1973

مشخصات کتاب

صحیح بخاری، به روایتی دیگر


احادیث شاگردان امام ابوحنیفه رحمه الله و روایات علمای احناف، در صحیح بخاری



مؤلف:

محمد مفیض الرحمن بن احمد حسین شاتغامی


مترجم:

فیض محمد بلوچ

تقریظ به قلم

جناب استاد، دانشمند والا مقام و محقّق بزرگ، دکتر بشّار بن عواد بن معروف بغدادی اعظمی (حفظه الله تعالی)؛ نویسنده‌ی بسیاری از کتاب‌ها و رئیس سابق دانشگاه اسلامی بغداد.

به نام خداوند بخشاینده‌ی مهربان

الحمد لله ربّ العالمین؛ والصلوة والسلام على سیّدنا محمد جوعلى آله الطیّبین الطاهرین وصحابته اجمعین؛ ومن تبعهم باحسان الى یوم الدین. امّا بعد؛

از کار تحقیقی و پژوهشی دانشمند بزرگوار، محمد مفیض الرحمن، پسر احمد حسین - یکی از فارغ التحصیلان دانشگاه «دارالعلوم دیوبند» هندوستان و یکی از متخصّصان بخش تخصّص در فقه اسلامی «جامعة العلوم الاسلامیة، علّامة بنّوری»، تاؤن کراچی پاکستان - موسوم به «اَسماء الرواة عن الامام الاعظم واسماء العلماء الاحناف في الجامع الصحیح للامام البخاری» [۱]، اطلاع حاصل کردم؛ و آن را کتابی یافتم که به تمام و کمال و به زیبایی هر چه تمام، بدین موضوع پرداخته و در این راستا، زحمات و مساعی فراوانی را به جان و دل خریده و بیوگرافی و زندگی نامه‌ی راویان حدیث را به صورت قابل ستایش و تحسین آمیز و با در نظر گرفتن منابع متعدّدِ رجال شناسی، جست و جو و کند و کاو نموده و در این زمینه، از هیچ تلاش و کوششی دریغ نورزیده است.

و از آنجا که وی، نسبت به بنده‌ی ناچیز، حُسن ظنّ دارد و نسبت به من، خوش‌بین است، از من خواست تا بدو اجازه‌ی روایت حدیث را بدهم؛ من نیز او را در خور این درخواست یافتم و دانستم که وی، صلاحیّت و لیاقت و قابلیّت و شایستگی به دوش کشیدن این مهم را دارا می‌باشد؛ از این رو، بدو اجازه‌ی روایت چیزهایی را دادم که خود، از اساتیدم، اجازه‌ی روایت آن‌ها را گرفته بودم؛ از قبیل روایت «جوامع»، «سُنن»، «مسانید»، کتاب‌های حدیث، فقه و غیره.

و برخی از این بزرگان عرصه‌ی علم و دانش که از آن‌ها اجازه‌ی روایت کتاب‌های حدیث و فقه را کسب کرده‌ام و آن را فراچنگ آورده‌ام، عبارتند از:

شیخ ما، محدّث عصر، شیخ حبیب الرحمن اعظمی/؛ محدّث بی‌چون و چرای شبه قاره‌ی هند، شیخ بزرگوار، محمد مالك کاندهلوی لاهوری/؛ شیخ دانشمند، بدیع الدین شاه راشدی مکّی/؛ و علّامه، شیخ عبدالفتّاح ابوغدّة حلبی/.

و در پایان، شیخ محمد مفیض الرحمن را سفارش می‌کنم تا من و اساتید مرا، از دعاهای خیر خویش فراموش نکند و برای ما از بارگاه الهی، آرزوهای نیک نماید.

و ختم دعا و گفتارمان این است: شکر و سپاس، پروردگار جهانیان را سزاست (که ایمان را نصیب ما کرد و از ما خشنود گردید).

نیازمندترین بندگان خدا:

ابومحمد، بشّار بن عوّاد بن معروف بغدادی اعظمی

ذی الحجّة ۱۴۲۲ ه‍ . ق

[۱] اسامی راویان امام اعظم و اسامی علماء و صاحب نظران احناف در کتاب «الجامع الصحیح» امام بخاری.

تقریظ به قلم

جناب استاد، دانشمند ارجمند و محدّث بزرگ، دکتر محمد عبدالحلیم نعمانی (حفظه الله تعالی)؛ رئیس بخش تخصّص در علوم حدیث، در «جامعة العلوم الاسلامیة، علامه بنّوری»، تاؤن کراچی پاکستان.

به نام خداوند بخشاینده‌ی مهربان

حمد و ستایش، از آنِ خداست و درود و سلام بر پیامبر خدا، حضرت محمد جو بر جملگی آل و یارانش باد؛ امّا بعد؛

شاگردم، عالم وارسته، محمد مفیض الرحمن، پسر احمد حسین بنگلادشی، دوران تحصیل و آموزشی خویش را در «دارالعلوم دیوبند» هندوستان، به پایان رساند؛ سپس به پاکستان آمد و به جرگه‌ی دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت و فرزانگی «جامعة العلوم الاسلامیة علّامه بنّوری»، تاؤن کراچی، ملحق شد و تخصّص در فقه اسلامی را کامل کرد؛ آنگاه به بخش تخصّص در علوم حدیث پیوست و در این راستا، از هیچ تلاش و کوششی دریغ نورزید؛ و خود نیز، پیوسته شاهد تلاش و کوشش، تحقیق و پژوهش، مطالعه و بررسی، وارسی و موشکافی و کند و کاو مسائل علمی وی بوده‌ام و دیده‌ام که وی چه عشق و علاقه و توجّه و عنایتی به بحث و کاوش، تحقیق و پژوهش، مطالعه و بررسی و جست و جو و مراجعه به کتاب‌های علمی دارد؛ و به راستی، او حداکثر تلاش خویش را به عمل آورده و تمام توانش را به کار گرفته و تمام سعی خود را به کار برده تا اوقات خویش را در راستای بحث و بررسی کتاب‌های مهم و کلیدی و محوری و بنیادین علمی و زیاد نمودن و افزایش دادن علم و دانش خویش - در هر فرصت ممکن - صرف نماید؛ و این در حالی است که وی، در بحبوحه‌ی سنّ جوانی قرار دارد و عمر او از بیست و دو سال، فراتر نرفته است.

و در اینجا، من، نیازی به اظهار نظر در مورد این کار پژوهشی نمی‌بینم؛ زیرا که جناب استاد، دانشمند والامقام و صاحب نظر ارجمند و محقّق بزرگوار، دکتر محمّد بشّار عوّاد اعظمی بر کتاب شیخ محمد مفیض الرحمن با عنوان «احادیث تلامیذ الامام الاعظم واحادیث العلماء الاحناف في الجامع الصحیح للامام البخاری/» تقریظ نوشته است؛ از این رو، بعد از تقریظ ایشان، این کتاب، نیازی به اظهار نظر افرادی چون من ندارد.

با وجود این، از خداوند بلند مرتبه خواهانم تا شیخ محمد مفیض الرحمن را بدان چیزی توفیق دهد و رهنمون سازد که آن را دوست می‌دارد و مورد رضا و خشنودی وی است؛ و همچنین از ایزد منّان خواستارم تا مسلمانان را به ذریعه‌ی (علم و دانش و حکمت و فرزانگی و خدمات و مساعی) او نفع و سود برساند و او را به اوج کمال و بالاترین نقطه‌ی ترقّی و تعالی و رشد و تکامل علمی و معنوی برساند. آمین.

محمد عبدالحلیم نعمانی؛

خادم بخش تخصّص در علوم حدیث دانشگاه

«جامعة العلوم الاسلامیة، علامة بنّوری» تاؤن کراچی؛

۲۲/۱۲/۱۴۲۳ ه‍ . ق

پیشگفتار مترجم

سپاس و آفرین، ایزد جهان آفرین راست؛ آن که اختران رخشان به پرتو روشنی و پاکی او تابنده‌اند و چرخ گردان به خواست و فرمان او پاینده؛ آفریننده‌ای که پرستیدنِ اوست سزاوار. دهنده‌ای که خواستن جز از او نیست خوشگوار؛ هست کننده از نیستی؛ نیست کننده پس از هستی؛ ارجمند گرداننده‌ی بندگان از خواری؛ در پای افکننده‌ی گردن‌کشان از سروری؛ پادشاهی او راست زیبنده؛ خدایی، او راست درخورنده؛ بلندی و برتری از درگاه او جوی و بس؛ هر آن که از روی نادانی نه او را گزید، گزند او ناچار بدو رسید؛ هستی هر چه نام هستی دارد، بدوست.

جهان را بلندی و پستی تویی
ندانم چه‌ای، هر چه هستی تویی

و درود بر پیمبر بازپسین؛ پیشرو پیمبران پیشین؛ گمراهان را راه نماینده؛ جهانیان را به نیک و بد آگاهاننده؛ به همه زبانی نام او ستوده و گوش پند نیوشان آواز او شنونده.

و همچنین درود و سلام بر یاران گزیده و خویشان پسندیده‌ی او باد. تا باد و آب و آتش و خاک در آفرینش بر کار است و گل بر شاخسار هم بستر خار. [۲]

در شروع، مترجم، توجه خوانندگان محترم را به چند نکته‌ی مهم و اساسی جلب می‌کند:

[۲] قطعه‌ای زیبا از عطا ملک جوینی (۶۲۳-۶۸۱ ه‍ . ق)

توضیحی درباره‌ی اصحاب حدیث و اصحاب رأی:

(۱)

علامه مفتی محمد تقی عثمانی (حفظه الله تعالی) درباره‌ی اصحاب حدیث و اصحاب رأی می‌گوید: [۳]

در عصر متقدّمان، اصطلاحات فوق، برای دو طبقه‌ی [بزرگ] از عالمان به کار می‌رفت. یک طبقه را «اصحاب حدیث» و طبقه‌ی دیگر را «اصحاب رأی» می‌گفتند.

عده‌ای از معاندان اختلاف یاد شده را دستاویز قرار داده و به این شایعه دامن زدند که اصحاب حدیث، فقط از حدیث پیروی می‌نمایند و قیاس و رأی را حجّت نمی‌دانند. و اصحاب رأی، فقط از قیاس و رأی متابعت نموده و حدیث را ترک می‌کنند. برخی از مستشرقان معاصر نیز، این اندیشه‌ی واهی را مشهور ساخته‌اند. در حالی که این سخن کاملاً خلاف واقع است و طبقات یاد شده در اصول ومبانی هیچ اختلاف بنیادی و معتنابه‌یی ندارند. نه اصحاب حدیث، منکر قیاس و رأی‌اند و نه اصحاب رأی، منکر اهمّیت حدیث، بلکه طبقات یاد شده بر این امر اتفاق نظر دارند که نصوص بر قیاس و رأی مقدّم است و فقط در موضع [یا مواضعی] که نصوص نباشد از قیاس و رأی سخن می‌رود.

اکنون این پرسش مطرح می‌شود که اگر طبقات فوق هیچ تفاوت اصولی ندارند پس به چه علت به دو اصطلاح مجزّا از هم یاد می‌شوند؟ جواب سؤال فوق اینست که در زمان ابتدایی، کاربرد اصطلاحات یاد شده فقط تا این حدود بود که عالمانی را که با حدیث سروکار داشتند «اصحاب حدیث» می‌گفتند و عالمانی را که با فقه [و استنباط احکام و تدوین مسائل فقهی] سروکار داشتند «اصحاب رأی»؛ گویا تا آن موقع طبقات فوق، دو فرقه و یا دو مکتب فکری نبودند بلکه دو گروه بودند که در دو شعبه‌ی جداگانه از شعبه‌های علوم دینی اشتغال داشتند - [محدّثان و فقیهان]

محدّثان را بدین جهت «اصحاب حدیث» می‌خواندند که آنان مشغله‌ی اصلی خویش را حفظ حدیث و روایت آن قرار داده بودند. اینان تمام انرژی و نیروی فکری و فیزیکی خود را در این راه صرف می‌کردند. و توجه شان به طرف استنباط احکام بسیار اندک و ناچیز بود.

فقیهان را نیز بدین سبب «اصحاب رأی» می‌نامیدند که آنان وجه‌ی اصلی همّت و تلاش خویش را متوجّه استنباط احکام [و استخراج معانی و مفاهیم حدیث] ساخته بودند. و به جای تألیف کتاب‌های حدیث و نشر و اشاعه‌ی احادیث، به استنباط احکام از احادیث و نشر و اشاعه‌ی آن‌ها همت می‌گماشتند. و چون این طبقه از عالمان بنا بر طبیعت و نوع کارشان [که استنباط و استخراج احکام و معانی از احادیث بود] به قیاس و رأی [در صورت فقدان نصّ] روی می‌آوردند، آنان را «اصحاب رأی» می‌گفتند.

بنابراین، اینان گروهی عظیم بودند که در دو شعبه‌ی جداگانه‌ی علم، کار می‌کردند و در واقعیّت امر، در رویکرد علمی خود هیچ تضادّ وتباینی با همدیگر نداشتند.

غالباً معاندان این سخن را بر سر زبان‌ها می‌اندازند که اصطلاح «اصحاب رأی» لقب حنفیّان و کوفیان بود در حالی که این اصطلاح، لقبی بود که برای تمامی فقیهان بکار می‌رفت. چنان‌چه ابن قتیبه در کتاب خود «المعارف» تمام فقیهان را با عنوان «اصحاب رأی» ذکر کرده است که در میان آن‌ها اسامی محدثانی چون امام مالک، امام شافعی، امام اوزاعی و سفیان ثوری نیز دیده می‌شود.

علامه محمد بن حارث خشنی در کتاب خود «قضاة القرطبة» عالمان مالکی را با نام «اصحاب رأی» آورده است. حافظ ابوالولید فرضی مالکی هم در کتاب خود «تاریخ علماء الأندلس» از فقیهان مالکی با نام «اصحاب رأی» یاد کرده است. علامه ابوالولید باجی مالکی در «المنتقی شرح المؤطا» برای تمامی فقیهان اصطلاح «اصحاب رأی» را بکار می‌برد.

حافظ ابن عبدالبر نیز برای عالمان مالکی این اصطلاح را به کثرت استفاده می‌کند. حتی وی شرحی را که بر «مؤطا» نگاشت آن را «الإستذکار لمذاهب الأمصار فیما تضمنه المؤطا من معاني الرأی والآثار» گذاشت. از مطالب فوق، کاملاً واضح می‌گردد که اصطلاح «اصحاب رأی» که لقبی بود که برای همه‌ی فقیهان بکار می‌رفت و به طبقه‌ی خاصی منحصر نبود نامی برای عراقیان و کوفیان شد. و سپس برای امام ابوحنیفه و متابعان وی اختصاص یافت. ولی هیچ وقت نمی‌توان آن را بدین علت نسبت داد که ایشان قیاس و رأی را بر نصوص مقدّم می‌دانستند بلکه علت اصلی آن، این بود که کوفیان، بالأخص امام ابوحنیفه و پیروان وی بیش از عالمان نقاط دیگر، استنباط احکام [و فقه حدیث] را بطور جدّی‌تر و بنیادی‌تر مورد توجه خویش قرار داده بودند. درحالی که عالمان دیگر روش و شیوه شان این بود که خود را فقط به مسائلی محدود ساخته بودند که عموماً به طور روزمره پیش می‌آمد [و حوادث و مسائلی که اتفاق می‌افتاد احکام آن] مسائل را از قرآن و حدیث استنباط می‌کردند. برخلاف این عالمان، امام ابوحنیفه و متابعان وی دچار روزمرگی نشدند و کوشیدند تا تمام وجوه یک مسأله و قضیه را که می‌شد احکام متعددی را بر آن‌ها مترتب ساخت پیش روی خویش قرار داده به استنباط احکام بپردازند. تردیدی نیست که چنین رویکردی در استنباط احکام، استفاده از قیاس و رأی را تا حدّ وسیعی اجتناب ناپذیر می‌نمود. این بود که اصطلاح «اصحاب رأی» را از ویژگی‌های ایشان برشمردند. و بنا به دلایلی که بدان اشاره کردیم این ویژگی نه فقط برای حنفیان از نقاط ضعف محسوب نمی‌شد بلکه از افتخاراتی بود که توانسته بودند برای نخستین بار «فقه» را تدوین کنند.

چون این اصطلاح، بعدها برای حنفیان بیشتر بکار رفت، معاندان حنفیان، با مغتنم شمردن فرصت، تبلیغات زهرآگین خویش را علیه آنان شروع کردند و به شدت این ادعای دروغین را در میان عموم مردم ترویج دادند که حنفیان «رأی» را بر «نصّ» ترجیح می‌دهند. و [متأسفانه] به علت گستردگی تبلیغات، تعدادی از عالمان ربانی نیز متأثر شده و در ورطه‌ی این سوء تفاهم فرو غلطیدند که حنفیان بدین خاطر «اصحاب رأی» لقب یافته‌اند که «رأی» را بر «نصّ» ترجیح می‌بخشند و از تعدادی از همین گروه بود که سخنان سختی علیه حنفیان نیز نقل شد.

[درباره‌ی اصطلاح «اصحاب رأی»] حقیقت امر همان بود که در بالا ذکر گردید و حنفیان [حتی] آثار صحابه و تابعان را نیز بر قیاس خود مقدم می‌داشتند تا چه رسد به احادیث مرفوع. بحث تفصیلی این موضوع در آینده خواهد آمد.

البته از میان مخالفان، کسانی نیز یافت می‌شدند که اصطلاح «اصحاب رأی» را به منظور عیبجویی و نکوهش به حنفیان منسوب نمی‌ساختند و با آگاهی و اطلاعی که در این زمینه داشتند استفاده‌ای ابزاری از این اصطلاح برای مخالفت با حنفیان را رد می‌کردند.

علامه ابن حجر مکی شافعی در کتاب خویش «الخیرات الحسان في مناقب أبي حنیفة النعمان» با صراحت نوشته است که کسانی که حنفیان را «اصحاب رأی» خوانده‌اند هدفشان عیبجویی نبوده بلکه اشاره‌ای بدین واقعیت بوده که آنان در امر استنباط احکام عنایت ویژه‌ای داشته‌اند.

به هر تقدیر از منسوب شدن حنفیان به «اصحاب رأی» اینگونه نتیجه گیری کردن که امام اعظم/قیاس را بر نصّ برتری می‌داد و یا دامن زدن به این ادعای واهی که وی و یارانش در علم حدیث بی‌بهره بودند و یا نزد ایشان تعداد روایات حدیث ناچیز بوده است، همه‌ی این‌ها ناشی از بی‌خردی است. برای اینکه امام ابوحنیفه [صرف نظر از فقاهت] از محدّثان بزرگ عصر خویش بود و در علم حدیث مقامی شامخ داشت. اما چون وی در زمره‌ی فقیهان درآمد از روایت حدیث که وجهه همّت محدّثان بود باز آمد و حدیث روایت نکرد. به همین علت مرویّات ایشان در کتب معروف، اندک است. وگرنه [به گواهی تاریخ] آنچه متعلق به تخصص و تبحّر ایشان در علم حدیث است امری مسلم و انکارناپذیر می‌باشد.

برای اینکه مقام علمی ایشان در حدیث از هاله‌ی ابهام بیرون آید بررسی اوضاع علمی شهر کوفه که امام ابوحنیفه در آن می‌زیسته است خالی از فایده نیست.

[۳] نگا: مقدمه‌ای بر سیر تاریخی تدوین علم حدیث؛ محمد تقی عثمانی، ترجمه عبدالحمید بزرگ‌زاده، تهران، احسان، ۱۳۸۸ صص ۱۳۳-۱۶۰.

کوفه و علم حدیث:

در عهد صحابه و تابعان، شهر کوفه بزرگترین مرکز علم حدیث و فقه بود. این شهر را عمر فاروقسپایه‌گذاری کرد و چون آن، اقامتگاه افراد تازه مسلمان بود از سوی خلیفه به امر تعلیم و تربیت نیز توجه خاصی مبذول می‌شد. به امر خلیفه گروه قابل توجهی از صحابه در این شهر اسکان گزیده بودند. علاوه بر آن خلیفه، عبدالله بن مسعودسرا که از فقیهان بزرگ مدینه بود، به عنوان معلم به کوفه گسیل داشت و به کوفیان پیام فرستاد که: «آثرتکم بعبد الله علی نفسی». درباره‌ی عبدالله بن مسعودساین سخن حذیفة بن یمان مشهور است که: «ما کان رجل أشبه برسول الله جهدیاً ودلّاً وسمتاً من عبدالله بن مسعود». عمرسنیز فرموده بودند: «کنیفٌ مُلِئَ علماً».

عبدالله بن مسعودستا پایان عمر در کوفه ماند و آن را از علم حدیث و فقه سرشار ساخت و انوار نبوت را در تمام زوایا و تکایا بسط داد و شاگردانی را تربیت کرد که شبانه روز در تحصیل و تدریس علم اشتغال داشتند. تعداد شاگردان وی تا هفتاد و چهار نفر تخمین زده شده است. البته علامه زاهد کوثری/در مقدمه‌ی «نصب الرایه» تعداد عالمانی را که از محضر عبدالله بن مسعودستعلیم و تربیت یافتند در حدود ۴۰۰ نفر نوشته است.

بعدها علاوه بر عبدالله بن مسعودسبعضی دیگر از فقیهان صحابه نیز، در کوفه اقامت گزیدند که از آن جمله، سعد بن ابی وقاص، ابوموسی اشعری، حذیفة بن یمان، سلمان فارسی، عمار بن یاسر، عبدالله بن ابی اوفی و عبدالله بن حارث بن جزء قابل ذکراند. بعلاوه، صدها صحابه دیگر در کوفه رحل اقامت افکندند که امام عجلی تعداد آن‌ها را ۱۵۰۰ نفر ثبت و ضبط کرده است. البته گفتنی است که آن دسته از اصحابی که به طور موقت در کوفه اسکان گزیده بودند و بعدها به جایی دیگر منتقل شدند در افراد یاد شده‌ی مذکور نیستند. [حال خواننده می‌تواند درک نماید] با توجه به حضور تعداد زیادی از صحابه در شهر کوفه، این شهر به لحاظ علم و فضل درچه سطحی بوده و آوازه‌ی علم و فضل در آن تا چه میزانی طنین انداخته است.

[به گواهی تاریخ] وقتی علیسپس از اینکه به خلافت رسید و شهر کوفه را مرکز خلافت انتخاب کرده و در آنجا انتقال یافت از آوازه‌ی بلند علم و فضل در کوفه بسیار اظهار شادمانی کرد و فرمود: «رحم الله إبن أم عبد قد ملأ هذه القریة علماً». در جایی دیگر فرمود: «أصحاب إبن مسعود سرج هذه الأمَّة».

بعد از اینکه علیساز مدینه به کوفه آمد و آنجا را دارالخلافت خویش برگزید، شهر کوفه از لحاظ پیشرفت علمی شتاب بیشتری گرفت چرا که خود خلیفه نیز از صحابه‌ی عالی‌رتبه و از بزرگان آنان بود. و عبدالله بن مسعودسهم در میان صحابه رتبه‌ی بس بلندی داشت و مقام ایشان را از اینجا می‌توان شناخت که صحابی فقیهی چون معاذ بن جبل، شاگرد خویش؛ عمرو بن میمون را فرمان داد که از محضر عبدالله بن مسعودسکسب علم نماید که به همراه عبدالله بن مسعود، علیسنیز بودند.

از روزی که علیسو عبدالله بن مسعودسدر کوفه رحل اقامت افکندند، از همان روز به بعد شهر کوفه از تمام شهرهای دیگر به لحاظ علمی شوکت و عظمت بیشتری یافت و از نظر آوازه‌ی علم و فضل پیشی گرفت. چرا که این دو بزرگوار حامل خلاصه‌ی علوم صحابه بودند. چنان‌چه در این باره مسروق بن اجدع می‌فرماید: «درت في الصحابة فوجدت علمهم ینتهی إلی ستة ثم نظرت فوجدت علمهم ینتهی إلی إثنین: علي وعبدالله». براساس قول مسروق، علیسو عبدالله بن مسعودسجمع کننده‌ی علوم صحابه در وجود خویش بودند و این هر دو نیز در کوفه می‌زیستند.

لذاست که می‌توان ادعا کرد که سرچشمه‌ی علوم، در کوفه بود و همین که در هر خانه‌ی شهر کوفه آوازه‌ی علم و فضل در حدیث، طنین افکنده و در هر محله درسگاه‌های حدیث دایر بود، خود دلیلی روشن بر صحت ادعای ماست.

علامه ابومحمد رامهرمزی در «المحدث الفاضل» از انس بن سیرین نقل می‌کند که: «أتیت الکوفة فوجدت بها أربعة آلاف یطلبون الحدیث وأربع ماءة قد فقهوا». علامه تاج الدین سبکی در «طبقات الشافعیة الکبری» قول حافظ ابوبکر بن داود را نقل می‌کند: که من به کوفه رسیدم نزدم یک درهم بود. از آن، سی مُدّ لوبیا خریداری کردم. هر روز یک مدّ لوبیا می‌خوردم و از اشبح یک هزار حدیث می‌نوشتم تا اینکه در یک ماه سی هزار حدیث جمع آوری نمودم.

اکنون خودتان قضاوت و داوری نمایید که در شهری که در ظرف مدت یک ماه فقط از یک استاد حدیث، سی هزار حدیث نوشته می‌شود، در آن شهر، علم حدیث در چه سطحی از پیشرفت و تعالی قرار داشته است. به دلیل همین پیشرفت و تعالی بوده است که صد راوی از رجال بخاری، فقط کوفی‌اند و علت اینکه امام بخاری به کرّات به کوفه سفر می‌کرد همین بوده است.

امام اعظم/و علم حدیث:

امام اعظم در شهر کوفه چشم به جهان گشود و این درست در دورانی بود که کوفه مرکز حدیث و فقه بود. وی در کوفه پرورش یافت و از شیوخ آنجا کسب فیض کرد. چون در «صحاح ستّه» از امام ابوحنیفه هیچ حدیثی مروی نیست. به همین دلیل بعضی افراد تنگ نظر [و کوته فکر] وی را در علم حدیث تضعیف کرده‌اند. طبیعی است که این، طرز فکری نابخردانه و جاهلانه بوده و از اتهاماتی کاملاً بی‌اساس است. در «صحاح ستّه» نه فقط از امام ابوحنیفه هیچ حدیثی روایت نشده که از امام شافعی نیز در هیچ کتابی از «صحاح سته» حدیث روایت نشده است. و از امام احمد که استاد ویژه‌ی امام بخاری است جز سه إلی چهار موضع حدیث روایت نشده و روایات امام مالک نیز از چند روایت تجاوز نمی‌کند.

قدر مسلم [صرف نظر از تنگ نظری‌های بی‌خردانه] علت آن این نیست که - پناه بر خدا - بزرگان یاد شده [واقعاً] در حدیث ضعیف بودند، بلکه علت آن این است که اولاً؛ آنان فقیه بودند. به همین دلیل وجهه‌ی اصلی همّت آنان تبیین احکام و مسائل بود. ثانیاً؛ این‌ها مجتهد بودند و صدها شاگرد و پیرو داشتند. و امامان «صحاح سته» کاملاً پی برده بودند که علوم و معارف آنان به وسیله‌ی شاگردانشان محفوظ می‌ماند. در یک رویکرد می‌توان گفت که اصحاب «صحاح ستّه» فقط در جهت حفظ و نگهداری علوم کسانی اشتغال ورزیدند که اندیشه‌ی ضایع شدن آن‌ها بود. و این تنها دلیلی است که اصحاب «صحاح ستّه» احادیث امام ابوحنیفه را در کتاب‌های خویش روایت نکرده‌اند. و إلّا جلالت قدر امام ابوحنیفه در علم حدیث غیرقابل انکار است. وی به اتفاق عالمان امت، مجتهد است و یکی از شرایط [فنّی و تخصّصی] اجتهاد این است که مجتهد در علم حدیث بهره‌ی کافی داشته باشد. اگر امام ابوحنیفه/در علم حدیث بهره‌ای نمی‌داشت چگونه وی را به عنوان مجتهد می‌پذیرفتند؟ در صورتی که گروه بزرگی از عالمان حدیث، به بلندی مقام وی اذعان کرده‌اند که اگر اقوال و سخنان آنان جمع آوری شود مجموع آن‌ها به صورت یک کتاب درمی‌آید و در کتاب‌هایی که در مناقب ابوحنیفه/تألیف شده این اقوال و سخنان کاملاً به چشم می‌خورد. ما در اینجا فقط به نقل چند قول اکتفا می‌کنیم:

قول نخست از مکی بن ابراهیم است. وی استاد جلیل القدر امام بخاری است. امام بخاری اکثر «ثلاثیّات» کتاب خود را از ایشان روایت نموده است. مکی بن ابراهیم شاگرد امام ابوحنیفه است. درباره‌ی امام ابوحنیفه در کتاب «تهذیب التهذیب» از ایشان منقول است که: «کان أعلم زمانه». در توضیح مطلب، ذکر این نکته ضروری می‌نماید که لفظ «علم» در آن زمان فقط برای «علم حدیث» بکار می‌رفت. پس هدف مکی بن ابراهیم از قول یاد شده این بود که امام ابوحنیفه در عصر خویش در «علم حدیث» بزرگترین عالم بود.

قول دوم از محدث مشهور یزید بن هارون است. وی می‌فرماید: «أدرکت ألفاً من الشیوخ وکتبت منهم فما وجدت أفقه ولا أورع ولا أعلم من خمسة أولهم أبوحنیفة». [۴]حافظ ذهبی در «تذکرة الحفّاظ» [۵]با سند خود قول سفیان بن عیینه را ذکر کرده که ایشان می‌فرماید: «لم یکن في زمان أبی حنیفة بالکوفة رجل أفضل منه ولا أورع ولا أفقه منه». و حافظ ذهبی [۶]این قول امام ابوداود را نیز نقل کرده است که: «کان إماماً».

با نگاهی به شیوخ و متعلّمان ایشان نیز، می‌توان به مقام علمی ایشان در «علم حدیث» پی برد. حافظ ابوحجاج مزی در «تهذیب الکمال» هفتاد و چهار استاد ابوحنیفه را ثبت و ضبط کرده است. حافظ سیوطی در کتاب «تبییض الصحیفة لمناقب أبی حنیفة» اسامی تمامی شیوخ وی را گرد آورده است. البته اهالی علم آگاهی دارند که حافظ مزی تمام شیوخ یک راوی حدیث را استیعاب نمی‌کند. بلکه به طور نمونه افرادی را ذکر می‌نماید. به همین خاطر ملا علی قاری در شرح «مسند امام أبی حنیفة» تعداد شیوخ امام ابوحنیفه را ۴۰۰۰ نفر ذکر کرده است و شیوخ یاد شده نیز، در «علم حدیث» در سطحی از مقام علمی قرار دارند که محدّثان معروف و مشهور بعدی به چنین مقام و درجه‌ای نرسیده‌اند. چرا که شیوخ ایشان یا صحابه‌اند یا تابعان و یا اتباع تابعان و خارج از این سه گروه نیستند.

[۴] تذکرة الحفّاظ،‌ امام ذهبی. [۵] همان مدرک، ص ۱۹۵. [۶] همان مدرک، ص ۱۶.

تابعی بودن امام ابوحنیفه/:

درباره‌ی آنچه به صحابه‌ی کرامشمربوط است می‌توان چنین ادعا کرد که تابعی بودن امام اعظم امری مسلم و انکارناپذیر است. حافظ ابن حجر می‌فرماید: ولادت امام ابوحنیفه در سنه‌ی ۸۰ ه‍ . ق بوده است. در آن زمان در کوفه صحابی بزرگوار؛ عبدالله بن ابی اوفی اقامت داشت. زیارت نکردن وی ایشان را امری ناممکن [و قریب به محال] است. ابن سعد در «طبقات» نقل کرده است: امام ابوحنیفه، انس بن مالک را درک نموده است. علاوه بر این علامه سیوطی در «تبییض الصحیفة لمناقب ابی حنیفة» روایات متعددی نقل کرده که از آن‌ها می‌توان دریافت که امام ابوحنیفه از اصحابی چون انس، عبدالله بن ابی اوفی، عبدالله بن حارث بن جزء، عبدالله بن انیس، واثلة بن اصقع و عائشه بنت عجرد حدیث شنیده است.

حافظ ابومعشر عبدالکریم بن عبدالصمد طبری در این زمینه رساله‌ی مستقلی نگاشته و در آن، آن دسته از روایاتی را که امام ابوحنیفه آن‌ها را مستقیماً و بدون واسطه از صحابه‌ی کرام شنیده جمع آوری نموده است. در این کتاب علاوه بر آن‌ها، سماع امام ابوحنیفه از جابر بن عبدالله و معقل بن یسار را نیز به اثبات رسانده است. اگر چه حافظ ابن حجر/نوشته که در سند این روایت ضعف موجود است. لیکن تاکنون هیچ محدثی حکم بطلان آن‌ها را به طور قطع و یقین صادر نکرده است. و اگر در زمینه‌ی فضائل و مناقب، از نقل روایات ضعیف بی‌شکیب نباشیم، دلیلی وجود ندارد که از این روایات، فضیلت و مرتبه‌ی علمی امام ابوحنیفه پذیرفته نگردد.

علاوه از او، علامه سیوطی در «تبییض الصحیفة» یک روایت به نقل از حافظ ابومعشر آورده که «أبوحنیفة عن مالك إبن أنس قال سمعت رسول الله جیقول: طلب العلم فریضة علی کلّ مسلم». علامه سیوطی درباره‌ی این حدیث می‌گوید: این روایت همسنگ [روایت] صحیح است و بنا به اعتقاد حافظ مزی این روایت به دلیل تعدد طرق، در درجه‌ی حسن قرار دارد. اگر این نظریه پذیرفته شود هیچ تردیدی باقی نمی‌ماند که سماع ابوحنیفه از صحابه ثابت است. و اگر به فرض که سماع هم ثابت نشده باشد ولی ثبوت زیارت کاملاً قطعی است. بنابراین تابعی بودن امام ابوحینیفه نزد محققان [منصف] یک امر مسلم و قطعی الثبوت است.

چنان‌چه امام ابن سعد در «طبقات»، حافظ ذهبی در «تذکرة الحفّاظ»، حافظ ابن حجر به نقل از علامه سیوطی در پاسخ به یک سؤال، حافظ مزی در «تهذیب الکمال»، علامه قسطلانی در «شرح بخاری»، علامه نووی در «تهذیب الأسماء واللغات» و علامه سیوطی در «تبییض الصحیفة» تابعی بودن امام ابوحنیفه را با صراحت تمام اذعان نموده [و بدان حکم قطعی داده‌اند].

اساتید بزرگ امام ابوحنیفه/:

در بین اساتید خاص امام ابوحنیفه، کسانی جای دارند که در عصر تابعان، ارکان و اساطین «علم حدیث» شناخته می‌شدند. شرح حال چند نفر را در ذیل نقل می‌نماییم:

یکی از کسانی که امام ابوحنیفه در محضر آنان به تلمّذ پرداخت، عامر بن شرحبیل بود. حافظ ذهبی نوشته است که: «هو أکبر شیوخ أبی حنیفة». امام شعبی از پانصد صحابه علم حدیث آموخته است. حافظه‌ی ایشان از لحاظ قوت در حدّی بود که هیچگاه برای یادگیری حدیث دست به قلم و دوات نبرد. وی می‌فرماید که من با شعر میانه‌ای ندارم ولی: «لو أردت لأنشدت شهراً وما أعدت». روزی شعبی مشغول تشریح غزوات آن حضرت جبود که عبدالله بن عمرباز کنار او گذشت. با شنیدن سخنان وی فرمود: من در غزوات در رکاب آن حضرت جبوده‌ام ولی شعبی درباره‌ی غزوات، اطلاعاتش از من بیشتر است.

خطیب بغدادی به نقل از علی بن مدینی می‌نویسد که علوم عبدالله بن مسعود، در علقمه، اسود، حارث، عمرو و عبیدة بن قیس خلاصه شده و علوم اینان در دو شخص که عبارتند از: ابراهیم نخعی و عامر شعبی ریزش کرده است. و [خوشبختانه] این هر دو از اساتید [برجسته‌ی] امام ابوحنیفه هستند.

از اساتید ویژه‌ی امام ابوحنیفه، حماد بن سلیمان است. وی به اتفاق، امام حدیث و فقه است. و ایشان حافظ علوم عبدالله بن مسعود شناخته شده است. در «صحیح مسلم»، «ابوداود»، «ترمذی» هم روایات وی آمده است. حماد بن سلیمان در زندگی خود از محضر انس، زید بن اوهب، سعید بن مسیب، عکرمه، ابووائل، ابراهیم نخعی و عبدالله بن بریده کسب علم نمود. امام ابوحنیفه از ایشان دو هزار حدیث روایت کرده است. وی نسبت به استادش حماد بن سلیمان احترام زائد الوصفی قائل بود. به حدی که هیچگاه به هنگام خواب پاهایش را به سوی خانه‌ی ایشان دراز نمی‌کرد.

از اساتید برجسته‌ی دیگر، ابواسحاق سبیعی است. وی از سی و هشت صحابه کسب علم کرد. مطابق قول ابوداود طیالسی وی «أعلم الناس بحدیث إبن مسعود وعلي» بود. ایشان از راویان «صحاح سته» نیز می‌باشد. علاوه بر اساتید ذکر شده، شخصیت‌هایی چون: ابراهیم نخعی، قاسم بن محمد، قتاده، نافع، طاووس بن کیسان، عکرمه، عطا بن ابی رباح، عمرو بن دینار، عبدالله بن دینار، حسن بصری، امام شبیان، سلیمان اعمش/که از تابعان جلیل القدر و اساطین امت می‌باشند در جرگه‌ی اساتید امام ابوحنیفه داخل‌اند.

شاگردان برجسته امام ابوحنیفه/:

اکنون وقت آن رسیده تا درباره‌ی شاگردان امام ابوحنیفه نیز اشاره‌ای داشته باشیم. [آنچه جالب توجه همگان است اینکه] در فهرست شاگردان نیز امامان بزرگی به چشم می‌خورد. از میان شاگردان برجسته و ویژه ایشان عبدالله بن مبارک است. وی می‌فرماید: «لولا أعانني الله بأبی حنیفة وسفیان لکنت کسائر الناس». و از شاگردان ایشان، یحیی بن سعید قطان است که در علم جرح و تعدیل شهرت خاصی دارد. امام ذهبی و دیگران آورده‌اند که وی بر قول امام ابوحنیفه فتوا صادر می‌کرد.

حافظ ابن حجر در تهذیب به نقل از یحیی قطان آورده که: «قد أخذنا بأکثر أقواله». و یحیی بن معین در «الجواهر المضیئة في طبقات الحنفیة» و موفق در «مناقب الإمام أباحنیفة» [۷]به نقل از یحیی بن معین این سخن یحیی بن سعید قطان را آورده که: «جالسنا والله أبا حنیفة وسمعنا منه وکنت والله إذا نظرت الیه عرفت في وجهه أنه یتَّق الله عزّ وجلّ». [۸]

از شاگردان ویژه وی وکیع بن جراح، استاد امام شافعی است. او از امام ابوحنیفه نهصد حدیث روایت کرده است. ابن عبدالبر در «الإنتقاء» به نقل از یحیی بن معین می‌نویسد که وی نیز بر قول امام ابوحنیفه فتوا می‌داد. البته گفتنی است که فتوا دادن [اینان] بر قول امام ابوحنیفه مانند مقلّد مطلق [براساس تقلید محض] نبود، بلکه مجتهد في المذهب به حساب می‌آمد. همچنان‌که امام ابویوسف و امام محمد و دیگران در بعضی مسائل با امام ابوحنیفه راه خلاف را پیش گرفته‌اند ایشان نیز در پاره‌ای مسائل برخلاف نظر وی اظهار نظر نموده، که از آن جمله است؛ مسأله إشعار در حج.

بعلاوه‌ی شاگردان یاد شده، از میان عالمان حدیث، محدّثان معظّم و مشهوری چون: مکی بن ابراهیم، زید بن هارون، حفص بن غیاث نخعی، یحیی بن زکریا بن ابی زائده، مسعود بن کدام، ابوعاصم بن نبیل، قاسم بن معن، علی بن مسهر، فضل بن دکین و عبدالرزاق بن همام نیز در محضر امام ابوحنیفه زانوی تلمّذ زده‌اند.

محدّثی که در فهرست بلند وی، شیوخ و شاگردانی اینگونه بلند مرتبه و عالی مقام، به چشم می‌خورد، باز غیرمسئولانه اینگونه سخنان را بر زبان راندن که منزلت ایشان در «علم حدیث» پایین بوده چه ستم بزرگی است؟!

درباره‌ی قوت و خارق العادگی حافظه‌ی امام ابوحنیفه نیز، وقایع و داستان‌های حیرت انگیزی روی داده که به طور نمونه به دو واقعه اشاره می‌شود:

۱- ملاعلی قاری در «مناقب الإمام الأعظم» می‌آورد که باری در یکی از مجالس، امام ابوحنیفه و امام اعمش حضور داشتند. شخصی از امام ابوحنیفه درباره‌ی مسأله‌ای توضیح خواست. و ایشان نیز توضیح داد. امام اعمش وقتی توضیحات وی را شنید پرسید: «من أبن أخذت هذا»؟ ایشان بلافاصله فرمود: «أنت حدثنا عن أبی صالح عن أبی هریرة قال: قال رسول الله جکذا. وأنت حدثنا عن أبی إیاس عن إبن مسعود الأنصاری. وأنت حدثنا عن أبی وائل عن عبدالله قال: قال رسول الله جکذا. وحدثنا عن أبی مجلز عن أبی حذیفة بن الیمان قال: قال رسول الله جکذا. وأنت حدثنا عن أبی الزبیر عن جابر قال: قال رسول الله جکذا».

وی از این جواب امام ابوحنیفه متعجب شده و فرمود: «حسبك، ما حدثتك به في ماءة یوم حدثني به في ساعة واحدة». سپس گفت: «یا معشر الفقهاء أنتم الأطباء ونحن الصیادلة وأنت أیُّها الرجل أخذت بکلا الطرفین».

واقعه‌ی دوم، متعلق به امام ابویوسف است. وی می‌گوید هر گاه امام ابوحنیفه مسأله‌ی شرعی را ایراد می‌کرد، من نزد تمام شیوخ حدیث در کوفه بار می‌یافتم و از آنان احادیثی را که قول امام ابوحنیفه را تأیید و تثبیت می‌نمود جمع آوری می‌کردم، و با شادمانی به محضر ایشان می‌شتافتم تا با قرائت آن‌ها نزد ایشان، موجبات خشنودی وی را فراهم نمایم. اما پس از اینکه از خواندن احادیث فارغ می‌شدم، ایشان اینگونه آغاز به سخن می‌کرد: از میان این احادیث در فلان حدیث فلان نقص است و در فلان حدیث فلان راوی به دلیل فلان علت، ضعیف است. بنابراین، این حدیث غیرقابل استدلال است. و در ادامه می‌فرمود: «أنا عالم بعلم أهل الکوفة».

[۷] مناقب الامام اباحنیفة ۱/۱۹۱. [۸] تاریخ بغداد ۱۳/۳۵۲.

کتاب الآثار:

از آثار علمی امام ابوحنیفه، «کتاب الآثار» وی، شاهد صدقی بر مقام بلند ایشان در «علم حدیث» است. در ابواب فقهی، کتاب یاد شده نخستین کتاب مدوّن و منضبط در «علم حدیث» است [که به ترتیب ابواب فقهی تدوین شده است]

علامه سیوطی در «تبییض الصحیفه» نوشته است که این فضیلت و بزرگواری امام ابوحنیفه شایسته‌ی چشم‌پوشی نیست که وی برای اولین بار [در تاریخ علم حدیث] یک کتاب منظم و منضبطی را براساس ابواب فقهی تدوین کرد. کاری که هیچ محدث دیگری در زمان وی از او پیشی نگرفت و کتاب یاد شده از مآخذ [مهم] امام مالک در کتاب «مؤطا» است. حافظ ذهبی در «مناقب» به نقل از «أخبار أبی حنیفة» تألیف قاضی ابوعباس، محمد بن عبدالله بن ابی عوام، با سند متصل این قول محدث مشهور، عبدالعزیز درآوردی را می‌آورد که: «کان مالك ینظر في کتب أبی حنیفة وینتفع بها»؛ از این سخن، کاملاً آشکار است که درجه‌ی ارزش و اعتبار «کتاب الآثار» نسبت به «موطأ إمام مالك» موازی ارزش و اعتبار «موطأ إمام مالك» نسبت به «صحیحین» است.

راویان مشهور کتاب الآثار:

راویان «کتاب الآثار» به فراوانی راویان سایر کتاب‌های حدیث‌اند که از میان آن‌ها چهار راوی زیر بسیار مشهورند:

۱- امام ابویوسف.

۲- امام محمد.

۳- امام زفر.

۴- امام حسن بن زیاد.

همانطور که امام بخاری صحیح خویش را از میان ششصد هزار حدیث برگزیده، امام ابوحنیفه نیز «کتاب الآثار» را از میان احادیث بی‌شماری برگرفته و انتخاب کرده است. اما به دلیل اینکه امام ابوحنیفه پیش از امام بخاری و سایرین می‌زیسته و در آن زمان اساتید و طرق حدیث نیز به این گستردگی نبوده وی کتاب خود را از میان ۴۰۰۰۰ حدیث برگزیده است.

علامه موفق مکی در «مناقب الإمام الأعظم» این قول ابوبکر بن محمد زرنجری را نقل نموده که: «إنتخب أبوحنیفه الآثار من أربعین ألف حدیث»؛ و علامه موفق به نقل از «مناقب أبی حنیفة» تألیف حافظ ابوزکریا بن یحیی نیشابوری با سند آن از یحیی بن نصر بن حاجب آورده است که: «سمعت أبا حنیفة یقول: عندی صنادیق من الحدیث ما أخرجت منها إلّا الشیء الیسیر الذي ینتفع به».

علامه زبیدی در کتاب «عقود الجواهر المنیفة» با سند حافظ ابونعیم اصفهانی به نقل از یحیی بن نصر می‌نویسد که روزی نزد امام ابوحنیفه بار یافتم، دیدم اتاق وی مملوّ از کتاب است. از ایشان پرسیدم این [کتاب‌ها] چیست؟ در جواب فرمود: کتاب‌های حدیث است.

از سخنان فوق به روشنی درمی‌یابیم که احادیثی که در «کتاب الآثار» موجود است بخش [ناچیزی] از احادیثی است که نزد امام ابوحنیفه بوده است. به طور قطع تمامی احادیث وی را دربرنمی‌گیرد. به هر حال از فضایل امام ابوحنیفه یکی همین است که در میان تمامی کتب حدیثی که امروزه متداول است، نخستین کتابی که به ترتیب ابواب نگاشته شد، «کتاب الآثار» تألیف ایشان است.

برای اینکه بدانیم این کتاب در «علم حدیث» چه ارج و اعتباری داشته و دارد، بررسی و مطالعه‌ی اقوال و نظریات محدّثان آن عصر تعیین کننده است. [محدّثان معاصر امام ابوحنیفه] نه فقط مطالعه‌ی آن را به شاگردان خود توصیه می‌کردند و با تأکید می‌فرمودند که بدون [خواندن و مطالعه‌ی] آن کسب علم فقه متعذر و دشوار است. غالب این اقوال در کتاب‌هایی که پیرامون «مناقب إمام أعظم» به رشته‌ی تحریر درآمده منقول است. محدّثان [در مقاطع مختلف تاریخ] روی «کتاب الآثار» کارها [و خدمات] تحقیقی پرحجمی به عمل آورده‌اند که آن خود بیانگر اهمیتی است که این کتاب نزد آنان داشته است.

برای «کتاب الآثار» شروح زیادی نگاشته شده است: «الإیثار لذکر رواة الآثار» حافظ ابن حجر عسقلانی که آن را پیرامون رجال «تعجیل المنفعة بزوائد رجال الأربعه» آورده است. سپس حافظ ابن حجر در کتاب مشهور خود «تعجیل المنفعة» تمام راویان «کتاب الآثار» را گرد آورده است. چرا که این کتاب در تذکره‌ی رجال امامان چهار گانه یعنی امام ابوحنیفه، امام مالک، امام شافعی و امام احمد تحریر یافته است. حافظ زین الدین قاسم بن قتلوبغا شاگرد علامه ابن همام [دو کتاب یکی در] شرح کتاب الآثار و [دیگری] کتابی مستقل درباره‌ی رجال آن تصنیف کرده است.

در اینجا از این سخن نیز نباید غفلت ورزید که نواب صدیق حسن خان در «إتحاف النبلاء»، در این اظهار نظر که حافظ ابن حجر «تعجیل المنفعة» را درباره‌ی رجال سنن چهار گانه نوشته، به خطا رفته و به یقین هویداست که ایشان کتاب «تعجیل المنفعة» را مطالعه نکرده بود. و اگر وی شخصاً کتاب «تعجیل المنفعة» را مطالعه کرده بود [هرگز] به چنین اظهار نظر نادرستی مبادرت نمی‌ورزید. چون حافظ ابن حجر در مقدمه‌ی «تعجیل المنفعة» تصریح نموده که هدف او «تذکرة زوائد رجال الأئمة الأربعة» است.

حافظ ابوبکر ابن حمزه حسینی کتابی به نام «التذکرة لرجال العشرة» نوشته است که در آن رجال صحاح سته و ائمه‌ی اربعه را جمع آوری کرده است. در این کتاب تمام راویان «کتاب الآثار» موجود است.

«کتاب الآثار» تنها کتابی است که امام ابوحنیفه به قلم خود نگاشته است. علاوه بر آن، محدّثان برجسته‌ای تحت عنوان «مسند أبی حنیفة» اقدام به جمع آوری مرویّات وی نموده‌اند که تعداد آن‌ها نزدیک به بیست «مسند» می‌باشد. از میان نویسندگان «مسانید» می‌توان به شخصیت‌هایی چون ابونعیم اصفهانی، حافظ ابن عساکر، حافظ ابوالعباس، ابوالعباس دوری، حافظ ابن منده اشاره کرد. بد نیست بدانید که حافظ ابن عدی در اوایل از مخالفان سرسخت امام ابوحنیفه بود. اما زمانی که نزد امام طحاوی زانوی تلمّذ زد به جلالت قدر امام اعظم پی برد. آنگاه جهت جبران افکار پیشین خود [نسبت به امام اعظم] «مسند أبی حنیفة» را مدوّن کرد. کتاب‌هایی که تحت عنوان «مسند إمام أبی حنیفة» نگاشته شده به هفده و یا بیش از آن می‌رسد، که آن‌ها را بعدها علامه ابن خسرو به نام «جامع مسانید الإمام الأعظم» در یک دوره‌ی کامل جمع آوری کرد.

حقیقت این است که وارد ساختن این اتهام کودکانه، امام ابوحنیفه در «علم حدیث» بضاعتی مزجات و اندک داشته و یا اینکه نزد ایشان جز هفده حدیث نبوده - کما نقله إبن خلدون عن بعض الناس - ناشی از تعصّب و ناآگاهی است. [و برای اتهام کودکانه‌ی فوق] هیچ تأویلی جز این نمی‌توان ارائه کرد. [و متأسفانه] معلوم نیست که ابن خلدون بر چه اساسی نوشته که چون شرایط صحت حدیث نزد امام ابوحنیفه خیلی سخت و مشکل بوده بنا بر همین، احادیث صحیح ایشان از هفده حدیث تجاوز ننموده است. واقعیت مطلب این است که به دلیل فاصله‌ای که بین ابن خلدون و امام ابوحنیفه وجود داشت، وی از کشف حقیقت امر عاجز ماند و حقیقت را می‌توان در اظهار نظری که زاهد الکوثری در حاشیه «شروط الائمة الخمسة للحازمی» بیان داشته دید [وی می‌گوید] احادیث امام ابوحنیفه در دفاتر هفده گانه‌ای گردآوری شده است که کم حجم‌ترین آن‌ها از «سنن شافعی» به روایت طحاوی و «مسند شافعی» به روایت ابوعباس أصمّ ضخیم‌تر است. و این در حالی است که مدار [اصلی] احادیث امام شافعی همین دو کتاب می‌باشد.

به نقل قولی [از یکی] از شاگردان امام ابوحنیفه، در تصانیف وی هفتاد هزار حدیث نوشته شده است. علی الظاهر این سخن به دیده‌ی بسیاری از مردم مبالغه‌آمیز است، چرا که احادیث موجود در تصانیف امام ابوحنیفه در ظاهر قضیه، به رقمی به این بزرگی دیده نمی‌شود. ولی اگر روش کاری که متقدمان در بیان حدیث داشته‌اند، درستی سخن فوق آشکار می‌گردد.

نزد محدّثان برای بیان حدیث، دو روش وجود داشت: گاهی حدیث را مرفوعاً به پیامبر اکرم جنسبت می‌دادند و گاهی به دلیل حزم و احتیاط به جای آنکه آن را به پیامبر اکرم جنسبت دهند به عنوان یک نظریه‌ی فقهی بیان می‌کردند. و این ناشی از شدت احتیاطی بود، که اگر [خدای ناکرده] در نقل آن روایت از آنان تعللی پیش آید، تعلل به پیامبر اکرم جنسبت داده نشود. از میان صحابه و تابعان، آن عده از بزرگوارانی که در زمینه‌ی روایت حدیث، احتیاط می‌ورزیدند. عموماً همین روش دوم را انتخاب کرده بودند. چنان‌چه بیشتر روایات عمرساز این نوع احادیث است. و دلیل آن این است که احادیث مرفوعه‌ای که از عمرسمروی است از پانصد بیشتر و از هزار کمتر است. و براساس اصطلاح محدّثان، وی می‌بایست از متوسطان به شمار آید. چنان‌چه محدّثان نیز او را جز متوسطان به حساب آورده‌اند. لیکن شاه ولی الله [محدث دهلوی] در «ازالة الخفاء» می‌نویسد که ایشان را باید از مکثّران شمرد. در اصطلاح محدّثان، مکثّران [به کثرت روایت کنندگان] به بزرگانی گفته می‌شود که تعداد مرویات آنان متجاوز از هزار روایت باشد.

شاه ولی الله [محدث دهلوی] علت این مسأله را که [چرا باید] عمرسجزو مکثران قرار داده شود، این بیان می‌کند که بیشتر روایات او در لفّافه‌ی قول خود ایشان مروی است. و این از مقولات مشهور برخی تابعان است که: «لأن نقول قال علقمة، قال عبدالله أحب إلینا من أن نقول قال رسول الله ج».

از این وقایع، نظایر فراوانی وجود دارد که مولانا ظفر احمد عثمانی آن‌ها را در «إنجاء الوطن من الإزدراء بإمام الزمن» به تفصیل نقل کرده است.

از آنچه گذشت، این نکته‌ی مهم واضح می‌گردد که تعداد بیشماری از متقدمان، احادیث مرفوع را در قالب سخنان خود به صورت مسأله‌ی فقهی ذکر کرده‌اند. طبیعی است که اگر از این منظر به مسأله نگاه کنیم هیچ مانعی در این سخن نیز نمی‌بینیم که تعداد مرویّات امام ابوحنیفه به هفتاد هزار رسیده باشد. برای اینکه بطور مسلّم ایشان نیز همین روش و شیوه را اختیار کرده بودند.

و اگر از این منظر [در دامنه‌ی وسیعتر] به همه‌ی مسائلی که امام محمد و دیگران از امام ابوحنیفه روایت کرده‌اند نظری بیفکنیم در آن، مسائل [فقهی] بی‌شماری از این نوع را خواهیم دید که آن‌ها از حدیث منقول است که بالطبع در اینصورت، مرویّات امام ابوحنیفه از هفتاد هزار نیز تجاوز می‌کند.

قطع نظر از مباحث فوق، باید بدین حقیقت اشاره کرد که مهم این نیست که امام اعظم روایاتی را که از دیگران نقل نموده تعدادشان چقدر بوده، بلکه مهم این است که چه مقدار حدیث به وی رسیده است. واقعیت این است که امام ابوحنیفه به دلیل اینکه وظیفه و مسئولیت اصلی‌اش به جای روایت حدیث، استنباط احکام بوده طبیعتاً بسیاری از روایات وی نه به صورت حدیث که به صورت مسائل فقهی باقی ماندند - و الله سبحانه و تعالی اعلم بالصواب.

تجزیه و تحلیل تحقیقی و منصفانه پیرامون اعتراضاتی که بر امام ابوحنیفه وارد شده است:

اکنون نگاهی به ایراداتی بیندازید که عموماً بر امام ابوحنیفه وارد شده است:

۱- اعتراض نخست:

امام نسائی در کتاب خود بنام «الضعفاء» تذکره‌ی ابوحنیفه را آورده و نوشته: «نعمان بن ثابت أبوحنیفة لیس بالقوی في الحدیث».

جواب آن این است که: اصولاً شناختن اصول موضوعه‌ی جرح و تعدیل که عالمان، بر پایه‌ی آن، یک راوی را جرح و تعدیل می‌کنند لازم و ضروری به نظر می‌رسد و گرنه عدالت و ثقه بودن بزرگترین محدّثان زیر سؤال می‌رود. چرا که همه‌ی امامان بزرگ به نوعی جرح شده‌اند. چنان‌چه یحیی بن معین بر «امام شافعي»، امام کرابیسی بر «امام احمد»، امام زهلی بر «امام بخاري» و امام احمد بر «امام اوزاعي» جرح وارد ساخته‌اند. اگر کلیه‌ی این اقوال، معتبر شناخته شود، هیچ یک از آن‌ها ثقه باقی نمی‌ماند [حتی که] ابن حزم [بنا به اصول جرح و تعدیل خود] با شدتی که به خرج داده امام ترمذی و امام ابن ماجه را مجهول گفته است و امام نسائی نیز به اشدّ وجه آماج اتهامات قرار گرفته و مجروح قرار داده شده است.

واقعیت این است که عالمان، برای جرح و تعدیل اصولی گزارده‌اند که از میان آن‌ها اولین اصل این است:

۱- هر شخصی که امامت و عدالت وی به حدّ تواتر رسیده باشد درباره‌ی او جرح یک یادو فرد معتبر نیست و امام ابوحنیفه از کسانی است که امامت و عدالت وی به حدّ تواتر رسیده است. امامان بزرگ حدیث، علم و تقوای ایشان را تحسین و تأیید [و تثبیت] کرده‌اند. بنابراین جرح آحاد در مورد امام ابوحنیفه از اعتبار و اهمیّت ساقط است.

برخی سبکسران و کم خردان زمان ما به پاسخ فوق این ایراد را وارد ساخته‌اند که قاعده‌ی معروف محدّثان است که: «الجرح مقدّم علی التعدیل»؛ و با توجه به اینکه در مورد امام ابوحنیفه جرح و تعدیل هر دو منقول هستند پسر جرح مقدم و راجح می‌باشد!!

[پاسخ آن اینکه:] این ایراد مبنی بر ناآگاهی آنان به اصول جرح و تعدیل است. چرا که امامان حدیث بدین سخن تصریح کرده‌اند که قاعده‌ی فوق بدین معنی نیست که آن را مطلق بنگریم بلکه آن مقیّد به شرایط زیر است:

اگر درباره‌ی یک راوی اقوال و سخنان جرح و تعدیل با همدیگر متعارض باشد عالمان، برای حلّ آن، دو راه در پیش گرفته‌اند:

۱- راه اول که نوعی از اصول جرح و تعدیل به شمار می‌رود، راهی است که خطیب بغدادی در «الکفایة في أصول الحدیث والرّوایة» بدان اشاره کرده است که در وضعیتی [که جرح و تعدیل متعارض باشند] باید دید، تعداد جرح کنندگان بیشتر است یا تعدیل کنندگان؟ تعداد هر کدام بیشتر باشد همان طرف معتبر قرار داده شود.

از میان شافعیان، علامه تاج الدین سبکی نیز قائل به همین قاعده است. اگر این راه انتخاب گردد باز هم در تعدیل امام ابوحنیفه هیچ شبهه‌ای بر جای نمی‌ماند. چرا که جرح کنندگان ایشان افراد معدودی هستند - یعنی افرادی چون امام نسائی، امام بخاری، امام دارقطنی و حافظ ابن عدی. البته [اگر در خاطر مبارکتان باشد] ما در گذشته گفتیم که ابن عدی بعد از اینکه نزد امام طحاوی به تلمّذ پرداخت به عظمت امام ابوحنیفه معترف شد. و از سویی مداحان وی آن قدر زیادند که شمارش آن‌ها خارج از حوصله‌ی بحث ماست. به طور نمونه چند مورد را برای خوانندگان نقل می‌کنیم:

اولین شخصی که در علم جرح و تعدیل، پیرامون رجال سخن گفته، امام شعبة بن حجاج بوده است. وی به لقب امیرالمؤمنین فی الحدیث، شهره‌اند. ایشان درباره‌ی امام ابوحنیفه می‌فرماید: «کان والله ثقةً ثقةً».

امام دوم جرح و تعدیل، امام یحیی بن سعید قطان است. وی خود از شاگردان امام ابوحنیفه است. حافظ ذهبی در «تذکرة الحفّاظ» و حافظ ابن عبدالبر در «الإنتقاء» نقل کرده‌اند که او براساس اقوال و سخنان امام ابوحنیفه، فتوا می‌داده است. و از مقوله‌ی ایشان است که: «جالسنا والله أبا حنیفة وسمعنا منه فکنت کلما نظرت إلیه عرفت في وجهه أنه یتقی الله عز وجل». مقوله‌ی دوم هم از ایشان است که در مقدمه‌ی «کتاب التعلیم» تألیف علامه سندی وارد شده است و آن اینکه: «إنه لأعلم هذه الامّة بما جاء عن الله ورسوله ج».

امام سوم جرح و تعدیل، شاگرد امام یحیی بن سعید قطّان یعنی یحیی بن معین است. وی درباره‌ی امام ابوحنیفه می‌فرماید: «کان ثقة حافظاً لا یحدّث إلّا بما یحفظ، ما سمعت أحداً یجرحه». باری، از ایشان درباره‌ی امام ابوحنیفه سؤال شد: «أثقة هو؟» وی در پاسخ گفت: «نعم ثقة ثقة وأورع من أن یکذب وأجلّ قدراً من ذلك». [۹]

امام چهارم در جرح و تعدیل امام علی بن مدینی است. وی استاد امام بخاری است. درباره‌ی نقد رجال از متشدّدان است [۱۰]ایشان می‌فرماید: «أبوحنیفة روی عنه الثوری وإبن المبارك وهشام ووکیع وعباد بن العوام وجعفر بن عون وهو ثقة لا بأس به». عبدالله بن مبارک می‌فرماید: «لولا أعانني الله بأبی حنیفة وسفیان لکنت کسائر الناس». و سخن [تاریخی] مکی بن ابراهیم قبلاً گذشت که: «کان أعلم زمانه». بعلاوه‌ی اینان، امامانی چون هارون، سفیان ثوری، سفیان بن عیینه، اسرائیل بن یونس، یحیی بن آدم، وکیع بن جراح، امام شافعی و فضل بن دکین/به توثیق امام ابوحنیفه پرداخته‌اند.

طبیعی است که در برابر اقوال اساطین بزرگ «علم حدیث»، پذیرفتن جرح دو یا چند نفر هیچ توجیه [علمی و عقلانی] ندارد. لذا اگر اکثریت [= اجماع مرکب] را معیار حقیقت قرار دهیم باز هم تعدیل امام ابوحنیفه قطعی خواهد بود.

۲- راه دوم رفع تعارض بین جرح و تعدیل را که به عنوان اصل سوم جرح و تعدیل شناخته شده [و می‌شود]، حافظ ابن صلاح در کتاب «مقدمه» آورده و آن را مذهب جمهور محدّثان خوانده است.

این «اصل» عبارت از این است که اگر جرح، «مفسَّر» نباشد یعنی سبب جرح در آن بیان نشده باشد در این موقع، تعدیل همیشه بر جرح راجح است. برابر است که تعدیل، مفسَّر باشد یا مبهم. اگر از این منظر نگریسته شود کلیه‌ی جرح‌هایی که در مخالفت با امام ابوحنیفه وارد شده همگی آن‌ها مبهم [و غیر مفسَّر] است. فلذا در مقابل «مفسَّر» بودن، تعدیلات آن‌ها اعتباری ندارد.

چرا که در آن ورع، تقوی و حافظه همگی به اثبات رسیده است. بخصوص اگر در [زمان] تعدیل کلیه‌ی اسباب جرح، مورد تردید واقع گردد، بدون هیچ تردیدی بیش از همه مقدّم است. تردیدی نیست که درباره‌ی امام ابوحنیفه از این نوع تعدیلات [به حد وفور] موجود و مضبوط است. مثلاً حافظ ابن عبدالبرّ در «الإنتقاء في فضائل ثلاثة الفقهاء» نوشته است که: «أکثر ما عابوا علیه الإغراق في الرأی والقیاس ولیس ذلك بعیب».

خلاصه اینکه، قاعده‌ی «الجرح مقدم علی التعدیل» زمانی از اعتبار و اهمیّت برخوردار می‌گردد که جرح، «مفسَّر» باشد و سبب آن نیز معقول و [پذیرفتنی]. و بنا به نظر برخی عالمان این نیز از شرایط مهم است که تعدیل کنندگان کمتر از جرح کنندگان باشند.

۲- اعتراض دوم:

این اعتراض را که بر امام ابوحنیفه وارد شده حافظ شمس الدین ذهبی در «میزان الإعتدال في أسماء الرجال» چنین نقل کرده است: «النعمان بن ثابت الکوفی إمام أهل الرأی ضعفه النسائي وإبن عدی والدار قطني وآخرون».

جواب آن اینکه، عبارت فوق در «میزان الإعتدال» از خود مصنِّف محترم نیست. جمله‌ای است که بر آن افزوده شده، بدینسان که ابتدا توسط شخص دیگری نخست در حاشیه نگاشته شده و سپس بعدها به توسط دیگران در «متن» قرار داده شده و یا در اثر خطای کاتبی عمداً وارد متن گردانیده شده است.

دلایل ادعای فوق به شرح ذیل است:

حافظ ذهبی در مقدمه‌ی «میزان الإعتدال» تصریح نموده که من در این کتاب تذکره‌ی امامانی که جلالت قدر آن‌ها به حد تواتر رسیده نمی‌آورم اگر چه شخصی بر او کلام کرده باشد و از آن امامان نام امام ابوحنیفه را صریحاً ذکر کرده است. بدین وسیله، چگونه امکان آن است که وی در کتاب یاد شده از امام اعظم سخن بگوید.

امامان بزرگی که حافظ ذهبی در «میزان الإعتدال» تذکره‌ی آنان را نیاورده، همه شان را در یک کتاب مستقل دیگر به نام «تذکرة الحفّاظ» ذکر کرده و در آن نه فقط از امام ابوحنیفه سخن گفته که مدح و توصیف زاید الوصفی درباره‌ی ایشان نوشته است.

حافظ ابن حجر کتاب خویش «لسان المیزان» نیز مبتنی بر «میزان الإعتدال» نگاشته است. یعنی رجالی که تذکره‌ی آن‌ها در «میزان الإعتدال» موجود نیست در «لسان المیزان» نیز به جز چند نفر از آن‌ها اسمی برده نشده است. [همچنان‌که تذکره‌ی امام ابوحنیفه در «میزان الإعتدال» نیامده] در «لسان المیزان» نیز اسمی از ایشان برده نشده است. این، از دلایل صریحی است که در اصل عبارت یاد شده در «میزان الإعتدال» نبوده و بعدها افزوده شده است.

شیخ ما؛ عبدالفتاح ابوغدّه حلبی حفظه الله تعالی بر حاشیه‌ی «الرفع والتکمیل» [۱۱]نوشته است که من در مکتب ظاهریان دمشق [یکی از] نسخه [های] «میزان الإعتدال» [۱۲]را دیده‌ام که به قلم یکی از شاگردان حافظ ذهبی به نام علامه شرف الدین الوانی نوشته شده است.

در آن به این مطلب تصریح شده که من این نسخه را نزد استاد خود حافظ ذهبی سه بار خوانده و با مسوده‌ی ایشان تطبیق دادم. در این نسخه تذکره‌ی امام ابوحنیفه موجود نیست. در کتابخانه‌ی مشهور رباط؛ پایتخت مراکش به نام «الخزانة العامرة» شماره‌ی ردیف ۱۳۹، یک نسخه‌ی قلمی «میزان الإعتدال» را دیدم که روی آن تواریخ مطالعه‌ی بسیاری از شاگردان حافظ ذهبی درج بود. در آن به این مطلب تصریح شده بود که یکی از شاگردان حافظ ذهبی یک سال قبل از وفات ایشان آن را نزد وی خوانده بود. در این نسخه نیز تذکره‌ی امام ابوحنیفه نیست. این، مبیّن این سخن است که عبارتی که در «میزان الإعتدال» آمده هیچ ثبوتی ندارد و در اصل نسخه موجود نیست. لذا ثابت شد که دامن حافظ ذهبی از اتهام تضعیف امام ابوحنیفه کاملاً پاک است. به راستی حافظ ذهبی چگونه می‌تواند چنین سخنی را بنگارد، در حالی که وی کتاب مستقلی در مناقب او به رشته‌ی تحریر درآورده است.

آنچه به حافظ ابن عدی مربوط است قبلاً گذشت. تردیدی نیست که وی در اوائل مخالف امام ابوحنیفه بود و در آن زمان وی بر ایشان جرح وارد ساخت. لیکن بعدها وقتی که در جرگه‌ی شاگردان امام طحاوی درآمد به عظمت و بزرگی ایشان پی برد. و برای جبران خطاهای قبلی خود «مسند إمام أبی حنیفه» را ترتیب داد. بدین سان سخنان قبلی وی را که علیه امام ابوحنیفه بر زبان رانده نمی‌توان حجت قرار داد. و جواب جرح امام نسائی نیز قبلاً گذشت.

۳- اعتراض سوم:

امام دارقطنی در «سنن» خود تحت حدیث نبوی: «من کان له إمام فقراءة الإمام له قراءة». نوشته که: «لم یسنده من موسی بن أبی عائشة غیر أبی حنیفة والحسین بن عمارة وهما ضعیفان».

جواب آن اینکه: بدون شک جرح امام دار قطنی بر امام ابوحنیفه ثابت است. لیکن جواب این ایراد نیز همان است که در جواب جرح امام نسائی داده شد. آنچه قابل توجه است اینکه آیا درباره‌ی امام ابوحنیفه سخن امامان حدیثی معتبر است که با ایشان هم‌عصر بوده و یا نزدیک به عصر وی می‌زیسته‌اند که از آن جمله است: امام شعبه، یحیی بن سعید قطان، یحیی بن معین، علی بن مدینی، عبدالله بن مبارک، سفیان ثوری، وکیع بن جراح، مکی بن ابراهیم، اسرائیل بن یونس و یحیی بن آدم و یا قول امام دار قطنی که حدود دویست سال پس از وی متولد شده است؟! از قول یحیی بن معین چنین برمی‌آید که تا زمان وی هیچ شخصی بر امام ابوحنیفه جرحی وارد نساخته، چرا که وی می‌گوید: «ما سمعت أحداً یجرحه».

اکنون جای این سؤال باقی است که امامان حدیثی مانند امام نسائی و امام دارقطنی بر چه اساسی به ایراد چنین اتهامی مبادرت ورزیده‌اند؟!

پاسخ آن اینکه: ما هیچگونه سوء ظنی نسبت به اخلاص این امامان حدیث نداریم. البته ناگفته پیداست که مقامی را که خدای تعالی بدیشان ارزانی فرموده بود کسان زیادی به وی حسادت ورزیدند. و سخنان گوناگونی درباره‌ی ایشان تشهیر نمودند. برای نمونه، این تبلیغات سوء را به راه انداخته بودند که امام ابوحنیفه قیاس را بر احادیث ترجیح می‌دهد. این تبلیغات به حدی توفنده و شدید بود که خیلی از عالمان که از حالات دقیق ایشان اطلاعی نداشتند از آن متأثر شدند. بعدها وقتی گروهی از این مخالفان به حقیقت امر واقف گشتند دست از مخالفت امام ابوحنیفه برداشتند. که از آن جمله است: حافظ ابن عدی که شرح حال وی گذشت.

از مخالفان دیگر، امام اوزاعی است. علامه کردری در «مناقب الإمام الأعظم» [۱۳]از صمیری با سند خویش به نقل از عبدالله بن مبارک می‌نویسد که من به شام آمدم و با امام اوزاعی ملاقات نمودم. وقتی ایشان شنید که از کوفه آمده ام، از من پرسید: «من هذا المبتدع الخارج بالکوفة یکنی بأبی حنیفة؟» عبدالله بن مبارک می‌گوید: در آن لحظه دادن جواب مفصّل را مناسب ندیدم و به مکان خود بازگشتم. پس از آن اقدام به جمع آوری مسائل فقهی که امام ابوحنیفه استنباط کرده بود و نزد من موجود بود، نمودم. در ظرف مدت سه روز مجموعه‌ای از آن‌ها را آماده ساختم و در آغاز آن به جای «قال أبوحنیفه» جمله‌ی «قال النعمان بن ثابت» را نوشته و آن را روز سوم خدمت امام اوزاعی تقدیم کردم. وی آن را مطالعه کرد و از من پرسید: «من النعمان؟ قلت: أبوحنیفة الذي ذکرته». بعدها شاهد ملاقات امام اوزاعی با امام ابوحنیفه بودم. در میان آن دو پیرامون همان مسائل سخنانی رد و بدل شد. امام ابوحنیفه مسائل فوق را با توضیحات بیشتر و بهتری بیان فرمود. آنگاه که امام ابوحنیفه تشریف برد، از امام اوزاعی پرسیدم: «کیف رأیته؟» در جواب فرمود: «غبطت الرجل لکثرة علمه ووفور عقله أستغفر الله لقد کنت في غلط ظاهر الزمه فإنه بخلاف ما بلغنی عنه».

متأسفانه آن دسته از عالمانی که حقیقت حال امام ابوحنیفه بر آن‌ها مکشوف نشد، بر موضع قبلی خویش باقی ماندند که به دلیل اخلاصی که داشته‌اند به خواست خدا معذورند. لیکن اقوال آنان نمی‌تواند در برابر قول کسانی که از حقیقت حال امام ابوحنیفه اطلاع یافتند حجّت باشد.

به هر جهت مقام و منزلت امام ابوحنیفه در «علم حدیث» بسیار بلند مرتبه است و آن دسته از بزرگانی که خاطر آنان نسبت به وی مکدر شده بود، به علت اطلاعات و اخبار ناصوابی بود که به آنان رسیده بود. در حالی که دسته‌ای دیگر از عالمان منصف، با توجه به مطالعاتی که انجام داده بودند به همین نتیجه‌ی غیرقابل تشکیک دست یافته بودند که امام ابوحنیفه در «علم حدیث» مقام شامخی داشته و ایرادات وارده محملی ندارد و از صواب و صحّت بدور است.

نواب صدیق حسن خان در کتاب خویش «التاج المکلل» با تذکار فقه و ورع امام ابوحنیفه چنین می‌نویسد: «و لم یکن یعاب بشیء سوی قلة العربیة». در اینجا نواب صدیق حسن خان بر امام ابوحنیفه این ایراد را وارد نمی‌سازد که وی در «علم حدیث» تبحر نداشته البته اتهام اندک بودن بهره‌ی ایشان در ادبیات عربی را وارد می‌کند. در حالی که این اتهام نیز به هیچ وجهی من الوجوه وارد نیست. در اصل، وی این جمله را از کتاب «وفیات الأعیان» تألیف قاضی ابن خلکان نقل کرده است. لیکن جالب توجه اینجاست که خود قاضی ابن خلکان پیش از جمله‌ی نقل شده، این اتهام را تردید نموده است که متأسفانه نواب صدیق حسن خان بدان هیچ التفاتی ننموده است. قاضی ابن خلکان نوشته است که ایرادی که بر امام ابوحنیفه در زمینه‌ی اندک بودن بهره‌ی ایشان در علم عربی وارد گردیده، اصل آن مبتنی بر یک واقعه هست. باری امام ابوحنیفه در مسجد الحرام بود، در آنجا یکی از عالمان مشهور از ایشان پرسید که اگر شخصی یک نفر را با سنگ به هلاکت برساند بر او قصاص لازم است یا خیر؟ امام در جواب فرمود: خیر. نحوی با تعجب پرسید: «ولو رماه بصخرة» امام در پاسخ فرمود: «نعم ولو رماه بأباقبیس».

همین نحوی این سخن امام/را زبانزد خاص و عام کرد که وی در عربی مهارت و تخصّص ندارد چرا که وی می‌بایست «بأبی قیس» پاسخ می‌داد. لیکن قاضی ابن خلکان می‌نویسد که این ایراد بر امام ابوحنیفه وارد نیست زیرا که در زبان قبائل عرب، اِعراب «اسماء ستّه» نیز در حالت جرّی با «الف» می‌آید. چنان‌چه از یک شاعر این شعر مشهور است:

إن أبـاها وأبـا أباها
قد بلغا في المجد غایتاها

در اینجا بر طبق قاعده، می‌بایست «أبا أبیها» خوانده می‌شد ولی شاعر در حالت جرّی نیز اعراب را «الف» بکار برده است. لذا قول امام ابوحنیفه در بالا بر طبق قول همین قبایل عرب [که شاعر متعلق به آنان است] بود. حال فقط با آله قرار دادن این سخن، این اتهام را وارد ساختن که ایشان در لغت عرب کم بهره بوده است کاملاً غیرمنصفانه است. در اینجا ما کوشیدیم بحث را خلاصه بیان نماییم. تفصیل آن را می‌توان در کتاب «إنجاء الوطن من الإزدراء بامام الزمن» تألیف علامه ظفر احمد عثمانی یافت.

۴- اعتراض چهارم:

امام بخاری/در «تاریخ صغیر» به نقل از نعیم بن حماد روایت کرده که هنگامی که خبر درگذشت امام ابوحنیفه/در مجلس سفیان ثوری/رسید ایشان فرمود: «الحمد لله کان ینقض الإسلام عروة عروة ما ولد في الإسلام أشئم منه».

جواب اینکه، این روایت بدون هیچ تردیدی غلط [فاحش] است. درباره‌ی این روایت نمی‌توان امام بخاری/را متهم ساخت. چون ایشان آنچه را شنیده بود نگاشته بود. واقعیت این است که نعیم بن حماد نسبت به امام اعظم تعصّب داشته است.

برای تکذیب این روایت، فقط همین قدر کافی است که بدانیم روایت فوق از نعیم بن حماد مروی است؛ چرا که حافظ ابن حجر/در «تهذیب التهذیب» به نقل از چندی از امامان حدیث، می‌نویسد که اگر چه گروهی از مردم در توثیق نعیم سخن گفته‌اند اما وی در خصوص امام ابوحنیفه روایات کذبی نقل کرده است. حافظ/می‌گوید: «یروی حکایات في ثلب أبی حنیفة کلها کذب». بعد از خواندن این عبارت؛ هیچ نیازی به این حکایت نیست.

قابل توجه اینجاست که سفیان ثوری/به چه حقی به خود اجازه می‌دهد چنین جمله‌ای را بر زبان براند، در حالی که خود وی از شاگردان امام ابوحنیفه/است و حدوداً در نود درصد از مسایل فقهی با ایشان موافق است؟ و از وقایع خود ایشان است که آن را غالباً حافظ ابن حجر نقل کرده که وقتی امام ابوحنیفه/جهت تعزیه‌ی برادرش نزد ایشان آمد، وی از حلقه‌ی درس برخواسته و از ایشان استقبال کرد. بعضی از کسانی که در جلسه حاضر بودند از این عکس العمل وی [که به حالت تعظیم از ایشان استقبال کرد] انتقاد نمودند. سفیان ثوری/در پاسخ فرمود: «هذا رجل من العلم بمکان فإن لم أقم لعلمه قمت لسنه وإن لم أقم لسنه قمت لفقهه وإن لم أقم لفقه قمت لورعه». از این سخن کاملاً آشکار است که سفیان ثوری/تا چه حد نسبت به امام ابوحنیفه/احترام قائل بوده است.

در اینجا این سؤال پیش می‌آید که محدث جلیل القدری مانند امام بخاری/به چه دلیلی چنین داستان دروغینی را در صحیح خود روایت کرده است.

جواب اینکه، تعصب پیشگان، در جهت تبلیغات سوئی که علیه امام ابوحنیفه/به راه انداخته بودند [توفیق یافته بودند تا با طرح این توطئه] خاطر امام بخاری/را شدیداً نسبت به ایشان مکدر سازند. به حدی که امام بخاری در نقل روایات نعیم بن حماد هیچ اشکالی ندید. علاوه از این مکاید و توطئه‌ها، یکی دیگر از علل تکدّر خاطر امام بخاری/نسبت به امام ابوحنیفه/این بود که حمیدی/استاد امام بخاری/از طرفداران مکتب ظاهریان بود [و امام ابوحنیفه/نسبت به مذهب ظاهریان روی خوشی نداشت و با آن مخالفت می‌ورزید] و ظاهریان نیز نسبت به ایشان مخالفت شدیدی داشتند. لذا بخاری/نیز از اثرات مخالفت‌های استاد خویش مصون نمانده بود.

شیخ عبدالوهاب شعرانی/در «المیزان الکبری» نقل کرده است که در ابتدا سفیان ثوری/نیز از این سخنان وهم‌آمیزی که بعضی از مردم انتشار می‌دادند تأثیر پذیرفته بود [و معتقد شده بود که] امام ابوحنیفه/قیاس را بر نصوص مقدم می‌شمارد تا اینکه روزی نزد سفیان ثوری، مقاتل بن حیان و جعفر صادق/باریافتند و پیرامون مسایل مختلفی که از صبح تا ظهر به طول انجامید به گفتگو پرداختند. در این گفتگو [که در فضایی از صمیمیت، منطق و استدلال و براساس احترام متقابل دایر شده بود] امام ابوحنیفه/دلایل مذهب خویش را [به تفصیل و براساس کتاب و سنت] بیان داشت در پایان [گفتگو] تمام بزرگان یاد شده دستهای ایشان را بوسیده و گفتند: «أنت سیِّد العلماء فاعف عنا فیما مضی منا من وقیعتنا فیك بغیر علم».

۵- اعتراض پنجم:

ولید بن مسلم/می‌گوید: «قال مالك بن أنس: أیذکر أبوحنیفة في بلادکم. قلت: نعم. فقال: ما ینبغي لبلادکم أن تسکن». در جواب این [اعتراض] شیخ عبدالوهاب شعرانی/در «المیزان الکبری» می‌نویسد که به گفته‌ی حافظ مزنی/راوی این روایت یعنی ولید بن مسلم، ضعیف است. و اگر به فرض، این سخن امام مالک/ثبوتی هم داشته باشد معنی آن این است که در آن شهری که مانند امام ابوحنیفه/موجود باشد نیازی به عالمان دیگر نیست.

۶- اعتراض ششم:

روایات امام ابوحنیفه/در «صحاح سته» موجود نیست. و این دلیلی است که مرویّات ایشان نزد امامان «صحاح سته» قابل استدلال نبوده است.

جواب آن اینکه، این اعتراض بیش از حد، سطحی و عامیانه است. چرا که ننوشتن امام بخاری/روایات امام جلیل القدری مانند ابوحنیفه/را نمی‌توان دلیلی بر ضعف ایشان دانست و آن را به عنوان اهرمی برای تضعیف وی استفاده کرد. زیرا که این سخن نیز به روشنی واضح است که امام بخاری/از مرویّات امام شافعی/نیز هیچ روایتی را در کتاب خویش نقل نکرده است. و بلکه از امام احمد بن حنبل/که استاد امام بخاری/است و وی مدتی طولانی در مصاحبت ایشان بوده، در تمام «صحیح بخاری» به جز دو روایت منقول نیست. یکی، تعلیقاً منقول است و دیگری را به واسطه شخصی دیگر روایت کرده است. همچنان‌که امام مسلم/در صحیح خود از امام بخاری/هم چیزی روایت نکرده در حالی که ایشان استاد وی است. و این در حالی است که در مسند خویش به جز سه روایت از مرویّات امام مالک/درنیاورده است. در صورتی که مسند امام مالک/صحیح‌ترین اسانید به شمار آمده است.

آیا از آنچه نقل کردیم می‌توان گفت که امام شافعی، امام مالک و امام احمد همگی ضعیف‌اند؟ در این زمینه حقیقت مطلب را علامه زاهد کوثی/در حاشیه‌ی «شروط الائمة الخمسة للحازمی» نوشته که در حقیقت، امامان «صحاح سته» همت خویش را در جهت حفظ و جمع آوری احادیثی صرف می‌نمودند که از نابودی آن‌ها بیمناک بودند. علی رغم امامان بزرگ چون امام ابوحنیفه، امام مالک، امام شافعی و امام احمد/که تعداد شاگردان و مقلدان آنان به قدری زیاد بود که اندیشه‌ی نابودی روایات آنان در پایین‌ترین ضریب احتمال قرار داشت. بدین خاطر امامان «صحاح سته» برای حفظ و جمع آوری روایات آنان هیچ نیازی احساس نکردند. بزرگترین ایرادی که به امام اعظم/وارد می‌شود این است که او قیاس را بر نصوص مقدم می‌داشت. پاسخ آن ساده است و آن اینکه، این سخن کاملاً غلط و خلاف واقعیت است. [اتفاقاً] بعکس، ایشان بعضی اوقات حدیث متکلّم فیه را نیز بر قیاس ترجیح می‌داد و قیاس را رها می‌کرد. چنان‌چه در مسأله‌ی نقض وضو به قهقهه، ایشان قیاس را وانهاد. حال آن که احادیث این باب که همه متکلم فیه‌اند و امامان دیگر آن‌ها را وانهاده و بر قیاس عمل کرده‌اند.

در این زمینه شیخ عبدالوهاب شعرانی/که خود از منسلکان مسلک شوافع است در کتاب «المیزان الکبری» فصل مستقلی تحت عنوان «فصل في ضعف قول من نسب الإمام أباحنیفة إلی إنه یقدّم القیاس علی حدیث رسول الله ج» درآورده است. وی در همین فصل می‌فرماید: «إعلم أن هذا الکلام صدر من متعصب علی الإمام متهور في دینه غیر متورع في مقالته غافلا عن قوله تعالی: إن السمع والبصر والفؤاد کل اولئك کان عنه مسوولاً. وعن قوله تعالی:﴿مَّا يَلۡفِظُ مِن قَوۡلٍ إِلَّا لَدَيۡهِ رَقِيبٌ عَتِيدٞ١٨[ق: ۱۸]. وقد روی الإمام أبوجعفر الشیزاماری (نسبة إلی قریة من قری بلخ) بالسند المتصل إلی الإمام أبی حنیفه/: کذب والله إفتری علینا من یقول عنا أننا نقدم القیاس علی النص وهل یحتاج بعد النص إلی قیاس وکان/یقول نحن لانقیس إلّا عند ضرورة شدیدة وذلك أننا ننظر أولاً في دلیل تلك المسألة من الکتاب والسنة وأقضیة الصحابة فإن لم نجد دلیلاً قسنا حینئذ. وفي روایة أخری کان یقول: ما جاء عن رسول الله جفعلی الرأس والعین بأبی هو وأمی ولیس لنا مخالفة وما جائنا عن أصحابه تخیرنا وما جاءنا عن غیر هم فهم رجال ونحن رجال».

علاوه از این، شیخ شعرانی/[در جای دیگر] می‌نویسد: «إعلم یا أخي إني لم أجب بالصدر وإحسان الظن فقط کما یفعل بعض وإنما أجبت عنه بعد التتبع والفحص في کتب الأدلة ومذهبه أول المذاهب تدویناً وأخرها انقراضاً کما قال بعض أهل الکشف».

بر امام ابوحنیفه/این ایراد را نیز گرفته‌اند که اغلب مستدلات ایشان، هیچ بنیه‌ای در «علم حدیث» ندارد. جواب تفصیلی این ایراد در طرح تفصیلی مسائل واضح و روشن است.

البته امام شعرانی/جوابی کلی داده و گفته است که: من روی ادلّه‌ی امام ابوحنیفه، عمیقاً غور و تدبر نمودم و بدین نتیجه‌ی روشن دست یافتم که دلایل ایشان یا مأخوذ از قرآن است، یا احادیث صحیح، یا احادیث حسن و یا از احادیث ضعیفی که به دلیل تعدّد طرق به درجه‌ی حسن رسیده است. هیچ دلیلی [از ادله‌ی امام] پایین‌تر از آنچه گفتیم نیست - انتهی کلامه.

و برای یک شخص منصف [و اهل استدلال و منطق که معتقد و متعهد به تفاهم دینی و بار ارزشی منطق و گفتگو باشد] مقدار مطالبی که نگاشته شد می‌تواند مبیّن حق و انصاف باشد. [البته] برای تفصیل بیشتر؛ کتاب‌های مندرجه‌ی حسب ذیل مفید و مؤثر است:

۱- إنجاء الوطن علی الإزدراء بإمام الزمن. مولانا شیخ ظفر أحمد عثمانی نور الله مرقده.

۲- الرفع والتکمیل في الجرح والتعدیل. امام عبدالحی لکهنوی مع تعلیقة للشیخ عبدالفتاح أبوغدّه الحلبی.

۳- مقدمة التعلیق الممحد. للشیخ الکهنوی/.

۴- الانتقاء في فضائل الثلاثة الائمة الفقهاء؛ للحافظ ابن عبدالبر الاندلسی.

۵- تبییض الصحیفة بمناقب الامام ابی حنیفة. لجلال الدین السیوطی.

(۲)

[۹] مناقب الامام الأعظم. للکردی. [۱۰] کما صرح به الحافظ فی مقدمة فتح الباری. [۱۱] الرفع و التکمیل، ص ۱۰۱. [۱۲] تحت حدیث رقم ۳۶۸. [۱۳] مناقب الإمام الاعظم، ۱/۳۹ . کردری.

جایگاه حدیث و قیاس نزد امام ابوحنیفه/:

ابوحنیفه نعمان بن ثابت در سال ۸۰ ه‍ . ق در کوفه چشم به جهان گشود. وی از مدت عمر ۷۰ ساله‌ی خود، ۵۲ سال آن را در حکومت اُموی و ۱۸ سال دیگر را در عصر عباسیان سپری کرد. در عصری که ابوحنیفه گذران عمر می‌کرد، «حدیث» در خدمت سیاست قرار گرفته بود و حاکمان عصر از احادیث رسول خدا جدر راستای ا هداف خود، استفاده‌ی ابزاری می‌کردند و عده‌ای نیز به خاطر منافع دنیوی، دست به جعل احادیث فراوانی زدند. با توجه به اینکه در عصر ابوحنیفه و به خصوص در عراق آن روز، جعل و تحریف احادیث به کثرت انجام می‌گرفت و هنوز مجموعه‌ای مدوّن از احادیث صحیح نیز وجود نداشت، ابوحنیفه از ترس آنکه مبادا سخنی را به دروغ به پیامبر جنسبت دهد و مشمول عذاب الهی که پیامبر جبدان وعید داده بود، گردد، در قبول حدیث احتیاط بیشتری می‌کرد. همین عامل موجب شد، تا برخی وی را متهم به بی‌توجهی به حدیث نمایند و به شدت از وی انتقاد کنند. در این مقاله، به بررسی جایگاه حدیث نزد ابوحنیفه می‌پردازیم و مشخص می‌کنیم که در صورت تعارض قیاس و انواع مختلف حدیث، کدام یک نزد ابوحنیفه و پیروان ایشان مقدم می‌باشد.

بررسی دیدگاه کلی امام ابوحنیفه/در مورد حدیث:

از مهم‌ترین مصادر و اصول استنباط که در واقع پس از قرآن، بیشترین تأثیر را بر عقیده و فقه اسلامی داشته، همانا «سنت» است. «سنت» عبارت است از: اقوال، افعال، و تقریرات پیامبر که برای هر مسلمانی حجّت و معتبر است. سنّت از جهت سند، نزد جمهور علما به دو قسم متواتر و آحاد تقسیم می‌شود، اما حنیفه در تقسیم بندی سنت از این حیث، خبر مشهور را نیز به آن اضافه نموده‌اند. ابوحنیفه و یاران او، در حجّیت خبر متواتر و مشهور، هیچگونه تردیدی ندارند. بلکه منکر خبر متواتر را کافر می‌دانند و به کسانی که خبر مشهور را رد می‌کنند، حکم فاسق می‌دهند. حدیث با قید «صحیح بودن»، دومین دلیل از ادله‌ی فقه ابوحنیفه شناخته شده و در متن صیمری از ابن ضریس، شرط پذیرش آن، رواج حدیث به روایت ثقات از ثقات دانسته شده است.

ابوحنیفه «سنت» را اصلی از اصول تشریع قرار داده بود و چنانه صحت حدیثی برای وی محرز می‌گردید، به هیچ وجه از آن عدول نمی‌کرد. او نه تنها در اصول استنباط، به حدیث، به عنوان دومین مصدر تشریع می‌نگریست، بلکه مذهب خویش را چیزی سوای حدیث و سنت پیامبر نمی‌دانست. نقل شده که وی گفته است: «اذا صحَّ الحدیث فهو مذهبی». به این ترتیب، ابوحنیفه صریحاً اعلام کرده است: هر گونه فتوایی که خلاف حدیث صحیح از وی صادر شده باشد، از اعتبار ساقط است و مذهب وی مبتنی بر حدیث صحیح می‌باشد.

از جمله شعارهای معروف ابوحنیفه که بسیار مورد توجه محققان نیز قرار گرفته، این است: «گفته و سخن رسول خدا جرا بر چشم و سرمان می‌گذاریم و اگر از اصحابش نیز سخنی به ما برسد،‌ از میان اقوال مختلف آنان، قولی را انتخاب و بدان عمل می‌کنیم، اما در مقابل اقوال تابعان، ما نیز اقوال و فتاوی خود را مطرح (و استدلال) می‌کنیم». سباعی به نقل از ابن عبدالبر می‌گوید: ابوحنیفه گفته است: «نفرین خداوند کسی را که اوامر رسول خدا جرا مخالفت ورزد. مگر نه اینکه ما به برکت وجود او، کرامت یافتیم و به وسیله‌ی او (از آتش و عذاب الهی) رهانیده شدیم». جای بسی تعجب است که با وجود چنین بیانات صریحی از ابوحنیفه، برخی او را مخالف حدیث و بی‌توجه به حدیث معرفی کرده‌اند و تهمت‌های فراوانی را بر وی روا داشته‌اند.

بدیهی است، دیدگاه ابوحنیفه نسبت به اصل «حجیت حدیث» هیچ فرقی با دیدگاه دیگر فقیهان ندارد و تنها در چگونگی قبول و شرایط اعتماد به حدیث، با دیگران متفاوت است. کتب فقهی حنیفه مشحون است از مسائلی که ابوحنیفه برای فتوا دادن در آن، به حدیث متوسل شده و علاوه بر این، «مسند ابوحنیفه» و کتب شاگردان او شاهد بر این مدعاست.

شایان ذکر است، نوع بینش و دیدگاهی که ابوحنیفه نسبت به انواع و اقسام حدیث چون حدیث مرسل، آحاد و غیره داشته، از تفاوت‌هایی با دیگر دیدگاه‌ها - که توسط برخی از فقها و محدّثان مطرح شده - برخوردار است. اینگونه اختلافات، طبیعی است و از همان نوع اختلافاتی است که مثلاً میان بخاری و مسلم - دو تن از مشهورترین محدّثان اهل سنت - در قبول حدیث، وجود داشته است و امروزه ما شاهدیم که در برخی کتب، ذیل برخی احادیث، نوشته می‌شود: «این بنابر شرط بخاری صحیح است یا بنا بر شرط مسلم».

جایگاه خبر آحاد نزد امام ابوحنیفه/:

از آنجا که خبر واحد، تنها افاده‌ی ظن (گمان) می‌کند و دلالت آن یقینی نیست، برخی در حجیت آن تردید کرده‌اند. به طور کلی، خبر واحد نزد اکثریت قریب به اتفاق علما حجت است و تنها در کیفیت این حجیت و شرایطی که برای قبول آن توسط فقها وضع شده است، میان آنان اختلاف وجود دارد.

باید توجه داشت که در عصر ابوحنیفه، جعل حدیث رونق یافته بود و آن قدر انتساب اقوال و احادیث دروغین به پیامبر جگسترش یافته بود که دیگر به سختی احادیث صحیح از غیر صحیح متمایز می‌گردید. در این دوره، هنوز موازین و ضوابطی برای تشخیص احادیث صحیح و ضعیف به طور کامل وضع نشده بود و از صحاح و جوامع صحیح حدیثی نیز خبری نبود. به همین خاطر، فقها در آن عصر شرایط خاصی را برای قبول خبر آحاد وضع نمودند. ابوحنیفه و به طور کلی حنیفه نیز به نوبه‌ی خود شرایطی را برای قبول خبر واحد وضع نموده‌اند. این ضوابط عبارتند از:

۱- راوی خبر واحد، خود خلاف آنچه روایت کرده،‌ عمل نکرده باشد.

۲- موضوع خبر واحد عمومیت نداشته باشد و به تعبیر اصولیون «عام البلوی» نباشد؛ زیرا در این صورت حنفیه استدلال می‌کنند که یک مسأله را که در روز چندین بار تکرار می‌شده و هر بار چندین صحابی شاهد انجام آن توسط رسول خدا جبوده‌اند، نباید فقط یک نفر روایت کند، بلکه اقتضا می‌کند که چنین عملی را چندین صحابی نقل نمایند و همین که تنها یک صحابی به نقل آن پرداخته، خود باعث می‌شود که ما در صحت آن شک کنیم و...».

ابوحنیفه در استناد به خبر واحد، میان احکام عملی و اعتقادی تفاوت قائل است و ضروری و واجب می‌داند که عقاید، مبتنی بر ادله‌ی یقینی باشد و هیچگونه تردیدی در آن وجود نداشته باشد. روشن است که اخبار آحاد از دیدگاه عقلی، هم محتمل کذب و هم محتمل سهو در نقل هستند و ظنی که از آن‌ها حاصل می‌شود، ظنی نیست که فقیه عقل گرایی چون ابوحنیفه را متقاعد سازد، تا براساس آن حکم واقعی شارع را استنباط نماید. شاید در بیان وجه عمل ابوحنیفه به خبر واحد، بتوان گفت که وی این اخبار را برای استخراج حکم ظاهری و نه حکم واقعی به کار می‌گرفت و به عبارت دیگر، خبر واحد را طریقی برای اجتهاد به شمار می‌آورد و احتمالاً همین دیدگاه او بود که او را وامی‌داشت تا بین احکام تعبدی و غیرتعبدی در کاربرد خبر واحد فرق گذارد. همچنین ابوحنیفه معتقد بود: از آنجا که عام قرآن «قطعی الدلالة» است؛ یعنی با دلیل قطعی ثابت شده است، پس نمی‌توان با خبری واحد که دلالت آن ظنی است و ثبوت آن قطعیت ندارد، آن را تخصیص زد.

البته باید توجه داشت که هر چند اصل مذکور توسط بسیاری از احناف پذیرفته شده، اما برخی از علمای حنفی معتقدند: اصلِ «عدم تخصیص قرآن با خبر واحد» اصلی لازم الاجرا نیست و بر همین اساس برخلاف سایرین، حنفیه حدیث «لا صلاة الا بفاتحة الکتاب» را مخصص آیه ﴿فَٱقۡرَءُواْ مَا تَيَسَّرَ مِنَ ٱلۡقُرۡءَانِۚدانسته‌اند. علاوه بر این، در فقه حنفی با مواردی برمی‌خوریم که طی آن، عام قرآن با خبر واحد تخصیص یافته است. بنابراین نمی‌توان به طور قطعی اصل مذکور را اصلی مسلم و کلی در مذهب حنفی تلقی کرد.

ابوحنیفه از اولین فقهایی است که حجیت خبر واحد را پذیرفت و حتی با دست یافتن، به یک خبر واحد، از آراء گذشته‌ی خود که مبتنی بر حدیث نبود، ‌عدول می‌کرد. لازم به ذکر است، در فقه حنفی برخلاف سایر مذاهب اهل سنت، اصطلاح «فرض» و «واجب» دارای دو بار معنایی متفاوتند. ابوحنیفه و پیروان ایشان، عملی را که با دلیل غیرقطعی مثل خبر واحد ثابت شود و در واقع «قطعی الدلالة» نباشد، واجب دانسته و منکر آن را کافر نمی‌دانند؛ در حالی که در دیگر مذاهب فقهی، «واجب» همان مفهوم «فرض» در فقه حنفی را دارد.

ترجیح حدیث بر قیاس نزد امام ابوحنیفه/:

از مهم‌ترین مسائلی که ابوحنیفه به خاطر آن شدیداً مورد انتقاد قرار گرفته، همانا مسأله‌ی «قیاس» است. طبرسی در «الاحتجاج» روایتی را آورده که طی آن امام صادقسابوحنیفه/را از قیاس برحذر می‌دارد و او را نصیحت می‌کند که از اهل رأی نباشد.

برخی ابوحنیفه را متهم کرده‌اند که «قیاس» را بر حدیث پیامبر ترجیح می‌داده و بیشترین اتکای او بر رأی بوده است. این در حالی است که ابوحنیفه خود گفته است: «در عجبم که چرا مردم مرا متهم می‌کنند که من (صرفاً) براساس رأی و قیاس فتوا می‌دهم! من جز با تکیه بر اثر (قرآن و سنت) فتوا نمی‌دهم». همچنین ابوجعفر شیزاماری با سندی متصل از ابوحنیفه روایت کرده که ایشان گفته است: «به خدای سوگند دروغ گفته و به ما افترا بسته است کسی که تقدم و ترجیح قیاس بر نص (قرآن و سنت) را به ما نسبت داده است. تردیدی نیست که تا زمانی که نص وجود داشته باشد، ما به قیاس روی نخواهیم آورد». با توجه به روایات مذکور، می‌توان پی برد که ابوحنیفه نه تنها حدیث و به طور کلی نص را بر قیاس ترجیح می‌داده است، بلکه در صورت وجود نص، هیچگاه به خود اجازه نمی‌داده که به قیاس روی آورد. به علاوه نقل شده که ابوحنیفه به صراحت گفته است: «ما جز به هنگام ضرورت، به قیاس متوسل نمی‌شویم و تنها زمانی که نتوانیم برای حل مسأله، از قرآن و سنت و قضاوت و فتوای اصحاب کار بگیریم و در واقع هیچ نص یا اثری برای حل مسأله نداشته باشیم؛ به قیاس روی می‌آوریم و در آن زمان نیز سعی می‌کنیم، مسأله سکوت را به مسأله‌ای که در مورد آن اثر یا نص وجود دارد، قیاس کنیم و با مقایسه آن دو، حکم مسأله را پیدا نماییم».

با اندکی تدبر می‌توان پی برد که ابوحنیفه نیز چون سایر فقهای اسلامی، قرآن و سنت را مهم‌ترینِ مصادر جهت استنباط احکام می‌دانسته و تا زمانی که مجبور نمی‌شده، به قیاس روی نمی‌آورده است. ابوحنیفه خود می‌گوید: «هر گاه هیچ روایتی در دسترس من نباشد، آنگاه به اجبار به قیاس متوسل می‌شوم».

ناگفته نماند، بر خلاف تصور برخی، قیاس مورد قبول نزد ابوحنیفه، چون قیاس مقبول نزد سایر فقهای اهل سنت معنا و مفهوم خاصی داشته و هر گونه قیاسی را شامل نمی‌شده است. به تعبیری دیگر «قیاس مع الفارق» یا قیاسی که تنها از هوی و هوس فقیه یا هر عالمی نشئت گرفته و پشتوانه‌ای حدیثی یا قرآنی نداشته باشد، نزد ابوحنیفه به شدت مذموم بوده است. وکیع نقل می‌کند که ابوحنیفه در مورد اینگونه قیاس‌ها گفته است: «البول في المسجد أحسن من بعض القیاس» که این نهایت انزجار وی را از قیاس مبتنی بر هوی و هوس می‌رساند.

۱) ترجیح خبر واحد بر قیاس نزد امام ابوحنیفه/:

ابوحنیفه از متخصصان در حدیث بود و همواره حدیث را - هر چند خبر واحد باشد - بر قیاس ترجیح می‌داد. وی از هر گونه رأی یا قیاسی که مخالف ظواهر شریعت باشد، تبری می‌جست و بیزار بود. حنفیه نیز با صراحت همان اندیشه‌ی ابوحنیفه را پذیرفته‌اند. به عنوان مثال سرخسی می‌گوید: «اگر خبر واحد مخالف قیاس باشد، ما به خبر واحد عمل کرده، قیاس را ترک می‌کنیم». ملاجیون از اصولیان حنفیه نیز می‌گوید: «در مذهب حنفی در هر حال خبر آحاد بر قیاس مقدم است و اینکه گفته شده، خبر واحد فقط در صورتی که راوی آن فقیه باشد، بر قیاس مقدم است، دیدگاهی مستحدث و جدید است که امثال عیسی بن ابان به مطرح کردن آن پرداخته‌اند.»

در نتیجه می‌توان با قاطعیت تمام اعلام کرد: ابوحنیفه و حتی پیروانش، در هر حال، خبر واحد را بر قیاس ترجیح می‌دهند و اینکه گفته شده ابوحنیفه قیاس را بر حدیث و خبر واحد ترجیح می‌داده، اتهامی بوده که از جانب برخی متعصبان مطرح شده است.

۲) ترجیح احادیث مرسل بر قیاس نزد ابوحنیفه/:

باید توجه داشت که «حدیث مرسل» هم در فقه عراق و هم در فقه حجاز در نیمه‌ی نخست سده‌ی دوم قمری، مورد استناد و مرجع بسیاری از احکام بوده است. «مرسل، حدیثی است که در روایت آن، صحابی حذف شده باشد و تابعی بگوید: قال النبي جکذا».

تردیدی نیست که ابوحنیفه حدیث مرسل را حجت می‌دانسته است؛ زیرا سراسر مسانید روایات ابوحنیفه از جمله کتاب «الآثار» ابویوسف همانند الموطأ مالک، مشحون از روایات مرسل از تابعان کوفه چون سعید بن جبیر، شعبی و در رأس آنان ابراهیم نخعی و همچنین از تابعان بصره و حجاز چون امام محمد باقر، حسن بصری، عطاء بن ابی رباح، ابن شهاب زهری، مجاهد و سعید بن مسیب، احادیث مرسل فراوانی را ذکر و براساس آن فتوا داده است. حارثی می‌گوید: «حدیث مرسل نزد ابوحنیفه حجت و بر قیاس مقدم است». البته حدیث مرسل دارای اقسامی مختلف شامل: مرسل صحابی، مرسل تابعان، مرسل تبع تابعان و غیره است که هر یک دارای مرتبه‌ای است و در حجیت هر یک، شرایط و ضوابطی توسط علما مقرر شده که مجال بحث در مورد آن نیست.

در نتیجه نه تنها ابوحنیفه، بلکه قاطبه علمای احناف بر این مسأله متفق هستند که حدیث مرسل بر قیاس مقدم است و تنها در برخی از اقسام حدیث مرسل، ضوابطی توسط ابوحنیفه و پیروانش مقرر گردیده است.

۳) ترجیح حدیث ضعیف بر قیاس نزد امام ابوحنیفه/:

از جمله ویژگی‌های فقه ابوحنیفه آن است که برخلاف آنچه در ذهن بعضی ایجاد شده است و اساس این مذهب را بیشتر مبتنی بر قیاس دانسته‌اند؛ حتّی حدیث ضعیف نیز در این مذهب فقهی، بر قیاس ترجیح داده می‌شود. نقل شده که ابوحنیفه گفته است: «حدیثی که از رسول خدا جنقل شده حتی اگر دارای ضعف (سند یا متن) باشد و در واقع در زمره‌ی احادیث ضعیف باشد نیز بر قیاس ترجیح دارد و اصلاً تا زمانی که حتی یک حدیث ضعیف در موضوعی در دسترس ما باشد، جایز نیست که در این صورت به قیاس متوسل شویم». ابن حزم نیز در برابر آنان که ابوحنیفه را متهم به تقدیم قیاس بر حدیث می‌کنند، با صراحت اعلام می‌کند: «حنفیه اجماع دارند که از دیدگاه ابوحنیفه حتی حدیث ضعیف هم بر رأی و قیاس مقدم است و ترجیح دارد».

لازم به ذکر است، نه تنها ابوحنیفه، بلکه به طور کلی حنفیه - جز چندی از آنان - حدیث ضعیف و حتی اقوال و فتاوی اصحاب رسول خدا جرا بر قیاس مقدم می‌شمارند.

۴) ترجیح روایت فقیه بر روایت غیرفقیه نزد امام ابوحنیفه/:

ابوحنیفه فقیه بودن راوی حدیث را امتیازی برای وی محسوب می‌کرد و در صورت تعارض روایت نقل شده توسط یک فقیه با روایتی که شخص غیرفقیه نقل کرده، روایت فقیه را ترجیح می‌داد. در مناظره‌ای که میان اوزاعی و ابوحنیفه در مسأله «رفع یدین» رخ داده است، به وضوح این اندیشه‌ی ابوحنیفه مشاهده می‌شود. این اندیشه ابوحنیفه بر شاگردان او نیز اثر گذاشت و آنان نیز همچون او حتی روایت فقهای صحابه را نیز بر روایت اصحابی که فقیه نبودند، ترجیح می‌دادند. در بحث «افلاس الغریم» محمد شیبانی از شاگردان ابوحنیفه در احتجاج مقابل اهل مدینه می‌گوید: درست است که شما حدیثی را از ابوهریرهسروایت کرده و بدان استناد می‌کنید، اما مگر نشنیده اید که علیساز رسول خدا جروایتی معارض و مخالف حدیث ابوهریره نقل کرده است. بدانید که ما (گروه حنفیه) روایت علی که عالم‌تر و فقیه‌تر از ابوهریره بوده را بر روایت مورد استناد شما که ابوهریره راوی آن است، ترجیح می‌دهیم».

ابوحنیفه عنایت ویژه‌ای به روایات رسیده از علی بن ابی طالبسمبذول می‌داشت و شدیداً تحت تأثیر فقه وی و عبدالله بن مسعود بود. در بحث «دیه‌ی زن» دو روایت متعارض، یکی از زید بن ثابت و دیگری از علی بن ابی طالب نقل شده است. ابوحنیفه برای حل این تعارض، قول علیسرا بر روایت زید بن ثابت ترجیح داده و گفته است: «قول علیّ بن ابی طالب في هذا أحبّ إلیّ من قول زید». از این نمونه‌ها در کتب فقهی و حدیثی حنفیه فراوان یافت می‌شود.

در اینجا این سؤال پیش می‌آید که آیا ابوحنیفه به طور کلی روایت غیرفقیه را رد می‌کرده یا فقط در صورت تعارض آن با روایتی از یک فقیه، از قبول آن استنکاف می‌ورزیده است؟ با توجه به اینکه اغلب قریب به اتفاق احادیث «نقل به معنی» می‌شود و کمتر پیش می‌آید که راوی عین الفاظ پیامبر اکرم جرا روایت کند؛ ابوحنیفه روایت فقیه را بر غیرفقیه ترجیح می‌داد، اما اینگونه نبود که به طور کلی روایت غیرفقیه را مردود بداند. ابوحنیفه به هر حدیثی که صحت آن بر وی محرز می‌شد، چه راوی آن فقیه باشد و چه غیرفقیه، عمل می‌کرد و به هیچ وجه قیاس را بر روایت غیرفقیه ترجیح نمی‌داد.

بررسی مصداقی جایگاه حدیث نزد امام ابوحنیفه/:

در کتب حنفیه، مصادیق فراوانی وجود دارد که بیانگر آن است که نه تنها ابوحنیفه، بلکه اکثریت حنفیه حدیث را در هر حال بر قیاس مقدم می‌دانسته و ترجیح می‌داده‌اند. از جمله: «عایشهلروایت می‌کند که رسول خدا جفرمود: هر کس قی کرد یا از بینی او خون آمد، اگر در نماز باشد، باید نماز را رها کرده و وضو بگیرد و آنگاه نماز خود را اقامه کند». قیاس حکم می‌کند که وضو با خون‌بینی شدن نمی‌شکند و همچنین قی نیز ناقض وضو نیست؛ زیرا طبق حکم قیاس آنچه از بالای معده (دهان و غیره) خارج شود، نجس نمی‌باشد. ابوحنیفه در این مسأله با استناد به حدیث عایشهلکه از رسول خدا ج، روایت کرده است، فتوا می‌دهد: «قی و خون بینی از جمله‌ی شکننده‌ها و باطل کننده‌های وضو می‌باشد و در اینجا قیاس را اعتباری نیست؛ زیرا نص به تنهایی پاسخگو است». از اینگونه مصادیق در کتب حنفیه بسیار یافت می‌شود و با اندک تدبری می‌توان پی برد که حدیث و قیاس نزد ابوحنیفه هر یک از چه جایگاهی برخوردار بوده است. البته اکثریت حنفیه نیز چنان‌چه اشاره کردیم، همان راه ابوحنیفه را در این موضوع ادامه داده‌اند و حدیث را در هر حال بر قیاس ترجیح می‌دهند. به عنوان مثال در مسأله‌ای میان حنفیه و اهل مدینه اختلاف می‌افتد و هر یک دلایل خود را ارائه می‌کنند. «محمد شیبانی ضمن استناد به چندین حدیث پیرامون مسأله فوق می‌گوید: احادیث فراوانی در این موضوع از رسول خدا جنقل شده و تقریباً به اجماع فقها پاسخ این مسأله فلان است، اما اگر کسی خواسته باشد، احادیث رسول خدا جرا پشت سر گذارد و براساس قیاس و رأی خود فتوا دهد؛ آن حسابش جدا است و البته چنین فتوایی بی‌اعتبار خواهد بود؛ زیرا قیاس در برابر حدیث صورت گرفته است». در کتبی از احناف چون «الحجة علی اهل المدینه» اثر محمد شیبانی و «الآثار» اثر ابویوسف و غیره، شواهد فراوانی از این نمونه‌ها وجود دارد که علاقه‌مندان می‌توانند به این کتاب‌ها مراجعه و آن‌ها را مورد بررسی قرار دهند.

نتیجه‌گیری:

ابوحنیفه نه تنها به حدیث بی‌توجه نبوده، بلکه همچون سایر فقهای اسلامی، احادیث نبوی را پس از قرآن، معتبرترین مصادر جهت استنباط احکام می‌دانسته و در هر حال حدیث را بر قیاس مقدم می‌شمرده است. البته ابوحنیفه با توجه به موقعیت زمانی و مکانی خویش، در قبول احادیث احتیاط فراوان می‌نموده و تا حد امکان تلاش می‌کرده که تنها از راویان مورد اعتماد، احادیث را فرا گیرد. با توجه به اینکه اغلب احادیث «نقل به معنی» می‌شد، ابوحنیفه روایت فقیه را بر غیرفقیه ترجیح می‌داد و عنایت ویژه‌ای به روایات رسیده از علیسو ابن مسعودسداشت. [۱۴]

(۳)

[۱۴] نگا: مجله‌ی فروغ وحدت، فصلنامه‌ی آموزشی پژوهشی دانشگاه مذاهب اسلامی، سال هفتم، شماره ۲۵، صص ۵۹-۶۹.

پاسخ به شبهات به روایت وهبی سلیمان غاوجی:

دکتر وهبی سلیمان غاوجی در مورد برخی از شبهاتی که پیرامون امام ابوحنیفه/وجود دارد، گوید: [۱۵]

رویه‌ی سَلَف صالح بر این استوار بوده است که علمایی را که بزرگان دین به خوبی و وارستگی آنان گواهی داده‌اند، بر اساس گمان، وهم یا چیزهای بی‌اساس، مورد تعرّض قرار ندهند؛ زیرا هشدار شدیدی در این خصوص وارد گردیده است، حتی از سوء عاقبت چنین افرادی اظهار نگرانی شده است. بدون تردید امام ابوحنيفه و سایر ائمه‌ی معتبر، که خداوند نام نیکشان را در خاطره‌ی زمان جاودان کرده و مرام و مذهبشان را راه‌های تقرّب امّت اسلامی به خداوند قرار داده است، از جمله‌ی سَلَف صالح می‌باشند. امام نووی/ [۱۶]در این مورد، فصل مخصوصی گشوده و آورده است: «فصل در مورد نهی اَکید و هشدار شدید به آنانی که فقهاء و دانشمندان را آزار و یا به آبرویشان متعرّض می‌شوند و در مورد لزوم گرامیداشت و حفظ حرمتشان.»

او در ادامه‌ی بحث می‌افزاید: خداوند فرموده است: ﴿ذَٰلِكَۖ وَمَن يُعَظِّمۡ شَعَٰٓئِرَ ٱللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقۡوَى ٱلۡقُلُوبِ٣٢[الحج: ۳۲] «کسی که شعائر دین خدا را بزرگ بداند به تحقیق که آن از تقوای قلب‌هاست».

و نیز فرموده است: ﴿وَٱلَّذِينَ يُؤۡذُونَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ وَٱلۡمُؤۡمِنَٰتِ بِغَيۡرِ مَا ٱكۡتَسَبُواْ فَقَدِ ٱحۡتَمَلُواْ بُهۡتَٰنٗا وَإِثۡمٗا مُّبِينٗا٥٨[الأحزاب: ۵۸] «آنانی که مردان مؤمن و زنان مؤمنه را بدون ارتکاب گناهی، اذیت و آزار می‌نمایند؛ به تحقیق که بهتان و گناه واضحی مرتکب شده‌اند».

در صحیح البخاری از ابوهریرهسروایت شده که، رسول خدا فرموده است: «إنَّ اللهَ عَزَّ وَجَلَّ قَالَ: مَنْ آذي لِيْ وَلِيَّاً فَقَدْ آذَنْتُهُ بِالحَرْبِ»؛ «کسی که دوستی از دوستان مرا بیازارد، به تحقیق که با او اعلان جنگ می‌نمایم».

خطیب بغدادی از امام شافعی و امام ابوحنيفه روایت نموده که ایشان فرمودند: «اگر فقها، اولیاء خدا نباشند پس برای خدا دوست و ولی وجود ندارد»؛ در کلام امام شافعی قید «باعمل» نیز اضافه گردیده است؛ یعنی فقهای با عمل. از عبدالله بن عباسبروایت شده است: «هر کس فقهیی را بیازارد، رسول خدا را رنجانده است؛ و هر کس که رسول خدا را برنجاند، مسلماً خدا را آزرده است.»

امام حافظ ابوالقاسم ابن عساکر گفته است: «ای برادرم! خداوند من و تو را به چیزی که مورد رضای اوست، توفیق بخشد و از کسانی قرار دهد که از او آن طوری که شایسته است، می‌ترسند. آگاه باش، که گوشت بدن علماء، مسموم و زهرآلود است و هر کس به آنان اهانت کند و زبان به بدگویی آنان بگشاید، خداوند پرده‌ی او را می‌درد و او را پیش از مرگش، به مرگ قلبی دچار می‌نماید! خدا فرموده است: ﴿فَلۡيَحۡذَرِ ٱلَّذِينَ يُخَالِفُونَ عَنۡ أَمۡرِهِۦٓ أَن تُصِيبَهُمۡ فِتۡنَةٌ أَوۡ يُصِيبَهُمۡ عَذَابٌ أَلِيمٌ٦٣[النور: ۶۳] «آنانی که با امر خدا مخالفت می‌نمایند باید بهراسند از اینکه به فتنه یا عذاب دردناکی مبتلا شوند». نیز در جای دیگری می‌فرماید: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱجۡتَنِبُواْ كَثِيرٗا مِّنَ ٱلظَّنِّ إِنَّ بَعۡضَ ٱلظَّنِّ إِثۡمٞۖ وَ لَا تَجَسَّسُواْ وَلَا يَغۡتَب بَّعۡضُكُم بَعۡضًاۚ أَيُحِبُّ أَحَدُكُمۡ أَن يَأۡكُلَ لَحۡمَ أَخِيهِ مَيۡتٗا فَكَرِهۡتُمُوهُۚ وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَۚ إِنَّ ٱللَّهَ تَوَّابٞ رَّحِيمٞ١٢[الحجرات: ۱۲] «ای کسانی که ایمان آورده اید از بسیاری گمان‌ها بپرهیزید، زیرا که برخی از آن‌ها گناه‌اند». مفسرین در این باره گفته‌اند: گمانی که از آن نهی شده است، گمان بد به اهل خیر و صلاح است؛ شکی نیست که امام ابوحنيفه و سایر ائمه‌ی مذاهب در بلندترین مراتب خیر و صلاح قرار دارند. گر چه من طبیعتاً از طرح این هیاهوها متنفّرم، اما این شبهات را از روی اجبار و برخلاف میل مطرح می‌نمایم تا سوء ظن و یا جهلی را که بعضی از مردم به این امام بزرگ/دارند، دور نموده و منزلت ارجمندش را روشن سازم. عقیده دارم که با این کار مرتکب گناهی نخواهم شد، و حتی اگر خدا بخواهد، خیر نیز در بر خواهد داشت.

خداوند عزوجل خود در قرآن کریم، شبهاتی را که کفّار در مورد او و علم و قدرتش ایراد نمودند، به طور اختصار ذکر نموده و سپس آن‌ها را تکذیب کرده است؛ و نیز شبهاتی که کفار در مورد پیامبرش القاء می‌کردند.

من از خداوند متعال خیر و هدایت و درستکاری را برای خود و خوانندگان گرامی مسئلت می‌نمایم. امیدوارم که به همه‌ی ما نیت صادق و گمان نیک به نسبت اهل علم و تقوای این امت ارزانی فرماید.

به درستی که امام ابوحنيفه رحمه الله تعالی، که خدا از وی خشنود گردد، از زمره‌ی امامان بزرگی است که به عدالت و حفظشان گواهی داده‌اند و سخنانی که درباره‌ی او گفته شده، جیزی از مقام شامخش نمی‌کاهد و بر شخصیت بی‌نظیرش سایه نمی‌افکند؛ زیرا همه‌ی علمای سلف، از تابعین گرفته تا آنانی که بعد از ایشان آمده‌اند، اعمّ از بزرگان و نخبگانِ نقد حدیث، راویان آن و نیز پیشوایان بزرگ حدیث، او را به خاطر فقه، زهد و خوفش از خداوند و صداقت و خیراندیشی‌اش برای این امت، مورد ستایش و تمجید قرار داده‌اند. استادان و استادانِ استادان بخاری، همچون علي بن مديني، يحيی بن معين، يحيی بن سعيد قطان، مكي بن ابراهيم، وكيع بن جراح، شعبة بن حجاج، فضل بن دُكين، سفيان ثوري، امام مالك، امام شافعي، امام احمد، امام جعفر صادق، عبدالله بن مباركو تعداد زیادی دیگر از علما که برشمردن نامشان مشکل است، زبان به ستایش او گشوده‌اند.

بعد از بیان این مقدمه، به بیان شبهات وارد شده بر امام ابوحنیفه/می‌پردازم و آن‌ها را بدین شرح بیان می‌کنم:

۱- شبهه: بعضی گفته‌اند که امام بخاري، امام مسلم و سایر ائمه‌ی ششگانه‌ی حدیث، از امام ابوحنيفه حدیثی روایت نکرده‌اند؛ [۱۷]این خود دلیلی است بر این که، آنان برای وی ارزشی قائل نبوده و یا این که او واقعاً از علمای حدیث نبوده است.

توضیح: اولاً علمای حدیث از کسانی حدیث روایت می‌نمودند که فکر می‌کردند اگر روایتشان را ترک نمایند، حدیثشان از بین می‌رود، و از آنانی که دارای شاگردان زیادی بودند که احادیثشان را نقل می‌نمودند، یا اصلاً حدیثی روایت نکرده و یا اندک روایت کرده‌اند. ثانیاً: چنان‌که گذشت، امام بیشتر توجه و عنایت خود را به فهم و درک معنای حدیث و شناخت دلالت‌ها و ناسخ و منسوخ و مطلق و مقید و عامّ و خاصّ آن‌ها مبذول نموده بود و کمتر به روایت الفاظ حدیث عنایت می‌ورزید.

امام کوثری گفته است: از چیزهایی که توجه به آن لازم است، این که شیخین هیچ حدیثی از امام ابوحنيفه روایت ننموده‌اند، با وجود این‌که این دو، برخی از شاگردان امام ابوحنيفه را ملاقات کرده بودند و امام بخاری از امام احمد بن حنبل نیز به جز دو حدیث که یکی را در توضیحات و دیگری را بالواسطه نقل نموده، حدیثی دیگر روایت نکرده است؛ علی‌رغم این‌که او امام احمد را درک کرده و مدتی با او بوده است. نیز امام مسلم در صحیح خود، هیچ حدیثی از بخاری روایت نکرده، با وجود اینکه مدتی او را همراهی کرده و کارش را طبق عملکرد او پایه ریزی نموده است؛ نیز از امام احمد جز سی حدیث روایت ننموده که این خیلی اندک است. همچنین امام احمد بن حنبل در مُسند خود، از امام مالک از نافع به روایت امام شافعی که صحیح‌ترین سندهاست یا از صحیح‌ترین آن‌هاست، جز چهار حدیث بیشتر روایت ننموده است و آنچه را که از امام شافعی به غیر این طریق روایت کرده است، به بیست حدیث نمی‌رسد، با وجود اینکه او با امام شافعی همنشینی داشته است و موطای امام مالک را نزد او خوانده است و او از راویان قدیم نیز شمرده شده است.

علامه کوثری در ادامه می‌افزاید: چیزی که از دیانت و امانت داری ائمه‌ی بزرگ حدیث معلوم می‌شود، این است که آنان احادیث این ائمه را از ضایع شدن در امان می‌پنداشتند؛ چرا که آنان شاگردان زیادی داشتند که احادیثشان را به شرق و غرب منتقل می‌نمودند؛ لذا در صدد روایت احادیث افرادی بوده‌اند که شاگردی نداشتند؛ و شاید اگر آنان به روایتشان توجه نمی‌کردند، احادیثشان از بین می‌رفت؛ در حالی که احادیثشان به شدت مورد نیاز امت اسلامی بود. هر کس که گمان کند علت این کار، خودداری ائمه حدیث، از نقل احادیث ابوحنيفه بوده و یا به خاطر سخنان بی‌اساسی بوده که در مورد این ائمه گفته شده است، مانند سخنانی که ثوري در مورد ابوحنيفه و ابن معين در مورد امام شافعي و كرابيسي راجع به امام احمد و ذهلي در مورد بخاري گفته‌اند، یقیناً دچار اشتباه گردیده است. برای همین امام بخاری، اگر ابراهيم بن معقل نسفي حنفي و حماد بن شاكر حنفي نمی‌بودند، در روایت کل صحیح البخاری، فقط فربري باقی می‌ماند. همان طوری که نزدیک بود که ابراهيم بن محمد بن سفيان حنفي در روایت از مسلم تنها بماند؛ زیرا که این کتاب در نزد آنانی که اجازه را معتبر می‌دانند به طور متواتر به این دو رسیده است. این مطلب بر کسی که بر این فن اشراف دارد، پوشیده نیست.

آنچه را که علامه ابن خلدون در مقدمه‌ی تاریخش گفته است که: نزد ابوحنيفه به خاطر سخت‌گیری در شروط حدیث، صحت هفده حدیث بیشتر تأیید نشده است، لغزش آشکار و روشنی است که نباید به آن به دیده‌ی صحّت نگریست؛ زیرا که روایات امام، علیرغم سخت‌گیری‌هایش در صحت حدیث، فقط هفده حدیث نبوده، بلکه احادیث او در هفده کتاب قطور جمع آوری شده است که هر کدام از آن‌ها به مسند ابوحنيفه نامگذاری شده‌اند که آن‌ها را جماعتی از حفّاظ علمای حدیث بزرگ با اسناد از او روایت نموده‌اند و کمتر کتابی از این کتاب‌ها یافت می‌شود که از مسند امام شافعی به روایت طحاوی و یا از مسند امام شافعی به روایت ابوالعباس اصم، کوچکتر باشد؛ دو مردی که محور احادیث امام شافعی به شمار می‌روند. علماء به این مسندها چه از نظر جمع آوری و تلخیص و چه از نظر استخراج، قرائت و شنیدن، خدمات زیادی ارائه نموده‌اند؛ از آن جمله شیخ و محدّث سرزمین مصر، حافظ محمد بن يوسف صالحي، که کتاب‌های سودمندی در سیره و غیر آن نگاشته است؛ این مسندهای هفده گانه را از استادانش، برخی را از طریق خواندن و شنیدن و برخی را از طریق گفتگو و نوشتن با ذکر اسناد، در کتاب عقود الجمان روایت می‌نماید؛ و همچنین محدث بلاد شام، حافظ شمس الدين ابن طولون، آن‌ها را به طرق گوناگون در الفهرست الاوسط از استادان خود به طریق سمع و خواندن و نوشتن با اسناد روایت می‌کند. این دو شخصیت زینت بخش این دو سرزمین اسلامی در قرن دهم بوده‌اند؛ و ان شاء الله این سخن را به تفصیل در جای دیگر بیان خواهیم کرد.

اما سخن ابن خلدون را در خلال این بحث به این خاطر آوردیم تا آنچه را که شاید کلامش در اذهان برخی مردم پدید آورده، زدوده باشیم. این کتب امام از دسترس اهل علم و معرفت دور نیست؛ اگر چه ما در عصری زندگی می‌کنیم که همّت‌ها از توسعه و گسترش روایت کوتاه آمده‌اند. نیز کتاب «عقود الجواهر المنيفة» تألیف حافظ مرتضی زيبدي، پاره‌ای از احادیث امام است؛ و حافظ محمد بن عابد سندي کتابی تحت عنوان «المواهب اللطيفة إلي مسند إبي حنيفة» در چهار جلد نوشته است که در آن بسیاری از متابعات و شواهد را ذکر و بسیاری از احادیث مرسل را رفع و منقطع را وصل نموده است. راویانِ احادیث را یادآوری کرده و سخنانی نیز درباره‌ی مسائل اخلاقی گفته است. کسانی که گمان می‌کنند، راویانِ ثقه و مُعتمد، فقط راویان ائمه‌ی ششگانه‌ی حدیثند، گمان باطل و واهی نموده‌اند؛ زیرا در میان راویان ائمه‌ی دیگر نیز افراد ثقه و معتمد وجود دارد که حافظ علامه قاسم ابن قُطلوبغا، اسامی آنان را در کتاب قطوری، در چهار جلد گردآوری نموده است. او از زمره‌ی کسانی است که حافظ ابن حجر و دیگران به حفظ و درستکاریش اقرار نموده‌اند. و الله اعلم.

از جمله مسائلی که دانستن آن‌ها حائز اهمیت است، این است که هر محدّثی، شایستگی و اهلیت نقد رجالِ راویانِ حدیث را ندارد؛ زیرا در میان آنان افرادی وجود دارند که صرفاً الفاظ متبرّکه‌ی حدیث را حمل نموده‌اند؛ بدون این‌که در معانی و دلالت‌ها و مقاصدش غور و تأمّل کنند. مسلّم است که ستایش و یا نکوهش چنین افرادی چندان ارزشی ندارد و خدشه بر آبروی کسی وارد نمی‌کند.

ابن جوزي در کتاب «تلبيس ابليس» گفته است: بدان که تمامی محدّثین، روایاتی را که متعلّق به صفات خداوند است بر مقتضای حس حمل نموده‌اند که بدین سبب دچار تشبیه شدند؛ یعنی خدا را به خلقش تشبیه نمودند؛ زیرا آن‌ها با فقها همنشینی نکردند، تا بدانند که باید مُتشابه بر مجرای مُحْکم جاری شود و معنایش بر آن مبنا بیان گردد. ما در زمان خود کسانی را دیدیم که کتاب‌ها را جمع می‌کنند و احادیث زیادی هم شنیده‌اند؛ لیکن مقصود آن‌ها را نمی‌فهمند و حتی بعضی قرآن را حفظ نکرده و ارکان نماز خود را نمی‌دانند. این گروه به زعم خود مشغول فرض کفایه شده‌اند، در حالی که فرض عین را کنار گذاشته و مسائل غیرمهم را بر مهم ترجیح داده‌اند. [۱۸]

خطیب بغدادی در کتاب «الفقيه والمتفقه» گفته است: [۱۹]بیشتر نویسندگان حدیث در این زمان از حفظ آن دور و احکام فقهی‌اش را نمی‌دانند و فرق بین حدیث ضعیف و صحیح را درک نمی‌کنند. بین راویانی که عدالتشان مُحْرَز و آنانی که مجروح شده‌اند، فرق قائل نمی‌شوند؛ اگر لفظی بر آن‌ها مشکل گردد از کسی سؤال نمی‌کنند، و معانی‌ای را که نفهمیده‌اند، جستجو و ردیابی نمی‌نمایند؛ با وجود این‌که عمر خود را در نوشتن حدیث صرف نموده ومسیرهای زیادی برای شنیدن آن پیموده‌اند. ایشان به خاطر شنیدن احادیثی در نکوهش رأی، به قیاس متوسل نمی‌شوند. ولی هنگامی که مسأله‌ای برایشان روی می‌دهد، از علمایی که به قیاس معتقدند، تقلید نموده و طبق اقوال و مذاهبشان فتوا می‌دهند. با این کار آنچه را که اصل و مبنا قرار داده بودند، شکسته و آنچه را که حرام پنداشتند، حلال نموده‌اند. کسی که چنین حالتی داشته باشد، خود شایسته‌ی انواع نکوهش هاست.

۲- شبهه: بعضی گفته‌اند که: بخاری در تاریخش گفته است که: ابوحنيفه مرد ضعیفی است و علماء، حدیثش را کنار نهاده‌اند.

توضیح: اولاً در صفحات گذشته، سخنان تعداد زیادی از استادان بزرگ بخاری [۲۰]که معاصر با امام ابوحنيفه بودند و ایشان را ستوده‌اند از نظر گذشت که این امر بیانگر جایگاه والای امام در نزد آن‌هاست. ثانیاً: خود امام بخاری، مجتهد و دانشمند بزرگ و پرچمدار علم حدیث که بزرگترین کتاب حدیث را گرد آورد، از مکتب ابوحنيفه فیض برد و از تربیت یافتگان مدرسه‌ی اوست؛ زیرا او به نزد ابوحفص كبير حنفی، فقیه و دانشمند بخارایی، تلمّذ نموده و سپس در طلب حدیث همراه پسرش، ابوحفص صغير، کوله بار سفر بسته که ابوحفص بعد از مدتی به شهرش بازگشت و او سفرش را ادامه داد تا این‌که خداوند او را به درجات بلندی نائل کرد و فضل و بخشش خود را بر او ارزانی داشت.

علل و عوامل انتقاد امام بخاری از امام ابوحنيفه به شرح ذیل است:

۱- امام بخاری/، بعضی از افرادی چون حمیدی، اسماعیل بن عرعرة و دیگران را که از امام خرده می‌گرفتند، همراهی نموده و سخنانی که ایشان در مورد امام می‌گفتند، در او تأثیر گذاشته بود. پس آنچه که او در تاریخش بیان نمود [۲۱]به روایت از این افراد می‌باشد. این حرف که ابوحفص کبیر هنگامی که از فتوا دادن بخاری در شهرش جلوگیری نمود، به خشم آمده و شروع به انتقاد از امام ابوحنيفه نمود، به دور از حقیقت است؛ زیرا اگر چه بخاری معصوم نیست؛ اما شأن و مقامش خیلی بالاتر و فراتر از این است.

۲- امام بخاری عقیده داشت که ایمان کم و زیاد می‌شود؛ با وجودی که او می‌دانست که هیچ حدیث صحیحی در این مورد وجود ندارد. در حالی که امام ابوحنيفه معتقد بود که ایمان، عبارت از باوری است که دل انسان را پر می‌کند و افزونی در آن تصور نمی‌شود؛ زیرا چیزی زیادتر از یقین نیست و اگر کم شود یقین باقی نمی‌ماند. خود امام بخاری گفته است که او در صحیح خود از کسی که اعتقاد به زیاد و کم شدن ایمان نداشته باشد، حدیثی روایت نمی‌کند. پس بنا به فرموده‌ی خود امام بخاری/، علت خودداری روایت حدیث از ابوحنيفه همین امر بوده است؛ البته ذکر این نکته خالی از فایده نیست که تمامی راویان امام بخاری که او از آنان حدیث روایت نموده، افرادی قوی نیستند؛ بلکه امام بخاری از برخی افراد ضعیف نیز روایت دارد که حافظ ابن حجر در «هدي الساري» و سيوطي در «تدريب الراوي» اسامی آنان را ذکر نموده‌اند.

۳- امام بخاری عقیده داشت که عمل، جزئی از ایمان است؛ در حالی که امام ابوحنيفه بدین باور بود که ایمان، عبارت از اعتقاد به وجود خداوند و نطق به شهادتین است و اعمال، جزئی از آن نیست.

۴- امام بخاری اذعان داشت که تارک عبادات، قطعاً در آخرت در جهنم عذاب می‌شود؛ در حالی که امام ابوحنيفه بدین نظر بود که کسی که دارای ایمان باشد و گناهانی مرتکب شود و بدون توبه بمیرد، کارش به خداوند واگذار می‌شود؛ اگر بخواهد او را به عدل خود عذاب می‌نماید و اگر بخواهد به فضلش از وی می‌گذرد؛ چنان‌که خداوند فرموده است: ﴿إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَغۡفِرُ أَن يُشۡرَكَ بِهِۦ وَيَغۡفِرُ مَا دُونَ ذَٰلِكَ لِمَن يَشَآءُۚ[النساء: ۴۸] «همانا خداوند شرک رانمی آمرزد و غیر آن را برای آنانی که بخواهد، می‌آمرزد.»

از اینجاست که می‌بینیم بخاری در مورد ابوحنيفه می‌گوید: او (امام) مُتّهم به اِرجاء شده است. اگر قصد امام بخاری از این سخن، اِرجاء به معنای واگذاری امر مسلمانان به خدا باشد تا اینکه او به هرگونه‌ای که بخواهد دادرسی کند، این سخن صحیح است؛ زیرا که این امر نه تنها عقیده‌ی امام ابوحنيفه، بلکه عقیده‌ی تمام اهل سنت است؛ و اگر مقصود از اِرجاءاین است که معصیت و گناه، در هیچ حالتی به ایمان ضرر و زیان نمی‌رساند، چنان‌که نظر جَهميّه می‌باشد، این سخن از جانب هر که باشد، مردود و بی‌اساس می‌باشد؛ زیرا عبادت، ترس از خدا، زهد و علاقه‌ی شدیدی که امام ابوحنيفه در کسب رضای خداوند داشت، و نیز رسائلی که عقیده‌ی او را آشکارا بیان می‌کنند، از قبیل الفقه الاكبر و الفقه الابسط این سخن را به شدت رد می‌نماید. امام کوثری گفته است: در زمان ابوحنيفه و بعد از آن، مردان صالح و شایسته‌ای بودند که عقیده داشتند: ایمان عبارت از قول و عمل است و زیاد و کم می‌گردد؛ و آنانی را که ایمان را عبارت از باور قلبی و اقرار به شهادتین می‌دانستند، به اِرجاء متهم می‌نمودند؛ با وجود اینکه با توجه به دلایل شرعی، این نظر حق می‌باشد؛ زیرا خداوند فرموده است: ﴿وَلَمَّا يَدۡخُلِ ٱلۡإِيمَٰنُ فِي قُلُوبِكُمۡۖ[الحجرات: ۱۴] «هنوز ایمان در قلب‌هایتان داخل نشده است». رسول اکرم جفرموده است: «الإِيْمَانُ أَن تُؤْمِنَ بِاللهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَرُسُلِهِ وَاليَوْمِ الآخِرِ وَتُؤمِنَ بِالقَدْرِ خَيْرِهِ وَشَرِّهِ»؛ «ایمان عبارت است از این که به خداوند، فرشتگان، کتاب‌ها، رسولانش و روز رستاخیز ایمان بیاوری و به خیر و شر تقدیر و سرنوشت، ایمان داشته باشی». این حدیث را مسلم به روایت از عمرسذکر نموده است. جمهور علمای اهل سنت همین عقیده و نظر را دارند. [۲۲]آمدی گفته است که: فرقه‌ی معتزله در آغاز کار، آنانی را که با آن‌ها در قدر مخالفت می‌نمودند، مرجئه لقب می‌دادند. چنان‌که از عثمان بتی روایت شده که او، طی نامه‌ای به امام نوشت: شنیده‌ام شما مرجئه هستید! امام ابوحنيفه نامه‌اش را چنین پاسخ داد: مرجئه بر دو نوع است: مرجئه‌ی ملعونه که من از آن بیزارم و مرجئه‌ی مرحومه که من جزئی از ایشانم. امام در ادامه افزود: همه‌ی پیامبران چنین بودند. آیا تو این فرموده‌ی عیسی÷را نمی‌بینی که فرموده است: ﴿إِن تُعَذِّبۡهُمۡ فَإِنَّهُمۡ عِبَادُكَۖ وَإِن تَغۡفِرۡ لَهُمۡ فَإِنَّكَ أَنتَ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡحَكِيمُ١١٨[المائدة: ۱۱۸] «اگر تو آن‌ها را عذاب نمایی به تحقیق که آن‌ها بندگان تواند و اگر آن‌ها را بیامرزی، به تحقیق که تو غالب و باحکمتی». عبدالشکور سالمی نیز در التمهيد گفته است: مرجئه به دو نوع است. ۱- مرجئه‌ی مرحومه که آنان اصحاب و یاران رسول خدا می‌باشند. ۲- مرجئه‌ی ملعونه؛ و آنان کسانی‌اند که معتقدند گناه و معصیت به انسان ضرر نرسانده و فرد گنهکار مجازات نمی‌شود. ذهبی در «الميزان الاعتدال» [۲۳]در شرح حال مسعر بن كدام، پس از ذکر ثقه بودنش، گفته است: سخنی که سلیمانی گفته است، مبنی بر اینکه مسعر، حماد بن ابی سلیمان، نعمان، عمرو بن مرة، عبدالعزیز بن ابی رواد، ابومعاویه، عمرو بن ذر و گروهی دیگری که ذهبی نام برده است، از مرجئه بودند، فاقد ارزش و اعتبار است. اِرجاء، مذهب گروهی از علمای بزرگوار بوده است و شایسته نیست به آنانی که بدان معتقد بوده‌اند، حمله شود. این ارجاء بدن معناست که: کار مسلمان گنهکار به خداوند واگذار می‌شود، اگر بخواهد عذابش می‌کند و اگر بخواهد می‌آمرزد. سخنانی که بخاری در مورد امام ابوحنيفه گفته است، ناشی از همین اختلاف مذهبی بوده است؛ زیرا هر کدام از آن دو به چیزی معتقد بودند. رد کسی به خاطر مخالفت در عقیده و مذهب اهمیت ندارد؛ زیرا هر گروهی جهتی دارد که بدان روی می‌آورد. [۲۴]

۵- بخاری/در مورد امام ابوحنيفه می‌گوید: علمای حدیث او را کنار گذاشته‌اند؛ و سپس می‌افزاید: افرادی چون عباد بن عوام، ابن مبارک، هُشَیم، وکیع، مسلم بن خالد، معاویه و مقری از او روایت نموده‌اند. پس مردی که چنین افرادی از او روایت کرده باشند، هیچگاه نمی‌شود گفت که محدثین، حدیث او را کنار نهاده‌اند و این سخن، شایسته و نیکویی نیست. قبلاً نیز بیان گردید، که سفیان ثوری، حماد بن زید و بسیاری از علمای دیگر، از امام، حدیث روایت نموده‌اند و آنچه که بیان گردید، اسباب و علل انتقاد امام بخاری/از امام ابوحنيفه بوده است. خداوند به هر دو رحم نماید.

علاوه بر آنچه که گفته شد، اتهامات دیگری نیز از جانب برخی انسان‌های نادان، به امام ابوحنيفه وارد گردیده است. مثل اینکه ایشان در مقابل نص، به رأی اعتقاد داشته است؛ «العیاذ بالله» که این اتهام نیز با دلایل کافی و وافی رد گردیده است. از اینجا معلوم می‌شود که انگیزه‌ی سخنان امام بخاری، اختلاف در مذهب بوده است نه چیز دیگر؛ این امر عیب به شمار نمی‌آید و امام ابوحنيفه را در معرض اتهام و مورد تردید و سؤال قرار نمی‌دهد. محدث دانشمند، تاج الدين سبكي، [۲۵]می‌گوید: از جمله چیزهایی که لازم است در هنگام جرح و انتقاد، مورد دقت قرار گیرد، عقاید جارح و مجروح است؛ زیرا بسیاری اوقات، مرد جرح کننده به خاطر اختلاف عقیده، کسی را جرح می‌نماید. شيخ الاسلام تقي الدين در کتاب «الاقتراح» به این مطلب اشاره نموده و گفته است: آبروی مسلمانان، حفره‌ای از حفره‌های آتش است که در کنار آن دو گروه ایستاده‌اند؛ یکی محدثین و دیگری حکام.

شيخ عبدالرشيد نعماني در رساله‌ی ما تمسَّ إليه الحاجة من سنن إبي ماجة گفته است: رویکرد امام بخاری به ابوحنيفه شبیه رویکرد او به امام جعفر صادقساست. ذهبی در تذكرة الحفّاظ در شرح حال امام جعفر صادق [۲۶]می‌گوید: امام بخاری به روایات او استدلال ننموده، در حالی که سایر ائمه به روایات او تمسک جسته‌اند.

۳- شبهه: گفته شده است که خطيب بغدادي، بسیاری از اقوال کسانی که درباره‌ی امام، زبان به طعن گشوده‌اند را، با ذکر اسناد نقل نموده است.

توضیح: نخست به کتاب «تأنيب الخطيب علی ما ساقه في ترجمة أبي حنيفة من الأكاذيب» مراجعه نمایید تا بدانید که این اسناد، ظالمانه و بی‌اساس می‌باشند. گویندگان این سخنان، یا به خطا رفته و یا جاهل و حسود بوده‌اند؛ زیرا بعید است اشخاصی چون سفيان ثوري، شعبة بن حجاج و امثالشان که از آنان این سخنان روایت گردیده، در مورد امام حرف‌های نامناسب و ناسزا بگویند؛ چه برسد به ابويوسف، امام محمد و مانندشان که از تربیت یافتگان مکتب امام ابوحنيفه بوده‌اند. به علاوه، از همه‌ی این‌ها با اسناد صحیح، سخنانی در ستایش و تقدیر از شخصیت والای امام و بیان فضائلش ثبت گردیده و هم اکنون در کتب معتبر موجود است. عادت بسیاری از مؤلفان گذشته، این بوده است که خبر را در صورت داشتن سند صحیح و یا غیرصحیح نقل نمایند؛ زیرا عقیده داشتند که با ذکر سند، به وظیفه‌ی خود عمل کرده و در گناه داخل نمی‌شوند؛ لذا ما در تفسير طبري علاوه بر آثار غیرصحیح، حتی احادیث جعلی نیز می‌یابیم.

آنان، بدین باورند که با ذکر اسناد، از داوری در صحت و سقم خبر بی‌نیازند؛ زیرا رجال سند در نزد افرادی که اِشراف به علم دارند، معروف و شناخته شده‌اند. شایان ذکر است که بیان هر سندی، دلالت بر صحیح بودن خبر نمی‌کند، بلکه احادیثِ موضوع زیادی به رسول خدا نسبت داده شده، در حالی که آن‌ها دارای اسناد و راویان ثقه و مورد اعتماد بوده که به دروغ به آن‌ها نسبت داده شده و جعل گردیده است. امام احمد بن حجر مكي در فصل سی و نهم کتاب خود [۲۷]در رد آنچه که خطیب در تاریخ خود از زبان منتقدان امام ابوحنیفه/نقل نموده است، می‌گوید: خطیب، در بیان این سخن‌ها چیزی جز گردآوری تمامی آنچه که در مورد مردی گفته شده، چنان‌چه در میان مؤرخین متعارف است، منظور دیگری نداشته است؛ هدف او از ذکر این سخنان، طعن به امام ابوحنيفه و خدشه دار نمودن مقام و منزلت شفاف او نیست؛ زیرا او پیش از بیان این سخنان، عباراتی از زبان ستایندگان امام ذکر نموده است که وی را مورد تمجید شایانی قرار داده‌اند؛ مناقب امام را به طور مفصل بیان نموده و سپس به ذکر ایرادات منتقدین او پرداخته است. [۲۸]از جمله‌ی دلایل این مدعا، این است که سندهایی که او در طعن به امام ابوحنيفه نقل نموده، بیشتر مردانی را شامل می‌شوند که یا خود مورد سؤالند، و یا مجهول و ناشناخته‌اند. پرواضح است که خدشه دار نمودن آبروی یک مسلمان عادی، به چنین سخنانی جایز و روا نیست؛ چه برسد به امامی از پیشوایان بزرگ مسلمانان! به فرض صحیح بودن آنچه که خطیب از زبان گویندان نقل نموده، باز هم این سخنان فاقد هرگونه ارزش و اعتبار است؛ زیرا که او از معاصرین امام تأسی نموده است؛ و همچنان‌که قبلاً گذشت، سخنانی که علمای معاصر در مورد یکدیگر می‌گویند، مورد قبول نیست. دو حافظ بزرگ و نامور حدیث، علامه ذهبي و ابن حجر، بر این نکته تصریح نموده‌اند. یا این سخنان، ناشی از تعصّبی است که او نسبت به برخی از بزرگان دین داشته و این مسأله از ارزش آن‌ها نمی‌کاهد؛ چنان‌چه يوسف بن حسن بن احمد بن عبدالهادي حنبلي در کتاب «تنوير الصحيفة بمناقب الإمام أبي حنيفة» که کتاب پرحجم و قطوری است می‌گوید: به سخنان خطیب، فریب مخور! زیرا او تعصّب زیادی به برخی از علمای بزرگ مانند ابوحنيفه، احمد و برخی یارانش داشته و به هر نحو ممکن بر آنان حمله نموده است که این کارش برخی را وادار نمود تا در مورد او کتابی به نام «ألسّهم المصيب في كبد الخطيب» (تیری که بر جگر خطیب نشانه رفته است) تصنیف نماید. [۲۹]ابن جوزی نیز به پیروی از خطیب، در مورد امام، سخنانی گفته که نواده‌اش را به شگفت آورده است؛ زیرا او در کتاب «مرآة الزمان» می‌گوید: این که خطیب نسبت به برخی از علمای بزرگ، زبان طعن گشوده، عجیب نیست، بلکه عجیب سخنان جدّ ماست! او چگونه از خطیب تأسّی نموده و حرف‌هایی بزرگتر از او گفته است؟! شيخ عبدالحي می‌گوید: من می‌گویم خلاصه‌ی مطلب این است: وقتی از قرائن و شواهد معلوم شود که فردی، کسی را به خاطر تعصّب، جَرح نموده، جرح و انتقادش اهمیتی ندارد و خود از اَصحاب قرح [۳۰]- زخم خورده - به شمار می‌رود.

۴- شبهه: گفته شده که بعضی از مردان حدیث، چون نسائی [۳۱]دارقطنی و عقیلی در مورد امام، سخنانی گفته‌اند. قول ایشان هم حجت و دلیل است.

توضیح: پیشگامان علم رجال و آنانی که سخن گفتن در این فن را آغاز نمودند و در عصر و زمان امام ابوحنيفه می‌زیستند، وی را تحسین نموده و مورد ستایش قرار داده‌اند؛ افرادی چون ابن مدینی، یحیی بن سعید قطان، یحیی بن معین و شعبة بن حجاج. آن‌ها گفته‌اند: ابوحنيفه مردی بسیار راستگو و مورد اعتماد است. حتی یحیی بن معین - که از پیشقراولان علم رجال است - خود از شاگردان مستقیم امام، علم آموخته و با آنان همنشینی داشته است؛ او استاد بخاری، مسلم، ابوداود، احمد بن حنبل، ابوحاتم و امام جرح و تعدیل نیز می‌باشد؛ این شخص بزرگ، امام ابوحنيفه را تزکیه نموده و او را در حدیث، فردی مؤثّق و مُعتمد می‌شمارد و به خاطر قوه‌ی حفظش، وی را تحسین نموده است. وی می‌گوید: ابوحنيفه جز آنچه را که شنیده است، روایت نمی‌کند؛ نیز می‌گوید: از هیچ کس نشنیدم که ابوحنيفه را ضعیف شمرده باشد. شعبه که از بزرگان علمای این فن می‌باشد و ید طولایی در شناخت راویان دارد، به امام می‌نویسد تا به دستور او به روایت حدیث بپردازد. ابن عبدالبر در «جامع بيان العلم» می‌گوید: به ابن معین گفته شد: ابوزکریا! آیا ابوحنيفه در روایت حدیث، صادق و راستگو بود؟ گفت: آری، او مردی بی‌نهایت راستگو بوده است. افزود که شعبه در مورد امام، نظر مساعد و خوبی داشته است.

امام احمد در مورد همین شعبه - کسی که امام ابوحنيفه را تأیید و تحسین نموده است - می‌گوید: شعبه، خود به تنهایی در علم رجال و آشنایی به حدیث و تأیید راویان، یک امت بود؛ ابن ادریس می‌گوید: در میان خود و راویان حدیث، هرگز داوری چون شعبه قرار نداده‌ای.

پس ابن معین از هر کس دیگری، ابوحنيفه را بهتر می‌شناسد و به صفات او داناتر است؛ زیرا او، هم از نظر زمان و هم از نظر مکان، به امام نزدیکتر بوده و با یارانش، هنشینی زیادی داشته و آنان که امام ابوحنيفه را زیر سؤال برده‌اند، مدت‌ها بعد از وفات آن حضرت، متولد شده‌اند و سخنانی مشوّش و آمیخته با تعصّب از آنان نقل شده است. وقتی که یحیی بن معین سخن می‌گوید، افرادی چون بخاری، مسلم، نسائی، ابن عدی، دارقطنی و کسانی که در مرحله‌ی پایین تری از این‌ها هستند، دم فرو می‌بندند. همه‌ی علمای حدیث در برابر ابن معین تسلیم‌اند و تمامی آنان به بی‌همتایی او در شناخت رجال و راویان حدیث، گواهی داده‌اند. پس آنچه که اخیراً بعضی از افراد جاهل، در مورد امام و پیشوای امت، ابوحنيفه/که بر پیشوایی او در اجتهاد و علم اتفاق نظر شده، گفته‌اند مبنی بر اینکه علمای حدیث او را به خاطر سوء حفظش ضعیف شمرده‌اند، با امانت داری علمی منافات دارد؛ چرا که اینان اگر در بیان این مطلب به قول امام بخاری/، استناد کرده‌اند، این استناد در برابر سخنان بزرگانی که اسامی آنان گذشت، سست و ضعیف است.

امام کشمیری در کتاب ارزشمند «فيض الباري علی صحيح البخاري» در بیان شخصیت یحیی بن سعید، کسی که عدالت امام ابوحنيفه را تأیید نموده، می‌گوید: وی که پیشوای جرح و تعدیل و اولین مصنف در این فن می‌باشد، - این مطلب را ذهبی گفته است. - طبق مذهب ابوحنيفه فتوا می‌داد و شاگردش، وکیع بن جراح، که شاگرد ثوری هم بوده نیز، حنفی می‌باشد.

ابن معین نقل می‌کند که از همین یحیی قطان، در مورد ابوحنيفه سؤال شد؛ او فرمود: از نظر رأی، مردی بهتر از او ندیدم. نیز از ابن معین نقل گردیده که: از هیچ کس نشنیدم که ابوحنیفه را جَرح کرده باشد. اساساً چنین دریافت می‌شود که این امام هُمام، تا عصر ابن معین از نظر محدّثین، مجروح نبوده است. هنگامی که حادثه‌ی امام احمد، یعنی مسأله‌ی خلق قرآن اتفاق افتاد و گسترش یافت، محدثین در مورد امام به دسته‌های گوناگون تقسیم شدند و الّا پیش از این واقعه، جماعتی در میان سلف بودند، که بر اساس مذهب او فتوا می‌دادند. از حواشی‌ای که شيخ عبدالفتاح ابوغدّه بر کتاب «قواعد في علوم الحديث» تألیف محدّث دانشمند، ظفر احمد عثماني، که مقدمه‌ی اول از سه مقدمه‌ای است که بر کتاب سودمندش، اعلاء السنن، نگاشته شده و در هجده جزء می‌باشد، در صفحه‌ی ۱۹۴ مطالبی به دست می‌آید، که ذکر آن‌ها در اینجا حائز اهمیت است؛ وی می‌گوید: بسیاری از علمای علم حدیث که در مورد رجال سخن گفته‌اند، خود نیازمندند تا کسی عدالتشان را تأیید کند؛ چگونه آنان می‌توانند، کسی دیگر را تأیید و یا تضعیف نمایند؟! نیز در جرح بعضی از علما، انگیزه‌ها و عواملی چون اختلاف مذهب، تعصّب، رأی، جهل و حسادت وجود دارد. لذا شایسته است که در آن موقع، جرح به هیچ صورتی پذیرفته نشود، اگر چه از بزرگان رجال حدیث نیز صورت گرفته باشد؛ چرا که شواهد، برخلاف گفته‌ی آنان گواهی می‌دهد. مثلاً ابن معین در مورد امام شافعی می‌گوید: او مرد مؤثّق و معتمدی نیست؛ مسلم در مورد بخاری و یا استادش، علی بن مدینی، می‌گوید: او احادیث دیگران را به خود نسبت داده و روایت‌ها [۳۲]را به طرز بدی نقل می‌کند؛ برخی هم در مورد بخاری گفته‌اند: ابوزرعه و ابوحاتم او را به خاطر مسأله‌ی لفظ رها نموده‌اند.

امام مالك نیز در مورد عبدالرحمن بن ابي ذئب و او هم در مورد امام مالک سخنانی گفته است. عقیلی، علی بن مدینی، بخاری، عبدالرزاق - صاحب کتاب المصنف - عثمان بن ابی شیبه، ابراهیم بن سعد، عفان بن مسلم انصاری، أبان عطاری، ازهر سمان، بهز بن أسد، ثابت بنانی و جریر بن عبدالحمید را از زمره‌ی ضعفای حدیث به شمار آورده است. ذهبی بعد از بیان این اسامی گفته است: اگر حدیث علی بن مدینی - که عقیلی او را ضعیف شمرده است - کنار گذاشته شود، قطعا باب حدیث بسته و خطاب قطع خواهد شد و آثار و روایات خواهند مرد و زندیق‌ها بر مسلمانان چیره و دجّال‌ها سر بیرون خواهند آورد؛‌ای عقیلی! آیا عقل و خرد نداری؟! می‌دانی در مورد چه کسانی سخن می‌گویی؟! [۳۳]

نیز امام مالك در مورد محمد بن اسحاق می‌گوید: او یکی از دجّال‌ها است؛ نسائي درباره‌ی احمد بن صالح مصري و امام احمد درباره‌ی حارث محاسبي اشکالاتی وارد نموده‌اند که مورد قبول قرار نگرفته است.

شيخ عبدالحي لكنوي اظهار می‌دارد: علما، جرح و تضعیف این گروه از دانشمندان بزرگ را نپذیرفته‌اند؛ مخصوصاً سخنانی را که ابن مدینی، بخاری و مالک در مورد یکدیگر گفته‌اند، حمل بر معاصر بودن، عدم اطلاع، اختلاف عقیده، مذهب و حساد نموده‌اند؛ مثلاً امام احمد در مورد حارث، بدین جهت سخن گفته که او کسانی را که در علم کلام زبان می‌گشودند، دوست نداشته است، نه اینکه در اخلاق و یا دیانت حارث، نقصی وجود داشته باشد؛ زیرا او مردی عابد، پارسا و محدّثی دانشمند بود. خداوند بر وی رحم کند. امام تاج الدین سبکی در بیان انگیزه‌ی انتقادی امام احمد می‌گوید: امام احمد از کسانی که در علم کلام به افراط می‌رفتند، بی‌نهایت تنفّر داشت، بدین خاطر که شاید این کار، سرانجام او را به سوی عقیده‌ی باطل سوق دهد. - و شکی نیست که سخن در مباحث کلامی جز در هنگام شدت ضرورت، بدعت می‌باشد -

حارث محاسبي در مورد برخی از مسائل علم کلام، سخنانی گفته بود؛ ابوالقاسم نصرآبادی می‌گوید: به من خبر رسیده که امام احمد، حارث را به خاطر افراط در علم کلام، مورد سرزنش قرار داده است. [۳۴]از اینجاست که نسبت کتاب «الرد علی الزنادقة» به امام احمد بن حنبل، تأیید نگردیده است. امام احمد در مورد حسن بن علی بن یزید کرابیسی، یار و حامل علم و دانش امام شافعی، سخنانی گفته است؛ زیرا او می‌گفت: قرآن مخلوق نیست و تلفّظ من مخلوق است. حتی وقتی که سخنان امام احمد به گوشش رسید؛ گفت: مانده‌ایم که با این جوان چگونه رفتار کنیم؟ اگر بگوییم قرآن مخلوق است، می‌گوید: این سخن بدعت است و اگر بگوییم مخلوق نیست، باز هم می‌گوید بدعت است! بنابراین، سخنان امام احمد در مورد این دو شخص، مورد قبول نیست؛ زیرا انگیزه‌ی آن‌ها، اختلاف نظر و عقیده بوده است.

عبدالرحمن ابن ابی ذئب در مورد امام مالک گفته است: باید از مالک تقاضا شود که توبه کند و اگر توبه نکرد، گردنش زده شود؛ زیرا به او خبر رسیده بود که امام مالک می‌گوید: بایع و مشتری بعد از عقد، حق خیار فسخ ندارند و حدیثی را که در این مورد نقل شده، رد نموده است. اما امام مالک این حدیث را بدون دلیل کنار نگذاشته، بلکه به خاطر تضادّ این حدیث با عمل اهل مدینه آن را ترک نموده؛ زیرا نزد امام مالک، عمل اهل مدينه از حديث واحد، اهمیت بیشتری دارد. چنان‌چه استادش، ربيعة الرأي، می‌گوید: به نزد من، روایت هزار نفر از هزار نفر بهتر از روایت یک نفر [۳۵]از یک نفر است. واضح است که سخنان ابن ابی ذئب مورد قبول نیست. همان طوری که دارقطنی این حدیث امام ابوحنيفه را: «مَن كَانَ لَهُ إِمَآمٌ فَقِرَائَةُ الإِمَآمِ لَهُ قِرَائَةٌ»؛ «کسی که نماز را با جماعت بگذارد، قرائت امام از جانب او نیز حساب می‌شود». در سنن خود آورده و سپس گفته است: این حدیث را از جابر بن عبدالله، جز ابوحنیفه و حسن بن عماره کسی دیگر روایت نکرده است و این دو نفر نیز ضعیف بودند. این سخنان دارقطنی بعد از سخنان یحیی بن معین که گفته بود: ابوحنیفه، مرد موثّقی است و از هیچ کسی نشنیدم که او را ضعیف دانسته باشد، مورد قبول نیست. این شعبه است که برای امام نامه می‌نویسد تا جریانش را برای او بیان کند. شعبه فردی عادی نیست؛ او امیرمؤمنان در علم حدیث است. [۳۶]

امام حاکم بعد از روایت این حدیث: «مَن صَلّي خَلفَ إِمَامٍ فَإِنَّ قرائَتَهُ لَهُ قرائَةٌ»؛ «کسی که پشت سر امامی نماز گزارد به تحقیق که قرائت امام، قرائت او نیز به حساب می‌آید». گفته است: عبدالله بن شداد که در سند این حدیث آمده، خود ابوالوليد است و این سخن را علی بن مدینی گفته است. سپس حاکم می‌افزاید: کسی که در شناخت اسامی راویان سهل انگاری کند، اینگونه دچار وهم و اشتباه می‌شود. این مطلب را از حاشیه‌ی شرح النخبة از علي قاري روایت نموده است. در این روایت، حاکم، امام ابوحنيفه را متهم به وَهم و عدم آشنایی به اسامی رجال حدیث، نموده است که باید گفت: اگر واقعاً منظور حاکم این است، این خود دلالت بر عدم اشراف او به طرق است، روایات داشته و نشان می‌دهد که او اسناد روایات را خوب بررسی و ارزیابی نکرده است؛ زیرا روایت صحیح که از امام ابوحنيفه نقل شده، روایتی است که آن را امام محمد بدینگونه در موطأ ذکر نموده است که: ابوحنيفه از ابوالحسن موسی بن أبي عايشه از عبدالله بن هاد از جابر بن عبدالله از پیامبر اکرم جروایت نموده است. در این سند شخصی به نام أبوالولید وجود ندارد! روایت دیگر، روایتی است که ابومحمد حارثی - بخاری - [۳۷]از عبدالصمد بن فضل و حمّاد بن ذی النون و اسماعیل بن بشر از مکی بن ابراهیم از ابوحنیفه از ابوالحسن موسی بن ابی عایشه از ابوالولید عبدالله بن شداد از جابربن الله از پیامبر اکرم جروایت نموده است. این حدیث در «جامع المسانيد، ج ۱، ص ۳۳۸» وارد گردیده است. در این روایت عبدالله بن شداد از ابوالولید، روایت ننموده، چنان‌چه که حاکم روایت کرده است، بلکه در این روایت آمده است: ابوالولید که او عبدالله بن شداد است از جابر روایت نموده است! بدین تفصیل معلوم گردید که ابوحنیفه، دچار وهم و اشتباه نشده است؛ زیرا که یاران مورد اعتمادش، حدیث را به طرز درست روایت ننموده‌اند. اشتباه از آنانی رخ داده است، که در مرتبه‌ی پایین تری از امام ابوحنيفه قرار دارند. آن‌ها از عبدالله بن شداد از ابوالولید روایت نمودند، یعنی لفظ «عن» را در سند وارد کرده‌اند. جای تعجب است که بیهقی چگونه به روایت این افراد، فریب خورده و استدلال به این حدیث را به خاطر مجهول بودن ابوالولید ساقط کرده است! او در جزء قرائت از کتاب خود می‌گوید: اما حدیثی که در آن «فإن قرائته له قراءة» (قرائت امام به جای مقتدی نیز به حساب می‌آید) گفته است: به تحقیق که این روایت را ابوحنیفه از موسی بن ابی عایشه از عبدالله بن شداد از ابوالولید از جابر روایت نموده است. ابوالولید چنان‌چه دارقطنی گفته است: مرد مجهولی است، لذا به این حدیث تمسک نمی‌شود.(ص ۱۰۳).

اگر بیهقی و دارقطنی، روایتی را که مکی بن ابراهیم از ابوحنیفه/نقل نموده، می‌دیدند و یا می‌شنیدند، از سخنان خود شرمنده می‌شدند و می‌دانستند که لفظ «عن» در این دو روایت از طرف بعضی شیوخ پایین‌تر از امام، افزوده گردیده است. بعید نیست که خود حاکم، دچار وهم و اشتباه شده باشد؛ زیرا که او اشتباه زیادی داشته است؛ او در کتاب «الضعفاء» گروهی را ضعیف دانسته و روایت از آن‌ها را منع نموده است و از تمسک به احادیثشان خودداری می‌کند. سپس احادیث برخی از این افراد را در مستدرک خود استخراج نموده و صحیح می‌شمارد. این مطلب را حافظ در «اللسان، ج ۵، ص ۲۳۳» گفته است. این امر بر افرادی که «تلخيص المستدرك» ذهبی را مطالعه کرده‌اند، پوشیده نیست، و الله اعلم.

آنچه که امام بخاری در تاریخ (الصغير) خود در مورد امام ابوحنيفه ذکر نموده، به جز اینکه سندش باطل است، از نظر متن نیز قابل قبول نیست؛ او می‌گوید: نعیم بن حماد فزاری روایت نموده است که: ما در نزد سفیان نشسته بودیم. ناگهان خبر درگذشت نعمان - ابوحنیفه - بدو رسید؛ او بعد از شنیدن این خبر گفت: الحمد لله، نعمان دستگیره‌های اسلام را یکی بعد از دیگری می‌شکست. در اسلام انسانی شوم‌تر از او زاده نشده بود! (ص ۱۷۳)

مؤلف «إنجاء الوطن» در ردّ این سخن می‌گوید: این سخنی که از زبانشان جاری می‌شود، خیلی حرف گزافی است؛ به خدا سوگند در اسلام بعد از پیامبر و یارانش مردی با برکت‌تر و سعادتمندتر از ابوحنیفه زاده نشده است؛ دلیل آن همانی است که با چشمان خود، مشاهده می‌کنیم؛ یعنی مذاهب آنانی که در او زبان به طعن و ناسزا گشودند، از صفحه‌ی روزگار محو گردیده است و مذهب او، همه جا را گرفته و هر چه زمان می‌گذرد بیشتر انتشار می‌یابد و خداوند و مسلمانان، درباره‌ی ابوحنیفه جز خوبی چیز دیگری نمی‌پذیرفتند. من در این روایت، امام بخاری/را متهم نمی‌دانم؛ زیرا او همان طوری که شنیده، اظهار عقیده کرده است. بلکه متهم، استادش، نعیم بن حماد [۳۸]است؛ زیرا اگر چه حافظ احادیث فراوانی بوده و برخی او را فرد مؤثّق و مُعتمد دانسته‌اند، لیکن حافظ ابوبشر دولابی گفته است: نعیم از ابن مبارک روایت نموده که نسائی گفته است: او مرد ضعیفی است و غیر نسائی نیز گفته: که نعیم، احادیثی را در تقویت سنت و حکایاتی را در طعن به ابوحنیفه روایت نموده است که همه‌ی آن‌ها، اساس صحیحی نداشتند. این مطلب در کتاب «تهذيب التهذيب، ج ۱، صص ۴۶۴-۴۶۳» آمده است. [۳۹]

لازم به ذکر است، چنان‌که پیشتر بیان شد، سفیان ثوری، امام ابوحنيفه و روایت از او را ستوده و مورد تأیید قرار داده است؛ حال چگونه ممکن است که او این سخنان را گفته باشد؟ بعلاوه در این روایت، مخالفت آشکار و صریحی با شریعت به چشم می‌خورد؛ زیرا در اسلام، شومی و فال بد وجود ندارد؛ زیرا پیامبر اکرم جفرموده است: «لَا طِيَرَةَ وَلَا هَآمَّةَ ولا صَفَرَ»؛ [۴۰]«فال بد و جغد و صفری در اسلام نیست». اساساً بعید است که با وجود ستایش و تمجیدات قبلی خود، با این حدیث نبوی مخالفت نموده باشد و چنین سخنی را بدون استناد به هیچ نوع دلیل روشنی بگوید، ألعیاذ بالله.

۵- شبهه: گفته شده که امام ابوحنيفه قیاس را بر روایات مقدم می‌نمود.

توضیح: هنگام بیان اصول مذهب امام، جملات و عباراتی از امام محمد بن یوسف صالحی، کوثری و ابوزهره در بطلان این شبهه از نظر گذشت؛ نیز ذکر گردید که ابن حزم و ابن قیم گفته‌اند: امام ابوحنيفه حتی حدیث ضعیف را بر قیاس مقدم می‌نماید، چه برسد به حدیث قوی! پس چگونه می‌توان ادعا کرد که امام، قیاس را بر روایات برتری می‌داد؟! شعرانی به نقل از امام ابوحنيفه گفته است: به خدا سوگند! کسی که می‌گوید: ما قیاس را بر روایات مقدم می‌نماییم، دروغ می‌گوید و بر ما افترا می‌بندد. آیا بعد از روایت، نیازی به قیاس هست؟! نیز از امام ابوحنيفه نقل شده که ایشان فرمودند: ما جز در هنگام ضرورت، متوسل به قیاس نمی‌شویم؛ زیرا ما نخست، دلیل مسأله را در قرآن و سنت و دادرسی‌های اصحاب جستجو می‌نماییم و اگر دلیلی در این‌ها نیافتیم، در آن هنگام چیزی را که در موردش نصّی وارد نگردیده به آنچه که منصوص است، قیاس می‌کنیم. نیز از او نقل گردیده که گفته است: آنچه که از جانب رسول خدا به ما برسد، بر روی چشمانمان می‌نهیم، پدر و مادرم فدایش باد! چگونه با او مخالفت می‌کنیم؟! آنچه که از صحابه به ما رسد، در عمل کردن به هر قولی که بخواهیم، مخیریم ولیکن در مورد اقوال غیرصحابه باید گفت: آنان مردانی [۴۱]بودند و ما نیز مردانی هستیم، - عین اطاعت از آن‌ها بر ما واجب نیست. - آری امام ابوحنيفه روایتی را به خاطر فقیه بودن راویش بر روایت مقابلش، ترجیح می‌دهد؛ زیرا شخص فقیه چیزهایی می‌فهمد که غیر او نمی‌فهمد؛ خصوصاً هنگامی که حدیث، به معنی روایت شود. وقتی که امام ابوحنيفه با عبدالرحمن اوزاعی در مکه‌ی مکرمه مباحثه نمود، به این قاعده متوسل شد. چنان‌چه سفیان بن عیینه می‌گوید: ابوحنیفه و اوزاعی در مکه‌ی مکرمه در دارالخياطين با یکدیگر ملاقات نمودند؛ اوزاعی گفت: چرا شما دست‌های خود را در رکوع و هنگام بلند شدن از آن بلند نمی‌کنید؟ ابوحنیفه فرمود: به خاطر اینکه حدیث صحیح از رسول خدا در این مورد نقل نشده است. [۴۲]اوزاعی گفت: چگونه؟ در حالی که زهری از سالم از پدرش از جدش از رسول خدا جروایت نموده که ایشان دست‌های خود را در وقت شروع نماز و هنگام رکوع و بلند شدن از آن، بلند می‌کرد؟ امام ابوحنيفه فرمود: نیز حماد از ابراهیم از علقمه و أسود از ابن مسعود روایت نموده است که رسول خدا دست‌های خود را جز در هنگام شروع نماز، بلند نمی‌کرد. اوزاعی گفت: من برای تو از زهری از سالم از پدرش روایت می‌کنم و تو برای من از حماد از ابراهیم از علقمه و أسود! ابوحنیفه فرمود: حماد از زهری و ابراهیم از سالم فقیه‌تر بوده است و علقمه کمتر از ابن عمر نیست؛ اگر چه ابن عمر به خاطر صحابی بودن بر او مزیت دارد و اسود نیز دارای فضیلت بزرگی است! این روایت در جای دیگر اینگونه نقل شده که امام فرمود: ابراهیم فقیه‌تر از سالم است و اگر امتیاز صحابی بودن نمی‌بود، می‌گفتم علقمه از عبدالله بن عمر نیز فقیه‌تر است و عبدالله بن مسعود هم که عبدالله است. [۴۳]

خواننده‌ی محترم، خداوند تو را حفظ نماید، بنگر که چگونه اوزاعی در برابر این اصل امام ابوحنيفه تسلیم گردید و متقاعد شد. خداوند هر دوی آن‌ها را بیامرزد. پس بعید نیست که امام، حدیثی را به خاطر قیاس یا از روی هوای نفس، ترک و به غیر آن روی آورد.

۶- شبهه: گفته شده است که امام ابوحنيفه معتقد به رأی و حتی امام و پیشوای اهل رأی است، در حالی که روایات فراوانی در نکوهش رأی وارد گردیده است.

توضیح: هنگام یادآوری اصول مذهب امام ابوحنيفه بیان گردید که اصل و منبع چهارم از نظر امام، قیاس است. در آنجا، دلایلی بر اهمیت قیاس ذکر نمودم که مرور آن‌ها خالی از لطف نیست:

تمسک به قیاس، کار هر چهار امام فقه و ائمه‌ی مذاهب معتبر بوده است و آن گروه از ظاهریه و پیروانشان که از این قافله جدا شده و سپس در مسائل غیرمنصوص، پاسخ‌های شگفت‌انگیزی داده‌اند، اهمیت و ارزشی ندارند. این گروه به خاطر رد اجتهاد و قیاس به چیزهای خنده‌آوری دچار گردیدند؛ مثلاً در شرح این حدیث «لَا يَبُولَنَّ أَحَدُكُمْ فِي المَاء الَّائِمِ ثُمَّ يَتَوَضَّأُ فِيْهِ»؛ «هیچ یکی از شما نباید در آب ایستاده ادرار نموده و سپس با آن آب وضو گیرد.» گفته‌اند: بر اساس معنای این حدیث اگر انسان در داخل ظرفی ادرار نمود و سپس آن را در آب ایستاده و راکد انداخت، وضو گرفتن از آن آب، صحیح و جایز است!! همانگونه که قبلاً گذشت امام ابوحنيفه جز هنگامی که در قضیه‌ی اتفاق افتاده نصّی نباشد، به رأی و نظر متوسل نمی‌شد. ابن قیم حنبلی در «اعلام الموقعين» می‌گوید: تمامی یاران ابوحنیفه اتفاق نظر دارند که حدیث ضعیف در مذهب او بهتر از قیاس است و او بر این مبنا، مذهب خود را پایه ریزی نموده است؛ به طوری که حدیث خنده‌ی بلند را با وجود ضعیف بودنش، بر قیاس مقدم نموده؛ و نیز وضو گرفتن به شیره‌ی خرما را هنگام سفر، با وجود ضعف آن حدیث - که به اعتقاد ابن قیم نیز چنین است - جایز شمرده و آن را بر قیاس مقدم دانسته است. وی بریدن دست دزد را به کمتر از ده درهم منع نموده در حالی که حدیث آن نیز ضعیف است. همچنین در اقامه‌ی نماز جمعه، شهر را شرط نموده در حالی که حدیث وارد شده در این مورد ضعیف است؛ و نیز قیاس محض را در مسائل چاه‌ها، به خاطر روایات غیرمرفوع که در این مورد وارد شده، کنار گذاشته است. لازم به ذکر است که منظور از حدیث ضعیف در اصطلاح علمای سلف، حدیث ضعیفی که منظور نظر متأخرین است، نمی‌باشد؛ زیرا گاهی آنچه را که متأخرین حَسَنْ نامیده‌اند، متقدمین ضعیف می‌شمارند.

دكتر شيخ مصطفی سباعي گفته است: [۴۴]من معتقدم که لازم نیست احادیثی که ابوحنیفه به آن‌ها عمل نموده و محدثین ضعیف شمرده‌اند، در نزد خود امام نیز ضعیف بوده باشد؛ بلکه قطعاً آن‌ها از نظر او و اصول و ضوابطش صحیح بوده‌اند. دیدگاه‌ها در این مورد مختلف می‌باشند؛ شاید آنچه را امام ابوحنيفه صحیح می‌داند در نزد امام دیگری صحیح نباشد. ابن حزم ظاهری می‌گوید: تمامی یاران امام ابوحنیفه اتفاق نظر دارند که در مذهب او، حدیث ضعیف بر قیاس و رأی مقدم است. [۴۵]خطیب در اثبات اهمیت قیاس در کتاب «الفقيه والمتفقه» اجتهاداتی از بزرگان صحابه در مسائل غیرمنصوص، ذکر نموده است؛ او اولاً اجتهادی را از حضرت ابوبکر صدیق، حضرت عمر فاروق، ابن مسعود و ابن عباس نقل و مسائلشان را یادآوری کرده است و سپس به اجتهاداتی که برخی از تابعین چون ابراهیم نخعی نموده، پرداخته است که این مطالب ریشه دار بودن رأی را به اثبات می‌رساند.

با توجه به مطالبی که گذشت، روشن شد که امام ابوحنيفه نه اولین نفر و نه آخرین کسی است که به رأی عمل می‌نماید؛ رأیی که ابوحنیفه به آن متوسل می‌شود، به معنای رد نصوص و روایات نیست؛ بلکه به معنای دقت و تأمل در برداشت از آنان است. او در این میدان، پهلوان یکتا و بی‌رقیبی بوده است و شاید بدین خاطر به او حسادت نموده و آن‌چه را که خواسته‌اند، درباره‌ی او گفته‌اند و گمان برده‌اند که رأی را بر قیاس مقدم میدارد، که انصافاً این پندار، نادرست و بی‌اساس می‌باشد. شاهد این مدّعا، عمل نمودن امام ابوحنيفه به احادیثی است که با رأی در تضادند. مثلاً او درباره‌ی روزه داری که در حال فراموشی چیزی خورده و یا نوشیده، می‌گوید: اگر در این مورد، روایتی نمی‌بود، با استفاده از قیاس می‌گفتم که روزه‌ی او باطل است؛ زیرا ظاهراً افطار تحقق یافته، اگر چه قصد آن را نداشته است. ابن عبدالبر می‌گوید: آن گروه از محدثین که در مورد امام ایراداتی مطرح نموده‌اند، بزرگترین ایرادشان این است، که او در رأی و قیاس افراط نموده است. [۴۶]ابن حجر در مقدمه‌ی «ألفتح» بیان می‌دارد: از همین جاست که جَرح جارحین در مورد امام ابوحنيفه پذیرفته نمی‌شود؛ زیرااو را به خاطر استفاده‌ی زیاد از قیاس جَرح نموده‌اند. [۴۷]این امر عیبی به شمار نمی‌آید. ابوبكر رازي در کتاب «ألفصول» بعد از بیان این مطلب که فقهای صحابه و تابعین به رأی و نظر استناد می‌نمودند تا اینکه قومی جاهل و نادان به فقه و اصول، پدید آمدند و هیچ نوع آشنایی به راه و سیرت سَلَف نداشته و از اقدام‌های جاهلانه و پیروی از هوای نفسانی پرهیز ننمودند و سرانجام با اصحاب و اخلافشان مخالفت ورزیدند، می‌گوید: نخستین کسی که به قیاس و رأی زبان طعن گشوده و علما را به چیزهای نامناسب متهم نموده و به علمای سلف حتی به صحابه‌ی پیامبر، به خاطر استفاده از قیاس طعن زد، ابراهیم نظام [۴۸]بود.پس از او گروهی از متکلمین بغداد، این عقیده را بیان کردند. جز اینکه آنان مثل او بر سلف طعن نزده و آنان را معیوب نساخته‌اند. لیکن به خاطر انکار چیزهای ضروری، اعمال زشتی مرتکب شدند، تا اینکه بر سلف صالح به خاطر تمسک به رأی و قیاس، زبان به بدگویی نگشوده باشند. آن‌ها در مورد برخی از قضاوت‌های صحابه که آمیخته با رأی بوده است، اینگونه اظهار نمودند: سخنانی که برخی از اصحاب پیامبر اکرم جگفته‌اند جهت میانه روی و به منظور ایجاد صلح در میان اصحاب دعوی صادر گردیده است، نه به طریق قطعی و الزامی؛ آنان پنداشتند که با اینگونه اظهارنظرها می‌توانند مذهب خود را تحسین نموده و از اعمال ناپسندی که نظّام به خاطر تخطئه‌ی سلف مرتکب شده بود، رهایی یابند. بعد از آن‌ها مردی جاهل و نادان - منظور داود بن علی رئیس ظاهریه است - در این عرصه قدم گذاشت؛ او سخنان گروه اول و نیز گروه دوم را به طور درست، نفهمیده بود. بخشی از سخنان نظّام و قسمتی از سخنان متکلمین بغداد را با هم تلفیق نمود؛ در حالی که آنچه را که آنان یعنی مخالفان و موافقان قیاس گفته بودند، به درستی نفهمیده بود.

در کنار این‌ها می‌گفت: عقل، هیچ نقشی در درک احکام ندارد و ارزش خود را در حدّ چهارپایان و حتی کمتر از آن پایین آورد؛ ابوبکر رازی به خاطر اثبات اهمیت و ارزش رأی، تلاش‌های فراوانی نمود؛ به گونه‌ای که مجالی برای ستیزه و مخالفت با دلایل او باقی نمی‌ماند. پس رأی به این معنایی که ذکر شد، صفت نیکویی است که هر فقیهی باید به آن متصف شود؛ و آن عبارت است از دقت فهم و تبحّر کامل در نصوص. لذا می‌بینیم که ابن قتیبه در کتاب «المعارف» به فقها لقب «اصحاب الرأي» داده و از جمله‌ی آنان اوزاعی، سفیان ثوری و مالک بن انس را برشمرده است. نیز حافظ محمد بن حارث خشنی از یاران امام مالک در کتاب «قضاة قرطبة» به نام «اصحاب الرأي» اسم می‌برد. همچنین ابوالولید فَرَضی در «تاريخ علماءِ الأندلس» و حافظ ابوالولید باجی در کتاب «المنتقي» در بحث حدیث «الداء العضال» موطأ، این کار را انجام می‌دهند. یعنی علمای مذهب را به نام اصحاب الرأی قلمداد نموده‌اند. ابن عبدالبر گفته است: هیچ کدام از اهل رأی - یعنی یاران امام مالک - چنین تفسیری از این حدیث، از او نقل نکرده‌اند؛ از این رو گرفتار دام اشتراک لفظ شدن و حمل تقبیح حدیثی و «رأی هوس‌آلود» بر آرای فقها و اجتهادات علما، خطایی است فاحش که با دلایل شرعی همخوانی ندارد. اما اینکه چرا علمای احناف، به این نام یعنی اهل رأی اختصاص یافتند؟ جوابش این است که آنان در استنباط احکام از مهارت خاصی برخوردار بودند؛ اساساً فقه در هر کجا که باشد، توأم با رأی است، چه در مدینه باشد و چه در عراق؛ همه‌ی فقها ضمن اختلاف نظر در شروط اجتهاد، بر حجّیت کتاب، سنّت، اجماع و قیاس اتفاق نظر دارند و به یکی از آنان اکتفا نمی‌کنند. اهل حدیث یعنی راویانی که صرفاً حدیث را نقل می‌کنند و در معنایش غور و تعمّق نمی‌کنند، چون داروفروشانی هستند که دارو در نزدشان می‌باشد، لیکن موارد مصرفش را نمی‌دانند. اما فقها، طبیبان و پزشکانی هستند که دارو را برای درد مناسب، تجویز می‌نمایند. وقتی که یکی از این راویان، که علم و مهارتی به فقه ندارند اقدام به صدور فتوا می‌کند، فتاوای خنده آور و مُضحکی صادر می‌کند که همگان را به شگفت می‌آورد. همانگونه که رامهرمزي در کتاب «المحدث الفاصل»، ابن جوزي در کتاب «التلبيس» و «اخبار الحمقي» و خطيب در کتاب «الفقيه والمتفقه» به نمونه‌هایی [۴۹]از این قبیل فتاوا اشاره کرده‌اند که برای اطلاع از آن‌ها می‌توان به کتاب‌های مذکور مراجعه کرد. بنابراین ذکر مکتب اهل حدیث در اینجا معنایی ندارد. [۵۰](چون مکتب اهل رأی و مکتب اهل حدیث از هم مجزّا و دو چیز جداگانه نیستند).

سليمان بن عبدالقوي طوفي در شرح کتاب «مختصر الروضة»، که از اصول حنابله می‌باشد، گفته است: بدان که واژه‌ی اصحاب الرأي، طبق معنای اضافی خود، بر آنانی اطلاق می‌شود که در احکام دین، رأی را به کار می‌برند. بنابراین شامل همه‌ی علمای اسلامی می‌شود؛ زیرا هیچ مجتهدی در اجتهاد خود، از رأی و نظر بی‌نیاز نیست. اگر چه به خاطر تحقیق و بررسی حکم نص باشد، که در صحت آن هیچ نوع اختلافی وجود ندارد.

شهاب بن حجر مكي در کتاب «الخيرات الحسان» می‌گوید: لازم است که بدانی، منظور از کلمه‌ی اصحاب الرأی، که علمای متأخرین بر امام ابوحنيفه و یارانش اطلاق می‌کنند، خرده‌گیری و یا متهم ساختن آنان به تقدیم رأی بر سنت و قول صحابه نیست، زیرا آنان از چنین اتّهامی مبرّا هستند. بعد از بیان این مطلب، دلایلی را که ابوحنیفه و یارانش در استنباط احکام به آن‌ها متوسل می‌شوند، به تفصیل بیان نموده است که این دلایل، عبارتند از قرآن، سنّت رسول الله و گفتار صحابه. شهاب این سخن را در رد آنانی گفته است که خلاف آن را پنداشته و گمان برده‌اند که امام و پیروانش، قیاس را بر نص ترجیح داده‌اند.

انکار نمی‌کنم که عده‌ای از راویان صالح، ابوحنیفه و یارانش را در میان فقها، مورد انتقاد قرار داده‌اند و این کار، بدین علت صورت گرفته بود که آنان، به اشکالات احادیثی که آن‌ها را امام کنار گزارده، پی نبرده بودند و پنداشتند که وی، حدیث را به خاطر رأی ترک می‌کند. بسیاری اوقات دلیل حکم از سطح درکشان بالاتر بوده است؛ زیرا فقها، از درک و شعور والایی برخودار و راویان، دچار جمود ذهنی بودند. بر زبان آوردن این سخنان جز گویندگانش کس دیگری را نمی‌آزارد!

۷- شبهه: چگونه امام ابوحنيفه دارای ضعف نیست، در حالی که ابن عدي سیصد حدیث از او ذکر نموده و سپس گفته است: همه‌ی این‌ها ضعیفند. همچنین عقيلي نیز بدین باور می‌باشد و ذهبي نیز امام را در کتاب «ميزان الاعتدال» از ضعفای حدیث می‌شمارد.

توضیح: ابن عدی خود قبل از هر کس دیگری نیازمند آن است که کسی عدالتش را تأیید نماید. نمی‌دانم که او بر اساس چه دلیلی به داوری در خصوص ابوحنیفه پرداخته است؟! در حالی که خود می‌داند، آنچه را که در مورد امام می‌گوید، خلاف واقع است. کوثری [۵۱]گفته است: از جمله عیب‌های ابن عدی، این است که او، گاهی شخصیت فردی را به خاطر حدیثی که مشکل در راوی اوست، جریحه دار می‌کند و ذهبی در جاهای متعددی در «ميزان الاعتدال» بدین سخن اعتراف کرده است. پس سخنانی که ابن عدی هم در مورد امام، به خاطر این احادیث ضعیف گفته است، از همین قبیل می‌باشد؛ زیرا همه‌ی این احادیث، به روایت اباء بن جعفر نجيرمي نقل شده است و تمامی اشکالاتی که در این احادیث به وجود آمده، معلول وجود همین راوی است که خود از استادان ابن عدی نیز می‌باشد. ابن عدی تلاش می‌کند که نجيرمي را به ابوحنيفه وصل نماید و ضعف‌هایش را به او نسبت دهد که این کار، یک نوع ظلم و دشمنی است، سائر انتقادات او از امام نیز، همین حالت را دارد. یگانه راه روشن شدن حقیقت، بررسی و ارزیابی اسناد این احادیث است. [۵۲]

علاوه بر این، ذهبی، مردانی را که ابن عدي در کتاب «الكامل» ضعیف شمرده، مورد ارزیابی قرار داده و سپس آن‌ها را افراد مؤثّق و معتمدی شمرده است و سخنان ابن عدی را رد نموده است. كوثري در «تأنيب الخطيب» می‌گوید: ابن عدی، علیرغم این‌که از فقه و سایر علوم فاصله داشت، همواره در حق امام و یارانش، زبان درازی می‌نمود؛ اما هنگامی که به ابوجعفر طحاوی پیوست و از محضرش علم آموخت، اندکی تغییر یافت؛ تا اینکه او مسندی در احادیث امام تألیف کرد. امام عقیلی تنها به امام طعن نزده، بلکه بسیاری از شخصیت‌های طراز اول حدیث را نیز، زیر سؤال برده است؛ مثلاً او ابن مدینی، بخاری و مانند این دو را صرفاً به خاطر سخنانی که بعضی به بعضی دیگر گفته‌اند، در زمره‌ی ضعیفان حدیث برشمرده است که سرانجام، ذهبی او را به شدت مورد نکوهش قرار داد و به او گفت:‌ای عقیلی! آیا عقل و شعور نداری؟! امام كوثري/ [۵۳]می‌گوید: عقیلی از بزرگترین کسانی است که هدفشان جَرح محدّثین است و تیغ نفی بر بسیاری می‌کشد. این کار او، ذهبی را وادار نمود که علیرغم دفاع مستمر از راویان حنابله، در کتاب «الميزان» او را مورد سرزنش قرار دهد و اینگونه مورد خطابش قرار دهد: آیا عقل و خرد نداری؟! می‌دانی در مورد چه کسانی سخن می‌گویی؟! هر یک از این افراد که تو آن‌ها را ضعیف می‌شماری، نه تنها به مراتب از تو معتمدترند، بلکه از افراد معتمدی که تو آن‌ها را در کتاب خود اسم برده‌ای مؤثّق ترند. نیز ذهبی از او به خاطر انتقادش بر ابن مديني، یارش محمد بخاری، استاد عبدالرزاق، عثمان بن أبی شیبه، ابراهیم بن سعد، عفان، أبان عطار، اسرائیل و أزهر سمان که از منزلت والایی برخوردارند، به شدت انتقاد نموده است؛ که برخی از آن‌ها را ابن عبدالبر در کتاب «الانتقاء» افرادی معتمد شمرده و زبان به تحسینشان گشوده است.

ابن دخیل که راوی عقیلی بوده، رساله‌ای در رد سخنان عقیلی و در فضائل ابوحنیفه تألیف نموده و از آنچه که عقیلی نگاشته، بیزاری جسته است که آن رساله را حكم بن منذر بلوطي اندلسي در مکه‌ی مکرمه ونیز ابن عبدالبر از وی شنیده‌اند و بیشتر آنچه که او در آن رساله ذکر نموده، ابن عبدالبر در کتاب «الانتقاء» در مدح و ستایش امام، یادآوری کرده است. اما ذهبی که تحقیق و بررسی گسترده‌ای در مورد رجال حدیث انجام داده، امام را در کتاب «الميزان»، که خلاصه‌ای از کتاب «الكامل» ابن عدی است، در زمره‌ی ضعیفان حدیث نشمرده است، زیرا او در مقدمه‌ی «ميزان الاعتدال» [۵۴]می‌گوید: نیز من در کتاب خود ائمه‌ای را مانند ابوحنیفه، شافعی و بخاری که در فروع دین از آنان پیروی شده، به خاطر جایگاه بلندی که در اسلام و اذهان مردم دارند، ذکر نمی‌کنم و اگر ذکر نمایم به طور منصفانه درباره‌ی آنان سخن خواهم گفت؛ به گونه‌ای که نزد خدا و مردم به آن‌ها زیانی نرسد. اینجانب مایلم تا بخشی از سخنانی را که علماء و اندیشمندان محقّق در زمینه‌ی پاکی علامه ذهبی، از زبان درازی بر امام و طعن بر شخصیت والای او گفته‌اند، به طور مستند بیان کنم تا خوانندگان محترم با دید بهتری به این قضیه بنگرند:

شيخ عبدالفتاح می‌گوید: شيخ عبدالحي لكنوي در اثبات این مطلب که شرح حال ابوحنیفه در برخی از نسخه‌های «الميزان» جعل گردیده در صفحه ۱۴۶ کتاب «غيث الغمام علی حواشي امام الكلام» سخنان مبسوطی ایراد و دلایل کافی در تقویت و تأیید این موضوع بیان نموده است که من به ذکر دلیل اول او اکتفا نموده و برای مطالعه‌ی دلایل دیگر، خواننده را به کتاب مذکور ارجاع می‌دهم. او گفته است: من به چشمان خود در نسخه‌های معتبر «الميزان» هیچ نشانی از این عباراتی که در شرح حال امام گفته شده، ندیدم. عراقي نیز در «شرح الفيه» این سخن را تأیید نموده و گفته است: لیکن ابن عدی در کتاب «الكامل» تمام آنانی را که در مورد امام سخن گفته‌اند، ذکر نموده و ذهبی در کتاب «الميزان» از او پیروی نموده است، با این تفاوت که او هیچ یک از صحابه و ائمه‌ای را که از آنان پیروی شده، ذکر ننموده است و بر خود لازم دانسته که هیچ یک از صحابه و ائمه‌ی فقها را ذکر ننماید. از سخنان این افراد معتمد که اسامی آنان از نظر شما گذشت، آشکار می‌شود که در کتاب الميزان هیچ اثری از شرح حال امام نیست؛ شاید که آن را برخی از نویسندگان و ناقلان در بعضی از نسخه‌های الميزان درج کرده باشند.

سپس شيخ عبدالفتاح - خداوند به عمر و عمل او برکت دهد و مسلمانان را از وجودش بهره‌مند گرداند - گفته است: خود ذهبی در مقدمه‌ی «الميزان» گفته است: از هیچ یک از ائمه‌ای که در فروع دین از آنان پیروی شده، به خاطر جایگاه ارزشمندی که در اسلام و ارج زیادی که در اذهان مردم دارند مانند ابوحنیفه، شافعی و بخاری ذکر نمی‌کنم و اگر یکی از آنان را ذکر نمایم، به طور منصفانه یاد خواهم نمود، که این یادآوری در نزد خدا و مردم به آنان زیانی نرساند؛ در کتاب المیزان که هم اکنون در دسترس است، شرح حال امام در حد دو سطر بیان شده است که این کار، هیچگونه دفاعی از ابوحنیفه نیست؛ بلکه حتی جایگاهش را پایین می‌آورد و سخنی که ذهبی در مقدمه‌ی کتابش گفته است، با اینگونه شرح حال منافات دارد؛ زیرا چنین بیانی طعن بر امام و عاری از عدالت و انصاف است. من به جلد سوّم «الميزان»، که در ظاهریه‌ی دمشق تحت شماره‌ی (۳۶۸ حدیث) نگهداری می‌شود و کتابی بسیار نفیس و ارزشمند است که تمامی آن به خط علّامه شرف الدین عبدالله بن محمد الوانی دمشقی (م.۷۴۹ ق)، شاگرد امام ذهبی، نوشته شده و او این کتاب را سه مرتبه همراه مقابله با اصل در نزد ذهبی خوانده است، مراجعه کردم و در آن هیچ نشانه‌ای از شرح حال امام در بخش (ن) و بخش «کنیه‌ها» نیافتم. نیز هیچ اثری از شرح حال امام در نسخه‌های المیزان که در کتابخانه «الاحمديّه» حلب تحت شماره‌ی ۳۳۷ نگهداری می‌شود، نیافتم. این نسخه، نسخه‌ی جدیدی است که در سال ۱۳۶۰ به خطّ علی بن محمد، مشهور به ابن مشمشان در یک جلد نگاشته شده است. در اوایل ماه مبارک رمضان سال ۱۳۸۲ فرصتی فراهم شد که از کشور مراکش بازدیدی به عمل آورم. در این سفر از شهر رباط، پایتخت این کشور، بازدید نموده و به کتابخانه‌ی «الخزانة العامّة» این شهر رفتم، در این کتابخانه، نسخه‌ای ناقص از کتاب المیزان در یک جلد با شماره‌ی (۱۳۹ ق) یافتم، که در آن نیز اثری از شرح حال امام ندیدم؛ این کتاب از اوایل شرح حال عثمان بن مقسم البرّي آغاز و تا پایان کتاب ادامه داشت و موافق با اواخر صفحه‌ی ۱۹۰ جزء دوم بود که در سال ۱۳۲۵ در مصر به چاپ رسیده است؛ در اطراف صفحات این نسخه‌ی نفیس، حواشی زیادی به غیر از حواشی‌ای که در کنار صفحات درج گردیده، نگاشته شده که حتی این حواشی، در بعضی از صفحات، سه طرف و در بعضی دیگر، هر چهار طرف را دربرگرفته و تمامی آن‌ها با یک خط نوشته شده بود. در صفحه‌ی آخر این نسخه، مطالبی به چشم می‌خورد، دالّ بر اینکه این کتاب چندین بار در نزد مؤلف خوانده شده است و تاریخ قرائت و کتابت، در آن ثبت گردیده بود. از جمله‌ی مطالب نوشته شده در آن صفحه، این بود که این نسخه، در نزد مؤلف، بیش از شش بار خوانده شده است؛ و خلاصه‌ی آنچه که در حواشی صفحه‌ی آخر برحسب تاریخ، نه برحسب ترتیب کتابت، ثبت شده بود، بدین شرح می‌باشد:

۱- عبدالله مقریزی در سال ۷۲۹ نسخه برداری از روی کتاب را به پایان رسانده و آن را با اصل تطبیق داده است و برای مؤلفش دعای خیر نموده است.

۲- ابوبکر بن سراج از روی این نسخه، در سال ۷۳۳ کتابی نگاشته و آن را با اصل تطبیق داده است.

۳- ابوبکر بن سراج، برای مرتبه‌ی دوم در سال ۷۳۹ از روی این نسخه کتابی نگاشته و برای مؤلفش دعای خیر نموده است.

۴- من تمامی این کتاب ألميزان را که در دو جلد بوده است، در نزد گردآورنده‌ی آن، شیخ الاسلام ذهبی، که خداوند او را برای ما باقی گذارد، در آخرین کلاس‌های او در روز شنبه، دوازدهم رمضان سال ۷۴۳ هجری، در مدرسه‌ی صدریه‌ی دمشق خواندم. این خط را سعید بن عبدالله ذهلی، عفاالله عنه، نوشته است.

۵- من تمامی این کتاب را نزد مؤلفش، شیخ الاسلام ذهبی - استادم - که خداوند بر عمرش بیفزاید در آخرین کلاس‌هایش در روز جمعه، دوازدهم رجب سال ۷۴۵ هجری در منزلش «ألصدریه» - که خداوند بر واقفش رحمت کند - در دمشق خواندم. این را علی بن عبدالمؤمن بن علی شافعی بعلبکی در حالی که خدا را حمد و بر پیامبر و آلش درود و سلام گفته، نوشته است.

۶- احمد بن عمر بن علی قوصی از نوشتن یک نسخه برای خود در تاریخ دهم ربیع الآخر سال ۷۴۶، فارغ گردیده و ضمن دعای خیر برای مؤلفش آن را تمام کرده است.

۷- من تمامی کتاب «ميزان الاعتدال في نقد الرجال» را با حواشی و ملحقاتش در حد توان و در کمال آرامش در نزد مصنّفش، استادمان علّامه ذهبی، که خداوند عمرش را طولانی کند، در زمان‌های طولانی خواندم؛ آخرین درس برابر با روز چهارشنبه، بیستم رمضان سال ۷۴۷ هجری در مدرسه‌ی صدریه‌ی دمشق بود. او به من اجازه داد که تمام آن را روایت کنم. این را محمد بن علی حنفی بن عبدالله نوشته است. شایان ذکر است که تاریخ درگذشت علامه ذهبی به طوری که در «الدرر الکامنة» تألیف ابن حجر آمده، شب سوم ذی القعده سال ۷۴۸ بوده است. من به این نسخه‌ی نفیس در بین کتاب‌های خطی مراجعه نمودم و در آن نیز هیچ اثری از شرح حال امام ابوحنيفه ندیدم؛ بدین سان انسان یقین می‌نماید که شرح حالی که در بعضی از نسخه‌های المیزان مرقوم گردیده، به قلم علامه ذهبی نگاشته نشده، بلکه توسط بعضی از افراد کینه‌توز و مغرض اضافه گردیده است؛ زیرا این شرح حال، در حدّ دو سطر ذکر گردیده که اساساً هیچ تناسبی با مقام شامخ امام اعظم نداشته و مناسبتی با شرح حال سایر ائمه‌ای که ذهبی به دفاع از آن‌ها برخاسته، ندارد؛ در حالی که آن‌ها به مراتب از نظر منزلت در سطح پایین تری از امام قرار دارند. در شرح حال ایشان سخن را بسیار طولانی و جایگاه و منزلتشان را به طور شفاف بیان نموده است!

کتاب الميزان، جولانگاه مناسبی است برای آنانی که بخواهند با افزودن شرح حال در آن، بر صاحبش خرده‌گیری نمایند و چنان‌چه معلوم است، قلمی غیر از علّامه ذهبی در جاهای گوناگونی از این کتاب، تاخته است. لذا واجب است که این کتاب از روی همان نُسَخی که نزد مؤلفش خوانده شده، مانند نسخه‌ای که در ظاهریه‌ی دمشق نگهداری می‌شود که از حرف میم شروع شده و تا آخر کتاب ادامه دارد و نیز نسخه‌ای که در گنجینه‌ی شهر رباط نگهداری می‌شود، چاپ گردد. من این بحث را بسیار گسترده بیان نمودم تا اینکه دامن امام ابوحنيفه را از چنین اتهامات بی‌اساسی، پاک و علامه ذهبی را از چنین عیوبی مبرّا نمایم. در ضمن نسخه‌های خطی مورد اعتمادی که از ميزان الاعتدال وجود دارد را، برای خوانندگان گرامی معرفی کنم، تا اینکه هر کس که خدا به او توفیق بخشد، به چاپ آن‌ها اقدام نماید. [۵۵]

۸- شبهه: گفته شده است که امام، عقیده به جواز حیله داشته، آن هم از نوع حیله‌ای که حقوق را ضایع و حرام را حلال و حلال را حرام می‌کند.

توضیح: استاد محقق، محمد ابوزهره، در کتاب ارزشمند «ابوحنيفه»، به بیان این موضوع پرداخته و سخن را در این بحث به گونه‌ی چشمگیری گسترش داده است؛ به نحوی که هیچ اثری از این شبهه که امام - این مرد عابد و پارسا که همگان به تقوا و زهدش شهادت دادند - از جمله‌ی کسانی بوده که با شریعت مخالف و برای حرام نمودن حلال و حرام نمودن حرام به حیله متوسل می‌شد (العیاذ بالله) باقی نمی‌گذارد؛ او بیان می‌نماید که حیله‌های شرعی عبارت از ابزار و وسایلی است که به وسیله‌ی آن‌ها، از ارتکاب کار حرام جلوگیری می‌شود؛ و من چند موضوع از مباحث شیخ را در حدّ نیاز ذکر می‌کنم:

او - که خدایش بیامرزد - می‌گوید: ابن قيّم حیله‌ها را به سه قسم تقسیم می‌نماید:

۱- طرق و راه‌های پوشیده و مرموزی که انسان به وسیله‌ی آن به کار حرامی روی می‌آورد، مانند حیله جویی به قصد گرفتن اموال مردم به غیر حق و یا پوشاندن لباس شرعی به چیز غیرشرعی؛ مانند نکاح حلاله. تردیدی وجود ندارد که اینگونه حیله‌ها از گناهان کبیره و از زشت‌ترین حرام‌هاست و اقدام به آن‌ها، به معنای بازی گرفتن دین و استهزاء آن است؛ زیرا که این قسم، هم از نظر ماهیت و هم از نظر نتیجه‌ای که به آن منتهی می‌شود، حرام است؛ چون از نظر ذات، دروغ است و از نظر نتیجه، ابطال حق و یا احقاق باطل، می‌باشد.

۲- قسم دیگر عبارت است از حیله‌هایی که هم خود آن‌ها مشروع و رواست و هم نتیجه‌ای که از آن‌ها عاید می‌شود؛ اینگونه حیله‌ها، وسیله‌ای هستند برای نیل به هدفی که برای آن وضع شده‌اند؛ مانند اسباب شرعی که شارع مقدّس، آن‌ها را راهی به سوی احکام قرار داده است؛ این نوع حیله‌ها، عبارتند از به کار بستن اسباب شرعی، به عنوان وسیله‌ای برای به دست آوردن حلال. و اندیشیدن به تدابیر نیکویی است که فاعلش ستوده می‌شود. هر کس بدین‌گونه حیله‌ها فتوا دهد، به کار مشروع و روایی فتوا داده است. (به نظر من این قسم، از آن حیله‌هایی که فقها تعریف نموده‌اند؛ شمرده نمی‌شود).

۳- این قسم، عبارت است از اموری که انسان برای رسیدن به حق یا دفع ظلم از خود، بدانها متوسل می‌شود و آن‌ها را راهی برای رسیدن به مقصود صحیح خود قرار می‌دهد؛ مثلاً: مردی، منزلی به مدت دو سال اجاره می‌کند و از این می‌ترسد که موجر به او خیانت کند؛ به این معنا که او اجاره را به طرق غیرحلال، فسخ کند؛ مثلاً بگوید: اختیار اجاره دادن این خانه را نداشتم؛ یا این خانه پیش از تو به کس دیگری اجاره داده شده بود. در اینگونه موارد، احتیاط ایجاب می‌کند که شخص مستأجر او را ضامن درآمد خانه کند، تا اینکه اگر کسی این خانه را ادّعا نمود و یا اجاره‌اش به عللی فاسد شد، پول باقیمانده‌ی خود را از صاحب خانه بستاند. ابوزهره در ادامه می‌افزاید: بررسی عمیق کتاب «الحيل والمخارج» امام خصاف و کتاب «الحيل» امام محمد [۵۶]به ما نشان می‌دهد که حیله‌های ائمه‌ی مذهب حنفی، از نوع دوّم است نه از نوع اول؛ و ما هیچ حیله‌ای در بخش عبادات، جز یک حیله در قسمت زکات نمی‌یابیم و روشن می‌گردد که حیله‌ها طبق روایاتی که از این امامان بزرگ نقل شده، از عبادات دور می‌باشد و مقصود آنان از اینگونه حیله‌ها، رویارو شدن با شریعت و تمسّک ظاهری به اعمال آن، نیست و حیله‌ای که در زکات نقل شده از باب جستجوی راه مناسب‌تر، برای دست یافتن به مقاصد ارزشمندتر است؛ حیله‌ی مذکور اینگونه است که: شخصی به فرد دیگری مبلغی بدهکار است و طلبکار برای پرداخت زکات خود، شخص مستحق تری از او سراغ ندارد و می‌خواهد دینی را که بر عهده‌ی اوست، به عنوان زکات به وی بدهد؛ اما برخی از شرایط فقه را مانع این کار خود می‌بیند؛ زیرا در فقه، شرط شده است که شخص باید در هنگام تسلیم مال به فقیر، نیت زکات داشته باشد و در اینجا اینگونه نیست. امام خصّاف در این مورد، حیله‌ای به طور پرسش و پاسخ، به شرح ذیل بیان نموده است. س: شخصی از فقیری مبلغی طلبکار است و می‌خواهد که آن را به او بخشیده و جزء زکات مال خود حساب نماید؛ آیا زکات از ذمه‌ی او ساقط می‌شود؟ ج: خیر.

س: چاره‌ی آن چیست؟ ج: چاره این است که شخص طلبکار به اندازه‌ی طلب خود، پولی به بدهکار جهت زکات پرداخت نماید و وقتی که بدهکار آن را گرفت، همان مبلغ را در مقابل قرضش به طلبکار برگرداند؛ بدین سان هم زکات مال خود را پرداخته و هم دین از ذمّه‌اش ساقط گشته است. [۵۷]

شایان ذکر است که از امام ابوحنيفه هرگز کتابی در مورد حیله‌ها نقل نشده و آنچه که از ابن مبارک نقل شده مبنی بر اینکه: هر که در کتاب «الحيل» امام ابوحنيفه نظر نماید، حلال را حرام و حرام را حلال خواهد نمود، سخنی باطل و بی‌اساس است؛ زیرا جایگاه ابوحنیفه در نزد ابن مبارک شناخته شده و ستایش و تمجیدات زیادی از وی در مورد امام نقل گردیده است؛ به حدی که می‌گوید: ابوحنیفه مغز علم است.

اما کتاب «الحيل» که منسوب به امام محمد بن حسن می‌باشد؛ ابوسلیمان جوزجانی، شاگرد محمد بن حسن، درباره‌اش گفته است: هر که بگوید امام محمد، کتابی به نام «الحيل» تصنیف نموده، باور مکن! کتابی هم که در دسترس مردم قرار دارد توسط برخی از کاغذفروشان بغداد گردآوری شده است و آن را افراد جاهل و نادان، به خاطر کاستن از ارج مقام علماء به آنان نسبت داده‌اند. چگونه ممکن است که امام محمد کتابی به این نام تصنیف نماید تا اینکه دستاویزی قرار گیرد برای افراد جاهل و نادان در نسبت دادن سخنان بی‌اساس به او؟! [۵۸]ابوزهره گفته است: بررسی عمیق حیله‌های کتاب امام محمد، نشان می‌دهد که - قبلاً بیان کرده ایم که نسبت این کتاب به امام محمد یک امر واهی است - حیله‌های موجود به چهار قسمت، تقسیم می‌شوند:

قسم اوّل: در قَسَم‌ها و بیشتر در بخش طلاق تحقق می‌یابد؛

قسم دوّم: در رهنمودهایی است، که مفتی برای کسی که از وی درباره‌ی عقود، استفتاء نموده بیان می‌کند؛ هدف از این حیله‌ها، رعایت احتیاط بیشتر برای سالم ماندن حق و اجتناب از زیان است.

قسم سوم: به منظور ایجاد هماهنگی و توافق در میان اهداف مشروع و شروطی که فقهاء برای صحیح شدن عقد وضع نموده‌اند، انجام می‌گیرد.

قسم چهارم: عبارت است از بیان راهی برای دست یافتن به حقوق ثابت و مسلّمی که در میان آن‌ها و اثباتشان، برخی قواعد فقهی مانع گردیده است.

مثال قسم اول: مردی سوگند خورده است که لباسی از فلان شخص نخرد؛ بعد از مدتی، اراده نمود که آن لباس را از وی خریداری نماید و حانث نیز نشود. چاره این است که این شخص، برای خرید لباس، کسی را وکیل کند؛ در این حالت حانث نشده و لباس را نیز خریده است.

مثال قسم دوم: شخصی از فردی دیگر درخواست می‌کند که برای او خانه‌ای بخرد و وعده می‌دهد هنگامی که تو خانه را خریدی آن را از تو به سود قابل توجّهی خریداری می‌کنم. مثلاً می‌گوید: تو خانه‌ای برای من به قیمت ۱۰۰۰ درهم بخر و من آن را از تو، به ۱۵۰۰ درهم می‌خرم. شخص مأمور، اشتیاقی به خرید خانه ندارد؛ زیرا که به آن نیازمند نیست و می‌ترسد اگر خانه را برای خود بخرد، مؤکل او پشیمان شود و خانه روی دستش بماند. علما در این مورد چاره‌ای نیکو اندیشیده و گفته‌اند: احتیاط در این است که این مرد، خانه را به شرط خیار خریداری کند که اگر مؤکل او، خانه را در این مدت از وی خرید، بیع قطعی شود و سودی نیز عایدش گردد و اگر از خرید آن منصرف شد، معامله را فسخ و پول خود را بستاند.

مثال قسم سوم: مردی می‌خواهد که مال خود را به طور مضاربه [۵۹]به کس دیگری بدهد؛ اما می‌ترسد شاید مُضارب او در مالش به خاطر این که او امین است و بدون تعدّی تاوان دار نمی‌شود، خیانت کند. در حالی که اشتراط تاوان و پرداخت خسارت در هنگام عقد، درست و صحیح نیست. این شخص مجبور است که یکی از دو کار ذیل را انجام دهد:

۱- مال خود را به مضاربه ندهد که در این کار هم به خود و هم به دیگران زیان رسانده است؛ زیرا هر دو از نفع و سود حاصله محروم شده‌اند.

۲- مال خود را بدون هیچ نوع تضمینی به آن شخص تحویل دهد که در این صورت، مالش در معرض تلف شدن قرار می‌گیرد.

علما برای این کار چاره‌ای اندیشیده و فرموده‌اند: چنین شخصی، مال خود را به مُضارِب به عنوان قرض بدهد، به استثناء یک درهم. سپس با همین یک درهم، در آنچه که به او قرض داده است، شریک شود؛ بدین سان که هر دو نفر با یکدیگر کار کنند و سود حاصله، طبق توافق طرفین در میانشان تقسیم گردد. این عقد، صحیح و روا می‌باشد؛ زیرا مردی که پول را به قرض گرفته، مالک و ضامن آن شده است و سپس علیرغم تفاوت در سرمایه، میان این دو شراکت به وجود آمده است. حضرت علیسفرمودند: فایده‌ی بین رب المال و مُضارِب طبق قرارداد آن‌ها می‌باشد و خسارت بر صاحب مال است و فرقی نمی‌کند که هر دو یا یکی از آن‌ها به انجام داد و ستد بپردازد.

مثال قسم چهارم: [۶۰]قسم چهارم عبارت است از حیله‌هایی که منظور از آن‌ها دست یافتن به حقوقی است که طبق قواعد فقهی از رسیدن به آن‌ها جلوگیری شده است. پس حیله در چنین وقتی یک کار دینی و اخلاقی توأم با انصاف است؛ زیرا این امر در راستای رساندن حق به صاحبش و جلوگیری از تلف شدن آن انجام می‌یابد. معلوم و پرواضح است که شخص مریض در هنگام مرض خود، اقرار به قرض هیچ یک از ورثه‌ی خود نمی‌تواند بکند، مگر اینکه به اذن و اجازه‌ی ورثه باشد. پس وقتی که همسر یا یکی دیگر از ورثه‌ی او، مبلغی از او طلبکار باشند و هیچ راهی برای اثبات آن، جز اقرار و اعتراف وجود نداشته باشد و شاید ورثه هم اجازه ندهد که اکثراً اجازه نمی‌دهد، و کار در چنین وقتی منجر به اِتلاف حق وارث و مدیون ماندن میت می‌گردد و احکام فقهی نیز در میان او و نجات یافتنش از دین، مانع ایجاد نموده است، هیچ راهی باقی نمی‌ماند، جز اینکه برای خلاصی ذمّه‌ی خود از دین و اِثبات حق دیگران، به حیله‌هایی که ائمه وضع نموده‌اند، متوسّل شود.

خصّاف در کتاب «المخارج والحيل» روزنه‌ای برای بیرون آمدن از این تنگنا بیان نموده است که متن آن به شرح ذیل است:

اگر زن مرد مریض، صد درهم یا بیشتر از آن از شوهرش طلبکار است، راه اثبات آن، این است که آن زن، مردی را که مورد اعتماد اوست به نزد شوهرش بیاورد و سپس شوهرش اقرار نماید که زنش او را برای دریافت صد دینار که او از این مرد طلبکار بوده است، وکیل نموده و او، این مبلغ را برای زن خود از این مرد گرفته است. وقتی که او بر ضرر خود گواهی داد، زن می‌تواند برای دریافت پول خود به همان مردی که مریض اقرار نموده که پول را از او گرفته است، مراجعه و سپس او به مریض رجوع کند. اگر این مرد می‌ترسد که قسمی بر او لازم شود، مناسب است که زن لباسی به قیمت صد دینار به او بفروشد تا اینکه اگر قسمی لازم شد، قسم او بر حق باشد. با این مثال برای ما واضح می‌شود که اینگونه حیله‌ها به هدف رسیدن به حق و خلاصی ذمه‌ی بدهکار انجام می‌یابد و متضمن فواید و خوبی‌های [۶۱]بزرگی است. لازم به تذکر است هر کس دوست دارد در این موضوع تحقیق و بررسی نماید، به کتاب «كشف النّقاب عن موقع الحيلة في السنة والكتاب» تألیف شیخ عبدالوهاب بحیری مراجعه نماید.

۹- شبهه: گفته شده که امام ابوحنيفه در کتاب «الفقه الأكبر» فرموده است: پدر و مادر گرامی رسول خدا جدر جهنم می‌باشند. این سخن نامناسب بوده و باعث اذیت و آزار رسول خدا جمی‌باشد.

توضیح: من با چشمان خود نسخه‌ای خطی از کتاب الفقه الاكبر در کتابخانه‌ی شيخ الاسلام عارف حكمت در مدینه‌ی منوره - بر ساکن آن درود و سلام باد - دیده و آن را مطالعه نمودم و در آن، این عبارت را که پدر و مادر رسول خدا بر کفر از دنیا رفتند، مشاهده نکردم، بلکه در آن آمده است: «وأبواه ما ماتا علی الكفر» [۶۲]یعنی: «پدر و مادر ارجمند آن حضرت جبر کفر از دنیا نرفته‌اند!» آنچه که ما در برخی نسخه‌های الفقه الاكبر مشاهده می‌کنیم که نسبت کفر به والدین آن حضرت داده شده، خطایی است که از طرف اولین نویسنده‌ی این کتاب به وقوع پیوسته است و نویسندگان بعدی هم همین اشتباه را تکرار کرده‌اند؛ زیرا نویسنده دیده است که کلمه‌ی «ما» دو مرتبه تکرار شده، لذا پنداشته که این کار اشتباهاً صورت گرفته است و آن را حذف نموده که سرانجام، عبارت [۶۳]برعکس شده است. و چه بسا نویسندگانی، معانی و محتوا را به خاطر خوانا نبودن خط مؤلف و یا نویسنده‌ی آن و یا به خاطر کمی اطلاعات، برعکس جلوه می‌دهند. همانگونه که در بعضی از کتاب‌ها این عمل را مشاهده می‌نماییم؛ پس نه تنها ابوحنیفه، که هیچ یک از علمای اهل سنت، نسبت کفر به والدین آن حضرت نداده و همواره به دیده‌ی احترام به آنان، نگریسته‌اند. از ابوبکر بن عربی، که یکی از ائمه‌ی مالکی است، در مورد مردی که می‌گفت: پدر و مادر پیامبر اکرم جدر جهنم‌اند، سؤال گردید؛ او گفت: هر کس این سخن را بگوید، ملعون است؛ زیرا خداوند می‌فرماید: ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يُؤۡذُونَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ لَعَنَهُمُ ٱللَّهُ فِي ٱلدُّنۡيَا وَٱلۡأٓخِرَةِ[الأحزاب: ۵۷] «خداوند آنانی را که خدا و پیامبرش را می‌آزارند، در دنیا و آخرت لعنت نموده است». او می‌افزاید: من اذیتی بزرگتر از اینکه گفته شود پدر و مادر پیامبر در آتش می‌سوزند، سراغ ندارم. ابن عساکر در تاریخ خود به نقل از یحیی بن عبدالملک ذکر نموده است که نوفل بن فرات - یکی از کارگزاران عمر بن عبدالعزیز روایت نموده که مردی از نویسندگان شام که در نزد آنان بسیار مورد اعتماد بود، فردی را به عنوان سرپرست یکی از نواحی شام تعیین نمود که پدرش مشرک بود؛ این موضوع به گوش عمر بن عبدالعزیز رسید و فرمود: چه چیز تو را وادار کرد که کسی را به عنوان کارگزار و سرپرست یکی از نواحی مسلمین تعیین نمایی که پدرش مشرک بوده است؟ او در جواب گفت: خداوند کار امیرالمؤمنین را صلاح بخشد، چه عیبی دارد، که پدرش مشرک بوده است؛ زیرا پدر و مادر پیامبر اکرم جنیز مشرک بودند؟! عمر بن عبدالعزیزسبا شنیدن این سخن آهی عمیق کشید و ساکت شد؛ سپس سرش را بلند نمود و گفت: زبانش را ببرم، دست و پایش را قطع کنم یا گردنش را بزنم؟! او به مرد کاتب فرمود: تا وقتی که زنده‌ای حق انتخاب کسی را نداری! از امام شرف الدين مناوي در مورد والدین گرامی پیامبر اکرم جپرسیده شد؛ وی سؤال کننده را به شدت مورد پرخاش و سرزنش قرار داد. حاکم از عبدالله بن مسعود حدیثی روایت نموده و آن را صحیح نیز دانسته است مبنی بر اینکه: از رسول الله در مورد پدر و مادر آن حضرت سؤال گردید. حضرت فرمودند: آنچه که من از پروردگار خود در مورد ایشان درخواست نمایم، به من عطا خواهد نمود و من در آن روز در جایگاهی نیکو و بزرگ ایستاده‌ام. این حدیث را نه تنها گروهی از حافظان، ذکر و به صحّت آن اعتراف نموده‌اند، بلکه افرادی چون امام سهیلی، سیوطی و قرافی در نجات والدین گرامی رسول خدا، به این حدیث تمسّک جسته‌اند. من می‌گویم، اگر این حدیثی که پدر و مادر پیامبر زنده شدند تا به بعثت فرزند خود ایمان آورند و سپس وفات نمودند صحیح نباشد، باز هم والدین گرامی آن حضرت از نجات‌یافتگان می‌باشند؛ زیرا آنان در زمان فترت - قطع نبوت - می‌زیستند و خداوند می‌فرماید: ﴿لِتُنذِرَ قَوۡمٗا مَّآ أُنذِرَ ءَابَآؤُهُمۡ[يس: ۶] «تا اینکه تو بترسانی قومی را که نیاکانشان ترسانیده نشدند»؛ و نیز می‌فرماید: ﴿وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّىٰ نَبۡعَثَ رَسُولٗا١٥[الإسراء: ۱۵]؛ «و ما کسی را عذاب نمی‌نماییم تا اینکه رسول و پیامبری به سوی آنان بفرستیم.»

۱۰- شبهه: گفته می‌شود که امام ابوحنيفه برای خداوند، جهت و سمت ثابت نموده، که این کار بدعت و نارواست؛ زیرا از رسول خدا و هیچ یک از صحابه و تابعین چنین چیزی نقل نگردیده است.

توضیح: این سخن از اساس نادرست است؛ زیرا در رساله‌ی «الفقه الأبسط» تألیف امام آمده است: کسی که بگوید من نمی‌دانم که آیا خداوند در آسمان است و یا در زمین، کافرمی گردد؛ شيخ ابوليث سمرقندي در شرح این رساله، بعد از نقل این عبارت امام، گفته است: زیرا مردی که چنین باوری دارد برای خدا جهت و سمت و سو قایل شده و سپس در تعیین آن دچار شک و تردید گردیده است. در حالی که او از مکان منزّه است؛ زیرا می‌فرماید: ﴿وَهُوَ ٱلَّذِي فِي ٱلسَّمَآءِ إِلَٰهٞ وَفِي ٱلۡأَرۡضِ إِلَٰهٞۚ وَهُوَ ٱلۡحَكِيمُ ٱلۡعَلِيمُ٨٤[الزخرف: ۸۴] «او ذاتی است که هم در آسمان و هم در زمین، خداست».و باز فرموده است: ﴿وَهُوَ ٱللَّهُ فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَفِي ٱلۡأَرۡضِ يَعۡلَمُ سِرَّكُمۡ وَجَهۡرَكُمۡ وَيَعۡلَمُ مَا تَكۡسِبُونَ٣[الأنعام: ۳] «او است که هم در آسمان‌ها و هم در زمین خداوند است و نهان و آشکار شما را می‌داند و به آنچه که شما انجام می‌دهید آگاه و واقف است.»

امام ابوحنيفه امامی بزرگ از ائمه‌ی سلف است؛ زیرا او از تابعین و نخستین کسی است که در بحث توحید و یگانگی خداوند سخن گفته و با فرقه‌های گمراه چون خوارج، معتزله و ... مباحثه و مناظره کرده است و سرانجام، خداوند او را بر همه‌ی آنان پیروز گردانیده است؛ و عقیده‌ی سلف، در اموری که منسوب به خداوند گردیده و مشابهت به صفات مخلوقات دارد، مانند جهت، مکان، انتقال، این است که آن‌ها از جمله‌ی متشابهات است و حمل آن‌ها بر صفات محکم خداوند، واجب و ضروری است؛ مثل این فرموده‌ی او: ﴿لَيۡسَ كَمِثۡلِهِۦ شَيۡءٞۖ وَهُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡبَصِيرُ١١[الشورى: ۱۱]؛ «هیچ چیزی مانند او نیست و او شنوا و بیناست»؛ پس در‌ این قبیل موارد، واجب است که حقیقت و مراد امور مذکور را، به خداوند واگذار نماییم؛ با اعتقاد به این که ذات اقدسش را از هرگونه مشابهتی با خلق، پاک و منزّه بدانیم.

از امام احمد، که یکی از علمای سلف می‌باشد، در مورد «اِستوی» که از متشابهات است و در این فرموده‌ی خداوند ﴿ٱلرَّحۡمَٰنُ عَلَى ٱلۡعَرۡشِ ٱسۡتَوَىٰ٥[طه: ۵] آمده، پرسیده شد؛ ایشان فرمودند: استوای خداوند همانگونه‌ای است که او خبر داده، نه آن طوری که در ذهن بشر خطور می‌نماید؛ و نیز از امام شافعی در این مورد پرسیده شد؛ ایشان فرمودند: من به استوای او ایمان دارم، ولی او را به چیزی تشبیه نمی‌کنم، و در درک آن، خود را متهم دانسته و از غو و تعمّق در آن به طور جدی خودداری می‌کنم. امام فخرالدين رازي در کتاب «أساس التقديس» می‌گوید: خلاصه و چکیده‌ی مذهب سلف در مورد متشابهات این است که ما باور داشته باشیم که منظور خداوند از آن‌ها، غیر آن معانی است که از ظاهر فهمیده می‌شود؛ لازم است که معنای آن‌ها را به خدا واگذاشته و در تفسیر و تبیین آن‌ها غور و تعمّق ننماییم.

امام غزالي در کتاب «إلجام العوام عن علم الكلام» می‌گوید: آگاه باش که حق صریح و آشکار که در آن هیچ شکی نیست، در نزد اهل بصیرت یعنی مذهب سلف، صحابه و تابعین این است که هر کس حدیثی از اینگونه احادیث که حاوی صفات متشابه است برایش برسد، هفت چیز به شرح ذیل بر عهده‌ی او واجب می‌گردد:

۱- تقدیس ۲- تصدیق ۳- اعتراف و اظهار عجز ۴- سکوت ۵- خودداری ۶- منع کردن ۷- تسلیم شدن به اهل معرفت.

۱- تقدیس: منظور از تقدیس این است که بنده، خداوند سبحان را از جسمیت و عوارض آن پاک و منزّه بداند.

۲- تصدیق: و آن عبارت است از این که بنده به آنچه که پیامبر اسلام فرموده، ایمان آورده و آن را حق بشمارد و باور کند که آن حضرت در گفته‌ی خود صادق است؛ و این متشابه به گونه‌ای که پیامبر اکرم جفرمودند و اراده نمودند، حق می‌باشد.

۳- اعتراف و اظهار عجز: و آن عبارت است از این که شخص، اقرار نماید که مراد و مقصود پیامبر، از حیطه‌ی قدرت و توانش بیرون و دسترسی به آن از شأن و توانایی بشر خارج است.

۴- سکوت: مراد از سکوت این است که بنده از معنای عبارت متشابه نپرسد و به غور و تعمّق در آن نپردازد و بداند که پرسیدن از آن، بدعت بوده و غور در آن، دین را به مخاطره می‌اندازد و شاید اگر در آن تعمّق نماید، از جایی که خود نمی‌داند وارد کفر شود. [۶۴]

۵- خودداری: منظور از خودداری این است که بنده‌ی مسلمان، الفاظ و کلمات عبارت متشابه را تبدیل و ترجمه به لغت دیگری ننماید و در آن، چیزی را زیاد و یا کم و یا جمع و یا تجزیه نکند؛ بلکه الفاظ را به همان گونه‌ای که از طرف شارع وارد گردیده، از نظر اعراب و تصریف تلفّظ نماید.

۶- منع کردن: مراد از منع، این است که خود را از کنجکاوی و کاوش آن باز دارد.

۷- تسلیم شدن به اهل معرفت: مراد از تسلیم، این است که بنده‌ی مسلمان، نپندارد که مقصود این عبارت بر رسول خدا و انبیاء و صدّیقین و اولیا نیز پوشیده بوده است.

این‌ها، هفت وظیفه است که تمامی علمای سلف آن‌ها را بر آحاد مردم واجب و لازم دانسته‌اند و مناسب نیست که در اینگونه احادیث چیزی از روی گمان و وهم گفته شود. امام غزالي می‌فرماید: زمانی که از «استوی» و «فوق» و «يد» و «الأصبع» پرسیده شود، جواب این است که بنده‌ی مسلمان بگوید: حق در اینها، همان چیزی است که خدا و رسولش فرموده‌اند؛ زیرا او فرموده است: ﴿ٱلرَّحۡمَٰنُ عَلَى ٱلۡعَرۡشِ ٱسۡتَوَىٰ٥[طه: ۵] «و یقیناً دانسته می‌شود که خداوند از این کلمه، نشستن و استقراری را که شایسته‌ی اجسام است، اراده ننموده بلکه آنچه را که او اراده کرده است، ما نمی‌دانیم و به شناختن آن نیز مکلّف نیستیم، و او راست فرموده است، آنجایی که بیان نموده: ﴿وَهُوَ ٱلۡقَاهِرُ فَوۡقَ عِبَادِهِۦۖ[الأنعام: ۶۱]؛ «او بر بندگان خود غالب و مسلّط است»؛ محال است که مراد از این «فوق»، فوقیت و بلندی مکانی باشد؛ زیرا که او قبل از مکان وجود داشته و هم اکنون نیز بر همان حالت قبلی می‌باشد و آنچه را که از این کلمات اراده نموده، درک نمی‌کنیم و بر من و شمای سؤال کننده، شناختن آن‌ها واجب و ضروری نیست. شایان ذکر است که کلمه‌ی فوق در قرآن کریم، به معنای برتری معنوی نیز آمده است؛ چنان‌چه خداوند به نقل از فرعون می‌گوید: ﴿وَإِنَّا فَوۡقَهُمۡ قَٰهِرُونَ١٢٧[الأعراف: ۱۲۷] «ما بر ایشان مسلّطیم»؛ در حالی که فرعون و قومش بر روی سر و شانه‌های بنی اسرائیل نبودند، پس مراد از این برتری و بلندی، تسلّط و چیره بودن بر آنان است.

شيخ سليمان بن عمر عجيلي شافعي، مشهور به جمل، گفته است: روش و سیرت علمای سلف در متشابهات این است که آنان، متشابهات را بعد از برگرداندن از معنای ظاهری [۶۵]به خداوند واگذار می‌نمایند. پس ثابت می‌گردد که ابوحنیفه از چنین اتهامی مبرّاست؛ زیرا او از علمای سلف است و عقیده‌ی آنان بیان شد.

۱۱- شبهه: بنا به روایت برخی، دو مرتبه از امام درخواست گردیده تا از کفر خود توبه کند. اگر او دارای افکار و اندیشه‌های کفرآمیز نمی‌بود، دو مرتبه از وی درخواست توبه نمی‌شد!

توضیح: امام دانشمند و محدّث محقق، علي بن محمد قاري، در «مناقب الإمام» [۶۶]به نقل از ابوالفضل كرماني می‌گوید: هنگامی که خوارج با ضحّاک داخل کوفه شدند، و عقیده شان این بود که فرد گنهکار، کافر وهر کس او را کافر نداند نیز کافر است؛ به ایشان گفته شد: ابوحنیفه، شیخ و عالم این مرد است. آنان امام را دستگیر نموده و به او گفتند: از کفر خود توبه کن! امام فرمود: من از هر کفری توبه نمودم! کسانی به ایشان گفتند: او از کفر شما توبه نموده، نه از عقیده‌ی خود! آنان امام را برای بار دوم دستگیر نموده و به او گفتند: تو از کفر خود توبه ننمودی! امام فرمود: این سخن را از روی علم می‌گویید یا از روی گمان؟ آن‌ها گفتند: از روی گمان. امام فرمود: ﴿إِنَّ بَعۡضَ ٱلظَّنِّ إِثۡمٞۖ[الحجرات: ۱۲] «برخی از گمانها گناه است». پس شما نیز از کفر خود به خاطر گمان بد توبه کنید! آن‌ها گفتند: تو نیز از کفر خود توبه کن. امام فرمود: من از هر کفری توبه نمودم! این چیزی است که دشمنان امام درباره‌اش گفته‌اند: او دو مرتبه از کفر توبه کرده است؛ در حالی‌که آنان اصل واقعیت را از مردم کتمان نموده‌اند!

واضح است که غُلات خوارج، انسان‌های گمراهی‌اند که بزرگان اصحاب را، خصوصاً امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالبسرا، کافر دانسته‌اند و جنگ با ایشان را حلال شمرده‌اند. پیامبر اسلام درباره‌ی آن‌ها فرمودند: «قومی بیرون خواهد آمد که شما نمازتان را در برابر نمازهایشان، اندک و روزه‌تان را در مقابل روزه‌ی آنان، حقیر و بی‌ارزش می‌دانید؛ قرآن را می‌خوانند در حالی که از گلوهایشان فراتر نمی‌رود؛ چنان از دین خارج می‌شوند که تیر از هدفی که به آن اصابت نموده بیرون می‌شود؛ اگر آن‌ها را دریابم، مانند عاد و ثمود [۶۷]خواهم کشت».

بنابراین، درخواست توبه از جانب چنین گروهی گمراه ومنحرف، هیچ نوع ارزش و اهمیتی ندارد. خداوند با ایشان آنطوری که شایسته‌ی شأن است، معامله نماید؛ آنان مسلمانان را به قل می‌رساندند؛ بدینگونه که آنان مرتد بوده و هیچ عهد و ذمّه‌ای ندارند و اهل کتاب را رها می‌نمودند، بدین پندار که آنان اهل ذمه‌اند. و لا حول و لا قوة الا بالله.

[۱۵] نگا: جلوه‌هایی از زندگانی امام ابوحنیفه/؛ صص ۱۷۸-۲۴۲ ؛ با تصرف و اختصار. [۱۶] المجموع، ج ۱، صص ۴۱-۴۰. [۱۷] بلکه ترمذی در کتاب «العلل» از او حدیث روایت نموده است و نیز نسائی حدیثی را که در سندش امام وجود دارد، روایت کرده است. چنان‌که به زودی، ان شاء الله، خواهد آمد. [۱۸] تلبیس ابلیس، صص ۱۱۳-۱۱۱. [۱۹] الفقیه و المتفقه، ج ۲، صص ۸۴-۸۱؛ کوثری، صفعات البرهان علی صفحات العدوان. [۲۰] این سخن امام بخاری را افرادی نقل نموده‌اند که در شناخت رجال حدیث، جزء ائمه به شمار می‌روند و در میانشان، افراد سخت گیر نیز وجود دارد. [۲۱] محدّث دانشمند، شیخ عبدالرشید نعمانی، گفته است که از حافظ زین الدین عراقی نقل شده که ابن ابی حاتم در کتابی، اوهامی را که بخاری در تاریخ خود آورده، گردآوری کرده است. سخاوی گفته است که ابن ابی حاتم رساله‌ی بزرگی نگاشته است که در آن از امام بخاری/انتقاد شده است. نگا: ما تمس إلیه الحاجة؛ نیز: محمد بن زکریا کاندهلوی، مقدمه لامع الدراری علی البخاری؛ نیز: أبوحنیفة و أصحابه المحدثون، صص ۲۷۵. [۲۲] تانیب الخطیب، صص ۴۴، نیز: شیخ عبدالحق لکنوی، الرفع و التکمیل به تحقیق و بررسی محدث دانشمند شیخ عبدالفتاح ابوغدة، ص ۲۳۰. [۲۳] میزان الاعتدال، ج ۳، ص ۱۶۳. [۲۴] توضیح بیشتر در این مورد در بحث عقیده‌ی امام ابوحنيفه خواهد آمد. [۲۵] قاعدة فی الجرح و التعدیل، ص ۱۲. این کتاب را شیخ عبدالفتاح ابوغده در رساله‌ی مستقلی با تحقیق و بررسی خود منتشر ساخته است. [۲۶] ایشان یکی از سادات و بزرگان اهل بیت و از عبّاد تبع تابعین و نیز یکی از دانشمندان مدینه‌ی منوره بود. امام مالک/در کنار الموطأ که به فرموده‌ی امام شافعی، صحیح‌ترین کتاب بعد از قرآن کریم در روی زمین است، احادیثی را به نقل از او روایت کرده است. او یکی از استادان معروف امام مالک به شمار می‌آید. این امر بیانگر جایگاه والای او در میان محدثین می‌باشد. [۲۷] الخیرات الحسان، ص ۷۶. [۲۸] شیخ عبدالفتاح ابوغده در حاشیه‌ای که بر کتاب الرفع و التکمیل نگاشته، گفته است: خطیب، سبک و روش کتاب خود را اینگونه بیان نموده است: هرگاه من در تاریخ، مردی را ذکر کنم که سخنانی در جرح و تعدیل، یعنی اثبات و نفی او گفته باشند، سخنان قابل اعتماد را در پایان ذکر نموده و شرح حال را به آن‌ها ختم می‌نمایم. بر این اساس عذرخواهی از خطیب بدین گونه که او اول سخنان ستایندگان امام را ذکر نموده و قصد جرح او را نداشته، با این سبک و روشی که خود بیان نموده است، همخوانی ندارد. [۲۹] نویسنده‌ی مزبور، ملک معظم المظفر عیسی فرزند پادشاه عادل، سیف الدین ابوبکر بن ایوب حنفی، متولد سال ۵۷۸ و متوفای سال ۶۲۴ می‌باشد. این کتاب در سال ۱۳۵۱ با دویست صفحه در مصر به چاپ رسید. در رد سخنان خطیب غیر از ملک معظم، تعداد زیادی از علمای دیگر نیز کتاب نوشتند. از آن جمله ابن جوزی می‌باشد. او کتابی را به نام «السهم المصیب فی الرد علی الخطیب» تألیف نموده است و نیز نواده‌ی ابن جوزی، کتابی به نام «الإنتصار لإمام أئمة الأمصار» تدوین نموده که دو جلد بزرگ می‌باشد. ابوالمؤید خوارزمی نیز در مقدمه‌ی کتابش «جامع مسانید الامام ج ۱، ص ۳۸-۶۹» این سخنان را به شدت رد نموده است. از آن جمله علامه سیوطی می‌باشد که کتابی به نام «السهم المصیب فی نحر الخطیب» گردآوری نموده است. نیز استاد بزرگمان محمد زاهد کوثری در این مورد کتاب ارزشمندی به نام «تأنیب الخطیب علی ما ساقه فی ترجمة أبی حنیفة من الأکاذیب» تألیف نموده است که این کتاب بسیار بزرگ و جامع و دارای دویست صفحه‌ی بزرگ می‌باشد. این کتاب در سال ۱۳۶۱ در مصر به چاپ رسیده است. برگرفته از شرح شیخ عبدالفتاح ابوغده بر کتاب الرفع و التکمیل، ص ۶۳-۶۲. [۳۰] الرفع و التکمیل، صص ۶۴-۶۲. [۳۱] او گفته است که تعمان بن ثابت، مکنی به ابوحنیفه، در حدیث قوی نیست؛ و این سخن چنان‌چه معلوم است، جرح مبهم و سربسته می‌باشد و در مقابل تعدیل آنانی که او را عادل شمرده‌اند، مورد قبول نیست. نگا: قاری، شرح النخبه، ص ۱۱۲؛ مقدمه‌ی تعلیق المجد، ص ۳۲؛ ابوحنیفة و اصحابه المحدثون، ص ۲۴. [۳۲] این سخن به شدت رد گردیده است. نگا: سخنان نووی در شرح مسلم ذیل همین جمله، ج ۱، ص ۱۲۸؛ نیز: سبکی، قاعدة فی الجرح و التعدیل، به تحقیق شیخ عبدالفتاح ابوغده. [۳۳] شیخ لکنوی، الرفع و التکمیل، ص ۲۷۵. [۳۴] نگا: محاسبی، مقدمه‌ی رسالة المسترشدین، تحقیق شیخ عبدالفتاح، چاپ دوّم، ص ۲۱. [۳۵] نگا: امام احمد، العلل، ج ۱، ص ۱۹۳، نیز: حاشیه‌ی شیخ عبدالفتاح ابوغده بر کتاب الرفع و التکمیل. این شیخ سخن را در این زمینه به گونه‌ای گسترانیده است که هر گمانی را از امام مالک، این ستاره‌ی درخشان حدیث، می‌زداید. [۳۶] نگا: إنجاء الوطن، ص ۲۲. [۳۷] سمعانی در مورد او گفته است: او احادیث زیادی روایت می‌نمود و مشهور به استاد بود. در الفوائد البهیة، ص ۲۴۴ و در اللّسان، ج ۳، ص ۳۴۹ چنین آمده است: ابوعبدالله بن منده از او زیاد روایت نموده است و ابن عقده و جعابی و ابوبکر بن دارم و دیگران نیز از وی روایت کرده‌اند. [۳۸] ابن حجر در کتاب «هدی الساری» در شرح حال نعیم بن حماد گفته است: او شدیداً با اهل رأی مخالف بود. ج ۲- ص ۱۶۸ و عباس بن مصعب در تاریخ خود خاطرنشان نموده که: نعیم بن حماد، کتاب‌هایی در رد احناف تألیف نمود. میزان الاعتدال، ج ۳، ص ۲۳۸. [۳۹] نگا: انجاء الوطن، ص ۳۵؛ نیز: تأنیب الخطیب. [۴۰] عرب‌ها پیش از اسلام به ماه صفر تشاؤم می‌گفتند که اسلام بر آن خط بطلان کشید. [۴۱] شعرانی، المیزان، ج ۱، ص ۵۱. [۴۲] قبلاً گذشت که او بهتر از هر کسی آخرین اعمال پیامبر را حفظ نموده بود. امام احادیث رفع یدین را حفظ داشت، اما آن‌ها را منسوخ می‌دانست. [۴۳] امام دهلوی، حجة الله البالغة، ج ۱، ص ۲۳. [۴۴] اعلام الموقعین، ج ۱، ص ۲۲؛ نیز: السنة و مکانتها...، ص ۳۸۱-۳۸۰؛ نیز: برای روشن شدن صحت احادیثی که امام به آن‌ها عمل نموده و ابن قیم ضعیف شمرده است، نگا: کمال بن همام، فتح القدیر. [۴۵] مخلص إبطال القیاس، ص ۶۸. [۴۶] انجاء الوطن، ص ۲۲. [۴۷] همان منبع. [۴۸] امام ابومنصور بغدادی در کتاب «الفرق بین الفرق» در مورد او گفته است: او در دوران جوانی خود با گروهی از ثنوی‌ها و گروهی از سمنیه، که قائل به تساوی و تکافؤ ادّله بودند، مدتی زندگی نمود. بعد از رسیدن به سن بزرگسالی با ملحدینی از فلاسفه مخالطت کرد. او مذاهب ثنویه و بدعت‌های فلاسفه و شبهاتی را که ملحدین بر اسلام وارد می‌نمودند، گرد آورد و اعجاز لفظی قرآن و معجزاتی که از پیامبر روایت شده مانند: شکافته شدن قمر و تسبیح گفتن سنگریزه‌ها در دستان پیامبر اکرم جو چیزهای دیگری را انکار نمود. از معتزلی‌ها ابوهذیل که دایی اوست و نیز جبائی و از اهل سنت ابوالحسن اشعری و باقلانی او را تکفیر نمودند و برای افشای رسوائی‌ها و سخنان کفرآمیزش، کتاب «إکفار المتأولین» نگاشته شده است. برگرفته از حاشیه‌ی شیخ عبدالفتاح بر کتاب فقه أهل العراق. [۴۹] نگا: تلبیس، ص ۱۱۳-۱۱۱؛ اخبار الحمقی و المغفلین، ص ۱۲۷-۱۱۵؛ الفقیه و المتفقه ص ۸۴-۸۱. [۵۰] اشاره‌ای است به آنچه که بعضی از علماء معاصر در کتاب‌هایشان گفته‌اند. این را شیخ محمد یوسف بنوری گفته است. برگرفته از: کوثری، فقه اهل العراق و حدیثهم. [۵۱] فقه اهل العراق، صص ۲۱-۱۴. [۵۲] تأنیب الخطیب، ص ۶۹، با اندکی تغییر. [۵۳] همان. [۵۴] میزان الاعتدال، ج ۱، ص ۳. [۵۵] الرفع و التکمیل، حاشیه شیخ عبدالفتاح ابوغده، ص ۱۰۴-۱۰۰. [۵۶] به زودی خواهد آمد که نسبت کتاب، به امام محمد، بی‌اساس است. نگا: کوثری، حسن الأمانی فی سیرة محمد بن الحسن الشیبانی. [۵۷] خصّاف، الحیل و المخارج، ص ۱۰۳. [۵۸] سرخسی، المبسوط، ص ۳۰۰-۲۰۹. [۵۹] عقد مضاربه، عقدی است که مال به عهده‌ی شخصی و کار به عهده‌ی شخص دیگری با اشتراک در سود حاصله منعقد می‌گردد و آنچه که از سرمایه بر اثر خسارت کم شود، به عهده‌ی صاحب مال است. [۶۰] سرخسی، المبسوط، ج ۳، ص ۲۳۸. [۶۱] شیخ محمد ابوزهره، ابوحنیفة، ص ۴۳۰-۴۲۶، با اندکی تغییر. [۶۲] نگا: نسخه‌ی خطی شماره ۱۶۱ مجامیع. [۶۳] امام کوثری معتقد است که اصل عبارت فقه اکبر اینگونه است: «ماتا علی الفطرة»؛ «والدین پیامبر بر آیین فطری درگذشتند.» این عبارت نزدیک به حقیقت است. [۶۴] شیخین به روایت از ام المؤمنین عایشهلذکر نموده‌اند که رسول خدا این آیه را تلاوت نمود: ﴿هُوَ ٱلَّذِيٓ أَنزَلَ عَلَيۡكَ ٱلۡكِتَٰبَ مِنۡهُ ءَايَٰتٞ مُّحۡكَمَٰتٌ هُنَّ أُمُّ ٱلۡكِتَٰبِ وَأُخَرُ مُتَشَٰبِهَٰتٞۖ فَأَمَّا ٱلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمۡ زَيۡغٞ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَٰبَهَ مِنۡهُ ٱبۡتِغَآءَ ٱلۡفِتۡنَةِ وَٱبۡتِغَآءَ تَأۡوِيلِهِۦۖ وَمَا يَعۡلَمُ تَأۡوِيلَهُۥٓ إِلَّا ٱللَّهُۗ وَٱلرَّٰسِخُونَ فِي ٱلۡعِلۡمِ يَقُولُونَ ءَامَنَّا بِهِۦ كُلّٞ مِّنۡ عِندِ رَبِّنَاۗ وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّآ أُوْلُواْ ٱلۡأَلۡبَٰبِ٧[آل عمران: ۷]؛ سپس فرمودند: وقتی کسانی را دیدید که به دنبال متشابه قرآن می‌گردند، بدانید آنان کسانی هستند که خداوند نامشان را در قرآن ذکر کرده است و از آن‌ها حذر نمایید. امیرالمؤمنین عمر فاروقسهنگامی که دید مردی تمیمی در جستجوی آیات متشابه است و درباره‌ی آن‌ها سؤال می‌نماید، او را تازیانه زد تا اینکه از کار خود توبه نمود. امام مالک/در پاسخ کسی که از او درباره‌ی آیه ﴿ٱلرَّحۡمَٰنُ عَلَى ٱلۡعَرۡشِ ٱسۡتَوَىٰ٥[طه: ۵] پرسید: فرمودند: استوی معلوم، کیفیتش مجهول و سؤال نمودن از آن، بدعت و خلاف شرع است؛ و من تو را جز از اهل بدعت نمی‌بینم؛ سپس به یارانش فرمود: او را از مسجد بیرون نمایید؛ و آن‌ها او را از مسجد نبوی بیرون کردند. [۶۵] الجمل علی الجلالین، ج ۲، ص ۱۴۹. [۶۶] «الثمار الجنیة (مناقب القاری)»، کتابی است خطی در کتابخانه‌ی شیخ الاسلام عارف حکمت در مدینه‌ی منوره. [۶۷] احادیث، در مورد خوارج فراوان است که برخی را بخاری و مسلم روایت کرده‌اند.

اسباب و عوامل انتقاد برخی از علماء از امام ابوحنیفه:

امام ابويوسف، اولین کسی است که امام احمد برای آموختن حدیث، به نزد او رفت و او داناترین مردم به آثار و روایات بود، در قالب سروده‌ای گفته است:

حسبي من الخيرات ما أعددته
يوم القيامة في رضي الرحمن
دين النبي محمد خير الوری
ثم اعتقادي مذهب النعمان

«برای من از میان کارهای نیکویی که آن‌ها را به خاطر جلب رضای خداوند رحمان در روز قیامت آماده نمودم، همین کافی است که دین من، دین پیامبر، حضرت محمدجبهترین مخلوقات، اوست؛ سپس اعتقادی که به مذهب نعمان - ابوحنیفه - دارم».

علل و عوامل مذکور بدین شرح می‌باشد:

۱- جهل و نادانی: برخی از علمایی که به بدگویی از امام ابوحنیفه مبادرت نموده‌اند، از واقعیت امام به خاطر دوری مسافت، فقدان اسباب و ابزار ملاقات با او و یا عدم واسطه‌ی خوب و گزارشگر راستگو، غافل و ناآگاه بودند. در آغاز کتاب تحت عنوان ستایش ابوحنیفه پس از شناخت وی بیان گردید که امام اوزاعی چگونه از او عیب جویی می‌نمود تا اینکه عبدالله بن مبارك او را از بعضی مسائل امام ابوحنيفه مطلع ساخت. هنگامی که امام را شناخت، از عقیده‌ی قبلی خود برگشت و ابن مبارک، او را تشویق به فراگیری علم از امام نمود. و هنگامی که امام را در مکه ملاقات کرد بی‌نهایت او را تحسین نمود و دانش فراوانی از محضرش فراگرفت.

۲- معاصر بودن: یکی دیگر از عوامل، هم عصر و هم زمان بودن با امام ابوحنيفه است؛ و نیز از این جمله پیروی برخی از علمای متأخر از آنانی است که با امام، معاصر و همزمان بودند. آن‌ها سخن و کلام امامشان را بدون هیچ نوع تحقیق و بررسی نقل نمودند. معاصر بودن چیزی است که علماء را وادار به رقابت و گاهی بدگویی از یکدیگر می‌نماید؛ مگر کسی که خداوند، او را حفظ نماید. [۶۸]

۳- حسادت: حسادت همان چیزی است که دین را تراشیده و زبان را از شهادت به حق منصرف می‌کند. خداوند حسن بن عماره، این مرد عابد و پارسا، را رحمت کند؛ او روزی رکاب امام ابوحنيفه را گرفت و سپس گفت: به خدا قسم ما کسی را نیافتیم که در فقه سخن بگوید و از تو ماهرتر و صابرتر و حاضرجوابتر باشد و همانا تو سرور آنانی که در زمان تو در فقه و احکام سخن گفتند؛ من این کلام را به خاطر طرفداری از تو نمی‌گویم، بلکه واقعیت را بیان می‌کنم و آنانی که در مورد تو سخن می‌گویند، به علم و دانش تو حسادت می‌برند. [۶۹]موفق به اسناد خود از علی بن حسین به روایت از پدرش نقل نموده است که: وقتی که نام آنانی که به ابوحنیفه بدگویی می‌کرده‌اند، در نزد یحیی ابن معین برده می‌شد، این شعر را می‌سرود:

حسدوا الفتی إذ لم ينالوا سعيه
فالناس أعد إله وخصوم
كضرائر الحسناء قلن لوجهها
حسداً وبغياً إنه لرميم [۷۰]

«مردم به این جوان به خاطر اینکه به سعی و تلاش او دست نیافتند، حسادت ورزیده و به دشمنی و خصومت پرداختند. مانند هووهای زن زیبا که از روی حسادت و دشمنی گفتند که چهره‌ی او زشت و ناپسند است».

مؤلف «قلائد عقود العقیان» گفته است: به نظر من علت کثرت حسودان امام ابوحنیفه، روشن شدن فضلت و منزلت والای اوست و تا اینکه بعد از اتمام عمرش مزد و پاداشش افزون گردد. چنان‌چه از امام شافعی نقل شده که گفته است: به نظر من علت این امر که خداوند مردم را از سب و دشمنان اصحاب پیامبر منع نمی‌کند، چیزی جز این نیست که ثواب و پاداششان زیاد گردد؛ شاعر گفته است:

و إذا أراد الله نشر فضيلة
طُويت أتاح لها لسان حسود
لو لا اشتعال النار فيما جاورت
ما كان يعرف طيب عرف العود [۷۱]

«وقتی که خداوند بخواهد فضیلتی را که پوشیده مانده است، منتشر سازد، زبان‌های حسودان را برای نشر آن مهیا می‌سازد. اگر آتش، آنچه را که در مجاورتش است نمی‌سوزاند، بوی خوش چوپ عود شناخته نمی‌شد!»

۴- اختلاف نظر: این امر، عامل بیشترین بدگویی‌های علما به شمار می‌رود و باعث تهمت‌های مردود و داوری‌های ناعادلانه گشته است. مانند سخنان نعیم بن حماد [۷۲]مردی که داستان‌های خیالی علیه امام ابوحنيفه ساخته و تلاش می‌نمود تا از قدر و منزلت او بکاهد و جایگاه والا و شفافش را خدشه دار نماید. او مانند کسی است که شاعر در موردش گفته است:

كناطح صخرة يوما ليوهنا
فلم يضرها وأوهي قرنه الوعل

«مانند بز کوهی است که شاخ خود را به صخره‌ای بزند تا آن را از جا بکند و نه تنها به آن ضرر و آسیبی نرسانده بلکه شاخ خود را سست و بی‌جان کرده است».

شيخ عبدالرشيد نعماني در کتاب «ما تمس إليه الحاجة من سنن إبن ماجة» گفته است: و نیز بیشترین قاضیانی که راویان حدیث را در زمان مأمون در مورد مسأله‌ی خلق قرآن آزمودند، پیرو مذهب امام ابوحنيفه بودند؛ این راویان، آنان و امامشان را به یک چشم نگریستند [۷۳]و با عیب‌جویی و خرده‌گیری از او، انتقام گرفتند.

۵- انحراف: پنجمین عامل عیب جویی، انحراف برخی از جاده‌ی حقیقت بوده است و این مطلب را قبلاً بیان نمودیم؛ مانند آنانی که به ظواهر نصوص، بدون هیچ نوع فقه و درایتی تمسک جستند؛ یا آنانی که دارای عقاید منحرف بودند؛ مانند معتزله و غُلات خوارج. شيخ تاج الدين سبكي در رساله‌ی «قاعدة في الجرح والتعديل» [۷۴]گفته است: از جمله چیزهایی که واجب است در هنگام جرح و انتقاد، مورد توجه قرار بگیرد، عقاید طرفین است؛ زیرا بسیاری وقت‌ها دو نفر از نظر اعتقادی با یکدیگر اختلاف دارند و بدین خاطر یکی دیگری را جرح می‌نماید. مانند سخنانی که برخی علماء در مورد امام بخاری گفتند؛ مثل اینکه ابوزرعه و ابوحاتم، بخاری را به خاطر مسأله‌ی لفظ، ترک نمودند. این سخن چقدر عجیب است! آیا جایز است که روایات امام بخاری رها گردیده و متروک شود، در حالی که او پرچمدار علم حدیث و پیشوای اهل سنت است؟! و عجیب‌تر اینست که امام بخاری به جای ستایش، نکوهش می‌شود! زیرا حق در مسأله‌ی لفظ قرآن، با بخاری بوده است. بدین خاطر که هیچ مرد عاقلی تردید ندارد که تلفّظ به الفاظ قرآن از افعال حادث انسان است که خداوند، آن را می‌آفریند. امام احمد/این مسأله را به خاطر ناپسند بودن ظاهرش رد نموده است. سخنانی که بعضی از مجسّمه - منظور ابواسماعیل عبدالله بن محمد هروی است - در مورد ابوحاتم بن حبان گفته‌اند، از همین قبیل است. او در مورد ابوحاتم گفته است: ابوحاتم دیانت و پرهیزگاری زیادی نداشته است و ما او را از سجستان به خاطر اینکه حدّ و اندازه‌ی خداوند را انکار می‌نمود، بیرون راندیم.‌ای کاش که آنان می‌دانستند که کدام یک از آن‌ها سزاوارتر به اخراج است! آنکه خدایش را محدود می‌داند و یا کسی که او را از جسمیت و عوارض آن، پاک و منزه می‌نماید؟! سبكي در ادامه می‌افزاید: گروه مجسّمه در زمان ما پا را از این فراتر گذاشتند؛ آنان معتقدند که دروغ و افترا بستن به مخالفینِ اعتقادیشان، جائز است. یعنی دروغ ساختن به خاطر ضرر مالی و یا جانی. از سرکرده‌ی این گروه، در مورد گواهی دروغ، علیه یک شافعی مذهب پرسیده شد؛ در جواب گفت: آیا تو خونش را حلال نمی‌شماری؟ آن مرد گفت: چرا. او در جوابش گفت: پس غیر خون که ارزش آن کمتر از خون است! برو و علیه او گواهی بده و شرّ او را از سر مسلمانان دور نما! آنان عقیده دارند که فقط آن‌ها مسلمان و اهل سنت می‌باشند، در حالی که تمام علمایشان از چند انگشت بیشتر تجاوز نمی‌کند؛ آنان بیشتر علمای امت را کافر دانسته و خود را به امام احمد بن حنبل نسبت می‌دهند؛ در حالی که او از آنان بیزار است.

۶- تعصّب: خطیب در بخش سیزدهم از تاریخ خود در شرح حال امام ابوحنیفه مطالبی گفته است که با این مطلب تناسب دارد؛ او می‌گوید:

۱- عبدالرحمن بن عثمان دمشقي برای من به روایت از عبدالعزيز از ابوالميمون بجلي از ابوزرعه عبدالرحمن بن عمر و از محمد بن وليد از أبومسهر نوشته است که او می‌گفت: سلمة بن عمر قاضی بر روی منبر گفته است: خداوند به ابوحنیفه رحم نکند؛ زیرا او اولین کسی است که به مخلوق بودن قرآن اذعان نموده است! امام کوثری در رد این سخن خطیب که از روی تعصّب بوده، گفته است: من می‌گویم عبارتی که ابن عساكر در تاریخش روایت نموده چنین است: خداوند ابوفلان را نیامرزد؛ زیرا او اولین کسی بود که به مخلوق بودن قرآن اذعان نمود. در روایت خطیب لفظ ابوفلان تبدیل به ابوحنيفه شده است. او از کجا دانسته که منظور از ابوفلان در این روایت، ابوحنیفه است؟! با وجود این‌که روایات زیادی نقل شده که اولین کسی که اعتقاد به مخلوق بودن قرآن پیدا کرد، جعد بن درهم بوده است؛ معلوم است که تبدیل کلمه‌ای به کلمه‌ی دیگر در نزد آن‌ها کار آسانی بوده و سخن گفتن برخلاف آنچه که به طور متواتر از علما نقل شده، در نظرشان اهمیت و ارزشی نداشته است!

كوثري می‌افزاید: من در حاشیه‌ای که بر کتاب «الاختلاف في اللفظ» تألیف ابن قتیبه نگاشتم، در مورد این موضوع مفصلاً سخن گفتم؛ از جمله چیزهایی که آنجا گفته‌ام، این بود که ابن ابوحاتم در کتاب «الرد علی الجهمیّة» گفته است: من به نقل از احمد بن عبدالله شعراني از سعيد بن رحمة، یار ابواسحاق فزاري، شنیدم که می‌گفت: جهم که در سال ۱۳۰ ه‍ . ق خروج نمود، می‌گفت: قرآن مخلوق است. وقتی که این سخن به گوش علما رسید آن را سخن گزاف پنداشته و بر کفر گوینده‌اش اجماع نمودند و او نیز گفته است: من از پدرم شنیدم که می‌گفت: اولین کسی که عقیده به مخلوق بودن قرآن نمود، جعد بن درهم در سال صد و بیست و اندی بود. بعد از او جهم بن صفوان و بعداً بشر بن غياث چنین عقیده‌ای را ابراز نمودند. لالكائي در «شرح السنة» گفته است: و هیچ نوع اختلافی در میان امت وجود ندارد که اولین کسی که زبان به مخلوق بودن قرآن گشوده، جعد بن درهم در سال یکصد و بیست و اندی بوده است. و او در سال ۱۲۸ دستگیر شد و کشتن او نیز طبق گفته‌ی ابن جرير در همین سال به وقوع پیوست. البته لالكائي می‌گوید: که قتل او در سال ۱۳۲ بوده است و در تاریخ قتل او چنان‌چه مشهود است، اختلاف وجود دارد. اما کشتن جهم، مانع از انتشار اندیشه‌ی او در مورد قرآن نشد؛ لذا توسط او، گروهی دچار فتنه شدند. عدّه‌ای او را همراهی و عدّه‌ی دیگری از وی تنفّر جستند که در نتیجه، بعضی از جاده‌ی عدل به سمت اِفراط و بعضی به سمت تفریط میل نمودند، بدون اینکه بسیاری از آنان، هدف این مرد مُبتدع را دانسته باشند؛ گروهی از مردم در نفی کلام نفسی خداوند به او تأسّی نمودند و گروه دیگری برعکس، معتقد به قدیم بودن کلام لفظی شدند. و هنگامی که امام ابوحنیفه/حسّاسیت موضوع را درک نمود، این عقیده را به شرح ذیل اصلاح نمود و فرمود: آنچه که به خدا تعلّق دارد، مخلوق نیست و آنچه که به خلق و مردم مربوط است، مخلوق می‌باشد. منظور امام ابوحنیفه این است که: آن کلامِ خداوند، که قائم به ذات اوست، مانند باقی صفاتش قدیم است و آنچه در زبان خوانندگان و اذهان حفّاظ و درون قرآن هاست، مانند صدها نقوش و صور ذهنی مثل حاملانش، مخلوقند. بعد از آن، آراء و نظریات علما بر این عقیده استقرار و استوار یافت - و ممکن نیست که تابعین بر ردّ سخنان جَهم اجماع کند، جز اینکه او صفتی که قائم به ذات خداوند است را، حادث بشمارد. - از آن جایی که ابوحنیفه حسودان زیادی داشته است، از زبانش شایع شده که او معتقد به گفته‌ی جهم بوده است. چگونه از امام چنین عقیده‌ای صادر می‌شود؟! این سخن خطيب مانند روایت او است که در صفحه ۳۸۰-۳۷۸ در مذمت امام ابوحنیفه از قول ابن ابي ليلي روایت کرده که گفته است: محمد بن عبدالله حنائي از محمد بن عبدالله بن ابراهيم شافعي از عمر بن هُصيم بزار از عبدالله بن سعيد از پدر از جدش روایت نموده که ابن ابی لیلی در نکوهش ابوحنیفه، همواره این ابیات را زمزمه می‌نمود:

إني شنئت المرجئين ورأيهم
عمر بن ذر وابن قيس الماصر
و عتيبة الرباب لا نرضی به
و أباحنيفة شيخ سوء كافر

«من مرجئین و رأی شان را نمی‌پسندم. آنان عبارت از عمر بن ذر، ابن قیس ماصر، عتیبه رباب و ابوحنیفه می‌باشند».

كوثري گفته است: عمر بن ذر که در این کلام، مورد سرزنش قرار گرفته، از رجال بخاری، نسائی، ترمذی و ابوداود است؛ او و پدرش از زمره‌ی پرهیزکاران بودند؛ از درج عمل در مفهوم ایمان خودداری می‌نمودند تا مبادا امت اسلامی را به خاطر ارتکاب گناه و کوتاهی در طاعت، کافر دانسته باشند. این اتهام از قبیل جعل القابی است که آن را جز قدری و خارجی نمی‌گوید. او سه سال بعد از رحلت امام ابوحنیفه درگذشت. عمر بن قيس ماصر دارای منزلت والایی در علم و تقوا بود؛ او اولین کسی بود که تجارت و بازرگانی را در ساحل دجله و فرات رونق بخشید؛ بدینگونه که ریسمان بلندی بین این دو ساحل کشید تا کشتی‌ها با سرعت بیشتر رفت و آمد نمایند. این مطلب را سمعانی در «الأنساب» در بحث ألماصر یادآوری نموده است. او و یارانش، ذکر گسترده‌ای در «تاريخ اصفهان» تألیف أبوشیخ دارند. عتيبه رباب پدر حكم، یار ابراهیم نخعی، است.

و ابوحنیفه هم، همان امام و پیشوا است که به وحدانیت خداوند ایمان و به طاغوت کفر ورزیده بود؛ کسی که، اگر او نمی‌بود، قَدریه، خوارج و پیروان جاهلشان بر قلب مسلمان‌ها تسلط یافته و آنان را از راه حق منحرف می‌نمودند. خداوند به او و یارانش توفیق بخشید تا اینکه دلایل گمراهی آنان را برای مردم بیان نمایند. شأن ابن ابی لیلی خیلی بزرگتر از این است که چنین ابیات سخیفی را که جز خوارج، سگان جهنم که قائل به کفر مخالفین خود می‌باشند، نمی‌گویند، بر زبان آورد. از آنِ خداست خوبی‌های امام ابوحنیفه؛ چقدر او سعه‌ی صدر داشته است! هنگامی که از او درباره‌ی گروه‌هایی که او را کافر می‌پنداشتند، پرسیده شد، فرمود: من آنان را کافر نمی‌دانم، ولی آنان را تکذیب می‌کنم! سپس کوثری در ادامه می‌افزاید: من نمی‌دانم خطیب چگونه به خود اجازه داده تا اینگونه فحش‌ها و ناسزاها را در حق چنین ائمه‌ای، بر اساس چنین سندهای ساقط و بی‌محتوایی گرد آورد؟! با وجودی که او به مقام و منزلت این بزرگان آگاهی کامل داشته است، و اگر این کار در دوران خلافت حضرت عمرساتفاق می‌افتاد، حتماً یا خطیب را تازیانه می‌زد و یا اینکه حبسش می‌نمود. همان کاری که درباره‌ی حطئيه انجام داد. هنگامی که زبرقان بن بدر را به سخنان کمتر از این‌ها ناسزا گفت. او در مورد زبرقان گفته بود:

دع المكارم لا ترحل لبغيتها
واقعد فإنك أنت الطاعم الكاسي

«اخلاق نیکو را رها کن و به دنبالش مرو، زیرا که شکمت سیر و تنت پوشیده است».

حضرت عمرسبعد از شنیدن این سروده، او را مدتی حبس نمود تا اینکه از این کار خود پشیمان شد و این شعر را خطاب به حضرت عمرسنوشت:

ماذا تقول لأفراخ بذي مرخ
زغب الحواصل لاماء ولا شجر
ألقيتَ كاسيهم في قعر مظلمة
فاغفر عليك سلام الله يا عمر

«جواب جوجه پرندگان ذی مرخ را چگونه می‌دهی؟ آن‌هایی که پرهای نازک و کرک مانندی بر روی چینه‌دان‌هایشان روییده است، نه آبی دارند و نه گیاهی. و تو پوشاننده‌ی آنان را در گودال تاریک انداخته‌ای، عفو کن و بیامرز! سلام خدا بر تو باد‌ای عمر!».

حضرت عمر با شنیدن این شعر، او را بخشید و رها نمود.

این حادثه، نه تنها در کتاب‌های ادبی بلکه در کتاب‌های فقه در باب تعزیر نیز مشهود است. پس وقتی که گوینده‌ی چنین بیتی مستحق مجازات حبس طولانی گردد، مجازات گوینده‌ی چنین ابیات توهین آمیز و کیفر کسی که آن‌ها را بدون تحقیق و بررسی نقل نموده، چقدر خواهد بود؟! سخنان خلاف شرع و اهانت‌های واضحی که در این بیت وجود دارد، دلیلی آشکار بر بی‌ارزش بودن آن به شمار می‌رود و نیازی به بررسی سندش نیست. لیکن اشکال ندارد که اشاره‌ای به بعضی از نقص‌های سندش نیز داشته باشم. بنده می‌گویم: اگر عبدالله ابن سعید که از پدر و جدّش این بیت را روایت نموده، همان أبا عباد مقبوري باشد، بخاری در مورد وی گفته است: محدثین، وی راکنار گذاشته‌اند؛ و اگر أباسعيد الاشج باشد، روایتی از پدر و از جدش شناخته نشده، همان طوری که پدر و جدش افراد شناخته شده‌ای نیستند. اگر غیر این دو نفر باشد، پس خود و پدر و جدش افراد مجهول و گمنامی هستند و عبارت شيخ سوء كافر، مانند عبارت «جُحر ضَبّ خرب» خالی از نقص و اشکالات نیست. که این سخن را جز انسان‌های بد بر زبان نمی‌آورند.

باز خطیب در صفحات ۳۹۹-۳۸۶ تحت عنوان یادآوری افعال و الفاظ زشتی که از ابوحنیفه روایت شده، گفته است: حسن بن علي جوهري از محمد بن عباس خزاز از محمد بن قاسم بزاز از عبدالله بن أبي سعيد از ابوعبدالرحمن عبدالخالق بن منصور نيشابوري از ابوداود مصاحفي از أبومطيع از ابوحنيفه روایت نموده که او گفته است: اگر بهشت و جهنم خلق شده باشند، فنا خواهند شد! نیز محمد بن حسین بن فضل از علی بن ابراهیم نجاد از محمد بن اسحاق سراج از ابراهیم بن ابیطالب از عبدالله بن عثمان بن رماح از ابومطیع بلخی روایت نموده است که: من از ابوحنیفه شنیدم که می‌گفت: اگر بهشت و دوزخ آفریده شده باشند، بعدها نابود نیز خواهند شد! سپس ابومطیع زبان به انتقاد گشوده و گفته است: به خدا سوگند! ابوحنیفه دروغ گفته است؛ زیرا خداوند فرموده است: ﴿أُكُلُهَا دَآئِمٞ[الرعد: ۳۵] «میوه‌های بهشت جاودانه است». ابن فضل نیز گفته است: به خدا سوگند! او دروغ گفته است. کوثری می‌گوید: من می‌گویم که خود همین سخن، حکایت می‌کند که این عقیده‌ی ابومطیع بوده نه عقیده‌ی ابوحنیفه! پس به خدا سوگند؛ همه‌ی آنانی که این حرف‌ها را گفته‌اند، دروغ گفته‌اند. کوثری می‌افزاید: من می‌گویم ابوداود مصاحفی، همان سلیمان بن سلیم، مؤذن مسجد جامع بلخ است؛ که او را محمد بن جعفر وراق چنان‌چه در «الانساب» آمده، جزء علمای بلخ اسم برده است. در سند اول، خزاز و در سند دوم، ابن رباح آمده است. این هر دو شخص، علیرغم اینکه در هر دو سند ذکر شده‌اند، افراد معتمدی نیستند و شاید این دو سند از آغاز ساختگی باشند. به خاطر اینکه این دو خبر، مخالف چیزهایی است که به طور متواتر از ابوحنیفه و ابومطیع در این مسأله روایت شده و نیز مخالف چیزی است که أبومطیع از ابوحنیفه در «ألفقه الأبسط» روایت نموده است. در کتاب مذکور که یک نسخه‌ی آن در مجموعه ۶۴ و مجموعه‌ ۲۱۵ در کتابخانه‌ی دارالكتب المصري نگهداری می‌شود و ردی بر کسانی که به خاطر ارتکاب گناه، مردم را کافر می‌دانند نیز وجود دارد، آمده است: اگر گفته شود که بهشت و دوزخ فنا می‌شوند، بگو که خداوند نعمت‌های بهشت را اینگونه وصف نموده است: ﴿لَّا مَقۡطُوعَةٖ وَلَا مَمۡنُوعَةٖ٣٣[الواقعة: ۳۳] «نعمت‌های بهشت نه قطع می‌شوند و نه کسی از آن‌ها منع می‌گردد»؛ و کسی که بگوید: بهشت و دوزخ بعد از داخل شدنِ اهلشان بدان‌ها نابود می‌شوند، به تحقیق که به خدا کافر گردیده است؛ زیرا جاودانه بودن بهشت و دوزخ را انکار نموده است. این کلام، خودش تصریح واضحی است بر این‌که ابوحنیفه و ابومطیع، عقیده‌ای به نابودی بهشت و دوزخ، بعد از درآمدن اهلشان نداشته‌اند.

اما علامه ذهبي در «ميزان الاعتدال» در شرح حال ابومطيع به نقل از عقيلي گفته است که: عبدالله بن احمد روایت نموده است که: از پدرم در مورد ابومطیع بلخی سؤال نمودم؛ او گفت: درست نیست که از او چیزی روایت شود؛ زیرا از قول او گفته‌اند: بهشت و جهنم آفریده شده‌اند و سپس نابود خواهند شد؛ زیرا این سخن، سخن جَهم است.

حکایت این قول از ابومطیع، فاقد سند صحیح می‌باشد؛ و به فرض ثابت بودن این روایت از او، واجب است که ما آن را بر فنای آنی در موقع نفخ صور، حمل نماییم؛ زیرا خداوند فرموده است: ﴿كُلُّ شَيۡءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجۡهَهُۥۚ[القصص: ۸۸] «هر چیزی جز ذات او فناشونده است». این سخن، دیدگاه بسیاری از متکلّمین اهل سنت نیز می‌باشد؛ همانگونه که در «شرح المقاصد» و دیگر کتب آمده است. این عقیده که بهشت و جهنم در موقع دمیدن صور، فنای آنی دارند، چقدر دور است از اینکه کسی معتقد باشد که بهشت و دوزخ، بعد از داخل شدن اهلشان، نابود خواهند شد! چنان‌چه جهم معتقد است. این سخن در نزد ابوحنیفه/و أبومطیع کفر آشکار است؛ زیرا ابن حزم نقل نموده است که علما، بر کفر آنانی که چنین عقیده‌ای دارند، اجماع نموده‌اند.

ابوالحسن سبکی، در کتابش «الإعتبار ببقاء الجنة والنار»، در این مورد به طور مبسوطی سخن گفته است. و در «الفقه الاكبر» به روایت علی بن احمد فارسی از نصر بن یحیی از ابومقاتل از عاصم بن یوسف از حماد بن ابوحنیفه از ابوحنیفه نقل شده است: بهشت و جهنم هم اکنون آفریده شده‌اند و هرگز نابود نخواهند شد؛ سند این مطلب در آغاز نسخه‌ی خطی که در ضمن مجموعه شماره ۲۶۶ در کتابخانه‌ی شیخ الاسلام در مدینه‌ی منوره نگهداری می‌شود، موجود می‌باشد (به صفحات ۱۰۷-۱۰۸-۱۰۹ مقدمه‌ی کوثری بر کتاب «التأنيب» مراجعه کنید.) حافظ محمد بن يوسف صالحي شافعي، مؤلف السيرة الشامية، در کتاب «عقود الجمان» گفته است: آگاه باش! خداوند به من و تو رحم کند؛ در بیشتر اِسناد آنچه که خطیب در طعن به امام ابوحنیفه روایت نموده، فرد مجروح و یا گمنامی وجود دارد و شایسته نیست مسلمانی که به خدا و روز رستاخیز ایمان دارد، آبروی مسلمانی دیگر را با چنین سخنان بی‌اساسی لکه دار کند، چه برسد به پیشوایی از پیشوایان مسلمان! به فرض صحت این روایات، اگر گوینده‌اش از معاصرین امام ابوحنیفه نبوده و امام را ندیده است، بلکه از آنچه دشمنان امام بر صفحات کتاب‌ها نوشته‌اند تقلید نموده است، پس چنین سخنانی دارای اهمیت و ارزش نیست. و اگر از معاصرین امام ابوحنیفه بوده است، باز هم سخن او فاقد اعتبار است؛ زیرا که سخنش نشأت یافته از حسادت به امام بوده است. بسیاری از هم عصران امام ابوحنیفه کوشیده‌اند تا از مقام و منزلت والای وی بکاهند و قلب‌های مردم زمانش را از محبتش تهی کنند، که خوشبختانه بر این کار دست نیافته و سخنانشان تأثیری در مقام و منزلت امام نداشته است؛ حتی بعضی از ایشان گفته‌اند: سرانجام دانستیم که این منزلت، یک امر و پدیده‌ی آسمانی و از جانب خداوند است و هیچ کس در آن نقشی ندارد؛ کسی را که خداوند بلندمرتبه سازد، هیچگاه مقامش پایین نمی‌آید! این مطالب را ذهبی در کتاب «الميزان» گفته است. ابن حجر در «لسان الميزان» به پیروی از ذهبی گفته است: سخنانی که برخی از معاصرین در مورد برخی گفته‌اند، فاقد هرگونه ارزشی است؛ خصوصاً وقتی که معلوم شود این سخنان، انگیزه‌هایی چون دشمنی و اختلاف مذهبی داشته است.

۷- اختلاف اعتقادی: هفتمین عامل عیب جویی و انتقاد، اختلاف عقیده است؛ بر این اساس، برخی گفته‌اند: امام ابوحنیفه، مُرجئه بوده! علت این اتهام، اختلاف عقیده است؛ ابن حجر مكي در کتاب «الخيرات الحسان» گفته است: گروهی، امام ابوحنیفه را از مُرجئه می‌شمردند، در حالی که این سخن، بر اساس دلایل مندرج در ذیل، عاری از واقعیت است:

۱- شارح «المواقف» گفته است: غسان که خودش از مُرجئه بوده، اِرجاء را به امام نسبت داده و او را نیز از مرجئه شمرده و این افتراء را با هدف ترویج و گسترش مذهب خود، بر امام بسته است.

۲- آمدی گفته است: معتزله، آنانی را که در قدر با ایشان مخالفت می‌نمودند، مرجئه می‌خواندند و یا به خاطر اینکه امام ابوحنیفه، عقیده به کم و زیاد شدن ایمان نداشته است، او را به اِرجاء متهم نموده‌اند؛ زیرا او، عمل را از ایمان تفکیک می‌کرد. شيخ ظفر احمد گفته است: اطلاق کلمه اِرجاء، از جانب محدّثین، بر آنانی که اعتقاد به کم و زیاد شدن ایمان نداشتند و عمل را جزئی از ایمان نمی‌پنداشتند، بسیار معمول بوده است؛ این نامگذاری، همان طوری که بر مُتَشرّعین پوشیده نیست، طعن به شمار نمی‌آید؛ زیرا نزاع و اختلاف در این مورد، همانگونه که محقّقینِ گذشته و حال، تحقیق کرده‌اند، لفظی و سطحی است.

۳- حافظ ذهبي در کتاب «الميزان» گفته است: اِرجاء، مذهب گروهی از علما و اندیشمندان بزرگ بوده است؛ لذا مناسب نیست که بر گوینده‌ی این سخن تاخته شود. (ج ۴، ص ۹۹).

۴- امام كشميري در «فيض الباري علی صحيح البخاري ج ۱، ص ۵۴-۵۳» گفته است: ایمان در نزد علمای سلف، عبارت از سه چیز است: باور، گفتار و کردار. در مورد اول و دوم، یعنی باور و گفتار، سخنانی گفته شد. فقط کردار باقی مانده است که آیا جزئی از ایمان است یا خیر؟ در این مورد چهار مذهب وجود دارد: خوارج ومعتزله گفته‌اند: اعمال، جزء ایمان است و کسی که آن را ترک نماید، از نظر این دو مذهب، از ایمان خارج است. ولی این دو گروه با یکدیگر اختلاف دارند؛ خوارج، مسلمان بی‌عمل را از ایمان، خارج و در کفر داخل نموده‌اند، در حالی که معتزله او را کافر ندانسته و گفته‌اند: میان کفر و اسلام، فاصله‌ای وجود دارد و این فرد، در میان کفر و اسلام قرار دارد. سوم: مذهب مرجئه است؛ آن‌ها گفته‌اند: برای نجات، نیازی به عمل نیست و مدار رهایی انسان، فقط تصدیق و باور قلبی اوست؛ بدین سان دو مذهب اول و مرجئه رو در روی یکدیگر قرار دارند. چهارم: مذهب اهل سنت و جماعت است؛ آنان، راه میانه را انتخاب نموده‌اند؛ زیرا گفته‌اند: اعمال، چیزی ضروری و لازم است و تارک آن فاسق است، نه کافر. این گروه در مورد اعمال، مانند خوارج و معتزله سختگیری نکرده‌اند و چون مرجئه نیز آسان‌گیری ننموده‌اند. بنابراین، اهل سنت، به دو فرقه تقسیم شدند: محدثين وفقها. محدثین بر این باورند که ایمان، با اعمال ترکیب شده و اعمال، جزئی از ایمان است. پیشوای بزرگمان، امام اعظم، ابوحنیفه/و بیشتر فقها و متکلمین معتقدند که اعمال، در ایمان داخل نیست، با وجود این‌که همه‌ی آن‌ها اتفاق نظر دارند که فاقد تصدیق، کافر و فاقد عمل، فاسق است.

پس اختلاف در میان محدّثین و فقها، جز در تعبیر باقی نمی‌ماند؛ زیرا اگر چه محدّثین، اعمال را جزئی از ایمان شمرده‌اند، امّا اعتقاد ندارند که کلّ، به خاطر نبودن این جزء، محو می‌گردد. امام ابوحنيفه/و سایر فقها اگر چه عمل را جزء ایمان قرار نداده‌اند، ولیکن به آن، توجه خاصی ورزیده و بر انجام آن تأکید کرده‌اند و اعمال را، سبب رشد و شکوفایی ایمان، دانسته‌اند و مانند مُرجئه، اعمال را نابود نکرده‌اند. امام، از آنجایی که تعبیر محدّثین، که قائل به جزئیت اعمالند، نسبت به تعبیر امام، که معتقد به جزئیت آن نیست، دورتر از عقیده‌ی مرجئه است، بدین خاطر امام به اِرجاء متهم شده است. این اطلاق، همانگونه که می‌بینید ستمی است که بر ما شده است؛ فالله المستعان.

اگر اشتراک با مرجئه، در وجهی از اقسام تعبیر، به نسبت دادنِ ارجاء کافی باشد، لازم است که محدثین نیز به اعتزال نسبت داده شوند؛ زیرا معتزله مانند محدثین، قائل به جزئیت اعمالند؛ در حالی که محدثین، از اعتزال مبرّا و بیزارند و خداوند، از آنانی که از روی تعصّب به ما نسبت اِرجاء دادند و ما را مرجئه دانستند، بگذرد؛ زیرا دین، سراسر خیرخواهی است و القاب و برچسب‌های بد و نادرست در آن جایی ندارد؛ لا حول ولا قوة إلا بالله العلي الظیم.

امام ابوحنيفه عقیده‌ی خود را در مورد اعمال، در رساله‌ای که به عالم و دانشمند بصره، عثمان بَتّی، فرستاد اظهار نمود. او طی نامه‌ای به امام ابوحنيفه متذکر شد که به من خبر رسید که تو مرجئه هستی! امام/در پاسخ او نوشت: بدان که من، اهل قبله را مؤمن و مسلمان می‌دانم و آنان را به خاطر ضایع کردن چیزی از فرض‌های دین، از دایره‌ی ایمان بیرون نمی‌کنم؛ هر کس با ایمان و با انجام فرایض از خدا اطاعت نماید در نزد ما از اهل بهشت است؛ و هر کس ایمان و عمل را کنار گذارد، مسلمان گنهکار است و خداوند درباره‌ی او مخیر است؛ اگر بخواهد عذابش می‌دهد واگر بخواهد می‌آمرزد؛ اگر عذاب نماید، در مقابل گناهانش عذاب نموده و اگر بیامرزد، گناهی را آمرزیده که قابل آمرزش است. اما درباره‌ی اسم مرجئه‌ای که تو یادآور شدی، عرض می‌نماییم: چه تقصیری دارند مردمی که به عدل سخن گفته، اما اهل بدعت آن‌ها را، مرجئه نامگذاری کرده‌اند، در حالی که آن‌ها اهل عدل و اهل سنت می‌باشند! [۷۵]ما این بحث را که به تفصیل در آن سخن گفتیم تا حق را اثبات و امام ابوحنيفه و سایر ائمه‌ی بزرگوار را تبرئه نماییم و زبان‌ها را از گفتار بد و قلب‌ها را از افکار و اندیشه‌های ناشایست حفاظت کنیم، با نصیحت دو امام بزرگ پایان می‌دهیم:

شيخ ابن عبدالبر در کتاب «جامع العلم» گفته است: در مورد ائمه‌ی بزرگوار، سخنانی گفته شده که مورد قبول علما قرار نگرفته است و آن‌ها را از قبیل سخنانی برشمرده‌اند که علمای معاصر به یکدیگر می‌گویند؛ مثلاً يحيی بن معين در مورد زهري می‌گوید: او سرپرست جمع آوری خراج برای بعضی از خلفای بنی امیه بود؛ روزی مالی گم کرد و غلامی را به آن متهم نمود و او را چنان کتک زد که بر اثر این عمل، فوت نمود.

در مورد امام شافعي نیز می‌گوید: او مرد فقیه و معتمدی نیست. هم چنین ابن ابي ذئب در مورد امام مالك بن انس سخنان بسیار خشونت آمیزی گفته است. سعيد بن مسيب در مورد عكرمه، شعبي، نخعي و همچنین بخاري در مورد امام ابوحنيفه سخنانی گفته‌اند. [۷۶]سپس او می‌افزاید: هر که بخواهد سخنانی را که علمای فقه و امامان صادق به برخی دیگر گفته‌اند بپذیرد، باید سخانی را هم که بعضی از اصحاب پیامبر نیز در مورد همدیگر گفته‌اند، بپذیرد؛ اگر چنین کاری بکند، گمراه گشته و زیان آشکاری مرتکب شده است و اگر این سخنان را نپذیرد، که این کار راجز کسانی که خداوند آنان را هدایت و حقیقت را به آنان الهام نموده، نخواهند کرد، باید در برابر آنچه که ما بیان نمودیم، توقّف نماید؛ یعنی در مورد آنانی که عدالت و عنایشتان به علم محرز گردیده و از گناهان کبیره سالم مانده‌اند و مروّت و همیاری را پیشه‌ی خود کرده‌اند و خیر آنان بیشتر از شرّ آنان است، سخنان کسانی را که بدون دلیل زبان گشوده‌اند نپذیرد و این حقیقتی روشن و آشکار است. چه بسا از دانشمندان بزرگ جهان اسلام، همین شخصیت‌های بزرگ را مورد تحسین قرار داده و ستوده‌اند و علما و دانشمندان زیادی، فضایل و مناقب این‌ها را گردآوری کرده و به روش و اخبارشان عنایت ورزیده‌اند. هر کسی که فضایل امام مالک، شافعی و ابوحنیفه را بعد از فضائل صحابه و تابعین بخواند و به آنان اقتدا نماید، قطعاً عمل بسیار ارزشمند و نیکویی انجام داده است؛ خداوند ما را از دوستی همه‌ی آنان بهره‌مند گرداند.

ثوري در هنگام ذکر این مطلب که در وقت یادآوری صالحین، رحمت خداوند سرازیر می‌شود، گفته است: کسی که از اخبار سَلَف فقط سخنانی را حفظ نماید که برخی از روی خشم به بعضی دیگر گفته‌اند، بدون اینکه به فضایل این علمای ارزشمند توجه نماید، به تحقیق که از توفیق، محروم و در غیبت، داخل گردیده است. خداوند من و تو را از آنانی قرار دهد که سخنان را شنیده و سپس از بهترین آن‌ها پیروی می‌کند. و ما این بحث را با این فرموده‌ی رسول خدا جآغاز نمودیم: «دَبَّ إِلَيْكُمْ دَاءُ الأُمَمِ مِن قَبْلِكُم: الحَسَدُ وَالبَغْضَاءُ»؛ «از دردهای امت‌های پیش از شما، حسادت و دشمنی به شما سرایت نموده است». این حدیث را ترمذی، احمد و ضیاء مقدسی [۷۷]روایت کرده‌اند.

تاج الدين ابونصر عبدالوهاب بن تقي الدين سبكي که در زمان خود، فقیه شام به شمار می‌آمد در کتاب «طبقات الشافعية» گفته است: واجب است که تو‌ای جوینده‌ی هدایت! با ائمه‌ی بزرگوار سَلَف از راه ادب و احترام درآیی و به سخنانی که برخی در مورد برخی دیگر گفته‌اند، توجه نکنی؛ مگر وقتی که دلیل و حجت واضح موجود باشد. در این وقت هم، اگر قدرتی بر تأویل سخنان و تحسین گمان داشتی، گفته‌هایشان را تأویل کن و الّا از آن چشم پوشی نما؛ زیرا تو برای این کار آفریده نشده‌ای. به چیزی بپرداز که حائز اهمیت است و چیزی را که ارزشی ندارد کنار بگذار. طالب علم، همواره شریف و بزرگوار است، تا اینکه در آنچه بین سلف اتفاق افتاده دقت نماید و بعضی از آنان را حاکم و برخی را محکوم نسازد. پس تو از این کار خودداری نما و به آنچه که میان ابوحنیفه و سفیان ثوری یا امام مالک و ابن ابوذئب یا احمد بن صالح و نسایی و یا احمد بن حنبل و حارث محاسبی و سایر بزرگان اتفاق افتاده، گوش مده؛ حتی به آن چیزهایی که بین عز بن عبدالسلام و تقی بن صلاح روی داده است؛ زیرا اگر تو به چنین چیزهایی مشغول شوی، از هلاکت و نابودی تو احساس نگرانی می‌کنم. این گروه، مردان و شخصیت‌های بزرگی‌اند و در سخنانشان مواردی وجود دارد که شاید ما، بعضی از آن‌ها را نفهمیده باشیم. پس برای ما جز رضایت آنان و سکوت از آنچه که میانشان رخ داده، راه دیگری وجود ندارد؛ همانطوری که درباره‌ی رویدادهایی که میان صحابه اتفاق افتاده، عمل می‌نماییم.

(۴)

[۶۸] ذهبی در تذکرة الحفّاظ در شرح حال حافظ ابونعیم گفته است: سخن ابن منده در مورد ابونعیم سخن زشتی است که من حکایتش را دوست ندارم؛ و نیز سخن هیچ یک از آنان را در مورد یکدیگر نمی‌پذیرم، بلکه در نزد من، هر دو نفرشان مقبول می‌باشند. او در ادامه‌ی سخنش می‌گوید: سخنانی که بعضی علمای معاصر به بعضی دیگر می‌گویند، ارزش و اهمیتی ندارد خصوصاً سخنانی که از روی دشمنی و یا اختلاف مذهب و یا حسادت باشد و از این سخنان جز آنانی که خداوند ایشان را حفظ نموده، کسی دیگر رهایی نمی‌یابد. من عصر و زمانی را سراغ ندارم که اهل آن از اینگونه حرف‌ها سالم مانده باشند؛ غیر از پیامبران و صدّیقین. نگا: التعلیق علی قواعد فی علوم الحدیث، ص ۱۲۰. [۶۹] موفق، المناقب، ج ۲، ص ۹۰. [۷۰] همان. [۷۱] قلائد عقود العقیان، کتابی است خطی در کتابخانه‌ی المحمودیة، ق ۸ . [۷۲] نسائی درباره‌ی او گفته است: او مرد ضعیفی بوده است؛ و غیر نسائی گفته است که او، احادیثی را در تقویت سنّت و حکایاتی را در طعن به امام ابوحنیفه جعل می‌نمود. نگا: فقه اهل العراق و حدیثهم؛ ص ۸۸ . [۷۳] ص ۵۴ از نسخه‌ی خطی خودم، نیز: نک؛ مسأله‌ی خلق القرآن. تا به برخی از ایرادات حیرت آوری که به امامان بزرگ وارد نمودند اطلاع یابید. [۷۴] سبکی، قاعدة فی الجرح و التعدیل، ص ۱۲. این کتاب را شیخ عبدالفتاح با تحقیق و حاشیه گذاری مناسب نشر نموده است. خداوند او را در راه حق استوار گرداند. [۷۵] برگرفته از: شیخ ظفر احمد عثمانی، قواعد فی علوم الحدیث؛ نیز: حاشیه شیخ محقق عبدالفتاح ابوغدّة، ص ۱۴۵-۱۴۱؛ مطلب به طور کامل در: عبدالحی لکنوی، الرفع و التکمیل، تحقیق شیخ عبدالفتاح، ص ۲۶۰-۲۵۲؛ و تأنیب الخطیب، ص ۴۵-۴۴ آمده است. [۷۶] من این نکته را می‌افزایم که ابن ابوحاتم در مورد بخاری و کرابیسی درباره‌ی امام احمد بن حنبل سخنانی گفته‌اند. [۷۷] جامع بیان العلم و فضله، ج ۲؛ ص ۱۶۳-۱۶۲.

محمد بن اسماعیل بخاری و کتاب الصحیح:

بخاری در یک نگاه:

ابوعبدالله محمد بن اسماعیل... بخاری جعفی، از محدّثان برزگ اهل سنت است که در سال ۱۹۴هجری در بخارا به دنیا آمد. اجداد بخاری زرتشتی بوده‌اند. اما نیای او به نام مغیره به دست یمان بن اخنس جعفی اسلام آورد، از این رو به او، محدث بخاری جعفی گفته‌اند.بخاری در کودکی پدر خود را از دست داد وتحت سرپرستی مادر قرارگرفت. وی همچنین از کودکی به فراگیری علوم دینی پرداخت و تصانیف برخی از بزرگان حدیث را حفظ کرد. سپس در ۱۶سالگی به همراه برادرو مادرش به قصد زیارت خانه‌ی خدا از بخارا خارج شد و پس از انجام حج مدتی درمدینه اقامت کرد و سپس جهت تکمیل معلومات خود به سفر پرداخت. او به مناطق بغداد، بصره، کوفه، مکّه، مدینه، شام، حمص، عسقلان، مصر مسافرت کرد و در این شهرها روایات فراوانی به دست آورد و از بیش از هزار محدث روایاتی ثبت و ضبط نمود، به طوری که پیشوای بزرگی در حدیث شد و به وی «امیر المومنین في الحدیث» لقب دادند. ابن حجر از قول بخاری نوشته است که: «برای اخذ حدیث دوبار به شام و مصر و الجزیره و چهار مرتبه به بصره سفرکردم، شش سال در حجاز رحل اقامت افکندم و به کوفه و بغداد سفرهای زیادی کردم، به طوری که تعداد آن‌ها در نظرم نیست ». در این سفرها بخاری با مشایخ بزرگی ملاقات کرد و روایات آن‌ها را فرا گرفت که مهمترین آن‌ها عبارت‌اند از: احمد بن حنبل، یحیی بن معین، اسحق بن راهویه، علی بن مدینی، ابوبکر بن ابی شیبه و عثمان بن ابی شیبه و ابوحاتم رازی. آنچه در مورد بخاری به شهرت رسیده، وجودحافظه‌ای قوی و کثرت احادیث و منقولاتی است که در دوره‌ی تحصیل و تحقیق جمع آوری کرد. در این خصوص از معاصران بخاری ستایشهای فراوانی درباره‌ی او باقی مانده است. شمار زیادی از محدّثان از بخاری به اخذ و نقل حدیث پرداخته‌اند که معروف‌ترین آن‌ها قرین او محمد بن مسلم حجاج نیشابوری، ابوعیسی ترمذی و ابوعبدالرحمن نسایی بوده‌اند. نکته‌ی دیگر در بررسی شخصیت بخار‌ی آن است که وی از نظر کلامی قایل به خلق قرآن بود. سرانجام امام بخاری در سال ۲۵۶ هجری در روستای خرتنگ از نواحی سمرقند بدرود حیات گفت.

آثارو تالیفات بخاری:

بخاری دارای آثار و تألیفات فراوانی بود که درحدود ۲۳ کتاب او ثبت شده است.

این کتاب‌ها عبارت‌اند از:

- الجامع الصحیح (که مهمترین کتاب اوست) - المسند الکبیر

- التاریخ الکبیر - قضایا الصحابة و التابعین

- التاریخ الاوسط - کتاب الاشربة

- التاریخ الصغیر - القراءة خلف الامام

- الادب الفرد - خلق افعال العباد

- برالوالدین - الجامع الکبیر

- الضعفاء - الجامع الصغیر

- التفسیر الکبیر - اسامی الصحابه

- کتاب الهبة - کتاب المبسوط

- کتاب الوحدان - کتاب الکنی

- کتاب العلل - کتاب الرقاق

- جزء رفع الیدین

بررسی کتاب صحیح بخاری:

صحیح بخاری یکی از جوامع حدیثی اهل سنت است که در آن روایات اعتقادی، اخلاقی، فقهی، تفسیری و... در قالب باب‌های منظمی جمع آوری شده است. این موضوع علاوه بربررسی ابواب کتاب از نام آن نیز فهمیده می‌شود، زیرا بخاری پس از تألیف کتاب آن را به: «الجامع الصحیح المسند المختصر من امور رسول الله وسننه وایامه» نام‌گذاری کرد. درباره‌ی کتاب اطلاعات فراوانی در مصادر علمی وجود دارد که در چند محور آورده می‌شود:

انگیزه‌ی تألیف کتاب:

به گفته‌ی دانشمندان صحیح بخاری نخستین کتابی است که به قصد فراهم آوردن روایات صحیح پیامبر ججمع آوری شده است. از آنجا که صحیح بخاری در وضعیت کنونی فاقد خطبه‌ی آغازین است سخن مستقیمی از بخاری درباره‌ی انگیزه‌ی وی از تألیف صحیح و معیارهای او در گزینش روایات وجود ندارد. اما ابن حجر عسقلانی انگیزه‌ی بخاری در تألیف صحیح را توصیه‌ی استاد او اسحاق بن ابراهیم حنظلی معروف به ابن راهویه می‌داند به این صورت که روزی در مجلس درس خطاب به شاگردان خود گفت: «لو جمعتم کتاباً مختصراً لصحیح سنة رسول الله ج» بخاری گوید: این سخن بر دل من تأثیر گذاشت؛ لذا به جمع و تنظیم جامع صحیح پرداختم. همچنین ابن حجر در توضیح انگیزه‌ی بخاری نوشته است: «چون بخاری مصنفات و مسانید را ملاحضه کرد، پس از مدتی به این نیتجه رسید که احادیث صحیح و غیر صحیح در آن‌ها با یکدیگر مخلوط شده و در کنار هم قرار گرفته است – لذا تصمیم گرفت که ازبین هزاران حدیث، احادیث صحیح را جدا سازد به طوری که برای کسی جای تردید باقی نگذارد.» مزید بر آنچه گذشت مبار کفوری دو هدف زیر را به عنوان انگیزه‌ی اصلی بخاری در تدوین جامع خود ذکر می‌کند:

الف) انتخاب و جمع روایاتی که محدّثان قبل یا معاصر بخاری بر صحت آن اتفاق نظرداشته‌اند و لذا آن را الجامع الصحیح [المسند] نامید.

ب) استنباط مسایل فقهی و استخراج نکات حکمت آمیز از روایات که معمولا در تراجم ابواب بخاری ذکر شده است. از محققان معاصر نیز محمد ابوزهره معتقد است که عوامل زیر بر تصمیم گیری بخاری جهت تدوین کتاب مؤثر بوده است:

۱- اشتمال مصادر و مجموعه‌های حدیثی قبل از بخاری بر احادیث صحیح، حسن و ضعیف به طوری که در آن دوره تمیز روایات صحیح از ضعیف جز بر اهل فنّ میسر نبود.

۲- عدم تبویب حدیث در مجموعه‌های حدیثی و به ویژه کتب مسانید با این توضیح که هدف مؤلفان این کتب صرفاً جمع آوری و حفظ روایات بود.

۳- بی‌توجهی اکثر محدّثان و روایان به فقه روایات و پرداختن تنها به حفظ و نقل آن‌ها. ابوزهره در ادامه نوشته است که: «عوامل یاد شده موجب ناتوانی محدّثان در مبارزه با بدعت گذاران و هواپرستان شده بود و نیز از شیوع احادیث ضعیف جعلی از طریق قصه پردازان به مخالف خوانی اهل رأی و قیاس نسبت به سنت نبوی منجر شده بود. در این شرایط بود که بخاری تصمیم گرفت تا به جمع آوری احادیث صحیح السند که متن آن‌ها نیز پیراسته از علل و اشکالات باشد، اقدام کند و توصیه‌ی استاد وی، ابن راهویه، نیز عزم او را بر این کار قوی‌تر ساخت.»

شرط بخاری در کتاب صحیح:

به طوری که از سخن مقدسی در «شروط الائمة الخمسة» برمی‌آید، بخاری و مسلم و محدّثان پس از آن‌ها هیچ کدام به صراحت نگفته‌اند که شرط آنان در نقل روایاتشان چه بوده است، بلکه شرط و ملاک هر یک بانظر به کتاب‌هایشان شناخته می‌شود. به همین ترتیب عجاج خطیب می‌نویسد: «در مورد شرط بخاری که به موجب آن احادیث صحیح را جمع آوری کرده، نصی وجود ندارد. اما دانشمندان شرط بخاری را از توجه به منهج او در کتاب صحیح، استنباط کرده‌اند. به موجب آن هر فرد منصفی ملاحضه می‌کند که بخاری روایات خود را از طریق راویانی انتخاب کرد که مشهور به عدالت و ضبط و اتقان بوده‌اند؛ نکته‌ی دیگر آن است که شرط بخاری از نگاه به نام کتاب او یعنی الجامع الصحیح المسند المختصر من امور رسول الله وسننه وایامه نیز به دست می‌آید. به این صورت که در این نام : عنوان «صحیح» حکایت از آن دارد که بخاری از آوردن حدیث ضعیف در کتاب خد احتراز کرده است. چنان‌که از خود او نقل است که: من در کتاب خود جز حدیث صحیح نیاوده‌ام. اما عنوان «مسند» حکایت دارد که مقصود اصلی بخاری، آوردن روایاتی است که از وی تا رسول خدا جسند متصل داشته باشد؛ لذ اگر در کتاب او رویات غیر متصلی وارد شده امری بالعرض است و هدف اصلی بخاری را تشکیل نمی‌دهد. ضمناً بخاری در زنجیره‌ی حدیث تنها به هم زمانی راوی با مروی عنه اکتفا نکرد بلکه او قائل به ثبوت ملاقات این دو نفر گرچه برای یک مرتبه گردید. از این جهت دانشمندان برای بخاری قائل به دو شرط: «معاصرت» و «ملاقات» راوی با مَروی عنه شده‌اند. در صورتی که مسلم «معاصرت» را کافی می‌دانست، این مطلب البته وهن و نقصی متوجه مسلم نمی‌سازد؛ زیرا یک راوی مؤثّق به نقل حدیث اقدام نمی‌کند مگر آنکه شخصاً ازشیخ خود آن را سماع کرده باشد، اما در عین حال شرط «لقا» نشان دهنده‌ی دقت و احتیاط بیشتر بخاری در تعیین حدیث صحیح می‌باشد.

چنان‌که ملاحضه می‌گردد، تا آنجا که به شخص بخاری، به ویژه روایات صحیح ارتباط پیدا می‌کند، مهمترین ویژگی روایات این کتاب همان «اتصال سند» است که تعبیر «مسند» نیز به آن دلالت دارد.

اما درخصوص وثاقت راویان یا عاری بودن متن روایات از علل و شذوذ سخن صریح و دقیقی از ناحیه‌ی بخاری وجود ندارد و نظر دانشمندان در این مورد با مایه‌هایی از حدس و گمان همراه است.

از جمله کسانی که در این خصوص به تفصیل سخن گفته است مبارکفوری است. وی پس از نقد نظر حاکم نیشابوری درباره‌ی شرایط بخاری می‌نویسد: «محدّثان شرایط بخاری در نقل حدیث صحیح را به شرح زیر نقل کرده‌اند:

۱- تمام راویان سند تا واسطه‌ی صحابی از وثاقت برخوردار باشند، به طوری که بر وثاقت آنان اتفاق نظر وجود داشته باشد. ضمناً آنان از عیوبی چون تخلیط و تدلیس بر کنار باشند.

۲- درسند حدیث انقطاعی وجود نداشته باشد.

۳- اگر سند حدیث به صورت مُعَنْعن بوده، ملاقات راوی باشیخ او اثبات شود.

۴- محدّثان قبل یا معاصر بخاری برصحت حدیث اتفاق نظر داشته باشند.

۵- متن حدیث از علل و شذوذ خالی باشد.

تعداد روایات صحیح بخاری:

در مورد تعداد روایات صحیح بخاری بین دانشمندان اختلاف نظر وجود دارد، ابن خلدون در مقدمه‌ی خود تعداد روایات این کتاب را ۹۲۰۰حدیث دانسته که از این تعداد ۳۰۰۰حدیث آن تکراری است. به نظر می‌رسد که در رقم یاد شده لفظ «تسعة» تصحیف از «سبعة» باشد که در این صورت باز رقم دقیق نخواهد بود، زیرا ابن صلاح درکتاب خود تعداد روایات صحیح بخاری را ۷۲۷۵ حدیث دانسته که این رقم با حذف مکررات به ۴۰۰۰ حدیث تقلیل پیدا می‌کند. ابن حجر عسقلانی روایات مسند بخاری را با در نظر گرفتن احادیث تکراری ۷۳۹۷ و ب حذف مکررات ۲۶۰۲حدیث اعلام کرده است. علاوه بر آن در صحیح بخاری تعداد ۱۳۴۱ حدیث معلّق و ۳۴۴ حدیث به صورت متابع وارد شده که در مجموع، رقم ۹۰۸۲ را تشکیل می‌دهد. اما این تعداد غیر از آراء صحابه و تابعین است که در اصطلاح به آن موقوفات و مقطوعات گویند. شمارش ابن حجر در مقایسه با آمار دیگران به واقعیت تعداد روایات صحیح بخاری نزدیک‌تر است؛ اما به گفته‌ی برخی از محققان، دقیق‌ترین شمارش احادیث صحیح بخاری در عصر حاضر از سوی محمد فؤاد عبدالباقی صورت گرفته است و بنا به شمارش این دانشمند تعداد روایات کتاب بخاری – غیر از تعلیقات، متابعات، احادیث موقوفه و مقطوعه – ۷۵۶۳ حدیث و با حذف مکررات ۲۶۰۷ حدیث است. آنچه در این شمارشها مبهم است، روشن نبودن معیار دقیق در امر شمارش است. به همین جهت، در یکی از جدیدترین چاپهای صحیح بخاری که در آن روایات شمارش مسلسل خورده است، در مجموع ۹ جلدی کتاب تنها ۷۰۷۷ حدیث مسند وجود دارد.

کیفیت تدوین صحیح بخاری:

صحیح بخاری از ۹۷ کتاب و ۳۴۵۰ باب تشکیل شده است. هرکدام از باب‌ها ازجهت اختصار و تفصیل و نیز تعداد روایات وضع بخصوصی دارد که با باب دیگر قابل مقایسه نیست. هر باب عنوان ویژه‌ای دارد که گاه از یک کلمه و گاه از عبارتی کوتاه یا بلند تشکیل شده است. این عبارت گاه طرفی از حدیثی در آن باب بوده و گاه مطلبی از محتوای روایات همان باب است. غالباً در جنب عناوین باب‌ها از آیات متناسب با روایات آن باب و نیز روایات نبوی – به شکل مرسل – و اقوال صحابه و تابعان استفاده است، لذا جایگاه موقوفات و مقطوعات در صحیح بخاری در این قسمت‌های کتاب بخاری است. همچنین در دل برخی از عناوین باب‌ها توضیحاتی از شخص بخاری دیده می‌شود که در ارتباط با فقه الحدیث یا علل الحدیث روایات آن باب است. از نظر محققان تراجم ابواب صحیح بخاری از مواضع مهم و ارزشمند کتاب به شمار می‌رود. به همین سبب درباره‌ی این تراجم و محتوای آن‌ها کتب چندی تألیف شده است.

نکته‌ی دیگر در تدوین صحیح بخاری، موضوع تکرار حدیث در این کتاب است. دانستیم که در شمارش ابن حجر کتاب ۷۳۹۷ حدیث دارد که این رقم با حذف مکررات به ۲۶۰۲ حدیث تقلیل پیدا می‌کند. مقایسه‌ی این دو رقم نشان دهنده‌ی کثرت تکرار در صحیح بخاری است که گاه در روایات یک باب و اکثراً در تکرار یک حدیث در باب‌های گوناگون جلوه گر است. به عنوان مثال، بخاری حدیث «صحیفة علیس» را در هشت باب آورده است.

اما در مورد منابع بخاری در تدوین کتاب باید گفت: از بررسی روایات کتاب به ظاهر منبع و مأخذی برای روایات به دست نمی‌آید ؛ زیرا روایات کتاب به صورت مسند درج شده و از مشایخ بخاری تا طبقه‌ی صحابه زنجیره‌ی متصلی از راویان دیده می‌شود. لکن تردیدی نیست که بخاری شمار زیادی از تصانیف حدیثی را در اختیار داشته و از آن‌ها در تدوین کتاب خود استفاده کرده است. ابن حجر پس از ذکر شماری از مسانید و مصنفاتی که در قرن دوم تألیف شده بود می‌نویسد: «فلما رأی البخاري/هذا التصانیف ورواها..» که این سخن به اشراف بخاری نسبت به مصادر حدیثی در آن دوره و احیاناً بهره برداری او از مصادراشاره دارد. یکی از محققان معاصر ضمن تحقیق در خصوص منابع قبل از بخاری - که قطعاً در اختیار بخاری بوده است – این منابع را در ۶گروه سنن، مصنفات و جوامع، مسانید، کتب مغازی و سیر، کتب تفسیر و کتب اجزاء طبقه بندی کرده و سپس از هر گروه به معرفی مهمترین کتاب‌ها اقدام می‌کند. اکرم العمری نیز در کتاب خود می‌نویسد: «تردیدی نیست که اکثر روایات صحیح بخاری در مسانید و مصنفات حدیثی که در قرن دوم تدوین شده بود، مندرج بوده است و بخاری از طریق مشایخ خود – با اسنادی که به صاحب کتاب می‌رسید – این کتب را به دست آورد. به همین سبب وی با الفاظی که غالباً معرف سماع است کیفیت تحمل احادیث خود را نشان می‌دهد.» ضمناً به طوری که ابوعلی غسانی از بخاری نقل می‌کند وی روایات کتاب خود را از بین ششصد هزار حدیث انتخاب کرد. مطابق اقوال دیگر، بخاری در کتاب خود تنها به درج روایاتی اقدام کرد که به صحت آن اطمینان داشت و حتی پس از تکمیل کتاب خود آن را بر احمدبن جنبل، یحیی بن معین و علی بن مدینی و شمار دیگری از محدّثان عرضه کرد، آن‌ها ضمن تحسین بخاری، جز در ۴مورد، به صحت بقیه‌ی روایات شهادت دادند.

شروح، تعلیقات، مختصرات و... صحیح بخاری

از آنجا که صحیح بخاری مهمترین کتاب حدیثی به شمار می‌رود، طی قرن‌های گذشته، دانشمندان توجه خاصی بدان مبذول داشته و پژوهش‌های گوناگونی پیرامون آن انجام دادند، به این صورت که: پاره‌ای از محدّثان، شرح‌های پیرامون آن تألیف کردند، عده‌ای از دانشمندان در خصوص آن به نگارش تعلیقه دست زدند، گروهی باحذف مکررات آن، تلخیصی از کتاب را عرضه کردند و بالاخره عده‌ای پیرامون غرایب، رجال و اسناد آن به تحقیق نشستند. ذیلاً به معرفی نمونه‌هایی از این فعالیت‌ها پرداخته می‌شود.

- شرح‌های صحیح بخاری: بر صحیح بخاری نزدیک به ۶۰شرح کامل یا ناقص نوشته شده است که بسیاری از آن‌ها به چاپ رسیده است. اهم شروح به ترتیب تاریخی عبارت‌اند از:

- اعلام التلویح فی شرح صحیح البخاری، تألیف ابوسلیمان احمد بن محمد خطابی (م۳۸۸ ه‍ . ق)؛

- شرح صحیح بخاری، تألیف ابوالحسن علی بن خلف مشهور به ابن بطال المغربی مالکی (م۴۴۰)؛

- النجاح فی شرح کتاب اخبارالصحاح، تألیف نجم الدین ابوحفص عمربن محمد نسفی (م۵۳۷)؛

- شرح صحیح بخاری، تألیف محی الدین یحیی بن شرف نووی (م۶۷۶)؛

- التنقیح بشرح الجامع الصحیح، تألیف بدرالدین محمد بن بهادر زرکش (م۷۹۴)؛

- الکواکب الدراری، تألیف شمس الدین محمد بن یوسف کرمانی (م۷۸۶)؛

- فتح الباری فی شرح صحیح بخاری، تألیف احمد بن علی بن حجر عسقلانی (م۸۲۵)؛

- عمدة القاری بشرح صحیح البخاری، تألیف بدرالدین ابو محمد محمود بن احمد عینی(م۸۵۵)؛

- التوشیح بشرح الجامع الصحیح، تألیف جلال الدین سیوطی(م۹۱۱)؛

- ارشاد الساری بشرح صحیح بخاری، اثر احمد بن محمد شافعی قسطانی(م۹۲۳)،

- شرح صحیح بخاری، اثر زین الدین عبدالرحیم بن عبدالرحمن (م۹۶۳)؛

- لامع الدراری علی جامع البخاری، اثر فقیه محدث کنکوهی (قرن ۱۳)؛

- «فیض الباری، شرح صحیح البخاری»؛ تألیف مولانا انور شاه کشمیری.

به عقیده‌ی برخی از محققان در بین شروح صحیح بخاری، چهار شرح از اهمیت و تداول بیشتری برخوردار است که عبارتند از: شرح التنقیح متعلق به زرکشی، شرح عمدة القاری، اثر عینی، شرح التوشیح، اثر سیوطی و شرح فتح الباری، از ابن حجر عسقلانی. شرح ابن حجر به جهت برخورداری از فواید بی‌شمار در بررسی‌های لغوی، نحوی، فقهی، و... روایات، در عمل کارآمدترین شرح صحیح بخاری شده است، به ویژه که این شرح دارای مقدمه‌ی مفصل و مهمی در باب تاریخ و علوم حدیث است که هدی الساری نام دارد. در عظمت این شرح همان بس که چون در دوران معاصر از محدث مشهور یمنی محمد بن علی شو کانی درخواست تألیف شرح جدیدی درباره‌ی صحیح بخاری کردند؛ وی با گفتن: «لا هجرة بعدالفتح» از انجام این کار عذرخواهی کرد و مقصود او وجود فتح الباری بود.» از شرحهای مهم و مفصل دیگر صحیح بخاری، الکواکب الدراری، اثر محمد بن یوسف کرمانی است که مکرراً به طبع رسیده است.

- تعلیقات صحیح بخاری، که از جمله‌ی آن می‌توان به تعلیقات مولی لطف الله بن حسن توقانی (م۹۰۰)، فضیل بن علی الجمالی (م۹۹۱) تعلیق حسین الکفوری (م۱۰۱۲) شمس الدین احمد بن سلیمان بن کمال پاشا (م ۹۴۰)؛ مصلح الدین مصطفی بن شعبان (م ۹۶۹) اشاره کرد.

۱- مختصرات صحیح بخاری، که از جمله می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

- مختصر صحیح بخاری، اثر جمال الدین ابوالعباس احمد بن عمر انصاری (م۶۵۶)؛

- ارشا د السامع و القاری المنتقی من صحیح البخاری، اثر بدرالدین حسین بن عمر(م۷۸۹)؛

- التجرید لا حادیث الجامع الصحیح ؛ اثر حسین بن مبارک (م۸۹۳).

۲- آثار رجالی پیرامون صحیح بخاری: پیرامون رجال و راویان صحیح بخاری، پژوهش‌های متنوعی صورت گرفته که اهم آن‌ها به قرار زیر است:

- أسماء من روی عنهم البخاری، تألیف عبدالله بن عدی..... الجرجانی (م۳۶۵)؛

- أسماء رجال صحیح البخاری، معروف به الهدایة و الارشاد فی معرفة اهل الثقة و السداد، تألیف احمد بن محمد بن الحسین الکلاباذی (م۳۹۸)؛

- التعدیل و التجریح لمن خرج عنه البخاری فی الجامع الصحیح، از ابوالولید سلیمان بن خلف باجی (م۴۷۴)؛

- أحادیث التعلیق، اثر ابوالفرج عبدالرحمن...جوزی (م۵۹۷)؛

- أسماء شیوخ البخاری، اثر ابوالفضل حسن بن محمد... صاغانی (م۶۵۰)؛

-المجتبی فی معرفة أسماء من ذکر هم البخاری بالأنساب و الألقاب و الکنی، اثر محمد بن احمد...کفیری (م۸۳)؛

- تغلیق التعلیق علی کتاب البخاری، تألیف ابن حجر عسقلانی (م۸۵۲)؛

- غایه المرام فی رجال البخاری الی سید الأنام، تألیف محمد بن داود بن... بازلی (م۹۲۵)؛

- صحیح البخاری و أسانیده، تألیف ابومحمد عبدالله بن سالم بصری (۱۱۳۴م)؛

- رجال صحیح البخاری، تألیف عبدالرحمن بن ابی الخیر تستری.

و این کتب غیر از کتاب‌هایی است که درباره‌ی رجال و راویان صحیح بخاری و صحیح مسلم به طور مشترک تألیف شده است.

مقدمه‌ی مؤلف

به نام خداوند بخشاینده‌ی مهربان

الحمد لله ربّ العالمین؛ والصلوة والسلام علی سیّدنا محمد جوعلی آله الطیّبین الطاهرین وسائر ائمّة الدین من الفقهاء المجتهدین والحفّاظ المحدّثین؛ لاسیّماً امامنا الاعظم اباحنیفة النعمان بن ثابت؛ اوّل المجتهدین المتبوعین، وبعد؛

بی‌گمان، خداوند بلند مرتبه از میان مخلوقات و موجودات خویش، آدمیزادگان را (با اعطای عقل، اراده، اختیار، نیروی پندار و گفتار و نوشتار، قامت راست و غیره) گرامی داشت و برای راهنمایی و هدایتشان به راه راست، انبیاء و فرستادگان الهی را به سویشان گسیل داشت و از بین تمامی پیامبران، پیغمبر ما، حضرت محمد جرا بر سائر فرستادگان الهی، برتری بخشید و بر او کتابی قرآن نام، فرو فرستاد و پیامبر خویش (حضرت محمد ج) را معلّم و تبیین کننده‌ی حقایق و مفاهیم والای آن قرار داد؛ زیرا تمامی شاخه‌ها و شعبه‌های احکام شرعی نه به طور اجمال و نه به طور مفصّل، در قرآن کریم بیان نشده است و این، پیامبر گرامی اسلام جبود که بر مبنای فرمان خدا، با اقوال و کردار خویش به توضیح اِجمال قرآن و تبیین تفاصیل آن پرداخت؛ و این کار پیامبر جنیز براساس این فرمان الهی بود؛ آنجا که خداوند می‌فرماید:

﴿وَأَنزَلۡنَآ إِلَيۡكَ ٱلذِّكۡرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيۡهِمۡ[النحل: ۴۴]

«و قرآن را بر تو نازل کرده‌ایم تا این که چیزی را برای مردم روشن‌سازی که برای آنان فرستاده شده است (که احکام و تعلیمات اسلامی است)».

از این رو، رسول خدا جنیز در رخدادها و رویدادها و حادثه‌ها و اتفاق‌ها فتوا می‌داد و در کشمکش‌ها و خصومت‌ها و نزاع‌ها و مشاجره‌ها و دعواها و مرافعه‌ها قضاوت می‌کرد و در تمامی مواردی که مردم با همدیگر اختلاف می‌کردند - از قبیل: دعواها، شکایت‌ها، پرسش‌ها، نزاع‌ها و درگیری‌ها - حکم صادر می‌کرد؛ و تمامی این فتواها، قضاوت‌ها و حکم‌های پیامبر جدر وهله‌ی اول، بر مبنای کتاب خدا (قرآن) بود؛ همچنان‌که خداوند بلند مرتبه، ایشان را با این فرموده‌اش، بدین امر، راهنمایی و ارشاد می‌کند که براساس قرآن حکم صادر کند و قضاوت نماید؛ آنجا که می‌فرماید:

﴿وَأَنزَلۡنَآ إِلَيۡكَ ٱلۡكِتَٰبَ بِٱلۡحَقِّ مُصَدِّقٗا لِّمَا بَيۡنَ يَدَيۡهِ مِنَ ٱلۡكِتَٰبِ وَمُهَيۡمِنًا عَلَيۡهِۖ فَٱحۡكُم بَيۡنَهُم بِمَآ أَنزَلَ ٱللَّهُۖ وَلَا تَتَّبِعۡ أَهۡوَآءَهُمۡ عَمَّا جَآءَكَ مِنَ ٱلۡحَقِّۚ[المائدة: ۴۸]

«و بر تو (ای پیغمبر) کتاب (کامل و شامل قرآن) را نازل کردیم که (در همه‌ی احکام و اخبار خود) ملازم حق و موافق و مصدّق کتاب‌های پیشین (آسمانی) و شاهد (بر صحّت و سقم) و حافظ (اصول مسائل) آن‌ها است؛ پس (اگر اهل کتاب از تو داوری خواستند) میان آنان بر طبق چیزی داوری کن که خدا بر تو نازل کرده است و به خاطر پیروی از امیال و آرزوهای ایشان، از حق و حقیقتی که برای تو آمده است، روی مگردان».

و اگر چنان‌چه حکمی را در کتاب خدا نمی‌یافت، بدان چیزی حکم صادر می‌کرد و قضاوت می‌نمود که از «وحی غیر متلوّ» (سنّت) بر ایشان روشن و آشکار می‌گردید؛ و یا به اجتهاد خویش عمل می‌کردند؛ آنگاه اگر چنان‌چه به حق می‌رسیدند، بر اجتهادشان باقی می‌ماندند و گرنه، اجتهادشان با وحی خداوند، اصلاح و تصحیح می‌شد.

پس از آن، صحابه و یاران رسول خدا جنیز به طور علمی و عملی (تئوریک و کاربردی)، ‌این دین را از رسول خدا جفرا گرفتند و در زمان حیات خود آن حضرتجو پس از وفات ایشان، در شهرها و سرزمین‌های گوناگون، پراکنده و متفرّق شدند و این امانت را بدون هیچگونه تغییر و تبدیل و دگرگونی و تحریف، به انجام رساندند؛ آن‌ها در عراق، شام، مصر و دیگر سرزمین‌های وسیع و گسترده‌ی شرق و غرب فرود آمدند و منزل گزیدند و تابعین نیز به نیکی از آنان، علوم و معارف نبوی را فراگرفتند و راه ایشان را به خوبی پیمودند.

و در اوائل، امر دین، در صیانت و حراست و تبلیغ و اطّلاع رسانی، این چنین بود و هیچ یک از صحابه و تابعینِ نخستین، به تدوین و ساماندهی احکام دینی و تفصیل و تبیین آن‌ها و طبقه بندی و بخش بندی کردن آن‌ها دست نیازید و مبادرت نورزید؛ زیرا آن‌ها نیازی بدین کار نداشتند؛ و چون عصر تابعین به پایان خود نزدیک شد و حوادث و فتنه‌ها زیاد شد و دشمنان و بدخواهان، در نهان و آشکار، بر دین هجوم آوردند و آن را مورد تاخت و تاز خویش قرار دادند و جهل و نادانی و بی‌خردی و بی‌دانشی، پا به عرصه‌ی وجود گذاشت و به منصه‌ی ظهور رسید و دروغ و دورغ بافی رواج پیدا کرد؛‌ در این زمان بود که نیاز مُبرم پیدا شد به تقویت کردن و تثبیت نمودن احکام شرعی و ضبط و ثبت آن، با تدوین و گردآوری و نوشتن و به قلم آوردن به صورت طبقه بندی و بخش بندی شده و مرتّب و فصل بندی و کلاسه شدن؛ از این رو، خداوند بلند مرتبه، بر امّت اسلامی، با مردی از سرزمین فارس منّت نهاد و این مهم را بر دوش آن مرد قرار داد؛ این مرد، در کوفه زاده شد و دیده به جهان گشود و پا به عرصه‌ی وجود نهاد و در همانجا رشد و نموّ نمود و پرورش یافت؛ و این بزرگ مرد، همان امام اعظم ابوحنیفه/بود.

بیوگرافی امام اعظم ابوحنیفه/

وی، امام اعظم، فقیه و دانشور و دانا و آگاه عراق: نعمان بن ثابت بن زوطی (بن ماه) تیمی کوفی می‌باشد؛ (اصل امام ابوحنیفه/از کابل، پایتخت کنونی افغانستان است و براساس صحیح‌ترین قول،) در سال ۸۰ ه‍ . ق (همزمان با خلافت عبدالملك بن مروان در شهر کوفه‌ی عراق) چشم به جهان گشود. [۷۸](جدّش: مرزبان، در دوران خلافت عمر بن خطابسبه اسلام گروید و بعد از آن به کوفه منتقل شد و در این شهر، مسکن گزید.)

خطیب، از اسماعیل بن حمّاد بن ابوحنیفه روایت نموده که گفته است: «أنا اسماعیل بن حمّاد بن النعمان بن ثابت بن المرزبان من أبناء فارس الاحرار؛ والله ما وقع علینا رقّ قطّ؛ ولد جدّی في سنة ثمانین وذهب ثابت الی علی بن ابی طالب وهو صغیرٌ فدعا له بالبرکة فیه وفي ذرّیته». [۷۹]

«من، اسماعیل، پسر حماد، پسر نعمان، پسر ثابت، پسر مرزبان، از فرزندان آزاد فارس هستم. به خدا سوگند که هیچ یک از نیاکان و اجداد ما برده نبوده‌اند؛ پدر بزرگم، امام ابوحنیفه/به سال ۸۰ ه‍ . ق دیده به جهان گشود و پدرشان ثابت،‌ در اوان کودکی، به نزد علی بن ابی طالبسرفت و ایشان برای ثابت دعا کرد که خداوند بر او و فرزندانش برکت ارزانی دارد؛ (امیدواریم که دعای علی بن ابی طالبسمقبول درگاه حق افتاده باشد.»

ابوعبدالله، پس از ذکر این مطلب که علی بن ابی طالبسدر حق ثابت، پدر امام ابوحنیفه/و فرزندانش دعای خیر نموده، می‌گوید: «بی‌تردید، خداوند دعای آن حضرت را پذیرفته است؛ زیرا خلفا و فرمانروایان روی زمین و اکثر جمعیّت مسلمانان، از پیروان امام ابوحنیفه/و از رهروان او هستند».)

شایان ذکر است که امام اعظم/، در کوفه زاده شد و در همانجا نیز رشد و نموّ نموده و پرورش یافت.

[۷۸] تذکرة الحفّاظ؛ ذهبی ۱/۱۶۸ [۷۹] تاریخ بغداد؛ خطیب بغدادی ۱۳/۳۲۶؛ تبییض الصحیفة؛ حافظ سیوطی صص ۱۷ و ۱۸ و عقود الجمان؛ صالحی دمشقی ص ۳۷

جایگاه کوفه در بین شهرهای اسلامی

در تاریخ اسلامی ما مسلمانان، شهر کوفه از چندین جهت، دارای جایگاهی والا و منزلتی بزرگ است؛ کوفه، به منزله‌ی گنبد و قبّه‌ی اسلام می‌باشد؛ ابن سعد در کتاب «الطبقات الکبری» گوید: «ان الکوفة اقام بها سبعون من اهل البدر وثلاث ما ئة من اصحاب بیعة الرضوان» [۸۰]؛ «در شهر کوفه، هفتاد نفر از اهل بدر و سیصد تن از یاران بیعت رضوان، مسکن گزیدند».

و عمر بن خطابسنیز پس از آن که کوفه را بنا کرد و آن را تأسیس نمود، برای آموختن فقه به مردمان آنجا، عبدالله بن مسعودس- دانشمند این امّت - را به سوی مردم کوفه فرستاد و به آن‌ها نوشت:

«قد آثرتکم بعبد الله علی نفسی» [۸۱]؛ «(من عمّار بن یاسرسرا به عنوان امیر و عبدالله بن مسعودسرا به عنوان معلّم و معاونش به سوی شما فرستادم و آن دو از یاران نجیب و بسیار خوب پیامبر جو از اهل بدرند؛ به آن دو اقتدا کنید و قولشان را بشنوید؛) و من به جهت فرستادن عبدالله بن مسعودس، شما را بر خودم ترجیح دادم».

و این چنین بود که عبدالله بن مسعودس‌ از همان سال بناء و تأسیس شهر کوفه، تا پایان دوران خلافت عثمان بن عفّانسبه آموزش و تعلیم اهل کوفه پرداخت و با توجه و عنایتی جدّی و مؤثّر، عمیق و ژرف ونیرومند و قابل ملاحظه، به آموختن فقه برای مردمان کوفه دست یازید تا این که (قریب به چهار هزار نفر در محضرش علم آموختند و) شهر کوفه، مملوّ از قاریان، فقیهان و محدّثان شد؛ و چون علی بن ابی طالبسمقرّ خلافت خویش را به کوفه منتقل کرد، از کثرت و زیادی دانشمندان و صاحب نظران فقهی آنجا، بی‌نهایت خوشحال و شادمان گردید و گفت:

«رحم الله ابن امّ عبد؛ قد ملأ هذه القریة علماً» [۸۲]؛ «خداوند بلند مرتبه، بر «ابن امّ عبده» (عبدالله بن مسعود)سرحم کند؛ به راستی این شهر را از علم و دانش و حکمت و فرزانگی پر کرده است».

امام ابوحنیفه/، در موارد ذیل، از زمره‌ی نخستین‌ها می‌باشد:

• نخستین کسی که به تدوین و نگارش علوم شرعی پرداخت؛

• نخستین کسی که کتاب «فرائض» و کتاب «شروط» را به رشته‌ی تحریر درآورد؛

• و نخستین متکلّم (کلام شناس و عالم اسکولاستیک) از متکلّمان اهل سنّت.

ابوالمؤیّد، محمد بن محمود خوارزمی در کتاب «جامع المسانید» گوید: [۸۳]

یکی از مناقب و فضائل امام ابوحنیفه/که دیگران - کسانی که پس از وی پا به عرصه‌ی وجود نهاده‌اند - با او در آن شریک و سهیم نیستند، این است که وی از زمره‌ی نخستین کسانی است که به تدوین و ساماندهی علوم شریعت پرداخت و آن‌ها را به صورت اَبواب فقهی، طبقه بندی و کلاسه شده و بخش بندی و فصل بندی شده قرار داد؛ پس از او نیز، مالك بن انس/کار امام اعظم/را در ترتیب و کلاسه بندی کردن کتاب «موطأ» دنبال کرد؛ ولی به طور کلّی می‌توان چنین گفت که در این زمینه، هیچ کس پیش از امام ابوحنیفه/، بر وی پیشی نگرفته است؛ زیرا صحابه و یاران رسول خدا جو تابعین، به تدوین و ساماندهی علوم شرعی بر مبنای ابواب طبقه بندی شده و کتاب‌های مرتّب و ساماندهی شده نپرداختند و بیشتر اعتماد و تکیه‌ی آن‌ها بر قوه‌ی حفظشان بود؛ و چون امام ابوحنیفه مشاهده کرد که علم و دانش در اطراف و اکناف جهان، پخش و منتشر شده است، از این رو، بیم آن داشت که نکند آیندگان و پسینیان، آن را ضایع و تلف بکنند؛ و دستاویز امام ابوحنیفه/نیز این حدیث پیامبر جبود که فرمودند:

«انّ الله لایقبض العلم انتزاعاً ینتزعه من العباد؛ و لکن یقبض العلم بقبض العلماء؛ حتّی اذا لم یبق عالماً اتخذ الناس رؤوساً جهالاً، فسئلوا فأفتوا بغیر علم، فضلّوا و أضلّوا»(بخاری، ح ۱۰۰؛ مسلم، ح ۱۳-۲۶۷۳؛ ترمذی، ح ۲۶۵۲ و ابن ماجه ح ۵۲)؛ «خداوند بلند مرتبه، علم و دانش و حکمت و فرزانگی را به این صورت که آن را از قلب‌های بندگان بیرون آورد، از بین نمی‌برد، بلکه علم و دانش را با از بین بردن علماء و فرزانگان حقیقی و راستین از بین می‌برد؛ تا این که با مرگ علمای حقیقی، دیگر عالم و فرزانه‌ای دینی باقی نمی‌ماند؛ آنگاه مردم، افراد جاهل و نادان و بی‌خرد و خشک مغز را به عنوان رهبر و رئیس و حاکم و مفتی برگزینند و چون از آنان پیرامون احکام و مسائل شرعی، سؤال شود، ناآگاهانه و از روی جهل و بی‌خردی، فتوا دهند؛ در نتیجه، هم خود گمراه می‌شوند و هم موجبات گمراهی و ضلالت دیگران را فراهم می‌آورند».

از این رو، امام ابوحنیفه تصمیم گرفت تا علوم شرعی و معارف الهی را تدوین و ساماندهی نماید و آن‌ها را بر مبنای ابواب فقهی طبقه بندی شده و کتاب‌های مرتّب و سازمان یافته، به رشته‌ی تحریر درآورد؛ بنابراین، نخست از «طهارت و پاکی» شروع کرد و پس از آن، به احکام و مسائل «نماز» پرداخت؛ آنگاه احکام «روزه» و سائر عبادات را مطرح کرد؛ و پس از «عبادات»، به بیان «معاملات» پرداخت؛ و در فرجام، کتاب را با مبحث «مواریث» به پایان رساند؛ و علّت این که امام ابوحنیفه/نخست به بیان «طهارت» و «نماز» پرداخت، این بود که این دو، از زمره‌ی مهم‌ترین و اساسی‌ترین عبادت‌ها به شمار می‌آیند؛ و این که کتابش را با مبحث «مواریث» به پایان رساند، بدان علّت بود که مبحث «میراث»، آخرین مرحله از مراحل زندگانی مردم است.

و امام ابوحنیفه از زمره‌ی نخستین کسانی نیز به شمار می‌آید که کتاب «فرائض» (میراث) و کتاب «شروط» [۸۴]را به رشته‌ی تحریر درآورده است.

در کتاب «التبصرة البغدادیة» [۸۵]چنین آمده است: «انّ اول متکلّمی اهل السنّة من الفقهاء، ابوحنیفة؛ الّف فیه الفقه الاکبر»؛ «نخستین متکلّم از متکلّمان اهل سنّت - آن هم از میان دانشوران و صاحب نظران فقهی - امام ابوحنیفه/بود که در این عرصه، کتاب «الفقه الاکبر» را به رشته‌ی تحریر درآورد».

(به هر حال، امام ابوحنیفه، از نظر عقیده، مانند سایر ائمه‌ی سلف بود؛ او سالیانی متمادی از عمر بابرکت خویش را صرف مبارزه و پیکار با خوارج و معتزله نمود و با تلاش مداوم، از حریم عقیده‌ی ناب اسلامی دفاع کرد؛ سپس خداوند به او توفیق بخشید تا به علم فقه روی آورد و زندگی خود را بدان اختصاص دهد؛ که در این میدان نیز گوی سبقت را از دیگران ربود و فقهای بعد از او، همان‌گونه که امام شافعی فرموده است؛ نیازمند و محتاجش گردیدند.

امام ابوحنیفه/، اولین کسی بود که کمر به حراست از مرزهای اعتقادی بست، چنان‌که امام عبدالقادر بغدادی در «اصول الدین» گفته است: «امام ابوحنیفه/، نخستین متکلم اهل سنّت از میان فقها و اصحاب مذاهب ابوحنیفه و امام شافعی است؛ زیرا ابوحنیفه/کتابی در رد قدریّه نوشت و آن را «فقه الاکبر» نامگذاری کرد.» اصول الدین ص ۳۰۸

امام ابوالمظفر اسفراینی شافعی در کتاب «التبصیر في الدین» گفته است: کتاب «العالم والمتعلّم» که تألیف امام ابوحنیفه/می‌باشد، حاوی دلایل قوی و قناعت بخش در رد مُلحدان و اهل بدعت است و کتاب «الفقه الاکبر» که از طریق فرد ثقه با اسناد صحیح از مضر بن یحیی از ابوحنیفه روایت شده و نیز آنچه را که او در کتاب «الوصیة» که آن را برای عمرو بن عثمان بتّی نوشت، ردّ صریحی بر اهل بدعت به شمار می‌آید و کسی که تصانیف امام ابوحنیفه/و امام شافعی/را مورد ارزیابی و بررسی قرار دهد، در میان این دو مذهب، هیچ نوع اختلاف و جدایی احساس نمی‌کند. التبصیر في الدین ص ۱۱۳.

رساله‌ی ابوجعفر طحاوی حنفی که همگان بر پیشوایی او در فقه و حدیث اجماع دارند، به نام «بیان عقیدة فقهاء الملّة: ابی حنیفة وابی یوسف ومحمد» که رساله‌ی بزرگی است، عقیده‌ی سَلَف را به طور واضح منعکس می‌نماید که هیچ نوع اختلافی در مورد آن‌ها، میان اهل سنّت وجود نداشته و عقیده‌ی همگان را تشکیل می‌دهد.)

توجّه و عنایت امام ابوحنیفه/به جست و جوی علم و دانش و کند و کاو حدیث

حافظ سمعانی در کتاب «الانساب» گوید: «اشتغل الامام ابوحنیفة بطلب العلم وبالغ فیه حتّی حصل له ما لم یحصل لغیره؛ ودخل یوماً علی المنصور فکان عنده عیسی بن موسی؛ فقال للمنصور: هذا عالم الدنیا الیوم». [۸۶]

«امام ابوحنیفه/، به جست و جو و کند و کاو علم و دانش پرداخت و این قدر در این راستا، زحمت و سختی کشید و تلاش و کوشش ورزید که در نتیجه، چیزهایی برای وی حاصل شد که دیگران از آن محروم بودند؛ روزی امام ابوحنیفه/در حالی به نزد منصور رفت که در محضرش عیسی بن منصور نشسته بود؛ عیسی بن موسی خطاب به منصور گفت: این شخص (امام ابوحنیفه)، دانشمند کنونی جهان است؛ (یعنی این فرد، امروز عالم و دانشمند دنیاست)».

حافظ ذهبی در کتاب «مناقب ابی حنیفة» از مسعر بن کدام نقل می‌کند که گفت: «طلبتُ مع ابی حنیفة الحدیث فغلبنا؛ وأخذنا في الزهد فبرع علینا؛ وطلبنا معه الفقه فجاء منه ما ترون». [۸۷]

«با امام ابوحنیفه/، به کند وکاو و جست و جوی حدیث پرداختیم و او بر ما در این زمینه، فائق آمد و چیره شد؛ به زهد و پارسایی، پرهیزگاری و ریاضت و بی‌توجهی و بی‌علاقگی و چشم پوشی و بی‌اعتنایی به مظاهر دنیا پرداختیم، باز هم، او گوی سبقت را از ما ربود و از ما جلو زد و بر ما تقوّق و برتری یافت و در این زمینه، سرآمد و طلایه‌دار و پیشقراول و پیشگام شد؛ و با او به طلب فقه پرداختیم و نتیجه آن شد که خود می‌بینید که چه دستاوردهایی را به ارمغان آورده است.»

یحیی بن آدم گوید: «کان النعمان جمع حدیث اهل بلده کلّه؛ فنظر الی آخر فعل رسول الله جالذي قبض علیه؛ فأخذ به فکان بذلك فقیهاً». [۸۸]

«نعمان بن ثابت (امام ابوحنیفه)/، تمامی احادیث و روایات مردمان شهر خویش را گردآوری کرد و در میان آن‌ها، آخرین فعل رسول خدا جرا - که بر آن وفات یافته و چشم از دنیا فرو بسته بود - نصب العین و آویزه‌ی گوش خویش برای عمل و فتوا قرار داد؛ و این چنین بود که امام ابوحنیفه/، با این کار، فقیه و دانشور و آگاه و دانا و خبره و کارشناس گردید».

حسن بن زیاد گوید: «کان ابوحنیفة یروی اربعة آلاف حدیث؛ ألفین لحماد وألفین لسائر المشیخة». [۸۹].

«امام ابوحنیفه/، به روایت چهار هزار حدیث پرداخت؛ که دو هزار حدیث آن‌ها، از آنِ استادش حماد بن ابی اسماعیل و دو هزار دیگر، از سائر اساتید و مشایخ وی بود».

حافظ ذهبی، در کتابش با عنوان «سیر اعلام النبلاء» [۹۰]در بیان بیوگرافی و زندگی نامه‌ی امام ابوحنیفه/گوید: «و عنی بطلب الاثار وارتحل في ذلك».

«امام ابوحنیفه/، توجّه و عنایتی شایان به جست و جو و کند و کاو آثار و روایات ورزید و در این راستا، سفرها و کوچ‌ها و هجرت‌ها و ترک خانه و کاشانه کرد (و در این زمینه، زحمات و سختی‌ها و مشکلات و چالش‌ها و دغدغه‌ها و ناهمواری‌ها و ناملایمات و مصایب سخت و طاقت‌فرسا را به جان و دل خرید)».

و همچنین حافظ ذهبی گوید: [۹۱]«انّ الامام اباحنیفة طلب الحدیث واکثر منه في سنة مائة وبعدها».

«امام ابوحنیفه/، در پی یادگیری و فراگیری احادیث، همّت گماشت و به طلب و جست و جوی آن پرداخت و در سال یکصد هجری قمری و سال‌های پس از آن، به فراگیری بسیاری از روایات و احادیث، دست یازید و شمار مَرویّات خویش را افزایش داد».

و حافظ ذهبی، در بخشی از کتابش با عنوان «مناقب ابی حنیفة»، در مبحث «اساتید امام اعظم» گوید: [۹۲]«و سمع الحدیث من عطاء بن ابی رباح بمکة»؛ «امام ابوحنیفه/، در مکه‌ی مکرمه، از عطاء بن أبی رباح، حدیث سماع نموده است».

[۸۰] الطبقات الکبری؛ ابن سعد ۶/۹ [۸۱] الطبقات الکبری؛ ابن سعد ۶/۷ و تذکرة الحفّاظ؛ ذهبی ۱/۱۴ [۸۲] مقدمه‌ی «نصب الرایة» ۱/۳۰ [۸۳] جامع المسانید ۱/۳۴ [۸۴] «تبییض الصحیفة»، حافظ سیوطی صص ۱۳۰ و ۱۲۹ ؛ «عقود الجمان»؛ صالحی دمشقی ص ۱۸۴ ؛ و «المناقب» صدر الائمة مکّی ۲/۱۳۶ [۸۵] «اشارات المرام من عبارات الامام»؛ علامه بیاظی ص ۱۹ [۸۶] «الامام ابن ماجة و کتابه السنن» ص ۵۱ [۸۷] «مناقب ابی حنیفة»؛ علامه ذهبی ص ۲۷ ؛ «الامام ابن ماجه و کتابه السنن» ص ۵۰ [۸۸] «المناقب»؛ مؤفق ۱/۹۳ [۸۹] «المناقب» مؤفق ۱/۹۶ و «التأنیب»؛ خطیب ص ۱۵۲ [۹۰] «سیر اعلام النبلاء» ۶/۳۹۲ [۹۱] «سیر اعلام النبلاء» ۶/۳۹۲ [۹۲] «مناقب الامام ابی حنیفة و صاحبیه» ص ۱۱

اساتید امام ابوحنیفه/

امام ابوحنیفه/، در شهر کوفه زاده شد و دیده به جهان گشود و در همانجا نیز رشد و پرورش یافت؛ و این در حالی بود که کوفه، مقرّ و پایگاه بسیاری از فقیهان و محدّثان بود؛ و امام ابوحنیفه/نیز از این فرصت، حداکثر استفاده را برد و به نزد شمار زیادی از آن‌ها، زانوی تلمّذ زد و کسب فیض نمود؛ و ما نیز در اینجا به بیان اسامی برخی از آنان که از شهرت بیشتری برخوردارند، می‌پردازیم:

۱- عامر بن شرحبیل شعبی؛ وی از زمره‌ی بزرگترین اساتید امام ابوحنیفه/به شمار می‌آید که با پانصد تن از صحابه و یاران رسول خدا جملاقات و دیدار نیز داشته است. [۹۳]

۲- سلیمان بن مهران أعمش (متوفّای ۱۴۷ ه‍ . ق)؛ وی یکی از دانشمندان و فرهیختگان اسلامی، قاری‌ترین مردمان نسبت به کتاب خدا، حافظ‌ترین آن‌ها نسبت به احادیث رسول خدا جو داناترین و آگاه‌ترین آن‌ها نسبت به فرائض و میراث بود. [۹۴]

۳- عمرو بن عبدالله همدانی، ابو اسحاق سبیعی؛ حافظ حدیث و یکی از شخصیّت‌های برجسته و شاخص اسلامی و از طلایه‌داران و پیشقراولان عرصه‌ی علم و دانش و سرآمدان و پیشگامان عرصه‌ی حکمت و فرزانگی (و متوفّای ۱۲۷ ه‍ . ق). ابواسحاق سبیعی، از سی و هشت صحابه، حدیث سماع نموده است. [۹۵]

۴- حماد بن ابی سلیمان اشعری (متوفّای ۱۲۰ ه‍ . ق)؛ وی، فقیه و دانشورِ امانت دار عراق و حافظ علم مشایخ کوفه بود. [۹۶]

۵- حکم بن عتیبة (متوفّای ۱۱۵ ه‍ . ق)؛ او از حافظان، فقیهان، دانشوران، آگاهان، دانایان،‌ خبرگان، کاردانان، متخصّصان و از شیوخ کوفه بود. [۹۷]

۶- سلمة بن کهیل حضرمی (متوفّای ۱۲۲ ه‍ . ق)؛ وی از شماری از صحابه و یاران رسول خدا ج، حدیث روایت نموده است و از راویان مطمئن و قابل اعتماد کوفه به شمار می‌آمد و در حدیث، ماهر و خبره، کاردان و توانا و متخصّص و حاذق بود و از زمره‌ی بسیار روایت‌کنندگانِ حدیث نیز به حساب می‌آمد. [۹۸]

۷- پیشوای دین، حافظ و حجّت در حدیث: منصور بن معتمر تیمی (متوفّای ۱۳۲ ه‍ . ق). [۹۹]

این گروه از علماء و بزرگان عرصه‌ی علم و دانش که به بیان آن‌ها پرداخته شد، فقط برخی از اساتید کوفی امام ابوحنیفه/بودند؛ و علاوه از این‌ها، امام ابوحنیفه/به دیگر سرزمین‌ها و بلاد اسلامی، مسافرت کرد به طوری که به سال ۹۶ ه‍ . ق همراه با پدرش به نیّت انجام حجّ خانه‌ی خدا، رهسپار سرزمین حجاز شد و در مکه‌ی مکرمه، با صحابی رسول خدا ج، عبدالله بن حارثسملاقات کرد و این حدیث را نیز از وی شنید: «مَنْ تفقّه في دین الله، کفاه الله همّه ورزقه من حیث لا یحتسب». [۱۰۰]

«کسی که در دین خدا، فقیه و دانا شود و در پی راه رشد و شکوفایی‌اش گام بردارد، خداوند بلند مرتبه، غم‌ها و ناراحتی‌ها و غصّه‌ها و اندوه‌های وی را دور می‌گرداند و به او از جایی که تصورش نمی‌کند، روزی می‌رساند».

سپس امام ابوحنیفه، پس از این سفر حج، دوباره هر سال، رهسپار سرزمین حجاز می‌شد و به حج خانه‌ی خدا می‌آمد؛ تا این که در طول عمرش، پنجاه و پنج بار حجّ نمود؛ [۱۰۱]و در این پنجاه و پنج بار، از بسیاری از علماء و صاحب نظران بزرگ عرصه‌ی علم و دانش و طلایه داران و پیشقراولان عرصه‌ی روایت و درایت در مکه‌ی مکرمه، به یادگیری و فراگیری علم و دانش و حکمت و فرزانگی پرداخت و علوم و معارف فراوانی را فراچنگ آورد و با بسیاری از اوامر و فرامین الهی، تعالیم و آموزه‌های نبوی، احکام و دستورات شرعی و حقایق و مفاهیم والای قرآنی، آشنا شد. و ما نیز در اینجا، به بیان اسامی برخی از اساتید مکّی امام ابوحنیفه که از شهرت بیشتری برخوردارند، می‌پردازیم:

۱- عطاء بن ابی رباح (متوفّای ۱۱۴ ه‍ . ق)؛ وی، سرور و سالار تابعین بود که دویست نفر از صحابه را درک کرده بود. [۱۰۲]

۲- دانشمند بزرگوار و فرهیخته‌ی توانا و دانشور کاردان و خبره: عکرمه (متوفّای ۱۰۷ ه‍ . ق)؛ وی از عایشهل، ابوهریرهس، علی بن ابی طالبسو دیگر صحابه، به نقل حدیث پرداخته است. [۱۰۳]

۳- ابوالزبیر، محمد بن مسلم بن تدرس مکّی؛ حافظ و بسیار روایت کننده‌ی حدیث (متوفّای ۱۲۸ ه‍ . ق)؛ او از این افراد به نقل و روایت حدیث پرداخته است: عبدالله بن عباسب؛ عبدالله بن عمرب؛ جابرس؛ ابوالطفیلس؛ سعید بن جبیرس؛ مالک بن انس/؛ عایشهلو شماری دیگر از بزرگان عرصه‌ی علم و دانش. [۱۰۴]

و همچنین امام ابوحنیفه/علم مدینه‌ی منوره را نیز از علماء و صاحب نظران مشهور آن فراگرفت؛ از جمله:

۱- نافع برده‌ی آزاد شده‌ی عبدالله بن عمرب(متوفّای ۱۱۷ ه‍ . ق)؛ نافعساز این افراد، به روایت حدیث پرداخته است:

ارباب و خواجه‌اش عبدالله بن عمرب؛ عایشهل؛ ابوهریرهس؛ امّ سلمهل؛ رافع بن خدیجس؛ ابولبابهسو گروهی دیگر از صحابه و یاران رسول خدا ج. [۱۰۵]

۲- داناترین و آگاه‌ترین حافظان حدیث، ابوبکر محمد بن مسلم، ابن شهاب زهری (متوفّای ۱۲۴ ه‍ . ق)؛ وی، از این بزرگان به روایت حدیث پرداخته است:

عبدالله بن عمرب، سهل بن سعدس؛ انس بن مالکس؛ محمود بن ربیع/؛ سعید بن مسیّب/؛ ابوامامة بن سهل/؛ و کسان دیگر از طبقه‌ی آنان از صغار صحابه و کبار تابعین. [۱۰۶]

۳- قاسم بن محمد بن ابوبکر صدّیقس(متوفّای ۱۰۶ ه‍ . ق)

۴- هشام بن عروة (متوفّای ۱۴۵ ه‍ . ق)

۵- یحیی بن سعید انصاری (متوفّای ۱۴۴ ه‍ . ق)

۶- ربیعة الرأی (متوفّای ۱۳۶ ه‍ . ق)

و دیگر ائمه و پیشوایان حدیث و طلایه داران و پیشقراولان عرصه‌ی علم و دانش در مدینه‌ی منوره. رحمت و رضوان خدا بر همگی آنان باد.

به هر حال، تعداد اساتید امام ابوحنیفه/در عرصه‌ی حدیث، بی‌شمار و فراوان است و تعداد آنان را کسی جز خدا نمی‌داند. ابن حجر هیتمی در کتاب «الخیرات الحسان» گوید: [۱۰۷]«هم کثیرون لایسع هذا المختصر ذکرهم؛ وقد ذکر منهم الامام ابوحفص الکبیر اربعة آلاف شیخ؛ وقال غیره: له اربعة آلاف شیخ من التابعین فما بالك بغیرهم».

«تعداد اساتید امام ابوحنیفه/در عرصه‌ی حدیث، بسیار زیاد است که ذکر همه‌ی آن‌ها در این مختصر نمی‌گنجد؛ و امام ابوحفص کبیر نیز فقط به ذکر چهار هزار استاد از آن‌ها پرداخته است؛ و دیگران نیز گفته‌اند: امام ابوحنیفه/، فقط از میان تابعین، چهار هزار استاد داشته است؛ پس دیدگاه تو در مورد شمار اساتید غیرتابعی او چیست؟».

و حافظ جلال الدین مزّی در کتاب «تهذیب الکمال» [۱۰۸]نیز به بیان هفتاد و هفت نفر از اساتید امام ابوحنیفه/پرداخته است.

و علامه ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی در کتاب «جامع المسانید» [۱۰۹]گفته است: «انّ عدد مشایخ الذین روی عنهم في جامع المسانید یقرب من ثلاث مائة»؛ «شمار اساتید امام ابوحنیفه/که در «جامع المسانید» به نقل روایت از آن‌ها پرداخته است، قریب به سیصد نفر می‌باشد».

و امام شمس الدین محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان في مناقب الامام الاعظم ابی حنیفة» [۱۱۰]و حافظ ابن بزاز کردری نیز در کتاب «المناقب الامام الاعظم ابی حنیفة» [۱۱۱]به تدوین و گردآوری تمامی اساتید امام ابوحنیفه/همّت گمارده‌اند و همه را در یکجا جمع نموده‌اند.

[۹۳] «تذکرة الحفّاظ»، حافظ ذهبی ۱/۷۹ و ۸۱ [۹۴] «تذکرة الحفّاظ»، حافظ ذهبی ۱/۱۵۴ [۹۵] «تذکرة الحفّاظ»، علامه ذهبی ۱/۱۱۴ [۹۶] «تهذیب التهذیب»، حافظ ابن حجر عسقلانی ۳ / ۱۴ و ۱۵ [۹۷] «تذکرة الحفّاظ»، ذهبی ۱/۱۱۷ [۹۸] «تهذیب التهذیب»؛ ابن حجر ۴/۱۳۷ [۹۹] «تذکرة الحفّاظ»، ذهبی ۱/۱۴۲ [۱۰۰] «جامع بیان العلم و فضله»؛ قرطبی ۱/۴۵ [۱۰۱] «المناقب»؛ مؤفق ۱/۲۵۳ [۱۰۲] «تهذیب التهذیب»؛ ابن حجر ۷/۲۰۰ [۱۰۳] «تذکرة الحفّاظ»، علامه ذهبی ۱/۹۵ [۱۰۴] «تذکرة الحفّاظ»،‌ علامه ذهبی ۱/۱۲۶ [۱۰۵] «تذکرة الحفّاظ»، علامه ذهبی ۱/۹۹ [۱۰۶] «تذکرة الحفّاظ»؛ علامه ذهبی ۱/۱۰۸ [۱۰۷] «الخیرات الحسان»؛ ص ۵۶ [۱۰۸] «تهذیب الکمال»، ۱۹ / ۱۰۲ و ۱۰۳ [۱۰۹] «جامع المسانید»؛ ۲/۳۴۴ [۱۱۰] «عقود الجمان»، ص ۶۴ و ۸۷ [۱۱۱] «المناقب»، کردری ۱ / ۷۰ و ۸۷

رشد علمی امام ابوحنیفه/:

امام ابوحنیفه در یک خانواده‌ی مسلمان، نیکوکار، ثروتمند و باسخاوت دیده به جهان گشود و چنان‌که به نظر می‌رسد او تنها فرزند پدر و مادرش بوده است. پدرش در کوفه دکان بزّازی داشت که امام خود نیز بعد از مدتی، در این شغل جایگزین پدرش گردید.

او در اوان کودکی، همانند سایر نخبگان سَلَف، قرآن کریم را حفظ نمود و در اوایل تقیّد چندانی به درس و آموزش نداشت؛ بلکه همراه پدر خود در دکان مشغول خرید و فروش بود؛ تا این‌که روزی میان او و شعبی ملاقات و گفتگویی صورت گرفت؛ این گفتگو سرآغاز برکات بزرگی در زندگی امام ابوحنیفه/گردید.

ابومحمد حارثی به اِسناد خود از امام ابوحنیفه/روایت نموده که او در مورد انگیزه‌ی گرایش خود به علوم دینی گفته است: «روزی بر شعبی گذر نمودم؛ مرا فراخواند و گفت: با چه کسی رفت و آمد داری؟ گفتم: فلانی؛ گفت: منظورم بازار نیست؛ بلکه هدفم رفت و آمد نزد علماء است. من گفتم: نزد علماء کمتر رفت و آمد می‌کنم. او گفت: اینگونه مباش! بر تو است که به فراگیری علم و همنشینی با علماء جدّیت نمایی؛ زیرا من در تو هوشمندی و شایستگی خاصّی احساس می‌کنم. این سخن شعبی در قلبم تأثیر عمیقی نهاد و از آن پس رفت و آمد بازار را رها کرده، شروع به آموختن علم و دانش نمودم، تا سرانجام خداوند توفیقات بیشتری در این مورد به من عنایت کرد».

هنگامی که امام ابوحنیفه/به شانزده سالگی رسید، پدرش او را همراه خود برای ادای فریضه‌ی حج و زیارت آرامگاه و مسجد پیامبر جبه مکّه‌ی مکرمه و مدینه‌ی منوره برد.

امام کردری در کتاب «مناقب الامام ابی حنیفة» از جُعابی روایت کرده که: ابویعلی عبدالله بن جعفر رازی برای من نقل کرده است: پدرم از محمد بن سماعه که حافظ معتمدی بوده، از ابویوسف، از ابوحنیفه نقل کرده که گفته است: من در سال ۹۶ هجری همراه پدرم به قصد ادای حج به مکّه رفتم در حالی که شانزده سال سن داشتم. ناگهان مرد بزرگی را دیدم که مردم بسیاری پیرامونش گرد آمده بودند.

به پدرم گفتم: این شیخ کیست؟ گفت: این مرد یکی از اصحاب پیامبر خدا جاست که به او عبدالله بن حارث بن جزء زبیدیسمی‌گویند. من گفتم: چه چیزی در نزد اوست که اینگونه مردم گرد او جمع شده‌اند؟ گفت: نزد او احادیثی وجود دارد که آن‌ها را از پیامبر اکرم ج، شنیده است. گفتم: مرا به نزد او ببر. پدرم در حالی که جلوتر از من بود حرکت کرد و مردم را از مقابلم دور می‌نمود، تا اینکه من به او نزدیک شدم. سپس از او شنیدم که رسول خدا جفرموده است: «کسی که در دین خدا دانش کسب نماید، خداوند او را از غم هایش می‌رهاند و از جایی که گمان نمی‌برد به وی روزی عطاء می‌کند». حافظ جعابی گفته است: «عبدالله بن حارث بن جزء زبیدی در سال ۹۷ ه‍ .ق وفات نمود و من این حدیث را از طریق صیمری بدینگونه شنیدم».

اولین علمی که امام ابوحنیفه بدان روی آورد، علم اصول و مناظره با ملحدین و گمراهان بود. او به قصد مناظره با منحرفان بیشتر از ۲۷ مرتبه وارد بصره شد و در آنجا به بحث و مناظره پرداخت تا شبهاتی را که منحرفین بر شریعت وارد می‌نمودند، رد کند و برچسب‌هایی را که گمراهان به اسلام می‌زدند، بزداید؛ او با جهم بن صفوان به مناظره پرداخت تا اینکه او را قانع کرد. و با ملحدین به مجادله پرداخت تا آنان را وادار نمود که به حقّانیّت شریعت اعتراف و اقرار نمایند؛ همانگونه که با معتزله، خوارج و مذاهب دیگر مباحثه نمود و بر آن‌ها فائق آمد. اما با وجود اینکه او پاره‌ای از زمان را در مناظره و مجادله در علم عقاید - کلام گذراند، باز هم یاران و نزدیکان خود را از مناظره در آن بازمی‌داشت.

روزی پسرش حماد را که بعداً قاضی فاضل و عابدی پارسا گردید در حال مناظره در علم کلام دید و او را از این کار منع نمود. حماد گفت: تو خودت در علم کلام مناظره می‌نمایی و ما را از آن باز می‌داری؟! امام ابوحنیفه/فرمود: ما چنان مناظره می‌نمودیم که گویا بر بالای سرمان پرنده‌ای قرار دارد که مبادا پای رفیقمان بلغزد، اما شما مناظره می‌کنید در حالی که قصد دارید که پای رفیقتان بلغزد، و هر که بخواهد که پای رفیقش بلغزد خواسته است که رفیقش کافر شود و هر که بخواهد که رفیقش کافر شود، خودش قبل از او کافر گردیده است. [۱۱۲]

امام ابوحنیفه/راه تحقیق و تفحّص در علم کلام و اصول دین و مناظره با انسان‌های کج‌فهم و گمراه را پیمود تا اینکه بی‌نهایت مشهور شد و زبانزد عام و خاص گشت؛ بیشتر از بیست سال از عمرش سپری نشده بود که برای خود کلاس مخصوصی در مسجد کوفه برگزار نمود که در آن، طلاب و شیفتگان علم کلام و اصول دین حضور می‌یافتند. بدون تردید خداوند به او و به مسلمانان خیر فراوان عطا کرد. و دعایی که حضرت علیسبرای جدّ و اولادش نموده بود، درباره‌ی او پذیرفته شد و امیدی که شعبی به طور خاص از او داشت، برآورده گردید؛ چرا که سرانجام به سوی فقه روی آورد. و فقه، عصاره و چکیده‌ی قرآن کریم و سنت مطهر نبوی جاست؛ چون در فقه، آیات احکام، تفسیر و نحوه‌ی دلالت نمودن آنان واضح و روشن می‌شود و انسان با معانی و مقاصد آیات، آشنا می‌گردد؛ و همچنین در این علم، سنّت مُطهر نبوی، شرح و نحوه‌ی دلالت آن، روشن می‌شود و انسان به معانی و مقاصد آن، معرفت حاصل می‌نماید. بدین خاطر که فقه، کسب دانش در دین است و آیا کسب دانش در دین، جز شناخت اصول و مقاصد دین و دلالات و اشارات قرآن و حدیث است؟! آیا می‌شود بدون فقه، به معانی قرآن راه یافت؟ خیر.

گاهی آیه‌ای از قرآن کریم در نزد قاری و یا حدیثی در نزد حافظ آن یافت می‌شود در حالی که او مقصود و معنای آن را به طور کامل نمی‌داند، مگر این که فقیهی حاضر شود و معنای آیه و حدیث را بیان و روشن نماید.

روزی ابوحنیفه/به دیدار استادش، اعمش، رفته بود. در آن هنگام مردی به نزد اعمش آمد و مسأله‌ای از وی سؤال نمود. اعمش به ابوحنیفه گفت: جواب این مرد را بده و او هم پاسخ داد. اعمش به او گفت: جواب این مسأله را از کجا دانستی؟ فرمود: از حدیثی که تو برای من روایت نمودی. او به روایت احادیث پرداخت که بعد از روایت چند حدیث، اعمش بدو گفت: همین قدر کافیست. آنچه را که من برای تو در طول یک سال روایت نمودم، تو در یک ساعت، روایت می‌نمایی. به راستی که تو طبیب و ما داروفروشیم!

سبب روی آوردن امام ابوحنیفه/، به علم فقه آن چیزی بوده است که امام زفر از او روایت کرده است که می‌گوید: من از ابوحنیفه شنیدم که می‌گفت: همواره در علم کلام تحقیق می‌نمودم، تا اینکه به جایگاه والایی از آن رسیدم و زبانزد عام و خاص شدم. کلاس ما در جوار حلقه‌ی درس حماد بن ابی سلیمان برگزار می‌شد. روزی، زنی به نزدم آمد و گفت: مردی می‌خواهد زنش را طبق سنت طلاق دهد، باید چند طلاق بدهد؟ من به او گفتم: این سؤال را از حماد بپرس! سپس به نزد من برگرد و جوابش را برایم بگو. او از حماد پرسید و حماد گفت: زنش را در حالی که از عادت حیض پاک باشد و با وی مقاربت ننموده، طلاق دهد؛ سپس او را رها نماید. تا اینکه سه دوره عادت را سپری کند. بعد از غسل، برای ازدواج با همسر دیگری حلال می‌گردد.

پس آن زن برگشت و به من گزارش داد. با خود گفتم: دیگر نیازی به علم کلام در خود نمی‌بینم، کفش‌هایم را برداشتم و در کنار حماد نشستم و به مسائل آن گوش داده و گفته‌هایش را حفظ کردم. وی روز بعد آنچه را که به شاگردانش گفته بود، سؤال می‌نمود. من همه‌ی آن‌ها را حفظ کرده بودم و پاسخ می‌دادم؛ دوستانم اشتباه پاسخ دادند. با جدّیّت درس را ادامه دادم، تا سرانجام حماد گفت: کسی غیر از ابوحنیفه حق نشستن در برابر مرا ندارد. [۱۱۳]

موفق مکی از یحیی بن شیبان روایت نموده که ابوحنیفه گفته است: در مناظره در علم کلام، مهارت خاصی داشتم و پاره‌ای از زمان را با تحقیق در این علم سپری کردم، به وسیله‌ی آن به مناظره می‌پرداختم و از آن دفاع می‌کردم و بیشتر آنانی که من با آن‌ها مناظره می‌نمودم در بصره بودند، از این رو بیشتر از بیست مرتبه به بصره رفتم که در بعضی از این سفرها یک سال و در بعضی دیگر کمتر و یا بیشتر در بصره می‌ماندم. و با فرقه‌هایی از خوارج ما نند اباضیه، صفریه و فرقه‌های دیگر مباحثه می‌نمودم؛ علم کلام را از بهترین علم‌ها به شمار می‌آوردم و همواره می‌گفتم: که این علم، اساس و بنیاد دین است؛ اما بعد از اینکه عمری را به تحقیق و بررسی آن سپری نمودم، به خود آمده، گفتم: آنچه را که ما می‌دانیم اصحاب پیامبر جو تابعین و پیروانشان جنیز می‌دانستند و حتی آن‌ها آشنایی کاملتری به حقایق امور داشتند. با این وجود آن‌ها از منازعه و مجادله در علم کلام خودداری نموده و دیگران را به شدت از این کار بازمی‌داشتند و بیشتر وقت خود را در احکام دین و مباحث فقهی صرف نمودند. به دور یکدیگر جمع می‌شدند تا به مردم مسائل دین را آموزش دهند و آنان را به آموختن علم تشویق نمایند، و آنچه از آنان در مورد احکام دین پرسیده می‌شد، پاسخ می‌دادند. زمان اصحاب و تابعین و پیروانشان به این منوال سپری شد. وقتی که حالشان برای من آشکار گردید، من نیز از منازعه و تعمّق در علم کلام خودداری نمودم و به آشنایی اندک آن اکتفا کردم و به سوی آنچه که سلف صالح بر آن بودند، برگشتم. به کاری روی آوردم که آن‌ها مشروع نموده بودند و با کسانی که بدان علوم آشنایی داشتند، همنشینی نمودم. به علاوه دیدم آن‌هایی که علم کلام و منازعه در آن را حرفه و شغلشان نموده‌اند، مردمی هستند که سیمایشان، سیمای گذشتگان و روششان، روش صالحین نیست؛ آن‌ها افرادی قَسیّ‌القلب و سخت‌دل بودند و از مخالفت با قرآن، سنّت و سلف صالح، پروایی نداشتند و آثاری از تقوا و خداترسی در وجودشان مشاهده نمی‌شد. سپس دانستم که اگر در این کار خیری می‌بود، قبل از ما سلف صالح به انجام آن اقدام می‌نمودند و انسان‌های پست و فرومایه به دنبال آن نمی‌رفتند. لذا آن را رها نمودم و خدا را در مقابل این کار سپاس می‌گویم. [۱۱۴]بر این اساس روشن گردید که علت اصلی روی آوردن امام/، به علم فقه، سؤال همان زنی بود که قبلاً بیان شد.

[۱۱۲] ابن بزازی، مناقب الامام ابی حنیفة، ج ۱، ص ۱۲۱. [۱۱۳] ابن حجر هیتمی شافعی، الخیرات الحسان، ص ۲۵؛ نیز: موفق مکی، مناقب الإمام الاعظم ابی حنیفة. [۱۱۴] موفق، المناقب، ج ۱، ص ۶۰.

در محضر حماد و رعایت ادب با استاد:

امام ابوحنیفه/، با تمام توان خود به سوی استادش، حمّاد، و اندیشه‌های فقهی او روی آورد تا اینکه به خاطر برخورداری از استعداد فوق‌العاده قوی و رعایت ادب عجیبی که نسبت به استادش داشت از همسالان خود و آنانی که پیش از او در کلاس درس استادش حاضر شده بودند، پیشی گرفت و بی‌نهایت مورد شفقت و عنایت خاص استاد قرار گرفت، تا جایی که استادش او را به عنوان شاگرد ممتاز و نمونه معرفی نمود. احترامی که او برای استادش قایل می‌شد، عجیب و شگفت‌آور بود؛ به قصد دیدار استاد به خانه‌اش می‌رفت و در پشت دروازه‌ی منزلش انتظار می‌کشید، تا اینکه او برای ادای نماز و یا انجام کار دیگری بیرون می‌آمد؛ سپس از او سؤال می‌نمود و او را همراهی می‌کرد و در مواقع لازم به خدمتکاری و خدمتگزاری استاد می‌شتافت؛ زمانی که در منزل نشسته بود پاهایش را به سوی منزل استادش دراز نمی‌کرد و به هنگام نماز برای استادش، حماد، و پدر و مادرش دعای خیر می‌نمود. امام ابوحنیفه هیجده سال تمام به این همراهی و مصاحبت ادامه دادند تا اینکه حماد/، وفات نمود و شاگردان کلاس حماد به اتفاق نظر، امام ابوحنیفه را به جانشینی او برگزیدند؛ به راستی که او بهترین جانشین برای بهترین سلف بود!

ابوشیخ بن حیان در «طبقات محدثین اصفهان» از عاتکه، خواهر حماد، روایت نموده که: «نعمان در منزل ما پنبه‌ها را ندافی و حلاجی می‌کرد و برای ما شیر، سبزی و امثال آن خریداری می‌نمود و هنگامی که مردی به خاطر مسأله‌ای می‌آمد، به او می‌گفت: سؤال تو چیست؟ او مسأله‌اش را بیان می‌نمود و امام ابوحنیفه/پاسخ می‌داد. سپس می‌گفت: لحظه‌ای در جای خود درنگ کن. آنگاه به نزد حماد می‌رفت و به وی می‌گفت: مردی آمده و از من چنین سؤالی نموده است و من اینگونه پاسخ دادم، نظر شما در این باره چیست؟ حماد/می‌گفت: برای ما اصحاب و یارانمان این چنین حدیث روایت نمودند و ابراهیم این چنین گفته است. بعد امام ابوحنیفه می‌فرمود: آیا من از شما این‌ها را روایت کنم؟ او می‌گفت: بلی. سپس امام از استادش روایت می‌کرد. برخورد امام ابوحنیفه/با استادش اینگونه ادامه یافت تا اینکه بالاخره وارث علم او گردید». [۱۱۵]

موفق مکی از محمد بن حسین بن ابی بشیر روایت نمود، که او گفته است: من از ابوحنیفه/شنیدم که می‌گفت: هیچگاه از وقتی که استادم، حماد، فوت نموده است، نمازی نخواندم مگر اینکه برای او و پدر و مادرم از خداوند متعال طلب آمرزش نمودم. به درستی که من برای آن کس که از وی علم آموختم یا به او علمی آموزش دادم، آمرزش می‌طلبیدم.

و نیز از امام ابوحنیفه/روایت شده که گفته است: به خاطر احترامی که برای حماد قائل بودم هیچگاه پاهایم را به سوی خانه‌اش دراز ننمودم، در حالی که میان خانه‌ی من و خانه‌ی او هفت کوچه فاصله بود! سپس موفق مکی گفته است:

نعمانُ کان ابرَّ الناس کلهم
بوالدیه وبالأستاذ حماد
قد کان یدعوا له ما عاش مجتهداً
شائی بذا کل محمود وحماد
و کان یفتح بالحماد دعوته
و لا یحابی لآباء وأولاد
ابوالإِفادة أولی بالبدایة من
اُبی الولادة عند الواحد الهادي
ما مدّ رجلیله یوماً نحو منزله
و دونه سلك سبع کأطراد [۱۱۶]

«نعمان نیکوکارترین همه‌ی مردم نسبت به پدر و مادر و استادش حماد بود؛ او همواره برایش تا هنگامی که زنده بود، دعا می‌نمود و در حالی که او بدین دعا هر ستوده شده و ستاینده‌ای را می‌خواست (با دعا استادان و شاگردانش را یاد می‌نمود). او همواره دعای خود را با استادش، حماد، شروع می‌کرد و نیاکان و فرزندان خود را بر او برتری نمی‌داد. نزد خداوند یگانه‌ی راهنما، آغاز دعا با استاد بهتر از افتتاح آن به پدری است که از او زاده شده است. او پای خود را هیچگاه به سمت منزل استادش دراز ننمود در حالی که در جلوی روی او هفت کوچه‌ی پشت سر هم قرار داشت».

[۱۱۵] حاشیه‌ی امام کوثری بر کتاب ابن قتیبه، الاختلاف فی اللفظ و الرد علی الجهمیة و المشبهة. [۱۱۶] موفق، المناقب، ج ۲، صص ۷-۶

استادان امام ابوحنیفه/

اشاره نمودیم که استادان امام ابوحنیفه/، به چهار هزار نفر رسیدند که در میان آن‌ها هفت صحابه، سی و نه تابعی و بقیه از تبع تابعین بودند و این مایه‌ی تعجب و شگفتی نیست؛ زیرا وی در طول هفتاد سال عمر خویش، پنجاه و پنج مرتبه حج گذارد و در موسم حج علمای جهان اسلام در حرمین شریفین جمع می‌شدند. و زمانی که ابن هبیره آن امام بزرگ را به خاطر خودداری از قبول ریاست دادگاه کوفه تازیانه زد، از کوفه خارج شد و شش سال در مکّه اقامت گزید. از این گذشته، کوفه نیز در آن زمان مهد و مرکز علم و حدیث بوده و تعداد زیادی [۱۱۷]از دانشمندان بزرگ در آن زندگی می‌کردند. امام ابوحنیفه/به واسطه‌ی علاقه‌ی شدید به آموختن علم و دانش، توانست در مدّت پنجاه و پنج سال،‌ چهار هزار استاد را ملاقات و از آنان علم بیاموزد؛ که این آموختن از بعضی، زیاد و از بعضی، اندک و در حد یک حدیث یا یک مسأله بود.

امام ابوحفص کبیر بعد از ذکر استادان امام ابوحنیفه/بیان می‌نماید: در این مورد گروهی از علماء، کتاب‌هایی تصنیف نموده و استادان امام را به ترتیب حروف الفبا یادآور شده‌اند و همه‌ی این کتاب‌ها در یک جلد گردآوری شده است.

مؤلف کتاب «قلائد عقود العقیان» بعد از برشمردن استادان امام ابوحنیفه/گفته است: این تعداد را جز افراد متکبر، نادان و یا حسود انکار نمی‌کنند. آیا این افراد روایت فربری را ندیده‌اند که گفته است: کتاب صحیح البخاری را هفتاد هزار نفر از زبان امام بخاری شنیدند، اما کسی غیر از من باقی نمانده است تا آن را روایت کند؟!

شیخ محمد سنبهلی در فصلی که در شرح حال استادان بلاواسطه‌ی امام ابوحنیفه/گشوده، گفته است: بدان که بیشتر استادان امام، که در این مسند - مسند حصکفی - آمده است، از بزرگترین راویان صحیحین می‌باشد، مانند: منصور بن معتمر، مجاهد بن جبر و حکم بن عتیبه و نافع ...

سپس می‌افزاید: در میان هیچ یک از استادان و راویان مسندش، فردی دروغگو، جاعل حدیث و یا ضعیفِ مورد اتفاق وجود ندارد. بله! بعضی از ناقدان حدیث، بعضی را ضعیف دانسته‌اند؛ مانند ابن لهیعه، محمد بن سائب کلبی و مسلم بن کیسان... که این کار مشکل ایجاد نمی‌کند؛ زیرا احادیث آنان فروتر از متابعات و شواهد بر احادیث صحیح نیستند.

وی در ادامه، به ذکر اسامی برخی از آنان پرداخته است که ما شرح حال بعضی را به طور کوتاه به شرح ذیل بیان می‌نماییم. [۱۱۸]

۱- ابراهیم بن محمد منتشر کوفی: او فرد ثقه و معتمد و از طبقه‌ی پنجم می‌باشد. در کتاب «التقریب» تألیف ابن حجر، وارد شده است که امام ابوحنیفه/، ابوعوانه، ثوری، مِسعر، ابن عیینه و دیگران از وی حدیث روایت نموده‌اند.

۲- ابراهیم بن یزید نخعی کوفی: فرد ثقه و معتمدی بوده است ولیکن، چنان‌چه در کتاب «التقریب» تألیف ابن حجر آمده است، احادیث مرسل زیادی روایت نموده است. پرهیزگاری و خیراندیشی او شگفت‌انگیز بوده و از شهرت‌طلبی و نام‌آوری متنفّر بوده است. ابن حبان او را در زمره‌ی معتمدین تابعین ذکر نموده است.

۳- اسماعیل بن حماد بن ابی سلیمان کوفی: که فردی بسیار راستگو بوده است و چنان‌چه در کتاب «التقریب» ابن حجر آمده، او از طبقه‌ی هشتم است. نووی در مقدمه‌ی شرحی که بر مسلم نوشته، گفته است: او تابعی مشهوریست که انس بن مالک و سلمة بن اکوع را دیده و از عبدالله بن ابی اوفی، عمروبن حریث، قیس بن عابد و ابوجحیفه، حدیث شنیده است.

۴- ایوب سختیانی بصری: او هم فردی ثقه و مورد اعتماد و از بزرگان فقهای عابد از طبقه‌ی پنجم است. شعبه درباره‌ی وی گفته است: من مثل و همانند او را ندیدم؛ او سیّد و بزرگ فقهاء بوده است و ائمه‌ی ششگانه‌ی حدیث، از او احادیث زیادی روایت کرده‌اند.

۵- حارث بن عبدالرحمن همدانی کوفی: کنیه‌ی او ابوهند می‌باشد. از افراد نیکو و خوشنام طبقه‌ی هفتم است و چنان‌چه در «التقریب» خاطر نشان گردیده است، امام بخاری در کتاب «الادب المفرد» و نسائی در «مسند علی» احادیث او را ذکر نموده‌اند.

۶- ربیعة بن عبدالرحمن مدنی: معروف به ربیعة الرأی بوده، او دانمشندی مشهور و فرد مورد اعتمادی می‌باشد؛ امام احمد در مورد او گفته است: او فرد ثقه و معتمدی است.

۷- سالم بن عبدالله بن عمر بن الخطابس: مردی بزرگوار، عابد و بافضیلت و یکی از فقهای هفتگانه می‌باشد. در رفتار و عادات به پدرش، عبدالله، شباهت کاملی داشت؛ از بزرگان طبقه‌ی سوم است که ائمه‌ی ششگانه‌ی حدیث، از او احادیثی روایت نموده‌اند.

۸- سعید بن مسروق، پدر سفیان ثوری: او فردی ثقه و معتمد از طبقه‌ی ششم است. ابن حبان او را در گروه معتمدیِن تبع تابعین آورده است.

۹- سلیمان بن یسار هلالی مدنی: شخص مورد اعتماد و بافضیلت و یکی از فقهاء هفتگانه می‌باشد. از حضرت انس و غیر او حدیث روایت نموده است و هر شش امام حدیث، از وی حدیث روایت نموده‌اند.

۱۰- عاصم بن کلیب بن شهاب کوفی: مرد بسیار صادق و راستگویی است که امام مسلم و چهار نفر دیگر از ائمه‌ی حدیث، از او احادیث فراوانی روایت کرده‌اند.

۱۱- عبدالرحمن بن هرمز اعرج مدنی: عالم بزرگواری است که ائمه‌ی ششگانه‌ی حدیث از او احادیثی را نقل نموده‌اند.

۱۲- عطاء بن یسار هلالی مدنی: غلام آزاد شده‌ی حضرت میمونهلاست و در کتاب «التقریب» بر روی اسمش، علامت شش کتاب حدیث مرقوم گردیده است. او فرد معتمدی است و احادیث فراوانی روایت کرده است.

۱۳- عمرو بن دینار مکّی: فرد معتمد و بزرگواری است که شش امام حدیث، احادیثی به نقل از وی روایت کرده‌اند و ابن حبان او را در زمره‌ی معتمدین ذکر نموده است.

۱۴- قاسم بن عبدالرحمن بن عبدالله بن مسعودس: وی فردی عابد و مورد اعتماد است. امام بخاری و چهار امام دیگر، از او احادیثی روایت نموده‌اند.

۱۵- عبدالکریم بن ابوالمخارق بصری: ساکن مکّه‌ی مکرمه بوده است و امام بخاری در تعلیق و توضیحاتش و ابن ماجه در تفسیرش از او نقل قول نموده‌اند.]

[۱۱۷] امام بخاری گفته است: نمی‌توانم بشمارم که چند بار برای گرفتن حدیث به کوفه رفتم. [۱۱۸] به شرح حال این گروه تا هشتاد و سه نفر از استادان امام نظر نمایید که گسترده‌تر و مفصلتر از آنچه ما اینجا وارد نمودیم در: شیخ محمد سنبهلی، تنسیق النظام فی مسند الامام، ص ۴۳ به بعد آمده است.

ویژگی و امتیاز امام ابوحنیفه/

حافظ ابن حجر هیتمی در کتاب «الخیرات الحسان في مناقب الامام الاعظم ابی حنیفة» [۱۱۹]گوید: «و في فتاوی شیخ الاسلام ابن حجر: انّه ادرك جماعة من الصحابة کانوا بالکوفة بعد مولده بها سنة ثمانین فهو من طبقة التابعین ولم یثبت ذلك لاحد من أئمة الأمصار المعاصرین له کالا وزاعی بالشام، والحمادین بالبصرة، والثوری بالکوفة، ومالك بالمدینة الشریف، واللّیث بن سعد بمصر». [۱۲۰]

«در فتاوای شیخ الاسلام ابن حجر عسقلانی، چنین آمده است: امام ابوحنیفه/پس از آن که به سال ۸۰ ه‍ . ق در کوفه زاده شد؛ وی شماری از صحابه و یاران رسول خدا جرا که در کوفه بودند، دریافت؛ از این رو، او از طبقه‌ی تابعین به شمار می‌آید؛ و این ویژگی و امتیاز، برای هیچ یک از پیشوایان وائمه‌ی معاصر وی، در دیگر شهرهای اسلامی، فراهم و مهیّا نشده است؛ مانند: اوزاعی در شام؛ حماد بن زید بن درهم ازْدی جهضمی و حماد بن سلمة بن دینار بصری در بصره؛ سفیان ثوری در کوفه؛ مالک بن انس در مدینه‌ی منوره و لیث بن سعد در مصر».

امام شافعی/گوید: «الناس کلّهم عیال علی ابی حنیفة في الفقه»؛ [۱۲۱]«تمامی مردم در فقه، از خانوار و تحت تکفّل و ریزه‌خوار خوان امام ابوحنیفه/هستند.»

[دانشمند محدّث، شیخ عبدالحی لکنوی، در کتاب سودمندش «إقامة الحجة علی...» گفته است: بدان که علماء در این که امام ابوحنیفه/تابعی است یا خیر، اختلاف نظر دارند. امّا همگی اتفاق نظر دارند که او زمان صحابه را درک کرده است. شیخ الاسلام ابوعبدالله ذهبی در کتاب «الکاشف» راجع به امام ابوحنیفه/فرموده است: «نعمان بن ثابت بن زوطی، انسسرا دیده و از افرادی چون عطاء، اعرج و عکرمه حدیث شنیده است. و من سیرت او را در بخش جداگانه‌ای ذکر نموده ام». و در کتاب «مرآة الجنان» تألیف یافعی که درباره‌ی رویدادهای سال ۱۵۰ هجری نگاشته شده، آمده است: «در آن سال دانشمند شهیر عراق، امام ابوحنیفه/نعمان بن ثابت کوفی/وفات نمود؛ او که در سال ۸۰ ه‍ . ق دیده به جهان گشوده بود، انسسرا دیده و از عطاء بن ابی رباح و طبقه‌ی او حدیث روایت نموده است. همچنین در این کتاب، اندکی بعد از این مطلب، آمده است: او چهار نفر از صحابه را به نام‌های انس بن مالک، عبدالله بن ابی اوفی، سهل بن سعد ساعدی و ابوالطیفل عامر بن واثله، رضوان الله علیهم اجمعین، دیده است. خطیب در «تاریخ بغداد»، خاطر نشان می‌کند که: او (امام)، انس بن مالک را دیده است [۱۲۲]و بعد از این‌که از ابن حجر، عراقی، جزری، ابن جوزی و علماء دیگر نقل نموده که امام ابوحنیفه/، بعضی از صحابه، رضوان الله علیهم اجمعین، را دیده، گفته است: علمای مورد اعتمادی چون دار قطنی، ابن سعد، خطیب، ذهبی، ابن حجر، ولی عراقی، سیوطی، علی قاری، اکرم سندی، ابومعشر، جزء‌ سهمی، یافعی، جزری، توربشتی، ابن جوزی و سراج، صاحب کتاب «کشف الکشاف»، تصریح نموده‌اند که: امام ابوحنیفه/تابعی بوده است. و آنان که تابعی بودن او را منکر شده‌اند، در واقع عدم روایت وی از صحابه را منظور داشته‌اند.

لازم به ذکر است که جماعتی دیگر از محدّثین و مؤرّخین معتبر، غیر ازافراد فوق الذکر، تابعی بودن او را ثابت نموده‌اند؛ که من از ذکر سخنانشان خودداری می‌نمایم تا موجب اطاله‌ی کلام و ملالت خوانندگان محترم نشود، و آنچه را که در اینجا ذکر نمودم بعد از مطالعه و بررسی کتاب‌های مذکور بوده است، نه این‌که صرفاً به نقل کردن دیگران اتکاء کرده باشم. هر کسی که به کتاب‌های مذکور مراجعه کند، صداقت گفته‌های مرا درخواهد یافت. اما سخنانی که از دانشمندان و فقهای ما، دالّ بر تابعی بودن امام ابوحنیفه/، نقل شده، بیشتر از آن است که شمرده شود. [۱۲۳]

اصحابی که امام ابوحنیفه/ از آنان حدیث روایت نموده است:

شیخ ابوبکر بن علی بن محمد حدّاد عینی، نام‌های اصحابی که امام از آنان احادیث شنیده را در دو بیت شعر که سروده‌ی خود اوست، این‌چنین آورده است:

إن الإمام أبا حنیفة قد روی
عن سبعة من خیر صحب محمد
أنس وواثلة ومعقل جابر
و إبنا أنیس جزء وإبنة عجرد

«امام ابوحنیفه/از هفت نفر که از بهترین یاران حضرت محمد جبودند، حدیث روایت نموده است؛ آنان انس، وائله، معقل، جابر، دو پسر انیس جزء و دختر عجرد می‌باشند».

شیخ شرف الدین ابوالقاسم یمنی در کتاب «قلائد عقود العقیان» فصلی را تحت عنوان این‌که امام ابوحنیفه/، اصحاب رسول خدا ج، را ملاقات نموده و از آن‌ها حدیث روایت کرده است، گشوده و در آن گفته است: «به درستی که بر این امر - یعنی ملاقات امام ابوحنیفه/با صحابه و روایت کردن از ایشان - موافق و مخالف، آشنا و بیگانه و دوست و دشمن اتفاق نظر دارند؛ اگر چه در مورد تعداد صحابه اختلاف نظر وجود دارد؛ زیرا بعضی از آنان گفته‌اند: آن‌ها شش مرد و یک زن و برخی دیگر گفته‌اند: هفت مرد و یک زن بوده و بعضی دیگر بیشتر و یا کمتر گفته‌اند؛ سند آنانی که گفته‌اند که آن‌ها شش مرد و یک زن بوده‌اند، روایت امام ابویوسف یعقوب بن ابراهیم انصاری، یار امام، است که گفته است: «امام ابوحنیفه/به ما خبر داد که من از انس بن مالکسشنیدم که پیامبر اکرم جفرموده است: «طَلَبُ العِلمِ فَرِیضَةٌ عَلی کُلِّ مُسلِمٍ»؛ «آموختن علم بر هر مسلمان لازم و فرض است». و باز به اسناد از ابویوسف روایت نموده که امام ابوحنیفه/فرموده است: «از انس بن مالکسشنیدم که می‌گفت: رسول خدا جفرموده است: «ألدَّالُّ عَلی الخَیرِ کَفَاعِلِهِ وَإِنَّ اللهَ یُحِبُّ إِغَاثَةَ اللِّهفَانِ»؛ «کسی که به کار خیری راهنمایی کند، مانند کسی است که آن را انجام داده است، و همانا خداوند فریادرسی و کمک به مستمندان را دوست دارد».

و به همین اسناد از امام ابوحنیفه/روایت شده است که فرموده: «در سال نود و شش ه‍ . ق به همراه پدرم، که دفتر عمرم به شانزده رسیده بود، برای ادای حج به مکّه‌ی مکرّمه رفتم؛ در این سفر به پیرمردی برخوردم که مردم گرد او جمع شده بودند؛ از پدرم پرسیدم: این مرد کیست؟ جواب داد: یکی از اصحاب رسول خدا جاست و اسمش عبدالله بن الحارث بن جزء زبیدی است؛ گفتم: چه چیزی در نزد اوست که مردم اینگونه گردش حلقه زده‌اند؟ پدرم گفت: احادیثی که آن‌ها را از پیامبر اکرمجشنیده است، گفتم: مرا به او نزدیک کن، تا سخنان او را بشنوم. پدرم صف‌های مردم را برایم باز کرد تا اینکه به او نزدیک شدم؛ از او شنیدم که می‌گفت: رسول خداجفرموده است: «مَن تَفَقَّهَ فِی دِینِ اللهِ کَفَاهُ اللهُ هَمَّهُ، وَرَزَقَهُ مِن حَیثُ لا یَحتَسِبُ». «هر آن‌که در دین خداوند کسب دانش نماید، خداوند او را از غم‌هایش نجات می‌دهد و از جایی که گمان نمی‌کند، برایش روزی می‌رساند».

و نیز از ابویوسف از امام از جابر روایت شده است که: مردی از انصار خدمت رسول خدا ج، آمد و گفت: «یا رسول الله تاکنون صاحب فرزند نشده‌ام». پیامبر اکرمجفرمودند: چرا از خداوند بسیار آمرزش نمی‌طلبی و زیاد صدقه نمی‌دهی تا اینکه صاحب فرزند شوی؟! آن مرد پیوسته صدقه می‌داد و بسیار استغفار می‌نمود؛ تا اینکه خداوند هفت پسر به او عطا نمود. به همین سند از امام ابوحنیفه/روایت شده است که: از عبدالله بن ابی اوفی سشنیدم که می‌گفت: رسول خدا جفرموده است: «من بنی مسجداً لله و لو کَمَفحَصِ قَطَاةٍ بَنَی اللهُ لَهُ بَیتاً فِی الجَنَّةِ»؛ «هر کسی که برای خداوند مسجدی بنا کند، ولو به اندازه‌ی لانه‌ی یک مرغ سنگخواره باشد، خداوند برای او خانه‌ای در بهشت بنا می‌نهد».

و باز به همین سند از امام ابوحنیفه/روایت شده است: از واثلة بن اسقع اشجعیسشنیدم که می‌گفت: رسول خدا جفرموده است: «در مصیبت برادرت اظهار شادمانی مکن، مبادا خداوند او را نجات دهد و تو را به آن گرفتار نماید».

و باز به همین سند که گذشت، از امام ابوحنیفه/روایت شده است: «در سال ۸۰ ه‍ . ق زاده شدم و عبدالله بن انیسسرا که در سال ۹۴ هجری به کوفه آمده بود، دیدم، از او در حالی که چهارده سال سن داشتم، شنیدم که می‌گفت: من از رسول خدا جشنیدم که می‌فرمود: «دوستی و محبّت بیش از حد به چیزی، تو را کور و کر می‌کند»

باز به همین سند سابق از امام ابوحنیفه/روایت شده است: «از عایشه، دختر عجرد، شنیدم که می‌گفت: رسول خدا جفرموده است: بیشتر لشکریان خدا در روی زمین ملخ‌هایند؛ نه از آن‌ها می‌خورم و نه تحریمشان می‌کنم!» [۱۲۴]

شیخ محی الدین قرشی، صاحب کتاب «الطبقات»، گفته است: افراد زیادی از علماء، اصحابی را که امام ابوحنیفه/از ایشان حدیث روایت نموده است، در رساله‌ی جداگانه‌ای گرد آورده‌اند و ما این رساله‌ها را از استادان خود روایت نموده ایم؛ و من رساله‌ای در بیان عدم امکان روایت از بعضی از آنان، تدوین نمودم؛ که این، شیوه‌ای منصفانه است؛ در این جزوه، ضمن ذکر نام پاره‌ای از اصحابی که امام ابوحنیفه/آنان را دیده و از آن‌ها حدیث شنیده است، [۱۲۵]یادآور شده‌ام که: با توجّه به تاریخ وفات برخی از این گروه از صحابه‌ی بزرگوار و محلّی که آن‌ها زندگی می‌کردند، روایت امام ابوحنیفه/، و به تَبع، شنیدن حدیث از آنان، آشکار می‌گردد.

فلاس در مورد جابرسگفته است: «او در سال هفتاد و هشت ه‍ . ق در مدینه‌ی منوّره به سنّ هفتاد و چهار سالگی درگذشت؛ که طبق این روایت، دیدن امام ابوحنیفه/زیر سؤال می‌رود. عبدالله بن ابی اوفی در سال هشتاد و شش یا هشتاد و هفت در کوفه وفات نمود و آخرین صحابه‌ای بود که در کوفه درگذشت؛ بعید نیست که امام ابوحنیفه/او را دیده و از او حدیث شنیده باشد؛ به ویژه طبق قول آنانی که معتقدند، امام ابوحنیفه/در سال هفتاد دیده به جهان گشوده است.

ابن معین در مورد واثلة بن اسقع گفته است که: او در سال هشتاد و سه وفات نموده است و بعید نیست که امام ابوحنیفه/او را دیده باشد، آن هم طبق قول آنانی که معتقدند امام ابوحنیفه/در سال هفتاد متولّد شده است.

ابن یونس در مورد عبدالله بن جزء گفته است: او در سال هشتاد و شش در مصر دیده از جهان فروبست و آخرین صحابه‌ای بود که در مصر درگذشت.]

[۱۱۹] «الخیرات الحسان» ص ۴۷ و ۴۸. [۱۲۰] «تبییض الصحیفة»، حافظ سیوطی ص ۲۵ و «عقود الجمان»؛ صالحی دمشقی ص ۵۰ [۱۲۱] «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۱۳ / ۳۴۶ [۱۲۲] نک: خطیب، تاریخ بغداد، ص ۳۱۰-۳۰۹. [۱۲۳] نک: اقامة الحجة...، صص ۸۸-۸۳ . [۱۲۴] قلائد عقود العقیان؛ صص ۸-۱۰. [۱۲۵] الجواهر المضیة فی تراجم الحنفیة.

امامت و پیشوایی امام ابوحنیفه/در حدیث

علامه ذهبی در کتاب «تذکرة الحفّاظ» [۱۲۶]گوید: ابوداود/گفته است: «انّ أبا حنیفة کان اماماً»؛ «بی‌گمان، امام ابوحنیفه/در عرصه‌ی روایت و درایت و حدیث و دانش، امام و پیشوا بود».

عبدالله بن مبارک گوید: «لیس احدٌ أَحقّ ان یقتدی به من ابی حنیفة؛ لانّه کان اماماً تقیّاً نقیّاً ورعاً عالماً فقیهاً؛ کشف العلم کشفاً لم یکشفه احد ببصر وفهم وفِطنة وتقیّ». [۱۲۷]

«هیچ کس برای امامت و رهبری و پیشوایی و اقتدا، شایسته‌تر و بایسته‌تر و برازنده‌تر و بهتر از امام ابوحنیفه/نیست؛ زیرا او، پیشوایی پارسا، پرهیزگار، متدیّن، خداترس، متّقی، زاهد، مخلص، پالوده از ریا و تظاهر، دانشمند، آگاه، دانا، خبره،‌کاردان، متخصص، فقیه و دانشور بود؛ و این امام ابوحنیفه/بود که با هشیاری و تیزهوشی، مهارت و خبرگی، کاردانی و تخصّص، فهم و درک بالا، فراست و نکته‌سنجی و تقوا و خداترسی و اخلاص و صداقت، چنان پرده از علم و دانش برداشت که تاکنون کسی موفّق به انجام این کار نشده بود».

و حاکم نیز امام ابوحنیفه/را در شمار ائمه و پیشوایان مشهور و مؤثّق و معتبر و قابل اعتماد برشمرده است. [۱۲۸]

شیخ امام، حافظ و حجّت، معروف به ابن قیّم جوزی حنبلی، در کتابش با عنوان «اعلام الموقعین عن ربّ العالمین» گوید:

«و قد احتجّ الائمّة الأربعة والفقهاء قاطبة بصحیفة عمرو بن شعیب عن ابیه عن جدّه»؛ «هر چهار امام و پیشوای دینی (امام ابوحنیفه، امام مالک، امام شافعی و امام احمد بن حنبل) و قاطبه‌ی فقیهان، به صحیفه‌ی عمرو بن شعیب که آن را از پدرش، از جدّش روایت نموده است، استدلال و استناد کرده‌اند».

و همچنین، ابن قیّم در جایی دیگر از کتابش گفته است: «امّا طریقة الصحابة والتابعین وائمة الحدیث کالشافعي والامام احمد، ومالك وابی حنیفة وابی یوسف والبخاري واسحاق». [۱۲۹]

«امّا روش صحابه، تابعین و ائمه و پیشوایان حدیث، همچون: شافعی، امام احمد، مالک، ابوحنیفه، ابویوسف، بخاری و اسحاق ...»؛ (در دو عبارت بالا، ابن قیّم جوزی، امام ابوحنیفه/را در شمار ائمه و پیشوایان حدیث، قرار داده است).

[۱۲۶] «تذکرة الحفّاظ»؛ حافظ ذهبی ۱/۱۶۹ [۱۲۷] «المواهب الشریفة»؛ علامه برنی در آخر کتاب «الخیرات الحسان» صص ۲۱۹ و ۲۲۰ [۱۲۸] «مکانة الامام ابی حنیفة فی الحدیث»؛ علامه نعمانی صص ۲۶ و ۲۷ [۱۲۹] «مکانة الامام ابی حنیفة فی الحدیث»؛ علامه نعمانی ص ۳۱

جایگاه امام ابوحنیفه/در حدیث

خلف بن ایوب گوید: «صار العلم من الله تبارك وتعالی الی محمد ج؛ ثم صار الی اصحابه؛ ثم صار الی التابعین؛ ثم صار الی ابی حنیفة واصحابه؛ فمن شاء فلیرض ومن شاء فلیسخط». [۱۳۰]

«علم و دانش، از جانب خداوند بلند مرتبه نخست به حضرت محمد جرسید؛ آنگاه از ایشان، به صحابه و از آن‌ها به تابعین منتهی شد؛ و سپس از تابعین، به ابوحنیفه/و شاگردان و پیروانش رسید؛ از این رو، هر کس که می‌خواهد، بدین امر، راضی و خشنود باشد و هر کس می‌خواهد، بدین موضوع، ناراحت و خشمگین باشد».

اسرائیل گوید: «کان نعم الرجل النعمان! ما کان احفظه لکلّ حدیث فیه فقه واشدّ فحصه عنه واعلمه بما فیه من الفقه». [۱۳۱]«نعمان بن ثابت، چه مرد خوب و نیکی بود؛ وی، نسبت به هر حدیثی که در آن، احکام فقهی وجود داشت، بسیار حافظ و ضابط بود و سخت آن را مورد بررسی و موشکافی و تحقیق و کند و کاو و بحث و وارسی قرار می‌داد و نسبت به مسائل فقهی آن حدیث، از همه،‌ داناتر و آگاه‌تر بود».

ابویوسف/گوید: «ما رأیتُ احداً اَعلم بتفسیر الحدیث من ابی حنیفة/»؛ «هیچ کس را در تفسیر و تشریح و تبیین و توضیح حقایق و مفاهیم والای احادیث، داناتر و آگاه‌تر از امام ابوحنیفه/ندیده‌ام».

و همچنین امام ابویوسف گوید: «کان ابوحنیفة ابصر بالحدیث الصحیح منّی» [۱۳۲]؛ «ابوحنیفه/نسبت به احادیث و روایات صحیح، از من آگاه‌تر و داناتر، مطلع‌تر و کارشناس‌تر و خبره‌تر و ماهرتر بود».

امام شمس الدین محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان في مناقب الامام الاعظم ابی حنیفة» گوید: «کان رحمه الله تعالی بصیراً بعلل الحدیث وبالتعدیل والتجریح» [۱۳۳]؛ «امام ابوحنیفه/نسبت به علل حدیث و جرح و تعدیل راویان، کاردان و متخصص و آگاه و دانا و خبره و ماهر بود».

مکّی بن ابراهیم گوید: «کان ابوحنیفة اعلم اهل زمانه» [۱۳۴]؛ «امام ابوحنیفه/در روزگار خویش، داناترین و آگاه‌ترین مردمان بود».

یحیی بن نصر بن حاجب گوید: «سمعتُ اباحنیفة/یقول: عندی صنادیق من الحدیث؛ ما اخرجت منها الّا الیسیر الذي ینتفع به»؛ [۱۳۵]«از ابوحنیفه/شنیدم که می‌گفت: در نزد من، صندوق‌هایی از حدیث وجود دارد که فقط شمار اندکی از آن‌ها را برای بهره برداری و استفاده، ‌منتشر ساخته‌ام».

محمد بن شجاع گوید: «انتخب ابوحنیفة/«الآثار» من أربعین ألف حدیث» [۱۳۶]؛ «امام ابوحنیفه/کتاب «الآثار» را از میان چهل هزار حدیث، انتخاب و گزینش نموده است».

علی بن عاصم گوید: «لو وزن علم ابی حنیفة/بعلم اهل زمانه لرجح علیهم» [۱۳۷]؛ «اگر چنان‌چه علم و دانش امام ابوحنیفه/با علم و دانش مردمان روزگار خویش وزن (مقایسه و موازنه) می‌شد، حتماً بر آن‌ها فائق می‌آمد و تفوّق و برتری می‌یافت.»

سفیان ثوری گوید: «کان ابوحنیفة لیرکب من العلم احدَّ من سنان الرمح؛ کان والله شدید الاخذ للعلم؛ ذابّاً عن المحارم؛ متّبعاً لاهل بلده یستحیل ان یأخذ الّا ما صحّ من آثار رسول الله ج، شدید المعرفة بناسخ الحدیث ومنسوخه». [۱۳۸]

«بی‌گمان، نفوذ و تأثیر امام ابوحنیفه/در علم و دانش، تیزتر و سخت‌تر از نوک نیزه بود؛ به خدا سوگند! امام ابوحنیفه/سخت پیگیر یادگیری و فراگیری علم و دانش بود؛ مدافع و حامی و پشتیبان محارم بود؛ پیشوا و مقتدای مردمان شهرش بود؛ فقط احادیث و روایات صحیح رسول خدا جرا برای عمل و فتوا، نصب العین و آویزه‌ی گوش خویش قرار می‌داد و محال و ناممکن بود که به غیر آن عمل کند؛ شناخت و آگاهی عمیق و ژرفی از ناسخ و منسوخ حدیث نیز داشت».

شمس الائمة سرخسی گوید: «کان الامام ابوحنیفة اعلم اهل عصره بالحدیث ولکن لمراعاة شرط کمال الضبط قلّت روایته» [۱۳۹]؛ «امام ابوحنیفه/از زمره‌ی داناترین و آگاه‌ترین مردمان روزگار خویش نسبت به حدیث بود؛ ولی به خاطر در نظر گرفتن و مراعات شرط کمال ضبط، روایات او اندک می‌باشد».

امام کاسانی/در کتاب «بدائع الصنائع في ترتیب الشرائع» گوید: «انّه کان من صیارفة الحدیث» [۱۴۰]؛ «امام ابوحنیفه/از صرّافان و صندوق داران (و محافظان و پاسداران) حدیث بود».

حسن بن صالح گوید: «کان ابوحنیفة شدید الفحص عن الناسخ من الحدیث والمنسوخ؛ فیعمل بالحدیث اذا ثبت عنده عن النبيّ جوعن اصحابه؛ وکان عارفاً بحدیث اهل الکوفة وفقه اهل الکوفة؛ شدید الاتباع لما کان علیه الناس ببلده» [۱۴۱]؛ «امام ابوحنیفه/از ناسخ و منسوخ حدیث، بسیار جست و جو و کند و کاو و تحقیق و بررسی می‌کرد و هر گاه حدیثی از پیامبر جو صحابه و یاران آن حضرت جبه ثبوت می‌رسید، بدان عمل می‌کرد و آن را نصب العین و آویزه‌ی گوش خویش در عمل و فتوا قرار می‌داد؛ وی، نسبت به حدیث اهل کوفه و فقه آن‌ها، آگاه و مطّلع و دانا و آشنا و کارشناس و توانا بود؛ و نسبت بدانچه مردمانِ دانا و آگاه شهرش بدان متعهّد و پایبند بودند، او نیز خود را سخت پیرو آن می‌دانست».

و یحیی بن آدم گوید: «انّ للحدیث ناسخاً ومنسوخاً کما في القرآن ناسخ ومنسوخ؛ وکان النعمان، جمع حدیث اهل بلده کلّه؛ فنظر الی آخر فعل رسول الله جالذي قبض علیه؛ فأخذ به؛ فکان بذلك فقیهاً» [۱۴۲]؛ «همچنان‌که در قرآن، ناسخ و منسوخ وجود دارد، احادیث نیز دارای ناسخ و منسوخ می‌باشند؛ نعمان بن ثابت (امام ابوحنیفه)، تمامی احادیث و روایات مردمان شهر خویش را گردآوری کرد و در میان آن‌ها، آخرین فعل و کردار رسول خدا جرا - که بر آن وفات یافته و چشم از دنیا فرو بسته بودند - نصب العین و آویزه‌ی گوش خویش برای عمل و فتوا قرار داد؛ و این چنین بود که امام ابوحنیفه/با این کار، فقیه و دانشور و آگاه و دانا و خبره و کارشناس گردید».

[۱۳۰] «تاریخ بغداد»؛ خطیب بغدادی ۱۳/۳۳۶ [۱۳۱] «تاریخ بغداد»؛ خطیب بغدادی ۱۳/۳۳۹ [۱۳۲] «عقود الجمان»؛ صالحی دمشقی ص ۱۶۶ [۱۳۳] «عقود الجمان»، ص ۱۶۷ [۱۳۴] «تاریخ بغداد»؛ خطیب بغدادی ۱۳ / ۳۴۵ [۱۳۵] «المناقب»، مؤفّق ۱/۹۵ و ۹۶ [۱۳۶] «المناقب»، مؤفّق ۱/۹۵ [۱۳۷] «اخبار ابی حنیفة و اصحابه» ص ۲۳ [۱۳۸] «عقود الجمان»؛ صالحی دمشقی ص ۱۹۱ [۱۳۹] اصول السرخسی ۱/۳۵۰ [۱۴۰] «مکانة الامام ابی حنیفة فی الحدیث»، ص ۵۹ [۱۴۱] «المناقب»؛ مؤفّق ۱ / ۸۹ و ۹۰ [۱۴۲] «المناقب»؛ مؤفّق ۱/۹۳

امام ابوحنیفه/؛ یکی از حافظان حدیث

حافظانِ کارشناس و ماهر و محدّثان برجسته و شاخص و صاحب نظرانِ استاد و خبره که به قلم فرسایی پرداخته‌اند و «طبقات حفّاظ حدیث» را به رشته‌ی تحریر درآورده‌اند،همه یکپارچه با هم، موافق و هم عقیده‌اند که امام ابوحنیفه/، یکی از حافظانِ حدیث بود؛ از این رو، وی را در زمره‌ی حافظان حدیث ذکر نموده‌اند.

به عنوان مثال: حافظ ذهبی در کتاب «تذکرة الحفّاظ» [۱۴۳]به بیان بیوگرافی امام ابوحنیفه پرداخته و او را تعریف و تمجید و تحسین و قدردانی و سپاس و ستایش نموده است؛ و بدین سان، حافظ سیوطی نیز در کتاب «طبقات الحفّاظ»، [۱۴۴]زندگانی امام ابوحنیفه را به رشته‌ی تحریر درآورده و به تعریف و تمجیدش پرداخته است.

و علامه صالحی دمشقی در کتاب «عقود الجمان» [۱۴۵]گوید: «انّ الامام اباحنیفة/من کبار حفّاظ الحدیث»؛ «بی‌گمان امام ابوحنیفه/از حفّاظ بزرگ و برجسته‌ی حدیث بود».

علامه، عبدالرشید نعمانی نیز در کتاب خویش با عنوان «مکانة الامام ابی حنیفة في الحدیث» [۱۴۶]گوید: «فثبت انّ الامام اباحنیفة/احد ائمّة الامصار الذین هم من أهل الشأن ومن أعیان حفّاظ الحدیث»؛ «از مجموع این سخنان و اظهار نظرهای بزرگان عرصه‌ی روایت و درایت، ثابت شد که امام ابوحنیفه/یکی از پیشوایان و طلایه داران معتبر و والامقام و یکی از امامان و پیشقراولان بلند مرتبه و ارجمند و یکی از حفّاظ بزرگ و شریف و نجیب و قابل احترام حدیث بوده است».

[به هر حال؛ یکی از دلایل مهم امام ابوحنیفه/در استنباط مسائل، «سنّت مطهّر نبوی ج» بوده است؛ همان سنّتی که خداوند آن را به عنوان وحی از جانب خود تلقّی نموده و آن را همگام با قرآن قرار داده است. هیچ کدام از این دو، جز در پناه هم قابل درک نیستند و مقصود بسیاری از آیات و مباحث قرآن کریم، جز از طریق سنت و احادیث پیامبر اکرم جآشکار نمی‌گردد؛ مثلاً تعداد رکعات نماز، نحوه‌ی ترکیب آن‌ها، شروط، ارکان، مفسدات و مکروهات نماز، مقولاتی هستند که فقط از کانال سنّت، شناخته می‌شوند، با این‌که خداوند نماز را در قرآن بیشتر از هفتاد مرتبه هم، ذکر کرده است. همچنین مقدار و حدّ نصاب زکات و نیز اموال زکاتی، فقط به وسیله‌ی سنت روشن می‌گردد، با اینکه خداوند زکات را به نماز پیوند داده و در قرآن کریم بیشتر از هفتاد بار آن را ذکر نموده است. بسیاری از احکام دیگری از قبیل روزه، حج و برخی دیگر از احکام اساسی اسلام،‌که خداوند آن‌ها را در قرآن کریم از جمله‌ی احکام بنیادین شمرده، در پرتو سنت پیامبر اکرم جروشن شده‌اند. رسول خدا جدرباره‌ی ارتباط اسلام با قرآن و سنت و اهمیتی که این دو به عنوان دو منبع خیر و سعادت برای فرد و اجتماع دارند، فرموده است: «تَرَکْتُ فِیْکُم مَا إِن تَمَسَّکْتُم بِهِ لَن تَضِلُّوا کِتَابَ اللهِ وَسُنَّتِی» [۱۴۷]؛ «در میان شما دو چیز باقی گذاشتم که اگر به آن‌ها چنگ بزنید هرگز گمراه نمی‌شوید؛ کتاب خداوند و سنت من».

خداوند در مورد فضیلت سنت و نقش آن در تبیین و تنویر قرآن کریم فرموده است: ﴿وَأَنزَلۡنَآ إِلَيۡكَ ٱلذِّكۡرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيۡهِمۡ وَلَعَلَّهُمۡ يَتَفَكَّرُونَ٤٤[النحل: ۴۴] «و ما فرو فرستادیم به سوی تو قرآن را تا بیان کنی برای مردم آنچه را که بر آن‌ها نازل گردیده است، شاید که آن‌ها بیندیشند».

بدیهی است که امام ابوحنیفه/که در عصر تابعین و تبع تابعین می‌زیسته، عالم به قرآن و سنت و سخنان سَلَف بوده است. پس عجیب نیست که می‌بینیم بسیاری از احادیث رسول خدا را بعد از حفظ قرآن کریم، در دوران کودکی حفظ می‌نماید. احادیث زیادی را از راویان بزرگ آن فرا گرفت تا اینکه سرانجام صندوق‌هایی از آن‌ها لبریز ساخت و احادیث مورد عملش را از میان چهل هزار حدیث انتخاب نمود. وی احادیث کوفه، عراق و جاهای دیگر را آموخته بود و هنگامی که فرد محدثی وارد کوفه می‌شد و به روایت حدیث می‌پرداخت، امام برخی از شاگردان خود را به نزدش می‌فرستاد تا احادیث او را بشنوند و اگر در حافظه‌ی خود احادیثی دارد که در حافظه‌ی امام نیست، آن‌ها را نیز فرا بگیرد. لیکن ایشان به خاطر اشتغال به بیان احکام، ایجاد هماهنگی و توافق میان احادیث، شناختن ناسخ و منسوخ و عام و خاصّ و مطلق و مقیّد آن‌ها، فرصتی نداشت تا به روایت الفاظ حدیث بپردازد. یا اینکه به خاطر روایت و یا فرا گرفتن آن به جایی سفر کند. حسن بن زیاد گفته است: امام ابوحنیفه/چهار هزار حدیث روایت نمود که دو هزار از حماد و دو هزار دیگر از سایر علماء بود. او همواره مشغول استنباط احکام از احادیث بود، و به ندرت حدیث روایت می‌کرد. اصحاب بزرگ پیامبر مانند ابوبکر صدیقس، عمر فاروقس، نیز چنین بودند؛ یعنی بیشتر تلاش خود را صرف عمل به احادیث و تحقیق و بررسی معانی آن‌ها کردند؛ لذا روایت از آنان خیلی کم به چشم می‌خورد. [۱۴۸]

ابوبکر صدیقس، داناترین صحابه و نزدیکترین آنان به رسول خدا بود و از همه‌ی ایشان بیشتر در خدمت آن حضرت جبوده است؛ اما با این وجود از او جز حدود سیصد حدیث، روایت نشده است؛ زیرا آن حضرت جهمواره مشغول کسب فیض از نور بی‌همتای وجود گرامی آن سرور و نور درخشان وحی بود که بر پیامبر اسلام جنازل می‌شد. این کار، او را از روایت حدیث باز می‌داشت. در دوران کوتاه خلافتش به تحکیم قواعد و پایه‌های اسلام در جنگ با مرتدین و مانعین زکات پرداخت و نیز مشغول خدمت به قرآن، کتاب خدا، شد. آن حضرت جقرآن را جمع آوری کرد و نسخه‌های آن را بعد از تصفیه از آیاتِ منسوخ شده، در خانه‌ی خود نگاه داشت. توجه اندک به مسائل فقهی و فتاوای فراوان امام و همچنین رساله‌ها و کتاب‌های گوناگون که او تألیف نموده است، به وضوح ثابت می‌کند که وی حافظ حدیث بوده و عنایت خاصی به آن داشته است.

[۱۴۳] «تذکرة الحفّاظ»؛ ۱ / ۱۶۸ و ۱۶۹ [۱۴۴] «طبقات الحفّاظ»؛ ص ۸۰ و ۸۱ [۱۴۵] «عقود الجمان» ص ۷۶ [۱۴۶] «مکانة الامام ابی حنیفة فی الحدیث»، ص ۷۰ [۱۴۷] این حدیث را حاکم در مستدرکش روایت نموده است. [۱۴۸] شیخ محمود بن سلیمان، اعلام الأخیار من فقهاء مذهب النعمان المختار؛ یک نسخه‌ی خطی ارزنده از این کتاب در کتابخانه‌ی محمودیه در حرم نبوی شریف موجود است.

حدیث و نوشته‌های امام ابوحنیفه/در زمینه‌ی علم حدیث

حافظ زکریا بن یحیی انصاری در مناقبش به اسناد از یحیی بن نصر بن حاجب روایت نموده است: از ابوحنیفه/شنیدم که می‌گفت: نزد من صندوق‌های لبریز از حدیث موجود است که من از میان آن‌ها جز مقداری که مورد نیاز بودند، بیرون نیاوردم. موفق به اسنادش از ابن جریج روایت نموده است: ابوحنیفه/در هیچ مسأله‌ای جز براساس یک دلیل محکم فتوا نداده است که ما اگر بخواهیم آن را ذکر می‌نماییم. او به روایت از حسن بن زیاد در مورد احادیث امام می‌گوید: «امام ابوحنیفه/چهار هزار حدیث در مورد احکام روایت نموده که دو هزار آن به روایت از حماد و دو هزار دیگر از سایر علما بود. او احادیث مورد عملش را از میان چهل هزار حدیث برگزید. نعیم بن عمرو می‌گوید: از ابوحنیفه/شنیدم که می‌گفت: از مردم تعجب می‌کنم که می‌گویند: ابوحنیفه/براساس رأی و نظر خود فتوا می‌دهد، در حالی که من هیچ فتوایی را جز براساس یک روایت، نداده‌ام. [۱۴۹]حارثی به نقل از ابویوسف روایت نموده که: گاهی احادیثی به نزد امام ابوحنیفه/می‌بردم. او برخی را قبول و بعضی را رد می‌کرد و می‌گفت: این حدیث صحیح و یا مشهور نیست. قاضی صیمری به نقل از او گفته است: هرگز با ابوحنیفه/مخالفت نکردم، مگر اینکه بعد از تحقیق و بررسی دریافتم که راه او در آخرت نجات‌دهنده‌تر است. بسا وقت‌ها به حدیثی استناد می‌نمودم، ولی او حدیث صحیح را از من بهتر می‌شناخت. [۱۵۰]

از جمله دلایلی که توجه و عنایت امام ابوحنیفه/را به حدیث، چه از نظر روایت و چه از نظر کتابت، خاطرنشان می‌سازد، مسندهای زیادی است که او بعد از خود به جای گذاشته و یارانش آن‌ها را روایت نموده‌اند؛ این احادیث در هفده مسند جمع آوری گردیده است، که پانزده مسند را بعد از حذف احادیث مکرّر، امام ابوالموید خوارزمی (متوفّای ۶۶۵ هجری) در یک جلد گردآوری نموده است. این کتاب در هند در دو مجلّد به چاپ رسیده است. شیخ محمود حسن خان طونکی در کتاب معجم المصنفین [۱۵۱]درباره‌ی اهمیت کتاب‌های حدیث امام ابوحنیفه/می‌گوید: احادیث امام ابوحنیفه/را تعداد زیادی از علما، دانشمندان حدیث و حفّاظ ماهر، جمع آوری نموده‌اند که از جمله‌ی آنان حافظ بزرگ ابوبکر محمد بن ابراهیم اصفهانی حنبلی (۳۸۱ هجری) حافظ امام ابوعبدالله محمد بن احمد دوری بغدادی (۳۳۱ هجری) حافظ صدرالدین موسی بن زکریای مصری، معروف به حصکفی (۶۵۰ هجری) حافظ نجم‌الدین کبری احمد بن عمر، زاهد مشهور، (۶۱۸ هجری) شیخ قاسم بن قطلوبغای مصری (۸۷۹ هجری) حافظ ابومحمد عبدالله بن محمد حارثی، مشهور به استاد سبذمونی (۳۴۰ هجری) حافظ ابوالقاسم طلحة بن محمد بغدادی (۳۸۰ هجری)، دانشمند ابوالحسن محمد بن مظفر ابن موسی بغدادی (۳۷۹ هجری) حافظ ابونعیم احمد بن عبدالله اصفهانی (۴۳۰ هجری)، حافظ محمد بن عبدالباقی انصاری (۵۳۶ هجری) حافظ مقدسی ابواحمد عبدالله جرجانی، مشهور به ابن عدی [۱۵۲](۳۶۵ هجری) حافظ حسن بن زیاد لؤلؤئی (۲۴۰ هجری) حافظ عمر بن حسن اشنائی (۳۴۹ هجری) حافظ ابوبکر احمد بن محمد بن خالد کلاعی و قاضی ابویوسف امام یعقوب بن ابراهیم انصاری (۱۸۲ هجری) امام محمد بن حسن شیبانی (۱۸۷ هجری) و شیخ حماد بن ابوحنیفه/نعمان بن ثابت کوفی و حافظ ابوالقاسم عبدالله بن محمد عوام سعدی و حافظ ابوعبدالله حسین بن محمد امین خسرو بلخی (۵۷۶ هجری) می‌باشند؛ این پانزده مسند را ابوالمؤید خوارزمی (۶۶۵ هجری) در یک جلد گردآورده است؛ اما صاحب کشف الظنون مسند ماوردی را نیز ذکر کرده است. این بزرگترین دلیلی است بر اینکه امام ابوحنیفه/از حافظان و راویان بزرگ حدیث بوده است؛ زیرا محدثین به جمع آوری احادیث کسی جز آنانی که احادیث زیادی شنیدند و از محدثین زیادی روایت کردند، توجه ننموده‌اند.

امام ابوحنیفه/علاوه بر اینکه تبحّر خاصّی در حدیث داشت، اولین کسی بود که در احادیث نبوی به ترتیب کتاب‌های فقه، که از باب طهارت آغاز و سپس نماز و سایر احکام بیان می‌شود، مبادرت به تألیف کتاب نمود و علمای بعد، به او تأسی نمودند؛ استاد محقّق و فقیه معاصر، ابوالوفاء افغانی، در مقدمه‌ی شرحی که بر کتاب «الآثار» امام محمد نوشته می‌گوید:

اولین کتابی که در علم حدیث و آثار و اخبار صحابه و تابعین به بهترین روش و ترتیب تألیف یافته است، کتاب «الآثار» تألیف امام اعظم ابوحنیفه/بن ثابت تیمی فارسی کوفی است و ائمه‌ی سایر بلاد، چون ابن جریج در مکّه‌ی مکرمه، مالک بن انس در مدینه‌ی منوره، سعید بن ابی عروبه و عثمان بتی در بصره و اوزاعی در شام، راه او را پیمودند. او کتابش را از میان هزاران حدیث مرفوع و موقوف انتخاب نموده است. موفق مکی در باب ششم از مناقب امام و اصحابش می‌گوید:

«محمد بن شجاع در تصانیف خود هزار و هفتاد و چند حدیث از پیامبر اکرم جذکر نموده است، در حالی که امام ابوحنیفه/آثار خود را از میان چهل هزار حدیث برگزیده است». [۱۵۳]حافظ بدرالدین محمد عینی در تاریخ بزرگش گفته است: مسندی که ابن عقده جمع آوری نموده است، به تنهایی مشتمل بر هزار حدیث است و آن غیر مسانید گذشته است. از جمله‌ی ایشان، حافظ و محدّث عراق که احادیث زیادی را روایت نموده، یعنی: ابوحفص عمر بن احمد بن عثمان بغدادی واعظ، مشهور به ابن شاهین، (۳۸۵ هجری) محدث مشهور حافظ ابوالحسن علی بن عمر دارقطنی (۳۸۵ هجری) می‌باشند. این سه مسند را امام کوثری در کتاب «التأنیب» ذکر نموده است و نیز از جمله‌ی آنان حافظ پارسا عبدالله بن محمد انصاری (۴۸۱ هجری) است؛ او کتابی درباره‌ی احادیث امام برای شاگردش، صاعد بن حصار هروی، جمع آوری نموده است. سمعانی گفته است: او مردی دانشمند و متدیّن، نیک رفتار و اهل مناظره بود، از جدّ خود، ابوالعلاء صاعد بن یسار، و دیگران حدیث شنیده است. من سنن ترمذی را از او به روایت از ابی عامر جراحی از محبوبی شنیدم. کتاب‌های حدیثی‌ای را که ابوحنیفه/روایت نموده، عبدالله بن محمد انصاری برای جدّش، قاضی صاعد، جمع آوری نموده است. نیز از جمله‌ی آنانی که احادیث امام ابوحنیفه/را تدوین نمودند، حافظ دانشمند ابوالفضل محمد بن طاهر بن علی مقدسی، مشهور به ابن قیسرانی، (۵۰۷ هجری) است که سفرهای زیادی برای شنیدن احادیث داشته است. او کتابی تحت عنوان «في أطراف حدیث أبی حنیفة» گردآوری نموده است. این مطلب در شرح حالش که در کتاب «الجمع بین الصحیحین» ذکر گردیده، به طور صریح بیان شده است. نیز از آن جمله حافظ بزرگ، محدّث شام، ثقة الدین ابوالقاسم بن علی بن الحسن بن هبة الله، مشهور به ابن عساکر، (۵۷۱ هجری) می‌باشد. امام کوثری در شرحی که بر «تبیین کذب المفتری» نوشته و کُردعلی در مقدمه‌ی کتاب «تاریخ دمشق» نوشته‌اند، مسند ابوحنیفه/را از تصانیف او ذکر نموده‌اند. نیز از جمله‌ی آنان شیخ الحرم محدث عیسی جعفری مغربی (۱۰۸۰ هجری) می‌باشد که امام ولی الله دهلوی در کتابش که تحت عنوان «إنسان العین في مشایخ الحرمین» می‌باشد، از او نام برده و افزوده است: او مسندی در احادیث امام ابوحنیفه/تصنیف نموده و در آن، احادیث مُعَنْعَنْ را که به امام متصل است درج نموده است. محدث محمد بن یوسف صالحی گفته است که: ابوحنیفه/از بزرگان حفّاظ حدیث و نخبگانشان بوده است و اگر توجه و عنایت زیاد به حدیث نمی‌داشت، استخراج مسائل فقه برایش غیرممکن بود. این مطلب را ذهبی در «طبقات الحفّاظ» ذکر نموده و به گونه‌ای نیکو در مورد امام سخن گفته است. او در ادامه‌ی سخنان خود، گفته است: بدون تردید علت اینکه از امام ابوحنیفه/احادیث کمی روایت شده، با وجود اینکه او احادیث فراوانی را حفظ بوده است، این است که او همواره مشغول استنباط و استخراج مسائل بوده و فرصتی برای روایت حدیث نداشته است. همچنین از امام مالک و امام شافعی نیز نسبت به احادیثی که آن دو شنیده بودند، حدیثی روایت نشده است که علت این کار هم استنباط و اجتهاد مسائل بوده است. همانگونه که از ابوبکر و عمربکه از بزرگان صحابه‌ی پیامبر اکرم جبودند و اطلاع زیادی در حدیث داشتند، احادیث انگشت‌شماری روایت شده است در حالی که از اصحابی که از آنان پایین‌تر بودند احادیث زیادی روایت شده است.

[۱۴۹] المناقب، ج ۱، ص ۹۶. [۱۵۰] همان، ص ۹۵-۹۶. [۱۵۱] این معجم دارای شصت جلد و بیست هزار ورق می‌باشد که سه جزء آن به هزینه‌ی حکومت حیدرآباد چاپ گردیده است. خداوند مرد نیکوکاری را آماده سازد تا همه‌ی اجزاء آن را به چاپ رساند تا مردم از آن استفاده نمایند و برای مصنفش دعای خیر کنند، نگا: معجم المصنفین، ج ۲، صص ۱۲۱-۱۲۰. [۱۵۲] ابن عدی همواره بر امام ابوحنیفه/و یارانش طعن می‌زد و هنگامی که به امام طحاوی پیوست و از او علم آموخت، تغییر یافت و در مورد احادیث امام این مسند را نگاشت. [۱۵۳] مقدمه شرح الآثار، ج ۱، ص ۱؛ نیز: سیوطی، تبییض الصحیفة.

مهارت امام ابوحنیفه/در حدیث:

ترمذی و دیگران از زید بن ثابت روایت نموده‌اند که پیامبر اکرم جفرموده است: «خداوند شاداب گرداند شخصی را که حدیثی از ما شنیده و سپس آن را حفظ نموده است تا به دیگران برساند، بسیاری حامل دانش هستند که آن را به فقیه‌تر از خود منتقل می‌نمایند و بسیارند افرادی که حامل دانش‌اند در حالی که خودشان دانشمند نیستند».

به درستی که امام ابوحنیفه/از درک و فهم عمیقی در حدیث برخوردار بود و خداوند نکاتی در حدیث برایش باز می‌نمود که حتی بعضی از استادانش هم آن‌ها را نمی‌دانستند، چه برسد به شاگردانش! علی قاری در مناقب امام می‌گوید: یک بار امام ابوحنیفه/در نزد اعمش نشسته بود که مردی از وی سؤالی پرسید. اعمش به امام گفت: نظر تو در این مسأله چیست؟ او رأی خود را بیان کرد. اعمش پرسید: این پاسخ را از کجا آورده‌ای؟ امام فرمود: برای ما از ابوصالح از ابوهریره و از ابووائل از عبدالله از ابوایاس از ابومسعود انصاریس، حدیثی اینگونه از پیامبر اکرم جروایت نمودی. او حدیث را ذکر نمود و نیز برای ما از ابومجلز از حذیفهسروایت نمودی که رسول خداجچنین فرموده است و حدیث را بیان کرد. برای ما از ابوزبیر از جابرسچنین روایت نمودی و از یزید رقاشی از انسسحدیثی را از پیامبر اکرم جاینگونه روایت نمودی؛ او خواست تا تمام احایث را روایت کند که اعمش گفت: همین حدیث کافی است! آنچه که من برای تو در طول صد روز روایت کردم، در یک ساعت روایت کردی و من نمی‌دانستم که تو به این احادیث عمل می‌نمایی. ای فقهاء، شما طبیب و ما داروفروشیم. و تو‌ای ابوحنیفه/هر دوی این‌ها می‌باشی. [۱۵۴]روزی اعمش به امام گفت: اگر علم به سعی و تلاش و آموختن می‌بود، من از تو فقیه‌تر می‌شدم، لیکن بخششی از جانب خداوند است. [۱۵۵]خطیب در تاریخش به اسناد از ابی غسان ذکر نموده است که: از اسرائیل [۱۵۶]شنیدم که می‌گفت: «نعمان مرد خوبی بود؛ هیچ کس احادیث احکام را بیشتر از او حفظ نداشت و در مورد آن‌ها بیشتر از او دقت نمی‌کرد. در احادیث احکام کسی داناتر از او نبود؛ او حدیث را از حماد آموخته و به طرز نیکویی حفظ کرده بود.» [۱۵۷]

ابویوسف گفته است: هیچ کسی را آشناتر از ابوحنیفه/به تفسیر و تشریح حدیث و نکات و رموز آن ندیدم. [۱۵۸]موفق به اسناد خود از علی هاشم روایت نموده است:‌ ابوحنیفه/گنجینه‌ی علم و دانش بود؛ مسائلی که بر داناترین مردم زمانش مشکل بود، برای او سهل و آسان بود.

و زفر گفته است: «بزرگان محدثین مانند زکریا بن أبی زائده، عبدالملک بن ابی سلیمان، لیث بن ابی سلیم، مطرف بن طریف و حصین بن عبدالرحمن به نزد ابوحنیفه/آمد و شد داشتند و در مورد مشکلات حدیث، از وی سؤال می‌کردند.

او به اسناد خود از محمد بن حسن روایت نموده است: از ابویوسف شنیدم که می‌گفت: با ابوحنیفه/در مورد برخی از مسائل، گفتگو می‌نمودیم و هنگامی که او رأی خود را بیان می‌نمود و اصحاب و یارانش بر آن اتفاق می‌نمودند؛ بین مشایخ کوفه به جستجو می‌پرداختم تاببینم آیا در تقویت سخن او حدیث یا اثری می‌یابم؟ بسیاری اوقات دو یا سه حدیث را می‌یافتم و به نزد او می‌آوردم که بعضی از آن‌ها را می‌پذیرفت و برخی دیگر را رد می‌کرد و می‌فرمود: این حدیث صحیح و یا مشهور نیست. در حالی که آن حدیث، موافق قولش بود! می‌گفتم: این را از کجا می‌دانی؟ می‌فرمود: من به علوم اهل کوفه دانا و آشنایم. ابوعصمت گفته است: او راست فرموده است؛ زیرا او نه تنها عالم به علوم اهل کوفه و بیشتر علوم غیراهل کوفه بوده، بلکه از دیگران نیز داناتر بوده است. شاهد این مدعا کتاب‌ها و روایاتی است که نزد یارانش وجود دارد. شما به یکی از کتاب‌های او مراجعه کنید، مثلاً از کتاب صلوة شروع کنید، ببینید که او مسائل و جزئیات وضو را چگونه تشریح و بیان نموده و آثار و روایات را پاسخ گفته و چگونه به پیروی از آثار و علمای سلف ارج و اهمیت قائل شده است، تا ببیند میان گفته‌های او و اقوال و گفته‌های سلف چقدر توافق و هماهنگی وجود دارد. [۱۵۹]ابویوسف/گفته است: در برخی از مسائل دچار اختلاف می‌شدیم؛ به نزد ابوحنیفه/مراجعه نموده و از او سؤال می‌نمودیم. او سؤال را به گونه‌ای پاسخ می‌داد که گویی آن را از آستینش درمی‌آورد و به ما می‌دهد. [۱۶۰]

[۱۵۴] امام قاری، مناقب، ص ۴۸۴. [۱۵۵] المناقب، ج ۲، ص ۱۵۶؛ نیز: تاریخ خطیب، ج ۱۳، ص ۳۳۹. [۱۵۶] او ابن اسحاق سبیعی امام و حافظ حدیث ابویوسف کوفی است؛ او حجت و شخص صالح و فروتن و یکی از منابع علم بود. چنان‌چه ذهبی در تذکره‌ی خود یادآور شده است. نگا: نعمانی، ماتمس إلیه الحاجة من حدیث إبن ماجة. [۱۵۷] تاریخ خطیب، ص ۱۳. [۱۵۸] موفق، المناقب، ج ۱، ص ۲۸. [۱۵۹] موفق، المناقب، ج ۱، ص ۱۵۲. [۱۶۰] همان، ج ۱، ص ۱۲۲.

نمونه‌ای از درک و فهم عمیق امام ابوحنیفه/از حدیث:

موفق به اسناد خود از محمد بن شجاع مروزی روایت نموده است: یک بار فضل بن عطیه در نزد امام ابوحنیفه/نشسته بود؛ ابوحنیفه/به او گفت: فرزند تو نزد چه کسی رفت و آمد می‌نماید؟ او پاسخ داد: نزد محدثین رفته و از آنان احدیث فرا می‌گیرد و سپس می‌نویسد. امام فرمود: او را به نزدم بیاورتا ببینم در چه سطحی قرار دارد. فضل، پسرش را به نزد امام آورد؛ امام ابوحنیفه/پسرش را مورد تفقّد و نوازش قرارداد و در کنار خود نشاند. سپس فرمود: محمد، از چه کسی حدیث می‌آموزی؟ او جریان را برای امام بازگو کرد. امام مشاهده کرد که او همراه خود کتابی دارد. فرمود: کتاب را به من بده. او کتاب را به امام داد و امام در آن نگاهی کرد؛ دید که در اول کتاب این حدیث به روایت از پیامبر اسلام ثبت گردیده: «إِنَّ وَلدَ الزِّنا شَرُّ الثَّلاثَةِ»؛ یعنی: «فرزندی که از زنا متولد می‌گردد بدتر آن سه است». یعنی او از پدر و مادر زناکار خود بدتر است. امام فرمود: محمد! معنای این فرموده‌ی پیامبر چیست؟ او در جواب گفت: معنایش همانطوری است که در حدیث آمده است. امام فرمود: تو به پیامبر چیزی نسبت داده‌ای که جایز نیست! این حدیث با کتاب خداوند و سنت پیامبرش در تضاد است و اعتقاد به آن، اذعان به ظالمیت و ستمکاری خداوند است؛ زیرا خداوند سبحان فرموده است: ﴿كُلُّ نَفۡسِۢ بِمَا كَسَبَتۡ رَهِينَةٌ٣٨[المدثر: ۳۸] «جزای کار هر کسی در گرو اعمالی است که آن را انجام داده است».

نیز فرموده است: ﴿لِيَجۡزِيَ ٱلَّذِينَ أَسَٰٓـُٔواْ بِمَا عَمِلُواْ[النجم: ۳۱] «تا کیفر دهد آنانی را که مرتکب گناه شده‌اند به سبب آنچه که انجام داده‌اند». نیز فرموده است: ﴿وَأَن لَّيۡسَ لِلۡإِنسَٰنِ إِلَّا مَا سَعَىٰ٣٩[النجم: ۳۹] «برای انسان نیست جز آن چیزی که انجام داده است». خداوند فرموده است: ﴿وَلَا تُجۡزَوۡنَ إِلَّا مَا كُنتُمۡ تَعۡمَلُونَ٥٤[يس: ۵۴] «شما جز در مقابل آنچه که انجام داده اید جزا داده نمی‌شوید». نیز فرموده است: ﴿وَوَجَدُواْ مَا عَمِلُواْ حَاضِرٗاۗ وَلَا يَظۡلِمُ رَبُّكَ أَحَدٗا٤٩[الكهف: ۴۹] «و آن‌ها آنچه را که انجام داده‌اند حاضر و آماده می‌یابند و پروردگار تو به هیچ کس ستم نمی‌کند». نیز فرموده است: ﴿وَمَا رَبُّكَ بِظَلَّٰمٖ لِّلۡعَبِيدِ٤٦[فصلت: ۴۶] «و پروردگار تو نسبت به بندگانش ستمکار نیست». نیز فرموده: ﴿وَمَآ أَنَا۠ بِظَلَّٰمٖ لِّلۡعَبِيدِ٢٩[ق: ۲۹] «و من به بندگان خود ظالم و ستمکار نیستم». فرموده است: ﴿وَنَضَعُ ٱلۡمَوَٰزِينَ ٱلۡقِسۡطَ لِيَوۡمِ ٱلۡقِيَٰمَةِ فَلَا تُظۡلَمُ نَفۡسٞ شَيۡ‍ٔٗاۖ[الأنبياء: ۴۷] «و ما در روز قیامت ترازوهای عدالت را در میان می‌نهیم و سپس به هیچ کس به هیچ اندازه‌ای ظلم نخواهد شد». او فرموده است: ﴿وَمَا ظَلَمۡنَٰهُمۡ وَلَٰكِن كَانُواْ هُمُ ٱلظَّٰلِمِينَ٧٦[الزخرف: ۷۶] «و ما به ایشان ستم نکرده ایم و لیکن خودشان ستمکار بودند». او فرموده است: ﴿لَهَا مَا كَسَبَتۡ وَعَلَيۡهَا مَا ٱكۡتَسَبَتۡۗ[البقرة: ۲۸۶] «فقط به سود و نفع اوست آنچه را که از خیر انجام داده است و بر زیان اوست آنچه را که از شر مرتکب شده». او فرموده است: ﴿إِنۡ أَحۡسَنتُمۡ أَحۡسَنتُمۡ لِأَنفُسِكُمۡۖ وَإِنۡ أَسَأۡتُمۡ فَلَهَاۚ[الإسراء: ۷] «اگر شما نیکویی کنید برای خودتان نیکی کرده اید و اگر گناهی انجام دهید به زیانتان است». او فرموده است: ﴿وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٞ وِزۡرَ أُخۡرَىٰۚ[الأنعام: ۱۶۴] «هیچ گنهکاری گناه دیگری را برنمی‌دارد».

سپس امام فرمود: هر کس به این قولی که تو گفته‌ای معتقد باشد، با قرآن مخالفت نموده و عذاب را به خاطر گناه دیگری واجب نموده است و خداوند را ظالم و ستمکار دانسته است!

فضل بن عطیّه گفته: پس معنای این حدیث چیست؟! خداوند بر تو رحم نماید! امام فرمود: این حدیث از نظر ما درباره‌ی ولدالزنای مخصوصی وارد گردیده که عمل والدین خود را انجام و همراه با آن، اعمال زشت دیگری مانند: قتل، سرقت و کفر را مرتکب شده است؛ به چنین فردی گفته می‌شود که او بدتر از پدر و مادر خود است؛ زیرا آنچه را که پدر و مادرش انجام دادند، کفر نبوده است؛ لیکن اعمال این فرد، کفر می‌باشد و کفر از زنا بدتر است! فضل بن عطیه گفت: «به راستی که این علم است!» سپس او به پسرش محمد گفت: شنیدی؟! امام ابوحنیفه/فرمود: محمد! کسی که حدیث را بجوید و به سراغ تفسیر و توضیح آن نرود سعیش بیهوده است و علمی که به دست می‌آورد بر او وبال می‌گردد! راوی گفته است: بعد از این ماجرا محمد بن فضل به نزد امام ابوحنیفه/رفت و آمد زیادی آغاز کرد. [۱۶۱]

امام ابوحنیفه/فرموده است: کسی که حدیث را بطلبد و معنایش را نداند به داروفروشی می‌ماند که داروها را گرد آورده، اما نمی‌داند که آن‌ها برای چه دردی مناسب‌اند تا اینکه پزشک دارو را تجویز نماید». [۱۶۲]

امام ابوحنیفه/نقش بزرگی در پیدایش اصول حدیث یعنی شناخت راویان و احوال آنان و کیفیت روایت حدیث از استادان داشته است. او در این فن برای خود قواعد مخصوصی داشت که آن‌ها را کتب اصول حدیث نقل نموده‌اند.

شیخ محدث، مسعود بن شیبه‌ی سندی، در کتاب «التعلیم» فصل مخصوصی در این مورد باز نموده و در آن گفته است: سخنی که امام ابوحنیفه/در تأیید و یا تضعیف راویان حدیث نقل نموده، مورد قبول است و آن‌ها را علمای این فن پذیرفته و عمل نموده‌اند. چنان‌چه از امام احمد، بخاری، ابن معین و دیگر علماء حدیث قبول نمودند و این امر بیانگر عظمت شأن و علم و دانش گسترده‌ی اوست. از جمله سخنان او که در مورد راویان گفته، کلامی است که ترمذی در کتاب «العلل» به روایت از الجامع الکبیر گفته است:

محمد بن غیلان از جریر از یحیی حمانی روایت نموده که: از ابوحنیفه/شنیدم که می‌فرمود: مردی دروغگوتر از جابر جعفی و بهتر از عطاء بن ابی رباح ندیده‌ام. ما در کتاب «المدخل» تألیف بیهقی از عبدالحمید حمانی روایت نمودیم که: از ابوسعید صغانی در حالی که در کنار امام ایستاده بود، شنیدم که گفت: ای ابوحنیفه! درباره‌ی آموختن حدیث از ثوری چه می‌گویی؟ امام فرمود: احادیثی را که او روایت می‌کند، یادداشت نما؛ زیرا که او مردی مؤثّق می‌باشد، جز احادیثی که او از اسحاق بن حارث و جابر جعفی روایت نموده است.

ابوحنیفه/فرموده است: طلق بن حبیب، عقیده‌ی قدریه داشت. زید بن عیاش مرد ضعیفی است. سوید بن سعید از سفیان بن عیینه روایت نموده که می‌گفت: اولین کسی که مرا به روایت حدیث واداشت، ابوحنیفه/بود. یک بار به کوفه آمدم. او به مردم گفت: این مرد، داناترین مردم به احادیث عمرو بن دینار است. آن‌ها در اطرافم گرد آمده و من برایشان حدیث روایت نمودم. ابوحنیفه/فرموده است: خداوند عمرو بن عبید معتزلی را لعنت فرماید؛ زیرا او مردم را وادار به جدال‌های کلامی کرد. نیز فرموده است: خداوند جهم بن صفوان و مقاتل بن سلیمان را از رحمت خود دور نماید؛ زیرا جهم در نفی صفات زیاده‌روی کرده و مقاتل در تشبیه خداوند به خلقش، افراط نموده است؛ همان طوری که عادت سایر مجسّمین می‌باشد.

ابویوسف به نقل از ابوحنیفه/فرموده است: سزاوار نیست که شخصی، حدیثی را برای دیگران روایت کند، جز اینکه باید آنچه را از روزی که شنیده تا روزی که روایت می‌کند، حفظ داشته باشد. شیخ مسعود می‌گوید: علت کمی روایت حدیث از امام همین امر بوده است، نه چیزهای دیگری که مخالفین به او نسبت داده‌اند. ابوعاصم می‌گوید: از ابوحنیفه/شنیدم که می‌فرمود: خواندن حدیث نزد محدثین و عرض کتب حدیث بر آنان جایز است.

[۱۶۱] موفق، المناقب، ج ۲، ص ۱۶۰. [۱۶۲] محاضرات فی الفقه الاسلامی، جزء سوم،‌ الإمام الأعظم ابوحنیفة، ص ۱۷۱.

سخنان بزرگانِ محدثین درباره‌ی امام ابوحنیفه/:

حافظ ابوعبدالله ذهبی، کتابی پرحجم در مورد طبقات حفّاظ حدیث تألیف نموده و در آن، شرح حال مختصری از امام و دو یارش [۱۶۳]ذکر نموده است؛ او در این کتاب قطور، امام را از حفّاظ بلند مرتبه‌ی حدیث دانسته و در مقدمه‌ی این کتاب می‌گوید: «این کتاب اسامی آنانی را خاطر نشان می‌نماید که در برداشت و حفظ احادیث نبوی عدالتشان محرز و در تعدیل راویان و تصحیح و تضعیف احادیث به آرائشان مراجعه می‌شود». این کلام، خود گواهی از امام ذهبی است بر اینکه امام در علم حدیث، حافظی مسلّم و عادلی به تمام معنا بود.

علی بن مدینی گفته است: «ثوری، ابن مبارک، حماد بن زید، هشیم، وکیع بن جراح، عباد بن عوام و جعفر بن عون از امام ابوحنیفه/روایت کرده‌اند و او مرد معتمدی است که در روایت از او هیچ اشکالی وجود ندارد». [۱۶۴]

ابوداود سجستانی صاحب کتاب «السنن» گفته است: امام ابوحنیفه/، امام مالک/و امام شافعی/پیشوا بودند. ابن عبدالبر گفته است: یک بار از یحیی بن معین و عبدالله بن احمد دورقی سؤال شد: آیا می‌شود حدیثی از ابوحنیفه/شنید؟ یحیی گفت: او مرد فقیهی است و من نشنیدم که کسی او را ضعیف دانسته باشد. این شعبة بن حجاج است که برایش نامه می‌نویسد تا به دستور او حدیث روایت کند. و شعبه، شعبه است». [۱۶۵]به یحیی بن معین گفته شد: ابوزکریا! آیا ابوحنیفه/در روایت حدیث صادق بوده است؟ او گفت: بلی! او مردی بی‌نهایت راستگو بود. [۱۶۶]یزید بن هارون گفته: هزار عالم را دریافتم و از بیشترشان احادیثی را شنیده و نوشتم و در میانشان فقیه‌تر، پرهیزگارتر و داناتر از پنج نفر ندیدم که نخستین آنان ابوحنیفه/بود». [۱۶۷]

مکّی بن ابراهیم که یکی از استادان بخاری است، گفته: «ابوحنیفه/در گفتار و رفتار خود صادق بود». [۱۶۸]از یحیی بن معین سؤال شد: آیا شعبه از ابوحنیفه/حدیثی روایت نموده است؟ گفت: آری! او در حدیث و فقه بی‌نهایت صادق و در دین خدا مورد اعتماد و اطمینان بود و او را ستایش نمود». [۱۶۹]حافظ ابن حجر در «تهذیب التهذیب» به نقل از محمد بن سعد عونی گفته است: از ابن معین شنیدم که می‌گفت: ابوحنیفه/مرد معتمدی است که جز آنچه را حفظ نموده، روایت نکرده و از آنچه که حفظ ندارد، حدیث نمی‌گوید. [۱۷۰]

موفق در مناقب خود به اسنادش از یحیی بن معین روایت نموده است: از یحیی بن قطان شنیدم که می‌گفت: به خدا سوگند ما با ابوحنیفه/همنشینی کردیم و احادیثی از وی آموختیم و به خدا سوگند با نگاه به چهره‌اش از سیمایش درک می‌نمودم که او از خداوند عزوجل می‌ترسد. [۱۷۱]امام جرح و تعدیل، یحیی بن سعید قطان، می‌گوید: به خدا قسم که ابوحنیفه/داناترین این امت است به آنچه که از جانب خدا و رسولش آمده است. [۱۷۲]مکی بن ابراهیم می‌گوید: ابوحنیفه/شخصی پارسا، دانشمند و علاقه‌مند به آخرت و بی‌نهایت راست‌گفتار و در حدیث حافظ‌ترین مردم زمانش بود. [۱۷۳]امام ابوجعفر طحاوی در مغانی الأخیار من رجال الآثار گفته است: ابوحنیفه/، این امام بزرگ، فردی مؤثّق، صادق و فقیهی مشهور می‌باشد. و ثوری می‌فرماید: کسی که با ابوحنیفه/مخالفت می‌کند، باید از نظر منزلت از وی بالاتر و در علم از او کاملتر باشد و بعید است که چنین فردی پیدا شود. مکی بن ابراهیم، استاد بخاری که بیشتر ثلاثیات بخاری از اوست، می‌فرماید: ابوحنیفه/داناترین مردم زمانش بود. ذهبی در تذکرة الحفّاظ گفته است: به خدا سوگند، منطق و جدال و فلسفه، بخشی از علم صحابه، تابعین، اوزاعی، ثوری، مالک و ابوحنیفه/نبوده است، بلکه علوم آنان قرآن و حدیث و مانند آن‌ها بوده است. [۱۷۴]

ذهبی در شرح حال امام فرموده است: ابوحنیفه/، پیشوای بزرگ، دانشمند عراق، نعمان بن ثابت ابن زوطی تیمی کوفی که برده‌ی آزاد شده‌ی تیمی‌ها بوده است، می‌باشد. [۱۷۵]او که در سال هشتاد متولد شده، انس بن مالک/را بیش از یک بار هنگامی که به کوفه آمد دیده است. این مطلب را سیف بن سعد از سیف بن جابراز ابوحنیفه/روایت نموده است. او از افرادی چون عطاء، نافع، عبدالرحمن بن هرمز اعرج، عدی بن ثابت، سلمة بن کهیل، ابوجعفر محمد بن علی، قتاده، عمرو بن دینار، ابواسحاق و افراد زیاد دیگری حدیث روایت نموده است. [۱۷۶]

[۱۶۳] وی در این کتاب به شرح حال مستقلی برای امام و دو یارش پرداخته است و این اثر به اهتمام شیخ ابوالوفاء افغانی به چاپ رسیده است. [۱۶۴] ابن عبدالبر نمری قرطبی، جامع بیان العلم و فضله. [۱۶۵] ابن عبدالبر، الانتقاء؛ در این کتاب سخنان زیادی از ائمه در ستایش امام ابوحنیفه وجود دارد. [۱۶۶] همان. [۱۶۷] الانتقاء. [۱۶۸] موفق، المناقب. [۱۶۹] العقیان، ص ۷۱. [۱۷۰] تهذیب التهذیب، ج ۱، ص ۴۵ و نیز: نگا: خیرات الحسان؛ إنجاء الوطن. [۱۷۱] موفق، المناقب، ج ۱، ص ۱۶۱. [۱۷۲] مقدمة التعلیم. [۱۷۳] موفق، المناقب، ج ۱، ص ۲۱۳. [۱۷۴] خلاصه‌ی تذکرة الحفّاظ، ج ۱، ص ۱۹۲. [۱۷۵] سخنی از نواده‌ی امام نقل گردید که گفته بود: هیچگاه بردگی در نیاکان ما اتفاق نیفتاده است. واضح است که نواده‌اش این مطلب را بهتر می‌داند. و الله اعلم. [۱۷۶] الرد المحکم، ص ۸ .

اصول و قواعد امام ابوحنیفه/در عمل به نصوص:

امام ابوحنیفه/فقیه، مجتهد، حافظ کتاب خدا و سنت رسولش و فتاوی و اقوال اصحاب و تابعینش بوده است؛ او صرفاً حافظ و راوی حدیث نبوده؛ بلکه از او قواعد ارشمندی در باب حدیث نقل گردیده است، که بسیاری از علمادر پذیرفتن نصوص و دسته بندی آن‌ها در هنگام تعارض و تقدیم برخی از آن‌ها بر بعضی دیگر، از آن قواعد پیروی نمودند؛ این‌ها قواعدی است که بعداً علمای اصول تحت عنوان ترتیب الادلة یا مانند آن، به روایت از امام نوشته‌اند. امام ابوحنیفه/در این کار، (العیاذ بالله) مرتکب بدعت نشده بود، زیرا او از تابعین است و از هوای نفس و اغراض شخصی پیروی نمی‌نمود، بلکه به اقوال و فتاوای صحابه و تابعین و در موارد مقتضی به آراء اهل لغت استناد می‌نمود؛ این تنها امام ابوحنیفه/نیست که به رأی و قیاس بها می‌دهد، بلکه تعدادی از اصحاب بزرگ پیامبر اکرم جنیز به آن اهتمام و حتی در مواردی آن را بر خبر واحد مقدم شمرده‌اند، از جمله:

۱- علی بن ابی طالبس، از ابن مسعود در مورد زنی که شوهرش مرده بود و برایش مهری تعیین نکرده بود، سؤال شد. او گفت: من ندیدم که رسول خدا در چنین موردی قضاوت نموده باشد. آنان یک ماه به نزد او رفت و آمد نمودند و با اصرار فراوان خواستار حل این مسأله شدند. ابن مسعود اجتهاد نمود و فرمود: باید به این زن، مهر زنان همسان او بدون هیچ زیادت یا کاستی، پرداخت شود و عده نیز بر او واجب است و از میراث شوهرش نیز، سهم می‌برد. بعد از اجتهاد ابن مسعود، معقل بن یسار آمد و شهادت داد که رسول خدا نیز در چنین موردی، همین طور حکم نمودند. عبدالله بن مسعود با شنیدن این سخن به گونه‌ای خوشحال شد که هیچگاه بدین اندازه خوشحال نشده بود. اما علیس، در این مسأله با ابن مسعود مخالفت نموده و گفت به این زن مهری تعلق نمی‌گیرد و ما نمی‌توانیم قول یک مرد بادیه‌نشین را که برخلاف کتاب خدا سخن گفته است، قبول کنیم؛ زیرا خداوند فرموده است:

﴿لَّا جُنَاحَ عَلَيۡكُمۡ إِن طَلَّقۡتُمُ ٱلنِّسَآءَ مَا لَمۡ تَمَسُّوهُنَّ أَوۡ تَفۡرِضُواْ لَهُنَّ فَرِيضَةٗۚ[البقرة: ۲۳۶]

«گناهی بر شما نیست اگر شما زنانتان را که هنوز با آن‌ها همبستر نشده‌اید و برای آنان مهری تعیین نکرده اید، طلاق دهید».

این آیه در مورد طلاق نازل گردیده بود؛ اما علیسوفات را نیز بر آن قیاس نمود و این قیاس را بر خبر واحد مقدم کرد. [۱۷۷]

۲- عمر بن خطاب: فاطمه، دختر قیس، در نزد عمرسگواهی داد که شوهرش او را سه طلاقه داده است و پیامبر اکرم جنفقه و مسکنی برایش تعیین ننمود. عمرسگواهی وی را رد نمود و فرمود: «ما کتاب خداوند را به گفته‌ی زنی که نمی‌دانیم حکم پیامبر را حفظ کرده یا ازیاد برده است، ترک نمی‌کنیم. نفقه و مسکن برای چنین زنی واجب است». [۱۷۸]منظور عمر بن خطاب از فرموده‌ی خداوند، آیه‌ی ﴿لَا تُخۡرِجُوهُنَّ مِنۢ بُيُوتِهِنَّ[الطلاق: ۱] می‌باشد، «زنانی را که طلاق دادید، از خانه‌هایشان بیرون نکنید».

۳- حضرت عمرسدر مورد تعیین حد شراب با اصحابش به مشورت پرداخت. این خبر را اصحاب اصول روایت نموده‌اند. عبدالرحمن بن عوف گفت: به نظر من باید حد خمر به اندازه‌ی سبک‌ترین حدها، یعنی هشتاد ضربه شلاق، که حد قذف است، تعیین شود و در موطأ از علیسروایت شده که او نیز چنین عقیده داشته است. او فرموده است: «مَن سکر هذی ومن هذی افتری»؛ «کسی که مست گردید هذیان می‌گوید و کسی که هذیان گفت افتراء می‌کند». بر این اساس حد خمر به سبک‌ترین حدود که حد قذف می‌باشد، قیاس گردیده و اندازه‌اش بر آن منوال تعیین شد. این قیاس بر سنتی که در زمان رسول اکرم و ابوبکر صدیق بود، مقدم گردید؛ زیرا در آن زمان حد خمر چهل ضربه تازیانه بوده است. [۱۷۹]

۴- اصحاب رسول خدا در مورد تمسک به ظواهر نصوص و یا قانون اتخاذ شده از قرآن، با یکدیگر اختلاف نموده‌اند. عبدالله بن عباسبدر مسأله‌ی ذیل به ظاهر نص تمسک جسته و فرموده است: وقتی که زنی فوت کرد و بعد از آن شوهر و پدر و مادرش در قید حیات بودند، سهم شوهرش نصف ترکه، و سهم مادر یک سوم آن و باقی مانده مال پدر است. او در این مسأله به ظاهر این فرموده‌ی خداوند استناد نموده است: ﴿فَإِن لَّمۡ يَكُن لَّهُۥ وَلَدٞ وَوَرِثَهُۥٓ أَبَوَاهُ فَلِأُمِّهِ ٱلثُّلُثُۚ[النساء: ۱۱] «اگر برای میت، فرزندی نبود و پدر و مادرش وارث او بودند، به مادرش یک سوم داده می‌شود». افرادی چون زید و سایر بزرگان صحابه، سهم مادر را یک سوم بعد از جدا نمودن حق شوهر تعیین نموده، به خاطر آیه ﴿فَلِلذَّكَرِ مِثۡلُ حَظِّ ٱلۡأُنثَيَيۡنِۗ[النساء: ۱۷۶]؛ زیرا مادر و پدر، مذکر و مؤنثی‌اند که از یک جهت مستحق ارث گردیده‌اند. سپس برای مذکر دو سهم مؤنث داده می‌شود. مانند فرزندان پسر و دختر. [۱۸۰]

امام کوثری/، گفته است: هر کس گمان کند که ابوحنیفه/احادیث کمی در اختیار داشته یا به احادیث ضعیف، زیاد تمسک جسته است، جاهلانه سخن گفته است و از شرایط قبول احادیث در نزد ائمه غفلت ورزیده است و علوم و آموخته‌های ائمه‌ی اجتهاد را به ترازوی مخصوصی که بسا وقت‌ها عیارش مختل است، سنجیده است. امام/برای خود در باب استنباط احکام، اصول و قواعد ثابت و مقتضی دارد که بسیاری از اوقات آنانی که به این قواعد آگاه نیستند، او را به چنین اتهامات واهی متهم می‌کنند. آن اصول عبارتند از:

۱- قبول نمودن احادیث مرسلی که افراد معتمد روایت نموده‌اند. این در صورتی است که با احادیث مرسل قوی‌تر از خود در تعارض نباشد. تمسک به حدیث مرسل، سنت و شیوه‌ی دیرینه و دائمی‌ای بوده است که همه‌ی علمای امت در قرون گذشته، بدان عمل نموده‌اند. ابن جریر در این باره گفته است: «رد نمودن حدیث مرسل به طور مطلق، بدعتی است که در آغاز قرن دوم پدید آمده است».

چنان‌چه این مطلب را باجی در اصولش و ابن عبدالبر در التمهید و ابن رجب در شرح علل ترمذی متذکّر شده‌اند و ما می‌بینیم که امام بخاری در صحیح خود و در «جزء القراءة خلف الإمام» به احادیث مرسل تمسک جسته است. در صحیح مسلم نیز احادیث مرسلی وجود دارد، به طوری که مولانا محدث نعمانی این موضوع را در فتح الملهم شرح صحیح مسلم، خاطر نشان ساخته است؛ که هر کس احادیث مرسل را ضعیف بداند، نیمی از احادیثی را که به آن‌ها عمل می‌شود، ترک نموده است.

۲- عرضه‌ی خبرهای واحد بر اصولی که بعد از تحقیق و بررسی نصوص گردآوری شده است، هنگامی که خبر واحد با این اصول مخالف باشد، امام ابوحنیفه/به اصل و قاعده تمسک می‌جوید و خبر را شاذ می‌شمارد.

مثال‌های فراوانی در این خصوص در «معانی الآثار» تألیف طحاوی وجود دارد. در واقع این عمل به منزله‌ی مخالفت با حدیث صحیح نیست، بلکه ترک حدیثی است که از نظر مجتهد دارای اشکال است؛ زیرا صحت حدیث، منوط به عدم وجود علل و اشکالات است.

۳- عرضه‌ی خبرهای واحد بر عمومات قرآن و ظواهر آن؛ وقتی که حدیث با عموم یا ظاهر قرآن مخالف باشد، امام ابوحنیفه/به قرآن عمل می‌نماید و حدیث را کنار می‌گذارد، تا به قوی‌ترین دلیل عمل کرده باشد؛ زیرا ثبوت قرآن قطعی و یقینی است و ظواهر و عموماتش از نظر امام ابوحنیفه/دلالت قطعی و یقینی بر عمومات خود دارند؛ به خاطر دلایل قوی که در کتاب‌های مفصل اصول مانند «فصول» ابی بکر رازی و «شامل» اتقانی به طور مشروح بیان گردیده است، وقتی که حدیث، مخالف با عموم و یا ظاهر قرآن نباشد، بلکه مبیّن ابهام و اجمال آن باشد، امام به آن حدیث عمل می‌نماید. زیرا آیه‌ی مجمل بدون توضیح، دلالت بر معنا ندارد و این کار از باب افزودن حکم بر قرآن به وسیله‌ی خبر واحد نیست، اگر چه بعضی از فتنه‌جویان و ستیزه‌گران چنین توهم کرده‌اند.

۴- حدیث، مخالف سنّت مشهور نباشد، چه سنت عملی و چه قولی؛ تا به دلیل قوی عمل شده باشد.

۵- خبر واحد، معارض با حدیث همسان خود نگردد. در هنگام تعارض، یکی از آن دو حدیث به شیوه‌های ترجیح که از دیدگاه مجتهدین مورد اختلاف است، برگزیده می‌شود؛ مثلاً راوی یکی از آن دو، فقیه و یا فقیه تراز راوی دیگر باشد.

۶- راوی برخلاف مقتضای حدیث خود، عمل نکند؛ مانند حدیثی که از ابوهریره در مورد هفت بار شستن ظرفی که سگ در آن دهان زده باشد، روایت شده است. این حدیث، مخالف فتوایی است که شخص ابوهریرهسدر این مورد داده است؛ زیرا هنگامی که از او در این مورد سؤال شد، فتوا داد که آن ظرف سه مرتبه شسته شود. بسیاری از علمای سلف با امام ابوحنیفه/در این مورد هم‌نظر و هم‌عقیده‌اند، به طوری که نمونه‌هایی از آن را در «شرح علل ترمذی» تألیف ابن رجب می‌یابیم؛ اگر چه گروهی از مردم که فهم و درکشان نزدیک به ظاهریه می‌باشد، با او اختلاف نظر دارند.

۷- ارجاع حدیثی که از نظر متن و یا سند افزودگی دارد، به حدیثی که از آن کوتاه‌تر است، به خاطر احتیاط در دین. این مطلب را ابن رجب یادآوری نموده است. پوشیده ماندن این قاعده‌ی مهم بر برخی از علماء، علت متقاعد شدن ایشان به هنگام مناقشه با مخالفین است.

۸- اخبار و حدیثی که مبتلا به عموم است؛ یعنی در مورد مسائلی است که همگان با آن‌ها سروکار دارند، باید به تواتر نقل شود، حدود و کفارات که به وسیله‌ی شبهات دفع می‌شوند، در این دسته جای می‌گیرند.

۹- اصحاب پیامبر در حین اختلاف با یکدیگر، از استدلال به این خبر که یکی از ایشان روایت نموده، خودداری نکرده باشند.

۱۰- از جانب علمای سلف بر آن طعنی وارد نشده باشد.

۱۱- هنگام اختلاف روایات در حدود و کیفرها به آسان ترین‌ها عمل شود.

۱۲- راوی آنچه را که روایت نموده است از لحظه‌ی برداشت تا هنگام اداء، به طور دائمی حفظ کرده باشد و هیچ نوع نسیان و فراموشی بر آن عارض نشده باشد.

۱۳- راوی که حدیث خود را به یاد نمی‌آورد، بر خطش اعتماد نکند.

۱۴- در زمینه حدودی که با شبهات رفع می‌شوند در صورت اختلاف در روایات، باید به حدیثی که به احتیاط نزدیک‌تر است عمل شود. مانند عمل امام ابوحنیفه/به روایت قطع دست دزد در مقابل مالی که بهای آن به ده درهم برسد، نه به روایت یک چهارم دینار؛ چرا که یک چهارم دینار معادل سه درهم می‌باشد؛ پس روایت ده درهم نزدیک‌تر به احتیاط و شایسته‌تر به اعتماد است. این اصل در جایی کاربرد دارد که حدیث مقدم از مؤخر جدا نمی‌شود تا منسوخ بودن یکی از آن دو آشکار شود.

۱۵- حدیث با عملی که در میان صحابه و تابعین هر شهر و دیاری معمول بوده است و اختصاص به یک شهر خاص هم نداشته است، مخالف نباشد. به طوری که در این باره لیث بن سعد در نامه‌ای که برای مالک نوشت، اشاره نمود.

امام ابوحنیفه/اصول و قواعد دیگری شبیه اصول مذکور دارد که او را وادار می‌نماید تا از بسیاری از روایات به خاطر عمل به قوی‌تر [۱۸۱]امتناع ورزد. امام محمد بن یوسف صالحی شافعی - شاگرد امام سیوطی و مؤلف کتاب تاریخ مشهور «السیرة الشامیة» در فصل سوم کتاب «عقد الجمان» مطالبی گفته است، که به شرح ذیل بیان می‌گردد:

ابن عبدالبر در کتاب «الکنی» گفته است: روش ابوحنیفه/در عمل به خبرهای واحد این است که آن‌ها مخالف اصول و قواعد مورد اتفاق نباشند. اصحاب حدیث این حرف او را نپذیرفته و در رد آن به افراط رفته‌اند. [۱۸۲]

او در کتاب «العلم» که در نوع خود بی‌نظیر است، گفته است: هیچ یک از علمای امت حدیثی را که از رسول اکرم جنقلش ثابت شده است، بدون ادعای نسخ به حدیث یا به اجماع یا به متوارث - عملی که از سلف به ارث مانده است - و یا اینکه در سندش طعنی وارد شده باشد، رد نمی‌نمایند و اگر کسی مرتکب چنین کاری شود، عدالتش ساقط می‌گردد؛ چه برسد که به عنوان امام تعیین شود و خداوند علمای امت را از چنین چیزی حفظ نموده است. دیگری گفته است: امام ابوحنیفه/عمل به خبرهای واحد را ترک و قیاس را بر آن‌ها مقدم نموده است. سپس او از جانب امام درصدد پاسخ این مسأله برآمده و به شرح ذیل پاسخ گفته است:

۱- او (امام) از بعضی از این احادیث اطلاع نداشته است؛ این بعید است.

۲- برخی خبرهای واحد، مخالف با عموم کتاب خدا یا ظاهر آن می‌باشد که ابوحنیفه/تخصیص عمومیت قرآن یا نسخش را به خبر واحد، جایز نمی‌داند، زیرا که عمومات و ظواهر قرآن در نزد او از این جهت که یقین کامل را افاده می‌کند، مانند خاص است که تخصیص و یا معارضه با آن، به وسیله‌ی خبر واحد درست نیست؛ زیرا این کار ترک به قوی‌ترین دلیل و تمسک به ضعیف‌ترین آن است و این کار جایز نیست. مثال آن، حدیث «أَلحَرَمُ لا یُعِیذُ فَارّاً» [۱۸۳]می‌باشد. «حرم هیچ گریزنده‌ای را پناه نمی‌دهد» که مخالف عموم این فرموده‌ی خداوند است: ﴿وَمَن دَخَلَهُۥ كَانَ ءَامِنٗاۗ[آل عمران: ۹۷] «هر کس که در حرم درآید درامان می‌باشد». مثال دیگرش این فرموده‌ی پیامبر می‌باشد: «لا صلوةَ لِمَن لَم یَقرَأ بِفاتِحَةِ الکِتَابِ» [۱۸۴]. این حدیث مخالف با عموم این فرموده‌ی خداوند است: ﴿فَٱقۡرَءُواْ مَا تَيَسَّرَ مِنَ ٱلۡقُرۡءَانِۚ[المزمل: ۲۰] «آنچه که از قرآن آسان است بخوانید». و حدیث «بسم الله» گفتن در آغاز وضو، به فرض صحیح بودنش، مخالف با این فرموده‌ی خداوند است: ﴿إِذَا قُمۡتُمۡ إِلَى ٱلصَّلَوٰةِ فَٱغۡسِلُواْ وُجُوهَكُمۡ وَأَيۡدِيَكُمۡ[المائدة: ۶] «وقتی که اراده نمودید که به نماز بایستید صورت‌هایتان را بشویید...»پس عمل به قرآن به خاطر احادیثی که ذکر شد، کنار گذارده نمی‌شود.

۳- عمل به خبر واحد منوط به این است که آن خبر، معارض با سنت مشهور نیز نباشد. زیرا خبر مشهور قوی‌تر از خبر واحد است و افزودن حکم به وسیله‌ی آن بر قرآن جایز است، در حالی که به خبر واحد جایز نیست. پس روا نیست که دلیل قوی، به خاطر دلیل ضعیف رها شود. لذا حدیثی که از پیامبر اکرم جنقل گردیده، مبنی بر اینکه ایشان با قسم و یک شاهد از جانب مدعی به نفع او قضاوت نموده، به دو دلیل، با حدیث مشهور «البیّنَةُ عَلَی المُدَّعِی وَالیَمِینُ عَلی مَن أَنکَرَ» [۱۸۵]مخالفت دارد:

۱- شرع، حق قسم را به منکر داده و چنین حقی برای مدعی قائل نشده است؛ چرا که با «لام» استغراق در جنس آمده است. لذا هر که قسم مدّعی را حجت بداند با نص مشهور مخالفت ورزیده و به مقتضای حدیث، که استغراق است، عمل نکرده است.

۲- شریعت، اصحاب دعوی را به دو گروه تقسیم نموده است: مُدّعی و منکِر. دلیل را نیز به دو بخش تقسیم کرده است: الف) شاهد ب) سوگند. سپس جنس قسم را بر منکر و جنس شاهد را بر مدعی محصور ساخته است؛ این امر مقتضی این است که طرفین در این دو با یکدیگر شریک نباشند و شاهد و قسم در یک طرف جمع نگردد. اساساً عمل به حدیث شاهد و قسم، موجب ترک عمل به حدیث مشهور است؛ لذا این حدیث مردود شناخته شده است. این مطلب را امام عبدالعزیز - بخاری - در کتاب «التحقیق» بیان کرده است و عده‌ای دیگر غیر از او علت رد این حدیث را اینگونه بیان نموده‌اند که: این حدیث مخالف با آیه‌ای از قرآن است و عمل به آن منجر به افزودن حکم بر قرآن به وسیله‌ی خبر واحد می‌شود؛ چرا که قرآن می‌فرماید:

﴿وَٱسۡتَشۡهِدُواْ شَهِيدَيۡنِ مِن رِّجَالِكُمۡۖ فَإِن لَّمۡ يَكُونَا رَجُلَيۡنِ فَرَجُلٞ وَٱمۡرَأَتَانِ مِمَّن تَرۡضَوۡنَ مِنَ ٱلشُّهَدَآءِ[البقرة: ۲۸۲]

«شما دو نفر از مردان خود را به عنوان گواه انتخاب نمایید؛ اگر دو مرد پیدا نشد یک مرد و دو زن را انتخاب نمایید، از آن گواهانی که مورد پسند شماست».

عمل نمودن به شاهد و قسم مدّعی، زیاده نمودن بر قرآن به شمار می‌رود.

۳- اینکه راوی حدیث فقیه نباشد. این مذهب عیسی بن أبان [۱۸۶]می‌باشد. بسیاری از متأخرین از او پیروی نموده‌اند و به وسیله‌ی این اصل، حدیثی را که از ابوهریرهسدر مورد مصرّاة یروایت شده رد نموده‌اند. ابوالحسن کرخی و پیروانش گفته‌اند: فقیه بودن راوی شرط تقدم حدیث بر قیاس نیست؛ زیرا در صورتی که راوی خبر واحد، عادل و حافظ باشد آن خبر، قبول است و بر قیاس مقدم می‌شود؛ صاحب (التحقیق) در تأیید این مطلب می‌گوید: علماء ما به حدیثی که ابوهریرهسدر مورد روزه داری که به سبب فراموشی چیزی [۱۸۷]خورده و یا نوشیده، روایت نموده است، عمل نمودند. اگر چه این حدیث مخالف قیاس نیز می‌باشد. حتی ابوحنیفه/گفته است: اگر در این مورد روایتی وجود نمی‌داشت، من به قیاس عمل می‌کردم یعنی روزه‌اش را باطل می‌دانستم.

از ابوحنیفه/به روایت صحیح نقل گردیده که: هر چه که از جانب خدا و رسولش به ما برسد بر سر و چشمانمان می‌نهیم. از هیچ یک از علمای سلف نقل نشده که فقیه بودن راوی را شرط نموده باشند. لذا ثابت می‌شود که این سخن یک نظر نوپیدا و جدید است. امام عبدالعزیز در کتاب التحقیق گفته است: «ابوهریرهسفقیه بود و او چیزی از اسباب اجتهاد را کم نداشت؛ زیرا او در زمان صحابه فتوا می‌داد. در آن زمان جز آنانی که فقیه و مجتهد بودند، فتوا نمی‌دادند». محی الدین قرشی در آخر طبقات گفته است: «ابوهریرهساز فقهای صحابه است. ابن حزم نام او را در زمره‌ی فقهای صحابه ذکر نموده است؛ شیخ الاسلام، تقی الدین سبکی، جزوه‌ای در مورد فتواهای ابوهریرهسگردآوری نموده است، که من آن را از او شنیده‌ام و حدیث المصراة را به گونه‌های دیگری نیز پاسخ داده‌اند که قرشی برخی از آن‌ها را در آخر طبقاتش ذکر نموده است».

۴- اینکه راوی برخلاف روایتش عمل نماید. در این صورت عمل او معتبر است نه روایتش! زیرا در صورتی که راویِ امین و عادل، حدیثی از رسول خدا روایت نماید و خود بر خلاف آن عمل کند دلالت بر این دارد که به نظر او این حدیث به یکی از موارد نسخ، تعارض، تخصیص و یا چیزهای دیگری از این قبیل، ترک گردیده است. مثال آن حدیثی است که شیخینب، از ابوهریرهسروایت نموده‌اند: اگر ظرفی را سگ دهان بزند، باید هفت بار شسته شود که مرتبه‌ی اول باید با خاک باشد؛ در حالی که خود ابوهریرهسعقیده دارد که ظرف مذکور باید سه مرتبه شسته شود. شیخ تقی الدین بن دقیق العید گفته است: این روش از قول خود ابوهریرهسبه طور صحیح روایت شده است. شیخین از ابن عباسبنیز به طور مرفوع روایت نموده‌اند که پیامبر اکرم جفرموده است: «مَن بَدَّلَ دِینَهُ فَاقتُلُوهُ»: «کسی که دینش را عوض نماید او را بکشید». در عین حال از او به طور صحیح روایت شده که او (ابن عباس) گفته است: اگر زنی مرتد شد، کشته نمی‌شود. در اینجا نیز راوی برخلاف روایتش فتوا داده است.

۵- حدیث در مورد چیزهایی باشد که همه با آن گرفتار و هر کس به شناخت آن نیازمند باشد. در چنین مواردی عادت بر این است که آن عمل به طور مشهور نقل شود؛ زیرا پیامبر اکرم جچیزی را که همگان به آن نیازمندند، به یک نفر نمی‌گوید، بلکه در نزد جماعتی بیان می‌نماید تا بدین وسیله تواتر و شهرت حاصل شود و آن مسأله در میان مردم پذیرفته شود. مثال این حدیث، بلند خواندن بسم الله است. ابوهریرهساز پیامبر اکرم جروایت نموده است که: پیامبر اکرم جدر نمازها بسم الله را بلند می‌خوانده است. این حدیث به خاطر اینکه توسط یک صحابه روایت گردیده به آن عمل نمی‌شود و نیز حدیث «لمس ذَکَر» که بسرهسروایت نموده است. زیرا با وجود نیاز همگان به شناخت آن، فقط بسره آن را روایت نموده است و دیگر احادیث مضطرب. این امر نشانه‌ی ضعف آن است؛ زیرا محال است که پیامبر اکرم جاین حکم را با وجود شدت نیاز همگان به شناخت آن، فقط به بسره تعلیم داده باشند. این مطلب در «التحقیق» به روایت از شمس الائمه نقل شده است.

۶- خبر واحد در مورد حدود و کفارات وارد شده باشد؛ زیرا آن‌ها به کمترین شبهه‌ای ساقط می‌شوند. در خبر واحد، احتمال کذب، سهو و خطا وجود دارد؛ زیرا فقط یک راوی این حدیث را روایت نموده است که این خود شبهه‌ای برای اِسقاط حدّ به شمار می‌آید. این مذهب فقط مذهب امام کرخی است و چندان مورد پسند نیست.

۷- خبر واحد مخالف با قیاس جلی و واضح باشد. [۱۸۸]

۸- با حدیث دیگری که نزد او ثابت شده است و قیاس نیز آن را تأیید می‌نماید، معارض واقع شود.

۹- برخی از علمای سلف در آن طعن زده باشند.

۱۰- اصحاب پیامبر به هنگام اختلاف، از استدلال به آن خودداری کرده باشند. اینگونه احادیث در نزد بعضی از متقدمین احناف و تمامی متأخرین مردود می‌باشند؛ زیرا صحابه در نقل احکام دین، اصل و محور به شمار می‌روند و هیچگاه از استدلال به حدیثی که حجت است، خودداری نمی‌کنند و آن‌ها به دلایل قوی از دیگران توجه بیشتری داشتند. لذا عدم استناد آنان به حدیثی که در دسترسشان بوده، دلیل روشنی است بر سهو آنانی که آن را بعد از ایشان روایت نموده‌اند. یا اینکه این حدیث منسوخ است. مانند حدیثی که از زید بن ثابت از پیامبر اکرم جروایت شده که ایشان فرمودند: «أَلطَّلاقُ بِالرِّجَالِ»؛ «عدد طلاق وابسته به حال مردان است». این در حالی است که صحابه در این مسأله با یکدیگر اختلاف نمودند و برخی چون عمرس، عثمانس، زیدسو عایشهل، بر این باورند که طلاق وابسته به حال زن است؛ چنان‌چه مذهب احناف است. از عبدالله بن عمر روایت شده که عدد طلاق وابسته به آن مرد و زنی است که کنیز و برده است، حتی اینکه مرد نمی‌تواند زنش را سه طلاق دهد، مگر اینکه هر دو آزاد باشند. ایشان در این مسأله براساس اجتهاد خود سخن گفتند و به این حدیث که عدد طلاق را به مردان مربوط می‌داند استدلال نجستند، با وجود اینکه راویش زیدساست و او از اصحاب بزرگ است؛‌ این امر دلالت دارد که این حدیث در نزد اصحاب یا ثابت نشده و یا منسوخ است؛ اگر ثابت شده است، بدین‌گونه تأویل شده است که ایقاع طلاق وابسته به مردان است، یعنی طلاق را مرد باید واقع کند نه اینکه عددش متعلق به مرد است.

امام ابوحنیفه/براساس این قواعد که گذشت از عمل به تعداد زیادی از احادیث واحد خودداری نموده است. خداوند او را از آنچه که دشمنانش به وی نسبت داده‌اند، حفظ کرده است. حقیقت این است که او با این احادیث از روی عناد مخالفت نورزیده، بلکه مخالفتش از دیدگاه اجتهاد و براساس دلایل واضح و روشن صورت پذیرفته است. او به فرض خطا، مستحق یک ثواب و در صورت به حق دست یافتن، به دو ثواب نائل می‌گردد؛ آنانی که به او طعن زدند یا حسودند و یا از ضوابط اجتهادی غافل! ابومحمد بن حزم گفته است: همه‌ی احناف اتفاق نظر دارند که در مذهب ابوحنیفه/حدیث ضعیف، از رأی و نظر اولی‌تر است.

از جمله دلایلی که بیانگر توجه و عنایت زیاد امام ابوحنیفه/به حدیث پیامبر اکرم جاست، این است که وی حدیث مرسل را بر رأی و قیاس مقدم می‌داند؛ او وضو گرفتن را به خاطر خنده‌ی بلند واجب نمود. در حالی که براساس قیاس، خندیدن در نماز مبطل وضو نیست. در این مورد، قیاس را به خاطر حدیثی که روایت شده، کنار نهاده است و تجدید وضو را در نماز جنازه و سجده‌ی تلاوت، واجب ندانسته است، زیرا که نص راجع به نمازی وارد شده که دارای رکوع و سجود است؛ لذا این امر، بر مورد خاص خود منحصر می‌شود. اگر مرد روزه‌دار، در حالت فراموشی چیزی خورد یا نوشید و یا با همسر خود همبستر شد، روزه‌اش باطل نمی‌شود. در حالی که قیاس، خلاف آن را اقتضا می‌کند؛ زیرا که ضد روزه، یعنی افطار تحقق یافته است، همانگونه که امام مالک/که یکی دیگر از ائمه‌ی اهل سنت است، بر فساد این روزه نظر داده است. امام ابوحنیفه/این قیاس را به خاطر حدیث زیر ترک نموده است: «تم علی صومك»؛ «روزه‌ی خود را تمام کن» که پیامبر اکرم جبه فردی فرموده بود که از روی فراموشی، عمل منافی با روزه مرتکب شده بود.

امام ابوحنیفه/نه تنها حدیث، که حتی قول صحابی را بر قیاس اَرجح می‌داند؛ به این دلیل که شاید او از پیامبر اکرم جشنیده باشد. پس اندیشه‌ی کسانی که معتقدند امام ابوحنیفه/بدون هیچ دلیلی قیاس را بر احادیث صحیح مقدم می‌دارد، نادرست است. محققان گفته‌اند: حدیث جز با استفاده از رأی و نظر راست نمی‌گردد. بدین معنی که معنای شرعی آن، که مدار احکام دین است، بدون رأی دانسته نمی‌شود. عمل به رأی نیز جز با الحاق حدیثی به آن، اعتبار و اهمیتی ندارد. پس رأی دارای نقش اساسی در فهم معانی منصوص و روایات است.]

امام ابوحنیفه/؛ یکی از ائمه و پیشوایان جرح و تعدیل

علامه ذهبی در کتابش با عنوان «ذکر من یعتمد قوله في الجرح والتعدیل» [۱۸۹]گوید: «فلمّا کان عند انقراض عامّة التابعین في حدود الخمسین ومائة، تکلّم طائفة من الجهابذة في التوثیق والتضعیف؛ فقال ابوحنیفة: ما رأیتُ اکذب من جابر الجعفی وضعف الاعمش جماعةً ووثّق آخرین»؛ «چون در اواخر سال ۱۵۰ ه‍ . ق عموم تابعین، منقرض شدند و از میان رفتند، گروهی از علماء و صاحب نظران ماهر و خبره و کارشناس و کاردان و متخصّص و توانا، پیرامون «توثیق» (مؤثق معرفی کردن راویان) و «تضعیف» (ضعیف قرار دادن راویان) سخنانی را مطرح کردند؛ در این زمان بود که امام ابوحنیفه/نیز به جرح و تعدیل راویان پرداخت و گفت: من کسی را دروغگوتر و ناراست‌تر از جابر جعفی ندیده‌ام؛ و اعمش نیز گروهی از راویان را ضعیف و متزلزل و دسته‌ای را مؤثق و قابل اعتماد معرفی نموده است».

و امام علّامه، حافظ عبدالقادر قریشی/در کتاب «الجواهر المضیة في طبقات الحنفیة» [۱۹۰]گوید: «اعلم انّ الامام اباحنیفة قد قُبل قوله في الجرح والتعدیل وتلقّاه عنه علماء هذا الفنّ وعملوا به کتلقّیهم عن الامام احمد والبخاری وابن معین وابن المدینی وغیرهم من شیوخ الصنعة؛ وهذا یدلّك علی عظمته وشأنه وسعة علمه وسیادته؛ فمن ذلك ما رواه الترمذي رحمه الله تعالی في کتاب «العلل من الجامع الکبیر»: حدثنا محمود بن غیلان عن جریر عن یحیی الحمّانی، سمعتُ اباحنیفة یقول: ما رأیتُ اکذب من جابر الجعفی ولا افضل من عطاء بن ابی رباح».

«بدان که سخن امام ابوحنیفه/در مورد جرح و تعدیل راویان، مورد قبول و پذیرفتنی می‌باشد و علمای فنّ رجال و صاحب نظران جرح و تعدیل نیز، جرح و تعدیل امام ابوحنیفه را فراگرفته‌اند و آن را برای عمل، نصب العین و آویزه‌ی گوش خویش قرار داده‌اند؛ درست همان طور که جرح و تعدیل امام احمد، بخاری، یحیی بن معین، علی بن مدینی و دیگر اساتید و بزرگان این فن را فراگرفتند و قبول نمودند و بدان جامه‌ی عمل پوشاندند.

و این خود بیانگر عظمت و بزرگی امام ابوحنیفه و شأن و جایگاه والای او و مقام و منزلت بالای او و گستردگی و وسعت علم و دانش و حاکمیّت و سیادت و اقتدار و سلطه‌ی وی است.

یکی از مصادیق این ادّعا و از جمله سخنان او که در مورد راویان گفته، روایت امام ترمذی/در کتابش با عنوان «العلل» می‌باشد که به روایت از «الجامع الکبیر» گفته است: محمود بن غیلان،‌ از جریر، از یحیی حمّانی برای ما روایت کرده است که وی گفت: از امام ابوحنیفه/شنیدم که می‌گفت: من کسی را دروغگوتر و ناراست‌تر از جابر جعفی و بهتر و بایسته‌تر از عطاء بن ابی رباح ندیده‌ام».

حافظ عبدالقادر قرشی در ادامه گوید: از کتاب حافظ بیهقی با عنوان «المدخل لمعرفة دلائل النبوة» با سندش از عبدالحمید حمّانی روایت کردیم که گفت: «سمعتُ ابا سعد الصغانی وقام الی ابی حنیفة فقال: یا ابا حنیفة! ما تقول في الاخذ عن الثوری؟ قال: اکتب عنه فانّه ثقة؛ ما خلا احادیث ابی اسحاق عن الحارث وحدیث جابر الجعفی»؛ «از ابوسعد صغانی - در حالی که در برابر امام ابوحنیفه ایستاده بود - شنیدم که پرسید: ای ابوحنیفه! دیدگاه شما در مورد فراگیری علم و دانش و حدیث و روایت از سفیان ثوری چیست؟ ایشان در پاسخ بدین سؤال فرمودند: احادیث و روایات او را بنویس؛ زیرا سفیان ثوری، فردی مؤثق و قابل اعتماد است؛ جز احادیثی که او از حارث و جابر جعفی روایت نموده است؛ (یعنی احادیثی را که ابواسحاق از حارث و جابر جعفی روایت می‌کند، ننویس)».

و همچنین ابوحنیفه گفته است: «طلق بن حبیب، کان یری القدر»؛ «طلق بن حبیب، گرایش به گروه «قدریّه» داشت».

و نیز ابوحنیفه گوید: «زید بن عیّاش ضعیف»؛ «زید بن عیّاش، فردی ضعیف و ناراست در حدیث است».

و بدین سان ابوحنیفه گفته است: «لعن الله عمرو بن عبید؛ فانّه فتح للناس باباً الی علم الکلام»؛ «خداوند عمرو بن عبید را از رحمت خویش دور گرداند؛ زیرا او، بر روی مردم، دروازه‌ای را به سوی علم کلام گشوده و مردم را وادار به جدال‌های کلامی نموده است».

و همچنین ابوحنیفه گفته است: «قاتل الله جهم بن صفوان ومقاتل بن سلیمان؛ هذا افرط في النفی وهذا افرط في التشبیه»؛ «خداوند بلند مرتبه، جهم بن صفوان و مقاتل بن سلیمان را نفرین و نابود کند و از رحمت خویش به دور دارد؛ این یکی، در نفی صفات خداوند، مبالغه و زیاده‌روی کرده و آن دیگری، در تشبیه خداوند به مخلوقاتش، دچار افراط و زیاده‌روی شده است».

و ابن حبان نیز در کتاب «الثقات» [۱۹۱]در بیوگرافی و زندگی نامه‌ی «موسی بن سندی ابومحمد» گوید: «حدثنا عمران بن موسی بن مجاشع، حدثنا موسی بن السندی، حدثنا المؤمّل بن اسماعیل، قال سمعتُ اباحنیفة یقول: یقولون: من کان طویل اللحیة لم یکن له عقل؛ ولقد رأیتُ علقمة بن مرثد طویل اللحیة وافر العقل»؛ «عمران بن موسی بن مجاشع، از موسی بن سندی، از مؤمّل بن اسماعیل برای ما خبر داده که وی گفته است: از ابوحنیفه شنیدم که می‌گفت: مردم چنین می‌گویند: هر کس دارای ریش بلند و دراز باشد، تهی از عقل و خرد می‌باشد؛ و بی‌گمان خود، علقمة بن مرثد/را دیدم که هم ریش بلند و دراز داشت و هم از عقل و خردی عمیق و هوش و ذهنی ژرف و درک و شعوری بالا برخودار بود».

حافظ ابواحمد، عبدالله بن عدی جرجانی در کتابش با عنوان «الکامل في ضعفاء الرجال» [۱۹۲]به بیان بیوگرافی «جابر بن یزید جعفی» پرداخته و گفته است: «حدثنا الحسین بن عبدالله القطان، حدثنا احمد بن ابی الحواری، سمعتُ ابا یحیی الحمّانی یقول: سمعتُ اباحنیفة یقول: ما رأیت فیمن رأیتُ افضل من عطاء ولالقیتُ فیمن لقیتُ اکذب من جابر الجعفی؛ ما اتیتُه قطّ بشیء من روایاته الّا جاءنی فیه بحدیث؛ وزعم انّ عنده کذا وکذا الف حدیث عن رسول الله جلم یظهرها».

«حسین بن عبدالله قطان، از احمد بن ابی الحواری برای ما روایت کرده است که گفت: از ابویحیی حمّانی شنیدم که می‌گفت: از ابوحنیفه/شنیدم که می‌گفت: در میان مردمانی که تاکنون دیده‌ام، کسی را برتر و بایسته‌تر و بزرگ‌تر و برازنده‌تر از عطاء بن ابی رباح ندیده‌ام؛ و در بین افرادی که آن‌ها را ملاقات کرده‌ام، کسی را دروغگوتر از جابر جعفی ندیده‌ام؛ و هر وقت (در مسأله‌ای)، من رأی و نظری می‌آوردم، او در آن مورد، حدیثی را می‌آورد و چنین می‌پنداشت که در نزد وی، چندین هزار حدیث از رسول خدا جوجود دارد که تاکنون آن‌ها را منتشر نکرده است!».

و در کتاب «الجواهر المضیة في طبقات الحنفیة» [۱۹۳]، اثر حافظ عبدالقادر قرشی چنین آمده است: «قال الطحاوی: حدثنا سلیمان بن شعیب، قال حدثنا ابی، قال: املی علینا ابویوسف قال: قال ابوحنیفة: لا ینبغي للرجل ان یحدّث من الحدیث الّا بما حفظه من یوم سمعه الی یوم یحدث به»؛ «امام طحاوی گفته است: سلیمان بن شعیب، از پدرش برای ما چنین روایت کرده که وی گفته است: ابویوسف بر ما، چنین املاء کرد و گفت: امام ابوحنیفه/گفته است: سزاوار نیست که شخصی، حدیثی را برای دیگران روایت کند، جز این که باید آنچه را از روزی که شنیده تا روزی که روایت می‌کند، حفظ داشته باشد؛ (به تعبیری دیگر؛ برای شخص، مناسب و زیبنده نیست که حدیث بیان کند؛ مگر این که از روزی که آن را شنیده تا زمانی که آن را بیان می‌کند، آن را از حفظ داشته باشد؛ شیخ مسعود می‌گوید: علّت کمی روایت حدیث از امام ابوحنیفه/همین امر بوده است؛ نه چیزهای دیگری که مخالفان بدو نسبت داده‌اند.)».

و همچنین ابویوسف گوید: [۱۹۴]«و قال ابوحنیفة: لم یصحّ عندی انّ رسول الله جلبس السراویل فأفتی به»؛ «امام ابوحنیفه/گفته است: نزد من، حدیث صحیحی وجود ندارد که رسول خدا جشلوار پوشیده باشد تا فتوا به پوشیدن شلوار بدهم».

[۱۷۷] آن را مسلم و ترمذی روایت نموده‌اند. نگا: شیخ محمد بن حسن حجوی، الفکر السامی فی تاریخ الفقه الاسلامی، ج ۲، ص ۴۲. [۱۷۸] همان. [۱۷۹] الفکر السامی، ج ۲، ص ۱۳۶. [۱۸۰] همان، ج۲، ص ۱۶۱. [۱۸۱] تأنیب الخطیب، صص ۲۲۲-۲۲۵. [۱۸۲] لفظ آن در کتاب «الانتقاء» چنین آمده: ابوحنیفه خبرهای واحد را بر آنچه که بر آن اجماع شده از احادیث و معانی قرآن عرضه می‌کرد و هر چه که مخالف آن تشخیص داده می‌شد، رد و آن را شاذ می‌خواند. [۱۸۳] حدیث «اِنّ الله حرم مکة» را ائمه‌ی ششگانه‌ی حدیث ذکر نموده‌اند؛ در آخرش این گفته‌ی عمرو بن سعید، که فرمانده‌ی لشکر بر ضد ابن زبیر در مکّه بود، اضافه گشته که: «الحرم لایعیذ عاصیاً و لافاراً بدم»؛ که این جزو متن اصلی حدیث نیست. [۱۸۴] ائمه‌ی ششگانه‌ی حدیث و امام احمد، این حدیث را روایت کرده‌اند. [۱۸۵] این حدیث را بیهقی از ابن عباس با سند مرفوع روایت کرده و شیخین معنایش را به طرق زیادی روایت کرده‌اند. [۱۸۶] فقیه بودن راوی در ترجیح روایتش بر روایت دیگر و نیز در قبول روایت بالمعنی تأثیر می‌گذارد. برخلاف راوی غیرفقیه که این چنین نیست؛ زیرا او در هر جا در مظانِّ اشتباه است. [۱۸۷] این حدیث را ائمه‌ی ششگانه از ابوهریرهسبه لفظ ذیل روایت نموده‌اند: «جاءَ رَجُلٌ إلی النَّبِي جفَقَالَ إِنِّی أَکَلتُ وَشَرِبتُ نَاسِیاً وَأَنَا صَائِمٌ فَقَالَ رَسُولُ الله جألله أَطعَمَكَ وَسَقَاك» یعنی: «مردی به نزد پیامبر اکرم جشرف‌یاب گردید، گفت: من در حالی که روزه داشتم در حال فراموشی خوردم و نوشیدم. رسول خدا فرمود: خدا به تو طعام و آب داده است» و این لفظ ابوداود نیز می‌باشد؛ اما دیگران حدیث مذکور را به این عبارت روایت نموده‌اند: «من نَسِیَ وهو صائم فأکل وشرب فلیتم صومه فإنما أطعمه الله وسقاه» یعنی: «روزه داری که در حال فراموشی چیزی خورد و یا نوشید باید روزه‌اش را تمام نماید؛ زیرا خداوند به او آب و غذا داده است». [۱۸۸] این قول امام مالک و ابی الحسین بصری است نه قول ابوحنیفه؛ تفصیل آن در «تحریر» ابن همام آمده است. [۱۸۹] «ذکر من یعتمد قوله فی الجرح و التعدیل» ص ۱۷۵ ؛ این کتاب با «قاعدة فی الجرح و التعدیل» به زیور طبع آراسته شده است. [۱۹۰] «الجواهر المضیة فی طبقات الحنفیة» ۱ / ۳۰ و ۳۱ [۱۹۱] کتاب «الثقات» ۹/۱۶۲ [۱۹۲] «الکامل فی ضعفاء الرجال»؛ ۲/۵۳۷ [۱۹۳] «الجواهر المضیة»، ۱/۳۱ [۱۹۴] «الجواهر المضیة» ۱/۳۲

سخنانِ پیشوایان و بزرگانِ محدّثان، درباره‌ی مؤثّق بودن امام ابوحنیفه/

علامه عبدالرشید نعمانی در کتابش با عنوان «مکانة الامام ابی حنیفة في الحدیث» [۱۹۵]گوید:

«قد اطبق الائمة الحفّاظ الذین جمعوا رجال الاصول الستّة ودوّنوا دواوینهم فیها، علی الثّناء علی ابی حنیفة - رحمه الله تعالی - والتبجیل والتعظیم المفرط له دون الحطّ علیه والطعن فیه بسوء الحفظ والغفلة؛ بل انّهم یذکرون حفظه وجلالته في العلم ویذکرونه بکلّ خیر؛ فهذا یدلّ علی انّهم لایبالون بطعن طاعن فیها ایّاً من کان؛ فهذا الامام الحافظ المزّی، عمل کتاب «تهذیب الکمال» وذکر فیه ترجمة الامام ابی حنیفة فأطال فیها؛ وعامّه ما ذُکر في «تهذیب الکمال» من اقوال ائمة الجرح والتعدیل، هو منقول من «کتاب الجرح والتعدیل» لابن ابی حاتم، و «الکامل» لابن عدی، و «تاریخ بغداد» للخطیب، و «تاریخ دمشق» لابن عساکر.

و الجدیر بالملاحظة انّه لم یذکر الامام المزّی في کتابه «تهذیب الکمال» شیئاً لایلیق بمکانة الامام ابی‌حنیفة».

«تمامی ائمه و پیشوایانِ حافظ که رجال اصولِ شش گانه را گرد آورده‌اند و نوشته‌هایشان را تدوین و ساماندهی کرده‌اند، بر تعریف، بزرگداشت و تعظیم بیش از اندازه نسبت به امام ابوحنیفه/اتفاق نظر دارند؛ ایشان نه تنها مقام و جایگاه والای امام ابوحنیفه/را پایین نیاورده‌اند و او را به سوء حفظ و فراموشی متهم نکرده‌اند، بلکه حافظه‌ی خیره کننده و عظمت و بزرگی‌اش در علم و دانش را به زیبایی هر چه تمام به تصویر کشیده‌اند؛ عمل و رفتار این بزرگواران، دالّ بر این است که آن‌ها به طعن و اِفترای هیچ کس توجه نکرده‌اند؛ و فرقی هم نمی‌کند که طعنه وارد کننده، چه کسی باشد.

امام و حافظ مزّی (یوسف بن زکّی عبدالرحمن، ابوحجّاج جمال الدین، محدث شام، عالم بزرگ و حافظ یگانه‌ی شافعی مذهبی دمشق) که کتاب «تهذیب الکمال» را به رشته‌ی تحریر درآورده، در این کتاب، شرح حال امام ابوحنیفه/را به طور مفصل آورده است.

و عموم اقوال ائمه‌ی جرح و تعدیل که در «تهذیب الکمال» ذکر شده ا ند، از کتاب «الجرح والتعدیل» ابن ابی حاتم، کتاب «الکامل» ابن عدی، «تاریخ بغداد» خطیب و «تاریخ دمشق» ابن عساکر نقل شده‌اند.

شایان ذکر است که امام مزّی در کتابش با عنوان «تهذیب الکمال» چیزی که مناسب و در خور شأن و جایگاه امام ابوحنیفه/نباشد، ذکر نکرده است».

محمد بن سعد عوفی گوید: از یحیی بن معین شنیدم که می‌گفت: «و کان ابوحنیفة ثقة لا یحدّث بحدیث الا بما یحفظه ولا یحدّث بما لا یحفظ»؛ «امام ابوحنیفه/فردی مؤثق و قابل اعتماد و معتبر و مطمئن بود که فقط به روایت احادیثی می‌پرداخت که آن‌ها را حفظ داشت و به نقل و روایت احادیثی که حفظ نداشت، نمی‌پرداخت».

حافظ صالح بن محمد اسدی گوید: از یحیی بن معین شنیدم که می‌گفت: «کان ابوحنیفة ثقة في الحدیث»؛ «امام ابوحنیفه/در عرصه‌ی حدیث، ثقه و مورد اعتماد بود».

احمد بن محمد قاسم بن مُحرز به نقل از یحیی بن معین گوید: «کان ابوحنیفة لا بأس به»؛ «به احادیث و روایات امام ابوحنیفه/، نقص و ایرادی نمی‌توان وارد کرد؛ زیرا وی، روایت کننده‌ای معتبر و مورد وثوق و مطمئن و قابل اعتماد بود».

و در جایی دیگر، یحیی بن معین گفته است: «کان ابوحنیفة عندنا من اهل الصدق ولم یتّهم بالکذب» [۱۹۶]؛ «از دیدگاه ما، امام ابوحنیفه/، فردی صادق و راستگو و درستکار و امین بود و هرگز متهم به درغگویی نیست».

ابراهیم بن عبدالله خلال گوید: از عبدالله بن مبارک شنیدم که می‌گفت: «کان ابوحنیفة آیةٌ»؛ فقال له قائلٌ: في الشّر یا ابا عبدالرحمن او في الخیر؟! فقال: اُسکت یا هذا! فانّه یقال: «غایة في الشّر» وآیة في الخیر؛ «ثم تلا هذه الایة» وجعلنا بن مریم وامّه ایة»؛ [۱۹۷]«امام ابوحنیفه/نشانه‌ای از نشانه‌های خدا بود». گوینده‌ای گفت: ای ابو عبدالرحمن! (کنیت عبدالله بن مبارک) نشانه‌ای در شرّ بود یا در خیر؟! ابن مبارک در پاسخگفت: ای مرد! ساکت باش و از این گفتار، دم فرو بند! زیرا در زبان عربی برای شرّ چنین گفته می‌شود: «غایة في الشر»؛ «بی‌نهایت شر» است؛ و برای خیر، چنین می‌گویند: «آیة في الخیر»؛ «نشانه‌ای از نشانه‌های خیر است»؛ (از این رو، امام ابوحنیفه/، پایان شر بود و نشانه‌ای از خیر)؛ آنگاه ابن مبارک/به این آیه استناد کرد، ﴿وَجَعَلۡنَا ٱبۡنَ مَرۡيَمَ وَأُمَّهُۥٓ ءَايَةٗ[المؤمنون: ۵۰] ؛ «ما پسر مریم (عیسی) و مادرش (مریم) را نشانه‌ای (بر قدرت خود) کردیم (چرا که عیسی را بدون پدر متولد، و مریم را بدون شوهر، آبستن نمودیم)».

ابوغسان گوید: از اسرائیل شنیدم که می‌گفت: «کان نعم الرجل النعمان؛ ما کان احفظه لکلّ حدیث فیه فقه واشدّ فحصه عنه واعلمه بما فیه من الفقه؛ وکان قد ضبط عن الحماد فاحسن الضبط عنه؛ فاکره الخلفاء والامراء والوزراء؛ وکان اذا ناظره رجلٌ في شیء من الفقه، همته نفسه»؛ [۱۹۸]«نعمان بن ثابت، چه مرد خوب و نیکی بود؛ وی نسبت به هر حدیثی که در آن، احکام فقهی وجود داشت، بسیار حافظ و ضابط بود و سخت آن را مورد بررسی و موشکافی و تحقیق و پژوهش و بحث و وارسی و کند و کاو قرار می‌داد و نسبت به مسائل فقهی آن،‌ از همه داناتر و آگاه‌تر بود؛ و او حدیث را از حماد آموخته و به طرز نیکویی، آن را حفظ کرده بود؛ و عادت وی بر آن بود که هر گاه فردی با او در مورد چیزی از فقه، مناظره می‌کرد، آن فرد ناکام و ناموفق و شکست خورده و نافرجام می‌گردید».

و مسعر بن کدام گوید: «من جعل اباحنیفة بینه وبین الله، رجوتُ ان لایخاف ولایکون فرط في الاحتیاط لنفسه» [۱۹۹]؛ «آن که امام ابوحنیفه/را در بین خود و خداوند بلند مرتبه قرار دهد، امید آن دارم که بیمناک و هراسان نشود و در احتیاط کاری و دوراندیشی در حق خویش، اهمال و سهل انگاری و بی‌دقّتی و کوتاهی ننموده باشد».

محمد بن عبدالملک دقیقی گوید: از یزید بن هارون شنیدم که می‌گفت: «ادرکتُ الناس، فما رأیتُ احداً اعقل ولا اَورع ولا افضل من ابی حنیفة» [۲۰۰]؛ «به مردمان زیادی رسیده‌ام ولی کسی را عاقل‌تر و خردمندتر، پارساتر و پرهیزگارتر و برتر و والامقام‌تر از امام ابوحنیفه/ندیده‌ام».

سلیمان بن ربیع گوید: از مکّی بن ابراهیم شنیدم که می‌گفت: «جالستُ الکوفیین؛ فما رأیتُ منهم اورع من ابی حنیفة» [۲۰۱]؛ «با علماء و صاحب نظران کوفه، نشست و برخاست و همنشینی و مجالست داشته‌ام، ولی از میان آن‌ها، کسی را خداترس‌تر و پرهیزگارتر و پارساتر و متدیّن‌تر از امام ابوحنیفه/ندیده‌ام».

عبدالله بن داود خریبی گوید: «یجب علی اهل الاسلام ان یدعوا الله لابی حنیفة في صلاتهم»؛ «بر مسلمانان و حقگرایان، واجب است که در نمازهایشان، برای امام ابوحنیفه/در پیشگاه خداوند دعا کنند».

عبدالله بن داود خریبی در ادامه گوید: و همچنین بر آن‌ها واجب است تا این را نیز ذکر کنند که امام ابوحنیفه/چگونه «سُنَن» و «فقه» را برای آن‌ها، حفظ و حراست و نگهداری و ضبط نموده است. [۲۰۲]

[۱۹۵] «مکانة الامام ابی حنیفة فی الحدیث» ص ۸۹ و ۹۰ [۱۹۶] تهذیب الکمال ۱۹ / ۱۰۶ و ۱۰۵ [۱۹۷] «تاریخ بغداد»؛ خطیب بغدادی ۱۳ / ۳۳۶ [۱۹۸] «تاریخ بغداد»؛ خطیب بغدادی ۱۳/۳۳۹ [۱۹۹] «تاریخ بغداد»؛ خطیب بغدادی ۱۳/۳۳۹ [۲۰۰] «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۹/۱۱۴ [۲۰۱] «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۹/۱۱۳ [۲۰۲] «تهذیب الکمال»؛ حافظ مزّی ۱۹/۱۱۰

جایگاه و مقام والای امام ابوحنیفه/در فقه

وکیع بن جراح گوید: «ما لقیتُ احداً افقه من ابی حنیفة ولا احسن صلاة منه»؛ [۲۰۳]«من با کسی فقیه‌تر و دانشورتر از امام ابوحنیفه/ملاقات و دیدار نکرده‌ام؛ و همچنین با کسی که بهتر از امام ابوحنیفه/نماز گزارده باشد، تاکنون دیدار ننموده‌ام».

امام شافعی/گوید: «من ارادان یعرف الفقه فلیلزم اباحنیفة واصحابه؛ فانّ الناس کلّهم عیال علیه في الفقه»؛ «هر کس می‌خواهد تا با فقه آشنایی و آگاهی پیدا نماید، بایستی امام ابوحنیفه/و شاگردان و پیروان او را لازم بگیرد؛ زیرا تمامی مردمان، در فقه، از خانوار و تحت تکفّل و ریزه‌خوار خوان امام ابوحنیفه/هستند».

و همچنین امام شافعی گوید: «ما رأیت احداً افقه من ابی حنیفة»؛ «من کسی را فقیه‌تر وداناتر و آگاه‌تر و دانشورتر از امام ابوحنیفه/ندیده‌ام».

و نیز گوید: «کان ابوحنیفة ممّن وفّق له الفقه»؛ [۲۰۴]«امام ابوحنیفه/از زمره‌ی کسانی بود که خداوند او را به رشد و بالندگی فقه، توفیق داده بود».

عبدالله بن مبارک گوید: «رأیتُ اعبد الناس ورأیتُ اورع الناس ورأیتُ اعلم الناس ورأیتُ افقه الناس وامّا افقه الناس فابوحنیفة» [۲۰۵]؛ «عابدترین؛ پارساترین، داناترین و فقیه‌ترین مردمان را دیده‌ام؛ امّا فقیه‌ترین مردم، امام ابوحنیفه/بود».

یزید بن هارون گوید: «اکتب حدیث مالك فانّه کان ینتقی الرجال؛ والفقه صناعة ابی حنیفة وصناعة اصحابه» [۲۰۶]؛ «حدیث مالک بن انس را بنویس؛ زیرا وی، رجال (معتبر و قابل اعتماد را برای نقلِ روایت) انتخاب و گزینش می‌نمود؛ و فقه، تخصّص و پیشه‌ی امام ابوحنیفه/و شاگردان وی می‌باشد».

نضر بن شمیل گوید: «کان الناس نیاماً عن الفقه حتّی ایقظهم ابوحنیفة بما فتقه وبینه ولخصه»؛ [۲۰۷]«مردم، نسبت به فقه، در خواب بودند؛ تا این که امام ابوحنیفه/آن‌ها را با توضیح و تشریح و تبیین و تفسیر و تحقیق و بررسی و بازبینی و وارسی و تخلیص و مختصر نمودن خویش، از خواب بیدار کرد».

ابراهیم بن عکرمه مخزومی گوید: «ما رأیتُ احداً اورع ولا افقه من ابی حنیفة»؛ [۲۰۸]«من کسی را پارساتر و پرهیزگارتر و فقیه‌تر و داناتر و آگاه‌تر و دانشورتر از امام ابوحنیفه/ندیده‌ام».

عبدالله بن ابی جعفر رازی گوید: از پدرم شنیدم که می‌گفت: «ما رأیتُ احداً افقه من ابی حنیفة»؛ [۲۰۹]«من کسی را فقیه‌تر از امام ابوحنیفه/ندیده‌ام».

و جریر گوید: «کان الاعمش اذا سئل عن الدقائق ارسلهم الی ابی حنیفة»؛ [۲۱۰]«عادت اعمش بر آن بود که هر گاه در مورد مسائل دقیق و ظریف علمی مورد سؤال قرار می‌گرفت، سؤال‌کنندگان را به امام ابوحنیفه/ارجاع می‌داد و آن‌ها را به سوی ایشان (برای یافتن پاسخ صحیح) گسیل می‌داشت».

[۲۰۳] «تاریخ بغداد»؛ خطیب بغدادی ۱۳/۳۴۵ [۲۰۴] «تاریخ بغداد»؛ خطیب بغدادی ۱۳/۳۴۶ [۲۰۵] «تاریخ بغداد»؛ خطیب بغدادی ۱۳/۳۴۲ و ۳۴۳ [۲۰۶] «عقود الجمان»، ص ۱۹۴ [۲۰۷] «تاریخ بغداد»؛ خطیب بغدادی ۱۳/۳۴۵ [۲۰۸] همان ۱۳/۳۴۷ [۲۰۹] همان منبع ۱۳/۳۳۹ [۲۱۰] «مناقب ابی حنیفة و صاحبیه»، علامه ذهبی، ص ۱۸

تصانیف امام ابوحنیفه/و مسانید ایشان

بی‌گمان امام ابوحنیفه/با دارا بودن وسعت و گستردگی علمی و کمال پارسایی و پرهیزگاری، احتیاط و دوراندیشی، تلاش و کوشش جدّی و امانت‌داری و صداقت کامل، دست به تألیف و نگارش کتاب «الاثار» یازیدند.

محمد بن شجاع گوید: «و انتخب ابوحنیفة/الاثار من اربعین الف حدیث»؛ [۲۱۱]«امام ابوحنیفه/کتاب «الاثار» را از بین چهل هزار حدیث، انتخاب و گزینش نموده است».

علامه نعمانی در کتابش با عنوان «الامام ابن ماجة وکتابه السنن» [۲۱۲]گوید: «کتاب الاثار، هو اوّل مصنّف في الصحیح جمع فیه الامام الاعظم صحاح السنن ومزّجه بأقوال الصحابة والتابعین؛ وهو اوّل کتاب دوّنت فیه الاحادیث علی الترتیب الفقهی المعروف»؛ «کتاب «الاثار» جزو نخستین کتاب‌های صحیح حدیثی است که امام اعظم در آن، به تدوین و گردآوری احادیث و روایات صحیح پرداخته و آن را با اقوال صحابه و گفتار تابعین، ترکیب و مخلوط نموده است؛ و کتاب «الاثار»، از زمره‌ی نخستین کتاب‌هایی است که در آن، احادیث، براساس ترتیب معروف فقهی، تدوین و ساماندهی و نگارش و تألیف شده است».

و پس از آن که امام ابوحنیفه/، کتاب «الاثار» را به رشته‌ی تحریر درآورد، شاگردانش، آن را از وی روایت نمودند؛ شاگردانی از قبیل: امام ابویوسف؛ امام زفر؛ امام محمد؛ امام حسن بن زیاد؛ امام حماد بن ابی حنیفة؛ وکیع بن جرّاح؛ عبدالله بن مبارک؛ حفص بن غیاث؛ مُقری؛ حماد بن زید؛ خالد واسطی؛ عبدالعزیز بن خالد صنعانی؛ و دیگر شاگردان امام ابوحنیفه/که شمار آن‌ها بیش از پانصد نفر می‌باشد. [۲۱۳]

و برادر بزرگوار، شیخ جان محمد بن دادخان - فارغ التحصیل بخش تخصص در علوم حدیث دانشگاه «جامعة العلوم الاسلامیة، علّامه بنّوری»، تاؤن کراچی - بیش از نیمی از احادیث کتاب «الاثار» (به روایت امام محمد بن حسن شیبانی) را زیر نظر استاد، دکتر محمد عبدالحلیم نعمانی (حفظ الله تعالی)، سرپرست و مدیر بخش تخصّص در علوم حدیث دانشگاه «جامعة العلوم الاسلامیة، علّامه بنّوری» تاؤن کراچی، تخریج نموده است.

علامه کوثری/در مقدمه‌ی کتاب «اشارات المرام من عبارات الامام» [۲۱۴]گوید:

و از کتاب‌هایی که از امام ابوحنیفه/بر جای مانده است، می‌توان بدین‌ها اشاره کرد:

۱- در عقیده، کتاب «الفقه الاکبر»؛ به روایت علی بن احمد بن فارسی، از نصیر بن یحیی، از ابومقاتل، از عصام بن یوسف، از حمّاد بن ابوحنیفه/، از پدرش (امام ابوحنیفه/)؛ و تمام سند در نسخه‌ی محفوظ در کتابخانه‌ی شیخ الاسلام، در مدینه‌ی منوره به شماره ۲۲۶ موجود می‌باشد.

۲- کتاب «الفقه الابسط»؛ به روایت ابوزکریا یحیی بن مطرّف، به طریق نصیر بن یحیی، از ابومطیع، از ابوحنیفه/. و تمام سند در ضمن دو مجموعه، در دارالکتب المصریة به شماره‌های ۶۲ م و ۲۱۵ م موجود می‌باشد.

۳- کتاب «العالم والمتعلّم»؛ به روایت ابوالفضل احمد بن علی بیکندی حافظ، از حاتم بن عقیل، از فتح بن ابی علوان و محمد بن یزید، از حسن بن صالح، از ابومقاتل حفص بن سلم سمرقندی، از ابوحنیفه/. [۲۱۵]

۴- و ابومنصور ماتریدی نیز آن را از ابوبکر احمد بن اسحاق جوزجانی، از محمد بن مقاتل رازی، از ابومقاتل، از ابوحنیفه روایت نموده است.

۵- و تمام اسانید در کتاب «المناقب» مؤفّق و کتاب «التأنیب الخطیب» (۷۳ و ۸۵) موجود می‌باشد.

۶- کتاب «الرسالة» که برای عثمان بتّی (فقیه بصره) نوشت؛ به روایت نصیر بن یحیی، از محمد بن سماعة، از امام ابویوسف، از امام ابوحنیفه/.

۷- کتاب «الوصیّة»؛ به روایت نصیر بن یحیی، از محمد بن سماعة، از امام ابویوسف، از امام ابوحنیفه. و تمام اسانید دو کتاب مزبور، در نسخه‌های خطی دارالکتب المصریة، موجود می‌باشد.

و علاوه از این‌ها، برای امام ابوحنیفه/وصایای دیگری نیز برای دیگر شاگردان ایشان موجود می‌باشد.

[به هر حال؛ عصر و زمان فرخنده‌ی امام ابوحنیفه/، عصر تألیف و تدوین به آن معنایی که ما از آن شناخت داریم، نبوده است؛ یعنی اینکه عالمی در جای خلوتی بنشیند و مطالبی را از منابعی گرد آورد و سپس یادداشت کند. امام ابوحنیفه/وقت زیادی برای تألیف و نگارش نداشت؛ زیرا شب‌ها را تا صبح در نماز سپری می‌نمود و هنگامی که صبح می‌شد، نماز صبح را اداء می‌کرد و بعد از آن برای آموزش مسائل شرعی به مردم، تا هنگام شب می‌نشست و سپس به خانه‌ی خود می‌رفت تا برخی حوائج را برآورده سازد و بعد از بازگشت از خانه و تأمین نیازهای زندگی، به بازار می‌رفت تا به امور تجارت و داد و ستدهای خود بپردازد یا مریضی را عیادت، جنازه‌ای را تشییع و یا یکی از دوستان خود را ملاقات نماید. بین نماز ظهر و عصر لحظه‌ای کوتاه می‌آرمید و سپس تا هنگام شب، وقت خود را به آموزش احکام به مردم اختصاص می‌داد.

از طرف دیگر، او مرجع همه‌ی طلاب علوم و جویندگان معارف اسلامی بود که از کوفه، بصره و شهرهای دور و نزدیک به قصد آموختن احکام دین و حل مشکلات به نزدش می‌آمدند. براین‌اساس از امام تألیفات زیادی که مناسب با جایگاه والای علمی او باشد، باقی نمانده است. باز هم کتاب‌هایی در علم کلام چون «الفقه الاکبر» و «الفقه الاوسط» و «کتاب العالم والمتعلم» و «کتاب الرسالة» که برای مقاتل بن سلیمان مفسر «کتاب الرسالة» که برای عثمان بتی، فقیه بصره، نوشت و «کتاب الوصیة» که حاوی پاره‌ای از پند و اندرزهای او به یاران و شاگردانش بود، نگاشته است. [۲۱۶]

علامه کمال الدین احمد بن سنان الدین بیاضی رومی حنفی، قاضی عسکر، در ابتدای کتاب «إِشارات المرام من عبارات الإِمام» گفته است: امام ابوحنیفه/نخستین کسی بود که بعد از گذشت اندکی از سده‌ی اول، علوم دینی را با دلایل قاطع گردآوری نمود و پیش از آن رساله‌هایی بر رد خوارج و قدریه تألیف نموده بود. در «تبصره بغدادیه» آمده است: اولین متکلم اهل سنت از میان فقها ابوحنیفه/است؛ او کتاب فقه اکبر و الرسالة را در نصرت اهل سنت گرد آورد و با فرقه‌هایی از قبیل: خوارج، قدریّه و ملحدین به مناظره و گفتگو پرداخت؛ داعیان و پیشگامان این فرقه‌ها در بصره زندگی می‌کردند. لذا او بیست و چند بار به قصد مناظره به آنجا سفر نمود و آن‌ها را با ارائه‌ی دلایل قاطع، مغلوب ساخت؛ او در علم کلام به جایگاهی بسیار رفیع دست یافت و از شهرتی خاص برخوردار شد و شاگردان بزرگ او راهش را پیمودند. در «المناقب الکردریة» و غیر آن از امام خالد بن زید عمری روایت شده که: امام ابوحنیفه/، ابویوسف، محمد، زفر و حماد، مخالفین خود را با علم کلام مغلوب نمودند و از پیشگامان علم و دانش گردیدند. امام ابوعبدالله صیمری گفته است: امام ابوحنیفه/اولین متکلم این امت در زمان خود و اولین فقیه در حلال و حرام، بوده است.

ابن ندیم در کتاب «الفهرست» می‌گوید: امام کتاب‌هایی به نام «فقه اکبر»، «رساله بتی»، «العالم والمتعلم» و «الرد علی القدریة» تألیف نمود و انتشار علم و دانش در دریا و بیابان، شرق و غرب، دور و نزدیک حاصل زحمات اوست؛ او از احادیث رسول خدا صندوق‌هایی بزرگ آکنده نموده بود که از آن‌ها جز آنچه که مورد نیاز مردم بوده، روایت نکرده است؛ او آثار مورد عمل خود را از میان چهل هزار حدیث انتخاب نمود.

«کتاب الآثار» یکی دیگر از کتب ارزشمند امام ابوحنیفه/است که منسوب به امام محمد بن حسن می‌باشد.

اولین کتابی که در احادیث نبوی، آثار و اقوال صحابه و تابعینش تألیف شده است و بهترین کتاب حدیث از نظر ترتیب ابواب و گزینش به شمار می‌رود، «کتاب الآثار» امام الائمه، امام اعظم [۲۱۷]می‌باشد.

ابن حجر در کتاب «تعجیل المنفعة» می‌گوید: احادیثی که از ابوحنیفه/به طور جداگانه در دسترس می‌باشد کتاب «الآثار» است که آن را محمد بن حسن روایت نموده است و در تألیفاتی که محمد و ابویوسف پیش از این کتاب داشته‌اند، برخی دیگر از احادیث امام به چشم می‌خورد. [۲۱۸]

امام ابوحنیفه/در فقه و اصول پیش از همه علمای بزرگوار دیگر، کتاب تألیف نموده است. قاضی ابوبکر بن عتیق ابن داود یمانی در رساله‌ای که در فضیلت امام ابوحنیفه/تصنیف نموده، می‌گوید: امام اولین کسی است که علوم شریعت را گردآوری نموده است و هیچ کس از او در این کار پیشی نگرفت؛ زیرا صحابه و تابعین در احکام دین و علوم شرعی هیچ کتابی ننوشتند؛ بلکه آنان بر نیروی فهم و حافظه‌ی قوی خود اعتماد کرده بودند. بعد از اینکه ابوحنیفه/پای در میدان علم گذاشت، دید که علوم منتشر و پراکنده است و از نابودی آن علوم احساس نگرانی می‌شود. پیامبر اکرم جفرموده بودند: خداوند علم را بدینگونه که آن را از سینه‌ی بندگان خود بکشد، جمع نمی‌کند ولیکن علم را به قبض روح علما و دانشمندان جمع‌آوری می‌نماید تا اینکه علمی باقی نماند و مردم برای خود پیشوایان نادانی انتخاب نمایند؛ سپس از آنان مسائل سؤال می‌شود و آن‌ها بدون علم فتوی می‌دهند که هم خود گمراه شده و هم دیگران را گمراه می‌نمایند. [۲۱۹]بدین خاطر امام ابوحنیفه/علم دین را تدوین و در قالب ابواب و کتب مرتب ساخت؛ در آغاز به باب طهارت و سپس به نماز و سایر عبادات پرداخت؛ زیرا بعد از صحت اعتقاد، اولین واجبی که متوجه شخص مکلف می‌شود، نماز است؛ بدین خاطر که از خصوصی‌ترین عبادات و در هر حال بر همگان واجب است. بعداً به بیان احکام معاملات و داد و ستدها عنایت ورزید؛ زیرا معاملات در مرتبه‌ای پایین‌تر از واجبات است. و در آخر بحث، وصایا و احکام ارث را ذکر نمود؛ زیرا آن‌ها مربوط به واپسین احوال انسان است. چه زیباست آنچه بدان آغاز نموده و آن چه بدان ختم کرده است!

وقتی که خداوند به پیامبرش حفظ آیین و شریعتش را تضمین نماید، بعید است که امام ابوحنیفه/یعنی اولین کسی که به گردآوری علوم شریعت پرداخت، به خطا رفته باشد. وی اولین کسی بود که کتابی در علم میراث و فرایض نوشت. پیامبر اکرمج، در اهمیت این علم فرموده بودند: فرایض را بیاموزید؛ زیرا که نصف علم است. [۲۲۰]

امام ابوحنیفه/اولین کسی است که کتابی در شروط نگاشته است؛ شروطی که خداوند در مورد آن‌ها فرموده است: ﴿وَلَا يَأۡبَ كَاتِبٌ أَن يَكۡتُبَ كَمَا عَلَّمَهُ ٱللَّهُۚ[البقرة: ۲۸۲] «نباید کاتب از نوشتن خودداری نماید؛ همان‌طوری که خداوند نوشتن را به او آموخته است». پس خداوند سبحان خبر داده است که معلم و آموزگارِ شروط خودش بوده است و کسی نمی‌تواند شرطی وضع نماید، مگر اینکه در علم و معرفت متبحر و به مذاهب و اقوال علماء آشنا باشد؛ زیرا که شروط سرآمد تمامی کتب فقه و حامی و نگهبان مذهب به شمار می‌رود. آموختنِ شرط، کار سخت و مشکلی نیست؛ بلکه عجیب، اختراع و به وجود آوردن آن است. اگر کسی افتخار نماید که ابوحنیفه/بعداً به تدوین شروط مبادرت نموده است، به او بگو: به ما کتابی از کسانی که پیش از ابوحنیفه/بودند، یعنی صحابه و تابعین، در سایر مسائل دین نشان بده؟ قطعاً او ساکت و متحیر خواهد ماند. در فصل سخن از فقه امام ابوحنیفه/، گذشت که او مسائل فقهی را که به تصویب و تأیید می‌رسید، قرائت و امام ابویوسف و دیگران می‌نوشتند. تعداد مسائلی که گردآوری شده بنا به قولی به پنج هزار مسأله رسیده است. امام کوثری گفته است: کمترین رقمی که در مسائل اجتهادی امام گفته می‌شود هشتاد هزار است. [۲۲۱]محمد بن حسن، شاگرد امام ابوحنیفه/، مسائل فقهی او و یارانش را گرد آورده است که آن‌ها را «ظاهر الروایة» می‌گویند؛ آن‌ها عبارتند از: المبسوط، زیادات، جامع الصغیر، سیر الصغیر، جامع الکبیر و سیر الکبیر. حاکم شهید مسائل مهم این کتاب‌ها را بعد از حذف مسائل تکراری تدوین نموده است. این کتاب را علامه شمس الدین سرخسی در سی جلد شرح کرده است که قسمت زیادی از این کتابش را در درون چاهی که حاکم زمانش به خاطر مخالفت در مسأله‌ای حبس نموده بود، نوشته است. ابن عابدین گفته است: بدان که مسائل یاران ما به سه دسته تقسیم می‌شود: اول، مسائل اصول که به آن‌ها ظاهر الروایه نیز گفته می‌شود؛ آن‌ها عبارتند از مسائلی که اصحاب مذهب یعنی ابویوسف، محمد زفر، محمد بن حسن و سایر شاگردان امام روایت نموده‌اند. لیکن اکثر مسائل ظاهر الروایه، گفته‌ی سه نفر اول می‌باشد. شیخ محدث و دانشمند، عبدالرشید نعمانی، در حاشیه‌ای که بر کتاب «التعلیم» نوشته، گفته است: علامه محمود حسن خان طونکی در «مجمع المصنفین» در مورد تصانیف امام ابوحنیفه/، مفصلاً سخن گفته است که من خلاصه آن را نقل می‌کنم: او گفته است: این تألیفات عبارتند از: کتاب الصلوة، المناسك، الرهن، الشروط، الفرائض، العالم والمتعلم، الآثار، الرسالة، کتاب الارجاء، کتاب الوصیة وکتاب الرد علی الاوزاعی.

شیخ کوثری در «بلوغ الأمانی» [۲۲۲]اظهار داشته است: از جمله کتاب‌هایی که در زمره‌ی تألیفات امام به شمار می‌آید، «کتاب الرأی» است که آن را ابن عوام ذکر نموده و کتاب «اختلاف الصحابة» که آن را ابوعاصم عامری و مسعود بن شیبه ذکر نموده‌اند و «کتاب الجامع» می‌باشد که آن را عباس بن مصعب در «تاریخ مرو» خاطر نشان نموده است و «کتاب السیر» و «کتاب الاوسط» و «الفقه الاکبر» و «فقه ابسط» و کتاب «عالم ومتعلم» و کتاب «الرد علی القدریة» می‌باشد و نیز رساله‌ای که امام به عثمان بتی در مورد ارجاء نوشت و پاره‌ای وصایا است که آن‌ها را برای یارانش نوشته است و این‌ها کتاب‌های مشهور امام ابوحنیفه‌اند.]

[۲۱۱] «المناقب»؛ موفق ۱/۹۵ [۲۱۲] «الامام ابن ماجة و کتابه السنن» ص ۵۸ [۲۱۳] این را علامه نعمانی در کتابش با عنوان «الامام ابن ماجة و کتابه السنن» ص ۵۳ ذکر کرده است. [۲۱۴] مقدمه‌ی کتاب «اشارات المرام من عبارات الامام»؛ علامه بیاضی ص ۶. [۲۱۵] این کتاب را «رحیم آکادمی» در کراچی پاکستان، چاپ نموده است. [۲۱۶] نک: شیخ مسعود بن شیبه، مقدمة التعلیم، با مقدمه شیخ عبدالرشید نعمانی، ص ۱۸۱. [۲۱۷] نگا: الآثار، صص ۳ و ۱. تا بدانید که کتاب «آثار» امام ابویوسف و کتابی که امام زفر نوشته است از احادیث امام بوده‌اند. [۲۱۸] نگا: ما تمس الیه الحاجه... [۲۱۹] این حدیث را بخاری و مسلم و ترمذی و احمد روایت نموده‌اند. [۲۲۰] این حدیث را ابن ماجه و حاکم با الفاظ مشابه روایت کرده‌اند. [۲۲۱] فقه اهل عراق، ص ۵۹. [۲۲۲] در سیره‌ی امام محمد بن حسن شیبانی (۱۸-۱۹) تألیف شده است.

مسانید امام ابوحنیفه/:

و بی‌گمان، مسانید امام ابوحنیفه/- که از ایشان پانزده مسند روایت شده است - هم اکنون در کتابخانه‌های جهان موجود می‌باشند؛ و این مسانید پانزده‌گانه عبارتند از:

مسند اول: مسند ابو محمد عبدالله بن محمد بن یعقوب بن حارث حارثی بخاری، از امام ابوحنیفه/.

مسند دوم: مسند ابوالقاسم طلحة بن محمد بن جعفر عدل، معروف به نفار، از امام ابوحنیفه/.

مسند سوم: مسند ابوالحسن محمد بن محمد بن مظفّر بن موسی بن عیسی بن محمد، از امام ابوحنیفه/.

مسند چهارم: مسند ابونعیم احمد بن عبدالله بن احمد اصفهانی، از امام ابوحنیفه/. [۲۲۳]

مسند پنجم: مسند ابوبکر محمد بن عبدالباقی بن محمد بن عبدالله انصاری، معروف به «قاضی بیمارستان»، از امام ابوحنیفه/.

مسند ششم: مسند ابو احمد عبدالله بن عدی جرجانی حافظ، از امام ابوحنیفه/.

مسند هفتم: مسند حسن بن زیاد لؤلؤی - صاحب ابوحنیفه - از امام ابوحنیفه/.

مسند هشتم: مسند قاضی ابوالحسن اشنانی، از امام ابوحنیفه/.

مسند نهم: مسند ابوبکر احمد بن محمد بن خالد بن خلی کلاعی، از امام ابوحنیفه/.

مسند دهم: مسند ابوعبدالله حسین بن محمد بن خسرو بلخی، از امام ابوحنیفه/.

مسند یازدهم: مسند ابویوسف یعقوب بن ابراهیم «قاضی القضاة» (رئیس دیوان عالی کلّ کشور)، صاحب ابوحنیفه، از امام ابوحنیفه/.

مسند دوازدهم: مسند محمد بن حسن شیبانی، از استادش امام ابوحنیفه/.

مسند سیزدهم: مسند حماد بن ابوحنیفه، از پدرش امام ابوحنیفه/.

مسند چهاردهم: مسند محمد بن حسن شیبانی از امام ابوحنیفه/(روایت دوم).

مسند پانزدهم: مسند ابوالقاسم عبدالله بن محمد بن ابی العوام سعدی، از امام ابوحنیفه/.

این‌ها، مسانیدی می‌باشند که از امام ابوحنیفه/روایت شده‌اند؛ ولی با اسامی راویانشان، شناخته می‌شوند که آن‌ها را از امام ابوحنیفه/روایت کرده‌اند.

و تمامی این مسانید پانزده گانه را امام «ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی» (متوفّای ۶۷۵ ه‍ . ق) در کتابی با عنوان «جامع المسانید» گردآوری و ساماندهی نموده است.

ذکر برخی از حفّاظ و بزرگانِ محدّثان، از میان شاگردان و اهل مذهب امام ابوحنیفه/

[امام ابوحنیفه/، بعد از این که ده سال متمادی از محضر استادش، حمّاد بن ابی سلیمان، کسب فیض نمود، تصمیم گرفت که برای خود کلاس جداگانه‌ای تشکیل دهد؛ اما پیش از اقدام به تشکیل کلاس از تصمیم خود منصرف شد و سوگند یاد کرد که هرگز از استادش جدا نشود و همین‌طور هم شد.

حارثی به نقل از امام ابوحنیفه/داستان بازگشت او را به سوی کلاس حماد و دست کشیدن از علم کلام بدینگونه روایت نمود: «من ده سال همراه استادم، حماد، بودم، سپس تصمیم گرفتم که برای خود کلاس جداگانه‌ای تشکیل دهم و از حلقه‌ی درس استادم جدا شوم، یک شب بعد از ادای نماز عشاء به قصد انجام یک کار از خانه بیرون رفتم. وقتی وارد مسجد شدم و چشمم به استادم افتاد، قلبم به من اجازه نداد که از او کناره‌گیری کنم و در کلاس جداگانه‌ای بنشینم. لذا منصرف شدم و همراه او نشستم؛ اتفاقاً در همان شب خبر وفات یکی از وابستگان استادم که در بصره وفات نموده بود، به او رسید. این شخص با وجود داشتن مال بسیار وارثی نداشت؛ استادم عازم آن دیار شد و مرا جانشین خود گردانید. بعد از رفتن از کوفه، مسائلی را به من ارجاع دادند، که آن‌ها را از حماد نشنیده بودم، شروع به پاسخ دادن آن‌ها نمودم و جواب‌هایی را که می‌دادم یادداشت می‌نمودم؛ سفر حماد/، دو ماه به طول انجامید. بعد از اینکه به کوفه بازگشت، این مسائل را که حدود شصت مسأله بود بر او عرضه نمودم که او در چهل مسأله با من موافق و در بیست مسأله‌ی دیگر مخالف بود. از آن روز به بعد، سوگند یاد کردم که تا وقتی در قید حیات است، از وی جدا نشوم و تا هنگامی که دیده از جهان فروبست از او جدا نشدم». [۲۲۴]

صیمری به اسنادش از حماد بن سلمه روایت نموده است: «مفتی کوفه و کسی که مردم بعد از وفات نخعی به او چشم دوخته بودند، حماد بن ابی سلیمان بود و تا هنگامی که در قید حیات بود، مردم به کسی دیگر نیاز نداشتند. با وفات او یاران و شاگردانش ترسیدند که یاد او در اذهان بمیرد و علم و دانشش به بوته‌ی فراموشی سپرده شود، لذا درصدد برآمدند که کسی را به جانشینی وی برگزینند و نخست پسرش، حماد، را که آشنایی خوبی به علوم داشت، به جای وی برگزیدند؛ بعد از آن یاران پدرش چون ابوبکر نهشلی، ابوبرده‌ی عبیسی، محمد بن جابر حنفی و... به رفت و آمد پرداختند. وی که در علم نحو و لغت عرب تسلط بیشتری نسبت به سایر علوم داشت، نتوانست جانشینی پدرش را ادامه دهد. بعد از وی این سمت را به ترتیب به ابوبکر نهشلی و ابوبرده پیشنهاد کردند که هر دو از قبول آن سر باز زدند. بالاخره به نزد ابوحنیفه/آمدند و از وی درخواست نمودند که بر مسند استادشان تکیه زند. او که از همه کم سن و سال‌تر بود و علاقه‌ی شدیدی به ادامه‌ی راه استادش داشت، بر کرسی تدریس نشست. در آغاز، یاران استادش، حماد، و بعد افرادی چون ابویوسف، اسد بن عمرو، قاسم بن معن، زفر بن هذیل، ولید و مردان دیگری از اهل کوفه جذب کلاس وی شدند. افرادی هم چون ابن ابی لیلی، ابن شبرمه و شریک برای او مزاحمت‌هایی ایجاد کردند و می‌خواستند او را در انجام این مهم ناتوان جلوه دهند. اما او با کمال متانت به کارش ادامه داد. بعد از مدتی مردم به او نیاز پیدا کردند و امراء به گردش جمع شدند و نامش را در مجالسشان ذکر کردند.

صیمری مشابه این مطلب را از ابن مبارک روایت نموده، که در آن آمده است: ابوحصین و حبیب بن ثابت گفتند: این مرد بزاز، اگر چه نوجوان و کم سن و سال است، اما آشنایی خوبی به علوم دارد؛ برشماست تا در کلاس او حاضر شوید. «منظورشان از بزاز امام ابوحنیفه/بود که شغلش پارچه‌فروشی بود». او مردی ثروتمند، باسخاوت و تیزهوش بود و همه‌ی توان خود را به امر تدریس و معارف دین اختصاص داده و به این کار عادت نموده بود؛ نسبت به شاگردان خود رفتار نیکو و مشفقانه‌ای داشت و علماء و امراء به دیده‌ی احترام به وی می‌نگریستند، بدین ترتیب کارش بالا گرفت، تا اینکه طبقات برتر برای فراگیری علم و دانش به محضرش رفت و آمد می‌نمودند. و بعد از ایشان، ابویوسف، اسد بن عمرو، قاسم بن معن، ابوبکر هذلی و ابوالولید بن ایاد به سلک شاگردان او درآمدند. آنانی که با وی مناظره می‌کردند و در مورد او سخن می‌گفتند، ابن ابی لیلی، ابن شبرمه و ثوری و دیگران بودند؛ کار تدریس از رونق خاصی برخوردار شد و هر روز بر تعداد اصحاب و یارانش اضافه می‌شد تا اینکه کلاس درسش بزرگترین کلاس مسجد کوفه شد؛ به هر نوع سؤالی از هر شاگردی که بود پاسخ می‌داد ودر حوادث به کمک آنان می‌شتافت؛ چیزهایی تحمل نمود که عرب‌ها از تحمّل آن عاجز بودند، علم فراگیر و گسترده‌اش او را در انجام این کارها توانایی می‌بخشید. خداوند او را نیکبخت و حاسدان او را زیاد و علم و دانش فراوانی به وی ارزانی کرد و او را بر هم‌عصرانش برتری بخشید. به راستی که لطف و احسان خداوند نسبت به امام ابوحنیفه/، بسیار فراوان و چشم‌گیر بوده است. خداوند بر او رحمت کند و مسلمانان را از افکار بلندش بهره‌مند سازد. [۲۲۵]

خطیب به اسناد خود در تاریخش گفته است: روزی ابوحنیفه/به نزد منصور رفت در حالی که عیسی بن موسی در نزد او نشسته بود. او به منصور گفت: «این شخص، امروز عالم و دانشمند دنیاست» منصور گفت: نعمان! علم و دانش را از چه کسی فرا گرفته‌ای؟ فرمود: از یاران عمرس، که از عمرسآموخته بودند و از یاران علیس، که آن‌ها نیز از علیسآموخته بودند و از یاران عبدالله بن مسعودسکه آن‌ها نیز از عبداللهسفرا گرفته بودند و در زمان عبدالله بن مسعود در روی زمین کسی از او داناتر نبود. منصور گفت: «افراد معتمدی برای خود انتخاب نموده‌ای». [۲۲۶]

امام ابوحنیفه/فرموده است: «علم و دانشی که من به آن دست یافتم، به خاطر حمد و سپاس خداوند بوده است. هرگاه مسأله‌ای می‌آموختم و یا بر نکته‌ی جدیدی از علم فقه اطلاع می‌یافتم، می‌گفتم «الحمد لله» بدین سبب به فضل خداوند بر علم و دانش من افزوده شد.» [۲۲۷]

روش امام ابوحنیفه/در تصویب مسائل اجتهادی و گردآوری آن‌ها:

امام ابوحنیفه/، یک روش استثنایی در تقریر و قطعی نمودن مسائل اجتهادی، پی ریزی نمود. او ابتدا مسأله را نزد شاگردان دانشمند خود در کلاس درس مطرح می‌کرد، تا اینکه هر کدام از آن‌ها با دلیل نظر خود را بیان می‌کردند؛ سپس به دنبال آراء و نظریات آن‌ها، نظر خود را بیان می‌نمود، و با استناد به دلایل نقلی، نظریات آن‌ها را رد و یا تأیید می‌کرد. و چه بسا روزها سپری می‌شد، تا اینکه مسأله‌ای در این شورا به تصویب می‌رسید. بدون شک این روش امام ابوحنیفه/یک شیوه‌ی درسی آزاد و ارزشمند بود؛ که در آن ارزش و اهمیّت آراء و نظریات آشکار می‌گشت و اندیشه‌ی شاگردانی که در آن کلاس حاضر بودند، شکوفا می‌شد، همانگونه که علم و دانش و منزلت استادشان آشکار می‌شد و بی‌گمان وقتی که مسأله‌ای از مسائل فقه، بدین طریق ثابت گردد، به سختی می‌توان از آن خرده گرفت، چه رسد به این که آن حکم نقض شود.

ابومحمد حارثی به روایت از ابوسلیمان جوزجانی متذکر شده که او گفت: خداوند علم فقه را برای ابوحنیفه/آسان کرده بود؛ او با شاگردانش در مورد مسأله‌ای از مسائل فقه مشورت و تبادل نظر می‌نمود به گونه‌ای که بحث آن‌ها بسیار به طول می‌انجامید و صدایشان بلند می‌شد و هر کدام در یک فن وارد بحث می‌شدند. در این هنگام امام ابوحنیفه/سکوت اختیار می‌کرد. وقتی که امام شروع به توضیح و تبیین آن مسأله می‌نمود، همه ساکت می‌شدند، گویی کسی در آن مجلس نبود، در حالی که در میانشان انسان‌های دانشمند و اهل معرفت نیز وجود داشت. روزی امام ابوحنیفه/، صحبت می‌کرد و همه شاگردانش سکوت اختیار کرده بودند. وقتی که سخنش به اتمام رسید، یکی از شاگردان گفت: «سبحان الله! چه کسی این مجلس را چنین ساکت نموده است؟»

سلیمان گفته است: «وجود امام ابوحنیفه/یکی از شگفتی‌های بس بزرگ است و به درستی که کسی از سخنش روگردانی می‌کند که در درک آن عاجز است». [۲۲۸]

موفق مکی گفته است: «امام ابوحنیفه/مذهبش را براساس شورا بنا نهاد و به خاطر کوششی که در دین و مبالغه‌ی زیادی که در خیراندیشی برای دین خدا و پیامبر اکرم ج، و مسلمانان می‌نمود، هر مسأله‌ای را به صورت مستقل و جدا در شورا مطرح می‌نمود و نظرات و اقوال آنان را در مورد آن مسأله می‌شنید و سپس آنچه را در اندیشه‌ی او بود، بیان می‌کرد، گاهی یک ماه و گاهی بیشتر از آن در مورد مسأله‌ی مورد نظر، بحث و تبادل نظر می‌نمودند تا اینکه یکی از نظریات و اقوال را برمی‌گزیدند؛ و بعد آن مسأله را قاضی ابویوسف در اصول فقه ثبت می‌کرد، تا با گذشت زمان اصول فقه شکل گرفت، و هنگامی که مسأله‌ای برای امام ابوحنیفه/مشکل می‌شد، به یاران خود می‌فرمود: «این به خاطر گناهی است که مرتکب شده‌ام! و بعد از خداوند آمرزش می‌طلبید، و بسیاری از اوقات می‌ایستاد و نماز می‌خواند تا اینکه مسأله برای او روشن می‌گشت. او می‌فرمود: امیدوارم که خداوند توبه‌ام را پذیرفته باشد؛ هنگامی که این سخن به گوش فضیل بن عیاض رسید، بی‌اندازه گریست، سپس گفت: «این کار امام/، به خاطر کم بودن گناهان اوست، اما کسی غیر از او متوجه آن نمی‌شود». [۲۲۹]علی قاری، گفته است: «امام شافعی/، از همین رو گفته است:

شکوت الی وکیع سوء حفظي
فأرشدنی إلی ترك المعاصي
فإن الحفظ فضل من إلهٍ
و فضل الله یعطی لعاصي [۲۳۰]

«من به نزد وکیع از ضعف حافظه‌ام شکایت نمودم؛ به من سفارش کرد که گناهان را ترک کنم؛ زیرا حافظه، بخششی از جانب خداوند است و بخشش خداوند، شامل گناهکاران نمی‌شود».

ابن ابی العوام با اسنادش از ابویوسف روایت نموده که او گفته است: «امام ابوحنیفه/، همواره بر این عادت بود که هر گاه مسأله‌ای به نزدش آورده می‌شد، می‌فرمود: «آثار و احادیثی را که نزد شما در مورد این مسأله وجود دارد، بیان نمایید». هنگامی که آثار و روایات را بیان می‌کردیم و او هم آنچه در خاطرش بود، ذکر می‌نمود، سر در گریبان اندیشه فرو می‌برد و هر قول و نظری را که بیشتر با احادیث مطابق بود، انتخاب می‌کرد؛ و زمانی که دلایل به یکدیگر نزدیک و یا مساوی بودند، می‌اندیشید و آنگاه یکی را برمی‌گزید».

[۲۲۳] این کتاب توسط «مجمع البحوث الاسلامیة» اسلام‌آباد، با تحقیق استاد، دکتر محمد عبدالشهید نعمانی (حفظه الله تعالی) به زیور طبع آراسته شده است. [۲۲۴] نگا: عقود الجمان فی مناقب الامام الاعظم ابی‌حنیفة النعمان؛ کتابی است خطی و در کتابخانه‌ی شیخ الاسلام عارف حکمت در مدینه‌ی منوره نگهداری می‌شود. [۲۲۵] نگا: شیخ شرف الدین حنفی، قلائد عقود العقیان فی مناقب الامام ابی حنیفة النعمان؛ کتابی خطی است و در کتابخانه‌ی المحمودیة در حرم نبوی شریف به شماره ۶۰ موجود می‌باشد. [۲۲۶] تاریخ بغداد، ج ۱۴، ص ۳۳۴. [۲۲۷] مسعود بن شیبه، التعلیم. [۲۲۸] التعلیم، اضافه می‌کنم که این کتاب اخیراً در پاکستان با تحقیق و بررسی محدث دانشمند، عبد الرشید نعمانی، به چاپ رسیده است. [۲۲۹] نگا: «المناقب»؛ ج ۲، ص ۱۳۳. [۲۳۰] علی قاری، مناقب الامام الاعظم؛ کتابی است خطی و در کتابخانه‌ی شیخ الاسلام عارف حکمت در مدینه‌ی منوره.

شاگردان بزرگ امام ابوحنیفه/:

خداوند به امام ابوحنیفه/، شاگردان بزرگی ارزانی نمود که هر کدام در علوم مختلف چون کوه استوار بودند؛ او به همراه ایشان مسائل فقهی را مورد بررسی و تحقیق قرار می‌داد و قواعد فقه را وضع می‌کرد و در پناه چنین حصن‌های حصینی از هر گونه خطا و اشتباهی در امان بود.

خطیب به اسناد خود در تاریخش از ابی کرامه ذکر نموده که: «نزد وکیع بن جراح - استاد امام شافعی و یکی از استادان (غیرمستقیم) امام بخاری - بودیم که مردی گفت: «ابوحنیفه/در فلان مسأله خطا کرده است، وکیع گفت: ممکن است ابوحنیفه/دچار خطا شود، در حالی که افرادی چون ابویوسف، محمد بن الحسن و زفر در قیاس و اجتهاد، و یحیی بن زکریا ابن ابی زائده، حفص بن غیاث، حبان و قندل بن علی در حفظ حدیث و آشنایی با آن، و قاسم بن معن بن عبدالرحمن بن عبدالله بن مسعود در علم نحو و لغت و داود طائی و فضیل بن عیاض در زهد و پارسایی و عبدالله بن المبارک در تفسیر و احادیث و تاریخ همرا او هستند؟! کسی که یاران و همنشینان او اینگونه دانشمندانی باشند، چگونه مرتکب خطا خواهد شد؟! اگر هم دچار خطا شود، او را به سوی حق برمی‌گردانند، سپس گفت: «هر کس عقیده دارد که حق با آنانی است که با ابوحنیفه/مخالفت نمودند، زیرا مذهب را به تنهایی بنیان نهاده است، توجّهشان را به این گفته‌ی فرزق خطاب به جریر، جلب می‌کنم:

اُولئك آبائی فجئنی بمثلهم
إذا جمعتنا یا جریر المجامع [۲۳۱]

«ای جریر، این گروه نیاکان من‌اند، بیاور برایم مثلشان را، آنگاه که مجلس‌ها ما را گرد هم آورد».

شیخ عبدالقادر قرشی در کتابش به نام «الجواهر المضیه»، در شرح حال یحیی بن زکریا بن أبی زائده به نقل از طحاوی گفته است: ابن ابی ثور برای من به روایت از سلیمان بن عمران از اسد بن فرات نوشت: «یاران ابوحنیفه/یعنی آنانی که کتاب‌های فقه را تدوین و گردآوری نموده‌اند، چهل نفر بودند که در زمره‌ی ده نفری که پیشگام آنان بودند، این افرادند: ابویوسف، زفر، داود طائی، اسد بن عمرو، یوسف بن خالد سمتی و یحیی بن زکریا بن ابی زائده، و او آن کسی بود که سه سال برایشان کتاب می‌نوشت.

شیخ احمد مکی خوارزمی یادآور شده است: «آن گروه از علماء بزرگی که از امام ابوحنیفه/حدیث روایت نمودند هفتصد و سی نفرند که تمامی‌شان از مشایخ و بزرگان مسلمین به شمار می‌آیند؛ آن‌ها احادیث را از وی آموخته و به مناطق مختلف احادیث وی را منتقل می‌نمودند».

موفق مکی گفته است: «امام ابوحنیفه/شاگردان بسیاری داشت که بعضی از آن‌ها در محضرش حاضر می‌شدند و مدتی مدید به درس او گوش می‌دادند. بعضی پس از اینکه درس و طریقه‌ی او را فرامی‌گرفتند، به شهرشان بازمی‌گشتند و بعضی دیگر از آنان همیشه‌ی ایّام با وی بودند». (امام) فرموده است: «این گروه سی و شش نفرند که بیست و هشت نفر آنان شایستگی قضاوت، شش نفر صلاحیّت صدور فتوی و دو نفر دیگر، ابویوسف و زفر، صلاحیّت دارند که قضات و مفتیان را ارشاد و توجیه نمایند». [۲۳۲]]

و برخی از شاگردان مشهور و شاخص امام ابوحنیفه/عبارتند از:

۱- امام ابویوسف، یعقوب بن ابراهیم قاضی (متوفّای ۱۸۲ ه‍ . ق).

۲- امام محمد بن حسن شیبانی (متوفّای ۱۸۹ ه‍ . ق).

۳- امام زفر بن هذیل بصری (متوفّای ۱۷۵ ه‍ . ق).

۴- امام لیث بن سعد (متوفّای ۱۷۵ ه‍ . ق).

۵- امام حافظ ابراهیم بن طهمان هروی (متوفّای ۱۶۳ ه‍ . ق).

۶- امام حافظ قاسم بن معن مسعودی (متوفّای ۱۷۵ ه‍ . ق).

۷- حافظ ثقه و فقیه آگاه، یحیی بن زکریا بن ابی زائدة (متوفّای ۱۸۲ ه‍ . ق).

۸- امام حافظ عبدالله بن مبارک (متوفّای ۱۸۱ ه‍ . ق).

۹- قاضی حفص بن غیاث (متوفّای ۱۹۴ ه‍ . ق).

۱۰- امام و پیشوای دینی و حافظ ثقه: وکیع بن جرّاح (متوفّای ۱۹۷ ه‍ . ق).

۱۱- امام جرح و تعدیل، یحیی بن سعید قطان بصری (متوفّای ۱۹۸ ه‍ . ق).

۱۲- حافظ نمونه، حسن بن زیاد لؤلؤی (متوفّای ۲۰۴ ه‍ . ق).

۱۳- حافظ معلّی بن منصور رازی (متوفّای ۲۱۱ ه‍ . ق).

۱۴- حافظ عبدالله بن داود خریبی (متوفّای ۲۱۳ ه‍ . ق).

۱۵- حافظ عبدالله بن یزید مُقری کوفی (متوفّای ۲۱۳ ه‍ . ق).

۱۶- حافظ مکی بن ابراهیم حنظلی؛ شیخ خراسان (متوفّای ۲۱۵ ه‍ . ق).

۱۷- حافظ ابونعیم فضل بن دُکین (متوفّای ۲۱۹ ه‍ . ق).

۱۸- امام عیسی بن ابان بصری (متوفّای ۲۳۰ ه‍ . ق).

۱۹- حافظ ثقه، علی بن جعد (متوفّای ۲۳۰ ه‍ . ق).

۲۰- امام جرح و تعدیل، یحیی بن معین (متوفّای ۲۳۳ ه‍ . ق).

۲۱- حافظ ثقه محمد بن سماعة تمیمی (متوفّای ۲۳۳ ه‍ . ق).

۲۲- حافظ ابوعاصم، ضحّاک بن مخلّد (متوفّای ۲۱۲ ه‍ . ق).

به هر حال، شاگردان امام ابوحنیفه/، جمعیتی زیاد و مردمانی فراوان و شماری انبوه می‌باشند که نام بردن تمامی آن‌ها، کاری است بس مشکل و طاقت فرسا؛ زیرا سرشماری آن‌ها، ناممکن و متعذّر می‌باشد.

شیخ محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» گوید: «اتّفق له من الاصحاب ما لم یتّفق لاحد من بعده من الائمة» [۲۳۳]، «برای امام ابوحنیفه/شاگردانی فراهم و مهیّا شد، که برای دیگر ائمه و پیشوایان دینی که پس از وی پا به عرصه‌ی وجود نهاده‌اند، این اندازه شاگرد فراهم نگردیده است».

و همچنین شیخ محمد بن یوسف صالحی دمشقی، در باب پنجم از کتاب «عقود الجمان» خویش، به بیان برخی از دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش از اهل مکّه، مدینه، دمشق، بصره، جزیره و غیره پرداخته که به یادگیری و فراگیری حدیث و فقه از امام ابوحنیفه/پرداخته و در ادامه گفته است: «من نیز در اینجا در حدود هشتصد نفر از شاگردان بزرگ و برجسته‌ی امام ابوحنیفه/را یادآور خواهم شد»؛ آنگاه اسامی آن‌ها را به تفصیل ذکر می‌کند. [۲۳۴]

و امام بزاز کردی نیز در کتابش با عنوان «المناقب»، به ذکر اسامی شاگردان امام ابوحنیفه/پرداخته و در پایان گفته است: «فهؤ لاء سبع مائة وثلاثون رجلاً من مشایخ البلدان وأعلام المسلمین من مشارق الارض ومغاربها اخذوا عنه ووصل العلم الینا ببرکة سعیهم واجتهادهم؛ جزاهم الله تعالی عنّا خیر الجزاء وخاصّة عن الامام الاعظم»؛ [۲۳۵]«این‌ها، ‌هفتصد و سی شخصیّت از اساتید سرزمین‌های اسلامی و بزرگان مسلمان در شرق و غرب جهان هستند که به یادگیری و فراگیری علم و دانش از امام ابوحنیفه/پرداخته‌اند و به برکت سعی و تلاش و سختکوشی و مجاهدت آن‌ها، علم و دانش به ما رسیده است؛ خداوند بلند مرتبه، از جانب ما به آن‌ها - به ویژه به امام اعظم ابوحنیفه/- بهترین پاداش را عنایت بفرماید».

[۲۳۱] نگا: قلائد عقود العقیان، ص ۱۵. و نیز: خوارزمی، جامع المسانید (مسانید الامام) ج ۲، ص ۲۱۵. [۲۳۲] نک: المناقب، ج ۲، ص ۱۳۱. [۲۳۳] «عقود الجمان» ص ۱۲۳ [۲۳۴] «عقود الجمان» ص ۱۵۸ و ۸۸ [۲۳۵] «المناقب» کردری؛ ۲/۲۴۵ و ۲۴۴

علّت تألیف کتاب:

و چون در این زمان، گروه و طایفه‌ای ناچیز و کم اهمیّت، زبان طعن بر امام اعظم ابوحنیفه/را گشوده‌اند و پیروان ایشان را مورد سبّ و دشنام قرار داده‌اند و گاهی امام اعظم را به اندک بودن روایت حدیث و کم توجهی بدان و گاهی هم، ایشان را به قصور حفظ و اِتقان و مخالفت با احادیث به وسیله‌ی رأی، متّهم می‌کنند؛ از این رو، تصمیم گرفتم تا بر مبنای غیرت دینی و حمیّت ربّانی و عِرق حنفی نُعمانی، دست به کار شوم و احادیثِ شاگردانِ امام اعظم و احادیثِ علماء و صاحب نظران احناف را در کتاب «الجامع الصحیح» امام بخاری، گردآوری و تدوین نمایم؛ شایان ذکر است که هیچ یک از دانشوران و صاحب نظران احناف و غیر آن‌ها، در این موضوع، قلم فرسایی ننموده‌اند و چیز ننوشته‌اند.

و هدفم از نگارش این کتاب، آن بود تا این گروه و طایفه‌ی ناچیز و کم اهمیّت، پند و اندرز بگیرند و از طعن، فحش، دشنام، حسادت و بدگویی نسبت به برگزیده‌ترین مردمان، دست بشویند و از آن اجتناب و دوری نمایند؛ زیرا رسول خدا جفرموده‌اند:

«من یرد الله به خیراً یفقّه في الدین»؛ «کسی که خدا برای او نیکی و خوبی را بخواهد، او را در کار دین، دانا و فرزانه می‌سازد و راه رشد و شکوفایی و بالندگی و تکاملش را به وی الهام می‌کند».

و آن که بر امام ابوحنیفه/طعن وارد کند و بدو افترا و تهمت زند و نسبت به او بدگمان و حسود باشد، بی‌گمان از فیوضات و برکت‌های علمی و معنوی وی، محروم خواهد ماند. خداوند، آن‌ها را به راه راست، رهنمون نماید و بر همه رحم کند.

به هر حال، در این کتاب، به گردآوری یکصد و پانزده نفر از راویانِ امام اعظم و علماء و صاحب نظران احناف،‌ همراه با احادیث آن‌ها پرداخته‌ام؛ و چگونه امکان دارد که امام اعظم، به نقل و روایت احادیث اندکی پرداخته باشد و نسبت به روایات و احادیث و حفظ و اِتقان آن‌ها،کم توجه و بی‌عنایت باشد و حال آن که برخی از روایات امام بخاری/در کتاب «الجامع الصحیح» از شاگردان امام اعظم و از علماء و صاحب نظران احناف می‌باشد!؟ و این گروه از راویان و علماء و حفّاظ و بزرگانِ محدّثان نیز، علم و دانش و روایات و احادیث را به نقل از اصحاب و شاگردان ابوحنیفه/از امام ابوحنیفه/فراگرفته‌اند.

و علاوه از آن، حنفی‌ها، سبب تدوین و نگارش «الجامع الصحیح» امام بخاری بوده‌اند؛ زیرا امام بخاری گوید:

«کنّا عند اسحاق بن راهویة - وهو حنفیٌّ - فقال: لو جمعتم کتاباً مختصراً لصحیح سنّة رسول الله ج! قال: فوقع ذلك في قلبی، فأخذتُ في جمع الجامع الصحیح»؛ [۲۳۶]«ما به نزد اسحاق بن راهویه بودیم - و اسحاق، حنفی بود - وی گفت: کاش می‌شد تا کتابی مختصر و موجز، برای احادیث و روایات صحیح رسول خدا جتدوین و ساماندهی و نگارش و گردآوری می‌نمودید! امام بخاری گوید: این سخن اسحاق بن راهویه، در قلبم تأثیر گذاشت و آن را تحت الشعاع خویش قرار داد؛ از این رو، تصمیم به نگارش و تألیف و تدوین و ساماندهی «الجامع الصحیح» گرفتم».

و این مجموعه را به «احادیث تلامیذ الامام الاعظم واحادیث العلماء الاحناف في الجامع الصحیح للامام البخاری» نام نهاده‌ام؛ یعنی «احادیث شاگردان امام اعظم و احادیث علمای احناف، در کتاب «الجامع الصحیح» امام بخاری». و تدوین و نگارش این کتاب نیز، در پرتو توجه و عنایت شیخ ما، استاد، علامه، دکتر محمد عبدالحلیم نعمانی (حفظه الله و رعاه) صورت گرفته است.

و در پایان، از صمیم قلب، از شیخ ما، علامه‌ی محقق،‌ دکتر بشار بن عواد بن معروف بغدادی (حفظه الله تعالی)، نویسنده‌ی بسیاری از کتاب‌ها و رئیس سابق دانشگاه «الجامعة الاسلامیة» بغداد، سپاسگزارم که این کتاب را با تأمّل و اندیشه‌ی عمیق و مطالعه و بررسی ژرف، مورد بررسی و وارسی قرار داده و آن را تحسین کرده و پسندید؛ و این عنوان را برای کتاب، انتخاب و گزینش نمود: «اسماء الرّواة عن الامام الاعظم واسماء العلماء الاحناف في الجامع الصحیح للامام البخاری»؛ «اسامی راویان امام اعظم و اسامی علمای احناف در کتاب «الجامع الصحیح» امام بخاری».

و در تاریخ یکم ذی الحجة ۱۴۲۲ ه‍ . ق بود که این اسم را تحسین و ستایش و تمجید و تصویب نمود و خود نیز از آن بهره گرفتم، ولی اندک تغییری، در آن، اعمال نمودم؛ زیرا من در این کتاب، به گردآوری و تدوین احادیث راویانِ امام اعظم و علمای احناف در کتاب «الجامع الصحیح» امام بخاری نیز پرداخته‌ام؛ (و تنها به بیان اسامی آن‌ها، اکتفا نکرده‌ام؛ از این رو، در فرجام، عنوان کتاب را اینگونه گذاشتم: «احادیث تلامیذ الامام الاعظم واحادیث العلماء الاحناف في الجامع الصحیح للامام البخاری».)

و همچنین از برادر بزرگوار، شیخ، مفتی رشید احمد سندی - استاد «جامعة العلوم الاسلامیة» علامه بنّوری، تاؤن کراچی - نیز سپاسگزارم که در تصحیح و بازنگری این کتاب، کمکم کرد. خداوند بلند مرتبه، به این دو عالم والا مقام، بهترین پاداش را عنایت بفرماید؛ و از ایزد منّان خواهانم تا قلم عفو بر گناهانمان بکشد و اعمالمان را سامان بخشد و ما را در آرزوها و آرمان‌هایمان، موفّق و پیروز بدارد و در هر دو سرای، عافیتمان بخشد؛ زیرا او دانا و آگاه و در خورِ اجابت و پذیرش دعا و بر هر چیز و هر کار تواناست.

محمد فیض الرحمن بن احمد حسین بنگلادشی؛

مجلس الدعوة و التحقیق الاسلامی، علّامه بنّوری، تاؤن کراچی

هفتم محرم الحرام سال ۱۴۲۳ ه‍ . ق

[۲۳۶] هدی الساری، مقدمه‌ی فتح الباری ص ۴

۱- ابراهیم بن سعد بن ابراهیم [۲۳۷] [متوفّای ۱۸۳ یا ۱۸۴ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذکرة الحفّاظ» [۲۳۸]درباره‌ی بیوگرافی وی گوید:

او، حافظ حدیث و پیشوای دینی، (ابراهیم بن سعد بن ابراهیم) ابن عبدالرحمن بن عوف، ابواسحاق زُهری مَدَنی می‌باشد که از پدرش - قاضی مدینه‌ی منوره -، زهری، صفوان بن سلیم، یزید بن عبدالله بن الهاد، صالح بن کیسان، ابن اسحاق و شماری دیگر از صاحب نظران اسلامی، حدیث سماع نموده است.

و هر دو پسرش - یعقوب و سعد -، احمد بن حنبل، منصور بن ابی مزاحم، حسین بن سیّار حرّانی و مردمانی بی‌شمار، به سماع حدیث از وی پرداخته‌اند.

ابراهیم بن سعد، عهده دار قضاوت در شهر مدینه‌ی منوّره شد و هفتاد و پنج سال، عمر کرد و از میان بزرگانِ علماء و اندیشمندان اسلامی، شعبه و لیث بن سعد، از او، حدیث و دانش روایت کرده‌اند.

ابراهیم بن حمزة زبیری گوید: «کان عند ابراهیم بن سعد عن ابن اسحاق نحو من سبعة عشر الف حدیث في الاحکام سوی المغازی؛ رواها البخاری عنه وهو محتجّ به في کتب الاسلام»؛ «ابراهیم بن سعد، در احکام و مسائل اسلامی، در حدود هفده هزار حدیث - غیر از روایات مغازی - از ابن اسحاق، فرا گرفته بود که آن‌ها را بخاری از او روایت نموده است؛ از این رو، ابراهیم بن سعد، کسی است که در کتاب‌های دینی و اسلامی، بدو اعتماد و اطمینان می‌شود و در این زمینه، روایات او، قابل استدلال و استناد می‌باشد».

وی به سال ۱۸۳ یا ۱۸۴ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید. رحمت و رضوان خدا بر او باد.

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۲۳۹]گوید:

ابن ابی مریم به نقل از یحیی بن معین گوید: «ثقة حجّة»، «ابراهیم بن سعد، فردی ثقه و قابل اعتماد و حجّت و خبره در حدیث بود؛ و حدیثش، قابل استدلال و استناد می‌باشد».

و نیز گفته است: «ابراهیم، اثبت من الولید بن کثیر ومن ابن اسحاق»؛ «روایات ابراهیم بن سعد، از روایات ولید بن کثیر و ابن اسحاق، ثابت‌تر و معتبرتر می‌باشد».

و یحیی بن معین، احمد عِجلی و ابوحاتم نیز گفته‌اند که وی، فردی مؤثق و قابل اعتماد و مطمئن و قوی، در حدیث می‌باشد.

و یحیی بن معین در جایی دیگر گفته است: «لیس به بأس»؛ «در روایات و احادیث ابراهیم بن سعد، هیچ ایراد و اشکالی وجود ندارد؛ زیرا او ثقه و مُعتمد است».

و ابن خراش گفته است: «صدوق»؛ «ابراهیم بن سعد، در روایت حدیث، راستگو و صادق و درستکار و امین است».

و ابن عدی گوید: «هو من ثقات المسلمین، حدّث عنه جماعة من الائمة»؛ «ابراهیم بن سعد، یکی از مسلمانان ثقه و قابل اعتماد است که گروهی از پیشوایان دینی، از او حدیث روایت کرده‌اند».

و علاوه از این‌ها، ابراهیم بن سعد، از آن دسته از راویانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه) به نقل روایت از وی پرداخته‌اند.

و در کتاب «جامع المسانید» چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (منظور ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی است) گوید: «و هو یروی عن ابی حنیفة في هذه المسانید» [۲۴۰]؛ «ابراهیم بن سعد، در این مُسندها، از امام ابوحنیفه/، حدیث روایت کرده است».

و شیخ محمد بن یوسف صالحی دمشقی در کتاب «عقود الجمان» [۲۴۱]، ابراهیم بن سعد را در شمار روایت کنندگان از امام ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و همچنین علامه ابن بزاز کردری نیز در کتاب «المناقب»، [۲۴۲]وی را در زمره‌ی راویان مدینه‌ی منوّره که به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته‌اند، قرار داده است.

نگارنده گوید:

ابراهیم بن سعد، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری،) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد، عبارتند از:

* در باب «الختان بعد ما كبرو نتف الابط» [۲۴۳]:

«حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ قَزَعَةَ، حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ سَعْدٍ، عَنِ ابْنِ شِهَابٍ، عَنْ سَعِيدِ بْنِ المُسَيِّبِ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ س، عَنِ النَّبِيِّ جقَالَ: "الفِطْرَةُ خَمْسٌ: الخِتَانُ، وَالِاسْتِحْدَادُ، وَنَتْفُ الإِبْطِ، وَقَصُّ الشَّارِبِ، وَتَقْلِيمُ الأَظْفَارِ"» ‌(ح ۶۲۹۷)

«از یحیی بن قزعه، از ابراهیم بن سعد، از ابن شهاب، از سعید بن مسیّب، از ابوهریرهسبرای ما روایت شده است که آن حضرت جفرمودند: «فطرت (سنّت پیامبران) پنج چیز است: ختنه کردن؛ تراشیدن موی زیر ناف؛ برچیدن موی زیر بغل؛ کوتاه کردن سبیل و ناخن‌ها».

* در باب «الدعاء للصبیان بالبركة ومسح رؤوسهم» [۲۴۴]:

«حَدَّثَنَا عَبْدُ العَزِيزِ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ سَعْدٍ، عَنْ صَالِحِ بْنِ كَيْسَانَ، عَنِ ابْنِ شِهَابٍ، قَالَ: أَخْبَرَنِي مَحْمُودُ بْنُ الرَّبِيعِ، وَهُوَ الَّذِي "مَجَّ رَسُولُ اللَّهِ جفِي وَجْهِهِ وَهُوَ غُلاَمٌ مِنْ بِئْرِهِمْ"» (ح ۶۳۵۴)

«از عبدالعزیز بن عبدالله، از ابراهیم بن سعد، از صالح بن کیسان روایت است که ابن شهاب گفت: محمود بن ربیع مرا خبر داده و او همان کسی است که رسول خداجاز آبی که در دهان کرده بود، بر روی وی افکنده بود، و محمود بن ربیع در آن زمان، پسری نابالغ بوده و آن آب نیز از چاه خانه‌ی ایشان بوده است».

* باب «حفظ اللسان»: [۲۴۵]

«حَدَّثَنِي عَبْدُ العَزِيزِ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ سَعْدٍ، عَنِ ابْنِ شِهَابٍ، عَنْ أَبِي سَلَمَةَ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ س، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: "مَنْ كَانَ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَاليَوْمِ الآخِرِ فَلْيَقُلْ خَيْرًا أَوْ لِيَصْمُتْ، وَمَنْ كَانَ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَاليَوْمِ الآخِرِ فَلاَ يُؤْذِ جَارَهُ، وَمَنْ كَانَ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَاليَوْمِ الآخِرِ فَلْيُكْرِمْ ضَيْفَهُ"» (ح ۶۴۷۵)

«عبدالعزیز بن عبدالله، از ابراهیم بن سعد، از ابن شهاب، از ابوسلمة، از ابوهریرةسبرای ما روایت کرده است که رسول خدا جفرموده‌اند: «آن کسی که به خدا و رستاخیز ایمان می‌آورد، باید سخن شایسته گوید و یا لب فروبندد؛ و آن کسی که به خدا و روز رستاخیز ایمان می‌آورد، نباید اسباب آزار و اذیت همسایه‌اش را فراهم آورد؛ و آن کسی که به خداوند و روز رستاخیز ایمان می‌آورد، بایستی میهمان خویش را گرامی دارد.»

* باب «فضل من استبرأ لدینه». [۲۴۶]

* باب «ما یذكر في المناولة». [۲۴۷]

* باب «الوضوء ثلاثاً ثلاثاً». [۲۴۸]

* باب «اذا صلّی في ثوب له اِعلام ونظر الی علمها». [۲۴۹]

* باب «حك المخاط بالحصی من المسجد». [۲۵۰]

* باب «اذا دخل بیتاً یصلّی حیث شاء؛ او حیث امر، ولا یتجسّس». [۲۵۱]

* باب «اصحاب المحراب في المسجد». [۲۵۲]

* باب «من ادرك ركعة من العصر قبل الغروب». [۲۵۳]

* باب «لاتتحرّی الصلاة قبل غروب الشمس». [۲۵۴]

* باب «هل یخرج من المسجد لعلّة»؟ [۲۵۵]

* باب «اذا اُقیمت الصلاة فلاصلاة الّا المكتوبة». [۲۵۶]

* باب «اذا دعی الامام الی الصلاة وبیده ما یأكل». [۲۵۷]

* باب «التسلیم». [۲۵۸]

* باب «مكث الامام في مصلّاه بعد السلام». [۲۵۹]

* باب «صلاة النساء خلف الرجال». [۲۶۰]

* باب «الكفن من جمیع المال». [۲۶۱]

به هر حال، روایات «ابراهیم بن سعد بن ابراهیم/» در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۸۳ مورد آمده است.

[۲۳۷] بیوگرافی ابراهیم بن سعد بن ابراهیم را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر» بخاری ۱/۲۸۸؛ «تقریب التهذیب» ابن حجر عسقلانی ۱/۵۶؛ «تهذیب الکمال» حافظ مزّی ۱/۳۴۹؛ «تهذیب التهذیب» ابن حجر ۱/۱۰۵؛ «رجال صحیح البخاری» کلاباذی ۱/۵۱؛ «خلاصة تهذیب الکمال» خزرجی ص ۱۵ ؛ «سیر اعلام النبلاء» ذهبی ۸/۳۰۴؛ «الکمال فی ضعفاء الرجال»، ابن عدی ۱/۲۴؛ «تاریخ بغداد» خطیب بغدادی ۶/۸۱ [۲۳۸] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۵۲ و ۲۵۳ [۲۳۹] «تهذیب التهذیب» ۱/۱۰۵، ۱۰۶ و ۱۰۷ [۲۴۰] «جامع المسانید»، ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی ۲/۳۸۶ [۲۴۱] «عقود الجمان»، شیخ محمد بن یوسف صالحی دمشقی؛ ص ۹۷ [۲۴۲] «المناقب»؛ کردری ۲/۲۱۹ [۲۴۳] «الجامع الصحیح»؛ امام بخاری ۲/.۹۳۱؛ چاپ نور محمد اصحّ المطابع؛ آرام باغ کراچی، پاکستان. [۲۴۴] همان ۲/۹۴۰ [۲۴۵] همان ۲/۹۵۹ [۲۴۶] همان ۱/۱۳ [۲۴۷] همان ۱/۱۵ [۲۴۸] همان ۱/۲۷ [۲۴۹] همان ۱/۵۴ [۲۵۰] همان ۱/۵۸ [۲۵۱] همان ۱/۶۰ [۲۵۲] همان ۱/۶۵ [۲۵۳] همان ۱/۷۹ [۲۵۴] «الجامع الصحیح»؛ امام بخاری ۱/۸۲ [۲۵۵] همان ۱/۸۹ [۲۵۶] همان ۱/۹۱ [۲۵۷] همان ۱/۹۳ [۲۵۸] همان ۱/۱۱۶ [۲۵۹] همان ۱/۱۱۷ [۲۶۰] همان ۱/۱۲۰ [۲۶۱] همان ۱/۱۷۰

۲- ابراهیم بن طَهمان حنفی/ [۲۶۲] [متوفّای ۱۶۸ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۲۶۳]گوید:

وی، پیشوای دینی و حافظ حدیث: ابوسعید هروی - سپس نیشابوری -، اندیشمند توانای خراسان می‌باشد که از این بزرگان، حدیث روایت نموده است:

سِماک بن حَرْب؛ عمرو بن دینار؛ محمد بن زیاد جُمحی، ابوجمرة؛ ثابت بنانی؛ ابواسحاق و کسان دیگر از طبقه‌ی آنان.

و از کسانی که به نقل روایت از ابراهیم بن طهمان پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

عبدالله بن مبارک؛ حفص بن عبدالله؛ معن بن عیسی؛ خالد بن نزار اَیلی؛ محمد بن سنان عَوَقی؛ ابوحذیفه نهدی؛ و سعید بن یزید فرّاء.

و همچنین از بین اساتید وی، این افراد، از او به سماع حدیث پرداخته‌اند: صفوان بن سُلیم و امام ابوحنیفه.

اسحاق بن راهویه گوید: «كان صحیح الحدیث؛ ما كان بخراسان احد اكثر حدیثاً منه»؛ «حدیثی که ابراهیم بن طهمان، به روایت آن می‌پرداخت، صحیح و درست بود؛ و در خراسان، کسی بیشتر از او حدیث در اختیار نداشت».

و ابوحاتم گفته است: «ثقة مرجیءٌ»؛ «ابراهیم بن طهمان، از زمره‌ی راویان مؤثق و قابل اعتماد بود که اندکی گرایش به «مُرجئه» نیز داشت».

احمد بن حنبل گوید: «كان مرجئاً شدیداً علی الجهمیّة»؛ «ابراهیم بن طهمان، از مُرجئه و مخالف سرسخت «جهمیّه» بود».

ابوزرعة گوید: «كنتُ عند احمد بن حنبل، فذكر ابراهیم بن طهمان وكان متّكئاً من علّة؛ فجلس وقال: لاینبغی ان یذكر الصالحون فیتّكیء»؛ «نزد احمد بن حنبل بودم؛ وی به خاطر بیماری و کسالتی که داشت، به چیزی تکیه کرده و لَم داده بود؛ امام احمد بن حنبل، به محض بردن اسم ابراهیم بن طهمان، از حالت تکیه درآمد و مؤدّبانه نشست و گفت: مناسب و زیبنده نیست که نام انسان‌های صالح و درستکار و شریف و محترم به حالت تکیه برده شود!».

حافظ عبدالقادر قرشی در کتاب «الجواهر المضیّة في طبقات الحنفیّة» [۲۶۴]، به ذکر ابراهیم بن طهمان پرداخته و او را در شمار علماء و صاحب نظران احناف برشمرده و در ادامه گفته است: «ابراهیم بن طهمان من علماء خراسان من ائمّة الاسلام اقدم من ابن المبارك؛ روی عن ثابت البنانی وعنه خلقٌ؛ ومات سنة بضع وستّین ومائة؛ روی له الائمة الستّة».

«ابراهیم بن طهمان/یکی از صاحب نظران و دانشوران اقلیم خراسان و از زمره‌ی پیشوایان اسلامی و قدیمی‌تر از عبدالله بن مبارک می‌باشد که از ثابت بنانی، حدیث سماع نموده و مردمان بی‌شماری نیز از او، به سماع حدیث پرداخته‌اند؛ وی به سال یکصد و شصت و اندی از تاریخ هجری قمری درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید؛ و شش امام احدیث نیز، از او حدیث روایت نموده‌اند». [شش امام حدیث: بخاری؛ مسلم؛ ترمذی؛ ابوداود؛ نسایی و ابن ماجه].

حافظ سیوطی در کتاب «تبییض الصحیفة بمناقب الامام ابی حنیفة»، [۲۶۵]و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان»، [۲۶۶]ابراهیم بن طهمان را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده‌اند. [۲۶۷]

علامه عثمانی در مقدمه‌ی کتاب «اعلاء السنن» [۲۶۸]گوید: «و هو من رجال الجماعة احتجّ به الشیخان وغیرهما»؛ «ابراهیم بن طهمان حنفی، یکی از راویان حدیث است که شیخان (بخاری و مسلم) و دیگر بزرگان عرصه‌ی روایت و درایت، به احادیث و روایات وی، استدلال و استناد می‌جویند».

و در کتاب «جامع المسانید» [۲۶۹]چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (منظور ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و هو مع جلالة قدره، یروی كثیراً عن الامام ابی حنیفة/في هذه المسانید»؛ «ابراهیم بن طهمان - با وجود این که از عظمت و بزرگی و شأن و منزلت و شکوه و جلال و قدر و جایگاهی بس والا برخوردار است - باز هم در این مسانید، از امام ابوحنیفه/بسیار حدیث روایت می‌کند.»

نگارنده گوید:

ابراهیم بن طهمان، از ابوحنیفه،از لاحق بن عیزار یمانی، از ابوذرسروایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جفرمودند: «من قال: «اَستغفر الله العظیم الذي لا اله الّا هو الحیّ القیوم»؛ غفر الله له ما سلف من جرمه؛ اِن كان مخلصاً»؛ «هر کس از روی اخلاص و صداقت و اعتقاد و عمل، چنین بگوید: «استغفر الله العظیم الذي لا اله الّا هو الحيّ القیّوم»، خداوند بلندمرتبه، گناهان و بزهکاری‌های پیشین او را خواهد بخشید».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی در کتاب «جامع المسانید» [۲۷۰]ذکر نموده و گفته است: حافظ طلحة بن محمد، این حدیث را در مُسند خویش از ابراهیم بن طهمان خراسانی، از امام ابوحنیفه/روایت نموده است. و همچنین ابراهیم بن طهمان خراسانی، از ابوحنیفه/، از ابراهیم، از علقمة، از عبدالله بن مسعودسروایت نموده که وی گفته است: «انّ رسول الله جكان یعرف باللیل اذا اقبل الی المسجد بریح الطیب»؛ «هرگاه رسول خدا جدر تاریکی شب، به سوی مسجد، رهسپار می‌شدند، با بوی خوش خویش، از دیگران بازشناخته می‌شدند».

این روایت را نیز ابوالمؤید خوارزمی در کتاب «جامع المسانید» [۲۷۱]ذکر کرده و گفته است: ابومحمد بخاری، این حدیث را از ابراهیم بن طهمان خراسانی، از ابوحنیفه/روایت نموده است.

و همچنین نگارنده گوید:

ابراهیم بن طهمان حنفی، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با دو واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «قبول الهدیة»: [۲۷۲]

«حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ المُنْذِرِ، حَدَّثَنَا مَعْنٌ، قَالَ: حَدَّثَنِي إِبْرَاهِيمُ بْنُ طَهْمَانَ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ س، قَالَ: كَانَ رَسُولُ اللَّهِ جإِذَا أُتِيَ بِطَعَامٍ سَأَلَ عَنْهُ: «أَهَدِيَّةٌ أَمْ صَدَقَةٌ؟»، فَإِنْ قِيلَ صَدَقَةٌ، قَالَ لِأَصْحَابِهِ: «كُلُوا»، وَلَمْ يَأْكُلْ، وَإِنْ قِيلَ هَدِيَّةٌ، ضَرَبَ بِيَدِهِ ج، فَأَكَلَ مَعَهُمْ» (ح ۲۵۷۶)

«ابراهیم بن مُنذر، از مَعن، از ابراهیم بن طهمان، از محمد بن زیاد، از ابوهریرهسبرای ما روایت کرده که‌ی گفته است: «هرگاه غذایی نزد رسول خدا جآورده می‌شد، ایشان می‌پرسید: «صدقه است یا هدیه؟» اگر می‌گفتند: صدقه است؛ به یارانش می‌فرمود: «بخورید». و خود از آن تناول نمی‌فرمود، و اگر گفته می‌شد: هدیه است؛ دست فرو برده و همراه آنان، می‌خورد».

* در باب «القسمة وتعلیق القنو في المسجد»: [۲۷۳]

«وَقَالَ إِبْرَاهِيمُ يَعْنِي ابْنَ طَهْمَانَ، عَنْ عَبْدِ العَزِيزِ بْنِ صُهَيْبٍ، عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ س، قَالَ: أُتِيَ النَّبِيُّ جبِمَالٍ مِنَ البَحْرَيْنِ، فَقَالَ: «انْثُرُوهُ فِي المَسْجِدِ» وَكَانَ أَكْثَرَ مَالٍ أُتِيَ بِهِ رَسُولُ اللَّهِ صلّى الله عليه وسلم، فَخَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ جإِلَى الصَّلاَةِ وَلَمْ يَلْتَفِتْ إِلَيْهِ، فَلَمَّا قَضَى الصَّلاَةَ جَاءَ فَجَلَسَ إِلَيْهِ، فَمَا كَانَ يَرَى أَحَدًا إِلَّا أَعْطَاهُ، إِذْ جَاءَهُ العَبَّاسُ، فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ: أَعْطِنِي، فَإِنِّي فَادَيْتُ نَفْسِي وَفَادَيْتُ عَقِيلًا، فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ ج: «خُذْ» فَحَثَا فِي ثَوْبِهِ، ثُمَّ ذَهَبَ يُقِلُّهُ فَلَمْ يَسْتَطِعْ، فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، اؤْمُرْ بَعْضَهُمْ يَرْفَعْهُ إِلَيَّ، قَالَ: «لاَ» قَالَ: فَارْفَعْهُ أَنْتَ عَلَيَّ، قَالَ: «لاَ» فَنَثَرَ مِنْهُ، ثُمَّ ذَهَبَ يُقِلُّهُ، فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، اؤْمُرْ بَعْضَهُمْ يَرْفَعْهُ عَلَيَّ، قَالَ: «لاَ» قَالَ: فَارْفَعْهُ أَنْتَ عَلَيَّ، قَالَ: «لاَ» فَنَثَرَ مِنْهُ، ثُمَّ احْتَمَلَهُ، فَأَلْقَاهُ عَلَى كَاهِلِهِ، ثُمَّ انْطَلَقَ، فَمَا زَالَ رَسُولُ اللَّهِ جيُتْبِعُهُ بَصَرَهُ حَتَّى خَفِيَ عَلَيْنَا - عَجَبًا مِنْ حِرْصِهِ - فَمَا قَامَ رَسُولُ اللَّهِ جوَثَمَّ مِنْهَا دِرْهَمٌ»(ح ۴۲۱)

«ابراهیم بن طهمان، از عبدالعزیز بن صهیب، از انس بن مالکسچنین روایت کرده که وی گفته است: مقداری مال از بحرین برای رسول خدا جآوردند. آن حضرتجفرمود: «آن‌ها را داخل مسجد بریزید». راوی می‌گوید: این محموله، بزرگترین مالی بود که خدمت رسول خدا جآورده شده بود؛ رسول اکرم جبرای اقامه‌ی نماز به مسجد رفت و به آن‌ها توجه ننمود؛ پس از اتمام نماز، آمد و در کنار آن اموال، نشست. هرکه را می‌دید، مقداری به او می‌داد تا این که عباسسآمد و عرض کرد: ای پیامبر گرامی! به من نیز عنایت فرما؛ زیرا من برای خودم و عقیل (در اسارت بدر) فدیه داده‌ام. رسول خدا جفرمود: «شما نیز بردار». عباسسبا هر دو دست، شروع به پر کردن چادر خود کرد و هنگامی که خواست آن‌ها را حمل کند، نتوانست. عرض کرد: ای پیامبر گرامی! یکی را بگویید تا این‌ها را بر پشت من بگذارد. رسول خداجفرمود: «خیر». عباسسگفت: پس خود شما آن را بر دوش من بگذارید. رسول خدا جفرمود: «خیر». آن گاه، عباسسمقداری از آن‌ها را کم کرد و بقیه را بر دوش خود نهاد و به راه افتاد. رسول خدا جاز حرص عباسستعجّب کرد و همچنان به طرف او نگاه می‌کرد تا از نظر ما ناپدید گردید؛ و تا یک درهم از آن مال، باقی بود، رسول خدا جآن جا را ترک نکرد».

* در باب «اذا لم یطق قاعداً صلّی علی جنب»: [۲۷۴]

«حَدَّثَنَا عَبْدَانُ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ، عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ طَهْمَانَ، قَالَ: حَدَّثَنِي الحُسَيْنُ المُكْتِبُ، عَنِ ابْنِ بُرَيْدَةَ، عَنْ عِمْرَانَ بْنِ حُصَيْنٍ س، قَالَ: كَانَتْ بِي بَوَاسِيرُ، فَسَأَلْتُ النَّبِيَّ جعَنِ الصَّلاَةِ، فَقَالَ: "صَلِّ قَائِمًا، فَإِنْ لَمْ تَسْتَطِعْ فَقَاعِدًا، فَإِنْ لَمْ تَسْتَطِعْ فَعَلَى جَنْبٍ"» (ح ۱۱۱۷)

«از عبدان، از عبدالله، از ابراهیم بن طهمان، از حسین مُکتِب، از ابن بریدة، از عمران بن حصین برای ما چنین روایت شده که وی گفته است: من به بیماری بواسیر، مبتلا بودم؛ از رسول خدا جپرسیدم که چگونه نماز بخوانم؟ فرمود: «حتی الامکان، نماز را ایستاده بخوان؛ اگر نتوانستی، نشسته بخوان؛ و اگر این هم برایت مقدور نبود، بر پهلو خوابیده، نماز بخوان».

* باب «اخذ صدقة التمر عند صرام النخل؛ وهل یترك الصبّی فیمسّ تمر الصدقة». [۲۷۵]

* باب «رفع الیدین اذا قام من الركعتین». [۲۷۶]

* باب «قوله تعالی: ﴿وَإِذَا طَلَّقۡتُمُ ٱلنِّسَآءَ فَبَلَغۡنَ أَجَلَهُنَّ فَلَا تَعۡضُلُوهُنَّ أَن يَنكِحۡنَ أَزۡوَٰجَهُنَّ[البقرة: ۲۳۲]. [۲۷۷]

* باب «الهدیة للعروس». [۲۷۸]

* باب «الخلع وكیف الطلاق فیه». [۲۷۹]

* باب «الاشارة في الطلاق والامور». [۲۸۰]

[۲۶۲] بیوگرافی ابراهیم بن طهمان را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۱/۱/۲۹۴؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۵۳؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۲/۱۰۷؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۶/۲۷؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۶/۱۰۵-۱۱۱؛ «سیر اعلام النبلاء»، علامه ذهبی ۷/۳۷۸؛ «میزان الاعتدال»، علامه ذهبی ۱/۳۸؛ «الکاشف»، علامه ذهبی ۱/۷۲-۸۳؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱/۳۶۴؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر ۱/۱۱۲-۱۱۴؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۵۸؛ «طبقات الحفّاظ»، سیوطی ص ۹۶؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، علامه خزرجی ص ۱۸؛ «شذرات الذهب»؛ ابن عماد ۱/۲۵۷؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۱۶؛ «الطبقات السنیة»، تمیمی داری ۱/۱۹۸ به شماره‌ی ۴۲؛ «البدایة و النهایة»، ابن کثیر ۱۰/۱۴۶؛ و «العقد الثمین»، تقی الدین مکی ص ۲۱۵ و ۲۱۶ [۲۶۳] «تذکرة الحفّاظ» ۲/۲۱۳ [۲۶۴] «الجواهر المضیة» ۱/۳۹ [۲۶۵] «تبییض الصحیفة»؛ ص ۶۴ [۲۶۶] «عقود الجمان»؛ ص ۹۸ [۲۶۷] «تهذیب الکمال»؛ حافظ مزّی ۱۹/۱۰۳ [۲۶۸] مقدمه‌ی «اِعلاء السنن» ۳/۹۶ [۲۶۹] «جامع المسانید» ۲/۳۸۵ [۲۷۰] «جامع المسانید» ۱/۱۱۱ [۲۷۱] «جامع المسانید» ۱/۱۹۸ [۲۷۲] «الجامع الصحیح» امام بخاری ۱/۳۵ [۲۷۳] «الجامع الصحیح» امام بخاری؛ ۱/۶۰ [۲۷۴] همان ۱/۱۵۰ [۲۷۵] همان ۱/۲۰۱ [۲۷۶] همان ۱/۱۰۱ [۲۷۷] همان ۲/۶۴۹ [۲۷۸] همان ۲/۷۷۵ [۲۷۹] ۲/۷۹۴ [۲۸۰] ۲/۷۹۸

۳- ابراهیم بن محمد فزاری، ابواسحاق/ [۲۸۱] [متوفّای ۱۸۵ یا ۱۸۶ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۲۸۲]گوید:

وی، امام کارشناس و قابل اعتماد و پیشوایی کاردان و خبره و آگاه و متخصّص، شیخ الاسلام: ابراهیم بن محمد بن حارث بن اسماء (بن خارجة بن حِصن بن حدیفة بن بدر فَزاری، ابواسحاق) کوفی می‌باشد که در شهر مرزی «مِصّیصة» (در شام) مستقر بود.

وی از عبدالملک بن عمیر، عطاء بن سائب، سهیل بن ابی صالح، عبیدالله بن عمر و کسان دیگر از طبقه‌ی آنان، حدیث روایت نموده است.

و از کسانی که به نقل روایت از ابراهیم بن محمد فزاری پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره نمود:

عبدالله بن مبارک؛ عبدالله بن عون خرّاز، محمد بن عبدالرحمن بن سهم؛ محمد بن سلام بِیْکندی؛ و علی بن بکار مِصیّصی - آخرین بازمانده از شاگردان وی که پسرعموی مروان بن معاویة الفزاری بود-.

یک بار اتفاق افتاد که اوزاعی، به نقل روایت از ابراهیم بن محمد فزاری پرداخت و چنین گفت: «حدّثنی الصادق المصدوق: ابواسحاق الفزاری»؛ «ابواسحاق - که فردی راستگو و درستکار و نجیب و شریف و مورد تأیید و قابل اعتماد می‌باشد - به من چنین خبر داده است که...».

یحیی بن معین در مورد وی گوید: «ثقة ثقة»؛ «ابراهیم بن محمد فزاری، بسیار قابل اعتماد و مورد اطمینان و ثقه و معتبر در عرصه‌ی روایت و درایت بود».

محمد بن سعد او را چنین تعریف و توصیف نموده است: «ابواسحاق ثقة صاحب سنّة وغزو»؛ «ابواسحاق، (ابراهیم بن محمد فزاری)، فردی ثقه و مورد اعتماد و متعهّد و پایبند به سنّت و مجاهد و رزمنده بود».

ابوحاتم گوید: «عظیم الغناء في الاسلام ثقة مأمون»؛ «ابراهیم بن محمد فزاری، در اسلام، از لیاقت و شایستگی و کارآمدی و کفایتی بس بزرگ و والا برخوردار است؛ و او از زمره‌ی راویان مؤثق و قابل اعتماد، مطمئن و معتبر و قوی و درستکار نیز بود». و سرانجام ابراهیم بن محمد فزاری، به سال ۱۸۵ ه‍ . ق - و برخی گفته‌اند: به سال ۱۸۶ ه‍ .ق - درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید.

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۲۸۳]گوید:

نسایی در مورد ابراهیم بن محمد گفته است: «ثقة مأمون؛ احد الائمة»؛ «وی، فردی مطمئن و قابل اعتماد، ثقه و معتبر و درستکار و امانت دار می‌باشد».

احمد عجلی گوید: «كان ثقة، رجلاً صالحاً صاحب سنّة»، «ابراهیم بن محمد فزاری، فردی مؤثق و قابل اعتماد، انسانی درستکار و شریف، نجیب و محترم، شایسته و کارآمد، متخصص و کاردان و متعهد و پایبند به سنّت بود».

سفیان بن عیینه گوید: «كان اماماً»؛ «ابراهیم بن محمد، پیشوا و امام و معیار و مرجع و رهبر و زعیم (در حوزه‌های مختلف دینی) بود».

خلیلی گوید: «ابواسحاق، امام یقتدی به»؛ «ابواسحاق (ابراهیم بن محمد فزاری)، امام و پیشوایی بود که بدو اقتدا و تأسّی می‌شد». و ابن حبّان نیز وی را در شمار راویان مؤثق و قابل اعتماد و مطمئن و معتبر ذکر کرده است.

و علاوه از آن، ابراهیم بن محمد فزاری، از آن دسته از راویانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، از او حدیث روایت نموده‌اند.

و در کتاب «جامع المسانید» [۲۸۴]چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «هو من شیوخ البخاری ومسلم رحمهم الله؛ وسمع اباحنیفة وروی عنه في هذه المسانید؛ وهو من شیوخ الامام الشافعي/یروی عنه الكثیر في مسنده ویذكر باسمه دون كنیّه»؛ «ابراهیم بن محمد فزاری/، یکی از اساتید بخاری/و مسلم/به شمار می‌آید که از امام ابوحنیفه/نیز حدیث سماع نموده و به روایت آن، در این مسانید پرداخته است؛ و همچنین او، یکی از اساتید امام شافعی/نیز می‌باشد که امام شافعی از او، روایات زیادی را در مُسند خویش روایت نموده است و او را با اسمش (ابراهیم بن محمد فزاری) ذکر می‌کند نه با کنیتش (ابواسحاق)».

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجمان»، [۲۸۵]ابراهیم بن محمد فزاری را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

نگارنده گوید:

ابراهیم بن محمد، ابواسحاق فزاری، از ابوحنیفه، از عطاء بن یسار، از عبدالله بن عباسبروایت نموده است که وی گفت: رسول خدا جفرمودند: «من عفاعن دم، لم یكن له ثواب الّا الجنّة»؛ «هر کس (از صاحبان خون)، از جنایت درگذرد و از دریافت قصاص چشم پوشی کند، پاداشی جز، بهشت نخواهد داشت».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی در کتاب «جامع المسانید»، [۲۸۶]ذکر کرده و در ادامه گفته است: ابومحمد بخاری، این حدیث را از ابواسحاق فزاری، از امام ابوحنیفه/روایت نموده است.

و همچنین نگارنده گوید:

ابراهیم بن محمد فزاری (ابواسحاق)، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، با یک یا دو واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/می‌باشد؛ و این موارد، عبارتند از:

* در باب «صفة الجنّة والنار»: [۲۸۷]

«حَدَّثَنِي عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ، حَدَّثَنَا مُعَاوِيَةُ بْنُ عَمْرٍو، حَدَّثَنَا أَبُو إِسْحَاقَ، عَنْ حُمَيْدٍ، قَالَ: سَمِعْتُ أَنَسًا، يَقُولُ: أُصِيبَ حَارِثَةُ يَوْمَ بَدْرٍ وَهُوَ غُلاَمٌ، فَجَاءَتْ أُمُّهُ إِلَى النَّبِيِّ جفَقَالَتْ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، قَدْ عَرَفْتَ مَنْزِلَةَ حَارِثَةَ مِنِّي، فَإِنْ يَكُ فِي الجَنَّةِ أَصْبِرْ وَأَحْتَسِبْ، وَإِنْ تَكُنِ الأُخْرَى تَرَى مَا أَصْنَعُ؟ فَقَالَ: "وَيْحَكِ، أَوَهَبِلْتِ، أَوَجَنَّةٌ وَاحِدَةٌ هِيَ؟ إِنَّهَا جِنَانٌ كَثِيرَةٌ، وَإِنَّهُ لَفِي جَنَّةِ الفِرْدَوْسِ"» (ح ۶۵۵۰)

«از عبدالله بن محمد، از معاویة بن عمرو، از ابواسحاق (ابراهیم بن محمد فزاری)؛ از حمید، برای من چنین روایت شده که وی گفته است: از انس بن مالکسشنیدم که می‌گفت: حارثهسکه پسری نابالغ بود، در جنگ بَدر به شهادت رسید؛ مادرش به نزد رسول خدا جآمد وگفت: ای فرستاده‌ی خدا! همانا، مرتبه و مقام حارثه را با من می‌دانی؛ اگر وی در بهشت باشد، شکیبایی ورزم و به امید ثواب باشم و اگر در جایی دیگر باشد، خود می‌بینی که چه حالتی دارم. آن حضرت جفرمود: «وای بر تو! آیا عقل از سرت رفته است؟ آیا بهشت یکی است؟ همانا بهشت‌ها، زیاد می‌باشد؛ و بی‌گمان، حارثه در بهشت فردوس است (که برترین بهشت می‌باشد)».

* در باب «القائلة بعد الجمعة»: [۲۸۸]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عُقْبَةَ الشَّيْبَانِيُّ الكُوفِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو إِسْحَاقَ الفَزَارِيُّ، عَنْ حُمَيْدٍ، قَالَ: سَمِعْتُ أَنَسًا، يَقُولُ: "كُنَّا نُبَكِّرُ إِلَى الجُمُعَةِ، ثُمَّ نَقِيلُ"» (ح ۹۴۰)

«محمد بن عقبة شیبانی کوفی، از ابواسحاق فزاری (ابراهیم بن محمد)، از حمید برای ما روایت کرده که وی گفته است: از انس بن مالکسشنیدم که می‌گفت: «ما نماز جمعه را پیشتر می‌گزاردیم و سپس قیلوله می‌کردیم». [در این حدیث، ابراهیم بن محمد فزاری، با یک واسطه، استاد امام بخاری می‌باشد.]

* در باب «الجنّة تحت بارقة السیوف»: [۲۸۹]

«حَدَّثَنَا خَلَّادُ بْنُ يَحْيَى، حَدَّثَنَا عِيسَى بْنُ طَهْمَانَ، قَالَ: سَمِعْتُ أَنَسَ بْنَ مَالِكٍ س، يَقُولُ: "نَزَلَتْ آيَةُ الحِجَابِ فِي زَيْنَبَ بِنْتِ جَحْشٍ، وَأَطْعَمَ عَلَيْهَا يَوْمَئِذٍ خُبْزًا وَلَحْمًا، وَكَانَتْ تَفْخَرُ عَلَى نِسَاءِ النَّبِيِّ ج، وَكَانَتْ تَقُولُ: إِنَّ اللَّهَ أَنْكَحَنِي فِي السَّمَاءِ"» (ح ۲۸۱۸)

«عبدالله بن محمد، از معاویة بن عمرو، از ابواسحاق (ابراهیم بن محمد فزاری)، از موسی بن عقبة، از سالم ابوالنضر، آزاده و کاتب عمر بن عبیدالله، برای ما روایت کرده که وی گفته است: عبدالله بن ابی اوفیسبه عمر بن عبیدالله نوشت که رسول خدا جفرموده است: «بدانید که همانا بهشت در زیر سایه‌ی شمشیرها است».

* باب «الحور العین وصفتهنّ». [۲۹۰]

* باب «التحریض علی القتال». [۲۹۱]

* باب «غایة السبق للخیل المضمّرة». [۲۹۲]

* باب «غزوة المرأة في البحر». [۲۹۳]

* باب «دعاء النبيّ جالی الاسلام والنبوة» [۲۹۴].

به هر حال، روایات ابواسحاق ابراهیم بن محمد فزاری در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/در بیشتر از ۲۳ مورد آمده است.

[۲۸۱] بیوگرافی ابراهیم بن محمد فزاری را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»، امام بخاری ۱/۱/۳۲۱؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۵۷؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۱/۲۸۱؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۶/۲۳؛ «الکاشف»، علامه ذهبی ۱/۸۹؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱/۴۰۴؛ «تهذیب التهذیب»، حافظ ابن حجر عسقلانی ۱/۱۳۱؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۶۳؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی، ص ۲۷؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۳۰۷؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۱۷ [۲۸۲] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۷۳ و ۲۷۴ [۲۸۳] «تهذیب التهذیب» ۱/۱۳۲ [۲۸۴] «جامع المسانید» ۲/۳۸۴ [۲۸۵] «عقود الجمان»، ص ۹۸ [۲۸۶] «جامع المسانید» ۲/۱۷۷ [۲۸۷] «الجامع الصحیح» امام بخاری، ۲/۹۷۰ [۲۸۸] «الجامع الصحیح» امام بخاری ۱/۱۲۸ [۲۸۹] همان ۱/۳۹۵ [۲۹۰] همامن ۱/۲۹۲ [۲۹۱] همان ۱/۳۹۷ [۲۹۲] همان ۱/۴۰۲ [۲۹۳] همان ۱/۴۰۳ [۲۹۴] همان ۱/۴۱۳

۴- اَسباط بن محمد قُرشی/ [۲۹۵] [متوفّای ۲۰۰ ه‍ . ق]

حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۲۹۶]گوید:

وی، اَسباط بن محمد بن عبدالرحمن بن خالد بن میسرة القرشی، آزاده‌ی «ابومحمد» می‌باشد. او از اعمش، مطرّف بن طریف، ابواسحاق شیبانی، محمد بن عجلان، سفیان ثوری و دیگران، حدیث روایت نموده است.

و از او نیز، این افراد به روایت حدیث پرداخته‌اند:

احمد بن حنبل؛ پسرش: عبید بن اسباط؛ ابن ابی شیبه؛ ابن نُمیر؛ اسحاق بن راهویه؛ محمد بن مقاتل؛ علی بن حَرب؛ حسن بن علی بن عفّان؛ و شماری دیگر از دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت و فرزانگی.

ابن ابی خیثمه به نقل از یحیی بن معین گوید: «ثِقة»؛ «اسباط بن محمد، فردی مؤثق و قابل اعتماد بود».

ابواحمد گفته است: «انّه احبّ الیه من الخَفَّاف»؛ «از دیدگاه وی، اسباط بن محمد قرشی (در نقل روایات)، از ابوداود خفّاف بهتر و پسندیده‌تر است».

ابوحاتم گفته است: «صالح»؛ «اسباط بن محمد، فردی درستکار و شریف، نجیب و محترم، متخصص و کاردان و خبره و آگاه بود».

نسایی گوید: «لیس به بأس»؛ «در روایات اسباط بن محمد، نمی‌توان نقص و ایرادی وارد کرد؛ زیرا که وی، فردی ثقه و مورد اعتماد است». یعقوب بن شیبه گوید: «كوفی ثقة صدوق؛ توفی بالكوفة في المحرم سنة ۲۰۰ه‍ . ق»؛ «اسباط بن محمد، از اهالی کوفه و فردی مؤثق و قابل اعتماد و راستگو و امین و درستکار و صادق می‌باشد که در ماه محرم به سال ۲۰۰ ه‍ . ق در کوفه درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید».

حافظ ابن حجر عسقلانی در ادامه گوید: دَوری به نقل از یحیی بن معین گفته است: «لیس به بأس»؛ «در روایات و احادیث اسباط بن محمد، نمی‌توان ایراد و نقصی وارد کرد؛ زیرا وی فردی مؤثق و قابل اعتماد و مطمئن و امین می‌باشد».

و غلابی در مورد وی گفته است: «ثقة»؛ «اسباط بن محمد قرشی، از راویان قابل اعتماد و مورد وثوق می‌باشد».

و ابن حبّان نیز وی را در شمار راویان ثقه و مورد اعتماد ذکر نموده است.

و حافظ مزّی در کتاب «تهذیب الكمال»، [۲۹۷]اسباط بن محمد قرشی را در ردیف روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است؛ همچنان‌که حافظ سیوطی در کتاب «تبییض الصحیفة» [۲۹۸]این کار را نموده است.

و حافظ محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۲۹۹]و حافظ ابن بزاز کردری در کتاب «المناقب»، [۳۰۰]اسباط بن محمد قرشی را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده‌اند.

و در کتاب «جامع المسانید» [۳۰۱]چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و هو مع كونه من شیوخ شیوخ البخاری ومسلم، یروی عن ابی حنیفة في هذه المسانید؛ وهو من شیوخ الامام احمد بن حنبل ویحیی بن معین رحمهما الله، علی ما ذكره الخطیب»؛ «اسباط بن محمد قرشی، با وجود این که - با یک واسطه - استاد امام بخاری/و امام مسلم/می‌باشد، باز هم در این مسانید، به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است؛ و علاوه از آن، - همچنان‌که خطیب بغدادی ذکر نموده است - وی از زمره‌ی اساتید امام احمد بن حنبل/و یحیی بن معین/نیز می‌باشد».

نگارنده می‌گوید:

اسباط بن محمد قرشی، از ابوحنیفه، روایت کرده که وی گفته است: «رأیتُ في النوم كانّی انبش قبر النبيّ ج؛ فارسلتُ الی ابن سیرین اسأله؛ فقال: هذا رجل ینبش علم رسول الله ج»؛ «در خواب چنین دیدم که گویا دارم قبر رسول خدا جرا نبش می‌کنم؛ از این رو، کسی را به نزد ابن سیرین فرستادم تا در این زمینه، مرا راهنمایی کند؛ ابن سیرین نیز، چنین تعبیر کرد که این مرد، کسی است که علم و دانش رسول خدا جرا نبش خواهد کرد و پرده از روی آن، برخواهد داشت».

این روایت را خوارزمی در کتاب «جامع المسانید» [۳۰۲]ذکر نموده و در ادامه گفته است: قاضی عمر بن حسن اشنانی، این حدیث را به نقل از اسباط بن محمد قرشی، از امام ابوحنیفه/روایت کرده است.

و همچنین نگارنده گوید:

اسباط بن محمد قرشی، با یک واسطه، استاد محمد بن اسماعیل بخاری/نیز می‌باشد؛ آن هم در باب «قوله: ﴿لَا يَحِلُّ لَكُمۡ أَن تَرِثُواْ ٱلنِّسَآءَ كَرۡهٗاۖالآیه [۳۰۳]، آنجا که امام بخاری چنین روایت می‌کند:

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُقَاتِلٍ، حَدَّثَنَا أَسْبَاطُ بْنُ مُحَمَّدٍ، حَدَّثَنَا الشَّيْبَانِيُّ، عَنْ عِكْرِمَةَ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ الشَّيْبَانِيُّ: وَذَكَرَهُ أَبُو الحَسَنِ السُّوَائِيُّ وَلاَ أَظُنُّهُ ذَكَرَهُ، إِلَّا عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ،﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا يَحِلُّ لَكُمۡ أَن تَرِثُواْ ٱلنِّسَآءَ كَرۡهٗاۖ وَلَا تَعۡضُلُوهُنَّ لِتَذۡهَبُواْ بِبَعۡضِ مَآ ءَاتَيۡتُمُوهُنَّ[النساء: ۱۹] قَالَ: "كَانُوا إِذَا مَاتَ الرَّجُلُ كَانَ أَوْلِيَاؤُهُ أَحَقَّ بِامْرَأَتِهِ، إِنْ شَاءَ بَعْضُهُمْ تَزَوَّجَهَا وَإِنْ شَاءُوا زَوَّجُوهَا، وَإِنْ شَاءُوا لَمْ يُزَوِّجُوهَا فَهُمْ أَحَقُّ بِهَا مِنْ أَهْلِهَا، فَنَزَلَتْ هَذِهِ الآيَةُ فِي ذَلِكَ"» (ح ۴۵۷۹)

«محمد بن مقاتل، از اسباط بن محمد قرشی، از شیبانی، از عکرمه، از ابن عباسببرای ما روایت کرده که شیبانی گفته است: و ابوالحسن سوّایی نیز آن را از ابن عباسبیاد کرده است [یعنی این حدیث، به دو طریق از شیبانی، روایت شده است؛ چنان‌که شیبانی از عکرمه و عکرمه از ابن عباسبروایت کرده است که موصول است؛ و طریق دیگر، مشکوک فیه است که از طریق شیبانی، از ابوالحسن سوّایی از ابن عباسبروایت شده است که] خداوند بلند مرتبه فرموده است: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا يَحِلُّ لَكُمۡ أَن تَرِثُواْ ٱلنِّسَآءَ كَرۡهٗاۖ وَلَا تَعۡضُلُوهُنَّ لِتَذۡهَبُواْ بِبَعۡضِ مَآ ءَاتَيۡتُمُوهُنَّ[النساء: ۱۹] «ای کسانی که ایمان آورده‌اید! برای شما حلال نیست که زنان را (همچون کالایی) به ارث برید (و ایشان را بدون مهریّه و رضایت، به ازدواج خود درآورید، و) حال آن که آنان چنین کاری را نمی‌پسندند و وادار بدان می‌گردند؛ و آنان را تحت فشار قرار ندهید تا بدین وسیله (ایشان را وادار به چشم پوشی از قسمتی از مهریّه کنید و) برخی از آنچه را که بدیشان داده‌اید، فراچنگ آرید».

ابن عباسبگفت: مردمان (در روزگار جاهلیّت) اگر مردی درمی گذشت و چهره در نقاب خاک می‌کشید، خویشاوندان وی، در ازدواج با زن وی، از دیگران، مستحق‌تر و بایسته‌تر بودند؛ از این رو، اگر کسی از آنان می‌خواست، با آن زن ازدواج می‌کرد، و اگر می‌خواستند، او را به ازدواج کسی دیگر درمی‌آوردند و اگر هم می‌خواستند، او را از ازدواج مانع می‌شدند؛ و این چنین بود که خویشاوندان مردِ وفات یافته، نسبت به زن از خویشاوندان خود زن، مستحق‌تر بودند؛ از این رو، این آیه، در منع آنان از این رسم نازل گردید».

[۲۹۵] بیوگرافی اَسباط بن محمد قرشی را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»، امام بخاری ۱/۲/۵۳؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۲/۳۳۲؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۶/۸۵؛ «تاریخ بغداد»؛ خطیب بغدادی ۷/۴۵؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۹/۳۵۵؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۱/۱۷۵؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۱۰۴؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱/۵۲۳؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۷۶؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ۱/۲۲؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۳۵۸؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۶/۳۹۳؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۱۵. [۲۹۶] «تهذیب التهذیب» ۱/۱۸۵ [۲۹۷] «تهذیب الکمال» ۱۹/۱۰۳ [۲۹۸] «تبییض الصحیفة»؛ ص ۶۵ [۲۹۹] «عقود الجمان»؛ ص ۹۹ [۳۰۰] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۴ [۳۰۱] «جامع المسانید» ۲/۳۸۸ [۳۰۲] «جامع المسانید» ۲/۲۹۹ [۳۰۳] «الجامع الصحیح» امام بخاری ۲/۶۵۸

۵- اسحاق بن ابراهیم حنفی؛ معروف به «ابن راهویه»/ [۳۰۴] [متوفّای ۲۳۸ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۳۰۵]گوید:

وی، پیشوای والامقام و حافظ بزرگ حدیث: ابویعقوب تمیمی حنظلی مَروزی (اسحاق بن ابراهیم بن مَخلَد بن ابراهیم بن مَطر)، ساکن نیشابور و عالم و دانشمند آن سرزمین، بلکه شیخ و رهبر و زعیم و سرور مردمان مشرق زمین می‌باشد که به «ابن راهویه» شناخته می‌شود.

ابن راهویه، به سال ۱۶۶ ه‍ . ق یا ۱۶۱ ه‍ . ق دیده به جهان گشود و در همان اوان کودکی، از عبدالله بن مبارک، جریر بن عبدالحمید، عبد العزیز بن عبدالصمد عمی، فضیل بن عیاض، عیسی بن یونس، دَراوَردی و کسان دیگر از طبقه‌ی آنان، به سماع حدیث پرداخت.

و از اسحاق بن راهویه نیز، این افراد، به سماع حدیث پرداخته‌اند:

امام بخاری؛ امام مسلم؛ امام ترمذی؛ امام ابوداود؛ امام نسایی؛ امام احمد بن حنبل؛ یحیی بن معین؛ استادش یحیی بن آدم؛ حسن بن سفیان؛ ابوالعباس سرّاج و شمار زیادی از دیگر مردمان.

به محمد بن اسلم طوسی، خبر وفات اسحاق بن راهویه رسید؛ از این رو، او در شأن وی گفت: «ما اعلم احداً كان اخشی لله من اسحاق؛ یقول الله: ﴿إِنَّمَا يَخۡشَى ٱللَّهَ مِنۡ عِبَادِهِ ٱلۡعُلَمَٰٓؤُاْۗ[فاطر: ۲۸]؛ وكان اعلم الناس؛ ولو كان الثوری والحمادان في الحیاة، لاحتاجوا الیه»؛ «کسی را سراغ ندارم که از اسحاق بن راهویه، پارساتر و پرهیزگارتر باشد؛ (زیرا وی عالم و دانشمند راستین بود) و خداوند بلند مرتبه نیز می‌فرماید: ﴿إِنَّمَا يَخۡشَى ٱللَّهَ مِنۡ عِبَادِهِ ٱلۡعُلَمَٰٓؤُاْۗ[فاطر: ۲۸] «تنها بندگان دانا و دانشمند از خدا، ترس آمیخته با تعظیم و بزرگداشت دارند»؛به راستی اسحاق، داناترین و آگاه‌ترین مردمان بود؛ و اگر چنان‌چه سفیان ثوری، ابواسماعیل بصری حماد بن زید بن درهم ازْدی جهضمی و ابوسلمة حماد بن سلمة بن دینار بصری، در قید حیات نمی‌بودند، حتماً مردمان، به اسحاق بن راهویه، نیاز پیدا می‌کردند».

و نسایی گوید: «اسحاق، ثقة مأمون، امام»؛ «اسحاق بن راهویه، فردی مؤثق و قابل اعتماد، مطمئن و معتبر، امین و درستکار و امام و پیشوا بود».

و ابوداود خَفّاف گوید: «سمعتُ اسحاق بن راهویه، یقول: كانّی انظر الی مائة الف حدیث في كتبی وثلاثین الفاً اسردها؛ قال: واَملی علینا اسحاق من حفظه احد عشر الف حدیث؛ ثم قرأها علینا؛ فما زاد حرفاً ولا نقص حرفاً»؛ «از اسحاق بن راهویه شنیدم که می‌گفت: گویی که من، در کتاب هایم، صدهزار حدیث را مورد بررسی و کاوش و تحقیق و وارسی قرار داده‌ام و به نقل و روایت سی هزار حدیث از آن‌ها پرداخته‌ام. ابوداود خَفّاف، در ادامه گوید: اسحاق از حفظ خویش، یازده هزار حدیث بر ما املا و دیکته کرد؛ سپس همان‌ها را بر ما خواند؛ بی‌آن که حرفی را بر آن‌ها بیافزاید و یا حرفی را از آن‌ها کم نماید».

و ابوزرعه گفته است: «ما رئی احفظ من اسحاق»؛ «تاکنون (در عرصه‌ی حدیث)، حافظ‌تر از اسحاق بن راهویه، دیده نشده است».

ابوحاتم گوید: «العجب من اتقانه وسلامته من الغلط مع ما رزق من الحفظ»؛ «مهارت و زبردستی، درستی و چیرگی و خبرگی و استادی اسحاق بن راهویه، و سالم بودنش از اشتباه و غلط، بسیار شگفت انگیز و حیرت آور است؛ و همه‌ی این‌ها در کنار حفظ و ضبطی است که از ناحیه‌ی خداوند بلند مرتبه، بهره‌ی او شده است».

و عبدالله بن احمد بن شبویه گوید: «سمعتُ احمد بن حنبل یقول: اسحاق لم یلق مثله»؛ «از احمد بن حنبل شنیدم که می‌گفت: تاکنون، با کسی چون اسحاق بن راهویه، دیدار و ملاقات نشده است».

بخاری گوید: «مات لیلة نصف شعبان، سنة ثمان وثلاثین ومائتین؛ وله سبع وسبعون سنة»؛ «اسحاق بن راهویه، در شب نیمه‌ی شعبان، به سال ۲۳۸ ه‍ . ق - در ۷۷ سالگی - درگذشت و به رحمت ایزدی پیوست».

و حافظ محمد بن یوسف صالحی دمشقی در کتاب «عقود الجمان»، [۳۰۶]اسحاق بن راهویه را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است. [۳۰۷]

علامه عبدالرشید نعمانی، در حاشیه‌ی کتاب «الامام ابن ماجة وكتابه السنن»، [۳۰۸]گفته است: «انّ ابن راهویه، تفقّه اوّلاً بمَرو علی مذهب الامام ابی حنیفة/عند عبدالله بن مبارك واصحابه؛ ثمّ لمّا حلّ بالبصرة في رحلته، جلس الی عبدالرحمن بن مهدی؛ واتّصل به فحصل فیه الانحراف عن فقه ابی حنیفة بصحبة ابن مهدی، حتّی اصبحت طریقته في الفقه اشبه شیء بالظاهریة؛ فسبحان مقلّب القلوب»؛ «در ابتدا، اسحاق بن راهویه، فقه را در سرزمین «مَرو» بر مبنای مذهب امام ابوحنیفه/به نزد عبدالله بن مبارک و دیگر پیروان او فراگرفت؛ آنگاه در سفری که به بصره داشت، به عبدالرحمن بن مهدی پیوست و همنشین و همرکاب او شد؛ و این چنین بود که با همنشینی و همراهی با ابن مهدی، از فقه ابوحنیفه برگشت؛ و بدین سان بود که روش و منهج فقهی‌اش، چیزی شبیه فقه ظاهریه شد. از تمام ناتوانی‌ها و ناشایستی‌ها، خداوندی پاک و منزّه است که گرداننده‌ی دل‌ها است».

و این در حالی است که علامه نعمانی در متن کتاب «الامام ابن ماجة وكتابه السنن» گوید: «و هو حنفیٌّ»؛ «اسحاق بن راهویه، حنفی بود».

و در کتاب «جامع المسانید» [۳۰۹]چنین آمده است: «و هو یروی عن اصحاب ابی حنیفة في هذه المسانید»؛ «اسحاق بن راهویه، در این مسانید، از شاگردان و پیروان امام ابوحنیفه/حدیث روایت نموده است».

و حافظ ابن حجر عسقلانی در مقدمه‌ی کتاب «فتح الباری» [۳۱۰](درباره‌ی تدوین و ساماندهی و نگارش و تألیف «الجامع الصحیح البخاری») گوید: «و قوی عزمه علی ذلك ما سمعه من استاذه امیرالمؤمنین في الحدیث والفقه، اسحاق بن ابراهیم الحنظلی، المعروف بابن راهویه؛ وذلك فیما اخبرنا ابومنصور القزاز، اخبرنا الحافظ ابوبكر الخطیب، اخبرنی محمد بن احمد بن یعقوب، اخبرنا محمد بن نعیم، سمعتُ خلف بن محمد البخاری بها یقول: سمعتُ ابراهیم بن معقل النسفی یقول: قال ابوعبدالله، محمد بن اسماعیل البخاری: «كنّا عند اسحاق بن راهویه، فقال: لو جمعتُم كتباً مختصراً لصحیح سنّة رسول الله ج! قال: فوقع ذلك في قلبی؛ فاخذتُ في جمع الجامع الصحیح». [۳۱۱]

«عزم امام بخاری/زمانی بر تدوین و گردآوری و نگارش و تألیف «الجامع الصحیح» جزم شد که پیشنهاد نگارش و تدوین آن را از استاد خویش، امیر مؤمنان در حدیث و فقه: اسحاق بن ابراهیم حنظلی - معروف به «ابن راهویه» - شنید؛ و داستان از این قرار بود که ابومنصور قزاز، از حافظ ابوبکر خطیب، از محمد بن احمد بن یعقوب، از محمد بن نعیم چنین به ما خبر داده‌اند که محمد بن نعیم گوید: از خلف بن محمد بخاری شنیدم که می‌گفت: از ابراهیم بن معقل نسفی شنیدم که می‌گفت: ابوعبدالله بن محمد بن اسماعیل بخاری گفته است: ما به نزد اسحاق بن راهویه بودیم؛ وی گفت: کاش می‌شد تا کتابی مختصر و موجز برای احادیث صحیح رسول خدا جتدوین و گردآوری و نگارش و ساماندهی می‌نمودید! امام بخاری گوید: این سخن اسحاق بن راهویه، در قلبم تأثیر گذاشت و آن را تحت الشعاع خویش قرار داد؛ از این رو، تصمیم به نگارش و تألیف و تدوین و ساماندهی «الجامع الصحیح» گرفتم».

از این روایت، چنین دانسته می‌شود که سبب تدوین و گردآوری و نگارش و تألیف «الجامع الصحیح» امام بخاری، خود اسحاق بن راهویه بوده است؛ زیرا امام بخاری، به پیشنهاد اسحاق بن راهویه، دست به گردآوری و تدوین «الجامع الصحیح» یازید؛ و این در حالی است که اسحاق بن راهویه؛ حنفی بود؛ از این رو، سبب تدوین و نگارش «الجامع الصحیح» امام بخاری، فردی از احناف است.

نگارنده گوید:

اسحاق بن راهویه/در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «قول الله عزوجل: ﴿وَلَقَدۡ ءَاتَيۡنَا لُقۡمَٰنَ ٱلۡحِكۡمَةَالی قوله عظیم»: [۳۱۲]

«حَدَّثَنِي إِسْحَاقُ، أَخْبَرَنَا عِيسَى بْنُ يُونُسَ، حَدَّثَنَا الأَعْمَشُ، عَنْ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ عَلْقَمَةَ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ س، قَالَ: لَمَّا نَزَلَتْ﴿ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَلَمۡ يَلۡبِسُوٓاْ[الأنعام: ۸۲] إِيمَانَهُمْ بِظُلْمٍ شَقَّ ذَلِكَ عَلَى المُسْلِمِينَ، فَقَالُوا: يَا رَسُولَ اللَّهِ، أَيُّنَا لاَ يَظْلِمُ نَفْسَهُ؟ قَالَ: "لَيْسَ ذَلِكَ إِنَّمَا هُوَ الشِّرْكُ أَلَمْ تَسْمَعُوا مَا قَالَ لُقْمَانُ لِابْنِهِ وَهُوَ يَعِظُهُ يَا بُنَيَّ لاَ تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ "» (ح ۳۴۲۹)

«اسحاق بن راهویه، از عیسی بن یونس، از اعمش، از ابراهیم، از علقمه، از عبدالله بن مسعودسبرای ما روایت نموده که گفته است: هنگامی که این آیه نازل شد: ﴿ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَلَمۡ يَلۡبِسُوٓاْ إِيمَٰنَهُم بِظُلۡمٍ[الأنعام: ۸۲] «کسانی که ایمان آورده باشند و ایمان خود را با ستم نیامیخته باشند».

نزول این آیه بر مسلمانان دشوار آمد و آنان را پریشان و مضطرب ساخت؛ از این رو، خطاب به پیامبر جگفتند: ای فرستاده‌ی خدا! چه کسی از ما، بر خویشتن، ظلم و ستم روا نداشته است؟ رسول خدا جفرمود: این، آن چیزی نیست که شما تصور می‌کنید؛ بلکه مراد از ظلم و ستم در آیه، «شرک و چندگانه پرستی» است؛ آیا آنچه را لقمان به پسرش گفت، نشنیده‌اید؛ آنجا که گفت: ﴿إِنَّ ٱلشِّرۡكَ لَظُلۡمٌ عَظِيمٞ١٣[لقمان: ۱۳] «بی‌گمان، شرک، ستم بزرگی است».

* در باب «كنیة النبيّ ج»: [۳۱۳]

«حَدَّثَنِي إِسْحَاقُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، أَخْبَرَنَا الفَضْلُ بْنُ مُوسَى، عَنِ الجُعَيْدِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، رَأَيْتُ السَّائِبَ بْنَ يَزِيدَ، ابْنَ أَرْبَعٍ وَتِسْعِينَ، جَلْدًا مُعْتَدِلًا، فَقَالَ: قَدْ عَلِمْتُ: مَا مُتِّعْتُ بِهِ سَمْعِي وَبَصَرِي إِلَّا بِدُعَاءِ رَسُولِ اللَّهِ ج، إِنَّ خَالَتِي ذَهَبَتْ بِي إِلَيْهِ، فَقَالَتْ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، إِنَّ ابْنَ أُخْتِي شَاكٍ، فَادْعُ اللَّهَ لَهُ، قَالَ: "فَدَعَا لِي"» (ح۳۵۴۰)

«اسحاق بن راهویه، از فضل بن موسی، از جُعید بن عبدالرحمن برای ما روایت کرده که گفته است: سائب بن یزید را دیدم که در نود و چهار سالگی، همچنان سالم و تندرست و نیرومند و استوار بود؛ سائب گفت: می‌دانم که برخورداری من از نعمت چشم و گوش، صرفاً مدیون دعای رسول خدا جمی‌باشد. خاله‌ام مرا نزد آن حضرتجبرد و گرفت: ای رسول خدا ج! این خواهرزاده‌ی من بیمار است؛ برایش دعا کن. رسول خدا جنیز برایم دعا کرد».

* در باب «قوله عزوجل: ﴿إِنَّمَا ٱلۡخَمۡرُ وَٱلۡمَيۡسِرُ وَٱلۡأَنصَابُ وَٱلۡأَزۡلَٰمُ رِجۡسٞ مِّنۡ عَمَلِ ٱلشَّيۡطَٰنِ[المائدة: ۹۰]: [۳۱۴]

«حَدَّثَنَا إِسْحَاقُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ الحَنْظَلِيُّ، أَخْبَرَنَا عِيسَى، وَابْنُ إِدْرِيسَ، عَنْ أَبِي حَيَّانَ، عَنِ الشَّعْبِيِّ، عَنِ ابْنِ عُمَرَ، قَالَ: سَمِعْتُ عُمَرَ سعَلَى مِنْبَرِ النَّبِيِّ ج، يَقُولُ: "أَمَّا بَعْدُ، أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ نَزَلَ تَحْرِيمُ الخَمْرِ، وَهْيَ مِنْ خَمْسَةٍ مِنْ: العِنَبِ وَالتَّمْرِ وَالعَسَلِ وَالحِنْطَةِ وَالشَّعِيرِ، وَالخَمْرُ مَا خَامَرَ العَقْلَ"» (ح ۴۶۱۹)

«اسحاق بن ابراهیم حنظلی، از عیسی و ابن ادریس، از ابوحیّان، از شعبی، از ابن عمر برای ما روایت کرده که وی گفته است: از عمر بن خطابسبر فراز منبر رسول خدا جشنیدم که می‌گفت: اما بعد؛ هان‌ای مردم! به راستی، تحریم شراب از ناحیه‌ی خداوند نازل شده است؛ و بدانید که شراب از پنج چیز است: انگور؛ خرما؛ عسل؛ گندم و جو. و شراب (خمر)، آن چیزی است که عقل را بپوشاند».

* باب «قوله: ﴿إِنَّمَا ٱلۡخَمۡرُ وَٱلۡمَيۡسِرُ وَٱلۡأَنصَابُ وَٱلۡأَزۡلَٰمُ رِجۡسٞ مِّنۡ عَمَلِ ٱلشَّيۡطَٰنِ[المائدة: ۹۰] [۳۱۵].

* باب «قوله: ﴿ٱلَّذِينَ يَلۡمِزُونَ ٱلۡمُطَّوِّعِينَ مِنَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ[التوبة: ۷۹] [۳۱۶].

* باب «قوله: «و قولوا حطّة». [۳۱۷]

* باب «قوله: اَمنةً نعاساً». [۳۱۸]

* باب «غزوة خیبر». [۳۱۹]

* باب «فضل من علم وعلّمه». [۳۲۰]

* باب «من خصّ بالعلم قوماً دون قومٍ كراهیة ان یفهموا». [۳۲۱]

* باب «لاتقبل صلاة بغیر طهور». [۳۲۲]

* باب «ما یستر من العورة». [۳۲۳]

* باب «الاسیر او الغریم یربط في المسجد». [۳۲۴]

* باب «ما یقول اذا سمع المنادی». [۳۲۵]

* باب «الاذان قبل الفجر». [۳۲۶]

* باب «كیف صلاة اللیل وكیف كان النبيّ جیصلّی باللیل». [۳۲۷]

* باب «متی یحلّ المُعتمر». [۳۲۸]

* باب «النّحر في منحر النبيّ جبمنی». [۳۲۹]

به هر حال، روایات اسحاق بن راهویه/در کتاب «الجامع الصحیح» امام بخاری در بیشتر ۶۷ مورد آمده است.

[۳۰۴] بیوگرافی اسحاق ابن راهویه را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۱/۱/۳۷۹؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۷۲؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۲/۲۰۹؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۸/۱۱۵؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۶/۳۴۵؛ «وفیات الاعیان»، ابن خلکان ۱/۱۹۹؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۱۱/۱۱۸؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۱/۱۸۲؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۱۰۶؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۲/۱۰؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۱۹۰؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۷۶؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی ص ۱۹۱؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ۱/۲۳؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۳۱ [۳۰۵] «تذکرة الحفّاظ»، ۲/۴۳۳، ۴۳۴ و ۴۳۵ [۳۰۶] «عقود الجمان»؛ ص ۹۹ [۳۰۷] «المناقب»؛ کردری ۲/۲۴۱ [۳۰۸] «الامام ابن ماجة و کتابه السنن»؛ ص ۱۲۳ [۳۰۹] «جامع المسانید» ۲/۴۱۰ [۳۱۰] «هدی الساری»، مقدمة فتح الباری ۱/۴ [۳۱۱] «طبقات الشافعیة الکبری»، سبکی ۲/۲۲۱؛ «تاریخ بغداد»؛ خطیب بغدادی ۲/۸؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۱۲/۴۰۱؛ و «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۶/۹۱ [۳۱۲] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۴۸۷ [۳۱۳] همان ۱/۵۰۱ [۳۱۴] همان ۲/۶۶۴ [۳۱۵] همان ۲/۶۶۴ [۳۱۶] همان ۲/۶۷۳ [۳۱۷] همان ۲/۶۶۸ [۳۱۸] همان ۲/۶۵۵ [۳۱۹] همان ۲/۶۰۸ [۳۲۰] همان ۱/۱۸ [۳۲۱] همان ۱/۲۴ [۳۲۲] همان ۱/۲۵ [۳۲۳] همان ۱/۵۳ [۳۲۴] همان ۱/۶۶ [۳۲۵] همان ۱/۸۶ [۳۲۶] همان ۱/۸۷ [۳۲۷] همان ۱/۱۵۳ [۳۲۸] همان ۱/۲۴۱ [۳۲۹] همان ۱/۲۳۱

۶- اسحاق بن یوسف اَزْرق حنفی/ [۳۳۰] ‍[متوفّای ۱۹۵ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۳۳۱]گوید:

وی، حافظ مؤثق و قابل اعتماد، اسحاق بن یوسف بن مِرداس، ابومحمد قُرشی واسطی اَزْرق می‌باشد که از اعمش، ابن عون، فضیل بن غزوان، مسعر بن کدام و شماری دیگر از بزرگان عرصه‌ی روایت و درایت، به سماع حدیث و روایت آن پرداخته است.

و از کسانی که از اسحاق بن یوسف، به روایت حدیث پرداخته‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

احمد بن حنبل؛ یحیی بن معین؛ احمد بن منیع؛ محمد بن مثنی؛ سعدان بن نصر و شماری دیگر از دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت و فرزانگی.

اسحاق بن یوسف، یکی از پیشوایان و امامان و عابدان و پارسایان و متدیّنان و خداترسان بود؛ وی به سال ۱۱۷ ه‍ . ق دیده به جهان گشود؛ گفته شده است که اسحاق بن یوسف، بیست سال چنان زندگی به سر برد که سرش را به سوی آسمان نیز بلند نکرد. به راستی او داناترین و آگاه‌ترین مردمان نسبت به حدیث «شریک» بود؛ زیرا وی از شریک، بسیار حدیث روایت نموده بود. اسحاق بن یوسف، قرآن را به نزد حمزة الزیّات فرا گرفت و خواند و به سال ۱۹۵ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید. رحمت و رضوان خدا بر او باد.

شایان ذکر است که تمامی علماء و صاحب نظران اسلامی، به (احادیث و روایات) اسحاق بن یوسف ازرق، استدلال و استناد کرده‌اند.

حافظ ابن حجر عسقلانی نیز در کتاب «تهذیب التهذیب» [۳۳۲]گوید:

از احمد بن حنبل پرسیده شد: «اسحاق الارزق ثقة؟»؛ «آیا اسحاق ازرق، فردی مؤثق و قابل اعتماد است؟» وی در پاسخ بدین سؤال گفت: «ای والله! ثقة»؛ «آری؛ سوگند به خدا که وی از راویان ثقه و معتبر و مطمئن و قابل اعتماد بود».

یحیی بن معین و احمد عجلی گفته‌اند: «ثقة»؛ «اسحاق بن یوسف ازرق؛ روایت کننده‌ای معتبر و مورد وثوق می‌باشد». ابوحاتم گفته است: «صحیح الحدیث، صدوق، لا بأس به»؛ «احادیث و روایات اسحاق بن یوسف ازرق، صحیح و ثابت است؛ خود او نیز، فردی صادق و امین، راستگو و درستکار و مورد اعتماد و وثوق می‌باشد».

یعقوب بن شیبه گوید: «كان من اعلمهم بحدیث شریك»؛ «اسحاق بن یوسف، یکی از داناترین و آگاه‌ترین مردمان، نسبت به حدیث شریک بود».

و خطیب بغدادی نیز در شأن وی گوید: «كان من الثقات المأمونین»؛ «اسحاق بن یوسف، یکی از راویان مؤثق و معتبر، و مطمئن و قوی، مورد اعتماد و امانت دار و درستکار و شریف بود».

ابن حبان نیز، اسحاق بن یوسف ازرق را در شمار راویان ثقه و مورد اعتماد ذکر کرده است، و بزّار نیز گفته است: «كان ثقة»؛ «اسحاق بن یوسف، از زمره‌ی افراد قابل اعتماد و مورد وثوق بود».

حافظ مزّی در کتاب «تهذیب الكمال» [۳۳۳]، حافظ سیوطی در کتاب «تبییض الصحیفة» [۳۳۴]و علامه ابن بزاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۳۳۵]، اسحاق بن یوسف ازرق را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده‌اند. ناگفته نماند که علامه کردری، وی را از راویان شهر «واسط» برشمرده که به نقل رویات از امام ابوحنیفه/پرداخته است.

حافظ عبدالقادر قرشی نیز در کتاب «الجواهر المضیة في طبقات الحنفیة» [۳۳۶]، به ذکر اسحاق بن یوسف پرداخته و او را در جرگه‌ی علماء و صاحب نظران احناف برشمرده است.

و در کتاب «جامع المسانید» [۳۳۷]چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و هو مع جلالة قدره وكونه من شیوخ احمد ویحیی بن معین، یروی عن ابی حنیفة الاحادیث الكثیرة في هذه المسانید»؛ «اسحاق بن یوسف - با وجود این که از مقام و جایگاهی والا برخوردار بود و از زمره‌ی اساتید احمد بن حنبل و یحیی بن معین به شمار می‌آمد - باز هم در این مسانید، از امام ابوحنیفه/احادیث فراوانی را روایت نموده است».

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجمان» [۳۳۸]، اسحاق بن یوسف را در زمره‌ی روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر نموده است.

نگارنده گوید:

اسحاق بن یوسف ازرق از ابوحنیفه، از علقمة بن مرثد، از سلیمان بن بریدة، از پدرش، از رسول خدا ج، روایت نموده است که آن حضرت جفرمودند: «الدّال علی الخیر كفاعله»؛ «راهنمای به سوی نیکی و خوبی، بسان انجام دهنده‌ی آن است».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی در کتاب «جامع المسانید» [۳۳۹]ذکر کرده و در ادامه گفته است: حافظ طلحة بن محمد و ابوعبدالله بن خسرو بلخی، این حدیث را در مُسندهای خویش، به نقل از اسحاق بن یوسف ازرق، از امام ابوحنیفه/روایت نموده‌اند.

و همچنین اسحاق بن یوسف ازرق، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد، عبارتند از:

* در باب «اذا وقع الذباب في شراب احدكم فلیغمسه؛ ثم لینزعه؛ فانّ في احدی جناحیه داء وفي الاخری شفاء»: [۳۴۰]

«حَدَّثَنَا الحَسَنُ بْنُ الصَّبَّاحِ، حَدَّثَنَا إِسْحَاقُ الأَزْرَقُ، حَدَّثَنَا عَوْفٌ، عَنِ الحَسَنِ، وَابْنِ سِيرِينَ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ س، عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ج، قَالَ: "غُفِرَ لِامْرَأَةٍ مُومِسَةٍ، مَرَّتْ بِكَلْبٍ عَلَى رَأْسِ رَكِيٍّ يَلْهَثُ، قَالَ: كَادَ يَقْتُلُهُ العَطَشُ، فَنَزَعَتْ خُفَّهَا، فَأَوْثَقَتْهُ بِخِمَارِهَا، فَنَزَعَتْ لَهُ مِنَ المَاءِ، فَغُفِرَ لَهَا بِذَلِكَ"» (ح ۳۳۲۱)

«حسن بن صبّاح، از اسحاق ازرق، از عوف، از حسن و ابن سیرین، از ابوهریرهسبرای ما روایت شده که رسول خدا جفرمودند: «زن فاحشه‌ای بخشیده شد؛ آن زن، سگی را دید که کنار چاه آبی، قرار دارد و زبانش، از شدّت تشنگی، بیرون آمده و می‌خواهد بمیرد؛ او کفش خویش را درآورد و به چادرش بست و اینگونه از چاه، آب کشید؛ (و آن سگ را نجات داد)؛ به خاطر این کار، مورد آمرزش و مغفرت قرار گرفت».

* در باب «غزوة الحدیبیّة»: [۳۴۱]

«حَدَّثَنَا الحَسَنُ بْنُ خَلَفٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا إِسْحَاقُ بْنُ يُوسُفَ، عَنْ أَبِي بِشْرٍ وَرْقَاءَ، عَنِ ابْنِ أَبِي نَجِيحٍ، عَنْ مُجَاهِدٍ، قَالَ: حَدَّثَنِي عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ أَبِي لَيْلَى، عَنْ كَعْبِ بْنِ عُجْرَةَ، أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ جرَآهُ وَقَمْلُهُ يَسْقُطُ عَلَى وَجْهِهِ، فَقَالَ: "أَيُؤْذِيكَ هَوَامُّكَ؟" قَالَ: نَعَمْ، فَأَمَرَهُ رَسُولُ اللَّهِ جأَنْ يَحْلِقَ، وَهُوَ بِالحُدَيْبِيَةِ، لَمْ يُبَيِّنْ لَهُمْ أَنَّهُمْ يَحِلُّونَ بِهَا، وَهُمْ عَلَى طَمَعٍ أَنْ يَدْخُلُوا مَكَّةَ، فَأَنْزَلَ اللَّهُ الفِدْيَةَ، فَأَمَرَهُ رَسُولُ اللَّهِ ج: "أَنْ يُطْعِمَ فَرَقًا بَيْنَ سِتَّةِ مَسَاكِينَ، أَوْ يُهْدِيَ شَاةً، أَوْ يَصُومَ ثَلاَثَةَ أَيَّامٍ"» (ح ۴۱۵۹)

«حسن بن خلف، از اسحاق بن یوسف ازرق، از ابی بشر و رقاء، از ابن ابی نجیح، از مجاهد، از عبدالرحمن بن ابی لیلی، از کعب بن عجرةسبرای ما چنین روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جاو (یعنی کعب بن عجرةس) را دید که شپش از سر وی، بر روی وی می‌افتاد؛ از این رو فرمود: «آیا شپش‌ها، تو را آزار می‌رساند؟» گفت: آری. رسول خدا جبدو دستور داد تا موی سرش را بتراشد، در حالی که او در حدیبیه بود و برای آن‌ها بیان نکرد که از احرام درآیند؛ و آن‌ها در طمع آن بودند که با احرام، به مکه‌ی مکرمه درآیند؛ سپس خداوند بلند مرتبه در مورد فدیه، وحی فرستاد و رسول خدا جنیز به کعب بن عجرةسفرمان داد که یک پیمانه طعام را میان شش نفر انسان مستمند تقسیم کند یا گوسفندی قربان نماید و یا سه روز، روزه بگیرد».

* در باب «كیف كان عیش النبيّ جواصحابه وتخلّیهم من الدنیا»: [۳۴۲]

«حَدَّثَنِي إِسْحَاقُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، حَدَّثَنَا إِسْحَاقُ هُوَ الأَزْرَقُ، عَنْ مِسْعَرِ بْنِ كِدَامٍ، عَنْ هِلاَلٍ الوَزَّانِ، عَنْ عُرْوَةَ، عَنْ عَائِشَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا، قَالَتْ: "مَا أَكَلَ آلُ مُحَمَّدٍ جأَكْلَتَيْنِ فِي يَوْمٍ إِلَّا إِحْدَاهُمَا تَمْرٌ"» (ح ۶۴۵۵)

«اسحاق بن ابراهیم بن عبدالرحمن، از اسحاق ازرق، از معسر بن کدام، از هلال، از عروه، از عایشهلبرای ما روایت نموده که وی گفته است: «آل محمد جدر یک روز، دو نوع خوراک نخورده مگر آن که یکی از آن دو، خرما بوده است».

* باب «این یصلّی الظهر في یوم التربیة». [۳۴۳]

* باب «من صلّی العصر یوم النَّفْر بالاَبْطَح». [۳۴۴]

* باب «حدیث الافك». [۳۴۵]

* باب «اثم الزُّناة». [۳۴۶]

[۳۳۰] بیوگرافی اسحاق بن یوسف اَزْرق را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۱/۱/۴۰۶؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۷۹ و ۸۰؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۲/۲۳۸؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۶/۵۲؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۶/۳۱۹؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۲/۱۷۱؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۲/۸۲؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۲۲۵؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۷۸؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی ص ۱۳۸؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۳۶؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۳۰؛ «الطبقات السنیة»، تمیمی داری ۲/۱۶۱ به شماره‌ی ۴۶۴؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۳۴۳؛ و «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۷/۳۱۵ [۳۳۱] «تذکرة الحفّاظ»، حافظ ذهبی ۱/۳۲۰ [۳۳۲] «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۲۲۵ [۳۳۳] «تهذیب الکمال» ۱۹/۱۰۳ [۳۳۴] «تبییض الصحیفة»؛ ص ۶۵ [۳۳۵] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۹ [۳۳۶] «الجواهر المضیّة» ۱/۱۴۰ [۳۳۷] «جامع المسانید» ۲/۳۸۷ [۳۳۸] «عقود الجمان»؛ ص ۹۹ [۳۳۹] «جامع المسانید» ۱/۱۲۱ و ۱۲۰ [۳۴۰] «الجامع الصحیح» امام بخاری ۱/۴۶۷ [۳۴۱] همان ۲/۵۹۷ [۳۴۲] همان ۲/۹۵۶ [۳۴۳] «الجامع الصحیح» امام بخاری ۱/۲۲۴ [۳۴۴] همان ۱/۲۳۷ [۳۴۵] همان ۲/۵۹۸ [۳۴۶] همان ۲/۱۰۰۶

۷- اسرائیل بن یونس سبیعی کوفی حنفی/ [۳۴۷] [متوفّای ۱۶۲ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۳۴۸]گوید:

وی، پیشوای دینی و حافظ حدیث، اسرائیل بن یونس بن ابی اسحاق سبیعی، ابویوسف کوفی می‌باشد که از پدربزرگ خویش، به نیکویی هر چه تمام و با کیفیت عالی و با مهارت و چیرگی خاصّ، حدیث سماع نموده است؛ و همچنین از زیاد بن علاقة؛ سِماک بن حَرْب، منصور بن مُعتمر و شماری دیگر از محدّثان، به سماع حدیث پرداخته است.

و از کسانی که از اسرائیل بن یونس سبیعی، به سماع حدیث پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

عبدالرحمن بن مهدی؛ ابونعیم؛ محمد بن یوسف فریابی؛ عبدالله بن رجاء غدانی؛ احمد بن یونس؛ علی بن جعد و شمار زیادی از دیگر مردمان.

در عرصه‌ی روایت و درایت، اسرائیل بن یونس، هم حافظ بود و هم حجّت؛ وی فردی درستکار و شریف، نجیب و محترم، شایسته و کارآمد، توانا و خبره، متخصّص و کارشناس، متواضع و فروتن و یکی از ذخیره‌ها و گنجینه‌های علمی بود؛ تا جایی که شیخان (امام بخاری و امام مسلم) به (احادیث و روایات) وی استدلال و استناد کرده‌اند.

و سرانجام، اسرائیل بن یونس سبیعی/، به سال ۱۶۲ یا ۱۶۱ ه‍ . ق درگذشت و به رحمت ایزدی پیوست.

یحیی بن معین در مورد وی گوید: «اسرائیل ثقة»؛ «اسرائیل بن یونس، فردی مؤثق و قابل اعتماد بود».

علی بن مدینی گوید: یحیی بن سعید گفته است: «اسرائیل فوق ابی بكر بن عیّاش»؛ «مقام و درجه‌ی اسرائیل بن یونس (در عرصه‌ی روایت و درایت، علم و دانش و حکمت و فرزانگی)، والاتر از ابوبکر بن عیاش است؛ و او در این زمینه، بر ابوبکر بن عیاش، تفوّق و برتری دارد».

حافظ ابن حجر عسقلانی نیز در کتاب «تهذیب التهذیب» [۳۴۹]گوید:

حَرب به نقل از احمد بن حنبل گوید: «كان شیخنا ثقة»، «استاد ما (اسرائیل بن یونس)، فردی قابل اعتماد و مورد وثوق بود».

ابوحاتم گوید: «ثقة، صدوق، من اتقن اصحاب ابی اسحاق»؛ «اسرائیل بن یونس، فردی ثقه و مورد اعتماد و صادق و راستگو و امین و درستکار و از زمره‌ی ماهرتین و حاذق‌ترین و کاردان‌ترین و خبره‌ترین شاگردان ابواسحاق به شمار می‌آمد».

و احمد عِجلی گفته است: «كوفی ثقة»؛ «اسرائیل بن یونس، از مردمان کوفه و از زمره‌ی راویان ثقه و قابل اعتماد می‌باشد».

یعقوب بن شیبه گوید: «صالح الحدیث»؛ «اسرائیل بن یونس، از زمره‌ی روایت کنندگانی به شمار می‌آید که لیاقت و شایستگی تحمّل و ادای حدیث را دارد؛ از این رو، حدیث وی، نوشته می‌شود و بدان، استدلال و استناد می‌گردد».

و در جایی دیگر، در مورد اسرائیل بن یونس گفته است: «ثقة صدوق»؛ «وی، روایت کننده‌ای ثقه و مورد اعتماد و صادق و راستگو و درستکار و امین می‌باشد».

و ابوداود گوید: «اسرائیل، اصحّ حدیثاً من شریك»؛ «احادیث و روایات اسرائیل، صحیح‌تر و درست‌تر از احادیث شریک است».

و نسایی نیز گفته است: «لیس به بأس»؛ «در روایات اسرائیل، نمی‌توان ایراد و نقصی را وارد کرد؛ چرا که وی، روایت کننده‌ای ثقه و قابل اعتماد می‌باشد.»

محمد بن عبدالله بن نُمَیر گوید: «ثقة»؛ «اسرائیل، فردی قابل اعتماد و مورد وثوق می‌باشد».

و ابن سعد گوید: «كان ثقة وحدّث عنه الناس حدیثاً كثیراً»؛ «اسرائیل بن یونس، فردی ثقه و مورد اعتماد بود که مردم، به نقل احادیث و روایات فراوانی از وی پرداخته‌اند».

و ابن حبان نیز وی را در شمار راویان مؤثق و معتبر و مطمئن و مورد اعتماد ذکر کرده است: و علاوه از آن، اسرائیل بن یونس سبیعی، از آن دسته از راویانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه) از وی، حدیث روایت نموده‌اند.

در کتاب «جامع المسانید» [۳۵۰]چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «اسرائیل مع جلالة قدره وكونه من اَعلام أئمة الحدیث وشیوخ شیوخ الشیخین، صاحبی الصحیحین، یروی عن الامام ابی حنیفة/في هذه المسانید؛ وهو من شیوخ الامام احمد بن حنبل»؛ «اسرائیل بن یونس- با وجود این که از شأن و مقام و منزلت و جایگاهی والا برخوردار است و از زمره‌ی پیشوایان بزرگ عرصه‌ی حدیث به شمار می‌آید و استاد اساتید امام بخاری و امام مسلم (نویسندگان «الجامع الصحیح» بخاری و «الجامع الصحیح» مسلم) می‌باشد - باز هم در این مسانید، از امام ابوحنیفه/احادیث فراوانی را روایت نموده است؛ و همو، یکی از اساتید امام احمد بن حنبل/نیز می‌باشد».

حافظ عبدالقادر قرشی نیز در کتاب «الجواهر المضیة في طبقات الحنفیة» [۳۵۱]، به ذکر بیوگرافی و زندگی نامه‌ی اسرائیل بن یونس پرداخته و او را در جرگه‌ی علماء و صاحب نظران احناف، به حساب آورده و گفته است: «سمع اسرائیل هذا من ابی حنیفة ومن جدّه؛ روی له الشیخان»؛ «این اسرائیل، هم از امام ابوحنیفه/و هم از پدربزرگش، به سماع حدیث پرداخته است؛ و شیخان (بخاری و مسلم) نیز از او حدیث روایت نموده‌اند».

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجمان»، [۳۵۲]اسرائیل بن یونس را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و همچنین علامه ابن بزاز کردری نیز در کتاب «المناقب»، [۳۵۳]اسرائیل بن یونس را از زمره‌ی روایت کنندگان اهل کوفه به شمار آورده که به نقل روایت از امام اعظم ابوحنیفه/پرداخته است.

نگارنده گوید:

اسرائیل بن یونس سبیعی/در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، با یک یا دو واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/می‌باشد؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «قول النبيّ ج: اللهم اغفرلی ما قدّمتُ وما اخّرتُ»: [۳۵۴]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ المُثَنَّى، حَدَّثَنَا عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ عَبْدِ المَجِيدِ، حَدَّثَنَا إِسْرَائِيلُ، حَدَّثَنَا أَبُو إِسْحَاقَ، عَنْ أَبِي بَكْرِ بْنِ أَبِي مُوسَى، وَأَبِي بُرْدَةَ، أَحْسِبُهُ عَنْ أَبِي مُوسَى الأَشْعَرِيِّ، عَنِ النَّبِيِّ جأَنَّهُ كَانَ يَدْعُو: "اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِي خَطِيئَتِي وَجَهْلِي، وَإِسْرَافِي فِي أَمْرِي، وَمَا أَنْتَ أَعْلَمُ بِهِ مِنِّي. اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِي هَزْلِي وَجِدِّي وَخَطَايَايَ وَعَمْدِي، وَكُلُّ ذَلِكَ عِنْدِي"» (ح ۶۳۹۹)

«محمد بن مثنّی، از عبیدالله بن عبدالجمید، از اسرائیل بن یونس سبیعی، از ابواسحاق، از ابوبکر بن ابوموسی و ابوبردة - می‌پندارم - که از ابوموسی اشعری برای ما روایت کرده که وی از پیامبر جروایت نموده است که آن حضرت جچنین دعا می‌فرمودند: «اللهم اغفرلی خطیئتی وجَهلی، واسرافی في امری، وما انت اعلم به منّی؛ اللّهم اغفرلی هزلی وجِدّی، وخطایای وعمدی وكلّ ذلك عندی»؛ «بار خدایا! گناهانم، نادانی هایم، زیاده روی هایم را در کارها و چیزهایی را که تو بهتر از من می‌دانی، مغفرت کن. خدایا! شوخی‌ها، جدّی‌ها و گناهان سهوی و عمدی مرا ببخشای؛ چرا که همه‌ی این کارها را مرتکب شده‌ام».

* در باب «صفة الجنّة والنار»: [۳۵۵]

«حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ رَجَاءٍ، حَدَّثَنَا إِسْرَائِيلُ، عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ، عَنِ النُّعْمَانِ بْنِ بَشِيرٍ، قَالَ: سَمِعْتُ النَّبِيَّ جيَقُولُ: "إِنَّ أَهْوَنَ أَهْلِ النَّارِ عَذَابًا يَوْمَ القِيَامَةِ رَجُلٌ، عَلَى أَخْمَصِ قَدَمَيْهِ جَمْرَتَانِ، يَغْلِي مِنْهُمَا دِمَاغُهُ كَمَا يَغْلِي المِرْجَلُ وَالقُمْقُمُ"» (ح ۶۵۶۲)

«عبدالله بن رجاء، از اسرائیل بن یونس سبیعی، از ابواسحاق، از نعمان بن بشیرسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: از رسول خدا جشنیدم که می‌فرمودند: «بی‌گمان، آسان‌ترین عذاب دوزخیان در روز قیامت، از آنِ شخصی است که دو اخگر در گودی کف پاهایش گذاشته می‌شود که بر اثر آن، مغز سرش به جوش می‌آید همانگونه که دیگ و ظرف عطّار می‌جوشد».

* در باب «قوله تعالی: ﴿وَكَانَ أَمۡرُ ٱللَّهِ قَدَرٗا مَّقۡدُورًا٣٨[الأحزاب: ۳۸]»: [۳۵۶]

«حَدَّثَنَا مَالِكُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ، حَدَّثَنَا إِسْرَائِيلُ، عَنْ عَاصِمٍ، عَنْ أَبِي عُثْمَانَ، عَنْ أُسَامَةَ، قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ النَّبِيِّ جإِذْ جَاءَهُ رَسُولُ إِحْدَى بَنَاتِهِ، وَعِنْدَهُ سَعْدٌ وَأُبَيُّ بْنُ كَعْبٍ وَمُعَاذٌ، أَنَّ ابْنَهَا يَجُودُ بِنَفْسِهِ، فَبَعَثَ إِلَيْهَا: "لِلَّهِ مَا أَخَذَ وَلِلَّهِ مَا أَعْطَى، كُلٌّ بِأَجَلٍ، فَلْتَصْبِرْ وَلْتَحْتَسِبْ"» (ح۶۶۰۲)

«مالک بن اسماعیل، از اسرائیل بن یونس سبیعی، از عاصم، از ابوعثمان، از اسامهسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: نزد پیامبر خدا جبودم که قاصد یکی از دختران آن حضرت جآمد؛ و این در حالی بود که سعد بن عبادة، ابیّ بن کعب و معاذ بن جبل نیز به نزد رسول خدا جنشسته بودند؛ قاصد خطاب به پیامبر جگفت: پسر دختر شما در سکرات مرگ به سر می‌برد (و چه بسا بمیرد)؛ آن حضرت جقاصد را به سوی دخترش فرستاد تا بدو بگوید: «از آنِ خداست آنچه بدهد و بگیرد؛ همه نزد او، مدتی تعیین شده دارند؛ صبر کن و امید ثواب داشته باش».

* باب «من ترك بعض الاختیار مخافة ان یقصر فیهم بعض الناس فیقعوا في اشدّ منه». [۳۵۷]

* باب «التوجّه نحو القبلة حیث كان». [۳۵۸]

* باب «المرأة تطرح عن المصلّی شیئاً من الأذی». [۳۵۹]

* باب «كیف صلاة اللیل وكیف كان النبيّ جیصلّی باللیل». [۳۶۰]

* باب «اذا تصدّق علی ابنه وهو لایشعر». [۳۶۱]

* باب «متی یصلّی الفجر بجمع». [۳۶۲]

* باب «قول الله تعالی: ﴿لَيۡلَةَ ٱلصِّيَامِ ٱلرَّفَثُ إِلَىٰ نِسَآئِكُمۡۚ هُنَّ لِبَاسٞ لَّكُمۡ وَأَنتُمۡ لِبَاسٞ لَّهُنَّۗ[البقرة: ۱۸۷]». [۳۶۳]

* باب «من حفر بئراً في ملكه لم یضمن». [۳۶۴]

* باب «من عرَّف اللقطة ولم یدفعها الی السلطان». [۳۶۵]

* باب «عمل صالح قبل القتال». [۳۶۶]

* باب «صفة ابلیس وجنوده». [۳۶۷]

* باب «خمس من الدواب فواسق، یقتلن في الحرم». [۳۶۸]

به هر حال، روایات اسرائیل بن یونس سبیعی كوفی/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۶۰ مورد آمده است.

[۳۴۷] بیوگرافی اسرائیل بن یونس سبیعی را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۱/۲/۵۶؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۹۶؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۲/۳۳۰ و ۳۳۱؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۶/۷۹؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۷/۲۰-۲۵؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۲/۱۰۰؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۲/۳۳۵، «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۱/۲۰۸، ۲۰۹ و ۲۱۰؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۱۱۵؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۲۲۹-۲۳۱؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۸۸؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی ص ۹۷؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۳۷؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۴۲؛ «الطبقات السنیة»، تمیمی داری ۲/۱۶۴ به شماره‌ی ۴۶۶؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۶/۳۷۴ [۳۴۸] «تذکرة الحفّاظ»، حافظ ذهبی ۱/۲۱۴ [۳۴۹] «تهذیب التهذیب» ۱/۲۹۹، ۲۳۰ و ۲۳۱ [۳۵۰] «جامع المسانید» ۲/۳۸۹ [۳۵۱] «الجواهر المضیة» ۱/۱۴۱ [۳۵۲] «عقود الجمان»، ص ۹۹ [۳۵۳] «المناقب» کردری ۲/۲۲۳ [۳۵۴] «الجامع الصحیح» امام بخاری ۲/۹۴۷ [۳۵۵] همان ۲/۹۷۱ [۳۵۶] همان ۲/۹۷۶ [۳۵۷] همان ۱/۲۴ [۳۵۸] همان ۱/۵۷ [۳۵۹] همان ۱/۷۴ [۳۶۰] همان ۱/۱۵۳ [۳۶۱] همان ۱/۱۹۱ [۳۶۲] همان ۱/۲۲۸ [۳۶۳] همان ۱/۲۵۶ [۳۶۴] همان ۱/۳۱۷ [۳۶۵] همان ۱/۳۲۹-۳۳۰ [۳۶۶] همان ۱/۳۹۴ [۳۶۷] همان ۱/۴۶۴ [۳۶۸] همان ۱/۴۶۷

۸- اسماعیل بن اَبان ورّاق اَزْدی/ [۳۶۹] [متوفّای ۲۱۶ ه‍ . ق]

حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۳۷۰]گوید:

وی، ابواسحاق، اسماعیل بن اَبان ورّاق اَزْدی می‌باشد که بدو، «ابوابراهیم كوفی» نیز گفته می‌شود.

اسماعیل بن اَبان، از این بزرگان، به روایت حدیث پرداخته است:

عبدالرحمن بن سلیمان بن الغسیل؛ اسرائیل بن یونس سبیعی؛ مِسعر بن کدام؛ عبدالحمید بن بهرام؛ ابوالاحوص؛ عیسی بن یونس؛ عبدالله بن ادریس؛ عبدالله بن مبارک و شماری دیگر از بزرگان عرصه‌ی روایت و درایت.

و از کسانی که از اسماعیل بن اَبان، حدیث روایت نموده‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

امام بخاری؛ احمد بن حنبل؛ یحیی بن معین؛ ابوخیثمه؛ عثمان بن ابی شیبه؛ قاسم بن زکریا بن دینار؛ دارمی؛ ابوزرعة؛ ابوحاتم؛ حافظ ذهبی؛ یعقوب بن شیبه؛ و شماری دیگر از مردمان که فرجام و واپسینشان، اسماعیل سمویه و ابواسماعیل ترمذی می‌باشد.

و ابوداود و ترمذی نیز با یک واسطه، از اسماعیل بن اَبان، حدیث روایت نموده‌اند.

احمد بن حنبل، احمد بن منصور رمادی، ابوداود و مُطَیِّن، در مورد اسماعیل بن اَبان گفته‌اند: «ثقة»؛ «وی، فردی قابل اعتماد و مورد وثوق بود».

بخاری نیز در شأن وی گفته است: «صدوق»؛ «اسماعیل بن اَبان، روایت کننده‌ای صادق و راستگو و درستکار و امین بود».

نسایی گوید: «لیس به بأس»؛ «در احادیث و روایات اسماعیل بن اَبان، نمی‌توان ایراد و نقصی را وارد کرد؛ زیرا وی، در عرصه‌ی حدیث شناسی و نقل روایات، ثقه و قابل اعتماد می‌باشد».

یحیی بن معین گوید: «اسماعیل بن اَبان الورّاق، ثقة»؛ «اسماعیل بن اَبان ورّاق، روایت کننده‌ای قابل اعتماد و مورد وثوق می‌باشد».

و دارقطنی گفته است: «اَبان الورّاق، ثقة مأمون»؛ «اسماعیل بن اَبان ورّاق، فردی ثقه و مورد اعتماد، امین و درستکار، قوی و مطمئن و معتبر و مُعتمد می‌باشد».

و ابن شاهین در کتاب «الثقات» گوید: عثمان بن ابی شیبه، پیرامون اسماعیل بن اَبان ورّاق، چنین فیصله کرده و گفته است: «اسماعیل بن اَبان الورّاق، ثقة صحیح الحدیث»؛ «وی، فردی ثقه و مورد اعتماد و معتبر و مُعتمد می‌باشد که احادیث و روایاتش، به درجه‌ی درستی و صحّت رسیده‌اند».

و ابواحمد حاکم گوید: «ثقة»؛ «اسماعیل بن اَبان، قابل اطمینان و مؤثق و معتبر و مورد اطمینان می‌باشد.»

و ابن حبّان نیز، وی را در شمار روایت کنندگان مؤثق و قابل اعتماد، امین و درستکار و مورد اطمینان و معتبر ذکر نموده است.

و سرانجام اسماعیل بن اَبان، به سال ۲۱۶ ه‍ . ق چشم از جهان فروبست و چهره در نقاب خاک کشید. رحمت و رضوان خدا بر او باد.

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان»، [۳۷۱]اسماعیل بن اَبان را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و همچنین علامه ابن بزاز کردری نیز در کتاب «المناقب»، [۳۷۲]وی را از زمره‌ی روایت کنندگان اهل کوفه، که به نقل روایت از امام اعظم ابوحنیفه/پرداخته‌اند، به شمار آورده است.

نگارنده گوید:

اسماعیل بن اَبان ورّاق اَزْدی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد، عبارتند از:

* در باب «قول الله تعالی: ﴿أَلَا يَظُنُّ أُوْلَٰٓئِكَ أَنَّهُم مَّبۡعُوثُونَ٤ لِيَوۡمٍ عَظِيمٖ٥ يَوۡمَ يَقُومُ ٱلنَّاسُ لِرَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ٦[المطففين: ۴-۶]: [۳۷۳]

«حَدَّثَنَا إِسْمَاعِيلُ بْنُ أَبَانَ، حَدَّثَنَا عِيسَى بْنُ يُونُسَ، حَدَّثَنَا ابْنُ عَوْنٍ، عَنْ نَافِعٍ، عَنِ ابْنِ عُمَرَ سمَا، عَنِ النَّبِيِّ ج:﴿يَوۡمَ يَقُومُ ٱلنَّاسُ لِرَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ٦[المطففين: ۶] قَالَ: "يَقُومُ أَحَدُهُمْ فِي رَشْحِهِ إِلَى أَنْصَافِ أُذُنَيْهِ"» (ح ۶۵۳۱)

«اسماعیل بن اَبان، از عیسی بن یونس، از ابن عون، از نافع، از عبدالله بن عمرببرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جاین آیه را تلاوت کردد: ﴿يَوۡمَ يَقُومُ ٱلنَّاسُ لِرَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ٦[المطففين: ۶] «روزی که مردمان در پیشگاه پروردگار جهانیان (برای حساب و کتاب) برپا می‌ایستند»؛ رسول خدا جدر ادامه فرمودند: برخی از مردم در آن روز، تا بناگوش، غرق در عرق خواهند بود».

* در باب «من قال في الخطبة بعد الثناء: اما بعد»: [۳۷۴]

«حَدَّثَنَا إِسْمَاعِيلُ بْنُ أَبَانَ، قَالَ: حَدَّثَنَا ابْنُ الغَسِيلِ، قَالَ: حَدَّثَنَا عِكْرِمَةُ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ سمَا، قَالَ: صَعِدَ النَّبِيُّ جالمِنْبَرَ، وَكَانَ آخِرَ مَجْلِسٍ جَلَسَهُ مُتَعَطِّفًا مِلْحَفَةً عَلَى مَنْكِبَيْهِ، قَدْ عَصَبَ رَأْسَهُ بِعِصَابَةٍ دَسِمَةٍ، فَحَمِدَ اللَّهَ وَأَثْنَى عَلَيْهِ، ثُمَّ قَالَ: "أَيُّهَا النَّاسُ إِلَيَّ"، فَثَابُوا إِلَيْهِ، ثُمَّ قَالَ: "أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ هَذَا الحَيَّ مِنَ الأَنْصَارِ، يَقِلُّونَ وَيَكْثُرُ النَّاسُ، فَمَنْ وَلِيَ شَيْئًا مِنْ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ ج، فَاسْتَطَاعَ أَنْ يَضُرَّ فِيهِ أَحَدًا أَوْ يَنْفَعَ فِيهِ أَحَدًا، فَلْيَقْبَلْ مِنْ مُحْسِنِهِمْ وَيَتَجَاوَزْ عَنْ مُسِيِّهِمْ"» (ح ۹۲۷)

«اسماعیل بن اَبان، از ابن غسیل، از عکرمه از ابن عباسببرای ما روایت کرده که وی گفته است: آخرین باری که رسول خدا جبر فراز منبر نشست، چادری بر روی شانه‌های (مبارکش) انداخته و پارچه‌ای بر سرش بسته بود. آن حضرت جپس از حمد و ثنای خداوند، فرمود: «ای مردم! نزدیکتر بیایید». مردم نیز هجوم آوردند و نزدیک آمدند؛ آنگاه رسول خدا جفرمود: «اما بعد؛ این گروه اَنصار، به تدریج کم می‌شوند در حالی که سایر مردم، روز به روز، زیاد می‌شوند، پس هر کس از امّت محمدجکه به مقامی رسید و توان نفع و ضرر به مردم را داشت، از نیکوکاران انصار قدردانی کند و از خطاکاران آن‌ها، گذشت نماید».

* در باب «این یصلّی الظهر في یوم الترویة»: [۳۷۵]

«حَدَّثَنَا عَلِيٌّ، سَمِعَ أَبَا بَكْرِ بْنَ عَيَّاشٍ، حَدَّثَنَا عَبْدُ العَزِيزِ، لَقِيتُ أَنَسًا ح وحَدَّثَنِي إِسْمَاعِيلُ بْنُ أَبَانَ، حَدَّثَنَا أَبُو بَكْرٍ، عَنْ عَبْدِ العَزِيزِ قَالَ: خَرَجْتُ إِلَى مِنًى يَوْمَ التَّرْوِيَةِ فَلَقِيتُ أَنَسًا سذَاهِبًا عَلَى حِمَارٍ، فَقُلْتُ: أَيْنَ صَلَّى النَّبِيُّ جهَذَا اليَوْمَ الظُّهْرَ؟ فَقَالَ: "انْظُرْ حَيْثُ يُصَلِّي أُمَرَاؤُكَ فَصَلِّ"» (ح ۱۶۵۴)

«علی برای ما روایت کرده که وی از ابوبکر بن عیّاش شنیده که وی گفته است: عبدالعزیز برای ما نقل کرده که وی گفته است: با انس بن مالکسملاقات کردم.

و همچنین اسماعیل بن اَبان، از ابوبکر بن عیّاش، از عبدالعزیز، برای من روایت کرده که وی گفته است: در روز ترویه (روز هشتم از ماه ذی الحجة) به سوی سرزمین منی رهسپار و روان شدم و با انس بن مالکسمواجه شدم که بر الاغی سوار بود و به سوی مِنی می‌رفت؛ خطاب به او گفتم: پیامبر جنماز ظهر امروز را به کجا گزارده است؟ او در پاسخ گفت: ببین، هر کجا که امیران تو نماز می‌گزارند، تو نیز در همانجا نماز بگزار».

* باب «قوله تعالی: ﴿إِنَّ قُرۡءَانَ ٱلۡفَجۡرِ كَانَ مَشۡهُودٗا٧٨[الإسراء: ۷۸]». [۳۷۶]

* باب «الحجامة من الشقیقة والصداع». [۳۷۷]

* باب «قول الله تعالی: ﴿أَلَا يَظُنُّ أُوْلَٰٓئِكَ أَنَّهُم مَّبۡعُوثُونَ٤ لِيَوۡمٍ عَظِيمٖ٥ يَوۡمَ يَقُومُ ٱلنَّاسُ لِرَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ٦[المطففين: ۴-۶]» [۳۷۸]

* باب «قول النبيّ ج: لا نورث؛ ما تركنا صدقة» [۳۷۹]

[۳۶۹] بیوگرافی اسماعیل بن اَبان ورّاق اَزْدی را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۱/۱/۳۴۷؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۶۶؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۲/۱۶۰؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان۸/۹۱؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۶/۲۴۰؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۱۰/۳۴۷؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۱/۲۱۲؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۱۱۷؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۸۹؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۲/۱۱۷؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۲۷؛ و «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۲۷ [۳۷۰] «تهذیب التهذیب» ۱/۲۳۷ و ۲۳۶ [۳۷۱] «عقود الجمان»، ص ۹۹ [۳۷۲] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۵ [۳۷۳] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۹۶۷ [۳۷۴] همان ۱/۱۲۷ [۳۷۵] همان ۱/۲۲۴ [۳۷۶] همان ۲/۶۸۶ [۳۷۷] همان ۲/۸۵۰ [۳۷۸] همان ۲/۹۶۷ [۳۷۹] همان ۲/۹۹۶

۹- اسماعیل بن ابی خالد اَحمسی/ [۳۸۰] [متوفّای ۱۴۵ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۳۸۱]گوید:

وی، پیشوای دینی و حافظ حدیث، ابوعبدالله بَجلی اَحمسی کوفی، یکی از شخصیّت‌های برجسته و بزرگ مردان عرصه‌ی علم و دانش و از طلایه داران و پیشقراولان عرصه‌ی حکمت و فرزانگی می‌باشد.

او از این بزرگان، به سماع حدیث پرداخته است:

عبدالله بن ابی اوفی؛ ابوجحیفة سوائی؛ طارق بن شهاب؛ قیس بن ابی حازم؛ عمرو بن حُرَیث؛ زرّ بن جُبیش و شماری دیگر از بزرگان و نام آوران عرصه‌ی علم حدیث.

و از کسانی که از اسماعیل بن ابی خالد اَحمسی، به سماع حدیث پرداخته‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

شعبه؛ سفیان ثوری؛ سفیان بن عیینه؛ ابواسامة؛ یزید بن هارون؛ ابن نُمیر؛ یحیی بن قطّان؛ یعلی بن عبید؛ و شمار زیادی از دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت و فرزانگی.

اسماعیل بن ابی خالد، در عرصه‌ی روایت و درایت، حجّت، کارشناس، متخصّص، کاردان، ماهر، زبردست، خبره و آگاه بود؛ وی، احادیث و روایات زیادی را در اختیار داشت و بسیار به نقل آن‌ها می‌پرداخت؛ او، عالم و دانشمند و حکیم و فرزانه بود؛ و در کنار دارا بودن این فضائل و مناقب، آسیابان نیز بود.

ابواسحاق سبیعی گوید: «اسماعیل، شرب العلم شرباً»؛ «دل اسماعیل بن ابی خالد، با علم و دانش و حکمت و فرزانگی، آبیاری و لبریز شده بود و علم و دانش، در تار و پود وجودش، عجین شده بود».

از سفیان ثوری نقل شده که وی در مورد اسماعیل بن ابی خالد گفته است: «حفّاظ الناس ثلاثة؛ فذكر منهم اسماعیل»؛ «از میان مردم، سه نفر، از زمره‌ی حافظان حدیث به شمار می‌آیند، و یکی از آن سه نفر را، اسماعیل بن ابی خالد نام برد».

علامه ذهبی در ادامه گوید: از ناحیه‌ی اسماعیل بن ابی خالد اَحمسی، برای ما کتاب‌هایی رسیده که در آن‌ها، احادیث و روایاتی وجود دارد که از اسناد عالی برخوردار می‌باشند؛ و به راستی، اسماعیل بن ابی خالد، یکی از دانشمندان و صاحب نظران و دانشوران و علمایی بود که علم و دانش وی، توأم با صداقت و اخلاص و اعتقاد و عمل بود.

و سرانجام، وی به سال ۱۴۵ ه‍ . ق و یا به سال ۱۴۶ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید. رحمت و رضوان خدا بر او باد.

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۳۸۲]گوید:

عبدالرحمن بن مهدی، یحیی بن معین و نسایی گفته‌اند: «ثقة»؛ «اسماعیل بن ابی خالد، ثقه و قابل اعتماد است».

و ابن عمار موصلی گفته است: «حجّة»؛ «اسماعیل بن ابی خالد، حجّت است»؛ (حجّت به کسی گفته می‌شود که احادیث صحیح را از حیث متن، سند و احوال راویان، بررسی کرده و احادیث صحیح را روایت کند. برخی نیز گفته‌اند: حجّت به کسی گفته می‌شود که سیصد هزار حدیث را از حیث متن و سند و احوال راویان بررسی کرده و احادیث صحیح را روایت نماید؛ و برخی نیز گفته‌اند: حجّت، کسی است که در علم حدیث، دارای چنان اطلاعاتی باشد که معاصرین، قول او را درباره‌ی هر حدیث، حجّت و سند بشمارند و کسی درباره‌ی صحّت حدیثی، با او نزاع و جدال نکند.

و در نزد اهل فنِ حدیث شناسی، محدّث، برتر از مُسند؛ و حافظ؛ برتر از محدّث؛ و حجّت، برتر از حافظ؛ و حاكم، برتر از حجّت می‌باشد.)

احمد عجلی در مورد اسماعیل بن ابی خالد گوید: «كوفی، تابعی، ثقة»؛ «وی از مردمان کوفه، از زمره‌ی تابعان و از مؤثقان و افراد قابل اعتماد و مورد وثوق می‌باشد».

یعقوب بن ابی شیبه گوید: «كان ثقةً ثبتاً»؛ «اسماعیل بن ابی خالد؛ ثقه و مورد اعتماد و از زمره‌ی افراد مطمئن و امین و درستکار و قابل اعتبار در عرصه‌ی روایت و درایت بود».

ابوحاتم گفته است: «لا اقدّم علیه احداً من اصحاب الشعبی؛ وهو ثقة»؛ «من، هیچ یک از شاگردان شعبی را بر اسماعیل بن ابی خالد، برتر نمی‌دانم و آن‌ها را بر او ترجیح نمی‌دهم؛ و او، روایت کننده‌ای، مؤثّق و قابل اعتماد و مطمئن و مُعتمد بود».

و ابن حبان نیز در کتاب «الثقات» گفته است: «كان شیخاً صالحاً»؛ «اسماعیل بن ابی خالد، روایت کننده‌ای درستکار و شریف، نجیب و محترم، شایسته و کارآمد، متخصص و دانا و کارشناس و کاردان بود».

و علاوه از این‌ها، اسماعیل بن ابی خالد، از آن دسته از راویانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ابوداود، ترمذی، نسایی و ابن ماجه)، به نقل روایت از وی پرداخته‌اند.

و امام محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی، در کتاب «عقود الجمان»، [۳۸۳]اسماعیل بن ابی خالد را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و همچنین علامه ابن بزاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۳۸۴]وی را از زمره‌ی روایت کنندگان اهل کوفه که به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته‌اند، به شمار آورده است.

نگارنده گوید:

اسماعیل بن ابی خالد اَحمسی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، با دو واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد، عبارتند از:

* در باب «من اختار الضرب والقتل والهوان علی الكفر»: [۳۸۵]

«حَدَّثَنَا سَعِيدُ بْنُ سُلَيْمَانَ، حَدَّثَنَا عَبَّادٌ، عَنْ إِسْمَاعِيلَ، سَمِعْتُ قَيْسًا، سَمِعْتُ سَعِيدَ بْنَ زَيْدٍ، يَقُولُ: "لَقَدْ رَأَيْتُنِي وَإِنَّ عُمَرَ مُوثِقِي عَلَى الإِسْلاَمِ، وَلَوْ انْقَضَّ أُحُدٌ مِمَّا فَعَلْتُمْ بِعُثْمَانَ، كَانَ مَحْقُوقًا أَنْ يَنْقَضَّ"» (ح ۶۹۴۲)

«سعید بن سلیمان، از عبّاد، از اسماعیل بن ابی خالد اَحمسی، برای ما روایت کرده که وی گفته است: از قیس شنیدم که گفت: از سعید بن زید شنیدم که می‌گفت: همانا خودم را دیدم که عمر بن خطابس(پیش از مسلمان شدن خویش) مرا به خاطر پذیرش اسلام در بند کشید؛ و اگر چنان‌چه کوه به خاطر آنچه شما نسبت به عثمان بن عفّانسکردید، بشکافد و فرو ریزد؛ حق آن را دارد که بشکافد و فرو ریزد».

* در باب «بیع الامام علی الناس اموالهم وضیاعهم»: [۳۸۶]

«حَدَّثَنَا ابْنُ نُمَيْرٍ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ بِشْرٍ، حَدَّثَنَا إِسْمَاعِيلُ، حَدَّثَنَا سَلَمَةُ بْنُ كُهَيْلٍ، عَنْ عَطَاءٍ، عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ: "بَلَغَ النَّبِيَّ جأَنَّ رَجُلًا مِنْ أَصْحَابِهِ أَعْتَقَ غُلاَمًا لَهُ عَنْ دُبُرٍ، لَمْ يَكُنْ لَهُ مَالٌ غَيْرَهُ، فَبَاعَهُ بِثَمَانِ مِائَةِ دِرْهَمٍ، ثُمَّ أَرْسَلَ بِثَمَنِهِ إِلَيْهِ"» (ح ۷۱۸۶)

«ابن نُمیر، از محمد بن بشر، از اسماعیل بن ابی خالد احمسی، از سلمة بن کهیل، از عطاء، از جابر بن عبداللهسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: به پیامبر خدا جخبر رسید که مردی از یاران وی، غلام خویش را پس از مرگ خود آزاد گذاشته است؛ و این در حالی است که وی، به جز از آن غلام، دیگر دارایی و مالی نداشت. آن حضرت جغلام او را به هشتصد درهم فروخت و پول آن را برای وی فرستاد».

* باب «الاغتباط في العلم والحكمة». [۳۸۷]

* باب «الغضب في الموعظة والتعلیم اذا رأی ما یكره». [۳۸۸]

* باب «البیعة علی اقام الصلاة». [۳۸۹]

* باب «فضل صلاة العصر». [۳۹۰]

* باب «فضل صلاة الفجر والحدیث». [۳۹۱]

* باب «الصلاة في كسوف الشمس». [۳۹۲]

* باب «لا تنكسف الشمس لموت احد ولا لحیاته». [۳۹۳]

* باب «ما ینهی من الكلام في الصلاة». [۳۹۴]

* باب «انفاق المال في حقّه». [۳۹۵]

* باب «من لم یدخل الكعبة». [۳۹۶]

به هر حال، روایات و احادیث اسماعیل بن ابی خالد اَحمسی در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۴۸ مورد آمده است.

[۳۸۰] بیوگرافی «اسماعیل بن ابی خالد اَحمسی» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۱/۱/۳۵۱؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۶۸؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۴/۱۹؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۶/۱۷۶؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۲۸؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۱۲۲؛ «تقریب التهذیب»؛ ابن حجر عسقلانی ۱/۹۳؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۲/۱۵۶؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۷۳؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۶/۳۴۴؛ «شذرات الذهب»؛ ابن عماد ۱/۲۱۶؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۲۵ [۳۸۱] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۱۵۳ و ۱۵۴ [۳۸۲] «تهذیب التهذیب»، ۱/۲۵۴ و ۲۵۵ [۳۸۳] «عقود الجمان»؛ ص ۹۹ [۳۸۴] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۰ [۳۸۵] «الجامع الصحیح» ؛ امام بخاری ۲/۱۰۲۶ و ۱۰۲۷ [۳۸۶] همان ۲/۱۰۶۵ و ۱۰۶۶ [۳۸۷] همان ۱/۱۷ [۳۸۸] همان ۱/۱۹ [۳۸۹] همان ۱/۷۵ [۳۹۰] همان ۱/۷۸ [۳۹۱] همان ۱/۸۱ [۳۹۲] همان ۱/۱۴۱ [۳۹۳] همان ۱/۱۴۴ [۳۹۴] همان ۱/۱۶۰ [۳۹۵] همان ۱/۱۸۹ [۳۹۶] همان ۱/۲۱۷

۱۰- ایّوب بن ابی تمیمة سَختیانی/ [۳۹۷] [متوفّای ۱۳۱ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۳۹۸]گوید:

وی، ایوب بن ابی تمیمة کیسان، امام ابوبکر سختیانی بصری می‌باشد؛ او، از حافظ حدیث و یکی از شخصیت‌های برجسته و بزرگ مردان عرصه‌ی علم و دانش و پیشقراولان و طلایه داران عرصه‌ی حکمت و فرزانگی به شمار می‌آید که در جرگه‌ی «موالی» داخل بود.

[موالی: تعریف موالی:

الف) تعریف لغوی: «موالي» جمع «مولي» است. و واژه‌ی «مولي» از اضداد است که هم بر «مالك» [سید، آقا، ارباب] استعمال می‌شود و هم بر «عبد» [= برده] و هم بر «مُعتِق» [= آزاد کننده‌ی برده] و هم بر «مُعتَق» [برده‌ی آزاد شده]. [۳۹۹] [۴۰۰]

ب) تعریف اصطلاحی: «مولي» به یکی از این سه معنی استعمال شده است:

• شخص محالَف [= شخص هم پیمان].

• مُعتَق [= برده‌ی آزاد شده].

• کسی که به دست دیگری اسلام آورده باشد.

۲- انواع موالی:

موالی بر سه نوع است که عبارتند از:

الف) «مولي الحِلف» [هم پیمانی]: مثل امام مالک بن انس اصبحی تیمی [صاحب کتاب موطأ]؛ که از تیره‌ی «اصبحي» و هم‌پیمان قبیله‌ی تيم می‌باشد. بدین خاطر که قومش «اصبح» با قبیله‌ی تیم که از قریش است، هم پیمان می‌باشند [از این رو به او تیمی نیز گفته‌اند.]

ب) «مولي العتاقة» [که مالک برده، پس از آزاد ساختن وی، بر او ولاء عتق و آزاد کردن دارد و در شرع مقدس اسلام، احکامی بر آن جاری است]؛ مثل «ابوالبختري طايي» تابعی، که نامش: «سعيد بن فيروز» و مولای قبیله‌ی «طيّ» می‌باشد؛ زیرا که مالکش از قبیله‌ی طی بود که او را آزاد ساخت.

ج) «مولي الاسلام»: مثل محمد بن اسماعیل بخاری جُعفی؛ که چون جدش «مغيره»، مجوسی و آتش‌پرست بود و به دست «يمان بن اخنس جعفي» اسلام آورده، وی را «بخاري جُعفي» گفتند و او را بدان منسوب کردند.

۳- برخی از فواید شناخت موالی:

[برخی از فواید شناخت موالی عبارتند از:] ایمن شدن از التباس و ابهام و اختلال و سردرگمی، و شناخت راویانی که به قبیله‌ای منسوب می‌شوند که آیا آن‌ها از لحاظ نسب بدان قبیله، نسبت داده شده‌اند، یا از طریق ولاء.

از این رو [با شناخت موالی] می‌توان در بین راویانی که در اسم آن‌ها اتفاق است، جدایی انداخت و تفکیک قائل شد، و راویانی که از لحاظ نسب بدان قبیله منسوب‌اند از راویانی که از طریق ولاء بدان منسوب‌اند، جدا کرد و آنها را متمایز ساخت.]

ایوب سختیانی، از این بزرگان، به سماع حدیث پرداخته است:

عمرو بن سلمة جرمی؛ ابوالعالیة ریاحی؛ سعید بن جبیر؛ ابوقلابة؛ عبدالله بن شقیق؛ ابن سیرین؛ و شماری دیگر از بزرگان عرصه‌ی روایت و درایت.

و از کسانی که از ایوب سختیانی به سماع حدیث پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

شعبه؛ مَعمر؛ سفیان ثوری؛ سفیان بن عیینه؛ معتمر بن سلیمان؛ ابن علیّة؛ و شمار زیادی از دیگر مردمان و شیفتگان علم و دانش.

علی بن مدینی گوید: «له نحو ثمان مائة حدیث»؛ «از ایوب سختیانی، در حدود ۸۰۰ حدیث نقل شده است».

و شعبه گفته است: «كان ایوب، سیّد العلماء»؛ «ایوب سختیانی، سالار دانشوران و صاحب نظران اسلامی است».

سفیان بن عیینه گفته است: «لم الق مثله»؛ «تاکنون چون ایوب سختیانی را (در علم و دانش، مهارت و چیرگی، کاردانی و تخصص، اخلاص و صداقت، اعتقاد و عمل، روایت و درایت و ...) ملاقات و دیدار نکرده‌ام.»

حماد بن زید گوید: «هو افضل من جالستُ واَشدّه اتّباعاً للسنّة»؛ «ایوب سختیانی، برترین و بهترین فردی است که تاکنون با او، نشست و برخاست و مجالست و همنشینی نموده‌ام؛ و به راستی او، سخت‌ترین و شدیدترین و متعهّدترین و مُلزم‌ترین مردمان، نسبت به اتّباع و پیروی از سنّت رسول خدا جبود».

وُهیب، از جَعد ابوعثمان نقل می‌کند که گفت: از حسن شنیدم که می‌گفت: «ایوب، سیّد شباب اهل البصرة»؛ «ایوب سختیانی، سرور و سالار جوانان بصره است».

ابن سعد گفته است: «كان ایوب، ثقةً ثبتاً في الحدیث؛ جامعاً كثیر العلم؛ حجّةً عدلاً»؛ «ایوب سختیانی، فردی مؤثق و قابل اعتماد و مطمئن و درستکار و امین و مُعتمد و قوی و کاردان، در حدیث می‌باشد؛ او کسی است که بهره‌ی زیادی از علم و دانش و حکمت و فرزانگی را فراچنگ آورده است؛ و او در عرصه‌ی روایت و درایت، هم «حجّت» است و هم عادل و دادگر.»

ابوحاتم گفته است: «ثقة لایُسأل عن مثله»؛ «ایوب سختیانی، فردی قابل اعتماد و مورد وثوق می‌باشد که در نوع خودش، بی‌نظیر و منحصر به فرد و یکتا و بی‌همتا و بی‌مثل و مانند است؛ از این رو؛ از مثل او، سؤال کرده نمی‌شود؛ (چون شخصی به سان او، وجود ندارد)».

حریر ضبی به نقل از اشعث گفته است: «كان ایوب، جهبذ العلماء»؛ «ایوب سختیانی، از زمره‌ی کارشناسان و استادان علماء و از جمله‌ی خبرگان و ماهران ِ دانشوران وصاحب نظران اسلامی است».

و هشام بن عروة گفته است: «لم اَر بالبصرة مثل ایوب»؛ «هرگز در شهر بصره، کسی را چون ایوب سختیانی ندیده‌ام».

و سرانجام، ایوب سختیانی به سال ۱۳۱ ه‍ . ق در حادثه‌ی طوفان و در ۶۳ سالگی، درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید. رحمت و رضوان خدا بر او باد.

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی، در کتاب «عقود الجمان»، [۴۰۱]ایوب سختیانی را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

نگارنده گوید:

ایوب سختیانی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، با دو واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد، عبارتند از:

* در باب «من اكفر اخاه بغیر تأویل، فهو كما قال»: [۴۰۲]

«حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ إِسْمَاعِيلَ، حَدَّثَنَا وُهَيْبٌ، حَدَّثَنَا أَيُّوبُ، عَنْ أَبِي قِلاَبَةَ، عَنْ ثَابِتِ بْنِ الضَّحَّاكِ، عَنِ النَّبِيِّ جقَالَ: "مَنْ حَلَفَ بِمِلَّةٍ غَيْرِ الإِسْلاَمِ كَاذِبًا فَهُوَ كَمَا قَالَ، وَمَنْ قَتَلَ نَفْسَهُ بِشَيْءٍ عُذِّبَ بِهِ فِي نَارِ جَهَنَّمَ، وَلَعْنُ المُؤْمِنِ كَقَتْلِهِ، وَمَنْ رَمَى مُؤْمِنًا بِكُفْرٍ فَهُوَ كَقَتْلِهِ"» (ح ۶۱۰۵)

«موسی بن اسماعیل، از وُهیب، از ایوب سختیانی، از ابوقلابة، از ثابت بن ضحاک، برای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جفرمودند: «کسی که به دینی غیر از اسلام، سوگند دروغ بخورد (مثل این که بگوید: یهودی باشم اگر این کار را کرده‌ام)؛ پس او همانگونه است که می‌گوید؛ و کسی که توسط چیزی خودکشی کند، توسط همان چیز در آتش دوزخ، عذاب می‌شود؛ و لعنت کردن مسلمان، همچون کشتن او است؛ و کسی که مسلمانی را به کفر نسبت دهد، مانند آن است که او را کشته است.

* در باب «ما یجوز من الشعر والرجز والحداء وما یكره منه»: [۴۰۳]

«حَدَّثَنَا مُسَدَّدٌ، حَدَّثَنَا إِسْمَاعِيلُ، حَدَّثَنَا أَيُّوبُ، عَنْ أَبِي قِلاَبَةَ، عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ س، قَالَ: أَتَى النَّبِيُّ جعَلَى بَعْضِ نِسَائِهِ وَمَعَهُنَّ أُمُّ سُلَيْمٍ، فَقَالَ: "وَيْحَكَ يَا أَنْجَشَةُ، رُوَيْدَكَ سَوْقًا بِالقَوَارِيرِ" قَالَ أَبُو قِلاَبَةَ: فَتَكَلَّمَ النَّبِيُّ جبِكَلِمَةٍ، لَوْ تَكَلَّمَ بِهَا بَعْضُكُمْ لَعِبْتُمُوهَا عَلَيْهِ، قَوْلُهُ: "سَوْقَكَ بِالقَوَارِيرِ"» (ح ۶۱۴۹)

«مسدّد، از اسماعیل، از ایوب سختیانی، از ابوقلابة، از انس بن مالکسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جدر حالی به نزد برخی از همسران خویش آمد که امّ سُلیم (مادر انس بن مالک) نیز با ایشان بود؛ (یعنی امّ سُلیم، در میان زنان مسافر بود و انجشه، برده‌ی رسول خدا جشتران را سوق می‌داد)؛ پیامبرجفرمود: «ای انجشه! وای بر تو؛ خدا بر تو رحم کند؛ شترانت را آهسته بران که شیشه بار دارند (و مراد از شیشه بار داشتن شتران، زنان بود که بر شتران سوار بودند)».

ابوقلابة گوید: پیامبر ج(در فرموده‌ی خود)، کلمه‌ای را بر زبان رانده است که اگر هر یک از شما بر زبان آورید، به آن کلمه عیب می‌گیرید؛ یعنی این فرموده‌ی پیامبرج: «سوقك بالقواریر». (یعنی این عبارت اشکال دستوری دارد)».

* در باب «قول النبيّ ج: سمّوا باسمی ولا تكتَنُوا بكنّیتی»: [۴۰۴]

«حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، حَدَّثَنَا سُفْيَانُ، عَنْ أَيُّوبَ، عَنِ ابْنِ سِيرِينَ، سَمِعْتُ أَبَا هُرَيْرَةَ: قَالَ أَبُو القَاسِمِ ج: "سَمُّوا بِاسْمِي وَلاَ تَكْتَنُوا بِكُنْيَتِي"» (ح ۶۱۸۸)

«علی بن عبدالله، از سفیان، از ایوب سختیانی، از ابن سیرین برای ما روایت کرده که وی گفته است: از ابوهریرهسشنیدم که گفت: ابوالقاسم جفرمودند: «اسم مرا به عنوان اسم، انتخاب کنید ولی از کنیه‌ی من (ابوالقاسم) استفاده نکنید».

* باب «ما جاء في قول الرجل: ویلك»؛ [۴۰۵]

* باب «من دعی صاحبه فنقص من اسمه حرفاً». [۴۰۶]

* باب «المعاریض مندوحة عن الكذب». [۴۰۷]

* باب «باب الدعاء اذا علا عَقبَةً». [۴۰۸]

* باب «المعاصی من امر الجاهلیّة». [۴۰۹]

* باب «من اجاب الفتیا باشارة الید والرأس». [۴۱۰]

* باب «عظة الامام النساء وتعلیمهنّ». [۴۱۱]

* باب «لیبلغ العلم الشاهد الغائب». [۴۱۲]

* باب «ابوال الابل والدواب والغنم ومرابضها». [۴۱۳]

* باب «الطیب للمرأة عند غسلها من المحیض». [۴۱۴]

* باب «شهود الحائض العیدین ودعوة المسلمین ویعتزلن المصلّی». [۴۱۵]

* باب «الصفرة والكدرة في غیر ایام الحیض». [۴۱۶]

* باب «الصلاة في القمیص والسراویل والتبّان والقباء». [۴۱۷]

به هر حال، روایات ایوب سختیانی/در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/در بیشتر از ۱۱۸ مورد آمده است.

[۳۹۷] بیوگرافی «ایّوب سختیانی» را در این منابع دنبال کنید: «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۸۱؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۲/۲۵۵؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۶/۵۳؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۶/۱۵؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۳۶؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۱۴۵؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱/۴۰۴؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر ۱/۳۴۸؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۱۱۶؛ «طبقات الحفّاظ»، سیوطی ص ۵۹؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۷/۲۴۶؛ «شذرات الذهب»؛ ابن عماد ۱/۱۸۱؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۳۴؛ «العبر فی خبر من غبر»، حافظ ذهبی ۱/۱۷۲ [۳۹۸] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۱۳۰-۱۳۲ [۳۹۹] نگا: القاموس، ج۴، ص ۴۰۴. [۴۰۰] واژه‌ی «مولی» در لغت به این معانی به کار برده شده است: مالک، سید، آقا، ارباب، برده، آزاد کننده‌ی برده، برده‌ی آزاد شده، ولی نعمت، نعمت دهنده، نعمت یافته، نعمت داده شده، دوست‌دار، دوست، هم پیمان، همسایه، مهمان، شریک، پسر، پسرعمو، خواهرزاده، عمو، داماد، نزدیک، قریب، خویشاوند، پیرو، تابع. [مترجم] [۴۰۱] «عقود الجمان»؛ ص ۱۰۱ [۴۰۲] «الجامع الصحیح» امام بخاری ۲/۹۰۱ [۴۰۳] همان ۲/۹۰۸ [۴۰۴] همان ۲/۹۱۴ [۴۰۵] همان ۲/۹۱۰ [۴۰۶] همان ۲/۹۱۵ [۴۰۷] همان ۲/۹۱۷ [۴۰۸] همان ۲/۹۴۴ [۴۰۹] همان ۱/۹ [۴۱۰] همان ۱/۱۸ [۴۱۱] همان ۱/۲۰ [۴۱۲] همان ۱/۲۱ [۴۱۳] همان ۱/۳۶ [۴۱۴] همان ۱/۴۵ [۴۱۵] همان ۱/۴۶ [۴۱۶] همان ۱/۴۷ [۴۱۷] همان ۱/۵۲

۱۱- بِشر بن مُفضّل/ [۴۱۸] [متوفّای ۱۸۶ یا ۱۸۷ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۴۱۹]گوید:

وی، پیشوای ثقه و مطمئن و حافظِ عابد و پارسا، [بشر بن مُفضّل] بن لاحق، ابواسماعیل رَقاشی بصری می‌باشد که از سُهیل بن ابی صالح، یحیی بن سعید، حمید طویل، جریری، خالد حذّاء و کسان دیگر از طبقه‌ی آنان، حدیث روایت نموده است.

و از کسانی که از بشر بن مُفضّل به نقل روایت پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

علی بن مدینی؛ اسحاق بن راهویه؛ احمد بن حنبل؛ نصر بن علی؛ عمرو بن علی فلّاس؛ احمد بن مقدام و شمار زیادی از دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت و فرزانگی.

احمد بن حنبل در مورد بشر بن مُفضّل گوید: «الیه المنتهی في التثبّت بالبصرة»؛ «در شهر بصره، ثبات و استحکام علم و دانش و اعتماد و اطمینان نسبت به ثبت و ضبط احادیث و روایات، به بشر بن مُفضّل ختم می‌شد».

و علی بن مدینی گفته است: «كان یصلّی كلّ یوم اربع مائة ركعة ویصوم یوماً ویفطر یوماً»؛ «بشر بن مُفضّل، در هر روز، چهارصد رکعت نماز می‌گزارد؛ روزی را روزه می‌گرفت و روز دیگر را افطار می‌کرد و روزه نمی‌گرفت؛ (یعنی روزه‌ی داود÷را می‌گرفت)».

و سرانجام، بشر بن مُفضّل به سال ۱۸۶ یا ۱۸۷ ه‍ . ق چشم از جهان فرو بست و به رحمت ایزدی پیوست.

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۴۲۰]گوید: «و عدّه ابن معین في اَثبات شیوخ البصریین»؛ «ابن معین، بشر بن مُفضّل را در شمار اساتید قابل اعتماد و مطمئن و مورد وثوق و معتبر شهر بصره، برشمرده است».

و ابوزرعة، ابوحاتم و نسایی گفته‌اند: «ثقة»؛ «بشر بن مُفضّل، فردی قابل اعتماد و ثقه و مطمئن و مُعتمد بود».

و ابن سعد گفته است: «كان ثقة كثیر الحدیث، عثمانیاً»؛ «بشر بن مُفضّل، فردی ثقه و مورد اعتماد و بسیار روایت کننده‌ی احادیث می‌باشد و او، عثمانی نیز بود؛ (یعنی وی از زمره‌ی کسانی است که عثمان بن عفّانسرا بر علی بن ابی طالبسبرتر می‌دانند و عثمانسرا بر علیساز لحاظ رتبه و درجه و جایگاه و مقام، مقدّم می‌دارند)».

(ابن سعد، بر این باور است که بشر بن مُفضّل به سال ۱۸۶ ه‍ . ق درگذشت؛ ولی احمد بن حنبل بر آن است که وی به سال ۱۸۷ ه‍ . ق وفات کرد و چهره در نقاب خاک کشید؛) و ابن حبّان نیز در کتاب «الثقات»، تاریخ وفات بشر بن مُفضّل را در ماه ربیع الاول سال ۱۸۷ ه‍ . ق بیان نموده است.

احمد عجلی گفته است: «ثقة، فقیه البدن، ثبت في الحدیث، حسن الحدیث، صاحب سنّة»؛ «بشر بن مُفضّل، از راویان ثقه و مورد اعتماد و فقیه و دانشمند می‌باشد که در حدیث، مطمئن و معتبر و قابل اعتماد و درستکار است؛ و احادیث و روایات وی نیز در درجه‌ی «حَسَن» قرار دارند؛ و در کنار این‌ها، وی صاحب سنّت و متعهّد و پایبند بدان نیز بود».

و بزّار در مورد وی چنین گفته است: «ثقة»؛ «بشر بن مُفضّل، از زمره‌ی راویان قابل اعتماد و مورد وثوق بود».

و علاوه از این‌ها، بشر بن مُفضّل، از آن دسته از راویانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، از او حدیث روایت نموده‌اند.

در کتاب «جامع المسانید» [۴۲۱]چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و یروی عن الامام ابی حنیفة في هذا المسانید»؛ «بشر بن مُفضّل، در این مسانید، از امام ابوحنیفه/، حدیث روایت نموده است».

و حافظ محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجمان»، [۴۲۲]وی را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

نگارنده گوید:

بشر بن مُفضّل، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «من اتّكأ بین یدی اصحابه»: [۴۲۳]

«حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، حَدَّثَنَا بِشْرُ بْنُ المُفَضَّلِ، حَدَّثَنَا الجُرَيْرِيُّ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي بَكْرَةَ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: "أَلاَ أُخْبِرُكُمْ بِأَكْبَرِ الكَبَائِرِ" قَالُوا: بَلَى يَا رَسُولَ اللَّهِ، قَالَ: "الإِشْرَاكُ بِاللَّهِ، وَعُقُوقُ الوَالِدَيْنِ"» (ح ۶۲۷۳)

«علی بن عبدالله، از بشر بن مُفضّل، از جُریری، از عبدالرحمن بن ابی بکرة، از پدرش برای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جفرمودند: «آیا شما را از بزرگترین گناهان کبیره، باخبر سازم؟» صحابه عرض کردند: آری، ای رسول خدا ج! آن حضرت جفرمودند: «شرک ورزیدن به خداوند و نافرمانی پدر و مادر».

* در باب «من اتّكأ بین یدی اصحابه»: [۴۲۴]

«حَدَّثَنَا مُسَدَّدٌ: حَدَّثَنَا بِشْرٌ، مِثْلَهُ، وَكَانَ مُتَّكِئًا فَجَلَسَ، فَقَالَ: "أَلاَ وَقَوْلُ الزُّورِ" فَمَا زَالَ يُكَرِّرُهَا حَتَّى قُلْنَا لَيْتَهُ سَكَتَ» (ح ۶۲۷۴)

«مسدّد نیز به ما خبر داده که بشر بن مُفضّل نیز مثل حدیث بالا را روایت کرد و گفت: آن حضرت جپس از بیان بزرگترین گناهان کبیره، و بعد از این که تکیه داده بود، نشست و فرمود: «آگاه باشید که شهادت ناحق نیز از گناهان کبیره است»؛ و آن قدر این جمله را تکرار کرد که ما (با خود)گفتیم: ای کاش! ساکت می‌شد».

* در «كتاب استتابة المعاندین والمرتدین وقتالهم»: [۴۲۵]

«حَدَّثَنَا مُسَدَّدٌ، حَدَّثَنَا بِشْرُ بْنُ المُفَضَّلِ، حَدَّثَنَا الجُرَيْرِيُّ، ح وحَدَّثَنِي قَيْسُ بْنُ حَفْصٍ، حَدَّثَنَا إِسْمَاعِيلُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، أَخْبَرَنَا سَعِيدٌ الجُرَيْرِيُّ، حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ أَبِي بَكْرَةَ، عَنْ أَبِيهِ س، قَالَ: قَالَ النَّبِيُّ ج: "أَكْبَرُ الكَبَائِرِ: الإِشْرَاكُ بِاللَّهِ، وَعُقُوقُ الوَالِدَيْنِ، وَشَهَادَةُ الزُّورِ، وَشَهَادَةُ الزُّورِ - ثَلاَثًا - أَوْ: قَوْلُ الزُّورِ" فَمَا زَالَ يُكَرِّرُهَا حَتَّى قُلْنَا: لَيْتَهُ سَكَتَ» (ح ۶۹۱۹)

«مسدّد، از بشر بن مُفضّل، از جُریری، از قیس بن حفص، از اسماعیل بن ابراهیم، از سعید جریری، از عبدالرحمن بن ابی بکرة، از پدرش برای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جفرمودند: «بزرگترین گناهان کبیره، عبارتند از: شرک ورزیدن به خداوند و نافرمانی پدر و مادر و شهادت ناحق»؛ و شهادت ناحق را سه بار تکرار فرمود؛ و یا گفتند: گفتن دروغ و سخن ناراست».

* باب «قول الرجل: جعلنی الله فدائك». [۴۲۶]

* باب «قول النبيّ ج: رُبّ مبلّغ اَوعی مِنْ سامع». [۴۲۷]

* باب «السجود علی الثوب في شدّة الحرّ». [۴۲۸]

* باب «الحلق والجلوس في المسجد». [۴۲۹]

* باب «تشبیك الاصابع في المسجد وغیره». [۴۳۰]

* باب «اِحداد المرأة علی غیر زوجها». [۴۳۱]

* باب «هل یخرج المیّت من القبر واللّحد لعلّة». [۴۳۲]

* باب «صوم الصبیان». [۴۳۳]

* باب «اذا اعتق عبداً بین اثنین او أمة بین الشركاء». [۴۳۴]

* باب «ما قیل في شهادة الزور». [۴۳۵]

* باب «مداواة النساء الجَرْحیٰ في الغزو». [۴۳۶]

به هر حال، روایات بشر بن مُفضّل/در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۲۲ مورد آمده است.

[۴۱۸] بیوگرافی «بشر بن مفضّل» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۱/۲/۸۴؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۱۱۲؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۲/۳۶۶؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۶/۹۷؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۹/۳۶؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۱۵۷؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۱۳۰؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۴۲؛ «شذرات الذهب»؛ ابن عماد ۱/۳۱۰؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۳/۹۴؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۵۲ [۴۱۹] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۳۰۹ و ۳۱۰ [۴۲۰] «تهذیب التهذیب» ۱/۴۰۲ [۴۲۱] «جامع المسانید» ۲/۴۱۳ [۴۲۲] «عقود الجمان»؛ ص ۱۰۲ [۴۲۳] «الجامع الصحیح» امام بخاری ۲/۹۲۸ [۴۲۴] همان ۲/۹۲۸ [۴۲۵] همان ۲/۱۰۲۲ [۴۲۶] همان ۲/۹۱۳ [۴۲۷] همان ۱/۱۶ [۴۲۸] همان ۱/۵۶ [۴۲۹] همان ۱/۶۸ [۴۳۰] همان ۱/۶۹ [۴۳۱] همان ۱/۱۷۰ [۴۳۲] همان ۱/۱۸۰ [۴۳۳] همان ۱/۲۶۳ [۴۳۴] همان ۱/۳۴۳ [۴۳۵] همان ۱/۳۶۲ [۴۳۶] همان ۱/۴۳۴

۱۲- جریر بن حازم اَزْدی بصری/ [۴۳۷] [متوفّای ۱۷۰ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۴۳۸]گوید:

وی، پیشوای دینی و حافظ حدیث، ابوالنّضر اَزْدی بَصری، محدّث شهر بصره و یکی از شخصیّت‌های برجسته و بزرگ مردان عرصه‌ی علم و دانش و از طلایه داران و پیشقراولان عرصه‌ی حکمت و فرزانگی است؛ وی از ابورجاء عُطاردی، حسن، ابن سیرین، طاوس، عطاء، ابن ابی ملکیة، نافع و حمید بن هلال، به روایت حدیث پرداخته است.

و از کسانی که از جریر بن حازم، به روایت حدیث پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

پسرش: وهب؛ استادش: ایوب سختیانی؛ سفیان ثوری؛ سفیان بن عیینه؛ ابن وهب؛ شیبان بن فَرّوخ؛ ابوالربیع زهرانی؛ ابونصر تمّار؛ و شمار دیگری از مردمان.

جریر بن حازم، از لحاظ علمی در جایگاهی است که قلم فرسایان و نویسندگان و مؤلّفان و مصنّفان کتاب‌های حدیث، به (احادیث و روایات) او، استدلال و استناد می‌جویند و از آن‌ها، بهره می‌برند و استفاده‌ها می‌کنند؛ تا جایی که موسی بن اسماعیل در مورد وی گفته است: «ما رأیتُ حمّاد بن سلمة، یعظّم احداً تعظیمه جریر بن حازم»؛ «هرگز ندیدم که حماد بن سلمة، کسی را به مانند جریر بن حازم، تعظیم و بزرگداشت و احترام و تجلیل نماید و بزرگش بداند».

جریر بن حازم، به سال ۱۷۰ ه‍ . ق در آستانه‌ی ۹۰ سالگی، درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید. رحمت و رضوان خدا بر او باد.

احمد بن حنبل گوید: «جریر بن حازم، صاحب سنّة؛ هو احبّ الیّ من همّام»؛ «جریر بن حازم، صاحب سنّت و متعهّد و پایبند بدان است؛ و از دیدگاه من، او بهتر و برازنده‌تر از همّام است».

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۴۳۹]گوید:

عثمان دارمی از یحیی بن معین نقل می‌کند که وی گفت: «ثقة»؛ «جریر بن حازم، از راویان قابل اعتماد و مورد وثوق است».

و عبدالله بن احمد گفته است: «سألتُ ابن معین عنه؛ فقال: لیس به بأس»؛ «از یحیی بن معین، درباره‌ی جریر بن حازم پرسیدم؟ او در پاسخ گفت: در احادیث و روایات وی، نمی‌توان ایراد و نقصی وارد کرد؛ زیرا او، فردی مؤثق و مورد اعتماد است».

و احمد عجلی نیز درباره‌ی وی گفته است: «بصری ثقة»؛ «جریر بن حازم، از مردمان شهر بصره و از راویان ثقه و مورد اعتماد است».

و نسایی گفته است: «لیس به بأس»؛ «در روایات جریر بن حازم، ایراد و نقصی نیست؛چرا که وی، فردی ثقه و مورد اعتماد و مطمئن و قابل اعتبار می‌باشد».

و ابوحاتم گفته است: «صدوق صالح»؛ «جریر بن حازم، فردی صادق و راستگو و درستکار و امین و متخصّص و کارشناس و شریف ونجیب و شایسته و کارآمد است».

و ساجی گفته است: «و جریر ثقة»؛ «جریر، از زمره‌ی افراد مؤثق و مطمئن و قوی و مورد اعتماد است».

و احمد بن صالح نیز به توثیق جریر به حازم پرداخته و اظهار داشته که وی، روایت کننده‌ای مطمئن و قابل اعتماد می‌باشد.

و بزّار در مُسند خویش، در مورد جریر بن حازم چنین گفته است: «ثقة»؛ «وی، مورد وثوق و قابل اعتماد و مطمئن و درستکار می‌باشد».

و ابن سعد گفته است: «كان ثقة الّا انّه اختلط في آخر عمره»؛ «جریر بن حازم، از زمره‌ی راویان ثقه و قابل اعتماد است؛ جز این که وی در آخر عمر خویش، دچار حواس پرتی و آشفتگی ذهنی شده است».

تعریف اختلاط:

الف) تعریف لغوی: همچنان‌که در «القاموس» آمده: «اختلاط» در لغت به معنای «فساد عقل» [دیوانگی، اختلال حواس، سبک مغزی، حواس پرتی، آشفتگی فکری، درهم‌آمیختگی ذهنی] است؛ گفته می‌شود: «اختلَط فلانٌ»؛ «یعنی حواسش پرت شد، دیوانه شد، اختلال حواس پیدا کرد.»

ب) تعریف اصطلاحی: «اختلاط» عبارت است از: «فساد العقل، او عدم انتظام الاقوال بسبب خَرَف، او عمی، او احتراق کتب او غیر ذلک».

«پیدا شدن اختلال حواس یا آشفتگی اقوال، به علت پیری، نابینایی، یا احتراق کتاب‌ها و...»

۲- انواع «راویانی که دچار کم هوشی و اختلال حواس شده‌اند»:

الف) راویانی که به علت پیری و خرفتی، دچار کم هوشی و اختلال حواس شده‌اند؛ مثل: عطاء بن سائب ثقفی کوفی.

ب) راویانی که به سبب نابینایی، دچار حواس‌پرتی و آشفتگی ذهنی شده‌اند؛ مثل: عبدالرزاق بن همام صنعانی. وی پس از اینکه چشمانش را از دست داد، احادیث و روایات بدو دیکته می‌شد، و او نیز آن‌ها را دریافت می‌کرد.

ج) راویانی که به اسباب و علت‌هایی دیگر، دچار کم هوشی و اختلال حواس شده‌اند؛ مانند احتراق و آتش گرفتن کتاب‌ها، مثل: عبدالله بن لهیعه‌ی مصری (که بر اثر سانحه‌ی احتراق کتاب‌هایش، دچار اختلال حواس و آشفتگی ذهنی شد و حافظه‌اش را از دست داد.)

۳- حکم روایتِ راوی مُختلط [روایت کننده‌ای که به علت پیری، نابینایی، احتراق کتاب‌ها و... دچار کم هوشی و اختلال حواس شده است]:

الف) احادیث و روایاتی که پیش از دچار شدن وی به کم هوشی و اختلال حواس، از او روایت شده‌اند، پذیرفته می‌شود.

ب) و احادیثی که پس از دچار شدن وی به حواس پرتی و آشفتگی ذهنی، از او نقل شده‌اند، مورد قبول و پذیرش نخواهد بود.

و همچنین احادیث و روایاتی که مورد شک و تردیدند و مشخص نیست که آیا آن‌ها پیش از دچار شدن وی به کم هوشی و اختلال حواس، از او روایت شده‌اند یا بعد از دچار شدن وی به حواس پرتی و کم هوشی؛ در این صورت نیز، چنین روایاتی قابل قبول و پذیرش نخواهد بود.

۴- اهمیت شناخت راویان مُختلط، و فایده‌ی آن:

شناخت راویانی که به علت پیری، نابینایی، احتراق کتاب‌ها و... دچار کم هوشی و حواس پرتی شده‌اند، فنی بسیار مهم و اساسی و محوری و بنیادین [در علوم حدیث] است؛ و فایده‌اش در این امر نهفته است که با شناخت این فن، می‌توان به جداسازی و تفکیک احادیث راویانِ ثقه و معتبری پرداخت که آن‌ها را پس از دچار شدن به حواس پرتی و آشفتگی ذهنی نقل کرده‌اند، تا بدین ذریعه بتوان به ردّ و عدم قبول آن‌ها پرداخت [و آن‌ها را از روایات و احادیثی که قبل از دچار شدن به کم هوشی و اختلال حواس روایت نموده، متمایز و جدا ساخت.]

۵- آیا بخاری و مسلم در صحیح خویش، از راویانِ ثقه و معتبری که دچار کم هوشی و اختلال حواس شده‌اند، حدیث روایت کرده‌اند؟:

آری، بخاری و مسلم در صحیح خویش، از راویان ثقه و معتبری که دچار کم هوشی و اختلال حواس شده‌اند، حدیث نقل کرده‌اند، ولی [نه هر گونه روایتی، بلکه روایاتِ] راویانی که پیش از دچار شدن به کم هوشی واختلال حواس به نقل آن‌ها پرداخته‌اند.

۶- مشهورترین کتاب‌هایی که در زمینه‌ی «شناخت راویان مُختلط» به رشته‌ی تحریر درآمده‌اند:

گروهی از علماء از قبیل: علایی و حازمی، در این عرصه دست به قلم برده‌اند و قلم‌فرسایی نموده‌اند؛ و از کتاب‌هایی که در زمینه‌ی «شناخت راویان مُختلط» نگاشته شده‌اند و به رشته‌ی تحریر درآمده‌اند، می‌توان به کتاب «الاغتباط بمن رُمی بالاختلاط»، تألیف حافظ ابراهیم بن محمد، نوه‌ی ابن العجمی (متوفی ۸۴۱ ه‍ . ق) اشاره کرد.]

به هر حال، جریر بن حازم، از آن دسته از راویانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، به نقل روایت از وی پرداخته‌اند.

و حافظ محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی، در کتاب «عقود الجمان»، [۴۴۰]جریر بن حازم را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/، ذکر کرده است.

و همچنین علّامه ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب»، [۴۴۱]وی را در زمره‌ی روایان شهر بصره که به نقل روایت از امام اعظم ابوحنیفه/پرداخته‌اند، قرار داده است.

و در کتاب «جامع المسانید» [۴۴۲]چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و هو مع جلالة قدره، یروی عن الامام ابی حنیفة في هذه المسانید»؛ «جریر بن حازم - با وجود این که از شأن و مقام و منزلت و جایگاهی والا برخوردار است - باز هم در این مسانید، به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است.»

نگارنده گوید:

جریر بن حازم، از ابوحنیفه، از زهری، از سالم بن عبدالله، از عبدالله بن عمربروایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جفرمودند: «انّما الناس كابل مائة لاتكاد تجد فیها راحلة»؛ «مردم مانند صد شتری هستند که یک سواری در میان آن‌ها یافت نمی‌شود؛ (یعنی همان طور که در میان صد شتر، یک شتر خوب برای سواری پیدا نمی‌شود، در میان این همه انسان، یک نفر برای دوستی و رفاقت یافت نمی‌شود)».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی در کتاب «جامع المسانید» [۴۴۳]ذکر کرده و گفته است: ابوعبدالله بن خسرو، این حدیث را در مُسند خویش به نقل از وُهیب بن جریر، از پدرش (جریر بن حازم) از نعمان بن ثابت - یعنی امام ابوحنیفه/- روایت نموده است.

و همچنین نگارنده گوید:

جریر بن حازم اَزْدی بصری/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد، عبارتند از:

* در باب «یستقبل الامام الناس اذا سلّم»: [۴۴۴]

«حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ إِسْمَاعِيلَ، قَالَ: حَدَّثَنَا جَرِيرُ بْنُ حَازِمٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو رَجَاءٍ، عَنْ سَمُرَةَ بْنِ جُنْدَبٍ، قَالَ: "كَانَ النَّبِيُّ جإِذَا صَلَّى صَلاَةً أَقْبَلَ عَلَيْنَا بِوَجْهِهِ"» (ح ۸۴۵)

«موسی بن اسماعیل، از جریر بن حازم، از ابورجاء، از سمرة بن جندبسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: «عادت رسول خدا جبر آن بود که هر گاه نمازی را می‌گزاردند، پس از نماز، رو به ما می‌کردند (و می‌نشستند)».

* در باب «فضل اتّباع الجنائز»: [۴۴۵]

«حَدَّثَنَا أَبُو النُّعْمَانِ، حَدَّثَنَا جَرِيرُ بْنُ حَازِمٍ، قَالَ: سَمِعْتُ نَافِعًا يَقُولُ: حُدِّثَ ابْنُ عُمَرَ أَنَّ أَبَا هُرَيْرَةَ سمْ يَقُولُ: "مَنْ تَبِعَ جَنَازَةً فَلَهُ قِيرَاطٌ" فَقَالَ: أَكْثَرَ أَبُو هُرَيْرَةَ عَلَيْنَا، فَصَدَّقَتْ يَعْنِي عَائِشَةَ أَبَا هُرَيْرَةَ، وَقَالَتْ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ جيَقُولُهُ فَقَالَ ابْنُ عُمَرَ سمَا: "لَقَدْ فَرَّطْنَا فِي قَرَارِيطَ كَثِيرَةٍ" فَرَّطْتُ: ضَيَّعْتُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ» (ح ۱۳۲۳ و ۱۳۲۴)

«ابونعمان، از جریر بن حازم برای ما روایت کرده که وی گفته است: از نافع شنیدم که می‌گفت: ابن عمر، چنین روایت نموده که ابوهریرهسمی‌گوید: «هر کس، جنازه‌ای را تشییع کند، به اندازه‌ی یک قیراط (واحد پیمانه)، اجر و پاداش دریافت می‌کند». ابن عمربگفت: ابوهریرهسثواب آن را زیاد گفته است! بعد، عایشهلنیز حدیث ابوهریرهسرا تأیید کرد و گفت: من این حدیث را از رسول خدا جشنیدم. ابن عمربگفت: پس ما، تا کنون، قیراط‌های زیادی را از دست داده‌ایم».

* در باب «عذاب القبر من الغیبة والبول». [۴۴۶]

* باب «ما قیل في اَولاد المشركین». [۴۴۷]

* باب «فضل مكّة وبنیانها». [۴۴۸]

* باب «من قال في الخطبة بعد الثناء: اما بعد». [۴۴۹]

* باب «التلبیة والتكبیر غداة النحر، حین یرمی جمرة العقبة والارتداف في السیر». [۴۵۰]

* باب «المدینة تنفی الخبث». [۴۵۱]

* باب «آكل الربا وشاهده وكاتبه». [۴۵۲]

* باب «اذا اختلفوا في الطریق المیتاء». [۴۵۳]

به هر حال، روایات جریر بن حازم اَزْدی بصری/در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۳۳ مورد آمده است.

[۴۳۷] بیوگرافی «جریر بن حازم» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۱/۲/۲۱۳؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۱۴۴؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۲/۵۰۴؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۶/۱۴۴؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۷/۹۸؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۱/۳۹۲؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۱۸۱؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۱۵۸؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۵۲؛ «شذرات الذهب»؛ ابن عماد ۱/۲۷۰؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۳/۳۴۵؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۹۲؛ «العبر فی خبر من غبر»، حافظ ذهبی ۱/۲۵۸؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۷۴ [۴۳۸] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۱۹۹ [۴۳۹] «تهذیب التهذیب» ۲/۶۱ و ۶۲ [۴۴۰] «عقود الجمان»؛ ص ۱۰۴ [۴۴۱] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۸ [۴۴۲] «جامع المسانید»، خوارزمی ۲/۴۲۰ و ۴۲۱ [۴۴۳] «جامع المسانید»، خوارزمی ۱/۲۰۱ و ۲۰۲ [۴۴۴] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۱۱۷ [۴۴۵] همان ۱/۱۷۶ و ۱۷۷ [۴۴۶] «الجامع الصحیح»،امام بخاری ۱/۱۸۴ [۴۴۷] همان ۱/۱۸۵ [۴۴۸] همان ۱/۲۱۵ [۴۴۹] همان ۱/۱۲۶ [۴۵۰] همان ۱/۲۲۸ [۴۵۱] همان ۱/۲۵۳ [۴۵۲] همان ۱/۲۸۰ [۴۵۳] همان ۱/۳۳۶

۱۳- جریر بن عبدالحمید (بن قُرْط ضَبّی) حنفی/ [۴۵۴] [متوفّای ۱۸۸ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۴۵۵]گوید:

وی، حافظ و حجّت در حدیث، ابوعبدالله ضَبّی کوفی، محدّث شهر «رَی» می‌باشد که به سال ۱۱۰ ه‍ . ق دیده به جهان گشود و از منصور بن مُعتمر، حصین بن عبدالرحمن، بیان به بشر، سهیل، اعمش و شماری دیگر از بزرگان و پیشوایان دینی، به سماع حدیث پرداخته است و قرآن را نیز به نزد حمزة الزیّات فراگرفت و خواند.

و از کسانی که از جریر بن عبدالحمید، حدیث روایت نموده‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

علی بن مدینی؛ اسحاق بن راهویه؛ قُتیبه؛ یوسف بن موسی قطّان؛ احمد بن حنبل؛ علی بن حُجر؛ عثمان بن ابی شیبه؛ محمد بن حمید و شمار زیادی از دیگر مردمان.

و از آنجایی که جریر بن عبدالحمید، فردی ثقه و مورد اعتماد و مطمئن و درستکار بود و از حفظ و ضبطی عالی و نیکو نیز (در عرصه‌ی حدیث) برخوردار بود و دریای علم و دانش به شمار می‌آمد (و سینه‌اش، ظرف معارف و دلش، گنجینه‌ی حکمت‌ها بود)، از این رو، کعبه‌ی آمال محدّثان، شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت و فرزانگی قرار گرفت و آن‌ها برای اخذ حدیث، به سویش بار سفر بستند و قصد او را نمودند (تا در محضرش زانوی تلمّذ بزنند و به یادگیری و فراگیری احادیث و اخبار در نزد جریر بپردازند و از او، سماع حدیث نمایند).

یحیی بن معین گوید: «سمعته یقول: عرض علیّ بالكوفة اَلفا درهم یعطونی مع القرّاء؛ فَأَ‌بیتُ؛ ثم جئتُ اَطلب ما عندهم»؛ «در شهر کوفه، به من پیشنهاد شد تا همراه با قاریان، دو هزار درهم به من بدهند؛ ولی من از پذیرفتن آن، استنکاف ورزیدم؛ آنگاه به نزد قاریان کوفه رفتم (امّا نه به خاطر مسائل مادّی و اقتصادی، بلکه به خاطر) فراچنگ آوردن آنچه که در نزد آن‌ها (از علم و دانش و حکمت و فرزانگی و قرآن و حدیث) بود».

یحیی بن معین در جایی دیگر گوید: «طلب جریر الحدیث خمس سنین فقط»؛ «جریر بن عبدالحمید، تنها به مدّت پنج سال، به دنبال حدیث رفت و آن را جست و جو و کند و کاو نمود».

و سرانجام، جریر بن عبدالحمید در شهر «رَی» به سال ۱۸۸ ه‍ . ق درگذشت و به رحمت ایزدی پیوست - رحمت و رضوان خدا بر او باد - و این در حالی بود که حدیث وی در «جزء ابن عرفة»، از لحاظ اِسناد، در درجه‌ی عالی قرار دارد.

حافظ عبدالقادر قرشی در کتاب «الجواهر المضیة في طبقات الحنفیة» [۴۵۶]به ذکر جریر بن عبدالحمید پرداخته و او را در شمار علماء و صاحب نظران احناف برشمرده و این را نیز گفته است: «اخذ الفقه عن ابی حنیفة/في مسائل منها؛ مسئلة جنایة المدبّر علی سیّده. روی عنه ابن المبارك وقتیبة واحمد وابن المدینی»؛ «جریر بن عبدالحمید، پاره‌ای از احکام و مسائل فقهی را از امام ابوحنیفه/فراگرفت که یکی از آن مسائل، مسأله‌ی جنایت برده‌ی «مدبّر» بر خواجه و اربابش است؛ و عبدالله بن مبارک، قتیبه، احمد بن حنبل و علی بن مدینی نیز از وی، حدیث روایت نموده‌اند».

ابن سعد گفته است: «ثقة كثیر العلم، یرحل الیه»؛ «جریر بن عبدالحمید، فردی قابل اعتماد و مورد وثوق می‌باشد که بهره‌ی زیادی از علم و دانش و حکمت و فرزانگی، نصیب او شده بود (و چنان به اوامر و فرامین الهی، تعالیم و آموزه‌های نبوی، احکام و دستورات شرعی و حقایق و مفاهیم والای قرآنی، مسلّط بود که) مردم، خانه و کاشانه‌ی خویش را به مقصد او ترک می‌کردند و به نزد او، بار سفر می‌بستند و به یادگیری و فراگیری اخبار و احادیث در نزد وی می‌پرداختند و از او، سماع حدیث می‌نمودند».

و هبة الله طبری گوید: «یجمع علی ثقته»؛ «بر ثقه بودن جریر بن عبدالحمید، اجماع علماء و صاحب نظران اسلامی صورت گرفته است».

و شیخان (بخاری و مسلم) نیز از جریر بن عبدالحمید، حدیث روایت نموده‌اند.

در کتاب «جامع المسانید» [۴۵۷]چنین آمده است: «و هو ممّن یروی عن الامام الاعظم في هذه المسانید»، «جریر بن عبدالحمید، از آن دسته از راویانی می‌باشد که در این مسانید، به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است.»

و حافظ محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجمان»، [۴۵۸]وی را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/قرار داده است. [۴۵۹]

نگارنده گوید:

جریر بن عبدالحمید، از ابوحنیفه، از ابراهیم بن محمد بن منتشر، از پدرش، از حبیب بن سالم، از نعمان بن بشیرس، از پیامبر جروایت می‌کند: «انّه جكان یقرأ في العیدین ویوم الجمعة: بسبّح اسم ربك الاعلی وهل اتاك حدیث الغاشیة»؛ «رسول خداجدر دو رکعت نمازهای عید و جمعه، سوره‌های «اعلی» و «غاشیة» را می‌خواندند».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی در کتاب «جامع المسانید»، [۴۶۰]ذکر کرده و در ادامه گفته است: حافظ محمد بن مظفّر، این حدیث را در مسند خویش، از جریر بن عبدالحمید، از امام ابوحنیفه/روایت نموده است.

و همچنین نگارنده گوید:

جریر بن عبدالحمید، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد، عبارتند از:

* در باب «اثم من تبرّأ من موالیه» [۴۶۱]

«حَدَّثَنَا قُتَيْبَةُ بْنُ سَعِيدٍ، حَدَّثَنَا جَرِيرٌ، عَنِ الأَعْمَشِ، عَنْ إِبْرَاهِيمَ التَّيْمِيِّ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: قَالَ عَلِيٌّ س: مَا عِنْدَنَا كِتَابٌ نَقْرَؤُهُ إِلَّا كِتَابُ اللَّهِ غَيْرَ هَذِهِ الصَّحِيفَةِ، قَالَ: فَأَخْرَجَهَا، فَإِذَا فِيهَا أَشْيَاءُ مِنَ الجِرَاحَاتِ وَأَسْنَانِ الإِبِلِ، قَالَ: وَفِيهَا: «المَدِينَةُ حَرَمٌ مَا بَيْنَ عَيْرٍ إِلَى ثَوْرٍ، فَمَنْ أَحْدَثَ فِيهَا حَدَثًا، أَوْ آوَى مُحْدِثًا، فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللَّهِ وَالمَلاَئِكَةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِينَ، لاَ يُقْبَلُ مِنْهُ يَوْمَ القِيَامَةِ صَرْفٌ وَلاَ عَدْلٌ. وَمَنْ وَالَى قَوْمًا بِغَيْرِ إِذْنِ مَوَالِيهِ، فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللَّهِ وَالمَلاَئِكَةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِينَ، لاَ يُقْبَلُ مِنْهُ يَوْمَ القِيَامَةِ صَرْفٌ وَلاَ عَدْلٌ. وَذِمَّةُ المُسْلِمِينَ وَاحِدَةٌ، يَسْعَى بِهَا أَدْنَاهُمْ، فَمَنْ أَخْفَرَ مُسْلِمًا فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللَّهِ وَالمَلاَئِكَةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِينَ، لاَ يُقْبَلُ مِنْهُ يَوْمَ القِيَامَةِ صَرْفٌ وَلاَ عَدْلٌ» (ح ۶۷۵۵)

«قتیبة بن سعید، از جریر بن عبدالحمید، از اعمش، از ابراهیم تیمی، از پدرش برای ما روایت کرده که وی گفته است: (چون علی بن ابی طالبسدر بیعت با ابوبکر صدّیقسدرنگ کرد و شهرت یافته بود که وی به جمع آوری قرآن مشغول است، از این رو، از وی پرسیده شد که آیا نزد او کتابی است؟) علیسگفت: نزد ما کتابی نیست که آن را بخوانیم؛ جز کتاب خدا و همین صحیفه. وی صحیفه را بیرون آورد و در آن چیزهایی از (احکام جبران) جراحت‌ها و سنین شتران نوشته شده بود (که به زکات داده شوند یا به خون بهاء).

و همچنین در آن نوشته شده بود که مدینه‌ی منوره، از کوه عَیر یا کوه ثَور، جزو قلمرو حَرَم است؛ پس کسی که (در امور دین) در آن بدعتی پدید آورد و یا بدعت گرایی را جای دهد، لعنت خدا و فرشتگان و همه‌ی مردم بر او باد؛ و هیچ عبادت فرض و نفلی از وی در روز رستاخیز، پذیرفته نمی‌شود؛ و کسی که (بنده‌ای که) بدون اجازه‌ی خواجه و اربابش با قومی دوستی می‌کند، لعنت خدا و فرشتگان و همه‌ی مردم بر او است و هیچ عبادت فرض و نفلی از وی در روز قیامت پذیرفته نمی‌شود.

و پناه دادن مسلمان به کسی، یکسان است (و باید از جانب همگان رعایت شود؛) هر چند اندک‌ترین کس ایشان، این عهد را داده باشد؛ پس کسی که این پیمان و عهد مسلمان را می‌شکند، لعنت خدا و فرشتگان و همه‌ی مردم بر او است و هیچ عبادت فرض و نفلی از وی در روز رستاخیز، پذیرفته نمی‌شود».

* در باب «اذا اسلم علی یدیه؛ وكان الحسن لا یری له ولایة. وقال النبيّ ج: الو لاء لمن اعتق» [۴۶۲]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدٌ، أَخْبَرَنَا جَرِيرٌ، عَنْ مَنْصُورٍ، عَنْ إِبْرَاهِيمَ، عَنِ الأَسْوَدِ، عَنْ عَائِشَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا، قَالَتْ: اشْتَرَيْتُ بَرِيرَةَ، فَاشْتَرَطَ أَهْلُهَا وَلاَءَهَا. فَذَكَرَتْ ذَلِكَ لِلنَّبِيِّ ج، فَقَالَ: «أَعْتِقِيهَا، فَإِنَّ الوَلاَءَ لِمَنْ أَعْطَى الوَرِقَ» قَالَتْ: فَأَعْتَقْتُهَا. قَالَتْ: فَدَعَاهَا رَسُولُ اللَّهِ جفَخَيَّرَهَا مِنْ زَوْجِهَا، فَقَالَتْ: لَوْ أَعْطَانِي كَذَا وَكَذَا مَا بِتُّ عِنْدَهُ، فَاخْتَارَتْ نَفْسَهَا قَالَ: وَكَانَ زَوْجُهَا حُرًّ»(ح ۶۷۵۸)

«محمد، از جریر بن عبدالحمید، از منصور، از ابراهیم، از اسود، از عایشهلبرای ما روایت کرده که وی گفته است: بریره را خریداری کردم و صاحبانش، ولاء او را شرط گذاشتند. این موضوع را به پیامبر جیادآوری کردم؛ آن حضرت جفرمودند: «آزادش کن؛ زیرا ولاء، برای کسی است که (بهای وی را) نقره می‌دهد». عایشهلگوید: من نیز او را آزادکردم. پس از آن، رسول خدا جبریره را خواست و برایش (در قبول شوهرش) اختیار داد؛ او نیز گفت: اگر برایم چنین و چنان بدهد، یک شب با وی نمی‌گذرانم و نفس خود را در اختیار خود گرفت».

* در باب «ما جاء في قبر النبيّ جوابی بكر وعمر » [۴۶۳]

«حَدَّثَنَا قُتَيْبَةُ، حَدَّثَنَا جَرِيرُ بْنُ عَبْدِ الحَمِيدِ، حَدَّثَنَا حُصَيْنُ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، عَنْ عَمْرِو بْنِ مَيْمُونٍ الأَوْدِيِّ، قَالَ: رَأَيْتُ عُمَرَ بْنَ الخَطَّابِ س، قَالَ: يَا عَبْدَ اللَّهِ بْنَ عُمَرَ، اذْهَبْ إِلَى أُمِّ المُؤْمِنِينَ عَائِشَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا، فَقُلْ: يَقْرَأُ عُمَرُ بْنُ الخَطَّابِ عَلَيْكِ السَّلاَمَ، ثُمَّ سَلْهَا، أَنْ أُدْفَنَ مَعَ صَاحِبَيَّ، قَالَتْ: كُنْتُ أُرِيدُهُ لِنَفْسِي فَلَأُوثِرَنَّهُ اليَوْمَ عَلَى نَفْسِي، فَلَمَّا أَقْبَلَ، قَالَ: لَهُ مَا لَدَيْكَ؟ قَالَ: أَذِنَتْ لَكَ يَا أَمِيرَ المُؤْمِنِينَ، قَالَ: "مَا كَانَ شَيْءٌ أَهَمَّ إِلَيَّ مِنْ ذَلِكَ المَضْجَعِ، فَإِذَا قُبِضْتُ فَاحْمِلُونِي، ثُمَّ سَلِّمُوا، ثُمَّ قُلْ: يَسْتَأْذِنُ عُمَرُ بْنُ الخَطَّابِ، فَإِنْ أَذِنَتْ لِي، فَادْفِنُونِي، وَإِلَّا فَرُدُّونِي إِلَى مَقَابِرِ المُسْلِمِينَ، إِنِّي لاَ أَعْلَمُ أَحَدًا أَحَقَّ بِهَذَا الأَمْرِ مِنْ هَؤُلاَءِ النَّفَرِ الَّذِينَ تُوُفِّيَ رَسُولُ اللَّهِ جوَهُوَ عَنْهُمْ رَاضٍ، فَمَنِ اسْتَخْلَفُوا بَعْدِي فَهُوَ الخَلِيفَةُ فَاسْمَعُوا لَهُ وَأَطِيعُوا، فَسَمَّى عُثْمَانَ، وَعَلِيًّا، وَطَلْحَةَ، وَالزُّبَيْرَ، وَعَبْدَ الرَّحْمَنِ بْنَ عَوْفٍ، وَسَعْدَ بْنَ أَبِي وَقَّاصٍ، وَوَلَجَ عَلَيْهِ شَابٌّ مِنَ الأَنْصَارِ، فَقَالَ: أَبْشِرْ يَا أَمِيرَ المُؤْمِنِينَ بِبُشْرَى اللَّهِ، كَانَ لَكَ مِنَ القَدَمِ فِي الإِسْلاَمِ مَا قَدْ عَلِمْتَ، ثُمَّ اسْتُخْلِفْتَ فَعَدَلْتَ، ثُمَّ الشَّهَادَةُ بَعْدَ هَذَا كُلِّهِ، فَقَالَ: لَيْتَنِي يَا ابْنَ أَخِي وَذَلِكَ كَفَافًا لاَ عَلَيَّ وَلاَ لِي، أُوصِي الخَلِيفَةَ مِنْ بَعْدِي بِالْمُهَاجِرِينَ الأَوَّلِينَ خَيْرًا، أَنْ يَعْرِفَ لَهُمْ حَقَّهُمْ، وَأَنْ يَحْفَظَ لَهُمْ حُرْمَتَهُمْ، وَأُوصِيهِ بِالأَنْصَارِ خَيْرًا الَّذِينَ تَبَوَّءُوا الدَّارَ وَالإِيمَانَ أَنْ يُقْبَلَ مِنْ مُحْسِنِهِمْ، وَيُعْفَى عَنْ مُسِيئِهِمْ، وَأُوصِيهِ بِذِمَّةِ اللَّهِ، وَذِمَّةِ رَسُولِهِ جأَنْ يُوفَى لَهُمْ بِعَهْدِهِمْ، وَأَنْ يُقَاتَلَ مِنْ وَرَائِهِمْ وَأَنْ لاَ يُكَلَّفُوا فَوْقَ طَاقَتِهِمْ"»(ح ۱۳۹۲)

«قتیبه، از جریر بن عبدالحمید، از حصین بن عبدالرحمن، از عمرو بن میمون اَودی روایت کرده که وی گفته است: عمر بن خطابسرا دیدم که به پسر خویشگفت: ای عبدالله بن عمر! نزد امّ المؤمنین عایشهلبرو و خطاب بدو بگو که عمر بن خطابسبر تو سلام می‌گوید؛ پس از آن، از او سؤال کن که آیا ممکن است در جوار دو یار خویش (یعنی پیامبر جو ابوبکر صدیقس) دفن شوم؟

عایشهلگفت: هر چند آن مکان را برای خودم می‌خواستم، ولی امروز، عمر بن خطابسرا بر خود ترجیح می‌دهم. آنگاه که ابن عمرببرگشت، عمرسخطاب بدو گفت: چه خبر آوردی؟ ویگفت: ای امیرمؤمنان! برای تو اجازه داد. عمرسگفت: هیچ چیز بر من، مهمتر از دفن در این خوابگاه نبود؛ پس آنگاه که روح من قبض شد، مرا بردارید و بدان سو ببرید؛ سپس بر عایشهلسلام بگویید؛ و تو‌ای عبدالله! بگو: عمر بن خطابساجازه می‌خواهد؛ اگر اجازه داد، مرا در آنجا دفن کنید وگرنه، مرا به قبرستان مسلمانان ببرید. همانا من در امر خلافت، هیچ یکی را سزاوارتر از این اشخاص نمی‌دانم؛ کسانی که رسول خدا جتا دم مرگ، از ایشان خشنود بود؛ پس هر کسی را که ایشان پس از من خلیفه تعیین کنند، به اوامر او گوش فرادهید و از وی اطاعت کنید. آنگاه عمر بن خطابسنام آن‌ها را بر زبان آورد و گفت: این اشخاص عبارتند از: عثمان بن عفّانس؛ علی بن ابی طالبس؛ طلحة بن عبیداللهس؛ زبیر بن عوّامس؛ عبدالرحمن بن عوفس؛ و سعد بن ابی وقّاصس.

پس از آن، جوانی از انصار به نزد عمر بن خطابسآمد وگفت: ای امیرمؤمنان، به بشارت خدای، شاد باش؛ تو خود می‌دانی که در اسلام چقدر پایمردی و استقامت داشتی؛ آنگاه به خلافت رسیدی و به عدالت و دادگری رفتار کردی و پس از آن همه حَسنات و نیکی‌ها، به مقام شهادت نائل آمدی.

عمر بن خطابسگفت: ای برادرزاده! کاش از آنچه بر من برشمردی، نه عقوبتی مرا باشد و نه پاداشی. من به خلیفه‌ی پس از خویش، توصیه می‌کنم تا با مهاجران نخستین، به نیکی رفتار کند و حق ایشان را بشناسد و حرمتشان را نگهدارد؛ و همچنین او را درباره‌ی نیکی به انصار توصیه می‌کنم؛ آنانی که در مدینه‌ی منوره، مستقر بودند و ایمان آوردند، تا از نیکو کارشان، نیکویی پذیرفته شود و از بدی بدکردارشان، عفو شود؛ و او را به رعایت پیمان خدا و رسول او (درباره‌ی اهل ذمّه) توصیه می‌کنم تا به عهد ایشان وفا کرده شود و با غیر از ایشان قتال شود؛ و بیش از توانشان، بر آن‌ها تکلیف نشود».

* در باب «من جعل لاهل العلم ایّاماً معلومة» [۴۶۴]

«حَدَّثَنَا عُثْمَانُ بْنُ أَبِي شَيْبَةَ، قَالَ: حَدَّثَنَا جَرِيرٌ، عَنْ مَنْصُورٍ، عَنْ أَبِي وَائِلٍ، قَالَ: كَانَ عَبْدُ اللَّهِ يُذَكِّرُ النَّاسَ فِي كُلِّ خَمِيسٍ فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ: يَا أَبَا عَبْدِ الرَّحْمَنِ لَوَدِدْتُ أَنَّكَ ذَكَّرْتَنَا كُلَّ يَوْمٍ؟ قَالَ: أَمَا إِنَّهُ يَمْنَعُنِي مِنْ ذَلِكَ أَنِّي أَكْرَهُ أَنْ أُمِلَّكُمْ، وَإِنِّي أَتَخَوَّلُكُمْ بِالْمَوْعِظَةِ، كَمَا كَانَ النَّبِيُّ جيَتَخَوَّلُنَا بِهَا، مَخَافَةَ السَّآمَةِ عَلَيْنَا»(ح ۷۰)

«عثمان بن ابی شیبه، از جریر بن عبدالحمید، از منصور، از ابووائل برای ما روایت کرده که وی گفته است: عبدالله بن مسعودسدر روزهای پنج شنبه، مردم را وعظ و نصحیت می‌کرد؛ مردی بدوگفت: ای ابوعبدالرحمن! دوست دارم که هر روز ما را وعظ و ارشاد کنی. عبدالله بن مسعودسگفت: آنچه مرا از این کار باز می‌دارد، آن است که خوش ندارم موجب خستگی و دلسردی شما شوم؛ و من در امر هدایت و ارشاد و وعظ و نصیحت به گونه‌ای رعایت حال شما را می‌کنم که آن حضرت جرعایت حال ما را می‌کرد تا مبادا موجب خستگی و دلسردی ما شود؛ (از این رو، به خاطر این که وعظ و نصیحت ایشان، موجب خستگی و دلسردی ما نشود، از وعظ گفتن روزانه، اجتناب می‌ورزید)».

* در باب «السواك » [۴۶۵].

* باب «التوجه نحو القبلة حیث كان» [۴۶۶].

* باب «الأكل یوم النحر» [۴۶۷].

* باب «من امر خادمه بالصدقة ولم یناول بنفسه» [۴۶۸].

* باب «اجر الخادم اذا تصدّق». [۴۶۹]

* باب «التمتّع والاِقران والاِفراد بالحجّ». [۴۷۰]

* باب «فضل الحرم». [۴۷۱]

به هر حال، روایات جریر بن عبدالحمید/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/در بیشتر از ۸۲ مورد آمده است.

[۴۵۴] بیوگرافی «جریر بن عبدالحمید» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»، امام بخاری ۱/۲/۲۱۱؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۱۴۵؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۲/۵۰۵؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۶/۱۴۵؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۷/۲۵۳؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۹/۹؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۱/۳۹۴؛ «الکاشف»، علامه ذهبی ۱/۱۸۲؛ «تهذیب التهذیب»، حافظ ابن حجر عسقلانی ۲/۶۵؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۱۵۸؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی، ص ۵۲؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۳۱۹؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۳/۳۵۷؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی ص ۱۲۲؛ «العبر فی خبر من غبر»، حافظ ذهبی ۱/۱۹۹؛ «النجوم الزاهرة»، ابن تغری بردی ۲/۱۲۷؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۷۴ [۴۵۵] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۷۲ [۴۵۶] «الجواهر المضیة» ۱/۱۷۷ [۴۵۷] «جامع المسانید» ۲/۴۲۰ [۴۵۸] «عقود الجمان»، ص ۱۰۴ [۴۵۹] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۳ [۴۶۰] «جامع المسانید» ۱/۳۷۴-۳۷۶ [۴۶۱] «الجامع الصحیح» امام بخاری، ۲/۱۰۰۰ [۴۶۲] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۱۰۰۰ [۴۶۳] همان ۱/۱۸۶ و ۱۸۷ [۴۶۴] «الجامع الصحیح»؛ امام بخاری ۱/۱۶ [۴۶۵] همان ۱/۳۸ [۴۶۶] همان ۱/۵۸ [۴۶۷] همان ۱/۱۳۰ [۴۶۸] همان ۱/۱۹۲ [۴۶۹] همان ۱/۱۹۳ [۴۷۰] همان ۱/۲۱۲ [۴۷۱] همان ۱/۲۱۶

۱۴- جعفر بن عَون بن جعفر بن عمرو بن حُرَیث مَخزومی کوفی/ [۴۷۲] ‍[متوفّای ۲۰۶ ه‍ . ق]

حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۴۷۳]گوید:

وی، ابوعَون کوفی است که از اسماعیل بن ابی خالد، ابراهیم بن مسلم هجری، اعمش، هشام بن عروة، یحیی بن سعید، مسعودی، ابوالعمیس، عبدالرحمن بن زیاد بن انعم و شماری دیگر از بزرگان، حدیث روایت نموده است.

و از کسانی که از جعفر بن عون، به نقل روایت پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

احمد بن حنبل، حسن بن علی حلوانی؛ اسحاق بن راهویه، عبد بن حُمید؛ بندار؛ هارون حمّال؛ دو پسر ابوخیثمه؛ ابوخثیمة؛ حسن بن علی بن عفّان؛ و محمد بن احمد بن ابی المثنّی موصلی که آخرین بازمانده از شاگردان وی به شمار می‌آید.

احمد بن حنبل در مورد جعفر بن عون گوید: «رجل صالح، لیس به بأس»؛ «وی، مردی درستکار و شریف، نجیب و محترم، شایسته و کارآمد و متخصّص و کارشناس است که در احادیث و روایات وی، نمی‌توان ایراد و نقصی را گرفت؛ زیرا وی، مؤثق و قابل اعتماد است».

یحیی بن معین گفته است: «ثقة»؛ «جعفر بن عون، از زمره‌ی راویان ثقه و مطمئن و مُعتمد و قابل اعتبار است».

و ابوحاتم گفته است: «صدوق»؛ «جعفر بن عون، فردی صادق و راستگو و درستکار و امین می‌باشد».

امام بخاری بر این باور است که جعفر بن عون، به سال ۲۰۶ ه‍ . ق درگذشت و به رحمت ایزدی پیوست؛ ولی ابوداود بر آن است که وی به سال ۲۰۷ ه‍ . ق وفات کرد و چهره در نقاب خاک کشید.

برخی گفته‌اند: جعفر بن عون در ۸۷ سالگی، دار فانی را وداع گفته است؛ و برخی نیز معتقدند که وی در حالی چشم از این جهان فرو بست که ۹۷ بهار، از عمرش گذشته بود.

حافظ ابن حجر در ادامه گوید: ابن حبّان و ابن شاهین، وی را در شمار راویان ثقه و مورد اعتماد ذکر کرده‌اند؛ و ابن قانع نیز در کتاب «الوفیات» گفته است: «كان ثقة»؛ «جعفر بن عون، روایت کننده‌ای قابل اعتماد و مورد وثوق بود».

و علاوه از این‌ها؛ جعفر بن عون، از آن دسته از راویانی است که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، از او حدیث روایت نموده‌اند.

و در کتاب «جامع المسانید» [۴۷۴]چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن خوارزمی) گوید: «و یروی عن الامام ابی حنیفة/في هذه المسانید»؛ «جعفر بن عون، در این مسانید، به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است».

و حافظ بن محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی، در کتاب «عقود الجمان» [۴۷۵]، و همچنین حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۴۷۶]، جعفر بن عون را در شمار راویان شهر بصره برشمرده‌اند که از امام اعظم ابوحنیفه/حدیث روایت نموده است.

نگارنده گوید:

جعفر بن عون، از ابوحنیفه، از عطاء بن ابی رباح، از ابوهریرهسروایت کرده است که آن حضرت جفرموده‌اند: «اذا طلعت النّجم، رفعت العاهة عن اهل كلّ بلدة»؛ «هرگاه ستاره‌ی ثریا طلوع کند، آفت از مردمان تمام شهرها، برداشته می‌شود».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی در کتاب «جامع المسانید» [۴۷۷]، ذکر کرده و در ادامه گفته است: حافظ ابن خسرو، این حدیث را در مُسند خویش، به نقل از جعفر بن عون، از امام ابوحنیفه/روایت نموده است.

و همچنین نگارنده گوید:

جعفر بن عون/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/می‌باشد؛ و این موارد، عبارتند از:

* در باب «قوله تعالی: «و كذلك جعلناكم امّة وسطاً لتكونوا شهداء علی الناس» [۴۷۸]

«حَدَّثَنَا إِسْحَاقُ بْنُ مَنْصُورٍ، حَدَّثَنَا أَبُو أُسَامَةَ، حَدَّثَنَا الأَعْمَشُ، حَدَّثَنَا أَبُو صَالِحٍ، عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الخُدْرِيِّ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: " يُجَاءُ بِنُوحٍ يَوْمَ القِيَامَةِ، فَيُقَالُ لَهُ: هَلْ بَلَّغْتَ؟ فَيَقُولُ: نَعَمْ، يَا رَبِّ، فَتُسْأَلُ أُمَّتُهُ: هَلْ بَلَّغَكُمْ؟ فَيَقُولُونَ: مَا جَاءَنَا مِنْ نَذِيرٍ، فَيَقُولُ: مَنْ شُهُودُكَ؟ فَيَقُولُ: مُحَمَّدٌ وَأُمَّتُهُ، فَيُجَاءُ بِكُمْ، فَتَشْهَدُونَ "، ثُمَّ قَرَأَ رَسُولُ اللَّهِ ج[وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا] (البقرة: ۱۴۳)- قَالَ: عَدْلًا - [لِتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ، وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا] (البقرة: ۱۴۳)، وَعَنْ جَعْفَرِ بْنِ عَوْنٍ، حَدَّثَنَا الأَعْمَشُ، عَنْ أَبِي صَالِحٍ، عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الخُدْرِيِّ، عَنِ النَّبِيِّ جبِهَذَا» (ح ۷۳۴۹)

«اسحاق بن منصور،از ابواسامه، از اعمش، از ابوصالح، از ابوسعید خدریسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جفرمودند: در روز قیامت، نوح÷(به حضور خداوند) آورده می‌شود و به وی گفته می‌شود: آیا (پیام خداوند را به مردم) رساندی؟ او در پاسخ می‌گوید: آری؛ ای پروردگار من! از امّت وی سؤال می‌شود: آیا (پیام خداوند را) به شما رسانیده است؟ آنان می‌گویند: هیچ هشدار دهنده‌ای نزد ما نیامده است. به نوح÷گفته می‌شود: گواهان تو کیست؟ می‌گوید: محمد جو امّت او. آنگاه شما آورده می‌شوید و گواهی می‌دهید؛ سپس رسول خدا جاین آیه را تلاوت کردند: ﴿وَكَذَٰلِكَ جَعَلۡنَٰكُمۡ أُمَّةٗ وَسَطٗا لِّتَكُونُواْ شُهَدَآءَ عَلَى ٱلنَّاسِ[البقرة: ۱۴۳] «و بی‌گمان، شما را ملّت میانه روی کرده‌ایم (نه در دین افراط و غلوّی می‌ورزید، و نه در آن تفریط و تعطیلی می‌شناسید؛ حق روح و حق جسم را مراعات می‌دارید و آمیزه‌ای از حیوان و فرشته‌اید) تا گواهانی بر مردم باشید (و بر تفریط مادیگرایان لذائذ جسمانی طلب و روحانیّت باخته، و بر افراط تارکانِ دنیا و ترک لذائذ جسمانی کرده، ناظر بوده و خروج هر دو دسته را از جاده‌ی اعتدال مشاهده نمایید)».

و از جعفر بن عون، از اعمش، از ابوسعید خدریس، از پیامبر جنیز همین حدیث روایت شده است».

* در باب «زیادة الایمان ونقصانه» [۴۷۹]

«حَدَّثَنَا الحَسَنُ بْنُ الصَّبَّاحِ، سَمِعَ جَعْفَرَ بْنَ عَوْنٍ، حَدَّثَنَا أَبُو العُمَيْسِ، أَخْبَرَنَا قَيْسُ بْنُ مُسْلِمٍ، عَنْ طَارِقِ بْنِ شِهَابٍ، عَنْ عُمَرَ بْنِ الخَطَّابِ، أَنَّ رَجُلًا، مِنَ اليَهُودِ قَالَ لَهُ: يَا أَمِيرَ المُؤْمِنِينَ، آيَةٌ فِي كِتَابِكُمْ تَقْرَءُونَهَا، لَوْ عَلَيْنَا مَعْشَرَ اليَهُودِ نَزَلَتْ، لاَتَّخَذْنَا ذَلِكَ اليَوْمَ عِيدًا. قَالَ: أَيُّ آيَةٍ؟ قَالَ:﴿ٱلۡيَوۡمَ أَكۡمَلۡتُ لَكُمۡ دِينَكُمۡ وَأَتۡمَمۡتُ عَلَيۡكُمۡ نِعۡمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ ٱلۡإِسۡلَٰمَ دِينٗاۚ[المائدة: ۳] قَالَ عُمَرُ: «قَدْ عَرَفْنَا ذَلِكَ اليَوْمَ، وَالمَكَانَ الَّذِي نَزَلَتْ فِيهِ عَلَى النَّبِيِّ ج، وَهُوَ قَائِمٌ بِعَرَفَةَ يَوْمَ جُمُعَةٍ»» (ح ۴۵)

«حسن بن صبّاح، از جعفر بن عون، از ابوالعُمیس، از قیس بن مسلم، از طارق بن شهاب، از عمر بن خطابسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: یک نفر یهودی، خطاب به عمر بن خطابسگفت: ای امیرمؤمنان! در کتاب شما (قرآن)، آیه‌ای وجود دارد که اگر بر ما یهودیان فرو فرستاده می‌شد، ما آن روز را عید قرار داده و جشن می‌گرفتیم. عمر بن خطابسگفت: آن آیه کدام است؟ گفت: ﴿ٱلۡيَوۡمَ أَكۡمَلۡتُ لَكُمۡ دِينَكُمۡ وَأَتۡمَمۡتُ عَلَيۡكُمۡ نِعۡمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ ٱلۡإِسۡلَٰمَ دِينٗاۚ[المائدة: ۳] «امروز، دین شما را برایتان کامل نمودم و نعمت خویش را بر شما تکمیل کردم و اسلام را به عنوان دین، برای شما پسندیدم».

عمر بن خطابسگفت: ما آن روز را می‌شناسیم و آن مکان را به یاد داریم که این آیه بر پیامبر خدا جنازل شد؛ آن روز، جمعه بود و آن حضرت جدر عرفات، ایستاده بود».

* در باب «الاذان للمسافر اذا كانوا جماعة والاقامة» [۴۸۰]

«حَدَّثَنَا إِسْحَاقُ بْنُ مَنْصُورٍ، قَالَ: أَخْبَرَنَا جَعْفَرُ بْنُ عَوْنٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو العُمَيْسِ، عَنْ عَوْنِ بْنِ أَبِي جُحَيْفَةَ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: «رَأَيْتُ رَسُولَ اللَّهِ جبِالأَبْطَحِ، فَجَاءَهُ بِلاَلٌ فَآذَنَهُ بِالصَّلاَةِ ثُمَّ خَرَجَ بِلاَلٌ بِالعَنَزَةِ حَتَّى رَكَزَهَا بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللَّهِ جبِالأَبْطَحِ، وَأَقَامَ الصَّلاَةَ»» (ح ۶۳۳)

«اسحاق، از جعفر بن عون، از ابوالعُمیس، از عون بن ابی جُحیفه، از پدرش برای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جرا در موضع «ابطح» دیدم که بلالسنزد وی آمد و اذان گفت. سپس بلالسبا نیزه‌ای کوچک درآمد و آن را در پیش روی رسول خدا جدر ابطح قرار داد و اقامه گفت».

* باب «الوصال الی السحر » [۴۸۱].

* باب «الدعاء علی المشركین بالهزیمة والزلزلة» [۴۸۲].

* باب «صنع الطعام والتكلّف للضّیف» [۴۸۳].

[۴۷۲] بیوگرافی «جعفر بن عون» را در این منابع دنبال کنید: «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۱۴۰؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۴/۴۸۵؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۴/۱۰۶؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۹/۴۳۹؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۱۸۵؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۱۶۳؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۵۴؛«تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۳/۴۱۵؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۷۰ [۴۷۳] «تهذیب التهذیب» ۲/۸۶ [۴۷۴] «جامع المسانید» ۲/۴۲۰ [۴۷۵] «عقود الجمان»، ص ۱۰۴ [۴۷۶] «المناقب»، کردری ۴/۲۲۴ [۴۷۷] «جامع المسانید» ۱/۱۳۸-۱۴۱ [۴۷۸] «الجامع الصحیح» امام بخاری، ۲/۱۰۹۲ [۴۷۹] همان ۲/۱۰۶۹ [۴۸۰] همان ۱/۸۸ [۴۸۱] همان ۱/۲۶۴ [۴۸۲] همان ۱/۴۱۱ [۴۸۳] همان ۱/۹۰۴

۱۵- حاتم بن اسماعیل کوفی مَدنی، ابواسماعیل حارثی/ [۴۸۴] ‍[متوفّای ۱۸۶ ه‍ . ق]

حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۴۸۵]گوید:

حاتم بن اسماعیل، از این بزرگان، به روایت حدیث پرداخته است:

یحیی بن سعید انصاری؛ یزید بن ابی عبید؛ هشام بن عروة؛ جعید بن عبدالرحمن؛ ابوصخر خراط؛ افلح بن حُمید؛ بشر بن رافع؛ و کسان دیگر.

و از کسانی که از حاتم بن اسماعیل، حدیث روایت کرده‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

عبدالرحمن بن مهدی؛ دو پسر ابوشیبه؛ سعید بن عمرو؛ اشعثی؛ قتیبه؛ اسحاق بن راهویه؛ ابراهیم بن موسی رازی؛ هشام بن عمار؛ هنّاد بن سری؛ یحیی بن معین؛ ابوکریب؛ و شماری دیگر از دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت و فرزانگی.

احمد بن حنبل، در مورد حاتم بن اسماعیل کوفی مدنی، گفته است: «هو احبّ الیّ من الدراوردی»؛ «از دیدگاه من، حاتم بن اسماعیل، بهتر و بایسته‌تر ازدَراوردی است».

و ابوحاتم گفته است: «هو احبّ الیّ من سعید بن سالم»؛ «به نظر من، حاتم بن اسماعیل، برتر و شایسته‌تر و بهتر و برازنده‌تر از سعید بن سالم می‌باشد».

و نسایی گفته است: «لیس به بأس»؛ «در احادیث و روایات حاتم بن اسماعیل، نمی‌توان ایراد و نقصی وارد کرد؛ زیرا وی، فردی مورد اعتماد و مطمئن و معتبر و درستکار می‌باشد».

و ابن سعد، چنین اظهارنظر نموده و گفته است: «كان اصله من الكوفة، ولكنّه انتقل من المدینة، فنزلها ومات بها سنة (۸۶) وكان ثقةً مأموناً كثیرالحدیث»؛ «اصل حاتم بن اسماعیل، از شهر کوفه است، ولی او، کوفه را به مقصد مدینه‌ی منوره ترک کرد و بدانجا منتقل شد و در همانجا سُکنی و اقامت گزید و مستقر شد؛ و در همانجا، به سال ۱۸۶ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید؛ و این در حالی بود که وی، از زمره‌ی راویان مورد وثوق و قابل اعتماد، مطمئن و امین و درستکار و شریف و بسیار روایت کننده‌ی حدیث، برشمرده می‌شد».

و احمد عجلی نیز گفته است: «ثقة»؛ «حاتم بن اسماعیل کوفی، از راویان مؤثق و قابل اعتماد و مطمئن و مُعتمد بود».

و بدین سان، اسحاق بن منصور، از یحیی بن معین نقل کرده که وی گفته است: «حاتم بن اسماعیل، فردی مورد اعتماد و مطمئن می‌باشد».

و شایان ذکر است که حاتم بن اسماعیل، از آن دسته از راویانی می‌باشد که امام بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه، از او حدیث روایت نموده‌اند.

در کتاب «جامع المسانید» [۴۸۶]چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و هو من اصحاب ابی حنیفة/؛ یروی عنه في هذه المسانید»؛ «حاتم بن اسماعیل کوفی، از جمله‌ی شاگردان و پیروان امام ابوحنیفه/می‌باشد که در این «مسانید»، از او حدیث نیز روایت نموده است».

حافظ محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی، نیز در کتاب «عقود الجمان»، [۴۸۷]حاتم بن اسماعیل را در شمار روایت کنندگان از امام ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و علامه ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب»، [۴۸۸]حاتم بن اسماعیل را در زمره‌ی راویان شهر کوفه که به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته‌اند، قرار داده است.

نگارنده گوید:

حاتم بن اسماعیل، از ابوحنیفه، از یعلی بن عطاء طائفی، از عمارة بن حدید، از صخر غامدیسروایت کرده است که آن حضرت جفرمودند: «اللهم بارك لاُمّتی في بكورها»؛ «بار خدایا! سحرخیزی را برای امّت من، خجسته ساز».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی در کتاب «جامع المسانید» [۴۸۹]، ذکر کرده و گفته است: قاضی ابوبکر، محمد بن عبدالباقی، این حدیث را از حاتم بن اسماعیل، از امام ابوحنیفه/روایت نموده است.

و بدین سان، حاتم بن اسماعیل، از امام ابوحنیفه/، از یعلی بن عطاء طائفی، از عمارة بن حدید، از صخر غامدیسروایت کرده است که رسول خدا جفرمودند: «اللهم بارك لامّتي فیما رزقتَهم»؛ «بار خدایا! برای امّت من، در آنچه روزی شان کرده‌ای، برکت عنایت بفرما و آن را برایشان خجسته ساز».

این روایت را نیز خوارزمی، در کتاب «جامع المسانید» [۴۹۰]ذکر کرده و گفته است: این حدیث را حافظ طلحة بن محمد در مُسند خویش، به نقل از حاتم بن اسماعیل، از امام ابوحنیفه/روایت نموده است.

نگارنده گوید:

حاتم بن اسماعیل/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد، عبارتند از:

* در باب «كیف یبایع الامام الناس» [۴۹۱]

‍«حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مَسْلَمَةَ، حَدَّثَنَا حَاتِمٌ، عَنْ يَزِيدَ بْنِ أَبِي عُبَيْدٍ، قَالَ: قُلْتُ لِسَلَمَةَ عَلَى أَيِّ شَيْءٍ بَايَعْتُمُ النَّبِيَّ جيَوْمَ الحُدَيْبِيَةِ؟ قَالَ: «عَلَى المَوْتِ»»(ح ۷۲۰۶)

«عبدالله بن مسلمة، از حاتم بن اسماعیل، از یزید برای ما روایت کرده که وی گفته است: خطاب به سلمة بن اکوعسگفتم: در روز «حُدیبیه»، بر چه چیزی با پیامبر خدا جبیعت کردید؟ او در پاسخ گفت: «بر مرگ».

* در باب «مِن اَین یخرج من مكّة» [۴۹۲]

«حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبْدِ الوَهَّابِ، حَدَّثَنَا حَاتِمٌ، عَنْ هِشَامٍ، عَنْ عُرْوَةَ، «دَخَلَ النَّبِيُّ جعَامَ الفَتْحِ مِنْ كَدَاءٍ مِنْ أَعْلَى مَكَّةَ» وَكَانَ عُرْوَةُ: «أَكْثَرَ مَا يَدْخُلُ مِنْ كَدَاءٍ، وَكَانَ أَقْرَبَهُمَا إِلَى مَنْزِلِهِ»»(ح ۱۵۸۰)

«عبدالله بن عبدالوهّاب، از حاتم بن اسماعیل، از هشام، از عروة، برای ما روایت کرده که وی گفته است: پیامبر خدا جدر سال فتح مکه، از راه «کداء» بالای مکه، وارد شد.

هشام در ادامه گوید: عروة بن زبیرس، در اکثر اوقات، از راه «کداء» که به منزل وی نزدیک بود، وارد مکه می‌شد».

* در باب «حجّ الصبیان » [۴۹۳]

«حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ يُونُسَ، حَدَّثَنَا حَاتِمُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يُوسُفَ، عَنِ السَّائِبِ بْنِ يَزِيدَ، قَالَ: «حُجَّ بِي مَعَ رَسُولِ اللَّهِ جوَأَنَا ابْنُ سَبْعِ سِنِينَ»»(ح ۱۸۵۸)

«عبدالرحمن بن یونس، از حاتم بن اسماعیل، از محمد بن یوسف، از سائب بن یزید برای ما روایت کرده که وی گفته است: «من (همراه پدر و مادر خویش) با رسول خدا جحجّ کردم و در آن زمان، پسر هفت ساله بودم».

* در باب «الشركة في الطعام والنهد والعروض» [۴۹۴].

* باب «من حدّث بمشاهده في الحرب» [۴۹۵].

* باب «التعریض علی الرّمی» [۴۹۶].

* باب «ما قیل في لواء النبيّ ج» [۴۹۷].

* باب «حمل الزاد في الغزو» [۴۹۸].

* باب «المصالحة علی ثلاثة ایام او وقت معلوم» [۴۹۹].

* باب «قول الله عزّو جل: ﴿وَٱذۡكُرۡ فِي ٱلۡكِتَٰبِ إِسۡمَٰعِيلَۚ إِنَّهُۥ كَانَصَادِقَ ٱلۡوَعۡدِ[مريم: ۵۴] [۵۰۰].

* باب «اقامة المهاجر بمكة بعد قضاء نسكه» [۵۰۱].

* باب ﴿إِذۡ هَمَّت طَّآئِفَتَانِ مِنكُمۡ أَن تَفۡشَلَا وَٱللَّهُ وَلِيُّهُمَاۗ وَعَلَى ٱللَّهِ فَلۡيَتَوَكَّلِ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ١٢٢[آل عمران: ۱۲۲] [۵۰۲].

* باب «غزوة الحدیبیة» [۵۰۳].

به هر حال، روایات حاتم بن اسماعیل، کوفی مدنی ابواسماعیل حارثی/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/در بیشتر از ۲۹ مورد آمده است.

[۴۸۴] بیوگرافی «حاتم بن اسماعیل» را در این منابع دنبال کنید: «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۲۰۳؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۳/۲۵۸؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۸/۲۱۰؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۸/۵۱۸؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۱/۴۲۸؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۱۹۱؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۱۷۰؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۵۶؛ «شذرات الذهب»؛ ابن عماد ۱/۳۰۹؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۳/۵؛ «الطبقات السنیة»؛ تمیمی داری ۳/۷ به شماره ۶۲۱؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۱۰۷ [۴۸۵] «تهذیب التهذیب» ۲/۱۱۰ و ۱۱۱ [۴۸۶] «جامع المسانید» ۲/۴۳۰ [۴۸۷] «عقود الجمان»، ص ۱۰۵ [۴۸۸] «المناقب»، کردری ۴/۲۲۰ [۴۸۹] «جامع المسانید» ۱/۱۴۴ [۴۹۰] «جامع المسانید» ۱/۱۴۴ و ۱۴۵ [۴۹۱] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۱۰۶۹ [۴۹۲] همان ۱/۲۱۴ [۴۹۳] همان ۱/۲۵۰ [۴۹۴] همان ۱/۳۳۷ [۴۹۵] همان ۱/۳۹۶ [۴۹۶] همان ۱/۴۰۶ [۴۹۷] همان ۱/۴۱۷ [۴۹۸] همان ۱/۴۱۸ [۴۹۹] همان ۱/۴۵۱ [۵۰۰] همان ۱/۴۷۸ [۵۰۱] همان ۱/۵۶۰ [۵۰۲] همان ۲/۵۸۰ [۵۰۳] همان ۲/۵۹۹

۱۶- حسین بن ابراهیم/؛ مُلقّب به «اِشکاب حنفی» [۵۰۴] ‍[متوفّای ۲۱۶ ه‍ . ق]

حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۵۰۵]گوید:

وی حسین بن ابراهیم بن حُرّ بن زَعلان عامری، ابوعلی بغدادی، مُلقّب به «اِشكاب» می‌باشد. اصل وی، از خراسان است که در بغداد، سُکنی و اقامت گزید و در آنجا مستقر گردید. او از فُلیح بن سلیمان، ابن ابی الزّناد، مبارک بن سعید ثوری، حماد بن زید، شریک و دیگران، حدیث روایت نموده است.

و از او نیز، دو پسرش، محمد و علی، ابوبکر صَغانی، عباس دوری، محمد بن عبدالله مُخَرِّمی، عباس بن جعفر زبرقان و دیگر شیفتگان علم و دانش، به روایت حدیث پرداخته‌اند.

ابن سعد گوید: «نشأ ببغداد؛ وطلب الحدیث؛ ولزم ابایوسف، فأتقن الرأی ولم یدخل في شیء من القضاء ولا غیره الی ان مات سنة (۲۱۶ه‍ . ق)، وهو ابن احدی وسبعین سنة»؛ «حسین بن ابراهیم، در شهر بغداد، پرورش یافت و رشد و نموّ نمود؛ و به دنبال حدیث رفت و ملازم ابویوسف (شاگرد ارشد امام ابوحنیفه/) شد و در «رأی»، ماهر و استاد و خبره و زبردست گردید، و در طول زندگی خویش نه در قضاوت وارد شد و نه در غیر آن؛ تا این که به سال ۲۱۶ ه‍ . ق در ۷۱ سالگی درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید».

و خطیب بغدادی در مورد وی گفته است: «كان ثقة»؛ «حسین بن ابراهیم، فردی مؤثق و قابل اعتماد بود».

امام بخاری نیز در کتاب «الجامع الصحیح»، در داستان «عمرة القضاء»، یک حدیث را از او روایت نموده است.

حافظ ابن حجر عسقلانی در ادامه گوید: علامه باجی در مورد «رجال صحیح بخاری»، چنین گفته که وی، برای حسین بن ابراهیم، نامی در صحیح بخاری نیافته است و حال آن که در حقیقت، در کتاب «الجامع الصحیح» امام بخاری، نام حسین بن ابراهیم ثابت است؛ همچنان‌که حافظ جلال الدین مزّی، به ذکر این موضوع پرداخته است.

حافظ عبدالقادر قرشی نیز در کتاب «الجواهر المضیة في طبقات الحنفیة» [۵۰۶]، به بیان بیوگرافی حسین بن ابراهیم پرداخته و او را در شمار علماء و صاحب نظران احناف برشمرده و گفته است: «هو لزم ابایوسف وتفقّه علیه؛ مات في سنة ستة عشر ومأتین في خلافة المأمون، من احدی وسبعین سنةً ببغداد»؛ «حسین بن ابراهیم، کسی است که ملازم و همرکاب ابویوسف شد و فقه را به نزد او فراگرفت و به سال ۲۱۶ ه‍ . ق و در روزگار خلافت مأمون، در بغداد - در ۷۱ سالگی - درگذشت و به رحمت ایزدی پیوست».

و علامه تقی الدین بن عبدالقادر تمیمی داری نیز در کتاب «الطبقات السنیة في تراجم الحنفیة» [۵۰۷]، به بیان بیوگرافی حسین بن ابراهیم پرداخته و او را در زمره‌ی دانشوران و صاحب نظران احناف به حساب آورده است.

نگارنده گوید:

حسین بن ابراهیم - ملقبّ به «اِشكاب حنفی» -، با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/نیز به شمار می‌آید؛ آن هم در باب «عمرة القضاء» [۵۰۸]؛ آنجا که امام بخاری چنین روایت می‌کند:

«حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ رَافِعٍ، حَدَّثَنَا سُرَيْجٌ، حَدَّثَنَا فُلَيْحٌ، ح وحَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ الحُسَيْنِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ، قَالَ: حَدَّثَنِي أَبِي، حَدَّثَنَا فُلَيْحُ بْنُ سُلَيْمَانَ، عَنْ نَافِعٍ، عَنِ ابْنِ عُمَرَ سمَا «أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ جخَرَجَ مُعْتَمِرًا، فَحَالَ كُفَّارُ قُرَيْشٍ بَيْنَهُ وَبَيْنَ البَيْتِ، فَنَحَرَ هَدْيَهُ وَحَلَقَ رَأْسَهُ بِالحُدَيْبِيَةِ، وَقَاضَاهُمْ عَلَى أَنْ يَعْتَمِرَ العَامَ المُقْبِلَ، وَلاَ يَحْمِلَ سِلاَحًا عَلَيْهِمْ إِلَّا سُيُوفًا، وَلاَ يُقِيمَ بِهَا إِلَّا مَا أَحَبُّوا، فَاعْتَمَرَ مِنَ العَامِ المُقْبِلِ، فَدَخَلَهَا كَمَا كَانَ صَالَحَهُمْ، فَلَمَّا أَنْ أَقَامَ بِهَا ثَلاَثًا، أَمَرُوهُ أَنْ يَخْرُجَ فَخَرَجَ»»(ح ۴۲۵۲)

«محمد بن رافع، از سُریج، از فُلیح؛ و همچنین محمد بن حسین بن ابراهیم، از پدرش (حسین بن ابراهیم)، از فلیح بن سلیمان، از نافع، از ابن عمرببرای ما روایت کرده که وی گفته است: همانا رسول خدا جبه قصد عُمره، (از مدینه‌ی منوره) بیرون آمد و کافران قریش، میان او و کعبه حائل شدند. آن حضرت جقربانی خویش را ذبح کرد و سر خویش را در منقطه‌ی حدیبیه تراشید و از حالت احرام بیرون آمد و با کافران مکه به توافق رسید که سال آینده، عمره ادا کند و سلاح بر ایشان برندارد، مگر در نیام آن؛ و در مکه اقامت نکند مگر مدتی را که ایشان می‌خواهند. آن حضرت جنیز در سال بعد آن، عمره کرد و در مکه، همانگونه که با کافران مکه صلح کرده بود، وارد شد و چون در مکه سه روز اقامت گزید، به آن حضرت جگفتند که بیرون رود؛ و ایشان نیز از مکه به مقصد مدینه، بیرون رفتند».

[۵۰۴] بیوگرافی «حسین بن ابراهیم» را در این منابع دنبال کنید: «الجرح و التعدیل»، رازی ۳/۴۶؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۲۲۹؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۲۱۲؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی، ص ۷۰؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۴/۴۵۱؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۸/۱۷؛ «الطبقات السنیة»؛ تمیمی داری ۳/۱۲۱ به شماره ۲۳۲؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۷/۳۴۸؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۸۸ [۵۰۵] «تهذیب التهذیب» ۲/۲۸۵ [۵۰۶] «الجواهر المضیة» ۱/۲۷۰ [۵۰۷] «الطبقات السنیة» ۳/۱۲۱ [۵۰۸] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۶۱۰

۱۷- حسین بن علی (بن ولید) جُعفی کوفی/ [۵۰۹] ‍[متوفّای ۲۰۳ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۵۱۰]گوید:

وی، حسین بن علی بن ولید، شیخ الاسلام، ابوعلی جُعفی کوفی می‌باشد. وی، حافظ حدیث، آموزگار قرآن، انسانی زاهد و پارسا، الگو و قدوه و اُسوه و نمونه‌ی علمی، اخلاقی، حکمت و فرزانگی بود؛ او، قرآن را به نزد حمزة الزیّات خواند و از ابوعمرو بن علاء، اعمش، جعفر بن برقان، سفیان و تنی چند از دیگر محدّثان و بزرگان، به سماع حدیث پرداخت.

و از کسانی که از حسین بن علی، به سماع حدیث پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

احمد بن حنبل؛ اسحاق بن راهویه؛ یحیی بن معین؛ ابن فرات؛ عبد بن حُمید؛ عباس دَوری؛ محمد بن عاصم؛ و شماری دیگر از مردمان.

یحیی بن معین و دیگر بزرگان عرصه‌ی روایت و درایت، حسین بن علی را ثقه و مورد اعتماد و مطمئن و قابل اعتبار، معرفی کرده‌اند.

محمد بن رافع گوید: «ذاك راهب اهل الکوفة»؛ «حسین بن علی جعفی، از راهبان (پارسایان و عابدان) اهل کوفه بود» یحیی نیشابوری گوید: «ان بقی من الاَبدال احدٌ، فحسین الجعفی»؛ «اگر چنان‌چه از اَبدال خدا، کسی باقی مانده باشد، پس آن فرد، حسین بن علی جعفی خواهد بود». (اَبدال: جمع بدل و بدیل؛ مردم شریف و صالح و نیکوکار؛ مردان خدا. و در اصطلاح متصوفه: یکی از طبقات اولیاء و خاصّان خدا هستند که زمین، هیچگاه از آنان، خالی نیست؛ اما در میان مردم، شناخته نمی‌شوند. عدّه‌ی آنان را هفت یا هفتاد تن گفته‌اند! و هرگاه یکی از آنان بمیرد، خداوند، دیگری را به جای او برمی انگیزاند).

و احمد عجلی گوید: «كان ثقة؛ لم أر افضل منه ولم أره الا مقعداً؛ وكان جمیلاً لباباً، مات سنة ثلاث ومأتین»؛ «حسین بن علی جعفی، فردی ثقه و مورد اعتماد بود؛ هرگز کسی را برتر و بایسته‌تر و شایسته‌تر و ارزنده‌تر از او ندیده‌ام؛ و پیوسته او را در حال نشسته (و مشغول عبادت و پرستش خدای و راز و نیاز با معبود راستین) دیده‌ام؛ وی، انسانی مهربان و نیکوکار و با محبت و خوش اخلاق و فردی خردمند و دانا و آگاه و فهیم بود. به سال ۲۰۳ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید».

علامه ذهبی گوید: در مجموع، حسین بن علی جعفی ۸۴ سال زندگی به سر برد و حیات داشت. رحمت و رضوان خدا بر او باد.

و حافظ ابن حجر عسقلانی نیز در کتاب «تهذیب التهذیب» [۵۱۱]گوید:

احمد بن حنبل گفته است: «ما رأیتُ افضل من حسین وسعید بن عامر»؛ «هرگز، کسی را برتر و بایسته‌تر از حسین [بن علی جعفی] و سعید بن عامر، به خود ندیده‌ام».

و محمد بن عبدالرحمن هروی گوید: «ما رأیتُ اتقن منه»؛ «هرگز فردی را ماهرتر، حاذق‌تر، استادتر، کاردان‌تر، زبردست‌تر و کارآمدتر از حسین بن علی جعفی ندیده‌ام».

یحیی بن معین گفته است: «ثقة»؛ «حسین بن علی جعفی، روایت کننده‌ای قابل اعتماد و مورد وثوق می‌باشد».

و ابن شاهین در کتاب «الثقات» گوید: عثمان بن ابی شیبه در مورد حسین بن علی جعفی چنین گفته است: «بخ بخ! ثقة صدوق»؛ «آفرین به حسین بن علی جعفی؛ به راستی او، فردی مؤثق و قابل اعتماد، درستکار و شریف، صادق و راستگو و مُعتمد و امین بود».

و شایان ذکر است که حسین بن علی جُعفی، از آن دسته از راویانی است که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، به نقل روایت از وی پرداخته‌اند.

و حافظ بن محمد یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجمان» [۵۱۲]، حسین بن علی جُعفی را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

نگارنده گوید:

حسین بن علی جعفی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/می‌باشد؛ و این موارد، عبارتند از:

* در باب «الاستعاذة من ارذل العمر» [۵۱۳]

«حَدَّثَنَا إِسْحَاقُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، أَخْبَرَنَا الحُسَيْنُ، عَنْ زَائِدَةَ، عَنْ عَبْدِ المَلِكِ، عَنْ مُصْعَبِ بْنِ سَعْدٍ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: تَعَوَّذُوا بِكَلِمَاتٍ كَانَ النَّبِيُّ جيَتَعَوَّذُ بِهِنَّ: «اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِنَ الجُبْنِ، وَأَعُوذُ بِكَ مِنَ البُخْلِ، وَأَعُوذُ بِكَ مِنْ أَنْ أُرَدَّ إِلَى أَرْذَلِ العُمُرِ، وَأَعُوذُ بِكَ مِنْ فِتْنَةِ الدُّنْيَا، وَعَذَابِ القَبْرِ»»(ح ۶۳۷۴)

«اسحاق بن ابراهیم، از حسین بن علی جُعفی، از زائدة، از عبدالملک، از مصعب بن سعد، از پدرش، برای ما روایت کرده که وی گفته است: به وسیله‌ی کلماتی به خداوند پناه بجویید که پیامبر خدا جبا آن‌ها، به خدا پناه می‌جست؛ و آن کلمات عبارتند از: «اللهم انّي اعوذ بك من الجُبن، واعوذ بك من البخل، واعوذ بك من ان اُردّ الی ارذل العمر، واعوذ بك من فتنة الدنیا وعذاب القبر»؛ «بار خدایا! از بزدلی، بخل، فرتوت شدنی که باعث ذلّت گردد، فتنه‌ی دنیا و عذاب قبر، به تو پناه می‌برم».

* در باب «اهل العلم والفضل، احقّ بالامامة» [۵۱۴]

«حَدَّثَنَا إِسْحَاقُ بْنُ نَصْرٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا حُسَيْنٌ، عَنْ زَائِدَةَ، عَنْ عَبْدِ المَلِكِ بْنِ عُمَيْرٍ، قَالَ: حَدَّثَنِي أَبُو بُرْدَةَ، عَنْ أَبِي مُوسَى، قَالَ: مَرِضَ النَّبِيُّ ج، فَاشْتَدَّ مَرَضُهُ، فَقَالَ: «مُرُوا أَبَا بَكْرٍ فَلْيُصَلِّ بِالنَّاسِ» قَالَتْ عَائِشَةُ: إِنَّهُ رَجُلٌ رَقِيقٌ، إِذَا قَامَ مَقَامَكَ لَمْ يَسْتَطِعْ أَنْ يُصَلِّيَ بِالنَّاسِ، قَالَ: «مُرُوا أَبَا بَكْرٍ فَلْيُصَلِّ بِالنَّاسِ» فَعَادَتْ، فَقَالَ: «مُرِي أَبَا بَكْرٍ فَلْيُصَلِّ بِالنَّاسِ، فَإِنَّكُنَّ صَوَاحِبُ يُوسُفَ» فَأَتَاهُ الرَّسُولُ، فَصَلَّى بِالنَّاسِ فِي حَيَاةِ النَّبِيِّ ج»(ح ۶۷۸)

«اسحاق بن نصر، از حسین بن علی جعفی، از زائدة، از عبدالملک بن عُمیر، از ابوبردة، از ابوموسی اشعریسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: پیامبر اکرم جبیمار شد؛ و چون بیماری وی شدت یافت، فرمود: «ابوبکر را بگویید تا برای مردم، نماز بگزارد». عایشهلگفت: ابوبکر، مردی دل نازک است و اگر در جایگاه شما قرار گیرد، نمی‌تواند از عهده‌ی گزاردن نماز برای مردم، برآید.

آن حضرت جفرمود: «به ابوبکر بگویید که نماز را برای مردم، امامت کند.» عایشهلدوباره گفته‌اش را تکرار کرد. آن حضرت جفرمود: «شما همان زنانی هستید که یوسف را احاطه کرده بودند؛ به ابوبکر بگویید تا برای مردم، امامت کند». قاصد پیامبر جبه نزد ابوبکرسرفت؛ و فرمان آن حضرت جرا بدو رساند؛ از این رو، ابوبکرسدر حیات پیامبر ج، بر‌ای مردم امامت داد».

* در باب «خلق آدم وذرّیته» [۵۱۵]

«حَدَّثَنَا أَبُو كُرَيْبٍ، وَمُوسَى بْنُ حِزَامٍ، قَالاَ: حَدَّثَنَا حُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ، عَنْ زَائِدَةَ، عَنْ مَيْسَرَةَ الأَشْجَعِيِّ، عَنْ أَبِي حَازِمٍ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ س، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: «اسْتَوْصُوا بِالنِّسَاءِ، فَإِنَّ المَرْأَةَ خُلِقَتْ مِنْ ضِلَعٍ، وَإِنَّ أَعْوَجَ شَيْءٍ فِي الضِّلَعِ أَعْلاَهُ، فَإِنْ ذَهَبْتَ تُقِيمُهُ كَسَرْتَهُ، وَإِنْ تَرَكْتَهُ لَمْ يَزَلْ أَعْوَجَ، فَاسْتَوْصُوا بِالنِّسَاءِ»»(ح ۳۳۳۱)

«ابوکریب و موسی بن حزام، از حسین بن علی جُعفی، از زائدة، از میسرة اشجعی، از ابوحازم، از ابوهریرهسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جفرمودند: «با زنان، به خوبی رفتار کنید و سفارش مرا در مورد آنان، بپذیرید؛ چرا که زن، از پهلو (دنده) آفریده شده است؛ و همانا، کج‌ترین بخش دنده، قسمت بالای آن است؛ از این رو، اگر بخواهی، آن را راست کنی، می‌شکند، و اگر رهایش کنی، همچنان، کج باقی می‌ماند؛ پس حال که چنین است، با زنان، به خوبی رفتار کنید و سفارش مرا در مورد آنان، مدنظر داشته باشید».

* در باب «علامات النبوّة في الاسلام» [۵۱۶].

* در باب «مناقب علی بن ابی طالب، ابی الحسن القرشی الهاشمی» [۵۱۷].

* در باب «الوصاة بالنساء» [۵۱۸].

* در باب «الاستعاذة من ارذل العمر» [۵۱۹].

[۵۰۹] بیوگرافی «حسین بن علی جعفی» را در این منابع دنبال کنید: «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۱۷۱؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۳/۵۵؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۸/۱۸۴؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۹/۳۹۷؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۲۳۲؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۲/۵؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۲۱۷؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۷۱؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۴/۵۰۹؛ «الطبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۵۰؛ «النجوم الزاهرة»، ابن تغری بردی ۲/۱۷۴؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۸۷ [۵۱۰] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۳۴۹ [۵۱۱] «تهذیب التهذیب» ۲/۳۰۸ و ۳۰۹ [۵۱۲] «عقود الجمان»، ص ۱۰۶ [۵۱۳] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۹۴۳ [۵۱۴] همان ۱/۹۳ [۵۱۵] همان ۱/۴۶۹ [۵۱۶] همان ۱/۵۱۲ [۵۱۷] همان ۱/۵۲۵ [۵۱۸] همان ۱/۷۷۹ [۵۱۹] همان ۱/۹۴۳

۱۸- حَفص بن غیاث حنفی/ [۵۲۰] ‍[متوفّای ۱۹۴ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۵۲۱]گوید:

وی پیشوای دینی و حافظ حدیث، (حفص بن غیاث بن طَلق بن معاویة بن مالک بن حارث بن ثعلبة)، ابوعُمر نخعی کوفی می‌باشد که در ابتدا، قاضی شهر «بغداد» بود و پس از آن، عهده دار پست قضاوت در شهر «کوفه» شد. او از پدربزرگش: طلق بن معاویه، عاصم احول، لیث بن ابی سلیم، هشام بن عروة، عبیدالله بن عمر و شمار زیادی از دیگر محدّثان و بزرگان، به روایت حدیث پرداخته است.

و از کسانی که از حفص بن غیاث، به روایت حدیث پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

پسرش: عمر بن حفص؛ احمد بن حنبل؛ اسحاق بن راهویه؛ علی بن مدینی؛ یحیی بن معین؛ دو پسر ابوشیبه؛ عمرو بن محمد الناقد؛ یعقوب دورقی؛ حسن بن عرفة؛ احمد عَطاردی و شماری دیگر از مردمان.

حفص بن غیاث، به سال ۱۱۷ ه‍ . ق دیده به جهان گشود و پا به عرصه‌ی وجود گذاشت.

یحیی قطّان در مورد وی گوید: «حفص، اوثق اصحاب الاعمش»؛ «حفص بن غیاث، یکی از ماهرترین و کاردان‌ترین و چیره دست‌ترین و خبره‌ترین شاگردان اعمش به شمار می‌آید».

و سجاده گوید: «كان یقال: ختم القضاء بحفص بن غیاث؛ قال حفص: والله! ما ولیّتُ القضاء، حتّی حلّت لی المیتة؛ مات وعلیه دین تسع مائة درهم»؛ «چنین مشهور است که قضاوت، با حفص بن غیاث، خاتمه یافته و به پایان خود رسیده است. خود حفص بن غیاث گفته است: سوگند به خدا! عهده دار پست قضاوت نشدم تا آن که اوضاع و احوالم، چنان وخیم و بغرنج شد (و از لحاظ مادّی و اقتصادی، به حدّی رسیدم که) حتّی خوردن حیوان خود مرده نیز برایم حلال و روا گردیده بود! و حفص بن غیاث، درگذشت و حال آن که بر ذمّه‌ی وی، نهصد درهم، بدهی وجود داشت».

یحیی بن معین گوید: «جمیع ما حدّث به حفص ببغداد وبالكوفة، فمن حفظه، لم یخرج كتاباً. كتبوا عنه، ثلاثة آلاف او اربعة آلاف حدیث من حفظه»؛ «تمامی احادیث و روایاتی که حفص بن غیاث، در شهرهای بغداد و کوفه، برای مردم روایت نموده بود، مبتنی و متّکی بر حفظ وی بوده و در این زمینه، کتابی را بیرون نکرد تا احادیث و روایات را از روی آن بخواند؛ و این در حالی بود که مردم، بر مبنای حفظ حفص بن غیاث، سه یا چهار هزار حدیث نوشتند.»

ابوجعفر مسندی گوید: «كان حفص بن غیاث من اَسخی العرب؛ وكان یقول: من لم یأكل من طعامی، لا احدّثه»؛ «حفص بن غیاث، از زمره‌ی سخاوتمندترین و گشاده دست‌ترین مردمان عرب بود؛ وی پیوسته چنین می‌گفت: هر کس از غذای من نخورده است، بدو حدیث، روایت نمی‌کنم».

و سرانجام، حفص بن غیاث/، در پایان سال ۱۹۴ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید. خدایش او را بیامرزد و مورد رحمت‌های بی‌کران خویش قرار بدهد.

احمد بن حنبل گوید: «رأیتُ مقدّم فم حفص، مُضبّبة اسنانه بالذهب»؛ «مشاهده کردم که دندان‌های قسمت جلو دهان حفص بن غیاث، با طلا، بِش خورده بود».

حافظ عبدالقادر قرشی در کتاب «الجواهر المضیة» [۵۲۲]، به بیان بیوگرافی حفص بن غیاث پرداخته و گفته است: «هو اَحدُ من قال فیه الامام في جماعة: «انتم مسارُّ قلبی وجلاء حزنی»؛ «حفص بن غیاث، یکی از همان افرادی است که در حق او و تنی چند از دیگر صاحب نظران، امام ابوحنیفه/گفته بود: شمایان، باعث سرور و شادمانی قلبم و از میان رفتن ناراحتی و دردم هستید».

و در کتاب «جامع المسانید» [۵۲۳]چنین آمده است: «هو من كبار اصحاب ابی حنیفة وروی عنه كثیراً في هذه المسانید»؛ «حفص بن غیاث، از زمره‌ی شاگردان بزرگ و برجسته‌ی امام ابوحنیفه/به شمار می‌آید که در این مسانید نیز، از او زیاد روایت نموده است».

علامه لکنوی، در کتاب «الفوائد البهیة» [۵۲۴]گوید: «هو اخذ الفقه عن ابی حنیفة وسمع ابایوسف والثوری»؛ «حفص بن غیاث، فقه را از امام ابوحنیفه/فرا گرفت و از ابویوسف (شاگرد ارشد امام ابوحنیفه) و سفیان ثوری نیز به سماع حدیث پرداخت».

و در کتاب «الطبقات السنیة في تراجم الحنفیة» [۵۲۵]چنین آمده است: «و هو احد اصحاب ابی حنیفة الذین قال لهم: انتم مسارُّ قلبی وجلاء حزنی»؛ «حفص بن غیاث، یکی از شاگردان امام ابوحنیفه/است که امام در حق آن فرمود: شمایان، باعث سرور و شادمانی قلبم و از میان رفتن ناراحتی و دردم هستید».

و همچنین در کتاب «الجواهر المضیة» [۵۲۶]آمده است: خطیب بغدادی گوید: «و كان حفص، كثیر الحدیث حافظاً له، ثبتاً فیه وكان مقدّماً عند المشایخ الذین سمع منهم؛ ووثّقه یحیی بن معین وغیره»؛ «حفص بن غیاث، بسیار حدیث روایت کرده و از حافظان و ضابطان حدیث به شمار می‌آید و در عرصه‌ی حدیث، مطمئن و قابل اعتماد و امین و درستکار و مؤثق و مُعتمد می‌باشد؛ و از دیدگاه مشایخ و اساتیدی که وی از آن‌ها حدیث سماع نموده نیز از جایگاهی والا برخوردار است و آن‌ها برای او (در نقل روایات)، حقّ تقدّم قائل‌اند؛ و یحیی بن معین و دیگر بزرگان حدیث شناسی، نیز او را ثقه و مورد اعتماد، معرفی نموده‌اند».

در کتاب «التهذیب التهذیب» [۵۲۷]آمده است:

ابن نُمیر گوید: «كان حفص، اعلم بالحدیث من ابن ادریس»؛ «حفص بن غیاث، از ابن ادریس، نسبت به حدیث، داناتر و آگاه‌تر و خبره‌تر و کاردان‌تر بود».

ابوحاتم گفته است: «حفص، اتقن واحفظ من ابی خالد الاحمر»؛ «حفص بن غیاث، نسبت به ابوخالد احمرء هم ماهرتر و کاردان‌تر است و هم حافظ‌تر و ضابط‌تر». و دَوری به نقل از یحیی بن معین گفته است: «حفص، اثبتُ من عبدالواجد من زیاد»؛ حفص بن غیاث نسبت به عبدالواحد بن زیاد، مطمئن‌تر و معتبرتر است».

نسایی و ابن خِراش گفته‌اند: «ثقة»؛ «حفص بن غیاث، روایت کننده‌ای مؤثق و قابل اعتماد و مطمئن و مُعتمد می‌باشد».

یحیی بن معین گوید: «جمیع ما حدّث ببغداد، من حفظه»؛ «تمامی احادیثی را که حفص بن غیاث در شهر بغداد روایت نموده، بر مبنای حفظش بوده است (نه از روی کتاب)».

و احمد عجلی گوید: «ثبت فقیه»؛ «حفص بن غیاث، فردی مطمئن و قابل اعتماد و فقیه و دانشمند است».

و ابوجعفر محمد بن حسین بغدادی گفته است: «قلتُ لابی عبدالله: من اثبت عندك، شعبة او حفص بن غیاث؛ یعنی: في جعفر بن محمد؟ فقال: ما منهما الا ثبت؛ وحفص اكثر روایة؛ والقلیل من شعبة كثیر»؛ «خطاب به ابوعبدالله گفتم: از دیدگاه تو، آیا در مورد روایات جعفر بن محمد، شعبه مؤثق‌تر و مطمئن‌تر است یا حفص بن غیاث؟ وی در پاسخ گفت: هر دو، مؤثق و معتبر و مطمئن و قابل اعتماد هستند؛ با این تفاوت که روایات حفص بن غیاث، بیشتر از روایات شعبه است؛ و روایات اندک شعبه نیز، زیاد و فراوان تلقّی می‌شود».

ابن سعد نیز گوید: «كان ثقةً مأموناً كثیر الحدیث، یدلّس»؛ «حفص بن غیاث، فردی مؤثق و مورد اعتماد و مطمئن و معتبر می‌باشد که احادیث زیادی را روایت نموده است؛ و گاهی به «تدلیس در حدیث» [۵۲۸]نیز دست می‌یازید.»

و حافظ محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی، در کتاب «عقود الجمان» [۵۲۹]، حفص بن غیاث را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

نگارنده گوید:

حفص بن غیاث، از ابوحنیفه، از حماد، از ابراهیم نخعی، روایت کرده است که: «انّه كان لا یری التكبیر علی احد الّا علی من صلّی في الجماعة في ایّام التشریق»؛ «ابراهیم بر این باور بود که تکبیرات تشریق، فقط بر کسانی لازم است که در ایام تشریق، نماز را با جماعت بگزارد».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی در کتاب «جامع المسانید» [۵۳۰]، ذکر کرده و در ادامه گفته است: قاضی ابوبکر محمد بن عبدالباقی انصاری، این حدیث را از حفص بن غیاث، از امام ابوحنیفه/روایت کرده است.

و همچنین راقم سطور گوید:

حفص بن غیاث/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد، عبارتند از:

* در باب «ما یكره ان یكون الغالب علی الانسان الشعر، حتّی یصدّه عن ذكر الله والعلم والقرآن» [۵۳۱]

‍»حَدَّثَنَا عُمَرُ بْنُ حَفْصٍ، حَدَّثَنَا أَبِي، حَدَّثَنَا الأَعْمَشُ، قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا صَالِحٍ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ س، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: «لَأَنْ يَمْتَلِئَ جَوْفُ رَجُلٍ قَيْحًا يَرِيهِ خَيْرٌ مِنْ أَنْ يَمْتَلِئَ شِعْرًا»»(ح ۶۱۵۵)

«عمر بن حفص، از پدرش (حفص بن غیاث)، از اعمش برای ما روایت کرده که وی گفته است: «از ابوصالح شنیدم که ابوهریرهسگفته است: رسول خدا جفرمودند: «اگر شکم فردی، از چرک و زرداب پر شود، بهتر است از این که از شعر پر شود».

* در باب «المضمضة والاستنشاق في الجنابة» [۵۳۲]

«حَدَّثَنَا عُمَرُ بْنُ حَفْصِ بْنِ غِيَاثٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبِي، حَدَّثَنَا الأَعْمَشُ، قَالَ: حَدَّثَنِي سَالِمٌ، عَنْ كُرَيْبٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ: حَدَّثَتْنَا مَيْمُونَةُ قَالَتْ: «صَبَبْتُ لِلنَّبِيِّ جغُسْلًا، فَأَفْرَغَ بِيَمِينِهِ عَلَى يَسَارِهِ فَغَسَلَهُمَا، ثُمَّ غَسَلَ فَرْجَهُ، ثُمَّ قَالَ بِيَدِهِ الأَرْضَ فَمَسَحَهَا بِالتُّرَابِ، ثُمَّ غَسَلَهَا، ثُمَّ تَمَضْمَضَ وَاسْتَنْشَقَ، ثُمَّ غَسَلَ وَجْهَهُ، وَأَفَاضَ عَلَى رَأْسِهِ، ثُمَّ تَنَحَّى، فَغَسَلَ قَدَمَيْهِ، ثُمَّ أُتِيَ بِمِنْدِيلٍ فَلَمْ يَنْفُضْ بِهَا»»(ح ۲۵۹)

«عمر بن حفص بن غیاث، از پدرش (حفص بن غیاث)، از اعمش، از سالم، از کریب، از عبدالله بن عباسببرای ما روایت کرده که وی گفته است: میمونهلگفت: رسول خدا جبا دست راست، بر دست چپ، آب ریخت و هر دو دست را شست؛ سپس شرمگاه خویش را شست؛ آنگاه دستش را بر زمین نهاد و بر روی خاک کشید؛ پس از آن، دست‌های خویش را شست؛ آنگاه دهان و بینی را تمیز کرد و شست؛ سپس صورت خود را شست؛ و بعد بر روی سر خویش آب ریخت؛ آنگاه خویشتن را کنار کشید و پاهای خویش را شست. پس از آن، دستمالی برایش آورده شد (تا بدان، خویشتن را خشک نماید)؛ ولی آن حضرت جبا آن دستمال، بدنش را خشک نکرد».

* در باب «من قال: لا یقطع الصلاة شیء» [۵۳۳]

«حَدَّثَنَا عُمَرُ بْنُ حَفْصِ بْنِ غِيَاثٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبِي، قَالَ: حَدَّثَنَا الأَعْمَشُ، قَالَ: حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ، عَنِ الأَسْوَدِ، عَنْ عَائِشَةَ، ح قَالَ: الأَعْمَشُ، وَحَدَّثَنِي مُسْلِمٌ، عَنْ مَسْرُوقٍ، عَنْ عَائِشَةَ، ذُكِرَ عِنْدَهَا مَا يَقْطَعُ الصَّلاَةَ الكَلْبُ وَالحِمَارُ وَالمَرْأَةُ، فَقَالَتْ: شَبَّهْتُمُونَا بِالحُمُرِ وَالكِلاَبِ، وَاللَّهِ «لَقَدْ رَأَيْتُ النَّبِيَّ جيُصَلِّي وَإِنِّي عَلَى السَّرِيرِ بَيْنَهُ وَبَيْنَ القِبْلَةِ مُضْطَجِعَةً، فَتَبْدُو لِي الحَاجَةُ، فَأَكْرَهُ أَنْ أَجْلِسَ، فَأُوذِيَ النَّبِيَّ ج، فَأَنْسَلُّ مِنْ عِنْدِ رِجْلَيْهِ»»(ح ۵۱۴)

«عمر بن حفص، از پدرش (حفص بن غیاث)، از اعمش، از ابراهیم، از اسود، از عایشهلبرای ما روایت کرده است؛ و همچنین اعمش گوید: مُسلم، از مسروق برایم روایت کرده است که گفت: نزد عایشهلاز چیزهایی یاد شد که نماز را قطع می‌کند؛ مانند: گذشتن سگ و الاغ و زن از جلو نمازگزار. عایشهلگفت: شما، ما زنان را به الاغ‌ها و سگ‌ها تشبیه کردید! به خدا سوگند که پیامبر خدا جرا دیدم که نماز می‌گزارد در حالی که من، بر بسترم، میان او و میان قبله آرمیده بودم؛ و چون مرا ضرورتی پیش می‌آمد، زشت می‌داشتم که بنشینم و موجبات آزار و اذیّت آن حضرتجرا فراهم آورم؛ بلکه خودم را از پایین بستر، آهسته بیرون می‌کشیدم».

* در باب «اذا خاف الجنب علی نفسه المرض او الموت او خاف العطش، تیمّم» [۵۳۴].

* در باب «الاِبراد بالظهر في شدّة الحرّ» [۵۳۵].

* در باب «فضل صلاة العشاء في الجماعة» [۵۳۶].

* در باب «حدّ المریض ان یشهد الجماعة» [۵۳۷].

* در باب «القراءة في الظهر» [۵۳۸].

* در باب «التكبیر ایّام مِنی واذا غدا الی عرفة» [۵۳۹].

* در باب «ساعات الوتر» [۵۴۰].

* در باب «ما جاء في الجنائز» [۵۴۱].

* در باب «اذا لم یجد كفناً الّا ما یواری رأسه أو قدمیه، غطّی به رأسه» [۵۴۲].

* در باب «ما ینهی من الویل ودعوی الجاهلیة عند المصیبة» [۵۴۳].

به هر حال، روایات حفص بن غیاث/در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۷۵ مورد آمده است.

[۵۲۰] بیوگرافی «حفص بن غیاث » را در این منابع دنبال کنید: «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۱۸۱؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۳/۱۸۵؛ «کتاب الثقات»، ابن حبّان ۶/۲۰۰؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۸/۱۸۸؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۹/۲۲؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۱/۵۶۷؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۲۴۳؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۳۵۷؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۲۲۹؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی، ص ۷۵؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۳۴۰؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۷/۵۶؛ «الطبقات السنیة»، تمیمی داری ۳/۱۷۷ به شماره ۷۸۵؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۳۰؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۶/۳۸۹؛ «الفوائد البهیة»، لکنوی، ص ۶۸؛ «وفیات الاعیان»، ابن خلکان ۲/۱۹۷-۲۰۱؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۹۲ [۵۲۱] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۹۷ و ۲۹۸ [۵۲۲] «الجواهر المضیة» ۱/۲۲۲ [۵۲۳] «جامع المسانید» ۳/۴۳۰ [۵۲۴] «الفوائد البهیة»، ص ۶۸ [۵۲۵] «الطبقات السنیة» ۳/۱۷۳ [۵۲۶] «الجواهر المضیة» ۱/۲۲۳ [۵۲۷] «التهذیب التهذیب» ۲/۳۵۸ و ۳۵۹ [۵۲۸] نگا: «درآمدی بر علوم حدیث»، دکتر محمود طحان؛ ترجمه فیض محمد بلوچ، صص ۱۲۸-۱۳۸ [۵۲۹] «عقود الجمان»، ص ۱۰۷ [۵۳۰] «جامع المسانید» ۱/۳۹۳ [۵۳۱] «الجامع الصحیح» امام بخاری ۲/۹۰۹ [۵۳۲] همان ۱/۴۰ [۵۳۳] همان ۱/۷۳ [۵۳۴] همان ۱/۵۰ [۵۳۵] همان ۱/۷۷ [۵۳۶] همان ۱/۹۰ [۵۳۷] همان ۱/۹۱ [۵۳۸] همان ۱/۱۰۵ [۵۳۹] همان ۱/۱۳۲ [۵۴۰] همان ۱/۱۳۶ [۵۴۱] همان ۱/۱۶۵ [۵۴۲] همان ۱/۱۷۰ [۵۴۳] همان ۱/۱۷۳

۱۹- حمّاد بن اُسامة (بن زید قرشی)، ابواسامة (کوفی)/ [۵۴۴] ‍[متوفّای ۲۰۱ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۵۴۵]گوید:

وی، پیشوای دینی و امام کارشناس و خبره و آگاه و مورد اعتماد و کاردان و متخصّص: حمّاد بن اُسامة کوفی، آزده‌ی بنی هاشم می‌باشد که از هشام بن عروة، یزید بن عبدالله، بَهز بن حکیم، اعمش، جریری و کسان دیگر از طبقه‌ی آنان، به روایت حدیث پرداخته است.

و از کسانی که از حمّاد بن اُسامه، به روایت حدیث پرداخته‌اند، می‌توان این بزرگان را نام برد:

عبدالرحمن بن مهدی؛ احمد بن حنبل؛ اسحاق بن راهویه؛ علی کوسج؛ احمددَورقی؛ محمد بن عبدالله مخزمی؛ حسن بن علی بن عفّان؛ و شمار زیادی از دیگر مردمان.

احمد بن حنبل، در مورد وی گوید: «ابواسامة ثقة؛ كان اعلم الناس بامور الناس واخبار اهل الكوفة»؛ «حماد بن اسامه، فردی مؤثق و قابل اعتماد می‌باشد که داناترین و آگاه‌ترین مردمان، نسبت به امور مردم و اخبار اهل کوفه به شمار می‌آید».

و همچنین احمد بن حنبل در جایی دیگر گفته است: «كان ثبتاً، لایكاد یخطیء»؛ «حماد بن اسامه، روایت کننده‌ای مطمئن و مؤثق و معتبر و قابل اعتماد و امین و درستکار بود که به ندرت و خیلی کم، دچار خطا و اشتباه می‌شد». ابن عمار گفته است: «كان ابواسامة یعدّ من النساك في زمن الثوری»؛ «ابواسامه، در روزگار سفیان ثوری، از زاهدان، پارسایان و ریاضت کشان به شمار می‌آمد.»

علامه ذهبی در ادامه گوید:

امّت اسلامی، بر پذیرش و قبول و تأیید و دریافت احادیث و روایات ابواسامه، به خاطر حفظ و ضبط و تدیّن و پرهیزگاری و پارسایی و وَرع او، اتفاق نظر دارند. وی ۸۰ سال عمر کرد و در ماه ذی القعده، به سال ۲۰۱ ه‍ . ق درگذشت و برای همیشه این خاکدان را ترک کرد و به رحمت ایزدی پیوست. خدایش، او را بیامرزد و او را غریق رحمت‌های خویش بگرداند.

حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۵۴۶]گوید:

ابن سعد گفته است: «كان ثقةً مأموناً كثیرالحدیث، یدلّس ویبیّن تدلیسه؛ وكان صاحب سنّة وجماعة»؛ «حماد بن اسامه، روایت کننده‌ای مؤثق و قابل اعتماد و مطمئن و معتبر بود که احادیث زیادی را روایت نموده است؛ وی به «تدلیس در حدیث» نیز دست می‌یازید و در ضمن «تدلیس»، به تبیین و تشریح و توضیح و تفسیر «تدلیس» خویش نیز در احادیث می‌پرداخت؛ و در همه حال، متعهّد و پایبند به «سنّت و جماعت» بود.»

احمد عجلی گوید: «كان ثقة، وكان یعدّ من حكماء اصحاب الحدیث»؛ «حماد بن اسامه، فردی ثقه و مورد اعتماد بود و از زمره‌ی خردمندان و دوراندیشان و ژرف نگران و دانایان اصحاب حدیث، به شمار می‌آمد».

و ابن قانع گفته است: «كوفی صالح الحدیث»؛ «حماد بن اسامه، از مردمان کوفه می‌باشد که در تحمّل و ادای حدیث، از لیاقت و شایستگی کافی، برخوردار است؛ از این رو، احادیث و روایات وی - به عنوان مرجع و مأخذ -نوشته می‌شود و بدان‌ها استدلال و استناد می‌شود».

ابن حبان نیز، وی را در شمار راویان مؤثق و معتبر و مطمئن و قابل اعتماد ذکر کرده است.

و شایان ذکر است که «حماد بن اسامه» از آن دسته از راویانی است که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، به نقل روایت از وی پرداخته‌اند.

در کتاب «جامع المسانید» [۵۴۷]چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و یروی عن الامام ابی حنیفة في هذه المسانید»؛ «حماد بن اسامه، در این مُسندها، به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است».

و حافظ محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی، در کتاب «عقود الجمان»، [۵۴۸]حماد بن اسامه را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

نگارنده گوید:

حماد بن اُسامه ابواُسامة، از ابوحنیفه، از عبدالملک بن عُمیر، از ربعی بن حراش، از حذیفة بن یمانسروایت می‌کند که آن حضرت جفرمودند: «اِقتدوا باللذین من بعدی، ابی بكرو عمر؛ اِهتدوا بهدی عمّار وتمسّكوا بعهد ابن امّ عبد»؛ «پس از من، به این دو نفر، یعنی ابوبکر و عمرباقتدا کنید؛ و با راه و روش عمارس، هدایت یابید و به دانش و آگاهی عبدالله بن مسعودس، تمسّک جویید».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی در کتاب «جامع المسانید»، [۵۴۹]ذکر کرده و گفته است: ابومحمد بخاری، این حدیث را از ابواُسامه، از امام ابوحنیفه/روایت نموده است.

و همچنین راقم سطور گوید:

ابواسامه، حماد بن اسامة بن زید قرشی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/می‌باشد؛ و این موارد، عبارتند از:

* در باب «اذا مات في الزّحام او قتل به»؛ [۵۵۰]

«حَدَّثَنِي إِسْحَاقُ بْنُ مَنْصُورٍ، أَخْبَرَنَا أَبُو أُسَامَةَ، قَالَ: هِشَامٌ، أَخْبَرَنَا عَنْ أَبِيهِ، عَنْ عَائِشَةَ، قَالَتْ: "لَمَّا كَانَ يَوْمُ أُحُدٍ هُزِمَ المُشْرِكُونَ، فَصَاحَ إِبْلِيسُ: أَيْ عِبَادَ اللَّهِ أُخْرَاكُمْ، فَرَجَعَتْ أُولاَهُمْ فَاجْتَلَدَتْ هِيَ وَأُخْرَاهُمْ، فَنَظَرَ حُذَيْفَةُ فَإِذَا هُوَ بِأَبِيهِ اليَمَانِ، فَقَالَ: أَيْ عِبَادَ اللَّهِ أَبِي أَبِي" قَالَتْ: «فَوَاللَّهِ مَا احْتَجَزُوا حَتَّى قَتَلُوهُ، قَالَ حُذَيْفَةُ غَفَرَ اللَّهُ لَكُمْ» قَالَ عُرْوَةُ: «فَمَا زَالَتْ فِي حُذَيْفَةَ مِنْهُ بَقِيَّةُ خَيْرٍ حَتَّى لَحِقَ بِاللَّهِ»»(ح ۶۸۹۰)

«اسحاق بن منصور، از ابواسامة، حماد بن اسامه، از هشام، از پدرش (عروة)؛ از عایشهلبرای ما روایت کرده که وی گفته است: در روز جنگ اُحد، مشرکان و چندگانه پرستان، شکست خوردند و شیطان فریاد برآورد: «ای بندگان خدا! به پشت سر خویش بنگرید (که دشمن است)؛ پس صف اول مسلمانان به عقب برگشتند و با صف دیگر مسلمانان درگیر شدند. حذیفه ناگاه پدر خویش، یمان را دید که در معرض حمله است؛ از این روگفت: ای بندگان خدا! وی پدر من است! پدر من است! او را نکشید.

عایشهلگوید: «به خدا سوگند! از وی دست برنداشتند تا او را کشتند. عروة گوید: حذیفهسهمواره بدیشان طلب آمرزش می‌کرد تا این که به خدا پیوست».

* در باب «هل علی من لایشهد الجمعة غسل من النساء والصبیان وغیرهم» [۵۵۱]

«حَدَّثَنَا يُوسُفُ بْنُ مُوسَى، حَدَّثَنَا أَبُو أُسَامَةَ، حَدَّثَنَا عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ عُمَرَ، عَنْ نَافِعٍ، عَنِ ابْنِ عُمَرَ، قَالَ: كَانَتِ امْرَأَةٌ لِعُمَرَ تَشْهَدُ صَلاَةَ الصُّبْحِ وَالعِشَاءِ فِي الجَمَاعَةِ فِي المَسْجِدِ، فَقِيلَ لَهَا: لِمَ تَخْرُجِينَ وَقَدْ تَعْلَمِينَ أَنَّ عُمَرَ يَكْرَهُ ذَلِكَ وَيَغَارُ؟ قَالَتْ: وَمَا يَمْنَعُهُ أَنْ يَنْهَانِي؟ قَالَ: يَمْنَعُهُ قَوْلُ رَسُولِ اللَّهِ ج: «لاَ تَمْنَعُوا إِمَاءَ اللَّهِ مَسَاجِدَ اللَّهِ»»(ح ۹۰۰)

«یوسف بن موسی، از ابواُسامه، حماد بن اسامه، از عُبید الله بن عمر، از نافع، از ابن عمرببرای ما روایت کرده که وی گفته است: عمر بن خطابس، زنی داشت که نمازهای صبح و عشاء را در مسجد به جماعت حاضر می‌شد. به آن زن گفته شد: چرا بیرون می‌آیی و حال آن که می‌دانی که عمرساین عمل تو را ناخوشایند می‌دارد و به غیرتش برمی خورد؟ آن زن گفت: چه چیزی عمرسرا از منع کردن من بازداشته است؟به آن زن گفته شد: این فرموده‌ی رسول خدا جاو را منع می‌کند که گفته است: «کنیزان خدای را از رفتن به مساجد خدای، منع نکنید».

* در باب «من قال في الخطبة بعد الثناء: اما بعد» [۵۵۲].

* در باب «الذكر في الكسوف» [۵۵۳].

* در باب «في كم یقصر الصلاة» [۵۵۴].

* در باب «فضل الطهور باللیل والنهار وفضل الصلاة بعدالوضوء باللیل والنهار» [۵۵۵].

* در باب «الصدقة قبل الردّ» [۵۵۶].

* در باب «اجر الخادم اذا تصدّق بأمر صاحبه غیر مُفسد» [۵۵۷].

* در باب «قول الله تعالی: ﴿وَٱلۡعَٰمِلِينَ عَلَيۡهَا[التوبة: ۶۰]، ومحاسبة المصدّقین مع الامام» [۵۵۸].

* در باب «من این یخرج من مكة» [۵۵۹].

* در باب «فضل مكة وبنیانها» [۵۶۰].

* در باب «فضل من علم وعلَّم» [۵۶۱].

* در باب «الغضب في الموعظة والتعلیم اذا رأی مایكره» [۵۶۲].

* در باب «خروج النساء الی البراز» [۵۶۳].

* در باب «الغسل والوضوء في المخضب والقدح والخشب والحجارة» [۵۶۴].

[۵۴۴] بیوگرافی «حماد بن اُسامة بن زید قرشی » را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»، امام بخاری ۲/۱/۲۸؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۲۰۰؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۳/۱۳۲؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۶/۲۲۲؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۱/۵۸۸؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۲۵۰؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۳/۳؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۲۳۶؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی، ص ۷۷؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۲/۲؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۵/۱۵۵؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۶/۳۹۴؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۴۰؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۱۰۳ [۵۴۵] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۳۲۱ و ۳۲۲ [۵۴۶] «تهذیب التهذیب» ۳/۳ و ۴ [۵۴۷] «جامع المسانید» ۲/۴۲۸ [۵۴۸] «عقود الجمان»، ص ۱۰۷ [۵۴۹] «جامع المسانید» ۱/۲۲۶ [۵۵۰] «الجامع الصحیح» امام بخاری ۲/۱۰۱۷ [۵۵۱] همان ۱/۱۲۳ [۵۵۲] همان ۱/۱۲۶ [۵۵۳] همان ۱/۱۴۵ [۵۵۴] همان ۱/۱۴۷ [۵۵۵] همان ۱/۱۵۴ [۵۵۶] همان ۱/۱۹۰ [۵۵۷] همان ۱/۱۹۳ [۵۵۸] همان ۱/۲۰۳ [۵۵۹] همان ۱/۲۱۴ [۵۶۰] همن ۱/۲۱۵ [۵۶۱] همان ۱/۱۸ [۵۶۲] همان ۱/۱۹ [۵۶۳] همان ۱/۲۶ [۵۶۴] همان ۱/۳۲

۲۰- حمّاد بن زید بن درهم (اَزْدی جَهضمی) حنفی/ [۵۶۵] ‍[متوفّای ۱۷۹ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۵۶۶]گوید:

وی، پیشوای دینی، حافظ عالی و کامل حدیث، شیخ سرزمین عراق، ابواسماعیل اَزْدی بَصری اَزْرق ضریر (نابینای روشن دل) می‌باشد؛ و «درهم»، نام پدربزرگ وی، از اُسرای سجستان و از مَوالی [۵۶۷]خاندان «جَریر بن حازم» است.

حماد بن زید بن درهم، از ابوعمران جَونی، محمد بن زیاد، ابوجمرة ضُبَعی، انس بن سیرین، عمرو بن دینار، ثابت بنانی و شماری دیگر از بزرگان و محدّثان، حدیث روایت نموده است؛ و وی قتاده را درک نکرده و او را درنیافته است.

و از کسانی که از حماد بن زید، به روایت حدیث پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

عبدالرحمن بن مهدی؛ مسدّد، قواریری؛ محمد بن ابی بکر مقدّمی؛ علی بن مدینی؛ احمد بن مقدام؛ و کسان دیگر غیر از آن‌ها از سایر مردمان.

عبدالرحمن بن مهدی گوید: «ائمّة الناس في زمانهم، اربعة: الثوری ومالك والازواعی وحماد بن زید»؛ «پیشوایان دینی مردم در روزگارشان، چهار نفر بودند که عبارتند از: سفیان ثوری؛ مالک بن انس؛ اوزاعی؛ و حماد بن زید».

و یحیی بن معین گوید: «لیس احدٌ اثبت من حماد بن زید»؛ «کسی در حدیث، از حماد بن زید، مؤثق‌تر و معتبرتر و مطمئن‌تر و قابل اعتمادتر وجود ندارد».

یحیی بن یحیی گوید: «ما رأیتُ شیخاً اَحفظ منه»؛ «من، هیچ شیخی را (نسبت به احادیث و روایات)، حافظ‌تر و ضابط‌تر از حماد بن زید ندیده‌ام».

احمد بن حنبل گوید: «هو من ائمة المسلمین من اهل الدین؛ وهو احبّ الیّ من حماد بن سلمة»؛ «حماد بن زید، یکی از پیشوایان مسلمانان و یکی از متدیّنان و پارسایان و زاهدان و پرهیزگاران است؛ و از دیدگاه من، او به نسبت حماد بن سلمة، بهتر و پسندیده‌تر و بایسته‌تر و برازنده‌تر می‌باشد».

ابن مهدی نیز گوید: «لم أر احداً قطّ اَعلی بالسنّة منه»؛ «هرگز کسی را نسبت به سنّت رسول خدا ج، والاتر و برتر از حماد بن زید ندیده‌ام».

ابن مهدی، در جایی دیگر گوید: «ما رأیتُ اعلم منه ومن مالك وسفیان؛ وما رأیت بالبصرة افقه منه»؛ «کسی را داناتر و آگاه‌تر از این سه نفر ندیده‌ام؛ حماد بن زید؛ مالک بن انس و سفیان ثوری. و در بصره، کسی را فقیه‌تر و دانشورتر از حماد بن زید، به خود ندیده‌ام».

و در جزء یازدهم از حدیث ابوسهل قطان - که به صورت «سماع» (سمعتُ) وارد شده -چنین آمده است: ابوسهل قطان گوید: «حدّثنا الحسن بن علی المعمری، سمعتُ سلیمان بن ایوب صاحب البصری، سمعتُ عبدالرحمن بن مهدی یقول: ما رأیت احداً اعلم من حماد بن زید، لاسفیان ولا مالكاً»؛ «حسن بن علی معمری برای ما نقل می‌کند که از سلیمان بن ایوب - صاحب البصری - شنیدم که می‌گفت: از عبدالرحمن بن مهدی شنیدم که گفت: «کسی را داناتر و آگاه‌تر از حماد بن زید ندیده‌ام؛ نه سفیان و نه مالک. (یعنی حتّی سفیان ثوری و مالک بن انس را نیز داناتر و آگاه‌تر از حماد بن زید ندیدم)».

ابوعاصم گوید: «مات حماد بن زید یوم مات ولا اعلم له في الاسلام نظیراً في هیئته ودلّه وسَمته»؛ «در روزی که حماد بن زید درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید، سراغ ندارم که در اسلام، برای وی، همانندی در شکل و هیئت، پاک طینتی و نیکومنشی، عقیده و روش و متانت و وقار او وجود داشته باشد.»

یزید بن زُرَیع گوید: «هو سیّد المسلمین»؛ «حماد بن زید، سرور و سالار مسلمانان است».

ابوحاتم ابن حبّان گوید: «كان ضریراً؛ وكان یحفظ حدیثه كلّه»؛ «حماد بن زید، نابینا بود و با وجود این، باز هم تمامی احادیث و روایات خویش را از حفظ داشت».

محمد بن مصفّی گوید: «سمعتُ بقیّة یقول: ما رأیت بالعراق مثل حماد بن زید»؛ «از بقیة/شنیدم که می‌گفت: در سرزمین عراق، کسی را به سان حماد بن زید، ندیده‌ام».

و از سفیان ثوری نقل است که گفت: «رجل البصرة بعد شعبة، ذاك الازرق؛ یعنی حماد بن زید»؛ «بزرگ مرد بصره پس از شعبه، این ازرق، یعنی حماد بن زید می‌باشد».

و وکیع بن جرّاح گوید: «ما كنّا نشبّهه الّا بمسعر»؛ «ما، حماد بن زید را (در لیاقت و قابلیّت و کفایت و شایستگی) فقط به مِسعر بن کدام تشبیه می‌کردیم».

ابن طباع گوید: «ما رأیتُ اعقل من حماد بن زید»؛ «من کسی را خردمندتر و داناتر و فهمیده‌تر و آگاه‌تر از حماد بن زید ندیده‌ام».

و ابن خراش گوید: «لم یخطیء في حدیث قط»؛ «حماد بن زید، هرگز در حدیثی، دچار خطا و اشتباه و لغزش و بی‌توجهی و بی‌دقّتی و سهل انگاری نشده است».

و احمد عجلی گفته است: «كان له اربعة آلاف حدیث؛ كان یحفظ ولم یكن له كتاب»؛ «در اختیار حماد بن زید، چهار هزار حدیث وجود داشت که همه را حفظ داشت و در این زمینه، (برای حفظ احادیث و روایات)، کتابی در دسترس نداشت (تا آن‌ها را در آن، ثبت و ضبط کند؛ بلکه سینه‌اش، ظرف معارف و قلبش، گنجینه‌ی احادیث و روایات و دانش‌ها و حکمت‌ها بود)».

حماد بن زید، به سال ۹۸ ه‍ . ق دیده به جهان گشود و در رمضان سال ۱۷۹ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید. رحمت و رضوان خدا، بر او باد.

در کتاب «جامع المسانید» [۵۶۸]چنین آمده است: «و هو ممّن یروی الكثیر عن الامام ابی حنیفة/في هذه المسانید»؛ «حماد بن زید، از زمره‌ی کسانی است که در این مسانید، به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است».

حافظ عبدالقادر قرشی نیز در کتاب «الجواهر المضیة»، [۵۶۹]به بیان بیوگرافی حماد بن زید/پرداخته و او را در شمار علماء و صاحب نظران احناف برشمرده، و در ادامه گفته است: «اخذ الفقه عن ابی حنیفة/؛ وهو الراوی عنه: اَنّ الوتر فریضة؛ وله ذكر في مبسوط شمس الائمّة؛ شهرته تغنی عن الاطناب؛ توفّی سنة تسعة وسبعین ومائة؛ رحمه الله تعالی؛ وروی له الجماعة»؛ «وی، فقه را از امام ابوحنیفه/فراگرفت؛ و همچنین از امام ابوحنیفه/، این موضوع را روایت کرده که وتر، واجب است؛ و در کتاب «المبسوط» شمس الائمة نیز، یادی از حماد بن زید شده است؛ به هر حال، شهرت و آوازه‌ی حماد بن زید، جایی را برای شرح و بسط دادن و به تفصیل بیان کردن و اِطناب و درازگویی باقی نمی‌گزارد؛ زیرا وی، مُعرِّف حضور همه است و نیازی به توضیح و تبیین و تشریح و تفسیر زیاد ندارد».

و سرانجام، حماد بن زید، به سال ۱۷۹ ه‍ . ق درگذشت و به رحمت ایزدی پیوست. رحمت و رضوان خدا بر او باد؛ شایان ذکر است که حماد بن زید، از آن دسته از راویانی می‌باشد که جماعت محدّثان [یعنی بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه]، از وی، حدیث روایت نموده‌اند.

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی، در کتاب «عقود الجمان»، [۵۷۰]حماد بن زید/را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است [۵۷۱].

نگارنده گوید:

حماد بن زید، از ابوحنیفه، از حماد، از ابراهیم نخعی، از انس بن مالکسروایت کرده است که آن حضرت جفرموده‌اند: «طلب العلم فریضة علی كلّ مسلم»؛ «دانش طلبی و فراگرفتن علم، بر هر انسان مسلمان و حقگرایی، لازم است».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی در کتاب «جامع المسانید»، [۵۷۲]ذکر کرده و در ادامه گفته است: ابومحمد بخاری، این حدیث را از صالح بن ابی رُمیح - به صورت «مكاتبه» [۵۷۳]- ؛ از ابوامیّة طرطوسی، از عبدالرحمن بن صالح، از حماد بن زید، از ابوحنیفه/روایت نموده است.

و بدین سان، راقم سطور گوید:

حماد بن زید/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد، عبارتند از:

* در باب «اتّخاذ السراری؛ ومن اَعتق جاریة ثمّ تزّوجها» [۵۷۴]

«حَدَّثَنَا سَعِيدُ بْنُ تَلِيدٍ، قَالَ: أَخْبَرَنِي ابْنُ وَهْبٍ، قَالَ: أَخْبَرَنِي جَرِيرُ بْنُ حَازِمٍ، عَنْ أَيُّوبَ، عَنْ مُحَمَّدٍ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ، قَالَ: قَالَ النَّبِيُّ ج، ح حَدَّثَنَا سُلَيْمَانُ، عَنْ حَمَّادِ بْنِ زَيْدٍ، عَنْ أَيُّوبَ، عَنْ مُحَمَّدٍ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ، قَالَ: قَالَ النَّبِيُّ ج: "لَمْ يَكْذِبْ إِبْرَاهِيمُ إِلَّا ثَلاَثَ كَذَبَاتٍ: بَيْنَمَا إِبْرَاهِيمُ مَرَّ بِجَبَّارٍ وَمَعَهُ سَارَةُ فَذَكَرَ الحَدِيثَ، فَأَعْطَاهَا هَاجَرَ، قَالَتْ: كَفَّ اللَّهُ يَدَ الكَافِرِ وَأَخْدَمَنِي آجَرَ " قَالَ أَبُو هُرَيْرَةَ: "فَتِلْكَ أُمُّكُمْ يَا بَنِي مَاءِ السَّمَاءِ"»(ح ۵۰۸۴)

«سلیمان، از حماد بن زید، از ایوب، از محمد، از ابوهریرهسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: (آن حضرت جفرمودند:) «ابراهیم÷به جز سه دروغ، نگفته است (که این، یکی از آن‌ها است،) در حالی که ابراهیم÷از (قلمرو پادشاهی) ظالم می‌گذشت (که زنان مردم را به زور تصاحب می‌کرد) و ساره (زن ابراهیم÷) با وی بود».

ابوهریرهسحدیث را به طور کامل بیان کرد؛و در آخر گفت: «آن ظالم، کنیزی را که هاجر نام داشت، به ساره داد. ساره گفت: خدا دست آن کافر را از من بازداشت و هاجر را در خدمت من قرار داد».

ابوهریرهسگوید: این هاجر، مادر شماست، ای پسران آب آسمان! (ای عرب‌ها. پسران آب آسمان، از آن گفته‌اند که عرب‌ها در وادی‌ها به سر می‌بردند و آب مورد استفاده، آب باران بود.)».

* در باب «جعل عتق الأمة صداقها» [۵۷۵]

«حَدَّثَنَا قُتَيْبَةُ بْنُ سَعِيدٍ، حَدَّثَنَا حَمَّادٌ، عَنْ ثَابِتٍ، وَشُعَيْبِ بْنِ الحَبْحَابِ، عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ، «أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ جأَعْتَقَ صَفِيَّةَ، وَجَعَلَ عِتْقَهَا صَدَاقَهَا»»(ح ۵۰۸۶)

«قتیبة بن سعید، از حماد بن زید، از ثابت و شعیب بن حَبحاب، از انس بن مالکسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: «رسول خدا جصفیّه را آزاد کرد و آزادی‌اش را مهرش قرار داد».

* در باب «اذ قال الخاطب للولیّ: زوّجنی فلانة. فقال: قد زوّجتك بكذا وكذا؛ جاز النكاح؛ وان لم یقل للزوج: أرضیتَ أم قبلتَ» [۵۷۶]

«حَدَّثَنَا أَبُو النُّعْمَانِ، حَدَّثَنَا حَمَّادُ بْنُ زَيْدٍ، عَنْ أَبِي حَازِمٍ، عَنْ سَهْلِ بْنِ سَعْدٍ س: أَنَّ امْرَأَةً أَتَتِ النَّبِيَّ ج، فَعَرَضَتْ عَلَيْهِ نَفْسَهَا، فَقَالَ: «مَا لِي اليَوْمَ فِي النِّسَاءِ مِنْ حَاجَةٍ» فَقَالَ رَجُلٌ: يَا رَسُولَ اللَّهِ زَوِّجْنِيهَا، قَالَ: «مَا عِنْدَكَ؟» قَالَ: مَا عِنْدِي شَيْءٌ، قَالَ: «أَعْطِهَا وَلَوْ خَاتَمًا مِنْ حَدِيدٍ» قَالَ: مَا عِنْدِي شَيْءٌ، قَالَ: «فَمَا عِنْدَكَ مِنَ القُرْآنِ؟» قَالَ: كَذَا وَكَذَا، قَالَ: «فَقَدْ مَلَّكْتُكَهَا بِمَا مَعَكَ مِنَ القُرْآنِ»»(ح ۵۱۴۱)

«ابونعمان، از حماد بن زید، از ابوحازم، از سهل بن سعدسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: «زنی نزد پیامبر اکرم جآمد و نفس خود را به وی پیشکش کرد؛ آن حضرت جفرمود: «اکنون مرا به زنان نیازی نیست». مردیگفت: ای رسول خدا! او را به ازدواج من درآور! رسول خدا جفرمود: «آیا چیزی از مَهر، نزد خود داری؟» گفت: چیزی نزد خود ندارم. آن حضرت جفرمود: «(مَهر) او را بده؛ هر چند، انگشتری از آهن باشد». گفت: نزد من چیزی نیست. پیامبر اکرم جفرمود: «از قرآن، چه حفظ داری؟» گفت: چنین و چنان. آن حضرت جفرمود: «او را به آنچه از قرآن در حفظ داری، به ازدواج تو درآوردم».

* در باب «من أولم علی بعض نسائه اكثر من بعض» [۵۷۷]

«حَدَّثَنَا مُسَدَّدٌ، حَدَّثَنَا حَمَّادُ بْنُ زَيْدٍ، عَنْ ثَابِتٍ، قَالَ: ذُكِرَ تَزْوِيجُ زَيْنَبَ بِنْتِ جَحْشٍ عِنْدَ أَنَسٍ، فَقَالَ: «مَا رَأَيْتُ النَّبِيَّ جأَوْلَمَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ نِسَائِهِ مَا أَوْلَمَ عَلَيْهَا، أَوْلَمَ بِشَاةٍ»»(ح ۵۱۷۱)

«مُسدّد، از حماد بن زید، از ثابت برای ما روایت کرده که وی گفته است: به نزد انس بن مالکسازدواج زینب بنت جحشلیادآوری شد. وی گفت: من ندیده امی که رسول خدا جبر هیچ یک از زنان خویش، چنان ولیمه‌ای کرده باشد که بر زینبلکرده است؛ چرا که ایشان در ولیمه‌ی زینبل، گوسفندی را پیشکش و ولیمه نمودند».

* در باب «الولیمة ولو بشاة» [۵۷۸].

* در باب «قوله تعالی: ﴿قُوٓاْ أَنفُسَكُمۡ وَأَهۡلِيكُمۡ نَارٗا[التحريم: ۶]». [۵۷۹]

* در باب «الحمائل وتعلیق السیف بالعنق» [۵۸۰].

* در باب «الخروج بعدالظهر» [۵۸۱].

* در باب «المعاصی من امر الجاهلیّة» [۵۸۲].

* در باب «لیبلّغ العلم الشاهد الغائب» [۵۸۳].

به هر حال، روایات حماد بن زید بن درهم/در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۱۴۷ مورد آمده است.

[۵۶۵] بیوگرافی «حماد بن زید بن درهم» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»، امام بخاری ۲/۱/۲۵؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۱۹۹؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۱/۱۷۶؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۶/۲۱۷؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۷/۴۵۶؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۲۵۱؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۳/۹؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۲۳۸؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی، ص ۸۷؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۲۹۲؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۵/۱۶۷؛ «الطبقات السنیة»، تمیمی داری ۳/۱۸۲ و ۱۸۳ به شماره ۷۹۲؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۰۳؛ «الطبقات الکبری» ابن سعد ۷/۲۸۶؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۱۰۲ [۵۶۶] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۲۸ و ۲۲۹ [۵۶۷] نگا: درآمدی بر علوم حدیث؛ دکتر محمود طحان؛ ترجمه فیض محمد بلوچ؛ صص ۴۰۳-۴۰۵ [۵۶۸] «جامع المسانید» ۲/۴۲۸ [۵۶۹] «الجواهر المضیة» ۱/۲۲۵ [۵۷۰] «عقود الجمان»، ص ۱۰۸ [۵۷۱] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۷ [۵۷۲] «جامع المسانید» ۱/۹۴ [۵۷۳] نگاه: «درآمدی بر علوم حدیث»؛ دکتر محمود طحان، ترجمه فیض محمد بلوچ صص ۲۸۹-۲۹۱ [۵۷۴] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۷۶۱ [۵۷۵] همان ۲/۷۶۱ [۵۷۶] همان ۲/۷۷۲ [۵۷۷] همان ۲/۷۷۷ [۵۷۸] همان ۲/۷۷۷ [۵۷۹] همان ۱/۷۷۹ [۵۸۰] همان ۱/۴۰۷ [۵۸۱] همان ۱/۴۱۴ [۵۸۲] همان ۱/۹ [۵۸۳] همان ۱/۲۱

۲۱- حمّاد بن سلمة بن دینار حنفی/ [۵۸۴] ‍[متوفّای ۱۶۷ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۵۸۵]گوید:

وی، پیشوای دینی، حافظ حدیث، شیخ الاسلام، ابوسلمة ربعی بصری بزّاز طبائنی، عالم نحوی و محدّث عالی مقام می‌باشد که از این بزرگان، به سماع حدیث پرداخته است:

دایی‌اش: حُمید طویل؛ ابن ابی ملیکه؛ ابوجمرة ضُبَعی؛ محمد بن زیاد جُمحی؛ انس بن سیرین؛ ابوعمران جونی؛ قتادة؛ سماک بن حرب؛ ثابت بنانی و شمار زیادی از دیگر محدّثان و بزرگ مردان عرصه‌ی علم و دانش و دانش پژوهان و شیفتگان حکمت وفرزانگی.

و از کسانی که از حماد بن سلمه/، به سماع حدیث پرداخته‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

عبدالله بن مبارک؛ قطّان؛ عبدالرحمن بن مهدی؛ عفّان؛ قعنبی؛ عبدالاعلی بن حمّاد؛ شیبان بن فرّوخ؛ هدبة بن خالد و کسان دیگر.

وُهیب گوید: «حماد بن سلمة، سیدّنا وأعلمنا»؛ «سرور و سالار ما و داناترین و آگاه‌ترین ما، حماد بن سلمه است».

احمد بن حنبل گوید: «حماد بن سلمة، اعلم الناس بثابت البنانی واثبتهم في حُمید [الطویل]»؛ «داناترین و آگاه‌ترین مردمان نسبت به (روایات و احادیث) ثابت بنانی، و مؤثق‌ترین و مطمئن‌ترین آنان نسبت به (روایات )حُمید طویل، حماد بن سلمه است».

یحیی بن معین گوید: «هو اعلم من غیره بعلی بن زید»؛ «حماد بن سلمه نسبت به دیگران، داناترین و آگاه‌ترین مردمان، نسبت به (روایات) علی بن زید به شمار می‌آید».

علی بن مدینی گوید: «كان عند یحیی بن ضریس عن حمّاد، عشرة آلاف حدیث»؛ «به نزد یحیی بن ضریس از حماد بن سلمه، ده هزار حدیث وجود داشت».

و کوسج، از یحیی بن معین، چنین نقل کرده که وی گفته است: «ثقة»؛ «حماد بن سلمه، از راویان مؤثق و معتبر و مطمئن و قابل اعتماد بود». و شهاب بن معمر گوید: «كان حماد بن سلمة، یعدّ من الاَبدال»؛ «حماد بن سلمه (در روزگار خویش)، از زمره‌ی اَبدال (مردان خدا و انسان‌های زاهد و پارسا و خداترس و نیکوکار و صالح و درستکار) برشمرده می‌شد».

علامه ذهبی در ادامه گوید:

حماد بن سلمه/، جزء نخستین کسانی است که با ابن ابی عروبة، دست به نگارش و تألیف کتاب یازیدند و در این زمینه، قلم فرسایی نمودند؛ وی در عربی، بسیار ماهر و حاذق و چیره و زبردست و کاردان و خبره بود؛ او فقیه و دانشوری آگاه، فردی فصیح و زبان آور، بلیغ و خوش سخن، ادیب و نیکوسخن؛ سخنور و با فصاحت و پیرو سنّت بود.

علامه ذهبی در ادامه‌ی سخنانش گوید: از احادیث حماد بن سلمة که با اِسناد عالی روایت شده‌اند، تعدادی به من نیز رسیده است.

عمرو بن عاصم گوید: «كتبتُ عن حماد بن سلمه بضعة عشر ألف حدیث»؛ «از حماد بن سلمه، بیش از ده هزار حدیث نوشته‌ام».

و سرانجام، حماد بن سلمة/، به سال ۱۶۷ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید و به رحمت ایزدی پیوست.

حافظ عبدالقادر قرشی، در کتاب «الجواهر المضیة» [۵۸۶]، به بیان بیوگرافی حماد بن سلمة پرداخته و او را از زمره‌ی دانشوران و صاحب نظران احناف برشمرده است.

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۵۸۷]، حماد بن سلمة را در شمار روایت کنندگان از امام ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و همچنین حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب»، [۵۸۸]وی را از زمره‌ی راویان شهر بصره که به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته‌اند، برشمرده است.

و محمد بن اسحاق ندیم در کتابش با عنوان «الفهرست» گفته است: «و له من الكتب، كتاب السنن» [۵۸۹]؛ «حماد بن سلمه، از تألیفات و کتاب‌هایی برخوردار است که می‌توان به کتاب «السنن» وی اشاره کرد».

نگارنده گوید:

حماد بن سلمة بن دینار/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد، عبارتند از:

* در باب «الذبح قبل الحلق» [۵۹۰]

«حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ يُونُسَ، أَخْبَرَنَا أَبُو بَكْرٍ، عَنْ عَبْدِ العَزِيزِ بْنِ رُفَيْعٍ، عَنْ عَطَاءٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ سمَا، قَالَ رَجُلٌ لِلنَّبِيِّ ج: زُرْتُ قَبْلَ أَنْ أَرْمِيَ، قَالَ «لاَ حَرَجَ» . قَالَ: حَلَقْتُ قَبْلَ أَنْ أَذْبَحَ، قَالَ: «لاَ حَرَجَ» . قَالَ: ذَبَحْتُ قَبْلَ أَنْ أَرْمِيَ، قَالَ: «لاَ حَرَجَ»، وَقَالَ عَبْدُ الرَّحِيمِ الرَّازِيُّ: عَنْ ابْنِ خُثَيْمٍ، أَخْبَرَنِي عَطَاءٌ، عَنْ ابْنِ عَبَّاسٍ سمَا، عَنِ النَّبِيِّ ج، وَقَالَ القَاسِمُ بْنُ يَحْيَى: حَدَّثَنِي ابْنُ خُثَيْمٍ، عَنْ عَطَاءٍ، عَنْ ابْنِ عَبَّاسٍ، عَنِ النَّبِيِّ ج، وَقَالَ عَفَّانُ: أُرَاهُ عَنْ وُهَيْبٍ، حَدَّثَنَا ابْنُ خُثَيْمٍ، عَنْ سَعِيدِ بْنِ جُبَيْرٍ، عَنْ ابْنِ عَبَّاسٍ سمَا، عَنِ النَّبِيِّ ج، وَقَالَ حَمَّادٌ: عَنْ قَيْسِ بْنِ سَعْدٍ، وَعَبَّادِ بْنِ مَنْصُورٍ، عَنْ عَطَاءٍ، عَنْ جَابِرٍ س، عَنِ النَّبِيِّ ج»(ح ۱۷۲۲)

«احمد بن یونس، از ابوبکر، از عبدالعزیز بن رُفیع، از عطاء، از عبدالله بن عباسب، برای ما روایت کرده که وی گفته است: مردی خطاب به پیامبر جگفت: پیش از آن که رَمی کنم، طواف زیارت نمودم؛ تکلیفم چیست؟ آن حضرت جفرمود: «باکی نیست».

کسی دیگر گفت: پیش از آن که ذبح کنم، سرم را تراشیدم؟ پیامبر جفرمود: «باکی نیست». کسی دیگر گفت: پیش از آن که رَمی جمرات را انجام بدهم، حیوان قربانی را ذبح نمودم؟ رسول خدا جفرمود: «باکی نیست».

عبدالرحیم رازی، از ابن خُثیم، از عطاء، از عبدالله بن عباسب، از پیامبر جاین حدیث را روایت نموده است.

قاسم بن یحیی، از ابن خُثیم، از عطاء از عبدالله بن عباسباز پیامبر جنیز حدیث فوق را روایت کرده است.

عفّان گوید: گمان می‌کنم، وُهیب، از ابن خُثیم، از سعید بن جُبیر، از عبدالله بن عباسباز پیامبر جحدیث فوق را روایت نموده است.

حمّاد بن سلمة بن دینار، از قیس بن سعد و عبّاد بن منصور، از عطاء، از جابرساز پیامبر جحدیث بالا را روایت نموده است».

* در باب «من حبسه العذر عن الغزو» [۵۹۱]

«حَدَّثَنَا سُلَيْمَانُ بْنُ حَرْبٍ، حَدَّثَنَا حَمَّادٌ هُوَ ابْنُ زَيْدٍ، عَنْ حُمَيْدٍ، عَنْ أَنَسٍ س: أَنَّ النَّبِيَّ جكَانَ فِي غَزَاةٍ، فَقَالَ: «إِنَّ أَقْوَامًا بِالْمَدِينَةِ خَلْفَنَا، مَا سَلَكْنَا شِعْبًا وَلاَ وَادِيًا إِلَّا وَهُمْ مَعَنَا فِيهِ، حَبَسَهُمُ العُذْرُ»، وَقَالَ مُوسَى: حَدَّثَنَا حَمَّادٌ، عَنْ حُمَيْدٍ، عَنْ مُوسَى بْنِ أَنَسٍ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ النَّبِيُّ ج، قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ: «الأَوَّلُ أَصَحُّ»»(ح ۲۸۳۹)

«سلیمان بن حرب، از حماد بن زید، از حُمید، از انس بن مالکسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: پیامبر خدا جدر غزوه‌ای بود و گفت: «همانا گروه‌های پشت سر ما در مدینه [بر جای مانده‌اند که] هر گردنه و [دشت و] درّه‌ای را که پیموده‌ایم، قطعاً آنان همراه ما بوده‌اند. عذری آنان را [از پیوستن به ما] بازداشته است».

موسی گوید: حمّاد [بن سلمة بن دینار]، از حُمید، از موسی بن انس از پدر خود، از پیامبر جاین حدیث را روایت کرده است».

* در باب «رفع الیدین اذا قام من الركعتین» [۵۹۲]

«حَدَّثَنَا عَيَّاشٌ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ الأَعْلَى، قَالَ: حَدَّثَنَا عُبَيْدُ اللَّهِ، عَنْ نَافِعٍ، أَنَّ ابْنَ عُمَرَ، كَانَ "إِذَا دَخَلَ فِي الصَّلاَةِ كَبَّرَ وَرَفَعَ يَدَيْهِ، وَإِذَا رَكَعَ رَفَعَ يَدَيْهِ، وَإِذَا قَالَ: سَمِعَ اللَّهُ لِمَنْ حَمِدَهُ، رَفَعَ يَدَيْهِ، وَإِذَا قَامَ مِنَ الرَّكْعَتَيْنِ رَفَعَ يَدَيْهِ"، وَرَفَعَ ذَلِكَ ابْنُ عُمَرَ إِلَى نَبِيِّ اللَّهِ جرَوَاهُ حَمَّادُ بْنُ سَلَمَةَ، عَنْ أَيُّوبَ، عَنْ نَافِعٍ، عَنْ ابْنِ عُمَرَ، عَنِ النَّبِيِّ ج، وَرَوَاهُ ابْنُ طَهْمَانَ، عَنْ أَيُّوبَ، وَمُوسَى بْنِ عُقْبَةَ مُخْتَصَرًا»(ح ۷۳۹)

«عیّاش، از عبدالاعلی، از عبیدالله، از نافع، برای ما روایت کرده که وی گفته است: هنگامی که عبدالله بن عمرببه نماز آغاز می‌کرد، تکبیر می‌گفت و دست‌ها را بلند می‌کرد؛ و آنگاه که رکوع می‌نمود، دست‌ها را بلند می‌کرد؛ و هرگاه «سمع الله لمن حمده» می‌گفت، دست‌ها را بلند می‌نمود؛ و چون از رکعت دوم برمی خاست، باز هم دست‌ها را بلند می‌کرد. و عبدالله بن عمرباین حدیث را به صورت مرفوع روایت کرده و به پیامبر خدا جرسانیده است.

و حماد بن سلمة بن دینار، از ایوب، از نافع، از عبدالله بن عمرب، از پیامبر جاین حدیث را روایت نموده است».

[۵۸۴] بیوگرافی «حماد بن سلمة بن دینار» را در این منابع دنبال کنید: «الجرح و التعدیل»، رازی ۳/۱۴۰؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۶/۲۱۶؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۷/۴۴۴؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۱/۵۹۰؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۲۵۱؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۳/۱۱؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۲۳۸؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۷۸؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۲۶۲؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۵/۱۷۵؛ «الطبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۹۴؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۱۰۳ [۵۸۵] «تذکرة الحفّاظ» ۲/۲۰۲ و ۲۰۳ [۵۸۶] «الجواهر المضیة»، ص ۱۰۸ [۵۸۷] «عقود الجمان»، ص ۱۰۸ [۵۸۸] «المناقب»؛ کردری ۲/۲۲۷ [۵۸۹] «الفهرست»، ابن ندیم، ص ۳۱۷ [۵۹۰] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۲۳۲ [۵۹۱] همان ۱/۳۹۸ [۵۹۲] همان ۱/۱۰۲

۲۲- حنظلة بن ابی سفیان بن عبدالرحمن جُمحی/ [۵۹۳] [متوفّای ۱۵۱ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۵۹۴]گوید:

وی، حنظلة بن ابی سفیان، عبدالرحمن بن صفوان بن امیّة بن خلف جُمحی مکی، حافظ حدیث می‌باشد که در عرصه‌ی حدیث شناسی و روایت حدیث نیز، مورد اعتماد و مطمئن و معتبر و قابل وثوق است؛ وی از طاوس، عکرمة؛ مجاهد، نافع عمری، قاسم و سالم، حدیث روایت نموده است.

و از کسانی که از حنظلة بن ابی سفیان، به روایت حدیث پرداخته‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

عبدالله بن مبارک؛ وکیع بن جرّاح؛ معافی بن عمران؛ مکی بن ابراهیم؛ ابوعاصم؛ ابن وهب؛ و کسان دیگر از دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش.

احمد بن حنبل در مورد حنظلة بن ابی سفیان گوید: «ثقة»؛ «وی، فردی قابل اعتماد و مورد وثوق بود».

و احمد بن ابی مریم، از یحیی بن معین نقل کرده که وی گفته است: «ثقة حجّة»؛ «حنظلة، فردی ثقه و مورد اعتماد و در عرصه‌ی حدیث شناسی و روایت حدیث، روایت کننده‌ای مطمئن و معتبر و کارشناس و خبره و آگاه و حجّت می‌باشد».

و ابن عدی گوید: «عامّة ما روی حنظلة، مستقیم»؛ «عموم روایات حنظلة بن ابی سفیان، درست و صحیح می‌باشند».

علامه ذهبی در ادامه گوید: حنظلة بن ابی سفیان، تا سال ۱۵۱ ه‍ . ق زندگی به سر برد و حیات داشت.

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۵۹۵]گوید:

احمد بن حنبل گوید: «كان وكیع، اذا أتی علی حدیثه، قال: حدثنا حنظلة بن ابی سفیان؛ وكان ثقة ثقة»؛ «عادت وکیع بن جرّاح بر آن بود که هرگاه به روایت حدیث خویش می‌پرداخت، چنین می‌گفت: «حنظلة بن ابی سفیان، برای ما روایت کرده است»؛ و (در ادامه می‌گفت:) «بی‌گمان، حنظلة بن ابی سفیان، بسیار ثقه و قابل اعتماد بود».

و بدین سان، جوزجانی نیز از احمد بن حنبل نقل کرده که وی در مورد حنظلة گفته است: «انّه ثقة ثقة»؛ «وی، بسیار قابل اعتماد و مورد وثوق و مطمئن و معتبر می‌باشد».

و ابوزرعة، ابوداود و نسایی گفته‌اند: «ثقة»؛ «حنظلة، روایت کننده‌ای ثقه و مورد اعتماد است.»

و یعقوب بن شیبه گفته است: «هو ثقة»؛ «حنظلة بن ابی سفیان، فردی قابل اعتماد و مورد وثوق می‌باشد».

و ابن سعد گوید: «كان ثقة؛ وله احادیث»؛ «حنظله، روایت کننده‌ای مطمئن و معتبر و قابل اعتماد و ثقه می‌باشد که از روایات و احادیثی نیز برخوردار است».

و ابن مدینی گفته است: «لا بأس به»؛ «در روایات و احادیث حنظلة، ایراد و نقصی وارد نیست؛ زیرا وی، روایت کننده‌ای ثقه و قابل اعتماد است».

و ابن حبّان نیز وی را در شمار روایت کنندگان ثقه و قابل اعتماد ذکر کرده و به ثقه بودن و معتبر بودن روایات و احادیث وی، رأی داده است.

و ابن حبّان نیز وی را در شمار روایت کنندگان ثقه و قابل اعتماد ذکر کرده و به ثقه بودن و معتبر بودن روایات و احادیث وی، رأی داده است.

شایان ذکر است که حنظلة بن ابی سفیان/، از آن دسته از راویان و محدّثانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، به نقل روایت از وی پرداخته‌اند.

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان»، [۵۹۶]و همچنین حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۵۹۷]، حنظلة بن ابی سفیان را در شمار راویان مکه‌ی مکرمه برشمرده‌اند که به نقل روایت از امام اعظم ابوحنیفه/پرداخته است.

نگارنده گوید:

حنظلة بن ابی سفیان بن عبدالرحمن جُمحی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «خروج النساء الی المساجد باللیل والغلس» [۵۹۸]

«حَدَّثَنَا عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ مُوسَى، عَنْ حَنْظَلَةَ، عَنْ سَالِمِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ، عَنِ ابْنِ عُمَرَ سمَا، عَنِ النَّبِيِّ جقَالَ: «إِذَا اسْتَأْذَنَكُمْ نِسَاؤُكُمْ بِاللَّيْلِ إِلَى المَسْجِدِ، فَأْذَنُوا لَهُنَّ» تَابَعَهُ شُعْبَةُ، عَنِ الأَعْمَشِ، عَنْ مُجَاهِدٍ، عَنْ ابْنِ عُمَرَ، عَنِ النَّبِيِّ صلّى الله عليه وسلم»(ح ۸۶۵)

«عبیدالله بن موسی، از حنظلة بن ابی سفیان، از سالم بن عبدالله، از عبدالله بن عمرببرای ما روایت کرده که آن حضرت جفرمودند: «هرگاه همسران شما اجازه خواستند تا شب‌ها به مسجد بروند، به آنان اجازه دهید».

* در باب «كیف كان صلاة النبيّ ج؛ وكم كان النبيّ جیصلّی باللیل» [۵۹۹]

«حَدَّثَنَا عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ مُوسَى، قَالَ: أَخْبَرَنَا حَنْظَلَةُ، عَنِ القَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ عَائِشَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا، قَالَتْ: "كَانَ النَّبِيُّ جيُصَلِّي مِنَ اللَّيْلِ ثَلاَثَ عَشْرَةَ رَكْعَةً مِنْهَا الوِتْرُ، وَرَكْعَتَا الفَجْرِ"»(ح ۱۱۴۰)

«عبیدالله بن موسی، از حنظلة بن ابی سفیان، از قاسم بن محمد، از عایشهلبرای ما روایت کرده که وی گفته است: «رسول خدا جشب‌ها، در مجموع با نماز وتر و دو رکعت سنّت صبح، سیزده رکعت نماز می‌گزارد».

* در باب «قول النبيّ ج: بُنی الاسلام علی خمس » [۶۰۰]

«حَدَّثَنَا عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ مُوسَى، قَالَ: أَخْبَرَنَا حَنْظَلَةُ بْنُ أَبِي سُفْيَانَ، عَنْ عِكْرِمَةَ بْنِ خَالِدٍ، عَنِ ابْنِ عُمَرَ، سمَا قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج"بُنِيَ الإِسْلاَمُ عَلَى خَمْسٍ: شَهَادَةِ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَأَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللَّهِ، وَإِقَامِ الصَّلاَةِ، وَإِيتَاءِ الزَّكَاةِ، وَالحَجِّ، وَصَوْمِ رَمَضَانَ"»(ح ۸)

«عبیدالله بن موسی، از حنظلة بن ابی سفیان، از عکرمة بن خالد، از عبدالله بن عمرببرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جفرمودند: «اسلام، بر پنج چیز بنا شده است: گواهی دادن بر این که خداوند، یکی است و جز او، معبود بر حقّی وجود ندارد و محمد جفرستاده‌ی اوست؛ دوم: برپاداشتن و اقامه‌ی نماز؛ سوم: پرداخت زکات و حقوق واجب مالی؛ چهارم: ادای حج؛ و پنجم: روزه گرفتن ماه مبارک رمضان».

* در باب «من تكلّم بالفارسیة والرطانة» [۶۰۱].

* در باب «اَلْعَلَم والوَسم في الصورة» [۶۰۲].

* در باب «جیب القمیص من عند الصدر وغیره» [۶۰۳].

* در باب «قصّ الشارب» [۶۰۴].

[۵۹۳] بیوگرافی «حنظلة بن ابی سفیان» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۲/۱/۴۴؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۲۱۱؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۳/۲۴۱؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۶/۲۲۵؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۶/۳۳۶؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۱/۶۲۰؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۲۶۱؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۳/۵۳؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۲۵۰؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، علامه خزرجی، ص ۸۲؛ «شذرات الذهب»؛ ابن عماد ۱/۲۳۰؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۵/۲۸۵؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۱۱۰ [۵۹۴] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۱۷۶ [۵۹۵] «تهذیب التهذیب» ۳/۵۳ و ۵۴ [۵۹۶] «عقود الجمان»؛ ص ۱۰۹ [۵۹۷] المناقب»، کردری ۲/۲۱۹ [۵۹۸] «الجامع الصحیح» امام بخاری ۱/۱۱۹ [۵۹۹] همان ۱/۱۵۳ [۶۰۰] همان ۱/۶ [۶۰۱] همان ۱/۴۳۲ [۶۰۲] همان ۲/۸۳۱ [۶۰۳] همان ۲/۸۶۲ [۶۰۴] همان ۲/۸۷۴

۲۳- خالد بن عبدالله طحّان واسطی/ [۶۰۵] [متوفّای ۱۷۹ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۶۰۶]گوید:

وی، پیشوای دینی و حافظ حدیث، ابوالهیثم - یا ابومحمد-، خالد بن عبدالله بن عبدالرحمن بن یزید مُزنی واسطی طحّان می‌باشد. او از این بزرگان و محدّثان، حدیث روایت نموده است:

حصین بن عبدالرحمن؛ سهیل بن ابی صالح؛ جریری؛ عبدالملک بن ابی سلیمان؛ یونس بن عبید و خالد حذّاء.

و از کسانی که از خالد بن عبدالله، به روایت حدیث پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

پسرش: محمد؛ عمرو بن عون؛ سعید بن منصور؛ مُسدَّد؛ اسحاق بن شاهین واسطی؛ و شمار زیادی از دیگر بزرگان و محدّثان و شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت و فرزانگی.

خالد بن عبدالله طحّان واسطی، فردی عالم و دانشمند، متخصّص و کارشناس، دانا و آگاه، درستکار و شریف، نجیب و محترم، شایسته و کارآمد، کاردان و توانا، متدیّن و خداترس، مُطیع و فرمانبردار اوامر و فرامین الهی، تعالیم و آموزه‌های نبوی، احکام و دستورات شرعی و حقایق و مفاهیم والای قرآنی و انسانی متواضع و فروتن و پارسا و پرهیزگار بود.

احمد بن حنبل گوید: «كان ثقة صالحاً في دینه»؛ «خالد بن عبدالله، روایت کننده‌ای ثقه و مورد اعتماد، پارسا و پرهیزگار و متدیّن و خداترس بود».

اسحاق ازرق گوید: «ما ادركتُ احداً افضل منه»؛ «کسی را برتر و بایسته‌تر و بهتر و برازنده‌تر از خالد بن عبدالله، درنیافته‌ام».

ابوعیسی ترمذی گوید: «و خالد، ثقة حافظ؛ «خالد بن عبدالله، (در عرصه‌ی روایت و درایت)، هم ثقه و قابل اعتماد است و هم حافظ و ضابط».

خلیفه و محمد بن سعد بر این باورند که خالد بن عبدالله طحّان واسطی، به سال ۱۸۲ ه‍ . ق وفات کرده و به رحمت ایزدی پیوسته است؛ ولی عبدالحمید بن بیان، معتقد است که در ماه جمادی الاول، به سال ۱۷۹ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید. رحمت و رضوان خدا بر او باد.

حافظ ابن حجر عسقلانی، در کتاب «تهذیب التهذیب» [۶۰۷]گوید:

عبدالله بن احمد، از پدرش (احمد بن حنبل) نقل می‌کند که وی گفت: «كان خالد الطحّان، ثقة، صالحاً في دینه؛ وهو، احبّ الینا من هُشیم»؛ «خالد بن عبدالله طحّان، روایت کننده‌ای ثقه و مورد اعتماد و پارسا و پرهیزگار و متدیّن و خداترس و درستکار و شریف بود؛ و از دیدگاه ما، او از هشیم، بهتر و برازنده‌تر است».

ابن سعد، ابوزرعه و نسایی گفته‌اند: «ثقة»؛ «خالد بن عبدالله، فردی قابل اعتماد و مورد وثوق می‌باشد».

و ابوحاتم گفته است: «ثقة صحیح الحدیث»؛ «خالد بن عبدالله، از زمره‌ی راویان مؤثق و مطمئن می‌باشد که احادیث و روایات او نیز، صحیح و درست می‌باشند».

ابن حبّان نیز، وی را در شمار روایت کنندگان مؤثق و معتبر و مطمئن و قوی و درستکار و قابل اعتماد ذکر کرده است.

و شایان ذکر است که خالد بن عبدالله، از آن دسته از راویانی می‌باشد که بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه، به نقل روایت از وی پرداخته‌اند.

و در کتاب «جامع المسانید» [۶۰۸]، چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و هو ممّن یروی الكثیر عن الامام ابی حنیفة/في هذه المسانید؛ وهو من شیوخ الامام احمد بن حنبل/»؛ «خالد بن عبدالله طحّان، از آن دسته از راویانی می‌باشد که در این مسانید، از امام ابوحنیفه/بسیار حدیث روایت نموده است؛ و علاوه از آن، او از اساتید امام احمد بن حنبل/نیز به شمار می‌آید».

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی، در کتاب «عقود الجمان»، [۶۰۹]خالد بن عبدالله را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و همچنین حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب»، [۶۱۰]وی را از راویان شهر «واسط» برشمرده که به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است.

نگارنده‌ی سطور گوید:

خالد بن عبدالله طحّان واسطی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «من ادّعی الی غیر ابیه» [۶۱۱]

«حَدَّثَنَا مُسَدَّدٌ، حَدَّثَنَا خَالِدٌ هُوَ ابْنُ عَبْدِ اللَّهِ، حَدَّثَنَا خَالِدٌ، عَنْ أَبِي عُثْمَانَ، عَنْ سَعْدٍ س، قَالَ سَمِعْتُ النَّبِيَّ ج، يَقُولُ: «مَنِ ادَّعَى إِلَى غَيْرِ أَبِيهِ، وَهُوَ يَعْلَمُ أَنَّهُ غَيْرُ أَبِيهِ، فَالْجَنَّةُ عَلَيْهِ حَرَامٌ» * فَذَكَرْتُهُ لِأَبِي بَكْرَةَ، فَقَالَ: وَأَنَا سَمِعَتْهُ أُذُنَايَ وَوَعَاهُ قَلْبِي مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ج»(ح ۶۷۶۶ و ۶۷۶۷)

«مُسدَّد، از خالد بن عبدالله، از خالد، از ابوعثمان، از سعدسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: از رسول خدا جشنیدم که می‌فرمودند: «هر کس آگاهانه، خود را به کسی غیر از پدرش نسبت دهد، بهشت برایش حرام می‌گردد».

ابوعثمان گوید: این موضوع را به ابوبکرةلیادآور شدم؛ او گفت: این حدیث را از رسول خدا جگوش‌هایم شنیده و دلم حفظ کرده است».

* در باب «رجم المُحصن» [۶۱۲]

«حَدَّثَنِي إِسْحَاقُ، حَدَّثَنَا خَالِدٌ، عَنِ الشَّيْبَانِيِّ: سَأَلْتُ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ أَبِي أَوْفَى: "هَلْ رَجَمَ رَسُولُ اللَّهِ ج؟ قَالَ: نَعَمْ، قُلْتُ: قَبْلَ سُورَةِ النُّورِ أَمْ بَعْدُ؟ قَالَ: لاَ أَدْرِي"»(ح ۶۸۱۳)

«اسحاق، از خالد بن عبدالله، از شیبانی، برای ما روایت کرده که وی گفته است: از عبدالله بن ابی اوفیسپرسیدم: آیا رسول خدا جسنگسار کرده است؟ او در پاسخ گفت: آری. گفتم: سنگسار، پیش از نزول سوره‌ی «نور» بود یا پس از آن؟ گفت: نمی‌دانم».

* در باب «رفع الیدین اذا كبّر واذا ركع واذا رفع» [۶۱۳].

* در باب «الصلاة في كسوف الشمس» [۶۱۴].

* در باب «طول الصلاة في قیام اللیل» [۶۱۵].

* در باب «فضل الحجّ المبرور» [۶۱۶].

* در باب «من لم یدخل الكعبة» [۶۱۷]

* در باب «التكبیر عند الركن» [۶۱۸].

* در باب «سقایة الحاجّ» [۶۱۹].

* در باب «متی یحلّ فطر الصائم» [۶۲۰].

* در باب «صوم داود علیه السلام» [۶۲۱].

* در باب «ما قیل في الصوّاغ» [۶۲۲].

* در باب «قبول الهدیّة» [۶۲۳].

* در باب «قول النبيّ ج: اُحلّت لكم الغنائم» [۶۲۴]

[۶۰۵] بیوگرافی «خالد بن عبدالله طحّان واسطی» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۲/۱/۱۶۰؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۲۲۶؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۳/۳۴۰؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۶/۲۶۷؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۸/۲۹۴؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۲۷۰؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۲۵۹؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، علامه خزرجی، ص ۸۶؛ «شذرات الذهب»؛ ابن عماد ۱/۲۹۲؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۵/۳۷۱؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۱۷؛ «النجوم الزاهرة»، ابن تغری بردی ۲/۹۷؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۱۱۹ [۶۰۶] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۵۹ و ۲۶۰ [۶۰۷] «تهذیب التهذیب» ۳/۸۷ [۶۰۸] «جامع المسانید» ۲/۴۴۳ [۶۰۹] «عقود الجمان»؛ ص ۱۱۰ [۶۱۰] «المناقب» کردری ۲/۲۲۹ [۶۱۱] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۳/۱۰۰۱ [۶۱۲] همان ۲/۱۰۰۶ [۶۱۳] همان ۱/۱۰۲ [۶۱۴] همان ۱/۱۴۱ [۶۱۵] همان ۱/۱۵۳ [۶۱۶] همان ۱/۲۰۶ [۶۱۷] همان ۱/۲۱۷ [۶۱۸] همان ۱/۲۱۹ [۶۱۹] همان ۱/۲۲۱ [۶۲۰] همان ۱/۲۶۲ [۶۲۱] همان ۱/۲۶۶ [۶۲۲] همان ۱/۲۸۰ [۶۲۳] همان ۱/۳۵۱ [۶۲۴] همان ۱/۴۴۰

۲۴ - خَلّاد بن یحیی بن صَفوان سُلَمی کوفی/ [۶۲۵] [متوفّای ۲۱۳ ه‍ . ق]

حافظ ابن حجر عسقلانی، در کتاب «تهذیب التهذیب» [۶۲۶]گوید:

وی، خلّاد بن یحیی بن صفوان سُلَمی، ابومحمد کوفی می‌باشد. او، در مکه‌ی مکرمه، سُکنی و اقامت گزید و مستقر و ماندگار شد و از عیسی بن طهمان، نافع بن عمر جُمحی، سفیان ثوری، مِسعر بن کدام، عبدالواحد بن اَیمن، ابراهیم بن نافع مکی، عمر بن ذر، فطر بن خلیفة و شماری دیگر از بزرگان و محدّثان، حدیث روایت نموده است:

و از کسانی که از خلّاد بن یحیی،به روایت حدیث پرداخته‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

بخاری؛ ابوزرعة؛ ابوبکر صغانی؛ محمد بن سهل بن عسکر؛ محمد بن عقیل نیشابوری؛ حنبل بن اسحاق؛ باغندی کبیر؛ ابویحیی بن ابی مسیرة؛ و کسان دیگر از مردمان.

و ترمذی نیز با یک واسطه، از او حدیث روایت نموده است؛ و ابوداود هم از طریق جعفر بن مسافر؛ به روایت حدیث از خلّاد بن یحیی پرداخته است.

احمد بن حنبل گوید: «ثقة»؛ «خلّاد بن یحیی، فردی مؤثق و معتبر است».

و در جایی دیگر گفته است: «صدوق»؛ «وی، روایت کننده‌ای صادق و راستگو درستکار و امین است».

ابن نُمیر گوید: «صدوق»؛ «خلّاد بن یحیی، از راویان راستگو و امانت دار و صادق و درستکار است».

ابوداود گوید: «لیس به بأس»؛ «در روایات و احدیث خلّاد بن یحیی، نمی‌توان ایراد و نقصی وارد کرد؛ زیرا او، فردی ثقه و قابل اعتماد است».

و ابن حبّان نیز، در کتاب خویش با عنوان «الثقات»؛ وی را در شمار راویان مؤثّق و معتبر و مطمئن و قابل اعتماد ذکر کرده است.

بخاری گوید: «سكن مكّة ومات بها قریباً من سنة (۲۱۳ه‍ . ق)»؛ «خلّاد بن یحیی، در مکه‌ی مکرمه، سُکنی و اقامت گزید و مستقر و ماندگار شد و در همانجا، در حدود سال ۲۱۳ ه‍ . ق درگذشت و به رحمت ایزدی پیوست».

احمد عجلی گوید: «ثقة»؛ «خلّاد بن یحیی، از زمره‌ی روایت کنندگان قابل اعتماد و مورد وثوق است». و خلیلی در کتاب «الارشاد» گفته است: «ثقة امامٌ»؛ «خلّاد بن یحیی، فردی مؤثق و قابل اعتماد و امام و پیشوا بود».

و در كتاب «جامع المسانید»، [۶۲۷]چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و هو یروی عن اصحاب ابی حنیفة في هذه المسانید»؛ «خلّاد بن یحیی، از آن دسته از روایت کنندگانی است که در این مسانید، با واسطه‌ی شاگردان و پیروان امام ابوحنیفه/از خود امام، حدیث روایت نموده است».

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی، نیز در کتاب «عقود الجمان»، [۶۲۸]وی را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و همچنین علامه کردری نیز در کتاب «المناقب»، [۶۲۹]خلّاد بن یحیی را در زمره‌ی راویان شهر مکه‌ی مکرّمه ذکر نموده که به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است.

نگارنده‌ی سطور گوید:

خلّاد بن یحیی بن صفوان سُلمی كوفی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «قول النبيّ ج: لا شخص اَغیر من الله» [۶۳۰]

« حَدَّثَنَا خَلَّادُ بْنُ يَحْيَى، حَدَّثَنَا عِيسَى بْنُ طَهْمَانَ، قَالَ: سَمِعْتُ أَنَسَ بْنَ مَالِكٍ س، يَقُولُ: "نَزَلَتْ آيَةُ الحِجَابِ فِي زَيْنَبَ بِنْتِ جَحْشٍ، وَأَطْعَمَ عَلَيْهَا يَوْمَئِذٍ خُبْزًا وَلَحْمًا، وَكَانَتْ تَفْخَرُ عَلَى نِسَاءِ النَّبِيِّ ج، وَكَانَتْ تَقُولُ: إِنَّ اللَّهَ أَنْكَحَنِي فِي السَّمَاءِ"»(ح ۷۴۲۱)

«خلّاد بن یحیی، از عیسی بن طَهمان، برای ما روایت کرده که وی گفته است: از انس بن مالکسشنیدم که می‌گفت: آیه‌ی حجاب، درباره‌ی زینب دختر جحش نازل شده است؛ و آن حضرت جدر روز (ازدواج با وی)، مردم را نان و گوشت داد و زینب بر زنان پیامبر جافتخار می‌کرد و می‌گفت: «خدا مرا در آسمان به عقد ازدواج آن حضرت جدرآورده است».

* در باب «قول الله تعالی: ﴿إِذَا قِيلَ لَكُمۡ تَفَسَّحُواْ فِي ٱلۡمَجَٰلِسِ فَٱفۡسَحُواْ يَفۡسَحِ ٱللَّهُ لَكُمۡۖ وَإِذَا قِيلَ ٱنشُزُواْ فَٱنشُزُواْ[المجادلة: ۱۱] [۶۳۱]

«حَدَّثَنَا خَلَّادُ بْنُ يَحْيَى، حَدَّثَنَا سُفْيَانُ، عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ، عَنْ نَافِعٍ، عَنِ ابْنِ عُمَرَ، عَنِ النَّبِيِّ ج: «أَنَّهُ نَهَى أَنْ يُقَامَ الرَّجُلُ مِنْ مَجْلِسِهِ وَيَجْلِسَ فِيهِ آخَرُ، وَلَكِنْ تَفَسَّحُوا وَتَوَسَّعُوا» وَكَانَ ابْنُ عُمَرَ «يَكْرَهُ أَنْ يَقُومَ الرَّجُلُ مِنْ مَجْلِسِهِ ثُمَّ يَجْلِسَ مَكَانَهُ»»(ح ۶۲۷۰)

«خلّاد بن یحیی، از سفیان، از عبیدالله، از نافع؛ از عبدالله بن عمرباز پیامبر خدا جبرای ما روایت کرده است که: «همانا پیامبر خدا جنهی کردند از این که مردی از جایش بلند کرده شود تا دیگری در جایش بنشیند؛ ولی برای دیگران، جا باز کنید و جمع و جور بنشینید».

و ابن عمربناخوشایند می‌دانست که فردی، شخص دیگری را از جایش بلند کند تا خود (یا دیگری) در جایش بنیشیند».

* در باب «الصبر من محارم الله» [۶۳۲]

«حَدَّثَنَا خَلَّادُ بْنُ يَحْيَى، حَدَّثَنَا مِسْعَرٌ، حَدَّثَنَا زِيَادُ بْنُ عِلاَقَةَ، قَالَ: سَمِعْتُ المُغِيرَةَ بْنَ شُعْبَةَ، يَقُولُ: كَانَ النَّبِيُّ جيُصَلِّي حَتَّى تَرِمَ، أَوْ تَنْتَفِخَ قَدَمَاهُ، فَيُقَالُ لَهُ، فَيَقُولُ: «أَفَلاَ أَكُونُ عَبْدًا شَكُورًا»»(ح ۶۴۷۱)

«خلّاد بن یحیی، از مِسعر، از زیاد بن علاقة برای ما روایت کرده که وی گفته است: از مغیرة بن شعبهسشنیدم که می‌گفت: رسول خدا جچندان نماز می‌گزارد تا آن که پاهایش ورم می‌کرد یا باد می‌نمود. به وی گفته شد: چرا این اندازه، خویشتن را به مشقّت و زحمت می‌اندازید؟ فرمود: «آیا من، بنده‌ی شکرگزار نباشم؟!».

* در باب «الصلاة اذا قدم من سفر» [۶۳۳].

* در باب «الاستعانة بالنّجار والصنّاع في اَعواد المنبر والمسجد» [۶۳۴].

* در باب «تشبیك الاصابع في المسجد وغیره» [۶۳۵]

* در باب «القراءة في العشاء» [۶۳۶].

* در باب «النجّار» [۶۳۷].

* در باب «القران في التمر بین الشركاء حتّی یستأذن اصحابه» [۶۳۸].

* در باب «اذا اختلف الراهن والمرتهن ونحوه، فالبیّنة علی المدّعی والیمین علی المدّعی علیه» [۶۳۹].

* در باب «ما یجوز من شروط المكاتب اذا رضی بالبیع علی ان یعتق» [۶۴۰].

* در باب «قول الله عزّوجل: ﴿وَءَاتَيۡنَا دَاوُۥدَ زَبُورٗا١٦٣[النساء: ۱۶۳] [۶۴۱].

* در باب «لا تطیع المرأة زوجها في معصیة» [۶۴۲].

* در باب «ما كان السلف یدّخرون في بیوتهم وأسفارهم من الطعام واللحم وغیره» [۶۴۳].

به هر حال، روایات خلّاد بن یحیی بن صفوان سُلَمی/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۱۵ مورد آمده است.

[۶۲۵] بیوگرافی «خَلّاد بن یحیی بن صفوان سُلمی» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۲/۱/۱۸۹؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۲۳۷؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۳/۳۶۸؛ «سیر اعلام النبلاء»؛ حافظ ذهبی ۱۰/۱۶۴؛ «میزان الاعتدال»؛ حافظ ذهبی ۱/۶۵۷؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۸/۲۲۹؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۲۸۵؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۲۷۶؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۹۱؛ «شذرات الذهب»؛ ابن عماد ۲/۲۸؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۵/۵۲۳؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۱۲۸ [۶۲۶] «تهذیب التهذیب» ۳/۱۵۰ و ۱۵۱ [۶۲۷] «جامع المسانید» ۲/۴۴۶ [۶۲۸] «عقود الجمان»؛ ص ۱۱۰ [۶۲۹] «المناقب» کردری ۲/۲۱۹ [۶۳۰] «الجامع الصحیح» امام بخاری ۲/۱۱۰۴ [۶۳۱] همان ۲/۹۲۷ و ۹۲۸ [۶۳۲] همان ۲/۹۵۸ [۶۳۳] همان ۱/۶۳ [۶۳۴] همان ۱/۶۴ [۶۳۵] همان ۱/۶۹. [۶۳۶] همان ۱/۱۰۶ [۶۳۷] همان ۱/۲۸۱ [۶۳۸] هان ۱/۳۳۸ [۶۳۹] همان ۱/۳۴۲ [۶۴۰] همان ۱/۳۷۶ [۶۴۱] همان ۲/۴۸۵ [۶۴۲] همان ۲/۷۸۴ [۶۴۳] همان ۲/۸۱۵

۲۵- داود بن رُشَید خوارزمی حنفی/ [۶۴۴] [متوفّای ۲۳۹ ه‍ . ق]

حافظ ابن حجر عسقلانی، در کتاب «تهذیب التهذیب» [۶۴۵]گوید:

وی، داود بن رُشَید هاشمی، ابوالفضل خوارزمی می‌باشد که در بغداد، سُکنی و اقامت داشت و مستقر بود؛ او از این بزرگان و محدّثان، حدیث روایت نموده است:

هشیم؛ ولید بن مسلم؛ مُعتمر بن سلیمان؛ یحیی بن زکریا بن ابی زائدة؛ حفص بن غیاث؛ اسماعیل بن جعفر؛ ابن عُلیّة؛ اسماعیل بن عیّاش؛ شعیب بن اسحاق؛ صالح بن عمر واسطی؛ عبّاد بن عوّام؛ عمر بن ایوب موصلی؛ مروان بن معاویة فزاری؛ و کسان دیگر از محدّثان و بزرگ مردان عرصه‌ی روایت و درایت.

و از کسانی که از داود بن رُشَید، به روایت حدیث پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

مسلم، ابوداود؛ ابن ماجه؛ احمد بن علی مروزی؛ ابوزرعة؛ ابوحاتم؛ و دیگران.

بخاری نیز در کتاب «الجامع الصحیح» بخاری، در باب «العتق» (آزاد کردن برده)، یک حدیث، از وی روایت نموده است؛ و نسایی نیز با واسطه‌ی «صاعقة»، حدیثی دیگر، از وی روایت کرده است. و بخاری در غیر کتاب «الجامع الصحیح»، بدون واسطه، به نقل روایت از داود بن رُشَید پرداخته است.

صالح بن محمد گوید: «كان یحیی بن معین یوثّقه»؛ «یحیی بن معین، در عرصه‌ی روایت و درایت، داود بن رُشَید را مؤثق و معتبر و مطمن و قابل اعتماد می‌دانست».

و ابوحاتم گفته است: «صدوق»؛ «داود بن رُشَید، روایت کننده‌ای صادق و راستگو و امین و مورد اعتماد و درستکار و شریف می‌باشد».

دارقطنی گوید: «ثقة نبیل»؛ «داود بن رُشَید، از زمره‌ی راویان مؤثق و معتبر، مطمئن و قابل اعتماد، شریف و اصیل، نجیب و بزرگوار و بزرگ منش و محترم می‌باشد».

محمد بن عبدالله حضرمی و دیگران، بر این باورند که داود بن رُشَید/، به سال ۲۳۹ ه‍ . ق وفات کرده و چهره در نقاب خاک کشیده است؛ و دیگر علماء و صاحب نظران اسلامی، این را نیز افزوده‌اند که وی در ماه شعبان، به سال ۲۳۹ ه‍ . ق درگذشت و به رحمت ایزدی پیوست.

ابن حبّان نیز، وی را در شمار راویان مؤثق و قابل اعتماد و مطمئن و معتبر ذکر کرده است.

حافظ عبدالقادر قرشی نیز در کتاب «الجواهر المضیة في طبقات الحنفیة»، [۶۴۶]به بیان بیوگرافی داود بن رُشَید پرداخته و او را از زمره‌ی دانشوران و صاحب نظران احناف، برشمرده و در ادامه گفته است: «هو من اصحاب حفص بن غیاث ومن اصحاب محمد بن الحسن ایضاً»؛ «داود بن رُشَید، از شاگردان حفص بن غیاث، و همچنین از زمره‌ی شاگردان و پیروان محمد بن حسن شیبانی (شاگرد ارشد امام ابوحنیفه/) می‌باشد».

و در کتاب «جامع المسانید»، [۶۴۷]چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و هو ممّن یروی الكثیر عن اصحاب الامام ابی حنیفة عن ابی‌حنیفة - رحمهم الله تعالی - في هذه المسانید»؛ «داود بن رُشَید، از آن دسته از روایت کنندگانی می‌باشد که در این مسانید، با واسطه‌ی شاگردان امام ابوحنیفه/از خود امام، حدیث روایت نموده است».

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی، در کتاب «عقود الجمان»، [۶۴۸]داود بن رُشَید را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

نگارنده‌ی سطور گوید:

داود بن رُشَید خوارزمی، از ابوحنیفه، از علقمة بن مرثد، از سلیمان بن بریدة، از پدرش روایت می‌کند که آن حضرت جفرموده‌اند: «نهیناكم عن زیارة القبور و قد اذن لمحمّد جفي زیارة قبر امّه؛ فزوروها و لا تقولوا هُجراً؛ و عن لحوم الاضاحی و اَن تمسّكواها فوق ثلاثة ایّام؛ و انّما نهیناكم لیوسع موسعكم علی فقیركم؛ فكلوا و تزّودوا؛ و عن الشرب في الحنتم و لا المزفّت؛ فاشربوا؛ فانّ الظرف لایحلّ شیئاً و لا یحرّمه؛ و لا تشربوا مُسكراً»؛ «ما شما را از زیارت قبور منع کردیم؛ و به راستی برای محمد جاین اجازه داده شده است تا قبر مادرش را زیارت کند؛ از این رو، شما نیز به زیارت قبور بروید و پَرت و پلا و سخنان یاوه و زشت نگویید؛ و همچنین شما را منع کردم از این که گوشت‌های قربانی‌ها را بخورید و از این که آن‌ها را بیش از سه روز نگاه دارید؛ و جز این نیست که فلسفه‌ی منع در آن نهفته بود تا توانگران و ثروتمندانتان، فقیران و مستمندانتان را بی‌نیاز و توانگر بگردانند؛ پس حال بخورید و ذخیره کنید؛ و همچنین شما را از نوشیدن در ظرف‌های «حَنتم» و «مزفّت» نهی کردم؛ ولی اکنون این اجازه را دارید تا در آن‌ها بنوشید؛ زیرا ظرف، نه چیزی را حلال می‌گرداند و نه حرام؛ و چیز مست کننده ننوشید».

این روایت را ابوالمؤیّد خوارزمی، در کتاب «جامع المسانید» [۶۴۹]ذکر کرده و در ادامه گفته است: ابومحمد بخاری، این حدیث را از داود بن رُشید، از امام ابوحنیفه/روایت نموده است.

و همچنین راقم سطور گوید:

داود بن رُشَید خوارزمی/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در باب «قول الله: «اَوْ تحریر رقبة»؛ واَیّ الرقاب اَزكی» [۶۵۰]، با یک واسطه، استاد امام بخاری/به شمار می‌آید؛ آنجا که امام بخاری چنین روایت می‌کند:

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ الرَّحِيمِ، حَدَّثَنَا دَاوُدُ بْنُ رُشَيْدٍ، حَدَّثَنَا الوَلِيدُ بْنُ مُسْلِمٍ، عَنْ أَبِي غَسَّانَ مُحَمَّدِ بْنِ مُطَرِّفٍ، عَنْ زَيْدِ بْنِ أَسْلَمَ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ حُسَيْنٍ، عَنْ سَعِيدِ بْنِ مَرْجَانَةَ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ، عَنِ النَّبِيِّ جقَالَ: «مَنْ أَعْتَقَ رَقَبَةً مُسْلِمَةً، أَعْتَقَ اللَّهُ بِكُلِّ عُضْوٍ مِنْهُ عُضْوًا مِنَ النَّارِ، حَتَّى فَرْجَهُ بِفَرْجِهِ»» (ح ۶۷۱۵)

«محمد بن عبدالرحیم، از داود بن رُشَید، از ولید بن مُسلم، از ابوغسّان محمد بن مُطرّف، از زید بن اسلم، از علی بن حسین، از سعید بن مرجانة، از ابوهریرهسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جفرمودند: «کسی که برده‌ی مسلمانی را آزاد کند، خداوند بلند مرتبه، در برابر هر عضوی از اعضای آن برده، عضوی از او را از آتش سوزان دوزخ، آزاد می‌گرداند؛ تا جایی که حتّی شرمگاه وی را در برابر شرمگاه آن برده از آتش می‌رهاند».

[۶۴۴] بیوگرافی «داود بن رُشید خوارزمی» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۲/۱/۲۴۴؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۲۴۱؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۳/۴۱۲؛ «سیر اعلام النبلاء» حافظ ذهبی ۱۱/۱۳۳؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۸/۲۳۶؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۲۸۸؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۸/۳۶۷؛«تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۲۷۹؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۹۳؛ «شذرات الذهب»؛ ابن عماد ۲/۹۱؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۶/۱۰؛ «الطبقات السنیة»، تمیمی داری ۳/۲۲۲ به شماره ۸۴۹؛ «الفوائد البهیة» لکنوی، صص ۷۲ و ۷۳؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۷/۳۴۹؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۱۳۰ [۶۴۵] «تهذیب التهذیب» ۳/۱۵۹ و ۱۶۰ [۶۴۶] «الجواهر المضیة» ۱/۲۳۷ [۶۴۷] «جامع المسانید» ۲/۴۴۹ [۶۴۸] «عقود الجمان»؛ ص ۱۱۱ [۶۴۹] «جامع المسانید» ۲/۱۹۹ [۶۵۰] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۹۹۳ و ۹۹۴

۲۶- داود بن عبدالرحمن عطّار عبدی، ابوسلیمان مکی/ [۶۵۱] [متوفّای ۱۷۴ ه‍ . ق]

حافظ ابن حجر عسقلانی، در کتاب «تهذیب التهذیب» [۶۵۲]گوید:

از کسانی که داود بن عبدالرحمن، از آن‌ها به روایت حدیث پرداخته است، می‌توان این افراد را نام برد:

هشام بن عروة؛ ابن جریج؛ معمر؛ ابن خثیم؛ اسماعیل بن کثیر مکی؛ عمرو بن دینار؛ عمرو بن یحیی مازنی؛ منصور بن عبدالرحمن بن صفیّة؛ و دیگر بزرگانِ محدّثان.

و از کسانی که از داود بن عبدالرحمن عطّار، به نقل روایت پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

عبدالله بن مبارک؛ ابن وهب؛ شافعی؛ سعید بن منصور؛ یحیی بن یحیی؛ قتیبه و دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت و فرزانگی.

داود بن عبدالرحمن، فردی درستکار و شریف، نجیب و محترم، شایسته و کارآمد، متخصّص و کارشناس و کاردان و توانا بود. ابن حبّان، وی را در شمار راویان ثقه و مورد اعتماد و مطمئن و امین، ذکر کرده است.

ابراهیم بن محمد شافعی گوید: ابن حبّان گفته است: «داود بن عبدالرحمن، به سال ۱۷۴ ه‍ . ق، در مکه درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید؛ و حال آن که وی، فردی پارسا و پرهیزگار و متّقی و خداترس در میان دانشوران و صاحب نظران فقهی مکه‌ی مکرمه بود».

و بدین سان، ابن سعد نیز در تاریخ وفات داود بن عبدالرحمن، درباره‌ی او، این چنین اظهارنظر نموده و این را نیز گفته است: «كان كثیر الحدیث»؛ «داود بن عبدالرحمن، روایات و احادیث زیادی را از رسول خدا جدر اختیار داشت و بسیار روایت کننده‌ی حدیث بود».

و آجری به نقل از ابوداود گوید: «ثقة»؛ «داود بن عبدالرحمن، از راویان مطمئن و مؤثق و معتبر و قابل اعتماد بود».

و احمد عجلی گوید: «مكّی ثقة»؛ «داود بن عبدالرحمن، از مردمان مکه‌ی مکرمه و فردی ثقه و مورد اعتماد بود».

و بزّار نیز، داود بن عبدالرحمن را روایت کننده‌ای مؤثّق و قابل اعتماد معرّفی کرده که در عرصه‌ی روایت و درایت، فردی مطمئن و امین، درستکار و شریف و مُعتمد و قابل اعتماد می‌باشد.

و شایان ذکر است که داود بن عبدالرحمن/، از آن دسته از راویانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ابوداود، ترمذی، نسایی و ابن ماجه)، از وی، حدیث روایت نموده‌اند.

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی، در کتاب «عقود الجمان»، [۶۵۳]داود بن عبدالرحمن را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و همچنین حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب»، [۶۵۴]وی را در شمار محدّثان و راویان شهر مکه‌ی مکرمه برشمرده که به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است.

در کتاب «جامع المسانید»، [۶۵۵]چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و یروی عنه الامام ابوحنیفة ویروی هو عن الامام ابی حنیفة رحمهما الله ایضاً في هذه المسانید»؛ «داود بن عبدالرحمن/، از زمره‌ی کسانی است که امام ابوحنیفه/، از وی، حدیث روایت نموده است؛ و او نیز در این مسانید، به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است».

نگارنده گوید:

داود بن عبدالرحمن عطّار عبدی/، در کتاب «الجامع الصحیح» بخاری، در باب «اذا قام الرجل عن یسار الامام وحوّله الامام خلفه الی یمینه، تمّت صلاته» [۶۵۶]، با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ آنجا که امام بخاری/چنین روایت می‌کند:

«حَدَّثَنَا قُتَيْبَةُ بْنُ سَعِيدٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا دَاوُدُ، عَنْ عَمْرِو بْنِ دِينَارٍ، عَنْ كُرَيْبٍ، مَوْلَى ابْنِ عَبَّاسٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ سمَا، قَالَ: «صَلَّيْتُ مَعَ النَّبِيِّ جذَاتَ لَيْلَةٍ، فَقُمْتُ عَنْ يَسَارِهِ، فَأَخَذَ رَسُولُ اللَّهِ جبِرَأْسِي مِنْ وَرَائِي، فَجَعَلَنِي عَنْ يَمِينِهِ، فَصَلَّى وَرَقَدَ، فَجَاءَهُ المُؤَذِّنُ، فَقَامَ وَصَلَّى وَلَمْ يَتَوَضَّأْ»»(ح ۷۲۶)

«قتیبة بن سعید، از داود بن عبدالرحمن، از عمرو بن دینار، از کریب آزاده‌ی ابن عبّاس، از عبدالله بن عبّاسببرای ما روایت کرده که وی گفته است: «شبی با رسول خدا جنماز گزاردم و به جانب چپ ایشان ایستادم؛ آن حضرت جسر مرا از عقب گرفت و مرا به جانب راست خویش قرار داد. رسول خدا جنماز گزارد و پس از آن خوابید؛ سپس مؤذن، به نزدشان آمد. آن حضرت جبرخاست و نماز (سنّت صبح) را گزارد و وضو نیز نگرفت».

[۶۵۱] بیوگرافی «داود بن عبدالرحمن عطّار عبدی» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۲/۱/۲۴۱؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۲۴۰؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۳/۴۱۷؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۶/۲۸۶؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۲۹۰؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۲۸۱؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی، ص ۹۴؛ «شذرات الذهب»؛ ابن عماد ۱/۲۸۶؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۶/۲۵؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۲/۱۱؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۱۲۹ [۶۵۲] «تهذیب التهذیب» ۳/۱۶۶ و ۱۶۷ [۶۵۳] «عقود الجمان»؛ ص ۱۱۱ [۶۵۴] «المناقب»، کردری ۲/۲۱۹ [۶۵۵] «جامع المسانید» ۲/۴۴۸ [۶۵۶] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۱۰۰

۲۷- رَوح بن عُبادة/ [۶۵۷] [متوفّای ۲۰۵ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۶۵۸]گوید:

وی، حافظ ابن علاء بن حسّان، ابومحمد قَیسی بصری می‌باشد که از ابن عون، حسین معلّم، ابن ابی عروبة و کسان دیگر از طبقه‌ی آنان، به سماع حدیث پرداخته است و در این زمینه، توجه و اهتمام در خور را ورزیده است.

و احمد بن حنبل، اسحاق بن راهویه، بنُدار، اسحاق کوسج، بشر بن موسی، و شمار زیادی از دیگر مردمان، از رَوح بن عُبادة، حدیث، سماع نموده‌اند.

یعقوب بن شیبه گوید: رَوح بن عُبادة، فردی بزرگوار و آقامنش، سرور و ارباب و شریف و نجیب و انسانی سالم و شاداب و سرحال و با نشاط بود که خیلی به روایت حدیث می‌پرداخت؛ و از علی بن مدینی شنیدم که در حق وی می‌گفت: «ما زال في الحدیث لم یشغل عنه»؛ «رَوح بن عُبادة، پیوسته به فراگیری و یادگیری احادیث مشغول بود و هرگز به غیر آن نمی‌پرداخت و از آن غافل نمی‌شد».

خطیب بغدادی گوید: «صنّف الكتب في «السنن» و «الاحكام» وجمع تفسیراً وكان ثقة»؛ «رَوح بن عُبادة، کتاب‌هایی را در زمینه‌ی «سُنن» و «احکام» به رشته‌ی تحریر درآورده و به گردآوری و تدوین تفسیری از آیات قرآن نیز پرداخت؛ و او، فردی مؤثق و قابل اعتماد نیز بود».

علامه ذهبی در ادامه گوید: احادیث و روایات رَوح بن عُبادة، در چهارچوب تمامی اصول اسلام بود و به همگی آن‌ها پرداخته بود؛ وی در ماه جمادی الاول، به سال ۲۰۵ ه‍ . ق - در حالی که بیش از ۸۰ بهار از عمرش سپری شده بود - درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید. خدایش او را بیامرزد و در جوار بهترین رحمت‌های خویش جای دهد.

و حافظ ابن حجر عسقلانی، در کتاب «تهذیب التهذیب» [۶۵۹]گوید:

ابن ابی خیثمه به نقل از یحیی گوید: «صدوق ثقة»؛ «رَوح بن عُبادة، فردی صادق و راستگو، قابل اعتماد و مؤثّق، درستکار و امین و مطمئن و معتبر می‌باشد».

و ابوعاصم نیز به بیان بیوگرافی وی پرداخته و از او ستایش و تمجید، تحسین و تعریف، تقدیر و سپاس و مدح و قدردانی نموده است. ابوبکر بزّار در مُسند خویش گفته است: «ثقةٌ مأمون»؛ «رَوح بن عُبادة، روایت کننده‌ای مؤثق و قابل اعتماد و امین و درستکار و مطمئن و مُعتمد می‌باشد».

ابن سعد گفته است: «كان ثقة ان شاء الله»؛ «به خواست خدا، رَوح بن عُبادة، ثقة و قابل اعتماد است».

و خلیل گوید: «ثقة، اكثر عن مالك، وروی عنه الائمّة»؛ «رَوح بن عُبادة، از زمره‌ی راویان مؤثق و قابل اعتماد است که از مالک نیز بیشتر روایت نموده است؛ ائمه و پیشوایان حدیث نیز به نقل روایت از وی پرداخته‌اند».

و رَوح بن عُبادة، از آن دسته از راویانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، از وی،حدیث روایت نموده‌اند.

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی، در کتاب «عقود الجمان»، [۶۶۰]رَوح بن عُبادة را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و همچنین حافظ ابن بزّار کردری نیز در کتاب «المناقب» [۶۶۱]، وی را در زمره‌ی راویان و محدّثان شهر بصره ذکر نموده که به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است.

نگارنده گوید:

رَوح بن عُبادة، از ابوحنیفه، از حمّاد، از ابراهیم نخعی روایت کرده که عبدالله بن مسعودسگفته است: رسول خدا جفرموده‌اند: «مابین السرّة الی الركبة عورةٌ»؛ «مابین ناف تا زانو، عورت است».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی در کتاب «جامع المسانید» [۶۶۲]ذکر کرده و در ادامه گفته است: ابومحمد بخاری، این حدیث را از رَوح بن عُبادة، از ابوحنیفه/روایت نموده است؛ با این تفاوت که وی در این سند، این حدیث را به نقل از ابراهیم نخعی، از اَسود روایت کرده و در آن گفته است: اسود گوید: عبدالله بن مسعودسگفته است: «ما بین السرّة الی الركبة عورةٌ»؛ (یعنی به صورت «موقوف» روایت کرده است نه به صورت «مرفوع»).

و همچنین راقم سطور گوید:

رَوح بن عُبادة/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «من نوقش الحساب، عذّب» [۶۶۳]

«حَدَّثَنِي إِسْحَاقُ بْنُ مَنْصُورٍ، حَدَّثَنَا رَوْحُ بْنُ عُبَادَةَ، حَدَّثَنَا حَاتِمُ بْنُ أَبِي صَغِيرَةَ، حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أَبِي مُلَيْكَةَ، حَدَّثَنِي القَاسِمُ بْنُ مُحَمَّدٍ: حَدَّثَتْنِي عَائِشَةُ: أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ جقَالَ: «لَيْسَ أَحَدٌ يُحَاسَبُ يَوْمَ القِيَامَةِ إِلَّا هَلَكَ» فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، أَلَيْسَ قَدْ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى:﴿فَأَمَّا مَنۡ أُوتِيَ كِتَٰبَهُۥ بِيَمِينِهِۦ٧ فَسَوۡفَ يُحَاسَبُ حِسَابٗا يَسِيرٗا٨[الانشقاق: ۷-۸] فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: «إِنَّمَا ذَلِكِ العَرْضُ، وَلَيْسَ أَحَدٌ يُنَاقَشُ الحِسَابَ يَوْمَ القِيَامَةِ إِلَّا عُذِّبَ»»(ح ۶۵۳۷)

«اسحاق بن منصور، از رَوح بن عُبادة، از حاتم بن ابی صغیرة، از عبدالله بن ابی مُلیکة، از قاسم بن محمد، از عایشهلبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جفرمودند: «هیچ کس چنین نیست که در روز رستاخیز با وی حساب شود، مگر این که هلاگ گردد».گفتیم: ای رسول خدا ج! مگر نه این است که خداوند می‌فرماید: «آن که نامه‌ی اعمالش به دست راستش داده شود، به زودی محاسبه‌ی آسانی خواهد داشت»؟ آن حضرت جفرمودند: «این، عرضه‌ی اعمال است؛ ولی هر کس که در روز رستاخیز، مورد محاسبه قرار گیرد، گرفتار عذاب می‌گردد».

* در باب «ما یكره من كثرة السؤال» [۶۶۴]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ الرَّحِيمِ، أَخْبَرَنَا رَوْحُ بْنُ عُبَادَةَ، حَدَّثَنَا شُعْبَةُ، أَخْبَرَنِي مُوسَى بْنُ أَنَسٍ، قَالَ: سَمِعْتُ أَنَسَ بْنَ مَالِكٍ، قَالَ: قَالَ رَجُلٌ: يَا نَبِيَّ اللَّهِ مَنْ أَبِي؟ قَالَ: «أَبُوكَ فُلاَنٌ»، وَنَزَلَتْ: [يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَسْأَلُوا عَنْ أَشْيَاءَ] (المائدة: ۱۰۱) الآيَةَ»(ح ۷۲۹۵)

«محمد بن عبدالرحیم، از رَوح بن عُبادة، از شعبه، از موسی بن انس برای ما روایت کرده که وی گفته است: از انس بن مالکسشنیدم که گفت: مردی خطاب به پیامبر جگفت: ای رسول خدا ج! پدرم کیست؟ آن حضرت جفرمود: «پدر تو، فلان کس است». و سپس این آیه نازل شد: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَسۡ‍َٔلُواْ عَنۡ أَشۡيَآءَ إِن تُبۡدَ لَكُمۡ تَسُؤۡكُمۡ وَإِن تَسۡ‍َٔلُواْ عَنۡهَا حِينَ يُنَزَّلُ ٱلۡقُرۡءَانُ تُبۡدَ لَكُمۡ عَفَا ٱللَّهُ عَنۡهَاۗ وَٱللَّهُ غَفُورٌ حَلِيمٞ١٠١[المائدة: ۱۰۱] «ای مؤمنان! از مسائلی سؤال مکنید که اگر فاش گردند و آشکار شوند، شما را ناراحت و بدحال کنند؛ چنان‌که به هنگام نزول قرآن، راجع بدان‌ها پرس و جو کنید، برای شما بیان و روشن می‌شوند؛ خداوند از این مسائل گذشته است و خداوند بس آمرزگار و بردبار است».

* در باب «كراهیة التحرّی في الصلاة وغیرها» [۶۶۵].

* در باب «اتّباع الجنائز من الایمان» [۶۶۶].

* در باب «الأسیر والغریم یربط في المجسد» [۶۶۷].

* در باب «وقت الفجر» [۶۶۸].

* در باب «صلاة القاعد» [۶۶۹].

* در باب «من تسحّر فلم ینم حتّی صلّی الصبح» [۶۷۰].

* در باب «من قال: لیس علی المحصر بدل» [۶۷۱].

* در باب «النسك شاة» [۶۷۲].

* در باب «كیف تعرّف لقطة اهل مكّة» [۶۷۳].

* در باب «المكاتب ونجومه في كل سنة نجم» [۶۷۴].

به هر حال، روایات «رَوح بن عُبادة»/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/در بیشتر از ۲۹ مورد آمده است.

[۶۵۷] بیوگرافی «رَپوح بن عُبادة» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۲/۱/۳۰۹؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۲۴۹؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۳/۴۹۸؛ «سیر اعلام النبلاء»؛ حافظ ذهبی ۹/۳۰۲؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۸/۲۴۳؛ «میزان الاعتدال»؛ حافظ ذهبی ۲/۲۵؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۳۱۳؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۸/۴۰۱؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۳/۲۵۳؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۳۰۴؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی، ص ۱۰۱؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۵۱؛ «شذرات الذهب»؛ ابن عماد ۲/۱۳؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۶/۲۳۵؛«الطبقات الکبری»، ابن سعد ۷/۲۹۶؛ «النجوم الزاهرة»، ابن تغری بردی ۲/۱۷۹؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۱۳۷ [۶۵۸] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۳۴۹ و ۳۵۰ [۶۵۹] «تهذیب التهذیب» ۳/۳۵۴ و ۳۵۵ [۶۶۰] «عقود الجمان»؛ ص ۱۱۲ [۶۶۱] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۸ [۶۶۲] «جامع المسانید» ۱/۳۵۶ و ۳۵۷ [۶۶۳] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۹۶۸ [۶۶۴] همان ۲/۱۰۸۳ [۶۶۵] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۵۲ [۶۶۶] همان ۱/۱۲ [۶۶۷] همان ۱/۶۶ [۶۶۸] همان ۱/۸۱ و ۸۲ [۶۶۹] همان ۱/۱۵۰ [۶۷۰] همان ۱/۱۵۲ [۶۷۱] همان ۱/۲۴۳ [۶۷۲] همان ۱/۲۴۴ [۶۷۳] همان ۱/۳۲۸ [۶۷۴] همان ۱/۳۴۷

۲۸- زائدة بن قُدامة حنفی/ [۶۷۵] [متوفّای ۱۶۱ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۶۷۶]گوید:

وی، پیشوای دینی و حجّت در حدیث، ابوالصّلت ثقفی کوفی می‌باشد که از زیاد بن علاقة، عبدالملک بن عُمیر، منصور، سِماک بن حرب، موسی بن ابی عایشه، و کسان دیگر از طبقه‌ی آنان، حدیث روایت نموده است.

و از کسانی که از زائدة بن قدامة، به نقل روایت پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

سفیان بن عینیة؛ حسین جُعفی؛ عبدالرحمن بن مهدی؛ معاویة بن عمرو؛ ابونعیم؛ طلق بن غنّام؛ ابوحذیفه نهدی؛ احمد بن یونس؛ و شمار زیادی از دیگر مردمان.

علامه ذهبی در ادامه گوید: زائدة بن قدامة، در اِتقان (مهارت و خبرگی، چیرگی و زبردستی، کاردانی و استادی و تخصّص و شایستگی)، مشابه و همسان شعبه بود؛ ولی تا جایی که من اطلاع دارم، برای وی، مشابه و نظیری از غیر مردمان شهرش، وجود نداشت.

ابوداود طیالسی گوید: «كان لا یحدّث صاحب بدعة»؛ «عادت زائدة بن قدامة، بر آن بود که برای بدعت گرایان و بدعت‌گذاران، حدیث بیان نمی‌کرد».

ابواسامه گوید: «كان اصدق الناس وابرّهم»؛ «زائدة بن قدامة، راستگوترین، مطمئن‌ترین، پارساترین، پرهیزگارترین، مخلص‌ترین و صادق‌ترین مردمان بود».

ابوحاتم رازی گوید: «ثقة صاحب سنّة»؛ «زائدة بن قدامة، روایت کننده‌ای ثقه و قابل اعتماد و متعهّد و پایبند به سنّت بود».

گفته شده که زائدة بن قدامة، در حالی که در سرزمین روم، مرزدار بود و از میهن اسلامی خود مراقبت به عمل می‌آورد، جان به جان آفرین تسلیم کرد و به سوی دیار یار پرگشود.

وی در اوائل سال ۱۶۱ ه‍ . ق - در حالی که پیر و سالمند و سالخورده و فرتوت شده بود - درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید.

احمد بن حنبل گوید: «كان وكیع، لا یقدّم علی زائدة في الحفظ احداً»؛ «وکیع بن جرّاح، هرگز کسی را در حفظ و ضبط، بر زائده بن قدامة ترجیح نمی‌داد».

حافظ عبدالقادر قرشی، در کتاب «الجواهر المضیة» [۶۷۷]، به بیان بیوگرافی زائدة بن قدامة پرداخته و او را در زمره‌ی دانشوران و صاحب نظران احناف برشمرده و در ادامه گفته است: «روی له الشیخان»؛ «شیخان (بخاری و مسلم)، از زائدة بن قدامة، حدیث روایت نموده‌اند».

ودر کتاب «جامع المسانید» [۶۷۸]، چنین آمده است: «و هو مع هذه العلوم، یروی عن الامام ابی حنیفة/في هذه المسانید»؛ «زائدة بن قدامة، با دارا بودن تمامی این علوم و معارف و دانش‌ها و حکمت‌ها، باز هم در این مسانید، از امام ابوحنیفه/حدیث روایت نموده است».

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی، نیز در کتاب «عقود الجمان»، [۶۷۹]وی را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۶۸۰]گوید:

احمد عجلی گفته است: «كان ثقة، صاحب سنّة»؛ «زائدة بن قدامة، روایت کننده‌ای ثقه و قابل اعتماد و متعهّد و پایبند به سنّت بود».

نسایی نیز گفته است: «ثقة»؛ «وی، از راویان مؤثق و مطمئن و معتمد و قابل اعتماد بود».

و بدین سان، ابن سعد نیز به تعریف و تمجید از زائدة بن قدامة پرداخته و گفته است: «كان ثقة مأموناً، صاحب سنّة»؛ «وی، فردی، ثقه و مورد اعتماد و مطمئن و معتبر و پیرو سنّت و متعهّد و پایبند بدان بود».

و ابن حبّان نیز در کتاب «الثقات» گفته است: «كان من الحفّاظ المتقنین»؛ «زائدة بن قدامة، یکی از حافظان ماهر و حاذق، خبره و کاردان و متخصص و توانای حدیث بود».

و دارقطنی گفته است: «من الأثباتِ الائمة»؛ «زائدة بن قدامة، در شمار پیشوایان مؤثق و قابل اعتماد و ائمّه‌ی مطمئن و معتبر قرار داشت».

و ذُهْلِی گوید: «ثقة حافظٌ»؛ «زائدة بن قدامة، (در عرصه‌ی روایت و درایت)، هم ثقه و قابل اعتماد بود و هم حافظ و ضابط».

نگارنده‌ی سطور گوید:

زائدة بن قدامة/در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب ﴿وَلَا تَجۡهَرۡ بِصَلَاتِكَ وَلَا تُخَافِتۡ بِهَا[الإسراء: ۱۱۰] [۶۸۱]

«حَدَّثَنِي طَلْقُ بْنُ غَنَّامٍ، حَدَّثَنَا زَائِدَةُ، عَنْ هِشَامٍ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ عَائِشَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا، قَالَتْ: «أُنْزِلَ ذَلِكَ فِي الدُّعَاءِ»»(ح ۴۷۲۳)

«طلق بن غنّام، از زائدة بن قدامة، از هشام بن عروة، از پدرش (عروة بن زبیر)، از عایشهلبرای ما روایت کرده که وی گفته است: «آیه‌ی ۱۱۰ سوره‌ی اسراء، درباره‌ی دعا نازل شده است (که نباید دعا را بلند گفت و نه بسیار آهسته)».

* در باب «قوله تعالی: ﴿فَأَوۡحَىٰٓ إِلَىٰ عَبۡدِهِۦ مَآ أَوۡحَىٰ١٠[النجم: ۱۰]» [۶۸۲]

«حَدَّثَنَا طَلْقُ بْنُ غَنَّامٍ، حَدَّثَنَا زَائِدَةُ، عَنِ الشَّيْبَانِيِّ، قَالَ: سَأَلْتُ زِرًّا عَنْ قَوْلِهِ تَعَالَى:﴿فَكَانَ قَابَ قَوۡسَيۡنِ أَوۡ أَدۡنَىٰ٩ فَأَوۡحَىٰٓ إِلَىٰ عَبۡدِهِۦ مَآ أَوۡحَىٰ١٠[النجم: ۹-۱۰]، قَالَ: أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ: «أَنَّ مُحَمَّدًا جرَأَى جِبْرِيلَ لَهُ سِتُّ مِائَةِ جَنَاحٍ»»(ح ۴۸۵۷)

«طلق بن غنّام، از زائدة بن قدامة، از شیبانی، برای ما روایت کرده که وی گفته است: از زرّ در مورد این فرموده‌ی خدا پرسیدم که فرمود: ﴿فَكَانَ قَابَ قَوۡسَيۡنِ أَوۡ أَدۡنَىٰ٩ فَأَوۡحَىٰٓ إِلَىٰ عَبۡدِهِۦ مَآ أَوۡحَىٰ١٠[النجم: ۹-۱۰] «تا آن که فاصله‌ی او (و محمد ج) به اندازه‌ی دو کمان یا کمتر گردید. پس جبرئیل به بنده‌ی خدا (محمد ج) وحی کرد آنچه می‌بایست وحی کند».

زرّ گوید: عبدالله بن مسعودسما را خبر داده است که: محمد ججبرئیل را دید که ششصد بال داشت».

* در باب «قول الله عزّوجل: ﴿وَلَا جُنَاحَ عَلَيۡكُمۡ فِيمَا عَرَّضۡتُم بِهِۦ مِنۡ خِطۡبَةِ ٱلنِّسَآءِ أَوۡ أَكۡنَنتُمۡ فِيٓ أَنفُسِكُمۡۚ عَلِمَ ٱللَّهُ أَنَّكُمۡ سَتَذۡكُرُونَهُنَّ وَلَٰكِن لَّا تُوَاعِدُوهُنَّ سِرًّا إِلَّآ أَن تَقُولُواْ قَوۡلٗا مَّعۡرُوفٗاۚ وَلَا تَعۡزِمُواْ عُقۡدَةَ ٱلنِّكَاحِ حَتَّىٰ يَبۡلُغَ ٱلۡكِتَٰبُ أَجَلَهُۥۚ وَٱعۡلَمُوٓاْ أَنَّ ٱللَّهَ يَعۡلَمُ مَا فِيٓ أَنفُسِكُمۡ فَٱحۡذَرُوهُۚ وَٱعۡلَمُوٓاْ أَنَّ ٱللَّهَ غَفُورٌ حَلِيمٞ٢٣٥[البقرة: ۲۳۵]»؛ [۶۸۳]«گناهی بر شما (مردان) نیست که به طور کنایه از زنانی (که شوهرانشان فوت کرده‌اند و در عدّه به سر می‌برند) خواستگاری کنید و یا در دل خود، تصمیم بر این کار را بگیرید (بدون این که آن را اظهار نمایید)؛ خداوند می‌دانست شما آنان را یاد خواهید کرد (و این گرایش فطری مردان نسبت به زنان است و خداوند با خواسته‌ی طبیعی شما به شکل معقول مخالف نیست) ولی به آنان پنهانی وعده‌ی زناشویی ندهید، مگر این که به طرز پسندیده‌ای (و به طور کنایه) اظهار کنید (امّا در همه حال) اقدام به ازدواج ننمایید تا عدّه‌ی آنان به سر آید؛ و بدانید که خداوند آنچه را در دل دارید می‌داند، پس از (مخالفت فرمان) او، خویشتن را برحذر دارید و بدانید که بی‌گمان خداوند بس آمرزنده و بردبار است».

«وَقَالَ لِي طَلْقٌ: حَدَّثَنَا زَائِدَةُ، عَنْ مَنْصُورٍ، عَنْ مُجَاهِدٍ، عَنْ ابْنِ عَبَّاسٍ،﴿فِيمَا عَرَّضۡتُم بِهِۦ مِنۡ خِطۡبَةِ ٱلنِّسَآءِ[البقرة: ۲۳۵] يَقُولُ: «إِنِّي أُرِيدُ التَّزْوِيجَ، وَلَوَدِدْتُ أَنَّهُ تَيَسَّرَ لِي امْرَأَةٌ صَالِحَةٌ»(ح۵۱۲۴)

«طلق به من گفت: زائدة بن قدامة، از منصور، از مجاهد برای ما روایت کرده که وی گفته است: عبدالله بن عباسبدر تفسیر آیه‌ی ۲۳۵ سوره‌ی بقره گفت: این آیه چنان است که مرد به زنی که در حال گذراندن عده‌ی وفات است می‌گوید: همانا قصد ازدواج دارم و دوست دارم که خداوند برایم زنی نیکوکار ارزانی دارد».

* در باب «غسل المذی والوضوء منه» [۶۸۴].

* در باب «وقت العشاء الی نصف اللیل» [۶۸۵].

* در باب «اهل العلم والفضل اَحقّ بالامامة» [۶۸۶].

* در باب «انّما جعل الامام لیؤتمّ به» [۶۸۷].

* در باب «اقبال الامام علی الناس عند تسویة الصفوف» [۶۸۸].

* در باب «اذا نفر الناس عن الامام في صلاة الجمعة فصلوة الامام ومن بقی جائزة» [۶۸۹].

* در باب «القنوت قبل الركوع وبعده» [۶۹۰].

* در باب «من احبّ العتاقة في كسوف الشمس» [۶۹۱].

* در باب «الدعاء في الكسوف» [۶۹۲].

* در باب «صلوة الصبیان مع الناس علی الجنائز» [۶۹۳].

به هر حال، روایات زائدة بن قدامة/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/در بیشتر از ۲۶ مورد آمده است.

[۶۷۵] بیوگرافی «زائدة بن قدامة» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۲/۱/۴۳۲؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۲۷۷؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۳/۶۱۳؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۷/۳۷۵؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۶/۳۳۹؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۳۱۷؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۳/۲۶۴؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۳۰۷؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی، ص۱۰۲؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۹۸؛ «شذرات الذهب»؛ ابن عماد ۱/۲۵۱؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۶/۲۵۷؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۶/۳۷۸؛ «النجوم الزاهرة»، ابن تغری بردی ۲/۳۹؛ «الطبقات السنیة»، تمیمی داری ۳/۳۵۳ و ۳۵۴ به شماره ۸۷۸؛ «الکامل فی ضعفاء الرجال»، ابن عدی ۶/۵۶؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۱۵۵ [۶۷۶] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۱۵ [۶۷۷] «الجواهر المضیة» ۱/۲۴۳ [۶۷۸] «جامع المسانید» ۲/۴۵۸ [۶۷۹] «عقود الجمان»؛ ص ۱۱۲ [۶۸۰] «تهذیب التهذیب» ۳/۲۶۴ و ۲۶۵ [۶۸۱] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۶۸۶ [۶۸۲] همان ۲/۷۲۰ [۶۸۳] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۷۶۸ [۶۸۴] همان ۱/۴۱ [۶۸۵] همان ۱/۸۱ [۶۸۶] همان ۱/۹۳ [۶۸۷] همان ۱/۹۵ [۶۸۸] همان ۱/۱۰۰ [۶۸۹] همان ۱/۱۲۸ [۶۹۰] همان ۱/۱۳۶ [۶۹۱] همان ۱/۱۴۴ [۶۹۲] همان ۱/۱۴۵ [۶۹۳] همان ۱/۱۷۷

۲۹- زکریا بن ابی زائدة حنفی/ [۶۹۴] [متوفّای ۱۴۸ یا ۱۴۹ ه‍ . ق]

حافظ ابن حجر عسقلانی، در کتاب «تهذیب التهذیب» [۶۹۵]گوید:

وی، زکریا بن ابی زائدة، خالد بن میمون بن فَیروز، ابویحیی کوفی می‌باشد.

بَحْشَل گفته است: نام ابوزائدة، «هبیرة همدانی وادعی» است.

از کسانی که زکریا بن ابی زائدة، به نقل روایت از آن‌ها پرداخته است، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

ابواسحاق سبیعی؛ عامر شعبی؛ فِراس؛ سماک بن حرب؛ سعد بن ابراهیم؛ خالد بن سلمة؛ مصعب بن شیبة؛ عبدالملک بن عُمیر؛ و دیگر بزرگان عرصه‌ی روایت و درایت.

و از کسانی که از زکریا بن ابی زائدة، حدیث روایت نموده‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

پسرش: یحیی؛ سفیان ثوری؛ شعبة؛ عبدالله بن مبارک؛ عیسی بن یونس؛ قطّان؛ وکیع بن جرّاح؛ ابواسامة؛ ابونعیم؛ و دیگر مردمان.

قطّان گوید: «لیس به بأس؛ ولیس عندی مثل اسماعیل بن ابی خالد»؛ «در روایات و احادیث زکریا بن ابی زائدة، نمی‌توان نقص و ایرادی وارد کرد؛ زیرا وی، روایت کننده‌ای مؤثق و معتبر است؛ و از دیدگاه من، وی، به سان اسماعیل بن ابی خالد نیست».

و صالح بن احمد، به نقل از پدرش (احمد بن حنبل) گوید: «اذا اختلف زكریا واسرائیل، فان زكریا احبّ الیّ في ابی اسحاق؛ ثم قال: ما اَقربهما، وحدیثهما عن ابی اسحاق لیّن؛ سمعا منه بآخره»؛ «هرگاه زکریا و اسرائیل، با یکدیگر اختلاف کردند، در آن صورت از دیدگاه من، زکریا در مورد احادیث و روایات ابواسحاق، بهتر و بایسته‌تر می‌نماید؛ سپس احمد بن حنبل گفت: احادیث و روایات زکریا و اسرائیل، به احادیث و روایات محدّثان و راویان مؤثق و قابل اعتماد نزدیک است؛ و در حدیثی که زکریا و اسرائیل از ابواسحاق روایت کرده‌اند، اندکی ضعف وجود دارد که باز هم آن را از اعتبار نمی‌اندازد و باعث سقوط عدالت نمی‌گردد؛ زیرا، آن دو، احادیث ابواسحاق را در آخر عمرش شنیدند».

و عبدالله به نقل از پدرش گوید: «ثقة حلوّ الحدیث، ما اقربه من اسماعیل بن ابی خالد»؛ «زکریا بن ابی زائدة، روایت کننده‌ای مؤثق و قابل اعتماد است که احادیث و روایاتش نیز، دوست داشتنی و بایسته است؛ و احادیث و روایات او، به احادیث و روایات اسماعیل بن ابی خالد نزدیک است».

و عباس از یحیی بن معین نقل کرده که وی گفته است: «صالح»؛ «زکریا بن ابی زائدة، فردی درستکار و شریف، نجیب و محترم، کارشناس و متخصص و کاردان و توانا است».

و عثمان به نقل از یحیی بن معین گوید: «زكریا، احبّ الیّ في كل شیء؛ وابن ابی لیلی ضعیف»؛ «از دیدگاه من، زکریا بن ابی زائدة، در هر چیز، بهتر و بایسته‌تر از دیگران است؛ و ابن ابی لیلی؛ فردی ضعیف در عرصه‌ی حدیث می‌باشد».

و احمد عجلی گفته است: «كان ثقة»؛ «زکریا بن ابی زائدة، روایت کننده‌ای مؤثق و قابل اعتماد است».

ابن حبّان در کتاب «الثقات»، گفته است: «نام ابوزائدة، «فیروز» می‌باشد».

و خالد گوید: زکریا بن ابی زائدة، به سال۱۴۸ یا ۱۴۹ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید.

ابوبکر بردیجی گوید: «لیس به بأس»؛ «در روایات و احادیث زکریا بن ابی زائدة، نمی‌توان ایراد و نقصی وارد کرد؛ زیرا وی، روایت کننده‌ای مؤثق و معتبر و مطمئن و قابل اعتماد است».

و یعقوب بن سفیان و ابوبکر بزّار گفته‌اند: «ثقة»؛ «زکریا بن ابی زائدة، از راویان مطمئن و قوی و معتبر و قابل اعتماد و مؤثق و مُعتمد می‌باشد».

و ابن سعد گوید: «كان ثقة، كثیر الحدیث»؛ «زکریا بن ابی زائدة، فردی مؤثّق و قابل اعتماد است که به روایت احادیث زیادی پرداخته است».

و ابن قانع گوید: «كان قاضیاً بالكوفة»؛ «زکریا بن ابی زائدة، در شهر کوفه، عهده دار پست مهم و خطیر قضاوت بود».

شایان ذکر است که زکریا بن ابی زائدة، از آن دسته از راویانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، از وی حدیث روایت نموده‌اند.

حافظ عبدالقادر قرشی نیز در کتاب «الجواهر المضیة» [۶۹۶]، به بیان بیوگرافی زکریا بن ابی زائدة پرداخته و او را در ردیف دانشوران و صاحب نظران احناف قرار داده و در ادامه گفته است: «روی له الشیخان»؛ «شیخان (بخاری و مسلم) از زکریا بن ابی زائدة، حدیث روایت کرده‌اند».

یحیی پسر زکریا بن ابی زائدة، گوید: پدرم، خطاب به من گفت: «یا بُنیّ! علیك بالنعمان بن ثابت، فخذ عنه قبل ان یفوتك»؛ «پسرم! نعمان بن ثابت (امام ابوحنیفه/) را دریاب و پیش از از آن که او را از دست بدهی، از علم و دانش، حکمت و فرزانگی و علوم و معارف وی، استفاده کن».

یحیی پسر زکریا بن ابی زائدة گوید: «ربّما عرضتُ علی ابی فتیاه فتعجّب به ویأتی ابنه یحیی رحمه الله تعالی»؛ «چه بسا که بر پدرم، فتواهایی از امام ابوحنیفه/عرضه می‌کردم و او نیز از فتواهای او شگفت زده و مبهوت می‌شد و او را به تحسین و اِعجاب وامی داشت، از این رو، به خاطر فراگیری فتواهای امام ابوحنیفه/، و اطلاع و آگاهی از آن‌ها، به نزد پسرش می‌آمد. خدایش، او را بیامرزد و در جوار رحمت‌های بی‌کران خویش، جای بدهد».

و در کتاب «جامع المسانید» [۶۹۷]، آمده است: «انّه مع جلالة قدره وتقدّمه وكونه من شیوخ شیوخ صاحبَی الصحیحین، یروی عن الامام ابی حنیفة الكثیر في هذه المسانید»؛ «زکریا بن ابی زائدة/- با وجود این که از منزلت و مقامی بالا و بزرگ و از شأن و جایگاهی بس والا و سترگ برخوردار بود و از زمره‌ی اساتید استادانِ امام بخاری/و امام مسلم/(نویسندگان دو کتاب «الجامع الصحیح» بخاری و «الجامع الصحیح» مسلم) به شمار می‌آمد - باز هم در این مسانید، از امام ابوحنیفه/بسیار حدیث روایت نموده است».

و حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۶۹۸]، وی را در شمار محدّثان و راویان شهر کوفه برشمرده که به نقل روایت از امام اعظم ابوحنیفه/پرداخته است.

نگارنده گوید:

زكریا بن ابی زائدة/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «قوله تعالی: ﴿وَنُفِخَ فِي ٱلصُّورِ فَصَعِقَ مَن فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَن فِي ٱلۡأَرۡضِ إِلَّا مَن شَآءَ ٱللَّهُۖ ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخۡرَىٰ فَإِذَا هُمۡ قِيَامٞ يَنظُرُونَ٦٨[الزمر: ۶۸]» [۶۹۹]

«حَدَّثَنِي الحَسَنُ، حَدَّثَنَا إِسْمَاعِيلُ بْنُ خَلِيلٍ، أَخْبَرَنَا عَبْدُ الرَّحِيمِ، عَنْ زَكَرِيَّاءَ بْنِ أَبِي زَائِدَةَ، عَنْ عَامِرٍ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ س، عَنِ النَّبِيِّ جقَالَ: «إِنِّي أَوَّلُ مَنْ يَرْفَعُ رَأْسَهُ بَعْدَ النَّفْخَةِ الآخِرَةِ، فَإِذَا أَنَا بِمُوسَى مُتَعَلِّقٌ بِالعَرْشِ، فَلاَ أَدْرِي أَكَذَلِكَ كَانَ أَمْ بَعْدَ النَّفْخَةِ»»(ح ۴۸۱۳)

«حسن، از اسماعیل بن خلیل، از عبدالرحیم، از زکریا بن ابی زائدة، از عامر، از ابوهریرهسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جفرمودند: «من نخستین کسی هستم که پس از دمیدن صور دوم، سر خویش را برمی دارد و ناگاه موسی÷را می‌بینم که به عرش خداوند آویخته است و نمی‌دانم که وی در همین حالت بوده یا پس از صور دوم، زنده شد است؟».

* در باب «فضل من استبرأ لدینه» [۷۰۰]

«حَدَّثَنَا أَبُو نُعَيْمٍ، حَدَّثَنَا زَكَرِيَّاءُ، عَنْ عَامِرٍ، قَالَ: سَمِعْتُ النُّعْمَانَ بْنَ بَشِيرٍ، يَقُولُ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ جيَقُولُ: "الحَلاَلُ بَيِّنٌ، وَالحَرَامُ بَيِّنٌ، وَبَيْنَهُمَا مُشَبَّهَاتٌ لاَ يَعْلَمُهَا كَثِيرٌ مِنَ النَّاسِ، فَمَنِ اتَّقَى المُشَبَّهَاتِ اسْتَبْرَأَ لِدِينِهِ وَعِرْضِهِ، وَمَنْ وَقَعَ فِي الشُّبُهَاتِ: كَرَاعٍ يَرْعَى حَوْلَ الحِمَى، يُوشِكُ أَنْ يُوَاقِعَهُ، أَلاَ وَإِنَّ لِكُلِّ مَلِكٍ حِمًى، أَلاَ إِنَّ حِمَى اللَّهِ فِي أَرْضِهِ مَحَارِمُهُ، أَلاَ وَإِنَّ فِي الجَسَدِ مُضْغَةً: إِذَا صَلَحَتْ صَلَحَ الجَسَدُ كُلُّهُ، وَإِذَا فَسَدَتْ فَسَدَ الجَسَدُ كُلُّهُ، أَلاَ وَهِيَ القَلْبُ"»(ح ۵۲)

«ابونعیم، از زکریا بن ابی زائدة، از عامر برای ما روایت کرده که وی گفته است: از نعمان بن بشیرسشنیدم که می‌گفت: از رسول خدا جشنیدم که می‌فرمودند: «حرام و حلال، هر دو، واضح و آشکارند (مشخص هستند)؛ و در میان حلال و حرام، امور مشتبهی وجود دارد که بسیاری از مردم، آن‌ها را نمی‌دانند؛ هر کس، از آن‌ها پرهیز کند، دین و ایمانش را حفاظت نموده است؛ و کسی که خود را با آن‌ها بیالاید (از شبهات پرهیز نکند)؛ مانند کسی است که در حریم چراگاه سلطان، دام‌های خود را بچراند و هر آن، احتمال دارد، وارد چراگاه سلطان بشوند؛ آگاه باشید! که هر پادشاه، حریمی دارد و حریم خداوند در روی زمین، محرمات او هستند.

بدانید که در بدن، عضوی وجود دارد که صلاح و فساد سایر اعضاء، به صلاح و فساد آن، بستگی دارد؛ و آن، قلب است».

* در باب «اذا اَدخل رجلیه وهما طاهرتان» [۷۰۱]؛ ‍

«حَدَّثَنَا أَبُو نُعَيْمٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا زَكَرِيَّاءُ، عَنْ عَامِرٍ، عَنْ عُرْوَةَ بْنِ المُغِيرَةِ، عَنْ أَبِيهِ قَالَ: كُنْتُ مَعَ النَّبِيِّ جفِي سَفَرٍ، فَأَهْوَيْتُ لِأَنْزِعَ خُفَّيْهِ، فَقَالَ: «دَعْهُمَا، فَإِنِّي أَدْخَلْتُهُمَا طَاهِرَتَيْنِ» . فَمَسَحَ عَلَيْهِمَ»(ح ۲۰۶)

«ابونعیم، از زکریا بن ابی زائدة، از عامر، از عروة بن مغیرة، از پدرش (مغیرة بن شعبةس) برای ما روایت کرده که وی گفته است: در یکی از سفرها، همراه رسول خداجبودم. (هنگام وضو) خواستم موزه‌های رسول خدا جرا بیرون بیاورم؛ آن حضرت جفرمود: «آن‌ها را بیرون نیاور، چون من آن‌ها را پس از طهارت و وضو پوشیده‌ام». سپس رسول خدا جبر موزه هایش، مسح نمود».

* در باب «من قام لجنازة یهودی» [۷۰۲].

* در باب «اذا قال: فلان یقرءك السلام» [۷۰۳].

* در باب «الاِنهاء عن المعاصی» [۷۰۴].

* در باب «علامات النبوّة في الاسلام» [۷۰۵].

* در باب «علامات النبوّه في الاسلام» [۷۰۶].

* در باب «الشروط الّتی لاتحلّ في النكاح» [۷۰۷].

* در «كتاب الذبائح والصید والتسمیة» [۷۰۸].

* در باب «لبس جیّة الصوف في الغزو» [۷۰۹].

* در باب «الساعی علی المسكین» [۷۱۰]

به هر حال، روایات «زكریا بن ابی زائدة/در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/در بیشتر از ۲۰ مورد آمده است.

[۶۹۴] بیوگرافی «زکریا بن ابی زائدة» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۲/۱/۴۲۱؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۲۶۷؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۶/۲۰۲؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۶/۳۳۴؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۳۲۳؛ «میزان الاعتدال»؛ حافظ ذهبی ۲/۲۶۳؛ «البدایة و النهایة»؛ ابن کثیر ۱۰/۱۰۵؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۳۱۳؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی، ص ۱۰۴؛ «الطبقات السنیة»، تمیمی داری ۳/۲۵۸ و ۲۵۹ به شماره ۸۸۰؛ «الطبقات الکبری»؛ ابن سعد ۶/۳۵۵؛ «شذرات الذهب»؛ ابن عماد ۱/۲۲۴؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۶/۳۰۹؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۱۵۱ [۶۹۵] «تهذیب التهذیب» ۳/۲۸۴ و ۲۸۵ [۶۹۶] «الجواهر المضیة فی طبقات الحنفیة» ۱/۲۴۴ [۶۹۷] «جامع المسانید»، ابوالمؤیّد محمد بن محمود خوارزمی، ۲/۴۵۸ [۶۹۸] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۰ [۶۹۹] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۷۱۱ [۷۰۰] همان ۱/۱۳ [۷۰۱] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۳۳ [۷۰۲] همان ۱/۱۷۵ [۷۰۳] همان ۲/۹۲۴ [۷۰۴] همان ۲/۹۶۰ [۷۰۵] همان ۱/۵۰۵ [۷۰۶] همان ۱/۵۱۲ [۷۰۷] همان ۲/۷۷۴ [۷۰۸] همان ۲/۸۲۳ [۷۰۹] همان ۲/۸۶۲ [۷۱۰] همان ۲/۸۸۹

۳۰- زُهیر بن معاویة حنفی/ [۷۱۱] [متوفّای ۱۷۳ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۷۱۲]گوید:

وی، حافظ و حجّت در حدیث، زُهیر بن معاویة بن حُدَیج (بن رُحیل بن زُهیر بن خیثمة)، ابوخثیمه جُعفی کوفی، محدّث جزیره و برادر «رُحیل» و «حُدیج» می‌باشد که از اسود بن قیس، ابواسحاق، سماک بن حرب، حُمید طویل، ابوالزبیر، زیاد بن علاقة و کسان دیگر از طبقه‌ی آنان، حدیث روایت نموده است.

و از کسانی که از زُهیر بن معاویة، به روایت حدیث پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

ابوداود؛ حسن بن موسی اَشیب؛ ابونعیم؛ ابوجعفر نفیلی؛ احمد بن یونس؛ یحیی بن یحیی تمیمی و و شماری دیگر از مردمان.

زُهیر بن معاویة، یکی از دانشوران و صاحب نظران عرصه‌ی روایت و درایت و یکی از علماء و اندیشمندان عرصه‌ی حدیث بود.

سفیان بن عیینه خطاب به یکی از دانش پژوهان و جستجوگران علم و دانش گفت: «علیك بزهیر بن معاویة؛ فما بالكوفة مثله»؛ «زُهیر بن معاویة را دریاب و او را لازم بگیر؛ زیرا در کوفه، کسی به سان او، وجود ندارد».

و معاذ بن معاذ گوید: «و الله! ما كان سفیان الثوری عندی بأثبت من زهیر»؛ «سوگند به خدا! از دیدگاه من، سفیان ثوری، مؤثق‌تر و معتبرتر از زُهیر بن معاویة نیست».

و شعیب بن حرب، پس از آن که حدیثی از زهیر و شعبه ذکر کرده بود، گفت: «زهیر، احفظ عندی من عشرین مثل شعبة»؛ «از دیدگاه و نظرگاه من، زهیر از بیست نفر مثل شعبه، حافظ‌تر و ضابط‌تر می‌باشد».

و احمد بن حنبل گوید: «زهیر، من معادن العلم»؛ «زُهیر بن معاویة، یکی از گنجینه‌ها و ذخیره‌های علم و دانش و حکمت و فرزانگی است».

ابوحاتم رازی گوید: «زهیر، احبّ الینا من اسرائیل في كلّ شیء الّا في حدیث ابی اسحاق؛ قیل لابی حاتم: فزائدة وزهیر؟ قال: زهیر، اَتقن وهو صاحب سنّة غیر انّه تأخّر سماعه عن ابی اسحاق»؛ «از دیدگاه ما، زُهیر بن معاویة نسبت به اسرائیل، در هر چیز - به جز در نقل حدیث از ابواسحاق - بهتر و بایسته‌تر است». از ابوحاتم پرسیده شد: دیدگاه شما در مورد مقایسه‌ی زائده با زهیر چیست؟ وی در پاسخ گفت: «زهیر، ماهرتر و خبره‌تر و زبردست‌تر و چیره‌تر است؛ زیرا وی، صاحب «سنّت» است؛ و تفاوت فقط در همین است که در سماع زهیر از ابواسحاق، تأخیر وجود دارد».

ابوحاتم در ادامه‌ی سخنانش گفت: زُهیر بن معاویة، در ماه رجب، به سال ۱۷۳ ه‍ . ق درگذشت و به رحمت ایزدی پیوست. خدایش، او را بیامرزد و در جوار رحمت‌های بی‌کران خویش جای دهد.

حافظ عبدالقادر قرشی نیز در کتاب «الجواهر المضیة» [۷۱۳]، به بیان بیوگرافی و زندگی نامه‌ی زُهیر بن معاویة پرداخته و وی را از دانشوران و صاحب نظران احناف برشمرده و در ادامه گفته است: «ابوخیثمة الكوفی، من اصحاب الامام؛ ووثّقه ابن معین»؛ «ابوخیثمه کوفی (زهیر بن معاویه)، از شاگردان و پیروان امام ابوحنیفه/است؛ و یحیی بن معین نیز او را مؤثق و قابل اعتماد معرفی نموده است».

علی بن جعد گوید: «كان رجل یختلف الی زهیر؛ ثم فقده؛ فأتاه بعد ذلك؛ فقال: این كنتَ؟ قال: ذهبتُ الی ابی حنیفة. فقال: نعم؛ ما تعلّمتَ لمجلس تجلسه مع ابی حنیفة خیر في ذلك من ان تأتینی شهراً»؛ «مردی به نزد زُهیر بن معاویة (برای یادگیری و فراگیری علم و دانش و حکمت و فرزانگی و روایت و درایت) رفت و آمد داشت و به نزد او آمد و شد می‌کرد؛ سپس، زُهیر بن معاویة، چند روزی آن مرد را نیافت؛ و چون، پس از مدتی به نزد او آمد، از او پرسید: کجا بودی؟ آن مرد در پاسخ گفت: (برای یادگیری و فراگیری اوامر و فرامین الهی، تعالیم و آموزه‌های نبوی، احکام و دستورات شرعی و حقایق و مفاهیم والای قرآنی) به نزد امام ابوحنیفه/رفته بودم. زهیر، خطاب بدان مرد گفت: آری؛ اگر چنان‌چه در یک مجلس از مجالس و محافل علمی و آموزشی امام ابوحنیفه/بنشینی و در آن مجلس، چیزی را از وی فرا بگیری، برای تو بهتر و ارزنده‌تر از آن خواهد بود که به مدت یک ماه به نزد من بیایی و به یادگیری و فراگیری علم و دانش بپردازی! (یعنی یک جلسه‌ی درس امام ابوحنیفه/، برابر با آمدن یک ماه به نزد من است!)».

و شیخ الحدیث، محمد زکریا کاندهلوی نیز در «مقدمة لامع الدراری» [۷۱۴]، زُهیر بن معاویة را در شمار دانشوران و صاحب نظران احناف و در زمره‌ی اساتید امام بخاری/برشمرده و در ادامه گفته است: «هو من رواة الستة»؛ «زُهیر بن معاویة، یکی از از راویان شش کتاب معتبر حدیث می‌باشد»؛ (یعنی «الجامع الصحیح» بخاری؛ «الجامع الصحیح» مسلم؛ «سُنن ترمذی»؛ «سُنن ابوداود»؛ «سنن ابن ماجه»؛ و «سُنن نسایی».)

و در کتاب «تهذیب التهذیب» [۷۱۵]نیز به این موضوع پرداخته شده است که زُهیر بن معاویة، از آن دسته از محدّثان و راویانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، از وی روایت نموده‌اند.

و در کتاب «جامع المسانید» [۷۱۶]، آمده است: «و انّه مع جلالة قدره في العلم، وكوفه شیخ شیوخ البخاری ومسلم، من اصحاب الامام ابی حنیفة، وروی عنه كثیراً في هذه المسانید؛ «زُهیر بن معاویة - با وجود این که در عرصه‌ی علم و دانش، از شأن و جایگاهی بس والا برخودار است و استاد اساتید بخاری و مسلم به شمار می‌آید - باز هم از شاگردان و اصحاب امام ابوحنیفه/است؛ از این رو، در این مسانید نیز، از وی، بسیار حدیث روایت نموده است».

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی، در کتاب «عقود الجمان»، [۷۱۷]زُهیر بن معاویة را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است. [۷۱۸]

نگارنده‌ی سطور گوید:

زُهیر بن معاویة/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به حساب می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «قصّة وفد طیّ وحدیث عدیّ بن حاتم» [۷۱۹]

«حَدَّثَنَا عَمْرُو بْنُ خَالِدٍ، حَدَّثَنَا زُهَيْرٌ، حَدَّثَنَا أَبُو إِسْحَاقَ، قَالَ: حَدَّثَنِي زَيْدُ بْنُ أَرْقَمَ، أَنَّ النَّبِيَّ ج«غَزَا تِسْعَ عَشْرَةَ غَزْوَةً، وَأَنَّهُ حَجَّ بَعْدَ مَا هَاجَرَ حَجَّةً وَاحِدَةً، لَمْ يَحُجَّ بَعْدَهَا حَجَّةَ الوَدَاعِ»، قَالَ أَبُو إِسْحَاقَ: «وَبِمَكَّةَ أُخْرَى»»(۴۴۰۴)

«عمرو بن خالد، از زُهیر بن معاویة، از ابواسحاق برای ما روایت کرده که وی گفته است: زید بن ارقمسگوید: پیامبر خدا جدر نوزده غزوه جهاد کرده است و پس از آن که به مدینه هجرت کرد، حج کرد؛ و در طول عمر خویش، فقط یک بار حج نمود و پس از آن حج نکرد. و آن حج، در حجّة الوداع بود.

ابواسحاق گوید: آن حضرت ج(قبل از هجرت) در مکه حج دیگر کرده است».

* در باب «قوله تعالی: ﴿وَٱلرَّسُولُ يَدۡعُوكُمۡ فِيٓ أُخۡرَىٰكُمۡ[آل عمران: ۱۵۳]» [۷۲۰]

«حَدَّثَنَا عَمْرُو بْنُ خَالِدٍ، حَدَّثَنَا زُهَيْرٌ، حَدَّثَنَا أَ بُو إِسْحَاقَ، قَالَ: سَمِعْتُ البَرَاءَ بْنَ عَازِبٍ سمَا، قَالَ: «جَعَلَ النَّبِيُّ جعَلَى الرَّجَّالَةِ يَوْمَ أُحُدٍ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ جُبَيْرٍ، وَأَقْبَلُوا مُنْهَزِمِينَ فَذَاكَ إِذْ يَدْعُوهُمُ الرَّسُولُ فِي أُخْرَاهُمْ، وَلَمْ يَبْقَ مَعَ النَّبِيِّ جغَيْرُ اثْنَيْ عَشَرَ رَجُلًا»»(ح ۴۵۶۱)

«عمرو بن خالد، از زُهیر بن معاویة، از ابواسحاق، برای ما روایت کرده که وی گفته است: از براء بن عازبسشنیدم که گفت: رسول خدا جدر روز جنگ اُحد، عبدالله بن جُبیرسرا فرمانده‌ی افراد پیاده قرار داد؛ و آن‌هایی که شکست خورده بودند، برگشتند. از این رو، فرموده‌ی خداوند اشاره به همین است که: پیامبر جآن‌ها را از پشت سرشان فرامی خواند. و در آن روز، به جز دوازده نفر با پیامبر جباقی نمانده بود».

* در باب ﴿وَقَٰتِلُوهُمۡ حَتَّىٰ لَا تَكُونَ فِتۡنَةٞ وَيَكُونَ ٱلدِّينُ كُلُّهُۥ لِلَّهِۚ[الأنفال: ۳۹] [۷۲۱]

«حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ يُونُسَ، حَدَّثَنَا زُهَيْرٌ، حَدَّثَنَا بَيَانٌ، أَنَّ وَبَرَةَ حَدَّثَهُ، قَالَ: حَدَّثَنِي سَعِيدُ بْنُ جُبَيْرٍ، قَالَ: خَرَجَ عَلَيْنَا - أَوْ إِلَيْنَا - ابْنُ عُمَرَ، فَقَالَ رَجُلٌ: كَيْفَ تَرَى فِي قِتَالِ الفِتْنَةِ؟ فَقَالَ: وَهَلْ تَدْرِي مَا الفِتْنَةُ؟ «كَانَ مُحَمَّدٌ جيُقَاتِلُ المُشْرِكِينَ، وَكَانَ الدُّخُولُ عَلَيْهِمْ فِتْنَةً وَلَيْسَ كَقِتَالِكُمْ عَلَى المُلْكِ»»(ح ۴۶۵۱)

«احمد بن یونس، از زُهیر بن معاویة، از بَیان، از وَبرة برای ما روایت کرده که وی گفته است: سعید بن جبیر گوید: عبدالله بن عمرببه نزد ما آمد؛ مردی گفت: درباره‌ی جنگی که فتنه آن را سبب شده باشد، چه می‌اندیشی؟ ابن عمربگفت: آیا تو می‌دانی که فتنه چیست؟ محمد جبا مشرکان می‌جنگید؛ و به راستی، در آمدن بر مشرکان و چندگانه پرستان فتنه بود؛ و جنگ آن حضرت جمانند جنگ شما بر سر تصاحب قدرت نبود».

* در باب ﴿مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَىٰ٣[الضحى: ۳] [۷۲۲]

«حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ يُونُسَ، حَدَّثَنَا زُهَيْرٌ، حَدَّثَنَا الأَسْوَدُ بْنُ قَيْسٍ، قَالَ: سَمِعْتُ جُنْدُبَ بْنَ سُفْيَانَ س، قَالَ: «اشْتَكَى رَسُولُ اللَّهِ جفَلَمْ يَقُمْ لَيْلَتَيْنِ - أَوْ ثَلاَثًا -»، فَجَاءَتْ امْرَأَةٌ فَقَالَتْ: يَا مُحَمَّدُ، إِنِّي لَأَرْجُو أَنْ يَكُونَ شَيْطَانُكَ قَدْ تَرَكَكَ، لَمْ أَرَهُ قَرِبَكَ مُنْذُ لَيْلَتَيْنِ - أَوْ ثَلاَثَةٍ - فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ:﴿وَٱلضُّحَىٰ١ وَٱلَّيۡلِ إِذَا سَجَىٰ٢ مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَىٰ٣[الضحى: ۱-۳] قَوْلُهُ: ﴿مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَىٰ٣[الضحى: ۳]: «تُقْرَأُ بِالتَّشْدِيدِ وَالتَّخْفِيفِ، بِمَعْنًى وَاحِدٍ، مَا تَرَكَكَ رَبُّكَ» وَقَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ: «مَا تَرَكَكَ وَمَا أَبْغَضَكَ»»(ح ۴۹۵۰)

«احمد بن یونس، از زُهیر بن معاویة، از اسود بن قیس، برای ما روایت کرده که وی گفته است: از جندب بن سفیان شنیدم که گفت: رسول خدا جبیمار شد و دو یا سه شب برای نماز تهجّد برنخاست؛ از این رو، زنی (زن ابولهب) آمد وگفت: ای محمد! امیدوارم که شیطانت، تو را رها کرده و واگذاشته باشد. او را نمی‌بینم که برای دو یا سه شب به تو نزدیک شده باشد. از این رو، خداوند بلند مرتبه این آیات را نازل کرد: ﴿وَٱلضُّحَىٰ١ وَٱلَّيۡلِ إِذَا سَجَىٰ٢ مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَىٰ٣[الضحى: ۱-۳] «سوگند به روشنایی آغازین روز؛ و سوگند به شب در آن هنگام که می‌آرامد؛ پروردگارت تو را رها نکرده است و دشمن ندانسته است و مورد خشم قرار نداده است».

* در باب «فضل سورة الكهف» [۷۲۳]

«حَدَّثَنَا عَمْرُو بْنُ خَالِدٍ، حَدَّثَنَا زُهَيْرٌ، حَدَّثَنَا أَبُو إِسْحَاقَ، عَنِ البَرَاءِ بْنِ عَازِبٍ، قَالَ: كَانَ رَجُلٌ يَقْرَأُ سُورَةَ الكَهْفِ، وَإِلَى جَانِبِهِ حِصَانٌ مَرْبُوطٌ بِشَطَنَيْنِ، فَتَغَشَّتْهُ سَحَابَةٌ، فَجَعَلَتْ تَدْنُو وَتَدْنُو وَجَعَلَ فَرَسُهُ يَنْفِرُ، فَلَمَّا أَصْبَحَ أَتَى النَّبِيَّ جفَذَكَرَ ذَلِكَ لَهُ فَقَالَ: «تِلْكَ السَّكِينَةُ تَنَزَّلَتْ بِالقُرْآنِ»»(ح ۵۰۱۱)

«عمرو بن خالد، از زُهیر بن معاویة، از ابواسحاق، از براء بن عازبسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: مردی سوره‌ی کهف را در حالی می‌خواند که به یک سوی وی، اسبی بود که با دو ریسمان بسته شده بود؛ ابری آمد و آن مرد را فراگرفت و اندک اندک بدو نزدیک شد و اسب وی (از ترس) پا به فرار نهاد؛ چون صبح فرارسید، وی به نزد پیامبر جآمد و این ماجرا را به اطلاع رسول خدا جرسانید. آن حضرت جفرمود: «آن، رحمتی است که به خاطر قرآن، نازل شده است».

* در باب «الصلاة من الایمان» [۷۲۴].

* در باب «اذا غسل الجنابة او غیرها فلم یذهب اثره» [۷۲۵].

* در باب «من اَفاض علی رأسه ثلاثاً» [۷۲۶].

* در باب «قراءة الرجل في حجر امرأته» [۷۲۷].

* در باب «اذا رأت المستحاضة الطهر» [۷۲۸].

* در باب «اذا بدره البزاق، فلیأخذه بطرف ثوبه» [۷۲۹].

* در باب «الاذان قبل الفجر» [۷۳۰].

* در باب «تخفیف الامام في القیام واِتمام الركوع والسجود» [۷۳۱].

به هر حال، روایات زُهیر بن معاویة/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۴۹ مورد آمده است.

[۷۱۱] بیوگرافی «زهیر بن معاویة» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۲/۱/۴۲۷؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۲۷۱؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۸/۱۸۱؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۶/۳۳۷؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۳۲۷؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۲/۸۶؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۳/۳۰۳؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۳۱۷؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۱۰۵؛ «الطبقات السنیة»، تمیمی داری ۳/۲۶۶ و ۲۶۷ به شماره‌ی ۸۸۶؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۶/۳۷۶؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۰۵؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۲۸۲؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۶/۳۴۷؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۱۵۲ [۷۱۲] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۳۳ [۷۱۳] «الجواهر المضیة» ۱/۲۴۵ [۷۱۴] «مقدمة لامع الدراری علی جامع البخاری» ۱/۶۷ [۷۱۵] «تهذیب التهذیب» ۳/۳۰۳ [۷۱۶] «جامع المسانید» ۲/۴۵۸ [۷۱۷] «عقود الجمان»؛ ص ۱۱۲ [۷۱۸] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۳ [۷۱۹] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۶۳۲ [۷۲۰] همان ۲/۶۵۵ [۷۲۱] همان ۲/۶۷۰ [۷۲۲] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۷۳۸ و ۷۳۹ [۷۲۳] همان ۲/۷۴۹ [۷۲۴] همان ۱/۱۰ [۷۲۵] همان ۱/۳۶ [۷۲۶] همان ۱/۳۹ [۷۲۷] همان ۱/۴۳ [۷۲۸] همان ۱/۴۷ [۷۲۹] همان ۱/۵۹ [۷۳۰] همان ۱/۸۷ [۷۳۱] همان ۱/۹۷

۳۱- سعید بن ابوعَروبة؛ مهران/ [۷۳۲] [متوفّای ۱۵۶ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۷۳۳]گوید:

وی، پیشوای دینی و حافظ حدیث، ابوالنّضر عَدَوی بَصری، یکی از شخصیت‌های برجسته‌ی اسلامی و از زمره‌ی طلایه داران و پیشقراولان عرصه‌ی دینی می‌باشد که از حسن، محمد بن سیرین، ابونضرة عبدی، ابورجاء عطاردی، نضربن انس، قتادة، مطر ورّاق و شمار زیادی از دیگر محدّثان و بزرگ مردان اسلامی، حدیث روایت نموده است.

و از کسانی که از سعید بن ابی عروبة، به روایت حدیث پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

بشر بن مفضّل؛ ابی عُلَیّة؛ محمد بن جعفر غُنْدَر؛ یحیی بن سعید؛ رَوح بن عُبادة؛ عبدالوهاب بن عطاء؛ سعید بن عامر ضبّی؛ ابوعاصم؛ محمد بن عبدالله انصاری و کسان دیگر.

یحیی بن معین و نسایی، سعید بن ابوعروبة را شخصیّتی مؤثّق و قابل اعتماد معرفی کرده‌اند؛ و وی، از زمره‌ی نخستین کسانی به شمار می‌آید که در شهر بصره، کتابی را بر مبنای ابواب فقهی، تدوین و ساماندهی و تألیف و نگارش نموده است.

احمد بن حنبل گوید: «لم یكن له كتاب؛ انّما كان یحفظ»؛ «سعید بن ابوعروبة، (برای نقل و روایت حدیث،) کتابی در دسترس نداشت؛ بلکه تمامی روایات و احادیث را از حفظ داشت (و به هنگام نقل و روایت حدیث، از قدرت حافظه‌ی خویش کار می‌گرفت و بر مبنای حفظ خویش، به روایت احادیث می‌پرداخت؛ بی‌آن که کتابی در اختیار داشته باشد)».

و یحیی بن معین گوید: «هو اثبت الناس في قتادة ومعه هشام وشعبة»؛ «در مورد روایات قتاده، سه نفر، از زمره‌ی مطمئن‌ترین و مؤثق‌ترین افراد به شمار می‌آیند که عبارتند از: سعید بن ابوعروبة؛ هشام (دستوائی) و شعبه».

و ابوعوانة گفته است: «لم یكن عندنا في ذلك الزمان، احفظ من سعید»؛ «از دیدگاه ما، در این روزگار، کسی حافظ‌تر و ضابط‌تر از سعید بن ابوعروبة وجود ندارد».

و سرانجام، سعید بن ابوعروبة/به سال ۱۵۶ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید. رحمت و رضوان خدا بر او باد.

حافظ ابن حجر عسقلانی، در کتاب «تهذیب التهذیب» [۷۳۴]گوید:

یحیی بن معین و نسایی در مورد سعید بن ابوعروبة گفته‌اند: «ثقة»؛ «وی، فردی مؤثق و قابل اعتماد است».

و ابوزرعة گوید: «ثقة مأمون»؛ «سعید بن ابوعروبة، از راویان ثقه و معتبر و مطمئن و مورد اعتماد می‌باشد».

ابن ابوخیثمه گوید: «اثبت الناس في قتادة، سعید بن ابی عروبة وهشام الدستوائی»؛ «در مورد روایات قتاده، مطمئن‌ترین و معتبرترین فرد، سعید بن ابی عروبة و هشام دستوائی می‌باشند».

و ابوداود طیالسی گوید: «كان احفظ اصحاب قتادة»؛ «سعید بن ابوعروبة، حافظ‌ترین و ضابط‌ترین شاگردان قتاده به شمار می‌آمد».

و ابن ابی حاتم، به نقل از ابوزرعة گوید: «سعید، احفظ واثبت من اَبان العطّار»؛ «سعید بن ابوعروبة»، نسبت به ابان عطّار، هم حافظ‌تر و ضابط‌تر است و هم مطمئن‌تر و معتبرتر». و ابوحاتم گوید: «هو قبل ان یختلط، ثقة؛ وکان اعلم الناس بحدیث قتادة»؛ «سعید بن ابی عروبة، پیش از آن که دچار حواس پرتی و درآمیختگی و اختلال حواس شود، فردی مؤثق و معتبر بود؛ و وی نسبت به احادیث قتادة، از زمره‌ی داناترین و آگاه‌ترین مردمان به شمار می‌آمد».

و ابن سعد گفته است: «كان ثقة كثیر الحدیث؛ ثم اختلط في آخر عمره»؛ «سعید بن ابی عروبة، روایت کننده‌ای ثقه و معتمد و مطمئن و قابل اعتماد است که به روایت احادیث زیادی پرداخته است؛ و وی، در آخر عمر خویش، دچار حواس پرتی و درآمیختگی و اختلال حواس شده است». [۷۳۵]

و احمد عجلی گوید: «كان ثقة»؛ «سعید بن ابی عروبة، فردی مؤثق و معتبر و مطمئن و قابل اعتماد بود».

ابن عدی گفته است: «و سعید من ثقات المسلمین»؛ «سعید بن ابی عروبة، یکی از مسلمانان ثقه و مورد اعتماد بود».

شایان ذکر است که سعید بن ابی عروبة/، از آن دسته از محدّثان و راویانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، از وی حدیث روایت نموده‌اند.

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی، در کتاب «عقود الجمان»، [۷۳۶]وی را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و همچنین حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۷۳۷]، سعید بن ابی عروبة را در زمره‌ی راویان شهر بصره ذکر نموده که به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است.

و در کتاب «جامع المسانید» [۷۳۸]، چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و هو یروی عن الامام ابی حنیفة في هذه المسانید»؛ «سعید بن ابی عروبة، در این مسانید، از امام ابوحنیفه/، حدیث روایت نموده است».

نگارنده گوید:

سعید بن ابی عروبة/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با دو واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «رفع البصر الی السماء في الصلاة» [۷۳۹]

«حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، قَالَ: أَخْبَرَنَا يَحْيَى بْنُ سَعِيدٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا ابْنُ أَبِي عَرُوبَةَ، قَالَ: حَدَّثَنَا قَتَادَةُ، أَنَّ أَنَسَ بْنَ مَالِكٍ حَدَّثَهُمْ، قَالَ: قَالَ النَّبِيُّ ج: «مَا بَالُ أَقْوَامٍ يَرْفَعُونَ أَبْصَارَهُمْ إِلَى السَّمَاءِ فِي صَلاَتِهِمْ»، فَاشْتَدَّ قَوْلُهُ فِي ذَلِكَ، حَتَّى قَالَ: «لَيَنْتَهُنَّ عَنْ ذَلِكَ أَوْ لَتُخْطَفَنَّ أَبْصَارُهُمْ»»(ح ۷۵۰)

«علی بن عبدالله، از یحیی بن سعید، از سعید بن ابی عروبة، از قتادة برای ما روایت کرده که وی گفته است: از انس بن مالکسروایت است که آن حضرت جفرمود: «چرا برخی از مردم، در نماز، به طرف آسمان نگاه می‌کنند؟» و در این باره، سخنان شدیدی بر زبان آورد تا جایی که فرمود: «یا از این کار خود، باز می‌آیند و یا بینایی شان، ربوده می‌شود».

* در باب «مناقب عمر بن الخطاب، ابی حفص القرشی العدوی» [۷۴۰]

«حَدَّثَنَا مُسَدَّدٌ، حَدَّثَنَا يَزِيدُ بْنُ زُرَيْعٍ، حَدَّثَنَا سَعِيدُ بْنُ أَبِي عَرُوبَةَ، ح وقَالَ لِي خَلِيفَةُ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ سَوَاءٍ، وَكَهْمَسُ بْنُ المِنْهَالِ، قَالاَ: حَدَّثَنَا سَعِيدٌ، عَنْ قَتَادَةَ، عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ س، قَالَ: صَعِدَ النَّبِيُّ جإِلَى أُحُدٍ وَمَعَهُ أَبُو بَكْرٍ، وَعُمَرُ، وَعُثْمَانُ، فَرَجَفَ بِهِمْ، فَضَرَبَهُ بِرِجْلِهِ، قَالَ: «اثْبُتْ أُحُدُ فَمَا عَلَيْكَ إِلَّا نَبِيٌّ، أَوْ صِدِّيقٌ، أَوْ شَهِيدَانِ»»(ح ۳۶۸۶)

«مُسدّد، از یزید بن زُریع، از سعید بن ابی عروبة برای ما روایت کرده است. و همچنین خلیفة برای من گفت: محمد بن سواء و کهمس بن منهال، از سعید بن ابی عروبة، از قتادة، از انس بن مالکسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جهمراه ابوبکرس، عمرسو عثمانسبالای کوه اُحد رفتند؛ کوه اُحد، آنان را لرزاند؛ آن حضرت جبا پای خویش، بر روی کوه زد و فرمود: «ای اُحد؛ آرام باش، چرا که روی تو تنها، یک پیامبر، یک صدّیق و یا دو شهید قرار دارد».

* در باب «بیع التصاویر الّتی لیس فیها روح وما یكره من ذلك» [۷۴۱]

«حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبْدِ الوَهَّابِ، حَدَّثَنَا يَزِيدُ بْنُ زُرَيْعٍ، أَخْبَرَنَا عَوْفٌ، عَنْ سَعِيدِ بْنِ أَبِي الحَسَنِ، قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ ابْنِ عَبَّاسٍ سمَا، إِذْ أَتَاهُ رَجُلٌ فَقَالَ: يَا أَبَا عَبَّاسٍ، إِنِّي إِنْسَانٌ إِنَّمَا مَعِيشَتِي مِنْ صَنْعَةِ يَدِي، وَإِنِّي أَصْنَعُ هَذِهِ التَّصَاوِيرَ، فَقَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ: لاَ أُحَدِّثُكَ إِلَّا مَا سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ جيَقُولُ: سَمِعْتُهُ يَقُولُ: «مَنْ صَوَّرَ صُورَةً، فَإِنَّ اللَّهَ مُعَذِّبُهُ حَتَّى يَنْفُخَ فِيهَا الرُّوحَ، وَلَيْسَ بِنَافِخٍ فِيهَا أَبَدًا» فَرَبَا الرَّجُلُ رَبْوَةً شَدِيدَةً، وَاصْفَرَّ وَجْهُهُ، فَقَالَ: وَيْحَكَ، إِنْ أَبَيْتَ إِلَّا أَنْ تَصْنَعَ، فَعَلَيْكَ بِهَذَا الشَّجَرِ، كُلِّ شَيْءٍ لَيْسَ فِيهِ رُوحٌ، قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ: سَمِعَ سَعِيدُ بْنُ أَبِي عَرُوبَةَ، مِنَ النَّضْرِ بْنِ أَنَسٍ، هَذَا الوَاحِدَ»(ح ۲۲۲۵)

در آخر این حدیث امام بخاری چنین بیان کرده است که سعید بن ابی عروبة، از نضر بن انسسفقط همین حدیث را شنیده است.

* در باب «من غلب العدوّ، فاقام علی عرصتهم ثلاثاً» [۷۴۲].

* در باب «ذكر الملائكة» [۷۴۳].

* در باب «مناقب عمر بن الخطاب، ابی حفص القرشی العدوی» [۷۴۴].

* در باب «موت النجاشی» [۷۴۵].

* در باب «قتل ابی جهل» [۷۴۶].

* در باب «قوله تعالی: ویقول الأشهاد هؤلاء الذین كذبوا علی ربهم؛ اَلا لعنة الله علی الظالمین» [۷۴۷].

* در باب «تفسیر سورة لم یكن» [۷۴۸].

* در باب «كثرة النساء» [۷۴۹].

* در باب «الدواء بالعسل» [۷۵۰].

به هر حال، روایات سعید بن ابی عروبة/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۱۴ مورد آمده است.

[۷۳۲] بیوگرافی «سعید بن ابوعروبة» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۲/۱/۵۰۴؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۲۹۳؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۶/۳۶۰؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۳۶۸؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۲/۱۵۱؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۴/۵۶؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۳۶۰؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی، ص ۱۲۰؛ «شذرات الذهب»؛ ابن عماد ۱/۲۳۹؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۷/۲۶۲؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۱۶۹ [۷۳۳] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۱۷۷ و ۱۷۸ [۷۳۴] «تهذیب التهذیب» ۴/۵۶، ۵۷ و ۵۸ [۷۳۵] نگا: «درآمدی بر علوم حدیث»، دکتر محمود طحان، ترجمه فیض محمد بلوچ، صص ۳۹۸-۴۰۰ [۷۳۶] «عقود الجمان»؛ ص ۱۱۴ [۷۳۷] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۷ [۷۳۸] «جامع المسانید» ۲/۴۴۳ [۷۳۹] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۱۰۳ و ۱۰۴ [۷۴۰] همان ۱/۵۲۱ [۷۴۱] همان ۱/۲۹۷ [۷۴۲] همان ۱/۴۳۱ [۷۴۳] همان ۱/۴۵۵ [۷۴۴] همان ۱/۵۲۱ [۷۴۵] همان ۱/۵۴۷ [۷۴۶] همان ۲/۵۶۶ [۷۴۷] همان ۲/۶۷۸ [۷۴۸] همان ۲/۷۴۱ [۷۴۹] همان ۲/۷۵۸ [۷۵۰] همان ۲/۸۴۸

۳۲- سفیان (بن سعید بن مسروق) ثَوری حنفی/ [۷۵۱] [متوفّای ۱۶۱ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۷۵۲]گوید:

وی، پیشوای دینی، شیخ الاسلام، سرور و سالار حافظان حدیث، ابوعبدالله کوفی می‌باشد که نسبت وی، به «ثور» مُضر، (یعنی ثور بن عبد مَناة بن اُدّ بن طابخة) می‌رسد، نه ثور «همدان».

از کسانی که سفیان ثوری، از آن‌ها حدیث روایت نموده است، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

پدرش؛ زبید بن حارث؛ حبیب بن ابی ثابت؛ اسود بن قیس؛ زیاد بن علاقة؛ محارب بن دثار؛ و کسان دیگر از طبقه‌ی آنان.

و از کسانی که از سفیان ثوری، به روایت حدیث پرداخته‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

عبدالله بن مبارک؛ یحیی قطّان؛ ابن وهب؛ وکیع بن جرّاح؛ فِریابی؛ قبیصة؛ ابونعیم؛ محمد بن کثیر؛ احمد بن یونس یربوعی؛ و شماری دیگر از شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت و فرزانگی.

شعبه؛ یحیی بن معین و گروهی دیگر از بزرگان عرصه‌ی حدیث شناسی و رجال پژوهی، گفته‌اند: «سفیان، امیرالمؤمنین في الحدیث»؛ «امیرمؤمنان در حدیث، سفیان ثوری است».

عبدالله بن مبارک گوید: «كتبتُ عن الف ومائة شیخ؛ ما فیهم افضل من سفیان»؛ «از هزار و صد استاد و پیشوای دینی، حدیث نوشته‌ام؛ ولی در میان آن‌ها، کسی را برتر و بایسته‌تر از سفیان ثوری ندیده‌ام».

و شعبة نیز پیوسته می‌گفت: «سفیان، احفظ منّی»؛ «سفیان ثوری، نسبت به من، حافظ‌تر و ضابط‌تر می‌باشد».

و ورقاء گوید: «لم یرالثوری مثل نفسه»؛ «سفیان ثوری، به سان خود را هرگز ندیده است؛ (یعنی: وی، انسانی بی‌بدیل و بی‌نظیر و یکتا و بی‌همتا و منحصر به فرد و یگانه است)».

احمد بن حنبل گفته است: «لم یتقدّمه في قلبی احدٌ»؛ «هیچ کس، در قلبم، جایگاه و منزلت سفیان ثوری را ندارد؛ (یعنی: از دیدگاه من، سفیان ثوری، بر همه، ترجیح و برتری و تفوّق و اولویّت دارد)».

و قطّان گوید: «ما رأیتُ اَحفظ منه؛ وكنتُ اذا سألته عن مسألة او عن حدیث لیس عنده، اشتدّ علیه»؛ «من کسی را حافظ‌تر و ضابط‌تر از سفیان ثوری ندیده‌ام؛ و هرگاه از وی، در مورد مسأله یا حدیثی، سؤال می‌کردم و وی، نسبت بدان، آگاهی و شناختی نداشت، بر وی سخت می‌گذشت؛ از این رو، بی‌درنگ و بلافاصله، به یادگیری و فراگیری آن می‌پرداخت و در این زمینه، از هیچ تلاش و کوششی دریغ نمی‌ورزید».

عبدالرزاق گوید: سفیان ثوری گفته است: «ما استودعت قلبی شیئاً قطّ فخاننی»؛ «هرگز چنین اتفاق نیافتاده است که قلبم، چیزی (از علم و دانش و حکمت و معارف) را در خودش به ودیعه بنهد و بعداً به من خیانت نماید؛ (یعنی هر آنچه را حفظ کردم و به خاطر سپردم، هرگز به دست فراموشی سپرده نشده و دچار تحریف و دگرگونی و تغییر و تبدیل نیز نشده است)».

و اوزاعی می‌گوید: «لم یبق من تجتمع علیه الامّة بالرضی والصحّة الّا سفیان»؛ «از کسانی که امّت اسلامی، بر موافقت و درستکاری و امانت داری و راستی وی، اتفاق نظر و اجماع دارند، فقط سفیان ثوری باقی مانده است».

عبدالله بن مبارک نیز گوید: «لا اعلم علی وجه الارض اعلم من سفیان»؛ «سراغ ندارم که بر روی زمین، کسی داناتر و آگاه‌تر و دانشمندتر و عالم‌تر از سفیان ثوری وجود داشته باشد».

و وکیع بن جرّاح گوید: «كان سفیان بحراً»؛ «سفیان ثوری؛ دریایی از علم و دانش و حکمت و فرزانگی بود».

و یحیی قطّان گوید: «سفیان، فوق مالك في كلّ شیء»؛ «درجه و جایگاه سفیان ثوری، در هر چیز، عالی‌تر و والاتر و نامی‌تر و برجسته‌تر از مالک بن انس است».

ابواسامة نیز گوید: «من أخبرك انّه رأی مثل سفیان، فلا تصدّقه»؛ «هر کس، به تو چنین خبر داد که وی، فردی همانند و شبیه سفیان ثوری را دیده است، پس سخن او را باور مکن».

ابن ابی ذئب گفته است: «ما رأیتُ بالعراق احداً یشبه ثوریكم الثوری؛ قال: وددتُ انّی نجوتُ من العلم لا علیّ ولا لی؛ وما من عملٍ انا اخوف علیّ منه؛ یعنی الحدیث»؛ «در سرزمین عراق، فردی را شبیه و همسان سفیان ثوری شما ندیده‌ام؛ و سفیان (این قدر متواضع و فروتن بود که) چنین می‌گفت: دوست دارم که از علم و دانش، نجات و رهایی یابم و از محاسبه‌ی آن، جان سالم به در ببرم که نه به ضرر و زیان من باشد و نه به سود و فایده‌ی من؛ و از هیچ کرداری، بر خویشتن به اندازه‌ی حدیث، ترسان و هراسان نیستم».

یحیی بن یمان گوید: از سفیان ثوری شنیدم که می‌گفت: «العالم، طبیب الدین؛ والدرهم، داء الدین؛ فاذا اجترّ الطبیب الداء الیه؛ متی یداوی غیره»؛ «شخص عالم و دانشمند و حکیم و فرزانه، پزشک دینی است؛ و درهم (مسائل مادّی و اقتصادی)، بیماری دین به شمار می‌آید؛ از این رو، هرگاه خود پزشک، بدان بیماری و درد، مبتلا باشد، پس چه موقع می‌تواند دیگران را معالجه و درمان کند!؟» (عالِمی که کامرانی و تن پروری کند؛ او خویشتن گم است، که را راهبری کند).

خریبی گوید: از سفیان ثوری شنیدم که می‌گفت: «لیس شیء انفع للناس من الحدیث»؛ «برای مردم، هیچ چیز، سودمندتر و مفیدتر از حدیث نیست».

و ابواسامة گوید: از سفیان شنیدم که می‌گفت: «لیس طلب الحدیث من عدّة الموت؛ لكنّه علّة یتشاغل بها الرجل؛ قلتُ: صدق والله! انّ طلب الحدیث، شیء غیر الحدیث؛ فطلب الحدیث، اسم عرفیّ لامور زائدة علی تحصیل ماهیّة الحدیث وكثیر منها مراق الی العلم واكثرها امور یشغف بها المحدّث من تحصّل النُّسخ الملیحة وتطلب العالی وتكثیر الشیوخ والفرح بالالقاب والثناء وتمنّی العمر الطویل، لیروی؛ وحُبّ التفرّد الی امور عدیدة لازمة للأغراض النفسانیة، لا الاعمال الربّانیة؛ فاذا كان طلبك الحدیث النبوی، محفوفاً بهذه الآفات، فمتی خلاصك منها الی الاخلاص؛ واذا كان علم الآثار، مدخولاً، فما ظنّك بعلم المنطق والجدل وحكمة الاوائل الّتی تسلب الایمان وتورث الشكوك والحیرة التی لم تكن والله من علم الصحابة ولا التابعین ولا من علم الاوزاعی والثوری ومالك وابی حنیفة وابن ابی ذئب وشعبة؛ ولا والله! عرفها ابن المبارك ولا ابویوسف القائل: «من طلب الدین بالكلام، تزندق».

«جست و جو و کند و کاو حدیث، از ساز و برگ مرگ نیست؛ بلکه حدیث، سبب و علّتی است که فرد، بدان خود را مشغول می‌سازد». ابواسامة گوید: من می‌گویم: به خدا سوگند که راست و درست گفت؛ بی‌گمان جست و جو و کند و کاو حدیث، چیزی غیر از خود حدیث است؛ از این رو، جست و جو و طلب حدیث، عنوانی رایج برای مواردی اضافه بر تحصیل و فراگیری ماهیّت اصلی خود حدیث است.

و بسیاری از این موارد، انسان را به سوی علم و دانش و حکمت و فرزانگی، سوق می‌دهد؛ و بیشتر آن‌ها، از زمره‌ی مواردی به شمار می‌آیند که فرد محدّث، بدان‌ها عشق می‌ورزد و شیفته و شیدای آن‌ها می‌گردد و علاقمندی و دلباختگی شدید و عشق پرشوری نسبت بدان‌ها دارد. مواردی از قبیل: فراچنگ آوردن نسخه‌های زیبا و عالی از کتاب‌های حدیث؛ جست و جو کردن و کند و کاو نمودن سندهای عالی حدیث؛ زانوی تلمّذ زدن در محضر بسیاری از مشایخ و اساتید؛ خوشحال شدن با لقب‌ها؛ شادمان گردیدن با ستایش‌ها و تمجیدها، سپاس‌ها و تقدیرها؛ تعریف‌ها و قدردانی‌ها و مدح و توصیف‌ها؛ آرزو کردن عمر طولانی تا در این عمر طولانی، بیشتر به روایت حدیث بپردازد؛ و محبّت داشتن و عشق ورزیدن به بی‌نظیر بودن (بی‌رقیب بودن؛ منحصر به فرد بودن؛ یگانه بودن)؛ و دیگر مواردی که در ورای تمامی آن‌ها، اغراض نفسانی نهفته است نه اعمال ربّانی.

از این رو، اگر جست و جو و طلب تو از احادیث گهربار نبوی، توأم با این آفت‌ها و بیماری‌ها و آسیب‌ها و اپیدمی‌ها باشد، پس چه وقت می‌توانی خویشتن را از گردنه‌ی این آفت‌ها و آسیب‌ها برهانی و آن‌ها را پشت سر بگذاری و به اخلاص و صداقت برسی!

(حال، قضاوت کن:) زمانی که «علم آثار» (علم احادیث و روایات)، مشتمل بر این آفت‌ها و آسیب‌ها باشد، پس گمان تو، نسبت به علم منطق، جدل و فلسفه چگونه خواهد بود؛ آن فلسفه‌ای که ایمان را به یغما می‌برد و در دل‌ها، شک و شبهه و تشویش و سردرگمی و حیرت و سرگردانی ایجاد می‌کند؛ و علاوه از آن، به خدا سوگند که، از زمره‌ی علوم صحابه، تابعان، اوزاعی، ثوری، مالک، ابوحنیفه، ابن ابی ذئب و شعبة نیز نبود؛ و به خدا سوگند که ابن مبارک و ابویوسف نیز نسبت بدان‌ها، آگاهی و شناخت نداشتند؛ تا جایی که ابویوسف نسبت بدان، چنین گفته بود: «آن که دین را با کلام، جست و جو و کند و کاو می‌کند، زندیق و بی‌اعتقاد شده است».

و ابن حجر مکی، در کتاب «الخیرات الحسان» [۷۵۳]گوید: حافظ مُنتقد، یحیی بن معین گوید: «الفقهاء اربعة: ابوحنیفة، وسفیان، ومالك، والاوزاعی»؛ «صاحب نظران فقهی، چهار نفر هستند که عبارتند از: ابوحنیفة؛ سفیان ثوری؛ مالک بن انس و اوزاعی».

از یحیی بن معین پرسیده شد: «هل حدّث سفیان عنه؛ ای عن ابی حنیفة؟»؛ «آیا سفیان ثوری، از امام ابوحنیفه/، حدیث روایت نموده است؟» وی در پاسخ گفت: «نعم؛ كان ثقة صدوقاً في الفقه والحدیث، مأموناً علی دین الله»؛ «آری؛ به راستی که سفیان ثوری، فردی ثقه و قابل اعتماد و صادق و راستگو در فقه و حدیث بود؛ و علاوه از آن، نسبت به دین خدا نیز، فردی مطمئن و مورد اعتماد و معتبر و بایسته بود».

حافظ عبدالقادر قرشی نیز در کتاب «الجواهر المضیة في طبقات الحنفیة» [۷۵۴]، به بیان بیوگرافی سفیان ثوری پرداخته و در ادامه گفته است: «ذكر الصیمری عن علی بن مسهر، انّ سفیان بن سعید، اخذ عنه علم ابی حنیفة ونسخ منه كتبه؛ وكان ابوحنیفة ینهاه عن ذلك»؛ «صیمری، از علی بن مسهر (شاگرد امام ابوحنیفه/) نقل کرده است که سفیان بن سعید (ثوری)، علم ابوحنیفه/را از وی (علی بن مسهر) فرا می‌گرفت؛ و همچنین، سفیان ثوری، به وسیله‌ی علی بن مسهر، کتاب‌های ابوحنیفه/را کپی و رونوشت کرده است؛ و ابوحنیفه/نیز او را از این کار، منع می‌کرد».

قبیصة گوید: «رأیتُ الثوری في المنام، فقلتُ: ما فعل الله بك؟»؛ «سفیان ثوری را در خواب دیدم؛ خطاب بدو گفتم: خداوند بلند مرتبه، با تو چگونه رفتار کرد؟» وی در پاسخ گفت:

نظرت الی ربّی كفاحاً فقال لی
هنیئاً رضائی عنك یا ابن سعید
لقد كنت قواماً اذا اظلم الدّجی
بعبرة مشتاق وقلب عمید
فدونك فاختر ایّ قصر اردنه
وزرنی فانّی منك غیر بعید

«به پروردگارم، به صورت رویاروی نگاه کردم؛ خداوند بلند مرتبه، خطاب به من فرمود: ای ابن سعید! از تو راضی و خشنودم؛ پس رضایتم، گوارای وجودت!

به راستی، هرگاه تاریکی و ظلمت و سیاهی و دیجوری (شب)، سایه می‌گستراند، تو با اشکی مشتاقانه و قلبی عاشق و شیدا، به عبادت و پرستش و راز و نیاز با پروردگار بی‌نیاز، می‌ایستادی!

پس هم اکنون، بفرما و هر قصر و کاخی را که می‌خواهی و دوست داری، برای خود انتخاب کن؛ و مرا نیز دیدار کن؛ زیرا من، از تو، دور نیستم».

حافظ عبدالقادر قرشی در ادامه گوید: سفیان ثوری، از آن دسته از راویان و محدّثانی می‌باشد که امام بخاری و امام مسلم، از وی حدیث روایت نموده‌اند.

علامه تهانوی در مقدمه‌ی کتاب «اعلاء السنن» [۷۵۵]گوید: ابن عبدالبرّ گفته است: علی بن مدینی گوید: «ابوحنیفة، روی عنه الثوری وابن المبارك؛ وهو ثقة، لا بأس به»؛ «ثوری و عبدالله بن مبارک، از امام ابوحنیفه/، حدیث روایت نموده‌اند، و سفیان ثوری، از آن دسته از افرادی است که ثقه و مورد اعتماد است؛ به طوری که به روایت و احادیث وی، نمی‌توان نقص و ایرادی وارد آورد؛ زیرا وی، روایت کننده‌ای مؤثق و قابل اعتماد است». (به نقل از «التعلیق الحسن»، نیموی ۱/۸۸)

علامه تهانوی در ادامه گوید: «كان سفیان؛ یأخذ عن الامام متنكّراً في اوّل الامر؛ فلمّا فطن به الامام، صار یأخذ علمه عن اصحابه»؛ «سفیان الثوری، در ابتدا، به صورت ناشناس و ناشناخته، از امام ابوحنیفه/، علم و دانش را فرامی گرفت؛ و چون امام ابوحنیفه/، او را شناخت و به شخصیت او پی برد و متوجه وی شد، از آن پس به بعد، سفیان، علم و دانش امام ابوحنیفه/را از شاگردان و پیروانش فرامی گرفت». همچنان‌که پیشتر نیز بدین موضوع، اشاره کردیم.

و همچنین حافظ عبدالقادر قرشی در کتاب «الجواهر المضیة» [۷۵۶]گوید: «قال المروزی: سألتُ عن احمد بن حنبل عن قطبة؟ فقال: كان جلیس سفیان الثوری؛ ویقولون: انّه جالس اباحنیفة، وهو الّذي كان یخبر سفیان بقول ابی حنیفة ویقولون: انّما عرف سفیان الثوری مذهب ابی حنیفة به؛ ثم قال قطبة: مستقیم الحدیث».

«مروزی گفته است: از احمد بن حنبل پیرامون قطبة پرسیدم. وی در پاسخ گفت: قطبة، دوست و همنشین سفیان ثوری بود و مردم چنین می‌گفتند که قطبة، با ابوحنیفه/نشست و برخاست داشت و با او همنشین بود؛ و همین قطبة بود که سخنان و اقوال امام ابوحنیفه/را به سفیان ثوری، گزارش می‌داد و برای او نقل می‌کرد. و همچنین مردم می‌گفتند که سفیان ثوری به وسیله‌ی همین قطبه از مذهب امام ابوحنیفه/آگاهی و شناخت پیدا کرد؛ و قطبة نیز در مورد سفیان ثوری می‌گفت: احادیث و روایات سفیان ثوری، صحیح و درست هستند».

و همچنین حافظ عبدالقادر قرشی، در جایی دیگر از کتاب «الجواهر المضیة» [۷۵۷]گفته است: «قال ابوعصمة: كنتُ جالساً ذات یوم عند ابی حنیفة، اذ دخل علیه رجل؛ فقال: یا اباحنیفة! ما تقول في رجل، توضّأ في اِناء نظیف؛ أیجوز لغیره ان یتوضّأ بهذا الماء؟ قال: لا! قلتُ له: لم لایجوز؟ یا اباحنیفة! قال: لأنّه ماء مستعمل. قال: فصرت الی سفیان الثوری؛ فسألته عن هذه المسألة. فقال سفیان: یجوز ان یتوضّأ به. فقلتُ له: انّ اباحنیفة قال: لایجوز التوضّأ بذلك. قال لی: ولم قال كذا؟ قلتُ: قال: لأنّة ماء مستعمل. قال: فما مضت جمعة حتّی جلستُ الی سفیان؛ فاذا رجل قد سأله عن هذه المسألة بعینه؛ فقال سفیان: لایجوز؛ لانّه ماء مستعمل».

«ابوعصمة گفته است: روزی در محضر امام ابوحنیفه/نشسته بودم که مردی به نزد وی آمد و پرسید: ای ابوحنیفه! به نظر ما، اگر مردی از ظرفی تمییز وضو بگیرد، آیا برای غیر وی درست و روا است که با این آب، دوباره وضو بگیرد؟ امام ابوحنیفه/در پاسخ گفت: خیر. ابوعصمة گوید: خطاب به ابوحنیفه گفتم: ای ابوحنیفه! چرا جایز نیست؟ ایشان فرمودند: چون آب «مُستعمل» است.

ابوعصمة در ادامه گوید: من به نزد سفیان ثوری رفتم و از او درباره‌ی این مسأله پرسیدم. وی در پاسخ گفت: برای دیگری، درست است که با این آب، وضو بگیرد. من خطاب بدو گفتم: به راستی امام ابوحنیفه/در مورد این آب، گفته است که وضو گرفتن با چنین آبی درست نیست. سفیان ثوری به من گفت: به چه علّت، ابوحنیفه چنین فتوایی را صادر کرده است؟ گفتم: زیرا چنین آبی، آب مستعمل به شمار می‌آید.

ابوعصمة گوید: پس از این ماجرا، یک هفته نگذشت که با سفیان ثوری در مجلسی نشسته بودم که مردی، عین همین مسأله را از سفیان ثوری پرسید؛ و سفیان نیز در پاسخ گفت: وضو گرفتن با چنین آبی، روا نیست؛ زیرا چنین آبی، آب «مستعمل» به شمار می‌آید».

و همچنین علامه تهانوی/در مقدمه‌ی کتاب «اعلاء السنن» [۷۵۸]گفته است: ملّا علی قاری در مناقب سفیان ثوری، چنین گفته است: «روی عنه (ای عن ابی حنیفة) مصرّحاً ومكنیّاً؛ وهو احد الائمة المجتهدین ومن أقطاب الاسلام واركان الدین، جمع بین الفقه والحدیث والزهد والورع والعبادة»؛ «سفیان ثوری، هم به صراحت و آشکارا و هم به کنایه و استعاره، به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است؛ و وی، یکی از ائمه و پیشوایان مجتهد، مقتدایان و رهبران اسلامی، و ارکان و عناصر اصلی دینی به شمار می‌آید که در بین فقه و حدیث و زهد و پارسایی و عبادت، به نحو شایسته و بایسته‌ای، جمع کرده است». («مناقب سفیان ثوری»؛ ملاعلی قاری ص ۵۶)

و حافظ ابن حجر عسقلانی/نیز در کتاب «تقریب التهذیب» [۷۵۹]، به بیان بیوگرافی سفیان ثوری پرداخته و در ادامه گفته است: «هو، ثقة حافظ فقیه عابد امام حجّة؛ ومن رؤوس الطبقة السابعة»؛ «سفیان ثوری، فردی قابل اعتماد و مؤثق، حافظ در حدیث، فقیه و دانشمند، عبادت گزار و پارسا، امام و پیشوا، کارشناس و خبره و یکی از شخصیّت‌های برجسته‌ی طبقه‌ی هفتم بود».

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی، در کتاب «عقود الجمان»، [۷۶۰]سفیان ثوری را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است. [۷۶۱]

نگارنده گوید:

سفیان ثوری، از ابوحنیفه، از هیثم، از انس بن مالک و ربیعة بن عبدالرحمن، از انس بن مالک و عثمان بن زائدة، از زبیر بن عدی، از انس بن مالکسروایت کرده است که: «انّ رسول الله جقبض وهو ابن ثلاث وستّین سنة؛ وقبض ابوبكر وهو ابن ثلاث وستین؛ وقبض عمر وهو ابن ثلاث وستین»؛ «رسول خدا ج، ابوبکرسو عمرسهر سه در شصت و سه سالگی وفات کردند و چهره در نقاب خاک کشیدند.»

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی، در کتاب «جامع المسانید» [۷۶۲]، ذکر کرده و در ادامه گفته است: ابومحمد بخاری، این حدیث را از سفیان ثوری، از امام ابوحنیفه/، روایت کرده است.

و همچنین قاضی ابوبکر محمد بن عبدالباقی انصاری نیز، این حدیث را در مُسند خویش، به نقل از سفیان ثوری/، از امام ابوحنیفه/روایت نموده است.

و همچنین راقم سطور گوید:

سفیان ثوری/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «خیركم من تعلّم القرآن وعلّمه» [۷۶۳]

«حَدَّثَنَا أَبُو نُعَيْمٍ، حَدَّثَنَا سُفْيَانُ، عَنْ عَلْقَمَةَ بْنِ مَرْثَدٍ، عَنْ أَبِي عَبْدِ الرَّحْمَنِ السُّلَمِيِّ، عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عَفَّانَ، قَالَ: قَالَ النَّبِيُّ ج: «إِنَّ أَفْضَلَكُمْ مَنْ تَعَلَّمَ القُرْآنَ وَعَلَّمَهُ»»(ح ۵۰۲۸)

«ابونعیم، از سفیان ثوری، از علقمة بن مرثد، از ابوعبدالرحمن سُلَمی، از عثمان بن عفّانسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جفرموده‌اند: بهترین شما، کسی است که قرآن را یاد بگیرد و به دیگران، یاد بدهد».

* در باب «نسیان القرآن؛ وهل یقول: نسیتُ آیة كذا وكذا: وقول الله تعالی: ﴿سَنُقۡرِئُكَ فَلَا تَنسَىٰٓ٦ إِلَّا مَا شَآءَ ٱللَّهُۚ[الأعلى: ۶-۷] [۷۶۴]

«حَدَّثَنَا أَبُو نُعَيْمٍ، حَدَّثَنَا سُفْيَانُ، عَنْ مَنْصُورٍ، عَنْ أَبِي وَائِلٍ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ، قَالَ: قَالَ النَّبِيُّ ج: "بِئْسَ مَا لِأَحَدِهِمْ يَقُولُ: نَسِيتُ آيَةَ كَيْتَ وَكَيْتَ، بَلْ هُوَ نُسِّيَ"»(ح ۵۰۳۹)

«ابونعیم، از سفیان ثوری، از منصور، از ابووائل، از عبدالله بن مسعودسبرای ما روایت کرده که آن حضرت جفرمودند: ‌«چقدر بد است برای کسی که می‌گوید: فلان و فلان آیه را فراموش کرده‌ام، بلکه در حقیقت، فراموش گردانیده شده‌اند».

* در باب «اثم من راءی بقراءة القرآن او تأكّل به او فجر به» [۷۶۵]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ كَثِيرٍ، أَخْبَرَنَا سُفْيَانُ، حَدَّثَنَا الأَعْمَشُ، عَنْ خَيْثَمَةَ، عَنْ سُوَيْدِ بْنِ غَفَلَةَ، قَالَ عَلِيٌّ س: سَمِعْتُ النَّبِيَّ جيَقُولُ: «يَأْتِي فِي آخِرِ الزَّمَانِ قَوْمٌ حُدَثَاءُ الأَسْنَانِ، سُفَهَاءُ الأَحْلاَمِ، يَقُولُونَ مِنْ خَيْرِ قَوْلِ البَرِيَّةِ، يَمْرُقُونَ مِنَ الإِسْلاَمِ كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِيَّةِ، لاَ يُجَاوِزُ إِيمَانُهُمْ حَنَاجِرَهُمْ، فَأَيْنَمَا لَقِيتُمُوهُمْ فَاقْتُلُوهُمْ، فَإِنَّ قَتْلَهُمْ أَجْرٌ لِمَنْ قَتَلَهُمْ يَوْمَ القِيَامَةِ»»(ح ۵۰۵۷)

«محمد بن کثیر، از سفیان ثوری، از اعمش، از خیثمة، از سوید بن غفلة برای ما روایت کرده که علی ابن ابی طالبسگفت: از رسول خدا جشنیدم که می‌فرمودند: «در آخرالزمان، گروهی از جوانان بی‌خرد پا به عرصه‌ی وجود خواهند گذاشت که به گفته‌ی بهترین مردمان تمسّک می‌جویند، ولی از دایره‌ی اسلام چنان خارج می‌گردند که تیر از هدف (شکار) خارج می‌شود؛ ایمان، از حنجره هایشان پایین‌تر نمی‌رود؛ از این رو، هر کجا که با ایشان روبرو شدید، ایشان را بکشید؛ زیرا کشتن آنان را پاداش است در روز قیامت».

* در باب «ما یحلّ من النساء وما یحرّم» [۷۶۶]

«وَقَالَ لَنَا أَحْمَدُ بْنُ حَنْبَلٍ: حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ سَعِيدٍ، عَنْ سُفْيَانَ، حَدَّثَنِي حَبِيبٌ، عَنْ سَعِيدِ بْنِ جُبَيْرٍ، عَنْ ابْنِ عَبَّاسٍ: «حَرُمَ مِنَ النَّسَبِ سَبْعٌ، وَمِنَ الصِّهْرِ سَبْعٌ» ثُمَّ قَرَأَ:﴿حُرِّمَتۡ عَلَيۡكُمۡ أُمَّهَٰتُكُمۡ[النساء: ۲۳]»(ح ۵۱۰۵)

«احمد بن حنبل به ما گفت: از یحیی بن سعید، از سفیان ثوری، از حبیب، از سعید بن جُبیر روایت است که عبدالله بن عباسبگفت: هفت دسته از زنان، به خاطر نسب و هفت گروه دیگر به خاطر خویشاوندی حرام کرده شده‌اند؛ سپس آیه‌ی ۲۳ سوره‌ی نساء را تلاوت کرد.

و عبدالله بن جعفر میان دختر علی و زن علی جمع کرد (یعنی عبدالله بن جعفر، با زینب دختر فاطمه‌ی زهرال، و لیلی دختر مسعود نمشلی که همسر علیسبود، ازدواج کرده بود)».

* در باب «من اَولم باقلٍّ من شاة» [۷۶۷]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يُوسُفَ، حَدَّثَنَا سُفْيَانُ، عَنْ مَنْصُورِ بْنِ صَفِيَّةَ، عَنْ أُمِّهِ صَفِيَّةَ بِنْتِ شَيْبَةَ، قَالَتْ: «أَوْلَمَ النَّبِيُّ جعَلَى بَعْضِ نِسَائِهِ بِمُدَّيْنِ مِنْ شَعِيرٍ»»(ح ۵۱۷۲)

«محمد بن یوسف، از سفیان ثوری، از منصور بن صفیّة، از مادرش صفیّة دختر شیبة برای ما روایت کرده که وی گفته است: «رسول خدا جدر جشن عروسی یکی از همسرانش، دو مدّ جو (هر مدّ: یک چهارم صاع) به عنوان ولیمه، انفاق کرد».

* در باب «الوصاة بالنساء» [۷۶۸]

«حَدَّثَنَا أَبُو نُعَيْمٍ، حَدَّثَنَا سُفْيَانُ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ دِينَارٍ، عَنِ ابْنِ عُمَرَ سمَا، قَالَ: «كُنَّا نَتَّقِي الكَلاَمَ وَالِانْبِسَاطَ إِلَى نِسَائِنَا عَلَى عَهْدِ النَّبِيِّ ج، هَيْبَةَ أَنْ يَنْزِلَ فِينَا شَيْءٌ، فَلَمَّا تُوُفِّيَ النَّبِيُّ جتَكَلَّمْنَا وَانْبَسَطْنَا»»(ح ۵۱۸۷)

«ابونعیم، از سفیان ثوری، از عبدالله بن دینار، از عبدالله بن عمرببرای ما روایت کرده که وی گفته است: ما در روزگار رسول خدا جاز سخن گفتن بسیار و آزادانه با زنان خویش، پرهیز می‌کردیم؛ از بیم آن که مبادا درباره‌ی ما چیزی نازل شود؛ و چون پیامبر خدا جوفات کرد؛ بسیار سخن می‌زدیم و آزادانه صحبت می‌کردیم».

* در باب «ما یكره من ضرب النساء؛ وقول الله: «واضربوهنّ»؛ ای ضرباً غیر مبرّح» [۷۶۹]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يُوسُفَ، حَدَّثَنَا سُفْيَانُ، عَنْ هِشَامٍ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ زَمْعَةَ، عَنِ النَّبِيِّ جقَالَ: «لاَ يَجْلِدُ أَحَدُكُمُ امْرَأَتَهُ جَلْدَ العَبْدِ، ثُمَّ يُجَامِعُهَا فِي آخِرِ اليَوْمِ»»(ح ۵۲۰۴)

«محمد بن یوسف، از سفیان ثوری، از هشام بن عروة، از پدرش (عروة بن زبیرس)، از عبدالله بن زمعةسبرای ما روایت کرده که رسول خدا جفرمودند: «هیچ یک از شما، زن خود را تازیانه نزند، مانند این که غلام را تازیانه می‌زند؛ و آنگاه در آخر روز، با وی جماع و آمیزش جنسی نماید».

* در باب «وضوء الصبیان» [۷۷۰].

* در باب «ما یقرأ في صلاة الفجر یوم الجمعة» [۷۷۱].

* در باب «باب العلَم بالمصلّی» [۷۷۲].

* در باب «الاستسقاء وخروج النبيّ جفي الاستسقاء» [۷۷۳].

* در باب «اذا استشفع المشركون بالمسلمین عند القحط» [۷۷۴].

* در باب «لایدری متی یجیء المطر الّا الله عزّوجلّ» [۷۷۵].

* در باب «الركعة الأولی في الكسوف اطول» [۷۷۶].

به هر حال، روایات سفیان ثوری/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۲۲۷ مورد آمده است.

[۷۵۱] بیوگرافی «سفیان بن سعید بن مسروق ثوری» را در این منابع دنبال کنید: «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۳۲۹؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۶/۴۰۱؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۴/۲۲۲؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۳۷۸؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۲/۱۶۹؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۴/۹۹؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۳۷۱؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۶/۳۷۱؛ «سیر اعلام النبلاء»، ۷/۲۲۹؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۹/۱۵۱؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی، ص ۱۲۳؛ «شذرات الذهب»؛ ابن عماد ۱/۲۵۰؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۷/۳۵۳؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۹۵؛ «وفیات الاعیان»، ابن خلکان ۲/۳۸۶؛ «النجوم الزاهرة»، ابن تغری بردی ۲/۳۹؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۱۹۴ [۷۵۲] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۰۳-۲۰۵ [۷۵۳] «الخیرات الحسان»، ص ۳۹ [۷۵۴] «الجواهر المضیة» ۱/۲۵۰ [۷۵۵] مقدمه‌ی «اعلاء السنن» ۳/۹۴ [۷۵۶] «الجواهر المضیة» ۱/۴۱۳ [۷۵۷] «الجواهر المضیة» ۲/۲۵۸ [۷۵۸] مقدمه‌ی «اعلاء السنن» ۳/۹۵ [۷۵۹] «تقریب التهذیب» ۱/۳۷۱ [۷۶۰] «عقود الجمان»؛ ص ۱۱۵ [۷۶۱] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۰ [۷۶۲] «جامع المسانید» ۲/۲۱۴ [۷۶۳] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۷۵۲ [۷۶۴] همان ۲/۷۵۳ [۷۶۵] همان ۲/۷۵۶ [۷۶۶] همان ۲/۷۶۵ [۷۶۷] همان ۲/۷۷۷ [۷۶۸] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۷۷۹ [۷۶۹] همان ۲/۷۸۴ [۷۷۰] همان ۱/۱۱۹ [۷۷۱] همان ۱/۱۲۲ [۷۷۲] همان ۱/۱۳۳ [۷۷۳] همان ۱/۱۳۶ [۷۷۴] همان ۱/۱۳۹ [۷۷۵] همان ۱/۱۴۱ [۷۷۶] همان ۱/۱۴۵

۳۳- سفیان بن عیینة حنفی/ [۷۷۷] [متوفّای ۱۹۸ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۷۷۸]گوید:

وی، دانشور حافظ، شیخ الاسلام، ابومحمد، سفیان بن عینیة بن میمون هلالی کوفی، محدّث سرزمین حَرَم و آزاده‌ی محمد بن مزاحم - برادر ضحّاک بن مزاحم - می‌باشد.

وی به سال ۱۰۷ ه‍ . ق دیده به جهان گشود و در همان اوان کودکی و خردسالی، به جست و جو و کند و کاو علم و دانش و حکمت و فرزانگی پرداخت و در راستای یادگیری و فراگیری، به تلاش و کوشش ایستاد.

از کسانی که سفیان بن عینیة، به سماع حدیث از آن‌ها پرداخته است، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

عمرو بن دینار؛ زهری؛ زیاد بن علاقة؛ ابواسحاق؛ اسود بن قیس؛ زید بن اسلم؛ عبدالله بن دینار؛ منصور بن معتمر؛ عبدالرحمن بن قاسم؛ و دیگر بزرگان عرصه‌ی حدیث شناسی و رجال پژوهی.

و از کسانی که از سفیان بن عینیة، حدیث سماع نموده‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

اعمش؛ ابن جریج؛ شعبة و دیگر اساتید وی؛ عبدالله بن مبارک؛ عبدالرحمن بن مهدی؛ شافعی؛ احمد بن حنبل؛ یحیی بن معین؛ اسحاق بن راهویه؛ و تعداد بی‌شماری دیگر از سائر مردمان.

سفیان بن عینیة، امام و پیشوای دینی و حجّت و حافظ حدیث بود؛ او، بهره‌ی فراوانی از علم و دانش داشت و از جایگاه و شأنی والا و مقام و منزلتی بالا برخوردار بود.

شافعی گوید: «لو لا مالك وسفیان، لذهب علم الحجاز»؛ «اگر چنان‌چه مالک بن انس و سفیان بن عیینة نمی‌بودند، حتماً علم و دانش، از سرزمین حجاز، رخت برمی بست».

عبدالرحمن بن مهدی گوید: «كان ابن عیینة من اعلم الناس بحدیث اهل الحجاز»؛ «سفیان بن عیینة، از داناترین مردمان، نسبت به احادیث و روایات اهل حجاز بود».

ترمذی گوید: «سمعتُ البخاری یقول: سفیان بن عینیة، احفظ من حماد بن زید»؛ «از امام بخاری شنیدم که می‌گفت: سفیان بن عینیة، نسبت به حماد بن زید، در عرصه‌ی روایت و درایت، حافظ‌تر و ضابط‌تر است.»

حرملة گوید: «سمعتُ الشافعي یقول: ما رأیتُ احداً فیه من آلة العلم ما في سفیان، وما رأیتُ احداً أكفّ عن الفتیامنه؛ وما رأیتُ أحداً احسن لتفسیر الحدیث منه»؛ «از امام شافعی شنیدم که می‌گفت: ابزار و وسائلی که از علم و دانش، در نزد سفیان بن عینیة دیدم، در کسی دیگر مشاهده نکرده‌ام؛ و هرگز کسی را در امر فتوا، خودداری کننده‌تر و امتناع ورزنده‌تر از سفیان بن عینیة ندیده‌ام؛ و همچنین کسی را مشاهده نکرده‌ام که بهتر از سفیان بن عینیة، به تفسیر و تشریح و تبیین و توضیح روایات و احادیث بپردازد».

احمد بن حنبل گوید: «ما رأیتُ اَعلم بالسنن منه»؛ «کسی را نسبت به «سُنن» (احادیث و روایات)، داناتر و آگاه‌تر از سفیان بن عینیة ندیده‌ام».

علی بن مدینی گوید: «ما في اصحاب الزهری، اتقن من ابن عیینة»؛ «در میان شاگردان زهری، کسی مطمئن‌تر و معتبرتر و مؤثق‌تر و قابل اعتمادتر از سفیان بن عیینه، وجود ندارد».

احمد عجلی نیز گوید: «كان ابن عیینة ثبتاً في الحدیث؛ وحدیثه، نحو من سبعة آلاف؛ ولم یكن له كتب»؛ «سفیان بن عیینة، در حدیث، فردی مطمئن و معتبر و مؤثق و مُعتمد و درستکار بود؛ و احادیث و روایات وی نیز در حدود هفت هزار حدیث بود که برای نقل و روایت آن‌ها، کتاب‌هایی را نیز در دسترس نداشت (بلکه احادیث را مبتنی بر حفظ خویش، برای مردم بیان می‌کرد؛ و این خود، بیانگر حافظه‌ی قوی و هوش سرشار و توان شگفت انگیز و حیرت آور وی بود)».

بهز بن اسد گوید: «ما رأیتُ مثله ولا شعبة»؛ «کسی را به سان سفیان بن عیینة ندیده‌ام؛ حتّی شعبة نیز همانند و شبیه وی نبود».

علامه ذهبی در ادامه گوید: «اتّفقت الائمّة علی الاحتجاج بابن عیینة لحفظه وامانته؛ وقد حجّ سبعین سنة؛ مات في جمادی الاخرة سنة ثمان وتسعین ومائة»؛ «ائمه و پیشوایان عرصه‌ی روایت و درایت، به خاطر حفظ و امانت داری سفیان بن عیینة، بر استدلال کردن و استناد جستن به احادیث و روایات وی اتفاق نظر دارند. وی در طول زندگی خویش، هفتاد مرتبه حج کرد و برای انجام مراسم حج، به مکه‌ی مکرمه، رهسپار و روان گردید؛ و سرانجام در ماه جمادی الاخر، به سال ۱۹۸ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید».

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۷۷۹]این را بیان داشته است که سفیان بن عیینة، از آن دسته از محدّثان و راویانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، از وی حدیث روایت نموده‌اند.

و حافظ عبدالقادر قرشی نیز در کتاب «الجواهر المضیة» [۷۸۰]، به بیان بیوگرافی سفیان بن عیینة پرداخته و او را در شمار دانشوران و صاحب نظران احناف، برشمرده و در ادامه گفته است: «كان یقول: اوّل من أقعدنی للحدیث ابوحنیفة؛ وفي روایة دخلتُ الكوفة ولم یتمّ لی عشرون سنة؛ فقال ابوحنیفة لاصحابه ولأهل الكوفة: جاءكم حافظ علم عمرو بن دینار. قال: فجاء الناس یسألونی عن عمرو بن دینار. فاوّل من صیّرنی محدّثا، ابوحنیفة»؛ «سفیان بن عیینة، پیوسته چنین می‌گفت: «نخستین کسی که مرا برای (تعلیم و آموزش) حدیث نشاند، ابوحنیفه بود». و در روایتی دیگر آمده است که سفیان گوید: «در حالی که کمتر از بیست سال، سنّ داشتم، به کوفه آمدم؛ ابوحنیفه/خطاب به شاگردان خویش و مردمان کوفه گفت: حافظ علم و دانش عمرو بن دینار به نزدتان آمد.

سفیان بن عیینة گوید: «پس از سخن امام ابوحنیفه/، مردم متوجه من شدند و به نزدم آمدند و از علم و دانش و روایات و احادیث عمرو بن دینار از من می‌پرسیدند؛ از این رو، نخستین کسی که باعث محدّث شدن من شد، امام ابوحنیفه/بود».

حافظ عبدالقادر قرشی گوید: «و روی له الشیخان»؛ «از سفیان بن عیینة، امام بخاری و امام مسلم، حدیث روایت نموده‌اند»

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجمان» [۷۸۱]، و همچنین حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۷۸۲]، سفیان بن عیینة را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده‌اند.

و در کتاب «جامع المسانید» [۷۸۳]چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «یروی عن الامام ابی حنیفة/كثیراً في هذه المسانید»؛ «سفیان بن عیینة، در این مسانید، از امام ابوحنیفه/بسیار حدیث روایت نموده است».

نگارنده‌ی سطور گوید:

سفیان بن عیینة، از ابوحنیفه، از عطاء بن ابی رباح، از ابوهریرهسروایت کرده است که آن حضرت جفرموده‌اند: «اذا طلع النجم، رفعت العاهة عن اهل كلّ بلدة»؛ «هرگاه ستاره‌ی ثریا طلوع کند؛ آفت از مردمان هر شهری، برداشته می‌شود».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی در کتاب «جامع المسانید» [۷۸۴]ذکر کرده و در ادامه گفته است: ابومحمد بخاری، این حدیث را از سفیان بن عیینة، از امام ابوحنیفه/روایت نموده است.

و همچنین راقم سطور گوید:

سفیان بن عیینة/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «المداراة مع الناس» [۷۸۵]

«حَدَّثَنَا قُتَيْبَةُ بْنُ سَعِيدٍ، حَدَّثَنَا سُفْيَانُ، عَنِ ابْنِ المُنْكَدِرِ، حَدَّثَهُ عَنْ عُرْوَةَ بْنِ الزُّبَيْرِ، أَنَّ عَائِشَةَ، أَخْبَرَتْهُ: أَنَّهُ اسْتَأْذَنَ عَلَى النَّبِيِّ جرَجُلٌ فَقَالَ: «ائْذَنُوا لَهُ، فَبِئْسَ ابْنُ العَشِيرَةِ - أَوْ بِئْسَ أَخُو العَشِيرَةِ -» فَلَمَّا دَخَلَ أَلاَنَ لَهُ الكَلاَمَ، فَقُلْتُ لَهُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، قُلْتَ مَا قُلْتَ، ثُمَّ أَلَنْتَ لَهُ فِي القَوْلِ؟ فَقَالَ: «أَيْ عَائِشَةُ، إِنَّ شَرَّ النَّاسِ مَنْزِلَةً عِنْدَ اللَّهِ مَنْ تَرَكَهُ - أَوْ وَدَعَهُ النَّاسُ - اتِّقَاءَ فُحْشِهِ»»(ح ۶۱۳۱)

«قتیبة بن سعید، از سفیان بن عیینة، از ابن منکدر، از عروة بن زبیر، از عایشهلبرای ما روایت کرده که وی گفته است: مردی از رسول خدا جاجازه‌ی ورود خواست؛ آن حضرت جفرمود: «به وی، اجازه‌ی ورود بدهید؛ به راستی او مرد بدِ قبیله‌ی خویش - یا برادر بدِ قبیله‌ی خود - است». آنگاه که وی داخل خانه شد، رسول خدا جبا نرمی، با وی صحبت کرد. (پس از آن که، آن مرد از نزد رسول خدا جرفت) خطاب به آن حضرت جگفتم: ای رسول خدا ج! شما بیشتر در مورد وی، سخنهایی گفتید، سپس با نرمی و ملاطفت با وی صحبت نمودید؟ آن حضرت جفرمود: «ای عایشه! همانا بدترین کس به نزد خدا، فردی است که مردم به خاطر بدزبانی، او را ترک نمایند یا واگذارند».

* در باب «ما یجوز من الشعر والرجز والحداء وما یكره» [۷۸۶]

«حَدَّثَنَا أَبُو نُعَيْمٍ، حَدَّثَنَا سُفْيَانُ، عَنِ الأَسْوَدِ بْنِ قَيْسٍ، سَمِعْتُ جُنْدَبًا، يَقُولُ: بَيْنَمَا النَّبِيُّ جيَمْشِي إِذْ أَصَابَهُ حَجَرٌ، فَعَثَرَ، فَدَمِيَتْ إِصْبَعُهُ، فَقَالَ: «هَلْ أَنْتِ إِلَّا إِصْبَعٌ دَمِيتِ ... وَفِي سَبِيلِ اللَّهِ مَا لَقِيتِ»»(ح ۶۱۴۶)

«ابونعیم، از سفیان بن عیینة، از اسود بن قیس، برای ما روایت کرده که وی گفته است: از جندبسشنیدم که می‌گفت: در همین اثناء که رسول خدا جرو به جلو حرکت می‌کرد، به ناگاه سنگی به پایش اصابت کرد؛ از این رو، آن حضرت جلغزید و انگشت وی، خونین شد؛ آن حضرت جفرمود: «تو انگشتی بیش نیستی که زخمی شده‌ای؛ و آنچه به تو وارد شده است، در راه خدا می‌باشد».

* در باب «قول النبي ج: انّما الكرم قلب المؤمن» [۷۸۷]

«حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، حَدَّثَنَا سُفْيَانُ، عَنِ الزُّهْرِيِّ، عَنْ سَعِيدِ بْنِ المُسَيِّبِ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ س، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: «وَيَقُولُونَ الكَرْمُ، إِنَّمَا الكَرْمُ قَلْبُ المُؤْمِنِ»»(ح ۶۱۸۳)

«علی بن عبدالله، از سفیان بن عیینة، از زهری، از سعید بن مسیّب، از ابوهریرهس، برای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جفرمودند: «مردم، به انگور، کرْم می‌گویند، در حالی که «کرْم» قلب مؤمن است».

* در باب «التبسّم والضحك» [۷۸۸].

* در باب «الفهم في العلم» [۷۸۹].

* در باب «الاغتباط في العلم والحكمة» [۷۹۰].

* در باب «العلم والعظة باللیل». [۷۹۱]

* در باب «ما یستحب للعالم اذا سئل: ایّ الناس اعلم؟ فیكل العلم الی الله تعالی» [۷۹۲].

* در باب «لا یتوضّأ من الشّك حتّی یستیقن» [۷۹۳].

* در باب «من لم یر الوضوء الّا من المخرجین، القبل والدبر» [۷۹۴].

* در باب «البزاق والمخاط ونحوه في الثوب» [۷۹۵].

* در باب «الوضوء في الغسل» [۷۹۶].

* در باب «كیف كان بدء الحیض» [۷۹۷].

به هر حال، روایات سفیان بن عیینة/در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۲۸۵ مورد آمده است.

[۷۷۷] بیوگرافی «سفیان بن عیینة» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۲/۲/۹۴؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۳۳۰؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغددی ۹/۱۷۴؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۶/۴۰۳؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۴/۲۲۵؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۳۷۹؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۲/۱۷۰؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۴/۱۴۰؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۳۷۱؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی، ص ۱۲۳؛ «شذرات الذهب»؛ ابن عماد ۱/۳۵۴؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۷/۳۶۸؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۵/۳۶۴؛ «وفیات الاعیان»؛ ابن خلکان ۱/۳۹۱؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۱۹؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۱۹۵ [۷۷۸] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۶۲ و ۲۶۳ و ۲۶۴ [۷۷۹] «تهذیب التهذیب» ۴/۱۰۴ [۷۸۰] «الجواهر المضیة» ۱/۲۵۰ و ۲۵۱ [۷۸۱] «عقود الجمان»؛ ص ۱۱۵ [۷۸۲] «المناقب»، کردری ۲/۲۱۹ [۷۸۳] «جامع المسانید»، خوارزمی ۲/۴۶۹ [۷۸۴] «جامع المسانید» ۱/۱۳۸ و ۱۳۹ [۷۸۵] الجامع الصحیح، امام بخاری ۲/۹۰۵ [۷۸۶] همان ۱/۹۰۸ [۷۸۷] همان ۲/۹۱۳ [۷۸۸] همان ۲/۸۹۹ [۷۸۹] همان ۱/۱۶ [۷۹۰] همان ۱/۱۷ [۷۹۱] همان ۱/۲۲ [۷۹۲] همان ۱/۲۳ [۷۹۳] همان ۱/۲۵ [۷۹۴] همان ۱/۳۰ [۷۹۵] همان ۱/۳۸ [۷۹۶] همان ۱/۳۹ [۷۹۷] همان ۱/۴۳

۳۴- ابوالاَحوص، سلام بن سُلیم حنفی کوفی/ [۷۹۸] [متوفّای ۱۷۹ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۷۹۹]گوید:

ابوالاحوص، سلام بن سلیم، حافظ حدیث و یکی از راویان مؤثق و قابل اعتماد به شمار می‌آید؛ وی، از زیاد بن علاقة، سِماک بن حرب، منصور بن معتمر، آدم بن علی، ابواسحاق و کسان دیگر، حدیث روایت نموده است.

و مُسدّد، قتیبه، خلف بن هشام، ابوبکر بن ابی شیبة، برادر ابوبکر بن ابی شیبه: عثمان، هنّاد بن سری؛ و شمار زیادی از دیگر مردمان، از ابوالاحوص سلام بن سلیم، به روایت حدیث پرداخته‌اند.

یحیی بن معین گفته است: «ثقة مُتقن»؛ «ابوالاحوص، فردی ثقه و قابل اعتماد و مطمئن و معتبر می‌باشد».

و احمد عجلی گوید: «صاحب سنّة واتبّاع»؛ «ابوالاحوص، صاحب سنّت و متعهد و پایبند بدان بود».

علامه ذهبی در ادامه گوید: «كان موصوفاً بالعبادة والفضل؛ مات سنة تسع وسبعین ومائة مع مالك وحمّاد»؛ «ابوالاحوص، سلام بن سلیم، متّصف به عبادت و پرستش خدای و مهربانی و نیکوکاری و خوش خدمتی و فضیلت بود؛ وی به سال ۱۷۹ ه‍ . ق همراه مالک بن انس و حمّاد درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید».

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۸۰۰]گوید:

ابوزرعة و نسایی گفته‌اند: «ثقة»؛ «ابوالاحوص، از زمره‌ی راویان مؤثق و قابل اعتماد بود».

و عبدالرحمن بن ابی حاتم، از پدرش نقل می‌کند که گفت: «صدوق»؛ «ابوالاحوص، روایت کننده‌ای صادق و راستگو و مطمئن و امین بود».

و ابن سعد گوید: «كان كثیر الحدیث صالحاً فیه»؛ «ابوالاحوص، بسیار روایت کننده‌ی حدیث بود و در عرصه‌ی حدیث شناسی، درستکار و امین و مطمئن و قابل اعتماد و مُعتمد و مورد اعتبار بود».

ابن حبّان نیز وی را در شمار راویان مؤثق و قابل اعتماد ذکر کرده است؛ و ابن خلفون نیز از ابن نُمیر، مؤثق بودن ابوالاحوص را نقل کرده است.

شایان ذکر است که ابوالاحوص، از آن دسته از راویانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، از وی حدیث روایت نموده‌اند.

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۸۰۱]، ابوالاحوص سلام بن سُلیم را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و همچنین حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۸۰۲]، وی را در زمره‌ی راویان شهر کوفه ذکر کرده که به نقل روایت از امام اعظم ابوحنیفه/پرداخته است.

نگارنده‌ی سطور گوید:

ابوالاحوص سلام بن سلیم/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «الدعاء علی المشركین» [۸۰۳]

«حَدَّثَنَا الحَسَنُ بْنُ الرَّبِيعِ، حَدَّثَنَا أَبُو الأَحْوَصِ، عَنْ عَاصِمٍ، عَنْ أَنَسٍ س: بَعَثَ النَّبِيُّ جسَرِيَّةً يُقَالُ لَهُمْ القُرَّاءُ فَأُصِيبُوا، فَمَا رَأَيْتُ النَّبِيَّ جوَجَدَ عَلَى شَيْءٍ مَا وَجَدَ عَلَيْهِمْ، فَقَنَتَ شَهْرًا فِي صَلاَةِ الفَجْرِ، وَيَقُولُ: «إِنَّ عُصَيَّةَ عَصَوُا اللَّهَ وَرَسُولَهُ»»(ح ۶۳۹۴)

«حسن بن ربیع، از ابوالاحوص (سلام بن سُلیم)، از عاصم، از انس بن مالکسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جسریّه‌ای (گروه کوچکی) - که آنان را «قرّاء» (قاریان) می‌نامیدند - به منطقه‌ای اعزام کرد؛ آن‌ها شهید شدند؛ من پیامبر جرا ندیده بودم که بر چیزی اندوهگین شده باشد چنان‌که بر شهید شدن این قرّاء اندوهگین و ناراحت شده بود؛ و آن حضرت جبه مدّت یک ماه در نماز صبح قنوت خواند و چنین می‌گفت: «همانا قوم «عُصیة»، در برابر خدا و رسول او، عصیان ورزیده‌اند».

* در باب «الالتفات في الصلاة» [۸۰۴]

«حَدَّثَنَا مُسَدَّدٌ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو الأَحْوَصِ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَشْعَثُ بْنُ سُلَيْمٍ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ مَسْرُوقٍ، عَنْ عَائِشَةَ، قَالَتْ: سَأَلْتُ رَسُولَ اللَّهِ جعَنِ الِالْتِفَاتِ فِي الصَّلاَةِ؟ فَقَالَ: «هُوَ اخْتِلاَسٌ يَخْتَلِسُهُ الشَّيْطَانُ مِنْ صَلاَةِ العَبْدِ»»(ح ۷۵۱)

«مسدّد، از ابوالاحوص (سلام بن سلیم)، از اشعث بن سلیم، از پدرش، از مسروق برای ما روایت کرده که عایشهلگفته است: از رسول خدا جدرباره‌ی التفات (نگاه کردن به اطراف خود) هنگام نماز، پرسیدم؛ آن حضرت جفرمود: «این، نوعی سرقت شیطان، از نماز بنده است».

* در باب «كلام الامام والناس في خطبة العید؛ واذا سئل الامام عن شیء وهو یخطب» [۸۰۵].

* در باب «من نام عند السحر» [۸۰۶].

* در باب «اذا نام ولم یصلّ، بال الشیطان في أذنه» [۸۰۷].

* در باب «فضل مكة وبنیانها» [۸۰۸].

* در باب «اسم الفرس والحمار» [۸۰۹].

* در باب «الرجز في الحرب ورفع الصوت في حفر الخندق» [۸۱۰].

* در باب «ذكر الملائكة» [۸۱۱].

* در باب «صفة ابلیس وجنوده» [۸۱۲].

* در باب «قوله تعالی: ﴿إِنَّ قُرۡءَانَ ٱلۡفَجۡرِ كَانَ مَشۡهُودٗا٧٨[الإسراء: ۷۸]» [۸۱۳].

* در باب «تفسیر سورة: ﴿إِذَا جَآءَ نَصۡرُ ٱللَّهِ وَٱلۡفَتۡحُ١[النصر: ۱]» [۸۱۴].

* در باب «اذا اصاب قوم غنیمة، فذبح بعضهم غنماً او ابلاً بغیر امر اصحابهم، لم تؤكل» [۸۱۵].

در باب «الحمّی من فیح جهنّم» [۸۱۶].

* در باب «من كان یؤمن بالله والیوم الاخر، فلا یؤذ جاره» [۸۱۷].

[۷۹۸] بیوگرافی «ابوالاحوص، سلام بن سلیم» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۲/۲/۱۳۵؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۳۳۳؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۶/۴۱۷؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۴/۲۵۹؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۴۱۳؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۲/۱۷۶؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۴/۲۴۸؛«تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۴۰۵؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۱۳۵؛ «شذرات الذهب، ابن عماد ۱/۲۹۲؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۸/۲۲۴؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۱۹۷ [۷۹۹] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۵۰ [۸۰۰] «تهذیب التهذیب» ۴/۲۴۸ [۸۰۱] «عقود الجمان»؛ ص۱۱۵ [۸۰۲] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۴ [۸۰۳] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۹۴۶ [۸۰۴] همان ۱/۱۰۴ [۸۰۵] همان ۱/۱۳۴ [۸۰۶] همان ۱/۱۵۲ [۸۰۷] همان ۱/۱۵۳ [۸۰۸] همان ۱/۲۱۵ [۸۰۹] همن ۱/۴۰۰ [۸۱۰] همان ۱/۴۲۵ [۸۱۱] همان ۱/۴۵۶ [۸۱۲] همان ۱/۴۶۵ [۸۱۳] همان ۲/۶۸۶ [۸۱۴] همان ۲/۷۴۲ [۸۱۵] همان ۲/۸۳۱ [۸۱۶] همان ۲/۸۵۲ [۸۱۷] همان ۲/۸۸۹

۳۵- سلام بن ابی مطیع خُزاعی بصری/ [۸۱۸] [متوفّای ۱۶۴ ه‍ . ق]

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۸۱۹]گوید:

نام سلام بن ابی مطیع، «سعد خُزاعی»، آزاده‌ی ابوسعید بصری می‌باشد که از این افراد، به روایت حدیث پرداخته است:

قتادة؛ غالب قطّان؛ ابوعمران جونی؛ ایوب سختیانی؛ اسماعیل بن عبید؛ عثمان بن عبدالله بن موهب؛ هشام بن عروة؛ شعیب بن حبحاب؛ معمر بن راشد - یکی از معاصران سلام بن ابی مطیع - و دیگران.

و از کسانی که از سلام بن ابی مطیع خُزاعی، به روایت حدیث پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

عبدالرحمن بن مهدی؛ عبدالله بن مبارک؛ یونس بن محمد؛ زهیر بن نعیم بابی؛ وهب بن جریر بن حازم؛ سلیمان بن حرب؛ موسی بن اسماعیل؛ مُسدّد؛ علی بن جعد و دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت و فرزانگی.

احمد بن حنبل گوید: «ثقة صاحب سنّة»؛ «سلام بن ابی مطیع، فردی مؤثق و قابل اعتماد و صاحب سنّت و متعهّد و پایبند بدان می‌باشد».

ابوحاتم گوید: «صالح الحدیث»؛ «احادیث و روایات سلام بن ابی مطیع، صحیح و درست می‌باشند».

آجری به نقل از ابوداود گوید: «سمعتُ اباسلمة قال: سمعتُ سلام بن ابی مطیع؛ وكان یقال: هو اعقل اهل البصرة»؛ «از ابوسلمة شنیدم که گفت: از سلام بن ابی مطیع شنیدم؛ و حال آن که در مورد سلام بن ابی مطیع، چنین گفته می‌شد که وی، از خردمندترین و هشیارترین مردمان بصره بود».

و همچنین ابوداود گوید: «سلامٌ ثقة»؛ «سلام بن ابی‌مطیع، روایت‌کننده‌ای ثقه و مورد اعتماد است».

و نسایی گوید: «لیس به بأس»؛ «در احادیث و روایات سلام بن ابی مطیع، نمی‌توان ایراد و نقصی وارد کرد؛ زیرا وی، فردی مؤثق و قابل اعتماد بود».

و بخاری به نقل از محمد بن محبوب گوید: «مات سنة (۱۶۴) وهو مقبل من مكة»؛ «سلام بن ابی مطیع؛ در حالی که از مکه برمی گشت، به سال ۱۶۴ ه‍ . ق درگذشت و به رحمت ایزدی پیوست».

و ترمذی نیز گوید: «مات سنة سبع وستین»؛ «سلام، به سال ۱۶۷ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید»؛ و خلیفه و ابن قانع بر این باورند که سلام بن ابی مطیع، به سال ۱۷۳ ه‍ . ق وفات کرد و دار فانی را وداع گفت.

عبدالله بن احمد در کتاب «العلل»، به نقل از پدرش (احمد بن حنبل) گوید: «ثقة صاحب سنّة؛ وكان ابن مهدی یحدّث عنه»؛ «سلام بن ابی مطیع، از زمره‌ی راویان ثقه و قابل اعتماد و صاحب سنّت و متعهّد و پایبند بدان می‌باشد؛ و ابن مهدی نیز، از وی به روایت حدیث می‌پرداخت».

و بزّار در مُسند خویش گفته است: «كان من خیار الناس»؛ «سلام بن ابی مطیع، از زمره‌ی برگزیده‌ترین و بهترین مردمان بود».

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۸۲۰]، سلام بن ابی مطیع را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و همچنین حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۸۲۱]، وی را در زمره‌ی راویان شهر بصره ذکر کرده که به نقل روایت از امام اعظم ابوحنیفه/پرداخته است.

نگارنده گوید:

سلام بن ابی مطیع خُزاعی بصری/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «الاستعاذة من فتنة الغنی» [۸۲۲]

«حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ إِسْمَاعِيلَ، حَدَّثَنَا سَلَّامُ بْنُ أَبِي مُطِيعٍ، عَنْ هِشَامٍ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ خَالَتِهِ: أَنَّ النَّبِيَّ جكَانَ يَتَعَوَّذُ: «اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِنْ فِتْنَةِ النَّارِ وَمِنْ عَذَابِ النَّارِ، وَأَعُوذُ بِكَ مِنْ فِتْنَةِ القَبْرِ، وَأَعُوذُ بِكَ مِنْ عَذَابِ القَبْرِ، وَأَعُوذُ بِكَ مِنْ فِتْنَةِ الغِنَى، وَأَعُوذُ بِكَ مِنْ فِتْنَةِ الفَقْرِ، وَأَعُوذُ بِكَ مِنْ فِتْنَةِ المَسِيحِ الدَّجَّالِ»»(ح ۶۳۷۶)

«موسی بن اسماعیل، از سلام بن ابی مطیع، از هشام، از پدرش، از خاله‌اش (عایشهل) برای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جبا این کلمات به خدا پناه می‌جست: «اللهم انّي اعوذ بك من فتنة النار ومن عذاب النار؛ واعوذ بك من فتنة القبر؛ واعوذ بك من عذاب القبر؛ واعوذ بك من فتنة الغنی، واعوذ بك من فتنة الفقر، واعوذ بك من فتنة المسیح الدجال»؛ «پروردگارا! از فتنه‌ی آتش، عذاب آتش، فتنه‌ی قبر، عذاب قبر، فتنه‌ی ثروت و توانگری، فتنه‌ی فقر و ناداری و از فتنه‌ی دجال به تو پناه می‌برم».

* در باب «اقرءوا القرآن ما ائتلفت قلوبكم» [۸۲۳]

«حَدَّثَنَا عَمْرُو بْنُ عَلِيٍّ، حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ مَهْدِيٍّ، حَدَّثَنَا سَلَّامُ بْنُ أَبِي مُطِيعٍ، عَنْ أَبِي عِمْرَانَ الجَوْنِيِّ، عَنْ جُنْدَبٍ، قَالَ النَّبِيُّ ج: «اقْرَءُوا القُرْآنَ مَا ائْتَلَفَتْ عَلَيْهِ قُلُوبُكُمْ، فَإِذَا اخْتَلَفْتُمْ فَقُومُوا عَنْهُ» تَابَعَهُ الحَارِثُ بْنُ عُبَيْدٍ، وَسَعِيدُ بْنُ زَيْدٍ، عَنْ أَبِي عِمْرَانَ، وَلَمْ يَرْفَعْهُ حَمَّادُ بْنُ سَلَمَةَ، وَأَبَانُ، وَقَالَ غُنْدَرٌ: عَنْ شُعْبَةَ، عَنْ أَبِي عِمْرَانَ، سَمِعْتُ جُنْدَبًا، قَوْلَهُ، وَقَالَ ابْنُ عَوْنٍ: عَنْ أَبِي عِمْرَانَ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الصَّامِتِ، عَنْ عُمَرَ قَوْلَهُ وَجُنْدَبٌ أَصَحُّ وَأَكْثَرُ»(ح ۵۰۶۱)

«عمرو بن علی، از عبدالرحمن بن مهدی، از سلام بن ابی مطیع، از ابوعمران جونی، از جندب بن عبداللهسبرای ما روایت کرده که آن حضرت جفرمودند: «تا زمانی که بانشاط هستید و حضور قلب دارید، قرآن تلاوت کنید و هنگامی که نشاط و علاقه ندارید، آن را ترک کنید».

[۸۱۸] بیوگرافی «سلام بن ابی مطیع خُزاعی بصری» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۲/۲/۱۳۴؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۳۳۲؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۴/۲۵۸؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۷/۴۲۸؛«الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۴۱۴؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۲/۱۸۱؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۴۰۶؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۱۳۶؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۲۸۲؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۸/۲۳۳؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۱۹۶ [۸۱۹] «تهذیب التهذیب» ۴/۲۵۲ و ۲۵۳ [۸۲۰] «عقود الجمان»؛ ص ۱۱۶ [۸۲۱] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۷ [۸۲۲] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۳/۹۴۳ [۸۲۳] همان ۲/۷۵۷

۳۶- سُلیمان بن حیّان اَزْدی کوفی حنفی/ [۸۲۴] [متوفّای ۱۹۰ ه‍ . ق]

حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۸۲۵]گوید:

سلیمان بن حیّان، همان «ابوخالد احمر كوفی جعفری» می‌باشد که در «جُرجان»، دیده به جهان گشود. از کسانی که سلیمان بن حیّان، از آن‌ها به روایت حدیث پرداخته است، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

سلیمان تیمی؛ حُمید طویل؛ داود بن ابی هند؛ ابن عون؛ یحیی بن سعید انصاری؛ ابن عجلان؛ هشام بن عروة؛ عبیدالله بن عمر؛ ابن جریج؛ هشام بن حسان؛ یزید بن کیسان؛ عاصم احول؛ حاتم بن ابی صغیرة؛ حسین معلّم؛ ابومالک اشجعی؛ سعید بن ابوعروبة؛ اعمش؛ شعبة؛ عبدالحمید بن جعفر؛ عثمان بن حکیم؛ منصور بن حیّان و دیگران.

و از کسانی که از سلیمان بن حیّان، به روایت حدیث پرداخته‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

احمد بن حنبل؛ اسحاق بن راهویه؛ دو پسر ابی شیبة؛ آدم بن ابی ایاس؛ اسد بن موسی؛ فریابی؛ ابوکریب؛ ابوسعید اشج؛ یوسف بن موسی قطّان؛ عمرو الناقد؛ ابوتوبة حلبی؛ صدقة بن فضل؛ محمد بن عبدالله بن نُمیر؛ محمد بن سلام بِیکندی؛ و شماری دیگر از دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش.

ابن ابی مریم، به نقل از یحیی بن معین گوید: «ثقة»؛ «سلیمان بن حیّان، فردی مؤثّق و قابل اعتماد و مطمئن و درستکار بود».

و بدین سان، علی بن مدینی نیز در مورد سلیمان بن حیّان، اظهار نظر نموده و او را ستوده و به تعریف و تمجید و تقدیر و سپاس از وی، پرداخته است.

و عثمان دارمی، به نقل از یحیی بن معین گوید: «لیس به بأس»؛ «در احادیث و روایت سلیمان بن حیّان، نمی‌توان ایراد و نقصی وارد کرد؛ زیرا وی، روایت کننده‌ای مؤثق و قابل اعتماد است».

و بدین سان، نسایی نیز در مورد سلیمان بن حیّان، اظهارنظر نموده و به تعریف و سپاس از وی پرداخته و او را مؤثق و قابل اعتماد و امین و درستکار و شریف معرّفی نموده است.

و عباس دوری به نقل از یحیی بن معین گوید: «صدوق ولیس بحجة»؛ «سلیمان بن حیّان، فردی صادق و راستگو و درستکار و امین است، ولی در حدیث، حجّت نیست؛ از این رو، احادیث وی نوشته می‌شود و بدان‌ها استناد می‌شود».

و ابوهشام رفاعی گوید: «حدثنا ابوخالد الاحمر الثقة الامین»؛ «ابوخالد احمر (سلیمان بن حیّان)، به ما چنین خبر داده است؛ و به راستی که وی، فردی مؤثق و قابل اعتماد و امین و مطمئن و صادق و معتبر می‌باشد».

و ابوحاتم گوید: «صدوق»؛ «سلیمان بن حیّان، از زمره‌ی افراد صادق و راستگو و امین و درستکار و شریف و وفادار و قابل اعتماد و معتبر می‌باشد».

هارون بر این باور است که سلیمان بن حیّان، به سال ۱۹۰ ه‍ . ق دار فانی را وداع گفته و به رحمت ایزدی پیوسته است؛ ولی ابن سعد و خلیفه برآنند که وی به سال ۱۸۹ ه‍ . ق درگذشته و چهره در نقاب خاک کشیده است.

حافظ ابن حجر عسقلانی در ادامه گوید:

ابن سعد گفته است: «كان ثقة كثیر الحدیث»؛ «سلیمان بن حیّان، روایت کننده‌ای مؤثق و قابل اعتماد بود که بسیار به روایت حدیث می‌پرداخت».

و ابن حبّان نیز، وی را در شمار راویان و محدّثان ثقه و معتبر و مطمئن و قوی ذکر کرده است.

احمد عجلی گوید: «ثقة، ثبت، صاحب سنّة»؛ «سلیمان بن حیّان، فردی مؤثق و معتبر و مطمئن و قابل اعتماد و صاحب سنّت و متعهّد و پایبند بدان می‌باشد».

و علاوه از این‌ها، سلیمان بن حیّان، از آن دسته از راویانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، از وی حدیث روایت نموده‌اند.

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجمان» [۸۲۶]، سلیمان بن حیّان را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و همچنین حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۸۲۷]، وی را در زمره‌ی راویان شهر کوفه ذکر نموده که به نقل روایت از امام اعظم ابوحنیفه/پرداخته است.

و ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی نیز در کتاب «جامع المسانید» [۸۲۸]، سلیمان بن حیّان را در فصل: «ذكر من روی عن الامام ابی حنیفة في هذه المسانید» ذکر کرده است؛ یعنی: «بیان افرادی که در این مسانید، به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته‌اند».

نگارنده گوید:

سلیمان بن حیّان اَزْدی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «الصلاة في مواضع الابل» [۸۲۹]

«حَدَّثَنَا صَدَقَةُ بْنُ الفَضْلِ، قَالَ: أَخْبَرَنَا سُلَيْمَانُ بْنُ حَيَّانَ، قَالَ: حَدَّثَنَا عُبَيْدُ اللَّهِ، عَنْ نَافِعٍ، قَالَ: رَأَيْتُ ابْنَ عُمَرَ «يُصَلِّي إِلَى بَعِيرِهِ»، وَقَالَ: رَأَيْتُ النَّبِيَّ جيَفْعَلُهُ»(ح ۴۳۰)

«صدقة بن فضل، از سلیمان بن حیّان، از عبیدالله، از نافع برای ما روایت کرده که وی گفته است: عبدالله بن عمربرا دیدم که شتر خود را ستره قرار داده بود و به سوی آن نماز می‌گزارد و گفت: رسول خدا جرا دیدم که چنین می‌کرد».

* در باب «من مات علیه صوم» [۸۳۰]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ الرَّحِيمِ، حَدَّثَنَا مُعَاوِيَةُ بْنُ عَمْرٍو، حَدَّثَنَا زَائِدَةُ، عَنِ الأَعْمَشِ، عَنْ مُسْلِمٍ البَطِينِ، عَنْ سَعِيدِ بْنِ جُبَيْرٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ سمَا، قَالَ: جَاءَ رَجُلٌ إِلَى النَّبِيِّ ج، فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ أُمِّي مَاتَتْ وَعَلَيْهَا صَوْمُ شَهْرٍ، أَفَأَقْضِيهِ عَنْهَا؟ قَالَ: "نَعَمْ، قَالَ: فَدَيْنُ اللَّهِ أَحَقُّ أَنْ يُقْضَى"، قَالَ سُلَيْمَانُ: فَقَالَ الحَكَمُ، وَسَلَمَةُ، - وَنَحْنُ جَمِيعًا جُلُوسٌ حِينَ حَدَّثَ مُسْلِمٌ بِهَذَا الحَدِيثِ - قَالاَ: سَمِعْنَا مُجَاهِدًا، يَذْكُرُ هَذَا، عَنْ ابْنِ عَبَّاسٍ، وَيُذْكَرُ عَنْ أَبِي خَالِدٍ، حَدَّثَنَا الأَعْمَشُ، عَنِ الحَكَمِ، وَمُسْلِمٍ البَطِينِ، وَسَلَمَةَ بْنِ كُهَيْلٍ، عَنْ سَعِيدِ بْنِ جُبَيْرٍ، وَعَطَاءٍ، وَمُجَاهِدٍ، عَنْ ابْنِ عَبَّاسٍ: قَالَتِ امْرَأَةٌ لِلنَّبِيِّ ج: إِنَّ أُخْتِي مَاتَتْ، وَقَالَ يَحْيَى، وَأَبُو مُعَاوِيَةَ: حَدَّثَنَا الأَعْمَشُ، عَنْ مُسْلِمٍ، عَنْ سَعِيدِ بْنِ جُبَيْرٍ، عَنْ ابْنِ عَبَّاسٍ: قَالَتِ امْرَأَةٌ لِلنَّبِيِّ ج: إِنَّ أُمِّي مَاتَتْ، وَقَالَ عُبَيْدُ اللَّهِ: عَنْ زَيْدِ بْنِ أَبِي أُنَيْسَةَ، عَنِ الحَكَمِ، عَنْ سَعِيدِ بْنِ جُبَيْرٍ، عَنْ ابْنِ عَبَّاسٍ: قَالَتِ امْرَأَةٌ لِلنَّبِيِّ ج: إِنَّ أُمِّي مَاتَتْ وَعَلَيْهَا صَوْمُ نَذْرٍ، وَقَالَ أَبُو حَرِيزٍ، حَدَّثَنَا عِكْرِمَةُ، عَنْ ابْنِ عَبَّاسٍ: قَالَتِ امْرَأَةٌ لِلنَّبِيِّ ج: مَاتَتْ أُمِّي وَعَلَيْهَا صَوْمُ خَمْسَةَ عَشَرَ يَوْمًا»(ح ۱۹۵۳)

«محمد بن عبدالرحیم، از معاویة بن عمرو، از زائدة، از اعمش، از مُسلم بطین؛ از سعید بن جبیر، از ابن عباسببرای ما روایت کرده که وی گفته است: مردی به نزد پیامبر جآمد وگفت: ای رسول خدا ج! مادرم وفات کرد و بر ذمّه‌اش یک ماه روزه بود؛ آیا من می‌توانم از جانب او روزه بگیرم؟ آن حضرت جفرمود: «آری؛ دَین خداوند، سزاوارتر است که ادا گردد».

سلیمان گوید: حَکم و سَلَمة گفته‌اند: ما همه نشسته بودیم هنگامی که مُسلم بطین، این حدیث را بیان کرد؛ و از مجاهد شنیدم که این حدیث را از ابن عباسبذکر می‌کرد.

و از ابوخالد احمر (سلیمان بن حیّان)، ذکر شده که: اعمش، از حکم و مُسلم بطین و سلمة بن کهیل، روایت کرده است و آن‌ها نیز از سعید بن جبیر، عطاء و مجاهد روایت کرده‌اند که ابن عباسبگفت: زنی به پیامبر جگفت: خواهر مرده است (تا آخر حدیث)».

* در باب «ما یذكر من صوم النبيّ جوافطاره» [۸۳۱]

«حَدَّثَنِي عَبْدُ العَزِيزِ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، قَالَ: حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ، عَنْ حُمَيْدٍ، أَنَّهُ سَمِعَ أَنَسًا س، يَقُولُ: كَانَ رَسُولُ اللَّهِ ج«يُفْطِرُ مِنَ الشَّهْرِ حَتَّى نَظُنَّ أَنْ لاَ يَصُومَ مِنْهُ، وَيَصُومُ حَتَّى نَظُنَّ أَنْ لاَ يُفْطِرَ مِنْهُ شَيْئًا، وَكَانَ لاَ تَشَاءُ تَرَاهُ مِنَ اللَّيْلِ مُصَلِّيًا إِلَّا رَأَيْتَهُ، وَلاَ نَائِمًا إِلَّا رَأَيْتَهُ» وَقَالَ سُلَيْمَانُ، عَنْ حُمَيْدٍ، أَنَّهُ سَأَلَ أَنَسًا فِي الصَّوْمِ»(ح ۱۹۷۲)

«عبدالعزیز بن عبدالله، از محمد بن جعفر؛ از حُمید، برای من روایت کرد: که وی گفته است: از انس بن مالکسشنیده که وی گفته است: رسول خدا جچندان از یک ماه روزه نمی‌گرفت که با خود می‌گفتیم: دیگر روزی از آن ماه را روزه نمی‌گیرد؛ و گاهی چنان از یک ماه روزه می‌گرفت که می‌پنداشتیم که دیگر از آن ماه، روزی را افطار نخواهد کرد؛ و هر پاسی از شب را دوست داشتی که آن حضرت جرادر حال عبادت بیابی، می‌یافتی و اگر می‌خواستی او را در حال استراحت ببینی، می‌دیدی».

سلیمان بن حیّان: از حُمید نقل می‌کند که وی از انس بن مالکسدر مورد روزه‌ی پیامبر جپرسید».

* در باب «ما یذكر من صوم النبيّ جوافطاره» [۸۳۲]

«حَدَّثَنِي مُحَمَّدٌ هُوَ ابْنُ سَلاَمٍ، أَخْبَرَنَا أَبُو خَالِدٍ الأَحْمَرُ، أَخْبَرَنَا حُمَيْدٌ قَالَ: سَأَلْتُ أَنَسًا س، عَنْ صِيَامِ النَّبِيِّ ج، فَقَالَ: «مَا كُنْتُ أُحِبُّ أَنْ أَرَاهُ مِنَ الشَّهْرِ صَائِمًا إِلَّا رَأَيْتُهُ، وَلاَ مُفْطِرًا إِلَّا رَأَيْتُهُ، وَلاَ مِنَ اللَّيْلِ قَائِمًا إِلَّا رَأَيْتُهُ، وَلاَ نَائِمًا إِلَّا رَأَيْتُهُ، وَلاَ مَسِسْتُ خَزَّةً وَلاَ حَرِيرَةً، أَلْيَنَ مِنْ كَفِّ رَسُولِ اللَّهِ ج، وَلاَ شَمِمْتُ مِسْكَةً، وَلاَ عَبِيرَةً أَطْيَبَ رَائِحَةً مِنْ رَائِحَةِ رَسُولِ اللَّهِ ج»»(ح ۱۹۷۳)

«محمد، از ابوخالد احمر (سلیمان بن حیان)، از حُمید، برای من روایت کرده که وی گفته است: از انس بن مالکسدرباره‌ی روزه‌ی پیامبر جپرسیدم؟ وی گفت: هر وقت، در ماهی می‌خواستم او را روزه دار ببینم، می‌دیدم؛ و اگر می‌خواستم او را در حال خوردن (غیر روزه) ببینم، می‌دیدم؛ و هر پاسی از شب را دوست داشتم او را در حال عبادت بیابم، می‌یافتم و اگر می‌خواستم او را در حال استراحت ببینم، می‌دیدم؛ و هیچ پارچه‌ی پشمی یا ابریشمی را که نرمتر از دست‌های مبارک رسول خدا جباشد، لمس نکردم؛ همچنین، مُشک و گلابی را خوشبوتر از رایحه‌ی آن حضرت جنیافتم».

[۸۲۴] بیوگرافی «سلیمان بن حیّان اَزْدی کوفی» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۲/۲/۸؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۳۱۳؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۶/۳۹۵؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۳۹۲؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۲/۲۰۰؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۹/۲۱؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۳۸۴؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۱۲۸؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۳۲۵؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۸/۳۰؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۱۸۱ [۸۲۵] «تهذیب التهذیب» ۴/۱۵۹ و ۱۶۰ [۸۲۶] «عقود الجمان»؛ ص ۱۱۶ [۸۲۷] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۳ [۸۲۸] «جامع المسانید» ۲/۴۷۰ [۸۲۹] « الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۶۱ [۸۳۰] همان ۱/۲۶۲ [۸۳۱] همان ۱/۲۶۴ [۸۳۲] همان ۱/۲۶۴

۳۷- سُلیمان بن طَرخان تیمی/ [۸۳۳] [متوفّای ۱۴۳ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۸۳۴]گوید:

وی، حافظ حدیث، پیشوای دینی، شیخ الاسلام، «ابوالمعتمر، سلیمان بن طَرخان تیمی» می‌باشد؛ او در اصل، «تیمی» نیست؛ بلکه در میان آن‌ها، فرود آمد و اقامت گزید.

سلیمان بن طرخان، از این بزرگان، به سماع حدیث پرداخته است:

انس بن مالکس؛ ابوعثمان نهدی؛ طاوس؛ حسن و شماری دیگر از محدّثان و نام آوران عرصه‌ی روایت و درایت.

و از کسانی که از سلیمان بن طرخان، به سماع حدیث پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

شعبه؛ سفیان ثوری؛ سفیان بن عیینة؛ عبدالله بن مبارک؛ یزید بن هارون؛ محمد بن عبدالله انصاری؛ هوذة بن خلیفة؛ و شماری دیگر از مردمان.

شعبه گوید: «ما رأیتُ احداً اصدق من سلیمان التیمی؛ كان اذا حدّث عن رسول اللهجتغیّر لونه»؛ «من کسی را صادق‌تر و راستگوتر و مطمئن‌تر و معتبرتر از سلیمان تیمی ندیده‌ام؛ عادت وی، بر آن بود که هرگاه از رسول خدا جحدیثی را روایت می‌کرد، رنگ چهره‌اش تغییر می‌کرد».

معتمر گوید: «مكث ابی اربعین سنةً یصوم یوماً ویفطر یوماً؛ ویصلّی صلاة الفجر بوضوء العشاء؛ وعاش سبعاً وتسعین سنة؛ وكان عابد البصرة وعالمها»؛ «پدرم (سلیمان بن طرخان)، به مدت چهل سال، روزه‌ی داود گرفت؛ این‌طور که یک روز، روزه می‌گرفت و روز دیگر را افطار می‌کرد؛ و در مدّت این چهل سال، نماز صبح خویش را با وضوی نماز عشاء می‌گزارد؛ وی، ۹۷ سال عمر کرد؛ و از عابدان و پارسایان و دانشمندان و صاحب نظران شهر بصره به شمار می‌آمد».

یحیی قطّان نیز گوید: «ما رأیتُ اخوف لله منه»؛ «من، کسی را پرهیزگارتر، پارساتر، خداترس‌تر و متّقی‌تر از سلیمان تیمی ندیده‌ام».

و عبدالله بن مبارک، به نقل از سفیان گوید: «حفّاظ البصریین ثلاثة: سلیمان التیمی، وعاصم الاحول وداود بن ابی هند؛ وعاصم، احفظهم»؛ «حافظان حدیث، در شهر بصره، سه نفر بودند: سلیمان تیمی، عاصم احول و داود بن ابی هند؛ ناگفته نماند که عاصم احول، حافظ‌ترین و ضابط‌ترین این سه نفر، به شمار می‌آمد».

یحیی قطان گوید: «كان سفیان لایقدّم علی سلیمان احداً من البصریین»؛ «سفیان، هیچ کس از علماء و صاحب نظران شهر بصره را بر سلیمان تیمی، ترجیح نمی‌داد و او را با سلیمان، برابر و همسان نمی‌دانست».

سلیمان بن طرخان تیمی، در ماه ذی القعدة، به سال ۱۴۳ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید. خدایش او را بیامرزد و در جوار رحمت‌های بی‌کران خویش جای دهد.

حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۸۳۵]گوید:

عبدالله بن احمد به نقل از پدرش (احمد بن حنبل) گوید: «ثقة»؛ «سلیمان تیمی، فردی ثقه و قابل اعتماد است».

و یحیی بن معین و نسایی گفته‌اند: «ثقة»؛ «سلیمان تیمی، از راویان مؤثق و معتبر و مطمئن و مورد اعتماد می‌باشد».

و احمد عجلی گفته است: «تابعی ثقة؛ فكان من خیار اهل البصرة»؛ «سلیمان تیمی، یکی از تابعان و افراد مؤثق و قابل اعتماد و از زمره‌ی برگزیده‌ترین و بهترین مردمان شهر بصره می‌باشد».

و ابن سعد گوید: «كان ثقة كثیر الحدیث؛ وكان من العباد المجتهدین»؛ «سلیمان تیمی، فردی ثقه و معتبر بود که بسیار به روایت حدیث می‌پرداخت؛ و در کنار این‌ها، از زمره‌ی عابدان و پارسایان مجتهد نیز برشمرده می‌شد».

و ابن حبّان در کتاب «الثقات» گوید: «كان من عباد اهل البصرة وصالحیهم؛ ثقةً واتقاناً وحفظاً وسنّة»؛ «سلیمان تیمی، یکی از عابدان و پارسایان شهر بصره بود که از لحاظ اعتبار، اطمینان، امانت داری، مهارت، خبرگی، زبردستی، کاردانی، تخصّص، شایستگی، توانایی، حفظ، ضبط و تعهّد و پایبندی به سنّت، بهترین و بایسته‌ترین مردمان بصره به شمار می‌آمد».

و در کنار این‌ها، سلیمان بن طرخان تیمی، از آن دسته از محدّثان و راویانی به شمار می‌آمد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، به نقل روایت از وی پرداخته‌اند.

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۸۳۶]، سلیمان تیمی را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و همچنین حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۸۳۷]، وی را در زمره‌ی راویان شهر بصره که به نقل روایت از امام اعظم ابوحنیفه/پرداخته‌اند قرار داده است.

نگارنده‌ی سطور گوید:

سلیمان بن طَرخان تیمی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با دو واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «الحمد للعاطس» [۸۳۸]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ كَثِيرٍ، حَدَّثَنَا سُفْيَانُ، حَدَّثَنَا سُلَيْمَانُ، عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ س، قَالَ: عَطَسَ رَجُلاَنِ عِنْدَ النَّبِيِّ ج، فَشَمَّتَ أَحَدَهُمَا وَلَمْ يُشَمِّتِ الآخَرَ، فَقِيلَ لَهُ، فَقَالَ: «هَذَا حَمِدَ اللَّهَ، وَهَذَا لَمْ يَحْمَدِ اللَّهَ»»(ح ۶۲۲۱)

«محمد بن کثیر، از سفیان، از سلیمان بن طرخان تیمی، از انس بن مالکسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: دو نفر به نزد رسول خدا جعطسه زدند. رسول خدا جدر جواب یکی از آن‌ها «یرحمك الله» گفت و در جوای دیگری، نگفت. مردم، علت را پرسیدند. آن حضرت جفرمود: «این یکی، «الحمدلله» گفت و آن یکی، نگفت».

* در باب «قول لا حول ولا قوة الّا بالله» [۸۳۹]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُقَاتِلٍ أَبُو الحَسَنِ، أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ، أَخْبَرَنَا سُلَيْمَانُ التَّيْمِيُّ، عَنْ أَبِي عُثْمَانَ، عَنْ أَبِي مُوسَى الأَشْعَرِيِّ، قَالَ: أَخَذَ النَّبِيُّ جفِي عَقَبَةٍ - أَوْ قَالَ: فِي ثَنِيَّةٍ - قَالَ: فَلَمَّا عَلاَ عَلَيْهَا رَجُلٌ نَادَى، فَرَفَعَ صَوْتَهُ: لاَ إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَاللَّهُ أَكْبَرُ، قَالَ: وَرَسُولُ اللَّهِ جعَلَى بَغْلَتِهِ، قَالَ: «فَإِنَّكُمْ لاَ تَدْعُونَ أَصَمَّ وَلاَ غَائِبًا» ثُمَّ قَالَ: "يَا أَبَا مُوسَى - أَوْ: يَا عَبْدَ اللَّهِ - أَلاَ أَدُلُّكَ عَلَى كَلِمَةٍ مِنْ كَنْزِ الجَنَّةِ" قُلْتُ: بَلَى، قَالَ: «لاَ حَوْلَ وَلاَ قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ»»(ح ۶۴۰۹)

«ابوالحسن محمد بن مقاتل، از عبدالله، از سلیمان بن طرخان تیمی، از ابوعثمان، از ابوموسی اشعریسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جراه گردنه یا وادی‌ای را در پیش گرفت؛ و چون بر آن بالا رفت، مردی با صدای بلند گفت: «لا اله الا الله والله اكبر»؛ و رسول خدا جدر حالی که بر استر خود سوار بود، فرمود: «همانا شما، ذات کر و غایبی را صدا نمی‌زنید (که آواز خویش را بلند می‌کنید)»؛ سپس فرمود: «ای ابوموسی - یا: ای عبدالله! - آیا تو را به کلمه‌ای راهنمایی نکنم که از گنج‌های بهشت است؟» گفتم: آری. فرمود: «لا حول ولا قوة الّا بالله».

* در باب «صفة الجنّة والنّار» [۸۴۰].

* در باب «قول الضیف لصاحبه: لا اكل حتّی تأكل» [۸۴۱].

* در باب «الصلاة كفّارة» [۸۴۲].

* در باب «الاذان قبل الفجر» [۸۴۳].

* در باب «القراءة في العشاء بالسجدة» [۸۴۴].

* در باب «اقنوت قبل الركوع وبعده» [۸۴۵].

* در باب «قتل ابی جهل» [۸۴۶].

* در باب قبل از باب «تسمیة من سمّی من اهل بدر في الجامع» [۸۴۷].

* در باب «غزوة الرجیع ورعل وذكوان وبئر معونة» [۸۴۸].

* در باب «قوله تعالی: ﴿وَأَقِمِ ٱلصَّلَوٰةَ طَرَفَيِ ٱلنَّهَارِ وَزُلَفٗا مِّنَ ٱلَّيۡلِۚ إِنَّ ٱلۡحَسَنَٰتِ يُذۡهِبۡنَ ٱلسَّيِّ‍َٔاتِۚ ذَٰلِكَ ذِكۡرَىٰ لِلذَّٰكِرِينَ١١٤[هود: ۱۱۴]» [۸۴۹].

* در باب «قوله تعالی: ﴿وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَعۡبُدُ ٱللَّهَ عَلَىٰ حَرۡفٖۖ[الحج: ۱۱]» [۸۵۰].

به هر حال، روایات سلیمان بن طرخان تیمی/در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۱۵ مورد آمده است.

[۸۳۳] بیوگرافی «سلیمان بن طَرخان تیمی» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۲/۲/۲۰؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۳۱۰؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۴/۱۲۴؛«کتاب الثقات»، ابن حبان ۴/۳۰۰؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۲/۲۱۲؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۶/۱۹۵؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۳۹۶؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۴/۱۷۶؛«تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۳۸۷؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۱۲۹؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۲۱۲؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۸/۶۸؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۱۷۸ [۸۳۴] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۱۵۰، ۱۵۱ و ۱۵۲ [۸۳۵] «تهذیب التهذیب» ۴/۱۷۶ و ۱۷۷ [۸۳۶] «عقود الجمان»؛ ص ۱۱۶ [۸۳۷] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۷ [۸۳۸] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۹۱۹ [۸۳۹] همان ۲/۹۴۸ و ۹۴۹ [۸۴۰] همان ۲/۹۶۹ [۸۴۱] همان ۲/۹۰۷ [۸۴۲] همان ۱/۷۵ [۸۴۳] همان ۱/۸۷ [۸۴۴] همان ۱/۱۰۶ [۸۴۵] همان ۱/۱۳۶ [۸۴۶] همان ۲/۵۶۵ [۸۴۷] همان ۲/۵۷۳ [۸۴۸] همان ۲/۵۸۷ [۸۴۹] همان ۲/۶۷۸ [۸۵۰] همان ۲/۶۹۴

۳۸- سلیمان بن فیروز، ابواسحاق شیبانی/ [۸۵۱] [متوفّای ۱۳۸ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۸۵۲]گوید:

وی، حافظ حدیث و امام و پیشوای دینی، سلیمان بن فیروز کوفی، آزاده‌ی بنی شیبان می‌باشد که از عبدالله بن ابی اوفی، ابن شدّاد، زرّبن حُبیش، شعبی، نخعی، عکرمه و گروهی دیگر از بزرگان عرصه‌ی حدیث شناسی، به روایت حدیث پرداخته است.

و از کسانی که از سلیمان بن فیروز، به روایت حدیث پرداخته‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

شعبة؛ سفیان ثوری؛ جریر بن عبدالحمید؛ علی بن مسهر؛ سفیان بن عیینة؛ جعفر بن عون؛ و دیگران.

تمامی علماء و صاحب نظران اسلامی، بر مؤثق بودن سلیمان بن فیروز، اتفاق نظر دارند و همه، او را فردی مطمئن و قابل اعتماد می‌دانند؛ تا جایی که از بین اساتید وی، ابواسحاق سبیعی نیز به نقل روایت از وی (یعنی شاگرد خویش) پرداخته است.

فلّاس گوید: «مات سنة ثمان وثلاثین ومائة»؛ «سلیمان بن فیروز، به سال ۱۳۸ ه‍ . ق درگذشت و به رحمت ایزدی پیوست».

و ابومعاویه، بر این باور است که وی، به سال ۱۳۹ ه‍ . ق وفات کرده و چهره در نقاب خاک کشیده است. و برخی نیز معتقدند که وی، به سال ۱۴۱ ه‍ . ق - یا در سال ۱۴۲ ه‍ . ق - دار فانی را وداع گفته و این خاک دان را برای همیشه ترک کرده است. خدایش او را بیامرزد و در جوار رحمت‌های بی‌کران خویش جای دهد.

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۸۵۳]گوید:

ابن ابی مریم به نقل از یحیی بن معین گوید: «ثقة حجّة»؛ «سلیمان بن فیروز، در عرصه‌ی حدیث، هم مؤثّق و قابل اعتماد است و هم امین و معتبر و حجّت و مدرک و خبره و کارشناس».

ابوحاتم گوید: «ثقة، صدوق، صالح الحدیث»؛ «سلیمان بن فیروز، از زمره‌ی راویان و محدّثان ثقه و قابل اعتماد و صادق و راستگو است که احادیث و روایات او نیز صحیح و درست می‌باشند».

نسایی گوید: «ثقة»؛ «سلیمان بن فیروز، روایت کننده‌ای مؤثق و معتبر می‌باشد».

احمد عجلی نیز گوید: «كان ثقة من كبار اصحاب الشعبی»؛ «سلیمان بن فیروز، فردی ثقه و قابل اعتماد است که یکی از شاگردان بزرگ و برجسته‌ی شعبی نیز به شمار می‌آید».

و ابن عبدالرحمن البرّ گفته است: «هو ثقة حجّة عند جمیعهم»؛ «سلیمان بن فیروز، از دیدگاه تمامی علماء و صاحب نظران اسلامی، روایت کننده‌ای ثقه و قابل اعتماد و امین و معتبر و حجّت و مدرک در حدیث می‌باشد».

شایان ذکر است که سلیمان بن فیروز، از آن دسته از راویان و محدّثانی می‌باشد که بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه، به نقل روایت از وی پرداخته‌اند.

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۸۵۴]، سلیمان بن فیروز را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

نگارنده‌ی سطور گوید:

سلیمان بن فیروز شیبانی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با دو واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «من ترك قتال الخوارج للئلّاف وینفر الناس عنه» [۸۵۵]

«حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ إِسْمَاعِيلَ، حَدَّثَنَا عَبْدُ الوَاحِدِ، حَدَّثَنَا الشَّيْبَانِيُّ، حَدَّثَنَا يُسَيْرُ بْنُ عَمْرٍو، قَالَ: قُلْتُ لِسَهْلِ بْنِ حُنَيْفٍ، هَلْ سَمِعْتَ النَّبِيَّ جيَقُولُ: فِي الخَوَارِجِ شَيْئًا؟ قَالَ: سَمِعْتُهُ يَقُولُ، وَأَهْوَى بِيَدِهِ قِبَلَ العِرَاقِ: «يَخْرُجُ مِنْهُ قَوْمٌ يَقْرَءُونَ القُرْآنَ، لاَ يُجَاوِزُ تَرَاقِيَهُمْ، يَمْرُقُونَ مِنَ الإِسْلاَمِ مُرُوقَ السَّهْمِ مِنَ الرَّمِيَّةِ»»(ح ۶۹۳۴)

«موسی بن اسماعیل، از عبدالواحد، از سلیمان بن فیروز شیبانی، از یُسیر بن عمرو، برای ما روایت کرده که وی گفته است: خطاب به سهل بن حنیفسگفتم: آیا از پیامبر خدا جدرباره‌ی خوارج، چیزی شنیده‌ای؟ گفت: از رسول خدا جدر حالی که دست خویش را به سوی عراق نشانه گرفته بود، شنیدم که می‌فرمود: «از آن سوی، گروهی بیرون می‌آیند که قرآن را می‌خوانند ولی از گلوهایشان نمی‌گذرد (و به قلب آن‌ها، نفوذ نمی‌کند)؛ از اسلام، چنان به سرعت می‌گذرند که تیر از هدف (شکار) می‌گذرد».

* در باب «من الاكراه؛ ﴿كُرۡهٗا[الأحقاف: ۱۵]؛ ﴿كَرۡهٗا[آل عمران: ۸۳] واحد» [۸۵۶]

«حَدَّثَنَا حُسَيْنُ بْنُ مَنْصُورٍ، حَدَّثَنَا أَسْبَاطُ بْنُ مُحَمَّدٍ، حَدَّثَنَا الشَّيْبَانِيُّ سُلَيْمَانُ بْنُ فَيْرُوزَ، عَنْ عِكْرِمَةَ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ: الشَّيْبَانِيُّ، وَحَدَّثَنِي عَطَاءٌ أَبُو الحَسَنِ السُّوَائِيُّ، وَلاَ أَظُنُّهُ إِلَّا ذَكَرَهُ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ سمَا:﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا يَحِلُّ لَكُمۡ أَن تَرِثُواْ ٱلنِّسَآءَ كَرۡهٗاۖ[النساء: ۱۹] الآيَةَ. قَالَ: "كَانُوا إِذَا مَاتَ الرَّجُلُ كَانَ أَوْلِيَاؤُهُ أَحَقَّ بِامْرَأَتِهِ: إِنْ شَاءَ بَعْضُهُمْ تَزَوَّجَهَا، وَإِنْ شَاءُوا زَوَّجَهَا، وَإِنْ شَاءُوا لَمْ يُزَوِّجْهَا، فَهُمْ أَحَقُّ بِهَا مِنْ أَهْلِهَا، فَنَزَلَتْ هَذِهِ الآيَةُ فِي ذَلِكَ"»(ح ۶۹۴۸)

«حسین بن منصور، از اسباط بن محمد، از سلیمان بن فیروز شیبانی، از عکرمة، از ابن عباسببرای ما روایت کرده است.

سلیمان بن فیروز شیبانی گوید: و عطاء ابوالحسن سوّائی به من حدیث کرد و گمان نمی‌کنم که وی، به جز از ابن عباسبدر شأن این آیه یاد کرده باشد؛ آنجا که خداوند می‌فرماید: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا يَحِلُّ لَكُمۡ أَن تَرِثُواْ ٱلنِّسَآءَ كَرۡهٗاۖ وَلَا تَعۡضُلُوهُنَّ لِتَذۡهَبُواْ بِبَعۡضِ مَآ ءَاتَيۡتُمُوهُنَّ إِلَّآ أَن يَأۡتِينَ بِفَٰحِشَةٖ مُّبَيِّنَةٖۚ وَعَاشِرُوهُنَّ بِٱلۡمَعۡرُوفِۚ فَإِن كَرِهۡتُمُوهُنَّ فَعَسَىٰٓ أَن تَكۡرَهُواْ شَيۡ‍ٔٗا وَيَجۡعَلَ ٱللَّهُ فِيهِ خَيۡرٗا كَثِيرٗا١٩[النساء: ۱۹] «ای کسانی که ایمان آورده‌اید! برای شما حلال نیست که زنان را به ارث برید، حال آن که آنان چنین کاری را نمی‌پسندند و وادار بدان می‌گردند؛ و آنان را تحت فشار قرار ندهید تا بدین وسیله، برخی از آنچه را که بدیشان داده‌اید، فراچنگ آورید؛ مگر این که آنان، دچار گناه آشکاری شوند؛ و با زنان خود به طور شایسته، معاشرت کنید؛ و اگر هم از آنان کراهت داشتید (شتاب نکنید و زود تصمیم به جدایی نگیرید) زیرا که چه بسا از چیزی بدتان بیاید و خداوند، در آن خیر و خوبی فراوانی قرار بدهد».

ابن عباسبگوید (در روزگار جاهلیت)، چون مردی وفات می‌کرد، خویشاوندانش، به آن زنِ شوهر مرده، مستحق‌تر بودند؛ یعنی اگر کسی از آنان می‌خواست، می‌توانست با آن زن، ازدواج کند؛ و اگر بعضی می‌خواستند، می‌توانستند آن زن را به ازدواج کس دیگر دربیاورند؛ و اگر هم نمی‌خواستند، می‌توانستند او را از ازدواج منع کنند؛ و آنان، نسبت به خویشاوندان زن، مستحق‌تر بودند؛ از این رو، خداوند این آیه را نازل کرده است».

* در باب «مباشرة الحائض» [۸۵۷]

«حَدَّثَنَا أَبُو النُّعْمَانِ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ الوَاحِدِ، قَالَ: حَدَّثَنَا الشَّيْبَانِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ شَدَّادٍ، قَالَ: سَمِعْتُ مَيْمُونَةَ، تَقُولُ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ ج«إِذَا أَرَادَ أَنْ يُبَاشِرَ امْرَأَةً مِنْ نِسَائِهِ أَمَرَهَا، فَاتَّزَرَتْ وَهِيَ حَائِضٌ» وَرَوَاهُ سُفْيَانُ عَنِ الشَّيْبَانِيِّ»(ح ۳۰۳)

«ابونعمان، از عبدالواحد، از سلیمان بن فیروز شیبانی، از عبدالله بن شدّاد برای ما روایت کرده که وی گفته است: «از میمونةلشنیدم که می‌گفت: هرگاه رسول خدا جمی‌خواست با یکی از زنان خویش که حایض بود، نزدیکی کند، بدو فرمان می‌داد تا ازار بپوشد.

سفیان نیز این حدیث را از سلیمان بن فیروز شیبانی روایت کرده است».

* در باب «اذا صلّی الی فراش فیه حائض» [۸۵۸].

* در باب «من شكا اِمامه اذا طوّل» [۸۵۹].

* در باب «وضوء الصبیان؛ ومتی یجب علیهم الغسل والطهور» [۸۶۰].

* در باب «الاذن بالجنازة» [۸۶۱].

* در باب «قول النبيّ ج: یعذبّ المیّت ببعض بكاء اهله علیه» [۸۶۲].

* در باب «الصفوف علی الجنائز» [۸۶۳].

* در باب «صلاة الصبیان مع الناس علی الجنائز» [۸۶۴].

* در باب «ما یفطر بما تیسّر بالماء وغیره» [۸۶۵].

* در باب «تعجیل الافطار» [۸۶۶].

* در باب «بیع المزابنة» [۸۶۷].

به هر حال، روایات سلیمان بن فیروز شیبانی/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۲۵ مورد آمده است.

[۸۵۱] بیوگرافی «سلیمان بن فیروز شیبانی» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۲/۲/۱۶؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۳۰۹؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۴/۱۳۵؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۴/۳۰۱؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۱/۳۹۵؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۴/۱۷۲؛«تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۳۸۶؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۱۲۹؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۸/۶۰؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص۷۳، «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۱۷۷ [۸۵۲] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۱۵۳ [۸۵۳] «تهذیب التهذیب» ۴/۱۷۲ و ۱۷۳ [۸۵۴] «عقود الجمان»؛ ص ۱۱۶ [۸۵۵] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۱۰۲۵ [۸۵۶] همان ۲/۱۰۲۷ [۸۵۷] همان ۱/۴۴ [۸۵۸] همان ۱/۷۴ [۸۵۹] همان ۱/۹۸ [۸۶۰] همان ۱/ ۱۱۸ [۸۶۱] همان ۱/ ۱۶۷ [۸۶۲] همان ۱/ ۱۷۶ [۸۶۳] همان ۱/ ۱۷۶ [۸۶۴] همان ۱/ ۱۷۷ [۸۶۵] همان ۱/ ۲۶۲ [۸۶۶] همان ۱/ ۲۶۳ [۸۶۷] همان ۱/ ۲۹۱

۳۹- شَبابة بن سَوّار فَزاری/ [۸۶۸] [متوفّای ۲۵۴ یا ۲۵۵ه‍ . ق]

حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۸۶۹]گوید:

شَبابة بن سَوّار فزاری، آزاده‌ی ابوعمر مدائنی است؛ اصل شبابة بن سَوّار، از خراسان می‌باشد. گفته شده است که نام وی: «مروان» می‌باشد. این را، ابن عدی، حکایت نموده است.

شبابة بن سَوّار فزاری، از این بزرگان عرصه‌ی روایت و درایت، حدیث روایت نموده است:

حریز بن عثمان رحبی؛ اسرائیل؛ شعبة؛ شیبان؛ یونس بن ابی اسحاق؛ ابن ابی ذئب؛ لیث بن سعد؛ عبدالعزیز بن ماجشون؛ ورقاء؛ محمد بن طلحة بن مصرف؛ و دیگران.

و از کسانی که از شَبابة بن سّوار فزاری، به روایت حدیث پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

احمد بن حنبل؛ علی بن مدینی؛ یحیی بن معین؛ اسحاق بن راهویه؛ عبدالله بن محمد مسندی؛ دو پسر ابوشیبة؛ احمد بن حسن خِراش؛ احمد بن ابی سُریج رازی؛ حجّاج بن شاعر؛ حجّاج بن حمزة خشابی؛ حسن بن صبّاح بزّار؛ حسن بن محمد بن صبّاح زعفرانی؛ حسن بن علی خلّال؛ عمرو الناقد؛ محمد بن رافع؛ محمد بن عبدالرحیم بزّاز؛ محمود بن غیلان؛ مطر بن فضل؛ یحیی بن بشر بلخی؛ یحیی بن موسی خت؛ فضل بن سهل اعرج؛ محمد بن حاتم بن میمون؛ محمد بن عبیدالله بن منادی؛ ابومسعود رازی؛ عباس دوری؛ محمد بن عاصم اصبهانی؛ یحیی بن ابی طالب؛ عبدالله بن روح مدائنی و شماری دیگر از مردمان.

جعفر طیالسی از یحیی بن معین نقل می‌کند که گفت: «ثقة»؛ «شَبابة بن سّوار، فردی مؤثق و قابل اعتماد در حدیث بود».

عثمان دارمی گوید: «قلتُ لیحیی: فشابة في شعبة؟ قال: ثقة»؛ «خطاب به یحیی بن معین گفتم: دیدگاه تو در مورد روایات شبابة از شعبه چیست؟ وی در پاسخ گفت: شَبابة بن سّوار، روایت کننده‌ای ثقه و معتبر و مطمئن و درستکار می‌باشد».

ابن سعد گوید: «كان ثقة، صالح الامر في الحدیث وكان مُرجئاً»؛ «شَبابة بن سّوار فَزاری، فردی مؤثق و قابل اعتماد می‌باشد که احادیث وی نیز در شمار احادیث و روایات صحیح و درست قرار دارند؛ و خود وی نیز گرایش به مذهب «مُرجئه» داشت».

ناگفته نماند که شَبابة بن سّوار فَزاری، از آن دسته از محدّثان و راویانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، به نقل روایت از وی پرداخته‌اند.

در کتاب «جامع المسانید» [۸۷۰]چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و مع انّه شیخ احمد ویحیی وشیخ بعض شیوخهما، یروی عن الامام ابی حنفة/في هذه المسانید»؛ «شَبابة بن سّوار فَزاری - با وجود این که استاد احمد بن حنبل و یحیی بن معین و استاد برخی از اساتید آن دو به شمار می‌آید - باز هم در این مسانید، به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است».

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۸۷۱]، شَبابة بن سّوار را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

نگارنده گوید:

شَبابة بن سّوار فَزاری/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «ما یكره من كثرة السؤال» [۸۷۲]

«حَدَّثَنَا الحَسَنُ بْنُ صَبَّاحٍ، حَدَّثَنَا شَبَابَةُ، حَدَّثَنَا وَرْقَاءُ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، سَمِعْتُ أَنَسَ بْنَ مَالِكٍ، يَقُولُ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: "لَنْ يَبْرَحَ النَّاسُ يَتَسَاءَلُونَ حَتَّى يَقُولُوا: هَذَا اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ، فَمَنْ خَلَقَ اللَّهَ "»(ح ۷۲۹۶)

«حسن صبّاح، از شَبابة بن سّوار فَزاری، از ورقاء، از عبدالله بن عبدالرحمن برای ما روایت کرده که وی گفته است: از انس بن مالکسشنیدم که می‌گفت: رسول خداجفرمود: «مردم به اندازه‌ای به سؤالات خود ادامه می‌دهند تا جایی که می‌گویند: این خدا است که همه چیز را آفریده است؛ پس چه کسی خدا را آفریده است؟ (در این صورت، باید بگوید: به خدا و رسولش ایمان دارم و به خدا پناه ببرد و به جلوتر نرود)».

* در باب «الصلاة علی النفساء وسنّتها» [۸۷۳]

«حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ أَبِي سُرَيْجٍ، قَالَ: أَخْبَرَنَا شَبَابَةُ، قَالَ: أَخْبَرَنَا شُعْبَةُ، عَنْ حُسَيْنٍ المُعَلِّمِ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُرَيْدَةَ، عَنْ سَمُرَةَ بْنِ جُنْدُبٍ: «أَنَّ امْرَأَةً مَاتَتْ فِي بَطْنٍ، فَصَلَّى عَلَيْهَا النَّبِيُّ ج، فَقَامَ وَسَطَهَا»»(ح ۳۳۲)

«احمد بن ابی سُریج، از شَبابة بن سّوار فزاری، از شعبة، از حسین معلّم، از عبدالله بن بریدة، از سمرة بن جندبسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: زنی به هنگام زایمان، وفات کرد؛ رسول خدا جبر وی، نماز گزاردند و به هنگام نماز، به میانه‌ی جنازه ایستادند».

* در باب «هل علی من لا یشهد الجمعة غسل من النساء والصبیان وغیرهم» [۸۷۴]

«حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ، حَدَّثَنَا شَبَابَةُ، حَدَّثَنَا وَرْقَاءُ، عَنْ عَمْرِو بْنِ دِينَارٍ، عَنْ مُجَاهِدٍ، عَنِ ابْنِ عُمَرَ، عَنِ النَّبِيِّ جقَالَ: «ائْذَنُوا لِلنِّسَاءِ بِاللَّيْلِ إِلَى المَسَاجِدِ»»(ح۸۹۹)

«عبدالله بن محمد، از شَبابة بن سّوار فَزاری، از ورقاء، از عمرو بن دینار، از مجاهد از ابن عمرببرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جفرمودند: «برای زنان اجازه بدهید که در شب، به مسجد بروند».

* در باب «مایجوز من العمل في الصلاة» [۸۷۵].

* در باب «قول الله تعالی: ﴿وَتَزَوَّدُواْ فَإِنَّ خَيۡرَ ٱلزَّادِ ٱلتَّقۡوَىٰۖ[البقرة: ۱۹۷]» [۸۷۶].

* در باب «غزوة الحدیبیة» [۸۷۷].

* در باب «من جرّ ثوبه من الخیلاء» [۸۷۸].

* در باب «ایّ الجوار اقرب» [۸۷۹].

* در باب «عمل صالح قبل القتال» [۸۸۰].

* در باب «صفة ابلیس وجنوده» [۸۸۱].

[۸۶۸] بیوگرافی «شَبابة بن سوّار فَزاری» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۲/۲/۲۷۰؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۳۵۶؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۴/۳۹۲؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۹/۵۱۳؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۲/۲۶۰؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۲/۱۵؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۸/۳۱۲؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۳؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۴۱۰؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۱۴۲؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۸/۲۶۱؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۲۱۸ [۸۶۹] «تهذیب التهذیب» ۳/۲۶۴ و ۲۶۵ [۸۷۰] «جامع المسانید» ۲/۴۸۱ [۸۷۱] «عقود الجمان»؛ ص۱۱۷ [۸۷۲] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۱۰۸۳ و ۱۰۸۴ [۸۷۳] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۴۷ [۸۷۴] همان ۱/۱۲۳ [۸۷۵] همان ۱/۱۶۱ [۸۷۶] همان ۱/۲۰۶ [۸۷۷] همان ۲/۵۹۹ [۸۷۸] همان ۲/۸۶۱ [۸۷۹] همان ۱/۳۰۰ [۸۸۰] همان ۱/۳۹۴ [۸۸۱] همان ۱/۴۶۴

۴۰- شعبة بن حجّاج بن وَرد، ابوبِسطام اَزْدی حنفی/ [۸۸۲] [متوفّای ۱۶۰ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۸۸۳]گوید:

وی، حجّت و حافظ در حدیث، شیخ الاسلام، ابوبِسطام اَزْدی عَتَکی واسطی، مقیم شهر بصره و محدّث آن دیار می‌باشد که از حسن بصری، پاره‌ای از احکام و مسائل اسلامی را شنیده است و علاوه از آن، از معاویة بن قرّة، عمرو بن مرّة، حکم، سلمة بن کهیل، انس بن سیرین، یحیی بن ابی کثیر، قتادة و شمار زیادی از دیگر بزرگان و دانشوران دینی، به سماع حدیث پرداخته است.

و از کسانی که از شَبابة بن حجّاج، حدیث سماع نموده‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

ایوب سختیانی؛ ابن اسحاق (این دو نفر، از زمره‌ی اساتید شعبة نیز می‌باشند)؛ سفیان ثوری؛ عبدالله بن مبارک؛ غندر؛ آدم؛ عفّان بن مسلم؛ ابوداود؛ سلیمان بن حرب؛ علی بن جعد و تعداد بی‌شماری از دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش.

سفیان ثوری، پیوسته چنین می‌گفت: «شعبة، امیرالمؤمنین في الحدیث»؛ «شعبة بن حجّاج، امیر و سالار مؤمنان، در عرصه‌ی حدیث می‌باشد». و شافعی گفته است: «لو لا شعبة، لما عرف الحدیث بالعراق»؛ «اگر چنان‌چه شعبة بن حجّاج نمی‌بود، هرگز حدیث در سرزمین عراق، شناخته و معرفی نمی‌شد».

عمر بن هارون گوید: «كان شعبة یصوم الدهر»؛ «شعبه، چنان عابد و زاهد و پارسا و خداترس بود که پیوسته روزه می‌گرفت».

تمامی دانشوران و مورّخان، بر این امر، اتفاق نظر دارند که وفات شعبة بن حجّاج، به سال ۱۶۰ه‍ . ق بوده است؛ و گفته شده است که درگذشت شعبه، در اوائل سال ۱۶۰ ه‍ . ق رخ داده است.

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۸۸۴]گوید:

یحیی قطّان گوید: «ما رأیتُ احداً قط احسن حدیثاً من شعبة»؛ «هرگز کسی را در حدیث، نیکوتر و بهتر و والاتر و بایسته‌تر از شعبه ندیده‌ام».

و ابن ادریس گوید: «ما جعلتَ بینك وبین الرجال، مثل شعبة وسفیان»؛ «هرگز برای رجال شناسی، نمی‌توانی افرادی بهتر از شعبه و سفیان، پیدا نمایی».

و ابن سعد گفته است: «كان ثقةً، مأموناً، ثبتاً، حجّةً صاحب حدیث»؛ «شعبة بن حجّاج، فردی مؤثق و قابل اعتماد، مطمئن و امین، معتبر و حجّت و صاحب حدیث بود».

احمد عجلی گوید: «ثقة ثبت في الحدیث؛ وكان یخطیء في أسماء الرجال قلیلاً»؛ «شعبة بن حجّاج، در حدیث، هم ثقه و مورد اعتماد بود و هم مطمئن و امین؛ و گاهی اوقات، اندکی در اسماء رجال، دچار اشتباه می‌شد».

صالح جزرة گوید: «اوّل من تكلّم في الرجال، شعبة؛ ثم تبعه القطّان؛ ثم احمد ویحیی»؛ «نخستین کسی که در «رجال» (راویان حدیث)، سخن گفت، شعبة بود؛ و پس از وی، قطّان و آن گاه، احمد بن حنبل و یحیی بن معین، در این زمینه سخن گفتند و راه شعبة را ادامه دادند».

و ابوبکر بن منجویة گوید: «و كان من سادات اهل زمانه حفظاً واتقاناً وورعاً وفضلاً؛ وهو اوّل من فتش بالعراق عن امر المحدّثین؛ وجانب الضعفاء والمتروكین؛ وصار عَلَماً یقتدی به؛ وتبعه علیه بعده اهل العراق»؛ «شعبة بن حجّاج، در حفظ، ضبط، مهارت، خبرگی، استادی، زبردستی، کاردانی، تخصص، توانایی، شایستگی، پارسایی، خداترسی، نیکوکاری و برتری، از بزرگان و طلایه داران و پیشقراولان و پیشاهنگان مردمان روزگار خویش بود؛ و او، نخستین کسی بود که در عراق، به رَتق و فَتق اوضاع و احوال محدّثان و جست و جو و کند و کاو وضعیّت آنان و تحقیق و وارسی زندگی آنان پرداخته بود و خویشتن را از راویانِ ضعیف و متروک به دور داشته بود؛ از این رو، وی، به طلایه دار و پیشقراول و بزرگ مرد و ستاره‌ای تبدیل شده بود که همه، بدو اقتدا و تأسی می‌کردند؛ و مردمان عراق نیز پس از وی، راه او را در این زمینه، ادامه دادند».

حافظ ابن حجر عسقلانی در ادامه می‌افزاید:

سخن بالا، بعینه، سخن ابن حبّان در کتاب «الثقات» است که ابن منجویة، آن را از ابن حبّان نقل کرده، ولی آن را بدو نسبت نداده است.

یحیی بن معین نیز گوید: «كان شعبة صاحب نحو وشعر»؛ «شعبة بن حجّاج، هم دانشوری نحوی بود و هم شاعری توانا».

حاکم گوید: «شعبة، امام الائمة في معرفة الحدیث بالبصرة؛ رأی انس بن مالك وعمرو بن سلمة الصحابیین؛ وسمع من اربع مائة من التابعین»؛ «در بصره، شعبة ابن حجّاج، سرور و سالار پیشوایان دینی در عرصه‌ی شناخت حدیث به شمار می‌آمد؛ وی، از میان صحابه، انس بن مالکسو عمرو بن سلمةسرا دیدار و ملاقات کرده است و از چهارصد نفر از دانشوران و صاحب نظران تابعی، حدیث سماع نموده است».

ناگفته نماند که شعبة بن حجّاج/، از آن دسته از محدّثان و راویانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، به نقل روایت از وی پرداخته‌اند.

و در کتاب «جامع المسانید» [۸۸۵]، چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و شعبة/مع انّه اكثر شیوخ البخاری ومسلم، یروی عن الامام ابی حنیفة/في هذه المسانید»؛ «شعبه/با وجود این که مهمترین و محوری‌ترین و اصلی‌ترین و شاخص‌ترین و برجسته‌ترین و کلیدی‌ترین استاد امام بخاری و امام مسلم به شمار می‌آید، باز هم در این مسانید، به نقل حدیث از امام ابوحنیفه/نیز پرداخته است».

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۸۸۶]، شعبة بن حجّاج را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و همچنین حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۸۸۷]، وی را در زمره‌ی راویان شهر «واسط» ذکر کرده که به نقل روایت از امام اعظم ابوحنیفه/پرداخته‌اند، ذکر نموده است.

و علامه ذهبی، در کتاب «میزان الاعتدال» [۸۸۸]گفته است: «و كان شعبة رأیه، رأی الكوفیین»؛ «دیدگاه و نظر شعبه، به سان نظرگاه و ایده‌ی اهل کوفه (یعنی احناف) بود».

نگارنده‌ی سطور گوید:

شعبة بن حجّاج، از ابوحنیفه، از حماد، از ابراهیم نخعی، از علقمه، از عبدالله بن مسعودسروایت می‌کند که آن حضرت جفرمودند: «امّا انا فلااكل متّكئاً»؛ «امّا من، در حالت تکیه زده، غذا نمی‌خورم».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی در کتاب «جامع المسانید» [۸۸۹]ذکر کرده و گفته است: حافظ حسین بن محمد بن خسرو بلخی نیز در مُسند خویش، این حدیث را از شعبة بن حجّاج، از امام ابوحنیفه/روایت کرده است؛ و همچنین حافظ ابوبکر محمد بن عبدالباقی انصاری نیز آن را به نقل از شعبة بن حجّاج، از امام ابوحنیفه/روایت نموده است.

همچنین نگارنده گوید:

شعبة بن حجّاج/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «الاقتداء بسنن رسول الله ج» [۸۹۰]

«حَدَّثَنَا آدَمُ بْنُ أَبِي إِيَاسٍ، حَدَّثَنَا شُعْبَةُ، أَخْبَرَنَا عَمْرُو بْنُ مُرَّةَ، سَمِعْتُ مُرَّةَ الهَمْدَانِيَّ، يَقُولُ: قَالَ عَبْدُ اللَّهِ: "إِنَّ أَحْسَنَ الحَدِيثِ كِتَابُ اللَّهِ، وَأَحْسَنَ الهَدْيِ هَدْيُ مُحَمَّدٍ ج، وَشَرَّ الأُمُورِ مُحْدَثَاتُهَا، وَإِنَّ مَا تُوعَدُونَ لَآتٍ، وَمَا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِينَ"»(۷۲۷۷)

«آدم بن أبی ایاس، از شعبة بن حجّاج، از عمرو بن مرّة، برای ما روایت کرده که وی گفته است: از مرّة همدانی شنیدم که می‌گفت: عبدالله بن مسعودسگفت: «بی‌گمان، نیکوترین سخن، کتاب خداست؛ و نیکوترین هدایت، هدایت محمد جاست؛ و بدترین کارها، بدعت‌هایی است که در دین پدید آورده شوند؛ و قطعاً آنچه به شما وعده داده می‌شود، آمدنی است و شما درمانده کنندگان خدا نیستید».

* در باب «المعاصی من امر الجاهلیة» [۸۹۱]

«حَدَّثَنَا سُلَيْمَانُ بْنُ حَرْبٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا شُعْبَةُ، عَنْ وَاصِلٍ الأَحْدَبِ، عَنِ المَعْرُورِ بْنِ سُوَيْدٍ، قَالَ: لَقِيتُ أَبَا ذَرٍّ بِالرَّبَذَةِ، وَعَلَيْهِ حُلَّةٌ، وَعَلَى غُلاَمِهِ حُلَّةٌ، فَسَأَلْتُهُ عَنْ ذَلِكَ، فَقَالَ: إِنِّي سَابَبْتُ رَجُلًا فَعَيَّرْتُهُ بِأُمِّهِ، فَقَالَ لِي النَّبِيُّ ج: «يَا أَبَا ذَرٍّ أَعَيَّرْتَهُ بِأُمِّهِ؟ إِنَّكَ امْرُؤٌ فِيكَ جَاهِلِيَّةٌ، إِخْوَانُكُمْ خَوَلُكُمْ، جَعَلَهُمُ اللَّهُ تَحْتَ أَيْدِيكُمْ، فَمَنْ كَانَ أَخُوهُ تَحْتَ يَدِهِ، فَلْيُطْعِمْهُ مِمَّا يَأْكُلُ، وَلْيُلْبِسْهُ مِمَّا يَلْبَسُ، وَلاَ تُكَلِّفُوهُمْ مَا يَغْلِبُهُمْ، فَإِنْ كَلَّفْتُمُوهُمْ فَأَعِينُوهُمْ»»(ح ۳۰)

«سلیمان بن حرب، از شعبة بن حجّاج، از واصل احدب، از معرور بن سُوید، برای ما روایت کرده که وی گفته است: با ابوذرسدر منطقه‌ی «ربذة» ملاقات کردم و حال آن که ازار و ردایی بر تن داشت و غلام وی نیز ازار و ردایی بر تن داشت؛ دلیل یکسان بودن لباس‌ها را پرسیدم!

وی در پاسخ گفت: «روزی با غلامم درگیر شدم و او را (به خاطر این که مادرش کنیزی بود)، تحقیر نمودم. رسول خدا جفرمود: «ای ابوذر! این غلام را به خاطر مادرش، تحقیر نمودی؟! معلوم است که هنوز عادات جاهلیّت در شما وجود دارد. غلامان و زیردستان شما، برادران شما هستند. خداوند آنان را در اختیار شما قرار داده است. هر کسی که غلام یا خدمتگزاری دارد، باید از همان غذا و لباسی که خودش استفاده می‌کند، به او نیز بدهد؛ و علاوه بر این، به آنان دستور ندهید کاری را که از توانشان خارج است، انجام دهند؛ و اگر چنین دستوری صادر کردید، با آنان همکاری کنید».

* در باب «ظلم دون ظلم» [۸۹۲].

* در باب «رفع الیدین اذا قام من الركعتین» [۸۹۳].

* در باب «رفع البصر الی الامام في الصلاة» [۸۹۴].

* در باب «الجهر في العشاء» [۸۹۵].

* در باب «القراءة في الفجر» [۸۹۶].

* در باب «الجمع بین السورتین في ركعة» [۸۹۷].

* در باب «الدعاء في الركوع» [۸۹۸].

* در باب «الطمأنینة حین یرفع رأسه من الركوع» [۸۹۹].

* در باب «السجود علی سبعة اعظم» [۹۰۰].

* در باب «لایفترش ذراعیه في السجود» [۹۰۱].

* در باب «مكث الامام في مصلّاه بعد السلام» [۹۰۲].

به هر حال،روایات شعبة بن حجّاج/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۲۹۱ مورد آمده است.

[۸۸۲] بیوگرافی «شعبة بن حجّاج بن ورد» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۲/۲/۲۴۴؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۳۵۴؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۴/۳۶۹؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۷/۲۰۲؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۹/۲۵۵؛ «وفیات الاعیان»، ابن خلکان ۲/۴۶۹؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۲۴۷؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۶/۴۴۶؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۱۱؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۴/۲۹۷؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۴۱۸؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۲۹۷؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۸/۳۴۴؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۷/۲۸۰؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص۸۹، «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۲۱۸ [۸۸۳] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۱۹۳-۱۹۷ [۸۸۴] «تهذیب التهذیب» ۴/۲۹۷-۳۰۳ [۸۸۵] «جامع المسانید» ۲/۴۷۹ [۸۸۶] «عقود الجمان»؛ ص ۱۱۸ [۸۸۷] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۹ [۸۸۸] «میزان الاعتدال» ۱/۵۹۳ [۸۸۹] «جامع المسانید» ۲/۳۱۹ و ۳۲۰ [۸۹۰] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۱۰۸۰ و ۱۰۸۱ [۸۹۱] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۹ [۸۹۲] همان ۱/۹ و ۱۰ [۸۹۳] همان ۱/۱۰۲ [۸۹۴] همان ۱/۱۰۳ [۸۹۵] همان ۱/۱۰۵ [۸۹۶] همان ۱/۱۰۶ [۸۹۷] همان ۱/۱۰۷ [۸۹۸] همان ۱/۱۰۹ [۸۹۹] همان ۱/۱۱۰ [۹۰۰] همان ۱/۱۱۲ [۹۰۱] همان ۱/۱۱۳ [۹۰۲] همان ۱/۱۱۷

۴۱- شَیبان بن عبدالرحمن، ابومعاویة نحوی/ [۹۰۳] [متوفّای ۱۶۴ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۹۰۴]گوید:

وی، پیشوای دینی، حافظ و حجّت در حدیث، ابومعاویه تمیمی نحوی می‌باشد که منتسب به «نحو بن شمس» (نحوی) است؛ او مقیم شهر کوفه و معلّم و آموزگار فرزندان امیر داود بن علی بود.

در نسبت «شیبان بن عبدالرحمن» به «نحوی» گفته شده است که وی، مُنتسب به «نحو بن شمس»، شاخه‌ای از قبیله‌ی «ازد» می‌باشد.

ابن ابی داود، یا غیر او گفته است: «بل كان نحویاً»؛ «بلکه خود شیبان بن عبدالرحمن، از تیره‌ی «نحو بن شمس» بوده است».

علامه ذهبی گوید: شیبان بن عبدالرحمن، از حسن بصری، احادیث اندکی را روایت نموده است؛ و از دیگر بزرگانی که وی، به نقل روایت از آن‌ها پرداخته است، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

قتادة؛ حکم؛ هلال وزان؛ یحیی بن ابی کثیر؛ زیاد بن علاقة؛ و منصور بن معتمر.

و از کسانی که از شیبان بن عبدالرحمن، حدیث روایت کرده‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

امام ابوحنیفه/؛ حسن بن موسی اشیب؛ حسین مروزی؛ عبیدالله بن موسی؛ یونس بن محمد مؤدِّب؛ آدم بن ابی ایاس؛ علی بن جعد؛ و شماری دیگر از دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش.

یحیی بن معین و دیگران، شیبان بن عبدالرحمن را فردی مؤثّق و قابل اعتماد و مطمئن و امین، معرفی کرده‌اند.

و احمد بن حنبل گفته است: «و هو، ثبت في كلّ المشایخ»؛ «از دیدگاه تمامی مشایخ و اساتید، شیبان بن عبدالرحمن، فردی مطمئن و قابل اعتماد و روایت کننده‌ای امین ودرستکار در عرصه‌ی نقل و روایت حدیث به شمار می‌آید».

و سرانجام، شیبان بن عبدالرحمن، به سال ۱۶۴ ه‍ . ق در ۸۰ سالگی درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید. خدایش او را بیامرزد و در جوار بهترین رحمت‌های خویش جای دهد.

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۹۰۵]گوید:

ابن حبّان در کتاب «الثقات»، به بیان بیوگرافی شیبان بن عبدالرحمن پرداخته و او را از راویان مؤثق و قابل اعتماد معرّفی نموده است.

و اسلم در کتاب «تاریخ واسط» گوید: «كان ثقة؛ قاله یزید بن هارون»؛ «شیبان بن عبدالرحمن، از زمره‌ی راویان ثقه و معتبر می‌باشد. این را یزید بن هارون گفته است».

و ترمذی گوید: «شیبان ثقة عندهم؛ صاحب كتاب»؛ «از دیدگاه علماء و دانشوران اسلامی و طلایه‌داران و پیشقراولان حدیث، شیبان بن عبدالرحمن، فردی مؤثق و معتبر و صاحب کتاب و اثر می‌باشد».

و ابوبکر بزّار گوید: «ثقة»؛ «شیبان، روایت کننده‌ای مطمئن و مورد وثوق است».

و ابن شاهین در کتاب «الثقات» گوید: «قال عثمان بن ابی شیبة: كان معلّماً، صدوقاً، حسن الحدیث»؛ «عثمان بن ابی شیبة گوید: شیبان بن عبدالرحمن، معلّم و آموزگاری صادق و راستگو و مربّی و مدرّسی مطمئن و امین بود که از احادیث و روایاتی نیکو و حَسَن برخوردار بود».

شایان ذکر است که شیبان بن عبدالرحمن/، از آن دسته از محدّثان و راویانی می‌باشد که بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه، به نقل روایت از وی پرداخته‌اند.

و در کتاب «جامع المسانید» [۹۰۶]، چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «هو ممّن یروی عن الامام ابی حنیفة في هذه المسانید»؛ «شیبان بن عبدالرحمن، از زمره‌ی روایت کنندگانی به شمار می‌آید که در این مسانید، به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است».

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۹۰۷]، وی را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

نگارنده گوید:

شیبان بن عبدالرحمن/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با دو واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «قوله: ﴿ٱلَّذِينَ يُحۡشَرُونَ عَلَىٰ وُجُوهِهِمۡ إِلَىٰ جَهَنَّمَ أُوْلَٰٓئِكَ شَرّٞ مَّكَانٗا وَأَضَلُّ سَبِيلٗا٣٤[الفرقان: ۳۴]» [۹۰۸]

«حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ، حَدَّثَنَا يُونُسُ بْنُ مُحَمَّدٍ البَغْدَادِيُّ، حَدَّثَنَا شَيْبَانُ، عَنْ قَتَادَةَ، حَدَّثَنَا أَنَسُ بْنُ مَالِكٍ س: أَنَّ رَجُلًا قَالَ: يَا نَبِيَّ اللَّهِ يُحْشَرُ الكَافِرُ عَلَى وَجْهِهِ يَوْمَ القِيَامَةِ؟ قَالَ: «أَلَيْسَ الَّذِي أَمْشَاهُ عَلَى الرِّجْلَيْنِ فِي الدُّنْيَا قَادِرًا عَلَى أَنْ يُمْشِيَهُ عَلَى وَجْهِهِ يَوْمَ القِيَامَةِ» قَالَ قَتَادَةُ: بَلَى وَعِزَّةِ رَبِّنَا»(ح ۴۷۶۰)

«عبدالله بن محمد، از یونس بن محمد بغدادی، از شیبان بن عبدالرحمن، از قتادة برای ما روایت کرده که وی گفته است: انس بن مالکسگوید: مردیگفت: ای پیامبر خدا! چگونه کافر، روز قیامت بر چهره‌اش حشر می‌گردد؟ رسول خدا جفرمود: «آیا خداوندی که در دنیا او را به وسیله‌ی پاهایش به حرکت درمی آورد، قادر نیست که روز قیامت، او را بر چهره‌اش به حرکت درآورد»؟

* در باب «میراث البنات» [۹۰۹]

«حَدَّثَنَا مَحْمُودُ بْنُ غَيْلاَنَ، حَدَّثَنَا أَبُو النَّضْرِ، حَدَّثَنَا أَبُو مُعَاوِيَةَ شَيْبَانُ، عَنْ أَشْعَثَ، عَنِ الأَسْوَدِ بْنِ يَزِيدَ، قَالَ: أَتَانَا مُعَاذُ بْنُ جَبَلٍ، بِاليَمَنِ مُعَلِّمًا وَأَمِيرًا، "فَسَأَلْنَاهُ عَنْ رَجُلٍ: تُوُفِّيَ وَتَرَكَ ابْنَتَهُ وَأُخْتَهُ، فَأَعْطَى الِابْنَةَ النِّصْفَ وَالأُخْتَ النِّصْفَ"»(ح ۶۷۳۴)

«محمود بن غیلان، از ابوالنضر، از ابومعاویة شیبان بن عبدالرحمن، از اشعث، از اسود بن یزید برای ما روایت کرده که وی گفته است: معاذ بن جبلسدر یمن، به نزد ما آمد و حال آن که او به عنوان معلّم و امیر تعیین شده بود؛ از وی در مورد مردی پرسیدیم که وفات کرده و یک دختر و یک خواهر از خود بر جای گذاشته است. او، نصف مال متوفّا را به دختر و نصف دیگر را به خواهر متوفّا داد».

* در باب «كتابة العلم» [۹۱۰].

* در باب «من لم یر الوضوء الّا من المخرجین، القبل والدبر» [۹۱۱].

* در باب «الوضوء بالمدّ» [۹۱۲].

* در باب «كینونة الجنب في البیت اذا توضّأ قبل ان یغتسل» [۹۱۳].

* در باب «النوم مع الحائض وهي في ثیابها» [۹۱۴].

* در باب «اذا صلّی في الثوب الواحد، فلیجعل علی عاتقیه» [۹۱۵].

* در باب «من ادرك ركعة من العصر قبل الغروب» [۹۱۶].

* در باب «الاذان بعد الفجر» [۹۱۷].

* در باب «لا یقوم الی الصلاة مستعجلاً؛ ولیقم الیها بالسكینة والوقار» [۹۱۸].

* در باب «قول الرجل: ما صلّینا» [۹۱۹].

* در باب «القراءة في الظهر» [۹۲۰].

* در باب «الدّهن للجمعة» [۹۲۱].

به هر حال، روایات شیبان بن عبدالرحمن/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۳۸ مورد آمده است.

[۹۰۳] بیوگرافی «شیبان بن عبدالرحمن» را در این منابع دنبال کنید: «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۳۵۵؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۴/۳۵۵؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۷/۴۰۶؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۲/۲۸۵؛ «تاریخ بغداد»؛ خطیب بغدادی ۹/۲۷۱؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۲۵۹؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۶/۴۴۹؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۱۶؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۴/۳۲۶؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۴۲۴؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۱۴۲؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۸/۴۱۵؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۶/۳۷۷؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص۹۹، «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۲۱۴ [۹۰۴] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۱۸ [۹۰۵] «تهذیب التهذیب» ۴/۳۲۶ و ۳۲۷ [۹۰۶] «جامع المسانید» ۲/۴۷۷ [۹۰۷] «عقود الجمان»؛ ص ۱۱۸ [۹۰۸] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۹۶۶ [۹۰۹] همان ۲/۹۹۷ [۹۱۰] همان ۲/۲۱ و ۲۲ [۹۱۱] همان ۱/۳۰ [۹۱۲] همان ۱/۳۳ [۹۱۳] همان ۱/۴۲ [۹۱۴] همان ۱/۴۶ [۹۱۵] همان ۱/۵۲ [۹۱۶] همان ۱/۷۹ [۹۱۷] همان ۱/۸۷ [۹۱۸] همان ۱/۸۸ [۹۱۹] همان ۱/۸۹ [۹۲۰] همان ۱/۱۰۵ [۹۲۱] همان ۱/۱۲۱

۴۲- ضحّاک بن مَخْلَد (بن ضحّاک بن مُسلم بن ضحّاک شیبانی)، ابوعاصم نبیل حنفی/ [۹۲۲] [متوفّای ۲۱۲ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۹۲۳]گوید:

وی، حافظ حدیث، شیخ الاسلام، «ضحّاک بن مَخْلَد شیبانی بصری» می‌باشد که از جعفر بن محمد، یزید بن ابوعبید، سلیمان تمیمی، ابن جُریج، بهز بن حکیم، و دیگر بزرگان عرصه‌ی حدیث‌شناسی، به نقل روایت حدیث پرداخته است؛ و اگر چنان‌چه وفات ضحّاک بن مَخْلَد شیبانی، به تعویق و تأخیر می‌افتاد، حتماً با وکیع، بلکه با ابن مبارک نیز ذکر می‌شد.

و از کسانی که به روایت حدیث از وی پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

احمد بن حنبل؛ بندار؛ دارمی؛ ابوعبدالله بخاری؛ حارث بن ابواسامة؛ ابومسلم کجی؛ و شماری دیگر از دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش.

ضحّاک بن مَخْلد شیبانی، به خاطر بزرگواری و شرافت، نجابت و اصالت، عقل و هوش، ذهن و فهم و درک و شعور، به «نبیل» ملقّب گردیده بود. و برخی نیز غیر این را گفته‌اند؛ و ضحاک، هرگز به نقل و روایت حدیث نمی‌پرداخت مگر بر مبنای حفظ خویش.

عمر بن شیبة گوید: «و الله! ما رأیتُ مثله»؛ «به خدا سوگند! هرگز کسی را به سان او ندیده‌ام».

و بخاری و دیگران گفته‌اند: «سمعنا یقول: ما اغتاب احداً منذ علمتُ انّ الغیبة تضرّ اهلها»؛ «از ضحّاک بن مَخْلد شیبانی شنیدم که می‌گفت: از زمانی که دانستم غیبت، ضرر و زیان صاحبش را در پی دارد، غیبت هیچ کس را نکردم».

و ابوداود گوید: «كان ابوعاصم، یحفظ نحو الف حدیث من جیّد حدیثه»؛ «ابوعاصم (ضحّاک بن مَخْلد)، در حدود هزار حدیث از احادیث خوب و عالی خویش، حفظ بود و به خاطر داشت».

ابن سعد گوید: «كان ثقةً فقیهاً، مات بالبصرة لأربع عشرة لیلة خلت من ذی الحجّة سنة اثنتی عشرة ومائتین»؛ «ضحّاک بن مَخْلد، فردی مؤثق و قابل اعتماد و فقیه و دانشمند بود؛ وی، در شهر بصره، در تاریخ ۱۴ ذی الحجّة، به سال ۲۱۲ ه‍ . ق درگذشت و جان به جان آفرین تسلیم نمود».

علامه ذهبی در ادامه گوید: ضحّاک بن مَخْلد، نود سال و چند ماه، زندگی به سر برد و عمر کرد.

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۹۲۴]گوید:

عثمان دارمی به نقل از یحیی بن معین گوید: «ثقة»؛ «ضحّاک بن مَخْلد، روایت کننده‌ای ثقه و مورد اعتماد است».

احمد عجلی نیز گفته است: «ثقة كثیر الحدیث؛ وكان له فقه»؛ «ابوعاصم، فردی مؤثق و قابل اعتماد بود که به نقل و روایت احادیث فراوانی پرداخته بود؛ و در کنار این‌ها، دستی در فقه نیز داشت».

خلیلی گوید: «متّفق علیه زهداً وعلماً ودیانةً واِتقاناً»؛ «تمامی علماء و دانشوران دینی و طلایه داران و پیشقراولان عرصه‌ی علم و دانش، بر زهد و پارسایی، علم و دانش، پرهیزگاری و دین داری، مهارت و خبرگی، زبردستی و استادی، کاردانی و توانایی، تخصّص و شایستگی ضحّاک بن مَخْلَد، اتفاق نظر دارند».

حافظ عبدالقادر قرشی نیز در کتاب «الجواهر المضیة في طبقات الحنفیة» [۹۲۵]، به ذکر ضحّاک بن مَخْلد شیبانی پرداخته و او را در شمار علماء و صاحب نظران احناف، برشمرده و در ادامه گفته است: صیمری گوید: «و من اصحاب الامام، الضحّاك بن مَخْلَد ابوعاصم؛ والضحّاك هذا، هو المعروف بالنبیل»؛ «یکی از شاگردان امام ابوحنیفه/، «ضحّاک بن مَخْلد ابوعاصم» است؛ و این ضحّاک، معروف به «نبیل» (انسان شریف، اصیل، نجیب، بزرگوار) می‌باشد».

شیخ الحدیث محمد زکریا کاندهلوی، در کتاب «مقدمة لامع الدراری» [۹۲۶]گوید: «روی عنه البخاری ستّ روایات من الثلاثیات؛ وهي الخامس والثامن والتاسع والخامس عشر والثامن عشر والحادي والعشرون»؛ «بخاری، از ضحّاک بن مَخْلد، شش روایت از «ثلاثیات» نقل کرده است؛ و این شش روایت، عبارتند از: حدیث پنجم، هشتم، نهم، پانزدهم، هجدهم و بیست و یکم از ثلاثیات امام بخاری/». [و «ثلاثیات»، عبارتند از احادیثی که در سند آن‌ها، بین مصنّف و پیامبر ج، سه راوی وجود داشته باشد.]

و حافظ سیوطی نیز در کتاب «تبییض الصحیفة» [۹۲۷]، ضحّاک بن مَخْلد را در شمار روایت کنندگان از امام ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و در کتاب «جامع المسانید» [۹۲۸]چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و هو یروی عن الامام ابی حنیفة/في هذه المسانید»؛ «ضحّاک بن مَخْلد، از آن دسته از محدّثان و راویانی می‌باشد که در این مسانید، به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است».

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۹۲۹]، وی را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

نگارنده گوید:

ابوعاصم (ضحّاک بن مَخْلد شیبانی)، از ابوحنیفه، از عبدالرحمن بن زیاد - و به جای عبدالرحمن بن زیاد، «عبدالرحمن زاذان» نیز گفته شده که همین نیز صحیح می‌نماید - ،از شرحبیل، از ابوسعید خدریسروایت است که گفت: «دخل علیّ رسول الله جزائراً؛ فأتیته بلحم مشویّ؛ فأكل منه ثم غسل یدیه ولم یتوضّأ»؛ «رسول خدا جبه نزدم آمدند تا مرا دیدار و ملاقات کنند؛ من گوشتی بریان به حضور ایشان آوردم؛ آن حضرت جاز آن خوردند؛ آنگاه دو دست خویش را شستند و وضو نگرفتند».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی در کتاب «جامع المسانید» [۹۳۰]ذکر کرده و در ادامه گفته است: حافظ طلحة بن محمد، این حدیث را در مُسند خویش، از ابوعاصم (ضحّاک بن مَخْلد شیبانی)، از امام ابوحنیفه/روایت نموده است.

و همچنین راقم سطور گوید:

ابوعاصم، ضحّاك بن مَخْلد شیبانی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «اذا نوی بالنهار صوماً» [۹۳۱]

«حَدَّثَنَا أَبُو عَاصِمٍ، عَنْ يَزِيدَ بْنِ أَبِي عُبَيْدٍ، عَنْ سَلَمَةَ بْنِ الأَكْوَعِ س: أَنَّ النَّبِيَّ جبَعَثَ رَجُلًا يُنَادِي فِي النَّاسِ يَوْمَ عَاشُورَاءَ «إِنَّ مَنْ أَكَلَ فَلْيُتِمَّ أَوْ فَلْيَصُمْ، وَمَنْ لَمْ يَأْكُلْ فَلاَ يَأْكُلْ»»(ح ۱۹۲۴)

«ابوعاصم (ضحّاک بن مَخْلد شیبانی)، از یزید بن ابی عبید، از سلمة بن اکوعسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جدر روز عاشورا، مردی را فرستاد تا به مردم اعلام کند که: «هر کس امروز، چیزی خورده است، باید تا فرارسیدن شب، چیزی نخورد یا روزه بگیرد؛ و هر کس که تاکنون چیزی نخورده است، نخورد و روزه بگیرد».

[این حدیث، پنجمین حدیث از ثلاثیات امام بخاری می‌باشد.]

* در باب «من تكفل عن میّت دیناً فلیس له ان یرجع؛ وبه قال الحسن» [۹۳۲]

«حَدَّثَنَا أَبُو عَاصِمٍ، عَنْ يَزِيدَ بْنِ أَبِي عُبَيْدٍ، عَنْ سَلَمَةَ بْنِ الأَكْوَعِ س: أَنَّ النَّبِيَّ جأُتِيَ بِجَنَازَةٍ لِيُصَلِّيَ عَلَيْهَا، فَقَالَ: «هَلْ عَلَيْهِ مِنْ دَيْنٍ؟»، قَالُوا: لاَ، فَصَلَّى عَلَيْهِ، ثُمَّ أُتِيَ بِجَنَازَةٍ أُخْرَى، فَقَالَ: «هَلْ عَلَيْهِ مِنْ دَيْنٍ؟»، قَالُوا: نَعَمْ، قَالَ: «صَلُّوا عَلَى صَاحِبِكُمْ»، قَالَ: أَبُو قَتَادَةَ عَلَيَّ دَيْنُهُ يَا رَسُولَ اللَّهِ، فَصَلَّى عَلَيْهِ»(ح ۲۲۹۵)

«ابوعاصم (ضحّاک بن مَخْلد شیبانی)، از یزید بن ابی عبید، از سلمة بن اکوعسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: به حضور پیامبر ججنازه‌ای آورده شد تا بر آن نماز بگزارند؛ آن حضرت جفرمودند: «آیا این میّت، بدهکار است»؟ گفتند: خیر. آنگاه رسول خدا جبر او نماز جنازه خواندند. سپس جنازه‌ی دیگری آوردند؛ آن حضرت فرمودند«آیا او بدهکاری دارد»؟ گفتند: آری. رسول خدا جفرمودند«بر رفیقتان، نماز جنازه بخوانید». ابوقتادةسگفت: ای رسول خدا ج! بر او، نماز بخوانید؛ پرداخت بدهی او، به عهده‌ی من است. آنگاه رسول خدا ج، بر وی، نماز خواندند».

[این حدیث، هشتمین حدیث از ثلاثیات امام بخاری/می‌باشد.]

* در باب «هل تُكسر الدنان الّتی فیها الخمر» [۹۳۳]

«حَدَّثَنَا أَبُو عَاصِمٍ الضَّحَّاكُ بْنُ مَخْلَدٍ، عَنْ يَزِيدَ بْنِ أَبِي عُبَيْدٍ، عَنْ سَلَمَةَ بْنِ الأَكْوَعِ س: أَنَّ النَّبِيَّ جرَأَى نِيرَانًا تُوقَدُ يَوْمَ خَيْبَرَ، قَالَ: «عَلَى مَا تُوقَدُ هَذِهِ النِّيرَانُ؟»، قَالُوا عَلَى الحُمُرِ الإِنْسِيَّةِ، قَالَ: «اكْسِرُوهَا، وَأَهْرِقُوهَا»، قَالُوا: أَلاَ نُهَرِيقُهَا، وَنَغْسِلُهَا، قَالَ: «اغْسِلُوا»، قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ: "كَانَ ابْنُ أَبِي أُوَيْسٍ يَقُولُ: الحُمُرِ الأَنْسِيَّةِ بِنَصْبِ الأَلِفِ وَالنُّونِ"»(۲۴۷۷)

«ابوعاصم ضحّاک بن مَخْلد، از یزید بن ابی عبید، از سلمة بن اکوعسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جدر روز غزوه‌ی خیبر، دیدند که آتش برافروخته می‌شود؛ از این رو، پرسیدند: «این برافروختن آتش، برای چیست»؟ گفتند: گوشت خرها، پخته می‌کنند. آن حضرت جفرمودند: «دیگ‌ها را بشکنید و محتویات آن را بر زمین بریزید». گفتند: اگر محتویات آن را بریزیم و دیگ‌ها را بشوییم، تکلیف چیست؟ آن حضرت جفرمودند: «دیگ‌ها را بشویید».

[این حدیث، نهمین حدیث از ثلاثیات امام بخاری/می‌باشد.]

* در باب «بعث النبيّ جاُسامة بن زید الی الحُرقات من جهینة» [۹۳۴]

«حَدَّثَنَا أَبُو عَاصِمٍ الضَّحَّاكُ بْنُ مَخْلَدٍ، حَدَّثَنَا يَزِيدُ بْنُ أَبِي عُبَيْدٍ، عَنْ سَلَمَةَ بْنِ الأَكْوَعِ س، قَالَ: «غَزَوْتُ مَعَ النَّبِيِّ جسَبْعَ غَزَوَاتٍ، وَغَزَوْتُ مَعَ ابْنِ حَارِثَةَ اسْتَعْمَلَهُ عَلَيْنَا»»(ح ۴۲۷۲)

«ابوعاصم ضحّاک بن مَخْلد، از یزید بن ابی عبید، از سلمة بن اکوعسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: همراه پیامبر خدا جدر هفت غزوه جهاد کردم و همراه ابن حارثه جهاد کردم و آن حضرت ج، او را بر ما امیر گردانیده بود».

[این حدیث، دهمین حدیث از ثلاثیات امام بخاری/می‌باشد.]

* در باب «ما یؤكل من لحوم الأضاحی وما یتزوّد منها» [۹۳۵]

«حَدَّثَنَا أَبُو عَاصِمٍ، عَنْ يَزِيدَ بْنِ أَبِي عُبَيْدٍ، عَنْ سَلَمَةَ بْنِ الأَكْوَعِ، قَالَ: قَالَ النَّبِيُّ ج: «مَنْ ضَحَّى مِنْكُمْ فَلاَ يُصْبِحَنَّ بَعْدَ ثَالِثَةٍ وَبَقِيَ فِي بَيْتِهِ مِنْهُ شَيْءٌ» فَلَمَّا كَانَ العَامُ المُقْبِلُ، قَالُوا: يَا رَسُولَ اللَّهِ، نَفْعَلُ كَمَا فَعَلْنَا عَامَ المَاضِي؟ قَالَ: «كُلُوا وَأَطْعِمُوا وَادَّخِرُوا، فَإِنَّ ذَلِكَ العَامَ كَانَ بِالنَّاسِ جَهْدٌ، فَأَرَدْتُ أَنْ تُعِينُوا فِيهَا»»(ح ۵۵۶۹)

«ابوعاصم (ضحّاک بن مَخْلد)، از یزید بن ابی عبید، از سلمة بن اکوعسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جفرمودند: «هر کس از شما قربانی کرده است، نباید صبح روز سوم، چیزی از آن، در خانه‌اش، باقی بماند». سال بعد، مردم گفتند: ای رسول خدا ج! آیا مانند سال گذشته، عمل کنیم؟ فرمودند: «بخورید و به دیگران نیز بخورانید و ذخیره کنید؛ سال گذشته، مردم دچار قحط سالی شده بودند؛ از این رو، خواستم که به آن‌ها کمک کنید».

[این حدیث، هجدهمین حدیث از ثلاثیات امام بخاری/می‌باشد.]

* در باب «من بایع مرّتین» [۹۳۶]

«حَدَّثَنَا أَبُو عَاصِمٍ، عَنْ يَزِيدَ بْنِ أَبِي عُبَيْدٍ، عَنْ سَلَمَةَ، قَالَ: بَايَعْنَا النَّبِيَّ جتَحْتَ الشَّجَرَةِ، فَقَالَ لِي: «يَا سَلَمَةُ أَلاَ تُبَايِعُ؟»، قُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، قَدْ بَايَعْتُ فِي الأَوَّلِ، قَالَ: «وَفِي الثَّانِي»»(ح ۷۲۰۸)

«ابوعاصم (ضحّاک بن مَخْلد)، از یزید بن ابی عبید، از سلمة بن اکوعسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: ما با رسول خدا جدر زیر درخت (در حدیبیّه) بیعت کردیم. آن حضرت جبه من فرمود: «ای سلمة! آیا تو بیعت نمی‌کنی»؟ گفتم: ای رسول خدا! همانا من، بار اول بیعت کردم. فرمود: «و بار دوم (بیعت کن)».

[این حدیث، بیست و یکمین حدیث از ثلاثیات امام بخاری/می‌باشد.]

* در باب «اذا عضّ رجلاً فوقعت ثنایاه» [۹۳۷]

«حَدَّثَنَا أَبُو عَاصِمٍ، عَنِ ابْنِ جُرَيْجٍ، عَنْ عَطَاءٍ، عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَعْلَى، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: «خَرَجْتُ فِي غَزْوَةٍ، فَعَضَّ رَجُلٌ فَانْتَزَعَ ثَنِيَّتَهُ، فَأَبْطَلَهَا النَّبِيُّ ج»»(ح ۶۸۹۳)

«ابوعاصم (ضحّاک بن مَخْلد)، از ابن جُریج، از عطاء، از صفوان بن یعلی، از پدرش برای ما روایت کرده که وی گفته است: در غزوه‌ای بیرون شدیم؛ مردی (دست کسی را) دندان گرفت و در نتیجه، دندانش کشیده شد. رسول خدا ج(ادّعای دیه‌ی دندانش را) باطل اعلام کرد».

* در باب «شهادة الإماء والعبید» [۹۳۸]

«حَدَّثَنَا أَبُو عَاصِمٍ، عَنِ ابْنِ جُرَيْجٍ، عَنِ ابْنِ أَبِي مُلَيْكَةَ، عَنْ عُقْبَةَ بْنِ الحَارِثِ، ح وحَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ سَعِيدٍ، عَنِ ابْنِ جُرَيْجٍ، قَالَ: سَمِعْتُ ابْنَ أَبِي مُلَيْكَةَ، قَالَ: حَدَّثَنِي عُقْبَةُ بْنُ الحَارِثِ، أَوْ سَمِعْتُهُ مِنْهُ أَنَّهُ تَزَوَّجَ أُمَّ يَحْيَى بِنْتَ أَبِي إِهَابٍ، قَالَ: فَجَاءَتْ أَمَةٌ سَوْدَاءُ، فَقَالَتْ: قَدْ أَرْضَعْتُكُمَا، فَذَكَرْتُ ذَلِكَ لِلنَّبِيِّ ج، فَأَعْرَضَ عَنِّي، قَالَ: فَتَنَحَّيْتُ، فَذَكَرْتُ ذَلِكَ لَهُ، قَالَ: «وَكَيْفَ وَقَدْ زَعَمَتْ أَنْ قَدْ أَرْضَعَتْكُمَا» فَنَهَاهُ عَنْهَا»(ح ۲۶۵۹)

«ابوعاصم (ضحّاک بن مَخْلد)، از ابن جُریج، از ابن ابی مُلیکة، از عقبة بن حارث برای ما روایت کرده است. و همچنین علی بن عبدالله، از یحیی بن سعید، از ابن جُریج برای ما روایت کرده که وی گفته است: از ابن ابی ملیکة شنیدم که گفت: عقبة بن حارث به من گفت - یا از وی شنیدم - که گفت: وی با اُمّ یحیی دختر ابی اهاب ازدواج کرد. وی در ادامه گفت: کنیزی سیاه آمد و گفت: همانا من، هر دو شما را شیر داده‌ام. من این موضوع را به پیامبر جیادآوری کردم. آن حضرت جازمن روی گردانید. من به کناری رفتم و دوباره این موضوع را برای پیامبر جیادآوری کردم. رسول خدا جفرمود: «چگونه ازدواج تو با آن زن روا می‌باشد، در حالی که وی گفته که هر دو شما را شیر داده است». آن حضرت ج، عقبة را از آن زن منع کرد».

* در باب «في النكاح» [۹۳۹]

«حَدَّثَنَا أَبُو عَاصِمٍ، عَنِ ابْنِ جُرَيْجٍ، عَنِ ابْنِ أَبِي مُلَيْكَةَ، عَنْ ذَكْوَانَ، عَنْ عَائِشَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا، قَالَتْ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: «البِكْرُ تُسْتَأْذَنُ» قُلْتُ: إِنَّ البِكْرَ تَسْتَحْيِي؟ قَالَ: «إِذْنُهَا صُمَاتُهَا» وَقَالَ بَعْضُ النَّاسِ: «إِنْ هَوِيَ رَجُلٌ جَارِيَةً يَتِيمَةً أَوْ بِكْرًا، فَأَبَتْ، فَاحْتَالَ فَجَاءَ بِشَاهِدَيْ زُورٍ عَلَى أَنَّهُ تَزَوَّجَهَا، فَأَدْرَكَتْ، فَرَضِيَتِ اليَتِيمَةُ، فَقَبِلَ القَاضِي شَهَادَةَ الزُّورِ، وَالزَّوْجُ يَعْلَمُ بِبُطْلاَنِ ذَلِكَ، حَلَّ لَهُ الوَطْءُ»»(ح ۶۹۷۱)

«ابوعاصم (ضحّاک بن مَخْلد)، از ابن جُریج، از ابن ابی مُلیکة، از ذکوان، از عایشهلبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جفرمودند: «از دختر باکره (دوشیزه)، برای ازدواج، بایستی اجازه گرفته شود». گفتم: دختر باکره، خجالت می‌کشد؟ فرمود: «سکوتش، دلیل رضایت است».

* در باب «من قال في الخطبة بعد الثناء: امّا بعد» [۹۴۰].

* در باب «التلبیة والتكبیر غداة النحر حین یرمی جمرة العقبة والارتداف في السیر» [۹۴۱].

* در باب «كم اعتمر النبيّ ج» [۹۴۲].

* در باب «الحجّ عمّن لایستطیع الثبوت علی الراحلة» [۹۴۳].

* در باب «من نذر المشی الی الكعبة» [۹۴۴].

به هر حال، روایات «ابو عاصم ضحّاك بن مَخْلد شیبانی/»، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۴۵ مورد آمده است.

[۹۲۲] بیوگرافی «ضحّاک بن مَخْلَد شیبانی» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۲/۲/۳۳۶؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۳۶۰؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۴/۴۶۳؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۹/۴۸۰؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۲/۳۲۵؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۲/۲۸؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۶/۴۸۳؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۳۶؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۴/۳۹۵؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۴۴۴؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۱۴۹؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۹/۱۶۷؛ «الطبقات السنیة»، تمیمی داری به شماره ۱۰۰۴؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص۱۵۹؛ «العبر»، حافظ ذهبی ۱/۳۶۲؛ «دول الاسلام»، حافظ ذهبی ۱/۹۴؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۲۲۸ [۹۲۳] «تذکرة الحفّاظ»، حافظ ذهبی ۱/۳۶۶ [۹۲۴] «تهذیب التهذیب» ۴/۳۹۵ [۹۲۵] «الجواهر المضیة» ۱/۲۶۳ و ۲۶۴ [۹۲۶] «مقدمة لامع الدراری» ۱/۶۳ [۹۲۷] «تبییض الصحیفة»، ص ۷۳ [۹۲۸] «جامع المسانید» ۲/۴۸۴ [۹۲۹] «عقود الجمان»؛ ص ۱۱۹؛ «تهذیب الکمال» ۱۹/۱۰۳ [۹۳۰] «جامع المسانید» ۱/۲۵۳ و ۲۵۴ [۹۳۱] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۲۵۷ [۹۳۲] همان ۱/۳۰۶ [۹۳۳] همان ۱/۳۳۶ [۹۳۴] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۶۱۲ [۹۳۵] همان ۲/۸۳۵ [۹۳۶] همان ۲/۱۰۷۰ [۹۳۷] همان ۲/۱۰۱۸ [۹۳۸] همان ۱/۳۶۳ [۹۳۹] همان ۲/۱۰۳۱ [۹۴۰] همان ۱/۱۲۵ و ۱۲۶ [۹۴۱] همان ۱/۲۲۸ [۹۴۲] همان ۱/۳۳۹ [۹۴۳] همان ۱/۲۵۰ [۹۴۴] همان ۱/۲۵۱

۴۳- طَلق بن غَنّام بن معاویة کوفی/ [۹۴۵] [متوفّای ۲۱۱ ه‍ . ق]

حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۹۴۶]گوید:

وی، طلق بن غنّام بن طلق بن معاویة نَخَعی، ابومحمد کوفی می‌باشد که از این افراد، به روایت حدیث پرداخته است:

پدرش (غنّام بن طلق)؛ شیبان بن عبدالرحمن؛ قیس بن ربیع؛ مالک بن مِغْول؛ یعقوب قمی؛ زائدة؛ پسرعمویش: حفص بن غیاث؛ شریک قاضی (کاتب طلق بن غنّام)؛ اسرائیل؛ مسعودی؛ عبدالسلام بن حرب و دیگران.

و از کسانی که از طلق بن غنّام، به نقل و روایت حدیث پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

بخاری؛ احمد بن ابراهیم دَورقی؛ حسین بن عیسی بسطامی؛ حسین بن عبدالرحمن جرجرائی؛ قاسم بن زکریا بن دینار؛ ابوکریب؛ ابوشیبة بن ابی بکر بن ابی شبیة؛ ابوسعید اشج؛ ابوامیة طرسوسی؛ و شماری دیگر از مردمان.

و ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه نیز با واسطه‌ی «عثمان بن ابی شیبة»، به نقل روایت از طلق بن غنّام پرداخته‌اند.

آجری به نقل از ابوداود گوید: «صالح»؛ «طلق بن غنّام، فردی شریف و نجیب، بزرگوار و محترم، شایسته و کاردان و متخصص و توانا بود که احادیث و روایات وی نیز به درجه‌ی صحّت و درستی رسیده‌اند».

و ابن حبّان نیز وی را در کتاب «الثقات»، در شمار راویان مؤثق و قابل اعتماد ذکر کرده است.

مطیّن و ابن سعد گویند: «توفّی في رجب سنة احدی عشرة ومائتین»؛ «طلق بن غنّام، در ماه رجب سال ۲۱۱ ه‍ . ق درگذشت و به رحمت ایزدی پیوست».

حافظ ابن حجر عسقلانی در ادامه گوید: ابن سعد، در مورد طلق بن غنّام گفته است: «كان ثقة صدوقاً، وكان عنده احادیث»؛ «طلق بن غنّام، روایت کننده‌ای ثقه و قابل اعتماد و صادق و راستگو و مطمئن و امین بود؛ و در کنار این‌ها، صاحب حدیث نیز بود».

احمد عِجلی، محمد بن عبدالله بن نُمیر و دارقطنی گفته‌اند: «ثقة»؛ «طلق بن غنّام، از زمره‌ی راویان مؤثق و مطمئن و درستکار و قابل اعتماد بود».

ابن شاهین در کتاب «الثقات» گوید: عثمان بن ابی شیبة گفته است: «ثقة صدوق، لم یكن بالمتبحّر في العلم»؛ «طلق بن غنّام، ثقه و قابل اعتماد و صادق و راستگو و درستکار و امین بود، ولی در عرصه‌ی علم و دانش، خیلی خبره و مطّلع و متبحّر و آگاه نبود».

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۹۴۷]، طلق بن غنّام را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و همچنین حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۹۴۸]، وی را در زمره‌ی راویان شهر کوفه ذکر کرده که به نقل روایت از امام اعظم ابوحنیفه/پرداخته‌اند، قرار داده است.

نگارنده‌ی سطور گوید:

طلق بن غنّام/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «قوله تعالی: ﴿وَلَا تَجۡهَرۡ بِصَلَاتِكَ وَلَا تُخَافِتۡ بِهَا[الإسراء: ۱۱۰]» [۹۴۹]

«حَدَّثَنِي طَلْقُ بْنُ غَنَّامٍ، حَدَّثَنَا زَائِدَةُ، عَنْ هِشَامٍ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ عَائِشَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا، قَالَتْ: «أُنْزِلَ ذَلِكَ فِي الدُّعَاءِ»»(ح ۴۷۲۳)

«طلق بن غنّام، از زائدة، از هشام بن عروة، از پدرش (عروة بن زبیر)، از عایشهلبرای ما روایت کرده که وی گفته است: آیه‌ی ۱۱۰ سوره‌ی اسراء، درباره‌ی دعا نازل شده است (که نباید دعا را بلند یا بسیار آهسته گفت)».

* در باب «قوله عزّوجل: ﴿وَلَا جُنَاحَ عَلَيۡكُمۡ فِيمَا عَرَّضۡتُم بِهِۦ مِنۡ خِطۡبَةِ ٱلنِّسَآءِ أَوۡ أَكۡنَنتُمۡ فِيٓ أَنفُسِكُمۡۚ عَلِمَ ٱللَّهُ أَنَّكُمۡ سَتَذۡكُرُونَهُنَّ وَلَٰكِن لَّا تُوَاعِدُوهُنَّ سِرًّا إِلَّآ أَن تَقُولُواْ قَوۡلٗا مَّعۡرُوفٗاۚ وَلَا تَعۡزِمُواْ عُقۡدَةَ ٱلنِّكَاحِ حَتَّىٰ يَبۡلُغَ ٱلۡكِتَٰبُ أَجَلَهُۥۚ وَٱعۡلَمُوٓاْ أَنَّ ٱللَّهَ يَعۡلَمُ مَا فِيٓ أَنفُسِكُمۡ فَٱحۡذَرُوهُۚ وَٱعۡلَمُوٓاْ أَنَّ ٱللَّهَ غَفُورٌ حَلِيمٞ٢٣٥[البقرة: ۲۳۵]» [۹۵۰]

«وَقَالَ لِي طَلْقٌ: حَدَّثَنَا زَائِدَةُ، عَنْ مَنْصُورٍ، عَنْ مُجَاهِدٍ، عَنْ ابْنِ عَبَّاسٍ،﴿فِيمَا عَرَّضۡتُم بِهِۦ مِنۡ خِطۡبَةِ ٱلنِّسَآءِ[البقرة: ۲۳۵] يَقُولُ: «إِنِّي أُرِيدُ التَّزْوِيجَ، وَلَوَدِدْتُ أَنَّهُ تَيَسَّرَ لِي امْرَأَةٌ صَالِحَةٌ» وَقَالَ القَاسِمُ: «يَقُولُ إِنَّكِ عَلَيَّ كَرِيمَةٌ، وَإِنِّي فِيكِ لَرَاغِبٌ، وَإِنَّ اللَّهَ لَسَائِقٌ إِلَيْكِ خَيْرًا، أَوْ نَحْوَ هَذَا» وَقَالَ عَطَاءٌ: "يُعَرِّضُ وَلاَ يَبُوحُ، يَقُولُ: إِنَّ لِي حَاجَةً، وَأَبْشِرِي، وَأَنْتِ بِحَمْدِ اللَّهِ نَافِقَةٌ، وَتَقُولُ هِيَ: قَدْ أَسْمَعُ مَا تَقُولُ، وَلاَ تَعِدُ شَيْئًا، وَلاَ يُوَاعِدُ وَلِيُّهَا بِغَيْرِ عِلْمِهَا، وَإِنْ وَاعَدَتْ رَجُلًا فِي عِدَّتِهَا، ثُمَّ نَكَحَهَا بَعْدُ لَمْ يُفَرَّقْ بَيْنَهُمَا" وَقَالَ الحَسَنُ،﴿لَّا تُوَاعِدُوهُنَّ سِرًّا[البقرة: ۲۳۵] «الزِّنَا» وَيُذْكَرُ عَنْ ابْنِ عَبَّاسٍ:﴿حَتَّىٰ يَبۡلُغَ ٱلۡكِتَٰبُ أَجَلَهُۥۚ[البقرة: ۲۳۵]: «تَنْقَضِيَ العِدَّةُ»»(ح ۵۱۲۴)

«طلق بن غنّام به من گفت: زائدة، از منصور، از مجاهد برای ما روایت کرده که وی گفته است: ابن عباس در تفسیر آیه‌ی ۲۳۵ سوره‌ی بقره گفت: منظور از این فرموده‌ی خداوند که: «درباره‌ی آنچه که شما به طور سربسته از زنان خواستگاری کرده‌اید»، این است که مرد به زنی که در حال گذراندن عده‌ی وفات است، بگوید: همانا قصد ازدواج دارم، و دوست دارم که خداوند، برایم زنی نیکوکار، ارزانی دارد».

* در باب «قوله تعالی: ﴿فَأَوۡحَىٰٓ إِلَىٰ عَبۡدِهِۦ مَآ أَوۡحَىٰ١٠[النجم: ۱۰]» [۹۵۱]

«حَدَّثَنَا طَلْقُ بْنُ غَنَّامٍ، حَدَّثَنَا زَائِدَةُ، عَنِ الشَّيْبَانِيِّ، قَالَ: سَأَلْتُ زِرًّا عَنْ قَوْلِهِ تَعَالَى:﴿فَكَانَ قَابَ قَوۡسَيۡنِ أَوۡ أَدۡنَىٰ٩ فَأَوۡحَىٰٓ إِلَىٰ عَبۡدِهِۦ مَآ أَوۡحَىٰ١٠[النجم: ۹-۱۰]، قَالَ: أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ: «أَنَّ مُحَمَّدًا جرَأَى جِبْرِيلَ لَهُ سِتُّ مِائَةِ جَنَاحٍ»»(ح ۴۸۵۷)

«طلق بن غنّام، از زائدة، از شیبانی برای ما روایت کرده که وی گفته است: از زرّ درباره‌ی آیات ۹ و ۱۰ سوره‌ی نجم پرسیدم؛ وی گفت: عبدالله بن مسعودسما را خبر داده است که محمد ج، جبرئیل÷را دید که ششصد بال داشت».

[۹۴۵] بیوگرافی «طلق بن غنّام» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۲/۲/۳۶۰؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۳۷۸؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۴/۴۹۱؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۱۰/۲۴۰؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۲/۲۷؛ «کتاب الثقات»، ابن حبّان ۸/۳۲۷؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۴۶؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۴۵۳؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۱۵۳؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۹/۲۷۸؛«الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۲۳۵ [۹۴۶] «تهذیب التهذیب» ۵/۲۹ و ۳۰ [۹۴۷] «عقود الجمان»؛ ص ۱۲۰ [۹۴۸] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۵ [۹۴۹] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۶۸۶ [۹۵۰] همان ۲/۷۶۸ [۹۵۱] همان ۲/۷۲۰

۴۴- عبّاد بن عبّاد بن حبیب/ [۹۵۲] [متوفّای ۱۸۱ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۹۵۳]گوید:

وی، امام صادق و امین و پیشوای مطمئن و قابل اعتماد، ابن مُهلّب بن ابی صُفرة عَتَکی، ابومعاویة اَزْدی مُهلّبی بصری می‌باشد که از ابوجمرة ضُبَعی، هشام بن عروة، عاصم احول و گروهی دیگر از بزرگان، به نقل و روایت حدیث پرداخته است.

و از او نیز، احمد بن حنبل، قتیبة، مُسدّد، یحیی بن معین، احمد بن منیع، حسن بن عرفة ودیگران، حدیث روایت نموده‌اند.

عبّاد بن عبّاد، فردی شریف و بزرگوار، امین و درستکار، پاک طینت و نیک اندیش، با فراست و باهوش، تیز و باذکاوت، برجسته و شاخص، نجیب زاده و بزرگ منش، اصیل و قابل احترام، والا و ارجمند، مؤثّق و معتبر، مطمئن و قابل اعتماد و یکی از خردمندان و دانایان، حکیمان و فرزانگان، دانشوران و فرهیختگان و طلایه داران و پیشقراولان بود.

وی، در تاریخ ۱۸ رجب، به سال ۱۸۱ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید و حال آن که صاحب نظران عرصه‌ی حدیث شناسی و بزرگان عرصه‌ی علم و دانش در روزگار حیات و زندگانی وی، به روایات و احادیث وی، استدلال و استناد می‌کردند.

یحیی بن معین گوید: «ثقة»؛ «عبّاد بن عبّاد، فردی مؤثق و معتبر می‌باشد».

و همچنین یحیی بن معین، در جایی دیگر گوید: «هو اوثق واكثر حدیثاً من عبّاد بن العوّام»؛ «عبّاد بن عبّاد، نسبت به عبّاد بن عوّام، هم مؤثق‌تر و مطمئن‌تر است و هم روایات و احادیث فراوان‌تری را از او روایت نموده است».

و یعقوب بن شیبة گوید: «ثقة صدوق»؛ «عبّاد بن عبّاد، روایت کننده‌ای مؤثّق و قابل اعتماد و مطمئن و راستگو و امین و درستکار می‌باشد».

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۹۵۴]گوید:

دوری به نقل از یحیی بن معین گوید: «عبّاد بن عباد وعباد بن العوّام، جمیعاً ثقة؛ وعباد بن عباد اوثقهما واكثرهما حدیثاً»؛ «عباد بن عباد و عباد بن عوّام، هر دو از زمره‌ی روایت کنندگان ثقه و قابل اعتماد هستند؛ با این تفاوت که عبّاد بن عبّاد، نسبت به عبّاد بن عوّام، هم مؤثق‌تر و مطمئن‌تر است و هم روایات و احادیث فراوان‌تری را نسبت به او، روایت نموده است».

و یعقوب بن شیبة، ابوداود، نسایی و ابن خراش گویند: «ثقة»؛ «عبّاد بن عبّاد، فردی مؤثق و قابل اعتماد است».

و ابن ابی حاتم، از پدرش نقل می‌کند که وی گفت: «صدوق لا بأس به»؛ «عبّاد بن عبّاد، روایت کننده‌ای صادق و راستگو و امین و درستکار و قابل اعتماد و مطمئن می‌باشد که به روایات و احادیث وی، نمی‌توان نقص و ایرادی وارد کرد؛ زیرا وی، فردی مؤثق و معتبر می‌باشد».

و علاوه از این‌ها، عبّاد بن عبّاد، از آن دسته از محدّثان و راویانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، از وی حدیث روایت نموده‌اند.

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۹۵۵]، عبّاد بن عبّاد را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و همچنین حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۹۵۶]، وی را در زمره‌ی راویان شهر بصره ذکر کرده که به نقل روایت از امام اعظم ابوحنیفه/پرداخته‌اند، قرار داده است.

نگارنده‌ی سطور گوید:

عبّاد بن عبّاد بن حبیب/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «ما ذكر النبيّ ج» [۹۵۷]

«حَدَّثَنَا مُسَدَّدٌ، حَدَّثَنَا عَبَّادُ بْنُ عَبَّادٍ، حَدَّثَنَا عَاصِمٌ الأَحْوَلُ، عَنْ أَنَسٍ، قَالَ: "حَالَفَ النَّبِيُّ جبَيْنَ الأَنْصَارِ وَقُرَيْشٍ فِي دَارِي الَّتِي بِالْمَدِينَةِ، وَقَنَتَ شَهْرًا يَدْعُو عَلَى أَحْيَاءٍ مِنْ بَنِي سُلَيْمٍ"»(ح ۷۳۴۰)

«مسدّد، از عبّاد بن عبّاد، از عاصم احول برای ما روایت کرده که انس بن مالکسگفته است: رسول خدا جدر مدینه‌ی منوره، آن هم در خانه‌ی من، در بین قریش و انصار، پیمان برادری بست. و آن حضرت جبر اقوامی از قبیله‌ی بنی سلیم، به مدّت یک ماه قنوت (دعای بد) خواند (زیرا مسلمانان را به نیرنگ کشته بودند)».

* در باب «قول الله عزوجل: ﴿۞مُنِيبِينَ إِلَيۡهِ وَٱتَّقُوهُ وَأَقِيمُواْ ٱلصَّلَوٰةَ وَلَا تَكُونُواْ مِنَ ٱلۡمُشۡرِكِينَ٣١[الروم: ۳۱]» [۹۵۸]

«حَدَّثَنَا قُتَيْبَةُ بْنُ سَعِيدٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَبَّادٌ هُوَ ابْنُ عَبَّادٍ، عَنْ أَبِي جَمْرَةَ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ: قَدِمَ وَفْدُ عَبْدِ القَيْسِ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ج، فَقَالُوا: إِنَّا مِنْ هَذَا الحَيِّ مِنْ رَبِيعَةَ وَلَسْنَا نَصِلُ إِلَيْكَ إِلَّا فِي الشَّهْرِ الحَرَامِ، فَمُرْنَا بِشَيْءٍ نَأْخُذْهُ عَنْكَ وَنَدْعُو إِلَيْهِ مَنْ وَرَاءَنَا، فَقَالَ: "آمُرُكُمْ بِأَرْبَعٍ وَأَنْهَاكُمْ عَنْ أَرْبَعٍ الإِيمَانِ بِاللَّهِ، ثُمَّ فَسَّرَهَا لَهُمْ: شَهَادَةُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَأَنِّي رَسُولُ اللَّهِ، وَإِقَامُ الصَّلاَةِ، وَإِيتَاءُ الزَّكَاةِ، وَأَنْ تُؤَدُّوا إِلَيَّ خُمُسَ مَا غَنِمْتُمْ، وَأَنْهَى عَنْ: الدُّبَّاءِ وَالحَنْتَمِ وَالمُقَيَّرِ وَالنَّقِيرِ"»(ح ۵۲۳)

«قتیبة بن سعید، از عبّاد بن عبّاد، از ابوجمرة، از ابن عباسببرای ما روایت کرده که وی گفته است: نمایندگان قبیله‌ی عبدالقیس، به نزد رسول خدا جآمدند و گفتند: ما از طایفه‌ی ربیعه هستیم و چون کفّار طایفه‌ی مُضَر در مسیر ماه قرار دارند، ما جز در ماه‌های حرام، نمی‌توانیم خدمت شما برسیم؛ بنابراین، رهنمودهای لازم را در اختیار ما قرار دهید تا ما آن‌ها را به دیگران ابلاغ نماییم. رسول خدا جفرمودند: «شما را به چهار چیز فرمان می‌دهم و از چهار چیز منع می‌کنم؛ ایمان به خدا».

آنگاه آن حضرت جآن را برای طایفه‌ی عبدالقیس تفسیر نمودند و فرمودند: «گواهی دادن به یگانگی خداوند و به رسالت محمد جو بر پا داشتن نماز و پرداختن زکات و خُمس غنیمت؛ و شما را از خُم، ظرف کدو، ظرف تنه‌ی درخت خرما و ظرف قیراندود منع می‌کنم». (در آن زمان، این ظرف‌ها، مخصوص تهیه کردن شراب بودند).

[۹۵۲] بیوگرافی «عبّاد بن عبّاد بن حبیب» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۳/۲/۴۰؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۷۱؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۱۱/۱۰؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۶/۸۲؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۸/۲۹۴؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۲۹۵؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۱۶۱؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۶۱؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۵/۸۳؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص۱۵۸ ؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۹/۴۰۸؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص۱۱۸، «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۳۳۲ [۹۵۳] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۶۰ و ۲۶۱ [۹۵۴] «تهذیب التهذیب» ۵/۸۳ و ۸۴ [۹۵۵] «عقود الجمان»؛ ص ۱۲۱ [۹۵۶] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۸ [۹۵۷] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۱۰۹۰ [۹۵۸] همان ۱/۷۵

۴۵- عبّاد بن عّوام کلابی واسطی/ [۹۵۹] [متوفّای ۱۸۵ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۹۶۰]گوید:

وی، پیشوای دینی و محدّث اسلامی، ابوسهل واسطی می‌باشد که به نقل و روایت حدیث، از این افراد پرداخته است:

ابومالک اشجعی؛ عبدالله بن ابی نجیح؛ سعید جُریری؛ ابواسحاق شیبانی؛ ابن عون؛ و کسان دیگر از طبقه‌ی آنان.

و از کسانی که از عبّاد بن عوّام، به روایت حدیث پرداخته‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

احمد بن حنبل؛ عمرو الناقد؛ زیاد بن ایوب؛ حسن بن عرفة؛ علی بن مسلم طوسی؛ و شماری دیگر از دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش. ابوداود و دیگران، عبّاد بن عوّام را روایت کننده‌ای مؤثق و قابل اعتماد معرّفی نموده‌اند.

ابن سعد گفته است: «كان من نبلاء الرجال في كلّ امره»؛ «عبّاد بن عوّام، در تمامی امور خویش، از زمره‌ی افراد شریف و درستکار، بزرگوار و نجیب و بافراست و باهوش بود».

علامه ذهبی در ادامه گوید: پیرامون تاریخ وفات عبّاد بن عوّام، اختلاف نظر وجود دارد؛ برخی بر این باورند که وی، به سال ۱۸۳ ه‍ . ق وفات نموده است؛ و برخی نیز تاریخ‌های ۱۸۵ ه‍ . ق یا ۱۸۶ ه‍ . ق و یا ۱۸۷ ه‍ . ق را برای درگذشت عبّاد بن عوّام ذکر کرده‌اند.

حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۹۶۱]گوید:

یحیی بن معین، احمد عجلی، ابوداود، نسایی و ابوحاتم گفته‌اند: «ثقة»؛ «عبّاد بن عوّام، روایت کننده‌ای مؤثّق و معتبر می‌باشد».

ابن خِراش گوید: «صدوق»؛ «عبّاد بن عوّام، فردی صادق و راستگو و مُعتمد و قابل اعتماد و امین و درستکار می‌باشد».

ابن سعد گوید: «كان ثقة»؛ «عبّاد بن عوّام، از راویان مورد وثوق و قابل اعتماد بود».

ابن حبّان نیز در کتاب «الثقات»، وی را در شمار راویان ثقه و مورد اعتماد ذکر کرده است؛ و بزّار هم او را روایت کننده‌ای مؤثق و معتبر، معرّفی نموده است.

و قراب گوید: «ولد سنة ثمان عشر ومائة»؛ «عبّاد بن عوّام، به سال ۱۱۸ ه‍ . ق دیده به جهان گشود».

و عبّاد بن عوّام، از آن دسته از محدّثان و راویانی می‌باشد که بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه، به نقل روایت از وی پرداخته‌اند.

در کتاب «جامع المسانید» [۹۶۲]آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و یروی عن الامام ابی حنیفة/في هذه المسانید»؛ «عبّاد بن عوّام، در زمره‌ی راویانی به شمار می‌آید که در این مسانید، به نقل و روایت حدیث از امام ابوحنیفه/ پرداخته است».

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۹۶۳]، عبّاد بن عوّام را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و همچنین حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۹۶۴]، عبّاد بن عوّام را در زمره‌ی راویان شهر «واسط» که به نقل روایت از امام اعظم ابوحنیفه/پرداخته‌اند، قرار داده است.

نگارنده گوید:

عبّاد بن عوّام، از ابوحنیفه، از ابراهیم بن محمد بن منتشر بن أجدع - برادر مسروق بن أجدع -، از پدرش، از انس بن مالکسروایت می‌کند که گفت: «ما أخرج رسول الله جركبته بین یدی جلیس له قطّ؛ ولا ناول احدٌ یده قط فتركها حتّی یكون هو الّذي یدعها؛ وما جلس الی رسول الله جاحد قط فقام حتّی یقوم؛ وما وجدت شیئاً قطّ أطیب من ریح رسول الله ج»؛ «هرگز رسول خدا جپاهای خویش را در جلو همنشینان خویش دراز نکرد؛ و هرگز کسی دست رسول خدا جرا نگرفت که ایشان دست وی را رها کند تا این که خود آن فرد، دست رسول خدا جرا رها می‌کرد؛ و هر کس با رسول خدا جمی‌نشست، هرگز پیامبر جزودتر از او بلند نمی‌شد؛ و هرگز چیزی را خوشبوتر از بوی پیامبر جاستشمام نکرده‌ام».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی، در کتاب «جامع المسانید» [۹۶۵]ذکر کرده و در ادامه گفته است: ابومحمد بخاری، این حدیث را به نقل از عبّاد بن عوّام،از امام ابوحنیفه/روایت نموده است.

و همچنین راقم سطور گوید:

عبّاد بن عوّام كِلابی واسطی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک یا دو واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «من اختار الضرب والقتل والهوان علی الكفر» [۹۶۶]

«حَدَّثَنَا سَعِيدُ بْنُ سُلَيْمَانَ، حَدَّثَنَا عَبَّادٌ، عَنْ إِسْمَاعِيلَ، سَمِعْتُ قَيْسًا، سَمِعْتُ سَعِيدَ بْنَ زَيْدٍ، يَقُولُ: «لَقَدْ رَأَيْتُنِي وَإِنَّ عُمَرَ مُوثِقِي عَلَى الإِسْلاَمِ، وَلَوْ انْقَضَّ أُحُدٌ مِمَّا فَعَلْتُمْ بِعُثْمَانَ، كَانَ مَحْقُوقًا أَنْ يَنْقَضَّ»»(ح ۶۹۴۲)

«سعید بن سلیمان، از عبّاد بن عوّام کلابی واسطی، از اسماعیل برای ما روایت کرده که وی گفته است: از سعید بن زید شنیدم که می‌گفت: به راستی خود را دیدم که عمر بن خطابس(قبل از مسلمان شدن) مرا به خاطر قبول اسلام در بند کشید؛ و اگر کوه به خاطر آنچه شما نسبت به عثمانسکردید؛ بشکافد و فرو ریزد، حق آن را دارد که بشکافد و فرو ریزد».

* در باب «الماء الذي یغسل به شعر الانسان» [۹۶۷]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ الرَّحِيمِ، قَالَ: أَخْبَرَنَا سَعِيدُ بْنُ سُلَيْمَانَ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَبَّادٌ، عَنِ ابْنِ عَوْنٍ، عَنِ ابْنِ سِيرِينَ، عَنْ أَنَسٍ، أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ج«لَمَّا حَلَقَ رَأْسَهُ كَانَ أَبُو طَلْحَةَ أَوَّلَ مَنْ أَخَذَ مِنْ شَعَرِهِ»»(ح ۱۷۱)

«محمد بن عبدالرحیم، از سعید بن سلیمان، از عبّاد بن عوّام کلابی واسطی، از ابن عون، از ابن سیرین برای ما روایت کرده که انس بن مالکسگفته است: هنگامی که رسول خدا ج(در حجّة الوداع)، موهای سرش را تراشید، ابوطلحه، نخستین کسی بود که موهای مبارک رسول خدا جرا (به قصد تبرّک) برداشت».

* در باب «غزوة خیبر» [۹۶۸]

«حَدَّثَنَا سَعِيدُ بْنُ سُلَيْمَانَ، حَدَّثَنَا عَبَّادٌ، عَنِ الشَّيْبَانِيِّ، قَالَ: سَمِعْتُ ابْنَ أَبِي أَوْفَى سمَا، أَصَابَتْنَا مَجَاعَةٌ يَوْمَ خَيْبَرَ فَإِنَّ القُدُورَ لَتَغْلِي، قَالَ: وَبَعْضُهَا نَضِجَتْ، فَجَاءَ مُنَادِي النَّبِيِّ ج: «لاَ تَأْكُلُوا مِنْ لُحُومِ الحُمُرِ شَيْئًا، وَأَهْرِقُوهَا» . قَالَ ابْنُ أَبِي أَوْفَى: "فَتَحَدَّثْنَا أَنَّهُ إِنَّمَا نَهَى عَنْهَا لِأَنَّهَا لَمْ تُخَمَّسْ، وَقَالَ بَعْضُهُمْ: نَهَى عَنْهَا البَتَّةَ لِأَنَّهَا كَانَتْ تَأْكُلُ العَذِرَةَ"»(ح ۴۲۲۰)

«سعید بن سلیمان، از عبّاد بن عوّام کلابی واسطی، از شیبانی، برای ما روایت کرده که وی گفته است: از ابن ابی اوفیسشنیدم که گفت: «در روز خیبر، به گرسنگی گرفتار شدیم؛ و این در حالی بود که دیگ‌ها می‌جوشید و محتویات برخی از دیگ‌ها، به پختگی رسیده بود؛ منادی رسول خدا جآمد و چنین اعلان کرد: «از گوشت الاغ، چیزی نخورید؛ و بایستی آن را بر زمین بریزید».

ابن ابی اوفیسگوید: پس از آن، ما به گفتگو پرداختیم و گفتیم که این منع، به خاطر آن بوده که خُمس غنیمت را از آن بیرون نکشیده‌ایم؛ و برخی دیگر گفتند: این منع قطعی و حتمی پیامبر جبه خاطر آن است که الاغ از چیزهای ناپاک و نجس می‌خورد».

* در باب «بیع الذهب بالورق یداً بیدٍ» [۹۶۹].

[۹۵۹] بیوگرافی «عبّاد بن عوّام کلابی واسطی» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۳/۲/۴۱؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۷۲؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۱۱/۱۰۴؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۶/۸۳؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۸/۵۱۱؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۳۱۰؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۱۶۲؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۶۲؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۵/۸۶؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۴۶۸؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۱۵۸؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۹/۴۱۴؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص۱۱۸، «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۷/۳۳۰؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی۱/۳۳۳ [۹۶۰] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۶۱ و ۲۶۲ [۹۶۱] «تهذیب التهذیب» ۵/۸۶ و ۸۷ [۹۶۲] «جامع المسانید» ۲/۵۲۲ [۹۶۳] «عقود الجمان»؛ ص ۱۲۱ [۹۶۴] «المناقب»، کردری ۲/۹ [۹۶۵] «جامع المسانید» ۱/۲۰۸ [۹۶۶] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۱۰۲۶ و ۱۰۲۷ [۹۶۷] همان ۱/۲۹ [۹۶۸] همان ۲/۶۰۶ و ۶۰۷ [۹۶۹] همان ۱/۲۹۱

۴۶- عبدالحمید بن عبدالرحمن، ابویحیی حِمّانی حنفی/ [۹۷۰] [متوفّای ۲۰۲ ه‍ . ق]

حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۹۷۱]گوید:

وی، عبدالحمید بن عبدالرحمن حِمّانی، ابویحیی کوفی، و ملقّب به «بَشْمِیْن» می‌باشد. اصل وی، از «خوارزم» است؛ وی از یزید بن ابی بردة؛ اعمش؛ سفیان ثوری؛ سفیان بن عیینة؛ ابوحنیفه؛ و شماری دیگر از بزرگان و طلایه داران و پیشقراولان اسلامی، به روایت حدیث پرداخته است.

و از کسانی که از عبدالحمید بن عبدالرحمن، به نقل روایت پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

ابوبکر؛ محمد بن خلف حدّادی؛ حسن بن علی خلّال؛ احمد بن عمر وکیعی؛ ابوکریب؛ موسی بن عبدالرحمن مسروقی؛ ابوبکر؛ عثمان (این دو نفر، پسران «ابوشیبة» هستند)؛ سفیان بن وکیع؛ حسین بن زید کوفی؛ محمد بن عبد بن ثعلبة؛ یحیی بن موسی خت؛ عمرو بن علی فلّاس؛ ابوسعید اشج؛ حسن بن علی بن عفّان عامری و دیگران.

یحیی بن معین گوید: «ثقة»؛ «عبدالحمید بن عبدالرحمن، فردی مؤثق و قابل اعتماد است».

نسایی گوید: «لیس بقوی»؛ «عبدالحمید بن عبدالرحمن، قوی نیست؛ (یعنی احادیث و روایات وی، صحیح به شمار نمی‌آیند؛ بلکه در درجه‌ی حَسَن قرار دارند)».

و نسایی در جایی دیگر گفته است: «ثقة»؛ «عبدالحمید بن عبدالرحمن حمّانی، روایت کننده‌ای مورد وثوق و قابل اعتماد می‌باشد».

ابن حبّان نیز در کتاب «الثقات» وی را در شمار راویان مؤثق و مطمئن و قوی و معتبر ذکر کرده است.

و ابن عدی گوید: «هو وابنه ممّن یكتب حدیثه»؛ «عبدالحمید بن عبدالرحمن حِمّانی و پسرش، از آن دسته از راویان و محدّثانی می‌باشد که حدیث آن‌ها (به عنوان «تابع» و «شاهد») نوشته می‌شوند».

و هارون حمّال گوید: «مات سنة اثنتین ومائتین»؛ «عبدالحمید بن عبدالرحمن، به سال ۲۰۲ ه‍ .ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید».

و برقی گوید: ابن معین گفته است: «كان ثقة»؛ «عبدالحمید، فردی مؤثق و مطمئن و معتبر و قابل اعتماد بود».

و حافظ عبدالقادر قرشی نیز در کتاب «الجواهر المضیة» [۹۷۲]، به بیان بیوگرافی وی پرداخته و او را از علماء و دانشوران احناف برشمرده و در ادامه گفته است: «سمع اباحنیفة، والاعمش، والثوری؛ قال عبدالحمید: سمعتُ اباحنیفة یحكی عن حماد، قال: بشّرتُ ابراهیم بموت الحجّاج؛ فسجد. قال حماد: ما كنتُ اری احداً یبكی من الفرح حتّی رأیتُ ابراهیم بكی من الفرح»؛ «عبدالحمید بن عبدالرحمن، از امام ابوحنیفه/، از اعمش و ثوری، به نقل و روایت حدیث پرداخته است».

عبدالحمید بن عبدالرحمن حمّانی گوید: از امام ابوحنیفه/شنیدم که از استادش، حمّاد چنین نقل می‌کرد که وی گفته است: ابراهیم نَخَعی را به مرگ حجّاج بن یوسف بشارت دادم؛ از این رو، ابراهیم، به محض شنیدن این خبر، به سجده افتاد. حمّاد گوید: تا کنون، کسی را ندیده بودم که از خوشحالی گریه بکند؛ تا این که ابراهیم نخعی را دیدم که از فرط خوشحالی (به خاطر شنیدن مرگ حجّاج) گریه نمود».

حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۹۷۳]، عبدالحمید بن عبدالرحمن را در زمره‌ی راویان شهر «كوفه» که به نقل و روایت حدیث از امام ابوحنیفه/پرداخته‌اند ذکر کرده است.

و همچنین علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجمان» [۹۷۴]، وی را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر نموده است.

نگارنده گوید:

عبدالحمید بن عبدالرحمن حِمّانی، در کتاب «الجامع الصحیح» در باب «حسن الصوت بالقراءة للقرآن» [۹۷۵]، با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ آنجا که بخاری چنین روایت می‌کند:

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ خَلَفٍ أَبُو بَكْرٍ، حَدَّثَنَا أَبُو يَحْيَى الحِمَّانِيُّ، حَدَّثَنَا بُرَيْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي بُرْدَةَ، عَنْ جَدِّهِ أَبِي بُرْدَةَ، عَنْ أَبِي مُوسَى س، عَنِ النَّبِيِّ جقَالَ لَهُ: «يَا أَبَا مُوسَى لَقَدْ أُوتِيتَ مِزْمَارًا مِنْ مَزَامِيرِ آلِ دَاوُدَ»»(ح ۵۰۴۸)

«محمد بن خلف ابوبکر، از ابویحیی حمّانی (عبدالحمید بن عبدالرحمن)، از برید بن عبدالله بن ابی بردة، از پدربزرگش، ابوبردة، از ابوموسی اشعریسبرای ما روایت کرده که رسول خدا جخطاب به ابوموسیسفرمود: «ای ابوموسی! به تو، صدای خوبی به مانند صدای خوب آل داود، عنایت شده است».

[۹۷۰] بیوگرافی «عبدالحمید بن عبدالرحمن حمّانی» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۳/۲/۴۵؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۶/۱۶؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۱۲۱؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۱۵۲؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۵۵۶؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص۱۸۸؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۱/۶۰ [۹۷۱] «تهذیب التهذیب» ۶/۱۰۹ [۹۷۲] «الجواهر المضیة» ۱/۲۹۵ و ۲۹۶ [۹۷۳] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۵ [۹۷۴] «عقود الجمان»؛ ص۱۲۴ [۹۷۵] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۷۷۵

۴۷- عبدالرحمن بن مَهدی/ [۹۷۶] [متوفّای ۱۹۸ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۹۷۷]گوید:

وی، حافظ بزرگ در حدیث، امام و پیشوای دینی، طلایه دار و پیشقراول شهیر اسلامی، عبدالرحمن بن مهدی بن حسّان (بن عبدالرحمن)، ابوسعید بصری اَزْدی - یا عنبری - می‌باشد.

وی، به سال ۱۳۵ ه‍ . ق دیده به جهان گشود؛ و از ایمن بن نابل، هشام دستوائی، معاویة بن صالح، ابوخلدة، شعبة، سفیان ثوری، سفیان بن عیینة و جماعتی دیگر از بزرگان دین، به سماع حدیث پرداخته است.

و از کسانی که از عبدالرحمن بن مهدی، به نقل و روایت حدیث پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

عبدالله بن مبارک؛ احمد بن حنبل؛ اسحاق بن راهویه؛ علی بن مدینی؛ بندار؛ عبدالرحمن رستة؛ محمد بن یحیی؛ عبدالرحمن بن محمد بن منصور حارثی؛ و کسان دیگر غیر از این‌ها.

احمد بن حنبل گوید: «هو افقه من یحیی القطّان؛ وهو اثبت من وكیع؛ لانّه اَقرب عهداً بالكتاب. اختلف في نحو من خمسین حدیثاً للثوری، فنظرنا، فاذا عامّة الصواب مع عبدالرحمن»؛ «عبدالرحمن بن مهدی، از یحیی قطان، فقیه‌تر و دانشمندتر و از وکیع بن جرّاح، مطمئن‌تر و معتبرتر بود؛ زیرا دوره و زمانه‌ی وی، به روزگار نزول قرآن، نزدیکتر بود؛ وی با وکیع بن جرّاح در حدود پنجاه حدیث از سفیان ثوری اختلاف داشت؛ ما به تحقیق و بررسی؛ تجزیه و تحلیل و کندوکاو این اختلاف پرداختیم و در پایان، بدین نتیجه رسیدیم که حق، بیشتر با عبدالرحمن بن مهدی است».

و ایوب بن متوکل گوید: «كنّا اذا اردنا ان ننظر الی الدین والدنیا، ذهبنا الی دار عبدالرحمن بن مهدی»؛ «هرگاه ما می‌خواستیم تا درباره‌ی امور دین و دنیا، به بررسی و دادرسی و محاکمه و رسیدگی و داوری و قضاوت بپردازیم، به سوی خانه‌ی عبدالرحمن بن مهدی، رهسپار و روان می‌شدیم (و او را در این زمینه، به قضاوت و داوری می‌کشاندیم و از آراء و نظرات و افکار و اندیشه‌های او بهره می‌بردیم)».

اسماعیل قاضی گوید: از علی بن مدینی شنیدم که می‌گفت: «اعلم الناس بالحدیث، عبدالرحمن بن مهدی»؛ «عبدالرحمن بن مهدی، داناترین و آگاه‌ترین مردمان، نسبت به حدیث است».

محمد بن ابوبکر مقدمی گوید: «ما رأیتُ احداً اتقن لما سمع ولما لم یسمع، ولحدیث الناس، من عبدالرحمن بن مهدی؛ امام ثبت، اَثبت من یحیی بن سعید؛ وكان عرض حدیثه علی سفیان»؛ «من کسی را به مانند عبدالرحمن بن مهدی، مطمئن‌تر و معتبرتر، پیرامون آنچه که شنیده یا نشنیده است و قابل اعتمادتر و امانت دارتر برای حدیث مردم، ندیده‌ام؛ به راستی وی، پیشوایی مطمئن و قابل اعتماد در حدیث بود؛ و از یحیی بن سعید نیز در عرصه‌ی حدیث، معتبرتر و مطمئن‌تر و امانت دارتر و درستکار‌تر بود؛ و او احادیث خویش را بر سفیان عرضه می‌کرد».

قواریری گوید: «أملی علی ابن مهدی، عشرین الف حدیث حفظاً»؛ «بر عبدالرحمن بن مهدی، بیست هزار حدیث، از روی حفظ، املاء شده است».

علی بن مدینی نیز گوید: «علم عبدالرحمن في الحدیث كالسحر»؛ «علم و دانش و آگاهی و اطلاع عبدالرحمن بن مهدی در حدیث، به سان سحر و جادو است»؛ (یعنی علم و دانش وی، در این زمینه، سحرآمیز، خیره کننده، شگفت آور و حیرت انگیز است).

احمد بن حنبل گوید: «عبدالرحمن، اكثر حدیثاً من یحیی القطّان»؛ «عبدالرحمن بن مهدی، بیشتر از یحیی قطان، به نقل و روایت حدیث، پرداخته است».

علی بن مدینی گوید: «لو حلفت بین الركن والمقام، لحلفت انّی لم أر مثل عبدالرحمن»؛ «اگر چنان‌چه بین رکن و مقام، سوگند داده شوم، حتماً سوگند خواهم خورد که من، فردی را چون عبدالرحمن بن مهدی، تاکنون ندیده‌ام».

و علی بن مدینی، پیوسته چنین می‌گفت: «اعلم الناس بقول الفقهاء السبعة، الزهری؛ ثم بعده مالك؛ ثم بعده ابن مهدی؛ وكان ورده کلّ لیلة، نصف القرآن»؛ «داناترین و آگاه‌ترین مردمان، نسبت به دیدگاه و نظریه‌ی فقهاء هفتگانه، زهری است؛ سپس بعد از وی، مالک بن انس و بعد از او، عبدالرحمن بن مهدی می‌باشد؛ و وِرد وی در هر شب، تلاوت نیمی از قرآن بود».

ذهلی گفته است: «ما رأیتُ في ید عبدالرحمن بن مهدی كتاباً قط»؛ «هرگز در دست عبدالرحمن بن مهدی، کتابی را ندیده‌ام؛ (بلکه وی، در راستای حفظ احادیث، یادگیری و فراگیری آن‌ها، تعلیم و آموزش و نقل و روایت آن‌ها، فقط به قوه‌ی حافظه‌ی خویش اعتماد می‌کرد)».

ابن نُمیر گوید: از عبدالرحمن بن مهدی شنیدم که می‌گفت: «معرفة الحدیث الهام»؛ «شناخت و آگاهی از حدیث، نوعی از الهام است».

و سرانجام، عبدالرحمن بن مهدی، در ماه جمادی الاخر، به سال ۱۹۸ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید.

علامه ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۹۷۸]، و همچنین علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجمان» [۹۷۹]، عبدالرحمن بن مهدی را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده‌اند.

نگارنده گوید:

عبدالرحمن بن مهدی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «فضل استقبال القبلة» [۹۸۰]

«حَدَّثَنَا عَمْرُو بْنُ عَبَّاسٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا ابْنُ المَهْدِيِّ، قَالَ: حَدَّثَنَا مَنْصُورُ بْنُ سَعْدٍ، عَنْ مَيْمُونِ بْنِ سِيَاهٍ، عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: «مَنْ صَلَّى صَلاَتَنَا وَاسْتَقْبَلَ قِبْلَتَنَا، وَأَكَلَ ذَبِيحَتَنَا فَذَلِكَ المُسْلِمُ الَّذِي لَهُ ذِمَّةُ اللَّهِ وَذِمَّةُ رَسُولِهِ، فَلاَ تُخْفِرُوا اللَّهَ فِي ذِمَّتِهِ»»(ح ۳۹۱)

«عمرو بن عباس، از عبدالرحمن بن مهدی، از منصور بن سعد، از میمون بن سیاه، از انس بن مالکس، برای ما روایت کرده که آن حضرت جفرمودند: «هر کس مانند ما نماز بخواند و به قبله‌ی ما رو نماید و ذبیحه‌ی ما را بخورد، مسلمان است؛ و چنین شخصی را خدا و رسول، امان داده‌اند؛ پس به کسی که در امان خدا است، خیانت نکنید».

* در باب «ایّام الجاهلیّة» [۹۸۱]

«حَدَّثَنِي عَمْرُو بْنُ عَبَّاسٍ، حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّحْمَنِ، حَدَّثَنَا سُفْيَانُ، عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ، عَنْ عَمْرِو بْنِ مَيْمُونٍ، قَالَ: قَالَ عُمَرُ س: «إِنَّ المُشْرِكِينَ كَانُوا لاَ يُفِيضُونَ مِنْ جَمْعٍ، حَتَّى تَشْرُقَ الشَّمْسُ عَلَى ثَبِيرٍ، فَخَالَفَهُمُ النَّبِيُّ جفَأَفَاضَ قَبْلَ أَنْ تَطْلُعَ الشَّمْسُ»»(ح ۳۸۳۸)

«عمرو بن عباس، از عبدالرحمن بن مهدی، از سفیان، از ابواسحاق، از عمرو بن میمون برای ما روایت کرده که وی گفته است: «عمر بن خطابسگفت: مشرکان از مزدلفه برنمی گشتند تا آن که خورشید بر کوه ثَبیر می‌تابید. رسول خدا جبا آنان مخالفت کرد و پیش از طلوع آفتاب، از مزدلفه برگشت».

* در باب «ضالّة الابل» [۹۸۲]

«حَدَّثَنَا عَمْرُو بْنُ عَبَّاسٍ، حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّحْمَنِ، حَدَّثَنَا سُفْيَانُ، عَنْ رَبِيعَةَ، حَدَّثَنِي يَزِيدُ مَوْلَى المُنْبَعِثِ، عَنْ زَيْدِ بْنِ خَالِدٍ الجُهَنِيِّ س، قَالَ: جَاءَ أَعْرَابِيٌّ النَّبِيَّ ج، فَسَأَلَهُ عَمَّا يَلْتَقِطُهُ، فَقَالَ: «عَرِّفْهَا سَنَةً، ثُمَّ احْفَظْ عِفَاصَهَا وَوِكَاءَهَا، فَإِنْ جَاءَ أَحَدٌ يُخْبِرُكَ بِهَا، وَإِلَّا فَاسْتَنْفِقْهَا» قَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، فَضَالَّةُ الغَنَمِ؟ قَالَ: «لَكَ أَوْ لِأَخِيكَ أَوْ لِلذِّئْبِ»، قَالَ: ضَالَّةُ الإِبِلِ؟ فَتَمَعَّرَ وَجْهُ النَّبِيِّ ج، فَقَالَ: «مَا لَكَ وَلَهَا، مَعَهَا حِذَاؤُهَا وَسِقَاؤُهَا تَرِدُ المَاءَ، وَتَأْكُلُ الشَّجَرَ»»(ح ۲۴۲۷)

«عمرو بن عباس، از عبدالرحمن بن مهدی، از سفیان، از ربیعة، از یزید مولی مُنبعث برای ما روایت کرده که زید بن خالد جُهنیسگفته است: مردی بادیه نشین به نزد پیامبر جآمد و درباره‌ی چیز گم شده‌ای که پیدا شده است سؤال کرد. آن حضرت جفرمود: «به مدّت یک سال، آن را اعلان کن؛ سپس پوش و سربند آن را در خاطر بسپار؛ اگر کسی آمد و نشان آن را به تو گفت، به وی مسترد کن و در غیر آن، به مصرف برسان».

آن مرد گفت: اگر گوسفندی پیدا شد، در آن صورت تکلیف چیست؟ آن حضرتجفرمود: «برای تو، یا برادر تو و یا نصیب گرگ است». آن مرد گفت: اگر شتری پیدا شد، در آن صورت تکلیف چیست؟ با این سؤال، گونه‌های پیامبر جسرخ شد و فرمود: «تو را با شتر چه کار است؛ شتر پای و شکم دارد و خود را به آب می‌رساند و از برگ درختان می‌خورد».

* در باب «صفة النّار وانّها مخلوقة» [۹۸۳]

«حَدَّثَنِي عَمْرُو بْنُ عَبَّاسٍ، حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّحْمَنِ، حَدَّثَنَا سُفْيَانُ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ عَبَايَةَ بْنِ رِفَاعَةَ، قَالَ أَخْبَرَنِي رَافِعُ بْنُ خَدِيجٍ، قَالَ: سَمِعْتُ النَّبِيَّ جيَقُولُ: «الحُمَّى مِنْ فَوْرِ جَهَنَّمَ فَأَبْرِدُوهَا عَنْكُمْ بِالْمَاءِ»»(ح ۳۲۶۲)

«عمرو بن عباس، از عبدالرحمن بن مهدی، از سفیان، از پدرش، از عبایة بن رفاعة برای ما روایت کرده که رافع بن خدیجسگفته است: «از رسول خدا جشنیدم که می‌فرمود: «عارضه‌ی تب، از جوشش دوزخ است؛ پس خود را با آب، سرد بسازید».

* در باب «الدعاء اذا انتبه من اللیل» [۹۸۴].

* در باب «ما یجوز من الشعر والرجز والحداء وما یكره» [۹۸۵].

* در باب «اكرام الضیف وخدمته ایاه بنفسه» [۹۸۶].

* در باب «الاقتداء بسنن رسول الله ج» [۹۸۷].

* در باب «اثم من دعا الی ضلالة او سنّ سنّة سیّئة» [۹۸۸].

* در باب «قول النبيّ ج: لاتسئلوا اهل الكتاب عن شیء» [۹۸۹].

* در باب «خروج الصبیان الی المصلّی» [۹۹۰].

* در باب «حرم المدینة» [۹۹۱].

* در باب «المدینة تنفی الخبث» [۹۹۲].

به هر حال، روایات عبدالرحمن بن مهدی/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۲۷ مورد آمده است.

[۹۷۶] بیوگرافی «عبدالرحمن بن مهدی» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۳/۱/۳۵۴؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۶۷۹؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۵/۲۸۸؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۹/۱۹۲؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۱۰/۲۴۰؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۳۵۵؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۸/۳۷۳؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۱۸۷؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۶/۲۵۰؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۵۹۲؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۱/۳۸۶؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص۱۹۹؛«طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص۱۴۴، «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۷/۲۹۷؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۲۸۸ [۹۷۷] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۳۶۹، ۳۷۰ و ۳۷۱ [۹۷۸] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۸ [۹۷۹] «عقود الجمان»؛ ص۱۲۵ [۹۸۰] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۵۶ [۹۸۱] همان ۱/۵۴۱ [۹۸۲] همان ۱/۳۲۷ [۹۸۳] همان ۱/۴۶۲ [۹۸۴] همان ۲/۹۳۴ [۹۸۵] همان ۲/۹۰۸ [۹۸۶] همان ۲/۹۰۶ [۹۸۷] همان ۲/۱۰۸۰ [۹۸۸] همان ۲/۱۰۹۰ [۹۸۹] همان ۲/۱۰۹۵ [۹۹۰] همان ۱/۱۳۳ [۹۹۱] همان ۱/۲۵۱ [۹۹۲] همان ۱/۲۵۳

۴۸- عبدالرزّاق بن همّام/، راوی امام ابوحنیفه/ [۹۹۳] [متوفّای ۲۱۱ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۹۹۴]گوید:

وی، ابن نافع، حافظ کبیر، ابوبکر حِمْیَری صنعانی و صاحب چندین اثر و کتاب می‌باشد.

او از ابن جُریج، ثور بن یزید، معمر، اوزاعی، سفیان ثوری و شمار زیادی از دیگر بزرگان، به روایت حدیث پرداخته است؛ و از عبیدالله بن عمر نیز، اندکی حدیث روایت نموده است.

عبدالرزاق بن همّام، به جهت تجارت و بازرگانی، به شام سفر کرد و در آنجا، با بزرگان دینی و علماء و دانشوران اسلامی و صاحب نظران و اندیشمندان حدیثی، ملاقات و دیدار کرد.

و از کسانی که از عبدالرزاق بن همّام، به نقل و روایت حدیث پرداخته‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

احمد بن حنبل؛ اسحاق بن راهویه؛ یحیی بن معین؛ ذهلی؛ احمد بن صالح؛ رمادی؛ اسحاق بن ابراهیم دبری؛ و کسانی دیگر غیر از این‌ها.

عبدالرزاق بن همّام، پیوسته می‌گفت: «جالستُ معمراً سبع سنین»؛ «به مدّت هفت سال، همنشین و همرکاب معمر بودم».

احمد بن حنبل گوید: «كان عبدالرزاق، یحفظ حدیث معمر»؛ «عبدالرزاق بن همّام، احادیث و روایات معمر را حفظ می‌کرد».

علامه ذهبی در ادامه گوید: شمار زیادی از علماء و صاحب نظران اسلامی، عبدالرزاق بن همّام را فردی مؤثق و معتبر، معرّفی کرده‌اند و احادیث و روایات وی نیز در کتاب‌ها و منابع صحیح حدیثی، روایت و نقل شده‌اند؛ و وی، در مورد علی بن ابی طالبس، آراء و نظریات منحصر به فردی دارد که علماء و اندیشمندان دینی، او را بدین جهت، مورد انتقاد قرار داده‌اند؛ و با این حال،وی در مورد حضرت علیس، دچار غلو و افراط نشده است؛ بلکه علیسرا دوست می‌داشت و نسبت به کسانی که با او وارد جنگ و پیکار شده بودند، بدبین بود.

سلمة بن شبیب گوید: «سمعتُ عبدالرزاق یقول: والله! ما انشرح صدری قط، ان اُفضّل علیّاً علی ابی بكر وعمر؛ وكان رحمه الله، من اوعیة العلم، ولكنّه ما هو في حفظ وكیع وابن مهدی»؛ «از عبدالرزاق بن همّام شنیدم که می‌گفت: به خدا سوگند! هرگز بدین امر، راضی و خشنود نشده‌ام که علیسرا بر ابوبکر و عمربفضیلت و برتری بدهم؛ و عبدالرزاق بن همّام - خدایش او را بیامرزد - یکی از ظرف‌ها و ذخیره‌ها و گنجینه‌های علم و دانش بود؛ ولی با این حال، حفظ و ضبط وی، در حدّ حفظ و ضبط وکیع بن جرّاح و عبدالرحمن بن مهدی نبود».

محمد بن سعد، بر این باور است که عبدالرزاق بن همّام، در نیمه‌ی ماه شوّال، به سال ۲۱۱ ه‍ . ق درگذشت و به رحمت ایزدی پیوست.

علامه ذهبی در ادامه گوید: عبدالرزاق، ۸۵ سال، زندگی به سر برد و عمر کرد؛ و اگر چنان‌چه خواسته باشیم اخبار و اوضاع و احوال عبدالرزاق بن همام را به تمام و کمال، مورد تحقیق و موشکافی و بازرسی و وارسی قرار دهیم و آن‌ها را به تصویر بکشیم، البته که مطالب کتاب، بسیار به درازا کشیده خواهد شد.

در کتاب «جامع المسانید» [۹۹۵]، چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید:

«هو من مشاهیر المحدّثین وشیوخ احمد وامثاله نحو یحیی بن معین وغیرهما؛ ویروی عن الامام ابی حنیفة في هذه المسانید»؛ «عبدالرزاق بن همّام، از آن دسته از راویان و محدّثانی می‌باشد که در این مسانید، به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است.»

و حافظ جلال الدین مزّی، در کتاب «تهذیب الكمال» [۹۹۶]، عبدالرزاق بن همّام را در شمار روایت کنندگان از امام ابوحنیفه/ذکر کرده است؛ همچنان‌که در کتاب «تبییض الصحیفة» [۹۹۷]، حافظ سیوطی، بدین موضوع اشاره رفته است.

و حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۹۹۸]، به بیان بیوگرافی عبدالرزاق بن همّام پرداخته و در ادامه گفته است: «عبدالرزاق بن همّام، امام صنعاء، اكثر عن الامام الروایة»؛ «عبدالرزاق بن همّام، پیشوای دینی شهر «صنعاء»، می‌باشد که از امام ابوحنیفه/نیز، حدیث بسیار روایت نموده است». و همچنین علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجمان»، [۹۹۹]عبدالرزاق بن همّام را در زمره‌ی راویانی قرار داده است که به نقل روایت از امام اعظم ابوحنیفه/پرداخته است.

نگارنده‌ی سطور گوید:

عبدالرزاق بن همّام، از ابوحنیفه، از ابراهیم بن محمد بن منتشر بن اجدع - برادر مسروق بن اجدع -، از پدرش، از انس بن مالکسروایت می‌کند که وی گفته است: «ما أخرج رسول الله جركبته بین یدی جلیس له قطّ؛ ولا ناول احدٌ یدَه قطّ، فتركها حتّی یكون هو الذي یدعها؛ وما جلس الی رسول الله جاحدٌ قطّ، فقام حتّی یقوم؛ وما وجدتُ شیئاً قطّ أطیب من ریح رسول الله ج»؛ «هرگز رسول خدا جپاهای خویش را در جلو همنشینان خویش دراز نکرد؛ و هرگز کسی دست رسول خدا جرا نگرفت که ایشان دست وی را رها کند تا این که خود آن فرد، دست رسول خدا جرا رها می‌کرد؛ و هر کس با رسول خدا جمی‌نشست، هرگز پیامبر جزودتر از او بلند نمی‌شد؛ و هرگز چیزی را خوشبوتر از بوی پیامبر جاستشمام نکرده‌ام».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی در کتاب «جامع المسانید» [۱۰۰۰]ذکر کرده و در ادامه گفته است: ابومحمد بخاری، این حدیث را به نقل از عبدالرزاق بن همّام، از امام ابوحنیفه/روایت نموده است.

و همچنین نگارنده‌ی سطور گوید:

عبدالرزاق بن همّام/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «اقامة الصف من تمام الصلاة» [۱۰۰۱]

«حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ، قَالَ: أَخْبَرَنَا مَعْمَرٌ، عَنْ هَمَّامِ بْنِ مُنَبِّهٍ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ، عَنِ النَّبِيِّ جأَنَّهُ قَالَ: "إِنَّمَا جُعِلَ الإِمَامُ لِيُؤْتَمَّ بِهِ، فَلاَ تَخْتَلِفُوا عَلَيْهِ، فَإِذَا رَكَعَ، فَارْكَعُوا، وَإِذَا قَالَ: سَمِعَ اللَّهُ لِمَنْ حَمِدَهُ، فَقُولُوا: رَبَّنَا لَكَ الحَمْدُ، وَإِذَا سَجَدَ فَاسْجُدُوا، وَإِذَا صَلَّى جَالِسًا، فَصَلُّوا جُلُوسًا أَجْمَعُونَ، وَأَقِيمُوا الصَّفَّ فِي الصَّلاَةِ، فَإِنَّ إِقَامَةَ الصَّفِّ مِنْ حُسْنِ الصَّلاَةِ"»(ح)۷۲۲

«عبدالله بن محمد، از عبدالرزاق بن همّام، از معمر، از همّام، از ابوهریرهسبرای ما روایت کرده که رسول خدا جفرمودند: «امام، برای آن است تا از وی پیروی شود؛ پس برخلاف او عمل نکنید؛ آنگاه که رکوع کند، رکوع نمایید و چون بگوید: «سمع الله لمن حمده»، شما نیز بگویید: «ربنا لك الحمد»؛ و هرگاه سجده کرد، شما نیز سجده نمایید؛ و چون نشسته نماز گزارد، همگی شما نشسته نماز بخوانید؛ و در نماز، صف را راست کنید؛ زیرا راست نمودن صف، از حُسن نماز است».

* در باب «موعظة الامام النساء یوم العید» [۱۰۰۲]

«حَدَّثَنِي إِسْحَاقُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ نَصْرٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ، قَالَ: حَدَّثَنَا ابْنُ جُرَيْجٍ، قَالَ: أَخْبَرَنِي عَطَاءٌ، عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ، قَالَ: سَمِعْتُهُ يَقُولُ: «قَامَ النَّبِيُّ جيَوْمَ الفِطْرِ فَصَلَّى، فَبَدَأَ بِالصَّلاَةِ، ثُمَّ خَطَبَ، فَلَمَّا فَرَغَ نَزَلَ، فَأَتَى النِّسَاءَ، فَذَكَّرَهُنَّ وَهُوَ يَتَوَكَّأُ عَلَى يَدِ بِلاَلٍ، وَبِلاَلٌ بَاسِطٌ ثَوْبَهُ يُلْقِي فِيهِ النِّسَاءُ الصَّدَقَةَ» قُلْتُ لِعَطَاءٍ: زَكَاةَ يَوْمِ الفِطْرِ، قَالَ: لاَ، وَلَكِنْ صَدَقَةً يَتَصَدَّقْنَ حِينَئِذٍ، تُلْقِي فَتَخَهَا، وَيُلْقِينَ، قُلْتُ: أَتُرَى حَقًّا عَلَى الإِمَامِ ذَلِكَ، وَيُذَكِّرُهُنَّ؟ قَالَ: إِنَّهُ لَحَقٌّ عَلَيْهِمْ، وَمَا لَهُمْ لاَ يَفْعَلُونَهُ؟ * قَالَ ابْنُ جُرَيْجٍ: وَأَخْبَرَنِي الحَسَنُ بْنُ مُسْلِمٍ، عَنْ طَاوُسٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ سمَا، قَالَ: شَهِدْتُ الفِطْرَ مَعَ النَّبِيِّ جوَأَبِي بَكْرٍ، وَعُمَرَ، وَعُثْمَانَ سمْ يُصَلُّونَهَا قَبْلَ الخُطْبَةِ، ثُمَّ يُخْطَبُ بَعْدُ، خَرَجَ النَّبِيُّ جكَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِ حِينَ يُجَلِّسُ بِيَدِهِ، ثُمَّ أَقْبَلَ يَشُقُّهُمْ حَتَّى جَاءَ النِّسَاءَ مَعَهُ بِلاَلٌ، فَقَالَ:﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِيُّ إِذَا جَآءَكَ ٱلۡمُؤۡمِنَٰتُ يُبَايِعۡنَكَ[الممتحنة: ۱۲] الآيَةَ، ثُمَّ قَالَ حِينَ فَرَغَ مِنْهَا: «آنْتُنَّ عَلَى ذَلِكِ؟» قَالَتِ امْرَأَةٌ وَاحِدَةٌ مِنْهُنَّ، لَمْ يُجِبْهُ غَيْرُهَا: نَعَمْ، - لاَ يَدْرِي حَسَنٌ مَنْ هِيَ - قَالَ: «فَتَصَدَّقْنَ» فَبَسَطَ بِلاَلٌ ثَوْبَهُ، ثُمَّ قَالَ: «هَلُمَّ، لَكُنَّ فِدَاءٌ أَبِي وَأُمِّي» فَيُلْقِينَ الفَتَخَ وَالخَوَاتِيمَ فِي ثَوْبِ بِلاَلٍ قَالَ عَبْدُ الرَّزَّاقِ: "الفَتَخُ: الخَوَاتِيمُ العِظَامُ كَانَتْ فِي الجَاهِلِيَّةِ"»(ح ۹۷۸ و ۹۷۹)

«اسحاق بن ابراهیم بن نصر، از عبدالرزاق بن همّام، از ابن جُریج، از عطاء، از جابر بن عبداللهسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جدر روز عید فطر بلند شد و نماز را آغاز کرد؛ سپس خطبه ایراد کرد و چون از آن فراغت یافت؛ پایین آمد و به نزد زنان رفت و آن‌ها را از اوضاع و احوال آخرت، آگاه گردانید؛ و این در حالی بود که آن حضرت جبر دست بلالستکیه داده بود؛ و بلالسجامه‌اش را گستراند و زنان در آن، صدقه می‌افکندند».

من به عطاء گفتم: آن صدقه، صدقه‌ی روز فطر بود؟ گفت: خیر؛ بلکه صدقه‌ای بود که در این وقت، خیرات می‌دادند؛ و زنان انگشتری‌های خویش و هرگونه زیور را در جامه‌ی بلال می‌انداختند.

ابن جریج می‌گوید: به عطاء گفتم: آیا این کار را بر امام لازم می‌بینی که زنان را در این روز، پند دهد؟ عطاء گفت: البته که این کار برایشان لازم است؛ و چرا این کار را نکنند؟

عبدالرزاق گفته است: «فَتخ»: انگشتری‌های بزرگی بود که در روزگار جاهلیّت می‌پوشیدند».

* در باب «غزوة بنی المصطلق من خزاعة» [۱۰۰۳]

«حَدَّثَنَا مَحْمُودٌ، حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ، أَخْبَرَنَا مَعْمَرٌ، عَنِ الزُّهْرِيِّ، عَنْ أَبِي سَلَمَةَ، عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ، قَالَ: غَزَوْنَا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ جغَزْوَةَ نَجْدٍ، فَلَمَّا أَدْرَكَتْهُ القَائِلَةُ، وَهُوَ فِي وَادٍ كَثِيرِ العِضَاهِ، فَنَزَلَ تَحْتَ شَجَرَةٍ وَاسْتَظَلَّ بِهَا وَعَلَّقَ سَيْفَهُ، فَتَفَرَّقَ النَّاسُ فِي الشَّجَرِ يَسْتَظِلُّونَ، وَبَيْنَا نَحْنُ كَذَلِكَ إِذْ دَعَانَا رَسُولُ اللَّهِ جفَجِئْنَا، فَإِذَا أَعْرَابِيٌّ قَاعِدٌ بَيْنَ يَدَيْهِ، فَقَالَ: "إِنَّ هَذَا أَتَانِي وَأَنَا نَائِمٌ، فَاخْتَرَطَ سَيْفِي، فَاسْتَيْقَظْتُ وَهُوَ قَائِمٌ عَلَى رَأْسِي، مُخْتَرِطٌ صَلْتًا، قَالَ: مَنْ يَمْنَعُكَ مِنِّي؟ قُلْتُ: اللَّهُ، فَشَامَهُ ثُمَّ قَعَدَ، فَهُوَ هَذَا" قَالَ: وَلَمْ يُعَاقِبْهُ رَسُولُ اللَّهِ ج»(ح ۴۱۳۹)

«محمود، از عبدالرزاق بن همّام، از معمر، از زهری، از ابوسلمة، از جابر بن عبداللهسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: «با رسول خدا جدر جنگ «نجد» شرکت کردیم؛ و چون گرمی هوای نیمه روز ما را دریافت و آن حضرت جدر وادی پر از درخت خاردار قرار گرفت، زیر درختی فرود آمد و در سایه‌ی آن قرار گرفت و شمشیر خود را بر درخت آویخت؛ مردم در میان درختان، متفرق و پراکنده شدند و به سایه‌ها پناه بردند؛ در همین اثنا، رسول خدا جما را به سوی خویش فراخواند؛ ما به نزد وی رفتیم و مردی بادیه نشین را دیدیم که در پیش روی آن حضرت جنشسته است. پیامبر جفرمود: «این مرد به نزد من آمد و حال آن که من خوابیده بودم؛ شمشیر مرا از نیام بیرون آورد. وقتی بیدار شدم، او بر بالای سرم با شمشیر برهنه ایستاده بود و گفت: چه کسی می‌تواند تو را از دست من، بازدارد؟ گفتم: الله. شمشیر را در نیام کرد و سپس نشست. او همین مرد است». و رسول خدا جآن مرد بادیه نشین را مجازات نکرد».

* در باب «ما یكره من كثرة السؤال وتكلّف ما لا یعنیه» [۱۰۰۴]

«حَدَّثَنَا أَبُو اليَمَانِ، أَخْبَرَنَا شُعَيْبٌ، عَنِ الزُّهْرِيِّ، ح وحَدَّثَنِي مَحْمُودٌ، حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ، أَخْبَرَنَا مَعْمَرٌ، عَنِ الزُّهْرِيِّ، أَخْبَرَنِي أَنَسُ بْنُ مَالِكٍ س: أَنَّ النَّبِيَّ جخَرَجَ حِينَ زَاغَتِ الشَّمْسُ فَصَلَّى الظُّهْرَ، فَلَمَّا سَلَّمَ قَامَ عَلَى المِنْبَرِ، فَذَكَرَ السَّاعَةَ، وَذَكَرَ أَنَّ بَيْنَ يَدَيْهَا أُمُورًا عِظَامًا، ثُمَّ قَالَ: "مَنْ أَحَبَّ أَنْ يَسْأَلَ عَنْ شَيْءٍ فَلْيَسْأَلْ عَنْهُ، فَوَاللَّهِ لاَ تَسْأَلُونِي عَنْ شَيْءٍ إِلَّا أَخْبَرْتُكُمْ بِهِ مَا دُمْتُ فِي مَقَامِي هَذَا"، قَالَ أَنَسٌ: فَأَكْثَرَ النَّاسُ البُكَاءَ، وَأَكْثَرَ رَسُولُ اللَّهِ جأَنْ يَقُولَ: "سَلُونِي"، فَقَالَ أَنَسٌ: فَقَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ فَقَالَ: أَيْنَ مَدْخَلِي يَا رَسُولَ اللَّهِ؟ قَالَ: "النَّارُ"، فَقَامَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ حُذَافَةَ فَقَالَ: مَنْ أَبِي يَا رَسُولَ اللَّهِ؟ قَالَ: "أَبُوكَ حُذَافَةُ"، قَالَ: ثُمَّ أَكْثَرَ أَنْ يَقُولَ: "سَلُونِي سَلُونِي"، فَبَرَكَ عُمَرُ عَلَى رُكْبَتَيْهِ فَقَالَ: رَضِينَا بِاللَّهِ رَبًّا، وَبِالإِسْلاَمِ دِينًا، وَبِمُحَمَّدٍ جرَسُولًا، قَالَ: فَسَكَتَ رَسُولُ اللَّهِ جحِينَ قَالَ عُمَرُ ذَلِكَ، ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: "وَالَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَقَدْ عُرِضَتْ عَلَيَّ الجَنَّةُ وَالنَّارُ آنِفًا، فِي عُرْضِ هَذَا الحَائِطِ، وَأَنَا أُصَلِّي، فَلَمْ أَرَ كَاليَوْمِ فِي الخَيْرِ وَالشَّرِّ"»(ح ۷۲۹۴)

«ابوالیمان، از شعیب، از زهری برای ما روایت کرده است؛ و همچنین محمود، از عبدالرزاق بن همّام، از معمر، از زهری، برای ما روایت کرده که وی گفته است: انس بن مالکسگوید: رسول خدا جبه هنگام مایل شدن خورشید به جانب غرب، بیرون شد و نماز ظهر را گزارد؛ آنگاه که سلام داد، بر فراز منبر ایستاد و از احوال قیامت، یاد کرد و اظهار داشت که قبل از قیامت، وقایع بزرگی رخ خواهد داد. سپس فرمود: «کسی که دوست می‌دارد از چیزی بپرسد؛ باید از آن بپرسد؛ به خدا سوگند! چیزی از من نمی‌پرسید، مگر آن که تا آنگاه که در همین جایگاه می‌باشم؛ به شما خبر می‌دهم».

انسسگوید: بسیاری از مردم می‌گریستند و رسول خدا جبسیار می‌فرمود: «از من بپرسید».

مردی نزد آن حضرت جایستاد وگفت: ای رسول خدا جورودگاه من کجاست؟ فرمود: «آتش». سپس عبدالله حُذافةسبلند شد وگفت: ای رسول خدا ج! پدرم کیست؟ فرمود: «پدرت، حُذافة است». سپس آن حضرت جمکرّراً فرمود: «از من بپرسید؛ از من بپرسید». آنگاه عمرسبر دو زانو نشست و گفت: بدین راضی شدیم که الله پروردگار ما و اسلام دین ما و محمد جپیامبر ماست. و چون عمرساین سخنان را گفت، رسول خدا جخاموش شد. پس از آن، آن حضرت جفرمود: «سوگند به ذاتی که جانم در قبضه‌ی قدرت اوست! بهشت و دوزخ، هم اکنون در حال نماز، در جلو این دیوار بر من عرضه شد؛ و در نیکی و بدی، همچون امروز ندیده‌ام».

* در باب «حسن اسلام المرء» [۱۰۰۵].

* در باب «من اغتسل عریاناً وحده في الخلوة» [۱۰۰۶].

* در باب «قول الله عزوجل: ﴿وَٱتَّخِذُواْ مِن مَّقَامِ إِبۡرَٰهِ‍ۧمَ مُصَلّٗىۖ[البقرة: ۱۲۵]» [۱۰۰۷].

* در باب «دفن النخامة في المسجد» [۱۰۰۸].

* در باب «القضاء واللعان في المسجد بین الرجال والنساء» [۱۰۰۹].

* در باب «النوم قبل العشاء لمن غُلب» [۱۰۱۰].

* در باب «الذكر بعد الصلاة» [۱۰۱۱].

* در باب «فضل قیام اللیل» [۱۰۱۲].

* در باب «بدء الاذان» [۱۰۱۳].

به هر حال، روایات عبدالرزاق بن همّام/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۸۷ مورد آمده است.

[۹۹۳] بیوگرافی «عبدالرزاق بن همّام» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۳/۲/۱۳۰؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۳۹۶؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۶/۳۸؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۲/۶۰۹؛ «البدایة و النهایة»، ابن کثیر ۱۰/۲۶۵؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۹/۵۶۳؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۲/۲۷؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۸/۴۱۲؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۱۹۴؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۶/۲۷۸؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۵۹۹؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۱/۴۴۷؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۲۰۱؛«طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۵۸، «دول الاسلام»، حافظ ذهبی ۱/۹۴؛ «النجوم الزاهرة»؛ ابن تغری بردی ۲/۲۰۲ [۹۹۴] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۳۶۴ [۹۹۵] «جامع المسانید» ۲/۵۱۲ [۹۹۶] «تهذیب الکمال» حافظ مزّی ۱۹/۱۰۳ [۹۹۷] «تبییض الصحیفة»، ص ۷۶ [۹۹۸] «المناقب»، کردری ۲/۲۳۱ [۹۹۹] «عقود الجمان»، ص ۱۲۶ [۱۰۰۰] «جامع المسانید» ۱/۲۰۸ [۱۰۰۱] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۱۰۰ [۱۰۰۲] همان ۱/۱۳۳ [۱۰۰۳] همان ۲/۵۹۳ [۱۰۰۴] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۱۰۸۳ [۱۰۰۵] همان ۱/۱۱ [۱۰۰۶] همان ۱/۴۲ [۱۰۰۷] همان ۱/۵۷ [۱۰۰۸] همان ۱/۵۹ [۱۰۰۹] همان ۱/۶۰ [۱۰۱۰] همان ۱/۸۱ [۱۰۱۱] همان ۱/۱۱۶ [۱۰۱۲] همان ۲/۱۵۱ [۱۰۱۳] همان ۱/۸۵

۴۹- عبدالعزیز بن ابوحازم/ [۱۰۱۴] [متوفّای ۱۸۴ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۰۱۵]گوید:

وی، فقیه و دانشور، امام و پیشوا، سلمة بن دینار، ابوتمام مدنی می‌باشد که از پدرش، زید بن اسلم، سهیل، علاء بن عبدالرحمن، یزید بن هاد، موسی بن عقبة و شماری دیگر از بزرگان دینی، به روایت حدیث پرداخته است.

و از کسانی که از عبدالعزیز بن ابوحازم، حدیث روایت نموده‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

حمیدی؛ ابومصعب؛ علی بن حجر؛ عمرو الناقد؛ یعقوب دورقی؛ یحیی بن اکثم و دیگران.

عبدالعزیز بن ابوحازم/، فقیهی عالی مقام، دانشوری ارجمند، فرهیخته‌ای معتبر، اندیشمندی بلندمرتبه، صاحب نظری گرانقدر و عالمی بزرگوار بود.

یحیی بن معین گوید: «صدوق»؛ «عبدالعزیز بن ابوحازم، فردی صادق و راستگو، مطمئن و امین و درستکار و شریف بود».

احمد بن حنبل گفته است: «لم یكن بالمدینة بعد مالك، افقه من ابن ابی حازم»؛ «در مدینه‌ی منوره، پس از مالک، کسی از ابن ابی حازم، فقیه‌تر و دانشمندتر و فرهیخته‌تر و صاحب نظرتر وجود ندارد».

ابوحاتم گوید: «هو افقه من الدراوردی؛ وثّقه غیر واحد؛ واحتجّ به ارباب الصّحاح»؛ «عبدالعزیز بن ابوحازم، از دراوردی، فقیه‌تر و داناتر و آگاه‌تر و خبره‌تر است؛ شمار زیادی از علماء و صاحب نظران اسلامی، او را فردی مؤثّق و قابل اعتماد، معرفی کرده‌اند؛ و نویسندگان کتاب‌های صحیح حدیث نیز به (احادیث و روایات) وی، استدلال و استناد می‌جویند».

و ابن سعد گوید: «ولد سنة سبع ومائة؛ وتوفّی ساجداً في سنة اربع وثمانین ومائة. رحمه الله تعالی»؛ «عبدالعزیز بن ابوحازم، به سال ۱۰۷ ه‍ . ق دیده به جهان گشود و به سال ۱۸۴ ه‍ . ق در حالت سجده، درگذشت و به دیار یار، پرگشود. خدایش او را بیامرزد و در جوار بهترین رحمت‌های خویش جای دهد.»

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۰۱۶]گوید:

نسایی گفته است: «ثقة»؛ «عبدالعزیز بن ابوحازم، فردی مؤثق و قابل اعتماد می‌باشد».

و در جایی دیگر گفته است: «لیس به بأس»؛ «در روایات و احادیث عبدالعزیز بن ابوحازم، نمی‌توان ایراد و نقصی وارد کرد؛ زیرا وی، روایت کننده‌ای ثقه و معتبر و مطمئن و مورد اعتماد می‌باشد».

و ابن حبّان نیز در کتاب «الثقات»، عبدالعزیز بن ابوحازم را در شمار راویان ثقه و معتبر ذکر کرده است.

و ابن سعد گوید: «كان كثیر الحدیث، دون الدراوردی»؛ «عبدالعزیز بن ابوحازم، بسیار به نقل و روایت حدیث می‌پرداخت؛ ولی با وجود این، باز هم در این زمینه، پایین‌تر از دراوردی می‌باشد».

و احمد عجلی و ابن نُمیر گفته‌اند: «ثقة»؛ «ابن ابوحازم، از راویان مورد وثوق و قابل اعتماد می‌باشد».

شایان ذکر است که عبدالعزیز بن ابوحازم، از آن دسته از محدّثان و راویانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، به نقل روایت از وی پرداخته‌اند.

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۱۰۱۷]، عبدالعزیز بن ابوحازم را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و همچنین حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۱۰۱۸]، وی را در زمره‌ی راویان شهر «مدینه‌ی منوره» که به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته‌اند، قرار داده است.

نگارنده‌ی سطور گوید:

عبدالعزیز بن ابوحازم/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «الصلاة علی النبيّ ج» [۱۰۱۹]

«حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ حَمْزَةَ، حَدَّثَنَا ابْنُ أَبِي حَازِمٍ، وَالدَّرَاوَرْدِيُّ، عَنْ يَزِيدَ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ خَبَّابٍ، عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الخُدْرِيِّ، قَالَ: قُلْنَا: يَا رَسُولَ اللَّهِ، هَذَا السَّلاَمُ عَلَيْكَ، فَكَيْفَ نُصَلِّي؟ قَالَ: "قُولُوا: اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَرَسُولِكَ، كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ، وَبَارِكْ عَلَى مُحَمَّدٍ، وَعَلَى آلِ مُحَمَّدٍ، كَمَا بَارَكْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ وَآلِ إِبْرَاهِيمَ"»(ح ۶۳۵۸)

«ابراهیم بن حمزة، از عبدالعزیز بن ابوحازم و دراوردی، از یزید، از عبدالله بن خبّاب، از ابوسعید خدریسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: به پیامبر جگفتیم: ای رسول خدا ج! السلام علیك (را در نماز می‌دانیم)، چگونه درود بفرستیم؟ آن حضرت جفرمود: بگویید: «اللهم صلّ علی محمد عبدك ورسولك، كما صلّیتَ علی ابراهیم؛ وبارك علی محمد وعلی آل محمد، كما باركت علی ابراهیم وآل ابراهیم»؛ «بار خدایا! بر محمد ج، و فرستاده است درود بفرست، همچنان‌که بر ابراهیم درود فرستادی؛ و بر محمد و آل محمد، برکت بده، همانگونه که بر ابراهیم و آل وی، برکت ارزانی داشتی».

* در باب «مثل الدنیا في الاخرة» [۱۰۲۰]

«حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مَسْلَمَةَ، حَدَّثَنَا عَبْدُ العَزِيزِ بْنُ أَبِي حَازِمٍ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ سَهْلٍ، قَالَ: سَمِعْتُ النَّبِيَّ جيَقُولُ: «مَوْضِعُ سَوْطٍ فِي الجَنَّةِ، خَيْرٌ مِنَ الدُّنْيَا وَمَا فِيهَا، وَلَغَدْوَةٌ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوْ رَوْحَةٌ، خَيْرٌ مِنَ الدُّنْيَا وَمَا فِيهَا»»(ح ۶۴۱۵)

«عبدالله بن مسلمة، از عبدالعزیز بن ابوحازم، از پدرش، از سهلسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: از رسول خدا جشنیدم که می‌فرمود: «جایی به اندازه‌ی یک تازیانه، در بهشت، از دنیا و هر آنچه در آن است، بهتر می‌باشد؛ و صبح و شامی در راه خدا رفتن (جهاد کردن)، از دنیا و هر آنچه در آن است، بهتر می‌باشد».

* در باب «حفظ اللسان» [۱۰۲۱]

«حَدَّثَنِي إِبْرَاهِيمُ بْنُ حَمْزَةَ، حَدَّثَنِي ابْنُ أَبِي حَازِمٍ، عَنْ يَزِيدَ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ عِيسَى بْنِ طَلْحَةَ بْنِ عُبَيْدِ اللَّهِ التَّيْمِيِّ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ، سَمِعَ رَسُولَ اللَّهِ جيَقُولُ: «إِنَّ العَبْدَ لَيَتَكَلَّمُ بِالكَلِمَةِ، مَا يَتَبَيَّنُ فِيهَا، يَزِلُّ بِهَا فِي النَّارِ أَبْعَدَ مِمَّا بَيْنَ المَشْرِقِ»»(ح ۶۴۷۷)

«ابراهیم بن حمزة، از عبدالعزیز بن ابوحازم، از یزید، از محمد بن ابراهیم، از عیسی بن طلحة تیمی، از ابوهریرهسبرای ما روایت که وی گفته است: از رسول خداجشنیده است که فرمودند: «بنده، سخنی بر زبان می‌آورد که در آن نمی‌اندیشد و حال آن که با گفتن آن، در آتش دوزخ فرو می‌افتد، آن هم در فاصله‌ای بیشتر از ما بین مشرق».

* در باب «نوم الرجال في المسجد» [۱۰۲۲].

* در باب «الاستعانة بالنجّار والصنّاع في أعواد المنبر والمسجد» [۱۰۲۳].

* در باب «قدر كم ینبغي ان یكون بین المصلّی والسترة» [۱۰۲۴].

* در باب «الصلوات الخمس، كفّارة للخطایا اذا صلّاهن لوقتهنّ في الجماعة وغیرها» [۱۰۲۵].

* در باب «قول الله عزوجل: ﴿فَإِذَا قُضِيَتِ ٱلصَّلَوٰةُ فَٱنتَشِرُواْ فِي ٱلۡأَرۡضِ وَٱبۡتَغُواْ مِن فَضۡلِ ٱللَّهِ وَٱذۡكُرُواْ ٱللَّهَ كَثِيرٗا لَّعَلَّكُمۡ تُفۡلِحُونَ١٠[الجمعة: ۱۰] [۱۰۲۶].

* در باب «ما یجوز من التسبیح والحمد في الصلاة للرجال» [۱۰۲۷].

* در باب «رفع الأیدی في الصلاة لامر ینزل به» [۱۰۲۸].

* در باب «من استعدّ الكفن في زمن النبيّ ج، فلم ینكر علیه» [۱۰۲۹].

* در باب «تعجیل السحور» [۱۰۳۰].

* در باب «تحرّی لیلة القدر في الوتر من العشر الاواخر فیه» [۱۰۳۱].

به هر حال، روایات عبدالعزیز بن ابوحازم/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۳۰ مورد آمده است.

[۱۰۱۴] بیوگرافی «عبدالعزیز بن ابوحازم» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۳/۲/۲۵؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۱۶؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۵/۳۸۲؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۲/۶۲۶؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۸/۳۶۳؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۳۰۶؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۸/۱۱۷؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۱۹۷؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۶/۲۹۷؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۶۰۲؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۱/۴۸۷؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص۲۰۲ ؛«طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص۱۲۰، «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۳۰۸ [۱۰۱۵] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۶۸ و ۲۶۹ [۱۰۱۶] «تهذیب التهذیب» ۶/۲۹۸ [۱۰۱۷] «عقود الجمان»؛ ص ۱۲۶ [۱۰۱۸] «المناقب»، کردری ۲/۲۱۹ [۱۰۱۹] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۹۴۰ [۱۰۲۰] همان ۲/۹۴۹ [۱۰۲۱] همان ۲/۹۵۹ [۱۰۲۲] همان ۱/۶۳ [۱۰۲۳] همان ۱/۶۴ [۱۰۲۴] همان ۱/۷۱ [۱۰۲۵] همان ۱/۷۶ [۱۰۲۶] هما ۱/۱۲۸ [۱۰۲۷] همان ۱/۱۶۰ [۱۰۲۸] همان ۲/۱۶۲ [۱۰۲۹] همان ۲/۱۶۲ [۱۰۳۰] همان ۲/۱۷۰ [۱۰۳۱] همان ۲/۲۷۰

۵۰- عبدالعزیز بن (عبدالله بن) ابی سلمة ماجشون/ [۱۰۳۲] [متوفّای ۱۶۴ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۰۳۳]گوید:

وی، پیشوای علمی و فقیه دین، «ابوعبدالله عبدالعزیز بن ابوسلمة بن عبدالله بن ابوسلمة تیمی مدنی» و آزاده‌ی «آل هُدیر» می‌باشد.

از علماء و بزرگانی که وی، از آن‌ها، به روایت حدیث پرداخته است، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

زهری؛ عبدالله بن دینار؛ سعد بن ابراهیم؛ وهب بن کیسان؛ عبدالرحمن بن مهدی؛ ابونعیم؛ حجّاج بن منهال؛ عبدالعزیز بن عبدالله اویسی؛ علی بن جعد؛ یحیی بن بکیر؛ احمد بن یونس و شمار زیادی از دیگر طلایه داران و پیشقراولان عرصه‌ی حدیث شناسی.

عبدالعزیز بن ابوسلمة، یکی از علماء و دانشمندان ربّانی، فرهیختگان و اندیشمندان الهی و دانشوران و صاحب نظران خدایی بود.

یحیی بن معین گوید: «ثقة»؛ «عبدالعزیز ماجشون، روایت کننده‌ای مؤثق و قابل اعتماد بود».

ابوالولید طیالسی گفته است: «كان یصلح للوازارة»؛ «ابن ماجشون، لیاقت و شایستگی وزارت را داشت و برای این کار، مناسب و برازنده و شایسته و کاردان و توانا و بایسته بود».

برخی گفته‌اند که کنیه‌ی «عبدالعزیز»؛ «ابوالاصبغ» بوده است؛ وی به سال ۱۶۴ ه‍ . ق درگذشت و دار فانی را وداع گفت.

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۰۳۴]گوید:

ابوزرعة؛ ابوحاتم و نسایی گفته‌اند: «ثقة»؛ «ابن ماجشون، از زمره‌ی راویان ثقه و معتبر و مطمئن و قابل اعتماد بود».

ابن خِراش گوید: «صدوق»؛ «عبدالعزیز بن ابوسلمة، فردی صادق و راستگو و مطمئن و امین بود».

ابن سعد گفته است: «كان ثقة كثیر الحدیث؛ وكان فقیهاً ورعاً»؛ «ابن ماجشون، روایت کننده‌ای مطمئن و مورد وثوق بود که به نقل و روایت احادیث فراوانی پرداخته بود؛ و وی، فقیهی پارسا و دانشمندی خداترش و فرهیخته‌ای پرهیزگار بود».

و بخاری نیز بدین سان به تعریف و تمجید وی پرداخته و او را فردی مؤثّق و قابل اعتماد و فقیهی پارسا و خداترس معرفی نموده است.

احمد بن صالح گوید: «كان نزهاً، صاحب سنّة، ثقة»؛ «ابن ماجشون، در راستای یادگیری و فراگیری احادیث و روایات، بسیار به سفر و گردش می‌پرداخت و در این زمینه، از هیچ تلاش و کوششی دریغ نمی‌ورزید؛ او صاحب سنّت و متعهّد و پایبند بدان و فردی ثقه و معتبر و مطمئن و قابل اعتماد نیز بود».

ابوبکر بزّار گوید: «ثقة»؛ «ابن ماجشون، روایت کننده‌ای مؤثق و مورد اعتماد می‌باشد».

موسی بن هارون حمّال گوید: «كان ثبتاً مُتقناً»؛ «ابن ماجشون، از زمره‌ی راویان مطمئن و قابل اعتماد، ماهر و خبره، زبردست و چیره، کاردان و توانا و متخصّص و خبره بود».

ناگفته نماند که عبدالعزیز بن ابوسلمة ماجشون، از آن دسته از راویان و محدّثانی می‌باشد که بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه، از وی حدیث روایت نموده‌اند.

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۱۰۳۵]، و همچنین حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۱۰۳۶]، ابن ماجشون را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده‌اند.

نگارنده‌ی سطور گوید:

عبدالعزیز بن ابوسلمة ماجشون/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «اذا عطس، كیفی یشمّت» [۱۰۳۷]

«حَدَّثَنَا مَالِكُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ، حَدَّثَنَا عَبْدُ العَزِيزِ بْنُ أَبِي سَلَمَةَ، أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ دِينَارٍ، عَنْ أَبِي صَالِحٍ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ س، عَنِ النَّبِيِّ جقَالَ: "إِذَا عَطَسَ أَحَدُكُمْ فَلْيَقُلْ: الحَمْدُ لِلَّهِ، وَلْيَقُلْ لَهُ أَخُوهُ أَوْ صَاحِبُهُ: يَرْحَمُكَ اللَّهُ، فَإِذَا قَالَ لَهُ: يَرْحَمُكَ اللَّهُ، فَلْيَقُلْ: يَهْدِيكُمُ اللَّهُ وَيُصْلِحُ بَالَكُمْ"»(ح ۶۲۲۴)

«مالک بن اسماعیل، از عبدالعزیز بن ابوسلمة ماجشون، از عبدالله بن دینار، از ابوصالح، از ابوهریرهسبرای ما روایت کرده است که رسول خدا جفرمود: «هرگاه یکی از شما عطسه زد، بایستی بگوید: الحمدلله. و برادر یا دوست وی، بایستی بگوید: یرحمک الله. و هرگاه بدو این عبارت را گفت، بایستی در جواب بگوید: خداوند شما را هدایت کند و کار شما را به صلاح آورد».

* در باب «العُزلة راحة من خُلّاط السوء» [۱۰۳۸]

«حَدَّثَنَا أَبُو نُعَيْمٍ، حَدَّثَنَا المَاجِشُونُ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي صَعْصَعَةَ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الخُدْرِيِّ، أَنَّهُ سَمِعَهُ يَقُولُ: سَمِعْتُ النَّبِيَّ جيَقُولُ: «يَأْتِي عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ، خَيْرُ مَالِ الرَّجُلِ المُسْلِمِ الغَنَمُ، يَتْبَعُ بِهَا شَعَفَ الجِبَالِ وَمَوَاقِعَ القَطْرِ، يَفِرُّ بِدِينِهِ مِنَ الفِتَنِ»»(ح ۶۴۹۵)

«ابونعیم، از عبدالعزیز بن ابوسلمة ماجشون، از عبدالرحمن بن ابی صعصعة، از پدرش، از ابوسعید خدریسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: از رسول خدا جشنیدم که می‌فرمود: «زمانی بر مردم فرا خواهید رسید که بهترین مال شخص مسلمان، گوسفندانی است که آن‌ها را به قلّه‌های کوه‌ها و جاهای ریزش باران می‌برد و دین خویش را از فتنه‌ها نگه می‌دارد».

* در باب «البكران یجلدان وینفیان» [۱۰۳۹]

«حَدَّثَنَا مَالِكُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ، حَدَّثَنَا عَبْدُ العَزِيزِ، أَخْبَرَنَا ابْنُ شِهَابٍ، عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُتْبَةَ، عَنْ زَيْدِ بْنِ خَالِدٍ الجُهَنِيِّ، قَالَ: سَمِعْتُ "النَّبِيَّ جيَأْمُرُ فِيمَنْ زَنَى وَلَمْ يُحْصَنْ: جَلْدَ مِائَةٍ وَتَغْرِيبَ عَامٍ"»(ح ۶۸۳۱)

«مالک بن اسماعیل، از عبدالعزیز بن ابوسلمة ماجشون، از ابن شهاب، از عبیدالله بن عبدالله بن عتبة، از زید بن خالد جُهنیسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: از رسول خدا جشنیدم که درباره‌ی کسی که زنا کرده و همسر نگرفته بود، صد تازیانه و یک سال تبعید، حکم کرد».

* در باب «السؤال والفتیا عند رمی الجمار» [۱۰۴۰].

* در باب «الغسل والوضوء في المِخْضب والقدح والخشب والحجارة» [۱۰۴۱].

* در باب «تقضی الحائض المناسك كلّها الّا الطواف بالبیت» [۱۰۴۲].

* در باب «المؤذن الواحد یوم الجمعة» [۱۰۴۳].

* در باب «الظلم، ظلمات یوم القیامة» [۱۰۴۴].

* در باب «التكبیر اذا علا شرفاً» [۱۰۴۵].

* در باب «قول الله عزوجل: ﴿وَإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ ٱلۡمُرۡسَلِينَ١٣٩ إِذۡ أَبَقَ إِلَى ٱلۡفُلۡكِ ٱلۡمَشۡحُونِ١٤٠ فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنَ ٱلۡمُدۡحَضِينَ١٤١ فَٱلۡتَقَمَهُ ٱلۡحُوتُ وَهُوَ مُلِيمٞ١٤٢[الصافات: ۱۳۹-۱۴۲]» [۱۰۴۶].

* در باب «علامات النبوة في الاسلام» [۱۰۴۷].

* در باب «مناقب عمر بن الخطاب ابی الحفص القرشی العدوی» [۱۰۴۸].

* در باب «مناقب عثمان بن عفّان ابی عمرو القرشی» [۱۰۴۹]

* در باب «ذكر اُسامة بن زید» [۱۰۵۰].

به هر حال، روایات عبدالعزیز بن ابوسلمة ماجشون/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۱۷ مورد آمده است.

[۱۰۳۲] بیوگرافی «عبدالعزیز بن ابوسلمة ماجشون» را در این منابع دنبال کنید: «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۱۹؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۵/۳۸۴؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۷/۳۰۹؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۲۵۹؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۱۱۰؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۱۹۸؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۶/۳۰۳؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۶۰۵؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۱/۴۹۹؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۲۰۳؛«الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۳۰۹ [۱۰۳۳] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۲۲ و ۲۲۳ [۱۰۳۴] «تهذیب التهذیب» ۶/۳۰۶ و ۳۰۷ [۱۰۳۵] «عقود الجمان»؛ ص ۱۲۶ [۱۰۳۶] «المناقب»، کردری ۲/۲۱۹ [۱۰۳۷] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۹۱۹ [۱۰۳۸] همان ۲/۹۶۱ [۱۰۳۹] همان ۲/۱۰۱۰ [۱۰۴۰] همان ۱/۲۳ و ۲۴ [۱۰۴۱] همان ۱/۳۲ [۱۰۴۲] همان ۱/۴۴ [۱۰۴۳] همان ۱/۱۲۴ [۱۰۴۴] همان ۱/۳۳۱ [۱۰۴۵] همان ۱/۴۲۰ [۱۰۴۶] همان ۱/۴۸۵ [۱۰۴۷] همان ۱/۵۰۸ [۱۰۴۸] همان ۱/۵۲۰ [۱۰۴۹] همان ۱/۵۲۲ [۱۰۵۰] همان ۱/۵۴۸

۵۱- عبدالله بن ادریس بن یزید (بن عبدالرحمن بن اسود اَوْدی زعافری) حنفی/ [۱۰۵۱] [متوفّای ۱۹۲ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۰۵۲]گوید:

وی، پیشوای دینی، الگو و نمونه‌ی اسلامی و حجّت در حدیث: عبدالله بن ادریس بن یزید بن عبدالرحمن، ابومحمد اَوْدی کوفی، یکی از شخصیت‌های برجسته‌ی اسلامی و از زمره‌ی طلایه داران و پیشقراولان عرصه‌ی علمی می‌باشد.

از کسانی که عبدالله بن ادریس، از آن‌ها، به نقل و روایت حدیث پرداخته است، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

پدرش؛ سهیل بن ابی صالح؛ حسین بن عبدالرحمن؛ ابواسحاق شیبانی؛ هشام بن عروة؛ اعمش؛ ابن جُریج؛ و شماری دیگر از بزرگان دین.

و از عبدالله بن ادریس نیز، این افراد به نقل روایت پرداخته‌اند:

امام مالک؛ عبدالله بن مبارک؛ اسحاق بن راهویه، یحیی بن معین؛ دو پسر شیبة؛ حسن بن عرفة؛ ابوکریب؛ احمد بن عبدالجبّار عُطاردی؛ و کسان دیگر از سائر مردم.

هارون الرشید، از عبدالله بن ادریس، درخواست کرد و تقاضای رسمی نمود تا عهده دار پست قضاوت شود، ولی او، از پذیرش آن، سرباز زد و استنکاف ورزید.

بشر حافی گوید: «ما شرب احدٌ ماء الفرات، فسلم الّا عبدالله بن ادریس»؛ «هیچ کس چنین نبوده که از آب «فرات» بنوشد و از فتنه، جان سالم به در ببرد، مگر عبدالله بن ادریس».

احمد بن حنبل گوید: «كان ابن ادریس نسیج وحده»؛ «ابن ادریس، شخصیتی منحصر به فرد، یکه، تنها، بی‌رقیب، غیرقابل مقایسه و بی‌نظیر و بی‌همتا بود».

و یعقوب بن شیبة گوید: «كان عابداً فاضلاً یسلك في كثیر من فتیاه ومذاهبه مسلك اهل المدینة ویخالف الكوفیین؛ وكان صدیقاً لمالك»؛ «عبدالله بن ادریس، فردی عابد و پارسا، پرستشگر و خداجو، شریف و پاکدامن، بزرگ منش و نیک اندیش، و شریف و محترم بود که در بیشتر فتواها و اندیشه‌های فقهی خویش، راه و روش اهل مدینه را در پیش می‌گرفت و با کوفیان مخالفت می‌نمود؛ و وی، از دوستان و رفیقان مالک بن انس نیز بود».

ابوحاتم گوید: «هو امام من ائمّة المسلمین، حجّة»؛ «عبدالله بن ادریس، یکی از ائمه و پیشوایان مسلمانان و حجّت در حدیث می‌باشد».

و گفته شده است که: «لم یكن بالكوفة احدٌ اَعبد منه»؛ «در شهر کوفه، کسی عابدتر و پارساتر و پرهیزگارتر و متدیّن‌تر از عبدالله بن ادریس، وجود نداشته است».

حسن بن عرفة نیز گوید: «لم أر بالكوفة أفضل منه»؛ «در شهر کوفه، کسی را بهتر و برتر، شایسته‌تر و کارآمدتر، کاردان‌تر و بایسته‌تر و برازنده‌تر و تواناتر از عبدالله بن ادریس ندیده‌ام».

وی، به سال ۱۲۰ ه‍ . ق دیده به جهان گشود و پا به عرصه‌ی وجود نهاد؛ و در ماه ذی الحجّة، به سال ۱۹۲ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید. خدایش او را بیامرزد و در جوار بهترین رحمت‌های خویش جای دهد.

حافظ عبدالقادر قرشی در کتاب «الجواهر المضیة في طبقات الحنفیة» [۱۰۵۳]، به ذکر عبدالله بن ادریس پرداخته و او را در شمار علماء و صاحب نظران احناف برشمرده و در ادامه گفته است:

دارمی، از یحیی بن معین، روایت کرده که وی گفته است: «كان ثقة في كلّ شیء؛ روی عن ابی حنیفة مسئلة الوصیّ یتّجر في مال الیتیم؛ ان شاء اخذه مضاربة وقاسمه الربح. قال عبدالله بن ادریس: سألتُ مالكاً وابن ابی الزّناد، عن رجلٍ قال لأمرأته: انتِ طالق؛ ینوی ثلاثاً؟ قالا عن ثلاث تطلیقات. قال ابن ادریس: وقال ابوحنیفة: هي واحدة. قال یحیی: وبقول ابی حنیفة نأخذ؛ ألا تری انّ الله تعالی قال: «الطلاق مرّتان»؛ فلا یكون الطلاق الّآ باللسان، لایكون بالنیة. وكان بینه وبین مالك صداقة. وقد قیل: انّ جمیع ما یرویه مالك في الموطأ فیما بلغنی عن علیّس، فیرسلها، انّه سمعها من ابن ادریس».

«عبدالله بن ادریس، در هر مورد، مؤثّق و معتبر و مطمئن و قابل اعتماد است؛ وی از امام ابوحنیفه/به روایت مسأله‌ی «وصیّ که در مال و دارایی فرد یتیم به تجارت می‌پردازد»، پرداخته و از وی، این را روایت نموده است که اگر شخص وصیّ، خواست، می‌تواند به صورت مضاربه با دارایی و مال یتیم کار کند و با او، فایده و سود و درآمد و عایدات را تقسیم نماید.

عبدالله بن ادریس گوید: از مالک و ابن ابوالزناد، در مورد مردی سؤال کردم که خطاب به زنش گفته است: «انتِ طالق»؛ «تو طلاقی»؛ و نیّت سه طلاق را نیز نموده است؟ حال چند طلاق واقع می‌شود؟

آن دو (مالک و ابن ابوالزناد) در پاسخ بدین سؤال گفتند: به نیّت وی، فیصله می‌گردد و هر سه طلاق واقع می‌شود.

عبدالله بن ادریس گوید: و این در حالی است که امام ابوحنیفه/، درباره‌ی این مسأله گفته است: در صورت بالا، یک طلاق واقع می‌گردد.

یحیی بن معین گوید: «ما به دیدگاه امام ابوحنیفه/عمل می‌کنیم؛ زیرا که خداوند بلند مرتبه می‌فرماید: «الطلاق مرّتان»؛ از این رو، طلاق فقط با زبان درست می‌باشد نه با نیّت.

و یحیی بن معین، این را نیز بیان داشته است که در بین عبدالله بن ادریس و مالک بن انس، پیوند دوستی و رفاقت نیز وجود داشته است.

و گفته شده است که: تمامی آنچه را که مالک در کتاب «الموطأ» با عبارت «فیما بلغنی عن علی»؛ به روایت آن پرداخته و آن را به صورت «مُرسل» روایت نموده است، همه‌ی آن‌ها را از عبدالله ابن ادریس، سماع نموده است».

و در کتاب «جامع المسانید» [۱۰۵۴]چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و مع انّه شیخ مالك؛ ومالك، شیخ شیوخ البخاری ومسلم والشافعي واحمد، یروی عن الامام ابی حنیفة - رضی الله عنهم اجمعین - في هذه المسانید»؛ «عبدالله بن ادریس - با وجود این که استاد و شیخ مالک می‌باشد، و مالک نیز استاد اساتید بخاری، مسلم، شافعی، و احمد بن حنبل به شمار می‌آید -، باز هم عبدالله بن ادریس، در این مسانید، به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است. رضایت خدا بر همگی آنان باد».

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۰۵۵]گوید:

ابوحاتم گفته است: «هو حجّة یحتجّ بها؛ وهو امام من ائمّة المسلمین، ثقة»؛ «عبدالله بن ادریس، در حدیث، حجّت می‌باشد که به روایات و احادیث وی، استدلال و استناد می‌شود؛ و وی، یکی از ائمّه و پیشوایان مسلمانان و روایت کننده‌ای مؤثق و معتبر و مطمئن و قابل اعتماد می‌باشد».

نسایی گوید: «ثقةٌ ثبتٌ»؛ «عبدالله بن ادریس، هم مؤثق و قابل اعتماد است و هم مطمئن و امین و درستکار و شریف».

ابن سعد گوید: «و كان ثقة، مأموناً، كثیرالحدیث، حجّة، صاحب سنة وجماعة»؛ «عبدالله بن ادریس، فردی مورد وثوق و قابل اعتماد و مطمئن و امانت دار و معتبر و درستکار می‌باشد که به نقل و روایت بسیاری از احادیث و روایات پرداخته است و در حدیث، حجّت می‌باشد و متعهّد و پایبند به سنّت و جماعت نیز می‌باشد».

ابن حبّان در کتاب «الثقات» گوید: «كان صلباً في السنّة»؛ «عبدالله بن ادریس، نسبت به سنّت، مستحکم و نیرومند، استوار و پایدار، جدّی و کوشا و سخت کوش و تلاشگر بود».

ابن خِراش گوید: «ثقة»؛ «ابن ادریس، روایت کننده‌ای مؤثق و قابل اعتماد بود».

احمد عِجلی گوید: «ثقة ثبت، صاحب سنّة، زاهد، صالح؛ وكان عُثْمانِیّاً؛ ویحرم النبیذ»؛ «ابن ادریس، فردی مؤثق و معتبر، مطمئن و قابل اعتماد، پایبند و متعهّد به سنّت، زاهد و پارسا، درستکار و شریف، نجیب و محترم، شایسته و کارآمد، توانا و کاردان، شایسته و برازنده و متخصّص و کارشناس بود؛ وی، عثمانی به شمار می‌آمد؛ (یعنی به برتری و فضیلت عثمان بن عفّانسبر علی بن ابی طالبسقائل بود)؛ و «نبیذ» را نیز حرام و ناروا می‌دانست».

خلیلی گوید: «ثقة متّفق علیه»؛ «عبدالله بن ادریس، روایت کننده‌ای مورد وثوق و قابل اعتماد می‌باشد که تمامی علماء و صاحب نظران دینی و طلایه داران و پیشقراولان عرصه‌های علمی بر مؤثّق بودن و مطمئن بودن وی، اتفاق نظر دارند».

ابوحاتم گوید: «قال علی بن المدینی: عبدالله بن ادریس، من الثقات»؛ «علی بن مدینی گفته است: عبدالله بن ادریس، یکی از راویان ثقه و مورد اعتماد می‌باشد».

ناگفته نماند که عبدالله بن ادریس، از آن دسته از محدّثان و راویانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، به نقل روایت از وی پرداخته‌اند.

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۱۰۵۶]، وی را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است. [۱۰۵۷]

نگارنده گوید:

عبدالله بن ادریس بن یزید/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «ذهاب جریر الی الیمن» [۱۰۵۸]

«حَدَّثَنِي عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أَبِي شَيْبَةَ العَبْسِيُّ، حَدَّثَنَا ابْنُ إِدْرِيسَ، عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ أَبِي خَالِدٍ، عَنْ قَيْسٍ، عَنْ جَرِيرٍ، قَالَ: كُنْتُ بِاليَمَنِ، فَلَقِيتُ رَجُلَيْنِ مِنْ أَهْلِ اليَمَنِ، ذَا كَلاَعٍ، وَذَا عَمْرٍو، فَجَعَلْتُ أُحَدِّثُهُمْ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ج، فَقَالَ لَهُ: ذُو عَمْرٍو: لَئِنْ كَانَ الَّذِي تَذْكُرُ مِنْ أَمْرِ صَاحِبِكَ، لَقَدْ مَرَّ عَلَى أَجَلِهِ مُنْذُ ثَلاَثٍ، وَأَقْبَلاَ مَعِي حَتَّى إِذَا كُنَّا فِي بَعْضِ الطَّرِيقِ، رُفِعَ لَنَا رَكْبٌ مِنْ قِبَلِ المَدِينَةِ فَسَأَلْنَاهُمْ، فَقَالُوا: "قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ ج، وَاسْتُخْلِفَ أَبُو بَكْرٍ، وَالنَّاسُ صَالِحُونَ، فَقَالاَ: أَخْبِرْ صَاحِبَكَ أَنَّا قَدْ جِئْنَا وَلَعَلَّنَا سَنَعُودُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ، وَرَجَعَا إِلَى اليَمَنِ، فَأَخْبَرْتُ أَبَا بَكْرٍ بِحَدِيثِهِمْ، قَالَ: أَفَلاَ جِئْتَ بِهِمْ، فَلَمَّا كَانَ بَعْدُ قَالَ لِي ذُو عَمْرٍو: يَا جَرِيرُ إِنَّ بِكَ عَلَيَّ كَرَامَةً، وَإِنِّي مُخْبِرُكَ خَبَرًا: إِنَّكُمْ مَعْشَرَ العَرَبِ، لَنْ تَزَالُوا بِخَيْرٍ مَا كُنْتُمْ إِذَا هَلَكَ أَمِيرٌ تَأَمَّرْتُمْ فِي آخَرَ، فَإِذَا كَانَتْ بِالسَّيْفِ كَانُوا مُلُوكًا، يَغْضَبُونَ غَضَبَ المُلُوكِ وَيَرْضَوْنَ رِضَا المُلُوكِ"»(ح ۴۳۵۹)

«عبدالله بن أبی شیبة عبسی، از عبدالله بن ادریس، از اسماعیل بن ابی خالد، از قیس، از جریرسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: در یمن بودم که با دو نفر از اهالی آنجا به نام‌های ذوکلاع و ذوعمرو، ملاقات کردم و درباره‌ی رسول خدا جبا آنان سخن گفتم. ذوعمرو به من گفت: اگر آنچه را که درباره‌ی دوستت می‌گویی، حقیقت داشته باشد، سه روز از فوت او می‌گذرد؛ سپس آن دو با من به راه افتادند و پس از پیمودن بخشی از راه، با کاروانی برخورد کردیم که از سوی مدینه می‌آمد؛ در این باره از آن‌ها پرسیدیم؛ گفتند: رسول خدا جوفات یافت و ابوبکرس، جانشین او شد و حال مردم، خوب است؛ آن گاه، آن دو نفر گفتند: به دوستت (ابوبکرس) بگو: ما قصد داشتیم که بیاییم و اگر خدا بخواهد، به زودی خواهیم آمد و به یمن برگشتند.

با رسیدن به مدینه، از سخن آنان به ابوبکرسخبر دادم. او گفت: چرا آن‌ها را نیاوردی؟ پس از آن زمان که ذوعمرو را دیدم، به منگفت: ای جریر! همانا تو را بر من بخشایندگی و جوان مردی است و من به تو خبری را خواهم رسانید؛ شما مردم عرب، پیوسته در نیکویی هستید تا آنگاه که چون از شما امیری بمیرد، امیری دیگر بگیرید؛ اگر قدرت، به زور شمشیر به دست آید، پادشاهان پیدا می‌شوند و خشم می‌کنند به خشم پادشاهان و راضی می‌شوند به رضایت پادشاهان».

* در باب «اذا قتل بحجر او بعصاً» [۱۰۵۹]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدٌ، أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ إِدْرِيسَ، عَنْ شُعْبَةَ، عَنْ هِشَامِ بْنِ زَيْدِ بْنِ أَنَسٍ، عَنْ جَدِّهِ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ، قَالَ: خَرَجَتْ جَارِيَةٌ عَلَيْهَا أَوْضَاحٌ بِالْمَدِينَةِ، قَالَ: فَرَمَاهَا يَهُودِيٌّ بِحَجَرٍ، قَالَ: فَجِيءَ بِهَا إِلَى النَّبِيِّ جوَبِهَا رَمَقٌ، فَقَالَ لَهَا رَسُولُ اللَّهِ ج: «فُلاَنٌ قَتَلَكِ؟» فَرَفَعَتْ رَأْسَهَا، فَأَعَادَ عَلَيْهَا، قَالَ: «فُلاَنٌ قَتَلَكِ؟» فَرَفَعَتْ رَأْسَهَا، فَقَالَ لَهَا فِي الثَّالِثَةِ: «فُلاَنٌ قَتَلَكِ؟» فَخَفَضَتْ رَأْسَهَا، فَدَعَا بِهِ رَسُولُ اللَّهِ جفَقَتَلَهُ بَيْنَ الحَجَرَيْنِ»(ح ۶۸۷۷)

«محمد، از عبدالله بن ادریس، از شعبة، از هشام بن زید بن انس، از پدربزگش انس بن مالکسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: دختری که زیورآلات پوشیده بود، در مدینه بیرون شد و مردی یهودی او را با سنگ زد. آن دختر در حالی که رَمق حیات در وی بود، به نزد پیامبر خدا جآورده شد؛ رسول خدا جخطاب بدو فرمود: «آیا فلانی تو را کشته است؟ وی سر خود را (به علامت نفی) بلند کرد. آن حضرت بار دیگر از وی پرسید: «آیا فلان کس تو را کشته است»؟ دوباره آن دختر سر خود را بلند کرد. رسول خدا جبار سوم از وی پرسید: «آیا فلان کس تو را کشته است»؟ وی سر خود را (به علامت تأیید) پایین آورد؛ رسول خدا جآن مرد یهودی را فراخواند و به کشتن وی میان دو سنگ فرمان داد».

* در باب «من نظر في كتاب من یحذر علی المسلمین لیستبین امره» [۱۰۶۰].

* در باب «فضل من شهد بدراً» [۱۰۶۱].

* در باب «من لا یثبت علی الخیل» [۱۰۶۲].

[۱۰۵۱] بیوگرافی «عبدالله بن ادریس بن یزید» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۳/۱/۴۷؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۵۶۱؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۵/۸؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۹/۴۲؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۶۹؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۷۱؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۰/۱۶؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۵/۱۲۶؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۴۷۷؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص۱۶۱ [۱۰۵۲] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۸۲-۲۸۴ [۱۰۵۳] «الجواهر المضیة» ۱/۲۷۱ و ۲۷۲ [۱۰۵۴] «جامع المسانید» ۲/۵۰۸ [۱۰۵۵] «تهذیب التهذیب» ۵/۱۲۷ [۱۰۵۶] «عقود الجمان»؛ ص ۱۲۱ [۱۰۵۷] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۳ [۱۰۵۸] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۶۲۵ [۱۰۵۹] همان ۲/۱۰۱۶ [۱۰۶۰] همان ۲/۹۲۵ [۱۰۶۱] همان ۲/۵۶۷ [۱۰۶۲] همان ۲/۴۲۶

۵۲- عبدالله بن داود خُرَیْبِیْ حنفی/ [۱۰۶۳] [متوفّای ۲۱۳ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۰۶۴]گوید:

وی، پیشوای نمونه و الگو و رهبر ایده آل و اسوه، «ابوعبدالرحمن، عبدالله بن داود بن عامر همدانی شعبی کوفی» می‌باشد که در محله‌ای از بصره، به نام «خُریبة» سکونت داشت.

او از هشام بن عروة، اعمش، ثور بن یزید، ابن جُریج، اوزاعی و کسان دیگر از طبقه‌ی آنان، به سماع حدیث پرداخته است.

و از کسانی که از عبدالله بن داود خُریبی، به روایت حدیث پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

حسن بن صالح؛ سفیان بن عیینة - این دو نفر، از زمره‌ی اساتید عبدالله بن داود خُریبی نیز به شمار می‌آیند -، مُسدّد؛ بندار؛ فلّاس؛ کریمی؛ بشر بن موسی؛ و شماری دیگر از سائر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت و فرزانگی.

ابن سعد گوید: «كان ثقة عابداً ناسكاً»؛ «عبدالله بن داود، انسانی مؤثّق و معتبر، پارسا و عابد، زاهد و پرستشگر، و ریاضت کش و گوشه‌گیر بود».

یحیی بن معین گوید: «ثقة مأمون»؛ «ابن داود خُریبی، روایت کننده‌ای ثقه و مورد اعتماد و مطمئن و امانت دار و درستکار و شریف بود».

زید بن اخزم گوید: «سمعتُ الخریبی یقول: نول الرجل ان یكره ولده علی طلب الحدیث؛ لیس الدین بالكلام؛ انّما الدین، بالآثار؛ وروی عنه الكدیمی؛ قال: ما كذبتُ الّا مرّة واحدة؛ قال لی ابی: قرأتَ علی المعلّم؟ قلتُ: نعم؛ ولم یكن قرأتُ عن وكیع؛ قال: النظر الی وجه عبدالله بن داود، عبادة»؛ «از عبدالله بن داود خُریبی شنیدم که می‌گفت: هدیه و پیشکش مرد به فرزندش، این است که وی را بر جست و جو و کند و کاو و یادگیری و فراگیری حدیث وادارد؛ دین، با کلام به دست نمی‌آید؛ بلکه جز این نیست که دین، فقط با آثار (احادیث و روایات) فراگرفته می‌شود و فراچنگ می‌آید».

کدیمی از ابن داود خُریبی چنین نقل کرده که وی گفته است: در طول زندگی خویش، فقط یک بار دست به دروغ بافی یازیدم؛ آن هم زمانی بود که پدرم به من گفت: آیا به نزد آموزگار و معلّم خویش (وکیع بن جرّاح) درس خویش را خواندی؟ من در پاسخ گفتم: آری؛ و این در حالی بود که چیزی را در نزد وکیع، نخوانده بودم.

کدیمی گوید: نگاه کردن به صورت عبدالله بن داود خُریبی، نوعی عبادت به شمار می‌آید».

اسماعیل قاضی گوید: «لمّا دخل یحیی بن اكثم البصرة، مضی الی الخُریبی لیسمع منه؛ فقال له: متّعتُ بك؛ انّی لمّا نظرتُ الیك، نویتُ الّا احدّثك»؛ «چون یحیی بن اکثم وارد بصره شد، برای سماع حدیث، به سوی عبدالله بن داود خریبی رهسپار و روان شد و به نزد او رفت؛ آنگاه خطاب بدو گفت: چشم خویش را به دیدن تو منوّر و روشن کردم و به تمام و کمال، لذّت و خوشی فراچنگ آوردم؛ بی‌گمان، هرگاه به سوی تو نگاه می‌کنم، ناگزیر از سخن گفتن و صحبت نمودن با تو می‌شوم».

و حکایت شده است که خطاب به عبدالله بن داود خُریبی گفته شد: «رجع ابوحنیفة عن مسائل كثیرة»؛ «امام ابوحنیفه/، از احکام و مسائلی فراوان، رجوع کرده است». وی در پاسخ گفت: «انّما یرجع الفقیه اذا اتّسع علمه»؛ «رجوع فقیه و دانشمند، نشأت گرفته از گسترده شدن و وسیع گردیدن علم و دانش وی است».

عبدالله بن داود خُریبی، از زمره‌ی کسانی بود که در موضوع «خلق قرآن»، به خاطر دوری گزیدن از فتنه‌ها و به جهت کم جرأتی و کم دلی، توقّف کرد و در این زمینه، نه در موافقت و نه در مخالفت، سخنی به میان نیاورد و راه بی‌طرف بودن را در پیش گرفت.

و سرانجام، عبدالله بن داود خُریبی، در ماه شوّال، به سال ۲۱۳ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید.

عبدالله بن داود خُریبی، (در اواخر عمر خویش) از روایت کردن احادیث، فاصله گرفت و از این کار، دست شست؛ از این رو، امام بخاری، هیچ حدیثی را از عبدالله بن داود خُریبی، نشنیده است؛ بلکه تمامی روایات بخاری از وی، از شاگردان وی می‌باشد.

علامه عبدالقادر قرشی در کتاب «الجواهر المضیة» [۱۰۶۵]، به بیان بیوگرافی عبدالله بن داود خُریبی پرداخته و وی را در شمار علماء و صاحب نظران احناف برشمرده و در ادامه گفته است: «روی له الجماعة الّا مُسلماً»؛ «از میان شش پیشوای حدیث (جماعت راویان: بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، فقط مسلم، از وی حدیث روایت ننموده است؛ و پنج پیشوای دیگر، به نقل روایت از وی پرداخته‌اند.»

شیخ الحدیث، محمد زکریا کاندهلوی، در «مقدمة لامع الدراری» [۱۰۶۶]گوید: «و هو من رواة الستة»؛ «عبدالله بن داود خُریبی، از زمره‌ی راویان شش کتاب صحیح حدیث می‌باشد».

و در کتاب «جامع المسانید» [۱۰۶۷]چنین آمده است: «هو یروی عن الامام ابی حنیفة/في هذه المسانید»؛ «عبدالله بن داود، در این مسانید، به نقل روایت، از امام ابوحنیفه/پرداخته است».

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۱۰۶۸]، وی را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

نگارنده گوید:

عبدالله بن داود خُریبی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «من استحیی، فأمر غیره بالسئوال» [۱۰۶۹]

«حَدَّثَنَا مُسَدَّدٌ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ دَاوُدَ، عَنِ الأَعْمَشِ، عَنْ مُنْذِرٍ الثَّوْرِيِّ، عَنْ مُحَمَّدِ ابْنِ الحَنَفِيَّةِ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ، قَالَ: كُنْتُ رَجُلًا مَذَّاءً فَأَمَرْتُ المِقْدَادَ بْنَ الأَسْوَدِ أَنْ يَسْأَلَ النَّبِيَّ جفَسَأَلَهُ، فَقَالَ: «فِيهِ الوُضُوءُ»»(ح ۱۳۲)

«مُسدّد، از عبدالله بن داود خُریبی، از اعمش، از منذر ثوری، از محمد بن حنفیة، از علیسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: «من فردی بودم که مَذی زیادی از من خارج می‌شد. به مقداد بن اسود گفتم که درباره‌ی حکم آن، از رسول خدا جسؤال کند. او نیز پرسید: رسول خدا جدر جواب فرمود: «در چنین صورتی، باید وضو گرفت».

* در باب «من اسمع الناس تكبیر الامام» [۱۰۷۰]

«حَدَّثَنَا مُسَدَّدٌ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ دَاوُدَ، قَالَ: حَدَّثَنَا الأَعْمَشُ، عَنْ إِبْرَاهِيمَ، عَنِ الأَسْوَدِ، عَنْ عَائِشَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا، قَالَتْ: لَمَّا مَرِضَ النَّبِيُّ جمَرَضَهُ الَّذِي مَاتَ فِيهِ أَتَاهُ بِلاَلٌ يُوذِنُهُ بِالصَّلاَةِ، فَقَالَ: «مُرُوا أَبَا بَكْرٍ فَلْيُصَلِّ»، قُلْتُ: إِنَّ أَبَا بَكْرٍ رَجُلٌ أَسِيفٌ إِنْ يَقُمْ مَقَامَكَ يَبْكِي، فَلاَ يَقْدِرُ عَلَى القِرَاءَةِ، فَقَالَ: «مُرُوا أَبَا بَكْرٍ فَلْيُصَلِّ»، فَقُلْتُ: مِثْلَهُ، فَقَالَ فِي الثَّالِثَةِ أَوِ الرَّابِعَةِ: «إِنَّكُنَّ صَوَاحِبُ يُوسُفَ، مُرُوا أَبَا بَكْرٍ فَلْيُصَلِّ»، فَصَلَّى وَخَرَجَ النَّبِيُّ جيُهَادَى بَيْنَ رَجُلَيْنِ كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِ يَخُطُّ بِرِجْلَيْهِ الأَرْضَ، فَلَمَّا رَآهُ أَبُو بَكْرٍ ذَهَبَ يَتَأَخَّرُ، فَأَشَارَ إِلَيْهِ أَنْ صَلِّ، فَتَأَخَّرَ أَبُو بَكْرٍ س، وَقَعَدَ النَّبِيُّ جإِلَى جَنْبِهِ، وَأَبُو بَكْرٍ يُسْمِعُ النَّاسَ التَّكْبِيرَ تَابَعَهُ مُحَاضِرٌ، عَنِ الأَعْمَشِ»(ح ۷۱۲)

«مُسدّد، از عبدالله بن داود خُریبی، از اعمش، از ابراهیم، از اسود، از عایشهلبرای ما روایت کرده که وی گفته است: چون رسول خدا جمریض شد (در همان مریضی که در آن وفات یافت)، بلالسبه نزدش آمد تا او را از نماز آگاه کند. آن حضرت جفرمود: «ابوبکر را بگویید تا با مردم نماز بگزارد». من گفتم: ابوبکر، مردی دل نرم است؛ چون به جایگاه تو بایستد، گریه‌اش می‌گیرد و توان آن را ندارد که قرائت کند.

آن حضرت جفرمود: «ابوبکر را بگویید تا برای مردم نماز بگزارد»؛ من گفته‌ام را تکرار کردم. آن حضرت جبار سوم یا چهارم فرمود: «شما زنان، چون زنان هم صحبت یوسف هستید؛ به ابوبکر بگویید که با مردم نماز بگزارد».

ابوبکرسنیز با مردم نماز می‌گزارد و پیامبر جدر میان دو مرد که او را کمک می‌کردند، بیرون شد؛ گویی اکنون به سوی او می‌نگرد که پاهایش بر زمین کشیده می‌شد. چون ابوبکرسآن حضرت را دید، خواست که عقب آید؛ ولی آن حضرت جبه وی اشاره کرد که: «نماز بگزار». ابوبکرسعقب آمد و پیامبر خدا جدر کنار وی نشست و ابوبکرستکبیر نماز را به مردم می‌شنوانید.

محاضر، از اعمش، عبدالله را در این حدیث، متابعت نموده است».

* در باب «ما وُطیء من التصاویر» [۱۰۷۱]

«حَدَّثَنَا مُسَدَّدٌ، حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ دَاوُدَ، عَنْ هِشَامٍ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ عَائِشَةَ، قَالَتْ: «قَدِمَ النَّبِيُّ جمِنْ سَفَرٍ، وَعَلَّقْتُ دُرْنُوكًا فِيهِ تَمَاثِيلُ، فَأَمَرَنِي أَنْ أَنْزِعَهُ فَنَزَعْتُهُ»»(ح ۵۹۵۵ و ۵۹۵۶)

«مُسدّد، از عبدالله بن داود خُریبی، از هشام، از پدرش، از عایشهلبرای ما روایت کرده که وی گفته است: پیامبر خدا جاز سفری برگشت و حال آن که من پرده‌ای را آویخته بودم که بر آن، صورت‌هایی وجود داشت؛ آن حضرت جفرمان داد که آن را برکنم؛ من نیز آن را برکندم.

عایشهلگوید: من و پیامبر جاز یک ظرف، غسل می‌کردیم».

* در باب «السارق حین یسرق» [۱۰۷۲].

* در باب «قوله عزوجل: ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يَشۡتَرُونَ بِعَهۡدِ ٱللَّهِ وَأَيۡمَٰنِهِمۡ ثَمَنٗا قَلِيلًا أُوْلَٰٓئِكَ لَا خَلَٰقَ لَهُمۡ فِي ٱلۡأٓخِرَةِ وَلَا يُكَلِّمُهُمُ ٱللَّهُ وَلَا يَنظُرُ إِلَيۡهِمۡ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ وَلَا يُزَكِّيهِمۡ وَلَهُمۡ عَذَابٌ أَلِيمٞ٧٧[آل عمران: ۷۷]» [۱۰۷۳].

[۱۰۶۳] بیوگرافی «عبدالله بن داود خُریبی» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۳/۱/۸۲؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۴۰۴؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۵/۴۷؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۹/۳۴۶؛ «دول الاسلام»، حافظ ذهبی ۱/۹۴؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۲/۲۹؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۶۰؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۸۳؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۵/۱۷؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۴۸۹؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۰/۱۰۹؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۱۶۶؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص۱۴۶، «العبر»، حافظ ذهبی ۱/۳۴۶؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۲۸۸ [۱۰۶۴] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۳۳۷ و ۳۳۸ [۱۰۶۵] «الجواهر المضیة» ۱/۲۷۵ [۱۰۶۶] «مقدمة لامع الدراری» ۱/۶۶ [۱۰۶۷] «جامع المسانید»، خوارزمی ۲/۵۱۳ [۱۰۶۸] «عقود الجمان»؛ ص ۱۲۱ [۱۰۶۹] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۲۴ و ۲۵ [۱۰۷۰] همان ۱/۹۸ [۱۰۷۱] همان ۲/۸۸۰ [۱۰۷۲] همان ۲/۱۰۰۲ [۱۰۷۳] همان ۲/۶۵۳

۵۳- عبدالله بن عون بن اَرْطَبان مُزَنی بصری/ [۱۰۷۴] [متوفّای ۱۵۱ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۰۷۵]گوید:

وی، پیشوای دینی، حافظ در حدیث، شیخ مردمان بصره: «ابوعون، عبدالله بن عون بن اَرْطَبان مُزَنی» می‌باشد؛ که از این بزرگان، به نقل و روایت حدیث پرداخته است:

سعید بن جبیر؛ ابووائل؛ ابراهیم نخعی؛ عطاء؛ مجاهد؛ شعبی، حسن؛ قاسم بن محمد؛ و شماری دیگر از بزرگان عرصه‌ی روایت و درایت.

و از کسانی که از عبدالله بن عون، حدیث روایت کرده‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

حماد بن زید؛ اسماعیل بن عُلَیّة؛ اسحاق ازرق؛ یزید بن هارون؛ ابوعاصم؛ محمد بن عبدالله انصاری؛ مسلم بن ابراهیم؛ و شمار زیادی از دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت و فرزانگی.

عبدالرحمن بن مهدی گوید: «ما كان بالعراق اعلم بالسنّة من ابن عون»؛ «در سرزمین عراق، کسی داناتر و آگاه‌تر به سنّت، از ابن عون، وجود ندارد».

شعبه گوید: «ما رأیتُ مثل ایوب وابن عون ویونس»؛ «من تاکنون (در علم و دانش، حکمت و فرزانگی، روایت و درایت و اخلاص و صداقت)، کسی را به سان ایوب، ابن عون و یونس ندیده‌ام».

هشام بن حسّان گوید: «لم تر عینای مثل ابن عون»؛ «دو چشم من، تاکنون به سان ابن عون را به خود ندیده‌اند».

عبدالله بن مبارک نیز گفته است: «ما رأیتُ احداً افضل من ابن عون»؛ «من کسی را برتر، بهتر، کارآمدتر، شایسته‌تر، بایسته‌تر، کاردان‌تر و متخصّص‌تر از ابن عون ندیده‌ام».

شعبة گوید: «شكّ ابن عون، احبّ الیّ من یقین غیره»؛ «شک عبدالله بن عون، برای من بهتر و دوست داشتنی‌تر از یقین غیر او است».

یحیی بن معین گوید: «ثقة في كلّ شیء»؛ «عبدالله بن عون، در هر مورد، فردی مؤثّق و قابل اعتماد و مطمئن و معتبر می‌باشد».

عبدالله بن عون، در ماه رجب، به سال ۱۵۱ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید. رحمت و رضوان خدا بر او باد.

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۰۷۶]گوید:

ابوحاتم گفته است: «ثقة؛ وهو اكبر من التیمی»؛ «عبدالله بن عون، روایت کننده‌ای ثقه و معتبر و مطمئن و مورد اعتماد می‌باشد؛ و درجه و مقام او، بزرگتر و والاتر از تیمی است».

ابن سعد گوید: «كان ثقة؛ وكان عُثمانیّاً؛ وكان كثیرالحدیث، ورعاً»؛ «ابن عون، فردی مؤثق و قابل اعتماد می‌باشد، او عُثمانی بود؛ (یعنی قائل به فضیلت و برتری عثمان بن عفّانسبر علی بن ابی طالبسبود)؛ و بسیار روایت کننده‌ی حدیث و انسانی پرهیزگار و پارسا، و خداترس و متّقی بود».

نسایی در کتاب «الكُنی» گوید: «ثقة مأمون»؛ «ابن عون، از زمره‌ی راویان مطمئن و مورد اعتماد، مؤثّق و معتبر، امانت دار و درستکار و شریف و کار درست بود».

و نسایی، در جایی دیگر گفته است: «ثقة ثبت»؛ «عبدالله بن عون، از زمره‌ی افراد ثقه و مطمئن بود».

ابن حبّان نیز در کتاب «الثقات» گفته است: «كان من سادات اهل زمانه عبادةً وفضلاً وورعاً ونسكاً»؛ «عبدالله بن عون، در روزگار خویش، از لحاظ عبادت و پرستش، فضیلت و ارجمندی، پاکدامنی و بزرگ منشی، پارسایی و خداترسی، دینداری و تقوا و زهد و ریاضت، از طلایه داران و پیشقراولان و بزرگان و پیشاهنگان اهل زمان خویش، به شمار می‌آمد».

عثمان بن ابی شیبة گوید: «ثقة صحیح الكتاب»؛ «ابن عون، روایت کننده‌ای مؤثّق و معتبر و مطمئن و قابل اعتماد می‌باشد که کتاب‌های وی نیز صحیح و درست و بی‌عیب و نقص و معتبر و کامل می‌باشند».

و احمد عجلی گفته است: «بصری، ثقة، رجلٌ صالحٌ»؛ «ابن عون، از مردمان بصره و فردی مؤثّق و قابل اعتماد و انسانی شریف و نجیب، درستکار و محترم، شایسته و کارآمد، بایسته و برازنده، متخصص و کارشناس و توانا و ارزشمند بود».

شایان ذکر است که عبدالله بن عون، از آن دسته از محدّثان و راویانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، به نقل و روایت حدیث، از وی پرداخته‌اند.

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۱۰۷۷]، عبدالله بن عون را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و در کتاب «جامع المسانید» [۱۰۷۸]چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و یروی عن الامام ابی حنیفة/في هذه المسانید؛ وهو شیخ شیوخ البخاری ومسلم والامام احمد»؛ «ابن عون، در این مسانید، به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است؛ و این در حالی است که وی، استاد اساتید امام بخاری/، امام مسلم/و امام احمد بن حنبل/نیز می‌باشد».

نگارنده گوید:

عبدالله بن عون/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با دو واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «تشبیك الاصابع في المسجد وغیره» [۱۰۷۹]

«حَدَّثَنَا إِسْحَاقُ، قَالَ: حَدَّثَنَا النَّضْرُ بْنُ شُمَيْلٍ، أَخْبَرَنَا ابْنُ عَوْنٍ، عَنِ ابْنِ سِيرِينَ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ، قَالَ: صَلَّى بِنَا رَسُولُ اللَّهِ جإِحْدَى صَلاَتَيِ العَشِيِّ - قَالَ ابْنُ سِيرِينَ: سَمَّاهَا أَبُو هُرَيْرَةَ وَلَكِنْ نَسِيتُ أَنَا - قَالَ: فَصَلَّى بِنَا رَكْعَتَيْنِ، ثُمَّ سَلَّمَ، فَقَامَ إِلَى خَشَبَةٍ مَعْرُوضَةٍ فِي المَسْجِدِ، فَاتَّكَأَ عَلَيْهَا كَأَنَّهُ غَضْبَانُ، وَوَضَعَ يَدَهُ اليُمْنَى عَلَى اليُسْرَى، وَشَبَّكَ بَيْنَ أَصَابِعِهِ، وَوَضَعَ خَدَّهُ الأَيْمَنَ عَلَى ظَهْرِ كَفِّهِ اليُسْرَى، وَخَرَجَتِ السَّرَعَانُ مِنْ أَبْوَابِ المَسْجِدِ، فَقَالُوا: قَصُرَتِ الصَّلاَةُ؟ وَفِي القَوْمِ أَبُو بَكْرٍ وَعُمَرُ، فَهَابَا أَنْ يُكَلِّمَاهُ، وَفِي القَوْمِ رَجُلٌ فِي يَدَيْهِ طُولٌ، يُقَالُ لَهُ: ذُو اليَدَيْنِ، قَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، أَنَسِيتَ أَمْ قَصُرَتِ الصَّلاَةُ؟ قَالَ: «لَمْ أَنْسَ وَلَمْ تُقْصَرْ» فَقَالَ: «أَكَمَا يَقُولُ ذُو اليَدَيْنِ» فَقَالُوا: نَعَمْ، فَتَقَدَّمَ فَصَلَّى مَا تَرَكَ، ثُمَّ سَلَّمَ، ثُمَّ كَبَّرَ وَسَجَدَ مِثْلَ سُجُودِهِ أَوْ أَطْوَلَ، ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ وَكَبَّرَ، ثُمَّ كَبَّرَ وَسَجَدَ مِثْلَ سُجُودِهِ أَوْ أَطْوَلَ، ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ وَكَبَّرَ، فَرُبَّمَا سَأَلُوهُ: ثُمَّ سَلَّمَ؟ فَيَقُولُ: نُبِّئْتُ أَنَّ عِمْرَانَ بْنَ حُصَيْنٍ، قَالَ: ثُمَّ سَلَّمَ»(ح ۴۸۲)

«اسحاق، از ابن شمیل، از عبدالله بن عون، از ابن سیرین، از ابوهریرهسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جیکی از نمازهای بعد از زوال (ظهر یا عصر) را دو رکعت خواند و سلام گفت؛ سپس به سوی چوبی که در مسجد بود، رفت؛ و مانند کسی که عصبانی باشد، بر آن تکیه زد و دست راستش را روی دست چپ گذاشت و انگشتانش را تو در تو نمود و گونه‌ی راستش را بر پشت دست چپ نهاد؛ کسانی که عجله داشتند، از مسجد خارج شدند و گفتند: نماز کوتاه شده است؟ ابوبکرسو عمرسنیز که در میان جمعیّت بودند، از ترس، چیزی نگفتند. در آن میان، شخصی که دست هایش دراز بود و او را «ذوالیدین» می‌نامیدند، پرسید: ای رسول خدا! نماز تخفیف یافته یا شما دچار فراموشی شدید؟ آن حضرت جفرمود: «نه نماز، تخفیف یافته و نه من دچار فراموشی شدم». سپس رسول خدا جاز حاضران در مجسد پرسید: «آیا چنین است که ذوالیدین می‌گوید»؟ همه گفتند: آری. آنگاه رسول خدا ججلو آمد و باقی مانده‌ی نماز را کامل کرد و سلام داد؛ بعد تکبیر گفت و به سجده رفت و مانند سجده‌ی نماز یا طولانی‌تر از آن، سجده نمود؛ سپس سرش را بلند کرد و دوباره تکبیر گفت و مانند نوبت اول، به سجده رفت. در پایان، سرش را بلند کرده و تکبیر گفت و سلام داد.

بسا کسانی از مردم، از ابن سیرین می‌پرسیدند که آیا آن حضرت ج(بعد از سجده‌ی سهو) سلام داد؟ وی می‌گفت: من باخبر شده‌ام که عمران بن حصینسگفته است: سپس آن حضرت جسلام داد.»

* در باب «الصلاة في مسجد السوق» [۱۰۸۰]

«وَصَلَّى ابْنُ عَوْنٍ: "فِي مَسْجِدٍ فِي دَارٍ يُغْلَقُ عَلَيْهِمُ البَابُ"»(قبل از حدیث ۴۷۷)

«و عبدالله بن عون، در مسجد خانه‌ای نماز گزارد که دروازه بر روی آن بسته می‌شد».

* در باب «اِعتزال الحیّض المصلّی» [۱۰۸۱]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ المُثَنَّى، قَالَ: حَدَّثَنَا ابْنُ أَبِي عَدِيٍّ، عَنِ ابْنِ عَوْنٍ، عَنْ مُحَمَّدٍ، قَالَ: قَالَتْ أُمُّ عَطِيَّةَ: "أُمِرْنَا أَنْ نَخْرُجَ فَنُخْرِجَ الحُيَّضَ، وَالعَوَاتِقَ، وَذَوَاتِ الخُدُورِ - قَالَ ابْنُ عَوْنٍ: أَوِ العَوَاتِقَ ذَوَاتِ الخُدُورِ - فَأَمَّا الحُيَّضُ: فَيَشْهَدْنَ جَمَاعَةَ المُسْلِمِينَ، وَدَعْوَتَهُمْ وَيَعْتَزِلْنَ مُصَلَّاهُمْ"»(ح ۹۸۱)

«محمد بن مثنّی،از ابن ابی عدیّ، از عبدالله بن عون، از محمد برای ما روایت کرده که وی گفته است: امّ عطیّةلگفت: به ما زن‌ها فرمان داده شده است (که در روز عید) بیرون آییم و زنانی که در دوران قاعدگی به سر می‌برند و دختران جوان و زنان پرده نشین و محجّبه را بیرون آوریم.

عبدالله بن عون گوید: یا دختران جوان و بالغ پرده نشین و محجّبه. اما زنانی که در دوران قاعدگی به سر می‌برند، به جماعت مسلمانان و دعاهایشان حاضر می‌شدند و از نمازگاه آنان، کناره می‌گرفتند و شرکت نمی‌کردند».

* در باب «ما قیل في الزلازل والآیات» [۱۰۸۲].

* در باب «هل تكفّن المرأة في ازار الرجل» [۱۰۸۳].

* در باب «التلبیة اذا انحدر في الوادی» [۱۰۸۴].

* در باب «أجر العمرة علی قدر النصب» [۱۰۸۵]

* در باب «صوم یوم النحر» [۱۰۸۶].

* در باب «الحلال بیّن والحرام بیّن وبینهما مشتبهات» [۱۰۸۷].

* در باب «لا یشتری حاضر لباد بالسمسرة» [۱۰۸۸].

* در باب «من ملك من العرب رقیقاً، فوهب وباع وجامع وفدی وسبی الذریّة» [۱۰۸۹].

* در باب «كتاب الوصایا» [۱۰۹۰].

* در باب «الوقف وكیف یكتب» [۱۰۹۱]

به هر حال، روایات عبدالله بن عون بن اَرْطَبان مُزَنی بصری/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۲۷ مورد آمده است.

[۱۰۷۴] بیوگرافی «عبدالله بن عون بن اَرْطبان مُزنی بصری» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۳/۱/۱۶۳؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۶۰۵؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۵/۱۳۰؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۶/۳۶۴؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۳؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۱۱۶؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۵/۳۰۳؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۵۲۰؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۰/۳۹۵؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص۱۷۷ ؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۲۵۶ [۱۰۷۵] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۱۵۶ و ۱۵۷ [۱۰۷۶] «تهذیب التهذیب» ۵/۳۰۳-۳۰۵ [۱۰۷۷] «عقود الجمان»؛ ص ۱۲۳ [۱۰۷۸] «جامع المسانید» ۲/۵۲۱ [۱۰۷۹] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۶۹ [۱۰۸۰] همان ۱/۶۹ [۱۰۸۱] همان ۱/۱۳۴ [۱۰۸۲] همان ۱/۱۴۱ [۱۰۸۳] همان ۱/۱۶۸ [۱۰۸۴] همان ۱/۲۱۰ [۱۰۸۵] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۲۴۰ [۱۰۸۶] همان ۱/۲۶۷ [۱۰۸۷] همان ۱/۲۷۵ [۱۰۸۸] همان ۱/۲۸۹ [۱۰۸۹] همان ۱/۳۴۵ [۱۰۹۰] همان ۱/۳۸۲ [۱۰۹۱] همان ۱/۳۸۸

۵۴- عبدالله بن مبارک حنفی/ [۱۰۹۲] [متوفّای ۱۸۱ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۰۹۳]گوید:

وی، پیشوای دینی، حافظ در حدیث، دانشمند آگاه، عالم متخصّص، کارشناس دانا، شیخ الاسلام، افتخار مجاهدان و رزمندگان، اسوه‌ی پارسایان و قدوه‌ی زاهدان و الگوی پرهیزگاران و نمونه‌ی ریاضت کشان: ابوعبدالرحمن حنظلی مَرْوَزی؛ آن که پدرش، تُرک بود و مادرش، از خوارزم؛ «عبدالله بن مبارک» تاجر و بازرگان، بسیار سفر کننده، نویسنده‌ی تصانیف و کتاب‌های مفید و ارزشمند و صاحب سفرهای بسیار دور و حیرت آور و شگفت انگیز و خیره کننده بود.

وی، به سال ۱۱۸ ه‍ . ق یا ۱۱۹ ه‍ . ق دیده به جهان گشود و عمر خویش را در سفرها - برای انجام حج، یا جهاد و پیکار در راه خدا، و یا تجارت و بازرگانی سپری نمود.

عبدالله بن مبارک/، از این افراد، به سماع حدیث پرداخته است:

سلیمان تیمی؛ عاصم احول؛ حُمید طویل؛ ربیع بن انس؛ هشام بن عروة؛ جریری؛ اسماعیل بن ابی خالد؛ خالد حذّاء؛ برید بن عبدالله بن ابی بردة؛ و کسانی دیگر غیر از این‌ها.

عبدالله بن مبارک؛ چنان به موضوع یادگیری و فراگیری اوامر و فرامین الهی، تعالیم و آموزه‌های نبوی، احکام و دستورات شرعی و حقایق و مفاهیم والای قرآنی، اهمیّت می‌داد و بدان توجه و عنایت می‌ورزید، تا جایی که حتّی از کسانِ کوچکتر از خویش نیز، علم و دانش و حکمت و فرزانگی و روایت و حدیث، فرامی گرفت و آن‌ها را به رشته‌ی تحریر و نگارش درمی آورد.

وی، علم و دانش را بر مبنای «ابواب»، تدوین و ساماندهی و تألیف و نگارش نمود؛ و علاوه از آن، در عرصه‌های فقهی، جنگ و پیکار (غزو)، زُهد، رقائق، و غیر آن نیز فعّالیت داشت و در این زمینه، قلم فرسایی نمود و دست به قلم برد.

از عبدالله بن مبارک، تعداد بی‌شماری از مردمانِ سرزمین‌های مختلف، به نقل حدیث پرداخته‌اند؛ زیرا وی، از همان اوان نوجوانی و جوانی خویش، از رفتن به سفرهای علمی، خسته و درمانده و ضعیف و ناتوان و دلسرد و بی‌توجه و بی‌اعتنا و بی‌علاقه نبود؛ از این رو، پیوسته برای یادگیری و فراگیری و آموزش و تعلیم و استفاده و اِفاده، در سفر بود؛ و در نتیجه، تعداد اساتید و شاگردان وی، بی‌شمار و نامحدود است.

و از (مشهورترین) کسانی که از عبدالله بن مبارک، به نقل و روایت حدیث پرداخته‌اند و از زمره‌ی شاگردان وی به شمار می‌آیند؛ می‌توان این افراد را نام برد:

عبدالرحمن بن مهدی؛ یحیی بن معین؛ حبّان بن موسی؛ ابوبکر بن ابوشیبة؛ برادرش: عثمان بن ابوشیبة؛ احمد بن منیع؛ احمد بن جمیل مَروزی؛ حسن بن عیسی بن ماسرجس؛ حسین بن حسن مروزی؛ و حسن بن عرفة.

عبدالرحمن بن مهدی گوید: «الأئمّة اربعة: مالك، والثوری، وحماد بن زید، وابن المبارك»؛ «ائمه و پیشوایان دینی، چهار نفر هستند که عبارتند از: مالک بن انس؛ سفیان ثوری؛ حماد بن زید؛ و عبدالله بن مبارک».

و همچنین عبدالرحمن بن مهدی، عبدالله بن مبارک را بر سفیان ثوری، برتر و بایسته‌تر و برازنده‌تر و شایسته‌تر می‌داند.

در جایی دیگر، ابن مهدی گفته است: «حدّثنا ابن مبارك؛ وكان نسیج وحده»؛ «عبدالله بن مبارک، به ما خبر داده است؛ و به راستی وی، شخصیتی منحصر به فرد و یگانه، بی‌نظیر و یکتا، بی‌همتا و بی‌رقیب، و تنها و غیرقابل مقایسه می‌باشد».

احمد بن حنبل گوید: «لم یكن في زمان ابن المبارك، اطلب للعلم منه»؛ «در روزگار عبدالله بن مبارک، کسی به مانند او، در جست و جو و تحصیل و فراگیری علم و دانش نبود؛ و او در این زمینه، گوی سبقت را از همه‌ی دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت و فرزانگی ربوده بود».

شعیب بن حرب گوید: «ما لقی ابن المبارك مثل نفسه»؛ «عبدالله بن مبارک، کسی را مثل خویش، ندیده است».

شعبة گفته است: «ما قدم علینا مثل ابن المبارك»؛ «به نزد ما، کسی چون عبدالله بن مبارک نیامده است».

ابواسحاق فزاری گوید: «ابن المبارك، امام المسلمین»؛ «عبدالله بن مبارک، پیشوا و رهبر مسلمانان است».

یحیی بن معین گوید: «كان ثقة متثبّتاً؛ وكانت كتبه الّتی حدّث بها، نحواً من عشرین الف حدیث»؛ «عبدالله بن مبارک، فردی ثقه و قابل اعتماد و مطمئن و امانت دار بود؛ و در کتاب‌های وی - که از آن‌ها به نقل و روایت حدیث می‌پرداخت - در حدود بیست هزار حدیث وجود داشت».

یحیی بن آدم گوید: «كنتُ اذا طلبتُ الدقیق من المسائل، فلم أجده في كتب ابن المبارك، أیستُ منه»؛ «هرگاه به جست و جو و تحقیق و وارسی مسأله‌ای دقیق از مسائل می‌پرداختیم و آن را در کتاب‌های عبدالله بن مبارک نمی‌یافتیم، از یافتن آن، نومید و مأیوس می‌شدم و از پیدا کردن آن قطع امید می‌کردم؛ (زیرا آخرین امید من برای پیدا کردن آن مسأله، کتاب‌های عبدالله بن مبارک بود؛ و این خود، بیانگر اهمیّت و جایگاه علم و دانش ابن مبارک و کتاب‌های وی است)».

از اسماعیل بن عیّاش نقل است که گفت: «ما علی وجه الارض مثل ابن المبارك»؛ «بر روی زمین، کسی چون عبدالله بن مبارک، وجود ندارد».

عباس بن مصعب گوید: «جمع ابن المبارك الحدیث، والفقه، والعربیة، وایّام الناس، والشجاعة والسخاء ومحبّة الفرق له»؛ «در وجود عبدالله بن مبارک، چند چیز جمع شده است: حدیث؛ فقه؛ زبان عربی؛ آگاهی و اطلاع از اوضاع و احوال مردم (در ادوار مختلف تاریخ)؛ شجاعت و دلاوری؛ سخاوت و بخشندگی؛ و این که تمامی فرقه‌ها و گروه‌ها و دسته‌ها و جماعت‌ها و طیف‌ها و جناح‌ها، او را دوست دارند و بدو عشق می‌ورزند».

شعیب بن حرب گوید: «لو جهدتُ جهدی ان اكون في السنة، ثلاثة ایام علی ماعلیه ابن المبارك، لم اقدر»؛ «اگر چنان‌چه خودم را به مشقت و زحمت بیاندازم و تمامی سعی و تلاش خویش را به کار گیرم تا در طول سال، سه روز به مانند عبدالله بن مبارک، زندگی به سر کنم و به سان او، رفتار کنم، این کار، در توانم نخواهد بود و از عهده‌ی آن، برنخواهم آمد».

ابواسامة گوید: «هو أمیرالمؤمنین في الحدیث»؛ «عبدالله بن مبارک، امیرمؤمنان، در عرصه‌ی حدیث است».

حسین بن عیسی ما سرجس گوید: «اجتمع جماعة من اصحاب ابن المبارك؛ فقالوا: عدّوا خصال ابن المبارك. فقالوا: جمع العلم والفقه والادب والنحو واللغة والزهد والشجاعة والشعر والفصاحة وقیام اللیل والعبادة والحج والغزو والفروسیة وترك الكلام فیما لایعنیه والانصاف وقلة الخلاف علی اصحابه»؛ «گروهی از شاگردان عبدالله بن مبارک، دور هم گرد آمدند و خطاب به یکدیگر گفتند: به بیان پرتوی از ویژگی‌ها و صفات عبدالله بن مبارک بپردازید؛ از این رو گفتند: عبدالله بن مبارک، کسی است که در وجود خویش، این فاکتورها و مؤلّفه‌ها و صفات و ویژگی‌ها را گرد آورد و جمع کرد: علم و دانش؛ فقه و درایت؛ ادب و نزاکت؛ نحو؛ لغت؛ زهد و پارسایی؛ شجاعت و دلاوری؛ شعر؛ فصاحت و سخنوری؛ شب زنده داری و تهجّد گزاری؛ عبادت و پرستش؛ حجّ؛ جهاد و پیکار با دشمنان و بدخواهان؛ جوانمردی و بزرگ منشی؛ ترک سخنان یاوه و بیهوده و پوچ و بی‌محتوا؛ انصاف و مروّت؛ عدالت و دادگری؛ بی‌طرفی و بی‌غرضی؛ و اندک بودن اختلاف و نزاع؛ مشاجره و دشمنی، خصومت و درگیری و تنش و تشنّج در شاگردان وی».

از یحیی بن معین نقل است که در نزد وی، یادی از عبدالله بن مبارک شد؛ از این رو، ابن معین گفت: «سیّد من سادات المسلمین»؛ «ابن مبارک، سرور و سالاری از سروان و بزرگان مسلمانان بود».

محمد بن عین گوید: «سمعتُ الفضیل یقول: وربّ هذا البیت! ما رأت عینای مثل ابن المبارك»؛ «از فضیل بن عیاض شنیدم که می‌گفت: سوگند به پروردگار این خانه (کعبه)! هرگز دو چشمم، شخصی چون عبدالله بن مبارک را به خود ندیده‌اند».

و حافظ جلال الدین مزّی نیز در کتاب «تهذیب الكمال» [۱۰۹۴]، عبدالله بن مبارک را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است؛ همچنان‌که سیوطی نیز در کتاب «تبییض الصحیفة» [۱۰۹۵]، وی را از زمره‌ی راویان امام ابوحنیفه/قرار داده است.

علامه لکنوی در کتاب «الفوائد البهیة» [۱۰۹۶]گوید: «هو صاحب اباحنیفة؛ وأخذ عنه علمه؛ نظر الیه ابوحنیفة وسأله عن بدء اموره؟ فقال: كنتُ جالساً مع اخوانی في البستان؛ فأكلنا وشربنا الی اللیل وكنتُ مولعاً بضرب العود والطنبور ونمتُ سحراً. فرأیتُ في منامی طائراً فوق رأسی علی شجرة یقول:﴿۞أَلَمۡ يَأۡنِ لِلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَن تَخۡشَعَ قُلُوبُهُمۡ لِذِكۡرِ ٱللَّهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ ٱلۡحَقِّ[الحديد: ۱۶]؛ قلتُ: بلی؛ فأنتبهتُ وكسرتُ عودی وحرقتُ ما كان عندی؛ فكان هذا اوّل زهدی».

«عبدالله بن مبارک، دوست و همراه امام ابوحنیفه/می‌باشد که از وی، علم و دانش را فراگرفت؛ (روزی) امام ابوحنیفه/، نگاهی بدو انداخت و از نخستین گام وی در راستای زاهد و پارسا شدن و از نقطه‌ی آغاز عالم و دانشمند شدن وی پرسید؟

عبدالله بن مبارک در پاسخ گفت: روزی، همراه با دوستان و برادرانم در باغ نشسته بودم؛ تا شب، خوردیم و نوشیدیم (و به رقص و پایکوبی و عیش و نوش و خوشگذرانی و بی‌بند و باری پرداختیم)؛ و من نیز شیفته و دلباخته‌ی عود و طنبور (آلات موسیقی) بودم. (تا دیروقت، به نواختن آلات موسیقی و عیش و نوش پرداختم؛ آن گاه) به وقت سحر خوابیدم؛ در خواب، دیدم که پرنده‌ای در بالای سرم بر روی درختی نشسته و چنین می‌گوید: ﴿۞أَلَمۡ يَأۡنِ لِلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَن تَخۡشَعَ قُلُوبُهُمۡ لِذِكۡرِ ٱللَّهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ ٱلۡحَقِّ[الحديد: ۱۶] «آیا وقت آن برای مؤمنان فرانرسیده است که دل هایشان به هنگام یاد خدا و در برابر حق و حقیقتی که خدا فرو فرستاده است، بلرزد و کرنش برد؟».

من در پاسخ گفتم: چرا؛ وقت آن رسیده است؛ از این رو، از خواب بیدار شدم و عود خویش را شکستم و آنچه در نزدم (از دیگر آلات موسیقی و غیره) بود، سوزاندم و به آتش کشیدم؛ و این نخسیتن گام من در راستای زاهد و پارسا شدنم بود».

حافظ عبدالقادر قرشی نیز در کتاب «الجواهر المضیة» [۱۰۹۷]، به بیان بیوگرافی عبدالله بن مبارک پرداخته و در ادامه گفته است: «روی عنه محمد بن الحسن»؛ «محمد بن حسن شیبانی، از ابن مبارک، به نقل و روایت حدیث پرداخته است».

و حافظ عبدالقادر قرشی، عبدالله بن مبارک را در شمار علماء و صاحب نظران احناف برشمرده است.

موفق بن احمد مکی نیز در کتاب «المناقب» [۱۰۹۸]، ابن مبارک را در شمار شاگردان امام ابوحنیفه/ذکر کرده است؛ آن هم شاگردانی که از زمره‌ی «شورای مذهب امام ابوحنیفه/» به حساب می‌آمدند.

موفق بن احمد مکی، پس از بیان اسامی اعضای این شورا می‌گوید: «فوضع ابوحنیفة/مذهبه شوری بینهم، لم یستبدّ فیه بنفسه دونهم، اجتهاداً منه في الدین ومبالغة في النصحیة للّه ورسوله والمؤمنین؛ فكان یلقی مسئلة مسئلة یقلبهم ویسمع ما عندهم ویقول ما عنده؛ ویناظرهم شهراً لو اكثر من ذلك حتّی یستقر احد الاقوال فیها ثم یثبتها القاضی ابویوسف في الاصول»؛ «امام ابوحنیفه/، (در تفریعات و تطبیقات فقه و استنباط و استخراج مسائل فقهی)، تک رأی و خود رأی و انحصارطلب و مُستبد و خودکامه و دیکتاتور نبود؛ بلکه مذهب خویش را بر مبنای شورا، ساماندهی و تأسیس نموده بود؛ و این کار وی نیز بر اساس اجتهاد دینی وی و مبالغه در خیرخواهی برای دین الهی، آیین پیامبر خدا جو منافع و مصالح تمامی مسلمانان بود؛ از این رو، تک تک مسائل فقهی را در این شورا، مطرح می‌کرد و در میان می‌گذاشت و دیدگاه‌ها و نظرات شاگردان خویش را جویا می‌شد و آن‌ها را سبک سنگین می‌نمود و آن‌ها را انداز و برانداز می‌کرد و به بررسی و وارسی آن‌ها می‌پرداخت و به افکار و اندیشه‌ها و ایده‌ها و نظرگاه‌های آن‌ها، گوش فرا می‌داد و دیدگاه خویش را نیز اظهار می‌نمود؛ و اگر نیازی بود، تا یک ماه با شاگردانش، مناقشه و مجادله و مناظره و گفتگو و مذاکره می‌کرد؛ تا این که یکی از اقوال و دیدگاه‌ها، مورد تأیید و تصویب قرار بگیرد. آنگاه قاضی ابویوسف، آن دیدگاه برگزیده و نظرگاه تصویب شده را در «اصول» ثبت و ضبط و تدوین و تثبیت می‌نمود».

و در کتاب «جامع المسانید» [۱۰۹۹]چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و مع انّه امام ائمّة الحدیث وشیخ شیوخ البخاری ومسلم وامثالهما، هو من اصحاب ابی حنیفة ویروی عنه الكثیر في هذه المسانید؛ وهو ایضاً شیخ بعض شیوخ الشافعي والامام احمد بن حنبل»؛ «عبدالله بن مبارک، - با وجود این که امام و رئیس پیشوایان حدیث و استاد اساتید بخاری، مسلم و امثال آن‌ها به شمار می‌آید - باز هم در زمره‌ی شاگردان امام ابوحنیفه/قرار دارد و در این مسانید نیز به نقل و روایت بسیاری از احادیث، از امام ابوحنیفه/پرداخته است؛ و همچنین امام ابوحنیفه/، استاد برخی از اساتید شافعی و احمد بن حنبل نیز می‌باشد. رحمت و رضوان خدا بر همگی آنان باد».

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجمان» [۱۱۰۰]، عبدالله بن مبارک را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

نگارنده گوید:

عبدالله بن مبارک، از ابوحنیفه، از ابوزبیر، از جابر بن عبداللهسروایت کرده که وی گفته است: «كان النبيّ جیعرف بریح الطیب اذا اقبل باللیل»؛ «هرگاه رسول خدا جدر تاریکی شب می‌آمد، با بوی خوش خویش، از دیگران، بازشناخته می‌شد».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی، در کتاب «جامع المسانید» [۱۱۰۱]ذکر کرده و در ادامه گفته است: ابومحمد بخاری، این حدیث را به نقل از عبدالله بن مبارک، از ابوحنیفه، روایت نموده است.

و همچنین:

عبدالله بن مبارک، از ابوحنیفه، از عطیة عوفی، از ابوسعید خدریسروایت کرده که آن حضرت جفرموده‌اند: «من كذب علیّ متعمّداً فلیتبوّأ مقعده من النار»؛ «هر کس به عمد، بر من دروغ ببافد، بایستی جایگاه خویش را در آتش سوزان دوزخ، آماده کند».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی، در کتاب «جامع المسانید» [۱۱۰۲]ذکر نموده و گفته است: ابومحمد بخاری، این حدیث را از عبدالله بن مبارک، از امام ابوحنیفه/روایت کرده است.

و همچنین راقم سطور گوید:

عبدالله بن مبارک/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به حساب می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «كیف كان بدء الوحی الی رسول الله ج» [۱۱۰۳]

«حَدَّثَنَا عَبْدَانُ، قَالَ: أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ قَالَ: أَخْبَرَنَا يُونُسُ، عَنِ الزُّهْرِيِّ، ح وحَدَّثَنَا بِشْرُ بْنُ مُحَمَّدٍ، قَالَ: أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ، قَالَ: أَخْبَرَنَا يُونُسُ، وَمَعْمَرٌ، عَنِ الزُّهْرِيِّ، نَحْوَهُ قَالَ: أَخْبَرَنِي عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ: «كَانَ رَسُولُ اللَّهِ جأَجْوَدَ النَّاسِ، وَكَانَ أَجْوَدُ مَا يَكُونُ فِي رَمَضَانَ حِينَ يَلْقَاهُ جِبْرِيلُ، وَكَانَ يَلْقَاهُ فِي كُلِّ لَيْلَةٍ مِنْ رَمَضَانَ فَيُدَارِسُهُ القُرْآنَ، فَلَرَسُولُ اللَّهِ جأَجْوَدُ بِالخَيْرِ مِنَ الرِّيحِ المُرْسَلَةِ»»(ح ۶)

«عبدان، از عبدالله بن مبارک، از یونس، از زهری به ما خبر داده است؛ و همچنین بشر بن محمد، از عبدالله بن مبارک، از یونس و معمر، از زهری، از عبیدالله بن عبدالله، از ابن عباسببرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جسخاوتمندترین انسان‌ها بود؛ و سخاوتمندتر از هر وقت، زمانی بود که در ماه رمضان، جبرئیل نزد ایشان می‌آمد. جبرئیل در تمام شب‌های رمضان، قرآن را با رسول خدا جتکرار می‌نمود؛ و آن حضرت جدر پخش خیر و نیکی، از بادهای وزنده نیز سبقت می‌گرفت».

* در باب «المسح علی الخفّین» [۱۱۰۴]

«حَدَّثَنَا عَبْدَانُ، قَالَ: أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ، قَالَ: أَخْبَرَنَا الأَوْزَاعِيُّ، عَنْ يَحْيَى، عَنْ أَبِي سَلَمَةَ، عَنْ جَعْفَرِ بْنِ عَمْرِو بْنِ أُمَيَّةَ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: «رَأَيْتُ النَّبِيَّ جيَمْسَحُ عَلَى عِمَامَتِهِ وَخُفَّيْهِ» وَتَابَعَهُ مَعْمَرٌ، عَنْ يَحْيَى، عَنْ أَبِي سَلَمَةَ، عَنْ عَمْرٍو قَالَ: رَأَيْتُ النَّبِيَّ ج»(ح ۲۰۵)

«عبدان، از عبدالله بن مبارک، از اوزاعی، از یحیی، از ابوسلمة، از جعفر بن عمرو، از پدرش برای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جرا دیدم که بر دستار و موزه‌های خویش مسح می‌کرد.

و متابعت کرده است اوزاعی را، معمر، از یحیی، از ابوسلمة، از عمرو که گفت: پیامبر جرا دیدم که...».

* در باب «غسل المنی وفركه وغسل ما یصیب من المرأة» [۱۱۰۵]

«حَدَّثَنَا عَبْدَانُ، قَالَ: أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ المُبَارَكِ، قَالَ: أَخْبَرَنَا عَمْرُو بْنُ مَيْمُونٍ الجَزَرِيُّ، عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ يَسَارٍ، عَنْ عَائِشَةَ قَالَتْ: «كُنْتُ أَغْسِلُ الجَنَابَةَ مِنْ ثَوْبِ النَّبِيِّ ج، فَيَخْرُجُ إِلَى الصَّلاَةِ، وَإِنَّ بُقَعَ المَاءِ فِي ثَوْبِهِ»»(ح ۲۲۹)

«عبدان، از عبدالله بن مبارک، از عمرو بن میمون جزری، از سلیمان بن یسار برای ما روایت کرده که عایشهلگفت: اثر جنابت را از لباس رسول خدا جمی‌شستم و آن حضرت جبرای نماز، از خانه بیرون می‌رفت در حالی که اثر لکه‌های آب، هنوز بر لباسش وجود داشت».

* در باب «یجیب الامام علی المنبر اذا سمع النداء» [۱۱۰۶]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُقَاتِلٍ، قَالَ: أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ، قَالَ: أَخْبَرَنَا أَبُو بَكْرِ بْنُ عُثْمَانَ بْنِ سَهْلِ بْنِ حُنَيْفٍ، عَنْ أَبِي أُمَامَةَ بْنِ سَهْلِ بْنِ حُنَيْفٍ، قَالَ: سَمِعْتُ مُعَاوِيَةَ بْنَ أَبِي سُفْيَانَ، وَهُوَ جَالِسٌ عَلَى المِنْبَرِ، أَذَّنَ المُؤَذِّنُ، قَالَ: اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ، قَالَ مُعَاوِيَةُ: «اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ»، قَالَ: أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، فَقَالَ مُعَاوِيَةُ: «وَأَنَا»، فَقَالَ: أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللَّهِ، فَقَالَ مُعَاوِيَةُ: «وَأَنَا»، فَلَمَّا أَنْ قَضَى التَّأْذِينَ، قَالَ: يَا أَيُّهَا النَّاسُ، إِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ جعَلَى هَذَا المَجْلِسِ، «حِينَ أَذَّنَ المُؤَذِّنُ، يَقُولُ مَا سَمِعْتُمْ مِنِّي مِنْ مَقَالَتِي»»(ح ۹۱۴)

«ابن مقاتل، از عبدالله بن مبارک، از ابوبکر بن عثمان بن سهل بن حُنیف، از ابوامامة بن سهل بن حُنیف برای ما روایت کرده که وی گفته است: از معاویةسشنیدم که در روز جمعه بر فراز منبر نشسته بود. هنگامی که مؤذن، «الله اكبر» گفت، او نیز «الله اکبر» گفت؛ و هنگامی که مؤذن «اشهد ان لا اله الا الله» گفت، او نیز آن را تکرار کرد. وقتی مؤذن، «اشهد ان محمداً رسول الله» گفت: معاویهسنیز آن را تکرار نمود؛ تا این که اذان به پایان رسید. آنگاه فرمود: ای مردم! من از رسول خدا جدر همین جایگاه شنیدم که هنگام اذان گفتن مؤذن، اینگونه که از من شنیدید، عمل کرد».

* در باب «لایفرّق بین اثنین یوم الجمعة» [۱۱۰۷]

«حَدَّثَنَا عَبْدَانُ، قَالَ: أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ، قَالَ: أَخْبَرَنَا ابْنُ أَبِي ذِئْبٍ، عَنْ سَعِيدٍ المَقْبُرِيِّ، عَنْ أَبِيهِ، عَنِ ابْنِ وَدِيعَةَ، حَدَّثَنَا سَلْمَانُ الفَارِسِيُّ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: «مَنِ اغْتَسَلَ يَوْمَ الجُمُعَةِ، وَتَطَهَّرَ بِمَا اسْتَطَاعَ مِنْ طُهْرٍ، ثُمَّ ادَّهَنَ أَوْ مَسَّ مِنْ طِيبٍ، ثُمَّ رَاحَ فَلَمْ يُفَرِّقْ بَيْنَ اثْنَيْنِ، فَصَلَّى مَا كُتِبَ لَهُ، ثُمَّ إِذَا خَرَجَ الإِمَامُ أَنْصَتَ، غُفِرَ لَهُ مَا بَيْنَهُ وَبَيْنَ الجُمُعَةِ الأُخْرَى»»(ح ۹۱۰)

«عبدان، از عبدالله بن مبارک، از ابن ابی ذئب، از سعید مقبری، از پدرش، از ابن ودیعة، از سلمان فارسیسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جفرمودند: «کسی که در روز جمعه غسل کند و تا اندازه‌ی ممکن، خودش را پاکیزه نماید و سپس موی را چرب نماید یا از خوشبویی استفاده کند؛ آنگاه به سوی نماز رهسپار گردید و میان دو نفر که در پهلوی یکدیگر نشسته‌اند، جدایی نیفکند؛ سپس هر آنچه بر وی مقرّر شده است، نماز گزارد؛ بعد از آن، چون امام برای ایراد خطبه بیرون شد، خاموشی گزیند، گناهان این جمعه تا جمعه‌ی دیگر، بخشیده می‌شوند».

* در باب «التأذین عندالخطبة» [۱۱۰۸]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُقَاتِلٍ، قَالَ: أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ، قَالَ: أَخْبَرَنَا يُونُسُ، عَنِ الزُّهْرِيِّ، قَالَ: سَمِعْتُ السَّائِبَ بْنَ يَزِيدَ، يَقُولُ: «إِنَّ الأَذَانَ يَوْمَ الجُمُعَةِ كَانَ أَوَّلُهُ حِينَ يَجْلِسُ الإِمَامُ، يَوْمَ الجُمُعَةِ عَلَى المِنْبَرِ فِي عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ ج، وَأَبِي بَكْرٍ، وَعُمَرَ سمَا، فَلَمَّا كَانَ فِي خِلاَفَةِ عُثْمَانَ بْنِ عَفَّانَ س، وَكَثُرُوا، أَمَرَ عُثْمَانُ يَوْمَ الجُمُعَةِ بِالأَذَانِ الثَّالِثِ، فَأُذِّنَ بِهِ عَلَى الزَّوْرَاءِ، فَثَبَتَ الأَمْرُ عَلَى ذَلِكَ»»(ح ۹۱۶)

«محمد بن مقاتل، از عبدالله بن مبارک، از یونس، از زهری برای ما روایت کرده که وی گفته است: از سائب بن یزیدسشنیدم که می‌گفت: اذان اول روز جمعه، هنگامی بود که امام بر روی منبر می‌نشست؛ و این در روزگار رسول خدا جو ابوبکرسو عمرسنیز بود؛ و چون دوره‌ی خلافت عثمان بن عفّانسفرا رسید و تعداد نمازگزاران فزونی یافت، عثمانسفرمان داد که در روز جمعه، اذان سوم نیز گفته شود. از این رو، در محل «زوراء» اذان داده شد؛ و این دستور، به همان شیوه‌ی خود، در ادوار بعدی، باقی ماند».

* در باب «ما یذكر في المناولة» [۱۱۰۹].

* در باب «اذا انفلتت الدّابة في الصلاة» [۱۱۱۰].

* در باب «الأمر باتّباع الجنائز» [۱۱۱۱].

* در باب «الثیاب البیض للكفن» [۱۱۱۲].

* در باب «اذا لم یوجد الّا ثوب واحد» [۱۱۱۳].

* در باب «قول النبيّ ج: یُعذّب المیّت ببعض بكاء اهله علیه» [۱۱۱۴].

* در باب «من لم یر غسل الشهداء» [۱۱۱۵].

به هر حال، روایات عبدالله بن مبارک/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۹۶ مورد آمده است.

[۱۰۹۲] بیوگرافی «عبدالله بن مبارک» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۳/۱/۲۱۲؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۴۲۹؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۵/۱۷۹؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۱۰/۱۵۲؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۸/۳۷۸؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۲۹۵؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۷؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۱۲۳؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۵/۳۳۴؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۵۲۷؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۰/۴۶۶؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص۱۷۹ ؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص۱۲۳، «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی /۲۵۹ [۱۰۹۳] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۷۴، ۲۷۵ و ۲۷۶ [۱۰۹۴] «تهذیب الکمال»، حاظ مزّی ۱۹/۱۰۳ [۱۰۹۵] «تبییض الصحیفة»، ص ۷۴ [۱۰۹۶] «الفوائد البهیة»، ص ۱۰۳ [۱۰۹۷] «الجواهر المضیة» ۱/۲۸۱ [۱۰۹۸] «المناقب»، مؤفق بن احمد مکی ۲/۱۳۳ [۱۰۹۹] «جامع المسانید» ۲/۵۰۷ [۱۱۰۰] «عقود الجمان»؛ ص ۱۲۳ [۱۱۰۱] «جامع المسانید» ۱/۹۸ [۱۱۰۲] «جامع المسانید» ۱/۱۰۳ و ۱۰۴ [۱۱۰۳] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۲ [۱۱۰۴] همان ۱/۳۳ [۱۱۰۵] همان ۱/۳۶ [۱۱۰۶] همان ۱/۱۲۴ و ۱۲۵ [۱۱۰۷] هما ۱/۱۲۴ [۱۱۰۸] همان ۱/۱۲۵ [۱۱۰۹] همان ۱/۱۵ [۱۱۱۰] همان ۱/۱۶۱ [۱۱۱۱] همان ۱/۱۶۶ [۱۱۱۲] همان ۱/۱۶۹ [۱۱۱۳] همان ۱/۱۷۰ [۱۱۱۴] همان ۱/۱۷۱ [۱۱۱۵] همان ۱/۱۷۹

۵۵- عبدالله بن نُمیر حنفی/ [۱۱۱۶] [متوفّای ۱۹۹ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۱۱۷]گوید:

وی، حافظ حدیث و پیشوای دینی: ابوهشام همدانی - سپس - خارفی کوفی و پدر «حافظ كبیر، محمد» می‌باشد که از هشام بن عروة، اعمش، اشعث بن سوار، اسماعیل بن ابی خالد، یزید بن ابی زیاد، عبیدالله بن عمر، و شماری دیگر از بزرگان، به روایت حدیث پرداخته است.

و از کسانی که از عبدالله بن نُمیر، حدیث روایت کرده‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

احمد بن حنبل؛ یحیی بن معین؛ علی بن مدینی؛ اسحاق بن راهویه؛ کوسج؛ احمد بن فرات؛ حسن بن علی بن عفّان؛ و کسانی دیگر از سائر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت و فرزانگی.

یحیی بن معین و دیگران، عبدالله بن نمیر را مؤثق و مطمئن و معتبر و قابل اعتماد معرّفی کرده‌اند؛ و او، یکی از بزرگان و پیشقراولان عرصه‌ی حدیث و طلایه داران و پیشگامان پیشتاز عرصه‌ی روایت و درایت می‌باشد که به سال ۱۹۹ ه‍ . ق - در آستانه‌ی ۸۴ سالگی - درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید. خدایش او را بیامرزد و در جوار بهترین رحمت‌های خویش جای دهد.

علامه ذهبی، در ادامه گوید: «اخبرنا عمر بن غدیر، اخبرنا عبدالصمد بن محمد، اخبرنا جمال الاسلام، اخبنرا الحسین بن طلاب، حدّثنا محمد بن جمیع، حدثنا محمد بن احمد بن ثابت الواسطی، حدثنا شعیب بن ایوب، حدثنا ابن نمیر، عن یحیی بن سعید، عن سعید بن المسیّب، سمعتُ سعداً: انّ رسول الله ججمع له أبویه یوم اُحد».

«عمر بن غدیر، از عبدالصمد بن محمد، از جمال الاسلام، از حسین بن طلاب، از محمد بن جمیع، از محمد بن احمد بن ثابت واسطی، از شعیب بن ایوب، از عبدالله بن نمیر، از یحیی بن سعید، از سعید بن مسیّب، برای ما چنین نقل کرده است که سعید بن مسیّب گوید: از سعد بن ابی وقّاصسشنیدم که می‌گفت: رسول خدا جدر روز جنگ احد، خطاب به من گفت: پدر و مادرم فدایت باد! (به سوی مشرکان و چندگانه پرستان، تیر بیانداز)».

[در این سند، عبدالله بن نُمیر، به نقل روایت از یحیی بن سعید، از سعید بن مسیّب، از سعد بن ابی وقّاصسپرداخته است.]

حافظ عبدالقادر قرشی نیز در کتاب «الجواهر المضیة» [۱۱۱۸]، به بیان بیوگرافی عبدالله بن نُمیر پرداخته و او را در شمار علماء و صاحب نظران احناف برشمرده و در ادامه گفته است: «سمع الاعمش والثوری والاوزاعی، وحكی عن ابی حنیفة؛ وروی عنه مسئلة اللعان تطلیقة بائنة؛ وحكاه حماد، عن ابراهیم؛ روی عنه ابنه واحمد وابن معین وابن المثنی وابوبكر وعثمان ابنا ابی شیبة»؛ «عبدالله بن نُمیر، از اعمش، سفیان ثوری و اوزاعی، به سماع حدیث پرداخته و از امام ابوحنیفه/نیز، حدیث روایت نموده است؛ و یکی از آن مسائلی که ابن نُمیر به روایت آن از امام ابوحنیفه/پرداخته، مسأله‌ی «لعان» است که از دیدگاه امام ابوحنیفه/، یک طلاق بائن به شمار می‌آید. این را حماد بن سلمة (استاد امام ابوحنیفه/)، از ابراهیم نخعی، نقل نموده است. و از عبدالله بن نمیر نیز، این روایت را پسرش، احمد بن حنبل، یحیی بن معین، ابن مثنّی، ابوبکر و عثمان - دو پسر ابوشیبة - نقل نموده‌اند».

و د رکتاب «جامع المسانید» [۱۱۱۹]؛ چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و مع هذا القدر الجلیل في علم الحدیث، یروی عن الامام ابی حنیفة في هذه المسانید»؛ «عبدالله بن نُمیر - با وجود این که در علم حدیث، از شأن و جایگاهی والا و در خور تحسین برخوردار است -، باز هم در این مسانید، به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است».

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۱۲۰]گوید:

ابن حبّان، عبدالله بن نُمیر را در کتاب «الثقات»، در جرگه‌ی راویان مؤثق و قابل اعتماد ذکر نموده است.

احمد عجلی گوید: «ثقة، صالح الحدیث، صاحب سنّة»؛ «ابن نمیر، فردی مورد وثوق و قابل اعتماد و مطمئن و امانتدار می‌باشد که احادیث و روایات او نیز در درجه‌ی صحّت و درستی قرار دارند؛ و خود وی نیز، صاحب سنّت و متعهّد و پایبند بدان می‌باشد».

ابن سعد نیز گوید: «كان ثقة كثیر الحدیث، صدوق»؛ «عبدالله بن نُمیر، روایت کننده‌ای مؤثق و قابل اعتماد، صادق و راستگو و درستکار و امانت دار بود که بسیار به روایت حدیث می‌پرداخت».

علامه ابن بزّاز کردری در کتاب «المناقب» [۱۱۲۱]، و همچنین علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۱۱۲۲]، وی را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده‌اند.

علامه تهانوی نیز در مقدمه‌ی کتاب «اِعلاء السنن» [۱۱۲۳]، به بیان بیوگرافی عبدالله بن نُمیر پرداخته و در ادامه گفته است: «هو من رجال الجماعة؛ روی له الشیخان واصحاب السنن كلّهم»؛ «عبدالله بن نُمیر، از رجال جماعت است؛ (جماعت: بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، و به طور کلّی، عبدالله بن نُمیر، از آن دسته از محدّثان و راویانی می‌باشد که هم شیخان (بخاری و مسلم) و هم تمامی نویسندگان «سُنن»، از وی، حدیث روایت نموده‌اند.»

نگارنده گوید:

عبدالله بن نُمیر/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «قوله تعالی: ﴿وَمَن كَانَ غَنِيّٗا فَلۡيَسۡتَعۡفِفۡۖ وَمَن كَانَ فَقِيرٗا فَلۡيَأۡكُلۡ بِٱلۡمَعۡرُوفِۚ فَإِذَا دَفَعۡتُمۡ إِلَيۡهِمۡ أَمۡوَٰلَهُمۡ فَأَشۡهِدُواْ عَلَيۡهِمۡۚ وَكَفَىٰ بِٱللَّهِ حَسِيبٗا٦[النساء: ۶]» [۱۱۲۴]

«حَدَّثَنِي إِسْحَاقُ، أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ نُمَيْرٍ، حَدَّثَنَا هِشَامٌ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ عَائِشَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا، فِي قَوْلِهِ تَعَالَى:﴿وَمَن كَانَ غَنِيّٗا فَلۡيَسۡتَعۡفِفۡۖ وَمَن كَانَ فَقِيرٗا فَلۡيَأۡكُلۡ بِٱلۡمَعۡرُوفِۚ[النساء: ۶] أَنَّهَا «نَزَلَتْ فِي وَالِي اليَتِيمِ إِذَا كَانَ فَقِيرًا، أَنَّهُ يَأْكُلُ مِنْهُ مَكَانَ قِيَامِهِ عَلَيْهِ بِمَعْرُوفٍ»»(ح ۴۵۷۵)

«اسحاق، از عبدالله بن نُمیر، از هشام، از پدرش، از عایشهلبرای ما روایت کرده که وی در تفسیر این فرموده‌ی خداوند: ﴿وَمَن كَانَ غَنِيّٗا فَلۡيَسۡتَعۡفِفۡۖ وَمَن كَانَ فَقِيرٗا فَلۡيَأۡكُلۡ بِٱلۡمَعۡرُوفِۚ[النساء: ۶] «و آن کسی که توانگر است، باید (از گرفتن اجرت سرپرستی) خودداری ورزد و هر کس که تهی دست است، باید مطابق عرف، از آن بخورد»؛ گفت: این آیه، در مورد ولیّ یتیم نازل شده که اگر فقیر باشد از مال یتیم مطابق عرف، عوض اجرت سرپرستی خود می‌خورد».

* در باب «ذات عرق لاهل العراق» [۱۱۲۵]

«حَدَّثَنِي عَلِيُّ بْنُ مُسْلِمٍ، حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ نُمَيْرٍ، حَدَّثَنَا عُبَيْدُ اللَّهِ، عَنْ نَافِعٍ، عَنِ ابْنِ عُمَرَ سمَا، قَالَ: لَمَّا فُتِحَ هَذَانِ المِصْرَانِ أَتَوْا عُمَرَ، فَقَالُوا: يَا أَمِيرَ المُؤْمِنِينَ، «إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ جحَدَّ لِأَهْلِ نَجْدٍ قَرْنًا»، وَهُوَ جَوْرٌ عَنْ طَرِيقِنَا، وَإِنَّا إِنْ أَرَدْنَا قَرْنًا شَقَّ عَلَيْنَا، قَالَ: فَانْظُرُوا حَذْوَهَا مِنْ طَرِيقِكُمْ، فَحَدَّ لَهُمْ ذَاتَ عِرْقٍ»(ح ۱۵۳۱)

«علی بن مسلم، از عبدالله بن نُمیر، از عبیدالله، از نافع، از ابن عمرببرای ما روایت کرده که وی گفته است: چون این دو شهر (کوفه و بصره) فتح شدند، مردم به نزد عمر بن خطابسآمدند و گفتند: ای امیرمؤمنان! بی‌گمان رسول خدا جبرای مردم نجد، «قَرن» را میقات و احرامگاه تعیین کرده است؛ و آن جا، به سوی دیگر راه ما واقع شده است و رفتن از راه قَرن، بر ما دشوار است. عمرسگفت: به موازات قَرن، محلّی را ببینید که بر سر راه شما باشد. و «ذات عرق» را برای آن‌ها، احرامگاه و میقات تعیین کرد».

* در باب «اذا لم یجد ماءاً ولا تراباً» [۱۱۲۶]

«حَدَّثَنَا زَكَرِيَّاءُ بْنُ يَحْيَى، قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ نُمَيْرٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا هِشَامُ بْنُ عُرْوَةَ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ عَائِشَةَ، أَنَّهَا اسْتَعَارَتْ مِنْ أَسْمَاءَ قِلاَدَةً فَهَلَكَتْ، فَبَعَثَ رَسُولُ اللَّهِ جرَجُلًا فَوَجَدَهَا، «فَأَدْرَكَتْهُمُ الصَّلاَةُ وَلَيْسَ مَعَهُمْ مَاءٌ، فَصَلَّوْا، فَشَكَوْا ذَلِكَ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ج، فَأَنْزَلَ اللَّهُ آيَةَ التَّيَمُّمِ» فَقَالَ أُسَيْدُ بْنُ حُضَيْرٍ لِعَائِشَةَ: جَزَاكِ اللَّهُ خَيْرًا، فَوَاللَّهِ مَا نَزَلَ بِكِ أَمْرٌ تَكْرَهِينَهُ، إِلَّا جَعَلَ اللَّهُ ذَلِكِ لَكِ وَلِلْمُسْلِمِينَ فِيهِ خَيْرًا»(ح ۳۳۶)

«زکریا بن یحیی، از عبدالله بن نُمیر، از هشام بن عروة، از پدرش، از عایشهلبرای ما روایت کرده که وی گفته است: او، گلوبندی از اسماءلبه عاریت گرفته بود و آن گلوبند گم شد؛ رسول خدا جمردی را به جست و جوی آن فرستاد و گلوبند، پیدا شد. وقت نماز فرا رسید و مردم با خود آب همراه نداشتند. (بی‌وضو) نماز گزاردند و از این حالت به رسول خدا جشکایت کردند. سپس خداوند، آیه تیمم را فرود آورد.

اسید بن حضیر به عایشهلگفت: خداوند تو را پاداش نیک دهد! به خدا سوگند که بر تو کاری فرود نیامده است که تو را ناخوشایند بوده است، مگر آن که خداوند آن را بر تو و مسلمانان، نیک و مایه‌ی خیر گردانیده است».

* در باب «الخیمة في المسجد للمرضی وغیرهم» [۱۱۲۷].

* در باب «سترة الامام سترة من خلفه» [۱۱۲۸].

* در باب «من قام الی جنب الامام لعلّة» [۱۱۲۹].

* در باب «اتیان مسجد قباء راكباً وماشیاً» [۱۱۳۰].

* در باب «من ردّ فقال: علیك السلام. وقالت عایشة: وعلیه السلام ورحمة الله وبركاته» [۱۱۳۱].

* در باب «من اجری امر الامصار علی ما یتعارفون بینهم في البیوع والاجارة والمكیال والوزن» [۱۱۳۲].

* در باب «هبة الرجل لامرأته والمرأة لزوجها» [۱۱۳۳].

* در باب «قتل ابی جهل» [۱۱۳۴].

* در باب «مرجع النبيّ جمن الأحزاب ومخرجه الی بنی قریظة ومحاصرته ایّاهم» [۱۱۳۵].

* در باب «مرجع النبي جمن الاحزاب ومخرجه الی بنی قریظة ومحاصرته ایّاهم» [۱۱۳۶].

به هر حال، روایات «عبدالله بن نُمیر»/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۱۸ مورد آمده است.

[۱۱۱۶] بیوگرافی «عبدالله بن نُمیر» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۳/۱/۲۱۶؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۶۳۰؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۵/۱۸۶؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۹/۲۴۴؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۳۵۷؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۶۰؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۱۳۷؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۶/۵۲؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۵۴۲؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۰/۵۸۹؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص۱۸۴؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۲۶۰ [۱۱۱۷] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۳۲۷ [۱۱۱۸] «الجواهر المضیة» ۱/۲۹۲ [۱۱۱۹] «جامع المسانید» ۲/۵۰۸ [۱۱۲۰] «تهذیب التهذیب» ۶/۵۳ [۱۱۲۱] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۳ [۱۱۲۲] «عقود الجمان»؛ ص ۱۲۳ [۱۱۲۳] مقدمه‌ی «اعلاء السنن» ۳/۱۶۹ [۱۱۲۴] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۶۵۸ [۱۱۲۵] همان ۱/۲۰۷ [۱۱۲۶] همان ۱/۴۸ [۱۱۲۷] همان ۱/۶۶ [۱۱۲۸] همان ۱/۷۱ [۱۱۲۹] همان ۱/۹۴ [۱۱۳۰] همان ۱/۱۵۹ [۱۱۳۱] همان ۲/۹۲۴ [۱۱۳۲] همان ۱/۲۹۴ [۱۱۳۳] همان ۱/۳۵۲ [۱۱۳۴] همان ۲/۵۶۵ [۱۱۳۵] همان ۲/۵۹۰ [۱۱۳۶] همان ۲/۵۹۱

۵۶- عبدالله بن یزید مقریء/؛ راوی امام اعظم ابوحنیفه/ [۱۱۳۷] [متوفّای ۲۱۳ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۱۳۸]گوید:

وی، پیشوای دینی، محدّث و راوی، شیخ الاسلام: ابوعبدالرحمن، عبدالله بن یزید عمری عَدَوی مکی می‌باشد. در حدود سال ۱۲۰ ه‍ . ق دیده به جهان گشود و پا به عرصه‌ی وجود نهاد؛ و از این بزرگان، به سماع حدیث پرداخت:

عبدالله بن عون؛ امام ابوحنیفه؛ کهمس؛ شعبة؛ عبدالرحمن افریقی؛ سعید بن ابی ایوب؛ حرملة بن عمران؛ یحیی بن ایوب؛ و کسان دیگر از طبقه‌ی آنان.

عبدالله بن یزید، به سماع حدیث از طلایه داران و پیشقراولان عرصه‌ی روایت و درایت، اهمیّت شایانی قائل بود و بدان توجه و عنایتی در خور می‌ورزید. وی، زندگی درازی داشت و عمری طولانی نمود؛ و (چنان معتبر و قابل اعتماد و مؤثّق و مطمئن است) که احادیث و روایات وی، در تمامی کتاب‌ها، موجود می‌باشد.

و از کسانی که از عبدالله بن یزید، به نقل روایت پرداخته‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

بخاری؛ احمد بن حنبل؛ اسحاق بن راهویه؛ عباس دوری؛ حارث بن محمد؛ بشر بن موسی و کسان دیگر.

نسایی و دیگران، عبدالله بن یزید را در شمار راویان ثقه و مورد اعتماد ذکر کرده‌اند و او را مؤثّق و معتبر، معرفی نموده‌اند.

محمد بن عاصم گوید: «سمعت المقریء یقول: انا بین التسعین الی المائة، اقرأتُ القرآن بالبصرة ستّاً وثلاثین سنة؛ وهنا بمكة؛ خمساً وثلاثین سنة»؛ «از عبدالله بن یزید مقریء شنیدم که می‌گفت: سن و سال من، در بین نود تا صد است؛ و در این مدّت، سی و شش سال را در بصره و سی و پنج سال را در مکه‌ی مکرمه، به آموختن قرآن پرداخته‌ام».

عبدالله بن یزید مقریء، «حروف هفتگانه» را از نافع و دیگر قاریان، فراگرفت و آموخت؛ وی، صاحب حدیث و قرائات بود؛ و به سال ۲۱۳ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید؛ و حال آن که احادیث و روایات وی نیز از لحاظ سند، در درجه‌ی عالی قرار دارند.

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» در ذیل «ترجمة الامام» [۱۱۳۹](بیوگرافی امام ابوحنیفه/)، حدیثی را به نقل از عبدالله بن یزید مقریء، از امام ابوحنیفه/ذکر کرده است؛ و آن روایت، چنین است:

«اخبرنا ابوعبدالرحمن المقریء، عن ابی حنیفة، عن عطاء، عن جابر: انّه رآه یصلّی في قمیص خفیف لیس علیه ازار ولارداء؛ قال: ولا أظنّه صلّی فیه الّا لیُرینا انّه لا بأس بالصلاة في الثوب الواحد»؛ «ابوعبدالرحمن مقریء، از ابوحنیفه، از عطاء، از جابرسبرای ما نقل کرده که وی گفته است: او، جابرسرا دیده است که در جامه‌ای معمولی - بی‌آن که ازار و ردائی داشته باشد - نماز می‌گزارد؛ و چنین می‌پندارم که او، این کار را انجام داد تا به ما نشان دهد که نمازگزاردن در یک جامه، اشکالی ندارد».

در کتاب «جامع المسانید» [۱۱۴۰]، چنین آمده است: «و هو یروی عن الامام ابی حنیفة في هذه المسانید»؛ «عبدالله بن یزید مقریء، در این مسانید، به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است».

و حافظ جلال الدین مزّی، در کتاب «تهذیب الكمال» [۱۱۴۱]، عبدالله بن یزید مقریء را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است؛ همچنان‌که حافظ سیوطی، در کتاب «تبییض الصحیفة» [۱۱۴۲]، وی را در زمره‌ی راویان امام ابوحنیفه/قرار داده است.

و در کتاب «تقریب التهذیب» [۱۱۴۳]، چنین وارد شده است: «هو ثقة فاضل؛ وهو من كبار شیوخ البخاری»؛ «عبدالله بن یزید، فردی مؤثق و قابل اعتماد، شریف و پاکدامن، درستکار و محترم، شایسته و بایسته، کاردان و توانا و یکی از اساتید بزرگ امام بخاری بود».

و در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۱۴۴]آمده است: احمد بن حنبل، یحیی بن معین و نسایی گفته‌اند: «ثقة»؛ «عبدالله بن یزید مقریء، روایت کننده‌ای ثقه و مورد اعتماد بود».

ابن ابی حاتم گوید: «سُئل ابی عنه؛ فقال: ثقة؛ فقیل له: حجّة؟ قال: اذا روی عنه مالك ویحیی بن ابی كثیر وأسامة، فهو حجّة»؛ «از پدرم، در مورد عبدالله بن یزید مقریء سؤال شد. وی در پاسخ گفت: فردی مؤثق و قابل اعتماد است. دوباره از پدرم پرسیده شد: آیا مقری، در حدیث، حجّت است؟ پدرم گفت: هرگاه مالک بن انس، یحیی بن ابی کثیر و اسامة، به نقل روایت از وی بپردازند، در آن صورت، عبدالله بن یزید مقری، حجّت می‌باشد».

ابن حبّان نیز عبدالله بن یزید مقری را در کتاب «الثقات»، در شمار راویان مورد وثوق و قابل اعتماد ذکر کرده است.

احمد عجلی گوید: «مدنیٌّ ثقةٌ»؛ «عبدالله بن یزید، از مردمان مدینه‌ی منوره و از راویان ثقه و مورد اعتماد می‌باشد».

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی، در کتاب «عقود الجمان» [۱۱۴۵]، بدالله بن یزید را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر نموده است.

و همچنین حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۱۱۴۶]، وی را در زمره‌ی راویان امام ابوحنیفه/قرار داده و در ادامه گفته است: «عبدالله بن یزید المقریء المكّی، سمع من الامام تسع مائة حدیث»؛ «عبدالله بن یزید مقری مکی، از امام ابوحنیفه/، نهصد حدیث شنیده است».

نگارنده‌ی سطور گوید:

عبدالله بن یزید مقری، از ابوحنیفه، از حماد، از سعید بن جبیر، از عبدالله بن عباسبروایت می‌کند که آن حضرت جفرمودند: «اذا مات احدكم مغموماً مهموماً من سبب العیال، كان افضل عند الله تعالی من ألف ضربة بالسیف في سبیل الله»؛ «هرگاه یکی از شما در راستای غم و ناراحتی و غصّه و اندوه و درد و رنج ناشی از خانواده‌ی خویش، بمیرد و جان به جان آفرین تسلیم کند؛ این امر در پیشگاه خداوند بلند مرتبه، از خوردن هزار ضربه‌ی شمشیر در راه خدا، بهتر خواهد بود».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی، در کتاب «جامع المسانید» [۱۱۴۷]، ذکر کرده و در ادامه گفته است: ابومحمد بخاری، این حدیث را از محمد بن هشام بن همام شیرازی، از محمد بن یحیی بن یزید نیشابوری، از عبدالله بن یزید مقریء، از امام ابوحنیفه/روایت نموده است.

و همچنین عبدالله بن یزید مقری، از ابوحنیفه، از ابوزبیر، از جابر بن عبداللهسروایت کرده است که جابرسگوید: «قرأ رسول الله جقوله تعالی: «وَصَدَّق بالحُسنی»؛ قال: بلا اله الّا الله؛ و «كذّب بالحسنی»؛ قال: بلا اله الّا الله»؛ «رسول خدا جآیات «وَصَدَّق بالحسنی» و «كذّب بالحسنی»را قرائت کرد و فرمود: منظور از تصدیق و تکذیب «حُسنی»، کلمه‌ی «لا اله الا الله» می‌باشد».

این روایت را نیز خوارزمی، در کتاب «جامع المسانید» [۱۱۴۸]نقل کرده و در ادامه گفته است: ابومحمد بخاری، این حدیث را از عبدالله بن یزید مقری، از امام ابوحنیفه/روایت نموده است.

و همچنین راقم سطور گوید:

عبدالله بن یزید مقری/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «ما یكره من كثرة السئوال وتكلّف ما لا یعینه» [۱۱۴۹]

«حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ يَزِيدَ المُقْرِئُ، حَدَّثَنَا سَعِيدٌ، حَدَّثَنِي عُقَيْلٌ، عَنِ ابْنِ شِهَابٍ، عَنْ عَامِرِ بْنِ سَعْدِ بْنِ أَبِي وَقَّاصٍ، عَنْ أَبِيهِ، أَنَّ النَّبِيَّ جقَالَ: "إِنَّ أَعْظَمَ المُسْلِمِينَ جُرْمًا، مَنْ سَأَلَ عَنْ شَيْءٍ لَمْ يُحَرَّمْ، فَحُرِّمَ مِنْ أَجْلِ مَسْأَلَتِهِ"»(ح ۷۲۸۹)

«عبدالله بن یزید مقریء، از سعید، از عُقیل، از ابن شهاب، از عامر بن سعد بن ابی وقاص، از پدرش برای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جفرمودند: «گناهکارترین کس در میان مسلمانان، کسی است که از چیزی سؤال می‌کند که حرام نیست، ولی به خاطر سؤال خویش، آن را حرام می‌کند».

* در باب «اجر الحاكم اذا اجتهد، فأصاب أو أخطأ» [۱۱۵۰]

«حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ يَزِيدَ المُقْرِئُ المَكِّيُّ، حَدَّثَنَا حَيْوَةُ بْنُ شُرَيْحٍ، حَدَّثَنِي يَزِيدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الهَادِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ بْنِ الحَارِثِ، عَنْ بُسْرِ بْنِ سَعِيدٍ، عَنْ أَبِي قَيْسٍ، مَوْلَى عَمْرِو بْنِ العَاصِ، عَنْ عَمْرِو بْنِ العَاصِ، أَنَّهُ سَمِعَ رَسُولَ اللَّهِ جيَقُولُ: "إِذَا حَكَمَ الحَاكِمُ فَاجْتَهَدَ ثُمَّ أَصَابَ فَلَهُ أَجْرَانِ، وَإِذَا حَكَمَ فَاجْتَهَدَ ثُمَّ أَخْطَأَ فَلَهُ أَجْرٌ"، قَالَ: فَحَدَّثْتُ بِهَذَا الحَدِيثِ أَبَا بَكْرِ بْنَ عَمْرِو بْنِ حَزْمٍ، فَقَالَ: هَكَذَا حَدَّثَنِي أَبُو سَلَمَةَ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ، وَقَالَ عَبْدُ العَزِيزِ بْنُ المُطَّلِبِ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي بَكْرٍ، عَنْ أَبِي سَلَمَةَ، عَنِ النَّبِيِّ جمِثْلَهُ»(ح ۷۳۵۲)

«از عبدالله بن یزید مقریء مکی، از حیوة بن شُریح، از یزید بن عبدالله بن هادّ، از محمد بن ابراهیم بن حارث، از بُسر بن سعید، از ابوقیس مولی عمرو بن عاص، از عمرو بن عاصسبرای ما روایت کرده که وی از رسول خدا جشنیده است که می‌فرمود: «هرگاه حاکم، حکم کند؛ پس اجتهاد نماید؛ آنگاه به راه صواب برسد، او را دو پاداش خواهد بود؛ و اگر حکم کند؛ پس اجتهاد نماید؛ سپس راه خطا را بپیماید، او را یک ثواب خواهد بود».

راوی گوید: من، این حدیث را به ابوبکر بن محمد بن حزم گفتم. وی گفت: ابوسلمة بن عبدالرحمن، از ابوهریرةسنیز همچنین روایت کرده است. و عبدالعزیز بن مطلّب گفته که از عبدالله بن ابوبکر، از ابوسلمة، از پیامبر جبه مثل این حدیث، روایت شده است».

* در باب «بین كلّ اذانین صلاة لمن شاء» [۱۱۵۱]

«حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ يَزِيدَ، قَالَ: حَدَّثَنَا كَهْمَسُ بْنُ الحَسَنِ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُرَيْدَةَ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُغَفَّلٍ، قَالَ: قَالَ النَّبِيُّ ج: «بَيْنَ كُلِّ أَذَانَيْنِ صَلاَةٌ، بَيْنَ كُلِّ أَذَانَيْنِ صَلاَةٌ»، ثُمَّ قَالَ فِي الثَّالِثَةِ: «لِمَنْ شَاءَ»»(ح ۶۲۷)

«عبدالله بن یزید مقریء، از کهمس بن حسن، از عبدالله بن بریدة، از عبدالله بن مغفّلسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جفرمود: «میان هر اذان و اقامه، نمازی وجود دارد؛ میان هر اذان و اقامه، نمازی وجود دارد». و بار سوم فرمود: «البته برای هر کس که بخواهد».

* در باب «الضجعة علی الشق الایمن بعد ركعتی الفجر» [۱۱۵۲].

* در باب «الصلاة قبل المغرب» [۱۱۵۳].

* در باب «كسب الرجل وعمله بیده» [۱۱۵۴].

* در باب «قول الله تعالی: ﴿فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُۥ وَلِلرَّسُولِ[الأنفال: ۴۱]» [۱۱۵۵].

* در باب «قوله تعالی: ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ تَوَفَّىٰهُمُ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةُ ظَالِمِيٓ أَنفُسِهِمۡ قَالُواْ فِيمَ كُنتُمۡۖ قَالُواْ كُنَّا مُسۡتَضۡعَفِينَ فِي ٱلۡأَرۡضِۚ قَالُوٓاْ أَلَمۡ تَكُنۡ أَرۡضُ ٱللَّهِ وَٰسِعَةٗ فَتُهَاجِرُواْ فِيهَاۚ فَأُوْلَٰٓئِكَ مَأۡوَىٰهُمۡ جَهَنَّمُۖ وَسَآءَتۡ مَصِيرًا٩٧[النساء: ۹۷]» [۱۱۵۶].

[۱۱۳۷] بیوگرافی «عبدالله بن یزید مقریء» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۳/۱/۲۲۸؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۱/۴۳۵؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۵/۲۰۰؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۸/۳۴۲؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۱۴۴؛ «تهذیب التهدیب»، ابن حجر عسقلانی ۶/۷۵؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۵۴۸؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۰/۶۴۴؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص۱۸۵؛«طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص۱۶۰، «دول الاسلام»، حافظ ذهبی ۱/۹۴؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۲۶۲ [۱۱۳۸] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۳۶۷ [۱۱۳۹] همان ۱/۱۶۹ [۱۱۴۰] «جامع المسانید» ۲/۵۱۲ [۱۱۴۱] «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۹/۱۰۳ [۱۱۴۲] «تبییض الصحیفة»، سیوطی، ص ۷۵ [۱۱۴۳] «تقریب التهذیب» ۱/۵۴۸ [۱۱۴۴] «تهذیب التهذیب» ۲/۸۴ [۱۱۴۵] «عقود الجمان»؛ ص ۱۲۴ [۱۱۴۶] «المناقب»، کردری ۲/۲۱۹ [۱۱۴۷] «جامع المسانید» ۱/۹۲ [۱۱۴۸] همان ۱/۹۵ [۱۱۴۹] الجامع الصحیح، امام بخاری ۲/۱۰۸۲ [۱۱۵۰] همان ۲/۱۰۹۲ [۱۱۵۱] همان، امام بخاری ۱/۸۷ [۱۱۵۲] همان ۱/۱۵۵ [۱۱۵۳] همان ۱/۱۵۸ [۱۱۵۴] همان ۱/۲۷۸ [۱۱۵۵] همان ۱/۴۳۹ [۱۱۵۶] همان ۱/۶۶۱

۵۷- عبدالملک بن عبدالعزیز بن جُریج/ [۱۱۵۷] [متوفّای ۱۵۰ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۱۵۸]گوید:

وی، پیشوای دینی، حافظ حدیث، فقیه و دانشمند سرزمین حَرَم، عالم روحانی، دانشمند آگاه، فقیه دانا، صاحب نظر کاردان، نویسنده‌ی چیره دست و یکی از شخصیّت‌های برجسته‌ی اسلامی: ابوالولید - یا ابوخالد - عبدالملک بن عبدالعزیز بن جُریج رومی اُموی مکی می‌باشد.

برخی از بزرگان که وی، از آن‌ها، به روایت حدیث پرداخته است، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

پدرش؛ مجاهد؛ عطاء بن ابی رباح؛ میمون بن مهران؛ عمرو بن شعیب؛ نافع؛ زهری؛ و شمار زیادی از دیگر بزرگان عرصه‌ی حدیث؛ و از بین اساتید خویش، از مجاهد، کمتر حدیث روایت نموده است و از عطاء بن ابی رباح، بیشتر.

هفتاد و اندی سال، از تاریخ هجرت پیامبر خدا جگذشته بود که ابن جریج، دیده به جهان گشود و پا به عرصه‌ی وجود نهاد؛ و او، کوچکان صحابه را درک کرد و دریافت، ولی چیزی از احادیث و روایات را از آن‌ها، حفظ نکرد.

و از کسانی که از ابن جُریج، به روایت حدیث پرداخته‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

سفیان ثوری؛ سفیان بن عیینة؛ مسلم بن خالد؛ ابن عُلَیّة؛ حجّاج بن محمد؛ روح بن عبادة؛ وکیع بن جرّاح؛ عبدالرزاق؛ و شماری دیگر غیر از این‌ها، از دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت و فرزانگی.

احمد بن حنبل گوید: «كان من أوعیة العلم؛ وهو وابن ابی عروبة، اول من صنّف الكتب»؛ «ابن جُریج، یکی از ظرف‌ها (ذخیره‌ها و گنجینه‌های) علمی بود؛ و ابن جُریج و ابن ابی عروبة، جزو نخستین کسانی به شمار می‌آیند که دست به تألیف و نگارش یازیده‌اند و در زمینه‌های گوناگون، قلم فرسایی نموده‌اند».

واقدی گوید: «مات ابن جُریج، في اول ذی الحجّة، سنة خمسین ومائة»؛ «ابن جُریج، در اول ماه ذی حجّة، به سال ۱۵۰ ه‍ . ق درگذشت و به رحمت ایزدی پیوست».

ابوعاصم نیز گفته است: «كان ابن جُریج، من العبّاد؛ كان یصوم الدهر الّا ثلاثة ایّام من الشهر؛ وكانت له امرأة عابدة»؛ «ابن جُریج، یکی از عابدان و پارسایان و زاهدان و پرستشگران و پرهیزگاران و خداترسان بود که پیوسته روزه می‌گرفت و فقط از هر ماه، سه روز را روزه نمی‌گرفت و سایر روزها را روزه بود؛ و همسر او نیز، زنی عبادت کننده و پرستنده و پارسا و پرهیزگار بود».

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۱۵۹]گوید:

ابن سعد گفته است: «و كان ثقة كثیرالحدیث»؛ «ابن جُریج، از زمره‌ی راویان ثقه و قابل اعتماد بود که به نقل و روایت بسیاری از احادیث پرداخته است».

ابن حبّان نیز در کتاب «الثقات»، به ذکر وی پرداخته و گفته است: «كان من فقهاء اهل الحجاز وقرّاءهم ومتقنیهم»؛ «ابن جُریج، یکی از صاحب نظران فقهی اهل حجاز، و از زمره‌ی قاریان، استادان، کارشناسان، خبرگان، طلایه داران و پیشقراولان آن‌ها بود».

ابن خِراش گوید: «كان صدوقاً»؛ «ابن جُریج، فردی صادق و راستگو، و امانت دار و درستکار بود».

احمد عجلی نیز گوید: «مكّیٌ ثقة»؛ «وی، از مردمان مکه‌ی مکرمه و روایت کننده‌ای مؤثق و قابل اعتماد بود».

ناگفته نماند که ابن جُریج، از آن دسته از راویان و محدّثانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، از وی حدیث روایت نموده‌اند.

در کتاب «جامع المسانید» [۱۱۶۰]، چنین آمده است:

ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و مع انّه امام ائمّة الحدیث وشیخ اكبر شیوخ البخاری ومسلم، یروی عن الامام ابی حنیفة/في هذه المسانید؛ وهو شیخ شیوخ الامام الشافعي/؛ فقد روی الشافعي في مسنده عن مسلم بن عبدالحمید، عن ابن جُریج، حدیث المغیرة بن شعبة في المسح علی الخفّین».

«ابن جُریج - با وجود این که امام و رهبر پیشوایان حدیث و استاد بزرگترین و شاخص‌ترین اساتید بخاری و مسلم است - باز هم در این مسانید، به نقل روایت، از امام ابوحنیفه/پرداخته است؛ و علاوه از آن، ابن جُریج، استاد اساتید امام شافعیسنیز می‌باشد. شافعیسدر مُسند خویش، به نقل از مسلم بن عبدالحمید، از ابن جُریج، به روایت حدیث مغیرة بن شعبةسپیرامون «مسح بر موزه‌ها» پرداخته است.»

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۱۱۶۱]، وی را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/قرار داده است.

نگارنده گوید:

ابن جُریج، از ابوحنیفه، از زهری، از سعید بن مسیّب، از ابوهریرهسنقل کرده است که ابوهریرهسگوید: «نهی رسول الله جأن یأكل الرجل بشماله، أو یشرب بشماله»؛ «رسول خدا جاز خوردن و نوشیدن با دست چپ، منع کردند».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی، در کتاب «جامع المسانید» [۱۱۶۲]ذکر کرده و در ادامه گفته است: قاضی ابوبکر محمد بن عبدالباقی انصاری، این حدیث را به نقل از ابن جُریج، از نعمان بن ثابت - یعنی امام ابوحنیفه/- روایت نموده است.

و همچنین راقم سطور گوید:

عبدالملك بن عبدالعزیز بن جُریج/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک یا دو واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «تسلیم الراكب علی الماشی» [۱۱۶۳]

«حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ سَلاَمٍ، أَخْبَرَنَا مَخْلَدٌ، أَخْبَرَنَا ابْنُ جُرَيْجٍ، قَالَ: أَخْبَرَنِي زِيَادٌ، أَنَّهُ سَمِعَ ثَابِتًا، مَوْلَى عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ زَيْدٍ: أَنَّهُ سَمِعَ أَبَا هُرَيْرَةَ، يَقُولُ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: «يُسَلِّمُ الرَّاكِبُ عَلَى المَاشِي، وَالمَاشِي عَلَى القَاعِدِ، وَالقَلِيلُ عَلَى الكَثِيرِ»»(ح ۶۲۳۲)

«محمد، از مَخْلد، از ابن جُریج، از زیاد، از ثابت - آزاده‌ی عبد الرحمن بن زید - برای ما روایت کرده که وی گفته است: از ابوهریرهسشنیده است که می‌گفت: رسول خدا جفرمود: «سواره بر پیاده و پیاده بر نشسته، و گروهی اندک، بر گروهی انبوه، سلام بدهد».

* در باب «ما یتّقی من فتنة المال» [۱۱۶۴]

«حَدَّثَنَا أَبُو عَاصِمٍ، عَنِ ابْنِ جُرَيْجٍ، عَنْ عَطَاءٍ، قَالَ: سَمِعْتُ ابْنَ عَبَّاسٍ سمَا، يَقُولُ: سَمِعْتُ النَّبِيَّ جيَقُولُ: «لَوْ كَانَ لِابْنِ آدَمَ وَادِيَانِ مِنْ مَالٍ لاَبْتَغَى ثَالِثًا، وَلاَ يَمْلَأُ جَوْفَ ابْنِ آدَمَ إِلَّا التُّرَابُ، وَيَتُوبُ اللَّهُ عَلَى مَنْ تَابَ»»(ح ۶۴۳۶)

«ابوعاصم، از ابن جُریج، از عطاء برای ما روایت کرده که وی گفته است: از عبدالله بن عباسبشنیدم که می‌گفت: از رسول خدا جشنیدم که می‌فرمود: اگر فرزند آدم، دو درّه‌ی پر از مال و ثروت داشته باشد، به دنبال سوّمی خواهد رفت؛ و فقط خاک است که شکم او را پر می‌کند؛ و هر کس توبه کند، خداوند توبه‌اش را می‌پذیرد».

* در باب «النذر فیما لایملك وفي معصیّة» [۱۱۶۵]

«حَدَّثَنَا أَبُو عَاصِمٍ، عَنِ ابْنِ جُرَيْجٍ، عَنْ سُلَيْمَانَ الأَحْوَلِ، عَنْ طَاوُسٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ «أَنَّ النَّبِيَّ جرَأَى رَجُلًا يَطُوفُ بِالكَعْبَةِ بِزِمَامٍ أَوْ غَيْرِهِ فَقَطَعَهُ»»(ح ۶۷۰۲)

«ابوعاصم، از ابن جُریج، از سلیمان احول، از طاوس، از عبدالله بن عباسببرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جمردی را دید که در بینی خود، مهار یا چیز دیگری کرده بود و کسی آن را می‌کشید و او به اطراف کعبه، طواف می‌کرد؛ آن حضرت جآن مهار را قطع کرد».

* در باب «لا یرث المسلم الكافر ولا الكافر المسلم؛ فاذا أسلم قبل ان یقسم المیراث، فلا میراث له» [۱۱۶۶].

* در باب «لا یجوز نكاح المكره» [۱۱۶۷].

* در باب «ما یتّقی من فتنة المال» [۱۱۶۸].

* در باب «غسل الحائض رأس زوجها وترجیله» [۱۱۶۹].

* در باب «قول الله عزوجل: ﴿وَٱتَّخِذُواْ مِن مَّقَامِ إِبۡرَٰهِ‍ۧمَ مُصَلّٗىۖ[البقرة: ۱۲۵]» [۱۱۷۰].

* در باب «القضاء واللعان في المسجد بین الرجال والنساء» [۱۱۷۱].

* در باب «بدء الأذان» [۱۱۷۲].

* در باب «النوم قبل العشاء لمن غُلب» [۱۱۷۳].

* در باب «القراءة في المغرب» [۱۱۷۴].

* در باب «القراءة في الفجر» [۱۱۷۵].

به هر حال، روایات «عبدالملك بن عبدالعزیز بن جُریج»/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۹۶ مورد آمده است.

[۱۱۵۷] بیوگرافی «عبدالملک بن عبدالعزیز بن جُریج» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۳/۱/۴۲۲؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۳۰؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۵/۳۵۶؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۱۰/۴۰۰؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۶/۳۲۵؛«شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۲۲۶؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۹۳؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۲۱۰؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۶/۳۵۷؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۶۱۷؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۲/۵۵؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص۲۰۷ ؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۸۱، «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۳۱۴ [۱۱۵۸] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۱۶۹ و ۱۷۰ [۱۱۵۹] «تهذیب التهذیب» ۶/۳۵۷-۳۶۰ [۱۱۶۰] «جامع المسانید» ۲/۵۱۱ [۱۱۶۱] «عقود الجمان»؛ ص ۱۲۸ [۱۱۶۲] «جامع المسانید» ۲/۳۰۴ [۱۱۶۳] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۹۲۱ [۱۱۶۴] همان ۲/۹۵۲ [۱۱۶۵] همان ۲/۹۹۱ [۱۱۶۶] همان ۲/۱۰۰۲ [۱۱۶۷] همان ۲/۱۰۲۷ [۱۱۶۸] همان ۲/۹۵۲ [۱۱۶۹] همان ۱/۴۳ [۱۱۷۰] همان ۱/۵۷ [۱۱۷۱] همان ۱/۶۰ [۱۱۷۲] همان ۱/۸۵ [۱۱۷۳] همان ۱/۸۱ [۱۱۷۴] همان ۱/۱۰۵ [۱۱۷۵] همان ۱/۱۰۶

۵۸- عبدالواحد بن زیاد/ [۱۱۷۶] [متوفّای ۱۸۶ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۱۷۷]گوید:

وی، پیشوای دینی، فقیه آگاه، ابوبشر - یا ابوعبیدة - عَبْدی بَصْری می‌باشد؛ که از این افراد، به نقل حدیث پرداخته است:

کلیب بن وائل؛ حبیب بن ابوعمرة؛ عاصم احول؛ عمارة بن قعقاع؛ اعمش؛ مختار بن فلفل؛ و کسان دیگر غیر از این‌ها.

و از کسانی که از عبدالواحد بن زیاد، حدیث روایت کرده‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

ابوداود؛ عفّان؛ مُسدّد؛ عبیدالله قواریری؛ یحیی بن یحیی؛ قتیبة؛ و شماری دیگر از دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش.

امام احمد بن حنبل و دیگران، عبدالواحد بن زیاد را فردی مؤثق و قابل اعتماد معرفی نموده‌اند.

عبدالواحد بن زیاد، دانشمندی توانمند، عالمی آگاه، دانشوری کاردان و صاحب حدیث بود؛ برای وی در حدیث، اَوهامی نیز وجود دارد؛ ولی با این وجود، باز هم در کتاب‌ها، به حدیث او، استدلال و استناد می‌شود.

فلّاس و دیگران، بر این باورند که عبدالواحد بن زیاد، به سال ۱۸۶ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید؛ ولی احمد بن حنبل بر آن است که وی، به سال ۱۸۷ ه‍ . ق وفات کرده و به رحمت ایزدی پیوسته است.

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۱۷۸]گوید:

ابن سعد گفته است: «كان ثقة كثیر الحدیث»؛ «عبدالواحد بن زیاد، روایت کننده‌ای مؤثق و قابل اعتماد است که به نقل و روایت احادیث فراوانی نیز پرداخته است».

ابوزرعة و ابوحاتم گویند: «ثقة»؛ «ابن زیاد، فردی مورد وثوق و معتبر و امانت دار و مطمئن می‌باشد».

نسائی گوید: «لیس به بأس»؛ «در روایات و احادیث عبدالواحد بن زیاد، نمی‌توان نقص و ایرادی وارد کرد؛ زیرا وی، ثقه و قابل اعتماد است».

ابوداود نیز گفته است: «ثقة»؛ «ابن زیاد؛ از زمره‌ی راویان مؤثق و مطمئن و مُعتمد و قابل اعتبار است».

احمد عجلی نیز گوید: «بصری ثقة، حسن الحدیث»؛ «عبدالواحد بن زیاد، فردی مؤثق و قابل اعتماد است که احادیث وی، به درجه‌ی حَسن رسیده است».

دارقطنی گوید: «ثقة مأمون»؛ «ابن زیاد، روایت کننده‌ای ثقه و مورد اعتماد و درستکار و مطمئن و امانت دار و معتبر می‌باشد».

و ابن حبّان نیز، در کتاب «الثقات»، وی را در شمار راویان مؤثّق و قابل اعتماد ذکر کرده است.

ابن عبدالبرّ گوید: «أجمعوا – لا خلاف بینهم - انّ عبدالواحد بن زیاد، ثقة ثبت»؛ «علماء و صاحب نظران اسلامی، همه - بدون هیچگونه اختلاف و نزاعی - بر این موضوع، اجماع و اتفاق نظر دارند که عبدالواحد بن زیاد، فردی مؤثّق و قابل اعتماد، مطمئن و معتبر و امانت دار و درستکار می‌باشد».

ابن قطان فاسی گوید: «ثقة لم یعتلّ علیه قادح»؛ «ابن زیاد، روایت کننده‌ای ثقه و مطمئن می‌باشد که (از ناحیه‌ی علماء و صاحب نظران فنّ رجال و حدیث شناسی)، مورد جَرح و بدگویی قرار نگرفته و در مورد مؤثّق بودن وی، مورد تردید، واقع نشده است».

شایان ذکر است که عبدالواحد بن زیاد/، از آن دسته از راویان و محدّثانی می‌باشد که بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه، به نقل روایت از وی پرداخته‌اند.

و در کتاب «جامع المسانید» [۱۱۷۹]چنین آمد است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و هو یروی عن الامام ابی حنیفة/في هذه المسانید»؛ «عبدالواحد بن زیاد، در این مسانید، به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است».

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجمان» [۱۱۸۰]،وی را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و همچنین حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۱۱۸۱]، عبدالواحد بن زیاد را در زمره‌ی راویان شهر بصره ذکر کرده که به نقل روایت از امام اعظم ابوحنیفه/پرداخته‌اند، قرار داده است.

نگارنده گوید:

عبدالواحد بن زیاد، از ابوحنیفه، از اسحاق بن ثابت، از عبیدة انصاری، از پدرش، از علی بن حسین، از پیامبر جچنین روایت کرده است:

«انّه جمرّفی غزوة تبوك علی نفر من الجیش یزفّتون. فقال: ما هؤلاء؟ قالوا؟ أصابوا شراباً لهم؛ فنهی ان یشربوا في الدّباء والحنتم والمزفّت. فلمّا مرّبهم راجعاً، شكوا الیه من التخمة؛ فأذن لهم ان یشربوا فیها؛ ونهی عن شرب كلّ مسكر».

«در غزوه‌ی تبوک، رسول خدا جاز کنار چند نفر از لشکریان عبور کرد که در حال پر کردن ظرف‌های خویش بودند. آن حضرت جپرسید: این‌ها چه می‌کنند؟ گفتند: بدان‌ها نوشیدنی‌ای رسیده است. رسول خدا جاز نوشیدن در این چند ظرف: دبّاء، حنتم، و مزفّت نهی کرد. چون در برگشت، از کنار آن‌ها عبور کرد، از ناگوار شدن طعام، به رسول خدا جشکایت بردند؛ از این رو، رسول خدا جبرای آن‌ها، این اجازه را داد تا در آن ظرف‌ها بنوشند؛ البته از نوشیدن هر چیز مست کننده نهی کرد».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی، در کتاب «جامع المسانید» [۱۱۸۲]ذکر کرده و در ادامه گفته است: حافظ طلحة بن محمد، در مُسند خویش، این حدیث را از عبدالواحد بن زیاد، از امام ابوحنیفه/روایت نموده است.

و همچنین راقم سطور گوید:

عبدالواحد بن زیاد/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «اذا قال: والله لا أتكلّم الیوم؛ فصلّی أو قرأ أو سبّح، أو كبّر أو حمد أو هلّل؛ فهو علی نیّته» [۱۱۸۳]

«حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ إِسْمَاعِيلَ، حَدَّثَنَا عَبْدُ الوَاحِدِ، حَدَّثَنَا الأَعْمَشُ، عَنْ شَقِيقٍ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ س، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ جكَلِمَةً وَقُلْتُ أُخْرَى: «مَنْ مَاتَ يَجْعَلُ لِلَّهِ نِدًّا أُدْخِلَ النَّارَ» وَقُلْتُ أُخْرَى: «مَنْ مَاتَ لاَ يَجْعَلُ لِلَّهِ نِدًّا أُدْخِلَ الجَنَّةَ»»(ح ۶۶۸۳)

«موسی بن اسماعیل، از عبدالواحد بن زیاد، از اعمش، از شقیق، از عبدالله بن مسعودسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جکلمه‌ای گفت و من چیز دیگر گفتم. فرمود: «کسی که بمیرد و به خدا شریک آورده باشد، به دوزخ خواهد رفت». و من چیز دیگر گفتم: کسی که بمیرد و به خدا، کسی را شریک نیاورد، به بهشت خواهد رفت».

* در باب «أحكام أهل الذمّة وإحصانهم؛ واذا زنوا ورفعوا الی الامام» [۱۱۸۴]

«حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ إِسْمَاعِيلَ، حَدَّثَنَا عَبْدُ الوَاحِدِ، حَدَّثَنَا الشَّيْبَانِيُّ، سَأَلْتُ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ أَبِي أَوْفَى، عَنِ الرَّجْمِ فَقَالَ: «رَجَمَ النَّبِيُّ ج» فَقُلْتُ: أَقَبْلَ النُّورِ أَمْ بَعْدَهُ؟ قَالَ: «لاَ أَدْرِي» تَابَعَهُ عَلِيُّ بْنُ مُسْهِرٍ، وَخَالِدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، وَالمُحَارِبِيُّ، وَعَبِيدَةُ بْنُ حُمَيْدٍ، عَنِ الشَّيْبَانِيِّ وَقَالَ بَعْضُهُمْ: المَائِدَةِ، وَالأَوَّلُ أَصَحُّ»(ح ۶۸۴۰)

«موسی بن اسماعیل، از عبدالواحد بن زیاد، از شیبانی برای ما روایت کرده که وی گفته است: از عبدالله بن ابی اوفیسدرباره‌ی سنگسار پرسیدم. وی گفت: رسول خدا جرَجم و سنگسار کرده است. گفتم: پیش از نزول سوره‌ی نور بود یا پس از آن؟ گفت: نمی‌دانم.»

* در باب «اثم من قتل ذمیّاً بغیر جرم» [۱۱۸۵]

«حَدَّثَنَا قَيْسُ بْنُ حَفْصٍ، حَدَّثَنَا عَبْدُ الوَاحِدِ، حَدَّثَنَا الحَسَنُ بْنُ عَمْرٍو، حَدَّثَنَا مُجَاهِدٌ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَمْرٍو سمَا، عَنِ النَّبِيِّ جقَالَ: «مَنْ قَتَلَ مُعَاهَدًا لَمْ يَرِحْ رَائِحَةَ الجَنَّةِ، وَإِنَّ رِيحَهَا تُوجَدُ مِنْ مَسِيرَةِ أَرْبَعِينَ عَامًا»»(ح ۳۱۶۶)

«قیس بن حفص، از عبدالواحد بن زیاد، از حسن بن عمرو، از مجاهد، از عبدالله بن عمروسبرای ما روایت کرده که آن حضرت جفرمود: «هر کس، فرد معاهدی (کافری که با مسلمانان، عهد و پیمان بسته است) را بکشد، بوی بهشت به مشامش نمی‌رسد؛ گفتنی است که بوی بهشت از مسافت چهل سال راه، به مشام می‌رسد».

* در باب «الجهاد من الایمان» [۱۱۸۶].

* در باب «قول الله تعالی: ﴿وَمَآ أُوتِيتُم مِّنَ ٱلۡعِلۡمِ إِلَّا قَلِيلٗا٨٥[الإسراء: ۸۵]» [۱۱۸۷].

* در باب «اذا غسل الجنابة أو غیرها، فلم یذهب أثرها» [۱۱۸۸].

* در باب «الغسل مرّة واحدة» [۱۱۸۹].

* در باب «تفریق الغسل والوضوء» [۱۱۹۰].

* در باب «مباشرة الحائض» [۱۱۹۱].

* در باب «المرور في المسجد» [۱۱۹۲].

* در باب «اذا صلّی الی فراش فیه حائض» [۱۱۹۳].

* در باب «ما یصلّی بعد العصر من الفوائت ونحوها» [۱۱۹۴].

* در باب «رفع البصر الی الامام في الصلاة» [۱۱۹۵].

* در باب «القنوت قبل الركوع وبعده» [۱۱۹۶].

به هر حال، روایات «عبدالواحد بن زیاد»/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۲۸ مورد آمده است.

[۱۱۷۶] بیوگرافی «عبدالواحد بن زیاد» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۳/۱/۵۹؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۴۱؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۶/۲۰؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۲/۶۷۲؛ ؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۹/۷؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۲۸۶-۳۱۰؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۱۲۳؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۲۱۸؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۶/۳۸۵؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۶۲۳؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۲/۱۱۷؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص۲۰۹ ؛««الطبقات الکبری»، ابن سعد ۷/۳۲۹؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۳۱۹ [۱۱۷۷] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۵۸ [۱۱۷۸] «تهذیب التهذیب» ۶/۳۸۵ و ۳۸۶ [۱۱۷۹] «جامع المسانید» ۲/۵۱۴ [۱۱۸۰] «عقود الجمان»؛ ص ۱۲۸ [۱۱۸۱] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۷ [۱۱۸۲] «جامع المسانید» ۲/۳۲۰ [۱۱۸۳] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۹۸۸ و ۹۸۹ [۱۱۸۴] همان ۲/۱۰۱۱ [۱۱۸۵] همان ۲/۱۰۲۱ [۱۱۸۶] همان ۱/۱۰ [۱۱۸۷] همان ۱/۲۴ [۱۱۸۸] همان ۱/۳۶ [۱۱۸۹] همان ۱/۳۹ [۱۱۹۰] همان ۱/۴۰ [۱۱۹۱] همان ۱/۴۴ [۱۱۹۲] همان ۱/۶۴ [۱۱۹۳] همان ۱/۷۴ [۱۱۹۴] همان ۱/۸۳ [۱۱۹۵] همان ۱/۱۰۳ [۱۱۹۶] همان ۱/۱۳۶

۵۹- عبدالوارث بن سعید حنفی/ [۱۱۹۷] [متوفّای ۱۸۰ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۱۹۸]گوید:

وی، حافظ مطمئن و قابل اعتماد در حدیث، ابوعبیدة عنبری، تنوّری بصری می‌باشد که از ایوب سختیانی، یزید رشک، جعد ابی عثمان، شعیب بن حبحاب، ایوب بن موسی و کسان دیگر، به روایت حدیث پرداخته است.

و از او نیز، مُسدّد، قتیبة، بشر بن هلال، حمید بن مسعدة، پسرش: عبدالصمد و شماری دیگر از دانش پژوهان، حدیث روایت نموده‌اند.

ابوعمر جرمی گوید: «ما رأیتُ فقیهاً أفصح من عبدالوارث»؛ «من فقیه و دانشوری فصیح‌تر و سخنورتر و بلیغ‌تر و نیکوسخن‌تر از عبدالوارث بن سعید، ندیده‌ام».

عبدالوارث بن سعید، به سال ۱۰۲ ه‍ . ق دیده به جهان گشود و به سال ۱۸۰ ه‍ . ق درگذشت و به رحمت ایزدی پیوست.

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۱۹۹]گوید:

احمد بن حنبل گوید: «كان عبدالوارث أصحّ حدیثاً من حسین المعلّم؛ وكان صالحاً في الحدیث»؛ «احادیث عبدالوارث بن سعید، از لحاظ صحّت و درستی، بهتر از احادیث و روایات حسین معلّم است؛و عبدالوارث، در زمینه‌ی روایت حدیث، فردی درستکار و شریف، نجیب و محترم، شایسته و کارآمد، متخصص و کارشناس و توانا و برازنده بود».

معاویة بن صالح گوید: «قلتُ لیحیی بن معین: من أثبت شیوخ البصریین؟ فقال: عبدالوارث مع جماعة سمّاهم»؛ «خطاب به یحیی بن معین گفتم: از میان اساتید و شیوخ بصره، چه کسی از همه مطمئن‌تر و معتبرتر و امانت دارتر و قابل اعتمادتر است؟ وی در پاسخ گفت: عبدالوارث؛ و یحیی بن معین، در کنار عبدالوارث، به بیان شمار دیگری از علماء و صاحب نظران اسلامی نیز پرداخت».

و عثمان دارمی، به نقل از یحیی بن معین گوید: «هو مثل حماد بن زیاد في ایوّب. قلتُ: فالثقفی احبّ الیك أو عبدالوارث؟ قال: عبدالوارث. قلت: فابن عُلَیَّة احبّ الیك في ایوب أو عبدالوارث؟ قال: عبدالوارث»؛ «عبدالوارث بن سعید، در روایت کردن احادیث ایوب، به سان حماد بن زید است». عثمان گوید: خطاب به یحیی بن معین گفتم: از دیدگاه شما، در نقل و روایت حدیث از ایوب، ثقفی بهتر و برازنده‌تر است یا عبدالوارث؟ وی در پاسخ گفت: عبدالوارث.

دوباره پرسیدم: از دیدگاه شما، در نقل و روایت حدیث از ایوب، ابن عُلَیّة بهتر و بایسته‌تر است یا عبدالوارث؟ یحیی بن معین، باز هم در پاسخ گفت: عبدالوارث».

ابوزرعة گوید: «ثقة»؛ «عبدالوارث، فردی مؤثق و قابل اعتماد است».

ابوحاتم گوید: «صدوق، ممّن یعدّ مع ابن عُلَیّة ووُهیب وبشر بن المفضّل؛ یُعدّ من الثقات؛ هو أثبت من حماد بن سلمة»؛ «عبدالوارث بن سعید، روایت کننده‌ای صادق و درستکار و امانت دار و راستگو می‌باشد؛ او با ابن عُلیّة؛ وُهیب و بشر بن مفضّل، از زمره‌ی راویان ثقه و مورد اعتماد به شمار می‌آیند؛ و عبدالوارث، نسبت به حماد بن سلمة، مطمئن‌تر و معتبرتر می‌باشد».

نسایی گوید: «ثقة حجّة»؛ «عبدالوارث بن سعید، ثقه و قابل اعتماد و حجّت و خبره و آگاه و کارشناس در حدیث می‌باشد».

ابن نُمیر، احمد عجلی و دیگران نیز، عبدالوارث بن سعید را فردی مؤثّق و مورد اعتماد معرفی کرده‌اند؛ و علاوه از آن، وی از آن دسته از راویان و محدّثانی می‌باشد که بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه، به نقل روایت از وی پرداخته‌اند.

حافظ عبدالقادر قرشی نیز در کتاب «الجواهر المضیة» [۱۲۰۰]، به بیان بیوگرافی عبدالوارث بن سعید پرداخته و او را از علماء و صاحب نظران احناف برشمرده و در ادامه گفته است: «روی له الجماعة»؛ «جماعت محدّثان، از عبدالوارث بن سعید، حدیث روایت نموده‌اند». (و منظور از جماعت محدّثان، شش پیشوای حدیث: بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه می‌باشد).

حافظ جلال الدین مزّی، در کتاب «تهذیب الكمال» [۱۲۰۱]، عبدالوارث بن سعید را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است؛ همچنان‌که حافظ سیوطی نیز در کتاب «تبییض الصحیفة» [۱۲۰۲]، وی را در زمره‌ی راویان امام ابوحنیفه/قرار داده است.

و همچنین حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۱۲۰۳]، عبدالوارث بن سعید را در زمره‌ی راویان شهر بصره که به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته‌اند، ذکر نموده است.

و در کتاب «جامع المسانید» [۱۲۰۴]، چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و یروی عن الامام الأعظم ابی حنیفة/»؛ «عبدالوارث بن سعید، در این مسانید، از امام ابوحنیفه/حدیث روایت نموده است».

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجمان» [۱۲۰۵]، به ذکر عبدالوارث بن سعید پرداخته و او را از راویان امام اعظم ابوحنیفه/معرفی کرده است.

نگارنده گوید:

عبدالوارث بن سعید، از ابوحنیفه، از عمرو بن شعیب، از پدرش، از جدّش، از پیامبر جچنین روایت کرده است: «نهی جالشرط في البیع»؛ «رسول خدا جاز قرار دادن شرط در معامله، نهی کردند».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی، در کتاب «جامع المسانید» [۱۲۰۶]، ذکر کرده و در ادامه گفته است:

این حدیث را سه نفر، از عبدالوارث بن سعید، از امام ابوحنیفه/روایت کرده‌اند:

۱- ابوعبدالله حسین بن محمد بن خسرو بلخی در مُسند خویش؛

۲- قاضی ابوبکر محمد بن ابی طاهر عبدالباقی انصاری؛

۳- و حافظ ابونعیم اصفهانی.

و همچنین نگارنده‌ی سطور گوید:

عبدالوارث بن سعید/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «الولیمة ولو بشاة» [۱۲۰۷]

«حَدَّثَنَا مُسَدَّدٌ، حَدَّثَنَا عَبْدُ الوَارِثِ، عَنْ شُعَيْبٍ، عَنْ أَنَسٍ، «أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ جأَعْتَقَ صَفِيَّةَ وَتَزَوَّجَهَا، وَجَعَلَ عِتْقَهَا صَدَاقَهَا، وَأَوْلَمَ عَلَيْهَا بِحَيْسٍ»»(ح ۵۱۶۹)

«مُسدّد، از عبدالوارث بن سعید، از شعیب، از انس بن مالکسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا ج، صفیّةلرا آزاد نمود و با وی ازدواج کرد و آزادی وی را مَهرش گردانید؛ و نوعی غذا بر وی ولیمه کرد».

* در باب «ذهاب النساء والصبیان الی العرس» [۱۲۰۸]

«حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ المُبَارَكِ، حَدَّثَنَا عَبْدُ الوَارِثِ، حَدَّثَنَا عَبْدُ العَزِيزِ بْنُ صُهَيْبٍ، عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ س، قَالَ: أَبْصَرَ النَّبِيُّ جنِسَاءً وَصِبْيَانًا مُقْبِلِينَ مِنْ عُرْسٍ، فَقَامَ مُمْتَنًّا، فَقَالَ: «اللَّهُمَّ أَنْتُمْ مِنْ أَحَبِّ النَّاسِ إِلَيَّ»»(ح ۵۱۸۰)

«عبدالرحمن بن مبارک، از عبدالوارث بن سعید، از عبدالعزیز بن صهیب، از انس بن مالکسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جزنان و کودکانی را دید که از محفل عروسی می‌آمدند؛ آن حضرت جنیرومندانه برخاست و فرمود: «بارالها! شما در نزد من، از دوست داشتنی‌ترین مردمان هستید».

* در باب «التزعفر للرجال» [۱۲۰۹]

«حَدَّثَنَا مُسَدَّدٌ، حَدَّثَنَا عَبْدُ الوَارِثِ، عَنْ عَبْدِ العَزِيزِ، عَنْ أَنَسٍ، قَالَ: «نَهَى النَّبِيُّ جأَنْ يَتَزَعْفَرَ الرَّجُلُ»»(ح ۵۸۴۶)

«مُسدّد، از عبدالوارث بن سعید، از عبدالعزیز، برای ما روایت کرده که انس بن مالکسگفت: رسول خدا جمنع کرده است که مرد، جامه‌ی خویش را با زعفران رنگ کند».

* در باب «كراهیة الصلاة في التصاویر» [۱۲۱۰]

«حَدَّثَنَا عِمْرَانُ بْنُ مَيْسَرَةَ، حَدَّثَنَا عَبْدُ الوَارِثِ، حَدَّثَنَا عَبْدُ العَزِيزِ بْنُ صُهَيْبٍ، عَنْ أَنَسٍ سقَالَ: كَانَ قِرَامٌ لِعَائِشَةَ، سَتَرَتْ بِهِ جَانِبَ بَيْتِهَا، فَقَالَ لَهَا النَّبِيُّ ج: «أَمِيطِي عَنِّي، فَإِنَّهُ لاَ تَزَالُ تَصَاوِيرُهُ تَعْرِضُ لِي فِي صَلاَتِي»»(ح ۵۹۵۹)

«عمران بن میسرة، از عبدالوارث بن سعید، از عبدالعزیز بن صهیب، برای ما روایت کرده که انس بن مالکسگفت: عایشهل، پرده‌ای دارای صورت داشت که با آن، جانب خانه‌ی خویش را پوشانیده بود. پیامبر خدا جبه وی فرود: «آن را از نظرم دور کن؛ زیرا تصویرهای آن، پیوسته در نماز، در نظرم می‌آید».

* در باب «ما ینهی عن السباب واللعن» [۱۲۱۱].

* در باب «قوله تعالی: ﴿لَا تَدۡخُلُواْ بُيُوتَ ٱلنَّبِيِّ إِلَّآ أَن يُؤۡذَنَ لَكُمۡ إِلَىٰ طَعَامٍ غَيۡرَ نَٰظِرِينَ إِنَىٰهُ[الأحزاب: ۵۳]» [۱۲۱۲].

* در باب «قول النبيّ ج: اللّهم علّمه الكتاب» [۱۲۱۳].

* در باب «رفع العلم وظهور الجهل» [۱۲۱۴].

* در باب «اثم من كذب علی النبيّ ج» [۱۲۱۵].

* در باب «غسل مایصیب من فرج المرأة» [۱۲۱۶].

* در باب «هل ینبش قبور مشركی الجاهلیة» [۱۲۱۷].

* در باب «لیردّ المصلّی من مرّ بین یده» [۱۲۱۸].

* در باب «من كره أن یقال للمغرب، العشاء» [۱۲۱۹].

* در باب «ما جاء في الثوم النیّ والبصل والكرّاث» [۱۲۲۰].

* در باب «السواك یوم الجمعة» [۱۲۲۱].

* در باب «اذا لم یكن لها جلباب في العید» [۱۲۲۲].

به هر حال، روایات «عبدالوارث بن سعید»/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۷۱ مورد آمده است.

[۱۱۹۷] بیوگرافی «عبدالوارث بن سعید» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۳/۲/۱۱۸؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۵۶؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۶/۷۵؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۱۸/۳۰۰؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۲/۶۷۷؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۲۹۳؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۱۴۰؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۲۱۹؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۶/۳۹۱؛«تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۶۲۵؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۲/۱۳۲؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص۲۰۹ ؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص۱۱۶، «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۳۲۶ [۱۱۹۸] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۵۷ [۱۱۹۹] «تهذیب التهذیب» ۶/۳۹۲ [۱۲۰۰] «الجواهر المضیة» ۱/۳۳۴ [۱۲۰۱] «تهذیب الکمال» ۱۹/۱۰۴ [۱۲۰۲] «تبییض الصحیفة»، ص ۷۷ [۱۲۰۳] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۸ [۱۲۰۴] «جامع المسانید» ۲/۵۱۹ [۱۲۰۵] «عقود الجمان»؛ ص ۱۲۸ [۱۲۰۶] «جامع المسانید» ۲/۲۲ و ۲۳ [۱۲۰۷] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۷۷۷ [۱۲۰۸] همان ۲/۷۷۸ [۱۲۰۹] همان ۲/۸۶۹ [۱۲۱۰] همان ۲/۸۸۱ [۱۲۱۱] همان ۲/۸۹۳ [۱۲۱۲] همان ۲/۷۰۶ [۱۲۱۳] همان ۱/۱۷ [۱۲۱۴] همان ۱/۱۸ [۱۲۱۵] همان ۱/۲۱ [۱۲۱۶] همان ۱/۴۳ [۱۲۱۷] همان ۱/۶۱ [۱۲۱۸] همان ۱/۷۳ [۱۲۱۹] همان ۱/۷۹ و ۸۰ [۱۲۲۰] همان ۱/۱۱۸ [۱۲۲۱] همان ۱/۱۲۲ [۱۲۲۲] همان ۱/۱۳۳ و ۱۳۴

۰ ۶- عَبدة بن سلیمان کلابی/ [۱۲۲۳] [متوفّای ۱۸۷ه‍ . ق یا ۱۸۸ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۲۲۴]گوید:

وی، پیشوای دینی و حافظ حدیث؛ ابومحمد کلابی کوفی می‌باشد که از عاصم احول، هشام بن عروة، اعمش، اسماعیل بن ابی خالد و کسان دیگر، حدیث روایت نموده است.

و از او نیز، احمد بن حنبل، اسحاق بن راهویه، ابوخیثمه، ابوکریب، ابوسعید اشجّ و دیگران، به نقل روایت پرداخته‌اند.

احمد بن حنبل گوید: «ثقة ثقة وزیادة مع صلاح وشدّة فقر، علیه فروة خلقة لاتساوی كبیر شیء؛ مات في رجب سنة سبع وثمانین ومائة»؛ «عبدة بن سلیمان، خیلی مطمئن و بسیار قابل اعتماد بود، که در کنار دارا بودن صفت وثاقت و امانت داری، فردی درستکار و شریف، نجیب و محترم، شایسته و برازنده، و بسیار فقیر و تنگدست بود؛ و تهی دستی و ناداری وی، به حدّی بود که بر تن وی، پوستینی بود که ارزش زیادی نداشت؛ و سرانجام وی، در ماه رجب، به سال ۱۸۷ ه‍ . ق درگذشت و به رحمت ایزدی پیوست».

احمد بن حنبل در جایی دیگر گوید: «كان عبدة شدید الفقر»؛ «عبدة بن سلیمان، بسیار تنگدست و فقیر و مستمند و تهی دست بود».

احمد عجلی گوید: «ثقة؛ رجل صالح، صاحب قرآن، یقریء»؛ «عبدة بن سلیمان، روایت کننده‌ای مؤثّق و قابل اعتماد و فردی درستکار و شریف، شایسته و برازنده، نجیب و محترم و کاردان و توانا می‌باشد که صاحب قرآن نیز بود و به آموختن قرآن برای دیگران می‌پرداخت».

و ابن سعد بر این باور است است که عبدة بن سلیمان، در سوم ماه رجب، به سال ۱۸۸ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید.

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۲۲۵]گوید:

ابن حبّان، در کتاب «الثقات»، عبدة بن سلیمان را در شمار راویان مؤثق و قابل اعتماد ذکر کرده و گفته است: «مسقیم الحدیث جدّاً»؛ «روایات و احادیث عبدة بن سلیمان، بسیار صحیح و درست می‌باشد».

و ابن شاهین نیز در کتاب «الثقات» گوید: عثمان بن ابی شیبة گوید: «ثقة، مسلم، صدوق»؛ «عبدة بن سلیمان، روایت کننده‌ای مؤثّق و قابل اعتماد، مسلمان و حقگرا، صادق و راستگو، درستکار و شریف و امانت دار و معتبر بود».

دارقطنی نیز گوید: «ثقة»؛ «عبدة بن سلیمان، فردی ثقه و معتبر و قابل اعتماد و مطمئن بود».

ناگفته نماند که وی، از آن دسته از محدّثان و راویانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، از وی حدیث روایت نموده‌اند.

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجمان»، [۱۲۲۶]عبدة بن سلیمان را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و همچنین حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۱۲۲۷]، وی را در زمره‌ی راویان شهر کوفه ذکر کرده که به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته‌اند، معرفی نموده است.

نگارنده گوید:

عبدة بن سلیمان كِلابی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «هجاء المشركین» [۱۲۲۸]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدٌ، حَدَّثَنَا عَبْدَةُ، أَخْبَرَنَا هِشَامُ بْنُ عُرْوَةَ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ عَائِشَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا، قَالَتْ: اسْتَأْذَنَ حَسَّانُ بْنُ ثَابِتٍ رَسُولَ اللَّهِ جفِي هِجَاءِ المُشْرِكِينَ، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: «فَكَيْفَ بِنَسَبِي» فَقَالَ حَسَّانُ: لَأَسُلَّنَّكَ مِنْهُمْ كَمَا تُسَلُّ الشَّعَرَةُ مِنَ العَجِينِ»(ح ۶۱۵۰)

«محمد، از عبدة بن سلیمان، از هشام بن عروة، از پدرش، از عایشهلبرای ما روایت کرده که وی گفته است: حسّان بن ثابتسدرباره‌ی هجو کردن مشرکان، از رسول خدا جاجازه خواست. آن حضرت جفرمود: «درباره‌ی نَسب من چگونه می‌کنی؟» حسان گفت: نسبت تو را (در شعر خود)، همچون موی از خمیر بیرون می‌آورم.

از هشام بن عروة، از پدرش روایت است که گفت: به نزد عایشهلرفتم تا حسّان را دشنام بدهم. عایشهلگفت: او را دشنام مده؛ زیرا وی (در برابر مشرکان)، از رسول خدا جدفاع می‌کرد».

* در باب «قول الله تعالی: ﴿وَصَلِّ عَلَيۡهِمۡۖ[التوبة: ۱۰۳]؛ و من خصّ أخاه بالدعاء دون نفسه» [۱۲۲۹]

«حَدَّثَنَا عُثْمَانُ بْنُ أَبِي شَيْبَةَ، حَدَّثَنَا عَبْدَةُ، عَنْ هِشَامٍ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ عَائِشَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا، قَالَتْ: سَمِعَ النَّبِيُّ جرَجُلًا يَقْرَأُ فِي المَسْجِدِ فَقَالَ: «رَحِمَهُ اللَّهُ، لَقَدْ أَذْكَرَنِي كَذَا وَكَذَا آيَةً، أَسْقَطْتُهَا فِي سُورَةِ كَذَا وَكَذَا»»(ح ۶۳۳۵)

«عثمان بن ابی شیبة، از عبدة بن سلیمان، از هشام بن عروة، از پدرش، برای ما روایت کرده که عایشهلگفت: رسول خدا جاز مردی در مسجد شنید که قرآن می‌خواند؛ از این رو، فرمود: «خداوند، بر وی رحمت نثار کند؛ بی‌گمان او، فلان و فلان آیه را به یادم آورد که پیشتر آن را در فلان و فلان سوره، فراموش کرده بودم».

* در باب «سكرات الموت» [۱۲۳۰]

«حَدَّثَنِي صَدَقَةُ، أَخْبَرَنَا عَبْدَةُ، عَنْ هِشَامٍ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ عَائِشَةَ، قَالَتْ: كَانَ رِجَالٌ مِنَ الأَعْرَابِ جُفَاةً، يَأْتُونَ النَّبِيَّ جفَيَسْأَلُونَهُ: مَتَى السَّاعَةُ؟ فَكَانَ يَنْظُرُ إِلَى أَصْغَرِهِمْ فَيَقُولُ: «إِنْ يَعِشْ هَذَا لاَ يُدْرِكْهُ الهَرَمُ حَتَّى تَقُومَ عَلَيْكُمْ سَاعَتُكُمْ»، قَالَ هِشَامٌ: يَعْنِي مَوْتَهُمْ»(ح ۶۵۱۱)

«صدقة، از عبدة بن سلیمان، از هشام، از پدرش برای ما روایت کرده که عایشهلگفت: افرادی خشن از بادیه نشینان، به نزد رسول خدا جمی‌آمدند و می‌پرسیدند: قیامت، کی بر پا می‌شود؟ رسول خدا جبا نگاه کردن به کوچکترین آن‌ها می‌فرمود: «اگر این شخص، زنده بماند، قبل از این که پیر شود، قیامت شما، برایتان برپا خواهد شد».

هشام گوید: یعنی مرگ ایشان، قیامت آنان خواهد بود».

* در باب «کیف کان یمین النبيّ ج[۱۲۳۱]

* در باب «قول الله تعالی: ﴿وَٱلسَّارِقُ وَٱلسَّارِقَةُ فَٱقۡطَعُوٓاْ أَيۡدِيَهُمَا[المائدة: ۳۸]؛ و في كم تقطع» [۱۲۳۲].

* در باب «من احبّ تعجیل الصدقة من یومها» [۱۲۳۳].

* در باب «الزكاة علی الزوج والأیتام في الحجر» [۱۲۳۴].

* در باب «اذا كان بین الامام وبین القوم حائط أو سترة» [۱۲۳۵].

* در باب «الصلاة في البیعة» [۱۲۳۶].

* در باب «لا تتحرّی الصلاة قبل غروب الشمس» [۱۲۳۷].

* در باب «الوصال؛ ومن قال: لیس في اللیل صیام» [۱۲۳۸].

* در باب «تحرّی لیلة القدر في الوتر من العشر الاواخر فیه» [۱۲۳۹].

* در باب «قبول الهدیّة» [۱۲۴۰].

* در باب «الغسل بعد الحرب والغبار» [۱۲۴۱].

به هر حال، روایات «عبدة بن سلیمان كِلابی»/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۳۲ مورد آمده است.

[۱۲۲۳] بیوگرافی «عبدة بن سلیمان کلابی» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۳/۲/۱۱۵؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۷۵؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۶/۸۹؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۸/۵۱۱؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۳۲۰؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۱۶۴؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۲۲۳؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۶/۴۰۵؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۶۲۸؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۲/۱۶۱؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۲۱۱؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص۱۳۵، «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۶/۳۹۰؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۳۳۴ [۱۲۲۴] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۳۱۲ [۱۲۲۵] «تهذیب التهذیب» ۶/۴۰۵ [۱۲۲۶] «عقود الجمان»؛ ص۱۲۸ [۱۲۲۷] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۴ [۱۲۲۸] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۹۰۸ [۱۲۲۹] همان ۲/۹۳۸ [۱۲۳۰] همان ۲/۹۶۴ [۱۲۳۱] همان ۲/۹۸۱ [۱۲۳۲] همان ۲/۱۰۰۴ [۱۲۳۳] همان ۱/۱۹۲ [۱۲۳۴] همان ۱/۱۹۳ [۱۲۳۵] همان ۱/۱۹۸ [۱۲۳۶] همان ۲/۱۰۱ [۱۲۳۷] همان ۱/۶۲ [۱۲۳۸] همان ۱/۸۳ [۱۲۳۹] همان ۱/۲۶۳ [۱۲۴۰] همان ۱/۲۷۰ [۱۲۴۱] همان ۱/۳۵۰

۶۱- عبیدالله بن عُمر [بن حفص بن عاصم بن عمر بن الخطّاب عَدَوی] عُمری/ [۱۲۴۲] [متوفّای ۱۴۷ه‍ . ق]

حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۲۴۳]گوید:

وی، عبیدالله بن عمر بن حفص بن عاصم بن عمر بن خطّاب، عَدوی عُمری مَدَنی، ابوعثمان، و یکی از فقهای هفتگانه‌ی مدینه‌ی منوّره می‌باشد.

از کسانی که عبیدالله بن عمر، از آن‌ها، به نقل روایت پرداخته است، می‌توان بدین بزرگان اشاره کرد:

اُمّ خالد بنت خالد بن سعید بن عاص - این خانم، صحبت و همراهی با پیامبر جنیز داشته است -، پدرش (عمر بن حفص بن عاصم)؛ دایی‌اش: خبیب بن عبدالرحمن؛ سالم بن عبدالله بن عمر؛ پسر سالم، یعنی ابوبکر بن سالم؛ نافع مولی ابن عمر؛ پسر نافع، یعنی عمر بن نافع؛ قاسم بن محمد بن ابوبکر؛ پسر قاسم، یععنی عبدالرحمن بن قاسم؛ سمی مولی ابوبکر بن عبدالرحمن بن حارث؛ ابوحازم بن دینار؛ سعید مقبری؛ عبادة بن ولید بن عبادة بن صامت؛ عبدالله بن دینار؛ ابوالزناد؛ عطاء بن ابی رباح؛ ثابت بنانی؛ محمد بن منکدر؛ محمد بن یحیی بن حبّان؛ یزید بن رومان؛ زهری؛ وهب بن کیسان و دیگران.

و از شاگردانی که از عبیدالله بن عمر/، به نقل و روایت حدیث پرداخته‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

برادرش: عبدالله؛ حُمید طویل - که یکی از اساتید وی به شمار می‌آید -؛ ایوب سختیانی - که پیش از عبیدالله بن عمر، وفات کرد - ؛ یحیی بن سعید انصاری - که از وی بزرگتر نیز بود - ؛ جریر بن حازم؛ حماد بن زید؛ حماد بن سلمة؛ سفیان ثوری؛ سفیان بن عیینة؛ شعبة؛ معمر بن راشد؛ زائدة؛ سفیان بن حسین؛ سلیمان بن بلال؛ حفص بن غیاث؛ خالد بن حارث؛ سلیم بن اخضر؛ عبّاد بن عبّاد؛ عبدالله بن ادریس؛ عبدالله بن مبارک؛ عبدالله بن نُمیر؛ عبدالأعلی بن عبدالأعلی؛ ابن جُریج؛ ابواسحاق فزاری؛ عبدالعزیز ماجشون؛ دراوردی؛ معتمر بن سلیمان؛ وُهیب؛ یحیی بن ابی زائدة؛ یحیی قطّان؛ ابوخالد احمر؛ عبدالوهاب ثقفی؛ عقبة بن خالد سکونی؛ عیسی بن یونس؛ علی بن مسهر؛ عبدة بن سلیمان؛ فضل بن موسی سینانی؛ قاسم بن یحیی بن عطاء بن مقدّم؛ لیث بن سعد؛ اسماعیل بن زکریا خلقانی؛ ابوضمرة انس بن عیاض؛ ابواُسامة؛ حماد بن مَسْعدة؛ عبدالرحیم بن سلیمان؛ محمد بن بشر عبدی؛ محمد بن عبید طنافسی؛ عبدالرزاق بن همّام و دیگران.

عبدالله بن احمد، به نقل از یحیی بن معین گوید: «عبیدالله بن عمر، من الثقات»؛ «عبیدالله بن عمر، یکی از راویان مؤثق و قابل اعتماد است».

نسایی گوید: «ثقةٌ ثبتٌ»؛ «عبیدالله بن عمر، فردی ثقه و مورد اعتماد و مطمئن و معتبر و امانت دار و درستکار می‌باشد».

ابوزرعة و ابوحاتم گفته‌اند: «ثقة»؛ «وی، روایت کننده‌ای مورد وثوق و قابل اعتماد است».

هیثم بن عدی گوید: «مات سنة سبع واربعین ومائة»؛ «عبیدالله، به سال ۱۴۷ ه‍ . ق درگذشت و به رحمت ایزدی پیوست».

ولی عروة بر این باور است که وی به سال ۱۴۴ یا ۱۴۵ ه‍ . ق وفات کرد و چهره در نقاب خاک کشید.

ابن منجویة گوید: «كان من سادات اهل المدینة وأشراف قریش فضلاً وعلماً وعبادةً وشرفاً وحفظاً واتقاناً»؛ «عبیدالله بن عمر، از لحاظ فضل و برتری، علم و دانش، حکمت و فرزانگی، عبادت و پارسایی، زهد و پرهیزگاری، دینداری و خداترسی، شرافت و نجابت، بزرگواری و احترام، حفظ و ضبط، مهارت و خبرگی، استادی و زبردستی، شایستگی و توانایی و کاردانی و تخصّص، از بزرگان و پیشاهنگان اهل مدینه و از طلایه داران و پیشگامان قریش بود».

حافظ ابن حجر عسقلانی گوید: سخن ابن منجویه، فرازی از سخنان ابن حبّان، در کتاب «الثقات» وی می‌باشد.

احمد بن صالح گوید: «ثقة، ثبت، مأمون، لیس احدٌ أثبت في حدیث نافع منه»؛ «عبیدالله بن عمر، روایت کننده‌ای مؤثق و قابل اعتماد، مطمئن و معتبر، امانت دار و درستکار، شرافتمند و صادق می‌باشد؛ به گونه‌ای که نسبت به احادیث و روایات نافع، کسی از او، مطمئن‌تر و معتبرتر و وفادارتر و صادق‌تر وجود ندارد».

یحیی بن معین گوید: «لم یسمع من ابن عمر»؛ «عبیدالله بن عمر، از ابن عمربحدیثی را سماع نکرده است».

و همچنین یحیی بن معین در جایی دیگر گفته است: «ثقة، حافظ، متّفق علیه»؛ «عبیدالله بن عمر، فردی مؤثق و قابل اعتماد و حافظ و ضابط می‌باشد که تمامی علماء و صاحب نظران اسلامی، بر وثاقت، امانت، صداقت، اعتبار، شرافت و درستی وی، اتفاق نظر دارند».

ناگفته نماند که عبیدالله بن عمر/، از آن دسته از راویان و محدّثانی نیز می‌باشد که بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه، از وی حدیث روایت نموده‌اند.

و در کتاب «جامع المسانید» [۱۲۴۴]، چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و مع جلالة قدره، یروی عن الامام ابی حنیفة في هذه المسانید»؛ «عبیدالله بن عمر - با وجود این که از شأن و جایگاهی بس والا و بالا برخوردار است - باز هم در این مسانید، به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است».

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۱۲۴۵]، عبیدالله بن عمر را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و همچنین حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۱۲۴۶]، وی را در زمره‌ی راویان مدینه‌ی منوره ذکر کرده که به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته‌اند، معرّفی نموده است.

نگارنده‌ی سطور گوید:

عبیدالله بن عمر عدوی عُمری/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با دو واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «البكاء من خشیة الله» [۱۲۴۷]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ بَشَّارٍ، حَدَّثَنَا يَحْيَى، عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ، قَالَ: حَدَّثَنِي خُبَيْبُ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، عَنْ حَفْصِ بْنِ عَاصِمٍ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ س، عَنِ النَّبِيِّ جقَالَ: "سَبْعَةٌ يُظِلُّهُمُ اللَّهُ: رَجُلٌ ذَكَرَ اللَّهَ فَفَاضَتْ عَيْنَاهُ "»(ح ۶۴۷۹)

«محمد بن بشار، از یحیی، از عبیدالله بن عمر، از خُبیب بن عبدالرحمن، از حفص بن عاصم، از ابوهریرهسبرای ما روایت کرده که رسول خدا جفرمودند: «هفت نفر هستند که خداوند، آنان را در روز رستاخیز در سایه‌ی خود پناه می‌دهد؛ یکی از آن‌ها، کسی است که خدا را یاد می‌کند و از چشمانش، اشک جاری می‌شود».

* در باب «بابٌ في الحوض» [۱۲۴۸]

«حَدَّثَنَا مُسَدَّدٌ، حَدَّثَنَا يَحْيَى، عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ، حَدَّثَنِي نَافِعٌ، عَنِ ابْنِ عُمَرَ سمَا، عَنِ النَّبِيِّ جقَالَ: «أَمَامَكُمْ حَوْضٌ كَمَا بَيْنَ جَرْبَاءَ وَأَذْرُحَ»»(ح ۶۵۷۷)

«مُسدّد، از یحیی، از عبیدالله بن عمر، از نافع، از ابن عمرببرای ما روایت کرده که آن حضرت جفرمودند: «در جلو شما، حوضی قرار دارد که بزرگی آن، به مسافت میان شهرهای جرَرباء و اَذرُح است».

* در باب «بابٌ في الحوض» [۱۲۴۹]

«حَدَّثَنِي إِبْرَاهِيمُ بْنُ المُنْذِرِ، حَدَّثَنَا أَنَسُ بْنُ عِيَاضٍ، عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ، عَنْ خُبَيْبِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، عَنْ حَفْصِ بْنِ عَاصِمٍ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ س: أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ جقَالَ: «مَا بَيْنَ بَيْتِي وَمِنْبَرِي رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الجَنَّةِ، وَمِنْبَرِي عَلَى حَوْضِي»»(ح ۶۵۸۸)

«ابراهیم بن منذر، از انس بن عیاض، از عبیدالله بن عمر، از خُبیب، از حفص بن عاصم، از ابوهریرهسبرای ماروایت کرده که رسول خدا جفرمودند: «میان خانه و منبرم، بوستانی از بوستان‌های بهشت است؛ و منبرم، بر سر حوض من قرار دارد».

* در باب «كراهیة الصلاة في المقابر» [۱۲۵۰].

* در باب «نوم الرجال في المسجد» [۱۲۵۱].

* در باب «الحلق والجلوس في المسجد» [۱۲۵۲].

* در باب «الصلاة الی الراحلة والبعیر والشجر والرحل» [۱۲۵۳].

* در باب «الصلاة بعد الفجر حتّی ترتفع الشمس» [۱۲۵۴].

* در باب «من جلس في المسجد ینتظر للصلاة؛ وفضل المساجد» [۱۲۵۵].

* در باب «اذا حضر الطعام وأقیمت الصلاة» [۱۲۵۶].

* در باب «رفع الیدین اذا قام من الركعتین» [۱۲۵۷].

* در باب «وجوب القراءة للامام والمأموم في الصلوات كلّها في الحضر والسفر ومایجهر فیها وما یخافت» [۱۲۵۸].

به هر حال، روایات «عبیدالله بن عمر عَدوی عمری/»، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۹۵ مورد آمده است.

[۱۲۴۲] بیوگرافی «عبیدالله بن عمر عَدوی عُمری» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۳/۱/۳۹۳؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۰۴؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۵/۳۲۶؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۶/۳۰۴؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۲۱۹؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۱۴۹؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۲۳۱؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۶۳۷ ؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۲/۲۴۶؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۲۱۳؛«طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص۷۷، «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۳۰۲ [۱۲۴۳] «تهذیب التهذیب» ۷/۳۵ و ۳۶ [۱۲۴۴] «جامع المسانید» ۲/۵۱۲ [۱۲۴۵] «عقود الجمان»؛ ص ۱۲۹ [۱۲۴۶] «المناقب»، کردری ۲/۲۱۹ [۱۲۴۷] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۹۵۹ [۱۲۴۸] همان ۲/۹۷۴ [۱۲۴۹] همان ۲/۹۷۵ [۱۲۵۰] همان ۱/۶۲ [۱۲۵۱] همان ۱/۶۳ [۱۲۵۲] همان ۱/۶۸ [۱۲۵۳] همان ۱/۷۲ [۱۲۵۴] همان ۱/۸۲ [۱۲۵۵] همان ۱/۹۱ [۱۲۵۶] همان ۱/۹۲ [۱۲۵۷] همان ۱/۱۰۲ [۱۲۵۸] همان ۱/۱۰۴

۶۲- عبیدالله بن موسی عَبْسی/ [۱۲۵۹] [متوفّای ۲۱۳ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۲۶۰]گوید:

وی، حافظ مؤثق و قابل اعتماد در حدیث: ابومحمد عَبْسی کوفی، قاری قرآن و عابد و پارسا و دین مدار و پرهزگار می‌باشد. وی، پس از سپری شدن سال ۱۲۰ ه‍ . ق دیده به جهان گشود؛ و عبیدالله بن موسی، همسان و هماورد و شبیه و همانند وکیع بن جرّاح (در علم و دانش، حکمت و فرزانگی، روایت و درایت و اخلاص و صداقت) بود؛ و ما ذکر عبیدالله بن موسی را به تأخیر انداختیم؛ زیرا وفات وی، دنبال‌تر از وفات وکیع بن جرّاح بوده است.

و از کسانی که عبیدالله بن موسی، از آن‌ها، به سماع حدیث پرداخته است، می‌توان این افراد را نام برد:

هشام بن عروة؛ اسماعیل بن ابی خالد؛ اعمش؛ سفیان ثوری؛ ابن جُریج؛ حنظلة بن ابی سفیان؛ اوزاعی؛ و کسان دیگر از طبقه‌ی آنان.

بخاری نیز از عبیدالله بن موسی، حدیث روایت نموده است؛ و همچنین بخاری و سائر جماعت محدّثان (مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه) در کتاب هایشان، با واسطه‌ی مردی دیگر(به نام احمد بن ابی شریح رازی)، به نقل روایت از عبیدالله بن موسی پرداخته‌اند.

و برخی دیگر از کسانی که به نقل روایت از عبیدالله بن موسی پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

احمد بن حنبل؛ اسحاق بن راهویه؛ یحیی بن معین؛ ابوبکر بن ابی شیبة؛ عباس دوری؛ دارمی؛ حارث تیمی؛ کدیمی؛ و شماری دیگر از دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت و فرزانگی.

یحیی بن معین، عبیدالله بن موسی را فردی مؤثق و قابل اعتماد در حدیث، معرفی نموده است.

ابوحاتم گفته است: «ثقة صدوق؛ وابونعیم، أتقن منه؛ وعبیدالله، أثبتهم في اسرائیل»؛ «عبیدالله بن موسی، روایت کننده‌ای مورد وثوق و معتبر و صادق و راستگو و درستکار و امین می‌باشد؛ و ابونعیم، از وی ماهرتر و خبره‌تر و کاردان‌تر و شایسته‌تر و متخصّص‌تر و کارشناس‌تر است؛ و عبیدالله بن موسی نیز، در مورد احادیث و روایات اسرائیل، مطمئن‌ترین و قابل اعتمادترین افراد می‌باشد».

احمد عجلی گوید: «كان عالماً بالقرآن؛ رأساً فیه؛ ما رأیتُه رافعاً رأسه وما رُئیَ ضاحكاً قط؛ قرأ علی حمزة الزیّات»؛ «عبیدالله بن موسی، دانای به قرآن بود و در عرصه‌ی احکام و مسائل قرآنی، طلایه دار و پیشقراول و رهبر و ارباب همه به شمار می‌آمد؛ هرگز او را ندیدم که سر خویش را (از فرط تواضع و فروتنی و حیا و شرم) بالا کند؛ و همچنین هرگز دیده نشده است که وی بخندد؛ عبیدالله بن موسی، قرائت را به نزد حمزة الزیات فرا گرفت».

احمد بن یوسف سلمی گوید: «كتبتُ عنه ثلاثین ألف حدیث»؛ «سی هزار حدیث از عبیدالله بن موسی نوشتم».

ابن سعد گوید: «مات في ذی الحجّة سنة ثلاث عشرة ومائتین»؛ «عبیدالله بن موسی، در ماه ذی الحجّة، به سال ۲۱۳ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید». خدایش او را بیامرزد و در جوار بهترین رحمت‌های خویش جای دهد.

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۲۶۱]گوید:

وی، عبیدالله بن موسی بن ابوالمختار می‌باشد؛ نام وی، «باذام عَبْسی» است.

بخاری، از عبیدالله بن موسی، حدیث روایت نموده است؛ و همچنین بخاری و سائر محدّثان (از قبیل: مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، با واسطه‌ی احمد بن ابی شریح رازی، به نقل روایت از عبیدالله بن موسی پرداخته‌اند.

ابن سعد گوید: «قرأ علی عیسی بن عمر، وعلی علی بن صالح؛ وكان صدوقاً ان شاء الله تعالی؛ كثیرالحدیث، حسن الهیئة»؛ «عبیدالله بن موسی، به نزد عیسی بن عمر و علی بن صالح، درس خواند و در محضر آنان، زانوی تلمّذ زد و از آن‌ها، درس گرفت؛ وی - به خواست خدا - فردی صادق و راستگو و درستکار و امین بود که به نقل و روایت احادیث فراوانی پرداخته بود؛ او، انسانی خوش سیما و زیبا بود.»

ابن حبّان نیز عبیدالله بن موسی را در کتاب «الثقات»، در شمار راویان مؤثق ذکر کرده است.

حافظ جلال الدین مزّی، در کتاب «تهذیب الكمال» [۱۲۶۲]، عبیدالله بن موسی را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است؛ همچنان‌که حافظ سیوطی، در کتاب «تبییض الصحیفة» [۱۲۶۳]این کار را نموده است.

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجمان» [۱۲۶۴]، وی را در زمره‌ی راویان امام ابوحنیفه/معرفی کرده است.

نگارنده گوید:

عبیدالله بن موسی، از ابوحنیفه، از سماک بن حرب، از ابوصالح، از امّ هانیلچنین روایت کرده که وی گفته است: «قلتُ یا رسول الله! ما كان المنكر الذي كانوا یأتون؟ قال: یحبقون ویسخرون من اهل الطریق»؛ «خطاب به رسول خدا جگفتم: کار زشت و ناپسندی که قوم لوط انجام می‌دادند، چه بود؟ آن حضرت جفرمود: از خویشتن، بوی گند بیرون می‌دادند و مردمان راه را به مسخره می‌گرفتند».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی، در کتاب «جامع المسانید» [۱۲۶۵]ذکر کرده و در ادامه گفته است: ابومحمد بخاری، این حدیث را از عبیدالله بن موسی، از امام ابوحنیفه/روایت نموده است.

و همچنین راقم سطور گوید:

عبیدالله بن موسی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «غزوة اُحد» [۱۲۶۶]

«حَدَّثَنَا عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ مُوسَى، عَنْ إِسْرَائِيلَ، عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ، عَنِ البَرَاءِ س، قَالَ: لَقِينَا المُشْرِكِينَ يَوْمَئِذٍ، وَأَجْلَسَ النَّبِيُّ ججَيْشًا مِنَ الرُّمَاةِ، وَأَمَّرَ عَلَيْهِمْ عَبْدَ اللَّهِ، وَقَالَ: «لاَ تَبْرَحُوا، إِنْ رَأَيْتُمُونَا ظَهَرْنَا عَلَيْهِمْ فَلاَ تَبْرَحُوا، وَإِنْ رَأَيْتُمُوهُمْ ظَهَرُوا عَلَيْنَا فَلاَ تُعِينُونَا» فَلَمَّا لَقِينَا هَرَبُوا حَتَّى رَأَيْتُ النِّسَاءَ يَشْتَدِدْنَ فِي الجَبَلِ، رَفَعْنَ عَنْ سُوقِهِنَّ، قَدْ بَدَتْ خَلاَخِلُهُنَّ، فَأَخَذُوا يَقُولُونَ: الغَنِيمَةَ الغَنِيمَةَ، فَقَالَ عَبْدُ اللَّهِ: عَهِدَ إِلَيَّ النَّبِيُّ جأَنْ لاَ تَبْرَحُوا، فَأَبَوْا، فَلَمَّا أَبَوْا صُرِفَ وُجُوهُهُمْ، فَأُصِيبَ سَبْعُونَ قَتِيلًا، وَأَشْرَفَ أَبُو سُفْيَانَ فَقَالَ: أَفِي القَوْمِ مُحَمَّدٌ؟ فَقَالَ: «لاَ تُجِيبُوهُ» فَقَالَ: أَفِي القَوْمِ ابْنُ أَبِي قُحَافَةَ؟ قَالَ: «لاَ تُجِيبُوهُ» فَقَالَ: أَفِي القَوْمِ ابْنُ الخَطَّابِ؟ فَقَالَ: إِنَّ هَؤُلاَءِ قُتِلُوا، فَلَوْ كَانُوا أَحْيَاءً لَأَجَابُوا، فَلَمْ يَمْلِكْ عُمَرُ نَفْسَهُ، فَقَالَ: كَذَبْتَ يَا عَدُوَّ اللَّهِ، أَبْقَى اللَّهُ عَلَيْكَ مَا يُخْزِيكَ، قَالَ أَبُو سُفْيَانَ: اعْلُ هُبَلُ، فَقَالَ النَّبِيُّ ج: «أَجِيبُوهُ» قَالُوا: مَا نَقُولُ؟ قَالَ: "قُولُوا: اللَّهُ أَعْلَى وَأَجَلُّ" قَالَ أَبُو سُفْيَانَ: لَنَا العُزَّى وَلاَ عُزَّى لَكُمْ، فَقَالَ النَّبِيُّ ج: «أَجِيبُوهُ» قَالُوا: مَا نَقُولُ؟ قَالَ: «قُولُوا اللَّهُ مَوْلاَنَا، وَلاَ مَوْلَى لَكُمْ» قَالَ أَبُو سُفْيَانَ: يَوْمٌ بِيَوْمِ بَدْرٍ، وَالحَرْبُ سِجَالٌ، وَتَجِدُونَ مُثْلَةً، لَمْ آمُرْ بِهَا وَلَمْ تَسُؤْنِي»(ح ۴۰۴۳)

«عبیدالله بن موسی، از اسرائیل، از ابواسحاق، از براء بن عازبسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: در روز اُحد، با مشرکان روبه رو شدیم و پیامبر جلشکری از تیراندازان را جابه جا کرد و عبدالله را بر آنان امیر گردانید و فرمود: «از جای خویش حرکت مکنید؛ اگر ما را ببینید که پیروز شده‌ایم، باز هم از جای خود تکان مخورید؛ و اگر هم دیدید که بر ما پیروز شده‌اند؛ باز هم به کمک ما نیایید».

و چون با دشمن روبه رو شدیم؛ گریختند؛ حتی زنان را دیدیم که پاچه‌ها را بالا زده و به سوی کوه می‌دویدند که پا زیب‌های پاهایشان نمودار شده بود؛ سپس مسلمانان شروع به گفتن «غنیمت»، «غنیمت» کردند.

عبدالله گفت: پیامبر جاز من عهد گرفته است که از جای خود تکان نخورید. تیراندازان نپذیرفتند و چون بی‌توجهی کردند، روی ایشان از سمت و سویی که باید روی بدان می‌آوردند و حرکت دشمن را زیر نظر می‌داشتند، برگردانیده شد و در نتیجه، هفتاد تن از آنان کشته شد و ابوسفیان، بر بلندی ایستاد و گفت: آیا محمد جدر میان مردم هست؟ آن حضرت جفرمود: «به او پاسخ ندهید»؛ سپس گفت: آیا پسر ابوقحافه (ابوبکر) در میان مردم هست؟ آن حضرت جفرمود: «پاسخ او را ندهید». سپس گفت: آیا عمر پسر خطاب در میان قوم وجود دارد؟ آنگاه ابوسفیان، گفت: به تحقیق که این‌ها کشته شده‌اند؛ و اگر زنده می‌بودند، حتماً پاسخ می‌دادند. عمرسنتوانست طاقت بیاورد؛ از این رو، از جای برخاست وگفت: ای دشمن خدا! دروغ گفتی؛ خداوند، آنچه را که تو را خوار بگرداند، نگهداشته است.

ابوسفیان گفت: بت هُبل، برتر است. پیامبر جفرمود: «جواب او را بدهید»؛ گفتند: چه بگوییم؟ فرمود: «بگویید: الله برتر و بزرگتر است». ابوسفیان گفت: ما بت عُزّا داریم و شما عُزّایی ندارید. پیامبر جفرمود: «جواب او را بدهید». گفتند: چه بگوییم. فرمود: «بگویید: الله، یاری دهنده‌ی ما است و شما را یاری دهنده‌ای نیست».

سپس ابوسفیان گفت: امروز در برابر روز بدر، که شکست ما بود؛ و جنگ نوبت دارد؛ گاهی شکست و گاهی پیروزی است؛ و شما در میدان جنگ، اندام بریده شده‌ی یاران خود را می‌یابید که نه من دستور داده‌ام و نه از آن، بدم می‌آید».

* در باب «قول النبيّ ج: بُني الاسلام علی خمس» [۱۲۶۷]

«حَدَّثَنَا عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ مُوسَى، قَالَ: أَخْبَرَنَا حَنْظَلَةُ بْنُ أَبِي سُفْيَانَ، عَنْ عِكْرِمَةَ بْنِ خَالِدٍ، عَنِ ابْنِ عُمَرَ، سمَا قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج"بُنِيَ الإِسْلاَمُ عَلَى خَمْسٍ: شَهَادَةِ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَأَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللَّهِ، وَإِقَامِ الصَّلاَةِ، وَإِيتَاءِ الزَّكَاةِ، وَالحَجِّ، وَصَوْمِ رَمَضَانَ"»(ح ۸)

«عبیدالله بن موسی، از حنظلة بن ابی سفیان، از عکرمة بن خالد، از ابن عمرببرای ما روایت کرده که رسول خدا جفرمود: «اسلام بر پنج چیز بنا شده است: گواهی دادن بر این که خداوند، یکی است و جز او، معبود بر حقّی وجود ندارد و محمد جرسول اوست؛ اقامه‌ی نماز؛ دادن زکات؛ ادای حج و روزه گرفتن ماه مبارک رمضان».

* در باب ﴿إِذۡ هَمَّت طَّآئِفَتَانِ مِنكُمۡ أَن تَفۡشَلَا وَٱللَّهُ وَلِيُّهُمَاۗ وَعَلَى ٱللَّهِ فَلۡيَتَوَكَّلِ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ١٢٢[آل عمران: ۱۲۲]» [۱۲۶۸].

* در باب «من خصّ بالعلم قوماً دون قوم، كراهة ان لّا یفهموا» [۱۲۶۹].

* در باب «الصلاة في الثوب الواحد ملتحفاً به» [۱۲۷۰].

* در باب «المرأة تطرح عن المصلّی شیئاً من الاذی» [۱۲۷۱].

* در باب «خروج النساء الی المساجد باللیل والغلس» [۱۲۷۲].

* در باب «كیف صلاة اللیل؛ وكیف كان النبيّ جیصلّی باللیل» [۱۲۷۳].

* در باب «ما یكره من اتّخاذ المسجد علی القبور» [۱۲۷۴].

* در باب ﴿وَيَسۡتَفۡتُونَكَ فِي ٱلنِّسَآءِۖ قُلِ ٱللَّهُ يُفۡتِيكُمۡ فِيهِنَّ وَمَا يُتۡلَىٰ عَلَيۡكُمۡ فِي ٱلۡكِتَٰبِ فِي يَتَٰمَى ٱلنِّسَآءِ ٱلَّٰتِي لَا تُؤۡتُونَهُنَّ مَا كُتِبَ لَهُنَّ وَتَرۡغَبُونَ أَن تَنكِحُوهُنَّ وَٱلۡمُسۡتَضۡعَفِينَ مِنَ ٱلۡوِلۡدَٰنِ وَأَن تَقُومُواْ لِلۡيَتَٰمَىٰ بِٱلۡقِسۡطِۚ وَمَا تَفۡعَلُواْ مِنۡ خَيۡرٖ فَإِنَّ ٱللَّهَ كَانَ بِهِۦ عَلِيمٗا١٢٧[النساء: ۱۲۷]» [۱۲۷۵].

* در باب «كتاب الدیّات» [۱۲۷۶].

* در باب «جنین المرأة» [۱۲۷۷].

* در «کتاب استتابة المعاندین والمرتدین وقتالهم» [۱۲۷۸].

به هر حال، روایات «عبیدالله بن موسی»/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۲۷ مورد آمده است.

[۱۲۵۹] بیوگرافی «عبیدالله بن موسی» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۳/۲/۱۰۵؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۸۲؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۵/۱۰۳؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۱۰/۶۳۹؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۲/۵۰؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۳۰۷؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/ ۷۱۴؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۴/۴۴؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص۱۳۸ ؛«الطبقات الکبری»، ابن سعد ۶/۴۱۳؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۳۴۰ [۱۲۶۰] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۳۹۰ [۱۲۶۱] «تهذیب التهذیب» ۷/۳۸۱ و ۳۸۲ [۱۲۶۲] «تهذیب الکمال» ۱۹/۱۰۴ [۱۲۶۳] «تبییض الصحیفة»، ص ۷۷ [۱۲۶۴] «عقود الجمان»؛ ص ۱۲۹ [۱۲۶۵] «جامع المسانید» ۱/۱۲۵ و ۱۲۶ [۱۲۶۶] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۵۷۹ [۱۲۶۷] همان ۱/۶ [۱۲۶۸] همان ۲/۵۸۰ [۱۲۶۹] همان ۱/۲۴ [۱۲۷۰] همان ۱/۵۱ و ۵۲ [۱۲۷۱] همان ۱/۷۴ [۱۲۷۲] همان ۱/۱۱۹ [۱۲۷۳] همان ۱/۱۵۳ [۱۲۷۴] همان ۱/۱۷۷ [۱۲۷۵] همان ۲/۹۹۸ [۱۲۷۶] همان ۲/۱۰۱۴ [۱۲۷۷] همان ۲/۱۰۲۰ [۱۲۷۸] همان ۲/۱۰۲۲

۶۳- عَبِیْدَة بن حُمَیْد ضَبّی/ [۱۲۷۹] [متوفّای ۱۹۰ه‍ . ق]

حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۲۸۰]گوید:

وی، عَبِیْدَة بن حُمَید بن صُهیب تیمی - یا لیثی و یا ضَبّی -، ابوعبدالحمن کوفی، معروف به «حذّاء» می‌باشد.

از کسانی که عَبیدة بن حُمید، به نقل روایت از آن‌ها پرداخته است، می‌توان این بزرگان را نام برد:

عبدالملک بن عُمیر؛ عبدالعزیز بن رفیع؛ اسود بن قَیس؛ حمید طویل؛ اعمش؛ منصور؛ یزید ابی زیاد، عبیدالله بن عمر؛ مطرف بن طریف؛ رکین بن ربیع؛ عطاء بن سائب؛ عمار دهنی؛ عمارة بن غزیة؛ موسی بن ابی عایشه؛ یحیی بن سعید انصاری؛ ابومالک اشجعی و دیگران.

و از کسانی که از عَبیدة بن حُمید، حدیث روایت نموده‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

سفیان ثوری - و حال آن که از عَبیدة بن حُمید، بزرگتر نیز می‌باشد -؛ احمد بن حنبل؛ محمد بن سلام؛ دو پسر ابوشیبه (ابوبکر و عثمان)؛ فَروة بن ابوالمغراء؛ حسن بن محمد بن صبّاح زعفرانی؛ ابوثَور؛ احمد بن مَنیع؛ قتیبة؛ علی بن حجر؛ هنّاد بن سری؛ ابراهیم بن محبشر؛ و دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم ودانش و تشنگان حکمت و فرزانگی.

ابوداود به نقل از احمد بن حنبل گوید: «لیس به بأس»؛ «در روایات عَبیدة بن حُمید، نمی‌توان ایراد و نقصی وارد کرد؛ زیرا وی، فردی مؤثّق و مورد اعتماد می‌باشد و احادیث و روایات او نیز، صحیح و درست می‌باشند».

ابن ابی مریم، از یحیی بن معین چنین نقل کرده است: «ثقة»؛ «عَبیدة بن حُمید، فردی ثقه و قابل اعتماد است».

عبدالله بن علی بن مدینی، از پدرش نقل می‌کند که گفت: «ما رأیتُ أصحّ حدیثاً منه ولا أصحّ رجالاً»؛ «من حدیثی را صحیح‌تر و درست‌تر از حدیث عَبیدة بن حُمید ندیده‌ام؛ و همچنین، روایت کننده‌ای را قوی‌تر و مطمئن‌تر از او تاکنون مشاهده نکرده‌ام». (یعنی احادیث وی، از احادیث دیگران صحیح‌تر، و خود وی نیز نسبت به دیگر محدّثان و راویان، قوی‌تر و قابل اعتمادتر بود).

ابن عمار گوید: «ثقة»؛ «عَبیدة بن حُمید، از زمره‌ی راویان مورد وثوق و قابل اعتماد بود».

نسایی نیز گفته است: «لیس به بأس»؛ «در روایات عَبیدة بن حُمید، نمی‌توان ایراد و نقصی وارد کرد؛ زیرا وی، روایت کننده‌ای مؤثّق و قابل اعتماد می‌باشد و احادیث و روایات او نیز، صحیح و درست می‌باشند».

ابن سعد گوید: «كان ثقة، صالح الحدیث، صاحب نحو وعربیة وقراءة للقرآن»؛ «عَبیدة بن حُمید، روایت کننده‌ای مؤثق و مورد اعتماد بود که احادیث و روایات وی نیز به درجه‌ی صحّت و درستی رسیده بودند؛ او از صاحبان و اربابان نحو، زبان عربی و قرائت قرآن بود».

ابن حبّان نیز، در کتاب «الثقات»، وی را در شمار راویان مؤثق و قابل اعتماد ذکر کرده است.

دارقطنی گفته است: «ثقة»؛ «عَبیدة بن حُمید، فردی مورد وثوق و قابل اعتماد و مطمئن و مُعتمد است».

و دارقطنی در کتاب «العلل» چنین گفته است: «كان من الحفّاظ»؛ «عبیدة بن حُمید، یکی از حافظان حدیث بود». ابن شاهین، در کتاب «الثقات» گوید: عثمان بن ابی شیبه گفته است: «عَبیدة بن حُمید، ثقة صدوق»؛ «عَبیدة بن حُمید، از راویان مؤثق و قابل اعتماد، صادق و راستگو، مطمئن و مُعتمد و درستکار و امانت دار می‌باشد».

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجمان» [۱۲۸۱]، عَبیدة بن حُمید را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و همچنین حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۱۲۸۲]، وی را در زمره‌ی راویان شهر کوفه ذکر کرده که به نقل روایت از امام اعظم ابوحنیفه/پرداخته‌اند، معرفی نموده است.

نگارنده‌ی سطور گوید:

عَبیدة بن حُمید/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «التعوّذ من فتنة الدنیا» [۱۲۸۳]

«حَدَّثَنَا فَرْوَةُ بْنُ أَبِي المَغْرَاءِ، حَدَّثَنَا عَبِيدَةُ بْنُ حُمَيْدٍ، عَنْ عَبْدِ المَلِكِ بْنِ عُمَيْرٍ، عَنْ مُصْعَبِ بْنِ سَعْدِ بْنِ أَبِي وَقَّاصٍ، عَنْ أَبِيهِ س، قَالَ: كَانَ النَّبِيُّ جيُعَلِّمُنَا هَؤُلاَءِ الكَلِمَاتِ، كَمَا تُعَلَّمُ الكِتَابَةُ: «اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِنَ البُخْلِ، وَأَعُوذُ بِكَ مِنَ الجُبْنِ، وَأَعُوذُ بِكَ مِنْ أَنْ نُرَدَّ إِلَى أَرْذَلِ العُمُرِ، وَأَعُوذُ بِكَ مِنْ فِتْنَةِ الدُّنْيَا، وَعَذَابِ القَبْرِ»»(ح ۶۳۹۰)

«فروة بن ابی المغراء، از عَبیدة بن حُمید، از عبدالملک بن عُمیر،از مصعب بن سعد بن ابی وقّاص، از پدرش برای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جهمین کلمات را به ما یاد می‌داد مانند این که کتابت به ما آموخته می‌شود؛ و این کلمات، عبارتند از: «اللهم انّي اعوذ بك من البخل، واعوذ بك من الجبن واعوذ بك من ان نُردّ الی ارذل العمر، واعوذ بك من فتنة الدنیا وعذاب القبر»؛ «بارخدایا! از بخل، بزدلی، فرتوت شدنی که باعث ذلّت گردد، فتنه‌ی دنیا (دجّال) و عذاب قبر، به تو پناه می‌برم».

* در باب «النمیمة من الكبائر» [۱۲۸۴]

«حَدَّثَنَا ابْنُ سَلاَمٍ، أَخْبَرَنَا عَبِيدَةُ بْنُ حُمَيْدٍ أَبُو عَبْدِ الرَّحْمَنِ، عَنْ مَنْصُورٍ، عَنْ مُجَاهِدٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ: خَرَجَ النَّبِيُّ جمِنْ بَعْضِ حِيطَانِ المَدِينَةِ، فَسَمِعَ صَوْتَ إِنْسَانَيْنِ يُعَذَّبَانِ فِي قُبُورِهِمَا، فَقَالَ: «يُعَذَّبَانِ، وَمَا يُعَذَّبَانِ فِي كَبِيرٍ، وَإِنَّهُ لَكَبِيرٌ، كَانَ أَحَدُهُمَا لاَ يَسْتَتِرُ مِنَ البَوْلِ، وَكَانَ الآخَرُ يَمْشِي بِالنَّمِيمَةِ» ثُمَّ دَعَا بِجَرِيدَةٍ فَكَسَرَهَا بِكِسْرَتَيْنِ أَوْ ثِنْتَيْنِ، فَجَعَلَ كِسْرَةً فِي قَبْرِ هَذَا، وَكِسْرَةً فِي قَبْرِ هَذَا، فَقَالَ: «لَعَلَّهُ يُخَفَّفُ عَنْهُمَا مَا لَمْ يَيْبَسَا»»(ح ۶۰۵۵)

«ابن سلام، از عَبیدة بن حُمید ابوعبدالرحمن، از منصور، از مجاهد، از عبدالله بن عباسببرای ما روایت کرده که وی گفته است: پیامبر خدا جاز کنار برخی از بیشه‌های مدینه گذشت. ناگهان صدای دو نفر را شنید که در قبرهایشان گرفتار عذاب بودند. آن حضرت جفرمود: «این دو نفر، عذاب داده می‌شوند، امّا نه به خاطر گناه بزرگی؛ و بی‌گمان آن، گناهی بس بزرگ است؛ یکی از آنان، از ادرار خود، پرهیز نمی‌کرد و دیگری، سخن چینی می‌کرد».

آنگاه رسول خدا جشاخه‌ی تَرِ درختی را خواست؛ آن را دو قسمت کرد و هر قسمت آن را روی یکی از آن دو قبر گذاشت و فرمود: «امید است تا زمانی که این دو شاخه، خشک نشده است، خداوند، عذاب آنان را تخفیف دهد».

[۱۲۷۹] بیوگرافی «عَبیدة بن حُمید ضَبّی» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۳/۲/۸۶؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۷۹؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۶/۹۲؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۸/۵۰۸؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۳/۲۵؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۳۲۶؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۱۶۲؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۲۴۱؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۷/۷۵؛«تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۶۴۹ ؛«خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۲۱۷؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۳۵، «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۷/۳۲۹؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۳۳۷ [۱۲۸۰] «تهذیب التهذیب» ۷/۷۵ و ۷۶ [۱۲۸۱] «عقود الجمان»؛ ص ۱۲۹ [۱۲۸۲] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۴ [۱۲۸۳] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۹۴۵ [۱۲۸۴] همان ۲/۸۹۴

۶۴- علی بن جَعد جَوهری حنفی/ [۱۲۸۵] [متوفّای ۲۳۰ ه‍ . ق]

علامه ذهبی، در کتاب «تذکرة الحفّاظ» [۱۲۸۶]گوید:

وی، حافظ مطمئن و قابل اعتماد، تکیه گاه مسلمانان، شیخ و بزرگ بغداد؛ ابوالحسن هاشمی جَوهری (علی بن جَعد بن عُبید) می‌باشد. وی، به سال ۱۳۴ ه‍ . ق (یا ۱۳۳ ه‍ . ق) دیده به جهان گشود و پا به عرصه‌ی وجود نهاد؛ و از ابن ابی ذئب، عاصم بن محمد عمری، شعبة، حریز بن عثمان و کسان دیگر از طبقه‌ی آنان، به نقل روایت پرداخته است.

و از کسانی که از علی بن جَعد جوهری، حدیث روایت کرده‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

بخاری؛ ابوداود؛ ابوزرعة؛ ابوحاتم؛ ابویعلی موصلی؛ ابوالقاسم بغویی؛ و شماری دیگر از دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش.

اعمش، از موسی بن داود روایت کرده که وی گفته است: «ما رأیتُ أحفظ من علی بن الجعد؛ أملی علینا ابن أبی ذئب عشرین حدیثاً، فحفظها وسردها علینا»؛ «من، حافظ‌تر و ضابط‌تر از علی بن جعد ندیده‌ام؛ به گونه‌ای که ابن ابی ذئب، بیست حدیث بر ما، املاء و دیکته کرد و علی بن جعد، بلافاصله و بی‌درنگ، آن‌ها را حفظ کرد و به خاطر خویش سپرد و آن‌ها را به همان شکلی که ابن ابی ذئب بر ما املاء و دیکته نموده بود، روایت و نقل کرد؛ (بی‌آن که در آن‌ها، کم و کاستی و تغییر و دگرگونی ایجاد نماید)».

صالح جزرة گوید: از خلف بن سالم شنیدم که می‌گفت: «صرتُ انا واحمد واسحاق وابن معین الی علی بن الجعد؛ فأخرج الینا کتبه وذهب ظنّنا أنّه یتّخذ لنا طعاماً؛ فلم نجد في کتبه الّا خطأً واحداً. فلمّا فرغنا من الطعام، قال: هاتوا. فحدّث بکلّ شیء کتبناه من حفظه»؛ «من، احمد بن حنبل، اسحاق بن راهویه و یحیی بن معین، به نزد علی بن جعد رفتیم؛ وی، کتاب‌های خویش را برای ما آشکار و بیرون آورد؛ چنین پنداشتیم که وی، برای ما تهیّه‌ی غذا نیز دیده است؛ (ما شروع به کند و کاو و تجزیه و تحلیل و تحقیق و بررسی و موشکافی و وارسی کتاب‌های وی نمودیم) و در آن‌ها، فقط یک اشتباه یافتیم. چون از خوردن غذا فراغت یافتیم و آن را به پایان رساندیم، خطاب به ما گفت: قلم و کاغذ خویش را بیاورید! وی شروع به نقل روایت نمود و تمامی روایات و احادیث را از حفظ بیان کرد و ما نیز به نگارش و تحریر آن‌ها پرداختیم».

عبدوس نیشابوری گوید: «ما أعلم أنّی رأیتُ أحفظ من علی بن الجعد»؛ «من، سراغ ندارم که کسی را حافظ‌تر و ضابط‌تر از علی بن جعد، دیده باشم».

ابوحاتم نیز گفته است: «صدوق؛ ما کان أحفظه لحدیثه»؛ «علی بن جعد جوهری، فردی صادق و راستگو و درستکار و امین بود؛ نسبت به احادیث و روایات وی، کسی حافظ‌تر و ضابط‌تر از او، وجود نداشت».

یحیی بن معین گوید: «هو أثبت البغدادیین في شعبة؛ وهو صدوق، وقیل: انّه مکث ستّین سنة یصوم یوماً ویفطر یوماً؛ وکان عالماً نبیلاً متموّلاً، لکنّه فیه ابتداعٌ نال من بعض السلف»؛ «علی بن جعد جوهری، در مورد احادیث و روایات شعبة، مطمئن‌ترین و قابل اعتمادترین مردمان بغداد بود؛ به راستی، او فردی راستگو و امین و صادق و درستکار بود؛ و گفته شده است که وی، در شصت سال متوالی، یک روز را روزه می‌گرفت و یک روز دیگر را افطار می‌نموده است. وی، دانشمندی آگاه، کارشناسی مطّلع، صاحب نظری دانا، انسانی شریف و اصیل، نجیب و بزرگوار، با فراست و باهوش، بزرگ‌منش و قابل احترام، متموّل و ثروتمند و پولدار و سرمایه‌دار و توانگر و غنی بود؛ و تنها عیب وی، این بود که در او، اندکی گرایش به بدعت و نوآوری در دین وجود داشت؛ از این رو، برخی از علماء و صاحب‌نظران سَلَف، او را بدین خاطر، مذمّت و توبیخ و نکوهش و سرزنش نموده‌اند».

حافظ عبدالقادر قرشی، در کتاب «الجواهر المضیة في طبقات الحنفیة» [۱۲۸۷]، به ذکر علی بن جعد پرداخته و او را در ردیف علماء و صاحب‌نظران احناف، برشمرده و در ادامه گفته است: «هو، من أصحاب ابی یوسف؛ رأی الامام وهو صغیر؛ وحضر جنازته؛ وروی عنه من یومٍ مات ابوحنیفة/»؛ «علی بن جَعد جوهری، از زمره‌ی شاگردان ابویوسف (شاگرد ارشد امام ابوحنیفه/) می‌باشد که در کودکی و خردسالی، امام ابوحنیفه/را دیده و در تشییع جنازه‌ی امام نیز شرکت کرده است؛ و در همان روزی که امام ابوحنیفه/وفات کرد، از او، روایت نموده است».

در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۲۸۸]آمده است: صالح بن محمد گوید: «ثقة»؛ «علی بن جعد جوهری، روایت کننده‌ای مؤثق و قابل اعتماد است». نسایی نیز گفته است: «صدوق»؛ «علی بن جعد، فردی صادق و راستگو و امین و درستکار می‌باشد».

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجمان» [۱۲۸۹]، وی را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

نگارنده‌ی سطور گوید:

علی بن جَعد جوهری/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/می‌باشد؛ و این موارد، عبارتند از:

* در باب «إثم من کذب علی النبيّ ج» [۱۲۹۰]

«حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ الجَعْدِ، قَالَ: أَخْبَرَنَا شُعْبَةُ، قَالَ: أَخْبَرَنِي مَنْصُورٌ، قَالَ: سَمِعْتُ رِبْعِيَّ بْنَ حِرَاشٍ، يَقُولُ: سَمِعْتُ عَلِيًّا، يَقُولُ: قَالَ النَّبِيُّ ج: «لاَ تَكْذِبُوا عَلَيَّ، فَإِنَّهُ مَنْ كَذَبَ عَلَيَّ فَلْيَلِجِ النَّارَ»»(ح ۱۰۶)

«علی بن جَعد جوهری، از شعبة، از منصور، برای ما روایت کرده که وی گفته است: از ربعی بن حراش شنیدم که می‌گفت: از علی بن ابی طالبسشنیدم که می‌گفت: رسول خدا جفرمودند: «سخنی را به دروغ به من نسبت ندهید، زیرا کسی که به دروغ، سخنی را به من نسبت دهد، وارد آتش می‌شود».

* در باب «دعوة الیهود والنصاری وعلی ما یقاتلون علیه؛ وما کتب النبيّ جالی کسری وقیصر؛ والدعوة قبل القتال» [۱۲۹۱]

«حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ الجَعْدِ، أَخْبَرَنَا شُعْبَةُ، عَنْ قَتَادَةَ، قَالَ: سَمِعْتُ أَنَسًا س، يَقُولُ: لَمَّا أَرَادَ النَّبِيُّ جأَنْ يَكْتُبَ إِلَى الرُّومِ، قِيلَ لَهُ: إِنَّهُمْ لاَ يَقْرَءُونَ كِتَابًا إِلَّا أَنْ يَكُونَ مَخْتُومًا، «فَاتَّخَذَ خَاتَمًا مِنْ فِضَّةٍ، فَكَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى بَيَاضِهِ فِي يَدِهِ، وَنَقَشَ فِيهِ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ»»(ح ۲۹۳۸)

«علی بن جَعد جوهری، از شعبة، از قتادة برای ما روایت کرده که وی گفته است: از انس بن مالکسشنیدم که می‌گفت: چون رسول خدا جخواست که به قیصر روم نامه بنویسد، به آن حضرت جگفته شد که پادشاهان، نامه‌ای را می‌خوانند که مهر شده باشد. از این رو، آن حضرت جانگشتری نقره‌ای برای خود گرفت؛ گویی هم اکنون به سفیدی انگشتر در دست آن حضرت جمی‌نگرم که در آن نقش شده بود: محمد رسول الله».

* در باب «أداء الخُمس، من الایمان» [۱۲۹۲]

«حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ الجَعْدِ، قَالَ: أَخْبَرَنَا شُعْبَةُ، عَنْ أَبِي جَمْرَةَ، قَالَ: كُنْتُ أَقْعُدُ مَعَ ابْنِ عَبَّاسٍ يُجْلِسُنِي عَلَى سَرِيرِهِ فَقَالَ: أَقِمْ عِنْدِي حَتَّى أَجْعَلَ لَكَ سَهْمًا مِنْ مَالِي فَأَقَمْتُ مَعَهُ شَهْرَيْنِ، ثُمَّ قَالَ: إِنَّ وَفْدَ عَبْدِ القَيْسِ لَمَّا أَتَوُا النَّبِيَّ جقَالَ: «مَنِ القَوْمُ؟ - أَوْ مَنِ الوَفْدُ؟ -» قَالُوا: رَبِيعَةُ. قَالَ: «مَرْحَبًا بِالقَوْمِ، أَوْ بِالوَفْدِ، غَيْرَ خَزَايَا وَلاَ نَدَامَى»، فَقَالُوا: يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّا لاَ نَسْتَطِيعُ أَنْ نَأْتِيكَ إِلَّا فِي الشَّهْرِ الحَرَامِ، وَبَيْنَنَا وَبَيْنَكَ هَذَا الحَيُّ مِنْ كُفَّارِ مُضَرَ، فَمُرْنَا بِأَمْرٍ فَصْلٍ، نُخْبِرْ بِهِ مَنْ وَرَاءَنَا، وَنَدْخُلْ بِهِ الجَنَّةَ، وَسَأَلُوهُ عَنِ الأَشْرِبَةِ: فَأَمَرَهُمْ بِأَرْبَعٍ، وَنَهَاهُمْ عَنْ أَرْبَعٍ، أَمَرَهُمْ: بِالإِيمَانِ بِاللَّهِ وَحْدَهُ، قَالَ: «أَتَدْرُونَ مَا الإِيمَانُ بِاللَّهِ وَحْدَهُ» قَالُوا: اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَعْلَمُ، قَالَ: "شَهَادَةُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَأَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللَّهِ، وَإِقَامُ الصَّلاَةِ، وَإِيتَاءُ الزَّكَاةِ، وَصِيَامُ رَمَضَانَ، وَأَنْ تُعْطُوا مِنَ المَغْنَمِ الخُمُسَ» وَنَهَاهُمْ عَنْ أَرْبَعٍ: عَنِ الحَنْتَمِ وَالدُّبَّاءِ وَالنَّقِيرِ وَالمُزَفَّتِ" وَرُبَّمَا قَالَ: "المُقَيَّرِ" وَقَالَ: "احْفَظُوهُنَّ وَأَخْبِرُوا بِهِنَّ مَنْ وَرَاءَكُمْ"»(ح ۵۳)

«علی بن جعد جوهری، از شعبة، از ابوجمرة برای ما روایت کرده که وی گفته است: من با عبدالله بن عباسبنشست و برخاست می‌کردم؛ او مرا بر تخت خویش می‌نشاند و به من گفت: نزد من بمان تا از مال خویش برای تو، سهمی بدهم؛ من به مدت دو ماه نزد وی ایستادم؛ آنگاه گفت: هنگامی که وفد قبیله‌ی عبد قیس نزد رسول خدا جآمد، رسول اکرم جپرسید: «شما از چه قوم و طایفه‌ای هستید؟» گفتند: از طایفه‌ی ربیعه. رسول الله جفرمود: «بسیار خوش آمدید، امیدوارم از آمدنتان، ناراحت و پشیمان نشوید». عرض کردند: ای پیامبر خدا! چون کفّار طایفه‌ی مُضَر در مسیر ما قرار دارند، ما جز در ماه‌های حرام، نمی‌توانیم خدمت شما برسیم؛ بنابراین، رهنمودهای لازم را در اختیار ما قرار دهید تا ما آن‌ها را به دیگران ابلاغ نماییم و موجب رستگاری ما نیز بشوند؛ سپس در مورد نوشیدنی‌های حلال و حرام، از رسول خدا جسؤال کردند. در مورد سؤال اول، رسول خدا جآن‌ها را از چهار چیز منع کرد و به چهار چیز امر فرمود. آنان را به ایمان آوردن به خدای یگانه دعوت نمود و فرمود: «آیا می‌دانید که ایمان آوردن به خدای یگانه یعنی چه؟» حاضران در جواب گفتند: الله و رسولش بهتر می‌دانند. رسول الله جفرمود: «ایمان به الله، عبارت است از: گواهی دادن به یگانگی خداوند و به رسالت محمد جو بر پا داشتن نماز و پرداختن زکات و روزه گرفتن ماه مبارک رمضان و پرداخت خُمس غنیمت». و در مورد سؤال دوم، آن‌ها را از استفاده‌ی چهار چیز (ظرف) نهی کرد که عبارتند از: خُم، ظرف کدو، ظرف تنه‌ی درخت خرما و ظرف قیراندود». (در آن زمان، این ظرف‌ها، مخصوص تهیه کردن شراب بودند). و در پایان، آن حضرت جفرمود: «آنچه گفتم، به خاطر بسپارید و به اطلاع دیگران برسانید».

* در باب «سکرات الموت» [۱۲۹۳]

«حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ الجَعْدِ، أَخْبَرَنَا شُعْبَةُ، عَنِ الأَعْمَشِ، عَنْ مُجَاهِدٍ، عَنْ عَائِشَةَ، قَالَتْ: قَالَ النَّبِيُّ ج: «لاَ تَسُبُّوا الأَمْوَاتَ، فَإِنَّهُمْ قَدْ أَفْضَوْا إِلَى مَا قَدَّمُوا»»(ح ۶۵۱۶)

«علی بن جَعد جوهری، از شعبه، از اعمش، از مجاهد برای ما روایت کرده که عایشهلگفته است: «مرده‌ها را دشنام ندهید؛ زیرا آن‌ها بدانچه از پیش فرستاده‌اند، رسیده‌اند».

* در باب «الحیاء» [۱۲۹۴]

«حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ الجَعْدِ، أَخْبَرَنَا شُعْبَةُ، عَنْ قَتَادَةَ، عَنْ مَوْلَى أَنَسٍ - قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ: اسْمُهُ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أَبِي عُتْبَةَ - سَمِعْتُ أَبَا سَعِيدٍ، يَقُولُ: «كَانَ النَّبِيُّ جأَشَدَّ حَيَاءً مِنَ العَذْرَاءِ فِي خِدْرِهَا»»(ح ۶۱۱۹)

«علی بن جعد جوهری، از شعبه، از قتادة، از آزاده‌ی انس - ابوعبدالله گوید: نام وی عبدالله بن ابی عُتبة است - برای ما روایت کرده که وی گفته است: از ابوسعید شنیدم که می‌گفت: پیامبر خدا جاز دوشیزه‌ی در پرده، باحیاتر بود».

* در باب «مهر البغی والنکاح الفاسد». [۱۲۹۵]

* در باب «لبس الحریر وافتراشه للرجال وقدر ما یجوز منه». [۱۲۹۶]

* در باب «التسلیم علی الصبیان» [۱۲۹۷]

* در باب «صلاة الضحی في الحضر». [۱۲۹۸]

* در باب «الصدقة بالیمین» [۱۲۹۹]

* در باب «مناقف علی بن ابی طالب، ابی الحسن القرشی الهاشمی». [۱۳۰۰]

[۱۲۸۵] بیوگرافی «علی بن جَعد جوهری» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر» امام بخاری ۳/۲/۲۶۶ ؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۵۲۶ ؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۶/۱۷۸ ؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۱۰/۴۵۹ ؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۱۱/۳۶۰ ؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۳/۱۱۶ ؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۶/۶۸ ؛ «کتاب الثقات»، ابن حبّان ۸/۴۶۶ ؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۲۸۰ ؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۷/۲۵۶ ؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۶۸۹ ؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۳/۲۱۱ ؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی، ص ۱۳۰ ؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۳۵۵. [۱۲۸۶] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۳۹۹ و ۴۰۰ [۱۲۸۷] «الجواهر المضیة» ۱/۳۵۵ [۱۲۸۸] «تهذیب التهذیب» ۷/۲۵۷ [۱۲۸۹] «عقود الجمان»، ص ۱۳۱ [۱۲۹۰] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۲۱ [۱۲۹۱] همان ۱/۴۱۱ [۱۲۹۲] همان ۱/۱۳ [۱۲۹۳] همان ۲/۹۶۴ [۱۲۹۴] همان ۲/۹۰۳ [۱۲۹۵] همان ۲/۸۰۵ [۱۲۹۶] همان ۲/۸۶۷ [۱۲۹۷] همان ۲/۹۲۳ [۱۲۹۸] همان ۱/۱۵۷ [۱۲۹۹] همان ۲/۱۹۱ [۱۳۰۰] همان ۱/۵۲۶

۶۵- علی بن مُسهِر حنفی/ [۱۳۰۱] [متوفّای ۱۸۹ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذکرة الحفّاظ» [۱۳۰۲]گوید:

وی، پیشوای دینی و حافظ حدیث: ابوالحسن قُرشی کوفی و قاضی شهر «موصل» می‌باشد.

وی، از این افراد، به روایت حدیث پرداخته است:

داود بن هند؛ اسماعیل بن ابی خالد؛ ابومالک اشجعی؛ زکریا بن ابی زائدة؛ عاصم احول؛ و شماری دیگر از این طبقه، از دیگر علماء و صاحب نظران کوفه و بصره.

و از مکانی که از علی بن مُسهر/، حدیث روایت کرده‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

بشر بن آدم؛ سوید بن سعید؛ دو پسر ابوشیبة (عثمان و ابوبکر)؛ علی بن حجر؛ هنّاد بن سری؛ و کسان دیگر غیر از این‌ها.

احمد بن حنبل گوید: «هو أثبت من ابی معاویة في الحدیث»؛ «در حدیث، علی بن مسهر، از ابومعاویة، مطمئن‌تر و معتبرتر می‌باشد».

و احمد عجلی گوید: «کان ممّن جمع بین الفقه والحدیث، ثقة»؛ «علی بن مسهر، از آن دسته از علماء و اندیشمندانی می‌باشد که در بین فقه و حدیث، (به بهترین شکل) جمع کرد؛ و وی، فردی مؤثق و قابل اعتماد نیز بود».

عباس، از یحیی بن معین روایت کرده که وی گفته است: «کان ثبتاً، ولی قضاء أرمینیة»؛ «علی بن مسهر، روایت کننده‌ای مطمئن و معتبر و درستکار و امین می‌باشد که عهده دار پست قضاوت در شهر «أرمینیة» شد».

یحیی بن معین گوید: «اِشتکی عینه بأرمینیة؛ فقال قاضیٌّ کان قبله للکحّال: أذهب بصره وأعطیك مالاً؛ ففعل ورجع الی الکوفة اعمی»؛ «علی بن مسهر، در شهر «أرمینیة»، چشم درد شد؛ از این رو، فردی که قضاوت شهر أرمینیة را پیش از علی بن مسهر بر عهده داشت، به چشم پزشک چنین گفت تا بینایی وی را از بین ببرد و به خاطر این کار، مال و دارایی خوبی را بدو خواهد داد؛ چشم پزشک نیز این کار را کرد؛ از این رو علی بن مسهر، به کوفه بازگشت و حال آن که نابینا شده بود».

و سرانجام، علی بن مسهر، به سال ۱۸۹ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید. خدایش، او را بیامرزد و در جوار بهترین رحمت‌های خویش جای دهد.

در کتاب «جامع المسانید»، [۱۳۰۳]اثر ابوالمؤیّد محمد بن محمود خوارزمی، چنین آمده است: «و مع جلالة محلّه في العلم عندهم یروی عن الامام ابی حنیفة/في هذه المسانید»؛ «علی بن مسهر - با وجود این که از دیدگاه علماء و صاحب نظران اسلامی، از جایگاه و مقامی والا در علم و دانش برخوردار است - باز هم در این مسانید،‌به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است».

و حافظ جلال الدین مزّی نیز در کتاب «تهذیب الکمال» [۱۳۰۴]، علی بن مسهر را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است؛ همچنان‌که حافظ سیوطی، این کار را در کتاب «تبییض الصحیفة» [۱۳۰۵]، انجام داده است.

حافظ عبدالقادر قرشی نیز در کتاب «الجواهر المضیة» [۱۳۰۶]، به ذکر علی بن مسهر پرداخته و او را در زمره‌ی علماء و صاحب نظران احناف برشمرده و در ادامه گفته است: «قال الصیمری: ومن اصحاب ابی حنیفة، علی بن مُسهر؛ وهو الذي أخذ عنه سفیان علم ابی حنیفة؛ ونسخ منه کتبه؛ وکان ابوحنیفة ینهاه عن ذلك»؛ «صیمری گوید: علی بن مُسهر، یکی از شاگردان امام ابوحنیفه/است؛ و همین علی بن مُسهر بود که سفیان ثوری، علم امام ابوحنیفه/را از وی فراگرفت و به وسیله‌ی او، کتاب‌های امام ابوحنیفه/را کپی و رونوشت کرد؛ و امام نیز او را از این کار، منع می‌کرد»؛ (چنان‌که پیشتر نیز بیان شد که علامه تهانوی، در مقدمه‌ی «اعلاء السنن»گفته بود: سفیان ثوری، در ابتدا، به صورت ناشناس و ناشناخته از امام ابوحنیفه/، علم و دانش را فرامی‌گرفت؛ و چون امام ابوحنیفه/، او را شناخت و به شخصیت او پی برد و متوجه وی شد، از آن پس به بعد، سفیان، علم و دانش امام ابوحنیفه/را از شاگردان و پیروانش - به ویژه از علی بن مسهر - فرامی‌گرفت).

به هر حال، علی بن مسهر، از مردمان کوفه و قاضی شهر موصل می‌باشد که از اعمش و هشام بن عروة، به سماع حدیث پرداخته است و ابوبکر بن ابوشیبة نیز از وی، حدیث روایت نموده است؛ و همچنین شیخان (بخاری و مسلم) نیز به نقل روایت از وی پرداخته‌اند و یحیی بن معین، او را فردی مؤثّق و قابل اعتماد معرفی نموده و احمد بن حنبل نیز او را مدح و ستایش و تعریف و تمجید نموده است.

نگارنده‌ی سطور گوید:

علی بن مُسهر، از ابوحنیفه، از سماک بن حرب، از جابر بن سمرةسروایت می‌کند که وی گفت: «کُنّا اذا أتینا النبيّ جقعدنا حیث انتهی بنا المجلس»؛ «هر گاه ما (صحابه) به نزد رسول خدا جمی‌آمدیم و بر ایشان وارد می‌شدیم، در همان جایی که در کنار آخرین نفر خالی بود می‌نشستیم».

این روایت را ابوالمؤیّد محمد بن محمود خوارزمی، در کتاب «جامع المسانید» [۱۳۰۷]ذکر کرده و در ادامه گفته است: ابو محمد بخاری، این حدیث را از علی بن مُسهر از امام ابوحنیفه/روایت نموده است.

و همچنین نگارنده گوید:

علی بن مُسهر/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد، عبارتند از:

* در باب «التلبینة للمریض» [۱۳۰۸]

«حَدَّثَنَا فَرْوَةُ بْنُ أَبِي المَغْرَاءِ، حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ مُسْهِرٍ، حَدَّثَنَا هِشَامٌ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ عَائِشَةَ: أَنَّهَا كَانَتْ تَأْمُرُ بِالتَّلْبِينَةِ وَتَقُولُ: «هُوَ البَغِيضُ النَّافِعُ»»(ح ۵۶۹۰)

«فروة بن ابی المغراء، از علی بن مُسهر، از هشام بن عروة، از پدرش، از عایشهلبرای ما روایت کرده که وی گفته است: عایشهلتلبینه (آش سبوس و شیر و عسل) را تجویز می‌کرد و می‌گفت: تلبینه، ناخوشایندی مفید و سودمند است».

* در باب «استقبال الرجل الرجل وهو یصلّی» [۱۳۰۹]

«حَدَّثَنَا إِسْمَاعِيلُ بْنُ خَلِيلٍ، حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ مُسْهِرٍ، عَنِ الأَعْمَشِ، عَنْ مُسْلِمٍ يَعْنِي ابْنَ صُبَيْحٍ، عَنْ مَسْرُوقٍ، عَنْ عَائِشَةَ، أَنَّهُ ذُكِرَ عِنْدَهَا مَا يَقْطَعُ الصَّلاَةَ، فَقَالُوا: يَقْطَعُهَا الكَلْبُ وَالحِمَارُ وَالمَرْأَةُ، قَالَتْ: لَقَدْ جَعَلْتُمُونَا كِلاَبًا، «لَقَدْ رَأَيْتُ النَّبِيَّ جيُصَلِّي، وَإِنِّي لَبَيْنَهُ وَبَيْنَ القِبْلَةِ، وَأَنَا مُضْطَجِعَةٌ عَلَى السَّرِيرِ، فَتَكُونُ لِي الحَاجَةُ، فَأَكْرَهُ أَنْ أَسْتَقْبِلَهُ، فَأَنْسَلُّ انْسِلاَلًا» وَعَنِ الأَعْمَشِ، عَنْ إِبْرَاهِيمَ، عَنِ الأَسْوَدِ، عَنْ عَائِشَةَ نَحْوَهُ»(ح ۵۱۱)

«اسماعیل بن خلیل، از علی بن مُسهر، از اعمش، از مسلم بن صُبیح، از مسروق، از عایشهلبرای ما روایت کرده که وی گفته است: به نزد عایشهل، از چیزهایی یاد شد که باعث قطع نماز می‌گردد؛ و گفتند که گذشتن سگ و الاغ و زن از جلو نمازگزار، نماز را قطع می‌کند. عایشهلگفت: به راستی، ما زنان را با سگ برابر کردید! بی‌گمان که رسول خدا جرا دیده‌ام نماز می‌گذارد و من در میان او و قبله، بر بستر خود آرمیده بودم و برای من ضرورتی پیش می‌آمد و ناپسند می‌داشتم که روبروی آن حضرت جقرار بگیرم؛ از این رو، به آهستگی، خودم را از بستر بیرون می‌کشیدم».

* در باب «مباشرة الحائض». [۱۳۱۰]

* در باب «ازدحام الناس اذا قرأ الامام السجدة». [۱۳۱۱]

* در باب «الوقوف بعرفة». [۱۳۱۲]

* در باب «الحراسة في الغزو في سبیل الله عز وجل». [۱۳۱۳]

* در باب «ذکر الملائکة». [۱۳۱۴]

* در باب «حدیث الغار». [۱۳۱۵]

* در باب «مناقب الزبیر بن العوّام». [۱۳۱۶]

* در باب «اذا حنث ناسیاً في الأیمان». [۱۳۱۷]

* در باب «الدعاء للنساء اللاتی یهدین العرس وللعروس». [۱۳۱۸]

* در باب «دخول الرجل علی نسائه في الیوم». [۱۳۱۹]

به هر حال، روایات علی بن مُسهر/در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۲۱ مورد آمده است.

[۱۳۰۱] بیوگرافی «علی بن مُسهر» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر» امام بخاری ۳/۲/۲۹۷ ؛ «رجال صحیح البخاری»، کلا باذی ۲/۸۳۱ ؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۶/۲۰۴ ؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۸/۴۸۴ ؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۳۲۵ ؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۲۱۴ ؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۲۹۵ ؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۷/۳۳۵، «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۷۰۳؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۳/۴۰۱؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی، ص ۲۳۵؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی ۱۲۷؛ «طبقات الکبری»، ابن سعد ۶/۳۸۸؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۳۵۵ [۱۳۰۲] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۹۰ و ۲۹۱ [۱۳۰۳] «جامع المسانید» ۲/۵۰۸ [۱۳۰۴] «تهذیب الکمال» ۱۹/۱۰۴ [۱۳۰۵] «تبییض الصحیفة»، ص ۷۸ [۱۳۰۶] «الجواهر المضیة» ۱/۳۷۸ [۱۳۰۷] «جامع المسانید» ۱/۲۲۹ [۱۳۰۸] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۸۴۹ [۱۳۰۹] همان ۱/۷۳ [۱۳۱۰] همان ۱/۴۴ [۱۳۱۱] همان ۱/۱۴۶ [۱۳۱۲] همان ۱/۲۲۶ [۱۳۱۳] همان ۱/۴۰۴ [۱۳۱۴] همان ۱/۴۵۷ [۱۳۱۵] همان ۱/۴۹۳ [۱۳۱۶] همان ۱/۵۲۷ [۱۳۱۷] همان ۲/۹۸۶ [۱۳۱۸] همان ۲/۷۷۵ [۱۳۱۹] همان ۲/۷۸۵

۶۶- عمر بن حَفص بن غیاث حنفی/ [۱۳۲۰] [متوفّای ۲۲۲ ه‍ . ق]

حافظ ابن حجر عسقلانی، در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۳۲۱]گوید:

وی، عمر بن حفص بن غیاث بن طلق بن معاویة نخعی، ابوحفص کوفی می‌باشد که از پدرش (حفص بن غیاث)، ابن ادریس، ابوبکر بن عیّاش، عثّام بن علی و سکین بن بکیر، (یا سکین بن مکیر)، به نقل روایت پرداخته است.

و از کسانی که از عمر بن حفص بن غیاث، حدیث روایت کرده‌اند، می‌توان بدین‌ها اشاره کرد:

بخاری؛ مسلم، ابوداود؛ ترمذی؛ نسایی - سه بزرگوار اخیر، به واسطه‌ی محمد بن ابوالحسین سمنانی، به نقل روایت از عمر بن حفص بن غیاث پرداخته‌اند - ؛ احمد بن ابراهیم دورقی؛ سلیمان بن عبدالجبّار؛ احمد بن یوسف سلمی؛ هارون حمّال؛ محمد بن یحیی ذُهلی؛ عبدالله دارمی؛ محمد بن علی بن میمون رَقّی، محمد بن یحیی بن کثیر حرّانی؛ ابراهیم جوزجانی؛ ابراهیم بن ابی بکر بن ابی شیبة؛ ابوحاتم رازی؛ ابوزرعة؛ یعقوب بن سفیان؛ احمد بن ملاعب بن حیّان؛ و دیگران.

ابوحاتم، در مورد عمر بن حفص بن غیاث گوید: «ثقة»؛ «وی، روایت کننده‌ای مورد وثوق و قابل اعتماد است».

ابن حبّان نیز در کتاب «الثقات»، عمر بن حفص بن غیاث را در شمار راویان ثقه و معتبر و مطمئن و مُعتمد ذکر کرده است.

بخاری و ابن سعد گفته‌اند: «مات سنة اثنتین وعشرین ومائتین»؛ «عمر بن حفص، به سال ۲۲۲ ه‍ . ق درگذشت»؛ و ابن سعد، این را نیز افزوده است که تاریخ وفات عمر بن حفص، در ماه ربیع الاول به سال ۲۲۲ ه‍ . ق اتفاق افتاده است.

احمد عجلی و ابوزرعه گفته‌اند: «ثقة»؛ «عمر بن حفص، فردی مؤثق و قابل اعتماد می‌باشد».

ابن شاهین در کتاب «الثقات» گفته است: احمد گوید: «صدوق»؛ «عمر بن حفص بن غیاث، از زمره‌ی راویان صادق و راستگو و درستکار و امین می‌باشد».

حافظ عبدالقادر قرشی نیز در کتاب «الجواهر المضیة»، [۱۳۲۲]به ذکر عمر بن حفص بن غیاث پرداخته و او را در شمار علماء و صاحب نظران احناف قرار داده است.

نگارنده گوید:

عمر بن حفص بن غیاث، از ابوحنیفه، از حمّاد، از ابراهیم نخعی، از اسود، از عایشهلچنین روایت کرده است که آن حضرت جفرمودند: «رُفع القلم عن ثلاثة: عن الصبیّ حتی یکبر؛ وعن المجنون حتّی یفیق؛ وعن النائم حتّی یستیقظ»؛ «قلم تکلیف، از سه نفر برداشته شده است؛ از کودک تا بزرگ شود؛ از دیوانه تا بهبود یابد و از شخص خوابیده، تا بیدار شود».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی، در کتاب «جامع المسانید» [۱۳۲۳]ذکر کرده و در ادامه گفته است: ابو محمد بخاری، این حدیث را از عمر بن حفص بن غیاث، از امام ابوحنیفه/روایت نموده است.

و همچنین راقم سطور گوید:

عمر بن حفص بن غیاث/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/می‌باشد؛ و این موارد، عبارتند از:

* در باب «المضمضة والاستنشاق في الجنابة» [۱۳۲۴]

«حَدَّثَنَا عُمَرُ بْنُ حَفْصِ بْنِ غِيَاثٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبِي، حَدَّثَنَا الأَعْمَشُ، قَالَ: حَدَّثَنِي سَالِمٌ، عَنْ كُرَيْبٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ: حَدَّثَتْنَا مَيْمُونَةُ قَالَتْ: «صَبَبْتُ لِلنَّبِيِّ جغُسْلًا، فَأَفْرَغَ بِيَمِينِهِ عَلَى يَسَارِهِ فَغَسَلَهُمَا، ثُمَّ غَسَلَ فَرْجَهُ، ثُمَّ قَالَ بِيَدِهِ الأَرْضَ فَمَسَحَهَا بِالتُّرَابِ، ثُمَّ غَسَلَهَا، ثُمَّ تَمَضْمَضَ وَاسْتَنْشَقَ، ثُمَّ غَسَلَ وَجْهَهُ، وَأَفَاضَ عَلَى رَأْسِهِ، ثُمَّ تَنَحَّى، فَغَسَلَ قَدَمَيْهِ، ثُمَّ أُتِيَ بِمِنْدِيلٍ فَلَمْ يَنْفُضْ بِهَا»»(ح ۲۵۹)

«عمر بن حفص بن غیاث، از پدرش، از اعمش، از سالم، از کُریب، از عبدالله بن عباسببرای ما روایت کرده که میمونةلگفته است: برای رسول خدا جآب غسل آماده کردم. آن حضرت جبا دست راست، بر دست چپ آب ریخت و هر دو دست را شست؛ آنگاه شرمگاه خویش را تمیز کرد؛ سپس دست خویش را بر زمین نهاد و بر خاک کشید؛ آنگاه دست‌ها را شست؛ بعد از آن، دهان و بینی خویش را شست؛ سپس صورتش را شست و بعد، بر سر خویش آب ریخت؛ آنگاه خودش را به کناری کشید و پاها را شست؛ در آخر، برایش دستمال آورده شد (تا بدن را بدان خشک گرداند)؛ لیکن با آن، بدنش را خشک نکرد».

* در باب «اذا خاف الجُنب علی نفسه المرض او الموت، او خاف العطش، تیمّم» [۱۳۲۵]

«حَدَّثَنَا عُمَرُ بْنُ حَفْصٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبِي، قَالَ: حَدَّثَنَا الأَعْمَشُ، قَالَ: سَمِعْتُ شَقِيقَ بْنَ سَلَمَةَ، قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ عَبْدِ اللَّهِ، وَأَبِي مُوسَى، فَقَالَ لَهُ أَبُو مُوسَى: أَرَأَيْتَ يَا أَبَا عَبْدِ الرَّحْمَنِ إِذَا أَجْنَبَ فَلَمْ يَجِدْ مَاءً، كَيْفَ يَصْنَعُ؟ فَقَالَ عَبْدُ اللَّهِ: لاَ يُصَلِّي حَتَّى يَجِدَ المَاءَ، فَقَالَ أَبُو مُوسَى: فَكَيْفَ تَصْنَعُ بِقَوْلِ عَمَّارٍ حِينَ قَالَ لَهُ النَّبِيُّ ج: «كَانَ يَكْفِيكَ» قَالَ: أَلَمْ تَرَ عُمَرَ لَمْ يَقْنَعْ بِذَلِكَ، فَقَالَ أَبُو مُوسَى: فَدَعْنَا مِنْ قَوْلِ عَمَّارٍ كَيْفَ تَصْنَعُ بِهَذِهِ الآيَةِ؟ فَمَا دَرَى عَبْدُ اللَّهِ مَا يَقُولُ، فَقَالَ: إِنَّا لَوْ رَخَّصْنَا لَهُمْ فِي هَذَا لَأَوْشَكَ إِذَا بَرَدَ عَلَى أَحَدِهِمُ المَاءُ أَنْ يَدَعَهُ وَيَتَيَمَّمَ فَقُلْتُ لِشَقِيقٍ فَإِنَّمَا كَرِهَ عَبْدُ اللَّهِ لِهَذَا؟ قَالَ: «نَعَمْ»»(ح ۳۴۶)

«عمر بن حفص، از پدرش، از اعمش برای ما روایت کرده که وی گفته است: از شقیق بن سلمة شنیدم که گفت: من نزد عبدالله بن مسعودسو ابوموسیسبودم؛ ابوموسی بدوگفت: ای ابو عبدالرحمن! اگر کسی جُنب گردد و آب نیابد، چه باید بکند؟ عبدالله گفت: نماز نگزارد تا آن که آب بیابد. ابوموسی گفت: در مورد قول عمار بن یاسرسچه می‌گویی که پیامبر جبه او گفته بود: «تو را تیمّم بسنده می‌نماید».

عبدالله بن مسعودسگفت: آیا ندیدی که عمرسبه گفته‌اش قناعت نکرد؟ ابوموسیسگفت: از قول عمارسمی‌گذریم؛ درباره‌ی آیه‌ی تیمّم چه گونه عمل می‌کنی؟ عبدالله ندانست که چه جوابی بگوید.

آنگاه عبدالله بن مسعودسگفت: اگر مردم را در این امر اجازه بدهم، در آن صورت، هر گاه برای یکی از آن‌ها، آب سرد فراهم گردد، آب را می‌گذارد و تیمّم خواهد کرد!

(اعمش می‌گوید:) به شقیق گفتم: پس به همین خاطر بود که عبدالله بن مسعودستیمم را دوست نداشت. گفت: آری».

* در باب «من قال: لا یقطع الصلاة شیء» [۱۳۲۶]

«حَدَّثَنَا عُمَرُ بْنُ حَفْصِ بْنِ غِيَاثٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبِي، قَالَ: حَدَّثَنَا الأَعْمَشُ، قَالَ: حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ، عَنِ الأَسْوَدِ، عَنْ عَائِشَةَ، ح قَالَ: الأَعْمَشُ، وَحَدَّثَنِي مُسْلِمٌ، عَنْ مَسْرُوقٍ، عَنْ عَائِشَةَ، ذُكِرَ عِنْدَهَا مَا يَقْطَعُ الصَّلاَةَ الكَلْبُ وَالحِمَارُ وَالمَرْأَةُ، فَقَالَتْ: شَبَّهْتُمُونَا بِالحُمُرِ وَالكِلاَبِ، وَاللَّهِ «لَقَدْ رَأَيْتُ النَّبِيَّ جيُصَلِّي وَإِنِّي عَلَى السَّرِيرِ بَيْنَهُ وَبَيْنَ القِبْلَةِ مُضْطَجِعَةً، فَتَبْدُو لِي الحَاجَةُ، فَأَكْرَهُ أَنْ أَجْلِسَ، فَأُوذِيَ النَّبِيَّ ج، فَأَنْسَلُّ مِنْ عِنْدِ رِجْلَيْهِ»»(ح ۵۱۴)

«عمر بن حفص، از پدرش، از اعمش، از ابراهیم، از اسود، از عایشهلبرای ما روایت کرده است؛ و اعمش گوید: مسلم، از مسروق، از عایشهلبرای من نقل کرده که وی گفته است: به نزد عایشهلاز چیزهایی یاد شد که نماز را قطع می‌کند؛ مانند عبور کردن سگ و الاغ و زن از جلو نمازگزار. عایشهلگفت: شما، ما زنان را به الاغ‌ها و سگ‌ها تشبیه کردید، به خدا سوگند که پیامبر جرا دیدم که نماز می‌گزارد و حال آن که من بر بسترم در میان او و قبله آرمیده بودم؛ و چون مرا ضرورتی پیش می‌آمد، ناخوشایند می‌داشتم که بنشینم و پیامبر جرا اذیت نمایم؛ از این رو، خودم را از پایین بستر، آهسته بیرون می‌کشیدم».

* در باب «فضل صلاة الفجر في جماعة» [۱۳۲۷]

«حَدَّثَنَا عُمَرُ بْنُ حَفْصٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبِي، قَالَ: حَدَّثَنَا الأَعْمَشُ، قَالَ: سَمِعْتُ سَالِمًا، قَالَ: سَمِعْتُ أُمَّ الدَّرْدَاءِ، تَقُولُ: دَخَلَ عَلَيَّ أَبُو الدَّرْدَاءِ وَهُوَ مُغْضَبٌ، فَقُلْتُ: مَا أَغْضَبَكَ؟ فَقَالَ: «وَاللَّهِ مَا أَعْرِفُ مِنْ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ جشَيْئًا إِلَّا أَنَّهُمْ يُصَلُّونَ جَمِيعًا»»(ح ۶۵۰)

«عمر بن حفص بن غیاث، از پدرش، از اعمش برای ما روایت کرده که وی گفته است: از سالم شنیدم که گفت: از امّ درداءلشنیدم که می‌گفت: ابودرداءسدر حالی که بسیار خشمگین بود، به نزدم آمد؛ بدو گفتم: چه چیزی تو را خشمگین ساخته است؟ وی گفت: به خدا سوگند! نمی‌دانم که چیزی نیکو از امّت محمد جباقی مانده باشد به جز این که نماز را در جماعت می‌گزارند».

* در باب «ساعات الوتر» [۱۳۲۸]

«حَدَّثَنَا عُمَرُ بْنُ حَفْصٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبِي، قَالَ: حَدَّثَنَا الأَعْمَشُ، قَالَ: حَدَّثَنِي مُسْلِمٌ، عَنْ مَسْرُوقٍ، عَنْ عَائِشَةَ، قَالَتْ: «كُلَّ اللَّيْلِ أَوْتَرَ رَسُولُ اللَّهِ ج، وَانْتَهَى وِتْرُهُ إِلَى السَّحَرِ»»(ح ۹۹۶)

«عمر بن حفص بن غیاث، از پدرش، از اعمش، از مُسلم، از مسروق، برای ما روایت کرده که عایشهلگفت: رسول خدا جدر تمام بخش‌های شب، نماز وتر را می‌خواند؛ و آخرین وقت خواندن وتر، هنگام سحر بود».

* در باب «الاِبراد بالظهر في شدّة الحرّ». [۱۳۲۹]

* در باب «حدّ المریض ان یشهد الجماعة». [۱۳۳۰]

* در باب «القراءة في الظهر». [۱۳۳۱]

* در باب «التکبیر ایّام مِنیٰ واذا غدا الی عرفة» [۱۳۳۲]

* در باب «ما جاء في الجنائز». [۱۳۳۳]

* در باب «اذا لم یجد کفناً الّا ما یواری رأسه أو قدمیه، غطّی به رأسه». [۱۳۳۴]

* در باب «ما ینهی من الویل ودعوی الجاهلیة عند المصیبة». [۱۳۳۵]

* در باب «زکاة البقر» [۱۳۳۶]

به هر حال، روایات عمر بن حفص بن غیاث/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/در بیشتر از ۴۸ مورد آمده است.

[۱۳۲۰] بیوگرافی «عمر بن حفص بن غیاث» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر» امام بخاری ۳/۲/۱۰۵؛ «رجال صحیح البخاری»، کلا باذی ۲/۷۸۲ ؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۵/۱۰۳ ؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۱۰/۶۳۹ ؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۲/۵۰ ؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۳۰۷ ؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۷۱۴ ؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۴/۴۴ ؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی، ص ۱۳۸؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۶/۴۱۳ ؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۳۴۰ [۱۳۲۱] «تهذیب التهذیب» ۷/۳۸۱ ۳۸۲ [۱۳۲۲] «الجواهر المضیة» ۱/۳۹۰ [۱۳۲۳] «جامع المسانید» ۲/۳۹ و ۴۰ [۱۳۲۴] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۴۰ [۱۳۲۵] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۵۰ [۱۳۲۶] همان ۱/۷۳ [۱۳۲۷] همان ۱/۹۰ [۱۳۲۸] همان ۱/۱۳۶ [۱۳۲۹] همان ۱/۷۷ [۱۳۳۰] همان ۱/۹۱ [۱۳۳۱] همان ۱/۱۰۵ [۱۳۳۲] همان ۱/۱۳۲ [۱۳۳۳] همان ۱/۱۶۵ [۱۳۳۴] همان ۱/۱۷۰ [۱۳۳۵] همان ۱/۱۷۳ [۱۳۳۶] همان ۱/۱۹۶

۶۷- عمرو بن دینار/ [۱۳۳۷] [متوفّای ۱۲۶ ه‍ . ق]

علامه ذهبی، در کتاب «تذکرة الحفّاظ» [۱۳۳۸]گوید:

وی، حافظ حدیث، پیشوای دینی، دانشمند و صاحب نظر سرزمین حَرَم، ابو محمد جُمحی مکّی اَثرم می‌باشد؛ وی به سال ۴۶ ه‍ . ق - یا اندکی کم و بیش - دیده به جهان گشود و پا به عرصه‌ی وجود نهاد.

از کسانی که عمرو بن دینار، به سماع حدیث از آن‌ها پرداخته است، می‌توان این افراد را نام برد:

عبدالله بن عبّاسب؛ عبدالله بن عمرب؛ جابربن عبداللهب؛ بجالة بن عبادةس؛ انس بن مالکس؛ ابوشعثاء؛ طاوس؛ و شماری دیگر از بزرگان عرصه‌ی علم و دانش و پیشقراولانِ حکمت و فرزانگی.

و از عمرو بن دینار نیز، این افراد، به نقل روایت پرداخته‌اند:

شعبة؛ ابن جُریج؛ حمّاد بن سلمة؛ حمّاد بن زید؛ سفیان ثوری؛ سفیان بن عیینة؛ ورقاء؛ و کسان دیگر غیر از آن‌ها.

شعبة گوید: «ما رأیتُ أحداً أثبت في الحدیث من عمرو»؛ «من کسی را مطمئن‌تر و معتبرتر در حدیث، از عمرو بن دینار ندیده‌ام».

سفیان بن عیینة گوید: «کان فقیهاً؛ وکان یحدّث علی المعنی»؛ [۱۳۳۹]«عمرو بن دینار، فردی فقیه و دانشور، آگاه و دانا، کاردان و متخصّص و صاحب نظر و فقه دان بود؛ و عادت وی بر آن بود که نقل حدیث به معنا می‌کرد».

عبدالرحمن بن مهدی گوید: «قال لی شعبة: لم أر مثل عمرو بن دینار»؛ «شعبة خطاب به من گفت: تاکنون کسی را مثل عمرو بن دینار، به خود ندیده‌ام».

یحیی قطّان و احمد بن حنبل گفته‌اند: «هو أثبتُ من قتادة»؛ «عمرو بن دینار، از قتادة، مطمئن‌تر و معتبرتر است».

عبدالله بن ابی نجیح گوید: «ما رأیتُ أحداً قطّ أفقه من عمرو؛ لا عطاءً ولامجاهداً ولا طاوساً»؛ «من هرگز، کسی را فقیه‌تر و داناتر، آگاه‌تر و دانشورتر و کاردان‌تر و صاحب نظرتر از عمرو بن دینار ندیده‌ام؛ تا جایی که عطاء، مجاهد و طاوس نیز در این زمینه، بدو نمی‌رسیدند».

سفیان بن عیینة در مورد عمرو بن دینار گوید: «ثقه ثقة»؛ «وی، بسیار مؤثق و قابل اعتماد می‌باشد».

نعیم بن حماد، از سفیان بن عیینة نقل می‌کند که وی گفت: «ما کان عندنا أحد أفقه ولاأعلم ولاأحفظ من عمرو بن دینار»؛ «در نزد ما، کسی فقیه‌تر و دانشورتر، داناتر و آگاه‌تر و حافظ‌تر و ضابط‌تر، از عمرو بن دینار وجود ندارد».

واقدی، بر این باور است که عمرو بن دینار، ۸۰ سال عمر کرد و زندگی به سر برد.

علامه ذهبی در ادامه گوید: عمرو بن دینار، در اوائل سال ۱۲۶ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید و حال آن که وی، یکی از آن چهار نفری است که حافظ ابن مفضّل، آن‌ها را در طبقه‌ی اول جای داده است؛ و این چهار نفر، عبارتند از: زهری، عمرو بن دینار، قتادة و ابواسحاق سبیعی.

حافظ ابن حجر عسقلانی نیز در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۳۴۰]گفته است:

نسایی در مورد عمرو بن دینار گوید: «ثقة ثبت»؛ «وی، روایت کننده‌ای مؤثّق و معتبر و مطمئن و قابل اعتماد و درستکار و امانت دار می‌باشد».

ابوزرعه و ابوحاتم گفته‌اند: «ثقة»؛ «عمرو بن دینار، از زمره‌ی راویان مورد وثوق و قابل اعتماد است».

سفیان بن عیینة و عمرو بن جریر گفته‌اند: «کان ثقةً ثبتاً کثیر الحدیث، صدوقاً، عالماً؛ وکان مفتی اهل مکّة في زمانه»؛ «عمرو بن دینار، فردی مؤثق و معتبر و مطمئن و قابل اعتماد بود که به نقل و روایت احادیث فراوانی نیز پرداخته بود؛ و در کنار تمامی این‌ها، روایت کننده‌ای صادق و راستگو و درستکار و امانت دار و دانشمند و آگاه و صاحب نظر و دانا و کاردان و کارشناس نیز بود؛ عمرو بن دینار، در روزگار خویش، مفتی اهل مکّه نیز بود».

ابن حبّان هم، عمرو بن دینار را در کتاب «الثقات»، در ردیف راویان و محدّثان مؤثّق و قابل اعتماد قرار داده است؛ و علاوه از آن، عمرو بن دینار، از آن دسته از راویان و محدّثانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، به نقل روایت، از وی پرداخته‌اند.

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجمان»، [۱۳۴۱]عمرو بن دینار را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و همچنین حافظ ابن بزّاز کردی نیز در کتاب «المناقب»، [۱۳۴۲]وی را در زمره‌ی راویان شهر مکه‌ی مکرّمه - که به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته‌اند - معرفی کرده است.

نگارنده‌ی سطور گوید:

عمرو بن دینار/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، با دو واسطه، استاد محمد بن اسماعیل بخاری/می‌باشد؛ و این موارد، عبارتند از:

* در باب «اذا قام الرجل عن یسار الامام وحوّله الامام خلفه الی یمینه، تمّت صلاته» [۱۳۴۳]

«حَدَّثَنَا قُتَيْبَةُ بْنُ سَعِيدٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا دَاوُدُ، عَنْ عَمْرِو بْنِ دِينَارٍ، عَنْ كُرَيْبٍ، مَوْلَى ابْنِ عَبَّاسٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ سمَا، قَالَ: «صَلَّيْتُ مَعَ النَّبِيِّ جذَاتَ لَيْلَةٍ، فَقُمْتُ عَنْ يَسَارِهِ، فَأَخَذَ رَسُولُ اللَّهِ جبِرَأْسِي مِنْ وَرَائِي، فَجَعَلَنِي عَنْ يَمِينِهِ، فَصَلَّى وَرَقَدَ، فَجَاءَهُ المُؤَذِّنُ، فَقَامَ وَصَلَّى وَلَمْ يَتَوَضَّأْ»»(ح ۷۲۶)

«قتیبة بن سعید، از داود، از عمرو بن دینار، از کُریب - آزاده‌ی ابن عباسب-، برای ماروایت کرده که وی گفته است: عبدالله بن عبّاسبگفته است: شبی با رسول خدا جنماز گزاردم و به جانب چپ ایشان ایستادم؛ آن حضرت جسر مرا از عقب گرفت و مرا به جانب راست خویش آورد. رسول خدا جنماز گزارد و خوابید؛ سپس مؤذّن نزدش آمد. آن حضرت جبرخاست و نماز (سنّت صبح) را گزارد و وضو نکرد».

* در باب «لا یکفّ شعراً» [۱۳۴۴]

«حَدَّثَنَا أَبُو النُّعْمَانِ، قَالَ: حَدَّثَنَا حَمَّادٌ وَهْوَ ابْنُ زَيْدٍ، عَنْ عَمْرِو بْنِ دِينَارٍ، عَنْ طَاوُسٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ: «أُمِرَ النَّبِيُّ جأَنْ يَسْجُدَ عَلَى سَبْعَةِ أَعْظُمٍ، وَلاَ يَكُفَّ ثَوْبَهُ وَلاَ شَعَرَهُ»»(ح ۸۱۵)

ابونعمان، از حمّاد بن زید، از عمرو بن دینار، از طاوس برای ما روایت کرده که عبدالله بن عباسبگفته است: به رسول خدا جدو چیز فرمان داده شده است؛ یکی آن که بر هفت استخوان (عضو) سجده کند و دیگر آن که، جامه و موی خویش را (در حال نماز) جمع نکند».

* در باب «الذکر بعد الصلاة» [۱۳۴۵]

«حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، قَالَ: حَدَّثَنَا سُفْيَانُ، حَدَّثَنَا عَمْرٌو، قَالَ: أَخْبَرَنِي أَبُو مَعْبَدٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ سمَا، قَالَ: «كُنْتُ أَعْرِفُ انْقِضَاءَ صَلاَةِ النَّبِيِّ جبِالتَّكْبِيرِ» قَالَ عَلِيٌّ: حَدَّثَنَا سُفْيَانُ، عَنْ عَمْرٍو، قَالَ: كَانَ أَبُو مَعْبَدٍ أَصْدَقَ مَوَالِي ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ عَلِيٌّ: وَاسْمُهُ نَافِذٌ»(ح ۸۴۲)

«علی بن عبدالله، از سفیان، از عمرو بن دینار، از ابومعبد، از عبدالله بن عباسببرای ما روایت کرده که وی گفته است: «من تمام شدن نماز پیامبر جرا از شنیدن تکبیر می‌دانستم». علی گوید: سفیان، از عمرو بن دینار برای ما نقل کرده که وی گفته است: ابو معبد، صادق‌ترین و راستگوترین موالی عبدالله بن عباس بود. علی گوید: و اسم ابومعبد، «نافذ» بود».

* در باب «وضوء الصبیان؛ ومتی یجب علیهم الغسل والطهور وحضور هم الجماعة». [۱۳۴۶]

* در باب «هل علی من لایشهد الجماعة غسل من النساء والصبیان وغیرهم». [۱۳۴۷]

* در باب «من جاء والامام یخطب، صلّی رکعتین خفیفتین». [۱۳۴۸]

* در باب «من نام عند السحر». [۱۳۴۹]

* در باب «ما جاء في التطوع مثنی مثنی». [۱۳۵۰]

* در باب «من لم یتطوع بعد المکتوبة». [۱۳۵۱]

* در باب «طاف النبيّ جوصلّی لسبوعه رکعتین» [۱۳۵۲]

* در باب «مهل اهل الشام». [۱۳۵۳]

* در باب «فضل مکّة وبنیانها». [۱۳۵۴]

به هر حال، روایات عمرو بن دینار/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۹۹ مورد آمده است.

[۱۳۳۷] بیوگرافی «عمر و بن دینار» را در این منبع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر» امام بخاری ۳/۲/۳۲۸ ؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۸۴۸ ؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۶/۲۳۱ ؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۵/۳۳۰ ؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۳۲۸ ؛ «تهذیب التهذیب»، حافظ ابن حجر عسقلانی ۸/۲۶ ؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۷۳۴ ؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۴/۲۱۱ ؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی، ص ۲۴۵ ؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۳۶۴ [۱۳۳۸] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۱۱۳ و ۱۱۴ [۱۳۳۹] نگا: درآمدی بر علوم حدیث؛ دکتر محمود طحّان؛ ‌ترجمه فیض محمد بلوچ، صص ۳۱۴ و ۳۱۵ [۱۳۴۰] «تهذیب التهذیب» ۸/۲۶ و ۲۷ [۱۳۴۱] «عقود الجمان»، ص ۱۳۶ [۱۳۴۲] «المناقب»، کردی ۲/۲۱۹ [۱۳۴۳] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۱۰۰ [۱۳۴۴] همان ۱/۱۱۳ [۱۳۴۵] همان ۱/۱۱۶ [۱۳۴۶] همان ۱/۱۱۸ [۱۳۴۷] همان ۱/۱۲۳ [۱۳۴۸] همان ۱/۱۲۷ [۱۳۴۹] همان ۱/۱۵۲ [۱۳۵۰] همان ۱/۱۵۶ [۱۳۵۱] همان ۱/۱۵۷ [۱۳۵۲] همان ۱/۲۲۰ [۱۳۵۳] همان ۱/۲۰۶ [۱۳۵۴] همان ۱/۲۱۵

۶۸- عیسی بن یونس حنفی کوفی/ [۱۳۵۵] [متوفّای ۱۸۷ ه‍ . ق]

علامه ذهبی، در کتاب «تذکرة الحفّاظ» [۱۳۵۶]گوید:

وی، پیشوای اُسوه، امام نمونه، رهبر الگو و حافظ در حدیث: ابوعمرو، (عیسی بن یونس) پسر امام ابواسحاق عمرو بن عبدالله سبیعی کوفی می‌باشد، وی، در شام سکونت و اقامت گزید و پدر بزرگ خویش را نیز دریافت و او را دیدار و ملاقات نمود.

از کسانی که عیسی بن یونس، از آن‌ها، به سماع حدیث پرداخته است، می‌توان بدین بزرگان اشاره کرد:

پدر عیسی بن یونس؛ هشام بن عروة؛ حسین معلّم؛ اعمش؛ اسماعیل بن ابی خالد؛ سعید جریری؛ مجالد؛ زکریا بن ابی زائدة؛ عمر - آزاده‌ی عفرة - ؛ و کسان دیگر از طبقه‌ی آنان.

و از کسانی که به نقل روایت از عیسی بن یونس پرداخته‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

حمّاد بن سلمة؛ ابن وهب؛ اسحاق بن راهویه؛ مُسدّد؛ ابراهیم بن موسی فرّاء؛ علی بن مدینی؛ ابوبکر بن ابی شیبة؛ سفیان بن وکیع؛ علی بن حجر؛ علی بن خشرم؛ نصر بن علی؛ حسن بن عرفة؛ و شمار زیادی از دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت و فرزانگی.

از علی بن مدینی، در مورد عیسی بن یونس سؤال شد. وی در پاسخ گفت: «بخ! بخ! ثقة مأمون»؛ «به‌به! آفرین! به راستی، عیسی بن یونس، فردی مؤثّق و قابل اعتماد و مطمئن و امانت دار و درستکار و شریف می‌باشد».

محمد بن سعد گوید: «کان ثقةً ثبتاً»؛ «عیسی بن یونس، روایت کننده‌ای مورد وثوق و قابل اعتماد و مطمئن و درستکار و شرافتمند و معتبر می‌باشد».

وکیع نیز گفته است: «ذاك رجل قد قهر العلم»؛ «عیسی بن یونس، فردی است که بر علم و دانش فائق آمده و بر آن غالب گردیده و چیره گشته است».

محمد بن عبدالله بن عمار گوید: «عیسی حجّة؛ أثبت من أخیه اسرائیل»؛ «عیسی بن یونس، از زمره‌ی راویان حجّت و مورد اعتماد و کارشناس و خبره و آگاه و دانا می‌باشد و نسبت به برادر خویش: اسرائیل، قوی‌تر و مطمئن‌تر و قابل اعتمادتر و خبره‌تر می‌باشد».

ابوزرعة گوید: «حافظ»؛ «عیسی بن یونس، حافظ در حدیث است».

و حافظ ابن حجر عسقلانی، در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۳۵۷]گوید:

احمد بن حنبل، ابوحاتم، یعقوب بن شیبة و ابن خراش گفته‌اند: «ثقة»؛ «عیسی بن یونس، فردی قابل اعتماد و مورد وثوق می‌باشد».

و ابن حبّان و حاکم ابواحمد و دیگر علماء و صاحب نظران اسلامی و آگاهان به فنّ رجال، عیسی بن یونس را در شمار راویان مؤثق و مورد اعتماد قرار داده‌اند.

حافظ عبدالقادر قرشی نیز در کتاب «الجواهر المضیة» [۱۳۵۸]، به ذکر عیسی بن یونس پرداخته و او را در زمره‌ی علماء و صاحب نظران احناف، معرّفی کرده و در ادامه گفته است: «روی له الشیخان»؛ «شیخان (بخاری و مسلم)، از عیسی بن یونس، به نقل روایت پرداخته‌اند».

حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب»، [۱۳۵۹]شیخ جلال الدین مزّی، در کتاب «تهذیب الکمال»، [۱۳۶۰]و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجُمان»، [۱۳۶۱]عیسی بن یونس را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه ذکر کرده‌اند.

نگارنده گوید:

عیسی بن یونس کوفی/، از ابوحنیفه، از ابواسحاق سبیعی، از اسود، از عایشهلچنین روایت کرده است: «کان رسول الله جیُصیب من أهله من أوّل اللیل؛ فینام ولایصیب ماءاً؛ فان استیقظ من آخر اللیل، أعاد واغتسل»؛ «رسول خدا جدر بخش اول شب، با همسران خویش، نزدیکی می‌کرد؛ سپس بی‌آن که غسل کند می‌خوابید؛ آنگاه اگر در آخر شب بلند می‌شد، دوباره با زنان خویش، جماع می‌کرد و پس از آن، غسل می‌نمود».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی، در کتاب «جامع المسانید» [۱۳۶۲]ذکر کرده و در ادامه گفته است: ابومحمد بخاری، این حدیث را از عیسی بن یونس کوفی، از امام ابوحنیفه/روایت نموده است.

و همچنین راقم سطور گوید:

عیسی بن یونس کوفی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد، عبارتند از:

* در باب «قول الله عزوجل: ﴿وَلَقَدۡ ءَاتَيۡنَا لُقۡمَٰنَ ٱلۡحِكۡمَةَ أَنِ ٱشۡكُرۡ لِلَّهِۚ وَمَن يَشۡكُرۡ فَإِنَّمَا يَشۡكُرُ لِنَفۡسِهِۦۖ وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ ٱللَّهَ غَنِيٌّ حَمِيدٞ١٢ وَإِذۡ قَالَ لُقۡمَٰنُ لِٱبۡنِهِۦ وَهُوَ يَعِظُهُۥ يَٰبُنَيَّ لَا تُشۡرِكۡ بِٱللَّهِۖ إِنَّ ٱلشِّرۡكَ لَظُلۡمٌ عَظِيمٞ١٣[لقمان: ۱۲-۱۳] ﴿يَٰبُنَيَّ إِنَّهَآ إِن تَكُ مِثۡقَالَ حَبَّةٖ مِّنۡ خَرۡدَلٖ فَتَكُن فِي صَخۡرَةٍ أَوۡ فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ أَوۡ فِي ٱلۡأَرۡضِ يَأۡتِ بِهَا ٱللَّهُۚ إِنَّ ٱللَّهَ لَطِيفٌ خَبِيرٞ١٦ يَٰبُنَيَّ أَقِمِ ٱلصَّلَوٰةَ وَأۡمُرۡ بِٱلۡمَعۡرُوفِ وَٱنۡهَ عَنِ ٱلۡمُنكَرِ وَٱصۡبِرۡ عَلَىٰ مَآ أَصَابَكَۖ إِنَّ ذَٰلِكَ مِنۡ عَزۡمِ ٱلۡأُمُورِ١٧ وَلَا تُصَعِّرۡ خَدَّكَ لِلنَّاسِ وَلَا تَمۡشِ فِي ٱلۡأَرۡضِ مَرَحًاۖ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخۡتَالٖ فَخُورٖ١٨[لقمان: ۱۶-۱۸]». [۱۳۶۳]

«حَدَّثَنِي إِسْحَاقُ، أَخْبَرَنَا عِيسَى بْنُ يُونُسَ، حَدَّثَنَا الأَعْمَشُ، عَنْ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ عَلْقَمَةَ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ س، قَالَ: لَمَّا نَزَلَتْ﴿ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَلَمۡ يَلۡبِسُوٓاْ[الأنعام: ۸۲] إِيمَانَهُمْ بِظُلْمٍ شَقَّ ذَلِكَ عَلَى المُسْلِمِينَ، فَقَالُوا: يَا رَسُولَ اللَّهِ، أَيُّنَا لاَ يَظْلِمُ نَفْسَهُ؟ قَالَ: «لَيْسَ ذَلِكَ إِنَّمَا هُوَ الشِّرْكُ أَلَمْ تَسْمَعُوا مَا قَالَ لُقْمَانُ لِابْنِهِ وَهُوَ يَعِظُهُ يَا بُنَيَّ لاَ تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ»»(ح ۳۴۲۹)

«اسحاق، از عیسی بن یونس، از اعمش، از ابراهیم، از علقمه، از عبیدالله بن مسعودسبرای ما روایت نموده که وی گفته است: چون این آیه نازل شد: ﴿ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَلَمۡ يَلۡبِسُوٓاْ إِيمَٰنَهُم بِظُلۡمٍ[الأنعام: ۸۲] «کسانی که ایمان آورده باشند و ایمان خود را با ظلم نیامیخته باشند»، بر مسلمانان، این آیه دشوار و سنگین آمد و گفتند: ای رسول خدا ج! کدام یک از ما بر خویشتن ستم روا نداشته است؟ رسول خدا جفرمود: منظور این نیست؛ بلکه منظور آیه، شرک است؛ آیا نشنیده‌اید آنچه را لقمان به پسرش گفت: ﴿يَٰبُنَيَّ لَا تُشۡرِكۡ بِٱللَّهِۖ إِنَّ ٱلشِّرۡكَ لَظُلۡمٌ عَظِيمٞ١٣[لقمان: ۱۳] «پسرم! به خداوند شریک میاور که همانا شرک، ستمی بس بزرگ است».

* در باب «قول النبيّ ج: لو کنتُ متّخذاً خلیلاً» [۱۳۶۴]

«حَدَّثَنِي الوَلِيدُ بْنُ صَالِحٍ، حَدَّثَنَا عِيسَى بْنُ يُونُسَ، حَدَّثَنَا عُمَرُ بْنُ سَعِيدِ بْنِ أَبِي الحُسَيْنِ المَكِّيُّ، عَنِ ابْنِ أَبِي مُلَيْكَةَ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ سمَا، قَالَ: إِنِّي لَوَاقِفٌ فِي قَوْمٍ، فَدَعَوُا اللَّهَ لِعُمَرَ بْنِ الخَطَّابِ، وَقَدْ وُضِعَ عَلَى سَرِيرِهِ، إِذَا رَجُلٌ مِنْ خَلْفِي قَدْ وَضَعَ مِرْفَقَهُ عَلَى مَنْكِبِي، يَقُولُ: رَحِمَكَ اللَّهُ، إِنْ كُنْتُ لَأَرْجُو أَنْ يَجْعَلَكَ اللَّهُ مَعَ صَاحِبَيْكَ، لِأَنِّي كَثِيرًا مَا كُنْتُ أَسْمَعُ رَسُولَ اللَّهِ جيَقُولُ: «كُنْتُ وَأَبُو بَكْرٍ وَعُمَرُ، وَفَعَلْتُ وَأَبُو بَكْرٍ وَعُمَرُ، وَانْطَلَقْتُ وَأَبُو بَكْرٍ وَعُمَرُ» فَإِنْ كُنْتُ لَأَرْجُو أَنْ يَجْعَلَكَ اللَّهُ مَعَهُمَا، فَالْتَفَتُّ فَإِذَا هُوَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ»(ح ۳۶۷۷)

«ولید بن صالح، از عیسی بن یونس، از عمر بن سعید بن ابوالحسین مکّی، از ابن ابی مُلیکة، برای ما روایت کرده که عبدالله بن عباسبگفته است: در میان گروهی ایستاده بودم که برای عمر بن خطابسدعا می‌کردند در حالی که جنازه‌ی او بر تختش گذاشته شده بود. ناگهان، مردی از پشت سر، آرنجش را بر شانه‌ام گذاشت و می‌گفت: خداوند، تو (عمرس) را رحمت کند. آرزو می‌کردم که خدا تو را در کنار دو دوستت قرار دهد؛ زیرا بسیار می‌شنیدم که رسول خدا جمی‌فرمود: «با ابوبکر و عمر بودم. من و ابوبکر و عمر، فلان کار را انجام دادیم. من و ابوبکر و عمر رفتیم». از این رو، آرزو می‌کردم که خداوند، تو را در کنار آن‌ها قرار دهد.

ابن عباسبگوید: چهره‌ام را برگرداندم؛ دیدم که او علی بن ابی طالبساست».

* در باب «قوله: ﴿إِنَّمَا ٱلۡخَمۡرُ وَٱلۡمَيۡسِرُ وَٱلۡأَنصَابُ وَٱلۡأَزۡلَٰمُ رِجۡسٞ مِّنۡ عَمَلِ ٱلشَّيۡطَٰنِ[المائدة: ۹۰]» [۱۳۶۵]

«حَدَّثَنَا إِسْحَاقُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ الحَنْظَلِيُّ، أَخْبَرَنَا عِيسَى، وَابْنُ إِدْرِيسَ، عَنْ أَبِي حَيَّانَ، عَنِ الشَّعْبِيِّ، عَنِ ابْنِ عُمَرَ، قَالَ: سَمِعْتُ عُمَرَ سعَلَى مِنْبَرِ النَّبِيِّ ج، يَقُولُ: "أَمَّا بَعْدُ، أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ نَزَلَ تَحْرِيمُ الخَمْرِ، وَهْيَ مِنْ خَمْسَةٍ مِنْ: العِنَبِ وَالتَّمْرِ وَالعَسَلِ وَالحِنْطَةِ وَالشَّعِيرِ، وَالخَمْرُ مَا خَامَرَ العَقْلَ"»(ح ۴۶۱۹)

«اسحاق بن ابراهیم حنظلی، از عیسی بن یونس و ابن ادریس، از ابوحیّان، از شعبی، از ابن عمرببرای ما روایت کرده که وی گفته است: از عمرس، بر فراز منبر رسول خدا جشنیدم که می‌گفت: اما بعد؛ ای مردم! به تحقیق که آیه‌ی تحریم شراب نازل شده است؛ و شراب، از پنج چیز است: انگور، خرما، عسل، گندم و جو. و شراب (خمر)، هر آن چیزی است که عقل را بپوشاند».

* در باب «قوله: ﴿ثَانِيَ ٱثۡنَيۡنِ إِذۡ هُمَا فِي ٱلۡغَارِ[التوبة: ۴۰]». [۱۳۶۶]

* در باب «السحر». [۱۳۶۷]

* در باب «من صلّی بالناس، فذکر حاجته فتخطّاهم». [۱۳۶۸]

* در باب «ما ینهی من الکلام في الصلاة» [۱۳۶۹]

* در باب «سکرات الموت». [۱۳۷۰]

* در باب «قول الله: ﴿أَلَا يَظُنُّ أُوْلَٰٓئِكَ أَنَّهُم مَّبۡعُوثُونَ٤ لِيَوۡمٍ عَظِيمٖ٥ يَوۡمَ يَقُومُ ٱلنَّاسُ لِرَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ٦[المطففين: ۴-۶]». [۱۳۷۱]

* در باب «ما جاء في السعی بین الصفا والمروة». [۱۳۷۲]

* در باب «هل یبیت أصحاب السقایة أو غیر هم بمکة لیالی منیٰ». [۱۳۷۳]

* در باب «کسب الرجل وعمله بیده». [۱۳۷۴]

* در باب «المکافأة في الهبة». [۱۳۷۵]

* در باب «فضل المنیحة». [۱۳۷۶]

به هر حال، روایات عیسی بن یونس کوفی/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۲۱ مورد آمده است.

[۱۳۵۵] بیوگرافی «عیسی بن یونس کوفی» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر» امام بخاری ۳/۲/۴۰۶ ؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۹۱۱ ؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۶/۲۹۱؛ «میزان الاعتدال«، حافظ ذهبی ۲/۳۲۸ ؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۸/۴۸۹ ؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۳۷۲؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۸/۲۱۲؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱/۷۷۶؛ «تهذیب الکمال»؛ حافظ مزّی ۱۴/۵۹۱؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۲۳۸؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۳۲۰؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی، ص ۲۵۸؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۲۴؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۱/۳۹۲ [۱۳۵۶] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۷۹ و ۲۸۰ [۱۳۵۷] «تهذیب التهذیب» ۸/۲۱۳-۲۱۵ [۱۳۵۸] «الجواهر المضیة» ۱/۴۰۲ [۱۳۵۹] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۳ [۱۳۶۰] «تهذیب الکمال» ۱۹/۱۰۴ [۱۳۶۱] «عقود الجمان»، ص ۱۳۸ [۱۳۶۲] «جامع المسانید» ۱/۲۵۸ [۱۳۶۳] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۴۸۷ [۱۳۶۴] همان ۱/۵۱۹ [۱۳۶۵] همان ۲/۶۶۴ [۱۳۶۶] همان ۲/۶۷۳ [۱۳۶۷] همان ۲/۸۵۷ [۱۳۶۸] همان ۱/۱۱۷ [۱۳۶۹] همان ۱/۱۶۰ [۱۳۷۰] همان ۲/۹۶۴ [۱۳۷۱] همان ۲/۹۶۷ [۱۳۷۲] همان ۱/۲۲۳ [۱۳۷۳] همان ۱/۲۳۵ [۱۳۷۴] همان ۱/۲۷۸ [۱۳۷۵] همان ۱/۳۵۲ [۱۳۷۶] همان ۱/۳۵۸

۶۹- فَضل بن دُکین، ابونعیم (عمرو بن حمّاد بن زُهیر بن درهم تیمی)/ [۱۳۷۷] [متوفّای ۲۱۹ ه‍ . ق]

علامه ذهبی، در کتاب «تذکرة الحفّاظ» [۱۳۷۸]گوید:

وی، حافظِ مطمئن و مورد اعتماد: (ابونعیم، عمرو بن حمّاد بن زُهیر بن درهم) کوفی مُلائی تاجر، و از موالی طلحة بن عبید الله تیمیسمی‌باشد؛ که از اعمش، زکریا بن ابی زائدة، عمرو بن ذرّ، شعبة و شماری دیگر از بزرگان، به سماع حدیث پرداخته است.

و احمد بن حنبل، اسحاق بن راهویه، یحیی بن معین، ذُهلی، بخاری، دارمی، محمد بن جعفر و شماری دیگر از دانش پژوهان، نیز به نقل روایت از فضل بن دُکین پرداخته‌اند؛ و همچنین عبدالله بن مبارک - با این که از فضل بن دُکین، جلودارتر و مقدّم‌تر است -، از وی، حدیث روایت نموده است.

احمد بن حنبل گوید: ابونعیم، فضل بن دُکین گفته است: «کتبتُ عن أزید من مائة شیخ ممّن کتب عنهم الثوری»؛ «از بیش از صد شیخ و استاد، حدیث نوشته‌ام؛ آن هم از اساتیدی که سفیان ثوری، از آن‌ها، حدیث نوشته است».

احمد بن حنبل در ادامه گوید: «هو أقل خطأً من وکیع»؛ «خطاها و اشتباه‌های فضل بن دُکین، نسبت به وکیع، کمتر است».

و همچنین احمد بن حنبل گوید: «هو أعلم بالشیوخ وأنسابهم وبالرجال؛ ووکیع، أفقه منه»؛ «آگاهی و شناخت ابونعیم، فضل بن دُکین از اساتید و مشایخ حدیث و نَسَب آن‌ها و همچنین آگاهی و شناخت وی از رجال حدیث، نسبت به وکیع بیشتر است؛ ولی وکیع، نسبت بدو، فقیه‌تر و داناتر و آگاه‌تر و دانشورتر است».

ابوزرعة دمشقی گوید: از یحیی بن معین شنیدم که می‌گفت: «ما رأیتُ أثبت من رجلین، یعنی في الأحیاء؛ ابی نعیم وعفّان»؛ «در میان علماء و صاحب نظران زنده، کسی را مطمئن‌تر و مورد اعتمادتر از دو نفر ندیده‌ام؛ ابونعیم فضل بن دُکین و عفّان».

احمد بن صالح گوید: «ما رأیتُ محدّثاً أصدق من ابی نعیم»؛ «هیچ راوی و محدّثی را صادق‌تر و راستگوتر و درستکارتر و مطمئن‌تر از ابونعیم فضل بن دُکین ندیده‌ام».

یعقوب فسوی گوید: «أجمع أصحابنا انّ ابا نعیم کان غایة في الاتقان»؛ «اصحاب ما، بر این امر، اتفاق نظر دارند که ابونعیم فضل بن دُکین، در اوج مهارت و خبرگی، استادی و زبردستی، کاردانی و تخصّص، اعتماد و وثاقت و صداقت و راستی قرار دارد».

ابوحاتم گوید: «ابونعیم، حافظٌ مُتقنٌ»؛ «ابونعیم، حافظی ماهر و خبره، استاد و زبردست، کاردان و متخصّص و توانا و بایسته است».

محمد بن عبدالوهّاب فرّاء گوید: «کنّا نهاب ابانعیم أشدّ من هیبة الأمیر»؛ «بزرگداشت و تجلیل و تکریم و تقدیس ما نسبت به ابونعیم، بیشتر از تجلیل و بزرگداشت امیران بود».

یحیی قطان نیز گفته است: «اذا وافقنی هذا الأحول، ما اُبالی من خالفنی»؛ «هر گاه این فرد لوچ (چپ چشم؛ دوبین؛ منظور ابونعیم است)، با من، موافق باشد، در آن صورت به مخالفان خویش پروایی ندارم و بدان‌ها اهمیّتی نمی‌دهم».

ابونعیم فضل بن دُکین/به سال ۱۳۰ ه‍ . ق دیده به جهان گشود و پا به عرصه‌ی وجود نهاد و در ماه شعبان، به سال ۲۱۹ ه‍ . ق به درجه‌ی رفیع شهادت نائل آمد و جان به جان آفرین، تسلیم نمود.

حافظ جلال الدین مزّی، در کتاب «تهذیب الکمال» [۱۳۷۹]، فضل بن دُکین را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه - نعمان بن ثابت/- ذکر کرده و در ادامه گفته است: «روی عنه البخاری»؛ «بخاری نیز از فضل بن دُکین، حدیث روایت نموده است».

و بدین سان، حافظ سیوطی در کتاب «تبییض الصحیفة» [۱۳۸۰]، ابونعیم فضل بن دُکین را در زمره‌ی راویان امام ابوحنیفه/قرار داده است.

ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی نیز در کتاب «جامع المسانید» [۱۳۸۱]گفته است: «هو یروی کثیراً عن الامام ابی حنیفة في هذه المسانید؛ وهو من کبار شیوخ البخاری ومسلم رحمهما الله تعالی»؛ «ابونعیم فضل بن دُکین، در این مسانید، روایات و احادیث بسیاری را از امام ابوحنیفه/نقل نموده است؛ و علاوه از آن، وی از اساتید بزرگ و محوری امام بخاری/و امام مسلم/نیز به شمار می‌آید».

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجُمان» [۱۳۸۲]، ابونعیم فضل بن دُکین را در زمره‌ی راویان امام ابوحنیفه/قرار داده است. [۱۳۸۳]

نگارنده گوید:

ابونعیم فضل بن دُکین، از ابوحنیفه، از عبدالله بن عیسی، از عبدالله بن ابوالجعد، از ثوبانسچنین روایت می‌کند که آن حضرت جفرمود: «لا یزد في العمر الّا البرّ، ولا یردّ القدر الّا الدّعاء؛ وانّ العبد لیحرم الرزق بالذّنب یصیبه»؛ «عمر انسان را جز نیک منشی و نیک رفتاری، افزون نمی‌سازد و جز دعا و نیایش، چیزی قضا و قدر را دفع نمی‌نماید؛ و بی‌گمان، انسان به کیفر گناه و بیدادی که به آن دست می‌یازد، از رزق و روزی خویش، بی‌بهره می‌شود».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی، در کتاب «جامع المسانید» [۱۳۸۴]ذکر کرده و در ادامه گفته است: قاضی ابوبکر محمد بن عبدالباقی انصاری، این حدیث را از ابونعیم فضل بن دُکین، از امام ابوحنیفه/روایت نموده است.

و بدین سان، راقم سطور گوید:

ابو نعیم فضل بن دُکین/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد، عبارتند از:

* در باب «تسمیّة الولد.» [۱۳۸۵]

«أَخْبَرَنَا أَبُو نُعَيْمٍ الفَضْلُ بْنُ دُكَيْنٍ، حَدَّثَنَا ابْنُ عُيَيْنَةَ، عَنِ الزُّهْرِيِّ، عَنْ سَعِيدٍ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ، قَالَ: لَمَّا رَفَعَ النَّبِيُّ جرَأْسَهُ مِنَ الرَّكْعَةِ قَالَ: «اللَّهُمَّ أَنْجِ الوَلِيدَ بْنَ الوَلِيدِ، وَسَلَمَةَ بْنَ هِشَامٍ، وَعَيَّاشَ بْنَ أَبِي رَبِيعَةَ، وَالمُسْتَضْعَفِينَ بِمَكَّةَ، اللَّهُمَّ اشْدُدْ وَطْأَتَكَ عَلَى مُضَرَ، اللَّهُمَّ اجْعَلْهَا عَلَيْهِمْ سِنِينَ كَسِنِي يُوسُفَ»»(ح ۶۲۰۰)

«ابونعیم، فضل بن دُکین، از ابن عیینة، از زهری، از سعید، برای ما روایت کرده که ابوهریرهسگفته است: چون رسول خدا جسر از رکوع بلند کرد، فرمود: «بار خدایا! ولید بن ولید، سلمة بن هشام، عیّاش بن ربیعة، و سائر مسلمانانِ ناتوان و درمانده‌ی مکّه را نجات بخش. بار خدایا! فشار خویش را بر قبیله‌ی مُضر سخت بگردان؛ بار الها! بر آن‌ها سال‌های قحطی، چون سال‌های قحطی روزگار یوسف÷بیاور».

* در باب «اثم من تبرّأ من موالیه.» [۱۳۸۶]

«حَدَّثَنَا أَبُو نُعَيْمٍ، حَدَّثَنَا سُفْيَانُ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ دِينَارٍ، عَنِ ابْنِ عُمَرَ سمَا، قَالَ: «نَهَى النَّبِيُّ جعَنْ بَيْعِ الوَلاَءِ وَعَنْ هِبَتِهِ»»(ح ۶۷۵۶)

«ابونعیم، فضل بن دُکین، از سفیان، از عبدالله بن دینار، از عبدالله بن عمرببرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جاز فروش ولاء (غلام و کنیز) و از بخشیدن آن به دیگران نهی کرده است».

* در باب «فضل من أستبرأ لدینه» [۱۳۸۷]

«حَدَّثَنَا أَبُو نُعَيْمٍ، حَدَّثَنَا زَكَرِيَّاءُ، عَنْ عَامِرٍ، قَالَ: سَمِعْتُ النُّعْمَانَ بْنَ بَشِيرٍ، يَقُولُ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ جيَقُولُ: "الحَلاَلُ بَيِّنٌ، وَالحَرَامُ بَيِّنٌ، وَبَيْنَهُمَا مُشَبَّهَاتٌ لاَ يَعْلَمُهَا كَثِيرٌ مِنَ النَّاسِ، فَمَنِ اتَّقَى المُشَبَّهَاتِ اسْتَبْرَأَ لِدِينِهِ وَعِرْضِهِ، وَمَنْ وَقَعَ فِي الشُّبُهَاتِ: كَرَاعٍ يَرْعَى حَوْلَ الحِمَى، يُوشِكُ أَنْ يُوَاقِعَهُ، أَلاَ وَإِنَّ لِكُلِّ مَلِكٍ حِمًى، أَلاَ إِنَّ حِمَى اللَّهِ فِي أَرْضِهِ مَحَارِمُهُ، أَلاَ وَإِنَّ فِي الجَسَدِ مُضْغَةً: إِذَا صَلَحَتْ صَلَحَ الجَسَدُ كُلُّهُ، وَإِذَا فَسَدَتْ فَسَدَ الجَسَدُ كُلُّهُ، أَلاَ وَهِيَ القَلْبُ"»(ح ۵۲)

«ابونعیم فضل بن دُکین، از زکریا، از عامر برای ما روایت کرده که وی گفته است: از نعمان بن بشیرسشنیدم که می‌گفت: از رسول خدا جشنیدم که می‌فرمود: «حرام و حلال، هر دو واضح و آشکارند (مشخص هستند). و در میان حلال و حرام،‌امور مشتبهی وجود دارد که بسیاری از مردم، آن‌ها را نمی‌دانند؛ هر کس، از آن‌ها پرهیز کند، دین و ایمانش را حفاظت نموده است؛ و کسی که خود را با آن‌ها بیالاید (از شبهات، پرهیز نکند)، مانند کسی است که در حریم چراگاه سلطان، دام‌های خود را بچراند و هر آن، احتمال دارد که وارد چراگاه سلطان بشوند؛ آگاه باشید! که هر پادشاه، حریمی دارد و حریم خداوند در روی زمین، محرّمات او هستند. بدانید که در بدن، عضوی وجود دارد که صلاح و فساد سایر اعضاء، به صلاح و فساد آن، بستگی دارد و آن، قلب است».

* در باب «ما یجوز من الشعر والرجز والحداء؛ وما یکره منه» [۱۳۸۸]

«حَدَّثَنَا أَبُو نُعَيْمٍ، حَدَّثَنَا سُفْيَانُ، عَنِ الأَسْوَدِ بْنِ قَيْسٍ، سَمِعْتُ جُنْدَبًا، يَقُولُ: بَيْنَمَا النَّبِيُّ جيَمْشِي إِذْ أَصَابَهُ حَجَرٌ، فَعَثَرَ، فَدَمِيَتْ إِصْبَعُهُ، فَقَالَ: «هَلْ أَنْتِ إِلَّا إِصْبَعٌ دَمِيتِ ... وَفِي سَبِيلِ اللَّهِ مَا لَقِيتِ»»(ح ۶۱۴۶)

«ابونعیم فضل بن دُکین، از سفیان، از اسود بن قیس، برای ما روایت کرده که وی گفته است: از جندبسشنیدم که می‌گفت: در همین اثنا که رسول خدا جرو به جلو حرکت می‌کرد، ناگاه سنگی به پایش اصابت کرد و در نتیجه، لغزید و انگشت وی، خونین شد. آن حضرت جفرمود: «آیا تو، به جز انگشتی هستی که خونین شده است؛ و هر آنچه دیدی، در راه خدا دیدی».

* در باب «الوصاة بالنساء» [۱۳۸۹]

«حَدَّثَنَا أَبُو نُعَيْمٍ، حَدَّثَنَا سُفْيَانُ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ دِينَارٍ، عَنِ ابْنِ عُمَرَ سمَا، قَالَ: «كُنَّا نَتَّقِي الكَلاَمَ وَالِانْبِسَاطَ إِلَى نِسَائِنَا عَلَى عَهْدِ النَّبِيِّ ج، هَيْبَةَ أَنْ يَنْزِلَ فِينَا شَيْءٌ، فَلَمَّا تُوُفِّيَ النَّبِيُّ جتَكَلَّمْنَا وَانْبَسَطْنَا»»(ح ۵۱۸۷)

«ابونعیم، فضل بن دکین، از سفیان، از عبدالله بن دینار، از ابن عمرببرای ما روایت کرده که وی گفته است: در روزگار پیامبر ج، ما از سخن گفتن بسیار و آزادانه با زنان خویش پرهیز می‌کردیم؛ آن هم از بیم آن که مبادا درباره‌ی ما چیزی نازل شود؛ و چون رسول خدا جوفات کرد، با زنان خویش، بسیار سخن می‌گفتیم و با آن‌ها، آزادانه صحبت می‌نمودیم».

* در باب «تقلید الغنم». [۱۳۹۰]

* در باب «یتصدّق بجلال البدن». [۱۳۹۱]

* در باب «رَمی الجمار». [۱۳۹۲]

* در باب «المحصّب». [۱۳۹۳]

* در باب «المعتمر اذا طاف طواف العمرة، ثم خرج، هل یجزیء من طواف الوداع». [۱۳۹۴]

* در باب «یُفعل بالعمرة ما یفعل بالحج». [۱۳۹۵]

* در باب «قول الله: «أو صدقة»؛ وهي اِطعام ستة مساکین». [۱۳۹۶]

* در باب «من لم یر الوساوس ونحوها من الشبهات». [۱۳۹۷]

به هر حال، روایات «ابونعیم فضل بن دُکین»/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۹۸ مورد آمده است.

[۱۳۷۷] بیوگرافی «ابونعیم فضل بن دُکین» را در این منابع دنبال کنید: «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۹۶۲ ؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۷/۶۱ ؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۱۲/۳۴۶ ؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۳۸۱ ؛ «تهذیب التهذیب«، ابن حجر عسقلانی ۸/۲۴۳ ؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۱۱ ؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۵/۶۲ ؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۳۱۹ ؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۲/۴۶ ؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی، ص ۲۶۲ ؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۶/۴۰۰ ؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۴۱۲ [۱۳۷۸] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۳۷۲ و ۳۷۳ [۱۳۷۹] «تهذیب الکمال» ۱۵ / ۶۵ [۱۳۸۰] «تبییض الصحیفة»، ص ۷۳ [۱۳۸۱] «جامع المسانید» ۲/۵۴۲ [۱۳۸۲] «عقود الجمان»، ص ۱۳۹ [۱۳۸۳] «المناقب» کردری ۲/۲۲۵ [۱۳۸۴] «جامع المسانید» ۱/۱۱۳ [۱۳۸۵] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۹۱۵ [۱۳۸۶] همان ۲ / ۱۰۰۰ [۱۳۸۷] همان ۱/۱۳ [۱۳۸۸] همان ۲/۹۰۸ [۱۳۸۹] همان ۲/۷۷۰ [۱۳۹۰] همان ۱/۲۳۰ [۱۳۹۱] همان ۱/۲۳۲ [۱۳۹۲] همان ۱/۲۳۵ [۱۳۹۳] همان ۱/۲۳۷ [۱۳۹۴] همان ۱/۲۴۰ [۱۳۹۵] همان ۱/۲۴۱ [۱۳۹۶] همان ۱/۲۴۴ [۱۳۹۷] همان ۱/۲۷۶

۷۰- فضل بن موسی سینانی حنفی/ [۱۳۹۸] [متوفّای ۱۹۲ ه‍ . ق]

حافظ ابن حجر عسقلانی، در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۳۹۹]گوید:

وی، ابوعبدالله مَروَزی، آزاده‌ی «بنی قطیعة» می‌باشد.

از کسانی که فضل بن موسی، به نقل روایت از آن‌ها پرداخته است، می‌توان بدین بزرگان اشاره کرد:

اسماعیل بن ابی خالد؛ اعمش؛ هشام بن عروة؛ عبیدالله بن عمر؛ عبدالله بن عمر؛ طلحة بن یحیی بن طلحة؛ عبدالله بن سعید بن ابی هند؛ عبدالحمید بن جعفر؛ حنظلة بن ابی سفیان؛ جُعید بن عبدالرحمن؛ داود بن ابی هند؛ حسین بن ذکوان معلّم؛ عبدالمؤمن بن خالد حنفی؛ حسین بن واقد؛ خیثم بن عراک؛ سعید بن عبید طائی؛ فضیل بن غزوان؛ ابوحمزة سکّری؛ معمر بن راشد؛ محمد بن عمرو بن علقمة؛ یونس بن ابی اسحاق؛ سفیان ثوری؛ شریک؛ شریح قاضی و دیگر بزرگان عرصه‌ی علم و دانش.

و از شاگردان و راویانی که از فضل بن موسی، حدیث روایت کرده‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

اسحاق بن راهویه؛ ابراهیم بن موسی رازی؛ ابوعمار حسین بن حُریث؛ یوسف بن عیسی مروزی؛ معاذ بن اسد؛ محمد بن عبدالعزیز بن ابی رزمة؛ جارود بن معاذ ترمذی؛ ابواسحاق طالقانی؛ عمرو بن رافع قزوینی؛ محمد بن صبّاح دولابی؛ یحیی بن اکثم؛ محمد بن غیلان؛ محمود بن سلیمان بلخی؛ عبدة بن عبدالرحیم مروزی؛ محمد بن حُمید رازی؛ علی بن حجر؛ و دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت و فرزانگی.

یحیی بن معین و ابن سعد گفته‌اند: «ثقة»؛ «فضل بن موسی، فردی مؤثق و قابل اعتماد است».

ابوحاتم گوید: «صدوق صالح»، «فضل بن موسی، روایت کننده‌ای صادق و راستگو، درستکار و امین، شریف و نجیب، محترم و بزرگوار، شایسته و برازنده، متخصّص و کارشناس و کارآمد و توانا می‌باشد».

علی بن خشرم گوید: «سالتُ وکیعاً عنه؟ فقال: أعرفه ثقة؛ صاحب سنّة»؛ «از وکیع بن جرّاح، درباره‌ی فضل بن موسی، پرسیدم. وی در پاسخ گفت: او را می‌شناسم که فردی مؤثق و قابل اعتماد و صاحب سنّت و متعهّد و پایبند بدان بود».

دیناری، از ابونعیم فضل بن دُکین نقل می‌کند که گفت: «هو أثبت من ابن المبارك»؛ «فضل بن موسی، از عبدالله بن مبارک هم مطمئن‌تر و معتبرتر می‌باشد».

ابواسماعیل ترمذی نیز گفته است: «سمعتُ ابانعیم ذکره فقال: کان والله! عاقلاً لبیباً»؛ «از ابونعیم فضل بن دُکین شنیدم که به ذکر فضل بن موسی پرداخت و پس از آن گفت: به خدا سوگند! فضل بن موسی، فردی عاقل و منطقی، باشعور و دانا، حکیم و خردمند، باهوش و بافراست، تیز و هوشمند و عاقل و باذکاوت بود».

ابن حبّان نیز وی را در کتاب «الثقات»، در زمره‌ی راویان مؤثّق و قابل اعتماد ذکر نموده و در ادامه گفته است: «کان مولده سنة خمس عشرة ومائة؛ ومات سنة احدی أو اثنتین وتسعین ومائة»؛ «فضل بن موسی، به سال ۱۱۵ ه‍ . ق دیده به جهان گشود و پا به عرصه‌ی وجود نهاد و به سال ۱۹۲ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید».

حاکم گوید: «هو کبیر السنّ، عالی الاِسناد، امام من ائمّة عصره في الحدیث»؛ «فضل بن موسی، فردی مُسنّ و پیر و سالخورده و بزرگسال بود که احادیث و روایات او نیز از «اِسناد عالی» برخوردار است؛ و به راستی او، یکی از پیشوایان و پیشقراولان و طلایه داران و پیشگامان روزگار خویش، در عرصه‌ی حدیث بود».

ابن شاهین نیز در کتاب «الثقات»، گفته است: «کان ابن المبارك یقول: حدّثنی الثقة، یعنیه»؛ «عبدالله بن مبارک، پیوسته چنین می‌گفت: فردی ثقة و قابل اعتماد برای من روایت کرده است که...؛ و منظور وی، از این فرد مؤثّق و معتبر، فضل بن موسی بود».

بخاری نیز گوید: «فضل بن موسی مروزی ابوعبدالله، ثقة»؛ «فضل بن موسی مروزی ابوعبدالله، روایت کننده‌ای قابل اعتماد و مورد وثوق می‌باشد».

ناگفته نماند که فضل بن موسی، از آن دسته از راویان و محدّثانی می‌باشد که بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه، به نقل رایت از وی پرداخته‌اند.

حافظ عبدالقادر قرشی، در کتاب «الجواهر المضیة» [۱۴۰۰]، به ذکر فضل بن موسی پرداخته و او را در شمار علماء و صاحب نظران احناف، معرّفی نموده و در ادامه گفته است: «الفضل بن موسی السینانی، - سینان: قریة بمرو - ابوعبدالله، یروی عن ابی حنیفة/؛ کان من أقران ابن المبارك في العلم والسن؛ روی له الجماعة»؛ «فضل بن موسی سینانی - سینان: روستایی از روستاهای مرو است - ابوعبدالله، به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است؛ و وی، یکی از دوستان و ملازمان عبدالله بن مبارک، در علم و دانش و سنّ و سال بود؛ جماعت محدّثان (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه) نیز از وی، حدیث روایت نموده‌اند».

و علماء و صاحب نظران ذیل نیز، فضل بن موسی سینانی را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده‌اند:

۱- حافظ جلال الدین مزّی، در کتاب «تهذیب الکمال». [۱۴۰۱]

۲- حافظ جلال الدین سیوطی، در کتاب «تبییض الصحیفة». [۱۴۰۲]

۳- حافظ ابن بزّاز کردری، در کتاب «المناقب». [۱۴۰۳]وی، فضل بن موسی سینانی را از زمره‌ی راویان شهر «مَرو» به شمار آورده که به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است.

۴- علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی، در کتاب «عقود الجُمان». [۱۴۰۴]

و در کتاب «جامع المسانید» [۱۴۰۵]، چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و یروی عن الامام الأعظم ابی حنیفة/کثیراً في هذه المسانید؛ وهو من أصحابه»؛ «فضل بن موسی سینانی، در این مسانید، احادیث بسیاری را از امام ابوحنیفه/روایت نموده است؛ و وی، یکی از شاگردان امام نیز به شمار می‌آید».

نگارنده گوید:

فضل بن موسی سینانی، از ابوحنیفه، از ابواسحاق سبیعی، از اسود، از عایشهلچنین روایت کرده که وی گفته است: «کان رسول الله جیصیب من أهله من أوّل اللیل؛ فینام ولایصیب ماءاً؛ فان استیقظ من آخر اللیل، أعاد واغتسل»؛ «رسول خدا جدر بخش اول شب، با همسران خویش، آمیزش جنسی می‌نمود؛ سپس - بی‌آن که غسل کند - می‌خوابید؛ آنگاه اگر در آخر شب بلند می‌شد، دوباره با زنان خویش، نزدیکی می‌کرد و پس از آن، غسل می‌نمود».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی، در کتاب «جامع المسانید» [۱۴۰۶]ذکر کرده و در ادامه گفته است: ابومحمد بخاری، این حدیث را از فضل بن موسی سینانی، از امام ابوحنیفه/روایت نموده است.

و همچنین راقم سطور گوید:

فضل بن موسی سینانی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/می‌باشد؛ و این موارد، عبارتند از:

* در باب «کنیة النبيّ ج» [۱۴۰۷]

«حَدَّثَنِي إِسْحَاقُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، أَخْبَرَنَا الفَضْلُ بْنُ مُوسَى، عَنِ الجُعَيْدِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، رَأَيْتُ السَّائِبَ بْنَ يَزِيدَ، ابْنَ أَرْبَعٍ وَتِسْعِينَ، جَلْدًا مُعْتَدِلًا، فَقَالَ: قَدْ عَلِمْتُ: مَا مُتِّعْتُ بِهِ سَمْعِي وَبَصَرِي إِلَّا بِدُعَاءِ رَسُولِ اللَّهِ ج، إِنَّ خَالَتِي ذَهَبَتْ بِي إِلَيْهِ، فَقَالَتْ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، إِنَّ ابْنَ أُخْتِي شَاكٍ، فَادْعُ اللَّهَ لَهُ، قَالَ: «فَدَعَا لِي»»(ح ۳۵۴۰)

«اسحاق، از فضل بن موسی سینانی، از جُعید بن عبدالرحمن، برای ما روایت کرده که وی گفته است: سائب بن یزید را دیدم که در نود و چهار سالگی، نیرومند و استوار بود. سائب گفت: گوش و چشم من، بهره‌مند نشد مگر به دعای رسول خدا ج. خاله‌ام مرا به نزد آن حضرت جبرد وگفت: ای رسول خدا! همانا پسر خواهرم، بیمار است؛ از خداوند بخواه تا او را شفا بدهد؛ و آن حضرت جنیز برایم دعا کرد».

* در باب «اثم من لم یتمّ الصفوف» [۱۴۰۸]

«حَدَّثَنَا مُعَاذُ بْنُ أَسَدٍ، قَالَ: أَخْبَرَنَا الفَضْلُ بْنُ مُوسَى، قَالَ: أَخْبَرَنَا سَعِيدُ بْنُ عُبَيْدٍ الطَّائِيُّ، عَنْ بُشَيْرِ بْنِ يَسَارٍ الأَنْصَارِيِّ، عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ، أَنَّهُ قَدِمَ المَدِينَةَ فَقِيلَ لَهُ: مَا أَنْكَرْتَ مِنَّا مُنْذُ يَوْمِ عَهِدْتَ رَسُولَ اللَّهِ ج؟ قَالَ: «مَا أَنْكَرْتُ شَيْئًا إِلَّا أَنَّكُمْ لاَ تُقِيمُونَ الصُّفُوفَ» وَقَالَ عُقْبَةُ بْنُ عُبَيْدٍ: عَنْ بُشَيْرِ بْنِ يَسَارٍ، قَدِمَ عَلَيْنَا أَنَسُ بْنُ مَالِكٍ المَدِينَةَ بِهَذَا»(ح ۷۲۴)

«معاذ بن اسد، از فضل بن موسی سینانی، از سعید بن عُبید طائی، از بشیر بن یسار انصاری، برای ما روایت کرده که انس بن مالکسگفته است: او به مدینه آمد و از او پرسیدند: تو روزگار پیامبر جرا دریافته‌ای؛ و به ما بگو که چه چیزی از ما را ناخوشایند می‌شماری؟ انسسگفت: چیزی را ناپسند نمی‌شمارم به جز آن که شما صف‌ها را راست نمی‌کنید.

عقبة بن عُبید گوید: بشیر بن یسار گفته است: انس بن مالکسبه نزد ما در مدینه آمد. و آنچه را که پیشتر ذکر شد، بیان کرد.»

* در باب «الأذان قبل الفجر» [۱۴۰۹]

«حَدَّثَنَا إِسْحَاقُ، قَالَ: أَخْبَرَنَا أَبُو أُسَامَةَ، قَالَ: عُبَيْدُ اللَّهِ، حَدَّثَنَا عَنِ القَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ عَائِشَةَ، وَعَنْ نَافِعٍ، عَنِ ابْنِ عُمَرَ، أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ج، قَالَ: ح وَحَدَّثَنِي يُوسُفُ بْنُ عِيسَى المَرْوَزِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا الفَضْلُ بْنُ مُوسَى، قَالَ: حَدَّثَنَا عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ عُمَرَ، عَنِ القَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ عَائِشَةَ، عَنِ النَّبِيِّ جأَنَّهُ قَالَ: «إِنَّ بِلاَلًا يُؤَذِّنُ بِلَيْلٍ، فَكُلُوا وَاشْرَبُوا حَتَّى يُؤَذِّنَ ابْنُ أُمِّ مَكْتُومٍ»»(ح ۶۲۲)

«اسحاق، از ابواسامة، از عبید الله، از قاسم بن محمد، از عایشهل؛ و همچنین از نافع، از عبدالله بن عمرببرای ما روایت کرده که رسول خدا جفرمودند.

و همچنین یوسف بن عیسی مروزی، از فضل بن موسی سینانی، از عبیدالله بن عمر، از قاسم بن محمد، از عایشهلبرای ما روایت کرده که آن حضرت جفرمودند: «همانا، بلال، در شب اذان می‌گوید؛ و شما تا زمانی که عبدالله بن‌ام مکتوم اذان بگوید، بخورید و بیاشامید».

* در باب «من توضّأ في الجنابة، ثم غسل سائر جسده ولم یُعد غَسل مواضع الوضوء مرّةً اُخری». [۱۴۱۰]

[۱۳۹۸] بیوگرافی «فضل بن موسی» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»، امام بخاری ۴/۱/۴۱۷؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۹۶۰؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۷/۶۸؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۳/۳۶۰؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۳۸۴؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۱۳؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مرّی ۱۵/۹۱؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۳۱۹؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۳۲۹؛ «خلاصة تهذیب الکمال» خزرجی، ص ۲۶۳؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۷/۳۷۲؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۴۱۱ [۱۳۹۹] «تهذیب التهذیب» ۸/۲۵۷ و ۲۵۸ [۱۴۰۰] «الجواهر المضیة» ۱/۴۰۷ و ۴۰۸ [۱۴۰۱] «تهذیب الکمال» ۱۹/۱۰۴ [۱۴۰۲] «تبییض الصحیفة»، ص ۱۳۹ [۱۴۰۳] «المناقب»، کردری ۲/۲۳۷ [۱۴۰۴] «عقود الجمان»، ص ۱۳۹ [۱۴۰۵] «جامع المسانید» ۲/۵۴۳ [۱۴۰۶] «جامع المسانید» ۱/۲۵۸ و ۲۵۹ [۱۴۰۷] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۵۰۱ [۱۴۰۸] همان ۱/۱۰۰ [۱۴۰۹] همان ۱/۸۷ [۱۴۱۰] همان ۱/۴۱

۷۱- فُضَیل بن سلیمان نُمَیری/ [۱۴۱۱] [متوفّای ۱۸۶ ه‍ . ق]

حافظ ابن حجر عسقلانی، در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۴۱۲]گوید:

وی، ابوسلیمان بصری (فُضیل بن سلیمان نُمَیری) می‌باشد که از این بزرگان و طلایه داران عرصه‌ی علم و دانش، به نقل و روایت حدیث پرداخته است: ابومالک اشجعی؛ ابوحازم بن دینار اعرج؛ عبدالله بن عثمان بن خیثم؛ صالح بن خوات بن صالح بن خوات بن جُبیر؛ خیثم بن عراک بن مالک؛ عبدالله بن سعید بن ابی هند؛ محمد بن عجلان؛ موسی بن عقبة؛ عمرو بن ابی عمرو؛ منصور بن عبدالرحمن حجبی؛ مسلم بن ابی مریم؛ فائد مولی عبادل؛ محمد بن زید بن مهاجر بن قنفذ؛ کثیر بن قاروندا؛ عبدالرحمن بن حُمید بن عبدالرحمن بن عوف؛ محمد بن ابی یحیی اسلمی؛ ابراهیم بن طهمان؛ و دیگران.

و از کسانی که از فُضیل بن سلیمان نُمیری، حدیث روایت کرده‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

ابوعاصم ضحّاک بن مَخلد؛ علی بن مدینی؛ محمد بن ابی بکر مقدمی؛ عبدالرحمن بن مبارک عیشی؛ عاصم بن علی بن عاصم؛ خلیفة بن خیاط، احمد بن عبدة الضبّی؛ محمد بن عبدالله بن بزیغ؛ عمرو بن علی؛ عبیدالله بن عمر قواریری؛ محمد بن زیاد زیادی؛ محمد بن موسی جرشی؛ حسین بن محمد ذارع؛ ابوالمغلّس عبد ربّه بن خالد نُمَیری؛ نصر بن علی جهضمی؛ ابوالاشعث عجلی؛ و دیگران.

ابن حبّان، در کتاب «الثقات»، فُضیل بن سلیمان را از زمره‌ی راویان مؤثّق و قابل اعتماد ذکر کرده و در ادامه گفته است: «مات سنة ستّ وثمانین ومائة»؛ «فضیل بن سلیمان، به سال ۱۸۶ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید».

ولی ابن ابی عاصم، به نقل از ابوالمغلّس نُمَیری چنین گوید که فضیل بن سلیمان، به سال ۱۸۵ ه‍ . ق وفات کرده و دار فانی را وداع گفته است.

شایان ذکر است که فضیل بن سلیمان نُمَیری، از آن دسته از راویان و محدّثانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، از وی، حدیث روایت کرده‌اند.

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی، در کتاب «عقود الجمان» [۱۴۱۳]، فُضیل بن سلیمان را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است. و همچنین، حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب»، [۱۴۱۴]وی را در زمره‌ی راویان شهر «بصره» که به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته‌اند، قرار داده است.

نگارنده گوید:

فُضیل بن سلیمان نُمَیری/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/می‌باشد؛ و این موارد، عبارتند از:

* در باب «من نذر أن یصوم ایّاماً فوافق النحر أو الفطر» [۱۴۱۵]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي بَكْرٍ المُقَدَّمِيُّ، حَدَّثَنَا فُضَيْلُ بْنُ سُلَيْمَانَ، حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ عُقْبَةَ، حَدَّثَنَا حَكِيمُ بْنُ أَبِي حُرَّةَ الأَسْلَمِيُّ، أَنَّهُ سَمِعَ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ عُمَرَ سمَا: سُئِلَ عَنْ رَجُلٍ نَذَرَ أَنْ لاَ يَأْتِيَ عَلَيْهِ يَوْمٌ إِلَّا صَامَ، فَوَافَقَ يَوْمَ أَضْحًى أَوْ فِطْرٍ، فَقَالَ: " ﴿لَّقَدۡ كَانَ لَكُمۡ فِي رَسُولِ ٱللَّهِ أُسۡوَةٌ حَسَنَةٞ[الأحزاب: ۲۱] لَمْ يَكُنْ يَصُومُ يَوْمَ الأَضْحَى وَالفِطْرِ، وَلاَ يَرَى صِيَامَهُمَا"»(ح ۶۷۰۵)

«محمد بن ابی بکر مقدّمی، از فضیل بن سلیمان، از موسی بن عقبة، از حکیم بن ابی حُرّة اسلمی، برای ما روایت کرده که وی از عبدالله بن عمربشنیده است که از وی، درباره‌ی مردی سؤال شد که نذر کرده تا چند روز را روزه بگیرد؛ و آن روزها نیز با روز عید قربان و عید فطر، مصادف شده است؟

ابن عمربگفت: «بی‌گمان، رسول خدا جاسوه‌ای نیک برای شما است؛ آن حضرت جدر روزهای عید قربان و عید فطر، روزه نمی‌گرفت و روزه‌ی این دو روز را جایز نمی‌دانست».

در باب «قول النبيّ ج: العقیق وادٍ مباركٍ» [۱۴۱۶]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي بَكْرٍ، حَدَّثَنَا فُضَيْلُ بْنُ سُلَيْمَانَ، حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ عُقْبَةَ، قَالَ: حَدَّثَنِي سَالِمُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، عَنْ أَبِيهِ س، عَنِ النَّبِيِّ ج: أَنَّهُ "رُئِيَ وَهُوَ فِي مُعَرَّسٍ بِذِي الحُلَيْفَةِ بِبَطْنِ الوَادِي، قِيلَ لَهُ: إِنَّكَ بِبَطْحَاءَ مُبَارَكَةٍ" وَقَدْ أَنَاخَ بِنَا سَالِمٌ يَتَوَخَّى بِالْمُنَاخِ الَّذِي كَانَ عَبْدُ اللَّهِ يُنِيخُ يَتَحَرَّى مُعَرَّسَ رَسُولِ اللَّهِ ج، وَهُوَ أَسْفَلُ مِنَ المَسْجِدِ الَّذِي بِبَطْنِ الوَادِي بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ الطَّرِيقِ وَسَطٌ مِنْ ذَلِكَ»(ح ۱۵۳۵)

«محمد بن ابوبکر، از فُضیل بن سلیمان نُمیری، از موسی بن عقبة، از سالم بن عبدالله، از پدرش برای ما روایت کرده که وی گفته است: آن حضرت جدر ذوالحلیفة، در وسط وادی (عقیق)، استراحت می‌کرد که در خواب، به ایشان گفته شد: تو در دشت مبارکی، قرار داری.

و بی‌گمان، سالم بن عبدالله نیز ما را در محلی، از شتر فرود می‌آورد که عبدالله بن عمربفرود می‌آمد، آن هم به تبعیّت از محلّی که رسول خدا جدر آن فرود آمده بود. و آن محل، پایین‌تر از مسجدی بود که در مرکز وادی واقع شده بود و در مسافت میان راه و درون وادی، قرار داشت».

* در باب «ما یلبس المُحرم من الثیاب والأردیة والأزر». [۱۴۱۷]

* در باب «اذا قال ربّ الارض: اُقرّك ما أقرّك الله؛ ولم یذکر اجلاً معلوماً؛ فهما علی تراضیهما». [۱۴۱۸]

* در باب «اذا أعتق عبداً بین اثنین أو أمة بین الشرکاء». [۱۴۱۹]

* در باب «إسم الفرس والحمار». [۱۴۲۰]

* در باب «ما کان النبيّ جیعطی المؤلّفة قلوبهم وغیر هم من الخمس وغیره». [۱۴۲۱]

* در باب «ما جاء في صفة الجنة؛ وانّها مخلوقة». [۱۴۲۲]

* در باب «حدیث زید بن عمرو بن نفیل». [۱۴۲۳]

* در باب «المساجد الّتی علی طرق المدینة والمواضع الّتی صلّی فیها النبيّ ج». [۱۴۲۴]

* در باب «تقصیر المتمتّع بعد العمرة». [۱۴۲۵]

* در باب «مقام النبيّ جبمکة زمن الفتح». [۱۴۲۶]

* در باب «بعث النبيّ جأسامة بن زید في مرضه الّذي توفّی فیه». [۱۴۲۷]

به هر حال، روایات «فُضیل بن سلیمان نُمیری»/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۱۶ مورد آمده است.

[۱۴۱۱] بیوگرافی «فضیل بن سلیمان نُمَیری» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»، امام بخاری ۴/۱/۱۲۳؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۹۶۷؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۷/۷۲ ؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۳۸۵؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۱۴؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۵/۱۰۰؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۳۱۶؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۲۳۹؛ «خلاصة تهذیب الکمال» خزرجی، ص ۲۶۴؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۴۱۴ [۱۴۱۲] «تهذیب التهذیب» ۸/۲۶۲ [۱۴۱۳] «عقود الجمان»، ص ۱۴۰ [۱۴۱۴] «المناقب«، کردری، ۲/۲۲۸ [۱۴۱۵] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۹۹۲ [۱۴۱۶] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۲۰۸ [۱۴۱۷] همان ۱/۲۰۹ [۱۴۱۸] همان ۱/۳۱۴ [۱۴۱۹] همان ۱/۳۴۳ [۱۴۲۰] همان ۱/۴۰۰ [۱۴۲۱] همان ۱/۴۴۶ [۱۴۲۲] همان ۱/۴۶۰ [۱۴۲۳] همان ۱/۵۳۹ [۱۴۲۴] همان ۱/۶۹ [۱۴۲۵] هامن ۱/۲۳۳ [۱۴۲۶] همان ۲/۶۱۶ [۱۴۲۷] همان ۲/۶۴۱

۷۲- فُضیل بن عیاض حنفی/ [۱۴۲۸] [متوفّای ۱۸۷ ه‍ . ق]

علامه ذهبی، در کتاب «تذکرة الحفّاظ» [۱۴۲۹]گوید:

وی، پیشوای الگو و نمونه و امام ایده آل و اُسوه، شیخ الاسلام: (فُضیل بن عِیاض بن مسعود بن بِشر،) ابوعلی تمیمی یَربوعی مَروزی، بزرگ و شیخ سرزمین «حَرم» می‌باشد که از این بزرگان عرصه‌ی علم و دانش، به نقل و روایت حدیث پرداخته است:

منصور بن مُعتمر؛ بیان بن بشر؛ أبان بن ابی عیّاش؛ ابوهارون عبدی؛ حصین بن عبدالرحمن؛ عطاء بن سائب؛ و کسان دیگر از طبقه‌ی آنان از دیگر علماء و صاحب نظران شهر کوفه.

و از کسانی که از فضیل بن عیاض، به نقل روایت پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

عبدالله بن مبارک؛ یحیی قطان، قعنبی؛ شافعی؛ أسد بن موسی؛ قتیبة؛ بشر حافی؛ مُسدّد؛ یحیی بن یحیی تمیمی؛ احمد بن مقدام؛ و شمار زیادی از دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت و فرزانگی.

فضیل بن عیاض، در مکّه‌ی مکرّمه، سُکنیٰ و اقامت گزید و در آنجا مستقر و ماندگار شد؛ وی، پیشوایی ربّانی و خدایی، مقاوم و پایدار، بردبار و شکیبا، مطیع و فرمانبردار، خداترس و متواضع، متدیّن و پارسا، مؤثّق و قابل اعتماد، درستکار و امانت دار و شخصیّتی بزرگ و بلند مرتبه و شاخص و برجسته بود.

و [سند حدیث ذیل نیز، بیانگر و روشنگر عظمت و بزرگی وی، از دیدگاه علماء و صاحب نظران اسلامی است:]

علامه ذهبی گوید: «اخبرنا عبدالحافظ بن بدران، اخبرنا موسی بن عبدالقادر، أخبرنا سعید بن البناء، اخبرنا علی بن احمد، اخبرنا ابوطاهر الذهبی، حدّثنا یحیی، حدّثنا محمد بن زنبور، اخبرنا فُضیل، عن الاعمش، عن ابی سفیان، عن جابر، عن اُمّ مبشر، قالت: دخل علیّ رسول الله جوأنا في نخل لی. فقال: من غرس هذا النخل؛ أمسلم أم کافر؟ فقلتُ: مسلم. فقال: انّه لایغرس مسلم غرساً أو یزرع زرعاً فیأکل منه انسان أو سبع أو طائر الّا کان له صدقة؛«عبدالحافظ بن بدران، از موسی بن عبدالقادر، از سعید بن بناء، از علی بن احمد، از ابوطاهر ذهبی، از یحیی، از محمد بن زنبور، از فضیل بن عیاض، از اعمش، از ابوسفیان، از جابر، برای ما روایت کرده که امّ مبشرلگفته است: رسول خدا جدر حالی به نزدم آمد که من در نخلستان خویش بودم؛ آن حضرت جخطاب به من فرمود: «چه کسی این درخت خرما را کاشته است؛ مسلمان است یا کافر؟» گفتم: مسلمان. فرمود: «هیچ مسلمانی، ‌درختی را غرس نمی‌کند و کشتی را زرع نمی‌کند و انسان یا درنده و یا پرنده‌ای از آن نمی‌خورد، مگر آن که برای وی، صدقه می‌باشد». [مسلم]

عبدالله بن مبارک گوید: «ما بقی علی ظهر الأرض أفضل من فضیل»؛ «بر روی زمین، برتر و بافضیلت‌تر از فضیل بن عیاض، بر جای نمانده است».

محمد بن سعد نیز گوید: «و کان ثقةً نبیلاً فاضلاً عابداً کثیر الحدیث»؛ «فضیل بن عیاض، فردی مؤثق و قابل اعتماد، شریف و اصیل، نجیب و بزرگوار، بزرگ منش و قابل احترام، وارسته و پاکدامن، عبادت کننده و پرستنده و پارسا و دین مدار بود که به نقل و روایت احادیث زیادی نیز پرداخته بود».

نسایی گفته است: «ثقةٌ مأمونٌ»؛ فضیل بن عیاض، از زمره‌ی راویان مؤثّق و مورد اعتماد و مطمئن و درستکار و امانت دار و قوی می‌باشد».

هارون الرشید گوید: «ما رأیتُ في العلماء أهیب من مالك ولا أورع من الفُضیل»؛ «من در میان علماء و صاحب نظران اسلامی، کسی را با متانت‌تر و باوقارتر از مالک و پارساتر و پرهیزگارتر از فضیل ندیده‌ام».

شریک نیز گفته است: «لم یزل لکلّ قوم حجّة في زمانهم؛ وانّ فضیل بن عیاض، حجّة لأهل زمانه»؛‌ «پیوسته برای گروهی، در روزگار خودشان، حجّتی وجود داشته است؛ و به راستی، فضیل بن عیاض، حجّت برای مردمان روزگار خویش است».

حافظ عبدالقادر قرشی نیز در کتاب «الجواهر المضیة» [۱۴۳۰]، به ذکر فضیل بن عیاض پرداخته و او را در شمار علماء و صاحب نظران احناف برشمرده و در ادامه گفته است: «ذکره الصیمری، انّه أحد من أخذ الفقه من ابی حنیفة؛ وروی عنه الامام الشافعي، فأخذ عن امام عظیمٍ وأخذ عنه امام عظیم؛ وهو، امام عظیم نفعنا الله بهم؛ آمین.

و روی له امامان عظیمان: البخاری ومسلم؛ وأصحاب السنن؛ وروی عنه أیضاً القطان وابن مهدی في خلقٍ؛ مات سنة سبع وثمانین ومائة؛ وجاوز الثمانین. رحمة الله علیه»؛ «صیمری چنین بیان داشته که فضیل بن عیاض، یکی از آن کسانی است که از امام ابوحنیفه/، فقه را فرا گرفته است؛ امام شافعی نیز از فضیل بن عیاض، حدیث روایت نموده است؛ از این رو، می‌توان چنین نتیجه گرفت که فضیل بن عیاض، از امامی بزرگ (یعنی امام ابوحنیفه/)، علم و دانش فرا گرفته و از فضیل بن عیاض، نیز امام بزرگ (یعنی امام شافعی/)، علم و دانش فراچنگ آورده است؛ و خود فضیل نیز، امام و پیشوای بزرگ به شمار می‌آید. خداوند بلند مرتبه، ما را به وسیله‌ی آن‌ها، نفع و سود برساند. آمین.

و بدین سان، دو امام بزرگ: بخاری و مسلم و صاحبان سُنن (همچون ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، به نقل روایت از فضیل بن عیاض پرداخته‌اند؛ و همچنین یحیی قطّان، عبدالرحمن بن مهدی و شماری دیگر از بزرگان، از وی، حدیث روایت نموده‌اند.

و سرانجام، فضیل بن عیاض، به سال ۱۸۷ ه‍ . ق درگذشت؛ و این در حالی بود که بیش از ۸۰ بهار از عمر وی، سپری شده بود. خدایش، او را بیامرزد و در جوار بهترین رحمت‌های خویش جای دهد».

و در کتاب «جامع المسانید» [۱۴۳۱]آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤیّد محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «قال وکیع بن الجرّاح: جالسه وأخذ عنه؛ یعنی جالس ابا حنیفة وأخذ عنه العلم»؛ «فضیل بن عیاض، با امام ابوحنیفه/، نشست و برخاست و همنشینی و ملازمت داشته و از وی، علم و دانش فرا گرفته است».

حافظ سیوطی نیز در کتاب «تبییض الصحیفة» [۱۴۳۲]، به ذکر فضیل بن عیاض پرداخته و در ادامه گفته است: و بدین سان، از سعید بن منصور روایت شده که وی گفته است: از فضیل بن عیاض شنیدم که می‌گفت: «کان ابوحنیفة رجلاً فقیهاً، معروفاً بالفقه، مشهوراً بالورع، واسع العلم، معروفاً بالاِفضال علی کلّ من یطیف به، صوراً علی تعلیم العلم باللیل والنهار، حسن اللیل، کثیر الصمت، قلیل الکلام حتّی ترد مسئلة في حرام وحلال؛ فکان یحسن ان یدلّ علی الحق؛ هارباً من مال السلطان؛ وکان اذا وردت علیه مسئلة فیها حدیث صحیح، اتّبعه، وان کان عن الصحابة والتابعین؛ والّا قاس فأحسن القیاس».

«امام ابوحنیفه/، مردی فقیه و دانشور، آگاه و دانا، کارشناس و متخصّص، معروف به فقه، مشهور به پارسایی و پرهیزگاری، ثروتمند و پولدار و توانگر و دارا بود؛ و امام ابوحنیفه/، معروف به احساس کردن و نیکی نمودن به اطرافیانش بود؛ شیفته و شیدای آموزش علم و دانش و دلباخته و علاقمند به تعلیم حکمت و فرزانگی در شب و روز بود؛ شب‌ها را به بهترین وجه، به عبادت و شب زنده داری، سپری می‌کرد؛ سکوتی طولانی داشت؛ کم سخن بود و فقط زمانی لب به سخن می‌گشود که مسأله‌ای در مورد حرام و حلال، مطرح می‌شد. امام ابوحنیفه/، از این موضوع خوشش می‌آمد که دیگران را برحق، راهنمایی و ارشاد کند. از دارایی و مال سلطان (و هدایا و بخشش‌های وی) گریزان و فراری بود؛ و عادت وی، بر آن بود که هر گاه در مسأله‌ای، حدیثی صحیح بدو می‌رسید، از آن پیروی و متابعت می‌کرد؛ اگر چه آن حدیث، از صحابه و تابعان بود؛ (یعنی اگر چه حدیث مورد نظر، موقوف یا مقطوع بود، باز هم از آن پیروی می‌کرد و آن را در فتوا و احکام و مسائل فقهی، نصب العین و آویزه‌ی گوش خویش قرار می‌داد)؛ و اگر چنان‌چه در مورد مسأله‌ای، حدیث و روایتی در اختیار نداشت، در آن صورت، به بهترین وجه ممکن، از قیاس، کار می‌گرفت».

شیخ الحدیث، محمد زکریا کاندهلوی نیز در «مقدمة لامع الدراری» [۱۴۳۳]، به ذکر فضیل بن عیاض پرداخته و وی را در شمار علماء و صاحب نظران احناف و اساتید امام بخاری/قرار داده و در ادامه گفته است: «و ذکره القاری في أصحاب أبی حنیفة من أهل مکة؛ وقال: هو من کبراء التابعین وزهّادهم وعبّادهم»؛ «ملّا علی قاری، فضیل بن عیاض را در زمره‌ی شاگردان مکّی امام ابوحنیفه/قرار داده و گفته است: فضیل بن عیاض، یکی از بزرگان و طلایه داران و پیشقراولان و پیشگامانِ تابعین، و یکی از زاهدان و پارسایان و پرهیزگاران و عابدان آن‌ها، به حساب می‌آید».

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجمان» [۱۴۳۴]، فضیل بن عیاض را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/قرار داده است. [۱۴۳۵]

نگارنده گوید:

فضیل بن عیاض در کتاب «الجامع الصحیح» بخاری، در باب «تفسیر سورة یوسف» [۱۴۳۶]، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/می‌باشد. آنجا که امام بخاری، چنین روایت می‌کند:

«وَقَالَ فُضَيْلٌ: عَنْ حُصَيْنٍ، عَنْ مُجَاهِدٍ:﴿مُتَّكَ‍ٔٗا[يوسف: ۳۱]: "الأُتْرُجُّ"، قَالَ فُضَيْلٌ: "الأُتْرُجُّ بِالحَبَشِيَّةِ: مُتْكًا"»(بعد از ح ۴۶۸۷)

«فضیل بن عیاض، از حٌصین روایت کرده که مجاهد گفته است: «» [یوسف/۳۱] یعنی: ترنج. فضیل بن عیاض گفته است: ترنج را به زبان حبشی، مُتّکا می‌گویند».

و همچنین فضیل بن عیاض، در باب «السؤال بأسماء الله والاستعاذة بها» [۱۴۳۷]، با یک واسطه، استاد امام بخاری به شمار می‌آید؛ آنجا که امام بخاری می‌گوید:

«حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مَسْلَمَةَ، حَدَّثَنَا فُضَيْلٌ، عَنْ مَنْصُورٍ، عَنْ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ هَمَّامٍ، عَنْ عَدِيِّ بْنِ حَاتِمٍ، قَالَ: سَأَلْتُ النَّبِيَّ جقُلْتُ: أُرْسِلُ كِلاَبِي المُعَلَّمَةَ؟ قَالَ: "إِذَا أَرْسَلْتَ كِلاَبَكَ المُعَلَّمَةَ، وَذَكَرْتَ اسْمَ اللَّهِ، فَأَمْسَكْنَ فَكُلْ، وَإِذَا رَمَيْتَ بِالْمِعْرَاضِ فَخَزَقَ فَكُلْ"»(ح ۷۳۹۷)

«عبدالله بن مسلمة، از فضیل بن عیاض، از منصور، از ابراهیم، از همّام، از عدیّ بن حاتم برای ما روایت کرده که وی گفته است: از پیامبر جپرسیدم و گفتم: سگ‌های تعلیم داده‌ی خود را برای شکار می‌فرستم. آن حضرت جفرمود: «اگر سگ‌های تعلیم داده‌ات را فرستادی و اسم خدا را بر آن‌ها بردی و شکار را نگهداشتند و از آن نخوردند، در آن صورت، شکار را بخور و اگر شکار را با معراض (نوعی وسیله‌ی شکار) زدی و آن را زخمی کرد، پس آن را بخور».

[۱۴۲۸] بیوگرافی «فضیل بن عیاض» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»، امام بخاری ۴/۱/۱۲۳؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۹۶۶؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۷/۷۳ ؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۳/۳۶۱؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۳۸۶؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۸/۲۶۴؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۱۵؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۵/۱۰۵؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۳۱۵؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۳۱۶؛ «خلاصة تهذیب الکمال» خزرجی، ص ۲۶۴؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۱۰؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۴۱۴ [۱۴۲۹] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۴۵ و ۲۴۶ [۱۴۳۰] «الجواهر المضیة» ۱/۴۰۹ و ۴۱۰ [۱۴۳۱] «جامع المسانید» ۲/۵۴۳ [۱۴۳۲] «تبییض الصحیفة»، ص ۱۱۲ [۱۴۳۳] «مقدمة لامع الدراری» ۱/۶۴ و ۶۵ [۱۴۳۴] «عقود الجمان»، ص ۱۴۰ [۱۴۳۵] «المناقب»،‌کردری ۲/۲۱۹ [۱۴۳۶] «الجامع الصحیح» امام بخاری ۲/۶۷۸ [۱۴۳۷] همان ۲/۱۱۰۰

۷۳- فُضیل بن غَزوان (بن جریر ضبّی)/ [۱۴۳۸] [متوفّای ۱۴۰ ه‍ . ق]

حافظ ابن حجر عسقلانی، در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۴۳۹]گوید:

وی، فضیل بن غَزْوان بن جریر ضبّی، ابوالفضل کوفی می‌باشد.

از کسانی که فضیل بن غزوان، به نقل روایت از آن‌ها پرداخته است، می‌توان این بزرگان عرصه‌ی علم و دانش را نام برد:

ابوحازم اشجعی؛ سالم بن عبدالله بن عمر؛ نافع مولی ابن عمر؛ ابواسحاق سبیعی؛ عکرمة؛ ابوزرعة بن عمرو بن جریر؛ طلحة بن عبیدالله بن کریز؛ عبدالرحمن بن ابونعیم بَجَلی؛ عمارة بن قعقاع؛ زبید یامی؛ عبدالله بن واقد بن عبدالله بن عمر و دیگران.

و از فضیل بن غزوان نیز، این افراد، حدیث روایت نموده‌اند:

پسرش: محمد؛ سفیان ثوری؛ عبدالله بن مبارک؛ قطّان؛ وکیع؛ جریر؛ حفص بن غیاث؛ عبدالله بن نُمیر؛ فضل بن موسی سینانی؛ عیسی بن یونس؛ مصعب بن مقدام؛ اسحاق بن یوسف ازرق؛ ابواسامة؛ عبدالرحمن مُحاربی؛ یعلی بن عبید؛ و دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت و فرزانگی.

احمد بن حنبل و یحیی بن معین در مورد فضیل بن غَزوان گویند: «ثقة»؛ «وی، فردی مؤثّق و قابل اعتماد بود».

ابن حبّان نیز در کتاب «الثقات»، فضیل بن غزوان را در شمار راویان ثقه و مورد اعتماد و معتبر و مطمئن ذکر کرده است.

محمد بن عبدالله بن عمار و یعقوب بن سفیان نیز، فضیل بن غزوان را مؤثّق و قابل اعتماد معرفی کرده‌اند و او را روایت کننده‌ای مطمئن و قوی دانسته‌اند.

ناگفته نماند که فضیل بن غزوان، از آن دسته از راویان و محدّثانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، از وی، حدیث روایت نموده‌اند.

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجُمان» [۱۴۴۰]، فضیل بن غزوان را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

نگارنده گوید:

فضیل بن غزوان، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، با دو واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «السارق حین یسرق» [۱۴۴۱]

«حَدَّثَنِي عَمْرُو بْنُ عَلِيٍّ، حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ دَاوُدَ، حَدَّثَنَا فُضَيْلُ بْنُ غَزْوَانَ، عَنْ عِكْرِمَةَ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ سمَا، عَنِ النَّبِيِّ ج، قَالَ: «لاَ يَزْنِي الزَّانِي حِينَ يَزْنِي وَهُوَ مُؤْمِنٌ، وَلاَ يَسْرِقُ السَّارِقُ حِينَ يَسْرِقُ وَهُوَ مُؤْمِنٌ»»(ح ۶۷۸۲)

«عمرو بن علی، از عبدالله بن داود، از فضیل بن غزوان، از عکرمة، ‌از عبدالله بن عباسببرای ما روایت کرده که رسول خدا جفرموده است: «کسی که زنا می‌کند، به هنگام زنا، ایمان ندارد؛ و کسی که دزدی می‌کند، به هنگام دزدی، ایمان ندارد».

* در باب «قذف العبید» [۱۴۴۲]

«حَدَّثَنَا مُسَدَّدٌ، حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ سَعِيدٍ، عَنْ فُضَيْلِ بْنِ غَزْوَانَ، عَنِ ابْنِ أَبِي نُعْمٍ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ س، قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا القَاسِمِ جيَقُولُ: «مَنْ قَذَفَ مَمْلُوكَهُ، وَهُوَ بَرِيءٌ مِمَّا قَالَ، جُلِدَ يَوْمَ القِيَامَةِ، إِلَّا أَنْ يَكُونَ كَمَا قَالَ»»(ح ۶۸۵۸)

«مُسدّد،‌ از یحیی بن سعید، از فُضیل بن غزوان، از ابن ابونعیم، از ابوهریرهسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: از ابوالقاسم جشنیدم که می‌فرمود: «کسی که غلام خود را دشنام می‌دهد، در حالی که غلامش از آنچه به وی نسبت داده شده، بی‌گناه باشد، در روز قیامت تازیانه زده می‌شود، مگر آن که غلامش چنان باشد که به وی نسبت داده است».

* در باب «نوم الرجال في المسجد» [۱۴۴۳]

«حَدَّثَنَا يُوسُفُ بْنُ عِيسَى، قَالَ: حَدَّثَنَا ابْنُ فُضَيْلٍ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ أَبِي حَازِمٍ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ، قَالَ: «لَقَدْ رَأَيْتُ سَبْعِينَ مِنْ أَصْحَابِ الصُّفَّةِ مَا مِنْهُمْ رَجُلٌ عَلَيْهِ رِدَاءٌ، إِمَّا إِزَارٌ وَإِمَّا كِسَاءٌ، قَدْ رَبَطُوا فِي أَعْنَاقِهِمْ، فَمِنْهَا مَا يَبْلُغُ نِصْفَ السَّاقَيْنِ، وَمِنْهَا مَا يَبْلُغُ الكَعْبَيْنِ، فَيَجْمَعُهُ بِيَدِهِ، كَرَاهِيَةَ أَنْ تُرَى عَوْرَتُهُ»»(ح ۴۴۲)

«یوسف بن عیسی، از ابن فضیل، از فضیل بن غزوان، از ابوحازم، از ابوهریرهسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: من هفتاد نفر از اصحاب صفّه را دیده‌ام و در میان آن‌ها، کسی نبود که ردایی داشته باشد، بلکه فقط دارای ازار بودند و یا جامه‌ای داشتند که بر گردن‌های خویش بسته بودند؛ به طوری که برخی از این جامه‌ها تا نیمه‌ی ساق و برخی تا قوزک پا را می‌پوشاند؛ و جامه را با دست خود جمع می‌کرد، از بیم آن که مبادا عورتش دیده شود».

* در باب «قوله تعالی: ﴿وَيُؤۡثِرُونَ عَلَىٰٓ أَنفُسِهِمۡ وَلَوۡ كَانَ بِهِمۡ خَصَاصَةٞۚ وَمَن يُوقَ شُحَّ نَفۡسِهِۦ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡمُفۡلِحُونَ٩[الحشر: ۹]». [۱۴۴۴]

* در باب «قول الله تعالی: ﴿كُلُواْ مِن طَيِّبَٰتِ مَا رَزَقۡنَٰكُمۡ[طه: ۸۱]». [۱۴۴۵]

* در باب «کیف کان عیش النبيّ جوأصحابه وتخلّیهم من الدنیا». [۱۴۴۶]

* در باب «اثم الزّناة». [۱۴۴۷]

* در باب «الخطبة ایّام مِنیٰ». [۱۴۴۸]

[۱۴۳۸] بیوگرافی «فضیل بن غزوان» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»، امام بخاری ۴/۱/۱۲۲؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۹۶۵؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۷/۷۴ ؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۶/۲۰۳؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۳۸۶؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۱۵؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۵/۱۱۷؛ «کتاب الثقات»، ابن حبّان ۷/۳۱۶؛ «خلاصة تهذیب الکمال» خزرجی، ص ۲۶۴؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۴۱۳ [۱۴۳۹] «تهذیب التهذیب» ۸/۲۶۷ [۱۴۴۰] «عقود الجمان»، ص ۱۴۰ [۱۴۴۱] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۱۰۰۲ و ۱۰۰۳ [۱۴۴۲] همان ۲/۱۰۱۳ [۱۴۴۳] همان ۱/۶۳ [۱۴۴۴] همان ۲/۷۲۵ [۱۴۴۵] همان ۲/۸۰۹ [۱۴۴۶] همان ۲/۹۵۶ [۱۴۴۷] همان ۲/۱۰۰۶ [۱۴۴۸] همان ۱/۲۳۴

۷۴- قاسم بن مالک مُزَنی، ابوجعفر کوفی/ [۱۴۴۹] [متوفّای ۱۹۰ ه‍ . ق]

حافظ ابن حجر عسقلانی، در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۴۵۰]گوید:

قاسم بن مالک مُزَنی، از این بزرگان، به نقل روایت پرداخته است:

مختار بن فلفل؛ ابومالک أشجعی؛ ابن عون؛ خالد حذّاء؛ عاصم بن کلیب؛ جعید بن عبدالرحمن؛ أجلح کِندی؛ لیث بن ابی سلیم؛ عبدالملک بن ابی سلیمان؛ سعید جریری؛ ایوب بن عائذ طائی و دیگران.

و از کسانی که از قاسم بن مالک مُزَنی، حدیث روایت کرده‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره نمود:

احمد بن حنبل؛ علی بن مدینی؛ ابوبکر و عثمان (دو پسر ابوشیبة)؛ یحیی بن معین؛ محمد بن عبدالله بن نُمیر؛ زهیر بن حرب؛ عمرو الناقد؛ فروة بن ابوالمغراء؛ یعقوب بن ماهان؛ هشام بن یوسف نَهشلی؛ محمد بن حاتم مؤدّب؛ مجاهد بن موسی؛ احمد بن اِشکاب؛ ‌عمرو بن زرارة نیشابوری؛ زیاد بن ایّوب طوسی؛ حسن بن عرفة؛ و دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش.

ابوداود به نقل از احمد بن حنبل گوید: «کان صدوقاً»؛ «ابوجعفر قاسم بن مالک مُزنی، روایت کننده‌ای صادق و راستگو و درستکار و امین است».

دوری و دیگران، از یحیی بن معین نقل کرده‌اند که وی گفته است: «ثقة»؛ «قاسم بن مالک، از زمره‌ی راویان مؤثّق و قابل اعتماد است».

آجری به نقل از ابوداود گوید: «لیس به بأس»؛ «در روایات و احادیث قاسم بن مالک مزنی، نمی‌توان ایراد و نقصی وارد کرد؛ زیرا وی، از زمره‌ی راویان مؤثق و قابل اعتماد می‌باشد».

و ابوداود، در جایی دیگر گفته است: «ثقة»؛ «ابوجعفر مُزنی، فردی مورد اعتماد و مؤثق می‌باشد».

ابراهیم بن عبدالله هروی، محمد بن عبدالله بن عمار و ابوالحسن عجلی گویند: «ثقة»؛ «قاسم بن مالک مزنی، روایت کننده‌ای مؤثّق و مورد اعتماد و مطمئن و قوی می‌باشد».

ابن حبّان نیز در کتاب «الثقات»؛ ابوجعفر، قاسم بن مالک مزنی را در شمار راویان ثقه و مورد اعتماد ذکر کرده است.

ابن سعد هم، وی را از مردمان کوفه قرار داد، و در ادامه گفته است: «کان ثقة صالح الحدیث؛ بقی الی بعد التسعین ومائة»؛ «ابوجعفر قاسم بن مالک مزنی، یکی از راویان مؤثّق و قابل اعتماد می‌باشد که احادیث و روایات وی نیز در درجه‌ی صحّت و درستی رسیده‌اند؛ و ابوجعفر، تا پس از سال ۱۹۰ ه‍ . ق زنده ماند و زندگی به سر برد و عمر نمود».

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجمان» [۱۴۵۱]، ابوجعفر قاسم بن مالک مُزنی را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و بدین سان، حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب»، [۱۴۵۲]وی را در زمره‌ی راویان شهر کوفه که به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته‌اند، قرار داده است.

نگارنده‌ی سطور گوید:

ابوجعفر، قاسم بن مالك مُزَنی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری،) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/، به شمار می‌آید؛ و این موارد، عبارتند از:

* در باب «صاع المدینة ومدّ النبيّ جوبرکته» [۱۴۵۳]

«حَدَّثَنَا عُثْمَانُ بْنُ أَبِي شَيْبَةَ، حَدَّثَنَا القَاسِمُ بْنُ مَالِكٍ المُزَنِيُّ، حَدَّثَنَا الجُعَيْدُ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، عَنِ السَّائِبِ بْنِ يَزِيدَ، قَالَ: «كَانَ الصَّاعُ عَلَى عَهْدِ النَّبِيِّ جمُدًّا وَثُلُثًا بِمُدِّكُمُ اليَوْمَ، فَزِيدَ فِيهِ فِي زَمَنِ عُمَرَ بْنِ عَبْدِ العَزِيزِ»» (ح ۶۷۱۲)

«عثمان بن ابوشیبة، از قاسم بن مالک مُزَنی، از جُعید بن عبدالرحمن، از سائب بن یزید، برای ما روایت کرده که وی گفته است: در روزگار رسول خدا ج، صاع، معادل یک و یک سوم از مُدّ امروز شما بود؛‌و در زمان عمر بن عبدالعزیز، بدان افزوده شد».

* در باب «حجّ الصبیان» [۱۴۵۴]

«حَدَّثَنَا عَمْرُو بْنُ زُرَارَةَ، أَخْبَرَنَا القَاسِمُ بْنُ مَالِكٍ، عَنِ الجُعَيْدِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، قَالَ: سَمِعْتُ عُمَرَ بْنَ عَبْدِ العَزِيزِ، يَقُولُ: لِلسَّائِبِ بْنِ يَزِيدَ، «وَكَانَ قَدْ حُجَّ بِهِ فِي ثَقَلِ النَّبِيِّ ج»»(ح ۱۸۵۹)

«عمرو بن زُرارة، از قاسم بن مالک مُزَنی، از جُعید بن عبدالرحمن، برای ما روایت کرده که وی گفته است: از عمر بن عبدالعزیز شنیدم که درباره‌ی سائب بن یزیدسمی‌گفت: وی، همراه با وسایل بار سفر پیامبر جحج کرده است».

[۱۴۴۹] بیوگرافی «ابوجعفر، قاسم بن مالک» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»، امام بخاری ۴/۱/۱۷۱؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۹۸۱؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۷/۱۲۱؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۱۲/۴۰۰؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۹/۳۲۴؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۳۹۳؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۲۲، «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۵/۱۸۲؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۳۳۹؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی، ص ۲۶۷؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۴۲۰ [۱۴۵۰] «تهذیب التهذیب» ۸/۲۹۸ و ۲۹۹ [۱۴۵۱] «عقود الجمان»، ص ۱۴۱ [۱۴۵۲] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۵ [۱۴۵۳] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۹۹۳ [۱۴۵۴] همان ۱/۲۵۰

۷۵- قبیصة بن عقبة بن محمد/ [۱۴۵۵] [متوفّای ۲۱۵ ه‍ . ق]

علامه ذهبی، در کتاب «تذکرة الحفّاظ» [۱۴۵۶]گوید:

وی، حافظ حدیث، راوی مؤثق و مطمئن، بسیار روایت کننده‌ی حدیث: (قبیصة بن عقبة بن محمد بن سفیان بن عقبة بن ربیعة بن جُنیدب بن رِئاب بن حبیب بن سُواءة بن عامر بن صعصعة) ابوعامر سُوائی کوفی می‌باشد.

قبیصة بن عقبة، از این بزرگان، به سماع حدیث پرداخته است:

شعبة؛ سفیان ثوری؛ اسرائیل؛ ورقاء؛ فطر بن خلیفة؛ و مِسعر بن کدام.

وی، همچنین تابعین کوچک را نیز ملاقات و دیدار کرد و از عیسی بن طهمان و امثال وی، به سماع حدیث پرداخت.

و از کسانی که از قبیصة بن عقبة، به نقل روایت پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

عبد بن حُمید؛ ابوزرعة؛ ابوبکر صغانی؛ حارث بن ابی اُسامة؛ و شماری دیگر از دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت و فرزانگی.

بخاری و دیگر محدّثان (صحاح شش گانه) نیز با واسطه‌ی (پسرش به نام عقبة)، از وی، حدیث روایت نموده‌اند.

احمد بن حنبل گوید: «کان قبیصةُ ثقةً، رجلاً صالحاً، لا بأس به»؛ «قبیصة بن عقبة، فردی مؤثّق و قابل اعتماد و مردی شریف و درستکار، نجیب ومحترم، شایسته و کارآمد و توانا و کاردان بود؛ و در روایات و احادیث وی نیز، نمی‌توان ایراد و نقصی وارد کرد؛ زیرا او، ثقه و مورد اعتماد بود».

یحیی بن معین گوید: «قبیصة، ثقة في کلّ شیء؛ الّا في حدیث سفیان»؛ «قبیصة، در مورد هر چیزی - به جز در حدیث سفیان - ثقه و قابل اعتماد است».

اسحاق بن یسار نیز گفته است: «ما رأیتُ في الشیوخ أحفظ من قبیصة»؛ «در مشایخ و اساتید، کسی را حافظ‌تر و ضابط‌تر از قبیصة ندیده‌ام».

هناد بن سری - یکی از زاهدان و پارسایان کوفه - نیز به ذکر قبیصة بن عقبة پرداخته و گفته است: «الرجل الصالح»؛ «وی، مردی صالح و شریف، درستکار و نجیب، محترم و بزرگ‌منش، کاردان و توانا، متخصّص و کارشناس و شایسته و بایسته بود». و به هنگام گفتن این سخن، چشمان هنّاد بن سری، اشک‌آلود شد.

و سرانجام، قبیصة بن عقبة، به سال ۲۱۵ ه‍ . ق در ۸۰ سالگی درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید. رحمت و رضوان خدا بر او باد.

و حافظ ابن حجر عسقلانی، در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۴۵۷]گوید:

ابن خِراش گفته است: «صدوق»؛ «قبیصة بن عقبة، فردی صادق و راستگو و درستکار و امین بود».

صالح بن محمد نیز گفته است: «کان رجلاً صالحاً، تکلّموا في سماعه من سفیان»؛ «قبیصة، مردی صالح و درستکار، شریف و محترم، نجیب و بزرگ‌منش، کاردان و توانا و شایسته و کارشناس بود؛ و علماء و صاحب نظران حدیث، فقط درباره‌ی سماعش از سفیان، سخن گفته‌اند و آن را مورد تردید قرار داده‌اند».

نسایی گوید: «لیس به بأس»؛ «در روایات و احادیث قبیصة بن عقبة، نمی‌توان ایراد و نقصی وارد کرد؛ زیرا وی، از راویان مورد وثوق و قابل اعتماد می‌باشد».

ابن حبّان نیز در کتاب «الثقات»، قبیصة بن عقبة را در شمار راویان مؤثّق و مورد اعتماد ذکر کرده است.

ابن سعد گوید: «کان ثقةً صدوقاً، کثیر الحدیث عن سفیان الثوری»؛ «قبیصة، فردی ثقه و قابل اعتماد،‌ صادق و راستگو و درستکار و امانت‌دار می‌باشد، که به نقل روایات زیادی از سفیان ثوری پرداخته است».

و در کتاب «الزهرة»، چنین وارد شده است: «روی عنه البخاری أربعة وأربعین حدیثاً»؛ «بخاری از قبیصة بن عقبة، چهل و چهار حدیث، روایت نموده است.»

و همچنین قبیصة بن عقبة، از آن دسته از راویان و محدّثانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، به نقل روایت از وی پرداخته‌اند.

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجمان» [۱۴۵۸]، قبیصة بن عقبة را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و همچنین حافظ ابن بزّاز كردری نیز در کتاب «المناقب» [۱۴۵۹]، وی را در زمره‌ی راویان شهر کوفه که به نقل روایت از امام اعظم ابوحنیفه/پرداخته‌اند قرار داده است.

نگارنده گوید:

قبیصة بن عقبة/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «میراث السائبة» [۱۴۶۰]

«حَدَّثَنَا قَبِيصَةُ بْنُ عُقْبَةَ، حَدَّثَنَا سُفْيَانُ، عَنْ أَبِي قَيْسٍ، عَنْ هُزَيْلٍ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ، قَالَ: «إِنَّ أَهْلَ الإِسْلاَمِ لاَ يُسَيِّبُونَ، وَإِنَّ أَهْلَ الجَاهِلِيَّةِ كَانُوا يُسَيِّبُونَ»»(ح ۶۷۵۳)

«قبیصة بن عقبة، از سفیان، از ابوقیس؛ از هُزَیل؛ از عبدالله بن مسعودسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: « اهل اسلام، بنده را سائبه نمی‌ساختند و اهل جاهلیت، بنده را سائبه قرار می‌دادند». (سائبة: بنده‌ای آزاد شده که کسی حق گرفتن میراث او را ندارد).

* در باب «قول الله تعالی: ﴿وَمَنۡ أَحۡيَاهَا[المائدة: ۳۲]» [۱۴۶۱]

«حَدَّثَنَا قَبِيصَةُ، حَدَّثَنَا سُفْيَانُ، عَنِ الأَعْمَشِ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُرَّةَ، عَنْ مَسْرُوقٍ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ س، عَنِ النَّبِيِّ ج، قَالَ: «لاَ تُقْتَلُ نَفْسٌ إِلَّا كَانَ عَلَى ابْنِ آدَمَ الأَوَّلِ كِفْلٌ مِنْهَا»»(ح ۶۸۶۷)

«قبیصة بن عقبة، از سفیان، از اعمش، از عبدالله بن مرّة، از مسروق، از عبدالله بن مسعودسبرای ما روایت کرده که آن حضرت جفرمودند: «هیچ فردی به ناحق کشته نمی‌شود، مگر آن که سهمی از سزای آن، به نخستین فرزند آدم (که برادرش را کشت) می‌رسد».

* در باب «علامة المنافق» [۱۴۶۲]

«حَدَّثَنَا قَبِيصَةُ بْنُ عُقْبَةَ، قَالَ: حَدَّثَنَا سُفْيَانُ، عَنِ الأَعْمَشِ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُرَّةَ، عَنْ مَسْرُوقٍ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَمْرٍو أَنَّ النَّبِيَّ جقَالَ: "أَرْبَعٌ مَنْ كُنَّ فِيهِ كَانَ مُنَافِقًا خَالِصًا، وَمَنْ كَانَتْ فِيهِ خَصْلَةٌ مِنْهُنَّ كَانَتْ فِيهِ خَصْلَةٌ مِنَ النِّفَاقِ حَتَّى يَدَعَهَا: إِذَا اؤْتُمِنَ خَانَ، وَإِذَا حَدَّثَ كَذَبَ، وَإِذَا عَاهَدَ غَدَرَ، وَإِذَا خَاصَمَ فَجَرَ" تَابَعَهُ شُعْبَةُ، عَنِ الأَعْمَشِ»(ح ۳۴)

«قبیصة بن عقبة، از سفیان، از اعمش، از عبدالله بن مُرّة، از مسروق، از عبدالله بن عمروسبرای ما روایت کرده که آن حضرت جفرمودند: «هر کس که این چهار خصلت در او دیده شود، منافق خالص است؛ و هر کس، در او یکی از آن‌ها دیده شود، یک خصلت از نفاق دارد، مگر زمانی که آن را ترک کند. آن چهار خصلت، عبارتند از: هرگاه امانتی، بدو سپرده شود، خیانت می‌کند؛ هنگام صحبت کردن، دروغ می‌گوید؛ اگر عهد و پیمانی ببندد؛ پیمانش را می‌شکند؛ و هنگام دعوا، دشنام می‌دهد و ناسزا می‌گوید».

* در باب «مباشرة الحائض» [۱۴۶۳].

* در باب «ما یستر من العورة» [۱۴۶۴].

* در باب «الصلاة الی الأسطوانة» [۱۴۶۵].

* در باب «السجود علی سبعة أعظم» [۱۴۶۶].

* در باب «اتّباع النساء الجنازة» [۱۴۶۷].

* در باب «صدقة الفطر، صاع من شعیر» [۱۴۶۸].

* در باب «كسوة الكعبة» [۱۴۶۹].

* در باب «الصلاة بمنی» [۱۴۷۰].

* در باب «ما یتنزّه من الشبهات» [۱۴۷۱].

* در باب «جوائز الوفد» [۱۴۷۲].

* در باب «ذكر أسلم وغفار ومزینة وجهینة وأشجع» [۱۴۷۳]

به هر حال، روایات قصبة بن عقبة/در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۴۴ مورد آمده است.

[۱۴۵۵] بیوگرافی «قبیصة بن عقبة بن محمد» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»، امام بخاری ۴/۱/۱۷۷؛ «رجال صحیح بخاری»، کلاباذی ۲/۹۸۶؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۷/۱۲۶؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۱۲/۴۷۳؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۱۰/۱۳۰؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۲/۳۵؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۲/۳۹۶؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۲۶؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۵/۲۱۵؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۹/۲۱؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی، ص ۲۶۸؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۶۴؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۶/۴۰۳؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۴۲۲ [۱۴۵۶] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۳۷۳ - ۳۷۵ [۱۴۵۷] «تهذیب التهذیب» ۸/۳۱۳ [۱۴۵۸] «عقود الجمان»؛ ص ۱۴۱ [۱۴۵۹] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۶ [۱۴۶۰] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۹۹۹ [۱۴۶۱] همان ۲/۱۰۱۴ [۱۴۶۲] همان ۱/۱۰ [۱۴۶۳] همان ۱/۴۴ [۱۴۶۴] همان ۱/۵۳ [۱۴۶۵] هان ۱/۷۲ [۱۴۶۶] همان ۱/۱۱۲ [۱۴۶۷] همان ۱/۱۷۰ [۱۴۶۸] همان ۱/۲۰۴ [۱۴۶۹] همان ۱/۲۱۷ [۱۴۷۰] همان ۱/۲۲۵ [۱۴۷۱] همان ۱/۲۷۶ [۱۴۷۲] همان ۱/۴۲۹ [۱۴۷۳] همان ۱/۴۹۸

۷۶- لیث بن سعد حنفی/؛ امام اهل مصر در فقه و حدیث [۱۴۷۴] [متوفّای ۱۷۵ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۴۷۵]گوید:

وی، پیشوای دینی، حافظ حدیث، شیخ سرزمین مصر و عالم و دانشمند و رهبر و زعیم آن دیار، «ابوالحارث فَهمی»، آزاده‌ی اصفهانی می‌باشد که اصالتاً مصری است.

لیث بن سعد، از این بزرگانِ عرصه‌ی علم و دانش و حکمت و فرزانگی، به روایت حدیث پرداخته است:

عطاء بن ابی رباح؛ نافع عمری؛ ابن ابی ملیکة؛ سعید مقبری؛ زهری؛ ابوالزبیر مکی؛ مشرح بن هاعان؛ ابوقبیل معافری؛ یزید بن ابی حبیب؛ جعفر بن ربیعة؛ و شمار زیادی از دیگر طلایه داران و پیشقراولان عرصه‌ی روایت و درایت.

وی، در نقل روایت، تا آنجا پیش رفت و در این زمینه، توجه و عنایت ورزید که حتّی از شاگردان خویش، حدیث روایت می‌نمود.

و از کسانی که از لیث بن سعد، به نقل حدیث پرداخته‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

محمد بن عجلان؛ - وی استاد لیث بن سعد نیز می‌باشد -؛ ابن وهب؛ سعید بن ابی مریم؛ عبدالله بن صالح - کاتب لیث بن سعد -؛ یحیی بن بکیر؛ یحیی بن یحیی نیشابوری؛ یحیی بن یحیی قرطبی؛ قتیبة بن سعید؛ محمد بن رُمح؛ عیسی بن حمّاد؛ ابوالجهم باهلی؛ و شمار زیادی از دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش.

لیث بن سعد، بزرگ و رهبر سرزمین مصر و عالم بزرگوار و بزرگ منش و دانشمند برجسته و شاخص آنجا به شمار می‌آمد؛ شافعی، بر وفات لیث بن سعد، بسیار تأسف خورد و ناراحت و اندوهگین شد. و امام شافعی، پیوسته می‌گفت: «هو أفقه من مالك؛ الّا انّ اصحابه لم یقوموا به»؛ «لیث بن سعد، از مالک، فقیه‌تر و دانشورتر و آگاه‌تر و داناتر بود؛ ولی شاگردان و پیروان لیث، به جانبداری و حمایت و پشتیبانی و تکامل فقه وی نپرداختند و راه را برای رشد و ترقّی و تعالی و پیشرفت فقه او، هموار نساختند».

امام شافعی، در جایی دیگر گوید: «كان أتبع للأثر من مالك»؛ «لیث بن سعد، نسبت به مالک، بیشتر به دنبال اتباع و پیروی از حدیث بود».

یحیی بن بکیر گوید: «هو أفقه من مالك؛ لكنّ الحظوظ لمالك»؛ «لیث بن سعد، از مالک، فقیه‌تر و دانشورتر و آگاه‌تر و داناتر بود؛ ولی تمامی بهره‌ها و نصیب‌ها (در راه رشد و ترقّی و تکامل و پیشرفت فقه)، از آنِ مالک بود».

ابن وهب نیز گفته است: «لو لا اللیث ومالك، لضللنا»؛ «اگر چنان‌چه لیث بن سعد و مالک بن انس نمی‌بودند، حتماً ما گمراه و منحرف می‌شدیم و راه خود را گم می‌کردیم و سرگردان و حیران و افتان و خیزان می‌شدیم».

عبدالملک بن یحیی بن بکیر، از پدرش نقل می‌کند که گفت: «ما رأیتُ أحداً أكمل من اللیث؛ كان فقیه البدن، عربی اللسان، یحسن القرآن والنحو؛ ویحفظ الشعر والحدیث، حسن المذاكرة؛ لم أر مثله»؛ «من کسی را کامل‌تر از لیث بن سعد ندیده‌ام؛ وی، فقیهی توانمند، دانشوری کاردان و صاحب نظری قوی بود که زبانش عربی بود و به بهترین وجه، به قرآن و مسائل نحوی، آشنایی و شناخت داشت و به حفظ شعر و حدیث همّت می‌گماشت و به زیبایی و نیکویی، به بحث و مباحثه و مذاکره و گفتگو و گفت و شنود با دیگران می‌پرداخت؛ و هرگز کسی را چون او، به خود ندیده‌ام».

ابوطاهر بن سرح، از ابن وهب نقل می‌کند که گفت: «لو لا مالك واللیث، هلكنا؛ كنتُ أظنّ أنّ كلّ ما جاء عن النبيّ ج، یفعل به»؛ «اگر چنان‌چه مالک بن انس و لیث بن سعد نمی‌بودند، هلاک و تباه می‌شدیم؛ و من، یقین دارم که هر آنچه از پیامبر ج(از اوامر و فرامین، تعالیم و آموزه‌ها، احکام و دستورات و توصیه‌ها و سفارش‌ها) وارد شده است، لیث بن سعد، به تمامی آن‌ها، جامه‌ی عمل می‌پوشاند و آن‌ها را در زندگی خویش، نصب العین و آویزه‌ی گوش خود قرار می‌داد».

حرملة گوید: «سمعتُ ابن وهب یقول: كان اللیث یصل مالكاً كل سنة بمائة دینار؛ وكتب مالك الیه: أنّ علیّ دَیناً. فبعث الیه بخمس مائة دینار»؛ «از ابن وهب شنیدم که می‌گفت: عادت لیث بن سعد بر آن بود که هر ساله، صد دینار به مالک بن انس، به رسم تعارف و هدیه، پیشکش می‌نمود؛ و یک بار اتّفاق افتاد که مالک بن انس برای لیث بن سعد نامه نوشت و در آن نامه او را در جریان بدهکاری خویش قرار داد؛ از این رو، لیث بن سعد نیز برای او، پانصد دینار فرستاد».

اثرم نیز گفته است: احمد بن حنبل گوید: «ما في هؤلاء المصریین أثبت من اللیث؛ لا عمرو بن الحارث ولا أحدٌ»؛ «در میان علماء و صاحب نظران مصری، کسی مطمئن‌تر و معتبرتر و قوی‌تر و مؤثّق‌تر از لیث بن سعد، وجود ندارد؛ نه عمرو بن حارث بدو می‌رسد و با او برابری می‌کند و نه کسی دیگر».

به هر حال، مناقب و فضائل و امتیازها و ویژگی‌ها و فاکتورها و مؤلّفه‌ها و مزایا و برتری‌های لیث بن سعد، بسیار فراوان و بی‌شمار است؛ و فقط می‌توان چنین گفت که وی، پیشوا و امامی دینی، حجّتی در حدیث و صاحب کتاب‌ها و تصانیف فراوان بود که در شب جمعه - نیمه‌ی ماه شعبان - به سال ۱۷۵ ه‍ . ق درگذشت و به رحمت ایزدی پیوست.

در کتاب «جامع المسانید» [۱۴۷۶]خوارزمی آمده است: «هو یروی عن الامام أبی حنیفة أیضاً في هذه المسانید»؛ «لیث بن سعد نیز در این مسانید، به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است».

حافظ عبدالقادر قرشی نیز در کتاب «الجواهر المضیة» [۱۴۷۷]، به ذکر لیث بن سعد پرداخته و وی را در شمار علماء و صاحب نظران احناف، معرفی کرده و در ادامه گفته است: «هو إمام أهل المصر في الفقه والحدیث»؛ «وی، امام و پیشوای مردمان مصر، در فقه و حدیث می‌باشد».

قاضی القضاة (رئیس دیوان عالی کلّ کشور) شمس الدین ابن خلکان، در تاریخ خویش گوید: «رأیتُ في بعض المجامیع، أنّ اللیث كان حنفی المذهب»؛ «در برخی از فرهنگستان‌ها و بنیادهای علمی و ادبی، دیدم که لیث بن سعد، مذهب حنفی داشته است».

امام شافعی گفته است: «اللیث كان افقه من مالك؛ الّا انّ أصحابه لم یقوموا به؛ وكان اللیث من الأكرماء الأجواد»؛ «لیث بن سعد، از مالک، فقیه‌تر و دانشورتر و آگاه‌تر و داناتر بود؛ ولی شاگردان و پیروان لیث، به جانبداری و حمایت و پشتیبانی و تکامل فقه وی نپرداختند و راه را برای رشد و ترقّی و تعالی و پیشرفت فقه او، هموار نساختند؛ و لیث بن سعد، یکی از انسان‌های مهربان و خوش قلب، نجیب و شریف، بزرگ منش و بخشنده، سخاوتمند و دست و دل باز، سخی و گشاده دست و جواد و بزرگوار بود».

علامه تهانوی، در مقدمه‌ی کتاب «اعلاء السنن» [۱۴۷۸]، به ذکر لیث بن سعد پرداخته و در ادامه گفته است: «ذكره القاری في المناقب، في أصحاب الامام أیضاً»؛ «ملا علی قاری نیز در کتاب «المناقب» (ص ۵۵)، لیث بن سعد را در زمره‌ی شاگردان امام ابوحنیفه/ذکر کرده است».

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجمان» [۱۴۷۹]، لیث بن سعد را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده و در ادامه گفته است: ابومحمد حارثی گفته است: «روی اللیث بن سعد عن ابی حنیفة وعن ابی یوسف عن أبی حنیفة؛ وروی عنه ابوحنیفة»؛ «لیث بن سعد، به دو طریق از امام ابوحنیفه/، به نقل روایت پرداخته است:

۱- از خود امام ابوحنیفه/(بدون واسطه).

۲- از امام ابویوسف، از امام ابوحنیفه/.

و امام ابوحنیفه/نیز از لیث بن سعد، حدیث روایت نموده است».

و همچنین، حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب»، [۱۴۸۰]لیث بن سعد را در شمار راویان سرزمین مصر، که به نقل روایت از امام اعظم ابوحنیفه/پرداخته‌اند قرار داده است.

نگارنده‌ی سطور گوید:

لیث بن سعد/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «المسح علی الخفّین» [۱۴۸۱]

«حَدَّثَنَا عَمْرُو بْنُ خَالِدٍ الحَرَّانِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا اللَّيْثُ، عَنْ يَحْيَى بْنِ سَعِيدٍ، عَنْ سَعْدِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ نَافِعِ بْنِ جُبَيْرٍ، عَنْ عُرْوَةَ بْنِ المُغِيرَةِ، عَنْ أَبِيهِ المُغِيرَةِ بْنِ شُعْبَةَ، عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ج: «أَنَّهُ خَرَجَ لِحَاجَتِهِ، فَاتَّبَعَهُ المُغِيرَةُ بِإِدَاوَةٍ فِيهَا مَاءٌ، فَصَبَّ عَلَيْهِ حِينَ فَرَغَ مِنْ حَاجَتِهِ فَتَوَضَّأَ وَمَسَحَ عَلَى الخُفَّيْنِ»»(ح ۲۰۳)

«عمرو بن خالد حرّانی،از لیث بن سعد، از یحیی بن سعید، از سعد بن ابراهیم، از نافع بن جُبیر، از عروة بن مغیرة، از پدرش مغیرة بن شعبةسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جبرای قضای حاجت بیرون رفت و مغیرة بن شعبةسنیز از پی آن حضرت جرفت؛ و چون رسول خدا جاز قضای حاجت برگشت، مغیرةسبرای وضوی پیامبر جآب ریخت؛ و آن حضرت جوضو کرد و بر موزه‌ها مسح نمود».

* در باب «فضل العشاء» [۱۴۸۲]

«حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ بُكَيْرٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا اللَّيْثُ، عَنْ عُقَيْلٍ، عَنِ ابْنِ شِهَابٍ، عَنْ عُرْوَةَ، أَنَّ عَائِشَةَ أَخْبَرَتْهُ، قَالَتْ: أَعْتَمَ رَسُولُ اللَّهِ جلَيْلَةً بِالعِشَاءِ، وَذَلِكَ قَبْلَ أَنْ يَفْشُوَ الإِسْلاَمُ، فَلَمْ يَخْرُجْ حَتَّى قَالَ عُمَرُ: نَامَ النِّسَاءُ وَالصِّبْيَانُ، فَخَرَجَ، فَقَالَ لِأَهْلِ المَسْجِدِ: «مَا يَنْتَظِرُهَا أَحَدٌ مِنْ أَهْلِ الأَرْضِ غَيْرَكُمْ»»(ح ۵۶۶)

«یحیی بن بکیر، از لیث بن سعد، از عُقیل، از ابن شهاب، از عروة برای ما روایت کرده که عایشهلبدو گفته است: رسول خدا جیک بار قبل از گسترش اسلام، نماز عشاء را به تأخیر انداخت؛ و از خانه بیرون نیامد تا این که عمر بن خطابساو را صدا زد وگفت: ای رسول خدا ج! زنان و کودکان خواب رفتند! آنگاه رسول خدا جاز خانه بیرون آمد و نماز گزارد. سپس، خطاب به حاضران فرمود: «هیچ کس از اهل زمین، جز شما، منتظر این نماز نیست».

* در باب «نوم الجنب» [۱۴۸۳]

«حَدَّثَنَا قُتَيْبَةُ، قَالَ: حَدَّثَنَا اللَّيْثُ، عَنْ نَافِعٍ، عَنِ ابْنِ عُمَرَ، أَنَّ عُمَرَ بْنَ الخَطَّابِ، سَأَلَ رَسُولَ اللَّهِ جأَيَرْقُدُ أَحَدُنَا وَهُوَ جُنُبٌ؟ قَالَ: «نَعَمْ إِذَا تَوَضَّأَ أَحَدُكُمْ، فَلْيَرْقُدْ وَهُوَ جُنُبٌ»»(ح ۲۸۷)

«قتیبة، از لیث بن سعد، از نافع، از ابن عمرببرای ما روایت کرده که وی گفته است: عمر بن خطابساز رسول خدا جپرسید: آیا در حالت جنابت، می‌توانیم بخوابیم؟ آن حضرت جفرمود: «آری؛ اگر وضو بگیرید؛ می‌توانید بخوابید».

* در باب «ما یستر من العورة» [۱۴۸۴]

«حَدَّثَنَا قُتَيْبَةُ بْنُ سَعِيدٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا لَيْثٌ، عَنِ ابْنِ شِهَابٍ، عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُتْبَةَ، عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الخُدْرِيِّ، أَنَّهُ قَالَ: «نَهَى رَسُولُ اللَّهِ جعَنِ اشْتِمَالِ الصَّمَّاءِ، وَأَنْ يَحْتَبِيَ الرَّجُلُ فِي ثَوْبٍ وَاحِدٍ، لَيْسَ عَلَى فَرْجِهِ مِنْهُ شَيْءٌ»»(ح ۳۶۷)

«قتیبة بن سعید، از لیث بن سعد، از ابن شهاب، از عبیدالله بن عبدالله بن عتبة، از ابوسعید خدریسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جاز این که شخص، خود را طوری در لباس بپیچد که دست هایش داخل آن بمانند و بیرون آوردن آن‌ها مشکل باشد؛ و همچنین از اِحتباء که موجب کشف عورت می‌شود، منع فرمودند».

(احتباء: یعنی بستن کمر و زانوها با یکدیگر؛ که در صورت پوشیدن ازار، کشف عورت می‌شود.)

* در باب «هل یمضمض من اللبن» [۱۴۸۵]

«حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ بُكَيْرٍ، وَقُتَيْبَةُ، قَالاَ: حَدَّثَنَا اللَّيْثُ، عَنْ عُقَيْلٍ، عَنِ ابْنِ شِهَابٍ، عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُتْبَةَ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ج"شَرِبَ لَبَنًا فَمَضْمَضَ"، وَقَالَ: "إِنَّ لَهُ دَسَمًا" تَابَعَهُ يُونُسُ، وَصَالِحُ بْنُ كَيْسَانَ، عَنِ الزُّهْرِيِّ»(ح ۲۱۱)

«یحیی بن بکیر و قتیبة بن سعید، از لیث بن سعد، از عُقیل، از ابن شهاب، از عبیدالله بن عبدالله بن عتبة، از عبدالله بن عباسببرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جشیر نوشید؛ سپس مضمضمه کرد و فرمود: «شیر، چربی دارد».

* در باب «رؤیة الهلال» [۱۴۸۶].

* در باب «فضل من قام رمضان» [۱۴۸۷].

* در باب «الاعتكاف في العشر الاواخر والاعتكاف في المساجد كلّها» [۱۴۸۸].

* در باب «المعتكف لایدخل البیت الّا لحاجة» [۱۴۸۹].

* در باب «زیارة المرأة زوجها في اعتكافها» [۱۴۹۰].

* در باب «التجارة في البحر» [۱۴۹۱].

* در باب «كسب الرجل وعمله بیده» [۱۴۹۲].

* در باب ﴿يَمۡحَقُ ٱللَّهُ ٱلرِّبَوٰاْ وَيُرۡبِي ٱلصَّدَقَٰتِۗ وَٱللَّهُ لَا يُحِبُّ كُلَّ كَفَّارٍ أَثِيمٍ٢٧٦[البقرة: ۲۷۶] [۱۴۹۳].

* در باب «اذا خَیّر أحدهما صاحبه بعد البیع، فقد وجب البیع» [۱۴۹۴].

* در باب «من رأی اذا اشتری طعاماً جزافاً أن لایبیعه حتی یؤویه الی رحله والأدب في ذلك» [۱۴۹۵].

به هر حال، روایات «لیث بن سعد»/در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۲۵۹ مورد آمده است.

[۱۴۷۴] بیوگرافی «لیث بن سعد» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۴/۱/۲۴۶؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۱۰۰۵؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۷/۱۷۹؛ «تاریخ بغداد»؛ خطیب بغدادی ۱۳/۳؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۸/۱۳۶؛ «شذرات الذهب، ابن عماد ۱/۲۸۵؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۱۳؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۸/۴۱۲؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۴۸؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۵/۴۳۶؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۳۶۰؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۲۷۵؛«الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۴۳۳ [۱۴۷۵] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۲۴ [۱۴۷۶] «جامع المسانید» ۲/۵۵۰ [۱۴۷۷] «الجواهر المضیة» ۱/۴۱۶ [۱۴۷۸] «مقدمه‌ی اعلاء السنن» ۳/۱۰۰ [۱۴۷۹] «عقود الجمان»؛ ص ۱۴۲ و ۱۴۳ [۱۴۸۰] «المناقب»، کردری ۲/۲۳۱ [۱۴۸۱] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۳۳ [۱۴۸۲] همان ۱/۸۰ [۱۴۸۳] همان ۱/۴۲ [۱۴۸۴] همان ۱/۵۳ [۱۴۸۵] همان ۱/۳۴ [۱۴۸۶] همان ۱/۲۵۵ [۱۴۸۷] همان ۱/۲۶۹ [۱۴۸۸] همان ۱/۲۷۱ [۱۴۸۹] همان ۱/۲۷۲ [۱۴۹۰] همان ۱/۲۷۳ [۱۴۹۱] همان ۱/۲۷۷ [۱۴۹۲] همان ۱/۲۷۸ [۱۴۹۳] همان ۱/۲۸۰ [۱۴۹۴] همان ۱/۲۸۴ [۱۴۹۵] همان ۱/۲۸۶

۷۷- مالک بن مِغْوَل حنفی/ [۱۴۹۶] [متوفّای ۱۵۹ ه‍ . ق]

حافظ ابن حجر عسقلانی، در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۴۹۷]گوید:

وی «مالك بن مِغْوَل بن عاصم غَربَّة بن حارثة بن جریج بن بَجیلة بَجَلی، ابوعبدالله كوفی» می‌باشد.

از کسانی که مالک بن مِغْوَل، به نقل روایت از آن‌ها پرداخته است، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

ابواسحاق سبیعی؛ عون بن ابی جُحیفه؛ سماک بن حرب؛ نافع مولی ابن عمر؛ زبیر بن عدی؛ محمد بن سوقة؛ ولید بن عیزار؛ ابوالسفر؛ ابوالحصین اسدی؛ عبدالرحمن بن اسود بن یزید نخعی؛ حکم بن عتیبة؛ عبدالله بن بریدة؛ طلحة بن مصرف و دیگر بزرگان عرصه‌ی علم و دانش.

و از افرادی که به نقل روایت از مالک بن مِغْوَل پرداخته‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

ابواسحاق - استاد مالک بن مِغْوَل - ؛ شعبة؛ مِسعر بن کدام؛ سفیان ثوری؛ زائدة؛ ابن عینیة؛ اسماعیل بن زکریا؛ یحیی بن سعید قطّان؛ وکیع؛ عبدالله بن مبارک؛ ابومعاویة؛ ابن نُمیر؛ ابواُسامة؛ زید بن حباب؛ عبیدالله أشجعی؛ عبدالرحمن بن مهدی؛ مخلد بن یزید؛ ابواحمد زبیری؛ شعیب بن حرب؛ یحیی بن آدم؛ خلّاد بن یحیی؛ ابونُعیم؛ فریابی؛ محمد بن سابق؛ مسلم بن ابراهیم؛ عمرو بن مرزوق؛ ربیع بن یحیی اُشنانی؛ و دیگران.

ابوطالب، به نقل از احمد بن حنبل گوید: «ثقة ثبت في الحدیث»؛ «مالک بن مِغْوَل، در حدیث، هم مؤثّق و قابل اعتماد است و هم مطمئن و قوی و درستکار و امانت دار».

یحیی بن معین، ابوحاتم و نسایی گفته‌اند: «ثقة»؛ «مالک بن مِغْوَل، از زمره‌ی راویان ثقه و مورد اعتماد بود».

ابونُعیم گوید: «حدثنا مالك بن مِغْوَل وكان ثقة»؛ «مالک بن مِغْوَل به ما خبر داد؛ و به راستی او، فردی مؤثق و قابل اعتماد بود».

احمد عجلی نیز گفته است: «رجل صالحٌ مبرز في الفضل»؛ «مالک بن مِغْوَل، مردی درستکار و شریف، نجیب و محترم، شایسته و کارآمد و متخصص و کاردان و در فضل و احسان و نیکی و خوش خدمتی، سرآمد و پیشگام بود».

طبرانی گوید: «من خیار المسلمین»؛ «مالک بن مِغْوَل، یکی از برگزیدگان و بهترین مسلمانان بود».

عمرو بن علی، بر این باور است که مالک بن مِغْوَل، به سال ۱۵۷ ه‍ . ق وفات کرده و به رحمت ایزدی پیوسته است؛ ابن سعد معتقد است که وی، به سال ۱۵۸ ه‍ . ق درگذشته و چهره در نقاب خاک کشیده است؛ و ابونعیم و دیگران نیز بر این باورند که مالک بن مِغْوَل، به سال ۱۵۹ ه‍ . ق دار فانی را وداع گفته و به دیار یار پرگشوده است.

ابن سعد گفته است: «كان ثقة مأموناً كثیر الحدیث، فاضلاً، خیراً»؛ «مالک بن مِغْوَل، فردی مؤثّق و قابل اعتماد، مطمئن و قوی، درستکار و امانت دار، بسیار روایت کننده‌ی حدیث، فاضل و محترم، شریف و پاکدامن، نجیب و بزرگوار و برگزیده و بهترین بود».

بخاری گوید: عبدالله بن سعید گفته است: از عبدالرحمن بن مهدی شنیدم که می‌گفت: «اذا رأیتَ الكوفی یذكر مالك بن مِغْوَل بخیر؛ فاطمأنّ الیه»؛ «هرگاه مردی از مردمان کوفه را دیدی که مالک بن مِغْوَل را به نیکی و خوبی یاد می‌کند، پس بدو اعتماد کن».

و ابن حبّان نیز در کتاب «الثقات» گوید: «كان من عبّاد اهل الكوفة ومتقنیهم»؛ «مالک بن مِغْوَل، یکی از عابدان و زاهدان و پارسایان و پرهیزگاران اهل کوفه و یکی از استادان و خبرگان و کاردانان و کارآمدان و متخصصان و شایستگان و درستکاران و حاذقان آن‌ها بود».

حافظ عبدالقادر قرشی نیز در کتاب «الجواهر المضیة» [۱۴۹۸]، به ذکر مالک بن مِغْوَل پرداخته و او را در شمار علماء و صاحب نظران احناف ذکر کرده و در ادامه گفته است: «احد من قال فیه الامام في جماعة: «أنتم مسارّ قلبی وجلاء حُزنی»؛ حجّةٌ امامٌ روی له الشیخان وأصحاب السنن»؛ «مالک بن مِغْوَل، یکی از شاگردان امام ابوحنیفه/است که امام در حق آنان فرمود: «شمایان! باعث سرور و شادمانی قلبم و از میان رفتن ناراحتی و دردم هستید». وی، در حدیث، حجّت بود و در دین، امام و پیشوا؛ شیخان (بخاری و مسلم) و نویسندگان «سُنن» (ترمذی، ابوداود، نسایی، ابن ماجه و ...) نیز به نقل روایت از وی پرداخته‌اند».

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجمان» [۱۴۹۹]، مالک بن مِغْوَل را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و بدین سان، حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۱۵۰۰]، وی را در زمره‌ی راویان شهر کوفه که به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته‌اند، قرار داده است.

نگارنده‌ی سطور گوید:

مالك بن مِغْوَل/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، با دو واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد، عبارتند از:

* در باب «انّ الخمر من العنب» [۱۵۰۱]

«حَدَّثَنَا الحَسَنُ بْنُ صَبَّاحٍ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ سَابِقٍ، حَدَّثَنَا مَالِكٌ هُوَ ابْنُ مِغْوَلٍ، عَنْ نَافِعٍ، عَنِ ابْنِ عُمَرَ سمَا، قَالَ: «لَقَدْ حُرِّمَتِ الخَمْرُ وَمَا بِالْمَدِينَةِ مِنْهَا شَيْءٌ»»(ح ۵۵۷۹)

«حسن بن صبّاح، از محمد بن سابق، از مالک بن مِغْوَل، از نافع، از ابن عمرببرای ما روایت کرده که وی گفته است: بی‌گمان شراب (انگور) حرام کرده شد و حال آن که در مدینه، از آن، چیزی موجود نبود».

* در باب «فضل الجهاد والسیر» [۱۵۰۲]

«حَدَّثَنَا الحَسَنُ بْنُ صَبَّاحٍ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ سَابِقٍ، حَدَّثَنَا مَالِكُ بْنُ مِغْوَلٍ، قَالَ: سَمِعْتُ الوَلِيدَ بْنَ العَيْزَارِ، ذَكَرَ عَنْ أَبِي عَمْرٍو الشَّيْبَانِيِّ، قَالَ: قَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مَسْعُودٍ س: سَأَلْتُ رَسُولَ اللَّهِ جقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، أَيُّ العَمَلِ أَفْضَلُ؟ قَالَ: «الصَّلاَةُ عَلَى مِيقَاتِهَا»، قُلْتُ: ثُمَّ أَيٌّ؟ قَالَ: «ثُمَّ بِرُّ الوَالِدَيْنِ»، قُلْتُ: ثُمَّ أَيٌّ؟ قَالَ: «الجِهَادُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ» فَسَكَتُّ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ج، وَلَوِ اسْتَزَدْتُهُ لَزَادَنِي»(ح ۲۷۸۲)

«حسن بن صبّاح، از محمد بن سابق، از مالک بن مِغْوَل، از ولید بن عیزار، از ابوعمرو شیبانی، برای ما روایت کرده که عبدالله بن مسعودسگفت: از رسول خدا جپرسیدم و گفتم: ای رسول خدا ج! بهترین عمل کدام است؟ فرمود: «نماز در وقت آن». گفتم: پس از آن، کدام عمل قرار دارد؟ فرمود: «نیکی کردن به پدر و مادر». گفتم: پس از آن؟ فرمود: «جهاد در راه خدا».

سپس سکوت کردم و از رسول خدا جچیزی دیگر نپرسیدم؛ و اگر زیادتر می‌پرسیدم، حتماً زیادتر پاسخ می‌داد».

* در باب «صفة النبيّ ج» [۱۵۰۳]

«حَدَّثَنَا الحَسَنُ بْنُ الصَّبَّاحِ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ سَابِقٍ، حَدَّثَنَا مَالِكُ بْنُ مِغْوَلٍ، قَالَ: سَمِعْتُ عَوْنَ بْنَ أَبِي جُحَيْفَةَ، ذَكَرَ عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: دُفِعْتُ إِلَى النَّبِيِّ جوَهُوَ بِالأَبْطَحِ فِي قُبَّةٍ كَانَ بِالهَاجِرَةِ، خَرَجَ بِلاَلٌ فَنَادَى بِالصَّلاَةِ ثُمَّ دَخَلَ، فَأَخْرَجَ فَضْلَ وَضُوءِ رَسُولِ اللَّهِ ج، فَوَقَعَ النَّاسُ عَلَيْهِ يَأْخُذُونَ مِنْهُ، ثُمَّ دَخَلَ فَأَخْرَجَ العَنَزَةَ وَخَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ ج«كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى وَبِيصِ سَاقَيْهِ، فَرَكَزَ العَنَزَةَ ثُمَّ صَلَّى الظُّهْرَ رَكْعَتَيْنِ، وَالعَصْرَ رَكْعَتَيْنِ، يَمُرُّ بَيْنَ يَدَيْهِ الحِمَارُ وَالمَرْأَةُ»»(ح ۳۵۶۶)

«حسن بن صبّاح، از محمد بن سابق، از مالک بن مِغْوَل؛ از عون بن ابی جحیفة، از پدرش برای ما روایت کرده که وی گفته است: برحسب اتفاق، به نزد پیامبر جرسیدم؛ آن حضرت جدر محل «أبطح» در خیمه، استراحت می‌کردند و هوا نیز بس گرم بود. بلالسآمد و اذان نماز گفت و سپس داخل شد. وی، باقی مانده‌ی آب وضو رسول خدا جرا با خود آورد. مردم بر آن هجوم آوردند و از آن آب، برای خویشتن برگرفتند. آنگاه بلال داخل شد و نیزه‌ی کوچک را بیرون آورد و رسول خدا جنیز بیرون شد؛ گویی هم اکنون به سوی درخشش ساق‌های آن حضرت جمی‌نگرم؛ بلالسنیزه‌ی کوچک را در زمین فرو کرد؛ سپس آن حضرت جدو رکعت نماز ظهر و دو رکعت نماز عصر را گزارد؛ و این در حالی بود که از جلو وی، الاغ‌ها و زنان عبور می‌کردند».

* در باب «غزوة الحدیبیّة» [۱۵۰۴].

* در باب «مرض النبيّ جووفاته» [۱۵۰۵].

* در باب «الوصاة بكتاب الله» [۱۵۰۶].

[۱۴۹۶] بیوگرافی «مالک بن مِغْوَل» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۴/۱/۳۱۴؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۱۱۳۵؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۸/۲۱۵؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۷/۱۷۴؛ «شذرات الذهب»؛ ابن عماد ۱/۲۴۷ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۱۱۶؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۱۵۵؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۷/۴۰۷؛ ««کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۴۶۲؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی، ص ۳۱۴؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۹۲؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۴۸۰ [۱۴۹۷] «تهذیب التهذیب» ۱۰/۲۰ و ۲۱ [۱۴۹۸] «الجواهر المضیة» ۲/۱۵۰ [۱۴۹۹] «عقود الجمان»، ۱/۱۴۳ [۱۵۰۰] «المناقب»؛ کردری ۲/۲۲۰ [۱۵۰۱] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۸۳۶ [۱۵۰۲] همان ۱/۳۹۰ [۱۵۰۳] همان ۱/۵۰۳ [۱۵۰۴] همان ۲/۶۰۲ [۱۵۰۵] همان ۲/۶۴۱ [۱۵۰۶] همان ۲/۷۵۱

۷۸- محمد بن بِشْر (بن فُرافِصة بن مُختار) عبدی کوفی/ [۱۵۰۷] [متوفّای ۲۰۳ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۵۰۸]گوید:

وی، حافظ مؤثّق و قابل اعتماد: ابوعبدالله عبدی کوفی می‌باشد که از این افراد، به نقل روایت پرداخته است:

هشام بن عروة؛ اسماعیل بن ابی خالد؛ عبیدالله بن عمر؛ زکریا بن ابی زائدة؛ و شمار زیادی از دیگر بزرگان عرصه‌ی علم و دانش.

و از کسانی که از محمد بن بِشْر، حدیث روایت نموده‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

علی بن مدینی؛ اسحاق بن راهویه؛ ابوکریب؛ عبدالله بن حُمید؛ ابن فرات؛ محمد بن عاصم ثقفی؛ و دیگران.

ابوعبدالله آجری گوید: «سألتُ اباداود عن سماع محمد بن بشر من ابن أبی عروبة؟ فقال: هو أحفظ من کان بالکوفة»؛ «از ابوداود، درباره‌ی سماع محمد بن بِشْر از ابن ابی عروبة پرسیدم. وی، در پاسخ گفت: محمد بن بِشْر، حافظ‌ترین و ضابط‌ترین علماء و صاحب نظران کوفه است».

یحیی بن معین گوید: «ثقة»؛ «محمد بن بِشْر، روایت کننده‌ای مؤثّق و قابل اعتماد است».

بخاری نیز گفته است: «مات محمد بن بِشْر، سنة ثلاث ومائتین»؛ «محمد بن بِشْر، به سال ۲۰۳ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید.»

و برخی از احادیث و روایات محمد بن بِشْر - که دارای اِسناد عالی هستند - در مُسند عبد بن حُمید و دیگران نیز آمده است.

حافظ ابن حجر عسقلانی، در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۵۰۹]گفته است:

یعقوب بن شیبة و محمد بن سعد گفته‌اند: «و كان ثقة، كثیر الحدیث»؛ «محمد بن بِشْر، فردی مؤثّق و قابل اعتماد و بسیار روایت کننده‌ی حدیث می‌باشد».

نسایی و ابن قانع گفته‌اند: «ثقة»؛ «محمد بن بِشْر، روایت کننده‌ای مطمئن و مورد وثوق و درستکار و قابل اعتماد است».

ابن جُنید به نقل از یحیی بن معین گفته است: «لم یكن به بأس»؛ «در روایات و احادیث محمد بن بِشْر، نمی‌توان ایراد و نقصی وارد کرد؛ زیرا وی، ثقه و مورد اعتماد است».

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجمان» [۱۵۱۰]، محمد بن بِشْر را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و بدین سان، حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۱۵۱۱]، وی را در زمره‌ی راویان شهر کوفه که به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته‌اند، قرار داده است.

و در کتاب «جامع المسانید» [۱۵۱۲]آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و سمع أباحنیفة؛ وروی عنه في هذه المسانید»؛ «محمد بن بِشْر، از امام ابوحنیفه/، سماع حدیث نموده و در این مسانید نیز، به نقل روایت از وی، پرداخته است».

نگارنده‌ی سطور گوید:

محمد بن بِشْر/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، با دو واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد، عبارتند از:

* در باب «اذا قال رجلٌ لعبده: هولله، ونوی العتق؛ والاشهاد في العتق» [۱۵۱۳]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ نُمَيْرٍ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ بِشْرٍ، عَنْ إِسْمَاعِيلَ، عَنْ قَيْسٍ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ س: أَنَّهُ لَمَّا أَقْبَلَ يُرِيدُ الإِسْلاَمَ، وَمَعَهُ غُلاَمُهُ ضَلَّ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا مِنْ صَاحِبِهِ، فَأَقْبَلَ بَعْدَ ذَلِكَ وَأَبُو هُرَيْرَةَ جَالِسٌ مَعَ النَّبِيِّ ج، فَقَالَ النَّبِيُّ ج: «يَا أَبَا هُرَيْرَةَ هَذَا غُلاَمُكَ قَدْ أَتَاكَ»، فَقَالَ: أَمَا إِنِّي أُشْهِدُكَ أَنَّهُ حُرٌّ، قَالَ: فَهُوَ حِينَ يَقُولُ: (البحر الطويل) يَا لَيْلَةً مِنْ طُولِهَا وَعَنَائِهَا ... عَلَى أَنَّهَا مِنْ دَارَةِ الكُفْرِ نَجَّتِ»(ح ۲۵۳۰)

«محمد بن عبدالله بن نُمیر، از محمد بن بِشْر، از اسماعیل، از قیس برای ما روایت کرده که وی گفته است: از ابوهریرهسروایت است که: وقتی که او و غلامش به منظور قبول اسلام از خانه به راه افتادند، یکدیگر را گم کردند. مدتی بعد، در حالی که ابوهریرهسدر محضر رسول خدا جنشسته بود، غلامش آمد. آن حضرت جفرمود: «ای ابوهریره! غلامت آمد». ابوهریرهسعرض کرد. شما گواه باشید که من او را آزاد کردم. راوی گوید: ابوهریرهسدر مسیر راه مدینه، این شعر را می‌خواند: چه شب طولانی و پرمشقّتی را پشت سر گذاشتم؛ امّا شکر خدا را که از دیار کفر، نجات یافتم».

* در باب «كراهیّة السفر بالمصاحف الی أرض العدوّ» [۱۵۱۴]

«وَكَذَلِكَ يُرْوَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ بِشْرٍ، عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ، عَنْ نَافِعٍ، عَنْ ابْنِ عُمَرَ، عَنِ النَّبِيِّ ج، وَتَابَعَهُ ابْنُ إِسْحَاقَ، عَنْ نَافِعٍ، عَنْ ابْنِ عُمَرَ، عَنِ النَّبِيِّ ج، وَقَدْ سَافَرَ النَّبِيُّ جوَأَصْحَابُهُ فِي أَرْضِ العَدُوِّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ القُرْآنَ»(قبل از حدیث۲۹۹۰)

«و بدین سان از محمد بن بِشْر، از عبیدالله، از نافع، از ابن عمرباز پیامبر جروایت شده است. و ابن اسحاق نیز عبیدالله را متابعت کرده است؛ آن هم از نافع، از ابن عمرب، از پیامبر خدا ج.

و بی‌گمان رسول خدا جو یاران وی، به سرزمین دشمن سفر کردند و این در حالی بود که آنان، قرآن را می‌دانستند؛ (یعنی قرآن را با خود نبرده بودند، تا مبادا به دست کافران افتد و بدان گستاخی کنند)».

* در باب «من سمّی باسماء الأنبیاء» [۱۵۱۵]

«حَدَّثَنَا ابْنُ نُمَيْرٍ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ بِشْرٍ، حَدَّثَنَا إِسْمَاعِيلُ: قُلْتُ لِابْنِ أَبِي أَوْفَى: رَأَيْتَ إِبْرَاهِيمَ ابْنَ النَّبِيِّ ج؟ قَالَ: «مَاتَ صَغِيرًا، وَلَوْ قُضِيَ أَنْ يَكُونَ بَعْدَ مُحَمَّدٍ جنَبِيٌّ عَاشَ ابْنُهُ، وَلَكِنْ لاَ نَبِيَّ بَعْدَهُ»»(ح ۶۱۹۴)

«عبدالله بن نُمیر، از محمد بن بِشْر، از اسماعیل برای ما روایت کرده که وی گفته است: به ابن ابی أوفی گفتم: آیا ابراهیم، فرزند پیامبر خدا جرا دیده بودی؟ گفت: او در کودکی مرد؛ اگر چنان‌چه مقدّر می‌بود که پس از پیامبر خدا جپیامبری وجود داشته باشد، حتماً فرزندش زنده می‌ماند؛ ولی پس از آن حضرت جپیامبری نیست».

[۱۵۰۷] بیوگرافی «محمد بن بشر عبدی کوفی» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۱/۱/۴۵؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۷/۲۱۰؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۹/۲۶۵؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۲۴؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۹/۶۴؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۵۸؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۶/۱۳۷؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۴۴۱؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی، ص ۲۸۰؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۴۳۵ [۱۵۰۸] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۳۲۲ [۱۵۰۹] «تهذیب التهذیب» ۹/۶۴ [۱۵۱۰] «عقود الجمان»، ص ۹۲ [۱۵۱۱] «المناقب»؛ کردری ۲/۲۲۵ [۱۵۱۲] «جامع المسانید» ۲/۳۵۷ [۱۵۱۳] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۳۴۳ [۱۵۱۴] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۴۱۹ و ۴۲۰ [۱۵۱۵] همان ۲/۹۱۴

۷۹- محمد بن حسن بن عمران مُزَنی واسطی/ [۱۵۱۶] [متوفّای ۲۲۲ ه‍ . ق]

حافظ ابن حجر عسقلانی، در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۵۱۷]گوید:

وی، محمد بن حسن بن عمران مُزَنی واسطی، قاضی شهر «واسط» می‌باشد. او، اصالتاً از شام بود.

و از کسانی که محمد بن حسن واسطی، به نقل روایت از آن‌ها پرداخته است، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

اسماعیل بن ابی خالد؛ عوف اعرابی؛ ابی شیبة یوسف بن ابراهیم جوهری؛ أصبغ بن زید ورّاق؛ سعید بن ابوعروبة؛ ابوسعد بقال؛ محمد بن اسحاق بن یسار؛ عوام بن حوشب؛ و کسان دیگر.

و از محمد بن حسن واسطی نیز، این افراد، حدیث روایت کرده‌اند:

احمد بن حنبل؛ محمد بن سلام جُمَحی؛ محمد بن سلام بِیْکندی؛ محمد بن عیسی بن طبّاع؛ ابراهیم بن موسی رازی؛ عمرو بن عون واسطی؛ محمد بن اسماعیل بن سمرة؛ محمد بن اسماعیل بن بَختری؛ و دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و حکمت و فرزانگی.

عبدالله بن احمد، از پدرش نقل می‌کند که گفت: «لیس به بأس»؛ «در روایات و احادیث محمد بن حسن واسطی، نمی‌توان ایراد و نقصی وارد کرد؛ زیرا وی، ثقه و مورد اعتماد است».

ابن ابوخیثمة به نقل از یحیی بن معین گوید: «ثقة»؛ «محمد بن حسن واسطی، از راویان مؤثق و قابل اعتماد می‌باشد».

ابن زیاد گوید: «حدثنا احمد بن حاتم، حدّثنا محمد بن حسن واسطی ثقة»؛ «احمد بن حاتم، از محمد بن حسن واسطی برای ما چنین خبر داده است؛ و محمد بن حسن، روایت کننده‌ای مؤثق و قابل اعتماد است».

ابوحاتم گوید: «لا بأس به»؛ «هیچگونه ایراد و نقصی در محمد بن حسن واسطی (در عرصه‌ی روایت و درایت) نیست».

آجری به نقل از ابوداود گفته است: «ثقة»؛ «محمد بن حسن واسطی، از زمره‌ی روایت کنندگان و محدّثان مورد وثوق و مطمئن و درستکار و قابل اعتماد می‌باشد».

ابن حبّان نیز در کتاب «الثقات»، محمد بن حسن واسطی را در شمار راویان مورد اعتماد و ثقه ذکر کرده است.

محمد بن سعد گفته است: «كان من أهل الشام؛ ولی القضاء بواسط وكان ثقة»؛ «محمد بن حسن واسطی، از مردمان شام بود که بعدها، عهده دار پست قضاوت در شهر واسط شد؛ و او، از زمره‌ی محدّثان قوی و مؤثق و روایت کنندگان مطمئن و مورد اعتماد بود».

دارقطنی نیز گوید: «لا بأس به»؛ «به احادیث و روایات محمد بن حسن، نمی‌توان ایراد و نقصی گرفت؛ زیرا وی، روایت کننده‌ای مورد اعتماد و ثقه می‌باشد».

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجمان» [۱۵۱۸]، محمد بن حسن واسطی را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و بدین سان، حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۱۵۱۹]، وی را در زمره‌ی راویان شهر «واسط» که به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته‌اند، قرار داده است.

نگارنده‌ی سطور گوید:

محمد بن حسن واسطی/، در یک مورد از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری، با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ آن هم در باب «ما جاء في العلم. وقوله تعالی: ﴿وَقُل رَّبِّ زِدۡنِي عِلۡمٗا١١٤[طه: ۱۱۴]. القراءة والعرض علی المحدّث» [۱۵۲۰]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ سَلاَمٍ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الحَسَنِ الوَاسِطِيُّ، عَنْ عَوْفٍ، عَنِ الحَسَنِ، قَالَ: "لاَ بَأْسَ بِالقِرَاءَةِ عَلَى العَالِمِ"»(قبل از حدیث ۶۳)

«محمد بن سلام، از محمد بن حسن واسطی، از عوف، از حسن برای ما روایت کرده که وی گفته است: باکی نیست در صحّت نقل از شیخ، به سبب خواندن شاگرد بر عالم».

[۱۵۱۶] بیوگرافی «محمد بن حسن بن عمران مُزَنی واسطی» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۱/۱/۶۷؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۷/۲۲۶؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی، ۹/۳۰۳؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۳۳؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۶۷؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۶/۲۰۸؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۴۱۱؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی، ص ۲۸۳؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۴۵۸ [۱۵۱۷] «تهذیب التهذیب» ۹/۱۰۴ [۱۵۱۸] «عقود الجمان»، ص ۹۳ [۱۵۱۹] «المناقب»؛ کردری ۲/۲۲۹ [۱۵۲۰] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۱۴

۸۰- محمد بن خازم، ابومعاویة کوفی/ [۱۵۲۱] [متوفّای ۱۹۵ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۵۲۲]گوید:

وی، حافظ مؤثق و قابل اعتماد، محدّث کوفه، «محمد بن خازم كوفی نابینا» می‌باشد که از این افراد به نقل روایت پرداخته است:

هشام بن عروة؛ اعمش؛ لیث بن ابی سلیم؛ ابواسحاق شیبانی؛ اسماعیل بن ابوخالد؛ و کسان دیگر از طبقه‌ی آنان.

و از کسانی که به نقل روایت از محمد بن خازم پرداخته‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

احمد بن حنبل؛ یحیی بن معین؛ ابوخیثمة؛ حسن بن عرفة؛ هنّاد؛ سعدان بن نصر؛ حسن بن محمد زعفرانی؛ احمد بن عبدالجبّار و شمار زیادی از دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش.

محمد بن خازم/، به سال ۱۱۳ ه‍ . ق دیده به جهان گشود و پا به عرصه‌ی وجود نهاد؛ و بنا به قول جماعت محدّثان [بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه] به سال ۱۹۵ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشیده است.

و برخی نیز بر این باورند که وی، به سال ۱۹۴ ه‍ . ق وفات کرده و به رحمت ایزدی پیوسته است.

علامه ذهبی در ادامه گوید: بسیاری از احادیث و روایات ابومعاویه محمد بن خازم - که از «اِسناد عالی» برخوردارند - نصیب و بهره‌ی من شده است.

و حافظ ابن حجر عسقلانی، در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۵۲۳]گوید:

احمد عجلی گفته است: «كوفی ثقة»؛ «محمد بن خازم، از مردمان کوفه و فردی مؤثق و قوی و مطمئن و قابل اعتماد است».

یعقوب بن شیبة گوید: «كان من الثقات وربما دلّس»؛ «ابومعاویة، یکی از راویان ثقه و مورد اعتماد بود؛ و گاهی نیز در حدیث، دچار تدلیس می‌شد».

نسایی نیز گفته است: «ثقة»؛ «محمد بن خازم، از زمره‌ی راویان مورد وثوق و قابل اعتماد بود».

ابن خراش گوید: «صدوق»؛ «ابومعاویه، روایت کننده‌ای صادق و راستگو و درستکار و امین است».

ابن حبّان نیز در کتاب «الثقات»، محمد بن خازم را در شمار راویان ثقه و قابل اعتماد ذکر کرده و گفته است: «كان حافظاً متقناً»؛ «ابومعاویة محمد بن خازم، فردی حافظ و ضابط و ماهر و خبره، کاردان و توانا، شایسته و کارآمد و متخصّص و برازنده بود».

ابن سعد نیز گوید: «كان ثقة كثیر الحدیث یدلّس وكان مرجئاً»؛ «محمد بن خازم، روایت کننده‌ای مؤثق و قابل اعتماد و بسیار روایت کننده‌ی حدیث است که در حدیث، تدلیس نیز می‌کند؛ و وی، گرایش به «مُرجئه» نیز داشت».

نسایی گفته است: «ثقة في الاعمش»؛ «ابومعاویة محمد بن خازم، در مورد روایات و احادیث اعمش، ثقه و قابل اعتماد و مطمئن و قوی است».

و ابومعاویه، از آن دسته، از راویان و محدّثانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، از او حدیث روایت نموده‌اند.

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجمان» [۱۵۲۴]، ابومعاویة محمد بن خازم را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و بدین سان، حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۱۵۲۵]، وی را در زمره‌ی راویان شهر کوفه که به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته‌اند، قرار داده است.

نگارنده گوید:

ابومعاویة محمد بن خازم کوفی/، از ابوحنیفه، از حماد بن سلمة، از ابراهیم نخعی، از اسود، از عایشهلچنین روایت کرده است که رسول خدا جفرمود: «انّی لیُهوَّن علیّ الموت؛ انّی رأیتكِ زوجتی في الجنّة»؛ «مرگ من، آسان و ساده و توأم با آرامش و راحتی و سهولت و آسودگی خواهد بود؛ ای عایشه! من دیدم که تو در بهشت، همسرم خواهی بود».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی، در کتاب «جامع المسانید» [۱۵۲۶]ذکر کرده و در ادامه گفته است: ابومحمد بخاری، این حدیث را در مُسند خویش، از ابومعاویه محمد بن خازم، از امام ابوحنیفه/روایت نموده است.

و حافظ عبدالقادر قرشی نیز در کتاب «الجواهر المضیة» [۱۵۲۷]، به ذکر ابومعاویه محمد بن خازم کوفی پرداخته و وی را در شمار علماء و صاحب نظران احناف، معرفی کرده و در ادامه گفته است: «روی عن ابی حنیفة، عن حماد، عن ابراهیم قال: یقضی ثمّ یكبّر. یعنی: الذي یفوته الصلاة في أیّام التشریق»؛ «ابومعاویة محمد بن خازم، از ابوحنیفه، از حماد بن سلمة، از ابراهیم نخعی، این مسأله را روایت کرده است که هرگاه در ایّام تشریق، نمازی از شخص قضا شد، در آن صورت، آن نماز فوت شده‌ی خویش را قضا بیاورد و پس از گزاردن نماز قضایی، تکبیرات تشریق را نیز بگوید».

و همچنین راقم سطور گوید:

ابومعاویه محمد بن خازم كوفی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد، عبارتند از:

* در باب «التعوّذ من فتنة الفقر» [۱۵۲۸]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدٌ، أَخْبَرَنَا أَبُو مُعَاوِيَةَ، أَخْبَرَنَا هِشَامُ بْنُ عُرْوَةَ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ عَائِشَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا، قَالَتْ: كَانَ النَّبِيُّ جيَقُولُ: «اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِنْ فِتْنَةِ النَّارِ وَعَذَابِ النَّارِ، وَفِتْنَةِ القَبْرِ وَعَذَابِ القَبْرِ، وَشَرِّ فِتْنَةِ الغِنَى وَشَرِّ فِتْنَةِ الفَقْرِ، اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِنْ شَرِّ فِتْنَةِ المَسِيحِ الدَّجَّالِ، اللَّهُمَّ اغْسِلْ قَلْبِي بِمَاءِ الثَّلْجِ وَالبَرَدِ، وَنَقِّ قَلْبِي مِنَ الخَطَايَا كَمَا نَقَّيْتَ الثَّوْبَ الأَبْيَضَ مِنَ الدَّنَسِ، وَبَاعِدْ بَيْنِي وَبَيْنَ خَطَايَايَ كَمَا بَاعَدْتَ بَيْنَ المَشْرِقِ وَالمَغْرِبِ، اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِنَ الكَسَلِ، وَالمَأْثَمِ وَالمَغْرَمِ»»(ح ۶۳۷۷)

«محمد، از ابومعاویه (محمد بن خازم)، از هشام بن عروة، از پدرش، برای ما روایت کرده که عایشهلگفت: پیامبر خدا جمی‌فرمود: «اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِنْ فِتْنَةِ النَّارِ وَعَذَابِ النَّارِ، وَفِتْنَةِ القَبْرِ وَعَذَابِ القَبْرِ، وَشَرِّ فِتْنَةِ الغِنَى وَشَرِّ فِتْنَةِ الفَقْرِ، اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِنْ شَرِّ فِتْنَةِ المَسِيحِ الدَّجَّالِ، اللَّهُمَّ اغْسِلْ قَلْبِي بِمَاءِ الثَّلْجِ وَالبَرَدِ، وَنَقِّ قَلْبِي مِنَ الخَطَايَا كَمَا نَقَّيْتَ الثَّوْبَ الأَبْيَضَ مِنَ الدَّنَسِ، وَبَاعِدْ بَيْنِي وَبَيْنَ خَطَايَايَ كَمَا بَاعَدْتَ بَيْنَ المَشْرِقِ وَالمَغْرِبِ، اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِنَ الكَسَلِ، وَالمَأْثَمِ وَالمَغْرَمِ»؛ «بار خدایا! از فتنه‌ی آتش، عذاب آتش، فتنه‌ی قبر و عذاب آن، شر فتنه‌ی سرمایه داری و شر فتنه‌ی فقر به تو پناه می‌برم. بار الها! از شر فتنه‌ی دجال به تو پناه می‌برم. بار خدایا! گناهانم را با آب یخ و تگرگ، شستشو بده و همانگونه که لباس سفید را پاک و صاف می‌گردانی و چرک هایش را برطرف می‌کنی، قلبم را از گناهان، پاک و صاف بگردان؛ و همچنان‌که میان مشرق و مغرب، فاصله انداخته‌ای، میان من وگناهانم، فاصله بیانداز. بار خدایا! از تنبلی و از این که مقروض و بدهکار شوم به تو پناه می‌برم».

* در باب «الحیاء في العلم» [۱۵۲۹]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ سَلاَمٍ، قَالَ: أَخْبَرَنَا أَبُو مُعَاوِيَةَ، قَالَ: حَدَّثَنَا هِشَامُ بْنُ عُرْوَةَ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ زَيْنَبَ ابْنَةِ أُمِّ سَلَمَةَ، عَنْ أُمِّ سَلَمَةَ، قَالَتْ: جَاءَتْ أُمُّ سُلَيْمٍ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ جفَقَالَتْ: يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لاَ يَسْتَحْيِي مِنَ الحَقِّ، فَهَلْ عَلَى المَرْأَةِ مِنْ غُسْلٍ إِذَا احْتَلَمَتْ؟ قَالَ النَّبِيُّ ج: «إِذَا رَأَتِ المَاءَ» فَغَطَّتْ أُمُّ سَلَمَةَ، تَعْنِي وَجْهَهَا، وَقَالَتْ: يَا رَسُولَ اللَّهِ أَوَتَحْتَلِمُ المَرْأَةُ؟ قَالَ: «نَعَمْ، تَرِبَتْ يَمِينُكِ، فَبِمَ يُشْبِهُهَا وَلَدُهَا»»(ح ۱۳۰)

«محمد بن سلام؛ از ابومعاویة (محمد بن خازم)، از هشام بن عروة، از پدرش، از زینب بنت سلمة، از اُمّ سلمةلبرای ما روایت کرده که وی گفته است: اُمّ سلیم نزد رسول خدا جآمد وگفت: ای رسول خدا ج! خداوند از بیان حق، شرم و حیا نمی‌کند؛ اگر زنی احتلام شود، غسل بر وی واجب است؟ رسول خدا جفرمود: «بلی؛ اگر آب منی را ببیند». اُمّ سلمةلصورتش را پوشید وگفت: ای رسول خدا ج! مگر زن هم احتلام می‌شود؟ رسول خدا جفرمود: «بلی؛ وگرنه چگونه فرزند، با مادرش شباهت پیدا می‌کرد».

* در باب «ما جاء في غسل البول» [۱۵۳۰].

* در باب «غسل الدم» [۱۵۳۱].

* در باب «التیمّم ضربة» [۱۵۳۲].

* در باب «الصلاة في الجبّة الشامیّة» [۱۵۳۳].

* در باب «الصلاة في مسجد السوق» [۱۵۳۴].

* در باب «الرجل یأتمّ بالامام ویأتمّ الناس بالمأموم» [۱۵۳۵].

* در باب «من قال في الخطبة بعد الثناء: اما بعد» [۱۵۳۶].

* در باب «الأذان بالجنازة» [۱۵۳۷].

* در باب «الجرید علی القبور» [۱۵۳۸].

* در باب «العمرة لیلة الحصبة وغیرها» [۱۵۳۹].

* در باب «شراء الامام الحوائج بنفسه» [۱۵۴۰].

* در باب «بیع المزابنة» [۱۵۴۱].

* در باب «كلام الخصوم بعضهم في بعض» [۱۵۴۲].

به هر حال، روایات ابومعاویه محمد بن خازم/در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۲۹ مورد آمده است.

[۱۵۲۱] بیوگرافی «محمد بن خازم» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۱/۱/۷۴؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۶۴۶؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۷/۲۴۸؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۵/۲۴۲؛«الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۳۷؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۹/۱۲۰؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۷۰؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۶/۲۳۳؛ ««کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۴۴۱؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی، ص ۲۸۴؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۴۳۷ [۱۵۲۲] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۹۴ و ۲۹۵ [۱۵۲۳] «تهذیب التهذیب» ۹/۱۲۰ و ۱۲۱ [۱۵۲۴] «عقود الجمان»، ص ۹۳ [۱۵۲۵] «المناقب»؛ کردری ۲/۲۲۴ [۱۵۲۶] «جامع المسانید» ۱/۲۰۲ [۱۵۲۷] «الجواهر المضیة» ۲/۵۳ [۱۵۲۸] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۹۴۳ و ۹۴۴ [۱۵۲۹] همان ۱/۲۴ [۱۵۳۰] همان ۱/۳۵ [۱۵۳۱] همان ۱/۳۶ [۱۵۳۲] همان ۱/۵۰ [۱۵۳۳] همان ۱/۵۲ [۱۵۳۴] همان ۱/۶۹ [۱۵۳۵] همان ۱/۹۹ [۱۵۳۶] همان ۱/۱۲۶ [۱۵۳۷] همان ۱/۱۶۷ [۱۵۳۸] همان ۱/۱۸۲ [۱۵۳۹] همان ۱/۲۳۹ [۱۵۴۰] همان ۱/۲۸۱ [۱۵۴۱] همان ۱/۲۹۱ [۱۵۴۲] همان ۱/۲۳۶

۸۱- محمد بن سابق تمیمی بغدادی/ [۱۵۴۳] [متوفّای ۲۱۳ ه‍ . ق]

حافظ ابن حجر عسقلانی، در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۵۴۴]گوید:

وی، آزاده‌ی بنی تمیم، ابوجعفر - یا ابوسعید - بزّاز کوفی می‌باشد. اصل وی، از فارس است که بعدها در بغداد، سُکنی و اقامت گزید و در آنجا مستقر و ماندگار شد.

از کسانی که محمد بن سابق، به نقل روایت از آن‌ها پرداخته است، می‌توان این بزرگان را نام برد:

ابراهیم بن طهمان؛ زائدة بن قدامة؛ مبارک بن فَضالة؛ اسرائیل؛ شیبان بن عبدالرحمن؛ مالک بن مِغْوَل؛ و رقاء بن عمر؛ منهال بن خلیفة؛ مسعر بن کدام؛ و دیگران.

و کسانی که به نقل روایت از محمد بن سابق تمیمی بغدادی پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

محمد بن عبدالله ذُهْلی؛ محمد بن احمد بن ابی خلف؛ ابوبکر بن ابوشیبة؛ محمد بن اسحاق صاغانی؛ حسن بن صبّاح بزّار؛ محمد بن یحیی بن ابوحاتم أزدی؛ محمد بن عبدالوهاب فرّاء؛ حسن بن اسحاق مروزی؛ ابوخیثمة زهیر بن حرب؛ احمد بن حنبل؛ احمد بن ابراهیم دورقی؛ محمد بن عبدالله بن نُمیر؛ محمد بن یحیی بن کثیر حرّانی؛ محمود بن غیلان؛ محمد بن قدامة جوهری؛ ابواُمیّة طرسوسی؛ ابراهیم بن جنید؛ محمد بن احمد بن ابوالعوام؛ جعفر بن محمد بن شاکر صائغ؛ حسن بن سلام؛ عباس دوری؛ اسحاق بن حسن حربی؛ کدیمی و دیگران.

بخاری نیز در کتاب «الأدب المفرد» و دیگر صاحبان صحاح شش گانه - به جز ابن ماجه - با واسطه‌ی عبدالله بن محمد مُسندی، به نقل روایت از محمد بن سابق تمیمی پرداخته‌اند.

احمد عجلی گوید: «كوفی ثقة»؛ «محمد بن سابق، از مردمان کوفه و فردی مؤثّق و قوی و مطمئن و قابل اعتماد می‌باشد».

یعقوب بن شیبة گوید: «كان شیخاً صدوقاً ثقة»؛ «محمد بن سابق؛ شیخی صادق و راستگو، درستکار و امانت دار، شریف و بزرگوار، مؤثق و قابل اعتماد و مطمئن و قوی بود».

نسایی نیز گفته است: «لیس به بأس»؛ «در روایات و احادیث محمد بن سابق تمیمی، نمی‌توان نقص و ایرادی وارد کرد؛ زیرا وی، روایت کننده‌ای ثقه و قابل اعتماد است».

و علامه حضرمی بر این باور است که محمد بن سابق، به سال ۲۱۳ ه‍ . ق وفات کرده و دار فانی را وداع گفته است؛ ولی ابن قانع و ابن حبّان، برآنند که وی، به سال ۲۱۴ ه‍ . ق درگذشته و چهره در نقاب خاک کشیده است.

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجمان» [۱۵۴۵]، محمد بن سابق را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و بدین سان، حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۱۵۴۶]، وی را در زمره‌ی راویان شهر بغداد که به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته‌اند، قرار داده است.

نگارنده گوید:

محمد بن سابق تمیمی بغدادی/، در کتاب «الجامع الصحیح» بخاری، در باب «قضاء الوصیّ دیون المیّت بغیر محضر من الورثة» [۱۵۴۷]، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/می‌باشد؛ آنجا که امام بخاری، چنین روایت می‌کند:

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ سَابِقٍ، أَوِ الفَضْلُ بْنُ يَعْقُوبَ، عَنْهُ حَدَّثَنَا شَيْبَانُ أَبُو مُعَاوِيَةَ، عَنْ فِرَاسٍ، قَالَ: قَالَ الشَّعْبِيُّ: حَدَّثَنِي جَابِرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الأَنْصَارِيُّ سمَا: أَنَّ أَبَاهُ اسْتُشْهِدَ يَوْمَ أُحُدٍ وَتَرَكَ سِتَّ بَنَاتٍ وَتَرَكَ عَلَيْهِ دَيْنًا، فَلَمَّا حَضَرَ جِدَادُ النَّخْلِ أَتَيْتُ رَسُولَ اللَّهِ ج، فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ قَدْ عَلِمْتَ أَنَّ وَالِدِي اسْتُشْهِدَ يَوْمَ أُحُدٍ، وَتَرَكَ عَلَيْهِ دَيْنًا كَثِيرًا، وَإِنِّي أُحِبُّ أَنْ يَرَاكَ الغُرَمَاءُ، قَالَ: «اذْهَبْ فَبَيْدِرْ كُلَّ تَمْرٍ عَلَى نَاحِيَتِهِ»، فَفَعَلْتُ ثُمَّ دَعَوْتُهُ، فَلَمَّا نَظَرُوا إِلَيْهِ أُغْرُوا بِي تِلْكَ السَّاعَةَ، فَلَمَّا رَأَى مَا يَصْنَعُونَ أَطَافَ حَوْلَ أَعْظَمِهَا بَيْدَرًا ثَلاَثَ مَرَّاتٍ، ثُمَّ جَلَسَ عَلَيْهِ، ثُمَّ قَالَ: «ادْعُ أَصْحَابَكَ»، فَمَا زَالَ يَكِيلُ لَهُمْ حَتَّى أَدَّى اللَّهُ أَمَانَةَ وَالِدِي، وَأَنَا وَاللَّهِ رَاضٍ أَنْ يُؤَدِّيَ اللَّهُ أَمَانَةَ وَالِدِي، وَلاَ أَرْجِعَ إِلَى أَخَوَاتِي بِتَمْرَةٍ، فَسَلِمَ وَاللَّهِ البَيَادِرُ كُلُّهَا حَتَّى أَنِّي أَنْظُرُ إِلَى البَيْدَرِ الَّذِي عَلَيْهِ رَسُولُ اللَّهِ ج، كَأَنَّهُ لَمْ يَنْقُصْ تَمْرَةً وَاحِدَةً، قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ: "أُغْرُوا بِي: يَعْنِي هِيجُوا بِي، [فَأَغْرَيْنَا بَيْنَهُمُ العَدَاوَةَ وَالبَغْضَاءَ] (المائدة: ۱۴)"»(ح ۲۷۸۱)

«محمد بن سابق، یا فضل بن یعقوب، از محمد بن سابق، از ابومعاویه شیبان، از فراس، از شعبی برای ما روایت کرده که وی گفته است: جابر بن عبدالله به من چنین خبر داده که: پدر وی در روز جنگ «اُحد» به شهادت رسید و شش دختر از خود بر جای گذاشت و بدهکار نیز بود. چون موسم چیدن خرما فرارسید،من به نزد رسول خدا جرفتم و گفتم: ای رسول خدا ج! تو خود می‌دانی که پدرم در روز جنگ اَُحد، شهید شد و از خود، بدهکاری زیادی بر جای گذاشت و دوست می‌دارم که به هنگام ادای بدهی پدرم، طلبکاران تو را ببینند (تا از برکت تو، قرض‌های وی ادا گردد). آن حضرت جفرمود: «برو و خرماها را با در نظر گرفتن نوعیّت آن، در جایی جمع کن».

من نیز چنان کردم و سپس آن حضرت جرا فراخواندم. چون طلبکاران، آن حضرت جرا دیدند، بر من برانگیخته شدند. و هنگامی که رسول خدا جلجاجت آن‌ها را دید، در اطراف بزرگترین خرمن خرما، سه بار گشت زد و سپس بر آن نشست و فرمود: «طلبکاران خویش را فراخوان». آن حضرت جبرای آنان، پیوسته از خرماها پیمانه می‌کرد تا آن که خداوند، قرض پدرم را ادا کرد.

سوگند به خدا! من بدان راضی بودم که خداوند قرض پدرم را ادا کند هر چند یک خرما هم برای خواهران خود نیاورم؛ به خدا سوگند! توده‌های خرما همچنان به حال خود باقی ماندند تا آن که به سوی توده‌ی خرما که رسول خدا جنشسته بود، نگاه کرم که گویی یک خرما هم کم نشده بود.»

و همچنین، محمد بن سابق تمیمی بغدادی/، درموارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، با یک واسطه، استاد امام بخاری/، به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند:

* در باب «فضل الجهاد والسیر» [۱۵۴۸]

«حَدَّثَنَا الحَسَنُ بْنُ صَبَّاحٍ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ سَابِقٍ، حَدَّثَنَا مَالِكُ بْنُ مِغْوَلٍ، قَالَ: سَمِعْتُ الوَلِيدَ بْنَ العَيْزَارِ، ذَكَرَ عَنْ أَبِي عَمْرٍو الشَّيْبَانِيِّ، قَالَ: قَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مَسْعُودٍ س: سَأَلْتُ رَسُولَ اللَّهِ جقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، أَيُّ العَمَلِ أَفْضَلُ؟ قَالَ: «الصَّلاَةُ عَلَى مِيقَاتِهَا»، قُلْتُ: ثُمَّ أَيٌّ؟ قَالَ: «ثُمَّ بِرُّ الوَالِدَيْنِ»، قُلْتُ: ثُمَّ أَيٌّ؟ قَالَ: «الجِهَادُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ» فَسَكَتُّ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ج، وَلَوِ اسْتَزَدْتُهُ لَزَادَنِي»(ح ۲۷۸۲)

«حسن بن صبّاح، از محمد بن سابق، از مالک بن مِغْول، از ولید بن عیزار، از ابوعمرو شیبانی برای ما روایت کرده که وی گفته است: عبدالله بن مسعودسگوید: از رسول خدا جپرسیدم: ای رسول خدا ج! بهترین عمل، کدام است؟ فرمود: «نماز در وقت آن». گفتم: پس از آن، کدام عمل، بهتر است؟ فرمود: «نیکی کردن به پدر و مادر». گفتم: پس از آن؟ فرمود: «جهاد در راه خدا».

سپس سکوت کردم و از رسول خدا جچیزی دیگر نپرسیدم؛ و اگر چنان‌چه زیادتر هم می‌پرسیدم، حتماً بیشتر پاسخ می‌داد».

* در باب «صفة النبيّ ج» [۱۵۴۹]

«حَدَّثَنَا الحَسَنُ بْنُ الصَّبَّاحِ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ سَابِقٍ، حَدَّثَنَا مَالِكُ بْنُ مِغْوَلٍ، قَالَ: سَمِعْتُ عَوْنَ بْنَ أَبِي جُحَيْفَةَ، ذَكَرَ عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: دُفِعْتُ إِلَى النَّبِيِّ جوَهُوَ بِالأَبْطَحِ فِي قُبَّةٍ كَانَ بِالهَاجِرَةِ، خَرَجَ بِلاَلٌ فَنَادَى بِالصَّلاَةِ ثُمَّ دَخَلَ، فَأَخْرَجَ فَضْلَ وَضُوءِ رَسُولِ اللَّهِ ج، فَوَقَعَ النَّاسُ عَلَيْهِ يَأْخُذُونَ مِنْهُ، ثُمَّ دَخَلَ فَأَخْرَجَ العَنَزَةَ وَخَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ ج«كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى وَبِيصِ سَاقَيْهِ، فَرَكَزَ العَنَزَةَ ثُمَّ صَلَّى الظُّهْرَ رَكْعَتَيْنِ، وَالعَصْرَ رَكْعَتَيْنِ، يَمُرُّ بَيْنَ يَدَيْهِ الحِمَارُ وَالمَرْأَةُ»»(ح ۳۵۶۶)

«حسن بن صبّاح، از محمد بن سابق، از مالک بن مِغْول، از عون بن ابی جُحیفه، از پدرش، برای ما روایت کرده که وی گفته است: برحسب اتفاق، به نزد پیامبر جرسیدم. آن حضرت جدر محل «أبطح» در خیمه استراحت می‌کرد و هوا نیز بسیار گرم بود؛ بلالسبیرون شد و اذان نماز گفت و آنگاه داخل شد. وی، باقی مانده‌ی آب وضو رسول خدا جرا با خود آورد. مردم بر آن هجوم آوردند و از آن آب، برای خویشتن برگرفتند. آنگاه بلال داخل خیمه شد و نیزه‌ی کوچک را بیرون آورد و رسول خدا جنیز بیرون شد؛ گویی هم اکنون به سوی درخشش ساق‌های آن حضرت جنگاه می‌کنم؛ بلالسنیزه‌ی کوچک را در زمین فرو کرد؛ سپس آن حضرت جدو رکعت نماز ظهر و دو رکعت نماز عصر را گزارد؛ و حال آن که از جلو نماز وی، الاغ‌ها و زنان می‌گذشتند».

* در باب «غزوة الحدیبیّة» [۱۵۵۰].

* در باب «النسوة الّتی یهدین المرأة الی زوجها» [۱۵۵۱].

* در باب «غزوة خیبر» [۱۵۵۲].

* در باب «أنّ الخمر من العنب» [۱۵۵۳].

[۱۵۴۳] بیوگرافی «محمد بن سابق تمیمی بغدادی» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۱/۱/۱۱۱؛ «رجال صحیح بخاری»، کلاباذی ۲/۶۵۱؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۷/۲۸۳؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۵/۳۳۳؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۴۵؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۹/۱۵۴؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۲۸؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۶/۲۸۸؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۹/۶۱؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی، ص ۲۸۷؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۴۳۹ [۱۵۴۴] «تهذیب التهذیب» ۹/۱۵۴ و ۱۵۵ [۱۵۴۵] «عقود الجمان»، ص ۹۴ [۱۵۴۶] «المناقب»؛ کردری ۲/۲۳۲ [۱۵۴۷] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۳۹۰ [۱۵۴۸] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۳۹۰ [۱۵۴۹] همان ۱/۵۰۳ [۱۵۵۰] همان ۲/۶۰۲ [۱۵۵۱] همان ۲/۷۷۵ [۱۵۵۲] همان ۲/۶۰۷ [۱۵۵۳] همان ۲/۸۳۶

۸۲- محمد بن سلام بِیْکنْدی/ [۱۵۵۴] [متوفّای ۲۲۵ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۵۵۵]گوید:

وی، حافظ مؤثّق و قوی و مطمئن و قابل اعتماد و محدّث شهر بخارا: ابوعبدالله بِیْکندی می‌باشد. وی، از پی یادگیری و فراگیری علم و دانش و حکمت و فرزانگی و آشنایی با اوامر و فرامین الهی، تعالیم و آموزه‌های نبوی، احکام و دستورات شرعی و حقایق و مفاهیم والای قرآنی، بسیار سفر کرد و در این راستا، از هیچ تلاش و کوششی دریغ نورزید؛ و از اسماعیل بن جعفر، ابوالاحوص، هشیم، ابواسحاق فزاری و کسان دیگر از طبقه‌ی آنان، علم و دانش فراگرفت.

و بخاری نیز از محمد بن سلام، به نقل روایت پرداخته است؛ و دارمی، عبیدالله بن واصل، و شماری دیگر از دانش پژوهان ماوراء النهر، به نزد وی، زانوی تلمّذ زدند و از محضر وی، فارغ التحصیل شدند و گواهینامه‌ی علمی گرفتند.

محدّث گوید: «قال لی یحیی: بخراسان، كنزان؛ كنزٌ عند اسحاق؛ وكنز عند محمد بن سلام البیكندی»؛ «یحیی بن معین، خطاب به من گفت: در خراسان، دو خزانه و گنجینه وجود دارد که یکی از آن دو، در نزد اسحاق؛ و دیگری، در نزد محمد بن سلام بیکندی وجود دارد».

عبیدالله بن شریح گوید: «سمعتُ محمد بن سلام یقول: أحفظ نحواً من خمسة آلاف حدیث»؛ «از محمد بن سلام شنیدم که می‌گفت: در حدود پنچ هزار حدیث از حفظ دارم».

و غنجار نیز در تاریخ خویش چنین بیان داشته است که محمد بن سلام، در هر بابی از علم و دانش، قلم فرسایی نموده و کتابی را به رشته‌ی تحریر درآورده است.

و سرانجام، محمد بن سلام بیکندی/، در ماه صفر، به سال ۲۲۵ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید.

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۵۵۶]گوید:

ابن حبّان، در کتاب «الثقات»، محمد بن سلام بیکندی را در شمار راویان مؤثّق و قوی و مطمئن و قابل اعتماد ذکر کرده است.

ابن ابی حاتم گوید: «سألتُ أبی عنه؟ فقال: ثقة صدوق»؛ «از پدرم، در مورد محمد بن سلام، پرسید؟ وی در پاسخ گفت: محمد بن سلام، فردی مؤثّق و قابل اعتماد، مطمئن و قوی، صادق و راستگو و درستکار و امین بود».

و ابن ماکولا گوید: «كان ثقة»؛ «محمد بن سلام، از زمره‌ی روایت کنندگان مورد وثوق و قابل اعتماد بود».

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۱۵۵۷]، محمد بن سلام را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و بدین سان، حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۱۵۵۸]، وی را در زمره‌ی راویان شهر «بخارا» که به نقل روایت از امام اعظم ابوحنیفه/پرداخته‌اند، قرار داده است.

نگارنده‌ی سطور گوید:

محمد بن سلام بِیْكندی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «صوم رمضان اِحتساباً من الایمان» [۱۵۵۹]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ سَلاَمٍ، قَالَ: أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ فُضَيْلٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ سَعِيدٍ، عَنْ أَبِي سَلَمَةَ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: «مَنْ صَامَ رَمَضَانَ، إِيمَانًا وَاحْتِسَابًا، غُفِرَ لَهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ»»(ح ۳۸)

«محمد بن سلام، از محمد بن فُضیل، از یحیی بن سعید، از ابوسلمة، از ابوهریرةسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جفرمودند: «کسی که ماه رمضان را از روی ایمان و برای حصول اجر و پاداش، روزه بگیرد، گناهان گذشته‌اش، آمرزیده می‌شوند».

* در باب «كتابة العلم» [۱۵۶۰]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ سَلاَمٍ، قَالَ: أَخْبَرَنَا وَكِيعٌ، عَنْ سُفْيَانَ، عَنْ مُطَرِّفٍ، عَنِ الشَّعْبِيِّ، عَنْ أَبِي جُحَيْفَةَ، قَالَ: قُلْتُ لِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ: هَلْ عِنْدَكُمْ كِتَابٌ؟ قَالَ: "لاَ، إِلَّا كِتَابُ اللَّهِ، أَوْ فَهْمٌ أُعْطِيَهُ رَجُلٌ مُسْلِمٌ، أَوْ مَا فِي هَذِهِ الصَّحِيفَةِ. قَالَ: قُلْتُ: فَمَا فِي هَذِهِ الصَّحِيفَةِ؟ قَالَ: العَقْلُ، وَفَكَاكُ الأَسِيرِ، وَلاَ يُقْتَلُ مُسْلِمٌ بِكَافِرٍ"»(ح ۱۱۱)

«محمد بن سلام، از وکیع، از سفیان، از مطرّف، از شعبی، از ابوجُحیفه، برای ما روایت کرده که وی گفته است: به علی بن ابی طالبسگفتم: آیا نزد شما نوشته‌ای می‌باشد؟ گفت: خیر، به جز از کتاب خدا و یا فهمی که به کسی داده شده است و یا آنچه در همین نامه است.

گفتم: در این نامه چیست؟ گفت: احکام خون بها، و رهایی اسیران و کشته نشدن به قصاص کافر».

* در باب «الرجل یُوَضّیء صاحبه» [۱۵۶۱]

«حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ سَلاَمٍ، قَالَ: أَخْبَرَنَا يَزِيدُ بْنُ هَارُونَ، عَنْ يَحْيَى، عَنْ مُوسَى بْنِ عُقْبَةَ، عَنْ كُرَيْبٍ، مَوْلَى ابْنِ عَبَّاسٍ، عَنْ أُسَامَةَ بْنِ زَيْدٍ، أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ جلَمَّا أَفَاضَ مِنْ عَرَفةَ عَدَلَ إِلَى الشِّعْبِ فَقَضَى حَاجَتَهُ، قَالَ أُسَامَةُ بْنُ زَيْدٍ فَجَعَلْتُ أَصُبُّ عَلَيْهِ وَيَتَوَضَّأُ، فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَتُصَلِّي؟ فَقَالَ: «المُصَلَّى أَمَامَكَ»»(ح ۱۸۱)

«محمد بن سلام، از یزید بن هارون، از یحیی، از موسی بن عقبة، از کریب مولی ابن عباس، از اسامة بن زیدسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: چون رسول خدا جاز عرفه برگشت، راه خود را به سوی درّه‌ی کوه، منحرف کرد و در آنجا قضای حاجت نمود. اُسامة بن زیدسگوید: من برای آن حضرت جآب ریختم و ایشان وضو گرفت. پس از آن، گفتم: ای رسول خدا ج! آیا نماز می‌گزاری؟ فرمود: نماز در جلو تو است (یعنی در مزدلفه)».

* در باب «لا یقیم الرجل أخاه یوم الجمعة ویقعد في مكانه» [۱۵۶۲]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدٌ هُوَ ابْنُ سَلَّامٍ قَالَ: أَخْبَرَنَا مَخْلَدُ بْنُ يَزِيدَ، قَالَ: أَخْبَرَنَا ابْنُ جُرَيْجٍ، قَالَ: سَمِعْتُ نَافِعًا، يَقُولُ: سَمِعْتُ ابْنَ عُمَرَ سمَا، يَقُولُ: «نَهَى النَّبِيُّ جأَنْ يُقِيمَ الرَّجُلُ أَخَاهُ مِنْ مَقْعَدِهِ، وَيَجْلِسَ فِيهِ»، قُلْتُ لِنَافِعٍ: الجُمُعَةَ؟ قَالَ: الجُمُعَةَ وَغَيْرَهَا»(ح ۹۱۱)

«محمد بن سلام بیکندی، از مخلد بن یزید، ازابن جُریج، از نافعسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: از ابن عمربشنیدم که می‌گفت: پیامبر جشخص را از این منع کرده که برادر خویش را از جایش بلند گرداند و خود بر جای او بنشیند.

از نافع پرسیدم که در نماز جمعه چه؟ وی گفت: در نماز جمعه و دیگر نمازها، این کار ممنوع می‌باشد».

* در باب «من نام عند السحر» [۱۵۶۳].

* در باب «شهود الحائض العیدین ودعوة المسلمین ویعتزلن المصلّی» [۱۵۶۴].

* در باب «ما جاء في زمزم» [۱۵۶۵].

* در باب «العمرة لیلة الحصبة وغیرها» [۱۵۶۶].

* در باب «من نذر المشی الی الكعبة» [۱۵۶۷].

* در باب «كراهیة النبيّ جان تعری المدینة» [۱۵۶۸].

* در باب «الوصال؛ ومن قال: لیس في اللیل صیام» [۱۵۶۹].

* در باب «الاعتكاف في شوّال» [۱۵۷۰].

* در باب «قول الله تعالی: ﴿وَإِذَا رَأَوۡاْ تِجَٰرَةً أَوۡ لَهۡوًا ٱنفَضُّوٓاْ إِلَيۡهَا وَتَرَكُوكَ قَآئِمٗاۚ[الجمعة: ۱۱]» [۱۵۷۱].

به هر حال، روایات «محمد بن سلام بیكندی»/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۵۷ مورد آمده است.

[۱۵۵۴] بیوگرافی «محمد بن سلام بِیْکندی» را در این منابع دنبال کنید: «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۶۵۳؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۷/۲۷۸؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۱۰/۶۲۸؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۵۱؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۹/۱۹۰؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۸۵؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۶/۶۴۵؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۹/۷۵؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی، ص ۲۸۰؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۴۵۹ [۱۵۵۵] «تذکرة الحفّاظ» ۲/۴۲۲ [۱۵۵۶] «تهذیب التهذیب» ۹/۱۸۹ [۱۵۵۷] «عقود الجمان»؛ ص ۹۴ [۱۵۵۸] «المناقب»، کردری ۲/۲۴۰ [۱۵۵۹] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۱۰ [۱۵۶۰] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۲۱ [۱۵۶۱] همان ۱/۳۰ [۱۵۶۲] همان ۱/۱۲۴ [۱۵۶۳] همان ۱/۱۵۲ [۱۵۶۴] همان ۱/۴۶ [۱۵۶۵] همان ۱/۲۲۱ [۱۵۶۶] همان ۱/۲۳۹ [۱۵۶۷] همان ۱/۲۵۱ [۱۵۶۸] همان ۱/۲۵۳ [۱۵۶۹] همان ۱/۲۶۳ [۱۵۷۰] همان ۱/۲۷۳ [۱۵۷۱] همان ۱/۲۷۷

۸۳- محمد بن عبدالله بن مُثنّی أوسی/ [۱۵۷۲] [متوفّای ۲۱۵ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۵۷۳]گوید:

وی، پیشوای دینی، روایت کننده‌ی حدیث، شیخ و قاضی بصره: ابوعبدالله محمد بن مثنّی بن عبدالله بن انس بن مالک بن نضر نجّاری اَوسی می‌باشد که از سلیمان تیمی، حمید طویل، ابن عون، سعید جریری، ابن جریج، ابن ابوعروبة و کسان دیگر غیر از آن‌ها، به سماع حدیث پرداخته است.

و از کسانی که از محمد بن عبدالله اوسی، حدیث روایت کرده‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

بخاری؛ احمد بن حنبل؛ یحیی بن معین؛ اسماعیل سمویة؛ محمد بن بشار بندار؛ ابوحاتم رازی؛ اسماعیل قاضی؛ ابومسلم الکجی - آخرین بازمانده از شاگردان وی -؛ و شمار زیادی از دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت و فرزانگی.

یحیی بن معین و دیگران، محمد بن عبدالله اوسی را ثقه و معتبر و قوی و مطمئن معرفی کرده‌اند.

ابوحاتم رازی گوید: «لم أر من الأئمّة الاثلاثة: احمد بن حنبل، ومحمد بن عبدالله الانصاری وسلیمان بن داود الهاشمی»؛ «از ائمه و پیشوایان دینی، فقط سه نفر را دیده‌ام که عبارتند از: احمد بن حنبل؛ محمد بن عبدالله انصاری؛ و سلیمان بن داود هاشمی».

زکریا ساجی گوید: «رجلٌ جلیلٌ عالمٌ، غلب علیه الرأی؛ لم یكن من فرسان الحدیث مثل یحیی القطّان»؛ «محمد بن عبدالله، مردی جلیل و بزرگوار، والا و ارجمند، عالم و دانشمند، آگاه و دانا و متخصّص و کارشناس است که بر وی، رأی فائق و چیره است؛ (یعنی گرایش به اهل رأی دارد)؛ و مثل یحیی قطّان، از خبرگان و زبردستان حدیث نبود».

ابن قتیبة نیز گفته است: «قلّد الرشیدُ الأنصاریَ قضاء الجانب الشرقی؛ فلمّا استخلف الأمین؛ عزله»؛ «هارون الرشید، قضاوت بخش شرقی را به محمد بن عبدالله اوسی انصاری سپرد؛ و چون امین بر مسند خلافت نشست، او را از قضاوت، برکنار کرد».

خود محمد بن عبدالله اوسی انصاری گفته است: «ولدتُ سنة ثمان عشرة ومائة؛ وما أتیتُ سلطاناً قطا الّا وأنا كاره»؛ «من، به سال ۱۱۸ ه‍ . ق به دنیا آمده‌ام و دیده به جهان گشودم؛ و هرگز به نزد سلطان و حاکم و فرمانروا و پادشاهی نرفته‌ام، مگر از روی اجبار و ناچاری».

محمد بن سعد گوید: «مات في رجب، سنة خمس عشرة ومائتین»؛ «محمد بن عبدالله انصاری اوسی، در ماه رجب، به سال ۲۱۵ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید».

علامه ذهبی، در ادامه گوید: «أنبأنا مؤمل بن محمد، اخبرنا الكندی، اخبرنا ابوبكر القاضی، اخبرنا البرمكی، اخبرنا ابن ماسی، اخبرنا الانصاری، حدثنا سلیمان التیمی، أنساًسكان یقرأ: انّی نذرت للرحمن صوماً وصمتاً»؛ «مؤمّل بن محمد، از کندی، از ابوبکر قاضی، از برمکی، از ابن ماسی، از محمد بن عبدالله انصاری از سلیمان تیمی، برای ما چنین روایت کرده است که انس بن مالکسآیه‌ی ﴿إِنِّي نَذَرۡتُ لِلرَّحۡمَٰنِ صَوۡمٗا[مريم: ۲۶] را چنین قرائت می‌کرد: «انّي نذرتُ للرحمن صوماً وصمتاً»؛ (و در قرائت خویش، واژه‌ی «صمتاً» را نیز می‌افزود)».

[و در این سلسله از سند، نام «محمد بن عبدالله انصاری اوسی» نیز وجود دارد؛ و این خود، بیانگر جایگاه و مقام شامخ وی، در نزد علماء و صاحب نظران حدیثی است.]

حافظ عبدالقادر قرشی نیز در کتاب «الجواهر المضیة» [۱۵۷۴]، به ذکر محمد بن عبدالله انصاری پرداخته و او را در شمار علماء و اندیشمندان احناف قرار داده و گفته است: «أخذ عن زفر. قال الصیمری: ومن أصحاب زفر خاصّة، محمد بن عبدالله الانصاری من ولد أنس بن مالك. وحكی الخطیب: انّه كان من أصحاب زفر وابی یوسف. حكاه عن احمد بن كامل القاضی فیما ذكر اسماعیل بن اسحاق؛ وروی عن شعبة وابن جریج؛ وروی عنه البخاری في الصحیح عن حمید عن انس؛ رفعه حدیث الربیع: یا انس! كتاب الله القصاص. وهو أحد ثلاثیات البخاری. روی له الائمّة الستة في كتبهم؛ ووثّقه یحیی بن معین؛ وذكره ابن حبّان في الثقات»؛ «محمد بن عبدالله انصاری اوسی، از امام زفر (شاگرد امام ابوحنیفه/)، علم و دانش فراگرفته است.

صیمری گوید: یکی از شاگردان شاخص و نخبه‌ی امام زفر، محمد بن عبدالله انصاری - از نوادگان انس بن مالکس- بود.

خطیب بغدادی، از احمد بن کامل قاضی - بنا به آنچه که اسماعیل بن اسحاق ذکر کرده - چنین حکایت نموده است که محمد بن عبدالله انصاری، یکی از شاگردان امام زُفر و امام ابویوسف بوده است.

محمد بن عبدالله انصاری، به نقل روایت، از شعبة و ابن جریج نیز پرداخته است و بخاری هم در کتاب «الجامع الصحیح»، به نقل از محمد بن عبدالله انصاری، حدیث: «یا انس! کتاب الله القصاص» را از حمید، از انس، از پیامبر جروایت نموده است. و این حدیث نیز، یکی از «ثلاثیات» امام بخاری به شمار می‌آید.

به هر حال، هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، در کتاب‌های خویش، از محمد بن عبدالله انصاری، حدیث روایت نموده‌اند. و یحیی بن معین نیز وی را مؤثّق و قابل اعتماد معرفی کرده و ابن حبّان هم در کتاب «الثقات»، وی را در شمار راویان ثقه و مطمئن و قوی و درستکار ذکر کرده است».

نگارنده‌ی سطور گوید:

محمد بن عبدالله بن مثنّی اوسی انصاری/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «الصلح في الدیة» [۱۵۷۵]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الأَنْصَارِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنِي حُمَيْدٌ، أَنَّ أَنَسًا، حَدَّثَهُمْ: أَنَّ الرُّبَيِّعَ وَهِيَ ابْنَةُ النَّضْرِ كَسَرَتْ ثَنِيَّةَ جَارِيَةٍ، فَطَلَبُوا الأَرْشَ، وَطَلَبُوا العَفْوَ، فَأَبَوْا، فَأَتَوُا النَّبِيَّ ج، فَأَمَرَهُمْ بِالقِصَاصِ، فَقَالَ أَنَسُ بْنُ النَّضْرِ: أَتُكْسَرُ ثَنِيَّةُ الرُّبَيِّعِ يَا رَسُولَ اللَّهِ، لاَ وَالَّذِي بَعَثَكَ بِالحَقِّ، لاَ تُكْسَرُ ثَنِيَّتُهَا، فَقَالَ: «يَا أَنَسُ كِتَابُ اللَّهِ القِصَاصُ»، فَرَضِيَ القَوْمُ وَعَفَوْا، فَقَالَ النَّبِيُّ ج: «إِنَّ مِنْ عِبَادِ اللَّهِ مَنْ لَوْ أَقْسَمَ عَلَى اللَّهِ لَأَبَرَّهُ» زَادَ الفَزَارِيُّ، عَنْ حُمَيْدٍ، عَنْ أَنَسٍ، فَرَضِيَ القَوْمُ وَقَبِلُوا الأَرْشَ»(ح ۲۷۰۳)

«محمد بن عبدالله انصاری، از حُمید، از انسسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رُبیع دختر نَضْر، دو دندان پیشین دختری را شکست. کسان ربیع از کسان آن دختر خواستند تا خون بهای جراحت را بگیرند و قصاص را عفو نمایند؛ ولی آن‌ها نپذیرفتند. هر دو طرف به نزد رسول خدا جآمدند و آن حضرت جنیز به قصاص امر کرد.

انس به نضر گفت: آیا دندان ربیع را می‌شکنی‌ای رسول خدا ج؟ هرگز؛ سوگند به کسی که تو را به حق فرستاده است که دندان او شکسته نخواهد شد. آن حضرت جفرمود: «ای انس! حکم خدا، قصاص است». سپس کسان دختر، راضی شدند و عفو کردند. پیامبر جفرمود: «بی‌گمان، برخی از بندگان خدا، کسانی هستند که اگر به خدا سوگند یاد کنند، خداوند، سوگندشان را راست می‌گرداند».

فزاری، به نقل از انس، این را نیز افزوده است که: کسان آن دختر، راضی شدند و بهای جراحت را قبول کردند».

‍ [این حدیث، یکی از «ثلاثیات» امام بخاری/می‌باشد.]

* در باب ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ كُتِبَ عَلَيۡكُمُ ٱلۡقِصَاصُ فِي ٱلۡقَتۡلَىۖ ٱلۡحُرُّ بِٱلۡحُرِّ وَٱلۡعَبۡدُ بِٱلۡعَبۡدِ وَٱلۡأُنثَىٰ بِٱلۡأُنثَىٰۚ فَمَنۡ عُفِيَ لَهُۥ مِنۡ أَخِيهِ شَيۡءٞ فَٱتِّبَاعُۢ بِٱلۡمَعۡرُوفِ وَأَدَآءٌ إِلَيۡهِ بِإِحۡسَٰنٖۗ ذَٰلِكَ تَخۡفِيفٞ مِّن رَّبِّكُمۡ وَرَحۡمَةٞۗ فَمَنِ ٱعۡتَدَىٰ بَعۡدَ ذَٰلِكَ فَلَهُۥ عَذَابٌ أَلِيمٞ١٧٨[البقرة: ۱۷۸] [۱۵۷۶]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الأَنْصَارِيُّ، حَدَّثَنَا حُمَيْدٌ، أَنَّ أَنَسًا، حَدَّثَهُمْ عَنِ النَّبِيِّ ج، قَالَ: «كِتَابُ اللَّهِ القِصَاصُ»»(ح ۴۴۹۹)

«محمد بن عبدالله انصاری، از حُمید، از انسسبرای ما روایت کرده است که رسول خدا جفرمود: «حکم خدا، همین قصاص است».

[این حدیث، شانزدهمین حدیث، از «ثلاثیات» امام بخاری/است. و «حدیث ثلاثی»، به حدیثی گفته می‌شود که بین راوی و پیامبر ج، سه راوی وجود داشته باشد.]

* در باب «السنّ بالسنّ» [۱۵۷۷]

«حَدَّثَنَا الأَنْصَارِيُّ، حَدَّثَنَا حُمَيْدٌ، عَنْ أَنَسٍ س«أَنَّ ابْنَةَ النَّضْرِ لَطَمَتْ جَارِيَةً فَكَسَرَتْ ثَنِيَّتَهَا، فَأَتَوُا النَّبِيَّ جفَأَمَرَ بِالقِصَاصِ»»(ح ۶۸۹۴)

«محمد بن عبدالله انصاری، از حُمید، از انسسبرای ما روایت کرده است که گفت: دختر نَضْر، دختری را سیلی زد و دندانش را شکست؛ از این رو به نزد رسول خدا جآمدند و پیامبر جبه قصاص امر کرد».

[این حدیث، نوزدهمین حدیث، از «ثلاثیات» امام بخاری/می‌باشد.]

* در باب «لایجمع بین متفرّق ولا یُفّرق بین مجتمع» [۱۵۷۸]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الأَنْصَارِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنِي أَبِي، قَالَ: حَدَّثَنِي ثُمَامَةُ، أَنَّ أَنَسًا سحَدَّثَهُ: أَنَّ أَبَا بَكْرٍ سكَتَبَ لَهُ الَّتِي فَرَضَ رَسُولُ اللَّهِ ج: «وَلاَ يُجْمَعُ بَيْنَ مُتَفَرِّقٍ، وَلاَ يُفَرَّقُ بَيْنَ مُجْتَمِعٍ خَشْيَةَ الصَّدَقَةِ»»(ح ۱۴۵۰)

«محمد بن عبدالله انصاری، از پدرش، از ثمامة، از انسسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: ابوبکرسبه وی نوشته بود: آنچه را که رسول خدا ج(در زکات) فرض گردانیده بود: «میان متفرّق [مال دو شریک که جدا جداست] جمع نشود و میان مجتمع [مال دو شریک که با هم یکجا می‌باشد] تفریق نشود به سبب ترس (از کمی و زیادتی) در صدقه».

* در باب «ما كان من خلیطین فانّهما یتراجعان بینهما بالسویة» [۱۵۷۹]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، قَالَ: حَدَّثَنِي أَبِي، قَالَ: حَدَّثَنِي ثُمَامَةُ، أَنَّ أَنَسًا حَدَّثَهُ: أَنَّ أَبَا بَكْرٍ س، كَتَبَ لَهُ الَّتِي فَرَضَ رَسُولُ اللَّهِ ج: «وَمَا كَانَ مِنْ خَلِيطَيْنِ، فَإِنَّهُمَا يَتَرَاجَعَانِ بَيْنَهُمَا بِالسَّوِيَّةِ»»(ح ۱۴۵۱)

«محمد بن عبدالله انصاری، از پدرش، از ثمامة، از انسسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: ابوبکرس، درباره‌ی آنچه رسول اکرم جفرض گردانیده است، نوشت: «اگر دو نفر با هم، اموال مشترک داشتند و به آن‌ها زکات تعلّق گرفت، پرداخت زکات را بین خود، به طور مساوی تقسیم نمایند».

* در باب «زكاة الغنم» [۱۵۸۰]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ المُثَنَّى الأَنْصَارِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنِي أَبِي، قَالَ: حَدَّثَنِي ثُمَامَةُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَنَسٍ، أَنَّ أَنَسًا، حَدَّثَهُ: أَنَّ أَبَا بَكْرٍ س، كَتَبَ لَهُ هَذَا الكِتَابَ لَمَّا وَجَّهَهُ إِلَى البَحْرَيْنِ: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ هَذِهِ فَرِيضَةُ الصَّدَقَةِ الَّتِي فَرَضَ رَسُولُ اللَّهِ جعَلَى المُسْلِمِينَ، وَالَّتِي أَمَرَ اللَّهُ بِهَا رَسُولَهُ، «فَمَنْ سُئِلَهَا مِنَ المُسْلِمِينَ عَلَى وَجْهِهَا، فَلْيُعْطِهَا وَمَنْ سُئِلَ فَوْقَهَا فَلاَ يُعْطِ فِي أَرْبَعٍ وَعِشْرِينَ مِنَ الإِبِلِ، فَمَا دُونَهَا مِنَ الغَنَمِ مِنْ كُلِّ خَمْسٍ شَاةٌ إِذَا بَلَغَتْ خَمْسًا وَعِشْرِينَ إِلَى خَمْسٍ وَثَلاَثِينَ، فَفِيهَا بِنْتُ مَخَاضٍ أُنْثَى، فَإِذَا بَلَغَتْ سِتًّا وَثَلاَثِينَ إِلَى خَمْسٍ وَأَرْبَعِينَ فَفِيهَا بِنْتُ لَبُونٍ أُنْثَى، فَإِذَا بَلَغَتْ سِتًّا وَأَرْبَعِينَ إِلَى سِتِّينَ فَفِيهَا حِقَّةٌ طَرُوقَةُ الجَمَلِ، فَإِذَا بَلَغَتْ وَاحِدَةً وَسِتِّينَ إِلَى خَمْسٍ وَسَبْعِينَ، فَفِيهَا جَذَعَةٌ فَإِذَا بَلَغَتْ يَعْنِي سِتًّا وَسَبْعِينَ إِلَى تِسْعِينَ، فَفِيهَا بِنْتَا لَبُونٍ فَإِذَا بَلَغَتْ إِحْدَى وَتِسْعِينَ إِلَى عِشْرِينَ وَمِائَةٍ، فَفِيهَا حِقَّتَانِ طَرُوقَتَا الجَمَلِ، فَإِذَا زَادَتْ عَلَى عِشْرِينَ وَمِائَةٍ، فَفِي كُلِّ أَرْبَعِينَ بِنْتُ لَبُونٍ وَفِي كُلِّ خَمْسِينَ حِقَّةٌ، وَمَنْ لَمْ يَكُنْ مَعَهُ إِلَّا أَرْبَعٌ مِنَ الإِبِلِ، فَلَيْسَ فِيهَا صَدَقَةٌ إِلَّا أَنْ يَشَاءَ رَبُّهَا، فَإِذَا بَلَغَتْ خَمْسًا مِنَ الإِبِلِ، فَفِيهَا شَاةٌ وَفِي صَدَقَةِ الغَنَمِ فِي سَائِمَتِهَا إِذَا كَانَتْ أَرْبَعِينَ إِلَى عِشْرِينَ وَمِائَةٍ شَاةٌ، فَإِذَا زَادَتْ عَلَى عِشْرِينَ وَمِائَةٍ إِلَى مِائَتَيْنِ شَاتَانِ، فَإِذَا زَادَتْ عَلَى مِائَتَيْنِ إِلَى ثَلاَثِ مِائَةٍ، فَفِيهَا ثَلاَثُ شِيَاهٍ، فَإِذَا زَادَتْ عَلَى ثَلاَثِ مِائَةٍ، فَفِي كُلِّ مِائَةٍ شَاةٌ، فَإِذَا كَانَتْ سَائِمَةُ الرَّجُلِ نَاقِصَةً مِنْ أَرْبَعِينَ شَاةً وَاحِدَةً، فَلَيْسَ فِيهَا صَدَقَةٌ إِلَّا أَنْ يَشَاءَ رَبُّهَا وَفِي الرِّقَّةِ رُبْعُ العُشْرِ، فَإِنْ لَمْ تَكُنْ إِلَّا تِسْعِينَ وَمِائَةً، فَلَيْسَ فِيهَا شَيْءٌ إِلَّا أَنْ يَشَاءَ رَبُّهَا»»(ح ۱۴۵۴)

«محمد بن عبدالله بن مثنی انصاری، از پدرش، از ثمامة بن عبدالله بن انس، از انسسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: هنگامی که ابوبکر صدّیقسوی را به بحرین فرستاد، این نامه را برایش نوشت:

به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان

این فریضه‌ی زکات، همان چیزی است که رسول خدا جبر عهده‌ی مسلمانان، مقرّر کرده است؛ و همان دستور خداوند بلند مرتبه است به رسولش. بنابر این، از هر مسلمانی که زکات مطالبه می‌گردد، باید به همان مقدار تعیین شده، پرداخت نماید. و اگر بیشتر از آن، مطالبه نمایند، پرداخت نکند.

در بیست و چهار شتر و کمتر از آن، در مقابل هر پنج شتر، یک گوسفند باید داده شود. از بیست و پنج تا سی و پنج شتر، یک «بنت مخاض» لازم می‌گردد؛ و از سی و شش تا چهل و پنج شتر، یک «بنت لبون» لازم می‌گردد؛ و از چهل و شش تا شصت شتر، یک «حقّه» که آماده‌ی آبستن است، لازم می‌گردد؛ و از شصت و یک تا هفتاد و پنج شتر، یک «جذعة» لازم می‌گردد؛ و از هفتاد و شش تا نود شتر، دو «بنت لبون» لازم می‌گردد؛ و از نود و یک تا یکصد و بیست شتر، دو «حقّه» که آماده‌ی آبستن هستند، لازم می‌گردد؛ و چون تعداد شتران، از صد و بیست گذشت، برای هر چهل شتر، یک «بنت لبون» و برای هر پنجاه شتر، یک «حقّه» واجب می‌گردد. و هر کس، فقط چهار شتر دارد، زکات بر وی واجب نیست، مگر این که صاحب آن‌ها بخواهد چیزی صدقه نماید؛ و چون تعداد آن‌ها به پنج شتر برسد، یک گوسفند واجب می‌گردد.

امّا در مورد زکات گوسفند: اگر گوسفندان در صحرا بچرند، از هر چهل رأس گوسفند تا صد و بیست گوسفند، یکی واجب می‌گردد؛ و از یکصد و بیست تا دویست رأس، دو رأس گوسفند، و از دویست تا سیصد، سه رأس گوسفند لازم می‌گردد؛ و هنگامی که تعدادشان از سیصد رأس گذشت، از هر صد گوسفند، یکی لازم می‌گردد؛ و اگر تعداد گوسفندان کسی از چهل رأس، کمتر باشند، زکات بر او واجب نیست، مگر این که خودش بخواهد چیزی صدقه بدهد.

و اما زکات نقره: یک چهلم است. و اگر فردی فقط یکصد و نود درهم دارد، زکات بر او واجب نیست مگر این که داوطلبانه، چیزی صدقه بدهد».

* در باب «من بلغت عنده صدقة بنت مخاض ولیست عنده» [۱۵۸۱]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، قَالَ: حَدَّثَنِي أَبِي، قَالَ: حَدَّثَنِي ثُمَامَةُ، أَنَّ أَنَسًا سحَدَّثَهُ: أَنَّ أَبَا بَكْرٍ سكَتَبَ لَهُ فَرِيضَةَ الصَّدَقَةِ الَّتِي أَمَرَ اللَّهُ رَسُولَهُ ج: «مَنْ بَلَغَتْ عِنْدَهُ مِنَ الإِبِلِ صَدَقَةُ الجَذَعَةِ، وَلَيْسَتْ عِنْدَهُ جَذَعَةٌ، وَعِنْدَهُ حِقَّةٌ، فَإِنَّهَا تُقْبَلُ مِنْهُ الحِقَّةُ، وَيَجْعَلُ مَعَهَا شَاتَيْنِ إِنِ اسْتَيْسَرَتَا لَهُ، أَوْ عِشْرِينَ دِرْهَمًا، وَمَنْ بَلَغَتْ عِنْدَهُ صَدَقَةُ الحِقَّةِ، وَلَيْسَتْ عِنْدَهُ الحِقَّةُ، وَعِنْدَهُ الجَذَعَةُ فَإِنَّهَا تُقْبَلُ مِنْهُ الجَذَعَةُ، وَيُعْطِيهِ المُصَدِّقُ عِشْرِينَ دِرْهَمًا أَوْ شَاتَيْنِ، وَمَنْ بَلَغَتْ عِنْدَهُ صَدَقَةُ الحِقَّةِ، وَلَيْسَتْ عِنْدَهُ إِلَّا بِنْتُ لَبُونٍ، فَإِنَّهَا تُقْبَلُ مِنْهُ بِنْتُ لَبُونٍ وَيُعْطِي شَاتَيْنِ أَوْ عِشْرِينَ دِرْهَمًا، وَمَنْ بَلَغَتْ صَدَقَتُهُ بِنْتَ لَبُونٍ وَعِنْدَهُ حِقَّةٌ، فَإِنَّهَا تُقْبَلُ مِنْهُ الحِقَّةُ وَيُعْطِيهِ المُصَدِّقُ عِشْرِينَ دِرْهَمًا أَوْ شَاتَيْنِ، وَمَنْ بَلَغَتْ صَدَقَتُهُ بِنْتَ لَبُونٍ وَلَيْسَتْ عِنْدَهُ، وَعِنْدَهُ بِنْتُ مَخَاضٍ، فَإِنَّهَا تُقْبَلُ مِنْهُ بِنْتُ مَخَاضٍ وَيُعْطِي مَعَهَا عِشْرِينَ دِرْهَمًا أَوْ شَاتَيْنِ»»(ح ۱۴۵۳)

«محمد بن عبدالله انصاری، از پدرش، از ثمامة، از انسسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: ابوبکر صدّیقسفریضه‌ی زکات را که خداوند به پیامبرش امر کرده بود، برایش چنین نوشت: «هر کس که زکات شترهایش به «جذعه» (بچه شتر چهارساله) رسید و آن را نداشت که پرداخت کند، ولی «حقّه» (بچه شتر سه ساله) در شترانش بود، «حقّه» از او پذیرفته می‌شود. البته اگر دسترسی داشت، دو گوسفند یا بیست درهم همراه آن پرداخت نماید؛ و هر کس که در زکات شترانش، «حقّه» واجب گردید و «حقّه» در شترانش نبود و «جذعه» وجود داشت، «جذعه» از او پذیرفته می‌شود. البته زکات گیرنده باید به او بیست درهم یا دو گوسفند، پس بدهد. و هر کس که در زکات شترهایش، «حقّه» واجب گردید و در شترانش فقط «بنت لبون» (بچه شتر دو ساله) وجود داشت، «بنت لبون» از وی پذیرفته می‌شود و دو گوسفند یا بیست درهم نیز (همراه او) بدهد؛ و هر کس که در زکات شترهایش «بنت لبون» واجب گردید و «حقه» داشت، همان از وی پذیرفته می‌شود و زکات گیرنده به وی، بیست درهم یا دو گوسفند نیز بدهد. و هر کس که در زکات شترهایش، «بنت لبون» واجب گردید، و وی، بنت لبون نداشت و «بنت مخاض» در شترانش وجود داشت، «بنت مخاض» از وی، پذیرفته می‌شود. علاوه بر آن، بیست درهم یا دو گوسفند نیز بدهد».

* در باب «سؤال الناس الامام الاستسقاء اذا قحطوا» [۱۵۸۲].

* در باب «لا یؤخذ في الصدقة هرمة ولا ذات عوار ولا تیس الّا ما شاء المصدّق» [۱۵۸۳].

* در باب «الشروط في الوقف» [۱۵۸۴].

* در باب «ما ذكر في درع النبيّ جوعصاه» [۱۵۸۵].

* در باب «صفة ابلیس وجنوده» [۱۵۸۶].

* در باب «ذكر عباس بن عبدالمطلب» [۱۵۸۷].

به هر حال، روایات «محمد بن عبدالله بن مثنّی انصاری»/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۱۶ مورد آمده است.

[۱۵۷۲] بیوگرافی «محمد بن عبدالله انصاری اوسی» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری /۱/۱۳۲؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۶۵۷؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۷/۳۰۵؛«الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۶۴؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۹/۲۴۴؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۹۹؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۶/۴۵۲؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۴۴۳؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی، ص ۲۸۶؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۶۰؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۷/۲۹۴؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۴۴۱ [۱۵۷۳] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۳۷۱ [۱۵۷۴] «الجواهر المضیة» ۲/۷۰ و ۷۱ [۱۵۷۵] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۳۷۲ [۱۵۷۶] همان ۲/۶۴۶ [۱۵۷۷] همان ۲/۱۰۱۸ [۱۵۷۸] همان ۱/۱۹۵ [۱۵۷۹] همان ۱/۱۹۵ [۱۵۸۰] همان ۱/۱۹۵ [۱۵۸۱] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۱۹۵ [۱۵۸۲] همان ۱/۱۳۷ [۱۵۸۳] همان ۱/۱۹۶ [۱۵۸۴] همان ۱/۳۸۲ [۱۵۸۵] همان ۱/۴۳۸ [۱۵۸۶] همان ۱/۴۶۳ [۱۵۸۷] همان ۲/۵۲۶

۸۴- محمد بن ابراهیم بن أبی عَدی بصری/ [۱۵۸۸] [متوفّای ۱۹۴ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۵۸۹]گوید:

وی، حافظ مؤثّق و قابل اعتماد و مطمئن و قوی: ابوعمرو محمد بن ابراهیم بن ابی عدی می‌باشد. برخی گفته‌اند که «ابوعدی»، کینه‌ی ابراهیم بوده است.

محمد بن ابوعدی بصری، از این بزرگان عرصه‌ی علم و دانش، به نقل روایت پرداخته است:

حُمید طویل؛ داود بن ابوهند؛ ابن عون؛ عَؤف اعرابی؛ حسین معلّم؛ و کسان دیگر از طبقه‌ی آنان.

و از کسانی که از محمد بن ابوعدی، حدیث روایت نموده‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

احمد بن حنبل؛ فلاس؛ بندار؛ محمد بن مثنّی؛ حسن زعفرانی؛ و دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت و فرزانگی.

ابوحاتم رازی و دیگران، محمد بن ابوعدی بصری را فردی مؤثّق و مطمئن و قوی و قابل اعتماد معرفی کرده‌اند و او را روایت کننده‌ای درستکار و شریف دانسته‌اند.

وی، به سال ۱۹۴ ه‍ . ق در ۸۰ سالگی، درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید.

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۵۹۰]گوید:

ابوحاتم و نسایی گفته‌اند: «ثقة»؛ «محمد بن ابوعدی بصری، از راویان مورد وثوق و قابل اعتماد بود».

ابن سعد گوید: «كان ثقة»؛ «ابن ابوعدی، یکی از روایت کنندگان ثقه و مطمئن و قوی و مورد اعتماد بود».

ابن حبّان نیز در کتاب «الثقات» وی را در شمار راویان مؤثق و قابل اعتماد ذکر کرده است.

عمرو بن علی گوید: «سمعتُ عبدالرحمن بن مهدی - وذكر ابن ابی عدی - فأحسن الثناء علیه؛ وسمعتُ معاذ بن معاذ یحسن الثناء علیه»؛ «از عبدالرحمن بن مهدی و معاذ بن معاذ، شنیدم که به ذکر محمد بن ابوعدی بصری پرداختند و به زیبایی هر چه تمام، او را مدح و ستایش و تعریف و تمجید و سپاس و تقدیر نمودند».

و علاوه از این‌ها، محمد بن ابوعدی، از آن دسته از روایت کنندگانی می‌باشد که بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه، از وی حدیث روایت نموده‌اند.

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۱۵۹۱]، محمد بن ابوعدی را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/پرداخته‌اند، قرار داده است.

و بدین سان، حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۱۵۹۲]، وی را در زمره‌ی راویان شهر بصره که به نقل روایت از امام اعظم ابوحنیفه/پرداخته‌اند، معرفی نموده است.

نگارنده‌ی سطور گوید:

محمد بن ابراهیم بن ابوعدی بصری/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «عهد الله عزّو جلّ» [۱۵۹۳]

«حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ بَشَّارٍ، حَدَّثَنَا ابْنُ أَبِي عَدِيٍّ، عَنْ شُعْبَةَ، عَنْ سُلَيْمَانَ، وَمَنْصُورٍ، عَنْ أَبِي وَائِلٍ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ س، عَنِ النَّبِيِّ جقَالَ: "مَنْ حَلَفَ عَلَى يَمِينٍ كَاذِبَةٍ، يَقْتَطِعَ بِهَا مَالَ رَجُلٍ مُسْلِمٍ - أَوْ قَالَ: أَخِيهِ - لَقِيَ اللَّهَ وَهُوَ عَلَيْهِ غَضْبَانُ "فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَصْدِيقَهُ:﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يَشۡتَرُونَ بِعَهۡدِ ٱللَّهِ[آل عمران: ۷۷]، قَالَ سُلَيْمَانُ، فِي حَدِيثِهِ: فَمَرَّ الأَشْعَثُ بْنُ قَيْسٍ، فَقَالَ: مَا يُحَدِّثُكُمْ عَبْدُ اللَّهِ؟ قَالُوا لَهُ، فَقَالَ الأَشْعَثُ: نَزَلَتْ فِيَّ وَفِي صَاحِبٍ لِي، فِي بِئْرٍ كَانَتْ بَيْنَنَا»(ح ۶۶۵۹ و ۶۶۶۰)

«محمد بن بشار، از محمد بن ابوعدی بصری، از شعبة، از سلیمان و منصور، از ابووائل، از عبدالله بن مسعودسبرای ما روایت کرده که رسول خدا جفرمود: «کسی که به دروغ سوگند بخورد تا مال مسلمانی را از چنگش به در آورد؛ - یا گفت: - مال برادرش را تصاحب کند، خداوند را در حالی ملاقات می‌کند که بر وی خشمگین می‌باشد».

خداوند نیز در تصدیق فرموده‌ی رسول خدا ج، این آیه را نازل کرد: ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يَشۡتَرُونَ بِعَهۡدِ ٱللَّهِ وَأَيۡمَٰنِهِمۡ ثَمَنٗا قَلِيلًا أُوْلَٰٓئِكَ لَا خَلَٰقَ لَهُمۡ فِي ٱلۡأٓخِرَةِ[آل عمران: ۷۷] «کسانی که پیمان خدا و سوگندهای خویش را به بهای ناچیزی می‌فروشند، آنان را در آخرت، بهره‌ای نیست».

سلیمان، در حدیث خود گفته است: اشعث بن قیس، عبور کرد و گفت: عبدالله بن مسعودس، به شما چه گفت؟ به وی گفتند: اشعث گفت: این آیه، درباره‌ی من و همکار من نازل شده است که درباره‌ی چاهی، دعوا داشتیم».

* در باب «التلبیة اذا إنحدر في الوادی» [۱۵۹۴]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ المُثَنَّى، قَالَ: حَدَّثَنِي ابْنُ أَبِي عَدِيٍّ، عَنِ ابْنِ عَوْنٍ، عَنْ مُجَاهِدٍ، قَالَ: كُنَّا عِنْدَ ابْنِ عَبَّاسٍ سمَا، فَذَكَرُوا الدَّجَّالَ أَنَّهُ قَالَ: مَكْتُوبٌ بَيْنَ عَيْنَيْهِ كَافِرٌ، فَقَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ: لَمْ أَسْمَعْهُ وَلَكِنَّهُ قَالَ: «أَمَّا مُوسَى كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِ إِذْ انْحَدَرَ فِي الوَادِي يُلَبِّي»»(ح ۱۵۵۵)

«محمد بن مثنّی، از محمد بن ابوعدی، از ابن عون، از مجاهد برای ما روایت کرده که وی گفته است: ما در نزد عبدالله بن عباسببودیم که سخن از دجّال به میان آمد. گفتند: آن حضرت جفرمود: «میان دو چشم او، کافر نوشته شده است». ابن عباسبگفت: من، این را از پیامبر جنشنیدم؛ ولی شنیدم که آن حضرت جفرمود: «امّا موسی: گویا هم اکنون او را می‌بینم که لبیک گویان به سوی وادی، سرازیر است».

* در باب «من أخفّ الصلاة عند بكاء الصبیّ» [۱۵۹۵]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ بَشَّارٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا ابْنُ أَبِي عَدِيٍّ، عَنْ سَعِيدٍ، عَنْ قَتَادَةَ، عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ، عَنِ النَّبِيِّ جقَالَ: «إِنِّي لَأَدْخُلُ فِي الصَّلاَةِ، فَأُرِيدُ إِطَالَتَهَا، فَأَسْمَعُ بُكَاءَ الصَّبِيِّ، فَأَتَجَوَّزُ مِمَّا أَعْلَمُ مِنْ شِدَّةِ وَجْدِ أُمِّهِ مِنْ بُكَائِهِ» وَقَالَ مُوسَى، حَدَّثَنَا أَبَانُ، حَدَّثَنَا قَتَادَةُ، حَدَّثَنَا أَنَسٌ، عَنِ النَّبِيِّ جمِثْلَهُ»(ح ۷۱۰)

«محمد بن بشار، از محمد بن ابوعدی، از سعید، از قتادة، از انس بن مالکسبرای ما روایت کرده که آن حضرت جفرمود: «من در نماز داخل می‌شوم و دوست دارم که آن را طولانی کنم ولی چون گریه‌ی کودکی را می‌شنوم، آن را کوتاه می‌گردانم؛ زیرا می‌دانم که گریه‌ی او، موجب اندوه شدید مادرش می‌شود».

* در باب «الحلال بیّن والحرام بیّن؛ وبینهما مشتبهات» [۱۵۹۶].

* در باب «ذكر القین والحدّاد» [۱۵۹۷].

* در باب «اخراج اهل المعاصی والخصوم من البیوت بعد المعرفة» [۱۵۹۸].

* در باب «القلیل من الهبة» [۱۵۹۹].

* در باب «اذا ادّعی أو قذف، فله أن یلتمس البیّنة وینطلق لطلب البیّنة» [۱۶۰۰].

* در باب «العون بالمدد» [۱۶۰۱].

* در باب «ذكر الملائكة» [۱۶۰۲].

* در باب «ذكر الجنّ وثوابهم وعقابهم» [۱۶۰۳].

* در باب «حدیث الغار» [۱۶۰۴].

* در باب «علامات النبوّة في الاسلام» [۱۶۰۵].

به هر حال، روایات «محمد بن ابراهیم بن ابوعدی بصری»/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۲۳ مورد آمده است.

[۱۵۸۸] بیوگرافی «محمد بن ابراهیم بن ابوعدی بصری/» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۱/۱/۲۳؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۶۳۶؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۱۶؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۹/۱۲؛ «سیر أعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۹/۲۲۰؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۳/۶۴۷؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۵۰؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۶/۱۹؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی، ص ۲۷۶؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۴۱؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۳۴۱؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۴۳۴ [۱۵۸۹] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۳۲۴ [۱۵۹۰] «تهذیب التهذیب» ۹/۱۲ و ۱۳ [۱۵۹۱] «عقود الجمان»؛ ص ۹۱ [۱۵۹۲] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۸ [۱۵۹۳] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۹۸۵ [۱۵۹۴] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۲۱۰ [۱۵۹۵] همان ۱/۹۸ [۱۵۹۶] همان ۱/۲۷۵ [۱۵۹۷] همان ۱/۲۸۰ [۱۵۹۸] همان ۱/۳۲۶ [۱۵۹۹] همان ۱/۳۴۹ [۱۶۰۰] همان ۱/۳۶۷ [۱۶۰۱] همان ۱/۴۳۱ [۱۶۰۲] همان ۱/۴۵۷ [۱۶۰۳] همان ۱/۴۶۷ [۱۶۰۴] همان ۱/۴۹۳ [۱۶۰۵] همان ۱/۵۰۴

۸۵- محمد بن فُضیل بن غَزوان حنفی/ [۱۶۰۶] [متوفّای ۱۹۵ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۶۰۷]گوید:

وی، حافظ و روایت کننده‌ی حدیث: محمد بن فُضیل بن غزوان (بن جریر)، ابوعبدالرحمن ضبّی کوفی و مصنّف کتاب «الزهد»، کتاب «الدعاء» و غیره می‌باشد.

از کسانی که محمد بن فُضیل بن غزوان به نقل روایت از آن‌ها پرداخته است، می‌توان این افراد را نام برد:

پدرش (فضیل بن غزوان)؛ بیان بن بشر؛ ابراهیم هجری؛ حبیب بن ابوعمرة؛ حصین بن عبدالرحمن؛ عاصم احول؛ و کسان دیگر غیر از این‌ها.

و از محمد بن فُضیل نیز، این افراد، حدیث روایت کرده‌اند:

احمد بن حنبل؛ اسحاق بن راهویه؛ احمد بن بدیل؛ حسن بن عرفة؛ ابوسعید اشجّ؛ فلّاس؛ علی بن حرب؛ احمد بن عبدالجبار عُطاردی و کسان دیگر از سائر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و حکمت و فرزانگی.

محمد بن فُضیل بن غزوان، یکی از علماء و صاحب نظران عرصه‌ی روایت و درایت، و اندیشمندان و فرهیختگان عرصه‌ی حدیث و دانایان و آگاهان به این فن بود که یحیی بن معین نیز، وی را از زمره‌ی راویان مؤثق و مطمئن و قوی و قابل اعتماد معرفی کرده است.

احمد بن حنبل گوید: «حسن الحدیث شیعی»؛ «احادیث و روایات محمد بن فُضیل، در درجه‌ی حَسَن قرار دارند؛ و وی از زمره‌ی کسانی بود که قائل به برتری و تفوّق علی بن ابی طالبسبر عثمان بن عفّانسهستند».

علامه ذهبی در ادامه گوید: «كان مُتوالیاً فقط؛ قرأ القرآن علی حمزة؛ وقد دخل علی منصور لیسمع منه، فوجده مریضاً»؛ «محمد بن فضیل؛ فقط گرایش به این داشت که علی بن ابی طالبسبر عثمان بن عفّانسبرتر است و در تمامی جنگ‌های خویش، حق به جانب بوده است و دیگران بر غیر حق بوده‌اند؛ او فن قرائت را به نزد حمزة الزیّات فراگرفت و بر منصور نیز وارد شد تا از او، به سماع حدیث بپردازد؛ ولی او را مریض و بیمار و ناخوش و دردمند یافت».

و سرانجام، محمد بن فضیل، به سال ۱۹۵ ه‍ . ق درگذشت و به رحمت ایزدی پیوست.

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۶۰۸]گوید:

ابن حبّان، در کتاب «الثقات»، محمد بن فُضیل بن غزوان را در شمار راویان قوی و مؤثّق و مطمئن و قابل اعتماد ذکر نموده است.

و نسایی نیز گفته است: «لیس به بأس»؛ «در روایات و احادیث محمد بن فُضیل، نمی‌توان ایراد و نقصی وارد کرد؛ زیرا وی، روایت کنند‌های ثقه و قابل اعتماد است».

ابن شاهین هم، در کتاب «الثقات» گفته است: علی بن مدینی گوید: «كان ثقةً ثبتاً في الحدیث»؛ «محمد بن فُضیل بن غزوان، فردی مؤثّق و قابل اعتماد، مطمئن و درستکار و معتبر و امانت دار در حدیث می‌باشد».

شیخ الحدیث محمد زکریا کاند هلوی نیز در کتاب «مقدمة لامع الدراری» [۱۶۰۹]، محمد بن فُضیل بن غزوان را در زمره‌ی علماء و صاحب نظران احناف و یکی از اساتید امام بخاری ذکر کرده و در ادامه گفته است: «و كذا محمد بن فُضیل، من رواة الستة»؛ «و بدین سان، محمد بن فُضیل، یکی از راویان صحاح شش گانه نیز می‌باشد».

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۱۶۱۰]، محمد بن فُضیل را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و بدین سان، حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۱۶۱۱]، وی را در زمره‌ی راویان شهر کوفه که به نقل روایت از امام اعظم ابوحنیفه/پرداخته‌اند قرار داده است.

و حافظ عبدالقادر قرشی نیز در کتاب «الجواهر المضیة في طبقات الحنفیة» [۱۶۱۲]، به ذکر محمد بن فُضیل بن غزوان پرداخته و او را از اندیشمندان و فرهیختگان احناف، برشمرده است.

نگارنده گوید:

محمد بن فُضیل بن غَزوان/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «الاذان بعد ذهاب الوقت» [۱۶۱۳]

«حَدَّثَنَا عِمْرَانُ بْنُ مَيْسَرَةَ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ فُضَيْلٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا حُصَيْنٌ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي قَتَادَةَ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: سِرْنَا مَعَ النَّبِيِّ جلَيْلَةً، فَقَالَ: بَعْضُ القَوْمِ: لَوْ عَرَّسْتَ بِنَا يَا رَسُولَ اللَّهِ، قَالَ: «أَخَافُ أَنْ تَنَامُوا عَنِ الصَّلاَةِ» قَالَ بِلاَلٌ: أَنَا أُوقِظُكُمْ، فَاضْطَجَعُوا، وَأَسْنَدَ بِلاَلٌ ظَهْرَهُ إِلَى رَاحِلَتِهِ، فَغَلَبَتْهُ عَيْنَاهُ فَنَامَ، فَاسْتَيْقَظَ النَّبِيُّ ج، وَقَدْ طَلَعَ حَاجِبُ الشَّمْسِ، فَقَالَ: «يَا بِلاَلُ، أَيْنَ مَا قُلْتَ؟» قَالَ: مَا أُلْقِيَتْ عَلَيَّ نَوْمَةٌ مِثْلُهَا قَطُّ، قَالَ: «إِنَّ اللَّهَ قَبَضَ أَرْوَاحَكُمْ حِينَ شَاءَ، وَرَدَّهَا عَلَيْكُمْ حِينَ شَاءَ، يَا بِلاَلُ، قُمْ فَأَذِّنْ بِالنَّاسِ بِالصَّلاَةِ» فَتَوَضَّأَ، فَلَمَّا ارْتَفَعَتِ الشَّمْسُ وَابْيَاضَّتْ، قَامَ فَصَلَّى»(ح ۵۹۵)

«عمران بن میسرة، از محمد بن فُضیل بن غزوان، از حُصین، از عبدالله بن ابوقتادة، از پدرش برای ما روایت کرده که وی گفته است: «شبی همسفر رسول خداجبودیم. گروهی گفتند: چه خوب بود اگر برای خواب، توقف می‌کردیم. رسول خدا جفرمود: «می‌ترسم برای نماز صبح بیدار نشویم». بلالسگفت: من شما را بیدار می‌کنم. مردم دراز کشیدند و خوابیدند. بلالسهم نشست و به شترش تکیه زد. دیری نگذشت که خواب بر او نیز غلبه کرد. رسول خدا جزمانی از خواب بیدار شد که آفتاب طلوع کرده بود. آنگاه خطاب به بلالسفرمود: «کجاست آنچه وعده نمودی؟»! بلالسگفت: ای رسول خدا ج! من هرگز چنین به خواب نرفته بودم. رسول خدا جفرمود: «هرگاه خداوند بخواهد، ارواح شما را قبض می‌کند و هرگاه بخواهد، برمی گرداند. ای بلال! اکنون برخیز و اذان بگو». سپس آن حضرت جوضو گرفت و پس از بلند شدن آفتاب، نماز را اقامه نمود».

* در باب «غزوة الحدیبیّة» [۱۶۱۴]

«حَدَّثَنِي أَحْمَدُ بْنُ إِشْكَابَ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ فُضَيْلٍ، عَنِ العَلاَءِ بْنِ المُسَيِّبِ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: لَقِيتُ البَرَاءَ بْنَ عَازِبٍ سمَا، فَقُلْتُ: "طُوبَى لَكَ، صَحِبْتَ النَّبِيَّ جوَبَايَعْتَهُ تَحْتَ الشَّجَرَةِ، فَقَالَ: يَا ابْنَ أَخِي، إِنَّكَ لاَ تَدْرِي مَا أَحْدَثْنَا بَعْدَهُ "»(ح ۴۱۷۰)

«احمد بن اِشکاب، از محمد بن فُضیل بن غزوان، از علاء بن مسیّب، از پدرش، برای ما روایت کرده که وی گفته است: براء بن عازبسرا ملاقات کردم و گفتم: خوشا به حال تو! از مصاحبت با رسول خدا جبهره‌مند شدی و با او در زیر درخت، بیعت کردی. ویگفت: ای پسر برادر! تو نمی‌دانی که ما پس از آن حضرت جچه پدید آوردیم».

* در باب «غزوة موتة مِن أرض الشام» [۱۶۱۵]

«حَدَّثَنِي عِمْرَانُ بْنُ مَيْسَرَةَ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ فُضَيْلٍ، عَنْ حُصَيْنٍ، عَنْ عَامِرٍ، عَنِ النُّعْمَانِ بْنِ بَشِيرٍ سمَا، قَالَ: أُغْمِيَ عَلَى عَبْدِ اللَّهِ بْنِ رَوَاحَةَ، فَجَعَلَتْ أُخْتُهُ عَمْرَةُ تَبْكِي وَاجَبَلاَهْ، وَاكَذَا وَاكَذَا، تُعَدِّدُ عَلَيْهِ، فَقَالَ حِينَ أَفَاقَ: "مَا قُلْتِ شَيْئًا إِلَّا قِيلَ لِي: آنْتَ كَذَلِكَ"»(ح ۴۲۶۷)

«عمران بن میسرة، از محمد بن فضیل بن غزوان، از حصین، از عامر، از نعمان بن بشیرسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: عبدالله بن رواحهسدچار بیهوشی شد؛ خواهرش، عمرة گریست و گفت: وای کوه من! وای چنین و وای چنان. و صفات وی را برشمرد. هنگامی که ابن رواحهسبه هوش آمد، گفت: آنچه تو به من گفتی؛ جز آن نبود که از (نظر اهانت) به من گفته می‌شد: آیا تو واقعاً چنین هستی که خواهرت تو را بدان وصف می‌کند».

* در باب «صوم رمضان احتساباً من الایمان» [۱۶۱۶].

* در باب «نوم الرجال في المسجد» [۱۶۱۷].

* در باب «الأذان بعد ذهاب الوقت» [۱۶۱۸].

* در باب «ما ینهی من الكلام في الصلاة» [۱۶۱۹].

* در باب «لایردّ السلام في الصلاة» [۱۶۲۰].

* در باب «من جلس عند المصیبة یعرف فیه الحزن» [۱۶۲۱].

* در باب «الحلق والتقصیر عند الاِحلال» [۱۶۲۲].

* در باب «فضل التسبیح» [۱۶۲۳].

* در باب «كیف كان عیش النبي جوأصحابه وتخلّیهم من الدنیا» [۱۶۲۴].

به هر حال، روایات «محمد بن فُضیل بن غزوان»/در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۲۷ مورد آمده است.

[۱۶۰۶] بیوگرافی «محمد بن فضیل بن غزوان» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۱/۱/۲۰۷؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۶۷۴؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۸/۵۷؛ «سیر أعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۹/۱۷۳؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۴/۹؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۹/۱۰۳؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۹/۳۵۹؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۸۹؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۱۲۴؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۷/۱۵۵؛ «خلاصة ‌تهذیب الکمال»، خزرجی، ص ۳۰۴؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۳۶؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۳۴۴؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۴۴۷ [۱۶۰۷] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۳۱۵ [۱۶۰۸] «تهذیب التهذیب» ۹/۳۶۰ [۱۶۰۹] «مقدمة لامع الدراری، علی جامع البخاری» ۱/۶۷ [۱۶۱۰] «عقود الجمان»؛ ص ۹۶ [۱۶۱۱] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۳ [۱۶۱۲] «الجواهر المضیة» ۲/۱۱۱ [۱۶۱۳] «الجامع الصحیح» امام بخاری ۱/۸۳ [۱۶۱۴] همان ۲/۵۹۹ [۱۶۱۵] همان ۲/۶۱۱ [۱۶۱۶] همان ۱/۱۰ [۱۶۱۷] همان ۱/۶۳ [۱۶۱۸] همان ۱/۸۳ [۱۶۱۹] همان ۱/۱۶۰ [۱۶۲۰] همان ۱/۱۶۲ [۱۶۲۱] همان ۱/۱۷۳ [۱۶۲۲] همان ۱/۲۳۳ [۱۶۲۳] همان ۲/۹۴۸ [۱۶۲۴] همان ۲/۹۵۶

۸۶- محمد بن میمون مَروزی، ابوحمزة سُکری حنفی/ [۱۶۲۵] [متوفّای ۱۶۷ یا ۱۶۸ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۶۲۶]گوید:

وی، پیشوای دینی، روایت کننده‌ی حدیث، شیخ خراسان: محمد بن میمون مروزی می‌باشد که از این افراد، به روایت حدیث پرداخته است:

زیاد بن علاقة؛ ابواسحاق؛ عبدالملک بن عمیر؛ منصور بن معتمر؛ و شماری دیگر از بزرگان عرصه‌ی علم و دانش و طلایه داران عرصه‌ی روایت و درایت.

و از محمد بن میمون نیز، این افراد، به نقل روایت پرداخته‌اند:

عبدالله بن مبارک؛ عبدان بن عثمان؛ نعیم بن حماد؛ و دیگران. ابوحمزة محمد بن میمون، فردی مؤثق و قابل اعتماد، مطمئن و قوی، درستکار و امین، شریف و بزرگوار، نجیب و محترم، صادق و معتبر، سخاوتمند و آزاده، بزرگ منش و گشاده دست، دارای سعه‌ی صدر و علوّ طبع و دست و دل باز و سخی بود؛ و در کنار این‌ها، شیرین سخن نیز بود؛ از این رو، به «سُكّری» ملقّب گردیده است.

یحیی بن معین، او را روایت کننده‌ای ثقه و مطمئن و قوی و قابل اعتماد معرفی کرده است.

خود ابوحمزة محمد بن میمون گوید: «ما شبعتُ منذ ثلاثین سنة الّا ان یكون لی ضیف»؛ «مدت سی سال است که از خوردن سیر نشده‌ام، مگر آن که میهمان داشته‌ام».

عباس بن مصعب گوید: «كان ابوحمزة مجاب الدعوة»؛ «ابوحمزة محمد بن میمون، مستجاب الدعوة بود و دعاهایش به بارگاه الهی، پذیرفته می‌شد».

وی به سال ۱۶۷ یا ۱۶۸ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید. رحمت و رضوان خدا بر او باد.

علامه ذهبی، در ادامه گوید: احادیث و روایات ابوحمزة محمد بن میمون، با اِسناد عالی، در صحیح بخاری وجود دارد؛ و همچنین، روایات وی، با اسناد عالی، از طریق اجازه‌ی خود ابوحمزة به شاگرانش، وجود دارد. [اجازه: نگا: «درآمدی بر علوم حدیث»؛ دکتر محمود طحّان؛ ترجمه‌ی فیض محمد بلوچ؛ صص ۲۸۵-۲۸۸]

حافظ عبدالقادر قرشی نیز در کتاب «الجواهر المضیة» [۱۶۲۷]، به ذکر ابوحمزة محمد بن میمون پرداخته و وی را در شمار علماء و صاحب نظران احناف برشمرده و گفته است: ابوحمزة محمد بن میمون، از ابوحنیفه/شنیده است که می‌گفت: «اذا جاء الحدیث صحیح الاسناد عن رسول الله ج، أخذناه؛ واذا جاء عن أصحابه، تخیّرنا ولم نخرج من قولهم؛ واذا جاء عن التابعین، زاحمناهم»؛ «هرگاه، حدیثی با اسناد صحیح، از رسول خداجوجود داشته باشد، بدان عمل می‌کنیم و آن را نصب العین و آویزه‌ی گوش خویش قرار می‌دهیم؛ و هرگاه از صحابه و یاران رسول خدا جاثری وجود داشته باشد، یکی از اقوال و گفتار آنان را برای عمل انتخاب می‌کنیم و پا را از گفتار آنان فراتر نمی‌گذاریم و از محدوده و قلمرو اقوال آنان، بیرون نمی‌رویم؛ و هرگاه از تابعین، قولی به ما رسیده باشد، در آن صورت با آن‌ها، به رقابت می‌پردازیم و همچون آنان، به اظهارنظر و بیان دیدگاه می‌پردازیم».

خالد بن صبیح گوید: «سمعتُ ابا حمزة السكّری یقول غیر مرّة: هذا الذي سمعتُ من ابی حنیفة، أحبّ الیّ من مائة ألف»؛ «از ابوحمزة سکری، چندین بار شنیدم که می‌گفت: این چیزی که از امام ابوحنیفه/شنیده‌ام، برایم بهتر و خوشایندتر و محبوب‌تر و زیبنده‌تر از صد هزار (درهم) است».

ابوالعلاء گوید: صاعد بن محمد، از ابوحمزة سکری روایت کرده که وی گفته است: «ما رأیتُ أحداً قطّ من العلماء أحسن قولاً في أصحاب رسول الله جمن أبی حنیفة؛ وكان یعطی كلّ ذی حقّ حقّه من الفضل. وما ذكره واحد منهم بالنقص حتی مضی لسبیله»؛ «از میان علماء و صاحب نظران اسلامی، هرگز گفتار هیچ کسی را در مورد یاران رسول خدا ج(صحابه)، بهتر و خوشایندتر از گفتار ابوحنیفه/ندیده‌ام؛ به راستی او چنان‌که باید، منزلت و عظمت و فضل و برتری هر یک از صحابه را به خوبی شناخته بود و به گونه‌ی لازم، به قدر و شأن آن‌ها، پی برده بود؛ و هرگز تا زمانی که جان در بدن داشت و در قید حیات بود، یکی از آن‌ها را به بدی یاد نکرد».

و علماء و صاحب نظرانی که در ذیل، بدان‌ها اشاره می‌شود، از آن دسته از کسانی می‌باشند که ابوحمزة محمد بن میمونرا در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده‌اند:

۱- حافظ جلال الدین مزّی، در کتاب «تهذیب الكمال» [۱۶۲۸].

۲- حافظ جلال الدین سیوطی، در کتاب «تبییض الصحیفة» [۱۶۲۹].

۳- علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی، در کتاب «عقود الجمان» [۱۶۳۰]و [۱۶۳۱].

نگارنده گوید:

ابوحمزة سُکری، از ابوحنیفه، از حسن بن عبیدالله، از شعبی، از نعمان بن بشیرسروایت کرده است که رسول خدا جفرموده‌اند: «اِنّ في الانسان مضغة، اذا صلحت، صلح بها سائر الجسد؛ واذا سقمت، سقم بها سائر الجسد؛ ألا وهي القلب»؛ «در پیکر انسان، پاره گوشتی است که وقتی اصلاح پذیرد، تمام وجود انسان، رو به عدالت و شایستگی می‌رود؛ و هنگامی که به تباهی گراید، همه‌ی تن تباه می‌گردد. هان بدانید که آن پاره گوشت، قلب انسان است».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی، در کتاب «جامع المسانید» [۱۶۳۲]، ذکر کرده و در ادامه گفته است: ابومحمد بخاری، این حدیث را از صالح بن ابی رمیح، از خلف بن شاذان، از عمویش، از ابوحمزة سکری، از امام ابوحنیفه/، روایت نموده است.

و همچنین راقم سطور گوید:

ابوحمزة سكّری محمد بن میمون مروزی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «من أجاب الی كراع» [۱۶۳۳]

«حَدَّثَنَا عَبْدَانُ، عَنْ أَبِي حَمْزَةَ، عَنِ الأَعْمَشِ، عَنْ أَبِي حَازِمٍ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ، عَنِ النَّبِيِّ جقَالَ: «لَوْ دُعِيتُ إِلَى كُرَاعٍ لَأَجَبْتُ، وَلَوْ أُهْدِيَ إِلَيَّ كُرَاعٌ لَقَبِلْتُ»»(ح ۵۱۷۸)

«عبدان، از ابوحمزة سکری محمد بن میمون، از اعمش، از ابوحازم، از ابوهریرهسبرای ما روایت کرده که رسول خدا جفرمودند: «اگر به میهمانی پاچه، فراخوانده شوم، آن را می‌پذیرم؛ و اگر پاچه‌ی گوسفندی هدیه داده شوم، باز هم آن را قبول می‌کنم».

* در باب «اشدّ الناس بلاءً، الانبیاء؛ ثم الأمثل فالأمثل» [۱۶۳۴]

«حَدَّثَنَا عَبْدَانُ، عَنْ أَبِي حَمْزَةَ، عَنِ الأَعْمَشِ، عَنْ إِبْرَاهِيمَ التَّيْمِيِّ، عَنِ الحَارِثِ بْنِ سُوَيْدٍ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ، قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ جوَهُوَ يُوعَكُ، فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، إِنَّكَ لَتُوعَكُ وَعْكًا شَدِيدًا؟ قَالَ: «أَجَلْ، إِنِّي أُوعَكُ كَمَا يُوعَكُ رَجُلاَنِ مِنْكُمْ» قُلْتُ: ذَلِكَ أَنَّ لَكَ أَجْرَيْنِ؟ قَالَ: «أَجَلْ، ذَلِكَ كَذَلِكَ، مَا مِنْ مُسْلِمٍ يُصِيبُهُ أَذًى، شَوْكَةٌ فَمَا فَوْقَهَا، إِلَّا كَفَّرَ اللَّهُ بِهَا سَيِّئَاتِهِ، كَمَا تَحُطُّ الشَّجَرَةُ وَرَقَهَا»»(ح ۵۶۴۸)

«عبدان، از ابوحمزة سکری محمد بن میمون، از اعمش، ازابراهیم تیمی، از حارث بن سوید، از عبدالله بن مسعودسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: به نزد رسول خدا جآمدم و حال آن که ایشان تب داشت. گفتم: ای رسول خدا ج! همانا تب شما، تب بسیار شدیدی است. فرمود: آری، بی‌گمان، تب دارم مانند این که دو نفر از شما، تب داشته باشد». گفتم: این به آن سبب است که تو را دو پاداش است؟ فرمود: «آری. همین طور است. هیچ مسلمانی نیست که او را رنجی برسد و یا خاری به پایش فرو رود، مگر آن که خداوند، گناهان او را می‌پوشاند؛ همچنان‌که درخت، برگش را می‌ریزاند».

* در باب «ما یقول اذا أصبح» [۱۶۳۵]

«حَدَّثَنَا عَبْدَانُ، عَنْ أَبِي حَمْزَةَ، عَنْ مَنْصُورٍ، عَنْ رِبْعِيِّ بْنِ حِرَاشٍ، عَنْ خَرَشَةَ بْنِ الحُرِّ، عَنْ أَبِي ذَرٍّ س، قَالَ: كَانَ النَّبِيُّ جإِذَا أَخَذَ مَضْجَعَهُ مِنَ اللَّيْلِ قَالَ: «اللَّهُمَّ بِاسْمِكَ أَمُوتُ وَأَحْيَا» فَإِذَا اسْتَيْقَظَ قَالَ: «الحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَحْيَانَا بَعْدَ مَا أَمَاتَنَا وَإِلَيْهِ النُّشُورُ»»(ح ۶۳۲۵)

«عبدان، از ابوحمزة سکری محمد بن میمون، از منصور، از ربعی بن حراش، از خرشة بن حُرّ، از ابوذرسبرای ما روایت کرده و گفته است: چون رسول خدا جدر شب، به خوابگاه خود می‌رفت؛ می‌فرمود: «اللهم باسمك اموت واحیی»؛ «بار خدایا! به نام تو، می‌میرم و زنده می‌شوم». و هرگاه بیدار می‌شد، می‌فرمود: «الحمد الله الذي احیانا بعد ما اماتنا والیه النشور»؛ «حمد و ستایش از آن خدایی است که پس از مردن، ما را زنده کرد؛ و بازگشت، به سوی اوست».

* در باب «ما یحذّر من زهرة الدنیا والتنا فس فیها» [۱۶۳۶].

* در باب «قوله تعالی: ﴿وَكَانَ أَمۡرُ ٱللَّهِ قَدَرٗا مَّقۡدُورًا٣٨[الأحزاب: ۳۸]» [۱۶۳۷].

* در باب «من قام لجنازة یهودیّ» [۱۶۳۸].

* در باب «تحریم تجارة الخمر في المسجد» [۱۶۳۹].

* در باب «من توضّأ في الجنابة، ثم غسل سائر جسده» [۱۶۴۰].

* در باب «الصوم لمن خاف علی نفسه العزوبة» [۱۶۴۱].

* در باب «الخصومة في البئر والقضاء فیها» [۱۶۴۲].

* در باب «كتابة الامام الناس» [۱۶۴۳].

* در باب «ما ذكر من درع النبيّ جوعصاه وسیفه» [۱۶۴۴].

* در باب «اثم من عاهد ثم غدر» [۱۶۴۵].

* در باب «صفة ابلیس وجنوده» [۱۶۴۶].

* در باب «صفة النبيّ ج» [۱۶۴۷].

* در باب «انشقاق القمر» [۱۶۴۸].

به هر حال، روایات «ابوحمزة سُكّری محمد بن میمون مروزی»/در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۲۱ مورد آمده است.

[۱۶۲۵] بیوگرافی «محمد بن میمون مروزی، ابوحمزة سُکری» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۱/۱/۲۳۴؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۱۰۹۸؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۸/۸۱؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۷/۳۸۵؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۴۲۰؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۹/۴۲۹؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۱۰۲؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۱۳۹؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۷/۲۸۴؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۳۰۹؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۰۳؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۲۶۴؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۷/۳۷۱؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۴۵۰ [۱۶۲۶] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۳۰ [۱۶۲۷] «الجواهر المضیة» ۲/۲۴۹ و ۲۵۰ [۱۶۲۸] «تهذیب الکمال» ۱۹/۱۰۴ [۱۶۲۹] «تبییض الصحیفة»، ص ۹۲ [۱۶۳۰] «عقود الجمان» ص ۹۶ [۱۶۳۱] «المناقب»، کردری ۲/۲۳۷ [۱۶۳۲] «جامع المسانید» ۱/۱۱۴ [۱۶۳۳] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۷۷۸ [۱۶۳۴] همان ۲/۸۴۳ [۱۶۳۵] همان ۲/۹۳۶ [۱۶۳۶] همان ۴/۹۵۱ و ۹۵۲ [۱۶۳۷] همان ۲/۹۷۷ [۱۶۳۸] همان ۱/۱۷۵ [۱۶۳۹] همان ۱/۶۵ [۱۶۴۰] همان ۱/۴۱ [۱۶۴۱] همان ۱/۲۵۵ [۱۶۴۲] همان ۱/۳۱۷ [۱۶۴۳] همان ۱/۴۳۰ [۱۶۴۴] همان ۱/۴۳۸ [۱۶۴۵] همان ۱/۴۵۱ [۱۶۴۶] همان ۱/۴۶۴ [۱۶۴۷] همان ۱/۵۰۳ [۱۶۴۸] همان ۱/۵۴۶

۸۷- مَخْلَد بن یزید حَرّانی/ [۱۶۴۹] [متوفّای ۱۹۳ ه‍ . ق]

حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۶۵۰]گوید:

وی، مَخْلَد بن یزید قرشی حرّانی می‌باشد. در مورد کنیه‌ی وی، اختلاف است: برخی، «ابویحیی»، برخی «ابوخداش»، برخی دیگر «ابوالحسن»، و برخی هم، «ابوخالد» گفته‌اند.

از کسانی که مخلد بن یزید، به نقل روایت از آن‌ها پرداخته است، می‌توان بدین بزرگان اشاره کرد:

یحیی بن سعید انصاری؛ حریز بن عثمان رحبی؛ اوزاعی؛ ابن جریج؛ یونس بن اسحاق؛ اسرائیل بن یونس؛ سعید بن عبدالعزیز؛ حنظلة بن ابوسفیان؛ عبدالله بن علاء بن زبر؛ مالک بن مغول؛ مسعر بن کدام؛ و دیگران.

و از مَخْلَد بن یزید حرّانی نیز این افراد، به نقل روایت پرداخته‌اند:

احمد بن حنبل؛ اسحاق بن راهویه؛ ابوجعفر نفیلی؛ دو پسر ابوشیبة (ابوبکر و عثمان)؛ عبدالحمید بن محمّد بن مستام؛ ابوأمیّة عمرو بن هشام؛ محمد بن سلام بیکندی؛ عبدالله بن عبدالصمد بن ابوخداش موصلی؛ علی بن میمون عطار؛ یعقوب بن سفیان؛ یعقوب بن کعب أنطاکی؛ احمد بن بکار حرّانی؛ و دیگران.

اثرم به نقل از احمد بن حنبل گوید: «لا بأس به»؛ «در روایات و احادیث مَخْلد بن یزید حرّانی، نمی‌توان ایراد و نقصی وارد کرد؛ زیرا وی روایت کننده‌ای مورد وثوق و قابل اعتماد است».

عثمان دارمی، به نقل از یحیی بن معین گفته است: «ثقة»؛ «مخلد بن یزید، فردی مؤثق و قوی و مطمئن و قابل اعتماد می‌باشد».

ابوداود و یعقوب بن سفیان نیز بدین سان، او را ستوده‌اند و به بیان تعریف و تمجید و وثاقت و صداقت ودرستی و اعتماد وی پرداخته‌اند. ابواتم رازی گوید: «صدوق»؛ «مخلد بن یزید، روایت کننده‌ای صادق و راستگو و درستکار و شریف و وفادار و امین می‌باشد».

ابن حبّان نیز در کتاب «الثقات»، وی را در زمره‌ی راویان ثقه و قابل اعتماد ذکر کرده است.

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۱۶۵۱]، مخلد بن یزید را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/، ذکر نموده است.

نگارنده گوید:

مخلد بن یزید حّرانی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «ما یتّقی من فتنة المال» [۱۶۵۲]

«حَدَّثَنِي مُحَمَّدٌ، أَخْبَرَنَا مَخْلَدٌ، أَخْبَرَنَا ابْنُ جُرَيْجٍ، قَالَ: سَمِعْتُ عَطَاءً، يَقُولُ: سَمِعْتُ ابْنَ عَبَّاسٍ، يَقُولُ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ جيَقُولُ: «لَوْ أَنَّ لِابْنِ آدَمَ مِثْلَ وَادٍ مَالًا لَأَحَبَّ أَنَّ لَهُ إِلَيْهِ مِثْلَهُ، وَلاَ يَمْلَأُ عَيْنَ ابْنِ آدَمَ إِلَّا التُّرَابُ، وَيَتُوبُ اللَّهُ عَلَى مَنْ تَابَ» قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ: «فَلاَ أَدْرِي مِنَ القُرْآنِ هُوَ أَمْ لاَ»، قَالَ: وَسَمِعْتُ ابْنَ الزُّبَيْرِ، يَقُولُ ذَلِكَ عَلَى المِنْبَرِ»(ح ۶۴۳۷)

«محمد، از مخلد بن یزید حرّانی، از ابن جریج، از عطاء برای ما روایت کرده که وی گفته است: از ابن عباسبشنیدم که می‌گفت: از رسول خدا جشنیدم که می‌فرمود: «اگر فرزند آدم مانند یک درّه پر از مال داشته باشد، باز هم دوست دارد که به مثل آن داشته باشد؛ و فقط خاک است که چشم او را پر می‌کند؛ و هر کس توبه کند، خداوند توبه‌اش را می‌پذیرد. ابن عباسبگوید: نمی‌دانم که این گفته، از آیات (منسوخ التلاوة) قرآن است یا نه؟

عطاء گوید: از ابن زبیر شنیدم که همین مطلب را بر منبر می‌گفت».

* در باب «لا یقیم الرجل أخاه یوم الجمعة ویقعد في مكانه» [۱۶۵۳]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدٌ هُوَ ابْنُ سَلَّامٍ قَالَ: أَخْبَرَنَا مَخْلَدُ بْنُ يَزِيدَ، قَالَ: أَخْبَرَنَا ابْنُ جُرَيْجٍ، قَالَ: سَمِعْتُ نَافِعًا، يَقُولُ: سَمِعْتُ ابْنَ عُمَرَ سمَا، يَقُولُ: «نَهَى النَّبِيُّ جأَنْ يُقِيمَ الرَّجُلُ أَخَاهُ مِنْ مَقْعَدِهِ، وَيَجْلِسَ فِيهِ»، قُلْتُ لِنَافِعٍ: الجُمُعَةَ؟ قَالَ: الجُمُعَةَ وَغَيْرَهَا»(ح ۹۱۱)

«محمد، از مخلد بن یزید حرّانی، از ابن جریج برای ما روایت کرده که وی گفته است: از نافع شنیدم که می‌گفت: از ابن عمربشنیدم که می‌گفت: رسول خدا جاز این منع کرد که شخص، برادر خود را از جایش بلند کند و خود در جای او بنشیند. از نافع پرسیدم: آیا این قضیه، در نماز جمعه است؟ وی گفت: در نماز جمعه و دیگر نمازها است».

* در باب «اذا قال: أرضی أو بستانی، صدقة لله عن أمّی؛ فهو جائز. وان لم یبیّن لمن ذلك» [۱۶۵۴]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ سَلاَمٍ، أَخْبَرَنَا مَخْلَدُ بْنُ يَزِيدَ، أَخْبَرَنَا ابْنُ جُرَيْجٍ، قَالَ: أَخْبَرَنِي يَعْلَى، أَنَّهُ سَمِعَ عِكْرِمَةَ، يَقُولُ: أَنْبَأَنَا ابْنُ عَبَّاسٍ سمَا: أَنَّ سَعْدَ بْنَ عُبَادَةَ ستُوُفِّيَتْ أُمُّهُ وَهُوَ غَائِبٌ عَنْهَا، فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ أُمِّي تُوُفِّيَتْ وَأَنَا غَائِبٌ عَنْهَا، أَيَنْفَعُهَا شَيْءٌ إِنْ تَصَدَّقْتُ بِهِ عَنْهَا؟ قَالَ: «نَعَمْ»، قَالَ: فَإِنِّي أُشْهِدُكَ أَنَّ حَائِطِيَ المِخْرَافَ صَدَقَةٌ عَلَيْهَا»(ح ۲۷۵۶)

«محمد بن سلام، از مخلد بن یزید، از ابن جریج، از یعلی، از عکرمه، از ابن عباسببرای ما روایت کرده که وی گفته است: مادر سعد بن عبادةسوفات کرد و او در وقت مرگ مادرش، حاضر نبود. ویگفت: ای رسول خدا ج! مادرم وفات کرد و من در وقت مرگش حاضر نبودم. آیا به او ثوابی می‌رسد اگر از جانب او صدقه دهم؟ آن حضرت جفرمود: «آری». سعد گفت: بی‌گمان، من، شما را شاهد می‌گیرم که باغ من (به نام مخراف) از جانب مادرم، صدقه است».

* در باب «اذا قال احدكم: آمین والملائكة في السماء آمین، فوافقت احداهما الأخری، غفر له ما تقدّم من ذنبه» [۱۶۵۵].

* در باب «شرب الأعلی الی الكعبین» [۱۶۵۶].

* در باب «الخروج في التجارة» [۱۶۵۷].

* در باب «الاحتباء في ثوب واحد» [۱۶۵۸].

[۱۶۴۹] بیوگرافی «مَخْلَد بن یزید حرّانی» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۴/۱/۴۳۷؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۲۵؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۸/۳۹۸؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۹/۲۳۷؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۹/۱۸۶؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۱۲۸؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۱۶۷؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۷/۴۹۵؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۳۱۸؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۵۰۷ [۱۶۵۰] «تهذیب التهذیب» ۱۰/۶۹ و ۷۰ [۱۶۵۱] «عقود الجمان»؛ ص ۱۴۴ [۱۶۵۲] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۹۵۲ [۱۶۵۳] همان ۱/۱۲۴ [۱۶۵۴] همان ۱/۳۸۶ [۱۶۵۵] همان ۱/۴۵۸ [۱۶۵۶] همان ۱/۳۱۸ [۱۶۵۷] همان ۱/۲۷۷ [۱۶۵۸] همان ۲/۸۶۶

۸۸- مروان بن معاویة فَزاری/ [۱۶۵۹] [متوفّای ۱۹۳ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۶۶۰]گوید:

وی، حافظ و روایت کننده‌ی حدیث: مروان بن معاویة بن حارث بن اسماء بن خارجة بن حصن، ابوعبدالله فَزاری کوفی می‌باشد که نخست، مقیم مکه‌ی مکرمه و پس از آن، مقیم دمشق شد و در آنجا سُکنی و اقامت گزید و مستقر و ماندگار شد.

مروان بن معاویة، از این بزرگان، به نقل حدیث پرداخته است:

عاصم احول؛ حُمید طویل؛ ابومالک سعد بن طارق؛ اسماعیل بن ابوخالد؛ موسی جهنی؛ محمد بن سوقة؛ و شماری دیگر از بزرگان عرصه‌ی علم و دانش.

و از کسانی که از مروان بن معاویة، حدیث روایت نموده‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

احمد بن حنبل؛ اسحاق بن راهویه؛ ابوخیثمه؛ حسین بن حریث؛ دحیم؛ ابوکریب؛ ابن عرفة؛ محمد بن هشام بن خلاس نمیری؛ و شمار زیادی از دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت و فرزانگی.

امام احمد بن حنبل، به ذکر مروان بن معاویة پرداخته و گفته است: «ثبت حافظ كان یحفظ حدیثه كلّه»؛ «مروان بن معاویة فزاری، روایت کننده‌ای مطمئن و قوی و درستکار و قابل اعتماد و حافظ و ضابط بود که تمامی روایات و احادیث خویش را از حفظ داشت».

علی بن مدینی گوید: «ثقة فیما روی عن المعروفین»؛ «در مورد آنچه از علماء و صاحب نظران معروف و مشهور عرصه‌ی حدیث، روایت نموده است، مطمئن و قوی و درستکار و مؤثق و قابل اعتماد و امانت دار بود».

یحیی بن معین نیز گفته است: «كان یلتقط شیوخاً من السكك»؛ «(مروان بن معاویة، چنان به یادگیری و فراگیری و تحصیل علم و دانش، اهمیّت می‌داد و بدان توجه و عنایت می‌ورزید؛ تا جایی که حتّی) در خیابان‌ها و راه‌ها نیز از اساتید و شیوخ، علم و دانش و حکمت و فرزانگی و حدیث و روایت، فرا می‌گرفت».

برخی بر این باورند که وی، به صورت غیرمنتظره و ناگهانی، در شهر مکه، در دهم ماه ذی الحجّه، به سال ۱۹۳ ه‍ . ق درگذشت و دار فانی را وداع گفت.

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۶۶۱]گوید:

ابوبکر اسدی گفته است: از احمد بن حنبل روایت است که گفت: «ثبت حافظ»؛ «مروان بن معاویة فَزاری، روایت کننده‌ای مطمئن و مورد اعتماد و حافظ و ضابط می‌باشد».

ابوداود گوید: از احمد بن حنبل نقل است که گفت: «ثقة ما كان أحفظه»؛ «مروان، فردی مؤثق و معتبر و مطمئن و قابل اعتماد بود که بسیار به حفظ احادیث و روایات خویش، همت می‌گماشت».

یحیی بن معین، یعقوب بن شیبة و نسایی گفته‌اند: «ثقة»؛ «مروان، روایت کننده‌ای ثقه و مورد اعتماد و مطمئن و قوی بود».

احمد عجلی گوید: «ثقةٌ ثبتٌ ما حدث عن المعروفین، فصحیح»؛ «مروان، از زمره‌ی راویان مؤثّق و مورد اعتماد و مطمئن و معتبر و درستکار و امین است؛ و آنچه را از علماء و صاحب نظران معروف و مشهور عرصه‌ی حدیث، روایت نموده است، صحیح و درست می‌باشد».

ابوحاتم گوید: «صدوق لا یدفع عن صدقه»؛ «مروان بن معاویة، فردی صادق و راستگو و امانت دار و درستکار می‌باشد که نباید صداقت و درستی و درستکاری و امانت وی را انکار یا تکذیب کرد و آن را مورد تردید قرار داد».

عثمان دارمی، از یحیی بن معین چنین نقل کرده است: «ثقة ثقة»؛ «مروان بن معاویة، از زمره‌ی راویان بسیار ثقه و قابل اعتماد است».

ابن سعد گوید: «كان ثقة»؛ «وی، روایت کننده‌ای مؤثق و مطمئن و معتبر و مورد اعتماد بود».

ابن حبّان نیز در در کتاب «الثقات»، مروان بن معاویة، را در شمار راویان قابل اعتماد و معتبر و قوی و مؤثّق و مطمئن و امین برشمرده است.

در کتاب «جامع المسانید» [۱۶۶۲]، چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و یروی عن الامام أبی حنیفة/في هذه المسانید»؛ «مروان بن معاویة فزاری، در این مسانید، به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است».

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۱۶۶۳]، مروان بن معاویة را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/، ذکر کرده است.

نگارنده گوید:

مروان بن معاویة فزاری، از ابوحنیفه، از عبدالله بن دینار، از عبدالله بن عمربچنین روایت کرده که وی گفته است: «رأیتُ رسول الله جیمسح في السفر علی الخفیّن ولم یوقّت»؛ «رسول خدا جرا دیدم که در سفر، بر موزه‌ها - بی‌آن که وقتی را مشخص کند - مسح می‌نمود».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی، در کتاب «جامع المسانید» [۱۶۶۴]ذکر کرده و گفته است: ابومحمد بخاری، این حدیث را از ابوسعید، از سلیمان بن عبیدالله، از مروان بن معاویة فزاری، از امام ابوحنیفه/، روایت نموده است.

و همچنین راقم سطور گوید:

مروان بن معاویة فزاری، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «العجوة» [۱۶۶۵]

«حَدَّثَنَا جُمْعَةُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، حَدَّثَنَا مَرْوَانُ، أَخْبَرَنَا هَاشِمُ بْنُ هَاشِمٍ، أَخْبَرَنَا عَامِرُ بْنُ سَعْدٍ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: «مَنْ تَصَبَّحَ كُلَّ يَوْمٍ سَبْعَ تَمَرَاتٍ عَجْوَةً، لَمْ يَضُرَّهُ فِي ذَلِكَ اليَوْمِ سُمٌّ وَلاَ سِحْرٌ»»(ح ۵۴۴۵)

«جمعة بن عبدالله، از مروان بن معاویة فزاری، از هاشم بن هاشم، از عامر بن سعد، از پدرش برای ما روایت کرده که رسول خدا جفرمود: «هر کس که هفت دانه‌ی خرمای عجوة صبحانه بخورد، در آن روز نه زَهر و نه سحر او را زیان می‌رساند».

* در باب «فضل صلاة العصر» [۱۶۶۶]

«حَدَّثَنَا الحُمَيْدِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا مَرْوَانُ بْنُ مُعَاوِيَةَ، قَالَ: حَدَّثَنَا إِسْمَاعِيلُ، عَنْ قَيْسٍ، عَنْ جَرِيرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ، قَالَ: كُنَّا عِنْدَ النَّبِيِّ ج، فَنَظَرَ إِلَى القَمَرِ لَيْلَةً - يَعْنِي البَدْرَ - فَقَالَ: «إِنَّكُمْ سَتَرَوْنَ رَبَّكُمْ، كَمَا تَرَوْنَ هَذَا القَمَرَ، لاَ تُضَامُّونَ فِي رُؤْيَتِهِ، فَإِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ لاَ تُغْلَبُوا عَلَى صَلاَةٍ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَقَبْلَ غُرُوبِهَا فَافْعَلُوا» ثُمَّ قَرَأَ: [وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَقَبْلَ الغُرُوبِ] (ق: ۳۹)، قَالَ إِسْمَاعِيلُ: «افْعَلُوا لاَ تَفُوتَنَّكُمْ»»(ح ۵۵۴)

«حُمیدی، از مروان بن معاویة فزاری، از اسماعیل، از قیس، از جریر، برای ما روایت کرده که وی گفته است: شبی، خدمت رسول خدا جبودیم. ایشان به سوی ماه، نظر کرد و فرمود: «همین طور که این ماه را می‌بینید، پروردرگاتان را خواهید دید. در این مورد، هیچ مزاحمتی برای شما، وجود نخواهد داشت. (اگر می‌خواهید دیدار خداوند نصیب شما شود) سعی کنید بر نمازهای صبح و عصر، مواظبت نمایید؛ و حتماً این کار را انجام دهید».

سپس آن حضرت جاین آیه را تلاوت فرمود: ﴿فَٱصۡبِرۡ عَلَىٰ مَا يَقُولُونَ وَسَبِّحۡ بِحَمۡدِ رَبِّكَ قَبۡلَ طُلُوعِ ٱلشَّمۡسِ وَقَبۡلَ ٱلۡغُرُوبِ٣٩[ق: ۳۹] «خداوند را قبل از طلوع و قبل از غروب آفتاب، به پاکی یاد کنید».

اسماعیل (از راویان این حدیث) گفته است: آن نمازها را ادا کنید و نگذارید که فوت شود».

* در باب «ما جاء في زمزم» [۱۶۶۷]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدٌ هُوَ ابْنُ سَلاَمٍ، أَخْبَرَنَا الفَزَارِيُّ، عَنْ عَاصِمٍ، عَنِ الشَّعْبِيِّ، أَنَّ ابْنَ عَبَّاسٍ سمَا حَدَّثَهُ قَالَ: «سَقَيْتُ رَسُولَ اللَّهِ جمِنْ زَمْزَمَ، فَشَرِبَ وَهُوَ قَائِمٌ» قَالَ عَاصِمٌ: فَحَلَفَ عِكْرِمَةُ مَا كَانَ يَوْمَئِذٍ إِلَّا عَلَى بَعِيرٍ»(ح ۱۶۳۷)

«محمد بن سلام، از مروان بن معاویة فزاری، از عاصم، از شعبی، برای ما روایت کرده که وی گفته است: ابن عباسبگفت: رسول خدا جرا از آب زمزم، نوشانیدم؛ و او، به حالت ایستاده آب نوشید.

عاصم گفته است: عکرمه چنین سوگند یاد کرده است: در آن روز، آن حضرت جایستاده نبود، بلکه بر شتر سوار بود».

* در باب «من نذر المشی الی الكعبة» [۱۶۶۸].

* در باب «كراهیة النبيّ جان تعری المدینة» [۱۶۶۹].

* در باب «الغرفة والعلیّة المشرفة وغیر المشرفة في السطوح وغیرها» [۱۶۷۰].

* در باب «خلق آدم وذرّیته» [۱۶۷۱].

* در باب ﴿إِذۡ هَمَّت طَّآئِفَتَانِ مِنكُمۡ أَن تَفۡشَلَا وَٱللَّهُ وَلِيُّهُمَاۗ وَعَلَى ٱللَّهِ فَلۡيَتَوَكَّلِ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ١٢٢[آل عمران: ۱۲۲] [۱۶۷۲].

* در باب «غزوة الرجیع ورعل وذكوان وبئر معونة» [۱۶۷۳].

* در باب «قوله تعالی: ﴿وَٱلۡجُرُوحَ قِصَاصٞۚ[المائدة: ۴۵]» [۱۶۷۴].

به هر حال، روایات «مروان بن معاویة فزاری»/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۱۳ مورد آمده است.

[۱۶۵۹] بیوگرافی «مروان بن معاویة فزاری» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۴/۱/۳۷۲؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۱۷؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۸/۲۷۲؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۱۳/۱۴۹؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۹/۵۱؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۴۸۳؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱۰/۸۸؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۱۳۳؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۱۷۲؛ »تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۸/۲۰؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۳۳۳؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۷/۳۲۹؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۳۱۹ [۱۶۶۰] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۹۵ و ۲۹۶ [۱۶۶۱] «تهذیب التهذیب» ۱۰/۸۸ و ۸۹ [۱۶۶۲] «جامع المسانید» ۲/۵۵۹ [۱۶۶۳] «عقود الجمان»؛ ص ۱۴۴ [۱۶۶۴] «جامع المسانید» ۱/۲۸۰ [۱۶۶۵] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۸۱۹ [۱۶۶۶] همان ۱/۷۸ [۱۶۶۷] همان ۱/۲۲۱ [۱۶۶۸] همان ۱/۲۵۱ [۱۶۶۹] همان ۱/۲۵۳ [۱۶۷۰] همان ۱/۳۳۵ [۱۶۷۱] همان ۱/۴۶۹ [۱۶۷۲] همان ۲/۵۸۰ [۱۶۷۳] همان ۲/۵۹۰ [۱۶۷۴] همان ۲/۶۶۳

۸۹- مِسْعَر بن کدام حنفی/ [۱۶۷۵] [متوفّای ۱۵۳ یا ۱۵۵ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۶۷۶]گوید:

وی، پیشوای دینی، حافظ حدیث: ابوسلمة (مِسْعَر بن کدام بن ظُهَیر بن عُبَیدة بن حارث بن هلال بن عامر بن صعصعة) هلالی (عامری رُواسی) کوفی أحول، یکی از شخصیّت‌های برجسته‌ی اسلامی و از زمره‌ی طلایه داران و پیشقراولان عرصه‌ی علمی و پیشگامان و پیشاهنگان دینی می‌باشد که از عدی بن ثابت، حکم بن عتیبة، قتادة، عمرو بن مرّة، و کسان دیگر از طبقه‌ی آنان، به نقل روایت پرداخته است.

و از کسانی که از مِسعر بن کدام، به روایت حدیث پرداخته‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

سفیان بن عیینه؛ یحیی قطان؛ محمد بن بشر؛ یحیی بن آدم؛ ابونعیم؛ خلّاد بن یحیی؛ و شمار زیادی از دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش.

محمد بن بشر گوید: «كان عند مسعر، نحو ألف حدیث، فكتبتُها سوی عشرة»؛ «به نزد مِسعر بن کدام، در حدود هزار حدیث وجود داشت که من به جز ده حدیث، تمامی آن‌ها را نوشتم».

یحیی قطان گوید: «ما رأیتُ أثبت من مسعر»؛ «من، کسی را مطمئن‌تر و قوی‌تر و درستکارتر و امانت‌دارتر از مِسعر بن کدام، ندیده‌ام».

احمد بن حنبل گوید: «الثقة مثل شعبة ومسعر»؛ «راویان مؤثق و قابل اعتماد، چون شعبه و مسعر هستند».

وکیع بن جرّاح گفته است: «شكّ مسعر، كیقین غیره»؛ «شک و تردید مِسعر بن کدام، به سان یقین دیگران است».

حسن بن عمارة گوید: «ان لم یدخل الجنة الّا مثل مسعر، فانّ اهل الجنّة لقلیل»؛ «اگر چنان‌چه افرادی چون مِسعر بن کدام، وارد بهشت نشوند، پس به راستی که بهشتیان، اندک خواهند بود.»

سفیان بن عیینه نیز گفته است: «قالوا للأعمش: انّ مسعراً شكّ في حَدیثه. فقال: شكّه، كیقین غیره»؛ «گروهی، خطاب به اعمش گفتند: بی‌گمان، مِسعر بن کدام، در احادیث و روایات خویش، دچار شک و تردید هم شده است. اعمش گفت: (هان بدانید که) شک و تردید مسعر، به سان یقین دیگران است».

از خالد بن عمرو، روایت است که گفت: «رأیتُ مسعراً كان جبهته ركبة عنز من السجود»؛ «مِسعر بن کدام را در حالی دیدم که پیشانی وی، بر اثر سجده، به سان زانوی بز شده بود».

شعبه گوید: «كنّا نسمّی مسعراً المصحف؛ من اتقانه. هو عند الكوفیین كابن عون عند البصریین»؛ «ما (علماء و صاحب نظران اسلامی)، مسعر بن کدام را به خاطر مهارت و خبرگی و کاردانی و توانایی و استادی و شایستگی وی، به «مصحف» (قرآن) نامگذاری کرده بودیم؛ جایگاه مِسعر بن کدام از دیدگاه دانشوران و فرهیختگان کوفه، به سان شأن و مقام ابن عون در نزد علماء و اندیشمندان بصره بود».

خریبی گوید: «ما من أحد الّا وقد أخذ علیه الّا مسعر»؛ «هر یک از علماء و صاحب نظران اسلامی، به نوعی مورد نکوهش و انتقاد و ملامت و سرزنش قرار گرفته است؛ به جز مسعر که از این قاعده، مستثنا می‌باشد».

علامه عبدالقادر قرشی، در کتاب «الجواهر المضیة» [۱۶۷۷]، به ذکر مِسعر بن کدام پرداخته و وی را در شمار علماء و صاحب نظران احناف، برشمرده و گفته است: «روی عن أبی حنیفة وعطاء وقتادة؛ روی عنه السفیانان»؛ «مِسعر بن کدام، از امام ابوحنیفه، عطاء و قتادة، حدیث روایت نموده است؛ و از او نیز؛ سفیان ثوری و سفیان بن عیینه، به نقل روایت پرداخته‌اند».

سفیان ثوری گوید: «كنّا اذا اختلفنا في شیء، سألنا مسعراً منه»؛ «هرگاه، پیرامون موضوع یا مسأله‌ای با همدیگر، اختلاف پیدا می‌کردیم، برای حلّ و فصل آن، به مِسعر بن کدام مراجعه می‌کردیم و درباره‌ی آن موضوع یا مسأله، از او می‌پرسیدیم».

احمد بن حنبل نیز گفته است: «كان ثقة خیاراً»؛ «مِسعر بن کدام، از زمره‌ی راویان مؤثّق و قابل اعتماد و از مردمان برگزیده و نیک و بزرگ منش و قابل احترام بود».

مسعر، به سال ۱۵۵ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید. رحمت و رضوان خدا بر او باد.

جماعت محدّثان (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، نیز از وی حدیث روایت کرده‌اند.

خود مِسعر بن کدام، گفته است: «من جعل أباحنیفة بینه وبین الله، رجوتُ أن لایخاف ولا یكون فرط في الاحتیاط لنفسه»؛ «هر کس، در بین خود و خداوند بلند مرتبه، امام ابوحنیفه/را قرار دهد، امید آن دارم که دچار ترس و هراس نگردد و برای احتیاط و دوراندیشی، در حق خویش، دچار زیاده روی و افراط نشده باشد».

در کتاب «جامع المسانید» [۱۶۷۸]چنین آمده است:

«و مع تقدّمه وجلالة محلّه، وهو شیخ أكبر شیوخ الامام احمد والبخاری ومسلم - رحمهم الله -، یروی عن الامام أبی حنیفة/في هذه المسانید»؛ «مِسعر بن کدام/- با وجود این که بزرگترین و برجسته‌ترین استاد اساتید امام احمد بن حنبل/، بخاری/و مسلم/می‌باشد - باز هم در این مسانید، به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است».

حافظ سیوطی، در کتاب «تبییض الصحیفة» [۱۶۷۹]گوید: «رُوی أیضاً عن ابن المبارك، انّه قال: رأیتُ مسعراً في حلقة أبی حنیفة وهو جالس بین یدیه یسأله ویستفهم منه. وما رأیت أحداً قطّ تكلّم في الفقه، أحسن من أبی حنیفة».

«همچنین، از عبدالله بن مبارک (یکی از شاگردان امام ابوحنیفه/) روایت است که گفت: مِسعر بن کدام را در حلقه‌ی درس امام ابوحنیفه/در حالی دید که وی در جلو روی امام ابوحنیفه/نشسته بود و از وی، سؤال می‌کرد و در مورد برخی از مسائل، تحقیق و استعلام و کند و کاو و پرس و جو می‌کرد. و هرگز کسی را ندیده‌ام که در احکام و مسائل فقهی، بهتر و بایسته‌تر از امام ابوحنیفه/سخن گفته باشد».

و بدین سان، حافظ سیوطی، در جایی دیگر از کتاب «تبییض الصحیفة» [۱۶۸۰]گفته است: «و رُوی أیضاً عن مِسعر بن كِدام؛ أنّه قال: أتیتُ أباحنیفة في مسجده؛ فرأیتُه یصلّی بالغداة؛ ثم یجلس للناس في العلم الی أن یصلّی الظهر؛ ثم یجلس الی العصر؛ فاذا صلّی العصر، جلس الی المغرب؛ فاذا صلّی المغرب، جلس الی أن یصلّی العشاء؛ فقلتُ في نفسی: هذا الرجل في هذا الشغل، متی یتفرّغ للعبادة؟! لأتعاهدنّه اللیلة. فتعاهدته؛ فلمّا هدأ الناس، خرج الی المسجد، فانتصب الی الصلاة الی ان طلع الفجر؛ ودخل منزله ولبس ثیابه وخرج الی المسجد وصلّی الغداة؛ فجلس للناس الی الظهر؛ ثم الی العصر؛ ثم الی المغرب؛ ثم الی العشاء؛ فقلتُ في نفسی: ان الرجل قد ینشط اللیلة. لأتعاهدنّه اللیلة. فتعاهدته؛ فلمّا هدأ الناس، خرج، فانتصب للصلاة. ففعل كفعله في اللیلة الاولی. فقلتُ في نفسی: لألزمنّه الی أن یموت أو أموت. فلازمتُه في مسجده.

و قال ابن ابی معاذ: فبلغنی أنّ مسعراً مات في مسجد ابی حنیفة في سجوده. رحمة الله علیه» [۱۶۸۱].

«به نزد ابوحنیفه، به مسجدش رفتم. او را در حال گزاردن نماز صبح دیدم. آن گاه، پس از گزاردن نماز، برای مردم، حلقه‌ی درس تشکیل داد و تا نماز ظهر، این کلاس ادامه پیدا کرد. سپس نماز ظهر را گزارد و پس از گزاردن نماز، دوباره برای تعلیم مردم نشست و تا نماز عصر، این کلاس، ادامه یافت؛ پس از آن، نماز عصر را گزارد و باز هم تا مغرب، برای آموزش مردم نشست؛ و چون نماز مغرب را خواند، دوباره تا عشاء، برای مردم، حلقه‌ی درس، تشکیل داد و پس از آن، نماز عشاء را گزارد.

مِسعر بن کدام گوید: با خود گفتم: این مرد (ابوحنیفه)، پیوسته در این شغل و کار (تدریس و تعلیم) است؛ پس چه وقت، برای عبادت، بیکار می‌شود و فراغت می‌یابد! از این رو، با خود عهد بستم تا ابوحنیفه را زیر نظر بگیرم؛ ابوحنیفه را زیر نظر گرفتم؛ و نتیجه این شد که چون مردم به خواب رفتند، او به مسجد آمد؛ و تا نماز صبح، به گزاردن نماز و شب زنده داری پرداخت؛ سپس به خانه‌ی خویش وارد شد و لباس هایش را بر تن کرد و به سوی مسجد بیرون شد و نماز صبح را گزارد؛ و دوباره، همان برنامه‌ی روز پیشین خویش را شروع کرد؛ یعنی تشکیل حلقه‌ی درس، از صبح تا عشاء.

مِسعر بن کدام، در ادامه گوید: با خود گفتم: ابوحنیفه، حتماً امشب استراحت خواهد کرد؛ از این رو؛ امشب نیز او را زیر نظر خواهم گرفت؛ او را در شب دوم نیز زیر نظر گرفتم و چون مردم به خواب رفتند، او به مسجد رفت و به نماز ایستاد و همان کارهای شب پییشن را تکرار کرد؛ (یعنی: تا نماز صبح، به گزاردن نماز و شب زنده داری پرداخت؛ سپس به خانه برگشت و لباس هایش را بر تن کرد و به سوی مسجد بیرون شد و نماز صبح را گزارد؛ و دوباره، همان برنامه‌ی روز پیشین خویش را شروع کرد؛ یعنی تشکیل حلقه‌ی درس، از صبح تا عشاء.)

من با خود گفتم: حتماً او را تا زمانی که وفات کند یا من بمیرم، لازم خواهم گرفت و از او، جدا نخواهم شد؛ از این رو، در مسجدش، او را لازم گرفتم.

ابن ابومعاذ گوید: به من خبر رسیده است که مِسعر بن کدام، در حال سجده، در مسجد امام ابوحنیفه/، وفات کرده و جان به جان آفرین، تسلیم نموده است. رحمت و رضوان خدا بر او باد».

حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۶۸۲]گوید:

حفص بن غیاث، به نقل از هشام بن عروة گوید: «ما قدم علینا من العراق، أفضل من ایوب ومن ذاك الرُؤاسی؛ یعنی: مسعراً؛ لأنّ رأسه كان كبیراً»؛ «از سرزمین عراق، کسی بهتر از ایوب و از این (هلالی عامری) رُواسی (کوه استوار)، یعنی مِسعر بن کدام، به نزد من نیامده است؛ و به مِسعر بن کدام، از آن جهت «رُواسی» گفته‌اند: زیرا جمجمه‌ی سر وی، بزرگ بود».

علی بن مدینی گوید: خطاب به یحیی بن سعید گفتم: «أیّما أثبت؟ هشام الدستوائی أو مسعر. قال: ما رأیتُ مثل مسعر. كان مسعر، من أثبت الناس»؛ «کدام یک از از این دو نفر، در حدیث، مطمئن‌تر و معتبرتر است؛ هشام دستوائی یا مِسعر بن کدام؟ وی در پاسخ گفت: من تاکنون، کسی را مثل مسعر ندیده‌ام؛ وی از مطمئن‌ترین و معتبرترین مردمان، در حدیث بود».

عمرو بن علی گوید: «سمعتُ ابن مهدی یقول: حدّثنا ابوخلدة؛ فقال له احمد بن حنبل: كان ثقة؛ وكان مؤدباً وكان خیاراً؛ الثقة شعبة ومسعر»؛ «از عبدالرحمن بن مهدی شنیدم که می‌گفت: ابوخلدة، برای ما روایت کرد. احمد بن حنبل برای او گفت: وی، فردی مؤثّق و قابل اعتماد، مؤدّب و خوش اخلاق و بزرگ منش و آداب دان و برگزیده و نیکو بود؛ شعبه و مِسعر بن کدام، هر دو، از راویان ثقه و مورد اعتماد بودند».

خریبی به نقل از سفیان ثوری گوید: «كنّا اذا اختلفنا في شیء، سألنا عنه مسعراً»؛ «هرگاه ما (علماء و صاحب نظران اسلامی) پیرامون موضوع یا مسأله‌ای اختلاف می‌کردیم، درباره‌ی آن، از مِسعر بن کدام می‌پرسیدیم».

سفیان ثوری در ادامه گوید: شعبة گفته است: «كنّا نسمّی مسعراً، المصحف»؛ «ما، مسعر بن کدام را به «مصحف» (قرآن)، نامگذاری کرده بودیم».

ابراهیم بن سعید جوهری گوید: «كان یسمّی المیزان»؛ «مِسعر بن کدام را «میزان» (ترازو و مقیاس) نامیدند».

عبدالله بن مبارک نیز در مقام توصیف علم و دانش، حکمت و فرزانگی و خبرگی و مهارت مِسعر بن کدام، در چندین بیت، چنین می‌سراید:

مـن كـان ملتمسـاً صـالحـاً
فلیأت حلقة مِسعر بن كِدام

«هر کس، در پی انسان درستکار و شریف، نجیب و محترم، شایسته و کاردان و توانا و متخصص است، بایستی در حلقه‌ی درس مِسعر بن کدام، شرکت نماید».

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۱۶۸۳]، مِسعر بن کدام را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است. [۱۶۸۴]

و در کتاب «جامع المسانید» [۱۶۸۵]ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی نیز، بیان شده است که وی، در این مسانید، به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است.

نگارنده گوید:

مِسعر بن کدام، از ابوحنیفه، از زیاد بن علاقة، از قطبة بن مالکسچنین روایت کرده که وی گفته است: «سمعتُ النبي جیقرأ في إحدی ركعتی الفجر: ﴿وَٱلنَّخۡلَ بَاسِقَٰتٖ لَّهَا طَلۡعٞ نَّضِيدٞ١٠[ق: ۱۰] «از پیامبر شنیدم که در یکی از دو رکعت نماز صبح، آیه‌ی ده سوره‌ی ق را تلاوت کردند».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی، در کتاب «جامع المسانید» [۱۶۸۶]ذکر کرده و در ادامه گفته است: حافظ طلحة بن محمد، این حدیث را در مسند خویش، از مِسعر بن کدام، از امام ابوحنیفه/روایت نموده است.

و بدین سان، قاضی ابوبکر محمد بن عبدالباقی انصاری، نیز این حدیث را از مِسعر بن کدام، از امام ابوحنیفه/نقل نموده است.

و نگارنده گوید:

مِسعر بن كِدام/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «الصلاة اذا قدم من سفر» [۱۶۸۷]

«حَدَّثَنَا خَلَّادُ بْنُ يَحْيَى، قَالَ: حَدَّثَنَا مِسْعَرٌ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَارِبُ بْنُ دِثَارٍ، عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ، قَالَ: أَتَيْتُ النَّبِيَّ جوَهُوَ فِي المَسْجِدِ - قَالَ مِسْعَرٌ: أُرَاهُ قَالَ: ضُحًى - فَقَالَ: «صَلِّ رَكْعَتَيْنِ» وَكَانَ لِي عَلَيْهِ دَيْنٌ فَقَضَانِي وَزَادَنِي»(ح ۴۴۳)

«خلّاد بن یحیی، از مِسعر بن کدام، از محارب بن دثار، از جابر بن عبداللهسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: به نزد پیامبر جدر حالی حاضر شدم که وی در مسجد بود. مِسعر بن کدام گوید: گمان می‌کنم که محارب بن دثار گفت: هنگام چاشت بود. آن حضرت جفرمود: «دو رکعت نماز بگزار». من از وی، پول طلب داشتم؛ آن حضرت جطلب مرا پرداخت کرد و زیاده هم به من داد».

* در باب «القراءة في العشاء» [۱۶۸۸]

«حَدَّثَنَا خَلَّادُ بْنُ يَحْيَى، قَالَ: حَدَّثَنَا مِسْعَرٌ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَدِيُّ بْنُ ثَابِتٍ، سَمِعَ البَرَاءَ س، قَالَ: سَمِعْتُ النَّبِيَّ ج"يَقْرَأُ: وَالتِّينِ وَالزَّيْتُونِ فِي العِشَاءِ، وَمَا سَمِعْتُ أَحَدًا أَحْسَنَ صَوْتًا مِنْهُ أَوْ قِرَاءَةً "»(ح ۷۶۹)

«خلّاد بن یحیی، از مِسعر بن کدام، از عدیّ بن ثابت، برای ما روایت کرده که وی گفته است: از براء بن عازبسشنیدم که گفت: از رسول خدا جشنیدم که در نماز عشاء، سوره‌ی «والتین والزیتون» را خواند؛ و من هیچ کس را خوش آوازتر یا خوش قرائت‌تر از وی، ندیده‌ام».

* در باب «اذا حنث ناسیاً في الأیمان؛ وقول الله تعالی: ﴿وَلَيۡسَ عَلَيۡكُمۡ جُنَاحٞ فِيمَآ أَخۡطَأۡتُم بِهِۦ[الأحزاب: ۵]؛ و قال: ﴿لَا تُؤَاخِذۡنِي بِمَا نَسِيتُ[الكهف: ۷۳] [۱۶۸۹]

«حَدَّثَنَا خَلَّادُ بْنُ يَحْيَى، حَدَّثَنَا مِسْعَرٌ، حَدَّثَنَا قَتَادَةُ، حَدَّثَنَا زُرَارَةُ بْنُ أَوْفَى، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ، يَرْفَعُهُ قَالَ: «إِنَّ اللَّهَ تَجَاوَزَ لِأُمَّتِي عَمَّا وَسْوَسَتْ، أَوْ حَدَّثَتْ بِهِ أَنْفُسَهَا، مَا لَمْ تَعْمَلْ بِهِ أَوْ تَكَلَّمْ»»(ح ۶۶۶۴)

«خلاد بن یحیی، از مِسعر بن کدام، از قتادة، از زرارة بن أوفی، از ابوهریرةس- که این حدیث را به آن حضرت جرسانده است - برای ما روایت کرده که آن حضرتجفرموده است: «خداوند، وسوسه‌هایی را که در دل امّت من، خطور می‌نمایند، معاف فرموده است تا زمانی که بر مقتضای آن، عمل نکرده و یا درباره‌ی آن، سخن بر زبان نیاورده باشند».

* در باب «الوضوء بالمدّ» [۱۶۹۰].

* در باب «المكث بین السجدتین» [۱۶۹۱].

* در باب «قیام النبيّ جحتّی ترم قد ماه» [۱۶۹۲].

* در باب «رمی الجمار» [۱۶۹۳].

* در باب «خراج الحجّام» [۱۶۹۴].

* در باب «حُسن القضاء» [۱۶۹۵].

* در باب «الخطاء والنسیان في العتاقة والطلاق ونحوه» [۱۶۹۶].

* در باب «الهبة المقبوضة وغیر المقبوضة» [۱۶۹۷].

* در باب «قول الله عزوجل: ﴿وَءَاتَيۡنَا دَاوُۥدَ زَبُورٗا١٦٣[النساء: ۱۶۳]» [۱۶۹۸].

* در باب «حدیث الغار» [۱۶۹۹].

به هر حال، روایات «مِسعر بن كِدام»/در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۱۸ مورد آمده است.

[۱۶۷۵] بیوگرافی «مسعر بن کدام» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۴/۲/۱۳؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۱۲۳؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۸/۳۶۸؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۷/۱۶۳؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۵۰۷؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱۰/۱۰۲؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۱۳۷؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۱۷۶؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۸/۵۱؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۳۲۰؛ «شذرات الذهب، ابن عماد ۱/۲۳۸؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۸۸؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۴۱۹ [۱۶۷۶] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۱۸۸ و ۱۸۹ [۱۶۷۷] «الجواهر المضیة» ۲/۱۶۷ [۱۶۷۸] «جامع المسانید» ۲/۵۵۵ [۱۶۷۹] «تبییض الصحیفة»، ص ۱۱۳ [۱۶۸۰] همان ص ۱۱۵ [۱۶۸۱] «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۱۳/۳۵۶ [۱۶۸۲] «تهذیب التهذیب» ۱۰/۱۰۳ و ۱۰۴ [۱۶۸۳] «عقود الجمان»؛ ص ۱۴۵ [۱۶۸۴] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۰ [۱۶۸۵] «جامع المسانید». [۱۶۸۶] «جامع المسانید» ۱/۳۲۸ و ۳۲۹ [۱۶۸۷] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۶۳ [۱۶۸۸] همان ۱/۱۰۶ [۱۶۸۹] همان ۱/۹۸۶ [۱۶۹۰] همان ۱/۳۳ [۱۶۹۱] همان ۱/۱۱۳ [۱۶۹۲] همان ۱/۱۵۲ [۱۶۹۳] همان ۱/۲۳۵ [۱۶۹۴] همان ۱/۳۰۴ [۱۶۹۵] همان ۱/۳۲۲ [۱۶۹۶] همان ۱/۳۴۳ [۱۶۹۷] همان ۱/۳۵۵ [۱۶۹۸] همان ۱/۴۸۵ [۱۶۹۹] همان ۱/۴۹۴

۹۰- مُعافی بن عمران مَوْصلی/ [۱۷۰۰] [متوفّای ۱۸۵ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۷۰۱]گوید:

وی، پیشوای الگو و امام نمونه، رهبر ایده آل و اسوه، حافظ حدیث، شیخ جزیره: ابومسعود (مُعافَی بن عمران بن نُفیل بن جابر بن جَبَلة بن عُبید بن لبید بن مُخاشن بن سلمة بن مالک بن فَهم) اَزْدی (فهمی، نُفَیلی) مَوصلی می‌باشد؛ که از این افراد، به سماع حدیث پرداخته است:

ثور بن یزید؛ جعفر بن برقان؛ هشام بن حسان؛ حنظلة بن ابی سفیان؛ ابن جریج؛ سعید بن ابوعروبة؛ اوزاعی و شمار زیادی از دیگر بزرگان عرصه‌ی علم و دانش.

و از کسانی که از مُعافَی بن عمران، به روایت حدیث پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

بشر حافی؛ محمد بن جعفر ورکانی؛ ابراهیم بن عبدالله هروی؛ محمد بن عبدالله عمار؛ عبدالله بن أبی خداش؛ و شمار زیادی از دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت و فرزانگی.

یحیی بن معین گوید: «ثقة»؛ «مُعافَی بن عمران، فردی مؤثّق و معتبر و مطمئن و قابل اعتماد بود».

ابن سعد گوید: «كان ثقةً فاضلاً خیراً صاحب سنّة»؛ «مُعافَی بن عمران، روایت کننده‌ای ثقه و مورد اعتماد، محترم و شریف و برگزیده و بزرگ منش و صاحب سنّت و متعهّد و پایبند بدان بود».

عبدالله بن مبارک نیز پیوسته می‌گفت: «حدّثنی ذاك الرجل الصالح»؛ «این مرد درستکار و شریف و نجیب و محترم و کاردان و توانا و متخصص و کارشناس، (یعنی مُعافَی بن عمران)، به من خبر داد که....».

احمد بن یونس گوید: «سمعتُ سفیان الثوری وذكر المعافی فقال: ذاك یاقوتة العلماء»؛ «از سفیان ثوری شنیدم که به ذکر مُعافَی بن عمران پرداخت و گفت: این فرد، یاقوت علماء و صاحب نظران اسلامی است».

ابن عمار گفته است: «لم أر أحداً قطّ افضل منه»؛ «هرگز، کسی را بهتر و شایسته‌تر و برازنده‌تر از مُعافَی بن عمران ندیده‌ام».

ابوزکریا محمد بن زید اَزْدی نیز در تاریخ خویش، در بیست و اندی صفحه، به بیان بیوگرافی مُعافَی بن عمران پرداخته و گفته است: «صنّف المعافی في السنن والزهد والأدب والفتن وغیر ذلك»؛ «مُعافَی بن عمران، در عرصه‌های مختلف از قبیل «سنن»؛ «زهد»؛ «ادب»، «فتن» و غیر آن‌ها، قلم فرسایی نموده و کتاب، به رشته‌ی تحریر درآورده است».

بشر بن حارث حافی گوید: «قال الاوزاعی وقد اجتماع عنده المعافی وابن المبارك وموسی بن أعین: هؤلاء أئمة الناس، لكن لاأقدم علی الموصلی أحداً»؛ «اوزاعی - در حالی که در نزد او، این سه نفر: مُعافَی بن عمران، عبدالله بن مبارک و موسی بن أعین وجود داشت - گفت: این افراد، از زمره‌ی ائمه و پیشوایان مردم به شمار می‌آیند؛ ولی من، هیچ کس را بر مُعافَی بن عمران موصلی، ترجیح نمی‌دهم و مقدّم نمی‌کنم».

ابن عمار نیز گفته است: «مات سنة خمس وثمانین ومائة»؛ «مُعافَی بن عمران به سال ۱۸۵ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید». ولی دیگران، بر این باورند که وی، به سال ۱۸۴ ه‍ . ق وفات کرد و به رحمت ایزدی پیوست.

بشر بن حارث گوید: «كان یحفظ الحدیث والمسائل»؛ «مُعافَی بن عمران، پیوسته به حفظ حدیث و احکام و مسائل فقهی، همّت می‌گماشت».

علماء و صاحب نظرانی که در ذیل، بدان‌ها اشاره می‌شود، از زمره‌ی کسانی‌اند که مُعافَی بن عمران را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده‌اند؛ و این دسته از علماء، عبارتند از:

۱- حافظ جلال الدین مزّی، در کتاب «تهذیب الكمال» [۱۷۰۲].

۲- حافظ جلال الدین سیوطی، در کتاب «تبییض الصحیفة» [۱۷۰۳]

۳- حافظ ابن بزّاز کردری، در کتاب «المناقب» [۱۷۰۴].

۴- علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی، در کتاب «عقود الجمان» [۱۷۰۵].

نگارنده گوید:

مُعافَی بن عمران موصلی، از ابوحنیفه، از خالد بن علقمة، از عبد خیر، از علی بن ابی طالبسچنین روایت کرده است: «انّه دعا بماءٍ، فغسل یدیه ثلاثآً؛ وتمضمض ثلاثاً واستنشق ثلاثاً؛ وغسل وجهه ثلاثاً؛ وغسل ذراعیه ثلاثاً؛ ومسح برأسه ثلاثاً وغسل قدمیه ثلاثاً. ثم قال: هذا وضوء رسول الله ج»؛ «علی بن ابی طالبس، آب خواست؛ آنگاه دست‌ها (تا مچ)، دهان، بینی، صورت و دست‌ها (تا آرنج) را سه بار شست؛ پس از آن، سه مرتبه سرش را مسح کرد و در آخر سه بار پاهای خویش را شست و گفت: وضو رسول خدا ج، این‌چنین بود».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی، در کتاب «جامع المسانید» [۱۷۰۶]ذکر کرده و در ادامه گفته است: ابومحمد بخاری، این حدیث را از مُعافَی بن عمران موصلی، از امام ابوحنیفه/روایت نموده است.

و بدین سان، راقم سطور گوید:

مُعافَی بن عمران موصلی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «ما قیل انّ النبيّ جلم یحوّل رداءه في الاستسقاء یوم الجمعة» [۱۷۰۷]

«حَدَّثَنَا الحَسَنُ بْنُ بِشْرٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُعَافَى بْنُ عِمْرَانَ، عَنِ الأَوْزَاعِيِّ، عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي طَلْحَةَ، عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ: أَنَّ رَجُلًا شَكَا إِلَى النَّبِيِّ ج، هَلاَكَ المَالِ وَجَهْدَ العِيَالِ «فَدَعَا اللَّهَ يَسْتَسْقِي» وَلَمْ يَذْكُرْ أَنَّهُ حَوَّلَ رِدَاءَهُ وَلاَ اسْتَقْبَلَ القِبْلَةَ»(ح ۱۰۱۸)

«حسن بن بشر، از مُعافَی بن عمران موصلی، از اوزاعی، از اسحاق بن عبدالله، از انس بن مالکسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: مردی به نزد رسول خدا جآمد و از تلف شدن حیوانات و مشقت (گرسنگی) و رنج زن و فرزند (خشکسالی) شکایت کرد. آن حضرت جاز خداوند بلند مرتبه، طلب باران کرد. و راوی حدیث، یادآور نشده که آن حضرت جردای خویش را برگردانیده و رو به قبله نموده باشد».

* در باب «ذكر معاویةس» [۱۷۰۸]

«حَدَّثَنَا الحَسَنُ بْنُ بِشْرٍ، حَدَّثَنَا المُعَافَى، عَنْ عُثْمَانَ بْنِ الأَسْوَدِ، عَنِ ابْنِ أَبِي مُلَيْكَةَ، قَالَ: أَوْتَرَ مُعَاوِيَةُ بَعْدَ العِشَاءِ بِرَكْعَةٍ، وَعِنْدَهُ مَوْلًى لِابْنِ عَبَّاسٍ، فَأَتَى ابْنَ عَبَّاسٍ فَقَالَ: «دَعْهُ فَإِنَّهُ قَدْ صَحِبَ رَسُولَ اللَّهِ ج»»(ح ۳۷۶۴)

«حسن بن بشر، از مُعافَی بن عمران موصلی، از عثمان بن اسود، از ابن ابوملیکة، برای ما روایت کرده که وی گفته است: معاویةسپس از نماز عشاء، (نماز وتر را) یک رکعت گزارد. در آن هنگام، (کریب) برده‌ی آزاد شده‌ی ابن عباسبنزد وی بود. او به نزد ابن عباسبرفت و (اعتراض گونه) موضوع را بدو گفت. ابن عباسبگفت: او را به حال خود واگذار؛ زیرا معاویةس، با پیامبر جمصاحب و همراه بوده است».

[۱۷۰۰] بیوگرافی «معافی بن عمران موصلی» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۴/۲/۶۰؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۴۱؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۸/۳۹۹؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۱۳/۲۲۶؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۹/۸۰؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۵۲۹؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱۰/۱۸۰؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۱۵۵؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۱۹۴؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۸/۱۸۵؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۳۲۵؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۳۰۸؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۲۶ [۱۷۰۱] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۸۷ و ۲۸۸ [۱۷۰۲] «تهذیب الکمال» ۱۹/۱۰۴ [۱۷۰۳] «تبییض الصحیفة»، ص ۸۶ [۱۷۰۴] «المناقب»، کردری ۲/۲۳۰ [۱۷۰۵] «عقود الجمان»؛ ص ۱۴۶ [۱۷۰۶] «جامع المسانید» ۱/۲۳۴ و ۲۳۵ [۱۷۰۷] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۱۳۸ [۱۷۰۸] همان ۱/۵۳۱

۹۱- مُعلّی بن منصور رازی حنفی/ [۱۷۰۹] [متوفّای ۲۱۱ ه‍ . ق]

حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۷۱۰]گوید:

وی، مُعلّی بن منصور رازی، ابویَعلی، مقیم بغداد می‌باشد.

از کسانی که مُعلّی بن منصور به نقل روایت از آن‌ها پرداخته است، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

مالک؛ سلیمان بن بلال؛ محمد بن میمون زعفرانی؛ هُشیم؛ هَیثم بن حُمید غسانی؛ حماد بن زید؛ عبدالوارث بن سعید؛ ابوادریس؛ عبدالله بن جعفر مُخرِّمی؛ خالد بن عبدالله؛ عیسی بن یونس؛ محمد بن دینار و شماری دیگر از بزرگان عرصه‌ی علم و دانش و حکمت و فرزانگی.

و از کسانی که از مُعلّی بن منصور، به روایت حدیث پرداخته‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

پسرش: یحیی؛ ابوخیثمه؛ ابوبکر بن ابوشیبة؛ ابوثور؛ حجّاج بن شاعر؛ علی بن هیثم بغدادی؛ محمد بن عبدالرحیم بزّاز؛ یحیی بن موسی بلخی؛ فضل بن سهل اعرج؛ محمد بن حاتم بن میمون؛ ذُهلمی؛ یعقوب بن شیبة؛ و شمار زیادی از دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت وفرزانگی.

بخاری نیز در غیر کتاب «الجامع الصحیح»، بدون واسطه، به نقل روایت از مُعلّی بن منصور پرداخته است؛ و در کتاب «الجامع الصحیح»، با واسطه، از وی، حدیث روایت نموده است.

عثمان دارمی، به نقل از یحیی بن معین گوید: «ثقة»؛ «مُعلّی بن منصور رازی، از زمره‌ی راویان ثقه و قابل اعتماد بود».

احمد عجلی گوید: «ثقة صاحب سنّة، وكان نبیلاً طلبوه للقضاء غیر مرّة؛ فأبی»؛ «مُعلّی بن منصور، روایت کننده‌ای مؤثّق و قابل اعتماد و صاحب سنّت و اثر بود؛ و علاوه از این‌ها، فردی شریف و بزرگوار و شاخص و برجسته و نجیب و اصیل بود که چندین بار از او خواستند تا عهده دار پست قضاوت شود، ولی او از پذیرفتن آن، شانه خالی کرد و آن را نپذیرفت».

یعقوب بن شیبه نیز گفته است: «ثقة فیما تفرّد به وشورك به فیه، متقن، صدوق، فقیه، مأمون»؛ «مُعلّی بن منصور، هم در تفرّدات خویش (روایاتی که به تنهایی، آن‌ها را روایت نموده است) و هم در احادیث و روایاتی که دیگران، با او، هم رأی و هم عقیده هستند، فردی مؤثّق و قابل اعتماد به شمار می‌آید؛ او، فردی مطمئن و قوی، صادق و راستگو، درستکار و امین، فقیه و دانشور، آگاه و دانا و قابل اعتماد و معتبر است».

ابن سعد گوید: «كان صدوقاً صاحب حدیث ورأیٍ وفقه»؛ «مُعلّی بن منصور، روایت کننده‌ای صادق و راستگو و درستکار و امین بود که در کنار این‌ها، صاحب حدیث، رأی و فقه نیز بود».

احمد بن حنبل گفته است: «مُعلّی بن منصور، من كبار أصحاب أبی یوسف ومحمد، ومن ثقاتهم في النقل والروایة»؛ «مُعلّی بن منصور، از شاگردان بزرگ و شاخص ابویوسف و محمد و از مؤثّق‌ترین و قابل اعتمادترین آن‌ها، در نقل و روایت بود».

ابن عدی گوید: «أرجوا أن لا بأس به؛ لأنّی لم أجد له حدیثاً مُنكراً»؛ «امید آن دارم که در احادیث و روایات مُعلّی بن منصور، و در خود وی، نقص و ایرادی نباشد؛ زیرا من، برای او، حدیث مُنکری را نیافته‌ام؛ یعنی وی از زمره‌ی راویان معتبر و قابل اطمینان است». (حدیث مُنکر: نگا: «درآمدی بر علوم حدیث»؛ دکتر محمود طحان؛ ترجمه‌ی فیض محمد بلوچ؛ صص ۱۶۰-۱۶۵]

ابن سعد و گروهی دیگر از علماء و صاحب نظران اسلامی گفته‌اند: «مات سنة احدی عشر ومائتین»؛ «سفیان ثوری، به سال ۲۱۱ ه‍ . ق درگذشت و به رحمت ایزدی پیوست».

ولی، خلیفه، در جایی دیگر گفته است: «مات سنة إحدی عشرة أو اثنتی عشرة ومائتین»؛ «وی، به سال ۲۱۱ یا ۲۱۲ ه‍ . ق وفات کرده و چهره در نقاب خاک کشیده است».

ابن حبّان نیز در کتاب «الثقات»، مُعلّی بن منصور را در زمره‌ی راویان مؤثّق و معتبر و قوی و قابل اعتماد ذکر کرده و در ادامه گفته است: «كان ممّن جمع وصنّف»؛ «مُعلّی بن منصور، از کسانی است که دست به جمع آوری و گردآوری احادیث و روایات و احکام و مسائل یازیده و در این زمینه، قلم فرسایی نموده و کتاب، به رشته‌ی تحریر درآورده است».

و مُعلّی بن منصور، از آن دسته از روایت کنندگانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، از او حدیث روایت نموده‌اند.

حافظ عبدالقادر قرشی نیز در کتاب «الجواهر المضیة» [۱۷۱۱]، به ذکر مُعلّی بن منصور پرداخته و او را در شمار علماء و صاحب نظران احناف برشمرده و در ادامه گفته است: «روی عن أبی یوسف ومحمد الكتب والأمالی والنوادر»؛ «مُعلّی بن منصور، از ابویوسف و محمد، به روایت کتاب‌ها، أمالی و نوادر پرداخته است». (امالی و نوادر: نگا: «گنجینه‌ی اصطلاحات فقهی و اصولی»؛ دکتر محمد ابراهیم حفناوی؛ ترجمه‌ی فیض محمد بلوچ؛ صص ۱۰۵-۱۰۸)

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجمان» [۱۷۱۲]، مُعلّی بن منصور رازی را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و در کتاب «جامع المسانید» [۱۷۱۳]چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «یروی عن الامام أبی حنیفة في هذه المسانید»؛ «مُعلّی بن منصور، در این مسانید، به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است».

نگارنده‌ی سطور گوید:

مُعلّی بن منصور رازی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «قوله تعالی: ﴿وَتُخۡفِي فِي نَفۡسِكَ مَا ٱللَّهُ مُبۡدِيهِ وَتَخۡشَى ٱلنَّاسَ وَٱللَّهُ أَحَقُّ أَن تَخۡشَىٰهُۖ[الأحزاب: ۳۷]» [۱۷۱۴]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ الرَّحِيمِ، حَدَّثَنَا مُعَلَّى بْنُ مَنْصُورٍ، عَنْ حَمَّادِ بْنِ زَيْدٍ، حَدَّثَنَا ثَابِتٌ، عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ س: "أَنَّ هَذِهِ الآيَةَ:﴿وَتُخۡفِي فِي نَفۡسِكَ مَا ٱللَّهُ مُبۡدِيهِ[الأحزاب: ۳۷] نَزَلَتْ فِي شَأْنِ زَيْنَبَ بِنْتِ جَحْشٍ وَزَيْدِ بْنِ حَارِثَةَ"»(ح ۴۷۸۷)

«محمد بن عبدالرحیم، از مُعلّی بن منصور، از حماد بن زید، از ثابت، از انس بن مالکسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: آیه‌ی ۳۷ سوره‌ی احزاب، در مورد زینب دختر جحش و زید بن حارثه نازل شده است».

* در باب «بیع النخل قبل أن یَبدوَ صلاحها» [۱۷۱۵]

«حَدَّثَنِي عَلِيُّ بْنُ الهَيْثَمِ، حَدَّثَنَا مُعَلَّى بْنُ مَنْصُورٍ الرَّازِيُّ، حَدَّثَنَا هُشَيْمٌ، أَخْبَرَنَا حُمَيْدٌ، حَدَّثَنَا أَنَسُ بْنُ مَالِكٍ س، عَنِ النَّبِيِّ ج: «أَنَّهُ نَهَى عَنْ بَيْعِ الثَّمَرَةِ حَتَّى يَبْدُوَ صَلاَحُهَا، وَعَنِ النَّخْلِ حَتَّى يَزْهُوَ»، قِيلَ: وَمَا يَزْهُو؟ قَالَ: «يَحْمَارُّ أَوْ يَصْفَارُّ»»(ح ۲۱۹۷)

«علی بن هیثم، از مُعلّی بن منصور، از هشیم، از حُمید، از انس بن مالکسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جاز فروش میوه بر درخت منع کرده است تا آن که سلامت آن ظاهر گردد؛ و از فروش خرما نیز تا پخته شدن آن، منع نموده است. به او گفته شد: پخته شدن، یعنی چه؟ گفت: قرمز گردد یا زرد شود».

[۱۷۰۹] بیوگرافی «مُعلّی بن منصور رازی» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۴/۱/۳۹۵؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۲۴؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۸/۳۳۴؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۱۳/۱۸۸؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۱۰/۳۶۵؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۹/۱۸۲؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۱۶۴؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۲۰۲؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۸/۳۶۲؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۳۲۸؛ «شذرات الذهب، ابن عماد ۲/۲۷؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۶۳؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۷/۳۴۱؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۵۰۶ [۱۷۱۰] «تهذیب التهذیب» ۱۰/۲۱۵ و ۲۱۶ [۱۷۱۱] «الجواهر المضیة فی طبقات الحنفیة»؛ ۲/۱۷۷ و ۱۷۸ [۱۷۱۲] «عقود الجمان»؛ ص ۱۴۷ [۱۷۱۳] «جامع المسانید» ۲/۵۵۷ [۱۷۱۴] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۷۰۵ و ۷۰۶ [۱۷۱۵] همان ۱/۲۹۲ و ۲۹۳

۹۲- مَعمر بن راشد/ [۱۷۱۶] [متوفّای ۱۵۳ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۷۱۷]گوید:

وی، پیشوای دینی، حجّت در حدیث: ابوعروة اَزْدی بصری، و یکی از شخصیّت‌های برجسته‌ی اسلامی و از زمره‌ی طلایه داران و پیشقراولان علمی و عالم و دانشمند یمن می‌باشد که از این افراد، به نقل روایت پرداخته است:

زهری؛ قتادة؛ عمرو بن دینار؛ زیاد بن علاقة؛ یحیی بن ابوکثیر؛ محمد بن زیاد جُمحی؛ و کسان دیگر از طبقه‌ی آنان.

و از کسانی که از معمر بن راشد، حدیث روایت کرده‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

سفیان ثوری؛ سفیان بن عیینة؛ عبدالله بن مبارک؛ غندر؛ ابن عُلَیّة؛ یزید بن زُریع؛ عبدالأعلی بن عبدالأعلی؛ هشام بن یوسف؛ عبدالرزاق؛ و شمار زیادی از دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش.

و از میان اساتید معمر بن راشد نیز، این ایوب و ابواسحاق است که به نقل روایت از شاگرد خویش، یعنی معمر بن راشد، پرداخته‌اند.

احمد بن حنبل گوید: «لیس تضمّ معمراً الی أحدٍ، الّا وجدتَه فوقه»؛ «هرگز معمر بن راشد را با کسی مقایسه و موازنه نمی‌کنی؛ مگر آن که، او را برتر از آن فرد می‌یابی».

یحیی بن معین گوید: «هو من أثبت الناس في الزهری»؛ «معمر بن راشد، مطمئن‌ترین و قابل اعتمادترین فرد، در مورد (روایات و احادیث) زهری می‌باشد».

از ابن جریج، نقل شده که وی گفته است: «علیكم بمعمر؛ فانّه لم یبق في زمانه، أعلم منه»؛ «معمر بن راشد را بر خود، لازم بگیرید و از او استفاده کنید؛ زیرا در روزگار وی، کسی داناتر و آگاه‌تر و عالم‌تر و دانشورتر از او، بر جای نمانده است».

ابراهیم بن خالد و گروهی دیگر از علماء و صاحب نظران اسلامی گفته‌اند: «مات معمر سنة ثلاث وخمسین ومائة. زاد ابراهیم: في رمضان. وصلّیتُ علیه»؛ «معمر بن راشد، به سال ۱۵۳ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید. ابراهیم بن خالد، این را نیز افزوده که وفات وی، در ماه رمضان بوده و خود نیز، بر وی، نماز جنازه گزارده‌ام».

احمد بن حنبل و یحیی بن معین، بر این باورند که معمر بن راشد، به سال ۱۵۴ ه‍ . ق وفات کرده و به رحمت ایزدی پیوسته است؛ ولی قول اول (۱۵۳ ه‍ . ق) صحیح‌تر و درست‌تر می‌نماید؛ و این در حالی است که عمر «معمر بن راشد»، به هنگام وفات وی، به شصت سال نیز نرسیده بود؛ و وی، از زمره‌ی نخستین کسانی به شمار می‌آید که در یمن، قلم فرسایی کرد و کتاب، به رشته‌ی تحریر درآورد و احادیث و روایات را گردآوری و تدوین و ساماندهی و آماده‌ی تقدیم به دوستداران پیامبر جنمود. رحمت و رضوان خدا بر او باد.

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۷۱۸]گوید:

ابن ابی خیثمة، از یحیی بن معین، نقل کرده که وی گفته است: «معمر، أثبت في الزهری من ابن عیینة»؛ «معمر بن راشد، در مورد (احادیث و روایات) زهری، مطمئن‌تر و قابل اعتمادتر از سفیان بن عیینه است».

غلابی گوید: «سمعتُ ابن معین یقدم مالك بن انس علی أصحاب الزهری، ثم معمراً»؛ «از یحیی بن معین شنیدم که مالک بن انس را بر تمامی شاگردان زهری، ترجیح می‌داد؛ و پس از مالک، قائل به ترجیح و تقدیم معمر بن راشد بر شاگردان زهری بود».

معاویة بن صالح، به نقل از یحیی بن معین گوید: «ثقة»؛ «معمر بن راشد، فردی قابل اعتماد و معتبر و مطمئن و مؤثق می‌باشد».

عمرو بن علی گوید: «كان من أصدق الناس»؛ «معمر، از صادق‌ترین، راستگوترین، درستکارترین و امانت دارترین مردمان بود».

احمد عجلی نیز گفته است: «بصریٌّ، سكن الیمن، ثقةٌ رجلٌ صالحٌ»؛ «معمر بن راشد، از مردمان بصره بود که در یمن سُکنی و اقامت گزید و در آنجا مستقر و ماندگار شد؛ و او، فردی مؤثق و قابل اعتماد و مردی درستکار و شریف، نجیب و محترم و کاردان و توانا بود».

یعقوب بن شیبة گوید: «معمر، ثقة وصالح ثبت عن الزهری»؛ «معمر بن راشد، در مورد (روایات و احادیث) زهری، هم ثقه و قابل اعتماد بود و هم درستکار و کاردان و هم مطمئن و امین و توانا و برازنده».

نسایی گوید: «ثقة مأمون»؛ «معمر بن راشد، از زمره‌ی راویان قابل اعتماد و مؤثّق و مطمئن و امانت دار و درستکار و معتبر بود».

احمد بن حنبل، از عبدالرزاق، از ابن جریج نقل کرده است: «علیكم بهذا الرجل؛ فانّه لم یبق أحدٌ من اهل زمانه، أعلم منه؛ یعنی: معمراً»؛ «معمر بن راشد را بر خود لازم بگیرید و از او استفاده کنید؛ زیرا در روزگار وی، کسی داناتر و آگاه‌تر و عالم‌تر و دانشورتر از او، بر جای نمانده است».

ابن حبّان نیز در کتاب «الثقات»، معمر بن راشد را در شمار روایت کنندگان مؤثق و معتبر و قوی و قابل اعتماد ذکر کرده و در ادامه گفته است: «كان فقیهاً حافظاً متقناً ورعاً»؛ «وی، فردی فقیه و دانشور، آگاه و دانا، حافظ و ضابط، ماهر و خبره، زبردست و استاد، کاردان و توانا، متخصّص و درستکار، پارسا و پرهیزگار و خداترس و متدیّن بود».

ابن سعد نیز در «طبقه‌ی سوم از اهل یمن» گفته است: «كان معمر، رجلاً له قدرٌ ونبلٌ في نفسه»؛ «معمر بن راشد، مردی صاحب شأن و منزلت، نجیب و محترم، شریف و درستکار، شاخص و برجسته و بزرگوار و نیکومنش بود».

و در کتاب «جامع المسانید» [۱۷۱۹]چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و یروی عن الامام أبی حنیفة في هذه المسانید»؛ «معمر بن راشد، در این مسانید، از امام ابوحنیفه/، حدیث روایت نموده است».

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۱۷۲۰]، معمر بن راشد را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است. [۱۷۲۱]

نگارنده‌ی سطور گوید:

معمر بن راشد بصری/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با دو واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «قول المریض: قوموا عنّی» [۱۷۲۲]

«حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ مُوسَى، حَدَّثَنَا هِشَامٌ، عَنْ مَعْمَرٍ، وحَدَّثَنِي عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ، حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ، أَخْبَرَنَا مَعْمَرٌ، عَنِ الزُّهْرِيِّ، عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ سمَا، قَالَ: لَمَّا حُضِرَ رَسُولُ اللَّهِ جوَفِي البَيْتِ رِجَالٌ، فِيهِمْ عُمَرُ بْنُ الخَطَّابِ، قَالَ النَّبِيُّ ج: «هَلُمَّ أَكْتُبْ لَكُمْ كِتَابًا لاَ تَضِلُّوا بَعْدَهُ» فَقَالَ عُمَرُ: إِنَّ النَّبِيَّ جقَدْ غَلَبَ عَلَيْهِ الوَجَعُ، وَعِنْدَكُمُ القُرْآنُ، حَسْبُنَا كِتَابُ اللَّهِ. فَاخْتَلَفَ أَهْلُ البَيْتِ فَاخْتَصَمُوا، مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ: قَرِّبُوا يَكْتُبْ لَكُمُ النَّبِيُّ جكِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ، وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ مَا قَالَ عُمَرُ، فَلَمَّا أَكْثَرُوا اللَّغْوَ وَالِاخْتِلاَفَ عِنْدَ النَّبِيِّ ج، قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: «قُومُوا» قَالَ عُبَيْدُ اللَّهِ: فَكَانَ ابْنُ عَبَّاسٍ، يَقُولُ: «إِنَّ الرَّزِيَّةَ كُلَّ الرَّزِيَّةِ مَا حَالَ بَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ جوَبَيْنَ أَنْ يَكْتُبَ لَهُمْ ذَلِكَ الكِتَابَ، مِنَ اخْتِلاَفِهِمْ وَلَغَطِهِمْ»»(ح ۵۶۶۹)

«ابراهیم بن موسی، از هشام، از معمر بن راشد - و همچنین عبدالله بن محمد، از عبدالرزاق، از معمر بن راشد، از زهری، از عبیدالله بن عبدالله، از عبدالله بن عباسب- برای ما روایت کرده که وی گفته است: چون رسول خدا جرا مرگ فرا رسید، و در خانه‌ی آن حضرت جمردانی بودند که عمر بن خطابسنیز در میان آن‌ها بود، پیامبر جفرمود: «بیایید تا برای شما نامه‌ای بنویسم تا پس از آن، گمراه نشوید». عمرسگفت: به راستی، درد پیامبر جزیاد است و قرآن در نزد شماست؛ از این رو، کتاب خدا، ما را بسنده است. کسانی که در آن خانه بودند، اختلاف کردند و خصومت ورزیدند. برخی گفتند: نزدیک بیایید تا پیامبر جبرای شما بنویسد تا پس از آن، گمراه نشوید؛ و برخی نیز موافق عمرسبودند. چون در حضور رسول خدا جسخنان بیهوده و بی‌نتیجه و اختلاف بالا گرفت، رسول خدا جفرمود: «برخیزید».

* در باب «العین حق» [۱۷۲۳]

«حَدَّثَنَا إِسْحَاقُ بْنُ نَصْرٍ، حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ، عَنْ مَعْمَرٍ، عَنْ هَمَّامٍ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ س، عَنِ النَّبِيِّ جقَالَ: «العَيْنُ حَقٌّ» وَنَهَى عَنِ الوَشْمِ»(ح ۵۷۴۰)

«اسحاق بن نصر، از عبدالرزاق، از معمر بن راشد، از همّام، از ابوهریرهسبرای ما روایت کرده که رسول خدا جفرمود: «چشم زخم، حق است». و آن حضرت جاز خالکوبی در بدن، منع کرده است».

* در باب «الرُّقی بالقرآن والمعوّذات» [۱۷۲۴]

«حَدَّثَنِي إِبْرَاهِيمُ بْنُ مُوسَى، أَخْبَرَنَا هِشَامٌ، عَنْ مَعْمَرٍ، عَنِ الزُّهْرِيِّ، عَنْ عُرْوَةَ، عَنْ عَائِشَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا: «أَنَّ النَّبِيَّ جكَانَ يَنْفُثُ عَلَى نَفْسِهِ فِي المَرَضِ الَّذِي مَاتَ فِيهِ بِالْمُعَوِّذَاتِ، فَلَمَّا ثَقُلَ كُنْتُ أَنْفِثُ عَلَيْهِ بِهِنَّ، وَأَمْسَحُ بِيَدِ نَفْسِهِ لِبَرَكَتِهَا» فَسَأَلْتُ الزُّهْرِيَّ: كَيْفَ يَنْفِثُ؟ قَالَ: «كَانَ يَنْفِثُ عَلَى يَدَيْهِ، ثُمَّ يَمْسَحُ بِهِمَا وَجْهَهُ»»(ح ۵۷۳۵)

«ابراهیم بن موسی، از هشام، از معمر بن راشد، از زهری، از عروة، از عایشهلبرای ما روایت کرده که وی گفته است: «رسول خدا جدر همان بیماری و مرضی که وفات کرد، مُعوّذات را می‌خواند و بر خود می‌دمید؛ آنگاه که بیماری‌اش شدّت یافت، من مُعوّذات را بر وی می‌خواندم و می‌دمیدم و به خاطر برکت آن، دست آن حضرت جرا بر وی می‌کشیدم.

معمر بن راشد گوید: از زهری پرسیدم: چگونه دم می‌کرد؟ گفت: بر هر دو دست خود می‌دمید و سپس دست‌ها را بر صورت خویش می‌کشید».

* در باب «كیف كان بدء الوحی الی رسول الله ج» [۱۷۲۵].

* در باب «حُسن اسلام المرء» [۱۷۲۶].

* در باب «العلم والعظة باللیل» [۱۷۲۷].

* در باب «مایقع من النجاسات في السمن والماء» [۱۷۲۸].

* در باب «من أفاض علی رأسه ثلاثاً» [۱۷۲۹]

* در باب «من إغتسل عریاناً وحده في الخلوة» [۱۷۳۰]

* در باب «دفن النخامة في المسجد» [۱۷۳۱].

* در باب «حدّ المریض أن یشهد الجماعة» [۱۷۳۲].

* در باب «أهل العلم والفضل، أحقّ بالامامة» [۱۷۳۳].

* در باب «اذا زار الامام قوماً فأمّهم» [۱۷۳۴].

* در باب «اقامة الصفّ من تمام الصلاة» [۱۷۳۵].

* در باب «من لم یرد السلام علی الامام، إكتفی بتسلیم الصلاة» [۱۷۳۶].

* در باب «استیذان المرأة زوجها بالخروج الی المسجد» [۱۷۳۷].

* در باب «لاتنكسف الشمس لموت أحد ولا لحیاته» [۱۷۳۸].

* در باب «صلاة التطوع علی الدوابّ حیثما توجّهت به» [۱۷۳۹].

* در باب «فضل قیام اللیل» [۱۷۴۰].

* در باب «الدخول علی المیّت بعد الموت اذا أدرج في أكفانه» [۱۷۴۱].

به هر حال، روایات «معمر بن راشد»/در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۲۳۱ مورد آمده است.

[۱۷۱۶] بیوگرافی «مَعمر بن راشد» را در این منابع دنبال کنید: «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۲۲؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۸/۲۵۵؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۷/۵؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۴۸۴؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱۰/۲۱۸؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۱۶۴؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۲۰۲؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۸/۲۶۸؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۳۲۸؛ «شذرات الذهب، ابن عماد ۱/۲۳۵؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۸۸؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۵۰۶ [۱۷۱۷] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۱۹۰ و ۱۹۱ [۱۷۱۸] «تهذیب التهذیب» ۱۰/۲۱۹ و ۲۲۰ [۱۷۱۹] «جامع المسانید» ۲/۵۵۶ [۱۷۲۰] «عقود الجمان»؛ ص ۱۴۷ [۱۷۲۱] «المناقب»، کردری ۲/۲۳۱ [۱۷۲۲] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۸۴۶ [۱۷۲۳] همان ۲/۸۵۴ [۱۷۲۴] همان ۲/۸۵۴ [۱۷۲۵] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۳ [۱۷۲۶] همان ۱/۱۱ [۱۷۲۷] همان ۱/۲۲ [۱۷۲۸] همان ۱/۳۷ [۱۷۲۹] همان ۱/۳۹ [۱۷۳۰] همان ۱/۴۲ [۱۷۳۱] همان ۱/۵۹ [۱۷۳۲] همان ۱/۹۱ [۱۷۳۳] همان ۱/۹۴ [۱۷۳۴] همان ۱/۹۵ [۱۷۳۵] همان ۱/۱۰۰ [۱۷۳۶] همان ۱/۱۱۶ [۱۷۳۷] همان ۱/۱۲۰ [۱۷۳۸] همان ۱/۱۴۴ و ۱۴۵ [۱۷۳۹] همان ۱/۱۴۸ [۱۷۴۰] همان ۱/۱۵۱ [۱۷۴۱] همان ۱/۱۶۶

۹۳- مُغیرة بن مِقْسَم حنفی/ [۱۷۴۲] [متوفّای ۱۳۶ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۷۴۳]گوید:

وی، فقیه و دانشور دینی، حافظ حدیث: ابوهشام ضبیّ کوفی اَعمی (نابینا) می‌باشد. مغیرة بن مِقْسَم، نابینا به دنیا آمد و پا به عرصه‌ی وجود نهاد؛ و در ذکاوت و هوش، کیاست و زیرکی و استعداد و فراست، از شگفتی‌ها و عجائب بود.

مغیرة بن مِقْسَم، از ابووائل، شعبی، ابراهیم نخعی، مجاهد و شماری دیگر از بزرگان عرصه‌ی علم و دانش، حدیث روایت نموده است.

و از کسانی که از مغیرة بن مِقْسَم، به نقل روایت پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

شعبة؛ سفیان ثوری؛ زائدة؛ اسرائیل؛ ابوعوانة؛ جریر؛ ابن فضیل؛ هشیم و دیگران.

شعبه گفته است: «کان أحفظ من حمّاد بن أبی سلیمان»؛ «مغیرة بن مِقْسَم، از حمّاد بن ابی سلیمان، حافظ‌تر و ضابط‌تر بود».

جریر؛ از مغیرة بن مِقْسَم نقل کرده که وی گفته است: «ما وقع في مسامعی شیء فنسیتُه»؛ «هرگز چیزی به گوش هایم نخورده است که آن را به دست فراموشی سپرده باشم».

و احمد بن حنبل نیز، فقط روایات مغیرة از ابراهیم را مورد تضعیف قرار داده است (و سایر روایات او را، صحیح و درست می‌داند)؛ از این رو، در مورد وی، گفته است: «ذكیٌّ حافظٌ صاحب سنّة»؛ «مغیرة بن مِقْسَم، فردی باهوش و زیرک، بافراست و زرنگ، حافظ و ضابط و صاحب سنّت و متعّهد و پایبند بدان بود».

احمد عجلی گوید: «ثقة وكان من فقهاء أصحاب ابراهیم؛ وكان عثمانیاً ویحمل علی علیٍّ بعض الحمل»؛ «مغیرة بن مِقْسَم، فردی مؤثق و قابل اعتماد و از زمره‌ی شاگردان فقیه و دانشور و آگاه و دانای ابراهیم به شمار می‌آمد. وی، عثمانی بود (و قائل به برتری و تفوّق عثمان بن عفّانسبر علی بن ابی طالبسبود)؛ و بر علی بن ابی طالبس، انتقادهایی را وارد کرده است».

و در کتاب «جامع المسانید» [۱۷۴۴]؛ چنین آمده است: «و مع تقدّمه وموته قبل أبی حنیفة بسبع عشرة سنة، یروی عن الامام أبی حنیفة/في هذه المسانید»؛ «مغیرة بن مِقْسَم - با وجود این که روزگار وی، جلوتر از امام ابوحنیفه/بود و هفده سال، پیش از او درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید - باز هم در این مسانید، به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است».

حافظ عبدالقادر قرشی نیز در کتاب «الجواهر المضیة» [۱۷۴۵]، به ذکر مغیرة بن مِقْسَم پرداخته و او را در شمار علماء و صاحب نظران احناف برشمرده و در ادامه گفته است: «هو أحفظ من الحكم»؛ «مغیرة بن مِقْسَم، از حِکم، حافظ‌تر و ضابط‌تر بود».

یحیی بن معین گوید: «ثقة مأمون؛ وهو أحفظ من حماد بن ابی سلیمان؛ وكان عثمانیاً؛ وتوفّی سنة ستّ وثلاثین ومائة؛ روی له الجماعة»؛ «مغیرة بن مِقْسَم، روایت کننده‌ای مؤثق و قابل اعتماد، مطمئن و درستکار و معتبر و امین بود؛ او، از حماد بن ابوسلیمان، حافظ‌تر و ضابط‌تر بود و از زمره‌ی عثمانیان به شمار می‌آمد؛ (یعنی کسانی که قائل به برتری عثمان بن عفّانسبر علی بن ابی طالبسهستند). مغیرة، به سال ۱۳۶ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید؛ و جماعت محدّثان (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، از او حدیث روایت نموده‌اند».

جریر بن عبدالحمید گوید: «و كنتُ أری مغیرة یبحث في المسئلة، فیخالفوه؛ فیقول: كیف أضع وهو قول أبی حنیفة رحمه الله تعالی»؛ «مغیرة بن مِقْسَم را دیدم که در مورد مسأله‌ای، به بحث و بررسی و تحقیق و پژوهش می‌پرداخت و مورد مخالفت قرار می‌گرفت؛ ولی او در مقابل این مخالفت‌ها می‌گفت: چگونه تسلیم مخالفت شما شوم و حال آن که، این چیزی را که من می‌گویم، دیدگاه و نظریه‌ی امام ابوحنیفه/است».

شیخ الحدیث محمد زکریا کاندهلوی نیز در «مقدمة لامع الدراری علی جامع البخاری» [۱۷۴۶]، به ذکر مغیرة بن مِقْسَم پرداخته و او را در شمار صاحب نظران احناف و اساتید امام بخاری قرار داده و در ادامه گفته است: «و كذا مغیرة بن مِقْسَم، من الستّة أیضاً»؛ «و بدین سان، مغیرة بن مِقْسَم، از زمره‌ی راویان صحاح شش گانه نیز می‌باشد».

علامه تهانوی/، در مقدمه‌ی کتاب «اِعلاء السنن» [۱۷۴۷]گوید: «و هو من شیوخ الامام أیضاَ»؛ «مغیرة بن مِقْسَم، یکی از اساتید امام ابوحنیفه/می‌باشد».

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۷۴۸]گوید:

ابن ابی مریم، به نقل از یحیی بن معین گوید: «ثقة»؛ «مغیرة بن مِقْسَم، روایت کننده‌ای معتبر و قوی و مؤثّق و قابل اعتماد می‌باشد».

و ابوحاتم، از یحیی بن معین نقل کرده که وی گفته است: «مازال مغیرة، أحفظ من حمّاد»؛ «پیوسته مغیرة بن مِقْسَم، از حماد بن ابوسلیمان، حافظ‌تر و ضابط‌تر بوده است».

نسایی نیز گفته است: «ثقة»؛ «مغیرة، از زمره‌ی راویان قابل اعتماد و ثقه است».

ابن سعد نیز گوید: «كان ثقة كثیر الحدیث»؛ «مغیرة بن مِقْسَم، هم مؤثق و قابل اعتماد بود و هم بسیار روایت کننده‌ی حدیث».

و ابوبکر بن ابوشیبة، ابوبکر بن عاصم و دیگران نیز، بدین سان به تعریف و تمجید و مدح و ستایش مغیرة بن مِقْسَم پرداخته‌اند و او را روایت کننده‌ای ثقه و بسیار روایت کننده‌ی حدیث، معرفی کرده‌اند.

و ابن حبّان هم، در کتاب «الثقات»، مغیرة را در زمره‌ی راویان مؤثق و معتبر و قابل اعتماد و مطمئن قرار داده است.

حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۱۷۴۹]، وی را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است. [۱۷۵۰]

نگارنده گوید:

مغیرة بن مِقْسَم/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک یا دو واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «في كم یقرأ القرآن. وقول الله تعالی: ﴿فَٱقۡرَءُواْ مَا تَيَسَّرَ مِنۡهُۚ[المزمل: ۲۰]» [۱۷۵۱]

«حَدَّثَنَا مُوسَى، حَدَّثَنَا أَبُو عَوَانَةَ، عَنْ مُغِيرَةَ، عَنْ مُجَاهِدٍ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَمْرٍو، قَالَ: أَنْكَحَنِي أَبِي امْرَأَةً ذَاتَ حَسَبٍ، فَكَانَ يَتَعَاهَدُ كَنَّتَهُ، فَيَسْأَلُهَا عَنْ بَعْلِهَا، فَتَقُولُ: نِعْمَ الرَّجُلُ مِنْ رَجُلٍ لَمْ يَطَأْ لَنَا فِرَاشًا، وَلَمْ يُفَتِّشْ لَنَا كَنَفًا مُنْذُ أَتَيْنَاهُ، فَلَمَّا طَالَ ذَلِكَ عَلَيْهِ ذَكَرَ لِلنَّبِيِّ جفَقَالَ: «القَنِي بِهِ»، فَلَقِيتُهُ بَعْدُ، فَقَالَ: «كَيْفَ تَصُومُ؟» قَالَ: كُلَّ يَوْمٍ، قَالَ: «وَكَيْفَ تَخْتِمُ؟»، قَالَ: كُلَّ لَيْلَةٍ، قَالَ: «صُمْ فِي كُلِّ شَهْرٍ ثَلاَثَةً، وَاقْرَإِ القُرْآنَ فِي كُلِّ شَهْرٍ»، قَالَ: قُلْتُ: أُطِيقُ أَكْثَرَ مِنْ ذَلِكَ، قَالَ: «صُمْ ثَلاَثَةَ أَيَّامٍ فِي الجُمُعَةِ»، قُلْتُ: أُطِيقُ أَكْثَرَ مِنْ ذَلِكَ، قَالَ: «أَفْطِرْ يَوْمَيْنِ وَصُمْ يَوْمًا» قَالَ: قُلْتُ: أُطِيقُ أَكْثَرَ مِنْ ذَلِكَ، قَالَ: "صُمْ أَفْضَلَ الصَّوْمِ صَوْمَ دَاوُدَ صِيَامَ يَوْمٍ وَإِفْطَارَ يَوْمٍ، وَاقْرَأْ فِي كُلِّ سَبْعِ لَيَالٍ مَرَّةً» فَلَيْتَنِي قَبِلْتُ رُخْصَةَ رَسُولِ اللَّهِ ج، وَذَاكَ أَنِّي كَبِرْتُ وَضَعُفْتُ، فَكَانَ يَقْرَأُ عَلَى بَعْضِ أَهْلِهِ السُّبْعَ مِنَ القُرْآنِ بِالنَّهَارِ، وَالَّذِي يَقْرَؤُهُ يَعْرِضُهُ مِنَ النَّهَارِ، لِيَكُونَ أَخَفَّ عَلَيْهِ بِاللَّيْلِ، وَإِذَا أَرَادَ أَنْ يَتَقَوَّى أَفْطَرَ أَيَّامًا وَأَحْصَى، وَصَامَ مِثْلَهُنَّ كَرَاهِيَةَ أَنْ يَتْرُكَ شَيْئًا، فَارَقَ النَّبِيَّ جعَلَيْهِ"، قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ: "وَقَالَ بَعْضُهُمْ: فِي ثَلاَثٍ وَفِي خَمْسٍ وَأَكْثَرُهُمْ عَلَى سَبْعٍ"»(ح ۵۰۵۲)

«موسی، از ابوعوانة، از مغیرة بن مِقْسَم، از مجاهد، از عبدالله بن عمرو، برای ما روایت کرده که وی گفته است: پدرم، دختری از خانواده‌ای اصیل، به نکاحم درآورد؛ و همیشه عروسش را سر می‌زد و حال شوهرش را از او می‌پرسید. او گفت: مرد بسیار خوبی است؛ ولی از زمانی که نزد او آمده‌ام، به رختواب نیامده و با من، همبستر نشده است. پس هنگامی که این ماجرا برای پدرم، طولانی شد، آن را برای رسول خدا جبازگو کرد. آن حضرت جفرمود: «او را نزد من بفرست». سپس هنگامی که با رسول خدا جملاقات کردم، فرمود: «چگونه روزه می‌گیری»؟ گفتم: هر روز. فرمود: «چگونه قرآن را ختم می‌کنی»؟ گفتم: هر شب. فرمود: «هر ماه، سه روز، روزه بگیر و یک بار قرآن را ختم کن». گفتم: بیشتر از این، توانایی دارم. فرمود: «هفته‌ای سه روز، روزه بگیر». گفتم: بیشتر از این، توانایی دارم. فرمود: «دو روز، بخور و یک روز، روزه بگیر». گفتم: بیشتر از این، توانایی دارم. فرمود: «بهترین روزه، روزه‌ی داود÷است که یک روز، روزه می‌گرفت و روز دیگر، می‌خورد؛ و هر هفت شب، یک بار، قرآن را ختم کن».

ای کاش! رخصت آن حضرت جرا می‌پذیرفتم؛ زیرا که هم اکنون پیر و ضعیف شده‌ام.

راوی می‌گوید: پس از آن، ابن عمروبروزانه، یک هفتم قرآن را نزد یکی از افراد خانواده‌اش تلاوت می‌کرد و آنچه را که می‌خواست در شب، تلاوت نماید، در روز، تکرار می‌کرد تا تلاوت شب، برایش آسانتر شود. و هنگامی که می‌خواست، تقویت شود، چند روز، می‌خورد و آن‌ها را می‌شمرد. سپس به تعداد آن روزها، روزه می‌گرفت و دوست نداشت آنچه را که در زمان رسول خدا جانجام می‌داد، اکنون ترک کند».

ابوعبدالله (بخاری) گوید: برخی از راویان گفته‌اند که وی، در سه شب یا هفت شب، قرآن را ختم می‌کرد؛ ولی اکثر آن‌ها، هفت شب را روایت کرده‌اند».

* در باب «الختان بعد الكبر ونتف الابط» [۱۷۵۲]

«حَدَّثَنَا أَبُو اليَمَانِ، أَخْبَرَنَا شُعَيْبُ بْنُ أَبِي حَمْزَةَ، حَدَّثَنَا أَبُو الزِّنَادِ، عَنِ الأَعْرَجِ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ، أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ جقَالَ: «اخْتَتَنَ إِبْرَاهِيمُ بَعْدَ ثَمَانِينَ سَنَةً، وَاخْتَتَنَ بِالقَدُومِ» مُخَفَّفَةً، قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ: حَدَّثَنَا قُتَيْبَةُ، حَدَّثَنَا المُغِيرَةُ، عَنْ أَبِي الزِّنَادِ، وَقَالَ: «بِالقَدُّومِ وَهُوَ مَوْضِعٌ مُشَدَّدٌ»»(ح ۶۲۹۸)

«ابوالیمان، از شعیب بن ابوحمزة، از ابوالزناد، از اعرج، از ابوهریرهسبرای ما روایت کرده که رسول خدا جفرمودند: «ابراهیم÷پس از هشتاد سالگی، ختنه کرد و او در محل قَدُوم خویشتن را ختنه کرد».

قَدوم، به تخفیف دال است نه به تشدید.

ابوعبدالله گوید: از قتیبة، از مغیرة بن مِقْسَم، از ابوزناد روایت است که گفت: «قَدُّوم، با تشدید دال است و نام جایی نیز می‌باشد».

* در «بابٌ في الحوض» [۱۷۵۳]

«وحَدَّثَنِي عَمْرُو بْنُ عَلِيٍّ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ، حَدَّثَنَا شُعْبَةُ، عَنِ المُغِيرَةِ، قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا وَائِلٍ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ س، عَنِ النَّبِيِّ جقَالَ: "أَنَا فَرَطُكُمْ عَلَى الحَوْضِ، وَلَيُرْفَعَنَّ مَعِي رِجَالٌ مِنْكُمْ ثُمَّ لَيُخْتَلَجُنَّ دُونِي، فَأَقُولُ: يَا رَبِّ أَصْحَابِي، فَيُقَالُ: إِنَّكَ لاَ تَدْرِي مَا أَحْدَثُوا بَعْدَكَ" تَابَعَهُ عَاصِمٌ، عَنْ أَبِي وَائِلٍ، وَقَالَ حُصَيْنٌ: عَنْ أَبِي وَائِلٍ، عَنْ حُذَيْفَةَ، عَنِ النَّبِيِّ ج»(ح ۶۵۷۶)

«عمرو بن علی، از محمد بن جعفر، از شعبة، از مغیرة بن مِقْسَم، برای ما روایت کرده که وی گفته است: از ابووائل شنیدم که عبدالله بن مسعودسگفته است: رسول خدا جفرمود: «من طلایه دار و پیشقراول شما بر سر حوض هستم؛ و مردانی از شما در جلو من آورده می‌شوند؛ آنگاه کشانیده شده و از من دور می‌گردند. من می‌گویم: پروردگارا! آن‌ها، یاران من هستند؟ گفته می‌شود: «تو نمی‌دانی که پس از تو، چه پدید آورده‌اند و چه کرده‌اند».

* در باب «من ألقی له وسادة» [۱۷۵۴].

[۱۷۴۲] بیوگرافی «مُغیرة بن مِقْسَم» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۴/۱/۳۹۵؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۲۴؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۸/۳۳۴؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۱۳/۱۸۸؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۱۰/۳۶۵؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۹/۱۸۲؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۱۶۴؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۲۰۲؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۸/۲۶۲؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی، ص ۳۲۸؛ «شذرات الذهب، ابن عماد ۲/۲۷؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۶۳؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۷/۳۴۱؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۵۰۶ [۱۷۴۳] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۱۴۳ [۱۷۴۴] «جامع المسانید» ۲/۵۵۵ [۱۷۴۵] «الجواهر المضیة» ۲/۱۷۸ و ۱۷۹ [۱۷۴۶] «مقدمة لامع الدراری علی جامع البخاری» ۱/۶۷ [۱۷۴۷] «مقدمة اعلاء السنن» ۳/۱۰۱ [۱۷۴۸] «تهذیب التهذیب» ۱/۲۴۱ و ۲۴۲ [۱۷۴۹] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۰ [۱۷۵۰] «عقود الجمان»، ص ۱۴۷ [۱۷۵۱] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۷۵۵ [۱۷۵۲] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۹۳۱ [۱۷۵۳] همان ۲/۹۷۳ و ۹۷۴ [۱۷۵۴] همان ۲/۹۲۹

۹۴- مکّی بن ابراهیم حنفی/ [۱۷۵۵] [متوفّای ۲۱۵ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۷۵۶]گوید:

وی، حافظ حدیث، پیشوای دینی، شیخ خراسان: ابوالسّکن (مَکی بن ابراهیم بن بشیر بن فرقد) تمیمی، حنظلی، بلخی می‌باشد.

از کسانی که مکی بن ابراهیم، به نقل روایت از آن‌ها پرداخته است، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

یزید بن ابوعبید؛ جعفر صادق؛ بهز بن حکیم؛ ابوحنیفه؛ هشام بن حسان؛ ابن جریج؛ و دیگران.

و از کسانی که به نقل روایت از مکی بن ابراهیم پرداخته‌اند؛ می‌توان این افراد را نام برد:

بخاری؛ احمد بن حنبل؛ یحیی بن معین؛ ذُهلی؛ عباس دوری؛ کدیمی؛ معمر بن محمد بن معمر بلخی - آخرین بازمانده از شاگردان مکی بن ابراهیم - و شمار زیادی از دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت و فرزانگی.

عبدالصمد بن فضل بلخی گوید: «سمعتُه یقول: حججتُ ستّین حجّة؛ وتزوّجتُ ستّین إمرأة؛ وجاورت عشر سنین؛ وكتبتُ عن سبعة عشر من التابعین»؛ «از مکی بن ابراهیم شنیدم که می‌گفت: شصت بار به حج رفتم و (در طول زندگی)، با شصت زن، عقد زناشویی بستم؛ و به مدت ده سال، مجاور و همسایه‌ی (بیت الله الحرام) بودم؛ و از هفده نفر از تابعین، حدیث نوشته‌ام».

علامه ذهبی، در ادامه گوید: «كان من العبّاد»؛ «مکی بن ابراهیم، یکی از عابدان و پارسایان و زاهدان و پرستشگران راستین بود».

ابن سعد گفته است: «ثقة ثبت»؛ «مکی بن ابراهیم، فردی مؤثق و قابل اعتماد و مطمئن و درستکار و معتبر و امین بود».

دارقطنی نیز گوید: «ثقة مأمون»؛ «وی، از راویان ثقه و قوی و مطمئن و مورد اعتماد بود».

از مکی بن ابراهیم نقل است که گفت: «ولدتُ سنة ستّ وعشرین ومائة؛ وطلبتُ الحدیث ولی سبع عشرة سنة»؛ «من، به سال ۱۲۶ ه‍ . ق به دنیا آمدم و پا به عرصه‌ی وجود نهادم و در هفده سالگی، به جست و جو و یادگیری و فراگیری حدیث و کندوکاو آن پرداختم».

ابن سعد گوید: «مات ببلخ في شعبان، سنة خمس عشرة ومائتین»؛ «مکی بن ابراهیم، در ماه شعبان، به سال ۲۱۵ ه‍ . ق در شهر بلخ، درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید».

حافظ جلال الدین مزّی، در کتاب «تهذیب الكمال» [۱۷۵۷]، مکی بن ابراهیم را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/قرار داده است؛ همچنان‌که حافظ جلال الدین سیوطی نیز در کتاب «تبییض الصحیفة» [۱۷۵۸]، این کار را کرده است.

و در کتاب «جامع المسانید» [۱۷۵۹]، چنین آمده است: «هو من أصحاب الامام أبی حنیفة/یروی عنه الكثیر في هذه المسانید»؛ «مکی بن ابراهیم یکی از شاگردان و اصحاب امام ابوحنیفه/است که در این مسانید نیز به نقل بسیاری از روایات، از امام ابوحنیفه/پرداخته است».

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۷۶۰]گوید:

وی، حافظ مکی بن ابراهیم بن بشیر بن فرقد تمیمی حنظلی، ابوالسّکن بلخی می‌باشد. برخی، به جای «مكّی بن ابراهیم بن بشیر بن فرقد»، چنین گفته‌اند: «مكّی بن ابراهیم بن فرقد بن بشیر».

حاکم گوید: «قرأتُ بخطّ ابی عمرو المُستملی: حدثنا اسحاق بن منصور المروزی، قال: سألتُ احمد بن حنبل عن مكّی بن ابراهیم؛ فقال: ثقة»؛ «به خطّ ابوعمرو مُسْتَملی چنین خواندم که گفت: «اسحاق بن منصور مَروزی، چنین به ما خبر داده و گفته است: از احمد بن حنبل، درباره‌ی مکی بن ابراهیم پرسیدم؟ وی در پاسخ گفت: مردی مؤثّق و قابل اعتماد است».

ابن ابوخثیمه، به نقل از یحیی بن معین گوید: «صالحٌ»؛ «مکی بن ابراهیم، فردی درستکار و شریف، نجیب و محترم، کاردان و توانا، متخصّص و برازنده و امین و مورد اعتماد بود».

احمد عجلی گوید: «ثقة»؛ «مکی بن ابراهیم، از راویان قابل اعتماد و مطمئن و ثقه و معتبر است».

ابوحاتم گوید: «مَحَِلُّهُ الصّدق»؛ «مکی بن ابراهیم، فردی قابل قبول و مورد تأیید و صادق و راستگو و درستکار و شریف می‌باشد».

نسایی گوید: «لیس به بأس»؛ «در روایات و احادیث مکی بن ابراهیم، نمی‌توان ایراد و نقصی وارد کرد؛ زیرا وی، روایت کننده‌ای ثقه و معتبر می‌باشد».

ابن حبّان نیز در کتاب «الثقات»، مکی بن ابراهیم را در شمار راویان مؤثّق و قابل اعتماد ذکر کرده است.

محمد بن عبدالوهاب فرّاء گوید: «حدّثنا مكّی بن ابراهیم الرجل الصالح بنیسابور»؛ «مکی بن ابراهیم - مرد درستکار و شریف، کاردان و توانا و نجیب و محترم - در نیشابور برای ما روایت کرد که...».

ابن سعد نیز گفته است: «كان ثقة ثبتاً في الحدیث»؛ «مکی بن ابراهیم، فردی مؤثّق و معتبر، مطمئن و قابل اعتماد و درستکار و قوی در حدیث بود».

مسلمة نیز در کتاب «الصلة» گوید: «ثقة»؛ «مکی بن ابراهیم، از زمره‌ی روایت کنندگان مورد وثوق و قابل اعتماد می‌باشد».

خلیلی گوید: «ثقة متّفق علیه»؛ «مکی بن ابراهیم، از جمله‌ی راویان مؤثّق و قابل اعتمادی است که همه‌ی علماء و صاحب نظران اسلامی، بر وثاقت، صداقت، امانت و درستکاری وی اتفاق نظر دارند».

علامه تهانوی در مقدمه‌ی کتاب «اعلاء السنن» [۱۷۶۱]گوید: «هو من كبار شیوخ البخاری، یروی اكثر ثلاثیاته عنه؛ وحدیثه عند الجماعة كلّها»؛ «مکی بن ابراهیم، یکی از بزرگترین و نام آورترین اساتید امام بخاری/می‌باشد که امام بخاری/، بیشتر «ثلاثیات» خویش را از وی، روایت نموده است؛ و علاوه از آن، مکی بن ابراهیم، از آن دسته از راویانی می‌باشد که تمامی جماعت محدّثان (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، به روایت حدیث از وی پرداخته‌اند.»

حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۱۷۶۲]، به ذکر مکی بن ابراهیم پرداخته و در ادامه گفته است: «مكّی بن ابراهیم، من مفاخر بلخ؛ كان تاجراً فنصحه الامام، فترك التجارة ولزم الامام حتّی صار اماماً؛ جاور مكة ثنتی عشرة سنة»؛ «مکی بن ابراهیم، یکی از افتخارات بلخ بود؛ وی، در ابتدا، بازرگان بود که به پیشنهاد امام ابوحنیفه/، بازرگانی را رها کرد و (برای یادگیری و فراگیری علم و دانش) امام ابوحنیفه/را لازم گرفت و همرکاب و همنشین وی شد؛ تا این که پیشوایی در دین گردید؛ مکی بن ابراهیم به مدّت دوازده سال، مجاور شهر مکه‌ی مکرمه بود».

و در کتاب «المناقب» [۱۷۶۳]اثر موفّق، چنین آمده است: «هو مكّی بن ابراهیم البلخی، امام بلخ. دخل الكوفة سنة اربعین ومائة؛ ولزم أباحنیفة/وسمع منه الحدیث والفقه وأكثر عنه الروایة وكان قد جاور ثنتی عشرة سنة؛ وكان یحبّ أباحنیفة حبّاً شدیداً؛ ویتعصّب لمذهبه حتّی قال اسماعیل بن بشر: كنّا في مجلس المكّی فقال: حدّثنا ابوحنیفة فصاح رجل غریب، حدثنا عن ابن جریج ولا تحدثنا عن أبی حنیفة. فقال المكّی: انّا لانحدثّ السفهاء. خرجت علیك ان تكتب عنّی؛ قم من مجلسی. فلم یحدث حتّی اُقیم الرجل من مجلسه ثم قال: حدثنا ابوحنیفة ومرّ فیه»؛ «وی، مکی بن ابراهیم بلخی، امام و پیشوای شهر بلخ می‌باشد؛ او به سال ۱۴۰ ه‍ . ق به کوفه وارد شد و امام ابوحنیفه/را (برای یادگیری و فراگیری علم و دانش) لازم گرفت و از ایشان، به سماع حدیث و احکام و مسائل فقهی پرداخت و روایات بسیاری را از وی نقل نمود؛ و این در حالی بود که وی، به مدت دوازده سال در مکه‌ی مکرمه، مجاور بوده است.

مکی بن ابراهیم، امام ابوحنیفه/را بسیار دوست می‌داشت و بدیشان عشق می‌ورزید و به مذهبشان تعصّب داشت؛ تا جایی که اسماعیل بن بشر گوید: ما در حلقه‌ی درس مکی بن ابراهیم، حضور داشتیم؛ او گفت: «حدّثنا ابوحنیفة»؛ «امام ابوحنیفه/، برای ما چنین روایت کرده است». پس به ناگاه مردی بیگانه فریاد برآورد که‌ای مکی بن ابراهیم، برای ما از ابن جریج، حدیث نقل کن و ابوحنیفه را واگذار. مکی بن ابراهیم گفت: ما برای بی‌خردان و نادانان و بی‌عقلان و جاهلان و کوته فکران و تهی مغزان، حدیث روایت نمی‌کنیم؛ من مخالف این هستم که تو از من، حدیث بنویسی؛ از این رو، از حلقه‌ی درس من بلند شو و برو بیرون.

اسماعیل بن بشر گوید: تا آن مرد، از حلقه‌ی درس مکی بن ابراهیم بلند نشد، او هیچ حدیثی را روایت نکرد؛ و پس از آن که آن مرد، از مجلس بیرون رفت، مکی بن ابراهیم گفت: «امام ابوحنیفه/برای ما چنین روایت کرده است که...»؛ و بدین ترتیب، حلقه‌ی درس را از سر گرفت و آن را ادامه داد».

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۱۷۶۴]، مکی بن ابراهیم را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است. [۱۷۶۵]

نگارنده‌ی سطور گوید:

مکی بن ابراهیم، از ابوحنیفه، از ابوغسان، از حسن، از ابوذرسچنین روایت کرده است که آن حضرت جفرموده‌اند: «الامارة، أمانة وهي یوم القیامة خزی وندامة الّا من أخذها بحقّها وأدّی الذي علیه. وأَنّیٰ ذلك یا أباذر»؛ «امارت، امانتی است که در روز رستاخیز، باعث رسوایی و پشیمانی صاحبش خواهد شد؛ مگر آن کس که آن را به حقّ گرفته و حقوقش را رعایت کرده باشد؛ و ابوذر! کجا چنین چیزی میسّر و فراهم می‌گردد».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی، در کتاب «جامع المسانید» [۱۷۶۶]ذکر کرده و در ادامه گفته است: ابومحمد بخاری، این حدیث را از مکی بن ابراهیم، از امام ابوحنیفه/، روایت نموده است.

و همچنین راقم سطور گوید:

مكّی بن ابراهیم/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «اثم من كذب علی النبيّ ج» [۱۷۶۷]

«حَدَّثَنَا مَكِّيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، قَالَ: حَدَّثَنَا يَزِيدُ بْنُ أَبِي عُبَيْدٍ، عَنْ سَلَمَةَ، قَالَ: سَمِعْتُ النَّبِيَّ جيَقُولُ: «مَنْ يَقُلْ عَلَيَّ مَا لَمْ أَقُلْ فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ»»(ح ۱۰۹)

«مکی بن ابراهیم، از یزید بن ابوعُبید، از سلمةسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: از رسول خدا جشنیدم که می‌فرمود: «کسی که به من، سخنی را نسبت دهد و من آن را نگفته باشم، باید جای خود را در آتش، آماده کند».

[این حدیث، اولین حدیث از «ثلاثیات» امام بخاری می‌باشد؛ که در سلسله‌ی حدیث، از وی تا آن حضرت ج، سه واسطه وجود دارد. و مجموع ثلاثیات امام بخاری/، به بیست و دو حدیث می‌رسد.]

* در باب «قدركم ینبغي ان یكون بین المصلّی والسترة» [۱۷۶۸]

«حَدَّثَنَا المَكِّيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، قَالَ حَدَّثَنَا يَزِيدُ بْنُ أَبِي عُبَيْدٍ، عَنْ سَلَمَةَ، قَالَ: «كَانَ جِدَارُ المَسْجِدِ عِنْدَ المِنْبَرِ مَا كَادَتِ الشَّاةُ تَجُوزُهَا»»(ح ۴۹۷)

«مکی بن ابراهیم، از یزید بن ابوعبید، از سلمة برای ما روایت کرده که وی گفته است: «مسافت میان دیوار مسجد و منبر، به اندازه‌ای بود که گوسفند از آن می‌توانست بگذرد».

[این حدیث، دومین حدیث از مجموعه‌ی «ثلاثیات» امام بخاری است که به سه راوی به پیامبر جمنتهی می‌شود.]

* در باب «الصلاة الی الاسطوانة» [۱۷۶۹]

«حَدَّثَنَا المَكِّيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، قَالَ: حَدَّثَنَا يَزِيدُ بْنُ أَبِي عُبَيْدٍ، قَالَ: كُنْتُ آتِي مَعَ سَلَمَةَ بْنِ الأَكْوَعِ فَيُصَلِّي عِنْدَ الأُسْطُوَانَةِ الَّتِي عِنْدَ المُصْحَفِ، فَقُلْتُ: يَا أَبَا مُسْلِمٍ، أَرَاكَ تَتَحَرَّى الصَّلاَةَ عِنْدَ هَذِهِ الأُسْطُوَانَةِ، قَالَ: فَإِنِّي «رَأَيْتُ النَّبِيَّ جيَتَحَرَّى الصَّلاَةَ عِنْدَهَا»»(ح ۵۰۲)

«مکی بن ابراهیم، از یزید بن ابوعبید، برای ما روایت کرده که وی گفته است: من، همراه سلمة بن اکوعسمی‌آمدم؛ او نزدیک ستون مصحف، (جای ویژه‌ی قرآن) نماز می‌خواند؛ پرسیدند: ای ابومسلم! تو را می‌بینیم که بیشتر نزد این ستون نماز می‌خوانی؟ پاسخ داد: من رسول خدا جرا دیدم که سعی می‌کرد کنار این ستون، نماز بخواند».

[این حدیث، سومین حدیث از «ثلاثیات» امام بخاری/می‌باشد.]

* در باب «وقت المغرب» [۱۷۷۰]

«حَدَّثَنَا المَكِّيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، قَالَ: حَدَّثَنَا يَزِيدُ بْنُ أَبِي عُبَيْدٍ، عَنْ سَلَمَةَ، قَالَ: «كُنَّا نُصَلِّي مَعَ النَّبِيِّ جالمَغْرِبَ إِذَا تَوَارَتْ بِالحِجَابِ»»(ح ۵۶۱)

«مکی بن ابراهیم، از یزید بن ابوعبید، از سلمة بن اکوعسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: «ما نماز مغرب را زمانی با پیامبر جمی‌گزاردیم که آفتاب در افق ناپدید می‌شد».

[این حدیث، چهارمین حدیث، از «ثلاثیات» امام بخاری/می‌باشد.]

* در باب «صیام یوم عاشوراء» [۱۷۷۱]

«حَدَّثَنَا المَكِّيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، حَدَّثَنَا يَزِيدُ بْنُ أَبِي عُبَيْدٍ، عَنْ سَلَمَةَ بْنِ الأَكْوَعِ س، قَالَ: أَمَرَ النَّبِيُّ جرَجُلًا مِنْ أَسْلَمَ: "أَنْ أَذِّنْ فِي النَّاسِ: أَنَّ مَنْ كَانَ أَكَلَ فَلْيَصُمْ بَقِيَّةَ يَوْمِهِ، وَمَنْ لَمْ يَكُنْ أَكَلَ فَلْيَصُمْ، فَإِنَّ اليَوْمَ يَوْمُ عَاشُورَاءَ"»(ح۲۰۰۷)

«مکی بن ابراهیم، از یزید بن ابوعبید، از سلمة بن اکوعسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: پیامبر گرامی اسلام جبه مردی از قبیله‌ی بنی اسلم امر کرد که: «در میان مردم اعلان کن: کسی که امروز چیزی خورده است، باقی مانده‌ی روز را روزه بگیرد و کسی که چیزی نخورده است، همچنان روزه داشته باشد؛ زیرا که امروز، روز عاشورا است».

[این حدیث، ششمین حدیث از «ثلاثیات» امام بخاری/می‌باشد.]

* در باب «اِن أحال دین المیّت علی رجل، جاز» [۱۷۷۲]

«حَدَّثَنَا المَكِّيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، حَدَّثَنَا يَزِيدُ بْنُ أَبِي عُبَيْدٍ، عَنْ سَلَمَةَ بْنِ الأَكْوَعِ س، قَالَ: كُنَّا جُلُوسًا عِنْدَ النَّبِيِّ ج، إِذْ أُتِيَ بِجَنَازَةٍ، فَقَالُوا: صَلِّ عَلَيْهَا، فَقَالَ: «هَلْ عَلَيْهِ دَيْنٌ؟»، قَالُوا: لاَ، قَالَ: «فَهَلْ تَرَكَ شَيْئًا؟»، قَالُوا: لاَ، فَصَلَّى عَلَيْهِ، ثُمَّ أُتِيَ بِجَنَازَةٍ أُخْرَى، فَقَالُوا: يَا رَسُولَ اللَّهِ، صَلِّ عَلَيْهَا، قَالَ: «هَلْ عَلَيْهِ دَيْنٌ؟» قِيلَ: نَعَمْ، قَالَ: «فَهَلْ تَرَكَ شَيْئًا؟»، قَالُوا: ثَلاَثَةَ دَنَانِيرَ، فَصَلَّى عَلَيْهَا، ثُمَّ أُتِيَ بِالثَّالِثَةِ، فَقَالُوا: صَلِّ عَلَيْهَا، قَالَ: «هَلْ تَرَكَ شَيْئًا؟»، قَالُوا: لاَ، قَالَ: «فَهَلْ عَلَيْهِ دَيْنٌ؟»، قَالُوا: ثَلاَثَةُ دَنَانِيرَ، قَالَ: «صَلُّوا عَلَى صَاحِبِكُمْ»، قَالَ أَبُو قَتَادَةَ صَلِّ عَلَيْهِ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَعَلَيَّ دَيْنُهُ، فَصَلَّى عَلَيْهِ»(ح ۲۲۸۹)

«مکی بن ابراهیم، از یزید بن ابوعبید، از سلمة بن اکوعسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: «نزد رسول خدا جنشسته بودیم که جنازه‌ای را آوردند. مردم گفتند: بر این جنازه، نماز بخوان. رسول خدا جفرمود: «آیا این میّت، بدهکار است»؟ گفتند: خیر. فرمود: «آیا چیزی از خود به جای گذاشته است»؟ گفتند: خیر. آنگاه رسول خدا جبر او نماز جنازه خواند. سپس جنازه‌ی دیگری آوردند و گفتند: ای رسول خدا ج! بر آن نماز بخوان. رسول خدا جفرمود: «آیا او بدهکاری دارد»؟ گفتند:بلی. رسول خدا جفرمود: «آیا چیزی از خود به جای گذاشته است»؟ گفتند: سه دینار. آنگاه بر او نماز خواند. سپس، جنازه‌ی دیگری آوردند و گفتند: بر آن، نماز بخوان؛ رسول خدا جفرمود: «آیا چیزی باقی گذاشته است»؟ گفتند: خیر. پرسید: «آیا بدهکاری دارد»؟ گفتند: سه دینار بدهکار است. رسول خدا جفرمود: «بر رفیقتان، نماز جنازه بخوانید». ابوقتادةسگفت: ای رسول خدا ج! بر او، نماز بخوان؛ پرداخت بدهی او، به عهده‌ی من است. آنگاه رسول خدا ج، بر وی، نماز خواند».

[این حدیث، هفتمین حدیث از مجموع «ثلاثیات» امام بخاری/می‌باشد.]

* در باب «البیعة في الحرب علی اَنْ لّا یفرّوا» [۱۷۷۳]

«حَدَّثَنَا المَكِّيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، حَدَّثَنَا يَزِيدُ بْنُ أَبِي عُبَيْدٍ، عَنْ سَلَمَةَ س، قَالَ: بَايَعْتُ النَّبِيَّ ج، ثُمَّ عَدَلْتُ إِلَى ظِلِّ الشَّجَرَةِ، فَلَمَّا خَفَّ النَّاسُ قَالَ: «يَا ابْنَ الأَكْوَعِ أَلاَ تُبَايِعُ؟» قَالَ: قُلْتُ: قَدْ بَايَعْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ، قَالَ: «وَأَيْضًا» فَبَايَعْتُهُ الثَّانِيَةَ، فَقُلْتُ لَهُ: يَا أَبَا مُسْلِمٍ عَلَى أَيِّ شَيْءٍ كُنْتُمْ تُبَايِعُونَ يَوْمَئِذٍ؟ قَالَ: عَلَى المَوْتِ»(ح ۲۹۶۰)

«مکی بن ابراهیم، از یزید بن ابوعبید، از سلمة بن اکوعسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: با رسول خدا جبیعت کردم. سپس به زیر سایه‌ی همان درخت، برگشتم. هنگامی که جمعیّت، کم شد، رسول خدا جفرمود: «ای ابن اکوع! بیعت نمی‌کنی»؟ گفتم: ای رسول خدا ج! همانا، بیعت کردم. فرمود: «دوباره بیعت کن». پس برای بار دوم، بیعت کردم. از او پرسیدند: آن روز، بر چه چیزی، بیعت می‌کردید؟ گفت: «بر مرگ».

[این حدیث، یازدهمین حدیث از «ثلاثیات» امام بخاری/می‌باشد.]

* در باب «من رأی العدّو، فنادی بأعلی صوته: یا صباحاه؛ حتّی یُسمع الناس» [۱۷۷۴]

«حَدَّثَنَا المَكِّيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، أَخْبَرَنَا يَزِيدُ بْنُ أَبِي عُبَيْدٍ، عَنْ سَلَمَةَ، أَنَّهُ أَخْبَرَهُ قَالَ: خَرَجْتُ مِنَ المَدِينَةِ ذَاهِبًا نَحْوَ الغَابَةِ، حَتَّى إِذَا كُنْتُ بِثَنِيَّةِ الغَابَةِ، لَقِيَنِي غُلاَمٌ لِعَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ عَوْفٍ، قُلْتُ: وَيْحَكَ مَا بِكَ؟ قَالَ: أُخِذَتْ لِقَاحُ النَّبِيِّ ج، قُلْتُ: مَنْ أَخَذَهَا؟ قَالَ: غَطَفَانُ، وَفَزَارَةُ فَصَرَخْتُ ثَلاَثَ صَرَخَاتٍ أَسْمَعْتُ مَا بَيْنَ لاَبَتَيْهَا: يَا صَبَاحَاهْ يَا صَبَاحَاهْ، ثُمَّ انْدَفَعْتُ حَتَّى أَلْقَاهُمْ، وَقَدْ أَخَذُوهَا، فَجَعَلْتُ أَرْمِيهِمْ، وَأَقُولُ: أَنَا ابْنُ الأَكْوَعِ ... وَاليَوْمُ يَوْمُ الرُّضَّعْ فَاسْتَنْقَذْتُهَا مِنْهُمْ قَبْلَ أَنْ يَشْرَبُوا، فَأَقْبَلْتُ بِهَا أَسُوقُهَا، فَلَقِيَنِي النَّبِيُّ ج، فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ القَوْمَ عِطَاشٌ، وَإِنِّي أَعْجَلْتُهُمْ أَنْ يَشْرَبُوا سِقْيَهُمْ، فَابْعَثْ فِي إِثْرِهِمْ، فَقَالَ: "يَا ابْنَ الأَكْوَعِ: مَلَكْتَ، فَأَسْجِحْ إِنَّ القَوْمَ يُقْرَوْنَ فِي قَوْمِهِمْ"»(ح ۳۰۴۱)

«مکی بن ابراهیم، از یزید بن ابوعبید، از سلمة بن اکوعسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: از مدینه بیرون رفتم و راه جنگل را در پیش گرفتم، تا این که بر گردنه‌ی جنگل رسیدم. در آنجا، برده‌ی عبدالرحمن بن عوف را دیدم. به او گفتم: وای بر تو! اینجا چه کار می‌کنی؟ گفت: شتران شیر ده رسول خدا جرا به سرقت بردند. پرسیدم: چه کسی آن‌ها را به سرقت برد؟ گفت: افراد طایفه‌ی غطفان و فزارة. آن گاه، سه بار با صدای بلند، فریاد زدم: یا صباحاه (کلمه‌ای که هنگام خطر به کار می‌بردند) طوری که صدایم را به گوش آنچه میان دو سنگلاخ مدینه وجود داشت، رساندم. سپس، با شتاب، حرکت کردم تا این که به آن‌ها که داشتند شتران را می‌بردند، رسیدم. شروع به تیراندازی کردم و می‌گفتم: من، فرزند اکوع هستم؛ و امروز، روز نابودی پست فطرتان است.

و اینگونه، شتران قبل از این که شیرشان را بنوشند، نجات دادم و آن‌ها را به سوی مدینه‌ی منوره می‌بردم که رسول خدا جمرا دید. گفتم: ای رسول خدا ج! آنان، تشنه هستند؛ زیرا من نگذاشتم که سهمیه‌ی شیرشان را بنوشند. لذا عده‌ای را به تعقیب آن‌ها بفرست. رسول خدا جفرمود: «ای فرزند اکوع! تو بر آنان، غالب آمدی. پس عفو و گذشت کن. هم اکنون، آن‌ها در میان قومشان پذیرایی می‌شوند (از دسترسی ما خارج‌اند)».

[این حدیث، دوازدهمین حدیث، از «ثلاثیات» امام بخاری/می‌باشد.]

* در باب «غزوة خیبر» [۱۷۷۵]

«حَدَّثَنَا المَكِّيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، حَدَّثَنَا يَزِيدُ بْنُ أَبِي عُبَيْدٍ، قَالَ: رَأَيْتُ أَثَرَ ضَرْبَةٍ فِي سَاقِ سَلَمَةَ، فَقُلْتُ يَا أَبَا مُسْلِمٍ، مَا هَذِهِ الضَّرْبَةُ؟ فَقَالَ: هَذِهِ ضَرْبَةٌ أَصَابَتْنِي يَوْمَ خَيْبَرَ، فَقَالَ النَّاسُ: أُصِيبَ سَلَمَةُ، فَأَتَيْتُ النَّبِيَّ ج«فَنَفَثَ فِيهِ ثَلاَثَ نَفَثَاتٍ، فَمَا اشْتَكَيْتُهَا حَتَّى السَّاعَةِ»»(ح ۴۲۰۶)

«مکی بن ابراهیم، از یزید بن ابوعبید، برای ما روایت کرده که وی گفته است: اثری از زخم، در پای سلمة بن اکوعسدیدم. گفتم: ای ابومسلم! این زخم چیست؟ گفت: این، ضربه‌ای است که در روز خیبر به من رسیده است. مردم گفتند: سلمه زخمی شده است. من نزد رسول خدا جآمدم و آن حضرت جاز آب دهان خود بر آن، سه بار دمید؛ از آن زمان تاکنون،در پای من، دردی هویدا نشده است».

[این حدیث، چهاردهمین حدیث، از «ثلاثیات» امام بخاری/می‌باشد.]

* در باب «آنیة المجوس والمیتة» [۱۷۷۶]

«حَدَّثَنَا المَكِّيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، قَالَ: حَدَّثَنِي يَزِيدُ بْنُ أَبِي عُبَيْدٍ، عَنْ سَلَمَةَ بْنِ الأَكْوَعِ، قَالَ: لَمَّا أَمْسَوْا يَوْمَ فَتَحُوا خَيْبَرَ، أَوْقَدُوا النِّيرَانَ، قَالَ النَّبِيُّ ج: «عَلاَمَ أَوْقَدْتُمْ هَذِهِ النِّيرَانَ؟» قَالُوا: لُحُومِ الحُمُرِ الإِنْسِيَّةِ، قَالَ: «أَهْرِيقُوا مَا فِيهَا، وَاكْسِرُوا قُدُورَهَا» فَقَامَ رَجُلٌ مِنَ القَوْمِ، فَقَالَ: نُهَرِيقُ مَا فِيهَا وَنَغْسِلُهَا، فَقَالَ النَّبِيُّ ج: «أَوْ ذَاكَ»»(ح ۵۴۹۷)

«مکی بن ابراهیم، از یزید بن ابوعبید، از سملة بن اکوعسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: در شب فتح خیبر، آتش برای پختن برافروختند. پیامبر جپرسید: «این آتش را برای چه برافروخته‌اند»؟ گفتند: گوشت الاغ پخته می‌کنیم. فرمود: «هر آنچه در دیگ‌ها است، بیرون بریزید و دیگ‌ها را بشکنید».

مردی از میان برخاست و گفت: آنچه در دیگ‌ها است بیرون می‌ریزیم ودیگ‌ها را می‌شوییم. رسول خدا جفرمود: «یا این کار را بکنید».

[این حدیث، هفتهمین حدیث از «ثلاثیات» امام بخاری/می‌باشد.]

در باب «اذا قتل نفسه خطأً، فلادیة له» [۱۷۷۷]

«حَدَّثَنَا المَكِّيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، حَدَّثَنَا يَزِيدُ بْنُ أَبِي عُبَيْدٍ، عَنْ سَلَمَةَ، قَالَ: خَرَجْنَا مَعَ النَّبِيِّ جإِلَى خَيْبَرَ، فَقَالَ رَجُلٌ مِنْهُمْ: أَسْمِعْنَا يَا عَامِرُ مِنْ هُنَيْهَاتِكَ، فَحَدَا بِهِمْ، فَقَالَ النَّبِيُّ ج: «مَنِ السَّائِقُ» قَالُوا: عَامِرٌ، فَقَالَ: «رَحِمَهُ اللَّهُ» فَقَالُوا: يَا رَسُولَ اللَّهِ، هَلَّا أَمْتَعْتَنَا بِهِ، فَأُصِيبَ صَبِيحَةَ لَيْلَتِهِ، فَقَالَ القَوْمُ: حَبِطَ: عَمَلُهُ، قَتَلَ نَفْسَهُ، فَلَمَّا رَجَعْتُ وَهُمْ يَتَحَدَّثُونَ أَنَّ عَامِرًا حَبِطَ عَمَلُهُ، فَجِئْتُ إِلَى النَّبِيِّ جفَقُلْتُ: يَا نَبِيَّ اللَّهِ، فَدَاكَ أَبِي وَأُمِّي، زَعَمُوا أَنَّ عَامِرًا حَبِطَ عَمَلُهُ، فَقَالَ: «كَذَبَ مَنْ قَالَهَا، إِنَّ لَهُ لَأَجْرَيْنِ اثْنَيْنِ، إِنَّهُ لَجَاهِدٌ مُجَاهِدٌ، وَأَيُّ قَتْلٍ يَزِيدُهُ عَلَيْهِ»»(ح ۶۸۹۱)

«مکی بن ابراهیم، از یزید بن ابوعبید، از سلمة بن اکوعسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: با رسول خدا جبه سوی خیبر، بیرون شدیم. مردی از حاضرانگفت: ای عامر! ما را از سروده‌های خویش، بهره‌مند کن. وی برایشان، حُدا خواند (تا شتران را به تندی براند). پیامبر جفرمود: «شتر ران کیست»؟ گفتند: عامر.

فرمود: «خداوند بر وی رحمت کند». گفتند: ای رسول خدا ج! چرا ما را از وی بهره‌مند نساختی؛ (زیرا این دعا بیانگر شهادت وی است).

صبح آن شب، (در جنگ) زخمی شد و مردم گفتند: عملش به هدر رفت. خودش را (با اصابت شمشیر) کشت؛ زمانی که برگشتیم و حال آن که مردم می‌گفتند که همانا عامر، عملش را به هدر داده است، به نزد پیامبر جرفتم و گفتم: ای رسول خداج! پدر و مادرم فدایت باد. می‌گویند که عامر، عملش را به هدر داده است. آن حضرت جفرمود: «کسی که این را گفته، دروغ گفته است؛ همانا او را دو ثواب است؛ او جهاد کننده‌ی مجاهد است و هر نوع کشتن، بر ثواب او می‌افزاید».

[این حدیث، هجدهمین حدیث، از «ثلاثیات» امام بخاری/می‌باشد.]

* در باب «لا یخطب علی خطبة أخیه حتّی ینكح أو یدع» [۱۷۷۸].

* در باب «ما یجوز من الغضب والشدة لامر الله» [۱۷۷۹].

* در باب «قراءة الرجل في حجر امرأته وهي حائض» [۱۷۸۰].

* در باب «القراءة في العصر» [۱۷۸۱].

* در باب «ما جاء في السعی بین الصفا والمروة» [۱۷۸۲].

به هر حال، روایات «مكّی بن ابراهیم»/در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۲۲ مورد آمده است.

[۱۷۵۵] بیوگرافی «مکی بن ابراهیم» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۴/۲/۷۱؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۴۷؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۸/۴۴۱؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۱۳/۱۱۵؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۴/۵۴۹؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۵۲۶؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱۰/۲۶۰؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۱۷۳؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۲۱۱؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۸/۳۶۲؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۳۴۱؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۲/۳۵؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۶۴؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۷/۳۷۳ [۱۷۵۶] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۳۶۵ [۱۷۵۷] «تهذیب الکمال» ۱۹/۱۰۴ [۱۷۵۸] «تبییض الصحیفة»، ص ۸۶ [۱۷۵۹] «جامع المسانید» ۲/۵۵۷ [۱۷۶۰] «تهذیب التهذیب» ۱۰/۲۶۰-۲۶۲ [۱۷۶۱] مقدمه‌ی «اعلاء السنن» ۳/۹۱ [۱۷۶۲] «المناقب»، کردری ۲/۲۴۲ [۱۷۶۳] «المناقب»، موفق ۱/۲۰۳ و ۲۰۴ [۱۷۶۴] «عقود الجمان»؛ ص ۱۴۸ [۱۷۶۵] «تهذیب الکمال» ۱۹/۱۰۴ [۱۷۶۶] «جامع المسانید» ۱/۱۱۵ [۱۷۶۷] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۲۱ [۱۷۶۸] همان ۱/۷۱ [۱۷۶۹] همان ۱/۷۲ [۱۷۷۰] همان ۱/۷۹ [۱۷۷۱] همان ۱/۲۶۸ [۱۷۷۲] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۳۰۵ [۱۷۷۳] همانئ ۱/۴۱۵ [۱۷۷۴] همان ۱/۴۲۷ [۱۷۷۵] همان ۲/۶۰۵ [۱۷۷۶] همان ۲/۸۲۶ [۱۷۷۷] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۱۰۱۷ و ۱۰۱۸ [۱۷۷۸] همان ۲/۷۷۲ [۱۷۷۹] همان ۲/۹۰۳ [۱۷۸۰] همان ۱/۴۴ [۱۷۸۱] همان ۱/۱۰۵ [۱۷۸۲] همان ۱/۲۲۳

۹۵- نَضر بن شُمیل/ [۱۷۸۳] [متوفّای ۲۰۳ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۷۸۴]گوید:

وی، پیشوای دینی، حافظ حدیث، دانشمند آگاه: ابوالحسن مازنی بصری، لغت دان و دانشور و صاحب نظر مشهور اهل، «مَرو» می‌باشد.

احمد بن سعید دارمی گوید: از نضر بن شُمیل شنیدم که می‌گفت: «خرج بی‌أبی من مَرو المروذ وأنا ابن خمس أو ستّ سنین الی البصرة وقت الفتنة؛ یعنی فتنة ظهور أبی مسلم، سنة ثمان وعشرین ومائة»؛ «در روزگار آشوب و شورش ظهور ابومسلم خراسانی، به سال ۱۲۸ ه‍ . ق در حالی که پنج یا شش سال بیشتر نداشتم، پدرم، مرا از «مرو الروذ» بیرون برد و به بصره آورد ودر آنجا مستقر نمود».

و از کسانی که نضر بن شُمیل، به نقل روایت از آن‌ها پرداخته است، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

هشام بن عروة؛ حُمید طویل؛ اسماعیل بن ابوخالد بن عون؛ هشام بن حسان و شماری دیگر از بزرگان و علماء و صاحب نظران کوفه و بصره.

و از کسانی که به روایت حدیث از نضر بن شُمیل پرداخته‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

اسحاق بن راهویه؛ اسحاق کوسج؛ محمد بن رافع؛ ابومحمد دارمی؛ سعید بن مسعود مروزی؛ و شماری دیگر از دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و حکمت و فرزانگی.

ابوحاتم رازی گوید: «ثقة صاحب سنة»؛ «نضر بن شُمیل، روایت کننده‌ای مؤثّق و قابل اعتماد و صاحب سنّت و متعهّد و پایبند بدان است». از عبدالله بن مبارک نیز پیرامون نضر بن شُمیل سؤال شد؛ وی، در پاسخ گفت: «ذلك أحد الأحدین، لم یكن أحد من أصحاب الخلیل یدانیه»؛ «نضر بن شُمیل، یکی از انسان‌های بی‌نظیر و بی‌همتا و منحصر به فرد و بی‌رقیب بود؛ و هیچ یک از شاگردان و اصحاب خلیل، همتا و مانند او نیست و بدو نمی‌رسد».

عباس بن مصعب گوید: «كان اماماً في العربیة والحدیث؛ وهو أوّل من أظهر السنّة بمرو وخراسان؛ وكان أروی الناس عن شعبة. ألّف كُتباً كثیرة لم یسبق الیها وولّی قضاء مرو»؛ «نضر بن شُمیل، پیشوایی در زبان عربی و امامی در حدیث بود؛ و او از نخستین کسانی است که در «مَرو» و «خراسان»، مردمان را با حدیث، آشنا و آگاه کرد؛ و در میان مردم، بیشترین روایات از شعبه، از آنِ اوست. کتاب‌های فراوانی را به رشته‌ی تحریر درآورد؛ کتاب‌هایی که تاکنون، در نگارش و تحریر آن‌ها، کسی بر وی، پیشی نگرفته بود؛ و نضر بن شُمیل در مَرو، عهده دار پست قضاوت نیز شد».

محمد بن عبدالله بن قهزاد گوید: «مات النضر في آخر یوم سنة ثلاث ومائتین؛ ودفن في أول یوم سنة أربع. رحمه الله تعالی»؛ «نضر بن شُمیل، در واپسین روز از سال ۲۰۳ ه‍ . ق درگذشت و در نخستین روز از سال ۲۰۴ ه‍ . ق به خاک سپرده شد. رحمت و رضوان خدا بر او باد».

حافظ جلال الدین سیوطی در کتاب «تبییض الصحیفة» [۱۷۸۵]گوید: «و روی أیضاً عن الحسن بن الحارث، قال: سمعتُ النضر بن شُمیل یقول: كان الناس نیاماً عن الفقه حتّی أیقظهم ابوحنیفة بما فتقه وبینه ولخّصه»؛ «از حسن بن حارث نیز روایت است که گفت: از نضر بن شُمیل شنیدم که می‌گفت: مردم، نسبت به فقه در خواب بودند تا این که امام ابوحنیفه/آن‌ها را با توضیح و تشریح و تبیین و تفسیر و تحقیق و بررسی و بازبینی و وارسی و تلخیص و مختصر نمودن خویش، از خواب بیدار کرد». [۱۷۸۶]

حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب»؛ [۱۷۸۷]و همچنین علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۱۷۸۸]، نضر بن شُمیل را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده‌اند.

نگارنده گوید:

نضر بن شُمیل/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «من أضاف رجلاً الی طعامٍ وأقبل هو علی عمله» [۱۷۸۹]

«حَدَّثَنِي عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُنِيرٍ، سَمِعَ النَّضْرَ، أَخْبَرَنَا ابْنُ عَوْنٍ، قَالَ: أَخْبَرَنِي ثُمَامَةُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَنَسٍ، عَنْ أَنَسٍ س، قَالَ: «كُنْتُ غُلاَمًا أَمْشِي مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ج، فَدَخَلَ رَسُولُ اللَّهِ جعَلَى غُلاَمٍ لَهُ خَيَّاطٍ، فَأَتَاهُ بِقَصْعَةٍ فِيهَا طَعَامٌ وَعَلَيْهِ دُبَّاءٌ، فَجَعَلَ رَسُولُ اللَّهِ جيَتَتَبَّعُ الدُّبَّاءَ» قَالَ: «فَلَمَّا رَأَيْتُ ذَلِكَ جَعَلْتُ أَجْمَعُهُ بَيْنَ يَدَيْهِ» قَالَ: فَأَقْبَلَ الغُلاَمُ عَلَى عَمَلِهِ، قَالَ أَنَسٌ: لاَ أَزَالُ أُحِبُّ الدُّبَّاءَ بَعْدَ مَا رَأَيْتُ رَسُولَ اللَّهِ جصَنَعَ مَا صَنَعَ»(ح ۵۴۳۵)

«عبدالله بن منیر، از نضر بن شُمیل، از ابن عون، از ثمامة بن عبدالله بن انس برای ما روایت کرده که انس بن مالکسگفت: من پسر بچه‌ای بودم که رسول خدا جرا همراهی می‌کردم؛ آن حضرت جبه خانه‌ی غلام خود - که خیاط بود - وارد شد. او، کاسه‌ی غذایی آورد که در آن، کدو وجود داشت. رسول خدا جریزه‌های کدو را برمی داشت و چون این حالت را دیدم، ریزه‌های کدو را جمع کردم و در جلو آن حضرت جنهادم. غلام نیز به کار خود مشغول شد.

انسسگوید: پس از این ماجرا، پیوسته، کدو را دوست می‌دارم».

* در باب «شرب اللّبن» [۱۷۹۰]

«حَدَّثَنِي مَحْمُودٌ، أَخْبَرَنَا النَّضْرُ، أَخْبَرَنَا شُعْبَةُ، عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ، قَالَ: سَمِعْتُ البَرَاءَ س، قَالَ: قَدِمَ النَّبِيُّ جمِنْ مَكَّةَ وَأَبُو بَكْرٍ مَعَهُ، قَالَ أَبُو بَكْرٍ: «مَرَرْنَا بِرَاعٍ وَقَدْ عَطِشَ رَسُولُ اللَّهِ ج» قَالَ أَبُو بَكْرٍ س: «فَحَلَبْتُ كُثْبَةً مِنْ لَبَنٍ فِي قَدَحٍ، فَشَرِبَ حَتَّى رَضِيتُ، وَأَتَانَا سُرَاقَةُ بْنُ جُعْشُمٍ عَلَى فَرَسٍ فَدَعَا عَلَيْهِ، فَطَلَبَ إِلَيْهِ سُرَاقَةُ أَنْ لاَ يَدْعُوَ عَلَيْهِ وَأَنْ يَرْجِعَ، فَفَعَلَ النَّبِيُّ ج»»(ح ۵۶۰۷)

«محمود، از نضر بن شُمیل، از شعبة، از ابواسحاق، برای ما روایت کرده که وی گفته است:

از براء بن عازبسشنیدم که گفت: رسول خدا جاز مکه (به سوی مدینه) آمد و ابوبکرسنیز با وی بود. ابوبکرسگفت: (در مسیر راه) بر چوپانی گذشتیم و حال آن که رسول خدا جتشنه بود.

ابوبکرسگفت: مقداری شیر (از گوسفندی) در ظرفی دوشیدیم. آن حضرت جنوشید و من خشنود شدم. سراقة بن جُعشُم که بر اسب سوار بود به تعقیب ما آمد که آن حضرت جبرای وی، دعای بد کرد. (هر چهار دست و پای اسب وی، به زمین فرو رفت)؛ سراقة بن جُعشم از آن حضرت جخواست که برای وی دعای بد نکند و او حاضر است تا بازگردد. پیامبر جنیز پیشنهادش را پذیرفت».

* در باب «غیرة النساء ووجدهنّ» [۱۷۹۱]

«حَدَّثَنِي أَحْمَدُ ابْنُ أَبِي رَجَاءٍ، حَدَّثَنَا النَّضْرُ، عَنْ هِشَامٍ، قَالَ: أَخْبَرَنِي أَبِي، عَنْ عَائِشَةَ، أَنَّهَا قَالَتْ: «مَا غِرْتُ عَلَى امْرَأَةٍ لِرَسُولِ اللَّهِ جكَمَا غِرْتُ عَلَى خَدِيجَةَ، لِكَثْرَةِ ذِكْرِ رَسُولِ اللَّهِ جإِيَّاهَا وَثَنَائِهِ عَلَيْهَا، وَقَدْ أُوحِيَ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ جأَنْ يُبَشِّرَهَا بِبَيْتٍ لَهَا فِي الجَنَّةِ مِنْ قَصَبٍ»»(ح ۵۲۲۹)

«احمد بن ابورجاء، از نضر بن شُمیل، از هشام، از پدرش، از عایشهلبرای ما روایت کرده که وی گفته است: بر هیچ یک از زنان پیامبر جچون خدیجهلرشک نمی‌بردم؛ زیرا پیامبر جاز او، زیاد یاد می‌کرد و او را زیاد می‌ستود؛ به رسول خدا جوحی شده بود تا به خدیجهلمژده بدهد که در بهشت، خانه‌ای از زبرجد خواهد داشت».

* در باب «رقیة النبيّ ج» [۱۷۹۲]

«حَدَّثَنِي أَحْمَدُ ابْنُ أَبِي رَجَاءٍ، حَدَّثَنَا النَّضْرُ، عَنْ هِشَامِ بْنِ عُرْوَةَ، قَالَ: أَخْبَرَنِي أَبِي، عَنْ عَائِشَةَ، أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ جكَانَ يَرْقِي يَقُولُ: «امْسَحِ البَاسَ رَبَّ النَّاسِ، بِيَدِكَ الشِّفَاءُ، لاَ كَاشِفَ لَهُ إِلَّا أَنْتَ»»(ح ۵۷۴۴)

«احمد بن ابورجاء، از نضر بن شُمیل، از هشام بن عروة، از پدرش، از عایشهلبرای ما روایت کرده که وی گفته است: هرگاه رسول خدا جدعا می‌خواند و دم می‌زد، چنین می‌فرمود: «امسح البأس ربَّ الناس، بیدك الشفاء، لا كاشف له الّا انت».

* در باب «من لم یر الوضوء الّا من المخرجین؛ القبل والدبر» [۱۷۹۳].

* در باب «قول النبي ج: یسرّوا ولا تعسّروا. وكان یحبّ التخفیف والیسر علی الناس» [۱۷۹۴].

* در باب «كیف كان عیش النبيّ جوأصحابه وتخلّیهم من الدنیا» [۱۷۹۵].

* در باب ﴿قُل لَّن يُصِيبَنَآ إِلَّا مَا كَتَبَ ٱللَّهُ لَنَا[التوبة: ۵۱] [۱۷۹۶].

* در باب «الیمین الغموس» [۱۷۹۷].

* در باب «من عرّف اللقطة ولم یدفعها الی السلطان» [۱۷۹۸].

* در باب «قول الله عزوجل: ﴿وَٱتَّخَذَ ٱللَّهُ إِبۡرَٰهِيمَ خَلِيلٗا١٢٥[النساء: ۱۲۵]». [۱۷۹۹]

* در باب ﴿وَإِذۡ قَالَتِ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةُ يَٰمَرۡيَمُ إِنَّ ٱللَّهَ ٱصۡطَفَىٰكِ وَطَهَّرَكِ وَٱصۡطَفَىٰكِ عَلَىٰ نِسَآءِ ٱلۡعَٰلَمِينَ٤٢ يَٰمَرۡيَمُ ٱقۡنُتِي لِرَبِّكِ وَٱسۡجُدِي وَٱرۡكَعِي مَعَ ٱلرَّٰكِعِينَ٤٣ ذَٰلِكَ مِنۡ أَنۢبَآءِ ٱلۡغَيۡبِ نُوحِيهِ إِلَيۡكَۚ وَمَا كُنتَ لَدَيۡهِمۡ إِذۡ يُلۡقُونَ أَقۡلَٰمَهُمۡ أَيُّهُمۡ يَكۡفُلُ مَرۡيَمَ وَمَا كُنتَ لَدَيۡهِمۡ إِذۡ يَخۡتَصِمُونَ٤٤[آل عمران: ۴۲-۴۴] [۱۸۰۰].

* در باب «كان النبيّ جتنام عینه ولا ینام قلبه» [۱۸۰۱].

* در باب «فضائل أصحاب النبيّ ج» [۱۸۰۲]

به هر حال، روایات «نضر بن شُمیل»/در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۲۲ مورد آمده است.

[۱۷۸۳] بیوگرافی «نضر بن شمیل» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۴/۲/۹۰؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۴۸؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۸/۴۷۷؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۹/۳۲۸؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۴/۲۵۸؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۹/۲۱۲؛ «تهذیب التهذیب»، حافظ ابن حجر عسقلانی ۱۰/۳۹۰؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۲۰۳؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۲۴۵؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۹/۸۱؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۳۴۴؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۲/۷؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۳۷؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۷/۳۷۳؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۵۳۰ [۱۷۸۴] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۳۱۴ [۱۷۸۵] «تبییض الصحیفة»، ص ۱۱۲ [۱۷۸۶] «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۱۳/۳۴۵ [۱۷۸۷] «المناقب»، کردری ۲/۲۳۸ [۱۷۸۸] «عقود الجمان»؛ ص ۱۵۰ [۱۷۸۹] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۸۱۷ [۱۷۹۰] همان ۲/۸۳۹ [۱۷۹۱] همان ۲/۷۸۷ [۱۷۹۲] همان ۲/۸۵۵ [۱۷۹۳] همان ۱/۳۰ [۱۷۹۴] همان ۲/۹۰۴ [۱۷۹۵] همان ۲/۹۵۶ [۱۷۹۶] همان ۲/۹۷۹ [۱۷۹۷] همان ۲/۹۸۷ [۱۷۹۸] همان ۱/۳۲۹ [۱۷۹۹] همان ۱/۴۷۳ [۱۸۰۰] همان ۱/۴۸۸ [۱۸۰۱] همان ۱/۵۰۳ [۱۸۰۲] همان ۱/۵۱۵

۹۶- نُعیم بن حمّاد حنفی/ [۱۸۰۳] [متوفّای ۲۲۸ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۸۰۴]گوید:

وی، پیشوای مشهور دینی: ابوعبدالله (نُعیم بن حمّاد بن معاویة بن حارث بن همّام بن سلمة بن مالك) خُزاعی مَروزی فارضی اَعور و مقیم مصر می‌باشد.

از کسانی که نُعیم بن حمّاد، به نقل روایت از آن‌ها پرداخته است، می‌توان این افراد را نام برد:

ابراهیم بن طهمان؛ ابوحمزة سُکری؛ عیسی بن عبید کندی؛ خارجة بن مصعب؛ عبدالله بن مبارک؛ هُشیم؛ و شمار زیادی از دیگر بزرگان و طلایه داران علم و دانش و پیشقراولان و پیشگامان عرصه‌ی روایت و درایت.

وی، حسین بن واقد را نیز ملاقات و دیدار کرد؛ ولی گویا که از وی، حدیثی را نشنیده است.

بخاری نیز از نُعیم بن حمّاد، بدون هیچ واسطه‌ای حدیث روایت نموده است (ولی سائر نویسندگان کتاب‌های صحیح حدیث، با واسطه‌ی حسن بن علی حلوانی، به نقل روایت از نُعیم بن حمّاد پرداخته‌اند). و سایر کسانی که به نقل روایت از نُعیم پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد، اشاره کرد:

دارمی؛ ابوحاتم رازی؛ بکر بن سهل دمیاطی؛ حمزة بن محمد بن کاتب - آخرین شاگرد وی - و شمار زیادی از دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت و فرزانگی.

خطیب بغدادی گوید: «یقال انّه أوّل من جمع المسند»؛ «چنین گفته شده که نُعیم بن حمّاد، از نخستین کسانی است که به تدوین و گردآوری مُسند پرداخته است».

یحیی بن معین گوید: «كان نُعیم، صدیقی؛ وهو صدوق. كتب بالبصرة عن رَوح، خمسین الف حدیث»؛ «نُعیم بن حمّاد، دوست و رفیق من بود؛ و او، فردی صادق و راستگو و درستکار و امین بود. وی، در شهر بصره، پنجاه هزار حدیث از رَوح بن عبادة، نوشت».

احمد بن حنبل واحمد عجلی گویند: «ثقة»؛ «نُعیم بن حمّاد، از راویان مؤثق و قابل اعتماد بود».

ابوزرعة دمشقی گوید: «وصل أحادیث یوقفها الناس»؛ «نُعیم بن حمّاد، روایات و احادیثی را مرفوع و متّصل معرفی کرد که سایر مردم، همان‌ها را به صورت «موقوف» روایت می‌کردند». [حدیث «مرفوع» و حدیث «موقوف»: نگا: درآمدی بر علوم حدیث؛ دکتر محمود طحان؛ ترجمه‌ی فیض محمد بلوچ؛ صص ۲۳۳-۲۳۶ و صص ۲۲۲-۲۳۱]

ابوحاتم رازی گوید: «مَحَِلُّه الصدق»؛ «نُعیم بن حمّاد، فردی قابل قبول و مورد تأیید و صادق و راستگو و درستکار و شریف می‌باشد».

و سرانجام، نُعیم بن حمّاد، در جمادی الاول، به سال ۲۲۸ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید. رحمت و رضوان خدا بر او باد.

برخی بر این باورند که وی، به سال ۲۲۹ ه‍ . ق وفات کرده و به رحمت ایزدی پیوسته است؛ ولی قول اول، صحیح‌تر و درست‌تر می‌نماید. و به راستی نُعیم بن حمّاد، یکی از ظرف‌ها و ذخیره‌ها و گنجینه‌های علمی بود که با این وجود، بدو احتجاج نمی‌شود.

حافظ عبدالقادر قرشی در کتاب «الجواهر المضیة في طبقات الحنفیة» [۱۸۰۵]، به ذکر نُعیم بن حمّاد پرداخته و او را در شمار علماء و صاحب نظران احناف برشمرده و در ادامه گفته است: «روی عن أبی حنیفة، فرضیة الوتر. وهي إحدی الروایات الثلاث عن أبی حنیفة؛ وهو قول زفر؛ وهو أوّل اقواله. ثم قال: هو سنّة وهو قول لهما. ثم قال: هو واجب وهو آخر اقواله‍ . قال في المحیط: هو الصحیح. وقال قاضی خان: هو الأصح. ونعیم هذا، هو الخزاعی، شیخ البخاری ویحیی بن معین. قال احمد: كان من الثقات؛ كنّا نسمّیه بالفرائض. كان من أعلم الناس بالفرائض».

«نُعیم بن حمّاد، فرضیّت نماز وتر را از امام ابوحنیفه/روایت کرده است؛ و «فرضیّت وتر»؛ یکی از سه روایات نقل شده از امام ابوحنیفه/می‌باشد؛ و دیدگاه امام زفر نیز موافق با دیدگاه امام ابوحنیفه/است. و فرضیّت وتر، (از میان سه روایت بالا،) نخستین قول امام ابوحنیفه/به شمار می‌آید. پس از آن، امام ابوحنیفه/گفت که نماز وتر، سنّت است - و سنّت بودن وتر، قول ابویوسف و محمد (دو شاگرد امام ابوحنیفه/) است - و پس از آن، در مرحله‌ی سوم گفت که نماز وتر، واجب است؛ و این، آخرین قول امام ابوحنیفه/بود. نویسنده‌ی کتاب «المحیط» گوید: واجب قرار دادن وتر، صحیح است؛ و قاضی خان گفته است: قول صحیح‌تر، همین قول آخر امام ابوحنیفه/(یعنی واجب بودن وتر) است.

و ابن نعیم، همان نُعیم خُزاعی و استاد امام بخاری و یحیی بن معین است.

احمد بن حنبل گوید: نُعیم بن حمّاد، از راویان مؤثّق و قابل اعتماد و مطمئن و معتبر بود که ما در مسائل میراث (فرائض)، نام او را می‌بردیم و به سخنان او، استدلال و استناد می‌کردیم؛ زیرا او، از داناترین و آگاه‌ترین مردمان، نسبت به فرائض (میراث) بود».

نگارنده‌ی سطور گوید:

نُعیم بن حمّاد خُزاعی/، در کتاب «الجامع الصحیح» بخاری، در باب «فضل استقبال القبلة» [۱۸۰۶]، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ آنجا که امام بخاری/، چنین روایت می‌کند:

«حَدَّثَنَا نُعَيْمٌ، قَالَ: حَدَّثَنَا ابْنُ المُبَارَكِ، عَنْ حُمَيْدٍ الطَّوِيلِ، عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: «أُمِرْتُ أَنْ أُقَاتِلَ النَّاسَ حَتَّى يَقُولُوا لاَ إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، فَإِذَا قَالُوهَا، وَصَلَّوْا صَلاَتَنَا، وَاسْتَقْبَلُوا قِبْلَتَنَا، وَذَبَحُوا ذَبِيحَتَنَا، فَقَدْ حَرُمَتْ عَلَيْنَا دِمَاؤُهُمْ وَأَمْوَالُهُمْ، إِلَّا بِحَقِّهَا وَحِسَابُهُمْ عَلَى اللَّهِ»»(ح ۳۹۲)

«نُعیم بن حمّاد، از عبدالله بن مبارک، از حُمید طویل، از انس بن مالکسبرای ما روایت کرده که رسول خدا جفرموده است: «به من فرمان داده شده است تا زمانی با مردم پیکار نمایم که بگویند: «لا اله الا الله». از این رو، هرگاه به وحدانیّت و یگانگی خدا، ایمان بیاورند و مانند ما نماز بخوانند و به قبله‌ی ما رو نمایند و ذبیحه‌ی ما را بخورند، در آن صورت خون‌ها و مال‌های آن‌ها بر ما حرام است مگر به حق آن (به گونه‌ی قصاص و جبران اموال بر وفق شریعت)؛ و حسابشان با خداست».

[۱۸۰۳] بیوگرافی «نُعیم بن حمّاد» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۴/۱/۲۰۰؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۵۳؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۸/۴۶۳؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۱۰/۵۹۵؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۱۳/۳۰۶؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۴/۲۶۷؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۹/۲۱۹؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱۰/۴۰۹؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۲۰۷؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۲۵۰؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۹/۱۲۹؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۳۴۶؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۲/۶۷؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۸۴؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۷/۵۱۹؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۵۳۴ [۱۸۰۴] «تذکرة الحفّاظ» ۲/۴۱۸-۴۲۰ [۱۸۰۵] «الجواهر المضیة» ۲/۲۰۲ [۱۸۰۶] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۵۶ و ۵۷

۹۷- وَضّاح بن عبدالله یَشْکری، ابوعَوانة واسطی بزّاز/ [۱۸۰۷] [متوفّای ۱۷۶ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۸۰۸]گوید:

وی، آزاده‌ی یزید بن عطاء یَشْکری واسطی بزّاز و حافظ حدیث و یکی از راویان مؤثّق و معتبر و مطمئن و قابل اعتماد می‌باشد.

وی، حسن بصری و ابن سیرین را دید و ملاقات کرد و از قتادة، حکم بن عتیبة، زیاد بن علاقة، ابوبشر، سماک بن حرب و کسانی دیگر از طبقه‌ی آنان، به زیبایی هر چه تمام، به نقل بسیاری از روایات پرداخت.

از کسانی که از وضّاح بن عبدالله، به نقل روایت پرداخته‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

حبّان بن هلال؛ عفّان؛ سعید بن منصور؛ مُسدّد؛ محمد بن ابوبکر مقدّمی؛ قتیبة؛ شیبان بن فرّوخ؛ و شماری دیگر از شیفتگان علم ودانش و تشنگان حکمت و فرزانگی و جویندگان روایت و درایت.

عفّان گوید: «هو أصحّ حدیثاً عندنا من شعبة»؛ «از دیدگاه ما، حدیث ابوعوانة، صحیح‌تر و درست‌تر از حدیث شعبة است».

احمد بن حنبل گوید: «هو صحیح الكتاب»؛ «هرگاه ابوعوانة، از روی کتاب خویش، به نقل روایت بپردازد، در آن صورت، روایات او، صحیح خواهد بود».

عفّان، در جایی دیگر، گفته است: «كان كثیر الضبط والنقط»؛ «ابوعوانة، بسیار خویشتندار و نکته دان بود».

ابوعوانة وضّاح بن عبدالله یَشْکری، در ماه ربیع الاول، به سال ۱۷۶ ه‍ . ق در بصره درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید. رحمت و رضوان خدا بر او باد.

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۱۸۰۹]، ابوعوانة را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و بدین سان، حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۱۸۱۰]، وی را در زمره‌ی راویانِ شهر واسط که به نقل روایت از امام اعظم ابوحنیفه/پرداخته‌اند قرار داده است.

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۸۱۱]گوید:

محمد بن سعد گفته است: «كان ثقةً صدوقاً»؛ «ابوعوانة، روایت کننده‌ای مؤثق و قابل اعتماد، معتبر و مطمئن، صادق و راستگو و درستکار و امین بود».

احمد عجلی گوید: «ابوعوانة، بصریٌ ثقةٌ»؛ «ابوعوانة، از مردمان بصره و شخصی قابل اعتماد و مورد وثوق بود».

ابن شاهین، در کتاب «الثقات» گوید: یعقوب بن شیبة، در مورد ابوعوانة گفته است: «ثبتٌ صالح الحفظ، صحیح الكتاب»؛ «وی، از زمره‌ی راویان معتبر و قوی و مطمئن و مورد اعتماد است که از حفظ و ضبطی خوب و عالی برخوردار است؛ و هرگاه ابوعوانة، از روی کتاب‌های خویش، به نقل روایت بپردازد، در آن صورت، روایات او، صحیح خواهند بود».

ابن خراش گوید: «صدوق في الحدیث»؛ «ابوعوانة، در حدیث، صادق و راستگو ودرستکار و امین است».

ابن عبدالبرّ هم گفته است: «أجمعوا علی انّه ثقةٌ ثبتٌ فیما حدّث من كتابه»؛ «علماء و صاحب نظران عرصه‌ی روایت و درایت، بر این موضوع، اتفاق نظر دارند که ابوعوانة، در آنچه که از کتاب خویش، به روایت و نقل آن‌ها می‌پردازد، مؤثق و قابل اعتماد و مطمئن و قوی و درستکار و معتبر می‌باشد».

نگارنده‌ی سطور گوید:

ابوعوانة وضّاح بن عبدالله یَشْكُری/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «كنیة المشرك» [۱۸۱۲]

«حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ إِسْمَاعِيلَ، حَدَّثَنَا أَبُو عَوَانَةَ، حَدَّثَنَا عَبْدُ المَلِكِ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الحَارِثِ بْنِ نَوْفَلٍ، عَنْ عَبَّاسِ بْنِ عَبْدِ المُطَّلِبِ، قَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، هَلْ نَفَعْتَ أَبَا طَالِبٍ بِشَيْءٍ، فَإِنَّهُ كَانَ يَحُوطُكَ وَيَغْضَبُ لَكَ؟ قَالَ: «نَعَمْ، هُوَ فِي ضَحْضَاحٍ مِنْ نَارٍ، لَوْلاَ أَنَا لَكَانَ فِي الدَّرَكِ الأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ»»(ح ۶۲۰۸)

«موسی بن اسماعیل، از ابوعوانة وضّاح بن عبدالله یَشْکری، از عبدالملک، از عبدالله بن حارث بن نوفل، از عبّاس بن عبدالمطلّب، برای ما روایت کرده که وی خطاب به پیامبر خدا جگفت: «ای رسول خدا ج! آیا به (عموی خود) ابوطالب، سودی رساندی؛ زیرا او، از تو حفاظت و نگهبانی می‌کرد و به خاطر تو خشمگین می‌شد؟ آن حضرت جفرمود: «آری؛ وی در محل کم عمق آتش دوزخ قرار دارد؛ ولی اگر من نمی‌بودم؛ در پایین‌ترین بخش آتش دوزخ می‌بود».

* در باب «وضع الید الیمنی تحت الخدّ الیمنی» [۱۸۱۳]

«حَدَّثَنِي مُوسَى بْنُ إِسْمَاعِيلَ، حَدَّثَنَا أَبُو عَوَانَةَ، عَنْ عَبْدِ المَلِكِ، عَنْ رِبْعِيٍّ، عَنْ حُذَيْفَةَ س، قَالَ: كَانَ النَّبِيُّ جإِذَا أَخَذَ مَضْجَعَهُ مِنَ اللَّيْلِ، وَضَعَ يَدَهُ تَحْتَ خَدِّهِ، ثُمَّ يَقُولُ: «اللَّهُمَّ بِاسْمِكَ أَمُوتُ وَأَحْيَا» وَإِذَا اسْتَيْقَظَ قَالَ: «الحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَحْيَانَا بَعْدَ مَا أَمَاتَنَا وَإِلَيْهِ النُّشُورُ»»(ح ۶۳۱۴)

«موسی بن اسماعیل، از ابوعوانة وضّاح بن عبدالله یَشْکری، از عبدالملک، از ربعیّ، برای ما روایت کرده که حذیفةسگفته است: شب هنگام، وقتی که رسول خداجبه رختخواب می‌رفت، دستش را زیر رخسارش می‌گذاشت و می‌فرمود: «اللهم باسمك أموت وأحیا»؛ «بارخدایا! به نام تو می‌خوابم و بیدار می‌شوم».

و هنگامی که بیدار می‌شد، می‌فرمود: «الحمد الله الذي أحیانا بعد ما أماتنا والیه النشور»؛ «حمد و سپاس، از آنِ خدایی است که ما را از خواب، بیدار کرد و به سوی او حشر خواهیم شد».

* در باب «ذهاب الصالحین» [۱۸۱۴]

«حَدَّثَنِي يَحْيَى بْنُ حَمَّادٍ، حَدَّثَنَا أَبُو عَوَانَةَ، عَنْ بَيَانٍ، عَنْ قَيْسِ بْنِ أَبِي حَازِمٍ، عَنْ مِرْدَاسٍ الأَسْلَمِيِّ، قَالَ: قَالَ النَّبِيُّ ج: «يَذْهَبُ الصَّالِحُونَ، الأَوَّلُ فَالأَوَّلُ، وَيَبْقَى حُفَالَةٌ كَحُفَالَةِ الشَّعِيرِ، أَوِ التَّمْرِ، لاَ يُبَالِيهِمُ اللَّهُ بَالَةً» قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ: «يُقَالُ حُفَالَةٌ وَحُثَالَةٌ»»(ح ۶۴۳۴)

«یحیی بن حمّاد، از ابوعوانة وضّاح بن عبدالله یَشْکری، از بیان، از قیس بن ابی حازم، از مرداس اسلمیسبرای ما روایت کرده که رسول خدا جفرمود: «انسان‌های نیکوکار، یکی پس از دیگری می‌روند و تفاله‌هایی مانند تفاله‌ی جو یا خرما (افراد بی‌ارزش) باقی می‌مانند که خداوند به آن‌ها هیچ توجهی نمی‌نمایند».

* در باب «الدعاء غیر مستقبل القبلة» [۱۸۱۵].

* در باب «من ناجی بین یدی الناس ومن لم یخبر بسرّ صاحبه؛ فاذا مات أخبر به» [۱۸۱۶].

* در باب «صفة الجنّة والنار» [۱۸۱۷].

* در باب «من رفع صوته بالعلم» [۱۸۱۸].

* در باب «كیف كان بدء الوحی الی رسول الله ج» [۱۸۱۹].

* در باب «من أعاد الحدیث ثلاثاً لیفهم» [۱۸۲۰].

* در باب «اثم من كذب علی النبيّ ج» [۱۸۲۱].

* در باب «من أفرغ بیمینه علی شماله في الغسل» [۱۸۲۲].

* در باب «من تطیّب ثم اغتسل وبقی أثر الطیب» [۱۸۲۳].

* در باب «الصلاة عن النفساء وسنّتها» [۱۸۲۴].

* در باب «وجوب القراءة للامام والمأموم في الصلاة كلّها» [۱۸۲۵].

به هر حال، روایات «ابوعوانة وضّاح بن عبدالله یَشْكُری»/در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۸۴ مورد آمده است.

[۱۸۰۷] بیوگرافی «ابوعوانة وضّاح بن عبدالله یَشْکری» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۴/۲/۱۸۱؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۶۶؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۹/۴۰؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۱۴/۴۱۷؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۱۳/۳۹۰؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۴/۳۳۴؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۹/۵۶۲؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱۱/۱۰۳؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۲۳۵؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۲۸۲ و ۲۸۳؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۹/۳۷۹؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۳۶۰؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۲۸۷؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۰۶؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۷/۲۸۷؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۵۴۵ [۱۸۰۸] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۳۶ و ۲۳۷ [۱۸۰۹] «عقود الجمان»؛ ص ۱۵۳ [۱۸۱۰] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۹ [۱۸۱۱] «تهذیب التهذیب» ۱۱/۱۰۵ و ۱۰۶ [۱۸۱۲] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۹۱۷ [۱۸۱۳] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۹۳۴ [۱۸۱۴] همان ۲/۹۵۲ [۱۸۱۵] همان ۲/۹۳۹ [۱۸۱۶] همان ۲/۹۳۰ [۱۸۱۷] همان ۲/۹۷۱ [۱۸۱۸] همان ۱/۱۴ [۱۸۱۹] همان ۱/۳ [۱۸۲۰] همان ۱/۲۰ [۱۸۲۱] همان ۱/۲۱ [۱۸۲۲] همان ۱/۴۰ [۱۸۲۳] همان ۱/۴۱ [۱۸۲۴] همان ۱/۴۷ [۱۸۲۵] همان ۱/۱۰۴

۹۸- وکیع بن جَرّاح حنفی/ [۱۸۲۶] [متوفّای ۱۹۶ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۸۲۷]گوید:

وی، پیشوای دینی، حافظ مطمئن و مؤثّق، محدّث عراق: (وکیع بن جرّاح) بن ملیح، ابوسفیان رؤاسی کوفی، یکی از پیشوایان برجسته و از زمره‌ی بزرگان قبیله‌ی «قیس عیلان» می‌باشد.

وکیع بن جرّاح، به سال ۱۲۹ ه‍ . ق دیده به جهان گشود و پا به عرصه‌ی وجود نهاد.

از کسانی که وکیع، به سماع حدیث از آن‌ها پرداخته است، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

هشام بن عروة؛ اعمش؛ جعفر بن برقان؛ اسماعیل بن ابی خالد؛ ابن عون؛ ابن جریج؛ سفیان؛ اوزاعی؛ و شماری دیگر از بزرگان عرصه‌ی علم و دانش.

و از کسانی که از وکیع بن جرّاح، حدیث روایت کرده‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

عبدالله بن مبارک؛ احمد بن حنبل؛ علی بن مدینی؛ یحیی بن معین؛ اسحاق بن راهویه؛ زهیر؛ دو پسر ابوشیبه (ابوبکر و عثمان)؛ ابوکریب؛ عبدالله بن هشام؛ علی بن حرب؛ ابراهیم بن عبدالله قصار؛ و کسان دیگر غیر از این‌ها.

پدر وکیع بن جرّاح، خزانه دار بیت المال مسلمانان بود؛ هارون الرشید، خواست تا قضاوت کوفه را بر عهده‌ی وکیع بگذارد و او را به کار قضاوت بگمارد؛ ولی او از پذیرفتن آن، امتناع ورزید و آن را قبول نکرد.

یحیی بن یمان گوید: «لمّا مات سفیان، جلس وكیع موضعه»؛ «چون سفیان وفات کرد و به رحمت ایزدی پیوست، وکیع بر جای او، بر مسند و کرسی تدریس نشست».

قعنبی گوید: «كنّا عند حمّاد بن زید، فجاءه وكیع؛ فقالوا: هذا راویة سفیان. فقال حمّاد: لو شئتُ قلتُ: هذا ارجح من سفیان»؛ «ما به نزد حمّاد بن زید بودیم که وکیع نیز به نزدش آمد. گفتند: این فرد، روایت کننده‌ی احادیث سفیان است. حمّاد گفت: اگر می‌خواستم، چنین می‌گفتم که از دیدگاه من، این مرد بر سفیان نیز ترجیح دارد».

فضل بن محمد بن شعرانی گوید: از یحیی بن اکثم شنیدم که می‌گفت: «صحبتُ وكیعاً في السفر والحضر؛ فكان یصوم الدهر ویختم القرآن كلّ لیلة»؛ «در سَفَر و حَضَر، با وکیع بن جرّاح، همراه و همرکاب شدم؛ وی، پیوسته روزه می‌گرفت و هر شب، قرآن را ختم می‌کرد».

یحیی بن معین گوید: «وكیع في زمانه، كالأوزاعی في زمانه»؛ «وکیع بن جرّاح در روزگار خویش، به سان اوزاعی در عهد خویش بود».

احمد بن حنبل گوید: «ما رأیتُ أوعی للعلم ولا أحفظ من وكیع»؛ «من، در مسائل علمی، کسی را حافظ‌تر، ضبط کننده‌تر، درک کننده‌تر و از برکننده‌تر از وکیع ندیده‌ام؛ (به راستی او، موضوعات علمی را خوب حفظ می‌کرد و به خاطر می‌سپرد و آن‌ها را به بهترین وجه می‌فهمید و درک می‌کرد)».

یحیی گوید: «ما رأیتُ أفضل منه یقوم اللیل ویسرد الصوم ویفتی بقول ابی حنیفة؛ وكان یحیی القطّان یفتی بقول ابی حنیفة أیضاً»؛ «من کسی را برتر و والاتر از وکیع بن جرّاح ندیده‌ام؛ او شب‌ها را به عبادت و شب زنده داری، سپری می‌کرد و پیوسته روزها را روزه می‌گرفت و در احکام و مسائل نیز به قول امام ابوحنیفه/فتوا می‌داد؛ و یحیی قطّان نیز، فتوا به قول امام ابوحنیفه/می‌داد».

عبدالله بن مبارک گوید: «رجل المصریین الیوم، ابن الجرّاح»؛ «بزرگ مرد این روزهای مصری‌ها، وکیع بن جرّاح است».

سلم بن جنادة گوید: «جالستُ وكیعاً سبع سنین؛ فما رأیتُه بزق ولا مسّ حصاة ولا جلس مجلسه فتحرك؛ ولا رأیتُه الّا مستقبل القبلة؛ وما رأیتُه یحلف بالله»؛ «به مدّت هفت سال، همنشین و همرکاب وکیع بن جرّاح بودم؛ در این مدّت، هرگز او را ندیدم که آب دهان انداخته باشد؛ یا سنگریزه‌ای را هموار کرده باشد؛ و یا در مجلس درسش، نشسته باشد و در اثنای نشستن، حرکت کرده و یا جابه جا شده باشد؛ و پیوسته، او را رو به قبله دیده‌ام؛ و هرگز ندیدم که به خدا، سوگند یاد نماید».

یحیی بن معین نیز گفته است: «كان وكیع افقه الناس»؛ «وکیع بن جرّاح، از زمره‌ی داناترین، آگاه‌ترین، فقیه‌ترین و دانشورترین مردمان بود».

مروان بن محمد طاهری گوید: «ما رأیتُ أخشع من وكیع وما وصف لی أحد الّا ورأیتُه دون الصفة الّا وكیع؛ فانّی رأیتُه فوق ما وصف لی»؛ «من کسی را با خشوع‌تر، کرنش کننده‌تر، متواضع‌تر و سر به راه‌تر از وکیع ندیده‌ام؛ هرگز در جلو من، از کسی تعریف و تمجید نشده است، مگر آن که آن فرد را پایین‌تر از آن چیزی دیده‌ام که برای من تعریف شده بود؛ و تنها وکیع، از این حکم مستثنا بود؛ چرا که او را بالاتر و برتر از آن چیزی دیدم که برای من تعریف شده بود».

ابن عمار گوید: «ما كان بالكوفة في زمان وكیع أفقه ولا أعلم بالحدیث منه»؛ «در روزگار وکیع، در کوفه، کسی نسبت به حدیث، داناتر و آگاه‌تر و دانشمندتر و عالم‌تر از او وجود نداشت».

ابوداود گوید: «ما رُئی لوكیع كتاب قطّ»؛ «هرگز برای وکیع بن جرّاح، کتابی را ندیده‌اند؛ (بلکه وی، پیوسته از حفظ خویش، به نقل روایات می‌پرداخت؛ و این خود، بیانگر حافظه‌ی قوی، هوش بالا، ذکاوت حیرت آور، فراست شگفت انگیز، کیاست و درک والا و زرنگی و فهم خیره کننده‌ی وی است)».

احمد بن حنبل نیز گفته است: «ما رأت عینیّ مثل وكیع قطّ؛ یحفظ الحدیث ویذاكر بالفقه، فیحسن مع ورع واجتهاد ولا یتكلّم في أحد»؛ «هرگز چشمانم، کسی را به سان وکیع بن جرّاح، به خود ندیده‌اند؛ او به حفظ احادیث می‌پرداخت و احکام و مسائل فقهی را مورد مباحث و مذاکره و بحث و وارسی قرار می‌داد و با رعایت احتیاط و پارسایی و اجتهاد و تلاش، به بهترین وجه، از عهده‌ی این کار برمی آمد؛ و هرگز در مذمّت و نکوهش و سرزنش و بدی کسی، سخن نمی‌گفت».

حماد بن مسعدة گوید: «قد رأیتُ الثوری، ما كان مثل وكیع»؛ «به راستی، سفیان ثوری را دیده‌ام، ولی در حدّ و اندازه‌های وکیع بن جرّاح نبود».

ابوحاتم رازی گفته است: «وكیع، أحفظ من ابن المبارك»؛ «وکیع، نسبت به عبدالله بن مبارک، حافظ‌تر و ضابط‌تر بود».

احمد بن حنبل گوید: «علیكم بمصنّفات وكیع»؛ «خواندن کتاب‌ها و دست نوشته‌های وکیع بن جرّاح را بر خود لازم بگیرید و از آن‌ها، به تمام و کمال، بهره ببرید».

حافظ جلال الدین مزّی، در کتاب «تهذیب الكمال» [۱۸۲۸]، وکیع بن جرّاح را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است؛ همچنان‌که حافظ جلال الدین سیوطی، این کار را در کتاب «تبییض الصحیفة» [۱۸۲۹]انجام داده است.

حافظ عبدالقادر قرشی نیز در کتاب «الجواهر المضیة» [۱۸۳۰]، به ذکر وکیع پرداخته و او را در شمار علماء و اندیشمندان احناف برشمرده و در ادامه گفته است: «ذكره الصیمری فیمن أخذ العلم عن أبی حنیفة وقال: كان یفتی بقوله»؛ «صیمری، وکیع بن جرّاح را در زمره‌ی کسانی قرار داده است که به فراگیری و تحصیل علم و دانش از امام ابوحنیفه/پرداخته‌اند؛ و صیمری در ادامه گفته است: وکیع، به قول امام ابوحنیفه/فتوا می‌داد».

یحیی بن معین گوید: «ما رأیتُ افضل من وكیع ویفتی بقول أبی حنیفة وكان قد سمع منه كثیراً»؛ «من کسی را برتر و برازنده‌تر از وکیع بن جرّاح ندیده‌ام؛ و او، به قول امام ابوحنیفه/فتوا می‌داد؛ و از امام ابوحنیفه/، احکام و مسائل زیادی را نیز شنیده است».

و سرانجام، وکیع بن جرّاح، به سال ۱۹۷ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید

شیخ الحدیث محمد زکریا کاندهلوی نیز در «مقدمة لامع الدراری علی جامع البخاری» [۱۸۳۱]به ذکر وکیع پرداخته و گفته است: «و عدّه القاری في «مناقب أبی حنیفة» من أصحابه؛ وقال: سمع الامام أباحنیفة وأبایوسف وزفر وغیرهم»؛ «ملّا علی قاری، در کتاب «مناقب ابی حنیفة»، وی را در شمار شاگردان و پیروان امام ابوحنیفه/قرار داده و گفته است: وکیع بن جرّاح، به سماع حدیث از امام ابوحنیفه/، ابویوسف/، زفر/و دیگران پرداخته است».

علامه موفق نیز در کتاب «المناقب» [۱۸۳۲]، - در ضمن ذکر برخی از شاگردان و پیروان امام ابوحنیفه/- وکیع بن جرّاح را نیز در شمار این شاگردان برشمرده و گفته است: «و منهم الفقیه البصیر، المقرّ له بعلم التفسیر الورّاع النصاح وكیع بن الجرّاح، وضع ابوحنیفة/مذهبه شوری بینهم لم یستبدّ فیه بنفسه دونهم اجتهاداً منه في الدین ومبالغة في النصیحة لله ورسوله والمؤمنین. فكان یلقی مسئلة مسئلة یقلّبهم ویسمع ما عندهم ویقول ما عنده ویناظرهم شهراً لو أكثر من ذلك حتّی یستقر أحد الاقوال فیها، ثم یثبتها القاضی أبویوسف في الاصول حتّی أثبت الاصول كلّها»؛ «یکی دیگر از شاگردان و پیروان ابوحنیفه، فقیه دوراندیش و آگاه، دانشمند مطّلع و کارشناس، صاحب نظر خبره و ماهر، فرهیخته‌ی زرنگ و هشیار و دانشور بافراست و تیزهوش: وکیع بن جرّاح است؛ آن که همه به آگاهی و شناختش به علم تفسیر و به پارسایی و پرهیزگاری و خیرخواهی و دلسوزی و صداقت و درستکاری‌اش معترفند. پرواضح است که امام ابوحنیفه/(در تفریعات و تطبیقات فقه و استنباط و استخراج مسائل فقهی)، تک رأی و خودرأی و انحصار طلب و مستبد و خودکامه و دیکتاتور نبود؛ بلکه مذهب خویش را بر مبنای شورا، ساماندهی و تأسیس نموده بود؛ و این کار وی نیز بر اساس اجتهاد دینی وی و مبالغه در خیرخواهی برای دین الهی، آئین پیامبر خدا و منافع و مصالح تمامی مسلمانان بود؛ از این رو، تک تک مسائل فقهی را در این شورا مطرح می‌کرد و در میان می‌گذاشت و دیدگاه‌ها و نظرات شاگردان خویش را جویا می‌شد و آن‌ها را سبک سنگین می‌نمود و انداز و برانداز میکرد و به بررسی و وارسی آن‌ها می‌پرداخت و به افکار و اندیشه‌ها و ایده‌ها و نظرگاه‌های آن‌ها، گوش فرا می‌داد و دیدگاه خویش را نیز اظهار می‌نمود؛ و اگر نیازی بود، تا یک ماه، با شاگردانش، مناقشه و مناظره و مباحثه و گفتگو می‌کرد؛ تا این که یکی از اقوال و دیدگاه‌ها، مورد تأیید و تصویب قرار بگیرد؛ آن گاه، قاضی ابویوسف، آن دیدگاه برگزیده و نظرگاه تصویب شده را در «اصول» ثبت و ضبط و تدوین و تثبیت می‌نمود؛ و بدین ترتیب، تمامی اصول، ثبت و ضبط می‌شد».

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی، در کتاب «عقود الجمان» [۱۸۳۳]، وکیع بن جرّاح را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

نگارنده گوید:

وکیع بن جرّاح، از ابوحنیفه، از عطاء بن ابی رباح، از ابوهریرهسچنین روایت کرده است که آن حضرت جفرمودند: «اذا طلع النجم، رفعت العاهة عن اهل كلّ بلدة». [پیشتر، ترجمه‌اش گذشت]

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی، در کتاب «جامع المسانید» [۱۸۳۴]ذکر کرده است و در ادامه گفته است: ابومحمد بخاری، این حدیث را از وکیع بن جرّاح، از امام ابوحنیفه/روایت نموده است.

حافظ جلال الدین سیوطی، در کتاب «طبقات الحفّاظ» [۱۸۳۵]، به ذکر وکیع پرداخته و گفته است: «و یفتی بقول أبی حنیفة»؛ «وکیع بن جرّاح، در احکام ومسائل فقهی، به قول امام ابوحنیفه/فتوا می‌داد».

و در کتاب «جامع المسانید» [۱۸۳۶]، چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و هو من شیوخ احمد بن حنبل وشیخ شیوخ البخاری ومسلم ویروی عن الامام أبی حنیفة/في هذه المسانید»؛ «وکیع بن جرّاح، یکی از اساتید امام احمد بن حنبل و استاد اساتید بخاری و مسلم می‌باشند که در این مسانید نیز، به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است».

و همچنین وكیع بن جرّاح، روایات دیگری را نیز از امام ابوحنیفه/نقل نموده است که برخی از آن‌ها عبارتند از:

۱- «حدثنا وكیع، عن أبی حنیفة، عن حمّاد، عن ابراهیم قال: سألتُه عن صلاة المؤذنین فوق المسجد یؤم صلاة الامام وهو أسفل. قال: یجزیهم» [۱۸۳۷].

۲- «حدثنا وكیع، عن أبی حنیفة، عن حماد، عن ابراهیم في الصائم یتوضّأ فیدخل الماء حلقه من وضوئه. قال: ان كان ذاكراً لصومه فعلیه القضاء؛ وان كان ناسیاً فلا شیء علیه» [۱۸۳۸].

و همچنین راقم سطور گوید:

وكیع بن جرّاح، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «حدیث الإفك» [۱۸۳۹]

«حَدَّثَنِي يَحْيَى، حَدَّثَنَا وَكِيعٌ، عَنْ نَافِعِ بْنِ عُمَرَ، عَنِ ابْنِ أَبِي مُلَيْكَةَ، عَنْ عَائِشَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا: "كَانَتْ تَقْرَأُ: إِذْ تَلِقُونَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ، وَتَقُولُ: الوَلْقُ الكَذِبُ " قَالَ ابْنُ أَبِي مُلَيْكَةَ: «وَكَانَتْ أَعْلَمَ مِنْ غَيْرِهَا بِذَلِكَ لِأَنَّهُ نَزَلَ فِيهَا"»(ح ۴۱۴۴)

«یحیی، از وکیع بن جرّاح، از نافع بن عمر، از ابن ابی ملیکة، از عایشهلبرای مظ ا روایت کرده که عایشهلآیه‌ی ﴿إِذۡ تَلَقَّوۡنَهُۥ بِأَلۡسِنَتِكُمۡرا «اذ تَلِقونه بالسنتكم» (به کسر لام بدون تشدید قاف) می‌خواند و می‌گفت: «الوَلْق» به معنای دروغ است.

ابن ابی ملیکة گوید: عایشهلدر این قول، از دیگران، داناتر بود؛ زیرا آیه‌ی ۱۵ سوره‌ی نور، در مورد وی نازل شده بود».

* در باب ﴿وَلَقَدۡ سَبَقَتۡ كَلِمَتُنَا لِعِبَادِنَا ٱلۡمُرۡسَلِينَ١٧١[الصافات: ۱۷۱] [۱۸۴۰]

«حَدَّثَنَا يَحْيَى، حَدَّثَنَا وَكِيعٌ، عَنِ الأَعْمَشِ، عَنْ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ عَلْقَمَةَ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ، قَالَ: كُنْتُ أَمْشِي مَعَ رَسُولِ اللَّهِ جفِي حَرْثٍ بِالْمَدِينَةِ وَهُوَ مُتَّكِئٌ عَلَى عَسِيبٍ، فَمَرَّ بِقَوْمٍ مِنَ اليَهُودِ، فَقَالَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ: سَلُوهُ عَنِ الرُّوحِ، وَقَالَ بَعْضُهُمْ: لاَ تَسْأَلُوهُ عَنِ الرُّوحِ، فَسَأَلُوهُ، «فَقَامَ مُتَوَكِّئًا عَلَى العَسِيبِ وَأَنَا خَلْفَهُ فَظَنَنْتُ أَنَّهُ يُوحَى إِلَيْهِ، فَقَالَ» :﴿وَيَسۡ‍َٔلُونَكَ عَنِ ٱلرُّوحِۖ قُلِ ٱلرُّوحُ مِنۡ أَمۡرِ رَبِّي وَمَآ أُوتِيتُم مِّنَ ٱلۡعِلۡمِ إِلَّا قَلِيلٗا٨٥[الإسراء: ۸۵]، فَقَالَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ: قَدْ قُلْنَا لَكُمْ لاَ تَسْأَلُوهُ»(ح ۷۴۵۶)

«یحیی، از وکیع بن جرّاح، از اعمش، از ابراهیم، از علقمه، از عبدالله بن مسعودسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: من در یکی از کشتزارهای مدینه، پیامبر جرا همراهی می‌کردم و آن حضرت ج(در اثنای رفتن)، چوبی در دست داشت. از کنار گروهی از یهود گذشت؛ برخی از آن‌ها، خطاب به برخی دیگر گفتند: از او (محمد ج) درباره‌ی روح سؤال کنید. برخی دیگر گفتند: از وی، درباره‌ی روح سؤال نکنید. به هر حال، از آن حضرت جسؤال کردند؛ رسول خدا جبر چوب دستی خویش تکیه کرد و حال آن که من، در پشت سر ایشان ایستاده بودم و گمان کردم که بر ایشان، وحی فرو فرستاده شده است. آن حضرت جفرمود: ﴿وَيَسۡ‍َٔلُونَكَ عَنِ ٱلرُّوحِۖ قُلِ ٱلرُّوحُ مِنۡ أَمۡرِ رَبِّي وَمَآ أُوتِيتُم مِّنَ ٱلۡعِلۡمِ إِلَّا قَلِيلٗا٨٥[الإسراء: ۸۵] «و درباره‌ی روح از تو می‌پرسند. بگو: روح از (سنخ) فرمان پروردگار من است و به شما از دانش جز اندکی داده نشده است».

آنگاه برخی از یهودیان به برخی دیگر گفتند: به شما نگفتیم که از او، سوال نکنید».

* در باب «قوله عزّوجلّ: ﴿وَنَرِثُهُۥ مَا يَقُولُ وَيَأۡتِينَا فَرۡدٗا٨٠[مريم: ۸۰]» [۱۸۴۱]

«حَدَّثَنَا يَحْيَى، حَدَّثَنَا وَكِيعٌ، عَنِ الأَعْمَشِ، عَنْ أَبِي الضُّحَى، عَنْ مَسْرُوقٍ، عَنْ خَبَّابٍ، قَالَ: كُنْتُ رَجُلًا قَيْنًا، وَكَانَ لِي عَلَى العَاصِ بْنِ وَائِلٍ دَيْنٌ فَأَتَيْتُهُ أَتَقَاضَاهُ، فَقَالَ لِي: لاَ أَقْضِيكَ حَتَّى تَكْفُرَ بِمُحَمَّدٍ، قَالَ: قُلْتُ: «لَنْ أَكْفُرَ بِهِ حَتَّى تَمُوتَ، ثُمَّ تُبْعَثَ»، قَالَ: وَإِنِّي لَمَبْعُوثٌ مِنْ بَعْدِ المَوْتِ، فَسَوْفَ أَقْضِيكَ إِذَا رَجَعْتُ إِلَى مَالٍ وَوَلَدٍ، قَالَ: فَنَزَلَتْ: «أَفَرَأَيْتَ الَّذِي كَفَرَ بِآيَاتِنَا وَقَالَ: لَأُوتَيَنَّ مَالًا وَوَلَدًا أَطَّلَعَ الغَيْبَ أَمُ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمَنِ عَهْدًا، كَلَّا سَنَكْتُبُ مَا يَقُولُ وَنَمُدُّ لَهُ مِنَ العَذَابِ مَدًّا وَنَرِثُهُ مَا يَقُولُ وَيَأْتِينَا فَرْدًا» (ح ۴۷۳۵)

«یحیی، از وکیع بن جرّاح، از اعمش، از ابوالضّحی، از مسروق، از خبّاب، برای ما روایت کرده که وی گفته است: من، مردی آهنگر بودم و از عاص بن وائل، طلبی داشتم. به نزد وی رفتم و طلب خویش را تقاضا کردم. او به من گفت: حق تو را نمی‌دهم تا به محمد جکافر شوی. گفتم: هرگز به وی، کافر نخواهم شد تا آن که بمیری و سپس زنده شوی. گفت: پس، من، پس از مرگ زنده می‌شوم و سرانجام، حق تو را ادا خواهم کرد؛ آن هم زمانی که به مال و فرزند خویش بازگردم. و به همین خاطر، این آیات نازل شد: ﴿أَفَرَءَيۡتَ ٱلَّذِي كَفَرَ بِ‍َٔايَٰتِنَا وَقَالَ لَأُوتَيَنَّ مَالٗا وَوَلَدًا٧٧ أَطَّلَعَ ٱلۡغَيۡبَ أَمِ ٱتَّخَذَ عِندَ ٱلرَّحۡمَٰنِ عَهۡدٗا٧٨ كَلَّاۚ سَنَكۡتُبُ مَا يَقُولُ وَنَمُدُّ لَهُۥ مِنَ ٱلۡعَذَابِ مَدّٗا٧٩ وَنَرِثُهُۥ مَا يَقُولُ وَيَأۡتِينَا فَرۡدٗا٨٠[مريم: ۷۷-۸۰] «آیا دیدی آن کس را که به آیات ما کفر ورزید و گفت: قطعاً به من، مال و فرزندی بسیار داده خواهد شد. آیا بر غیب آگاه شده یا از خدای رحمان، عهدی گرفته است. هرگز؛ به زودی آنچه را می‌گوید، می‌نویسیم و عذاب را برای او خواهیم افزود و آنچه را می‌گوید، از او به ارث می‌بریم و تنها به سوی ما خواهد آمد».

* در باب «الصلاة عند مناهضة الحصون ولقاء العدوّ» [۱۸۴۲].

* در باب «التصفیق للنساء» [۱۸۴۳].

* در باب «مواضع الوضوء من المیّت» [۱۸۴۴].

* در باب «اذا تحوّلت الصدقة» [۱۸۴۵].

* در باب «كسب الرجل وعمله بیده» [۱۸۴۶].

* در باب «بیع المدبّر» [۱۸۴۷].

* در باب «السلم في وزن معلوم» [۱۸۴۸].

* در باب «من عدل عشرة من الغنم بجزور في القسم» [۱۸۴۹].

* در باب «ما یكره من التنازع والاختلاف في الحرب وعقوبة من عصی امامه» [۱۸۵۰].

* در باب «الطعام عند القدوم» [۱۸۵۱].

به هر حال، روایات «وكیع بن جرّاح»/در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۳۷ مورد آمده است.

[۱۸۲۶] بیوگرافی «وکیع بن جرّاح» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۴/۲/۱۷۹؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۶۷؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۹/۳۷؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۹/۱۴۰؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۱۳/۴۹۶؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۴/۳۳۵؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۵۶۲؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱۱/۱۰۹؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۲۳۷؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۲۸۳؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۹/۳۹۱؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۳۵۶؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۳۴۹؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۳۳؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۵۴۹ [۱۸۲۷] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۳۰۶-۳۰۸ [۱۸۲۸] «تهذیب الکمال» ۱۹/۱۰۴ [۱۸۲۹] «تبییض الصحیفة»، ص ۸۹ [۱۸۳۰] «الجواهر المضیة» ۲/۲۰۸ و ۲۰۹ [۱۸۳۱] «مقدمة لامع الدراری علی جامع البخاری» ۱/۶۵ [۱۸۳۲] «المناقب»، موفق ۲/۱۳۲-۱۳۴ [۱۸۳۳] «عقود الجمان»؛ ص ۱۵۳ [۱۸۳۴] «جامع المسانید» ۱/۱۳۸ [۱۸۳۵] «طبقات الحفّاظ»، ص ۱۳۳ [۱۸۳۶] «جامع المسانید» ۲/۵۶۷ [۱۸۳۷] «مصنّف ابن أبی شیبة» ۲/۲۲۴ [۱۸۳۸] همان ۳/۷۰ [۱۸۳۹] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۵۹۷ [۱۸۴۰] همان ۲/۱۱۱۲ [۱۸۴۱] همان ۲/۶۹۲ [۱۸۴۲] همان ۱/۱۲۹ [۱۸۴۳] همان ۱/۱۶۰ [۱۸۴۴] همان ۱/۱۶۸ [۱۸۴۵] همان ۱/۲۰۲ [۱۸۴۶] همان ۱/۲۷۸ [۱۸۴۷] همان ۱/۲۹۷ [۱۸۴۸] همان ۱/۲۹۹ [۱۸۴۹] همان ۱/۳۴۱ [۱۸۵۰] همان ۲/۴۲۶ [۱۸۵۱] همان ۲/۴۳۴

۹۹- ولید بن مُسْلم قُرَشی دمشقی/ [۱۸۵۲] [متوفّای ۱۹۴ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۸۵۳]گوید:

وی، پیشوای دینی، حافظ حدیث، دانشمند و فرزانه‌ی اهل دمشق؛ ابوالعباس (ولید بن مسلم) اُموی (آزاده‌ی بنی اُمیّة، یا) آزاده‌ی بنی العبّاس یا ابوالعبّاس دمشقی می‌باشد.

او، به سال ۱۱۹ ه‍ . ق دیده به جهان گشود و پا به عرصه‌ی وجود نهاد؛ و از کسانی که ولید بن مسلم، به سماع حدیث از آن‌ها پرداخته است، می‌توان این افراد را نام برد:

یحیی بن حارث ذماری؛ ثور بن یزید؛ ابن عجلان؛ هشام بن حسان؛ ابن جریج؛ مثنّی بن صبّاح؛ یزید بن ابی مریم؛ صفوان بن عمرو؛ اوزاعی؛ و شمار زیادی از دیگر بزرگان عرصه‌ی علم و دانش.

و از ولید بن مسلم نیز، این افراد، حدیث روایت نموده‌اند:

احمد بن حنبل؛ اسحاق بن راهویه؛ علی بن مدینی؛ دحیم؛ هشام بن عمار؛ ابوخیثمه؛ علی بن محمد طنافسی؛ کثیر بن عبید؛ محمد بن مصفی؛ محمود بن غیلان؛ موسی بن عامر؛ و شمار زیادی از دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت و فرزانگی.

ولید بن مسلم، به تألیف و نگارش کتاب‌ها و تواریخ پرداخت و در این زمینه، عنایتی در خور و توجهی کامل ورزید و از هیچ کوشش و تلاشی در قلم فرسایی در این زمینه، دریغ نورزید.

احمد بن حنبل گوید: «ما رأیتُ في الشامیین أعقل منه»؛ «در میان علماء و صاحب نظران شام، کسی را خردمندتر و داناتر، باشعورتر و منطقی‌تر، و حکیم‌تر و عاقل‌تر از ولید بن مسلم، ندیده‌ام».

علی بن مدینی گوید: «سمعتُ من الولید؛ وما رأیتُ من الشامیین مثله»؛ «از ولید بن مسلم، به سماع حدیث پرداخته‌ام؛ و به راستی؛ در بین اندیشمندان و فرهیختگان شام؛ کسی را چون او ندیده‌ام».

صدقة بن فضل مروزی گوید: «ما رأیتُ أحداً أحفظ للحدیث الطویل وأحادیث الملاحم من الولید؛ وكان یحفظ الابواب»؛ «کسی را در حفظ احادیث طولانی و روایات و احادیث «ملاحم» (جنگ و خون ریزی‌های بزرگ و برپا شدن فتنه‌ها و آشوب‌ها)، حافظ‌تر و ضابط‌تر از ولید بن مسلم ندیده‌ام؛ و او، احادیث و روایاتی را که بر احکام و فقه دلالت داشت - به ترتیب موضوع مرویّات - از حفظ بود».

ابوحاتم رازی هم گفته است: «صالح الحدیث»؛ «ولید بن مسلم، از آن دسته از محدّثان و راویانی بود که صلاحیّت و شایستگی تحمّل و ادای حدیث را داشت؛ از این رو، احادیث وی، نوشته می‌شود و بدان‌ها، استدلال و استناد می‌شود».

ابن عدی نیز گوید: «ثقة»؛ «ولید بن مسلم، از راویان مؤثق و معتبر و مطمئن و قابل اعتماد بود».

حافظ ابن حجر عسقلانی نیز در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۸۵۴]بیان داشته است که ولید بن مسلم، از آن دسته از راویانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، از او حدیث روایت نموده‌اند.

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۱۸۵۵]، ولید بن مسلم را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و بدین سان، حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۱۸۵۶]، وی را در زمره‌ی راویانِ دمشقی که به نقل روایت از امام اعظم ابوحنیفه/پرداخته‌اند، قرار داده است.

نگارنده گوید:

ولید بن مسلم قُرشی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک یا دو واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «ما جاء في قول الرجل: ویلك» [۱۸۵۷]

«حَدَّثَنَا سُلَيْمَانُ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، حَدَّثَنَا الوَلِيدُ، حَدَّثَنَا أَبُو عَمْرٍو الأَوْزَاعِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنِي ابْنُ شِهَابٍ الزُّهْرِيُّ، عَنْ عَطَاءِ بْنِ يَزِيدَ اللَّيْثِيِّ، عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الخُدْرِيِّ س: أَنَّ أَعْرَابِيًّا قَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، أَخْبِرْنِي عَنِ الهِجْرَةِ، فَقَالَ: «وَيْحَكَ، إِنَّ شَأْنَ الهِجْرَةِ شَدِيدٌ، فَهَلْ لَكَ مِنْ إِبِلٍ» قَالَ: نَعَمْ، قَالَ: «فَهَلْ تُؤَدِّي صَدَقَتَهَا» قَالَ: نَعَمْ، قَالَ: «فَاعْمَلْ مِنْ وَرَاءِ البِحَارِ، فَإِنَّ اللَّهَ لَنْ يَتِرَكَ مِنْ عَمَلِكَ شَيْئًا»»(ح ۶۱۶۵)

«سلیمان بن عبدالرحمن، از ولید بن مسلم قُرشی، از ابوعمرو اوزاعی، از ابن شهاب زهری، از عطاء بن یزید لیثی، از ابوسعید خدریسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: فردی بادیه‌نشین، خطاب به پیامبر جگفت: ای رسول خدا! از هجرت برایم بگو. آن حضرت جفرمود: «وای بر تو! بی‌گمان، قضیه‌ی هجرت، بس سنگین و دشوار است؛ آیا شتر داری؟» گفت: آری. فرمود: «آیا زکات آن را می‌دهی»؟ گفت: آری. فرمود: «از همان ماورای دریاها (که زندگی می‌کنی)، عمل نیک انجام بده؛ زیرا خداوند، از (ثواب) عمل تو، چیزی را نمی‌کاهد».

* در باب «قول الله تعالی: ﴿أَوۡ تَحۡرِيرُ رَقَبَةٖۖ[المائدة: ۸۹]» و أیّ الرقاب أزكی» [۱۸۵۸]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ الرَّحِيمِ، حَدَّثَنَا دَاوُدُ بْنُ رُشَيْدٍ، حَدَّثَنَا الوَلِيدُ بْنُ مُسْلِمٍ، عَنْ أَبِي غَسَّانَ مُحَمَّدِ بْنِ مُطَرِّفٍ، عَنْ زَيْدِ بْنِ أَسْلَمَ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ حُسَيْنٍ، عَنْ سَعِيدِ بْنِ مَرْجَانَةَ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ، عَنِ النَّبِيِّ جقَالَ: «مَنْ أَعْتَقَ رَقَبَةً مُسْلِمَةً، أَعْتَقَ اللَّهُ بِكُلِّ عُضْوٍ مِنْهُ عُضْوًا مِنَ النَّارِ، حَتَّى فَرْجَهُ بِفَرْجِهِ»»(ح ۶۷۱۵)

«محمد بن عبدالرحیم، از داود بن رُشید، از ولید بن مسلم، از ابوغسّان محمد بن مُطرّف، از زید بن اسلم، از علی بن حسین، از سعید بن مرجانة، از ابوهریرهسبرای ما روایت کرده که آن حضرت جفرموده است: «هر کس که بنده‌ی مسلمانی را آزاد کند، خداوند، در برابر هر عضوش، عضوی از او را در آتش دوزخ، آزاد می‌کند؛ تا جایی که شرمگاهش را در برابر شرمگاه برده، آزاد خواهد کرد».

* در باب «ما جاء في قول الرجل: ویلك» [۱۸۵۹].

* در باب «الاستسقاء في الخطبة یوم الجمعة» [۱۸۶۰].

* در باب «قول الله تعالی: ﴿يَأۡتُوكَ رِجَالٗا وَعَلَىٰ كُلِّ ضَامِرٖ يَأۡتِينَ مِن كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٖ٢٧ لِّيَشۡهَدُواْ مَنَٰفِعَ لَهُمۡ[الحج: ۲۷-۲۸]» [۱۸۶۱].

* در باب «نزول النبيّ جمكة» [۱۸۶۲].

* در باب «وقت المغرب» [۱۸۶۳].

* در باب «علامات النبوة في الاسلام» [۱۸۶۴].

* بابِ بعد از باب «سؤال المشركین أن یریهم النبيّ جآیة فأراهم انشقاق القمر» [۱۸۶۵].

* در باب «قول النبيّ ج: لو كنتُ متّخذاً خلیلاً» [۱۸۶۶].

* در باب «ذكر ما لقی النبيّ جالمشركین بمكة» [۱۸۶۷].

* در باب «هجرة النبيّ جوأصحابه الی المدینة» [۱۸۶۸].

به هر حال، روایات «ولید بن مسلم قُرشی دمشقی»/در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۱۵ مورد آمده است.

[۱۸۵۲] بیوگرافی «ولید بن مسلم قرشی» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۴/۲/۱۵۲؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۵۸؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۹/۱۶؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۹/۲۱۱؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱۱/۱۳۳؛«الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۲۴۲؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۲۸۹؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۹/۴۵۵؛ «شذرات الذهب، ابن عماد ۱/۳۴۴؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۳۵۸؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۵۳۷ [۱۸۵۳] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۳۰۲-۳۰۴ [۱۸۵۴] «تهذیب التهذیب» ۱۱/۱۳۳ [۱۸۵۵] «عقود الجمان»؛ ص ۱۵۴ [۱۸۵۶] «المناقب»، کردری ۲/۲۳۱ [۱۸۵۷] «الجامع الصحیح» امام بخاری ۲/۹۱۱ [۱۸۵۸] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۹۹۳ و ۹۹۴ [۱۸۵۹] همان ۲/۹۱۰ [۱۸۶۰] همان ۱/۱۲۷ [۱۸۶۱] همان ۱/۲۰۵ [۱۸۶۲] همان ۲/۲۱۶ [۱۸۶۳] همان ۱/۷۹ [۱۸۶۴] همان ۱/۵۰۹ [۱۸۶۵] همان ۱/۵۱۴ [۱۸۶۶] همان ۱/۵۱۹ [۱۸۶۷] همان ۱/۵۴۴ [۱۸۶۸] همان ۱/۵۵۸

۱۰۰- وَهْبُ بن جَریر/ [۱۸۶۹] [متوفّای ۲۰۶ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۸۷۰]گوید:

وی، حافظ و روایت کننده‌ی حدیث: وَهْب بن جریر بن حازم (بن زید بن عبدالله بن شجاع)، ابوالعبّاس اَزْدی بصری، و یکی از راویان مطمئن و قابل اعتماد و معتبر و قوی و درستکار و شریف می‌باشد که از پدرش (جریر بن حازم)، هشام بن حسّان، ابن عون، قرّة، شعبة و دیگران، به سماع حدیث پرداخته است.

و از کسانی که به نقل روایت از وَهب بن جریر، پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

احمد بن حنبل؛ اسحاق بن راهویه؛ علی بن مدینی؛ ابوخیثمة؛ عمرو بن علی؛ محمد بن رافع؛ محمد بن ابوالعوام؛ و شمار زیادی از دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت و فرزانگی.

دارمی، از یحیی بن معین روایت کرده که وی گفته است: «ثقة»؛ «وَهب بن جریر، از راویان ثقه و مورد اعتماد است».

احمد عجلی گوید: «بصری ثقة»؛ «وَهب بن جریر، از مردمان بصره و فردی مورد وثوق و قابل اعتماد و معتبر و مطمئن در حدیث می‌باشد».

ابن سعد نیز گفته است: «مات سنة ستّ ومائتین»؛ «وَهب بن جریر، به سال ۲۰۶ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید». رحمت و رضوان خدا بر او باد.

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۸۷۱]گوید:

نسایی گفته است: «لیس به بأس»؛ «در روایات و احادیث وَهب بن جریر، نمی‌توان ایراد و نقصی وارد کرد؛ زیرا وی، روایت کننده‌ای ثقه و قابل اعتماد است».

ابن حبّان نیز در کتاب «الثقات»، او را در شمار راویان مطمئن و مؤثّق و معتبر و قابل اعتماد ذکر کرده و گفته است: «كان ثقة»؛ «وَهب بن جریر، فردی مورد وثوق و قابل اعتماد در حدیث بود».

و وَهب بن جریر، از آن دسته از راویانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، به نقل روایت از وی پرداخته‌اند.

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۱۸۷۲]، وَهب بن جریر را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و بدین سان، حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۱۸۷۳]، وی را در زمره‌ی راویان بصره که به نقل روایت از امام اعظم ابوحنیفه/پرداخته‌اند، قرار داده است.

نگارنده‌ی سطور گوید:

وَهب بن جریر/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «كیف كانت یمین النبيّ ج» [۱۸۷۴]

«حَدَّثَنِي عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ، حَدَّثَنَا وَهْبٌ، حَدَّثَنَا شُعْبَةُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي يَعْقُوبَ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي بَكْرَةَ، عَنْ أَبِيهِ، عَنِ النَّبِيِّ جقَالَ: «أَرَأَيْتُمْ إِنْ كَانَ أَسْلَمُ، وَغِفَارُ، وَمُزَيْنَةُ، وَجُهَيْنَةُ خَيْرًا مِنْ تَمِيمٍ، وَعَامِرِ بْنِ صَعْصَعَةَ، وَغَطَفَانَ، وَأَسَدٍ خَابُوا وَخَسِرُوا؟» قَالُوا: نَعَمْ، فَقَالَ: «وَالَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ إِنَّهُمْ خَيْرٌ مِنْهُمْ»»(ح ۶۶۳۵)

«عبدالله بن محمد، از وَهب بن جریر، از شعبة، از محمد بن ابویعقوب، از عبدالرحمن بن ابوبکرة، از پدرش، برای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خداجفرمود: «آیا شما می‌پندارید که قبایل اَسلم، غفار، مُزَینة و جُهینة، از قبائل تمیم و عامر بن صَعصعة و غطفان و اَسد - که نومید و زیانکار شدند - بهتراند» گفتند: آری. فرمود: «سوگند به ذاتی که جان من در دست اوست! آن‌ها (چهار قبیله‌ی اول) بهتر از ایشانند».

* در باب «هل یقول الامام للمقرّ: لعلّك لمستَ أو غمزتَ» [۱۸۷۵]

«حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ الجُعْفِيُّ، حَدَّثَنَا وَهْبُ بْنُ جَرِيرٍ، حَدَّثَنَا أَبِي، قَالَ: سَمِعْتُ يَعْلَى بْنَ حَكِيمٍ، عَنْ عِكْرِمَةَ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ سمَا، قَالَ: لَمَّا أَتَى مَاعِزُ بْنُ مَالِكٍ النَّبِيَّ جقَالَ لَهُ: «لَعَلَّكَ قَبَّلْتَ، أَوْ غَمَزْتَ، أَوْ نَظَرْتَ» قَالَ: لاَ يَا رَسُولَ اللَّهِ، قَالَ: «أَنِكْتَهَا» . لاَ يَكْنِي، قَالَ: فَعِنْدَ ذَلِكَ أَمَرَ بِرَجْمِهِ»(ح ۶۸۲۴)

«عبدالله بن محمد جُعفی، از وَهب بن جریر، از پدرش، از یعلی بن حکیم، از عکرمة، از ابن عباسببرای ما روایت کرده که وی گفته است: چون ما عز بن مالک (برای اقرار به زنا) نزد رسول خدا جآمد، آن حضرت جبدو فرمود: «شاید، آن زن را بوسیده‌ای؛ یا در آغوش گرفته‌ای؛ و یا به وی نگاه نموده باشی»؟ ماعز گفت: خیر؛ ای رسول خدا ج! آن حضرت جفرمود: «آیا با وی، جماع کردی»؟ آن حضرتجبه کنایه نگفت (و در این مورد، بی‌پرده سخن گفت). آنگاه به سنگسار وی، امر کرد».

* در باب «الخوخة والممرّ في المسجد» [۱۸۷۶].

* در باب «ما یقول اذا سمع المنادی» [۱۸۷۷].

* در باب «تحویل الرداء في الاستسقاء» [۱۸۷۸].

* در باب «الركوب والإرتداف في الحجّ» [۱۸۷۹].

* در باب «التلبیة والتكبیر غداة النحرحین یرمی جمرة العقبة والإرتداف في السیر» [۱۸۸۰].

* در باب ﴿فَمَن تَمَتَّعَ بِٱلۡعُمۡرَةِ إِلَى ٱلۡحَجِّ فَمَا ٱسۡتَيۡسَرَ مِنَ ٱلۡهَدۡيِۚ[البقرة: ۱۹۶] [۱۸۸۱].

* بابِ بعد از باب «المدینة تنفی الخبث» [۱۸۸۲].

* در باب «قول الله عزوجل: ﴿وَٱتَّخَذَ ٱللَّهُ إِبۡرَٰهِيمَ خَلِيلٗا١٢٥[النساء: ۱۲۵]» [۱۸۸۳].

* در باب «قول الله عزوجل: ﴿وَإِلَىٰ ثَمُودَ أَخَاهُمۡ صَٰلِحٗاۚ[الأعراف: ۷۳]» [۱۸۸۴].

* باب بعد از باب «فضل أبی بكر بعد النبيّ ج» [۱۸۸۵].

* در باب «ما كان النبيّ جوأصحابه یأكلون» [۱۸۸۶].

* در باب «من جَرّ ثوبه من الخیلاء» [۱۸۸۷].

* در باب «افتراش الحریر» [۱۸۸۸].

* در باب «الجعد» [۱۸۸۹].

به هر حال، روایات «وَهب بن جریر»/، در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۲۳ مورد آمده است.

[۱۸۶۹] بیوگرافی «وهب بن جریر» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۴/۲/۱۶۹؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۶۱؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۹/۲۸؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۹/۴۴۲؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱۱/۱۴۱؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۲۴۴؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۲۹۱؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۹/۴۷۶؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۳۵۹؛ «شذرات الذهب، ابن عماد ۲/۱۶؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۴۵؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۷/۲۹۸؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۵۴۱ [۱۸۷۰] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۳۳۶ [۱۸۷۱] «تهذیب التهذیب» ۱۱/۱۴۲ [۱۸۷۲] «عقود الجمان»؛ ص ۱۵۴ [۱۸۷۳] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۸ [۱۸۷۴] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۹۸۱ [۱۸۷۵] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۱۰۰۸ [۱۸۷۶] همان ۱/۶۷ [۱۸۷۷] همان ۱/۸۶ [۱۸۷۸] همان ۱/۱۳۷ [۱۸۷۹] همان ۱/۲۰۹ [۱۸۸۰] همان ۱/۲۲۸ [۱۸۸۱] همان ۱/۲۲۹ [۱۸۸۲] همان ۱/۲۵۳ [۱۸۸۳] همان ۱/۴۷۴ [۱۸۸۴] همان ۱/۴۷۸ [۱۸۸۵] همان ۱/۵۱۹ [۱۸۸۶] همان ۲/۸۱۴ [۱۸۸۷] همان ۲/۸۶۱ [۱۸۸۸] همان ۲/۸۶۸ [۱۸۸۹] همان ۲/۸۷۶

۱۰۱- وُهَیب بن خالد/ [۱۸۹۰] [متوفّای ۱۶۵ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۸۹۱]گوید:

وی، حافظِ مؤثّق و قابل اعتماد و پیشوای دینی: وُهیب بن خالد بن عجلان، ابوبکر باهلی بصری کرابیسی می‌باشد؛ که از منصور بن مُعتمر، ایوب، عبدالله بن طاوس، سهل بن ابوصالح و کسان دیگر از طبقه‌ی آنان، سماع حدیث نموده است.

و از کسانی که به سماع حدیث از وُهیب بن خالد پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

اسماعیل بن عُلَیّة؛ عفّان؛ مسلم بن ابراهیم؛ عارم؛ هدبة بن خالد؛ و دیگران.

عبدالرحمن بن مهدی گوید: «كان من أبصر أصحابه بالحدیث والرجال»؛ «وُهیب بن خالد، در میان دوستان و رفیقانِ دانشمند و صاحب نظر خویش، از همه، نسبت به حدیث و رجال حدیث، آگاه‌تر و داناتر، مطلع‌تر و کارشناس‌تر و خبره‌تر و ماهرتر بود».

ابوحاتم رازی گوید: «یقال انّه لم یكن أحدٌ بعد شعبة أعلم بالرجال منه»؛ «گفته شده است که هیچ کس پس از شعبة، نسبت به فنّ رجال حدیث، داناتر و آگاه‌تر از وُهیب بن خالد نبوده است».

محمد بن سعد گوید: «سجن وهیب، فذهب بصره؛ وكان ثقة حجّة یُملی من حفظه؛ وكان أحفظ من أبی عوانة»؛ «وُهیب بن خالد، به زندان افکنده شد و در نتیجه، قوه‌ی بینایی خویش را از دست داد؛ وی، از زمره‌ی راویان مؤثق و قابل اعتماد، مطمئن و معتبر، حجّت و مورد اطمینان و درستکار و امین بود که روایات را از حفظ، برای دیگران املاء می‌نمود؛ و او، از ابوعوانة، حافظ‌تر و ضابط‌تر بود».

احمد بن حنبل گوید: «عاش ثمانیاً وخمسین سنة»؛ «وی، ۵۸ سال، زندگی کرد و عمر نمود».

بخاری از احمد بن ابورجاء هروی، روایت کرده که وی، بر این باور بوده است که وُهیب بن خالد، به سال ۱۶۵ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید. (و برخی نیز بر این باورند که وی، به سال ۱۶۹ ه‍ . ق وفات کرده و به رحمت ایزدی پیوسته است).

جان سخن این که، وهیب بن خالد، در فقه و آگاهی و علم و دانش و حکمت و فرزانگی، به سان حماد بن زید بود. رحمت و رضوان خدا بر او باد.

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۸۹۲]گوید:

صالح بن احمد، از پدرش نقل می‌کند که گفت: «لیس به بأس»؛ «در روایات و احادیث وُهیب بن خالد، نمی‌توان ایراد و نقصی وارد کرد؛ زیرا وی، روایت کننده‌ای ثقه و مورد اعتماد است».

معاویة بن صالح گوید: «قلتُ لابن معین: مَنْ أثبت شیوخ البصریین؟ قال: وهیب»؛ «خطاب به یحیی بن معین گفتم: مطمئن‌ترین و معتبرترین و قوی‌ترین و قابل اعتمادترین اساتید و شیوخ بصره کیست؟ او در پاسخ گفت: وهیب».

عمرو بن علی نیز گفته است: «سمعتُ یحیی بن سعید ذكره فأحسن الثناء علیه»؛ «از یحیی بن سعید شنیدم که به ذکر وُهیب بن خالد پرداخت و او را به خوبی ستود و به زیبایی هر چه تمام به ستایش، مدح، تمجید، تحسین، سپاس، قدردانی، تقدیر و تعریف او پرداخت».

یونس بن حبیب، از ابوداود نقل می‌کند که وی گفت: «حدثنا وهیب؛ وكان ثقة»؛ «وُهیب بن خالد، برای ما حدیث بیان کرد؛ و به راستی، او، فردی مؤثق و قابل اعتماد بود».

احمد عجلی گوید: «ثقة ثبت»؛ «وُهیب بن خالد، فردی مطمئن و مورد وثوق و درستکار و امین و معتبر و قابل اعتماد بود».

و وُهیب بن خالد، از آن دسته از راویانی به شمار می‌آید که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، به نقل روایت از وی پرداخته‌اند.

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۱۸۹۳]، وُهیب بن خالد را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و بدین سان، حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۱۸۹۴]، وی را در زمره‌ی راویان شهر بصره که به نقل روایت از امام اعظم ابوحنیفه/پرداخته‌اند، قرار داده است.

نگارنده‌ی سطور گوید:

وُهیب بن خالد/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «من كفّر أخاه بغیر تأویل، فهو كما قال» [۱۸۹۵]

«حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ إِسْمَاعِيلَ، حَدَّثَنَا وُهَيْبٌ، حَدَّثَنَا أَيُّوبُ، عَنْ أَبِي قِلاَبَةَ، عَنْ ثَابِتِ بْنِ الضَّحَّاكِ، عَنِ النَّبِيِّ جقَالَ: «مَنْ حَلَفَ بِمِلَّةٍ غَيْرِ الإِسْلاَمِ كَاذِبًا فَهُوَ كَمَا قَالَ، وَمَنْ قَتَلَ نَفْسَهُ بِشَيْءٍ عُذِّبَ بِهِ فِي نَارِ جَهَنَّمَ، وَلَعْنُ المُؤْمِنِ كَقَتْلِهِ، وَمَنْ رَمَى مُؤْمِنًا بِكُفْرٍ فَهُوَ كَقَتْلِهِ»»(ح ۶۱۰۵)

«موسی بن اسماعیل، از وُهیب بن خالد، از ایوب، از ابوقلابة، از ثابت بن ضحّاک، برای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جفرمود: «کسی که به دینی غیر از اسلام، سوگند دروغ بخورد (مانند این که بگوید: اگر دروغ بگویم، یهودی باشم)، در آن صورت، وی چنان است که گفته است؛ و کسی که توسط چیزی خودکشی کند، در روز رستاخیز، توسط همان چیز، در آتش دوزخ، عذاب می‌شود؛ و لعنت کردن مسلمان، همچون کشتن وی است؛ و کسی که مسلمانی را به کفر نسبت دهد، مانند آن است که او را کشته باشد».

* در باب «ما جاء في قول الرجل: ویلك» [۱۸۹۶]

«حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ إِسْمَاعِيلَ، حَدَّثَنَا وُهَيْبٌ، عَنْ خَالِدٍ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي بَكْرَةَ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: أَثْنَى رَجُلٌ عَلَى رَجُلٍ عِنْدَ النَّبِيِّ جفَقَالَ: "وَيْلَكَ، قَطَعْتَ عُنُقَ أَخِيكَ - ثَلاَثًا - مَنْ كَانَ مِنْكُمْ مَادِحًا لاَ مَحَالَةَ فَلْيَقُلْ: أَحْسِبُ فُلاَنًا، وَاللَّهُ حَسِيبُهُ، وَلاَ أُزَكِّي عَلَى اللَّهِ أَحَدًا، إِنْ كَانَ يَعْلَمُ"»(ح ۶۱۶۲)

«موسی بن اسماعیل، از وُهیب بن خالد، از خالد، از عبدالرحمن بن ابوبکرة، از پدرش برای ما روایت کرده که وی گفته است: مردی، از مردی دیگر، در حضور پیامبرجستایش کرد؛ آن حضرت جفرمود: «وای بر تو! گردن برادرت را بریدی - و این جمله را سه بار تکرار فرمود - هرگاه کسی از شما، دیگری را ستود، باید بگوید: گمان می‌کنم که فلانی، این چنین است؛ خداوند، خود حسابش را بهتر می‌داند؛ و هیچ کس را در علم خدا، تزکیه نمی‌کنم؛ آن هم اگر چه آن را می‌داند».

* در باب «من دعیٰ لصاحبه فنقص من اسمه حرفاً» [۱۸۹۷]

«حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ إِسْمَاعِيلَ، حَدَّثَنَا وُهَيْبٌ، حَدَّثَنَا أَيُّوبُ، عَنْ أَبِي قِلاَبَةَ، عَنْ أَنَسٍ س، قَالَ: كَانَتْ أُمُّ سُلَيْمٍ فِي الثَّقَلِ، وَأَنْجَشَةُ غُلاَمُ النَّبِيِّ جيَسُوقُ بِهِنَّ، فَقَالَ النَّبِيُّ ج: «يَا أَنْجَشُ، رُوَيْدَكَ سَوْقَكَ بِالقَوَارِيرِ»»(ح ۶۲۰۲)

«موسی بن اسماعیل، از وُهیب بن خالد، از ایوب، از ابوقلابة، از انسسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: اُمّ سُلیم (با زنان دیگر) کالای سفر را (با خود) بر شتران، حمل می‌کردند و اَنجشة، غلام پیامبر جشتران را (به سرعت) می‌راند؛ آن حضرت جفرمود: «ای اَنجش! شیشه‌ها را بار کرده‌ای؛ آهسته بران». (و مراد از شیشه‌ها، زنان است).

* در باب «التأمین» [۱۸۹۸].

* در باب «كیف الحشر» [۱۸۹۹].

* در باب «صفة الجنة والنار» [۱۹۰۰].

* در باب «في الحوض، وقول الله: ﴿إِنَّآ أَعۡطَيۡنَٰكَ ٱلۡكَوۡثَرَ١[الكوثر: ۱]» [۱۹۰۱].

* در باب «من حلف بملّة سوی الاسلام» [۱۹۰۲].

* در باب «النذر فیما لایملك وفي معصیة» [۱۹۰۳].

* در باب «تعلیم الفرائض» [۱۹۰۴].

* در باب «میراث الولد من أبیه وأمّه» [۱۹۰۵].

* در باب «جنین المرأة» [۱۹۰۶].

* در باب «من أجاب الفتیا بإشارة الید والرأس» [۱۹۰۷].

* در باب «غسل الرجلین إلی الكعبین» [۱۹۰۸].

* در باب «مسح الرأس مرّة» [۱۹۰۹].

* در باب «المرأة تحیض بعد الإفاضة» [۱۹۱۰].

* در باب «من قال: لیؤذّن في السفر مؤذّن واحد» [۱۹۱۱].

به هر حال، روایات «وُهیب بن خالد»/در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۶۶ مورد آمده است.

[۱۸۹۰] بیوگرافی «وُهیب بن خالد» را در این منابع دنبال کنید: «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۶۵؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۹/۳۴؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۸/۲۲۳؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱۱/۱۴۹؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۲۴۲؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۲۹۳؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۹/۵۰۴؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۳۵۰؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۲۶۱؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۵۴۲ [۱۸۹۱] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۳۵ و ۲۳۶ [۱۸۹۲] «تهذیب التهذیب» ۱۱/۱۴۹ [۱۸۹۳] «عقود الجمان»؛ ص ۱۵۴ [۱۸۹۴] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۷ [۱۸۹۵] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۲۲۷ [۱۸۹۶] همان ۲/۹۱۰ [۱۸۹۷] همان ۲/۹۱۵ [۱۸۹۸] همان ۲/۹۴۸ [۱۸۹۹] همان ۲/۹۶۵ [۱۹۰۰] همان ۲/۹۷۰ [۱۹۰۱] همان ۲/۹۷۴ [۱۹۰۲] همان ۲/۹۸۴ [۱۹۰۳] همان ۲/۹۹۱ [۱۹۰۴] همان ۲/۹۹۵ [۱۹۰۵] همان ۲/۹۹۷ [۱۹۰۶] همان ۲/۱۰۲۰ [۱۹۰۷] همان ۱/۱۸ [۱۹۰۸] همان ۱/۳۱ [۱۹۰۹] همان ۱/۳۲ [۱۹۱۰] همان ۱/۴۷ [۱۹۱۱] همان ۱/۸۷

۱۰۲- هاشم بن قاسم، ابوالنّضر لیثی/ [۱۹۱۲] [متوفّای ۲۰۷ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۹۱۳]گوید:

وی، حافظ حدیث: (هاشم بن قاسم بن مُسلم بن مِقْسَم لیثی) خراسانی بغدادی می‌باشد که بدو «قیصر» نیز می‌گویند. (در واقع، «قیصر»، لقب هاشم بن قاسم است).

هاشم بن قاسم، از شعبة، ابن ابی ذئب، حریز بن عثمان، و کسان دیگر از طبقه‌ی آنان، به نقل روایت پرداخته است.

و ازکسانی که به نقل روایت از هاشم بن قاسم پرداخته‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

احمد بن حنبل؛ اسحاق بن راهویه؛ یحیی بن معین؛ علی بن مدینی؛ عبد بن حُمید؛ عباس دوری؛ ابن فرات؛ و شمار زیادی از دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش.

احمد بن حنبل گوید: «كان من الآمرین بالمعروف والناهین عن المنكر»؛ «هاشم بن قاسم، از کسانی بود که همدیگر را به کار نیک فرا می‌خوانند و ازکار بد، باز می‌دارند».

علی بن مدینی گوید: «ثقة»؛ «هاشم بن قاسم، از راویان مطمئن و مورد وثوق و معتبر و قابل اعتماد بود».

احمد عجلی گفته است: «ثقة صاحب سنّة، یفتخر به اهل بغداد»؛ «ابوالنضر لیثی، فردی مؤثق و مورد اعتماد و صاحب سنّت و متعهد و پایبند بدان بود؛ و او، یکی از مفاخر اهل بغداد به شمار می‌آمد که مردمان بغداد، به وسیله‌ی او، به خود می‌بالیدند و می‌نازیدند و پُز می‌دادند و او را باعث فخر و مباهات خویش می‌پنداشتند».

برخی گفته‌اند که هاشم بن قاسم، به سال ۱۳۴ ه‍ . ق دیده به جهان گشوده و پا به عرصه‌ی وجود نهاده است؛ و بنا به قول صحیح و درست، وی در ماه ذوالقعدة، به سال ۲۰۷ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید.

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۹۱۴]گوید:

یحیی بن معین، علی بن مدینی، محمد بن سعد و ابوحاتم رازی گفته‌اند: «ثقة»؛ «هاشم بن قاسم، از راویان مورد وثوق و قابل اعتماد و معتبر و مطمئن در حدیث بود».

ابن قانع نیز گوید: «ثقة»؛ «ابوالنضر لیثی، فردی ثقه و معتبر و درستکار و مورد اطمینان بود».

ابن عبدالبرّ گفته است: «اِتّفقوا علی أنّه صدوق»؛ «تمامی علماء و صاحب نظران عرصه‌ی روایت و درایت، بر این امر، اتفاق نظر دارند که هاشم بن قاسم، در حدیث، صادق و راستگو و امین و درستکار بود».

نسایی گوید: «لا بأس به»؛ «در روایات و احادیث هاشم بن قاسم، نمی‌توان ایراد و نقصی وارد کرد؛ زیرا وی، روایت کننده‌ای ثقه و مورد اعتماد است».

حاکم نیز گفته است: «حافظ ثبت في الحدیث»؛ «ابوالنضر لیثی، در حدیث، هم حافظ و ضابط است و هم معتبر و مطمئن و درستکار و قابل اعتماد».

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۱۹۱۵]، هاشم بن قاسم را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

نگارنده‌ی سطور گوید:

ابوالنضر، هاشم بن قاسم لیثی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «میراث البنات» [۱۹۱۶]

«حَدَّثَنَا مَحْمُودُ بْنُ غَيْلاَنَ، حَدَّثَنَا أَبُو النَّضْرِ، حَدَّثَنَا أَبُو مُعَاوِيَةَ شَيْبَانُ، عَنْ أَشْعَثَ، عَنِ الأَسْوَدِ بْنِ يَزِيدَ، قَالَ: أَتَانَا مُعَاذُ بْنُ جَبَلٍ، بِاليَمَنِ مُعَلِّمًا وَأَمِيرًا، "فَسَأَلْنَاهُ عَنْ رَجُلٍ: تُوُفِّيَ وَتَرَكَ ابْنَتَهُ وَأُخْتَهُ، فَأَعْطَى الِابْنَةَ النِّصْفَ وَالأُخْتَ النِّصْفَ"»(ح ۶۷۳۴)

«محمود بن غیلان، از ابوالنضر هاشم بن قاسم لیثی، از ابومعاویة شیبان، از اشعث، از اسود بن یزید، برای ما روایت کرده که وی گفته است: «معاذ بن جبل - در حالی که معلّم و امیر بود - به نزد ما در یمن آمد؛ از او، در مورد شخصی پرسیدیم که وفات کرده و یک دختر و یک خواهر از خود بر جای گذاشته بود. معاذ بن جبلس، نصف مال متوفّا را به دختر و نصف دیگر را به خواهرش داد».

* در باب «اثم من عاهد ثم عذر» [۱۹۱۷]

«قَالَ أَبُو مُوسَى، حَدَّثَنَا هَاشِمُ بْنُ القَاسِمِ، حَدَّثَنَا إِسْحَاقُ بْنُ سَعِيدٍ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ س، قَالَ: كَيْفَ أَنْتُمْ إِذَا لَمْ تَجْتَبُوا دِينَارًا وَلاَ دِرْهَمًا؟ فَقِيلَ لَهُ: وَكَيْفَ تَرَى ذَلِكَ كَائِنًا يَا أَبَا هُرَيْرَةَ؟ قَالَ: إِي وَالَّذِي نَفْسُ أَبِي هُرَيْرَةَ بِيَدِهِ، عَنْ قَوْلِ الصَّادِقِ المَصْدُوقِ، قَالُوا: عَمَّ ذَاكَ؟ قَالَ: تُنْتَهَكُ ذِمَّةُ اللَّهِ، وَذِمَّةُ رَسُولِهِ ج، فَيَشُدُّ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ قُلُوبَ أَهْلِ الذِّمَّةِ، فَيَمْنَعُونَ مَا فِي أَيْدِيهِمْ»(ح ۳۱۸۰)

«ابوموسی، از هاشم بن قاسم لیثی، از اسحاق بن سعید، از پدرش، از ابوهریرهسبرای ما روایت کرده که وی خطاب به مردم گفت: زمانی که شما، هیچ دینار و درهمی به عنوان جزیه دریافت نکنید، چه حالی خواهید داشت؟ گفتند: ای ابوهریره! چگونه فکر می‌کنی که چنین اتفاقی بیافتد؟ گفت: آری! سوگند به ذاتی که جان ابوهریره در دست اوست! این، سخن صادق مصدوق (رسول خدا ج) است. پرسیدند: چرا چنین می‌شود؟ گفت: به عهد و پیمان خدا و رسولش، هتک حرمت می‌شود (مردم، ستم و ظلم می‌کنند)؛ آنگاه خداوند، دل‌های کافران ذمّی را سخت می‌گرداند و آنان از پردخت آنچه در اختیار دارند (جزیه)، سرباز می‌زنند».

[۱۹۱۲] بیوگرافی «ابوالنضر لیثی، هاشم بن قاسم» را در این منابع دنبال کنید: «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۷۹؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۹/۱۰۵؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۱۴/۶۳«کتاب الثقات»، ابن حبان ۹/۲۴۳؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱۱/۱۸؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۲۱۷؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۲۶۱؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۹/۲۱۴؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۳۵۰؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۷/۳۳۵؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۱۹؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۵۵۴ [۱۹۱۳] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۳۵۹ [۱۹۱۴] «تهذیب التهذیب» ۱۱/۱۹ [۱۹۱۵] «عقود الجمان»؛ ص ۱۵۱ [۱۹۱۶] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۹۹۷ [۱۹۱۷] همان ۱/۴۵۱

۱۰۳- هشام بن یوسف صنعانی/ [۱۹۱۸] [متوفّای ۱۹۷ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۹۱۹]گوید:

وی، قاضی «صنعاء»، و دانشمند و مُفتی آن دیار، و حجّت و قابل اعتماد در حدیث و استاد چیره دست: ابوعبدالرحمن (هشام بن یوسف) صنعانی می‌باشد که به نقل روایت از ابن جریج، معمر، قاسم بن فیّاض و دیگران پرداخته است.

و از هشام بن یوسف نیز، این افراد، به سماع حدیث پرداخته‌اند:

علی بن مدینی؛ ابراهیم بن موسی فرّاء؛ اسحاق بن راهویه؛ یحیی بن معین؛ عبدالله مُسندی؛ و دیگران.

یحیی بن معین گوید: «هو أثبت من عبدالرزاق في ابن جریج»؛ «هشام بن یوسف؛ در مورد (احادیث و روایات) ابن جریج، مطمئن‌تر و قابل اعتمادتر از عبدالرزاق است».

ابوحاتم رازی گفته است: «ثقة متقن»؛ «هشام بن یوسف صنعانی، روایت کننده‌ای مؤثّق و مورد اعتماد و ماهر و خبره و استاد و زبردست و کارشناس و توانا و کاردان و حاذق است».

ابوزرعة گوید: «هشام، أصحّ الناس كتاباً»؛ «در بین مردم، صحیح‌ترین کتاب‌های حدیث، از آنِ هشام بن یوسف صنعانی است».

هشام بن یوسف، به سال ۱۹۷ه‍ . ق درگذشت و به دیار یار، پرگشود. رحمت و رضوان خدا بر او باد.

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۹۲۰]گوید:

ابن ابی حاتم، به نقل از ابوزرعة گوید: «كان هشام، أصحّ الیمانیین كتاباً»؛ «در بین علماء و صاحب نظران یمن، صحیح‌ترین و درست‌ترین کتاب‌های حدیث، از آنِ هشام بن یوسف بود».

و ابن ابوحاتم، در جایی دیگر گوید: «كان أكبرهم وأحفظهم وأتقنهم»؛ «هشام بن یوسف صنعانی، بزرگترین و نام آورترین، حافظ‌ترین و ضابط‌ترین، ماهرترین و خبره‌ترین، زبردست‌ترین و کارشناس‌ترین، تواناترین و کارآمدترین، حاذق‌ترین و شایسته‌ترین علماء و صاحب نظران یمن بود».

ابوحاتم رازی گفته است: «ثقةٌ متقنٌ»؛ «هشام بن یوسف صنعانی، فردی مورد اعتماد و مؤثق و ماهر و خبره و استاد و زبردست و کارشناس و توانا و کاردان و حاذق بود».

احمد عجلی گفته است: «ثقة»؛ «هشام، از راویان مورد وثوق و قابل اعتماد بود».

ابن حبّان نیز در کتاب «الثقات»، وی را در شمار راویان معتبر و مطمئن و مؤثق و مورد اعتماد ذکر کرده است.

حاکم گوید: «ثقة مأمون»؛ «هشام بن یوسف، فردی مؤثق و قابل اعتماد و درستکار و امین بود».

خلیلی گفته است: «ثقة متّفق علیه؛ روی عنه الأئمّة كلّهم»؛ «هشام بن یوسف، از آن دسته از راویانی می‌باشد که تمامی علماء و صاحب نظران اسلامی، بر وثاقت و صداقت و امانت و درستکاری وی، اتفاق نظر دارند؛ و علاوه از آن، همه‌ی ائمه و پیشوایان دینی و طلایه داران و پیشقراولان علمی، به نقل روایت از وی پرداخته‌اند».

و در کتاب «جامع المسانید» [۱۹۲۱]چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و هو یروی عن الامام أبی حنیفة/في هذه المسانید»؛ «هشام بن یوسف صنعانی، در این مسانید، از امام ابوحنیفه/، حدیث روایت نموده است».

و بدین سان، علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۱۹۲۲]، و حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۱۹۲۳]هشام بن یوسف صنعانی را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده‌اند.

نگارنده گوید:

هشام بن یوسف صنعانی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «تحویل الاسم الی إسم هو أحسن منه» [۱۹۲۴]

«حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ مُوسَى، حَدَّثَنَا هِشَامٌ، أَنَّ ابْنَ جُرَيْجٍ، أَخْبَرَهُمْ قَالَ: أَخْبَرَنِي عَبْدُ الحَمِيدِ بْنُ جُبَيْرِ بْنِ شَيْبَةَ، قَالَ: جَلَسْتُ إِلَى سَعِيدِ بْنِ المُسَيِّبِ، فَحَدَّثَنِي: أَنَّ جَدَّهُ حَزْنًا قَدِمَ عَلَى النَّبِيِّ جفَقَالَ: «مَا اسْمُكَ» قَالَ: اسْمِي حَزْنٌ، قَالَ: «بَلْ أَنْتَ سَهْلٌ» قَالَ: مَا أَنَا بِمُغَيِّرٍ اسْمًا سَمَّانِيهِ أَبِي قَالَ ابْنُ المُسَيِّبِ: «فَمَا زَالَتْ فِينَا الحُزُونَةُ بَعْدُ»»(ح ۶۱۹۳)

«ابراهیم بن موسی، از هشام بن یوسف صنعانی، از ابن جریج، از عبدالحمید جُبیر بن شیبة، برای ما روایت کرده که وی گفته است: به نزد سعید بن مسیّب نشستم؛ او به من گفت: پدربزرگ وی که «حَزْن» نام داشت به نزد رسول خدا جرفته بود. آن حضرت جبه وی فرموده بود: «نام تو چیست؟» گفت: نام من، حَزْن است. آن حضرتجفرمود: «تو سَهْل هستی». او گفت: من نامی را که پدرم بر من نهاده است، تغییر نمی‌دهم. ابن مسیّب گوید: پس از آن بود که پیوسته سختی‌ها و درشتی‌ها بر ما پدید می‌آید».

* در باب «الضجع علی الشق الأیمن» [۱۹۲۵]

«حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ، حَدَّثَنَا هِشَامُ بْنُ يُوسُفَ، أَخْبَرَنَا مَعْمَرٌ، عَنِ الزُّهْرِيِّ، عَنْ عُرْوَةَ، عَنْ عَائِشَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا: «كَانَ النَّبِيُّ جيُصَلِّي مِنَ اللَّيْلِ إِحْدَى عَشْرَةَ رَكْعَةً، فَإِذَا طَلَعَ الفَجْرُ صَلَّى رَكْعَتَيْنِ خَفِيفَتَيْنِ، ثُمَّ اضْطَجَعَ عَلَى شِقِّهِ الأَيْمَنِ، حَتَّى يَجِيءَ المُؤَذِّنُ فَيُؤْذِنَهُ»»(ح ۶۳۱۰)

«عبدالله بن محمد، از هشام بن یوسف صنعانی، از مَعمر، از زهری، از عروة، از عایشهلبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جدر آخر شب، یازده رکعت نماز (تهجّد) می‌گزارد؛ آنگاه که صبح می‌دمید، دو رکعت (سنّت صبح را) سبک می‌گزارد؛ سپس به جانب راست می‌خوابید و دراز می‌کشید؛ تا آن که مؤذن می‌آمد و او را (از فرا رسیدن وقت نماز) آگاه می‌کرد».

* در باب «الدعاء علی المشركین» [۱۹۲۶]

«حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ، حَدَّثَنَا هِشَامٌ، أَخْبَرَنَا مَعْمَرٌ، عَنِ الزُّهْرِيِّ، عَنْ عُرْوَةَ، عَنْ عَائِشَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا، قَالَتْ: كَانَ اليَهُودُ يُسَلِّمُونَ عَلَى النَّبِيِّ جيَقُولُونَ: السَّامُ عَلَيْكَ، فَفَطِنَتْ عَائِشَةُ إِلَى قَوْلِهِمْ، فَقَالَتْ: عَلَيْكُمُ السَّامُ وَاللَّعْنَةُ، فَقَالَ النَّبِيُّ ج: «مَهْلًا يَا عَائِشَةُ، إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الرِّفْقَ فِي الأَمْرِ كُلِّهِ» فَقَالَتْ: يَا نَبِيَّ اللَّهِ، أَوَلَمْ تَسْمَعْ مَا يَقُولُونَ؟ قَالَ: "أَوَلَمْ تَسْمَعِي أَنِّي أَرُدُّ ذَلِكِ عَلَيْهِمْ، فَأَقُولُ: وَعَلَيْكُمْ"»(ح ۶۳۹۵)

«عبدالله بن محمد، از هشام بن یوسف صنعانی، از معمر، از زهری، از عروة، از عایشهلبرای ما روایت کرده که وی گفته است: یهودیان بر رسول خدا جسلام می‌کردند و می‌گفتند: السّام علیك (مرگ بر تو). عایشهلسخنشان را فهمید و گفت: «علیكم السّام واللعنة» (مرگ و لعنت بر شما باد). رسول خدا جفرمود: «آرام باش‌ای عایشه! همانا خداوند، نرمش را در همه‌ی امور دوست می‌دارد». عایشهلگفت: آیا نشنیدی که چه می‌گفتند؟ آن حضرت جفرمود: «آیا نشنیدی که (هر آنچه می‌گفتند) بر آنان رد کردم و گفتم: بر شما باد».

* در باب «التسلیم في مجلس، فیه أخلاط من المسلمین والمشركین» [۱۹۲۷].

* در باب «هل یزور صاحبه كلّ یوم أو بكرة وعشیّاً» [۱۹۲۸].

* در باب «لا یحلف باللات والعزّی ولا بالطواغیت» [۱۹۲۹].

* در باب «النذر فیما لایملك وفي معصیة» [۱۹۳۰].

* در باب «توبة السارق» [۱۹۳۱].

* در باب «من ترك قتال الخوارج للتألّف وألّا ینفرّ الناس عنه» [۱۹۳۲].

* در باب «في الهبة والشفعة» [۱۹۳۳].

* در باب «غسل الحائض رأس زوجها وترجیله» [۱۹۳۴].

* در باب «حدّ المریض أن یشهد الجماعة» [۱۹۳۵].

* در باب «من رأی أنّ الله عزّو جلّ، لم یوجب السجدة» [۱۹۳۶].

* در باب «فضل قیام اللیل» [۱۹۳۷].

* در باب «الصفوف علی الجنازة» [۱۹۳۸].

* در باب «من إنتظر حتّی یدفن» [۱۹۳۹].

* در باب «من بات بذی الحلیفة حتّی أصبح» [۱۹۴۰].

به هر حال، روایات «هشام بن یوسف صنعانی»/در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۷۵ مورد آمده است.

[۱۹۱۸] بیوگرافی «هشام بن یوسف صنعانی» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۴/۲/۱۹۴؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۷۳؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۹/۷۰-۷۲؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۹/۲۳۲؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۹/۵۸۰؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱۱/۵۱؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۲۲۴؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۲۶۷؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۹/۲۸۳؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۳۵۳؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۳۴۹؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۵۴۸ [۱۹۱۹] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۳۴۶ [۱۹۲۰] «تهذیب التهذیب» ۱۱/۵۱ [۱۹۲۱] «جامع المسانید» ۲/۵۶۹ [۱۹۲۲] «عقود الجمان»؛ ص ۱۵۲ [۱۹۲۳] «المناقب»، کردری ۲/۲۳۲ [۱۹۲۴] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۹۱۴ [۱۹۲۵] همان ۲/۹۳۳ [۱۹۲۶] - همان ۲/۹۴۶ [۱۹۲۷] همان ۲/۹۲۴ [۱۹۲۸] همان ۲/۸۹۸ [۱۹۲۹] همان ۲/۹۸۴ [۱۹۳۰] همان ۲/۹۹۱ [۱۹۳۱] همان ۲/۱۰۰۴ [۱۹۳۲] همان ۲/۱۰۲۴ [۱۹۳۳] همان ۲/۱۰۳۲ [۱۹۳۴] همان ۱/۴۳ [۱۹۳۵] همان ۱/۹۱ [۱۹۳۶] همان ۱/۱۴۶ [۱۹۳۷] همان ۱/۱۵۱ [۱۹۳۸] همان ۱/۱۷۶ [۱۹۳۹] همان ۲/۱۷۷ [۱۹۴۰] همان ۱/۲۰۹

۱۰۴- هُشَیم بن بشیر واسطی/ [۱۹۴۱] [متوفّای ۱۸۳ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۹۴۲]گوید:

وی، حافظ کبیر، محدّث عصر و روزگار خویش: هشیم بن بشیر بن ابی خازم، قاسم بن دینار، ابومعاویة واسطی و مقیم شهر بغداد می‌باشد که از این افراد، به سماع حدیث پرداخته است:

زهری؛ عمرو بن دینار؛ منصور بن زاذان؛ حصین بن عبدالرحمن؛ ابوبشر؛ أیوب سختیانی؛ و شمار زیادی از دیگر بزرگان و صاحب نظران.

هشیم بن بشیر، به یادگیری و فراگیری علم و دانش و به سماع حدیث، توجه و عنایتی در خورِ تحسین ورزیده بود و در این زمینه، سعی و تلاشی بی‌وقفه نموده بود و در نتیجه، بر علماء و صاحب نظران هم عصر خویش، تفوّق و برتری حاصل نمود و در این عرصه، گوی سبقت را از آن‌ها ربود.

و از کسانی که به سماع حدیث از هشیم بن بشیر پرداخته‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

شعبة؛ یحیی قطّان؛ عبدالرحمن؛ احمد بن حنبل؛ قتیبة؛ زیاد بن أیوب؛ یعقوب دروقی؛ حسن بن عرفة؛ و شمار زیادی از دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش.

هشیم بن بشیر، به سال ۱۰۴ ه‍ . ق دیده به جهان گشود و پا به عرصه‌ی وجود نهاد.

عمرو بن عون، درباره‌ی وی گوید: «كان هشیم، سمع من الزهری وأبی الزبیر وعمرو بمكّة أیّام الموسم»؛ «هشیم بن بشیر، در مکه‌ی مکرّمه، آن هم در موسم حجّ، از زهری، ابوالزبیر و عمرو، به سماع حدیث پرداخت».

یعقوب دورقی گوید: «كان عند هشیم، عشرون ألف حدیث»؛ «به نزد هشیم بن بشیر، بیست هزار حدیث وجود داشت».

و از عبدالرحمن بن مهدی، روایت است که گفت: «كان هشیم أحفظ للحدیث من الثوری»؛ «هشیم بن بشیر، نسبت به سفیان ثوری، در حفظ احادیث، قوی‌تر و بهتر و بایسته‌تر و شایسته‌تر بود».

یزید بن هارون گوید: «ما رأیتُ أحداً أحفظ من هشیم إلّا سفیان اِنْ شاء الله»؛ «من کسی را - به جز سفیان؛ به خواست خدا - حافظ‌تر و ضابط‌تر از هشیم بن بشیر ندیده‌ام».

علامه ذهبی در ادامه گوید: «بدون هیچگونه اختلافی، هشیم بن بشیر واسطی، از زمره‌ی حافظان مؤثّق و قابل اعتماد و قوی و مطمئن و درستکار و امین بود؛ و در این مورد، همه‌ی علماء و صاحب نظران اسلامی، اتفاق نظر دارند و کسی اختلاف ندارد».

از حمّاد بن زید، روایت است که گفت: «ما رأیتُ في المحدّثین أنبل من هشیم»؛ «من در میان محدّثان، کسی را شریف‌تر و نجیب‌تر، درستکارتر و بزرگوارتر، شاخص‌تر و سترگ‌تر و والاتر و گرامی‌تر از هشیم ندیده‌ام».

از ابوحاتم رازی، در مورد هشیم بن بشیر، سؤال شد. وی در پاسخ گفت: «لا تسأل عنه في صدقه وأمانته وصلاحه»؛ «از صداقت و درستی و اخلاص و وفاداری و درستکاری و اطمینان و اعتماد و امانت و تقوا و پرهیزگاری و پارسایی و راستی هشیم بن بشیر نپرس (که به راستی، سرآمد و طلایه دار همه بود)».

عبدالله بن مبارک گوید: «من غیّر الدّهر حفظه، فلم یغیّر حفظ هشیم»؛ «روزگار، حفظ و ضبط هر کس را دگرگون و جابه جا و تغییر و تبدیل می‌کند و آن را تحت الشعاع خود قرار می‌دهد؛ ولی در حفظ و ضبط هشیم بن بشیر، هیچگونه دگرگونی و تغییری را به وجود نخواهد آورد».

و سرانجام، هشیم بن بشیر واسطی، در ماه شعبان، به سال ۱۸۳ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید.

و احادیث و روایات هشیم بن بشیر نیز با اِسناد عالی، در «جزء ابن عرفة» موجود است.

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۹۴۳]گوید:

و احمد عجلی گفته است: «هشیم واسطی، ثقه؛ وكان یدلّس»؛ «هشیم بن بشیر واسطی، روایت کننده‌ای مؤثق و مورد اعتماد است؛ و گاهی دست به تدلیس در حدیث نیز می‌زند».

ابن ابو حاتم گوید: «سُئل أبی عن هُشیم ویزید بن هارون؛ فقال: هُشیم، أحفظهما»؛ «از پدرم (ابوحاتم رازی)، پیرامون هشیم بن بشیر و یزید بن هارون سؤال شد؟ وی در پاسخ گفت: از میان این دو نفر، هشیم بن بشیر، حافظ‌تر و ضابط‌تر بود».

ابن ابوحاتم، در ادامه گوید: «و سألتُ أبی عن هشیم؟ فقال: ثقة؛ وهو، أحفظ من أبی عوانة»؛ «از پدرم، در مورد (وثاقت و صداقت و امانت و درستکاری) هشیم پرسیدم؟ پدرم، در پاسخ گفت: وی، فردی مؤثق و قابل اعتماد بود؛ و او در حدیث، از ابوعوانة هم، حافظ‌تر و ضابط‌تر است».

و از ابوزرعة نیز پیرامون هشیم بن بشیر پرسیده شد؟ وی در پاسخ گفت: «هشیم أحفظ»؛ «هشیم بن بشیر، حافظ‌ترین مردمان، نسبت به احادیث و روایات بود».

ابن سعد گوید: «كان ثقة كثیرالحدیث؛ ثبتاً، یدلّس كثیراً»؛ «هشیم بن بشیر، از زمره‌ی راویان ثقه و بسیار روایت کننده‌ی حدیث و فردی درستکار و امانت دار و مطمئن و مورد اعتماد بود که بسیار به تدلیس در حدیث می‌پرداخت».

ابن اسحاق حلاب، به نقل از ابراهیم حربی گوید: «كان حفّاظ الحدیث، أربعة؛ هشیم شیخهم؛ یحفظ هذه الأحادیث المقاطیع - یعنی المقطوعة - حفظاً عجیباً»؛ «حافظان حدیث، چهار نفر بودند که هشیم، استاد آن چهار نفر به حساب می‌آمد؛ و هشیم بن بشیر، از چنان هوش و ذکاوت والایی برخوردار بود که این احادیث مقطوع [۱۹۴۴]را به شکلی عجیب و حیرت آور و شگفت انگیز و خیره کننده، از حفظ می‌کرد».

و در کتاب «جامع المسانید» [۱۹۴۵]چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و هو یروی عن الامام أبی حنیفة/في هذه المسانید»؛ «هشیم بن بشیر، از آن دسته از راویانی می‌باشد که در این مسانید، به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است».

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۱۹۴۶]، هشیم بن بشیر واسطی را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است [۱۹۴۷].

و بدین سان، حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۱۹۴۸]، وی را در زمره‌ی راویان شهر «واسط» که به نقل روایت از امام اعظم ابوحنیفه/پرداخته‌اند، قرار داده است.

نگارنده گوید:

هشیم بن بشیر واسطی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «الكبر» [۱۹۴۹]

«وَقَالَ مُحَمَّدُ بْنُ عِيسَى: حَدَّثَنَا هُشَيْمٌ، أَخْبَرَنَا حُمَيْدٌ الطَّوِيلُ، حَدَّثَنَا أَنَسُ بْنُ مَالِكٍ، قَالَ: «إِنْ كَانَتِ الأَمَةُ مِنْ إِمَاءِ أَهْلِ المَدِينَةِ، لَتَأْخُذُ بِيَدِ رَسُولِ اللَّهِ جفَتَنْطَلِقُ بِهِ حَيْثُ شَاءَتْ»»(ح ۶۰۷۲)

«محمد بن عیسی، از هشیم بن بشیر، از حُمید طویل، از انس بن مالکسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: کنیزی از کنیزان مدینه، دست رسول خدا جرا می‌گرفت و به هر جا که می‌خواست آن حضرت جرا با خود می‌برد».

* در باب «ما یكره من قیل وقال» [۱۹۵۰]

«حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ مُسْلِمٍ، حَدَّثَنَا هُشَيْمٌ، أَخْبَرَنَا غَيْرُ وَاحِدٍ مِنْهُمْ: مُغِيرَةُ، وَفُلاَنٌ وَرَجُلٌ ثَالِثٌ أَيْضًا، عَنِ الشَّعْبِيِّ، عَنْ وَرَّادٍ كَاتِبِ المُغِيرَةِ بْنِ شُعْبَةَ: أَنَّ مُعَاوِيَةَ كَتَبَ إِلَى المُغِيرَةِ: أَنِ اكْتُبْ إِلَيَّ بِحَدِيثٍ سَمِعْتَهُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ج، قَالَ: فَكَتَبَ إِلَيْهِ المُغِيرَةُ: إِنِّي سَمِعْتُهُ يَقُولُ عِنْدَ انْصِرَافِهِ مِنَ الصَّلاَةِ: «لاَ إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ، لَهُ المُلْكُ وَلَهُ الحَمْدُ، وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ» ثَلاَثَ مَرَّاتٍ، قَالَ: وَكَانَ يَنْهَى عَنْ قِيلَ وَقَالَ، وَكَثْرَةِ السُّؤَالِ، وَإِضَاعَةِ المَالِ، وَمَنْعٍ وَهَاتِ، وَعُقُوقِ الأُمَّهَاتِ، وَوَأْدِ البَنَاتِ وَعَنْ هُشَيْمٍ، أَخْبَرَنَا عَبْدُ المَلِكِ بْنُ عُمَيْرٍ، قَالَ: سَمِعْتُ وَرَّادًا، يُحَدِّثُ هَذَا الحَدِيثَ، عَنِ المُغِيرَةِ، عَنِ النَّبِيِّ ج»(ح ۶۴۷۳)

«علی بن مسلم، از هشیم بن بشیر، از شمار زیادی از محدّثان از جمله مغیرة و فلان و فلان، از شعبی، از ورّاد - کاتب مغیرة بن شعبة - برای ما روایت کرده که وی گفته است: معاویهسبه مغیرة نوشت: برایم حدیثی را که از رسول خدا جشنیده‌ای بنویس. مغیرة نیز چنین نوشت: از رسول خدا جشنیدم که پس از فراغت از نماز سه بار فرمود: «لا اله الا الله وحده لا شریك له؛ له الملك وله الحمد وهو علی كلّ شيء قدیر»؛ و رسول خدا جاز قیل و قال و پرسش و سؤال زیاد و از ضایع کردن مال و منع آنچه بر شما واجب است و طلب آنچه برشما ممنوع است و آزار دادن مادران و زنده به گور کردن دختران منع کرده است.

و از هشیم، از عبدالملک بن عُمیر روایت است که گفت: از ورّاد شنیدم که همین حدیث را از مغیرة، از پیامبر خدا جروایت می‌کرد».

* در باب «قول الله تعالی: ﴿وَمَنۡ أَحۡيَاهَا[المائدة: ۳۲]»؛ قال ابن عباس: من حرّم قتلها الّا بحقّ ﴿فَكَأَنَّمَآ أَحۡيَا ٱلنَّاسَ جَمِيعٗاۚ[المائدة: ۳۲] [۱۹۵۱].

* در باب «یدخل الجنة سبعون الفاً بغیر حساب» [۱۹۵۲].

* در «کتاب التیمّم» [۱۹۵۳].

* در باب «ما جاء في القبلة» [۱۹۵۴].

* در باب «قول النبيّ ج: جُعلت لی الأرض مسجداً وطهوراً» [۱۹۵۵].

* در باب «اذا صلّی إلی فراش فیه حائض» [۱۹۵۶].

* در باب «من استوی قاعداً في وتر من صلاته، ثم نهض» [۱۹۵۷].

* در باب «ما أدّی زكاته فلیس بكنز» [۱۹۵۸].

* در باب «بیع النخل قبل أن یبدو صلاحها» [۱۹۵۹].

* در باب «الخیل معقود في نواصیها الخیر الی یوم القیامة» [۱۹۶۰].

* در باب «قتل أبی جهل» [۱۹۶۱].

* در باب «إتیان الیهود النبيّ جحین قدم المدینة» [۱۹۶۲].

به هر حال، روایات «هشیم بن بشیر واسطی»/در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۳۲ مورد آمده است.

[۱۹۴۱] بیوگرافی «هشیم بن بشیر واسطی» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۴/۲/۲۴۲؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۸۲؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۹/۱۱۵؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۵۸۷؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۱۴/۸۵؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۸/۲۸۷؛ «میزان الاعتدال»؛ حافظ ذهبی ۴/۳۰۶؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱۱/۵۳؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۲۲۴؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۲۶۹؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۱۹/۲۸۷؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۳۵۵؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۳۰۳؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۱۱؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۷/۳۲۵؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۵۵۶ [۱۹۴۲] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۴۸ و ۲۴۹ [۱۹۴۳] «تهذیب التهذیب» ۱۱/۵۴ [۱۹۴۴] نگا: درآمدی بر علوم حدیث؛ ص ۲۳۰ [۱۹۴۵] «جامع المسانید» ۲/۵۶۹ [۱۹۴۶] «عقود الجمان»؛ ص ۱۵۲ [۱۹۴۷] «تهذیب التهذیب» ۱۹/۱۰۴ [۱۹۴۸] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۹ [۱۹۴۹] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۸۹۷ [۱۹۵۰] همان ۲/۹۵۸ [۱۹۵۱] همان ۲/۱۰۱۵ [۱۹۵۲] همان ۲/۹۶۸ [۱۹۵۳] همان ۱/۴۷ [۱۹۵۴] همان ۱/۵۸ [۱۹۵۵] همان ۱/۶۱ [۱۹۵۶] همان ۱/۷۴ [۱۹۵۷] همان ۱/۱۱۳ [۱۹۵۸] همان ۱/۱۸۹ [۱۹۵۹] همان ۱/۲۹۳ [۱۹۶۰] همان ۱/۳۹۹ [۱۹۶۱] همان ۱/۵۶۵ [۱۹۶۲] همان ۱/۵۶۲

۱۰۵- یحیی بن آدم کوفی/ [۱۹۶۳] [متوفّای ۲۰۳ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۹۶۴]گوید:

وی، حافظ حدیث، دانشمند آگاه و نویسنده‌ی چندین اثر: ابوزکریا قرشی، آزاده‌ی (آل ابی مُعَیط) کوفی أحول می‌باشد؛ که از این افراد، به روایت حدیث پرداخته است:

یونس بن ابواسحاق؛ عیسی بن طهمان؛ مسعر؛ سفیان ثوری و ...

و از کسانی که به نقل روایت از یحیی بن آدم پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

احمد بن حنبل؛ اسحاق بن راهویه؛ یحیی بن آدم؛ عبد بن حُمید؛ حسن بن علی بن عفّان؛ و ...

یحیی بن معین و نسایی، یحیی بن آدم را فردی مؤثق و مورد اعتماد معرفی کرده‌اند.

ابوداود گوید: «ذاك، أوحد الناس»؛ «این فرد، (یعنی یحیی بن آدم) از میان مردم، فرد یکتا و یگانه و بی‌همتا و بی‌رقیب و منحصر به فرد و بی‌نظیر است».

یعقوب بن شیبة گوید: «ثقة فقیه البدن؛ سمعتُ علی بن عبدالله یقول: یرحم الله یحیی بن آدم؛ أیّ علم كان عنده. وجعل یطریه»؛ «یحیی بن آدم، فردی مؤثق و قابل اعتماد و مطمئن و معتبر و فقیهی بزرگ و دانشوری والا مقام است. از علی بن عبدالله شنیدم که می‌گفت: خداوند بلند مرتبه، یحیی بن آدم را در جوار بهترین رحمت‌های خویش جای دهد! به راستی، هرگونه علم و دانش و حکمت و فرزانگی، به نزد او موجود بود؛ یعقوب بن شیبه در ادامه گوید: سپس علی بن عبدالله، به تحسین و تعریف یحیی بن آدم پرداخت و او را ستود و تمجید و ستایش نمود».

و سرانجام، یحیی بن آدم، در ماه ربیع الاول، به سال ۲۰۳ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید. رحمت و رضوان خدا بر او باد.

و پاره‌ای از احادیث و روایات وی که با «اِسناد عالی» روایت شده‌اند، در کتاب «الخراج» وی، برای ما بر جای مانده است.

حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۹۶۵]گوید:

محمد بن سعد، به تعریف و تمجید از یحیی بن آدم پرداخته و در پایان گفته است: «ثقة»؛ «یحیی بن آدم، از روایان مؤثّق و مورد اعتماد و مطمئن و درستکار بود».

و احمد عجلی گفته است: «كان ثقةً جامعاً للعلم، عاقلاً ثبتاً في الحدیث»؛ «یحیی بن آدم، فردی مؤثّق و قابل اعتماد، جامع علوم اسلامی، عاقل و خردمند، باهوش و باذکاوت، زیرک و هوشمند و مطمئن و معتبر در حدیث بود».

ابن حبّان نیز در کتاب «الثقات»، به ذکر یحیی بن آدم پرداخته و گفته است: «كان مُتقناً یتفقّه»؛ «وی، روایت کننده‌ای ماهر و خبره، استاد و زبردست، کاردان و توانا، حاذق و باهوش و کارشناس و متخصّص بود (که همه‌ی علماء و صاحب نظران اسلامی، بر وثاقت، خبرگی، صداقت، امانت و توانایی وی در حدیث، اتفاق نظر دارند)، و در کنار این‌ها، فقه نیز می‌آموخت».

و ابن شاهین، در کتاب «الثقات» گوید: یحیی بن ابوشیبة گفته است: «ثقة، صدوق، ثبت، حجّة»؛ «یحیی بن آدم، فردی مؤثّق و قابل اعتماد، صادق و راستگو، درستکار و امین، مطمئن و معتبر، حجّت و کارشناس و خبره و آگاه بود».

محمد بن اسحاق ندیم، در کتابش با عنوان «الفهرست» گوید: برخی از کتاب‌های یحیی بن آدم، عبارتند از: «الكتاب الفرائض»؛ «كبیر»؛ «كتاب الخراج»؛ و «كتاب الزوال» [۱۹۶۶].

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی، در کتاب «عقود الجمان» [۱۹۶۷]، و همچنین حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۱۹۶۸]، یحیی بن آدم را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده‌اند.

نگارنده‌ی سطور گوید:

یحیی بن آدم كوفی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «قتل المشرك النائم» [۱۹۶۹]

«حَدَّثَنِي عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ، حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ آدَمَ، حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ أَبِي زَائِدَةَ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ، عَنِ البَرَاءِ بْنِ عَازِبٍ سمَا، قَالَ: «بَعَثَ رَسُولُ اللَّهِ جرَهْطًا مِنَ الأَنْصَارِ إِلَى أَبِي رَافِعٍ فَدَخَلَ عَلَيْهِ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَتِيكٍ بَيْتَهُ لَيْلًا فَقَتَلَهُ وَهُوَ نَائِمٌ»»(ح ۳۰۲۳)

«عبدالله بن محمد، از یحیی بن آدم، از یحیی بن ابوزائدة، از پدرش، از ابواسحاق، از براء بن عازبسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جگروهی از انصار را به سوی ابورافع فرستاد و عبدالله بن عَتیک، شبی به خانه‌اش رفت و او را در خواب، کشت».

* در باب «خمس من الدوابّ فواسق، یقتُلْن في الحرم» [۱۹۷۰]

«حَدَّثَنَا عَبْدَةُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، أَخْبَرَنَا يَحْيَى بْنُ آدَمَ، عَنْ إِسْرَائِيلَ، عَنْ مَنْصُورٍ، عَنْ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ عَلْقَمَةَ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ، قَالَ: كُنَّا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ جفِي غَارٍ، فَنَزَلَتْ﴿وَٱلۡمُرۡسَلَٰتِ عُرۡفٗا١[المرسلات: ۱] فَإِنَّا لَنَتَلَقَّاهَا مِنْ فِيهِ، إِذْ خَرَجَتْ حَيَّةٌ مِنْ جُحْرِهَا، فَابْتَدَرْنَاهَا لِنَقْتُلَهَا، فَسَبَقَتْنَا فَدَخَلَتْ جُحْرَهَا، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج«وُقِيَتْ شَرَّكُمْ كَمَا وُقِيتُمْ شَرَّهَا» وَعَنْ إِسْرَائِيلَ، عَنِ الأَعْمَشِ، عَنْ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ عَلْقَمَةَ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ مِثْلَهُ، قَالَ: وَإِنَّا لَنَتَلَقَّاهَا مِنْ فِيهِ رَطْبَةً وَتَابَعَهُ أَبُو عَوَانَةَ، عَنْ مُغِيرَةَ، وَقَالَ: حَفْصٌ، وَأَبُو مُعَاوِيَةَ، وَسُلَيْمَانُ بْنُ قَرْمٍ، عَنِ الأَعْمَشِ، عَنْ إِبْرَاهِيمَ، عَنِ الأَسْوَدِ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ»(ح ۳۳۱۷)

«عبدة بن عبدالله، از یحیی بن آدم، از اسرائیل، از منصور، از ابراهیم، از علقمه، از عبدالله بن مسعودسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: ما با رسول خدا جدر غار کوه بودیم و در آنجا سوره‌ی ﴿وَٱلۡمُرۡسَلَٰتِ عُرۡفٗا١[المرسلات: ۱] نازل شد؛ و ما آن سوره را از دهان آن حضرت جمی‌آموختیم؛ که به ناگاه ماری از سوراخ خود بیرون آمد و ما شتافتیم تا آن را بکشیم؛ ولی مار بر ما پیشی گرفت و به سوراخ خود رفت؛ رسول خدا جفرمود: «مار، از شرّ شما در امان ماند، همچنان‌که شما از شرّ آن در امان ماندید».

* در باب «علامات النبوّة في الاسلام» [۱۹۷۱]

«حَدَّثَنِي عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ، حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ آدَمَ، حَدَّثَنَا حُسَيْنٌ الجُعْفِيُّ، عَنْ أَبِي مُوسَى، عَنِ الحَسَنِ، عَنْ أَبِي بَكْرَةَ س، أَخْرَجَ النَّبِيُّ جذَاتَ يَوْمٍ الحَسَنَ، فَصَعِدَ بِهِ عَلَى المِنْبَرِ، فَقَالَ: «ابْنِي هَذَا سَيِّدٌ، وَلَعَلَّ اللَّهَ أَنْ يُصْلِحَ بِهِ بَيْنَ فِئَتَيْنِ مِنَ المُسْلِمِينَ»»(ح ۳۶۲۹)

«عبدالله بن محمد، از یحیی بن آدم، از حسین جُعفی، از ابوموسی، از حسن، از ابوبکرةلبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جروزی حسن بن علیسرا بیرون آورد و با وی بر منبر بالا رفت و فرمود: «این پسر من، سیّد است و امید دارم که خداوند، به وسیله‌ی او، میان دو گروه از مسلمانان، صلح آورد».

* در باب «المصالِحَةُ علی ثلاثة أیّام أو وقت معلوم» [۱۹۷۲].

* در باب «قتل أبی رافع عبدالله بن أبی الحقیق» [۱۹۷۳].

* در باب «غزوة الخندق» [۱۹۷۴].

* در باب «قدوم الأشعریین وأهل الیمن» [۱۹۷۵].

* در باب «سورة والمرسلات» [۱۹۷۶].

[۱۹۶۳] بیوگرافی «یحیی بن آدم» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۴/۲/۲۶۱؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۹/۱۲۸؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۹/۲۵؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۹/۵۲۲؛«تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱۱/۱۵۴؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۲۴۸؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۲۹۶؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۲۰/۷؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۳۶۱؛ «شذرات الذهب، ابن عماد ۲/۸؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۵۶؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۶/۴۰۲؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۵۵۷ [۱۹۶۴] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۳۵۹ و ۳۶۰ [۱۹۶۵] «تهذیب التهذیب» ۱۱/۱۵۵ [۱۹۶۶] «الفهرست»، ابن ندیم، ص ۳۱۷ [۱۹۶۷] «عقود الجمان»؛ ص ۱۵۴ [۱۹۶۸] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۶ [۱۹۶۹] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۴۲۴ [۱۹۷۰] همان ۱/۴۶۷ [۱۹۷۱] همان ۱/۵۱۲ [۱۹۷۲] همان ۱/۴۵۱ [۱۹۷۳] همان ۲/۵۷۷ [۱۹۷۴] همان ۲/۵۹۰ [۱۹۷۵] همان ۲/۶۲۹ [۱۹۷۶] همان ۲/۷۳۴

۱۰۶- یحیی بن أیّوب غافقی/ [۱۹۷۷] [متوفّای ۱۶۸ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۹۷۸]گوید:

وی، پیشوای دینی و فقیه و مفتی اهل مصر: ابوالعباس غافقی مصری می‌باشد.

از کسانی که وی، به نقل روایت از آن‌ها پرداخته است، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

ابوقبیل حیّ بن هانیء؛ یزید بن ابوحبیب؛ بکیر بن أشج؛ جعفر بن ربیعة؛ ربیعة الرأی؛ حُمید طویل و ...

و از یحیی بن ایّوب نیز، این افراد به نقل روایت پرداخته‌اند:

ابن وهب؛ زید بن حباب؛ ابوعبدالرحمن مقریء؛ سعید بن ابومریم؛ سعید بن عفیر؛ و شمار زیادی از دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت و فرزانگی.

و یحیی بن ایوب، چنان در فنّ حدیث، خبره و ماهر و استاد و چیره دست و حاذق و کاردان بود که حتّی استادش، ابن جریر نیز به نقل روایت از وی پرداخته است.

ابن عدی گوید: «هو من فقهاء مصر وعلمائهم»؛ «یحیی بن ایوب، از فقیهان و دانشوران و عالمان و صاحب نظران سرزمین مصر بود».

ابن عدی، در جایی دیگر گوید: «كان قاضیاً به؛ وهو عندی، صدوق»؛ «یحیی بن ایوب، در سرزمین مصر، عهده دار پست قضاوت بود و قاضی آن دیار به شمار می‌آمد؛ و از دیدگاه من، او فردی صادق و راستگو و درستکار و امین بود».

یحیی بن معین گوید: «صالح الحدیث»؛ «یحیی بن ایوب، از چنان صلاحیّت و شایستگی و کفایت و قابلیّتی در تحمّل و ادای حدیث برخوردار بود که احادیثش نوشته می‌شد و مورد استدلال و استناد قرار می‌گرفت».

سعید بن عفیر و دیگران، بر این باورند که یحیی بن ایوب، به سال ۱۶۸ ه‍ . ق وفات نموده و چهره در نقاب خاک کشیده است. رحمت و رضوان خدا بر او باد.

حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۹۷۹]گوید:

اسحاق بن منصور، به نقل از یحیی بن معین گوید: «صالح»؛ «یحیی بن ایوب، فردی درستکار و شریف، نجیب و محترم، بزرگ منش و بزرگوار، شایسته و کاردان و متخصّص و توانا بود».

و در جایی دیگر گفته است: «ثقة»؛ «او، فردی قابل اعتماد و مؤثق و معتبر و مطمئن در حدیث بود».

ابن ابوحاتم گوید: «سُئل أبی: یحیی بن أیوب، أحبّ إلیك أو ابن أبی الموال؟ فقال: یحیی بن أیوب أحبّ الیّ»؛ «از پدرم (ابوحاتم رازی) سؤال شد: از دیدگاه شما، آیا یحیی بن ایوب، بهتر و خوشایندتر است یا ابن ابوالموال؟ پدرم در پاسخ گفت: از دیدگاه من، یحیی بن ایوب، بهتر و خوشایندتر و بایسته‌تر و شایسته‌تر است».

آجری گوید: «قلتُ لابی داود: ابن أیّوب ثقة؟ فقال: هو صالح»؛ «خطاب به ابوداود گفتم: آیا یحیی بن ایوب، مؤثق و قابل اعتماد است؟ او در پاسخ گفت: او، فردی درستکار و شریف، نجیب و محترم، بزرگ منش و بزرگوار، شایسته و کاردان و متخصّص و توانا بود».

نسایی گوید: «لیس به بأس»؛ «در روایات و احادیث یحیی بن ایوب، نمی‌توان ایراد و نقصی وارد کرد؛ زیرا وی، روایت کننده‌ای ثقه و مطمئن بود».

ابن حبّان نیز در کتاب «الثقات»، یحیی بن ایوب را در شمار روایت کنندگان مؤثّق و قابل اعتماد ذکر کرده است.

ابراهیم حربی گوید: «ثقة»؛ «یحیی بن ایوب، از زمره‌ی روایت کنندگان مورد وثوق و قابل اعتماد می‌باشد».

ترمذی به نقل از بخاری گوید: «ثقة»؛ «ابن ایوب، فردی مطمئن و ثقه و معتبر و مورد اعتماد بود».

و یحیی بن ایوب، از آن دسته از راویانی به شمار می‌آید که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، به نقل روایت از وی پرداخته‌اند.

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۱۹۸۰]، یحیی بن ایوب را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

و بدین سان، حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۱۹۸۱]، وی را در زمره‌ی راویان مصری که به نقل روایت از امام اعظم ابوحنیفه/پرداخته‌اند، قرار داده است.

و در کتاب «جامع المسانید» [۱۹۸۲]، چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «هو یروی عن الامام أبی حنیفة في هذه المسانید»؛ «یحیی بن ایوب، در این مسانید، از امام ابوحنیفه/، حدیث روایت نموده است».

نگارنده گوید:

یحیی بن ایوب، از ابوحنیفه، از ابواسحاق سبیعی، از اسود، از عایشهلچنین روایت کرده که وی گفته است: «كان رسول الله جیصیب من أهله من أوّل اللیل فینام ولا یصیب ماءًا؛ فان استیقظ من آخر اللیل، أعاد واغتسل»؛ «رسول خدا ج، در اول شب با همسران خویش، جماع می‌کرد؛ سپس بی‌آن که غسل کند، به خواب می‌رفت؛ آنگاه اگر در آخر شب بیدار می‌شد، دوباره جماع می‌کرد و پس از آن، غسل می‌نمود».

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی، در کتاب «جامع المسانید» [۱۹۸۳]ذکر کرده و در ادامه گفته است: ابومحمد بخاری، این حدیث را از یحیی بن ایوب، از امام ابوحنیفه/روایت نموده است.

و همچنین راقم سطور گوید:

یحیی بن ایوب غافقی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «احتساب الآثار» [۱۹۸۴]

«وَقَالَ ابْنُ أَبِي مَرْيَمَ: أَخْبَرَنَا يَحْيَى بْنُ أَيُّوبَ، حَدَّثَنِي حُمَيْدٌ، حَدَّثَنِي أَنَسٌ: أَنَّ بَنِي سَلِمَةَ أَرَادُوا أَنْ يَتَحَوَّلُوا عَنْ مَنَازِلِهِمْ فَيَنْزِلُوا قَرِيبًا مِنَ النَّبِيِّ ج، قَالَ: فَكَرِهَ رَسُولُ اللَّهِ جأَنْ يُعْرُوا المَدِينَةَ، فَقَالَ: «أَلاَ تَحْتَسِبُونَ آثَارَكُمْ» قَالَ مُجَاهِدٌ: «خُطَاهُمْ آثَارُهُمْ، أَنْ يُمْشَى فِي الأَرْضِ بِأَرْجُلِهِمْ»»(ح ۶۵۶)

«ابن ابی مریم، از یحیی بن ایوب، از حُمید، از انسسبرای ما خبر داده که وی گفته است: بنوسلمة (که در اطراف مدینه سکونت داشتند) تصمیم گرفتند خانه‌های خود را رها کنند و در جوار رسول خدا جسکونت نمایند. رسول خدا جاز خالی شدن اطراف مدینه، اظهار ناخشنودی کرد و فرمود: «مگر شما نمی‌دانید که پیاده رفتن به مسجد، چقدر ثواب دارد»؟!

مجاهد گوید: گام‌های ایشان، یعنی آثار رفتن در زمین با پاهای ایشان است».

* در باب «سنة الجلوس في التشهد» [۱۹۸۵]

«حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ بُكَيْرٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا اللَّيْثُ، عَنْ خَالِدٍ، عَنْ سَعِيدٍ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَمْرِو بْنِ حَلْحَلَةَ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَمْرِو بْنِ عَطَاءٍ، وَحَدَّثَنَا اللَّيْثُ، عَنْ يَزِيدَ بْنِ أَبِي حَبِيبٍ، وَيَزِيدَ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَمْرِو بْنِ حَلْحَلَةَ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَمْرِو بْنِ عَطَاءٍ، أَنَّهُ كَانَ جَالِسًا مَعَ نَفَرٍ مِنْ أَصْحَابِ النَّبِيِّ ج، فَذَكَرْنَا صَلاَةَ النَّبِيِّ ج، فَقَالَ أَبُو حُمَيْدٍ السَّاعِدِيُّ: أَنَا كُنْتُ أَحْفَظَكُمْ لِصَلاَةِ رَسُولِ اللَّهِ ج«رَأَيْتُهُ إِذَا كَبَّرَ جَعَلَ يَدَيْهِ حِذَاءَ مَنْكِبَيْهِ، وَإِذَا رَكَعَ أَمْكَنَ يَدَيْهِ مِنْ رُكْبَتَيْهِ، ثُمَّ هَصَرَ ظَهْرَهُ، فَإِذَا رَفَعَ رَأْسَهُ اسْتَوَى حَتَّى يَعُودَ كُلُّ فَقَارٍ مَكَانَهُ، فَإِذَا سَجَدَ وَضَعَ يَدَيْهِ غَيْرَ مُفْتَرِشٍ وَلاَ قَابِضِهِمَا، وَاسْتَقْبَلَ بِأَطْرَافِ أَصَابِعِ رِجْلَيْهِ القِبْلَةَ، فَإِذَا جَلَسَ فِي الرَّكْعَتَيْنِ جَلَسَ عَلَى رِجْلِهِ اليُسْرَى، وَنَصَبَ اليُمْنَى، وَإِذَا جَلَسَ فِي الرَّكْعَةِ الآخِرَةِ قَدَّمَ رِجْلَهُ اليُسْرَى، وَنَصَبَ الأُخْرَى وَقَعَدَ عَلَى مَقْعَدَتِهِ» وَسَمِعَ اللَّيْثُ يَزِيدَ بْنَ أَبِي حَبِيبٍ، وَيَزِيدُ مِنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَلْحَلَةَ، وَابْنُ حَلْحَلَةَ مِنْ ابْنِ عَطَاءٍ، قَالَ أَبُو صَالِحٍ، عَنِ اللَّيْثِ: كُلُّ فَقَارٍ، وَقَالَ ابْنُ المُبَارَكِ: عَنْ يَحْيَى بْنِ أَيُّوبَ، قَالَ: حَدَّثَنِي يَزِيدُ بْنُ أَبِي حَبِيبٍ، أَنَّ مُحَمَّدَ بْنَ عَمْرٍو حَدَّثَهُ، كُلُّ فَقَارٍ»(ح ۸۲۸)

«ابن مبارک، از یحیی بن ایوب، از یزید بن ابوحبیب روایت کرده است که محمد بن عمرو، به او گفت: «کلّ فقار»؛ «هر یک از استخوان‌های پشت».

* در باب «من نذر المشی الی الكعبة» [۱۹۸۶]

«حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ مُوسَى، أَخْبَرَنَا هِشَامُ بْنُ يُوسُفَ، أَنَّ ابْنَ جُرَيْجٍ، أَخْبَرَهُمْ قَالَ: أَخْبَرَنِي سَعِيدُ بْنُ أَبِي أَيُّوبَ، أَنَّ يَزِيدَ بْنَ أَبِي حَبِيبٍ، أَخْبَرَهُ أَنَّ أَبَا الخَيْرِ، حَدَّثَهُ عَنْ عُقْبَةَ بْنِ عَامِرٍ، قَالَ: نَذَرَتْ أُخْتِي أَنْ تَمْشِيَ، إِلَى بَيْتِ اللَّهِ، وَأَمَرَتْنِي أَنْ أَسْتَفْتِيَ لَهَا النَّبِيَّ ج، فَاسْتَفْتَيْتُهُ، فَقَالَ ج: «لِتَمْشِ، وَلْتَرْكَبْ»، قَالَ: وَكَانَ أَبُو الخَيْرِ لاَ يُفَارِقُ عُقْبَةَ، قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ: حَدَّثَنَا أَبُو عَاصِمٍ، عَنْ ابْنِ جُرَيْجٍ، عَنْ يَحْيَى بْنِ أَيُّوبَ، عَنْ يَزِيدَ، عَنْ أَبِي الخَيْرِ، عَنْ عُقْبَةَ، فَذَكَرَ الحَدِيثَ»(ح ۱۸۶۶)

«از ابوعاصم، از ابن جُریج، از یحیی بن ایوب، از یزید، از ابوالخیر، از عقبة روایت است که حدیث پیشین را ذکر کرده است».

* در باب «الأرواح جنود مجنّدة» [۱۹۸۷].

[۱۹۷۷] بیوگرافی «یحیی بن ایوب» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۴/۲/۲۶۰؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۹/۱۲۷؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۴/۳۶۲؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۶۰۰؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱۱/۱۶۳؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۲۵۰؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۲۰/۳۵؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۲۹۷؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۳۶۲؛ «شذرات الذهب، ابن عماد ۱/۲۵۸؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۰۲؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۷/۵۱۶؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۵۵۹ [۱۹۷۸] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۲۷ و ۲۲۸ [۱۹۷۹] «تهذیب التهذیب» ۱۱/۱۶۳ و ۱۶۴ [۱۹۸۰] «عقود الجمان»؛ ص ۱۵۴ [۱۹۸۱] «المناقب»، کردری ۲/۲۳۱ [۱۹۸۲] «جامع المسانید» ۲/۵۷۵ [۱۹۸۳] همان ۲/۵۷۵ [۱۹۸۴] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۹۰ [۱۹۸۵] همان ۱/۱۱۴ [۱۹۸۶] همان ۱/۲۵۱ [۱۹۸۷] همان ۱/۴۷۰

۱۰۷- یحیی بن زکریا بن ابی زائدة حنفی/ [۱۹۸۸] [متوفّای ۱۸۲ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۱۹۸۹]گوید:

وی، حافظ قابل اعتماد و معتبر، مطمئن و درستکار، ماهر و خبره، کاردان و توانا، متخصّص و کارشناس، فقیه و دانشور و آگاه و دانا: ابوسعید هَمْدانی وَداعی کوفی، شاگرد و پیرو امام ابوحنیفه/می‌باشد.

یحیی بن زکریا، از این بزرگان، به روایت حدیث پرداخته است:

پدرش (زکریا بن ابی زائدة)؛ عاصم أحول؛ داود بن أبی هند؛ هشام بن عروة؛ عبیدالله بن عمر؛ لیث بن أبی سلیم و ابومالک اشجعی.

و از کسانی که از یحیی بن زکریا، به نقل روایت پرداخته‌اند، نیز می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

احمد بن حنبل؛ ابراهیم بن موسی فرّاء؛ ابوکریب؛ زیاد بن ایوب؛ یعقوب بن ابراهیم؛ حسن بن عرفة؛ و دیگران.

یحیی بن زکریا، یکی از امامان و پیشوایان دینی و از زمره‌ی طلایه داران و پیشقراولان عرصه‌ی علم و دانش و از پیشاهنگان و پیشگامان عرصه‌ی حکمت و فرزانگی و از بزرگان و سرآمدان عرصه‌ی روایت و درایت و از نویسندگان و قلم فرسایان و مؤلّفان و مصنّفان بود که صاحب چندین اثر نیز می‌باشد.

علی بن مدینی گوید: «لم یكن بالكوفة بعد سفیان الثوری أثبت منه»؛ «در شهر کوفه، پس از سفیان ثوری، کسی در حدیث، مطمئن‌تر و قوی‌تر و معتبرتر و قابل اعتمادتر از یحیی بن زکریا، وجود نداشت».

و در جایی دیگر گفته است: «إنتهی العلم الی یحی بن أبی زائدة في زمانه»؛ «در روزگار یحیی بن ابی زائدة، علم و دانش، بدو منتهی شده بود و او، مرجع و منبع مردمان، در عرصه‌ی‌های مختلف علمی بود».

عمروالناقد گوید: «سمعتُ سفیان بن عیینة یقول: ما قدم علینا أحدٌ یشبه هذین: ابن المبارك ویحیی بن زائدة»؛ «از سفیان بن عیینه شنیدم که می‌گفت: تاکنون به نزد ما کسی نیامده است که شبیه یکی از این دو نفر باشد: عبدالله بن مبارک و یحیی بن ابی زائدة».

یحیی بن ابی زائدة، عهده دار پست قضاوت در شهر مداین شد و در همانجا، به سال ۱۸۲ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید.

و برخی بر این باورند که وی، در مداین، به سال ۱۸۳ ه‍ . ق در ۶۳ سالگی، وفات کرده و به رحمت ایزدی پیوسته است.

و در روایتی با اِسناد به ابن معین چنین آمده که وی گفته است: «أخبرنا یحیی بن أبی زائدة عن مجالد قال: قال ابوبریدة: تؤخذ الصدقة من الرطبة»؛ «یحیی بن ابی زائدة، از مجالد، برای ما خبر داده است که ابوبریده گفته است: عُشر، از یونجه، گرفته می‌شود».

و یحیی بن قطان گوید: «ما بالكوفة أحدٌ یخالفنی اَشدّ علیّ من مخالفة ابن أبی زائدة»؛ «مخالفت هیچ کس با من در کوفه، سخت‌تر از مخالفت ابن ابی زائدة نیست».

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۱۹۹۰]گوید:

احمد بن حنبل و یحیی بن معین گفته‌اند: «ثقة»؛ «یحیی بن زکریا، از راویان مؤثق و قابل اعتماد است».

عثمان دارمی گوید: «قلتُ لابن معین: اسماعیل بن زكریا أحَبّ الیك أو یحیی بن أبی زائدة؟ قال: یحیی، أحبّ الیّ»؛ «خطاب به یحیی بن معین گفتم: از دیدگاه شما، (در حدیث،) اسماعیل بن زکریا بهتر و برازنده‌تر است یا یحیی بن ابی زائدة؟ وی در پاسخ گفت: از نظرگاه من، یحیی بن أبی زائدة، بهتر و بایسته‌تر و برازنده‌تر و برتر است».

علی بن مدینی گوید: «هو من الثقات»؛ «یحیی بن ابی زائدة، از راویان مورد وثوق و قابل اعتماد و مطمئن و معتبر می‌باشد».

و همچنین گوید: «لم یكن بالكوفة بعد الثوری؛ أثبت منه»؛ «در کوفه، پس از سفیان ثوری، کسی (در حدیث)، مطمئن‌تر و معتبرتر از یحیی بن أبی زائدة وجود ندارد».

و نیز گفته است: «انتهی العلم الیه في زمانه»؛ «در روزگار یحیی بن زکریا بن ابی زائدة، علم و دانش، بدو منتهی شده بود و او، مرجع و منبع مردمان، در عرصه‌های مختلف علمی بود».

ابن نُمیر گوید: «كان في الاتقان أكثر من ابن ادریس»؛ «مهارت و خبرگی و کاردانی و تخصّص یحیی بن ابی زائدة، بیش از ابن ادریس بود». ابوحاتم گفته است: «مستقیم الحدیث، ثقة صدوق»؛ «یحیی بن أبی زائدة، دارای این فاکتورها و مؤلّفه‌ها بود: احادیث و روایات او، صحیح و درست بودند؛ فردی مؤثق و قابل اعتماد و معتبر و مطمئن بود؛ و از راویان صادق و درستکار و راستگو و امین به شمار می‌آمد».

نسایی گوید: «ثقة ثبت»؛ «یحیی بن ابی زائدة، هم ثقه و مورد اعتماد بود و هم مطمئن و درستکار و معتبر و امانت‌دار».

احمد عجلی گفته است: «ثقة؛ وهو ممّن جمع له الفقه والحدیث ویعدّ من حفّاظ الکوفیین للحدیث، مُتفقاً ثبتاً صاحب سنة»؛ ابن ابی زائدة، از آن دسته از علماء و صاحب نظرانی بود که در وجود او، فقه و حدیث، هر دو جمع شده بود و یکی از حافظان حدیث در کوفه به شمار می‌آمد و در عرصه‌ی روایت و درایت، فردی کاردان و توانا، ماهر و خبره، متخصّص و کارشناس، زبردست و حاذق، مطمئن و قابل اعتماد و معتبر و درستکار بود؛ و در کنار این‌ها، صاحب سنّت و متعهد و پایبند بدان نیز بود».

و علاوه از آن، یحیی بن ابی زائدة، از آن دسته از محدّثان و راویانی می‌باشد که بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه، از و حدیث روایت نموده‌اند.

علامه تهانوی در مقدمه‌ی کتاب «اعلاء السنن» [۱۹۹۱]گوید: «و قد تقدّم عن الطحاوی بسنده، اَنّ یحیی بن زكریا هذا، من العشرة المتقدّمین في أصحاب الامام، الذین دوّنوا كتبه» [۱۹۹۲]؛ «پیشتر با اسناد از طحاوی، چنین نقل شد که این یحیی بن ابی زائدة، یکی از ده نفر برگزیده و پیشقراول و طلایه دار و پیشگام از شاگردان امام ابوحنیفه/بود که به تدوین و ساماندهی کتاب‌های وی پرداخته‌اند».

و بدین سان، در کتاب «الجواهر المضیة» [۱۹۹۳]چنین آمده است: «فكان في العشرة المتقدمین: ابویوسف وزفر وداود الطائی وأسد بن عمرو ویوسف بن خالد السمتی ویحیی بن زكریا بن ابی زائدة، هو الذي كان یكتبها لهم ثلاثین سنة»؛ «در میان آن ده نفر شاگرد برگزیده و ممتاز و طلایه دار و پیشقراول، این افراد وجود داشتند: ابویوسف؛ زفر؛ داود طائی؛ أسد بن عمرو؛ یوسف بن خالد سمتی؛ و یحیی بن زکریا بن ابی زائدة.

و یحیی بن أبی زائدة، همان کسی است که به مدت سی سال، برای آن‌ها، چیز می‌نوشت».

و حافظ ابن بزّاز کردری نیز در کتاب «المناقب» [۱۹۹۴]، و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی، در کتاب «عقود الجمان» [۱۹۹۵]، یحیی بن ابی زائدة را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده‌اند.

در کتاب «جامع المسانید» [۱۹۹۶]، چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و یروی عن الامام أبی حنیفة في هذه المسانید»؛ «یحیی بن ابی زائدة، در این مسانید، از امام ابوحنیفه/، حدیث روایت نموده است».

نگارنده‌ی سطور گوید:

یحیی بن زكریا بن ابی زائدة/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «قتل المشرك النائم» [۱۹۹۷]

«حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ مُسْلِمٍ، حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ زَكَرِيَّاءَ بْنِ أَبِي زَائِدَةَ، قَالَ: حَدَّثَنِي أَبِي، عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ، عَنِ البَرَاءِ بْنِ عَازِبٍ سمَا، قَالَ: «بَعَثَ رَسُولُ اللَّهِ جرَهْطًا مِنَ الأَنْصَارِ إِلَى أَبِي رَافِعٍ لِيَقْتُلُوهُ»، فَانْطَلَقَ رَجُلٌ مِنْهُمْ، فَدَخَلَ حِصْنَهُمْ، قَالَ: فَدَخَلْتُ فِي مَرْبِطِ دَوَابَّ لَهُمْ، قَالَ: وَأَغْلَقُوا بَابَ الحِصْنِ، ثُمَّ إِنَّهُمْ فَقَدُوا حِمَارًا لَهُمْ، فَخَرَجُوا يَطْلُبُونَهُ، فَخَرَجْتُ فِيمَنْ خَرَجَ أُرِيهِمْ أَنَّنِي أَطْلُبُهُ مَعَهُمْ، فَوَجَدُوا الحِمَارَ، فَدَخَلُوا وَدَخَلْتُ وَأَغْلَقُوا بَابَ الحِصْنِ لَيْلًا، فَوَضَعُوا المَفَاتِيحَ فِي كَوَّةٍ حَيْثُ أَرَاهَا، فَلَمَّا نَامُوا أَخَذْتُ المَفَاتِيحَ، فَفَتَحْتُ بَابَ الحِصْنِ، ثُمَّ دَخَلْتُ عَلَيْهِ فَقُلْتُ: يَا أَبَا رَافِعٍ، فَأَجَابَنِي، فَتَعَمَّدْتُ الصَّوْتَ فَضَرَبْتُهُ، فَصَاحَ، فَخَرَجْتُ، ثُمَّ جِئْتُ، ثُمَّ رَجَعْتُ كَأَنِّي مُغِيثٌ، فَقُلْتُ: يَا أَبَا رَافِعٍ وَغَيَّرْتُ صَوْتِي، فَقَالَ: مَا لَكَ لِأُمِّكَ الوَيْلُ، قُلْتُ: مَا شَأْنُكَ؟، قَالَ: لاَ أَدْرِي مَنْ دَخَلَ عَلَيَّ، فَضَرَبَنِي، قَالَ: فَوَضَعْتُ سَيْفِي فِي بَطْنِهِ، ثُمَّ تَحَامَلْتُ عَلَيْهِ حَتَّى قَرَعَ العَظْمَ، ثُمَّ خَرَجْتُ وَأَنَا دَهِشٌ، فَأَتَيْتُ سُلَّمًا لَهُمْ لِأَنْزِلَ مِنْهُ، فَوَقَعْتُ فَوُثِئَتْ رِجْلِي، فَخَرَجْتُ إِلَى أَصْحَابِي، فَقُلْتُ: مَا أَنَا بِبَارِحٍ حَتَّى أَسْمَعَ النَّاعِيَةَ، فَمَا بَرِحْتُ حَتَّى سَمِعْتُ نَعَايَا أَبِي رَافِعٍ تَاجِرِ أَهْلِ الحِجَازِ، قَالَ: فَقُمْتُ وَمَا بِي قَلَبَةٌ حَتَّى أَتَيْنَا النَّبِيَّ ج، فَأَخْبَرْنَاهُ»(ح ۳۰۲۲)

«علی بن مسلم، از یحیی بن زکریا بن ابی زائدة، از پدرش، از ابواسحاق، از براء بن عازبسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جگروهی از انصار را به قصد کشتن ابورافع فرستاد؛ مردی از آن‌ها، به قلعه‌ی ابورافع داخل شد. آن مرد گفت: من در محل نگهداری حیواناتشان داخل شدم؛ آن‌ها دروازه‌ی قلعه را بستند؛ و چون یکی از الاغ‌های خویش را گم یافتند، به جستجوی آن، بیرون شدند؛ من هم در میان آن‌ها خارج شدم تا به آن‌ها چنین وانمود کنم که من هم به دنبال الاغ هستم. در نهایت، آن‌ها، الاغ را یافتند و به قلعه بازگشتند؛ من هم به قلعه آمدم و شب هنگام، دروازه‌ی قلعه را بستند و کلیدها را در روزنی گذاشتند که من آن را می‌دیدم.

چون خوابیدند، کلیدها را برداشتم و دروازه‌ی قلعه را گشودم؛ آنگاه به نزد ابورافع رفتم و (در تاریکی) گفتم: ای ابورافع! وی جواب مرا داد. من (در تاریکی) به سوی آواز وی رفتم و ضربه‌ای را بر وی وارد کردم. او فریاد برآورد. من خارج شدم؛ سپس به نزد او رفتم گویا که به کمکش شتافته‌ام و گفتم: ای ابورافع! و صدایم را تغییر دادم. گفت: چه می‌خواهی؟ وای بر مادرت! گفتم: تو را چه شده است؟ گفت: نمی‌دانم؛ کسی به نزدم آمد و ضربه‌ای بر من وارد کرد. آن‌گاه شمشیرم را بر شکمش نهادم و با شدّت، آن را فرو بردم تا آن که به استخوان رسید؛ پس از آن، ترسان بیرون شدم و به سوی نردبانی رفتم که در آنجا نهاده شده بود تا از آن پایین بیایم؛ ناگاه بر زمین افتادم و پایم آسیب دید؛ سپس به نزد یاران خویش رفتم و گفتم: «من امشب، از این جا نمی‌روم تا صدای نوحه‌ی زنی را نشنوم؛ و از آنجا نرفتم تا آن که آواز نوحه کنندگان ابورافع (تاجر مردم حجاز) را شنیدم». آنگاه برخاستم و حال آن که هیچگونه درد و ناراحتی نداشتم و به نزد پیامبر جآمدیم و ایشان را از جریان، آگاه کردیم».

* در باب «قتل المشرك النائم» [۱۹۹۸]

«حَدَّثَنِي عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ، حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ آدَمَ، حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ أَبِي زَائِدَةَ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ، عَنِ البَرَاءِ بْنِ عَازِبٍ سمَا، قَالَ: "بَعَثَ رَسُولُ اللَّهِ جرَهْطًا مِنَ الأَنْصَارِ إِلَى أَبِي رَافِعٍ فَدَخَلَ عَلَيْهِ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَتِيكٍ بَيْتَهُ لَيْلًا فَقَتَلَهُ وَهُوَ نَائِمٌ"»(ح ۳۰۲۳)

«عبدالله بن محمد، از یحیی بن ابی زائدة، از پدرش، از ابواسحاق، از براء بن عازبسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جگروهی از انصار را به سوی ابورافع فرستاد و عبدالله بن عَتیک، شبی به خانه‌اش وارد شد و او را در حال خواب کشت».

* در باب «غزوة خیبر» [۱۹۹۹]

«حَدَّثَنِي إِبْرَاهِيمُ بْنُ مُوسَى، أَخْبَرَنَا ابْنُ أَبِي زَائِدَةَ، أَخْبَرَنَا عَاصِمٌ، عَنْ عَامِرٍ، عَنِ البَرَاءِ بْنِ عَازِبٍ سمَا، قَالَ: أَمَرَنَا النَّبِيُّ جفِي غَزْوَةِ خَيْبَرَ "أَنْ نُلْقِيَ الحُمُرَ الأَهْلِيَّةَ نِيئَةً وَنَضِيجَةً، ثُمَّ لَمْ يَأْمُرْنَا بِأَكْلِهِ بَعْدُ"» (ح ۴۲۲۶)

«ابراهیم بن موسی، از یحیی بن زکریا بن ابی زائدة، از عاصم، از عامر، از براء بن عازبسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: پیامبر خدا جدر غزوه‌ی خیبر، ما را اینگونه فرمان داد: گوشت الاغ اهلی را چه خام باشد یا پخته، بیرون بیاندازید و پس از آن، ما را به خوردن آن، اجازه نداد».

* در باب «مناقب سعد بن ابی وقّاص الزهری» [۲۰۰۰].

[۱۹۸۸] بیوگرافی «یحیی بن زکریا بن أبی زائدة» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۴/۲/۶۷۳؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۹۱؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۹/۱۴۴؛«کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۶۱۵؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۱۴/۱۱۲؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۸/۳۳۸؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۴/۳۷۴؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱۱/۱۸۳؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۲۵۵؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۳۰۲؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۲۰/۷۷؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۳۶۳؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۲۹۸؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۲۰؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۶/۳۹۳؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۵۶۰ [۱۹۸۹] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۶۷ و ۲۶۸ [۱۹۹۰] «تهذیب التهذیب» ۱۱/۱۸۳ [۱۹۹۱] مقدمه‌ی «اعلاء السنن» ۳/۸۵ [۱۹۹۲] «الجواهر المضیة» ۲/۲۱۱؛ و «الفوائد البهیة»، ص ۲۲۴ [۱۹۹۳] «الجواهر المضیة» ۲/۲۱۱ و ۲۱۲؛ و «الفوائد البهیة»، ص ۲۲۴ [۱۹۹۴] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۰ [۱۹۹۵] «عقود الجمان»، ص ۱۵۵ [۱۹۹۶] «جامع المسانید» ۲/۵۷۴ [۱۹۹۷] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۴۲۴ [۱۹۹۸] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۴۲۴ [۱۹۹۹] همان ۲/۶۰۷ [۲۰۰۰] همان ۱/۵۲۷

۱۰۸- یحیی بن سعید قطّان حنفی/ [۲۰۰۱] [متوفّای ۱۹۸ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۲۰۰۲]گوید:

وی، یکی از پیشوایان و طلایه داران علمی و پیشقراولان و پیشگامانِ پیشتاز حافظانِ حدیث: یحیی بن سعید بن فرّوخ، ابوسعید تمیمی بصری قطّان می‌باشد.

او، به سال ۱۲۰ ه‍ . ق دیده به جهان گشود و پا به عرصه‌ی وجود نهاد؛ و از این بزرگان، به سماع حدیث پرداخت:

هشام بن عروة؛ عطاء بن سائب؛ حسین معلّم؛ خیثم بن عراک؛ حُمید طویل؛ سلیمان تیمی؛ یحیی بن سعید انصاری؛ اعمش؛ و کسان دیگر از طبقه‌ی آنان.

و از کسانی که به نقل روایت از یحیی بن سعید قطّان پرداخته‌اند، و از او، حدیث سماع نموده‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

عبدالرحمن بن مهدی؛ عفّان؛ مُسدّد؛ احمد بن حنبل؛ اسحاق بن راهویه؛ یحیی بن معین؛ علی بن مدینی؛ فلّاس؛ بندار؛ اسحاق کوسج؛ محمد بن شدّاد مسمعی؛ و شمار زیادی از دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش.

احمد بن حنبل گوید: «ما رأیت بعینیّ مثل یحیی بن سعید القطّان»؛ «با چشمانم، هرگز کسی را چون یحیی بن سعید قطان، ندیده‌ام».

یحیی بن معین گوید: «قال لی عبدالرحمن: لا تری بعینیك مثل یحیی القطان»؛ «عبدالرحمن بن مهدی، خطاب به من گفت: هرگز با چشمانت، کسی را به سان یحیی قطّان، نخواهی دید».

علی بن مدینی گوید: «ما رأیتُ أحداً أعلم بالرجال منه»؛ «هیچ کس را داناتر و آگاه‌تر نسبت به رجال حدیث، از یحیی بن سعید قطّان، به خود ندیده‌ام».

بندار گفته است: «هو امام أهل زمانه»؛ «یحیی قطّان، امام و پیشوای مردمان روزگار خویش (در عرصه‌ی روایت و درایت) بود».

ابن عمار گوید: «كنتُ اذا نظرتُ الی یحیی بن سعید، ظننتُ أنّه لا یحسن شیئاً؛ كان یشبه التجار؛ فاذا تكلّم أنصت له الفقهاء»؛ «هرگاه به یحیی بن سعید قطّان، نگاه می‌کردم، چنین می‌پنداشتم که وی، مهارت و تخصّصی در موضوعات علمی ندارد؛ چون، بیشتر به بازرگانان شبیه بود (تا به علماء و صاحب نظران و فقیهان و دانشوران)؛ ولی هرگاه، لب به سخن می‌گشود، علماء و صاحب نظران فقهی، به سخنان او، گوش فرا می‌دادند و خاموشی می‌گزیدند».

یحیی بن معین گفته است: «اقام یحیی بن القطّان عشرین سنة یختم كلّ لیلة»؛ «یحیی بن سعید قطّان، به مدت بیست سال، شب‌ها را به عبادت و شب زنده داری سپری کرد و در هر شب، کل قرآن را ختم می‌کرد».

بندار گوید: «اختلفتُ إلیه عشرین سنة فما أظنّ أنّه عصی الله قطّ»؛ «بیست سال، به نزد یحیی بن سعید قطّان، رفت و آمد و تردّد داشتم و گمان نمی‌کنم که هرگز، خدا را نافرمانی کرده باشد و از اوامر و فرامین، تعالیم و آموزه‌ها و احکام و دستورات او، سرپیچی نموده باشد».

یحیی بن معین نیز گفته است: «لم یَفُتِ الزوال في المسجد یحیی بن سعید، أربعین سنة»؛ «یحیی بن سعید قطّان، چهل سال را چنین سپری نمود که هرگز به هنگام زوال خورشید، در غیر مسجد نبود؛ بلکه پیوسته به هنگام زوال خورشید، در مسجد، حاضر می‌شد».

احمد بن حنبل گوید: «ما رأیتُ أحداً أقلّ خطأً من یحیی بن سعید»؛ «کسی را کم اشتباه‌تر و کم خطا‌تر از یحیی بن سعید قطان، ندیده‌ام».

احمد عجلی گفته است: «كان نقیّ الحدیث، لا یحدّث الّا عن ثقة»؛ «احادیث و روایات یحیی بن سعید قطّان، صحیح و درست و پاک و پالوده و بی‌عیب و نقص بود؛ و فقط از راویان مؤثق و قابل اعتماد و مطمئن و قوی، به نقل روایت می‌پرداخت».

ابن سعد گوید: «كان ثقةً حجّةً رفیعاً مأموناً»؛ «یحیی بن سعید قطان، فردی مؤثق و قابل اعتماد، مطمئن و معتبر، کارشناس و خبره، آگاه و دانا، عالی مقام و ارجمند، والا و بلندمرتبه، بزرگوار و پرارج و قوی و مورد تأیید می‌باشد».

احمد گوید: «یحیی القطّان، أثبت الناس؛ وما كتبتُ عن أحدٍ مثله»؛ «یحیی بن سعید قطان، یکی از مطمئن‌ترین و قوی‌ترین و قابل اعتمادترین و معتبرترین مردمان، (در حدیث) بود؛ و هرگز از کسی چون او، حدیث ننوشته‌ام».

عفان گفته است: «رأی رجل في النوم یبشّر یحیی بن سعید القطّان بأمان من الله یوم القیامة»؛ «مردی، در خواب دید که یحیی بن سعید قطّان، در روز رستاخیز، به امان و حفاظتی از ناحیه‌ی خدا، نوید داده می‌شود».

و سرانجام، یحیی بن سعید قطّان، در ماه صفر، به سال ۱۹۸ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید.

علامه ذهبی، در بیوگرافی و زندگی نامه‌ی «وكیع بن جرّاح»، از یحیی بن معین، چنین نقل کرده که ابن معین گفته است: «و كان یحیی القطّان یُفتی بقول أبی حنیفة» [۲۰۰۳]؛ «یحیی بن سعید قطّان، در احکام و مسائل فقهی، به قول امام ابوحنیفه/فتوا می‌داد».

حافظ عبدالقادر قرشی نیز در کتاب «الجواهر المضیة» [۲۰۰۴]، به ذکر یحیی بن سعید قطّان پرداخته و گفته است: یحیی بن معین گوید: «كان یُفتی بقول أبی حنیفة»؛ «یحیی بن سعید قطّان، به قول امام ابوحنیفه/فتوا می‌داد».

خطیب بغدادی، در «تاریخ بغداد» به نقل از یحیی بن معین گوید: «قال: سمعتُ یحیی القطّان یقول: والله! جالسنا أباحنیفة وسمعنا منه؛ وكنت والله؛ اذا نظرتُ الیه، عرفتُ أنّه یتّقی الله عزّو جلّ»؛ «از یحیی بن سعید قطّان شنیدم که می‌گفت: به خدا سوگند! که با ابوحنیفه/نشست و برخاست و همنشینی و مجالست نمودم و از او، (حدیث و علم) شنیدیم؛ و به خدا سوگند! هرگاه به سوی او نگاه می‌کردم، به این یقین می‌رسیدم که او، از خداوند بلند مرتبه، پروا دارد و می‌ترسد و پیوسته، تقوا پیشه می‌کند و پرهیزگار و پارسا است».

اسحاق بن ابراهیم شهیدی گوید: «كنتُ أری یحیی القطان یصلّی العصر؛ ثمّ یستند الی أصل منارة المسجد فیقف بین یدیه علی بن المدینی والشاذكونی وعمرو بن خالد واحمد بن حنبل ویحیی بن معین؛ یسألونه عن الحدیث وهم قیام علی أرجلهم الی أن تجب صلاة المغرب؛ لایقول لواحد منهم: اِجْلس؛ ولا یجلسون هیبة له واِعظاماً».

«من مشاهده می‌کردم که یحیی بن سعید قطّان، نماز عصر را می‌گزارد؛ سپس به پایه‌ی مناره‌ی مسجد تکیه می‌کرد و علی بن مدینی، شاذکونی، عمرو بن خالد، احمد بن حنبل و یحیی بن معین، در جلو روی او می‌ایستادند و در حالی که بر روی پاهایشان ایستاده بودند، تا نماز مغرب، از وی، در مورد احادیث و روایات، سؤال می‌کردند؛ و یحیی بن سعید، به هیچ یک از آن‌ها، اجازه‌ی نشستن را نمی‌داد و آن‌ها نیز به خاطر تکریم و حرمت و هیبت و شکوه و تعظیم و بزرگداشت یحیی قطّان، به خود، اجازه‌ی نشست را نمی‌دادند».

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب‌های «التقریب» [۲۰۰۵]و «تهذیب التهذیب» [۲۰۰۶]، این را بیان کرده که یحیی بن سعید قطان، از آن دسته از راویانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، به نقل روایت از وی پرداخته‌اند.

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجمان» [۲۰۰۷]، یحیی بن سعید قطّان را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

نگارنده گوید:

یحیی بن سعید قطّان/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «اذا كان الثوب ضیّقاً» [۲۰۰۸]

«حَدَّثَنَا مُسَدَّدٌ، قَالَ: حَدَّثَنَا يَحْيَى، عَنْ سُفْيَانَ، قَالَ: حَدَّثَنِي أَبُو حَازِمٍ، عَنْ سَهْلِ بْنِ سَعْدٍ، قَالَ: كَانَ رِجَالٌ يُصَلُّونَ مَعَ النَّبِيِّ جعَاقِدِي أُزْرِهِمْ عَلَى أَعْنَاقِهِمْ، كَهَيْئَةِ الصِّبْيَانِ، وَيُقَالُ لِلنِّسَاءِ: "لاَ تَرْفَعْنَ رُءُوسَكُنَّ حَتَّى يَسْتَوِيَ الرِّجَالُ جُلُوسًا"» (ح ۳۶۲)

«مُسدّد، از یحیی بن سعید قطان، از سفیان، از ابوحازم، از سهلسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: مردانی با رسول خدا جنماز می‌خواندند که ازارهای خود را (که به جای شلوار از آن‌ها استفاده می‌کردند) مانند کودکان بر گردن‌های خود، بسته بودند. آن حضرت جخطاب به زنان فرمود: تا وقتی که مردان، سر از سجده برنداشته‌اند، شما سر از سجده برندارید».

* در باب «ما جاء في القبلة؛ ومن لم یر الاعادة علی من سها، فصلّی الی غیر القبلة» [۲۰۰۹]

«حَدَّثَنَا مُسَدَّدٌ، قَالَ: حَدَّثَنَا يَحْيَى، عَنْ شُعْبَةَ، عَنِ الحَكَمِ، عَنْ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ عَلْقَمَةَ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ، قَالَ: صَلَّى النَّبِيُّ ج: الظُّهْرَ خَمْسًا، فَقَالُوا: أَزِيدَ فِي الصَّلاَةِ؟ قَالَ: «وَمَا ذَاكَ» قَالُوا: صَلَّيْتَ خَمْسًا، فَثَنَى رِجْلَيْهِ وَسَجَدَ سَجْدَتَيْنِ»(ح ۴۰۴)

«مُسدّد، از یحیی بن سعید قطّان، از شعبة، از حَکم، از ابراهیم، از علقمه، از عبدالله بن مسعودسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جنماز ظهر را پنج رکعت گزارد. گفتند: آیا در نماز، چیزی افزوده شده است؟ آن حضرت جفرمود: چیز افزوده شده چیست؟ گفتند: پنج رکعت خواندی؛ آن حضرت جپاهایش را خم کرد و دوباره سجده‌ی (سهو) نمود».

* در باب «كراهیة الصلاة في المقابر» [۲۰۱۰]

«حَدَّثَنَا مُسَدَّدٌ، قَالَ: حَدَّثَنَا يَحْيَى، عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ، قَالَ: أَخْبَرَنِي نَافِعٌ، عَنِ ابْنِ عُمَرَ، عَنِ النَّبِيِّ جقَالَ: «اجْعَلُوا فِي بُيُوتِكُمْ مِنْ صَلاَتِكُمْ وَلاَ تَتَّخِذُوهَا قُبُورًا»»(ح ۴۳۲)

«مُسدّد، از یحیی بن سعید قطّان، از عبیدالله، از نافع، از ابن عمرببرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جفرمود: «بخشی از نمازها را در خانه بخوانید و خانه هایتان را به قبرستان تبدیل نکنید»؛ (منظور نمازهای سنّت و نفل است).

* در باب «نوم الرجال في المسجد» [۲۰۱۱]

«حَدَّثَنَا مُسَدَّدٌ، قَالَ: حَدَّثَنَا يَحْيَى، عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ، قَالَ: حَدَّثَنِي نَافِعٌ، قَالَ: أَخْبَرَنِي عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عُمَرَ، «أَنَّهُ كَانَ يَنَامُ وَهُوَ شَابٌّ أَعْزَبُ لاَ أَهْلَ لَهُ فِي مَسْجِدِ النَّبِيِّ ج»»(ح ۴۴۰)

«مُسدّد، از یحیی بن سعید قطّان، از عبیدالله، از نافع، از عبدالله بن عمرببرای ما روایت کرده که وی گفته است: عبدالله بن عمربدر آن هنگام که جوان و مجرّد بوده و زن نداشته است، در مسجد آن حضرت جخواب می‌شد».

* در باب «رفع الصوت في المساجد» [۲۰۱۲]

«حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، قَالَ: حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ سَعِيدٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا الجُعَيْدُ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، قَالَ: حَدَّثَنِي يَزِيدُ بْنُ خُصَيْفَةَ، عَنِ السَّائِبِ بْنِ يَزِيدَ، قَالَ: كُنْتُ قَائِمًا فِي المَسْجِدِ فَحَصَبَنِي رَجُلٌ، فَنَظَرْتُ فَإِذَا عُمَرُ بْنُ الخَطَّابِ، فَقَالَ: اذْهَبْ فَأْتِنِي بِهَذَيْنِ، فَجِئْتُهُ بِهِمَا، قَالَ: مَنْ أَنْتُمَا - أَوْ مِنْ أَيْنَ أَنْتُمَا؟ - قَالاَ: مِنْ أَهْلِ الطَّائِفِ، قَالَ: «لَوْ كُنْتُمَا مِنْ أَهْلِ البَلَدِ لَأَوْجَعْتُكُمَا، تَرْفَعَانِ أَصْوَاتَكُمَا فِي مَسْجِدِ رَسُولِ اللَّهِ ج»»(ح ۴۷۰)

«علی بن عبدالله، از یحیی بن سعید قطّان، از جُعید بن عبدالرحمن، از یزید بن خصیفة، از سائب بن یزیدسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: من در مسجد ایستاده بودم که مردی به من، سنگریزه‌ای پرتاب کرد؛ چون نگاه کردم، دیدم که وی، عمر بن خطابساست. وی گفت: برو و آن دو نفر را بیاور؛ من نیز آن‌ها را آوردم. عمرسبه آنان گفت: شما کیستید؟ یا گفت: شما از کجا هستید؟ گفتند: از مردم طائف. عمرسگفت: اگر از مردمان مدینه می‌بودید، شما را دردناک می‌ساختم. آیا در مسجد رسول خدا جسر و صدا به راه می‌اندازید!».

* در باب «الصلاة الی الحَرْبة» [۲۰۱۳]

«حَدَّثَنَا مُسَدَّدٌ، قَالَ: حَدَّثَنَا يَحْيَى، عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ، أَخْبَرَنِي نَافِعٌ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ: «أَنَّ النَّبِيَّ جكَانَ يُرْكَزُ لَهُ الحَرْبَةُ فَيُصَلِّي إِلَيْهَا»»(ح ۴۹۸)

«مُسدّد، از یحیی بن سعید قطّان، از عبیدالله، از نافع، از عبدالله بن عمرببرای ما روایت کرده که وی گفته است: در جلو روی رسول خدا جنیزه‌ی کوتاهی قرار داده می‌شد و آن حضرت جبه سوی آن، نماز می‌گزارد».

* در باب «الاعتكاف لیلاً» [۲۰۱۴].

* در باب «الاعتكاف في شوّال» [۲۰۱۵].

* در باب «من أراد أن یعتكف، ثمّ بدا له أن یخرج» [۲۰۱۶].

* در باب «كم یجوز الخیار» [۲۰۱۷].

* در باب «منتهی التلقّی» [۲۰۱۸].

* در باب «بیع الثمار قبل أن یبدو صلاحها» [۲۰۱۹].

* در باب «السلم في وزن معلوم» [۲۰۲۰].

* در باب «رعی الغنم علی قرار یط» [۲۰۲۱].

به هر حال، روایات «یحیی بن سعید قطّان»/در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۹۹ مورد آمده است.

[۲۰۰۱] بیوگرافی «یحیی بن سعید قطّان» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۴/۲/۲۷۶؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۹۱؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۹/۱۵۰؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۶۱۱؛ «تاریخ بغداد»؛ خطیب بغدادی ۱۴/۱۳۵؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۹/۱۳۹؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۴/۳۸۰؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱۱/۱۹۴؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۲۵۵؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۳۰۳؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۲۰/۹۱؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۳۶۳؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۳۵۵؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۳۱؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۶/۳۹۸؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۵۶۱ [۲۰۰۲] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۹۸-۳۰۰ [۲۰۰۳] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۳۰۷ [۲۰۰۴] «الجواهر المضیة» ۲/۲۱۲ و ۲۱۳ [۲۰۰۵] «تقریب التهذیب» ۲/۳۰۳ [۲۰۰۶] «تهذیب التهذیب» ۱۱/۱۹۰ [۲۰۰۷] «عقود الجمان»؛ ص ۱۵۵ [۲۰۰۸] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۵۲ [۲۰۰۹] همان ۱/۵۸ [۲۰۱۰] همان ۱/۶۲ [۲۰۱۱] همان ۱/۶۳ [۲۰۱۲] همان ۱/۶۷ [۲۰۱۳] همان ۱/۷۱ [۲۰۱۴] همان ۲/۲۷۲ [۲۰۱۵] همان ۱/۲۷۳ [۲۰۱۶] همان ۱/۲۷۴ [۲۰۱۷] همان ۱/۲۸۳ [۲۰۱۸] همان ۱/۲۸۹ [۲۰۱۹] همان ۱/۲۹۲ [۲۰۲۰] همان ۱/۲۹۹ [۲۰۲۱] همان ۲/۳۰۱

۱۰۹- یحیی بن سلیمان جُعفی کوفی/ [۲۰۲۲] [متوفّای ۲۳۷ ه‍ . ق]

حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۲۰۲۳]گوید:

وی، یحیی بن سلیمان بن یحیی بن سعید بن مُسلم بن عبیدالله بن مُسلم جُعفی، ابوسعید کوفی مُقری (آموزگار قرآن) می‌باشد که در مصر، سُکنی و اقامت گزید و در آنجا، مستقر و ماندگار شد.

از کسانی که یحیی بن سلیمان جُعفی، به نقل روایت از آن‌ها پرداخته است، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

عمرو بن عثمان بن سعید جُعفی؛ حفص بن غیاث؛ عبدالله بن ادریس؛ ابوبکر بن عیّاش؛ عبدالله بن نُمیر؛ وکیع بن جرّاح؛ عبدالله بن وهب؛ و ...

و کسانی که از یحیی بن سلیمان جُعفی، حدیث روایت نموده‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

بخاری؛ ترمذی (با واسطه‌ی احمد بن حسن ترمذی)؛ ابوزرعة؛ ابوحاتم؛ محمد بن عوف؛ ابوالأحوص (قاضی عکبراء)؛ ذُهْلی؛ عثمان بن خرزاذ؛ اسماعیل سمویه؛ حسن بن علی حلوانی؛ طاهر بن عیسی بن قیرس؛ احمد بن محمد بن حجّاج بن رشدین؛ حسن بن سفیان؛ و...

ابوحاتم رازی گوید: «شیخ»؛ «یحیی بن سلیمان جُعفی، از بزرگان و سروران است».

ابن حبّان، در کتاب «الثقات»، وی را در شمار راویان مؤثق و قابل اعتماد ذکر نموده و گفته است: «ربَّما أغرب»؛ «یحیی بن سلیمان، گاهی اوقات، احادیث غریب یا مُنکر را روایت کرده است».

ابن یونس، بر این باور است که یحیی بن سلیمان جعفی، به سال ۲۳۷ ه‍ . ق درگذشت و چهره در نقاب خاک کشید. و در جایی دیگر گفته است که وی، به سال ۲۳۸ ه‍ . ق وفات کرده و به رحمت ایزدی پیوسته است.

دارقطنی، در مورد یحیی بن سلیمان گوید: «ثقة»؛ «وی، از زمره‌ی روایت کنندگان مورد وثوق و قابل اعتماد است».

مسلمة بن قاسم گفته است: «لا بأس به»؛ «در روایات و احادیث یحیی بن سلیمان جُعفی، نمی‌توان ایراد و نقصی وارد کرد؛ زیرا وی، ثقه و قابل اعتماد است».

از دیدگاه عقیلی نیز، یحیی بن سلیمان جعفی، از زمره‌ی راویان مؤثق و مورد اعتماد می‌باشد.

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۲۰۲۴]، و حافظ ابن بزّاز کردری در کتاب «المناقب» [۲۰۲۵]، یحیی بن سلیمان جُعفی را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده‌اند.

نگارنده‌ی سطور گوید:

یحیی بن سلیمان جُعفی كوفی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری)، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به حساب می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «من بَنیٰ مسجداً» [۲۰۲۶]

«حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ سُلَيْمَانَ، حَدَّثَنِي ابْنُ وَهْبٍ، أَخْبَرَنِي عَمْرٌو، أَنَّ بُكَيْرًا، حَدَّثَهُ أَنَّ عَاصِمَ بْنَ عُمَرَ بْنِ قَتَادَةَ حَدَّثَهُ، أَنَّهُ سَمِعَ عُبَيْدَ اللَّهِ الخَوْلاَنِيَّ، أَنَّهُ سَمِعَ عُثْمَانَ بْنَ عَفَّانَ، يَقُولُ عِنْدَ قَوْلِ النَّاسِ فِيهِ حِينَ بَنَى مَسْجِدَ الرَّسُولِ ج: إِنَّكُمْ أَكْثَرْتُمْ، وَإِنِّي سَمِعْتُ النَّبِيَّ جيَقُولُ: "مَنْ بَنَى مَسْجِدًا - قَالَ بُكَيْرٌ: حَسِبْتُ أَنَّهُ قَالَ: يَبْتَغِي بِهِ وَجْهَ اللَّهِ - بَنَى اللَّهُ لَهُ مِثْلَهُ فِي الجَنَّةِ"»(ح ۴۵۰)

«یحیی بن سلیمان جُعفی، از ابن وهب، از عمرو، از بُکیر، از عاصم بن عمر بن قتادة، از عبیدالله خولانی برای ما روایت کرده که وی گفته است: از عثمان بن عفّانسشنیده است که هنگامی که عثمانسدر مورد بنای مسجد النبی با اعتراض مردم روبرو شد، فرمود: شما زیاد، خرده گیری می‌کنید، ولی من، از رسول خدا جشنیدم که فرمود: «هر کس برای خوشنودی خدا، مسجدی بنا کند، خداوند، خانه‌ای مانند آن، در بهشت برای وی، بنا خواهد کرد».

* در باب «أهل العلم والفضل، أحقّ بالإمامة» [۲۰۲۷]

«حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ سُلَيْمَانَ، قَالَ: حَدَّثَنَا ابْنُ وَهْبٍ، قَالَ: حَدَّثَنِي يُونُسُ، عَنِ ابْنِ شِهَابٍ، عَنْ حَمْزَةَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ، أَنَّهُ أَخْبَرَهُ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: لَمَّا اشْتَدَّ بِرَسُولِ اللَّهِ جوَجَعُهُ قِيلَ لَهُ فِي الصَّلاَةِ، فَقَالَ: «مُرُوا أَبَا بَكْرٍ فَلْيُصَلِّ بِالنَّاسِ» قَالَتْ عَائِشَةُ: إِنَّ أَبَا بَكْرٍ رَجُلٌ رَقِيقٌ، إِذَا قَرَأَ غَلَبَهُ البُكَاءُ، قَالَ: «مُرُوهُ فَيُصَلِّي» فَعَاوَدَتْهُ، قَالَ: «مُرُوهُ فَيُصَلِّي، إِنَّكُنَّ صَوَاحِبُ يُوسُفَ» تَابَعَهُ الزُّبَيْدِيُّ، وَابْنُ أَخِي الزُّهْرِيِّ، وَإِسْحَاقُ بْنُ يَحْيَى الكَلْبِيُّ، عَنِ الزُّهْرِيِّ، وَقَالَ عُقَيْلٌ، وَمَعْمَرٌ، عَنِ الزُّهْرِيِّ، عَنْ حَمْزَةَ، عَنِ النَّبِيِّ ج»(ح ۶۸۲)

«یحیی بن سلیمان جُعفی، از ابن وهب، از یونس، از ابن شهاب، از حمزة بن عبدالله برای ما از پدرش (عبدالله بن عمرب) خبر داده که وی گفته است: هنگامی که درد رسول خدا جشدّت یافت، درباره‌ی نماز، به آن حضرت جگفتند؛ و آن حضرت جفرمود: «به ابوبکر بگویید که نماز را برای مردم امامت کند». عایشهلگفت: ابوبکر، مردی نرم دل است چون قرائت کند، گریه بر وی چیره می‌گردد. آن حضرت جفرمود: «به ابوبکر بگویید که برای مردم، نماز را امامت دهد». دوباره، عایشهلگفته‌اش را تکرار کرد. آن حضرت جفرمود: «به ابوبکر بگویید که نماز را برای مردم، امامت کند؛ (خاموش باشید) شما همان زنانی هستید که یوسف÷را احاطه کرده بودند».

* در باب در باب «ما جاء في الوتر» [۲۰۲۸]

«حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ سُلَيْمَانَ، قَالَ: حَدَّثَنِي عَبْدُ اللَّهِ بْنُ وَهْبٍ، قَالَ: أَخْبَرَنِي عَمْرُو بْنُ الحَارِثِ، أَنَّ عَبْدَ الرَّحْمَنِ بْنَ القَاسِمِ، حَدَّثَهُ عَنْ أَبِيهِ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ، قَالَ: قَالَ النَّبِيُّ ج: «صَلاَةُ اللَّيْلِ مَثْنَى مَثْنَى، فَإِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَنْصَرِفَ، فَارْكَعْ رَكْعَةً تُوتِرُ لَكَ مَا صَلَّيْتَ» قَالَ القَاسِمُ: «وَرَأَيْنَا أُنَاسًا مُنْذُ أَدْرَكْنَا يُوتِرُونَ بِثَلاَثٍ، وَإِنَّ كُلًّا لَوَاسِعٌ أَرْجُو أَنْ لاَ يَكُونَ بِشَيْءٍ مِنْهُ بَأْسٌ»»(ح ۹۹۳)

«یحیی بن سلیمان جُعفی، از عبدالله بن وهب، از عمرو، از عبدالرحمن بن قاسم، از پدرش برای ما روایت کرده که عبدالله بن عمربگفت: نماز شب، دو رکعت دو رکعت است؛ و چون بخواهی که نماز را تمام کنی، پس یک رکعت بگزار تا نمازی را که گزارده‌ای، طاق گرداند.

قاسم گوید: از زمانی که به سن بلوغ رسیده‌ام، مردم را دیده‌ام که نماز وتر را سه رکعت می‌گزارند. پس هر یک از سه رکعت و یک رکعت رواست و امیدوارم که در آن، باکی نباشد».

* در باب «من لم یتطوّع في السفر دبر الصلوات وقبلها» [۲۰۲۹].

* در باب «اذا كلّم وهو یصلّی، فأشار بیده واستمع» [۲۰۳۰].

* در باب «الإشارة في الصلاة» [۲۰۳۱].

* در باب «ما جاء في عذاب القبر» [۲۰۳۲].

* در باب «إستلام الركن بالمِحْجَن» [۲۰۳۳].

* در باب «ما یقتل المُحرم من الدوابّ» [۲۰۳۴].

* در باب «صوم یوم عرفة» [۲۰۳۵].

* در باب «بیع الثمر علی رؤوس النخل بالذهب والفضّة» [۲۰۳۶].

* در باب «ما جاء في السقائف؛ وجلس النبيّ جوأصحابه في سقیفة بنی ساعدة» [۲۰۳۷].

* در باب «ذكر الملائكة» [۲۰۳۸].

به هر حال، روایات «یحیی بن سلیمان جُعفی كوفی»/در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۲۷ مورد آمده است.

[۲۰۲۲] بیوگرافی «یحیی بن سلیمان جُعفی کوفی» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۴/۲/۲۸۰؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۹۴؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۹/۱۵۴؛«کتاب الثقات»، ابن حبان ۹/۲۶۳؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۴/۳۸۲؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۲۷۵؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۳۰۴؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۲۰/۱۱۷؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۳۶۴؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۲/۹۱ [۲۰۲۳] «تهذیب التهذیب» ۱۱/۱۹۹ [۲۰۲۴] «عقود الجمان»؛ ص ۱۵۵ [۲۰۲۵] «المناقب»، کردری ۲/۲۱۹ [۲۰۲۶] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۶۴ [۲۰۲۷] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۹۴ [۲۰۲۸] همان ۱/۱۳۵ [۲۰۲۹] همان ۱/۱۴۹ [۲۰۳۰] همان ۱/۱۶۴ [۲۰۳۱] همان ۱/۱۶۵ [۲۰۳۲] همان ۱/۱۸۳ [۲۰۳۳] همان ۱/۲۱۸ [۲۰۳۴] همان ۱/۲۴۶ [۲۰۳۵] همان ۱/۲۶۷ [۲۰۳۶] همان ۱/۲۹۱ [۲۰۳۷] همان ۱/۳۳۳ [۲۰۳۸] همان ۱/۴۵۸

۱۱۰- یحیی بن صالح حنفی/ [۲۰۳۹] [متوفّای ۲۲۲ ه‍ . ق]

حافظ ابن حجر عسقلانی، در کتاب «تهذیب التهذیب» [۲۰۴۰]گوید:

وی، یحیی بن صالح وُحاظی، ابوزکریا - یا (ابوصالح) - شامی می‌باشد.

از کسانی که یحیی بن صالح به نقل روایت از آن‌ها پرداخته است، می‌توان این افراد را نام برد:

حسن بن ایوب حضرمی؛ معاویة بن سلام؛ سلیمان بن بلال؛ سعید بن بشیر؛ سلمة بن کلثوم؛ محمد بن مهاجر؛ مالک بن انس؛ محمد بن حسن شیبانی؛ ابن ابوالزناد؛ اسحاق بن یحیی کلبی؛ سعید بن عبدالعزیز؛ یزید بن سعید بن ذی غصوان؛ عبدالرحمن بن ابوالزناد؛ عبیدالله بن عمرو الرِّقّی؛ اسماعیل بن عیّاش؛ و ...

و از کسانی که به روایت حدیث، از یحیی بن صالح وُحاظی، پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

بخاری؛ ابوحاتم؛ اسحاق - گفته شده که مراد از این اسحاق: اسحاق کوسج است -؛ موسی بن قریش تمیمی؛ سلیمان بن عبدالحمید بهرانی؛ محمد بن یحیی ذُهْلی؛ عباس بن ولید خلّال؛ یحیی بن معین؛ ابراهیم بن سعید جوهری؛ احمد بن صالح مصری؛ احمد بن ابوالحواری؛ یزید بن عبد ربّه جرجسی؛ محمد بن عبدالله عبدالحکم بصری؛ محمد بن سهل بن عسکر؛ عثمان بن سعید دارمی؛ عبدالله بن حماد آمُلی؛ عبدالله بن نصر بن هلال؛ محمد بن مسلم بن وارة؛ موسی بن عیسی بن مُنذر؛ احمد بن عبدالوهاب بن نجدة؛ عمران بن بکار حمصی؛ محمد بن عوف طائی؛ ابواُمیّة طرسوسی؛ ابوزرعة دمشقی؛ عبدالرحمن بن قاسم بن رواس؛ و دیگران.

صاحبان صحاح شش گانه نیز به جز نسایی، به واسطه‌ی محمد، به نقل روایت از یحیی بن صالح پرداخته‌اند؛ و گفته شده که مراد از این محمد: محمد بن ادریس رازی است.

ابوزرعة دمشقی گوید: «لم یقل أحمد فیه إلّا خیراً»؛ «احمد بن حنبل، فقط به بیان خوبی‌ها و نیکی‌ها و ویژگی‌ها و صفات والای یحیی بن صالح، پرداخته است».

ابوزرعة، در ادامه گوید: «و سألتُ یحیی بن معین عنه؟ فقال: ثقة»؛ «از یحیی بن معین، در مورد یحیی بن صالح پرسیدم؛ او در پاسخ بدین سؤال گفت: یحیی بن صالح، فردی مؤثق و قابل اعتماد و مطمئن و معتبر بود».

ابوحاتم رازی گوید: «صدوق»؛ «یحیی بن صالح، روایت کننده‌ای صادق و راستگو و درستکار و امین می‌باشد».

ابن عدی نیز، یحیی بن صالح را در شمار گروهی از راویان مؤثق و مورد اعتماد اهل شام ذکر کرده است.

ابن حبّان هم در کتاب «الثقات»، وی را از راویان معتبر و قوی و ثقه و قابل اعتماد دانسته است.

بخاری نیز از یحیی بن صالح، هشت حدیث، روایت نموده است.

حافظ عبدالقادر قرشی در کتاب «الجواهر المضیة» [۲۰۴۱]، به ذکر یحیی بن صالح پرداخته و وی را در شمار علماء و صاحب نظران احناف برشمرده و گفته است: «سمع مالكاً ومحمد بن الحسن؛ وكان عدیله الی مكة؛ روی عنه احمد بن أبی الحواری وابوزرعة وأبوحاتم والبخاری؛ وثقّه یحیی بن معین؛ مات سنة اثنتین وعشرین ومائتین؛ ومولده سنة تسع وأربعین ومائة؛ وروی له أیضاً مسلم وأبوداود والترمذي والنسائي. رحمهم الله»؛ «یحیی بن صالح/، از مالک بن انس/و محمد بن حسن شیبانی/(شاگرد امام ابوحنیفه/) حدیث سماع نموده است؛ و احمد بن ابوالحواری، ابوزرعة، ابوحاتم و بخاری، از وی، به نقل روایت پرداخته‌اند؛ و یحیی بن معین، او را مؤثّق و قابل اعتماد و مطمئن و معتبر و قوی و درستکار در حدیث، معرفی نموده است.

وی، به سال ۲۲۲ ه‍ . ق درگذشت و چشم از دنیا فروبست و به رحمت ایزدی پیوست و به سال ۱۴۹ ه‍ . ق دیده به جهان گشود و پا به عرصه‌ی وجود نهاد. و همچنین مسلم/، ابوداود/، ترمذی/و نسایی/، از وی حدیث روایت نموده‌اند».

نگارنده گوید:

یحیی بن صالح وُحاظی، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «عظة الامام الناس في إتمام الصلاة، وذكر القبلة» [۲۰۴۲]

«حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ صَالِحٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا فُلَيْحُ بْنُ سُلَيْمَانَ، عَنْ هِلاَلِ بْنِ عَلِيٍّ، عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ، قَالَ: صَلَّى بِنَا النَّبِيُّ جصَلاَةً، ثُمَّ رَقِيَ المِنْبَرَ، فَقَالَ فِي الصَّلاَةِ وَفِي الرُّكُوعِ: «إِنِّي لَأَرَاكُمْ مِنْ وَرَائِي كَمَا أَرَاكُمْ»»(ح ۴۱۹)

«یحیی بن صالح، از فُلیح بن سلیمان، از هلال بن علی، از انس بن مالکسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: «رسول خدا جبرای ما نماز گزارد؛ آنگاه بر منبر بالا رفت و در مورد نماز و رکوع گفت: «همانا من، شما را از پشت سر همانگونه می‌بینم که (از پیش روی) می‌بینم».

* در باب «اذا كان الثوب ضیّقا» [۲۰۴۳]

«حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ صَالِحٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا فُلَيْحُ بْنُ سُلَيْمَانَ، عَنْ سَعِيدِ بْنِ الحَارِثِ، قَالَ: سَأَلْنَا جَابِرَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الصَّلاَةِ فِي الثَّوْبِ الوَاحِدِ، فَقَالَ: خَرَجْتُ مَعَ النَّبِيِّ جفِي بَعْضِ أَسْفَارِهِ، فَجِئْتُ لَيْلَةً لِبَعْضِ أَمْرِي، فَوَجَدْتُهُ يُصَلِّي، وَعَلَيَّ ثَوْبٌ وَاحِدٌ، فَاشْتَمَلْتُ بِهِ وَصَلَّيْتُ إِلَى جَانِبِهِ، فَلَمَّا انْصَرَفَ قَالَ: «مَا السُّرَى يَا جَابِرُ» فَأَخْبَرْتُهُ بِحَاجَتِي، فَلَمَّا فَرَغْتُ قَالَ: «مَا هَذَا الِاشْتِمَالُ الَّذِي رَأَيْتُ»، قُلْتُ: كَانَ ثَوْبٌ - يَعْنِي ضَاقَ - قَالَ: «فَإِنْ كَانَ وَاسِعًا فَالْتَحِفْ بِهِ، وَإِنْ كَانَ ضَيِّقًا فَاتَّزِرْ بِهِ»»(ح ۳۶۱)

«یحیی بن صالح، از فُلیح بن سلیمان، از سعید بن حارث، برای ما روایت کرده که وی گفته است: از جابر بن عبداللهسدر مورد نماز در یک جامه سؤال کردیم. وی گفت: در یکی از سفرها، همراه رسول خدا جبودم. شبی، برای کار شخصی خود، نزد پیامبر جرفتم. آن حضرت جمشغول نماز خواندن بود. من، فقط یک قطعه لباس داشتم که خود را در آن پیچیده بودم. کنار آن حضرت جبه نماز ایستادم. پس از اتمام نماز، رسول خدا جفرمود: «ای جابر! در این هنگام از شب، چرا آمده‌ای»؟ من منظورم را برای رسول خدا جبیان کردم. آنگاه رسول خدا جفرمود: «چرا خود را چنین در چادر پیچیده‌ای»؟ عرض کردم: ای پیامبر خدا! همین یک قطعه پارچه را داشتم (و چاره‌ای جز این نداشتم). رسول خدا جفرمود: «اگر پارچه بزرگ است، آن را دور خود بپیچان و اگر کوچک است، به جای شلوار، از آن استفاده کن».

* در باب «یُكبّر وهو ینهض من السجدتین؛ وكان ابن الزّبیر، یُكبّر في نهضته» [۲۰۴۴]

«حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ صَالِحٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا فُلَيْحُ بْنُ سُلَيْمَانَ، عَنْ سَعِيدِ بْنِ الحَارِثِ، قَالَ: صَلَّى لَنَا أَبُو سَعِيدٍ «فَجَهَرَ بِالتَّكْبِيرِ حِينَ رَفَعَ رَأْسَهُ مِنَ السُّجُودِ، وَحِينَ سَجَدَ وَحِينَ رَفَعَ وَحِينَ قَامَ مِنَ الرَّكْعَتَيْنِ» وَقَالَ: هَكَذَا رَأَيْتُ النَّبِيَّ ج»(ح ۸۲۵)

«یحیی بن صالح، از فُلیح بن سلیمان، از سعید بن حارث برای ما روایت کرده که وی گفته است: ابوسعید خدریسبرای ما نماز گزارد و در نماز، هنگام بلند کردن سر از سجده و هنگام رفتن به سجده و پس از برخاستن از سجده و هنگام بلند شدن از تشهّد اول، با صدای بلند، تکبیر می‌گفت و فرمود: رسول خدا جرا دیدم که چنین می‌کرد».

* در باب «درجات المجاهدین في سبیل الله» [۲۰۴۵]

«حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ صَالِحٍ، حَدَّثَنَا فُلَيْحٌ، عَنْ هِلاَلِ بْنِ عَلِيٍّ، عَنْ عَطَاءِ بْنِ يَسَارٍ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ س، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: «مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَبِرَسُولِهِ، وَأَقَامَ الصَّلاَةَ، وَصَامَ رَمَضَانَ كَانَ حَقًّا عَلَى اللَّهِ أَنْ يُدْخِلَهُ الجَنَّةَ، جَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوْ جَلَسَ فِي أَرْضِهِ الَّتِي وُلِدَ فِيهَا»، فَقَالُوا: يَا رَسُولَ اللَّهِ، أَفَلاَ نُبَشِّرُ النَّاسَ؟ قَالَ: «إِنَّ فِي الجَنَّةِ مِائَةَ دَرَجَةٍ، أَعَدَّهَا اللَّهُ لِلْمُجَاهِدِينَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ، مَا بَيْنَ الدَّرَجَتَيْنِ كَمَا بَيْنَ السَّمَاءِ وَالأَرْضِ، فَإِذَا سَأَلْتُمُ اللَّهَ، فَاسْأَلُوهُ الفِرْدَوْسَ، فَإِنَّهُ أَوْسَطُ الجَنَّةِ وَأَعْلَى الجَنَّةِ - أُرَاهُ - فَوْقَهُ عَرْشُ الرَّحْمَنِ، وَمِنْهُ تَفَجَّرُ أَنْهَارُ الجَنَّةِ» قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ فُلَيْحٍ، عَنْ أَبِيهِ: وَفَوْقَهُ عَرْشُ الرَّحْمَنِ»(ح ۲۷۹۰)

«یحیی بن صالح، از فُلیح، از هلال بن علی، از عطاء بن یسار، از ابوهریرهسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: رسول خدا جفرمود: «کسی که به خدا و رسولش ایمان بیاورد، نماز بخواند و ماه رمضان را روزه بگیرد، خدا تعهّد نموده است که او را وارد بهشت سازد؛ چه در راه خدا، جهاد کند و یا در سرزمینی که متولد شده است، بنشیند». صحابه گفتند: ای رسول خدا ج! آیا به مردم، مژده ندهیم؟ فرمود: «در بهشت، صد درجه وجود دارد که خداوند آن‌ها را برای مجاهدین راه خود، مهیّا ساخته است و فاصله‌ی هر درجه با درجه‌ی دیگر، به اندازه‌ی فاصله‌ی بین زمین و آسمان می‌باشد؛ پس هرگاه، چیزی از خدا خواستید، بهشت فردوس را طلب کنید؛ زیرا که آن، بهترین و والاترین، بهشت است». یکی از راویان می‌گوید: فکر می‌کنم که رسول خداجفرمود: «عرش خدا، بر روی آن قرار دارد و نهرهای بهشت، از آن، سرچشمه می‌گیرد».

* در باب «النداء بالصلاة جامعة في الكسوف» [۲۰۴۶].

* در باب «اذا أحصر المعتمر» [۲۰۴۷].

* در باب «الحجامة والقیء للصائم» [۲۰۴۸].

* در باب «اذا باع الوكیل شیئاً فاسداً، فبیعه مردود» [۲۰۴۹].

* در باب «غزوة الحدیبیة» [۲۰۵۰].

* در باب «الكرع في الحوض» [۲۰۵۱].

* در باب قول الله تعالی: ﴿لَا يُؤَاخِذُكُمُ ٱللَّهُ بِٱللَّغۡوِ فِيٓ أَيۡمَٰنِكُمۡ[المائدة: ۸۹] [۲۰۵۲].

* در باب «الوفاء بالنذر». [۲۰۵۳]

[۲۰۳۹] بیوگرافی «یحیی بن صالح» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۴/۲/۲۸۲؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۹۵؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۹/۱۵۸؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۹/۲۶۰؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۱۴/۲۲؛ «میزان الاعتدال»؛ حافظ ذهبی ۴/۳۸۶؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۲۵۸؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۳۰۵؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۲۰/۱۲۰؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۳۶۴؛ «شذرات الذهب، ابن عماد ۲/۵۰؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۷۶؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۷/۴۷۳؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۵۶۶ [۲۰۴۰] «تهذیب التهذیب» ۱۱/۲۰۱ و ۲۰۲ [۲۰۴۱] «الجواهر المضیة» ۲/۲۱۳ [۲۰۴۲] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۵۹ [۲۰۴۳] همان ۱/۵۲ [۲۰۴۴] همان ۱/۱۱۴ [۲۰۴۵] همان ۱/۳۹۱ [۲۰۴۶] همان ۱/۱۴۲ [۲۰۴۷] همان ۱/۲۴۳ [۲۰۴۸] همان ۱/۲۶۰ [۲۰۴۹] همان ۱/۳۱۰ [۲۰۵۰] همان ۲/۵۹۹ [۲۰۵۱] در باب ۲/۸۴۰ [۲۰۵۲] همان ۲/۹۸۰ [۲۰۵۳] همان ۲/۹۹۰

۱۱۱- یحیی بن مَعین حنفی/ [۲۰۵۴] [متوفّای ۲۳۳ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۲۰۵۵]گوید:

وی، پیشوای بی‌همتا و منحصر به فرد، امام بی‌مثل و مانند، سرور و سالار حافظان حدیث: ابوزکریا (یحیی بن مَعین بن عَون بن زیاد بن بِسطام بن عبدالرحمن) مُرّی بغدادی می‌باشد.

وی، به سال ۱۵۸ ه‍ . ق دیده به جهان گشود و پا به عرصه‌ی وجود نهاد و پدرش (مَعین)، از گروه اَشراف و طبقه‌ی نُجَبا بود؛ از این رو، پس از خود، برای یحیی، یک میلیون درهم، بر جای گذاشت؛ (و یحیی بن مَعین نیز، همه را در راه یادگیری و فراگیری حدیث و نشر و پخش آن، صرف کرد).

یحیی بن مَعین؛ از این بزرگان، به سماع حدیث پرداخته است:

هُشیم؛ ابن مبارک؛ اسماعیل بن مجالد؛ یحیی بن زکریا بن ابی زائدة؛ معتمر بن سلیمان؛ و کسان دیگر از این طبقه.

و از کسانی که به سماع حدیث از یحیی بن مَعین پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

احمد بن حنبل؛ هنّاد؛ بخاری؛ مسلم؛ ابوداود؛ ابویعلی؛ احمد بن حسن صوفی؛ و شماری دیگر از دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش.

نسایی گوید: «ابوزكریا، الثقة المأمون، أحد الائمة في الحدیث»؛ «ابوزکریا، (یحیی بن مَعین)، از راویان مؤثق و قابل اعتماد و مطمئن و معتبر و قوی و درستکار و یکی از پیشوایان و طلایه داران علم حدیث بود».

علی بن مدینی گوید: «لا نعلم أحداً من لّدن آدم علیه السلام، كتب من الحدیث ما كتب ابن معین»؛ «سراغ نداریم که کسی، از زمان آدم÷تا کنون، به اندازه‌ای که یحیی بن مَعین به نگارش حدیث پرداخته، حدیث نوشته باشد».

و همچنین در جایی دیگر، علی بن مدینی گفته است: «إنتهی علم الناس الی یحیی بن مَعین»؛ «علم و دانش مردم، به یحیی بن مَعین منتهی شده است؛ و او، مرجع و منبع مردم، در عرصه‌های مختلف علمی به شمار می‌آید».

یحیی قطّان گوید: «ما قدم علینا مثل هذین: احمد بن حنبل ویحیی بن مَعین»؛ «تاکنون، به نزد ما، کسی مثل این دو نفر نیامده است؛ احمد بن حنبل و یحیی بن مَعین».

احمد بن حنبل نیز گفته است: «یحیی بن مَعین، أعلمنا بالرجال»؛ «داناترین و آگاه‌ترین ما، نسبت به رجال حدیث، یحیی بن مَعین بود».

و سرانجام، یحیی بن مَعین، در ماه ذوالقعدة، به سال ۲۳۳ ه‍ . ق در مدینه‌ی منوره، به حالت غربت، چشم از دنیا فروبست و به رحمت ایزدی پیوست. خدایش او را بیامرزد و در جوار بهترین رحمت‌های خویش، جای دهد.

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۲۰۵۶]بیان کرده که یحیی بن مَعین، از آن دسته از راویان و محدّثانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، از وی حدیث روایت نموده‌اند.

و بدین سان، شیخ الحدیث محمد زکریا کاندهلوی نیز در «مقدمة لامع الدراری علی جامع البخاری» [۲۰۵۷]، یحیی بن معین را در شمار اندیشمندان و صاحب نظران احناف و اساتید امام بخاری ذکر کرده و گفته است: «و منهم إمام الجرح والتعدیل، یحیی بن مَعین»؛ «یکی از دانشوران و صاحب نظران احناف و اساتید امام بخاری، یحیی بن مَعین - امام و پیشوای جرح و تعدیل - است».

در حاشیه‌ی کتاب «الامام ابن ماجه وكتابه السنن» چنین آمده است: علامه ذهبی در رساله‌اش با عنوان «الرواة الثقات المتكلّم فیهم بما لا یوجب ردّهم» گفته است: «اَنّ ابن معین كان من الحنفیة الغُلاة في مذهبه وان كان محدّثاً» [۲۰۵۸]؛ «یحیی بن مَعین - اگر چه از زمره‌ی محدّثان بود - ولی باز هم، یکی از حنفی‌های متعصّب در مذهب خویش به شمار می‌آمد».

و ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی نیز در کتاب «جامع المسانید» [۲۰۵۹]، یحیی بن مَعین را در شما ر راویان امام ابوحنیفه/ذکر کرده است.

نگارنده‌ی سطور گوید:

یحیی بن مَعین/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «قوله: ﴿ثَانِيَ ٱثۡنَيۡنِ إِذۡ هُمَا فِي ٱلۡغَارِ إِذۡ يَقُولُ لِصَٰحِبِهِۦ لَا تَحۡزَنۡ إِنَّ ٱللَّهَ مَعَنَاۖ[التوبة: ۴۰]» [۲۰۶۰]

«حَدَّثَنِي عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ، قَالَ حَدَّثَنِي يَحْيَى بْنُ مَعِينٍ، حَدَّثَنَا حَجَّاجٌ، قَالَ ابْنُ جُرَيْجٍ: قَالَ ابْنُ أَبِي مُلَيْكَةَ: وَكَانَ بَيْنَهُمَا شَيْءٌ، فَغَدَوْتُ عَلَى ابْنِ عَبَّاسٍ، فَقُلْتُ: أَتُرِيدُ أَنْ تُقَاتِلَ ابْنَ الزُّبَيْرِ، فَتُحِلَّ حَرَمَ اللَّهِ؟ فَقَالَ: «مَعَاذَ اللَّهِ، إِنَّ اللَّهَ كَتَبَ ابْنَ الزُّبَيْرِ وَبَنِي أُمَيَّةَ مُحِلِّينَ، وَإِنِّي وَاللَّهِ لَا أُحِلُّهُ أَبَدًا»، قَالَ: قَالَ النَّاسُ: بَايِعْ لِابْنِ الزُّبَيْرِ فَقُلْتُ: "وَأَيْنَ بِهَذَا الأَمْرِ عَنْهُ، أَمَّا أَبُوهُ: فَحَوَارِيُّ النَّبِيِّ ج- يُرِيدُ الزُّبَيْرَ - وَأَمَّا جَدُّهُ: فَصَاحِبُ الغَارِ - يُرِيدُ أَبَا بَكْرٍ - وَأُمُّهُ: فَذَاتُ النِّطَاقِ - يُرِيدُ أَسْمَاءَ - وَأَمَّا خَالَتُهُ: فَأُمُّ المُؤْمِنِينَ - يُرِيدُ عَائِشَةَ - وَأَمَّا عَمَّتُهُ: فَزَوْجُ النَّبِيِّ ج- يُرِيدُ خَدِيجَةَ - وَأَمَّا عَمَّةُ النَّبِيِّ ج: فَجَدَّتُهُ - يُرِيدُ صَفِيَّةَ - ثُمَّ عَفِيفٌ فِي الإِسْلاَمِ، قَارِئٌ لِلْقُرْآنِ، وَاللَّهِ إِنْ وَصَلُونِي وَصَلُونِي مِنْ قَرِيبٍ، وَإِنْ رَبُّونِي رَبُّونِي أَكْفَاءٌ كِرَامٌ، فَآثَرَ التُّوَيْتَاتِ وَالْأُسَامَاتِ وَالْحُمَيْدَاتِ يُرِيدُ أَبْطُنًا مِنْ بَنِي أَسَدٍ بَنِي تُوَيْتٍ وَبَنِي أُسَامَةَ وَبَنِي أَسَدٍ، إِنَّ ابْنَ أَبِي العَاصِ بَرَزَ يَمْشِي القُدَمِيَّةَ - يَعْنِي عَبْدَ المَلِكِ بْنَ مَرْوَانَ - وَإِنَّهُ لَوَّى ذَنَبَهُ - يَعْنِي ابْنَ الزُّبَيْرِ - "»(ح ۴۶۶۵)

«عبدالله بن محمد، از یحیی بن مَعین، از حجّاج، از ابن جُریج، از ابن أبی ملیکة برای ما روایت کرده که وی گفته است: میان آن‌ها (ابن عباس و ابن زبیر) چیزی (اختلاف) بود. من، صبح زود، به نزد ابن عباس رفتم و گفتم: آیا قصد داری که با ابن زبیر، جنگ کنی و حرام خدا را حلال بگردانی (در مکه که جنگ در آن حرام است، حلال گردانی؟) ابن عباس گفت: از این کار، به خدا پناه می‌برم. به راستی که خدا، بنی اُمیّه و ابن زبیر را حلال کننده‌ی (حرام مکه) مقدّر کرده است و من، به خدا سوگند، هیچگاه (حرم مکه را با خون ریزی در آن) حلال نمی‌گردانم.

ابن عباس گفت: مردم می‌گویند: با ابن زبیر بیعت کن. من گفتم: این امر (خلافت) از وی دور نیست؛ در حالی که پدر وی (زبیر) حَواری پیامبر جاست؛ و پدربزرگ (مادری‌اش، یعنی ابوبکر)، مصاحب آن حضرت جدر غار است؛ و مادرش (اسماء)، ذات النطاقین (صاحب دو کمربند) است؛ و خاله‌اش (عایشه) اُمّ المؤمنین می‌باشد؛ و عمه‌ی (پدرش، یعنی خدیجه) همسر پیامبر خدا جاست؛ و عمه‌ی پیامبرج(یعنی صفیه)، مادر پدر اوست.

سپس ابن عباسبگفت: ابن زبیر، مسلمان پرهیزگار و حافظ قرآن بود. به خدا سوگند! (هر چند که بنی اُمیّه را به خاطر وی ترک کردم) ولی اگر (بنی اُمیّه) مرا به خود پیوند دهند، پیوند نزدیک (از نظر نسب) می‌دهند و اگر مرا پرورش دهند، همتایانی بزرگ‌اند.

و ابن زبیر، به تُوَیتات و اُسامات و حُمیدات، نسب می‌رساند. مراد ابن عباس، آن است که وی، از بطن (شاخه‌ی) بنی اسد است؛ یعنی بنی تُوَیت و بنی اُسامه و بنی اَسد. همانا ابوالعاص به مسائل اساسی نظر دارد و بر یاران خود برتری دارد. و مراد از ابوالعاص، عبدالملک بن مروان است. و او دُم خود را گره کرده است؛ یعنی ابن زبیر».

* در باب «مناقب الحسن والحسین» [۲۰۶۱]

«حَدَّثَنِي يَحْيَى بْنُ مَعِينٍ، وَصَدَقَةُ، قَالاَ: أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ، عَنْ شُعْبَةَ، عَنْ وَاقِدِ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ أَبِيهِ، عَنِ ابْنِ عُمَرَ سمَا، قَالَ: قَالَ أَبُو بَكْرٍ: «ارْقُبُوا مُحَمَّدًا جفِي أَهْلِ بَيْتِهِ»»(ح ۳۷۵۱)

«یحیی بن مَعین و صدقة، از محمد بن جعفر، از شعبة، از واقد بن محمد، از پدرش، از عبدالله بن عمرببرای ما روایت کرده که وی گفته است: ابوبکرسگفت: خشنودی محمد جرا در خشودی اهل بیت وی دریابید و حقوقشان را پاس دارید».

* در باب «اسلام أبی بكر الصدیق» [۲۰۶۲]

«حَدَّثَنِي عَبْدُ اللَّهِ بْنُ حَمَّادٍ الآمُلِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنِي يَحْيَى بْنُ مَعِينٍ، حَدَّثَنَا إِسْمَاعِيلُ بْنُ مُجَالِدٍ، عَنْ بَيَانٍ، عَنْ وَبَرَةَ، عَنْ هَمَّامِ بْنِ الحَارِثِ، قَالَ: قَالَ عَمَّارُ بْنُ يَاسِرٍ: «رَأَيْتُ رَسُولَ اللَّهِ جوَمَا مَعَهُ إِلَّا خَمْسَةُ أَعْبُدٍ وَامْرَأَتَانِ، وَأَبُو بَكْرٍ»»(ح ۳۸۵۷)

«عبدالله بن حمّاد آمُلی، از یحیی بن مَعین، از اسماعیل بن مجالد، از بیان، از وَبَرة، از همّام بن حارث، برای ما روایت کرده که عمار بن یاسر گفته است: رسول خداجرا دیدم که با وی به جز پنج غلام و دو زن و ابوبکرسکسی دیگر نبود».

[۲۰۵۴] بیوگرافی «یحیی بن مَعین» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۴/۲/۳۰۷؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۷۹۹؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۱۱/۷۱؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۹/۱۹۲؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۹/۲۶۲؛ «تاریخ بغداد»؛ «خطیب بغدادی ۱۴/۱۷۷؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۴/۴۱۰؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱۱/۲۴۶؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۲۶۸؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۳۱۶؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۲۰/۲۲۰؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۳۶۸؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۲/۷۹؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۸۸؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۵۶۴ [۲۰۵۵] «تذکرة الحفّاظ» ۲/۴۲۹-۴۳۱ [۲۰۵۶] «تهذیب التهذیب» ۱۱/۲۴۶ [۲۰۵۷] «مقدمة لامع الدراری علی جامع البخاری» ۱/۶۵ [۲۰۵۸] حاشیه‌ی «الامام ابن ماجة و کتابه السنن»، ص ۱۲۸ [۲۰۵۹] «جامع المسانید» ۲/۵۸۰ [۲۰۶۰] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۶۷۲ [۲۰۶۱] همان ۱/۵۳۰ [۲۰۶۲] همان ۱/۵۴۴

۱۱۲- یزید بن زُریع/ [۲۰۶۳] [متوفّای ۱۸۲ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۲۰۶۴]گوید:

وی، حافظ کاردان و توانا و دانا و آگاه و محدّث شهر بصره: ابومعاویة بصری عَیشی می‌باشد که از این بزرگان، به روایت حدیث پرداخته است:

ایّوب سختیانی؛ خالد حذّاء؛ حبیب معلّم؛ حسین معلّم؛ یونس؛ جریری؛ و روح بن قاسم.

و از کسانی که به نقل روایت از یزید بن زُریع پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

علی بن مدینی؛ اُمیّة بن بسطام؛ محمد بن منهال ضریر؛ محمد بن منهال - برادر حجّاج - ؛ احمد بن مقدام؛ نصر بن علی جهضمی؛ و شمار زیادی از دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش.

احمد بن حنبل گوید: «كان ریحانة البصرة ما أتقنه وما أحفظه»؛ «یزید بن زُریع، گل خوشبو و ریحان مردمان بصره بود؛ چه قدر ماهر و خبره، کاردان و متخصص، توانا و بایسته و حافظ و ضابط بود».

ابوحاتم رازی گوید: «ثقة امام»؛ «یزید بن زُریع هم (در حدیث)، مؤثّق و قابل اعتماد بود و هم امام و پیشوا».

ابوعوانة گفته است: «صحبتُ یزید بن زُریع أربعین سنة یزداد في كلّ یوم خیراً»؛ «چهل سال، همنشین و همراه و دوشادوش و همرکاب یزید بن زُریع بودم و او، هر روز، به علم و دانش و حکمت و فرزانگی خویش می‌افزود».

بشر حافی گوید: «كان یزید مُتقناً حافظاً، ما أعلم أنّی رأیتُ مثله ومثل صحّة حدیثه»؛ «یزید بن زُریع، روایت کننده‌ای ماهر و خبره، استاد و زبردست، کاردان و متخصّص، توانا و بایسته و حافظ و ضابط بود؛ و هرگز کسی را چون او و حدیثی را چون درستی و صحّت حدیث او ندیده‌ام».

یحیی بن سعید قطّان گوید: «لم یكن‌ها هنا أحدٌ أثبت منه»؛ «در اینجا (شهر بصره) کسی مطمئن‌تر و قابل اعتمادتر و درستکارتر و معتبرتر از یزید بن زُریع، وجود ندارد».

نصر بن علی گوید: «رأیتُ یزید بن زُریع في المنام؛ فقلتُ: ما فعل الله بك؟ قال: دخلتُ الجنّة. قلتُ: بماذا؟ قال: بكثرة الصلاة»؛ «در عالم خواب، یزید بن زُریع را دیدم؛ خطاب بدو گفتم: خداوند بلند مرتبه با تو چگونه رفتار کرد؟ او در پاسخ گفت: وارد بهشت شدم. گفتم: با چه چیزی به بهشت راه یافتی؟ گفت: با نمازگزاردن زیاد».

و سرانجام، یزید بن زُریع در ۸۱ سالگی، به سال ۱۸۲ ه‍ . ق درگذشت و چشم از دنیا فروبست و به رحمت ایزدی پیوست؛ و پدر یزید بن زُریع نیز، والی و حاکم شهر «اِبلّة» بود.

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۲۰۶۵]گوید:

ابراهیم بن محمد بن عرعرة گوید: «لم یكن أحد أثبت من یزید بن زُریع»؛ «در عرصه‌ی روایت و درایت، کسی مطمئن‌تر و معتبرتر و قابل اعتمادتر و امانت دارتر از یزید بن زُریع، وجود ندارد».

ابوبکر اسدی به نقل از احمد گوید: «الیه المنتهی في التثبّت بالبصرة»؛ «آخرین پایگاه و جایگاه اطمینان یافتن و مطمئن شدن به روایات و احادیث، در شهر بصره، یزید بن زُریع بود».

اسحاق بن منصور، از یحیی بن معین روایت کرده که وی گفته است: «ثقة»؛ «یزید بن زُریع، از راویان مطمئن و مورد وثوق و معتبر و قابل اعتماد است».

عبدالخالق بن منصور، به نقل از یحیی بن معین گوید: «یزید بن زُریع الصدوق الثقة المأمون»؛ «یزید بن زُریع، فردی صادق و راستگو، درستکار و امین، مؤثّق و قابل اعتماد، مطمئن و قوی و معتبر و مورد تأیید می‌باشد».

ابن سعد گفته است: «كان ثقة حجّة كثیر الحدیث»؛ «یزید بن زُریع، از زمره‌ی راویان مؤثق و قابل اعتماد و مطمئن و قوی و کاردان و متخصص و خبره و آگاه و زیاد روایت کننده‌ی حدیث بود».

محمد بن عیسی بن طبّاع گوید: «ذكروا الفقهاء وأصحاب الحدیث ومن لایطعن علیه في شیء، فذكروا مالكاً وحماد بن زید ویزید بن زُریع»؛ «علماء و صاحب نظران اسلامی، به بیان سه گروه پرداخته‌اند: فقیهان؛ صاحبان حدیث؛ و کسانی که درباره‌ی هیچ چیزی مورد سؤال و ایراد قرار نگرفته‌اند؛ و مالک بن انس، حماد بن زید و یزید بن زُریع را به عنوان مصادیق این گروه‌ها نام برده‌اند».

و اندیشمندان و صاحب نظرانی که در ذیل بدان‌ها اشاره می‌شود، از زمره‌ی کسانی‌اند که یزید بن زُریع را در شمار روایت کنندگان از امام ابوحنیفه/قرار داده‌اند؛ و این دسته از علماء عبارتند از:

۱- حافظ جلال الدین مزّی، در کتاب «تهذیب الكمال» [۲۰۶۶].

۲- حافظ جلال الدین سیوطی، در کتاب «تبییض الصحیفة» [۲۰۶۷].

۳- حافظ ابن بزّاز کردری در کتاب «المناقب» [۲۰۶۸].

۴- علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی، در کتاب «عقود الجمان» [۲۰۶۹]

در کتاب «جامع المسانید» [۲۰۷۰]، چنین آمده است: ناچیزترین بندگان خدا (ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی) گوید: «و هو یروی عن الامام أبی حنیفة في هذه المسانید»؛ «یزید بن زُریع، در این مسانید، به نقل روایت از امام ابوحنیفه/پرداخته است».

نگارنده گوید:

یزید بن زُریع/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به حساب می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «ما جاء في صفة الجنّة وأنّها مخلوقة» [۲۰۷۱]

«حَدَّثَنَا رَوْحُ بْنُ عَبْدِ المُؤْمِنِ، حَدَّثَنَا يَزِيدُ بْنُ زُرَيْعٍ، حَدَّثَنَا سَعِيدٌ، عَنْ قَتَادَةَ، حَدَّثَنَا أَنَسُ بْنُ مَالِكٍ س، عَنِ النَّبِيِّ ج، قَالَ: «إِنَّ فِي الجَنَّةِ لَشَجَرَةً يَسِيرُ الرَّاكِبُ فِي ظِلِّهَا مِائَةَ عَامٍ لاَ يَقْطَعُهَا»»(ح ۳۲۵۱)

«رَوح بن عبدالمؤمن، از یزید بن زُریع، از سعید، از قتادة، از انس بن مالکس، از پیامبر جبرای ما روایت کرده که آن حضرت جفرمود: «همانا در بهشت، درختی است که اگر سوارکاری در سایه‌ی آن، صدسال سیر کند، مسافت آن را پیموده نمی‌تواند.»

* در باب «صفة النبيّ ج» [۲۰۷۲]

«حَدَّثَنَا عَبْدُ الأَعْلَى بْنُ حَمَّادٍ، حَدَّثَنَا يَزِيدُ بْنُ زُرَيْعٍ، حَدَّثَنَا سَعِيدٌ، عَنْ قَتَادَةَ، أَنَّ أَنَسًا س، حَدَّثَهُمْ «أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ جكَانَ لاَ يَرْفَعُ يَدَيْهِ فِي شَيْءٍ مِنْ دُعَائِهِ إِلَّا فِي الِاسْتِسْقَاءِ، فَإِنَّهُ كَانَ يَرْفَعُ يَدَيْهِ حَتَّى يُرَى بَيَاضُ إِبْطَيْهِ» وَقَالَ أَبُو مُوسَى «دَعَا النَّبِيُّ جوَرَفَعَ يَدَيْهِ وَرَأَيْتُ بَيَاضَ إِبْطَيْهِ»»(ح ۳۵۶۵)

«عبدالاعلی بن حمّاد، از یزید بن زُریع، از سعید، از قتادة، برای ما روایت کرده که انسسگفته است: همانا رسول خدا جدر هیچ دعایی دست‌های خود را بلند نمی‌کرد، مگر در دعای استسقاء؛ و همانا دست‌های خود را به اندازه‌ای بلند می‌کرد که سفیدی‌های بغل وی دیده می‌شد.

و ابوموسی اشعریسگوید: پیامبر جدر استسقاء، دعا کرد و دست‌های خود را بلند کرد».

* در باب «مناقب عمر بن الخطاب، أبی حفص القرشی العدوی» [۲۰۷۳]

«حَدَّثَنَا مُسَدَّدٌ، حَدَّثَنَا يَزِيدُ بْنُ زُرَيْعٍ، حَدَّثَنَا سَعِيدُ بْنُ أَبِي عَرُوبَةَ، ح وقَالَ لِي خَلِيفَةُ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ سَوَاءٍ، وَكَهْمَسُ بْنُ المِنْهَالِ، قَالاَ: حَدَّثَنَا سَعِيدٌ، عَنْ قَتَادَةَ، عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ س، قَالَ: صَعِدَ النَّبِيُّ جإِلَى أُحُدٍ وَمَعَهُ أَبُو بَكْرٍ، وَعُمَرُ، وَعُثْمَانُ، فَرَجَفَ بِهِمْ، فَضَرَبَهُ بِرِجْلِهِ، قَالَ: «اثْبُتْ أُحُدُ فَمَا عَلَيْكَ إِلَّا نَبِيٌّ، أَوْ صِدِّيقٌ، أَوْ شَهِيدَانِ»»(ح ۳۶۸۶)

«مسدّد، از یزید بن زُریع، از سعید بن ابوعروبة، و همچنین خلیفة، از محمد بن سواء و کهمس بن منهال، از سعید، از قتادة برای ما روایت کرده که انس بن مالکسگفته است: پیامبر جدر حالی که ابوبکر، عمر و عثمانشبا وی بودند، بر کوه اُحُد بالا رفت؛ کوه، آن‌ها را لرزاند؛ آن حضرت جکوه را با پای خویش زد و فرمود: «ای اُحُد! ساکن باش؛ زیرا بر تو فقط پیامبر یا صدّیق و یا دو شهید وجود دارد».

* در باب «ذكر الملائكة» [۲۰۷۴].

* در باب «مرجع النبيّ جمن الأحزاب ومخرجه الی بنی قریظة ومحاصرته ایّاهم» [۲۰۷۵].

* در باب «غزوة الحدیبیة» [۲۰۷۶].

* در باب «قصة عكل وعُرینة» [۲۰۷۷].

* در باب «تفسیر سورة البقرة» [۲۰۷۸].

* در باب «قوله تعالی: ﴿وَٱلَّذِينَ يُتَوَفَّوۡنَ مِنكُمۡ وَيَذَرُونَ أَزۡوَٰجٗا يَتَرَبَّصۡنَ بِأَنفُسِهِنَّ أَرۡبَعَةَ أَشۡهُرٖ وَعَشۡرٗاۖ فَإِذَا بَلَغۡنَ أَجَلَهُنَّ فَلَا جُنَاحَ عَلَيۡكُمۡ فِيمَا فَعَلۡنَ فِيٓ أَنفُسِهِنَّ بِٱلۡمَعۡرُوفِۗ وَٱللَّهُ بِمَا تَعۡمَلُونَ خَبِيرٞ٢٣٤[البقرة: ۲۳۴]» [۲۰۷۹].

* در باب «قوله تعالی: ﴿وَأَقِمِ ٱلصَّلَوٰةَ طَرَفَيِ ٱلنَّهَارِ وَزُلَفٗا مِّنَ ٱلَّيۡلِۚ إِنَّ ٱلۡحَسَنَٰتِ يُذۡهِبۡنَ ٱلسَّيِّ‍َٔاتِۚ ذَٰلِكَ ذِكۡرَىٰ لِلذَّٰكِرِينَ١١٤[هود: ۱۱۴]» [۲۰۸۰].

* در باب «قوله تعالی: ﴿وَمَا كُنتُمۡ تَسۡتَتِرُونَ أَن يَشۡهَدَ عَلَيۡكُمۡ سَمۡعُكُمۡ وَلَآ أَبۡصَٰرُكُمۡ وَلَا جُلُودُكُمۡ وَلَٰكِن ظَنَنتُمۡ أَنَّ ٱللَّهَ لَا يَعۡلَمُ كَثِيرٗا مِّمَّا تَعۡمَلُونَ٢٢[فصلت: ۲۲]» [۲۰۸۱].

* در باب «القراءة في العشاء بالسجدة» [۲۰۸۲].

* در باب «اثنان فما فوقهما جماعة» [۲۰۸۳].

* در باب «إستیذان المرأة زوجها بالخروج الی المسجد» [۲۰۸۴].

به هر حال، روایات «یزید بن زُریع»/در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۵۵ مورد آمده است.

[۲۰۶۳] بیوگرافی «یزید بن زریع» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۴/۲/۳۳۵؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۸۰۷؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۹/۲۶۳؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۶۳۲؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۴/۴۲۲؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱۱/۲۸۴؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۲۷۷؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۳۲۴؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۲۰/۳۰۷؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۳۷۱؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۱۶؛«الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۵۷۳ [۲۰۶۴] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۲۵۶ [۲۰۶۵] «تهذیب التهذیب» ۱۱/۲۸۵ و ۲۸۶ [۲۰۶۶] «تهذیب الکمال» ۱۹/۱۰۴ [۲۰۶۷] «تبییض الصحیفة»، ص ۹۱ [۲۰۶۸] «المناقب»، کردری ۲/۲۲۷ [۲۰۶۹] «عقود الجمان»؛ ص ۱۵۶ [۲۰۷۰] «جامع المسانید» ۲/۵۷۷ [۲۰۷۱] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۴۶۱ [۲۰۷۲] همان ۱/۵۰۳ [۲۰۷۳] همان ۱/۵۲۱ [۲۰۷۴] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۱/۴۵۵ [۲۰۷۵] همان ۲/۵۹۲ [۲۰۷۶] همان ۲/۵۹۸ [۲۰۷۷] همان ۲/۶۰۲ [۲۰۷۸] همان ۲/۶۴۲ [۲۰۷۹] همان ۲/۶۵۰ [۲۰۸۰] همان ۲/۶۷۸ [۲۰۸۱] همان ۲/۷۱۲ [۲۰۸۲] همان ۱/۱۰۶ [۲۰۸۳] همان ۱/۹۰ [۲۰۸۴] همان ۱/۱۲۰

۱۱۳- یزید بن هارون واسطی حنفی/ [۲۰۸۵] [متوفّای ۲۰۶ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۲۰۸۶]گوید:

وی، حافظ نمونه و ایده آل و محدّث الگو و اسوه، شیخ الاسلام: یزید بن هارون بن زاذی، ابوخالد سُلمی واسطی می‌باشد.

یزید بن هارون، به سال ۱۱۸ ه‍ . ق دیده به جهان گشود و پا به عرصه‌ی وجود نهاد و از این بزرگان، به سماع حدیث پرداخت:

عاصم احول؛ یحیی بن سعید؛ سلیمان تیمی؛ جریری؛ داود بن ابوهند؛ ابن عون؛ و شمار زیادی از دیگر صاحب نظران و اندیشمندان اسلامی.

و از کسانی که به سماع حدیث از یزید بن هارون پرداخته‌اند، می‌توان بدین افراد اشاره کرد:

احمد بن حنبل؛ علی بن مدینی؛ ابوخیثمه؛ ابوبکر بن ابوشیبة؛ عبد بن حُمید؛ احمد بن فرات؛ ابوقلابة رقاشی؛ حارث بن ابواسامة؛ عبدالله بن روح مداینی؛ ادریس بن جعفر - آخرین بازمانده از شاگردان یزید بن هارون - و شمار زیادی از دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و حکمت و فرزانگی.

علی بن مدینی گوید: «ما رأیتُ أحفظ من یزید بن هارون»؛ «من، کسی را حافظ‌تر و ضابط‌تر برای حدیث، از یزید بن هارون ندیده‌ام».

یحیی بن یحیی گوید: «یزید، أحفظ من وكیع»؛ «یزید بن هارون، نسبت به وکیع بن جرّاح، حافظ‌تر و ضابط‌تر است».

احمد بن حنبل گفته است: «كان یزید حافظاً متقناً»؛ «یزید بن هارون، حافظی ماهر و خبره، کاردان و توانا، چیره دست و حاذق و متخصّص و کارشناس بود».

زیاد بن ایوب گوید: «ما رأیتُ لیزید كتاباً قطّ»؛ «هرگز برای یزید بن هارون، کتابی را ندیده‌ام؛ (بلکه وی، پیوسته از حفظ، به روایت احادیث می‌پرداخت)».

احمد گوید: «یزید، كان له فقه؛ ما كان أذكاه وأفهمه وأفطنه»؛ «یزید، فقیه و دانا، آگاه و مطلّع، خبره و صاحب نظر و دانشور و فقه خوانده بود؛ و چه قدر با ذکاوت و باهوش، فهیم و زیرک، هشیار و با فراست و زرنگ و هوشمند بود».

از عاصم بن علی، روایت است که گفت: «كان یزید یقوم اللیل وصلّی الصبح بوضوء العتمة نیّفاً وأربعین سنة»؛ «یزید بن هارون، شب‌ها را با عبادت و شب زنده داری به صبح می‌رساند و به مدت چهل و اندی سال، نماز صبح را با وضوی عشاء گزارد».

احمد عجلی گوید: «یزید، ثقةٌ ثبتٌ متعبّد، حسن الصلاة جدّاً»؛ «یزید بن هارون، فردی قابل اعتماد و مورد وثوق، مطمئن و قوی، معتبر و مورد تأیید، متدیّن و مذهبی و پارسا و پرهیزگار بود که به زیبایی هر چه تمام و با خشوع و خضوع کامل و به بهترین وجه و با کیفیت بالا، نماز خویش را می‌گزارد».

ابن ابوشیبة گفته است: «و ما رأینا أتقن حفظاً من یزید»؛ «ما در حفظ حدیث، کسی را ماهرتر و خبره‌تر و کاردان‌تر و برازنده‌تر از یزید بن هارون واسطی ندیده‌ایم».

ابوحاتم رازی گوید: «یزید، ثقة امام لایُسأل عن مثله»؛ «یزید بن هارون، فردی مؤثق و قابل اعتماد و امام و پیشوا است که نمی‌توان چون او را پیدا کرد».

هشیم گفته است: «ما بالمصریین مثل یزید بن هارون»؛ «در میان علماء و صاحب نظران مصری، کسی چون یزید بن هارون وجود ندارد».

و سرانجام، یزید بن هارون واسطی، در ماه ربیع الآخر، به سال ۲۰۶ ه‍ . ق در شهر «واسط» چشم از دنیا فروبست و به رحمت ایزدی پیوست.

حافظ عبدالقادر قرشی نیز در کتاب «الجواهر المضیة في طبقات الحنفیة» [۲۰۸۷]، به ذکر یزید بن هارون پرداخته و وی را در شمار علماء و صاحب نظران احناف برشمرده و گفته است: «سمع أباحنیفة ومالكاً والثوری والحمّادین؛ وروی عنه احمد ویحیی بن معین وعلی بن المدینی؛ ووثّقوه وأثنوا علیه؛ وهو وهشیم، معروفان بطول صلاة اللیل والنهار»؛ «یزید بن هارون واسطی، از ابوحنیفه، مالک، سفیان ثوری، حماد بن زید بن درهم اَزْدی جَهْضمی و حماد بن سلمة بن دینار بصری، به سماع حدیث پرداخته است؛ و از او نیز، احمد بن حنبل، یحیی بن معین و علی مدینی، حدیث روایت کرده‌اند و او را مؤثق و قابل اعتماد معرفی نموده‌اند و به تعریف و تمجید او پرداخته‌اند. و یزید بن هارون و هشیم، هر دو، به گزاردن نماز طولانی در شب و روز، معروف و مشهوراند».

حسن بن علی گوید: از یزید بن هارون شنیدم که از وی پرسیدند: «من أفقه من رأیت»؟ «فقیه‌ترین و دانشورترین و داناترین و آگاه‌ترین فردی را که دیده‌ای، چه کسی بود»؟ او در پاسخ بدین سؤال گفت: «أبوحنیفة؛ ولیصیرنّ ابوحنیفة أستاذاً كابراهیم؛ ولوددتُ أنّ عندی عنه مائة ألف مسئلة؛ قال: وجالستُه قبل أن یموت بجمعة»؛ «ابوحنیفه؛ و مسلماً، ابوحنیفه، استادی چون ابراهیم نخعی خواهد شد؛ و دوست دارم که در نزد من، صدهزار مسأله، از مسائل ابوحنیفه، وجود داشته باشد. و همچنین گفت: یک هفته پیش از وفات ابوحنیفه، با او (برای یادگیری و فراگیری،) اجتماع نموده بودم».

و یزید بن هارون واسطی، از آن دسته از راویانی می‌باشد که هر شش پیشوای حدیث (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه)، از وی حدیث روایت نموده‌اند. رحمت و رضوان خدا بر او باد.

حافظ جلال الدین مزّی، در کتاب «تهذیب الكمال» [۲۰۸۸]، یزید بن هارون واسطی را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است؛ همچنان‌که حافظ جلال الدین سیوطی، در کتاب «تبییض الصحیفة» [۲۰۸۹]، این کار را انجام داده است.

و در کتاب «جامع المسانید» [۲۰۹۰]چنین آمده است: «و هو یروی عن الامام أبی حنیفة في هذه المسانید»؛ «یزید بن هارون واسطی، در این مسانید، از امام ابوحنیفه/حدیث روایت نموده است».

و شیخ الحدیث، محمد زکریا کاندهلوی نیز در «مقدمة لامع الدراری علی جامع البخاری» [۲۰۹۱]، به ذکر یزید بن هارون پرداخته و او را در شمار علماء و صاحب نظران احناف و اساتید امام بخاری برشمرده و در ادامه گفته است: «و كذا یزید بن هارون من رُواة الستة أیضاً»؛ «و همچنین، یزید بن هارون، از زمره‌ی راویان صحاح شش گانه (بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه) نیز می‌باشد».

و علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی نیز در کتاب «عقود الجمان» [۲۰۹۲]، یزید بن هارون را از آن دسته از راویان و محدّثانی قرا رداده که به نقل روایت از امام اعظم ابوحنیفه/پرداخته است.

نگارنده‌ی سطور گوید:

یزید بن هارون واسطی، از ابوحنیفة، از عطاء بن ابی رباح، از ابوهریرهسروایت کرده است که آن حضرت جفرمود: «اذ اطلع النجم، رُفعت العاهة عن أهل كلّ بلدة». [ترجمه‌ی این حدیث، پیشتر گذشت]

این روایت را ابوالمؤید محمد بن محمود خوارزمی، در کتاب «جامع المسانید» [۲۰۹۳]ذکر کرده و در ادامه گفته است: حافظ طلحة بن محمد بن عبدالباقی انصاری، این حدیث را در مُسند خویش، از یزید بن هارون، از امام ابوحنیفه/روایت کرده است.

و همچنین راقم سطور گوید:

یزید بن هارون واسطی،/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با یک واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «قول الله تعالی: ﴿لَقَدۡ نَصَرَكُمُ ٱللَّهُ فِي مَوَاطِنَ كَثِيرَةٖ وَيَوۡمَ حُنَيۡنٍ إِذۡ أَعۡجَبَتۡكُمۡ كَثۡرَتُكُمۡ فَلَمۡ تُغۡنِ عَنكُمۡ شَيۡ‍ٔٗا وَضَاقَتۡ عَلَيۡكُمُ ٱلۡأَرۡضُ بِمَا رَحُبَتۡ ثُمَّ وَلَّيۡتُم مُّدۡبِرِينَ٢٥ ثُمَّ أَنزَلَ ٱللَّهُ سَكِينَتَهُۥ عَلَىٰ رَسُولِهِۦ وَعَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ وَأَنزَلَ جُنُودٗا لَّمۡ تَرَوۡهَا وَعَذَّبَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْۚ وَذَٰلِكَ جَزَآءُ ٱلۡكَٰفِرِينَ٢٦ ثُمَّ يَتُوبُ ٱللَّهُ مِنۢ بَعۡدِ ذَٰلِكَ عَلَىٰ مَن يَشَآءُۗ وَٱللَّهُ غَفُورٞ رَّحِيمٞ٢٧[التوبة: ۲۵-۲۷]» [۲۰۹۴]

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ نُمَيْرٍ، حَدَّثَنَا يَزِيدُ بْنُ هَارُونَ، أَخْبَرَنَا إِسْمَاعِيلُ، رَأَيْتُ بِيَدِ ابْنِ أَبِي أَوْفَى ضَرْبَةً قَالَ: «ضُرِبْتُهَا مَعَ النَّبِيِّ جيَوْمَ حُنَيْنٍ» قُلْتُ: شَهِدْتَ حُنَيْنًا؟ قَالَ: قَبْلَ ذَلِكَ»(ح ۴۳۱۴)

«محمد بن عبدالله بن نُمیر، از یزید بن هارون، از اسماعیل، برای ما روایت کرده که وی گفته است: بر دست ابن ابی اوفیسجای زخم دیدم؛ وی گفت: این زخمی است که در روز حُنین که با پیامبر بودم، وارد آمده است. گفتم: آیا تو در حُنین، حاضر بودی؟ گفت: آری؛ و همچنین در غزوات قبل از آن نیز حضور داشتم».

* در باب ﴿حَٰفِظُواْ عَلَى ٱلصَّلَوَٰتِ وَٱلصَّلَوٰةِ ٱلۡوُسۡطَىٰ وَقُومُواْ لِلَّهِ قَٰنِتِينَ٢٣٨[البقرة: ۲۳۸] [۲۰۹۵]

«حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ، حَدَّثَنَا يَزِيدُ، أَخْبَرَنَا هِشَامٌ، عَنْ مُحَمَّدٍ، عَنْ عَبِيدَةَ، عَنْ عَلِيٍّ س، قَالَ النَّبِيُّ ج: ح وحَدَّثَنِي عَبْدُ الرَّحْمَنِ، حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ سَعِيدٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا هِشَامٌ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدٌ، عَنْ عَبِيدَةَ، عَنْ عَلِيٍّ س، أَنَّ النَّبِيَّ جقَالَ: يَوْمَ الخَنْدَقِ «حَبَسُونَا عَنْ صَلاَةِ الوُسْطَى حَتَّى غَابَتِ الشَّمْسُ، مَلَأَ اللَّهُ قُبُورَهُمْ وَبُيُوتَهُمْ، أَوْ أَجْوَافَهُمْ - شَكَّ يَحْيَى - نَارًا»»(ح ۴۵۳۳)

«عبدالله بن محمد، از یزید بن هارون، از محمد، از عَبیدة، از علیسبرای ما روایت کرده که آن حضرت جفرمود.

و همچنین عبدالرحمن، از یحیی بن سعید، از هشام، از محمد، از عَبیدة، از علیسبرای ما روایت کرده که آن حضرت در روز خندق فرمود: «(مشرکان) ما را از نماز وُسْطی (عصر) بازداشتند؛ تا آن که آفتاب غروب کرد؛ خداوند قبرها و خانه‌ها - یا درون‌های ایشان - را پر از آتش گرداند».

یحیی در (الفاظ قبرها و خانه‌ها، یا درون‌های ایشان) شک کرده است».

* در باب «الخَذْف والبُنْدُقَة» [۲۰۹۶]

«حَدَّثَنَا يُوسُفُ بْنُ رَاشِدٍ، حَدَّثَنَا وَكِيعٌ، وَيَزِيدُ بْنُ هَارُونَ - وَاللَّفْظُ لِيَزِيدَ - عَنْ كَهْمَسِ بْنِ الحَسَنِ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُرَيْدَةَ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُغَفَّلٍ: أَنَّهُ رَأَى رَجُلًا يَخْذِفُ، فَقَالَ لَهُ: لاَ تَخْذِفْ، فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ جنَهَى عَنِ الخَذْفِ، أَوْ كَانَ يَكْرَهُ الخَذْفَ وَقَالَ: «إِنَّهُ لاَ يُصَادُ بِهِ صَيْدٌ وَلاَ يُنْكَى بِهِ عَدُوٌّ، وَلَكِنَّهَا قَدْ تَكْسِرُ السِّنَّ، وَتَفْقَأُ العَيْنَ» ثُمَّ رَآهُ بَعْدَ ذَلِكَ يَخْذِفُ، فَقَالَ لَهُ: أُحَدِّثُكَ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ جأَنَّهُ نَهَى عَنِ الخَذْفِ أَوْ كَرِهَ الخَذْفَ، وَأَنْتَ تَخْذِفُ لاَ أُكَلِّمُكَ كَذَا وَكَذَا»(ح ۵۴۷۹)

«یوسف بن راشد، از وکیع بن جرّاح و یزید بن هارون واسطی - لفظ حدیث از یزید بن هارون است -، از کهمس بن حسن، از عبدالله بن بریدة، از عبدالله بن مغفّلسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: مردی را دید که با دو انگشت، سنگریزه پرتاب می‌کند. به وی گفت: با دو انگشت، سنگریزه پرتاب نکن؛ زیرا رسول خدا جاز آن منع کرده است؛ یا با دو انگشت، سنگریزه افکندن را ناخوشایند دانسته است و فرمود: «با این کار، نه شکاری صورت می‌گیرد و نه دشمن، دفع می‌گردد؛ ولی دندان کسی را می‌شکند و چشم کسی را کور می‌کند».

سپس عبدالله بن مغفّلسآن مرد را دید که دوباره، با دو انگشت: سنگریزه، پرتاب می‌کند؛ از این رو، بدو گفت: من از رسول خدا جبه تو سخن می‌گویم که از سنگریزه افکندن با دو انگشت، منع کرده است و یا آن را ناخوشایند خوانده است و تو، همچنان این کار را انجام می‌دهی! با تو سخن نخواهم گفت».

* در باب «تسمیة المولود غداة یُولد، لمن لم یُعقّ عنه وتحنیكه» [۲۰۹۷]

«حَدَّثَنَا مَطَرُ بْنُ الفَضْلِ، حَدَّثَنَا يَزِيدُ بْنُ هَارُونَ، أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَوْنٍ، عَنْ أَنَسِ بْنِ سِيرِينَ، عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ س، قَالَ: كَانَ ابْنٌ لِأَبِي طَلْحَةَ يَشْتَكِي، فَخَرَجَ أَبُو طَلْحَةَ، فَقُبِضَ الصَّبِيُّ، فَلَمَّا رَجَعَ أَبُو طَلْحَةَ، قَالَ: مَا فَعَلَ ابْنِي، قَالَتْ أُمُّ سُلَيْمٍ: هُوَ أَسْكَنُ مَا كَانَ، فَقَرَّبَتْ إِلَيْهِ العَشَاءَ فَتَعَشَّى، ثُمَّ أَصَابَ مِنْهَا، فَلَمَّا فَرَغَ قَالَتْ: وَارُوا الصَّبِيَّ، فَلَمَّا أَصْبَحَ أَبُو طَلْحَةَ أَتَى رَسُولَ اللَّهِ جفَأَخْبَرَهُ، فَقَالَ: «أَعْرَسْتُمُ اللَّيْلَةَ؟» قَالَ: نَعَمْ، قَالَ: «اللَّهُمَّ بَارِكْ لَهُمَا» فَوَلَدَتْ غُلاَمًا، قَالَ لِي أَبُو طَلْحَةَ: احْفَظْهُ حَتَّى تَأْتِيَ بِهِ النَّبِيَّ ج، فَأَتَى بِهِ النَّبِيَّ جوَأَرْسَلَتْ مَعَهُ بِتَمَرَاتٍ، فَأَخَذَهُ النَّبِيُّ جفَقَالَ: «أَمَعَهُ شَيْءٌ؟» قَالُوا: نَعَمْ، تَمَرَاتٌ، فَأَخَذَهَا النَّبِيُّ جفَمَضَغَهَا، ثُمَّ أَخَذَ مِنْ فِيهِ، فَجَعَلَهَا فِي فِي الصَّبِيِّ وَحَنَّكَهُ بِهِ، وَسَمَّاهُ عَبْدَ اللَّهِ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ المُثَنَّى، حَدَّثَنَا ابْنُ أَبِي عَدِيٍّ، عَنْ ابْنِ عَوْنٍ، عَنْ مُحَمَّدٍ، عَنْ أَنَسٍ، وَسَاقَ الحَدِيثَ»(ح ۵۴۷۰)

«مطربن فضل، از یزید بن هارون، از عبدالله بن عون، از انس بن سیرین، از انس بن مالکسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: ابوطلحه پسری داشت که بیمار بود؛ ابوطلحه از خانه خارج شد و پس از آن، پسرش وفات کرد. چون ابوطلحه برگشت، پرسید: پسرم در چه حال است؟ اُمّ سلیم (همسرش) گفت: از حالتی که بوده، آرامتر است. غذای شام را برای وی آورد و او، آن غذا را خورد و سپس با وی جماع کرد؛ آنگاه که فارغ گشت، زنش به او گفت: کودک را (که مرده است) دفن کن.

چون صبح فرا رسید، ابوطلحه، به نزد رسول خدا جآمد و او را از این ماجرا باخبر کرد. آن حضرت فرمود: «آیا دیشب، جماع کردید»؟ ابوطلحه گفت: آری، آن حضرتجفرمود: «بارالها! بر ایشان برکت ارزانی کن».

و این چنین بود که زن ابوطلحه، پسری دیگر زایید.

انسسگوید: ابوطلحه به من گفت: این کودک را نگهدار تا آن که او را به نزد پیامبر جببری . کودک را به نزد پیامبر جآوردند و مادرش نیز به همراه او، چند دانه‌ی خرما فرستاد. آن حضرت جکودک را در بغل گرفت و فرمود: «آیا با وی، چیزی است»؟ گفتند: آری؛ خرما است. پیامبر جخرما را گرفت و آن را جوید؛ سپس از دهان خود بیرون کرد و در دهان کودک قرار داد و با آن، کودک را تحنیک کرد و نام او را عبدالله گذاشت».

* در باب «التبرّز في البیوت» [۲۰۹۸].

* در باب «الرجل یوضّیء صاحبه» [۲۰۹۹].

* در باب «الصلاة في السطوح والمنبر والخشب» [۲۱۰۰].

* در باب «فضل من خرج الی المسجد ومن راح» [۲۱۰۱].

* در باب «یستقبل الامام الناس اذا سلّم» [۲۱۰۲].

* در باب «التكبیر علی الجنازة أربعاً» [۲۱۰۳].

* در بابِ بعد از باب «ما قیل في اولاد المشركین» [۲۱۰۴].

* در باب «فضل مكّة وبنیانها» [۲۱۰۵].

* در باب «تقبیل الحجر» [۲۱۰۶].

* در باب «الخطبة ایّام مِنیٰ» [۲۱۰۷].

به هر حال، روایات «یزید بن هارون واسطی»/در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۳۰ مورد آمده است.

[۲۰۸۵] بیوگرافی «یزید بن هارون واسطی» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۴/۲/۳۶۸؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۸۱۰؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۹/۲۹۵؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۶۳۲؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۹/۳۵۸؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۷/۳۵۷؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱۱/۳۲۱؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۲۸۷؛ «شذرات الذهب، ابن عماد ۲/۱۶؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۳۳۳؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۲۰/۳۸۷؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۳۷۴؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۱۳۸؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۷/۳۱۵؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۵۷۶ [۲۰۸۶] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۳۱۷ و ۳۱۸ [۲۰۸۷] «الجواهر المضیة» ۲/۲۲۰ [۲۰۸۸] تهذیب الکمال» ۱۹/۱۰۴ [۲۰۸۹] «تبییض الصحیفة» ۱/۹۱ [۲۰۹۰] «جامع المسانید» ۲/۵۷۷ [۲۰۹۱] «مقدمة لامع الدراری علی جامع البخاری» ۱/۶۷ [۲۰۹۲] «عقود الجمان»؛ ص ۱۵۶؛ و «المناقب، کردری ۲/۲۲۹ [۲۰۹۳] «جامع المسانید» ۱/۱۳۸-۱۴۰ [۲۰۹۴] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۶۱۷ [۲۰۹۵] همان ۲/۶۵۰ [۲۰۹۶] همان ۲/۸۲۳ و ۸۲۴ [۲۰۹۷] همان ۱/۸۲۲ [۲۰۹۸] همان ۱/۲۷ [۲۰۹۹] همان ۱/۳۰ [۲۱۰۰] همان ۱/۵۵ [۲۱۰۱] همان ۱/۹۱ [۲۱۰۲] همان ۱/۱۱۷ [۲۱۰۳] همان ۱/۱۷۸ [۲۱۰۴] همان ۱/۱۸۵ [۲۱۰۵] همان ۲/۲۱۵ [۲۱۰۶] همان ۱/۲۱۸ [۲۱۰۷] همان ۱/۲۳۵

۱۱۴- یوسف بن بُهلول حنفی/ [۲۱۰۸] [متوفّای ۲۱۸ ه‍ . ق]

حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۲۱۰۹]گوید:

وی، یوسف بن بُهلول تمیمی، ابویعقوب أنباری، مقیم کوفه می‌باشد که از این بزرگان به روایت حدیث پرداخته است:

عبدالله بن ادریس؛ عبدالله بن مبارک؛ عبدالحمید بن عبدالرحمن جمّانی؛ شریک؛ سفیان بن عینیة؛ و دیگر بزرگان و صاحب نظران عرصه‌ی علم و دانش و حکمت و فرزانگی.

و از کسانی که از یوسف بن بُهلول، حدیث روایت نموده‌اند، می‌توان این افراد را نام برد:

بخاری؛ ابن ابوخیثمه؛ عبد بن حُمید؛ یعقوب بن شیبة؛ صَغانی؛ ابوزرعة دمشقی؛ ابراهیم حربی؛ حارث بن ابواُسامة؛ و دیگر دانش پژوهان و شیفتگان علم و دانش و تشنگان حکمت و معرفت.

بخاری؛ مُطیّن؛ ابن حبّان و دیگران گفته‌اند: «مات سنة ثمان عشرة ومائتین»؛ «یوسف بن بُهلول، به سال ۲۱۸ ه‍ . ق چشم از دنیا فروبست و به رحمت ایزدی پیوست».

و مطیّن، این را نیز افزوده است: «ثقة»؛ «یوسف بن بُهلول، از راویان مؤثّق و قابل اعتماد و قوی و معتبر و مطمئن و مورد تأیید بود».

و ابن حبّان نیز در کتاب «الثقات»، او را، روایت کننده‌ای ثقه و مورد اعتماد معرفی نموده است.

حافظ عبدالقادر قرشی، در کتاب «الجواهر المضیة» [۲۱۱۰]، به ذکر یوسف بن بُهلول پرداخته و او را در شمار علماء و صاحب نظران احناف برشمرده و در ادامه گفته است: «سمع شریك بن عبدالله ویحیی بن زكریا بن أّبی زائدة. قال الخطیب: وكان ثقة سكن الكوفة وحدّث بها»؛ «یوسف بن بُهلول، از شریک بن عبدالله و یحیی بن زکریا بن أبی زائدة، حدیث سماع نموده است. خطیب بغدادی گوید: «ابن بُهلول، فردی قابل اعتماد و مورد وثوق بود که در کوفه، سُکنی و اقامت گزید و در آنجا، مستقر و ماندگار شد و در همانجا به روایت حدیث پرداخت».

حافظ جلال الدین مزّی نیز در کتاب «تهذیب الكمال» [۲۱۱۱]، به ذکر یوسف بن بُهلول پرداخته و گفته است: «زاد الحضرمی: وكان ثقة»؛ «علامه حضرمی، در تعریف و تمجید ابن بهلول، این را نیز افزوده است که وی؛ از راویان مورد وثوق و قابل اعتماد در حدیث بود».

نگارنده گوید:

یوسف بن بُهلول/، در کتاب «الجامع الصحیح» در باب «من نظر في كتاب من یُحْذَر علی المسلمین لیستبین أمره»؛ [۲۱۱۲]استاد امام بخاری/به شمار می‌آید؛ آنجا که بخاری چنین روایت می‌کند:

«حَدَّثَنَا يُوسُفُ بْنُ بُهْلُولٍ، حَدَّثَنَا ابْنُ إِدْرِيسَ، قَالَ: حَدَّثَنِي حُصَيْنُ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، عَنْ سَعْدِ بْنِ عُبَيْدَةَ، عَنْ أَبِي عَبْدِ الرَّحْمَنِ السُّلَمِيِّ، عَنْ عَلِيٍّ س، قَالَ: بَعَثَنِي رَسُولُ اللَّهِ جوَالزُّبَيْرَ بْنَ العَوَّامِ وَأَبَا مَرْثَدٍ الغَنَوِيَّ، وَكُلُّنَا فَارِسٌ، فَقَالَ: «انْطَلِقُوا حَتَّى تَأْتُوا رَوْضَةَ خَاخٍ»، فَإِنَّ بِهَا امْرَأَةً مِنَ المُشْرِكِينَ، مَعَهَا صَحِيفَةٌ مِنْ حَاطِبِ بْنِ أَبِي بَلْتَعَةَ إِلَى المُشْرِكِينَ، قَالَ: فَأَدْرَكْنَاهَا تَسِيرُ عَلَى جَمَلٍ لَهَا حَيْثُ قَالَ لَنَا رَسُولُ اللَّهِ ج، قَالَ: قُلْنَا: أَيْنَ الكِتَابُ الَّذِي مَعَكِ؟ قَالَتْ: مَا مَعِي كِتَابٌ، فَأَنَخْنَا بِهَا، فَابْتَغَيْنَا فِي رَحْلِهَا فَمَا وَجَدْنَا شَيْئًا، قَالَ صَاحِبَايَ: مَا نَرَى كِتَابًا، قَالَ: قُلْتُ: لَقَدْ عَلِمْتُ مَا كَذَبَ رَسُولُ اللَّهِ ج، وَالَّذِي يُحْلَفُ بِهِ، لَتُخْرِجِنَّ الكِتَابَ أَوْ لَأُجَرِّدَنَّكِ، قَالَ: فَلَمَّا رَأَتِ الجِدَّ مِنِّي أَهْوَتْ بِيَدِهَا إِلَى حُجْزَتِهَا، وَهِيَ مُحْتَجِزَةٌ بِكِسَاءٍ، فَأَخْرَجَتِ الكِتَابَ، قَالَ: فَانْطَلَقْنَا بِهِ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ج، فَقَالَ: «مَا حَمَلَكَ يَا حَاطِبُ عَلَى مَا صَنَعْتَ» قَالَ: مَا بِي إِلَّا أَنْ أَكُونَ مُؤْمِنًا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ، وَمَا غَيَّرْتُ وَلاَ بَدَّلْتُ، أَرَدْتُ أَنْ تَكُونَ لِي عِنْدَ القَوْمِ يَدٌ يَدْفَعُ اللَّهُ بِهَا عَنْ أَهْلِي وَمَالِي، وَلَيْسَ مِنْ أَصْحَابِكَ هُنَاكَ إِلَّا وَلَهُ مَنْ يَدْفَعُ اللَّهُ بِهِ عَنْ أَهْلِهِ وَمَالِهِ، قَالَ: «صَدَقَ، فَلاَ تَقُولُوا لَهُ إِلَّا خَيْرًا» قَالَ: فَقَالَ عُمَرُ بْنُ الخَطَّابِ: إِنَّهُ قَدْ خَانَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالمُؤْمِنِينَ، فَدَعْنِي فَأَضْرِبَ عُنُقَهُ، قَالَ: فَقَالَ: "يَا عُمَرُ، وَمَا يُدْرِيكَ، لَعَلَّ اللَّهَ قَدِ اطَّلَعَ عَلَى أَهْلِ بَدْرٍ فَقَالَ: اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ، فَقَدْ وَجَبَتْ لَكُمُ الجَنَّةُ" قَالَ: فَدَمَعَتْ عَيْنَا عُمَرَ وَقَالَ: اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَعْلَمُ»(ح ۶۲۵۹)

«یوسف بن بُهلول، از ابن ادریس، از حُصین بن عبدالرحمن، از سعد بن عبیدة، از ابوعبدالرحمن سُلمی، از علیسبرای ما روایت کرده که وی گفته است: «رسول خداجمن و زبیر بن عوّام و ابومرثد غنوی - که همه سوارکار نیز بودیم - احضار کرد و فرمود: «بروید تا به محلی به نام روضه‌ی خاخ (محلی در بین مکه و مدینه) می‌رسید. در آنجا زنی از مشرکان است که همراه وی، نامه‌ای از حاطب بن ابی بلتعة است که به مشرکان مکه فرستاده است».

ما آن زن را - که سوار بر شترش بود - در همان جایی یافتیم که رسول خدا جبه ما گفته بود. به وی گفتیم: نامه‌ای که همراه تو است، کجاست؟ آن زن گفت: نامه‌ای با من نیست. شتر او را خوابانیدیم و لوازم سفر او را جستجو نمودیم. ولی چیزی نیافتیم. همراهان من گفتند: ما نامه‌ای را نمی‌بینیم. گفتم: بی‌گمان می‌دانم که رسول خدا جدروغ نمی‌گوید؛ سوگند به آن ذاتی که به وی سوگند خورده می‌شود، نامه را بیرون می‌آوری یا تو را برهنه می‌کنیم. چون پافشاری مرا دید، دست خود را به جای بستن اِزار در قسمت کمر خویش کرد ودر حالی که بر آن، چادری بسته بود، نامه را بیرون آورد.

نامه را به نزد رسول خدا جآوردیم. آن حضرت جبه حاطب فرمود: «چه چیزی تو را واداشت که چنین کاری انجام بدهی»؟ حاطب گفت: من، به خدا و رسولش ایمان دارم و حالت خویش را تغییر و تبدیل نکرده‌ام؛ خواستم تا با ارسال این نامه، نزد مردم مکه، اعتباری داشته باشم تا خداوند، توسط آن، مال و خانواده‌ی مرا حفاظت کند؛ در حالی که هر یک از یاران تو، در آنجا (مکه) کسی را دارد تا با او، خانواده و مال خویش را حفظ کند. آن حضرت جفرمود: «حاطب، راست می‌گوید و به او به جز نیکویی، چیزی نگویید».

عمربن خطابسگفت: حاطب به خدا و رسولش و مسلمانان، خیانت کرده است؛ پس به من اجازه بده تا گردنش را بزنم. آن حضرت جفرمود: «ای عمر! تو می‌دانی، شاید خدا بر احوال اهل بدر اطلاع داشته که گفته است: هر آنچه می‌خواهید بکنید؛ به راستی، بهشت برای شما واجب شده است».

در اینجا بود که اشک از دیدگان عمرسجاری شد و گفت: خدا و رسول او بهتر می‌دانند».

[۲۱۰۸] بیوگرافی «یوسف بن بُهلول» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۴/۲/۳۸۶؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۸۱۵؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۹/۲۲۰؛«کتاب الثقات»، ابن حبان ۹/۲۷۸؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۲۹۷؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۳۴۳؛ «تاریخ بغداد»، خطیب بغدادی ۱۴/۲۹۸؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۲۰/۴۷۹؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۳۷۷؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۵۱۲ [۲۱۰۹] «تهذیب التهذیب» ۱۱/۳۶۰ [۲۱۱۰] «الجواهر المضیة» ۲/۲۲۶ [۲۱۱۱] «تهذیب الکمال» ۲/۴۷۹ [۲۱۱۲] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۹۲۵

۱۱۵- یونس بن یزید أیلی/ [۲۱۱۳] [متوفّای ۱۵۲ ه‍ . ق]

علامه ذهبی در کتاب «تذكرة الحفّاظ» [۲۱۱۴]گوید:

وی، ابن ابی النّجاد، حافظ مطمئن و قابل اعتماد، ابویزید أیلی، آزاده‌ی معاویة بن ابی سفیانسمی‌باشد؛ که از عکرمه، قاسم، سالم زهری و گروهی دیگر از بزرگان عرصه‌ی علم و دانش، به نقل روایت پرداخته است.

و اوزاعی، جریر بن حازم، لیث بن سعد، ابن وهب، عثمان بن عمر بن فارس و کسان دیگر، از یونس بن یزید أیلی، حدیث روایت نموده‌اند. احمد بن صالح، حافظ مصری گوید: «نحن لا نقدّم في الزهری علی یونس أحداً وكان الزهری اذا قدم أیلة نزل عنده ثم یزامله الی المدینة»؛ «ما در مورد روایات و احادیث سالم زهری، هیچ کس را بر یونس بن یزید أیلی، ترجیح نمی‌دهیم؛ و عادت زهری بر آن بود که هرگاه به «أیلة» می‌آمد، نخست به منزل یونس می‌رفت و در آنجا، مستقر می‌شد؛ سپس در معیّت و همراهی او، به سوی مدینه، رهسپار و روان می‌گردید».

احمد گوید: «ثقة»؛ «یونس بن یزید، فردی مؤثق و قابل اعتماد بود».

ابوسعید بن یونس گوید: «مات سنة اثنتین وخمسین ومائة. رحمه الله تعالی»؛ «یونس، به سال ۱۵۲ ه‍ . ق چشم از جهان فروبست و چهره در نقاب خاک کشید. رحمت و رضوان خدا بر او باد».

علامه ذهبی، در ادامه گوید: «حدیثه كثیر جدّاً»؛ «شمار احادیث و روایات یونس بن یزید أیلی، بسیار فراوان است».

و حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب «تهذیب التهذیب» [۲۱۱۵]گوید:

فضل بن زیاد به نقل از احمد گوید: «ثقة»؛ «یونس بن یزید، از زمره‌ی راویان مورد وثوق و قابل اعتماد بود».

دوری، از یحیی بن معین روایت می‌کند که وی گفت: «أثبت الناس في الزهری، مالك ومعمر ویونس وعقیل وشعیب وابن عیینة»؛ «مطمئن‌ترین و قابل اعتمادترین افراد در مورد روایات زهری، این افراد می‌باشند: مالک بن انس؛ معمر؛ یونس بن یزید اَیلی؛ عقیل؛ شعیب و سفیان بن عیینة».

عثمان دارمی گفته است: «قلتُ لابن معین: یونس أحبّ الیك أو عقیل؟ قال: یونس ثقة وعقیل ثقة قلیل الحدیث عن الزهری»؛ «خطاب به یحیی بن معین گفتم: از دیدگاه شما، (در روایت حدیث،) یونس بن یزید، بهتر و برازنده‌تر است یا عقیل؟ ابن معین، در پاسخ گفت: هر دو ثقه و قابل اعتمادند؛ ولی احادیث و روایات عقیل از زهری، کم‌تر است».

احمد عجلی و نسایی گفته‌اند: «ثقة»؛ «یونس، روایت کننده‌ای ثقه و قابل اعتماد است».

یعقوب بن شیبه گوید: «صالح الحدیث؛ عالم بحدیث الزهری»؛ «یونس بن یزید اَیلی، از راویان و محدّثانی می‌باشد که صلاحیّت و شایستگی تحمّل و ادای حدیث را دارند؛ از این رو، احادیث وی، نوشته می‌شود و بدان‌ها، استدلال و استناد می‌گردد؛ و یونس، نسبت به احادیث زهری، آگاه و دانا و خبره و توانمند است».

ابوزرعة گفته است: «لا بأس به»؛ «در روایات و احادیث یونس بن یزید، نمی‌توان ایراد و نقصی وارد کرد؛ زیرا وی، روایت کننده‌ای مورد وثوق و قابل اعتماد بود».

ابن خراش نیز گوید: «صدوق»؛ «یونس، فردی صادق و راستگو و درستکار و امین می‌باشد».

ابن حبّان هم در کتاب «الثقات»، وی را در شمار راویان مؤثق و قابل اعتماد، ذکر کرده است.

و علاوه از این‌ها، یونس بن یزید اَیلی، از آن دسته از راویانی می‌باشد بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسایی و ابن ماجه به نقل روایت از وی پرداخته‌اند.

علامه محمد بن یوسف صالحی دمشقی شافعی در کتاب «عقود الجمان» [۲۱۱۶]، یونس بن یزید اَیلی را در شمار روایت کنندگان از امام اعظم ابوحنیفه/ذکر کرده است.

نگارنده‌ی سطور گوید:

یونس بن یزید اَیلی/، در موارد ذیل (از کتاب «الجامع الصحیح» بخاری) با دو واسطه، استاد امام محمد بن اسماعیل بخاری/به شمار می‌آید؛ و این موارد عبارتند از:

* در باب «قول النبيّ ج: یسّروا ولا تعسّروا. وكان یحبّ التخفیف والیسر علی الناس» [۲۱۱۷]

«حَدَّثَنَا أَبُو اليَمَانِ، أَخْبَرَنَا شُعَيْبٌ، عَنِ الزُّهْرِيِّ، وَقَالَ اللَّيْثُ، حَدَّثَنِي يُونُسُ، عَنِ ابْنِ شِهَابٍ، أَخْبَرَنِي عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُتْبَةَ، أَنَّ أَبَا هُرَيْرَةَ، أَخْبَرَهُ: أَنَّ أَعْرَابِيًّا بَالَ فِي المَسْجِدِ، فَثَارَ إِلَيْهِ النَّاسُ ليَقَعُوا بِهِ، فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ ج: «دَعُوهُ، وَأَهْرِيقُوا عَلَى بَوْلِهِ ذَنُوبًا مِنْ مَاءٍ، أَوْ سَجْلًا مِنْ مَاءٍ، فَإِنَّمَا بُعِثْتُمْ مُيَسِّرِينَ وَلَمْ تُبْعَثُوا مُعَسِّرِينَ»»(ح ۶۱۲۸)

«ابوالیمان، از شعیب، از زهری؛ و همچنین لیث، از یونس بن یزید اَیلی، از ابن شهاب، از عبیدالله بن عبدالله بن عُتبه برای ما روایت کرده که ابوهریرهسگفت: فردی بادیه نشین، در مسجد، ادرار کرد. مردم به سوی او شتافتند که توبیخش کنند. رسول خدا جبه آنان فرمود: «او را به حالش واگذارید و بر ادرار او، سطلی از آب یا ظرفی آب بریزید؛ و بی‌گمان، شما آسان گیر فرستاده شده‌اید، نه سخت گیر».

* در باب «لایقل: خَبُثَتْ نَفسی» [۲۱۱۸]

«حَدَّثَنَا عَبْدَانُ، أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ، عَنْ يُونُسَ، عَنِ الزُّهْرِيِّ، عَنْ أَبِي أُمَامَةَ بْنِ سَهْلٍ، عَنْ أَبِيهِ، عَنِ النَّبِيِّ جقَالَ: «لاَ يَقُولَنَّ أَحَدُكُمْ خَبُثَتْ نَفْسِي، وَلَكِنْ لِيَقُلْ لَقِسَتْ نَفْسِي» تَابَعَهُ عُقَيْلٌ»(ح ۶۱۸۰)

«عبدان، از عبدالله، از یونس بن یزید اَیلی، از زهری، از ابوامامة بن سهل، از پدرش برای ما روایت کرده که آن حضرت جفرموده است: «هیچ یک از شما، نباید چنین بگوید: نفس من پلید شد؛ یعنی شرور و بدکاره شدم؛ بلکه باید بگوید: دلم شوریده شد».

* در باب «لا تسبّوا الدهر» [۲۱۱۹]

«حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ بُكَيْرٍ، حَدَّثَنَا اللَّيْثُ، عَنْ يُونُسَ، عَنِ ابْنِ شِهَابٍ، أَخْبَرَنِي أَبُو سَلَمَةَ، قَالَ: قَالَ أَبُو هُرَيْرَةَ س: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: "قَالَ اللَّهُ: يَسُبُّ بَنُو آدَمَ الدَّهْرَ، وَأَنَا الدَّهْرُ، بِيَدِي اللَّيْلُ وَالنَّهَارُ"»(ح ۶۱۸۱)

«یحیی بن بُکیر، از لیث بن سعد، از یونس بن یزید اَیلی، از ابن شهاب، از ابوسلمة، برای ما روایت کرده که ابوهریرهسگفته است: «رسول خدا جفرمود: «خداوند فرموده است: فرزند آدم، زمانه را دشنام می‌دهد و حال آن که، زمانه، خودم هستم و شب و روز در دست قدرت من است». (یعنی خداوند، آفریننده‌ی زمانه و تنظیم کننده‌ی امور کائنات است و نباید کسی، خوشبختی و بدبختی را به زمانه نسبت دهد)».

* در باب «هجاء المشركین» [۲۱۲۰].

* در باب «آیة الحجاب» [۲۱۲۱].

* در باب «كیف كان بدء الوحی الی رسول الله ج» [۲۱۲۲].

* در باب «من یرد الله به خیراً، یفقّهه في الدین» [۲۱۲۳].

* در باب «التناوب في العلم» [۲۱۲۴].

* در باب «كتابة العلم» [۲۱۲۵].

* در باب «التقاضی والملازمة في المسجد» [۲۱۲۶].

* در باب «كیف فرضت الصلاة في الاسراء» [۲۱۲۷].

* در باب «رفع الصوت في المسجد» [۲۱۲۸].

* در باب «ذكر العشاء والعتمة» [۲۱۲۹].

* در باب «أهل العلم والفضل، أحقّ بالامامة» [۲۱۳۰].

* در باب «رفع الیدین اذا كبّر واذا ركع واذا رفع» [۲۱۳۱].

به هر حال، روایات «یونس بن یزید اَیلی»/در کتاب «الجامع الصحیح» امام محمد بن اسماعیل بخاری/، در بیشتر از ۱۰۱ مورد آمده است.

[۲۱۱۳] بیوگرافی «یونس بن یزید اَیلی» را در این منابع دنبال کنید: «التاریخ الکبیر»؛ امام بخاری ۴/۲/۴۰۶؛ «رجال صحیح البخاری»، کلاباذی ۲/۸۱۸؛ «الجرح و التعدیل»، رازی ۹/۲۴۷؛ «کتاب الثقات»، ابن حبان ۷/۶۴۸؛ «میزان الاعتدال»، حافظ ذهبی ۴/۴۸۴؛ «سیر اعلام النبلاء»، حافظ ذهبی ۶/۲۹۷؛ «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۱۱/۳۹۵؛ «الکاشف»، حافظ ذهبی ۳/۳۰۵؛ «تقریب التهذیب»، ابن حجر عسقلانی ۲/۳۵۰؛ «تهذیب الکمال»، حافظ مزّی ۲۰/۵۶۵؛ «خلاصة تهذیب الکمال»، خزرجی ص ۳۸۰؛ «شذرات الذهب»، ابن عماد ۱/۲۳۳؛ «الطبقات الکبری»، ابن سعد ۷/۵۲۰؛ «طبقات الحفّاظ»، حافظ سیوطی، ص ۷۸؛ «الجمع بین رجال الصحیحین»، مقدسی ۲/۵۸۴ [۲۱۱۴] «تذکرة الحفّاظ» ۱/۱۶۲ [۲۱۱۵] «تهذیب التهذیب» ۱۱/۳۹۶ و ۳۹۷ [۲۱۱۶] «عقود الجمان»؛ ص ۱۵۸ [۲۱۱۷] «الجامع الصحیح»، امام بخاری ۲/۹۰۴ و ۹۰۵ [۲۱۱۸] همان ۲/۹۱۳ [۲۱۱۹] همان ۲/۹۱۳ [۲۱۲۰] همان ۲/۹۰۹ [۲۱۲۱] هما ن۲/۹۲۱ [۲۱۲۲] همان ۱/۳ [۲۱۲۳] همان ۱/۱۶ [۲۱۲۴] همان ۱/۱۹ [۲۱۲۵] همان ۱/۲۲ [۲۱۲۶] همان ۱/۶۵ [۲۱۲۷] همان ۱/۵۰ [۲۱۲۸] همان ۱/۶۷ [۲۱۲۹] همان ۱/۸۰ [۲۱۳۰] همان ۱/۹۴ [۲۱۳۱] همان ۱/۸۳

منابع مؤلف

مصنف ابن أبی شیبة للإامام الحافظ أبی بکر عبدالله بن محمد بن أبی شیبة العبسی (۲۳۵ ه‍) إدارة القرآن والعلوم الإسلامیة کراچی پاکستان.

الجامع الصحیح للإمام أبی عبدالله محمد بن إسماعیل بن ابراهیم الجعفی البخاری (۲۵۶ ه‍ ۸۶۹ م) نور محمد أصح المطابع أرام باغ کراچی پاکستان.

التاریخ الکبیر للإمام أبی عبدالله محمد بن اسماعیل بن ابراهیم الجعفی البخاری (۲۵۶ ه‍ ۸۶۹ م) دار الکتب العلمیه بیروت لبنان.

کتاب الجرح والتعدیل للإمام الحافظ شیخ الاسلام الرازی (۳۲۷ ه‍‌ ) مکتبة دارالوفاء للنشر والتوزیع جدة.

رجال صحیح البخاری المسمی الهدایة‌ والارشاد في معرفة أهل الثقة والسداد الذین أخرج لهم البخاری في جامع للإمام أبی نصر أحمد بن محمد بن الحسین البخاری الکلاباذی (۳۲۳، ۳۹۸ ه‍) توزیع دارالباز عباس أحمد الباز مکة المکرمة.

کتاب الثقات للإمام الحافظ محمد بن حبان بن أحمد أبی حاتم التیمی البستی (۳۵۴ ه‍ ۹۶۵ م) دارالفکر بیروت، لبنان.

کتاب الجمع بین کتابی أبی نصر الکلاباذی وابی بکر الاصفهانی/في رجال البخاری ومسلم للامام الحافظ ابی الفضل محمد بن طاهر بن علی المقدسی یعرف بابن القیسرانی الشیبانی (۴۴۸ - ۵۰۷ ه‍) مجلس دائرة المعارف بحیدرآباد دکن هند.

تهذیب الکمال في أسماء الرجال للحافظ جمال الدین ابی الحجاج یوسف المزی (۶۵۴ ه‍، ۷۴۲ ه‍) دار الفکر بیروت، لبنان.

الطبقات الشافعیة الکبری لتاج الدین ابی نصر عبدالوهاب بن علی بن عبدالکافی السبکی (۷۲۷-۷۷۱ه‍) دار احیا الکتب العربیة فیصل عیسی البابی الحلبی،‌ قاهره.

تذکرة الحفّاظ للامام ابی عبدالله شمس الدین محمد بن احمد بن عثمان الذهبی (۷۴۸ ه‍ ۱۳۷۴ م) دار احیا التراث العربی، بیروت، لبنان.

سیر اعلام النبلا للامام شمس الدین محمد بن احمد بن عثمان الذهبی (۷۴۸ ه‍ ۱۳۷۴ م) مؤسسة الرسالة، بیروت، لبنان.

الکاشف في معرفة من له روایة في الکتب الستة للامام شمس الدین محمد بن احمد بن عثمان الذهبی (۷۴۸ ه‍ - ۱۳۷۴ م) دار الکتب الحدیثة، مصر.

میزان الاعتدال في نقد الرجال للامام شمس الدین محمد بن ا حمد بن عثمان الذهبی (۷۴۸ ه‍ - ۱۳۷۴ م) دارالکتب الحدیثة، مصر.

العبر في خبر من غبر للامام شمس الدین محمد بن احمد بن عثمان الذهبی (۷۴۸ ه‍ - ۱۳۷۴ م) دارالکتب العلمیة بیروت، لبنان.

دول الاسلام في التاریخ للامام شمس الدین محمد بن احمد بن عثمان الذهبی (۷۴۸ ه‍ - ۱۳۷۴ م) جمعیة دائرة المعارف العثمانیة بحیدرآباد دکن هند.

ذکر من یعتمد قوله في الجرح والتعدیل للامام شمس الدین محمد بن احمد بن عثمان الذهبی (۷۴۸ ه‍ - ۱۳۷۴ م) مکتب المطبوعات الإسلامیة بحلب.

الکامل في ضعفاء الرجال للامام الحافظ ابی احمد عبدالله بن عدی الجرجانی (۲۷۷ - ۳۶۵ ه‍) المکتبة الأثریة شیخوفور پاکستان.

وفیات الأعیان وأنباء أبناء الزمان لأبی العباس شمس الدین احمد بن محمد بن ابی بکر بن خلکان (۶۰۸، ۶۸۱ ه‍) دار صادر بیروت، لبنان.

طبقات الحفّاظ للامام الحافظ الشیخ جلال الدین عبدالرحمن بن ابی بکر السیوطی/(۸۴۹، ۹۱۱ ه‍) دار الکتب العلمیة بیروت، لبنان.

الطبقات الکبری لابن سعد دار بیروت دار صادر بیروت، لبنان.

خلاصة تذهیب تهذیب الکمال في اسماء الرجال للامام العلامة الحافظ صفی الدین احمد بن عبدالله الخزرجی الانصاری الطبعة الاولی بالمطبعة الخیریة لما لکها ومدیرها السید عمر حسین الخشاب سنة (۱۳۲۲ ه‍)

تاریخ بغداد او مدینة السلام للحافظ ابی بکر احمد بن علی الخطیب البغدادی دار الکتاب العربی بیروت، لبنان.

تهذیب التهذیب للامام الحافظ شیخ الاسلام شهاب الدین احمد بن علی بن حجر العسقلانی (۸۵۲ ه‍) دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع.

تقریب التهذیب للامام الحافظ شیخ الاسلام شهاب الدین احمد بن علی بن حجر العسقلانی (۸۵۲ ه‍) قدیمی کتب خانه مقابل آرام باغ کراچی، پاکستان.

لسان المیزان للامام الحافظ شیخ الاسلام شهاب الدین احمد بن علی بن حجر العسقلانی (۸۵۲ ه‍) ادارة القرآن والعلوم الاسلامیة کراچی، پاکستان.

العقد الثمین في تاریخ البلد الامین للامام تقی الدین محمد بن احمد الحسنی الفاسی المکی (۷۷۵، ۸۳۲ ه‍ ) مؤسسه الرسالة بیروت، لبنان.

النجوم الزاهرة في ملوك مصر والقاهرة لجمال الدین ابی المحاسن یوسف بن تغری بردی التابکی المؤسسة المصریة العامة، مصر.

شذرات الذهب في أخبار من ذهب للمورخ الفقیه الادیب ابی الفلاح عبدالحی بن العماد الحنبلی (۱۰۸۹ ه‍) مکتبة القدسی القاهرة.

عمدة القاری شرح صحیح البخاری للشیخ الامام العلامة بدر الدین ابی محمد محمود بن العینی/مکتبة رشیدیة سرکی رود کویته پاکستان.

هدی الساری مقدمة فتح الباری للامام الحافظ شیخ الاسلام شهاب الدین احمد بن علی بن حجر العسقلانی (۸۵۲ ه‍ ) ادارة الطباعة المنیریة، مصر.

مقدمة اعلاء السنن للمحدث الناقد ظفر احمد العثمانی/(۱۳۱۰-۱۳۹۴ ه‍) ادارة القران والعلوم الاسلامیة کراچی، پاکستان.

مقدمة لامع الدراری للمحدث الشیخ محمد زکریا الکاندهلوی المکتبة الامدادیة باب العمرة مکة المکرمة.

الامام ابن ماجة وکتابه السنن للعلامة الشیخ الشیخ الفقیه البارع محمد عبدالرشید النعمانی/(۱۴۲۰ ه‍) مکتب المطبوعات الاسلامیة بحلب.

الجواهر المضیة في طبقات الحنفیة للعلامة الفهامة الشیخ الامام المحدث محی الدین ابی محمد بن عبدالقادر القرشی الحنفی المصری، (۶۹۶ ه‍ - ۷۷۵ ه‍) میر محمد کتب خانم آرام باغ کراچی، پاکستان.

الفوائد البهیة في تراجم الحنفیة للامام ابی الحسنات محمد عبدالحی اللکنوی الهندی (۱۲۶۴، ۱۳۰۴ ه‍) نور محمد کارخانه تجارت کتب آرام باغ کراچی پاکستان.

الطبقات السنیة في تراجم الحنفیة للمولی تقی الدین بن عبدالقادر التمیمی الداری الغزی المصری الحنفی (۱۰۰۵ ه‍ - ۱۰۱۰ ه‍) دار الرفاعی للنشر والطباعة والتوزییع الریاض.

تبییض الصحیفة بمناقب الامام ابی حنیفة للشیخ الامام العلامة ابی الفضل جلال الدین عبدالرحمن السیوطی الشافعی (۹۱۱ ه‍) ادارة القرآن والعلوم الاسلامیة کراچی، پاکستان.

مناقب الامام الاعظم ابی حنیفة للامام محمد بن محمد المعروف بابن البزاز الکردری/(۸۲۷ ه‍) مکتبة اسلامیة میزان مارکیت کویته پاکستان.

عقود الجمان في مناقب الامام الاعظم ابی حنیفة‌النعمان للمورخ الکبیر المحدث العارف الشیخ الامام شمس الدین محمد بن یوسف الصالحی الدمشقی الشافعی (۹۴۲ ه‍) مکتبة الایمان السمانیة المدینة المنورة.

الخیرات الحسان في مناقب الامام الاعظم ابی حنیفة النعمان للعلامة النبیل الشیخ الجلیل مفتی الحجاز شهاب الدین احمد بن حجر الهیثمی المکی الشافعی (۹۰، ۸۷۴ ه‍) مطبعة المدنی الموسسة السعودیة، قاهره، مصر.

مناقب الامام ابی حنیفة وصاحبیه ابی یوسف ومحمد بن الحسن للامام الحافظ ابی عبدالله محمد بن احمد بن عثمان الذهبی (۷۴۸ ه‍) دار الکتب العربی مصر.

اخبار ابی حنیفة واصحابه للامام المحدث المورخ الکبیر الفقیه القاضی ابی عبدالله حسین بن علی الصیمری (۴۳۶ ه‍) عالم الکتب بیروت، لبنان.

مکانة الامام ابی حنیفة في الحدیث للعلامة المحدث الناقد المحقق البارع الفقیه الشیخ محمد عبدالرشید النعمانی (۱۴۲۰ ه‍) الرحیم اکادمی کراچی، پاکستان.

تأنیب الخطیب علی ماساقه في ترجمة ابی حنیفة من الأکاذبی للإمام الفقیه المحدث والحجة المحقق العلامة الکبیر الشیخ محمد زاهد بن الحسن الکوثری، مکتب نشر الثقافة الاسلامیة،‌ مصر.

مقدمة نصب الرایة لأحادیث الهدایة للامام الفقیه المحدث العلامة الکبیر صاحب الفضیلة الشیخ محمد زاهد بن الحسن الکوثری، المجلس العلمی بدابهیل سورت الهند.

اشارة المرام من عبارات الامام للعلامة کمال الدین احمد البیاضی الحنفی من علماء القرن الحادي عشر الهجري شرکة مکتبة ومطعبة مصطفی الحلبی واولاده، مصر.

جامع بیان العلم وفضله وما ینبغي في روایته وحمله للإمام المحدث المجتهد حافظ المغرب ابی عمر یوسف بن عبدالبر النمری القرطبی الاندلسی (۴۶۳ ه‍ ) المکتبة العلمیة بالمدینة المنورة.

الفهرست لابن الندیم للعلامة محمد بن اسحاق الندیم المطبعة الرحمانیة، مصر.

کتابنامه‌ی مترجم

۱- قرآن کریم.

۲- ابن ابی حاتم، عبدالرحمن بن محمد، ۲۴۰‏-‏ ۳۲۷ق .، «الجرح والتعديل‌» بتحقیق مصطفی عبدالقادر عطاء، بیروت، دار الکتب العلمیه، ۱۴۲۲ق.

۳- ابن حجر عسقلانی، احمد بن علی، ۷۳۳‏-‏ ۸۵۲ق .، «تهذيب التهذيب في رجال الحديث» بتحقیق عادل احمد عبدالموجود و علی بن معوض، بیروت، دار الکتب العلمیه، ۱۴۲۵ق.

۴- ابن حجر عسقلانی، احمد بن علی، ۷۳۳‏-‏ ۸۵۲ق .، «فتح الباري بشرح صحيح البخاري» بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۴۰۸ق.

۵- ابن حجر هیثمی، احمد بن محمد، ۹۰۹‏-‏ ۹۷۴ق .، «مناقب امام اعظم» ترجمه عبدالرئوف مخلص، تربت جام، شیخ الاسلام احمد جام، ۱۳۷۷ش

۶- ابن حزم، محمد بن ابی بکر، «الاحکام في اصول الاحکام»، بیروت، مکتبة المعارف، ۱۳۴۲ ق.

۷- ابن عابدین، محمد امین، «رد المحتار علی الدر المختار»، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۹۹۸ م.

۸- ابن عبدالبر، ابوعمر یوسف، «جامع بیان العلم وفضله»، کویت، دار احیاء التراث الاسلامی، ۲۰۰۰ م.

۹- ابن کثیر دمشقی، ابوالفداء اسماعیل، «البدایة والنهایة»، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۹۹۷ م.

۱۰- ابوزهره، محمد، «ابوحنیفة حیاته وعصره، آراؤه وفقهه»، قاهره، دار الفکر العربی، بی تا.

۱۱- ابویوسف، یعقوب بن ابراهیم، «الرد علی سیر الاوزاعی»، کراچی، ادارة القرآن العلوم الاسلامیة، ۱۴۲۱ ق.

۱۲- احمدیان، عبدالله، «حدیث شناسی»، تهران، نشر احسان، ۱۳۷۶ ش.

۱۳- بخاری، محمد بن اسماعیل،‌ «الجامع الصحیح»، بیروت، دارالقلم، ۱۹۸۷ م.

۱۴- بدرالعینی، محمودبن احمد، ۷۶۲‏-‏ ۸۵۵ق .، «عمدة القاري شرح صحيح البخاري» بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۴۲۴ق.

۱۵- بغدادی، ابوبکر احمد بن علی الخطیب، «تاریخ بغداد»، مدینه، المکتبة السلفیة، بی تا.

۱۶- پاکتچی، احمد، «ابوحنیفه» دایرة المعارف بزرگ اسلامی، تهران، مرکز دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ۱۳۷۲ ش.

۱۷- تهان، محمود، «درآمدی بر علوم حدیث»، ترجمه: فیض محمد بلوچ، تربت جام، خواجه عبدالله انصاری، ۱۳۸۹.

۱۸- حاجی خلیفه، مصطفی بن عبدالله، ۱۰۱۷‏-‏ ۱۰۶۷ق .، «كشف الظنون عن اسامي الكتب والفنون» دمشق، دار الفکر، ۱۴۱۴ق

۱۹- حارثی، محمد قاسم عبده، «مکانة ابی حنیفة بین المحدثین»، کراچی، ادارة القرآن و العلوم الاسلامیة، ۱۴۱۳ ق.

۲۰- حاکم نیشابوری، محمد بن عبدالله، ۳۲۱‏-‏ ۴۰۵ق .، «المستدرك علي الصحيحين» بتحقیق محمد مطرجی ،بیروت، دارالفکر، ۱۴۲۲ق

۲۱- حموی، بدر الدین، «المنهل الروی في مختصر علوم الحدیث النبوی»، دمشق، دار الفکر، ۱۴۰۶ ق.

۲۲- دهلوی، ولی الله بن عبدالرحیم، «حجة الله البالغة»، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۹۹۵ م.

۲۳- ذهبی، محمد بن احمد، ۶۷۳‏-‏ ۷۴۸ق .، «تذكرة الحفّاظ» بیروت، دار احیاء التراث‌العربی، [بی‌تا].

۲۴- ذهبی، شمس الدین محمد، «سیر اعلام النبلاء»، بیروت، مؤسسة الرسالة، ۱۹۹۸ م.

۲۵- زرکلی، خیرالدین، ۱۸۹۳‏-‏، ۱۹۶۶«الاعلام» دار العلم للملایین، ۲۰۰۷م.

۲۶- زیدان، عبدالکریم، «الوجیز في اصول الفقه»، تهران، نشر احسان، ۱۳۸۰ ش.

۲۷- زیلعی، جمال الدین، «نصب الرایة لاحادیث الهدایة»، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۹۸۷ م.

۲۸- سباعی، مصطفی، «السنة ومکانتها في التشریع الاسلامی»، قاهره،‌ دار الاسلام، ۱۹۹۸ م.

۲۹- سرخسی، ابوبکر، «اصول السرخسی»، بیروت، دار المعرفه، بی تا.

۳۰- سیوطی، جلال الدین عبدالرحمن، «تبییض الصحیفه في مناقب الامام ابی حنیفه»، کراچی، ادارة القرآن و العلوم الاسلامیة، ۱۹۹۰ م.

۳۱- شاشی، نظام الدین،‌ «اصول الشاشی»، پیشاور، مکتبة علوم اسلامیة، بی تا.

۳۲- شعرانی، عبدالوهاب، «المیزان»، بیروت، عالم الکتب، ۱۹۸۹ م.

۳۳- شیبانی، محمد بن حسن، «الحجة علی اهل المدینة»، بی جا، عالم الکتب، ۱۹۸۳ م.

۳۴- طبرسی، ابومنصور احمد بن علی، «الاحتجاج»، مشهد، نشر مرتضی، ۱۴۰۳ ق.

۳۵- عثمانی، محمدتقی «تكملة فتح الملهم» بتحقیق محمود شاکر، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۴۲۶ق.

۳۶- عثمانی، ظفر احمد، «اعلاء السنن»، کراچی، ادارة القرآن و العلوم الاسلامیة، بی تا.

۳۷- عثمانی، محمد تقی «مقدمه‌ای بر سیر تاریخی تدوین علم حدیث»، ترجمه: عبدالحمید بزرگ‌زاده، تهران، احسان، ۱۳۸۸.

۳۸- غاوجی، وهبی سلیمان «جلوه‌هایی از زندگی‌نامه امام ابوحنیفه/»، تهران، احسان، ۱۳۸۶.

۳۹- فلانی، صالح بن محمد بن نوح، «ایقاظ همم اولی الابصار»، بیروت، دار المعرفه، بی تا.

۴۰- معارف، مجید «جوامع حدیثی اهل سنت» تهران، سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاه‌ها (سمت)، دانشکده علوم حدیث، ۱۳۸۳.

۴۱- نیشابوری،‌ مسلم بن حجاج، «صحیح المسلم»، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۹۷۲ م.