ج در مورد سنّتهای صبح فرمودند: «لاتدعوهما وان طردتکم الخیل» (ابوداود)؛ «دو رکعت سنّت صبح را ترک نکنید، اگر چه اسبان، شمایان را لگدمال کنند».
و از پیامبر ج نیز ثابت است که در سفر، سنّتهای صبح را میخواند؛ چنان که امام بخاری روایت میکند: «ورکع النبی ج رکعتی الفجر» (بخاری؛ باب من تطوّع فی السفر فی غیر دبر الصلوات و قبلها)؛ «پیامبر ج (در سفر) دو رکعت سنّت صبح را گزارد».
و امام مسلم در صحیح خود، در حدیثی طولانی از ابوقتاده س روایت میکند که سفر پیامبر ج و قضا شدن نماز آن حضرت ج و صحابه را تعریف کرده و گفته است: «ثم اذّن بلال بالصلاة فصلّی رسول الله ج رکعتین ثم صلّی الغداة فصنع کما کان یصنع کلّ یوم» (صحیح مسلم؛ باب «قضاء الصلاة الفائتة واستحباب تعجیل قضائها»)؛ «آنگاه بلال س اعلام وقت نماز کرد و رسول خدا ج دو رکعت نماز (سنّت) گزارد؛ آنگاه نماز فرض بامداد را خواند؛ و بدین سان، کاری را انجام داد که هر روز انجامش میداد».
و برخی از علماء و صاحبنظران اسلامی، در کنار سنّتهای صبح، سنّتهای مغرب را نیز در سفر، «مؤکده» دانستهاند.
لازم به یادآوری است که اختلاف موجود: از اختلاف روایات سرچشمه میگیرد؛ و روایات و اخبار رسیده از ابن عمر س با یکدیگر تعارض دارند؛ به عنوان مثال در روایتی میگوید:
«صحبتُ رسول الله ج فکان لایزید فی السفر علی رکعتین وابابکر وعمر وعثمان کذلك» (بخاری و ترمذی)؛ «با پیامبر ج همراهی کردم و ایشان در سفر، بیشتر از دو رکعت نمیخواندند؛ و همچنین با ابوبکر س، عمر س و عثمان س نیز همراهی نمودم و ایشان نیز در سفر، بیشتر از دو رکعت نمیگزاردند».
و در روایتی دیگر میگوید: «صلّیتُ مع النبیّ ج الظهر فی السفر رکعتین وبعدها رکعتین» (ترمذی)؛ «همراه با پیامبر ج در سفر، دو رکعت نماز فرض ظهر خواندم و پس از آن نیز دو رکعت (سنّت) گزاردم».
و همچنین عمل آن حضرت ج را دربارهی مغرب، چنین روایت میکند: «و الـمغرب فی الحضر والسفر سواء لاینقض فی حضر ولا سفر وهی وتر النهار وبعدها رکعتین» (ترمذی).
از این روایت معلوم میگردد که آن حضرت ج بعد از فرض نماز مغرب، دو رکعت سنّت را نیز در حضر و سفر میگزاردند.
و از روایت حفص بن عاصم (ح ۱۳۳۸) معلوم میگردد که ابن عمر س خود سنّتها را نگزارد و از پیامبر ج، ابوبکر س، عمر س و عثمان س نیز نقل میکند که آنها نیز سنّتها را در سفر نمیگزاردند.
و علاوه از روایتهای عبدالله بن عمر س، حدیث براء بن عازب س است که میگوید: «صحبتُ رسول الله ج ثمانیة عشر سفراً فما رأیته ترک الرکعتین اذا زاغت الشمس قبل الظهر» (ترمذی)؛ «در هیجده سفر همراه پیامبر ج بودم و هرگز ندیدم که آن حضرت ج پس از زوال خورشید، دو رکعت قبل از ظهر را ترک کرده باشند».
و در صحیح بخاری از ابن ابی لیلی مروی است که گفت: «ما اخبرنا احد انّه رأی النبیّ ج صلّی الضّحی غیر امّ هانی. ذکرت انّ النبیّ ج یوم فتح مکة اغتسل فی بیتها فصلّی ثمانی رکعات».
و از این حدیث معلوم میشود که آن حضرت ج در سفر به مکه، نمازهای مستحبی چاشت را نیز میگزاردند.
و به ظاهر، همهی روایات با یکدیگر تعارض دارند؛ ولی اگر دیدگاه احناف و جمهور را بپذیریم، (مبنی بر این که در سفر، میتوان نفل و سنّتهای معین نماز را به جای آورد؛ امّا علاوه از سنّت صبح، دیگر سنّتها، «مؤکّده» نیستند، ولی خواندن آنها دارای اجر و فضیلت است) همهی روایتهای متعارض بر مفهوم خود به خوبی قرار میگیرند.
۱۳۵۳ - [۲۱] (ضَعِیف)
وَعَنْ نَافِعٍ قَالَ: إِنَّ عَبْدَ الـلّٰهِ بْنَ عُمَرَ كَانَ یَرَى ابْنَهُ عُبَیْدَ الـلّٰهِ یَتَنَفَّلُ فِی السَّفَرِ فَلَا یُنْكِرُ عَلَیْهِ. رَوَاهُ مَالِكٌ [۱۸۹].
۱۳۵۳- (۲۱) نافع س گوید: عبدالله بن عمر س، فرزندش عبیدالله س را در وقت سفر، در حال گزاردن نمازهای نفل میدید و بر وی ایراد نمیگرفت.
[این حدیث را مالک روایت کرده است].
[۱۷۷]- بخاری ۲/۵۶۳ ح ۱۰۸۲؛ مسلم ۱/۴۸۲ ح (۱۶-۶۹۴)؛ نسایی ۳/۱۲۱ ح ۱۴۵۱؛ و دارمی ۱/۴۲۳ ح ۱۵۰۶. [۱۷۸]- بخاری ۱/۴۶۴ ح ۳۵۰؛ مسلم ۱/۴۷۸ ح (۱-۶۸۵)؛ ابوداود ۲/۵ ح ۱۱۹۸؛ دارمی ۱/۴۲۴ ح ۱۵۰۹؛ موطأ مالک ۱/۱۴۶ ح ۸، «کتاب قصر الصلاة». [۱۷۹]- مسلم ۱/۴۷۹ ح (۶-۶۸۷). [۱۸۰]- ابن ماجه ۱/۳۷۷ ح ۱۱۹۴. [۱۸۱]- موطأ مالک ۱/۱۴۸ ح ۱۵، «کتاب قصر الصلاة فی السفر». [۱۸۲]- پیامبر خدا ج و سپاه اسلام در سال هشتم هجری، هنگام فتح مکه از میان این کوهها به داخل شهر وارد شدند. [۱۸۳]- آل عمران: ۹۶؛ «همانا نخستین خانهای که برای مردم ساخته شد، خانهای است که در بکه قرار داشته و مبارک و هدایتی برای جهانیان است.» [۱۸۴]- زبیدی، تاج العروس، ج ۷، ص ۱۱۱؛ فاسی المکی، همان، ص ۷۷؛ ابن ابی شیبه، المصنف فی الاحادیث و الآثار، ج ۴، ص ۳۵۷. [۱۸۵]- ابن منظور، همان، ج ۱۰، ص ۴۹۱ مادهی «مکک»؛ فاسی المکی، همان، ص ۷۷. [۱۸۶]- انعام: ۹۲، «تا انذار و بیم دهی امّ القری و کسانی را که پیرامون آن هستند». [۱۸۷]- نازعات: ۳۰، «آنگاه زمین را از زیر گسترانید.». [۱۸۸]- ابوداود ۲/۱۹ ح۱۲۲۲؛ و ترمذی ۲/۴۳۵ ح ۵۵۰. [۱۸۹]- موطأ مالک ۱/۱۵۰ ح ۲۴، «کتاب قصر الصلاة».
۱۳۵۴ - [۱] (مُتَّفَقٌ عَلَیهِ)
وَعَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ س قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «نَحْنُ الْآخِرُونَ السَّابِقُونَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ بَیْدَ أَنَّهُمْ أُوتُوا الْكُتَّابَ مِنْ قَبْلِنَا وَأُوتِینَاهُ من بعدهمْ ثمَّ هَذَا یومهم الَّذِی فرض عَلَیْهِم یَعْنِی یَوْم الْـجُمُعَةَ فَاخْتَلَفُوا فِیهِ فَهَدَانَا اللهُ لَهُ وَالنَّاسُ لَنَا فِیهِ تَبَعٌ الْیَهُودُ غَدًا وَالنَّصَارَى بَعْدَ غَد»
وَفِی رِوَایَةٍ لِمُسْلِمٍ قَالَ: «نَحْنُ الْآخِرُونَ الْأَوَّلُونَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَنَحْنُ أَوَّلُ مَنْ یَدْخُلُ الْـجَنَّةَ بید أَنهم». وَذكر نَحوه إِلَى آخِره [۱۹۰].
۱۳۵۴- (۱) ابوهریره س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «ما در دنیا، آخرین امّت هستیم، ولی در رستاخیز، پیشاپیش سایر امّتها خواهیم بود و از همهی امّتها جلوتر میباشیم؛ جز این که آنان پیش از ما صاحب کتاب آسمانی شدهاند و آن را دریافت نمودهاند و ما پس از ایشان، صاحب کتاب شدهایم؛ پس این روز، (روز جمعه که به فضیلت آن مشرّف شدهایم،) همان روزی است که بر آنها فرض شد (تا شعائرشان را در آن انجام دهند؛) ولی آنان، در مورد آن، دچار اختلافنظر شدند. آنگاه خداوند بلندمرتبه ما را بدان (یعنی روز جمعه) راهنمایی فرمود و بقیهی مردم (اهل کتاب) پشت سر ما قرار دارند؛ این طور که یهودیان به جای آن، فردا (یعنی شنبه) و مسیحیان، پس فردا (یعنی یکشنبه) را برای عبادت خود انتخاب نمودند».
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند. و در روایتی دیگر از مسلم چنین آمده است]:
«نحن الاخرون الاوّلون یوم القیامة، ونحن اوّل من یدخل الجنة بید انّهم اوتوا الکتاب من قبلنا واُتیناه من بعدهم، فاختلفوا. فهدانا الله لـما اختلفوا فیه من الحق، فهذا یومهم الذی اختلفوا فیه؛ هدانا الله له. قال: یوم الجمعة فالیوم لنا وغداً للیهود وبعد غدٍ للنصاری».
«ما در دنیا، آخرین و واپسین امّت هستیم، ولی در قیامت، پیشاپیش سایر امّتها خواهیم بود؛ با وجودی که آنها قبل از ما صاحب کتاب آسمانی شدهاند. سپس خداوند بلندمرتبه، روز جمعه را برای اهل کتاب (یهود و نصاری) فرض نمود (تا شعائرشان را در آن، انجام دهند؛) ولی آنان در مورد آن، دچار اختلافنظر شدند. آنگاه خداوند ما را بدان (روز جمعه) راهنمایی فرمود و سایر مردم (اهل کتاب) پشت سر ما قرار دارند؛ شنبه روز عبادت یهودیان و یکشنبه روز عبادت مسیحیان است».
۱۳۵۵ - [۲] (صَحِیح)
وَفِی رِوَایَة لمُسلم عَن أبی هُرَیْرَة وَعَنْ حُذَیْفَةَ قَالَا: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج فِی آخِرِ الْـحَدِیثِ: «نَحْنُ الْآخِرُونَ مِنْ أَهْلِ الدُّنْیَا وَالْأَوَّلُونَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ الْمقْضِی لَهُم قبل الْـخَلَائق» [۱۹۱].
۱۳۵۵- (۲) و در روایتی دیگر از مسلم به نقل از ابوهریره س و حذیفه س چنین آمده است که آن دو گفتهاند:
رسول خدا ج در پایان حدیث فرمودند: «ما در دنیا، آخرین امّت هستیم، ولی در رستاخیز، پیشاپیش سایر امّتها خواهیم بود که پیش از دیگران، برای آنها (به خاطر ورود به بهشت) فیصله میگردد».
شرح: «السابقون»: پیشگامان؛ سبقتگیرندگان بر دیگران در ورود به بهشت.
«بَیدَ»: اسم لازم الاضافة است به معنای «غیر». «بَیدَ» در موارد زیر با «غیر» فرق دارد:
۱- بَیدَ همواره مضاف میشود به جملهی «اَنّ» و اسم و خبر آن.
۲- فقط در استثنای منقطع به کار میرود.
۳- صفت واقع نمیشود.
«جمعه»: طبق قول مشهور، جمعه، به ضم «میم» تلفظ میشود و همین قول، فصیحتر و شایعتر میباشد که جمهور نیز بدان قائلند. و در روایتی به سکون «میم» آمده است و قرائت امام اعمش نیز به سکون «میم» میباشد. و برخی از علماء و صاحبنظران اسلامی، آن را به فتح «میم» خواندهاند. زجاج میگوید: جمعه را به کسر «میم» نیز تلفظ کردهاند.
کوتاه سخن این که، در کلمهی «جمعه» چهار تلفظ وجود دارد:
۱- به ضم میم؛ «الجُمُعة».
۲- به سکون میم؛ «الجُمْعة». در این صورت، معنای آن، «المجموع» میشود؛ یعنی «یوم الفوج المجموع».
۳- به فتح میم؛ «الجُمَعة». در این صورت، معنای آن «الجامع» است؛ یعنی «یوم الوقت الجامع».
۴- به کسر میم؛ «الجُمِعة».
و فصیحتر و شایعتر، همان تلفظ اوّل است.
در روزگار جاهلیت، اسم روز جمعه، «روز عروبة» بود؛ «عروبة» اسم سریانی و معرّب است؛ و معنای «عروبة»، «رحمت» است. و بعدها اسم آن را به روز «جمعه» تغییر دادند.
برخی از علماء و اندیشمندان گفتهاند: جمعه، اسمی اسلامی است و علّت نامگذاری آن به جمعه، به خاطر جمع شدن مردم برای نماز است.
برخی نیز میگویند که علّت نامگذاری آن به جمعه، به خاطر آن است که در این روز، آفرینش آدم کامل و جمعآوری شد.
و برخی دیگر گفتهاند: از آنجایی که «کعب بن لوی» در این روز، مردم را جمع کرد و برای آنان موعظه و نصیحت نمود، این روز به «جمعه» (روز اجتماع مردم) مشهور و معروف گردید.
به هر حال، یکی از فرایض مهمّ اسلام، برپایی نماز جمعه است؛ زیرا جلوهای زیبا از بزرگی و شکوه همبستگی امّت اسلام است. نماز جمعه، مهمترین و کارآمدترین پایگاه اطلاعرسانی دینی و دنیوی است. پایگاههای آن، میعادگاه بزرگ عبادی و تبلیغی و جهادی و نیز عرصهی خواری و شکست دشمنان و بدخواهان اسلام است.
حضور انبوه مردم در نماز جمعه، تجلّی ایمان و نشانهی اسلامدوستی آنان است. از نگاه فرهنگ اسلام، رشد و تکامل معنوی انسان در متن زندگی اجتماعی رخ میدهد؛ بنابراین، اجتماع نمازهای روزانه و جمعه و جشنها (و جشن سعید فطر و جشن قربان)، سودمندترین مراسم آگاهیبخش دینی و پاسخگویی به نیازهای دینی و اجتماعی و دیگر مسائل است. در این فضای گروهی، مردم به تبادل فکر و اندیشه میپردازند؛ و همفکری، همیاری و روحیهی اجتماعی در میانشان رشد میکند.
خداوند بلندمرتبه، دین اسلام را بهترین دین قرار داده است و به فرخندگی آن، نعمتهای بسیاری به مسلمانان ارزانی داشته است؛ یکی از این نعمتها، عید کردن روز جمعه است. ابولبانه بدری س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «انّ یوم الجمعة سیّد الایّام» (ابن ماجه ح ۶۰؛ مسند احمد ح ۳۶۰؛ مصنّف ابن ابی شیبه ح ۲۶۰)؛ «روز جمعه، بهترین روزها نزد خداوند بلندمرتبه است».
از این رو، روز جمعه، برتری ویژهای بر سایر روزها دارد؛ زیرا که روز جمعه، حج درویشان است. مهمترین ویژگی و نمود محتوایی شریعت اسلام، توفیق آن در آمیزش معارف دین و ارزشهای انسانی و اخلاقی با مسائل سیاسی و اجتماعی و فرهنگ روز است. فلسفهی نماز جمعه، این است که دانشمندان پاک دل و آشنا به روحیهی مردم با طرح مسایل روز و بررسی جلوههای فرهنگ رفتاری اسلام و شرح معارف دینی در مردم، نشاط معنوی و حس استقلال فکری و شخصیتی و خودباوری ایجاد، و به فساد رذایل اخلاقی و آسیبها و آفتهای اجتماعی آگاهی و مصونیت بخشند؛ تا این روشنگری و اطلاعرسانیها، سبب پایبندی عبادت آگاهانه و رعایت همیشگی تقوا و تداوم زندگی ارجمند و مقتدرانهی اسلامی اسلام؛ و برای ادای دین به بهترین وجه، در خدمت اسلام و مسلمانان باشند.
نخستین نماز جمعه در اسلام:
بنابر چند روایت، نماز جمعه در مکّه (شب اسراء) واجب گردید؛ امّا به واسطهی فراهم نشدن شرایط آن در مکهی مکرمه، برگزار نگردید؛ بلکه بنابر روایتی اوّلین نماز جمعه در مدینه انجام شد؛ به این صورت: هنگامی که پیامبر ج در مکه بود؛ دستور انجام دادن آن را به «اسعد بن زرارة» س داد و او نیز بنابر قولی، اولین نماز جمعه را در دهی که به آن «نقیع الخضمات» میگفتند و در نیمفرسخی مدینه است، برگزار نمود.
در برخی از روایات اسلامی آمده است که مسلمانان مدینه، پیش از آن که پیامبر ج هجرت کند، با یکدیگر صحبت کردند و گفتند: یهود در یک روز هفته (روز شنبه) اجتماع میکنند و نصارا نیز روزی (یکشنبه) برای اجتماع دارند؛ چه خوب است که ما هم روزی را برای خود قرار دهیم و در آن روز جمع شویم و ذکر و یاد خدا گوییم و شکر او را به جای آوریم. آنها روز قبل از شنبه را که در آن زمان، «یوم العروبة» نامیده میشد، برای این هدف برگزیدند و به سراغ «اسعد بن زرارة» س (یکی از بزرگان مدینه) رفتند؛ او نماز را به صورت جماعت با آنها به جای آورد و به آنها اندرز داد و آن روز، «روز جمعه» نامیده شد؛ زیرا روز اجتماع مسلمانان بود.
«اسعد بن زرارة» س دستور داد گوسفندی را ذبح کردند و ناهار و شام همگی از همان یک گوسفند بود؛ چرا که تعداد مسلمانان در آن روز، بسیار اندک بود. و این نخستین جمعهای بود که در اسلام تشکیل شد.
اما نخستین جمعهای که رسول خدا ج با اصحابش تشکیل دادند، هنگامی بود که به مدینه هجرت کرد؛ وارد مدینه شد و آن روز، روز دوشنبه، دوازدهم ربیعالاول هنگام ظهر بود. آن حضرت ج چهار روز در «قباء» ماندند و مسجد قبا را بنیان نهادند؛ سپس روز جمعه به سوی مدینهی منوره حرکت کرد (فاصلهی میان قباء و مدینه بسیار کم است و امروز قباء یکی از محلههای داخل مدینه است) و به هنگام نماز جمعه به محلهی «بنی سالم» رسید و مراسم نماز جمعه را در آنجا برپا داشت؛ و این اولین جمعهای بود که رسول خدا ج در اسلام به جای آورد، خطبهای هم در این نماز جمعه خواند که اولین خطبهی آن حضرت ج در مدینه بود.
یکی از محدثان، از عبدالرحمن بن کعب نقل میکند که پدرم هر وقت صدای اذان جمعه را میشنید بر «اسعد بن زرارة» س رحمت میفرستاد. هنگامی که دلیل این مطلب را جویا شدم؛ گفت: به خاطر آن است که او نخستین کسی بود که نماز جمعه را با ما به جای آورد؛ گفتم: آن روز چند نفر بودید؟ گفت: فقط چهل نفر. (روح المعانی، ج ۲۸ ص ۸۸)
فلسفهی گردهمایی، جهت برگزاری نماز جمعه:
در اسلام، در میان روزها، روز جمعه از اهمیت خاصّی برخوردار است؛ بهترین دلیل بر اهمیت این فریضهی بزرگ اسلامی - قبل از هر چیز - آیات سورهی جمعه و احادیث بیشمار رسول خدا ج است که به همهی مسلمانان و اهل ایمان، دستور میدهد که به محض شنیدن اذان جمعه، به سوی آن بشتابند و هرگونه کسب و کار و برنامهی مزاحم را ترک گویند.
و چرا چنین نباشد، در حالی که جمعه، سرور روزهای هفته و دارای بزرگترین مرتبه در نزد خداوند بلندمرتبه است؛ جمعه، روز کمک به محرومان و فقرا و عید هفتگی مسلمانان است.
در روز جمعه، خداوند بلندمرتبه، کارهای نیک را چند برابر و کارهای زشت را محو میکند؛ به درجات مؤمنان افزوده میشود و دعاها اجابت میشود و بلاها و مصیبتها دور و نیازهای مؤمنان، برآورده میشود.
برای کسیکه در روز جمعه به نظافت پردازد و ناخن و موی سر و صورت خود را کوتاه کند و مسواک زند و... و به سوی نماز جمعه برود، فرشتگان او را بدرقه میکنند و برای او استغفار و شفاعت مینمایند.
اولین اقدام پیامبر ج پس از هجرت به مدینه، اقامه و برگزاری نماز جمعه بود؛ نمازی که دعوت به آن، با جملهی «یا ایها الذین امنوا»شروع شده است؛ نمازی که با جملهی «فاسعوا الی ذکر الله» مردم به اقامه و برگزاری آن ترغیب شدهاند؛ نمازی که فرمان ترک داد و ستد را به همراه دارد؛ نمازی که در روایات، هم وزن حج برشمرده شده است. نمازی که در آن، دعا، مستجاب میشود؛ نمازی که سبک شمردن و استخفاف آن، نشانهی نفاق شمرده شده است؛ نمازی که در آن، امام جمعه باید مردم را به تقوا سفارش کند؛ نمازی که در آن، مردم از مسائل جهان آگاه میشدند؛ نمازی که باید به جماعت برگزار شود و نمیتوان آن را فردی خواند.
به هر حال، نماز جمعه، قبل از هر چیز، یک عبادت بزرگ دستجمعی است و اثر عمومی عبادات را - که تلطیف روح و جان و شستن دل از آلودگیهای گناه و زدودن زنگار معصیت از قلب میباشد - در بردارد؛ به خصوص این که، در پیشاپیش خود، دو خطبه دارد که مشتمل بر انواع مواعظ و اندرزها و امر به تقوا و پرهیزگاری است.
و اما از نظر اجتماعی و سیاسی، یک کنگرهی بزرگ هفتگی است که بعد از کنگرهی سالانهی حج، بزرگترین کنگرهی اسلامی میباشد؛ و به همین دلیل، جمعه، حجّ کسانی به شمار میآید که قادر به شرکت در مراسم حج نیستند.
در حقیقت، اسلام، به سه اجتماع بزرگ اهمیت میدهد:
اجتماعات روزانه که در نماز جماعت حاصل میشود.
اجتماع هفتگی که در مراسم نماز جمعه است.
و اجتماع حج که در کنار خانهی خدا هر سال یک بار انجام میگیرد؛ نقش نماز جمعه در این میان بسیار مهم است؛ به خصوص این که یکی از برنامههای خطیب در خطبهی نماز جمعه، ذکر مسایل مهم سیاسی و اجتماعی و اقتصادی است؛ و به این ترتیب، این اجتماع بزرگ و پرشکوه، میتواند منشأ برکات زیر شود:
۱- آگاهی بخشیدن به مردم در زمینهی معارف اسلامی و رویدادهای مهم اجتماعی و سیاسی.
۲- ایجاد همبستگی و انسجام هر چه بیشتر در میان صفوف مسلمانان به گونهای که دشمنان و بدخواهان را به وحشت افکند و پشت آنها را بلرزاند.
۳- تجدید روحیهی دینی و نشاط معنوی برای تودهی مردم مسلمانان.
۴- جلب همکاری برای حلّ مشکلات عمومی.
به همین دلیل، همیشه دشمنان اسلام، از یک نماز جمعهی جامع الشرایط، که دستورهای اسلامی دقیقاً در آن رعایت شود، بیم داشتهاند.
و نیز به همین دلیل، نماز جمعه همیشه به عنوان یک اهرم نیرومند سیاسی در دست حکومتها بوده است؛ منتها حکومتهای عدل و دادگر، همچون حکومت پیامبر اکرم ج و خلفای راشدین و دیگر بزرگان دینی، از آن بهترین بهرهبرداریها را به نفع اسلام میکردند؛ و در مقابل، حکومتهای جور، از آن سوء استفاده میکردند و برای تحکیم پایههای قدرت خود، از آن بهرهبرداری مینمودند.
گاه اتفاق میافتد که دشمنان اسلام، یک هفته تمام به صورت شبانهروزی، تبلیغات مسموم میکنند ولی با یک خطبهی نماز جمعه و مراسم پرشکوه و حیاتبخش آن، همه خنثی میشود و روح تازهای در کالبدها دمیده میگردد و خون تازهای در عروق، به حرکت درمیآید.
به هر حال، اسلام، تمام مسلمانان ساکنِ یک محیط را، هفتهای یک بار در مسجد و یا مصلّای بزرگترِ محلِ سکونت خویش، جهت ادای فریضهای به نام جمعه فرامیخواند، تا این فرصت را به تمام ساکنان یک شهر و یا یک روستای بزرگ ارزانی بخشد برای این که بتوانند در ضمن ادای فریضهی دینی، در روز معین و در مکان مشخّص، گرد هم جمع شوند و با برنامهریزی صحیح، صدها مشکل از مشکلات خود را حل و فصل نمایند و با گوش دادن به موعظهی واعظان و شنیدن سخنان گویندگان و سخنرانان، بسیاری از موضوعات و مسایل دینی و اخلاقی و رویدادها و پدیدههای اجتماعی و علمی و سیاسی را بشنوند و فراگیرند و بدین وسیله، بر تمام رویدادهای هفته که در سطح شهر و روستای محلِ سکونت خویش و یا در کشور و یا در سطح جهانی رخ دادهاند، اطلاع و آگاهی یابند.
این از یک سو، و از سوی دیگر، میتوانند در حدّ امکان و توانایی خود، برای رفع مشکلات و نارساییهای جامعهی خویش، تصمیمات و راه حلهای مؤثّر و مفیدی اتخاذ نمایند و با اتحاد و تشریک مساعی همدیگر، هر چه بیشتر به مرحلهی اجرا درآورند؛ زیرا پرستش و عبادت افراد در زندگی انسان با نقش اجتماعی آنها بیارتباط نیست و شخص عبادتگزار، تنا هنگامی در برقراری چنین ارتباطی موفق خواهد شد که عبادتش در روابط اجتماعی، منشأ نیروی سازندهای باشد و به نحو شایسته و بایستهای، بین صفوف مسلمانان، هماهنگی ایجاد کند.
جنبههای اجتماعی عبادت، هنگامی به هدف اعلای خود میرسد که شعائر پرستش و عبودیت در لاک تحجّر و انجماد شخصی و فردی بیرون آید و در پایگاههای اجتماعی، رمز اتّحاد و همبستگی خللناپذیر گردد و هر چه بیشتر صفوف فشردهی امّت اسلام را جهت غلبه بر مشکلات زندگی و چیره شدن بر دشمنان دینی و دنیایی، به سوی وحدت و یگانگی رهبری کند.
به خاطر چنین فواید دینی و دنیایی است که نماز جمعه و جماعات؛ مورد تأکید قرار گرفته است و ترک آنها بدون عذر موجّه صحیح نیست؛ چنان که رسول خدا ج میفرماید:
«من ترك ثلاث جُمع تهاوناً بها، طبع الله علی قلبه» (ترمذی، ابوداود، ابن ماجه و نسایی)؛ «هر کس، سه نماز جمعه را از روی سهلانگاری ترک کند، خداوند بر قلب او مهر میزند».
باز رسول خدا ج دربارهی فضیلت و برتری نماز جماعت فرموده است:
«صلاة الجماعة تفضل صلاة الفذّ بسبع و عشرین درجة» (ترمذی، ابن ماجه و نسایی)؛ «یک نماز به صورت جماعت خواندن، بیست و هفت برابر پاداش نماز انفرادی را دارد و از آن بهتر است».
از این رو، تشکیل جمعه و جماعات در مناطق مسلماننشین و حفاظت و مراقبت مسلمانان از آن، در حفظ و نگهداری این دین مقدّس و شریعت اسلام و حراست بقا و استمرار آداب و رسوم آن بر طریقه و روشی که از رسول خدا ج و اصحاب بزرگوارش به جای مانده است، نقش بسیار مؤثری را در ایجاد وحدت و همبستگی، ایفا میکند؛ و همچنین مصون ماندن آن از تحریف محرّفان و دور ماندنش از بیهودهگویی بیهودهگویان، خودنمایانگر تأثیر معجزهآسایی آن میباشد.
بنابراین، اگر مسلمانان - خدای ناخواسته - نماز جمعه و جماعات را ترک میکردند و به صورت انفرادی در خانههای خویش به عبادت و ادعیه میپرداختند و در حالت گوشهگویری و عزلتنشینی آن را به طور پراکنده و دور از هم انجام میدادند، بیگمان نماز با این کیفیت و آداب و رسوم خاصّش، به طور کلّی نسخ و نابود میشد و اصالت و حالت اولیهی خود را از دست میداد؛ و تردیدی نیست که مسلمانان - در چنین حالتی - در آن، تنوّع و تغییر و دگرگونی بسیاری (از لحاظ کمّی و کیفی) به وجود میآوردند؛ همچنان که در بسیاری از مظاهر و پدیدههای زندگی و آداب و رسوم محیطی، اختلاف فاحش طبقاتی و اجتماعی ایجاد شده است؛ به گونهای که بیشتر مردم - اعم از شهری و روستایی - در موارد ذکر شده، با هم تضاد و تخالف کامل پیدا کردهاند و بعضی از برخی دیگر، متنفّر و گریزانند!.
پس با این وصف، تردیدی نیست که جمعه و جماعات، عامل بزرگ و وسیلهی بسیار مهمّی است در ایجاد وحدت و تشکّل مسلمانان در عبادت و در احکام و دستورات دینی؛ و به خاطر چنین فضل و برتری و حکمت و فلسفهی بزرگی است که نماز جماعت، چند برابر نماز انفرادی، ثواب و پاداش دارد.
۱۳۵۶ - [۳] (صَحِیحٌ)
وَعَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ س قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «خَیْرُ یَوْمٍ طَلَعَتْ عَلَیْهِ الشَّمْسُ یَوْمُ الْـجُمُعَةِ فِیهِ خُلِقَ آدَمُ وَفِیهِ أُدْخِلَ الْـجَنَّةَ وَفِیه أخرج مِنْهَا وَلَا تقوم السَّاعَة لَا فِی یَوْم الْـجُمُعَة». رَوَاهُ مُسلم [۱۹۲].
۱۳۵۶- (۳) ابوهریره س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «بهترین روزی که خورشید بر آن دمیده است، روز جمعه است؛ در آن روز، آدم÷آفریده شده و در آن روز، وارد بهشت شده و در آن روز، از بهشت اخراج شده است؛ و قیامت نیز برپا نمیگردد مگر در روز جمعه».
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
شرح: «و فیه اخرج منها»: به ظاهر، اخراج آدم÷از بهشت، فضیلتی به شمار نمیآید؛ زیرا فضیلت و برتری، از آنِ کارها و عملکردهای خیر و نیکو و شایسته و بایسته است، در حالی که اخراج آدم÷از بهشت، بر مبنای عتاب و سرزنش و توبیخ و مذمّت بوده است!.
در پاسخ بدین شبه میتوان گفت که پیامبر اکرم ج باعبارت «و فیه اخرج منها»، اشارهای داشته است به اتفاقها و رویدادهای مهمّی که در آن روز به وقوع پیوستهاند؛ و به یقین، اخراج آدم÷از بهشت، از زمرهی اتفاقها و رویدادهای مهم و بزرگ آن روز، به شمار میآید. برخی از علماء و صاحبنظران اسلامی گفتهاند: آمدن آدم÷به زمین، سبب خیر و نیکی بوده است؛ چون هزاران پیامبر و نبی، از نسل وی به وجود آمده است که آمدن آنها برای جامعهی بشری، سراسر خیر و نیکی بوده است.
در اینجا، سؤالی دیگر مطرح میشود؛ و آن این که: آیا روز جمعه افضل و برتر است یا روز عرفه؟
در این باره، علماء و دانشوران دینی، با همدیگر اختلافنظر دارند. گروهی از آنها، روز عرفه (نهم ذی حجه) را افضل و برتر قرار دادهاند؛ و همین دیدگاه صحیح شافعیها و حنفیها میباشد.
و گروهی دیگر، روز جمعه را برتر و افضل میدانند؛ و امام احمد بن حنبل و ابن عربی مالکی، قائل به این نظریه بودهاند.
۱۳۵۷ - [۴] (مُتَّفَقٌ عَلَیهِ)
وَعَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ س قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «إِنَّ فِی الْـجُمُعَةِ لَسَاعَةً لَا یُوَافِقُهَا عَبْدٌ مُسْلِمٌ یَسْأَلُ اللهَ فِیهَا خَیْرًا إِلَّا أعطَاهُ إِیَّاه». وَزَاد مُسلم: «وَهِیَ سَاعَةٌ خَفِیفَةٌ». وَفِی رِوَایَةِ لَهُمَا قَالَ: «إِنَّ فِی الْـجُمُعَةِ لَسَاعَةً لَا یُوَافِقُهَا مُسْلِمٌ قَائِم یُصَلِّی یسْأَل لاله یخرا إِلَّا أعطَاهُ إِیَّاه» [۱۹۳].
۱۳۵۷- (۴) ابوهریره س گوید: رسول خدا ج فرموند: «بیگمان در روز جمعه، لحظهای وجود دارد که هر بندهی مسلمانی، در آن لحظه (به نماز بایستد و) از خداوند بلندمرتبه، خیری را بخواهد؛ قطعاً خداوند بلندمرتبه، آن خواسته را بدو عنایت میکند».
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند؛ و مسلم این عبارت را نیز افزوده است:] «و آن لحظهی اجابت دعا، لحظهای کوتاه است».
[و در روایتی دیگر از بخاری و مسلم چنین آمده است که رسول خدا ج فرمودند]:
«در روز جمعه، لحظهای وجود دارد که هر بندهی مسلمانی، ایستاده به نماز آن لحظه را بگذراند و از خداوند چیزی را بخواهد، قطعاً خداوند، آن خواسته را بدو عنایت میکند».
شرح: «و هی ساعة خفیفة»: در روایت بخاری و مسلم چنین آمده است:
«انّ رسول الله ج ذکر یوم الجمعة فقال: «فیه ساعة لایوافقها عبد مسلم وهو قائم یصلّی، یسأل الله تعالی شیئاً الّا اعطاه ایّاه»؛ واشاره بیده یُقلّلها».
«پیامبر اکرم ج دربارهی روز جمعه بحث کرد و فرمود: یک زمان و ساعتی در روز جمعه وجود دارد که هر بندهی مسلمانی در آن ساعت، در حالت نماز خواندن ایستاده باشد، هر چیزی را که از خدا بخواهد، خداوند خواستهاش را استجابت مینماید. پیامبر اکرم ج با دستش اشاره کرد که مدّت زمان این ساعت، کوتاه و کم است (و با عبادت در این مدّت کوتاه، میتوان به سعادت بس عظیم و بزرگی رسید)».
۱۳۵۸ - [۵] (صَحِیح)
وَعَنْ أَبِی بُرْدَةَ بْنِ أَبِی مُوسَى قَالَ: سَمِعْتُ أَبِی یَقُولُ: سَمِعْتُ رَسُولَ الـلّٰهِ ج یَقُولُ فِی شَأْنِ سَاعَةِ الْـجُمُعَةِ: «هِیَ مَا بَیْنَ أَنْ یَجْلِسَ الْإِمَامُ إِلَى أَن تقضى الصَّلَاة». رَوَاهُ مُسلم [۱۹۴].
۱۳۵۸- (۵) ابوبردة بن ابی موسی س گوید: از پدرم (ابوموسی اشعری سشنیدم که میگفت: از رسول خدا ج در خصوص لحظهی اجابت دعا در روز جمعه شنیدم که میفرمودند: «آن، فاصلهی بین هنگامی است که امام (برای خطبه گفتن بر فراز منبر) مینشیند تا زمانی که نماز پایان یابد».
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
شرح: این روایت به طور کامل در مسلم چنین روایت شده است:
«عن ابی بردة بن ابی موسی الاشعری س قال: قال عبدالله بن عمر س: أسمعتَ اباک یحدّث عن رسول الله ج فی شأن ساعة الجمعة؟ قال: قلتُ: نعم؛ سمعتُه یقول: سمعتُ رسول الله ج یقول: «هی ما بین ان یجلس الامام الی ان تُقضی الصلاة» (مسلم).
«از ابوبردة س پسر ابوموسی اشعری س روایت شده است که گفت: عبدالله بن عمر س گفت: آیا از پدرت شنیدهای که در خصوص لحظهای از روز جمعه از رسول خدا ج حدیثی نقل کند؟
گفتم: آری؛ شنیدهام که میگفت: شنیدم رسول خدا ج میفرمود: «آن، فاصلهی بین هنگامی است که امام (برای خطبه گفتن) مینشیند تا زمانی که نماز پایان یابد».
لحظهی اجابت دعا در روز جمعه:
دربارهی تعیین لحظهی اجابت دعا در روز جمعه، در بین علماء و صاحبنظران اسلامی، اختلافنظر وجود دارد؛ گروهی بر این باورند که این زمان، مخصوص عصر و روزگار پیامبر اکرم ج بوده است.
جمهور علماء و دانشمندان دینی، بر این اعتقادند که این زمان و ساعت، تا روز قیامت ادامه دارد و منحصر به برههای از زمان نیست؛ اما دربارهی تعیین و عدم تعیین آن، اختلافنظر دارند؛ تا جایی که در این مورد، چهل و پنج قول نقل شده است. از میان این اقوال، یازده قول، مشهورند که از میان آنها نیز، دو قول، مشهورتر و پسندیدهتر میباشند:
۱- بعد از نماز عصر تا غروب خورشید؛ امام ابوحنیفه/و امام احمد بن حنبل/، قائل به این نظریه هستند.
۲- زمانی که امام برای ایراد خطبه بر فراز منبر میرود تا پایان نماز؛ شوافع، این قول را اختیار کردهاند.
دلیل قول اول، این احادیث است:
الف) انس بن مالک س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «التمسوا الساعة التی ترجی فی یوم الجمعة بعد العصر الی غیبوبة الشمس» (ترمذی)؛ «لحظهی اجابت دعا در روز جمعه را بعد از عصر تا غروب آفتاب، جستجو کنید».
ب) ابوهریره س گوید: عبدالله بن سلام س گفت: «انّی لاعلم تلک الساعة»؛ «من نسبت به لحظهی اجابت دعا در روز جمعه، آگاهم». ابوهریره س خطاب بدو گفت: «حدّثنی بها»؛ «مرا از آن باخبر گردان». عبدالله بن سلام س گفت: «هی آخر ساعة من یوم الجمعة قبل ان تغیب الشمس» (نسایی)؛ «لحظهی اجابت دعا، در آخرین ساعات روز جمعه، قبل از غروب آفتاب است».
و دلیل قول دوم، این احادیث و روایات است:
الف) حدیث ابوموسی اشعری س (حدیث شماره ۱۳۵۸)
ب) عمرو بن عوف س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «انّ فی الجمعة ساعة لایسأل الله العبد فیها شیئاً الّا اتاه الله ایّاه. قالوا: یا رسول الله! ایّة ساعة هی؟ قال: حین تقام الصلاة الی انصراف منها» (ترمذی)؛ «بیگمان در روز جمعه، ساعتی وجود دارد که هر بندهی مسلمانی در آن لحظه، چیزی از خداوند بخواهد، قطعاً خداوند آن خواسته را بدو عنایت میکند. گفتند: ای فرستادهی خدا! لحظهی اجابت دعا، در چه زمانی است؟ فرمودند: از هنگامی که نماز بر پا میگردد تا آنگاه که پایان یابد».
برخی از علماء و صاحب نظران دینی، سعی کردهاند که این دو نوع روایتها را با هم تطبیق بدهند؛ امّا بیشتر علماء و دانشوران، قائل به ترجیح یک روایت بودهاند؛ از این رو احناف و حنبلیها، قول اول و شافعیها، قول دوم را اختیار کردهاند.
در هر صورت، بهتر است که وقت عصر تا مغرب روز جمعه، به ذکر و دعا، اختصاص یابد؛ و همچنین از لحظهی آغاز خطبه تا بعد از نماز، اگر فرصتی برای دعا مهیا شد، نباید از آن غفلت ورزید.
چرا لحظهی اجابت دعا، در روز جمعه، مخفی است؟
بسیاری از علماء و صاحبنظران اسلامی، بر این باورند که مخفی بودن لحظهی اجابت دعا در روز جمعه، برای این است که مردم به همهی لحظهها و ساعتهای روز جمعه اهمیت دهند؛ همانگونه که خداوند بلندمرتبه، رضایت و خشنودی خود را در میان انواع طاعات پنهان کرده است تا مردم به همهی طاعات روی آورند و غضبش را در میان معاصی پنهان کرده است تا از همه بپرهیزند؛ و دوستانش را در میان مردم مخفی کرده است تا همه را احترام کنند؛ و اجابت را در میان دعاها پنهان کرده است تا به همهی دعاها روی آورند؛ و اسم اعظم را در میان اسمائش مخفی ساخته است، تا همه را بزرگ دارند و وقت مرگ را مخفی نموده است تا در همه حال، آماده باشند.
به هر حال؛ ساعت اجابت دعا در روز جمعه، به طور مصلحت؛ مبهم گذاشته شده است؛ همچنان که شب قدر بنابر مصلحت، مبهم گذاشته شده است؛ و همانطوری که در شبهای فرد ده روز آخر رمضان، - به خصوص شب بیست و هفتم، بر مبنای اشارهی برخی از احادیث - احتمال شب قدر وجود دارد، همچنین نسبت به ساعت اجابت روز جمعه در وقت خطبه و نماز و بعد از عصر تا غروب آفتاب، در احادیث، اشارههایی شده است تا بندگان خدا در این دو وقت، به طور ویژه، به ذکر و دعا و راز و نیاز مشغول باشند.
[۱۹۰]- بخاری ۲/۳۵۴ ح ۸۷۶؛ مسلم ۲/۵۸۵ ح (۱۹-۸۵۵)؛ نسایی ۳/۸۵ ح ۱۳۶۷؛ و مسند احمد ۲/۳۴۱. [۱۹۱]- مسلم ۲/۵۸۶ ح (۲۲-۸۵۶). [۱۹۲]- مسلم ۲/۵۸۵ ح (۱۸-۸۵۴)؛ و ترمذی ۲/۳۵۹ ح ۴۸۸. [۱۹۳]- بخاری ۲/۴۵۱ ح ۹۳۵؛ مسلم ۲/۵۸۴ ح (۱۵-۸۵۲)؛ ترمذی ۲/۳۶۲ ح ۲۹۰۱؛ نسایی ۳/۱۱۵ ح ۱۴۳۱؛ ابن ماجه ۱/۳۶۰ ح ۱۱۳۷؛ دارمی ۱/۴۴۳ ح ۱۵۶۹؛ موطأ مالک ۱/۱۰۸ ح ۵، «کتاب الجمعة»؛ و مسند احمد ۵/۴۵۱. [۱۹۴]- مسلم ۲/۵۸۴ ح ۸۵۳؛ و ابوداود ۱/۵۶۳ ح ۱۰۴۸.
۱۳۵۹ - [۶] (صَحِیح)
عَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ قَالَ: خَرَجْتُ إِلَى الطُّورِ فَلَقِیتُ كَعْبَ الْأَحْبَارِ فَجَلَسْتُ مَعَهُ فَحَدَّثَنِی عَنِ التَّوْرَاةِ وَحَدَّثْتُهُ عَنْ رَسُولِ الـلّٰهِ ج فَكَانَ فِیمَا حَدَّثْتُهُ أَنْ قُلْتُ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «خَیْرُ یَوْمٍ طَلَعَتْ عَلَیْهِ الشَّمْسُ یَوْمُ الْـجُمُعَةِ فِیهِ خُلِقَ آدَمُ وَفِیهِ أُهْبِطَ وَفَیْهِ تِیبَ عَلَیْهِ وَفِیهِ مَاتَ وَفِیهِ تَقُومُ السَّاعَةُ وَمَا من دَابَّة إِلَّا وَهِی مسیخة یَوْمَ الْـجُمُعَةِ مِنْ حِینِ تُصْبِحُ حَتَّى تَطْلُعَ الشَّمْسُ شَفَقًا مِنَ السَّاعَةِ إِلَّا الْـجِنَّ وَالْإِنْسَ وفیهَا سَاعَةٌ لَا یُصَادِفُهَا عَبْدٌ مُسْلِمٌ وَهُوَ یُصَلِّی یسْأَل الله شَیْئا إِلَّا أعطَاهُ إِیَّاهَا. قَالَ كَعْبٌ: ذَلِكَ فِی كُلِّ سَنَةٍ یَوْمٌ. فَقلت: بل فِی كل جُمُعَة قَالَ فَقَرَأَ كَعْبٌ التَّوْرَاةَ. فَقَالَ: صَدَقَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج. قَالَ أَبُو هُرَیْرَةَ: لَقِیتُ عَبْدَ الـلّٰهِ بْنَ سَلَامٍ فَحَدَّثْتُهُ بِمَجْلِسِی مَعَ كَعْب وَمَا حَدَّثْتُهُ فِی یَوْمِ الْـجُمُعَةِ فَقُلْتُ لَهُ: قَالَ كَعْب: ذَلِك كُلِّ سَنَةٍ یَوْمٌ؟ قَالَ عَبْدُ الـلّٰهِ بْنُ سَلَامٍ: كَذَبَ كَعْبٌ. فَقُلْتُ لَهُ ثُمَّ قَرَأَ كَعْبٌ التَّوْرَاةَ. فَقَالَ: بَلْ هِیَ فِی كُلِّ جُمُعَةٍ. فَقَالَ عَبْدُ الـلّٰهِ بْنُ سَلَامٍ: صَدَقَ كَعْبٌ ثُمَّ قَالَ عَبْدُ الـلّٰهِ بْنُ سَلَامٍ: قَدْ عَلِمْتُ أَیَّةَ سَاعَةٍ هِیَ. قَالَ أَبُو هُرَیْرَة فَقلت لَهُ: فَأَخْبرنِی بهَا. فَقَالَ عَبْدُ الـلّٰهِ بْنُ سَلَامٍ: هِیَ آخِرُ سَاعَةٍ فِی یَوْمِ الْـجُمُعَةِ. قَالَ أَبُو هُرَیْرَةَ: فَقُلْتُ: وَكَیْفَ تَكُونُ آخِرَ سَاعَةٍ فِی یَوْمِ الْـجُمُعَةِ وَقَدْ قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «لَا یُصَادِفُهَا عَبْدٌ مُسْلِمٌ وَهُوَ یُصَلِّی وَتلك السَّاعَة لَا یُصَلِّی فِیهَا؟» فَقَالَ عَبْدُ الـلّٰهِ بْنُ سَلَامٍ: أَلَمْ یَقُلْ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «مَنْ جَلَسَ مَجْلِسًا یَنْتَظِرُ الصَّلَاةَ فَهُوَ فِی صَلَاةٍ حَتَّى یُصَلِّیَ؟» قَالَ أَبُو هُرَیْرَةَ: فَقلت: بلَى. قَالَ: فَهُوَ ذَاك. رَوَاهُ مَالِكٌ وَأَبُو دَاوُدَ وَالتِّرْمِذِیُّ وَالنَّسَائِیُّ وَرَوَى أَحْمد إِلَى قَوْله: صدق كَعْب [۱۹۵].
۱۳۵۹- (۶) ابوهریره س گوید: به سوی کوه طور رفتم و (در آنجا) کعب احبار را ملاقات کردم. با او نشستم و از تورات برایم گفت و من نیز از احادیث رسول خدا ج برای او گفتم؛ و یکی از گفتنیهای من (از احادیث رسول خدا جبرای او، این حدیث رسول خدا ج بود که آن حضرت ج فرمودند:
«بهترین روزی که خورشید بر آن دمیده است، روز جمعه است؛ حضرت آدم÷در آن روز، آفریده شده و در آن روز، از بهشت فرود آمده و در آن روز،توبهاش پذیرفته شده و در آن روز، وفات کرده و در آن روز، قیامت برپا میشود. و هیچ جنبندهای نیست مگر آن که در روز جمعه، از طلوع صبح صادق تا طلوع خورشید از ترس قیامت، منتظر وقوع آن است، مگر جنّیان و انسانها (که از آن غافلند). و در روز جمعه، لحظهای وجود دارد که هر بندهی مسلمانی، ایستاده به نماز آن لحظه را بگذراند و از خداوند چیزی بخواهد، قطعاً خداوند آن خواسته را بدو عنایت میکند».
کعب احبار گفت: آن لحظهی اجابت دعا، در یک روز از روزهای سال است؟ ابوهریره س در پاسخ گفت: بلکه آن لحظهی اجابت دعا، در هر جمعه از جمعههای سال وجود دارد.
آنگاه کعب، تورات را خواند و گفت: رسول خدا ج راست فرمودهاند. ابوهریره س گفت: (پس از این ماجرا) عبدالله بن سلام س را ملاقات کردم و او را از ماجرای نشستن خویش با کعب احبار و آنچه با او در مورد روز جمعه مذاکره کرده بودم؛ باخبر گردانیدم و این را نیز بدو گفتم که کعب گفته است: آن لحظهی اجابت دعا، در یک روز از روزهای سال است؟
عبدالله بن سلام س گفت: کعب، اشتباه کرده است. آنگاه به عبدالله بن سلام س گفتم: سپس کعب احبار، تورات را خواند و گفت: بلکه لحظهی اجابت دعا، در هر جمعه از جمعههای سال وجود دارد. عبدالله بن سلام س گفت: کعب، راست گفته است.
پس از آن، عبدالله بن سلام س گفت: آیا میدانی لحظهی اجابت دعا در روز جمعه، چه وقت است؟ ابوهریره س گوید: بدو گفتم: مرا از آن باخبر گردان و از گفتن آن، دریغ نورز. عبدالله بن سلام س گفت: لحظهی اجابت دعا، در واپسین ساعات روز جمعه است. ابوهریره س گوید: بدو گفتم: چطور امکان دارد که لحظهی اجابت دعا، در واپسین لحظهی روز جمعه باشد؟ و حال آن که رسول خدا ج فرمودهاند: «هر بندهی مسلمانی که ایستاده به نماز، آن را لحظه بگذراند...»؟
عبدالله بن سلام س در پاسخ گفت: آیا رسول خدا ج نفرمودهاند: «هر کس در محلّی به خاطر نماز بنشیند و انتظار نماز را بکشد، پس تا زمانی که نمازش را بخواند، ثواب و پاداش نماز برایش حساب میشود و در نماز است»؟
ابوهریره س گوید: بدو گفتم: آری؛ رسول خدا ج این حدیث را بیان فرمودهاند. عبدالله بن سلام س گفت: پس مراد از نماز، همان انتظار است؛ (ا ز این رو، لحظهی اجابت دعا نیز در واپسین ساعت روز جمعه میباشد).
[این حدیث را مالک، ابوداود، ترمذی و نسایی روایت کردهاند؛ و احمد بن حنبل نیز آن را تا عبارت «صدق کعب» روایت نموده است].
شرح: «الطور»: در این که منظور از «طور» در اینجا، اسم جنس به معنی مطلق «کوه» است و یا کوه معینی؟ دو تفسیر وجود دارد: برخی گفتهاند که «طور»، اشاره به همان کوه معروفی است که محل وحی بر موسی÷بوده است؛ در حالی که بعضی دیگر، احتمال دادهاند که «طور» در اینجا، به همان معنای لغوی آن است.
امّا تفسیر اول، درستتر و صحیحتر مینماید.
«مصیخة»: منتظر وقوع قیامت.
«فهو ذلك»: این عبارت را به دو گونه میتوان ترجمه و تفسیر کرد:
۱- پس مراد از نماز، همان انتظار برای گزاردن نماز است.
۲- لحظهی اجابت دعا، در آخرین ساعت روز جمعه است.
۱۳۶۰ - [۷] (صَحِیحٌ)
وَعَنْ أَنَسٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «الْتَمِسُوا السَّاعَةَ الَّتِی تُرْجَى فِی وَیَوْم الْـجُمُعَةِ بَعْدَ الْعَصْرِ إِلَى غَیْبُوبَةِ الشَّمْسِ». رَوَاهُ التِّرْمِذِیّ [۱۹۶].
۱۳۶۰- (۷) انس بن مالک س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «لحظهای را که امید اجابت دعا در روز جمعه در آن میرود، پس از عصر تا غروب آفتاب جستجو کنید».
[این حدیث را ترمذی روایت کرده است].
۱۳۶۱ - [۸] (صَحِیح)
وَعَنْ أَوْسِ بْنِ أَوْسٍ س قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «إِنَّ مِنْ أَفْضَلِ أَیَّامِكُمْ یَوْمُ الْـجُمُعَةِ فِیهِ خُلِقَ آدَمُ وَفِیهِ قُبِضَ وَفِیهِ النَّفْخَةُ فأكثرا عَلَیَّ مِنَ الصَّلَاةِ فِیهِ فَإِنَّ صَلَاتَكُمْ مَعْرُوضَةٌ عَلیّ» فَقَالُوا: یَا رَسُول الله وَكَیف تعرض صَلَاتنَا عَلَیْك وَقَدْ أَرَمْتَ؟ قَالَ: یَقُولُونَ: بَلِیتَ قَالَ: «إِنَّ اللهَ حَرَّمَ عَلَى الْأَرْضِ أَجْسَادَ الْأَنْبِیَاءِ». رَوَاهُ أَبُو دَاوُدَ وَالنَّسَائِیُّ وَابْنُ مَاجَهْ وَالدَّارِمِیُّ وَالْبَیْهَقِیُّ فِی الدَّعْوَات الْكَبِیر [۱۹۷].
۱۳۶۱- (۸) اوس بن اوس س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «بیگمان از بهترین روزهایتان، روز جمعه است که در آن روز، آدم÷آفریده شده و در آن روز، وفات کرده است و در آن روز، صور قیامت دمیده میشود و در آن روز، بیهوشی و نابودی بر تمامی مخلوقات طاری میشود؛ از این رو، در آن روز، بسیار درود و رحمت بر من بفرستید؛ زیرا درود فرستادنتان بر من عرضه میگردد».
گفتند: ای فرستادهی خدا! (پس از وفات شما،) درود ما چگونه به شما میرسد و حال آن که بدن شما از هم پاشیده شده است؟ آن حضرت ج فرمودند: «بیگمان خداوند بلندمرتبه، بدنهای پیامبران را بر زمین حرام نموده است (و پس از مرگ، جسد آنان در قبر، صحیح و سلام باقی میماند و زمین، هیچگونه تغییری در آنها به وجود نمیآورد و از هم پاشیده نمیشوند)».
[این حدیث را ابوداود، نسایی، ابن ماجه، دارمی و بیهقی در «الدعوات الکبیر» روایت کردهاند].
شرح: «النفخة»: مراد یا صور اول است و یا صور دوّم.
پیکرهی عظیم دستگاه عظیم آفرینش، و رشد و تکامل انسانها و منظومهی شمسی و سیارات و کرات آسمانی و... بعد از انجام دادن آنچه به آنها سپرده شده است و بعد از سپری شدن دوران اول از زندگی نوع انسان، ناگاه بر اثر به صدا درآمدن «صور» در رعب و هراس عجیبی فرو میرود و زلزلهی بینظیر و تحولات حیرتانگیزی در زمین و در دریاها و در کوهها، و همچنین در آسمانها و ماه و خورشید و ستارگان به وجود میآید و ترس و بیم و هراس بینظیر را در همهی جانداران و بویژه در انسانها ایجاد مینماید و مدت زمان اندکی صدای رعبآور آن صور (شبیه سوت خاموش کردن کارخانهها) دستگاه عظیم آفرینش را از کار انداخته و همهی فرآوردههایش را نیز نابود مینماید و دورهی اول زندگی نوع انسان و خدمتگزارانش پایان مییابد و خورشید در هم پیچیده میشود و نظام جهان در هم میریزد، و ستارگان تیره و تار میگردند و فرو میافتند، و کوهها از جای خود برکنده میشوند و به این سو و آن سو رانده میشوند، و دریاها سراسر برافروخته میگردند و گدازهها و گازهای درون زمین طوفانهای آتشین و انفجارهای هولناکی پدید میآورند، و آسمان شکافته میشود و کوهها و تپهها و ارتفاعات سواحل دریاها برداشته میشود و آب دریاها به هم آمیخته میگردد و اتمهای دو عنصر اساسی آب: اکسیژن و ئیدروژن بر اثر یک جرقه و واکنش، آزاد و منفجر میگردند و زمین و کوهها سخت به لرزش و جنبش درمیآید و چنان کوهها در هم کوبیده میشود که کوهها به تودههای پراکنده و تپههای ریگ روان تبدیل میگردد، و چشمها از شدت هول و هراس سراسیمه و آشفته و حیران و ویلان میشود، و ماه بینور و روشنایی میگردد، و خورشید و ماه گردآوری میگردد و انسان در آن روز خواهد گفت: راه گریز کجاست؟ و چگونه میتوان از این هول و هراس نجات یافت؟
به هر حال؛ از مجموعهی آیات قرآن استفاده میشود که دو بار «نفخ صور» میشود: یکبار در پایان دنیا و آستانهی رستاخیز که وحشت همه را فرا میگیرد و همگی با شنیدن آن قالب تهی میکنند و میمیرند. و بار دوم به هنگام بعث و نشور و قیام قیامت است که با نفخ صور همهی مردگان به حیات باز میگردند و زندگی نوینی را آغاز میکنند.
و در قرآن نیز به صور اول «راجفة» (همان صیحهی نخستین یا نفخ صور اول است که شیپور فنای جهان و زلزلهی نابودی دنیا است) گفته میشود، و به صور دوم «رادفة» (همان صیحهی دوم که نفخهی حیات و رستاخیز و بازگشت به زندگی جدید است) گفته میشود.
و از مجموعهی آیات قرآن استفاده میشود که در پایان جهان، صیحهی عظیمی اهل آسمانها و زمین را میمیراند و این «صیحهی مرگ» است و در آغاز رستاخیز با صیحه و فریاد عظیمی همه زنده میشوند و به پا میخیزند و این «فریاد حیات و زندگی» است.
اما این دو فریاد دقیقاً چگونه است؟ و چه اثری در صیحهی اول، و چه تأثیری در صیحهی دوم است؟ جز خدا کسی نمیداند و از کیفیت و چگونگی آن باخبر نیست.
به هر حال، هردو نفخه به صورت ناگهانی تحقق مییابد؛ اما نفخهی اول چنان غافلگیرانه است که گروه زیادی از مردم مشغول کسب و کار و مخاصمه و جدال بر سر اموال و خرید و فروشاند که صیحهی نخستین واقع میشود. چنان که در روایات اسلامی آمده است که این صیحهی آسمانی آنچنان غافلگیرانه است که دو نفر در حالی که پارچهای را گشودهاند و مشغول معاملهاند، پیش از آنکه آن را برچینند و بپیچیند، جهان پایان مییابد، و کسانی هستند که در آن لحظه، لقمهی غذا از ظرف برداشته، اما پیش از آنکه به دهان آنها برسد، صیحهی آسمانی فرا میرسد و جهان پایان مییابد، و کسانی هستند که مشغول تعمیر و گِلمالی حوضاند تا چهار پایان را سیراب کنند، پیش از آنکه چهارپایان سیراب شوند، قیامت بر پا میشود.
«الصعقة»: از آیات قرآن و احادیث نبوی، به خوبی استفاده میشود که در پایان جهان و آغاز رستاخیز، دو حادثهی ناگهانی رخ میدهد: در حادثهی اول، همهی موجودات زنده، فوراً میمیرند؛ و در حادثهی دوم که با فاصلهای صورت میگیرد، همهی انسانها ناگهان زنده میشوند و به پا میخیزند و در انتظار حسابند.
قرآن کریم، از این دو حادثه، به عنوان «نفخ صور» تعبیر کرده است که تعبیر کنایی زیبایی است از حوادث ناگهانی و همزمان؛ زیرا «نفخ» به معنای دمیدن و «صور» به معنای «شیپور» یا «شاخ میان تهی» است که معمولاً برای حرک قافله یا لشکر و یا برای توقّف آنها به صدا درمیآورند؛ البته آهنگ این دو، با هم متفاوت است؛ شیپور توقف، قافله را یکجا متوقف میکرد و شیپور حرکت، اعلام شروع حرکت قافله بود.
این تعبیر - در ضمن - بیانگر سهولت امر است و نشان میدهد که خداوند بزرگ با یک فرمان که به سادگی دمیدن در یک شیپور است، اهل آسمان و زمین را میمیراند و با یک فرمان که آن هم شبیه به «شیپور رحیل و حرکت» است، همه را زنده میکند.
در حقیقت، الفاظ ما - که برای زندگی روزمرهی محدود خودمان وضع شده است - عاجزتر و ناتوانتر از آن است که بتواند حقایق مربوط به جهان ماوراء طبیعت یا پایان این جهان و آغاز جهان دیگر را به دقّت بیان کند؛ به همین دلیل، باید از الفاظ معمولی معانی وسیعتر و گستردهتری استفاده شود؛ منتها با توجه به قرائن موجود.
توضیح این که: در قرآن کریم، از حادثهی پایان جهان و آغاز جهان دیگر، تعبیرات مختلفی آمده است؛ در آیات متعددی (متجاوز از ده مورد) سخن از «نفخ صور» به میان آمده است. از قبیل: کهف/۹۹؛ مؤمنون/۱۰۱؛ یس/۵۱؛ زمر/۶۸؛ ق/۲۰؛ الحاقة/۱۳؛ انعام/۷۳؛ طه/۱۰۲؛ نمل/۸۷؛ نبأ/۱۸.
در یک مورد، تعبیر به «نقر در ناقور» شده است که آن نیز به معنای دمیدن در شیپور یا شبیه آن است؛ ﴿ فَإِذَا نُقِرَ فِي ٱلنَّاقُورِ٨ فَذَٰلِكَ يَوۡمَئِذٖ يَوۡمٌ عَسِيرٌ٩ ﴾[المدثر: ۸-۹].
و در بعضی موارد، تعبیر به «قارعة» به معنای «کوبندهی شدید» شده است؛ (قارعه/۱،۲ و ۳)
و در بعضی دیگر، به «صیحة» تعبیر شده است که آن نیز به معنای «صدای عظیم» است؛ مانند آیهی ۴۹ و ۵۳ سورهی یس.
از مجموع این آیات، چنین برداشت میشود که در پایان جهان، صیحهی بزرگی، اهل آسمان و زمین را میمیراند و این «صیحهی مرگ» است.
و در آغاز رستاخیز، با صیحه و فریاد عظیمی، همه زنده میشوند و به پا میخیزند؛ و این، «فریاد حیات و زندگی» است.
امّا این که این دو فریاد، دقیقاً چگونه است؟ و چه اثری در صیحهی اول و چه تأثیری در صیحهی دوم است؟ جز خدا کسی نمیداند؛ از این رو، بیشتر صاحبنظران اسلامی، «نفخ صور» را به همان معنای «دمیدن در شیپور» تفسیر کردهاند که کنایات لطیفی دربارهی چگونگی پایان جهان و آغاز رستاخیز است.
امّا این که، چگونه امواج صوتی صور اسرافیل، تمام جهان را فرا میگیرد؟ - با این که میدانیم که امواج صوتی، حرکت کندی دارد و از دویست و چهل متر در ثانیه تجاوز نمیکند، در حالی که حرکت نور بیش از یک میلیون بار از آن سریعتر است و به سیصد هزار کیلومتر در ثانیه میرسد - باید گفت که ما نسبت به این موضوع، همانند بسیاری از مسائل مربوط به قیامت، تنها علم اجمالی داریم و جزئیات آن - چنان که پیشتر بیان کردیم - بر ما روشن نیست.
دقّت در روایاتی که در منابع اسلامی در تفسیر «صور» آمده است نیز نشان از آن دارد که برخلاف پندار بعضی، «صور» یک شیپور معمولی و عادّی نیست؛ و روشن میسازد که این فریاد عظیم از قبیل امواج صوتی معمولی ما نیست؛ بلکه فریادی است برتر و بالاتر؛ آن هم با امواجی فوق العاده سریعتر از امواج نور که پهنهی آسمان و زمین را در فاصلهی کوتاه طی میکند؛ این طور که بار اول، مرگ آفرین است و بار دیگر، زندهگر و حیاتبخش.
این مسأله که چگونه ممکن است صدا، این چنین مرگآفرین باشد، اگر در گذشته برای بعضی شگفتانگیز بود، امروز برای ما تعجّبی ندارد؛ چرا که بسیار شنیدهایم که موج انفجار، گوشها را کر، بدنها را متلاشی و حتّی خانهها را ویران میسازد؛ و انسانهایی را از جای خود برداشته و به فاصلههای دوردست، پرتاب میکند؛ و بسیار دیده شده است که حرکت سریع یک هواپیما و به اصطلاح، شکستن دیوار صوتی، چنان صدای وحشتناک و امواج ویرانگری به وجود میآورد که شیشههای عمارتها را در شعاع وسیعی، خرد و خمیر میکند.
در جایی که نمونههای کوچک امواج صوتی - که به وسیلهی انسانها ایجاد شده است - این چنین اثراتی از خودشان نشان میدهد؛ پس آن صیحهی بزرگ الهی و آن انفجار بزرگ جهانی، چه آثاری به بار خواهد آورد؟!
به همین دلیل، جای تعجّب نیست که امواجی هم در نقطهی مقابل آن، تکاندهنده و بیدارکننده و احیاگر باشد؛ هر چند تصور آن، امروز برای ما ممکن نیست، ولی بیدار کردن افراد خواب رفته را با فریاد و یا به هوش آوردن انسانهای بیهوش را با شوکهای شدید، لااقل دیدهایم؛ و باز تکرار میکنیم که ما با علم و دانش محدودمان، تنها شبحی از این امور را از دور میبینیم.
«فاکثروا علی من الصلاة»: بر من، بسیار درود و رحمت بفرستید.
مقام و جایگاه پیامبر ج آن قدر والاست که آفریدگار عالم هستی و تمام فرشتگانی که تدبیر این جهان به فرمان حق بر عهدهی آنها گزارده شده است، بر او درود میفرستند؛ پس حال که چنین است، مسلمانان نیز باید با این پیام جهان هستی، هماهنگ شوند و بر او درود بفرستند و سلام گویند و در برابر اوامر فرامین، تعالیم و آموزهها، احکام و دستورات و توصیهها و سفارشهای تابناک او، تسلیم و منقاد باشند؛ زیرا آن حضرت ج یک گوهر گرانقدر عالم آفرینش است و اگر به لطف الهی، پیامبر اکرم ج در دسترش مسلمانان قرار گرفته، مباد ارزانش شمارند و مبادا ارج و مقام او را در پیشگاه پروردگار و در نزد فرشتگان همهی آسمانها، فراموش کنند؛ چرا که پیامبر ج یک انسان عادی نیست، بلکه کسی است که یک جهان در وجودش خلاصه شده است.
۱۳۶۲ - [۹] (لم تتمّ دراسته)
وَعَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ س قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «الْیَوْمُ الْـمَوْعُودُ یَوْمُ الْقِیَامَةِ وَالْیَوْمُ الْـمَشْهُودُ یَوْمُ عَرَفَةَ وَالشَّاهِدُ یَوْمُ الْـجُمُعَةِ وَمَا طَلَعَتِ الشَّمْسُ وَلَا غَرَبَتْ عَلَى یَوْمٍ أَفْضَلَ مِنْهُ فِیهِ سَاعَةٌ لَا یُوَافِقُهَا عَبْدٌ مُؤْمِنٌ یَدْعُو اللهَ بِخَیْرٍ إِلَّا اسْتَجَابَ اللهُ لَهُ وَلَا یَسْتَعِیذُ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا أَعَاذَهُ مِنْهُ». رَوَاهُ أَحْمَدُ وَالتِّرْمِذِیُّ وَقَالَ: هَذَا حَدِیثٌ غَرِیبٌ لَا یُعْرَفُ إِلَّا مِنْ حَدِیثِ مُوسَى بْنِ عُبَیْدَةَ وَهُوَ یضعف [۱۹۸].
۱۳۶۲- (۹) ابوهریره س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «مراد از «یوم الموعود» (که در سورهی «البروج» آیهی ۲ آمده) روز قیامت است؛ و منظور از «یوم المشهود» (که در آیهی ۳ آمده است) روز عرفه و مراد از «الشاهد» (که در آیهی ۳ آمده،) روز جمعه است.
و خورشید، بر روزی بهتر از جمعه، طلوع و غروب نکرده است؛ و در این روز، لحظهای وجود دارد که هر بندهی مؤمن و حقگرایی از خداوند چیزی را بخواهد، قطعاً خداوند بلندمرتبه، خواستهی او را اجابت میکند و از هر چیزی که بدو پناه برد، خداوند او را از آن پناه خواهد داد».
[این حدیث را احمد بن حنبل و ترمذی روایت کردهاند و ترمذی گفته است: این، حدیثی غریب است و جز به روایت موسی بن عبید، شناخته نمیشود؛ و او نیز فردی ضعیف برشمرده شده است].
شرح: «الیوم الموعود»: همان روزی که تمام پیامبران و فرستادگان الهی، آن را وعده دادهاند و صدها آیهی قرآن کریم، از آن خبر دادهاند. همان روزی که میعاد و وعدهگاه همهی انسانهای اولین و آخرین است و روزی است که باید حساب همگان تصفیه شود.
«شاهد و مشهود»:
در این که منظور از «شاهد» و «مشهود» چیست؟ تفسیرهای بسیار فراوانی ذکر شده است که بالغ بر سی تفسیر میباشد؛ و مهمترین آنها عبارتند از:
۱- «شاهد»، شخص پیامبر اکرم ج است؛ چنان که قرآن میگوید: ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِيُّ إِنَّآ أَرۡسَلۡنَٰكَ شَٰهِدٗا وَمُبَشِّرٗا وَنَذِيرٗا٤٥ ﴾[الأحزاب: ۴۵]؛ «ای پیامبر! ما تو را شاهد و بشارتدهنده و بیمدهنده فرستادیم».
و «مشهود»، همان روز قیامت است؛ چنان که خداوند میفرماید: ﴿ ذَٰلِكَ لَأٓيَةٗ لِّمَنۡ خَافَ عَذَابَ ٱلۡأٓخِرَةِۚ ذَٰلِكَ يَوۡمٞ مَّجۡمُوعٞ لَّهُ ٱلنَّاسُ وَذَٰلِكَ يَوۡمٞ مَّشۡهُودٞ ﴾[هود: ۱۰۳]؛ «روز قیامت، روزی است که همهی مردم در آن جمع میشوند و روزی است که کاملاً آشکار و مشهود است».
۲- «شاهد» گواهان عمل انسانند؛ مانند اعضای پیکر او؛ چنان که در آیهی ۲۴ سورهی نور میخوانیم: ﴿ يَوۡمَ تَشۡهَدُ عَلَيۡهِمۡ أَلۡسِنَتُهُمۡ وَأَيۡدِيهِمۡ وَأَرۡجُلُهُم بِمَا كَانُواْ يَعۡمَلُونَ٢٤ ﴾[النور: ۲۴]؛ «روزی که زبانها و دستها و پاهایشان به اعمالی که انجام دادهاند، گواهی میدهند».
و «مشهود» انسانها و اعمال آنها هستند.
۳- «شاهد» به معنای روز جمعه است که شاهد اجتماع مسلمانان در مراسم بسیار مهم نماز آن روز است.
و «مشهود» روز عرفه است که زائران بیت الله الحرام، شاهد و ناظر آن روزند. در روایت بالا، این تفسیر از پیامبر اکرم ج نقل شده است.
۴- «شاهد» روز عید قربان؛ و «مشهود» روز عرفه (روز ماقبل آن) میباشد.
۵- منظور از «شاهد»، امّت اسلامی است و «مشهود»، امتهای دیگر است؛ همانگونه که خداوند میفرماید: ﴿ لِّتَكُونُواْ شُهَدَآءَ عَلَى ٱلنَّاسِ... ﴾[البقرة: ۱۴۳]؛ «هدف این است که شما گواه بر دیگر امّتها باشید».
۶- «شاهد»، پیامبر اسلام و «مشهود»، سایر پیامبران است؛ خداوند میفرماید: ﴿ وَجِئۡنَا بِكَ عَلَىٰ هَٰٓؤُلَآءِ شَهِيدٗا ﴾[النساء: ۴۱] «در آن روز، ما تو را به عنوان گواه بر پیامبران دیگر، میآوریم».
و در حقیقت، میان تمام این تفسیرها، هیچگونه تضادّی وجود ندارد و ممکن است در مفهوم گستردهی «شاهد» و «مشهود» جمع باشند؛ و این از نشانههای عظمت قرآن است که مفاهیمی چنان گسترده دارد که تفسیرهای زیادی را در خود جای میدهد؛ چرا که «شاهد» هرگونه گواه را شامل میشود و «مشهود» هر چیزی را که بر آن گواهی میدهند؛ و این که هردو در آیات قرآن، به صورت نکره ذکر شدهاند (و شاهدٍ و مشهودٍ) اشاره به عظمت این شاهد و مشهود است که در تمام تفسیرهای بالا به خوبی منعکس میباشد.
[۱۹۵]- ابوداود ۱/۶۳۴ ح ۱۰۴۶؛ ترمذی ۲/۳۶۲ ح ۴۹۱؛ نسایی ۳/۱۱۳ ح ۱۴۳۰؛ و موطأ مالک ۱/۱۰۸ ح ۱۶، «کتاب الجمعة». [۱۹۶]- ترمذی ۲/۳۶۰ ح ۴۸۹. [۱۹۷]- ابوداود ۱/۶۳۵ ح ۱۰۴۷؛ نسایی ۳/۹۱ ح ۱۳۷۴؛ ابن ماجه ۳/۹۱ ح ۱۳۷۴؛ دارمی ۱/۴۴۵ ح ۱۵۷۲؛ و مسند احمد ۴/۸. [۱۹۸]- ترمذی ۵/۴۰۶ ح ۳۳۳۹؛ و مسند احمد ۳/۴۳۰.
۱۳۶۳ - [۱۰] (حسن)
عَنْ أَبِی لُبَابَةَ بْنِ عَبْدِ الْـمُنْذِرِ قَالَ: قَالَ النَّبِیُّ ج: «إِنَّ یَوْمَ الْـجُمُعَةِ سَیِّدُ الْأَیَّامِ وَأَعْظَمُهَا عِنْدَ الـلّٰهِ وَهُوَ أَعْظَمُ عِنْدَ الـلّٰهِ مِنْ یَوْمِ الْأَضْحَى وَیَوْمِ الْفِطْرِ فِیهِ خَمْسُ خِلَالٍ: خَلَقَ اللهُ فِیهِ آدَمَ وَأَهْبَطَ اللهُ فِیهِ آدَمُ إِلَى الْأَرْضِ وَفِیهِ تَوَفَّى اللهُ آدَمَ وَفِیهِ سَاعَةٌ لَا یَسْأَلُ الْعَبْدُ فِیهَا شَیْئًا إِلَّا أَعْطَاهُ مَا لَمْ یَسْأَلْ حَرَامًا وَفِیهِ تَقُومُ السَّاعَةُ مَا مِنْ مَلَكٍ مُقَرَّبٍ وَلَا سَمَاءٍ وَلَا أَرْضٍ وَلَا رِیَاحٍ وَلَا جِبَالٍ وَلَا بَحْرٍ إِلَّا هُوَ مُشْفِقٌ مِنْ یَوْمِ الْـجُمُعَةِ». رَوَاهُ ابْن مَاجَه [۱۹۹].
۱۳۶۳- (۱۰) ابولبابة بن عبدالمنذر س گوید: پیامبر خدا ج فرمودند: «بیگمان، روز جمعه، از زمرهی برترین روزها و بزرگترین آنها در پیشگاه خداوند بلندمرتبه به شمار میآید که به نزد خدا، بزرگتر از روزهای عید قربان و عید فطر است؛ و در این روز، پنج خصلت و ویژگی وجود دارد (که در سایر روزها وجود ندارد): در آن روز، خداوند بلندمرتبه، آدم÷را آفرید و در آن روز، خداوند، آدم÷را به زمین پایین آورد و در آن روز، او را میراند و در آن روز، لحظهای وجود دارد که هر بندهای، چیزی را از خداوند در آن وقت بخواهد، قطعاً خداوند آن خواسته را بدو عنایت میکند؛ البته مشروط بر آن که چیز حرام و ناروایی را از خداوند درخواست نکند.
و در روز جمعه، قیامت برپا میشود؛ و تمام فرشتگانِ مقرّب خدا، آسمان، زمین، بادها، کوهها و دریاها، از روز جمعه، هراسان و بیمناک هستند؛ (زیرا میدانند که قیامت در روز جمعه، برپا خواهد شد)».
[این حدیث را ابن ماجه روایت کرده است].
۱۳۶۴ - [۱۱] (حسن)
وَرَوَى أَحْمَدُ عَنْ سَعْدِ بْنِ عُبَادَةَ: أَنَّ رَجُلًا مِنَ الْأَنْصَارِ أَتَى النَّبِیَّ ج فَقَالَ: أَخْبِرْنَا عَنْ یَوْمِ الْـجُمُعَةِ مَاذَا فِیهِ مِنَ الْـخَیْرِ؟ قَالَ: «فِیهِ خَمْسُ خلال» وسَاق الحَدِیث [۲۰۰].
۱۳۶۴- (۱۱) و احمد بن حنبل از سعد بن عباده س روایت کرده که وی گفته است: مردی از انصار، به نزد رسول خدا ج آمد و گفت: از روز جمعه برایم بگویید که چه امور خیری در آن به وقوع پیوسته است؟ آن حضرت ج فرمودند: «در روز جمعه، پنج خصلت و ویژگی وجود دارد (که در سایر روزها وجود ندارد)؛ و سعد بن عباده س، بقیهی این حدیث را (به سان حدیث پیشین) تا آخر بیان نموده است.
۱۳۶۵ - [۱۲] (ضَعِیف)
وَعَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ قَالَ: قِیلَ لِلنَّبِیِّ ج: لِأَیِّ شَیْءٍ سُمِّیَ یَوْمَ الْـجُمُعَةِ؟ قَالَ: «لِأَنَّ فِیهَا طُبِعَتْ طِینَةُ أَبِیكَ آدَمَ وَفِیهَا الصَّعْقَةُ وَالْبَعْثَةُ وَفِیهَا الْبَطْشَةُ وَفِی آخِرِ ثَلَاثِ سَاعَاتٍ مِنْهَا سَاعَةٌ مَنْ دَعَا الله فِیهَا اسْتُجِیبَ لَهُ». رَوَاهُ أَحْمد [۲۰۱].
۱۳۶۵- (۱۲) ابوهریره س گوید: از پیامبر خدا ج پرسیده شد: به چه علّت، روز آدینه به «جمعه» نامگذاری شده است؟ آن حضرت ج فرمودند: «زیرا در آن روز، خوی و سرشت پدرت، حضرت آدم÷آفریده شد و در آن روز، صور اول برای میراندن مخلوقات و صور دوم برای برانگیختن آنان و مجازاتهای سخت قیامت رخ خواهد داد؛ و در سه ساعت آخر آن، لحظهای وجود دارد که هرکس در آن، چیزی از خداوند بخواهد، قطعاً دعایش پذیرفته خواهد شد».
[این حدیث را احمد بن حنبل روایت کرده است].
«البطشة»: مجازاتهای سخت قیامت.
۱۳۶۶ - [۱۳] (صَحِیحٌ)
وَعَنْ أَبِی الدَّرْدَاءِ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «أَكْثِرُوا الصَّلَاةَ عَلَیَّ یَوْمَ الْـجُمُعَةِ فَإِنَّهُ مَشْهُودٌ تَشْهَدُهُ الْـمَلَائِكَةُ وَإِنَّ أحدا لن یُصَلِّی عَلَیَّ إِلَّا عُرِضَتْ عَلَیَّ صَلَاتُهُ حَتَّى یَفْرُغَ مِنْهَا» قَالَ: قُلْتُ: وَبَعْدَ الْـمَوْتِ؟ قَالَ: «إِنَّ اللهَ حَرَّمَ عَلَى الْأَرْضِ أَنْ تَأْكُلَ أَجْسَادَ الْأَنْبِیَاءِ فَنَبِیُّ الـلّٰهِ حَیٌّ یُرْزَقُ». رَوَاهُ ابْنُ مَاجَه [۲۰۲].
۱۳۶۶- (۱۳) ابودرداء س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «در روز جمعه، بر من زیاد درود و رحمت بفرستید؛ زیرا که روز جمعه، «مشهود» (گواهیداده شده) است که فرشتگان الهی در آن، حاضر میشوند؛ و بیگمان، هیچکس بر من درود نمیفرستند مگر آن که درود فرستادنش بر من عرضه میشود تا آن که از درود فرستادن فارغ شود».
ابودرداء س گوید: خطاب به پیامبر ج گفتم: آیا پس از مرگتان نیز، درود بر شما عرضه میگردد؟ آن حضرت ج فرمودند: «بیگمان، خداوند بلندمرتبه، بر زمین حرام کرده است که جسد پیامبران را بخورد؛ از این رو، پیامبر خدا زنده است و بدو روزی داده میشود».
[این حدیث را ابن ماجه روایت کرده است].
شرح: «عُرضت علیّ صلاته»: در این حدیث، ضمن دستور به کثرت درود فرستادن، آن حضرت ج فرمودند که از جانب خداوند بلندمرتبه، برنامهای ترتیب داده شده است تا درود امّت به من برسد و بر من عرضه گردد؛ و این ترتیب بعد از رحلت من از دنیا نیز باقی خواهد ماند. در برخی از احادیث و روایات، وارد شده است که فرشتگان، درود را به آن حضرت ج میرسانند.
برخی از یاران پیامبر ج، در قلوب آنها این شبهه به وجود آمد که وقتی آن حضرت ج در این جهان، در قید حیات است، فرشتگان به نزد ایشان رفت و آمد میکنند و درود را بدیشان میرسانند - و این امر، کاملاً موجّه است - ولی بعد از وفات - چون جسد اَطهر پیامبر ج به خاک سپرده میشود و بر حسب قانون و نظام طبیعی - بدن رسول خدا ج در اثر تماس با خاک از بین میرود، پس چگونه درود بر آن حضرت ج عرضه میشود؟!
آن حضرت ج در پاسخ بدین شبهه فرمودند: به فرمان خداوند بلندمرتبه، اجساد پیامبران بعد از وفات آنها، در قبرها سالم و صحیح باقی میمانند و زمین بر آنها تأثیر طبیعی خود را نمیگذارد؛ یعنی همانطور که در دنیا به وسیلهی داروهای خاصّی، بعد از مرگ، میتوان جسد مرده را صحیح و سالم نگه داشت، همین طور خداوند بلندمرتبه با قدرت و دستور خاصّ خود، بدنهای پیامبران را بعد از وفات، در قبر برای همیشه سالم نگه میدارد و در آنجا به آنها حیات و زندگی خاصّ و ویژهای عنایت میشود که مطابق با قوانین آن جهان خواهد بود.
از این رو، برنامهی رسانیدن و عرضه نمودن درود شریف، همچنان بر حال خود باقی خواهد بود.
تصحیح یک اشتباه:
در برخی از مساجد، مردم پس از پایان نماز جماعت (به ویژه پس از پایان نماز جمعه) همه با هم بلند میشوند و به صورت دستهجمعی و با صدای بلند با الفاظ ذیل بر پیامبر اکرم ج درود و سلام میفرستند: «صلّی الله علیك یا رسول الله؛ سلام علیك یا رسول الله».
و بسیاری از آنها، چنین عقیده دارند که رسول خدا ج در آن مجلس حضور و تشریف دارند؛ یا این که آن حضرت ج در همه جا و همه حال، حاضر و نظارهگر اعمال ما انسانها میباشند.
این دسته از مردم، میگویند: پیامبر اکرم ج درود ما را میشنوند و پاسخ میدهند. و اینان، کسانی را که در مراسم آنان شرکت نمیکنند، متّهم مینمایند و سعی در بدنام کردن آنها دارند که در نتیجه، شاهد انواع اختلافها و درگیریها در مساجد هستیم. این عمل، بدعت و ناروا و گمراهی و ضلالت است.
باید دانست که اجتماع بعد از نماز، جهت درود دستهجمعی و اهتمام ورزیدن بدان، نه از رسول خدا ج ثابت است و نه از صحابه و تابعان؛ و از علماء و صاحبنظران سَلَف و ائمه و پیشوایان مجتهد نیز کسی پیدا نمیشود که قائل به جواز این عمل بوده باشد؛ و اگر چنین عملی مورد پسند خداوند و پیامبر ج میبود، قطعاً صحابه، تابعان و ائمهی مجتهد، با اهتمام به آن عمل میکردند؛ در حالی که یک نمونه از چنین عملی در تاریخ و سرگذشت زندگی آنان پیدا نمیشود؛ و این امر، خود نشانگر و بیانگر این است که آن بزرگواران، اجتماع برای درود و اهتمام به آن را بدعت و ناجایز میدانستهاند.
پیامبر اکرم ج دربارهی چنین اموری میفرمایند: «من احدث فی امرنا هذا ما لیس منه فهو ردّ» (مسلم)؛ «کسی که در کار دین و آیین ما بدعتی پدید آورد و چیزی را در دین ما ایجاد کند که جزو آن نیست، کارش مردود است و چنین چیزی از او پذیرفته نمیشود».
و نیز میفرماید: «من عمل عملاً لیس علیه امرنا فهو ردّ» (مسلم و اربعین نووی)؛ «کسیکه در کار دین و آیین ما، عملی انجام داد که جزو آن نیست، کارش مردود است».
و حذیفة بن یمان س گوید: «کلّ عبادة لم یتعبّدها اصحاب رسول الله ج فلاتعبدوها... و خذوا بطریق من کان قبلکم» (جواهر الفقه ج ۱ ص ۲۱۴-۲۱۳؛ الاعتصام، امام شاطبی ج ۲ ص ۳۱۱)؛ «چنان عبادتی که صحابه آن را انجام نمیدادند، شما نیز آن را عبادت به شمار نیاورید؛ بلکه روش سلف خود (صحابه) را اختیار نمایید».
استفاده کردن الفاظ خطاب در درود، مانند: «یا رسول الله» و «یا نبی الله»؛ اگر از این عقیده سرچشمه گرفته باشد که پیامبر اکرم ج همانند خداوند بلندمرتبه در هر جا و هر مکان، حاضر و ناظر است و در هر زمان و مکان وجود دارد و تمام صداها را میشنود و تمام حرکتها را زیر نظر دارد، این عمل، یک شرک آشکار است و اُلوهیت بخشیدن به پیامبر ج است؛ همانگونه که مسیحیان در مورد عیسی÷همین تصوّر و پندار را داشتند.
و اگر این عمل (خطاب کردن رسول خدا و بلند شدن) بر مبنای این عقیده باشد که رسول خدا ج در مجلس حضور دارند، چنین امری، گویا به صورت معجزه امکانپذیر است؛ امّا نیاز به دلیل از قرآن یا حدیث دارد که در قرآن و حدیث، چنین چیزی ذکر نشده است؛ تا جایی که احادیثی برخلاف این عمل، وارد شده است؛ ابوهریره س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «من صلّی علیّ عند قبری، سمعتُه ومن صلّی علیّ نائیاً ابلغته» (مشکاة المصابیح، باب الصلاة علی النبی ج و فضلها)؛ «هرکس نزد روضه بر من درود بفرستد، من آن را میشنوم وکسیکه از دوردست بر من درود بفرستد، فرشتگان آن را به من میرسانند».
و همچنین عبدالله بن مسعود س گفته است: «انّ لله ملائکة سیاحین فی الارض یبلّغون من امتی السلام» (نسایی و دارمی)؛ ترجمهی این حدیث، پیشتر در حدیث شمارهی ۹۲۴ گذشت.
به هر حال؛ بدون دلیل، نسبت دادن چنین معجزهی ساختگیای به پیامبر ج، دروغ و افتراء بزرگی به شمار میآید و چنین افرادی، مصداق حدیث پیامبر اکرم ج قرار میگیرند که فرمود: «من کذب علیّ متعمداً فلیتبوّأ مقعده من النار» (بخاری و مسلم)؛ «کسی که به عمد دروغی را به من نسبت دهد، باید جای خود را در دوزخ آماده سازد».
حال، اگر شخصی بدون اعتقاد به حاضر و ناظر بودن پیامبر ج یا حضور پیامبر ج به صورت معجزه، مبادرت به چنین عملی ورزد، خطارکار محسوب میشود؛ زیرا از این عمل، بوی شرک استشمام میشود و امکان گمراهی انسان و نفوذ عقیدهی فاسد به قلب وجود دارد؛ بنابراین، از چنین عملی نیز باید پرهیز کرد.
به همین علّت است که پیامبر اکرم ج به کار بردن کلمهی «ربّی» برای ارباب و «عبدی» برای غلام را ممنوع قرار دادند و فرمودند: «لایقل احدکم: ربّی؛ ولیقل: سیّدی ومولای؛ ولا یقل احدکم: عبدی وامتی؛ ولیقل: فتای وفتاتی» (مسلم).
همهی این تعابیر، به خاطر این که موهم شرک و چند گانه پرستیاند، ممنوع شدند؛ بنابراین؛ به کار بردن کلمات خطاب - اگر چه از عقیدهی فاسدی هم نشأت نگرفته باشد - باز هم به خاطر این که بوی شرک و افتراء را دارد، ممنوع است؛ البته درود خواندن با کلمات خطاب در مقابل روضهی شریف و اَطهر، از روایات و احادیث، ثابت و مستحب است؛ زیرا در آنجا شنیدن پیامبر ج و پاسخ گفتن ایشان، از احادیث ثابت شده است.
پیامبر ج در حدیثی میفرمایند: «من صلّی علی عند قبری سمعته و من صلّی علی نائباً ابلغته» (ترجمهاش پیشتر گذشت).
و نیز میفرماید: «ما من احد یسلّم علیّ الّا ردّ الله علیّ روحی حتّی اردّ علیه السلام» (ترجمهاش پیشتر در باب «الصلاة علی النبیّ وفضلها»گذشت).
نکتهی دیگر این که، لازم دانستن ایستادن برای درود نیز غلط و اشتباه است؛ زیرا همان طوری که ذکر کردن، تلاوت قرآن کریم در حالت ایستاده، نشسته و خوابیده جایز است، درود نیز در هر حالتی صحیح و درست است و اگر شخصی، ایستادن برای درود را واجب بداند و خلاف آن را بیادبی محسوب کند، به خاطر واجب قرار دادن یک امر غیرواجب، خطاکار محسوب میشود؛ آن هم در حالی که خود پیامبر ج در نماز، درود را به هنگام نشستن، سنّت قرار داده است؛ بنابراین، درود خواندن را در حالت نشسته، بیادبی گفتن و لازم دانستن قیام برای آن، مخالف تعالیم و آموزههای گهربار آن حضرت ج میباشد. مثال آن، این است که بگوییم: قرآن کریم، فقط باید در حالت ایستاده تلاوت شود و تلاوت آن در حالت نشسته؛ بیادبی به شمار میآید؛ و اگر ایستادن در مجلس درود و سلام یا جشن میلاد پیامبر ج از این عقیده، نشأت گرفته باشد که پیامبر ج تشریف میآورند و ایستادن جهت احترام پیامبر ج است، باز هم اشتباه است؛ زیرا تشریف فرمایی پیامبر ج به چنین مجالسی از نصوص ثابت نیست.
اکنون اگر این امر محال را ممکن فرض بگیریم که امکان تشریف فرمایی پیامبر ج وجود دارد، باز هم لزومی برای ایستادن وجود ندارد؛ زیرا پیامبر خدا ج در زندگی و حیات خویش دوست نداشته که کسی به خاطر احترام او بلند شود. انس بن مالک س گوید: «لـم یکن شخصٌ احبّ الیهم من رسول الله ج وکانوا اذا رأوه لـم یقوموا لـمـا یعلمون من کراهیته لذلك» (ترمذی)؛ «هیچ کس مانند پیامبر اکرم ج محبوب صحابه نبود؛ با این وجود، باز هم وقتی او را میدیدند که به سویشان میآید، در مقابل او بلند نمیشدند؛ چون میدانستند که پیامبر ج از این عمل، ناراحت میشود».
درود با صدای بلند در مساجد نیز صحیح نیست و بدعت و ناروا میباشد؛ زیرا مسجد، عبادتگاه مشترک همه مسلمانان است و نمازگزاران، علاوه از فرایض و واجبات، اجازه ندارند که با عمل شخصی خود، در عبادت، تلاوت، تسبیح و ذکر دیگر مسلمانان خلل ایجاد کنند؛ هر چند که درود، از بهترین و پسندهترین عبادتها باشد؛ فقهاء و صاحبنظران اسلامی، تلاوت قرآن و ذکر با صدای بلند در مسجد را به خاطر ایجاد مزاحمت برای دیگر نمازگزاران، ممنوع قرار داده است.
پس زمانی که تلاوت و ذکر با صدای بلند در مسجد ممنوع است؛ درود با صدای بلند به طریق اَولی ممنوع خواهد بود؛ دربارهی عبدالله بن مسعود س چنین نقل شده است: «انّه اخرج جماعة من الـمسجد یهلّلون ویصلّون علی النبیّ ج جهراً وقال لهم: ما اراکم الّا مبتدعین» (المنهاج الواضح ص ۱۲۷؛ به نقل از شامیه ۲/۳۵۰ و فتاوای بزازیة ۳/۳۷۵)؛ «عبدالله بن مسعود س گروهی را از مسجد بیرون کرد که فقط «لا اله الا الله» و درود را با صدای بلند میخواندند و آنان را بدعتگرا نامید».
اکنون برخی از مردم این عصر، برعکس سَلَف خویش عمل میکنند؛ اهل بدعت، کسانی را که در درود جهری، با آنان هم صدا و همآواز نباشند، از مسجد بیرون میکنند، در حالی که عبدالله بن مسعود س، کسانی را که با صدای بلند، درود میگفتند، از مسجد بیرون میکرد و میگفت: از نظر من، شما بدعتی هستید.
«فنبیّ الله حیّ یرزق»: چگونگی زندگی و نوع خوراک پیامبران را خدا میداند و بس.
۱۳۶۷ - [۱۴] (حسن)
وَعَنْ عَبْدِ الـلّٰهِ بْنِ عَمْرٍو قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «مَا مِنْ مُسْلِمٍ یَمُوتُ یَوْمَ الْـجُمُعَةِ أَوْ لَیْلَةَ الْـجُمُعَةِ إِلَّا وَقَاهُ اللهُ فِتْنَةَ الْقَبْرِ». رَوَاهُ أَحْمَدُ وَالتِّرْمِذِیُّ وَقَالَ: هَذَا حَدِیثٌ غَرِیبٌ وَلَیْسَ إِسْنَاده بِمُتَّصِل [۲۰۳].
۱۳۶۷- (۱۴) عبدالله بن عمرو س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «هیچ مسلمان و حقگرایی نیست که در روز یا شب جمعه بمیرد، مگر آن که خداوند بلندمرتبه، او را از فتنه و عذاب قبر، مصون میدارد».
[این حدیث را احمد بن حنبل و ترمذی روایت کردهاند؛ و ترمذی گفته است: این، حدیثی غریب است و اسناد آن متّصل نیست].
۱۳۶۸ - [۱۵] (صَحِیح)
وَعَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ أَنَّهُ قَرَأَ: [الْیَوْمَ أَكْمَلْتُ لكم دینكُمْ] الْآیَةَ وَعِنْدَهُ یَهُودِیٌّ فَقَالَ: لَوْ نَزَلَتْ هَذِهِ الْآیَةُ عَلَیْنَا لَاتَّخَذْنَاهَا عِیدًا فَقَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ: فَإِنَّهَا نزلت فِی یَوْم عیدین فِی وَیَوْم جُمُعَةٍ وَیَوْمِ عَرَفَةَ. رَوَاهُ التِّرْمِذِیُّ وَقَالَ هَذَا حَدِیثٌ حَسَنٌ غَرِیبٌ [۲۰۴].
۱۳۶۸- (۱۵) از عبدالله بن عباس س روایت است که وی این آیه را تلاوت کرد: ﴿...ٱلۡيَوۡمَ أَكۡمَلۡتُ لَكُمۡ دِينَكُمۡ وَأَتۡمَمۡتُ عَلَيۡكُمۡ نِعۡمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ ٱلۡإِسۡلَٰمَ دِينٗا...﴾[المائدة: ۳] «امروز (احکام) دین شما را برایتان کامل کردمو (با عزّت بخشیدن به شما و استوار داشتن گامهایتان) نعمت خود را بر شما تکمیل نمودم و اسلام را به عنوان آیین خداپسند برای شما برگزیدم».
این در حالی بود که به نزد عبدالله بن عباس س یک یهودی نیز وجود داشت؛ آن فرد یهودی گفت: اگر این آیه بر ما فرو فرستاده میشد، به یقین آن روز را روز جشن و عید قرار میدادیم؛ عبدالله بن عباس س گفت: به راستی این آیه در روزی فرو فرستاده شد که دو عید در آن گرد آمده بود: نخست در روز جمعه و دیگری، در روز عرفه؛ (یعنی عرفه در روز جمعه واقع شده بود و این آیه نیز در روز جمعه، نازل گردید).
[این حدیث را ترمذی روایت کرده و گفته است: این، حدیثی حسن و غریب است].
۱۳۶۹ - [۱۶] (ضَعِیف)
وَعَنْ أَنَسٍ قَالَ: كَانَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج إِذَا دَخَلَ رَجَبٌ قَالَ: «اللَّهُمَّ بَارِكْ لَنَا فِی رَجَبٍ وَشَعْبَانَ وَبَلِّغْنَا رَمَضَانَ» قَالَ: وَكَانَ یَقُولُ: «لَیْلَةُ الْـجُمُعَةِ لَیْلَةٌ أَغَرُّ وَیَوْمُ الْـجُمُعَةِ یَوْمٌ أَزْهَرُ». رَوَاهُ الْبَیْهَقِیُّ فِی الدَّعَوَاتِ الْكَبِیرِ [۲۰۵].
۱۳۶۹- (۱۶) انس س گوید: عادت رسول خدا ج بر آن بود که چون ماه رجب فرا میرسید، میفرمودند: «اللهمّ بارك لنا فی رجب وشعبان وبلّغنا رمضان»؛ «بار خدایا! برای ما در ماههای رجب و شعبان، برکت و خیر ارزانی کن و ما را به ماه رمضان برسان».
انس بن مالک س در ادامه گوید: پیامبر ج پیوسته میفرمودند: «شب جمعه، شبی بزگ و باشکوه و روزش، روزی نورانی و درخشان است».
[این حدیث را بیهقی در «الدعوات الکبیر» روایت کرده است].
«اَغرّ»: این واژه در لغت به این معانی آمده است: شریف؛ نیک مرد؛ زیبا؛ سفید از هر چیز؛ مرد نکوکار؛ سرور و شریف قوم؛ بزرگ و باشکوه؛ اسب پیشانی سفید؛ یا اسبی که بر پیشانی، سفیدی دارد.
«از هر»: سفید و پاک؛ نورانی و درخشان؛ هر چیزی که رنگش روشن و درخشان باشد.
دو کلمهی بالا، کنایه از بزرگی و شکوه و عظمت و سترگی و برکت و خیر در روز و شب جمعه است.
[۱۹۹]- ابن ماجه ۱/۳۴۴؛ ۳۴۵ ح ۱۰۸۴. [۲۰۰]- مسند احمد ۵/۲۸۴. [۲۰۱]- مسند احمد ۲/۳۱۱. [۲۰۲]- ابن ماجه ۱/۵۲۴ ح ۱۶۳۷. [۲۰۳]- ترمذی ۳/۳۸۶ ح ۱۰۷۴؛ و مسند احمد ۲/۱۶۹. [۲۰۴]- بخاری ۸/۲۷۰ ح ۴۶۰۶؛ و ترمذی ۵/۲۳۳ ح ۳۰۴۴. [۲۰۵]- بیهقی در «شعب الایمان» ۳/۳۷۵ ح ۳۸۱۵.
۱۳۷۰ - [۱] (صَحِیح)
عَنِ ابْنِ عُمَرَ وَأَبِی هُرَیْرَةَ أَنَّهُمَا قَالَا: سَمِعْنَا رَسُولَ الـلّٰهِ ج یَقُولُ عَلَى أَعْوَادِ مِنْبَرِهِ: «لِیَنْتَهِیَنَّ أَقْوَامٌ عَنْ وَدْعِهِمُ الْـجُمُعَاتِ أَوْ لَیَخْتِمَنَّ اللهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ ثُمَّ لَیَكُونُنَّ مِنَ الْغَافِلِینَ». رَوَاهُ مُسلم [۲۰۶].
۱۳۷۰- (۱) عبدالله بن عمر س و ابوهریره س گویند: از رسول خدا ج شنیدم که بر فراز منبر خویش میفرمودند: «گروههایی یا از ترک جمعهها باز میآیند یا این که خداوند بلندمرتبه، بر دلهایشان مهر (غفلت) خواهد زد و آنگاه از زمرهی غافلان خواهند شد».
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
«علی اعواد منبره»: بر پلّههای منبر خود؛ یا تکیه زده بر پلههای منبر خود که از چوب ساخته شده بود. [۲۰۶]- مسلم ۲/۵۹۱ ح (۴-۸۶۵)؛ نسایی ۳/۸۸ ح ۱۳۷۰ ابن ماجه ۱/۲۶۰ ح ۷۹۴؛ دارمی ۱/۴۴۴ ح ۱۵۷۰؛ و مسند احمد ۲/۸۴.
۱۳۷۱ - [۲] (صَحِیح)
عَنْ أَبِی الْـجَعْدِ الضُّمَیْرِیِّ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «مَنْ تَرَكَ ثَلَاثَ جُمَعٍ تَهَاوُنًا بِهَا طَبَعَ اللهُ عَلَى قَلْبِهِ». رَوَاهُ أَبُو دَاوُدَ وَالتِّرْمِذِیُّ وَالنَّسَائِیُّ وَابْنُ مَاجَهْ والدارمی [۲۰۷].
۱۳۷۱- (۲) ابوالجعد ضَمْری س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «هر کس که سه جمعه را از روی مُسامحه و غفلت و بیتوجهی و اِهمال ترک کند، خداوند بر قلبش مهر (غفلت) میزند».
[این حدیث را ابوداود، ترمذی، نسایی، ابن ماجه و دارمی روایت کردهاند].
۱۳۷۲ - [۳] (صَحِیح)
وَرَوَاهُ مَالك عَن صَفْوَان بن سلیم [۲۰۸].
۱۳۷۲- (۳) این حدیث را مالک از صفوان بن سُلیم س روایت کرده است.
۱۳۷۳ - [۴] (صَحِیح)
وَرَوَاهُ أَحْمد عَن أبی قَتَادَة [۲۰۹].
۱۳۷۳- (۴) و احمد بن حنبل نیز آن را از ابوقتاده س روایت نموده است.
شرح: برخی از افراد چنان در غفلت و بیتوجهی و عیاشی و خوشگذرانی و بیبند و باری فرورفتهاند که حسّ تشخیص را از دست دادهاند؛ بدین گونه که چشمی که پرهیزگاران با آن، آیات خدا را میدیدند و گوشی که سخنان حق را با آن میشنیدند و قلبی که حقایق را به وسیلهی آن درک میکردند، در این افراد از کار افتاده است؛ این طور که عقل و چشم و گوش دارند، ولی قدرت «درک» و «دید» و «شنوایی» ندارند؛ چرا که اعمال و کردار زشتشان و لجاجت و عنادشان و پیروی از خواهشاتشان، پردهای در برابر این ابزار شناخت شده است.
به راستی، انسان تا به این مرحله نرسیده باشد، قابل هدایت است - هر چند گمراه باشد - امّا به هنگامی که حسّ تشخیص را بر اثر اعمال زشت خود از دست داد، دیگر راه نجاتی برای او نیست؛ چرا که ابزار شناخت ندارد و طبیعی است که عذاب عظیم در انتظار او باشد.
نخستین سؤالی که در اینجا مطرح میشود؛ این است که اگر طبق این حدیث، خداوند بر دلها و گوشهای این گروه مهر نهاده و بر چشمهایشان پرده افکنده است، پس آنها مجبورند که در گمراهی و دوری از احکام و دستورات شرعی باقی بمانند؟ در این صورت، آیا این جبر نیست؟ و آیا سلب قدرت تشخیص، دلیل بر جبر نیست؟
پاسخ این سؤال را خود قرآن کریم و احادیث نبوی دادهاند؛ و آن این که: اصرار و لجاجت آنها در برابر اوامر و فرامین الهی، تعالیم و آموزههای نبوی، احکام و دستورات شرعی و حقایق و مفاهیم والای قرآنی و ادامه به نافرمانی و سرکشی، سبب میشود که پردهای بر حسّ تشخیص آنها بیافتد. خداوند بلندمرتبه میفرماید
﴿...بَلۡ طَبَعَ ٱللَّهُ عَلَيۡهَا بِكُفۡرِهِمۡ...﴾[النساء: ۱۵۵]
«خداوند به واسطهی کفرشان، مهر بر دلهایشان نهاده است».
و نیز میفرماید
﴿...كَذَٰلِكَ يَطۡبَعُ ٱللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ قَلۡبِ مُتَكَبِّرٖ جَبَّارٖ ﴾[غافر: ۳۵].
«این گونه خداوند مهر مینهد بر قلب هر متکبر ستمگر».
و همچنین میفرماید:
﴿ أَفَرَءَيۡتَ مَنِ ٱتَّخَذَ إِلَٰهَهُۥ هَوَىٰهُ وَأَضَلَّهُ ٱللَّهُ عَلَىٰ عِلۡمٖ وَخَتَمَ عَلَىٰ سَمۡعِهِۦ وَقَلۡبِهِۦ وَجَعَلَ عَلَىٰ بَصَرِهِۦ غِشَٰوَةٗ ﴾[الجاثیة: ۲۳].
«آیا مشاهده کردی کسی را که هوای نفس را خدای خود قرار داده است؟ از این رو، گمراه شده و خدا مهر بر گوش و قلبش نهاده و پرده بر چشمش افکنده است».
و نیز میفرماید:
﴿ وَلَقَدۡ ذَرَأۡنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرٗا مِّنَ ٱلۡجِنِّ وَٱلۡإِنسِۖ لَهُمۡ قُلُوبٞ لَّا يَفۡقَهُونَ بِهَا وَلَهُمۡ أَعۡيُنٞ لَّا يُبۡصِرُونَ بِهَا وَلَهُمۡ ءَاذَانٞ لَّا يَسۡمَعُونَ بِهَآۚ أُوْلَٰٓئِكَ كَٱلۡأَنۡعَٰمِ بَلۡ هُمۡ أَضَلُّۚ أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡغَٰفِلُونَ١٧٩ ﴾[الأعراف: ۱۷۹].
«ما بسیاری از جنّیان و آدمیان را آفریده و (در جهان) پراکنده کردهایم که سرانجام آنان دوزخ و اقامت در آن است. (این بدان خاطر است که) آنان دلهایی دارند که بدانها (آیات رهنمون به کمالات را) نمیفهمند و چشمهایی دارند که بدانها (نشانههای خداشناسی و یکتاپرستی را) نمیبینند و گوشهایی دارند که بدانها (مواعظ و اندرزهای زندگی ساز را) نمیشنوند. اینان (چون از این اعضاء چنان که باید سود نمیجویند و منافع و مضارّ خود را از هم تشخیص نمیدهند)همسان چهار پایانند و بلکه سرگشتهترند (چرا که چهارپایان از سنن فطرت پا فراتر نمیگذارند؛ ولی اینان راه افراط و تفریط میپویند). اینان واقعاً بیخبر (از صلاح دنیا و آخرت خود) هستند».
ملاحظه میکنیم که سلب حسّ تشخیص و از کار افتادن ابزار شناخت در آدمی در این آیات، معلول عللی شمرده شده است که عبارتند از: کفر، تکبّر، ستم، پیروی از هوسهای سرکش و لجاجت و سرسختی در برابر حق؛ و در واقع، این حالت، عکسالعمل و بازتاب اعمال و کردار خود انسان است نه چیز دیگر.
در حقیقت، این یک امر طبیعی است که اگر انسان به کار خلاف و غلطی ادامه دهد؛ به تدریج با آن، اُنس و اُلفت میگیرد؛ این طور که در مرحلهی اول، یک «حالت» است و در مرحلهی بعد، یک «عادت» میشود؛ سپس تبدیل به یک «ملکه» میگردد و جزو تار و پود و جود انسان میشود؛ و گاه کارش به جایی میرسد که بازگشت برای او ممکن نیست؛ امّا چون خودآگاهانه این راه را انتخاب کرده است، مسئول تمام عواقب آن میباشد، بیآن که جبر لازم آید؛ درست همانند کسیکه آگاهانه با وسیلهای، چشم و گوش خود را کور و کر میکند تا چیزی را نبیند و نشنود.
و اگر میبینیم که این موارد به خدا نسبت داده شده است، به خاطر آن است که خداوند این خاصیت را در این گونه اعمال نهاده است.
عکس این مطلب نیز در قوانین آفرینش به طور کامل مشهود است؛ یعنی کسیکه پاکی و تقوا و درستی و راستی را پیشه کند، خداوند حسّ تشخیص او را قویتر میسازد و درک و دید و روشنبینی خاصّی را بدو ارزانی میکند؛ چنان که خداوند میفرماید:
﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِن تَتَّقُواْ ٱللَّهَ يَجۡعَل لَّكُمۡ فُرۡقَانٗا ...﴾[الأنفال: ۲۹].
«ای مؤمنان! اگر تقوا پیشه سازید، خداوند وسیلهی تشخیص حق از باطل را به شما ارزانی میکند».
این حقیقت را در زندگی روزمرّهی خود نیز آزمودهایم؛ افرادی هستند که عمل خلافی را شروع میکنند و در آغاز، خودشان معترفند که صد در صد خلافکار و گنهکارند و به همین دلیل، از کار خود ناراحتند؛ ولی اندک اندک که با آن انس گرفتند، این ناراحتی از بین میرود و در مراحل بالاتر، گاهی کارشان به جایی میرسد که نه تنها ناراحت نیستند بلکه خوشحالند و آن را وظیفهی انسانی و یا وظیفهی دینی خود میشمارند.
در حالات «حجّاج بن یوسف» - آن ابر جنایتکار روزگار - میخوانیم که برای توجیه جنایات هولناک خویش میگفت: «این مردم، گنهکارند که من باید بر آنها مسلّط باشم و به آنها ستم کنم؛ چرا که مستحق آن هستند». گویی وی، این همه قتل و خونریزی و جنایت را مأموریتی از سوی خدا برای خود میپنداشت.
و نیز میگویند: یکی از سپاهیان چنگیزخان مغول، در یکی از شهرهای مرزی ایران سخنرانی کرد و گفت: مگر شما معتقد نیستید که خداوند عذاب را بر گنهکاران نازل میکند؛ ما همان عذاب الهی هستیم، پس هیچگونه مقاومت نکنید.
«طبع الله علی قلبه»:
در آیات قرآن و احادیث گهربار پیامبر ج برای بیان سلب حسّ تشخیص و درک واقعی از افراد، تعبیر به «ختم»، «طبع» و «رین» شده است.
معنای «ختم» از آنجا گرفته شده است که در میان مردم، رسم بر این بوده است هنگامی که اشیایی را در کیسهها یا ظرفهای مخصوصی قرار میدادند و یا نامههای مهمی را در پاکت میگذاردند، برای آن که کسی سر آن را نگشاید و دست به آن نزند، آن را میبستند و گره میکردند و بر گره آن مهر مینهادند؛ امروز نیز معمول است که اسناد رسمی املاک را به همین منظور با ریسمان مخصوصی بسته و روی آن، قطعه سربی قرار میدهند و روی سرب، مهر میزنند، تا اگر از صفحات آن چیزی کم و زیاد کنند، معلوم شود.
و در تاریخ، شواهد فراوانی دیده میشود که رؤسای حکومتها، کیسههای زر را به مهر خویش مختوم میساختند و برای افراد مورد نظر میفرستادند؛ این برای آن بوده که هیچگونه تصرّفی در آن نشود تا به دست طرف برسد؛ زیرا تصرّف در آن بدون شکستن مهر، ممکن نبود. امروز نیز معمول است که کیسههای پستی را لاک و مهر میکنند.
در لغت عرب برای این معنا، کلمهی «ختم» به کار میرود؛ البته این تعبیر دربارهی افراد بیایمان لجوجی است که بر اثر گناهان بسیار، در برابر عوامل هدایت، نفوذناپذیر شدهاند و لجاجت و عناد در برابر مردان حق در دل آنان، چنان رسوخ کرده است که درست همانند همان بسته و کیسهی سر به مهر هستند که دیگر هیچ گونه تصرّفی در آن نمیتوان کرد؛ و به اصطلاح، قلب آنها لاک و مهر شده است.
«طبع» نیز در لغت به همین معنا آمده است و «طابع» و «خاتم» نیز هردو به یک معنا میباشند؛ یعنی چیزی که با آن مهر میکنند. اما واژهی «رین» به معنای زنگار یا غبار یا لایهی کثیفی است که بر اشیاء گرانقیمت مینشیند؛ این تعبیر در قرآن نیز برای کسانی که بر اثر خیره سری و گناه زیاد، قلبشان نفوذناپذیر شده به کار رفته است. در سورهی «مطففین»، آیهی ۱۴ میخوانیم:
﴿ كَلَّاۖ بَلۡۜ رَانَ عَلَىٰ قُلُوبِهِم مَّا كَانُواْ يَكۡسِبُونَ١٤ ﴾[المطففین: ۱۴]
«چنین نیست؛ اعمال زشت آنها زنگار و لایه بر قلب آنها افکنده است».
و مهم آن است که انسان مراقب باشد که اگر - خدای ناکرده - گناهی از او سر میزند، در فاصلهی نزدیک، آن را با آب توبه و عمل صالح بشوید، مبادا به صورت رنگ ثابتی برای قلب درآید و بر آن مهر نهد.
در حدیثی میخوانیم که هیچ بندهی مؤمنی نیست مگر این که در قلب او یک نقطهی وسیع سفید و درخشندهای است؛ هنگامی که گناهی از او سر زند، در میان آن منطقهی سفید، نقطهی سیاهی پیدا میشود؛ اگر توبه کند، آن سیاهی برطرف میگردد و اگر به گناهان ادامه دهد بر سیاهی افزوده میشود تا تمام سفیدی را بپوشاند؛ و هنگامی که سفیدی پوشانده شد، دیگر صاحب چنین دلی، هرگز به خیر و سعادت بازنمیگردد.
«طبع الله علی قلبه»:
مقصود از «قلب» در آیات قرآن و احادیث نبوی:
شاید کسی سؤال کند که چرا در قرآن و سنّت، درک حقایق به قلب نسبت داده شده است؛ در حالی که میدانیم قلب، مرکز ادراکات نیست؛ بلکه تلمبهای است برای گردش خون در بدن؟!
در پاسخ باید گفت که:
«قلب» در قرآن، به معانی گوناگونی آمده است؛ از جمله:
۱- به معنای عقل و درک؛ چنان که در سورهی «ق» میخوانیم: ﴿ ذَٰلِكَ لَذِكۡرَىٰ لِمَن كَانَ لَهُۥ قَلۡبٌ... ﴾[ق: ۳۷] «در این مطالب، تذکّر و یادآوری است برای آنان که نیروی عقل و درک داشته باشند».
۲- به معنای روح و جان؛ چنان که در سورهی «احزاب» آمده است: ﴿ وَإِذۡ زَاغَتِ ٱلۡأَبۡصَٰرُ وَبَلَغَتِ ٱلۡقُلُوبُ ٱلۡحَنَاجِرَ ﴾[الأحزاب: ۱۰] «هنگامی که چشمها از وحشت فرومانده و جانها به لب رسیده بود».
۳- به معنای مرکز عواطف؛ چنان که در سورهی «انفال» آمده است: ﴿...سَأُلۡقِي فِي قُلُوبِ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ ٱلرُّعۡبَ... ﴾[الأنفال: ۱۲] «به زودی در دل کافران ترس ایجاد میکنم».
و در جایی دیگر میفرماید: ﴿ فَبِمَا رَحۡمَةٖ مِّنَ ٱللَّهِ لِنتَ لَهُمۡۖ وَلَوۡ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ ٱلۡقَلۡبِ لَٱنفَضُّواْ مِنۡ حَوۡلِكَ ﴾[آل عمران: ۱۵۹]. «اگر سنگدل بودی، از اطرافت پراکنده میشدند».
توضیح این که:
در وجود انسان، دو مرکز نیرومند به چشم میخورد:
۱- مرکز ادراکات که همان «مغز و دستگاه اعصاب» است؛ از این رو، هنگامی که مطلب فکری برای ما پیش میآید، احساس میکنیم با مغز خویش آن را مورد تجزیه و تحلیل قرار میدهیم؛ اگر چه مغز و سلسله اعصاب، در واقع وسیله و ابزاری هستند برای روح.
۲- مرکز عواطف که عبارت است از همان قلب صنوبری که در بخش چپ سینه قرار دارد و مسائل عاطفی در مرحلهی اول، روی همین مرکز اثر میگذارد؛ از این رو، اولین جرقه از قلب شروع میشود؛ و ما هنگامی که با مصیبتی روبهرو میشویم، فشار آن را روی همین قلب صنوبری احساس میکنیم؛ و همچنان وقتی که به مطلب سرورانگیزی برمیخوریم، فرح و انبساط را در همین مرکز احساس میکنیم.
درست است که مرکز اصلی «ادراکات» و «عواطف»، همگی روان و روح آدمی است، ولی تظاهرات و عکسالعملهای جسمی آنها، متفاوت است؛ این طور که عکسالعمل درک و فهم، نخستین بار در دستگاه مغز آشکار میشود، ولی عکسالعمل مسائل عاطفی از قبیل: محبت، عداوت، ترس، آرامش، شادی و غم در قلب انسان ظاهر میگردد؛ به طوری که به هنگام ایجاد این امور، به روشنی اثر آنها را در قلب خود احساس میکنیم.
نتیجه این که، اگر در قرآن و حدیث، مسائل عاطفی به قلب (همین عضو مخصوص) مسائل عقلی به قلب (به معنای عقل یا مغز) نسبت داده شده، دلیل آن همان است که گفته شد و سخنی به گزاف نرفته است.
از همهی اینها گذشته، قلب به معنای عضو مخصوص، نقش مهمّی در حیات و بقای انسان دارد؛ به طوری که یک لحظه توقف آن با نابودی همراه است. بنابراین چه مانعی دارد که فعلیتهای فکری و عاطفی به آن نسبت داده شود. [ر.ک: تفسیر نمونه ج ۱ صص ۸۲-۸۸]
۱۳۷۴ - [۵] (ضَعِیف)
وَعَن سَمُرَةَ بْنِ جُنْدُبٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «مَنْ تَرَكَ الْـجُمُعَةَ مِنْ غَیْرِ عُذْرٍ فَلْیَتَصَدَّقْ بِدِینَارٍ فَإِنْ لَمْ یَجِدْ فَبِنِصْفِ دِینَارٍ». رَوَاهُ أَحْمد وَأَبُو دَاوُد وَابْن مَاجَه [۲۱۰].
۱۳۷۴- (۵) سمرة بن جندب س گوید: رسول خدا ج فرمودند: هرکس بدون عذر، نماز جمعه را ترک کند، باید یک دینار در راه خدا صدقه بدهد؛ و هرکس توان پرداخت یک دینار را نداشت؛ پس نیم دینار دَهش کند».
[این حدیث را احمد بن حنبل، ابوداود و ابن ماجه روایت کردهاند].
شرح: «فلیتصدّق»: این امر برای وجوب نیست؛ بلکه بر مبنای این حدیث، مستحب است که هرکس جمعه را از روی عذر ترک نموده، یک دینار - و در صورت عدم توان - نیم دینار، در راه خدا بپردازد.
«دینار»: از کلمهی لاتینی «دناریوس» (Denarius) مسکوک طلا که در قدیم رواج داشته و به وزن ۴ گرم و ۲۵ میلیگرم بوده است؛ و قدیمیترین دینار عربی در سال ۶۹۵ میلادی در زمان عبدالملک بن مروان رواج یافته است.
۱۳۷۵ - [۶] (ضَعِیف)
وَعَنْ عَبْدِ الـلّٰهِ بْنِ عَمْرٍو عَنِ النَّبِیِّ ج: «الْـجُمُعَةُ عَلَى مَنْ سَمِعَ النِّدَاءَ». رَوَاهُ أَبُو دَاوُد [۲۱۱].
۱۳۷۵- (۶) عبدالله بن عمرو س گوید: پیامبر خدا ج فرمودند: «هر کس که اذان جمعه را میشنود، گزاردن نماز جمعه بر وی واجب است؛ (زیرا خداوند بلندمرتبه میفرماید:
﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِذَا نُودِيَ لِلصَّلَوٰةِ مِن يَوۡمِ ٱلۡجُمُعَةِ فَٱسۡعَوۡاْ إِلَىٰ ذِكۡرِ ٱللَّهِ وَذَرُواْ ٱلۡبَيۡعَۚ ذَٰلِكُمۡ خَيۡرٞ لَّكُمۡ إِن كُنتُمۡ تَعۡلَمُونَ٩ ﴾[الجمعة: ۹].
«ای مؤمنان! هنگامی که روز آدینه برای نماز جمعه اذان گفته شد، به سوی ذکر و عبادت خدا بشتابید و داد و ستد را رها سازید. این چیزی که بدان دستور داده میشوید، برای شما بهتر و سودمندتر است اگر بدانید و متوجّه باشید)».
[این حدیث را ابوداود روایت کرده است].
۱۳۷۶ - [۷] (ضَعِیف جدا)
وَعَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ عَنِ النَّبِیِّ ج قَالَ: «الْـجُمُعَةُ عَلَى مَنْ آوَاهُ اللَّیْلُ إِلَى أَهْلِهِ». رَوَاهُ التِّرْمِذِیُّ وَقَالَ: هَذَا حَدِیث إِسْنَاده ضَعِیف [۲۱۲].
۱۳۷۶- (۷) ابوهریره س گوید: پیامبر خدا ج فرمودند: «نماز جمعه بر کسی واجب است که (بتواند پس از گزاردن نماز جمعه، رهسپار خانه و کاشانهی خویش شود و) به خانه و خانوادهی خویش برسد».
[این حدیث را ترمذی روایت کرده و گفته است: اسناد این حدیث، ضعیف است].
شرح: امام ابوحنیفه و پیروان وی، بر مبنای این حدیث، بر این باورند که نماز جمعه بر کسی واجب است که میان وطن او و مکانی که در آنجا نماز جمعه برپا میگردد، مسافتی باشد که بتواند پس از گزاردن نماز جمعه تا پیش از فرارسیدن شب، به خانه و کاشانهی خویش بازگردد؛ البته مشروط بر آن که خانهی وی از توابع شهر و روستای بزرگی باشد که در آنجا نماز جمعه برپا میگردد.
۱۳۷۷ - [۸] (ضَعِیف)
وَعَنْ طَارِقِ بْنِ شِهَابٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «الْـجُمُعَةُ حَقٌّ وَاجِبٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ فِی جَمَاعَةٍ إِلَّا عَلَى أَرْبَعَةٍ: عَبْدٍ مَمْلُوكٍ أَوِ امْرَأَةٍ أَوْ صَبِیٍّ أَوْ مَرِیضٍ». رَوَاهُ أَبُو دَاوُدَ وَفِی شَرْحِ السُّنَّةِ بِلَفْظِ الْـمَصَابِیحِ عَنْ رَجُلٍ مِنْ بنی وَائِل [۲۱۳].
۱۳۷۷- (۸) طارق بن شهاب س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «گزاردن نماز جمعه همراه با جماعت، بر هر فرد مسلمان و حقگرایی واجب است؛ مگر بر چهار گروه: بردهای که در مالکیت ارباب و خواجهاش باشد؛ زن؛ کودک و بیمار».
[این حدیث را ابوداود روایت کرده است؛ و در «شرح السنة» این حدیث به روایت مردی از قبیلهی «بنی وائل» به لفظ کتاب «المصابیح» روایت شده است].
شرح: نماز جمعه به دلیل قرآن کریم و سنّت پاک نبوی و اجماع امّت اسلامی، واجب است. خداوند بلندمرتبه میفرماید:
﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِذَا نُودِيَ لِلصَّلَوٰةِ مِن يَوۡمِ ٱلۡجُمُعَةِ فَٱسۡعَوۡاْ إِلَىٰ ذِكۡرِ ٱللَّهِ وَذَرُواْ ٱلۡبَيۡعَۚ ذَٰلِكُمۡ خَيۡرٞ لَّكُمۡ إِن كُنتُمۡ تَعۡلَمُونَ٩ ﴾[الجمعة: ۹].
«ای مؤمنان! هنگامی که روز آدینه برای نماز جمعه اذان گفته شد، به سوی ذکر و عبادت خدا بشتابید و داد و ستد را رها سازید. این (چیزی که بدان دستور داده میشوید) برای شما بهتر و سودمندتر است اگر بدانید و متوجّه باشید».
و پیامبر گرامی اسلام ج در حدیثی میفرمایند:
«لقد هممتُ ان آمر رجلاً فیصلّی بالناس ثمّ اُحرّق علی رجال یتخلّفون عن الجمعة بیوتهم» (مسلم)؛ «تصمیم داشتم که مردی را تعیین کنم تا برای مردم امامت کند؛ سپس خود بروم و خانهی کسانی را که از نماز جمعه تخلّف کردهاند، بسوزانم».
و در روایتی دیگر میفرمایند:
«لینتهینّ اقوام عن ودعهم الجمعة اولیختمنّ الله علی قلوبهم ثم لیکوننّ من الغافلین» (مسلم)؛ «کسانی که نماز جمعه را ترک میکنند، اگر از آن عمل دست نکشند و به نماز جمعه نروند، خداوند قلبشان را مهر میکند و هدایت به دلشان راه نمییابد؛ سپس از زمرهی غافلان و ناآگاهان خواهند شد».
و همچنین میفرمایند:
«رواح الجمعة واجب علی کلّ محتلم» (نسایی)؛ «رفتن به نماز جمعه، بر هر مسلمانی که بالغ شده باشد، واجب است».
و در حدیثی دیگر چنین وارد شده است:
«من ترك ثلاث جُمع تـهاوناً بـها، طبع الله علی قلبه» (ابوداود و ترمذی)؛ «هر کس سه نماز جمعه را از روی سهلانگاری ترک کند، خداوند بر قلب وی مهر (غفلت) میزند».
ابن منذر/، اجماع امت اسلامی را بر فرض عین بودن نماز جمعه، حکایت کرده است؛ و ابنعربی گفته است: به اجماع امّت، نماز جمعه فرض است.
شرایط نماز جمعه:
شرایط وجوب نماز جمعه، هفت چیز است:
۱- مسلمان بودن؛ زیرا نماز، عبادت و تقرّب به خداست و کافر، اهل آن نیست.
۲- حرّیت و آزادگی.
۳- بلوغ.
۴- داشتن عقل.
۵- ذکورت و مرد بودن.
۶- تندرست بودن.
چون پیامبر ج فرمودهاند:
«الجمعة واجبة علی کلّ مسلم الّا علی اربعة: عبد مملوك وامرأة وصبیٍ ومریض» (ابوداود)؛ «نماز جمعه بر هر فرد مسلمانی واجب است جز بر چهار نفر: بردهی مملوک، زن، کودک و بیمار».
نماز جمعه بر دیوانه به آن جهت واجب نیست چون او مکلّف نمیباشد؛ و بر بیمار قیاس میشود کسیکه برهنه است و لباس و پوشش عورت ندارد؛ و کسیکه از ظالمان و پیروان آنان میترسد و کسیکه بیماری اسهال دارد و قادر به نگه داشتن خود نیست؛ و اگر کسی جنازهای داشته باشد و نگران منفجر شدن یا بوی گرفتن آن باشد، برای دفن آن، ترک جمعه جایز است و عذرش مقبول میباشد و باید برای تدفین و تجهیز آن بکوشد.
۷- مقیم بودن و غیر مسافر بودن که بر مسافر، نماز جمعه واجب نیست؛ چون از پیامبر اکرم ج نقل شده است که در مسافرت، نماز جمعه خوانده باشد؛ و علاوه از آن، چنین نیز روایت شده است:
«لاجمعة علی مسافر» (بیهقی)؛ «بر مسافر، نماز جمعه واجب نیست».[۲۰۷]- ابوداود ۱/۶۳۸ ح ۱۰۵۲؛ ترمذی ۲/۳۷۳ ح ۵۰۰؛ نسایی ۳/۸۸ ح ۱۳۶۹؛ ابن ماجه ۲/۳۵۷ ح ۱۱۲۵؛ دارمی ۱/۴۴۴ ح ۱۵۷۱؛ و مسند احمد ۳/۴۲۴. [۲۰۸]- موطأ مالک ۱/۱۱۱ ح ۲۰، «کتاب الجمعة». [۲۰۹]- مسند احمد ۳/۳۳۲. [۲۱۰]- ابوداود ۱/۶۳۸ ح ۱۰۵۳؛ نسایی ۳/۸۹ ح ۱۳۷۲؛ ابن ماجه ۱/۳۵۸ ح ۱۱۲۸؛ و مسند احمد ۵/۸. [۲۱۱]- ابوداود ۱/۶۴۰ ح ۱۰۵۶؛ دارقطنی ۲/۶ ح ۲، «باب الجمعة علی من سمع النداء». [۲۱۲]- ترمذی ۲/۳۷۶ ح ۵۰۲. [۲۱۳]- ابوداود ۲/۶۴۴ ح ۱۰۶۷؛ دارقطنی ۲/۳، ح ۲ «باب من تجب علیه الجمعة».
۱۳۷۸ - [۹] (صَحِیح)
عَنِ ابْنِ مَسْعُودٍ أَنَّ النَّبِیَّ ج قَالَ لِقَوْمٍ یَتَخَلَّفُونَ عَنِ الْـجُمُعَةِ: «لَقَدْ هَمَمْتُ أَنْ آمُرَ رَجُلًا یُصَلِّی بِالنَّاسِ ثُمَّ أُحْرِقَ عَلَى رِجَالٍ یَتَخَلَّفُونَ عَنِ الْـجُمُعَةِ بُیُوتهم». رَوَاهُ مُسلم [۲۱۴].
۱۳۷۸- (۹) عبدالله بن مسعود س گوید: رسول خدا ج پیرامون گروهی که نماز جمعه را ترک میکردند و از آن تخلّف میورزیدند، فرمودند: به راستی قصد کردم که شخصی را مأمور کنم تا برای مردم نماز بگزارد؛ سپس خود بروم و خانههای مردانی را که به جمعه نمیآیند، بر سرشان آتش بزنم».
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
۱۳۷۹ - [۱۰] (ضَعِیف)
وَعَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ أَنَّ النَّبِیَّ ج قَالَ: «مَنْ تَرَكَ الْـجُمُعَةُ مِنْ غَیْرِ ضَرُورَةٍ كُتِبَ مُنَافِقًا فِی كِتَابٍ لَا یُمْحَى وَلَا یُبَدَّلُ». وَفِی بَعْضِ الرِّوَایَاتِ ثَلَاثًا. رَوَاهُ الشَّافِعِی [۲۱۵].
۱۳۷۹- (۱۰) عبدالله بن عباس س گوید: پیامبر خدا ج فرمودند: «هر کس نماز جمعه را بدون عذر ترک کند، در کتابی که قابل محو و تحریف و تغییر و دگرگونی نیست، منافق نوشته میشود».
و در برخی از روایات، با این عبارت آمده است:
«من ترك الجمعة ثلاثا...»؛ «هر کس سه نماز جمعه را بدون عذر ترک کند...».
[این حدیث را شافعی روایت کرده است].
شرح: «کتب منافقاً»:
نفاق و منافق: از نظر اسلام، نفاق بدترین نوع کفر، و منافقان دورترین مردم از خدا هستند، زیرا خطراتی که از ناحیهی منافقان به جوامع اسلامی و انسانی میرسد با هیچ خطری قابل مقایسه نیست. آنها با استفاده از مصونیتی که در پناه اظهار ایمان پیدا میکنند، ناجوانمردانه و آزادانه به افراد بیدفاع حملهور شده و از پشت به آنها خنجر میزنند. مسلماً حال چنین دشمنان ناجوانمرد و خطرناک که در قیافهی دوست آشکار میشوند، از حال دشمنانی که با صراحت اعلان عداوت کرده و وضع خود را مشخص ساختهاند، به مراتب بدتر است.
به هر حال نفاق و دورویی عبارت است از اینکه شخص ظاهر و باطن، یا قول و عملش یکی نباشد، و آن بر دو نوع است: یکی اینکه شخص در عقایدش نفاق و اختلاف وجود داشته باشد، و این نوع شدیدترین و خطرناکترین نوع نفاق است. دوم: نفاق و اختلاف در اقوال و اعمال است که این یکی از نظر گناه از نوع اول پایینتر است و انسان را از اسلام خارج نمیکند.
قرآن کریم دربارهی نفاق در عقیده، یعنی ظاهرسازی ایمان و مخفی داشتن کفر، زیاد بحث کرده است، و خداوند منافقان را وصف نموده است به اینکه در روی زمین فساد و تباهی ایجاد میکنند و شرارتها و مصیبتها به بار میآورند و بدترین و خطرناکترین عنصری هستند برای ملتها و جماعات، به این علت که آنها برحسب ظاهر چنان وانمود میکنند که ملتها را بر نقطه ضعفهای دشمنانشان راهنمایی میکنند، اما در باطن، خواست آنان در وهلهی اول منافع شخصی خودشان میباشد.
نفاق و دورویی، موجب مرتکب شدن به اخلاق ذمیمه و نکوهیده میشود از قبیل: ریا، مکر، چاپلوسی، غدر و خیانت، دروغ، پستی و خواری و... همهی اینها آفتهایی هستند که بر پیکر ملّت یورش میآورند و آن را به صورت پیکری متروک، و موجودی خوار و بیخاصیت درمیآورند که در زندگی قادر به انجام رسالت خویش نباشد.
پارهای از پدیدهها و علامتهای ریاکارانهی افراد منافق که به وسیلهی آنها شناسایی میشوند - در پرتو آیات قرآن و احادیث نبوی - عبارتند از:
با سستی و بیمیلی و با حالت دِیر کرد، نماز را انجام میدهند. و در واقع نماز ایشان ریاکارانه و بدون حقیقت است.
خدا را کمتر یاد میکنند.
در بین کفر و ایمان متردد میباشند.
همدیگر را به کارهای زشت فرا میخوانند و از کارهای خوب نهی میکنند.
از بخشش در راه خدا و خیر دست نگه میدارند.
خدا را فراموش کردهاند.
گمان میبرند که به وسیلهی نفاق خویش، دارند خدا را فریب میدهند و حقیقت خود را از او پنهان میدارند.
هیاهوی بسیار و ادعاهای بزرگ دارند و گفتارشان زیاد است و عملشان کم و ناهماهنگ میباشد.
در هر محیطی رنگ آن محیط را میگیرند و با هر جمعیتی مطابق مذاق آنان حرف میزنند، و با مؤمنان «امَنّا» میگویند، و با مخالفان «انّا معكم»
حساب خود را از مردم جدا میکنند و به تشکیل انجمنهای سرّی و مرموز با نقشههای حساب شده میپردازند.
خدعه و نیرنگ، و فریب و دروغ، و تملّق و چاپلوسی، و پیمان شکنی و خیانت در تار و پودشان عجین شده است.
آنها افراد سرگردان و بیهدف، و فاقد برنامه و مسیر مشخصاند، نه جزء مؤمناناند و نه در صف کافران، بلکه آنها همچون جسم معلّق و آویزان فاقد جهت حرکتند و این بادها هستند که آنها را به هر سو حرکت میدهد و به هر سمت بوزد با خود میبرد.
خلاصه، دوگانگی شخصیت و تضادّ برون و درون که صفت بارز منافقان است، پدیدههای گوناگونی در عمل و گفتار و پندار و رفتار فردی و اجتماعی آنها دارد که به خوبی میتوان آن را شناخت.
و چون نفاق و منافق در هر جامعهای وجود دارد، باید براساس معیارهای حساب شدهای که قرآن برای آنها بدست میدهد، شناسایی شوند، تا نتوانند زیان و یا خطری برای جامعهی اسلامی ایجاد کنند. و در آیات بیشمار قرآنی و همچنین سورهی «منافقون» و احادیث نبوی، نشانههای مختلفی برای آنها ذکر شده است که لازم است مسلمانان آنها را مورد مطالعه و بررسی و تجزیه و تحلیل قرار دهند، تا از شر این دشمنان ناجوانمرد و خطرناک رهایی یابند.
این است نظر قرآن و اسلام دربارهی منافقان، و تردیدی نیست که موضعگیری اسلام در برابر آنان بسیار سخت میباشد، زیرا آنان به منزلهی میکروبهای مضرّی هستند در پیکر ملّت که آن را با بیماریهای مختلف و متعدد مبتلا میسازند.
و در واقع، یگانه راه علاج و چارهجویی نفاق و دورویی در سطح جامعه، این است که افراد منافق و دو چهره در جامعهی اسلامی ترک و منزوی گردند و با آنان از هر نوع داد و ستد، و رابطهی دوستی و اعتماد پرهیز شود و به طور کلّی از اجابت و پذیرش خواستهی آنان پیوسته خودداری به عمل آید، تا اینکه بدین وسیله اصلاح شوند و در رفتار و کردار خود تجدید نظر کنند، و در نتیجه به راه راست و مستقیم برگردند.
نفاق بر دو نوع است: ۱- نفاق اکبر ۲- نفاق اصغر.
نفاق اکبر، نفاق در عقیده است.
نفاق اصغر، نفاق در زمینهی اعمال و رفتار است.
نفاق در عقیده آن است که: کسی با زبان و بعضی اعمال و رفتار، اظهار ایمان کند. اما در باطن، منکرخدا و رسول و اوامر و فرامین آن دو باشد. خداوند درآیات ۸ و ۹ سورهی بقره، از اینگونه افراد سخن گفته است آنجاکه میفرماید:
﴿ وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَقُولُ ءَامَنَّا بِٱللَّهِ وَبِٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِ وَمَا هُم بِمُؤۡمِنِينَ٨ يُخَٰدِعُونَ ٱللَّهَ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَمَا يَخۡدَعُونَ إِلَّآ أَنفُسَهُمۡ وَمَا يَشۡعُرُونَ٩ ﴾[البقرة: ۸-۹].
«در میان مردم دستهای هستند که میگویند: ما به خدا و روز رستاخیز باور داریم. در صورتی که باور ندارند و جزو مؤمنان بشمار نمیآیند. (اینان به نظرشان) خدا و کسانی را گول میزنند که ایمان آوردهاند، در صورتی که جز خود را نمیفریبند ولی نمیفهمند».
درآغاز سورهی منافقین نیزمیخوانیم:
﴿ إِذَا جَآءَكَ ٱلۡمُنَٰفِقُونَ قَالُواْ نَشۡهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ ٱللَّهِۗ وَٱللَّهُ يَعۡلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُۥ وَٱللَّهُ يَشۡهَدُ إِنَّ ٱلۡمُنَٰفِقِينَ لَكَٰذِبُونَ١ ﴾[المنافقون: ۱].
«هنگامی که منافقان نزد تو میآیند، سوگند میخورند و میگویند: ما گواهی میدهیم که تو حتماً فرستادهی خدا هستی ـ خداوند میداند که تو فرستادهی خدا میباشی ـ ولی خدا گواهی میدهد که منافقان در گفتهی خود دروغگو هستند(چرا که به سخنان خود ایمان ندارند)».
همچنین درآیهی ۱۴۵ از سورهی نساء به آنان هشدارسختی داده و میفرماید:
﴿ إِنَّ ٱلۡمُنَٰفِقِينَ فِي ٱلدَّرۡكِ ٱلۡأَسۡفَلِ مِنَ ٱلنَّارِ وَلَن تَجِدَ لَهُمۡ نَصِيرًا١٤٥ ﴾[النساء: ۱۴۵].
«بیگمان منافقان در اعماق دوزخ و در پایینترین مکان آن هستند و هرگز یاوری برای آنان نخواهی یافت (تا به فریادشان رسد و آنان را برهاند)».
و درحقیقت این گروه منافق که در عقیده منافقاند، به خاطر داشتن دو چهرهی مختلف، خطرناکترین دشمنان اسلام و مسلمیناند، زیرا موضع آنها کاملاً مشخص نیست، تا مردم مسلمان، آنها را بشناسند و از خود طرد کنند، بلکه در لابهلای صفوف مردم پاک و متدین و راستین و خداجو و حتی گاهی در پستهای حساس نفوذ میکنند و به اسلام و مسلمین ضربه میزنند.
و نفاق در عمل و رفتار، آن است که: کسی برخی از اخلاق و صفات منافقان را در خود جمعآورده و در اعمال و رفتار، خوی آنان پذیرفته باشد، اما در دل به خدا و پیامبران آسمانی و روز بازپسین، مؤمن باشد. در گنجینهی روایات و احادیث، روایات فراوانی از اینگونه نفاق گفتگوکردهاند، مانند دو حدیث فوق که در هر دو، مراد، نفاق عملی است نه نفاق اعتقادی. چرا که نفاق به مفهوم خاصش، صفت افراد بیایمانی است که ظاهراً در صف مسلماناناند، اما باطناً دل در گرو کفر و زندقه دارند. ولی نفاق معنی وسیعی دارد که هرگونه دوگانگی ظاهرو باطن، گفتار و عمل را شامل میشود، هرچند در افراد مؤمن باشد، که ما از آن به عنوان «رگههای نفاق» نام میبریم، مسلماً در دو حدیث فوق، اینگونه افراد، منافق به معنای خاص نیستند ولی رگههایی از نفاق در وجود آنها هست و در عمل شبیه منافقاناند، نه در اعتقاد.
و برای یک فرد مسلمان همانطوری که دوریگزیدن و اجتناب از کفر و زندقه و شرک و چندگانهپرستی و نفاق و دورنگیعقیدتی لازم است، دوری و یکسویی از سیرت و عادات و خصلتهای آدمهای منافق و دورو، نیز الزامی است، تا در پرتو این دوری و یکسویی بتوانند به مراتب عالی ایمان و درجات کامل و ایدهآل آن دست بیابند.
به هر حال، در حدیث بالا، بدین نکته اشاره رفته است که هر کس، متّصف به ویژگی ترک نماز جمعه باشد، در عمل، منافق است و کارش شبیه کار منافقان است و در حقیقت، این کردارش، گناه کبیرهای است که از مؤمن حقیقی صادر نمیشود.
۱۳۸۰ - [۱۱] (ضَعِیف)
وَعَنْ جَابِرٍ أَنَّ رَسُولَ الـلّٰهِ ج قَالَ: «مَنْ كَانَ یُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ فَعَلَیْهِ الْـجُمُعَةُ یَوْمَ الْـجُمُعَةِ إِلَّا مَرِیض أَو مُسَافر أَوْ صَبِیٌّ أَوْ مَمْلُوكٌ فَمَنِ اسْتَغْنَى بِلَهْوٍ أَوْ تِجَارَةٍ اسْتَغْنَى اللهُ عَنْهُ وَاللَّهُ غَنِیٌّ حمید». رَوَاهُ الدراقطنی [۲۱۶].
۱۳۸۰- (۱۱) جابر بن عبدالله س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «هر کس به خدا و روز بازپسین باور داشته باشد، گزاردن نماز جمعه در روز جمعه بر وی واجب است؛ مگر بر بیمار یا مسافر یا کودک و یا برده؛ (که بر این چهار گروه، نماز جمعه واجب نیست).
و هرکس با سرگرمی و تجارت، خود را بینیاز از (عبادت) خدا بداند (و نماز جمعه را نگزارد) خداوند نیز از (عبادت) او بینیاز است؛ و خدا بینیاز (از عبادت) و شایستهی سپاس و ستایش در همه حال است».
[این حدیث را دارقطنی روایت کرده است].
شرح: «فمن استغنی بلهو او تجارة استغنی الله عنه»: این بخش از حدیث، اشاره به این آیه دارد:
﴿ وَإِذَا رَأَوۡاْ تِجَٰرَةً أَوۡ لَهۡوًا ٱنفَضُّوٓاْ إِلَيۡهَا وَتَرَكُوكَ قَآئِمٗاۚ قُلۡ مَا عِندَ ٱللَّهِ خَيۡرٞ مِّنَ ٱللَّهۡوِ وَمِنَ ٱلتِّجَٰرَةِۚ وَٱللَّهُ خَيۡرُ ٱلرَّٰزِقِينَ١١ ﴾[الجمعة: ۱۱].
«(برخی از اصحاب، در یکی از جمعهها) هنگامی که تجارت و یا سرگرمیای را دیدند از پیرامون تو پراکنده شدند و تو را ایستاده (بر منبر، در حال خطبه) رها کردند! بگو: آنچه در پیش خدا (از فضل و ثواب) است، بهتر از سرگرمی و بازرگانی است و خدا بهترین روزیرسان است».
[۲۱۴]- مسلم ۱/۴۵۲ ح (۲۵۴-۶۵۲). [۲۱۵]- مسند امام شافعی ص ۷۰. [۲۱۶]- دارقطنی ۲/۳ ح ۱، «باب من تجب علیه الجمعة».
در این مبحث، ذکر چند نکته لازم مینماید:
۱- واقعیت این است که موضعگیری اسلام دربارهی تندرستی، پیشگیری و سلامتی جسم، بینظیر است و هیچ یک از ادیان الهی به پای آن نمیرسد. نظافت در اسلام به عنوان عبادت و تقرب و حتی یکی از واجبات شریعت اسلام میباشد.
الف) کتابهای شریعت اسلام با عنوان «طهارت» یعنی نظافت، آغاز میشوند و مبحث طهارت، نخستین موضوعی است که زن و مرد مسلمان در یادگیری فقه اسلامی بدان میپردازند و این بدان معناست که همانطور که نماز کلید بهشت است، طهارت و پاکی هم کلید عبادت روزانه، یعنی نماز میباشد. بنابراین نماز هیچ مسلمانی صحیح نیست مگر اینکه خود را از حَدَث اصغر (وضو) و از حدث اکبر (غسل) پاک گرداند. وضو در روز چندین بار تکرار میگردد و اندامهایی که در معرض انواع آلودگیها، عرق و گرد و خاک قرار میگیرند، شسته خواهند شد.
از جمله شرایط دیگر نماز، نظافت لباس، بدن و جای نماز از آلودگیها است. علاوه بر این قرآن و سنت به نظافت و افراد اهل نظافت توجه خاصی دارد. خداوند متعال میفرماید:
﴿...إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلتَّوَّٰبِينَ وَيُحِبُّ ٱلۡمُتَطَهِّرِينَ ﴾[البقرة: ۲۲۲].
«...خداوند توبه کاران و پاکیزگان را دوست میدارد»
و ساکنین مسجد قبا را اینگونه میستاید:
﴿ فِيهِ رِجَالٞ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْۚ وَٱللَّهُ يُحِبُّ ٱلۡمُطَّهِّرِينَ ﴾[التوبة: ۱۰۸]
«... و در آن مردانیاند که دوست دارند خود را پاک سازند و خدا کسانی را که خواهان پاکیاند دوست میدارد».
پیامبر خدا ج میفرماید:
«اَلطُّهُورُ شَطْرُ الإِیْمانِ». «پاکیزگی نیمهی ایمان است».
این حدیث صحیح، و مسلم آن را روایت کرده است و از طبرانی هم روایت شده است که:
«اَلنَّظافَةُ تَدْعُو إِلَی الإِیمانِ والایمانُ مَعَ صاحِبِه فی الجَنَّة». «پاکیزگی به ایمان رهنمون میشود و ایمان صاحبش را به بهشت خواهد برد».
از این جهت یک اندرز حکیمانه ای میان مسلمانان رایج گشته که زبانزد خاص و عام میباشد و چنین سخن حکیمانه ای در غیر اسلام شبیه ندارد و آن عبارت «اَلنَّظافَةُ مِنَ الْإِیمانِ»، تمیزی از ایمان است. میباشد.
در بعضی احادیث روایت شده که:
«تَنَظَّفُوا فَاِنَّ الإِسلامَ نَظیفٌ». «پاکیزه باشید که مبنای اسلام بر پاکیزگی است».
«تَنَظَّفُوا حتّی تَکُونُوا كَآلشّامَةِ بَینَ الأُمَمِ». «پاکیزه باشید تا در میان امتان دیگر چون ستاره بدرخشید».
پیامبر ج به تمیزی و نظافت انسان توجه خاصی دارد از جمله:
۱- انجام غسل، به ویژه در ایام جمعه که امت را بدان دعوت میکند و میفرماید:
«غَسلُ الجُمُعَةِ واجِبٌ عَلی كلِّ مُحْتَلِمٍ» [۲۱۷]. «غسل جمه، بر هر شخص بالغی واجب است».
«حَقٌ عَلی كلِّ مُسْلِمٍ فی كُلِّ سَبعَةِ أَیامٍ یُومٌ یَغسِلُ فیه رأسَه وجَسَدَهُ» [۲۱۸].
«هر مسلمانی باید در فاصلهی هر هفت روز، روزی را برای شستن سر و اندامش اختصاص دهد».
۲- توجه به تمیزی دهان و دندان: رسول گرامی ج مسلمان را به مسواک زدن، بسیار تأکید نموده و فرموده است.
«السِّواكُ مِطهَرَةٌ لِلفَمِ ومَرضاةٌ للَِربِ» [۲۱۹].
«مسواک کردن موجب پاکی دهان و رضایت پروردگار است.»
۳- توجه به از بین بردن آنچه بر روی بدن زائد است مانند موهای زیربغل و زهار، ناخن و...
«مَن كانَ لَهُ شَعْرٌ فَلیُكرِمْهُ» [۲۲۰].
«هر کس دارای موست باید به نظافت و مراعات آن بپردازد.»
۴- توجه به نظافت منزل و حیات و جلو خانه. پیامبر ج میفرماید:
«اِنَّ اللهَ جَمیلٌ یُحِبُّ الجَمالَ، طیِّبٌ یُحِبُّ الطَّیِّبَ، نظیفٌ یُحِبُّ النَّظافَةَ، فَنَظِّفُوا أَفِنَیَتكُم ولا تَشبَّهوا بِالیَهُودِ» [۲۲۱].
«خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد، خوشبو است و بوی خوش را دوست دارد، پاکیزه است و پاکیزگی را دوست دارد، پس جلو خانههای خویش را پاکیزه دارید و مانند یهودان نباشید».
۵- توجه به نظافت و تمیزی راه: شریعت اسلام، هر کسی راه و معبر مسلمانان را آلوده به کثافات کند و مردم را از آن متنفر و رویگردان گرداند، مورد تهدید قرار داده است.
ب) شریعت اسلام، مسلمانان را از بعضی اعمال و رفتاری که بعضی از افراد نادان بدون توجه به نتایج آن انجام میدهند به شدت برحذر میدارد و آن رفتارها علاوه بر آنکه مورد تنفر ذوق سلیم و به دور از ویژگیهای یک انسان متمدن و آراسته میباشند، به عنوان منبع سرایت خطرها و زشتیها در جامعه تلقی میگردد. از جملهی این اعمال، ادرار در آب و بویژه آب راکد است،... ادرار در حمام... قضای حاجت در سایه، یا در مسیر عبور و یا در سرچشمه های آب میباشد. پیامبر ج نیز این سه مورد را به عنوان «المَلاعِنُ الثَلاث» نام برده است؛ زیرا چنین اعمالی از هر کسیکه سر زند، مورد نفرین خدا، ملائکه و افراد صالح قرار میگیرد.
ج) شریعت اسلام، مسلمانان را به کار، فعالیت، تحرک و کوشش ترغیب میکند و آنان را از سستی، تنبلی و سکون برحذر، میدارد. همچنین امت اسلامی را به ورزش و پرورش اندام به وسیلهی شنا، تیراندازی، اسب سواری و سایر ورزشهای دیگر، دعوت میکند و حتی از جمله حقوق فرزندان بر والدین این است که والدین باید اینگونه ورزشها را به آنها یاد بدهند. علاوه بر این اسلام به خاطر ترغیب و تشویق مسلمانان در مورد ورزش، مسابقه و تیراندازی را تشریع نموده است، جایی که شخص پیامبر در مسابقهی اسب سواری شرکت نمود و به برنده، جایزه عطا فرمود. همچنین آن حضرت مسابقه دو میدانی و امثال آن را تشریع و برای آن قانون وضع نموده است.
د) علاوه بر این، اسلام به مسألهی تندرستی و صحت بدن توجه خاصی دارد و در همین راستا مُسکرات و مواد مخدّر را تحت هر نام و عنوانی که باشد، حرام نموده و به شدت مانع استعمال آنها میباشد و برای استعمال کنندهی آن، مجازات و کیفری قرار داده است تا جایی که هر کسی تحت هر عنوانی در آن شرکت داشته باشد، مستوجب جرم و گناه خواهد بود به طوری که در رابطه با شراب، ۱۰ نفر و یا ۱۰ صنف مورد لعن و نفرین قرار گرفته اند.
ه) از جمله موارد توجه اسلام به صحت بدن این است که نسبت به کسانی که به دلیل تدین و یا خسّت، حلال خدا را بر خود حرام میگردانند به شدت مخالفت نموده و فرموده است:
﴿ قُلۡ مَنۡ حَرَّمَ زِينَةَ ٱللَّهِ ٱلَّتِيٓ أَخۡرَجَ لِعِبَادِهِۦ وَٱلطَّيِّبَٰتِ مِنَ ٱلرِّزۡقِ...﴾[الأعراف: ۳۲].
«بگو ای پیامبر! زیورهایی را که خداوند برای بندگانش پدید آورده و نیز روزیهای پاکیزه را چه کسی حرام گردانیده است...»؟
﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تُحَرِّمُواْ طَيِّبَٰتِ مَآ أَحَلَّ ٱللَّهُ لَكُمۡ وَلَا تَعۡتَدُوٓاْ ﴾[المائدة: ۸۷].
«ای کسانی که ایمان آورده اید! چیزهای پاکیزه ای را که خدا برای استفادهی شما حلال کرده، حرام مشمارید و از حد مگذرید...»
و در مقابل آن، شارع مقدس، اسراف در طعام و شراب را به خاطر خوف در زیان جسمانی نهی نموده و فرموده است:
﴿...وَكُلُواْ وَٱشۡرَبُواْ وَلَا تُسۡرِفُوٓاْۚ إِنَّهُۥ لَا يُحِبُّ ٱلۡمُسۡرِفِينَ ﴾[الأعراف: ۳۱].
«... و بخورید و بیاشامید ولی زیاده روی نکنید که او (خداوند) اسرافکاران را دوست نمیدارد».
و البته که در همه چیز، دین اعتدال و میانه روی است.
و) از سوی دیگر شریعت اسلام، ستم بر بدن و وارد آوردن تکلیف بیش از حد بر آن، از طریق کار و بیداری زیاد و گرسنگی اگر چه به منظور عبادت خداوند متعال هم باشد را حرام گردانیده است تا جایی که پیامبرگرامی هنگامی که شنید یکی از یاران او خواست همیشه شب زنده داری کند و دیگری خواست که تمام عمرش روزه دار باشد و هیچ روزی را افطار ننماید و سومی خواست از زنان دوری گزیند و تن به ازدواج ندهد پیامبر ج به آنان اعتراض نمود و خطاب به آنان فرمود:
«أنَا اَعْلمكُم بِاللهِ وأَخشاكُم لَهُ وَلكِنّی اَقُومُ وأَنامُ وأَصُومُ وأُفطِرُ وأَتَزَوَّجُ النِّساءَ فَمَنْ رَغِبَ عَن سُنَّتی فَلَیْسَ مِنّی».
«من از شما نسبت به خداوند داناتر و ترسناک ترم و من گاهی شب را به قیام و شب زنده داری به سر میبرم و گاه میخوابم و بعضی روزها روزه میگیرم و بعضی را افطار مینمایم و با زنان ازدواج میکنم وهر کسی از سنت و شیوهی رفتار من روگردان شود، جزو امت من نیست».
همانگونه که پیامبر ج بر عثمان بن مظعون و عبدالله بن عمرو دیگران به خاطر اِفراط و غلوّ آنان در تعبّد، اعتراض نمود و به آنان یادآوری نمود که بدن، خانواده و جامعه بر آنان حق و وظیفه ای دارد.
ز) از جمله توجهات اسلام، در رابطه با حقوق جسم و بدن این است که هرگاه در ادای واجبات و عمل به عزیمتها موجب اذیت و آزار جسم گردد، مانند اینکه سبب بیماری شخص گردد، یا بیماری او را طولانی کند. یا شفای بیماریش را به تأخیر اندازد و یا منجر به نوعی مشقت و سختی بیش از حد گردد، در این هنگام شارع مقدس «رخصت» را تشریع فرمودهاند و در این صورت (مثلاً) وضو را ترک و به تیمم روی میآوریم. و اقامهی نماز را به جای حالت ایستاده با حالت نشسته و یا پهلو انجام میدهیم و از حق افطار (روزه نگرفتن) در رمضان برخوردار میشویم و سایر تخفیفهای دیگری بعضی با بدل و بعضی بدون بدل انجام میگیرد تا آنجا که در نظر عموم مسلمانان مقرر گردیده که: صحت اَبدان بر صحت اَدیان مقدم میباشد.
ح) اسلام همانگونه که به صحت و تندرستی توجه دارد، به مسائل پزشکی اعم از بهداشتی و درمانی نیز توجه دارد اگر چه اهتمام اسلام به مسائل پیشگیری (بهداشتی) بیشتر از درمان میباشد و برای ما کاملاً روشن است که یک درهم پیشگیری از یک خروار دارو بهتر است؛ احادیثی از پیامبر خدا ج روایت شده که بعضی داروها را برای بعضی بیماریها توصیف مینمایند و بعضی از عالمان اسلامی به گمان این که تمام آنها جزئی از دین و وحی پروردگار میباشد توجه خاصی بدانها مبذول داشته اند، ولی حقیقت این است که بعضی از آنها از دستاوردهای تجربیات محیط و ثمرات آن میباشند و متناسب با زمان و مکان بودهاند و بعضی از آن داروها متناسب با محیط معینی، از جمله گرمسیری با آب و هوا و شرایط خاص خود مانند محیط بیابانی اعراب میباشد و نمیتوان آن داروها را برای همهی مردم در هر محیطی که باشند تجویز کرد. همانگونه که پژوهشگر اسلام ابن قیم /بدان اشاره مینماید.
به علاوه قسمت مهمی از پزشکی در اسلام از نظر بسیاری از مردم حتی از نظر کسانی که به طب نبوی و یا طب اسلامی توجه دارند، به فراموشی سپرده شده است و آن جنبه ارشادات و توجیهاتی است که مربوط به وظیفهی دینی و وظیفهی پیامبر ج است. ادیان وَ ثَنی و تحریف شده، عقاید فاسد و خرافات باطلی را در روان و اندیشه مردم رواج دادند که مانع رشد طب صحیح و واقعی شدند و مردم را از دستیابی به معالجهی صحیح بازداشتند. هنگامی که پیامبر اسلام مبعوث گردید، این گونه اوهام و خرافات را طرد و رد نمود و به تصحیح اغلاط و اشتباهات پرداخت و اصول و قواعد جاویدانی را وضع نمود که در حقیقت به عنوان زیربنای طبابت علمی سالم، برای بشریت به شمار میآید، که از جمله اصول و قواعد طب محمدی، میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
۱- اعتراف به ارزش جسم و حق آن بر صاحبش؛ به طوری که مردم نخستین بار در فضای دینی شنیدند که:
«اِنَّ لِبَدَنِكَ عَلَیكَ حَقّاً». «بدنت بر تو حقی دارد».
از جملهی حقوق بدن بر صاحبش این است که هرگاه بدن گرسنه شود صاحبش باید به آن غذا بدهد و هرگاه خسته شود، به آن آرامش دهد و هرگاه آلوده به کثافات گردد، آن را پاک و تمیز گرداند و هرگاه بیمار گردد، آن را مداوا نماید. ادای چنین حقی واجب میباشد و از نظر اسلام جایز نیست که به باد فراموشی سپرده شود و به حساب حقوق دیگری، اگر چه حقوق خداوند هم باشد، در آن اِهمال و کم کاری یا سستی و بیتوجهی بشود.
۲- حل مسأله ی ایمان به قَدَر؛ که بعضی افراد متدین آن را مخالف مداوا و معالجه میپندارند و معتقدند در برابر بلاها باید صبر کرد و تن به قضا داد.
امام احمد، ابن ماجه و ترمذی از ابن خزامه روایت میکنند که:
«قُلْتُ یا رَسُولَ اللهِ أرأَیْتَ رُقیً نَسْتَرْقِیها ودَواءً نَتَداوی بِها وتُقاةً نَتَّقِیْها فَهَلْ تَرُدُّ مِنْ قَدَرِ اللهِ شَیْئاً؟ قال هِیَ مِنْ قَدَرِ اللهِ»؛
«گفتم: ای پیامبر خدا! آیا دعاهایی که ما برای طلب شفا به کار میبریم (رقیه) و دارویی که خود را بدان معالجه میکنیم و سپر و وقایه ای که خود را از دشمن محفوظ میداریم، چیزی از قدر خداوند متعال را رد میکنند؟ پیامبر ج فرمود: آنها هم قدر خدا هستند یعنی خداوند متعال اسباب و مسبّبات را تقدیر نموده و مسببات را به اسباب خود ربط داده است».
همچنین در مسند وارد شده که دسته ای از عربهای بادیه نشین نزد پیامبر خدا آمدند و گفتند: ای رسول خدا! آیا میتوانیم خود را با دارو مداوا کنیم؟ پیامبر ج فرمود: بلی، زیرا خداوند متعال هیچ دردی را قرار نداده مگر اینکه برای آن شفایی (دارویی) وضع نموده است؛ و این یک جواب قاطع میباشد که همان طور که بیان شد خود خداوند متعال اسباب و مسببات را تقدیر نموده است و دفع قدر با قدر از جمله سنتهای الهی در میان مخلوقات است که قدر گرسنگی را با قدر غذا، و قدر تشنگی را با قدر نوشیدن آب، و قدر درد را با قدر دارو، دفع میکنیم و همهی اینها قدر خداوند متعال میباشند، زیرا حضرت ج شخصاً به مداوای خود میپرداخت و به هر کدام از اهل بیت و یا اصحابش که به درد و یا بیماریی مبتلا میشدند، دستور معالجه و مداوا میداد. در صحیح از حدیث جابر روایت شده که پیامبر ج پزشکی را نزد ابی بن کعب فرستاد تا او را مداوا نماید.
هنگامی که عمر بن خطاب قصد کرد که به شام برود. قبل از ورود به آنجا اطلاع حاصل کرد که در آنجا بیماری طاعون شایع شده است. راجع به بازگشت با یارانش به مشورت نشست. نظر کلی به برگشتن استقرار یافت تا خود و همسفرانش را از مظانّ خطر دور دارد. ابوعبیده گفت: امیرالمؤمنین! ما از قدر خدا فرار میکنیم؟ عمر گفت: اباعبیده دوست داشتم، غیر تو این را میگفت، بلی «نَفِرُّ مِنْ قَدَرِ اللهِ الی قَدَرِ اللهِ» «ما از قدر خدا به سوی قدر خدا فرار میکنیم»؛ آیا اگر دو وادی باشند یکی سبز و خرّم و دیگری خشک و بیگیاه، اگر ما حیوان خود را در وادی سرسبز و خرّم بچرانیم، آیا قدر خدا را انجام ندادهایم؟
۳- پیامبر خدا ج به مسلمانان دستور داده که خود را از بیماریهای واگیر دور دارند و از خود در برابر بیماریهای فراگیری نظیر طاعون و امثال آن پیشگیری نمایند تا جایی که حتی حضرت ج چنان در این مورد، دایرهی پیشگیری را وسعت داده که چهارپایان را هم در بر میگیرد. به طوری که میفرماید:
«لایُورِدَنَّ مُمَرِّضٌ علی مُصِحٍّ» [۲۲۲]. «هنگام آب دادن، شتر بیمار و گَر با شتر سالم مخلوط نگردد».
در صحیح مسلم روایت شده که در وفد ثقیف (که برای بیعت خدمت پیامبر خدا ج آمدند) یک مرد جذامی بود پیامبر ج کسی را به سوی او فرستاد که به او بگوید: ما با او بیعت کردیم و برگردد. همچنین از ابن ماجه روایت شده که پیامبر ج میفرماید:
«لاتُدیمُوا النَّظَرَ الی المَجذُومِین». «به اشخاص جذامی زیاد نگاه نکنید»
همچنین از پیامبر ج روایت شده است که:
«كَلِّمَ المَجْذُومَ وبَیْنَكَ وبَینَهُ قَدَرُ رِمْحٍ اَورِمَحَیْنِ». «هنگام سخن گفتن با مجذوم فاصلهی میان شما و ایشان به اندازهی یک نیزه و یا دو نیزه باشد».
پیامبر ج دربارهی طاعون (که یکی از بیماری عمومی است) میفرماید:
«إِذا سَمِعْتُمْ به بِاَرضٍ فَلاتَدْخُلوا عَلَیه واذا وَقَعَ بِارضٍ وأَنْتُمْ بِها فَلا تُخرِجُوا مِنْها فِراراً مِنه». «هرگاه شنیدید که بیماری طاعون در سرزمینی شیوع پیدا کرده است، وارد آن سرزمین نشوید و اگر در سرزمینی بودید که طاعون آنجا را گرفت به خاطر فرار از آن سرزمین خارج نشوید».
این حدیث بر مسأله ی طاعون تمرکز دارد، ولی حدیث «لاعَدْوی» واگیری در اسلام نیست، صحیح است و بخاری آن را روایت کرده است، ولی معنی آن چنین است: بیماریها در ذات و طبیعت خود مُسرِی و واگیر نیستند همانگونه که جاهلیت بدان معتقد بود، بلکه واگیر بودن و سرایت کردن آن برحسب تقدیر خداوند متعال و برمبنای سُنَن هستی میباشد.
۴- روان پزشکی را ارج بنهید و به طبابتی که بر مبنای مشاهده، تجربه، آزمایش و اسباب و مسببات است گرامی دارید ولی آنچه از جانب بت پرستان و اَعراب جاهلی و دیگران حتی اهل کتاب شایع و رایج گشته که به علل و اسباب ظاهری و به سنن موجود در هستی توجهی نمیکنند و اسباب خفی و نیروهای مجهول و نامرئی از قبیل افسونها و دعاهای مکتوب غیرمفهوم و شعوذههایی را که ساحران و دجّالان آن را تبلیغ و ترویج نمودهاند باطل و خرافی پندارید.
امام احمد از زینب زن (عبدالله بن مسعود) روایت میکند که میگفت: هرگاه عبدالله از بیرون به منزل میآمد و به در منزل میرسید، سرفه ای میزد مبادا ناگهانی بر ما وارد شود و به چیز ناخوشایندی برخورد کند. همچنین میگوید: روزی عبدالله آمد و سرفه ای زد. در آن موقع پیرزنی نزد من بود که برایم افسون انجام میداد، ایشان را زیر تخت مخفی نمودم و عبدالله وارد شد و کنار من نشست؛ رشته ای در گردن من دید. گفت: این رشته چیست؟ گفتم افسونی است که برایم انجام شده است. فوراً آن را کشید و پاره کرد و گفت: خانوادهی عبدالله نیازی ندارد که برای خدا شریکی قرار دهند. از پیامبر خدا شنیده ام که میفرمود:
«اِنَّ الرُّقی والتَّمائِمَ والتَولَةَ شِركٌ» [۲۲۳]. «تعویذ بستن، افسون و طلسم کردن شرک است».
زن عبدالله میگوید: گفتم: چرا اینگونه میگویی؛ من هر وقت چشمهایم در اثر چشم بد، مرا ناراحت میکرد نزد فلان یهودی میرفتم و برایم افسون «رقیه» انجام میداد و خوب میشدم. ابن مسعود به زنش گفت: این کار شیطان است که هرگاه از او پیروی میکردی و به افسون میپرداختی شما را ترک میکرد و اگر با آن مخالفت میکردی انگشتش را به چشمانت فرو میکرده تا به درد آید. اگر به جای این افسون، کاری میکردی که رسول خدا میکرد برای شما کافی و خیلی بهتر میبود؛ آن وقت این دعا را میخواندی
«أَذهِبِ الَبأسَ رَبَّ الناسِ إِشفِ اَنتَ الشّافِی لا شِفاءَ اِلّا شِفاءُكَ شفاءً لایُغادِرُ سُقْماً» [۲۲۴]. «ای پروردگار انسانها! ناراحتی را از بین ببر و شفا ده که شفا دهنده تنها تویی؛ هیچ شفایی جز شفای تو نیست شفایی ده که هیچ ناراحتی بعد از آن باقی نماند».
همچنین از عیسی بن حمزه روایت شده که میگوید: نزد عبدالله بن حکیم به خاطر بیماریی که داشت رفتم. یکی از حاضرین به او گفت: چرا چیزی به خودت نمیبندی (طلسمی یا خرمهره ای و یا...) عبدالله گفت: چیزی را به خود ببندم؛ در حالی که پیامبر خدا ج میفرماید:
«مَن عَلَّقَ شَیْئاً وُكِّلَ إِلَیْهِ» [۲۲۵]. «کسی که برای دفع بلا چیزی به خود بندد خداوند او را به حال خود رها میکند».
از عقبة بن عامر روایت شده که پیامبر ج میفرماید:
«مَن عَلَّقَ تمیمةً فَقَد أََشَرَك» [۲۲۶]. «کسی که طلسم ببندد برای خدا شریک قائل شده است».
در روایت دیگری اینگونه بیان شده است که:
«مَنْ عَلَّقَ تَمیمَةً فَلا أَئَمَّ اللهُ لَهُ ومَن عَلَّقَ ودَعَةً فَلا وَدَّعَ اللهُ لَهُ» [۲۲۷].
«کسیکه خرمهره ای به خود بندد تا از چشم بد محفوظ بماند، خدا محفوظش ندارد و کسیکه طلسمی به خود بندد خدا کارش را آسان نکند». (ودَّعَ، گوش ماهی یا نوعی از صدف است که برای محافظت به گردن میآویزند).
پیامبر ج یک اصل و قاعدهی کلی را به عنوان قانون و تشریع وضع نموده تا راه را بر مدعیان طبابت که در واقع طبیب نیستند، ببندد. آنجا که میفرماید:
«مَن تَطَبَّبَ ولَم یُعرَفْ مِنْهُ طِبٌّ فَهُوَ ضامِنٌ» [۲۲۸]. «هر کسی بدون علم و آگاهی به طبابت کسی بپردازد، ضامن است».
در مورد مسألهی رقیه (دعا، تعویذ و آنچه که برای حصول امری یا به جهت حفظ و نگهداری خود به کار برند) نیز باید گفت که این امر دعا و زاری به سوی خداوند است و دارو نیست. پیامبر ج داروها را بر حسب زمان و مکان خود به سه مورد منحصر کرده است و میفرماید:
«الشَّفاءُ فی ثَلاثٍ شَرَبةُ عَسَلٍ وشَرَطةُ مُحْجَمٍ وكَیَّةٌ بِنارٍ» [۲۲۹]. «شفای دردها در یکی از این سه مورد است: ۱- خوردن عسل ۲- نشتر زدن و حجامت انجام دادن ۳- داغ کردن و سوزاندن محل درد.»
دیده میشود که پیامبر ج رقیه و تعویذ و امثال آن را به عنوان شفا و یا دارو به شمار نیاورده است.
۵- فتح باب امید، هم برای پزشکان و هم برای بیماران نسبت به شفا و معالجهی هرگونه بیماری؛ اعم از اینکه آن بیماری طولانی، پیوسته و یأس قطعی بر آن حکمفرما باشد که امروزه بدان بیماری علاج ناپذیر میگویند، یا خیر. بخاری از ابوهریره روایت میکند که پیامبر خدا ج میفرماید:
«ما أَنزَلَ اللهُ داءً اِلّا أَنزَلَ لَهُ شِفاءً». «خداوند هیچ دردی را نازل نکرده مگر اینکه داروی آن را هم نازل فرموده است».
مسلم و احمد از جابر روایت میکنند که پیامبر ج میفرماید:
«لِكُلِّ داءٍ دَوَاءٌ اذا أَصابَ الدَواءُ بَرِیءَ بِإذنِ اللهِ تعالی». «هر دردی را دارویی است هرگاه دارو به درد اصابت نماید آن درد به اذن خدا شفا مییابد».
احمد روایت میکند که پیامبر ج میفرماید:
«اِنَّ اللهَ لَم یَنزِل داءً اِلّا أَنْزَلَ لَهُ شفاءً عَلِمَهُ مِن عَلِمَهُ وجَهِلَهُ مِن جَهِلَه». «خداوند دردی را پدید نیاورده جز این که داروئی برای آن فرستاده هر که آن را بداند بداند و هر که آن را نداند، نداند».
شوکانی میگوید: اینگونه روایات دال بر این است که مداوا و معالجه برای بیمار هیچ گونه اشکالی ندارد؛ اگر چه پزشکان آن درد را لاعلاج بدانند و در مقابل آن عاجز و ناتوان باشند.
ابن قیم در زادالمعاد میگوید: فرمودهی رسول خدا که میفرماید:
«لِكُلَّ داءٍ دواءٌ». «هر دردی دارویی دارد».
خود تقویت و نیرویی است هم برای بیمار و هم برای پزشک که آنان را تشویق مینماید به اینکه به دنبال داروی آن درد و کشف آن باشند؛ چرا که هرگاه بیمار احساس کند که درد او دارویی دارد، قلب او امیدوار میشود، حرارت ناامیدی بر او سرد خواهد شد و باب امیدواری را بر وی میگشاید و در تقویت نفس، حرارت غریزه برانگیخته میشود و آن سبب نیروی ارواح جوهری، روانی و طبیعی موجودات میگردد. لذا وقتی که این روحها تقویت یابند، نیرویی که حامل آنهاست قوی میگردد و در نتیجه آن نیروی روحی بر بیماری غالب و آن را از بین خواهد برد، به همین ترتیب اگر پزشک نیز بداند که این بیماری دارویی دارد، طلب و کشف آن دارو بر او هموار خواهد بود. بیماریهای جسمانی همانند بیماریهای دلهاست و خداوند هیچ بیماری را برای قلب قرار نداده جز اینکه ضد آن را به عنوان شفا و دارو برای آن قرار داده است. اگر بیمار به آن نسخهی شفا، آگاه شد و آن را به کار بست و با درد قلبش مصادف گردید به اذن خداوند متعال بهبود خواهد گردید [۲۳۰].
۶- توجه خاص اسلام به صحت و تندرستی روانی؛ تا جایی که میفرماید:
«فَأَنْتَ بِالنَّفسِ لابَالْـجِسْمِ اِنسانٌ». «انسان بودن تو با روان است نه با جسم».
و شکی نیست که دو جنبهی روانی و جسمانی تأثیر متقابل با هم دارند و قوت و ضعف، صحت و سقم و اعتدال و انحراف هر کدام بر دیگری تأثیر میگذارد و متخصصان روانی و پزشکان جسمانی این امر را به اثبات رسانده اند [۲۳۱]. گذشتگان گفته اند: عقل سالم در بدن سالم است و «برنارد شو» پا را فراتر گذاشته و میگوید: بلکه جسم سالم در عقل سالم است.
پیامبر خدا ج به نیروی روحی و روانی بدن، اشاره مینمایند مثلاً وقتی که مشغول ساختن مسجد میبودند و هر کدام از اصحاب یکی یکی سنگ را به دوش میگرفتند و میآوردند، ولی عمار دو تا دو تا سنگ میآوردند در این هنگام پیامبر ج فرمود:
«أِنَّ عَماراً مُلِیءَ ایماناً مِن قَرْنِهِ الی قَدَمِهِ». «ایمان سراپای عمار را فراگرفته است».
بار دیگر باز حضرت ج به این مضمون اشاره مینمایند. آنجا که اصحاب را از روزه گرفتن متوالی منع مینمود و آنان میگفتند: ما را از روزه گرفتن متوالی منع مینمایی و خود آن را انجام میدهی؟ حضرت ج فرمود:
«و أیُّكُمْ مِثْلی اِنّی أَبِیتُ یُطْعِمُنی رَبِّی ویُسْقِینی» [۲۳۲]. «کدام یک از شما مانند من است، پروردگارم به من آب و غذا میدهد». (منظور نیروی معنوی ایمان است) چه کسی در نیروی معنوی همچون پیامبر است تا آنچه را ایشان تحمل دارند آنان هم تحمل نمایند؟
انسان مؤمن از لحاظ روحی و روانی از قویترین انسانهاست که ایمان، قلب او را پر از آرامش، اطمینان، رضا، امید و محبت میکند و روان او را از آلودگیهای حقد، حسد، بغض، کینه و بیماری کشندهی قلبی پاک میگرداند. اگر گفته شده «حسد نیکیها را میخورد همانگونه که آتش هیزم را میخورد»، در واقع حسد بیشتر از آن را میخورد یعنی صحت و اعصاب انسان را میخورد. چه نیکو گفته اند:
«لِلِّهِ دَرُّ الحَسَدِ ما أَعدَ لَهُ بَدَأَ بِصاحِبِه فَقَتَلَه». «عدالت حسد چه نیکوست از صاحبش شروع میکند و او رامی کشد»
و باز گفته اند:
«اِصبِر عَلی كَیدِ الحَسُودِ فَاِنَّ صَبرَكَ قاتِلُه النّارُ تَأكُلُ نَفسَها اِنْ لَم تَجِد ما تَأكُلُهُ». «بر کید حسود صبر داشته باش که صبر تو او را میکشد، آتش اگر چیزی را نیابد که آن را بسوزاند، خودش را آتش میزند».
در حدیث هم روایت شده است که:
«دَبَّ اِلَیْكُمْ داءُ الأُمَمِ مِنْ قَبْلِكُمْ: الحَسَدُ والبَغْضاءُ، والبَغْضاءُ هِیَ الْحالِقَةُ». «بیماری امتهای قبل در شما نفوذ کرده است و آن حسد و دشمنی است، زیرا دشمنی و بغض، درد کشنده ای است».
بدون شک حسد یک درد اجتماعی و روانی است علاوه بر آن یک درد جسمانی هم به شمار میآید.
اینها اصول و قواعد جاویدانی است که بر مبنای آنها اسلام پی ریزی شده است و پپامبر خدا ج به تحکیم و تثبیت آنها اهتمام میورزید و اگر آن قواعد و اصول مراعات شود و در زندگی به اجرا دربیایند، نسلهایی از نیرومندان و تندرست پرورش مییابند که دین و دنیای امت بدانها پیروز میگردد.
۲- هرکس سنّت پاک نبوی را مورد تحقیق و بررسی و کشف و مورد موشکافی قرار دهد، شمار زیادی از احادیث صحیح و حسن را مییابد که در هر مورد و در هر سطحی، مردمان را به رعایت نظافت و بهداشت و سلامتی و تندرستی، تشویق و ترغیب مینماید، خواه در ارتباط با نظافت خود انسان باشد یا نظافت منزل، و یا نظافت راه و معابر.
در رابطه با نظافت انسان، حدیث نبوی به غسل روز جمعه دستور داده است تا جایی که در بعضی احادیث (همچون حدیث ابوسعید خدری سبا لفظ واجب تعبیر شده است.
در حقیقت، اسلام برای زیبایی و آرایش اهمیت خاصی قائل است و آن را یک صفت و منش خدایی میداند. انسان بر حسب فطرت، به جانب زیبایی تمایل دارد و روانشناسان حب زیبایی را، از امیال عالیهی بشر شمردهاند.
اسلام نیز به دلیل اینکه یک مکتب فکری است، به زیبایی و آرامش ارج نهاده است و بسی جای تأسف و شگفتی است با اینکه اسلام نسبت به زیبا سازی، تمیزی، نظافت، خوشبویی و بهداشت تأکید فراوان دارد اما جوامع اسلامی کمال بیفرهنگی را از خود نشان میدهند.
سیمای یک جامعهی متمدن اسلامی، هنگامی ترسیم میشود که امت اسلامی اوامر و فرامین تابناک الهی، تعالیم و آموزههای دقیق و ژرف نبوی، احکام و دستورات تعالیبخش و سعادتآفرین شرعی، و حقایق و مفاهیم والای قرآنی را در تمام ابعاد و زوایای مختلف زندگی، نصبالعین و آویزهی گوش خویش قرار دهند و تأکید خدا و رسول ج را بر حفظ زیبایی، تمیزی، طهارت و پاکی، و رعایت بهداشت و نظافت به کار بندند.
اسلام در حالی که برای اعیاد مختلف از قبیل: عید قربان و عید فطر و روزهای مختلف مانند: روز قربان، روز ترویه و روز عرفه و برای ورود به مکانهای مختلف از قبیل: مسجدالحرام، روضهی مطهر پیامبراکرم ج و... غسل را مستحب کرد و برای حالاتی از قبیل: جنابت، حیض و نفاس، غسل را واجب نموده است و در عین حال در طول هفته یک روز را برای استحمام و آرایش به نام جمعه قرار داده است تا مؤمنان در آن روز با نظافت و زیبایی، در اجتماع سیاسی ـ عبادی جمعه حاضر شوند و در روز جمعه خود را بیارایند، غسل نمایند، خود را عطرآگین کنند، موی را شانه زنند، و تمیزترین لباسهای خود را بپوشند و خود را برای نماز جمعه آماده کنند. و در این روز، باوقار و سنگینی گام بردارند و به خطبهی امام جمعه گوش فرا دهند و دستهجمعی به نیایش خداوندپاک، قیام کنند و پروردگار را به خوبی عبادت و پرستش نمایند.
براستی که فرهنگ غنی و پربار اسلام، بسیار مترقی و پیشرفته است و اگر این آداب و سنتها مورد عمل قرار میگرفت، جامعهی اسلامی میتوانست دلپذیرترین جوامع باشد، و اگر مسلمانان، پیامبراکرم ج را به عنوان الگوی رفتاری خود انتخاب میکردند، جوامع اسلامی چقدر میتوانست دلانگیز و جذاب و مترقی و پیشرفته باشد.
جالب اینکه پیامبراکرم ج این سنتها وآداب را برای مردم فقیر و تهیدست و مفلس و درماندهای مثل مهاجرین، و اصحابی مستمند چون بلال، صهیب و... ش تشریع کردهاند که مشخص میکند که فقر و تهیدستی نباید مانع از رعایت بهداشت و آرایش و استفاده از عطر و غیره باشد.
خود پیامبر ج که در فقر میزیست، خرید عطر و نان را در یک ردیف قرار میداد، بنابراین فقر را نباید بهانهی بیاعتنایی به فرهنگ مترقیانهی اسلام نمائیم.
بسی جای تأسف است که بیگانگان در عمل به فرهنگ اسلامی از ما پیشی گرفتهاند و تا جایی پیش رفتهاند که عطر زن و مرد را جدا کرده و برای هر کدام از زنان و مردان عطر مخصوصی ساختهاند و امت اسلامی که خود بانیان این فرهنگ مترقی بودهاند آنان را برای این تمدن تحسین میکنند.
جالب است بدانیم که پیامبراکرم ج اولین کسی است که عطر را به زنانه و مردانه تقسیم کرده است، اما این امت اسلامی است که در اینجا (همانند بسیاری از موارد دیگر) چشم به دیار فرنگ دوخته است.
پروردگارا! تو را سپاس و آفرین میگوئیم که بهترین آداب و روشهای زندگی را به وسیلهی پیامبر ج و صحابه شبه ما آموختی. ما را قدردان آنان گردان و زندگیمان را به روش و منش آنان آرایش ده، و فکرمان را به علوم آنان، آرامش و کاممان را به آب حیاتشان سیراب و شرارهی محبتشان را به جانمان بیفکن، تا تلاش حضرت محمد ج پیامبر خاتم را سپاس داریم.
۳- در مورد استفاده از انواع زینتها، اسلام مانند تمام موارد، حد اعتدال را انتخاب کرده است؛ نه مانند بعضی که میپندارند استفاده از زینتها و تجمّلات - هر چند به صورت معتدل بوده باشد - مخالف زهد و پارسایی است و نه مانند تجمل پرستانی که غرق در زینت و تجمل میشوند و تن به هر گونه عمل نادرستی برای رسیدن به این هدف نامقدس میدهند.
اگر ساختمان روح و جسم انسان را در نظر بگیریم، میبینیم که تعلیمات و آموزههای اسلام در این زمینه، درست هماهنگ با ویژگیهای روح انسان و ساختمان جسم اوست.
توضیح این که: به گواهی روان شناسان، حسّ زیبایی، یکی از چهار بعد روح انسانی است که به ضمیمهی حسّ نیکی و حسّ دانایی و حسّ مذهبی، ابعاد اصلی روان آدمی را تشکیل میدهند و معتقدند که تمام زیباییهای ادبی، شعری، صنایع ظریف و دقیق و هنر به معنای واقعی، همه مولود این حس است؛ با وجود این، چگونه ممکن است، یک قانون صحیح، این حسّ اصیل را در روح انسان خفه کند و عواقب سوء عدم اشباع صحیح آن را نادیده بگیرد.
از این رو در اسلام، استفاده کردن از زیباییهای طبیعت، لباسهای زیبا و متناسب و به کار بردن انواع عطرها و امثال آن، نه تنها مجاز شمرده شده است بلکه به آن توصیه و سفارش نیز شده است و روایات زیادی در این زمینه از پیامبر اکرم ج در کتب معتبر نقل شده است.
به عنوان نمونه، در تاریخ زندگی بزرگان میخوانیم: هنگامی که به نماز برمیخاستند، بهترین لباسهای خویش را میپوشیدند و زمانی که از آنها میپرسیدند: چرا بهترین لباس خود را میپوشید؟ در پاسخ میگفتند: «انّ الله جمیل یحبّ الجمال؛ فنتجمّل لربنا وهو یقول: خذوا زینتکم عند کل مسجد»؛ «خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد و به همین جهت، ما لباس زیبا برای راز و نیاز با پروردگارمان میپوشیم و هم او دستور داده است که زینت خود را به هنگام رفتن به مسجد برگیرید».
در روایتی دیگر، وارد شده است که یکی از زاهدان و پارسایان ریایی، با امام مالک / روبهرو شد در حالی که امام مالک، لباس نسبتاً زیبایی بر تن داشت، به امام گفت: تو امام مالک و پیشوای دینی و پیرو پیامبر و صحابه هستی و پیامبر ج لباس بسیار ساده میپوشید؛ چرا چنین لباس جالبی بر تن تو است؟ آیا بهتر نبود که لباسی کم اهمّیتتر از این میپوشیدی؟
امام مالک/گفت: وای بر تو! «من حرّم زینة الله التی اخرج لعباده والطیبات من الرزق»؛ «چه کسی حرام کرده است زینتهایی را که خداوند برای بندگانش آفریده و روزیهای پاکیزه را»؟
این تعبیر که خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد؛ و یا تعبیر به این که خداوند زیباییها را آفریده است، همگی اشاره به این حقیقت است که اگر استفاده از هرگونه زیبایی، ممنوع بود، خداوند هرگز اینها را نمیآفرید؛ و در واقع، آفرینش زیباییها در جهان هستی، خود دلیل بر این است که خالق زیباییها، آن را دوست دارد.
ولی مهم اینجاست که غالباً در این گونه موارد، مردم راه افراط را میپویند و با بهانههای مختلف، رو به تجمل پرستی میآورند و به همین دلیل قرآن کریم، بلافاصله پس از ذکر این حکم اسلامی، از اسراف و زیادهروی و تجاوز از حدّ، مسلمانان را بر حذر میدارد و در بیش از بیست مورد در قرآن مجید، به قضیهی اسراف اشاره شده و از آن نکوهش گردیده است.
به هر حال، روش قرآن و اسلام در این مورد، روش موزون و معتدلی است که نه جمود دارد که تمایلات زیباپسندی روح انسان را در هم کوبد و نه بر اعمال اسراف کاران و تجملپرستان و شکمخواران، صحّه میگذارد؛ به ویژه در جوامعی که افراد محروم و بینوا وجود داشته باشد.
۴- خداوند به همهی فرزندان آدم - به عنوان یک قانون همیشگی که شامل تمام اعصار و قرون میشود - دستور میدهد که
﴿ يَٰبَنِيٓ ءَادَمَ خُذُواْ زِينَتَكُمۡ عِندَ كُلِّ مَسۡجِدٖ ﴾[الأعراف: ۳۱].
«ای آدمیزادگان! در هر نمازگاه و عبادتگاهی، خود را (با لباس مادّی که عورت شما را بپوشاند و با لباس معنوی که تقوا نام دارد) بیارایید».
«زینت» هم میتواند اشاره به «زینتهای جسمانی» داشته باشد که شامل پوشیدن لباسهای مرتّب و پاک و تمیز و شانه زدن موها و به کار بردن عطر و مانند آن میشود و هم شامل «زینتهای معنوی»؛ یعنی صفات انسانی و ملکات اخلاقی و پاکی نیت و اخلاص.
و اگر میبینیم که در برخی از روایات اسلامی، تنها اشاره به لباس خوب یا شانه کردن موها شده است و یا اگر میبینیم تنها سخن از مراسم نماز عید و نماز جمعه به میان آمده است، دلیل بر انحصار نیست، بلکه هدف، بیان مصداقهای روشن است و این حکم، همهی زینتهای ظاهری و باطنی را دربرمیگیرد.
اگر چه این حکم، مربوط به تمام فرزندان آدم در هر زمان است، ولی در ضمن، نکوهشی است از عمل زشت جمعی از اعراب در زمان جاهلیت که به هنگام آمدن به مسجدالحرام و طواف خانهی خدا، به طور کامل، عریان و برهنه میشدند؛ و هم اندرزی است به آنها که به هنگام نماز و یا رفتن به مساجد، لباسهای کثیف و مندرس و یا لباسهای مخصوص منزل را در تن میکنند و در مراسم عبادت خدا به همان هیئت، شرکت مینمایند که متأسفانه هم اکنون نیز در میان جمعی از بیخبران مسلمان، معمول و متداول است؛ در حالی که طبق تعالیم و آموزههای اسلام و بر مبنای روایاتی که در این زمینه وارد شده است، دستور داریم که بهترین لباسهای خویش را به هنگام شرکت در مساجد بپوشیم.
۵- جمعه، روز عید و روزی است که پرشکوهترین مراسم عبادی و سیاسی امّت اسلامی در آن برگزار میشود؛ حضور در این اجتماع پرفیض و معنوی، مستلزم پاکی و آراستگی است.
شریعت سازندهی اسلام، گرایش به زیبایی و زیباسازی انسان را نه تنها منع نکرده است، بلکه مسلمانان را به بهترین آراستگیها، یعنی شناخت اسلام و آراستگی ظاهر و باطن فرمان داده است و چیزی که در اسلام منع شده است، ابتذال و بیفرهنگی و بیبند و باری و فتنه و فساد و مدل لباسهای بدفرم و بدننما است؛ شایستهی هر مسلمان است که در برخورد و رفتو آمد با دیگران و حضور در مسجد، خود را پاک و زیبا و آراسته گرداند.
مقرّبترین انسان درگاه الهی، حضرت محمد ج بود که در اوج وارستگی، دنیوی و نمونهی اعلای پاکی و آراستگی در مسجد حضور مییافت و مردم را ملاقات میکرد. آن حضرت ج هرگاه قصد بیرون رفتن از منزل را داشت، موی سر را شانه و سر و وضع خود را مرتب میکرد. هنگامی که عایشه، علّت این کار را پرسید؛ آن حضرت ج فرمود: «ای عایشه! خداوند بلندمرتبه، دوست دارد وقتی مسلمانی برای دیدار برادرش میرود، خود را برای ملاقات او بیاراید».
از این رو، باید با مطالعهی دقیق و عمقی سیرهی پاک نبوی، در رعایت پاکی و آراستگی خود بکوشیم؛ زیرا قیافه و سیمای ژولیده و نامرتّب، خوشایند نیست و زبان طعن مردم را گشوده و سبب خواری و جریحهدار شدن شخصیت انسان میشود.
شأن هدایتگری دانشمندان، اقتضا میکند که دانشجویان امروز و دانشمندان آینده، هر چه بهتر و بیشتر در نظافت و تعالی رفتاری خود بکوشند و از هر حیث، مؤدّب به آداب اسلامی شوند و با همهی مردم، رفتاری عقلانی و متواضعانه و نزاکتی محترمانه داشته باشند. به متانت و تواضع پرشکوه و مقبول بودن رفتار و نحوهی لباس پوشیدن خود توجه داشته و در میان مردم با سیمایی پسندیده حضور یابند.
یک انسان مسلمان باید به چند نوع «زیبایی» توجه داشته باشد:
الف) زیبایی ظاهر؛ شست و شوی مرتّب بدن و ناخن گرفتن و اصلاح کردن و شانه زدن موها و به کار بردن عطر و پوشیدن لباس ساده و تمیز و اتو کشیده که از راه حلال تهیه شده باشد، همراه با شناخت فرهنگ رفتاری اسلام و پیروی عملی آن، نماد ظاهر پاک و زیباست.
انسان، با پاکی و آراستگی ظاهر، بیشتر احساس اطمینان میکند و دیگران را تحت تأثیر قرار میدهد.
ب) زیبایی باطن؛ شناخت منکرات و رذایل اخلاقی و آفات و موانع راه مستقیم اسلام و پرهیز از آنها و شناخت فضایل معنوی و صفات و خصایل و ارزشهای انسانی و اخلاقی و متخلّق شدن به آنها، نمادی از تعالی اخلاقی و باطن زیباست. اگر ظاهر و باطن پاک شود، روح انسان جلا مییابد و دریچهی قلب، برای دریافت انوار الهی و نصیحت و هدایت دینی باز میشود.
ج) آراستگی علمی؛ شناخت اسلام و عمل به مقتضایش، به دست آوردن دانشهای مفید و لازم زمان و همراهی با معرفتهای جاری جامعه و جهان، نمادی از تعالی فرهنگی و عقلانی و پسندیدهترین سیمای لازم برای هر مسلمان متمدّن است.
د) توأمان بودن زیبایی ظاهر و باطن و آراستگی علمی؛ پاکی و زیبایی ظاهری بدن، یک اثر و تأثیرگذاری دارد و پاکی باطن نیز، اثر دیگری دارد. بین ظاهر و باطن، پیوند برقرار است. باید که پاکی ظاهر و باطن با هم انجام شود، تا تکمیل کنندهی همدیگر باشند. هماهنگی و توأمان بودن، زیبایی ظاهر و باطن و آراستگی علمی، لازمهی هر مسلمان روشنفکر و متعهدی است و موجبات اعتماد به نفس و موفّقیت را در زندگی فراهم میکند و از همه مهمتر، رضا و خشنودی پروردگار محبوب را سبب میشود؛ هماهنگی این آراستگیها و پیروی علمی و عملی فرهنگ رفتاری اسلام، طلبهها و دانشجوها را مؤدب، پاکدل و دانشمند کارآمد زمان مینماید؛ و صلاحیت علمی و حیثیتی آنها را رشد میدهد. اگر قیافه و سیمای پاک و زیبای ظاهری با دانش و فکر درست و اخلاق اسلامی توأم نباشد، شایستگی به همراه نخواهد داشت.
در دعاها، چنین آمده است:
«بار خدایا! به تو پناه میبرم از این که در میان مردم، خوشمنظر و زیبا باشم، امّا باطنم زشت و گناهکار باشد».
۱۳۸۱ - [۱] (صَحِیح)
عَنْ سَلْمَانَ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «لَا یَغْتَسِلُ رَجُلٌ یَوْمَ الْـجُمُعَةِ وَیَتَطَهَّرُ مَا اسْتَطَاعَ مِنْ طُهْرٍ وَیَدَّهِنُ مِنْ دُهْنِهِ أَوْ یَمَسُّ مِنْ طِیبِ بَیْتِهِ ثُمَّ یَخْرُجُ فَلَا یُفَرِّقُ بَیْنَ اثْنَیْنِ ثُمَّ یُصَلِّی مَا كُتِبَ لَهُ ثُمَّ یُنْصِتُ إِذَا تَكَلَّمَ الْإِمَامُ إِلَّا غُفِرَ لَهُ مَا بَیْنَهُ وَبَین الْـجُمُعَة الْأُخْرَى». رَوَاهُ البُخَارِیّ [۲۳۳].
۱۳۸۱- (۱) سلمان (فارسی) س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «هر کس روز جمعه غسل کند و تن بشوید و در حدّ توانایی، پاکیزگی حاصل کند و روغن به خود بمالد و یا از عطر خانه به خود بزند؛ سپس از خانه بیرون بیاید و (در مسجد) بین دو نفر فاصله نیاندازد (و از روی شانههای مردم عبور نکند)؛ سپس آنچه برایش مقدّر شده است (از نمازهای نفل و سنّت) بگزارد و چون امام سخن گفت (و خطبه ایراد نمود،) با دقّت و رعایت سکوت، به خطبهی امام گوش فرادهد، قطعاً آنچه بین آن (جمعه) و جمعهی دیگر از گناهان مرتکب شده است، بخشوده میشود».
[این حدیث را بخاری روایت کرده است].
۱۳۸۲ - [۲] (صَحِیحٌ)
وَعَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ س. عَنْ رَسُولِ الـلّٰهِ ج قَالَ: «مَنِ اغْتَسَلَ ثُمَّ أَتَى الْـجُمُعَةَ فَصَلَّى مَا قُدِّرَ لَهُ ثُمَّ أَنْصَتَ حَتَّى یَفْرُغَ مِنْ خُطْبَتِهِ ثُمَّ یُصَلِّیَ مَعَهُ غُفِرَ لَهُ مَا بَیْنَهُ وَبَیْنَ الْـجُمُعَةِ الْأُخْرَى وَفَضْلُ ثَلَاثَةِ أَیَّام». رَوَاهُ مُسلم [۲۳۴].
۱۳۸۲- (۲) ابوهریره س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «هر کس غسل کند و تن بشوید؛ سپس به نماز جمعه بیاید و آنچه برایش مقدّر شده است، نماز بگزارد و تا پایان خطبهی امام، سکوت کند و با دقّت و توجّه، به خطبهی او گوش فرا دهد؛ آنگاه با امام، نماز جمعه را بخواند، تمام گناهانش از جمعهی پیشین تا این جمعه و سه روز دیگر، بخشوده میشوند؛ (یعنی در مجموع، گناهان ده روز او بخشوده خواهند شد؛ البته اگر مرتکب گناه کبیرهای نشده باشد؛ چنان که در روایتی دیگر آمده است. و اگر مرتکب گناه کبیرهای شده باشد، گناه کبیره، نیاز به توبه دارد)».
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
۱۳۸۳ - [۳] (صَحِیحٌ)
وَعَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ س قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «مَنْ تَوَضَّأَ فَأَحْسَنَ الْوُضُوءَ ثُمَّ أَتَى الْـجُمُعَةَ فَاسْتَمَعَ وَأَنْصَتَ غُفِرَ لَهُ مَا بَیْنَهُ وَبَیْنَ الْـجُمُعَةِ وَزِیَادَةُ ثَلَاثَةِ أَیَّامٍ وَمَنْ مَسَّ الْـحَصَى فقد لَغَا». رَوَاهُ مُسلم [۲۳۵].
۱۳۸۳- (۳) ابوهریره س گوید: رسول خدا ج فرمودند:«اگر کسی وضو بگیرد و وضوی خویش را (با رعایت آداب و سُنن) به پایهی تکمیل رساند؛ آنگاه به نماز جمعه آید و به خطبه گوش فرا دهد و خاموش شود، هر آنچه را که بین آن (جمعه) تا جمعهی (دیگر) و سه روز افزون بر آن، مرتکب شود، بخشیده میشود. و اگر کسی سنگریزهها را کنار زند (و با این کار از شنیدن خطبه دچار غفلت شود،) مرتکب کاری لغو شده است».
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
شرح: شاید سؤال شود که کدام نوع از گناهان، به وسیلهی غسل روز جمعه، اهتمام به طهارت و پاکیزگی، پوشیدن لباس خوب، استفاده از مواد خوشبویی و... بخشوده میشوند؟ گناهان صغیره و کوچک یا کبیره و بزرگ؟
بیشتر علماء و صاحبنظران اسلامی، بر این باورند که مراد از بخشیده شدن گناهان به وسیلهی موارد بالا، گناهان صغیره و کوچک میباشد که انسان به ذریعهی اعضا و جوارح خویش مرتکب میشود؛ چرا که گناهان کبیره، بدون توبه بخشوده نمیشوند؛ و هر جایی که همراه با انجام دادن این گونه اعمال و کردار، ذکر محو و نابود شدن گناهان به میان آمده است، مراد از آن، فقط گناهان صغیره است نه گناهان کبیره؛ زیرا که اعمال نیک و شایسته فقط گناهان صغیره و کوچک را معاف میکند.
خداوند بلندمرتبه میفرماید:
﴿ إِن تَجۡتَنِبُواْ كَبَآئِرَ مَا تُنۡهَوۡنَ عَنۡهُ نُكَفِّرۡ عَنكُمۡ سَئَِّاتِكُمۡ ﴾[النساء: ۳۱].
این آیه به کسانی که از گناهان کبیره پرهیز میکنند، بشارت میدهد که خداوند بلندمرتبه، گناهان صغیرهی آنان را میبخشد. و این پاداشی است که به این گونه افراد داده شده است و میفرماید:
«اگر از گناهان بزرگی که از آن نهی میشوید پرهیز کنید، گناهان کوچک شما را میپوشانیم و شما را در جایگاه خوبی وارد میسازیم».
و از بعضی از روایات نیز این دیدگاه تأیید میشود؛ رسول خدا ج میفرماید:
«الصلوات الخمس والجمعة الی الجمعة مکفّرات لـما بینهنّ ما لم یغش الکبائر»؛ «نمازهای پنج گانه و جمعه تا جمعهی دیگر، گناهان (صغیرهی) ما بین آنان را معاف میکند؛ البته به شرطی که از گناهان کبیره پرهیز کند».
به هر حال، این احادیث، اثر خنثی کنندهی گناه را در طاعات و اعمال نیک تثبیت میکنند، و در حقیقت هر گناه و عمل زشتی، یک نوع تاریکی و ظلمتی را در روح و روان انسان ایجاد میکند که اگر این تاریکیها ادامه یابد اثرات آنها متراکم شده و به صورت وحشتناکی انسان را مسخ میکند، ولی کار نیک و نمازهای روزانه که از انگیزهی الهی سرچشمه گرفته، به روح آدمی لطافتی میبخشد که آثار گناه را میتواند از آن بشوید و آن تیرگیها را به روشنایی مبدل سازد.
آری! هرگاه نماز با شرایط خود انجام شود، انسان را در عالمی از معنویت و روحانیت فرو میبرد که پیوندهای ایمانی او را با خدا چنان محکم میسازد که آلودگیها و آثار گناه را از دل و جان او شستشو میدهد. نماز، ایشان را در برابر گناه بیمه میکند و زنگار گناه را از آینهی دل میزداید و جوانههای ملکات عالی انسانی را در اعماق جان بشر میرویاند و ارادهی انسان را قوی و قلب را پاک و روح را تطهیر میکند.
نماز موجی از معنویت را در وجود انسان ایجاد میکند، موجی که سد نیرومندی در برابر گناه ومعصیت پروردگار محسوب میشود، نماز وسیلهی شستشو از گناهان و مغفرت و آمرزش الهی است. و انسان را دعوت به توبه و اصلاح گذشته میکند. نماز سدی در برابر گناهان آینده است که روح ایمان را در انسان تقویت میکند و نهال تقوا و خداترسی را در دل پرورش میدهد. نماز غفلت زدا است که مرتباً به انسان در روزی پنج مرتبه اخطار میکند، هشدار میدهد، هدف آفرینش او را خاطر نشان میسازد، موقعیت او را در جهان به او گوشزد میکند، خودبینی و کِبر را درهم میشکند، پردههای غرور و خودخواهی را کنار میزند و تواضع و فروتنی، خشوع و خضوع، و ایثار و فداکاری را به ارمغان میآورد.
نماز، وسیلهی پرورش فضائل اخلاقی و تکاملی معنوی انسان است، نماز است که انسان را از جهان محدود ماده و چهاردیواری عالم طبیعت بیرون میبرد و به ملکوت آسمانها دعوت میکند و با فرشتگان هم صدا و همراز میسازد تا خود را بدون نیاز به هیچ واسطه، در برابر خدا میبیند و با او به گفتگو برمیخیزد.
آری! نماز، وسیلهی شستشوی از گناهان و مغفرت و آمرزش الهی است، البته برای کسانی که نمازهای خود را به خوبی انجام میدهند، نمازی که با روح و با حضور قلب و خشوع و خضوع ادا شود، این چنین نمازی، آثار گناهان صغیره را از دل و جان میشوید و ظلمت و تاریکی را از آن میزداید.
ممکن است کسی بپرسد که: این احادیث مردم را به گناهان صغیره تشویق مینماید و میگویند: با ترک گناهان کبیره، ارتکاب گناهان صغیره و کوچک مانعی ندارد، چرا که خواه ناخواه، چنین گناهانی با نمازهای پنجگانه و دیگر عبادات و طاعات بخشوده میشوند!.
اما باید دانست که پرهیزکردن از گناهان کبیره، خصوصاً با فراهم بودن زمینههای آنها، یک نوع حالت تقوای روحانی را در انسان ایجاد میکند که میتواند آثار گناهان کوچک را از وجود او بشوید و در حقیقت این احادیث، همانند آیهی ﴿ إِنَّ ٱلۡحَسَنَٰتِ يُذۡهِبۡنَ ٱلسَّئَِّاتِ ﴾[هود: ۱۱۴] میباشد، و در واقع، اشاره به یکی از آثار واقعی اعمال نیک از قبیل: نمازهای پنجگانه، روزهی رمضان، نماز جمعه و... است و این درست به این معنااست که بخشش گناهان صغیره، یک نوع پاداش معنوی برای تارکان گناهان کبیره است، و این خود اثر تشویق کنندهای برای ترک گناهان کبیره دارد.
۱۳۸۴ - [۴] (مُتَّفَقٌ عَلَیهِ)
وَعَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ س قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «إِذَا كَانَ یَوْمُ الْـجُمُعَةِ وَقَفَتِ الْـمَلَائِكَةُ عَلَى بَابِ الْـمَسْجِدِ یَكْتُبُونَ الْأَوَّلَ فَالْأَوَّلَ وَمَثَلُ الْـمُهَجِّرِ كَمَثَلِ الَّذِی یُهْدِی بَدَنَةً ثُمَّ كَالَّذِی یُهْدِی بَقَرَةً ثُمَّ كَبْشًا ثُمَّ دَجَاجَةً ثُمَّ بَیْضَةً فَإِذَا خَرَجَ الْإِمَامُ طَوَوْا صُحُفَهُمْ ویستمعون الذّكر» [۲۳۶].
۱۳۸۴- (۴) ابوهریره س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «هنگامی که روز جمعه فرا میرسد، (تعدادی از) فرشتگان بر دروازهی مسجد مستقر میشوند و نام کسانی را که در اول وقت به مسجد میآیند، یکی پس از دیگری مینویسند؛ (یعنی نامها را یکی پس از دیگری به ترتیب آمدن به مسجد ثبت مینمایند؛) و مثال کسیکه زود به مسجد میآید، مانند مثال کسی است که شتری قربانی میکند؛ و شخص بعدی، مانند کسی است که گاوی قربانی مینماید؛ و کسیکه بعد از او به مسجد میآید، مانند کسی است که قوچی قربانی نماید و فرد بعدی، مانند کسی است که مرغی را قربانی میکند و شخص آخر، مانند کسی است که تخممرغی را در راه خدا، صدقه و دَهش نماید؛ و چون امام بیرون آید (و به خطبه پردازد،) فرشتگان، دفترهایشان را در هم میپیچند و به خطبه، گوش فرا میدهند (و دیگر نام کسی را که پس از آن به مسجد آید، در صحیفههای خود، ثبت نمیکنند)».
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: این حدیث در بخاری و مسلم چنین روایت شده است:
«عن ابیهریرة س انّ رسول الله ج قال: من اغتسل یوم الجمعة غسل الجنابة؛ ثم راح فی الساعة الاولی فکانّما قرّب بدنة ومن راح فی الساعة الثانیة فکانّما قرّب بقرةً ومن راح فی الساعة الثالثة فکانّما قرّب کبشاً اقرن ومن راح فی الساعة الرابعة فکانّما قرّب دجاجة ومن راح فی الساعة الخامسة فکانّما قرب بیضة؛ فاذا خرج الامام حضرت الملائکة یستمعون الذکر» (بخاری و مسلم).
«از ابوهریره س روایت شده است که رسول خدا ج فرمود: «اگر کسی در روز جمعه غسلی همچون غسل جنابت انجام دهد، آنگاه در وقت اول به مسجد برود، گویی شتری صدقه داده است. ولی اگر کسی در وقت دوم به مسجد برود، چنان است که گویی گاوی صدقه داده است. اگر کسی در وقت سوم به مسجد برود، چنان است که گویی قوچی را صدقه داده است. اگر کسی در وقت چهارم (روز) به مسجد برود، چنان است که گویی مرغی را صدقه داده است. اگر کسی در وقت پنجم (روز) به مسجد برود، چنان است که گویی تخممرغی صدقه داده است. چون امام بیرون آید (و به خطبه پردازد) فرشتگان برای شنیدن ذکر (خطبه)حضور مییابند (و دیگر نام کسی را که پس از آن به مسجد آید، در صحیفههای خود، ثبت نمیکنند)».
«الاوّل فالاوّل»: درجات مردم را به ترتیب بر حسب واردشدنشان به مسجد، یکی پس از دیگری مینویسند.
«المهجّر»: کسیکه زود به مسجد بیاید؛ فردی که از همه زودتر به مسجد برود.
«بدنة»: شتر و گاوی که در مکّه، ذبح یا نحر شوند؛ و در اینجا مراد شتر است؛ زیرا پس از آن، گاو ذکر شده است.
«الذکر»: خطبهی نماز جمعه.
۱۳۸۵ - [۵] (مُتَّفَقٌ عَلَیهِ)
وَعَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ س قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «إِذَا قُلْتَ لِصَاحِبِكَ یَوْمَ الْـجُمُعَةِ أنصت وَالْإِمَام یخْطب فقد لغوت» [۲۳۷].
۱۳۸۵- (۵) ابوهریره س گوید: رسول خدا ج (در مورد وجوب سکوت و حرمت سخن گفتن به هنگام خطبهی جمعه) فرمودند: «اگر روز جمعه که امام در حال ایراد خطبه است، به دوستت (و کسیکه در مجاورت نشسته است) بگویی: ساکت باش؛ سخن بیهودهای گفتهای (و از ثواب جمعهات، کم میشود)».
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: از دیدگاه امام ابوحنیفه، امام مالک، امام شافعی و امام احمد بن حنبل، صحبت کردن در حین خطبه، جایز نیست؛ البته قول اخیر امام شافعی بر جواز آن دلالت دارد. دلیل وی، احادیثی است که صحبت کردن پیامبر اکرم ج در حین خطبه در آنها آمده است.
از دیدگاه احناف، شنوندگان، حق صحبت ندارند؛ البته امام میتواند (در صورت نیاز) از مسایل دینی صحبت کند.
امام ابوحنیفه، امام مالک، امام اوزاعی و در روایتی امام احمد بن حنبل، قائل به ممنوعیت جواب سلام و عطسه در حین خطبه هستند.
امام ابویوسف و دیگران، قائل به جواز سلام و عطسه هستند. دلیل وی، این است که جواب سلام واجب و جواب عطسه - حداقل - سنّت مؤکّده میباشد و ترک کردن اینها روا نیست.
استدلال جمهور علماء و صاحبنظران اسلامی، از روایت ابوهریره س است که گفت: پیامبر اکرم ج فرمود: «من قال یوم الجمعة والامام یخطب: انصت؛ فقد لغا» (ترمذی)؛ «هر کس در روز جمعه و در حین ایراد خطبه توسط امام، (به دوستش) بگوید: ساکت باش؛ به راستی سخن بیهودهای گفته است».
علاوه از آن، دستور به سکوت - طبق مفاد امر به معروف - واجب است؛ ولی حدیث، آن را «لغو» قرار داده است؛ پس جواب سلام و عطسه نیز، مشمول همین حکم هستند.
۱۳۸۶ - [۶] (صَحِیح)
وَعَنْ جَابِرٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «لَا یُقِیمَنَّ أَحَدُكُمْ أَخَاهُ یَوْمَ الْـجُمُعَةِ ثُمَّ یُخَالِفُ إِلَى مَقْعَدِهِ فَیَقْعُدَ فِیهِ وَلَكِن یَقُول: افسحوا». رَوَاهُ مُسلم [۲۳۸].
۱۳۸۶- (۶) جابر بن عبدالله س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «نباید هیچ یک از شما در روز جمعه، برادر (دینی) خویش را از جایش حرکت دهد تا خود در جای او نشیند؛ بلکه باید (به کسانی که نشستهاند،) چنین بگوید: «جای باز کنید (جمع و جور بنشینید و برای دیگران، جای باز کنید)».
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
شرح: «افسحوا»: جای باز کنید؛ جمع و جور بنشینید تا جا برای دیگران پیدا شود؛ جمع و جور بنشینید و برای دیگران جا باز کنید.
این حدیث، بیانگر آداب حضور در مجالس است؛ و پرواضح است که همهی امور زندگی انسان مسلمان، بایستی بر اساس راه و رسم و فرهنگ اصیل اسلامی استوار باشد؛ زیرا رهنمودهای اسلام، همهی امور و شئون بزرگ و کوچک زندگی انسان - حتی آداب حضور در مجالس - را در برمیگیرد. به همین خاطر، لازم است که به هنگام حضور در مجالس، آداب زیر مراعات بشود:
۱- به هنگام وارد شدن به مجلس، ابتداء سلام نموده و بعد از آن، هر کجا که جای خالی وجود داشت، بنشیند و هیچکس را از جای خود بلند نکند تا جای او را بگیرد؛ و بدون اجازهی دو نفر، وسط آنان ننشیند؛ زیرا پیامبر گرامی اسلام ج میفرماید: «روا نیست که کسی بدون اجازه، میان دو نفر بنشیند» (ابوداود و ترمذی).
۲- هرگاه کسی از جای خود برای انجام کاری بیرون برود، به هنگام برگشتن، حق دارد که در جای قبلی خود بنشیند؛ زیرا پیامبر گرامی اسلام ج میفرماید: «هرگاه یکی از شما از مجلسی که نشسته است برخاست و سپس بازگشت، اولویت با اوست که در جای قبلی خود بنشیند» (مسلم).
۳- در غیر ضرورت کمبود جا، در وسط حلقهی مجلس نشستن، خوب نیست؛ زیرا حذیفه س نقل میکند که: «رسول خدا ج نشستن در وسط مجلس را نمیپسندیده است».
۴- در هنگام نشستن، آداب زیر را مراعات کند:
با وقار و آرام باشد.
انگشتان دو دست خود را با هم گره نزند.
با موی سر و ریش و انگشتر خود بازی نکند.
دندانهایش را پاک ننماید.
انگشت خود را داخل بینی نکند.
زیاد آب دهان و بینی را پا ک نگرداند.
حتّیالامکان از عطسه و دهان درهی خود، جلوگیری نماید.
کمتر حرکت کند و خود را جابجا کند.
آرام و سنجیده و اندیشمندانه سخن بگوید.
به جز کلام راست و روا چیزی نگوید.
بیش از حد و فرصت خود سخن نگوید.
از مزاح و شوخی نامشروع پرهیز نماید.
از اهل و خویشان خود تعریف و تمجید نکند.
از هنر و کار خود مانند: شعر و نوشته و صنعت، تعریف ننماید.
به سخنان دیگران، به خوبی گوش فرا دهد.
سخن دیگران را قطع ننماید.
از سخنگو نخواهد که سخن خود را تکرار کند؛ زیرا سبب پریشانی کلام او میشود.
هدف انسان مسلمان، از مراعات این آداب، دو موضوع است: اول آن که، با رفتار نادرست خود، باعث ناراحتی و آزار دوستان خود نشود؛ زیرا پیامبر گرامی اسلام ج میفرماید: «مسلمان راستین، کسی است که مسلمانان دیگر از دست و زبان او در امان باشند».
دوم این که: با این رفتار خود، بیشتر محبّت دوستان و آشنایان را جلب نماید و برادری و الفت بیشتری را به وجود بیاورد؛ زیرا خداوند بلندمرتبه و پیامبر او، از ایجاد محبّت و الفت میان مسلمانان، خشنود میشوند.
۵- و چنانچه لازم بود برای کار و تجارت و یا هر موضوع دیگری در معبر عمومی بنشیند، لازم است آداب زیر را مراعات نماید:
از نگاه ناروا به نامحرمان خوددداری کند و از نگاه حسادتآمیز به مال و مقام دیگران، پرهیز نماید.
از آزار و اذیت رهگذران به وسیلهی گفتار و کردار خود، خودداری کند و راه را بر عبور و کار دیگران نبندد و سدّ معبر ننماید.
هرکس به او سلام میگوید، پاسخ سلامش را به درستی و روشی بهتر بدهد؛ زیرا خداوند بلندمرتبه میفرماید:
﴿ وَإِذَا حُيِّيتُم بِتَحِيَّةٖ فَحَيُّواْ بِأَحۡسَنَ مِنۡهَآ أَوۡ رُدُّوهَآ ﴾[النساء: ۸۶].
«هرگاه شما را درودی دادند (اعم از سلام کردن و دعا نمودن و احترام گذاردن) به گونهی زیباتر و بهتر از آن یا (دست کم) همانند آن، آن را پاسخ گویید».
هرگاه ناروایی را دید، عاقلانه و دلسوزانه، تذکّر بدهد و انجام دهندهی ناروا را نصیحت و ارشاد کند.
چنانچه آدم مستمند و محتاجی را دید، به او کمک کند؛ و اگر کسی برای انجام کاری محتاج او بود، او را یاری دهد.
اگر آدم غریبی، آدرسی را از او سؤال کرد، با روی گشاده او را راهنمایی کند؛ و اگر دیگری سراغ کسی را میگرفت، از همکاری با او کوتاهی ننماید.
بههنگام برخاستن از مجالس، به خاطر خطاهای احتمالی که مرتکب شده است، از خداوند طلب آمرزش بنماید؛ زیرا رسول خدا ج هرگاه از مجلسی برمیخاست، میفرمود: «سُبْحانك اللهمّ وبحمدك، اشهد ان لا اله الّا انت استغفرک واتوب الیك» (ترمذی).[۲۱۷]- مالک، احمد، ابوداود، نسایی، ابن ماجه این حدیث را از ابوسعید خدری روایت کرده اند. [۲۱۸]- متفق علیه از ابوهریره. [۲۱۹]- احمد از ابوبکر و شافعی در مسند خود و باز احمد، نسائی، ابن حبان، حاکم و بیهقی از عایشه این حدیث را روایت کردهاند و باز ابن ماجه از ابی امامة الباهلی آن را روایت نموده و بخاری با صیغهی تأکید آن را بیان داشته است. [۲۲۰]- ابوداود از ابوهریره روایت کرده است. [۲۲۱]- مسلم از حدیث ابن مسعود این حدیث را روایت کرده است. [۲۲۲]- بخاری به روایت از ابوهریره. [۲۲۳]- احمد و ابویعلی با سند جید آن را رویت کردهاند و حاکم گفته که این روایت، حدیث صحیحی است. [۲۲۴]) به روایت ابن ماجه، ابوداود و حاکم. [۲۲۵]- ترمذی. [۲۲۶]- تمیمه، خرمهره یا طلسمی که به گردن آویزان کنند برای دفع بلا و چشم زخم. [۲۲۷]- به روایت ابوداود، نسائی، ابن ماجه و حاکم. [۲۲۸]- به روایت بخاری از حدیث ابن عباس. [۲۲۹]- متفق علیه. [۲۳۰]- زادالمعاد: ج ۳ ص ۶۹. [۲۳۱]- ر.ک به: «شفاء النفس» از سلسله کتابهای «اقرأ». [۲۳۲]- به روایت بخاری. [۲۳۳]- بخاری ح ۸۸۳؛ نسایی ۳/۱۰۴ ح ۱۴۰۳؛ و دارمی ۱/۴۳۵ ح ۱۵۴۱. [۲۳۴]- مسلم ۲/۵۸۷ ح (۲۶-۸۵۷). [۲۳۵]- مسلم ۲/۵۸۸ ح (۲۷-۸۵۷). [۲۳۶]- بخاری ۲/۴۰۷ ح ۹۲۹؛ مسلم ۲/۵۸۷ ح (۲۴-۸۵۰)؛ ابوداود ۱/۲۴۹ ح ۳۵۱؛ ترمذی ۲/۳۷۲ ح ۴۹۹؛ نسایی ۳/۹۷ ح ۱۳۸۵؛ ابن ماجه ۱/۳۴۷ ح ۱۰۹۲؛ موطأ مالک ۱/۱۰۱ ح ۱، «کتاب الجمعة»؛ و مسند احمد ۲/۲۵۹. [۲۳۷]- بخاری ۲/۴۱۴ ح ۹۳۴؛ مسلم ۲/۵۸۳ ح (۱۱-۸۵۱)؛ ابوداود ۱/۶۶۵ ح ۱۱۱۲؛ ترمذی ۲/۳۸۷ ح ۵۱۲؛ نسایی ۳/۱۰۴ ح ۱۴۰۲؛ موطأ مالک ۱/۱۰۳ ح ۶، «کتاب الجمعة»؛ و مسند احمد ۲/۲۷۲. [۲۳۸]- مسلم ۴/۱۷۱۵ ح (۳۰-۲۱۷۸).
۱۳۸۷ - [۷] (صَحِیح)
عَنْ أَبِی سَعِیدٍ وَأَبِی هُرَیْرَةَ قَالَا: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «من اغْتَسَلَ یَوْمَ الْـجُمُعَةِ وَلَبِسَ مِنْ أَحْسَنِ ثِیَابِهِ وَمَسَّ مِنْ طِیبٍ إِنْ كَانَ عِنْدَهُ ثُمَّ أَتَى الْـجُمُعَةَ فَلَمْ یَتَخَطَّ أَعْنَاقَ النَّاسِ ثُمَّ صَلَّى مَا كَتَبَ اللهُ لَهُ ثُمَّ أَنْصَتَ إِذا خرج إِمَام حَتَّى یَفْرُغَ مِنْ صَلَاتِهِ كَانَتْ كَفَّارَةً لِمَا بَیْنَهَا وَبَیْنَ جُمُعَتِهِ الَّتِی قَبْلَهَا». رَوَاهُ أَبُو دَاوُد [۲۳۹].
۱۳۸۷- (۷) ابوسعید خدری س و ابوهریره س گویند: رسول خدا ج فرمودهاند: «هر کس روز جمعه، غسل و بهترین لباس خویش را به تن کند و چنانچه عطر و مواد خوشبویی در اختیار داشت، از آن استفاده کند؛ سپس به سوی نماز جمعه بیرون شود و گردنهای مردم را لگدمال نکند (از روی شانههای آنان عبور نکند)؛ آنگاه آنچه خدا برای او مقدّر کرده (از نمازهای نفل و سنّت) بخواند؛ و از هنگامی که امامش (برای ایراد خطبه) بیرون شده تا زمانی که از نمازش فارغ میگردد؛ سکوت و خاموشی را اختیار کند، چنین نمازی، کفّارهی گناهان بین این جمعه و جمعهی پیش از آن خواهد بود».
[این حدیث را ابوداود روایت کرده است].
۱۳۸۸ - [۸] (صَحِیح)
وَعَنْ أَوْسِ بْنِ أَوْسٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «مَنْ غَسَّلَ یَوْمَ الْـجُمُعَةِ وَاغْتَسَلَ وَبَكَّرَ وَابْتَكَرَ وَمَشَى وَلَمْ یَرْكَبْ وَدَنَا مِنَ الْإِمَامِ وَاسْتَمَعَ وَلَمْ یَلْغُ كَانَ لَهُ بِكُلِّ خُطْوَةٍ عَمَلُ سَنَةٍ: أَجْرُ صِیَامِهَا وَقِیَامِهَا». رَوَاهُ التِّرْمِذِیُّ وَأَبُو دَاوُدَ وَالنَّسَائِیُّ وَابْنُ مَاجَهْ [۲۴۰].
۱۳۸۸- (۸) اوس بن اوس س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «هر کس در روز جمعه (همسرش را) غسل دهد و خود نیز غسل کند؛ (یعنی با همسرش جماع و آمیزش کند و بر هر دو، غسل واجب گردد و هردو نیز غسل کنند) و خیلی زود به مسجد برود و با پای پیاده (به سوی مسجد) رهسپار گردد و (بر مرکب) سوار نشود و (به هنگام وارد شدن به مسجد) به امام نزدیک شود و (به خطبهی جمعه) گوش فرا دهد و بیهودهگویی و یاوهسرایی نکند، در آن صورت در ازای هر گامی که به سوی مسجد برداشته است، پاداش یک سال روزه و شبزندهداری بدو ارزانی میشود».
[این حدیث را ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه روایت کردهاند].
شرح: «غسّل و اغتسل»: صاحبنظران حدیثی، این بخش از حدیث را تفسیرهای گوناگونی کردهاند؛ از جمله:
۱- «من غسّل»: کسیکه لباس خویش را بشوید؛ و «اغتسل»: غسل کند.
۲- «من غسّل»: کسیکه سر خویش را با خطمی بشوید؛ و «اغتسل»: سایر بدنش را نیز تمیز و پاکیزه گرداند. این قول از مکحول و دیگر علماء نقل شده است؛ زیرا در روایت ابوداود چنین آمده است: «و من غسل رأسه یوم الجمعة واغتسل»؛ «کسی که سرش را در روز جمعه بشوید و همچنین سایر بدنش را نیز تمیز و پاکیزه گرداند».
۳- «من غسّل»: کسیکه در روز جمعه، همسرش را غسل دهد؛ یعنی با او جماع کند و آمیزش جنسی کند و بر او غسل را واجب گرداند؛ و «اغتسل»: و خود نیز غسل کند.
«بکّر و ابتکر»: خیلی زود به مسجد برود. برخی از علماء و صاحبنظران اسلامی، عبارت «بکّر» را به دادن صدقه تفسیر کردهاند؛ یعنی پیش از رفتن به مسجد، صدقه بدهد؛ زیرا در حدیث صحیح وارد شده است که: «باکروا بالصدقة فانّ البلاء لایتخطّاها»؛ «در دهش کردن، شتاب ورزید؛ زیرا بلا و مصیبت از آن، تجاوز نخواهد کرد».
به هر حال، احادیث و روایات بالا، به برخی از آداب روز جمعه اشاره دارند که میتوان دورنمای کلّی آنها را چنین ترسیم نمود:
۱- برای تمامی کسانی که در نماز جمعه حضور مییابند؛ مستحب است که غسل کنند. رسول خدا ج فرمودند: «لایغتسل رجلٌ یوم الجمعة ویتطهر ما استطاع من الطهر ویدّهن من دهنه او یمسّ من طیب بیته؛ ثمّ یخرج فلایفرّق بین اثنین ثم یصلّی ما کتب له؛ ثمّ یُنصت اذا تکلّم الامام الّا غفر له ما بینه وبین الجمعة الاخری» (بخاری).
«هرکس در روز جمعه غسل و در حدّ توان نظافت و از روغن و بوی خوش خانهاش استفاده کند؛ سپس به مسجد برود و بین هیچ دو نفری فاصله نیاندازد و آنچه برای او مقدّر شده نماز بخواند؛ سپس وقتی امام شروع به خطبه کرد، ساکت شود، گناهان (صغیرهی) او از این جمعه تا جمعهی بعدی بخشوده میشود».
۲- پوشیدن لباس پاکیزه و استعمال عطر و بوی خوش مستحب است؛ زیرا پیامبر گرامی اسلامی ج فرمودند: «لازم است هر مسلمانی روز جمعه غسل کند و بهترین لباس خویش را بپوشد و بوی خوش استعمال نماید».
۳- مستحب است پیش از فرارسیدن وقت نماز، به طرف محل نماز جمعه راه بیفتد.
۴- خواندن نماز مستحب، حداقل چهار رکعت یا بیشتر پس از وارد شدن به محل نماز جمعه.
۵- صلوات و سلام بسیار بر پیامبر ج فرستادن. اوس بن اوس س گوید: پیامبر ج فرمودند: «انّ من افضل ایامکم یوم الجمعة؛ فیه خُلق آدم وفیه قُبض وفیه النفخة وفیه الصعقة فاکثروا علیّ من الصلاة فیه؛ فانّ صلاتکم معروضة علیّ؛ قالوا: یا رسول الله! وکیف تُعرض علیک صلاتنا وقد أرمتَ؟ فقال: ان الله عزوجل حرّم علی الارض ان تأکل اجساد الانبیاء» (ابوداود، ابن ماجه و نسایی)؛ «به راستی از بهترین روزهای شما، روز جمعه است که در آن آدم÷خلق شده و در آن فوت کرده و دو صور (که با یکی میمیرند و دیگری زنده میشوند) در آن دمیده میشود؛ پس در روز جمعه، بسیار صلوات بر من بفرستید که صلوات شما بر من عرضه میشود. گفتند: ای رسول خدا! چگونه صلوات ما بر تو عرضه میشود در حالی که جسد تو پوسیده است؟ فرمود: خداوند بر زمین حرام کرده که اجساد پیامبران را بخورد (از بین ببرد)».
۶- خواندن سورهی کهف در شب یا روز جمعه؛ ابوسعید خدری س گوید: پیامبر ج فرمودند: «من قرأ سورة الکهف فی یوم الجمعة أضاء له من النور ما بین الجمعتین» (ابن ماجه، مستدرک حاکم و بیهقی)؛ «کسی که در روز جمعه سورهی کهف را بخواند، در فاصلهی بین دو جمعه نوری برایش روشن میشود».
۷- پرهیز از کلام و گفتگو و کارهایی که باعث دلمشغولی میشوند؛ به ویژه هنگامی که خطابهی نماز جمعه آغاز شود.
۸- ایجاد مزاحمت و رد شدن از میان صف نمازگزاران کراهت دارد.
۹- پس از اذان نماز جمعه، معامله و خرید و فروش تا پایان آن ناروا و ناجایز میباشد؛ زیرا خداوند بلند مرتبه میفرماید: ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِذَا نُودِيَ لِلصَّلَوٰةِ مِن يَوۡمِ ٱلۡجُمُعَةِ فَٱسۡعَوۡاْ إِلَىٰ ذِكۡرِ ٱللَّهِ وَذَرُواْ ٱلۡبَيۡعَ ﴾[الجمعة: ۹].
۱۰- «هرگاه بانگ نماز روز جمعه سر داده شد، به سوی ذکر خدا بشتابید و داد و ستد را رها نمایید».
۱۱- ذکر و دعای فراوان در روز جمعه انجام گیرد؛ زیرا در آن روز ساعاتی وجود دارد که خداوند دعای دعا کننده را پاسخ میدهد.
۱۳۸۹ - [۹] (صَحِیح)
وَعَنْ عَبْدِ الـلّٰهِ بْنِ سَلَامٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «مَا عَلَى أَحَدِكُمْ إِنْ وَجَدَ أَنْ یَتَّخِذَ ثَوْبَیْنِ لِیَوْمِ الْـجُمُعَةِ سِوَى ثَوْبَیْ مَهْنَتِهِ». رَوَاهُ ابْنُ مَاجَه [۲۴۱].
۱۳۸۹- (۹) عبدالله بن سلام س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «بر هیچ یک از شما، حَرَج و گناهی نیست که اگر چنانچه توانایی این را داشته باشد که علاوه از دو جامهای که در آن کار میکند، دو جامهی مخصوص برای روز جمعه تهیه نماید (و در روز جمعه، علاوه بر لباسهای کار روزانه، از آن دو جامهی ویژه استفاده کند)».
[این حدیث را ابن ماجه روایت کرده است].
۱۳۹۰ - [۱۰] (ضَعِیف)
وَرَوَاهُ مَالك عَن یحیى بن سعید [۲۴۲].
۱۳۹۰- (۱۰) و مالک نیز این حدیث را از یحیی بن سعید س روایت نموده است.
شرح: دو حدیث بالا، اندرزی است به آنها که به هنگام نماز و یا رفتن به مساجد، لباسهای کثیف و مندرس و یا لباسهای مخصوص منزل را در تن میکنند و در مراسم عبادت خدا، به همان هیئت، شرکت مینمایند؛ که متأسفانه هم اکنون نیز در میان جمعی از بیخبران مسلمان، معمول و متداول است؛ در حالی که طبق احادیث بالا و دیگر روایاتی که در این زمینه وارد شده است، دستور داریم بهترین لباسهای خود را به هنگام شرکت در مساجد و نماز جمعه و جماعات بپوشیم. از این رو، در اسلام، استفاده کردن از زیباییهای طبیعت، لباسهای زیبا و متناسب، به کار بردن انواع عطرها و امثال آن، نه تنها مجاز شمرده شده است بلکه به آن، توصیه و سفارش نیز شده است. و این تعبیر که خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد و یا تعبیر به این که خداوند، زیباییها را آفریده است، همگی اشاره به این حقیقت دارند که اگر استفاده از هرگونه زیبایی، ممنوع بود، خداوند هرگز اینها را نمیآفرید؛ و آفرینش زیباییها در جهان هستی، خود دلیل بر این است که خالق زیباییها آن را دوست دارد.
۱۳۹۱ - [۱۱] (صَحِیح)
وَعَن سَمُرَةَ بْنِ جُنْدُبٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «احْضُرُوا الذِّكْرَ وَادْنُوا مِنَ الْإِمَامِ فَإِنَّ الرَّجُلَ لَا یَزَالُ یَتَبَاعَدُ حَتَّى یُؤَخَّرَ فِی الْـجنَّة وَإِن دَخلهَا». رَوَاهُ أَبُو دَاوُد [۲۴۳].
۱۳۹۱- (۱۱) سمرة بن جندب س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «برای (شنیدن) خطبهی جمعه، حاضر شوید و به امام نزدیک شوید؛ (یعنی زود به مسجد بروید و در صفهای اول و نزدیک به امام قرار بگیرید؛) زیرا فرد (مسلمان) پیوسته (بدون عذر از فضایل و موارد خیر و نیکی) فاصله میگیرد تا آن که در (ورود به) بهشت (یا در به دست آوردن درجات آن،) به عقب انداخته میشود؛ اگر چه وارد بهشت نیز بشود».
[این حدیث را ابوداود روایت کرده است].
«لایزال یتباعد حتّی یؤخّر فی الجنّة»: این بخش از حدیث، بیانگر افرادی است که از استماع خطبه و زود آمدن به مسجد و نشستن در صفوف اول نماز، خود را به عقب میاندازند و بدان توجه و اهمیتی نمیورزند.
۱۳۹۲ - [۱۲] (ضَعِیف)
وَعَنْ سَهْلِ بْنِ مُعَاذِ بْنِ أَنَسٍ الْـجُهَنِیِّ عَنْ أَبِیهِ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «مَنْ تَخَطَّى رِقَابَ النَّاسِ یَوْمَ الْـجُمُعَةِ اتَّخَذَ جِسْرًا إِلَى جَهَنَّمَ». رَوَاهُ التِّرْمِذِیُّ وَقَالَ: هَذَا حَدِیثٌ غَرِیبٌ [۲۴۴].
۱۳۹۲- (۱۲) سهل بن مُعاذ بن انس جُهنی س از پدرش روایت میکند که گفت: رسول خدا ج فرمودند: «هر کس در روز جمعه، گردنهای مردم را لگدمال کند (و از روی شانههای آنان، عبور کند؛ در روز رستاخیز) به دوزخ خواهد رسید و در آن افکنده میشود».
[این حدیث را ترمذی روایت کرده و گفته است: این، حدیثی غریب است].
شرح: «اتّخذ جسراً»: واژهی «اتّخذ» به دو گونه روایت شده است:
۱- به صورت معلوم فعل ماضی؛ و همین روایت، قویتر نیز است؛ یعنی با این کارش، خود را به جهنّم خواهد رساند و خود را در آن، خواهد افکند.
۲- به صورت مجهول فعل ماضی؛ و همین روایت، ظاهرتر نیز است؛ یعنی آن فرد به سوی دوزخ، پل قرار داده میشود؛ یعنی همچنان که او در دنیا، مردم را گذرگاه خویش گرفته و از روی شانههای آنان عبور کرده بود، در روز رستاخیز نیز گذرگاه مردم به سوی دوزخ قرار خواهد گرفت.
به هر حال، جمهور ائمه و پیشوایان دینی، بر مکروه بودن «لگدمال کردن گردن مردم» (بالا رفتن از دوش مردم، جهت رسیدن به قسمت جلو مسجد) اتفاقنظر دارند. برخی آن را مکروه تحریمی و برخی دیگر، مکروه تنزیهی گفتهاند که قول اوّل، ترجیح دارد. البته امام و پیشنماز، در صورت ضرورت، میتواند جهت رسیدن به قسمت جلو مسجد و محراب، از روی شانههای مردم عبور کند.
حدیث بالا - اگر چه ضعیف میباشد - امّا از آنجایی که در احادیث و روایات، برای «لگدمال کردن گردن مردم» (بالا رفتن از دوش مردم، جهت رسیدن به قسمت جلو مسجد) هشدار و برای پرهیز و اجتناب از آن، ترغیب ذکر شده است، این حدیث تا حدودی قوّت میگیرد.
۱۳۹۳ - [۱۳] (حسن)
وَعَنْ مُعَاذِ بْنِ أَنَسٍ: أَنَّ النَّبِیَّ ج نَهَى عَنِ الْـحُبْوَةِ یَوْمَ الْـجُمُعَةِ وَالْإِمَامُ یَخْطُبُ. رَوَاهُ التِّرْمِذِیُّ وَأَبُو دَاوُدَ [۲۴۵].
۱۳۹۳- (۱۳) معاذ بن انس س گوید: رسول خدا ج نهی کردند که کسی در روز جمعه و در حالی که امام خطبه ایراد میکند، به صورت «اِحتباء» بنشیند.
[این حدیث را ترمذی و ابوداود روایت کردهاند].
شرح: «الحبوة»: نشستن بر سرین و هردو ساق خود را با دست به سینه چسبانیدن؛ یا با دستار به پشت بستن.
«اِحتباء» در حالتهای عمومی غیر از خطبه، به اتفاق صاحبنظران فقهی، جایز میباشد؛ البته مشروط بر آن که احتمال ظاهر شدن عورت نباشد و علاوه از آن، تکبّر و خودبزرگ بینی نیز در کار نباشد.
از حدیث بالا، معلوم میگردد که اختیار نمودن این وضع نشستن به هنگام خطبه، کراهت دارد.
ولی در اینجا این سؤال مطرح میشود که از احادیث و روایات صحیح ابوداود و دیگران ثابت شده است که تعداد زیادی از صحابه (مانند عبدالله بن عمر س، انس بن مالک س و...) و تعداد بیشماری از تابعان (مانند: سعید بن مسیب، ابراهیم نخعی، مکحول، اسماعیل بن محمد، نعیم بن سلامة، شریح، صعصعة بن صاحان و...) «اِحتباء» را در حین خطبه مکروه نمیدانستند؛ و این سخن که شاید صحابه و تابعان از وجود چنین حدیثی آگاهی نداشتند، دور از واقعیت به نظر میرسد.
به همین خاطر، برخی از علماء و صاحبنظران اسلامی، بر این باورند که علّت نهی از «اِحتباء»، کراهت تنزیهی میباشد؛ و برخی گفتهاند: علّت کراهت آن، احتمال خواب رفتن و خطر باطل شدن وضو میباشد و هرگاه احتمال خواب رفتگی، وجود نداشته باشد، در آن صورت، «اِحتباء» جایز است.
علامه طحاوی به روشی دیگر میان حدیث و عملکرد صحابه تطبیق داده است؛ وی گفته است: نهی از «اِحتباء» در صورتی است که انسان، بعد از شروع خطبه، به صورت «اِحتباء» بنشیند؛ و اگر شخصی قبل از شروع خطبه، «اِحتباء» کرده بود، نهی شامل حال او نمیشود.
آن دسته از صحابه که عمل «اِحتباء» در روز جمعه از آنان مشاهده شده است، کسانی بودهاند که قبل از شروع خطبه، «اِحتباء» کرده بودند که نهی شامل حال آنان نمیشده است.
۱۳۹۴ - [۱۴] (صَحِیح)
وَعَنِ ابْنِ عُمَرَ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «إِذَا نَعَسَ أَحَدُكُمْ یَوْمَ الْـجُمُعَةِ فَلْیَتَحَوَّلْ مِنْ مَجْلِسِهِ ذَلِكَ». رَوَاهُ التِّرْمِذِیّ [۲۴۶].
۱۳۹۴- (۱۴) عبدالله بن عمر س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «هرگاه یکی از شما در روز جمعه، خوابآلود و چُرتی شد، باید جای نشستن خویش را تغییر دهد».
[این حدیث را ترمذی روایت کرده است].
شرح: «نعس»: خوابآلود شد؛ چرتی شد؛ سنگین شد؛ خواب بر وی غلبه کرد.
«فلیتحول من مجلسه ذلک»: پیشتر بیان شد که پیامبر اکرم ج دستور دادهاند تا کسانی که خواب بر آنان غلبه کرده است و خواب آلود و چرتی شدهاند و از فهم قرآن و ذکر خدا عاجز ماندهاند، بخوابند و استراحت کنند و یا خود را به تحرّک و فعالیتی نشاطآور، مشغول کنند تا بعداً با نشاط و سرحالی، مشغول عبادت و ذکر خدا شوند. انس بن مالک س گوید:
«دخل النبی ج فاذا حبلٌ ممدود بین الساریتین؛ فقال: «ما هذا الحبل»؟ قالوا: هذا حبل لزینب، فاذا فترتْ تعلّقتْ. فقال النبیّ ج: «لاحُلُّوه، لیُصلّ احدکم نشاطه، فاذا فتر فلیقعد» (بخاری و مسلم)
«پیامبر ج داخل مسجد شد، دید که طنابی به دو ستون (به نام ساریتین) بسته شده است؛ پرسید: این ریسمان چیست؟ اصحابی که در آنجا بودند جواب دادند که این مربوط به زینب بنت جحش (همسر پیامبر جاست؛ وقتی که خسته و کسل میشود به آن تکیه میکند (تا نیفتد). پیامبر گرامی اسلام ج فرمود: این کار را نکنید و طناب را باز کنید؛ هریک از شما باید وقتی که با نشاط و سرحال است، نماز بخواند و اگر خسته گردید، باید بنشیند و استراحت کند تا کسالت و خستگیاش از بین برود».
و عایشه ل میگوید: رسول خدا ج فرمودند:
«اذا نعس احدکم وهو یصلّی فلیرقد حتّی یذهب عنه النوم؛ فانّ احدکم اذا صلّی وهو ناعسٌ لایدری لعلّه یستغفر فیسبّ نفسه» (بخاری و مسلم).
«هر وقت یکی از شما بههنگام خواندن نماز، خسته شد و خواب بر او غلبه کرد، باید بعد از خواندن نماز بخوابد، تا حالت خواب و کسالتش از بین برود؛ چون اگر شما در حالت چرت زدن و بیخوابی نماز بخوانید، متوجه نیستید که چه میگویید؛ شاید بهجای طلب مغفرت، خودتان را نفرین کنید».
[۲۳۹]- ابوداود ۱/۲۴۴ ح ۳۴۳؛ و مسند احمد ۳/۸۱. [۲۴۰]- ابوداود ۱/۲۴۶ ح ۳۴۵؛ ترمذی ۲/۳۶۷ ح ۴۹۶؛ نسایی ۳/۹۷ ح ۱۳۸۴؛ ابن ماجه ۱/۳۴۶ ح ۱۰۸۷؛ و مسند احمد ۴/۱۰۴. [۲۴۱]- ابوداود ۱/۶۵۰ ح ۱۰۷۸؛ و ابن ماجه ۱/۳۴۸ ح ۱۰۹۵. [۲۴۲]- موطأ مالک ۱/۱۱۰ ح ۱۷، «کتاب الجمعة». [۲۴۳]- ابوداود ۱/۶۶۳ ح ۱۱۰۸. [۲۴۴]- ترمذی ۲/۳۸۸ ح ۵۱۳؛ و مسند احمد ۳/۴۳۷. [۲۴۵]- ابوداود ۱/۶۶۴ ح ۱۱۱۰؛ ترمذی ۲/۳۹۰ ح ۵۱۸؛ و مسند احمد ۳/۴۳۹. [۲۴۶]- ابوداود ۱/۶۶۸ ح ۱۱۱۹؛ ترمذی ۲/۴۰۴ ح ۵۲۶؛ و مسند احمد ۲/۳۲.
۱۳۹۵ - [۱۵] (مُتَّفق عَلَیهِ)
عَنْ نَافِعٍ قَالَ: سَمِعْتُ ابْنَ عُمَرَ یَقُولُ: نَهَى رَسُولُ الـلّٰهِ ج أَنْ یُقِیمَ الرَّجُلُ الرَّجُلَ مِنْ مَقْعَدِهِ وَیَجْلِسَ فِیهِ. قِیلَ لِنَافِعٍ: فِی الْـجُمُعَةِ قَالَ: فِی الْـجُمُعَة وَغَیرهَا [۲۴۷].
۱۳۹۵- (۱۵) نافع س گوید: از عبدالله بن عمر س شنیدم که میگفت: رسول خدا ج نهی فرمودند از این که مردی، دیگری را از جایش بلند کند و خود به جایش بنشیند.
از نافع س پرسیده شد: آیا این حکم، برای روز جمعه است؟ وی در پاسخ گفت: برای روز جمعه و غیر جمعه است.
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: حدیث بالا، با این روایت نیز آمده است:
«عن ابن عمر س عن النبی ج قال: لایقیم الرجلُ الرجلَ من مجلسه ویجلس فیه آخر ولکن تفسّحوا وتوسّعوا» (بخاری ح ۶۲۷).
«ابن عمر س گوید: پیامبر خدا ج فرمودند: هیچ کسی، شخص دیگر را از جایش بلند نکند تا دیگری و یا خود در جای او بنشیند؛ ولی برای دیگران جا باز کنید و جمع و جور بنشینید تا جا برای دیگران باز شود».
۱۳۹۶ - [۱۶] (حسن)
وَعَنْ عَبْدِ الـلّٰهِ بْنِ عَمْرٍو قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «یَحْضُرُ الْـجُمُعَةَ ثَلَاثَةُ نَفَرٍ: فَرَجُلٌ حَضَرَهَا بِلَغْوٍ فَذَلِكَ حَظُّهُ مِنْهَا. وَرَجُلٌ حَضَرَهَا بِدُعَاءٍ فَهُوَ رَجُلٌ دَعَا اللهَ إِنْ شَاءَ أَعْطَاهُ وَإِنْ شَاءَ مَنعه. وَرجل حَضَره بِإِنْصَاتٍ وَسُكُوتٍ وَلَمْ یَتَخَطَّ رَقَبَةَ مُسْلِمٍ وَلَمْ یُؤْذِ أَحَدًا فَهِیَ كَفَّارَةٌ إِلَى الْـجُمُعَةِ الَّتِی تَلِیهَا وَزِیَادَةِ ثَلَاثَةِ أَیَّامٍ وَذَلِكَ بِأَنَّ اللهَ یَقُولُ: [مَنْ جَاءَ بِالْـحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا]».
رَوَاهُ أَبُو دَاوُد [۲۴۸].
۱۳۹۶- (۱۶) عبدالله بن عمرو س گوید: رسول خدا ج فرمودند:
«در نماز جمعه، سه دسته از مردم حاضر میشوند: نخست، مردی است که در نماز جمعه شرکت کرده و (به هنگام خطبه) به بیهودهگویی و یاوه سرایی پرداخته است؛ بهرهی چنین فردی از نماز جمعه، همان بیهوده گویی و یاوهسراییاش میباشد (و از پاداش و ثواب جمعه، محروم است).
دیگر، مردی است که در نماز جمعه شرکت کرده و (به هنگام خطبه) به دعا و نیایش پرداخته (و به تمام و کمال به خطبه گوش فرا نداده است)؛ چنین فردی، خداوند بلندمرتبه را به فریاد خوانده و خواستههای خویش را از او طلبیده است؛ اگر خدا بخواهد، خواستههای او را اجابت میکند و اگر صلاح بداند، آن خواسته را بدو عنایت نمیکند.
و سوّمی، مردی است که در نماز جمعه شرکت کرده و (به هنگام خطبه) خاموشی و سکوت را مراعات نموده (و با دقّت و توجّه، به خطبه گوش فرا داده) و گردن مسلمانی را لگدمال نکرده (و از روی شانهاش عبور نکرده) و کسی را مورد آزار و اذیت قرار نداده است؛ پس نماز چنین فردی، کفّارهی گناهان (صغیرهای) است که بین این جمعه تا جمعهی دیگر و سه روز افزون بر آن، مرتکب شود؛ و این، بدان خاطر است که خداوند بلندمرتبه میفرماید: ﴿ مَن جَآءَ بِٱلۡحَسَنَةِ فَلَهُۥ عَشۡرُ أَمۡثَالِهَا... ﴾[الأنعام: ۱۶۰]. «هر کس کار نیکی انجام دهد (پاداش مضاعف، دست کم از دریای جود و کرم خداوند معظّم) ده برابر دارد».
[این حدیث را ابوداود روایت کرده است].
شرح: «من جاء بالحسنة فله عشر امثالها»: در این آیه، آمده است که پاداش «نیکی»، ده برابر است، در حالی که در بعضی دیگر از آیات قرآن، تنها به عنوان «اضعافاً کثیرة» (چندین برابر) اکتفا شده است؛ مانند آیهی ۲۴۵ سورهی بقره؛ آنجا که خداوند میفرماید:
﴿ مَّن ذَا ٱلَّذِي يُقۡرِضُ ٱللَّهَ قَرۡضًا حَسَنٗا فَيُضَٰعِفَهُۥ لَهُۥٓ أَضۡعَافٗا كَثِيرَةٗۚ وَٱللَّهُ يَقۡبِضُ وَيَبۡصُۜطُ وَإِلَيۡهِ تُرۡجَعُونَ٢٤٥ ﴾[البقرة: ۲۴۵].
«کیست که به خدا قرض نیکویی دهد تا آن را برای او چندین برابر کند؟ و خداوند (روزی بندگان را) محدود و گسترده میسازد و به سوی او بازگردانده میشوید».
در بعضی دیگر از آیات، پاداش پارهای از اعمال، مانند انفاق را به هفتصد برابر بلکه بیشتر میرساند؛ آنجا که خداوند میفرماید:
﴿ مَّثَلُ ٱلَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمۡوَٰلَهُمۡ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنۢبَتَتۡ سَبۡعَ سَنَابِلَ فِي كُلِّ سُنۢبُلَةٖ مِّاْئَةُ حَبَّةٖۗ وَٱللَّهُ يُضَٰعِفُ لِمَن يَشَآءُۚ وَٱللَّهُ وَٰسِعٌ عَلِيمٌ٢٦١ ﴾[البقرة: ۲۶۱].
«مَثَل کسانی که دارایی خود را در راه خدا صرف میکنند؛ همانند دانهای است که هفت خوشه برآرد و در هر خوشه صد دانه باشد و خداوند برای هر که بخواهد آن را چندین برابر میگرداند و خدا (قدرت و نعمتش) فراگیر (و از همه چیز) آگاه است».
در بعضی دیگر از آیات، اجر و پاداش بیحساب ذکر شده است؛ آنجا که قرآن کریم میفرماید:
﴿ إِنَّمَا يُوَفَّى ٱلصَّٰبِرُونَ أَجۡرَهُم بِغَيۡرِ حِسَابٖ ﴾[الزمر: ۱۰].
«به یقین، به شکیبایان، اجر و پاداششان به تمام و کمال و بدون حساب داده میشود».
پرواضح است که این آیات، هیچ گونه اختلافی با هم ندارند؛ در حقیقت حداقل پاداشی که به نیکوکاران داده میشود، ده برابر است و همینطور به نسبت اهمیت عمل و درجهی اخلاص آن و کوششها و تلاشهایی که در راه آن انجام شده است، بیشتر میشود تا به جایی که هر حدّ و مرزی را در هم میشکند و جز خدا، حدّ آن را نمیداند.
به عنوان مثال، «انفاق و بخشش در راه خدا»، که فوقالعاده در اسلام اهمیت دارد، پاداشش از حدّ معمول پاداش عمل نیک که ده برابر است، فراتر رفته و به «اضعاف کثیرة» (چندین برابر) یا «هفتصد برابر» و بیشتر رسیده است؛ و در مورد «استقامت و پایمردی» که ریشهی تمام موفقیتها و سعادتها و خوشبختیها است و هیچ عقیده و عمل نیکی بدون آن پا بر جا نخواهد بود، پاداش بیحساب ذکر شده است.
از اینجا روشن میشود که اگر در روایات، پاداشهایی بیش از ده برابر برای بعضی از اعمال نیک ذکر شده نیز هیچگونه منافاتی با آیهی بالا ندارد.
و همچنین اگر در آیهی ۸۴ سورهی «قصص» میخـوانیـم:
﴿ مَن جَآءَ بِٱلۡحَسَنَةِ فَلَهُۥ خَيۡرٞ مِّنۡهَا...﴾[القصص: ۸۴].
«کسی که کار نیکی انجام دهد، پاداشی بهتر از این خواهد داشت».
مخالفتی با آیهی:
﴿ مَن جَآءَ بِٱلۡحَسَنَةِ فَلَهُۥ عَشۡرُ أَمۡثَالِهَا... ﴾[الأنعام: ۱۶۰].
ندارد تا احتمال نسخ در آن برود؛ زیرا بهتر بودن، معنای وسیع و گستردهای دارد که با ده برابر، به طور کامل سازگار است.
۱۳۹۷ - [۱۷] (ضَعِیف)
وَعَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «مَنْ تَكَلَّمَ یَوْمَ الْـجُمُعَةِ وَالْإِمَامُ یَخْطُبُ فَهُوَ كَمَثَلِ الْـحِمَارِ یَحْمِلُ أَسْفَارًا وَالَّذِی یَقُولُ لَهُ أَنْصِتْ لَیْسَ لَهُ جُمُعَة». رَوَاهُ أَحْمد [۲۴۹].
۱۳۹۷- (۱۷) عبدالله بن عباس س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «هر کس به هنگامی که امام، خطبهی جمعه را ایراد میکند، سخن گوید، به درازگوشی میماند که کتابهایی را برمیدارد (ولی از محتوای آنها خبر ندارد)؛ و هرکس به چنین فردی بگوید: ساکت باش و خاموشی گزین؛ برای او (پاداش کامل آن) نماز جمعه، وجود ندارد».
[این حدیث را احمد بن حنبل روایت کرده است].
شرح: «فهو کمثل الحمار یحمل اسفاراً»:
بدون شک، تحصیل و فراچنگ آوردن ثواب و پاداش، مشکلات فراوانی دارد، ولی این مشکلات هر اندازه باشد، در برابر برکات حاصل از پاداش الهی، ناچیز است؛ بیچارگی انسان، روزی خواهد بود که زحمت عبادات و طاعات را بر خود هموار کند، امّا چیزی از برکاتش، عاید او نشود؛ درست به سان چهارپایی است که سنگینی یک بار کتاب را به پشت خود احساس میکند، بیآن که از محتوای آن بهره گیرد.
۱۳۹۸ - [۱۸] (صَحِیح)
وَعَنْ عُبَیْدِ بْنِ السَّبَّاقِ مُرْسَلًا قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج فِی جُمُعَةٍ مِنَ الْـجُمَعِ: «یَا مَعْشَرَ الْـمُسْلِمِینَ إِنَّ هَذَا یَوْمٌ جَعَلَهُ اللهُ عِیدًا فَاغْتَسِلُوا وَمَنْ كَانَ عِنْدَهُ طِیبٌ فَلَا یَضُرُّهُ أَنْ یَمَسَّ مِنْهُ وَعَلَیْكُمْ بِالسِّوَاكِ». رَوَاهُ مَالِكٌ وَرَوَاهُ ابْنُ مَاجَه عَنهُ [۲۵۰].
۱۳۹۸- (۱۸) از عبید بن سبّاق - به طور مُرسل - روایت شده است که وی گفت: رسول خدا ج در یکی از نمازهای جمعه، خطاب به مسلمانان فرمودند:
«ای گروه مسلمانان! بیگمان خداوند بلندمرتبه، این روز (جمعه) را روز عید و جشن قرار داده است؛ از این رو، در این روز غسل کنید و تن بشویید و هرکس عطر و مواد خوشبویی در اختیار دارد، برایش زیانی در پی ندارد که از آن استفاده کند و خود را بدان خوشبو و معطّر نماید؛ و بایستی در آن روز مسواک بزنید و دهان و دندانهای خویش را تمیز و پاکیزه گردانید».
[این حدیث را مالک روایت کرده است].
۱۳۹۹ - [۱۹] (لم تتمّ دراسته)
وَهُوَ عَن ابْن عَبَّاس مُتَّصِلا [۲۵۱].
۱۳۹۹- (۱۹) و ابن ماجه این حدیث را از عبیدالله و او نیز از عبدالله بن عباس س به صورت متّصل روایت کرده است.
شرح: «معشر»: جمعیت؛ انبوه؛ جامعه؛ گروه؛ گروه مردم؛ عامهی مردم.
«عیداً»: جشن؛ روز جشن؛ هر روزی که در آن یادبودی باشد از خوشی و شادی برای گروهی از مردم.
۱۴۰۰ - [۲۰] (حَسَنٌ)
وَعَنِ الْبَرَاءِ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: «حَقًّا عَلَى الْـمُسْلِمِینَ أَنْ یَغْتَسِلُوا یَوْمَ الْـجُمُعَةِ وَلْیَمَسَّ أَحَدُهُمْ مِنْ طِیبِ أَهْلِهِ فَإِنْ لَمْ یَجِدْ فَالْـمَاءُ لَهُ طِیبٌ». رَوَاهُ أَحْمَدُ وَالتِّرْمِذِیُّ وَقَالَ: هَذَا حَدِیثٌ حَسَنٌ [۲۵۲].
۱۴۰۰- (۲۰) براء بن عازب س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «بر مسلمانان واجب است که در روز جمعه غسل کنند؛ و باید هریک از آنان، از عطر و مواد خوشبویی خانهی خودش، استفاده کند؛ و اگر چنانچه عطر و مواد خوشبویی در دسترس نداشت، پس آب، مواد خوشبویی وی به شمار میآید».
[این حدیث را احمد بن حنبل و ترمذی روایت کردهاند؛ و ترمذی گفته است: این، حدیثی حسن است.].
شرح:
«حقاً علی المسلمین ان یغتسلوا یوم الجمعة»:
امام ابوحنیفه، امام شافعی، امام احمد بن حنبل و جمهور علماء و صاحبنظران فقهی، بر این باورند که غسل روز جمعه سنّت است و واجب نیست؛ اهل ظاهر میگویند: غسل جمعه، واجب است؛ این نظریه به امام مالک نیز نسبت داده شده است.
قائلان به وجوب غسل روز جمعه، از عبارت «فلیغتسل» که در حدیث عبدالله بن عمر س آمده است، استدلال کردهاند؛ آنجا که میگوید: رسول خدا ج فرمودند: «من اتی الجمعة فلیغتسل» (ترمذی)؛ «هر کس به جمعه میآید، باید غسل کند». آنها امر را در این حدیث، برای وجوب میدانند.
و همچنین از حدیث ابوسعید خدری استدلال میکنند که گفت: رسول خدا ج فرمودند: «غسل یوم الجمعة واجب علی کلّ محتلم» (بخاری و مسلم).
توضیح این که: دربارهی وجوب و عدم وجوب غسل روز جمعه، احادیث و روایات گوناگونی به ما رسیده است که در اینجا به برخی از آنها اشاره میکنیم:
۱- عبدالله بن عمر س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «اذا جاء احدکم الجمعة فلیغتسل» (بخاری و مسلم)؛ «وقتی هریک از شما به نماز جمعه میآید، باید قبلاً غسل نماید (و خویشتن را پاک و پاکیزه و خوشبو و معطّر نماید)».
۲- ابوسعید خدری س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «غسل یوم الجمعة واجب علی کلّ محتلم» (بخاری و مسلم)؛ «غسل روز جمعه بر هر مکلّف و عاقل و بالغی واجب است».
۳- ابوهریره س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «حقّ علی کلّ مسلم ان یغتسل فی کلّ سبعة ایّام یوماً؛ یغسل فیه رأسه وجسده» (بخاری و مسلم)؛ «بر هر مسلمانی لازم و ضروری است که در فاصلهی هر هفت روز، روزی را برای شستن سر و اندامش، اختصاص دهد و در هر هفته، یکبار غسل کند و سر و تن خویش را بشوید».
۴- سمرة بن جندب س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «من توضّأ یوم الجمعة فبها ونعمت ومن اغتسل فالغسل افضل» (احمد، ابوداود، ترمذی، نسایی و دارمی)؛ «هر کس روز جمعه (برای نماز جمعه) وضو بگیرد، وضو کافی میباشد و خوب است؛ و هرکس غسل کند، غسل بهتر و برتر است».
۵- «عن عکرمة، قال: إِنَّ ناساً منْ أهلِ العِراقِ جاؤُوا فقالوا: یا ابن عبَّاسٍ! أَتَرى الغُسلَ یومَ الجُمعةِ واجِباً؟ قال: لا؛ ولكنه أطْهَرُ وخیرٌ لمنِ اغتَسَلَ، ومنْ لم یَغتَسِلْ فلیسَ علیه بواجبٍ. وسَأُخْبِرُكُم كَیفَ بَدْءُ الغُسْلِ: كانَ النَّاسُ مَجْهُودِینَ یَلبَسُونَ الصُّوفَ، وَیَعمَلونَ على ظُهُورِهِم، وكانَ مَسْجِدُهم ضَیِّقاً مُقارِبَ السَّقفِ، إِنما هوَ عَرِیشٌ، فَخَرَجَ رسول الله ج فی یومٍ حارٍّ، وعَرِقَ النّاسُ فی ذلك الصُّوفِ، حتى ثارَتْ مِنهُمْ رِیاحٌ آذى بذلكَ بعضُهم بعضاً. فلمَّا وَجَدَ رسولُ الله ج تلكَ الرِّیاحَ، قال: «أیُّها الناسُ! إِذا كانَ هذا الیومُ؛ فاغتسلوا، ولْیَمُسَّ أحَدُكُم أفضَلَ ما یَجِدُ منْ دُهنه وطِیبِه». قال ابنُ عباسٍ: ثمَّ جاء اللهُ بالخَیرِ، ولبِسوا غیرَ الصُّوفِ، وكُفُّوا العَمَلَ، ووُسِّعَ مَسْجِدُهُم، وذَهَبَ بَعْضُ الَّذِی كانَ یُؤْذِی بَعضُهُم بَعضاً منَ العَرَقِ». رواه ابوداود [۲۵۳].
عکرمه (غلام آزاد شده و شاگرد ابنعباس لگوید: گروهی از مردمان عراق به نزد ابنعباس آمدند و گفتند: ای ابنعباس! به نظر شما غسل روز جمعه (برای نماز جمعه) واجب است یا خیر؟
ابنعباس بدر پاسخ گفت: خیر (واجب نیست) لیکن برای کسیکه در روز جمعه غسل کند و خویشتن را خوب بشوید، طهارت و پاکیزگی و خیر و نیکی بسیاری وجود دارد و نیز هرکس در چنین روزی غسل نکند، گناهی متوجهی او نمیشود، چرا که بر او واجب نیست.
(سپس ابنعباس بگفت: عنقریب برایتان بیان خواهم کرد که چگونه غسل روز جمعه برای مردم تشریع شد (واقعه از این قرار است که در ابتدای اسلام) مردم خدمه و کارگر و زحمتکش بودند و خود، کار میکردند و لباسهای پشمی بسیار ضخیم و کلفت به تن میکردند و بر پشت خویش بار و وسائل، حمل مینمودند، از اینرو با لباس و سر و صورت عرق کرده و غبارآلود به نماز جمعه میآمدند).
و مسجد آنها (مسجد نبوی) نیز در آن روزگار بسیار کوچک و تنگ بود، و از سقفی بسیار پائین و کوتاه برخوردار بود (و بهتر بگویم) مسجد بسان خیمهای بود که از شاخههای درخت درست کنند (که از گرمای زیاد و انبوه جمعیت برخوردار بود).
در جمعهای بسیار گرم، پیامبراکرم ج در حالی از خانه به مسجد تشریف آورد که مردمان لباسهای ضخیم پشمین به تن کرده بودند و از شدت گرما، عرق از بدنشان بر روی آن لباسها جاری شده بود (در نتیجهی این هیئت و قیافهی غبارآلود و عرق کردهی آنها) بوی بد و نامطبوعی در مسجد پیچید که در اثر آن، برخی موجبات اذیت و آزار برخی دیگر را فراهم آوردند.
چون پیامبر ج آن تعفن و بوی بد را احساس کرد، فرمود: هانای مردم! هرگاه روز جمعه فرا میرسد، بر هریک از شما لازم است که غسل کنید و از بهترین و برترین مواد معطر و خوشبویی که دارید استفاده نمائید.
ابنعباس بگوید: پس از آن (روزگار سخت و طاقتفرسا) وقتی فضل و کرم خداوند شامل حال مسلمانان گردید و خداوند خیر (فتوحات و غنائم) را بدانها عنایت کرد و فقر و فاقه و تهیدستی و بینوایی از آنها دور شد و لباسهای ضخیم پشمی دیگر پوشیده نشد و محنت و مشقت مردم در کارهای روزمره نیز از میان رفت و مسجد (مسجدالنبی) نیز توسعه یافت، نتیجه آن است که آن بوی بد و نامطبوع که قبلاً فضای پاک مسجد را آلوده و متعفن میکرد (و باعث اذیت و آزار مسلمانان میشد) باقی نماند.
(به هر حال مقصود ابنعباس باین است که غسل روز جمعه در ابتدای اسلام و به دلایل مذکور، بر مسلمانان لازم بود، اما وقتی که آن حالت باقی نماند، حکم وجوب غسل نیز تخفیف پیدا کرد. از اینرو در عصر کنونی ما نیز، بالخصوص در روستاها و دهات، مسلمانان سعی کنند تا با سر و صورت عرق کرده و با هیئت و قیافهی غبارآلوده، به جمعه نیایند، بلکه تلاش کنند تا در روز جمعه خود را بیارایند، غسل کنند، خود را عطرآگین کنند، موی را شانه زنند و تمیزترین لباسهای خود را بپوشند و با نظافت و زیبایی هر چه تمامتر در اجتماع سیاسیـ عبادی جمعه حاضر شوند و بدون اینکه موجبات اذیت و آزار مسلمانانی را فراهم آورند به خطبهی امام گوش کنند و به نیایش و ستایش خدا بپردازند و پروردگار را به خوبی عبادت و پرستش نمایند.)
[این حدیث را ابوداود روایت کرده است].
حال باید پرسید که: آیا بر اساس حدیث ابوسعید خدری س، ابوهریره س و ابن عمرس، غسل روز جمعه واجب است و یا بر اساس حدیث سمرة بن جندب س [فبها و نعمت] و حدیث عبدالله بن عباس س سنّت مؤکده میباشد؟
امام نووی در شرح مسلم میگوید:
«علما و صاحبنظران اسلامی پیرامون حکم غسل روز جمعه با همدیگر اختلاف نظر دارند، گروهی از علما و پیشوایان سلف از برخی از صحابه شوجوب غسل را روایت کردهاند، و اهل ظاهر هم با توجه به حدیث ابوسعید خدری س به وجوب غسل جمعه معتقد میباشند، اما جمهور علماء از سلف و خلف (از جمله امام ابوحنیفه، مالک و شافعی) و بیشتر علما و صاحبنظران اسلامی با توجه به احادیث و روایات صحیح دیگر، معتقدند که غسل روز جمعه واجب نیست، بلکه سنت مؤکده میباشد» [۲۵۴].
و در حقیقت، هرگاه سببی از اسباب نظافت از قبیل: چرک و عرق و امثال آن در بدن باشد، دستور غسل برای انسان مؤکد خواهد بود تا باعث اذیت و آزار کسانی که با او اختلاط و معاشرت دارند نشود.
در روایات (از جمله روایت ابنعباس بکه بعداً خواهد آمد) وارد شده است که مسلمانان در مدینهی منوره در طول هفته به آبکشی و کارهای روزمره مشغول بودند و چون جمعه فرا میرسید در مسجد برای نماز جمعه حاضر میشدند در حالیکه بوی بد زیر بغل و بدن آنها موجب اذیت و آزار مردم میشد، ازاینرو پیامبر ج دستور میداد تا غسل جمعه کنند و از اینجهت، غسل جمعه سنت مؤکده قرار گرفت.
و حضرت عایشه بمیگوید:
«مردم روزهای جمعه پشت سر هم از منازل خود و دهات اطراف مدینه با لباس و سر و صورت عرق کرده و غبارآلود به جمعه میآمدند و عرق از بدنشان جاری میشد، یکی از آنان به نزد پیامبر ج که در منزل من بود، آمد، پیامبر ج فرمود: کاش شما برای چنین روزی خود را تمیز مینمودید و غسل میکردید». [بخاری]
از اینرو از دیدگاه بیشتر علما، مراد از وجوبی که در حدیث ابوسعید س آمده است، وجوب اصطلاحی نیست، بلکه مقصود از آن، همان تأکید برای تمیزی و رعایت بهداشت و نظافت میباشد.
[۲۴۷]- بخاری ۱۱/۶۲ ح ۶۲۷۰؛ مسلم ۴/۱۷۱۴ ح (۲۷-۲۱۷۷)؛ ابوداود ۵/۱۶۵ ح ۴۸۲۸؛ ترمذی ۵/۸۲ ح ۲۷۴۹؛ دارمی ۲/۳۶۵ ح ۲۶۵۳؛ و مسند احمد ۲/۱۷. [۲۴۸]- ابوداود ۱/۶۶۵ ح ۱۱۱۳. [۲۴۹]- مسند احمد ۱/۲۳۰. [۲۵۰]- ابن ماجه ۱/۳۴۹ ح ۱۰۹۸؛ موطأ مالک ۱/۶۵ ح ۱۱۳؛ «کتاب الطهارة». [۲۵۱]- ابن ماجه ۱/۳۴۹ ح ۱۰۹۷. [۲۵۲]- ترمذی ۲/۴۰۷ ح ۵۲۸؛ و مسند احمد ۴/۲۸۲. [۲۵۳]- ابوداود ۱/۲۵۱ ح ۳۵۳. [۲۵۴]- شرح مسلم ج ۶ ۱۲۴.
۱۴۰۱ - [۱] (صَحِیح)
عَنْ أَنَسٍ: أَنَّ النَّبِیَّ ج كَانَ یُصَلِّی الْـجُمُعَةَ حِینَ تَمِیلُ الشَّمْسُ. رَوَاهُ البُخَارِیّ [۲۵۵].
۱۴۰۱- (۱) انس بن مالک س گوید: رسول خدا ج نماز جمعه را پس از زوال آفتاب میگزاردند.
[این حدیث را بخاری روایت کرده است].
شرح: از دیدگاه جمهور علماء و صاحبنظران اسلامی، منظور حدیث بالا این است که پیامبر ج بعد از زوال خورشید، فوراً جمعه را میگزاردند؛ بنابر این، وقت جمعه و ظهر، یکی است.
از دیدگاه امام احمد بن حنبل و برخی از اهل ظاهر، گزاردن جمعه، قبل از زوال آفتاب جایز است؛ این دسته از علماء بر این باورند که وقت جمعه، از «ضحوة الکبری» (چاشت) آغاز میشود. دلیل آنان، حدیث معروف سهل بن سعد س است که میگوید: «ما کنّا نتغدّی فی عهد رسول الله ج ولا نقیل الا بعد الجمعة» (ترمذی و بخاری).
استدلال آنان، از کلمهی «غداء» است که در زبان عربی به غذایی گفته میشود که بعد از طلوع آفتاب تا قبل از زوال آفتاب صرف شود. طبق نظر این دسته از علماء، صحابه و یاران رسول خدا ج پس از تمام شدن نماز جمعه، «غداء» (صبحانه) میخوردند که لازم میآید، نماز جمعه قبل از زوال آفتاب تمام شده باشد.
در جواب این گروه از اندیشمندان اسلامی، گفته شده است که اگر چه در اصطلاح، «غداء» به غذای قبل از زوال اطلاق گردیده است؛ ولی اگر شخصی غذای ظهر را بعد از زوال صرف کند، به آن نیز میتوان «غداء» گفت و از نظر عرف، هیچ اشکالی ندارد. نظیر آن، حدیث پیامبر است که دربارهی «سحری» فرمودند: «هلمّوا الی الغداء المبارک» (نسایی).
از این حدیث، کسی نمیتواند جواز سحری را بعد از طلوع آفتاب استنباط کند. امام بخاری در پاسخ به امام احمد بن حنبل، حدیث عایشه ل را دلیل خویش قرار داده است؛ آنجا که عایشه ل میگوید: «و کانوا اذا راحوا الی الجمعة، راحوا فی هیئتهم» (بخاری).
در این حدیث، برای رفتن به نماز جمعه از کلمهی «رواح» استفاده شده است؛ و «رواح» رفتن بعد از ظهر و عصر را میگویند. یکی از دلایل عمده و قوی امام احمد بن حنبل، حدیث عبدالله بن سیدان سلمی س است که گفت:
«شهدتُ یوم الجمعة مع ابی بکر وکانت صلاته وخطبته قبل نصف النهار، ثم شهدتها مع عمر وکانت صلاته وخطبته الی ان اقول: انتصف النهار؛ ثم شهدتها مع عثمان فکانت صلاته وخطبته الی ان اقول: زال النهار. فما رأیتُ احداً عاب ذلک ولا انکره» (سنن دارقطنی و مصنّف ابن ابی شیبة).
در پاسخ به این روایت گفته شده است که اگر چه «نصف النهار» به یک لحظه اطلاق میگردد و مدّت آن بسیار اندک است، ولی از روی «توسّع»، به مدّت زمانی طولانی نیز اطلاق میگردد؛ حتّی که بعد از زوال را نیز «نصف النهار» میگویند؛ و هدف عبدالله بن سیدان س در این روایت، بیان ترتیب اوقات نماز آن بزرگواران بوده است؛ زیرا ابوبکر صدّیق س بعد از زوال، فوراً نماز جمعه را میخواند که بیننده گمان میکرد که هنوز «نصف النهار» نشده است. عمر فاروق س پس از زوال، با اندکی درنگ، نماز جمعه را میخواند که بیننده گمان میکرد که اکنون «نصفالنهار» متحقق شده است. عثمان س با تأخیر نماز جمعه را میخواند که شبههی «نصف النهار» دیگر وجود نداشت. نظیر این حدیث، در سنن نسایی نیز موجود است؛ آنجا که انس بن مالک س میگوید:
«کان النبیّ ج اذا نزل منزلاً لم یرتحل منه حتّی یصلّی الظهر. فقال رجلٌ: وان کانت بنصف النهار؟ قال: وان کان بنصف النهار» (نسایی، کتاب المواقیت، باب تعجیل الظهر فی السفر)؛ «رسول خدا ج هرگاه در مکانی فرود میآمدند، از آنجا نمیرفتند تا آن که نماز ظهر را میگزاردند. مردی گفت: اگر چه در وقت نصف النهار بود؟ انس س گفت: اگر چه در وقت نصفالنهار بود». پرواضح است که هیچکس قایل به این نیست که پیامبر ج به هنگام نصفالنهار یا قبل از آن، نماز ظهر را خوانده باشند؛ بلکه منظور آن، این است که پیامبر اکرم ج پس از زوال آفتاب، به قدری سریع نماز ظهر را برپا میداشتند که برخی در شک و تردید میافتادند که آیا هنوز نصفالنهار شده است یا خیر؟ از این رو، معنای حدیث عبدالله بن سیدان س نیز بدینگونه است.
۱۴۰۲ - [۲] (مُتَّفَقٌ عَلَیهِ)
وَعَنْ سَهْلِ بْنِ سَعْدٍ قَالَ: مَا كُنَّا نُقِیلُ وَلَا نَتَغَدَّى إِلَّا بَعْدَ الْـجُمُعَة [۲۵۶].
۱۴۰۲- (۲) سهل بن سعد س گوید: ما پیش از ظهر، استراحت نمیکردیم و صبحانه را نمیخوردیم، تا این که نماز جمعه را میخواندیم.
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: «نقیل»: از قیلولة به معنای خوابیدن به وقت ظهر است.
«نتغدّی»: از «غداة» به معنای صبحانه است؛ یعنی پیش از ظهر، استراحت نمیکردیم و صبحانه را هم نمیخوردیم.
به هر حال، از دو حدیث بالا، معلوم میگردد که وقت نماز ظهر، همان وقت نماز ظهر است.
۱۴۰۳ - [۳] (صَحِیح)
وَعَنْ أَنَسٍ قَالَ: كَانَ النَّبِیُّ ج إِذَا اشْتَدَّ الْبَرْدُ بَكَّرَ بِالصَّلَاةِ وَإِذَا اشْتَدَّ الْـحَرُّ أَبْرَدَ بِالصَّلَاةِ. یَعْنِی الْـجُمُعَةَ. رَوَاهُ البُخَارِیّ [۲۵۷].
۱۴۰۳- (۳) انس س گوید: رسول خدا ج در زمستان که هوا سخت سرد میشد، نماز جمعه را زود میگزاردند و در تابستان که هوا سخت گرم میشد، آن را تا وقت خنک شدن هوا به تأخیر میانداختند (و میفرمودند: «شدت گرما از حرارت جهنّم است»).
[این حدیث را بخاری روایت کرده است].
شرح: رسول خدا ج در مورد نماز ظهر نیز میفرمایند: «اذا اشتدّ الحرّ فابردوا بالصلاة» (بخاری و مسلم)؛ «هنگام شدت گرما در نیمهروز، (نماز) ظهر را تا وقت خنک شدن هوا به تأخیر بیاندازید (تا از شدت گرما کاسته شود)».
و بخاری در روایتی دیگر از ابوسعید خدری س روایت میکند که گفت: «اذا اشتدّ الحرّ فابردوا بالظهر فانّ شدّة الحرّ من فیح جهنّم؛ واشتکت النار الی ربّها فقالت: ربّ! اکل بعضی بعضاً فاذن لها بنفسین: نفس فی الشتاء ونفس فی الصیف؛ اشدّ ما تجدون من الحرّ واشدّ ما تجدون من الزمهریر»؛ «هنگام شدت گرما در نیمهروز، نماز ظهر را تا وقت خنک شدن هوا به تأخیر اندازید (تا از شدّت گرما کاسته شود؛) چون شدّت گرما برگرفته از شراره و زبانهی دوزخ است. آتش سوزان دوزخ در پیشگاه پروردگارش شکایت کرد و گله بگشاد و گفت: پروردگارا! پارهای از اجزایم، پارهی دیگر را خورد و نابود کرد! خداوند بلندمرتبه، نیز بدو اجازه داد تا دو نَفَس، یکی در تابستان و دیگری در زمستان بکشد. پس بیشترین گرمایی را که در تابستان احساس میکنید، برگرفته از همان نفسی است که دوزخ در تابستان کشیده و شدیدترین سرمایی را که در زمستان احساس میکنید، برگرفته از همان نفسی است که در زمستان کشیده است».
و در روایتی دیگر از بخاری چنین آمده است: «فاشدّ ما تجدون من الحرّ فمن سمومها واشدّ ما تجدون من البرد فمن زمهریرها»؛ «بیشترین گرما را که در وقت نیمهروز ایام تابستان احساس میکنید، برگرفته از شعله و لهب خالص و زبانه و شرارهی سوزان آتش است و شدیدترین سرمایی را که در وقت نیمه روز موسم زمستان احساس مینمایید، برگرفته از شدّت و سوز سرمای دوزخ است».
و در حقیقت، در جهانی که ما زندگی میکنیم، خداوند بلندمرتبه مسبّبات را به اسباب و معلولها را به علتها وابسته نموده است و خود همین سببها و علتها نیز یا ظاهریاند که در خور فهم و درک انسان هستند و یا باطنی و پیچیدهاند که از حوزهی درک و فهم انسان بیرون است و به واسطهی وحی و کتاب و پیامبران الهی، از حقایق آنها باخبر میشوند.
حدیث: «فإنَّ شدة الحرِّ من فیح جهنَّم» (شدت گرما از حرارت دوزخ است) نیز از این قبیل میباشد که از حوزهی احساس و ادراک و فهم ما انسانهای عاجز و ضعیف خارج است و فقط انبیاء هستند که در پرتو اوامر و فرامین و تعالیم و آموزههای الهی، بدانها اشاره میکنند و ما را مطلع میسازند. و در حقیقت طبق این حدیث، در عالم باطن و غیب، رابطهی شدت گرما با آتش دوزخ است، همانگونه که در این عالم، طبق فهم و درک ما، گرمای ظاهری تابستان گرفته از حرارت و اشعهی زرین آفتاب است، و نباید از ذهن دور داشت که میتوان برای یک معلول چند علت آورد، و در واقع کانون و سرچشمهی هر راحتی و لذتی، و هر آسایش و بهرهای، بهشت برین خدای ﻷاست و منبع و کانون هرگونه مصیبت و بدبختی، و چالش و دغدغه و ناآرامی و نابسامانی، دوزخ است. از اینرو در این عالم هرگونه آسایش و لذتی و یا هرگونه مصیبت و چالشی که وجود دارد، تنها شمّهای از خزانههای نامحدود همان عالم باطنی و غیبی است و با آن کانون و منبع نسبت و رابطهای دارد.
و از اینرو چون شدت گرما به دوزخ نسبت دارد، و سردی و خنکی هوا با وزش نسیمهای رحمت و کرم الهی رابطه دارد. پیامبر ج از مسلمانان میخواهد تا هنگام شدت گرما در نیمه روز، نماز ظهر را تا وقت خنکشدن هوا به تأخیر بیاندازند تا از شدت گرما کاسته شود.
این بود آنچه در حدیث آمده است، و لیکن ما از کُنه و ماهیت و کیفیت و چگونگی دم و بازدم و حرارت و سوز و سرمای شدید دوزخ چیزی نمیدانیم و مربوط به عالم غیب است.
آری! چیزی که از کنیه و ماهیت آن و شیوهها و تفاصیل آن نمیدانیم لیکن بدان یقین و ایمان داریم و آنچه در وحی آمده و وحی بدان خبر داده، میپذیریم و دقایق و حقایق و تفاصیل آن را به خدا واگذار مینمائیم و دوست نداریم که ندانسته و رجماًبالغیب از آن چیزی بگوئیم.
۱۴۰۴ - [۴] (صَحِیح)
وَعَنِ السَّائِبِ بْنِ یَزِیدَ قَالَ: كَانَ النِّدَاءُ یَوْمَ الْـجُمُعَةِ أَوَّلُهُ إِذَا جَلَسَ الْإِمَامُ عَلَى الْمِنْبَرِ عَلَى عَهْدِ رَسُولِ الـلّٰهِ ج وَأَبِی بَكْرٍ وَعُمَرَ فَلَمَّا كَانَ عُثْمَانُ وَكَثُرَ النَّاسُ زَادَ النِّدَاءَ الثَّالِثَ عَلَى الزَّوْرَاء. رَوَاهُ البُخَارِیّ [۲۵۸].
۱۴۰۴- (۴) سائب بن یزید س گوید: در روزگار رسول خدا ج، ابوبکر صدّیق س و عمر فاروق س، اذان جمعه، همان اذان اول بود که جلو منبر گفته میشد؛ آن هم وقتی که امام برای ایراد خطبه، بر فراز منبر میرفت. امّا در روزگار خلافت عثمان بن عفّان س، وقتی جمعیت زیاد شد، اذان سوّم را بر فراز «زوراء» اضافه نمود.
[این حدیث را بخاری روایت کرده است].
شرح: «زوراء»: منزلی در بازار مدینهی منوره بود که مؤذنان، بر فراز آن میایستادند و اذان میگفتند.
و مراد از «نداء ثالث» (اذان سوم) همان اذان اوّل، یا اذان قبل از اذان خطبه میباشد. در این باره که این اذان در روزگار پیامبر خدا ج وجود نداشته است، همهی علماء و صاحبنظران اسلامی، اتفاقنظر دارند؛ امّا دربارهی این که چه کسی آن را آغاز کرده است؟ اختلافنظر وجود دارد.
حافظ ابن حجر عسقلانی به نقل از تفسیر جویبر مینویسد: عمر بن خطاب س آن را آغاز کرد. به دلیل: «عن معاذ انّ عمر س امر مؤذنَین ان یؤذّنا للناس الجمعة خارجاً من المسجد حتی یسمع الناس وامر ان یؤذن بین یدیه کما کان فی عهد النبیّ ج وابی بکر؛ ثم قال عمر: نحن ابتدعناه لکثرة المسلمین» (فتح الباری ج ۲ صص ۳۲۸ و ۳۲۷؛ باب «الاذان یوم الجمعة»؛ و عمدة القاری، باب الاذان یوم الجمعة، ج ۶ ص ۲۱۱)؛ «معاذ س گوید: عمر بن دو مؤذن فرمان داد تا خارج از مسجد برای آگاهی مردم نسبت به نماز جمعه، اذان بگویند تا مردم آن را بشنوند؛ و همچنین فرمان داد تا مؤذنی در جلو روی او - بسان روزگار پیامبر خدا ج و ابوبکر س - اذان بگوید. آنگاه عمر به خطاب س گفت: به خاطر زیاد شدن جمعیت مردم، آن را قرار دادیم».
البته خود حافظ ابن حجر، این روایت را منقطع قرار داده است.
برخی از علماء و صاحبنظران اسلامی، آغاز آن را به حجّاج بن یوسف و زیاد نسبت دادهاند؛ از این رو، فاکهانی گفته است که نخستین کسیکه اذان اول را در مکه ایجاد کرد، حجاج بود و اولین فردی که آن را در بصره قرار داد، زیاد بود. (فتح الباری، باب الاذان یوم الجمعة، ج ۲ ص ۳۲۷؛ و عمدة القاری، باب «الاذان یوم الجمعة» ج ۶ ص ۲۱۱).
امّا بیشتر روایات، بیانگر این حقیقتند که آغاز اذان اول، توسط عثمان بن عفّان س صورت گرفته است؛ همچنان که از حدیث بالا، نیز معلوم گشت که آغاز این اذان، توسط عثمان بن عفّان س صورت گرفته است. البته این عمل عثمان بن عفّان س بدعت گفته نمیشود؛ زیرا اجتهاد خلیفهی راشد بوده است که به وسیلهی اجماع و سکوت صحابه، تأیید شده است. علامه شاطبی در «الاعتصام» (ج ۱ ص ۶۲) مینویسد:
«هیچ عملی از اعمال خلفای راشد، بدعت نیست؛ هر چند دربارهی آن نصی در قرآن و سنّت وجود نداشته باشد؛ و همانطور که پیامبر اکرم ج نسبت به پیروی و اتّباع از سنّت خویش دستور داده است، پیروی از خلفای راشد را نیز واجب قرار داده است.»
عرباض بن ساریة س گوید: «صلّی بنا رسول الله ج ذات یوم، ثم أقبل علینا بوجهه فوعظنا موعظة بلیغة، ذرفت منها العیون، ووجلت منها القلوب. فقال رجل: یا رسول الله! كأن هذه موعظة مودع فأوصنا، قال: أوصیكم بتقوى الله، والسمع والطاعة، وإن كان عبدا حبشیاً، فإنه من یعش منكم بعدی فسیرى اختلافاً كثیراً؛ فعلیكم بسنتی وسنة الخلفاء الراشدین المهدیین، تمسكوا بها وعضوا علیها بالنواجذ، وإیاكم ومحدثات الأمور؛ فإن كل محدثة بدعة، وكل بدعة ضلالة». رواه أحمد وأبو داود والترمذی وابن ماجه إلا أنهما لم یذكرا الصلاة [۲۵۹].
عرباض بن ساریة س گوید: روزی پیامبر خدا ج با ما نماز خواند و پس از اقامهی نماز، متوجهی ما شد و ما را موعظهای کرد که دلها ازآن به هراس و دهشت افتادند و چشمها به گریه درآمدند.
گفتیم: ای رسولخدا ج! گویی این موعظهی خداحافظی است، پس ما را توصیهای کنید.
آنگاه فرمود: شما را به تقوا و ترس از خدا و شنیدن و فرمانبردن توصیه میکنم هر چند که بردهای حبشی بر شما امارت و فرمانروایی براند.
بیتردید، از شما هرکس که عمری دراز بکند و زنده بماند، بزودی ناظر اختلافات زیادی (در میان مسلمانان) خواهد گشت. بنابراین در چنین وقتی به راه و روش من و سبک و منش خلفای راشدین (ابوبکر، عمر، عثمان وعلی ش)، آن بزرگمردان هدایت یافته و هدایتگر، تمسک جوئید. و با چنگ و دندان آنرا بگیرید و حفظ کنید و از ایجاد امور نوساخته و نوپیدا در دین به شدّت بر حذر باشید.
چون ایجاد هر امر نوساختهای در دین، بدعت و هر بدعتی، ضلالت و گمراهی است. (و هر ضلالتی به آتش دوزخ منتهی میگردد).
[این حدیث را احمد و ابوداود روایت کردهاند. و ترمذی و ابن ماجه نیز این حدیث را بدون «صلّی بِنا رسول الله ذات یوم» روایت کردهاند].
این حدیث گویای این حقیقت است که وجود سنّت پیامبر ج و سنّت خلفای راشدین شو صحابهی بزرگوار رسولخدا ج، برای امّت محمّدی، تنها عامل صلاح و رشد و ترقی و پیشرفت و تکامل و تعالی ایمانی، اخلاقی، عرفانی در عرصههای مختلف زندگی است.
در این حدیث، پیامبر ج در زمان بروزاختلافات و مجادلهها، امتش را به متابعت از سنّت خویش و سنّت خلفای راشدین توصیه کرده است و با لهجهای پر از تأکید و اصرار، و هرگونه توجیه و تفسیر منفی را نسبت به سنّت خلفای راشدین برطرف میسازد.
چرا که درحقیقت همانها بودند که ایمانشان ملاک سنجش ایمان ماست:
﴿ فَإِنۡ ءَامَنُواْ بِمِثۡلِ مَآ ءَامَنتُم بِهِۦ فَقَدِ ٱهۡتَدَواْ...﴾[البقرة: ۱۳۷]
«اگر آنان ایمان بیاورند، همچنان که شما ایمان آوردهاید، و بدان چیزهایی که شما ایمان دارید، ایشان نیز ایمان داشته باشند، بیگمان(به راه درست خدایی) رهنمود گشتهاند..»
پس گفتهها، وکردهها و رهنمودهایشان نیز برای ما در حل مشکلات فرهنگی واجتماعی و نظامی واقتصادی وسیاسی و عبادی، قابل استناد و استدلال و تقلید میباشد.
و همانها بودند که رسولخدا ج آنها را در حدّ الگو و مقتدا برای آیندگان قرار داد و دنبالهروی از سنّت خویش و سنت آنها را تنها راه نجات ممکن از غرقشدن در گردابهای ذلالت و گمراهی، فلاکت و بدبختی، و افکار و اعمال پوسیده و نکبتبار، معرفی نمود.
چرا که پیروی از آنها، یکی از مهمترین و بهترین و مطمئنترین راهها برای دستیابی به گنجینهی تعلیمات اسلامی، اوامر و فرامین الهی و تعالیم آموزههای نبوی در عرصههای مختلف زندگی، اعم از حیات فردی و اجتماعی، مادی و معنوی، دنیوی و اخروی، سیاسی و نظامی، فرهنگی و اقتصادی، عبادی و خانوادگی و... میباشد.
و خلفای راشدین ودیگر صحابه ش، و علم و ایمانشان تار و پود دین مبین اسلام به شمار میآید، چرا که تصور دین بدون توجه به سنّت و علم آنها، ممکن نیست، چرا که آنها قدم بر شاهراهی گذاشتهاند که قدم رسولخدا ج برآن راه قرار داشت وآنها عالیترین و بهترین واسطههایی هستند که میتوان به کمک آنها، به گنجینهی معارف و علوم قرآنی و نبوی و شرعی دست یافت و مسیر اصلی را از مسیر انحرافی باز شناخت.
برای جلوگیری از اطالهی کلام، بذکر همین سخن از حسن بصری اکتفا مینمائیم. وی پیرامون یاران رسولخدا ج میفرماید: «یاران محمد ج در میان امت محمدی، دارای پاکترین و صافترین قلب و عمیق و ژرفترین علم و دانش وکمترین تکلف و تصنّع بودند».
آنها مردمانی بودند که از سوی خدا برای مصاحبت و همراهی و همنشینی پیامبر ج انتخاب و گزینش شده بودند. پسای مسلمانان! اخلاق و خلق و خوی خویش را با اخلاق و صفات و ویژگیها و سنن آنها همانند سازید. به خدای کعبه سوگند! آنها برشاهراه راست و صراط مستقیم والهی و نبوی بودند [۲۶۰].
۱۴۰۵ - [۵] (صَحِیح)
وَعَنْ جَابِرِ بْنِ سَمُرَةَ قَالَ: كَانَتْ لِلنَّبِیِّ ج خُطْبَتَانِ یَجْلِسُ بَیْنَهُمَا یقْرَأ الْقُرْآن وَیذكر النَّاس فَكَانَت صلَاته قصدا وخطبته قصدا. رَوَاهُ مُسلم [۲۶۱].
۱۴۰۵- (۵) جابر بن سمرة س گوید: رسول خدا ج در نماز جمعه، دو خطبه ایراد میفرمودند و میان هردو خطبه، اندکی مینشستند.
آن حضرت ج در خطبهی جمعه، آیاتی از قرآن را تلاوت میکردند و مردم را پند و اندرز میدادند و به طور کلّی، نماز و خطبهی آن حضرت ج، میانه (نه بسیار طولانی و نه بسیار کوتاه) بود.
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
شرح: «کانت للنبیّ ج خطبتان یجلس بینهمـا»: از دیدگاه امام ابوحنیفه، هردو خطبه و نشستن بین آنها، سنّت است؛ و از آنجایی که امام شافعی هردو خطبه را فرض میداند، نشستن میان آن دو را نیز فرض میداند.
دیدگاه امام مالک، امام اوزاعی، امام اسحاق، ابوثور و ابن مذر، مطابق امام ابوحنیفه است.
روایتی از امام احمد بن حنبل نیز مطابق با دیدگاه جمهور علماء و صاحبنظران فقهی، نقل گردیده است. جمهور، از مطلق بودن آیهی ﴿...فَٱسۡعَوۡاْ إِلَىٰ ذِكۡرِ ٱللَّهِ ...﴾[الجمعة: ۹] استدلال میکنند و میگویند: خطبهای که برای نماز جمعه شرط قرار داده شده است با مطلق ذکر خدا ادا میگردد؛ و فرقی نمیکند که به چه لفظی باشد.
از دیدگاه امام ابوحنیفه، کوتاه یا طولانی بودن خطبه، فرقی ندارد؛ امّا از نظرگاه امام ابویوسف و امام محمد، خطبه باید چنان ذکر طویلی باشد که در عرف، به او خطبه گفته شود.
و شافعیها نیز از مواظبت بدون ترک آن حضرت ج استدلال میکنند.
به هر حال، خواندن دو خطبه قبل از نماز جمعه سنّت است، همانگونه، ایستادن خطیب به هنگام ایراد خطبه نیز سنّت میباشد.
خطیب باید صدای خود را چنان بلند کند که مردم صدای او را بشنوند تا محتوای خطبه به گوشی همگان برسد. به هنگام ایراد خطبه، باید خاموش بود و به سخنان خطیب گوش فرا داد و روبهروی خطیب نشست.
شایسته است خطیب، مردی فصیح و بیلغ و آگاه به اوضاع و احوال مسلمانان و باخبر از مصالح جامعهی اسلامی، شجاع، صریحاللهجة و قاطع در اظهار حق باشد؛ اینطور که اعمال و رفتارش، سبب تأثیر و نفوذ کلامش گردد و زندگی او، مردم را به یاد خدا بیاندازد.
شایسته است پاکیزهترین لباس را به تن کند و خود را خوشبو و معطّر نماید و با وقار و سکینه گام بردارد و هنگامی که بر فراز منبر جای گرفت، روبهروی آنان بایستد و بر شمشیر یا عصا تکیه کند؛ نخست بر منبر بنشیند تا اذان تمام شود؛ و بعد از فراغت از اذان، شروع به خطبه کند.
محتوای خطبه، نخست حمد خداوند و درود بر پیامبر اکرم ج است؛ سپس مردم را به تقوای الهی توصیه کند و یکی از سورههای کوتاه قرآن را بخواند و این امر را در هردو خطبه رعایت کند؛ و در خطبهی دوم بعد از درود بر پیامبر اکرم ج، برای صحابه و یاران جان بر کف پیامبر ج و برای تمامی مردان و زنان مؤمن دعا کند و استغفار نماید.
و شایسته است که در ضمن خطبه، مسایل مهمی که با دین و دنیای مسلمانان ارتباط دارد، مطرح کند و آنچه مورد نیاز مسلمانان د رداخل و خارج کشورهای اسلامی و در داخل و خارج آن منطقه میباشد، مورد بحث قرار دهد؛ و مسایل سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و دینی را با در نظر گرفتن اولویتها مطرح نماید؛ به مردم آگاهی بخشد و آنها را از توطئههای دشمنان با خبر سازد؛ برنامههای کوتاه مدت و دراز مدت برای حفظ جامعهی اسلامی و خنثی کردن نقشههای مخالفان را به آنها گوشزد کند.
خلاصه، خطیب باید بسیار هوشیار و بیدار و اهل فکر و مطالعه در مسایل اسلامی باشد و از موقعیت این مراسم بزرگ، حداکثر استفاده را برای پیشبرد اهداف اسلام و مسلمانان بنماید.
«فکانت صلاته قصداً وخطبته قصداً»:
از این بخش از حدیث، معلوم میگردد که سنّت است خطبهی نماز جمعه، طولانی نباشد، بلکه مختصر بوده و با سورهای از سورههای «طوال مفصّل» (از سورهی حجرات تا سورهی بروج) برابر باشد؛ و اگر بیشتر از آن شد، مکروه است. عمار بن یاسر س گوید: پیامبر خدا ج فرمودند: «انّ طول صلاة الرجل وقصر خطبته؛ مئنّة من فقهه فاطیلوا الصلاة واقصروا الخطبة وانّ من البیان لسحراً» (مسلم)؛ «طولانی بودن نماز خطیب و کوتاه بودن خطبهاش، نشانهای از فقیه بودن او است؛ پس نماز را طولانی و خطبه را کوتاه کنید و به راستی که برخی از سخنان، سحرآمیزند».
و جابر بن سمرة س نیز گوید: «کنتُ اُصلّی مع النبیّ ج الصلوات؛ فکانت صلاته قصداً وخطبته قصداً» (مسلم و ترمذی)؛ «نمازها را با پیامبر اکرم ج میخواندم؛ در نماز و خطبهاش، حد وسط را رعایت میکردند».
یعنی طولانی بودن نماز و مختصر بودن خطبه، نشانهی فقاهت و درایت شخص میباشد.
در اینجا، توجه خوانندگان محترم را به چند نکته جلب میکنم:
۱- مبنای شریعت مقدّس اسلام بر آسانگیری و رفع عُسر و حَرَج و تشدید و سختگیری از بندگان است؛ و برای مسلمانان نیز مناسب است که پیوسته رعایت حدّ وسط و اعتدال میان افراط و تفریط، آن هم بر مبنای اصول و موازین اسلامی را سرلوحهی کار خود قرار دهند.
خداوند در آیات زیادی نیز به این موضوع اشاره کرده است، به عنوان مثال، در سوره مائده، درپایان آیه تیمم و طهارت میفرماید:
﴿ مَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيَجۡعَلَ عَلَيۡكُم مِّنۡ حَرَجٖ وَلَٰكِن يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمۡ وَلِيُتِمَّ نِعۡمَتَهُۥ عَلَيۡكُمۡ لَعَلَّكُمۡ تَشۡكُرُونَ ﴾[المائدة: ۶].
«خدا نمیخواهد بر شما سخت بگیرد، لیکن میخواهد شما را پاک و نعمتش را بر شما تمام گرداند، باشد که سپاس او بدارید».
و در سورهی بقره در پایان آیه روزه و مسائل آن از قبیل رخصت افطار برای بیمار و مسافر میفرماید:
﴿ يُرِيدُ ٱللَّهُ بِكُمُ ٱلۡيُسۡرَ وَلَا يُرِيدُ بِكُمُ ٱلۡعُسۡرَ ﴾[البقرة: ۱۸۵].
«خدا برای شما آسانی میخواهد و برای شما دشواری نمیخواهد».
و در پایان آیات محرّمات ازدواج، و بیان رخصتهای خداوند درآن از قبیل: جواز نکاح کنیزان مؤمن برای کسانی که از ازدواج زنان آزاد، ناتوان هستند میفرماید:
﴿ يُرِيدُ ٱللَّهُ أَن يُخَفِّفَ عَنكُمۡۚ وَخُلِقَ ٱلۡإِنسَٰنُ ضَعِيفٗا٢٨ ﴾[النساء: ۲۸].
«خدا میخواهد تا بارتان را سبک گرداند و میداند انسان ناتوان آفریده شده است»
و نیز در پایان سوره حج به دنبال یک سلسله اوامر و نواهی میفرماید:
﴿ هُوَ ٱجۡتَبَىٰكُمۡ وَمَا جَعَلَ عَلَيۡكُمۡ فِي ٱلدِّينِ مِنۡ ﴾[الحج: ۷۸].
«خداست که شما را برای خود برگزیده و در دین بر شما سختی قرار نداده است».
پیامبر ج نیز میفرماید:
«یسّروا ولاتعسّروا وبشّروا ولا تُنفّروا». «آسان گیرید و سخت نگیرید و بشارت دهید و متنفر نگردانید».
۲- علماء و دانشوران اسلامی و دعوتگران و مبلغان دینی و مربیان و اصلاحگران اجتماع بشری، باید در سخنرانی و اندرزدادن، به پیامبر ج و یاران او تأسی جویند. اگر واعظان و مرشدان ما میخواهند، مردم را در مجالس وعظ و ارشاد بنشانند و سخنانشان در دلهای آنها، بهتر نفوذ کند و بتوانند آنان را جذب نمایند، و حلاوت و شیرینی نشستن و گوشدادن در مجالس وعظ و ارشاد را به آنان بچشانند و آنان را از رفتن به مجالس و محافل لهو و لعب بازدارند، و شوق و رغبت آنان را به سوی بیانات خود جلب کنند، تا مجالس وعظ را بر محافل لهو و لعب، ترجیح دهند، راهی جز پیروی از سیرت پیامبر ج و روش یاران او ندارند. و در حقیقت بهترین و مؤثرترین پند و اندرز و موعظه و سخنرانی، آن است که واعظ و سخنور، اوضاع و شرایط و احوال مردم را در نظر بگیرد و مناسبترین وقت را انتخاب کند، تا سخنانش در دلهای مردم، بهتر نفوذ کند و بتواند آنان را به سوی اوامر و فرامین الهی جذب نماید و سوق دهد.
سخنران و واعظ، باید بسان دکتر و طبیب حاذق و ماهر باشد. پزشک حاذق پیوسته حال بیمار را در نظر میگیرد و به اندازهی نیاز، دارو برای او تجویز میکند و در مداوای او پا به پای مریض راه میرود تا اینکه بیمار دلتنگ نشود و از مصرف دارو، بیزار نگردد که معالجهاش دشوار و شفایش غیرممکن گردد. پس واعظ نیز باید وقتشناس، مردمشناس، مخاطبشناس و جامعهشناس باشد، تا به پیشرفتهای چشمگیر تبلیغی و ارشادی دست پیدا بکند.
۳- ائمهی جمعه و جماعات باید رعایت حال بیماران، کارگران، ناتوانان، درماندگان و سالخوردگان را در نماز جماعت بکنند، و نباید نماز را آنقدر طولانی کنند که باعث مشقت و زحمت برای آنها شود.
امروز میبینیم که چگونه مادیات بر معنویات، خودمحوری بر دیگرمحوری و سودجویی بر اخلاق، چیره و غالب شده است، و چگونه وسوسههای گرایش به شر و موانع خیر، فراوان شدهاند؟ امروزه دینداری همچون نگهدارندهی اخگرآتش برافروخته بر کف دست است، آنجا که امواج و جریانات کفر از چهار طرف متوجهی انسان مؤمن میشوند و میخواهند که عقیده و فرهنگ را از ریشه قلع و قمع کنند و چنان ضربهای بر آن وارد سازند که توان برگشت را نداشته باشد، زندگانی شخص مسلمان در چنین جوامعی سخت پررنج و پیوسته در یک نبرد دایمی است.
از اینرو بر ائمهی مساجد لازم است که در حد توان نسبت به چنین کسانی آسانگیر باشند و به خاطر تشویق و ترغیب مردم نسبت به دین و ثابتقدم و استوارماندن آنان در مسیر دین، نماز و روزه، اوامر و فرامین الهی، تعالیم وآموزههای نبوی، و احکام و دستورات اسلامی، جنبهی رخصت را بیشتر از جنبهی عزیمت به آنان عرضه نمایند و همواره جانب تیسیر و تخفیف و سهولت و آسانی را بر جانب تشدید و تعسیر و سختگیری و عسر و حرج ترجیح دهند.
وقتی که شیوههای آسانگیری در زمان پیامبر ج و صحابه شاعمال و اجرا میشد، وضعیت عصر و زمان ما که مردم از دین روگردانند و نیاز مبرمی به سهولت وآسانگیری دارند، باید چگونه باشد؟
ما امروز از لحاظ ترویج و سهولت دینی و آسانگیری در مسائل، به مراتب از آنها نیازمندتریم البته این بدان معنا نیست که گردن نصوص شرعی را بشکنیم و با اکراه و تکلّف، مفاهیم واحکامی که امورات مردم را سهل وآسان نماید، از آن استخراج نمائیم، هرگز چنین نیست. زیرا منظور، آسانگیری وسهولتی است که با یک نصّ ثابت و محکم و یا با یک قاعدهی شرعی قطعی، در تعارض نباشد، بلکه باید آن آسانگیری در پرتو نصوص و قواعد شرعی و اهداف کلی اسلام قرار گیرد.
از اینرو چون مبنای شرع مقدس اسلام بر رفع عسر و حرج وسختگیری از بندگان است، پیامبر ج از کسانی که نماز را بر مردم طولانی میکردند، ایراد میگرفت. چنانکه به معاذ س ایراد گرفت و با عصبانیت فرمود:
«ای معاذ! مگر تو فتنهگری»؟
همچنین از «ابی بن کعب» س ایراد گرفت و چنان خشمگین شد که قبل از آن اینچنین خشمگین نشده بود و بدو فرمود:
«همانا برخی از شما باعث تنفر مردم میشوند، کسی که امام مردم شده باید نماز را سبک وکوتاه بخواند، زیرا پشت سرش پیرمرد و بیمار و ناتوان ایستادهاند، یا پشت سرش کسانی ایستادهاند که میخواهند به کارشان برسند».
پس درست نیست که یکی، مردم را پشت سرش نگه دارد وسورهی بقره را بخواند و در صورتی این درست است که تمام جماعت موافق باشند. پس در حالت عادی باید همگام با ضعفا وکارگران حرکت کرد و باید مراعات حال آنان را کرد.
۴- آداب و سنّتهای خطبه، عبارتند از:
طهارت؛ خواندن خطبه بدون وضو، مکروه است؛ حتّی که از دیدگاه امام ابویوسف، ناجایز میباشد.
خطبه در حالت ایستاده خوانده شود؛ از این رو، نشسته خواندن خطبه، مکروه است.
امام به طرف مردم متوجه شود و در رو در روی آنان، خطبه ایراد نماید؛ و اگر به طرف قبله یا جانبی دیگر، خطبه خواند، مکروه است.
قبل از شروع خطبه؛ «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم» را آهسته بخواند.
خطبه با آواز بلند خوانده شود تا مردم آن را بشنوند؛ از این رو، اگر چه با خواندن آهسته، فرض ادا میگردد، ولی چنین کاری مکروه است.
خطبه، کوتاه و مختصر باشد؛ البته موارد زیر در آن رعایت شود:
الف) با حمد و سپاس خدای، شروع شود.
ب) ثنا و تعریف خداوند در آن وجود داشته باشد.
ج) خواندن شهادتین.
د) درود بر پیامبر گرامی اسلام ج.
ه) کلمات وعظ و نصیحت.
و) تلاوت آیهای از قرآن.
ز) اندکی نشستن میان دو خطبه.
ح) خواندن حمد و ثنا و درود در خطبهی دوم.
ط) دعا برای همهی مسلمانان.
ی) مختصر بودن هردو خطبه به اندازهای که از سورههای «قصار مفصل» فراتر نرود.
خطبهی جمعه و عید، هردو باید به زبان عربی باشند؛ و خواندن آن به زبانی دیگر بدعت میباشد؛ زیرا خلاف خطبهی عربی از پیامبر گرامی اسلام ج ثابت نشده است؛ حتّی که اصحاب نیز فقط خطبه به زبان عربی میخواندند در حالی که بسیاری از آنان به زبانهای دیگر، تسلّط داشتند.
پس از خواندن خطبهی عربی و قبل از نماز جمعه، خواندن ترجمهی آن به زبان محلّی نیز بدعت به شمار میآید و باید از آن پرهیز کرد. البته خواندن ترجمهی آن بعد از نماز جایز و پسندیده میباشد؛ و بعد از خطبهی نماز عید، میتوان فوراً آن را ترجمه کرد؛ زیرا نماز قبل از خطبه خوانده شده است؛ البته بهتر آن است که به هنگام ترجمه، از منبر فاصله گرفته باشد تا امتیازی میان خطبهی عربی و خطبه به زبان محلّی قائل شده باشد.
از دیدگاه برخی از علماء و صاحبنظران فقهی، هر شهری که با جنگ و جهاد فتح شده باشد، مناسب است که امام به وقت ایراد خطبه، شمشیر، عصا و یا کمانی در دست داشته باشد؛ مانند شهر مقدس مکهی مکرمه؛ و هر شهری که به وسیلهی صلح فتح شده باشد، در آن، چنین عملی مستحب نیست؛ مانند شهر مدینهی منوره.
اما برخی از علماء، داشتن شمشیر یا عصا را به وقت ایراد خطبه، مطلقاً مکروه دانستهاند.
شافعیها و حنبلیها بر این باورند که سنّت است امام قبل از شروع خطبه، به مردم سلام کند، ولی از دیدگاه حنفیها و مالکیها، چنین چیزی سنّت نیست.
۵- فرق میان خطبهی نماز جمعه و نمازهای عید:
همهی خطبهها - اعم از جمعه و عید و نکاح و غیره - در یک نکته با هم مشترکند؛ و آن، این است که زمانی که خطیب در حال خواندن خطبه است، همه باید سکوت اختیار کرده و به خطبه گوش فرادهند و ذکر و تسبیح و سلام و درود در وقت خطبه ناجایز است؛ اما در چند مورد با یکدیگر تفاوت دارند:
الف) خطبه در نمازهای عید، سنّت است، در حالی که در نماز جمعه شرط است.
ب) خطبه در نمازهای عید، بعد از نماز است، در حالی که در نماز جمعه، قبل از نماز است.از این رو اگر خطیب، به هیچ عنوان در نمازهای عید، خطبه نخواند، نمازش درست است و به خاطر ترک سنّت گنهکار میگردد؛ و همچنین اگر خطبه را قبل از نماز عید خواند، باز هم درست است و به خاطر ترک سنّت گنهکار میگردد و نیازی به اعادهی نماز و خطبه نیست.
۶- ویژگیهای امام جمعه:
برخی از ویژگیهای امام جمعه را میتوان به شرح ذیل مطرح کرد:
الف) بنیهی علمی و اطلاعاتی.
مسجدها و پایگاه اطلاع رسانی نماز جمعه، محلّی است برای علمآموزی و بیداری اسلامی و یافتن راه و رسم زندگی پاک و شیوهی مسلمان زیستن و شناخت دشمنان اسلام و راه و رسم درست مبارزه با آنها. پس باید امام جمعهها، با اصول سادهی روانشناسی، آشنایی اجمالی داشته و علم و شناخت عمیق دینی و بنیهی علمی و اطلاعاتی را همگام با دانش و تمدّن روز و معرفتهای جاری زمان، پیش ببرند تا در سمینارها و محافل علمی و نمازهای روزانه و جمعه و با ایراد سخنرانیهای پربار علمی و متناسب با شرایط زمانی، بیشترین و درستترین دانش دینی و معارف لازمهی روز را به پای منبرهای خود ارایه دهند و با عمق بخشیدن به معارف دینی و ارزشهای انسانی و اخلاقی، هر جمعه را از جمعهی پیش، برای مردم سودمندتر و جذّابتر کنند تا تضمینی باشد برای حضور هر چه بیشتر مردم در مسجدها و نماز جمعه.
امام جمعه، مسئولیت آگاهیرسانی دینی و بصیرت سیاسی و اجتماعی را به عهده دارد؛ مردم هم نیازمند علم و شناخت دینی و دریافت تحلیل درست پدیدههای سیاسی و اجتماعی و مسایل روز دنیا هستند. پیروزی در امر گسترش شریعت اسلام و برآوردن نیازهای مردم، پویایی و تداوم دانش افزایی امام جمعه را خواهان است.
اگر امام جمعه در این کار سهلانگاری کند، فقر علمی را به وجود آورده و دلسردی مردم را سبب شده و برای مردم نیز غیر تحمل میشود.
پایگاه اطلاعرسانی مسجد و نماز جمعه، امام و خطیب مجرّب و کارآزمودهای را میخواهد که موضوع و محتوای سخنرانیهای خود را به راستی ساختاربندی کند و مردم را با زبان زمانهشان مورد خطاب قرار دهد. با لحن آموزشی و با قدرت حرف بزند؛ بدین وسیله، هم بیشترین آگاهی دینی را به مردم رسانده و هم بر اعتبار خود افزوده و هم همیشه مورد اعتماد مردم خواهد بود و مردم نیز به حرفهایش توجه خواهند کرد.
ب) مقبول بودن رفتار.
صلاحیت اخلاقی و مقبول بودن رفتار، نعمتهای ارزشمندی هستند که امامها و پیشنمازها و خطیبها میتوانند با پیروی عملی، فرهنگ رفتاری اسلام و رعایت همهی حدود و اصول انسانی آنها را دارا باشند؛ و مرتب نیز شایستگی رفتاری خود را افزایش دهند و با صفات عملی، مردم را جذب و قلبهایشان را متوجه شریعت و عمل به دستورات دین بنمایند.
مردمی که از پیشماز و امام جمعهی خویش راضی باشند؛ با او رابطهی دوستانه برقرار کرده و با آسودگی در مسجد حضور مییابند. پیشنمازی که سبب نارضایتی مردم شود، هم نمازشان را دچار اشکال شرعی کرده و هم لطف و صفای معنوی مسجد را کاهش داده است؛ دانشمندی میتواند رهبری و پیشنمازی جمعهی مردم را به عهده بگیرد که:
در اوج حساسیت و شجاعت دینی باشد.
خود را خدمتگزار مردم و یکی از آنها بداند.
دلسوز محرومان و مستضعفان باشد تا او را پناه واقعی خود برای حلّ مشکلات و برآوردن نیازهایشان بدانند.
از موضع بدهکار بودن با مردم، تعامل داشته باشد.
تمام مایحتاج خود را از راه حلال تهیه کند؛ و حتّی اجازه ندهد که فکر محبّت دنیا و شأن دنیوی و جاهطلبی و نام جویی و دیگر اغراض منفی که انسان را به فرومایگی میکشاند، در ذهنش خطور کند.
دانش و داناییاش، در کارهایش متجلّی گردد؛ تمام گفتار و رفتار و عملکردش، بر پایهی عقل و آگاهی صورت گیرد.
در گفتار و رفتار خود صادق باشد؛ زیرا صداقت، زینت فضایل و عامل پیدایش اعتماد و اطمینان و روحیهی خوشبینی است.
رعایت ادب و اخلاق، به مثابهی لباس سیار تمیز و زیبایی است که باید بر تن هر مسلمان به ویژه امام جمعه باشد و هیچ وقت - حتّی لحظهای - از آن لباس برهنه نشوند.
۷- کیفیت بخشی به نماز جمعه.
در فرایند نماز جمعه، مردم باید امام جمعه را به چشم ارجمند و با احترام ویژه بنگرند و به گفتار و عملکردش مطمئن باشند و او را بر چراغ راه اسلام و محفلآرای پایگاه اطلاعرسانی دینی و عامل ارشاد و هدایت مردم بدانند؛ زیرا در طول تاریخ، امام جمعهها، نقش مهمی در حفظ و گسترش اسلام و تحوّل جوامع اسلامی داشتهاند و الگو و جهت دهندهی جنبشهای اسلامی بودهاند. این دانشمندان وظیفهدان و رسالتشناس، به مصداق «کونوا دُعاة للناس بغیر السنتکم» که درستترین قاعدهی گسترش اسلام است، مردم را ارشاد میکنند. این توجیهگران مهربان به خطرها و فراز ونشیبها واقفاند و درستترین و بیشترین علم و شناخت دینی را به مردم دادهاند و با تقدیم رهنمودها و روشهای عملی نبوی، آنها را به عمل به دستورات دینی ترغیب کردهاند و رهایی بخش آنان از سقوطشان در ورطهی نابودی هستند و در این راه از بلاها و مشکلات نمیهراسند؛ زیرا تنها رضا و خشنودی الهی و گسترش اسلام را میخواهند و بیشترین سود را برای خدمت به اسلام و مسلمانان میدانند نه چیزی دیگر.
در فرهنگ اسلام، به کیفیت کارها اهمیت بسیار داده شده است و در انجام هر کاری، توجه به کیفیت است نه کمیت آن. در مسجدها و در هر محفل علمی - که هدف، تعریف شریعت و معارف لازمهی روز و ارایهی رهنمودهای نبوی به مردم است - هر سخنران در سخنانش، بُعدی از ابعاد گستردهی شریعت را به صورتی منسجم بیان میکند به طوری که مردم بیشترین علم و آگاهی دینی را به دست آورند - اطلاعرسانی امامان مسجد و نماز جمعه، کاری سودمند و با کیفیت بالا خواهد بود. واقف نمودن مردم به اسلام و دادن بیشترین و درستترین علم و آگاهی به آنها، مهمترین بعد کیفیتبخشی به مراسم نماز است؛ هر چه آگاهیدهندگی و ثمرهی جلسهها بیشتر باشد، مشروعیت شرعی برگزاری آن جلسهها بیشتر میشود. تجمع هر چه بیشتر مردم در نمازهای روزانه و جمعه بر اعتماد مسلمانان متکی است. با واکاوی مسایل روز و چرایی زندگی توحیدی و تحلیل پدیدههای فرهنگی و سیاسی و اجتماعی و پاسخگویی به پرسشها، اعتماد و اطمینان مردم، افزایش مییابد و بیشتر به مسجدها هجوم میآورند؛ و برعکس! توقّع عموم مردم این است که اطلاعرسانی نماز جمعه، هر هفته بالاتر از هفتهی پیش، متنوعتر و جامعتر و جذّابتر شود؛ و به اذهان حق طلب و حقیقتجو و تنوّعطلب مردم، کامل توجه شود؛ و هر جمعه، رهنمودهایی به آنها تقدیم شود تا بتوانند زندگی طیبهی معنوی خود را با هما ن روش و کیفیتی که شریعت مقرّر کرده، سر و سامان دهند.
هر پایگاه اطلاعرسانی، هر جلسه و محفل دینی که بیشترین و درستترین علم و شناخت دینی را ارایه ندهد و به علایق و نیازهای مردم توجه نکند، آن جلسهها بر باطل اداره میشوند. در این دورهی جهانی شدن - که به وسیلهی پیشرفتهای فرایند تکنولوژی ارتباطات و وجود شبکههای فراوان ماهوارهای و اینترنتی، به راحتی میتوان در افکار و عقاید مردم دنیا اثر گذاشت - وظیفهی امامان جمعه و جماعات، به مراتب حسّاستر و سنگینتر شده است. عالمی بصیر و هوشمند و دانای روز، باید وظیفه و نقش خود را در شرایط مختلف دریابد و بداند چگونه و به چه نحو، شریعت اسلام را گسترش دهد و از بزرگی و شکوه اسلام در برابر دشمنانِ به کمین نشسته نگهداری کند.
به طور خلاصه، توجه آگاهانهی همیشگی به کیفیت بخشی نماز جمعه از راه افزایش ایراد سخنرانیهای پربار علمی و کاهش یکنواختی و سخنرانیهای سطحی و بیسر و ته، به منزلهی ابزاری برای افزایش احساس رضایتمندی مردم و انگیزه برای حضور همیشگی در مسجد و مراسم نماز جمعه خواهد بود. اطلاعرسانی اصول دینی و پند دهی و آگاه سازی، مهمترین کار امامان جمعه و جماعات در نمازهای جمعه و روزانه است؛ از این رو، باید نهایت سعی را به عمل آورند تا آگاهسازی و روشنگری دینی، با عطش و اشتیاق مردم همراه شود. این کار، کیفیت مراسم نماز جمعه را بالا میبرد و با توجه به رسالت و بینش جهانی اسلام و به برتری فرهنگ اسلام و پیشرفتهای فرهنگی و علمی و تکنولوژی و تحوّلات پرشتاب جهانی، کیفیت بخشی نماز جمعه، جلسههای سالانهی ختم بخاری و قرآن ماه مبارک رمضان و به ویژه ارتقای سطح آموزش و بالا بردن علمی مدارس دینی، کاری بسیار مهم و حتمی و موضوعی حیاتی است.
۸- در فرایند انتخاب امام جمعهها، شایستهسالاری مطرح است نه وابسته سالاری.
رسول خدا ج در حدیثی میفرمایند: «اذا وسد الامر الی غیر اهله فانتظر الساعة»؛ «هرگاه کار به غیر اهل آن سپرده شود، در انتظار تباهی آن باشید».
و عبدالله بن عمرو بن عاص س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «ان الله لایقبض العلم انتزاعاً ینتزعه من العباد، ولكن یقبض العلم بقبض العلماء، حتى إذا لم یبق عالماً؛ اتخذ الناس رؤوساً جهالاً، فسئلوا فأفتوا بغیر علم، فضلوا وأضلوا». متفق علیه [۲۶۲].
عبدالله ابن عمرو بن العاص ـ ب ـ گوید: پیامبر ج فرمود: خداوندﻷ، علم و دانش و فرزانگی و حکمت را به این صورت که آن را از قلبهای بندگان بیرون آورد، از بین نمیبرد، بلکه علم و دانش را با از بین بردن علماء و فرزانگان حقیقی و راستین از بین میبرد، تا اینکه با مرگ علمای حقیقی، دیگر عالم و فرزانهی دینی باقی نمیماند، آنگاه مردم، افراد جاهل و نادان و بیخرد و خشک مغز را به عنوان رهبر و رئیس و حاکم و مفتی برگزینند و چون از آنان پیرامون احکام و مسائل شرعی، سؤال شود، ناآگاهانه و از روی جهل و بیخردی، فتوا دهند. در نتیجه، هم خود گمراه میشوند و هم موجبات گمراهی و ضلالت دیگران را فراهم میآورند.
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
علماء و دانشمندان واقعی، و فرزانگان و فرهیختگان حقیقی، جانشینان بر حق پیامبران در رهنمون ساختن انسانها از ضلالت و گمراهی و شقاوت و بدبختی به سوی هدایت و سعادت و خوشبختی و کامیابی هستند.
علماء راستین، مشعلداران راستین هدایت، و امانتداران واقعی اوامر و فرامین الهی، و تعالیم و آموزههای نبوی و دستورات و احکام تابناک و تعالیبخش شرعیاند. آنها هستند که با فهم و درک وسیع، و عقل و خرد سرشار و فقاهت و درایت بالا، و بصیرت و فراست نافذ خویش، هم خویشتن را و هم بندگان خدا را از خطا در رأی و فساد فکری مصون میدارند و ظلمت و تاریکی بدعتها، خرافات، اوهام، چَرت و پَرتها و خُزعبلات شیطانی و نفسانی را به روشنایی سنّتها، حقائق، واقعیتها، و حکمتها، تبدیل میکنند.
آنها هستند که سینههایشان ظرف معارف و حقایق قرآنی و دلهایشان گنجینهی اسرار و رموز حکمتها و سنتهای نبوی هستندکه هم خود و هم دیگران را به شاهراه راست و درست شریعت محمدی ج رهنمون میسازند.
و آنها هستند که وجودشان برای یک جامعه، مایهی مباهات و افتخار، و باعث پیشرفت و ترقی و تکامل و تعالی ایمانی، اخلاقی، عرفانی، عبادی، سیاسی، فرهنگی، نظامی، اقتصادی و... میباشد. وکم بودنشان، باعث رکود و جمود، انحطاط و عقبماندگی و قهقراء و ارتجاع است.
آری! اگر چنین عالمانی بمیرند، که به حق طلایهداران عرصهی علم و دانش و پیشقراولان عرصهی فقاهت و حکمت و پیشگامان عرصهی اجتهاد و عمل و پیشآهنگان عرصهی دعوت و تبلیغ بودند، اگر چنین فرزانگانی از این دنیا بدرود گویند و جانشینی شایسته و بایسته نداشته باشند و کسانی جایگزین آنها شوند و صدرنشین مجالس شوند که شایستگی آن را ندارند، و افرادی بر کرسی افتاء و درس و تدریس نشینند که هیچ نسبتی با علم و دانش و حکمت و فرزانگی ندارند و کسانی به رتق و فتق امور دینی بپردازند که خود جرثومهی فساد و تباهیاند؛ آنگاه است که تاریکیهای بدعت، خرافه، اوهام و خزعبلات بر عقلها و دلها، مستولی میگردد و عوامل گمراهی و ضلالت، ظاهر میگردند، و علم حقیقی رخت بر میبندد و گمراهی همه جا را فرا میگیرد و ضلالت و تاریکی و دوران تاریک جاهلیت دوباره تکرار میشود و مردم دسته دسته در پرتگاه گمراهی و ضلالت و جهل و نادانی، سقوط میکنند.
پس اگر میخواهیم که از چنین مصیبت بزرگ و وحشتناک نجات یابیم، باید علماء و فرزانگان، به مسئلهی تعلیم و تعلم و دعوت و تبلیغ اهمیت دو چندان دهند و مردم را با اوامر و فرامین الهی و نبوی و شرعی آشنا بکنند و آنها را از حقائق و غوامض علوم و معارف اسلامی، سیراب کنند و بر مردم نیز لازم است تا به دنبال فراگیری نیازمندیهای دینی و علمی خویش برآیند و آنها را با جان و دل فرا گیرند و درک کنند و به خاطر بسپارند و به آنها جامهی عمل بپوشانند و در همه حال و در همه جا، آنها را نصبالعین و آویزهی گوش و سرلوحهی زندگی خویش قرار دهند و در انتشار و تبلیغ آن از هیچ وسیلهای دریغ نورزند. باشد که این کارها از افتادن در وادی جهل و نادانی، ضلالت و گمراهی، شقاوت و بدبختی و ذلت و خواری، جلوگیری کند.
۱۴۰۶ - [۶] (صَحِیح)
وَعَنْ عَمَّارٍ قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ الـلّٰهِ ج یَقُولُ: «إِنَّ طُولَ صَلَاةِ الرَّجُلِ وَقِصَرَ خُطْبَتِهِ مَئِنَّةٌ مِنْ فِقْهِهِ فَأَطِیلُوا الصَّلَاة واقصروا الْـخطْبَة وَإِن من الْبَیَان سحرًا». رَوَاهُ مُسلم [۲۶۳].
۱۴۰۶- (۶) عمّار بن یاسر س گوید: از رسول خدا ج شنیدم که میفرمودند: «بیگمان، طولانی بودن نماز خطیب و کوتاه بودن خطبهاش، نشانهای از فقیه بودن اوست؛ پس نماز را طولانی کنید و خطبه را کوتاه نمایید؛ و به راستی که برخی سخنان، سحرآمیزند».
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
شرح: امام نووی میگوید: «مَئنّة» با فتحهی میم و کسرهی همزه و تشدید نون، به معنای «علامت و نشانه» است.
و روایت بالا به طور کامل چنین است:
«عن ابی وائل س قال: خطبنا عمّار س فاوجزو أبلغ؛ فلمّا نزل قلنا: یا ابا الیقظان! لقد ابلغت واوجزت؛ فلو کنت تنفّست؛ فقال: انّی سمعتُ رسول الله ج یقول: «انّ طول الصلاة الرجل وقصر خطبته مَئنّة من فقهه؛ فاطیلو الصلاة واقصروا الخطبة؛ وانّ من البیان سحراً» (مسلم ح ۸۶۹).
«ابووائل س گوید: عمّار بن یاسر س برای ما مختصر و مفید سخنرانی کرد. پس هنگامی که (از منبر) پایین آمد، گفتیم: ای ابوالیقظان! (کنیت عمّار سبسیار مختصر و مفید سخنرانی نمودی؛ امّا چقدر خوب بود اگر اندکی طولانیتر میکردی. عمّار بن یاسر س گفت: من شنیدم که رسول خدا ج فرمود: «همانا نماز طولانی شخص و سخنرانی کوتاهش، دلیل فقه و دانش وی است. پس نماز را طولانی کنید و کوتاه سخنرانی نمایید؛ همانا برخی از سخنرانیها، سحرآمیزند».
۱۴۰۷ - [۷] (صَحِیح)
وَعَنْ جَابِرٍ قَالَ: كَانَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج إِذَا خَطَبَ احْمَرَّتْ عَیْنَاهُ وَعَلَا صَوْتُهُ وَاشْتَدَّ غَضَبُهُ حَتَّى كَأَنَّهُ مُنْذِرُ جَیش یقولك: «صَبَّحَكُمْ وَمَسَّاكُمْ» وَیَقُولُ: «بُعِثْتُ أَنَا وَالسَّاعَةُ كَهَاتَیْنِ». وَیَقْرُنُ بَیْنَ إِصْبَعَیْهِ السَّبَابَةِ وَالْوُسْطَى. رَوَاهُ مُسْلِمٌ [۲۶۴].
۱۴۰۷- (۷) جابر س گوید: هنگامی که رسول خدا ج خطبه ایراد میکردند، چشمانشان قرمز و صدایشان بلند میشد و خشم و عصبانیتشان شدّت میگرفت تا جایی که انگار از آمدن لشکری هشدار میدهند و میگویند: دشمن، صبح و شام به شما حمله خواهند کرد و یورش خواهند برد».
و همچنین در خطبهشان میفرمودند: «من و قیامت، مانند این دو تا برانگیخته شدهایم»؛ و دو انگشت «سبّابه» و «وُسطی» را کنار هم قرار میدادند (و به ما نشان میدادند).
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
شرح: روایت بالا در صحیح مسلم، به طور کامل چنین آمده است:
«عن جابربن عبدالله س قال: کان رسول الله ج اذا خطب احمرّت عیناه وعلا صوته واشتدّ غضبه حتّی کانّه منذر جیش یقول: «صبّحکم ومسّاکم»؛ ویقول: «بُعثتُ انا والساعة کهاتین»؛ ویقرن بین اصبعیه: السبّابة والوسطی. ویقول: «امّا بعد؛ فانّ خیر الحدیث کتاب الله وخیر الهدی، هدی محمد س وشرّ الامور محدثاتها وکلّ بدعة ضلالة»؛ ثم یقول: «انا اولی بکلّ مؤمن من نفسه، من ترک مالاً فلاهله ومن ترك دَیناً او ضیاعاً فالیّ وعلیّ» (مسلم، ح ۸۶۷).
«جابربن عبدالله س گوید: هنگامی که رسول خدا ج سخنرانی مینمود، چشمانش قرمز میشد، صدایش بلند میشد و خشم و غضبش شدّت میگرفت تا جایی که گویا از لشکری میترساند و میگوید: «صبح وشام به شما حمله خواهند کرد».
همچنین در سخنرانیاش میفرمود: «من و قیامت مانند این دو تا برانگیخته شدهایم»؛ و دو انگشت سبّابه و وسطی را کنار هم قرار میداد (و به ما نشان میداد. همچنین در سخنرانیاش) میفرمود: «امّا بعد؛ همانا بهترین سخن، کتاب خداست و بهترین رهنمود، رهنمود محمد ج است و بدترین امور، بدعت (نوآوری در دین) است و هر بدعت، گمراهی است». سپس میفرمود: «من از هر مؤمنی نسبت به خودش، اولویت بیشتری دارم؛ هرکس مالی از خود باقی گذاشت، به خانوادهاش تعلّق میگیرد؛ و هر کس، قرض یا فرزندانی از خود باقی گذاشت، بر من و به عهدهی من است».
«منذر جیش»: مانند بیمدهندهای که گروهی را از نزدیک شدن دشمن، بیم میدهد تا مبادا به صورت ناگهانی بر آنها یورش برند.
«صبّحکم ومسّاکم»: به زودی دشمن، صبح هنگام یا شب هنگام بر شما حملهور خواهد شد.
۱۴۰۸ - [۸] (مُتَّفَقٌ عَلَیهِ)
وَعَنْ یَعْلَى بْنِ أُمَیَّةَ قَالَ: سَمِعْتُ النَّبِیَّ ج یَقْرَأُ عَلَى الْمِنْبَرِ: ﴿ وَنَادَوۡاْ يَٰمَٰلِكُ لِيَقۡضِ عَلَيۡنَا رَبُّكَ ﴾[الزخرف: ۷۷] [۲۶۵].
۱۴۰۸- (۸) یعنلی بن امیة س گوید: از پیامبر اکرم ج شنیدم که بر فراز منبر، از آیهی ۷۷ سورهی «زخرف» شروع کردند (و تا آخر سوره، که در مجموع ۱۳ آیه میباشد ادامه دادند؛) آنجا که خداوند میفرماید: ﴿ وَنَادَوۡاْ يَٰمَٰلِكُ لِيَقۡضِ عَلَيۡنَا رَبُّكَ...﴾[الزخرف: ۷۷]؛ «آنان فریاد میزنند: ای مالک! پروردگارت ما را بمیراند و نابودمان گرداند (تا بیش از این، رنج نبریم و از این عذاب دردناک، آسوده شویم».
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
۱۴۰۹ - [۹] (صَحِیح)
وَعَنْ أُمِّ هِشَامٍ بِنْتِ حَارِثَةَ بْنِ النُّعْمَانِ قَالَتْ: مَا أَخَذْتُ ﴿ ﴾[ق: ۱]
إِلَّا عَنْ لِسَانِ رَسُولِ الـلّٰهِ ج یَقْرَؤُهَا كُلَّ جُمُعَةٍ عَلَى الْمِنْبَرِ إِذَا خطب النَّاس. رَوَاهُ مُسلم [۲۶۶].
۱۴۰۹- (۹) امّ هشام دختر حارثة بن نعمان س گوید: من سورهی «ق» را فقط از زبان رسول خدا ج یاد گرفتهام؛ زیرا هر روز جمعه، هنگامی که آن حضرت ج برای مردم سخنرانی مینمودند و خطبه ایراد میفرمودند، بر فراز منبر، آن را تلاوت میکردند.
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
شرح: این روایت در صحیح مسلم به طور کامل چنین آمده است:
«عن امّ هشام بنت حارثة بن النعمان س قالت: لقد کان تنّورنا و تنّور رسول الله ج واحداً سنتین او سنة و بعض سنة؛ و ما اخذتُ «ق و القران المجید» الا عن لسان رسول الله ج یقرؤها کل یوم جمعة علی المنبر اذا خطب الناس» (مسلم، ح ۸۷۳).
«ام هشام دختر حارثة بن نعمان س گوید: دو سال یا یک سال واندی، تنور ما و تنور رسول خدا ج یکی بود. من سورهی «ق» را فقط از زبان رسول خدا ج یاد گرفتم؛ زیرا هر روز جمعه، هنگامی که آن حضرت ج برای مردم سخنرانی مینمود، بالای منبر آن را تلاوت میکرد».
۱۴۱۰ - [۱۰] (صَحِیح)
وَعَنْ عَمْرِو بْنِ حُرَیْثٍ: أَنَّ النَّبِیَّ ج خَطَبَ وَعَلَیْهِ عِمَامَةٌ سَوْدَاءُ قَدْ أَرْخَى طَرَفَیْهَا بَیْنَ كَتِفَیْهِ یَوْمَ الْـجُمُعَةِ. رَوَاهُ مُسلم [۲۶۷].
۱۴۱۰- (۱۰) عمرو بن حُریث س گوید: رسول خدا ج در روز جمعه خطبه ایراد فرمودند و حال آن که بر سر ایشان، عمامهای سیاه رنگ بود که هردو طرف آن را در میان دو شانهی خویش، آویخته کرده بودند.
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
شرح: «ارخی»: رها کرده بود؛ آویخته نموده بود.
«خطب»: در میان مردم به ایراد خطبه پرداخت؛ پند و اندرز و موعظه و نصیحت نمود. «خطابة»: وعظ و نصیحت کردن؛ خطبه خواندن؛ وعظ و سخنرانی برای گروهی از مردم.
خاطرنشان میشود که ایراد خطبهی پیامبر اکرم ج، در کنار دروازهی خانهی کعبه بوده است.
این روایت، در ترمذی به دو گونه آمده است:
۱- «عن جعفر بن عمرو بن حریث، عن ابیه قال: رأیتُ علی رأس رسول الله ج عمامة سوداء»؛ «جعفربن عمرو بن حُریث س، از پدرش روایت میکند که وی گفت: بر سر مبارک رسول خدا ج عمامهای به رنگ سیاه دیدم».
۲- «عن جعفربن عمرو بن حریث، عن ابیه، انّ النبیّ ج خطب الناس وعلیه عمامة سوداء»؛ «جعفر بن عمرو بن حریث س، از پدرش نقل میکند که وی گفت: پیامبر اکرم ج برای مردم خطبه ایراد فرمودند، در حالی که عمامهی سیاه بر سر داشتند».
به هر حال، گاهی اتفاق میافتاد که رسول خدا ج شملهی عمامهی خویش را بر روی دوشها و گاهی نیز میان شانهها آویزان میکرد و گاهی نیز زیر چانه (تحت الحنک) قرار میداد؛ و بیشتر، عمامهی سیاه رنگ و در زیر عمامه، کلاه میپوشید. از کلاههای بلند استفاده نمیکرد. به پوشیدن کلاه در زیر عمامه، پایبند بود و میفرمود: «فرق ما و مشرکان در این باره، این است که آنان عمامه بدون کلاه میپوشند و ما در زیر عمامه، کلاه قرار میدهیم» (ابوداود؛ کتاب اللباس).
۱۴۱۱ - [۱۱] (صَحِیح)
وَعَنْ جَابِرٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج وَهُوَ یخْطب: «إِذَا جَاءَ أَحَدُكُمْ یَوْمَ الْـجُمُعَةِ وَالْإِمَامُ یَخْطُبُ فلیركع رَكْعَتَیْنِ ولیتجوز فیهمَا». رَوَاهُ مُسلم [۲۶۸].
۱۴۱۱- (۱۱) جابر س گوید: رسول خدا ج در حالی که خطبه ایراد میکردند، فرمودند: «هرگاه یکی از شما در روز جمعه (به مسجد جامع) آمد، در حالی که امام مشغول ایراد خطبه بود، باید دو رکعت نماز بگزارد و آنها را مختصر و کوتاه نماید».
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
شرح: در روایتی دیگر از مسلم، چنین آمده است:
«عن جابر س انّه قال: جاء سُلَیک الغطفانی یوم الجمعة ورسول الله ج قاعد علی المنبر؛ فقعد سُلیک قبل ان یُصلّی؛ فقال له النبیّ ج: ارکعت رکعتین؟ قال: لا، قال: قم فارکعهما» (مسلم، ح ۸۷۵).
«جابربن عبدالله س گوید: روز جمعه، سُلیک غطفانی آمد در حالی که رسول خدا ج بر منبر نشسته بود (و خطبه میخواند). سلیک قبل از این که نماز بخواند، نشست؛ رسول خدا ج به او فرمود: «آیا دو رکعت نماز خواندهای»؟ سلیک گفت: خیر. رسول خدا ج فرمود: «بلند شو و دو رکعت نماز بخوان».
و در روایتی دیگر، در صحیح مسلم آمده است که رسول خدا ج فرمود: «ای سلیک! بلند شو و دو رکعت نماز بخوان و آنها را مختصر کن». سپس فرمود: «هرگاه یکی از شما در روز جمعه آمد در حالی که امام مشغول ایراد خطبه بود، دو رکعت نماز بخواند و آنها را مختصر نماید».
شافعیها و حنبلیها با توجه به این حدیث، بر این باورند که خواندن «تحیة المسجد» به هنگام خطبه، برای افراد تازهوارد، اشکالی ندارد؛ بلکه خواندن آن، مستحب و پسندیده نیز میباشد.
در مقابل این دیدگاه، امام ابوحنیفه، امام مالک و فقهاء و صاحبنظران دینی کوفه، بر این باورند که به وقت خطبه، هیچگونه نماز و سخنی، جایز نیست.دیدگاه جمهور صحابه و تابعان نیز همین است. دلایل و براهین جمهور، عبارتند از:
۱- آیهی ﴿ وَإِذَا قُرِئَ ٱلۡقُرۡءَانُ فَٱسۡتَمِعُواْ لَهُۥ وَأَنصِتُواْ لَعَلَّكُمۡ تُرۡحَمُونَ٢٠٤ ﴾[الأعراف: ۲۰۴] «هنگامی که قرآن خوانده میشود، گوش فرا دهید و خاموش باشید تا مشمول رحمت خدا شوید».
پیشتر بیان کردیم که نزول آیه، برای نماز بوده است؛ امّا خطبه را نیز شامل میشود؛ حتّی که شافعیها، آن را مخصوص خطبه میدانند.
۲- ابوهریره س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «من قال یوم الجمعة والامام یخطب: انصت؛ فقد لغا» (ترمذی)؛ «هر کس در روز جمعه و به هنگام خواندن خطبه توسط امام، (به دوستش) بگوید: ساکت باش؛ به راستی سخن بیهودهای را گفته است».
پیامبر اکرم ج در این حدیث، از امر به معروف نیز منع فرمودند؛ در حالی که امر به معروف، فرض میباشد و «تحیة المسجد» مستحب است؛ بنابراین «تحیة المسجد» به طریق اَولی ممنوع است.
۳- در مسند احمد بن حنبل، حدیثی از نبیشه هذلی س نقل شده است که از پیامبر ج چنین روایت میکند:
«انّ المسلم اذا اغتسل یوم الجمعة ثم اقبل الی المسجد، لایؤذی احداً؛ فان لم یجد الامام خرج، صلّی ما بدا له وان وجد الامام قد خرج، جلس فاستمع وانصت حتّی یقضی الامام جمعته».
در این حدیث، به صراحت بیان شده است که نماز تا زمانی جایز و مشروع است که امام، خطبه را آغاز نکرده باشد و هرگاه خطبه آغاز شد، باید از خواندن نماز پرهیز کرد و به خطبه گوش فرا دهد. علامه هیثمی در «مجمع الزوائد» پس از نقل این حدیث مینویسد: «رواه احمد و رجاله رجال الصحیح خلا شیخ احمد و هو ثقة» (ر.ک: مجمع الزوائد، باب حقوق الجمعة من الغسل و الطیب و نحو ذلک، ج ۲ ص ۱۷۱)؛ «امام احمد این حدیث را روایت کرده و رجال آن، صحیح میباشد به جز شیخ احمد که او نیز ثقه است».
۴- در معجم طبرانی، از عبدالله بن عمر س نقل شده است که گفت: «سمعتُ رسول الله ج یقول: اذا دخل احدکم المسجد والامام علی المنبر فلا صلاة ولا کلام حتی یفرغ الامام» (مجمع الزوائد، باب فیمن یدخل المسجد و الامام یخطب، ج ۲ ص ۱۸۴)؛ «از رسول خدا ج شنیدم که میفرمود: «هرگاه یکی از شما وارد مسجد شد در حالی که امام بر فراز منبر (برای ایراد خطبه) بود، در آن صورت تا زمان فارغ شدن امام از خطبه، نه نماز درست است و نه سخن گفتن».
این حدیث، - اگر چه ضعیف است - ولی به وسیلهی قرینههای متعددی، تأیید شده است؛ اول این که: طبق حدیث مصنّف ابن ابی شیبه، عمل خود عبدالله بن عمر س، مطابق با این حدیث بوده است. آنجا که چنین روایت شده است: «عن ابن عباس وابن عمر، انهما کانا یکرهان الصلاة والکلام یوم الجمعة بعد خروج الامام»؛ «از ابن عباس س و ابن عمر س روایت شده است که آن دو، نمازگزاردن و سخن گفتن در روز جمعه، پس از خارج شدن امام به سوی منبر (برای ایراد خطبه) را ناپسند میدانستند».
و همچنین روایت شده است که: «عن ابن عمر انه کان یصلّی یوم الجمعة؛ فاذا خرج الامام لم یصلّ»؛ «از ابن عمر س روایت است که وی در روز جمعه، نماز میگزارد؛ و چون امام(برای ایراد خطبه) بیرون میشد، نماز را ترک میکرد» (مصنّف ابن ابی شیبة؛ باب «فی الکلام اذا صعد المنبر و خطب»).
دوّم این که: طبق اذعان و اعتراف علامه نووی (در شرح صحیح مسلم، ج ۱ ص ۲۸۷، فصل من دخل المسجد و الامام یخطب او خرج للخطبة فلیصلّ رکعتین)، دیدگاه عمر بن خطاب س، عثمان بن عفّان س و علی بن ابیطالب س بر این بوده است که بعد از شروع خطبه، نماز را ناجایز میدانستند؛ و نظر برخی دیگر از صحابه (مانند ابن عباس س و ابن عمر سو تابعان (مانند سعید بن مسیب) نیز همین بوده است. و طبق قاعدهی مسلّم، اگر چنانچه حدیث ضعیف، «با تعامل، مورد تأیید قرار گرفته شده باشد» در آن صورت، آن حدیث قابل استدلال میباشد.
۵- علاوه از حدیث جابر بن عبدالله س، هرگز از پیامبر اکرم ج ثابت نشده است که در حین خطبه، کسی را دستور به خواندن نماز دهند؛ به عنوان مثال: در حدیث «استسقاء»، چنین روایت شده است که مردی روستایی، در روز جمعه برای شکایت از قحطسالی، به نزد پیامبر اکرم ج آمد. هفتهی دیگر برای شکایت از سیل و آبگرفتگی آمد. برحسب اتفاق، در هردو مرحله، رسول خدا ج در حال خواندن خطبه بود؛ با وجود آن، به او دستور خواندن سنّت نداد. (صحیح بخاری؛ باب الاستسقاء فی المسجد الجامع، ج ۱ ص ۱۳۷).
در واقعهای دیگر، شخصی در دوران خطبه به مسجد آمد و جهت رفتن به صفهای اول، از سر و گردن مردم بالا میرفت؛ پیامبر اکرم ج او را دیدند و خطاب بدو فرمودند: «اجلس! فقد آذیت» (نسایی، باب النهی عن تخطیء رقاب الناس و الامام علی المنبر یوم الجمعة؛ و ابوداود؛ باب تخطّیء رقاب الناس یوم الجمعة)؛ «بنشین! به راستی که اسباب آزار و اذیت مردم را فراهم آوردی».
ابوداود در سنن خویش، داستان عبدالله بن مسعود س را بدین شرح، نقل کرده است: «عن جابر قال: لمّا استوی رسول الله ج یوم الجمعة قال: «اجلسوا». فسمع ذلك ابن مسعود س؛ فجلس علی باب المسجد. فراه رسول الله ج فقال: «تعال یا عبدالله بن مسعود» (ابوداود؛ باب الامام یکلّم الرجل فی خطبته، ج ۱ ص ۱۵۶).
«جابر بن عبدالله س گوید: چون در روز جمعه، پیامبر اکرم ج بر فراز منبر قرار گرفت، فرمود: «بنشینید». عبدالله بن مسعود س (در حال آمدن به مسجد بود که) صدای رسول خدا ج را (مبنی بر نشستن) شنید؛ از این رو، بیدرنگ بر دروازهی مسجد نشست. رسول خدا ج او را دید و فرمود: «ای ابن مسعود! جلو بیا».
در این حدیث نیز پیامبر اکرم ج به عبدالله بن مسعود س دستور خواندن نماز را نداد.
باری عثمان بن عفّان س، زمانی به مسجد وارد شد که عمر بن خطاب س در حال خواندن خطبه بود. عمر س او را به خاطر دیر آمدن و غسل نکردن تنبیه و سرزنش کرد؛ ولی دستور به خواندن سنّتها را نداد. (صحیح مسلم، باب «ما جاء فی الاغتسال یوم الجمعة»)
همهی این داستانها و واقعهها، دلیل بر این امر هستند که در زمان خطبه، نمازی مشروع نبوده است.
در پاسخ به حدیث جابر بن عبدالله س (حدیث شماره ۱۴۱۱) گفته شده است که این واقعه، مربوط به قبل از خطبه بوده است. تفصیل این واقعه در احادیث مختلفی آمده است؛ و ماجرا از این قرار بود که پیامبر اکرم ج در روز جمعهای، برای ایراد خطبه به منبر تشریف برد؛ ولی هنوز خطبه را آغاز نکرده بود که شخصی فقیر و مستمند به نام «سُلیك بن هدبة الغطفانی» با لباسهای کهنه و مندرس وارد مسجد شد. زمانی که پیامبر اکرم ج ظاهر فقیرانهی او را مشاهده کرد، مناسب دانست که او را دستور به خواندن نماز دهد تا همهی اصحاب او را ببینند و متوجه فقر و تنگدستی او شوند و بدو کمک نمایند؛ از این رو، تا زمانی که نماز سلیک س ادامه داشت، پیامبر ج همچنان ساکت نشسته بود و خطبه را شروع نکرد.
محمد بن قیس میگوید: «ان النبی ج حیث امره ان یصلّی الرکعتین امسک عن الخطبة» (مصنّف ابن ابی شیبة، باب، «فی الرجل یجیء یوم الجمعة والامام یخطب، یصلّی رکعتین»)؛ «وقتی پیامبر ج به سلیک فرمان داد تا دو رکعت نماز بگزارد، خود پیامبر ج از خطبه خواندن دست کشید».
و در آخر، رسول خدا ج صحابه را به صدقه دادن بر سلیک س تشویق و ترغیب کرد که آنان نیز، مبلغ قابل توجهی به او کمک کردند.
از سیاق و سباق این ماجرا، مشخص میگردد که این حدیث، فقط بیانگر این ماجرا و واقعهی خاص است و نمیتوان آن را در مقابل قواعد، به عنوان دلیل ذکر کرد.
دلیل عدم شروع خطبه به هنگام آمدن سلیک غطفانی س را امام مسلم در صحیح خویش با این الفاظ ذکر کرده است: «جاء سلیك الغطفانی یوم الجمعة و رسول الله ج قاعد علی المنبر» (مسلم، کتاب الجمعة، ج ۱ ص ۲۸۷)؛ «سلیک س در حالی در روز جمعه به مسجد آمد که رسول خدا ج بر روی منبر نشسته بود».
و این در حالی است که رسول خدا ج همیشه در حالت ایستاده، خطبه ایراد میکرد و نشستن ایشان، دلیل بر این است که هنوز خطبه شروع نشده بود.
دلیل این امر که سلیک غطفانی س وضع بسیار فقیرانهای داشت، در ترمذی آمده است؛ آنجا که ابوسعید خدری س گوید: «انّ رجلاً جاء یوم الجمعة فی هیئة بذّة»؛ «مردی در روز جمعه، با هیئتی فقیرانه به مسجد آمد».
و دلیل این امر که پیامبر ج تا زمان تمام شدن نماز سلیک س، خطبه را آغاز نکرد، در دارقطنی (در باب «فی الرکعتین اذا جاء الرجل و الامام یخطب) ذکر شده است.
نکتهی دیگر، این که استدلال از این واقعه برای «تحیة المسجد» مناسب نیست؛ زیرا از این فرمودهی پیامبر اکرم ج: «قم فارکع»، ظاهر است که سلیک س بعد از وارد شدن به مسجد، نشسته بود؛ تا جایی که در روایت صحیح مسلم چنین آمده است: «فقعد سلیك قبل ان یصلّی، فقال له النبی ج: ارکعت رکعتین؟ قال: لا. قال: قم فارکعهما». و پرواضح است که با نشستن، تحیة المسجد فوت میگردد.
همچنین در روایت ابن ماجه (باب ما جاء فیمن دخل المسجد و الامام یخطب) آمده است که پیامبر اکرم ج از وی پرسید «أصلّیت رکعتین قبل از تجیء»؛ «آیا پیش از آمدنت، دو رکعت نماز گزاردی»؟ وی در پاسخ گفت: «لا»؛ «خیر». آنگاه رسول خدا ج فرمود: «فصلّ رکعتین»؛ «پس دو رکعت نماز بگزار».
از این حدیث به خوبی مشخّص میشود که پیامبر اکرم ج دستور خواندن سنّتهای قبل از نماز را داده است نه نماز تحیة المسجد را!.
در هر صورت، داستان سلیک غطفانی س یک واقعهی خاصّ میباشد که استنباط حکم عمومی از آن، مبنی بر این که در حین ایراد خطبه، تحیة المسجد مستحب است، درست نیست؛ ضمن این که با توضیحات فوق، جواب حدیث سلیک غطفانی س نیز به طور کامل داده شده است.
و خلاصهی حدیث سلیک س بدین شرح است:
الف) مدت زمانی که سلیک غطفانی س نماز میخواند، پیامبر ج ساکت نشسته بودند. (همچنان که در روایت مصنّف ابن ابی شیبه و دارقطنی وارد شده است.) و این مدّت سکوت، شامل احکام و مقرّرات خطبه نمیشود.
ب) این ماجرا، مربوط به قبل از شروع خطبه میباشد. همچنان که در روایت مسلم آمده است: «جاء سلیك الغطفانی یوم الجمعة ورسول الله ج قاعد علی المنبر».
ج) هدف پیامبر ج متوجه کردن صحابه، به فقر و تنگدستی سلیک غطفانی س بود تا به او کمک کنند؛ و بهترین روش برای آن، همان بلند کردن برای نماز بود.
د) این واقعه، از قبیل واقعات «حال لاعموم لها» میباشد که نمیتوان از آن، در مقابل قواعد کلّی استنباط کرد.
ه) جوابی دیگر نیز برای ماجرای سلیک غطفانی س ذکر شده است؛ و آن این که: این ماجرا، در زمانی اتفاق افتاده است که هنوز «سخن گفتن در نماز» ممنوع نشده بود؛ و از آنجایی که خطبه در درجهی نماز قرار داشت، در آن نیز نماز و سخن گفتن، جایز بوده است.
ناگفته نماند که در این موضوع، شافعیها و حنبلیها، دلیل قوی دیگری نیز دارند؛ و آن، همان حدیث جابر بن عبدالله س میباشد که گفت: «اذا جاء احدکم یوم الجمعة والامام یخطب، فلیرکع رکعتین ولیتجوز فیها» (حدیث شماره ۱۴۱۱)؛ «هرگاه یکی از شما در روز جمعه (به مسجد جامع) آمد در حالی که امام مشغول ایراد خطبه بود، باید دو رکعت نماز بگزارد و آنها را مختصر و کوتاه نماید».
این حدیث، «قولی» میباشد و مخصوص واقعهی سلیک غطفانی نیز نمیباشد؛ بلکه دارای حکم عمومی و کلّی است.
برخی از علماء و صاحبنظران اسلامی، در پاسخ بدین حدیث، گفتهاند: این حدیث، از تفرّد شعبه است و وی در روایت کردن از عمرو بن دینار دچار وهم شده است و حدیث، در اصل، مربوط به واقعهی سلیک س میباشد و شعبه، به اشتباه آن را حدیث قولی قرار داده است.
ولی این پاسخ درست نیست؛ زیرا تمامی احادیث صحیح بخاری و صحیح مسلم (که روایت شعبه نیز در آن دو است) صحیح میباشند؛ و این در حالی است که خود شعبه نیز، امیرالمؤمنین فی الحدیث است و بدون دلیل، نسبت دادن و هم به وی، درست نیست؛ از این رو، حدیث شعبه، بدون هیچگونه شک و تردیدی، صحیح است.
و جواب درست حدیث، این است که حدیث جابر س معارض با آیهی قرآنی:
﴿ وَإِذَا قُرِئَ ٱلۡقُرۡءَانُ فَٱسۡتَمِعُواْ لَهُۥ وَأَنصِتُواْ...﴾[الأعراف: ۲۰۴].
و دیگر احادیثی است که احناف از آنها استدلال کردهاند (که پیشتر به بیان آنها پرداخته شد).
حال، اگر از روش «تطبیق» کار بگیریم، چنین باید گفت: مراد از «الامام یخطب»، «یرد الامام ان یخطب» یا «کاد الامام ان یخطب» است؛ یعنی امام بخواهد و تصمیم بگیرد که خطبه ایراد کند؛ و اگر روش «ترجیح» اختیار کرده شود، در آن صورت، روایتهای نهی از خواندن نماز به هنگام خطبه، به چند علّت ترجیح دارند:
۱- به هنگام تعارض بین «مُحرّم» و «مُبیح»، ترجیح از آنِ «مُحرّم» است.
۲- روایتهای نهی، با قرآن، تأیید شده است.
۳- روایتهای نهی، با اصول و موازین کلّی، مورد تأیید است.
۴- روایتهای نهی، با تعامل و عملکرد صحابه و تابعین، مورد تأیید میباشد.
۵- احتیاط نیز حکم به عمل بر روایتهای نهی را میکند؛ چون نماز تحیة المسجد در هیچ مذهبی، واجب نیست و به خاطر ترک آن، کسی گنهکار نمیشود؛ در حالی که ترک کردن احادیث «نهی از سخن گفتن و نماز گزاردن» انسان را به گناه نزدیک میکند؛ از این رو، احناف با در نظر گرفتن احتیاط، بر احادیث نهی عمل میکنند و به هنگام خطبه، نماز را ممنوع میدانند.
۱۴۱۲ - [۱۲] (مُتَّفَقٌ عَلَیهِ)
وَعَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ س قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «مَنْ أَدْرَكَ رَكْعَةً مِنَ الصَّلَاةِ مَعَ الإِمَام فقد أدْرك الصَّلَاة كلهَا» [۲۶۹].
۱۴۱۲- (۱۲) ابوهریره س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «هر کس یک رکعت از نماز را همراه با امام دریابد، به راستی تمامی آن نماز را دریافته است».
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: از دیدگاه، امام مالک، امام شافعی، امام احمد بن حنبل و امام محمد بن حسن شیبانی، اگر شخصی در رکعت دوم نماز جمعه، بعد از رکوع به جماعت پیوست، در آن صورت، تکمیل کردن نماز ظهر بر او واجب است.
امام ابوحنیفه و امام ابویوسف بر این باورند که اگر نمازگزار، قبل از سلام دادن امام به جماعت ملحق گردید، در آن صورت، فقط دو رکعت جمعه را بخواند.
امام مالک، امام شافعی، امام احمد و امام محمد، از مفهوم مخالف حدیث ابوهریره س (حدیث شماره ۱۴۱۲) استدلال میکنند؛ این طور که اگر کسی یک رکعت از جماعت را نتوانست دریابد، گویا اصلاً به جماعت ملحق نشده است. و در روایت نسایی، به صراحت، نماز جمعه ذکر شده است؛ آنجا که میگوید: رسول خدا ج فرمودند: «من ادرك من صلاة الجمعة رکعة فقد ادرك» (نسایی، باب من ادرک رکعة من صلاة الجمعة، ج ۱ ص ۲۱۰)؛ «هر کس یک رکعت از نماز جمعه را همراه با امام دریابد، به راستی تمامی آن نماز را دریافته است».
استدلال امام ابوحنیفه و امام ابویوسف، از حدیث مرفوع ابوهریره س است که در آن آمده است: «سمعتُ رسول الله ج یقول: اذا اُقیمت الصلاة فلا تأتوها تسعون وأتوها تمشون؛ علیکم السکینة؛ فما ادرکتم فصلّوا وما فاتکم فاَتمّوا» (بخاری و مسلم).
«از رسول خدا شنیدم که میفرمود: وقتی که نماز برگزار شد، با عجله و با حالت دویدن به سوی آن نیایید و با متانت و وقار حرکت کنید. بر شما لازم است آرامش را حفظ نمایید؛ هر مقداری که به امام رسیدید، آن مقدار را با او بخوانید و بعد از سلام امام، باقیماندهی نماز را تکمیل کنید».
و ابوقتاده س گوید:
«بینما نحن نُصلّی مع النبیّ ج، اذ سمع جلبة رجال؛ فلمّا صلّی قال: ما شأنکم؟ قالوا: استعجلنا الی الصلاة. قال: فلا تفعلوا؛ اذا اتیتم الصلاة فعلیکم بالسکینة؛ فما ادرکتم فصلّوا وما فاتکم فاَتمّوا» (بخاری و مسلم).
«یکبار با رسول خدا ج نماز میخواندیم؛ ناگاه صدای پای مردانی را شنید؛ وقتی که از نماز فارغ شد، فرمود: این سر و صدا چه بود؟ گفتند: برای رسیدن به نماز (جماعت) عجله میکردیم؛ پیامبر اکرم ج فرمود: این کار را نکنید، وقتی که برای نماز میآیید، لازم است که متانت و آرامش را رعایت کنید؛ سپس هر مقدار نمازی که توانستید، با امام بخوانید و باقیمانده را بعد از سلام امام، تمام کنید».
این دو حدیث، عام و کلّی است و در آن، ذکری از جمعه یا غیر آن به میان نیامده است.
در جواب استدلال از حدیث ابوهریره س (حدیث شماره ۱۴۱۲) گفته شده است که این، استدلال از مفهوم مخالف میباشد که از دیدگاه احناف، حجّت و دلیل نمیباشد.
و علاوه از آن، بر ظاهر حدیث نیز هیچکس عمل نمیکند؛ چون مطلب آن، این است که اگر شخص نمازگزار، فقط یک رکعت را دریافت، گویا که تمام نماز را دریافته است و نیازی به خواندن رکعتهای باقی مانده نیست. به همین خاطر، تأویلهایی در حدیث صورت گرفته است و آن، این که: مراد از عبارت «فقد ادرک الصلاة»، «ادرک فضیلة الصلاة» یا «ادرک حکم الصلاة» است؛ یعنی هرکس یک رکعت از نماز جمعه را همراه با امام دریابد، به راستی فضیلت یا حکم نماز را دریافته است. [۲۵۵]- بخاری ۲/۳۸۶ ح ۹۰۴؛ ابوداود ۱/۶۵۴ ح ۱۰۸۴؛ و مسند احمد ۳/۱۵۰. [۲۵۶]- بخاری ۲/۴۲۷ ح ۹۳۹؛ مسلم ۲/۵۸۸ ح (۳۰-۸۵۹)؛ ابوداود ۱/۶۵۴ ح ۱۰۸۶؛ ترمذی ۲/۴۱۳ ح ۵۲۵؛ ابن ماجه ۱/۳۵۰ ح ۱۰۹۹؛ و مسند احمد ۵/۳۳۶. [۲۵۷]- بخاری ۲/۳۸۸ ح ۹۰۶. [۲۵۸]- بخاری ۲/۳۹۳ ح ۹۱۲؛ ابوداود۱/۶۵۵ ح ۱۰۸۷؛ ترمذی ۲/۳۹۲ ح ۵۱۶؛ و مسند احمد ۳/۴۵۰. [۲۵۹]- مسند احمد ۴/۱۲۶، ابوداود ح ۴۶۰۷، ترمذی ح ۲۶۷۶، ابن ماجه ح ۴۲، دارمی ح ۹۵. [۲۶۰]- فتح الملهم ج ۱ ص ۱۲۹. [۲۶۱]- مسلم ۲/۵۸۹ ح (۳۴-۸۶۲)؛ مسلم ۲/۵۹۱ ح (۴۱-۸۶۶)؛ ابوداود ۱/۶۵۷ ح ۱۰۹۴؛ ترمذی ۲/۳۸۱ ح ۵۰۷؛ نسایی ۳/۱۱۰ ح ۱۴۱۸؛ ابن ماجه ۱/۳۵۱ ح ۱۱۰۶؛ دارمی ۱/۴۴۰ ح ۱۵۵۷؛ و مسند احمد ۵/۹۳. [۲۶۲]- بخاری ح ۱۰۰، مسلم ۴ / ۲۰۵۸ ح ۱۳ – ۲۶۷۳، ترمذی ح ۲۶۵۲، ابن ماجه ح ۵۲، مسند احمد ۲ / ۱۶۲. [۲۶۳]- مسلم ۲/۵۹۴ ح (۴۷-۸۶۹)؛ دارمی ۱/۴۴۰ ح ۱۵۵۶؛ و مسند احمد ۴/۲۶۳. [۲۶۴]- مسلم ۲/۵۹۲ ح (۴۳-۸۶۷)؛ و ابن ماجه ۱/۱۷ ح ۴۵. [۲۶۵]- بخاری ۸/۵۶۸ ح ۴۸۱۹؛ و مسلم ۲/۵۹۴ ح (۴۹-۸۷۱). [۲۶۶]- مسلم ۲/۵۹۵ ح (۵۱-۸۷۳)؛ و مسند احمد ۶/۴۳۶. [۲۶۷]- مسلم ۲/۹۹۰ ح (۴۵۲-۱۳۵۹)؛ ابوداود ۴/۳۴۰ ح ۴۰۷۷؛ نسایی ۸/۲۱۱ ح ۵۳۴۶؛ و ابن ماجه به اختصار؛ ۲/۹۴۲ ح ۲۸۲۱. [۲۶۸]- مسلم ۲/۵۹۷ ح (۵۹-۸۷۵)؛ و مسند احمد ۳/۳۱۶. [۲۶۹]- بخاری ۲/۵۷ ح ۵۸۰؛ مسلم ۱/۴۲۴ ح (۱۶۲-۶۰۷)؛ ابوداود ۱/۶۶۹ ح ۱۱۲۱؛ ترمذی ۲/۴۰۲ ح ۵۲۴؛ نسایی ۱/۲۷۴ ح ۵۵۳؛ ابن ماجه ۱/۳۵۶ ح ۱۱۲۲؛ دارمی ۱/۳۰۱ ح ۱۲۲۰؛ موطأ مالک ۱/۱۰۵ ح ۱۱، «کتاب الجمعة»؛ و مسند احمد ۱/۲۴۱.
۱۴۱۳ - [۱۳] (ضَعِیف)
عَنِ ابْنِ عُمَرَ قَالَ: كَانَ النَّبِیُّ ج یَخْطُبُ خُطْبَتَیْنِ كَانَ یَجْلِسُ إِذَا صَعِدَ الْمِنْبَرَ حَتَّى یَفْرُغَ أُرَاهُ الْـمُؤَذِّنَ ثُمَّ یَقُومُ فَیَخْطُبُ ثُمَّ یَجْلِسُ وَلَا یَتَكَلَّمُ ثمَّ یقوم فیخطب. رَوَاهُ أَبُو دَاوُد [۲۷۰].
۱۴۱۱۳- (۱۳) عبدالله بن عمر س گوید: پیامبر خدا ج (در روز جمعه) دو خطبه ایراد میکردند؛ این طور که نخست بر فراز منبر مینشستند تا آن که مؤذّن از گفتن اذان فارغ میشد؛ آنگاه از جای برمیخاستند و خطبه ایراد میفرمودند؛ سپس (اندکی) مینشستند و سخن نمیگفتند؛ و پس از آن، بلند میشدند و خطبهی دوم را ایراد میکردند.
[این حدیث را ابوداود روایت کرده است].
شرح: پیشتر نیز بیان شد که خواندن دو خطبه قبل از نماز جمعه، مشروع میباشد و خطیب نیز باید به هنگام ایراد خطبه، ایستاده باشد و در حالت ایستاده، به ایراد خطبه بپردازد.
خطیب باید صدای خود را چنان بلند کند که مردم صدای او را بشنوند تا محتوای خطبه به گوش همگان برسد.
به هنگام ایراد خطبه، باید خاموش بود و به سخنان خطیب، گوش فرا داد و روبهروی خطیب نشست.
شایسته است که خطیب، مردی فصیح و بلیغ، دانشمند و فرزانه، عالم و صاحبنظر، با درایت و با کفایت، فقیه و قاری، شجاع و نترس، با خبر از مصالح جامعهی اسلامی، آگاه به اوضاع و احوال مسلمانان، مخالف با بدعتها و رسوم تاریک جاهلیت، شایسته و بایسته (که بر اساس شایستهسالاری روی کار آمده باشد نه از روی وابستهسالاری) صریح و قاطع، مخلص و وفادار، متعهّد و دلسوز باشد به طوری که اعمال و رفتار او سبب تأثیر و نفوذ کلامش گردد و زندگی او، مردم را به یاد خدا بیاندازد. از این رو، از دیدگاه اسلام، این افراد، لیاقت و شایستگی امام جمعه شدن را ندارند:
فرد عوام زده؛ عوام فریب؛ بدعتی؛ خرافاتی؛ ترسو؛ جاهل؛ بیخبر از مصالح جامعهی اسلامی؛ ناآگاه به اوضاع و احوال مسلمانان؛ کسیکه بر اساس وابسته سالاری روی کار آمده باشد؛ آن که در گفتارش صریح و قاطع و مخلص و صادق نباشد؛ کسیکه نه فقیه و دانشمند است و نه قاری و صاحبنظر؛ کسیکه شیرازهی جامعهی اسلامی به وسیلهی او از هم بپاشد؛ کسیکه جرثومهی اختلاف و چند دستگی جامعهی اسلامی شود؛ کسیکه تشنهی قدرت است نه شیفتهی خدمت؛ کسیکه نسبت به جامعهی اسلامی، دلسوز و متعهّد و وفادار و مخلص نیست؛ کسیکه از لحاظ علمی، اخلاقی، عرفانی و اجتماعی ضعیف باشد؛ کسیکه منافع و مصالح خود و اطرافیانش را بر منافع و مصالح افراد جامعه، ترجیح دهد؛ کسیکه در ضمن خطبهی نماز جمعه، مسائل مهمّی که با دین و دنیای مسلمانان ارتباط دارد، مطرح نکند و آنچه مورد نیاز مسلمانان در داخل و خارج کشورهای اسلامی و در داخل و خارج آن منطقه میباشد، مورد بحث قرار ندهد و مسائل سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و دینی را با در نظر گرفتن اولویتها مطرح نکند و به مردم آگاهی نبخشد و آنها را از توطئههای دشمنان باخبر نسازد و برنامههای کوتاه مدّت و دراز مدّت، برای حفظ جامعهی اسلامی و خنثی کردن نقشههای مخالفان، به آنها گوشزد نکند.
کسی که بسیار هوشیار و بیدار و اهل فکر و مطالعه در مسایل اسلامی و دینی نباشد و از موقعیت این مراسم بزرگ، حداکثر استفاده را برای پیشبرد اهداف اسلام و مسلمانان را نکند، بلکه خود در خدمت انسانهای ظالم و دیکتاتور و خودکامه و مُستبد باشد و باعث گمراهی و بدبختی مسلمانان گردد.
کسی که از حقیقت و روح علم و دانش غافل باشد و خواستهی نهایی خویش را از فراچنگ آوردن جایگاه امام جمعه شدن، دستیابی به جاه و مقام، مال و منال، پست و موقعیت اجتماعی و سیاسی، ارتباط و نزدیکی با اُمراء و فرمانروایان ظلمپیشه و دیکتاتور و بزرگداشت ثروتمندان و قدرتمندان متکبر و خودکامه و مراوده با آنان و استفاده از مال حرام آنها به حساب آورد.
کسی که با اهل دنیا و خودکامگان و دیکتاتوران و ظلمپیشگان همکاری و همیاری دارد و به هدف گردآوری پول و بهرهگیری از دنیای آنان، موافق میل و خواستهی آنها، مسایل و احکام را بیان میکند و در جلسات تبلیغی خویش در روز جمعه، عقاید و باورهای گمراه کننده و خطرناک و بیدینی و بیبند و باری را انتشار میدهد و به جای تعالیم و دستورات الهی و اوامر و فرامین تابناک نبوی و احکام و آموزههای تعالیبخش و سعادت آفرین شرعی، مردم را به سوی نظام خودساخته و بیاصل و اساس مخلوق، دعوت میدهد و موجبات گمراهی خود و دیگران را فراهم میآورد.
به راستی امروز نیز، کسانی جایگزین علمای راستین و ربّانی شدهاند و صدرنشین مجالس گردیدهاند که شایستگی آن را ندارند و افرادی بر کُرسی اِفتاء، قضاوت، درس، تدریس، خطابت و امامت نشستهاند که هیچ نسبتی با علم و دانش و حکمت و فرزانگی ندارند و کسانی به رَتق و فَتق امور دینی میپردازند که خود جرثومهی فساد و تباهیاند؛ آنگاه است که تاریکیهای بدعت، خرافه، اوهام و خُزَعبلات بر عقلها و دلها مستولی میگردد و عوامل گمراهی و ضلالت، ظاهر میگردند و علم حقیقی رخت برمیبندد و گمراهی همه جا را فرامیگیرد و ضلالت و تاریکی و دوران تاریک جاهلیت، دوباره تکرار میشود و مردم دسته دسته در پرتگاه گمراهی و ضلالت و جهل و نادانی سقوط میکنند.
خداوند، جامعهی اسلامی را از این چالشها، نجات بدهد و شرّ بدخواهان را به خود آنها برگرداند.
۱۴۱۴ - [۱۴] (ضَعِیف)
وَعَنْ عَبْدِ الـلّٰهِ بْنِ مَسْعُودٍ قَالَ: كَانَ النَّبِیُّ ج إِذَا اسْتَوَى عَلَى الْمِنْبَرِ اسْتَقْبَلْنَاهُ بِوُجُوهِنَا. رَوَاهُ التِّرْمِذِیُّ وَقَالَ: هَذَا حَدِیثٌ لَا نَعْرِفُهُ إِلَّا مِنْ حَدِیثِ مُحَمَّدِ بْنِ الْفَضْلِ وَهُوَ ضَعِیفٌ ذَاهِبُ الْـحَدِیثِ [۲۷۱].
۱۴۱۴- (۱۴) عبدالله بن مسعود س گوید: هرگاه رسول خدا ج (برای ایراد خطبه) بر فراز منبر قرار میگرفتند، ما (مقتدیان)، با صورتهایمان بدیشان رو میکردیم و رو در روی ایشان قرار میگرفتیم.
[این حدیث را ترمذی روایت کرده و گفته است: این حدیث را جز به روایت محمد بن فضل نمیشناسیم؛ و او نیز فردی ضعیف به شمار میآید که احادیث را به درستی به حافظهی خویش نمیسپارد].
شرح: از این حدیث ثابت میشود که به هنگام خطبه، مردم به طرف امام متوجه باشند. دیدگاه امام ابوحنیفه، امام شافعی و دیگر ائمه و پیشوایان نیز همین است.
امّا متأخرین میگویند: به هنگام خطبه، مردم باید رو به قبله بنشینند؛ زیرا اگر مردم، رو در روی امام بنشینند، در آن صورت به هنگام راست کردن صفوف نماز، در تنگنا قرار خواهند گرفت؛ زیرا پس از آن که امام از خطبهی جمعه فارغ میشود و اقامهی نماز جمعه گفته میشود، مردم در راست و یکنواخت کردن صفوف، دچار مشکل میگردند.
از این رو، از دیدگاه صاحبنظران فقهی، باید به برابر کردن صفهای نماز (که واجب میباشد) پرداخت و از مواجه شدن با امام پرهیز و اجتناب نمود.
و عدّهای از علماء و اندیشمندان دینی گفتهاند: در حدیث عبدالله بن مسعود س منظور از استقبال، مقابل قرار گرفتن جهت امام (جهت قبله) است نه خود امام؛ زیرا اگر مقتدیان به طرف خود امام متوجه باشند، در آن صورت لازم میآید که به صورت حلقه بنشینند؛ در حالی که پیامبر ج آن را ممنوع قرار داده است؛ آنجا که روایت شده است: «نهی رسول الله ج عن التحلّق قبل الصلاة یوم الجمعة» (سنن ابوداود، باب التحلّق یوم الجمعة قبل الصلاة؛ «رسول خدا ج از این که قبل از نماز جمعه، به صورت حلقه بنشینند، نهی کرده است». [۲۷۰]- ابوداود ۱/۶۵۷ ح ۱۰۹۲؛ و مسند احمد ۲/۳۵. [۲۷۱]- ترمذی ۲/۳۸۳ ح ۵۰۹.
۱۴۱۵ - [۱۵] (صَحِیح)
عَنْ جَابِرِ بْنِ سَمُرَةَ قَالَ: كَانَ النَّبِیُّ ج یَخْطُبُ قَائِمًا ثُمَّ یَجْلِسُ ثُمَّ یَقُومُ فَیَخْطُبُ قَائِمًا فَمَنْ نَبَّأَكَ أَنَّهُ كَانَ یَخْطُبُ جَالِسًا فَقَدْ كَذَبَ فَقَدَ وَالله صلیت مَعَه أَكثر من ألفی صَلَاة. رَوَاهُ مُسلم [۲۷۲].
۱۴۱۵- (۱۵) جابر بن سمرة س گوید: رسول خدا ج پیوسته به حالت ایستاده خطبه ایراد میکردند؛ آنگاه (پس از خطبهی نخست، اندکی) مینشستند؛ سپس (برای ایراد خطبهی دوم) از جای برمیخاستند و ایستاده، (خطبهی دوم) را میخواندند. پس هرکس به تو خبر داد که رسول خدا ج به حالت نشسته خطبه ایراد نمودهاند، به راستی دروغ گفته است؛ به خدا سوگند! که من با آن حضرت ج بیشتر از دو هزار نماز گزاردهام.
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
شرح: «نبّأک»: به تو اطلاع داد؛ تو را خبر داد؛ تو را آگاه کرد؛ به تو گزارش داد.
«الفی صلاة»: دو هزار نماز. مراد از این عبارت، تنها نماز جمعه نیست، بلکه مطلق نماز، اعم از جمعه و غیر آن میباشد؛ زیرا پیامبر اکرم ج ده سال در مدینهی منوره بودند و نخستین نماز جمعه را نیز در اوائل آمدنشان به مدینه گزاردند؛ از این رو، نمازهای جمعه پیامبر ج در حدود پانصد جمعه میباشد؛ و این که جابربن سمرة س گفته است: «با آن حضرت ج بیشتر از دو هزار نماز گزاردهام»؛ منظور: مطلق نمازها است، اعم از جمعه و غیر آن.
«کان النبیّ ج یخطب قائماً»: خداوند بلندمرتبه در قرآن کریم میفرماید:
﴿ وَإِذَا رَأَوۡاْ تِجَٰرَةً أَوۡ لَهۡوًا ٱنفَضُّوٓاْ إِلَيۡهَا وَتَرَكُوكَ قَآئِمٗاۚ قُلۡ مَا عِندَ ٱللَّهِ خَيۡرٞ مِّنَ ٱللَّهۡوِ وَمِنَ ٱلتِّجَٰرَةِۚ وَٱللَّهُ خَيۡرُ ٱلرَّٰزِقِينَ١١ ﴾[الجمعة: ۱۱].
«هنگامی که تجارت یا سرگرمی و لهوی را ببینند، پراکنده میشوند و به سوی آن میروند و تو را ایستاده به حال خود رها میکنند. بگو: آنچه نزد خدا است، بهتر از لهو و تجارت است و خداوند بهترین روزی دهندگان است».
در این آیه، تعبیر به «قائماً» نشان میدهد که پیامبر اکرم ج ایستاده، خطبهی نماز جمعه را میخواندند؛ چنان که در حدیثی که از جابربن سمرة س نیز نقل گردیده است، وی میگوید: «هرگز رسول خدا ج را در حال خطبه، نشسته ندیدم و هرکس بگوید نشسته خطبه میخواند، تکذیبش کنید».
و نیز روایت شده است که از عبدالله بن مسعود س پرسیدند: آیا پیامبر اکرم ج ایستاده خطبه میخواند؟ وی در پاسخ گفت: مگر نشنیدهای که خداوند بلندمرتبه میفرماید: ﴿...وَتَرَكُوكَ قَآئِمٗاۚ...﴾؛ «تو را در حالی که ایستاده بودی، رها کردند».
۱۴۱۶ - [۱۶] (صَحِیح)
وَعَنْ كَعْبِ بْنِ عُجْرَةَ: أَنَّهُ دَخَلَ الْـمَسْجِدَ وَعَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ أُمِّ الْـحَكَمِ یَخْطُبُ قَاعِدًا فَقَالَ: انْظُرُوا إِلَى هَذَا الْـخَبِیثِ یَخْطُبُ قَاعِدًا وَقد قَالَ الله تَعَالَى: ﴿ وَإِذَا رَأَوۡاْ تِجَٰرَةً أَوۡ لَهۡوًا ٱنفَضُّوٓاْ إِلَيۡهَا وَتَرَكُوكَ قَآئِمٗا ﴾
رَوَاهُ مُسلم [۲۷۳].
۱۴۱۶- (۱۶) از کعب بن عجرة س روایت است که: وی در حالی به مسجد آمد که عبدالرحمن بن امّ الحکم، به حالت نشسته، خطبه ایراد میکرد؛ از این رو، کعب بن عجرة س (از روی خشم و غضب) گفت: این فرد خبیث و بدطینت را نگاه کنید که نشسته، خطبه ایراد میکند و حال آن که خداوند بلندمرتبه میفرماید:
﴿...وَإِذَا رَأَوۡاْ تِجَٰرَةً أَوۡ لَهۡوًا ٱنفَضُّوٓاْ إِلَيۡهَا وَتَرَكُوكَ قَآئِمٗاۚ ... ﴾
«(برخی از اصحاب، در یکی از جمعهها) هنگامی که تجارت و یا سرگرمیای را دیدند، از پیرامون تو پراکنده شدند و تو را ایستاده (بر منبر، در حال خطبه) رها کردند»!
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
شرح: «الخبیث»: بدطینت؛ بدذات؛ مغرض؛ شرور.
«و اذا رأوا تجارة...»: وجه استشهاد در آیه، عبارت «و ترکوك قائماً» است؛ یعنی تو را ایستاده بر منبر، در حال خطبه، رها کردند. پس مشخص میشود که پیامبر اکرم ج، خطبه را به حالت ایستاده ایراد میفرمودند.
۱۴۱۷ - [۱۷] (صَحِیح)
وَعَن عمَارَة بن رویبة: أَنَّهُ رَأَى بِشْرَ بْنَ مَرْوَانَ عَلَى الْمِنْبَرِ رَافِعًا یَدَیْهِ فَقَالَ: قَبَّحَ اللهُ هَاتَیْنِ الْیَدَیْنِ لَقَدْ رَأَیْتُ رَسُولَ الـلّٰهِ ج مَا یَزِیدُ عَلَى أَنْ یَقُولَ بِیَدِهِ هَكَذَا وَأَشَارَ بِأُصْبُعِهِ المسبحة. رَوَاهُ مُسلم [۲۷۴].
۱۴۱۷- (۱۷) از عمارة بن رویبه س روایت است که وی، بشر بن مروان را در حالی دید که بر فراز منبر، دستهای خویش را بلند کرده بود؛، از این رو (از روی خشم و غضب) گفت: خداوند بلندمرتبه، این دو دست را زشت و نامبارک گرداند؛ بیگمان خود رسول خدا ج را دیدم که به جز این - اشاره با انگشت سبّابه - کار دیگری را انجام ندادند.
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
شرح: «قبّح الله»: خداوند زشت گرداند؛ ناخوشایند نماید؛ نامبارک گرداند.
در این حدیث، راوی میخواهد بگوید که بلند کردن دستها بالای منبر، جایز نیست؛ زیرا رسول خدا ج چنین کاری را انجام ندادهاند؛ البته فقط در دعای استسقاء، به ثبوت رسیده است که رسول خدا ج دستهای مبارکشان را طوری بلند کردند که سفیدی زیر بغل ایشان مشاهده گردید؛ از این رو، بلند کردن دستها در دعای استسقاء (طلب باران) اشکالی ندارد، بلکه سنّت نیز میباشد.
به هر حال، بلند کردن دستها، در دعای خطبهی جمعه، مکروه میباشد، اگر چه برخی از مالکیها آن را به خاطر حدیث «استسقاء» (طلب باران) جایز گفتهاند؛ زیرا به ثبوت رسیده است که: «انّ النبی ج رفع یدیه فی خطبة الجمعة حین استسقی» (بخاری)؛ «رسول خدا ج در خطبهی جمعه به هنگام طلب باران، دو دست خویش را بالا بردند».
با وجود این، باز هم دیدگاه مالکیها، شافعیها و دیگران بر کراهت بلند کردن دستها در دعای خطبهی جمعه میباشد.
جمهور علماء و صاحبنظران فقهی در پاسخ حدیث بالا گفتهاند: علّت بلند کردن دستها در آنجا، به خاطر یک عارضه (که همان «استسقاء - دعای طلب باران- باشد) بوده است.
۱۴۱۸ - [۱۸] (ضَعِیف)
وَعَنْ جَابِرٍ قَالَ: لَمَّا اسْتَوَى رَسُولِ الـلّٰهِ ج یَوْمَ الْـجُمُعَةِ عَلَى الْمِنْبَرِ قَالَ: «اجْلِسُوا» فَسَمِعَ ذَلِكَ ابْنُ مَسْعُودٍ فَجَلَسَ عَلَى بَابِ الْـمَسْجِدِ فَرَآهُ رَسُولُ الـلّٰهِ ج فَقَالَ: «تَعَالَ یَا عَبْدَ الـلّٰهِ بْنَ مَسْعُودٍ» رَوَاهُ أَبُو دَاوُدَ [۲۷۵].
۱۴۱۸- (۱۸) جابربن عبدالله س گوید: چون رسول خدا ج در روز جمعه بر فراز منبر قرار گرفتند، (خطاب به مردانی که در اطراف مسجد ایستاده بودند،) فرمودند: «بنشینید».
(در آن هنگام، عبدالله بن مسعود س بیرون از مسجد بود و هنوز به مسجد نرسیده بود که) فرمان رسول خدا ج را مبنی بر نشستن، به گوشش رسید. از این رو، بیدرنگ بر دروازدهی مسجد نشست. سپس آن حضرت ج او را دیدند و فرمودند: «جلو بیاای عبدالله بن مسعود».
[این حدیث را ابوداود روایت کرده است].
شرح: «استوی»: در زبان عربی، واژهی «اِستوی» هفت معنی دارد که عبارتند از:
۱- قرار گرفت؛ مانند آیهی ۴۴ سورهی هود: ﴿ وَٱسۡتَوَتۡ عَلَى ٱلۡجُودِيِّ ﴾[هود: ۴۴]. «کشتی نوح÷بر کوهِ جُودی قرار گرفت».
۲- قصد و اراده کرد؛ مانند آیهی۱۱ سورهی فصلت: ﴿ ثُمَّ ٱسۡتَوَىٰٓ إِلَى ٱلسَّمَآءِ ﴾[فصلت: ۱۱] «سپس آفرینش آسمان را اراده کرد».
۳- کامل شد؛ مانند آیهی ۱۴ سورهی قصص: ﴿ وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُۥ وَٱسۡتَوَىٰٓ ﴾[القصص: ۱۴]. «وقتی که موسی÷به نهایت قدرت و رشد جسمانی خود رسید و خرد و اندیشهاش کامل گردید».
۴- به معنی استیلاء و غلبه؛ مانند آیهی ۵ سورهی طه: ﴿ ٱلرَّحۡمَٰنُ عَلَى ٱلۡعَرۡشِ ٱسۡتَوَىٰ٥ ﴾[طه: ۵]. «خدای مهربان برعرش غلبه و استیلاء یافت. یعنی آن را در قبضهی قدرت خویش گرفت».
۵- به معنی تصرّف کرد؛ مانند: «اِستَوی فُلانٌ عَلی العرش»؛ «فلانی حکومت را تصرف کرد؛ اگر چه بر تخت ننشسته باشد».
۶- به معنی مساوی بودن؛ مانند آیهی ۱۹ سورهی فاطر: ﴿ وَمَا يَسۡتَوِي ٱلۡأَعۡمَىٰ وَٱلۡبَصِيرُ١٩ ﴾[فاطر: ۱۹]. «کور و بینا با یکدیگر مساوی نیستند».
۷- به معنی راست شدن؛ مانند آیهی ۶ و ۷ سورهی نجم ﴿ فَٱسۡتَوَىٰ٦ وَهُوَ بِٱلۡأُفُقِ ٱلۡأَعۡلَىٰ٧ ﴾[النجم: ۶-۷] «سپس راست ایستاد در حالی که در جهت بلند آسمان قرار داشت».
و در متن حدیث، مراد همان معنای نخست است؛ یعنی: قرار گرفت و جا خوش کرد.
«تعال»: فعل امر است به معنای «بیا». ضمائر به آن افزوده میشود و فتحهی لام آن باقی میماند. «تعالَ، تعالی، تعالَیا، تعالَوا، تعالَین».
پیام این حدیث: این حدیث بیانگر آن است که روزی رسول خدا ج در مسجد نبوی، خطبه ایراد میکردند و به مردانی که در اطراف مسجد ایستاده بودند، فرمودند: «بنشینید». در آن هنگام، عبدالله بن مسعود س بیرون بود و به طرف مسجد نبوی میآمد. هنوز به مسجد نبوی نرسیده بود که فرمان «بنشینید» رسول خدا ج به گوشش رسید؛ وی، بیدرنگ همانجا (سر راه) نشست.
در ملاقات پس از خطبه، رسول خدا ج به عبدالله بن مسعود س فرمودند: من به کسانی که در اطراف ایستاده بودند، گفتم تا بنشینند و منظورم تو نبودی که داشتی از بیرون میآمدی. عبدالله بن مسعود س در پاسخ عرض کرد: بعد از شنیدن فرمان «بنشین» از سوی رسول خدا ج، عبدالله را مجال نماند که یک گام رو به جلو بردارد.
به راستی، به این میگویند اتّباع و پیروی از اوامر و فرامین گهربار رسول خدا ج که فقط در گفتار و شعار خلاصه نمیشد، بلکه با عمل و کردار بر فرمودههای پیامبر گرمی اسلام، صحابه بودن خویش را به جهان و جهانیان ثابت کردند.
فرمان و دستور رسول اکرم ج چنان برای آنان قابل احترام و اتباع و پیروی بود که لحظهای درنگ را در امتثال و به جای آوردن آن روا نمیداشتند و برای انجام فرامین رسول خدا ج و سنّتهای گرانبهای ایشان، از جان و دل آماده بودند؛ اگر چه مشکلات و سختیهای فراوانی در فراروی آنها قرار داشته بود، ولی باز هم مطیع و فرمانبردار تعالیم و آموزههای ایشان بودند.
آری، گردآوری مجموعهی داستانها، حکایتها و سخنان صحابهی کرام س در مورد اهمیتِ سنّت و تعالیم سراپا نورانی آن حضرت ج کاری است که فرصت وسیعی میطلبد، و فقط میتوان گفت که آنان کارآیی و نقش اساسی و بنیادین سنّتها و تعالیم و دستورات و اوامر و فرامین رسول خدا ج را در امور دین به خوبی دریافته بودند، و اساساً زندگیشان را بر شالودهی سنّت و تعلیمات آن حضرت ج بنا نهاده و از بیان اهمیت و انتشار آن در اطراف و اکناف جهان کوچکترین اغماضی نداشتند.
آنها به خوبی دانسته بودند که قرآن عظیم الشأن و سنّت پیامبر اکرم ج تنها منبعی هستند که به تنهایی حلّال مشکلات و معضلات، مجادلات و مشاجرات بیمحتوا و نامفهوم، نابسامانیها و نارسائیها، ناملایمات و شدائد، چالشها و دغدغههای جامعهی اسلامی و انسانی، و کشمکشها و نزاعها و جدال و ستیزههای مذهبی، فرقهای، گروهی و قومی است.
آنها به خوبی دانسته بودند که قرآن کریم و سنّت تابناک پیامبر اکرم ج است که در تمام ابعاد و زوایای مختلف زندگی مادی و معنوی، دنیوی و اخروی، فردی و اجتماعی، سیاسی و نظامی، فرهنگی و اقتصادی و... دستورالعملها و راهکارهای بسیار مفید، ارزنده و سازندهای ارائه نموده که اگر هر مسلمان به طور خاص و تمام مسلمانان به طور عام، احکام و فرامین و تعالیم و دستورات روحبخش و سعادتآفرین قرآن و سنّت را از روی صداقت و اخلاص و اعتقاد و عمل مد نظر بگیرند و در تمام مراحل زندگی نصبالعین و آویزهی گوش خویش قرار دهند و مطابق رهنمودها و آموزههای تابناک و تعالیبخش آن در عرصههای مختلف زندگی گام بردارند، بدون شک در میان جوامع جهانی از شأن و منزلت والا، و عزّت و اقتدار بس بالایی برخوردار میشوند، چنانچه صحابهی کرام این قضیه را به کل جهانیان به اثبات رساندند و در مدت زمان کوتاهی دو ابر قدرت جهان (ایران و روم) را با الهامگیری از دستورات قرآن و فرامین انقلابی آن حضرت ج، به زانو درآوردند و آنها را تحت الشعاع و تحت تأثیر قدرت ایمانی و اخلاق خویش قرار دادند.
براستی که هر فعل صحابه انعکاسی بود از رفتار و کردار و گفتار پیامبر ج. و به جرأت میتوان گفت: نزد اصحاب و یاران پیامبر اکرم ج تخلف از راه و روش رسول خدا ج حتی در جزئیترین مسئله امری محال بود؛ و همین نکتهی ظریف بود که بزرگترین عامل موفقیت آنان در قبال رویدادهای بزرگ و حوادث روزگار به شمار میرفت. آنها - آن پیشقراولان عرصهی علم و دانش، و آن طلایهداران عرصهی عمل و اخلاص، و آن پیشگامانِ پیشتاز عرصهی جهاد و دعوت - در صورت بروز کوچکترین اتفاقی، فوراً متوجه رفتار و کردار و گفتار پیامبر ج میشدند و از عملکرد ایشان در آن زمینه سرمشق و الگو و خط و مشی میگرفتند و در این راستا چنان محتاطانه عمل میکردند که عینِ فعل رسول خدا ج را با رعایت دقیق صفات آن اجراء مینمودند، زیرا آنان به اصل عظمت رسالت آن حضرت ج پی برده بودند، و قرآن نیز مکرراً آنان را به متابعت از رسول خدا ج وامیداشت و متابعت هم چیزی جز موافقت در اصل و وصف نیست.
و در واقع آنان با چنین ایمان استوار و یقین مستحکمی توانستند مستکبران زمان خویش را لرزه بر اندام، و سپاه و لشکریانشان را متزلزل نمایند و بزرگترین عامل موفقیت آنان در صحنههای هولناک و تکان دهندهی کارزار همین حبّ و اعتقاد راسخ به رسول اکرم ج و سنّتهای گرانبهای ایشان بود. و براستی که اصحاب پیامبر ج در متابعت و پیروی از رفتار و گفتار ایشان بهترین و کاملترین نمونههای تاریخ هستند.
به امید روزی که همهی ما مسلمانان، اوامر و فرامین سراپا نورانی، و تعالیم و آموزههای روحبخش، و احکام و دستورات تعالیآفرین، و سنّتهای گهربار و تابناک آن حضرت ج را در زندگی فردی و اجتماعی، دنیوی و اخروی، سیاسی و نظامی، فرهنگی و اقتصادی و عبادی و خانوادگی خود به مرحلهی اجراء دربیاوریم و آنها را در تمام مراحل زندگی نصبالعین و آویزهی گوش خویش قرار دهیم، باشد که همان عزّت و سربلندی و عظمت و شکوهی را که صحابه در مدت زمان کوتاهی به علت پیروی از سنّتهای آن حضرت ج بدست آورده بودند، ما هم بدست آوریم؛ چرا که بدون تردید هرگاه انسان مسلمان محو اطاعت و فرمانبرداری از سنّتها و تعالیم رسول خدا ج شود، تجلّیگاه انوار الهی گشته و پلّههای صعود و ترقی را به سوی تکامل انسانی خویش، یکی پس از دیگری طی خواهند نمود و مقرّب بارگاه الهی قرار خواهد گرفت و به قلههای مجد و عظمت و افتخار و بالندگی و کرامت و شرافت و عزت و شکوه دست خواهد یافت.
۱۴۱۹ - [۱۹] (ضَعِیفٌ)
وَعَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ س قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «من أدْرك من الْـجُمُعَة رَكْعَة فَلیصل إِلَیْهَا أُخْرَى وَمَنْ فَاتَتْهُ الرَّكْعَتَانِ فَلْیُصَلِّ أَرْبَعًا» أَو قَالَ: «الظّهْر». رَوَاهُ الدَّارَقُطْنِیّ [۲۷۶].
۱۴۱۹- (۱۹) ابوهریره س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «هر کس یک رکعت از (دو رکعت) نماز جمعه را دریافت، باید رکعتی دیگر را بدان یک رکعت، ضمیمه و پیوست نماید؛ (یعنی تکمیل کردن نماز جمعه، بر وی واجب است.) و هرکس که هردو رکعت نماز جمعه از وی فوت گردید، باید چهار رکعت بخواند». یا فرمودند: «باید نماز ظهر را بخواند»؛ (یعنی هرکس که نماز جمعه را از دست داد، باید نماز ظهر خویش را بگزارد).
[این حدیث را دارقطنی روایت کرده است].
شرح: از این حدیث، معلوم میگردد که اگر کسی دیر به نماز رسید و تنها یک رکعت نماز جمعه را دریافت، در آن صورت پس از سلام دادن امام، برخیزد و یک رکعت باقیماندهی خویش را به تنهایی بخواند؛ و اگر کسی نماز جمعه را در تشهّد یا در سجدهی سهو دریافت، در این صورت، امام ابوحنیفه/و امام ابویوسف/بر این باورند: کسیکه نماز جمعه را در تشهّد یا در سجدهی سهو درک کرده باشد، پس به تحقیق که جمعه را دریافته است؛ از این رو، پس از سلام دادن امام، برخاسته و دو رکعت فوت شدهی خویش را تمام گرداند.
و امام محمد بن حسن شیبانی/گوید: اگر بیشترین قسمتِ رکعت دوّم را درک کرد، در این صورت، پس از سلام دادن امام، برخاسته و رکعتهای فوت شدهی نماز جمعه را تمام گرداند؛ و اگر کمترین قسمت رکعت دوّم را درک کرده بود، در این صورت باید نیت چهار رکعت نماز ظهر را بیاورد و به امام اقتدا نماید و پس از سلام دادن امام، برخیزد و چهار رکعت نماز ظهر را بخواند.
به هر حال، از دیدگاه امام مالک، امام شافعی، امام احمد بن حنبل و امام حسن شیبانی، اگر شخصی در رکعتِ دوم نماز جمعه، بعد از رکوع به جماعت پیوست، تکمیل کردن نماز ظهر بر او واجب است.
از دیدگاه امام ابوحنیفه و امام ابویوسف، اگر نمازگزار قبل از سلام دادن امام به جماعت ملحق گردید، در آن صورت، فقط دو رکعت جمعه را بخواند. امام مالک، امام شافعی، امام احمد بن حنبل و امام محمد بن حسن شیبانی، از مفهوم مخالف حدیث ابوهریره س استدلال میکنند؛ آنجا که میگوید: رسول خدا ج فرمودند: «من ادرك رکعة من الصلاة مع الامام فقد ادرك الصلاة کلّها» (حدیث شماره ۱۴۱۲)؛ «هر کس یک رکعت از نماز را همراه با امام دریابد، به راستی تمامی آن را دریافته است».
این بزرگواران، از مفهوم مخالف این حدیث چنین استدلال میکنند که اگر کسی، یک رکعت از جماعت را نتوانست دریابد، گویا اصلاً به جماعت ملحق نشده است.
استدلال امام ابوحنیفه و امام ابویوسف از این روایات است:
ابوهریره س گوید: «سمعتُ رسول الله ج یقول: اذا اُقیمت الصلاة فلا تأتوها تسعون وأتوها تمشون؛ علیکم السکینة؛ فما ادرکتم فصلّوا ومافاتکم فاَتمّوا» (بخاری و مسلم).
«از رسول خدا ج شنیدم که میفرمودند: وقتی که نماز برگزار شد، با عجله و با حالت دویدن به سوی آن نیایید و با متانت و وقار حرکت کنید. بر شما لازم است که آرامش را حفظ نمایید؛ هر مقداری که به امام رسیدید، آن مقدار را با او بخوانید و بعد از سلام امام، باقیماندهی نماز را تکمیل کنید».
و ابوقتاده س گوید: «بینما نحن نصلّی مع النبیّ ج اذ سمع جَلَبة رجال؛ فلمَا صلّی قال: «ما شأنکم؟» قالوا: استعجلنا الی الصلاة. قال: «فلا تفعلوا؛ اذا اتیتم الصلاة فعلیکم بالسکینة؛ فما ادرکتم فصلّوا وما فاتکم فاَتمّوا» (بخاری و مسلم).
«یکبار با پیامبر اکرم ج نماز میخواندیم؛ ناگاه صدای پای مردانی را شنید؛ وقتی که از نماز فارغ شد، فرمود: این سر و صدا چه بود؟ گفتند: برای رسیدن به نماز (جماعت) عجله میکردیم؛ پیامبر خدا ج فرمودند: این کار را نکنید، وقتی که برای نماز میآیید، لازم است که متانت و آرامش را رعایت کنید؛ سپس هر مقدار نمازی که توانستید، با امام بخوانید و باقیمانده را بعد از سلام امام، تمام کنید».
این دو حدیث، عام و کلّی است و در آن، ذکری از جمعه و غیر آن به بیان نیامده است.
در جواب استدلال از حدیث ابوهریره س (حدیث شماره ۱۴۱۲)، چنین گفته شده است که این، استدلال از مفهوم مخالف میباشد که از دیدگاه احناف، حجّت و دلیل نمیباشد.و علاوه از آن، بر ظاهر حدیث نیز، هیچکس عمل نمیکند؛ چون مطلب آن، این است که اگر شخصی فقط یک رکعت را دریافت، گویا که تمام نماز را دریافته است و نیازی به خواندن رکعتهای باقیمانده نیست. به همین خاطر، تأویلهایی در حدیث صورت گرفته است و از جمله، این که منظور از عبارت «فقد ادرک الصلاة»، «ادرک فضیلة الصلاة» یا «ادرک حکم الصلاة» است؛ یعنی هرکس یک رکعت از نماز را همراه با امام دریابد، به راستی فضیلت یا حکم نماز را دریافته است.
[۲۷۲]- مسلم ۲/۵۸۹ ح (۳۵-۸۶۲). [۲۷۳]- مسلم ۲/۵۹۱ ح (۳۹-۸۶۴). [۲۷۴]- مسلم ۲/۵۹۵ ح (۵۳-۸۷۴). [۲۷۵]- ابوداود ۱/۶۵۶ ح ۱۰۹۱. [۲۷۶]- دارقطنی ۲/۱۱ ح ۷ «باب الخطبة و الصلاة».
۱۴۲۰ - [۱] (صَحِیح)
عَنْ سَالِمِ بْنِ عَبْدِ الـلّٰهِ بْنِ عُمَرَ عَنْ أَبِیهِ قَالَ: غَزَوْتُ مَعَ رَسُولِ الـلّٰهِ ج قِبَلَ نَجْدٍ فَوَازَیْنَا الْعَدُوَّ فَصَافَفْنَا لَهُمْ فَقَامَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج یُصَلِّی لَنَا فَقَامَتْ طَائِفَةٌ مَعَهُ وَأَقْبَلَتْ طَائِفَةٌ عَلَى الْعَدُوِّ وَرَكَعَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج بِمَنْ مَعَهُ وَسَجَدَ سَجْدَتَیْنِ ثُمَّ انْصَرَفُوا مَكَانَ الطَّائِفَةِ الَّتِی لم تصل فجاؤوا فَرَكَعَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج بهم رَكْعَةً وَسَجَدَ سَجْدَتَیْنِ وَرَوَى نَافِعٌ نَحْوَهُ وَزَادَ: فَإِن كَانَ خوف هُوَ أَشَدُّ مِنْ ذَلِكَ صَلَّوْا رِجَالًا قِیَامًا عَلَى أَقْدَامِهِمْ أَوْ رُكْبَانًا مُسْتَقْبِلِی الْقِبْلَةِ أَوْ غَیْرَ مُسْتَقْبِلِیهَا قَالَ نَافِعٌ: لَا أُرَى ابْنَ عُمَرَ ذَكَرَ ذَلِكَ إِلَّا عَنْ رَسُولِ الـلّٰهِ ج. رَوَاهُ البُخَارِیّ [۲۷۷].
۱۴۲۰- (۱) سالم بن عبدالله بن عمر س از پدرش (عبدالله بن عمر سروایت میکند که وی گفت: در یکی از غزوات، همراه با رسول خدا ج به سوی «نَجد» رفتیم؛ در آنجا با دشمن روبهرو شدیم و در برابر یکدیگر، صفآرایی نمودیم؛ آن حضرت ج نماز را اقامه کردند؛ یک گروه از ما در برابر دشمن ایستاده و گروهی دیگر، پشت سر آن حضرت ج به نماز اقتدا کردند.
رسول خدا ج همراه این گروه، یک رکوع و دو سجده (یک رکعت) به جای آوردند؛ سپس این گروه، به مصاف دشمن رفت و گروهی که مواظب حملهی دشمن بود، آمد و به آن حضرت ج اقتدا نمود؛ رسول خدا ج با این گروه نیز یک رکوع و دو سجده (یک رکعت) به جای آوردند؛ آنگاه سلام گفتند؛ و پس از آن، هر کدام از آن دو گروه، برخاستند و یک رکوع و دو سجدهی باقیماندهی خویش را به تنهایی ادا نمودند.
نافع س نیز نظیر این حدیث را (در معنی نه در لفظ) روایت کرده و این را نیز افزوده است:
«اگر چنانچه ترس از دشمن، بیش از این بود، در آن صورت، مسلمانانِ نمازگزار، میتوانند در حالت ایستاده بر پاهایشان، یا سواره بر مرکب، به هر شکل ممکن - خواه رو به قبله یا پشت به قبله - نماز بخوانند».
نافع س در ادامه گوید: به نظر من، ابن عمر س این جزئیات را فقط از رسول خدا ج نقل نموده است.
[این حدیث را بخاری روایت کرده است].
شرح: «غزوتُ»: به پیکار و کارزار رفتم؛ به جنگ با دشمنان و بدخواهان رفتم.
«قِبل»: به طرف... به سوی...
«نَجد»: جغرافیدانان عرب، شبه جزیرهی عربستان را به شش بخش، تقسیم کردهاند:
دریای سرخ یا قلزم (بحر احمر) در مغرب
دریای احمر در جنوب
خلیج عدن در جنوب
در عمان در شرق
خلیج فارس در شرق
دریای مدیترانه در شمال غرب
با این توصیف، شبه جزیره، شکلی مربع مستطیل، با اضلاع نامتساوی، به خود گرفته و مجموع مساحت آن، به بیش از ۳.۰۰۰.۰۰۰ کیلومتر مربع میرسد. امروزه کشورهای عربستان سعودی، یمن، قطر، امارات متحدهی عربی، بحرین، عمان، کویت، اردن، سوریه، لبنان و فلسطین، در مجموع، شیه جزیره را تشکیل میدهند.
جغرافیدانان در تعیین «مرز شمالی» شبه جزیره، دچار اختلاف شدهاند، لیکن بر این مطلب متفقاند که خطی ممتد از ساحل دریای مدیترانه تا کنارهی رود فرات، مرز تقریبی آن را تشکیل میدهد. در منتهی الیه شمالی دریای سرخ، دو خلیج به نامهای «عقبه» در شرق و «السویس» در غرب، شبه جزیره را به «صحرای سینا» و سپس «آفریقا» متصل میسازد. حداکثر طول شبه جزیره ۲۳ درجه یا ۲۵۰۰ کیلومتر و حداکثر عرض آن (میان دریای سرخ و خلیج فارس) هزار کیلومتر است.
جغرافیدانان عرب، شبه جزیره را به شش بخش تقسیم کردهاند:
۱- تِهامَه
به قسمت غربی کوههای «سراة»، که از شمال به جنوب شبه جزیره به موازات دریای سرخ کشیده شده «تهامه» میگویند که از دامنهی آن، تا سواحل دریای سرخ را در بر میگیرد. نام دیگر آن «غور» است. از آن رو «تهامه» نامیدهاند که حرارت و گرمای آن زیاد و باد آن کم است. و دیگر آن که سرزمین پست و ساحلی است. جده، مکه و نیمی از مدینه را جزو تهامه دانستهاند.
۲- حجاز
به قسمت شرقی کوههای سراة و حد فاصل میان ارتفاعات نجد و شرق تهامه، «حجاز» گفتهاند که به شمال یمن منتهی میشود. حجاز از «حَجَز» به معنای حاجِز و مانع است و چون میان تهامه و نجد فاصله و مانع ایجاد کرده است، آن را حجاز خواندهاند.شهر طائف و نیمی از مدینه در این بخش واقع است.
۳- نجد
نجد، ناحیهای است مرتفع که پس از حجاز و میان یمن، صحرای سماوه، عروض عراق واقع شده و چون از دیگر نواحی مرتفعتر است، آن را «نجد» خواندهاند. این قسمت از شمال به «بادیة السماوه» و از جنوب به «یمن» محدود است و لذا قسمت مرکزی عربستان را تشکیل میدهد. ریاض پایتخت عربستان، در این ناحیه قرار دارد.
۴- یمن
کشور یمن در جنوب حجاز و نجد؛ یعنی در منتهیالیه جنوب غربی شبه جزیره واقع است و از حاصلخیزترین نقاط شبه جزیره به شمار میرود. یمن از مجاورت نجد تا خلیج عدن و دریای عرب ادامه دارد و از طرف مشرق با «حضرموت» و دریای عمان همسایه است.
۵- عروض
ناحیهی عروض، شامل یمامه، عمان، بحرین و احساء است. از این رو، «عروض» نامیدهاند که میان نجد، یمن و عراق فاصله ایجاد کرده است.
۶- حضرموت و المهره
ناحیهی وسیعی است در شرق عدن و در کنارهی دریا با نام حضرموت، که صحرای «احقاف» در مجاورت آن بوده است. گویند حضرت هود در این منطقه به خاک سپرده شده است. بعضی آن را منتسب به «حضرموت بن قحطان» دانستهاند.
از این منطقه در تورات، با نام «حاضر میت»، یعنی نخستین ساکن، یاد شده است.
همچنین حضرموت و المهره را منطقهای وسیع در کنار عمان و عدن دانستهاند. المهره از «مهرة بن حیدان» گرفته شده و نیز نام قبیلهای بوده است [۲۷۸].
«رجالاً»: جمع راجل: پیادگان.
«رکباناً»: جمع راکب: سواران.
۱۴۲۱ - [۲] (مُتَّفق عَلَیهِ)
وَعَنْ یَزِیدَ بْنِ رُومَانَ عَنْ صَالِحِ بْنِ خَوَّاتٍ عَمَّنْ صَلَّى مَعَ رَسُولِ الـلّٰهِ ج یَوْمَ ذَاتِ الرِّقَاعِ صَلَاةَ الْـخَوْفِ: أَنَّ طَائِفَةً صَفَّتْ مَعَهُ وَطَائِفَةً وِجَاهَ الْعَدُوِّ فَصَلَّى بِالَّتِی مَعَهُ رَكْعَةً ثُمَّ ثَبَتَ قَائِمًا وَأَتَمُّوا لِأَنْفُسِهِمْ ثُمَّ انْصَرَفُوا فَصَفُّوا وِجَاهَ الْعَدُوِّ وَجَاءَتِ الطَّائِفَةُ الْأُخْرَى فَصَلَّى بِهِمُ الرَّكْعَةَ الَّتِی بَقِیَتْ مِنْ صَلَاتِهِ ثُمَّ ثَبَتَ جَالِسًا وَأَتمُّوا لأَنْفُسِهِمْ ثمَّ سلم بهم وَأَخْرَجَ الْبُخَارِیُّ بِطَرِیقٍ آخَرَ عَنِ الْقَاسِمِ عَنْ صَالِحِ بْنِ خَوَّاتٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ أَبِی حَثْمَةَ عَنِ النَّبِیِّ ج [۲۷۹].
۱۴۲۱- (۲) یزید بن رومان، از صالح بن خوّات و او هم از کسیکه در جنگ «ذات الرقاع» همراه با رسول خدا ج نماز خوف خوانده بود، روایت میکند که گفت: (پیامبر اکرم ج نماز خوف را بدین ترتیب گزاردند:)
یک دسته از مسلمانان، در صف نماز با پیامبر اکرم ج ایستادند و دستهی دیگر در مقابل دشمن صف بستند. پیامبر ج با دستهی اول، یک رکعت نماز گزاردند؛ سپس آن حضرت ج، در حالت قیام باقی ماندند تا دستهی اول، نماز خود را تمام کردند و رفتند و در برابر دشمن ایستادند و دستهی دوم آمدند. پیامبر اکرم ج رکعت دوم نماز خویش را که باقی مانده بود، با دستهی دوم، خواندند؛ سپس آن حضرت ج در حال نشستن، در تشهّد باقی ماندند و دستهی دوم بلند شدند و رکعت دوم خویش را تمام کردند؛ آنگاه پیامبر ج سلام دادند و ایشان هم سلام گفتند.
[امام بخاری، این حدیث را با سندی دیگر از قاسم، از صالح بن خوّات، از سهل بن ابی حثمه س از پیامبر اکرم ج روایت نموده است].
شرح: «عمّن صلّی مع رسول الله ج ذات الرقاع صلاة الخوف»: برخی گویند: مراد از این فرد، «سهل بن ابی حثمه س» است؛ زیرا قاسم بن محمد، حدیث نماز خوف را از صالح بن خوّات، از سهل بن ابی حثمه روایت نموده است؛ ولی قول راجح آن است که صالح بن خوّات، این حدیث را از پدرش روایت نموده است؛ زیرا ابواویس، این حدیث را از یزید بن رومان نقل کرده و گفته است: «عن صالح بن خوّات عن ابیه...»
و بیهقی نیز آن را از طریق عبدالله بن عمر س از قاسم بن محمد، از صالح بن خوّات، از پدرش روایت نموده است؛ و این احتمال نیز وجود دارد که صالح بن خوّات، این حدیث را هم از پدرش و هم از سهل بن ابی حثمه س شنیده باشد.
به هر حال، مجهول بودن صحابی، زیانی به سند حدیث وارد نمیکند؛ زیرا تمامی صحابه در نقل روایات، عادل به شمار میآیند.
«ذات الرقاع»:
زمانی که رسول خدا ج از جانب دو جناح نیرومند از سه جناح آتش افروز جنگ اَحزاب (خندق) فراغت یافتند، سعی و اهتمام خویش را بر سوّمین جناح جنگ افروزان - یعنی بادیه نشینان سنگدلی که پیوسته در صحراهای نَجد آمد و شد داشتند و هر از گاهی به قتل و غارت و چپاول دست میزدند - متمرکز ساختند.
از آنجا که این بدویان، در محدودهی یک شهر و آبادی جای نمیگرفتند و در برج و باروها و قلعهها سکونت نداشتند، دشواریهای تسلّط یافتن بر آنان و خاموش کردن آتش فتنه و فساد ایشان، از هر جهت، به مراتب بیشتر از مشرکان مکّه و یهودیان خیبر بود. از این رو، هیچ چیز به جز یورشهای تأدیبی و حملات هشدار دهنده، نمیتوانست دربارهی آنان، کارساز باشد. این بود که مسلمانان، این گونه حملات را یکی پس از دیگری بر علیه آنان سامان میدادند.
رسول خدا ج به منظور تثبیت و تحکیم پایههای قدرت و برقراری سلطهی خویش در منطقه، یا به منظور گرد هم آوردن بادیهنشینانی که این سوی و آن سوی در اطراف مدینه، سرگرم غارت و چپاول بودند، دست به یک حملهی تأدیبی زدند که به غزوهی «ذات الرِّقاع» مشهور شده است.
نویسندگان کتب «مغازی»، همگی این غزوه را در سال چهارم هجرت یادآور شدهاند؛ امّا حضور ابوموسی اشعری س و ابوهریره س در این غزوه، بر آن دلالت دارد که این غزوه بعد از فتح خیبر روی داده است؛ و به احتمال قوی در ماه ربیعالاول سال هفتم هجرت به وقوع پیوسته است.
خلاصهی آنچه سیرهنویسان، پیرامون این غزوه آوردهاند، این است که پیامبر اکرم ج شنیدند که «بنی انمار» یا «بنی ثعلبة» و «بنی مُحارب» از قبیلهی «غطفان» فراهم آمدهاند.
شتابان به اتفاق چهارصد تن یا هفتصد تن از یارانشان به سوی مناطق محل سکونت آن بادیهنشینان عزیمت فرمودند و در مدینه، ابوذر س یا عثمان بن عفّان س را کارگزار خویش گردانیدند.
به راه خود ادامه دادند تا در میانهی مناطق آنان قرار گرفتند و به موضعی در فاصلهی دو روز راه تا مدینه رسیدند که آن را «وادی نخل» مینامیدند. در آنجا با جماعتی از «بنی غطفان» رویاروی شدند. به یکدیگر نزدیک شدند و همدیگر را هراسان ساختند؛ امّا به کارزار نپرداختند. در عین حال، پیامبر اکرم ج در آن اثنا با مسلمانان، نماز خوف گزاردند.
در روایت صحیح بخاری، آمده است: نماز برپا شد و آن حضرت ج با یک گروه از رزمندگان، دو رکعت از نماز را گزاردند و سپس آن گروه، کنار رفتند و گروه دیگر، دو رکعت بعدی نماز را پشت سر آن حضرت ج گزاردند؛ یعنی نماز پیامبر اکرم ج چهار رکعت و نماز مسلمانان دو رکعت بود. (صحیح بخاری، ج ۱ صص ۴۰۷- ۴۰۸؛ ج ۲ ص ۵۹۳).
نیز در صحیح بخاری از ابوموسی اشعری س روایت شده است که گفت:
در معیت رسول خدا ج به راه افتادیم. شش نفر بودیم و یک شتر داشتیم که به نوبت بر آن سوار میشدیم. پاهای همگی ما مجروح شد. پاهای من نیز مجروح شد و ناخنهایم افتاد و ما بر پاهایمان تکّههای پارچه میبستیم و به همین جهت، آن غزوه «ذات الرقاع» نام گرفت؛ زیرا ما پاهایمان را با «رُقعه»ها (پارچهها) میبستیم. (صحیح بخاری، باب «غزوة ذات الرقاع» ج ۲ ص ۵۹۲؛ صحیح مسلم، باب «غزوة ذات الرقاع»، ج ۲ ص ۱۱۸)
در ارتباط با این غزوه، از جابربن عبدالله س نقل کردهاند که گفت: در غزوهی ذات الرقاع همراه پیامبر اکرم ج بودیم. هرگاه به درخت سایهداری میرسیدیم، آن را برای آن حضرت ج وامیگذاشتیم. رسول خدا ج فرود آمدند و مردم در بیشهزارها پراکنده شدند و زیر درختان آرمیدند. رسول خدا ج زیر یکی از این درختان آرمیده بودند و شمشیرشان را به آن درخت آویخته بودند. جابر س گوید: خواب کوتاهی بر ما عارض گردید. مردی از مشرکان آمد و شمشیر آن حضرت ج را برکشید و گفت: از من میترسی؟ رسول خدا ج فرمودند: خیر. گفت: چه کسی میتواند تو را از دست من خلاص گرداند؟ فرمودند: الله!.
جابر س گوید: ناگهان دیدم که رسول خدا ج ما را فرامیخوانند. آمدیم؛ دیدیم که مردی بادیهنشین نزد آن حضرت ج نشسته است. رسول خدا ج فرمودند:
«انّ هذا اخترط سیفی وانا قائم، فاستیقظتُ وهو فی یده صلتاً؛ فقال لی: من یمنعک منّی؟ قلت: الله! فها هو ذا جالس». «این فرد شمشیرم را برکشید و حال آن که من خواب بودم. آنگاه در حالی که شمشیر را از نیام کشیده بود، از خواب بیدار شدم و خطاب به من گفت: چه کسی میتواند تو را از دست من خلاص گرداند؟ گفتم: الله! این همان فرداست که در اینجا نشسته است».
پس از آن دیگر، آن حضرت ج هیچگونه سرزنشی نسبت به او روا نداشتند.
در روایت ابوعوانه س آمده است: شمشیر از دست وی افتاد. رسول خدا ج شمشیر را برگرفتند و فرمودند: «من یمنعک منّی؟»؛ «چه کسی میتواند تو را از دست من خلاص گرداند»؟ گفت: شما بهترین انسانِ شمشیر به دست باشید! پیامبر اکرم ج فرمودند:
«تشهد ان لا اله الا الله وانّی رسول الله؟»؛ «شهادت میدهی که معبودی به جز خدای یکتا نیست و من رسول خدا هستم»؟!
آن مرد اعرابی گفت: با شما عهد میبندم که با شما نجنگم و با کسانی که بر علیه شما بجنگند همراهی نکنم! گوید: پیامبر اکرم ج او را رها کردند. نزد قوم و قبیلهاش بازگشت و گفت: هم اینک من از نزد بهترین مردم به نزد شما آمدهام. (ر.ک: فتح الباری ج ۷ ص ۴۱۶)
همچنین در صحیح بخاری آمده است: مسدّد از ابوعوانه س از ابوبشر س نقل کرده است که گفت: نام آن مرد اعرابی، «غورث بن حارث» بود. (صحیح بخاری ج ۲ ص ۵۹۳).
ابن حجر گوید: واقدی پیرامون بیان علّت این ماجرا گفته است که نام این اعرابی «دُعثور» بوده و او مسلمان شده است؛ امّا از سخن وی، چنین برمیآید که دو ماجرا بوده است که در دو غزوه روی داده است. (فتح الباری ج ۷ ص ۴۲۸).
به هنگام بازگشت از این غزوه، مسلمانان، زنی از مشرکان را به اسارت گرفتند. شوهر آن زن نذر کرد که از آن مکان بازنگردد تا خون یکی از یاران محمد ج را بریزد. شبانه آمد. رسول خدا ج دو تن از یاران را برای دیدبانی و زیر نظر گرفتن تحرّکات دشمن تعیین فرموده بودند: یکی عبّاد بن بِشر س و دیگری، عمّار بن یاسر س. آن مرد تیری به سوی عبّاد س پرتاب کرد. وی ایستاده بود و نمازمیگزارد. وی تیر را از بدن خویش بیرون کشید، امّا نمازش را باطل نکرد. دو تیر دیگر نیز به سوی او پرتاب کرد، امّا وی از نماز خارج نشد تا سلام نماز را داد. رفیق وی بیدار شد و گفت: سبحان الله! چرا مرا بیدار نساختی؟ گفت: من به تلاوت سورهای از قرآن مشغول بودم و خوش نداشتم آن را قطع کنم! (زادالمعاد ج ۲ ص ۱۱۲).
این غزوه، در جهت هراس افکندن در دلهای آن بادیهنشینان سنگدل، بسیار مفید و مؤثّر افتاد؛ به طوری که اگر تفاصیل و جزئیات سرایای بعد از این غزوه را مورد بررسی قرار دهیم، میبینیم که این طوایف و قبایل غطفان پس از این غزوه، دیگر جرأت نکردند که سربلند کنند و اندک اندک، مواضعشان نرمتر گردید، تا آن که تسلیم شدند. حتّی میبینیم که چند طایفه از این اعراب نیز در فتح مکه در کنار مسلمانان میجنگند و در غزوهی حُنین شرکت میکنند و از غنائم آن سهم میبرند و پس از بازگشت از غزوهی فتح مکه، جمعآوری کنندگان زکات به سوی آنان اعزام میشوند و آنان زکات میدهند.
و بدین ترتیب، هرسه جناح جنگ افروز که در جنگ اَحزاب متشکّل شده بودند، درهم شکسته شدند و سراسر منطقه را امنیت و صلح فراگرفت و مسلمانان، پس از آن توانستند به سادگی هر اختلاف و اشکالی که در گوشهای از جانب طایفه یا قبیلهای پیش بیاید، رفع و رجوع کنند. همچنین، به دنبال این غزوه، زمینهسازی برای فتح شهرها و ممالک دیگر نیز آغاز شد؛ زیرا اکنون دیگر اوضاع داخلی به نفع اسلام و مسلمانان، به طور کامل دگرگون گردیده بود.
«وُجاه»: در حضور؛ رودرروی؛ روبهروی؛ در مصاف.
۱۴۲۲ - [۳] (مُتَّفَقٌ عَلَیهِ)
وَعَنْ جَابِرٍ قَالَ: أَقْبَلْنَا مَعَ رَسُولِ الـلّٰهِ ج حَتَّى إِذْ كُنَّا بِذَاتِ الرِّقَاعِ قَالَ: كُنَّا إِذَا أَتَیْنَا عَلَى شَجَرَةٍ ظَلِیلَةٍ تَرَكْنَاهَا لِرَسُولِ الـلّٰهِ ج قَالَ: فَجَاءَ رَجُلٌ مِنَ المشكرین وَسَیْفُ رَسُولِ الـلّٰهِ ج مُعَلَّقٌ بِشَجَرَةٍ فَأَخَذَ سَیْفَ نَبِیِّ الـلّٰهِ ج فَاخْتَرَطَهُ فَقَالَ لِرَسُولِ الـلّٰهِ ج: أَتَخَافُنِی؟ قَالَ: «لَا». قَالَ: فَمَنْ یَمْنَعُكَ مِنِّی؟ قَالَ: «اللهُ یَمْنَعُنِی مِنْك». قَالَ: فَتَهَدَّدَهُ أَصْحَابُ رَسُولِ الـلّٰهِ ج فَغَمَدَ السَّیْفَ وَعَلَّقَهُ قَالَ: فَنُودِیَ بِالصَّلَاةِ فَصَلَّى بِطَائِفَةٍ رَكْعَتَیْنِ ثُمَّ تَأَخَّرُوا وَصَلَّى بِالطَّائِفَةِ الْأُخْرَى رَكْعَتَیْنِ قَالَ: فَكَانَتْ لِرَسُولِ الـلّٰهِ ج أَرْبَعُ رَكَعَاتٍ وَلِلْقَوْمِ رَكْعَتَانِ [۲۸۰].
۱۴۲۲- (۳) جابربن عبدالله س گوید: همراه رسول خدا ج به سوی دشمن روی آوردیم و (به راه خویش ادامه دادیم) تا آن که به «ذات الرقاع» رسیدیم؛ و هرگاه به درخت سایهداری میرسیدیم، آن را برای آن حضرت ج وامیگذاشتیم.
جابر س در ادامه گوید: (رسول خدا ج فرود آمدند و مردم نیز در بیشهزارها پراکنده شدند و زیر درختان آرمیدند. رسول خدا ج نیز زیر یکی از درختان آرمیده و شمشیرشان را به آن درخت آویخته بودند. جابر س گوید: خواب کوتاهی بر ما عارض گردید؛) مردی از مشرکان آمد و در حالی که شمشیر پیامبر ج بر درخت آویخته بود، آن را از نیام برکشید و گفت: آیا از من میترسی؟ رسول خدا ج فرمودند: خیر. گفت: چه کسی میتواند تو را از دست من خلاص گرداند و نجات دهد؟
آن حضرت ج فرمودند: الله! یاران رسول خدا ج به تهدید آن مشرک برخاستند؛ سپس آن مرد، شمشیر را در غلاف قرارداد و آن را به درخت آویزان نمود.
جابر س گوید: آنگاه نماز خوف برپا شد و رسول خدا ج با دستهی اول، دو رکعت؛ نماز گزاردند؛ سپس آنها رفتند و با دستهی دوّم نیز دو رکعت دیگر گزاردند؛ و در نتیجه، پیامبر خدا ج چهار رکعت نماز خواندند با هردو دسته، دو رکعت، ولی دیگران، دو رکعت خواندند.
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: «اخترط»: شمشیر کشید؛ از غلاف درآورد؛ از غلاف بیرون کشید.
«شجرة ظلیلة»: درخت سایهدار.
«فتهدّده»: به او خط و نشان کشیدند؛ تهدیدش کردند.
۱۴۲۳ - [۴] (صَحِیح)
وَعَن جَابر قَالَ: صَلَّى رَسُولُ الـلّٰهِ ج صَلَاةَ الْـخَوْفِ فَصَفَفْنَا خَلْفَهُ صَفَّیْنِ وَالْعَدُوُّ بَیْنَنَا وَبَیْنَ الْقِبْلَةِ فَكَبَّرَ النَّبِیُّ ج وَكَبَّرْنَا جَمِیعًا ثُمَّ رَكَعَ وَرَكَعْنَا جَمِیعًا ثمَّ رفع رَأسه من الرُّكُوع ورفعنا جَمِیعًا ثُمَّ انْحَدَرَ بِالسُّجُودِ وَالصَّفُّ الَّذِی یَلِیهِ وَقَامَ الصَّفُّ الْـمُؤَخَّرُ فِی نَحْرِ الْعَدُوِّ فَلَمَّا قَضَى النَّبِیُّ ج السُّجُودَ وَقَامَ الصَّفُّ الَّذِی یَلِیهِ انْحَدَرَ الصَّفُّ الْـمُؤَخَّرُ بِالسُّجُودِ ثُمَّ قَامُوا ثُمَّ تَقَدَّمَ الصَّفُّ الْـمُؤَخَّرُ وَتَأَخَّرَ الْـمُقَدَّمُ ثُمَّ رَكَعَ النَّبِیُّ ج وَرَكَعْنَا جَمِیعًا ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ من الرُّكُوع ورفعنا جَمِیعًا ثمَّ انحدر بِالسُّجُود وَالصَّفُّ الَّذِی یَلِیهِ الَّذِی كَانَ مُؤَخَّرًا فِی الرَّكْعَةِ الْأُولَى وَقَامَ الصَّفُّ الْـمُؤَخَّرُ فِی نَحْرِ الْعَدو فَلَمَّا قَضَى النَّبِیُّ ج السُّجُودَ وَالصَّفُّ الَّذِی یَلِیهِ انْحَدَرَ الصَّفُّ الْـمُؤَخَّرُ بِالسُّجُودِ فَسَجَدُوا ثُمَّ سَلَّمَ النَّبِیُّ ج وَسَلَّمْنَا جَمِیعًا. رَوَاهُ مُسْلِمٌ [۲۸۱].
۱۴۲۳- (۴) جابربن عبدالله گوید: رسول خدا ج (با ما) نماز خوف را گزاردند؛ بدین ترتیب که ما پشت سر پیامبر خدا ج دو صف تشکیل دادیم و این در حالی بود که دشمن بین ما و قبله بود؛ پیامبر ج تکبیر گفتند و ما همگی (صف اول و دوم) تکبیر گفتیم؛ سپس پیامبر ج به رکوع رفتند و ما همگی با او به رکوع رفتیم؛ آنگاه سرشان را از رکوع بلند کردند و ما همگی سرهایمان را از رکوع بلند نمودیم. سپس آن حضرت ج و صفی که پشت سر ایشان قرار داشتند، به سجده رفتند و صف دوم روبهروی دشمن ایستاد (و به سجده نرفت)؛ چون پیامبر ج از سجدهی رکعت اول فارغ شدند و صف پشت سر ایشان بلند شدند، صف دوم به سجده رفتند و بلند شدند؛ آنگاه صف اول و دوم، جایشان را عوض کردند؛ سپس پیامبر ج به رکوع رفتند و ما همگی با او به رکوع رفتیم؛ آنگاه سرشان را از رکوع بلند کردند و ما هم سرهایمان را بلند نمودیم؛ سپس با صف اول که در رکعت اول در صف دوم قرار داشتند، به سجده رفتند و صف دوم روبهروی دشمن ایستاد. وقتی که پیامبر ج با صف پشت سرشان از سجده تمام شدند، صف دوم به سجده رفتند؛ سپس پیامبر اکرم ج سلام دادند و ما همگی سلام دادیم.
[این حدیث را مسلم روایت کرده است]. [۲۷۷]- بخاری ۲/۴۲۹ ح ۹۴۲؛ نسایی ۳/۱۷۱ ح ۱۵۳۹؛ دارمی ۱/۴۲۸ ح ۱۵۲۱؛ و مسند احمد ۲/۱۵۰. [۲۷۸]- تاریخ و آثار اسلامی مکه مکرمه و مدینه منوره، دکتر اصغر قائدان صص ۲۱ ـ ۲۳ [۲۷۹]- بخاری ۷/۴۲۱ ح ۴۱۲۹؛ مسلم ۱/۵۷۵ ح (۳۱۰-۸۴۲)؛ ابوداود ۲/۳۰ ح ۱۲۳۸؛ ترمذی ۲/۴۵۵ ح ۵۶۵؛ نسایی ۳/۱۷۱ ح ۱۵۷۳؛ و دارمی ۱/۴۲۹ ح ۱۵۲۲. [۲۸۰]- بخاری ۷/۴۲۶ ح ۴۱۳۶؛ مسلم ۱/۵۷۶ ح (۳۱۱-۸۴۳)؛ و مسند احمد ۳/۳۹۰. [۲۸۱]- مسلم ۱/۵۷۴ ح (۳۰۷-۸۴۰).
۱۴۲۴ - [۵] (ضَعِیف)
عَنْ جَابِرٌ: أَنَّ النَّبِیَّ ج كَانَ یُصَلِّی بِالنَّاسِ صَلَاةَ الظُّهْرِ فِی الْـخَوْف بِبَطن نخل فَصَلَّى بِطَائِفَةٍ رَكْعَتَیْنِ ثُمَّ سَلَّمَ ثُمَّ جَاءَ طَائِفَةٌ أُخْرَى فَصَلَّى بِهِمْ رَكْعَتَیْنِ ثُمَّ سَلَّمَ. رَوَاهُ فِی «شرح السّنة» [۲۸۲].
۱۴۲۴- (۵) جابربن عبدالله س گوید: رسول خدا ج در منطقهی «بطن نخل» (محلی در بین مکّه و طائف) نماز ظهر را در حالت خوف (ترس) گزاردند و با یک دسته از نمازگزارن، دو رکعت گزاردند و سلام دادند؛ سپس دستهی دوم آمد و با آنها نیز دو رکعت دیگر گزاردند و سلام دادند.
[این حدیث را بغوی در «شرح السنة» روایت کرده است]. [۲۸۲]- نسایی ۳/۱۷۸ ح ۱۵۵۱؛ و دارقطنی ۲/۶۰ ح ۱۰.
۱۴۲۵ - [۶] (صَحِیح)
عَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ: أَنَّ رَسُولَ الـلّٰهِ ج نَزَلَ بَیْنَ ضَجْنَانَ وَعُسْفَانَ فَقَالَ الْـمُشْرِكُونَ: لِهَؤُلَاءِ صَلَاةٌ هِیَ أَحَبُّ إِلَیْهِمْ مِنْ آبَائِهِمْ وَأَبْنَائِهِمْ وَهِیَ الْعَصْرُ فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ فَتَمِیلُوا عَلَیْهِمْ مَیْلَةً وَاحِدَةً وَإِنَّ جِبْرِیلَ أَتَى النَّبِیَّ ج فَأَمَرَهُ أَنْ یَقْسِمَ أَصْحَابَهُ شَطْرَیْنِ فَیُصَلِّیَ بِهِمْ وَتَقُومَ طَائِفَةٌ أُخْرَى وَرَاءَهُمْ وَلْیَأْخُذُوا حِذْرَهُمْ وَأَسْلِحَتَهُمْ فَتَكُونَ لَهُمْ رَكْعَةٌ وَلِرَسُولِ الـلّٰهِ ج رَكْعَتَانِ. رَوَاهُ التِّرْمِذِیّ وَالنَّسَائِیّ [۲۸۳].
۱۴۲۵- (۶) ابوهریره س گوید: رسول خدا ج (با لشکر اسلام) در بین «ضَجْنان» و «عُسفان» فرود آمدند و اطراق نمودند؛ مشرکان و بدخواهان به یکدیگر گفتند: مسلمانان، نمازی پیش روی دارند که برای آنان از پدران و فرزندانشان محبوبتر و دوستداشتنیتر است؛ و آن نماز محبوب و دوستداشتنی، نماز عصر است؛ از این رو، قاطعانه تصمیم خویش را بگیرید و یکباره بر آنان بتازید و غافلگیرشان کنید (و در حین نماز، دمار از روزگارشان درآورید).
امّا جبرئیل÷به نزد رسول خدا ج آمد و ایشان را از ماجرا باخبر ساختند و به آن حضرت ج فرمان دادند تا یاران خویش را به دو دسته تقسیم نمایند؛ و نماز خوف را برای آنان به پای دارند؛ و باید دستهی دیگر، آنان را از دشمنان بپایند و باید احتیاط خود را مراعات و اسلحهی خویش را با خود داشته باشند؛ پس در نتیجه، (هر دسته از) نمازگزاران، یک رکعت (با پیامبر جگزاردند و پیامبر ج دو رکعت خواندند.
[این حدیث را ترمذی و نسایی روایت کردهاند].
شرح: نظیر این روایت در مسلم چنین آمده است:
«عن جابربن عبدالله س قال: غزو نا مع رسول الله ج قوماً من جُهینة فقاتلونا قتالاًَ شدیداً؛ فلمّا صلّینا الظّهر قال الـمشرکون: لو مِلنا علیهم میلة لاقتطعنا هم فاخبر جبریلُ رسول الله ج ذلك؛ فذکر ذلك لنا رسول الله ج قال: وقالوا: انّه ستأیتهم صلاةٌ هی احبّ الیهم من الاولاد؛ فلمّا حضرت العصر، صفّنا صفّین والـمشرکون بیننا وبین القبلة. قال: فکبّر رسول الله ج فکبّرنا، ورکع ورکعنا؛ ثم سجد وسجد معه الصف الاول؛ فلمّا قاموا، سجد الصف الثانی؛ ثم تأخّر الصفّ الاول وتقدّم الصفّ الثانی فقاموا مقام الاول؛ فکبّر رسول الله ج فکبّرنا ورکع فرکعنا؛ ثم سجد معه الصفّ الاول وقام الثانی؛ فلمّا سجد الصفّ الثانی ثمّ جلسوا جمیعاً سلّم علیهم رسول الله ج. قال: ابوالزبیر: ثم خصّ جابرٌ ان قال: کما یُصلّی اُمراؤکم هؤلاء» (مسلم، ح ۸۴۰).
«جابر بن عبدالله س گوید: ما همراه رسول خدا ج به جنگ با گروهی از طایفهی جُهینه رفتیم. آنان سرسختانه با ما جنگیدند. هنگامی که نماز ظهر را خواندیم، مشرکان با خود گفتند: اگر به طور ناگهانی حمله کنیم، آنان را تکه پاره و ریشهکن میکنیم. جبرئیل÷رسول خدا ج را از ماجرا باخبر ساخت. آن حضرت ج نیز ماجرا را برای ما بیان نمود.
راوی میگوید: همچنین آنها به یکدیگر گفته بودند: مسلمانان، نمازی پیش روی دارند که برای آنان از فرزندانشان محبوبتر است.
از این رو، هنگامی که وقت نماز عصر فرارسید، پیامبر اکرم ج ما را به دو گروه تقسیم نمود.
قابل یادآوری است که مشرکان، سمت قبلهی ما قرار داشتند. آنگاه رسول خدا ج تکبیرگفت و ما نیز تکبیر گفتیم؛ رکوع کرد و ما نیز رکوع کردیم؛ سجده نمود و ما نیز سجده نمودیم. هنگامی که این گروه، بلند شدند، گروه دوم سجده کردند. سپس گروه اول، عقب رفتند و گروه دوّم جلو آمدند و به جای گروه اول، ایستادند. آنگاه رسول خدا ج تکبیر گفت و ما نیز تکبیر گفتیم. رکوع کرد و ما نیز رکوع کردیم؛ آنگاه گروه اول با ایشان، سجده کردند و گروه دوم برخاستند. هنگامی که گروه دوم، سجده نمودند و همگی نشستند، رسول خدا ج سلام گفت (و بقیه نیز سلام دادند).
ابوالزبیر س گوید: سپس جابربن عبدالله س این جمله را افزود که: همان گونه که این امیران شما نماز میخوانند».
«نماز خوف»:
از دیدگاه جمهور علماء و صاحبنظران اسلامی، نخستین غزوهای که در آن «نماز خوف» خوانده شد، غزوهی «ذات الرقاع» بود که طبق نظر جمهور، در سال چهارم هجری اتفاق افتاده است و تاکنون نیز این نماز جایز است و منسوخ نشده است. امام ابویوسف در روایتی میگوید: این نماز، مختص پیامبر اکرم ج بوده است؛ زیرا در قرآن آمده است:
﴿ وَإِذَا كُنتَ فِيهِمۡ فَأَقَمۡتَ لَهُمُ ٱلصَّلَوٰةَ...﴾[النساء: ۱۰۲]
«زمانی که توای پیامبر! در میانشان بودی و نماز (خوف) را برایشان بپاداشتی...».
جمهور در پاسخ میگویند: این خطاب، مخصوص پیامبر ج نیست، بلکه خطاب عام و فراگیر است که همهی امامان جماعت را شامل میشود و نمونههایی از این نوع خطاب در جاهای متعددی از قرآن ذکر شده است؛ مانند:
﴿ أَقِمِ ٱلصَّلَوٰةَ لِدُلُوكِ ٱلشَّمۡسِ إِلَىٰ غَسَقِ ٱلَّيۡلِ ﴾[الإسراء: ۷۸] و ﴿ وَأَقِمِ ٱلصَّلَوٰةَ طَرَفَيِ ٱلنَّهَارِ وَزُلَفٗا مِّنَ ٱلَّيۡلِ... ﴾[هود: ۱۱۴].
و علاوه از آن، صحابه و یاران رسول خدا ج نیز، نماز خوف را از خصوصیات زمان آن حضرت ج به شمار نمیآوردند و خودشان در مواضع مختلفی، نماز خوف را به جای میآوردند؛ و نماز خوف از این صحابه ثابت است:
۱- عبدالرحمن بن سمرة س (سنن ابوداود، باب من قال یصلّی بکل طائفة رکعة ثم یسلّم... ج ۱ ص ۱۷۷).
۲- سعید بن عاص س (همان منبع پیشین).
۳- علی بن ابی طالب س (سنن کبری بیهقی، باب الدلیل علی ثبوت صلاة الخوف و...، ج ۳ ص ۲۵۲).
۴- ابوموسی اشعری س (بیهقی، ج ۳ ص ۲۵۲).
۵- سعدبن ابی وقاص س نیز در طبرستان در جنگ با مجوسیها نماز خوف به جای آورد و حال آن که با او، حسن بن علی س، حذیفة بن یمان س و عبدالله بن عمرو بن عاص س بود. (فتح القدیر؛ باب صلاة الخوف، ج ۱ ص ۳۴۳).
۶- عبدالله بن عمر س (صحیح بخاری، کتاب التفسیر، سورة البقرة ج ۲ ص ۶۵۰).
۷- سهل بن ابی حثمه س (ترمذی، باب ما جاء فی صلاة الخوف ج ۱ ص ۱۰۱).
۸- عبدالله بن عباس س (ابوداود، باب من قال یصلّی بکل طائفة رکعة و لایقضون).
از تمام این روایات و روایات دیگر، معلوم میشود که نماز خوف، از خصوصیات روزگار پیامبر ج نبوده است و تمامی اصحاب بعد از وفات پیامبر اکرم ج بر مشروعیت نماز خوف اتفاقنظر داشتهاند.
امام ابن همام مینویسد: به هنگام خوف و ترس از دشمن، بهتر آن است که دو جماعت تشکیل یابد و در صورتی که همهی مردم بر اقتدا به یک امام اصرار داشتند، نماز خوف خوانده شود.
روشهای نماز خوف:
در روایات و اخبار رسیده به ما، سه روش برای نماز خوف نقل شده است:
روش اول: امام با گروه اول، یک رکعت بخواند و گروه دوم در مقابل دشمن بایستند؛ زمانی که امام به سجده رفت، مقتدیان، رکعت دوم خود را بخوانند و به مصاف دشمن بروند. امام در حالت ایستاده، (در رکعت دوم خود) منتظر بایستد تا گروه دوم بیایند؛ امام رکعت دوم خود (و رکعت اول گروه دوم) را خوانده و سلام دهد و مقتدیان مانند مسبوق، یک رکعت دیگر خودشان را بخوانند.
این روش از حدیث سهل بن ابی حثمه س - که با اسناد موقوف و مرفوع روایت شده - اخذ گردیده است و از آنجایی که این حدیث، صحیحترین روایت در این زمینه است، امام شافعی همین روش را افضل و برتر قرار داده است. (بخاری، کتاب المغازی، باب غزوة ذات الرقاع ج ۲ ص ۵۹۲).
روش دوم: امام با گروه اول، یک رکعت بخواند. این گروه پس از سجده کردن، به طرف دشمن میروند و افراد گروه دوم میآیند و به امام ملحق شوند. زمانی که امام دو رکعت خود را تمام میکند، افراد به عنوان «مسبوق» یک رکعت دیگر خود را خوانده و به محل خود میروند.
گروه اول برمیگردد و رکعت باقیماندهی خویش را میخواند. (ابوداود، باب من قال: یصلّی بکل طائفة رکعة، ج ۱ ص ۱۷۶؛ و نسایی، کتاب صلاة الخوف، ج ۱ ص ۲۲۹).
روش سوّم: گروه اول، یک رکعت همراه امام خوانده و بر سر پست خویش برمیگردد. گروه دوم میآید و یک رکعت با امام خوانده و برمیگردد؛ آنگاه گروه اول آمده و رکعت دوم را میخواند و پس از آن، گروه دوم رکعت دوم خود را میخواند.
هر سه روش نماز خوف، جایز میباشند. احناف روش سوم را افضل و بهتر قرار دادهاند و این روش در کتاب «الاثار» امام محمد به صورت موقوف نقل شده است. (کتاب الاثار، باب صلاة الخوف، شمارهی حدیث ۱۹۵). این روایت به خاطر این که با قیاس، قابل درک نیست (غیر مدرک بالقیاس) از این رو، در حکم مرفوع میباشد.
امام ابوبکر جصّاص همین روش را در کتاب «احکام القران» (باب صلاة الخوف، ج ۲ ص ۳۱۶) به روایت عبدالله بن مسعود س نیز نقل کرده است.
بنابراین، دیدگاه ابن حجر که روش سوم را ثابت نمیداند، درست نیست. (ر.ک: فتح الباری، ابواب صلاة الخوف، ج ۲ ص ۳۵۹).
در حدیث عبدالله بن عمر س که امام ترمذی آن را در سنن خویش روایت کرده است، احتمال روش دوم و سوم هردو وجود دارد. عبارت کامل حدیث چنین است:
«انّ النبیّ ج صلّی صلاة الخوف باحدی الطائفتین رکعة والطائفة الاخری مواجهة العدوّ ثم انصرفوا؛ فقاموا فی مقام اولئك وجاء اولئك فصلّی بهم رکعة اخری ثم سلّم علیهم فقام هؤلاء فقضوا رکعتهم وقام هؤلاء فقضوا رکعتهم».
در این حدیث، پس از ذکر یک رکعت نماز گروه اول و یک رکعت گروه دوم، چنین آمده است: «فقام هؤلاء فقضوا رکعتهم وقام هؤلاء فقضوا رکعتهم».
اکنون، اگر مرجع «هؤلاء» اول را گروه دوم قرار دهیم، روش دوم ثابت میشود و اگر مرجع آن را گروه اول قرار دهیم، روش سوم ثابت میشود؛ و صورت دوم (گروه اول را مرجع «هؤلاء» اول قرار دادن) نسبت به صورت اول ترجیح دارد؛ زیرا به وسیلهی روایت عبدالله بن مسعود س و دیگران تأیید شده است.
در هر صورت، روش سوم (مسلک احناف) به خاطر این که «موافق با قرآن» و «موافق با ترتیب» است، برای عمل ترجیح دارد؛ زیرا در قرآن دربارهی گروه اول آمده است:
﴿...فَإِذَا سَجَدُواْ فَلۡيَكُونُواْ مِن وَرَآئِكُمۡ... ﴾[النساء: ۱۰۲].
این آیه به گروه اول حکم میکند که پس از سجده به مصاف دشمن بروند. بنابراین احتمال روش اول (مسلک شوافع) در آن اصلاً نیامده است. در روش اول، طائفهی اول، پس از سجدهی رکعت اول، در همانجا، رکعت دوم خود را تکمیل کرده و سپس جایشان را با گروه دوم عوض میکنند.
و معنی این که «موافق با ترتیب» است، این است که در روش اول، گروه اول قبل از امام نماز را تمام میکنند که عمل آنان برخلاف موضوع امامت است و در روش دوم، گروه دوم، قبل از گروه اول نماز را تکمیل میکنند که برخلاف ترتیب است و در روش سوم، اگر چه رفت و آمد بیشتری صورت میگیرد ولی در آن، نه خلاف موضوع امامت اتفاق میافتد و نه خلاف ترتیبی و نه مخالفتی با ظاهر آیهی قرآن.
ناگفته نماند که نماز خوف، «قصر و کوتاه نمودن کمیت» را ضروری قرار نمیدهد؛ به عنوان مثال: اگر مسلمانان در نزدیک محل اقامت، در حال مبارزه بودند، نیازی به قصر و کوتاه نمودن نماز نیست و باید نمازهای چهار رکعتی را کامل بخوانند؛ بدین ترتیب که هر گروه، دو رکعت با امام بخوانند.
نماز خوف در مغرب:
صاحبنظران فقهی در چگونگی نماز خوف در نماز مغرب با همدیگر اختلافنظر دارند:
احناف و شوافع و مالکیها میگویند: امام با گروه نخست، دو رکعت بگزارد و سپس یک رکعت با گروه دوم ادا نماید. امّا امام مالکیها و شافعیها، میگویند: امام ایستاده منتظر میماند تا گروه نخست نمازشان را خود تمام کنند و سپس گروه دوم میآید. امّا امام از دیدگاه شوافع، سلام نمیدهد.
نماز در حالت درگیری و جنگ:
علماء و صاحبنظران فقهی، دربارهی ادای نماز خوف در هنگام درگیری و شدّت جنگ - آن هم هرگاه بیم خارج شدن وقت میرفت - اختلاف کردهاند. احناف میگویند: در حال درگیری، نمازی لازم نیست؛ زیرا اگر در این حالت جنگیدند، نمازشان فاسد میشود و نماز را باید تأخیر کنند.
امام مالک و ثوری و اوزاعی و شافعی و عموم علماء میگویند: شخص مبارز و رزمنده، به هر گونهای که توانست، نماز بگزارد؛ به دلیل گفتهی ابن عمر س: هرگاه ترس بیش از این بود، سواره یا ایستاده و حتی به اشاره نماز گزارده شود.
مالک در موطأ گفته است: روی به قبله یا به غیر قبله - یعنی هرگاه توانایی رکوع و سجده نداشت - نماز به اشاره میباشد. و شافعی میگوید: باکی ندارد که ضربتی وارد کند یا نیزهای بزند. امّا اگر پیدر پی ضربت وارد آورد و یا نیزه زد، نمازش فاسد میشود.
امام احمد بن حنبل/در مورد نماز خوف میگوید: احادیث و اخبار وارد شده در مورد نماز خوف، همه صحیح و ثابت هستند و بر هر حدیثی از آن، که فرد نمازگزار نماز خوف خویش را بر مبنای آن ادا کند، برایش - انشاء الله - بسنده و کافی خواهد بود.
[۲۸۳]- نسایی ۳/۱۷۶ ح ۱۵۴۹؛ و مسند احمد ۳/۳۷۴.
واژهی «عید»:
«عید» از «عاد یعود» گرفته شده است و در اصل خود «عِوْدٌ» بوده است که به علّت سکون واو و کسرهی ماقبل، به «یاء» تبدیل شده است؛ و جمع آن «اعیاد» میباشد. طبق قانون میبایست با «اعواد» جمع بسته میشد؛ امّا به خاطر عدم التباس با جمع «عود» که به معنای چوب است، «اعیاد» گفته میشود.
وجه تسمیهی عید:
برخی از علماء و صاحبنظران اسلامی بر این باورند که نامگذاری روز فطر و قربان به «عید»، به این خاطر است که در هر سال، تکرار میشوند. برخی نیز گفتهاند که عید از «عود» (مشک) مشتق است، و علّت نامگذاری آن، این است که در آن روز، مشکهای فراوانی روشن (دود) میشود. و برخی نیز گفتهاند: وجه تسمیهی عید، به خاطر کثرت و فراوانی عوائد و خیر و برکت خداوند بر بندگانش و شادی و سرور آنان در آن روز است؛ شادی به خاطر اتمام مراسم حج و ذبح قربانی در ایام تشریق و در عید فطر به خاطر موفقیت در به پایان رساندن یک ماه آموزش.
امّا قول راجح، آن است که عید از «عاد یعود» گرفته شده است و برای نیک فالی، اسم آن را «عید» گذاشتهاند. گویا این یک دعایی است بر این مضمون که «خدا کند این روز مرتّب تکرار شود»؛ همچنان که «قافله» را نیز از روی تفاؤل و نیکفالی، قافله میگویند.
البته «عید» برای جشن و روزهای خوش نیز اطلاق میگردد.
عید فطر و عید قربان:
هر دین و آیینی در طول سال، چند روز را به عنوان عید و جشن قرار میدهند؛ اسلام نیز در سال، دو روز را به عنوان عید قرار داده است و این دو عید، پس از پایان دو عبادت بس بزرگ قرار داده شدهاند. عید فطر زمانی است که عبادت بزرگ روزه به پایان میرسد و عید اضحی نیز روزی است که حج تکمیل میگردد و برعکس ادیان دیگر، این دو عید نیز خود عبادت هستند که با خواندن دو رکعت نماز، عید آغاز میگردد.
به عبارت دیگر، هر ملّت و گروهی، دارای مراسم و جشنهای خاصّی است که در آن روزها، برحسب توان و وُسع خویش، لباسهای نو و خوب به تن میکنند و غذاهای خوب تهیه میکنند و میخورند و به عناوین گوناگون، اظهار شادی و خوشی میکنند؛ و این، یکی از تقاضاهای طبیعی و فطری بشر است؛ از این رو، هیچ گروه و ملّتی از میان جوامع بشری نیست که دارای چنین روزهای ویژه و خاصّی نباشند.
در اسلام نیز دو روز (عید فطر و عید قربان) وجود دارد که عید و جشن اصلی مسلمانان را تشکیل میدهند؛ و علاوه بر آن، آنچه مسلمانان به عنوان عید و یا جشن اسلامی میدانند، در واقع اساس و حیثیت مذهبی و دینی نداشته بلکه از نقطه نظر اسلامی، بیشتر آنها خرافات هستند.
در حقیقت، زندگی اجتماعی مسلمانان، از زمانی شروع میشود که رسول اکرم ج از مکّه هجرت نمودند و به مدینهی منوره تشریف آوردند و مراسم عید فطر و عید قربان نیز از همان تاریخ شروع شد. همان طوری که معلوم است، عید فطر بعد از پایان رمضان در اول شوّال، و عید قربان، در دهم ذیحجه قرار داده شده است.
ماه مبارک رمضان، از حیث معنویت و روحانیت، از تمام ماهها افضل و با برکتتر است؛ در همین ماه، نزول قرآن آغاز گردیده است و روزهی تمام ماه بر امّت مسلمان فرض شده و در شبهای آن، نماز مستقلی با جماعت خوانده شده و نسبت به انجام هر نیکی و خیری، به پاداش فوقالعاده تشویق شده است.
خلاصه؛ تمام این ماه، ماه فداکاری و سرکوب نفس و ماه کثرت و فراوانی عبادت و طاعت است. پرواضح است که در پایان این ماه، روزی فرا میرسد که از نظر برکات روحانی و معنوی، نسبت به دیگر روزها، استحقاق بیشتری دارد و برای این که روز جشن و شادی قرار گیرد، آن روز را عید فطر قرار دادند.
دهم ذیحجّه نیز روز مبارک و تاریخی است که در آن روز، ابراهیم÷با حکم و دستور خدا، جگرگوشهی خود، اسماعیل÷را به فرمان خدا برای قربانی تقدیم کرد و کارد را بر حلقش قرار داد و وفاداری و تسلیم و رضای کامل خویش را به اثبات رسانید و خداوند بلندمرتبه نیز درعوض آن فداکاری و آزمایش، اسماعیل÷را زنده نگه داشت و گوسفندی را به جای او به عنوان قربانی پذیرفت و به پاس قدردانی از این موفقیت، بر سر ابراهیم÷تاج افتخار «انّی جاعلک للناس اماماً» را قرار داد و آن روش اظهار محبّت و عشق او را به خدا، تا قیامت به عنوان «رسم عاشقی» برقرار داشت. پس اگر بر اساس واقعه و امر مهم تاریخی، روزی را میتوان به عنوان یادگار تاریخی جشن گرفت، برای امّت مسلمان که وارث ملّت ابراهیمی و نمایندهی اسوهی خلیل است، در مقابل دهم ذی حجّة، روز دیگری استحقاق آن را ندارد؛ از این رو، دهم ذیحجّة، روز عید و جشن قرار گرفت.
به هر حال، این دو روز (یکم شوّال و دهم ذیحجّة) با توجه به این خصوصیات خود، روز عید و جشن و سرور امّت مسلمان قرار گرفتند.
وجوب نماز عید:
از دیدگاه امام ابوحنیفه، نماز عید واجب است. صاحبنظران فقهی احناف، این قول را «ظاهر روایت» قرار دادهاند و بر آن فتوا دادهاند. قولی دیگر نیز از امام ابوحنیفه، مبنی بر سنّت مؤکّده بودن نماز عید نقل شده است.
امام مالک و امام شافعی بر این باورند که نماز عید، سنّت مؤکّده است؛ و امام ابویوسف و امام محمد نیز همین دیدگاه را ترجیح دادهاند.
از دیدگاه امام احمد بن حنبل، نماز عید، فرض کفایی است و روایتی از امام مالک نیز مطابق با دیدگاه امام احمد بن حنبل است. برخی از علماء و صاحبنظران شافعی نیز این دیدگاه را پسندیدهاند.
دلایل وجوب نماز عید، عبارتند از:
۱- قرآن کریم، وجوب نماز عید را تأیید میکند، آنجا که میگوید:
﴿ فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَٱنۡحَرۡ٢ ﴾[الکوثر: ۲].
«حال که چنین است تنها برای پروردگار خود نماز بخوان و قربانی بکن».
طبق تفسیر مشهور آیه، مراد از «نماز مورد اشاره در آیه»، نماز عید میباشد.
۲- از احادیث و روایات متواتر ثابت شده است که پیامبر اکرم ج همواره نماز عید را برپا داشتند و هرگز آن را ترک نکردند. ابوسعید خدری س گوید: «انّ رسول الله ج کان یخرج یوم الفطر ویوم الاضحی الی المصلّی فیصلّی بالناس» (نسایی، باب استقبال الامام بالناس بوجهه فی الخطبة؛ ج ۱ ص ۲۳۳)؛ «رسول خدا ج در روز عید فطر و عید قربان به سوی عیدگاه میرفت و برای مردم نماز میگزارد».
۳- برپایی نماز عید از صدر اسلام تاکنون به طور مستمر، نشانهی واجب بودن آن است.
۴- برخی از علماء و اندیشمندان اسلامی، مصداق آیهی:
﴿...وَلِتُكَبِّرُواْ ٱللَّهَ عَلَىٰ مَا هَدَىٰكُمۡ... ﴾[البقرة: ۱۸۵].
را نماز عید میدانند و امر در این آیه را برای وجوب قرار دادهاند.
این آیه در سورهی بقره بعد از بیان «حکم روزه» ذکر شده است و در سورهی حج، بدون و او عطف، بعد از حج و قربانی قرار گرفته است (حج/۳۷)؛ که در مقام اول، مشروعیت و وجوب نماز عید فطر را میرساند و در مقام دوم، مشروعیت و وجوب نماز عید قربان را ثابت میگرداند.
۱۴۲۶ - [۱] (مُتَّفق عَلَیهِ)
عَنْ أَبِی سَعِیدٍ الْـخُدْرِیِّ قَالَ: كَانَ النَّبِیُّ ج یخرج یَوْم الْفطر وَالْأَضْحَى إِلَى الْـمُصَلَّى فَأَوَّلُ شَیْءٍ یَبْدَأُ بِهِ الصَّلَاةُ ثُمَّ یَنْصَرِفُ فَیَقُومُ مُقَابِلَ النَّاسِ وَالنَّاسُ جُلُوسٌ عَلَى صُفُوفِهِمْ فَیَعِظُهُمْ وَیُوصِیهِمْ وَیَأْمُرُهُمْ وَإِنْ كَانَ یُرِیدُ أَنْ یَقْطَعَ بَعْثًا قَطَعَهُ أَوْ یَأْمر بِشَیْء أَمر بِهِ ثمَّ ینْصَرف [۲۸۴].
۱۴۲۶- (۱) ابوسعید خدری س گوید: رسول خدا ج در روزهای عید فطر و عید قربان، به عیدگاه (در خارج شهر) میرفتند و نخستین کاری که انجام میدادند، گزاردن نماز عید بود؛ آنگاه پس از گزاردن نماز، رو به روی نمازگزارانی که در صفهای نماز خویش نشسته بودند، میایستادند و به موعظه و نصیحت آنها میپرداختند و آنان را به انجام کارهای خیر و صلاح، توصیه میکردند و دستورات لازم را صادر میفرمودند؛ و اگر میخواستند لشکری را به جایی اعزام نمایند، یا دستور انجام کار دیگری را بدهند، در همانجا اقدام میکردند. آنگاه برمیگشتند و عیدگاه را ترک مینمودند.
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: حدیث ابوسعید خدری س در بخاری و مسلم به طور کامل چنین آمده است:
«عن ابی سعید الحذری س قال: کان رسول الله ج یخرج یوم الفطر والاضحی الی المصلّی؛ فاوّل شیء یبدأ به الصلاة؛ ثمّ ینصرف فیقوم مقابل الناس؛ والناس جلوس علی صفوفهم؛ فیعظهم ویوصیهم ویأمرهم؛ فان کان یرید ان یقطع بعثاً قطعه؛ او یأمر بشیء امر به ثم ینصرف.
قال ابوسعید: فلم یزل الناس علی ذلك حتّی خرجتُ مع مروان وهو امیر الـمدینة فی اضحیً او فطر؛ فلمّا اتینا الـمصلّی، اذا منبر بناه کثیر بن الصلت؛ فاذا مروان یرید ان یرتقیه قبل ان یصلّی. فجبذتُ بثوبه، فجبذنی؛ فارتفع فخطب قبل الصلاة؛ فقلتُ له: غیّرتم والله! فقال: ابا سعید! قد ذهب ما تعلم. فقلتُ: ما اعلم والله خیرٌ ممّا لا اعلم. فقال: انّ الناس لم یکونوا یجلسون لنا بعد الصلاة؛ فجعلتها قبل الصلاة».
«ابوسعید خدری س گوید: رسول خدا ج روز عید فطر و عید قربان، به عیدگاه میرفت و اولین کاری که انجام میداد، برگزاری نماز بود. پس از اتمام نماز، مقابل نمازگزارانی که در صفها نشسته بودند، میایستادند و به موعظهی آنها میپرداخت؛ آنان را توصیه به خیر میکرد و دستورات لازم را صادر میفرمود؛ و اگر میخواست لشکری را به جایی گسیل نماید؛ یا دستور انجام کار دیگری بدهد، در همانجا اقدام میکرد. آنگاه برمیگشت.
راوی میگوید: پس از رسول خدا ج، مردم به همین شیوه عمل میکردند تا زمان مروان فرا رسد. روزی با مروان که حاکم مدینه بود، به عیدگاه رفتم. در آنجا، منبری وجود داشت که کثیربن صلت آن را ساخته بود. ناگهان متوجه شدم که مروان میخواهد قبل از نماز، بالای منبر برود و خطبه بخواند. من لباسش را گرفتم و او را پایین کشیدم، ولی او خود را از دست من رها ساخت و بالای منبر رفت و قبل از نماز، به ایراد خطبه پرداخت.
گفتم: به خدا سوگند! شما سنّت رسول خدا ج را تغییر دادید.مروان گفت: ای ابوسعید! آنچه را تو میدانی، اکنون نمیشود بر آن عمل کرد. گفتم: به خدا سوگند! آنچه را که من میدانم، بهتر است از آنچه که نمیدانم؛ (یعنی خطبهی بعد از نماز، بهتر است از خطبه قبل از نماز). مروان گفت: چون مردم بعد از نماز، برای شنیدن خطبهی ما نمینشینند، بدین جهت آن را قبل از نماز خواندم».
«مصلّی»: در شهرهای بزرگ که مسجد جامع، گنجایش همهی نمازگزاران را در روزهای عید و جمعه ندارد، در خارج شهر، جای وسیعی را برای نماز جمعه و عیدین آماده میسازند که «مصلّی» نام دارد؛ و روش آن حضرت ج نیز بر آن بود که نمازهای عید را در مکانی خارج از مدینه برگزار میکردند؛ و آن مکان، محلّی بود که برای این منظور مهیا و آماده شده بود و عیدگاه نامیده میشد و در حدود یک کیلومتر از مدینه فاصله داشت و در آن روزگار، اطراف آن، حصار کشیده نشده بود و به صورت صحرا و میدان باز بود.
از این حدیث، معلوم میشود که محل نمازهای عید، فضای باز است نه مسجد؛ چون پیامبر ج برای ادای نماز عید، به طرف مصلّی خارج میشدند و کسانی که پس از ایشان آمدند نیز همین کار را میکردند.
۱۴۲۷ - [۲] (صَحِیح)
وَعَنْ جَابِرِ بْنِ سَمُرَةَ قَالَ: صَلَّیْتُ مَعَ رَسُولِ الـلّٰهِ ج الْعِیدَیْنِ غَیْرَ مَرَّةٍ وَلَا مَرَّتَیْنِ بِغَیْرِ أَذَانٍ وَلَا إِقَامَة. رَوَاهُ مُسلم [۲۸۵].
۱۴۲۷- (۲) جابر بن سمرة س گوید: بیش از یک بار و دوبار، همراه رسول خدا ج نمازهای عید فطر و عید قربان را بدون اذان و اقامه خواندم.
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
شرح: بر مبنای اجماع امّت اسلامی، نماز عید، فاقد اذان و اقامه است.
علامه ابن قدامه در کتاب «المغنی» (ج ۲ ص ۲۳۵) مینویسد: «و لا نعلم فی هذا خلافاً مـمّن یعتد بخلافه؛ الّا انّه روی عن ابن الزبیر انّه اذّن واقام؛ وقیل اوّل من اذّن زیاد؛ وهذا دلیل علی انعقاد الاجماع قبله علی انّه لایسنّ لـهمـا اذان ولا اقامة».
«در این مسأله (عدم اذان و اقامه برای نماز عید) کسی از علماء و صاحبنظران مطرح جهان اسلام را سراغ نداریم که اختلاف نموده باشد؛ مگر آنچه که از ابن زبیر روایت شده است که وی برای نماز عید، هم اذان و هم اقامه گفته است. و گفته شده که نخستین کسیکه برای نماز عید اذان گفت، زیاد بوده است. و این خود دلیل بر آن است که پیش از آن، اجماع بر این منعقد گردیده است که برای نمازهای عید فطر و قربان، نه اذان سنّت است و نه اقامه».
به هر حال؛ امّت اسلامی در این مسأله که در نماز عید، اذان و اقامه نیست، اتفاقنظر دارند.
شایان ذکر است که برای اقامهی نماز عید، اعلام اصطلاحی که عبارت از اذان و اقامه باشد، ممنوع است؛ ولی نفس اعلام، مانعی ندارد. همچنان که برای نمازهای نفلی که با جماعت گزارده میشوند، مانند: تراویح، نماز کسوف (خورشیدگرفتگی) و استسقاء (طلب باران) به جای اذان و اقامه، یک اعلانی وجود دارد، در نماز عید نیز میتوان جهت اطلاع دادن به مردم، اعلام کرد.
۱۴۲۸ - [۳] (مُتَّفَقٌ عَلَیهِ)
وَعَنِ ابْنِ عُمَرَ قَالَ: كَانَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج وَأَبُو بَكْرٍ وَعُمَرُ یُصَلُّونَ الْعِیدَیْنِ قَبْلَ الْـخُطْبَةِ [۲۸۶].
۱۴۲۸- (۳) عبدالله بن عمر س گوید: رسول خدا ج، ابوبکر س و عمر س، نمازهای عید فطر و قربان را پیش از خطبه میگزاردند.
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: ابوبکر صدّیق س، عمر فاروق س، عثمان بن عفّان س، علی بن ابی طالب س، امام ابوحنیفه س، امام مالک/امام شافعی/، امام احمد بن حنبل/و جمهور امّت، بر سنّت بودن خطبه بعد از نماز، اتفاقنظر دارند.
البته از دیدگاه علماء و صاحبنظران حنفی و مالکی، اگر قبل از نماز، خطبه خوانده شود، با کراهیت درست است؛ و از دیدگاه علماء و اندیشمندان شافعی و حنبلی، اگر قبل از نماز، خطبه خوانده شود، نماز صحیح و خطبه کالعدم میباشد؛ گویا که خطبهای خوانده نشده است.
از روایت ترمذی، چنین به نظر میرسد که مروان بن حکم، نخستین کسی بود که قبل از نماز، خطبه خوانده است (آنجا که در روایت ترمذی چنین آمده است: «و یقال: انّ اول من خطب قبل الصلاة مروان بن الحکم»).
و این در حالی است که طبق روایات و احادیثی دیگر، این عمل به دیگر افراد، نسبت داده شده است، از جمله:
۱- عمر بن خطّاب س. یحیی بن سعید گوید: «اخبرنی یوسف بن عبدالله بن سلام قال: اوّل من بدأ بالخطبة قبل الصلاة یوم الفطر، عمر بن الخطاب...» (مصنّف عبدالرزاق، باب «اوّل من خطب ثم صلّی»، شماره حدیث ۵۶۴۴، ج ۳ ص ۲۸۳)؛ «یوسف بن عبدالله بن سلام به من خبر داده و گفته است: اولین کسیکه خطبه را قبل از نماز عید فطر خواند، عمر بن خطاب س بود...»
۲- عثمان بن عفّان س. (ر.ک: فتح الباری، باب «المشی والرکوب الی العید والصلاة قبل الخطبة» ج ۲ ص ۳۷۶).
۳- معاویة بن ابی سفیان س. ابن شهاب گوید: «اول من بدأ بالخطبة قبل الصلاة معاویة» (مصنّف عبدالرزاق، باب «اول من خطب ثمّ صلّی»، شمارهی حدیث ۵۶۴۶)؛ «اولین کسیکه خطبه را قبل از نماز خواند، معاویه س بود».
۴- زیاد. حافظ ابن منذر از ابن سیرین/نقل میکنند که وی گفت: «انّ اوّل من فعل ذلك زیاد بالبصرة» (فتح الباری ج ۲ ص ۳۷۶)؛ «اولین کسیکه خطبه را قبل از نماز خواند، زیاد بود که این کار را در شهر بصره انجام داد».
پرواضح است که ظاهر این روایات با یکدیگر تعارض دارند و کثرت روایات، جواز خطبه قبل از نماز را ثابت میکند.
برخی از علماء و صاحبنظران اسلامی به خاطر رفع تعارض بر بعضی از احادیث این موضوع، سخنها گفتهاند و آنها را زیر سؤال بردهاند و در صحّت و درستی آنها، شک و تردید ایجاد کردهاند.
برخی نیز گفتهاند: عثمان بن عفّان س برای رعایت حال کسانی که از دوردست به نماز میآمدند، خطبه را بر نماز مقدم میکرد تا آنان به نماز برسند. (ر.ک: فتح الباری، باب «الـمشی والرکوب الی العید والصلاة قبل الخطبة»؛ ج ۲ ص ۳۷۶).
و دربارهی عملکرد عمر بن خطاب س، عبدالله بن سلام س میگوید: «کان الناس یبدأون بالصلاة ثم یثنون بالخطبة حتّی اذا کان عمرو کثر الناس فی زمانه و کان اذ ذهب یخطب، ذهب جفاة الناس؛ فلمّا رأی ذلک عمر؛ بدأ بالخطبة حتی ختم الصلاة» (مصنّف ابن ابی شیبة، باب «من رخّص ان یخطب قبل الصلاة» ج ۲ ص ۱۷۱).
«در اوایل، مردم نخست نماز عید را میخواندند و پس از آن، خطبه را ایراد مینمودند؛ تا این که روزگار خلافت عمر بن خطاب س فرا رسید و در روزگار وی، تعداد مسلمانان رو به افزایش شد؛ عمر بن خطاب س هرگاه برای ایراد خطبه بلند میشد، مردمان بینزاکت و غیراجتماعی، بلند میشدند و به خطبه نمینشستند؛ چون عمر س این صحنه را مشاهده کرد، خطبه را قبل از نماز خواند».
امّا در واقع، نسبت این عمل به عمر بن خطّاب س، مخالف حدیث صحیح و ثابت میباشد؛ البته تقدیم خطبه بر نماز، از عثمان بن عفّان س ثابت است؛ اگر چه ابن قدامه نسبت این عمل را به عثمان س مورد تردید قرار داده و گفته است: «و روی عن عثمان وابن الزبیر انهما فعلاه ولم یصح ذلك عنهما»؛ «از عثمان س و عبدالله بن زبیر س روایت شده است که آن دو، خطبه را بر نماز عید، مقدّم میکردند؛ ولی این روایت از آن دو به درجهی صحّت نرسیده است».
و تقدیم خطبه بر نماز، پس از عثمان بن عفّان س، از معاویة بن ابی سفیان س نیز ثابت است؛ غالباً معاویه س به خاطر پیروی از عثمان بن عفّان س چنین میکرد و از آن جایی که زیاد در زمان خلافت معاویه س، استاندارد بصره بود، از معاویة بن ابی سفیان س پیروی میکرده است؛ و مروان بن حکم نیز که در آن روزگار، حاکم مدینه بود، به جهت پیروی از معاویه س یا بنابر مصلحت شخصی، خطبه را بر نماز مقدّم مینمود.
از این رو، مصداق قرار دادن عثمان بن عفّان س، معاویة بن ابی سفیان س، مروان بن حکم و زیاد به «اوّل من خَطب» (نخستین کسیکه خطبه را قبل از نماز خوند) به اعتبار علم و آگاهی راوی بوده است و امکان دارد که معاویه س در مملکت خود، نخستین کسی بوده باشد که خطبه را بر نماز مقدّم کرده است که به او «اوّل من خطب» (نخستین کسیکه خطبه را بر نماز مقدّم نمود) گفته شده است؛ و مروان بن حکم و زیاد نیز چون استاندار منصوب از طرف معاویه س بودهاند و در استانهای تحت فرماندهی خویش، اولین افرادی بودهاند که خطبه را بر نماز مقدّم داشتهاند، به همین خاطر به آنان نیز «اوّل من خطب» اطلاق گردیده است.
۱۴۲۹ - [۴] (مُتَّفق عَلَیهِ)
وَسُئِلَ ابْنُ عَبَّاسٍ: أَشَهِدْتَ مَعَ رَسُولِ الـلّٰهِ ج الْعِیدَ؟ قَالَ: نَعَمْ خَرَجَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج فَصَلَّى ثُمَّ خَطَبَ وَلَمْ یَذْكُرْ أَذَانًا وَلَا إِقَامَةً ثُمَّ أَتَى النِّسَاءَ فَوَعَظَهُنَّ وَذَكَّرَهُنَّ وَأَمَرَهُنَّ بِالصَّدَقَةِ فَرَأَیْتُهُنَّ یُهْوِینَ إِلَى آذَانِهِنَّ وَحُلُوقِهِنَّ یَدْفَعْنَ إِلَى بِلَالٍ ثُمَّ ارْتَفَعَ هُوَ وَبِلَالٌ إِلَى بَیته [۲۸۷].
۱۴۲۹- (۴) از عبدالله بن عباس س پرسیده شد. آیا با رسول خدا ج نماز عید را گزاردهای؟ وی در پاسخ گفت: آری؛ رسول خدا ج (به سوی عیدگاه) بیرون شدند و نماز عید را گزاردند؛ سپس خطبه ایراد فرمودند.
عبدالله بن عباس س (در بیان کیفیت و نحوهی نماز عید رسول خدا جذکری از اذان و اقامه به میان نیاورد.
آنگاه (پس از گزاردن نماز و خطبه) به سوی زنانِ (شرکت کننده در نماز عید) رفتند و برای آنان موعظه کردند و آنان را به دادن صدقه، فرمان دادند؛ و خود، زنان را دیدم که دستهای خویش را به گوشها و گلوهای خود دراز میکردند و گوشوارهها و گردنبندهای خویش را به بلال س میدادند؛ سپس رسول خدا ج همراه با بلال س رهسپار خانهشان شدند.
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: در روایتی دیگر، این حدیث، بدینگونه وارد شده است:
«عن ابن عباس س قال: شهدتُ الفطر مع النبیّ ج وابی بکر وعمر وعثمان، یصلّونها قبل الخطبة، ثم یخطب بعدُ.
خرج النبیّ ج کانّی انظر الیه حین یُجلس بیده؛ ثمّ اقبل یشقّهم؛ حتّی جاء النساء، معه بلال. فقال:
﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِيُّ إِذَا جَآءَكَ ٱلۡمُؤۡمِنَٰتُ يُبَايِعۡنَكَ عَلَىٰٓ أَن لَّا يُشۡرِكۡنَ بِٱللَّهِ شَيۡٔٗا وَلَا يَسۡرِقۡنَ وَلَا يَزۡنِينَ وَلَا يَقۡتُلۡنَ أَوۡلَٰدَهُنَّ وَلَا يَأۡتِينَ بِبُهۡتَٰنٖ يَفۡتَرِينَهُۥ بَيۡنَ أَيۡدِيهِنَّ وَأَرۡجُلِهِنَّ وَلَا يَعۡصِينَكَ فِي مَعۡرُوفٖ فَبَايِعۡهُنَّ وَٱسۡتَغۡفِرۡ لَهُنَّ ٱللَّهَۚ إِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٞ رَّحِيمٞ١٢ ﴾[الممتحنة: ۱۲].
ثم قال حین فرغ منها: «أأنتنّ علی ذلك؟» فقالت امرأة منهنّ، لم یُجبه غیرها؛ نعم! قال: «فتصدّقن» فبسط بلال ثوبه ثم قال: هلمّ! لکُنَّ فداءاً ابی وامّی. فیلقین الفَتَخَ والخواتیم فی ثوب بلال» (بخاری).
«ابن عباس س گوید: نماز عید فطر را هم با پیامبر خدا ج و هم در زمان ابوبکر س، عمر س و عثمان س با آنان خواندهام و همهی ایشان نماز عید را قبل از خطبهی آن میخواندند.
(ابن عباس س گوید): پیامبر اکرم ج برای خواندن نماز عید در عیدگاه - که در خارج شهر بود - میرفت و (قیافهاش) همین الآن در مقابل چشمانم مجسّم است،) انگار من هم اکنون نگاهش میکنم که با دست به مردم اشاره میکرد و دستور میداد تا بنشینند. (پس از خواندن نماز و خطبه) به طرف نمازگزاران رفت و از صفوف مردان گذشت تا به صف زنان رسید و بلال س هم همراهش بود. پیامبر ج این آیه را تلاوت فرمودند:
﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِيُّ إِذَا جَآءَكَ ٱلۡمُؤۡمِنَٰتُ يُبَايِعۡنَكَ عَلَىٰٓ أَن لَّا يُشۡرِكۡنَ بِٱللَّهِ شَيۡٔٗا وَلَا يَسۡرِقۡنَ وَلَا يَزۡنِينَ وَلَا يَقۡتُلۡنَ أَوۡلَٰدَهُنَّ وَلَا يَأۡتِينَ بِبُهۡتَٰنٖ يَفۡتَرِينَهُۥ بَيۡنَ أَيۡدِيهِنَّ وَأَرۡجُلِهِنَّ وَلَا يَعۡصِينَكَ فِي مَعۡرُوفٖ فَبَايِعۡهُنَّ وَٱسۡتَغۡفِرۡ لَهُنَّ ٱللَّهَۚ إِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٞ رَّحِيمٞ١٢ ﴾[الممتحنة: ۱۲].
«ای پیامبر! هنگامی که زنان مؤمن، پیش تو بیایند و بخواهند با تو بیعت کنند و پیمان بندند بر این که: چیزی را شریک خدا نسازند و دزدی نکنند و مرتکب زنا نشوند و فرزندانشان را نکشند و به دروغ فرزندی را به خود و شوهر خود نسبت ندهند که زادهی ایشان نیست و در کار نیکی (که آنان را بدان فرامیخوانی) از تو نافرمانی نکنند، با ایشان بیعت کن و پیمان ببند و بر ایشان از خدا آمرزش بخواه؛ به یقین خدا آمرزگار و مهربان است (و مغفرت و مرحمت خود را شامل چنین خانمهایی میگرداند)».
آنگاه پیامبر اکرم ج فرمودند: ای زنان! آیا این تعهّد و بیعت را رعایت میکنید؟ تنها زنی در بین زنها، گفت: آری؛ و سایر زنان، سکوت کردند. پیامبر ج فرمود: پس احسان و صدقه کنید. آنگاه بلال س پارچهای بر زمین پهن کرد و گفت: پدر و مادرم فدایتانای زنان! در خیر و احسان شتاب ورزید و عجله کنید. زنها هم، انگشترهای بزرگ و کوچک خود را بر روی آن پارچه میانداختند».
و از حدیثی که از طریق عبدالله بن عباس س (در صحیح مسلم) روایت شده است، معلوم میشود که چون زنان، صدای آن حضرت ج را به هنگام ایراد خطبه نمیشنیدند، از این رو پیامبر ج پس از آن که برای مردان ایراد خطبه فرمودند، به نزد زنان رفتند و برای آنان نیز خطبهای مستقل ایراد فرمودند.
۱۴۳۰ - [۵] (مُتَّفَقٌ عَلَیهِ)
وَعَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ: أَنَّ النَّبِیَّ ج صَلَّى یَوْمَ الْفِطْرِ رَكْعَتَیْنِ لَمْ یُصَلِّ قَبْلَهُمَا وَلَا بَعْدَهُمَا [۲۸۸].
۱۴۳۰- (۵) عبدالله بن عباس س گوید: رسول خدا ج در روز عید فطر، دو رکعت نماز (عید) گزاردند و قبل و بعد از آن دو رکعت، نماز دیگری نخواندند.
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: این روایت در صحیح مسلم با این لفظ آمده است:
«عن ابن عباس س: انّ رسول الله ج خرج یوم اضحی او فطر، فصلّی رکعتین، لم یُصلّ قبلها ولا بعدها؛ ثم اتی النساء ومعه بلال، فامرهنّ بالصدقة، وجعلت الـمرأة تُلقی خُرصها وتُلقی سِخابها» (مسلم، ح ۸۹۰).
«ابن عباس س گوید: رسول خدا ج روز عید قربان و یا فطر، آمد و دو رکعت نماز (عید) خواند و قبل و بعد از آنها - نمازی دیگر - نخواند؛ آنگاه در حالی که بلال س وی را همراهی میکرد، نزد زنان رفت و آنان را به صدقه دادن، امر نمود. زنان شروع به انداختن گوشوارهها و گردنبندهای خویش نمودند».
علماء و صاحبنظران اسلامی، بر عدم وجود نماز سنّت، قبل از عید و بعد از آن، اتفاقنظر دارند. البته دربارهی نفل روز عید، اختلاف وجود دارد که در روزگار صحابه نیز وجود داشته است.
از دیدگاه برخی از صحابه و تابعان، نماز نفل، قبل از نماز عید و بعد از آن، به طور مطلق جایز است.
امام شافعی نیز معتقد به این دیدگاه و نظریه میباشد. البته وی، نفل خواندن امام را مکروه میداند.
از دیدگاه جمهور صحابه، تابعان و بیشتر ائمه و صاحبنظران فقهی، در روز عید، نماز نفل مکروه است؛ البته در این باره اندکی تفصیل وجود دارد؛ این طور که علماء و صاحبنظران احناف، سفیان ثوری، امام اوزاعی و عموم صاحبنظران فقهی کوفه، میگویند: نماز نفل قبل از نماز عید، مکروه و پس از آن جایز میباشد.
از دیدگاه امام ابوحنیفه، نماز نفل پس از نماز عید، در صورتی جایز است که در منزل خوانده شود و خواندن نفل در عیدگاه مانند نفل قبل از نماز عید، مکروه است.
حسن بصری و صاحبنظران فقهی بصره میگویند: خواندن نماز نفل بعد از نماز عید، مکروه و قبل از آن جایز میباشد.
از نظرگاه امام احمد بن حنبل، امام زهری و ابن جریج، نماز نفل قبل از نماز و بعد از آن - به طور مطلق - مکروه است.
امام مالک بر این باور است که خواندن نفل در عیدگاه مکروه است.
به هر حال، دیدگاهها و نظرات امام ابوحنیفه، امام مالک و امام احمد بن حنبل، نزدیک به هم است و هریک از آنها، تا حدودی قائل به کراهیت نماز نفل هستند.
دلیل این بزرگواران، حدیث عبدالله بن عباس س (حدیث شماره ۱۴۳۰) و دیگر احادیث و روایات در این زمینه میباشد. (ر.ک: مصنّف ابن ابی شیبة، باب «من کان لایصلّی قبل العید ولا بعده»؛ ج ۲ ص ۱۷۷).
و اگر چه به وسیلهی عمل برخی از صحابه و تابعان، دیدگاه امام شافعی تأیید میشود؛ امّا با وجود حدیث مرفوع، به حدیث موقوف عمل نمیشود.
و این دیدگاه که روایات کراهیت نماز نفل (مانند حدیث عبدالله بن عباس سمختص امام است، دیدگاهی است بدون دلیل! و احادیث و روایاتی نیز بر ردّ این دیدگاه وجود دارد. ابوسعید خدری س میگوید: «لیس من السنّة الصلاة قبل خروج الامام الی العید» (طبرانی آن را در «معجم الکبیر» روایت کرده و رجال آن ثقه است)؛ «نماز خواندن قبل از خارج شدن امام به سوی عید، سنّت نیست».
در روایتی دیگر، الفاظ و عباراتی عام، همچون «لاصلاة قبلها ولا بعدها» وجود دارد که دیدگاه امام شافعی را به طور کامل رد میکند.
۱۴۳۱ - [۶] (مُتَّفَقٌ عَلَیهِ)
وَعَنْ أُمِّ عَطِیَّةَ ل قَالَتْ: أُمِرْنَا أَنْ نُخْرِجَ الْـحُیَّضَ یَوْمَ الْعِیدَیْنِ وَذَوَاتَ الْـخُدُورِ فَیَشْهَدْنَ جَمَاعَةَ الْـمُسْلِمِینَ وَدَعْوَتَهُمْ وَتَعْتَزِلُ الْـحُیَّضُ عَنْ مُصَلَّاهُنَّ قَالَتِ امْرَأَةٌ: یَا رَسُولَ الـلّٰهِ إِحْدَانَا لَیْسَ لَهَا جِلْبَابٌ؟ قَالَ: «لِتُلْبِسْهَا صَاحِبَتُهَا مِنْ جِلْبَابِهَا» [۲۸۹].
۱۴۳۱- (۶) امّ عطیه ل گوید: (از ناحیهی رسول خدا جبه ما (زنان) دستور داده شد تا زنانی را که در دوران قاعدگی به سر میبرند و دخترهایی که در گوشهی منزل، خود را پنهان کردهاند و کمتر از خانه بیرون میآیند، برای نمازهای عید فطر و عید قربان بیرون ببریم تا در اجتماع مسلمانان و دعوت آنان، شرکت کنند؛ امّا زنهایی که در حالت حیض بودند، از محل نماز نمازگزاران دور میشدند (و نماز را نمیخواندند. یکی از زنها گفت: ای فرستادهی خدا! اگر یکی از ما زنان، روپوشی برای حجاب نداشت، چه کند؟ آن حضرت ج فرمودند: باید دوستانش که روپوش دارند آن را نیز با روپوش خویش بپوشانند؛ (یعنی دوستانش، از روپوشهای خود بدو بدهند).
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: «الحیض»: جمع حائض: زنهایی که در حالت حیض و عادت زنانه قرار دارند.
«ذوات الخدور»: دختران جوانی که در گوشهی منزل، خود را پنهان میکنند و کمتر از خانه بیرون میشوند.
«جلباب»: رداء؛ مقنعه؛ روسری بلند؛ روپوش؛ مراد جامهای است که حجاب اسلامی با آن رعایت گردد. حجاب اسلامی هم با لباسی مراعات میگردد که:
۱- عورت را بپوشاند.
۲- به گونهای چسب بدن نباشد که برجستگیهای بدن را نشان دهد.
۳- زنان، لباس مردان و مردان، لباس زنان را نپوشند.
این حدیث، نصّ صریحی است برای رفتن زنان به عیدگاه در روزگار پیامبر ج؛ و جواز خروج آنان و استحباب آن از حدیث بالا اثبات میشود.
علماء و صاحبنظران سَلف، دربارهی رفتن زنان به عیدگاه، همواره اختلافنظر داشتهاند؛ برخی (مانند ابوبکر س، عمر س، ابن عمر س و دیگران) به طور مطلق، آن را جایز قرار دادهاند و برخی دیگر (مانند عروة س، قاسم/، نخعی/و یحیی انصاری) آن را ناجایز قرار دادهاند؛ و برخی (مانند مالک و ابویوسف) ممنوع بودن را فقط برای دختران و زنان جوان خاص کردهاند.
از امام ابوحنیفه/، در این باره، دو نوع روایت نقل شده است: جواز رفتن آنان و عدم جواز.
از دیدگاه امام شافعی، رفتن زنان سالخورده به عیدگاه مستحب است.
به هر حال، از دیدگاه جمهور علماء و اندیشمندان دینی، رفتن دختران و زنان جوان نه برای جمعه مناسب است و نه برای عیدین و نه برای نمازی دیگر؛ زیرا در بیرون رفتن دختران و زنان جوان، فتنه و احتمال خطر وجود دارد و این خطر دربارهی پیرزنان و زنان مسنّ و سالخورده، وجود ندارد.
به همین علّت به آنان اجازهی رفتن به عیدگاه داده شده است. از دیدگاه امام ابوحنیفه، رفتن پیرزنان به نماز صبح، مغرب و عشاء اشکالی ندارد و از نظرگاه امام ابویوسف و امام محمد، پیرزنان در همهی نمازها میتوانند شرکت کنند.
ناگفته نماند که فتوای علماء و صاحبنظران متأخر نیز بر عدم جواز رفتن زنان به مسجد است. (و پیشتر به طور مفصّل در این مورد بحث شد؛ از این رو نیازی به تکرار آن نمیبینیم.)
۱۴۳۲ - [۷] (مُتَّفَقٌ عَلَیهِ)
وَعَنْ عَائِشَةَ قَالَتْ: إِنَّ أَبَا بَكْرٍ دَخَلَ عَلَیْهَا وَعِنْدَهَا جَارِیَتَانِ فِی أَیَّامِ مِنًى تُدَفِّفَانِ وَتَضْرِبَانِ وَفِی رِوَایَةٍ: تُغَنِّیَانِ بِمَا تَقَاوَلَتِ الْأَنْصَارُ یَوْمَ بُعَاثَ وَالنَّبِیُّ ج مُتَغَشٍّ بِثَوْبِهِ فَانْتَهَرَهُمَا أَبُو بَكْرٍ فَكَشَفَ النَّبِیُّ ج عَنْ وَجْهِهِ فَقَالَ: «دَعْهُمَا یَا أَبَا بَكْرٍ فَإِنَّهَا أَیَّامُ عِیدٍ وَفِی رِوَایَةٍ: یَا أَبَا بَكْرٍ إِن لكل قوم عیدا وَهَذَا عیدنا» [۲۹۰].
۱۴۳۲- (۷) عایشه ل گوید: ابوبکر س (پدرش)، در روزهای عید قربان، در حالی به نزد وی آمد که در پیش عایشه ل دو کنیز (دو دختربچه) حضور داشت که دَف میزدند (و سرود میخواندند).
در روایتی دیگر آمده است که آن دو دختر بچه، آواز میخواندند و کلماتی را میگفتند که انصار در روز «بُعاث» (روز جنگ اوس با خزرج) در تعریف و مذمّت یکدیگر میگفتند؛ و پیامبر اکرم ج نیز (برای استراحت به رختخواب رفته و دراز کشیده بودند و) خود را با جامهی خویش پوشیده بودند. ابوبکر س (با دیدن این صحنه) آن دو کنیز را به شدّت سرزنش و توبیخ و مذمّت و نکوهش کرد (و گفت: صدای شیطان در خانهی پیامبر ج!)
آنگاه رسول خدا ج جامه را از صورت خویش برکشیدند و فرمودند: «ای ابوبکر! آنان را به حال خود واگذار؛ زیرا که این روزها، روزهای عید و جشن است».
در روایتی دیگر، چنین آمده است: «ای ابوبکر! بیگمان هر ملّت و قومی، عیدی دارد و امروز هم، عید ماست».
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: «یوم بُعاث»: سلسله نسب قبیلههای «اوس» و «خزرج» - که در مدینهی منوره سکونت داشتند - به قبایل یمنی متصل میشود. معمولاً هر چند وقت یکبار، امواج هجرت از «یمن» به سوی «یثرب» به حرکت درمیآمد؛ این هجرتها عوامل متعددی داشتند. به طور مثال: ناآرامیهای داخلی «یمن»، تهاجم حبشیها، شکستن سدّ «مأرب» و به دنبال آن کمبود آب را میتوان نام برد. بنابراین قبیلهی «اوس» و «خزرج» بعد از یهودیها، وارد مدینه شده بودند.
قبایل «اوس» در مناطق جنوب و شرق مدینه که به منطقهی «عوالی» معروف بود، سکونت داشتند. امّا قبایل «خزرج» در مناطق وسطی و شمالی که در قسمت پایین مدینه قرار دارد، زندگی میکردند. در قسمت غرب از این نقطه گرفته تا «حرة الوبرة» آبادی دیگری وجود نداشت.
قبایل «خزرج» به چهار شاخه، تقسیم شده بود که عبارتند از: «مالک»، «عدی»، «مازن» و «دینار». همگی اینها از «بنی نجار» بودند که به «تیم اللات» معروف است.
قبایل «بنو نجار» در قسمت وسط مدینه که هم اکنون مسجد نبوی قرار دارد، سکونت داشتند.
«اوس» در مناطق جنوب و حاصلخیز مدینه و در جوار گروهها و قبایل مهم یهود سکونت داشتند. منطقهی مسکونی «خزرج» از نظر آبادانی پایینتر بود و در جوار آنها، فقط یک قبیلهی بزرگ یهودی یعنی «قینقاع» زندگی میکردند.
آمار دقیقی از مردان «اوس» و «خزرج» در دست نیست؛ ولی یک پژوهشگر محقق میتواند نیروی جنگی «اوس» و «خزرج» را از طریق جنگهای قبایل «اوس» و «خزرج» که بعد از هجرت در آنها شرکت داشتند، ارزیابی نماید. تنها در روز فتح مکه، تعداد رزمندگان آنها، بالغ بر چهار هزار نفر بود.
عربها هنگام هجرت نبوی، دارای نفوذ و قدرت زیادی بودند؛ امّا یهودیان در مقابل آنها دارای چنان اتحاد و انسجامی نبودند که بتوانند در مقابل دشمنان خود صف واحدی تشکیل دهند. قبایل یهودی از هم پاشیده و متفرق شده بودند. بعضی، همپیمان «اوس» شده و عدّهای دیگر، با قبیلهی «خزرج» پیمان بسته بوند. در جنگ با همکیشهای خود، سختگیرتر از عربها بودند.
عداوت و دشمنی میان «بنی قینقاع» و «بنی نضیر» و «بنی قریظه» به قدری بود که «بنی قینقاع» زمینها و کشتزارهای خود را ترک کردند و به حرفه و صنعت روی آوردند.
بین «اوس» و «خزرج» نیز جنگهای شدیدی درگرفته بود که نخستین آن، جنگ «سمیر» و آخرین آن، جنگ «بُعاث» بود که پنج سال قبل از هجرت واقع شده بود.
یهودیان همواره سعی میکردند که میان «اوس» و «خزرج» عوامل حسد و تفرقه ایجاد نمایند و آنها را به جان یکدیگر انداخته و از خود (یعنی یهود) غافل نگاه دارند. عربها هم این نکته را دریافته و به همین دلیل یهودیها را «ثعالب» (روباه) لقب داده بودند.
واقعهی ذیل، آتشافروزیهای یهود را در این مورد به اثبات میرساند:
روزی «شعث بن قیس» که مردی مسنّ و یهودی بود، در یکی از مجالس انصار شرکت کرد. آن روزها انصار، اسلام را قبول کرده بودند؛ وقتی دید که اینها در مورد اسلام و خوبیهای آن با هم گفتگو میکنند، سخت رنجیده خاطر شد و نتوانست تحمل کند؛ بدین جهت در فکر چاره افتاد و به یک جوان یهودی که با انصار رابطه داشت، اشاره کرد تا در آن مجلس شرکت جوید و یادی از جنگ «بُعاث» و جنگهای گذشته بکند و اشعاری را که قبلاً به همان مناسبت سروده شده بود، تکرار نماید تا زخمهای کهنهی آنها تازه شوند و حمیت و تعصّب جاهلی برانگیخته گردد. این توطئه نیز بینتیجه نماند، اگر چه حمیت و تعصّب آنها برانگیخته شد و نزدیک بود شمشیرها از نیام بیرون آیند؛ ولی خوشبختانه در آن اثنا، رسول خدا ج همراه مهاجران تشریف آوردند و با سخنان آسمانی و گهربارش، به ایمان آنها روشنی بخشید و احساسات دینی آنها را بیدار کرد. آنها فوراً متوجه شدند که نزدیک بود شکار توطئهی جدیدی گردند؛ اینجا بود که سیل اشک از دیدگانشان روان گشت و همدیگر را در آغوش گرفتند، گویا هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
«تدفقان»: دایره و دَف میزدند.
حدیث بالا به چند طریق دیگر نیز وارد شده است:
۱- «عن عایشة ل قالت: دخل ابوبکر وعندی جاریتان من جواری الانصار، تغنّیان بما تقاولت الانصارُ یوم بُعاث. قالت: ولیستا بمغنّیتین. فقال ابوبکر: أمز امیر الشیطان فی بیت رسول الله ج! وذلك فی یوم عید. فقال رسول الله ج: یا ابابکر! انّ لکلّ قوم عیداً وهذا عیدنا» (بخاری و مسلم».
«عایشه ل گوید: ابوبکر س (پدرش) به منزل من آمد و در آن هنگام، دو کنیز که نزد من بودند، آواز میخواندند و کلماتی را میگفتند که انصار در روز بُعاث (روز جنگ اوس با خزرج) در تعریف و مذمّت همدیگر میگفتند: عایشه ل به ابوبکر س گفت: این دو کنیز به آوازخوانی عادت ندارند و آواز خوان نیستند. ابوبکر س گفت: آیا سزاوار است صدای شیطان در منزل پیامبر ج بلند شود؟ البته آن روز، روز عید بود. پیامبر ج فرمود: ای ابوبکر! هر ملّت و قومی عیدی دارد و امروز هم عید ماست».
۲- «عن عایشة ل قالت: دخل علیّ رسول الله ج وعندی جاریتان تغنّیان بغناء بُعاث، فاضطجع علی الفراش وحوّل وجهه ودخل ابوبکر، فانتهرنی وقال: مزمارة الشیطان عند النبیّ ج فاقبل علیه رسول الله ج فقال: «دعهما». فلمّا غفل غمزتُهما فخرجتا.
و کان یوم عید یلعب فیه السودان بالدَّرق والحِراب؛ فامّا سألتُ النبیّ ج وامّا قال: تشتهین تنظرین؟ فقلتُ: نعم! فاقامنی وراءه، خدّی علی خدّه وهو یقول: دونکم یا بنی ارفدة! حتّی اذا مَللتُ قال: حسبُكِ؟ قلتُ: نعم! قال: فاذهبی». (بخاری ومسلم).
«عایشه ل گوید: پیامبر اکرم ج به منزل من آمد و دو کنیز نزد من بودند، آواز مخصوص روز بعاث را میخواندند. پیامبر ج بر رختخواب خود دراز کشید و روی خود را از آنان برگردانید؛ ابوبکر س وارد شد. از من عصبانی گردید و گفت: آواز شیطان در نزد پیامبر ج؟! پیامبر ج رو به ابوبکر س کرد و گفت: به این کنیزها کاری نداشته باش. عایشه ل گوید: همین که ابوبکر س غافل شد، با چشم به آن دو کنیز اشاره کردم و بیرون رفتند.
عایشه ل گوید: آن روز، عید بود و سیاهان با سپرهای چرمی و سرنیزههای خود (در مسجد) بازی میکردند (نمیدانم) یا من از پیامبر ج درخواست کردم، یا پیامبر ج خودش فرود: (میخواهی این بازی را تماشا کنی)؟ من هم گفتم: آری؛ در حالی که صورتم بر صورت پیامبر ج قرار داشت، مرا پشت سر خود جای داد و به سیاهان میفرمود: به بازیتان ادامه دهید ای پسران ارفده! تا این که خسته شدم. پیامبر خدا ج فرمود: کافی است؟ گفتم: آری؛ فرمود: پس برو».
۳- «عن ابیهریرة س قال: بینا الحبشة یلعبون عند النبیّ ج بحر ابهم، دخل عمرُ فاهوی الی الحَصی فحصبهم بها، فقال: دعهم یا عمر!» (بخاری و مسلم).
«ابوهریره س گوید: هنگامی که حبشیها پیش پیامبر ج با سرنیزه بازی میکردند؛ عمر س وارد مسجد شد؛ (از این که در مسجد بازی میکردند ناراحت گردید) خم شد و چند سنگ کوچک برداشت و به سوی آنان پرتاب نمود. پیامبر ج فرمود: ای عمر! به آنان کاری نداشته باش».
توضیح این که:
اسلام دینی است که واقعیتها را در نظر میگیرد؛ در عالم خیالات و توهّمات قدم برنمیدارد؛ طبیعت و سرنوشت انسانها را همانگونه که هست در نظر دارد؛ با آنها بر اساس طبیعت انسانی که دارند برخورد مینماید و مانند فرشتگانی که نیاز به خوردن و پوشیدن و تفریح ندارند با آنان رفتار نمیکند.
به همین خاطر است که دین اسلام، هیچگاه مسلمانان را مکلّف ننموده که گفتارشان همه ذکر خدا، سکوتشان هم فکر خدا، آنچه میشنوند همه کلام خدا باشد و تمام اوقات فراغتشان در مسجد باشد. اسلام به غرائز، فطرت و اخلاقی که خداوند، انسان را بر آن آفریده است اعتراف مینماید و آنها را به رسمیت میشناسد و میداند که انسانها نیاز به تفریح و مسافرت و سرگرمی دارند؛ میخندند و بازی میکنند و همان گونه که نیاز به خوردن و نوشیدن دارند به این مسائل نیز نیازمند میباشند.
خنده و مزاح از ویژگیهای انسان است. حیوانات نمیخندند؛ زیرا خندیدن واکنشی است که پس از فهم و شناخت گفتاری که میشنویم، یا صحنهای که میبینیم، روی میدهد. به همین علّت است که گفتهاند: انسان حیوانی خندان است. مصداق آن چنین میشود که: «من میخندم، پس انسانم».
اسلام، از این جهت که دینی فطری است، نمیتوان تصور کرد که گرایشهای فطری را از جمله: «خندیدن و انبساط» را از انسان سلب کند؛ بلکه بر عکس، اسلام به تمام آنچه زندگانی انسان را شاد و پاک گرداند، خوش آمد میگوید و میخواهد که شخصیت انسان مسلمانی خوشبین و بشّاش باشد. اسلام از انسانی که دارای شخصیت بسته و بدبین است و جز با عینک تار بد بینی به انسانها و زندگی نمینگرد، به شدت متنفّر است.
عظمت روحی برخی از اصحاب پیامبر ج به حدّی رسیده بود که بر اساس آن فکر میکردند که لازم است عبادت و جدیت و قاطعیت در تمام اوقات، جزء اخلاقشان باشد؛ از تمام نعمات و لذایذ دنیا روگردان شوند؛ تفریح و بازی و سرگرمی نداشته باشند؛ کلیهی توجّهات و افکارشان به سوی قیامت و معانی آن باشد و زندگی دنیا و سرگرمیهای آن را از خود دور نمایند.
لازم است به سخن این صحابی عالیقدر، حضرت حنظلهی اسیدی که از کاتبان و نویسندگان پیامبر ج میباشد و راجع به خود با ما حرف میزند، گوش دهیم. وی میگوید:
«ابوبکر س به من رسید و گفت: حالت چطور استای حنظله! در جواب گفتم: حنظله منافق است!! ابوبکر س گفت: سبحان الله چه میگویی؟ گفتم: آخر وقتی در خدمت پیامبر ج هستم و جهنّم و بهشت را به یاد ما میاندازد، به حالتی درمیآیم که گویی آنها را با چشم خود میبینم؛ اما به محض اینکه از نزد پیامبر ج خارج شدم، با زن و بچّه و افراد خانواده مشغول بازی و سرگرمی میشوم؛ مسائل دنیایی باعث میشود که اکثراً قیامت را فراموش نمایم. ابوبکر س گفت: قسم به خدا! ما هم همینطور هستیم!
حنظله میگوید: من و ابوبکر س با هم به خدمت پیامبر ج رفتیم و گفتیم: ای رسول خدا ج! حنظله منافق شده است! پیامبر ج فرمود: این چه حرفی استای حنظله! گفتم: ای رسول خدا ج! ما وقتی که پیش شما هستیم و ما را به آتش دوزخ و نعمتهای بهشت یادآور مینمایی، مثل این است که با چشم خود آنها را مشاهده میکنیم، اما همین که از خدمت شما خارج شدیم، زن و بچّه و مال، ما را مشغول مینماید و اکثراً بهشت و جهنم را فراموش میکنیم.
پیامبر ج فرمودند: «سوگند به کسیکه جان من در دست او است! اگر شما همیشه بر آن حالت که پیش من هستید باقی میماندید و به یاد خدا بودید، فرشتگان چه در منزل و چه در خارج از آن، با شما به مصافحه میپرداختند؛ اماای حنظله! ساعتی برای کارهای دینی و ساعت دیگر برای امور دنیا». [مسلم]
به هر حال، الگوی مسلمانان در این موضوع همانا پیامبرگرامی اسلام ج است، که ایشان با وجود همّ و غمهای فراوان و متنوعی که داشتند، به شوخی میپرداختند ولی در آن، غیر از حق چیز دیگری به زبان نمیآوردند. در زندگی شخصی نیز به صورت طبیعی و عادی با یارانشان نشست و برخاست میکردند و همان گونه که در آلام و مصیبتهای آنان مشارکت مینمودند، در خندیدن و بازی کردن و مزاح آنان هم شرکت میجستند.
زندگی پیامبر ج نمونهی برجستهی زندگی یک انسان کامل است. در حال خلوت، نماز میخواند و به خشوع و گریه و بیداری ادامه میداد تا جایی که پاهایش وَرم میکرد. در حقیقت پیامبراکرم ج در مقابل خدا به هیچ چیز دیگری اهمیت نمیداد، ولی در زندگی و معاشرت با مردم، نمونهی انسانیت بود. به چیزهای پاک و خوب علاقه داشت، شادی میکرد و تبسّم بر لب داشت و شوخی و مزاح داشت، اما جز حق چیزی نمیگفت.
پیامبر ج سُرور و شادی و چیزهایی که باعث آن میشد را دوست میداشت و از غم و چیزی که باعث به وجود آمدن آن میگردید، مانند بدهکاری و سایر گرفتاریهای دیگر بیزار بود و از شرّ آن به خدا پناه میبرد و میگفت: «اللهم انّی اعوذُ بك من الهمِّ والحُزن»؛ «خداوندا! از شرّ غم و دلتنگی به تو پناه میآورم».
و اصحاب پیامبر ج در وصف و تعریف آن حضرت ج گفتهاند: «کان من افکه الناس»؛ «رسول خدا ج از لحاظ لطیفه گویی و شوخی سرآمد بودند».
و همانگونه که روایت مشهور امّ زرع در صحیح بخاری بیانگر آن است، مییابیم که رسول خدا ج با همسرانش به شوخی و مزاح میپرداخت و به داستانها و فکاهیات آنان گوش میداد.
به هر حال، با وجود آن قلب بزرگ، پیامبر ج نسبت به مزاح و شوخی و بخشیدن حق فطری مردم، مضایقه و تنگی به خود راه نمیداد. این گونه رفتار، تنها از یک انسان کامل و الگوی نمونهی بشر سر میزند.
یاران پیامبر ج هم همینطور بودند؛ مزاح میکردند، میخندیدند، بازی میکردند و خود را سرگرم میساختند، سهم و حقوق جسم و نفس را رعایت میکردند و به خواستهی فطرت و خلقت بشری جواب مثبت میدادند و روح خود را با شوخی و بازیهای مؤدبانه، شاد و قوی نگه میداشتند تا بتوانند به حرکتِ جدّی خود در مسیر طولانی زندگی ادامه دهند.
علی بن ابی طالب س میگوید: «روحها هم مثل بدن خسته میشوند، برای شادی آنها، لطایف و ظرایف حکیمانه جستجو کنید».
و نیز میگوید: «دل خودتان را ساعت به ساعت شاد نمایید؛ دل هرگاه ناراحت شد کور میگردد».
ابودرداء س یکی دیگر از یاران پیامبر ج میگوید: «من نفس خود را به بعضی از بازیها و لهو و لعب شاد مینمایم تا در کارهای حق به او کمک کرده باشم».
بنابراین هیچ اشکالی نیست که یک مسلمان، شوخی و مزاحهایی را که موجب سُرور و شادی است انجام دهد، به شرط اینکه این شوخی و مزاح به صورت دایمی و همیشگی درنیاید و تمام اوقات خود را به شوخی و بازی به سر نبرد و او را از انجام واجبات باز ندارد؛ و یا در مقامی که قاطعیت و جدّیت لازم است، باز هزل نگوید. به خاطر این است که گفتهاند: «به همان اندازهای که به خوراک خود نمک میدهی، گفتههایت را مزاح بده».
البته هیچ مسلمانی اجازه ندارد، شخصیت و ناموس دیگران را مورد شوخی و مزاح خود قرار دهد. و همچنین، کسیکه اهل شوخی و مزاح است، نباید به خاطر به خنده درآوردن مردم، به دروغ و کلمات نادرست متوسّل شود.
«دعهما یا ابابکر فانّها ایّام عید»: در این حدیث چنین وارد شده است که ابوبکر س به خانهی دخترش عایشه ل رفت و دید که دو کنیز در نزد او آواز میخوانند. ابوبکر س بر آنان فریاد کشید و گفت: ترانههای شیطانی در خانهی پیامبر ج؟!
پیامبر سخن ابوبکر س را شنید و فرمود:
«دعهما یا ابابکر، فانّها ایام عید»؛ «ای ابوبکر! به آنها کاری نداشته باش که این روزها، ایام عید است».
و این بدان معنا نیست که پیامبر اکرم ج در غیر ایام عید، غنا و آواز خواندن را منع کرده باشند؛ بلکه این بدان معناست که روز عید، یکی از آن مواردی است که اظهار شادی و سرور به وسیلهی غنا و آواز خواندن و سایر لهوهای پاک و نزیه، مستحب میباشد.
با این همه، برای مباح بودن آواز خوانی، چند امر لازم است که باید رعایت شوند:
۱- باید اصل آواز و کلمات آن، مخالف با ادب، اخلاق و تعالیم اسلامی نباشد (مثلاً آوازی نباشد در تعریف و توصیف شراب و یا مردم را به شرابخواری دعوت نماید و یا در توصیف اعضای زنان باشد و باعث تحریک شود مسلماً چنین آوازی حرام است و گوش دادن به آن نیز حرام میباشد) لذا آوازخوانی که برای مثال بگوید: «دنیا سیگار و جام است» مخالف تعالیم اسلامی است که شراب را پلید و از عمل شیطان میداند و به نوشندگان، سازندگان، فروشندگان و حاملین آن و هر کسیکه به نحوی در تهیه آن کمک کرده باشد، نفرین میکند همانگونه که ضرر و زیان سیگار قطعی است و بر کسی پوشیده نیست.
غنایی که صاحبان چشمهای جسور و بیباک مرد یا زن را میستاید، مخالف آداب اسلامی است که در قرآن میفرماید:
﴿ قُل لِّلۡمُؤۡمِنِينَ يَغُضُّواْ مِنۡ أَبۡصَٰرِهِمۡ...﴾[النور: ۳۰].
«بگو به مردان مؤمن چشمانشان را از نگاه حرام محفوظ دارند».
﴿ وَقُل لِّلۡمُؤۡمِنَٰتِ يَغۡضُضۡنَ مِنۡ أَبۡصَٰرِهِنَّ ﴾[النور: ۳۱].
«و به زنان مسلمان بگو چشمانشان را از نگاه به نامحرم بازدارند».
و پیامبر خدا ج میفرماید:
«یا علیُ لاتُتْبِع النَّظرةَ النَّظرةَ فَاِنَّما لَكَ الاُولی وعَلَیكَ الثّانِیَةُ».
«علی! نگاه به نامحرم را تکرار نکن که نظر اول برای توست (یعنی گناهی ندارد) ولی نظر دوم به زیان توست (یعنی گناه دارد) و هکذا...»
۲- شیوهی ادا در غنا مهم است. بعضی اوقات آواز و کلمات آن با آداب و اخلاق اسلامی مغایرت ندارد، ولی به نحوی ادا و اجرا میگردد که از دایرهی حلال به دایره ی حرام تغییر مییابد مانند تکسّر و ناز و کرشمه در گفتار و ایجاد تحریک شهوانی و اغوای دلهای بیمار و یا مانند آنچه که امروز زنان و مردان از آواز خوانان میشنوند که با الفاظ «یاه» و «یوه» و «ییه» و... آواز خود را شروع میکنند. و این بدان معنی است که نباید شیوهی اجرای آن نیز با آداب اسلامی مخالف باشد. یعنی به صورت نامطلوب و بدور از وقار وبه حالتی که موجب تشویق و ترغیب به فساد است اجرا گردد. در اینجا فرمایش خداوند متعال را خطاب به زنان پیامبر ج یادآور میشویم که میفرماید:
«فَلا تَخضَعنَ بِالقَولِ فَیَطمَعَ الَّذی فی قَلبِهِ مَرَضٌ». «هنگام صحبت کردن صدا را چنان پایین نیارید و با کرشمه نگویید که مبادا بیمار دلان به طمع افتند».
۳- همانگونه که اسلام با اِسراف، غلوّ و زیاده روی در هر امری حتی در عبادت مخالف میباشد، تفریح، بازی و آواز خوانی نیز نباید به حد اسراف برسد و نباید تمامی و یا اکثر اوقات را اگر چه مباح هم باشد در آن صرف نماید؛ چرا که این امر دال بر خالی بودن قلب و عقل از واجبات بزرگ و اهداف عالی است و باعث میشود که حقوق دیگری ضایع و تباه گردد که آن حقوق چه بسا در لابلای آن اوقاتی باشد که او از آن فارغ است و شکی نیست که اسراف در کارهای مباح موجب ضایع شدن وقت واجبات میگردد و چه خوب گفته اند:
«ما رَأَیتُ اِسرافاً اِلّا وبِجانِبِه حَقّ مُضَیَّع». «هیچ اسرافی نیست مگر اینکه حقی در کنار آن ضایع شده است».
۴- بنابراین شنوندهی آواز و ترانه پس از آن حدود و مرزهایی که بیان شد باید وجدان و نفس خود را قاضی قرار دهد و هرگاه دید که آوازخوانی یا یک نوع آواز بخصوص باعث تحریک غریزهی جنسی او میگردد و او را به سوی فتنه و فساد میکشاند و جنبهی حیوانی او را بر جنبهی عقلی و معنوی او مسلط میسازد، باید از آن دوری جوید و دریچه ای را که باد فتنه از آن میوزد مسدود سازد تا قلب، دین و اخلاقش محفوظ ماند و خود و دیگران از شر آن در امان باشند.
بدون شک همهی این قید و بندها خیلی کم در آواز خوانان این عصر با آن کمّیت، کیفیت، موضوع و روش ادای آن، جمع و فراهم میگردد بویژه نسبت به کسانی که کاملاً از دین و اخلاقیات دینی دور هستند. بنابراین فرد مسلمان نباید آنان را تشویق کند، بلکه باید از مشارکت در انتشار نام آنها و گسترش دادن زمینهی آنان اجتناب ورزد تا مبادا در تشویق و تبلیغ آنان دچار گناه شود و به خاطر یاری به معصیت، شریک جرم آنان گردد؛ چرا که چنین امری شایستهی یک فرد مسلمان نیست، برعکس، یک مسلمان متعهّد و عاشق دین باید عزمش را جزم نماید و از وارد شدن در شبهات جداً پرهیز نماید و خود را از این مسیر دور دارد، زیرا ورود بدان و افتادن در این دام ودانه کمتر از شائبهی حرام نخواهد بود.
کسی هم که راجع به آواز به رخصت عمل نماید، لازم است در انتخاب موضوع و نوع آواز غنا بسیار مواظب باشد و در حد توان از مظان و شبهه گناه بدور باشد. وقتی که این قید و بند و شرایط راجع به سماع غنا (شنیدن آواز) وجود دارد کاملاً واضح است که خطر این گونه موارد راجع به کسانی که به حرفهی آواز خوانی اشتغال دارند، و به عنوان هنر بدان میپردازند بیشتر است. زیرا وارد شدن به محیط «هنری» برای دین و اخلاق فرد مسلمان بصورت شدید خطرناک است و به ندرت هنرمند و آوازخوانی میتواند سالم از آن خارج شود.
آنچه تاکنون بیان شد راجع به حکم غنا برای مردان بود، ولی باید دانست که خطرات آواز خواندن زن و یا گوش دادن او به آواز، به مراتب شدیدتر از مردانست. به همین دلیل خداوند متعال بر زنان واجب گردانیده که در لباس، راه رفتن و سخنانشان خود را مصون و محفوظ دارند تا زنان از فتنهی مردان و مردان از فتنهی زنان برحذر بمانند. زن باید از زخم زبانها، چشمها و طمع بیماردلان قطعاً اجتناب ورزد. همانطور که خداوند متعال میفرماید:
﴿...ذَٰلِكَ أَدۡنَىٰٓ أَن يُعۡرَفۡنَ فَلَا يُؤۡذَيۡنَ ...﴾[الأحزاب: ۵۹].
«این برای این که شناخته شوند و مورد آزار قرار نگیرند (به احتیاط) نزدیکتر است».
و باز میفرماید:
﴿ فَلَا تَخۡضَعۡنَ بِٱلۡقَوۡلِ فَيَطۡمَعَ ٱلَّذِي فِي قَلۡبِهِۦ مَرَضٞ ﴾[الأحزاب: ۳۲].
«پس به ناز سخن مگویید تا آنکه در دلش بیماری است طمع ورزد»
زن مسلمانی که آواز خواندن را حرفه و شغل خود قرار دهد بیشتر و بیشتر در معرض فتنه و فساد نسبت به خود و دیگران قرار میگیرد و بیشتر در ورطهی محرّمات قرار خواهد گرفت و کمتر میتوانند هنگام آواز خواندن، یا ضبط صوت یا تصویر برداری و یا... از اختلاط با مردان بیگانه و نامحرم محفوظ ماند خواه اختلاط آنان با مردان باشد که مورد تأیید شریعت نمیباشد و یا اختلاط با زنان برهنه و بیحجاب، از زنان مسلمان ارثی و شناسنامه ای و یا اختلاط با زنان غیرمسلمان که تمام اینگونه موارد قطعاً حرام میباشد.
۱۴۳۳ - [۸] (صَحِیح)
وَعَنْ أَنَسٍ قَالَ: كَانَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج لَا یَغْدُو یَوْمَ الْفِطْرِ حَتَّى یَأْكُلَ تَمَرَاتٍ وَیَأْكُلَهُنَّ وِتْرًا. رَوَاهُ الْبُخَارِیُّ [۲۹۱].
۱۴۳۳- (۸) انس س گوید: رسول خدا ج در روز عید فطر تا چند دانه خرما نمیخوردند، به عیدگاه نمیرفتند. (و در روایتی دیگر آمده است که) در خوردن خرماها، عدد فرد را رعایت میکردند و آنها را به صورت طاق میخوردند.
[این حدیث را بخاری روایت کرده است].
شرح:
جمهور علماء و صاحبنظران اسلامی، - بر مبنای این حدیث و احادیث و روایات دیگر - بر این باورند که در روز عید فطر، قبل از نماز، خوردن صبحانه سنّت میباشد و بهتر آن است که قبل از نماز عید قربان، چیزی میل نشود.
علامه انور شاه کشمیری/میگوید: خودداری از خورد و نوش در همان چند ساعت نیز (در روز عید قربان) روزهی مستقلی به شمار میآید. حفصه ل میگوید: «اربع لم یکن یدعهنّ النبیّ ج: صیام عاشوراء والعشر (ای صیام عشر ذی الحجّة»... (نسایی، باب صوم ثلاثة ایام من الشهر)؛ «چهار چیز را پیامبر اکرم ج ترک نمیکرد: روزهی روز عاشورا و روزهی ده روز اول از ذیحجة...».
و در صورتی این ده روز تکمیل میشوند که روز دهم را نیز شامل کنیم؛ در حالی که میدانیم که روزه در این روز ممنوع است. اکنون اگر امساک و عدم خورد و نوش صبح روز دهم تا بعد از نماز عید را روزه فرض بگیریم، عددد ۱۰ (عدد وارد شده در حدیث) نیز تکمیل میگردد وگرنه تکمیل نمیشود.
همچنین از ابوهریره روایت است که گفت: رسول خدا ج فرمود: «ما من ایّام احبّ الی الله ان یُتعبّد له فیها من عشر ذی الحجّة یعدل صیام کل یوم منها صیام سنة» (ترمذی؛ باب ما جاء فی ایام العشر، ج ۱ ص ۱۲۴)؛ «هیچ روزی برای عبادت، به نزد خدا، محبوبتر از ده روز اول ذی حجه نیست؛ به طوری که روزهی هر روز از آن، برابر با روزهی یک سال است».
در این حدیث نیز در صورتی بر «روزهی هر روز از ده روز ذی حجه» میتوان علم کرد که امساک روز دهم (عدم خورد و نوش تا پایان نماز عید) را روزهی مستقلی قرار دهیم.
به هر حال، از ظاهر احادیث و روایات، چنین معلوم میشود که امساک و خودداری ورزیدن از خورد و نوش در روز عید قربان (تا پایان نماز عید) برای همه سنّت و مستحب میباشد؛ خواه شخص، قربانی داشته باشد یا خیر.
امّا در کتاب «المغنی» تألیف ابن قدامه، از امام احمد بن حنبل نقل شده است که گفت:
«و الاضحی لا یأکل فیه حتّی یرجع اذا کان له ذبح؛ لانّ النبیّ ج کان یأکل من ذبیحته واذا لم یکن له ذبح لم یبال ان یأکل» (ر.ک: معارف السنن، ج ۴ ص ۴۵۱).
«در عید قربان، تا زمانی که از نماز برنمیگردد، چیزی نخورد؛ البته در صورتی که قربانی داشته باشد؛ زیرا پیامبر ج (قبل از نماز چیزی را نمیخورد و پس از نماز و برگشت به خانه) از قربانی خویش میخورد؛ و هرگاه قربانی نداشت، پروایی به خوردن قبل از نماز نیست».
حکمت و فلسفهی استحباب عدم تناول قبل از نماز و ذبح قربانی، به ظاهر آن است که در این روز مبارک (که از طرف خداوند بلندمرتبه دعوت و ضیافت عمومی برای همهی مسلمانان ترتیب یافته است) ابتدا از گوشت قربانی تناول شود که نشانهی شرکت در میهمانی و ضیافت خدا است.
در مقابل عید قربان، عید فطر قرار دارد که در آن، خوردن و آغاز خوردن قبل از نماز مستحب میباشد.
دربارهی حکمت و فلسفهی استحباب خورد و نوش در صبح روز عید فطر، گفته شده است که: از آن جایی که مسلمانان، فقط به خاطر دستور پروردگار، در روزهای رمضان از خورد و نوش باز آمدند، امروز (روز عید فطر) وقتی به دستور پروردگار، خورد و نوش جایز قرار داده شده است و خشنودی و رضایت پروردگار همان است، مناسب و زیبنده است که مسلمانان در همان اوان صبح، به مثابهی بندهی خداجو، از نعمتهای پروردگار استفاده کرده و از آنها لذت ببرد و مقام بندگی و شأن عبدیت نیز این امر را میطلبد.
به هر حال، در روز عید قربان، علّت نخوردن (تا پایان نماز) غالباً این است که بعد از نماز، اولین غذایی که خورده شود، گوشت قربانی باشد که نوعی ضیافت و میهمانی از جانب خداوند بلندمرتبه است؛ و در روز عید فطر، صبح زود بعد از نماز، غالباً برای این چیزی خورده میشود که به دستور خداوند بلندمرتبه در تمام ماه مبارک رمضان در روز، خوردن و نوشیدن ممنوع بود و حالا بعد از سپری شدن ماه رمضان، خداوند اجازهی خوردن و نوشیدن داده است؛ از این رو، به هنگام صبح، رضا و خشنودی خداوند در همین خوردن و نوشیدن معلوم میشود؛ پس مانند نیازمند و دریوزهگر، صبح زود از نعمتهای او بهرهمند گشته است؛ زیرا همین شأن و مقام بندگی است.
گر طمع خواهد ز من سلطان دین
خاک بر فرق قناعت بعد از این
۱۴۳۴ - [۹] (صَحِیح)
وَعَنْ جَابِرٍ قَالَ: كَانَ النَّبِیُّ ج إِذَا كَانَ یَوْمُ عِیدٍ خَالَفَ الطَّرِیق. رَوَاهُ البُخَارِیّ [۲۹۲].
۱۴۳۴- (۹) جابربن عبدالله س گوید: رسول خدا ج روز عید، از یک راه به عیدگاه میرفتند و از راه دیگری، برمیگشتند؛ (یعنی در روز عید، از راهی غیر از راه رفتن برمیگشتند).
[این حدیث را بخاری روایت کرده است].
شرح: روش رسول خدا ج در روز عید، بر این بود که از یک راه به عیدگاه میرفتند و از راهی دیگر، برمیگشتند؛ یعنی در روزهای عید، از راهی غیر از راه رفتن برمیگشتند.
علماء و صاحبنظران اسلامی، برای این امر، حکمتهای مختلفی بیان داشتهاند که به نظر برخی از اندیشمندان و دانشوران اسلامی، آن حضرت ج به منظور اظهار شأن و شوکت اسلام و مسلمانان، چنین میکردند.
همچنین جنبهی تفریح و جشنی که در روز عید وجود دارد، بیشتر مناسب همین است که از راههای مختلف رفت و آمد شود.
۱۴۳۵ - [۱۰] (مُتَّفَقٌ عَلَیهِ)
وَعَنِ الْبَرَاءِ قَالَ: خَطَبَنَا النَّبِیُّ ج یَوْمَ النَّحْرِ فَقَالَ: «إِنَّ أَوَّلَ مَا نَبْدَأُ بِهِ فِی یَوْمِنَا هَذَا أَنْ نُصَلِّیَ ثُمَّ نَرْجِعَ فَنَنْحَرَ فَمَنْ فَعَلَ ذَلِكَ فَقَدْ أَصَابَ سُنَّتَنَا وَمَنْ ذَبَحَ قَبْلَ أَنْ نُصَلِّیَ فَإِنَّمَا هُوَ شَاةُ لَحْمٍ عَجَّلَهُ لِأَهْلِهِ لَیْسَ مِنَ النُّسُكِ فِی شَیْءٍ» [۲۹۳].
۱۴۳۵- (۱۰) براء بن عازب س گوید: رسول خدا ج روز عید قربان برای ما خطبهای ایراد کردند و فرمودند: «بیگمان، نخستین کاری که امروز باید انجام دهیم، این است که نماز (عید) بخوانیم؛ سپس به خانههای خویش برگردیم و قربانی کنیم؛ و هرکس چنین کند، به سنّت ما عمل کرده و بر روش ما گام برداشته است؛ و هرکس که پیش از گزاردن نماز عید، حیوان قربانی را سر ببرد، (به عنوان قربانی محسوب نمیشود؛ بلکه) به عنوان حیوانی که برای قصابی و استفاده از گوشت آن ذبح میشود، به حساب میآید که آن را شتابان برای استفادهی خانوادهی خویش ذبح نموده است؛ از این رو، قربانیاش به جا نمیباشد و از او پذیرفته نمیگردد».
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: این حدیث در روایتی دیگر چنین آمده است:
«عن البراء بن عازب س قال: خطبنا النبیّ ج یوم الاضحی بعد الصلاة فقال: من صلّی صلاتنا ونسك نسکنا فقد اصاب النّسك؛ ومن نسك قبل الصلاة فانّه قبل الصلاة ولا نُسک له. فقال ابوبُردة، خالُ البراء: یا رسول الله! فانّی نسکت شاتی قبل الصلاة وعرفتُ انّ الیوم یوم اکلٍ وشُربٍ واحببتُ ان تکون شاتی اول ما یُذبح فی بیتی؛ فذبحتُ شاتی وتغدّیتُ قبل ان اتی الصلاة. قال: شاتک، شاة لحم. قال: یا رسول الله! فانّ عندنا عناقاً لنا جَذَعة هی احبّ الیّ من شاتین، أفتجزی عنّی؟ قال: نعم؛ ولن تجزی عن احد بعدك» (بخاری، ح ۹۵۵).
«براء بن عازب س گوید: رسول خدا() در خطبهی نماز عید قربان فرمود: «هر کس که مثل ما نماز بخواند و بعد از نماز، مثل ما قربانی کند، قربانیاش به جا میباشد؛ و هرکس که قبل از نماز، ذبح کند، از او پذیرفته نمیشود».
براء س گوید: دایی من، ابوبردة س عرض کرد: ای فرستادهی خدا! من قبل از نماز، قربانی خود را ذبح نمودم؛ چون فکر میکردم که امروز، روز خوردن و نوشیدن است؛ و همچنین دوست داشتم که نخست، گوسفندم در خانهام ذبح گردد؛ از این رو قبل از این که به نماز بیایم، از گوشت آن خوردم. آن حضرت ج فرمود: «گوسفند تو، برای گوشت خوردن، ذبح شده است».
ابوبردة س گفت: ما یک ماده بزغالهی خردسالی داریم که از دو گوسفند، نزد من پسندیدهتر است؛ آیا قربانی کردن آن، درست است؟
رسول خدا ج فرمود: «آری؛ اما بعد از تو، برای کسی دیگر، جایز نیست».
و در روایتی که بخاری و مسلم به طور مشترک به روایت آن پرداختهاند، چنین آمده است:
«عن البراء بن عازب س قال: ضَحّی خالٌ لی، یُقال له ابوبردة قبل الصلاة؛ فقال له رسول الله ج: شاتك شاة لحم. فقال: یا رسول الله! انّ عندی داجناً جَذعة من الـمعز. قال: اذبحها، ولن تصلح لغیرك. ثم قال: من ذبح قبل الصلاة فانّما یذبح لنفسه ومن ذبح بعد الصلاة فقد تمّ نسکه واصاب سنّة الـمسلمین».
«براء بن عازب س گوید: داییام که به ابوبردة س معروف بود، قبل از نماز عید، قربانی کرد. پیامبر ج به او گفت: گوسفندی را که سر بریدهای، (قربانی محسوب نمیشود، بلکه) گوسفند کباب و قصابی است. داییام گفت: ای رسول خدا! من تنها یک بزغالهی کوچک دارم. پیامبر ج فرمود: آن را قربانی کن! و این تنها برای تو جایز است و برای دیگران جایز نیست؛ سپس پیامبر ج فرمود: کسیکه قبل از نماز عید حیوانی را سر ببرد، (به عنوان قربانی محسوب نمیشود، بلکه) به عنوان حیوانی که برای قصابی و استفاده از گوشت آن ذبح میشود به حساب میآید؛ ولی کسیکه قربانی خود را بعد از خواندن نماز عید سر ببرد، برابر سنّت و روش مسلمانان عمل کرده است».
به هر حال، از احادیث و روایات رسیده به ما، چنین معلوم میگردد که وقت ذبح قربانی، از طلوع صبح صادق روز عید شروع میشود؛ و برای مردم شهر درست نیست که پیش از برگزاری مراسم نماز عید قربان و قبل از نماز، قربانی نمایند.
به عبارتی دیگر؛ زمان ذبح حیوان قربانی، پس از برگزاری مراسم نماز عید قربان است و قبل از نماز، به هیچ وجه قربانی جایز نیست؛ امّا میتوان آن را تا سه روز «ایام التشریق» ذبح نمود.
اگر فردی قربانی خویش را پیش از نماز عید ذبح کرد، در آن صورت بر وی لازم است که قربانیاش را اعاده کند؛ زیرا جندب بن سفیان بجلی س گوید: از پیامبر ج شنیدم که میفرمود: «هر کس قبل از نماز عید، قربانی کند، باید بعد از نماز، حیوان دیگری را به جای آن قربانی نماید». (بخاری و مسلم)
در روستاهایی که در آنجا نماز عید قربان برگزار نمیشود، اگر مردم آنجا، پس از طلوع صبح صادق روز عید، قربانیهای خویش را ذبح نمودند، قربانی آنها درست میباشد.
و ذبح قربانی در روز عید و دو روز پس از آن، درست میباشد؛ و هرگاه آفتابِ روز دوازدهم ذی الحجّه غروب کرد، وقت قربانی نیز به پایان میرسد؛ و بهترین وقت برای قربانی، روز اول و پس از آن، روز دوم و در آخر، روز سوّم میباشد.
و اگر فردی قربانی خویش را در یکی از شبهای این روزها ذبح کرد، قربانیاش، با کراهیت، جایز است؛ زیرا احتمال دارد که برخی از رگهای حیوان، به خاطر تاریکی شب، بریده نشود.
و قربانی کردن این حیوانات، درست نمیباشد:
حیوان کور؛ (حیوانی که کور بودنش واضح باشد)؛ حیوان یک چشم؛ حیوان لنگی که نتواند به قربانگاه برود؛ حیوان لاغری که در استخوانهایش مغز وجود نداشته باشد؛ حیوان گوش و دُم بریده؛ و حیوانی که بیشتر گوش یا دُمش از بین رفته باشد.
[از عبید بن فیروز س روایت است که گفت: به براء بن عازب س گفتم: قربانیهایی را که پیامبر ج دوست نداشت یا از آن نهی میکرد، برایمان بگو. گفت: پیامبر ج با دستش این طور اشاره کرد در حالی که دست من کوتاهتر از دست او است، و فرمود: «چهار نوع حیوان برای قربانی جایز نیست؛ حیوان کوری که کور بودنش واضح باشد، حیوان بیماری که بیماریاش آشکار باشد، حیوان لنگی که لنگیاش آشکار باشد و حیوان عضو شکستهای که بهبود نمییابد».
براء بن عازب س در ادامه گفت: من مکروه میدانم که گوش حیوان قربانی عیبدار باشد؛ و گفت: هر نقصی را در حیوان ناپسند دیدی آن را رها کن و از قربانی کردن آن خود داری کن، بدون این که آن را بر کس دیگری حرام کنی». ابن ماجه، ترمذی، نسایی و ابوداود.
و بزغالهای که عمرش کمتر از یک سال است برای قربانی جایز نیست؛ براء بن عازب س گوید: «داییام، ابوبرده س قبل از نماز عید، قربانی کرد؛ پیامبر ج به او فرمود: گوسفندت برای خوردن گوشت است و جای قربانی را نمیگیرد. ابوبرده س گفت: ای رسول خدا ج! بزغالهای دارم که عمرش کمتر از یک سال است و در خانه به او علف داده میشود. پیامبر ج فرمود: آن را ذبح کن و این کار برای غیر از تو جایز نیست. سپس فرمود: کسیکه قبل از نماز عید، ذبح کند برای خودش ذبح کرده و کسیکه بعد از نماز، ذبح کند، قربانیاش را به طور کامل انجام داده و از سنّت و روش مسلمانان پیروی کرده است». بخاری و مسلم.
بنابراین تنها حیواناتی را میتوان قربانی نمود که هیچگونه عیب و نقص اساسی نداشته باشند؛ برای مثال: حیوانات نابینا، چلاق، بیمار و بسیار لاغر، برای قربانی جایز نیستند].
۱۴۳۶ - [۱۱] (مُتَّفَقٌ عَلَیهِ)
وَعَنْ جُنْدُبِ بْنِ عَبْدِ الـلّٰهِ الْبَجَلِیُّ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «مَنْ ذَبَحَ قَبْلَ الصَّلَاةِ فَلْیَذْبَحْ مَكَانَهَا أُخْرَى وَمَنْ لَمْ یَذْبَحْ حَتَّى صَلَّیْنَا فَلْیَذْبَحْ على اسْم الله» [۲۹۴].
۱۴۳۶- (۱۱) جُندب بن عبدالله بجلی س گوید: رسول خدا ج (روز عید قربان نماز گزاردند و پس از آن، خطبهی عید را ایراد کردند و بعد، قربانی نمودند و) فرمودند:
«هر کس که پیش از گزاردن نماز عید، قربانی کند، باید (پس از نماز عید) حیوان دیگری را به جای آن قربانی نماید؛ و کسیکه تا آن گاه که ما نماز عید را بخوانیم، حیوان قربانی را سر نبریده است، باید (بعد از نماز عید) با نام خدا قربانی کند».
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
۱۴۳۷ - [۱۲] (مُتَّفَقٌ عَلَیهِ)
وَعَنِ الْبَرَاءِ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ج: «مَنْ ذَبَحَ قَبْلَ الصَّلَاةِ فَإِنَّمَا یَذْبَحُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ ذَبَحَ بَعْدَ الصَّلَاةِ فَقَدْ تَمَّ نُسُكُهُ وَأَصَابَ سُنَّةَ الْـمُسلمین» [۲۹۵].
۱۴۳۷- (۱۲) براء بن عازب س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «هر کس که پیش از نماز عید، حیوانی را سر ببرد، (به عنوان قربانی و برای تقرّب به خدا محسوب نمیشود؛) بلکه آن را برای خودش ذبح نموده است؛ (یعنی به عنوان حیوانی که برای قصّابی و استفاده از گوشت آن، ذبح میشود، به حساب میآید؛) ولی کسیکه قربانی خود را پس از گزاردن نماز عید، سر ببرد، قربانیاش به تمام و کمال، به جای آورده شده و برابر سنّت و روش مسلمانان، عمل نموده است».
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح:
«نسکه»: «نُسک»: عبادت؛ و در اینجا به خاطر وجود قرینه، مراد حیوان قربانی میباشد.
در اینجا، ذکر دو نکته، لازم مینماید:
۱- در حقیقت، قبول اعمال و کردار و گفتار تمام انسانها، منوط به دو چیز است: یکی این که تمام کارها فقط به خاطر رضا و خشنودی خدا باشد؛ چنان که پیامبر ج میفرماید: «انّما الاعمال بالنیّات» (مسلم)؛ «ارزش کردار و گفتار، در گروه نیتهاست».
دوم این که: باید تمام اعمال و گفتار، به روش شرعی و بر اساس اصول و موازین اسلامی و اوامر و فرامین الهی و تعالیم و آموزههای نبوی باشد؛ چنان که پیامبر خدا ج میفرماید:
«من احدث فی امرنا هذا ما لیس منه فهو ردّ» (بخاری)؛ «هر کس در امر دین ما چیزی را به وجود آورد که از دین نیست، آن چیز مردود است».
بنابراین، اگر عمل و گفتار انسان، خالص بود، ولی مطابق شرع نبود، از او پذیرفته نمیشود و اگر چنانچه مطابق شریعت و اوامر و فرامین الهی و نبوی بود و از جوهر اخلاص تُهی بود، باز هم از او پذیرفتنی نمیباشد؛ بلکه عمل و کرداری مورد رضایت خداست که هم خالص باشد و هم صحیح و مطابق شرع.
۲- رسول خدا ج در حدیثی دیگر میفرمایند: «لایؤمن احدکم حتّی یکون هواه تبعاً لـما جئتُ به» (بغوی در «شرح السنة»، ح ۱۰۴)؛ «هیچ یک از شما به حقیقت ایمان نمیرسد، مگر زمانی که خواست او و تمایلات و غرائز نفسانی وی، تابع آنچه من از سوی خدا(از اوامر و فرامین و تعالیم و آموزههای دقیق و عمیق و ژرف و تعالیبخش و سعادتآفرین آوردهام باشد».
از این حدیث به خوبی دانسته میشود که پیامبر اسلام ج هم در مسائل اجتماعی، هم فردی و خصوصی، هم فرهنگی و اقتصادی، هم سیاسی و نظامی، هم در مسائل مربوط به حکومت و قضاوت، از هر انسان مسلمانی نسبت به خودش اولیتر است. و اراده و خواست او[پیامبر]، مقدم بر اراده و خواست وی[هر انسان مسلمان] میباشد.
چراکه پیامبر ج معصوم است. و نمایندهی خدا جز خیر و صلاح جامعه و فرد را در نظر نمیگیرد، هرگز تابع هوا و هوس نیست و هیچگاه منافع خود را بر دیگران مقدم نمیشمرد، بلکه برنامه او در تضاد منافع، همواره ایثارگری و فدا کاری و دلسوزی و شفقت برای امت است. هر چه میگوید، سخن خداست و از ناحیهی اوست، و حتی از پدر نسبت به امّت دلسوزتر و مهربانتراست.
به همین جهت شخص مسلمان باید عملش را بر کتاب و سنّت پیامبر ج عرضه دارد و با نفس و خواهشات خود مخالفت کند و تابع دین و شریعتی باشد که پیامبر ج از جانب خدا آورده است و مادام که کتاب خدا و سنّت پیامبر ج در کار است، جایی برای صدور فرمان و اِعمال حوسهای هیچکس باقی نمیماند.
ودر واقع پیروان راستین پیامبران، کسانی هستند که در برابر حکم خدا و رسول اگر چه بر خلاف منافع و خواستههایشان باشد، میگوید: شنیدیم و اطاعت کردیم:
﴿ إِنَّمَا كَانَ قَوۡلَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ إِذَا دُعُوٓاْ إِلَى ٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ لِيَحۡكُمَ بَيۡنَهُمۡ أَن يَقُولُواْ سَمِعۡنَا وَأَطَعۡنَا ﴾[النور: ۵۱].
«مؤمنان هنگامی که به سوی خدا و پیامبرش فرا خوانده شوند تا میان آنها داوری کند، سخنشان تنها این است که میگویند: شنیدیم و اطاعت کردیم».
و درحقیقت منفورترین افراد در پیشگاه خدا، افرادی هستند که در مواردی، تسلیم فرمان پیامبر خدا ج هستند که با منافع شخصی و اغراض فردی و خواهشات و تمایلات آنها، تطبیق کند و در جایی که باید به فرمان رسولخدا ج گوش فرا دهند و آن را مخالف نفس و خواهشات خویش میبینند، در آن صورت به اِعمال هوسهای خود روی میآورد و به تجزیه و تحلیل احکام الهی و نبوی به مصداق «نؤمن ببعض و نکفر ببعض» میپردازند. و در حقیقت این گروه به منافع و خواهشات خویش ایمان آوردهاند، نه به حکم خدا و رسول.
اما مؤمنان واقعی و راستین و پیروان حقیقی مکتب محمدی، پیوسته اراده و خواستههایشان تحت شعاع اراده و خواست خدا و رسول است و به هنگام تضاد منافع زود گذرشان با فرمان حق، ازآن چشم میپوشند و تسلیم فرمان خدا و پیامبر ج میشوند. و جزآنچه خدا و رسول اراده کنند، ارادهای ندارند و جزآنچه آنها میخواهند، خواستهای در دل آنها نیست. و فقط چیزی را دوست میدارند که خدا و رسول دوست دارند و از چیزی متنفر و بیزارند که خدا و رسول نمیخواهند.
پس نتیجه میگیریم: انسان مسلمان هنگامی میتواند به اوج ایمان برسدکه نیرومندترین علاقه او یعنی عشق به ذات خود را تحتالشعاع عشق به ذات خدا و نمایندگان و پیامبران او، بالاخص ذات ذیجود رسول اکرم ج قراردهد.
۱۴۳۸ - [۱۳] (صَحِیح)
وَعَنِ ابْنِ عُمَرَ قَالَ: كَانَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج یَذْبَحُ وَیَنْحَرُ بِالْـمُصَلَّى. رَوَاهُ البُخَارِیّ [۲۹۶].
۱۴۳۸- (۱۳) عبدالله بن عمر س گوید: رسول خدا ج در عیدگاه (برای آن که دیگران بدیشان اقتدا کنند و نحوهی ذبح قربانی را یاد بگیرند، گوسفند یا گاو را) ذبح و (شتر را) نَحر مینمودند (یعنی قربانی میکردند).
[این حدیث را بخاری روایت کرده است].
شرح: «ذبح»: ذبح به معنای سر بریدن حیواناتی میباشد که مصرف گوشت آنها مباح است؛ و ذبح آن است که حلقوم و مری و دو شاهرگ گردن حیوان با آلتی برنده و تیز، قطع بشوند. گوسفند و بز و بز کوهی و... و انواع پرندگان، به صورت ذبح برای مصرف گوشت آنها، کشته میشوند.
امّا گاو را هم به صورت ذبح و هم به صورت «نَحر» میتوان کشت؛ و شتر هم تنها به صورت «نحر» کشته میشود.
«نحر»: فرو بردن آلتی تیز و باریک در حد فاصل گردن و سینهی شتر است که به خاطر پاره کردن قلب آن، سریع جان میدهد.
کیفیت ذبح و نحر بدینگونه است که: برای ذبح، حیوان را به طرف چپ و رو به قبله بر روی زمین میخوابانند و هم زمان با استفاده از آلتی تیز و برنده، ذبح کننده «بسم الله الرحمن الرحیم» میگوید و سعی میکند که با یک حرکت سریع، حلقوم و مری و شاهرگهای حیوان را قطع کند.
اما برای نَحر شتر، ایستاده پای چپ او را میبندند و سپس نحر کننده، ضمن گفتن «بسم الله الرحمن الرحیم»، آلت تیز و باریک را در پایین گردن به طرف قلب او فرو میبرد و تا جان دادن حیوان، آن را تکرار میکند.
و برای صحّت و درستی ذبح، مراعات شرایط زیر ضروری است:
۱- برنده بودن آلت ذبح.
۲- گفتن «بسم الله الرحمن الرحیم».
۳- قطع کردن و جدا نمودن حلقوم و مری و شاهرگها، حتّی الامکان در یک حرکت سریع.
۴- چنانچه حیوان در چاهی افتاد، یا از پرتگاهی پرت شده باشد و دسترسی سریع برای ذبح آن امکان نداشته باشد، در صورت امکان میتوان، به وسیلهی تیر و گلوله برای جاری شدن خونش، او را زخمی نمود.
[۲۸۴]- بخاری ۲/۴۴۸ ح ۹۵۶؛ مسلم ۲/۶۰۵ ح (۹-۸۸۹)؛ نسایی ۳/۱۸۷ ح ۱۵۷۶؛ ابن ماجه ۱/۴۰۹ ح ۱۲۸۸؛ و مسند احمد ۳/۳۶. [۲۸۵]- مسلم ۲/۶۰۴ ح (۷-۸۸۷)؛ و ابوداود ۱/۶۸۰ ح ۱۱۴۸. [۲۸۶]- بخاری ۲/۴۵۳ ح ۹۶۳؛ مسلم ۲/۶۰۴ ح (۸-۸۸۸)؛ نسایی ۳/۱۸۳ ح ۱۵۶۴؛ ابن ماجه ۱/۴۰۷ ح ۱۲۷۶؛ موطأ مالک ۱/۱۷۸ ح ۳ «کتاب العیدین». [۲۸۷]- بخاری ۲/۵۲۳ ح ۹۶۱؛ مسلم ۲/۶۰۲ ح (۲-۸۸۴)؛ابوداود ۱/۶۷۹ ح ۱۱۴۶؛ابن ماجه ۱/۴۰۶ ح ۱۲۷۳؛ دارمی ۱/۴۵۶ ح ۱۶۰۳؛ و مسند احمد ۳/۳۹۶. [۲۸۸]- بخاری ۲/۴۵۳ ح ۹۶۴؛ مسلم ۲/۶۰۶ ح (۱۳-۸۸۴)؛ ابوداود ۱/۶۸۵ ح ۱۱۵۹؛ ترمذی ۲/۴۱۷ ح ۵۳۷؛ نسایی ۳/۱۹۳ ح ۱۵۷۸؛ ابن ماجه ۱/۴۱۰ ح ۱۲۹۱؛ و مسند احمد ۱/۲۸۰. [۲۸۹]- بخاری ۲/۴۶۳ ح ۹۷۴؛ مسلم ۲/۶۰۶ ح (۱۲-۸۸۳)؛ ابوداود ۱/۶۷۵ ح ۱۱۳۶؛ترمذی ۲/۴۱۹ ح ۵۳۹؛ نسایی ۳/۱۸۰ ح ۱۵۵۸؛ دارمی ۱/۴۵۸ ح ۱۶۰۹؛ و مسند احمد ۵/۸۴. [۲۹۰]- بخاری ۲/۴۴۵ ح ۹۵۲؛ مسلم ۱/۶۰۷ ح (۱۶-۸۹۲)؛ نسایی ۳/۱۹۵ ح ۱۵۹۷؛ و ابن ماجه ۱/۶۰۷. [۲۹۱]- بخاری ۲/۴۴۶ ح ۹۵۳؛ ترمذی ۲/۴۲۷ ح ۵۴۳؛ و مسند احمد ۳/۱۲۶. [۲۹۲]- بخاری ۲/۴۷۲ ح ۹۸۶؛ ترمذی ۲/۴۲۶ ح ۵۴۱؛ ابن ماجه ۱/۴۱۲ ح ۱۳۰۱؛ و دارمی ۱/۴۶۰ ح ۱۶۱۳. [۲۹۳]- بخاری ۲/۴۵۶ ح ۹۶۸؛ مسلم ۳/۱۵۵۳ ح (۷-۱۹۶۱)؛ و مسند احمد ۴/۲۸۲. [۲۹۴]- بخاری ۹/۶۳۰ ح ۵۵۰۰؛ مسلم ۳/۱۵۵۱ ح (۲-۱۹۶۰)؛ نسایی ۷/۲۱۴ ح ۴۳۶۸؛ و ابن ماجه ۲/۱۰۵۳ ح ۳۱۵۲. [۲۹۵]- بخاری ۱۰/۳ ح ۵۵۴۶؛ و مسلم ۳/۱۵۵۲ ح (۴-۱۹۶۱). [۲۹۶]- بخاری ۲/۴۷۱ ح ۹۸۲.
۱۴۳۹ - [۱۴] (صَحِیح)
عَنْ أَنَسٍ قَالَ: قَدِمَ النَّبِیُّ ج الْـمَدِینَةَ وَلَهُمْ یَوْمَانِ یَلْعَبُونَ فِیهِمَا فَقَالَ: «مَا هَذَانِ الْیَوْمَانِ؟» قَالُوا: كُنَّا نَلْعَبُ فِیهِمَا فِی الْـجَاهِلِیَّةِ فَقَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «قَدْ أَبْدَلَكُمُ اللهُ بِهِمَا خَیْرًا مِنْهُمَا: یَوْمَ الْأَضْحَى وَیَوْمَ الْفِطْرِ». رَوَاهُ أَبُو دَاوُد [۲۹۷].
۱۴۳۹- (۱۴) انس بن مالک س گوید: رسول خدا ج در حالی به مدینهی منوره تشریف آوردند که برای مردمان مدینه، دو روز جشن وجود داشت (که در آن دو روز، به بازی و تفریح و رقص و پایکوبی و گشت و گذار میپرداختند؛) آن حضرت ج پرسیدند: این دو روز چیست (که شما در آن، جشن میگیرید و به بازی و تفریح میپردازید)؟
گفتند: ما در روزگار جاهلیت، در این دو روز، به بازی و تفریح و جشن و شادی میپرداختیم (و همان رسم تا کنون بر قوت خود باقی مانده است). آن حضرت ج فرمودند:
«به راستی خداوند بلندمرتبه، در عوض آن دو روز، دو روز بهتر به شما ارزانی کرده است؛ یکی، روز عید قربان و دیگری، روز عید فطر».
[این حدیث را ابوداود روایت کرده است].
شرح:«قدم النبیّ ج المدینة»: رسول خدا ج خانهی خویش را در مکهی مکرمه، در شب بیست و هفتم ماه صفر سال چهاردهم بعثت - مطابق با ۱۲ یا ۱۳ سپتامبر ۶۲۲ میلادی - ترک کردند و به خانهی رفیقشان، ابوبکر س که بیش از هرکس دیگر امین آن حضرت ج و محرم راز ایشان در امور مالی و غیره بود، رفتند. خانهی وی را نیز از در پشت خانه ترک کردند و شتابان پیش از طلوع صبح صادق از مکه خارج شدند.
ناگفته نماند که این ماه صفر - که در بالا بدان اشاره رفت - اگر بنا را بر این بگذاریم که سال از ماه محرم شروع شده باشد، جزء سال چهاردهم بعثت محسوب میشود؛ امّا اگر شمارش سالها را از آن ماهی که خداوند رسول اکرم ج را به کرامت نبوّت تکریم فرمود آغاز کنیم، این ماه صفر قطعاً جزء سال سیزدهم بعثت محسوب میشود. غالب سیرهنویسان، گاه این مبنا را میگیرند و گاه آن مبنای دیگر را میگیرند و در نتیجه، در ترتیب حوادث و وقایع به اشتباه میافتند و دچار سردرگمی میشوند؛ از این رو، ما بنا را همه جا بر این نهادیم که آغاز سالها را از ماه محرّم بگیریم.
روز دوشنبه، هشتم ربیع الاول سال چهاردهم بعثت - سال یکم هجرت - مطابق با ۲۳ سپتامبر ۶۲۲ میلادی، رسول خدا ج در قباء فرود آمدند.
در این روز، رسول اکرم ج پنجاه و سه سال تمام داشتند، نه کمتر و نه زیادتر؛ از بعثت ایشان، سیزده سال تمام گذشته بود؛ البته بنابر قول کسانی که میگویند، ایشان نهم ماه ربیع الاول سال ۴۱ از عام الفیل مبعوث به رسالت شدهاند؛ امّا، بنا بر قول کسانی که میگویند: ایشان در ماه رمضان سال ۴۱ از عام الفیل به کرامت نبوّت قائل شدهاند، در این روز، دوازده سال و پنج ماه و هجده روز یا بیست و دو روز از بعثت ایشان گذشته بود.
پیامبر گرامی اسلام ج چهار روز در قباء اقامت کردند: دوشنبه، سه شنبه، چهارشنبه و پنج شنبه. این روایت ابن اسحاق است (ر.ک: سیرة ابن هشام ج ۱ ص ۴۹۴). در صحیح بخاری، آمده است که آن حضرت ج در قباء ۲۴ شب اقامت کردند (بخاری ج ۱ ص ۶۱)؛ یا چند شب بیش از ده شب (ج ۱ ص ۵۵۵)؛ یا ۱۴ شب (ج ۱ ص ۵۶۰)؛ روایت اخیر را ابن قیم برگزیده است. در عین حال، ابن قیم خود تصریح کرده است بر این که ورود رسول خدا ج به قباء، روز دوشنبه و خروج آن حضرت ج از قباء روز جمعه بوده است. (ر.ک: زاد المعاد ج ۲ صص ۵۴-۵۵) در حالی که روشن است فاصلهی میان دوشنبه و جمعه اگر در دو هفته منظور بوده باشند، بدون احتساب روز ورود و روز خروج، بیش از ده روز نیست و با احتساب آن دو روز نیز بیش از ۱۲ روز نخواهد بود.
به هر حال، آن حضرت ج در قباء مسجد را بنا کردند و در آن نماز گزاردند و آن نخستین مسجدی بود که پس از بعثت رسول خدا ج بر اساس تقوا ساخته شد.
چون روز پنجم از اقامت رسول خدا ج در قباء فرا رسید (روز جمعه) به فرمان خداوند سوار بر مرکب شدند و ابوبکر س پشت سر ایشان، سوار شد و به دنبال بنی نجار (داییهایشان) فرستادند؛ آنان نیز شمشیرها حمایل کردند و آمدند و در حالی که آنان اطراف آن حضرت ج را گرفته بودند، به سوی مدینه رهسپار شدند.
وقت نماز جمعه به محل سکونت «بنی سالم بن عوف» رسیدند. در موضع مسجدی که هم اکنون در آن وادی هست، با مسلمانان نماز جماعت خواندند و شمار نمازگزاران، یک صد تن بود.
رسول خدا ج پس از برگزاری نماز جمعه به راه افتادند و رفتند تا به مدینه وارد شدند. از آن روز، شهر یثرب را «مدینة الرسول» (شهر پیامبر جنامیدند که به اختصار «مدینه» گفته میشود؛ آن روز، روزی تاریخی و بزرگ و درخشان برای جامعهی بشری و اسلامی بود.
«و لهم یومان یلعبون فیهما»: برخی از شارحان، بر این باورند که آن دو روز، «نوروز» و «مهرگان» بودند که غالباً آنها را از فارسها گرفته بودند.
وضعیت مدینه به هنگام هجرت:
برای این که وضعیت اجمالی و واقعی شهر «یثرب» را (که خداوند بلند مرتبه آن را به عنوان هجرتگاه پیامبر گرامی اسلام و پایگاه دعوت اسلامی در جهان و گهوارهی جامعهی اسلامی برگزید) بهتر بدانیم، لازم است که با وضعیت جغرافیایی، اجتماعی، دینی، اقتصادی و چگونگی ارتباطات قبایل مقیم آنجا، آشنایی داشته باشیم [۲۹۸].
اوضاع طبیعی و جغرافیایی مدینه:
شهر «یثرب» هنگام هجرت نبوی به چند منطقه تقسیم شده بود که در هر منطقه قبایل عرب و یهود با هم سکونت داشتند و هر منطقه ای در اختیار یکی از قبایل بود. این مناطق دو نوع بودند.
نوع اول، مناطقی که دارای زمینهای کشاورزی و خانههای مسکونی و مردم بودند. اما نوع دوم شامل مناطقی بود که پناهگاهها و قلعههای محکمی در آن وجود داشت و مجموع آنها در «یثرب» به ۵۹ «اطم» (قلعه) میرسید.
دکتر «ولفنسون» در وصف این اطام (قلعهها) میگوید:
«این اطام (قلعهها) در «یثرب» دارای اهمیت خاصی بودند، افراد قبیله هنگام تهاجم دشمن به آن پناه میبردند. هنگامی که مردان قبایل به جنگ دشمنان میرفتند زنان و کودکان و افراد ناتوان به این جایگاهها پناهنده میشدند.
از این «اطام» (قلعهها) به عنوان انبارهای میوه و غله نیز استفاده میکردند، تا از دستبرد دزدان و غارتگران محفوظ بمانند. و اموال و اسلحه نیز در آن نگهداری میشد.
کاروانهای تجاری با بارهای سنگین در کنار همین دژها فرود آمده، و بازارهایی در جلوی آنها دایر میکردند.
گمان میرود که در داخل دژها، عبادتگاه و آموزشگاه نیز وجود داشته، زیرا در آنها وسایل و اشیای گوناگون و کتب زیادی موجود بوده است، به همین دلیل زعما و رهبران یهود جهت بحث و گفتگو و امضای قراردادها و پیمانها و قسم خوردن به کتابهای مقدس آنجا جمع میشدند».
دکتر «ولفنسون» در مورد کلمه «اطم» میگوید:
این کلمه از زبان عبرانی گرفته شده، مثلاً گفته میشود:
«أطم عینه» (چشمهای خود را بست) «اطم اذنیه» (گوشهایش را بست) أطم به دریچههایی که در دیوارها قرار دارند و از خارج بسته و از داخل باز باشند، گفته میشود و به دیوار ضخیم نیز «اطم» گفته میشود.»
دکتر «ولفنسون» میافزاید:
«بر اساس این، میتوانیم فرض کنیم که یهودیها به این دلیل به قلعهها «اطم» میگفتند که میتوانستند دروازههای آنها را ببندند، گر چه در بیرون دریچههایی قرار داشت که از داخل باز میشدند» [۲۹۹].
شهر «مدینه» در واقع مجموعهای از قلعههای محکم و آبادیهای متصل به هم بود.
قرآن مجید به همین مطلب اشاره میکند:
﴿ مَّآ أَفَآءَ ٱللَّهُ عَلَىٰ رَسُولِهِۦ مِنۡ أَهۡلِ ٱلۡقُرَىٰ ﴾[الحشر: ۷].
«آنچه عطا کرد خداوند به پیامبرش از اهل آبادیها».
در جای دیگر میفرماید:
﴿ لَا يُقَٰتِلُونَكُمۡ جَمِيعًا إِلَّا فِي قُرٗى مُّحَصَّنَةٍ أَوۡ مِن وَرَآءِ جُدُرۢ...﴾[الحشر: ۱۴].
«با شما دست جمعی نمیجنگند، مگر در آبادیهایی که بر آن حصار ساخته باشند یا از پس دیوار».
«حرّهها» نیز در «مدینه» دارای اهمیت بودند، «حرّه» در اصطلاح به زمینهایی گفته میشود که در آن سنگهای تیز و سوخته شده ای قرار دارد که راه رفتن در آن پیاده و سواره مشکل است، در «مدینه» دو «حرّه» وجود داشت، یکی در قسمت غرب که به آن «حرّة الوبرة» میگفتند و دیگری در قسمت شرق که به «حرّة واقم» معروف بود.
علامه «مجد الدین» در کتاب خود «المغائم المطابة فی معالم الطابة» حرّههای زیادی را که در اطراف «مدینه» قرار دارند، نام برده است [۳۰۰].
«حرّة الوبرة» و «حرّة واقم» شهر «مدینه» را احاطه کرده بودند و جلوی حملات دشمن را میگرفتند. دشمن فقط از جانب شمال میتوانست هجوم آورد. همین قسمت بود که رسول اکرم ج در غزوهی «احزاب» دستور داد در آن خندق حفر نمایند. در قسمت جنوبی، باغها و نخلهای انبوه و خانههای متصل شده ای وجود داشت که جلوی حملهی دشمن را میگرفت، با توجه به این وضعیت جغرافیایی «مدینه» میتوان گفت که یکی از علل انتخاب «مدینه» به عنوان هجرت گاه رسول اکرم ج همین وضعیت سوق الجیشی آن بود [۳۰۱].
«حرّة واقم» که در شرق «مدینه» قرار داشت از «حرة الوبرة» آبادتر بود. وقتی رسول اکرم ج به «یثرب» هجرت فرمود، قبایل مهم یهود مانند: «بنونضیر»، «بنوقریظه»، و غیره در «حرّة واقم» سکونت داشتند. شاخهی مهم قبیلهی «أوس» مانند «بنو عبدالاشهل»، «بنو ظفر» «بنو حارثه» و «بنو معاویه» نیز آنجا بودند. قلعهی «واقم» که تمام حرّة بنام آن موسوم بود در وسط خانههای «بنی الاشهل» قرار داشت [۳۰۲]. ﴿ إِنَّ ٱلصَّفَا وَٱلۡمَرۡوَةَ مِن شَعَآئِرِ ٱللَّهِۖ فَمَنۡ حَجَّ ٱلۡبَيۡتَ أَوِ ٱعۡتَمَرَ فَلَا جُنَاحَ عَلَيۡهِ أَن يَطَّوَّفَ بِهِمَا ﴾[البقرة: ۱۵۸].
اوضاع دینی و اجتماعی
عربها از نظر عقیده و آیین پیرو «قریش» بودند. آنها به «قریش» به عنوان متولّیان بیت الله و رهبران مذهبی و الگوی عقیده و عمل مینگریستند، عربها ضمن این که بت پرست بودند به بتهای مورد پرستش «قریش» و اهل «حجاز» اهمیت بیشتری قایل بودند، البته بعضی از قبایل به بعضی از بتها دلبستگی خاصی داشتند، از آن جمله «منات» که یک بت قدیمی بود، اهالی «مدینه» آن را بسیار دوست میداشتند. «أوس» و «خزرج» آن را مقدس میدانستند و شریک خدا قرار میدادند. این بت در مقابل کوه «قدید» کوهی که در قسمت ساحلی میان «مکه» و «مدینه» است، قرار داشت. «لات» بت محبوب اهل «طائف» و «عزّی» بت ملّی اهالی «مکه» محسوب میشد. اهالی این شهرها نسبت به بتهای مخصوص خود بسیار متعصب و با احساسات بودند، مردم «مدینه» بتهایی از چوب و غیره در خانههای خود میساختند و آنها را بنام «منات» نام گذاری میکردند. همچنان که «عمرو بن الجموح» سردار «بنوسلمه» قبل از اسلام آوردن همین کار را کرده بود.
«امام احمد» از طریق «عروة» از «عایشه صدیقة» ل در تفسیر آیه ی:
﴿ إِنَّ ٱلصَّفَا وَٱلۡمَرۡوَةَ مِن شَعَآئِرِ ٱللَّهِۖ فَمَنۡ حَجَّ ٱلۡبَيۡتَ أَوِ ٱعۡتَمَرَ فَلَا جُنَاحَ عَلَيۡهِ أَن يَطَّوَّفَ بِهِمَا ﴾[البقرة: ۱۵۸].
«صفا» و «مروه» از شعایر و نشانههای خدای تعالی هستند، پس هرکس حج کند یا عمره بجا آورد، گناهی نیست بر او که طواف کند بین این دو».
چنین نقل کرده است: انصار قبل از این که اسلام بیاورند، به نام «منات» تلبیه میگفتند و آن را میپرستیدند و هر کسیکه حج را به نام «منات» آغاز میکرد، طواف «صفا» و «مروه» را صحیح نمیدانست به همین دلیل آنها بعد از این که مشرّف به اسلام شدند از رسول اکرم ج پرسیدند: یا رسول الله ما در زمان جاهلیت صحیح نمیدانستیم که طواف «صفا» و «مروه» را انجام بدهیم، بعد از این آیه نازل شد:
﴿ إِنَّ ٱلصَّفَا وَٱلۡمَرۡوَةَ مِن شَعَآئِرِ ٱللَّهِ ﴾
«صفا» و «مروه» از شعایر و نشانههای خدای تعالی هستند».
و اهمیت «صفا» و «مروه» بیان گردید، در «مدینه» هیچ بت دیگری را سراغ نداریم که مانند «لات»، «منات» «عزّی» و «هُبل» مشهور باشد و مردم از راههای دور به قصد زیارت آن بیایند، چنین معلوم میشود که بت در «مدینه» مانند «مکه» فراوان نبود، امّا در «مکه» هر خانه ای یک بت مخصوص داشت. بتها در بازار خرید و فروش میشد، گویا «مکه» در بت پرستی، مقام پیشوایی و رهبری داشت و «مدینه» تابع آن بود.
مردم «مدینه» سالی دوبار جشن میگرفتند و به لهو و لعب میپرداختند. وقتی حضرت رسول اکرم ج به «مدینه» تشریف آوردند، خطاب به اهل «مدینه» فرمودند:
«قد ابدلكم الله تعالی بهما خیراً منهما. یوم الفطر والأضحی» [۳۰۳]. «خداوند متعال در عوض آن دو روز، دو روز بهتر عنایت فرمود؛ یکی روز عید فطر و دیگری عید أضحی (عید قربان)».
بعضی از شارحان معتقدند که آن دو روز، «نوروز» و «مهرگان» بودند که غالباً آنها را از فارسها گرفته بودند [۳۰۴].
«أوس» و «خزرج» چون از «بنو قحطان» (عرب عاربه) بودند نزد «قریش»، مقام و منزلت خاصی داشتند و با آنها پیوند زناشویی برقرار کرده بودند، چنان که «هاشم بن عبد مناف» سردار «قریش» در «بنی النجار» با «سلمی» دختر «عمرو بن زید» ازدواج کرد که از «بنی عدی بن النجار» بود و آنها شاخه ای از «خزرج» بودند، با وجود این، «قریش» خود را از عربهای «مدینه» برتر میدانستند.
در غزوهی «بدر» وقتی «عتبة بن ربیعة»، «شیبة بن ربیعة» و «ولید بن عتبة» مسلمانان را به مبارزه طلبیدند در مقابل آنها چند نفر از انصار به پا خاستند.
آنها پرسیدند شما چه کسانی هستید؟ گفتند: ما گروهی از انصار هستیم، آنها گفتند: ما با شما کاری نداریم، سپس یکی از آنها فریاد زد ای محمّد! در قتال ما همتایان خود ما را بفرست، اینجا بود که رسول اکرم ج فرمود: ای «ابوعبیده» بلند شو، و ای «حمزه» به پا خیز و ای «علی» بلند شو، وقتی اینها بلند شدند و نزدیک «قریش» رفتند و خود را معرفی کردند. آنها گفتند: آری اینها همتایان گرامی ما هستند [۳۰۵].
«قریش» شغل کشاورزی را تقریباً با دید حقارت نگاه میکردند این دید آنها در گفتار «ابوجهل» هنگامیکه دو پسر «عفراء» او را مجروح کرده بودند به خوبی آشکار میگردد. وقتی «عبدالله بن مسعود» نزد وی آمد و خواست سرش را از تن جدا کند، «ابوجهل» گفت:
«لو غیر اكّار قتلنی»؛ «ای کاش یک غیردهقانی مرا میکشت» [۳۰۶].
اوضاع اقتصادی و تمدنی
«یثرب» بنابر وضع طبیعی آن، منطقه ای حاصلخیز بود. شغل عمدهی مردم، کشاورزی و باغداری و مهم ترین محصولات آن خرما و انگور بود. باغهای زیادی از درختان خرما و انگور وجود داشت [۳۰۷].
قرآن کریم باغها و کشتزارهای آنها را به «جنّت معروشات و غیرمعروشات» و «نخیل صنوان و غیرصنوان» تعبیر کرده است.
در کشتزارهای آن، حبوبات و سبزیجات گوناگون کاشت میشد. خرما از محصولات عمدهی آن بهشمار میرفت و در ایام قطحی و خشکسالی، نیاز غذایی مردم را تأمین میکرد. خرما تقریباً مانند پول در معاملات و خرید و فروش مورد استفاده قرار میگرفت. درختان نخل، منبع درآمد خوبی بودند. نه تنها از آن استفاده ی غذایی حاصل میکردند بلکه در ساختن خانه و برای سوخت و غذای حیوانات، نیز از آن استفاده میشد [۳۰۸].
در «مدینه» انواع گوناگونی از خرما وجود داشت که شمارش آن مشکل است، مردم «مدینه» در زمینه ی بهره بردرای از درختان خرما و افزایش محصولات آن، مهارتها و تجربههای خوبی داشتند، از آن جمله یکی «تأبیر نخل» یعنی پیوند زدن خوشهی نر با ماده بود.
مردم «مدینه» در کنار باغداری و کشاورزی، نسبت به تجارت و کاسبی نیز بیالتفات نبودند، ولی در این زمینه به اهل «مکه» نمیرسیدند. زیرا مردم «مکه» به دلیل کم آب بودن منطقه شان بیشتر به تجارت پرداخته و برای این منظور دست به مسافرتهای طولانی در گرما و سرما میزدند.
در «مدینه» پارهای از صنایع نیز وجود داشت که اکثراً یهود به آن اشتغال داشتند، غالباً این صنایع را از «یمن» وارد کرده بودند. اغلب «بنی قینقاع»، پیشه ی زرگری داشتند و از ثروتمندترین گروههای یهود در شهر «مدینه» به شمار میآمدند، که خانه هایشان پر از مال و زیور آلات طلا و نقره بود، البته جمعیتشان هم زیاد نبود [۳۰۹].
جای زمینهای «یثرب» به علت حرارت زا بودن آن بسیار حاصلخیز بود. در وادیهای آن سیلاب جاری میشد و نخلستانها و کشتزارها را آبیاری میکرد.
وادی «عقیق» خیلی معروف بود. اهالی «مدینه» آن را تفریح گاه خود قرار داده بودند، این وادی پر از آب، دارای باغهای سرسبز بود، زمینهای «مدینه» برای حفر چاه بسیار مساعد بود، باغهای زیادی در آن وجود داشت، که بعضی از این باغها دیوارکشی شده بود، اینگونه باغها را «حائط» مینامیدند [۳۱۰].
چاههای «مدینه» دارای آب شیرین و فراوان بودند، و باغها از طریق حفر نهرها و جویبارها آبیاری میشد.
از میان غلات، جو و سپس گندم را ترجیح میدادند. سبزیجات نیز فراوان بود، و در زمیه ی کشاورزی معاملات زیادی مانند: «مزارعه»، «مواجره»، «مزابنه»، «محاقله» و «مخابره» رواج داشت، که اسلام بعضی از این معاملات را تأیید کرد و بعضی را ممنوع یا اصلاح نمود [۳۱۱].
پول رایج در «مکه» و «مدینه» یکی بود. مردم «مدینه» بیشتر از مردم «مکه» با پیمانههای «وزن» و «کیل» سر و کار داشتند. زیرا اهالی آن بیشتر به تولید غلات و میوه جات اشتغال داشتند. پیمانههای رایج در «مدینه» عبارت بودند از: «مدّ»، «صاع»، «فرق»، «عرق» و «وسق». اما وزنهای رایج عبارت بودند از «درهم»، «ثقاف»، «دانق»، «قیراط»، «نواة»، «رطل»، «قنطار» و «اوقیة».
«مدینه» با وجود حاصلخیزی زمینهای آن، از نظر مواد غذایی، خودکفا نبود. به همین دلیل مردم آن بعضی از مواد غذایی را از خارج وارد میکردند. از آن جمله آرد، روغن و عسل را از سرزمین «شام» بدست میآوردند، چنان که امام «ترمذی» از «قتاده بن نعمان» س روایت میکند که غذای مردم «مدینه» خرما و جو بود. گاهی بازرگانان، آرد سفیدی از «شام» میآوردند، و کسانی که قدرت خرید داشتند مقداری از آن را برای خود میخریدند. البته غذای افراد خانواده اغلب خرما و جو بود. از اینگونه وقایع، به وضعیت غذایی «مدینه» و تفاوت سطوح زندگیها به خوبی میتوان پی برد.
همچنان که از طبایع و تاریخشان معلوم میشود، ثروتمندتر از عربها بودند. عربها بنابر طبایع ملّی و بادیه نشینی خود، زیاد آینده نگری نمیکردند و به فکر جمع آوری مال و ثروت نبودند. بجای آن، اهل ضیافت و مهمان نوازی بودند. حتی گاهی مجبور میشدند از یهود قرض بگیرند. گاهی این قرضها به «ربا» و «رهن» نیز منجر میشد. اموال اهل «مدینه» بیشتر شتر، گاو و گوسفند بود، و از شتر برای آبیاری زمینها هم استفاده میکردند، که اینگونه شترها را «نواضح» میگفتند. چراگاههای معروفی به نام «زغابة» و «غابة» وجود داشت، مردم از این چراگاهها، هیزم و غیره جمع آوری کرده و دامهای خود را نیز در آن میچرانیدند. اسبهایی داشتند که در جنگها مورد استفاده قرار میگرفتند. البته به نسبت «مکه» کمتر بود. «بنوسلیم» به پرورش و نگهداری اسبها معروف بوده و اسبهای خوب را از خارج میآوردند.
در «مدینه» بازارهای متعددی وجود داشت. مهم ترین آنها، بازار «بنی قینقاع» بود که مرکز فروش زیورآلات طلا محسوب میشد. بازار دیگری نیز وجود داشت که به نام «سوق البزّازین» معروف بود. در «مدینه» پارچههای کتانی و ابریشمی و قالیهای رنگارنگ و پردههای پرنقش و نگار نیز وجود داشت. عطرفروشها انواع مسک و عطرها را میفروختند. و عده ای، تاجر «عنبر» و «جیوه» نیز بودند. روشهای گوناگونی برای خرید و فروش وجود داشت که بعضی از آنها را اسلام تأیید کرد و بعضی روشها مانند: «نجش»، «احتکار»، «تلقی الرکبان»، «بیع المصراة»، «بیع بالنسیئة»، «بیع الحاضر للبادی»، «بیع المجازفة»، «بیع المزابنة» و «المخاضرة» را ممنوع قرار داد. در قبایل «أوس» و «خزرج» هم عده ای معامله ی ربا میکردند ولی این عده نسبت به یهود خیلی اندک بودند.
در «مدینه» زندگی تا حدی آمیخته با رفاه و آسایش بود. خانههای چندطبقه وجود داشت. بعضی از منازل دارای باغچه بود؛ آب شیرین را از جاهای دور تهیه میکردند. برای نشستن از صندلی استفاده میکردند، انواع چراغ برای روشنایی مورد استفاده قرار میگرفت، و برای کارهای منزل و مزرعه از سبدهای کوچک و بزرگ استفاده مینمودند. در خانههای ثروتمندان مبل و وسایل رفاهی زیادی وجود داشت، مخصوصاً یهود در این زمینه پیشرفته بودند، و انواع زیورآلات مانند: النگو، بازوبند، خلخال، گوشواره، انگشتری و گردن بندهایی از طلا و مهرههای ظفار ساخته و مورد استفاده قرار میدادند.
دوک ریسی و بافندگی در میان زنان رواج داشت. خیاطی، دبّاغی، معماری، خشت زنی و سنگ تراشی از صنعتهای معروف «مدینه»، قبل از هجرت بودند.
وضعیت پیچیده ای که رسول اکرم ج در شهر یثرب با آن روبرو شد
با توجه به وضعیت یاد شده ی «یثرب» قبل از هجرت، میتوان گفت که رسول اکرم ج و مهاجرین، از «مکه» به یک روستا هجرت نکردند، بلکه از یک شهر به شهری دیگر منتقل شدند. گر چه این شهر جدید با شهر قبلی در خیلی از چیزها تفاوت داشت و نسبتاً کوچکتر بود. امّا وضعیت زندگی در این شهر پیچیده تر بود. مشکلاتی که رسول اکرم ج با آن مواجه میشد، به دلیل وجود أدیان و فرهنگهای مختلف، گوناگون تر بود. تنها، کسی میتوانست همگی این آیینها و فرهنگها را وحدت بخشد و در یک دعوت پیوند دهد که رسول بر حق و مؤید از جانب خداوند بوده و از نفوذ کلامی خاصی برخودار باشد و بتواند روشهای گوناگون، نیروهای ضد و نقیض و گرایشهای متفاوت را هماهنگ ساخته، و روح و محبت در آنها بدمد. خداوند متعال به همین واقعیت اشاره میفرماید:
﴿ وَإِن يُرِيدُوٓاْ أَن يَخۡدَعُوكَ فَإِنَّ حَسۡبَكَ ٱللَّهُۚ هُوَ ٱلَّذِيٓ أَيَّدَكَ بِنَصۡرِهِۦ وَبِٱلۡمُؤۡمِنِينَ٦٢ وَأَلَّفَ بَيۡنَ قُلُوبِهِمۡۚ لَوۡ أَنفَقۡتَ مَا فِي ٱلۡأَرۡضِ جَمِيعٗا مَّآ أَلَّفۡتَ بَيۡنَ قُلُوبِهِمۡ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ أَلَّفَ بَيۡنَهُمۡۚ إِنَّهُۥ عَزِيزٌ حَكِيمٞ٦٣ ﴾[الأنفال: ۶۲-۶۳].
«اوست آن ذاتی که تو را با کمک خود و بوسیله ی مؤمنان تقویت بخشید و بین دلهای مؤمنان اُلفت انداخت، اگر شما، هر چه در روی زمین است خرج میکردی، نمیتوانستی بین دلهای شان الفت افکنی، ولی خداوند میانشان الفت درافکند. همانا اوست غالب و با حکمت».
«قد ابدلکم الله بهما خیراً منهما: یوم الاضحی ویوم الفطر»:
جشنهای ملّتها، در واقع نمایانگر عقاید، باورها، تاریخ و روایات ملّی آنهاست؛ از این رو، بدیهی است که پیش از اسلام در دوران تاریک جاهلیت، اهل مدینه، دو روز را به عنوان روز جشن و مراسم انتخاب کرده بودند؛ و این خود بیانگر و نمایانگر تصورات و عقاید جاهلی آنان بود.
رسول خدا ج - بر مبنای فرمان خداوند - جشنهای قدیمی را باطل اعلام کرد و به جای آنها، دو روز عید فطر و عید قربان را مقرّر فرمود که نمایانگر مزاج توحیدی و مطابق با اصول زندگی و بیانگر تاریخ، عقاید و باورهای آنان است؛ اگر مسلمانان به نحو احسن و مطابق با تعالیم و آموزههای رسول اکرم ج آن دو روز را جشن میگرفتند، برای تفهیم و رساندن پیام و روح اسلام فقط همین دو عید کافی بود.
علاوه از این موارد، از حدیث بالا، دو نکته را میتوان برداشت کرد:
۱- در این حدیث به این موضوع اشاره رفته است که این امّت (امّت محمدی و ملّت قرآنی) از بقیهی امّتها و ملّتها جداست؛ چرا که افراد این امت از راه راست و درست برخوردارند و یهودیان و مسیحیان و دیگر ادیان و ملل، راههای دیگری دارند.
در قرآن و در مجموعهی احادیث نبوی، آیات و روایات زیادی در این زمینه آمده است که مجموعاً این را میرساند که این امت از بقیه امتها جدا است. شخصیت منحصر به فردی دارد و نباید دنبالهرو(ی) یهودیان و مسیحیان و امتهای دیگر باشد.
به این خاطر واژهی «خالفوهم» (باآنها مخالفت کنید) در بسیاری از احادیث تکرار شده است، پس برای امت محمدی، شایسته است که استقلال و هویت خویش را حفظ کنند و به جهان و جهانیان خط و مشی دهند و از عادات و سخنان یهودیان و مسیحیان متأثر نشوند و از رسوم و تقالید آنها پیروی نکنند و اخلاق و رفتار آنها را انتخاب ننمایند و درهر حال هویت و شخصیت اسلامی خود را حفظ کنند.
دکتر یوسف قرضاوی در این زمینه میگوید:
«باید ما مسلمانان، شخصیت منحصر به فرد خودمان را دارا باشیم، چون امت اسلامی، امّت وسط است که برای انسانها نمونه است. ما رتبهی استادی امتها را داریم، ما بهترین امت هستیم که برای هدایت انسانها برانگیخته شدیم، پس چرا از دیگران پیروی کنیم؟ پیامبر اکرم ج میخواهد این مفاهیم را در وجود ما بکارد تا به شخصیت و استقلال خود افتخارکنیم. پیامبر ج نمیخواهد که ما پیرو و دنبالهرو و پیرو دیگران باشیم. به هشدار این حدیث که به صورت خبرآمده است توجه کنید:
«لتتبعنّ سنن من قبلکم، شبراً بشبر وذراعاً بذراع، حتّی لو دخلوا جُحر ضبّ لَدخلتموه». «وجب به وجب و ذرع به ذرع از روشهای پیشینیان پیروی خواهید کرد، به نحوی که اگر داخل سوراخ سوسماری هم شوند، شما هم داخل آن خواهید شد».
یعنی اگر داخل سوراخ سوسمار شوند، سوراخ سوسمار یک مُد میشود به نام «مد سوراخ سوسمار» وقتی که موهای پشت سرشان بلند کنند، جوانان ما هم همین کار را میکنند حتی خود را مثل سوسک، سیاه میکنند، جوانان ما هم به شکل سوسک سیاه در میآیند.
کجاست شخصیت منحصر به فرد ما در برابر این تقلید کورکورانه؟ آیا انسان از دین و شخصیت اسلامی خود خارج شود تا از گمراهی دیگران پیروی کند؟
وقتی که از پیامبر اکرم ج پرسیدند که: از روشهای کدام پیشینیان پیروی خواهیم کرد؟
آیا از یهود و نصاری تقلید خواهیم کرد؟ پیامبر ج فرمود: پس از چه کسی؟
آیا جای تأسف نیست که اساتید ما یهود و نصاری شوند؟ ما دستوراتی که در «پروتوکلات حکمای صیهون» آمده است، اجرا میکنیم، کاری نداریم که نسبت این «پرتوکلات» به حکمای صیهون درست است یا نه، ما دانسته یا نه دانسته، خواستههای آنان را اجرا میکنیم و مطیع فرمان آنانیم.
پس مسلمانان باید هوشیار و بیدار باشند و شخصیت منحصر به فرد و مستقل خود را حفظ و حراست کنند و به آئین خویش بنازند و در راستای اجرای اوامر و فرامین مکتب خویش و نشر و پخش آن، از همه چیز بگذرند و به سنّت پیامبرشان و به شخصیت و استقلال خود، افتخار کنند و دنبالهرو و پیرو دیگران و یهودیان و ترسایان نباشند.
۲- از این حدیث، این قاعده فهمیده میشود که:
«در اسلام، حلال به اندازهای وجود دارد که انسان را از حرام، بینیاز نماید»؛ یکی از محسّنات و مزایای اسلام و دستورات آن در مورد گذشت و سهلگیریاش با مردم این است که هرگاه چیز مضرّی را حرام کرده باشد، در مقابل آن، چیز دیگری را که بهتر و مفیدتر از آن است، حلال نموده که جای آن را پر میکند و موجب بینیازی از آن میگردد.
ابن قیم/این موضوع را به نحو احسن چنین بیان میکند:
«خداوند بختآزمانی با تیر (اَزلام) را حرام نموده و در مقابل، نماز و دعای استخاره را به منظور انتخاب مصلحت به مسلمانان بخشیده است؛ ربا را حرام کرده ولی در عوض، تجارت پرسود را مباح گردانیده است؛ قمار در اسلام حرام است، امّا در مقابل، شرطبندی در مسابقات سودمند، مانند اسب و شتردوانی و تیراندازی حلال است؛ پوشیدن لباس ابریشم برای مرد حرام و در عوض، انواع لباسهای پشمی، کتانی و پنبهای برایش حلال است؛ زنا و لواط در اسلام حرام میباشند ولی در مقابل، ازدواج حلال را به مسلمانان سفارش کرده است؛ روزیهای ناپاک، آلوده و زیانآور حرام، ولی روزیهای پاکیزه و مفید حلال است».
اگر با دقّت، تمام احکام و دستورات اسلام را مورد بررسی قرار دهیم، میبینیم هرگاه خداوند با تحریم امر مضرّی برای انسان، تنگنایی به وجود آورده باشد، در مقابل، با حلال نمودن چیزی بهتر از آن، گشایش بیشتری برای او به وجود آورده است. خداوند بلندمرتبه نمیخواهد بشر را در گمراهی، مضیقه و ناراحتی قرار دهد؛ بلکه ارادهی او همیشه بر خیر و برکت و رحمت و گشایش بر بندگانش میباشد.
خداوند میفرماید:
﴿ يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمۡ وَيَهۡدِيَكُمۡ سُنَنَ ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِكُمۡ وَيَتُوبَ عَلَيۡكُمۡۗ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٞ٢٦ وَٱللَّهُ يُرِيدُ أَن يَتُوبَ عَلَيۡكُمۡ وَيُرِيدُ ٱلَّذِينَ يَتَّبِعُونَ ٱلشَّهَوَٰتِ أَن تَمِيلُواْ مَيۡلًا عَظِيمٗا٢٧ يُرِيدُ ٱللَّهُ أَن يُخَفِّفَ عَنكُمۡۚ وَخُلِقَ ٱلۡإِنسَٰنُ ضَعِيفٗا٢٨ ﴾[النساء: ۲۶-۲۸].
«خداوند میخواهد (قوانین دین و مصالح امور را) برایتان روشن کند و شما را به راه کسانی (از پیامبران و صالحان) رهنمود کند که پیش از شما بودهاند و توبهی (لغزشها و بزهکاریهای پیشین) شما را بپذیرد؛ و خداوند آگاه (از احوال بندگان است و قوانینی را برایتان وضع مینماید که مصلحت و منفعت شما را در بردارد) و کاربجا است (و برابر حکمت، احکام شریعت را صادر مینماید). خداوند میخواهد توبهی شما را بپذیرد (و به سوی طاعت و عبادت برگردید و از لوث گناهان، پاک و پاکیزه گردید) و کسانی که به دنبال شهوات راه میافتند، میخواهند که (از حق دور شوید و به سوی باطل بگرایید و از راه راست) خیلی منحرف گردید و به کجروی بزرگی بیفتید (تا همچون ایشان شوید). خداوند میخواهد (با وضع احکام سهل و ساده) کار را بر شما آسان کند (چرا که او میداند که انسان در برابر غرائز و امیال خود ناتوان است) و انسان ضعیف آفریده شده است».
۱۴۴۰ - [۱۵] (صَحِیح)
وَعَن بُرَیْدَة قَالَ: كَانَ النَّبِیُّ ج لَا یَخْرُجُ یَوْمَ الْفِطْرِ حَتَّى یَطْعَمَ وَلَا یَطْعَمُ یَوْمَ الْأَضْحَى حَتَّى یُصَلِّیَ. رَوَاهُ التِّرْمِذِیُّ وَابْن مَاجَه والدارمی [۳۱۲].
۱۴۴۰- (۱۵) بُریدة س گوید: عادت پیامبر ج بر آن بود که روز عید فطر، تا چیزی تناول نمیفرمودند، (برای نماز) خارج نمیشدند و روز عید قربان تا نماز عید را نمیگزاردند (حیوان خویش را ذبح نمیکردند)، چیزی نمیخوردند؛ (بلکه پس از نماز عید و بعد از آن که حیوان قربانی خود را ذبح میکردند، از آن تناول میفرمودند).
[این حدیث را ترمذی، ابن ماجه و دارمی روایت کردهاند].
۱۴۴۱ - [۱۶] (حسن)
وَعَنْ كَثِیرِ بْنِ عَبْدِ الـلّٰهِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ أَنَّ النَّبِیَّ ج كَبَّرَ فِی الْعِیدَیْنِ فِی الْأُولَى سَبْعًا قَبْلَ الْقِرَاءَةِ وَفِی الْآخِرَةِ خَمْسًا قَبْلَ الْقِرَاءَةِ. رَوَاهُ التِّرْمِذِیّ وَابْن مَاجَه والدارمی [۳۱۳].
۱۴۴۱- (۱۶) کثیر بن عبدالله، از پدرش (عبدالله)، از پدربزرگش (عمرو بن عوف مزنی سروایت میکند که گفت: رسول خدا ج در نمازهای دو عید فطر و قربان، در رکعت اول پیش از قرائت، هفت تکبیر و در رکعت دوم، پیش از قرائت پنج تکبیر گفتند.
[این حدیث را ترمذی، ابن ماجه و دارمی روایت کردهاند].
۱۴۴۲ - [۱۷] (ضَعِیف جدا)
وَعَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ مُرْسَلًا أَنَّ النَّبِیَّ ج وَأَبَا بَكْرٍ وَعُمَرَ كَبَّرُوا فِی الْعِیدَیْنِ وَالِاسْتِسْقَاءِ سَبْعًا وَخَمْسًا وَصَلَّوْا قبل الْـخطْبَة وجهروا بِالْقِرَاءَةِ. رَوَاهُ الشَّافِعِی [۳۱۴].
۱۴۴۲- (۱۷) از جعفر بن محمد(بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب سبه طور مُرسل روایت است که گفت: رسول خدا ج، ابوبکر س و عمر س، در نمازهای دو عید فطر و قربان و در نماز «استسقاء» (طلب باران)، در رکعت اول، هفت تکبیر و در رکعت دوم، پنج تکبیر گفتند؛ و همچنین پیش از ایراد خطبه، نمازهای دو عید و «استسقاء» (طلب باران) را برگزار نمودند و در آنها، قرائت را با صدای بلند خواندند.
[این حدیث را امام شافعی روایت کرده است].
۱۴۴۳ - [۱۸] (ضَعِیف)
وَعَنْ سَعِیدِ بْنِ الْعَاصِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا مُوسَى وَحُذَیْفَةَ: كَیْفَ كَانَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج یُكَبِّرُ فِی الْأَضْحَى وَالْفِطْرِ؟ فَقَالَ أَبُو مُوسَى: كَانَ یُكَبِّرُ أَرْبَعًا تَكْبِیرَهُ على الجنازه. فَقَالَ حُذَیْفَة: صدق. رَوَاهُ أَبُو دَاوُد [۳۱۵].
۱۴۴۳- (۱۸) سعید بن عاص س گوید: از ابوموسی اشعری س و حذیفه س پرسیدم: رسول خدا ج در نمازهای عید قربان و عید فطر، چگونه تکبیر میگفتند؟
ابوموسی اشعری س در پاسخ گفت: رسول خدا ج (در هر رکعت از نمازهای دو عید) چهار تکبیر میگفتند همانند تکبیر گفتنشان در نماز جنازه. آنگاه حذیفه س نیز گفت: ابوموسی اشعری س راست میگوید.
[این حدیث را ابوداود روایت کرده است].
شرح: در این مورد که تکبیرات زائد نمازهای عید، به چه تعداد میباشند؟ میان علماء و صاحبنظران اسلامی، اختلاف وجود دارد.
از دیدگاه امام مالک و امام احمد بن حنبل، تکبیرهای زائد نماز عید، یازده تا هستند که شش تکبیر (علاوه از تکبیر تحریمه) در رکعت اول و پنج تکبیر در رکعت دوم وجود دارد.
امام شافعی بر این باور است که تکبیرهای زائد نماز عید، دوازده تکبر است؛ هفت تکبیر در رکعت اول و پنج تکبیر در رکعت دوم.
امام مالک، امام شافعی و امام احمد بن حنبل، در این موضوع که تکبیرهای زائد در هر رکعت، قبل از قرائت هستند، با همدیگر اتفاقنظر دارند.
از دیدگاه علماء و صاحبنظران فقهی احناف، تکبیرهای زائد نماز عید، شش تکبیر است؛ سه تکبیر در رکعت اول قبل از قرائت و سه تکبیر در رکعت دوم، بعد از قرائت.
استدلال، امام مالک، امام شافعی و امام احمد بن حنبل، در تعداد تکبیرهای زائد نماز عید، از حدیث کثیر بن عبدالله س (حدیث شماره ۱۴۴۱) است. امام شافعی از عبارت «فی الاولی سبعاً»، همهی هفت تکبیر را به عنوان تکبیر زائد استنباط میکند. و امام مالک و امام احمد بن حنبل میگویند: تکبیر تحریمه نیز در این هفت تکبیر شامل است. بدین ترتیب، میان ایشان، یک تکبیر اختلاف وجود دارد.
علماء و اندیشوران فقهی احناف، دربارهی حدیث «کثیر بن عبدالله» میگویند: مدار این حدیث، بر کثیر بن عبدالله است که در نهایت ضعف قرار دارد و امام ترمذی به خاطر «حَسن» گفتن این حدیث، به شدّت مورد انتقاد محدثان قرار گرفته است.
دلیل دیگر امام مالک، امام شافعی و امام احمد بن حنبل، حدیثی است که عبدالله بن عمرو بن عاص س آن را از پیامبر ج چنین نقل میکند: آن حضرت ج فرمودند:
«التکبیر فی الفطر سبع فی الاولی وخمس فی الاخرة والقرائة بعد هما کلتیهما» (ابوداود؛ باب «التکبیر فی العیدین» ج ۱ ص ۱۶۳)؛ «در عید فطر، در رکعت اول، هفت تکبیر قبل از قرائت و در رکعت دوم، پنج تکبیر قبل از قرائت است».
مدار این حدیث نیز بر عبدالله بن عبدالرحمن طائفی است که وی نیز ضعیف است.
دلیل سوم این بزرگواران، روایت ابوداود است؛ آنجا که عایشه ل میگوید: «انّ رسول الله ج کان یکبّر فی الفطر والاضحی، فی الاولی سبع تکبیرات وفی الثانیة خمساً» (ابوداود؛ باب التکبیر فی العیدین، ج ۱ ص ۱۶۳)؛ «رسول خدا ج در نمازهای عید فطر و قربان، در رکعت اول، هفت تکبیر و در رکعت دوم، پنج تکبیر میگفت».
راوی این حدیث، ابن لهیعة است که ضعف آن، مشهور و معروف میباشد.
امام مالک، امام شافعی و امام احمد بن حنبل، دلایل دیگری نیز دارند که همهی آنها ضعیف میباشند. (ر.ک: نصب الرایة، باب «صلاة العیدین»؛ احادیث الخصوم المرفوعة، ج ۲ صص ۲۱۶-۲۱۹).
دلایل احناف، عبارتند از:
۱- سعید بن عاص س گوید: «سألتُ اباموسی وحذیفة: کیف کان رسول الله ج یکبّر فی الاضحی والفطر؟ فقال ابوموسی: کان یکبّر اربعاً تکبیره علی الجنائز. فقال حذیفة: صدق» (حدیث شماره ۱۴۴۳).
«از ابوموسی س و حذیفه س پرسیدم: رسول خدا ج در نمازهای عید قربان و عید فطر، چگونه تکبیر میگفتند؟ ابوموسی اشعری س در پاسخ گفت: رسول خدا ج (در هر رکعت از نمازهای عید) چهار تکبیر میگفتند همانند تکبیر گفتنشان در نماز جنازه. آنگاه حذیفه س گفت: ابوموسی اشعری س راست میگوید».
در این حدیث، چهار تکبیر ذکر شده است؛ تکبیر تحریمه و سه تکبیر زائد.
این حدیث، برابر با دو حدیث صحیح است؛ زیرا در آن آمده است که حذیفه س، ابوموسی اشعری س را تأیید و تصدیق کرده است.
۲- دلیل دیگر احناف، عملکرد عبدالله بن عباس س، مغیرة بن شعبة س، عبدالله بن مسعود س و دیگر صحابه میباشد. دیدگاه جمع زیادی از تابعان نیز مطابق با دیدگاه احناف است.
۳- سوّمین دلیل احناف، حدیث ابراهیم نخعی میباشد که گفت:
«قبض رسول الله ج والناس مختلفون فی التکبیر علی الجنائز... فکانوا علی ذلك (الاختلاف) حتی قبض ابوبکر؛ فلمّا ولیّ عمر ورأی اختلاف الناس فی ذلك، شقّ ذلک علیه جداً؛ فارسل الی رجال من اصحاب رسول الله ج. فقال: انّکم معاشر اصحاب رسول الله ج؛ متی تختلفون علی الناس یختلفون من بعدکم؛ ومتی تجتمعون علی امر یجتمع الناس علیه، فانظروا امراً تجتمعون علیه؛ فکانّما ایقظهم. فقالوا: نعم! ما رأیتَ یا امیرالمؤمنین فاشر علینا. فقال عمر: بل اشیروا انتم علیّ! فانّما انا بشر مثلکم؛ فتراجعوا الامر بینهم فاجمعوا امرهم علی ان یجعلوا التکبیر علی الجنائز مثل التکبیر فی الاضحی والفطر اربع تکبیرات فاجمع امرهم علی ذلك» (شرح معانی الاثار؛ کتاب الجنائز؛ باب «التکبیر علی الجنائز کم هو؟» ج ۱ ص ۲۳۹).
از این عبارت، معلوم میگردد که در روز گار خلافت عمر بن خطاب س به چهار بودن تکبیرهای زائد عید، اجماع صورت گرفته است.
علامه ابن رشد در کتاب «بدایة المجتهد» مینویسد: «دربارهی تکبیرهای زائد نماز عید، هیچ حدیث مرفوعی وجود ندارد» (ر.ک: بذل المجهود ج ۲ صص ۲۰۸-۲۰۷)
ابن رشد؛ قول احمد بن حنبل را نیز در این باره نقل میکند که گفت: «لیس یروی عن النبیّ ج فی التکبیر فی العیدین عدد صحیح»؛ «در مورد تکبیرهای زائد عیدهای فطر و قربان، عدد صحیحی از پیامبر ج روایت نشده است».
ابن رشد در ادامه میگوید: بنابراین، صاحبنظران فقهی، عملکرد اصحاب و یاران رسول خدا ج را مد نظر قرار دادهاند و هریک از آنها، عملکرد یکی از صحابه را مذهب و مسلک خود قرار داده است.
ناگفته نماند که اختلاف موجود، فقط در حدّ فضیلت و عدم فضیلت است؛ و به اتفاق ائمه و پیشوایان دینی، نماز در هر صورت و با هر تعداد تکبیر، جایز میباشد.
تا جایی که صاحبنظران فقهی گفتهاند: اگر امام، در تکبیرهای زائد نماز عید، از شش تکبیر تجاوز کرد، مقتدی باید از او پیروی کند؛ اگر چه امام سیزده تکبیر نیز بگوید.
و برخی گفتهاند: تا ۱۶ تکبیر، پیروی بر مقتدی واجب و بر بیش از آن، مقتدی از امام پیروی نکند. (ر.ک: فتح القدیر، باب صلاة العیدین، فی الفروع قبیل تکبیر التشریق، ج ۱ ص ۴۲۸).
۱۴۴۴ - [۱۹] (ضَعِیف)
وَعَنِ الْبَرَاءِ أَنَّ النَّبِیَّ ج نُووِلَ یَوْمَ الْعِیدِ قَوْسًا فَخَطَبَ عَلَیْهِ. رَوَاهُ أَبُو دَاوُد [۳۱۶].
۱۴۴۴- (۱۹) براء بن عازب س گوید: در روز عید به رسول خدا ج کمانی داده شد و آن حضرت ج در حالی که بر آن تکیه نموده بودند، خطبه ایراد فرمودند.
[این حدیث را ابوداود روایت کرده است].
شرح: «نُووِل»: مجهول «ناول» و به معنای «اُعطی فی یده» است؛ یعنی به دست پیامبر ج داده شد.
«قوساً»: کمان. چوبی خمیده که دو سر آن را با زه محکم بکشند و ببندند؛ آلتی که در قدیم برای تیراندازی به کار میبردند.
از دیدگاه برخی از علماء و صاحبنظران اسلامی، هر شهری که با جنگ و جهاد و پیکار و کارزار فتح شده باشد، مناسب است که امام به وقت ایراد خطبه، شمشیر، عصا یا کمانی در دست داشته باشد؛ مانند شهر مقدّس مکهی مکرمه؛ و هر شهری که به وسیلهی صلح و سازش فتح شده باشد، در آن چنین عملی مستحب نیست؛ مانند شهر مدینهی منوره.
امّا برخی از دانشوران، داشتن شمشیر یا عصا را به وقت خطبه، به طور مطلق مکروه گفتهاند.
۱۴۴۵ - [۲۰] (ضَعِیف)
وَعَنْ عَطَاءٍ مُرْسَلًا أَنَّ النَّبِیَّ ج كَانَ إِذَا خَطَبَ یَعْتَمِدُ عَلَى عنزته اعْتِمَادًا. رَوَاهُ الشَّافِعِی [۳۱۷].
۱۴۴۵- (۲۰) از عطاء (بن یسار/، تابعی مشهور) به طور مرسل روایت است که گفت: هر گاه رسول خدا ج خطبه ایراد میفرمودند، بر عصای دسته فلزی خویش، تکیه میکردند.
[این حدیث را شافعی روایت کرده است].
«عنزة»: عصای دستی سرفلزی؛ عصای دسته فلزی؛ چوب دستی درازتر از عصا و کوتاهتر از نیزه که در انتهای آن، آهن و فلز به کار رفته باشد.
۱۴۴۶ - [۲۱] (صَحِیح)
وَعَن جَابر قَالَ: شَهِدْتُ الصَّلَاةِ مَعَ النَّبِیِّ ج فِی یَوْمِ عِیدٍ فَبَدَأَ بِالصَّلَاةِ قَبْلَ الْـخُطْبَةِ بِغَیْرِ أَذَانٍ وَلَا إِقَامَةٍ فَلَمَّا قَضَى الصَّلَاةَ قَامَ مُتَّكِئًا عَلَى بِلَالٍ فَحَمَدَ اللهَ وَأَثْنَى عَلَیْهِ وَوَعَظَ النَّاسَ وَذَكَّرَهُمْ وَحَثَّهُمْ على طَاعَته ثمَّ قَالَ: وَمَضَى إِلَى النِّسَاءِ وَمَعَهُ بِلَالٌ فَأَمَرَهُنَّ بِتَقْوَى الله ووعظهن وذكرهن. رَوَاهُ النَّسَائِیّ [۳۱۸].
۱۴۴۶- (۲۱) جابر بن عبدالله ج گوید: همراه با رسول خدا ج در یکی از نمازهای عید شرکت کردم؛ آن حضرت ج پیش از ایراد کردن خطبه و بدون اذان و اقامه، به گزاردن نماز پرداختند و چون نماز را به پایان رساندند، در حالی که به بلال س تکیه نموده بودند، برای ایراد خطبه از جای برخاستند و به ستایش خدا و بیان پرتوی از وصف و شکوه او پرداختند و مردمان را پند و اندرز دادند و موعظه و نصیحت فرمودند و آنان را بر اطاعت از اوامر و فرامین تابناک الهی، تشویق و ترغیب نمودند؛ آن گاه همراه با بلال س به سوی زنانِ (حاضر در نماز عید) رفتند و آنان را به ترس از خدا فرمان دادند و پند و اندرزشان دادند و موعظه و نصیحتشان فرمودند.
[این حدیث را نسایی روایت کرده است].
۱۴۴۷ - [۲۲] (صَحِیح)
وَعَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ قَالَ: كَانَ النَّبِیُّ ج إِذَا خَرَجَ یَوْمَ الْعِیدِ فِی طَرِیقٍ رَجَعَ فِی غَیْرِهِ. رَوَاهُ التِّرْمِذِیُّ والدارمی [۳۱۹].
۱۴۴۷- (۲۲) ابوهریره س گوید: روش پیامبر ج بر آن بود که هر گاه در روز عید، از یک راه (به سوی عیدگاه) بیرون میشدند، به هنگام برگشت، از راهی غیر از راه رفتن برمیگشتند.
[این حدیث را ترمذی و دارمی روایت کردهاند].
۱۴۴۸ - [۲۳] (ضَعِیف)
وَعَن أبی هُرَیْرَة أَنَّهُ أَصَابَهُمْ مَطَرٌ فِی یَوْمِ عِیدٍ فَصَلَّى بِهِمُ النَّبِیُّ ج صَلَاةَ الْعِیدِ فِی الْـمَسْجِدِ. رَوَاهُ أَبُو دَاوُدَ وَابْنُ مَاجَه [۳۲۰].
۱۴۴۸- (۲۳) ابوهریره س گوید: در یکی از روزهای عید، برای مردم؛ بارش باران پیش آمد؛ از این رو، آن حضرت ج نماز عید را برای مردم در مسجد (نبوی) برگزار نمودند.
[این حدیث را ابوداود و ابن ماجه روایت کرده است].
شرح: «اصابهم»: اصاب: اتفاق افتاد؛ رخ داد؛ روی داد؛ حادث شد؛ پیش آمد؛ واقع شد.
پیشتر بیان شد که محل نماز عید، فضای باز است نه مسجد؛ چون پیامبر ج برای ادای نماز عید به طرف عیدگاهِ خارج از شهر بیرون میشدند و کسانی که بعد از ایشان آمدند، نیز همین کار را میکردند.
روش معمول آن حضرت ج چنین بود که نماز عیدین را در محلی خارج از مدینه که برای این منظور آماده شده بود - و عیدگاه نامیده شده بود - برگزار میکردند؛ و پرواضح است که شأن و شوکتی که در نمازهای عید - به عنوان روزهای جشن و شادی امّت اسلامی - وجود دارد، تقاضا میکند که مانند جشنها و مراسم سایر ملّتها و گروهها، اجتماع عظیم مردم مسلمان، در فضای باز و میدان انجام گیرد؛ و سنّت نیز همین است که نمازهای عید، در میدان و فضای باز برگزار شود؛ ولی از حدیث بالا، معلوم میشود که در اثر بارش باران و یا هر علّتی دیگر، میتوان نماز عید را در مسجد برگزار نمود.
۱۴۴۹ - [۲۴] (ضَعِیف)
وَعَن أبی الْـحُوَیْرِث أَنَّ رَسُولَ الـلّٰهِ ج كَتَبَ إِلَى عَمْرِو بْنِ حَزْمٍ وَهُوَ بِنَجْرَانَ عَجِّلِ الْأَضْحَى وَأَخِّرِ الْفِطْرَ وَذَكِّرِ النَّاسَ. رَوَاهُ الشَّافِعِی [۳۲۱].
۱۴۴۹- (۲۴) ابوالحویرث س گوید: رسول خدا ج به عمرو بن حزم س - که در سرزمین نَجران مستقر بود - نوشتند:
«در برگزار کردن نماز عید قربان، شتاب کن و برگزاری نماز عید فطر را (اندکی) به تأخیر افکن؛ و (در خطبههای نمازهای عید،) مردمان را پند و اندرز بده و آنان را موعظه و نصیحت کن».
[این حدیث را شافعی روایت کرده است].
شرح: در مورد وقت نمازهای دو عید، میتوان به این دو حدیث نیز اشاره کرد:
۱- «عن یزید بن خمیر الرحبی، قال: خرج عبدالله بن بُسر صاحب رسول الله ج مع الناس فی یوم عید فطر او اضحی فانکر ابطاء الامام فقال: انّا کنّا قد فرغنا ساعتنا هذه وذلك حین التسبیح» (ابوداود).
«یزید بن خمیر رحبی س (تابعی) گوید: عبدالله بن بُسر س روز عید فطر یا عید قربان برای ادای نماز همراه با مردم به عیدگاه رفت. (امام دیر آمد) و تأخیر امام را بد دانست (و آن را نکوهش کرد و) گفت: در این وقت، ما (همراه با رسول خدا جنماز خوانده و از آن فارغ شده بودیم.
(راوی گوید:) و این، وقت نمازهای نفل بود. (مراد از نمازهای نفل، غالباً نوافل ضُحی و چاشت بود)».
عبدالله بن بسر س در شام سکونت داشت و در سال ۸۸ ه. ق در شهر «حمص» وفات یافت. این داستان غالباً مربوط به همانجا است که بر تأخیر امام در نماز عید اعتراض کرد و گفت: در روزگار رسول خدا ج ما نماز عید را زود میخواندیم و در مورد وقت نماز عید فطر و عید قربان رسول خدا ج، واضحترین حدیث، حدیثی است که حافظ ابن حجر در کتاب «تلخیص الحبیر» به نقل از «کتاب الاضاحی» احمد بن حسن البناء از صحابی رسول خدا ج جندب س با این الفاظ روایت کرده است:
«کان النبیّ ج یصلّی بنا یوم الفطر والشمس علی قید رمحین والاضحی علی قید رمح»؛ «رسول خدا ج عید فطر را وقتی میخواند که آفتاب به اندازهی دو نیزه بالا آمده بود و عید قربان را زمانی میخواند که آفتاب به اندازهی یک نیزه بالا آمده بود».
در روزگار ما، بسیاری از اماکن، نمازهای دو عید فطر و قربان را با تأخیر میخواندند و این خلاف سنّت است.
۲- «عن ابی عمیر بن انس عن عمومة له من اصحاب النبیّ ج انّ رکباً جاؤوا الی النبیّ ج یشهدون انّهم رأوا الهلال بالامس فامرهم ان یفطروا واذا اصبحوا ان یغدوا الی مصلّاهم» (ابوداود و نسایی).
«از ابوعمیر س، فرزند انس بن مالک س روایت است که یکبار از عموهای متعدد خود که از یاران رسول خدا ج بودند، شنیدم که قافلهای از اطراف به محضر رسول خدا ج حاضر شدند و گواهی دادند که دیروز ماه را رؤیت کردهاند. رسول خدا ج دستور دادند تا روزه را بشکنند و فردا صبح برای ادای نماز عید به عیدگاه حاضر شوند».
مراد این است که در روزگار رسول خدا ج یک بار ماه بعد از ۲۹ روز رمضان، رؤیت نشد؛ از این رو، طبق ضابطه، روز بعدی، همهی مردم روزه گرفتند.
در همین روز، کاروانی از بیرون مدینه، وارد مدینهی منوره شدند و گواهی دادند که روز گذشته ماه را رؤیت کردهاند؛ پس آن حضرت ج شهادت آنان را قبول کرد و به مردم دستور داد تا روزهی خود را بشکنند و در مورد نماز عید فرمود: «فردا صبح، نماز عید خوانده میشود».
به ظاهر، این کاروان در آن روز، دیر به مدینه رسیده بود و وقت نماز گذشته بود؛ مسألهی شرعی نیز همین است که اگر رؤیت ماه در چنین وقتی معلوم شود که نماز عید در وقت خود خوانده نشود، در روز بعد، نماز عید خوانده میشود.
بنابراین، وقت نماز عیدین، از هنگام طلوع و درخشش خورشید است تا وقت زوال آن. لیکن سنّت و مندوب است که آن را تا وقتی که خورشید به اندازهی یک نیزه بلند میشود، به تأخیر انداخت؛ چون پیامبر ج چنین کرده است و برای خروج از اختلاف کسانی که میگویند: تا خورشید به اندازهی یک نیزه بلند نشود، وقت آن فرا نمیرسد.
تعجیل در نماز عید قربان و تأخیر در نماز عید فطر، سنّت است. امام شافعی به صورت مرسل آورده است که پیامبر ج به عمرو بن حزم س در نجران نوشت:
«اَنْ عجّل الاضحی واخّر الفطر»؛ «در نماز عید قربان، شتاب کن و در نماز عید فطر تأخیر کن».
ابن قدامه گفته است: تا با این کار، وقت برای قربانی کردن، وسعت و گنجایش بیشتری داشته باشد و برای پرداخت زکات فطر، وقت بیشتری باشد.
به هر حال، وقت نماز عیدین، آن گاه شروع میشود که خورشید به اندازهی یک نیزه بالا آید و با زوال خورشید، وقت آن به پایان میرسد؛ و تعجیل نماز در عید قربان مستحب است؛ زیرا پس از نماز، ذبح قربانی وجود دارد؛ و در عید فطر، تأخیر نماز مستحب است تا برای پرداخت صدقهی فطر، وقت بیشتری وجود داشته باشد.
۱۴۵۰ - [۲۵] (صَحِیح)
وَعَنْ أَبِی عُمَیْرِ بْنِ أَنَسٍ عَنْ عُمُومَةٍ لَهُ مِنْ أَصْحَابِ النَّبِیِّ ج: أَنَّ رَكْبًا جَاءُوا إِلَى النَّبِیِّ ج یَشْهَدُونَ أَنَّهُمْ رَأَوُا الْهِلَالَ بالْأَمْس ن فَأَمرهمْ أَن یفطروا وَإِذا أَصْبحُوا أَن یَغْدُو إِلَى مصلاهم. رَوَاهُ أَبُو دَاوُد وَالنَّسَائِیّ [۳۲۲].
۱۴۵۰- (۲۵) ابوعمیر بن انس (بن مالک) س از عموهای خویش - که از یاران رسول خدا ج هستند - روایت میکند که: کاروانی به نزد رسول خدا ج آمدند و گواهی دادند که آنان، دیروز هلال ماه را رؤیت کردهاند؛ آن گاه رسول خدا ج به آنها فرمان دادند تا افطار کنند و روزهی خویش را بشکنند؛ و همچنین به آنان دستور دادند تا فردا صبح، برای ادای نماز عید، به عیدگاه حاضر شوند.
[این حدیث را ابوداود و نسایی روایت کردهاند].
شرح: «عمومة» جمع «عمّ»؛ عمو؛ برادر پدر.
«رکب»: جمع «راکب»؛ کاروان. قافله. سواران. شتر سواران یا اسب سواران.
از این حدیث معلوم میشود که یک بار در روزگار آن حضرت ج پس از سپری شدن بیست و نه روز از رمضان، هلال ماه رؤیت نشد؛ از این رو، مردم روز بعدی را روزه گرفتند؛ در همین روز، کاروانی از بیرون، وارد مدینهی منوره شدند و گواهی دادند که روز گذشته ماه را رؤیت کردهاند؛ آن حضرت ج نیز گواهی آنان را در مورد رؤیت هلال پذیرفتند و به مردم فرمان دادند تا روزهی خویش را بشکنند؛ و در مورد نماز عید نیز فرمودند: «فردا صبح زود، نماز گزارده میشود».
و از ظاهر این حدیث، دانسته میشود که این کاروان در آن روز، دیر به مدینهی منوره رسیده بودند به طوری که وقت نماز عید گذشته بود؛ و طبق ضابطه اگر چنانچه رؤیت هلال ماه شوال به هنگامی رؤیت شود که وقت نماز عید سپری گردیده است، در آن صورت روز بعد نماز عید را برگزار نمایند.[۲۹۷]- ابوداود ۱/۶۷۵ ح ۱۱۳۴؛ نسایی ۳/۱۷۹ ح ۱۵۵۶؛ و مسند احمد ۳/۱۰۳. [۲۹۸]- ر.ک: نبی رحمت؛ ابوالحسن ندوی، ترجمهی: محمد قاسم قاسمی، تربت جام، شیخ الاسلام احمد جام، چاپ اول، ۱۳۸۰ صص ۱۷۴-۱۸۲. [۲۹۹]- رجوع شود به سیرة ابن هشام، ج ۱، ص ۵۵۵-۵۵۶. [۳۰۰]- المغانم المطابة فی معالم الطابة، ص ۱۰۸-۱۱۴. [۳۰۱]- منزل الوحی - دکتر محمدحسین هیکل، ص ۵۷۷. [۳۰۲]- منزل الوحی - دکتر محمدحسین هیکل، ص ۵۷۷. [۳۰۳]- صحیحین. [۳۰۴]- بلوغ الارب. [۳۰۵]- سیرة ابن هشام، ج ۱، ص ۶۲۵. [۳۰۶]- رواه الشیخان، علامه محمد طاهر در بحارالانوار میگوید: اکار یعنی کشاورز - دهقان. نزد عربها این نوعی نقص بود، ابوجهل نسبت به فرزندان «عفراء» تعریض کرد که از کشاورزان بودند و منظور وی این بود که اگر غیرکشاورزان مرا قتل میکردند، مایهی ننگ نبود. [۳۰۷]- ملاحظه شود حدیث ابوطلحه در مورد «بیرحاء»، چنان باغهای پردرخت و میوه ای بود که پرنده ای مانند گنجشک اگر داخل درختان میرفت، به مشکل میتوانست بیرون بیاید. در داستان ابوطلحه آمده است: که او در باغ مشغول نماز بود، پرنده ای پرید و نتوانست بیرون آید، او در نماز مقداری به طرف پرنده متوجه شد، بالاخره بنابر همین غفلت در نماز، باغ خود را صدقه کرد. (موطأ مالک) [۳۰۸]- در این باره ملاحظه شود کتاب العلم، باب طرح الامام المسألة علی الناس لیختبر ما عندهم من العلم. در کتاب «فتح الباری» حافظ ابن حجر عسقلانی یا «عمدة القاری» علامه عینی. [۳۰۹]- الیهود فی بلاد العرب، ص ۱۲۸. [۳۱۰]- مراجعه شود به واقعهی کعب بن مالک در صحیح بخاری. کعب میگوید:وقتی جفای مردم بر من زیاد شد، بالای حائطّ پسر عمویم ابوقتاده رفتم. [۳۱۱]- مراجعه شود به ابواب الحرث و المزارعه در کتب صحاح. مزابنة، عبارت است از فروش خرما بالای درخت با خرمای نقدی. محاقلة این است که غلهی درو نشده را با غلهی آماده شده میفروشند. مخابرة و مزارعة تقریباً هم معنی هستند. در این نوع معامله زمین را به دیگری میدهند تا کشاورزی کند و یک سوم یا یک چهارم محصول را به صاحب زمین بدهد، البته در مزارعه بذر از طرف صاحب زمین میباشد و در مخابرة از جانب کشاورز. گروهی معتقدند که این دو نوع با هم فرقی ندارند. در مورد صحت مزارعة و مخابرة میان علما اختلاف وجود دارد امّا معاومة عبارت از این است که محصول درختان را به مدّت ۲ یا ۳ سال یا بیشتر میفروشند. [۳۱۲]- ترمذی ۲/۴۲۶ ح ۵۴۲؛ ابن ماجه ۱/۵۵۸ ح ۱۷۵۶؛ دارمی ۱/۴۵۵ ح ۱۶۰۰؛ و مسند احمد ۵/۳۵۲. [۳۱۳]- ابوداود ۱/۶۸۱ ح ۱۱۵۱؛ ترمذی ۲/۴۱۶ ح ۵۳۶؛ ابن ماجه ۱/۴۰۷ ح ۱۲۷۷؛ دارمی ۱/۲۲۰ ح ۱۶۰۶؛ موطأ مالک ۱/۱۸۰ ح ۹؛ «کتاب العیدین»؛ و مسند احمد ۲/۳۵۷. [۳۱۴]- مسند امام شافعی ص ۷۶. [۳۱۵]- ابوداود ۱/۶۲۷ ح ۱۱۵۳؛ و مسند احمد ۴/۴۱۶. [۳۱۶]- ابوداود ۱/۶۷۹ ح ۱۱۴۵. [۳۱۷]- مسند امام شافعی ص ۷۷. [۳۱۸]- بخاری به اختصار؛ ۲/۵۲۳ ح ۹۶۱؛ مسلم ۲/۶۰۳ ح (۴-۸۸۵)؛ نسایی ۳/۱۸۶ ح ۱۵۷۵؛ و مسند احمد ۳/۳۳۸. [۳۱۹]- ترمذی ۲/۴۲۴ ح ۵۴۱؛ ابن ماجه ۱/۴۱۲ ح ۱۳۰۱؛ دارمی ۱/۶۴۰ ح ۱۶۱۳؛ و مسند احمد ۲/۳۳۸. [۳۲۰]- ابوداود ۱/۶۸۶ ح ۱۱۶۰؛ و ابن ماجه ۱/۴۱۶ ح ۱۳۱۳. [۳۲۱]- مسند امام شافعی ص ۷۴. [۳۲۲]- ابوداود ۱/۶۸۴ ح ۱۱۵۷؛ نسایی ۳/۱۸۰ ح ۱۵۵۷؛ ابن ماجه ۱/۵۲۹ ح ۱۶۵۳؛ و مسند احمد ۵/۵۷.
۱۴۵۱ - [۲۶] (صَحِیح)
عَنِ ابْنِ جُرَیْجٍ قَالَ: أَخْبَرَنِی عَطَاءٌ عَنِ ابْن عَبَّاس وَجَابِر ابْن عَبْدِ الـلّٰهِ قَالَا: لَمْ یَكُنْ یُؤَذَّنُ یَوْمَ الْفِطْرِ وَلَا یَوْمَ الْأَضْحَى ثُمَّ سَأَلْتُهُ یَعْنِی عَطَاءً بَعْدَ حِینٍ عَنْ ذَلِكَ فَأَخْبَرَنِی قَالَ: أَخْبَرَنِی جَابِرُ بْنُ عَبْدِ الـلّٰهِ أَنْ لَا أَذَانَ لِلصَّلَاةِ یَوْمَ الْفِطْرِ حِینَ یَخْرُجُ الْإِمَامُ وَلَا بعد مَا یَخْرُجُ وَلَا إِقَامَةَ وَلَا نِدَاءَ وَلَا شَیْءَ لَا نِدَاءَ یَوْمَئِذٍ وَلَا إِقَامَةَ. رَوَاهُ مُسْلِمٌ [۳۲۳].
۱۴۵۱- (۲۶) ابن جریح/گوید: عطاء (بن یسار/، تابعی مشهور)، از عبدالله بن عباس س و جابر بن عبدالله س به من چنین خبر داده که آن دو گفتهاند: در روزهای عید فطر و عید قربان، برای نماز عید، اذان گفته نمیشود. ابن جریح/در ادامه گوید: آن گاه پس از مدتی، از عطاء/در این مورد سؤال کردم و او نیز مرا از آن باخبر گردانید و گفت: جابر بن عبدالله س به من خبر داده است که در روز عید فطر (و همچنین در عید قربان) وقتی که امام (در اول وقت) برای نماز بیرون میشد و همچنین پس از آن که امام برای گزاردن نماز بیرون میشد (و میخواست نماز را برگزار نماید) برای نماز عید اذان گفته نمیشد؛ (در نمازهای عید) نه اقامهای بود و نه نداء و چیزی دیگر؛ در آن روزگار (به هنگام برگزاری نماز عید) نه ندائی بود و نه اقامهای.
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
شرح: «نداء»: اذان؛ و احتمال دارد که به معنای گفتن: «الصلاة؛ الصلاة» یا گفتن: «الصلاة جامعة» باشد؛ ولی مراد گرفتن «اذان» بهتر است؛ زیرا برای اقامهی نماز عید، اعلام اصطلاحی که عبارت از اذان و اقامه باشد، ممنوع است؛ ولی نفس اعلام مانعی ندارد؛ همچنان که برای نوافلی که با جماعت گزارده میشوند، مانند نماز تراویح، نماز کسوف (خورشید گرفتگی) و «استسقاء» (طلب باران)، به جای اذان و اقامه، یک اعلامی وجود دارد، در نماز عید نیز میتوان جهت اطلاع دادن به مردم، اعلام کرد.
«و لا اقامة ولانداء ولاشیء»: این عبارت، تأکید کنندهی عبارت پیشین است.
«لانداء یؤمئذ ولااقامة»: این عبارت، تأکید بر بالای تأکید است.
۱۴۵۲ - [۲۷] (صَحِیح)
وَعَنْ أَبِی سَعِیدٍ الْـخُدْرِیُّ أَنَّ رَسُولَ الـلّٰهِ ج كَانَ یَخْرُجُ یَوْمَ الْأَضْحَى ویم الْفِطْرِ فَیَبْدَأُ بِالصَّلَاةِ فَإِذَا صَلَّى صَلَاتَهُ قَامَ فَأقبل عل النَّاسِ وَهُمْ جُلُوسٌ فِی مُصَلَّاهُمْ فَإِنْ كَانَتْ لَهُ حَاجَة ببعث ذِكْرَهُ لِلنَّاسِ أَوْ كَانَتْ لَهُ حَاجَةٌ بِغَیْرِ ذَلِكَ أَمَرَهُمْ بِهَا وَكَانَ یَقُولُ: «تَصَدَّقُوا تَصَدَّقُوا تَصَدَّقُوا». وَكَانَ أَكْثَرَ مَنْ یَتَصَدَّقُ النِّسَاءُ ثُمَّ ینْصَرف فَلم یزل كَذَلِك حَتَّى كَانَ مَرْوَان ابْن الْـحَكَمِ فَخَرَجْتُ مُخَاصِرًا مَرْوَانَ حَتَّى أَتَیْنَا الْـمُصَلَّى فَإِذَا كَثِیرُ بْنُ الصَّلْتِ قَدْ بَنَى مِنْبَرًا مِنْ طِینٍ وَلَبِنٍ فَإِذَا مَرْوَانُ یُنَازِعُنِی یَدَهُ كَأَنَّهُ یَجُرُّنِی نَحْوَ الْمِنْبَرِ وَأَنَا أَجُرُّهُ نَحْوَ الصَّلَاة فَلَمَّا رَأَیْت ذَلِكَ مِنْهُ قُلْتُ: أَیْنَ الِابْتِدَاءُ بِالصَّلَاةِ؟ فَقَالَ: لَا یَا أَبَا سَعِیدٍ قَدْ تُرِكَ مَا تَعْلَمُ قُلْتُ: كَلَّا وَالَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ لَا تأتون بِخَیر مِمَّا أعلم ثَلَاث مَرَّات ثمَّ انْصَرف. رَوَاهُ مُسلم [۳۲۴].
۱۴۵۲- (۲۷) ابوسعید خدری س گوید: رسول خدا ج در روزهای عید قربان و عید فطر (به سوی عیدگاه در خارج شهر) میرفتند و نخستین کاری که انجام میدادند، برگزاری نماز بود؛ و هرگاه نماز خویش را به پایان میرساندند، از جای برمیخاستند و رو به مردم و در حالی که مردم در صفهای نماز خویش نشسته بودند، میایستادند (و به پند و اندرز مردم و موعظه و نصیحت کردن آنان میپرداختند؛) و اگر چنانچه نیاز پیدا میکردند که لشکری را به جایی اعزام کنند، آن را در همانجا برای مردم ذکر میکردند؛ یا اگر چنانچه نیاز به انجام کاری غیر از آن داشتند، باز هم (در همانجا) آنان را به انجام آن فرمان میدادند؛ و پیوسته میفرمودند:
«صدقه دهید؛ بخشش و دَهش کنید؛ در راه خدا، بذل و بخشش نمایید»؛ و (در آن روز،) زنان، از زمرهی کسانی بودند که بیشتر از دیگران، در راه خدا، بذل و بخشش و صدقه و دَهش نمودند.
آن گاه پیامبر ج (به خانهی خویش) برگشتند و از آن زمان به بعد، مردم به همین شیوه عمل میکردند (و نماز عید را بر ایراد خطبه، مقدّم میکردند و خطبه را بر روی زمین ایراد میکردند نه بر روی منبر؛) تا آن که زمان مروان بن حکم فرا رسید.
ابوسعید خدری س در ادامه گوید: من بامروان- در حالی که با او پهلو به پهلو راه میرفتم و دستم را در راه رفتن گرفته بود - به عیدگاه رفتیم و چون بدانجا رسیدیم، دیدم که کثیر بن صلت، منبری از گِل و خشت، ساخته و پرداخته نموده است. مروان (خواست پیش از این که نماز عید را بخواند، بالای منبر برای ایراد خطبه برود؛ از این رو،) دستم را کشید گویا که میخواست مرا به سوی منبر بکشد و من نیز او را به سوی برگزاری نماز، کشیدم و جهت دادم؛ و چون این رفتار را از مروان مشاهده نمودم، خطاب بدو گفتم:
برگزاری نماز، پیش از خطبه (که شیوهی پیامبر ج است) چه شد؟ او گفت: ای ابوسعید! آنچه را که تو میدانی، اکنون نمیشود بر آن عمل کرد؛ از این رو، ترک کرده شده است؛ (زیرا مردم، پس از نماز، برای شنیدن خطبهی ما نمینشینند؛ بدین جهت، آن را پیش از نماز ایراد نمودم).
گفتم: بس کن! سوگند به ذاتی که جانم در قبضهی قدرت اوست! هرگز نمیتوانید بهتر از آنچه که من میدانم، بیاورید؛ (یعنی خطبهی بعد از نماز، بهتر از خطبهی قبل از نماز است؛ و این چیزی است که من میدانم و هرگز بهتر از آن را نمیتوانید ارائه دهید؛ زیرا این شیوهی پیامبر گرامی اسلام ج است)؛ و ابوسعید س، این جملهی خویش را سه بار تکرار نمود؛ آن گاه به خانهی خویش بازگشت (و برای توبیخ و سرزنش مروان بن حکم، به نماز جماعت، حاضر نشد).
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
شرح: این روایت در بخاری و مسلم با این لفظ آمده است:
«عن ابی سعید الخدری س قال: کان رسول خدا ج یخرج یوم الفطر والاضحی الی الـمصلّی؛ فاوّل شیء یبدأ به الصلاة؛ ثمّ ینصرف فیقوم مقابل الناس والناس جلوس علی صفوفهم؛ فیعظهم ویوصیهم ویأمرهم؛ فان کان یریدان یقطع بعثاً قطعه؛ او یأمر بشیء امر به ثم ینصرف.
قال ابوسعید: فلم یزل الناس علی ذلك حتّی خرجتُ مع مروان وهو امیر المدینة فی اضحیً او فطر؛ فلمّا اتینا المصلّی اذا منبر بناه کثیر بن الصبلت؛ فاذا مروان یرید ان یرتقیه قبل ان یصلّی، فجبذتُ بثوبه، فجبذنی، فارتفع فخطب قبل الصلاة، فقلتُ له: غیّر تم والله. فقال: اباسعید! قد ذهب ما تعلم. فقلتُ: ما اعلم والله خیر ممّا لا اعلم. فقال: انّ الناس لم یکونوا یجلسون لنا بعد الصلاة، فجعلتها قبل الصلاة».
«ابوسعید خدری س گوید: رسول خدا ج روز عید فطر و عید قربان، به عیدگاه میرفت و اولین کاری که انجام میداد، برگزاری نماز بود. پس از پایان نماز، مقابل نمازگزارانی که در صفها نشسته بودند، میایستاد و به موعظهی آنها میپرداخت و آنان را توصیه و سفارش به خیر و نیکی میکرد و دستورات لازم را صادر میفرمود؛ و اگر چنانچه میخواست لشکری را به جایی اعزام نماید، یا دستور انجام کار دیگری بدهد، در همانجا اقدام میکرد. آن گاه، برمیگشت.
ابوسعید خدری س در ادامه گوید: پس از رسول خدا ج مردم به همین شیوه عمل میکردند تا زمان مروان بن حکم فرا رسید.
روزی با مروان که حاکم مدینه بود، به عیدگاه رفتم. در آنجا، منبری وجود داشت که کثیر بن صلت آن را ساخته بود. ناگهان متوجه شدم که مروان بن حکم، میخواهد قبل از نماز، بالای منبر برود و خطبه بخواند. من لباسش را گرفتم و او را پایین کشیدم؛ ولی او خود را از دست من، رها ساخت و بالای منبر رفت و قبل از نماز، به ایراد خطبه پرداخت. گفتم: به خدا سوگند! شما سنّت رسول خدا ج را تغییر دادید! مروان گفت: ای ابوسعید! آنچه را تو میدانی، اکنون نمیشود بر آن عمل کرد. گفتم: به خدا سوگند! آنچه را که من میدانم، بهتر است از آنچه که نمیدانم. (یعنی خطبهی بعد از نماز، بهتر از خطبهی قبل از نماز است). مروان گفت: چون مردم بعد از نماز، برای شنیدن خطبهی ما نمینشینند، بدین جهت، آن را قبل از نماز، خواندم».
[۳۲۳]- بخاری ۲/۴۵۱ ح ۹۶۰؛ و مسلم ۲/۶۰۴ ح (۵-۸۸۶). [۳۲۴]- مسلم ۲/۶۰۵ ح (۹-۸۸۹).
در این مبحث، ذکر چند نکته، لازم مینماید:
۱- قربانی، یکی از شعائری است که بسیار مورد تأکید قرار گرفته که بر همهی خانوادههایی که...
۲- حقیقت دین:
خداوند بلند مرتبه، در ایام ذی الحجه، عمل قربانی را بر مسلمانان، مقرّر کرده است و قربانی را غیر از روزهای دهم، یازدهم و دوازدهم، نمیتوان در دیگر روزهای سال، انجام داد. از این رو، انسان هر اندازه که در روزهای دیگر سال، حیوان ذبح کند، بدان قربانی گفته نمیشود.
خداوند بلند مرتبه، به وسیلهی اعمال بزرگ ایام ذی الحجة (حج و قربانی) ما را از حقیقت دین، آگاه میگرداند. در هیچ عمل، زمان و مکانی، به خودی خود، فضیلتی وجود ندارد. تمامی اینها به دستور شریعت، دارای فضیلت میشوند.
اگر شریعت به انجام کاری، دستور دهد، انجام دادنش موجب اجر و ثواب میشود و اگر از انجام همان کار بازدارد، اجر و ثوابی در آن کار باقی نمیماند.
میدان «عرفه» را در نظر بگیرید؛ غیر از روز نهم ذی الحجه، تمام ۳۵۹ روز یک سال کامل را آنجا بگذرانید، باز هم یک ذره هم ثواب عبادت به شما داده نخواهد شد؛ در حالی که میدان عرفات، همان است؛ چرا؟ برای این که وقوف عرفه در روزهای دیگر، حکم شریعت نیست. وقتی که شریعت مقدّس اسلام، دستور به وقوف نهم ذی الحجه را میدهد، در آن صورت وقوف فقط در همین تاریخ؛ عبادت به شمار میآید و فقط کسانی مستحق اجر و ثواب از طرف خدا خواهند شد که در همین تاریخ، وقوف کنند.
واقعیت این است که نه در میدان عرفات چیزی هست و نه در آن زمان و نه در آن عمل، این دستور شریعت است که عمل، مکان و زمان را با فضیلت میگرداند.
همه میدانند که خداوند بلند مرتبه به نماز خواندن در مسجد حرام آن قدر اهمیت و فضیلت داده است که ثواب یک نماز در آن، برابر با ثواب یکصد هزار نماز است.
حاجیان در عوض هر نماز، ثواب یکصد هزار نماز را فراچنگ میآورند؛ با این وجود، باز هم هر گاه هشتم ذی الحجّه فرا میرسد، از طرف خداوند حکم میشود که مسجد حرام و ثواب یکصد هزار نماز را گذاشته و به سرزمین مِنی بروند و از ظهر روز هشتم ذی الحجه تا صبح روز نهم ذی الحجة در سرزمین مِنی اتراق کنند.
اگر شما در این حکم دقّت کنید، که آیا از مناسک حج، کاری است که حاجی آن را در سرزمین مِنی انجام دهد؟ نه رَمی جمرات، نه وقوف در عرفات و نه عملی دیگر؛ در آن جا هیچ یک از اینها نیست؛ حکم فقط این است که با ترک دادن ثواب یکصد هزار نماز، نماز پنج گانه را در بیابان بخوانید؛ با این حکم، اشاره به این سو است که عمل، زمانی ثواب و پاداش و جایگاه و ارج داد که مطابق با فرمان و دستور خداوندباشد؛ با عمل بر حکم خدا، ثوابی که از خواندن نماز در بیابان به دست خواهند آورد، با خواندن آن در مسجد الحرام هم حاصل نخواهند کرد.
اگر شخصی برای خواندن پنج نماز در مسجد الحرام؛ با این فکر و خیال که در سرزمین مِنی عملی انجام دادنی از مناسک حج نیست، به مکه باز گردد، در آن صورت، ثواب یکصد هزار نماز که هیچ، ثواب یک نماز هم به او داده نخواهد شد؛ چرا؟ زیرا او با این کار خود، با حکم خداوند بلند مرتبه، مخالفت ورزیده است و باعث نقص در مناسک حج خود شده است.
به راستی، برکت، اجر و ثواب، زمانی به عمل انسان تعلّق میگیرد که خدا، حکم «انجام دادن» یا «انجام ندادن» آن را داده باشد.
درست، همین فلسفه در عبادت قربانی است. لفظ «قربانی» از «قربان» و قربان از «قرب» گرفته شده است. قربانی به معنای هر آن چیزی است که به وسیلهی آن، قرب و نزدیکی به خدا به دست آید. در عمل قربانی، این درس به مسلمانان تعلیم داده میشود که دین، عنوانی برای «تبعیت و پیروی از حکم خدا» است. از این رو، صدور حکم خدا، نه جایی برای موشکافی عقل باقی میگذارد و نه جایی برای جستجوی حکمتها و مصلحتها و نه فرصتی برای چون و چراها.
وظیفهی یک مؤمن و حقگرا، در برابر حکم خدا، این است که سر تسلیم فرود آورد و از حکمش پیروی کند.
به عنوان مثال: حکم ذبح پسر در خواب، به ابراهیم÷داده شد. اگر تأویل کنندهای مثل ما میبود، در مقابل این خواب میگفت: این که خواب است؛ حکم نیست؛ از این رو، چه نیازی است که بدان عمل کرده شود؟ اگر خداوند میخواست، میتوانست حکم ذبح پسر را به وسیلهی وحی نازل کند؛ امّا وی چنین نکرد، برای این که در واقع این امتحانی بود از جانب خداوند که آیا ابراهیم برخوابش، جامهی عمل میپوشاند یا خیر؟
از این رو، هنگامی که برای ابراهیم÷معلوم گشت که ذبح پسرش، حکمی از جانب خدا است، از آن روی برنگردانید و از خدا نپرسید که چرا این حکم را داده است؟ این حکم، چه حکمت و مصلحتی دارد؟ هیچ قانون و نظام زندگی دنیا، این را نمیپسندد که پدری، پسرش را ذبح کند؟ و میزان عقل نیز این حکم را نمیسنجد؟
به هر حال، ابراهیم÷از خداوند نپرسید که این حکم، چه مصلحتی دارد؛ البته جهت امتحان و آزمایش پسرش اسماعیل÷، پیش از اجرای حکم الهی، از او پرسید:
﴿...يَٰبُنَيَّ إِنِّيٓ أَرَىٰ فِي ٱلۡمَنَامِ أَنِّيٓ أَذۡبَحُكَ فَٱنظُرۡ مَاذَا تَرَىٰ... ﴾[الصافات: ۱۰۲].
«فرزندم! من در خواب چنان میبینم که باید تو را سر ببرم (و قربانیت کنم). بنگر نظرت چیست»؟
پرسش پدر از پسر، بدین خاطر نیست که اگر پسر موافق نباشد، پدر اقدام به ذبح پسر نخواهد کرد؛ بلکه مقصود این است که پدر میخواهد بداند که پسر تا چه حد آمادگی برای انجام این کار را دارد؟ و دربارهی حکم خداوند چه تصوری دارد؟
ولی آن پسر، پسری معمولی نبود، بلکه پسر ابراهیم خلیل÷بود؛ پسری که در آینده، قرار است از دودمانش، سردار اولین و آخرین، دیده به جهان بگشاید. آن پسر، از حکم خدا، رو بر نتافت و نپرسید: پدر جان! چه جرم و جنایتی از من سر زده است؟ خطایم چیست که دارم به پرتگاه مرگ انداخته میشوم؟ حکمت و مصلحت این کار، در چیست؟ پسر با این جملات شگرف و عجیب، به پدر چنین پاسخ میدهد:
﴿...يَٰٓأَبَتِ ٱفۡعَلۡ مَا تُؤۡمَرُۖ سَتَجِدُنِيٓ إِن شَآءَ ٱللَّهُ مِنَ ٱلصَّٰبِرِينَ... ﴾[الصافات: ۱۰۲].
«ای پدر! کاری که به تو دستور داده میشود، انجام بده؛ به خواست خدا، مرا از زمرهی شکیبایان خواهی یافت».
آری؛ اسماعیل÷به پدرش گفت: پدر جان! حکمی را که به شما داده شده است، انجام بده؛ تا جایی که مربوط به من میشود، آه و زاری و گریه و فغان نخواهم کرد؛ نخواهم گریست، سر و صدا نخواهم کرد؛ مانع انجام کار شما نخواهم شد؛ شما حکم خدا را اجرا کنید؛ به خواست خدا مرا از زمرهی شکیبایان خواهی یافت!.
به هر حال؛ پدر و پسر، هردو برای اجرای حکم خدا، آماده شدند؛ پدر، پسر را بر زمین خوابانید؛ پسر گفت: پدر جان! برای این که چهرهام به طرف شما نباشد، مرا بر پیشانی بخوابانید؛ چرا که اگر چهرهام به سوی شما باشد، ممکن است، محبّت فرزند در دلتان به جوش آید و نتوانی کارد را بر حلقومم بکشی.
خداوند بلند مرتبه، چنان این عملکرد را پسندید که در قرآن کریم، با زیبایی و فصاحت هر چه تمام، فرمود:
﴿ فَلَمَّآ أَسۡلَمَا وَتَلَّهُۥ لِلۡجَبِينِ١٠٣ ﴾[الصافات: ۱۰۳].
«هنگامی که (پدر و پسر) هردو تسلیم (فرمان خدا) شدند (و ابراهیم÷پسر را روی شنها دراز کشاند) و رخسارهی او را بر خاک انداخت».
خداوند بلند مرتبه، واژهی بسیار عجیب و شگرفی را به کار برده است «اَسْلَما»؛ یعنی هنگامی که پدر و پسر، هردو تسلیم فرمان خدا شدند. این واژه، اشاره به اصل و حقیقت «اسلام» میکند؛ بدین ترتیب که حکم خدا، هر چه که باشد، باز هم انسان در برابر آن، باید سر تسلیم و فرمانبرداری، فرود آورد؛ اگر چه خلاف عقل باشد؛ یا به منزلهی تیغی باشد که بر دل فرو رود؛ یا جان و مال و عزّت و آبرو، فدای آن گردد.
در برخی از روایات آمده است که اسماعیل÷- به هنگام ذبح - به پدرش گفت: پدر جان! هنگام کشتنم، پیراهنم را خوب جمع کن تا قطرههای خون، به هنگام لرزیدنم، به آن نرسد؛ زیرا که اگر مادرم پیراهن رنگین به خونم را ببیند، بسیار ناراحت خواهد شد!.
چون، پدر و پسر، هر یک، وظیفه، خود را به انجام رسانیدند، خداوند بلند مرتبه فرمود: اینک، نوبت من است که کار خود را به انجام برسانم؛ از این رو فرمود:
﴿ وَنَٰدَيۡنَٰهُ أَن يَٰٓإِبۡرَٰهِيمُ١٠٤ قَدۡ صَدَّقۡتَ ٱلرُّءۡيَآۚ إِنَّا كَذَٰلِكَ نَجۡزِي ٱلۡمُحۡسِنِينَ١٠٥ إِنَّ هَٰذَا لَهُوَ ٱلۡبَلَٰٓؤُاْ ٱلۡمُبِينُ١٠٦ وَفَدَيۡنَٰهُ بِذِبۡحٍ عَظِيمٖ١٠٧ ﴾[الصافات: ۱۰۴-۱۰۷].
«ابراهیم را فریاد زدیم که: ای ابراهیم! تو خواب را راست دیدی و دانستی (و برابر فرمان آن، عمل کردی و مأموریت خود را به جای آوردی، دست نگهدار که در این آزمایش بزرگ الهی، موفّق شدی؛ بیش از این، رنج تو و فرزندت را نمیخواهیم)؛ ما این گونه به نیکوکاران پاداش میدهیم. این (آزمایش بزرگ که ذبح فرزند با دست پدر است،) مسلّماً آزمایشی است که بیانگر (ایمان کامل و یقین صادق به خداوند هستی) است، ما قربانی بزرگ و ارزشمندی را فداو بلاگردان او کردیم».
در حقیقت، همین واقعه (پیروی از حکم خدا، هر چند خلاف عقل باشد)، اساس و شالودهی «قربانی» است. قربانی، مشروع شده است تا در دل انسانها، این آگاهی، شناخت و احساس پیدا شود که حکم خداوند، بالاتر از همه چیز است؛ دین، عبارت است از «اتّباع و پیروی»؛ بعد از رسیدن حکم، نه فرصتی برای جستجو حکمتها و مصلحتها است و نه مجالی برای موشکافی.
یکی از گمراهیهای جامعهی امروزی، این است که دربارهی حکمت، فلسفه، مصلحت و فایدهی عقلی هر حکم الهی، پرسیده میشود؛ و هدف سؤالکنندگان، این است که اگر به فایدهی عقلی در حکم خدا پی ببرند، به آن جامهی عمل میپوشانند و گر نه، بدان عمل نخواهد کرد.
آیا این، دین است؟ آیا به این گونه عملکرد، اتباع و پیروی میگویند؟ در واقع، اتباع و پیروی از دین، به عملکرد ابراهیم÷و اسماعیل÷میگویند که مورد پسند و خشنودی خداوند قرار گرفت و تا قیامت آن را در میان آیندگان باقی گذارد؛ خداوند نیز در مقام توصیف ابراهیم÷میفرماید:
﴿ وَتَرَكۡنَا عَلَيۡهِ فِي ٱلۡأٓخِرِينَ١٠٨ سَلَٰمٌ عَلَىٰٓ إِبۡرَٰهِيمَ١٠٩ كَذَٰلِكَ نَجۡزِي ٱلۡمُحۡسِنِينَ١١٠ إِنَّهُۥ مِنۡ عِبَادِنَا ٱلۡمُؤۡمِنِينَ١١١ وَبَشَّرۡنَٰهُ بِإِسۡحَٰقَ نَبِيّٗا مِّنَ ٱلصَّٰلِحِينَ١١٢ وَبَٰرَكۡنَا عَلَيۡهِ وَعَلَىٰٓ إِسۡحَٰقَۚ وَمِن ذُرِّيَّتِهِمَا مُحۡسِنٞ وَظَالِمٞ لِّنَفۡسِهِۦ مُبِينٞ١١٣ ﴾[الصافات: ۱۰۸-۱۱۳].
«و نام نیک او را در میان آیندگان، باقی گذاردیم (و اسوهی آیندگان با ایمان و قدوهی پاکبازان جهانش کردیم)؛ درود بر ابراهیم! ما این گونه نیکوکاران را پاداشی خیر خواهیم داد؛ چرا که او از بندگان با ایمان ما بود؛ ما او را به (تولّد) اسحاق که پیامبر و از زمرهی صالحان بود، مُژده دادیم؛ ما به ابراهیم و (فرزندش) اسحاق، خیر و برکت دادیم (در عمر و زندگی، در نسلهای آینده، در مکتب و ایمان و...) از دودمان این دو، افرادی نیکوکار به وجود آمدند و هم افرادی که (به خاطر عدم ایمان) آشکارا به خود ستم کردند».
درسی که عبادت «قربانی» به ما میدهد، این است که ما نیز همچون ابراهیم÷و اسماعیل÷در برابر حکم خداوند، سر تسلیم فرود آوریم و دلایل عقلی مطالبه نکنیم و در پی حکمت و مصلحت نباشیم و زندگی خود را در تمام زمینهها، بر همین اساس بنا کنیم.
۳- آیا قربانی باعث رکود اقتصادی میشود؟
امروز - بر خلاف هدفی که خداوند برای قربانی در نظر گرفته است - تبلیغات منفی میشود؟ از این رو برخی میگویند: قربانی دیگر چیست؟ در واقع، قربانی، چیز بیهودهای است؛ زیرا که صدها هزار تومان به شکل خون در جوبها ریخته میشود؛ از تعداد حیوانات کاسته میشود؛ به اقتصاد جامعه، بسیار ضربه وارد میکند.
از این رو، خود اشکال تراشان و بهانهجویان، پیشنهاد میکنند که به جای قربانی و تقسیم گوشت، پول به فقرا و نیازمندان داده شود تا خودشان در رفع نیازمندیهای خویش، صرف و هزینه کنند!.
این اشکال تراشیها و بهانهجوییها و پروپاگاندا، در روزگار قدیم، از جانب عدهی به خصوصی صورت میگرفت، اما هم اکنون آن قدر رایج و زیاد شده است که هر روز، چند نفر سؤال میکنند که فقیر و مستمند در قوم ما زیاد است؛ چه اشکالی دارد که به جای قربانی کردن، پول به آنها بدهیم؟ اما این افراد، غافل و بیخبر از روح اصلی قربانی هستند؛ زیرا اگر فردی به جای نماز خواندن، به مستمندان، کمک کند، در آن صورت فریضهی نمازش ادا نمیشود؛ چون هر عبادتی، زمان و مکان مخصوص به خود را دارد. از این رو، فرایض و واجبات در جای خود اجر و پاداشی دارند و کمک به مستمندان هم در جای خود فضیلت و پاداشی دارد. بنابراین، گفتن جملاتی از قبیل: قربانی مخالف با عقل است؛ یا قربانی باعث رکود اقتصادی میشود، یا قربانی از نظر اقتصادی، اصلاً جوازی ندارد و... تمامی اینها، تبلیغاتی است علیه حکم قربانی که فلسفه و روح آن را نفی میکند.
در واقع، روح اصلی قربانی، همین است که به حکمی که عقل و فهم انسانها، آن را درک نمیکند، - فقط بدین دلیل که حکم خدا است - عمل کنند؛ و تا وقتی که اتباع و پیروی در انسان نباشد، مسلمان، مسلمان نمیگردد. به همین خاطر، سبب این همه رشوت خواری، ظلم، بیدادگری و تبهکاری در جامعهی بشری، این است که انسان به دنبال عقل خود میرود نه به دنبال حکم خدا!.
عبادت نفلی را هر وقت میتوان انجام داد؛ ولی قربانی (عمل کارد کشیدن بر حلقوم) فقط تا سه روز عبادت است؛ همین عمل، بعد از گذشت سه روز، عبادت به شمار نمیآید؛ خداوند به وسیلهی قربانی، انسانها را میآزماید که عمل صالح و نیک، وقتی که به حکم خدا انجام گیرد، عبادت به شمار میآید و اگر به همان عمل، خداوند حکم نکرده باشد، عبادت به شمار نمیآید. دین، عبارت است از اتباع و پیروی؛ بدین معنا که هر آن چیزی که خداوند بدان حکم دهد، بپذیرد و بر آن جامهی عمل بپوشاند؛ زیرا بدون حکم خداوندی، چیزی از ثواب و پاداش، در عمل نیست.
فرقی که بین سنّت و بدعت، وجود دارد، این است که سنّت باعث اجر و ثواب است و بدعت، هیچ ارزشی و قیمتی در پیشگاه خداوند ندارد؛ از این رو، اگر کار مسلمان، مطابق با حکم و دستور خدا و رسول باشد، ثواب دارد و اگر با انحراف از سنّت، به ساختهها و پروردههای ذهنی خود عمل کند، اجری بدو نخواهد رسید؛ بلکه گنهکار نیز خواهد شد.
۴- قربانی، یکی از مهمترین عبادتها و از زمرهی شعائر اسلام است؛ در روزگار تاریک جاهلیت نیز، قربانی را عبادت میپنداشتند؛ امّا به نام بتهای خود، جانوران را قربانی میکردند؛ امروزه هم در مذاهب دیگر، قربانی به صورت یک رسم مذهبی ادا میگردد.
رسول خدا ج بعد از هجرت به مدینه، به مدّت ده سال - که در آنجا تشریف داشتند - هر سال به طور مرتب قربانی میکرد تا واضح گردد که قربانی مخصوص به مکّه نبوده است، بلکه بر هر فرد مسلمان، در هر شهر، بعد از تحقق شرایط، قربانی واجب است.
همچنین آن حضرت ج مسلمانان را بر اجرای این امر، تأکید و تشویق و ترغیب نمودند؛ از این رو، از دیدگاه جمهور علماء و صاحب نظران اسلامی، قربانی، یکی از امور واجب است.
۵- شاید این سؤال در ذهن کسی ایجاد گردد که: خداوند، چه نیازی به قربانی دارد؟ و اصولاً فلسفه قربانی کردن چیست؟ مگر این کار نفعی به حال خدا دارد؟
خداوند در پاسخ به این سؤالات، فرموده است:
﴿ لَن يَنَالَ ٱللَّهَ لُحُومُهَا وَلَا دِمَآؤُهَا وَلَٰكِن يَنَالُهُ ٱلتَّقۡوَىٰ مِنكُمۡۚ كَذَٰلِكَ سَخَّرَهَا لَكُمۡ لِتُكَبِّرُواْ ٱللَّهَ عَلَىٰ مَا هَدَىٰكُمۡۗ وَبَشِّرِ ٱلۡمُحۡسِنِينَ٣٧ ﴾[الحج: ۳۷]
«گوشتها و خونهای قربانیها (که مظاهر و صور ظاهری هستند، به هیچ وجه مورد توجه خدا نبوده و) هرگز به خدا نمیرسد (و موجب رضای او نمیگردد) و بلکه پرهیزگاری (و ورع و اخلاص) شما بدو میرسد (و رضا و خشنودیاش را کسب میکند). این گونه که (میبینید) خداوند حیوانات را مسخر شما کرده است تا خدا را به خاطر این که هدایتتان نموده است (و به سوی انجام اعمال نیکو، رهنمودتان کرده است) بزرگ دارید و (سپاسگزار الطاف او باشید.ای پیامبر!) نیکوکاران را (به پاداش عظیم و لطف عمیم خدا) مژده بده».
اصولاً خداوند، نیازی به گوشت قربانی ندارد؛ زیرا او نه جسم است و نه نیازمند؛ او وجودی است کامل و بیانتها از هر جهت؛ بلکه آنچه به خدا میرسد، تقوا و پرهیزگاری و پاکی اعمال و کردار شما بندگان است.
به تعبیر دیگر: هدف آن است که شما با پیمودن مدارج تقوا، در مسیر یک انسان کامل قرار گیرید و روز به روز به خدا نزدیکتر شوید. از این رو، تمام عبادتها، کلاسهای تربیتی است برای شما انسانها.
قربانی نیز درس ایثار و فداکاری و گذشت و آمادگی برای شهادت در راه خدا را به شما میآموزد و همچنین درس کمک به نیازمندان و مستمندان.
این تعبیر که خون جانوران قربانی، نیز به خدا نمیرسد - با این که خون، قابل استفاده نیست - به ظاهر اشاره به اعمال زشت اعراب جاهلی است که هر گاه حیوانی را قربانی میکردند، خون آن را بر سر بتها و گاه بر در و دیوار کعبه میپاشیدند؛ و برخی از مسلمانانِ ناآگاه نیز، بیمیل نبودند که در این برنامهی خرافی، از آنها تبعیت کنند. این آیه، همه را از این کار نهی کرده است.
متأسفانه هنوز این رسم جاهلی، در برخی از مناطق وجود دارد که هر گاه به خاطر ساختن خانهای، قربانی میکنند، خون آن را بر سقف و دیوار آن خانه میپاشند؛ و حتّی در ساختمان برخی از مساجد نیز این عمل زشت و خرافی را که مایهی آلودگی مسجد است، انجام میدهند که باید مسلمانان بیدار، به شدّت با آن مخالفت و مبارزه کنند.
۶- نظر و عقیدهی برخی از مردم بر این است که هرکس به منزل جدیدی اسبابکشی میکند، لازم است که گوسفندی یا هر حیوان دیگری را قربانی کند؛ و اگر چنین کاری نکند، جنّیان در منزل او سکونت میگزینند و او را اذیت و آزار میدهند!.
حقیقت این است که تصوّر بسیاری از مردم دربارهی این عالم نامرئی به نام «جنّ» متفاوت است و بعضی در اثبات و بعضی در نفی آن، به غلوّ و افراط میپردازند.
گروهی منکر وجود جن هستند و آن را نفی میکنند، زیرا، آنان جزو به محسوسات معتقد نیستند و این عین غلوّ و افراط است. در مقابل آنان، گروه دیگری در مقام اثبات عالَم جن راه افراط پیش گرفتهاند، و معتقدند که جنیان در مسائل جزئی و کلی دخالت دارند، و قائلند به اینکه جنیان بالای سر آنان و در آستانهی منازل آنان، شب و روز، وجود دارند و هیچ جایی خالی از جن نیست تا آنجا که چنان میپندارند که آنان بر این جهان حکومت دارند.
این هم غلوّ و افراط است و با روح اسلام منافات دارد.
اسلام دین میانهای است که این حقیقت یعنی وجود جن و عالَم جن را، تأیید و اثبات مینماید. و اخبار متواتر راجع به حضور جنیان و احضار آنان پیوسته نسل اندر نسل بازگو شده است، و برای بیشتر قائلین به احضار ارواح مکشوف گردیده است که آنان در واقع جنیان را احضار نمودهاند نه ارواح را، همانطور که پژوهشگران دربارهی این پدیده به چنین نتیجهای رسیدهاند بنابراین، جنّ وجود دارد و شکی در آن نیست.
امّا، اعتقادبه اینکه آنان سلطه و حاکمیت و تأثیری در این جهان داشته باشند تا جایی که بتوانند در منزل جدید سکونت گزینند، و اگر صاحب خانه گوسفندی قربانی نکند، منزل وی را اشغال کنند و زندگی را برای ساکنین آن ناگوار سازند، چنین عقیدهای نه مورد تأیید وحی است و نه دین اسلام بدان دستور داده است. این از جملهی امور غیبی است و جز از طریق پیامبر ج نمیتوان به کنه و حقیقت آن پی برد، و یا دربارهی آن حکمی صادر کرد. بنابراین، وقتی که از طریق پیامبر ج راجع به معرفت و موقعیت و وضعیت جنیان چیزی به ما نرسیده است، و مبنایی برای آشنایی با چنین جهانی در اختیار نداریم، نباید به این مسائل معتقد شویم و یا برای آنها اعتبار شرعی قائل گردیم.
بر این اساس، قائل شدن به وجوب قربانی هنگام سکونت در منزل جدید، پایه و اساسی ندارد. مسألهی قربانی در اسلام معروف و مشهور است، و ارتباط با مناسبات معینی دارد، از جمله در مناسک حج و روز عید قربان و عقیقه هنگام تولّد نوزاد.
۱۴۵۳ - [۱] (مُتَّفق عَلَیهِ)
عَن أنس قَالَ: ضَحَّى رَسُولُ الـلّٰهِ ج بِكَبْشَیْنِ أَمْلَحَیْنِ أَقْرَنَیْنِ ذَبَحَهُمَا بِیَدِهِ وَسَمَّى وَكبر قَالَ: رَأَیْته وضاعا قَدَمَهُ عَلَى صِفَاحِهِمَا وَیَقُولُ: «بِسْمِ الـلّٰهِ وَاللَّهُ أكبر» [۳۲۵].
۱۴۵۳- (۱) انس بن مالک س گوید: رسول خدا ج دو قوچ را که هردو سیاه و سفید و شاخدار بودند، قربانی کردند و با دست خویش، آنها را سر بریدند و «بسم الله» و «الله اکبر» گفتند و به هنگام ذبح، پای خویش را بر پهنای آنها میگذاشتند و با زبان، «بسم الله والله اکبر» میگفتند.
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: «املحین»: مثنی «املح»: قوچ سیاه و سفید؛ قوچی که به رنگ سیاه آمیخته به سفید باشد.
«اقرنین»: مثنی «قرن»: شاخدار.
«ذبحهما بیده»: سنّت آن است که انسان مسلمان، خود به طور مستقیم به هنگام قربانی حضور داشته باشد؛ و اگر چنانچه سر بریدن حیوان را یاد داشت و خود میتوانست حیوان را ذبح کند، برایش بهتر و زیبندهتر است که خودش با دست خود به ذبح حیوان بپردازد و با وجود این، اگر کسی دیگر به امر او، حیوان را ذبح کرد، باز هم جایز است؛ به تعبیری دیگر: علماء و صاحب نظران فقهی، اتفاق نظر دارند که وی میتواند برای این کار، کسی دیگر را وکیل و نائب خویش قرار دهد و بایستی به هنگام ذبح قربانی، خود نیز حضور داشته باشد.
«و سمّی و کبّر»: سنّت است که ذبح کننده، حیوان را رو به قبله نموده و بگوید:
﴿ إِنِّي وَجَّهۡتُ وَجۡهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ حَنِيفٗاۖ وَمَآ أَنَا۠ مِنَ ٱلۡمُشۡرِكِينَ٧٩ ﴾[الأنعام: ۷۹]. ﴿ إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحۡيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ١٦٢ لَا شَرِيكَ لَهُۥۖ وَبِذَٰلِكَ أُمِرۡتُ وَأَنَا۠ أَوَّلُ ٱلۡمُسۡلِمِينَ١٦٣ ﴾[الأنعام: ۱۶۲-۱۶۳].
«بیگمان، من رو به سوی کسی میکنم که آسمانها و زمین را آفریده است و من (از هر راهی جز راه او) به کنارم و از زمرهی مشرکان نیستم؛ بگو: نماز و عبادت و زیستن و مردن من از آن خدا است که پروردگار جهانیان است (و این است که تنها خدا را پرستش میکنم و کارهای این جهان خود را در مسیر رضایت او میاندازم و بر بذل مال و جان در راه یزدان میکوشم و در این راه میمیرم، تا حیاتم ذخیرهی مماتم شود). خدا را هیچ شریکی نیست و به همین، دستور داده شدهام و من اوّلین مسلمان (در میان امّت خود و مخلصترین فرد در میان همهی انسانها برای خدا) هستم».
و به هنگام ذبح بگوید: «بسم الله، الله اکبر، اللّهم هذا منك ولك»؛ «به نام خدا؛ خدا از همه چیز و همه کس برتر و بزرگتر است؛ بار خدایا! این قربانی از آنِ تو و برای رضا و خشنودی تو است».
فلسفهی ذکر نام خدا به هنگام ذبح:
شرط حلال بودن حیوان، گفتن «بسم الله الرحمن الرحیم» هنگام ذبح آن است؛ از این رو، هرکس به طور عمد آن را ترک کند، ذبیحهاش حلال نیست.
دکتر یوسف قرضاوی دربارهی «فلسفهی ذکر نام خدا به هنگام ذبح حیوان» میگوید:
«بردن نام خدا به هنگام ذبح، دارای فلسفهی دقیق و ظریفی است که حتماً باید به آن توجه شود. از یک طرف ذکر اسم خدا، مبارزه و مخالفتی است با آنچه بتپرستان در زمان جاهلیت انجام میدادند که اسم خدایان ساختگی را موقع ذبح با صدای بلند میگفتند. زمانی که مشرکان در چنین مواردی نام بتهای خود را ذکر مینمایند، چگونه مسلمانان اسم خدا را ذکر نمیکنند!.
از طرف دیگر در اینکه سایر حیوانات، مخلوق خدا و موجود زنده و دارای حق حیات میباشند و با انسان در این مورد شریک هستند شکی نیست، پس انسان نمیتواند بدون اجازه و امر خدا بر این حیوانات تسلط پیدا کند و حق گرفتن جان و قطع زندگی آنها را به خود دهد. و این تنها خواست پروردگار عالم است که تمام آنچه را بر روی زمین قرار دارد، به خاطر استفادهی انسان از آنها به وجود آورده است. بنابراین بردن نام خدا به هنگام ذبح، همان اعلان کسب اجازه از جانب خدا میباشد.
مثل این است که انسان بگوید: من این کار را خودسرانه و به عنوان تجاوز و ظلم به این حیوانات و سوء استفاده از کم قدرتی این مخلوقات خدا انجام نمیدهم بلکه به نام خدا و به اجازهی او آن را سر میبرم و به نام خدا آن را شکار میکنم و به نام او آن را میخورم». [حرام و حلال در اسلام، ص ۸۲]
«صفاحهما»: واژهی «صفاح» را به چند صورت میتوان ترجمه کرد:
۱- پهنا و پهلوی حیوان.
۲- پهنای صورت حیوان.
۳- اطراف گردن حیوان.
۱۴۵۴ - [۲] (صَحِیح)
وَعَنْ عَائِشَةَ: أَنَّ رَسُولَ الـلّٰهِ ج أَمَرَ بِكَبْشٍ أَقْرَنَ یَطَأُ فِی سَوَادٍ وَیَبْرَكُ فِی سَوَادٍ وَیَنْظُرُ فِی سَوَادٍ فَأُتِیَ بِهِ لِیُضَحِّیَ بِهِ قَالَ: «یَا عَائِشَةُ هَلُمِّی الْـمُدْیَةَ» ثُمَّ قَالَ: «اشْحَذِیهَا بِحَجَرٍ» فَفَعَلَتْ ثُمَّ أَخَذَهَا وَأَخَذَ الْكَبْشَ فَأَضْجَعَهُ ثُمَّ ذَبَحَهُ ثُمَّ قَالَ: «بِسْمِ الـلّٰهِ اللَّهُمَّ تَقَبَّلْ مِنْ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَمِنْ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ». ثُمَّ ضحى بِهِ. رَوَاهُ مُسلم [۳۲۶].
۱۴۵۴- (۲) عایشه ل گوید: رسول خدا ج فرمان دادند تا (برای قربانی ایشان،) قوچ شاخداری که پاها، شکم و چشمانش سیاه باشد، بیاورند؛ از این رو، چنین قوچی را آوردند تا آن حضرت ج آن را قربانی نمایند. پیامبر ج فرمودند: «ای عایشه! چاقو را بیاور». آن گاه فرمودند: «چاقو را با سنگی تیز کن».
عایشه ل نیز به امتثال فرمان پیامبر ج مبادرت ورزید و آن کار را انجام داد؛ آن گاه رسول خدا ج چاقو را برگرفتند و قوچ را به پهلو خوابانیدند و آن را آماده کردند تا سر ببرند. سپس فرمودند:
«بسم الله؛ اللّهم تقبّل من محمد وآل محمد ومن امّة محمد»؛ «به نام خدا؛ پروردگارا! این را از محمد ج و خاندان و امّتش بپذیر». آن گاه آن قوچ را ذبح کردند.
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
شرح: «یطأ فی سواد»: کنایه از سیاه بودن پاهای قوچ است.
«یبرك فی سواد»: کنایه از سیاه بودن شکم قوچ است؛ زیرا قوچ بر شکم خویش میخوابد.
«ینظر فی سواد»: کنایه از سیاه بودن چشمان قوچ است؛ یا کنایه از سیاه بودن اطراف چشمان قوچ است.
«هلمّی»: بیاور. هلمّ: کلمهای است که با آن فرا خواندن به چیزی قصد میشود مانند «تعال». این کلمه لازم است و گاهی نیز به صورت متعدی به کار میرود؛ مانند «هلمی المدیة: کارد را بیاور.» یا «هلمّوا شهداءکم: شهدای خود را حاضر آورید».
این کلمه نزد حجازیان، اسم فعل است و در مورد مفرد و جمع و مذکر و مؤنّث، یکسان به کار میرود؛ ولی اهل نجد، این کلمه را صرف میکنند و ضمائر را به آخر آن درمیآورند و میگویند: «هَلُمّا، هلُمّوا، هَلُمّی...» و به لام متّصل میکنند: «هلمّ لك»؛ و نون تأکید به آن اضافه مینمایند: «هلُمَّن».
«المدیة»: چاقو؛ کارد.
«ثم ذبحه»: این واژه به «ثمّ اراد ذبحه» ترجمه میشود؛ یعنی چون خواست حیوان را ذبح کند، «بسم الله، اللهم تقبّل من محمد وآل محمد ومن امّة محمد» گفت.
«ثمّ ضحّی به»؛ سپس حیوان را ذبح کرد. برخی از شارحان، این عبارت را این گونه ترجمه کردهاند:
«سپس آن حضرت ج از گوشت آن قوچ، ناهار مردم را تأمین نمودند»؛ ولی نباید فراموش کرد که حمل بر معنای حقیقی (ذبح کردن) مناسبتر و بایستهتر است.
به هر حال، بهترین حیوان برای قربانی، قوچ شاخداری است که در اطراف چشمها و پاهایش، خطوط سیاه رنگ قرار داشته و به اندازهی کافی، چاق و فربه و جوان باشد؛ زیرا رسول خدا ج قربانی نمودن چنین حیوانی را دوست میداشته است.
«اشحذیها بحجر»: حیواناتی که در خشکی به سر میبرند و خوردن گوشت آنها حلال است، بر دو نوع میباشند:
نوع اول آنهایی که در اختیار و تصرف انسان هستند و به آنها دسترسی همیشگی وجود دارد، مثل گوسفند، شتر، گاو و سایر حیوانات اهلی مثل مرغ و پرندههایی که در منازل پرورش داده میشوند.
نوع دوم حیواناتی که در تصرف انسان نیستند و انسان بر آنها قدرت و دسترسی ندارد.
شرط حلال بودن نوع اول آن است که سر بریدن آنها به صورت ذبح شرعی باشد.
شرایط ذبح شرعی
۱- باید شاهرگ حیوان به وسیلهی آلتی که لبهی تیز دارد از ناحیه ی گردن قطع شود و یا یک وسیلهی برنده یا نوک تیز در سینه اش فرو برده شود به نحوی که خون از آن جاری گردد و رگهای گردنش به کلّی قطع شود البته آلت لبه تیز حتماً لازم نیست که فقط از جنس آهن باشد بلکه چوب یا سنگ لبه تیز هم مانعی ندارد. از عدی پسر حاتم طائی نقل شده که «گفتم ای رسول الله، ما که شکار میکنیم کارد و چاقویی جز سنگ، چوب ونی نوک تیز در اختیار نداریم؛ پیغمبر ج فرمود: «إِمْرِ الدَّمَ بما شِئْتَ وَاذْكُرِ اسْمَ اللهِ عَلیهِ» [۳۲۷]؛ «خونش را به هر وسیله ای که باشد بریز و به هنگام سربریدن، نام خدا را ذکر کن».
۲- لازم است مرگ حیوان، در اثر قطع شاهرگهای گردن یا شکافتن سینهی آن باشد.
بهترین و کامل ترین ذبح شرعی آن است که حلقوم و مَری حیوان، همان دو رگ بزرگ گردن که تا سینه ادامه دارند و مجرای علف و آب میباشند قطع گردد. اما بعضی اوقات که ذبح از ناحیهی گردن و سینه ممکن نمیباشد این شرطها واجب نیست؛ مثلاً حیوانی به چاه یا پرنده ای در آتش میافتد که در این حال امکان ذبح حیوان از جاهای مشخص شده وجود ندارد، در چنین شرایطی کافی است که به وسیلهی آلتی نوک تیز و برنده جایی از بدن آن زخمی شود، خواه این زخم به روی گردن و سینه اش باشد یا خیر.
و یا مانند حیوانی اهلی که حالت اهلی بودن خود را از دست میدهد و به صورت وحشی درمی آید که حکم آن هم مثل حیوان شکاری است و هر جایی از بدنش با آلت برنده زخمی شود و به وسیلهی آن از پای درآید کافی و حلال است. در حدیث صحیح مسلم و بخاری از رافع بن خدیج نقل شده که میگوید: ما در سفری با پیغمبر ج بودیم؛ یک از شترهای کاروان پا به فرار گذاشت و از جماعت دور شد و آن جماعت اسب نداشتند تا آن را برگردانند، یکی از آنان شتر را با تیر زد و شتر افتاد، پیغمبر ج فرمود:
«إِنَّ لِهذِهِ الْبَهائِمِ أَوابِدُ كَأَوابِدِ الْوحشِ فَما فَصَلَ مِنْها هذا فَافْعَلُوا بِهِ هكَذا» [۳۲۸].
«این حیوانهای اهلی بعضی اوقات مثل حیوان وحشی حالت خشم دارند، هرگاه چنین حالتی از خودشان نشان دادند همین طور با آنها رفتار کنید [و آنها را با تیر بزنید]».
۳- سومین شرط ذبح شرعی آن است که به هنگام سر بریدن حیوان اسم غیرخدا بر روی آن گفته نشود. این شرطی است که کلیهی علمای اسلام بر آن متفق القول میباشند چون مردم در زمان جاهلیت حیواناتی را به خاطر بتها و خدایان خود ذبح میکردند تا با این کار به آنان نزدیک تر شوند و محبت آنها را به دست آورند. نشانهای که حیوان به خاطر آنها ذبح میشد این بود که به هنگام ذبح و سربریدن آن نام بتها را با سرور و شادی و صدای بلند بر روی آن حیوان ذکر میکردند و یا حیوان را بر روی بت مخصوص و مورد نظر سر میبریدند. امّا قرآن همان طوری که قبلاً گفتیم کلیهی اینها را حرام نمود.
﴿ وَمَآ أُهِلَّ لِغَيۡرِ ٱللَّهِ بِهِۦ... وَمَا ذُبِحَ عَلَى ٱلنُّصُبِ ﴾[المائدة: ۳].
«هر حیوانی که اسم غیر خدا به هنگام ذبح روی آن ذکر شود... و آنچه بر روی بتها سر بریده میشود... [حرام میباشند]».
۴- چهارمین شرط ذبح شرعی آن است که به هنگام سر بریدن حیوان، اسم خداوند متعال بر آن ذکر شود. این شرط به صورت واضح و روشن از نص آیههای قرآن به دست میآید که میفرماید:
﴿ وَلَا تَأۡكُلُواْ مِمَّا لَمۡ يُذۡكَرِ ٱسۡمُ ٱللَّهِ عَلَيۡهِ وَإِنَّهُۥ لَفِسۡقٞ ﴾[الأنعام: ۱۲۱]
«گوشت هر حیوانی را که اسم خدا بر آن ذکر نشده است نخورید چون این عملی است گناه [و خلاف دستور خدا است]».
و پیغمبر ج میفرماید:
«ما أَنْهَرَ الدَّمَ وذُكِرَ اسْمُ اللهِ عَلَیهِ فَكُلُوا» [۳۲۹]. «هر حیوان ذبح شده ای که خون آن جاری شده و نام خدا بر آن ذکر شده باشد حلال است و از آن بخورید».
یکی دیگر از دلایلی که رعایت شرط اخیر را لازم و واجب میگرداند احادیث صحیحی است که در مورد واجب بودن گفتن اسم خدا به هنگام تیراندازی به سوی شکار و فرستادن سگ شکاری تعلیم دیده به دنبال شکار که از پیغمبر ج روایت شده آمده است.
اما بعضی از علما عقیده دارند که ذکر اسم خدا واجب است ولی لازم نیست که حتماً به هنگام ذبح حیوان باشد بلکه اگر موقع خوردن گوشت آن باشد کافی است.
در حدیث صحیح بخاری آمده است:
«عَنْ عائشَة أَنَّ قَوْماَ حَدِیثی عَهْدٍ بِجاهِلَیَّةٍ قالُوا لِلنَّبِیِّ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وآلِهِ وسَلَّمَ: إِنَّ قَوْماً یَإْتُؤنَنَا بِالَّلحْمانِ لانَدْرِی َذَكرُوا اسمَ اللهِ عَلَیها أَمْ لًَمْ یَذكُرُوا؟ أَنَأْكُلُ مِنْها أَمْ لا؟ فقالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وآلِهِ وسَلَّمَ: اذْكُرُوا اسْمَ اللهِ وكُلُوا» [۳۳۰].
«از حضرت عایشه ل روایت شده است که جماعتی که تازه مسلمان شده بودند به پیغمبر ج گفتند که عده ای برای ما گوشت میآورند و ما نمیدانیم که به هنگام ذبح، اسم خدا بر آن ذکر شده است یا خیر؟ آیا از آن گوشت بخوریم یا نخوریم؟ رسول خدا ج فرمود: بسم الله بگویید و بخورید».
فایده و فلسفهی ذبح شرعی
تا جایی که بر ما معلوم است فلسفهی ذبح شرعی این است که حیوان در کوتاه ترین مدت جانش را از دست دهد و بدون تحمّل عذاب زیاد هر چه زودتر راحت گردد، بههمین خاطر است که آلت ذبح باید تیز و برنده باشد تا هر چه زودتر کارگر شود و شرط دیگر آن است که ذبح باید روی حلق و گردن انجام گیرد و چون قطع گلو آسانترین و زودترین راه برای خارج شدن جان از بدن است.
باز به خاطر جلوگیری از آزار حیوانات است که شریعت اسلام کشتن حیوانات را به وسیلهی چنگ و دندان منع کرده است، چون ذبح حیوان با دندان و ناخن باعث عذاب و اذیت آن میگردد و چون اینها برنده نیستند و اغلب باعث خفه شدن حیوان میشوند. پیغمبر ج دستور داده که وسیله ای که حیوان به وسیله ی آن سر بریده میشود باید تیز باشد تا حیوان به راحتی ذبح شود و میفرماید:
«إِنَّ اللهَ كَتَبَ الإِحْسانَ عَلی كُلِّ شَیءٍ، فَإِذا قَتَلْتُم فَأَحْسِنُوا الْقَتْلَةَ وإِذا ذَبَحْتُمْ فَأَحْسِنُوا الذِّبْحَةَ وَلْیحدَّ أََحَدُكُمْ شفرَتَهُ وَلْیُرِحْ ذَبِیحَتَهُ» [۳۳۱].
«خداوند نیکی و احسان را در هر کاری لازم گردانیده است و هرگاه در جنگ کسی را کشتید، در کشتن او احسان و نیکی کنید [یعنی زنده آن را نسوزانید و دست و پایش را قطع نکنید و چشمانش را درنیاورید] و هرگاه حیوانی را ذبح کردید در ذبح آن نیکی و احسان را در نظر بگیرید، باید کارد را تیز کنید تا حیوانی را که سر میبرید زود راحت شود».
یکی از انواع نیکی و احسان با حیوان در هنگام ذبح، آن است که ابن عمر از پیغمبر ج روایت کرده است:
«أَنَّ النَّبِیَّ جأَمَرَ أَنْ تُحَدَّ الشّفارُ وأَنْ تُوارِیَ عَنِ الْبَهائِمِ وقالَ: إِذا ذَبَحَ أَحَدُكُمْ فَلْیَجهِز» [۳۳۲].
«پیغمبر ج گفت: به هنگام ذبح حیوانات، باید کارد تیز باشد و در برابر چشم حیوانات دیگر حیوانی را نکشید و فرمود هرگاه یکی از شما حیوانی را ذبح نمود باید قبلاً خودش را آماده و کارد را تیز و سایر وسایل را مجهز نماید».
از ابن عباس روایت شده است که شخصی گوسفندی را دراز کرده بود و مشغول تیز کردن کاردش بود؛ پیغمبر ج به او گفت:
«اَتُریدُ أَن تُمیتَها موتاتٍ؟ هلاَّ أَحدَدتَ شفرَتَكَ قَبَلَ أَنْ تَضجِعَها؟» [۳۳۳].
«آیا میخواهید چندین بار آن را بکشید؟! چرا پیش از آنکه آن را بخوابانی کاردت را تیز نکردی»؟
حضرت عمر س مردی را دید که پای گوسفندی را گرفته و کشان کشان به جایی میبرد تا سر آن را ببرد، عمر فرود: بدبخت!! به آرامی و به صورتی پسندیده آن را بکش [۳۳۴].
البته از نظر عموم هم پسندیده تر آن است که با حیوان بیزبان، با عطوفت و رحم رفتار شود و آن را راحت گذاشت و تا جایی که ممکن است از اذیت و آزار آن خودداری شود.
مردم در زمان جاهلیت جاهای چاق و پرچربی شتر زنده را از آن جدا میکردند و دنبهی گوسفند زنده را میبریدند و با این کار آزار و عذاب زیادی به این حیوانها میرساندند، پیغمبر ج این عمل را تقبیح نمود، و استفاده از اعضای حیوانات زنده و بریدن آن را حرام کرد و فرمود:
«ما قُطِعَ مِنَ الْبَهِیْمَةِ وهِیَ حَیَّةٌ فَهُوَ مَیْتَةٌ» [۳۳۵]. «هر عضوی از اعضای حیوانی که در حالت حیات از آن جدا شود مردار [و حرام] است».
۱۴۵۵ - [۳] (صَحِیح)
وَعَنْ جَابِرٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «لَا تَذْبَحُوا إِلَّا مُسِنَّةً إِلَّا أَنْ یَعْسُرَ عَلَیْكُمْ فَتَذْبَحُوا جَذَعَةً مِنَ الضَّأْن». رَوَاهُ مُسلم [۳۳۶].
۱۴۵۵- (۳) جابر بن عبدالله گوید: رسول خدا ج فرمودند: «(در قربانی) فقط حیوان کلان سال را ذبح کنید؛ مگر آن که (ذبح یا پرداخت پول آن) بر شما دشوار آید که در آن صورت، میتوانید میشی را ذبح کنید که شش ماه را کامل کرده و به گونهای چاق و فربه است که به دلیل چاقی، میان آن و میان گوسفندی که یک سال را تکمیل کرده است، فرق گذاشته نشود».
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
شرح: «مُسنّة»: حیوان کلان سال.
ذبح حیواناتِ قربانی، مقید به دو شرط میباشند که عبارتند از:
۱- حیوان قربانی، «ثَنی» یا بالاتر از «ثَنی» باشد.
۲- حیوان قربانی، از عیبها و نقصها سالم باشد.
«ثَنی» در گوسفند، آن است که یک سال کامل را به پایان آورده باشد و در سال دوم داخل گردیده باشد؛ و «ثَنی» از گاو، آن است که دو سال را کامل نموده و در سال سوّم داخل شده باشد؛ و «ثَنی» در شتر، آن است که پنج سال راکامل نموده و در سال ششم داخل شده باشد.
و اگر چنانچه در میان میشها، گوسفندی بود که شش ماه را کامل کرده بود و به گونهای چاق و فربه بود که به دلیل چاقی، میان آن و میان گوسفندی که یک سال را تکمیل کرده بود، فرق گذاشته نمیشد، پس قربانی چنین حیوانی درست است.
نویسندهی «الجوهرة النیرة» در ص ۲۲۱ مینویسد: واژهی «جذع» به میش یا بزی اطلاق میگردد که شش ماه را تکمیل نموده باشد. برخی گفتهاند: «جذع» به میش یا بزی گفته میشود که بیشتر سال را تکمیل نموده باشد؛ و قربانی این گونه از حیوانات، در صورتی درست است که اگر چنانچه با گوسفندانی که یک سال را تکمیل کردهاند قاطی شوند، شخص بیننده، نتواند در میان آنها فرق بگذارد. (ر.ک: بحر الرائق ۲/۷۵).
و مراد از این که: «حیوان قربانی، از عیبها و نقصها سالم باشد»، این است که حیوان قربانی، از اعضایی صحیح و سالم برخوردار باشد؛ از این رو، قربانی کردن حیوانی که دست، پا، گوش یا دُم آن قطع شده باشد، درست نیست؛ و همچنین قربانی نمودن حیوانات کور، بسیار نحیف و لاغر (که لاغری آن به حدّی رسیده است که در استخوان وی مغزی نیست) و حیوان لنگی که به سوی قربانگاه رفته نمیتواند، درست نیست.
و چنانچه بیشتر گوشت یا بیشتر دُم حیوان از بین رفته باشد، باز هم ذبح آن برای قربانی درست نیست.
به هر حال، تنها شتر، گاو و گوسفند (بز و میش) برای قربانی جایز است؛ [به دلیل فرمودهی خداوند بلند مرتبه:
﴿ وَلِكُلِّ أُمَّةٖ جَعَلۡنَا مَنسَكٗا لِّيَذۡكُرُواْ ٱسۡمَ ٱللَّهِ عَلَىٰ مَا رَزَقَهُم مِّنۢ بَهِيمَةِ ٱلۡأَنۡعَٰمِ ﴾[الحج: ۳۴].
«قربانی تنها منحصر به شما نبوده، و بلکه ما برای هر ملّتی که پیش از شما به خدا ایمان داشتهاند، قربانی را که سمبول آمادگی انسان برای فدا شدن در راه خدا است، مقرّر کردهایم، تا به نام خداوند چهارپایانی را ذبح کنند که خدا بدیشان عطا نموده است»].
و قربانی از دیگر حیوانات و جانوران درست نیست؛ و چنانچه کسی بخواهد برای قربانی گوسفندی را قربانی کند، عمر آن گوسفند لازم است یک سال باشد، و بز باید یک سال را کامل نموده و وارد سال دوم شده باشد؛ و شتر لازم است چهار سال را تمام و وارد سال پنجم گردیده و گاو دو سال را کامل نموده و وارد سال سوم شده باشد؛ (یعنی حیوان «ثَنی» باشد).
و در قربانی؛ ذبح کردن برهای که اکثر سال بر آن گذشته باشد و چنان چاق و فربه باشد که یک ساله به نظر آید، جایز است. (و اگر چنانچه جثهاش کوچک بود در آن صورت تا زمانی که یک سال کامل نکند و در سال دوم وارد نشود، قربانیاش درست نخواهد بود. ر.ک: الدر المختار و ردالمحتار ۵/۲۰۴).
۱۴۵۶ - [۴] (مُتَّفَقٌ عَلَیهِ)
وَعَنْ عُقْبَةَ بْنِ عَامِرٍ: أَنَّ النَّبِیَّ ج أَعْطَاهُ غَنَمًا یقسمها على صحابته ضحایا فَبَقیَ عتود فَذكره لِرَسُولِ الـلّٰهِ ج فَقَالَ: «ضَحِّ بِهِ أَنْتَ» وَفِی رِوَایَةٍ قُلْتُ: یَا رَسُولَ الـلّٰهِ ج أصابنی جذع قَالَ: «ضح بِهِ» [۳۳۷].
۱۴۵۶- (۴) عقبة بن عامر س گوید: پیامبر ج چندین گوسفند بدو دادند تا آنها را در بین یاران ایشان برای قربانی کردن، تقسیم نماید؛ عقبة بن عامر س نیز آنها را تقسیم کرد و پس از تقسیم، فقط یک بزغاله باقی ماند. عقبه س این موضوع را به پیامبر ج خبر داد؛ آن حضرت ج فرمودند: «تو نیز این بزغاله را قربانی کن».
در روایتی دیگر آمده است: (عقبه س گوید:) خطاب به پیامبر ج گفتم: ای فرستادهی خدا! به من میشی رسیده است که شش ماه را کامل کرده و به گونهای چاق و فربه است که به دلیل چاقی، میان آن و میان گوسفندانی که یک سال را تکمیل کردهاند، فرقی گذاشته نمیشود! آن حضرت ج فرمودند: «آن را خودت قربانی کن».
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
«عَتود»: بزغالهای که یک سال را کامل کرده باشد.
۱۴۵۷ - [۵] (صَحِیح)
وَعَنِ ابْنِ عُمَرَ قَالَ: كَانَ النَّبِیُّ ج یَذْبَحُ وَیَنْحَرُ بِالْـمُصَلَّى. رَوَاهُ البُخَارِیّ [۳۳۸].
۱۴۵۷- (۵) عبدالله بن عمر س گوید: رسول خدا ج در عیدگاه (برای آن که دیگران بدیشان اقتدا کنند و نحوهی ذبح قربانی را یاد بگیرند، گوسفند یا گاو را) ذبح و (شتر را) نَحر مینمودند؛ (یعنی قربانی میکردند).
[این حدیث را بخاری روایت کرده است].
شرح: «یذبح و ینحر»: «ذبح» به معنای سر بریدن حیواناتی میباشد که مصرف گوشت آنها مباح است. و گوسفند، بز، بز کوهی و... و انواع پرندگان به صورت ذبح برای مصرف گوشت آنها کشته میشوند.
امّا گاو را هم به صورت «ذبح» و هم به صورت «نحر» میتوان کشت؛ و شتر، هم تنها به صورت «نحر» کشته میشود. و «ذبح» آن است که حلقوم و مری و دو شاهرگ گردن حیوان، با آلتی برنده قطع شوند؛ و «نحر»: فرو بردن آلتی تیز و باریک در حد فاصل گردن و سینهی شتر است که به خاطر پاره کردن قلب آن، سریع جان میدهد.
و برای ذبح، حیوان را بر روی طرف چپ و رو به قبله بر روی زمین میخوابانند و هم زمان با استفاده از آلتی تیز و برنده، ذبحکننده، «بسم الله الرحمن الرحیم» میگوید، و سعی میکند که با یک حرکت سریع، حلقوم و مری و شاهرگهای حیوان را قطع کند.
امّا برای نحر شتر، ایستاده پای چپ او را میبندند و سپس نحر کننده، ضمن گفتن: «بسم الله الرحمن الرحیم»، آلت تیز و باریک را در پایین گردن به طرف قلب او فرو میبرد و تا جان دادن حیوان، آن را تکرار میکند.
و برای صحّت ذبح، مراعات شرایط زیر ضروری است:
برنده بودن آلت ذبح.
گفتن، بسم الله الرحمن الرحیم.
قطع کردن و جدا نمودن حلقوم و مری و شاهرگها حتی الامکان در یک حرکت سریع.
مسلمان و عاقل و بالغ بودن ذبح کننده؛ زن مسلمان و مسیحی و یهودی جایز است حیوان را ذبح نمایند.
چنانچه حیوان در چاهی افتاده یا از پرتگاهی پرت شده باشد، و دسترسی سریع برای ذبح آن امکان نداشته باشد، در صورت امکان میتوان به وسیلهی تیر و گلوله برای جاری شدن خونش، او را زخمی نمود.
ناگفته نماند که برای ذبح شرعی، واژهی «ذکات» را نیز اطلاق میکنند. «ذکات»: در اصل به معنای خوشبو کردن است. به عنوان مثال میگویند: «رائحة ذکیة»؛ «بوی خوش». و دلیل این که ذبح، ذکات نامیده میشود این است که اباحهی شرعی، آن را پاک میکند.
و منظور از «ذکات» در اینجا، ذبح حیوان است، چون خوردن گوشت هیچ حیوان حلال گوشتی، به جز ماهی و ملخ، بدون ذبح جایز نیست.
و ذبح مسلمان و اهل کتاب حلال است؛ مرد باشد یا زن. خداوند بلند مرتبه میفرماید:
﴿ وَطَعَامُ ٱلَّذِينَ أُوتُواْ ٱلۡكِتَٰبَ حِلّٞ لَّكُمۡ ﴾[المائدة: ۵].
«و ذبیحهی اهل کتاب برای شما حلال است».
بخاری میگوید: ابن عباس س گوید: «مراد از طعام اهل کتاب، همان ذبح شدهی آنها میباشد»؛ بخاری.
کعب بن مالک س گوید: «زنی گوسفندی را با سنگ تیز ذبح کرد؛ از پیامبر ج در این باره سؤال شد؟ پیامبر ج به خوردن آن دستور داد». بخاری.
و ذبح به هر وسیلهی برندهای جایز است، به جز دندان و ناخنی که در مکانشان قرار داشته باشند؛ عبایة بن رفاعة از جدش روایت میکند که وی گفت: به رسول خدا ج گفتم: ای فرستادهی خدا! گاهی اوقات کارد نداریم؟ پیامبر ج فرمود: «اگر با آن چه خون حیوان را بریزد، ذبح و اسم خدا برده شد، بخور، غیر از ناخن و دندان، چون ناخن، چاقوی اهل حبشه و دندان، استخوان است». بخاری و مسلم.
و شداد بن اوس س گوید: دو چیز از پیامبر ج حفظ کردم؛ پیامبر ج فرمود: «خداوند نیکی کردن بر هر چیز را واجب کرده است؛ پس هرگاه میکُشید به بهترین شیوه بکُشید، و هرگاه ذبح میکنید به بهترین شیوه ذبح کنید، و هر کدام از شما چاقویش را تیز و ذبیحهاش را راحت نماید». مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه.
و حیوانات دو دستهاند: دستهای از آنها، ذبحشان مقدور است و دستهای دیگر غیر مقدور.
حیوانی که ذبحش مقدور است: از حلق و گودی زیر گلو ذبح میشود؛ و حیوانی که سر بریدنش مقدور نیست، ذبح آن عبارت است از ریختن خون آن به هر طریقی که ممکن باشد.
و شرط حلال بودن حیوان، گفتن بسم الله الرحمن الرحیمهنگام ذبح آن است؛ لذا هرکس به طور عمد آن را ترک کرد، ذبیحهاش حلال نیست. خداوند بلند مرتبه میفرماید:
﴿ فَكُلُواْ مِمَّا ذُكِرَ ٱسۡمُ ٱللَّهِ عَلَيۡهِ إِن كُنتُم بَِٔايَٰتِهِۦ مُؤۡمِنِينَ١١٨ ﴾[الأنعام: ۱۱۸].
«پس از گوشت چهار پایانی بخورید که به هنگام ذبح، نام خدا را بر آن بردهاند؛ اگر به آیات خدا ایمان دارید».
و نیز میفرماید:
﴿ وَلَا تَأۡكُلُواْ مِمَّا لَمۡ يُذۡكَرِ ٱسۡمُ ٱللَّهِ عَلَيۡهِ وَإِنَّهُۥ لَفِسۡقٞۗ وَإِنَّ ٱلشَّيَٰطِينَ لَيُوحُونَ إِلَىٰٓ أَوۡلِيَآئِهِمۡ لِيُجَٰدِلُوكُمۡۖ وَإِنۡ أَطَعۡتُمُوهُمۡ إِنَّكُمۡ لَمُشۡرِكُونَ١٢١ ﴾[الأنعام: ۱۲۱]
«از گوشت حیوانی نخورید که به هنگام ذبح، عمداً نام خدا بر آن برده نشده است؛ چرا که خوردن از چنین گوشتی نافرمانی (از دستور خدا) است؛ بیگمان شیاطین مطالب وسوسه انگیزی را به طور مخفیانه به دوستان خود القا میکنند تا این که با شما منازعه و مجادله کنند و اگر از آنان اطاعت کنید، بیگمان شما مثل ایشان مشرک خواهید بود».
و رافع بن خدیج گوید: پیامبر ج به او فرمود: «مَا اَنهر الدم وذکر اسم الله علیه فکل»؛ «اگر با وسیلهای که خون را جاری کند، ذبح شد، و اسم خدا نیز بر آن برده شد، از آن بخور». ابن ماجه.
و مستحب است که هنگام ذبح، حیوان را رو به قبله قرار دهند و دعای مذکور در حدیث زیر را بخواند:
جابر بن عبدالله س گوید: «پیامبر ج در روز عید قربان دو قوچ شاخدار و سیاه مائل به سفیدی و اَخته شده را ذبح کرد؛ وقتی آنها را رو به قبله کرد، گفت:
«اِنِّی وَجَّهتُ وَجهی للذی فطر السموات والارض علی ملة ابراهیم حنفیاً وما انا من المشرکین، ان صلاتی ونسکی ومحیای ومماتی لله رب العالمین، لا شریك له وبذالك امرت وانا من المسلمین؛ اللهم منك ولك عن محمد وامته، بسم الله والله اکبر»].
۱۴۵۸ - [۶] (صَحِیح)
وَعَنْ جَابِرٌ أَنَّ النَّبِیَّ ج قَالَ: «الْبَقَرَةُ عَنْ سَبْعَةٍ وَالْـجَزُورُ عَنْ سَبْعَةٍ». رَوَاهُ مُسْلِمٌ وَأَبُو دَاوُدَ وَاللَّفْظُ لَهُ [۳۳۹].
۱۴۵۸- (۶) جابر بن عبدالله س گوید: پیامبر ج فرمودند: «گاو و شتر، از جای هفت نفر قربانی میشوند؛ (یعنی هفت نفر از مسلمانان، میتوانند در گاو، یا گاومیش و یا شتر، شریک شوند و آن را قربانی نمایند)».
[این حدیث را مسلم و ابوداود روایت کردهاند و لفظ حدیث، از ابوداود است].
شرح: «البقرة»: گاو. از دیدگاه عربها، گاومیش نیز نوعی از گاو است؛ از این رو، در حدیث به طور جداگانه بدان اشاره نشده است و در آن نیز، هفت نفر از مسلمانان، میتوانند شریک شوند و آن را قربانی نمایند.
«الجزور»: شتر یا گاو و یا گوسفند کشتنی. این واژه، در مؤنث و مذکر، یکسان به کار برده میشود و غالباً برای شتر مورد استفاده قرار میگیرد.
به هر حال، از این حدیث، معلوم میشود که درست است در یک شتر یا گاو و یا یک گاومیش، هفت نفر با یکدیگر شریک و سهیم شوند؛ البته مشروط بر آن که نیت و هدف هریک از آن هفت نفر، تقرّب و نزدیکی به سوی خداوند بلند مرتبه باشد.
و اگر هفت نفر در قربانی کردن یک شتر، یا یک گاو با همدیگر شریک شدند و برخی از آنان، ارادهی آن را دارند تا از گوشت آن استفاده نمایند، در آن صورت از دیدگاه علماء و صاحبنظران فقهی احناف، قربانی بقیهی آنها نیز درست نمیباشد.
۱۴۵۹ - [۷] (صَحِیح)
وَعَنْ أُمِّ سَلَمَةَ قَالَتْ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «إِذَا دَخَلَ الْعَشْرُ وَأَرَادَ بَعْضُكُمْ أَنْ یُضَحِّیَ فَلَا یَمَسَّ مِنْ شَعْرِهِ وَبَشَرِهِ شَیْئًا» وَفِی رِوَایَةٍ «فَلَا یَأْخُذَنَّ شَعْرًا وَلَا یَقْلِمَنَّ ظُفْرًا» وَفِی رِوَایَةٍ «مَنْ رَأَى هِلَالَ ذِی الْحِجَّةِ وَأَرَادَ أَنْ یُضَحِّیَ فَلَا یَأْخُذْ مِنْ شَعْرِهِ وَلَا مِنْ أَظْفَارِهِ». رَوَاهُ مُسلم [۳۴۰].
۱۴۵۹- (۷) امّسلمه ل گوید: رسول خدا ج فرمودند: «هرگاه ده روز اول ماه ذی الحجّه فرا رسید و یکی از شما خواست تا (در روز عید) قربانی کند، پس تا زمانی که قربانی نکرده است، نباید از موهای پوست خویش، چیزی را بگیرد.»
در روایتی دیگر آمده است: «نباید موهای خویش را بگیرد و ناخنهای خویش را کوتاه کند».
در روایتی دیگر، چنین وارد شده است: «هر کس هلال ماه ذی الحجّه را رؤیت کرد و خواست تا (در روز عید،) قربانی کند، پس تا زمانی که قربانی نکرده است، نباید موهای خویش را بگیرد و ناخنهای خویش را کوتاه نماید».
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
۱۴۶۰ - [۸] (صَحِیحٌ)
وَعَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «مَا مِنْ أَیَّامٍ الْعَمَلُ الصَّالِحُ فِیهِنَّ أَحَبُّ إِلَى الـلّٰهِ مِنْ هَذِهِ الْأَیَّامِ الْعَشَرَةِ» قَالُوا: یَا رَسُولَ الـلّٰهِ وَلَا الْـجِهَادُ فِی سَبِیلِ الـلّٰهِ؟ قَالَ: «وَلَا الْـجِهَادُ فِی سَبِیلِ الـلّٰهِ إِلَّا رَجُلٌ خَرَجَ بِنَفْسِهِ وَمَالِهِ فَلَمْ یَرْجِعْ مِنْ ذَلِكَ بِشَیْءٍ». رَوَاهُ البُخَارِیّ [۳۴۱].
۱۴۶۰- (۸) عبدالله بن عباس س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «از دیدگاه خداوند بلند مرتبه، هیچ کرداری شایسته و عملی بایسته در ایام سال، بهتر و خوشایندتر از انجام آن در ایام دههی ذی الحجّه نیست».
گفتند: حتّی جهاد و کارزار در راه خدا؟! فرمودند: «جهاد و پیکار در راه خدا نیز با کردار نیک و شایستهی این روزها، برابری نمیکند؛ مگر کسیکه با جان و مال خویش، در راه خدا بیرون شود (و با دشمنان و بدخواهان، وارد کارزار و پیکار گردد) و هیچ چیز از جان و مال خویش را برنگرداند (یعنی شهید شود)».
[این حدیث را بخاری روایت کرده است].
شرح: ده روز اول ذی الحجّه (از یکم تا دهم)، در دوازده ماه سال، از حیثیت و اعتبار بسیار بزرگی برخوردارند؛ خداوند بلند مرتبه در آیات ابتدایی سورهی «فجر» به ده شب، سوگند یاد کرده است؛ آنجا که میفرماید: وَالْفَجْرِ * وَلَیَالٍ عَشْرٍ (فجر/۱و۲)؛ «به سپیده دم (صبحگاهان) سوگند! و شبهای دهگانه سوگند!»
برخی گفتهاند که مراد، ده شب و روز ماه ذی الحجّه است که شاهد بزرگترین و تکاندهندهترین اجتماعات مسلمانان جهان در سرزمین وحی است و عید قربان در آن انجام میپذیرد؛ و همین دیدگاه جماعتی بزرگ از مفسران و قرآنپژوهان است.
البته نباید فراموش کرد که خداوند نیازی ندارد که به جهت یقین و اطمینان دادن، به چیزی سوگند بخورد؛ بلکه سوگند خوردن خدا به چیزی، بر عزّت و حرمت و شکوه و عظمت آن چیز دلالت میکند؛ و سوگند خدا، نشانگر و بیانگر عزّت، عظمت و حرمت این ده شب است.
رسول خدا ج در حدیث بالا فرمودند: «هر کس هلال ماه ذی الحجّه را رؤیت کرد و خواست تا (در روز عید،) قربانی کند، پس تا زمانی که قربانی نکرده است، نباید موهای خویش را بگیرد و ناخنهای خود را کوتاه نماید».
این حکم - که پس از رؤیت هلال ذی الحجه - متوجه ما مسلمانان میگردد، بسی عجیب و شگفتآور است؛ از این رو، منقول بودن این عمل از رسول خدا ج، نتراشیدن مو و نگرفتن ناخن تا فراغت از قربانی، مستحب قرار داده شده است.
خداوند بلند مرتبه در این ایام، عبادت بزرگ حج را مقرر نموده است؛ هر سال در این ایام، مسلمانان بیشماری برای حج بیت الله، مشرف به این مکان مقدس و بابرکت میشوند؛ خانهی خدا، فرزندان توحید را از هرچهار سو به طرف خودمی کشد؛ گویا که نیروی مغناطیسی در داخل آن، کار گذاشته شده است که در هر لحظه، هزاران نفر از گوشه و کنار جهان بدان جا آمده و گرد آن تجمع میکنند.
شریعت مقدّس اسلام برای راهیان بیت الله، پایبندی به احکام ویژهای را لازم گردانیده است؛ یونیفورم (لباس مخصوص) بیت الله، (یعنی اِحرام) بپوشند؛ لباس دوخته شده نباید بپوشند؛ عطر و ادکلن نمیتوانند به کار ببرند؛ چهره را نباید بپوشانند؛ موها را نباید بتراشند؛ ناخنها را نباید بگیرند. به ظاهر بسیار عجیب و غریب به نظر میرسد که کسانی که در خانه، ارادهی قربانی کردن را دارند، پس از رؤیت ماه، از موتراشی و ناخنگیری، منع کرده میشوند!
واقعیت امر، این است که رسول خدا ج میخواهند، مردمان، با حجّاج بیت الله الحرام، مشابهت (ولو اندک و ناچیز) پیدا کنند. از این رو، چون حجّاج بیت الله، ناخن نمیگیرند، اینها نیز ناخنهایشان را نمیگیرند؛ و همچنان که آنان، موی خویش را نمیتراشند، آنها نیز موهایشان را نمیتراشند. این مشابهت اندک، بدین منظور است که کرم و لطف الهی، شامل حال آنها نیز بشود و با این کار، مورد الطاف و رحمتهای الهی قرار گیرند.
در حقیقت، رحمتهای خداوند بلند مرتبه، بهانه میجویند؛ مشابهت و هماهنگی با حجّاج بیت الله، نعمت بسیار بزرگی است، این مشابهت و هماهنگی، بدان معناست که هنگامی که باران رحمت الهی، در میدان عرفات بر بندگان خدامی بارد، بر دیگران نیز، اندکی ببارد.
خداوند میخواهد با عطا کردن قسمتی از رحمتهای خویش به دیگران، آن راعمومیت بخشد؛ و هیچ بعید نیست که خداوند به برکت این مشابهت، صورت رابه حقیقت تبدیل بگرداند و ما همگی، از قطرههای رحمتی که در آنجا (اماکن حج) خواهد بارید، محروم نمانیم.
به هر حال، دههی اول ذی الحجّه، دههی حجّ است؛ و عمل ویژهی این روزها، حج میباشد؛ ولی این عمل، فقط در مکهی مکرمه امکانپذیر خواهد بود (آن هم در طول عمر، یک بار بر کسانی که توانایی مالی و جسمی را دارا باشند).
برکتهای ویژهی حج را کسانی فراچنگ میآورند که بدانجا روند و حج کنند؛ ولی خداوند بلند مرتبه، با رحمت بیکران خود به همهی مؤمنان، این فرصت را داده است که چون روزهای حج فرا رسد، در خانههای خود میتوانند با «حجّ» و «حاجیان»، نوعی نسبت و مشابهت پیداکنند و در برخی از اعمال، با آنها شریک شوند (و رمز و راز ویژهی قربانی نیز همین موضوع است).
حجّاج بیت الله، در روز دهم ذی الحجه، قربانیهای خویش را در سرزمین مِنی به بارگاه الهی تقدیم میکنند و سایر مسلمانان جهان نیز موظف شدهاند تا در همان روز، قربانیهای خود را به بارگاه الهی تقدیم نمایند و همان طوری که حجّاج، بعد از اِحرام، مو و ناخن نمیگیرند، کسانی که ارادهی قربانی دارند، بعد از رؤیت هلال ذی الحجه تا زمان قربانی، مو و ناخن خود را نگیرند و بدین صورت نوعی مناسبت و مشابهت با حجّاج نیز پیدا میکنند.
به راستی چه راهنمایی و ارشادی مبارک! که در صورت عمل بدان، تمام مسلمانان جهان، از اَنوار و برکات حجّ بهرهمند میشوند.[۳۲۵]- بخاری ۱۰/۲۲ ح ۵۵۶۴؛ مسلم ۳/۱۵۵۶ ح (۱۷-۱۹۶۶)؛ ابوداود ۳/۲۳۰ ح ۲۷۹۴؛ ترمذی ۴-۷۱ ح ۱۴۹۴؛ نسایی ۷/۲۱۹ ح ۴۳۸۷؛ ابن ماجه ۲/۱۰۴۳ ح ۳۱۲۰؛ دارمی ۲/۱۰۳ ح ۱۹۴۵؛ و مسند احمد ۳/۹۹. [۳۲۶]- مسلم ۳/۱۵۵۷ ح (۱۹-۱۹۶۷)؛ ابوداود ۳/۲۹۹ ح ۲۷۹۲؛ و مسند احمد ۶/۷۸. [۳۲۷]- این حدیث بوسیله احمد و ابوداود و ابن ماجه و حاکم و ابن حیان نقل شده است. [۳۲۸]- مسلم و بخاری این حدیث را روایت کرده اند. [۳۲۹]- ت: ۳۷. [۳۳۰]- بخاری و غیر بخاری این حدیث را نقل کردهاند. [۳۳۱]- مسلم از شداد بن اوس حدیث را روایت کرده است. [۳۳۲]- ابن ماجه این حدیث را نقل کرده است. [۳۳۳]- حاکم آن را روایت کرده است و گفته طبق شروط بخاری صحیح است. [۳۳۴]- عبدالرزاق این اثر را روایت کرده است. [۳۳۵]- احمد و ابوداود و ترمذی و حاکم این حدیث را روایت کردهاند. [۳۳۶]- مسلم ۳/۱۵۵۵ ح (۱۳-۱۹۶۳)؛ ابوداود ۳/۲۳۲ ح ۲۷۹۷؛ نسایی ۷/۲۱۸ ح ۴۳۷۸؛ ابن ماجه ۲/۱۰۴۹ ح ۳۱۴۱؛ و مسند احمد ۳/۳۱۲. [۳۳۷]- بخاری ۱۰/۴ ح ۵۵۴۷؛ مسلم ۳/۱۵۵۶ ح (۱۶-۱۹۶۵)؛ ترمذی ۴/۷۴ ح ۱۵۰۰؛ نسایی ۷/۲۱۸ ح ۴۳۷۹؛ ابن ماجه ۲/۱۰۴۸ ح ۳۱۳۸؛ دارمی ۲/۱۰۶ ح ۱۹۵۳؛ و مسند احمد ۴/۱۴۹. [۳۳۸]- بخاری ۲/۵۴۶ ح ۹۸۲. [۳۳۹]- مسلم ۲/۹۵۵ ح (۳۵۲-۱۳۱۸)؛ ابوداود ۳/۲۳۹ ح ۲۸۰۸؛ نسایی ۷/۲۲۲ ح ۴۳۹۳. [۳۴۰]- مسلم ۳/۱۵۶۵ ح (۳۹-۱۹۷۷)؛ ابوداود ۳/۲۲۸ ح ۲۷۹۱؛ ترمذی ۴/۸۴ ح ۱۵۲۳؛ نسایی ۷/۲۱۱ ح ۴۳۶۴؛ ابن ماجه ۲/۱۰۵۲ ح ۳۱۴۹. [۳۴۱]- بخاری ۲/۴۵۷ ح ۹۶۹؛ ابوداود ۲/۸۱۵ ح ۲۴۳۸؛ ترمذی ۳/۱۳۰ ح ۷۵۷؛ و ابن ماجه ۱/۵۵۰ ح ۱۷۲۷.
۱۴۶۱ - [۹] (ضَعِیف)
عَنْ جَابِرٍ قَالَ: ذَبَحَ النَّبِیُّ ج یَوْمَ الذَّبْحِ كَبْشَیْنِ أَقْرَنَیْنِ أَمْلَحَیْنِ موجئین فَلَمَّا وجههما قَالَ: «إِنِّی وجهت وَجْهی للَّذی فطر السَّمَوَات وَالْأَرْضَ عَلَى مِلَّةِ إِبْرَاهِیمَ حَنِیفًا وَمَا أَنَا مِنَ الْـمُشْرِكِینَ إِنَّ صَلَاتِی وَنُسُكِی وَمَحْیَایَ وَمَمَاتِی لِـلّٰهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ لَا شَرِیكَ لَهُ وَبِذَلِكَ أَمَرْتُ وَأَنَا مِنَ الْـمُسْلِمِینَ اللَّهُمَّ مِنْكَ وَلَكَ عَنْ مُحَمَّدٍ وَأُمَّتِهِ بِسْمِ الـلّٰهِ وَاللَّهُ أَكْبَرُ ثُمَّ ذَبَحَ». رَوَاهُ أَحْمَدُ وَأَبُو دَاوُدَ وَابْنُ مَاجَهْ وَالدَّارِمِیُّ وَفِی رِوَایَةٍ لِأَحْمَدَ وَأَبِی دَاوُدَ وَالتِّرْمِذِیِّ: ذَبَحَ بِیَدِهِ وَقَالَ: «بِسْمِ الـلّٰهِ وَاللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُمَّ هَذَا عَنِّی وَعَمَّنْ لَمْ یُضَحِّ من أمتِی» [۳۴۲].
۱۴۶۱- (۹) جابر بن عبدالله س گوید: رسول خدا ج در روز عید قربان، دو قوچ شاخدار که رنگ سیاه و سفید داشتند و خَصی شده بودند، سر بریدند؛ و چون آن دو را (برای ذبح) رو به قبله گردانیدند، این دعا را خواندند:
«انّی وجّهتُ وجهی للذی فطر السموات والارض علی ملّة ابراهیم حنیفاً وما انا من المشرکین؛ انّ صلاتی ونسکی ومحیای ومماتی لله ربّ العالمین؛ لا شریك له وبذلك امرتُ وانا من المسلمین؛ اللهمّ منك ولك، عن محمد وامّته؛ بسم الله والله اکبر».
«بیگمان من رو به سوی کسی میکنم که آسمانها و زمین را آفریده است و من از هر راهی جز راه او به کنارم و بر آیین ابراهیم حقگرا هستم که بر کنار از ادیان باطل و عقاید انحرافی است؛ و از زمرهی مشرکان نیستم؛ و بیگمان نماز و عبادت و زیستن و مردن من از آن خداست که پروردگار جهانیان است (و این است که تنها خدا را پرستش میکنم و کارهای این جهان خود را در مسیر رضایت او میاندازم و بر بذل مال و جان در راه یزدان، میکوشم و در این راه میمیرم تا حیاتم ذخیرهی مماتم شود).
خدا را هیچ شریکی نیست و به همین دستور داده شدهام؛ و من اوّلین مسلمان(در میان امّت خود و مخلصترین فرد در میان همهی انسانها برای خدا) هستم.
پروردگارا! این قربانی، با توفیق تو و برای کسب خشنودی تو از سوی محمد ج و امّتش، به تو پیشکش میشود».
[این حدیث را احمد بن حنبل، ابوداود، ابن ماجه و دارمی روایت کردهاند.
در روایتی دیگر از احمد بن حنبل، ابوداود و ترمذی، چنین آمده است:] آن حضرت ج (پس از گفتن «اللهم منك ولك عن محمد وامّته»)، حیوان را با دست خویش ذبح نمودند و فرمودند: «بسم الله والله اکبر؛ اللهم هذا عنّی وعمّن لم یضحّ عن امّتی»؛ «به نام خدا! خداوند از همه چیز و همه کس برتر و بزرگتر است. پروردگارا! این قربانی از جانب من و دیگر امّتیانم است که یارای آن را ندارند تا حیوانی را قربانی نمایند».
شرح: «اللهم منك ولك عن محمد وامّته»: از این عبارت، نباید چنین تصوّر و برداشت نمود که چون رسول خدا ج از جانب امّت، قربانی کردهاند، از این رو، قربانی ایشان از طرف همهی افراد امّت، ادا شده است و نیازی به قربانی کردن دیگر مسلمانان نیست؛ بلکه مراد از این بخش از حدیث، این است که پروردگارا! در ثواب و پاداش این قربانی، امّت مرا نیز با من شریک و سهیم بگردان؛ و پرواضح است که شرکت در ثواب، با ادا شدن قربانی، فرق دارد.
«اللهمّ هذا عنّی وعمّن لم یضحّ من امّتی»:
از این بخش از حدیث، معلوم میشود که کسانی که توانایی ذبح قربانی را ندارند، ناراحت و غمگین نباشند؛ زیرا اجر و پاداش قربانیهای رسول خدا ج نصیب آنها نیز میگردد؛ چون رسول خدا ج به هنگام ذبح قربانی، میفرمودند:
«بار خدایا! این قربانی را از من و کسانی از امّتم که نمیتوانند قربانی بنمایند، بپذیر».
و پرواضح است که این مطلب، بیانگر نهایت شفقت و محبّت آن حضرت، با امّت است.
و به راستی در مورد رحم و نیکوکاری پیامبر ج کسی به پای ایشان نمیرسد؛ و این صفت، انعکاسی از وجود بزرگوارش بود؛ چه در دوران فقر و چه در زمان ثروتمندی و چه در زمان ناتوانی و چه به هنگام اقتدار، نیکوکاری، پیشوای او بود و رحم و دلسوزی، او را در برگرفته بود. او همان کسی است که میگوید:
«نیکوکاری به سوی بهشت رهنمون میگردد. به کسانی که در زمیناند رحم کنید تا کسیکه در آسمان است به شما رحم کند. خداوند به کسیکه به مردم رحم نکند، رحم نمیکند. خداوند به رحم کنندگان رحم میکند. رحم و شفقت تنها از کسی سلب میشود که بدبخت است».
قرآن کریم او را بدین صفت توصیف کرده، میفرماید:
﴿ لَقَدۡ جَآءَكُمۡ رَسُولٞ مِّنۡ أَنفُسِكُمۡ عَزِيزٌ عَلَيۡهِ مَا عَنِتُّمۡ حَرِيصٌ عَلَيۡكُم بِٱلۡمُؤۡمِنِينَ رَءُوفٞ رَّحِيمٞ١٢٨ ﴾[التوبة: ۱۲۸].
«بیگمان پیغمبری از خود شما به سویتان آمده است؛ هرگونه درد و رنج و بلا و مصیبتی که به شما برسد، بر او سخت و گران میآید؛ به شما عشق میورزد و اصرار به هدایت شما دارد، و نسبت به مؤمنان دارای محبت و لطف فراوان و بسیار مهربان است».
رحمش شامل همهی مردم میشد و نیکوکاری اش به مؤمنان و مشرکان میرسید. فقرا و ضعیفان نزدیکترین مردم به قلب عظیم و لطف وسیع او بودند. محبت او نسبت به فقرا تا جایی رسید که از خدا خواست در حیات و در ممات در میان آنها باقی بماند. عایشه روایت کرده است که میگفت: «پروردگارا! مرا همچون مسکینان زنده نگاه دار؛ و همچون آنان بمیران و همراه آنان محشور گردان.» عایشه میگفت: چراای رسول خدا؟ میفرمود: «آنان چهل پاییز زودتر از ثروتمندان وارد بهشت میشوند؛ای عایشه! فقیر را نومید مگردان اگر چه با نصف دانهی خرمایی باشد؛ای عایشه! فقرا و درماندگان را دوست بدار و آنان را نزدیک بگردان تا خداوند در روز قیامت تو را نزدیک بگرداند».
زندگی اش به فقرا پیوسته بود و هر چه در منزلش و در دستش بود به آنان تعلق داشت؛ در مورد لطف و توجه او به آنان روایت شده که: مردی از کنار او گذشت؛ پیامبر به مرد دیگری که نزد او بود گفت: نظر تو دربارهی این مرد چیست؟ گفت: مردی است از ثروتمندان؛ سوگند به خدا! این شایسته است اگر خواستگاری کرد به او زن داده شود و اگر شفاعت نمود شفاعتش پذیرفته شود. پیامبر چیزی نگفت. مرد دیگری از آن جا گذشت. پیامبر فرمود: نظرت دربارهی این یکی چیست؟ گفت: مردی است از فقرای مسلمان؛ سوگند به خدا! این شایسته است که اگر خواستگاری کرد به او زن داده نشود و اگر شفاعت کرد شفاعتش پذیرفته نشود و اگر سخنی گفت به سخنش گوش داده نشود. پیامبر ج فرمود: این یکی از پُر زمین از امثال آن یکی بهتر است.
پیامبر از دلسوزی و رحمی که خداوند به او بخشیده و در فطرت او به ودیعت نهاده بود، برای ارج نهادن به فقرا و گرامی داشتن آنها و دستگیری درماندگان استفاده کرد. و نیکوکاری اش رادر میان این طبقه بسیار اِعمال کرد؛ تا این که اوضاع جامعهای را که در آن ظهور کرده بود در مدت چندین سال دگرگون نمود و از فقرای مستضعف امتی پدید آورد که بعدها شرق و غرب در برابر آن تسلیم شدند. پیامبر ج میفرمود: مرا در طلب درماندگانتان یاری دهید؛ چرا که به خاطر درماندگانتان است که شما روزی و یاری داده میشوید؛ و وقتی که نزد او جمع میشدند، خوشحال میشد. یک بار آن هم با زبان، عدهای از ثروتمندان و توانمندان قومش را ترجیح داد [۳۴۳]وحی نازل شد و او را مورد عتاب قرار داد:
﴿ عَبَسَ وَتَوَلَّىٰٓ١ أَن جَآءَهُ ٱلۡأَعۡمَىٰ٢ وَمَا يُدۡرِيكَ لَعَلَّهُۥ يَزَّكَّىٰٓ٣ أَوۡ يَذَّكَّرُ فَتَنفَعَهُ ٱلذِّكۡرَىٰٓ٤ أَمَّا مَنِ ٱسۡتَغۡنَىٰ٥ فَأَنتَ لَهُۥ تَصَدَّىٰ٦ ﴾[عبس: ۱-۶].
«چهره در هم کشید و روی برتافت از این که نابینایی به پیش او آمد؛ تو چه میدانی، شاید او خود را پاک و آراسته سازد این که پند گیرد و اندرز بدو سود رساند؛ اما آن کس که خود را بینیاز میداند تو بدو روی میآوری و میپردازی».
بسیار اتفاق میافتاد که قریش او را به خاطر توجه فراوانش به بیچارگان و بردنشان به کعبه، مورد استهزا قرار میدادند و میگفتند: ﴿ أَهَٰٓؤُلَآءِ مَنَّ ٱللَّهُ عَلَيۡهِم مِّنۢ بَيۡنِنَآ ﴾[الأنعام: ۵۳]. «آیا اینها هستند که از میان خدا بر آنها منت نهاده است»؟!
پیامبر نسبت به افراد مسکین بسیار مهربان و دلسوز بود. عبدالله بن عمرو بن عاص میگوید: پیامبر وارد مسجد شد و نزد فقرا نشست؛ و به آنان مژدهی بهشت داد و نشان خوشحالی بر چهرههایشان ظاهر شد؛ و من غمگین شدم زیرا از آنان نبودم. و دید که سعد ابی بن وقاص خود را از مساکین بالاتر میشمارد و لذا به او یادآوری نمود که نیکی و پیروزیی که او بدان دست مییابد به خاطر همین فقراست و او مدیون آنان است. و این زمانی به گونهای واضح و آشکار تحقق یافت که سعد فرماندهی این فقرای مستضعف را در نبرد قادسیه به عهده گرفت و رستم را شکست داد و تاج و تخت خسروان را که عرب یکی از رعایایشان بود، زیر پا نهاد.
رحم و نیکی او در حقّ بیچارگان تا بعد از مرگ نیز ادامه مییافت. در صحیح بخاری آمده که: «یک روز پیامبر مرد سیاه پوستی را به یاد آورد؛ و گفت: از فلان مرد چه خبر؟ گفتند: مرده استای رسول خدا! فرمود: پس چرا به من خبر ندادید؟ گفتند: حال و اوضاع او چنین و چنان بود؛ به گونهای خواستند او را کم اهمیت جلوه دهند. فرمود: قبرش را به من نشان دهید. نزد قبرش آمد و بر او نماز خواند».
پیامبر ج برای آزادی بندگان و اجر نهادن به آنان سخت میکوشید و به همین منظور در این راه از هیچ چیز، نه مالی و نه قدرتی و نه دعوتی دریغ نورزید. رحم و نیکی خود را بر آنان فرو میباراند؛ و بارزترین نمونه اش رفتار وی با بنده اش زید بن حارثه بود که میان انتخاب سرورش پیامبر، و پدرش مختار گردید؛ و او هم پیامبر را که آن هنگام نه تنها مکنت و اقتداری نداشت بلکه در معرض اذیت و استهزای قریش هم بود برگزید. و همو بود که بندهی آزاد شده اش زید را به عنوان فرماندهی کل مهاجرین و انصار در جنگ با رومیان منصوب نمود که در نبرد مؤته شهید شد. بعد از فتح مکه وقتی که پیامبر از نو قصد نبرد با رومیان کرد، جوانی را که فرزند بندهای بود، یعنی اسامه پسر زید را که بیست ساله بود به عنوان فرماندهی لشکر تعیین کرد؛ و بزرگان صحابه و اَشراف قریش در موکب او به راه افتادند؛ و پیامبر هم اندکی آنان را همراهی کرد.
خود بگویید که چگونه با دلسوزی و نیکوکاری اش به بندگانی که به بردگی گرفته شده، اهمیت و اعتبار بخشید؟ وی میفرمود: «هر کس با بندگان بدرفتار باشد، وارد بهشت نمیشود». و میفرمود: «نیکو رفتاری با بندگان مبارک است و بدرفتاری با آنان نامبارک».
نسبت به خدمتگزاران و کارگران هم نیکوکار بود. آوردهاند که پیامبر فرمود: «هرگاه خدمتگزار شما برای یکی از شما غذا آورد، اگر هم او را ننشاند باید یک یا دو لقمه به او بدهد!» و معاویة بن سوید گوید: ما، فرزندان مُقرن، در زمان رسول خدا فقط یک کنیز خدمتگزار داشتیم، یکی از ما یک سیلی به او زد؛ این خبر به گوش پیامبر رسید و فرمود: او را آزاد کنید. گفتند: آنها غیر از این، خدمتگزار دیگری ندارند، فرمود: حال اگر چنین است فعلاً پیش آنها بماند و هرگاه از او بینیاز شدند، باید او را آزاد کنند. و از ابومسعود روایت شده که گفت: غلامی از آنِ خود را با شلاق زدم؛ پشت سرم صدایی شنیدم؛ دیدم که رسول خداست و میگوید: ای ابومسعود! بدان که خدا بر تو تواناتر است تا تو بر این غلام. از رحم و دلسوزی پیامبر روایت شده که او تحمل نمیکرد کسی - به بنده اش - بگوید: بندهی من! کنیز من! و لذا به مسلمانان دستور میداد که از این کار خودداری کنند و بگویند: پسر جوان من! دختر جوان من! این نوع تربیت، در آزادی بندگان و گسترش مساوات و چیره گردانیدن روحیهی اُخوّت بر غرور و فخر و تعصب، نیکوترین اثر را داشت.
معرور بن سوید میگوید: ابوذر را دیدم که جامهای به تن داشت و غلامش نیز چنین جامهای به تن داشت. از او در این مورد پرسیدم؛ گفت: از پیامبر خدا شنیدم که میگفت: آنها برادران شما هستند که خداوند ایشان را زیردستان شما قرار داده است؛ هرکس برادرش زیردست او باشد، باید از آنچه خود میخورد به او بدهد و از آنچه میپوشد به او بپوشاند؛ و آنان را مکلف به کاری که توانایی آن را ندارند نکنید؛ و اگر هم این کار را کردید آنان را یاری دهید. و انس گوید: ده سال در خدمت پیامبر بودم، هیچ وقت سخن تلخی به من نگفت.
آن حضرت ج با مسکینان و خدمتگزاران و بندگان همنشینی میکرد؛ با آنان سخن میگفت و دعوتشان را میپذیرفت؛ به عیادت بیمارانشان میرفت و در تشییع جنازهی مردگانشان شرکت میکرد و بر آنان نماز میخواند. شریعت پیامبر اسلام مقداری از بیت المال را برای آزادی بندگان قرار داده است؛ و آن حضرت ج بعد از این که بنده آزاد میشد، چیزی هم به او میداد که او را در کسب درآمد یاری دهد.
رحم و دلسوزی و نیکی رسول خدا - که تصویر گویای وجود بزرگوارش بود - تنها محدود و منحصر به انسانها نبود؛ این رحم و دلسوزی، احساسات او را در کنترل خود داشت و او را به کوششی دامنه دار و موفق و نیک فرجام در راه دلسوزی نسبت به حیوانات برانگیخت. چه عادات زشت و بیرحمانهای که در میان اعراب رواج داشت و او با آن عادات به مبارزه برخاست و آنها را از بین برد. بدون این که حیوان را سر ببرند، زنده، تکهای از بدنش را میبریدند و بریان میکردند و آن را میخوردند؛ پیامبر این عمل را حرام اعلام کرد؛ که تا امروز هم بعضی از قبایل در عربستان با وجود مسلمان بودنشان چیزی از این موارد را انجام میدهند. آنها وقتی که برای جنگ خارج میشدند و سفرشان طول میکشید، یکی از رگهای شتر را میشکافتند و خونش را میگرفتند و آن را میپختند و میخوردند. یا کوهان شتر را میشکافتند و مقداری از چربی آن را میبریدند؛ سپس کوهان را میدوختند و چربی را میخوردند. داغ کردن حیوان در صحرا - هنوز هم - ضرورتی بود برای اثبات مالکیت؛ پیامبر از این آزار رسانیدن نهی کرد و آن را به گذاشتن کمترین نشان بر عضوی که کمترین درد را احساس میکند، تخفیف داد. اعراب از حیواناتشان به عنوان هدف برای تیراندازی استفاده میکردند؛ پیامبر از این کار و نیز از این که دم اسبان را ببرند نهی کرد. یک بار از کنار شتر مادهی گرسنهای که بسته شده بود گذشت؛ ریسمانش را گشود و آن را آزاد کرد. او به مردم سفارش کرده است که در رفتار با چهارپایان از خدا بترسند. یکی از نمونههایی که پیامبر اکرم ج ذکر کرده است این است که میفرماید: «یک وقت مردی از راهی میگذشت. بسیار تشنه شد و چاهی یافت؛ داخل چاه رفت؛ آب آشامید و به راه افتاد؛ ناگهان سگی را دید که از شدت تشنگی زبانش را بیرون میآورد و خاک میخورد؛ مرد با خود گفت: این سگ به اندازهای که من قبلاً تشنه بودم تشنه است؛ و لذا داخل چاه شد و کفشش را پر از آب کرد؛ سپس آن را با دهانش گرفت تا از چاه بالا آمد؛ و به سگ آب داد؛ خداوند او را مورد لطف و عنایت خود قرار داد و گناهانش را بخشود» [۳۴۴]اصحاب گفتند: ای رسول خدا! آیا به خاطر نیکی کردن به چهارپایان هم به ما پاداش داده میشود؟ فرمود: «نیکی کردن در حق هر موجود زندهای پاداش داده میشود». و همچنین فرموده است: «زنی تنها به این خاطر وارد جهنم شد که گربهای را بسته بود و نه به او غذا میداد و نه میگذاشت از حشرات روی زمین چیزی بخورد».
اینها نمونههایی است که پیامبر آنها را برای مردمی ذکر میکند که گمان نمیکردند دلسوزی نسبت به حیوانات پاداش داشته باشد. این نمونهها در تقویت روحیهی مهربانی و دلسوزی در مسلمانان و دیگر ملتهایی که در شرق و غرب عالم به اخلاق و آداب آنان آراسته گشتند، دارای بزرگترین تأثیر بود. یکی از عادات اعراب جاهلی این بود که از پشت چهارپایانشان به عنوان منبر استفاده میکردند؛ و پیامبر از این نهی کرد؛ و فرمود: خداوند آنها را مسخّر شما گردانیده تا شما را به جایی برسانند که جز با رنج و زحمت بدان جا نمیرسید؛ و زمین را برای شما قرار داده است پس بر روی آن نیازهایتان را برآورده سازید.
رحم و دلسوزی قلب بزرگ و وسیع وی شامل حال گنجشک کوچکی نیز میگردد. عبدالرحمن بن عبدالله میگوید: در سفری همراه پیامبر بودیم؛ پرندهای شبیه گنجشک را دیدیم که دو جوجه داشت؛ آنها را گرفتیم. مادر جوجهها بر سرِ ما به پرواز درآمد. وقتی پیامبر آمد؛ فرمود: چه کسی این پرنده را با برداشتن جوجه هایش پریشان و ناراحت کرده است؟ جوجه هایش را به او برگردانید. و نیز پیامبر ج در واکنش در برابر خشونت عایشه با شتری که بر آن نشسته بود، فرمود: «هر کس از دلسوزی و رحم بینصیب گردد، از کل نیکی بینصیب میشود».
این همه رحم و دلسوزی در وجود او باعث میشد هرگاه طفلی را ببیند و یا با کودکی برخورد کند، خشنودی و خوشحالی بر چهره اش پدیدار شود. اطفال یارانش را میان بازوان خود قرار میداد و خوشحال میشد. و هنگامی که از کنار کودکان میگذشت، به آنان سلام میکرد. جابربن سَمرة میگوید: پیامبر کودکانی را دید که با هم مسابقه میکردند؛ او نیز همراه آنان دوید. و گاه اتفاق میافتاد در راه با کودکی برخورد میکرد؛ او را بر اشتر خود سوار میکرد تا خوشحال شود. او نیکوکارترین پدر نسبت به فرزندش بود. انس میگوید: او هیچکس را نمیشناسد که نسبت به زن و فرزندش از پیامبر نیکوکارتر بوده باشد. و اسامه فرزند زید میگوید: رسول خدا مرا میگرفت و بر ران خود مینشاند و حسن را بر ران دیگرش؛ سپس آنها را در آغوش میگرفت و میگفت: پروردرگارا! به اینان رحم کن؛ که من هم به آنها رحم میکنم. یک بار پیش آمد که یکی از اعراب وقتی دید که پیامبر فرزندانش را و فرزندان اصحابش را میبوسد، تعجب کرد. اَقْرع بن حابس یک بار که دیده بود پیامبر حسین را میبوسد، گفت: من ده فرزند دارم که تاکنون هیچ یک از آنان را نبوسیده ام. و دیگران نیز با واکنشها و سخنانی از این قبیل به این شفقت و مهربانی غیرمعمول اعتراض میکردند؛ در حالی که پیامبر از آنان نمیپذیرفت که بیرحم و سنگدل باشند. عایشه میگوید: یک اعرابی نزد پیامبر آمد؛ و گفت: آیا کودکان را میبوسید؟ ما که این کار را نمیکنیم؛ پیامبر فرمود: آیا اگر خداوند رحم و شفقت را از قلب تو گرفته باشد، میتوانم که نگذارم؟!
این همه رحم و شفقت در وجود پیامبر همان گونه که موجب بروز خوشحالی و آرامش در او میشد، سبب اندوه و ریزش اشک هم میگردید؛ و سنگدلان در این مورد بر او خرده میگرفتند و او برای آنها بیان میکردند که این، رحم و شفقت است و عیبی در آن نیست.
فرزند یکی از دخترانش داشت میمرد؛ وقتی او را از دور دید که وجودش همچون مشک کوچکی به تپش و حرکت افتاده است، اشک از چشمانش سرازیر شد؛ سعد بن عباده گفت: این چیستای رسول خدا! گفت: این رحم و شفقتی است که خداوند آن را در دل بندگانش نهاده است؛ و خداوند از میان بندگانش به بندگان دلسوز و صاحب رحم، رحم میکند. نوبهی مرگ خود سعد هم فرا رسید و مریض شد. پیامبر به عیادتش رفت؛ وقتی که داخل شد او را در میان خویشاوندانش یافت. فرمود: آیا مرده است؟ گفتند: نهای رسول خدا! و پیامبر گریست؛ و فرمود: آیا نمیدانید که خداوند به سبب اشک چشمان و اندوه دل کسی را عذاب نمیدهد اما به علت این (به زبانش اشاره کرد) مورد عذاب قرار میدهد؟
این رحم و شفقت به کوچک و بزرگ، ویژهی مؤمنانِ پیرو او نبود؛ بلکه شامل دشمنانِ مشرکش و نیز مخالفانش از دیگر ادیان هم میشد. بعد از یکی از جنگها به او خبر رسید که کودکانی در میان صف کشتگاناند؛ بسیار اندوهگین شد؛ یکی از اصحاب گفت: ای رسول خدا! چه چیز موجب اندوه تو شده است؟ اینان که کودکان مشکراناند. پیامبر خشمگین شد و سخنانی گفت که مضمونشان این است: اینان از شما بهترند؛ اینها بر فطرت پاک خود هستند؛ من شما را از کشتن کودکان برحذر میدارم؛ من شما را از کشتن کودکان برحذر میدارم. بخاری از جابربن عبدالله روایت کرده که گفت: جنازهای از کنار ما گذشت؛ پیامبر به خاطر آن برخاست، ما هم برخاستیم؛ گفتیم: ای رسول خدا! این جنازهی یک یهودی بود. فرمود: «آیا او یک انسان نیست؟ هرگاه جنازه را دیدید برخیزید». و وقتی که نجاشی مرد، خبر مرگ او را به اصحابش داد؛ سپس جلو رفت؛ و مردم پشت سر او صف کشیدند و بر او نماز خواند.
این رحم و شفقتی است که دین یا وطن خاصی نمیشناسد؛ و برای او دلسوزی نسبت به انسان یا حیوان فرقی نمیکند.
یک بار از او خواسته شد که بر دشمنانش لعنت بفرستد؛ فرمود: «من نه برای فرستادن لعنت بلکه به عنوان رحمت آمده ام». وقتی که عبدالله بن اُبی بن سَلول که سرکردهی منافقان در مدینه بود مرد، و همو بود که با همفکرانش در غزوهی اُحُد از نیمهی راه بازگشت و یاری دادن پیامبر را در بحرانیترین اوقات ترک نمود؛ و دارای موضع گیریهای مشهوری است که ضمن آنها برای پیامبر و مسلمانان شرّ محض بوده است، وقتی که مرد پسرش از پیامبر خواست که پیراهنش را به او بدهد تا تبرکاً وی را در آن دفن کند؛ پیامبر هم پیراهنش را به عنوان کفن برای سرکردهی منافقان به پسرش داد. آیا رفتاری نیکوکارانهتر و بزرگوارانهتر از این به خاطر دارید؟ سپس پیامبر به سوی قبرش به راه افتاد؛ آن جا ایستاد و میخواست بر او نماز بخواند؛ عمر بن خطاب جلو پرید و گفت: ای رسول خدا! آیا بر پسر اُبَّی نماز میخوانی که فلان روز چنین و چنان گفت؛ و سخنانش را برمی شمرد؛ پیامبر لبخند زد و گقت: «دور شو عمر». عمر میگوید: وقتی که اصرار کردم فرمود: «به من اختیار داده شده و من آنچه را بخواهم انتخاب میکنم؛ اگر میدانستم چنانچه بیشتر از هفتاد بار برای او آمرزش بطلبم آمرزیده میشود، این کار را میکردم»؛ و بازگشت.
و این اشاره است به فرمودهی خداوند متعال در مورد منافقان که میفرماید: ﴿ ٱسۡتَغۡفِرۡ لَهُمۡ أَوۡ لَا تَسۡتَغۡفِرۡ لَهُمۡ إِن تَسۡتَغۡفِرۡ لَهُمۡ سَبۡعِينَ مَرَّةٗ فَلَن يَغۡفِرَ ٱللَّهُ لَهُمۡ ﴾[التوبة: ۸۰]. «چه برای آنان طلب آمرزش کنی و چه نکنی؛ حتی اگر هفتاد بار برای آنان طلب آمرزش کنی، هرگز خداوند آنان را نمیآمرزد». در این اختیاری که دارد میان این که آمرزش بطلبد و یا آمرزش نطلبد، طبع دلسوز و رحیم او وی را به طلب آمرزش برای دشمنانش برمی انگیزد؛ و حتی به عمر میگوید: اگر میدانستم که با استغفار بیش از هفتاد مرتبه برای آنها، آمرزیده میشوند، بیش از هفتاد بار برای آنها آمرزش میطلبیدم!.
این همان رحمتی است که دشمنان و دوستانش و مردم را همگی دربرگرفت. یک بار شنید که یک اعرابی که پشت سر او ایستاده و نماز میخواند، میگوید: پروردگارا! به من و محمد رحم کن و با ما به کس دیگری رحم مکن؛ وقتی که سلام داد فرمود: با وجود این که فراخی و مجال هست، سخت میگیری.
از این نمونه و نمونههای زیاد دیگری که بازگفتیم و همگی بر قلب سرشار از لطف و رحمت و شفقت وی دلالت دارد، روشن میشود که وی پروردهی محطیی که در آن میزیست نبوده است؛ او رحمتی گسترده و فراگیر بود در میان خشونت و تعصب و خودخواهی. در اُحُد که خود زخمی و عمویش مُثله شده و یارانش کشته، زخمی و یا رانده شده بودند، از او خواسته شد که دشمنان را مورد لعن و نفرین قرار دهد؛ اما همین رحمت و شفقت بینهایت بود که او را وا داشت به جای نفرین، برای آنها دعای خیر بکند؛ و همین رحمت بیش از حد بود که او را بر آن داشت که در طائف برای ثقیف که از پذیرش او سر باز زده بودند دعای خیر کند. و وقتی که قریش از او صلهی رحم خواستند؛ و از گرسنگی زن و فرزندانشان نالیدند با وجود این که آنها بودند که وی را از خانه اش بیرون رانده و در مدینه محاصره کرده بودند، همین رحمت و شفقت بود که او را واداشت تا راه یمامه و شام را بر تجارت قریش بگشاید.
بنابراین از خوان یغمای رحمت او چه دوست و چه دشمن، چه قوی و چه ضعیف، چه فرد آزاد و چه بنده، و چه حیوان، همگی برخوردار گشتهاند؛ و قلب وسیع و بزرگش مالامال از این لطف و مهربانی و شفقت بود؛ این رحمت در دهانش با شادی، در چشمانش با اشک و در دستش با بخشندگی تجلّی مییافت. این رحمتی که همگان را در برگرفت، بارزترین صفات پیامبر است که قهرمانان برای نیل بدان میخواهند بر هم پیشی بگیرند اما همگی از آن باز میمانند، و رسول خدا به عنوان نمونهی کامل و الگوی با شکوه همچنان بر صفحهی تاریخ میدرخشند.
۱۴۶۲ - [۱۰] (ضَعِیف)
وَعَنْ حَنَشٍ قَالَ: رَأَیْتُ عَلِیًّا س یُضَحِّی بِكَبْشَیْنِ فَقُلْتُ لَهُ: مَا هَذَا؟ فَقَالَ: (إِنَّ رَسُولَ الـلّٰهِ ج أَوْصَانِی أَنْ أُضَحِّیَ عَنْهُ فَأَنَا أُضَحِّی عَنْهُ. رَوَاهُ أَبُو دَاوُدَ وَرَوَى التِّرْمِذِیُّ نَحْوَهُ [۳۴۵].
۱۴۶۲- (۱۰) حَنش بن عبدالله سبائی گوید: علی بن ابی طالب س را دیدم که دو قوچ قربانی نمود. بدو گفتم: چرا به جای یک قوچ، دو قوچ قربانی میکنی؟ علی س در پاسخ گفت: رسول خدا ج مرا وصیت کردند تا هر سال از طرف ایشان نیز حیوانی را قربانی کنم؛ از این رو، من نیز (برای آن که به وصیت ایشان جامهی عمل پوشانیده باشم، هر سال) از طرف آن حضرت ج حیوانی را قربانی میکنم».
[این حدیث را ابوداود روایت کرده است؛ و ترمذی نیز نظیر آن را در معنا - نه در لفظ - روایت نموده است].
شرح: این حدیث، بیانگر جایگاه والای قربانی در اسلام است؛ زیرا رسول خدا ج در دوران سکونت خویش در مدینهی منوره، همه ساله، قربانی میکردند و پس از وفات نیز به علی بن ابی طالب س سفارش کردند تا هر سال از جانب ایشان، حیوانی را قربانی نماید؛ و علی بن ابی طالب س نیز بر مبنای سفارش آن حضرت ج هر سال از جانب ایشان قربانی میکرد.
قربانی کردن از طرف مردهها:
از حدیث علی بن ابی طالب س معلوم میشود که میتوان از طرف مردهها نیز قربانی نمود؛ و در صورتی که توانایی مالی باشد، بهتر آن است که از طرف پدر و مادر مردهی خود، یا از طرف بزرگان دین و پیامبران، به ویژه حضرت محمد ج یا از طرف همسران بزرگوار آن حضرت ج و صحابه و یاران باوفا و جان نثار رسول خدا ج قربانی نماید که پاداش بزرگ و اجر عظیمی را به دنبال خواهد داشت.
رفع یک اشتباه:
برخی از افراد که بر خودشان قربانی کردن واجب است، به جای این که برای خودشان قربانی نمایند، آن را ترک میکنند و از طرف شخص زنده یا مردهی خانوادهی خویش یا از طرف بزرگی از بزرگان دین، قربانی میکنند که این اشتباه است؛ چون که چنین افرادی در وهلهی اول، باید از طرف خودشان قربانی نمایند؛ برای این که قربانی بر آنها واجب است ولی قربانی کردن از طرف دیگران، مستحب میباشد.
۱۴۶۳ - [۱۱] (ضَعِیف)
وَعَنْ عَلِیٍّ قَالَ: أَمَرَنَا رَسُولُ الـلّٰهِ ج أَنْ نَسْتَشْرِفَ الْعَیْنَ وَالْأُذُنَ وَأَلَّا نُضَحِّیَ بِمُقَابَلَةٍ وَلَا مُدَابَرَةٍ وَلَا شَرْقَاءَ وَلَا خَرْقَاءَ. رَوَاهُ التِّرْمِذِیُّ وَأَبُو دَاوُدَ وَالنَّسَائِیُّ والدارمی وانتهت رِوَایَته إِلَى قَوْله: وَالْأُذن [۳۴۶].
۱۴۶۳- (۱۱) علی بن ابی طالب س گوید: رسول خدا ج به ما فرمان دادند تا به چشم و گوش حیوان قربانی، خوب نگاه کنیم تا در آنها نقص و عیبی وجود نداشته باشد.
و همچنین به ما دستور دادند تا این حیوانات را قربانی نکنیم: حیوانی که قسمت بالای گوش آن بریده شده باشد؛ حیوانی که ناحیهی پایین گوش آن بریده شده باشد؛ حیوانی که گوشهای آن به درازا شکافته شده باشد؛ و حیوانی که در گوش وی شکافِ گرد باشد.
[این حدیث را ترمذی، ابوداود، نسایی، دارمی و ابن ماجه روایت کردهاند؛ با این تفاوت که ابن ماجه آن را فقط تا عبارت «والاذن» نقل نموده است].
شرح: «ان نستشرف العین والاذن»: این که خوب به چشم و گوش حیوان نگاه بکنیم تا در آنها عیب و نقصی وجود نداشته باشد و حیوان، سالم و صحیح باشد.
و برخی، این عبارت را چنین ترجمه کردهاند:
«امرنا ان نتخیّرهما»: یعنی پیامبر ج به ما دستور دادند تا حیوانی را برای قربانی انتخاب کنیم که از ناحیهی چشم و گوش، کامل و سالم باشد.
«مقابلة»: حیوانی که قسمت بالای گوش آن بریده شده و به پایین آویزان شده باشد.
«مدابرة»: حیوانی که قسمت پایین گوش آن بریده شده و به ناحیهی عقب، آویزان شده باشد.
«شرقاء»: گوسفندی که گوشهای آن به درازا شکافته شده باشد.
«خرقاء»: گوسفندی که در گوش وی، شکافی گرد باشد.
۱۴۶۴ - [۱۲] (ضَعِیف)
وَعَنْ عَلِیٍّ قَالَ: نَهَى رَسُولُ الـلّٰهِ ج أَن نضحی بأعضب الْقرن وَالْأُذن. رَوَاهُ ابْن مَاجَه [۳۴۷].
۱۴۶۴- (۱۲) علی بن ابی طالب س گوید: رسول خدا ج از قربانی کردن جانوری منع کردند که شاخ آن شکسته شده و (یا) گوش آن بریده شده باشد.
[این حدیث را ابن ماجه روایت کرده است].
۱۴۶۵ - [۱۳] (صَحِیح)
وَعَنِ الْبَرَاءِ بْنِ عَازِبٍ أَنَّ رَسُولَ الـلّٰهِ ج سُئِلَ: مَاذَا یُتَّقَى مِنَ الضَّحَایَا؟ فَأَشَارَ بِیَدِهِ فَقَالَ: «أَرْبَعًا الْعَرْجَاءُ والبین ظلعها والعرواء الْبَیِّنُ عَوَرُهَا وَالْـمَرِیضَةُ الْبَیِّنُ مَرَضُهَا وَالْعَجْفَاءُ الَّتِی لَا تَنْقَى». رَوَاهُ مَالِكٌ وَأَحْمَدُ وَالتِّرْمِذِیُّ وَأَبُو دَاوُدَ وَالنَّسَائِیُّ وَابْنُ مَاجَهْ وَالدَّارِمِیُّ [۳۴۸].
۱۴۶۵- (۱۳) براء بن عازب س گوید: از رسول خدا ج پرسیده شد که در قربانی، از ذبح چه حیواناتی باید اجتناب شود؟ آن حضرت ج در پاسخ بدین سؤال با (انگشتان) دست خویش (به عدد چهار) اشاره کردند و فرمودند: «چهار نوع حیوان، برای قربانی کردن، جایز نیست:
۱- حیوان لنگی که لنگیاش آشکار و نمایان باشد (و قدرت راه رفتن را نداشته باشد).
۲- حیوان کوری که کور بودنش، واضح و ظاهر باشد.
۳- حیوان بیماری که بیماریاش، آشکار باشد.
۴- حیوانی که بسیار نحیف و لاغر باشد که لاغری آن به حدّی رسیده است که در استخوان آن، مغزی نیست.
[این حدیث را مالک، احمد بن حنبل، ترمذی، ابوداود، نسایی، ابن ماجه و دارمی روایت کردهاند].
شرح: این حدیث در روایتی دیگر، با این لفظ آمده است:
از عبید بن فیروز روایت است: به براء بن عازب س گفتم: از قربانیهایی که پیامبر ج دوست نداشت یا از آنها نهی میکرد، برایمان بگو! او در پاسخ گفت: پیامبر ج بادستش این طوری اشاره کرد - در حالی که دست من کوتاهتر از دست او است - و فرمود:
«اربع لاتُجزیء فی الاضاحی: العوراء البیّن عَوَرها؛ والمریضة البیّن مرضها؛ والعرجاء البیّن ظلعها؛ والکسیرة الّتی لاتنقی» (ابن ماجه، ح ۳۱۴۴ و ابوداود، ح ۲۷۸۵).
«چهار نوع حیوان، برای قربانی جایز نیست: حیوان کوری که کور بودنش واضح باشد؛ حیوان بیماری که بیماریاش آشکار باشد؛ حیوان لنگی که لنگیاش واضح و آشکار باشد و حیوان عضو شکستهای که بهبود نیابد».
براء س در ادامه گفت: «من مکروه میدانم که گوش (حیوان قربانی) عیبدار باشد؛ و گفت: هر نقصی را در حیوان ناپسند دیدی، آن را رها کن (و از قربانی کردن آن خودداری کن) بدون این که آن را بر کس دیگری، حرام کنی».
بنابراین، تنها حیواناتی را میتوان قربانی نمود که هیچ گونه عیب و نقص اساسی نداشته باشند؛ برای مثال: حیوانات نابینا، چُلاق، بیمار و بسیار لاغر برای قربانی جایز نیستند.
از چه اموالی باید انفاق کرد و قربانی نمود؟
خداوند بلند مرتبه در قرآن کریم میفرماید:
﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَنفِقُواْ مِن طَيِّبَٰتِ مَا كَسَبۡتُمۡ وَمِمَّآ أَخۡرَجۡنَا لَكُم مِّنَ ٱلۡأَرۡضِۖ وَلَا تَيَمَّمُواْ ٱلۡخَبِيثَ مِنۡهُ تُنفِقُونَ وَلَسۡتُم بَِٔاخِذِيهِ إِلَّآ أَن تُغۡمِضُواْ فِيهِۚ وَٱعۡلَمُوٓاْ أَنَّ ٱللَّهَ غَنِيٌّ حَمِيدٌ٢٦٧ ﴾[البقرة: ۲۶۷].
«ای کسانی که ایمان آوردهاید! از قسمتهای پاکیزهی اموالی که (از طریق تجارت) بدست آوردهاید و از آنچه از زمین برای شما بیرون آوردهایم (از قبیل منابع و معادن زیرزمینی) ببخشید و به سراغ چیزهای ناپاک نروید تا از آن ببخشید؛ در حالی که خود شما حاضر نیستید آن چیزهای پلید را دریافت کنید مگر با اغماض و چشمپوشی در آن؛ و بدانید که خداوند بینیاز و شایستهی ستایش است».
در این آیه، جملهی «ما کسبتم» (آنچه به دست آوردهاید) اشاره به درآمدهای تجاری است و جملهی «ممّا اخرجنا لکم من الارض» (از آنچه از زمین برای شما بیرون آوردهایم) اشاره به انواع درآمدهای زراعی و کشاورزی و همچنین معادن زیرزمینی است؛ بنابراین، تمام انواع درآمدها را شامل میشود؛ زیرا سرچشمهی تمام اموالی که انسان دارد، زمین و منابع گوناگون آن است حتّی صنایع و دامداری و مانند آن؛ که همه را شامل میشود؛ زیرا سرچشمهی تمام اموالی که انسان دارد، زمین و منابع گوناگون آن است حتّی صنایع و دامداری و مانند آن؛ که همه از زمین مایه میگیرد.
این تعبیر - در ضمن - اشارهای به این حقیقت است که ما، منابع اینها را در اختیار شما گذاشتیم؛ از اینرو نباید از انفاق کردن بخشی از طیبات و پاکیزهها و «سرگل» آن در راه خدا، دریغ ورزید.
سپس برای تأکید هر چه بیشتر میافزاید: «به سراغ قسمتهای ناپاک نروید تا از آن، انفاق کنید؛ در حالی که خود شما حاضر نیستید آن را بپذیرید؛ مگر از روی اِغماض و کراهت».
از آنجا که برخی از مردم عادت دارند که همیشه از اموال بیارزش و آنچه تقریباً از مصرف افتاده است و قابل استفادهی خودشان نیست انفاق کنند و این گونه انفاقها، علاوه بر این که سود چندانی به حال نیازمندان ندارد، یک نوع اهانت و تحقیر نسبت به آنها است و موجب تربیت معنوی و پرورش روح انسانی نیز نمیباشد، این جمله، به صراحت مردم را از این کار نهی میکند و آن را با دلیل لطیفی همراه میسازد؛ و آن، این که: شما خودتان حاضر نیستید این گونه اموال را بپذیرید، مگر از روی کراهت و ناچاری! چرا دربارهی برادران مسلمان - و از آن بالاتر، خدایی که در راه او انفاق میکنید و همه چیز شما از او است - راضی به این کار میشوید!.
در حقیقت، این آیه، به نکتهی لطیفی اشاره میکند که در انفاق در راه خدا، یک طرفش مؤمنان نیازمندند و طرف دیگر آن، خدای بینیاز؛ و بااین حال، اگر اموال پست و بیارزش انتخاب شود، از یک سو، تحقیری است نسبت به نیازمندان که ممکن است علیرغم تهیدستی، مقام بلندی از ایمان و انسانیت داشته باشند و روحشان آزرده شود و از سوی دیگر، سوء ادبی نسبت به مقام شامخ پروردگار. بنابراین رسیدن به مقام نیکوکاران واقعی، شرایط زیادی دارد که یکی از آنها، انفاق کردن از اموالی است که مورد علاقهی انسان است؛ زیرا عشق و علاقهی واقعی به خدا و احترام به اصول انسانیت و اخلاقی، آن گاه روشن میشود که انسان بر سر دوراهی قرار گیرد؛ در یک طرف، مال و ثروت یا مقام و منصبی قرار داشته باشد که مورد علاقهی شدید اوست؛ و در طرف مقابل، خدا و حقیقت و عواطف انسانیت و نیکوکاری. اگر از اوّلی به خاطر دوّمی صرفنظر کرد، معلوم میشود که در عشق و علاقهی خود صادق است؛ و اگر تنها در این راه از موضوعات جزئی حاضر بود صرفنظر کند، معلوم میشود عشق و علاقهی معنوی او نیز به همان پایه است و این مقیاسی است برای سنجش ایمان و شخصیت.
به هر حال، هیچگونه شک و تردیدی نیست که انفاق در راه خدا، برای تقرّب و نزدیکی حاصل نمودن به ذات پاک خداست و مردم، هنگامی که میخواهند به سلاطین و شخصیتهای بزرگ، تقرّب و نزدیکی جویند، بهترین اموال خود را به عنوان تحفه و هدیه، برای آنها میبرند - در حالی که آنها، انسانهای ضعیفی همچون خودشان هستند - از اینرو، چگونه ممکن است انسان به خداوند بزرگی که تمام عالم هستی از اوست، به وسیلهی اموالی بیارزش و از مصرف افتاده، تقرّب و نزدیکی جوید؛ و این که میبینیم در زکاتِ واجب و حتّی در قربانی نباید از نوع نامرغوب استفاده کرد، نیز در همین راستا است.
قربانی، در واقع نذری از سوی انسان مسلمان به بارگاه خداوند است؛ از این رو واجب است که بر حسب توانایی، جانور خوب و سالم را برای قربانی انتخاب نماید، و خیلی زشت و ناپسند و نادرست است که جانور لنگ، کور، کر، لاغر، گوش بریده، شاخ شکسته و معیوب را تقدیم بارگاه الهی نماید؛ و حال آن که خداوند میفرماید:
﴿ لَن تَنَالُواْ ٱلۡبِرَّ حَتَّىٰ تُنفِقُواْ مِمَّا تُحِبُّونَۚ وَمَا تُنفِقُواْ مِن شَيۡءٖ فَإِنَّ ٱللَّهَ بِهِۦ عَلِيمٞ٩٢ ﴾[آل عمران: ۹۲].
«به نیکی (کامل که جویای آنید و مورد پسند خدا است) دست نمییابید، مگر آن که از آنچه دوست میدارید (در راه خدا) ببخشید؛ و هر آنچه را ببخشید (کم یا زیاد، بیارزش یا باارزش) خدا بر آن آگاه است».
به هر حال، باید این فرهنگ قرآنی در میان همهی مسلمانان، زنده و احیاء شود که برای انفاق و قربانی، بهترینها و برترینها را انتخاب نمایند.
۱۴۶۶ - [۱۴] (صَحِیح)
وَعَنْ أَبِی سَعِیدٍ قَالَ: كَانَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج یُضَحِّی بِكَبْشٍ أَقْرَنَ فَحِیلٍ یَنْظُرُ فِی سَوَادٍ وَیَأْكُلُ فِی سَوَادٍ وَیَمْشِی فِی سَوَادٍ. رَوَاهُ التِّرْمِذِیُّ وَأَبُو دَاوُدَ وَالنَّسَائِیُّ وَابْنُ مَاجَهْ [۳۴۹].
۱۴۶۶- (۱۴) ابوسعید خدری س گوید: رسول خدا ج (در روز عید قربان)، قوچِ شاخدار و چاق و تنومندی را قربانی کردند که اطراف چشمان، دهان و پاهای آن، سیاه رنگ بود.
[این حدیث را ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه روایت کردهاند].
شرح: «فحیل»: حیوانی نر قوی؛ قوچی که چاق و فربه و تنومند و قوی هیکل باشد.
«ینظر فی سواد»: کنایه از سیاه بودن اطراف چشمان قوچ است.
«یأکل فی سواد»: کنایه از سیاه رنگ بودن دهان قوچ است.
«یمشی فی سواد»: کنایه از سیاه رنگ بودن پاهای آن قوچ است.
از این حدیث و دیگر روایات، دانسته میشود که بهترین حیوان برای قربانی، قوچ شاخداری است که در اطراف چشمها و پاهایش، خطوط سیاه رنگ قرار داشته و به اندازهی کافی چاق و جوان باشد؛ زیرا رسول خدا ج قربانی نمودن چنین حیوانی را دوست میداشتند.
۱۴۶۷ - [۱۵] (صَحِیح)
وَعَن مجاشع مِنْ بَنَى سُلَیْمٍ أَنَّ رَسُولَ الـلّٰهِ ج كَانَ یَقُولُ: «إِنَّ الْـجَذَعَ یُوفِی مِمَّا یُوفِی مِنْهُ الثَّنِیُّ». رَوَاهُ أَبُو دَاوُد وَالنَّسَائِیّ وَابْن مَاجَه [۳۵۰].
۱۴۶۷- (۱۵) مجاشع بن بنی سُلیم س گوید: رسول خدا ج میفرمودند: «همچنان که حیوان «ثَنی» برای قربانی کفایت میکند، با «جزع» نیز قربانی ادا میگردد و در این زمینه، کارآمد و بسنده است».
[این حدیث را ابوداود، نسایی و ابن ماجه روایت کردهاند].
شرح: «الجذع»: واژهی «جذع»، به میشی اطلاق میگردد که شش ماه را تکمیل نموده باشد و به گونهای چاق و فربه باشد که به دلیل چاقی و تنومندی، میان آن و میان گوسفندانی که یک سال را تکمیل کردهاند، فرقی گذاشته نشود.
«الثَّنی»: «ثَنی» در گوسفند، آن است که یک سال کامل را به پایان آورده باشد و در سال دوّم داخل گردیده باشد؛ و «ثَنی» از گاو، آن است که دو سال را کامل نموده و در سال سوّم داخل شده باشد؛ و «ثَنی» در شتر، آن است که پنج سال را کامل نموده و در سال ششم داخل شده باشد.
به هر حال؛ اگر از میان میشها، گوسفندی به سنّ «ثَنی» نرسیده بود، بلکه در میان میشها، گوسفندی بود که شش ماه را کامل کرده و به گونهای چاق و فربه بود که به دلیل چاقی، میان آن و میان گوسفندی که یک سال را تکمیل کرده است، فرقی گذاشته نشود و اگر چنانچه با گوسفندانی که یک سال را تکمیل کردهاند، قاطی شود، شخص بیننده، نتواند در میان آنها فرق بگذارد، در این صورت، قربانی کردن آن، جایز است.
۱۴۶۸ - [۱۶] (ضَعِیف)
وَعَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ الـلّٰهِ ج یَقُولُ: «نِعْمَتِ الْأُضْحِیَّةُ الْـجذع من الضَّأْن». رَوَاهُ التِّرْمِذِیّ [۳۵۱].
۱۴۶۸- (۱۶) ابوهریره س گوید: از رسول خدا ج شنیدم که میفرمودند: «چه نیک قربانیای است گوسفندی که شش ماه را تکمیل نموده و به گونهای چاق و فربه است که به دلیل چاقی و تنومند بودن، میان آن و سایر گوسفندانی که یک سال را تکمیل کردهاند، فرقی گذاشته نشود».
[این حدیث را ترمذی روایت کرده است].
شرح: «نعمت»: چه خوب است! چه عالی است. «نِعْمَ»، فعل غیرمنصرف است که برای مدح و تعریف و سپاس و آفرین به کار میرود؛ و گاهی به آخر آن، «ما» افزوده میشود؛ مانند: «ان تبدوا الصدقات فنعمـا هی»: «اگر صدقهها را آشکارا بدهید، پس نیکوست».
«الاضحیة»: گوسفندی را که در چاشتگاه روز عید اَضحی به قصد عبادت و تقرّب به خداوند ذبح میکنند، «اضحیة» یا «قربانی» میگویند. به دیگر سخن، «قربانی» و «اضحیة»، عبارت از ذبح کردن چهارپایانی در روز عید قربان و ایام تشریق به منظور نزدیکی و تقرّب به خداوند بلند مرتبه است.
به تعبیری دیگر، حیوانی که در ایام قربانی با نیت انجام فرمان خدا و رسول او، ذبح میشود، بدان «قربانی» یا «اضحیة» میگویند.
و خود واژهی «اُضحیة» (با تشدید یاء) حیوانی است که به منظور تقرّب و نزدیکی حاصل نمودن به خداوند، در روز عید قربان یا ایام التشریق ماه ذی الحجّه، ذبح و سر بریده میشود.
۱۴۶۹ - [۱۷] (صَحِیح)
وَعَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: كُنَّا مَعَ رَسُولِ الـلّٰهِ ج فِی سَفَرٍ فَحَضَرَ الْأَضْحَى فَاشْتَرَكْنَا فِی الْبَقَرَةِ سَبْعَةٌ وَفِی الْبَعِیرِ عَشَرَةٌ. رَوَاهُ التِّرْمِذِیُّ وَالنَّسَائِیُّ وَابْنُ مَاجَهْ وَقَالَ التِّرْمِذِیُّ: هَذَا حَدِیثٌ حَسَنٌ غریبٌ [۳۵۲].
۱۴۶۹- (۱۷) عبدالله بن عباس س گوید: در سفری با رسول خدا ج بودیم؛ عید قربان فرا رسید؛ از این رو، هر هفت نفرمان در یک گاو؛ و هر ده نفرمان، در یک شتر، شریک شدیم.
[این حدیث را ترمذی، نسایی و ابن ماجه روایت کردهاند؛ و ترمذی گفته است: این، حدیثی حسن و غریب است].
شرح: برخی از علماء و صاحب نظران اسلامی و پژوهشگران حدیثی گفتهاند: این حدیث، با حدیث شماره ۱۴۵۸، منسوخ گردیده است؛ آنجا که جابر بن عبدالله س گوید: رسول خدا ج فرمودند:
«البقرة عن سبعة والجزور عن سبعة» (مسلم ۲/۹۵۵، ح (۳۵۲-۱۳۱۸)؛ ابوداود ۳/۲۳۹، ح ۲۸۰۸؛ و نسایی ۷/۲۲۲، ح ۴۳۹۳).
«گاو و شتر، از جای هفت نفر قربانی میشود؛ (یعنی هفت نفر از مسلمانان، میتوانند در گاو یا گاومیش و یا شتر، شریک شوند و آن را قربانی نمایند)».
و علاوه از آن، این حدیث با روایت صحیح دیگر که بیانگر آن است که شتر برای هفت نفر کفایت میکند، معارض است، از این رو، آن را ترک کرده و بدان روایات عمل میشود؛ زیرا در این موضوع که شتر برای چند نفر کفایت میکند، شک و تردید وجود دارد؛ بنابراین، آن را ترک کرده و به حدیث مورد اتفاق همه، عمل میکنیم؛ چون در شریک شدن هفت نفر، هیچ روایت و هیچ فردی اختلاف ندارد.
۱۴۷۰ - [۱۸] (صَحِیحٌ)
وَعَنْ عَائِشَةَ قَالَتْ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «مَا عَمِلَ ابْنُ آدَمَ مِنْ عَمَلٍ یَوْمَ النَّحْرِ أَحَبَّ إِلَى الـلّٰهِ مِنْ إِهْرَاقِ الدَّمِ وَإِنَّهُ لَیُؤْتَى یَوْمَ الْقِیَامَةِ بِقُرُونِهَا وَأَشْعَارِهَا وَأَظْلَافِهَا وَإِنَّ الدَّمَ لَیَقَعُ مِنَ الله بمَكَان قبل أَن یَقع بِالْأَرْضِ فیطیبوا بهَا نفسا». رَوَاهُ التِّرْمِذِیّ وَابْن مَاجَه [۳۵۳].
۱۴۷۰- (۱۸) عایشه میگوید: رسول خدا ج فرمودند: «در روز عید قربان (دهم ذی الحجّه)، هیچ عملی از فرزندان آدم به پیشگاه خداوند بلند مرتبه، بهتر و پسندیدهتر و محبوبتر و خوشایندتر از ریختن خون و قربانی کردن نیست؛ و بیگمان، حیوان قربانی در روز رستاخیز، همراه با شاخها، موها و سُمهای خود برانگیخته میشود و پا به صحرای محشر میگذارد.
و پیش از آن که خون قربانی، بر زمین بریزد، مورد قبول و پذیرش خداوند بلند مرتبه قرار میگیرد؛ پس حال که چنین است، با طیب خاطر و دل باز، قربانی کنید».
[این حدیث را ترمذی و ابن ماجه روایت کردهاند]
شرح: «اهراق الدّم»: ریختن خون؛ قربانی کردن؛ سربریدن حیوان قربانی.
«بقرونها»: «قرون» جمع «قرن» به معنای: شاخ.
«اشعارها»: «اشعار» جمع «شعر» به معنای: موی.
«اظلاف»: جمع «ظلف»، به معنای: سُم.
«فطیبوا بها نفساً»: پس با آرامش خاطر و رضایت خاطر و مسّرت تمام، قربانی کنید.
۱۴۷۱ - [۱۹] (ضَعِیفٌ)
وَعَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ س قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «مَا مِنْ أَیَّامٍ أَحَبُّ إِلَى الـلّٰهِ أَنْ یُتَعَبَّدَ لَهُ فِیهَا مِنْ عَشْرِ ذِی الْحِجَّةِ یَعْدِلُ صِیَامُ كُلِّ یَوْمٍ مِنْهَا بِصِیَامِ سَنَةٍ وَقِیَامُ كُلِّ لَیْلَةٍ مِنْهَا بِقِیَامِ لَیْلَةِ الْقَدْرِ». رَوَاهُ التِّرْمِذِیُّ وَابْنُ مَاجَهْ وَقَالَ التِّرْمِذِیُّ إِسْنَادُهُ ضَعِیف [۳۵۴].
۱۴۷۱- (۱۹) ابوهریره س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «هیچ روزی از روزها، برای عبادت کردن خداوند در آن، بهتر و پسندیدهتر از ده شب (اول) ماه ذیالحجّه به پیشگاه خداوند بلند مرتبه نیست؛ روزهی هر روز از ده روز اول ذیالحجّه، با روزه گرفتن یک سال و شب زندهداری هر شب از ده شب اول ذیالحجّه، با شب زندهداری کردن شب قدر (لیلة القدر)، برابری میکند».
[این حدیث را ترمذی و ابنماجه روایت کرده اند؛ و ترمذی گفته است: اِسناد این حدیث، ضعیف است].
شرح: «یُتَعَبّد له فیها»: درآن روزها، خداوند، مورد عبادت و پرستش قرار بگیرد؛ در آن روزها، عبادت خدا شود.
«لیلة القدر»: شب بزرگوار و ارزشمند (دخان/۳)؛ شب ارزشیابی و تعیین سرنوشت (دخان/۴).
شب قدر، بزگوار و ارزشمند است؛ چون قرآن در آن نازل شده است و سراسر نور و رحمت و خیر و برکت و سلامت و سعادت و از هر جهت، بینظیر است. شب قرآن و جشن سالانهی این کتاب بزرگ آسمانی و سرنوشتساز بشریت است؛ و به عقیدهی برخی، شب تقدیر و تعیین است و در آن، مجدّداً مقدّرات و سرنوشت انسانها مقدّر و معین میگردد و خداوند دستور اجرای احکام خود را به دست فرشتگان میسپارد.
شب قدر در ماه رمضان است؛ به دلیل آیه ۱۸۵سورهی بقره؛ امّا در کدام شب؟ روشن نیست و در حدود چهل قول مختلف پیرامون آن بیان شده است؛ لیکن از هفدهم رمضان تا آخر آن، به ویژه در شبهای طاق، رأی بسیاری از علما و صاحب نظران اسلامی است.
حال، باید به چند پرسش دربارهی «شب قدر» پاسخ گفت:
۱- چرا این شب، شب قدر نامیده شده است؟ در پاسخ بدین سؤال، سخن بسیار گفتهاند؛ از جمله:
الف) شب قدر به این جهت «قدر» نامیده شده است که تمام مقدّرات بندگان در تمام سال، در آن شب، تعیین میشود؛ شاهد این معنا، سورهی دخان است؛ آنجا که خداوند میفرماید:
﴿ إِنَّآ أَنزَلۡنَٰهُ فِي لَيۡلَةٖ مُّبَٰرَكَةٍۚ إِنَّا كُنَّا مُنذِرِينَ٣ فِيهَا يُفۡرَقُ كُلُّ أَمۡرٍ حَكِيمٍ٤ ﴾[الدخان: ۳-۴].
«ما قرآن را در شب پر خیر و برکتی فرو فرستادهایم. ما همواره بیم دهندهی (کافران و مشرکان و ظالمان، با ارسال پیامبران به سویشان) بودهایم (و کتابها برایشان فرو فرستادهایم. این قرآن هم آخرین حلقه از این سلسله است). در این شب مبارک، هر گونه کار حکیمانهای (که انسان را به حقیقت آشنا و به سعادت برساند و او را از باطل و شقاوت دور گرداند، از سوی خدا) بیان و مقرّر گشته است».
این بیان، هماهنگ با روایات متعددی است که بیانگر آن است که در آن شب، مقدّرات یک سال انسانها تعیین میگردد و ارزاق و سرآمد عمرها و امور دیگر، در آن شب مبارک، تفریق و تبیین میشود.
البته این امر، هیچ گونه تضادّی با آزادی ارادهی انسان و مسألهی اختیار ندارد؛ زیرا که تقدیر الهی به وسیلهی فرشتگان بر طبق شایستگیها و لیاقتهای افراد و میزان ایمان و تقوا و پاکی نیت و اعمال آنها است.
یعنی برای هر کس، آن چیزی را مقدّر میکنند که لایق آن است؛ یا به تعبیری دیگر زمینههایش از ناحیه خود او فراهم شده است؛ و این، نه تنها منافاتی با اختیار ندارد، بلکه تأکیدی بر آن نیز است.
ب) برخی نیز گفتهاند که آن شب را از این جهت شب قدر نامیدهاند که دارای قدر و شرافت عظیمی است.
ج) گاه نیز گفتهاند: به خاطر آن، شب قدر را بدین نام خواندهاند که قرآن با تمام قدر و منزلتش بر رسول والاقدر و به وسیلهی فرشتهی صاحب قدر، فرو فرستاده شده است.
د) یا این که شبی است که مقدّر شده است که قرآن در آن نازل گردد.
ه) یا این که کسیکه آن شب را با عبادت و شب زندهداری احیا کند، صاحب قدر و مقام و منزلت میشود.
و) یا این که در آن شب، آن قدر فرشتگان نازل میشوند که عرصهی زمین بر آنها تنگ میشود؛ چون تقدیر به معنای «تنگ گرفتن» نیز آمده است؛ مانند: ﴿...وَمَن قُدِرَ عَلَيۡهِ رِزۡقُهُ ﴾[الطلاق: ۷]. «و کسانی که رزق بر آنها تنگ شود (یعنی تنگدست هستند)». ناگفته نماند که جمع میان این تفسیرها، در مفهوم گستردهی «لیلة القدر» به طور کامل ممکن است؛ هر چند که تفسیر اول، از همه مناسبتر و معروفتر است.
۲- شب قدر کدام شب است؟
در این که «لیلة القدر» در ماه رمضان است، هیچگونه تردیدی نیست؛ زیرا که جمع میان آیات قرآن، همین معنا را اقتضا میکند؛ از یک سو، خداوند میفرماید: ﴿ شَهۡرُ رَمَضَانَ ٱلَّذِيٓ أُنزِلَ فِيهِ ٱلۡقُرۡءَانُ ﴾[البقرة: ۱۸۵]؛ «ماه رمضان است که قرآن در آن فرو فرستاده شده است».
و از سوی دیگر میفرماید: ﴿ إِنَّآ أَنزَلۡنَٰهُ فِي لَيۡلَةِ ٱلۡقَدۡرِ١ ﴾[القدر: ۱]؛ «ما قرآن را در شب قدر فرو فرستادهایم».
ولی در این که «لیلة القدر» در کدام شب از شبهای ماه رمضان است؟ گفتگو بسیار است و در حدود چهل قول مختلف، پیرامون آن بیان شده است؛ لیکن از هفدهم رمضان تا آخر آن، به ویژه در شبهای طاق، رأی بسیاری از علماء است.
۳- حال سؤال اینجاست که چرا شب قدر، مخفی است؟۱
بسیاری از علما و صاحب نظران اسلامی، بر این باورند که مخفی بودن شب قدر در میان شبهای سال، یا در میان شبهای ماه مبارک رمضان، برای این است که مردم به همهی این شبها اهمیت دهند؛ همان گونه که خداوند رضا و خشنودی خود را در میان انواع طاعتها و عبادتها پنهان کرده است تا مردم به همهی طاعتها و عبادتها، روی آورند و غضبش را در میان معاصی و گناهان پنهان کرده است تا از همه بپرهیزند؛ و دوستانش را در میان مردم، مخفی کرده است تا همه را احترام کنند و اجابت را در میان دعاها، پنهان کرده است تا به همهی دعاها، روی آورند؛ و اسم اعظم را در میان اسمهایش مخفی ساخته تا همه را بزرگ دارند؛ و وقت مرگ را مخفی ساخته است تا در همه حال آماده باشند.
۴- چگونه شب قدر، برتر از هزار ماه است؟
ظاهر امر این است که بهتر بودن این شب از هزار ماه، به خاطر ارزش عبادت و احیای آن شب است؛ و روایات، فضیلت و برتری «لیلة القدر» و فضیلت عبادت آن که در منابع حدیثی فراوان است، این معنا را به طور کامل تأیید میکند.
علاوه بر این، نزول قرآن در این شب و نزول برکتها و رحمتهای الهی در آن، سبب میشود که از هزار ماه برتر و والاتر باشد.
۵- چرا قرآن در شب قدر نازل شد؟
از آنجا که در شب قدر، سرنوشت انسانها برای یک سال - بر طبق لیاقتها و شایستگیهای آنها - تعیین میشود، باید آن شب را بیدار بود و به عبادت ایستاد و توبه کرد و خودسازی نمود و به درگاه خدا، رفت و لیاقتی بیشتر و بهتر برای رحمت او پیدا کرد.
آری؛ در لحظاتی که سرنوشت ما تعیین میشود، نباید انسان در خواب غفلت و از همه چیز غافل و بیخبر باشد که در این صورت، سرنوشت غمانگیزی خواهد داشت!
قرآن کریم - چون یک کتاب سرنوشت ساز است و خط سعادت و خوشبختی و هدایت انسانها در آن مشخّص شده است - باید در شب قدر (شب تعیین سرنوشتها) نازل گردد؛ و چه زیباست رابطهی میان «قرآن» و «شب قدر»! و چه پر معناست پیوند این دو با یکدیگر!.
۶- آیا شب قدر، در مناطق مختلف، یکی است؟
همه میدانند که آغاز ماههای قمری در همهی بلاد یکسان نیست و ممکن است در منطقهای، امروز اول ماه باشد و در منطقهی دیگری، دوم ماه. بنابراین، شب قدر نمیتواند یک شب معین در سال بوده باشد؛ و بدین ترتیب، هر کدام باید برای خود شب قدری داشته باشند؟
پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته روشن میشود؛ و آن، اینکه:
شب، همان سایهی نیمکرهی زمین است که بر نیمکرهی دیگر میافتد؛ و همه میدانند که این سایه، همراه گردش زمین در حرکت است و یک دورهی کامل آن در بیست و چهار ساعت انجام میشود؛ بنابراین، ممکن است شب قدر، یک دورهی کامل شب به دور زمین باشد؛ یعنی مدّت بیست و چهار ساعت تاریکی که تمام نقاط زمین را زیر پوشش خود قرار میدهد، شب قدر است که آغاز آن از یک نقطه شروع میشود و در نقطهی دیگر، پایان میگیرد. (ر. ک: تفسیر نمونه، ج۲۷ صص۱۸۷-۱۹۲)[۳۴۲]- ابوداود ۳/۲۳۰ ح ۲۷۹۵؛ ترمذی ۴/۸۵ ح ۱۵۲۱؛ ابن ماجه ۲/۱۰۴۳ ح ۳۱۲۱؛ دارمی ۲/۱۵۳ ح ۱۹۴۶؛ و مسند احمد ۳/۳۷۵.
[۳۴۳]- آن هم برای یک عمل پاک و نیک خداپسندانه. ماجرا - به روایت مفسران - از این قرار بود که پیامبر ج یک روز با یکی از بزرگان قریش داشت صحبت میکرد و به اسلام آوردن او امید بسته بود؛ در همان موقع که سرگرم گفتگو با او بود، عبدالله بن ام مکتوم - که قبلاً مسلمان شده بود - آمد و از رسول خدا چیزی پرسید و بر آن اصرار ورزید؛ پیامبر هم دوست داشت که کاش عبدالله این لحظه از تقاضا خودداری میکرد تا او به خاطر امیدی که به اسلام این مرد داشت بتواند با وی سخن بگوید؛ و لذا از او روی برگردانید و به دیگری روی آورد. البته عبدالله بن ام مکتوم نابینا بود و این روی گردانیدن پیامبر را هم ندید!!
[۳۴۴]- سعدی نیز آن را در باب دوم بوستان به نظم درآورده است:
یکی در بیابان سـگی تشنه یافت
برون از رمق در حـیاتـش نیـافت
کلَه دلو کرد آن پسنـدیده کیش
چو حَبْل اندر آن بست دستار خویش
به خدمت میان بست و بازو گشاد
ســگ نـاتـوان را دمــی آب داد
خبـر داد پیغمبـر از حال مـرد
که داور گنـاهان از او عفــو کرد
[۳۴۵]- ابوداود ۳/۲۲۷ ح ۲۷۹۰؛ ترمذی ۴/۷۱ ح ۱۴۹۵؛ و مسند احمد ۱/۱۵۰.
[۳۴۶]- ترمذی ۴/۷۳ ح ۱۴۹۸؛ نسایی ۷/۲۱۶ ح ۴۳۷۲؛ ابن ماجه ۲/۱۰۵۰ ح ۳۱۴۲؛ دارمی ۲/۱۰۶ ح ۱۹۵۲؛ و مسند احمد ۱/۱۰۸.
[۳۴۷]- ابوداود ۳/۲۳۸ ح ۲۸۰۵؛ ترمذی ۴/۷۶ ح ۱۵۰۴؛ نسایی ۷/۲۱۷ ح ۴۳۷۷؛ ابن ماجه ۲/۱۰۵۱ ح ۳۱۴۵؛ و مسند احمد ۱/۸۳.
[۳۴۸]- ابوداود ۳/۲۳۵ ح ۲۸۰۲؛ ترمذی ۴/۷۲ ح ۱۴۹۷؛ نسایی ۷/۲۱۵ ح ۴۳۷۰؛ ابن ماجه ۲/۱۰۵۰ ح ۳۱۴۴؛ دارمی ۲/۱۰۵ ح ۱۹۴۹؛ موطأ مالک ۱/۱۸۲ ح ۱، «کتاب الضحایا»؛ و مسند احمد ۴/۲۸۹.
[۳۴۹]- ابوداود ۳/۲۳۱ ح ۲۷۹۶؛ ترمذی ۴/۷۲ ح ۱۴۹۶؛ نسایی ۷/۲۲۰ ح ۴۳۹۰؛ و ابن ماجه ۱۰۴۶ ح ۳۱۲۸.
[۳۵۰]- ابوداود ۳/۲۳۳ ح ۲۷۹۹؛ نسایی ۷/۲۱۹ ح ۴۳۸۴؛ ابن ماجه ۲/۱۰۴۹ ح ۱۴۰؛ و مسند احمد ۵/۳۶۸.
[۳۵۱]- ترمذی ۴/۷۴ ح ۱۴۹۹؛ و مسند احمد ۲/۴۴۵.
[۳۵۲]- ترمذی ۴/۷۵ ح ۱۵۰۱؛ نسایی ۷/۲۲۲ ح ۴۳۹۳؛ ابن ماجه ۲/۱۰۴۷ ح ۳۱۳۱؛ و مسند احمد ۱/۲۷۵.
[۳۵۳]- ترمذی ۴/۷۰ ح ۱۴۹۳؛ و ابن ماجه ۲/۱۰۴۵ ح ۳۱۲۶.
[۳۵۴]- ترمذی ۳/۱۳۱ ح ۷۵۸؛ و ابن ماجه ۱/۵۵۱ ح ۱۷۲۸.
۱۴۷۲ - [۲۰] (مُتَّفق عَلَیهِ)
عَن جُنْدُب بن عبد الله قَالَ: شَهِدْتُ الْأَضْحَى یَوْمَ النَّحْرِ مَعَ رَسُولِ الـلّٰهِ ج فَلَمْ یَعْدُ أَن صلى وَفرغ من صلَاته وَسلم فَإِذا هُوَ یرى لَحْمَ أَضَاحِیٍّ قَدْ ذُبِحَتْ قَبْلَ أَنْ یَفْرَغَ مِنْ صَلَاتِهِ فَقَالَ: «مَنْ كَانَ ذَبَحَ قَبْلَ أَنْ یُصَلِّیَ أَوْ نُصَلِّیَ فَلْیَذْبَحْ مَكَانَهَا أُخْرَى». وَفِی رِوَایَةٍ: قَالَ صَلَّى النَّبِیُّ ج یَوْمَ النَّحْرِ ثُمَّ خَطَبَ ثُمَّ ذَبَحَ وَقَالَ: «مَنْ كَانَ ذَبَحَ قَبْلَ أَنْ یُصَلِّیَ فَلْیَذْبَحْ أُخْرَى مَكَانَهَا وَمَنْ لَمْ یَذْبَحْ فلیذبح باسم الله» [۳۵۵].
۱۴۷۲- (۲۰) جندب بن عبدالله س گوید: در روز عید قربان، با رسول خدا ج بودم و به محض این که نماز گزاردند و سلام نماز گفتند و آن را به پایان رساندند، ناگهان نگاهشان به گوشتهای قربانی افتاد که پیش از آن که پیامبر ج از نماز عیدشان فارغ شوند، ذبح شده بودند؛ از اینرو، آن حضرت ج فرمودند:
«کسی که پیش از آن که نماز عید بخواند _یا فرمودند: پیش از آن که ما نماز عید بخوانیم - قربانی کند، باید (پس از نماز عید،) حیوان دیگری را به جای آن قربانی کند».
در روایتی دیگر این چنین آمده است:
جندب بن عبدالله س گوید: رسول خدا ج در روز عید قربان نماز گزاردند؛ آن گاه به ایراد خطبهی عید پرداختند و پس از آن، قربانی کردند و فرمودند:
«هر کسیکه پیش از گزاردن نماز عید قربانی کند، باید (پس از نماز عید،) حیوان دیگری رابه جای آن قربانی کند و کسیکه قبل از نمازعید، حیوانی را سر نبریده باشد، باید بعد از نماز عید، با نام خدا قربانی کند».
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند]
شرح: در اینجا به چهار نکته باید اشاره کرد:
۱- قربانی کردن از دیدگاه برخی از علماء و صاحبنظران اسلامی، سنّت مؤکد رسول خدا ج است؛ چون از پیامبر گرامی خدا ج روایت شده است که ایشان دو قوچ شاخدار و سالم را برای خود و خانوادهی خویش قربانی کردند و فرمودند:
«اللهم هذا عن محمد وآله وكلّ من لم یُضحّ من امّته»؛ «بار خدایا! این قربانی از آنِ محمد ج و خانوادهی او؛ و از آنِ هر که از امّت وی که قربانی نکرده است».
امام ابوحنیفه/گوید: قربانی کردن واجب است. «واجب» از دیدگاه امام ابوحنیفه/، بالاتر از «سنّت» و پایین تر از «فرض» است.
امام ابوحنیفه/بر این باور است که بر ذمهی هر شخص توانگر و بینیاز، قربانی کردن واجب است؛ و به این حدیث استدلال میکند که پیامبر ج فرمود: «من كان عنده سعة ولم یُضحّ فلا یقربنّ مصلّانا»؛ «هر کس که توانگر باشد و قربانی انجام نداده باشد، نزدیک مسجد ما نگردد».
امام ابوحنیفه، از این حدیث استدلال میکند که قربانی کردن واجب است.
۲- زمان و موعد قربانی:
زمان قربانی، بعد از نماز عید (یعنی بعد از تمام شدن سریعترین نماز عید در شهر) آغاز میشود؛ و ذبح حیوان قبل از آن، «قربانی» محسوب نمیگردد. پیامبر اکرم ج مقرّر فرمودند که ذبح حیوان قبل از نماز عید، گوشتِ صدقه و خیرات به شمار میآید، نه به عنوان عبادت و تقّرب؛ تا آنجا که اگر تمامی گوشت آن حیوان را نیز به فقرا و مستمندان دهد، مشمول صدقه خواهد شد و از ثواب و پاداش «قربانی» بهرهمند نخواهد گردید؛ زیرا قربانی کردن عبادت است و عبادات همچون نماز، دارای حدود و اوقات معینی است که باید در وقت خود انجام پذیرد و از حدّ و مرز، تجاوز ننماید.
آیا میتوان نماز ظهر را قبل از فرارسیدن وقت آن، ادا نمود؟ قطعاً جواب منفی است! قربانی هم همانگونه دارای وقت معینی است. در برخی از کشورها، مردم در شب عید قربان، به ذبح حیوان قربانی میپردازند که این یک اشتباه محض است و موجب تضییع سنّت و تضییع ثواب و پاداش قربانی میگردد و اعادهی قربانی بر او لازم میآید.
وقت ذبح قربانی از طلوع صبح صادقِ روز عید شروع میشود؛ و برای مردم شهر درست نیست که پیش از برگزاری مراسم نماز عید قربان و قبل از نماز قربانی نمایند؛ بلکه زمان ذبح حیوان قربانی، پس از برگزاری مراسم نماز عید قربان است و قبل از نماز، به هیچ وجه قربانی جایز نیست؛ امّا میتوان آن را تا سه روز «ایام التشریق» ذبح نمود.
از این رو، اگر فردی، قربانی خویش را پیش از نماز عید ذبح کرد، در آن صورت بر وی لازم ست که قربانیاش را اعاده کند؛ زیرا جندب بن سفیان بجلی س گوید: از پیامبر ج شنیدم که میفرمود: «هر کس قبل از نماز عید، قربانی کند، باید بعد از نماز، حیوان دیگری را به جای آن قربانی نماید» (بخاری و مسلم).
در روستاهایی که در آنجا نماز عید قربان برگزار نمیشود، اگر مردم آنجا، پس از طلوع صبح صادق روز عید، قربانیهای خویش را ذبح نمودند، در آن صورت، قربانیشان درست است.
و ذبح قربانی، در روز عید و در دو روز پس از آن، درست میباشد؛ و هرگاه آفتابِ روز دوازدهم ذیالحجّه غروب کرد، وقت قربانی نیز به پایان میرسد؛ و بهترین وقت برای قربانی، روز اول و پس از آن، روز دوم و در آخر، روز سوّم میباشد.
و اگر فردی، قربانی خویش را در یکی از شبهای این روزها ذبح کرد، در آن صورت این کار با کراهیت جایز است؛ زیرا احتمال دارد که برخی از رگهای حیوان به خاطر تاریکی شب، بریده نشود.
۳- هر اندازه حیوان قربانی چاق و فربه و بهتر و سالمتر باشد، ثواب و پاداش آن بیشتر است؛ زیرا که آن هدیه به پیشگاه خداوند بلند مرتبه است و بر انسان مسلمان لازم است که بهترین چیز را تقدیم ذات معبود نماید؛ نه اهدای چیزی که از نظر انسان، مورد کراهت و منفور باشد.
اختصاص دادن حیوانی که بسیار لاغر، یا کور، یا لنگ، یا شاخ شکسته باشد، یا هر عیب دیگری که داشته باشد، برای قربانی جایز نیست...
مسلمان باید تمیزترین و پاکیزهترین را در راه تقّرب به خدا اهداء نماید؛ و همان طور که بیان شد، قربانی عبارت است از هدیه به پیشگاه خداوند بلند مرتبه؛ و این آزمونی برای انتخاب بندهی خداست که چه چیزی را به پیشگاه الهی اهدا مینماید؛ و طبعاً انتخابهای خوب را ذوقها و سلیقههای سالم میتوانند داشته باشند. خداوند گوشت و خون حیوان قربانی ما را نمیخواهد، بلکه تقوا و پارسایی شما را میخواهد.
۴- درست نیست که به جای ذبح حیوان قربانی، بهای آن صدقه و خیرات شود؛ زیرا ذبح حیوان، یکی از شعائر اسلام است و موجب تقرّب به دربار خداوند بلند مرتبه خواهد بود؛ ﴿ فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَٱنۡحَرۡ٢ ﴾[الکوثر: ۲]؛ «برای پروردگارت نماز بگزار و قربانی کن».
ما مسلمانان هم، عمل قربانی را انجام میدهیم به پیروی از سنّت پدرمان ابراهیم÷و یادآوری آن واقعهی مهم که راجع به قربانی ابراهیم÷روی داد، آن هنگام که در خواب بدو وحی شد که فرزندش اسماعیل÷را قربانی کند و او هم فرمان وحی را اجابت کرد و با وجود آن همه شوق و علاقهای که در آن دوران پیری و غربت به فرزند نوجوانش داشت و پس از آن مدّت زمان طولانی که در تمنّا و آرزوی فرزند به سر برده بود و بالاخره، خداوند فرزند حلیمی بدو عطا فرموده بود و ابراهیم÷همۀ امیدها و آرزوهای خود را به آ ن فرزند بسته بود، در جهت اطاعت فرمان پروردگار، در راستای آن رؤیای صادقه، نزد فرزند و جگر گوشهاش رفت تا او را به قربانگاه ببرد و قربانیاش کند؛ این یک امتحان بود... امتحانی سخت و مشکل، دربارهی پدری در این سنّ و سال و در چنین شرایطی با پسری نجیب و حلیم، پس از رسیدن به دوران نوجوانی، درسنّ و سالی که همهی امیدها و آرزوها به او بسته میشود؛ در چنین موقعیتی از جانب خداوند فرمان میآید که: فرزندت را قربانی کن!.
خداوند میخواهد قلبِ خلیل خود ابراهیم÷را بیازماید که آیا پیوسته در پیشگاه معبودش خالص و مخلص است؛ یا این که به این فرزند، تعلّق خاطر پیدا کرده و قلبش به او مشغول است! این یک آزمایش روشن و امتحان دقیق و مشکل بود؛ ولی ابراهیم÷در این آزمون موفّق گردید.
از این رو، به سوی فرزندش رفت. نمیخواست که با زور یا غافلگیری دست او را بگیرد و ببرد. قضیه را با او در میان میگذارد و به او میگوید:
﴿ يَٰبُنَيَّ إِنِّيٓ أَرَىٰ فِي ٱلۡمَنَامِ أَنِّيٓ أَذۡبَحُكَ فَٱنظُرۡ مَاذَا تَرَىٰ ﴾[الصافات: ۱۰۲].
«ای پسرک من! من در خواب چنین میبینم که تو را سر میبرم! پس ببین چه به نظرت میآید»؟
پسر نیز بدون هیچ دلهره و شک و تردید، بلکه با اطمینان مؤمنانه و ایمان محکم، میگوید:
... یَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ... (صافات/۱۰۲)
«ای پدر من! هر آنچه را که مأمور شدهای انجام ده و امر پروردگارت را اجرا کن».
﴿ سَتَجِدُنِيٓ إِن شَآءَ ٱللَّهُ ﴾[الصافات: ۱۰۲]
«عنقریب به خواست خدا، مرا از شکیبایان خواهی یافت».
این، سخنی است سرشار از ایمان، نیرو، تواضع و توکل به خداوند بلند مرتبه. وی با حالتی قهرمانانه و روحیهای شجاعانه، اقدام به این کار نکرد، بلکه آن را موکول به مشیت الهی نمود. در گفتار: ﴿ سَتَجِدُنِيٓ إِن شَآءَ ٱللَّهُ مِنَ ٱلصَّٰبِرِينَ ﴾کار را به خدا ارجاع داد و موکول نمود؛ یعنی فقط ذات خداوند است که به انسان، یقین و صبر و قوّت اعصاب میبخشد.
﴿ فَلَمَّآ أَسۡلَمَا ﴾[الصافات: ۱۰۳]؛ «وقتی هردو (پدر و پسر) تن در دادند»؛ یعنی وقتی پدر و فرزند، خود را واگذار فرمان خدا کردند و پسر گردن خود را تسلیم پدر نمود ﴿ وَتَلَّهُۥ لِلۡجَبِينِ ﴾[الصافات: ۱۰۳]؛ «و پدر، پسر را با پیشانی روی خاک افکند»؛ یعنی وقتی ابراهیم÷اسماعیل÷را روی پیشانی افکند و خواست فرمان خدا را اجرا نماید، بشارت و مژده رسید که:
﴿ وَنَٰدَيۡنَٰهُ أَن يَٰٓإِبۡرَٰهِيمُ١٠٤ قَدۡ صَدَّقۡتَ ٱلرُّءۡيَآۚ إِنَّا كَذَٰلِكَ نَجۡزِي ٱلۡمُحۡسِنِينَ١٠٥ إِنَّ هَٰذَا لَهُوَ ٱلۡبَلَٰٓؤُاْ ٱلۡمُبِينُ١٠٦ وَفَدَيۡنَٰهُ بِذِبۡحٍ عَظِيمٖ١٠٧ ﴾[الصافات: ۱۰۴-۱۰۷].
«ابراهیم را فریاد زدیم که: ای ابراهیم! تو خواب را راست دیدی و دانستی؛ ما اینگونه به نیکوکاران پاداش میدهیم؛ این آزمایش، مسلّماً آزمایشی است که بیانگر (ایمان کامل و یقین صادق به خداوند هستی) است. ما قربانی بزرگی را فدا و بلاگردان او کردیم».
به هر حال، جبرئیل÷قوچی را خدمت ابراهیم÷آورد و به وی گفت: این قوچ را به جای فرزندت قربانی کن. از آن تاریخ تا کنون، قربانی سنّت شده و به یاد آن خاطره و با یادآوری آن ماجرا، ما مسلمانان نیز قربانی میکنیم.
ملّتها، پیوسته در صددند که رویدادها و وقایع تاریخی خود را جاودانه گردانند و برخی از رویدادهای تاریخی خود را از جمله «روز استقلال»، «روز تبعید»، «روز پیروزی» و امثال آن را جشن گیرند. امّت اسلامی نیز چنین روزی را از ایام الله، از ایام انسانیت، از ایام ایمان به شمار میآورد؛ این روز، روز بروز یک قهرمانی جاویدان در صحنهی تاریخ امّت اسلامی است که خداوند بلند مرتبه با قرار دادن شعار قربانی در مناسک حجّ، آن خاطره را جاویدان ساخته است. مسلمانان، به یاد آن روز، قربانی میکنند و این، یک سنّت ابراهیمی است و ثواب و پاداش آن، به مراتب بیشتر از صدقه دادن با بها و پول قربانی است؛ اگر بنا باشد که هرکس قیمت قربانیهای خود را صدقه بدهد، این شعار مهم اسلامی، از رونق افتاده و از میان خواهد رفت؛ از این رو، اسلام خواهان این است که چنین شعار و نُسُکی احیا گردد؛ بنابراین شکی نیست که نمیتوان به جای ذبح حیوان قربانی، بهای آن را صدقه و خیرات نمود.
۱۴۷۳ - [۲۱] (صَحِیح)
وَعَنْ نَافِعٍ أَنَّ ابْنَ عُمَرَ قَالَ: الْأَضْحَى یَوْمَانِ بعد یَوْم الْأَضْحَى. رَوَاهُ مَالك [۳۵۶].
۱۴۷۳- (۲۱) نافع س گوید: عبدالله بن عمر س گفته است: قربانی کردن در دو روز پس از روز عید، انجام میگیرد (که در مجموع، سه روز خواهد شد).
[این حدیث را مالک روایت کرده است]
شرح: «مثله»: عادت محدثان و راویان و ناقلانِ حدیث بر این است که هرگاه حدیثی را با یک سند روایت کنند و سپس الفاظ همان حدیث را با سندی دیگر نقل کنند، به جای اینکه کلّ متن حدیث را نقل کنند، در آخر آن میگویند: «نحوه» یا «مثله».
و فرق واژهی «نحوه» و «مثله» در این است که: اصطلاح «مثله»، در روایت و احادیثی به کار میرود که هردو حدیث[که با سندهای مختلف روایت شدهاند] از حیث لفظ و معنی، با همدیگر موافق و متّحد باشند؛ و اصطلاح «نحوه»، در روایاتی مورد استفاده قرار میگیرد که هردو حدیث از حیث معنی با همدیگر موافق باشند، نه از حیث لفظ. قول مشهور علماء و صاحب نظران اسلامی نیز همین است که گفته شد.
و برخی از علماء عکس این قضیه را بیان داشتهاند و گفتهاند: اصطلاح «مثله»، در روایاتی مورد استفاده قرار میگیرد که هردو حدیث، از حیث معنی ـ نه از حیث لفظ ـ با همدیگر موافق باشند و اصطلاح «نحوه»، در احادیثی به کار میرود که هردو حدیث هم از حیث لفظ و هم از حیث معنی، موافق یکدیگر باشند؛ ولی چنانکه پیشتر نیز گفته شد، قول اول، مشهورتر و صحیحتر است.
۱۴۷۴ - [۲۲] (ضَعِیف)
وَقَالَ: وَبَلَغَنِی عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ مثله [۳۵۷].
۱۴۷۴- (۲۲) و مالک بن انس/گوید: از علی بن ابی طالب س نیز حدیثی نظیر روایت بالا - و در لفظ و معنا - به من رسیده است.
«الاضحی یومان بعد یوم الاضحی»:
قربانی کردن، عبادت و تقرّب جستن به سوی خدوند است. بعضی از عبادتها و تقرّبها، محدود به وقت و زمان معینی هستند که قربانی کردن هم از این نوع میباشد و وقت آن، محدود به بعد از نماز عید قربان است. اگر در شهری بیشتر از یک نماز عید برگزار شود، زمان قربانی کردن، پس از فارغ شدن از نخستین نماز عید است و میتوان کشتن حیوان را به روز دوم و همچنین روز سوم که «ایام التشریق» نامیده میشود، به تأخیر انداخت.
به هر حال؛ زمان و موعد قربانی، بعد از نماز عید (یعنی بعد از تمام شدن سریعترین نماز عید در شهر) آغاز میشود؛ و ذبح حیوان قبل از آن، «قربانی» محسوب نمیگردد. پیامبر ج مقرّر فرمودند که ذبح حیوان قبل از نماز عید، گوشت صدقه و خیرات به شمار میآید، نه به عنوان عبادت و تقرّب؛ از آنجا که اگر تمامی گوشت آن حیوان را نیز به فقرا و مستمندان دهد، مشمول ثواب صدقه خواهد شد و از ثواب و پاداش قربانی، بهرهمند نخواهد گردید؛زیرا قربانی کردن،عبادت است و عبادات، همچون نماز، دارای حدود و اوقات معینی است که باید در وقت خودش انجام پذیرد و از حدّ و مرز تجاوز ننماید.
آیا میتوان نماز ظهر را قبل از فرا رسیدن وقت آن، ادا نمود؟ قطعاً، جواب منفی است! قربانی هم همانگونه دارای وقت معینی است. در بعضی از کشورها، برخی از مردم در شب عید قربان، به ذبح حیوان قربانی میپردازند که این، یک اشتباه محض است و موجب تضییع سنّت و تضییع ثواب قربانی میگردد و اعادهی قربانی، بر او لازم میآید.
وقت قربانی بعد از نماز عید، شروع میشود و تا دو روز بعد از آن ادامه دارد.
یک سؤال:
برخی میگویند: ما منکر فلسفه و اهمیت قربانی و اثرات تربیتی آن نیستیم، امّا چه لزومی دارد که در اوقات معینی انجام شود؛ آیا بهتر نیست که مردم آزاد گذارده شوند و هرکس به هنگام فرصت و آمادگی روحی، این وظیفه را انجام دهد؟
در پاسخ بایدگفت:
تجربه نشان داده است که اگر مسائل تربیتی، تحت انضباط و شرایط معین قرار نگیرد، عدّهای آن را به دست فراموشی میسپارند و اساس آن به کلّی متزلزل میگردد؛ اینگونه مسائل، حتماً باید در اوقات معین و تحت انضباط دقیق قرار گیرد؛ تا هیچکس عذر و بهانهای برای ترک کردن آن نداشته باشد؛ به خصوص این که انجام این عبادات در وقت معین، آن هم به صورت دسته جمعی - در یک روز - دارای شکوه و تأثیر و عظمت و بزرگی خاصّی است که قابل انکار نمیباشد؛ و در حقیقت، یک کلاس بزرگ انسان سازی تشکیل میدهد.
۱۴۷۵ - [۲۳] (حسن)
وَعَنِ ابْنِ عُمَرَ قَالَ: أَقَامَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج بِالْـمَدِینَةِ عَشْرَ سِنِینَ یُضحی. رَوَاهُ التِّرْمِذِیّ [۳۵۸].
۱۴۷۵- (۲۳) عبدالله بن عمر س گوید: رسول خدا ج (پس از هجرت)، ده سال در مدینهی منوره اقامت داشتند و در هر سال از این ده سال، قربانی میکردند.
[این حدیث را ترمذی روایت کرده است]
شرح: از این حدیث دانسته میشود که رسول خدا ج در روزگار سکونت خویش در مدینهی منوره، همه ساله قربانی میکردند؛ و از حدیث ۱۴۶۲ چنین معلوم میگردد که برای پس از وفات، آن حضرت ج به علی بن ابی طالب س سفارش کرده بودند تا هر سال، از جانب ایشان قربانی کند؛ و علی س نیز سفارش رسول خدا ج را نصب العین و آویزهی گوش خویش قرار داده بود و پیوسته، همه ساله از جانب پیامبر اکرم ج حیوانی را در روز عید قربان، قربانی میکرد؛ و این خود، بیانگر اهمیت و جایگاه آن در اسلام است.
۱۴۷۶ - [۲۴] (ضَعِیف)
وَعَنْ زَیْدِ بْنِ أَرْقَمَ قَالَ: قَالَ أَصْحَابُ رَسُولِ الـلّٰهِ ج: یَا رَسُولَ الـلّٰهِ مَا هَذِهِ الْأَضَاحِیُّ؟ قَالَ: «سُنَّةُ أبیكم إِبْرَاهِیم عَلَیْهِ السَّلَام» قَالُوا: فَمَا لَنَا فِیهَا یَا رَسُولَ الـلّٰهِ؟ قَالَ: «بِكُلِّ شَعْرَةٍ حَسَنَةٌ». قَالُوا: فَالصُّوفُ یَا رَسُولَ الـلّٰهِ؟ قَالَ: «بِكُلِّ شَعْرَةٍ مِنَ الصُّوفِ حَسَنَة» رَوَاهُ أَحْمد وَابْن مَاجَه [۳۵۹].
۱۴۷۶- (۲۴) زید بن ارقم س گوید: (برخی از) یاران رسول خدا ج خطاب به آن حضرت ج گفتند: ای فرستادهی خدا! حقیقت و ویژگی این قربانیها چیست؟ آن حضرت ج در پاسخ فرمودند:
«قربانی کردن، روش پدرتان ابراهیم÷است؛ (زیرا پیش از همه، خداوند بلند مرتبه بدو دستور قربانی داد و او نیز قربانی کرد؛ و این دستور، به من و امّت من نیز داده شده است)».
دوباره پرسیدند: ای فرستادهی خدا! در این قربانیها، چه پاداش و ثوابی برای ما وجود دارد؟
آن حضرت ج فرمودند: «در ازای هر موی از موهای حیوان قربانی، یک نیکی به شما ارزانی میشود».
گفتند: آیا پشم نیز همین پاداش را دارد؟ (یعنی: حیواناتی که دارای پشم هستند، مانند: میش، شتر و غیره که موی ندارند، بلکه پشم دارند و شمار تار پشمهای هریک از آنها به چند صدهزار یا بیش از آن میرسد؛ آیا باز هم در مقابل هر تار پشمی از آنها، همین اجر و پاداش وجود دارد؟ آن حضرت ج فرمودند: «آری؛ در ازای هر تار پشماز پشمهای حیوان قربانی نیز، یک نیکی به شما ارزانی میشود».
[این حدیث را احمد بن حنبل و ابن ماجه روایت کردهاند]
شرح: «ما هذه الاضاحی»: سؤال از تاریخچه، حقیقت و ویژگی قربانی است.
«سنة ابیكم ابراهیم»: اطلاق پدر بر ابراهیم÷، یا به خاطر آن است که عربها و مسلمانان آن روزگار، غالباً از نسل اسماعیل÷بودند و یا به خاطر این بود که آنها همگی، ابراهیم÷را بزرگ میشمردند و از او به صورت یک پدر روحانی و معنوی احترام میکردند؛ هرچند آیین پاک او، با انواع خرافات، در روزگار جاهلیت آلوده شده بود.
به هر حال، پیامبر اکرم ج ابراهیم÷را پدر امّت محمّدی ج نامیده است؛ با وجود اینکه همگان از نسل او نیستند؛ این بدان خاطر است که ابراهیم÷، نیای رسول خدا ج بوده و او هم از لحاظ شفقت و رحمت، همچون پدر امّت خویش است.
[۳۵۵]- بخاری ح ۹۸۵؛ مسلم ۳/۱۵۵۱ ح (۱-۱۹۶۰)؛ ترمذی ۴/۷۸ ح ۱۵۰۸؛ نسایی ۷/۲۱۲ ح ۴۳۶۸؛ ابن ماجه ۲/۱۰۵۳ ح ۳۱۵۲؛ و مسند احمد ۳/۱۱۳. [۳۵۶]- موطأ مالک ۲/۲۸۷ ح ۱۲ «کتاب الضحایا». [۳۵۷]- موطأ مالک ۲/۲۸۷ ح ۱۲ «کتاب الضحایا». [۳۵۸]- ترمذی ۴/۷۸ ح ۱۵۰۷؛ و مسند احمد ۲/۳۸. [۳۵۹]- ابن ماجه ۲/۱۰۴۵ ح ۳۱۲۷؛ و مسند احمد ۴/۳۶۸.
۱۴۷۷ - [۱] (مُتَّفق عَلَیهِ)
عَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ عَنِ النَّبِیِّ ج قَالَ: «لَا فَرَعَ وَلَا عَتِیرَةَ». قَالَ: وَالْفرع: أول نتاج كَانَ ینْتج لَهُمْ كَانُوا یَذْبَحُونَهُ لِطَوَاغِیتِهِمْ. وَالْعَتِیرَةُ: فِی رَجَبٍ [۳۶۰].
۱۴۷۷- (۱) ابو هریره س گوید: پیامبر خدا ج فرمودند: «در اسلام، چیزی با نام «فَرَع» و «عتیرة») وجود ندارد».
ابو هریره س (در توضیح و تبیین معنا و مفهوم «فرع» و «عتیرة» گوید:
«فرع»: عبارت از نخستین زاییدهی حیوان بود که (مشرکان و چندگانه پرستان،) آن را برای بتهای خویش ذبح میکردند؛ و «عتیرة» نیز حیوانی بود که آن را در ماه رجب ذبح مینمودند.
[این حدیث را نجاری و مسلم روایت کردهاند]
شرح: «فرع»: عبارت از اوّلین زاییدهی شتر بود که مشرکان و چندگانه پرستان، آن را برای بتهای خویش سر میبریدند تا برکت و فزونی در نسل شتر ماده بیافتد.
به تعبیری دیگر، در دوران تاریک جاهلیت، اوّلین بچهی شتر را برای بتها، قربانی میکردند و آن را «فَرع» مینامیدند.
«عتیرة»: حیوانی بود که در روزگار جاهلیت، برای خدایان خود در ماه رجب قربانی میکردند و آن را «رجبیة» نیز میگفتند.
به دیگر سخن؛ «عتیرة»: حیوانی است که در دوران جاهلیت برای بتها قربانی میکردند و خون آن را بر سر بتها میریختند و اسلام نیز بر تمامی آنها، خط بطلان کشید و همه را مردود اعلام کرد.
«طواغیتهم»: طواغیت، جمع «طاغوت» است؛ «طاغوت»: سرکش؛ خدایان دروغین و مردمان متجاوز. (در اصل «طَغَیوت» بوده است مثل «رَغبوت» و سپس «یاء» به جای «غین» ذکر شده و بعد به الف تبدیل شده است. طاغوت مصدری است که به جای «طاغی» که اسم فاعل است به کار میرود).
واژهی «طاغوت» از «طغیان» گرفته شده و به معنای «تعدّی و تجاوز از حدّ یا سرکشی و شکستن حدود و قیود» ذکر شده است و به طور کلّی به هر چیزی که وسیلهی تجاوز و طغیانگری باشد، اطلاق شده است. از این رو، به شیطان، بت، تجاوزگر، حاکم ظالم و دیکتاتور و هر مسیری که به غیر حقّ منتهی شود، «طاغوت» گفته میشود؛ بنابراین، آنها که به باطل داوری میکنند، «طاغوت» هستند؛ زیرا حدود و مرزهای الهی و حق و عدالت را شکستهاند.
به هر حال، «طاغوت» به این معانی، به کار رفته است: هر معبودی جز خدا؛ شیطان؛ هرکس و هر چیزی که اطاعت از آن، مایهی طغیان و دوری از راه حق شود؛ چه آفریدهای که پرستیده شود و چه فرماندهی که در شرّ و بدی از او فرمانبرداری گردد؛ و چه اهریمنی باشد که انسان را از راه بدر برد. مفرد و مذکر و مؤنث در آن، یکسان است.
«لا فرع و لا عتیرة»: پیام این حدیث:
در این حدیث، به این موضوع اشاره رفته است که این امّت (امّت محمدی و ملّت قرآنی) از بقیهی امتها و ملتها جدا است، چراکه افراد این امت از راه راست و درست برخوردارند و یهودیان و مسیحیان و دیگر ادیان و ملل، راههای دیگری دارند.
در قرآن و در مجموعهی احادیث نبوی، آیات و روایات زیادی در این زمینه آمده است که مجموعاً این را میرساند که این امت از بقیه امتها جدا است. شخصیت منحصر به فردی دارد و نباید دنبالهرو(ی) یهودیان و مسیحیان و امتهای دیگر باشد.
به این خاطر واژهی «خالفوهم» (با آنها مخالفت کنید) در بسیاری از احادیث تکرار شده است، پس برای امت محمدی، شایسته است که استقلال و هویت خویش را حفظ کنند و به جهان و جهانیان خط و مشی دهند و از عادات و سخنان یهودیان و مسیحیان متأثر نشوند و از رسوم و تقالید آنها پیروی نکنند و اخلاق و رفتار آنها را انتخاب ننمایند و درهر حال هویت و شخصیت اسلامی خود را حفظ کنند.
دکتر یوسف قرضاوی در این زمینه میگوید:
«باید ما مسلمانان، شخصیت منحصر به فرد خودمان را دارا باشیم، چون امت اسلامی، امّت وسط است که برای انسانها نمونه است. ما رتبهی استادی امتها را داریم، ما بهترین امت هستیم که برای هدایت انسانها برانگیخته شدیم، پس چرا از دیگران پیروی کنیم؟ پیامبر اکرم ج میخواهد این مفاهیم را در وجود ما بکارد تا به شخصیت و استقلال خود افتخارکنیم. پیامبر ج نمیخواهد که ما پیرو و دنبالهرو و پیرو دیگران باشیم. به هشدار این حدیث که به صورت خبرآمده است توجه کنید:
«لتتبعنّ سنن من قبلکم، شبراً بشبر وذراعاً بذراع، حتّی لو دخلوا جُحر ضبّ لَدخلتموه»
«وجب به وجب و ذرع به ذرع از روشهای پیشینیان پیروی خواهید کرد، به نحوی که اگر داخل سوراخ سوسماری هم شوند، شما هم داخل آن خواهید شد».
یعنی اگر داخل سوراخ سوسمار شوند، سوراخ سوسمار یک مُد میشود به نام «مد سوراخ سوسمار» وقتی که موهای پشت سرشان بلند کنند، جوانان ما هم همین کار را میکنند حتی خود را مثل سوسک، سیاه میکنند، جوانان ما هم به شکل سوسک سیاه در میآیند.
کجاست شخصیت منحصر به فرد ما در برابر این تقلید کورکورانه؟ آیا انسان از دین و شخصیت اسلامی خود خارج شود تا از گمراهی دیگران پیروی کند؟
وقتی که از پیامبر اکرم ج پرسیدند که: از روشهای کدام پیشینیان پیروی خواهیم کرد؟
آیا از یهود و نصاری تقلید خواهیم کرد؟ پیامبر ج فرمود: پس از چه کسی؟
آیا جای تأسف نیست که اساتید ما یهود و نصاری شوند؟ ما دستوراتی که در «پروتوکلات حکمای صیهون» آمده است، اجرا میکنیم، کاری نداریم که نسبت این «پرتوکلات» به حکمای صیهون درست است یا نه، ما دانسته یا نه دانسته، خواستههای آنان را اجرا میکنیم و مطیع فرمان آنانیم [۳۶۱].
پس مسلمانان باید هوشیار و بیدار باشند و شخصیت منحصر به فرد و مستقل خود را حفظ و حراست کنند و به آئین خویش بنازند و در راستای اجرای اوامر و فرامین مکتب خویش و نشر و پخش آن، از همه چیز بگذرند و به سنّت پیامبرشان و به شخصیت و استقلال خود، افتخار کنند و دنبالهرو و پیرو دیگران و یهودیان و ترسایان نباشند. [۳۶۰]- بخاری ۹/۵۹۶ ح ۵۴۷۴؛ مسلم ۳/۱۵۶۴ ح (۳۸-۱۹۷۶)؛ ابوداود ۳/۲۵۶ ح ۲۸۳۱؛ ترمذی ۴/۸۱ ح ۱۵۱۲؛ نسایی ۷/۱۶۷ ح ۴۲۲۲؛ ابن ماجه ۲/۱۰۵۸ ح ۳۱۶۸؛ دارمی ۳/۱۱۰ ح ۱۹۶۴؛ و مسند احمد ۲/۲۳۹. [۳۶۱]- سنت و بدعت، ترجمه: ابراهیم ساعدی ص ۶۰ – ۶۱.
۱۴۷۸ - [۲] (ضَعِیف)
عَن مخنف بن سلیم قَالَ: كُنَّا وُقُوفًا مَعَ رَسُولِ الـلّٰهِ ج بِعَرَفَةَ فَسَمِعْتُهُ یَقُولُ: «یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ عَلَى كُلِّ أَهْلِ بَیْتٍ فِی كُلِّ عَامٍ أُضْحِیَّةً وَعَتِیرَةً هَلْ تَدْرُونَ مَا الْعَتِیرَةُ؟ هِیَ الَّتِی تُسَمُّونَهَا الرَّجَبِیَّةَ». رَوَاهُ التِّرْمِذِیّ وَأَبُو دَاوُد وَالنَّسَائِیّ وَابْن مامجه وَقَالَ التِّرْمِذِیُّ: هَذَا حَدِیثٌ غَرِیبٌ ضَعِیفُ الْإِسْنَادِ وَقَالَ أَبُو دَاوُد: وَالْعَتِیرَة مَنْسُوخَة [۳۶۲].
۱۴۷۸- (۲) مخنف بن سُلیم س گوید: همراه با رسول خدا ج در سرزمین عرفات، ایستاده بودیم؛ از آن حضرت ج شنیدم که میفرمودند:
«هان ای مردم! بر هر خانوادهای در هر سال، «قربانی» و «عتیرة» واجب است. آیا میدانید «عتیرة» چیست؟ «عتیرة»، همان چیزی است که مردم، به آن «رجبیة» میگویند».
[این حدیث را ترمذی، ابو داود، نسایی و ابن ماجه روایت کردهاند؛ و ترمذی گفته است: این، حدیثی غریب است که اسناد آن نیز ضعیف میباشد. و ابوداود گفته است: «عتیرة» منسوخ شده است].
شرح: به هر حال، حکم «عتیرة» به دلیل این فرمودهی رسول خدا ج منسوخ گردیده است؛ آنجا که میفرمایند: «لا فرع و لا عتیرة»؛ «فرع و عتیرهای در اسلام، وجود ندارد».
پر واضح است که نسخ «عتیرة»، مستلزم نسخ «قربانی» نیست.
«منسوخة»: علماء و دانشوران اسلامی و فرهیختگان و فرزانگان دینی، از سلف گرفته تا خلف، بر ثبوت نسخ در کتاب خدا و احادیث پیامبر ج اتفاق نظر دارند. و جز عدهی اندکی که نظرشان فاقد اعتباراست. کسی مخالف ثبوت نسخ در قرآن و حدیث نیست.
«نسخ» در لغت به معنای زایل نمودن چیزی و نشاندن دیگری در جای آن است. مانند: «نسخت الشمس الظل» یعنی آفتاب، سایه را نسخ کرد که سایه زایل گشته و روشنایی جای آنرا گرفته است.
و درعرف اهل اصول، نسخ عبارت از «رفع الحکم الشرعی بدلیل الشرعی» یعنی «برداشتن یک حکم شرعی بوسیلهی یک حکم و یک فرمان شرعی.»
یعنی گاهی اوقات خداوند ﻷ، حکم شرعی را مناسب با زمان نافذ میفرماید و در زمانی دیگر با حکمت شامله و کاملهی خود، این حکم را به خاطر مصلحتهایی از بین برده و حکم جدیدی صادر میکند، تا همپای مقتضیات زمان باشد. به این عمل «نسخ»گفته میشود و به حکم قدیمی و پیشین «منسوخ» و به حکم جدید «ناسخ» میگویند.
«حکمت و فایدهی نسخ»:
حاج ملا عبدالله احمدیان در این زمینه میگوید:
«نسخ، خواه نسخ احکام یا نسخ ادیان، جزء قدرتهای خدا و مطابق قضاء و برنامهریزیهای قبلی و مقتضای حکمت عام و تامّ الهی، در شیوهی پرورش گیاهان و جانداران و تربیت افراد و جامعههای کوچک و بزرگ بشری و جامعه کل انسانی است.
آفریدگاری که در ایجاد و پرورش یک فرد بشری، آن همه مراحل مرتّب و منظم را پشت سرهم قرار میدهد و در رحم مادر با وصل سُرُم خون قلب، و بعد از پا نهادن به جهان و بریدن ناف و قطع آن سرم، در حال نداشتن دندان، بلافاصله با غذای گرم شیرآمادهی پستان، از او پذیرائی میشود و بعد از این مراحل و نیاز به غذاهای سخت و سفت، با پیدا شدن دندانها و فعالشدن دستگاه گوارش، جهت هضم آنها، مرحلهی رشد بیشتر او آغاز میگردد و بعد از رشد ونموّ کافی و نیاز شدید او به تناول غذا، مرحلهی به کار افتادن دست و پا و اندامها و مغز و تفکرـ نه برای تناول غذا بلکه ـ برای تحصیل و پیدا کردن و گرفتن آن از دل زمین و از دست زمان، آغاز میگردد تا سپریشدن دوران جوانی و بیدارشدن غریزهها وعاطفهها و هر آنچه یک مخلوق جهت پیمودن مسیر رشد و تکامل خویش و امتداد سلسلهی نسل خویش به آن نیازمند است.
آری! آفریدگاری که در پرورش و تربیت یک فرد بشری، آن همه مراحل گوناگون را ناسخ و منسوخ یکدیگر قرار میدهد، جای خود دارد که در پرورش معنوی و روحی و تربییت اجتماعات انسانی و جامعهی کل بشری درطول تاریخ، آن چنان مراحل مرتب و منظمی را پشت سر یکدیگر قرار دهد که هریک از مراحل قبلی برای وقت خود به غایت خوب بوده باشد و هریک از مراحل بعدی نیز ـ که ناسخ مراحل قبلی است ـ برای زمان خودش به غایت خوب و مطلوب باشد» [۳۶۳].
با این تفصیل روشن شد که حکمت نسخ این است که احکام تابع مصالح و همراه با ملاحظهی تقاضای زمان و شرایط، طبیعی میگردند. زیرا همانگونه که زمان و اشخاص همواره تغییر و تحول مییابند، مصالح نیز در تبدیل و تغییر هستند.
و در حقیقت نسخ، احسان و انعام بزرگی از خداوند بر بندگانش است که برخی از احکام را بنا بر مصالح مختلف، سبکتر و سهلتر فرموده است.
آری قرآن کریم، این نسخهی الهی که برای نجات جان این بیماران نوشته شده است،گاهی نیاز به تبدیل و تعویض دارد، امروز باید نسخهای داده شود، فردا باید تکامل یابد و سرانجام نسخهی نهایی صادر گردد.
و در حقیقت نسخ پارهای از دستورات وآیات قرآن و احادیث نبوی یک برنامه دقیق و حساب شده تربیتی است که بدون آن هدف نهایی تعالی و ترقی و نیل به تکامل و پیشرفت تامین نمیشود.
آیا یک بیماری مزمن را میتوان در یک روز معالجه کرد؟ یا یک معتاد به موادمخدر را که سالها است به آن آلوده شده است، در یک روز و با یک نسخه میتوان درمان نمود؟ آیا جز این است که باید در این میان، مراحل انتقالی وجود داشته باشد.
وآیا نسخ، چیزی جز برنامههای موقت در دورانهای انتقالی است؟
آری! پزشک آن نیست که در هر وضعیتی فقط یک نسخه بدهد، بلکه طبیب حقیقی کسی است که با تغییر بیمار و مرض و با نگاهی عمیق به هر وضعیت، تغییراتی مطابق با آنها در نسخه بیاورد.
«صورتهای نسخ»
نسخ به چهار صورت است:
۱- نسخ کتاب به کتاب. واین خود به سه نوع تقسیم میگردد:
الف) «منسوخ التلاوة ومنسوخ الحکم» مانند: «عشر رضعاتٍ معلوماتٍ یُحرّ من» یعنی ده بار شیر دادن و شیرخوردن که معلوم باشد، موجب تحریم ازدواج میگردد که هم تلاوش منسوخ که در ضمن آیههای قرآن و جودندارد و هم حکمش منسوخ است.
ب) منسوخ التلاوة باشد، اما حکمش باقی و منسوخ نشده باشد. مانند:
«الشیخ والشیخة اذا زنیا فارجموها البتة» یعنی پیرمرد و پیرزن، هرگاه مرتکب زنا شدند، آنان را قطعاً رجم کنید. که تلاوت آن منسوخ ولی حکمش باقی است.
ج) منسوخ الحکم باشد، ولی منسوخ التلاوة نباشد مانند نسخ شدن حکم این آیه:
﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِذَا نَٰجَيۡتُمُ ٱلرَّسُولَ فَقَدِّمُواْ بَيۡنَ يَدَيۡ نَجۡوَىٰكُمۡ صَدَقَةٗۚ ذَٰلِكَ خَيۡرٞ لَّكُمۡ وَأَطۡهَرُۚ فَإِن لَّمۡ تَجِدُواْ فَإِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٞ رَّحِيمٌ١٢ ﴾[المجادلة: ۱۲]
«ای مؤمنان! هرگاه خواستید با پیغمبر نجوا و رازگویی کنید، پیش از نجوای خود، صدقهای بدهید. این کار برای شما بهتر و پاگیزهتر(برای زدودن حب مال از دلها) است.. اگر هم چیزی را نیافتید (که با آن صدقه را انجام دهید) خداوند آمرزگار و مهربان است...»
به حکم این آیه:
﴿ ءَأَشۡفَقۡتُمۡ أَن تُقَدِّمُواْ بَيۡنَ يَدَيۡ نَجۡوَىٰكُمۡ صَدَقَٰتٖۚ فَإِذۡ لَمۡ تَفۡعَلُواْ وَتَابَ ٱللَّهُ عَلَيۡكُمۡ فَأَقِيمُواْ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتُواْ ٱلزَّكَوٰةَ وَأَطِيعُواْ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥۚ وَٱللَّهُ خَبِيرُۢ بِمَا تَعۡمَلُونَ١٣ ﴾[المجادلة: ۱۳].
«آیا میترسید که پیشاپیش نجوای خود صدقههایی را بدهید(و مخارجی برای خود تولید کنید)؟! حال که چنین کاری را نکردید و خداوند هم شما را بخشیده است(و این رنج را از دوش شما برداشته است و اجازه داده است بدون دادن صدقه با پیغمبر به نجوا بپردازید) پس نماز را چنان که باید بخوانید و زکات مال بدر کنبد و از خدا و پیغمبرش فرمانبرداری نمایید. ایزد آگاه از همهی کارهایی است که میکنید...»
۲- نسخ سنّت به سنّت: دلیل این نوع نسخ قول پیامبر ج است که در بالا به آن اشاره شد که فرمود: «برخی از احادیث من بعضی دیگر از آنها را نسخ میکند».
مانند اینکه پیامبر ج در اوائل، صحابه شرا از زیارت قبور منع فرمود، اما بعدها به آنان اجازه داد.
و باید دانست که سنّت متواتر، به سنّت آحاد نسخ نمیگردد.
۳- نسخ کتاب به سنت: در نزد احناف این نوع نسخ درست است ومثالی را اینگونه بیان میکنند که خداوند فرمود:
﴿ كُتِبَ عَلَيۡكُمۡ إِذَا حَضَرَ أَحَدَكُمُ ٱلۡمَوۡتُ إِن تَرَكَ خَيۡرًا ٱلۡوَصِيَّةُ لِلۡوَٰلِدَيۡنِ وَٱلۡأَقۡرَبِينَ بِٱلۡمَعۡرُوفِۖ حَقًّا عَلَى ٱلۡمُتَّقِينَ١٨٠ ﴾[البقرة: ۱۸۰].
«هنگامی که یکی از شما را (امراض مخوف و اسباب و علل) مرگ فرا رسد، اگر دارایی فراوانی(با توجه به عرف محل) از خود به جای گذاشت،(از سوی خدا قانون) وصیت بر شما واجب شده است(و باید) برای پدر و مادر و نزدیکان به طور شایسته وصیت کند. این حق (واجبی) است بر پرهیزکاران(مؤمن به کتاب خدا)...»
در این آیه فرضیت وصیت برای پدر و مادر و خویشاوندان، تصریح و بیان شده است، اما حکم این آیه توسط این حدیث مشهور «لاوصیة لِوارث» یعنی برای وارث، وصیت جایز نیست، منسوخ شده است. ولی در حقیقت آیهی فوق با آیهی میراث منسوخ شده است نه با حدیث.
﴿ يُوصِيكُمُ ٱللَّهُ فِيٓ أَوۡلَٰدِكُمۡۖ لِلذَّكَرِ مِثۡلُ حَظِّ ٱلۡأُنثَيَيۡنِۚ فَإِن كُنَّ نِسَآءٗ فَوۡقَ ٱثۡنَتَيۡنِ فَلَهُنَّ ثُلُثَا مَا تَرَكَۖ وَإِن كَانَتۡ وَٰحِدَةٗ فَلَهَا ٱلنِّصۡفُۚ وَلِأَبَوَيۡهِ لِكُلِّ وَٰحِدٖ مِّنۡهُمَا ٱلسُّدُسُ مِمَّا تَرَكَ إِن كَانَ لَهُۥ وَلَدٞۚ فَإِن لَّمۡ يَكُن لَّهُۥ وَلَدٞ وَوَرِثَهُۥٓ أَبَوَاهُ فَلِأُمِّهِ ٱلثُّلُثُۚ فَإِن كَانَ لَهُۥٓ إِخۡوَةٞ فَلِأُمِّهِ ٱلسُّدُسُۚ مِنۢ بَعۡدِ وَصِيَّةٖ يُوصِي بِهَآ أَوۡ دَيۡنٍۗ ءَابَآؤُكُمۡ وَأَبۡنَآؤُكُمۡ لَا تَدۡرُونَ أَيُّهُمۡ أَقۡرَبُ لَكُمۡ نَفۡعٗاۚ فَرِيضَةٗ مِّنَ ٱللَّهِۗ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمٗا١١ ۞وَلَكُمۡ نِصۡفُ مَا تَرَكَ أَزۡوَٰجُكُمۡ إِن لَّمۡ يَكُن لَّهُنَّ وَلَدٞۚ فَإِن كَانَ لَهُنَّ وَلَدٞ فَلَكُمُ ٱلرُّبُعُ مِمَّا تَرَكۡنَۚ مِنۢ بَعۡدِ وَصِيَّةٖ يُوصِينَ بِهَآ أَوۡ دَيۡنٖۚ وَلَهُنَّ ٱلرُّبُعُ مِمَّا تَرَكۡتُمۡ إِن لَّمۡ يَكُن لَّكُمۡ وَلَدٞۚ فَإِن كَانَ لَكُمۡ وَلَدٞ فَلَهُنَّ ٱلثُّمُنُ مِمَّا تَرَكۡتُمۚ مِّنۢ بَعۡدِ وَصِيَّةٖ تُوصُونَ بِهَآ أَوۡ دَيۡنٖۗ وَإِن كَانَ رَجُلٞ يُورَثُ كَلَٰلَةً أَوِ ٱمۡرَأَةٞ وَلَهُۥٓ أَخٌ أَوۡ أُخۡتٞ فَلِكُلِّ وَٰحِدٖ مِّنۡهُمَا ٱلسُّدُسُۚ فَإِن كَانُوٓاْ أَكۡثَرَ مِن ذَٰلِكَ فَهُمۡ شُرَكَآءُ فِي ٱلثُّلُثِۚ مِنۢ بَعۡدِ وَصِيَّةٖ يُوصَىٰ بِهَآ أَوۡ دَيۡنٍ غَيۡرَ مُضَآرّٖۚ وَصِيَّةٗ مِّنَ ٱللَّهِۗ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَلِيمٞ١٢ ﴾[النساء: ۱۱-۱۲].
خداوند دربارهی(ارث بردن)فرزندانتان(و پدران و مادرانتان) به شما فرمان میدهد و بر شما واجب میگرداند که(چون مردید و دخترانی و پسرانی از خود به جای گذاشتید)بهرهی یک مرد به اندازهی بهرهی دو زن است. اگر فرزندانتان همه دختر بودند و تعدادشان(دو و یا) بیشتر از دو بود، دو سوم ترکه، بهرهی ایشان است، و اگر ورثه تنها یک دختر باشد، نصف ترکه از آن او است، (و چه ورثه یک دختر و چه بیشترباشند، باقی ماندهی ترکه متعلق به سائر ورثه بر حسب استحقاق است). اگر مُرده دارای فرزند و پدر و مادر باشد، به هریک از پدر و مادر یک ششم ترکه میرسد(و باقیمانده بین فرزندان او به ترتیب سابق تقسیم میگردد). و اگر مرده دارای فرزند(یا نوه) نباشد و تنها پدر و مادر از او ارث ببرند، یک سوم ترکه به مادر میرسد(و باقیمانده از آن پدر خواهد بود). اگر مرده(علاوه از پدر و مادر) برادرانی (یا خواهرانی، از پدر و مادر یا از یکی از آن دو) داشته باشد، به مادرش یک ششم میرسد.(همهی این سهام مذکور) پس از انجام وصیتی است که مرده میکند و بعد از پرداخت وامی است که بر عهده دارد(و پرداخت وام مقدم بر انجام وصیت است). شما نمیدانید پدران و مادران و فرزندانتان کدام یک برای شما سودمندترند.(خیر و صلاح در آن چیزی است که خدا بدان دستور داده است). این فریضهی الهی است و خداوند دانا(به مصالح شما)و حکیم است(در آنچه بر شما واجب نموده است.
و برای شما نصف دارایی به جای ماندهی همسرانتان است، اگر فرزندی (از شما یا از دیگران و یا نوه و نوادگانی) نداشته باشند (و باقی ترکه، برابر آیهی قبلی به فرذندانشان و پدران و مادرانشان تعلق میگیرد)و اگر فرزندی داشته باشند، سهم شما یک چهارم ترکه است(و باقیماندهی ترکه به ذویالفروض و عصبه، یا ذویالارحام یا بیتالمال میرسد. به هر حال چه فرزندی نداشته باشند و چه فرزندی داشته باشند، سهم شما) پس از انجام وصیتی است که کردهاند و پرداخت وامی است که بر عهده دارند(و پرداخت وام بر انجام وصیت مقدم است). و برای زنان شما یک چهارم ترکهی شما است اگر فرزندی (یا نوه و نوادگانی از آنان یا از دیگران)نداشته باشید. (اگر همسر یک نفر باشد، یک چهارم را تنها دریافت میدارد، و اگر دو همسر و بیشتر باشند، یک چهارم بطور مساوی میانشان تقسیم میگردد. باقیماندهی ترکه به خویشاوندان و وابستگان به ترتیب استحقاق میرسد). و اگر شما فرزندی(یا نوه و نوادگانی) داشتید، سهمیهی همسرانتان یک هشتم ترکه بوده(و بقیهی ترکه به فرزندانتان و پدران و مادرانتان ـ همانگونه که ذکر شد ـ میرسد البته) پس از انجام وصیتی است که میکنید و بعد از وامی است که بر عهده دارید. واگر مردی یا زنی بگونهی کلاله ارث از آنان برده شد(و فرزندی و پدری نداشتند) و برادر (مادری) یا خواهر(مادری) داشتند، سهم هریک از آن دو یک ششم ترکه است (و فرقی میان آن دو نیست) و اگر بیش از آن(تعداد، یعنی یک برادر مادری و یک خواهر مادری) بودند، آنان در یک سوم با هم شریکند(و بطور یکسان یک سوم را میان خود تقسیم میکنند. البته این هم) پس از انجام وصیتی است که بدان توصیه شده است و یا پرداخت وامی است که بر عهدهی مرده است. وصیتی و وامی که(به بازماندگان) زیان نرساند(یعنی وصیت از بیش از یک سوم نباشد و مرده از روی غرض اقرار به وامی نکند که بر عهدهی او نیست، و یا صرف نظر از وامی نکند که بر دیگران دارد و...) این سفارش خدا است و خدا دانا (به آن چیزی است که به نفع شما است و آگاه از نیات وصیتکنندگان میباشد)و شکیبا است(و شتابی در عقاب شما ندارد، چرا که چه بسا پشیمان شوید و به سویش برگردید)...»
ودلیل جمهورکه میگویند: نسخ کتاب به سنّت جایز نیست این قول پیامبر ج است که فرمود:
«كلامی لاینسخ کلام الله». «حدیث من کلام خدا را نسخ نمیکند».
واحناف جواب این روایت را چنین دادهاندکه مراد پیامبر ج از «کلامی لاینسخ کلام الله» این است:کلامی که از اجتهاد و رأی خودم باشد، نسخکننده کلام خدا نیست، وگرنه کلامی که در پرتو وحی خفی باشد، میتوان با آن کلام خدا، یعنی وحی جلی را نسخ کرد، چرا که هردو کلام خدایند و فقط فرق میان آن دو در این است که اولی وحی خفی است و دومی وحی جلی.
۴- نسخ سنت به کتاب (یعنی نسخ وحی خفی با وحی جلی): و دلیل این نوع نسخ، این قول پیامبر ج است که فرمود: «وکلام الله ینسخ کلامی» یعنی کلام خدا، ناسخ کلام من است.
مانند اینکه پیامبر ج پس ازآمدن به مدینه به مدت شانزده ماه، رو به جانب بیتالمقدس نماز میخوانند و این حکم با حدیث به ثبوت رسیده بود، اما خداوند با این آیه، سنت پیامبر ج را نسخ فرمود.
﴿ فَوَلِّ وَجۡهَكَ شَطۡرَ ٱلۡمَسۡجِدِ ٱلۡحَرَامِ ﴾[البقرة: ۱۴۴].
«و لذا رو به سوی مسجدالحرام کن».
و نیز حرمت آمیزش با زنان در شبهای رمضان، از سنت ثابت بود، و خداوند این حرمت را با این آیه نسخ کرد.
﴿ أُحِلَّ لَكُمۡ لَيۡلَةَ ٱلصِّيَامِ ٱلرَّفَثُ إِلَىٰ نِسَآئِكُمۡ ﴾[البقرة: ۱۸۷].
«آمیزش و نزدیکی با همسرانتان در شب روزهداری حلال گردیده است».[۳۶۲]- ابوداود ۳/۲۶۶ ح ۲۷۸۸؛ ترمذی ۴/۹۹ ح ۱۵۱۸؛ نسایی ۷/۱۶۷ ح ۴۲۲۴؛ ابن ماجه ۲/۱۰۴۵ ح ۳۱۲۵؛ و مسند احمد ۴/۲۱۵. [۳۶۳]- قرآن شناسی ص ۳۴۳.
۱۴۷۹ - [۳] (ضَعِیف)
عَنْ عَبْدِ الـلّٰهِ بْنِ عَمْرٍو قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «أُمِرْتُ بِیَوْمِ الْأَضْحَى عِیدًا جَعَلَهُ اللهُ لِهَذِهِ الْأُمَّةِ». قَالَ لَهُ رَجُلٌ: یَا رَسُولَ الـلّٰهِ أَرَأَیْتَ إِنْ لَمْ أَجِدْ إِلَّا مَنِیحَةً أُنْثَى أَفَأُضَحِّی بِهَا؟ قَالَ: «لَا وَلَكِنْ خُذْ مِنْ شَعْرِكَ وَأَظْفَارِكَ وَتَقُصُّ مِنْ شَارِبِكَ وَتَحْلِقُ عَانَتَكَ فَذَلِكَ تَمَامُ أُضْحِیَّتِكَ عِنْدَ الـلّٰهِ». رَوَاهُ أَبُو دَاوُدَ وَالنَّسَائِیُّ [۳۶۴].
۱۴۷۹- (۳) عبدالله بن عمرو س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «به من فرمان داده شده است تا روز قربانی را روز عید و جشن قرار بدهم؛ زیرا خداوند بلند مرتبه، آن را برای این امّت، روز عید و جشن مقرّر نموده است».
مردی، خطاب به پیامبر خدا ج گفت: ای فرستادهی خدا! به نظر شما؛ اگر چنانچه فقط ماده شتر یا گوسفندی را در اختیار داشته باشیم که به من داده شده است تا از شیر و پشم آن،استفاده کنم و سپس آن را به صاحبش برگردانم؛ آیا باید آن را (در روز عید قربان،) قربانی نمایم؟
آن حضرت ج فرمودند: «خیر؛ آن را قربانی نکن؛ بلکه موهای خود را بگیر و ناخنهایت را کوتاه کن و موی سبیلت را کوتاه کن و موی ناحیهی شرمگاه خویش را بتراش؛ پس به پیشگاه خداوند بلند مرتبه، انجام این کارها، در اجر و پاداش، برای تو برابر با قربانی کردن است».
[این حدیث را ابوداود و نسایی روایت کردهاند]
شرح: «منیحة انثی»: ماده شتر یا گوسفندی که به فرد نیازمند دهند تا از شیر و پشم آن، استفاده کند و سپس خود آن را به صاحبش بازگرداند.
[۳۶۴]- ابوداود ۳/۲۲۷ ح ۲۷۸۹؛ نسایی ۷/۲۱۲ ح ۴۳۶۵؛ و مسند احمد ۲/۱۶۹.
«خسوف»: در لغت به معنای: «فرورفتن؛ به زمین فرو رفتن و ناپدید شدن» است؛ و نیز به معنای «گرفتن ماه» یا «از نظر پنهان شدن ماه و خورشید» اطلاق میگردد.
در اغلب اوقات برای پدیدهی خورشیدگرفتگی، واژهی «کسوف» و برای پدیدهی ماهگرفتگی، واژهی «خسوف» به کار میرود.
«خسوف» (ماهگرفتگی): این حالت در اثر حائل شدن زمین میان خورشید و ماه رُخ میدهد و تمام یا قسمتی از ماه تاریک میشود؛ زیرا جرم زمین، مانع رسیدن نور خورشید به ماه میگردد.
«کسوف» (خورشیدگرفتگی): هنگامی که ماه میان زمین و خورشید واقع میشود و نمیگذارد اشعهی خورشید به زمین برسد، اگر تمام خورشید گرفته شد، «کسوف کلّی» و اگر قسمتی از آن گرفته شود، «کسوف جزئی» نامیده میشود.
«نماز کسوف و خسوف»:
در اینجا، شاید این سؤال در ذهن برخی از مردم ایجاد گردد که:
مردم در قدیم، چنین اعتقاد داشتند که کسوفِ خورشید و خسوفِ ماه، نتیجهی خشم و قهر خداوند بر مردمان است، به خاطر بدشگونی کفر و گناهانشان؛ ولی امروزه به سبب پیشرفت علوم طبیعی و ستاره شناسی، ثابت شده است که کسوف و خسوف، یک پدیدهی طبیعی است و به وسیلهی اسباب و علل طبیعی شناخته شدهای که دانشآموزان در مدارس با آنها آشنا میگردند، واقع میشود؛ بنابراین، یک پدیدهی طبیعی همانند جزر و مدّ و امثال آن میباشد.
به همین دلیل، دربارهی حکمت این نماز که اسلام، هنگام کسوف و خسوف، تشریع نموده است، مورد سؤال قرار میگیریم؛ زیرا مُلحدان و دشمنان دین، از این نماز برای طعنه زدن به اسلام، سوء استفاده کردهاند و مبنای آن را خرافات قدیمی که میان مردم شایع و پراکنده است میدانند؛ با ادّعای این که، این نماز، خشم آسمان را نسبت به ساکنان زمین برطرف خواهد کرد.
به علاوه، وقتی که پدیدهی کسوف قبل از وقوع برای ستاره شناسان امری شناخته شده است و میدانند که کسوف در چه موقع و در کجا واقع میشود؟ و چه میزان به طول میانجامد؟
با این ترتیب، قابل تصوّر نیست که نماز یا دعا مانع وقوع آن گردد. از این رو، به منظور قانع کردن کسانی که در شک و شبهه هستند و ساکت گردانیدن شبهه افکنان، باید گفت که:
در قرآن، راجع به نماز کسوف و خسوف بیانی نداریم، و فقط بر اساس سنّت مطهّر نبوی، از طریق گفتار و کردار پیامبر گرامی ج به ما رسیده است. در سال دهم هجری هنگامی که کسوف خورشید روی داد، آن حضرت همراه یارانش نماز خواندند و آنقدر آن را ادامه دادند تا خورشید نمایان گردید؛ و در میان احادیث مورد اتّفاق و صحیح، روایتی بیان نشده است که بیانگر این باشد که کسوف خورشید نتیجهی خشم خداوند بر مردمان است. چگونه چنین پدیدههایی را نتیجهی قهر و خشم خدا بدانیم، در حالی که این حادثه بعد از پیروزی اسلام و نصرت پروردگار واقع شد، موقعی که مردم، گروه گروه، به دین خدا وارد میشدند و در سراسر جزیرة العرب نور اسلام تابیده بود. اگر کسوف بخاطر خشم و قهر خدا رخ میداد؛ میبایستی چنان پدیدهای در عهد مکی روی میداد، هنگامی که پیامبر و یارانش سختترین شکنجهها و عذابها را از دست مشرکان میکشیدند، زمانی که بناحق، تنها به خاطر اینکه میگفتند: پروردگار ما خدای یکتاست، از شهر و دیار خود رانده میشدند.
مردمان عهد نبوّت بر این باورند که کسوف خورشید و خسوف ماه فقط بخاطر مشارکت طبیعت در رثای مرگ یکی از بزرگان کرهی زمین است، و یکی از اتفاقات عجیب این بود که مقارن با روز وفات ابراهیم پسر پیامبر خدا ج کسوف خورشید روی داد. و مردم در آن روز گفتند: خورشید بخاطر غم از دست رفتن و فقدان ابراهیم و احترام نسبت به پیامبر خدا ج گرفته است. ولی پیامبر اکرم ج در برابر این گفتار نادرست و اعتقاد باطل، ساکت ننشت؛ هر چند ممکن بود، به عنوان آیه یا معجزهی نو دیگری بر آیات و معجزات فراوان آن حضرت افزوده شود؛ زیرا، خداوند متعال فرستادهی خود را به وسیلهی حق، از باطل بینیاز ساخته است.
امام احمد و طبرانی از حدیث سمرة بن جندب روایت کردهاند که پیامبر ج در روز خورشید گرفتگی در میان یارانش خطبهای ایراد نمود و فرمود:
«عدّهای میپندارند که کسوف خورشید و خسوف ماه و همچنین ناپدید شدن این ستارگان از مَطلع خود، به خاطر مرگ یکی از بزرگان زمین است، چنین پندار و اندیشهای دروغ و ناصواب است؛ وقوع این گونه پدیدهها، آیات و نشانههایی از آیات خداوند متعال میباشند که باید هنگام وقوع آنها به تأمّل و عبادت پرداخت» [۳۶۵]. حاکم این حدیث را روایت کرده است و میگوید: این حدیث بنا به شرط احمد و طبرانی صحیح میباشد [۳۶۶].
بخاری به نقل از مغیرة بن شعبه روایت میکند که در روز وفات ابراهیم، کسوف خورشید روی داد، مردم گفتند: این، بخاطر مرگ ابراهیم بوده است. پیامبر خدا ج فرمود:
«انّ الشمسَ والقَمر آیتانِ مِنْ آیاتِ اللهِ لایَنْكَسِفانِ لِمَوْتِ اَحَدٍ ولا لِحَیاتِهِ فَاِذا رَأَیْتُمُوها فَادْعُوا اللهَ وصَلّوا حَتّی یَنْجَلِی».
«خورشید و ماه دو آیه و نشانه از آیات خداوند متعالاند، به خاطر مرگ یا زندگی هیچکس در آنها کسوف یا خسوف پیش نمیآید. بنابراین، هرگاه گرفتگی آنها را مشاهده کردید، خدا را یاد کنید و به نماز بایستید تا که نمایان گردند».
و در بعضی روایات، بخاری به نقل از ابوبکر بطور مرفوع آورده است که پس از عبارت (لایَنكَسِفانِ لِمَوْتِ اَحَدٍپیامبر ج میفرماید:
«و لكنَّ اللهَ یُخَوِّفُ بِهما عِبادَهُ». «خداوند به وسیلهی آنها بندگانش را میترساند.»
پیرامون ثبوت این عبارت اخیر، نظرات مختلفی ایراد شده و بخاری خود به آنها اشاره کرده است [۳۶۷].
چنین عباراتی «یُخَوَّفُ الله بِهما عِبادَهُ» یا «اُدْعُوا اللهَ وصَلُّوا حَتّی یَنْجَلی» دستاویزی برای تشکیک کنندگان التقاطی قرار میگیرد که بگویند: وقتی کسوف یک امر طبیعی است این ترسانیدن و دعا کردن و نماز خواندن برای چیست؟
البته، آن پدیده، یک امر طبیعی است و در وقت و مکان و زمان آن هیچ گونه تقدیم و تأخیری راه ندارد، و مطابق سنّت خداوند متعال است؛ و امور طبیعی، خارج از دایرهی اراده و قدرت پروردگار نیستند، همه چیز در هستی به خواست و مشیت و قدرت خداوند متعال روی میدهد؛ و اینگونه حوادث که در این افلاک عظیم واقع میشوند، بسی شایسته است که دلها در برابر عظمت و اقتدار خداوند متعال و ارادهی فراگیر او و نفوذ قدرت و حکمت بالغهی او و تدبیر زیبای او و... بیدار گردند، تا دلها او را تعظیم کنند، و زبانها به نیایش گشوده شوند و دستها از روی تضرّع بلند گردند، و پیشانیها به سجدهی او درآیند.
از پیامبر اسلام ج اذکار و ادعیهی مختلفی روایت شده که بر شخص مسلمان لازم است هنگام مشاهدهی پدیدههای طبیعی آن اذکار و دعاها را با حضور قلب بخواند، از جمله:
الف) دعای سحرگاه و شامگاه
ترمذی از ابوهریره روایت میکند که پیامبر ج یارانش را تعلیم میداد و به آنان میفرمود:
«اذا اَصْبَحَ احَدُكُمْ فَلیقُلْ: اَللّهُمَّ بِكَ اَصْبَحْنا وبِكَ اَمْسَیْنا، وبِكَ نَحْیا وبِكَ نَمُوتُ واِلَیكَ النُّشور واِذا اَمْسی فلیَقُلْ: اَللّهُمَّ بِكَ اَمْسَیْنا وبِكَ اَصْبَحنا وبِكَ نَحْیا وبِكَ نَمُوتُ واِلَیْكَ النُّشور».
«هرگاه یکی از شما صبح کند، باید بگوید: خدایا، به امر تو صبح کردیم و شام نمودیم و به امر تو زندگی کرده و میمیریم و بازگشت همه بسوی توست. و هرگاه یکی از شما به زمان شام درآید بگوید: خدایا، به امر تو شام کرده و صبح نمودیم».
تا آخر حدیث، ترمذی گوید: این حدیث، صحیح است.
مسلم از ابن مسعود روایت میکند که پیامبر ج شبانگاه میفرمود:
«اَمْسَیْنا واَمْسَی الْمُلْكُ لِلّهِ والْـحَمْدُلِلّهِ لا اِله اِلّا اللهُ وَحْدَهُ لاشَریكَ لَهُ لَهُ المُلْكُ ولَهُ الْـحَمْدُ وهُوَ عَلی كُلِّ شَیءٍ قَدیر. رَبِّ اَسْألُكَ خیرَ ما فی هذِه اللَّیْلَة وخَیْرَ ما بَعْدَها واَعوذُ بِكَ مِنْ شرِّ هذِهِ اللَّیْلةِ وشرِّ ما بَعْدَها. رَبِّ اَعُوذُ بِكَ مِنَ الكَسَلِ وَسُوءِ الكِبَر، ربِّ اَعُوذُ بِكَ مِنْ عَذابِ النّارِ وعَذابِ الْقَبْرِ».
«ما شام کردیم، و همچنان ملک جهان و هر حمد و ستایش از آنِ خداوند است که جز او هیچ معبودی نیست، یکتا و بیهمتاست، ستایش و پادشاهی او را سزاست. او بر همه چیز قادراست. پروردگارا، از تو خیر آنچه را که در این شب و آنچه بعد از این شب است، میطلبم، و از شرّ آنچه در این شب و بعد از آن است به تو پناه میجویم. پروردگارا، من از تنبلی و کسالت و ضعف و بدحالی کهنسالی به تو پناه میبرم. پروردگارا، به تو پناه میبرم از عذاب آتش دوزخ و عذاب قبر».
روایت شده است که آن حضرت هنگام صبح نیز این دعا را میخواندهاند ولی به جای «اَمْسَینا واَمسی» میگفتهاند: «اَصْبَحْنا واَصْبَح..».
ب) دعای هنگام وزش باد و ظهور ابرها
مسلم از عایشه س روایت کرده که او میگفت: هنگامی که باد میوزید، پیامبر ج میفرمود:
«اَللّهُمَّ اَسْأَلُكَ خیرَها وخیرَ ما فِیْها وخَیْرَ ما اَرْسَلْتَ بِهِ، واَعُوذُبِكَ مِنْ شَرِّها وشَرِّ ما فیها وشَرِّ ما اَرْسَلْتَ به».
«خداوندا، از تو درخواست میکنم خیر آن را و خیرات موجود در آن و خیر آنچه همراه با آن است و به تو پناه میبرم از شرّ آن و از شرّ آنچه در آن است و از شرّ آنچه همراه آن است.»
و باز عایشه ل روایت میکند، هنگامی که پیامبر ج در افق آسمان ابری مشاهده میفرمود، از کار خود، حتّی اگر هم نماز میخواند، دست میکشید، و میفرمود:
«اَللّهُمَّ اَعُوذُبِكَ مِنْ شَرِّها»: «خدایا از شرِّ آن به تو پناه میبرم».
و اگر باران میبارید، میفرمود:
«اَللّهُمَّ صَیِّباً هنیئاً»: «خداوندا، رگبار گوارایی باشد».
این حدیث را ابوداود و نسایی و ابن ماجه آوردهاند و ابوعوانه آن را در صحیح خود به سند صحیح بنا به شرط مسلم، روایت کرده است، و آلبانی در کتاب «تخریج الکلم الطیب» به بیان آن پرداخته است.
ج) دعای هنگام رؤیت هلال
از ابن عمر س روایت شده است، هنگامی که پیامبر خدا ج هلال ماه را میدید، میفرمود:
«اللهُ اَكْبَر، اَللّهُمَّ اَهِّلَّه عَلَیْنا بالأَمْنِ والایمانِ والسَّلامَةِ والْاِسْلامِ والتَوْفیقِ لِما تُحِبُّ وتَرْضی رَبُّنا ورَبُّكَ اللهُ».
«خدا بزرگ است! خدایا، این ماه را با امنیت و سلامت و ایمان و اسلام بر ما نو کن همراه با آنچه دوست داری و رضای تو در آن است، پروردگار ما و شما خدای یکتاست».
دارِمی، این حدیث را آورده، و ترمذی آن را از حدیث طلحه بصورت مختصر نقل کرده، و آن را حَسَنْ دانسته، و ابن حبان آن را صحیح شمرده است و به گفتهی آلبانی این حدیث همراه با شواهد و قرائن، صحیح میباشد.
به مناسبتهای مختلف از جمله هنگام خوابیدن و بیدار شدن، در وقت خوردن و نوشیدن، جهت رفع گرسنگی و تشنگی هنگام لباس پوشیدن و سوار مرکب شدن، هنگام مسافرت یا بازگشت از سفر، ادعیه و اذکار دیگری از پیامبر خدا ج روایت شده است و کتب مفصّل و کاملی در این ارتباط تألیف شدهاند [۳۶۸].
منظور از این اذکار و دعاها این است که قلب انسان همیشه به یاد و ذکر خدا باشد و با آغوشی باز دلی گرم و احساسی هُشیار و بیدار در برابر هر پدیده و حادثهی جدیدی، حتّی آن حوادثی که هر روز تکرار میشوند مانند صبح شدن و شب شدن، یا آن حوادثی که در روز بیش از یک بار تکرار میشوند مانند: خوردن و نوشیدن روبرو شود، و به یاد و ذکر خدا باشد.
انسان مؤمن اشیا و حوادث را با چشمی غیر از چشمان افراد معمولی میبیند، که مردم معمولی آن حوادث را فقط با چشم سر میبینند. وقتی که آن حوادث بارها و بارها در برابر آنان تکرار گردد با آنها انس و الفت خواهند گرفت. ولی انسانِ مؤمن، با چشم دل و با چشم بصیرت به آن پدیدهها مینگرد، و در پشت پردهی آنها، دست ابداع و اتقان خداوند متعال، و چشم مراقب و محافظ او را میبیند، همانطور که بخاری در کتاب «الادب المفرد» روایت کرده است که انسان در موقع مشاهدهی چنین پدیدههایی تسبیح میگوید و ستایش میکند، و لا اله الا الله والله اکبرمیگوید، و به دعا و تضرع، میپردازد.
از عبدالله بن زبیر روایت شده است که هرگاه پیامبر ج صدای رعد را میشنید، سخن خود را ترک کرده و میفرمود:
«سُبْحَانَ الَّذی یُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ والْمَلائِكَةُ مِنْ خیفَتِه».
«منزه است خدایی که رعد به حمد او و فرشتگان همه از بیمش تسبیح میگویند»
وقتی که برخورد مسلمانان با امور روزانهی عادی و معمول اینگونه است، عکس العمل آنان نسبت به حادثهی بزرگی که هر چند سال یک بار تکرار خواهد شد، مانند: کسوف و خسوف چگونه باید باشد؟
حادثهای بزرگتر از این نوع حوادث، بر تاریخ مسلمانان گذر نخواهد کرد و این پدیدهها نشانهای از نشانههای خداوند متعال است و انسان مؤمن همانند سایر مردم نسبت به زمان وقوع آن پدیدهها، غافل و ناآگاه میباشد. و هنگامی که در مورد حوادث و پدیدههای طبیعی که هر روز یا هر ماه تکرار میشوند، دعا و ذکر کافی است؛ چنین حادثهی بزرگی از قبیل کسوف و خسوف بسی بیشتر از آن دعا و ذکر را که همان نماز است نیازمند است. آنگاه، خوف و خشیت بر دلهای انسانهای بیدار غلبه میکند، هرگاه نمود و مظاهر قدرت خداوند را در مخلوقات ببینند، از اینکه در پشت پردهی این حادثهی عادی، چیز دیگری باشد که خداوند از آن آگاه است و مردم از آن بیخبرند، ایمن نخواهند شد و واضح است که در برابر اراده و قدرت پروردگار هیچگونه مانعی وجود ندارد، و خداوند پاک و منزّه، هرگاه چیزی را اراده کند که لباس هستی بپوشاند به آن چیز میگوید: باش، آن چیز بیدرنگ موجود خواهد شد.
امام ابن دقیق العید میگوید: «چه بسا بعضی معتقدند که آنچه را ریاضی دانان و ستاره شناسان بیان میدارند، با این عبارت حدیث که میفرماید: (یُخَوَّفُ الله بِهما عِبادَهُمنافات دارد. در حالی که چنین پنداری صحیح نیست؛ زیرا، بعضی از افعال خداوند بر حسب عادت است و بعضی خارج از عادات؛ و قدرت پروردگار حاکم بر همهی اسباب و علل میباشد و او میتواند روابط میان اسباب و مسبّبات را بر هم زند. با ثبوت چنین قضیهای، خداشناسان به قدرت و نیروی پروردگار در خرق عادت، اعتقاد و باور راسخی دارند. و خداوند را «فعّال ما یشاء» میدانند، و هرگاه حادثهی عجیبی روی دهد، بخاطر اعتقاد راسخ شان، احساس ترس و خوف مینمایند، و این مسئله مانع نمیشود از آنکه عادت در مجرای اسباب، جز در مواردی که خداوند خرق آن عادات را بخواهد، صورت نگیرد». حافظ عسقلانی در فتح الباری این موضوع را بیان داشته است.
به علاوه، پدیدهی کسوف امری است که انسان مؤمن را متنبّه و متوجّه میگرداند، در حالی که غیر مؤمن توجّهی بدان ندارد، و آن توجّه عبارت است از یادآوری قیام سرعت و پایان این جهان؛ زیرا، از طریق وحی یقینی ثابت شده است که نظم و نظام جهان هستی روزی از هم گسسته و متلاشی خواهد شد، آن وقت که آسمان از هم میشکافد، و اخترانِ آن، پراکنده میگردند، خورشید به هم میپیچد، و کوهها روان میگردند، و زمین بشدّت تکان میخورد، و بارهای سنگین درون خود را بیرون میافکند؛ که اینها همه اعلان و زنگ خطر است برای اینکه آسمان و زمین به کلّی تغییر خواهند یافت و مخلوقات در پیشگاه خداوند واحد قهّار پدید خواهند آمد.
خورشید و ماه همانند تمامی آنچه در این جهان است، ابدی و جاودان نیستند، بلکه همانطور که خالق آنها میفرماید: آن دو تا مدّت زمان مشخص و معلومی در حرکت و جریان هستند. آری، آن مدّت مشخص نزد خداوند معلوم، ولی برای انسان مجهول است، البتّه انسان مؤمن بدان ایمان یقینی دارد و هیچگاه از آن غافل نمیباشد؛ بنابراین، وقتی که پدیدهای همانند خورشیدگرفتگی و ماه گرفتگی را مشاهده کند، قلب او از امروز به فردا و از حال به آینده انتقال مییابد؛ بویژه، هنگامی که این کلام خداوند متعال را به یاد آوَرَد که میفرماید:
«... وَمَا أَمْرُ السَّاعَةِ إِلاَّ كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ...» [۳۶۹]. «و کار قیامت جز مانند یک چشم بر هم زدن یا نزدیکتر از آن نیست».
و شاید سرّ اینکه از بعضی از اصحاب وارد شده که گویا پیامبر ج هنگام کسوف ترسان و لرزان به پا میخاست که مبادا چنین پدیدهای مقدّمهی وقوع قیامت باشد، با وجود اینکه لازمهی وقوع قیامت مقدّمات و علائم و شرایط زیادی است که خود آن حضرت به آنها اشکال گرفتهاند؛ هر چند، در توجیه آن میتوان گفت که این عمل پیامبر اکرم ج به منظور تعلیم و ارشاد امّت بوده است تا آنان همواره، بخصوص، موقعی که زمان رو به پایان رود و شرایط و علائم قیامت یکی پس از دیگری تحقّق یابد، به یاد قیامت باشند.
در عهد خلافت عثمان یکبار کسوف روی داد. عثمان س با مردم نماز آیات خواند؛ سپس بازگشت و وارد منزل خود شد. عبدالله بن مسعود در حجرهی عایشه نشسته بود و بعضی از اصحاب نزد او بودند، گفت: رسول خدا ج هنگام کسوف و خسوف به ما دستور نماز میداد و میفرمود: که هرگاه چنان پدیدهای بر شما عارض گردد شتابان به سوی نماز بروید که اگر آن واقعه آن چیزی باشد که از آن میترسید (یعنی وقوع قیامت) شما در حال عبادت بوده و غافلگیر نشده باشید، و اگر نشان قیامت نباشد، با ادای نماز خیرات و نیکیهایی را کسب نمودهاند. روایت از احمد و ابویعلی و طبرانی است و چنانکه، در کتاب «مجمع الزوائد» وارد شده است، رجال آن موثّق هستند (ج ۲، ص ۲۰۶-۲۰۷) [۳۷۰].
با توجّه به مطالب فوق برای ما روشن گردید که نماز و دعا و اذکاری که اسلام هنگام وقوع کسوف و خسوف تشریع و مقرّر کرده است، ضرورتاً به این معنا نیست که این پدیده در نتیجهی خشم و قهر خدا بر بندگانش واقع میشود، و نماز و عبادت الهی را برطرف خواهد کرد؛ هر چند بعضی از دانشمندان با توجه به فهم و آگاهی آنان در آن زمان و مکان و شرایط، چنین پدیدهی طبیعی را بدانگونه تفسیر و تعبیر مینمودند، امّا، برداشت دانشمندان اسلامی، به ویژه، در ارتباط با چنین پدیدههایی حجّت شرعی نخواهد بود؛ زیرا، دین و مسائل آن جز از کتاب خدا و سنّت پیامبر که مبین آن است استنباط نخواهد شد، و هر سخنی غیر از قرآن و حدیث، از هرکس دیگری که باشد، گاه مقبول و گاه مردود خواهد بود.
در برابر این گونه اشخاص که در رابطه با علوم طبیعی و ریاضی بهرهی کمتری دارند، پیشوایی همچون حجّة الاسلام غزالی را مییابیم که این کوته فکران را تخطئه میکند، و تحقیقات و بیانات خود را در نهایت صلابت و استحکام در کتاب «المُنقِذُ مِن الضلال» بیان میدارد. آنجا که به فلاسفه و انواع دانشهای آنان از جمله علوم ریاضی [۳۷۱]و آثاری که در اندیشهها و افکار بر جای میگذارند، میپردازد. اینک چکیدهای از بیان او:
آفت دوم که از سوی دوستان نادان و جاهل به اسلام سرچشمه گرفته این است که آنان پنداشتهاند برای پیروزی و دفاع از دین، باید هر علمی را که منسوب به فلاسفه است، انکار کرد. و تمامی علوم آنان را انکار کردهاند، و فلاسفه را جاهل قلمداد کردهاند. تا آنجا که سخنان فلاسفه را دربارهی کسوف و خسوف نیز منکر شدهاند و گمان کردهاند که خلاف شرع است و از آن طرف فلاسفه وقوع آن پدیدهها را چنان با ادلّه و برهان به اثبات رسانیدهاند که هیچگونه شک و تردیدی در اذهان مخاطبین خود بر جای نمیگذارد. در نتیجه، جاهلان به اسلام معتقد شدهاند که اسلام با دلیل و برهان منطقی مخالفت دارد؛ از این رو، نسبت به فلسفه محبّتها و نسبت به اسلام تنفّرهایی ایجاد گردید.
این سخن کسانی که میپنداشتند پیروزی اسلام در راستای انکار این دانشهاست در واقع جنایت بزرگی بود و قطعاً در شریعت هیچ گونه نصّی راجع به نفی یا اثبات این علوم نسبت به امور دینی وارد نشده است.
آنجا که پیامبر اکرم ج میفرماید: «خورشید و ماه دو نشانه از نشانههای خدای متعالاند و به خاطر مرگ یا تولّد کسی کسوف و خسوف رخ نمیدهند. هر وقت چنین پدیدهای را مشاهده نمودید شتابان به ذکر خدا و نماز روی آورید». فرمایش آن حضرت به معنی انکار ریاضیات و نجوم که بیانگر حرکت خورشید و ماه و اجتماع و برخورد آن دو بصورت خاصّی است، نمیباشد.
امّا گفتهی پیامبراسلام که میفرماید:
«لكِنَّ الله إذا تَجَلَّی لِشیءٍ خَضَعَ لَهُ». «هرگاه خداوند در چیزی تجلّی کند، آن چیز خاضع و فروتن در برابر پروردگار خواهد گردید».
این عبارت اصلاً در صحاح وجود ندارد.
اگر استدلال به احادیث ضعیف جایز میبود، در اینجا حدیثی را که طبرانی در معجم کبیر از سَمرة روایت کرده است، میآوردیم که پیامبر ج فرمود: [خورشید و ماه نه برای مرگ کسی و نه بخاطر چیز دیگری کسوف و خسوف نمیکنند، بلکه این پدیدهها شما را به سوی آیات و نشانههای خداوند متعال راهنمایی میکنند]، سلسلهی سند این حدیث، همانطور که بیهقی گفته است، مشتمل بر یک راوی ضعیف است و به همین خاطر بدان اعتماد ننموده است. به علاوه، چنین حدیثی هر چند، ضعیف باشد بیانگر طرز فکر و اندیشهی رایج مسلمانان در قرون اوّلیه است و به همین جهت، آن را در ردیف روایات و احادیث آورده و ثبت کردهاند.
نکتهی مهم این است که به سند صحیح مطلبی از پیامبر ج روایت نشده است که دلالت نماید بر اینکه کسوف و خسوف بدون سبب طبیعی و خارج از سنّت اسباب و مسبّبات، واقع شده باشد [۳۷۲]و بالله التوفیق [۳۷۳].
۱۴۸۰ - [۱] (مُتَّفق عَلَیهِ)
عَنْ عَائِشَةَ ل قَالَتْ: إِنَّ الشَّمْسَ خَسَفَتْ عَلَى عَهْدِ رَسُولِ الـلّٰهِ ج فَبَعَثَ مُنَادِیًا: الصَّلَاةُ جَامِعَةٌ فَتقدم فصلى أَربع رَكْعَات وَفِی رَكْعَتَیْنِ وَأَرْبع سَجدَات. قَالَت عَائِشَة: مَا رَكَعْتُ رُكُوعًا قَطُّ وَلَا سَجَدْتُ سُجُودًا قطّ كَانَ أطول مِنْهُ [۳۷۴].
۱۴۸۰- (۱) عایشه ل گوید: در روزگار رسول خدا ج خورشیدگرفتگی رخ داد؛آن حضرت ج فردی را فرستادند تا (با صدای بلند) به مردم چنین اعلام کند: «الصلاة جامعة»؛ «نماز به صورت جماعت برگزار میگردد».
آنگاه پیامبر اکرم ج برای امامت، جلو آمدند و در دو رکعت، چهار رکوع همراه با چهار سجده انجام دادند.
عایشه ل گوید: من هرگز، رکوع و سجدهای طولانیتر از این رکوع و سجده نکرده بودم.
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کرهاند]
شرح: این روایت در بخاری و مسلم، چنین آمده است:
۱- «حدیث عَائِشَةَ، زَوْجِ النَّبِیِّ ج، قَالَتْ: خَسَفَتِ الشَّمْسُ فِی حَیَاةِ النَّبِیِّ ج، فَخَرَجَ إِلَی الْمَسْجِدِ، فَصَفَّ النَّاسُ وَرَاءَهُ، فَكَبَّرَ، فَاقْتَرََأَ رَسُولُ اللهِ ج قِرَاءَةً طَوِیلَةً، ثُمَّ كَبِّرَ، فَرَكَعَ رُكُوعاً طَوِیلاً، ثُمَّ قَالَ: «سَمِعَ اللهُ لِمَنْ حَمِدَهُ»، فَقَامَ ولَمْ یَسْجُدْ، وقَرَأَ قِرَاءَةً طَوِیلَةً، هِیَ أَدْنَی مِنَ الْقِرَاءَةِ الْأُؤْلَی، ثُمَّ كَبَّرَ ورَكَعَ رُكُوعَاً طَوِیلاً، وهُوَ أَدْنَی مِنَ الرُّكُوعِ الْأَوَّلِ؛ ثُمَّ قَالَ: «سَمِعَ اللهُ لمَنْ حَمِدَهُ، رَبَّنَا! ولَكَ الْـحَمْدُ» ثُمَّ سَجَدَ، ثُمَّ قَالَ فِی الرَّكْعَةِ الْآخِرَةِ مِثْلَ ذلِكَ، فَاسْتَكْمَلَ أَرْبَعَ رَكَعاتٍ فِی أَرْبَعَ سَجَدَاتٍ، وَانْجَلَتِ الشَّمْسُ قَبْلَ أَنْ یَنْصَرِفَ؛ ثُمَّ قَامَ فَأَثْنَی عَلَی الله بِمَا هُوَ أَهْلُهُ، ثُمَّ قَالَ: «هُمَا آیَتَانِ مِنْ آیَآتِ اللهِ لَا یَخْسِفَآنِ لِمَوْتِ أَحَدٍ ولَا لِحَیَآتِهِ، فَإِذَا رَأَیْتُمُوهُما فَافْزَعُوا إِلَی الصَّلَاةِ».
أخرجه البخاری فی: ۱۶ - کتاب الکسوف: ۴ - باب خطبة الإمام فی الکسوف.
عایشه همسر پیغمبر ج گوید: در زمان حیات حضرت رسول ج خورشید خسوف کرد، پیغمبر ج به مسجد رفت مردم پشت سرش به صف ایستادند. پیغمبر ج تکبیر نیت را گفت، (بعد از خواندن فاتحه) آیات فراوانی را خواند سپس با گفتن تکبیر به رکوع رفت و رکوعش طولانی بود سپس سر را از رکوع بلند کرد و گفت: (خداوند ستایش کسی را که او راستایش میکند قبول مینماید) وقتی از رکوع بلند شد به سجده نرفت بلکه مجدداً قرآن فراوانی را خواند ولی از قرائت اوّل کمتر بود. بعد از قرائت دوم مجدداً به رکوع رفت و به آن طول داد امّا از طول رکوع اوّل کمتر بود. بعد از بلند شدن از رکوع دوم فرمود: (سمع الله لمن حمده ربّنا لك الحمدآنگاه به سجده رفت و در رکعت دوم هم مانند رکعت اوّل عمل نمود، به این ترتیب چهار رکوع را با چهار سجده تکمیل نمود، (یعنی پیغمبر ج دو رکعت نماز کسوف را که خواند به خلاف نمازهای عادی در هر رکعت دو رکوع را به جای میآورد ولی طبق معمول در هر رکعت دوبار به سجده میرفت) قبل از اینکه پیغمبر ج نمازش را تمام کند خورشید به حال عادی خود برگشت و نور خود را بازیافت، پیامبر بعد از نماز بلند شد و خداوند را با کلماتی که شایسته ی ذات اوست ستایش نمود و گفت: ماه و خورشید یکی از نشانهها و دلایل واضح بر وجود و قدرت و عظمت خدا میباشند، و به خاطر مرگ و تولد کسی گرفتگی پیدا نمیکنند، و هر وقت که آنها را در حال کسوف و خسوف دیدید فوراً به خواندن نماز مشغول شوید تا از عذاب و غضب خدا در امان باشید.
۲- «حدیث عَائِشَةَ ل خَسَفَتِ الشَّمْسُ، فَقَامَ النبی ج، فَقَرَأَ سُورةً طَوِیلَةً، ثم رَكَعَ فَأَطَالَ، ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ، ثُمَّ اسْتَفْتَحَ بِسُورةٍ أَخْرَی ثُمَّ رَکَعَ حَتَّی قَضَاها وسَجَدَ، ثُمَّ فَعَلَ ذلِكَ فِی الثَّانِیَة، ثُمَّ قَالَ: «إنَِّهُمَا آیَتَانِ مِنْ آیَاتِ اللهِ، َفإِذَا رَأَیْتُمْ ذلِك فَصَلُّوا حَتَّی یُفْرَجَ عَنْکُمْ. لَقَدْ رَأَیْتُ فِی مَقَامِی هذَا کُلَّ شَیْءٍ وُعِدْتُهُ، حَتَّی لَقَدْ رَأَیْتُنِی أُرِیْدُ أَنْ آخُذَ قِطْفَاً مِنَ الْـجَنَّةِِ، حِینَ رَأَیْتُمُونِی جَعَلْتُ أَتَقَدَّمُ، وَلَقَدْ رَأَیْتُ جَهَنَّم یَحْطِمُ بَعْضُهَا بَعْضاً، حِیْنَ رَأَیْتُمُونِی تَأَخَّرْتُ، ورَأَیْتُ فِیهَا عَمْرَو بْنَ لُحَیٍّ، وهُوَ الَّذِی سَیَّبَ السَّوَائِبَ».
أخرجه البخاری فی: ۲۱- کتاب العمل فی الصّلاة: ۱۱- باب إذا تفلتت الدابة فی الصّلاة.
عایشه گوید: خورشید گرفتگی رخ داد، پیغمبر ج (در نماز) ایستاد و سورهی طویلی را خواند و به رکوع رفت و آن را طول داد؛ سپس سرش را از رکوع بلند کرد و مجدداً شروع به خواندن سورهی دیگری کرد، بعداً به رکوع رفت و پس از رکوع و قیام آن به سجده رفت و در رکعت دوم هم به صورت رکعت اوّل عمل نمود. سپس به مردم گفت: اینها (خورشید و ماه) دو مخلوق و دو نشانه از نشانههای قدرت خدا هستند، وقتی که آنها را در حال کسوف دیدید، نماز بخوانید تا خداوند برای شما گشایش به وجود آورد، گفت: من حالا که در اینجا ایستادهام تمام وعدههایی را که در قیامت به من داده شده است میبینم حتی همین الآن قدمی را که به جلو برداشتم، به خاطر این بود که میخواستم خوشهای از خوشههای بهشت را بچینم، و از همین جا میبینم که قسمتهایی از دوزخ همدیگر را خرد مینمایند و بر روی هم موج میزنند، به خاطر وحشت از آن بود که شما دیدید یک قدم به عقب برگشتم، و عمرو بن لحی را میبینم که در دوزخ سرنگون شده و بر صورتش حرکت میکند».
۳- «حدیث عَائِشَةَ، زَوْجِ النَّبِیِّ ج: أَنَّ یَهُودِیَّةً جَاءَتْ تَسْأَلُهَا، فَقَالَتْ لَهَا: أَعَاذَكِ اللهُ مِنْ عَذَابِ الْقَبْرِ. فَسَأَلَتْ عَائِشَةُ، رَسُولَ اللهِ ج: أَیُعَذَّبُ النَّاسُ فِی قُبُورِهِمْ؟ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ ج، عَائِذَاً بِاللهِ مِنْ ذلِكَ.
ثُمَّ رَكِبَ رَسُولُ اللهِ ج، ذَاتَ غَدَاةٍ مَرْكَبَاً، فَخَسَفَتِ الشَّمْسُ، فَرَجَعَ ضُحیً، فَمَرَّ رَسُولُ اللهِ ج، بَینَ ظَهْرَانَی الْـحُجَرِ، ثُمَّ قَآمَ یُصَلِّی، وقَامَ النَّاسُ وَرَاءَهُ، فَقَامَ قِیَامَاً طَوِیلاً، ثُمَّ رَكَعَ رُكُوعَاً طَوِیلاً، ثُمَّ رَفَعَ فَقَامِ قِیَاماً طَوِیلاً، وهُوَ دُونَ الْقِیَامِ الْأَوَّلِ، ثُمَّ رَكَعَ رُكُوعَاً طَوِیلاً، وهُوَ دُونَ الرُّكُوعِ الْأَوَّلِ، ثُمَّ رَفَعَ فَسَجَدَ، ثُمَّ قَامَ، فَقَامِ قِیَامَاً طَوِیلاً، وهُوَ دُونَ الْقِیَامِ الْأَوَّلِ، ثُمَّ رَكَعَ رُكُوعَاً طَوِیلاً، وهُوَ دُونَ الرُّكُوعَ الْأَوَّلِ، ثُمَّ قَامَ قِیَاماً طَوِیلاً، وهُوَ دُونَ الْقِیَامِ الْأَوَّلِ، ثُمَّ رَكَعَ رُكُوعاً طَوِیلاً، وهُوَ دُونَ الرُّكُوعِ الْأَوَّلِ، ثُمَّ رَفَعَ فَسَجَدَ وانْصَرَفَ، فَقَالَ مَا شَاءَ اللهُ أَنْ یَقُولَ، ثُمَّ أَمَرَهُمْ أَنْ یَتَعَوَّذُوا مِنْ عَذَابِ الْقَبْرِ».
أخرجه البخاری فی: ۱۶- کتاب الکسوف: ۷- باب التعوّذ من عذاب القبر فی الکسوف.
عایشه همسر پیغمبر ج گوید: یک زن یهودی پیش من آمد و چیزی را از من درخواست نمود، آن زن به من گفت: خدا شما را از عذاب قبر محفوظ نماید. از پیغمبر ج پرسیدم مگر مردم در قبرشان عذاب داده میشوند؟! پیغمبر ج فرمود: به خدا پناه میبرم از عذاب قبر.
سپس به هنگام صبح پیغمبر ج بر مرکب خود سوار شد (و از شهر بیرون رفت)، و در این هنگام خورشید کسوف کرد. پیغمبر ج به هنگام چاشت برگشت. از وسط حجرهها رد شد، به مسجد رفت، نماز کسوف را شروع نمود و مردم هم پشت سرش ایستاده بودند، مدت طولانی ایستاد بعداً رکوع طولانی به جای آورد، از رکوع برخاست، مدت طولانی ایستاد امّا از ایستادن دفعه ی اوّل کمتر بود، سپس به رکوع رفت ولی این رکوع به اندازه ی رکوع اوّل طولانی نبود سپس از رکوع برخاست و به سجده رفت سپس از سجده بلند شد و مدت طولانی ایستاد امّا از ایستادن اوّل کمتر بود و مدت طولانی به رکوع رفت، امّا طول آن از طول رکوع اوّل کمتر بود و بعد از رکوع (اوّل در رکعت دوم مجدداً) پیغمبر مدت فراوانی ایستاد امّا طول آن از ایستادن اوّل کمتر بود و (بعد از ایستادن دوم در رکعت دوم مجدداً) به رکوع رفت و به آن طول داد ولی این رکوع از رکوع اوّل (همین رکعت) کوتاه تر بود، بعد از این رکوع (در رکعت دوم) به سجده رفت، پس از تشهّد و سلام از نماز فارغ شد و آنچه که خدا خواست بیان نمود، بعداً به مردم دستور داد که از عذاب قبر به خدا پناه ببرند.»
۴- «حدیث أَسْماءَ قَالَتْ: أَتَیْتُ عَائِشَةَ وهِیَ تُصَلِّی، فَقُلْتُ مَا شَأْنُ النَّاسِ؟ فَأَشَارَتْ إِلَی السَّماءِ، فَإِذَا النَّاسُ قِیَامٌ، فَقَالَتْ: سُبْحَانَ اللهِ! قُلْتُ: آیَةٌ؟ فَأَشَارَتْ بِرَأْسِهَا أَیْ نَعَمْ! فَقُمْتُ حَتَّی تَجَلَّانِی الْغَشْیُ، فَجَعَلْتُ أَصُبُّ عَلَی رَأْسِی الْمَاءِ، فَحَمِدَ اللهَ، ﻷالنَّبِیُّ ج، وأَثْنَی عَلَیْهِ، ثُمَّ قَالَ: «مَا مِنْ شَیْءٍ لَمْ أَکُنْ أُرِیتُهُ إِلَّا رَأَیْتُهُ فِی مَقَامِی، حَتَّی الْـجَنَّةُِ والنَّارُِ، فَأُوحِیَ إِلَیَّ أَنَّکُمْ تُفْتَنُونَ فِی قُبُورِکُمْ مِثْلَ أَوْ قَرِیبَ (قال الرّاوی: لا أدری أی ذلك قالت أسماء) مِنْ فِتْنَةِ الْمَسیحِِ الدَّجَّالِ، یُقَالُ مَا عِلْمُكَ بِهذَا الرَّجُلِ؟. فَأَمَّا الْمُؤْمِنُ أَوْ الْمُوقِنُ (لا أدری بأیّهما قالت أسماء) فَیَقُولُ هُوَ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ، جَاءَنَا بِالْبَیِّنَاتِ والْـهُدَی، فَأَجَبْنَا واتَّبَعْنَا، هُوَ مُحَمَّدٌ (ثلاثاً) فَیُقَالُ: نَمْ صَالِحاً، قَدْ عَلِمْنَا إِنْ کُنْتَ لَمُوقِناً بِهِ؛ وأَمَّا الْمُنَافِقُ أَوْ الْمُرْتَابُ (لا أدری أیّ ذلك قالت أسماء) فَیَقُولُ: لَاأَدْرِی، سَمِعْتُ النَّاسَ یَقُولُونَ شَیْئاً فَقُلْتُهُ».
أخرجه البخاری فی: ۳- کتاب العلم: ۲۴- باب من أجاب الفتیا بإرشاد الید و الرّأس.
اسماء دختر ابوبکر گوید: به نزد عایشه رفتم دیدم نماز میخواند، گفتم: چرا مردم حالت غیرعادی دارند؟ به سوی آسمان اشاره کرد، مردم همه در حال نماز ایستاده بودند، عایشه گفت: سبحان الله (به عادی نبودن اوضاع اشاره کرد) اسماء گوید، گفتم: مگر نشانهای از عذاب خدا وجود دارد؟ عایشه با حرکت سرش اشاره کرد: آری، من هم ایستادم تا اینکه حالت غشی و بیهوشی بر من غلبه کرد، شروع به ریختن آب بر سر خود نمودم (تا سر حال بیایم) در این اثنا پیغمبر ج به حمد و ثنای خداوند پرداخت، بعد از آن فرمود: هر چیزی را که تا به حال ندیده بودم الآن در اینجا دیدم حتی جهنم و بهشت را هم دیدم، به من وحی شد که شما ای مردم! در گور مورد امتحان قرار میگیرید امتحانی که مانند امتحانی است یا نزدیک به امتحانی است (راوی حدیث، تردید دارد که اسماء لفظ مانند گفت یا نزدیک) که به وسیلهی آمدن دجّال از شما به عمل میآید و در قبر از شما سؤال میشود که دربارهی این مرد (منظور حضرت محمد ج است) چه میدانی؟ انسان باایمان یا دارای یقین (تردید از راوی حدیث است که نمیداند اسماء کدام یک از کلمة مؤمن یا موقن را گفته است)، در جواب میگوید: او محمّد رسول خدا است همراه با دلایل واضح و روشن و هدایت به سوی ما آمد و ما به او جواب مثبت دادیم و از او پیروی کردیم و او محمّد است و سه بار این جمله را تکرار مینماید، (از طرف فرشتگان خدا) به او گفته میشود: به آرامی بخواب، ما میدانستیم که شما به راستی به او ایمان دارید، امّا کسیکه منافق یا متردد باشد (راوی گوید: نمیدانم اسماء کدام یک از این دو کلمه را گفت)، در جواب فرشتگان میگوید: من نمیدانم این مرد (حضرت محمد جکیست، ولی میشنیدم مردم چیزی را میگفتند؛ من هم گفتهی ایشان را تکرار میکردم.
۵- «حدیث عَبْدِاللهِ بْنِ عَمْرِو بْنِ العَاصِ، قَالَ: لَمَّا كَسَفَتِ الشَّمْسُ عَلَی عَهْدِ رَسُولِ اللهِ ج، نُودِیَ إِنَّ الصَّلَاةَ جَامِعَةٌ، فَرَكَعَ النَّبِیُّ ج رَكْعَتَیْنِ فِی سَجْدَةٍ، ثُمَّ قَامَ فَرَكَعَ رَكْعَتَیْنِ فِی سَجْدَةٍ، ثُمَّ جَلَسَ، ثُمَّ جُلِّی عَنِ الشَّمْسِ. قَالَ: وقَالَتْ عَآئِشَةُ: مَا سَجَدْتُ سُجُودَاً قَطُّ كَانَ أَطْوَلَ مِنْهَآ».
أخرجه البخاری فی: ۱۶- کتاب الکسوف: ۸- باب طول السجود فی الکسوف.
عبدالله بن عمرو بن عاص گوید: وقتی که در زمان پیغمبر ج خورشید کسوف کرد با صدای بلند به مردم اعلام گردید: انّ الصّلاة جامعة (یعنی نماز مردم را در مسجد جمع مینماید یا این نماز به صورت جماعت برگزار میگردد) بعد از شروع نماز، پیغمبر ج دو رکوع را در یک رکعت به جای آورد و به سجده رفت بعد از رکعت اوّل بلند شد، و دو رکوع را در رکعت (دوم) نیز به جای آورد و به سجده رفت سپس پیغمبر ج نشست در این اثنا خورشید از کسوف بیرون آمد عبدالله بن عمرو بن عاص گوید: عایشه گفت: من هرگز سجدهی طولانی تر از این سجده ندیده بودم.
دربارهی «کسوف» (خورشیدگرفتگی) و «خسوف» (ماهگرفتگی)،ذکر چند نکته، لازم مینماید:
۱- برخی از ملحدان و افراد لائیک میگویند: خورشیدگرفتگی و ماهگرفتگی، پدیدههای عجیب و غیر طبیعی نیستند؛ بلکه معلول اسباب طبیعی، مانند طلوع و غروب خورشید هستند و دارای زمان خاصّ و مشخّصی هستند که میتوان وقوع آنها را از سالها قبل، پیشبینی کرد. بنابراین، خسوف و کسوف را چیز غیرطبیعی جلوه دادن و ترسیدن از آن و پرداختن به نماز و استغفار، عبث و بیهوده به نظر میرسد؟!
پاسخ بدین شبهه، عبارت است از:
الف) هر چند خسوف و کسوف، از پدیدههای طبیعی به شمار میآیند، باز هم مظهر قدرت کامل پروردگار هستند؛ از این رو، به جهت اعتراف به عظمت و شکوه خداوند بلند مرتبه، نماز مشروع گردیده است.
ب) درحقیقت، لحظات خسوف و کسوف، تصویری از زمانی را ترسیم میکنند که همهی اجسام فلکی بینور میشوند؛ به این اعتبار، اینها یاد آورندهی آخرت هستند که در چنین مواقعی، توبه کردن و استغفار، بسیار مناسب است.
ج) عذابهایی که خداوند بر امّتهای پیشین فرستاده است، در قالب حوادث طبیعی بودهاند که اندکی از حدّ معمول خود فراتر رفته و به عذابی دردناک تبدیل گشتهاند؛ به طور مثال: عذاب قوم نوح با باران (قمر/۱۱) و قوم عاد با طوفان و غیره آغاز گردید (قمر/۱۹).
از رسول خدا ج روایت شده است که هرگاه باد تندی میوزید، چهرهی مبارک آن حضرت ج تغییر میکرد؛ از ترس این که مبادا عذابی نازل شود؛ از این رو، فوراً به دعا و استغفار مشغول میشد. (بخاری؛ ابواب الاستسقاء، باب اذ اهبّت الریح).
به همین سان، خسوف و کسوف نیز _اگر چه از پدیدهها و رخدادهای طبیعت به شمار میآیند - ولی اگر از حدّ و اندازهی خویش فراتر روند، تبدیل به عذاب سختی میشوند.
طبق تحقیقات علمی، لحظههای خسوف و کسوف، خیلی خطرناک هستند؛ زیرا به هنگام کسوف، ماه بین خورشید و زمین قرار میگیرد و قدرت جاذبهی هر دو، آن را به طرف خود میکشند که اگر قدرت جاذبهی یکی از خوشید و زمین غلبه کند، تمام نظام به هم میخورد؛ بنابراین، در چنین حالت خطرناکی، چارهای جز رجوع و بازگشت به سوی خدا نیست.
۲- حیثیت شرعی نماز کسوف: جمهور علماء و صاحب نظران اسلامی بر این باورند که «نماز کسوف» سنّت مؤکده است؛ برخی از علماء و دانشوران فقهی احناف، به وجوب آن قائل هستند. امام مالک/، حکم نماز جمعه و نماز کسوف را برابر میداند؛ و برخی نیز گفتهاند که «نماز کسوف»، فرض کفایی میباشد.
۳- روش خواندن نماز کسوف:
علماء و صاحب نظران فقهی احناف، میان نماز کسوف و سایر نمازها (در روش خواندن آن) فرقی قائل نیستند؛ و در چنین مواقعی،دو رکعت به روش معمولی میخوانند.
از دیدگاه امام مالک،امام شافعی و امام احمد بن حنبل، هر رکعت از نماز کسوف، دارای دو رکوع میباشد.
استدلال این بزرگواران، روایت معروف عایشه ل (صحیح مسلم، کتاب الکسوف ج۱ ص۲۹۶ و صحیح بخاری، ابواب الکسوف، باب لا تنکسف الشمس لموت احد و لا لحیاته، ج۱ ص۱۴۵)؛ روایت اسماء ل (صحیح مسلم، کتاب الکسوف، ج۱ ص۲۹۸)؛ روایت عبدالله بن عباس ب (صحیح بخاری، باب صلاة الکسوف بالجماعة، ج۱ ص۱۴۳)؛ روایت عبدالله بن عمر و بن عاصش(صحیح بخاری، باب طول السجود فی الکسوف، ج۱ ص۲۱۸) و روایات دیگر صحابه (مانند روایت جابر س در صحیح مسلم، ج۱ ص۲۹۷) است که این روایات در کتب صحیح حدیثی ذکر شدهاند و در آنها بر وجود دو رکوع در رکعت، تصریح شده است.
دلایل احناف، احادیث و روایات ذیل هستند که در آنها از یک رکوع نام برده شده است:
الف) ابوبکر س گوید: «خسفت الشمس علی عهد رسول الله ج فخرج یجرّ ردائه حتّی انتهی الی المسجد وثاب الیه الناس فصلّی بهم ركعتین» (بخاری، باب الصلاة فی کسوف القمر، ج۱ ص۱۴۵)؛ «در روزگار پیامبر ج خورشید گرفته شد؛ آن حضرت ج شتابان به سوی مسجد خارج شد در حالی که ردای خویش را میکشید. مردم نیز به مسجد آمدند و پیامبر ج دو رکعت نماز برای آنها گزارد».
در سنن نسایی، در حدیث ابوبکره ل این الفاظ آمده است: «فصلّی ركعتین كما تصلّون» (نسنایی، باب الامر بالدعاء فی الکسوف، ج۱ ص۲۲۳)؛ «پیامبر ج دو رکعت نماز بسان نمازی که شما میخوانید، گزاردند».
ب) سمرة بن جندب س گوید: «... فصلّی فقام كاطول قیام ما قام بنا فی صلاة قط؛ مانسمع له صوتاً؛ ثم ركع بنا كاطول ركوع ما ركع بنا فی صلاة قط؛ ما نسمع له صوتاً ثم سجد بنا كاطول سجود ما سجد بنافی صلاةقط؛ لانسمع له صوتاً؛ ثم فعل ذلك فی الركعة الثانیة مثل ذلك» (نسایی، باب «کیف صلاة الکسوف»، ج۱ ص۲۱۹ و ابو داود، کتاب الکسوف، باب من قال اربع رکعات ج۱ ص۱۶۸).
در این حدیث نیز فقط یک رکوع در هر رکعت، ذکر شده است.
ج) نعمان بن بشیر س گوید: رسول خدا ج فرمود: «اذا خسفت الشمس والقمر فصلّوا كاحدث صلاة صلّیتموها» (سنایی، باب کیف صلاة الکسوف، ج۱ ص۲۱۹).
و حدیث نعمان بن بشیر، با این الفاظ نیز روایت شده است که گفت: «انّ رسول الله ج صلّی حین انكسفت الشمس مثل صلاتنا یركع ویسجد»؛ «رسول خدا ج به هنگام خورشیدگرفتگی، مثل نماز ما، نماز گزاردند و رکوع و سجود نمودند».
د) قبیصة بن مخارق هلالی س گوید: «كسفت الشمس ونحن اذ ذاك مع رسول الله ج بالمدینة؛ فخرج فزعاً یجرّ ثوبه؛ فصلّی ركعتین اطالهما فوافق انصرافه انجلاء الشمس؛ فحمدالله واثنی علیه؛ ثم قال: انّ الشمس والقمر آیتان من آیات الله وانّهما لا ینكسفان لـموت احد ولا لحیاته؛ فاذا رأیتم من ذلك شیئاً فصلّوا كاحدث صلاة مكتوبة صلّیتموها» (نسایی، باب کیف صلاة الکسوف، ج۱ ص۲۱۹).
یعنی هرگاه کسوف یا خسوف رخ داد، نماز بخوانید مثل آخرین نمازتان! در حدیث، منظور از «احدث صلاة صلّیتموها»، نماز صبح میباشد؛به دلیل این که از حدیث عایشه ل که بخاری و بیهقی آن را روایت کردهاند، معلوم میشود که پیامبر ج نماز کسوف را به وقت چاشت میخواندند. (بخاری، باب التعوّذ من عذاب القبر فی الکسوف، ج۱ ص۱۴۳؛ و بیهقی، سنن کبری، باب کیف یصلّی فی الخسوف، ج۳ ص۳۲۳).
و وقتی که نماز کسوف را به نماز صبح تشبیه دادند، پس رکوع آن نیز مانند نماز صبح میشود.
ه) محمود بن لبید س در روش خواندن نماز کسوف توسط آن حضرت ج گوید: «... ثم قام (ای النبی جفقرأ بعض «الذاریات» ثم ركع ثم اعتدل ثم سجد سجدتین، ثم قام ففعل كما فعل الاولی» (رواه احمد و رجاله رجال الصحیح؛ ر.ک: مجمع الزوائد: باب الکسوف، ج۲ ص۲۰۷)
از این روایات ثابت میشود که پیامبر ج دستور به خواندن نماز کسوف همانند نماز صبح را دادند و روشی دیگر به یاران خویش آموزش ندادند.
برخی از علماء و صاحب نظران فقهی احناف، احادیث بیش از یک رکوع را که امام مالک، امام شافعی و امام احمد بن حنبل از آنها استدلال کردهاند، این چنین جواب دادهاند که پیامبر ج در نماز کسوف، رکوع را خیلی طولانی میکردند و وقتی رکوع طولانی میشد، برخی از مقتدیانی که در صفهای وسط قرار داشتند، به خیال اینکه پیامبر ج از رکوع بلند شدهاند، بلند میشدند و وقتی میدیدند که پیامبر ج هنوز در رکوع قرار دارند، مجدداً به رکوع میرفتند؛ و کسانی که پشت سر آنها قرار داشتند، گمان میکردند که این دومین رکوع است.
این جواب، اگر چه مشهور است،امّا صحیح نیست؛زیرا در روایت عبدالله بن عباس ل آمده است: «انّه صلّی فی الكسوف فقرأ ثم ركع ثم قرأ ثم سجد سجدتین واخری مثلها»؛ از این روایت معلوم میشود که در بین دو رکوع، قرائت نیز وجود داشته است.
دیگر این که، اگر برخی از صحابه - که در صفهای اخیر به نماز ایستاده بودند - در میان نماز دچار سوء تفاهم میشدند، بعد از نماز، اصل مسأله برایشان واضح و روشن میشد؛ زیرا آنان به نماز خیلی اهمیت میدادند و اگر اتفاق غیرمعمولی پیش میآمد، بعد از نماز، دربارهاش تحقیق میکردند.
از این رو، این جواب که برخی از صحابه در نماز دچار سوء تفاهم شدهاند و تا آخر عمر، حقیقت امر بر آنان روشن و واضح نشده است، بعید به نظر میرسد؛ و توجیه صحیح حدیث، همان است که برخی از علماء و صاحب نظران گفتهاند که در نماز خورشیدگرفتگی، نه تنها دو رکوع در هر رکعت ثابت است، بلکه در احادیث،از پنج رکوع در هر رکعت نیز نام برده شده است.
و به طور کلّی در مجموعهی احادیث، از دو رکوع، سه رکوع، چهار رکوع و پنج رکوع در هر رکعت از نماز کسوف، نام برده شده است:
دو رکوع: احادیثی که پیشتر در تأیید دیدگاه احناف ذکر شد.
سه رکوع در هر رکعت: عایشهگوید: «... فقام بالناس قیاماً شدیداً یقوم بالناس ثم یركع ثم یقوم ثم یرکع ثمّ یقوم ثم ركع، فرکع ركعتین فی كل ركعةثلاث ركعات؛ ركع الثالثة ثم سجد» (نسایی، باب کیف صلاة الکسوف؛ ج۱ ص۲۱۵).
چهار رکوع در هر رکعت: عبدالله بن عباس س گوید: «انّ رسول الله ج صلّی كسوف الشمس ثمانی ركعات واربع سجدات» (نسایی، باب کیف صلاة الکسوف، ج۱ ص۲۱۴).
پنج رکوع در هر رکعت: ابّی بن کعب س گوید: «انّ النبیّ ج صلّی بهم وقرأ سورة من الطول وركع خمس ركوعات وسجد سجدتین ثم قام الثانیة فقرأ سورة من الطول وركع خمس ركعات وسجد سجدتین ثم جلس» (ابو داود، باب من قال اربع رکعات، ج۱ ص۱۶۷).
به هر حال، این تعدد رکوع در نماز کسوف، از خصویات آن حضرت ج به شمار میآید؛ و قضیه از این قرار بود که در نماز، اتفاقات عجیبی برای پیامبر اکرم ج رخ میداد؛ تا جایی که بهشت و دوزخ را مشاهده کردند. (صحیح بخاری، باب صلاة الکسوف جماعة؛ ج ۱ ص ۱۴۴؛ مسلم، کتاب الکسوف، ج ۱ ص ۲۹۱؛ و نسایی، باب «فی قدر القراءة فی صلاة الکسوف»، ج ۱ ص ۲۲۱). به همین علّت بود که پیامبر ج به طور غیرعادی رکوع میکرد؛ اما این رکوعها، جزو نماز به شمار نمیآیند؛ بلکه همانند سجدهی شکر، از خصوصیات آن حضرت ج محسوب میشوند که با رکوع سایر نمازها تفاوت داشتند و به آنها «رکوعات تخشع» گفته میشوند.
برخی از صحابه، این رکوعها را «تخشع» به حساب آوردهاند و آنها را روایت نمودهاند و برخی نیز آنها را از رکوعهای «تخشع» به شمار نیاوردهاند.
و از آنجایی که روایات رکوعهای زائد،دارای اختلاف شدید میباشند، چارهای جز پذیرفتن این توجیه نیست.
علاوه از آن،بعد از نماز کسوف، پیامبر ج برای مردم سخرانی کردند و به امّت خویش به صراحت دستور دادند که: «فاذا رأیتم من ذلك شیئاً فصلّوا کاحدث مکتوبة صلّیتموها» (نسایی،باب کیف صلاة الکسوف، ج۱ ص۲۱۹). در این خطبه، پیامبر ج نه تنها به امّت، بیش از یک رکوع را تعلیم ندادند، بلکه بر خلاف آن دستور دادند و فرمودند: نماز کسوف را مانند صبح بخوانید؛ و اگر رکوع اضافی، جزء نماز کسوف میبود، پیامبر ج چنین نمیگفتند.
به همین علّت بود که عثمان بن عفّان س در روزگار خلافت خویش، نماز کسوف را با یک رکوع خواند (مسند احمد بن حنبل، ابویعلی، طبرانی در معجم الکبیر و بزّار؛ رجال این حدیث، ثقهاند)؛ و عبدالله بن زبیر س نیز نماز کسوف را با یک رکوع در هر رکعت ادا میکرد (شرح معانی الاثار، باب صلاة الکسوف کیف هی؟ ج۱ ص۱۶۳).
از این رو، وجوه ترجیح مذهب احناف، به شرح زیر است:
۱- احادیث بیش از یک رکوع، فقط فعلی هستند و احادیث یک رکوع در هر رکعت، هم فعلی هستند و هم قولی.
۲- دیدگاه احناف، مطابق با اصول کلّی سایر نمازها است.
۳- طبق مذهب احناف، تطبیق میان تمام احادیث، امکان پذیر است؛ چون روایات بیش از یک رکوع را ثابت میدانند و آنها را از زمرۀ خصوصیات آن حضرت به شمار میآورند و هیچ یک از روایات موجود وارد نمیکنند؛به خلاف شوافع که روایات دارای سه رکوع، چهار رکوع و پنج رکوع را رد میکنند و فقط روایات دارای دو رکوع رکعت میپذیرند؛ در حالی که آن روایات، عدد بیشتری را ثابت میکنند و طبق مذهب شوافع، هیچ توجیهی در آنها ممکن نیست.
۴- اگر در نماز کسوف، دستوری بر تعدد رکوعها میبود - از آنجایی که دستوری غیر عادی میبود - پیامبر ج آن را به طور واضح، تشریح میکردند؛ در حالی که پیامبر ج دربارۀ کسوف سخنرانی مفصلی ایراد فرمودند ولی چنین سخنی که در آن تعلیم بیش از یک رکوع باشد، ایراد نفرمودند!.
«انّ الشمس خسفت علی عهد رسول الله ج»:
برخی از علماء و صاحب نظران اسلامی، برای تطبیق دادن میان روایات متعارض نماز کسوف پیامبر ج، گفتهاند که در روزگار آن حضرت ج، چندین بار، کسوف اتفاق افتاده است و هریک از روایات، یک واقعه را تشریح میکند.
امّا این دیدگاه، صحیح نیست؛ زیرا از طریق روایت و درایت ثابت گردیده است که در روزگار پیامبر ج فقط یک بار کسوف اتفاق افتاده است؛ به دلیل اینکه در همهی روایات آمده است که پیامبر ج بعد از نماز، سخنرانی کرد و فرمود: کسوف و خسوف، ارتباطی با مرگ و زندگانی کسی ندارند.
این سخن آن حضرت ج، در حقیقت رد نظریهی کسانی بود که گمان میکردند که به خاطر وفات ابراهیم (فرزند پیامبر جکسوف رخ داده است و امکان ندارد که به وقت هر کسوف، مرگ ابراهیم س یادآوری شود!.
از طرفی دیگر، دانشمندان علوم تجربی نیز با مطالعه و بررسی و تحقیق و محاسبهی دقیق علماء و صاحبنظران نجوم و فلک، گفتهاند که در روزگار پیامبر ج فقط یکبار کسوف متحقق شده است.
۵- موضوع چهارم، در مورد، برگزاری نماز جماعت، برای نماز ماهگرفتگی است.
از دیدگاه امام ابوحنیفه و امام مالک، برای ماهگرفتگی، نماز جماعت سنّت نیست؛ ولی امام شافعی، امام احمد بن حنبل، امام ابوثور و دیگر محدثان، بر این باورند که ماهگرفتگی نیز دارای نماز جماعت میباشد.
امام شافعی و موافقانش در این باره، دلیلی ندارند و از عموم و اطلاق روایات استفاده میکنند و خسوف (ماهگرفتگی) را بر کسوف (خورشیدگرفتگی) قیاس میکنند.
استدلال حنفیها و مالکیها، این است که در جمادیالاول سال چهارم هجری، ماهگرفتگی رخ داد؛ ولی پیامبر ج در آن هنگام، نماز جماعتی را بر پا نداشتند. بنابراین، برای ماهگرفتگی، نماز جماعت، مشروع نیست و نمیتوان آن را بر خورشیدگرفتگی قیاس کرد. از این رو، اقامهی جماعت در نماز ماهگرفتگی، سنّت نیست، بلکه مردم در آن، تنها تنها و بدون جماعت، نماز ماهگرفتگی را بخوانند.
۱۴۸۱ - [۲] (مُتَّفَقٌ عَلَیهِ)
وَعَنْ عَائِشَةَ ل قَالَتْ: جَهَرَ النَّبِیِّ ج فِی صَلَاةِ الخسوف بقرَاءَته [۳۷۵].
۱۴۸۱- (۲)عایشه ل گوید: رسول خدا ج در نماز کسوف، قرائت را با صدای بلند میخواندند.
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کرده است].
شرح: این روایت در بخاری و مسلم، چنین آمده است:
«عن عایشة ل قالت: جهر النبی ج فی صلاة الخسوف بقراءته؛ فاذا فرغ من قراءته کبّر فرکع، و اذا رفع من الرکعة قال: «سمع الله لمن حمده، ربّنا و لک الحمد». ثم یعاود القراءة فی صلاة الکسوف، اربع رکعات فی رکعتین و اربع سجدات».
«عایشه ل گوید: رسول خدا ج نماز کسوف را با صدای بلند میخواند؛ سپس تکبیر میگفت و به رکوع میرفت؛ بعد، از رکوع برمیخاست و «سمع الله لمن حمده، ربنا ولك الحمد» میگفت و دوباره، قرائت را اعاده مینمود و رکوع میکرد. بدین ترتیب، در دو رکعت نماز کسوف، چهار رکوع و چهار سجده، انجام میداد».
قرائت در نماز کسوف:
در این که، در نماز کسوف، قرائت به صورت جهری و بلند خوانده میشود یا به صورت سرّی و آهسته؟ اختلافنظر وجود دارد.
امام ابوحنیفه، امام مالک، امام شافعی و جمهور صاحبنظران فقهی، بر این باورند که قرائت در نماز کسوف،به صورت سرّی و آهسته، خوانده میشود؛ ولی امام احمد بن حنبل، امام اسحاق، امام محمد و امام ابویوسف - و طبق روایتی امام ابوحنیفه - بلند خواندن قرائت در نماز کسوف را سنّت میدانند؛ و ابن جریر قائل به اختیار بین هردو روش است.
دلیل جمهور علماء و صاحبنظران فقهی، حدیث سمرة بن جندب س است که گفت: «صلّی بنا رسول الله ج فی کسوف لانسمع له صوتاً» (ترمذی، ابوداود،نسایی و ابن ماجه)؛ «رسول خدا ج با ما نماز کسوف را برگزار نمودند به گونهای که صدای ایشان را (به هنگام قرائت) نمیشنیدیم».
همچنین در صحیح بخاری (ابواب الکسوف، باب صلاة الکسوف جماعة، ج ۱ ص ۱۴۳) و در صحیح مسلم (کتاب الکسوف، ج ۱ ص ۲۹۸) حدیثی از عبدالله بن عباس س روایت شده است که گفت: «فقام قیاماً طویلاً نحواً من قراءة سورة البقرة». کلمهی «نحواً» در این حدیث، بر سرّی بودن قرائت دلالت دارد؛ زیرا اگر قرائت جهری بود، از کلمات جزم و یقین استفاده میکرد.
همچنین در روایت محمود بن لبید س آمده است: «ثم قام فقرأ فیما نری بعض «الرکتاب» ثم رکع ثم اعتدل ثم سجد سجدتین ثم قام ففعل مثل ما فعل فی الاولی».
این روایت در موضوع تعداد رکوع و آهسته بودن قرائت، دلیل احناف میباشد.
استدلال امام احمد بن حنبل و امام ابویوسف و امام محمد - مبنی بر جهری بودن قرائت نماز کسوف - حدیث عایشه ل است که در آن آمده است: «جهر النبیّ ج فی صلاة الکسوف بقراءته» (حدیث شماره ۱۴۸۱)؛ «رسول خدا ج در نماز کسوف، قرائت را با صدای بلند میخواندند».
جمهور، این حدیث را دربارهی نماز خسوف میدانند. متأخران احناف گفتهاند: اگر احتمال متفرق شدن مردم است، پس بلند خواندن بهتر و افضل است.
۱۴۸۲ - [۳] (مُتَّفق عَلَیهِ)
عَن عَبْدِ الـلّٰهِ بْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: انْخَسَفَتِ الشَّمْسُ عَلَى عَهْدِ رَسُولِ الـلّٰهِ ج فَصَلَّى رَسُولُ الـلّٰهِ ج فَقَامَ قِیَامًا طَوِیلًا نَحْوًا مِنْ قِرَاءَةِ سُورَةِ الْبَقَرَةِ ثُمَّ رَكَعَ رُكُوعًا طَوِیلًا ثُمَّ رَفَعَ فَقَامَ قِیَامًا طَوِیلًا وَهُوَ دُونَ الْقِیَامِ الْأَوَّلِ ثُمَّ رَكَعَ رُكُوعًا طَوِیلًا وَهُوَ دُونَ الرُّكُوعِ الْأَوَّلِ ثُمَّ رَفَعَ ثُمَّ سَجَدَ ثُمَّ قَامَ قِیَامًا طَوِیلًا وَهُوَ دُونَ الْقِیَامِ الْأَوَّلِ ثُمَّ رَكَعَ رُكُوعًا طَوِیلًا وَهُوَ دُونَ الرُّكُوعِ الْأَوَّلِ ثُمَّ رَفَعَ فَقَامَ قِیَامًا طَوِیلًا وَهُوَ دُونَ الْقِیَامِ الْأَوَّلِ ثُمَّ رَكَعَ رُكُوعًا طَوِیلًا وَهُوَ دُونَ الرُّكُوعِ الْأَوَّلِ ثُمَّ رَفَعَ ثُمَّ سَجَدَ ثمَّ انْصَرف وَقد تجلت الشَّمْس فَقَالَ ج: «إِنَّ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ آیَتَانِ مِنْ آیَاتِ الـلّٰهِ لَا یَخْسِفَانِ لِمَوْتِ أَحَدٍ وَلَا لِحَیَاتِهِ فَإِذَا رَأَیْتُمْ ذَلِكَ فَاذْكُرُوا اللهَ». قَالُوا: یَا رَسُولَ الله رَأَیْنَاك تناولت شَیْئا فِی مقامك ثمَّ رَأَیْنَاك تكعكعت؟ قَالَ ج: «إِنِّی أریت الْـجنَّة فتناولت عُنْقُودًا وَلَوْ أَخَذْتُهُ لَأَكَلْتُمْ مِنْهُ مَا بَقِیَتِ الدُّنْیَا وأریت النَّار فَلم أر منْظرًا كَالْیَوْمِ قَطُّ أَفْظَعَ وَرَأَیْتُ أَكْثَرَ أَهْلِهَا النِّسَاءَ». قَالُوا: بِمَ یَا رَسُولَ الـلّٰهِ؟ قَالَ: «بِكُفْرِهِنَّ». قِیلَ: یَكْفُرْنَ بِاللَّهِ؟. قَالَ: «یَكْفُرْنَ الْعَشِیرَ وَیَكْفُرْنَ الْإِحْسَانَ لَو أَحْسَنت إِلَى أحداهن الدَّهْر كُله ثُمَّ رَأَتْ مِنْكَ شَیْئًا قَالَتْ: مَا رَأَیْتُ مِنْك خیرا قطّ» [۳۷۶].
۱۴۸۲- (۳) عبدالله بن عباس س گوید: در روزگار پیامبر ج خورشیدگرفتگی رخ داد؛ از این رو، پیامبر خدا ج همراه با مردم، به نماز ایستادند؛ و (در رکعت اول) بسیار ایستادند؛ تقریباً به اندازهای که سورهی بقره را خواندند؛ آنگاه به رکوع رفتند و آن را طولانی گردانیدند؛ سپس سر خویش را از رکوع بلند کردند و دوباره مدتی طولانی ایستادند (و به قرائت مشغول شدند؛) با این تفاوت که مدّت آن، کمتر از مدّت قیام اول بود.
آنگاه دوباره به رکوع طولانی رفتند؛ امّا مدّت آن کمتر از رکوع اول بود؛ سپس بلند شدند و به سجده رفتند؛ بعد از آن، از سجدهی رکعت اول بلند شدند و مدّت زیادی را ایستادند، امّا طول آن کمتر از ایستادن اوّلی بود؛ آنگاه به رکوع طولانی رفتند امّا طول آن کمتر از قیام اوّلی بود؛ سپس سر را از رکوع برداشتند و مدّتی طولانی ایستادند؛ ولی طول آن کمتر از قیام اوّلی بود.
آنگاه به رکوع رفتند و به آن طول دادند امّا طول آن، کمتر از طول رکوع اول بود؛ سپس سر از رکوع برداشتند و به سجدهی رکعت دوّم رفتند و دو سجده را به جای آوردند (و بعد از تشهّد و سلام،) از نماز فارغ شدند و در اثنای نماز، گرفتگی خورشید از بین رفت.
پیامبر ج فرمودند:
«بیگمان، خورشید و ماه، دو نشانه از نشانههای خداوند هستند؛ و بیتردید، آن دو به خاطر مرگ و زندگی هیچکس گرفته نمیشوند؛ پس هرگاه گرفتن آنها را دیدید، خدا را یاد کنید (و با دعا و نماز و صدقه و خیرات) او را به فریاد بخوانید».
مردم گفتند: ای فرستادهی خدا! ما مشاهده کردیم که شما در نماز، در حالی که سر جای خویش بودید، دست خود را به سوی چیزی دراز نمودید و سپس دیدیم که به عقب برگشتید؛ (موضوع چه بود)؟
آن حضرت ج فرمودند: «بهشت را دیدم و خواستم خوشهی انگوری بچینم؛ و اگر آن خوشه را برمیگرفتم، شما تا پایان دنیا، از آن میخوردید؛ و همچنین دوزخ به من عرضه گردید که تاکنون، هیچگاه صحنهای هولناکتر و وحشتناکتر از آن، ندیده بودم؛ و دیدم که بیشتر دوزخیان را زنان تشکیل دادهاند.
پرسیدند: چراای فرستادهی خدا! بیشتر دوزخیان را زنان تشکیل دادهاند؟ آن حضرت ج فرمودند: «زیرا آنان، کفر و ناسپاسی میکنند».
پرسیدند: آیا به خدا کفر میورزند؟ فرمودند: «نسبت به شوهرانشان، ناسپاس میباشند و نیکی و احسان آنان را فراموش میکنند و بیارزش میدانند؛ اگر به یکی از زنان، تمام عمر، نیکی و احسان کنی، ولی یک بار از تو کوتاهی و قصوری ببیند و بدی کوچکی را از تو مشاهده کند، میگوید: «هرگز از تو، خوشی و خیری ندیدهام».
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: «تکعکعت»: برگشتی و از جای خودت، عقبنشینی کردی.
«العشیر»: شوهر.
«عنقوداً»: خوشهای از انگور.
۱۴۸۳ - [۴] (مُتَّفَقٌ عَلَیهِ)
وَعَنْ عَائِشَةَ نَحْوُ حَدِیثِ ابْنِ عَبَّاسٍ وَقَالَتْ: ثُمَّ سَجَدَ فَأَطَالَ السُّجُودَ ثُمَّ انْصَرَفَ وَقَدِ انْجَلَتِ الشَّمْسُ فَخَطَبَ النَّاسَ فَحَمِدَ اللهَ وَأَثْنَى عَلَیْهِ ثُمَّ قَالَ: «إِنَّ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ آیَتَانِ مِنْ آیَاتِ الـلّٰهِ لَا یَخْسِفَانِ لِمَوْتِ أَحَدٍ وَلَا لِحَیَاتِهِ فَإِذَا رَأَیْتُمْ ذَلِكَ فَادْعُوا اللهَ وَكَبِّرُوا وَصَلُّوا وَتَصَدَّقُوا» ثُمَّ قَالَ: «یَا أُمَّةَ مُحَمَّدٍ وَاللَّهِ مَا مِنْ أَحَدٍ أَغْیَرُ مِنَ الـلّٰهِ أَنْ یَزْنِیَ عَبْدُهُ أَوْ تَزْنِیَ أَمَتُهُ یَا أُمَّةَ مُحَمَّدٍ وَاللَّهِ لَوْ تَعْلَمُونَ مَا أَعْلَمُ لَضَحِكْتُمْ قَلِیلًا وَلَبَكَیْتُمْ كَثِیرًا» [۳۷۷].
۱۴۸۳- (۴) از عایشه ل نیز نظیر حدیث عبدالله بن عباس س (در معنا نه در لفظ) روایت شده است؛ آنجا که میگوید:
«سپس آن حضرت ج (پس از دو قیام و دو رکوع در یک رکعت) به سجده رفتند و به سجدهشان طول دادند؛ آنگاه سلام دادند و از نماز فارغ شدند و در این هنگام، خورشید نیز نور خود را بازیافته و از کسوف بیرون آمده بود.
پس از آن، رسول خدا ج برای مردم، خطبه ایراد نمودند و پس از سپاس و ستایش خداوند و بیان پرتوی از وصف و شکوه او، فرمودند: «بیگمان، خورشید و ماه،، دو نشانه از نشانههای خداوند هستند؛ و بیتردید، آن دو به خاطر مرگ و زندگی هیچکس گرفته نمیشوند؛ پس هرگاه گرفتن آنها را دیدید، خدا را به فریاد بخوانید و او را بزرگ بشمارید و نماز بگزارید و صدقه بدهید».
آنگاه فرمودند: «ای امّت محمد ج! سوگند به خدا! هرگاه یکی از بندگان خدا، خواه مرد یا زن، مرتکب زنا شود، غیرت هیچکس به اندازهی غیرت خدا به جوش نمیآید؛ (یعنی وقتی که مرد یا زنی، مرتکب زنا میشود، کسی به اندازهی خداوند بلند مرتبه، از این عمل ناراحت نمیشود).ای امّت محمد! سوگند به خدا! اگر آنچه را من (از عذاب و خشم خدا) میدانم، شما میدانستید، بسیار کم میخندیدید و زیاد گریه میکردید».
[این حدیث را بخاری روایت کرده است].
شرح: این حدیث به طور کامل در بخاری و مسلم چنین آمده است:
«عن عایشة ل قالت: خسفت الشمس فی عهد رسول الله ج فصلّی رسول الله بالناس، فقام فطال القیام؛ ثم رکع فاطال الرکوع، ثم قال فاطال القیام وهودون القیام الاوّل؛ ثم رکع فاطال الرکوع وهو دون الرکوع الاول؛ ثم سجد فاطال السجود؛ ثم فعل فی الرکعة الثانیة مثل مافعل فی الاولی؛ ثم انصرف وقدانجلت الشمس؛ فخطب الناس، فحمدالله واثنی علیه، ثم قال:
«انّ الشمس والقمر آیتان من آیات الله لایخسفان لموت احد ولا لحیاته؛ فاذا رأیتم ذلک فادعوا الله وکبّروا وصلّوا وتصدّقوا». ثم قال: «یا امّة محمد! والله ما من احد اغیر من الله اَن یزنی عبده او تزنی اَمَته. یا امّة محمد! والله لو تعلمون ما اعلم لضحکتم قلیلاً ولبکیتم کثیرا».
«عایشه ل گوید: در روزگار پیامبر ج خورشیدگرفتگی رخ داد. آن حضرت ج همراه مردم، نماز خواند و قیام و رکوع آن را بسیار طولانی کرد؛ و از رکوع برخاست و دوباره تا دیروقت قیام کرد؛ امّا اندکی کمتر از قیام اول؛ و بعد، به رکوع رفت، امّا این بار، رکوع را از رکوع قبلی، اندکی کوتاهتر گرفت. سپس به سجده رفت و آن را نیز طولانی کرد.
در رکعت دوم نیز مانند رکعت اول، عمل کرد؛ و پس از اتمام نماز، خورشیدگرفتگی نیز برطرف شد. آنگاه به ایراد خطبه پرداخت و پس از حمد و ثنای خداوند، فرمود:
«ماه و خورشید، دو نشانه از نشانههای (قدرت) خدا هستند و به خاطر مرگ و زندگی کسی دچار گرفتگی نمیشوند؛ پس هرگاه، چنین حالتهایی را دیدید، دعا کنید، تکبیر بگویید، نماز بخوانید و صدقه بدهید».
سپس، اضافه نمود: «ای امّت محمد ج! به خدا سوگند! هرگاه یکی از بندگان خدا، خواه مرد یا زن، مرتکب زنا شود، غیرت هیچکس به اندازهی غیرت خدا به جوش نمیآید. ای امّت محمد! اگر آنچه را من میدانم، شما میدانستید، بسیار کم میخندیدید و زیاد گریه میکردید».
«فاذا رأیتم ذلك، فادعوا الله وکبّروا وصلّوا وتصدّقوا»:
خورشیدگرفتگی و یا ماهگرفتگی، از نشانههای قدرت و عظمت خداوند هستند که گاهی ظاهر میشوند و مناسب است که هنگام ظهور آنان، بندگان خدا با فروتنی و افتادگی تمام و با خشوع و خضوع کامل، در مقابل قدرت و عظمت خداوندِ دانا و توانا کرنش برند و خواهان رَحم و کَرم و لطف و احسان او شوند.
در زمان رسول خدا ج نیز درست همان روزی که فرزند شیر خوارشان - ابراهیم - تقریباً در یک و نیم سالگی دار فانی را وداع گفت، کسوف اتفاق افتاد.
در آن زمان، یکی از رسوم و باورهای غلط دوران جاهلیت این بود که در اثر وفات مردان بزرگ، کسوف واقع میشود؛ گویی خورشید چادرسیاه ماتم بر سر کشیده است!
در وفات ابراهیم نیز این باور غلط تقویت شد؛ به گونهای که در برخی از روایات وارد شده که برخی از مردم به صراحت این باور غلط را بیان داشتند.
رسول خدا ج در آن موقع با ترس و نهایت بیم و هراس، دو رکعت نماز با جماعت اقامه کردند. این نماز با سایر نمازها متفاوت بود. آن حضرت ج قرائت این نماز را بسیار طولانی کرد و در وقت قرائت، بارها به بارگاه خدا خم شدند (گویا رکوع میکردند) و باز راست میایستادند و قرائت را به گونهای طولانی ادامه میدادند. ایشان رکوع و سجدهی آن نماز را نیز خیلی طولانی کردند و در قومه و جلسهی آن نیز زیاد طول دادند، و در اثنای نماز با تضرّع و خشوع تمام، دعا میکردند؛ پس از نماز خطبهای ایراد فرمودند و به نحو خاصّی این عقیده و باور جاهلی که «کسوف بر اثر مرگ مردان بزرگ پیش میآید» را رد کردند.
ایشان در این خطبه فرمودند: این عقیده و باور جاهلی، هیچ اصل و اساسی ندارد، بلکه در حقیقت خورشید و ماه دو نشانه از نشانههای عظمت و قدرت خداوندند و هنگامی که کسوف و خسوف صورت میگیرد باید با خشوع و فروتنی کامل به سوی خداوند متوجه شوند و به یاد او پناه ببرند و در بارگاه او تضرّع بنمایند.
به هر حال، از این روایت دانسته میشود که پیامبر ج قیام، قرائت، رکوع، سجده، قومه و جلسهی نماز کسوف را بسیار طولانی کردند در حالی که عادت پیامبر ج این نبود که نماز با جماعت را اینقدر طولانی کنند؛ بلکه از این کار منع مینمودند.
۱۴۸۴ - [۵] (مُتَّفَقٌ عَلَیهِ)
وَعَنْ أَبِی مُوسَى قَالَ: خَسَفَتِ الشَّمْسُ فَقَامَ النَّبِیُّ ج فَزِعًا یَخْشَى أَنْ تَكُونَ السَّاعَةَ فَأَتَى الْـمَسْجِدَ فَصَلَّى بِأَطْوَلِ قِیَامٍ وَرُكُوعٍ وَسُجُودٍ مَا رَأَیْتُهُ قَطُّ یَفْعَلُهُ وَقَالَ: «هَذِهِ الْآیَاتُ الَّتِی یُرْسِلُ اللهُ لَا تَكُونُ لِمَوْتِ أَحَدٍ وَلَا لِحَیَاتِهِ وَلَكِنْ یُخَوِّفُ اللهُ بِهَا عِبَادَهُ فَإِذَا رَأَیْتُمْ شَیْئًا مِنْ ذَلِكَ فَافْزَعُوا إِلَى ذِكْرِهِ وَدُعَائِهِ واستغفاره» [۳۷۸].
۱۴۸۴- (۵) ابوموسی اشعری س گوید: روزی خورشیدگرفتگی رخ داد؛ رسول خدا ج از ترس این که مبادا قیامت رسیده باشد، سراسیمه از جای برخاستند و به مسجد رفتند و نماز را با طولانیترین قیام، رکوع و سجودی که من تاکنون نظیر آن را از ایشان ندیده بودم، گزاردند. سپس فرمودند:
«این نشانهها و معجزاتی که خداوند (برای بندگان خویش) میفرستد، به خاطر مرگ و زندگی کسی نیست (و مرگ و تولّد کسی در این مسائل دخالتی ندارد؛) بلکه خداوند با چنین پدیدههایی، بندگانش را تهدید مینماید و میترساند؛ پس هرگاه نشانه و معجزهای از این نشانهها را مشاهده نمودید، به ذکر و عبادت خدا و دعا و طلب آمرزش از او، پناه ببرید؛ (به یاد الله مشغول شوید و به نماز و توبه، روی آورید)».
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
۱۴۸۵ - [۶] (صَحِیح)
وَعَنْ جَابِرٍ قَالَ: انْكَسَفَتِ الشَّمْسُ فِی عَهْدِ رَسُولِ الـلّٰهِ ج یَوْمَ مَاتَ إِبْرَاهِیمُ ابْنُ رَسُولُ الـلّٰهِ ج فَصَلَّى بِالنَّاسِ سِتَّ رَكَعَاتٍ بِأَرْبَعِ سَجَدَاتٍ. رَوَاهُ مُسلم [۳۷۹].
۱۴۸۵- (۶) جابر بن عبدالله س گوید: در همان روزی که ابراهیم س، فرزند رسول خدا ج وفات کرد و چهره در نقاب خاک کشید، خورشیدگرفتگی رخ داد؛ پس آن حضرت ج همراه با مردم، نماز خورشیدگرفتگی گزاردند و در آن، شش رکوع (در هر رکعت، سه رکوع) و چهار سجده به جای آوردند.
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
شرح: «یوم مات ابراهیم ابن رسول الله»:
صاحبنظران حدیثی، بر این امر اتفاقنظر دارند که حادثهی وفات ابراهیم س فرزند رسول خدا ج در سال دهم هجری، اتفاق افتاده است؛ و برخی گفتهاند: ابراهیم س در ماه ربیعالاول وفات نموده است؛ ولی دانشمند و متخصّص علم نجوم، مرحوم محمودپاشا، در مقالهای ثابت کرده است که تاریخ کسوف، ۲۹ شوّال روز دوشنبه، ساعت ۵/۸، در سال دهم هجری اتفاق افتاده است.
ناگفته نماند که فرزند شیرخوار رسول خدا ج، تقریباً در یک و نیمسالگی، دار فانی را وداع گفته است.
۱۴۸۶ - [۷] (ضَعِیف)
وَعَن ابْن عَبَّاس قَالَ: ج حِین كسفت الشَّمْس ثَمَان رَكْعَات فِی أَربع سَجدَات [۳۸۰].
۱۴۸۶- (۷) عبدالله بن عباس س گوید: هنگامی که خورشیدگرفتگی رخ داد، رسول خدا ج نماز خواندند و در آن، هشت رکوع (در هر رکعت، چهار رکوع) و چهار سجده به جای آوردند.
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
۱۴۸۷ - [۸] (صَحِیح)
وَعَن عَلیّ مثل ذَلِك. رَوَاهُ مُسلم [۳۸۱].
۱۴۸۷- (۸) از علی بن ابی طالب س نیز نظیر این حدیث (در لفظ و معنا) روایت شده است.
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
۱۴۸۸ - [۹] (صَحِیح)
وَعَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ سَمُرَةَ قَالَ: كُنْتُ أرتمی بأسهم لی بالمدین فِی حَیَاةَ رَسُولِ الـلّٰهِ ج إِذْ كُسِفَتِ الشَّمْسُ فَنَبَذْتُهَا. فَقُلْتُ: وَاللَّهِ لَأَنْظُرَنَّ إِلَى مَا حَدَثَ لِرَسُولِ الـلّٰهِ ج فِی كُسُوفِ الشَّمْسِ. قَالَ: فَأَتَیْتُهُ وَهُوَ قَائِمٌ فِی الصَّلَاةِ رَافِعٌ یَدَیْهِ فَجعل یسبح ویهلل وَیكبر ویحمد وَیَدْعُو حَتَّى حَسَرَ عَنْهَا فَلَمَّا حَسَرَ عَنْهَا قَرَأَ سُورَتَیْنِ وَصَلَّى رَكْعَتَیْنِ. رَوَاهُ مُسْلِمٌ فِی صَحِیحِهِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ سَمُرَةَ وَكَذَا فِی شَرْحِ السُّنَّةِ عَنْهُ وَفِی نُسَخِ الْـمَصَابِیحِ عَنْ جَابِرِ بن سَمُرَة [۳۸۲].
۱۴۸۸- (۹) عبدالرحمن بن سمرة س گوید: در روزگاری که پیامبر ج در قید حیات بودند، من در مدینهی منوره، با تیرهای خویش، تیراندازی میکردم که ناگهان، پدیدهی خورشیدگرفتگی رخ داد. من تیرهایم را به گوشهای افکندم و با خود گفتم:
«سوگند به خدا! امروز نگاه خواهم کرد که به هنگام خورشیدگرفتگی، چه کارهایی از رسول خدا ج به وقوع میپیوندد (و ایشان، انجام چه کارهایی را نصب العین و آویزهی گوش خویش قرار میدهند)».
عبدالرحمن بن سمرة س گوید:
به نزد رسول خدا ج رفتم و ایشان را در حالی دیدم که به نماز ایستادهاند و هردو دست خویش را بالا بردهاند؛ و تا زمانی که خورشید، نور خود را بازیافت و از کسوف بیرون آمد، آن حضرت ج مشغول «تسبیح» [خداوند را به پاکی یاد کردن]، «تهلیل» [به یگانگی خداوند گواهی دادن]، «تکبیر» [خداوند را به بزرگی یاد کردن]، «تحمید» [خداوند را حمد و سپاس گزاردن] و دعا و نیایش، مشغول بودند؛ و چون خورشید، نور خود را بازیافت و از کسوف بیرون آمد، آن حضرت ج دو رکعت نماز گزاردند و دو سوره (در هر رکعت، یک سوره) خواندند».
[امام مسلم این حدیث را در «صحیح» خود از عبدالرحمن بن سمرة س روایت کرده است؛ و در «شرح السنّة» نیز از وی، این چنین روایت شده است؛ و در برخی از نسخههای کتاب «المصابیح»، این حدیث به جای عبدالرحمن بن سمرة س، از جابر بن سمرة س نقل گردیده است].
شرح: به هر حال؛ چون نماز کسوف (خورشیدگرفتگی) یک رویداد فوقالعاده و روش ادای نماز نیز غیرعادی بود؛ از این رو، تعداد زیادی از صحابه آن را روایت کردهاند؛ در اینجا فقط از ۵ نفر از صحابه روایت است.
در کتابهای حدیث، بیش از بیست نفر از صحابه - به صورت مفصل و یا به طور مجمل - آن را نقل کردهاند که از مجموع آن روایات، شرح کامل واقعه معلوم میشود.
امری که از بیشتر این روایات به صورت مشترک معلوم میشود، این است که این نماز برای صحابه یک نماز جدید بود و آنان پیشتر، هیچگاه «نماز کسوف» نخوانده بودند.
این موضوع هم در روایات موجود است که خورشیدگرفتگی، روزی روی داد که ابراهیم، فرزند شیرخوار پیامبراکرم ج در آن روز وفات کرده بود.
محدثان، بر این امر، اتفاقنظر دارند که وفات ابراهیم در سال دهم هجری پیش آمد؛ یعنی چند ماه قبل از وفات رسول اکرم ج. بر این اساس، معلوم میشود که پیامبر اکرم ج فقط یک بار نماز کسوف به جای آوردهاند.
خواندن نماز در وقت ماهگرفتگی نیز از این احادیث ثابت میشود؛ ولی از هیچ حدیث صحیحی معلوم نمیشود که پیامبر اکرم ج حتّی یک بار نماز ماهگرفتگی خوانده باشند. غالباً علتش این به نظر میرسد که ادای نماز، فقط در همان کسوف (خورشیدگرفتگی) دستور داده شد و قبل از آن و در مدّت اندک بعد از آن هم که آن حضرت ج در قید حیات بودند، خسوف (ماهگرفتگی) روی نداد.
تفاوتهایی که در نماز کسوف (خورشیدگرفتگی) نسبت به سایر نمازها وجود داشت، به قرار ذیل است:
۱- رسول خدا ج قیام نماز را بسیار طولانی کردند؛ در حالی که عادت مبارک آن حضرت ج این نبود که نماز با جماعت را این قدر طولانی کنند؛ بلکه از این کار، منع نیز میکردند.
۲- در حال قیام، پیامبر ج دستها را بالا بردند و پس از تسبیح، تهلیل، تحمید و تکبیر، تا دیروقت بودن، مشغول دعا و نیایش شدند.
۳- پس از رکوع، دوباره به قیام برگشتند و بعد از قرائت، دوباره به رکوع و سجده رفتند؛ بدین ترتیب که در رکعت اول، دو بار رکوع کردند؛ و طبق بعضی از روایات، چندین بار رکوع نمودند.
۴- در بعضی از روایات، ذکر شده است که آن حضرت ج در حال قیام، گاهی به سمت جلو و گاهی به سمت عقب میرفتند و یک بار دستها را به سمت جلو بردند (همچنان که برای تحویل گرفتن چیزی، دستها به جلو برده میشود) و سپس در خطبهای که ایراد کردند، بیان داشتند که در آن هنگام، جهان غیب برای من کشف و ظاهر شد و بسیاری از حقایق غیبی، از جمله: بهشت و دوزخ را جلو خودم، مشاهده کردم و مناظر و صحنههای وحشتناک عذاب و شکنجهی دوزخ را مشاهده کردم؛ مناظری که پیش از آن، هیچگاه ندیده بودم.
این امر، مقرون به صواب است که در آن نماز، اعمال فوقالعاده و ویژهای را که آن حضرت ج انجام دادند، از قبیل: در حال نماز تا دیروقت، دست به دعا برداشتن؛ در حال قیام و قرائت، چندین بار به بارگاه الهی، خم شدن؛ گاهی به جلو و گاهی به عقب رفتن و دستهای خود را به سمت جلو بردن، تمام این موارد، در اثر مشاهدهی همان حقایق و مناظر غیبی بوده است؛ و این اعمال، ویژهی خود پیامبر ج بوده است.
۱۴۸۹ - [۱۰] (صَحِیح)
وَعَنْ أَسْمَاءَ بِنْتِ أَبِی بَكْرٍ ب مَا قَالَتْ: لَقَدْ أَمَرَ النَّبِیُّ ج بِالْعَتَاقَةِ فِی كُسُوفِ الشَّمْسِ. رَوَاهُ البُخَارِیّ [۳۸۳].
۱۴۸۹- (۱۰) اسماء ل دختر ابوبکر س گوید: پیامبر ج به هنگام خورشیدگرفتگی، به آزاد کردن برده، دستور دادند. (رسول خدا ج به هنگام خورشیدگرفتگی، دستور میدادند و تشویق میکردند که مردم، بردههای خویش را آزاد کنند).
[این حدیث را بخاری روایت کرده است].
[۳۶۵]- مجمع الزوائد، ۲/۲۱۰. [۳۶۶]- ذهبی نیز در المستدرک و تلخیص آن در ج ۱/۳۲۹-۲۳۱ موافق او میباشد. [۳۶۷]- اضافهی مذکور از روایت حماد بن زید از یونس، از ابوبکر میباشد، ولی گروهی از راویان موثق از جمله عبدالوارث و شعبه و خالد بن عبدالله و حماد بن سلمه این حدیث را از یونس روایت کردهاند همانطور که بخاری نیز آن را آورده است، و بسیاری از محدثان این گونه روایات را که مخالف با روایات راویان موثقتر و متعدّدتر است، ردّ مینمایند. و این زوائد را از شذوذ پنداشتهاند. بنابراین از حدیث صحیح خارج میباشد. [۳۶۸]- مانند: «عمل الیوم و اللیلة» تألیف نسائی و ابن السنی و «الاذکار» تألیف نَووی و «الکلم الطبیب» تألیف ابن تیمیه و «الوابل الصیب» تألیف ابن قیم و «تحفة الذاکرین» تألیف شوکانی و... [۳۶۹]- نحل/ ۷۷. [۳۷۰]_ احمد شاکر در تخریج المسند، ج ۶، شمارهی ۴۳۸۷ میگوید: سند آن صحیح است. [۳۷۱]- علوم ریاضی در گذشته شاخهای از فلسفه و جزء لایتجزّای آن بوده است و همچنین علوم طبیعیات و سایر علوم همانند امروز به عنوان علوم مستقلی در نیامده بودند، ولی امروزه آن علوم هر کدام مستقل و جایگاه خاص خود را دارند. [۳۷۲]- المنقذ من الضلال، غزالی همراه با ابحاثی پیرامون تصوف؛ تألیف امام اکبر دکتر عبدالحلیم محمود. ص ۱۴۰-۱۴۱ چاپ هفتم. [۳۷۳]- ر.ک: دیدگاههای فقهی معاصر؛ ج ۱ صص ۳۱۶-۳۲۵. [۳۷۴]- بخاری ۲/۵۳۸ ح ۱۰۵۱؛ مسلم ۲/۶۲۷ح (۲۰-۹۱۰)؛ و ابوداود ۱/۷۰۳ ح ۱۱۹۰. [۳۷۵]- بخاری ۲/۵۴۹ ح ۱۰۶۵؛ ابوداود ۱/۷۰۲ ح ۱۱۸۸؛ ترمذی ۲/۴۵۲ ح ۵۶۳؛ نسایی ۳/۱۴۸ ح ۱۴۹۴. [۳۷۶]- بخاری ۲/۵۴۰ ح ۱۰۵۲؛ مسلم ۲/۶۲۶ ح (۱۷-۹۰۷)؛ ابوداود ۱/۷۰۲ ح ۱۱۸۹؛ نسایی ۳/۱۳۷ ح ۱۴۸۲؛ ابن ماجه ۱/۴۰۲ ح ۱۲۶۵؛ موطأ مالک ۱/۱۸۷ ح ۲، «کتاب صلاة االکسوف»؛ و مسند احمد ۱/۲۹۸. [۳۷۷]- بخاری ۲/۵۴۵ ح ۱۰۴۴؛ مسلم ۲/۶۱۸ ح (۱-۹۱)؛ نسایی ۳/۱۳۲ ح ۱۴۷۴؛ موطأ مالک ۱/۱۸۶ ح ۱، «کتاب صلاة الکسوف»؛ و مسند احمد ۳/۳۷۴. [۳۷۸]- بخاری ۲/۵۴۵ ح ۱۰۵۹؛ مسلم ۲/۶۲۸ ح (۲۴-۹۱۲)؛ ابوداود ۱/۶۹۵ ح ۱۱۷۷؛ نسایی ۳/۱۵۳ ح ۱۵۰۳؛ و ابن ماجه ۱/۴۰۱ ح ۱۲۶۳. [۳۷۹]- مسلم ۲/۶۲۳ ح (۱۰-۹۰۴). [۳۸۰]- مسلم ۲/۶۲۷ ح (۱۸-۹۰۸). [۳۸۱]- مسلم ۲/۶۲۷ ح (۱۸-۹۰۸). [۳۸۲]- مسلم ۲/۶۲۹ ح (۲۶-۹۱۳). [۳۸۳]- بخاری ۲/۵۴۳ ح ۱۰۵۴؛ و مسند احمد ۶/۳۴۵.
۱۴۹۰ - [۱۱] (ضَعِیف)
عَن سَمُرَة بن جُنْدُب قَالَ: صَلَّى بِنَا رَسُولُ الـلّٰهِ ج فِی كُسُوفٍ لَا نَسْمَعُ لَهُ صَوْتًا. رَوَاهُ التِّرْمِذِیُّ وَأَبُو دَاوُدَ وَالنَّسَائِیُّ وَابْنُ مَاجَهْ.
۱۴۹۰- (۱۱) سمرة بن جندب س گوید: رسول خدا ج با ما نماز کسوف (خورشیدگرفتگی) را برگزار نمودند؛ به گونهای که صدای ایشان را (به هنگام قرائت) نمیشنیدیم.
[این حدیث را ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه روایت کردهاند].
شرح: چنان که پیشتر نیز بیان شد، امام ابوحنیفه، امام مالک، امام شافعی و جمهور صاحبنظران فقهی، بر این باروند که قرائت در نماز کسوف (خورشیدگرفتگی) به صورت سرّی و آهستگی خوانده میشود.
امام احمد بن حنبل، امام اسحاق، امام محمد و امام ابویوسف - و طبق روایتی، امام ابوحنیفه - برآنند که بلند خواندن قرائت در نماز کسوف، سنّت میباشد؛ و ابن جریر، قائل به اختیار بین هردو روش است.
دلیل جمهور، همین حدیث سمرة بن جندب س است که گفت: «رسول خدا ج با ما، نماز کسوف را برگزار نمودند؛ به گونهای که صدای ایشان را (به هنگام قرائت) نمیشنیدیم».
همچنین در صحیح بخاری و صحیح مسلم، حدیثی از عبدالله بن عباس س روایت شده است که گفت: «فقام قیاماً طویلاً نحواً من قراءة سورة البقرة».
در این حدیث، واژهی «نحواً» بر سرّی بودن قرائت، دلالت دارد؛ زیرا اگر قرائت جهری بود، از کلمات جزم و یقین استفاده میکرد.
همچنین محمود بن لبید س گوید: «ثم قام فقرأ فیما نری بعض «الرکتاب»؛ ثم رکع، ثم اعتدل، ثم سجد سجدتین؛ ثم قام ففعل مثل ما فعل فی الاولی» (مسند احمد).
این روایت در موضوع تعداد رکوع و آهسته بودن قرائت، دلیل احناف است.
۱۴۹۱ - [۱۲] (حسن)
وَعَن عِكْرِمَة قَالَ: قِیلَ لِابْنِ عَبَّاسٍ: مَاتَتْ فُلَانَةُ بَعْضُ أَزْوَاجِ النَّبِیِّ ج فَخَرَّ سَاجِدًا فَقِیلَ لَهُ تَسْجُدُ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ؟ فَقَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «إِذَا رَأَیْتُمْ آیَةً فَاسْجُدُوا» وَأَیُّ آیَةٍ أَعْظَمُ مِنْ ذَهَابِ أَزْوَاجِ النَّبِیِّ ج؟ رَوَاهُ أَبُو دَاوُدَ وَالتِّرْمِذِیّ [۳۸۴].
۱۴۹۱- (۱۲) عکرمه ل (بردهی آزاد شدهی ابن عباس سگوید: به عبدالله بن عباس س گفته شد که یکی از همسران پیامبرخدا ج وفات یافته است. عبدالله بن عباس س به محض شنیدن این خبر، خویشتن را به خاک انداخت و سجده برد. بدو گفته شد: چرا در این ساعت، سجده میکنی؟ (یعنی چرا به هنگام شنیدن خبر وفات یکی از همسران پیامبر ج خویشتن را به خاک میاندازی و سجده میبری)؟
ابن عباس س در پاسخ گفت: رسول خدا ج فرمودهاند:
«هرگاه نشانهای از نشانههای خداوند را دیدید، سجده کنید»؛ و کدام نشانه، بزرگتر از وفات همسران پیامبر خدا ج است؟!
[این حدیث را ابوداود و ترمذی روایت کردهاند].
شرح: «ماتت فلانة»: برخی گفتهاند: مراد حضرت صفیه ل است؛ و برخی نیز بر این باورند که مراد، حفصه ل دختر عمر بن خطاب س است.
«فخرّ ساجداً»: این عبارت را به دو گونه میتوان ترجمه و تفسیر کرد:
۱- خویشتن را به خاک انداخت و سجده کرد.
۲- نماز گزارد.
«ازواج النبیّ ج»: در مدّت اقامت پیامبر گرامی اسلام ج در مکّه، خانوادهی پیامبر از آنحضرت به اضافهی همسر ایشان خدیجهی بنت خویلد تشکیل میشد. ایشان در سنّ بیست و پنج سالگی بودند که خدیجه را - که چهل ساله بود - به همسری خویش درآوردند، و او نخستین زنی بود که آنحضرت با وی ازدواج کردند، و تا زمانی که وی در قید حیات بود، همسر دیگری اختیار نکردند. رسول خدا ج از خدیجه چند پسر و چند دختر داشتند. پسران، هیچیک زنده نماندند. دختران آنحصرت عبارت بودند از: زینب، رقیه، امّ کلثوم، و فاطمه. زینب را پیش از هجرت پسرخاله اش ابوالعاص بن ربیع به همسری خویش درآورد؛ رقیه و امّ کلثوم هردو را یکی پس از دیگری عثمان بن عفّان س به عقد ازدواج خود درآورد. فاطمه را نیز، علی بن ابیطالب در فاصلهی دو جنگ بدر و اُحُد به همسری خویش درآورد، و از فاطمه، حسن و حسین و زینب و امّ کلثوم زاده شدند.
دیگر همسران پیامبر
چنانکه همگان میدانند، نبی اکرم ج از ویژگی خاصّی نسبت به امّت خود، در امر ازدواج برخوردار بودند، و برای ایشان روا بود که بیش از چهار زن را نیز به همسری خویش درآورند، چنانکه شمار زنانی که آنحضرت به عقد ازدواج خود درآوردند، سیزده تن بود. هنگام وفات آنحضرت نُه تن از آنان در قید حیات بودند؛ دو تن از آنان نیز در زمان حیات آنحضرت از دنیا رفته بودند: یکی، خدیجه، و دیگری امّ المساکین زینب بنت خُزیمَه؛ با دو تن از آنان هم پیامبر اکرم ج اصلاً زفاف نکردند. ذیلاً نام و نَسَب و شرح حال دیگر همسران پیامبر اکرم ج پس از خدیجه را به اختصار میآوریم:
* سَوْدة بنت زَمعَه: رسول خدا ج حدود یکماه پس از وفات خدیجه، در ماه شوّال سال دهم بعثت با وی ازدواج کردند. پیش از آن حضرت، وی همسر یکی از پسرعموهایش بنام سکران بن عمران بود که از دنیا رفته بود. سوده در ماه شوّال سال ۵۴ ق از دنیا رفت.
* عایشه دختر ابوبکر صدّیق: رسول خدا ج یکسال پس از ازدواج با سوده، دو سال و پنج ماه پیش از هجرت، با وی ازدواج کردند. هنگام زفاف با هنگام ازدواج با پیامبر اکرم ج عایشه دختر شش ساله بود، و آنحضرت هفت ماه پس از هجرت، در ماه شوّال، که وی نُه ساله شد، با او زفاف کردند. عایشه هنگام زفاف پیغمبر اکرم ج باکره بود، و آنحضرت همسر باکرهای جز او نداشت. عایشه از همه کس نزد آنحضرت محبوبتر بود. از همه زنان امّت فقیهتر بود. از همهی زنان بطور مطلق داناتر بود. برتری وی از دیگر زنان همانند برتری ثَرید از دیگر غذاها بد. عایشه هفدهم ماه رمضان سال ۵۷ یا ۵۸ ق از دنیا رفت و در قبرستان بقیع به خاک سپرده شد.
* حفصه دختر عمر بن خطّاب: وی در فاصلهی بَدر و اُحُد شوهرش خُنیس بن حُذافهی سهمی را از دست داد و بیوه شد. پس از عدّهی وفات، رسول خدا ج در ماه شعبان سال سوّم هجرت با او ازدواج کردند. حفصه در ماه شعبان سال ۴۵ ق در سنّ شصت سالگی در مدینه درگذشت، و در قبرستان بقیع به خاک سپرده شد.
* زینب بنت خَزیمه: وی از طایفهی بنی هلال بن عامر بن صعصعه بود، وا و را امّ المساکین مینامیدند، زیرا، نسبت به آنان مهربان بود و برای آنان دلسوزی میکرد. او نخست همسر عبدالله بن جحش بود که در جنگ اُحُد شهید شد، و رسول خدا ج در سال چهارم هجرت با او ازدواج کردند. زینب در حدود سه سال پس از ازدواج با پیامبر اکرم ج در ماه ربیع الثانی سال چهارم هجرت از دنیا رفت، و آنحضرت بر وی نماز گزاردند، و در قبرستان بقیع به خاک سپرده شد.
* اُمّسلَمه هند بنت ابی اُمیه: وی همسر ابوسلَمه بود و از وی فرزندانی داشت. ابوسلَمه در ماه ذی الاُخری سال چهارم هجرت از دنیا رفت، و رسول خدا ج چند روز مانده به پایان شوّال همان سال با امب سلَمه ازدواج کردند. او یکی از فقیهترین و خردمندترین زنان بود. اُمّسلَمه در سال ۵۹ ق یا به قولی ۶۲ ق در سنّ هشتاد و چهارسالگی از دنیا رفت، در قبرستان بقیع به خاک سپرده شد.
* زینب بنت جحش بن رباب: وی از طایفهی بنی اسد بن خُزیمه، و دختر عمّهی رسول خدا ج بود. زینب نخست همسر زید بن حارثه بود که فرزند نبی اکرم ج شناخته میشد. زید او را طلاق داد، و همینکه زمان عدّهی وی گذشت، خداوند متعال آیاتی از قرآن کریم را نازل گردانید و ضمن آن فرمود:
﴿ فَلَمَّا قَضَىٰ زَيۡدٞ مِّنۡهَا وَطَرٗا زَوَّجۡنَٰكَهَا ﴾[الأحزاب: ۳۷]ز
«آنگاه، وقتی زید از او صرفنظر کرد، وی را به همسری تو درآوردیم».
آیات متعدّدی از سورهی احزاب دربارهی زینب نازل شده است که به تفصیل مسئلهی تبنّی (پسرخواندگی) را - که در جای خودش به آن خواهیم پرداخت - مطرح کرده است. رسول خدا ج در ماه ذیقعدهی سال پنجم هجرت - و به قولی سال چهارم هجرت - با او ازدواج کردند. وی عابدترین زنان و پُر صدقهترین آنان بود. زینب در سال بیستم همجرت در سنّ پنجاه و سه سالگی درگذشت. وی نخستین فرد از امّهات مؤمنین بود که پس از پیامبر اکرم ج دار فانی را وداع گفت. عمر بن خطّاب بر وی نماز گزارد و در قبرستان بقیع به خاک سپرده شد.
* جُوَیریهی بنت حارث: پدر وی حارث رئیس طایفهی بنی مصطلق از قبیلهی خزاعه بود. جویریه یکی از اسیران بنی مصطلق بود که در سهم ثابت بن قیس بن شمّاس قرار گرفت. ثابت با جویریه قراداد نوشت و او را مُکاتَب گردانید. رسول خدا ج مبلغ قرارداد وی را به ثابت پرداختند، و در ماه شعبان سال ششم هجرت - و به قولی سال پنجم هجرت - او را به همسری خویش درآوردند. مسلمانان نیز یکصد خانوار از بنی مصطلق را آزاد کردند و گفتند: اینان خویشاوندان همسر رسول خدایند! و به این ترتیب، از هر زن دیگری برای قوم و قبیله اش پُربرکتتر بود. جُوَیریه در ماه ربیع الاوّل سال ۵۶ ق - و به قولی ۵۵ ق - در سنّ شصت و پنج سالگی از دنیا رفت.
* اُمّ حبیبه رَمله دختر ابوسفیان: وی نخست همسر عبدالله بن جحش بود و برای او حبیبه را به دنیا آورد و به همین جهت کنیهی اُمّ حبیبه را به او دادند. اُمّ حبیبه با همسرش به حبشه مهاجرت کرد. همسرش عبدالله در آنجا مرتدّ شد و آیین نصرانیت برگزید و همانجا از دنیا رفت، امّا او بر دین و هجرتش پایبند ماند، و هنگامی که رسول خدا ج در ماه محرّم سال هفتم هجرت عمرو بن اُمیة ضَمُری را با نامهای از سوی خودشان بسوی نجاشی فرستادند، وی امّ حبیبه را از سوی پیامبر اکرم ج خواستگاری کرد و از جانب ایشان چهارصد دینار به عنوان مهریهی او پرداخت، و او را همراه شَرَحبیل بن حَسنة نزد رسول خدا ج فرستاد، و آنحضرت پس از بازگشت از فتح خیبر با او زفاف کردند. امّ حبیبه در سال ۴۲ ق - یا ۳۳ ق یا ۵۰ ق - از دنیا رفت.
* صفیه دختر حَیی بن اَخطَب: پدرش رئیس قبیلهی بنی نضیر و از نژاد بنی اسرائیل بود. صفیه در میان اسیران خیبر بود و رسول خدا ج او را در سهم اختصاصی خودشان قرار دادند و اسلام را بر او عرضه کردند و او نیز اسلام آورد. پیامبر اکرم ج او را نخست آزاد کردند و سپس بعد از فتح خیبر در سال هفتم هجر به عقد همسری خودشان درآوردند، و در ناحیهی سدّ صهباء، واقع در مسافت دوازده میل تا خیبر، در راه بازگشت به مدینه با او زفاف کردند. صفیه در سال پنجاهم هجرت - و به قولی ۵۲ ق - و به قولی ۳۶ ق - از دنیا رفت و در قبرستان بقیع به خاک سپرده شد.
* میمونهی بنت حارث: وی خواهر امّ الفضل لُبابه دختر حارث بود. رسول خدا ج در ماه ذیقعدهی سال هفتم هجرت - بنا به قول صحیح - در عُمرةُ القضاء بعد از آنکه از احرام عمره درآمدند، وی را به عقد خویش درآوردند، و در ناحیهی سَرِف، واقع در مسافت نه میل تا مکه، با او زفاف کردند. میمونه در سال ۶۱ ق - و به قولی ۶۳ ق، و به قولی ۳۸ ق - در همان ناحیهی سَرِف از دنیا رفت و همانجا به خاک سپرده شد، و تا امروز آرامگاه وی در آن منطقه شناخته شده است.
تا اینجا، یازده تن از همسران رسول خدا ج را نام بردیم که رسول خدا ج آنان را به عقد ازدواج خودشان درآوردند، و با آنان زفاف کردند. دو تن از ایشان، خدیجه و زنیب امّ المساکین، در زمان حیات آن حضرت از دنیا رفتند و هنگامی که رسول خدا ج رحلت فرمودند، نُه تن از ایشان در قید حیات بودند. آن دو همسر دیگر که پیامبر اکرم ج با آندو زفاف نکردند، یکی از آندو از بنی کلاب، و دیگری از کنده بود که معروف به جونیه است؛ در این زمینه اختلاف نظرهای فراوان و روایات گوناگون است که نیازی به شرح و بسط آن نیست.
از میان کنیزان نیز، مشهور آن است که نبی اکرم ج با دو تن از کنیزان خودشان همبستر شدهاند. یکی از آن دو ماریهی قبطیه است که وی را مقوقس به ایشان هدیه کرده بود، و فرزند پسرشان ابراهیم را برای ایشان آورد. البتّه، ابراهیم در کودکی، در زمان حیات پیامبر اکرم ج، روز ۲۸ یا ۲۹ شوّال سال دهم هجرت - مطابق با ۲۷ ژانویهی سال ۶۲۳ میلادی - از دنیا رفت. دوّمی، ریحانهی بنت زید نضَریه یا قُرَظیه است که از اسیران یهودیان بنی قریظه بود، و حضرت رسول اکرم ج وی را در سهم اختصاصی خویش قرار دادند. بعضی نیز گفتهاند که وی در عِداد همسران نبی اکرم ج بوده، و آنحضرت وی را ابتدا آزاد کردهاند و سپس او را به همسری خویش درآوردهاند. ابن قیم قول اوّل را ترجیح داده است. علاوه بر این دو، ابوعبیده نام دو کنیز دیگر را افزوده است: یکی، جمیله که پیامبر اکرم ج وی را از میان اسیران انتخاب کردند، و دیگر، کنیزی که زینب بنت جحش به آنحضرت هبه کرده بود [۳۸۵].
فلسفهی تعدُّد زوجات پیامبر
هر کس زندگانی رسول خدا ج را به دقّت بررسی کند، نیک درمی یابد که ازدواج آنحضرت با این زنان متعدّد در اواخر عمر شریفشان، پس از آن که حدود سی سال از بهترین دورانهای عمر و نشاط جوانی خود را تنها به یک همسر نسبتاً سالمند، ابتدا با خدیجه و سپس با سوده، گذرانیدهاند؛ درمییابد که این ازدواجها بخاطر آن نبوده است که ناگهان در وجود خودشان اشتیاق و شهوت بیحدّ و مرزی نسبت به زنان احساس کردهاند، و جز در پرتوِ همخوابگی با این شمار فراوان از زنان نمیتوانستهاند در برابر آن شکیبایی کنند!؟ بلکه قطعاً اهداف و آرمانهای دیگری برتر و بزرگتر از آن غرض و منظوری که معمولاً با ازدواج برآورده میگردد، در کار بوده است.
رویکرد حضرت رسول اکرم ج به وصلت با ابوبکر و عمر از طریق همسری با عایشه و حفصه؛ همچنین، درآوردن دخترشان فاطمه به همسری علی بن ابیطالب، و درآوردن دو دختر دیگرشان رقیه و سپس امّ کلثوم به همسری عثمان بن عفّان، آشکارا اشارت دارد به اینکه آنحضرت میخواستهاند از طریق این ازدواجها با این چهار مرد بزرگ که کوشش و فداکاری ایشان در بحرانهای متعدّدی که بر اسلام گذشته بود و خداوند چنان مقدّر فرموده بود که اسلام از آن بحرانها بگذرد، برای آنحضرت به اثبات رسیده بود، روابطی محکم برقرار سازند.
یکی از آداب و رسوم قوم عرب این بوده است که برای خویشاوندی سببی از طریق وصلت احترام خاصّی قائل میشدهاند، و این نوع ارتباط خویشاوندی از نظر آنان بابی از ابواب نزدیکی در برقراری روابط میا تیرهها و طایفههای گوناگون بوده است، و آنان ستیز و نبرد با خویشاوندان سببی را برای خودشان ننگ و عار تلقّی میکردهاند. رسول خدا ج از طریق ازدواج با چند تن از امّهات مؤمنین، میخواستند شدّت عداوت و دشمنی قبایل عرب را با اسلام کاهش دهند، و از گزندگی کینه توزیهای آنان بکاهند.
اُمّسلَمه از طایفهی بنی مخزوم - طایفهی ابوجهل و خالد بن ولید - بود؛ وقتی که رسول خدا ج وی را به همسری خویش درآوردند، از آن پس، خالد بن ولید آن موضعگیری شدید خود را در برابر مسلمانان مورد تجدیدنظر قرار داد، و پس از مدّتی نه چندان طولانی از سرِ طوع و رغبت اسلام آورد. همچنین، ابوسفیان پس از ازدواج آنحضرت با اُمّ حبیبه در هیچگونه نبردی با ایشان رویاروی نگردید. نیز، پس از ازدواج رسول خدا ج با جویریه و صفیه هیچگونه تحرّکی را از سوی بنی نضیر و بنی مصطلق در برابر آنحضرت مشاهده نمیکنیم؛ از سوی دیگر، مشاهده میکنیم که جویریه از جهت برکت آفرینی برای قوم و قبیله اش یک زن نمونه شناخته میشود، و صحابهی رسول خدا ج یکصد خانوار از اسیران قوم و قبیلهی وی را بخاطر ازدواج پیامبر اکرم ج با او آزاد میکنند و میگویند: اینان خویشاوندان رسول خدایند! و پرواضح است که چنین منّت گذاری بر یک طایفه و قبیله از سوی مسلمانان چه تأثیر بسزایی در عُمق جان آنان داشته است.
از همهی اینها بزرگتر و با اهمیتتر آنکه نبی اکرم ج مأمور شده بودند به تعلیم و تربیت و تزکیه و ارشاد قومی بپردازند که از آیین و آداب، فرهنگ و تمدّن و پایبندی به شرایط و لوازم آن، و تشریک مساعی در سازندگی جامعه و اعتلا بخشیدن به آن، هیچ چیز نمیدانستند؛ و اصول و مقرّرارتی که پایههای سازندگی جامعهی اسلامی را تشکیل میداد، به مردان راه نمیداد که با زنان آمیزش داشته باشند، و در نتیجه، کوشش در جهت تعلیم و تربیت و ارتقای سطح فرهنگی زنان همراه با رعایت این مقرّرات و اصول امری ناممکن بود، و از سوی دیگر نیاز به تعلیم و ارشاد زنان کم اهمیتتر از مردان نبود، بلکه مُبرَمتر و شدیدتر بود. بنابراین، پیامبر بزرگ اسلام راهی جز این نداشتند که زنانی را از گروههای سنّی متفاوت و برخوردار از استعدادهای گوناگون برگزینند، به طوری که بتوانند برای این منظور کفایت کنند؛ آنگاه، به تربیت و تزکیهی آنان بپردازند، و احکام و تعالیم دینی را به آنان بیاموزند، و مایههای اصیل فرهنگ اسلامی را در اختیار ایشان قرار دهند، و آنان را برای تربیت زنان بادیه نشین و شهرنشین و پیرزنان و دختران جوان آماده سازند، تا بتوانند کار تبلیغ دین را در میان زنان برعهده بگیرند. چنین نیز بود، و امّهات مؤمنین، همسران پیامبر اکرم ج نقش عمدهای در نقل و روایت گفتار و رفتار و کردار آن حضرت در ارتباط با خانواده و نزدیکانشان داشتهاند؛ به خصوص، بعضی از آنان، مانند عایشه، که عمرشان طولانیتر گردید، بسیاری از فرمایشات و شیوههای عملی پیامبر اکرم ج را برای مسلمین بیان کردند.
[۳۸۴]- ابوداود ۱/۷۰۶ ح ۱۱۹۷؛ و ترمذی ۵/۶۶۵ ح ۳۸۹۱. [۳۸۵]- زاد العماد، ج ۱، ص ۲۹.
۱۴۹۲ - [۱۳] (ضَعِیف)
عَنْ أُبَیِّ بْنِ كَعْبٍ قَالَ: انْكَسَفَتِ الشَّمْسُ عَلَى عَهْدِ رَسُولِ الـلّٰهِ ج فصلى بهم فَقَرَأَ بِسُورَة م الطُّوَلِ وَرَكَعَ خَمْسَ رَكَعَاتٍ وَسَجَدَ سَجْدَتَیْنِ ثُمَّ قَامَ الثَّانِیَةَ فَقَرَأَ بِسُورَةٍ مِنَ الطُّوَلِ ثُمَّ رَكَعَ خَمْسَ رَكَعَاتٍ وَسَجَدَ سَجْدَتَیْنِ ثُمَّ جَلَسَ كَمَا هُوَ مُسْتَقْبِلَ الْقِبْلَةِ یَدْعُو حَتَّى انْجَلَى كسوفها. رَوَاهُ أَبُو دَاوُد [۳۸۶].
۱۴۹۲- (۱۳) ابی بن کعب س گوید: در روزگار رسول خدا ج خورشیدگرفتگی رخ داد؛ از این رو، آن حضرت ج با مردم، نماز خورشیدگرفتگی برگزار کردند و (در رکعت اول نماز) یکی از سورههای طولانی قرآن را قرائت نمودند و پنج رکوع و دو سجده به جای آوردند. آنگاه برای رکعت دوم برخاستند و باز هم یکی دیگر از سورههای طولانی قرآن را قرائت کردند و پس از آن، پنج رکوع و دو سجده به جای آوردند. آنگاه (پس از پایان نماز،) مکان خویش را تغییر ندادند، بلکه همان گونه که در نماز رو به قبله بودند، پس از نماز نیز رو به قبله نشستند؛ و تا زمانی که خورشید، نور خود را بازیافت و از کسوف و گرفتگی بیرون آمد، به دعا و تضرّع به پیشگاه خداوند، مشغول شدند.
[این حدیث را ابوداود روایت کرده است].
۱۴۹۳ - [۱۴] (ضَعِیف)
وَعَنِ النُّعْمَانِ بْنِ بَشِیرٍ قَالَ: كَسَفَتِ الشَّمْسُ عَلَى عَهْدِ رَسُولِ الـلّٰهِ ج فَجَعَلَ یُصَلِّی رَكْعَتَیْنِ رَكْعَتَیْنِ وَیَسْأَلُ عَنْهَا حَتَّى انْجَلَتِ الشَّمْسُ. رَوَاهُ أَبُو دَاوُدَ. وَفِی رِوَایَةِ النَّسَائِیِّ: أَنَّ النَّبِیَّ ج صَلَّى حِینَ انْكَسَفَتِ الشَّمْسُ مِثْلَ صَلَاتِنَا یَرْكَعُ وَیَسْجُدُ
وَلَهُ فِی أُخْرَى: أَنَّ النَّبِیَّ ج خَرَجَ یَوْمًا مُسْتَعْجِلًا إِلَى الْـمَسْجِدِ وَقَدِ انْكَسَفَتِ الشَّمْسُ فَصَلَّى حَتَّى انْجَلَتْ ثُمَّ قَالَ: «إِنَّ أَهْلَ الْـجَاهِلِیَّةِ كَانُوا یَقُولُونَ: إِنَّ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَا یَنْخَسِفَانِ إِلَّا لِمَوْتِ عَظِیمٍ مِنْ عُظَمَاءِ أَهْلِ الْأَرْضِ وَإِنَّ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَا یَنْخَسِفَانِ لِمَوْتِ أَحَدٍ وَلَا لِحَیَاتِهِ وَلَكِنَّهُمَا خَلِیقَتَانِ مِنْ خَلْقِهِ یُحْدِثُ اللهُ فِی خَلْقِهِ مَا شَاءَ فَأَیُّهُمَا انْخَسَفَ فَصَلُّوا حَتَّى ینجلی أَو یحدث الله أمرا» [۳۸۷].
۱۴۹۳- (۱۴) نعمان بن بشیر س گوید: در روزگار رسول خدا ج پدیدهی خورشیدگرفتگی رخ داد؛ آن حضرت ج دو رکعت دو رکعت نماز میگزاردند و از خداوند میخواستند تا گرفتگی خورشید را برطرف نماید؛ و به نماز و دعای خویش ادامه دادند تا آن که خورشید، نور خود را بازیافت و از کسوف و گرفتگی درآمد.
[این حدیث را ابوداود روایت کرده است؛ و در روایت نسایی، چنین آمده است]:
«در یکی از روزها، رسول خدا ج - در حالی که پدیدهی خورشیدگرفتگی اتفاق افتاده بود - شتابان به مسجد رفتند و تا زمانی که خورشید نور خود را بازیافت و از کسوف و گرفتگی درآمد به گزاردن نماز، مشغول شدند؛ آنگاه پس از نماز فرمودند:
«بیگمان، مردمان جاهلیت، میگفتند: خورشید و ماه نمیگیرند، مگر به مرگ یکی از بزرگ مردانِ کرهی خاکی؛ (بدانید که) بیگمان، خورشید و ماه، به خاطر مرگ یا حیات هیچکس گرفته نمیشوند؛ بلکه آن دو، آفریدههایی از آفریدههای خداوند بلند مرتبه هستند؛ و خداوند نیز هر آنچه را بخواهد، در آفریدههای خویش پدید میآورد؛ پس هر کدام از آفتاب و مهتاب که گرفته شد و نور خود را از دست داد و به گرفتگی گرایید، به نماز روی آورید تا آن که یا دوباره، نور خویش را بازمییابد و از گرفتگی درمیآید؛ یا خداوند، وضع تازهای را پیش میآورد»!.
[۳۸۶]- ابوداود ۱/۶۹۹ ح ۱۱۸۲؛ ابن ماجه ۲/۴۰۱ ح ۱۲۶۲؛ و مسند احمد ۵/۱۳۴. [۳۸۷]- ابوداود ۱/۷۰۴ ح ۱۱۹۳؛ و نسایی ۳/۱۴۵ ح ۱۴۸۷.
این باب، فصل اوّل و سوّم ندارد.
شرح: نویسندهی کتاب «المصابیح» در این باب، فقط به بیان احادیث «حَسَن» پرداخته و اشارهای به احادیث صحیح که در بخاری و مسلم روایت شدهاند، نکرده است؛ حال آن که در این باب، حدیث صحیح نیز وجود دارد؛ و آن، حدیث «کعب بن مالک س» است که در بخاری و مسلم آمده است.
روایت کامل آن، چنین است:
«قَالَ كَعْبٌ: لَمْ أَتَخَلَّفْ عَنْ رَسُولِ الـلّٰهِ ج فِی غَزْوَةٍ غَزَاهَا إِلَّا فِی غَزْوَةِ تَبُوكَ، غَیْرَ أَنِّی كُنْتُ تَخَلَّفْتُ فِی غَزْوَةِ بَدْرٍ، وَلَمْ یُعَاتِبْ أَحَدًا تَخَلَّفَ عَنْهَا، إِنَّمَا خَرَجَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج یُرِیدُ عِیرَ قُرَیْشٍ، حَتَّى جَمَعَ اللهُ بَیْنَهُمْ وَبَیْنَ عَدُوِّهِمْ عَلَى غَیْرِ مِیعَادٍ، وَلَقَدْ شَهِدْتُ مَعَ رَسُولِ الـلّٰهِ ج لَیْلَةَ العَقَبَةِ، حِینَ تَوَاثَقْنَا عَلَى الإِسْلاَمِ، وَمَا أُحِبُّ أَنَّ لِی بِهَا مَشْهَدَ بَدْرٍ، وَإِنْ كَانَتْ بَدْرٌ، أَذْكَرَ فِی النَّاسِ مِنْهَا، كَانَ مِنْ خَبَرِی: أَنِّی لَمْ أَكُنْ قَطُّ أَقْوَى وَلاَ أَیْسَرَ حِینَ تَخَلَّفْتُ عَنْهُ، فِی تِلْكَ الغَزَاةِ، وَاللَّهِ مَا اجْتَمَعَتْ عِنْدِی قَبْلَهُ رَاحِلَتَانِ قَطُّ، حَتَّى جَمَعْتُهُمَا فِی تِلْكَ الغَزْوَةِ، وَلَمْ یَكُنْ رَسُولُ الـلّٰهِ ج یُرِیدُ غَزْوَةً إِلَّا وَرَّى بِغَیْرِهَا، حَتَّى كَانَتْ تِلْكَ الغَزْوَةُ، غَزَاهَا رَسُولُ الـلّٰهِ ج فِی حَرٍّ شَدِیدٍ، وَاسْتَقْبَلَ سَفَرًا بَعِیدًا، وَمَفَازًا وَعَدُوًّا كَثِیرًا، فَجَلَّى لِلْمُسْلِمِینَ أَمْرَهُمْ لِیَتَأَهَّبُوا أُهْبَةَ غَزْوِهِمْ، فَأَخْبَرَهُمْ بِوَجْهِهِ الَّذِی یُرِیدُ، وَالمُسْلِمُونَ مَعَ رَسُولِ الـلّٰهِ ج كَثِیرٌ، وَلاَ یَجْمَعُهُمْ كِتَابٌ حَافِظٌ، یُرِیدُ الدِّیوَانَ، قَالَ كَعْبٌ: فَمَا رَجُلٌ یُرِیدُ أَنْ یَتَغَیَّبَ إِلَّا ظَنَّ أَنْ سَیَخْفَى لَهُ، مَا لَمْ یَنْزِلْ فِیهِ وَحْیُ الـلّٰهِ، وَغَزَا رَسُولُ الـلّٰهِ ج تِلْكَ الغَزْوَةَ حِینَ طَابَتِ الثِّمَارُ وَالظِّلاَلُ، وَتَجَهَّزَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج وَالمُسْلِمُونَ مَعَهُ، فَطَفِقْتُ أَغْدُو لِكَیْ أَتَجَهَّزَ مَعَهُمْ، فَأَرْجِعُ وَلَمْ أَقْضِ شَیْئًا، فَأَقُولُ فِی نَفْسِی: أَنَا قَادِرٌ عَلَیْهِ، فَلَمْ یَزَلْ یَتَمَادَى بِی حَتَّى اشْتَدَّ بِالنَّاسِ الجِدُّ، فَأَصْبَحَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج وَالمُسْلِمُونَ مَعَهُ، وَلَمْ أَقْضِ مِنْ جَهَازِی شَیْئًا، فَقُلْتُ أَتَجَهَّزُ بَعْدَهُ بِیَوْمٍ أَوْ یَوْمَیْنِ، ثُمَّ أَلْـحَقُهُمْ، فَغَدَوْتُ بَعْدَ أَنْ فَصَلُوا لِأَتَجَهَّزَ، فَرَجَعْتُ وَلَمْ أَقْضِ شَیْئًا، ثُمَّ غَدَوْتُ، ثُمَّ رَجَعْتُ وَلَمْ أَقْضِ شَیْئًا، فَلَمْ یَزَلْ بِی حَتَّى أَسْرَعُوا وَتَفَارَطَ الغَزْوُ، وَهَمَمْتُ أَنْ أَرْتَحِلَ فَأُدْرِكَهُمْ، وَلَیْتَنِی فَعَلْتُ، فَلَمْ یُقَدَّرْ لِی ذَلِكَ، فَكُنْتُ إِذَا خَرَجْتُ فِی النَّاسِ بَعْدَ خُرُوجِ رَسُولِ الـلّٰهِ ج فَطُفْتُ فِیهِمْ، أَحْزَنَنِی أَنِّی لاَ أَرَى إِلَّا رَجُلًا مَغْمُوصًا عَلَیْهِ النِّفَاقُ، أَوْ رَجُلًا مِمَّنْ عَذَرَ اللهُ مِنَ الضُّعَفَاءِ، وَلَمْ یَذْكُرْنِی رَسُولُ الـلّٰهِ ج حَتَّى بَلَغَ تَبُوكَ، فَقَالَ: وَهُوَ جَالِسٌ فِی القَوْمِ بِتَبُوكَ: «مَا فَعَلَ كَعْبٌ» فَقَالَ رَجُلٌ مِنْ بَنِی سَلِمَةَ: یَا رَسُولَ الـلّٰهِ، حَبَسَهُ بُرْدَاهُ، وَنَظَرُهُ فِی عِطْفِهِ، فَقَالَ مُعَاذُ بْنُ جَبَلٍ: بِئْسَ مَا قُلْتَ، وَاللَّهِ یَا رَسُولَ الـلّٰهِ مَا عَلِمْنَا عَلَیْهِ إِلَّا خَیْرًا، فَسَكَتَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج، قَالَ كَعْبُ بْنُ مَالِكٍ: فَلَمَّا بَلَغَنِی أَنَّهُ تَوَجَّهَ قَافِلًا حَضَرَنِی هَمِّی، وَطَفِقْتُ أَتَذَكَّرُ الكَذِبَ، وَأَقُولُ: بِمَاذَا أَخْرُجُ مِنْ سَخَطِهِ غَدًا، وَاسْتَعَنْتُ عَلَى ذَلِكَ بِكُلِّ ذِی رَأْیٍ مِنْ أَهْلِی، فَلَمَّا قِیلَ: إِنَّ رَسُولَ الـلّٰهِ ج قَدْ أَظَلَّ قَادِمًا زَاحَ عَنِّی البَاطِلُ، وَعَرَفْتُ أَنِّی لَنْ أَخْرُجَ مِنْهُ أَبَدًا بِشَیْءٍ فِیهِ كَذِبٌ، فَأَجْمَعْتُ صِدْقَهُ، وَأَصْبَحَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج قَادِمًا، وَكَانَ إِذَا قَدِمَ مِنْ سَفَرٍ، بَدَأَ بِالْمَسْجِدِ، فَیَرْكَعُ فِیهِ رَكْعَتَیْنِ، ثُمَّ جَلَسَ لِلنَّاسِ، فَلَمَّا فَعَلَ ذَلِكَ جَاءَهُ المُخَلَّفُونَ، فَطَفِقُوا یَعْتَذِرُونَ إِلَیْهِ وَیَحْلِفُونَ لَهُ، وَكَانُوا بِضْعَةً وَثَمَانِینَ رَجُلًا، فَقَبِلَ مِنْهُمْ رَسُولُ الـلّٰهِ ج عَلاَنِیَتَهُمْ، وَبَایَعَهُمْ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمْ، وَوَكَلَ سَرَائِرَهُمْ إِلَى الـلّٰهِ، فَجِئْتُهُ فَلَمَّا سَلَّمْتُ عَلَیْهِ تَبَسَّمَ تَبَسُّمَ المُغْضَبِ، ثُمَّ قَالَ: «تَعَالَ» فَجِئْتُ أَمْشِی حَتَّى جَلَسْتُ بَیْنَ یَدَیْهِ، فَقَالَ لِی: «مَا خَلَّفَكَ، أَلَمْ تَكُنْ قَدْ ابْتَعْتَ ظَهْرَكَ». فَقُلْتُ: بَلَى، إِنِّی وَاللَّهِ لَوْ جَلَسْتُ عِنْدَ غَیْرِكَ مِنْ أَهْلِ الدُّنْیَا، لَرَأَیْتُ أَنْ سَأَخْرُجُ مِنْ سَخَطِهِ بِعُذْرٍ، وَلَقَدْ أُعْطِیتُ جَدَلًا، وَلَكِنِّی وَاللَّهِ، لَقَدْ عَلِمْتُ لَئِنْ حَدَّثْتُكَ الیَوْمَ حَدِیثَ كَذِبٍ تَرْضَى بِهِ عَنِّی، لَیُوشِكَنَّ اللهُ أَنْ یُسْخِطَكَ عَلَیَّ، وَلَئِنْ حَدَّثْتُكَ حَدِیثَ صِدْقٍ، تَجِدُ عَلَیَّ فِیهِ، إِنِّی لَأَرْجُو فِیهِ عَفْوَ الـلّٰهِ، لاَ وَاللَّهِ، مَا كَانَ لِی مِنْ عُذْرٍ، وَاللَّهِ مَا كُنْتُ قَطُّ أَقْوَى، وَلاَ أَیْسَرَ مِنِّی حِینَ تَخَلَّفْتُ عَنْكَ، فَقَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «أَمَّا هَذَا فَقَدْ صَدَقَ، فَقُمْ حَتَّى یَقْضِیَ اللهُ فِیكَ». فَقُمْتُ، وَثَارَ رِجَالٌ مِنْ بَنِی سَلِمَةَ فَاتَّبَعُونِی، فَقَالُوا لِی: وَاللَّهِ مَا عَلِمْنَاكَ كُنْتَ أَذْنَبْتَ ذَنْبًا قَبْلَ هَذَا، وَلَقَدْ عَجَزْتَ أَنْ لاَ تَكُونَ اعْتَذَرْتَ إِلَى رَسُولِ الـلّٰهِ ج بِمَا اعْتَذَرَ إِلَیْهِ المُتَخَلِّفُونَ، قَدْ كَانَ كَافِیَكَ ذَنْبَكَ اسْتِغْفَارُ رَسُولِ الـلّٰهِ ج لَكَ، فَوَاللَّهِ مَا زَالُوا یُؤَنِّبُونِی حَتَّى أَرَدْتُ أَنْ أَرْجِعَ فَأُكَذِّبَ نَفْسِی، ثُمَّ قُلْتُ لَهُمْ: هَلْ لَقِیَ هَذَا مَعِی أَحَدٌ؟ قَالُوا: نَعَمْ، رَجُلاَنِ، قَالاَ مِثْلَ مَا قُلْتَ، فَقِیلَ لَهُمَا مِثْلُ مَا قِیلَ لَكَ، فَقُلْتُ: مَنْ هُمَا؟ قَالُوا: مُرَارَةُ بْنُ الرَّبِیعِ العَمْرِیُّ، وَهِلاَلُ بْنُ أُمَیَّةَ الوَاقِفِیُّ، فَذَكَرُوا لِی رَجُلَیْنِ صَالِحَیْنِ، قَدْ شَهِدَا بَدْرًا، فِیهِمَا أُسْوَةٌ، فَمَضَیْتُ حِینَ ذَكَرُوهُمَا لِی، وَنَهَى رَسُولُ الـلّٰهِ ج المُسْلِمِینَ عَنْ كَلاَمِنَا أَیُّهَا الثَّلاَثَةُ مِنْ بَیْنِ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهُ، فَاجْتَنَبَنَا النَّاسُ، وَتَغَیَّرُوا لَنَا حَتَّى تَنَكَّرَتْ فِی نَفْسِی الأَرْضُ فَمَا هِیَ الَّتِی أَعْرِفُ، فَلَبِثْنَا عَلَى ذَلِكَ خَمْسِینَ لَیْلَةً، فَأَمَّا صَاحِبَایَ فَاسْتَكَانَا وَقَعَدَا فِی بُیُوتِهِمَا یَبْكِیَانِ، وَأَمَّا أَنَا، فَكُنْتُ أَشَبَّ القَوْمِ وَأَجْلَدَهُمْ فَكُنْتُ أَخْرُجُ فَأَشْهَدُ الصَّلاَةَ مَعَ المُسْلِمِینَ، وَأَطُوفُ فِی الأَسْوَاقِ وَلاَ یُكَلِّمُنِی أَحَدٌ، وَآتِی رَسُولَ الـلّٰهِ ج فَأُسَلِّمُ عَلَیْهِ وَهُوَ فِی مَجْلِسِهِ بَعْدَ الصَّلاَةِ، فَأَقُولُ فِی نَفْسِی: هَلْ حَرَّكَ شَفَتَیْهِ بِرَدِّ السَّلاَمِ عَلَیَّ أَمْ لاَ؟ ثُمَّ أُصَلِّی قَرِیبًا مِنْهُ، فَأُسَارِقُهُ النَّظَرَ، فَإِذَا أَقْبَلْتُ عَلَى صَلاَتِی أَقْبَلَ إِلَیَّ، وَإِذَا التَفَتُّ نَحْوَهُ أَعْرَضَ عَنِّی، حَتَّى إِذَا طَالَ عَلَیَّ ذَلِكَ مِنْ جَفْوَةِ النَّاسِ، مَشَیْتُ حَتَّى تَسَوَّرْتُ جِدَارَ حَائِطِ أَبِی قَتَادَةَ، وَهُوَ ابْنُ عَمِّی وَأَحَبُّ النَّاسِ إِلَیَّ، فَسَلَّمْتُ عَلَیْهِ، فَوَاللَّهِ مَا رَدَّ عَلَیَّ السَّلاَمَ، فَقُلْتُ: یَا أَبَا قَتَادَةَ، أَنْشُدُكَ بِاللَّهِ هَلْ تَعْلَمُنِی أُحِبُّ اللهَ وَرَسُولَهُ؟ فَسَكَتَ، فَعُدْتُ لَهُ فَنَشَدْتُهُ فَسَكَتَ، فَعُدْتُ لَهُ فَنَشَدْتُهُ، فَقَالَ: اللهُ وَرَسُولُهُ أَعْلَمُ، فَفَاضَتْ عَیْنَایَ، وَتَوَلَّیْتُ حَتَّى تَسَوَّرْتُ الجِدَارَ، قَالَ: فَبَیْنَا أَنَا أَمْشِی بِسُوقِ المَدِینَةِ، إِذَا نَبَطِیٌّ مِنْ أَنْبَاطِ أَهْلِ الشَّأْمِ، مِمَّنْ قَدِمَ بِالطَّعَامِ یَبِیعُهُ بِالْمَدِینَةِ، یَقُولُ: مَنْ یَدُلُّ عَلَى كَعْبِ بْنِ مَالِكٍ، فَطَفِقَ النَّاسُ یُشِیرُونَ لَهُ، حَتَّى إِذَا جَاءَنِی دَفَعَ إِلَیَّ كِتَابًا مِنْ مَلِكِ غَسَّانَ، فَإِذَا فِیهِ: أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّهُ قَدْ بَلَغَنِی أَنَّ صَاحِبَكَ قَدْ جَفَاكَ وَلَمْ یَجْعَلْكَ اللهُ بِدَارِ هَوَانٍ، وَلاَ مَضْیَعَةٍ، فَالحَقْ بِنَا نُوَاسِكَ، فَقُلْتُ لَمَّا قَرَأْتُهَا: وَهَذَا أَیْضًا مِنَ البَلاَءِ، فَتَیَمَّمْتُ بِهَا التَّنُّورَ فَسَجَرْتُهُ بِهَا، حَتَّى إِذَا مَضَتْ أَرْبَعُونَ لَیْلَةً مِنَ الخَمْسِینَ، إِذَا رَسُولُ رَسُولِ الـلّٰهِ ج یَأْتِینِی، فَقَالَ: إِنَّ رَسُولَ الـلّٰهِ ج یَأْمُرُكَ أَنْ تَعْتَزِلَ امْرَأَتَكَ، فَقُلْتُ: أُطَلِّقُهَا؟ أَمْ مَاذَا أَفْعَلُ؟ قَالَ: لاَ، بَلِ اعْتَزِلْـهَا وَلاَ تَقْرَبْهَا، وَأَرْسَلَ إِلَى صَاحِبَیَّ مِثْلَ ذَلِكَ، فَقُلْتُ لِامْرَأَتِی: الحَقِی بِأَهْلِكِ، فَتَكُونِی عِنْدَهُمْ، حَتَّى یَقْضِیَ اللهُ فِی هَذَا الأَمْرِ، قَالَ كَعْبٌ: فَجَاءَتِ امْرَأَةُ هِلاَلِ بْنِ أُمَیَّةَ رَسُولَ الـلّٰهِ ج، فَقَالَتْ: یَا رَسُولَ الـلّٰهِ: إِنَّ هِلاَلَ بْنَ أُمَیَّةَ شَیْخٌ ضَائِعٌ، لَیْسَ لَهُ خَادِمٌ، فَهَلْ تَكْرَهُ أَنْ أَخْدُمَهُ؟ قَالَ: «لاَ، وَلَكِنْ لاَ یَقْرَبْكِ». قَالَتْ: إِنَّهُ وَاللَّهِ مَا بِهِ حَرَكَةٌ إِلَى شَیْءٍ، وَاللَّهِ مَا زَالَ یَبْكِی مُنْذُ كَانَ مِنْ أَمْرِهِ، مَا كَانَ إِلَى یَوْمِهِ هَذَا، فَقَالَ لِی بَعْضُ أَهْلِی: لَوِ اسْتَأْذَنْتَ رَسُولَ الـلّٰهِ ج فِی امْرَأَتِكَ كَمَا أَذِنَ لِامْرَأَةِ هِلاَلِ بْنِ أُمَیَّةَ أَنْ تَخْدُمَهُ؟ فَقُلْتُ: وَاللَّهِ لاَ أَسْتَأْذِنُ فِیهَا رَسُولَ الـلّٰهِ ج، وَمَا یُدْرِینِی مَا یَقُولُ رَسُولُ الـلّٰهِ ج إِذَا اسْتَأْذَنْتُهُ فِیهَا، وَأَنَا رَجُلٌ شَابٌّ؟ فَلَبِثْتُ بَعْدَ ذَلِكَ عَشْرَ لَیَالٍ، حَتَّى كَمَلَتْ لَنَا خَمْسُونَ لَیْلَةً مِنْ حِینَ نَهَى رَسُولُ الـلّٰهِ ج عَنْ كَلاَمِنَا، فَلَمَّا صَلَّیْتُ صَلاَةَ الفَجْرِ صُبْحَ خَمْسِینَ لَیْلَةً، وَأَنَا عَلَى ظَهْرِ بَیْتٍ مِنْ بُیُوتِنَا، فَبَیْنَا أَنَا جَالِسٌ عَلَى الحَالِ الَّتِی ذَكَرَ اللهُ، قَدْ ضَاقَتْ عَلَیَّ نَفْسِی، وَضَاقَتْ عَلَیَّ الأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ، سَمِعْتُ صَوْتَ صَارِخٍ، أَوْفَى عَلَى جَبَلِ سَلْعٍ بِأَعْلَى صَوْتِهِ: یَا كَعْبُ بْنَ مَالِكٍ أَبْشِرْ، قَالَ: فَخَرَرْتُ سَاجِدًا، وَعَرَفْتُ أَنْ قَدْ جَاءَ فَرَجٌ، وَآذَنَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج بِتَوْبَةِ الـلّٰهِ عَلَیْنَا حِینَ صَلَّى صَلاَةَ الفَجْرِ، فَذَهَبَ النَّاسُ یُبَشِّرُونَنَا، وَذَهَبَ قِبَلَ صَاحِبَیَّ مُبَشِّرُونَ، وَرَكَضَ إِلَیَّ رَجُلٌ فَرَسًا، وَسَعَى سَاعٍ مِنْ أَسْلَمَ، فَأَوْفَى عَلَى الجَبَلِ، وَكَانَ الصَّوْتُ أَسْرَعَ مِنَ الفَرَسِ، فَلَمَّا جَاءَنِی الَّذِی سَمِعْتُ صَوْتَهُ یُبَشِّرُنِی، نَزَعْتُ لَهُ ثَوْبَیَّ، فَكَسَوْتُهُ إِیَّاهُمَا، بِبُشْرَاهُ وَاللَّهِ مَا أَمْلِكُ غَیْرَهُمَا یَوْمَئِذٍ، وَاسْتَعَرْتُ ثَوْبَیْنِ فَلَبِسْتُهُمَا، وَانْطَلَقْتُ إِلَى رَسُولِ الـلّٰهِ ج، فَیَتَلَقَّانِی النَّاسُ فَوْجًا فَوْجًا، یُهَنُّونِی بِالتَّوْبَةِ، یَقُولُونَ: لِتَهْنِكَ تَوْبَةُ الـلّٰهِ عَلَیْكَ، قَالَ كَعْبٌ: حَتَّى دَخَلْتُ المَسْجِدَ، فَإِذَا رَسُولُ الـلّٰهِ ج جَالِسٌ حَوْلَهُ النَّاسُ، فَقَامَ إِلَیَّ طَلْحَةُ بْنُ عُبَیْدِ الـلّٰهِ یُهَرْوِلُ حَتَّى صَافَحَنِی وَهَنَّانِی، وَاللَّهِ مَا قَامَ إِلَیَّ رَجُلٌ مِنَ المُهَاجِرِینَ غَیْرَهُ، وَلاَ أَنْسَاهَا لِطَلْحَةَ، قَالَ كَعْبٌ: فَلَمَّا سَلَّمْتُ عَلَى رَسُولِ الـلّٰهِ ج، قَالَ: رَسُولُ الـلّٰهِ ج، وَهُوَ یَبْرُقُ وَجْهُهُ مِنَ السُّرُورِ: «أَبْشِرْ بِخَیْرِ یَوْمٍ مَرَّ عَلَیْكَ مُنْذُ وَلَدَتْكَ أُمُّكَ»، قَالَ: قُلْتُ: أَمِنْ عِنْدِكَ یَا رَسُولَ الـلّٰهِ، أَمْ مِنْ عِنْدِ الـلّٰهِ؟ قَالَ: «لاَ، بَلْ مِنْ عِنْدِ الـلّٰهِ». وَكَانَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج إِذَا سُرَّ اسْتَنَارَ وَجْهُهُ، حَتَّى كَأَنَّهُ قِطْعَةُ قَمَرٍ، وَكُنَّا نَعْرِفُ ذَلِكَ مِنْهُ، فَلَمَّا جَلَسْتُ بَیْنَ یَدَیْهِ قُلْتُ: یَا رَسُولَ الـلّٰهِ، إِنَّ مِنْ تَوْبَتِی أَنْ أَنْخَلِعَ مِنْ مَالِی صَدَقَةً إِلَى الـلّٰهِ وَإِلَى رَسُولِ الـلّٰهِ، قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «أَمْسِكْ عَلَیْكَ بَعْضَ مَالِكَ فَهُوَ خَیْرٌ لَكَ». قُلْتُ: فَإِنِّی أُمْسِكُ سَهْمِی الَّذِی بِخَیْبَرَ، فَقُلْتُ: یَا رَسُولَ الـلّٰهِ، إِنَّ اللهَ إِنَّمَا نَجَّانِی بِالصِّدْقِ، وَإِنَّ مِنْ تَوْبَتِی أَنْ لاَ أُحَدِّثَ إِلَّا صِدْقًا، مَا بَقِیتُ. فَوَاللَّهِ مَا أَعْلَمُ أَحَدًا مِنَ المُسْلِمِینَ أَبْلاَهُ اللهُ فِی صِدْقِ الحَدِیثِ مُنْذُ ذَكَرْتُ ذَلِكَ لِرَسُولِ الـلّٰهِ ج، أَحْسَنَ مِمَّا أَبْلاَنِی، مَا تَعَمَّدْتُ مُنْذُ ذَكَرْتُ ذَلِكَ لِرَسُولِ الـلّٰهِ ج إِلَى یَوْمِی هَذَا كَذِبًا، وَإِنِّی لَأَرْجُو أَنْ یَحْفَظَنِی اللهُ فِیمَا بَقِیتُ، وَأَنْزَلَ اللهُ عَلَى رَسُولِهِ ج: [لَقَدْ تَابَ اللهُ عَلَى النَّبِیِّ وَالمُهَاجِرِینَ وَالأَنْصَارِ] (التوبة: ۱۱۷) إِلَى قَوْلِهِ [وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ] (التوبة: ۱۱۹) فَوَاللَّهِ مَا أَنْعَمَ اللهُ عَلَیَّ مِنْ نِعْمَةٍ قَطُّ بَعْدَ أَنْ هَدَانِی لِلْإِسْلاَمِ، أَعْظَمَ فِی نَفْسِی مِنْ صِدْقِی لِرَسُولِ الـلّٰهِ ج، أَنْ لاَ أَكُونَ كَذَبْتُهُ، فَأَهْلِكَ كَمَا هَلَكَ الَّذِینَ كَذَبُوا، فَإِنَّ اللهَ قَالَ لِلَّذِینَ كَذَبُوا - حِینَ أَنْزَلَ الوَحْیَ - شَرَّ مَا قَالَ لِأَحَدٍ، فَقَالَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى: [سَیَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَكُمْ إِذَا انْقَلَبْتُمْ] (التوبة: ۹۵) إِلَى قَوْلِهِ [فَإِنَّ اللهَ لاَ یَرْضَى عَنِ القَوْمِ الفَاسِقِینَ] (التوبة: ۹۶)، قَالَ كَعْبٌ: وَكُنَّا تَخَلَّفْنَا أَیُّهَا الثَّلاَثَةُ عَنْ أَمْرِ أُولَئِكَ الَّذِینَ قَبِلَ مِنْهُمْ رَسُولُ الـلّٰهِ ج حِینَ حَلَفُوا لَهُ، فَبَایَعَهُمْ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمْ، وَأَرْجَأَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج أَمْرَنَا حَتَّى قَضَى اللهُ فِیهِ، فَبِذَلِكَ قَالَ اللهُ: [وَعَلَى الثَّلاَثَةِ الَّذِینَ خُلِّفُوا] (التوبة: ۱۱۸). وَلَیْسَ الَّذِی ذَكَرَ اللهُ مِمَّا خُلِّفْنَا عَنِ الغَزْوِ، إِنَّمَا هُوَ تَخْلِیفُهُ إِیَّانَا، وَإِرْجَاؤُهُ أَمْرَنَا، عَمَّنْ حَلَفَ لَهُ وَاعْتَذَرَ إِلَیْهِ فَقَبِلَ مِنْهُ». (بخاری: ۴۴۱۸)
ترجمه: کعب بن مالک س میگوید: من از هیچ یک از غزوات رسول الله ج جز غزوه ی تبوک، باز نماندم. البته از غزوه ی بدر نیز بازماندم اما بخاطر تخلّف از آن، کسی مورد سرزنش قرار نگرفت. در این غزوه (بدر) رسول خدا ج به قصد کاروان قریش، بیرون رفت تا اینکه خداوند، او و دشمنانش را بدون اینکه با یکدیگر وعده ای کرده باشند، در برابر هم قرار داد. گفتنی است که من در شب (بیعت) عقبه، هنگامی که با رسول خدا ج بر اسلام، پیمان بستیم، حضور داشتم. و دوست ندارم که بجای بیعت عقبه، در بدر میبودم اگر چه بدر از بیعت عقبه در میان مردم، شهرت بیشتری دارد.
داستان از این قرار بود که من هنگام تخلف از این غزوه (تبوک)، از هر زمان دیگری، قوی تر و سرمایه دارتر بودم. سوگند به خدا که قبل از آن، هرگز دو شتر نداشتم. اما برای این غزوه، دو شتر فراهم ساختم. و هرگاه رسول خدا ج میخواست به غزوه ای برود، توریه میکرد. (اگر میگفت بسوی شمال میرویم، به جنوب میرفت). تا اینکه نوبت این غزوه، فرارسید. رسول خدا ج در گرمای شدید به این غزوه رفت و سفری طولانی، بیابانی بیآب و علف و دشمنی بزرگ، پیش رو داشت. بدین جهت، اهمیت موضوع را برای مسلمانان، روشن ساخت تا خود را برای آن، آماده سازند. لذا آنان را از جهتی که میخواست برود، آگاه ساخت. قابل ذکر است که تعداد مسلمانان همراه رسول خدا ج زیاد بودند طوریکه اسامی آنان در دفتری بزرگ، نمیگنجید.
کعب میگوید: هرکس میخواست غایب شود، چنین تصور میکرد که تا زمانی که از جانب خدا، وحی نازل نشود، امرش پوشیده خواهد ماند. بلی، زمانی رسول خدا ج به این غزوه رفت که میوهها رسیده و نشستن زیر سایهها لذت بخش بود. بهرحال، پیامبر اکرم ج و مسلمانان همراهش، آماده شدند. من هم هر روز صبح، تصمیم میگرفتم تا همراه آنان، خود را آماده سازم ولی بدون اینکه کاری انجام دهم، برمی گشتم و با خود میگفتم: برای رفتن، توانایی دارم. روزها بدین منوال، گذشت تا اینکه مردم بطور کامل، آماده شدند و رسول خدا ج و مسلمانان همراهش، صبح زود، براه افتادند در حالی که من به هیچ وجه خود را آماده نکرده بودم. با خود گفتم: یکی دو روز دیگر، خود را آماده میسازم و به آنها ملحق میشوم. فردای آن روز، تصمیم گرفتم تا خود را آماده کنم اما بدون اینکه کاری انجام دهم، برگشتم. سپس فردای روز بعد نیز تصمیم گرفتم و برگشتم و کاری انجام ندادم. روزها اینگونه سپری شد تا اینکه آنها به سرعت رفتند و من از غزوه، بازماندم. باز هم تصمیم گرفتم که بروم و خود را به آنان برسانم و کاش! چنین میکردم. ولی این کار، برایم مقدر نشده بود. پس از خروج رسول خدا ج هنگامی که به میان مردم میرفتم، آنچه مرا غمگین میساخت، این بود که بجز منافقین و افراد ضعیفی که خداوند آنها را معذور شمرده است، کسی دیگر را نمیدیدم.
از طرفی دیگر، رسول خدا ج به یاد من نیفتاد تا اینکه به تبوک رسید. آنان در حالی که میان مردم، نشسته بود، فرمود: «کعب چه کار کرد»؟ مردی از بنی سلمه گفت: ای رسول خدا! او را لباسهای زیبا و نگریستن به آنها از آمدن، بازداشت. معاذ بن جبل گفت: سخن بدی گفتی. بخدا سوگند، ای رسول خدا ج! ما جز خیر، چیز دیگری از او نمیدانیم. و آنحضرت ج سکوت کرد.
نگرانی من زمانی شروع شد که خبر بازگشت رسول خدا ج به من رسید. اینجا بود که دروغهای مختلفی را به خاطر آوردم و با خود میگفتم: چگونه فردااز ناخشنودی رسول خدا ج خود را نجات دهم و برای این کار از تمام افراد صاحب نظر خانواده ام، کمک گرفتم. ولی هنگامی که به من گفتند: رسول خدا ج به مدینه رسیده است، افکار باطل از سرم بیرون رفت. و دانستم که با سخن دروغ، نمیتوانم خود را از ناخشنودی آن حضرت ج نجات دهم. لذا تصمیم گرفتم که راست بگویم. صبح آن روز، رسول خدا ج آمد. عادت پیامبر اکرم ج این بود که هرگاه از سفری میآمد، نخست، به مسجد میرفت و دو رکعت نماز میخواند و با مردم مینشست. در این سفر، پس از این کارها، بازماندگان جهاد که تعدادشان هشتاد و اندی نفر بود، یکی یکی نزد او میآمدند و عذرهایشان را بیان میکردند و سوگند میخوردند. رسول خدا ج نیز آنچه را که در ظاهر به زبان میآوردند، از آنان میپذیرفت و با آنها بیعت کرد و برایشان طلب مغفرت نمود و باطنشان را به خدا واگذار کرد.
من نیز نزد ایشان رفتم. هنگامی که به او سلام دادم، تبسم کرد البته تبسمی که همراه خشم و غضب بود. سپس فرمود: «بیا». من هم رفتم و روبرویش نشستم. گفت: «علت نیامدنت چه بود؟ مگر مرکب نخریده بودی»؟ گفتم: بلی. بخدا سوگند، اگر غیر از تو، نزد کسی از صاحبان دنیا نشسته بودم، فکر میکنم با آوردن عذری میتوانستم خود را از ناخشنودی او نجات دهم. چرا که من از فصاحت کلام برخوردارم. ولی بخدا سوگند، یقین دارم که اگر امروز با سخن دروغین تو را خشنود، سازم، بزودی خداوند تو را از من ناخشنود خواهد ساخت. و اگر به تو راست بگویم، از من میرنجی. ولی من راست میگویم و امیدوارم که خداوند مرا ببخشد. خیر، بخدا سوگند که هیچ عذری نداشتم. بخدا سوگند، هنگامی که از جهاد بازماندم، از هر زمان دیگر، قویتر و سرمایه دارتر بودم. رسول خدا ج فرمود: «این شخص، راست گفت. پس برخیز و خداوند در مورد تو قضاوت کند».
من برخاستم. تعدادی از مردان بنی سلمه، بدنبال من آمدند و به من گفتند: به خدا سوگند، ما سراغ نداریم که قبل از این، تو مرتکب گناهی شده باشی. تو نتوانستی مانند سایر بازماندگان جهاد، عذری برای رسول خدا ج بیاوری و استغفار آن حضرت ج برای گناهت، کافی بود.
پس به خدا سوگند، آنقدر مرا سرزنش کردند که خواستم برگردم و سخنان قبلیام را تکذیب کنم. سرانجام، از آنها پرسیدم: آیا این رفتار، با کسی دیگر هم شده است؟ گفتند: بلی. دو مرد، مانند تو سخن گفتند و به آنان نیز آنچه را که به تو گفته بود، گفت. پرسیدم: آنها کیستند؟ گفتند: مرارة بن ربیع العمری و هلال بن امیه واقفی. آنان از دو مرد نیکوکاری که در بدر حضور داشته و میتوانستند الگو و نمونه باشند، سخن به میان آوردند. بدین جهت، به راه خود، ادامه دادم. همچنین رسول خدا ج مسلمانان را از سخن گفتن با ما سه نفری که از غزوه باز مانده بودیم، نهی فرمود. لذا مردم، رفتارشان را با ما تغییر دادند و از ما کنارهگیری نمودند تا جایی که زمین هم با من بیگانه شد و گویا آن زمینی نبود که من میشناختم. پنجاه شب، اینگونه بسر بردیم. اما دوستان من درمانده شده، در خانههایشان نشستند و گریه میکردند. و من که جوانترین و قویترین آنان بودم از خانه بیرون میشدم و در نماز جماعت با مسلمانان شرکت میکردم و در بازارها میگشتم. اما کسی با من، سخن نمیگفت. نزد رسول خدا ج که پس از نماز، مینشست، میرفتم و به او سلام میدادم. و با خود میگفتم: آیا لبهایش را برای جواب سلام من حرکت میدهد یا خیر؟ آنگاه نزدیک او نماز میخواندم و دزدکی به او نگاه میکردم. هنگامی که نماز میخواندم، به من نگاه میکرد ولی وقتی که به او نگاه میکردم، صورتاش را از من برمیگردانید.
زمانی که جفای مردم، طولانی شد، از دیوار باغ ابوقتاده که پسرعمویم و محبوبترین مردم نزد من بود، بالا رفتم و به او سلام دادم. بخدا سوگند که جواب سلام مرا نداد. به او گفتم: ای ابوقتاده! تو را بخدا سوگند، آیا میدانی که من خدا و رسولش را دوست دارم؟ او سکوت کرد. دوباره او را سوگند دادم. باز هم سکوت کرد. بار دیگر او را سوگند دادم. این بار، گفت: خدا و رسولش بهتر میدانند. اینجا بود که اشک از چشمانم، جاری شد و برگشتم و از دیوار بالا رفتم (و بیرون شدم).
در یکی از روزها که در بازار مدینه میگشتم، ناگهان چشمام به یکی از کشاورزان اهل شام (که نصرانی بود) افتاد که برای فروختن مواد غذایی به مدینه آمده بود و میگفت: چه کسی کعب بن مالک را به من نشان میدهد؟ مردم بسوی من اشاره کردند تا نزد من آمد و نامهای از پادشاه غسّان به من داد. در آن نامه، چنین نوشته شده بود: اما بعد، به من خبر رسیده است که دوستات (محمد) به تو ستم کرده است. خداوند تو را خوار نساخته و حقات را ضایع نگردانیده است. نزد ما بیا تا از تو قدردانی کنیم. پس از خواندن نامه، با خود گفتم: این نیز بخشی از آزمایش است. پس آن را در تنور انداختم و سوختم.
پس از اینکه چهل شب از پنجاه شب، گذشت، فرستاده ی رسول خدا ج نزد من آمد و گفت: رسول الله ج به تو دستور میدهد که از همسرت، کناره گیری کنی. پرسیدم: چه کار کنم؟ او را طلاق بدهم؟ گفت: نه، بلکه از او کناره گیری کن و به او نزدیک مشو. و همین پیام را نیز برای دوستانم فرستاد. به همسرم گفتم: نزد خانوادهات برو و آنجا باش. تا اینکه خداوند دراینباره، قضاوت کند.
کعب میگوید: همسر هلال بن امیه نزد رسول الله ج آمد و گفت: ای رسول خدا ج! هلال ابن امیه، پیرمرد افتادهای است که خادمی ندارد. اگر به او خدمت کنم، آزردهخاطر خواهی شد؟ فرمود: «خیر، ولی به تو نزدیک نشود». همسرش گفت: سوگند به خدا که او هیچگونه حرکتی ندارد. سوگند به خدا، از زمانی که این مسئله برایش پیش آمده است تا امروز، همچنان گریه میکند.
کعب میگوید: یکی از اعضای خانوادهام پس از شنیدن این سخن، به من گفت: چقدر خوب بود که از رسول خدا ج اجازه میگرفتی تا همانطور که همسر هلال بن امیه را اجازه داد به همسرت نیز اجازه میداد تا به تو خدمت کند. گفتم: به خدا سوگند، در این مورد از رسول خدا ج اجازه نمیگیرم. زیرا جواب آن حضرت ج را دراینباره نمیدانم. چرا که من مردی جوان هستم. بعد از آن، ده شب دیگر نیز صبر کردم تا پنجاه شب کامل از زمانی که رسول خدا ج مردم را از سخن گفتن با ما بازداشته بود، گذشت. پس هنگامی که نماز صبح پنجاهمین شب را خوانده و بر بام یکی از خانههایم به همان حالتی که خداوند ذکر نموده است یعنی زمین با تمام و سعتاش بر من تنگ آمده بود، نشسته بودم. ناگهان صدای ندادهندهای را شنیدم که بالای کوه سلع رفته بود و با صدای بلند میگفت: ای کعب بن مالک! تو را بشارت باد. از شنیدن این سخن، به سجده افتادم و دانستم که گشایشی حاصل شده و رسول الله ج پذیرفته شدن توبه ی ما را از جانب خدا بعد از خواندن نماز صبح، اعلام نموده است. بدین جهت، مردم براه افتادهاند و ما را بشارت میدهند.
بهرحال، تعدادی بسوی دوستانم (آن دو نفر) به راه افتادند تا آنها را بشارت دهند. مردی اسبش را بسوی من تاخت و دیگری از طایفهی اسلم، پیاده دوید و صدایش زودتر از اسب به من رسید. هنگامی که آن شخصی که صدایش را شنیده بودم، برای عرض تبریک نزد من آمد، لباسهایم را بیرون آوردم و بخاطر بشارتی که به من داده بود به او عطا کردم. سوگند به خدا که در آن وقت، لباس دیگری نداشتم، بدین جهت، دو لباس (ازار و ردایی) به عاریت گرفتم و پوشیدم و بسوی رسول خدا ج براه افتادم. مردم، گروه گروه به استقبال من میآمدند و بخاطر پذیرفته شدن توبهام به من، تبریک عرض میکردند و میگفتند: پذیرش توبهات از جانب خداوند، مبارک باد. تا اینکه وارد مسجد شدم. دیدم که رسول الله ج نشسته و مردم، اطرافش را گرفتهاند. طلحة بن عبیدالله بلند شد و بسوی من دوید و با من مصافحه کرد و به من تبریک گفت. بخدا سوگند، بجز او کسی دیگر از مهاجرین، بلند نشد. و من این برخورد طلحه را فراموش نمیکنم. پس هنگامی که به رسول الله ج سلام دادم، در حالی که چهرهاش از خوشحالی میدرخشید، فرمود: «تو را به بهترین روزی که از مادر متولد شدهای و تاکنون بر تو نگذشته است، بشارت میدهم». پرسیدم: ای رسول خدا! آیا این بشارت از جانب شماست و یا از سوی خدا میباشد؟ فرمود: «خیر، بلکه از جانب خداست». قابل یادآوری است که هنگام خوشحال شدن، چهره ی مبارکاش ج مانند قرص ماه، میدرخشید و ما این حالت ایشان را میدانستیم. هنگامی که روبرویش نشستم، گفتم: یا رسول الله! یکی از شرایط توبهام این است که اموالم را در راه خدا و رسولش، صدقه دهم. رسول الله ج فرمود: «بعضی از اموالت را برای خود، نگه دار. این، برایت بهتر است». گفتم: پس سهمیهای را که از خیبر، نصیبام شده است، نگه میدارم. سپس گفتم: یا رسول الله! همانا خداوند مرا بخاطر راستگویی، نجات داد. یکی دیگر از شرایط توبهام این است که تا زمانی که زندهام هرگز دروغ نگویم. بخدا سوگند، از زمانی که این سخنان را به رسول خدا ج گفتم، کسی را در میان مسلمانان، سراغ ندارم که در راستگویی بهتر از من مورد آزمایش خداوند، قرار گیرد. و از آن هنگام تاکنون، هیچگاه قصد دروغ گفتن نکردهام و امیدوارم که خداوند در باقیماندهی عمرم نیز مرا حفاظت کند.
خداوند بر رسولش این آیات را نازل فرمود:
﴿ لَّقَد تَّابَ ٱللَّهُ عَلَى ٱلنَّبِيِّ وَٱلۡمُهَٰجِرِينَ وَٱلۡأَنصَارِ ٱلَّذِينَ ٱتَّبَعُوهُ فِي سَاعَةِ ٱلۡعُسۡرَةِ مِنۢ بَعۡدِ مَا كَادَ يَزِيغُ قُلُوبُ فَرِيقٖ مِّنۡهُمۡ ثُمَّ تَابَ عَلَيۡهِمۡۚ إِنَّهُۥ بِهِمۡ رَءُوفٞ رَّحِيمٞ١١٧ وَعَلَى ٱلثَّلَٰثَةِ ٱلَّذِينَ خُلِّفُواْ حَتَّىٰٓ إِذَا ضَاقَتۡ عَلَيۡهِمُ ٱلۡأَرۡضُ بِمَا رَحُبَتۡ وَضَاقَتۡ عَلَيۡهِمۡ أَنفُسُهُمۡ وَظَنُّوٓاْ أَن لَّا مَلۡجَأَ مِنَ ٱللَّهِ إِلَّآ إِلَيۡهِ ثُمَّ تَابَ عَلَيۡهِمۡ لِيَتُوبُوٓاْۚ إِنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلتَّوَّابُ ٱلرَّحِيمُ١١٨ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ ٱللَّهَ وَكُونُواْ مَعَ ٱلصَّٰدِقِينَ١١٩ ﴾[التوبة: ۱۱۷-۱۱۹].
خداوند، توبه ی پیامبر و مهاجرین و انصار را پذیرفت. آن کسانی که از پیامبر خدا ج در لحظه ی دشوار، پیروی کردند بعد از آنکه دلهای گروهی از آنان، نزدیک بود، منحرف شود. باز هم خداوند توبه ی آنان را پذیرفت. چرا که خداوند، رؤوف و مهربان است. همچنین خداوند توبه ی آن سه نفری را پذیرفت که پذیرش توبه ی آنان به تأخیر افتاد و زمین با همه ی وسعت اش بر آنان، تنگ شد و از خودشان نیز به تنگ آمدند. (و سرانجام) دانستند که هیچ پناهگاهی از خدا جز بازگشت بسوی او ندارند. پس خداوند به آنان توفیق توبه داد تا توبه کنند. همانا خداوند، بسیار توبه پذیر و مهربان است. ای مؤمنان! از خدا بترسید و با راستگویان باشید.
کعب میگوید: بخدا سوگند، خداوند پس از اینکه مرا به اسلام، هدایت کرد، هیچ نعمتی بزرگتر از صداقت با رسول خدا ج به من عطا نفرمود. چرا که اگر دروغ میگفتم، مانند کسانی که دروغ گفتند، هلاک میشدم. زیرا خداوند، هنگام نزول وحی، بدترین سخنانی را که به کسی میگوید، نثار دروغگویان کرد. چنانکه فرمود:
﴿ سَيَحۡلِفُونَ بِٱللَّهِ لَكُمۡ إِذَا ٱنقَلَبۡتُمۡ إِلَيۡهِمۡ لِتُعۡرِضُواْ عَنۡهُمۡۖ فَأَعۡرِضُواْ عَنۡهُمۡۖ إِنَّهُمۡ رِجۡسٞۖ وَمَأۡوَىٰهُمۡ جَهَنَّمُ جَزَآءَۢ بِمَا كَانُواْ يَكۡسِبُونَ٩٥ ﴾[التوبة: ۹۵].
- ای پیامبر - شما و مسلمانان هنگامی که به سوی آنان بازگردید، برای شما به نام خدا سوگند یاد میکنند تا از آنان، صرف نظر کنید. پس شما از آنان، روی بگردانید زیرا آنها پلیدند و به خاطر کارهایی که انجام میدهند، جایگاهشان، دوزخ است. برای شما سوگند یاد میکنند تا از آنان، خشنود شوید. اگر شما از آنان، خوشنود شوید پس همانا خداوند از گروه فاسقان، خشنود نخواهد شد.
کعب میگوید: ما (ظاهراً) از آن گروه که نزد رسول خدا ج آمدند و سوگند یاد کردند، و آن حضرت ج از آنها پذیرفت و با آنان بیعت کرد و برایشان طلب استغفار نمود، عقب افتادیم و رسول الله ج مسئلهی ما را تا هنگام داوری خداوند، به تأخیر انداخت. بدین جهت فرمود: «و علی الثلاثة الذین خلفوا» یعنی: «و همچنین توبه ی سه نفری را قبول کرد که مسئله ی آنان به تأخیر انداخته شد».
کعب میگوید: آنچه خداوند در آیه ی فوق، ذکر کرده است، بازماندن ما از جهاد نیست. بلکه بازماندن و به تأخیرانداختن مسئله ی ما از کسانی است که برای رسول خدا ج عذر آوردند و سوگند یاد کردند و آن حضرت ج نیز از آنان پذیرفت.
مورد استشهاد در این حدیث، عبارت «فخررتُ ساجداً» است؛ یعنی به سجده افتادم و خویشتن را به خاک افکندم.
۱۴۹۴ - [۱] (حسن)
عَنْ أَبِی بَكْرَةَ قَالَ: كَانَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج إِذَا جَاءَهُ أَمْرٌ سُرُورًا أَوْ یُسَرُّ بِهِ خَرَّ سَاجِدًا شَاكِرًا لِـلّٰهِ تَعَالَى. رَوَاهُ أَبُو دَاوُدَ وَالتِّرْمِذِیُّ وَقَالَ: هَذَا حَدِیثٌ حسن غَرِیب [۳۸۸].
۱۴۹۴- (۱) ابوبکره ل گوید: هرگاه امری خوشایند برای رسول خدا ج روی میداد، به شکرگزاری خداوند بلند مرتبه، خویشتن را به خاک میانداختند و سجده میبردند.
[این حدیث را ابوداود و ترمذی روایت کردهاند و ترمذی گفته است: این، حدیثی حَسن و غریب است].
شرح: از این حدیث دانسته میشود که مستحب است انسان، هنگام برخورداری از نعمت یا دفع بلا و مصیبت و یا دریافت خبری مسرّتبخش، به تبعیت از پیامبر اکرم ج، به سجده افتد.
«سجده شکر»:
بدون شک، خداوند بلند مرتبه، در برابر نعمتهایی که به ما میبخشد، نیازی به شکر ما ندارد و اگر دستور به شکرگزاری داده است، آن هم موجب نعمت دیگری بر ما و یک مکتب عالی تربیتی است.
مهم این است که ببینیم، حقیقت شکر چیست؟ تا روشن شود که رابطهی آن با افزونی نعمت از کجاست و چگونه میتواند خود یک عامل تریبت بوده باشد. حقیقت شکر، تنها تشکر زبانی یا گفتن «الحمدلله» و یا به سجده رفتن نیست، بلکه شکر دارای سه مرحله است.
نخستین مرحله، آن است که به دقت بیندیشیم که بخشندهی نعمت یا دفع کنندهی بلا و مصیبت کیست؟ این توجه و ایمان و آگاهی، پایهی اول شکر است و از آن که بگذریم، مرحلهی زبان فرامی رسد؛ ولی از آن بالاتر، مرحلهی عمل است. شکر عملی، آن است که درست بیندیشیم که هر نعمتی برای چه هدفی به ما داده شده است تا آن را در مورد خودش صرف کنیم؛ که اگر این کار را نکنیم، کفران نعمت کردهایم؛ همانگونه که بزرگان گفتهاند: «الشکر صرف العبد جمیع ما انعمه الله تعالی فیما خلق لاجله».
و شاید به همین دلیل، قرآن، تعداد شکرگزاران واقعی را اندک شمرده است و بعد از آن که نعمتهای بزرگی همچون آفرینش گوش و چشم و دل را برشمرده است، اضافه میکند: ﴿ قَلِيلٗا مَّا تَشۡكُرُونَ ﴾(اعراف/۱۰؛ مؤمنون/۲۳؛ سجده /۳۲ و ملک/۶۷)؛ «کمتر شکر او را به جای میآورید». و نیز میفرماید: ﴿ وَلَٰكِنَّ أَكۡثَرَهُمۡ لَا يَشۡكُرُونَ ﴾[النمل: ۷۳]. (یونس/۶۰ و نمل /۷۳)؛ «بیشتر آنها، شکرگزاری نمیکنند».
قرآن کریم میفرماید: ﴿ وَإِن تَعُدُّواْ نِعۡمَةَ ٱللَّهِ لَا تُحۡصُوهَآ ﴾[النحل: ۱۸] «و اگر بخواهید نعمتهای خدا را شماره کنید، قادر به شمارش آن نیستید».
سرتاپای وجود ما، غرق نعمتهای اوست؛ در هر نفسی که فرود میرود و برمیآید، نه تنها دو نعمت که هزاران نعمت، موجود است و بر هر نعمتی، شکری واجب؛ هر دقیقهای که از عمر ما میگذرد، حیات و سلامت ما، مدیون فعالیت میلیونها موجود زنده در درون بدنمان و میلیونها موجود جاندار و بیجان در بیرون بدنمان است که بدون فعالیت آنها، ادامهی حیات - حتّی برای یک لحظه- ممکن نیست.
اصولاً ما از وجود همهی نعمتها، آگاه نیستیم و هر قدر دامنهی علم و دانش بشری گستردهتر میشود، افقهای تازهای از این نعمتها بر ما گشوده خواهد شد؛ افقهایی که کرانههای آنها، همچنان ناپیدا است؛ آیا با این حال، در زمرهی ناسپاسان نیستیم؟ پاسخ این سؤال را قرآن بیان میکند و میگوید: ﴿ إِنَّ ٱللَّهَ لَغَفُورٞ رَّحِيمٞ ﴾[النحل: ۱۸]. «بیگمان خداوند بخشاینده و مهربان است».
آری؛ خداوند، مهربانتر و بزرگوارتر از آن است که شما را به خاطر عدم توانایی بر شکر نعمتهایش مؤاخذه یا مجازات کند؛ همین قدر که بدانید سرتاپای شما، غرق نعمت اوست و از ادای حق شکرش عاجز و ناتوانید و عذر تقصیر به پیشگاهش برید، نهایت شکر او را انجام دادهاید. ورنه سزاوار خداوندیش کس نتواند که به جا آورد!
ولی اینها، همه مانع از آن نیست که ما به مقدار توانایی خویش، به اِحصای نعمتهای خداوند بپردازیم؛ چرا که این توجه هم، درجهی معرفت و جهانبینی و جهانشناسی توحیدی ما را بالا میبرد و هم شعلهی عشق خدا را در اعماق قلب ما فروزانتر میکند و هم حس شکرگزاری را در ما تحریک مینماید.
به همین دلیل، پیشوایان و بزرگان دین، در سخنان خود - و حتّی در دعاها و مناجاتهایشان - به شمردن گوشهای از نعمتهای بیپایان خداوندی میپرداختند تا درسی باشد برای دیگران.
به تعبیر دیگر؛ شکر مطلق، این است که انسان، همواره به یاد خدا باشد، بیهیچگونه فراموشی؛ و در راه او گام بردارد بدون هیچگونه معصیت؛ و اطاعت فرمان او کند، خالی از هرگونه سرپیچی؛ و مسلّم است که این اوصاف، در کمتر کسی جمع میشود.
به راستی، چرا خدا به ما چشم داد؟ و چرا نعمت شنوایی و گویایی بخشید؟ آیا جز این بوده است که عظمت او را در این جهان ببینیم و راه زندگی را بشناسیم و با این وسائل، در مسیر تکامل گام برداریم؟ و حق را درک کنیم و از آن دفاع نمائیم و با باطل بجنگیم؟ اگر این نعمتهای بزرگ خدا را در این مسیرها مصرف کردیم، شکر عملی اوست؛ و اگر وسیلهای شد برای طغیان و خودپرستی و غفلت و بیگانگی و غرور و دوری از خدا، این، عین کفران است.
کمترین، شکر، این است که نعمت را از خدا بدانیم؛ بیآن که قلب ما، مشغول به آن نعمت شود و خدا را فراموش کنیم، و همچنین راضی بودن به نعمت او و این که نعمت خدا را وسیلهی عصیان او قرار ندهیم و اوامر و نواهی او را با استفاده از نعمتهایش زیر پا نگذاریم.
از این جا روشن میشود که شکر قدرت و علم و دانش و نیروی فکر و اندیشه و نفوذ اجتماعی و مال و ثروت و سلامت و تندرستی، هر کدام از چه راهی است؟ و کفران آنها چگونه است؟ پس شکر نعمت، آن است که از گناهان پرهیز شود و اوامر و نواهی خدا را با استفاده از نعمتهایش، زیر پا نگذارد.
در حقیقت، ما دو گونه شکر داریم: شکر تکوینی و شکر تشریعی.
«شکر تکوینی» آن است که یک موجود از مواهبی که در اختیار دارد، برای نموّ و رشد خویش، استفاده کند. به عنوان مثال: باغبان میبیند که در فلان قسمت از باغ، درختان به خوبی رشد و نموّ میکنند و هر قدر از آنها پذیرایی بیشتر میکند، شکوفاتر میشوند؛ همین امر سبب میشود که باغبان، همّت بیشتری به تربیت آن بخش از باغ درختان بگمارد و مراقبت از آنها را به کارکنان خویش توصیه کند؛ چرا که آن درختان به زبان حال فریاد میزنند: ای باغبان! ما لایق و شایستهایم؛ نعمتت را بر ما افزون کن؛ و او هم به این ندا پاسخ مثبت میدهد.
و امّا در بخش دیگری از باغ، درختانی را میبیند که پژمرده شدهاند؛ نه طراوتی دارند، نه برگی، نه گلی، نه سایهای و نه میوه و بری؛ این کفران نعمت، سبب میشود که باغبان، آنها را مورد بیمهری قرار دهد و در صورتی که این وضع، ادامه پیدا کند، دستور میدهد که اره برپای آنها بگذارند؛ چرا که:
بسـوزنـد چـوب درختـان بیبــر
سزا خود همین است مر، بیبری را
در جهان انسانیت نیز، همین حالت وجود دارد با این تفاوت که درخت از خود اختیاری ندارد و صرفاً تسلیم قوانین تکوینی است؛ امّا انسانها با استفاده از نیروی اراده و اختیار و تعلیم و تربیت تشریعی، میتوانند آگاهانه در این راه گام بگذارند.
بنابراین، آن کس که نعمت قدرت را وسیلهی ظلم و طغیان قرار میدهد، به زبان حال فریاد میکشد که بار خدایا! لایق این نعمت نیستم؛ و آن کس که از آن در مسیر اجرای حق و عدالت بهره میگیرد، به زبان حال میگوید: پروردگارا! شایستهام؛ افزون کن!.
این واقعیت نیز قابل تردید نیست که ما هر وقت در مقام شکر و سپاس الهی - چه با فکر؛ چه با زبان و چه با عمل - برمیآییم؛ خود این توانایی بر شکر در هر مرحله، موهبت تازهای است؛ و بدین ترتیب، اقدام بر شکر، ما را مدیون نعمتهای تازهی او میسازد و بدینسان، هرگز قادر نیستیم که حق شکر او را ادا کنیم؛ همانگونه که در مناجات شاکران و سپاسگزاران آمده است که:
«چگونه میتوانیم حق شکر تو را به جای آوریم، در حالی که همین شکر ما نیز، نیاز به شکری دارد؛ از این رو، هرگاه که میگوییم: «لك الحمد»؛ بر ما لازم است که به خاطر همین توفیق شکرگزاری، بگوییم: «لك الحمد».
۱۴۹۵ - [۲] (ضَعِیف)
وَعَنْ أَبِی جَعْفَرٍ: أَنَّ النَّبِیَّ ج رَأَى رَجُلًا مِنَ النُّغَاشِینَ فَخَرَّ ساجا. رَوَاهُ الدَّارَقُطْنِیُّ مُرْسَلًا وَفِی شَرْحِ السُّنَّةِ لَفْظُ المصابیح [۳۸۹].
۱۴۹۵- (۲) ابوجعفر [محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب س]گوید: رسول خدا ج مردی کوتوله و کوتاه قدی را دیدند؛ از این رو، به سجده افتادند.
[این حدیث را دارقطنی به صورت مُرسل روایت کرده است؛ (زیرا ابوجعفر س، پیامبر ج را درنیافته است؛ بلکه این حدیث را از پدرش، زین العابدین س و جابر بن عبدالله س شنیده است.) و در «شرح السنّة» به لفظ «المصابیح» نقل شده است].
شرح: «النّغاشین»: جمع «نُغّاش»: آدم کوتوله؛ پیگمه؛ انسان کوتاه قد و ضعیف.
از این حدیث دانسته میشود که مستحب است هرگاه انسان، فردی را میبیند که به بلا و مصیبتی گرفتار آمده است، به شکرگزاری خداوند بلند مرتبه، خویشتن را به خاک اندازد و سجده برد؛ چون خداوند، او را بدان بلا و مصیبت، گرفتار نکرده است.
۱۴۹۶ - [۳] (ضَعِیف)
وَعَن سعد بن أبی وَقاص قَالَ: خَرَجْنَا مَعَ رَسُولِ الـلّٰهِ ج نم مَكَّةَ نُرِیدُ الْـمَدِینَةَ فَلَمَّا كُنَّا قَرِیبًا مِنْ عَزْوَزَاءَ نَزَلَ ثُمَّ رَفَعَ یَدَیْهِ فَدَعَا اللهَ سَاعَةً ثُمَّ خَرَّ سَاجِدًا فَمَكَثَ طَوِیلًا ثُمَّ قَامَ فَرَفَعَ یَدَیْهِ سَاعَةً ثُمَّ خَرَّ سَاجِدًا فَمَكَثَ طَوِیلًا ثُمَّ قَامَ فَرَفَعَ یَدَیْهِ سَاعَةً ثُمَّ خَرَّ سَاجِدًا قَالَ: «إِنِّی سَأَلْتُ رَبِّی وَشَفَعْتُ لِأُمَّتِی فَأَعْطَانِی ثُلُثَ أُمَّتِی فَخَرَرْتُ سَاجِدًا لِرَبِّی شُكْرًا ثُمَّ رَفَعْتُ رَأْسِی فَسَأَلْتُ رَبِّی لِأُمَّتِی فَأَعْطَانِی ثُلُثَ أُمَّتِی فَخَرَرْتُ سَاجِدًا لِرَبِّی شُكْرًا ثُمَّ رَفَعْتُ رَأْسِی فَسَأَلْتُ رَبِّی لِأُمَّتِی فَأَعْطَانِی الثُّلُثَ الْآخِرَ فَخَرَرْتُ سَاجِدًا لِرَبِّی شُكْرًا». رَوَاهُ أَحْمد وَأَبُو دَاوُد [۳۹۰].
۱۴۹۶- (۳) سعد بن ابی وقّاص س گوید: همراه با رسول خدا ج مکّه را به مقصد مدینهی منوره ترک کردیم؛ چون به نزدیکی منطقهی «عَزْوَزاء» رسیدیم، آن حضرت ج از سواری خویش فرود آمدند؛ آنگاه دستهای خویش را به سوی آسمان بالا بردند و ساعتی به درگاه خداوند دعا کردند و راز و نیاز نمودند؛ آنگاه خویشتن را به خاک انداختند و سجده نمودند و مدّت زمان زیادی را به حالت سجده، باقی ماندند.
سپس برخاستند و ساعتی، دستهای خویش را به سوی آسمان، بالا بردند؛ آنگاه سجده کردند و مدّت زمان زیادی را در سجده درنگ نمودند؛ سپس برخاستند و دوباره، ساعتی، دستهای خود را بالا بردند و پس از آن، خویشتن را به خاک انداختند و سجده نمودند.
(آنگاه) رسول خدا ج فرمودند:
«من خدا را به فریاد خواندم و رحمت او را خواستار شدم و شفاعت امّتیانم را نمودم؛ و خداوند نیز آمرزش یک سوّم امّتم را به من ارزانی کرد؛ از این رو، به شکرگزاری پروردگارم، خویشتن را به خاک درانداختم و سجده بردم؛ سپس سرم را از سجده بلند کردم و برای امّتیانم، رحمت و آمرزش بیشتری را از پروردگارم، درخواست کردم؛ خدا نیز آمرزش یک سوّم دیگر از امّتم را به من عنایت کرد. از این رو، به شکرگزاری پروردگارم، به سجده افتادم.
آنگاه سرم را از سجده بلند نمودم و برای امّتم، رحمت و آمرزش بیشتری را از پروردگارم خواستار شدم و پروردگار نیز، آمرزش و بخشش یک سوم دیگر را نیز به من ارزانی کرد؛ از این رو، به شکرگزاری پروردگارم، به سجده افتادم».
[این حدیث را احمد بن حنبل و ابوداود روایت کردهاند].
شرح: «انّی سألتُ ربّی»: رحمت و بخشش پروردگارم را درخواست کردم.
«شفعت لامّتی»: برای بخشش گناهان امّتم، پوشانیدن عیوبشان، ترفیع درجاتشان و والایی عظمت و مرتبهشان، شفاعت آنان را به پیشگاه خدا کردم.
مراد از «ثلث امّتی» اوّل، «سابقون بالخیرات» است؛ یعنی سبقتگیرندگان بر دیگران در انجام نیکیها؛ سبقتگیرندگان بر دیگران به سبب انجام کارهای نیک.
و منظور از «ثلث امّتی» دوّم، «الـمقتصدون» است؛ یعنی میانهروان.
و مراد از «ثلث امّتی» سوّم،«الظالمون لانفسهم العاصمون» است؛ یعنی کسانی که به سبب انجام برخی از گناهان صغیره و کبیره، بر خویشتن ستم روا داشتهاند.
مفهوم شفاعت در حدیث بالا:
«شفاعت» در لغت به معنای «معاونت» است و در اصطلاح این است که در روز قیامت برخی از بندگان مقرّب خداوند در حق بعضی از بندگان گنهکار، وساطت و میانجیگری کنند.
در قرآن مجید شفاعت به سه صورت بیان شده است:
۱- آیاتی که شفاعت را به کلّی نفی میکنند [بقره / ۴۸ و ۵۴ مدثر / ۴۸].
۲- آیاتی که شفاعت را منحصر به ذات خدا مینماید [زمر / ۴۴].
۳- آیاتی که به شفاعتِ مقرّبین الهی با کسب اجازهی پروردگار دلالت دارد [بقره / ۲۵۵، طه / ۱۰۹، نجم / ۲۶].
اگر توجه شود آیات قسمت اول در خصوص کفّار و مجرمین است که کاملاً مستحق عذابند و جای ایشان آتش است که میگوید: «هیچ گونه شفاعتی دربارهی آنان نخواهد شد.» در آیات قسمت دوم که میفرماید: «به غیر از خدا کسی شفاعت نخواهد کرد» با این بیان میخواهد شفاعتی را که کفار و مشرکین به آن عقیده داشتند و بتها را شفیع مطلق میپنداشتند، رد کند.
آیات قسمت سوم، شفیعانی را در روز قیامت ثابت میکند؛ منتهی توضیح میدهد که این شفاعتکنندگان، بتها و معبودان نیستند که کفار میپندارند بلکه فقط کسانی حق شفاعت خواهند داشت که خداوند به ایشان اجازه دهد و از مقربین درگاه الهی باشند، و این شفاعت دربارهی کسانی خواهد بود که خدا به بخشوده شدن آنان راضی باشد:
﴿ وَلَا يَشۡفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ٱرۡتَضَىٰ ﴾[الأنبیاء: ۲۸].
بندگانِ مقرّب الهی شفاعت نمیکنند، مگر در حق کسیکه خداوند راضی باشد. [ر.ک: پاورقی شرح عقاید اهل سنّت ص ۱۹۲]
و باید دانست که شفاعت، نه تشویق به گناه است، و نه چراغ سبز برای معاصی و گناهان، و نه عامل عقبافتادگی، و نه چیزی شبیه پارتیبازی در جامعههای دنیای امروز است. و چنین شفاعتی در روز قیامت باعث جری شدن گنهکاران نمیشود. متأسفانه تودهی عوام مسلمانان، پیرامون آیات و احادیث وارده دربارهی شفاعت حضرت محمد ج برای برخی از گنهکاران هیاهویی راه انداختهاند و این هیاهو و دلبستگی شدید تودهی عوام به احادیث شفاعت، چنین پنداری به وجود آورده است که قوانین جزاء و پاداش اعمال، منسوخ و باطل گردیده و نزدیک است که آتش دوزخ بر مؤمنانِ گنهکار و عاصی، سرد و سالم شود و به آنان آسیبی نرساند فراوان پیش میآید که این جاهلان در فرضیههای خود افراط میکنند و بیش از حد به شفاعت اطمینان دارند و امیدوارند، لذا مرتکب وخیمترین گناهان میشوند و میگویند: «امّت محمد ج در خیر است و امّت را چه غم که چون محمد ج پشتیبان دارد». هرگز حضرت محمد ج پشتیبانِ گناهکاران نیست. و بیگمان این مسلک و این تفکر، غلط و از درجهی اعتبار ساقط است، و حضرت محمد ج نخستین کسی است که با آن مخالفت میکند و با این شیوه تفکر، میستیزد. ما به هیچ وجه احادیث صحیحی را که دربارهی شفاعت آمده است رد نمیکنیم و منکر آنها نیستیم بلکه آنها را در جایگاه مخصوص و ویژهی آنها، اثبات میکنیم و از معانی خاصّ آنها تجاوز نمینمائیم تا دچار تحریف کلمات پیامبر ج از مواضع آنها نشویم. و باید هر مسلان بداند که شفاعت حدود و شرایطی دارد و هر گناهکاری مشمول شفاعت و عفو الهی نتواند بود، و شفاعت به سه شرط انجام میگیرد:
الف) خدا به شفاعت کننده، اجازهی شفاعت بدهد. [بقره / ۲۵۵، یونس / ۳]
ب) آنچه درخواست و شفاعت میشود پسندیده و درست و مورد رضای خدا باشد. [طه / ۱۰۹، انبیاء / ۱۰۹، نساء / ۸۵]
ج) خدا راضی شود از کسیکه برای او شفاعت میگردد. [انبیاء / ۲۸، نجم / ۲۶]
بنابراین نباید شفاعت را با شفاعتِ نادرستی که عوام گمان میکنند که انبیاء و اولیاء در دستگاه الهی نفوذ دارند و مانع اجرای حکم خدا میشوند و به قول معروف، پارتی بازی میکنند، یکی دانست، چرا که این اجازهی شفاعت درجه و رتبهای است به مقربین درگاه الهی که برای تجلیل مقامشان به آنها داده میشود و مسلماً شفاعت آنها در حق کسانی خواهد بود که در عین ایمان و عمل صالح، لغزشهایی نیز داشتهاند و احتیاج به وساطت دارند و این شفاعت در خصوص آنان، اِرفاق و تخفیف عذاب است و این شفاعت به اذن خداوند و برای کسی است که صلاحیت آن را دارد، پس عامل شفاعت یکی رحمت و لطفِ بیکران الهی است و دیگر حکمت خداو ایمان و عمل صالحِ فرد که او را شایستهی این لطف میکند.
[۳۸۸]- ابوداود ۳/۲۱۶ ح ۲۷۷۴؛ ترمذی ۴/۱۲۰ ح ۱۵۷۸؛ و ابن ماجه ۱/۴۴۶ ح ۱۳۹۴. [۳۸۹]- دارقطنی ۱/۴۱۰ ح ۱، «باب السنّة فی سجود الشکر». [۳۹۰]- ابوداود ۳/۲۱۷ ح ۲۷۷۵.
۱۴۹۷ - [۱] (مُتَّفق عَلَیهِ)
عَنْ عَبْدِ الـلّٰهِ بْنِ زَیْدٍ قَالَ: خَرَجَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج بِالنَّاسِ إِلَى الْـمُصَلَّى یَسْتَسْقِی فَصَلَّى بِهِمْ رَكْعَتَیْنِ جَهَرَ فِیهِمَا بِالْقِرَاءَةِ وَاسْتَقْبَلَ الْقِبْلَةَ یَدْعُو وَرَفَعَ یَدَیْهِ وَحَوَّلَ رِدَاءَهُ حِینَ اسْتَقْبَلَ الْقِبْلَةَ [۳۹۱].
۱۴۹۷- (۱) عبدالله بن زید س گوید: رسول خدا ج همراه با مردم برای نماز «طلب باران» (استسقاء) از خانه بیرون شدند و به مُصلّا (عیدگاه خارج شهر) رفتند؛ و با مردم، دو رکعت نماز گزاردند و در این دو رکعت، قرائت را با صدای بلند خواندند؛ (آن گاه پس از نماز،) رو به قبله ایستادند و دستها را به سوی آسمان بالا بردند و خدا را به فریاد خواندند؛ و هنگامی که رو به قبله ایستادند، رداء خویش را (که روی شانهشان انداخته بودند) وارونه و دگرگون کردند و جای آن را تغییر دادند؛ (به نحوی که آن قسمت که پیشتر بر دوش راست پیامبر ج بود، در زیر بغل چپشان قرار گرفت؛ و آن قسمت که در زیر بغل چپشان قرار داشت، بر روی شانهی راستشان واقع شد؛ و این کار را به عنوان تفاءل در دگرگونی اوضاع انجام دادند).
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: این حدیث، با این عبارت نیز آمده است:
«عن عبدالله بن زید الانصاری س اخبره انّ رسول الله ج خرج الی الـمصلّی یستسقی وانّه لمّا اراد اَن یدعوا استقبل القبلة وحوّل رداءه؛ وفی روایة: خرج النبیّ ج الی الـمصلّی فاستسقی واستقبل القبلة؛ حوّل رداءه وصلّی رکعتین».
«عبدالله بن زید انصاری س گوید: رسول خدا ج برای دعای باران از خانه بیرون شد و به مصلّی (عیدگاه خارج شهر) رفت؛ و هنگامی که میخواست دعا کند، رو به سوی قبله ایستاد و چادرش را (که بر روی شانههایش انداخته بود) وارونه نمود.
و در روایتی آمده است که: آن حضرت ج رو به قبله و پشت به سوی مردم کرد و چادرش را وارونه نمود و دعا کرد؛ سپس دو رکعت نماز خواند».
«تحویل و دگرگونی رداء در نماز استسقاء»:
برگردانیدن چادر و عباء به خاطر نیک فالی بوده است؛ یعنی در برگشت از میدان، کیفیت و حالت نماز گزاران مانند قبل نباشد؛ بلکه از نظر معنوی بهتر شده باشند.
از دیدگاه امام مالک، امام شافعی و امام احمد بن حنبل، «تحویل رداء» برای امام و مقتدی، هردو سنّت است؛ از دیدگاه احناف و برخی از مالکیها، فقط برای امام سنّت میباشد؛ و رأی سعید بن مسیب، عروة بن زبیر و سفیان ثوری نیز همین است.
احناف میگویند: در روایتها، فقط از پیامبر ج به عنوان برگردانندهی چادر خویش، نام برده شده است؛ و این مورد، از مواردی است که درک آن به وسیلهی قیاس، امکانناپذیر است؛ بنابراین، فقط در همان محل ذکر شدهاش بر آن عمل میشود؛ (یعنی بر امام.) از این رو، قیاس مقتدی بر امام درست نیست.
فال نیک و فال بد:
ناگفته نماند که در میان انسانها و اقوام مختلف، پیوسته فال نیک و بد، رواج داشته است؛ اموری را به «فال نیک» میگرفتند و دلیل بر پیروزی و پیشرفت کار میدانستند و اموری را به «فال بد» میگرفتند و دلیل بر شکست و ناکامی و عدم پیروزی میپنداشتند؛ در حالی که هیچ گونه رابطهی منطقی در میان پیروزی و شکست با این گونه امور وجود نداشت؛ و به ویژه در قسمت فال بد که غالباً جنبهی خرافی و نامعقول داشته و دارد. این دو، اگر چه اثر طبیعی ندارند؛ ولی بدون تردید، اثر روانی میتوانند داشته باشند؛ فال نیک، غالباً مایهی امیدواری و حرکت است ولی فال بد، موجب یأس و نومیدی و سستی و ناتوانی است.
شاید به خاطر همین موضوع است که در روایات اسلامی، از فال نیک، نهی نشده است امّا فال بد به شدّت محکوم گردیده است؛ و در حالات خود پیامبر ج نیز دیده میشود که گاهی مسائلی را به فال نیک میگرفتند؛ به عنوان مثال: در جریان برخورد مسلمانان با کفار مکه در سرزمین «حدیبیه» میخوانیم: هنگامی که «سهیل بن عمرو» به عنوان نمایندهی کفار مکه به سراغ پیامبر ج آمد و آن حضرت ج از نام او آگاه گردید، فرمود: «قد سَهُل علیکم امرکم»؛ یعنی از نام سهیل من تفأل میزنم که کار بر شما، سهل و آسان میگردد.
و این که پیامبر ج فال نیک را میپسندیدند، به خاطر آن بود که انسان هرگاه امیدوار به فضل پروردگار باشد، در راه خیر گام برمیدارد و هنگامی که امید خود را از پروردگار قطع کند، در راه شرّ خواهد افتاد و فال بد زدن، مایهی سوء ظن و موجب انتظار بلا و بدبختی کشیدن است.
از این رو، اگر فال بد اثری داشته باشد، همان اثر روانی است؛ و اثرش به همان اندازه است که آن را میپذیرند؛ اگر آن را سبک بگیرند، کم اثر خواهد بود و اگر آن را محکم بگیرند، پر اثر و اگر به آن اعتنایی نکنند، هیچ اثری نخواهد داشت.
و عجیب این است که موضوع فال نیک و بد، حتی در کشورهای پیشرفته و صنعتی و در میان افراد به اصطلاح روشنفکر و حتی نوابغ معروف نیز وجود داشته و دارد؛ از جمله در میان غربیها، رد شدن از زیر نردبان، افتادن نمکدان و هدیه دادن چاقو، به شدّت به فال بد گرفته میشود.
البته وجود فال نیک، - همان طور که بیان شد - مسألهی مهمی نیست، بلکه غالباً اثر مثبت دارد؛ ولی با عوامل فال بد، همیشه باید مبارزه کرد و آنها را از افکار، دور ساخت؛ و بهترین راه برای مبارزه با آن، تقویت روح توکل و اعتماد بر خدا در دلها است.
«نماز استسقاء (طلب باران)»:
«استسقاء»: یعنی طلب کردن بندگان، باران را از خداوند بلند مرتبه در هنگام خشکسالی و قحطی. به عبارتی دیگر؛ «استسقاء» به معنای طلب و درخواست باریدن باران برای ایجاد آبادانی و رفاه و وفور نعمت از خداوند، به وسیلهی نماز و ذکر و دعا و استغفار در خشکسالی است.
بر مشروعیت نماز «استسقاء»، اجماع علماء و صاحبنظران اسلامی شده است و احادیث زیادی دلیل آن است.
خواندن نماز «استسقاء» جایز است و واجب نیست؛ از این رو، اگر چنانچه مردم به هنگام خشکسالی، تنها به دعا و استغفار بسنده کنند، باز هم درست است، و ثابت گردیده است که رسول خدا ج در برخی اوقات، نماز «استسقاء» را خواندهاند؛ و در برخی اوقات نیز در روزهای جمعه بر بالای منبر خویش، برای باریدن باران، فقط دعا کردهاند و نماز نخواندهاند؛ و هردو کار از پیامبر گرامی اسلام ج ثابت است.
دربارهی روش خواندن نماز «استسقاء» اختلافنظر وجود دارد؛ امام شافعی گوید: نماز استسقاء، مانند نماز عید دارای ۱۲ تکبیر است؛ و همین قول سعید بن مسیب، عمر بن عبدالعزیز، مکحول، ابن جریر و در روایتی امام احمد بن حنبل میباشد.
از دیدگاه احناف، در نماز استسقاء، تکبیر اضافی وجود ندارد و مانند سایر نمازها خوانده میشود؛ و همین قول مالک، ثوری، اوزاعی، احمد بن حنبل، اسحاق، ابوثور، ابویوسف و امام محمد بن حسن شیبانی میباشد.
استدلال شافعیها، از حدیث عبدالله بن عباس س است که گفت: «و صلّی رکعتین کما کان یصلّی فی العید» (ترمذی)؛ «رسول خدا ج دو رکعت نماز به سان نماز عید، گزاردند».
احناف، دربارهی این حدیث میگویند: تشبیه موجود در این حدیث، به خاطر تکبیرهای اضافی نیست؛ بلکه به خاطر وجوه مشترک دیگری مانند تعداد رکعتهای نماز، اجتماع مردم و خارج شدن به طرف میدان خارج شهر میباشد؛ زیرا اگر در نماز استسقاء، تکبیرهای اضافی وجود میداشت، صحابه، حتماً آن را بیان میکردند.
و از دیدگاه احناف، چگونگی استسقاء، بدین ترتیب است که امام و پیشنماز، همراه با مردم به سوی فضای باز و صحرای کنار شهر در حالی که پیادهاند با تذلّل و خاکساری و فروتنانه و خاشعانه برای خداوند متعال، و در حالی که سرهای خویش را به پایین افکندهاند، به نماز استسقاء بیرون آیند؛ امام همراه نماز گزاران، دو رکعت نماز را بگزارد و در آن قرائت را نیز بلند بخواند، و پس از فارغ شدن از نماز، رو به سوی مردم، دو خطبه ایراد نماید و در اثنای خطبه، ردای خویش را زیر و رو کند و طرف بالای ردای خود را به سمت پایین بیاورد و پایین آن را به سمت بالا بکشد، و طرف راست ردایش را به طرف چپ آن بچرخاند؛ ولی مردم رداهای خویش را نچرخانند؛ پس از ایراد خطبه، رو به قبله نموده و ساعاتی را به دعا بپردازد؛ و مردم نیز رو به سوی قبله بنشینند و به دعا و استغفار و توبه و اِنابه مشغول شوند؛ و مناسب است که در نماز استسقاء، به همراه خود افراد ضعیف و ناتوان، پیرمردان، پیرزنان و کودکان را نیز بیرون آورند؛ [زیرا حضور این افراد، زمینهساز برطرف شدن خشکسالی و وفور نعمت و برکت خداوند میگردد].
رفع یک سوء تفاهم:
در کتابهای فقهی چنین آمده است که امام ابوحنیفه گفته است: «در استسقاء، نماز سنّتی وجود ندارد»؛ حال سؤال اینجاست که این سخن امام ابوحنیفه/، چه معنا و مفهومی دارد؟
در حقیقت، منظور سخن امام ابوحنیفه، به درستی فهمیده نشده است. در واقع، هدف وی از این عبارت، این بوده است که در استسقاء لازم نیست که حتماً نماز خوانده شود؛ بلکه به وسیلهی دعا و استغفار نیز این سنّت ادا میشود؛ زیرا خداوند میفرماید:
﴿ فَقُلۡتُ ٱسۡتَغۡفِرُواْ رَبَّكُمۡ إِنَّهُۥ كَانَ غَفَّارٗا١٠ يُرۡسِلِ ٱلسَّمَآءَ عَلَيۡكُم مِّدۡرَارٗا١١ وَيُمۡدِدۡكُم بِأَمۡوَٰلٖ وَبَنِينَ وَيَجۡعَل لَّكُمۡ جَنَّٰتٖ وَيَجۡعَل لَّكُمۡ أَنۡهَٰرٗا١٢ ﴾[نوح: ۱۰-۱۲].
«و بدیشان گفتهام: از پروردگار خویش طلب آمرزش کنید که او بسیار آمرزنده است (و شما را میبخشاید)؛ اگر چنین کنید، خدا از آسمان بارانهای پرخیر و برکت را پیاپی میباراند و با اعطای دارایی و فرزندان، شما را کمک میکند و یاری میدهد و باغهای سرسبز و فراوان، بهرهی شما میسازد و رودبارهای پرآب در اختیارتان میگذارد».
و این سخن که سنّت «استسقاء» به وسیلهی دعا و استغفار تکمیل و ادا میشود، از حدیث ابومروان سلمی س ثابت است که گفت: «خرجنا مع عمر بن الخطاب یستسقی فمازاد علی الاستغفار» (عمدة القاری، باب الاستسقاء و خروج النبی ج، ج ۷ ص ۲۵)؛ «همراه با عمر بن خطاب س برای استسقاء (طلب باران) خارج شدیم؛ وی فقط دعا و استغفار نمود».
از این رو، منظور امام ابوحنیفه، هرگز این نبوده است که نماز «استسقاء» سنّت نمیباشد؛ زیرا ثبوتش از آن حضرت ج غیرقابل انکار است.
به دیگر سخن؛ این کلام امام ابوحنیفه/، بدین معنا است که در استسقاء، گزاردن نمازی معین و مشخّص وجود ندارد؛ و در استسقاء خواندن نماز نیز سنّت مؤکّده نمیباشد؛ و اینطور نیست که بدون نماز، استسقاء درست نباشد؛ بلکه میتوان تنها به دعا و استغفار نیز بسنده و اکتفا کرد.
نویسندهی کتاب «هدایه» گوید: رسول خدا ج در برخی اوقات، نماز استسقاء را میخواندند و در برخی اوقات نیز آن را ترک میکردند؛ از این رو، نماز استسقاء، سنّت مؤکّده نیست.
علامه ابن عابدین شامی نیز در کتاب «رد المحتار» گوید: سنّت آن است که بدان مواظبت و پایبندی شود؛ و انجام و ترک کاری، بیانگر استحباب آن میباشد.
نگارنده گوید: به خاطر وجود احادیث صحیح، نمیتوان «استسقاء» را به طور مطلق نفی کرد؛ و لازم است آنچه که از امام ابوحنیفه/دربارهی نماز استسقاء نقل شده است، به نفی «سنّت مؤکّده» بودنِ نماز استسقاء حمل شود نه به مطلق سنّت بودن آن؛ یعنی نماز استسقاء در نزد امام ابوحنیفه/، سنّت مؤکده نیست، بلکه مستحب میباشد.
۱۴۹۸ - [۲] (مُتَّفَقٌ عَلَیهِ)
وَعَنْ أَنَسٍ قَالَ: كَانَ النَّبِیُّ ج لَا یَرْفَعُ یَدَیْهِ فِی شَیْءٍ مِنْ دُعَائِهِ إِلَّا فِی الِاسْتِسْقَاءِ فَإِنَّهُ یَرْفَعُ حَتَّى یرى بَیَاض إبطَیْهِ [۳۹۲].
۱۴۹۸- (۲) انس بن مالک س گوید: رسول خدا ج در هیچ یک از دعاهایشان، به اندازهی دعای طلب باران، دستان خویش را به سوی آسمان، بالا نمیکردند و در این دعا، به اندازهای دستها را بالا میبردند که سفیدی زیر بغلشان آشکار میشد و مشاهده میگردید.
[این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
۱۴۹۹ - [۳] (صَحِیح)
وَعَنْ أَنَسٍ: أَنَّ النَّبِیَّ ج اسْتَسْقَى فَأَشَارَ بِظَهْرِ كَفَّیْهِ إِلَى السَّمَاءِ. رَوَاهُ مُسلم [۳۹۳].
۱۴۹۹- (۳) انس بن مالک س گوید: رسول خدا ج برای نزول باران، دعا کردند و پشت کف خویش را به سوی آسمان اشاره کردند؛ (و این کار را به عنوان تفاءل در تغییر و دگرگونی اوضاع، انجام دادند).
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
۱۵۰۰ - [۴] (صَحِیح)
وَعَنْ عَائِشَةَ قَالَتْ: إِنَّ رَسُولَ الـلّٰهِ ج كَانَ إِذَا رَأَى الْـمَطَرَ قَالَ: «اللَّهُمَّ صیبا نَافِعًا». رَوَاهُ البُخَارِیّ [۳۹۴].
۱۵۰۰- (۴) عایشه ل گوید: هرگاه رسول خدا ج بارش باران را میدیدند، این دعا را میخواندند:
«اللهمّ صیّباً نافعاً»؛ «پروردگارا! باران را تند و فراوان و سودبخش و مفید بگردان».
[این حدیث را بخاری روایت کرده است].
شرح: «صَیباً»: این واژه، به معنای باران تند و رگبار باران است و از ریشهی «صوب» به معنای ریزش تند باران گرفته شده است.
۱۵۰۱ - [۵] (صَحِیح)
وَعَن أنس قَالَ: أَصَابَنَا وَنَحْنُ مَعَ رَسُولِ الـلّٰهِ ج مَطَرٌ قَالَ: فَحَسَرَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج ثَوْبَهُ حَتَّى أَصَابَهُ مِنَ الْـمَطَرِ فَقُلْنَا: یَا رَسُولَ الـلّٰهِ لِمَ صَنَعْتَ هَذَا؟ قَالَ: «لِأَنَّهُ حَدِیثُ عَهْدٍ بربه». رَوَاهُ مُسلم [۳۹۵].
۱۵۰۱- (۵) انس بن مالک س گوید: ما همراه با رسول خدا ج بودیم که باران بارید؛ آن حضرت ج جامهی خویش را بالا زدند و قسمتی از بدن خود را نمایان ساختند تا قطرههای باران، بر آن بریزد.
بدیشان گفتیم: ای فرستادهی خدا! چرا چنین کردید؟ فرمودند: «زیرا، این قطرهاهای باران، تازه از جانب پروردگار و آفریدگارشان (به سوی زمین) آمدهاند؛ (یعنی خداوند، آنها را تازه آفریده است؛ به همین خاطر، تبرّک است)».
[این حدیث را مسلم روایت کرده است].
شرح: «فحسر»: حَسر: کشف کرد؛ پرده برداشت؛ برملا کرد؛ نمایان کرد؛ آشکار نمود؛ فاش ساخت.
«لانّه حدیث عهد بربّه»: یعنی این آب باران، تازه از جانب پروردگار خویش به سوی زمین سرازیر شده است و هنوز دست خطاکاران و ناپاکان، بدان برخورد نکرده است؛ و علاوه از آن، نعمت و موهبتی است که خداوند بلند مرتبه، آن را تازه آفریده است؛ به همین جهت، تبرّک است.
[۳۹۱]- بخاری ۲/۵۱۴ ح ۱۰۲۴؛ مسلم ۲/۶۱۱ ح (۱-۸۹۴)؛ ابوداود ۱/۶۸۹ ح ۱۱۶۶؛ ترمذی ۲/۴۴۲ ح ۵۵۶؛ نسایی ۳/۱۵۷ ح ۱۵۰۹؛ دارمی ۱/۴۲۳ ح ۱۵۳۳؛ و موطأ مالک ۱/۱۹۰ ح ۱، «کتاب الاستسقاء». [۳۹۲]- بخاری ۲/۵۱۷ ح ۱۰۳۱؛ مسلم ۲/۶۱۲ ح (۷-۸۹۵)؛ ابوداود ۱/۶۲۹ ح ۱۱۷۰؛ نسایی ۳/۱۵۸ ح ۱۵۱۳؛ دارمی ۱/۴۳۳ ح ۱۵۳۵؛ و مسند احمد ۲/۲۳۶. [۳۹۳]- مسلم ۲/۶۱۲ ح (۶-۸۹۶). [۳۹۴]- بخاری ۲/۵۱۸ ح ۱۰۳۲؛ نسایی ۳/۱۶۴ ح ۱۵۲۳؛ ابن ماجه ۲/۱۲۸۰ ح ۳۸۹۰؛ و مسند احمد ۶/۴۱. [۳۹۵]- مسلم ۲/۶۱۵ ح (۱۳-۸۹۸)؛ و ابوداود ۵/۳۳۰ ح ۵۱۰۰.
۱۵۰۲ - [۶] (ضَعِیف)
عَنْ عَبْدِ الـلّٰهِ بْنِ زَیْدٍ قَالَ: خَرَجَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج إِلَى الْـمُصَلَّى فَاسْتَسْقَى وَحَوَّلَ رِدَاءَهُ حِینَ اسْتَقْبَلَ الْقِبْلَةَ فَجَعَلَ عِطَافَهُ الْأَیْمَنَ عَلَى عَاتِقِهِ الْأَیْسَرِ وَجَعَلَ عِطَافَهُ الْأَیْسَرَ عَلَى عَاتِقِهِ الْأَیْمَنِ ثُمَّ دَعَا الله. رَوَاهُ أَبُو دَاوُد [۳۹۶].
۱۵۰۲- (۶) عبدالله بن زید س گوید: رسول خدا ج (برای نماز طلب باران)، از خانه بیرون شدند و به عیدگاه خارج شهر رفتند؛ آن حضرت ج نماز طلب باران را گزاردند و هنگامی که (برای دعا) رو به قبله ایستادند، ردای خویش را (که روی شانههایشان انداخته بودند) وارونه کردند؛ به نحوی که قسمت راست ردای خویش را بر روی شانهی چپشان و قسمت چپ ردای خویش را بر روی شانهی راستشان قرار دادند؛ (و این کار را به عنوان تفاءل در دگرگونی اوضاع انجام دادند؛) آنگاه (برای نزول باران) خدا را به فریاد خواندند.
[این حدیث را ابوداود روایت کرده است].
«عطافه»: عِطاف: رداء؛ چادر.
۱۵۰۳ - [۷] (صَحِیح)
وَعَن عبد الله بن زید أَنَّهُ قَالَ: اسْتَسْقَى رَسُولُ الـلّٰهِ ج وَعَلَیْهِ خَمِیصَةٌ لَهُ سَوْدَاءُ فَأَرَادَ أَنْ یَأْخُذَ أَسْفَلَهَا فَیَجْعَلَهُ أَعْلَاهَا فَلَمَّا ثَقُلَتْ قَلَبَهَا عَلَى عَاتِقَیْهِ. رَوَاهُ أَحْمَدُ وَأَبُو دَاوُدَ [۳۹۷].
۱۵۰۳- (۷) عبدالله بن زید س گوید: رسول خدا ج در حالی نماز طلب باران گزاردند که بر تن ایشان، چادر سیاهِ نقشدار بود. آن حضرت ج خواستند که قسمت پایین آن را با قسمت بالای آن تغییر دهند و آن را وارونه نمایند و جای آن را تغییر بدهند؛ و چون انجام این کار بر ایشان دشوار و گران آمد، آن چادر سیاه نقش دار را بر روی دوش خویش، دگرگون و وارونه نمودند.
[این حدیث را احمد بن حنبل و ابوداود روایت کردهاند].
شرح: «خمیصة»: چادر سیاه نقشدار.
«ثقلت»: دشوار و گران شد؛ سخت و طاقت فرسا شد؛ انجام آن مشکل شد.
«قلّبها علی عاتقه»: چادر سیاه نقشدار را بر روی دوش خویش، دگرگون و وارونه نمود؛ به نحوی که قسمت راست آن چادر بر روی شانهی چپش و قسمت چپ چادر، بر روی شانهی راستش قرار گرفت؛ و این کار نیز به عنوان تفاءل در دگرگونی اوضاع انجام گرفت.
۱۵۰۴ - [۸] (صَحِیح)
وَعَن عُمَیْر مولى آبی اللَّحْم أَنَّهُ رَأَى النَّبِیَّ ج یَسْتَسْقِی عِنْدَ أَحْجَارِ الزَّیْتِ قَرِیبًا مِنَ الزَّوْرَاءِ قَائِمًا یَدْعُو یَسْتَسْقِی رَافِعًا یَدَیْهِ قِبَلَ وَجْهِهِ لَا یُجَاوِزُ بِهِمَا رَأْسَهُ. رَوَاهُ أَبُو دَاوُدَ وروى التِّرْمِذِیّ وَالنَّسَائِیّ نَحوه [۳۹۸].
۱۵۰۴- (۸) از عُمیر، بردهی آزادکرده شدهی «آبی اللحم» روایت است که: وی در «اَحجارُ الزّیت»، مکانی در نزدیکی منطقهی «زوراء»، رسول خدا ج را در حالی دیده است که به حالت ایستاده، مشغول دعا برای نزول باران بودند؛ و این در حالی بود که رسول خدا ج هر دو دست خویش را (به هنگام دعا) روبهروی صورت خویش بالا برده بودند و دستهایشان را از حدّ سرشان بالاتر نبرده بودند.
[این حدیث را ابوداود روایت کرده است؛ و ترمذی و نسایی نیز به سان این حدیث را در معنا - نه در لفظ - روایت کردهاند].
شرح: «آبی اللحم»: نام وی، عبدالله بن عبدالملک س است؛ و چون گوشت نمیخورد و یا از خوردن گوشتهایی که در روزگار تاریک جاهلیت برای بتها سر بریده میشدند، امتناع میورزید، به این لقب، یعنی «آبی اللحم» (اجتنابکننده از گوشت) مشهور گردید.
«احجار الزّیت»: مکانی در «حرّة» در مدینهی منوره است؛ و چون دارای سنگهای سیاه است، بدین اسم نامگذاری شده است؛ گویا که سنگهای آن، با روغن، روکش شده است.
۱۵۰۵ - [۹] (حسن)
وَعَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: خَرَجَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج یَعْنِی فِی الِاسْتِسْقَاءِ مُتَبَذِّلًا مُتَوَاضِعًا مُتَخَشِّعًا مُتَضَرِّعًا. رَوَاهُ التِّرْمِذِیُّ وَأَبُو دَاوُدَ وَالنَّسَائِیُّ وَابْنُ مَاجَهْ [۳۹۹].
۱۵۰۵- (۹) عبدالله بن عباس س گوید: رسول خدا ج با لباسهای کهنه و مندرس، توأم با توا ضع و فروتنی و عجز و لابه، برای نماز طلب باران، (به سوی عیدگاه خارج شهر) بیرون شدند.
[این حدیث را ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه روایت کردهاند].
شرح: «متبذّلاً»: در حالی که لباسهای کهنه و مندرس و فرسوده و ژولیده، پوشیده بودند.
«متواضعاً»: با تواضع و کرنش؛ با فروتنی و انکسار.
«متخشّعاً»: با خشوع و التماس.
«متضرّعاً»: با عجز و لابه و تضرّع و التماس.
۱۵۰۶ - [۱۰] (حسن)
وَعَنْ عَمْرِو بْنِ شُعَیْبٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ قَالَ: كَانَ النَّبِیُّ ج إِذَا اسْتَسْقَى قَالَ: «اللَّهُمَّ اسْقِ عِبَادَكَ وَبَهِیمَتَكَ وَانْشُرْ رَحْمَتَكَ وَأَحْیِ بَلَدَكَ الْـمَیِّتَ». رَوَاهُ مَالك وَأَبُو دَاوُد [۴۰۰].
۱۵۰۶- (۱۰) عمرو بن شعیب س، از پدرش، از پدربزرگش روایت میکند که گفت: هرگاه رسول خدا ج نماز طلب باران میخواندند، این چنین دعا میکردند و میفرمودند:
«اللهمّ اسق عبادك وبهیمتك وانشر رحمتك واَحْی بلدك الـمیّت».
«بار خدایا! بندگان و جانوران خویش را آب بده و رحمت خویش را بر آنان، فرو ریزان و سرزمینهای مرده و بیجانت را (با نزول باران) زنده بگردان».
[این حدیث را مالک و ابوداود روایت کردهاند].
شرح: «و انشر رحمتك واَحْیِ بلدك المیّت»: آفتاب بر اقیانوسها میتابد و بخار آب را به بالا میفرستد؛ بخارها متراکم میشوند و تودههای سنگین ابر را تشکیل میدهند؛ امواج باد، تودههای کوهپیکر ابر را بر دوش خود حمل میکنند و به سوی سرزمینهایی که مأموریت دارند، پیش میروند؛ قسمتی از این بادها، که در پیشاپیش تودههای ابر در حرکتند و آمیخته با رطوبت ملایمی هستند؛ نسیم دلانگیزی ایجاد میکنند که از درون آن، بوی باران حیاتبخش به مشام میرسد؛ اینها در حقیقت، مُبشّران نزول باران هستند.
سپس تودههای عظیم ابر، دانههای باران را از خود بیرون میفرستند؛ نه چندان درشتند که زراعتها را بشویند و زمینها را ویران کنند؛ و نه چندان کوچکند که در فضا، سرگردان بمانند؛ بلکه آرام و ملایم بر زمین مینشینند و آهسته، در آن نفوذ میکنند و محیط را برای رستاخیز بذرها و دانهها آماده میسازند؛ زمینی که در خشکی میسوخت و شباهت کامل به منظرهی یک گورستان خاموش و خشک داشت، تبدیل به کانون فعّالی از حیات و زندگی و باغهای پر گل و پرمیوه میشود.
۱۵۰۷ - [۱۱] (صَحِیح)
وَعَنْ جَابِرٍ قَالَ: رَأَیْتُ رَسُولَ الـلّٰهِ ج یُوَاكِئُ فَقَالَ: «اللَّهُمَّ اسْقِنَا غَیْثًا مُغِیثًا مَرِیئًا مُرِیعًا نَافِعًا غَیْرَ ضَارٍّ عَاجِلًا غَیْرَ آجِلٍ». قَالَ: فَأَطْبَقَتْ عَلَیْهِمُ السَّمَاءُ. رَوَاهُ أَبُو دَاوُد [۴۰۱].
۱۵۰۷- (۱۱) جابر بن عبدالله س گوید: رسول خدا ج را دیدم که دستهای خویش را به سوی آسمان بلند کردند و آنها را کشیده قرار دادند و این دعا را خواندند:
«اللهمّ اسقنا غیثاً مغیثاً، مَریئاً، مَریعاً، نافعاً، غیر ضارّ، عاجلاً غیر آجلٍ».
«بار خدایا! بارانی را به ما ارزانی کن که رهایی بخش از سختی، گوارا، سبز کنندهی گیاهان، سودبخش و غیر مُضرّ باشد و هماکنون بارش آن شروع شود و باریدن آن با تأخیر همراه نباشد».
جابر بن عبدالله س گوید: (پس از دعای پیامبر جابر آسمان را پوشانید و بارش باران، مردم را دربرگرفت.
[این حدیث را ابوداود روایت کرده است].
شرح: «یواکیء»: بر روی دو دست خود چیزی را بلند کرد؛ دستها را بلند کرد و در هنگام دعا، آنها را کشیده قرار داد.
«غیثاً»: باران پرخیر و سودمند؛ علفی که با باران روییده شده باشد؛ ابر. در اینجا مراد همان معنای نخست است.
«مغیثا»: فریادرس؛ رهایی بخش از سختیها و مشکلات.
«مَریئاً»: گوارا؛ فراوان.
«مَریعاً»: سبزکنندهی علفها و گیاهان.
«فاطبقت علیهم السماء»: ابر، آسمان را پوشانید و بارش باران مردم را دربر گرفت.
[۳۹۶]- ابوداود ۱/۶۸۸ ح ۱۱۶۳. [۳۹۷]- ابوداود ۱/۶۸۸ ح ۱۱۶۴؛ نسایی ۳/۱۵۶ ح ۱۵۰۷؛ و مسند احمد ۴/۴۲. [۳۹۸]- ابوداود ۱/۶۹۰ ح ۱۱۶۸؛ ترمذی ۲/۴۴۳ ح ۵۵۷؛ نسایی ۳/۱۵۸ ح ۱۵۱۴؛ و مسند احمد ۵/۲۲۳. [۳۹۹]- ابوداود ۱/۶۶۸ ح ۱۱۶۵؛ ترمذی ۲/۴۴۵ ح ۵۵۸؛ نسایی ۳/۱۵۶ ح ۱۵۰۸؛ ابن ماجه ۱/۴۰۳ ح ۱۲۶۶؛ و مسند احمد ۱/۳۵۵. [۴۰۰]- ابوداود ۱/۶۹۵ ح ۱۱۷۶؛ موطأ مالک ۱/۱۹۰ ح ۲، «کتاب الاستسقاء». [۴۰۱]- ابوداود ۱/۶۹۱ ح ۱۱۶۹؛ ابن ماجه ۱/۴۰۴ ح ۱۲۷۰؛ و مسند احمد ۴/۲۳۵.
۱۵۰۸ - [۱۲] (حسن)
عَن عَائِشَة قَالَتْ: شَكَا النَّاسُ إِلَى رَسُولِ الـلّٰهِ ج قُحُوطَ الْـمَطَرِ فَأَمَرَ بِمِنْبَرٍ فَوُضِعَ لَهُ فِی الْـمُصَلَّى وَوَعَدَ النَّاسَ یَوْمًا یَخْرُجُونَ فِیهِ. قَالَتْ عَائِشَةُ: فَخَرَجَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج حِینَ بَدَا حَاجِبُ الشَّمْسِ فَقَعَدَ عَلَى الْمِنْبَرِ فَكَبَّرَ وَحَمِدَ اللهَ عزوجل ثُمَّ قَالَ: «إِنَّكُمْ شَكَوْتُمْ جَدْبَ دِیَارِكُمْ وَاسْتِئْخَارَ الْـمَطَرِ عَنْ إِبَّانِ زَمَانِهِ عَنْكُمْ وَقَدْ أَمَرَكُمُ الله عزوجل أَنْ تَدْعُوهُ وَوَعَدَكُمْ أَنْ یَسْتَجِیبَ لَكُمْ». ثُمَّ قَالَ: «الْـحَمْدُ لِـلّٰهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ملك یَوْمِ الدِّینِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ یَفْعَلُ مَا یُرِیدُ اللَّهُمَّ أَنْتَ اللهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ الْغَنِیُّ وَنَحْنُ الْفُقَرَاءُ. أَنْزِلْ عَلَیْنَا الْغَیْثَ وَاجْعَلْ مَا أَنْزَلْتَ لَنَا قُوَّةً وَبَلَاغًا إِلَى حِینٍ» ثُمَّ رَفَعَ یَدَیْهِ فَلَمْ یَتْرُكِ الرَّفْعَ حَتَّى بَدَا بَیَاضُ إِبِطَیْهِ ثُمَّ حَوَّلَ إِلَى النَّاسِ ظَهْرَهُ وَقَلَبَ أَوْ حَوَّلَ رِدَاءَهُ وَهُوَ رَافِعُ یَدَیْهِ ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَى النَّاسِ وَنَزَلَ فَصَلَّى رَكْعَتَیْنِ فَأَنْشَأَ اللهُ سَحَابَةً فَرَعَدَتْ وَبَرَقَتْ ثُمَّ أَمْطَرَتْ بِإِذْنِ الـلّٰهِ فَلَمْ یَأْتِ مَسْجِدَهُ حَتَّى سَالَتِ السُّیُولُ فَلَمَّا رَأَى سُرْعَتَهُمْ إِلَى الْكن ضحك ج حَتَّى بَدَت نَوَاجِذه فَقَالَ: «أَشْهَدُ أَنَّ اللهَ عَلَى كُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ وَأَنِّی عَبْدُ الـلّٰهِ وَرَسُولُهُ». رَوَاهُ أَبُو دَاوُد [۴۰۲].
۱۵۰۸- (۱۲) عایشه ل گوید: مردم از نباریدن باران و قحطی و خشکسالی، به رسول خدا ج شکایت کردند و اظهار رنج و نگرانی نمودند؛ آن حضرت ج فرمان دادند تا منبر ایشان را بیرون کنند و در عیدگاهِ خارج شهر قرار دهند؛ و وعده نهادند تا مردم در روز معینی، در آنجا (برای گزاردن نماز طلب باران) گرد آیند.
عایشه ل گوید: (چون روز موعود فرارسید،) آن حضرت ج صبح زود به هنگام طلوع آفتاب، خانه را به مقصد عیدگاهِ خارج شهر ترک کردند و بدانجا روان و رهسپار شدند؛ (و چون بدانجا رسیدند،) بر منبر نشستند و به بیان پرتوی از بزرگی و عظمت خدا و سپاس و ستایش او پرداختند و آنگاه فرمودند:
«ای مردم! به راستی، شما از خشکی و بیثمری دیارتان و از به تأخیر افتادن باران از زمانش، (به سوی خدا و رسولش) شکایت نمودید و اظهار رنج و نگرانی کردید؛ و خداوند بلند مرتبه شما را فرمان داده است تا تنها او را (به هنگام چالشها و دغدغهها، خوشیها و لذّتها، مشکلات و مصائب و ناهمواریها و ناملایمات) به فریاد بخوانید و به شما نوید داده است تا دعاهایتان را اجابت کند».
آنگاه پیامبر ج این دعا را خواندند:
«الحمد لله ربّ العالمین، الرحمن الرحیم، مالك یوم الدین، لا اله الا الله یفعل ما یرید؛ اللهم انت الله؛ لا اله الّا انت الغنیّ، ونحن الفقراء؛ اَنزل علینا الغیث واجعل ما انزلتَ لنا قوّة وبلاغاً الی حین».
«ستایش، خداوندی را سزاست که پروردگار جهانیان است؛ بخشندهی مهربان است؛ مالک روز سزا و جزا است؛ پروردگارا! تو معبود بر حقّی؛ هیچ معبود بر حقّی جز الله نیست؛ هر آنچه خواهد و صلاح بداند به انجام میساند.
بار خدایا! معبود بر حق، فقط تویی؛ هیچ معبودی به جزتو نیست؛ تو بینیاز و ما نیازمندیم. بر ما بارانهای رهاییبخش از سختی را بباران؛ و بگردان آنچه را که بر ما (از باران و نعمت) فرو میفرستی، نیرو و بهرهای تا روزگاری که مرگمان فرا میرسد».
آنگاه رسول خدا ج، هردو دست خویش را به اندازهای به سوی آسمان بالا بردند که سفیدی زیر بغلشان نمایان شد؛ سپس (رو به قبله و) پشت به سوی مردم کردند و ردای خویش را (که بر روی شانهشان انداخته بودند) وارونه کردند و این در حالی بود که به هنگام وارونه کردن رداء، باز هم دستهایشان به سوی آسمان بلند بود.
سپس رو به مردم کردند و از منبر فرود آمدند و دو رکعت نماز گزاردند؛ (و در همان هنگام بود که) خداوند ابری را پدیدار کرد که - به فرمان خدا - پس از رعد و برق، شروع به باریدن نمود و چنان شدّت باران زیاد بود که پیامبر ج (به هنگان بازگشت) هنوز به مسجد خویش (مسجد نبوی) نرسیده بودند که سیلابها از هر طرف راه افتادند؛ و چون آن حضرت ج (از شدّت باران) شتاب مردم را برای رفتن به سوی خانهها و سرپناهها مشاهده کردند، خندیدند؛ به نحوی که دندانهایشان ظاهر و نمایان شد و فرمودند:
«گواهی میدهم که بیگمان خداوند بلند مرتبه، بر هر چیزی توانا است؛ و همچنین، گواهی میدهم که من، بندهی خدا و فرستادهی او هستم».
[این حدیث را ابوداود روایت کرده است].
شرح: «شکا»: شکایت کرد؛ رنج برد؛ درد کشید.
«قحوط المطر»: بیبارانی؛ خشکسالی؛ بیآبی؛ کم آبی.
«بدا»: ظاهر شد؛ روشن شد؛ نمایان شد؛ معلوم شد.
«حاجب»: کنار؛ دَم؛ لبه؛ کناره؛ کرانه.
«الکنّ»: خانه؛ سرپناه؛ جایی که بدان جا پناه بردند.
«حین بدا حاجب الشمس»: هنگامی که کنارهی خورشید از کرانهی افق پدیدار شد؛ یعنی به هنگام طلوع آفتاب.
«و قد امرکم الله ان تدعوه ووعدکم اَن یستجیب لکم»: اشاره به آیهی ۱۸۶ بقره و آیهی ۶۰ سورهی غافر دارد.
مفهوم درست دعا:
کسانی که حقیقت و روح دعا و اثرات تربیتی و روانی آن را نشناختهاند، ایرادهای گوناگونی به موضوع دعا دارند؛ گاه میگویند: دعا، عامل تخدیر است؛ چرا که مردم را به جای فعّالیت و کوشش و استفاده از وسائل پیشرفت و پیروزی، به سراغ دعا میفرستد و به آنها تعلیم میدهد که به جای همهی این تلاشها، دعا کنند!
و گاه میگویند: آیا دعا کردن، فضولی در کار خدا نیست؟ خدا هر چه را مصلحت بداند، انجام میدهد؛ او به ما محبت دارد و مصالح ما را بهتر از خود ما میداند؛ پس چرا ما هر ساعت، مطابق دلخواه خود، از او چیزی بخواهیم؟!
و زمانی میگویند: از همهی اینها گذشته، آیا دعا، منافات با مقام رضا و تسلیم در برابر ارادهی خداوند ندارد؟
کسانی که چنین ایرادهایی را مطرح میکنند، از آثار روانی، اجتماعی، تربیتی و معنوی دعا و نیایش، غافلند؟ زیرا انسان، برای تقویت اراده و برطرف کردن ناراحتیها، به تکیهگاهی احتیاج دارد؛ و این دعا است که چراغ امید را در انسان روشن میسازد.
مردمی که دعا و نیایش را فراموش کنند، با عکسالعملهای نامطلوب روانی و اجتماعی مواجه خواهند شد و فقدان نیایش، در میان ملّتی، برابر با سقوط آن ملّت است! اجتماعی که احتیاج به نیایش را در خود کشته است، معمولاً از فساد و زوال، مصون نخواهد بود.
البته نباید این مطلب را فراموش کرد که تنها صبح نیایش کردن و بقیهی روز، همچون یک وحشی به سر بردن، بیهوده است؛ باید نیایش را پیوسته انجام داد و در همه حال با توجه بود تا اثر عمیق خود را در انسان، از دست ندهد.
آنان که برای دعا، اثر تخدیری، قائلند، معنای دعا را نفهمیدهاند؛ زیرا معنای دعا این نیست که از وسائل و علل طبیعی دست بکشیم و به جای آن، دست به دعا برداریم؛ بلکه مقصود این است: بعد از آن که نهایت کوشش خود را در استفاده از همهی وسائل موجود به کار بستیم، آنجا که دست ما کوتاه شد و به بنبست رسیدیم، به سراغ دعا برویم و با توجه و تکیه بر خداوند، روح امید و حرکت را در خود زنده کنیم و از کمکهای بیدریغ آن مبدأ بزرگ، مدد بگیریم.
دعا و نیایش در همین حال که آرامش را پدید آورده است، در فعالیتهای مغزی انسان، یک نوع شگفتی و انبساط باطنی و گاهی روح قهرمانی و دلاوری را تحریک میکند؛ نیایش، خصائل خویش را با علامات بسیار مشخص و منحصر به فرد نشان میدهد؛ صفای نگاه، متانت رفتار، انبساط و شادی درونی، چهرهی پر از یقین، استعداد هدایت و نیز استقبال از حوادث؛ اینها است که از وجود یک گنجینهی پنهان در عمق روح، حکایت میکند و تحت این قدرت - حتی مردم عقب مانده و کم استعداد نیز - میتوانند نیروی عقلی و اخلاقی خویش را بهتر به کار بندند و از آن، بیشتر بهره گیرند؛ امّا متأسفانه در دنیای ما کسانی که نیایش را در چهرهی حقیقیاش بشناسند؛ بسیار کم هستند.
از آنچه بیان شد، پاسخ این ایراد که میگویند: دعا بر خلاف رضا و تسلیم در برابر ارادهی خداوند است، نیز روشن شد؛ زیرا دعا، همانطور که در بالا شرح داده شد، یک نوع کسب قابلیت برای تحصیل سهم زیادتر از فیض بیپایان پروردگار است.
به دیگر سخن، انسان، به وسیلهی دعا، توجه و شایستگی بیشتری برای درک فیض خداوند پیدا میکند؛ بدیهی است که کوشش برای تکامل و کسب شایستگی بیشتر، عین تسلیم در برابر قوانین آفرینش است، نه چیزی برخلاف آن.
از همه گذشته، دعا، یک نوع عبادت و خضوع و بندگی است و انسان، به وسیلهی دعا، توجه تازهای به ذات خداوند پیدا میکند و همان طور که همهی عبادتها، اثر تربیتی دارند، دعا هم دارای چنین اثری خواهد بود.
و این که میگویند: «دعا، فضولی در کار خدا است! و خدا هر چه مصلحت باشد، انجام میدهد»، اینگونه افراد که چنین سخنانی را بر زبان میرانند، توجه ندارند که مواهب الهی، بر حسب استعدادها و لیاقتها، تقسیم میشود؛ هر اندازه که استعداد و شایستگی ما بیشتر باشد، سهم بیشتری از آن مواهب، نصیب انسان میگردد.
البته باید توجه داشت که این دعا و درخواست، نباید تنها از زبان انسان صادر شود، بلکه از تمام وجود او برخیزد و زبان، در این قسمت نماینده و ترجمان تمام ذرات وجود انسان و اعضا و جوارح او باشد.
به هر حال؛ دعا، کلید عطاء و وسیلهی قرب الی الله و مُخّ عبادت و حیات روح و روح حیاتست دعا حلقه کوبیدن باب رحمت رحیمیه، و سبب گشایش برکات شرح صدر و نور و روشنایی سر است. دعا موجب رسوخ حب ذکر الهی در دل و پاک کننده نفس از قیود و علایق مادی است. دعا توشه سالکان حرم کبریای لایزال و شعار عاشقان قبله جمال و دِثار عارفان کعبه جلال است.
دعا سیر شهودی و کشف وجودی اهل کمال و تنها رابطه انسان با خدای متعال است دعای معراج عروج نفس ناطقه به اوج وحدت و داخل شدن در ملکوت عزت است دعا نردبان ارتقای انسان به مقام ولایت و رَفرَف اعتلای وی به مرتبت خلّت است دعا واسطه اسم اعظم گردیدن انسان و دست یافتن به گنجهای قرآن و دارا شدن رموز تصرف درکائنات است.
دعا یاد دوست در دل راندن و نام او بر زبان آوردن و در خلوت با او جشن ساختن و در وحدت با او نجوا گفتن و شیرین زبانی کردن است [۴۰۳].
آری دعا سخن با معبود، و غذای روح عارفان و مغز و گوهر عبادت است دعا کردن به معنای خواستن حل مشکلات دنیوی و رفع تلخیها و رنجهای زندگی نیست، اینطور که نقش اصلی دعا رفع کاستیهای مادی و تامین خواستههای دنیوی باشد، بلکه دعا کردن عین نیاز دعاگوست. نه اینکه دعا برای رفع نیاز باشد، بلکه دعا خود هدف است نه وسیله ما وقتی در برخی از دعاهای پیشوایان دینی و عارفان نام آور نظر میکنیم، در مییابیم که در نظر آنها دعا خود هدف و عین مطلوب است نه اینکه بخواهند از طریق آن به مطلوب دیگری برسند دکتر عبدالکریم سروش میگوید: دعا و نیایش قبل از آنکه ابزار زندگی باشند، ابراز بندگی است و بیش از آنکه خواهش تن را ادا کنند، حاجت دل را روا میکنند و برتر از آنکه سفره نان را فراخی بخشند گوهر جان را فربهی میدهند.
دعا فقط صحنه خواندن خدا نیست که عرصه شناختن او هم هست. «مونولوگ» نیست، «دیالوگ» هم هست، سخن گفتنی دو سویه است و در این مکالمه و مخاطبه است که هم انس حاصل میشود، هم شناخت، هم پالایش روح میشود، هم تقویت ایمان هم دل خرسند میگردد هم خرد، و چنین است که آدمی به تمامیت خویش در محضر تمامیت طلب ربوبی حاضر میشود و نه دستار، که سر را هم میبازد، و نه به اضطرار عاقلانه که به اختیار عاشقانه میشکند...
معشوق همهی وجود عاشق را از دل و جان و خرد میخرد و استیفا میکند و این سودای خوش عاقبت در صحنه پر صفای دعا صورت میگیرد که سیرا بیسیرت و سریرت در اوست در دعا هم از نیاز عاشق سخن میرود، هم از ناز معشوق، هم از احتیاج این، هم از اشتیاق او، هم از اُنس، هم از خوف، هم از محبت، هم از معرفت، هم از توبه و انابت، هم از کرم و اجابت، هم از حاجات معیشتی و زمینی، هم از مطلوبات آرمانی و آسمانی هم از تسلیم، هم از تعلیم. و چیست جز دعا که این همه نعمت و برکات از دامان و آستین آن، سخاوتمندانه فرو میریزد و آن همه خدمات و حسنات، که کریمانه از دست او بر میخیزد؟ [۴۰۴].
آری دعا وسیلهای برای فرار از مسئولیتهای عملی و اجتماعی و ایفای نقش انسانی نیست، بلکه برای بیان افکار و عقاید، دردها و رنجها، و محرومیتهای جامعه و نشان دادن راه مبارزه به مستضعفین جهان است. در حقیقت با دعا میتوان به همه مسلمانان جهان و به تاریخ بشریت، درس یکتا پرستی، درس ایمان، درس تقوا، درس محبت، درس شجاعت، درس فداکاری، درس گذشت و ایثار درس مقاومت و مبارزه، و سرانجام درس انسانیت و درس عبودیت داد.
دعا و نیایش، پیام امید به انسان با ارادهای است که مجدانه تصمیم گرفته، تغییری بنیادی در شخصیت و ماهیت خود ایجاد کند.
دعا راه بازسازی اندیشه و روح را به انسانی که تصمیم به خود سازی گرفته نشان میدهد. اما متاسفانه با وجود بینش عمیقی که پیشوایان و اسلاف ما از کاربرد اصیل دعا ونیایش به ما میدهند، ما غالبا برای شاگردان و فرزندانمان دعا را با یک تحلیل کاملا مادی به عنوان وسیلهای برای رزرو بلیط دَر بهشت و یا کسب ثواب مطرح میکنیم و بدین گونه از همان اوان کودکی به عمق اندیشه کودکان و نوجوانان جامعه فرو میکنیم که دعا و همه اعمال عبادی و مذهبی هیچ تاثیر مثبت و سازندهای بر روی اندیشه و روح و اخلاق و رفتار و عمل ما ندارد. در واقع با ایجاد این بینش انحرافی و دید صددرصد مادی نه تنها او را به نفس نیایش و عبادت و مذهب بدبین میکنیم، بلکه نقش سازندگی در جامعه را نیز از او میگیریم.
یکی از علما و اندیشمندان اسلامی میگفت: «وقتی به کودک یا جوان میگوییم، برای ثواب دعا بخواند، او را به یک ماشین مکانیکی بیروح تبدیل میکنیم و برای همیشه قدرت خودسازی، عروج اندیشه و علو روح را از او سلب مینماییم، در حالی که مفهوم راستین واژه «ثواب» در فرهنگ اسلام به کلی با برداشت و بینش تحریف شده ما از این واژه متفاوت است.
اسلام ثواب را به عنوان عکس العمل طبیعی و نتیجه عقلی و منطقی و تاثیر سازنده یک عمل عبادی بر روی اندیشه، اخلاق، روحیه و رفتار فرد مطرح میکند، نه اینکه ثواب به چیزی جدای از نفس آْن عمل و یا خارج از آن باشد، بلکه دقیقا محتوای آن عمل است. از این دیدگاه ثواب همان تغییری است که در ماهیت و شخصیت و روح فرد به وقوع میپیوندد».
آری شرط بسیار مهم تاثیر دعا و ذکر، طهارت انسان است و اگر دعا صرفا لقلقه زبان باشد، نه تنها باعث قرب به خداوند نمیشود، بلکه بُعد و دوری به خداوند و قساوت قلب را موجب میگردد. ذکر عاری از فکر به معنای قلب بیحضور است و قلب بیحضور، چراغ بینور است که انسان را از ادراک حقایق محروم میکند. مَثَل ذکر بیحضور، مَثَل کوری است که دردست او مشعل نور است.
در واقع، دعا همآهنگی دل با زبان است که از صمیم قلب و توجه خاص و اراده و اخلاص، خواستههای خود را از خداوند درخواست نماید، زیرا صرف گفتار لفظی بدون ارتباط با دل استحقاق اجابت دعا را پیدا نمیکند.
شرایط اجابت دعا:
در روایات اسلامی شرایطی بر استجابت دعا میخوانیم از جمله:
برای اجابت دعا باید قبل از هر چیز در پاکی قلب و روح کوشید و از گناه توبه کرد و خودسازی نمود و از زندگی رهبران الهی و طلایهداران عرصه اخلاص و عمل الهام گرفت.
در پاکی زندگی از اموال غصب و ظلم و ستم بکوشد و تغذیه او از حرام نباشد، چرا کسیکه دوست دارد دعایش مستجاب گردد باید غذا و کسب خود را از حرام پاک کند.
عمل به اوامر و فرامین تابناک الهی و تعالیم و آموزههای تعالی بخش نبوی و احکام و دستورات روح آفرین شرعی و مفاهیم والای قرآنی یکی دیگر از شرایط استجاب دعا است، زیرا آن کس به عهد خویش در برابر پروردگارش وفا نکند، نباید انتظار داشته باشد که مشمول وعدة اجابت دعا از ناحیه پروردگار باشد.
با نهایت تضرع و خشیت و خشوع و خضوع، رو به خدا آورد و از غیر او قطع امید کند، و در حاجات خود بر غیر او تعالی اعتماد نکند.
دیگر از شرایط استجابت دعا، توام گشتن آن با عمل و تلاش و کوشش است.
در اینجا لازم میبینم که این مبحث را با بیان این داستان به پایان برسانم: کسی نزد حضرت علی، از عدم استجابت دعایش شکایت کرد و گفت: با اینکه خداوند فرموده دعا کنید من اجابت میکنم، چرا ما دعا میکنیم و به اجابت نمیرسد؟
علی در پاسخ فرمود: قلب و فکر شما در هشت چیز خیانت کرده، لذا دعایتان مستجاب نمیشود:
شما خدا را شناخته اید اما حق او را ادا نکردهاید، به همین دلیل شناخت شما سودی به حالتان نداشته است.
شما به فرستاده خدا ایمان آورده اید، سپس با سنتش به مخالفت برخاسته اید، ثمره ایمان شما کجاست؟
کتاب او را خوانده اید ولی به آن عمل نکردهاید، گفتید شنیدم و اطاعت کردیم، سپس به مخالفت برخاستید.
شما میگوئید از مجازات و کیفر خدا میترسید، اما همواره کارهایی میکنید که شما را به آن نزدیک میسازد....
میگوئید به پاداش الهی علاقه دارید، اما همواره کاری انجام میدهید که شما را از آن دور میسازد...
نعمت او را میخورید و حق شکر او را ادا نمیکنید.
به شما دستور داده دشمن شیطان باشید و شما طرح دوستی با او میریزید. ادعای دشمنی با او دارید، اما عملا با او مخالفت نمیکنید.
شما عیوب مردم را نصب العین خود ساخته و عیوب خود را پشت سر افکنیده اید.... با این حال چگونه انتظار دارید دعایتان به اجابت برسد؟ در حالی که خودتان درهای آن را بسته اید؟ تقوا پیشه کنید، اعمال خویش را اصطلاح نمائید، امر به معروف و نهی از منکر کنید، تا دعای شما به اجابت برسد.
۱۵۰۹ - [۱۳] (صَحِیح)
وَعَنْ أَنَسٍ أَنَّ عُمَرَ بْنَ الْـــخَطَّابِ كَانَ إِذْ قحطوا استسقى بالبعاس بْنِ عَبْدِ الْـمُطَّلِبِ فَقَالَ: اللَّهُمَّ إِنَّا كُنَّا نَتَوَسَّلُ إِلَیْكَ بِنَبِیِّنَا فَتَسْقِینَا وَإِنَّا نَتَوَسَّلُ إِلَیْكَ بِعَمِّ نَبِیِّنَا فَاسْقِنَا. قَالَ: فَیُسْقَوْنَ. رَوَاهُ الْبُخَارِیُّ [۴۰۵].
۱۵۰۹- (۱۳) انس بن مالک س گوید: هرگاه مردم، دچار قحطی و خشکسالی میشدند، عمر بن خطاب س با توسّل به عبّاس بن عبدالمطلب س (عموی پیامبر جاز خداوند، طلب باران میکرد و چنین میگفت:
«اللهمّ انّا کنّا نتوسّل الیك بنبیّا فتسقینا؛ وانّا نتوسّل الیك بعمّ نبیّنا، فاسقنا».
«پروردگارا! ما پیشتر، با توسّل به پیامبرمان (حضرت محمد جاز تو طلب باران میکردیم و تو نیز برای ما، باران فرو میفرستادی؛ اکنون با توسل به عموی پیامبرمان (یعنی عباس بن عبدالمطلب ساز تو طلب باران میکنیم، پس برای ما، باران فرو ریز». راوی گوید: (با توسل به عباس بن عبدالمطلب سبرای مردم، باران فرو میریخت.
[این حدیث را بخاری روایت کرده است].
شرح:
«توسل» و «وسیله»:
«وسیله» در اصل، به معنای تقرّب جستن و یا چیزی که باعث تقرّب و نزدیکی به دیگری از روی علاقه و رغبت میشود، میباشد.
از این رو، «وسیله»، معنای وسیع و گستردهای دارد و هر کار و هر چیزی را که باعث نزدیک شدن به پیشگاه مقدّس پروردگار میشود، شامل میگردد که مهمترین آنها ایمان به خدا، ایمان به پیامبر اکرم ج، جهاد و عبادات همچون: نماز، زکات، روزه، زیارت خانهی خدا، صلهی رحم و انفاق در راه خدا، اعمّ از انفاقهای پنهانی و آشکار و همچنین هر کار نیک و خیر میباشد.
همانطور که علی بن ابی طالب س در «نهجالبلاغة» در مورد بهترین چیزهایی که میتوان به وسیلهی آن به خدا نزدیک شد و بدانها توسّل نمود، فرموده است:
«اِنّ افضل ما توسّل به المتوسّلون الی الله سبحانه وتعالی: الایمان به وبرسوله والجهاد فی سبیله فانّه ذروة الاسلام، وکلمة الاخلاص فانّها الفطرة واقام الصلاة فانّها الملّة وایتاء الزکاة فانّها فریضة واجبة وصوم شهر رمضان فانّه جُنّة من العقاب وحجّ البیت واعتماره فانّهما ینفیان الفقر ویرحضان الذنب وصلة الرحم فانّها مثراة فی المال ومنسأة فی الاجل وصدقة السرّ فانّها تکفّر الخطیئة فانّها تدفع میتة السوء وصنائع المعروف فانّها تقی مصارع الهوان...» (نهج البلاغة، خطبهی ۱۱۰).
«بهترین چیزی که به وسیله ی آن، میتوان به خدا نزدیک شد، ایمان به خدا و پیامبر او و جهاد در راه خدا است که قلّهی کوهسار اسلام است؛ و همچنین جملهی اخلاص (لا اله الا الله)، که همان فطرت توحید است و بر پا داشتن نماز که آیین اسلام است؛ و زکات که فریضهی واجبه است؛ و روزهی رمضان که سپری است در گناه و کیفرهای الهی؛ و حج و عمره که فقر و پریشانی را دور میکند و گناهان را میشوید؛ و صلهی رحم که ثروت را زیاد و عمر را طولانی میکند؛ انفاقهای پنهانی که جبران گناهان مینماید و انفاق آشکار که مرگهای ناگوار و بد را دور میسازد و کارهای نیک که انسان را از سقوط نجات میدهد».
از آیات قرآن، به خوبی استفاده میشود که توسل کردن به مقام انسان صالح و نیکی در پیشگاه خدا و طلب چیزی از خداوند به خاطر او، به هیچ وجه ممنوع نیست و منافات با توحید ندارد.
در آیهی ۶۴ سورهی نساء، میخوانیم:
﴿ وَلَوۡ أَنَّهُمۡ إِذ ظَّلَمُوٓاْ أَنفُسَهُمۡ جَآءُوكَ فَٱسۡتَغۡفَرُواْ ٱللَّهَ وَٱسۡتَغۡفَرَ لَهُمُ ٱلرَّسُولُ لَوَجَدُواْ ٱللَّهَ تَوَّابٗا رَّحِيمٗا ﴾[النساء: ۶۴].
«و اگر آنان بدان هنگام که (با نفاق و دروغگویی و زیر پا گذاشتن فرمان خدا) به خود ستم میکردند، به نزد تو میآمدند واز خدا طلب آمرزش مینمودند و پیامبر ج هم برای آنان درخواست بخشش میکرد، بیگمان خدا را بس توبهپذیر و مهربان مییافتند».
و نیز در آیهی ۹۷ سورهی یوسف میخوانیم که: برادران یوسف از پدر تقاضا کردند که در پیشگاه خداوند برای آنها استغفار کند و یعقوب÷نیز این تقاضا را پذیرفت.
در آیهی ۱۱۴ سورهی توبه نیز موضوع استغفار ابراهیم÷در مورد پدرش آمده است که تأثیر دعای پیامبران را دربارهی دیگران تأیید میکند؛ و همچنین در آیات متعدد دیگر قرآن، این موضوع منعکس است.
توسّلی که علماء و صاحبنظران اسلامی در آن، اتفاقنظر دارند:
توسلی که اندیشمندان و صاحبنظران دینی در آن اتفاقنظر دارند، عبارتند از:
۱- توسل به اسماء و صفات خداوند؛ مانند این که بگویی: خداوندا! از تو میخواهم بواسطه رحمت و کرمت یا بواسطه ی محبت تو نسبت به فلان یا به واسطه ی قدرت و یا علمت و امثال آن.ی
۲- توسل به اعمال صالح، مانند اینکه بگویی بار خدایا بواسطه ی نمازم یا صدقاتم یا اِخلاصم از تو درخواست میکنم و امثال آن.
بر جایز بودن این دو مورد مسلمانان اتفاق نظر دارند و احدی با آن مخالفت نکرده است و در سنت هم آمده است آنجا که رسول الله ج دعا میکند در نماز استخاره و امثال آن با این عبارت: بار خدایا از تو طلب خیر میکنم بواسطه ی علمت و از تو میخواهم که مرا توانا سازی بواسطه ی قدرتت یا بخاطر رحمتت و امثال آن.
و مانند اینکه پیامبر ج توسل سه نفری که داخل غار شدند و به اعمال صالح خود توسل کردند، (برای اصحاب) بیان فرمود، خداوند هم دعای آنها را مستجاب کرد و آنها را از هلاکت نجات داد.
در مورد آن بخاری و مسلم از عبدالله بن عمر س روایت میکنند که عبدالله گفت: از رسول خدا ج شنیدم که فرمود:
در زمانهای گذشته سه نفر به جایی رفتند برای اینکه شب را به روز آورند داخل غاری شدند، صخره ای از کوه غلطید و دهانه ی غار بسته شد، به همدیگر گفتند: از این صخره نجات نمییابیم مگر اینکه بواسطهی اعمال صالح خود از خداوند طلب یاری کنیم.
یکی از آنها گفت: بار خدایا من پدر و مادر پیری داشتم قبل از اینکه به آنان شیر دهم به خانواده و غلامانم شیر نمیدادم، روزی در پی یافتن گیاه از خانه دور شدم برنگشتم تا وقت خواب، برای آنان شیر دوشیدم دیدم که خوابیده اند، خوش نداشتم که بیدارشان کنم و نیز قبل از آنها به خانواده ام شیر دهم، پیاله در دست تا سپیده ی صبح در انتظار ماندم، در حالیکه بچهها از گرسنگی فریاد میزدند، تا اینکه بیدار شدند و آن را خوردند.
خداوند اگر آن را برای رضای تو انجام داده ام ما را از این صخره نجات بده، صخره اندکی کنار رفت به اندازه ای که بیرون رفتن از آن ممکن نبود.
دیگری گفت: خداوندا من دخترعموئی داشتم که محبوبترین مردم در نزد من بود، از او کام دل خواستم اما او امتناع ورزید تا اینکه در یک خشکسالی به رنج افتاد و نزد من آمد به او صد و بیست دینار دادم به شرط آنکه خود را در اختیار من نهد، پذیرفت و چون خواستم آن کار را با او انجام دهم گفت: از خدا پروا کن، عفت و پاکدامنیم را جز با ازدواج زایل مکن، از او دست برداشتم در حالیکه محبوبترین کس در نزد من بود و پولی را که به او داده بودم به او بخشیدم.
خداوندا اگر آن را برای رضای تو انجام داده ام ما را از این صخره خلاصی بده، پس اندکی دیگر صخره کنار رفت بطوری که هنوز خروج از آن ممکن نبود.
سومی گفت: بار خدایا مُزد بگیرانی را بکار گرفتم و مزدشان را دادم جز یک نفر که قبل از گرفتن مزدش رفت، با مزدش کار کردم، تا اینکه آن مال زیاد شد، پس از مدتی نزد من آمد و گفت: ای بنده ی خدا آمده ام که مزدم را بدهی. گفتم تمام آنچه از شتر و گاو گوسفند و غلام میبینی ثمره ی مزد توست. گفت ای بنده ی خدا مرا مسخره مکن.
گفتم: تمسخر نمیکنم پس تمام آن را برداشت و برد و چیزی را از آن باقی نگذاشت.
خداوندا اگر این کار را به خاطر تو کردم ما را رهایی ده، پس صخره کنار رفت و آن سه بیرون آمدند: [۴۰۶]
توسل به مقام و منزلت:
توسل به مقام مانند اینکه بگویی: خداوندا به تو تقرب میجویم به واسطه ی مقام و منزلت فلان نبی یا فلان ولی، این نوع توسل نیز باید در جایز بودن آن اختلافی نباشد چون جاه و مقام کسیکه به او متوسل میشویم غیر از وجود خود اوست بلکه شرافت و منزلت و رتبه ای است که او در نزد خداوند دارد که آنهم نتیجه ی اعمال حسنه ی اوست، خداوند درباره موسی÷میفرماید: ﴿ وَكَانَ عِندَ ٱللَّهِ وَجِيهٗا ﴾[الأحزاب: ۶۹] یعنی: او در نزد خداوند دارای جاه و منزلت بود. و در مورد عیسی÷میفرماید: وَجِیهًا فِی الدُّنْیا وَالآخِرَةِ
اگر منصف باشیم نباید مخالف توسل به جاه و مقام باشیم چون توسل کننده برای کسیکه به او متوسل شده تأثیری قائل نمیشود زیرا مقصود خود او نیست بلکه توسل به جاه و مقام او در نزد خداوند است نه چیز دیگری.
توسل به شخص زنده: در این مورد نیز کسی از علماء و فقهاء متقدم، با جواز توسل به انبیاء و اولیاء در زمان حیاتشان؛ مخالفت نکرده است.
استدلال کردهاند علماء به آنچه که امام احمد و ترمذی و حاکم روایت کردهاند و حاکم آن را صحیح دانسته بنا به شرط بخاری و ابن خزیمه و طبرانی در کتاب الکبیر و الصغیر و ابن ندی و منذری و ابن ماجه، از عثمان بن حنیف س روایت کردهاند که:
اِنَّ اَعْمی اَتی رسولَ اللهِ ج فقالَ یا رسولَ اللهِ ج «اُدْعُ اللهَ اَنْ یَكْشِفَ لی عَنْ بَصَری قال: اَوَ أَدَعكَ، قال یا رسولَ اللهِ ج اِنَّهُ قَدْ شَقَّ عَلَیَّ ذِهابُ بَصَری، قال ج: اِنْطَلِقْ فَتَوَضَّأْ ثُمَّ صَلِّ رَكْعَتَیْنِ ثُمَّ قُلْ: اللَّهُمَّ اِنِّی اَسْأَلُكَ واَتَوَجّهُ إلیكَ بِنَبیِّكَ نَبیِّ الرَّحْمَةِ، یا محمدُ اِنّی اَتَوَجَّهُ إلی رَبّی بِكَ اَنْ یَكْشِفَ لی عَنْ بَصَری اللَّهُمَّ شَفِّعْهُ فیَّ وشَفِّعْنی فی نَفْسی وقَدْ كَشَفَ اللهُ عَنْ بَصَرِهِ».
یعنی: (مردی نابینا نزد پیامبر آمد و گفت: ای رسول خدا ج از خداوند بخواه که بینایی ام را به من برگرداند، پیامبر فرمود: آیا من برایت دعا کنم؟ مرد گفت ای رسول خدا ج نابینایی، مرا دچار مشقت کرده است پیامبر فرمود: برو وضو بگیر و دو رکعت نماز بخوان سپس بگو: خداوندا از تو میخواهم و به درگاه تو رو آورده ام با توسل به پیامبرت پیامبر رحمت، ای محمد من رو به پروردگارم آورده ام با واسطه ی تو که بینائی ام را برگرداند.
خداوندا او را شفیع من قرار ده و مرا نیز شفیع خویش، خداوند بینائی اش را به او برگرداند) هم چنان که بیهقی و هیتمی و نووی و ذهبی و البانی و دیگران آن را صحیح دانستهاند و نیز استدلال کردهاند به آنچه که بخاری از أنس س روایت میکند که عمر س وقتی خشکسالی شد طلب باران کرد از خداوند با توسل به عباس بن عبدالمطلب و چنین گفت:
«اللَّهُمَّ إنّا كُنّا نَتَوَسَّلُ إلیكَ بنبیّنا ج فَتَسْقِنا واِنّآ نَتَوَسَّلُ إلیكَ بِعَمِّ نَبیِّنا فَأسْقِنا، قال فَیُسْقُونَ» [۴۰۷].
یعنی خداوندا به تو توسل میکنیم بواسطه ی پیامبرمان ج که ما را سیراب کنی و به تو پناه میآوریم بواسطه ی عموی پیامبرمان، ما را باران عطا فرما، راوی گوید: خداوند باران را عطا فرمود.) حافظ ابن حجر در کتاب فتح الباری گوید: (از داستان عباس س مستحب بودن طلب باران بوسیله ی اهل تقوی و اهل بیت پیامبر ج معلوم میشود و نیز فضل عباس س و فضل عمر س بخاطر شاخت مقام عباس و تواضعش نسبت به او). بنا به این دو دلیل کسی از علمای سلف با توسل به زندگان مخالفت نکرده است از جمله امام ابن تیمیه.
در دورانهای اخیر عده ای پیدا شدهاند که هر نوع توسلی را خواه به زنده باشد یا به مرده رد میکنند، و حدیث مرد نابینا را تأویل کرده و گویند: مرد نابینا به پیامبر توسل نکرد و پیامبر ج نیز نگفت بمن توسل کن، بلکه فرود: برو دو رکعت نماز بخوان سپس از من بخواه که برایت دعا کنم و او نیز چنین کرد. بر شماست که (یک بار دیگر به دقت) متن حدیث را بخوانی آیا احتمال چنین تأویل و ادعایی در آن هست؟! یا اینکه مرد شروع کرد به دعا در حالیکه به پیامبر توسل کرد و اگر پیامبر میخواست که خود دعا کند همان بار اول که مرد از او خواست که برای بهبودی بینائی اش دعا کند، دعا میکرد، در حالیکه خودداری فرمود تا اینکه مرد نماز خواند و خود دعا کرد.
حدیث عباس س را هم اینگونه تأویل کردهاند که: عمر س از عباس خواست که برای آنها دعا کند، چون وقتی که دچار خشکسالی میشدند از پیامبر میخواستند که برایشان دعا کند، در اینجا هم از عباس خواستند که دعا کند. این تأویل از دو نظر قابل قبول نیست:
۱- سنت این است که امام خود دعا کند و مردم آمین گویندو این چیزی است که اتفاق افتاد؛ چون دعا کننده عمر س بود نه عباس س.
۲- متن حدیث دلالت بر این نمیکند که عمر س از عباس خواست که او دعا کند بلکه خود او دعا کرد چون گفت: خدایا ما به تو پناه میآوریم. و این عین دعایی است که کرد، لفظی در آن نیست که دلالت کند بر اینکه عمر س به عباس بگوید برای ما از خداوند طلب باران کن.
با وجود آن، چه خلل و نقصانی در عقیده و دین بوجود میآید که ما به ظاهر حدیث عمل کنیم و عناد و تعصب را کنار گذاریم؟
توسل به میت:
در این مورد در بین علماء و صاحبنظران اسلامی، اختلافنظر وجود دارد.
۱- جمهور علماء توسل به میت را مانند توسل به زنده جایز دانسته اند، چون فرقی بین آن دو نیست، چرا که توسل یا به مقام نبوت است یا به پرهیزگاری، نه به جسم و ذات مُتوفّی، در این صورت فرقی بین اینکه زنده باشد یا مرده نیست چون صفت نبوت و پرهیزگاری بعد از مرگ باقیاند و نیز در این مورد از طرف پیامبر و صحابه نهی و منعی نشده است.
همچنین جمهور علماء به آنچه که طبرانی از عثمان بن حنیف روایت کرده و آن را صحیح دانسته استدلال کرده اند. عثمان بن حنیف گوید:
(مردی برای انجام کاری به نزد عثمان س آمد و شد میکرد، عثمان س به او توجه نمیکرد و به کارش رسیدگی نمینمود آن مرد به عثمان بن حنیف رسید و به او شکایت کرد، عثمان بن حنیف به او گفت: برو وضو بگیر و به مسجد برو و دو رکعت نماز بخوان و بگو: خداوندا نیازم را از تو میخواهم و با توسل به پیامبرمان محمد ج پیامبر رحمت به درگاه تو رو میآورم، ای محمد ج بواسطه ی تو رو به پروردگارم میآورم که نیازم را برآورده کند. نیازت را بگو و برگرد پیش من تا با هم برویم. مرد رفت و آنچه را که عثمان بن حنیف گفته بود انجام داد. سپس به در خانه ی عثمان س رفت همینکه دربان آمد دستش را گرفت و پیش عثمان س برد و او را کنار حضرت روی فرش نشاند، عثمان س گفت چه حاجتی داری؟
مرد نیاز خود را بازگفت و عثمان س آن را برآورده کرد، سپس به او گفت: تا این ساعت حاجتت را به یاد نداشتم، هر موقع نیازی داشتی نزد ما بیا. مرد از خانه ی عثمان س بیرون رفت، در راه به عثمان بن حنیف رسید و به او گفت خدا پاداش خیرت دهد، نه به کارم و نه به خودم توجهی نمیکرد تا اینک درباره ی من با او صحبت کردی. عثمان بن حنیف گفت: به خدا قسم من با او صحبت نکردم بلکه من دیدم که مرد نابینا نزد رسول خدا ج آمد و از فقدان بینائیاش شکایت کرد، پیامبر ج به او گفت: آیا میتوانی صبر کنی؟ مرد گفت ای رسول خدا ج عصاکش و راهنمائی ندارم. و دچار مشقت شده ام. پیامبر ج فرمود: برو وضو بگیر و دو رکعت نماز بخوان و سپس این دعا را بخوان. عثمان بن حنیف گوید به خدا قسم هنوز نرفته بودیم و مشغول صحبت بودیم که مرد بر ما وارد شد گوئی که هرگز نابینا نبوده است) [۴۰۸].
این حدیث دلیل بر جایز بودن توسل به میت و مخاطب ساختن پیامبر ج است در حالیکه رحلت فرموده به جهت اینکه گفت (یا رسول الله).
(البته) این نوع توسل مشروط بر آن است که معتقد به تأثیر (مستقل) شخص مخاطب در جهان هستی نبوده و آن گونه که مخصوص خداوند است مورد خطاب و دعاء واقع نشود.
۲- امام ابن تیمیه توسل به میت را جایز ندانسته است به دو علت:
اول اینکه: کسی در حضور پیامبر ج او را پرستش نکرده است و هنگامیکه انبیاء (علیهم السلام) و صالحان در قید حیات بودند کسی را که در حضورشان به آنان شرک میورزید رها نمیکردند بلکه او را از شرک نهی کرده و مجازات میکردند، پس منع آنان به جهت ترس از عقیده ی شرک آمیز به کسی است که به او توسل میشود.
پاسخ این است که: اگر توسل کننده اثر و تأثیری (مستقل) برای کسیکه به او توسل شده قائل باشد این عقیده شرک است چه نسبت به زنده باشد چه مرده فرقی ندارد (چون هیچ یک از موجودات استقلال ذاتی ندارند) اما این نظر که صالحان زمانی که در قید حیات اند، توسل به آنها مانعی ندارد، چون اگر کسی به آنها شرک بورزد او را از آن نهی میکنند، نقض میشود با شخص زنده ی غایب دور، که بنا به رأی امام ابن تیمیه چون زنده است توسل به او جایز است، زیرا در صورت دوری یا غیبت نمیتواند از توسل کننده ای که معتقد است که آنان هم مانند خداوند مؤثرند، نهی کند. بنابراین زنده بودن بعنوان علت جایز بودن توسل، اصلی کلی و فراگیر نیست و بهتر آن است که فرقی بین مرده و زنده نباشد برای اینکه به وجود و ذات شخص توسل نمیشود بلکه به صفتی که دارد توسل میشود که همان صلاح و پرهیزگاری است و در این مورد بین مرده و زنده فرقی نیست.
لازم است تأکید کرد بر توسل کننده که اثر و تأثیری (مستقل) برای کسیکه به او توسل میکند قائل نشود خواه زنده باشد یا مرده، بلکه از خداوند درخواست کند در حالیکه فقط پرهیزگاری و صلاح (و مقام) این پیامبر یا ولی را واسطه قرار دهد.
دوم آنکه امام ابن تیمیه استدلال کرده است به حدیث ابن عباس س که قبلاً به آن اشاره شد و گوید: عمر س به پیامبر توسل نکرده چون رحلت کرده بود به عباس عمویش که زنده بود توسل کرد.
پاسخ این است که:
۱- عمر س نگفت: امروز با توسل به عباس بن عبدالمطلب از خداوند طلب باران میکنیم بلکه گفت: با توسل به عباس عموی پیامبرت طلب باران میکنیم پس این شأن و منزلت عباس بخاطر این است که عموی پیامبر راحل است و این اعتراف به جاه و مقام رسول خدا ج است که همیشه بعد از مرگش باقی است بطوریکه عمویش نیز از آن برخوردار شده، وگرنه ابوبکر و عثمان و علی (شهمراه کسانی بودند که جهت طلب باران آمده بودند و در حالیکه آنان قطعاً برتر از عباس هستند به آن توسل نکرد و به دعای خود نیز اکتفا نکرد، بلکه به کسی توسل کرد که حرمت و عزتی از پیامبر به همراه دارد.
۲- عمر س با توسل به پیامبر طلب باران نکرد نه از آن جهت که فوت کرده بلکه سنت این است که توسل شود به صالحی که همراه دعاکنندگان آمده است اگر چه در میان آنان کسی باشد که صالحتر و فاضلتر بوده و همراهشان نیامده باشد؛ لذا عمر س با توسل به عباس طلب باران کرد زیرا او همراه آنان بود نه بخاطر زنده بودنش. و تعجبی هم ندارد زیرا سنت این است که همراه با پیران و بچهها و حیوانات به صحرا برویم تا شاید خداوند بخاطر آنها باران نازل کند در حالیکه خداوند به حال آنها داناتر است خواه بیرون آمده یا نیامده باشند.
۳- اگر مناط و معایر توسل را زنده بودن بدانیم، بنا به احادیث صحیحه رسول خدا ج در قبر برزخی اش زنده است.
جای تعجّب است از این تفرقه و اختلاف ایجاد شده توسط این عالم جلیل القدر، مادام که توسل کننده تأثیری (مستقل) برای زنده یا مرده قائل نشود، چون توسل به صفات فرد است نه به جسم او، و زنده بودن ضابطه ای نیست که مانع از مؤثر دانستن فرد باشد، چون گاهی زنده که غایب و دور است نمیتواند از کسیکه او را در امور مؤثر میداند نهی کند.
امام ابن تیمیه /حدیث عباس س را تأویل و تفسیر کرده است بگونه ای که قطعاً مطابق حدیث نیست، میگوید: (صحابه توسل میکردند به پیامبر و سپس به عمویش و به سایر افراد صالح خود؛ آنان توسل میکردند به دعاء و شفاعت حضرت، همانطور که در کتب حدیث آمده است عمر س با توسل به عباس طلب باران کرد، گفت: (خداوندا ما توسل میکنیم... الجامع الصحیح) پس بعد از رحلت پیامبر ج به عباس توسل میکردند - همانطور که به پیامبر توسل میکردند - و آن همان توسل به دعا و شفاعت او بود.
همچنین حدیث مرد نابینا را بعد از اینکه صحیح دانسته است چنین تفسیر کرده:
(مرد نابینا از پیامبر درخواست کرد و پیامبر به او فرمود که شفاعتش را قبول کند با توجه کردن به پیامبر در دعای به درگاه خداوندو آن مانند توسل صحابه به پیامبر بوده است، و این توجه همان توجه و توسل به دعاء و شفاعت حضرت است).
شما متن دو حدیث را در اختیار دارید، آنها را بخوانید. ظاهر حدیث مرد نابینا این است که پیامبر به او فرمود توسل به او کند، نفرمود از خداوند بخواه که شفاعتم را در حق تو قبول کند، چون رسول خدا ج دعایش زودتر از مرد نابینا مستجاب میشد، و اگر دعا میکرد خداوند قبل از دعای مرد نابینا استجابت میفرمود، مخصوصاً مرد نابینا نزد پیامبر آمد و درخواست دعا کرد، پیامبر ج برایش دعا نکرد بلکه فرمود که نماز بخواند و خود او دعا کند، اگر دعای مرد نابینا این بود که خداوند شفاعت پیامبر را در حق او بپذیرد - در حالیکه او مستجاب الدعوة میبود - آن را از پیامبر درخواست نمیکرد و خود دعا میکرد قبل از اینکه آن را از پیامبر ج بخواهد.
چنانکه اعتقاد به اینکه دعای رسول خدا ج برای مستجاب شدن نیازی به دعای دیگران ندارد، واجب و ضروری است، چون دیگران از نظر رتبه و شرافت و منزلت قطعاً از او کمترند.
سپس امام تیمیه چنین نظر میدهد که توسل به انبیاء و صالحان زنده همان توسل به ایمان و محبت و دوستی آنها است، این امور با میت هم ممکن میشود چون ایمان و محبت و دوستی بعد از مرگ قطع نمیشود، پس چه مانعی دارد که بعد از مرگشان به آنها متوسل شویم همانطور که در حال حیات به آنها توسل میکنیم؟! در کتاب الفتاوی گوید: (توسل به پیامبران همان توسل به ایمان آنها و اطاعت از آنان و محبت و دوستی آنهاست مثل صلوات و سلام بر آنان، و یا توسل به دعاء و شفاعتشان است، اما خود آنها تأثیری در تحقق مطلوب توسل کننده ندارند، و اگر در نزد خداوند منزلتی عالی و شرافتی عظیم دارند به سبب اکرام و احسان و فضل خداوند است و در توسل چیزی نیست که اقتضای اجابت دعای آنان را کند جز اینکه به موجب سببی است از طرف توسل کننده مثل ایمان و اطاعت از پیامبران و یا به موجب سببی از طرف پیامبران مثل دعاء و شفاعت آنان در حق توسل کننده، پس به این دو چیز میتوان توسل کرد [۴۰۹].
۱۵۱۰ - [۱۴] (صَحِیحٌ)
وَعَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ س قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ الـلّٰهِ ج یَقُولُ: «خَرَجَ نَبِیٌّ مِنَ الْأَنْبِیَاءِ بِالنَّاسِ یَسْتَسْقِی فَإِذا هُوَ بنملة رَافِعَة بعض قوائهما إِلَى السَّمَاءِ فَقَالَ: ارْجِعُوا فَقَدِ اسْتُجِیبَ لَكُمْ من أجل هَذِه النملة». رَوَاهُ الدَّارَقُطْنِیّ [۴۱۰].
۱۵۱۰- (۱۴) ابوهریره س گوید: از رسول خدا ج شنیدم که میفرمودند: «(در روزگاران پیشین،) پیامبری از پیامبران خدا، همراه با مردم، برای دعای باران، بیرون شدند؛ پس به ناگاه آن پیامبر، با موری برخورد کرد که برخی از پاهای (جلو) خویش را به سوی آسمان بلند کرده بود! آن پیامبر، (با مشاهدهی این صحنه، خطاب به جمعیت همراه) گفت:
«به خانههایتان بازگردید؛ زیرا به خاطر این مورچه، دعایتان (برای نزول باران،) پذیرفته شد»!.
[این روایت را دارقطنی روایت کرده است].
شرح: «خرج نبی من الانبیاء»: برخی از شارحان گفتهاند که مراد از این پیامبر، «سلیمان نبی÷» است؛ زیرا سلیمان، از خداوند بلند مرتبه خواست تا حکومتی بدو دهد که هیچکس نتواند بعد از او بگوید که حکومت او از طریق غلبه و ظلم و اجبار بر مردم به دست آمده است؛ از این رو، خداوند بلند مرتبه، به او مواهبی را عنایت کرد:
۱- باد را مسخّر فرمان او ساخت که به نرمی هر کجا او مایل بود جریان مییافت، و صبحگاهان فاصلهی یک ماه را میپیمود و عصرگاهان فاصله یکماه را.
۲- خداوند متعال، شیاطین و جنیان را مسخر او ساخت که برای او ساختمان میساختند، و غوّاصی میکردند و به این ترتیب خداوند نیروی آمادهای برای کارهای مثبت را در اختیار او گذاشت و شیاطین و جنیان که طبیعتشان تمرّد و سرکشی است آنچنان مسخر او شدند که در مسیر سازندگی و استخراج منابعِ گرانبها قرار گرفتند.
۳- علم سخن گفتن با پرندگان را به او تعلیم و آموزش داد.
۴- حکومت او را در زمین پابرجا و استوار ساخت.
۵- پرندگان و حیوانات در اختیار او بودند.
۶- حکومت بینظیر داشت.
۷- و موهبت دیگر خداوند به حضرت سلیمان÷، مهار کردن گروهی از نیروهای مخرّب بود، زیرا به هر حال در میان جنیان افرادی بودند که به عنوان یک نیروی مفید و سازنده قابل استفاده به حساب نمیآمدند، و چارهای جز این نبود که آنها در بند باشند تا جامعه از شر مزاحمت آنها در امان بماند.
آری خداوند عزوجل قادر است تا بادی را که کشتیهای عظیم و غول پیکر را بر سطح دریاها و اقیانوسها به حرکت در میآورند، و سنگهای سنگین آسیاها را میچرخانند و بالنها را بر فراز آسمان به شکل هواپیما به حرکت در میآورند، مسخّر و فرمانبردار حضرت سلیمان÷کند، و این جسم لطیف را با این قدرت خیره کننده در اختیار او قرار دهد.
و اینکه چگونه باد به فرمان او بود؟ و با چه سرعتی حرکت میکرد؟ و سلیمان و یارانش به هنگام حرکت به وسیلهی باد، بر چه چیز سوار میشدند؟ و چه عواملی آنها را از سقوط و کم و زیاد شدن فشار هوا و مشکلات دیگر حفظ میکرد؟ و... اینها مسائلی هستند که جزئیات آن بر ما روشن نیست، و همین قدر میدانیم که این از جملهی خوارق عاداتی بود که در اختیار پیامبران قرار میگرفت، و یک موهبت فوقالعاده و یک اعجاز بود، و این امور در برابر قدرت عظیم پروردرگار امر سادهای است.
«رافعة بعض قوائمها»: از ظاهر این عبارت، چنین دانسته میشود که مراد از «بعض قوائمها»، پاهای جلو باشد که به منزلهی دستها است.
[۴۰۲]- ابوداود ۱/۶۹۲ ح ۱۱۷۳. [۴۰۳]- راز و نیاز با معبود. [۴۰۴]- حدیث بندگی و دلبردگی، صص ۷-۸. [۴۰۵]- بخاری ۲/۴۹۴ ح ۱۰۱۰. [۴۰۶]- ریاض الصالحین، باب اخلاص ص ۱۸. [۴۰۷]- رجوع کنید به الترغیب و الترهیب - منذری ۱/۴۷۴. [۴۰۸]- الترغیب و الترهیب - منذری - ۱/۴۷۳. [۴۰۹]- فتاوی - ابن تیمیه - ۲۷/۱۳۳ به نقل از «بدعت به معنای دقیق اسلامی»؛ صص ۵۴-۶۴. [۴۱۰]- دارقطنی ۲/۶۶ ح ۱، «کتاب الاستسقاء».
در این مبحث از کتاب، ذکر چند نکته، لازم مینماید:
۱- باد: حرکت شدید یا ضعیف هوا که در اثر به هم خوردن تساوی وزن مخصوص در نقاط مختلف کرهی زمین به وجود میآید و اغلب بادهای ضعیف یا شدید و پردامنه، ناشی از اختلاف فشار جواست؛ و هوا از ناحیهای که فشار جو در آن بیشتر است به طرف ناحیهای که فشار جو در آن کمتر است، حرکت میکند.
۲- خداوند بلند مرتبه، بادها را برای به حرکت درآوردن کشتیها در دریاها، رام و مقهور کرده است. بادها بر دریاها و اقیانوسها میوزد و صحنهی آنها را در مینوردد و کشتیهای بزرگ و کوچک را به حرکت در میآورند و به نقاط مختلف زمین برای انجام مقاصد انسانها رهسپار میکند.
آری انسانها به وسیلهی کشتیهای بزرگ و کوچک، که باد آنها را به حرکت در میآورد، صحنهی دریاها و اقیانوسها را مینوردند و به این وسیله به نقاط مختلف زمین، برای انجام مقاصد و منافع خود سفر میکنند، و این حرکت با کشتیهای بادبانی، معلول بادهای منظمی است که در سطح اقیانوسها [از قطب شمال و جنوب زمین به سوی خط استوا، و از خط استواء به سوی قطب شمال و جنوب] میوزند.
بادها علاوه بر اینکه بر دریاها و اقیانوسها میوزند و کشتیهای غول پیکر [که گاهی به اندازهی یک شهر وسعت دارند و در آن میدانها و مراکز تفریحی و زمین بازی و حتی بازار وجود دارد] را حرکت میدهند، سطح خشکیها، کوهها و درّهها و جلگهها را جولانگاه وزش خود قرار میدهند، و گاهی با حرکت دادن امواج اقیانوسها، آنها را به طور مداوم به هم میآمیزند تا محیط آمادهای برای زیست موجوداتِ زندهی دریا فراهم گردد، و زمانی با انتقال دادن گرمای مناطق گرمسیر به مناطق سردسیر، و انتقال سرمای مناطق سردسیر به مناطق گرمسیر، کمک به تعدیل هوای کرهی زمین میکنند.
و گاه با جابجا کردن هوای مسموم و فاقد اکسیژن شهرها به بیابانها و جنگلها، وسایل تصفیه و تهویه را برای بشر فراهم میسازند.
و گاهی گردههای نر را بر قسمتهای مادهی گیاهان میافشانند و به تلقیح و باروری آنها کمک میکنند و میوههای رنگارنگ و مختلفی را به ما هدیه میکنند و بذرهای گوناگون را بر گسترهی خاکی میگسترانند.
۳- خداوند بلند مرتبه بادها را برای تلقیح و باروری درختان و گیاهان، رام و مقهور کرده است. تلقیح: یعنی گُشن دادن؛ مایهی درخت خرمای نر را به درخت خرمای ماده داخل کردن تا بارور گردد.
علوم جدیدِ تجربی، ثابت کرده است که بادها از مهمترین وسائل بارور ساختن گیاهان و نباتات هستند، بدین گونه که باد دانههای بارورکننده را از گیاه نر به سوی گیاه ماده حمل میکند، تا عملیهی باروری و گردهافشانی انجام بگیرد، و این عملیه در بسیاری از گیاهان و درختان، یک عملیهی ضروری بلکه حتمی میباشد، و قرآن کریم، هزار و چهارصد و اندی سال قبل در آیهی ۲۲ سورهی حجر به این مسئله اشاره کرده است که بادها گردههای نر را بر قسمتهای مادهی گیاهان میافشاند و به تلقیح و باروری آنها کمک میکنند و میوههای رنگارنگ و مختلفی را به ما هدیه میکنند و بذرهای گوناگونی را بر گسترهی هستی میگسترانند.
۴- خداوند بلند مرتبه، باد را فرمانبردار سلیمان÷کرد. سلیمان نبی÷از خداوند بلند مرتبه خواست تا حکومتی به او دهد که هیچکس نتواند بعد از او بگوید که حکومت او از طریق غلبه و ظلم و اجبار بر مردم به دست آمده است، لذا خداوند متعال به او مواهبی را عنایت کرد:
۱- باد را مسخّر فرمان او ساخت که به نرمی هر کجا او مایل بود جریان مییافت، و صبحگاهان فاصلهی یک ماه را میپیمود و عصرگاهان فاصله یکماه را.
۲- خداوند متعال، شیاطین و جنیان را مسخر او ساخت که برای او ساختمان میساختند، و غوّاصی میکردند و به این ترتیب خداوند نیروی آمادهای برای کارهای مثبت را در اختیار او گذاشت و شیاطین و جنیان که طبیعتشان تمرّد و سرکشی است آنچنان مسخر او شدند که در مسیر سازندگی و استخراج منابعِ گرانبها قرار گرفتند.
۳- علم سخن گفتن با پرندگان را به او تعلیم و آموزش داد.
۴- حکومت او را در زمین پابرجا و استوار ساخت.
۵- پرندگان و حیوانات در اختیار او بودند.
۶- حکومت بینظیر داشت.
۷- و موهبت دیگر خداوند به حضرت سلیمان÷، مهار کردن گروهی از نیروهای مخرّب بود، زیرا به هر حال در میان جنیان افرادی بودند که به عنوان یک نیروی مفید و سازنده قابل استفاده به حساب نمیآمدند، و چارهای جز این نبود که آنها در بند باشند تا جامعه از شر مزاحمت آنها در امان بماند.
آری خداوند عزوجل قادر است تا بادی را که کشتیهای عظیم و غول پیکر را بر سطح دریاها و اقیانوسها به حرکت در میآورند، و سنگهای سنگین آسیاها را میچرخانند و بالنها را بر فراز آسمان به شکل هواپیما به حرکت در میآورند، مسخّر و فرمانبردار حضرت سلیمان÷کند، و این جسم لطیف را با این قدرت خیره کننده در اختیار او قرار دهد.
و اینکه چگونه باد به فرمان او بود؟ و با چه سرعتی حرکت میکرد؟ و سلیمان و یارانش به هنگام حرکت به وسیلهی باد، بر چه چیز سوار میشدند؟ و چه عواملی آنها را از سقوط و کم و زیاد شدن فشار هوا و مشکلات دیگر حفظ میکرد؟ و... اینها مسائلی هستند که جزئیات آن بر ما روشن نیست، و همین قدر میدانیم که این از جملهی خوارق عاداتی بود که در اختیار پیامبران قرار میگرفت، و یک موهبت فوقالعاده و یک اعجاز بود، و این امور در برابر قدرت عظیم پروردگار امر سادهای است.
۱۵۱۱ - [۱] (مُتَّفق عَلَیهِ)
عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «نُصِرْتُ بِالصَّبَا وَأُهْلِكَتْ عَاد بالدبور» [۴۱۱].
۱۵۱۱- (۱) عبدالله بن عباس س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «به وسیلهی باد «صبا» (باد شرقی، در جنگ خندق، بر دشمنان و بدخواهان،) یاری داده شدم؛ و قوم عاد نیز به وسیلهی باد «دبور» (باد غربی) نابود گردیدند».
[این روایت را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: «صبا»: بادی است که از جانب مشرق میوزد.
«دبور»: بادی است که از طرف غرب میآید.
«نُصرتُ بالصبا»: در ماه شوّال سال پنجم هجری، «غزوهی احزاب» یا «جنگ خندق» به وقوع پیوست. سبب این جنگ یهودیان بودند؛ و ماجرا از این قرار بود که هیأتی از یهود «بنی نضیر» و یهود «بنی وائل» نزد قریش مکه رفتند و آنها را به جنگ علیه رسول خدا ج برانگیختند، هیأت یهودی بعد از توافق با قریش، نزد قبیلهی «غطفان» رفتند و آنها را نیز به جنگ علیه رسول خدا ج و اهل مدینه فرا خواندند و آماده نمودند. و سپس نزد بقیهی طوائف و قبائل دور و نزدیک رفتند و طرح جنگ علیه مدینه و موافقت قریش را عرضه کردند و حمایت و موافقت همه را بدست آوردند و بدین طریق یک اتحادیهی نظامی تشکیل گردید که مهمترین اعضای آن قریش، یهود، و غطفان بودند، و بدین طریق ارتش ده هزار نفری آمادهی نبرد با مسلمانان مدینه گردید و «ابوسفیان» به فرماندهی کل قوا منصوب گشت.
وقتی رسول اکرم ج و مسلمانان از لشکرکشی دشمنان اسلام به مدینه و تجمّع احزاب برای جنگ با اسلام اطلاع یافتند، و همگی به فکر افتادند که در مقابل این لشکر بزرگ چه کار کنند؟ بالاخره خود را برای جنگ آماده کردند و قرار گذاشتند که داخل مدینه بمانند و از آن دفاع نمایند (ارتش مسلمانان در این جنگ بالغ بر سه هزار نفر رزمنده بودند).
اینجا بود که حضرت سلمان فارسی پیشنهاد کرد که دور مدینه را خندق حفر کنند. رسول اکرم ج این پیشنهاد را پذیرفت و فوراً دستور داد در قسمت شمال غربی مدینه که زمین هموار است و بیم نفوذ دشمن از آن طرف میرود، خندق بکنند.
حضرت رسول اکرم ج مسئولیت حفر خندق را میان اصحاب تقسیم کرد و هر ده نفر موظف بودند اندازهی چهل ذراع حفر نمایند. طول خندق حدود پنج هزار ذراع، و عمق آن حدود هفت تا ده ذراع بود و عرض آن نه ذراع و اندی بود، و خود رسول خدا ج شخصاً در حفر خندق شرکت کرد.
قریش با ارتش ده هزار نفری خود به سوی مدینه حرکت کردند و در جوار مدینه مستقر شدند. «غطفان» نیز با تمام متّحدین خود شرکت داشت و حضرت رسول اکرم ج هم به اتفاق سه هزار نفر از مسلمانان برای مقابله با کفار آماده شد. مشرکین، مسلمانان را در محاصره قرار دادند، گویی آنها در قلعه محبوس بودند، و این محاصره تقریباً یک ماه طول کشید. و بالاخره خداوند امدادهای غیبی خود را برای پیامبرش نازل فرمود و آن اینکه به باد شدیدی مأموریت داد که در آن شبهای سرد زمستان بر دشمنان بوزد، و این باد تند چنان وزیدن گرفت که دیگهای غذای دشمنان را وارونه میکرد و خیمههایشان را به هوا پرت مینمود؛ و کفار و دشمنان را مجبور کرد تا از اطراف مدینه کوچ کنند و به سوی مناطقشان برگردند، و بدین ترتیب جنگ پایان یافت. و در این غزوه، حداکثر هفت نفر از مسلمانان شهید شدند و از مشرکین چهار نفر به هلاکت رسیدند.
«و اهلکت عاد بالدبور»: خداوند بلند مرتبه، هر گروه ستمگر و نافرمان و عاصی و گناهکار، و کافر و زندیق، و مشرک و چندگانهپرست را به نوعی مجازات میکند؛ بر برخی از آنها «طوفان و باد شدید و کوبنده توأم با سنگریزه» میفرستد، همچون «قوم عاد» که طوفان شدید و بسیار کوبندهای در مدت هفت شب و هشت روز بر آنها مسلط کرد و خانههایشان را با آن در هم کوبید و جسدهایشان را همچون برگهای پائیزی به اطراف پراکنده ساخت.
و برخی دیگر را «صیحهی آسمانی همراه با زمینلرزه» فرا گرفت، همچون «قوم ثمود»، و برخی دیگر از آنها را در زمین فرو میبرد، و این مجازاتی بود که در مورد «قارون» (آن ثروتمند مغرور و مستکبر بنی اسرائیل) تحقق یافت، و گروه دیگری از آنها را هم غرق میکند، همچون «فرعون و هامان» و اتباع آنها و «قوم نوح» و گروهی دیگر را بر آنها «باران سنگ» میباراند، همچون «قوم لوط».
«عاد»: یکی از پیامبرانی که نام او در قرآن آمده است، حضرت هود÷است؛ او به سوی قوم «عاد» مبعوث شد. برخی از مؤرخان بر این باورند که «عاد» بر دو قبیله اطلاق میشود:
۱- قبیلهای که در گذشتههای بسیار دور، زندگی داشتند و قرآن از آنها تعبیر به «عاد الاولی» کرده است. آنها احتمالاً قبل از تاریخ، زندگی میکردهاند.
۲- قبیلهی دوم که در دوران تاریخ بشر، و احتمالاً حدود هفتصد سال قبل از میلاد مسیح÷وجود داشتند و به نام «عاد» مشهورند، و در سرزمین «احقاف» یا «یمن» زندگی میکردند.
این قبیله، قامتهایی بلند و اندامی نیرومند داشتند و به همین دلیل، جنگجویانی زبده محسوب میشدند.
به علاوه، از نظر تمدن ظاهری نیز پیشرفته بودند؛ شهرهایی آباد و زمینهایی خرّم و سرسبز و کاخهای عظیم و باغهای پرطراوت داشتند. برخی میگویند: «عاد»، نام جدّ این قبیله است؛ و قبیله را معمولاً به نام جدّ آن قبیله میخواندند.
قرآن در بیان چگونگی عذاب الهی بر قوم عاد میگوید:
﴿ إِنَّآ أَرۡسَلۡنَا عَلَيۡهِمۡ رِيحٗا صَرۡصَرٗا فِي يَوۡمِ نَحۡسٖ مُّسۡتَمِرّٖ١٩ ﴾[القمر: ۱۹].
«ما تندباد وحشتناک و سردی را در یک روز شومی که (هفت شب و هشت روز) ادامه داشت، بر آنان وزان و روان کردیم».
سپس در توصیف این تندباد میگوید:
﴿ تَنزِعُ ٱلنَّاسَ كَأَنَّهُمۡ أَعۡجَازُ نَخۡلٖ مُّنقَعِرٖ٢٠ ﴾[القمر: ۲۰].
«بادی که مردمان را از زمین برمیداشت، به گونهای که گویی تنههای درختان خرمایی هستند که از جا کنده شده باشند».
قوم عاد، اندامی قوی و هیکلهایی درشت داشتند و برای حفظ خود از تندباد، گودالها و پناهگاهی زیرزمینی ساخته بودند؛ امّا قدرت تندباد در آن روز، به حدّی بود که آنها را از پناهگاههایشان ریشهکن میکرد و به این طرف و آن طرف میافکند! حتی گفتهاند که آنها را چنان با سر به زمین میکوبید که سرهایشان از تنشان جدا میشد!
باد، به قدری شدید بود که نخست دست و سرهای آنها را برکند و با خود برد و بعد، سایر بدنهایشان همچون نخل بیشاخ و برگ که از زمینی کنده شده باشد، به هر گوشه و کنار پرتاب میگشت.
قرآن در توصیفی دیگر در مورد عذاب این قوم سرکش میگوید:
﴿ وَفِي عَادٍ إِذۡ أَرۡسَلۡنَا عَلَيۡهِمُ ٱلرِّيحَ ٱلۡعَقِيمَ٤١ مَا تَذَرُ مِن شَيۡءٍ أَتَتۡ عَلَيۡهِ إِلَّا جَعَلَتۡهُ كَٱلرَّمِيمِ٤٢ ﴾[الذاریات: ۴۱-۴۲].
«در سرگذشت قوم عاد نیز پند و عبرتی است. بدانگاه که تندباد بیخیر و برکتی (که مرگ و نابودی ایشان را به همراه داشت) به سوی ایشان وزان کردیم؛ به هر چیزی که برمیخورد بر جایش نمیگذاشت، مگر این که همچون استخوان پوسیده و پودر شدهاش میکرد».
«عقیم» بودن بادها، زمانی است که ابرهای بارانزا با خود حمل نکند، گیاهان را تلقیح ننماید و فایده و برکتی نداشته باشد و جز هلاکت و نابودی چیزی همراه نیاورد.
تعبیر آیات فوق، نشان از آن دارد که تندباد قوم عاد، یک تندباد معمولی نبود، بلکه علاوه بر تخریب و درهم کوبیدن و به اصطلاح، فشارهای فیزیکی، دارای سوزندگی و مسمومیتی بود که اشیای گوناگون را میپوساند.
آری؛ این گونه است قدرت خداوند که با یک حرکت سریع «نسیم»، اقوام نیرومند و پر سر و صدایی را چنان درهم میکوبد که تنها اجساد پوسیدهای از آنها باقی میماند.
۱۵۱۲ - [۲] (مُتَّفَقٌ عَلَیهِ)
وَعَنْ عَائِشَةَ قَالَتْ: مَا رَأَیْتُ رَسُولَ الـلّٰهِ ج ضَاحِكًا حَتَّى أَرَى مِنْهُ لَهَوَاتِهِ إِنَّمَا كَانَ یتبسم فَكَانَ إِذَا رَأَى غَیْمًا أَوْ رِیحًا عُرِفَ فِی وَجهه [۴۱۲].
۱۵۱۲- (۲) عایشه ل گوید: هرگز ندیدم که رسول خدا ج چنان بخندند که فضای داخل دهانشان را ببینم، بلکه پیوسته، تبسّم میکردند؛ و روش پیامبر ج بر آن بود که هرگاه ابری را میدیدند، یا وزش بادی را احساس میکردند، آثار نگرانی و اضطراب در چهرهشان نمایان میشد، (به نحوی که چهرهی مبارکشان دگرگون میشد و از خانه بیرون میرفتند و دوباره به خانه برمیگشتند و به جلو و عقب گام برمیداشتند؛ و همین که باران میبارید، این حالتشان برطرف میگردید).
[این روایت را بخاری و مسلم روایت کردهاند].
شرح: «لهواته»: لهوات، جمع «لهاة»: زبان کوچک؛ ملازه.
«ما رأیتُ رسول الله ج ضاحکاً حتی اری منه لهواته انّما کان یتبسّم»: در بیشتر مردم، خندیدن بر لبخند و تبسّم، غلبه دارد و حال آن که در رسول خدا ج برعکس این قضیه بوده است و لبخند ایشان، بر بلند خندیدنشان غلبه داشته است؛ و اندوهگین بودن پیامبر اکرم ج از بیم خداوند بلند مرتبه، مانع لبخند بر لب داشتن آن حضرت ج برای مردم نیست.
خوانندگان، میتوانند در مورد «خندهی رسول خدا ج» به ترجمه و شرح کتاب «الشمائل المحمدیه» (مشهور به «شمائل ترمذی»)، تألیف: امام ترمذی؛ با ترجمه و شرح: فیض محمد بلوچ، ج ۱ صص - ۵۰۵- ۵۲۵ مراجعه نمایند.
۱۵۱۳ - [۳] (مُتَّفق عَلَیهِ)
عَنْ عَائِشَةَ ل قَالَتْ: كَانَ النَّبِیُّ ج إِذَا عَصَفَتِ الرِّیحُ قَالَ: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُكَ خَیْرَهَا وَخَیْرَ مَا فِیهَا وَخَیْرَ مَا أُرْسِلَتْ بِهِ وَأَعُوذُ بِكَ مِنْ شَرِّهَا وَشَرِّ مَا فِیهَا وَشَرِّ مَا أُرْسِلَتْ بِهِ» وَإِذَا تَخَیَّلَتِ السَّمَاءُ تَغَیَّرَ لَونه وحرج وَدَخَلَ وَأَقْبَلَ وَأَدْبَرَ فَإِذَا مَطَرَتْ سُرِّیَ عَنْهُ فَعَرَفَتْ ذَلِكَ عَائِشَةُ فَسَأَلَتْهُ فَقَالَ: «لَعَلَّهُ یَا عَائِشَةُ كَمَا قَالَ قَوْمُ عَادٍ: [فَلَمَّا رَأَوْهُ عَارِضًا مُسْتَقْبِلَ أَوْدِیَتِهِمْ قَالُوا: هَذَا عَارِضٌ مُمْطِرُنَا]»
وَفِی رِوَایَةٍ: وَیَقُولُ إِذَا رَأَى الْـمَطَرَ «رَحْمَةً» [۴۱۳].
۱۵۱۳- (۳) عایشه ل گوید: هرگاه، هوا توفانی میشد، رسول خدا ج این دعا را میخواندند:
«اللهمّ انّی أسألك خیرها وخیر مافیها وخیر ما اُرسلت به؛ واعوذ بك من شرّها وشرّ ما فیها وشرّ ما ارسلت به». «بار خدایا! من خیر آن و خیر چیزی را که در آن وجود دارد و خیر آنچه را که به خاطر آن، فرستاده شده است، از تو خواهانم؛ و از بدی آن و بدی آنچه که در آن وجود دارد و بدی آنچه که به خاطر آن فرستاده شده است، به تو پناه میبرم».
(عایشه ل در ادامه گوید:) و هرگاه آسمان، خوب ابری و آمادهی بارندگی میشد و امکان داشت که از آن، باران فرو ریزد، چهرهی آن حضرت ج دگرگون میشد و از خانه بیرون میرفتند و دوباره به داخل خانه برمیگشتند و به جلو و عقب گام برمیداشتند؛ و همین که باران میبارید، نگرانیشان از بین میرفت و شاد میگردیدند.
عایشه ل که از جریان باخبر شده بود، علّت آن را از پیامبر ص پرسید؛ آن حضرت ج فرمودند:
«ای عایشه! چه میدانم، شاید این، مانند همان ابری باشد که چون قوم عاد آن را دیدند، گفتند:
﴿ فَلَمَّا رَأَوۡهُ عَارِضٗا مُّسۡتَقۡبِلَ أَوۡدِيَتِهِمۡ قَالُواْ هَٰذَا عَارِضٞ مُّمۡطِرُنَا ﴾[الأحقاف: ۲۴].
«هنگامی که ابری را دیدند که در افق آسمان گسترده میشود و به سوی سرزمینهای ایشان رو میآورد، (خوشحال شدند و) گفتند: این ابر، بر ما باران را میباراند».
و در روایتی دیگر، چنین آمده است: هرگاه پیامبر ج ابری را در آسمان میدیدند، چنین دعا میکردند:
«رحمة»؛ «بار خدایا! آن را مایهی رحمت بگردان (نه مایهی عذاب!).»
[این روایت را بخاری و مسلم وایت کردهاند].
شرح: «عصفت الریح»: توفان رخ داد.
«تخیّلت السماء» هوا ابری شد و امکان داشت که از آن، باران فرو ریزد؛ هوا، خوب ابری و آمادهی بارندگی میشد.
«سُرِّی عنه»: حالت نگرانی و اضطراب، از پیامبر ج برطرف میشد.
«رحمة»: در روایت بخاری، چنین آمده است:
«عن عایشة: انّ رسول الله ج کان اذا رأی المطر، قال: «اللهمّ صَیّباً نافعاً» (بخاری، ح ۱۰۳۲).
«عایشه ل گوید: هرگاه رسول خدا ج بارندگی را میدید، این دعا را میخواند: «اللهمّ صَیّباً نافعاً»؛ «بار خدایا! باران را سودبخش ومفید بگردان».
به هر حال، برای هر مسلمان و حقگرا، مستحب و زیبنده است که به هنگام سختیها و حوادث، چالشها و دغدغهها، ناهمواریها و ناملایمات، نزول بلایا و مصیبتها، صاعقهها، وزش باد شدید، زلزله، خرابی و امثال آنها، از روی اخلاص و صداقت و اعتقاد و عمل و با تضرّع و زاری و عجز و لابه به درگاه خداوند بلند مرتبه، دعا نماید؛ چون خداوند میفرماید:
﴿ فَلَوۡلَآ إِذۡ جَآءَهُم بَأۡسُنَا تَضَرَّعُواْ ﴾[الأنعام: ۴۳]
«پس چرا وقتی که عذاب سخت ما را دیدند، تضرّع و زاری نکردند»؟
در مواقع حوادث و نوازل، علاوه بر دعا در پیشگاه خدا، سنّت است که به صورت انفرادی هم نماز بخوانند، تا انسان غافل نماند؛ چون پیامبر اکرم ج هرگاه باد سختی میوزید، به نماز و نیایش و دعا و تضرع به پیشگاه پروردگار جهانیان، رو میآوردند.
۱۵۱۴ - [۴] (صَحِیح)
وَعَنِ ابْنِ عُمَرَ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج «مَفَاتِیحُ الْغَیْبِ خَمْسٌ ثُمَّ قَرَأَ: [إِنَّ اللهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَیُنَزِّلُ الْغَیْثَ]»الْآیَة. رَوَاهُ البُخَارِیّ [۴۱۴].
۱۵۱۴- (۴) عبدالله بن عمر س گوید: مفاتیح غیب، پنج چیز است؛ آنگاه این آیه را تلاوت فرمودند:
﴿ إِنَّ ٱللَّهَ عِندَهُۥ عِلۡمُ ٱلسَّاعَةِ وَيُنَزِّلُ ٱلۡغَيۡثَ وَيَعۡلَمُ مَا فِي ٱلۡأَرۡحَامِۖ وَمَا تَدۡرِي نَفۡسٞ مَّاذَا تَكۡسِبُ غَدٗاۖ وَمَا تَدۡرِي نَفۡسُۢ بِأَيِّ أَرۡضٖ تَمُوتُۚ إِنَّ ٱللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرُۢ٣٤ ﴾[لقمان: ۳۴].
«آگاهی از فرارسیدن قیامت، ویژهی خداست و اوست که باران را میباراند و آگاه است از آنچه در رحمهای (مادران) است؛ و هیچ کسی نمیداند فردا چه چیز فراچنگ میآورد؛ و هیچ کسی نمیداند که در کدام سرزمین میمیرد؛ قطعاً خدا، آگاه و باخبر (از موارد مذکور است)».
[این روایت را بخاری روایت کرده است].
شرح: «مفاتیح الغیب»:
خزانههای غیب یا کلیدهای غیب (مفاتیح الغیب) همه در نزد خدا است و جز او، کسی آنها را نمیداند.
«مفاتیح»: جمع «مِفْتَحٌ» به معنای «کلید» است؛ و نیز ممکن است جمع «مَفْتَحٌ» به معنای «خزینه» و مرکز نگهداری چیزی باشد.
در صورت اول، معنای عبارت «مفاتیح الغیب» چنین است که تمام کلیدهای غیب به دست خدا است؛ و در صورت دوم، تمام خزانههای غیب در نزد او است.
این احتمال نیز وجود دارد که هردو معنا، در یک عبارت مراد باشد؛ و همانطور که در علم اصول ثابت شده است، مانعی از استعمال یک لفظ در چند معنا وجود ندارد؛ و در هر صورت، این دو، لازم و ملزوم یکدیگرند؛ زیرا هر کجا خزانهای است، کلیدی وجود دارد.
ولی بیشتر به نظر میرسد که «مفاتیح»، به معنای کلیدها باشد، نه خزائن؛ زیرا هدف در اینجا بیان علم خدا است؛ و آن، با مسألهی کلید - که وسیلهی آگاهی از ذخایر گوناگون و مختلف است - متناسبتر میباشد.
در دو مورد دیگر که واژهی «مفاتح» در قرآن به کار رفته است، باز هم منظور از آن، کلید است؛ و آن دو مورد، عبارتند از:
۱- ﴿ مَآ إِنَّ مَفَاتِحَهُۥ لَتَنُوٓأُ بِٱلۡعُصۡبَةِ أُوْلِي ٱلۡقُوَّةِ ﴾[القصص: ۷۶].
۲- ﴿ أَوۡ مَا مَلَكۡتُم مَّفَاتِحَهُۥ ﴾[النور: ۶۱].
به هر حال؛ حدیث بالا، بیانگر احاطهی علم خدا بر همه چیز است؛ به راستی خداوند بلند مرتبه، با خبر است:
از جنبش میلیاردها موجود زنده، کوچک و بزرگ در اعماق دریاها.
از لرزش برگهای درختان در تمام جنگلها و کوهها.
از تاریخچهی قطعی شگفتن هر غنچه و باز شدن گلبرگها.
از جریان امواج نسیم در بیابانها و خمیدگی درّهها.
از شمارهی واقعی سلولهای بدن هر انسان و گلبولهای خونها.
از حرکتهای مرموز تمام الکترونها در دل اتمها.
و بالاخره، از تمام اندیشههایی که از لابه لای پردههای مغز ما میگذرد و تا اعماق روح ما نفوذ میکند... آری؛ از همهی اینها به طور یکسان، باخبر است.
چه کسی میداند که بادها در هر شبانهروز در سرتاسر کرهی زمین، چه بذرهایی را از گیاهان جدا کرده و به چه نقطهای میپاشد؛ بذرهایی که ممکن است گاهی سالیان دراز در اعماق زمین، مخفی بمانند تا آب کافی برای رشد و نموّ به دست آورند؟
چه کسی میداند که در هر ساعت، به وسیلهی حشرات و یا به وسیلهی انسانها چند دانه از چه نوع بذر و در کدام نقطهی زمین، افشانده میشود؟چه کسی جز خدا میداند در چه موقع باران میبارد و کدام منطقه را زیر پوشش قرار میدهد و دقیقاً چه مقدار در دشت و بیابان وکوه و درّه میبارد؟
چه کسی از تمام خصوصیات و جزئیات جنین در رحم مادر - از قبیل پسر و دختر بودن و استعدادهای درونی و ویژگیهای بیرونی جنین و به طور کلّی، کیفیات روحی و صفات جسمانی و اوضاع حال و آیندهی او - باخبر است؟
کدام مغز الکترونیکی، میتواند تعداد برگهایی که در یک روز از شاخهی درختان جنگلها جدا میشود، حساب کند؟
نگاه به منظرهی یک جنگل - به خصوص در فصل پاییز و به ویژه، به دنبال یک رگبار یا یک تندباد و منظرهی بدیعی که سقوط پی در پی برگها پیدا میکند - به خوبی این حقیقت را ثابت میکند که اینگونه علوم، هیچگاه ممکن نیست در دسترس انسان قرار گیرد.
در واقع، سقوط برگها، لحظهی مرگ آنها است؛ و سقوط دانهها در مخفیگاه زمین، گامهای نخستین حیات و زندگی آنها است؛ خداست که از نظام این مرگ و زندگی باخبر است؛ حتّی گامهای مختلفی را که یک دانه به سوی زندگی کامل و شکوفا شدن بر میدارد؛ در هر لحظه، هر ساعت، در پیشگاه علم او آشکار است.
بیان این موضوع، یک اثر «فلسفی» و یک اثر «تربیتی» دارد.
امّا اثر فلسفی آن، این است که پندار کسانی را که علم خدا را منحصر به کلّیات میدانند و معتقدند که خدا از جزئیات این جهان آگاهی ندارد، نفی میکند و به صراحت بیان میدارد که خدا، از همهی کلّیات و جزئیات آگاهی کامل دارد.
و امّا اثر تربیتی آن، روشن است؛ زیرا، ایمان به این علم وسیع و پهناور، به انسان میگوید که تمام اسرار وجود تو، اعمال و گفتار تو و نیات و افکار تو، همگی برای ذات پاک خدا، آشکار و عیان است؛ با چنین ایمانی،چگونه ممکن است، انسان، مراقب حال خویش نباشد و اعمال و گفتار و نیات خود را کنترل نکند.
در اینجا، لازم میبینم، پیرامون «علم غیب» مطالبی را بیان دارم:
هنگامی که رسول خدا ج در شبه جزیرهی عربستان به نبوّت و رهبری جامعهی بشری مبعوث گردید، با عدّهای از افراد فاسد و دجّال صفت و شیاد و حیلهگر که به «کاهن» و «غیبگو» معروف بودند و آنان را «عرّاف»، «کاهن» و «فالگیر» نیز میخواندند، رو به رو شد که ادعا میکردند غیب را میدانند و از گذشته و آینده با خبر هستند و از طریق ارتباط با جن و غیره علم غیب پیدا میکنند. پیامبر ج با این فتنه و فساد عقیدتی و اجتماعی که پایهای از علم و منطق و رهنمودهای آسمانی و دلایل وحیانی و براهین شرعی نداشت به مبارزه برخاست و آیاتی را که خداوند بر او نازل کرده بود، بر ایشان تلاوت نمود و فرمود:
﴿ قُل لَّا يَعۡلَمُ مَن فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ ٱلۡغَيۡبَ إِلَّا ٱللَّهُ ﴾[النمل: ۶۵].
«بگو: جز خدا هیچ یک از کسانی که در آسمانها و زمین قرار دارند، غیب را نمیدانند».
پس نه فرشتگان، نه جن و نه بشر، هیچ کدام غیب را نمیدانند. حتی پیامبر ج از خودش نیز دانستن غیب را نفی کرد و فرمود:
﴿ وَلَوۡ كُنتُ أَعۡلَمُ ٱلۡغَيۡبَ لَٱسۡتَكۡثَرۡتُ مِنَ ٱلۡخَيۡرِ وَمَا مَسَّنِيَ ٱلسُّوٓءُۚ إِنۡ أَنَا۠ إِلَّا نَذِيرٞ وَبَشِيرٞ لِّقَوۡمٖ يُؤۡمِنُونَ ﴾[الأعراف: ۱۸۸].
و خداوند دانستن غیب را از جنیات نیز نفی کرد و فرمود:
﴿ أَن لَّوۡ كَانُواْ يَعۡلَمُونَ ٱلۡغَيۡبَ مَا لَبِثُواْ فِي ٱلۡعَذَابِ ٱلۡمُهِينِ ﴾[سبأ: ۱۴].
پس کسیکه ادعای دانستن غیب حقیقی را میکند، بدون شک در برابر خدا، حقیقت و مردم دروغ میگوید و اسلام تنها به حمله به کاهنان و مبارزه با این دجّالها قناعت نکرده، بلکه کسانی را که نزد آنان میروند و از آنها چیزهایی میپرسند و جوابهای آنان را تأیید میکنند و موجبات تشویق و ترویج و فساد و گمراهی آنان را فراهم میسازند را شریک جرم این دروغگویان قرار داده است و آنها را نیز مقصر و گنهکار میداند.
پیامبر اکرم ج میفرماید: «مَن اَتی عرّافاً فسأله عن شیءٍ فصدّقه بماقال، لم تقبل له صلوة اربعین یوماً» [مسلم]. «کسی که نزد فالگیری برود و چیزی از او بپرسد و جواب او را تصدیق و باور نماید، چهل روز نمازش قبول نمیشود».
و نیز میفرماید: «من أَتی كاهناً فصدّقه بماقال، فقد كفر بما انزل علی محمد» [بزار]. «کسی که پیش کاهنی برود و گفتهی او را تصدیق نماید، به آنچه بر محمد ج نازل شده، کفر میورزد».
چرا که آنچه بر حضرت محمد ج نازل شده است، اعلام میدارد که غیب و علم گذشته و آینده، خاصِّ خدا است و محمد ج عالم به غیب و آگاه به اخبار گذشته و آینده نیست، پس افراد غیر محمد ج به طریق اولی به غیب آگاهی ندارند.
خداوند خطاب به پیامبر ج میفرماید:
﴿ قُل لَّآ أَقُولُ لَكُمۡ عِندِي خَزَآئِنُ ٱللَّهِ وَلَآ أَعۡلَمُ ٱلۡغَيۡبَ...﴾[الأنعام: ۵۰].
«بگو: من نمیگویم گنجینههای ارزاق و اسرار جهان یزدان در تصرّف من است و من نمیگویم که من غیب میدانم. چرا که کسی از غیب جهان با خبر است که در همهی مکانها و زمانها حاضر و ناظر باشد که خدا است».
پس فالگیری، کاهنی، رمّالی، طلسمنویسی، کتاب باز کردن، طاس نهادن و کارهای دیگری از این قبیل که در جامعهی ما انجام میپذیرند، به نصّ قرآن و حدیث، حرام و ناپسند میباشند.
پس هرگاه مسلمان این آیات صریح و روشن را در قرآن ببیند و معنای واضح آنها را درک کند و با وجود این، عقیده داشته باشد که بعضی از مخلوقات میتوانند به خودی خود و به طور مستقیم پرده از روی غیب بردارند و اسرار آن را کشف کنند، مسلماً به آیاتی که خداوند بر محمد ج نازل نموده است، کفر میورزد.
«انّ الله عنده علم الساعة»: آری، آگاهی از فرارسیدن قیامت و نزول باران و چگونگی جنین در رحم مادر، و اموری را که ایشان در آینده انجام میدهد و محل مرگ او، در اختیار و علم خداوند ﻷ است و دیگران را به آن راهی نیست.
از این آیه به خوبی بر میآید که منظور از عدم آگاهی مردم از این امور پنجگانه، آگاهی به تمام خصوصیات و جزئیات آنها است. فیالمثل اگر روزی وسائلی در اختیار بشر قرار گیرد و از پسر یا دختر بودن جنین به طور قطع آگاه شوند، باز این امر مسئلهای در صحت و درستی این آیه ایجاد نمیکند، چرا که آگاهی از جنین، به آن است که تمام خصوصیات جسمانی، زشتی و زیبایی، سلامت و بیماری، استعدادهای درونی، ذوق علمی و فلسفی و ادبی و سایر صفات و کیفیات روحی را بدانیم و این امر برای غیر خدا امکانپذیر نیست.
همچنین این که باران در چه موقع نازل میشود؟ و کدام منطقه را زیر پوشش قرار میدهد؟ و دقیقاً چه مقدار در دریا و چه مقدار در صحرا و دره و کوه و بیابان میبارد؟ جز خدا کسی نمیداند و در مورد حوادث و وقایع آینده و فردا و فرداها و خصوصیات و جزئیات آنها نیز همینگونه است.
۱۵۱۵ - [۵] (صَحِیحٌ)
وَعَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ س قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «لَیْسَتِ السَّنَةُ بِأَنْ لَا تُمْطَرُوا وَلَكِنِ السَّنَةُ أَنْ تُمْطَرُوا وَتُمْطَرُوا وَلَا تُنْبِتُ الْأَرْضُ شَیْئًا». رَوَاهُ مُسلم [۴۱۵].
۱۵۱۵- (۵) ابوهریره س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «قحطی و خشکسالی، آن نیست که بر شما، باران فرو نریزد؛ بلکه قحطی و خشکسالی واقعی، آن است که باران بسیار بر شما فرو ریزد؛ ولی زمین چیزی (از علفها و گیاهان) را نرویاند».
[این روایت را مسلم روایت کرده است].
شرح: «اَلسَّنة»: خشکسالی و قحطی؛ شداید و سختیها. خداوند میفرماید: ﴿ وَلَقَدۡ أَخَذۡنَآ ءَالَ فِرۡعَوۡنَ بِٱلسِّنِينَ ﴾[الأعراف: ۱۳۰]؛ «ما فرعون و فرعونیان را به خشکسالی و قحطی، گرفتار ساختیم».
حدیث بالا، بیانگر قضیهی شکر نعمتهای الهی و کفران آنها است.
بدون شک، خداوند بلند مرتبه، در برابر نعمتهایی که به ما میبخشد، نیازی به شکر ما ندارد و اگر دستور به شکرگزاری داده است، آن هم موجب نعمت دیگری بر ما و یک مکتب عالی تربیتی است.
مهم این است که ببینیم، حقیقت شکر چیست؟ تا روشن شود که رابطهی آن با افزونی نعمت از کجاست و چگونه میتواند خود یک عامل تریبت بوده باشد. حقیقت شکر، تنها تشکر زبانی یا گفتن «الحمدلله» و یا به سجده رفتن نیست، بلکه شکر دارای سه مرحله است.
نخستین مرحله، آن است که به دقت بیندیشیم که بخشندهی نعمت یا دفع کنندهی بلا و مصیبت کیست؟ این توجه و ایمان و آگاهی، پایهی اول شکر است و از آن که بگذریم، مرحلهی زبان فرامی رسد؛ ولی از آن بالاتر، مرحلهی عمل است. شکر عملی، آن است که درست بیندیشیم که هر نعمتی برای چه هدفی به ما داده شده است تا آن را در مورد خودش صرف کنیم؛ که اگر این کار را نکنیم، کفران نعمت کردهایم؛ همانگونه که بزرگان گفتهاند: «الشکر صرف العبد جمیع ما انعمه الله تعالی فیما خلق لاجله».
و شاید به همین دلیل، قرآن، تعداد شکرگزاران واقعی را اندک شمرده است و بعد از آن که نعمتهای بزرگی همچون آفرینش گوش و چشم و دل را برشمرده است، اضافه میکند: ﴿...قَلِيلٗا مَّا تَشۡكُرُونَ ﴾[الأعراف: ۱۰] مؤمنون/۲۳؛ سجده /۳۲ و ملک/۶۷)؛ «کمتر شکر او را به جای میآورید». و نیز میفرماید: ﴿ وَلَٰكِنَّ أَكۡثَرَهُمۡ لَا يَشۡكُرُونَ ﴾[یونس: ۶۰] (یونس/۶۰ و نمل /۷۳)؛ «بیشتر آنها، شکرگزاری نمیکنند».
قرآن کریم میفرماید: ﴿ وَإِن تَعُدُّواْ نِعۡمَةَ ٱللَّهِ لَا تُحۡصُوهَآ ﴾[النحل: ۱۸] «و اگر بخواهید نعمتهای خدا را شماره کنید، قادر به شمارش آن نیستید».
سرتاپای وجود ما، غرق نعمتهای اوست؛ در هر نفسی که فرود میرود و برمیآید، نه تنها دو نعمت که هزاران نعمت، موجود است و بر هر نعمتی، شکری واجب؛ هر دقیقهای که از عمر ما میگذرد، حیات و سلامت ما، مدیون فعالیت میلیونها موجود زنده در درون بدنمان و میلیونها موجود جاندار و بیجان در بیرون بدنمان است که بدون فعالیت آنها، ادامهی حیات - حتّی برای یک لحظه- ممکن نیست.
اصولاً ما از وجود همهی نعمتها، آگاه نیستیم و هر قدر دامنهی علم و دانش بشری گستردهتر میشود، افقهای تازهای از این نعمتها بر ما گشوده خواهد شد؛ افقهایی که کرانههای آنها، همچنان ناپیدا است؛ آیا با این حال، در زمرهی ناسپاسان نیستیم؟ پاسخ این سؤال را قرآن بیان میکند و میگوید: ﴿ إِنَّ ٱللَّهَ لَغَفُورٞ رَّحِيمٞ ﴾[النحل: ۱۸]. «بیگمان خداوند بخشاینده و مهربان است».
آری؛ خداوند، مهربانتر و بزرگوارتر از آن است که شما را به خاطر عدم توانایی بر شکر نعمتهایش مؤاخذه یا مجازات کند؛ همین قدر که بدانید سرتاپای شما، غرق نعمت اوست و از ادای حق شکرش عاجز و ناتوانید و عذر تقصیر به پیشگاهش برید، نهایت شکر او را انجام دادهاید. ورنه سزاوار خداوندیش کس نتواند که به جا آورد!.
ولی اینها، همه مانع از آن نیست که ما به مقدار توانایی خویش، به اِحصای نعمتهای خداوند بپردازیم؛ چرا که این توجه هم، درجهی معرفت و جهانبینی و جهانشناسی توحیدی ما را بالا میبرد و هم شعلهی عشق خدا را در اعماق قلب ما فروزانتر میکند و هم حس شکرگزاری را در ما تحریک مینماید.
به همین دلیل، پیشوایان و بزرگان دین، در سخنان خود - و حتّی در دعاها و مناجاتهایشان - به شمردن گوشهای از نعمتهای بیپایان خداوندی میپرداختند تا درسی باشد برای دیگران.
به تعبیر دیگر؛ شکر مطلق، این است که انسان، همواره به یاد خدا باشد، بیهیچگونه فراموشی؛ و در راه او گام بردارد بدون هیچگونه معصیت؛ و اطاعت فرمان او کند، خالی از هرگونه سرپیچی؛ و مسلّم است که این اوصاف، در کمتر کسی جمع میشود.
به راستی، چرا خدا به ما چشم داد؟ و چرا نعمت شنوایی و گویایی بخشید؟ آیا جز این بوده است که عظمت او را در این جهان ببینیم و راه زندگی را بشناسیم و با این وسائل، در مسیر تکامل گام برداریم؟ و حق را درک کنیم و از آن دفاع نمائیم و با باطل بجنگیم؟ اگر این نعمتهای بزرگ خدا را در این مسیرها مصرف کردیم، شکر عملی اوست؛ و اگر وسیلهای شد برای طغیان و خودپرستی و غفلت و بیگانگی و غرور و دوری از خدا، این، عین کفران است.
کمترین، شکر، این است که نعمت را از خدا بدانیم؛ بیآن که قلب ما، مشغول به آن نعمت شود و خدا را فراموش کنیم، و همچنین راضی بودن به نعمت او و این که نعمت خدا را وسیلهی عصیان او قرار ندهیم و اوامر و نواهی او را با استفاده از نعمتهایش زیر پا نگذاریم.
از این جا روشن میشود که شکر قدرت و علم و دانش و نیروی فکر و اندیشه و نفوذ اجتماعی و مال و ثروت و سلامت و تندرستی، هر کدام از چه راهی است؟ و کفران آنها چگونه است؟ پس شکر نعمت، آن است که از گناهان پرهیز شود و اوامر و نواهی خدا را با استفاده از نعمتهایش، زیر پا نگذارد.
در حقیقت، ما دو گونه شکر داریم: شکر تکوینی و شکر تشریعی.
«شکر تکوینی» آن است که یک موجود از مواهبی که در اختیار دارد، برای نموّ و رشد خویش، استفاده کند. به عنوان مثال: باغبان میبیند که در فلان قسمت از باغ، درختان به خوبی رشد و نموّ میکنند و هر قدر از آنها پذیرایی بیشتر میکند، شکوفاتر میشوند؛ همین امر سبب میشود که باغبان، همّت بیشتری به تربیت آن بخش از باغ درختان بگمارد و مراقبت از آنها را به کارکنان خویش توصیه کند؛ چرا که آن درختان به زبان حال فریاد میزنند: ای باغبان! ما لایق و شایستهایم؛ نعمتت را بر ما افزون کن؛ و او هم به این ندا پاسخ مثبت میدهد.
و امّا در بخش دیگری از باغ، درختانی را میبیند که پژمرده شدهاند؛ نه طراوتی دارند، نه برگی، نه گلی، نه سایهای و نه میوه و بری؛ این کفران نعمت، سبب میشود که باغبان، آنها را مورد بیمهری قرار دهد و در صورتی که این وضع، ادامه پیدا کند، دستور میدهد که اره برپای آنها بگذارند؛ چرا که:
بســوزند چــوب درختـان بیبـر
سزا خود همین است مر، بیبری را
در جهان انسانیت نیز، همین حالت وجود دارد با این تفاوت که درخت از خود اختیاری ندارد و صرفاً تسلیم قوانین تکوینی است؛ امّا انسانها با استفاده از نیروی اراده و اختیار و تعلیم و تربیت تشریعی، میتوانند آگاهانه در این راه گام بگذارند.
بنابراین، آن کس که نعمت قدرت را وسیلهی ظلم و طغیان قرار میدهد، به زبان حال فریاد میکشد که بار خدایا! لایق این نعمت نیستم؛ و آن کس که از آن در مسیر اجرای حق و عدالت بهره میگیرد، به زبان حال میگوید: پروردگارا! شایستهام؛ افزون کن!.
این واقعیت نیز قابل تردید نیست که ما هر وقت در مقام شکر و سپاس الهی - چه با فکر؛ چه با زبان و چه با عمل - برمیآییم؛ خود این توانایی بر شکر در هر مرحله، موهبت تازهای است؛ و بدین ترتیب، اقدام بر شکر، ما را مدیون نعمتهای تازهی او میسازد و بدینسان، هرگز قادر نیستیم که حق شکر او را ادا کنیم؛ همانگونه که در مناجات شاکران و سپاسگزاران آمده است که:
«چگونه میتوانیم حق شکر تو را به جای آوریم، در حالی که همین شکر ما نیز، نیاز به شکری دارد؛ از این رو، هرگاه که میگوییم: «لك الحمد»؛ بر ما لازم است که به خاطر همین توفیق شکرگزاری، بگوییم: «لك الحمد».
امّا کفران نعمت:
خداوند برای آنها که ناسپاسی نعمت میکنند، مَثلی زده است:
﴿ وَضَرَبَ ٱللَّهُ مَثَلٗا قَرۡيَةٗ كَانَتۡ ءَامِنَةٗ مُّطۡمَئِنَّةٗ يَأۡتِيهَا رِزۡقُهَا رَغَدٗا مِّن كُلِّ مَكَانٖ فَكَفَرَتۡ بِأَنۡعُمِ ٱللَّهِ فَأَذَٰقَهَا ٱللَّهُ لِبَاسَ ٱلۡجُوعِ وَٱلۡخَوۡفِ بِمَا كَانُواْ يَصۡنَعُونَ١١٢ ﴾[النحل: ۱۱۲].
«خداوند (برای آنان که کفران نعمت میکنند، داستان) مردمان شهری را مثل میزند که در اَمن و امان به سر میبرند و از هر طرف روزی شان به گونهی فراوان به سویشان سرازیر میشد؛ امّا آنان کفران نعمت خدا کردند و خداوند به خاطر کاری که انجام دادند؛ بلای فراگیر گرسنگی و هراس را بدیشان چشانید (و نعمتها را از ایشان، سلب گردانید و بلاها بدانان رسانید)».
در این آیه، خداوند بلند مرتبه، برای آنها که ناسپاسی نعمت میکنند؛ مَثَلی زده است: منطقهی آبادی را که در نهایت امن و امان بود.
این آبادی، آن چنان امن و امان بود که ساکنانش با اطمینان در آن زندگی داشتند و هرگز مجبور به مهاجرت و کوچ کردن نبودند.
علاوه بر نعمت امنیت و اطمینان، انواع روزیهای مورد نیازش به طور وافر از هر مکانی به سوی آن میآمد. امّا سرانجام، این آبادی - یعنی ساکنانش - کفران نعمتهای خدا کردند و خدا لباس گرسنگی و ترس را به خاطر کردارشان بر اندام آنها پوشانید.
این، هشداری است به همهی افراد و ملّتهایی که غرق نعمتهای الهی هستند تا بدانند هرگونه اسراف و تبذیر و تضییع نعمتها، جریمه دارد؛ آن هم جریمهای بسیار سنگین.
این، هشداری است به آنها که همیشه نیمی از غذای اضافی خود را به زبالهدانها میریزند.
هشداری است به آنها که برای سفرهای که سه چهار نفر میهمان بر سر آن، دعوت شدهاند، معادل غذای ۲۰ نفر از غذاهای رنگین، تهیه میبینند؛ و حتّی باقیماندهی آن را به مصرف انسانهای گرسنه نمیرسانند.
و هشداری است به آنها که مواد غذایی را در خانهها برای مصرف شخصی و در انبارها برای گرانتر فروختن، آن قدر ذخیره میکنند که میگندند و فاسد میشوند؛ امّا حاضر نیستند به نرخ ارزانتر و یا رایگان در اختیار دیگران بگذارند.
آری؛ اینها همه در پیشگاه خدا، مجازات و جریمه دارد و کمترین مجازات آن، سلب این مواهب است.
«کفران نعمت»، تنها به این نیست که انسان، ناسپاسی خدا گوید؛ بلکه هرگونه بهرهگیری انحرافی و سوء استفاده از نعمت، کفران نعمت است. اصولاً، حقیقت «کفران نعمت»، همین است که بیان شد و ناسپاسگویی، در درجهی دوم قرار دارد.
همانگونه که شکر نعمت، به معنای «صرف نعمت در آن هدفی است که برای آن آفریده شده است» و سپاسگویی با زبان، در درجهی بعد است؛ اگر هزار بار با زبان، «الحمدلله» بگویی، ولی در عمل، از نعمت سوء استفاده کنی، کفران نعمت کردهای!.
در همین عصری که ما زندگی میکنیم، بارزترین نمونهی این تبدیل نعمت به کفران، به چشم میخورد، نیروهای مختلف جهان طبیعت در پرتو هوش و ابتکار خدادادی بشر، به دست انسان مهار شده و در مسیر منافع او به کار افتاده است.
اکتشافات علمی و اختراعات صنعتی، چهرهی این جهان را دگرگون ساخته و بارهای سنگین، از دوش انسانها، برداشته شده و بر دوش چرخهای کارخانهها قرار گرفته است.
مواهب و نعمتهای الهی، بیش از هر زمان دیگر است و وسائل نشر اندیشه و گسترش علم و دانش و آگاهی از همهی اخبار جهان، در دسترس همگان قرار گرفته است؛ از این رو، میبایست در چنین عصر و زمانی، مردم این جهان، از هر نظر، انسانهای خوشبختی باشند؛ هم از نظر مادی و هم از نظر معنوی.
ولی به خاطر تبدیل این نعمتهای بزرگ الهی، به کفر و صرف کردن نیروهای شگرف طبیعت در راه طغیان و بیدادگری و به کار گرفتن اختراعات و اکتشافات در طریق هدفهای مخرّب به گونهای که هر پدیدهی تازهی صنعتی، نخست مورد بهرهبرداری تخریبی قرار میگیرد و جنبههای مثبت آن در درجهی بعد است؛ خلاصه، این ناسپاسی بزرگ که معلول دور افتادن از تعلیمات سازندهی پیامبران خداست، سبب شده است که قوم و جمعیت خود را به نیستی بکشانند.
[۴۱۱]- بخاری ۲/۵۲۰ ح ۱۰۳۵؛ مسلم ۲/۶۱۷ ح (۱۷-۹۰۰)؛ و مسند احمد ۱/۲۲۳. [۴۱۲]- بخاری ۸/۵۷۸ ح ۴۸۲۸؛ مسلم ۲/۶۱۶ ح (۱۴-۸۹۹)؛ ابوداود ۵/۳۲۹ ح ۵۰۹۸؛ و مسند احمد ۶/۶۶. [۴۱۳]- بخاری ۶/۳۰۰ ح ۳۲۰۵؛ و مسلم ۲/۶۱۶ ح (۱۵-۸۹۹). [۴۱۴]- بخاری ۸/۲۹۱ ح ۴۶۲۷؛ و مسند احمد ۲/۲۴. [۴۱۵]- مسلم ۴/۲۲۲۸ ح (۴۴-۲۹۰۴)؛ و مسند احمد ۲/۳۴۲).
۱۵۱۶ - [۶] (صَحِیح)
عَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ الـلّٰهِ ج یَقُولُ: «الرِّیحُ مِنْ روح الله تَأْتِی بِالرَّحْمَةِ وَبِالْعَذَابِ فَلَا تَسُبُّوهَا وَسَلُوا اللهَ مِنْ خَیْرِهَا وَعُوذُوا بِهِ مِنْ شَرِّهَا». رَوَاهُ الشَّافِعِی وَأَبُو دَاوُدَ وَابْنُ مَاجَهْ وَالْبَیْهَقِیُّ فِی الدَّعَوَاتِ الْكَبِیر [۴۱۶].
۱۵۱۶- (۶) ابوهریره س گوید: از رسول خدا ج شنیدم که میفرمودند: «باد، از رحمت خداوند، نسبت به بندگانش ناشی میشود؛ که گاهی با خود، رحمت و گاهی دیگر، با خود عذاب را به همراه دارد؛ پس به باد دشنام مدهید؛ بلکه از خداوند خیر آن را بخواهید و از شرّ آن به خدا پناه ببرید».
[این روایت را شافعی، ابوداود، ابن ماجه و بیهقی در «الدعوات الکبیر» روایت کردهاند].
شرح: «روح»: به فتح راء، به معنای رحمت خداوند نسبت به بندگانش است. در اینجا، مراد از «رحمت»، باران است؛ زیرا خداوند میفرماید:
﴿ وَهُوَ ٱلَّذِي يُرۡسِلُ ٱلرِّيَٰحَ بُشۡرَۢا بَيۡنَ يَدَيۡ رَحۡمَتِهِۦ ﴾[الأعراف: ۵۷].
«خدا، کسی است که بادها را بشارتدهنده در پیشاپیش (باران) رحمتش میفرستد».
در این آیه، خداوند بلندمرتبه، برای «باران»، واژهی «رحمت» را به کار برده است.
خداوند در این آیه، نخست میفرماید: «او کسی است که بادها را پیشاپیش باران رحمتش هم چون بشارتدهندهای که از قدوم مسافر عزیزی خبر میدهد، میفرستد؛ بادهایی که از اقیانوسها، برخاسته و ابرهای سنگین بار و پر آب را با خود حمل میکند؛ در این موقع، آنها را به سوی سرزمینهای مرده و خشک و سوزان میرانیم و مأموریت آبیاری این تشنگان را به عهدهی آنها مینهیم و به وسیلهی آن، آب حیاتبخش را در همه جا فرو میفرستیم و به کمک این آب، انواع میوهها را از خاک تیره بیرون میآوریم».
آری، آفتاب بر اقیانوسها میتابد و بخار آب را به بالا میفرستد؛ بخارها متراکم میشوند و تودههای سنگین ابر را تشکیل میدهند و امواج باد، تودههای کوهپیکر ابر را بر دوش خود حمل میکنند و به سوی سرزمینهایی که مأموریت دارند، پیش میروند؛ قسمتی از این بادها که در پیشاپیش تودههای ابر در حرکتند و آمیخته با رطوبت ملایمی هستند، نسیم دلانگیزی ایجاد میکنند که از درون آن، بوی باران حیاتبخش به مشام میرسد؛ اینها در حقیقت، «مُبشّران» (بشارت دهندگانِ) نزول باران هستند؛ سپس تودههای عظیم ابر، دانههای باران را از خود بیرون میفرستند؛ نه چندان درشتند که زراعتها را بشویند و زمینها را ویران کنند؛ و نه چندان کوچکند که در فضا سرگردان بمانند؛ این دانههای باران، آرام و ملایم بر زمین مینشینند و آهسته، در آن نفوذ میکنند و محیط را برای رستاخیز بذرها و دانهها آماده میسازند؛ زمینی که در خشکی میسوخت و شباهت کامل به منظرهی یک گورستان خاموش و خشک داشت، تبدیل به کانون فعّالی از حیات و زندگی و باغهای پر گل و پرمیوه میشود.
«فلاتسبّوها»: باد را دشنام مدهید.
در زندگی، حوادث و بلایا و مشکلات و نابسامانیها، برای انسانها پیش میآید و تغییرات روزگار و زمانه، برخلاف میل و خواستهی انسانها اتفاق میافتد؛ ولی انسانها عادت دارند که هرگاه روزگار، موافق میل آنها نچرخد، آن را مورد سبّ و دشنام قرار میدهند و زمانه را نفرین و لعن میکنند؛ گویا که آنان از روزگار و از خدای روزگار پیمان گرفتهاند که برخلاف آنها نوزد و پیوسته موافق میل و خواستهی آنها باشد؛ آنها نمیدانند که روزگار و زمانه و باد و باران و خورشید و ماه و.. مسخّر و تحت فرمان کسی است که دگرگونی شب و روز به دست اوست.
در حقیقت، خشم بر روزگار و باد، خشم بر کسی است که زمام و اختیار روزگار و باد به دست اوست و تغییرات روزگار و باد در قبضهی قدرت و تصرّف خداوند و مطابق حکمت و نظامی است که اِبداع نموده است؛ نه مطیع مخلوق است و نه به میل او رفتار میکند.
پس نفرین بر روزگار و باد، در حقیقت، نفرین بر آفریدگار و متصّرف و چرخانندهی آنها است.
۱۵۱۷ - [۷] (صَحِیح)
وَعَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ أَنَّ رَجُلًا لَعَنَ الرِّیحَ عِنْدَ النَّبِیِّ ج فَقَالَ: «لَا تَلْعَنُوا الرِّیحَ فَإِنَّهَا مَأْمُورَةٌ وَأَنَّهُ مَنْ لَعَنَ شَیْئًا لَیْسَ لَهُ بِأَهْلٍ رَجَعَتِ اللَّعْنَةُ عَلَیْهِ». رَوَاهُ التِّرْمِذِیُّ وَقَالَ: هَذَا حَدِیثٌ غَرِیبٌ [۴۱۷].
۱۵۱۷- (۷) عبدالله بن عباس س گوید: مردی در حضور رسول خدا ج باد را نفرین کرد؛ آن حضرت ج فرمودند: «باد را نفرین نکنید؛ زیرا، آن، (از ناحیهی خدا) مأمور و دستور یافته است؛ و هر کس؛ چیزی را نفرین کند که در خورِ لعن و نفرین نباشد، در آن صورت، لعن و نفرین، به خود او بازمیگردد».
[این روایت را ترمذی روایت کرده و گفته است: این، حدیثی غریب است].
۱۵۱۸ - [۸] (صَحِیح)
وَعَنْ أُبَیِّ بْنِ كَعْبٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ الـلّٰهِ ج: «لَا تَسُبُّوا الرِّیحَ فَإِذَا رَأَیْتُمْ مَا تَكْرَهُونَ فَقُولُوا: اللَّهُمَّ إِنَّا نَسْأَلُكَ مِنْ خَیْرِ هَذِهِ الرِّیحِ وَخَیْرِ مَا فِیهَا وَخَیْرِ مَا أُمِرَتْ بِهِ وَنَعُوذُ بِكَ مِنْ شَرِّ هَذِهِ الرِّیحِ وَشَرِّ مَا فِیهَا وَشَرِّ مَا أُمِرَتْ بِهِ». رَوَاهُ التِّرْمِذِیُّ [۴۱۸].
۱۵۱۸- (۸) ابی بن کعب س گوید: رسول خدا ج فرمودند: «به باد، دشنام مدهید؛ پس هرگاه چیزی را مشاهده کردید که آن را ناپسند میشمارید، بگویید:
«اللهمّ انّا نسألك من خیر هذه الریح وخیر ما فیها وخیر ما اُمرتْ به؛ ونعوذبك من شرّ هذه الریح وشرّ ما فیها وشرّ ما اُمرتْ به».
«بار خدایا! من، خیر این باد و خیر هر آنچه که در آن است و خیر آنچه که به آن فرمان داده شده است را از تو میخواهم؛ و از شرّ این باد و شرّ آنچه که در آن است و شرّ آنچه که بدان فرمان داده شده است، به تو پناه میبرم».
[این روایت را ترمذی روایت کرده است].
۱۵۱۹ - [۹] (ضَعِیف جدا)
وَعَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: مَا هَبَّتْ رِیحٌ قَطُّ إِلَّا جَثَا النَّبِیُّ ج على رُكْبَتَیْهِ وَقَالَ: «اللَّهُمَّ اجْعَلْهَا رَحْمَةً وَلَا تَجْعَلْهَا عَذَابًا اللَّهُمَّ اجْعَلْهَا رِیَاحًا وَلَا تَجْعَلْهَا رِیحًا». قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ فِی كِتَابِ الـلّٰهِ تَعَالَى: [إِنَّا أرسلنَا عَلَیْهِم ریحًا صَرْصَرًا]
و [أرسلنَا عَلَیْهِم الرّیح الْعَقِیم]
[وَأَرْسَلْنَا الرِّیَاح لَوَاقِح]
و [أَن یُرْسل الرِّیَاح مُبَشِّرَات]
رَوَاهُ الشَّافِعِی وَالْبَیْهَقِیّ فِی الدَّعْوَات الْكَبِیر [۴۱۹].
۱۵۱۹- (۹) عبدالله بن عبّاس س گوید: هیچگاه باد تندی نمیوزید، مگر آن که رسول خدا ج در پیشگاه خداوند بلند مرتبه به زانو میافتادند و چنین دعا میکردند:
«اللهمّ اجعلها رحمة ولا تجعلها عذاباً؛ اللهمّ اجعلها ریاحاً ولا تجعلها ریحاً».
«بار خدایا! این باد را مایهی رحمت قرار بده نه مایهی عذاب؛ و آن را بادی قرار بده که با خود، رحمت به همراه داشته باشد؛ نه عذاب»!.
آنگاه عبدالله بن عباس س (در تأیید این که در قرآن کریم، واژهی «ریح» برای بادهای عذاب؛ و واژهی «ریاح» برای بادهای رحمت به کار رفته است،) گوید:
در کتاب خداوند بلند مرتبه، این آیات (در مورد «ریح» - برای عذاب - و «ریاح» - برای رحمت،) وجود دارد؛ آنجا که خداوند میفرماید: ﴿ إِنَّآ أَرۡسَلۡنَا عَلَيۡهِمۡ رِيحٗا صَرۡصَرٗا ﴾[القمر: ۱۹] «تندبـاد وحـشتناک و سـردی را (که هفـت شب و هشت روز ادامه داشت) بر آنان وزان و روان کردیم».
﴿...أَرۡسَلۡنَا عَلَيۡهِمُ ٱلرِّيحَ ٱلۡعَقِيمَ ﴾[الذاریات: ۴۱]. «آنگاه که تندباد بیخیر و برکتی (که مرگ و نابودی قوم عاد را به همراه داشت) به سوی ایشان وزان کردیم».
﴿ وَأَرۡسَلۡنَا ٱلرِّيَٰحَ لَوَٰقِحَ ﴾[الحجر: ۲۲]. «و بادها را برای تلقیح (ابرها و بارور ساختن آنها) به وزیدن میاندازیم».
و ﴿...أَن يُرۡسِلَ ٱلرِّيَاحَ مُبَشِّرَٰتٖ... ﴾[الروم: ۴۶]. «خداوند بادها را به عنوان مژدهرسان (به نعمتهای گوناگون، همچون نزول باران و تلقیح گیاهان و تکان دادن آبهای فراوان و تغییر هوا و غیره) میفرستد».
[این روایت را شافعی و بیهقی در «الدعوات الکبیر» روایت کردهاند].
شرح: در برخی از آیات قرآن، همانند آیات ۱۹ سورهی قمر و ۴۱ سورهی ذاریات، به بادی که مایهی تباهی و نابودی گروهی از انسانهای پیشین شده است، به «ریح» تعبیر شده است؛ و در برخی دیگر از آیات - همانند آیات ۲۳ سورهی حجر و ۴۶ سورهی روم - به بادی که وسیلهی رحمت الهی برای تعدادی از بندگان خدا شده است، به «ریاح» تعبیر گردیده است؛ از این رو؛ رسول خدا ج نیز به هنگام وزیدن بادهای تند، چنین دعا میکردند:
«اللهمّ اجعلها ریاحاً ولا تجعلها ریحاً»؛ «بار خدایا! باد رحمت باشد، نه باد عذاب و تباهی».
۱۵۲۰ - [۱۰] (صَحِیحٌ)
وَعَنْ عَائِشَةَ ل قَالَتْ: كَانَ النَّبِیُّ ج إِذَا أَبْصَرْنَا شَیْئًا مِنَ السَّمَاءِ تَعْنِی السَّحَابَ تَرَكَ عَمَلَهُ وَاسْتَقْبَلَهُ وَقَالَ: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِكَ مِنْ شَرِّ مَا فِیهِ» فَإِنْ كَشَفَهُ حَمِدَ الله وَإِن مطرَت قَالَ: «اللَّهُمَّ سَقْیًا نَافِعًا». رَوَاهُ أَبُو دَاوُدَ وَالنَّسَائِیُّ وَابْنُ مَاجَه وَالشَّافِعِیّ وَاللَّفْظ لَهُ [۴۲۰].
۱۵۲۰- (۱۰) عایشه ل گوید: روش پیامبر ج بر آن بود که هرگاه در آسمان، ابری را مشاهده میکردند، به هر کاری که مشغول بودند، آن را رها میکردند و رو به ابر مینمودند و این دعا را میخواندند:
«اللهمّ انّی اعوذ بك من شرّ مافیه».
«بار خدایا! از شرّ آنچه در این ابر وجود دارد، به تو پناه میبرم».
آنگاه، اگر آن ابر، از صفحهی آسمان به کنار میرفت و آسمان صاف و بیابر میشد، سپاس و ستایش خدای را به جای میآوردند؛ و اگر چنانچه از آن ابر، بارانی فرو میریخت، این دعا را با خود زمزمه مینمودند:
«اللهم سقیاً نافعاً».
«بار خدایا! این باران را بارانی سودبخش و سیرابکننده و مفید و نافع بگردان».
[این حدیث را ابوداود، نسایی، ابن ماجه و شافعی روایت کردهاند؛ و لفظ حدیث، از آنِ شافعی است].
۱۵۲۱ - [۱۱] (ضَعِیف)
وَعَنِ ابْنِ عُمَرَ أَنَّ النَّبِیَّ ج: كَانَ إِذَا سَمِعَ صَوْتَ الرَّعْدِ وَالصَّوَاعِقَ قَالَ: «اللَّهُمَّ لَا تَقْتُلْنَا بِغَضَبِكَ وَلَا تُهْلِكْنَا بِعَذَابِكَ وَعَافِنَا قَبْلَ ذَلِكَ». رَوَاهُ أَحْمَدُ وَالتِّرْمِذِیُّ وَقَالَ: هَذَا حَدِیثٌ غَرِیبٌ [۴۲۱].
۱۵۲۱- (۱۱) عبدالله بن عمر س گوید: هرگاه رسول خدا ج صدای رعد و برق را میشنیدند، این دعا را میخواندند:
«اللهمّ لاتقتلنا بغضبك ولا تُهلکنا بعذابك وعافنا قبل ذلك».
«بار خدایا! ما را با خشم خویش، نابود مگردان و با عذابت، هلاک مکن و ما را پیش از (شرّ و زیان) آن، حمایت کن و در پناه خویش بدار».
[این حدیث را احمد بن حنبل و ترمذی روایت کردهاند؛ و ترمذی گفته است: این، حدیثی غریب است].
شرح: «رعد»: بانگ ابر؛ غرّش ابر؛ صدایی که از برخورد دو تودهی ابر، با بار الکتریکی متفاوت به وجود میآید.
«الصواعق»: جمع «صاعقه»: آذرخش آسمان که بر اثر برخورد دو تودهی ابر، بارهای الکتریکی متفاوت مثبت و منفی به وجود میآید، همانگونه که از برخورد سر دو سیم برق، جرقه تولید میشود و به اصطلاح تخلیهی الکتریکی صورت میگیرد. و به عبارت دیگر، «صاعقه» جرقهی عظیم الکتریسیته است که در میان قطعهی ابری که بار مثبت دارد با زمین که بار منفی دارد ایجاد میشود و معمولاً به نوک کوهها، درختان و هر شیء مرتفع، و در بیابانهای مسطح به انسانها و چهارپایان میخورد، و حرارت آن به قدری زیاد است که هر چیزی در میان آن قرار گیرد، تبدیل به خاکستر میشود و صدای مهیب و زمین لرزهی شدیدی را در همان نقطه به همراه دارد (و به همین جهت است که گاهی صاعقه را به «مرگ» و گاه به «آتش» اطلاق میکنند، چرا که آتش یا مرگ و یا عذاب به همراه دارد)
و خداوند عزوجل گروهی از اقوام سرکش و ستمکار و کافر و چندگانهپرست را به وسیلهی همین صاعقهها مجازات و عذاب کرد.
[۴۱۶]- ابوداود ۵/۳۲۸ ح ۵۰۹۷؛ ابن ماجه ۲/۱۲۲۸ ح ۳۷۲۷؛ و مسند احمد ۲/۲۵۰. [۴۱۷]- ابوداود ۵/۲۱۲ ح ۴۹۰۸؛ و ترمذی ۴/۳۰۹ ح ۱۹۷۸. [۴۱۸]- ترمذی ۴/۵۲۱ ح ۲۲۵۲؛ و مسند احمد ۵/۱۲۳. [۴۱۹]- مسند امام شافعی ص ۱۸۱. [۴۲۰]- ابوداود ۵/۳۳۰ ح ۵۰۹۹؛ نسایی ۳/۱۶۴ ح ۱۵۲۳؛ ابن ماجه ۲/۱۲۸۰؛ و مسند احمد ۶/۱۹۰. [۴۲۱]- ترمذی ۵/۵۰۳ ح ۳۴۵۰؛ و مسند احمد ۲/۱۰۰.
۱۵۲۲ - [۱۲] (لم تتمّ دراسته)
عَنْ عَامِرِ بْنِ عَبْدِ الـلّٰهِ بْنِ الزُّبَیْرِ أَنَّهُ كَانَ إِذَا سَمِعَ الرَّعْدَ تَرَكَ الْـحَدِیثَ وَقَالَ: سُبْحَانَ الَّذِی یُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَالْـمَلَائِكَةُ من خیفته. رَوَاهُ مَالك [۴۲۲].
۱۵۲۲- (۱۲) از عبدالله بن زبیر س روایت است که وی هرگاه صدای غرّش ابر را میشنید، سخن گفتن (با مردمان) را رها میکرد و این دعا را میخواند:
«سُبحان الّذی یُسَبّح الرعد بحمده والملائکة من خیفته».
«از ناتوانیها و ناشایستیها، خداوندی پاک و منزّه است که «رعد» (به زبان حال) و فرشتگان (به زبان قال) از هیبت و عظمت یزدان، حمد و ثنای خدا را میگویند».
[این حدیث را مالک روایت کرده است].
شرح:«اذا سمع الرعد، ترك الحدیث»: در اینجا، لازم است که به «برق»، «رعد» و «صاعقه» اشارهای شود.
از نظر علمی، پیدایش برق، به خاطر آن است که دو قطعهی ابر با الکتریستههای مختلف (مثبت و منفی) به هم نزدیک میشوند و درست همانند سر دو سیم برق که به هنگام نزدیکی جرقه میزنند، آنها نیز جرقهی عظیمی ایجاد کرده و به اصطلاح، تخلیهی الکتریکی میشوند.
اگر جرقههای کوچکی که از سر دو سیم در برابر چشم ما آشکار میشود، صدای خفیفی دارند، در عوض، صدای جرقهی آسمانی برق به خاطر گسترش ابر و بالا بودن میزان الکتریسته، به اندازهای شدید است که «رعد» را به وجود میآورد.
و هرگاه قطعه ابری که دارای الکتریستهی مثبت است، به زمین - که همیشه الکتریستهی منفی دارد - نزدیک شود، جرقه در میان زمین و ابر ایجاد میشود که آن را «صاعقه» میگویند و خطرناک بودنش به همین دلیل است که یک سر آن، زمین و نقطههای مرتفعی است که به اصطلاح، نوک این سیم را تشکیل میدهد؛ حتّی یک انسان، در یک بیابان، ممکن است در عمل، تبدیل به نوک این سیم منفی شود و درست، جرقهی وحشتناکی بر سر او فرود آید و در یک لحظهی کوتاه، تبدیل به خاکستر شود؛ و نیز به همین دلیل است که به هنگام رعد و برق در بیابانها، باید فوراً به کنار درخت یا دیوار یا کوه و یا هر نقطهی مرتفعی، پناه برد و یا در گودالی دراز کشید.
به هر حال؛ «برق» که از نظر بعضی، شاید شوخی محسوب میشود، با اکتشافات علمی روز ثابت شده است که فوائد و برکتهای فراوانی دارد که در ذیل، به سه قسمت آن اشاره میشود:
۱- آبیاری؛ برقها، معمولاً حرارت فوقالعاده زیاد - گاه در حدود ۱۵ هزار درجهی سانتیگراد - تولید میکنند؛ و این حرارت، کافی است که مقدار زیادی از هوای اطراف را بسوزاند و در نتیجه، فشار فوراً کم شود؛ و پرواضح است که در فشار کم، ابرها میبارند؛ و به همین دلیل است که غالباً، به دنبال جهش برق، رگبارهایی شروع میشود و دانههای درشت باران فرو میریزند و از این رو، برق در واقع، یکی از وظائفش آبیاری است.
۲- سمپاشی؛ به هنگامی که برق با آن حرارتش آشکار میشود، قطرههای باران، با مقداری اکسیژن اضافی ترکیب میشود و آب سنگین، یعنی «آب اکسیژنه» (۲O۲H) ایجاد میکنند؛ و پرواضح است که آب اکسیژنه، یکی از آثارش، کشتن میکروبها است. به همین دلیل، در مصارف طبّی برای شستشوی زخمها به کار میرود؛ این قطرههای آب اکسیژنه، هنگامی که بر زمینها میبارند، تخم آفات و بیماریهای گ یاهی را از میان میبرد و سمپاشی خوبی از آنها میکند؛ و به همین جهت گفتهاند: هر سال که رعد و برق کم باشد، آفات گیاهی نیز بیشتر خواهد بود.
۳- تغذیه و کودرسانی؛ قطرههای باران - که بر اثر برق و حرارت شدید و ترکیب - یک حالت اسیدکربنی پیدا میکند که به هنگام پاشیده شدن بر زمینها و ترکیب با آنها، یک نوع کود مؤثّر گیاهی میسازد و گیاهان، از این طریق، تغذیه میشوند.
برخی از دانشمندان گفتهاند: مقدار کودی که در طی سال از مجموع برقهای آسمان در کرهی زمین به وجود میآید، دهها میلیون تن است؛ که رقم فوقالعاده بالایی میباشد.
بنابراین، میبینیم که همین پدیدهی به ظاهر پیش پا افتاده و بیخاصیت طبیعت، چقدر پربار و پربرکت است. هم آبیاری میکند، هم سمپاشی و هم تغذیه؛ و این، نمونهی کوچکی از اسرار شگرف و پردامنهی عالم هستی است که رهنمون روشنی بر مسألهی خداشناسی میتواند باشد.
«تسبیح رعد»:
در آیات مختلف قرآن، سخن از تسبیح و حمد موجودات عالم هستی در برابر خداوند بزرگ به میان آمده که شاید از همه صریحتر آیه مورد بحث باشد که بدون هیچگونه استثنا، همه موجودات عالم هستی، زمین و آسمان، ستارگان و کهکشانها، انسانها و حیوانات و برگهای درختان و حتی دانههای کوچک اتم را در این تسبیح و حمد عمومی شریک میداند.
قرآن میگوید: عالم هستی یکپارچه زمزمه و غوغا است، هر موجودی به نوعی به حمد و ثنای حق مشغول است، و غلغلهای خاموش در پهنه عالم هستی طنین افکنده که بیخبران توانای شنیدن آن را ندارند، اما اندیشمندانی که قلب و جانشان به نور ایمان زنده و روشن است، این صدا را از هر سو به خوبی به گوش و جان میشنوند و به گفته شاعر:
گر تو را از غیب چشمی باز شد
با تو ذرات جهان همراز شد
نطق آب و نطق خاک و نطق گل
هست محسوس حواس اهل دل!
جمله ذرات در عالم نهان
با تو میگویند روزان و شبان
ما سمیعیم و بصیر و باهشیم
با شما نامحرمان ما خامشیم
از جمادی سوی جان جان شوید
غلغل اجزای عالم بشنوید
فاش تسبیح جمادات آیدت
وسوسهی تأویلها بزدایدت
ولی در تفسیر حقیقت این حمد و تسبیح در میان دانشمندان و فلسفه و مفسران بسیار گفتگو است:
بعضی آن را حمد و تسبیح «حالی» دانستهاند، و بعضی «قالی» که خلاصهی نظرات آنها را با آنچه مورد قبول ما است در ذیل میخوانید:
۱- جمعی معتقدند که همهی ذرات موجودات این جهان اعم از آنچه ما آن را عاقل میشماریم یا بیجان و غیرعاقل همه دارای یک نوع درک و شعورند، و در عالم خود تسبیح و حمد خدا میگویند، هر چند ما قادر نیستیم به نحوه درک و احساس آنها پی بریم و زمزمه حمد و تسبیح آنها را بشنویم.
آیاتی مانند ﴿ وَإِنَّ مِنۡهَا لَمَا يَهۡبِطُ مِنۡ خَشۡيَةِ ٱللَّهِ ﴾[البقرة: ۷۴]: «بعضی از سنگها از ترس خدا از فراز کوهها به پایین میافتند».
مانند: ﴿ فَقَالَ لَهَا وَلِلۡأَرۡضِ ٱئۡتِيَا طَوۡعًا أَوۡ كَرۡهٗا قَالَتَآ أَتَيۡنَا طَآئِعِينَ ﴾[فصلت: ۱۱]. «خداوند به آسمان و زمین فرمود از روی اطاعت یا کراهت به فرمان من آید، آنها گفتند ما از در اطاعت میآییم» (سوره فصلت آیه ۱۱)... و مانند آن را میتوان گواه بر این عقیده گرفت.
۲- بسیاری معتقدند که این تسبیح و حمد، همان چیزی است که ما آن را زبان حال مینامیم، حقیقی است نه مجازی، ولی به زبان حال است نه قال (دقت کنید).
توضیح اینکه: بسیار میشود به کسیکه آثار ناراحتی و درد و رنج و بیخوابی در چهره و چشم او نمایان است میگویم: هر چند تو از ناراحتیت سخن نمیگوی اما چشم تو میگوید که دیشب به خواب نرفتی، و چهرهات گواهی میدهد که از درد و ناراحتی جانکاهی رنج میبری!.
این «زبان حال» گاهی آنقدر قوی و نیرومند است که «زبان قال» را تحت الشعاع خود قرار میدهد و به تکذیب آن برمیخیزد و به گفتهی شاعر:
گفتم که با مکر و فسون
پنهان کنم راز درون!
پنهان نمیگردد که خون
از دیدگانم میرود!
از سوی دیگر آیا میتوان انکار کرد که یک تابلو بسیار زیبا که شاهکاری از هنر راستین است گواهی بر ذوق و مهارت نقاش میدهد و او را مدح و ثنا میگوید؟ آیا میتوان انکار کرد که دیوان شعر شعرای بزرگ و نامدار از قریحه عالی آنها حکایت میکند؟ و دائماً آنها را میستاید؟ آیا میتوان منکر شد که ساختمانهای عظیم و کارخانههای بزرگ و مغزهای پیچیدهی الکترونیک و امثال آنها، با زبان بیزبانی از سازنده و مخترع و مبتکر خود سخن میگویند، و هریک در حدّ خود از آنها ستایش میکنند؟
بنابراین باید قبول کرد که عالم شگرف هستی با آن نظام عجیبش، با آنهمه رازها و اسرار، با آن عظمت خیره کنندهاش و با آن ریزهکاریهای حیرتزا همگی تسبیح و حمد خدا میگویند.
مگر «تسبیح» جز به معنی پاک و منزه شمردن از عیوب میباشد؟ ساختمان و نظم این عالم هستی میگوید خالق آن از هر گونه نقص و عیبی مبرا است.
مگر «حمد» چیزی جز بیان صفات کمال میباشد؟ نظام جهان آفرینش از صفات کمال خدا، از علم بیپایان و قدرت بیانتها و حکمت وسیع و فراگیر او سخن میگوید.
مخصوصاً با پیشرفت علم و دانش بشر، و پرده برداشتن از گوشههایی از اسرار و رازهای این عالم پهناور، این حمد و تسبیح عمومی موجودات آشکارتر شده است.
اگر یک روز آن شاعر نکتهپرداز هر برگی از برگهای درختان سبز را دفتری از معرفت کردگار میدانست، دانشمندان گیاهشناس امروز دربارهی این برگها نه یک دفتر بلکه کتابها نوشتهاند، و از ساختمان اسرارآمیز کوچکترین اجزای آن یعنی سلولها گرفته تا طبقات هفتگانه برگ، و دستگاه تنفسی آن، و رشتههای آبیاری و تغذیه و سایر مشخصات بسیار پیچیده برگها در این کتابها، بحثها کردهاند.
بنابراین هر برگی شب و روز نغمهی توحید سرمیدهد و آواز رسای تسبیحش را در درون باغ و جنگل، بر فراز کوهها، در خمیدگی درهها پخش میکند، اما بیخبران چیزی از آن نمیفهمند، خاموشش میشمارند و زبان بسته!.
این معنی برای تسبیح و حمد عمومی موجودات کاملاً قابل درک است و نیاز به آن ندارد که ما برای همه ذرات عالم هستی درک و شعور قائل شویم چرا که دلیل قاطعی برای آن در دست نیست و آیات گذشته نیز به احتمال زیاد همان زبان حال را بیان میکند.
پاسخ به یک سوال:
ولی در اینجا یک سوال باقی میماند و آن اینکه اگر منظور از تسبیح و حمد حکایت نظام آفرینش از پاکی و عظمت و قدرت خدا است، و «صفات سلبیه» و «ثبوتیهی» او را شرح میدهد پس چرا قرآن میگوید شما حمد و تسبیح آنها را نمیفهمید؟ اگر بعضی نفهمند حدّاقل دانشمندان که میفهمند.
ولی این سؤال دو پاسخ دارد:
نخست اینکه روی سخن با اکثریت مردم نادان و مخصوصاً مشرکان است و دانشمندان با ایمان که در اقلیت قرار دارند از این عموم، مستثنا هستند که هر عامی استثنائی دارد.
دیگر اینکه آنچه ما از اسرار این عالم میدانیم در برابر آنچه نمیدانیم همانند قطرهای است در برابر دریا و ذره کاهی است در مقابل یک کوه عظیم، که اگر درست بیندیشیم حتّی نام علم و دانش نمیتوان بر آن گذاشت.
تا بدانجا رسید دانش من
که بدانستمی که نادانم!
بنابراین در واقع ما تسبیح و حمد این موجودات را هر چند دانشمند باشیم نمیشنویم چرا که آنچه را میشنویم تنها یک کلمه است از یک کتاب بزرگ و روی این حساب میتوان به صورت یک حکم عمومی خطاب به همه جهانیان گفت شما تسبیح و حمد موجودات عالم هستی را که به زبانحال دارند درک نمیکنید، زیرا آنچه درک میکنید بقدری ناچیز است که به حساب نمیآید.
۳- بعضی از مفسران نیز احتمال دادهاند که حمد و تسبیح عمومی موجودات در اینجا ترکیبی از زبان حال و قال یا به تعبیر دیگر تسبیح تکوینی و تشریعی باشد، چرا که بسیاری از انسانها و همه فرشتگان از روی درک و شعور حمد و ثنای او میگویند و همگی ذرات موجودات نیز با زبانحالشان از عظمت و بزرگی خالق بحث میکنند.
گر چه این دو نوع حمد و تسبیح با هم متفاوت است ولی در قدر جامع یعنی مفهوم وسیع کلمه حمد و تسبیح، مشترک میباشند.
ولی چنانکه پیدا است تفسیر دوم با آن شرح که بیان کردیم از همه دلچسبتر است.
[۴۲۲]- موطأ مالک ۲/۹۹۲ ح ۲۶، «کتاب الکلام».
۱ آزاد، محمد سلیم، ۱۳۴۹ -، «آشنایی با سنت پیامبر ج» زاهدان، صدیقی، ۱۳۷۸ش.
۲ آلوسی، محمود بن عبدالله، ۱۲۱۷- ۱۲۷۰، «روح المعانی» بیروت، دار الکتب العلمیه، ۱۴۲۲ق.
۳ ابراهیم بن محمد، «آداب تجارت و کسب حلال»، ترجمه عبدالرسول گل رانی، تهران، احسان، ۱۳۷۹.
۴ ابن ابی حاتم، عبدالرحمن بن محمد، ۲۴۰- ۳۲۷ق.، «الجرح و التعدیل» بتحقیق مصطفی عبدالقادر عطاء، بیروت، دار الکتب العلمیه، ۱۴۲۲ق.
۵ ابن حجر عسقلانی، احمد بن علی، ۷۳۳- ۸۵۲ق.، «تهذیب التهذیب فی رجال الحدیث» بتحقیق عادل احمد عبدالموجود و علی بن معوض، بیروت، دار الکتب العلمیه، ۱۴۲۵ق.
۶ ابن حجر عسقلانی، احمد بن علی، ۷۳۳- ۸۵۲ق.، «فتح الباری بشرح صحیح البخاری» بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۴۰۸ق.
۷ ابن حجر هیثمی، احمد بن محمد، ۹۰۹ - ۹۷۴ق.، «مناقب امام اعظم» ترجمه عبدالرئوف مخلص، تربت جام، شیخ الاسلام احمد جام، ۱۳۷۷ش
۸ ابن قیم جوزیه، محمد بن ابی بکر، ۶۹۱ - ۷۵۱ق.، «زاد المعاد فی هدی خیر العباد» بتحقیق شعیب ارنووط و عبدالقادر ارنووط، بیروت، الرساله، ۱۴۱۴ق.
۹ ابن کثیر، اسماعیل بن عمر، ۷۰۰ - ۷۷۴ق. «تفسیر القرآن العظیم» بیروت، المکتبه العصریه، ۱۴۲۲ق
۱۰ احمدیان، عبدالله، ۱۳۰۵ - ۱۳۸۳، «قرآن شناسی» تهران، احسان، ۱۳۷۸ش.
۱۱ بدرالعینی، محمودبن احمد، ۷۶۲- ۸۵۵ق.، «عمدة القاری شرح صحیح البخاری» بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۴۲۴ق.
۱۲ بعلبکی، منیر، ۱۹۱۸-، «فرهنگ المورد» ترجمه محمد مقدس، تهران، امیرکبیر، ۱۳۸۵ش.
۱۳ بلالی، عبدالحمید «راههای نفوذ شیطان برای فریب انسان» ترجمه: محمد صالح سعیدی، تهران، احسان، ۱۳۷۸ش.
۱۴ بنوری، محمد یوسف، ۱۳۹۷ -، «معارف السنن شرح جامع الترمذی» کراچی، [بیتا]،
۱۵ ترمذی، محمد ابن عیسی، «الشمائل المحمدیه»، ترجمه: فیض محمد بلوچ، تربت جام، خواجه عبدالله انصاری، ۱۳۹۰.
۱۶ تهان، محمود، «درآمدی بر علوم حدیث»، ترجمه: فیض محمد بلوچ، تربت جام، خواجه عبدالله انصاری، ۱۳۸۹.
۱۷ جُرّ، خلیل «فرهنگ لاروس» ترجمه: سید حمید طبیبیان،تهران، امیرکبیر، ۱۳۸۶ش.
۱۸ حاجی خلیفه، مصطفی بن عبدالله، ۱۰۱۷- ۱۰۶۷ق.، «کشف الظنون عن اسامی الکتب و الفنون» دمشق، دار الفکر، ۱۴۱۴ق
۱۹ حاکم نیشابوری، محمد بن عبدالله، ۳۲۱- ۴۰۵ق.، «المستدرک علی الصحیحین» بتحقیق محمد مطرجی،بیروت، دارالفکر، ۱۴۲۲ق
۲۰ حسینی طهرانی، محمدحسین، ۱۳۰۵-۱۳۷۴، «کاهش جمعیت، ضربهای سهمگین بر پیکر مسلمین»[بیجا]، نشر حکمت ـ موسسه ترجمه و نشر دوره علوم و معارف اسلام، ۱۴۱۵ق
۲۱ خرمدل، مصطفی، «تفسیر نور» تهران، احسان، ۱۳۸۴ش.
۲۲ خطیب عمری، محمد بن عبدالله، - ۷۴۱ق «مشکوة المصابیح» بتحقیق جمال عیتانی، بیروت، دار الکتب العلمیه، ۱۴۲۴ق.
۲۳ دارالعلوم زاهدان «فصلنامه دینی، فرهنگی و اجتماعی ندای اسلام» شمارههای ۲۴، ۴، ۳۰-۲۹، زاهدان.
۲۴ ذهبی، محمد بن احمد، ۶۷۳- ۷۴۸ق.، «سیر اعلام النبلاء» بتحقیق شعیب ارنووط، دمشق، دار الفکر، ۱۴۲۴ق.
۲۵ ذهبی، محمد بن احمد، ۶۷۳- ۷۴۸ق.، «تذکرة الحفاظ» بیروت، دار احیاء التراثالعربی، [بیتا].
۲۶ زحیلی، وهبه، «التفسیر المنیر فی العقیدة و الشریعة و المنهج» دمشق، دار الفکر، ۱۴۱۸ق.
۲۷ زحیلی، وهبه، «الوجیز فی اصول الفقه» تهران، احسان، ۱۳۸۱ش. ۲۸ زرکلی، خیرالدین، ۱۸۹۳-، ۱۹۶۶«الاعلام» دار العلم للملایین، ۲۰۰۷م.
۲۹ زمخشری، محمود بن عمر، ۴۶۷- ۵۳۸ق.،«الکشاف» بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۴۲۴ق.
۳۰ سعدی، عبدالملک عبدالرحمن، «بدعت به معنای دقیق اسلامی آن» ترجمه: امیر صادق تبریزی، کردستان، سنندج، ۱۳۸۰ش
۳۱ سعدی، عبدالملک عبدالرحمن، «شرح عقاید اهل سنت و جماعت» ترجمه امیر صادق تبریزی، سنندج، کردستان، ۱۳۷۹ش.
۳۲ سهارنفوری، خلیل احمد، - ۱۹۲۷م،،«بذل المجهود فی حل سنن ابی داود» بیروت، دار البشائر الاسلامیه، ۱۴۲۷ق
۳۳ سیوطی، عبدالرحمن بن ابی بکر، ۸۴۹- ۹۱۱ق.، «الاتقان فی علوم القرآن» ترجمه: مهدی حائری قزوینی، بتصحیح محمد ابوالفضل ابراهیم، تهران، امیرکبیر، ۱۳۸۲ش.
۳۴ شاطبی، ابراهیم بن موسی، - ۷۹۰ق، «الاعتصام» تحقیق عبدالرزاق المهدی، بیروت، دار الکتاب العربی، ۱۴۲۶ق.
۳۵ شوکانی، محمد بن علی، ۱۱۷۳- ۱۲۵۰ق.، «نیل الاوطار، شرح منقی الاخبار» بتحقیق عزالدین خطاب، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۴۲۲ق.
۳۶ صابونی، محمد علی، ۱۹۲۶- ،«صفوة التفاسیر» بیروت، دار القلم،۱۴۰۶ق
۳۷ صابونی، محمد علی، ۱۹۲۶-، «درآمدی بر علوم قرآنی(ترجمه فارسی التبیان فی علوم القرآن)» ترجمه: محمد بهاءالدین حسینی، سنندج، کردستان، ۱۳۸۶ش.
۳۸ صدیقی شافعی، محمد بن علان،«دلیل الفالحین لطرق ریاض الصالحین» بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۴۲۱ق.
۳۹ طباره، عفیف عبدالفتاح، «روح الدین الاسلامی» ترجمه: ابوبکر حسن زاده، سقز، محمدی، ۱۳۷۵ش.
۴۰ عبدالباقی، محمد فؤاد، «المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الکریم» قم، ذوی القربی، ۱۳۸۴ش.
۴۱ عبدالباقی، محمد فواد، «اللؤلؤ و المرجان» ترجمه: ابوبکر حسن زاده، تهران، احسان، ۱۳۸۴ش.
۴۲ عثمانی، محمد شفیع، ۱۸۸۳- ۱۹۶۳م، «معارف القرآن» ترجمه: محمد یوسف حسین پور،» تربت جام، شیخ الاسلام احمد جام، ۱۳۷۷ش
۴۳ عثمانی، محمدتقی، «علوم القرآن» ترجمه: محمدعمر عیدی دهنه، تربت جام، شیخ الاسلام احمد جام، ۱۳۸۳ش
۴۴ عثمانی، محمدتقی «تکملة فتح الملهم» بتحقیق محمود شاکر، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۴۲۶ق.
۴۵ عثمانی، محمدتقی «درس جامع الترمذی» ترجمه: عبدالحمید بزرگزاده،» تربت جام، شیخ الاسلام احمد جام، ۱۳۸۳ش
۴۶ عثمانی، ظفراحمد، ۱۳۱۰- ۱۳۹۴ق، «اعلاء السنن» بتحقیق حازم القاضی، بیروت، دار الکتب العلمیه، ۱۴۱۸ق.
۴۷ عثمانی، محمدتقی، «درس ترمذی»، ترجمه مرکز تحقیق و ترجمه دارالعلوم زاهدان، زاهدان، صدیقی، ۱۳۸۹.
۴۸ عزام عبدالرحمن، «قهرمان قهرمانان»، لقمان محمدپور، تهران، احسان، ۱۳۷۷.
۴۹ علوان، عبدالله ناصح، ۱۹۲۸- ۱۹۸۷، «چگونه فرزندان خود را تربیت کنیم؟» ترجمه: عبدالله احمدی، تهران، احسان، ۱۳۷۷ش.
۵۰ عمید، حسن، «فرهنگ عمید» تهران، امیرکبیر، ۱۳۸۲ش.
۵۱ غزالی، محمد، ۱۹۱۷- ۱۹۹۵، «باور راستین اسلامی(ترجمه فارسی عقیدة المسلم)»ترجمه: محمود ابراهیمی، سقز، محمدی، ۱۳۷۳ش.
۵۲ غزالی، محمد بن محمد، ۴۵۰- ۵۰۵ق.،«احیاء علوم الدین» بیروت، دار الکتاب العربی، [بیتا].
۵۳ فخر رازی، محمد بن عمر، ۵۴۴ - ۶۰۶ق. «مفاتیح الغیب (تفسیر کبیر)» بیروت، دار الکتب العلمیه، ۱۴۲۵ق.
۵۴ فرج، بسام عطیه اسماعیل، «نماز شب»، عبدالغنی براهویی، تهران، احسان، ۱۳۸۳.
۵۵ قائدان، اصغر «تاریخ و آثار اسلامی مکه مکرمه و مدینه منوره» تهران، مشعر، ۱۳۸۶ش.
۵۶ قاری، علی بن سلطان محمد، - ۱۰۱۴ق.،«مرقاة المفاتیح شرح مشکوة المصابیح» بتحقیق صدقی محمد جمیل العطار، بیروت، دار الفکر، ۱۴۱۴ق.
۵۷ قرضاوی، یوسف، ۱۹۲۶-، «دیدگاههای فقهی معاصر» ترجمه: احمد نعمتی، تهران، احسان، ۱۳۸۴ش.
۵۸ قرضاوی، یوسف، ۱۹۲۶ -، «نیت و اخلاص» ترجمه: عمر قادری، سنندج، قادری، ۱۳۷۸ش
۵۹ قرضاوی، یوسف، ۱۹۲۶-، «بیداری اسلامی و مواجهه صحیح با اختلافات» ترجمه عبدالرسول گلرانی، تهران، احسان، ۱۳۷۷ش
۶۰ قرضاوی، یوسف، ۱۹۲۶-،«دورنمای جامعه اسلامی» ترجمه: عبدالعزیز سلیمی، تهران، احسان، ۱۳۷۸ش.
۶۱ قرضاوی، یوسف، ۱۹۲۶-،«سنت و بدعت» ترجمه: محمدابراهیم ساعدی رودی، تایباد، سنت، ۱۳۸۱ش.
۶۲ قرضاوی، یوسف، «عبادت در اسلام»، محمد ستاری خرقانی، تهران، احسان، ۱۳۷۹.
۶۳ قرطبی، محمد بن احمد، - ۶۷۱ق. «الجامع لاحکام القرآن» بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۴۲۲ق.
۶۴ کاندهلوی، محمد زکریا، ۱۸۹۸- ۱۹۸۱م، «اوجز المسالک الی موطاء مالک» بتحقیق ایمن صالح شعبان، بیروت، دار الکتب العلمیه، ۱۴۲۰ق
۶۵ کاندهلوی، محمدادریس، ۱۸۹۹ – ۱۹۷۴م، «التعلیق الصبیح علی مشکوة المصابیح» کویته، مکتبه رشیدیه، [بیتا]
۶۶ کاندهلوی، محمدادریس، ۱۸۹۹ – ۱۹۷۴م،«سیرت مصطفی» ترجمه محمد امین حسینبر، [بیجا]، حسین بر، [بیتا]
۶۷ کشمیری، محمد انورشاه، ۱۲۹۲- ۱۳۵۲ق، «العرف الشذی شرح سنن الترمذی» بتصحیح محمود شاکر، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۴۲۵ق.
۶۸ کشمیری، محمد انورشاه، ۱۲۹۲- ۱۳۵۲ق، «فیض الباری علی صحیح البخاری» بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۲۶ق،
۶۹ مبارکفوری، صفیالرحمن، ۱۹۴۳-، «خورشید نبوت(ترجمه فارسی رحیق المختوم)» ترجمه: محمدعلی لسانی فشارکی، تهران، احسان، ۱۳۸۵ش.
۷۰ مخلص، عبدالرئوف، «جلوه هایی جدید از اعجاز علمی قرآن کریم» تربت جام، شیخ الاسلام احمد جام، ۱۳۷۶ش
۷۱ مخلص، عبدالرئوف «انوارالقرآن» تربت جام، شیخ الاسلام احمد جام، ۱۳۸۰ش.
۷۲ معلوف، لویس، ۱۸۶۷-۱۹۴۶، «المنجد» ترجمه: مصطفی رحیمی نیا، تهران، صبا، ۱۳۸۰ش
۷۳ مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵-، «تفسیر نمونه» تهران، دار الکتب الاسلامیه، ۱۳۸۵ش.
۷۴ ندوی، ابوالحسن علی، ۱۹۱۳- ۱۹۹۹م، «تاریخ دعوت و اصلاح» ترجمه: محمدابراهیم دامنی، ایرانشهر، دامنی، ۱۳۶۲ش.
۷۵ ندوی، سلیمان «در جستجوی الگو» ترجمه: عبدالحکیم عثمانی، تهران، عثمانی،۱۳۸۰ش
۷۶ نووی، یحیی بن شرف، ۶۳۱ - ۶۷۶ق، «شرح صحیح المسلم» بیروت، المکتبه العصریه، ۱۴۲۲ق.