حقیقت توحید
مؤلف:
شیخ محمد حسان
مترجم:
امین پور صادقی
بسم الله الرحمن الرحیم
حمد و ستایش برای پروردگار جهانیان است، ستایشی که شایسته وجه و بزرگی و پادشاهیاش است، چه که وصف کنندگان نمیتوانند وصف جلال و عظمتش را بکنند و نمیتوانند به کنه عظمت و بزرگیاش پی برند و دانشمندان و علما و اندیشمندان در برابر قدرت او اظهار عجز میکنند. داناترین خلق به حق جلاله او را چنین وصف کرده و میفرماید: «إِنَّ اللهَ عَزَّ وَجَلَّ لَا یَنَامُ، وَلَا یَنْبَغِی لَهُ أَنْ یَنَامَ، یَخْفِضُ الْقِسْطَ وَیَرْفَعُهُ، یُرْفَعُ إِلَیْهِ عَمَلُ اللَّیْلِ قَبْلَ عَمَلِ النَّهَارِ، وَعَمَلُ النَّهَارِ قَبْلَ عَمَلِ اللَّیْلِ، حِجَابُهُ النُّورُ لَوْ كَشَفَهُ لَأَحْرَقَتْ سُبُحَاتُ وَجْهِهِ مَا انْتَهَى إِلَیْهِ بَصَرُهُ مِنْ خَلْقِهِ» [۱]«براستی که الله متعال نمیخوابد، و برای او شایسته نیست که بخوابد، ترازوی اعمال را بالا و پایین میآورد، عمل شب قبل از عمل روز و عمل روز قبل از عمل شب به سوی او بلند میشود. حجاب او نور است، اگر آنرا آشکار نماید، انوار وجه او تا آنجا که بینایی اوست، از خلقتش را میسوزاند».
حمد و ستایش او را میگوییم حمد و ستایشی بسیار والا، طاهر و پاک و مبارک به تعداد آفریدگان و کلماتش و به پُری آسمانها و زمینش و به وزن عرش و به مقدار رضایتش؛ و شهادت میدهم که هیچ معبود به حقی جز الله نیست، یکتاست و شریکی برای او نیست. صاحب رحمت و بخشندگی و صاحب قدرت و بصیرت و توانایی است، واحدی یکتاست، یگانهای بینیاز است که نزاده و زاده نشده است و کسی همتا و همگون او نمیباشد. پادشاهی و حمد و ستایش برای اوست، برای او همانند و متضادی نیست، از شبیه و نظیر منزه است، هیچ معبود به حقی جز او نیست و بازگشت به سوی اوست.
تبیین کرده و روشن گردانیده و برگزیده و اختیار کرده، مخلوقات را خلق کرده و از خلائق انبیاء را برگزیده و از انبیاء رسولان را برگزیده و از رسولان، پیامبران اولی العزم نوح، ابراهیم و موسی و عیسی و محمد صلوات الله وسلامه علیهم اجمعین و از میان پیامبران اولوالعزم دو خلیل ابراهیم و محمد صلی الله علیهما والسلام را برگزیده و از میان دو خلیل پیامبرمان محمد جرا برگزیده و او را بر همهی عالمیان برتری داده است و به منظور گرامیداشت او، امتش را سید و سرور همهی امتها و گذشتگان قرار داده و آنها را با وظیفهی دعوت که وظیفهی انبیاء و رسولان است، گرامی داشته است. و شهادت میدهم که محمد جبنده و فرستادهی اوست و کسی است که او را برگزیده و خلیل خود قرار داده و او امانت را ادا کرده و رسالت را تبلیغ کرده و امت را نصیحت کرده و پروردگارش را بندگی نموده تا اینکه ندای او را لبیک گفته است. و در راه او جهاد کرده تا اینکه منادی او را اجابت کرده و در طول روزها و شبهای زندگی، غمگین و اندوهگین حرکت کرده و بر آتش کید و مکر و ستم گام نهاده و خواستار هدایت گمراهان به مسیر حق و ارشاد و راهنمایی افراد سرگردان و حیران بوده است، حتی که جاهل را تعلیم داده و کج و معوج را راست گردانیده و خائف را امان داده و نگران را آرام ساخته و نورانیت حق و خیر و ایمان را نشر داده است، همان طور که خورشید نورش را در زوایای مختلف منتشر میکند.
پیشانیاش همچون ماه بود که هرگاه شادمان میشد پرتو افشانی میکرد و دریا در دست راستش بود که هرگاه از او سوال میشد: از گوشهای از آن جوابش را به سوال کننده میبخشید. حنیفیت، دین قائم و استوار و برگزیدهی او بود. بشارت دهنده و بیم دهنده و چراغی فروزنده و نورانی و صاحب بهترین مقام در میان انبیاء بود، نیکوترین سخن را از میان انبیاء داشت، قطعهی تمام کنندهی آنها بود و شیرینی و مسک پایانشان. ریشه کن کنندهی قید و بندها و زنجیرها بود، دعوت کنندهی به بهترین اقوال و برترین اعمال و صادقترین احوال بود.
الله ﻷاو را با هدایت و دین حق در نزدیکی قیامت، بشارت دهندهای بیم دهنده و به عنوان دعوت کنندهای به سوی الله ﻷطبق فرمان او و به عنوان چراغی تابان فرستاد و رسالت را با او به پایان رسانید و جاهلان را به وسیله او تعلیم داد و آنها را به وسیله او از گمراهی به سوی روشنایی هدایت کرد و با او چشمانی کور و گوشهایی کر و قلوبی غلف و در پرده را فتح کرد. الله ﻷاو را در زمان فترت رسولان فرستاد و با او ملتی کجرو را هدایت کرد و حجت روشنگر را آشکار نمود که زمین در اثر دعوتش پس از تاریکی، نورانی گشت و با آن قلوب را پس از اختلاف و چند دستگی، گرد هم آورد. الله ﻷاو را فرستاد درحالیکه مردم دو دسته بودند، کسانی که مورد غضب و خشم خداوند بودند و دسته دیگر گمراهان غالی و افراطی. که او با دین وسط و میانه آمد و از کجرویها و تجاوز از حدود، بر حذر داشت و ما را با حجتی که شب آن همچون روز است و جز هلاک شده، از آن منحرف نمیشود ترک نمود.
پس پروردگارا او را از ما راضی بدار، رضایتی بهتر از آنچه که پیامبری را از امتش و رسولی را از دعوت و رسالتش راضی گردانیدی. پروردگارا به او و خاندان پاکش و اصحاب خوش یمن و با برکتش و بر هر کسی که بر هدایتش میباشد و به سنت او عمل میکند و کسانی که تا روز قیامت از او پیروی میکنند، سلام و درود و شرف و مجد و بزرگی فرست.
اما بعد؛ حق همراه ما و باطل با غیر ماست، لیکن ما به خوبی به این حق شهادت و گواهی ندادهایم، شهادتی عملی در حیطهی واقعیتی که در آن هستیم و نیز به خوبی و به درستی این حق را بر اهل زمین تبلیغ نکردهایم و درحالیکه باطل با غیر ماست، اما به خوبی توانسته تلبیس کرده و حق را همچون لباسی بر باطل بپوشاند و از آنجا که رسیدن به حق شایسته است به خوبی توانسته رسیدن به باطل را نیکو جلوه دهد!!
در این هنگام است که حقی که در نزد ماست، منزوی شده و ضعیف گردید، گویا که مغلوب شده است و آنچنان باطل بلند شده و نقش و نگار گرفته که گویا غالب شده است.
در اینجاست که ما به خاطر حقمان که ضعیف و منزوی شده و باطلی که بلند شده و نقش و نگار گرفته دردمند میشویم که از این دردمان به دو صورت که سومین حالتی برای آن نیست، تعبیر میکنیم. یا اینکه دردمان را سرکوب کرده و به صورت سلبی با آن برخورد میکنیم و اینگونه آنرا نشان میدهیم، که در اینصورت بر ناامیدیمان شکست نفسی را نیز اضافه کردهایم و از جامعه و عالم کنارهگیری کرده و عزلت میگزینیم و یا اینکه دردمان را به صورت متشنج و منفعل و هیجان زده و گاهی با خون نشان میدهیم، که بدین گونه بار دیگر حق را زیانمند میکنیم گرچه با این روش در پی دفاع و حمایت از حق باشیم، چرا که اهل زمین در این هنگام و با دیدن این روش برخاسته از هیجان، بر بغض و عداوت و ترسشان نسبت به حقی که همراه ماست افزوده و بر باطلی که همراه آنهاست اصرار ورزیده و بر یاری آن میافزایند. درحالیکه بسیار آسان است که منهجی نظری در توحید و یکتاپرستی تقدیم کنیم. لیکن این منهج مادامیکه آغازگر تحول و تغییری در منهج و روش زندگی و حیات مسلمانان نباشد و در واقعِ عملی و منهج زندگیشان اثرگذار نباشد و در دنیای مردم از نظر علمی و عقلی و عملی و عقیدتی و عبادی و اخلاقی و رفتاری درخشش پیدا نکند و تنها همچون سایهی جوهر بر ورق باشد و تنها مجرد کلمات زیبایی باشد که آنها را تکرار کنیم، اوضاع و احوال اینگونه خواهد بود تا اینکه اصحاب حق آنرا بگونهای صحیح و سالم به اهل زمین تبلیغ کنند.
در اینجاست که عظمت رسول الله جمتجلی میگردد که توانست برای تحقق توحید دولت و حکومتی از جوانهایی پراکنده در وسط صحرایی که جهل و شرک در آن موج میزد، اقامه کند و آن بنایی بلند و سربرافراشته میباشد که هیچ بنایی در هیچ زمانی بر حسب فاصلهی زمانی کوتاهی که این بنای بلند شکل گرفت، مطلقاً به طول آن نمیرسد. در آن روز رسول الله جبرای چاپ دهها هزار نسخه از عقیدهی توحید برخاست، لیکن رسول الله جکه پدر و مادر و جانم به فدایش باد، این عقیده را با جوهر بر صفحات چاپ نکرد و بلکه آنها را بر صفحههای قلوب اصحابش با مدادی از تقوا و هدایت و نور گماشت، که بدین سبب با علم و عمل و دعوت و ابلاغ حق بدان گواهی دادند.
آنچه در حال حاضر امت بدان نیازمند است، محقق کردن توحید و شهادت بر آن، در واقعیتی که در آن به سر میبرد، میباشد. تا اینکه از زمره دعوتگران به سوی این توحید خالص برای اهل زمین باشند. وگرنه چه کسی برای دعوت بشریتی که از توحید گمراه شده و از آن فاصله گرفته میباشد؟ چه کسی نجات دهندهی این بشریت از غرق شدن در تنگنا و لجنزار شرک میباشد؟ چه کسی برای این بشری که علی رغم فراوانی نورها در تاریکی زندگی میکند، ناصح و خیر خواه میباشد؟ چه کسی به فکر بشریتی باشد که همچون مستان، هذیان میگویند و همچون مجنونان میخندند و همچون نیزهها درحالت سقوط بوده و از درد رنج میکشند و در جستجوی هر چیزی هست درحالیکه در حقیقت مالک هر چیزی میباشد، لیکن زمانیکه از منهج و شریعت الله ﻷمنحرف شده، همه چیز را گم کرده است؟!! چه کسی نور را برای کسانی که در تاریکی زندگی میکنند، هدیه کند، آیا جز کسانی که قلوبشان با نور توحید و ایمان روشن است کسی هست؟ چه کسی جز کسی که ندای الله و رسولش جرا شنیده میتواند ندای الله و رسولش را به گوش بشریت برساند؟ چه کسی به فکر اهل زمین جز خالصترین موحدین اهل زمین میباشد؟
اینجاست که حجم امانت و مسئولیت سنگین بهترین امت که برای مردم بیرون آورده شدهاند، در محقق کردن توحید و دعوت اهل زمین به سوی آن، که بدان مکلف شدهاند، متجلی میگردد. هیچ روزی نیست که میگذرد مگر اینکه بر یقین ما افزوده میشود که گام عملی اول در نصرت و پیروزی و تمکین در دنیا و بلکه سعادت دنیا و آخرت، محقق کردن توحید با تمام شمولیت و کمال و صفات و پاکی آن میباشد و آنچه که بشریت به طور عام و امت به طور خاص بدان نیاز دارند، توحید میباشد.
و این کتاب «حقیقت توحید» در لباسی جدید در چاپ چهارم میباشد که آنرا با دقت در بسیاری از بخشهای چاپهای گذشتهی آن آماده کردم چنانکه در برخی از بخشهای آن چیزی اضافه و در مواردی چیزی کاستهام و بعد از فضل و عنایت الله ﻷ، از نصیحتهای بسیاری از برادران فاضل و صادق و غیورم نسبت به توحید و پیروان منهج حق استفاده نمودم. و با مسرت و تقدیر فراوان، نصیحت هر نصیحت کنندهی امینی را اجابت کردم و بدین ترتیب برخی از نقلها را به منظور صفای قلوب و سلامت دلها و برادری اهل ایمان حذف کردم. به الله سوگند که من از حریصترین مردم در دوستی و محبت با دوستان و برادرانم هستم.
و به نقل از کتب ائمهی سلف و کسانی که از آنها پیروی کرده و بر منهج آنها حرکت کردهاند، اکتفا کردم، چه که آنها فهیمترین مردمان نسبت به مقصود الله ﻷو رسولش میباشند و از دیگران به حق داناترند و در این مورد جای هیچگونه تعجبی نیست چرا که شهادت رسول الله جگواه این مطلب میباشد، در صحیحین از عبدالله بن مسعود سروایت است که رسول الله جفرمودند: «خَیْرُ النَّاسِ قَرْنِی، ثُمَّ الَّذِینَ یَلُونَهُمْ، ثُمَّ الَّذِینَ یَلُونَهُمْ»«بهترین مردم، مردمان قرن من هستند، سپس کسانی که پس از آنها میآیند و سپس کسانی که پس از آنها میآیند» [۲]. امام ابن ابی العز حنفی/چه زیبا در شرح عقیدهی طحاویه فرموده است: «چگونه در مورد اصول دین سخن میگوید آنکه آنرا از قرآن و سنت دریافت نکرده، بلکه از گفته فلان و فلان دریافت کرده است. و اگر گمان کند که اصول دین را از قرآن میگیرد، امّا تفسیر قرآن را از احادیث پیامبر جنمیگیرد و به آنها توجه نمیکند و تفسیر قرآن را از اقوال صحابه و تابعین که از ناقلان ثقه و مورد اعتماد برای ما نقل شده، نمیگیرد» [۳]. و شیخ الاسلام ابن تیمیه /میگوید: «اما در مورد اعتقاد، قطعا اعتقاد از من گرفته نمیشود و نیز از کسانی که (در جایگاه علمی) بالاتری از من هستند گرفته نمیشود، بلکه اعتقاد تنها از الله و رسولش جو آنچه که سلف صالح امت بر آن اجماع کردهاند گرفته میشود» [۴].
به پروردگار کعبه سوگند که پیوسته با زبان حال و قال تکرار میکنم که:
أسیر خلف ركب القوم ذا عرج
مؤملا جبر ما لاقیت من عوج
فإن لحقت بهم من بعد ما سبقوا
فكم لرب السماء فی الناس من فرج
وإن ظللت بقفر الأرض منقطعــاً
فمـا علی أعـرج فی ذاك من حرج
«در پشت کاروان قوم، درحالیکه لنگ هستم میروم و امید پیروزی را به خاطر جبران خسارتی که بر اثر لنگی به من رسیده، دارم. پس اگر به آنها رسیدم بعد از اینکه آنها سبقت گرفتند، گشایش و مدد پروردگار آسمان بر مردم زمین بسیار بوده و بعید نیست، اما اگر از آنها در پست و بلندی زمین ماندم، بر انسان لنگ حرجی نیست که عقب بماند».
و در پایان از الله ﻷمیخواهم که امت را به طور خاص و بشریت را به طور عام بازگشتی زیبا به سوی توحید عنایت فرماید و شکستگی قلوبمان را جبران کند و بهرهیمان از دینمان را تنها سخنمان قرار ندهد و نیتها و اعمال ما را نیکو گرداند. براستی که او ولی و عهدهدار آن میباشد.
وصلى الله وسلم علی نبینا محمد وعلی آله وأصحابه أجمعین.
ابو احمد محمد بن حسان
قاهره
شوال ۱۴۲۹ هـ
[۱] به روایت مسلم در کتاب الإیمان، باب فی قوله علیه الصلاة والسلام «إن الله لا ینام» (۱۷۹). [۲] به روایت بخاری، کتاب الشهادات (۲۶۵۲) و مسلم، کتاب فضائل الصحابة (۲۵۳۳). [۳] شرح العقیدة الطحاویة (۱/۲۱۱). [۴] مجموع الفتاوی (۳/۱۶۱).
الحمد لله والصلاة والسلام علی رسول الله؛
و بعد: این کتاب «حقیقت توحید» در لباسی جدید در چاپ سوم آن میباشد پس از اینکه به فضل الله ﻷچاپ اول و دوم آن به اتمام رسید. در زمانیکه امت به شدت نیازمند توحید صحیح با شمولیت و کمال آن بود، اقدام به نوشتن این کتاب نمودم. از الله ﻷمیخواهم که همهی ما را بازگشتی زیبا به سوی توحید با تمامیت و کمال آن عطا فرماید. و از همهی ما اعمال صالح را قبول فرموده و چشمانمان را با نصرت اسلام و عزت موحدین روشن گرداند. براستی که او ولی و عهدهدار آن است.
وصلی الله علی نبینا محمد وعلی آله وصحبه وسلم
ابو احمد/ محمد بن حسان
قاهره / جمادی الاولی/ ۱۴۲۴ هـ
حمد و ستایش پروردگاری را که فرزندی نگرفته و برای او شریکی در ملک و فرمانروایی نیست و همراه او خداوندگار دیگری نیست، کسی که هیچ معبود به حقی جز او نیست، خالقی جز او نیست و ربی جز او نیست و تنها اوست که مستحق جمیع انواع عبادت میباشد و مقدر فرموده که جز او کسی را نپرستیم و عبادت نکنیم. ﴿ ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلۡحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدۡعُونَ مِن دُونِهِۦ هُوَ ٱلۡبَٰطِلُ وَأَنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلۡعَلِيُّ ٱلۡكَبِيرُ ٦٢ ﴾[الحج:۶۲] «(مسأله) به همین منوال است. و خداوند حق است و آنچه را که بجز او به فریاد میخوانند و پرستش مینمایند باطل است و خداوند والامقام و بزرگوار است». و شهادت میدهم که هیچ معبود به حقی جز الله نیست، یکتاست و شریکی برای او نیست و گواهی میدهم که محمد جبنده و فرستادهی اوست که او را مبعوث کرده و اهل زمین از آب آسمان و نور خورشید و هوا به رسالتش نیازمندترند. پس برای تبلیغ رسالتش و ادای امانت و نصیحت امت به پا خواست تا اینکه مرگ به سراغش آمد. پروردگارا بر او و خاندان پاک و طاهرش و اصحاب خوشیمنش و به هر کسی که دنبالهرو و پیرو آنها و بر منهج و روش آنهاست و کسانی که تا روز جزا به روش او زندگی میکنند، درود و سلام و مجد و شرف و بزرگی و برکت فرست.
اما بعد، سعادتی در دنیا و آخرت جز با محقق گردانیدن توحید نمیباشد و کلمهی توحید عبارت است از: «لا إله إلا الله محمد رسول الله» این کلمهی شهادت است و کلید سعادت و معصوم و مصون کنندهی خون و اموال و فرزندان در این دنیا و نجات دهندهی در آخرت از عذاب قبر و عذاب آتش میباشد. و آن کلمهای است که به سبب آن آسمانها و زمین بر پا گشته و الله ﻷهمه مخلوقات را برای آن آفریده است و آن حق محض الله ﻷبر جمیع مخلوقات میباشد و به خاطر آن پیامبران مبعوث شده و رسالتها آمده است. بر اساس آن است که انسانها به دو دستهی خوشبخت و بدبخت، نزدیک و دور و مقبول و طرد شده، تقسیم میشوند و بر اساس آن است که دارالکفر از دارالایمان جدا میگردد و دارالنعیم از دارالجحیم متمایز میگردد. و این بدان سبب است که کلمهی توحید اصل دین و اساس و راس امر دین میباشد. و بقیهی ارکان دین و فرائضش، گرفته از آن و شعبههایی از آن و کامل کنندهاش میباشند. بنابراین آن دین شامل و منهج حیات کامل میباشد. و محال است که همهی اینها تنها به سبب کلمهای باشد که بر زبانها تکرار میگردد و بس؛ بلکه مقصود از آن اقرار به زبان و اعتقاد قلبی و عمل با اعضا و جوارح میباشد تا اینکه همه مقتضیات آن در منهج زندگی واقع گردد.
و از جمله مقتضیات آن برائت و بیزاری جستن کامل از هر معبودی غیر از الله ﻷمیباشد. الله ﻷمیفرماید: ﴿ فَمَن يَكۡفُرۡ بِٱلطَّٰغُوتِ وَيُؤۡمِنۢ بِٱللَّهِ فَقَدِ ٱسۡتَمۡسَكَ بِٱلۡعُرۡوَةِ ٱلۡوُثۡقَىٰ لَا ٱنفِصَامَ لَهَاۗ وَٱللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ٢٥٦ ﴾[البقرة: ۲۵۶] «پس هرکس که به طاغوت کفر ورزد و به الله ایمان بیاورد، براستی که به دستاویز محکمی چنگ زده است که گسستنی نیست و خداوند شنوای داناست». امام ابن قیم /میگوید: «روش قرآن آن است که نفی را مقرون به اثبات میآورد بگونهای که عبادت غیرالله را نفی کرده و عبادت را تنها برای الله اثبات میکند و این حیقیقت توحید میباشد، نفی محض توحید نیست و همچنین اثبات بدون نفی توحید نمیباشد، بلکه توحید جز با نفی و اثبات نخواهد بود و این حقیقت لا إله إلا الله میباشد».
و از مقتضیات کلمهی توحید: یگانه دانستن الله متعال در خلقت و رزق و تصرف و تدبیر و امر و حکم و فرمان میباشد، الله ﻷمیفرماید: ﴿ أَلَا لَهُ ٱلۡخَلۡقُ وَٱلۡأَمۡرُۗ تَبَارَكَ ٱللَّهُ رَبُّ ٱلۡعَٰلَمِينَ ٥٤ ﴾[الأعراف: ۵۴] «آگاه باشید که تنها او میآفریند و تنها او فرمان میدهد. (بزرگوار و جاویدان و دارای خیرات فراوان)، خداوندی است که پروردگار جهانیان است».
و از مقتضیات کلمهی توحید: محقق کردن توحید الوهیت میباشد، که عبارت است از: یگانه دانستن الله ﻷدر عبادات ظاهری و باطنی؛ یکسان است که آن عبادت قلبی باشد که مناط آن قلب است یا اینکه عبادتی قولی باشد که متعلق به زبان است و یا اینکه عبادتی عملی باشد که متعلق به اعضا و جوارح میباشد. الله متعال میفرماید: ﴿ قُلۡ إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحۡيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ ١٦٢ لَا شَرِيكَ لَهُۥ ﴾، «بگو: نماز من و قربانی من و زندگی من و مرگ من برای الله آن پروردگار جهانیان است، او را شریکی نیست».
بنابراین، تمامی دین، عبادت الله ﻷبه یگانگی و خضوع و نهایت محبت فقط برای او میباشد و این هدفی است که مخلوقات برای آن خلق شدهاند همانطور که الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَمَا خَلَقۡتُ ٱلۡجِنَّ وَٱلۡإِنسَ إِلَّا لِيَعۡبُدُونِ ٥٦ ﴾[الذاریات: ۵۶] «و من جن و انسان را نیافریدم مگر برای اینکه مرا عبادت کنند». بلکه به خاطر این هدف، الله ﻷآسمانها و زمین و بهشت و جهنم را آفریده و پیامبران را فرستاده و کتب را نازل کرده است.
و از مقتضیات کلمهی توحید: محقق گردانیدن توحید اسماء و صفات میباشد که عبارت است از: یگانگی الله ﻷدر اسماء جلال و صفات کمال و ایمان بدان، بدون تحریف و تعطیل و کیفیت قائل شدن و تمثیل؛ چرا که الله ﻷ﴿ لَيۡسَ كَمِثۡلِهِۦ شَيۡءٞۖ وَهُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡبَصِيرُ ١١ ﴾[الشورى: ۱۱] «هیچ چیز همانند او نیست و اوست که شنوا و بیناست». و این باب از بزرگترین و شریفترین ابواب توحید میباشد و براستی که چرا نباشد؟ درحالیکه متعلق به ذات الله ﻷو معرفت اسمای نیکویش و صفات بلند مرتبهاش میباشد، معرفتی که شرک و تعطیل و تشبیه و تمثیل و الحاد و تاویل را باطل میگرداند. الله متعال میفرماید: ﴿ وَلِلَّهِ ٱلۡأَسۡمَآءُ ٱلۡحُسۡنَىٰ فَٱدۡعُوهُ بِهَاۖ وَذَرُواْ ٱلَّذِينَ يُلۡحِدُونَ فِيٓ أَسۡمَٰٓئِهِۦۚ سَيُجۡزَوۡنَ مَا كَانُواْ يَعۡمَلُونَ ١٨٠ ﴾[الأعراف: ۱۸۰] «الله دارای زیباترین نامهاست، او را بدان نامها فریاد دارید و بخوانید و به ترک کسانی بگوئید که در نامهای الله به تحریف دست مییازند، آنان کیفر کار خود را خواهند دید».
و از مقتضیات کلمهی توحید ایمان صحیح و صادقانه به رسول الله میباشد که در اطاعت از رسول الله جدر هر آنچه امر کرده و پرهیز از هر آنچه از آن نهی کرده و باز داشته است و تصدیق او در هر آنچه از جانب پروردگارش خبر داده و محبت و دوست داشتن او بیشتر از نفس و فرزند و مال بدون غلو و زیادهروی نمایان میگردد. الله متعال میفرماید: ﴿ فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤۡمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيۡنَهُمۡ ثُمَّ لَا يَجِدُواْ فِيٓ أَنفُسِهِمۡ حَرَجٗا مِّمَّا قَضَيۡتَ وَيُسَلِّمُواْ تَسۡلِيمٗا ٦٥ ﴾[النساء: ۶۵] «امّا، نه! به پروردگارت سوگند که آنان مؤمن بشمار نمیآیند تا تو را در اختلافات و درگیریهای خود به داوری نطلبند و سپس ملالی در دل خود از داوری تو نداشته و کاملاً تسلیم (قضاوت تو) باشند».
و از مقتضیات کلمهی توحید دوستی با الله و رسولش و مومنین و بیزاری و برائت از شرک و مشرکین میباشد، الله متعال میفرماید: ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَتَّخِذُواْ ٱلۡيَهُودَ وَٱلنَّصَٰرَىٰٓ أَوۡلِيَآءَۘ بَعۡضُهُمۡ أَوۡلِيَآءُ بَعۡضٖۚ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمۡ فَإِنَّهُۥ مِنۡهُمۡۗ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَهۡدِي ٱلۡقَوۡمَ ٱلظَّٰلِمِينَ ٥١ ﴾[المائدة: ۵۱] «ای کسانیکه ایمان آوردهاید! یهودیان و مسیحیان را به دوستی نگیرید (و به طریق اوّلی آنان را به سرپرستی نپذیرید). ایشان برخی دوست برخی دیگرند (و در دشمنی با شما یکسان و برابرند). هرکس از شما با ایشان دوستی ورزد (و آنان را به سرپرستی بپذیرد) بیگمان او از زمره ایشان بشمار است. و شکی نیست که خداوند افراد ستمگر را (به سوی ایمان) هدایت نمیکند».
از اینرو برای شخص مومن، دینی صحیح نمیباشد مگر با موالات و دوستی با الله و رسولش و اهل توحید و دشمنی و برائت و بیزاری از شرک و مشرکین و اهل ضلالت و گمراهی و عداوت داشتن با آنها؛ همانطور که ابراهیم علیه الصلاة والسلام و کسانی که همراه او بودند از کفار اعلام برائت و بیزاری کردند و همانطور که پیامبر ما محمد جو اصحابش از کفار قریش و هرکس که شبیه آنها بود (و در واقع خط مشی آنها را دنبال میکرد) برائت و بیزاری جستند و این همان موالات با مومنین و دشمنی با مشرکین است که اصل و اساس دستگیرهی ایمان و ریسمان آن میباشد.
و این کلامی مجمل است که اندکی پس از این تفصیل آن میآید [۵].
و از مقتضیات کلمهی توحید آن است که حکم و فرمان تنها برای الله ﻷمیباشد، الله متعال میفرماید: ﴿ إِنِ ٱلۡحُكۡمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعۡبُدُوٓاْ إِلَّآ إِيَّاهُۚ ذَٰلِكَ ٱلدِّينُ ٱلۡقَيِّمُ وَلَٰكِنَّ أَكۡثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعۡلَمُونَ ٤٠ ﴾[یوسف: ۴۱] «فرمانروایی از آنِ الله متعال است و فرمان داده که جز او را نپرستید، این است دین راست و استوار، ولی بیشتر مردم نمیدانند». بنابراین، برای هیچ دولت یا مجلس یا پارلمان یا هیئت یا قدرت یا هر شخص (حقیقی یا حقوقی) دیگری، مطلقاً این حق وجود ندارد که برای بشر به جای الله ﻷبا وجود جهل به شریعت الله متعال، قانون و شریعت وضع کند. الله متعال میفرماید: ﴿ وَمَنۡ أَحۡسَنُ مِنَ ٱللَّهِ حُكۡمٗا لِّقَوۡمٖ يُوقِنُونَ ٥٠ ﴾[المائدة: ۵۰] «برای آن مردمی که اهل یقین هستند چه حکمی از حکم الله بهتر است». لذا آنکه ادعا میکند که به احوال مردم و آنچه بدان نیازمند میباشند در همه زمانها از خالق مردم آگاهتر و داناتر است ﴿ أَلَا يَعۡلَمُ مَنۡ خَلَقَ وَهُوَ ٱللَّطِيفُ ٱلۡخَبِيرُ ١٤ ﴾[الملك: ۱۴] «آیا نمیداند که کسی که مردمان را میآفریند بسیار باریکبین و دقیق و آگاه است». آیا احدی میتواند گمان برده و تصور کند که شناختش نسبت به مردم از پروردگار آنها بیشتر است؟
بنابراین حکم الله و تشریع او مبنی بر علم و عدل و قسط و نور و هدایت میباشد، اما حکم غیرالله مبنی بر جهل و ظلم و گمراهی است. و اهل یقین تفاوت میان این دو حکم را دانسته و با یقین خود حُسن و ارزش حکم الله ﻷرا تشخیص میدهد و از نظر عقلی و شرعی بدین نتیجه میرسد که از آن پیروی کند [۶]. امام قرطبی در جامع احکام القرآن میگوید [۷]: «الله متعال میفرماید: ﴿ وَمَنۡ أَحۡسَنُ مِنَ ٱللَّهِ حُكۡمٗا لِّقَوۡمٖ يُوقِنُونَ ٥٠ ﴾. این استفهامی انکاری میباشد، بدین معنا که حکم هیچکس نیکوتر از حکم الله ﻷنیست. بنابراین اگر شما یقین دارید که پروردگاری دارید و از اهل توحید هستید، پس چه حکمی نیکوتر از حکم الله ﻷمیباشد؟ [۸]و چه کسی از الله ﻷدر حکمش عادلتر است برای کسی که بداند الله ﻷآنرا تشریع کرده و بدان ایمان آورده و یقین کرده که الله متعال احکم الحاکمین است و از پدر نسبت به فرزندش، به مخلوقاتش مهربانتر و رحیمتر است چرا که الله متعال عالم به هر چیزی و قادر بر هر چیزی و عادل در هر چیزی میباشد [۹]. و از کامل کنندههای کلمه توحید و واجبات آن این است که همهی جوانب نظام اقتصادی بر وفق منهج اسلام و به دور از شیوه و روش شرق و غرب باشد، شرق و غربی که سیستم اقتصادی آنها از اساس بر پایه نظام خبیث ربوی میباشد. چرا که نظام اسلامی و نظام ربوی در تصور هم، هرگز با یکدیگر جمع نمیشوند و از اساس با هم اتفاق نداشته و در نتیجه نیز با هم موافق نیستند.
و از کامل کنندههای کلمهی توحید و واجبات آن این است که منهج و شیوهی تربیتی و تعلیمی، تبلیغی، فکری، فرهنگی و اخلاقی و رفتاری گرفته شده از اسلام و معیارهای ربانی و نه برگرفته از معیارها و ملاکهای شیطانی که بشر برای بشر قانون گذاری میکند تا اینکه با آن معیارهای ربانی برخورد نکند، باشد.
به طور خلاصه میتوان گفت: مقتضای کلمهی توحید: «لا إله إلا الله محمد رسول الله» ساختن همهی جزئیات و کلیات زندگی و حیات بر وفق دین الله ﻷمیباشد.
محبوبان من، آیا به شما نگفتم که آن دین شامل و منهج کامل حیات است؟
قضیهی توحید مسالهای است که رسول الله جسیزده سال در مکهی مکرمه در سایهی آن اصحاب بزرگوارش را تربیت نمودند و هرگز در مدینه از آن دست نکشیدند، چرا که قضیهی توحید، با تغیر مکان تغییر نمییابد بلکه به سبب آن است که از جایی به جای دیگر انتقال صورت میگیرد.
آری، براستی کلمهی توحید «لا إله إلا الله» تنها کلمهای نیست که بر زبان گفته میشود و بس، بلکه آن منهج و روش زندگی و حیات و بلکه حیات برای حیات است. پیوسته امت قرنهای طولانی را به فضل الله ﻷدر لباس توحید خالصی که امام موحدین و الگوی محققین و سیدالمرسلین محمد جبر آن پوشانده، حرکت کردند. تا اینکه فتنهها با سَری تاریک و چهرهای گرفته و عبوس و در هم کشیده سر برآورد و اینگونه بود که امت - جز کسی که پروردگارت بدو رحم کرد - اندک اندک از صفا و پاکی و شمولیت و کمال توحید دور شدند و دشمنان امت شروع به خیانت و حیلهگری کردند و بین امت و عقیدهی صاف و زلالش و توحید خالص، عایق و مانع و سد قرار دادند و بدینگونه بسیاری از مسلمانان در شکافی تیره و آمیختگی عجیب و دوری شدیدی از توحید خالص و عقیدهی صاف و زلال واقع شدند!! که از مظاهر این شکاف تیره آن است که میبینیم گروهی از مردم کلمهی توحید را بر زبان تکرار میکنند درحالیکه معنایی برای آن نمیدانند و مضمون آنرا نمیفهمند و اقتضای آن از امر و نهی را ندانسته و حد و حدودی برای آن نمیشناسند، بلکه در واقع بسیاری از عبادات را برای غیرالله انجام میدهند. بگونهای که از غیرالله استعانت گرفته و بر غیرالله توکل کرده و از غیرالله طلب یاری و مدد کرده و امرش را به غیرالله سپرده و برای غیرالله ذبح و نذر کرده و به غیرالله سوگند یاد میکنند. و دیگر مظاهر دردناکی که قلب هر موحد صادق غیوری را خونین میکند. درحالیکه الله متعال میفرمایند: ﴿ قُلۡ إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحۡيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ ١٦٢ لَا شَرِيكَ لَهُۥۖ وَبِذَٰلِكَ أُمِرۡتُ وَأَنَا۠ أَوَّلُ ٱلۡمُسۡلِمِينَ ١٦٣ ﴾[الأنعام: ۱۶۲-۱۶۳] «بگو: نماز من و قربانی من و زندگی من و مرگ من برای الله آن پروردگار جهانیان است. او را شریکی نیست به من چنین امر شده است و من از نخستین مسلمانانم». و گروه دیگری از مردم را میبینیم که کلمهی توحید را بر زبان تکرار میکنند درحالیکه خود را آزاد و رها یافته و برای خود از مناهج و مقررات و نظامها و قوانین وضعی آنچه را که میخواهند، اختیار میکنند!! درحالیکه الله ﻷمیفرماید: ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱدۡخُلُواْ فِي ٱلسِّلۡمِ كَآفَّةٗ ﴾[البقرة: ۲۰۸] «ای کسانیکه ایمان آوردهاید! به طور کامل در اسلام داخل شوید». و نیز گروه سومی را مشاهده میکنیم که کلمهی توحید را بر زبان تکرار میکنند درحالیکه زندگیشان به دو شاخه تقسیم شده است: شاخهای که به امور عبادی تعلق دارد و شاخهای که به معاملات و امور و شوون زندگی تعلق دارد، که در اینجا هم مکانی برای مقتضیات توحید یافت نمیشود، بلکه برخی از آنها با سردرگمی و شگفتی و از روی ناپسند شمردن میپرسند و میگویند: چه رابطهای میان دین و سیاست میباشد؟ در دین سیاست نیست و در سیاست دین نیست! و توحید در اقتصاد نقشی ندارد؟ و چه رابطهای بین توحید یا تعلیم یا تبلیغات یا رفتار میباشد؟ و اسلام بسیار والاتر و بزرگتر و گرامیتر از آن است که آنرا از مساجد خارج کنیم و آنرا در امور دنیا وارد کنیم؟
و نیز گروه چهارمی را مشاهده میکنیم که کلمهی توحید را بر زبان جاری میکنند، درحالیکه نماز را ترک کرده و زکات را ضایع گردانیده و در خوردن حرام و اموال مردم از طریق باطل و خوردن ربا تفریح میکنند و شراب نوشیده و به زنا مشغولند، بلکه از آنها کسانی هستند که امر به منکر و نهی از معروف میکنند و با این حال، معتقدند مادامیکه کلمهی توحید را بر زبان تکرار میکند، کامل الایمان میباشند!!
براستی در این تصور، تناقضی ترسناک و شکافی تیره و واقعیتی حزنآور میباشد که هر قلب خداترس را افسرده و محزون و پر از درد و حسرت میکند، که چنین حال بسیاری از مردم به سبب سوء فهم خطیری که از قضیهی توحید دارند بدین صورت گشته است.
از خلال این واقع دردناک است که نیاز ضروری و حتمی حرکتِ با شتابی از سوی هر اهل فضل و خیر و علمی برای تعلیم عقیدهی صحیح و توحید خالص با مفهوم شامل آن برای مسلمانان، احساس میکنیم، چرا که فقط صدور احکام به سوی مردم، از واقع موجود چیزی را تغییر نمیدهد. به الله ﻷسوگند که هویت و عزت و رهبری و سروری دوباره به این امت باز نمیگردد مگر زمانیکه عقیدهی آن صحیح گردد و عبادتش را خالص گرداند و از هر نیرو و قدرت و توانایی جز قدرت و توانایی الله ﻷ، برائت جوید و چهرهاش را دوباره به سوی الله ﻷبرگردانده و بگوید: پروردگارا من از هر عبودیتی برای غیر تو بیزارم و از اتکای به هر کسی جز تو و از تسلیم در برابر جز تو و از توکل جز بر تو و از صبر جز به خاطر تو و از خضوع جز در طاعت تو و از ترس جز در برابر عظمت و جلال تو و از امید جز در مورد آنچه که در دو دست بخشندهی توست، بیزارم.
پس برخیزید ای موحدان مخلص، برخیزید ای جوانان بیداری ارزشمند و گرانبها، ای کسانیکه الله ﻷبا توحید صحیح و عقیدهی صاف و زلال بر شما منت نهاده ... برخیزید تا همه را با قوت و صبر و تلاش برای تعلیم توحیدی که محمد جبا آن آمد و نیز برای بازگرداندن دوبارهی آن با تمام شمولیت و کمال و صفا و پاکیاش در واقعیت زندگی امت به تحرک درآوریم.
و این حرکت - بدون کمترین شک و تردیدی - گام صحیح ابتدایی در مسیر برانگیختن امت میباشد و آن در حقیقت آن روشی است که رسول الله جبا آن آغاز نمودند و بلکه هر پیامبری که الله ﻷاو را مبعوث کرده اینگونه آغاز کرده است؛ پس آن نقطهی آغاز میباشد [۱۰]و خِشت اساسی میباشد و آن اولین گام در مسیر نصر و تمکین میباشد، الله متعال میفرماید: ﴿ وَمَآ أَرۡسَلۡنَا مِن قَبۡلِكَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِيٓ إِلَيۡهِ أَنَّهُۥ لَآ إِلَٰهَ إِلَّآ أَنَا۠ فَٱعۡبُدُونِ ٢٥ ﴾[الأنبیاء: ۲۵] «و هیچ پیامبری را پیش از تو نفرستادیم مگر اینکه به او وحی کردیم که هیچ معبود بر حقی جز من نیست. پس مرا بپرستید». و امکان ندارد که اتحاد کلمه میسر گردد درحالیکه کلمهی عقیده پاره پاره باشد.
بنابراین صفوف متحد نمیگردد مگر زمانیکه قلوب با کلمهی توحید روبرو شود چرا که اسلام عقیده است که شریعت از آن گرفته میشود و این شریعت تمام جوانب و امور زندگی را تنظیم میکند و الله ﻷاز هیچ قومی شریعت و عملکردشان را قبول نمیکند مگر زمانیکه عقیدهشان صحیح باشد. و ما یقین داریم - اگر چه زمان طولانی گشته و مشکلات و سختیها به وجود آمده است - مکانت و جایگاه امت باز نمیگردد مگر بر دستان سپاهی که توحید خالص را محقق گردانند؛ به اذن الله ﻷ.
بنابراین امت هرگز نصرت و یاری نمیگردد مگر با گامهایی واضح و نشانههایی روشن و نورانی که اولِ آن تصحیح عقیده و پس از آن تصحیح عبادت و سپس تحکیم و حاکم قرار دادن شریعت و سپس تصحیح اخلاق فاسد و منحرف شده و پس از آن آمادهسازی سپاهی قرآنی و یادآور سپاه صحابه میباشد که دنیا را با دین بر پا دارند و پس از این است که اوضاع کاملاً متفاوتی نسبت به موقعیتی که اکنون در آن زندگی میکنیم، مشاهده خواهیم نمود.
بر مبنای احساس مسئولیت و نه احساس اهلیت این تلاش ناچیز را متحمل شدم تا به شرف و بزرگی دعوتگرانی بپیوندم که از زمان نوح - که به رسول الله جو او و جمیع برادرانشان بهترین درودها و پاکترین سلامها باد - به سوی توحید دعوت دادهاند و چنین به کاروان طولانی موحدانی ملحق شوم که در این راستا شتاب ورزیدند و زمان را شکاف دادند.
این دروس را در پنج فصل و مباحثی چند با اسلوبی آسان و عباراتی واضح تقسیم نمودم که به طور خلاصه عبارتند از:
فصل اول: که تحت عنوان «لا إله إلا الله» میباشد و شامل مباحث ذیل:
مبحث اول: «لا إله إلا الله» ... نفی و اثبات
مبحث دوم: «لا إله إلا الله» ... ولاء و براء
مبحث سوم: «لا إله إلا الله» ... تحکیم شریعت
اما فصل دوم که عنوان آن: شروط لا إله إلا الله میباشد و مشتمل مباحث ذیل:
مقدمه: اصل این شروط
مبحث اول: شرط علم
مبحث دوم: شرط یقین
مبحث سوم: شرط قبول
مبحث چهارم: شرط انقیاد
مبحث پنجم: شرط صدق
مبحث ششم: شرط اخلاص
مبحث هفتم: شرط محبت
و از آنجا که کلمهی توحید نشان و علامتی برای هر دو شهادت با هم میباشد یعنی شهادت لا إله إلا الله و شهادت محمد رسول الله بگونهای که هیچیک از دیگری قابل تفکیک نیست، بر من واجب بود که پس از سخن گفتن از شهادت اول در دو فصل گذشته از شهادت دوم نیز سخن بگویم تا بیان کنم که آن نیز مجرد کلمهای که بر زبان گفته میشود نیست، یا اینکه تنها کلمهای نیست که به منظور آن تنها قصائد و اشعار و سرودههایی بافته شود و کار با این نغمهسراییها تمام شود، بلکه با شهادت اول (أشهد أن لا إله إلا الله) معبود شناخته میشود و با شهادت دوم (أشهد أن محمد رسول الله) طریقهی عبادتِ معبود و روش رسیدن به معبود دانسته میشود؟
بر این اساس فصل سوم مشتمل بر موضوعات ذیل میباشد:
مبحث اول: ایمان به رسول الله ج.
مبحث دوم: تصدیق رسول الله جدر هر آنچه خبر میدهد.
مبحث سوم: اطاعت از رسول الله جدر هر آنچه بدان امر میکند.
مبحث چهارم: دست کشیدن از هر آنچه از آن نهی کرده و باز میدارد.
مبحث پنجم: محبت رسول الله جبدون غلو و زیادهروی.
سپس در فصل چهارم از شرک که نقض کنندهی توحید است، سخن گفتهام و فصل آخر را با بشارت به پایان رساندم، بشارت برای هر کسی که این توحید شامل و خالص را که متضمن نفی و اثبات هر دو با هم میباشد، محقق گرداند. و عنوان آن «فضل محقق کردن توحید» میباشد.
برادر و دوست خوانندهام، اگر با صواب مواجه شدی پس حمد و منت برای الله ﻷمیباشد چرا که او صاحب فضل و عهدهدار بخشش است و اگر بر حرف یا معنایی اطلاع یافتی و دانستی که تغییر آن واجب است، از الله ﻷمیخواهم که تو را در اصلاح آن و ادای حق نصیحت در مورد آن موفق بگرداند، چرا که دین نصیحت و خیرخواهی است و انسان ذاتا ضعیف و ناتوان است و از خطا و اشتباه سالم و مبرا نمیباشد مگر اینکه الله ﻷاو را با توفیق و تایید خویش از خطا محفوظ بدارد.
برادر گرامی، اگر نظرت در مورد این تلاش متواضعانه مساعد نیست، امیدوارم که حداقل عیب و کجی آنرا تذکر دهی و این انشاءاللهتعالی ظن و گمان من نسبت به توست.
و از الله ﻷمیخواهم که صواب و درستی را بر ما روزی گردانده و ما را از لغزشها دور نموده و قلوبمان را صالح و اعمالمان را قبول بگرداند و آنها را خالص برای وجه کریمش قرار دهد و چشمانمان را با نصرت اسلام و عزت مسلمین روشن بگرداند. و همهی ما را با عمل به این دین گرامی بدارد و خاتمهی موحدین را بر ما روزی گرداند. و همهی ما را در زمره جماعت و گروه سید المرسلین حشر بفرماید. براستی که او عهدهدار آن و قادر و توانای بر آن میباشد.
وصلی الله وسلم علی نبینا محمد وعلی آله وأصحابه أجمعین.
نیازمند به عفو و بخشش الرحیم الرحمن
ابواحمد/محمد بن حسان
مصر- منصوره
ربیع الاول ۱۴۱۴ هـ
[۵] نگا: بحث لا إله إلا الله - ولاء وبراء. [۶] تیسیر الکریم الرحمن، للعلامة السعدی، تفسیر المائدة، ۵۰. [۷] الجامع لأحکام القرآن، (۶/۱۴۰) ط. دارالکتب العلمیة. [۸] جامع البیان، للطبری (۴/۲۹۱۹) ط. دارالسلام. [۹] تفسیر ابن کثیر (۵/۲۵۲) ط. دار أولاد الشیخ. [۱۰] انظر «خواطر علی طریق الدعوة جراح وأفراح» محمد حسان (ص۴۸) ط دارالمسلم.
شامل مباحث ذیل:
مبحث اول: لا إله إلا الله .... نفــی و اثبـــات
مبحث دوم: لا إله إلا الله .... ولاء و بـــــراء
مبحث سوم: لا إله إلا الله .... تحکیـم شریعـت
کلمهی توحید و اخلاص، اصل دین و اساس آن بوده و آن ستونی است که حامل فرض و سنت میباشد و «مَنْ كَانَ آخِرُ كَلَامِهِ لاَ إلهَ إِلَّا اللهُ دَخَلَ الْجَنَّةَ» [۱۱]. «و هر کس آخرین کلامش لا إله إلا الله باشد، وارد بهشت میشود».
و معنای لا إله إلا الله عبارت است از اینکه: هیچ معبود به حقی جز الله نیست؛ که مشتمل بر کفر به طاغوت و ایمان به الله ﻷ﴿ فَمَن يَكۡفُرۡ بِٱلطَّٰغُوتِ وَيُؤۡمِنۢ بِٱللَّهِ ﴾ [۱۲][البقرة: ۲۵۶] میباشد. پس اگر الوهیت را از غیرالله نفی کنی و آنرا تنها برای الله ﻷاثبات کنی، تو از کسانی خواهی بود که به طاغوت کفر ورزیده و به الله متعال ایمان آورده است. بر این اساس است که ابن قیم /میگوید: «نفی محض توحید نمیباشد و همچنین اثبات محض بدون نفی، توحید نیست. بدین ترتیب توحیدی نیست مگر اینکه متضمن نفی و اثبات باشد و این نیز حقیقت توحید میباشد».
از اینرو بایستی به شرح نفی و اثباتی که این کلمه مقتضی آن است، بپردازیم:
کلمهی طیبه، آلهه و انداد و طواغیت و ارباب را نفی میکند. و توحید خالص با اقسام سهگانهی آنرا تنها برای الله ﻷکه یکتاست و شریکی برای او نیست، ثابت میکند [۱۳].
اما تفصیل و بیان آن:
۱- آلهه: آلهه جمع اله میباشد و هر آنچه به عنوان معبودی به جای الله ﻷاتخاذ گردد، آن چیز در نزد کسی که آنرا به عنوان معبود گرفته و آنرا عبادت میکند، اله محسوب میگردد.
و «الإله» با علامت تعریف (الف و لام) همان الله میباشد که همزهی آن حذف شده و حرف لام در لام ادغام گردیده و تبدیل به یک لام مشدد شده است، همانطور که کسائی و فراء و دیگر اهل لغت میگویند و امام ابن قیم میگوید: «صحیح آن است که لفظ جلالهی الله مشتق بوده و اصل آن «الإله» میباشد [۱۴].
بنابراین «الإله» همان معبودی میباشد که مستحق عبادت است، چرا که الهی نمیباشد مگر اینکه عبادت شود و خالق و رازق و مدبرِ کسی که او را عبادت میکند، باشد و بر کسی که او را عبادت میکند قادر و توانا باشد، پس کسی که اینچنین نباشد قطعا اله نیست، گر چه ظالمانه پرستیده شود، بلکه او مخلوق و عبادتگزار میباشد.
«التَأَلُّه» به معنای تنسک و تعبد و «التَأْلِیْه» به معنای تعبید میباشد. [۱۵]
پس از این معنای مختصر برای ما تعریفات ذیل واضح میگردد تا اینکه پس از آن انشاءالله به مراد و مقصود برسیم. امام ابن قیم /میگوید: «الإله» همان معبود محبوبی است که قلبها با محبت او را عبادت میکنند و برای او خضوع و خشوع کرده و از او میترسند و بدو امید دارند و در سختیها به سوی او باز میگردند و او را در شرایط سخت و طاقت فرسا به فریاد میخوانند و در مصالح خویشتن بر او توکل کرده و بدو پناه میبرند و با ذکر آن آرامش مییابند و با حب آن آرام میگیرند. و اینها جز برای الله ﻷنمیباشد و بر این اساس است که «لا إله إلا الله» صادقترین و درستترین کلامهاست و اهل آن، اهل الله و حزب آن، حزب او میباشند و منکران آن دشمنان الله و از جمله مغضوبین و مورد خشم او میباشند. لذا این مساله، هستهای مرکزی است که دینی که محور و مدارش بر آن است، پیرامون آن میچرخد؛ بگونهای که اگر آن صحیح باشد، با آن هر مساله و حال و ذوقی صحیح میباشد و اگر بنده آنرا تصحیح نکند، فساد در علوم و اعمال و احوالش، ملازم وی میباشد [۱۶].
حافظ ابن رجب /میگوید: «الإله» اله کسی است که از روی تکریم، محبت، ترس، امید و توکل اطاعت میشود و از او خواسته شده و به درگاه او دعا میشود، نه اینکه در برابر او عصیان و نافرمانی صورت گیرد [۱۷]. و تمامی این حالات و اعمال شایسته کسی جز الله ﻷنیست.
بنابراین، کسی که مخلوق را در چیزی از این امور که ویژگیهای الوهیت میباشد، شریک الله ﻷگرداند، در واقع به میزان شراکتی که قائل شده، به اخلاص در «لا إله إلا الله» که به زبان آورده، خدشه وارد کرده و به همان اندازه به عبودیت مخلوق تن داده و در آن چیز عبودیت مخلوق را پذیرفته است [۱۸]. امام ابن قیم /میگوید [۱۹]: «الإله» کسی است که قلبها با محبت و انابت و تکریم و اجلال و تعظیم و خشوع و خضوع و ترس و امید و توکل او را عبادت میکنند». و در جای دیگر میگوید [۲۰]: «اسم الله بر این دلالت دارد که خداوند متعال مالوه و معبود است که همهی مخلوقات با محبت و تعظیم و خضوع و پناه بردن به او در نیازها و بلا و مصیبتها، او را عبادت میکنند. آن اسمی است که مسمای آن به طور مطلق تمام کمالات را در خود دارد و مسمای آن شایسته هر مدح و ستایش، هر مجد و ثنا بوده و تمام جلال و کمال از آن اوست و هر عزت و جمالی، هر خیر و احسان، هر نوع بخشش و فضل و نیکی از آن او و از سوی اوست. چرا که بر هر اندکی این اسم برده شود فراوان میگردد و هر ترس را میزداید و هر گرفتاری با آن به گشایشش منجر میشود؛ رهگشای هر هم و غمی است و هر تنگنایی به وسیلهی آن وسعت مییابد و هر ضعفی که خود را بدان آویخته، قوت گرفته و هر خواری به وسیله آن عزت یافته است و هر نیازمندی را بینیاز ساخته و هر سرگشتهای را پناه داده و هر شکست خوردهای را تایید و نصرت کرده و ضرر هر درماندهای را برطرف کرده است و هیچ آوارهای نبوده مگر آنکه پناهش داده است. پس آن اسمی است که گرفتاریها به وسیلهی آن از بین میروند و برکات به وسیلهی آن نازل میشوند و دعاها با آن اجابت مییابد و لغزشها راستی مییابند. گناهان کوچک دفع میشوند و نیکیها به وسیلهی آن جلب میگردند. آن اسمی است که زمین و آسمانها به وسیلهی آن پابرجا هستند. کتابها به وسیلهی آن نازل گشته و انبیاء فرستاده شدهاند. بدان وسیله قوانین الهی تشریع شده و حدود برپا گشتهاند. به سبب آن جهاد تشریع شده و انسانها به دو دستهی سعادتمند و شقاوتمند تقسیم گردیدهاند. روز حقیقی بزرگ و روز واقعه (روز قیامت) به وسیلهی آن تحقق مییابد. ترازوهای عدالت به وسیلهی آن وضع میشوند. پل صراط نصب میگردد و منظر بهشت و جهنم برپا میشود. به وسیلهی آن پروردگار عالمیان پرستش و ستایش میشود و به حقانیت آن فرستادگان مبعوث شدهاند. سوال در قبر و روز رستاخیر پیرامون آن است، دشمن به خاطر آن است و محاکمه نیز به سوی آن است. دوستی و دشمنی به سبب آن است و به وسیلهی آن هر کس که حقش را شناخت و آنرا برپا داشت سعادتمندی یافت و هرکس جهل ورزید و حق آنرا ترک گفت: شقاوتمند گردید» [۲۱].
بنابراین، اصل الوهیت عبادت میباشد و تأله همان تعبد میباشد. و بدین ترتیب معنای کلمهی توحید لا إله إلا الله آن است که هیچ معبود به حقی جز الله ﻷنیست.
پس کلمهی توحید نفی الوهیت از هر چیزی جز الله ﻷمیباشد. بنابراین جایز نیست که هیچ عبادتی با همهی صورتهای ظاهری و باطنی آن برای کسی جز الله ﻷانجام شود. و البته جایز نیست که به سوی هیچ الهی از آلهههای دروغین و ادعا شده و باطل توجه شود.
بنابراین کسی که چیزی از عبادات مختلف را برای غیرالله انجام دهد، در حقیقت در شرک افتاده است. پس عبادت امری در حاشیهی زندگی نبوده و بلکه بانگ ابتدایی در هر رسالتی میباشد: ﴿ أَنِ ٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ وَٱجۡتَنِبُواْ ٱلطَّٰغُوتَۖ ﴾[النحل: ۳۶] «که الله را بپرستید و از طاغوت دوری کنید». و در صحیحین از انس بن مالک ساز رسول الله جروایت است که فرمودند: «یَقُولُ اللهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى لِأَهْوَنِ أَهْلِ النَّارِ عَذَابًا: لَوْ كَانَتْ لَكَ الدُّنْیَا وَمَا فِیهَا، أَكُنْتَ مُفْتَدِیًا بِهَا؟ فَیَقُولُ: نَعَمْ، فَیَقُولُ: قَدْ أَرَدْتُ مِنْكَ أَهْوَنَ مِنْ هَذَا وَأَنْتَ فِی صُلْبِ آدَمَ: أَنْ لَا تُشْرِكَ وَلَا أُدْخِلَكَ النَّارَ فَأَبَیْتَ إِلَّا الشِّرْكَ» [۲۲]. «الله ﻷاز میان دوزخیان به آنکه کمترین عذاب را دارد میفرماید: اگر برای تو دنیا و آنچه که در آن است میبود آیا برای نجات خود آنها را فدیه میدادی؟ پس میگوید: بله، پس الله ﻷمیفرماید: براستی زمانیکه در صلب آدم بودی از تو کمتر از این را میخواستم و آن اینکه شرک نورزی و من تو را وارد آتش نکنم، اما تو ابا کرده و شرک ورزیدی».
این مشرک با مقصود الله متعال از خلق وی، مخالفت کرده است، چرا که الله ﻷمخلوقات را خلق نکرده و کتب را نازل نکرده و رسولان را نفرستاده و بهشت و جهنم را نیافریده مگر به خاطر این اصل بزرگ تا او را عبادت کرده و چیزی را با او شریک قرار ندهند، همانطور که الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَمَا خَلَقۡتُ ٱلۡجِنَّ وَٱلۡإِنسَ إِلَّا لِيَعۡبُدُونِ ٥٦ ﴾[الذاریات: ۵۶] «و من جن و انسان را نیافریدم مگر برای اینکه مرا عبادت کنند». علی ابن ابیطالب سدر تفسیر این آیه میگوید: «یعنی جنها و انسانها را خلق نکردم مگر بدین سبب که آنها را امر کنم که مرا عبادت کنند و آنها را به سوی عبادتم بخوانم» [۲۳]. و این مطلب را این آیه قرآن نیز تایید میکند که الله متعال میفرماید: ﴿ وَمَآ أُمِرُوٓاْ إِلَّا لِيَعۡبُدُوٓاْ إِلَٰهٗا وَٰحِدٗاۖ لَّآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَۚ سُبۡحَٰنَهُۥ عَمَّا يُشۡرِكُونَ ٣١ ﴾[التوبة: ۳۱] «بدیشان جز این دستور داده نشده است که: تنها خدای یگانه را بپرستند و بس. جز خدا معبود بر حقی نیست و او پاک و منزّه از شرک ورزی و چیزهائی است که ایشان آنها را شریک قرار میدهند». و آیاتی که بر این موضوع دلالت دارند، بسیار میباشند و همهی آنها بر این تاکید دارند که الله ﻷمخلوقات را خلق نکرده است مگر برای عبادتش به یگانگی و بدون اینکه شریک برای او قائل شوند. در آینده به طور مفصل در بحث توحید الوهیت به این مساله میپردازیم.
اما معنای عبادت: عبادت اسم جامعی است که در برگیرندهی تمامی اقوال و اعمال ظاهری و باطنی میباشد که الله ﻷآنها را دوست داشته و بدان راضی میباشند. بنا بر این تعریف، عبادت شامل نماز، زکات، روزه، حج، راستگویی، ادای امانت، نیکی به پدر و مادر، صلهی رحم، وفای به عهد، امر به معروف و نهی از منکر، جهاد با کفار و منافقین، نیکی به همسایه و یتیم و مسکین و ابن سبیل و برده و حیوانات و دعا و ذکر و قرائت و امثال این عبادات ظاهری و همچنین محبت الله ﻷو رسولش و خشیت الله متعال و انابت، اخلاص داشتن در دین برای او و صبر در برابر حکمت و شکر نعمتش و راضی بودن به قضایش و توکل بر او و امید به رحمتش و ترس از عذابش و دیگر عبادات باطنی همچون اینها برای الله ﻷمیباشد [۲۴]. و لُب عبادت کمال حب به همراه کمال تواضع و فروتنی در برابر الله ﻷمیباشد [۲۵]. بدین ترتیب تمامی دین با انجام آنچه الله ﻷبدان امر نموده و ترک آنچه از آن نهی کرده، عبادت میباشد. امام ابن قیم /میگوید: [۲۶]
والأمر و النهی الذی هو دینه
و جــزاؤه یـــوم المعاد الثانی
«و امر و نهی دین اوست و پاداش او در روز قیامت میباشد».
بنابراین، مقصود از عبادتی که مخلوقات به منظور آن خلق شدهاند، عبادتی خالصانه و بدور از آغشته شدن آن با هرگونه شرک ورزیدنی با عبادت نمودن چیزی غیر از الله ﻷهر چه باشد و یا هر کس که باشد، میباشد. اعمال صرفاً صحیح نمیباشد مگر با برائت و بیزاری از عبادتِ هر آنچه به جای الله ﻷعبادت میشود همانطور که الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ وَلَا تُشۡرِكُواْ بِهِۦ شَيۡٔٗا ﴾[النساء: ۳۶] «(تنها) الله را عبادت کنید و (بس. و هیچ کس و) هیچ چیزی را شریک او مکنید». در این آیه الله ﻷامر به عبادتی را که آنرا فرض قرار داده مقرون به نهی از شرکی که آنرا حرام نموده و آن شرک در عبادت میباشد، ذکر کرده است. لذا آیهی کریمه بر آن دلالت دارد که اجتناب و پرهیز از شرک، در صحت عبادت شرط میباشد، الله متعال میفرماید: ﴿ وَلَوۡ أَشۡرَكُواْ لَحَبِطَ عَنۡهُم مَّا كَانُواْ يَعۡمَلُونَ ٨٨ ﴾[الأنعام: ۸۸] «اگر شرک میورزیدند، هر آنچه میکردند هدر میرفت (و اعمال خیرشان ضائع میشد و خرمن طاعتشان به آتش شرک میسوخت)».
بنابراین، پس «الإله» همان معبود و «التَأَلُّه» همان پارسایی و پرهیزگاری و الوهیت اصل آن عبادت و لا إله إلا الله معنایش هیچ معبود به حقی جز الله نیست، میباشد. الله متعال میفرماید: ﴿ ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلۡحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدۡعُونَ مِن دُونِهِۦ هُوَ ٱلۡبَٰطِلُ وَأَنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلۡعَلِيُّ ٱلۡكَبِيرُ ٦٢ ﴾[الحج: ۶۲] «این بدان علت است که خداوند حق میباشد و آنچه غیر از او مشرکان به فریاد میخوانند باطل و خداوند برتر و بزرگ است».
۲- انداد: «ند» عبارت است از مثل و مانند و همسان و نظیر و شبیه.
ابن قیم /میگوید [۲۷]: «الند» به معنای شبیه است، گفته میشود: «فلان ند فلان و نَدیده»، فلانی ند فلانی است یعنی شبیه و مانند اوست.
لذا قرار دادن ند و همانند برای الله ﻷبه معنای انجام دادن عبادت یا بخشی از آن برای غیرالله میباشد درحالیکه کلمهی توحید لا إله إلا الله نفی همانند گرفتن برای الله ﻷو خالص گردانیدن عبادت تنها برای الله ﻷمیباشد. الله متعال میفرماید: ﴿ فَلَا تَجۡعَلُواْ لِلَّهِ أَندَادٗا وَأَنتُمۡ تَعۡلَمُونَ ٢٢ ﴾[البقرة: ۲۲] «پس برای الله ﻷهمتایانی قرار ندهید درحالیکه شما میدانید». امام ابنکثیر در تفسیر این آیه میگوید [۲۸]: «از ابن عباس روایت است که معنی آیه را چنین تفسیر میکند: یعنی همانندها و همتایانی را که نه نفع میرساند و نه ضرر، در عبادت با الله ﻷشریک قرار ندهید. درحالیکه میدانید پروردگاری که شما را روزی میدهد، غیر او نیست و توحیدی که رسول الله جشما را به سوی آن میخواند حق بوده و در آن شکی نیست» [۲۹].
و از ابن عباس بدر تفسیر این کلام الله ﻷ﴿ فَلَا تَجۡعَلُواْ لِلَّهِ أَندَادٗا ﴾روایت است که فرمود: «الأنداد: عبارت است از شرکی که از راه رفتن مورچه بر سنگی صاف و سیاه در شب تاریک مخفیتر است. و مثال آن این است که بگوید: فلانی، به الله و زندگی تو یا زندگی من سوگند. یا اینکه بگوید: اگر این سگ نبود، دیشب دزدان به خانهی ما میآمدند. و اگر مرغابی در منزل نبود دزدان میآمدند. و مانند سخن شخصی به دوستش که میگوید: آنچه الله ﻷو تو بخواهی. و اینکه شخصی بگوید: اگر الله و فلانی نبود.
همراه الله ﻷ، فلان و فلان را قرار مده، چرا که تمامی اینها شرک به اوست [۳۰]و اینها همه از انواع شرک اصغر میباشند، چرا که همانند و همتا گرفتن برای الله ﻷبر دو قسم میباشد [۳۱]:
الف) اینکه کسی آن همانند و شبیه و نظیر را در انواع عبادات یا برخی از آنها شریک الله ﻷقرار دهد، که چنانکه پیشتر گذشت این نوع، شرک اکبر میباشد (که صاحبش را از دین خارج میکند).
ب) و نوعی که شرک اصغر میباشد، همچون اینکه شخصی بگوید: آنچه که الله و تو بخواهی؛ اگر الله نبود و تو نیز نبودی و همچون ریای اندک. چرا که از رسول الله جثابت است زمانیکه شخصی به ایشان گفت: آنچه که الله ﻷو تو بخواهی، فرمودند: «أَجَعَلتَنِی للهِ نِدًّا؟ بل قُل: ما شاء اللهُ وَحدَهُ». «آیا مرا همتایی برای الله ﻷقرار میدهی؟ بلکه بگو: آنچه که تنها الله ﻷبخواهد» [۳۲].
اما شرک اکبر یعنی همانند و شبیه و همتا گرفتن برای الله ﻷدر عبادت، که در این مورد حدیث عبدالله بن مسعود سمیباشد که روایت میکند رسول الله جفرمودند: «من مات و هو یدعو من دون الله نداً دخل النار». «هر کس بمیرد درحالیکه غیر از الله ﻷ، خداگونههایی را خوانده باشد، وارد آتش میشود» [۳۳].
امام ابن قیم /میگوید [۳۴]:
و الـشرك فاحذره: فشـرك ظاهر
ذا قسم لیس بقابل الغفران
و هــو اتخاذ الند للرحمــن أیا
كـان من حجر و من إنسان
یدعـوه أو یـرجـوه ثـم یخـافه
ویـحبـه كمـحبة الدیـان
«و از شرک پرهیز کن چرا که شرک آشکار بوده و تقسیماتی دارد و قابل بخشش نیست و عبارت است از همتا و همانند گرفتن برای پروردگار رحمن، هر چه که باشد، سنگی و یا انسانی که او را بخواند یا به وی امید داشته و سپس از او بترسد و بدو همچون محبتی که با الله ﻷدارد محبت داشته باشد».
مشرکان روزگار رسول الله جدر عبادت بتها تنها به همتا و همانند گرفتن برای الله ﻷتا این حد بسنده نکردند، - بنگر چگونه بوده است - بلکه صورتهای دیگری از انواع شرک را مرتکب میشدند، همچون طلب یاری از غیرالله و ترس از غیرالله و امید به غیر او؛ و بدین ترتیب همتاها و همانندها به شکلها و صورتهای متفاوتی علاوه بر صورتی که عموماً مشرکان بدان مشغول بودند، بوده است. آری چه بسیار از مردماناند - مگر کسانی که پروردگارت بر آنها رحم کند - که همتاها و همانندهایی برای الله ﻷاتخاذ کرده یا اینکه به جای الله ﻷخداگونههایی را برگزیدهاند که آنها را همچون الله ﻷیا بیشتر از او دوست دارند و این محبت بر دیوارهای قلوبشان نقش بسته است و در پیشگاه آن کمال خضوع و خشوع و فروتنی و انقیاد و التزام و تسلیم و فرمانبرداری و محبت و جلب رضایت تقدیم میکند، درحالیکه این اعمال را برای کسی که مستحق کمال خضوع و خشوع و کمال حب است یعنی الله ﻷکه یکتا و شریکی ندارد، تقدیم نمیکنند. و در حقیقت الله ﻷاز این صنف خبیث در کلامش یاد کرده و میفرماید: ﴿ وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ ٱللَّهِ أَندَادٗا يُحِبُّونَهُمۡ كَحُبِّ ٱللَّهِۖ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَشَدُّ حُبّٗا لِّلَّهِۗ ﴾[البقرة: ۱۶۵] «و دستهای از مردم هستند که همتایانی برای الله میگیرند و آنها را مانند الله دوست میدارند». یعنی، کسانی که ایمان آوردهاند، محبتشان نسبت به الله ﻷبسیار بیشتر از محبت صاحبان همتاها و خداگونهها نسبت به همتاها و خداگونههایی که برگزیدهاند میباشد، چرا که روشنایی چشم مومن و آرامش و خوشی آن در محبت الله و رسولش جبیشتر از هر آنچه که غیر آنهاست، میباشد. بلکه اگر در بین کفر و افتادن در آتش، مختار شود، حتما افتادن در آتش را اختیار کرده و به الله عزیز و غفار، کفر نمیورزد.
این محبتی است که نظیری برای آن وجود ندارد. چرا که مقتضای آن، مقدم داشتن محبوب بر نفس و مال و فرزند میباشد. در صحیحین از انس بن مالک سروایت است که رسول الله جفرمودند: «ثَلَاثٌ مَنْ كُنَّ فِیهِ وَجَدَ بِهِنَّ حَلَاوَةَ الْإِیمَانِ: مَنْ كَانَ اللهُ وَرَسُولُهُ أَحَبَّ إِلَیْهِ مِمَّا سِوَاهُمَا، وَأَنْ یُحِبَّ الْمَرْءَ لَا یُحِبُّهُ إِلَّا لِلَّهِ، وَأَنْ یَكْرَهَ أَنْ یَعُودَ فِی الْكُفْرِ بَعْدَ أَنْ أَنْقَذَهُ اللهُ مِنْهُ، كَمَا یَكْرَهُ أَنْ یُقْذَفَ فِی النَّارِ» [۳۵]. «سه خصلت است که هرکس این سه خصلت را دارا باشد، به سبب آنها حلاوت و شیرینی ایمان را میچشد. کسیکه الله و رسولش نزد وی محبوبتر از هر چه غیر از آنها باشد. و اینکه شخصی را جز به خاطر الله ﻷدوست نداشته باشد (و محبتش با وی فقط به خاطر الله ﻷباشد) و اینکه پس از آنکه الله ﻷاو را از کفر نجات داده، برگشت به کفر چنان برایش ناگوار باشد که افتادن در آتش برایش ناگوار است».
شیخ الاسلام ابن تیمیه /میگوید [۳۶]: «برای قلب شادی و سرور و لذتی کامل نمیباشد مگر در محبت الله و تقرب جستن به سوی او با آنچه که الله ﻷدوست دارد. و محبت او ممکن نیست مگر با اعراض از هر محبوبی غیر او. و این حقیقت لا إله إلا الله میباشد و این ملت ابراهیم خلیل علیه الصلاة والسلام و سایر انبیاء و مرسلین که سلام و درود الله ﻷبر همهی آنها باد، میباشد».
بنابراین، کلمهی توحید عبارت است از: نفی انداد و همانندها و خداگونههایی که همراه الله یا به جای الله ﻷعبادت میشود و یگانگی الله تبارک و تعالی با عبادت خالصانه با دو رکن کمال مطیع بودن همراه کمال محبت تنها برای الله ﻷ؛
۳- طواغیت: «الطاغوت» مشتق از طغیان به معنای از حد گذشتن میباشد. عمر بن خطاب سمیگوید: «الطاغوت: الشیطان» [۳۷]طاغوت شیطان است.
و مالک /میگوید: «الطاغوت: كل ما عبد من دون الله» [۳۸]«طاغوت عبارت است از هرآنچه که غیر از الله ﻷعبادت میشود».
امام طبری در تفسیرش میگوید [۳۹]: به نظر من دیدگاه درست و صحیح در مورد طاغوت آن است که طاغوت عبارت است از هر آنچه که بر الله ﻷطغیان و سرکشی کند و بدین ترتیب به جای الله ﻷعبادت میشود، چه این عبادت با اجبار و قدرت بر کسانی که او را عبادت میکنند، باشد و یا با اطاعت (اختیاری) کسانی که او را عبادت میکنند باشد. که این معبود میتواند انسان و یا شیطان و یا بارگاه و یا بتی و یا هر چیز دیگری باشد.
و امام ابن قیم /برای طاغوت حد و حدود جامعی را بیان کرده است، آنجا که میگوید [۴۰]: «طاغوت عبارت است از هر بندهای که از حد خود تجاوز کند، چه معبود باشد و یا از او پیروی شود و یا اینکه از او اطاعت شود؛ بنابراین طاغوت هر ملت، همان کسی است که به جای الله متعال و رسولش، حاکمیت و داوری امور خود را به نزد وی میبرند یا اینکه به جای الله ﻷاو را میپرستند یا بیآنکه دلیلی از سوی خداوند متعال داشته باشند از آن تبعیت میکنند و یا در چیزی که نمیدانند که اطاعت از خداست یا غیر خدا از او اطاعت میکنند (جاهلانه از او اطاعت میکنند) پس اینان طاغوتهای عالَم هستند که هرگاه در آنها و به همراه آنها در احوال مردم تامل کنی، درخواهی یافت که بیشتر آنها از عبادت الله متعال رویگردان و مشغول عبادت طاغوتیان هستند. از اطاعت فرستادهی الله متعال سربرتافته و به اطاعت طاغوت و تبعیت از آن درآمدهاند. و اینها بر روش نجات یافتگان رستگار این امت یعنی صحابه و پیروان آنها، حرکت نکرده و در مسیر هدف و مقصد و نیت آنها گام ننهادند. بلکه با آنها در روش و هدف مخالفت کردند.
درحالیکه هیچ نبی یا رسولی نبوده است مگر اینکه قومش را به سوی ایمان به الله ﻷو عبادت کردن الله ﻷبه یگانگی و کفر ورزیدن به طاغوت با همهی انواع و صورتهایی که حد و حدودی برای آنها نمیباشد، دعوت دادهاند. و برای طاغوت در هر زمانی، لغتی و در هر عصری منهج و اسلوبی و در هر دورهای زبان و بلکه هزاران هزار زبان میباشد.
شیخ محمد بن عبدالوهاب /میگوید [۴۱]: «الله ﻷبر تو رحم کند، بدان، اولین امری که الله ﻷبر فرزندان آدم فرض کرده، کفر به طاغوت و ایمان به الله ﻷمیباشد. و دلیل آن کلام الله متعال میفرماید: ﴿ وَلَقَدۡ بَعَثۡنَا فِي كُلِّ أُمَّةٖ رَّسُولًا أَنِ ٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ وَٱجۡتَنِبُواْ ٱلطَّٰغُوتَۖ ﴾[النحل: ۳۶] «ما به میان هر ملّتی پیامبری را فرستادهایم (و محتوای دعوت همه پیامبران این بوده است) که الله ﻷرا بپرستید و از طاغوت دوری کنید».
اما صفت کفر به طاغوت آن است که معتقد به بطلان عبادت غیرالله باشی و آنرا ترک گفته و نسبت به آن بغض و عداوت و کینه و دشمنی داشته و به اهل آن کافر و با آنها مبارزه کنی.
اما معنای ایمان به الله متعال آن است که معتقد باشی تنها الله ﻷهمان اله معبود میباشد و نه غیر او؛ و همهی انواع عبادت را خالصانه برای او قرار دهی و تمامی عبادات را از هر معبودی غیر او نفی کنی و اهل اخلاص را دوست داشته و با آنها دوستی کنی و با اهل شرک بغض و عداوت داشته و با آنها دشمنی کنی. و این ملت ابراهیم علیه الصلاة والسلام است که هرکس از آن سر باز زده و رویگردان شود، خود را خوار و کوچک میدارد. و این الگو و اسوهای است که الله ﻷاز آن خبر داده است آنجا که میفرماید: ﴿ قَدۡ كَانَتۡ لَكُمۡ أُسۡوَةٌ حَسَنَةٞ فِيٓ إِبۡرَٰهِيمَ وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ إِذۡ قَالُواْ لِقَوۡمِهِمۡ إِنَّا بُرَءَٰٓؤُاْ مِنكُمۡ وَمِمَّا تَعۡبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ كَفَرۡنَا بِكُمۡ وَبَدَا بَيۡنَنَا وَبَيۡنَكُمُ ٱلۡعَدَٰوَةُ وَٱلۡبَغۡضَآءُ أَبَدًا حَتَّىٰ تُؤۡمِنُواْ بِٱللَّهِ وَحۡدَهُۥٓۥٓ ﴾[الممتحنة: ۴] «(رفتار و کردار) ابراهیم و کسانی که بدو گرویده بودند، الگوی خوبی برای شما است، بدانگاه که به قوم خود گفتند: ما از شما و از چیزهائی که بغیر از الله میپرستید، بیزار و گریزانیم و شما را قبول نداریم و در حق شما بیاعتنائیم و دشمنانگی و کینهتوزی همیشگی میان ما و شما پدیدار آمده است، تا زمانیکه به خدای یگانه ایمان آورید». و طاغوت در مورد هر آنچه غیر از الله ﻷعبادت میشود، عام میباشد لذا هر آنچه غیر از الله ﻷعبادت میشود و راضی به این عبادت است، چه معبود یا کسی باشد که از وی پیروی شده و یا اطاعت شوندهای در مسیری غیر از اطاعت الله و رسولش باشد، طاغوت میباشد.
طواغیت بسیارند اما رأس آنها پنج گروه میباشند:
۱- شیطان که به سوی عبادت غیرالله دعوت میدهد و دلیل آن کلام الله ﻷاست که میفرماید: ﴿ أَلَمۡ أَعۡهَدۡ إِلَيۡكُمۡ يَٰبَنِيٓ ءَادَمَ أَن لَّا تَعۡبُدُواْ ٱلشَّيۡطَٰنَۖ إِنَّهُۥ لَكُمۡ عَدُوّٞ مُّبِينٞ ٦٠ ﴾[یس: ۶۰] «ای فرزندان آدم، آیا با شما پیمان نبستم که شیطان را نپرستید زیرا دشمن آشکار شماست».
۲- حاکم مستبدی که احکام الله ﻷرا تغییر میدهد. و دلیل آن کلام الله ﻷاست که میفرماید: ﴿ أَلَمۡ تَرَ إِلَى ٱلَّذِينَ يَزۡعُمُونَ أَنَّهُمۡ ءَامَنُواْ بِمَآ أُنزِلَ إِلَيۡكَ وَمَآ أُنزِلَ مِن قَبۡلِكَ يُرِيدُونَ أَن يَتَحَاكَمُوٓاْ إِلَى ٱلطَّٰغُوتِ وَقَدۡ أُمِرُوٓاْ أَن يَكۡفُرُواْ بِهِۦۖ وَيُرِيدُ ٱلشَّيۡطَٰنُ أَن يُضِلَّهُمۡ ضَلَٰلَۢا بَعِيدٗا ٦٠ ﴾[النساء: ۶۰] «(ای پیامبر!) آیا تعجّب نمیکنی از کسانیکه میگویند که آنان بدانچه بر تو نازل شده و بدانچه پیش از تو نازل شده ایمان دارند (ولی با وجود تصدیق کتابهای آسمانی، به هنگام اختلاف) میخواهند داوری را به پیش طاغوت ببرند (و حکم او را به جای حکم الله ﻷبپذیرند؟!). و حال آن که بدیشان فرمان داده شده است که (به الله ایمان داشته و) به طاغوت ایمان نداشته باشند. و اهریمن میخواهد که ایشان را بسی گمراه (و از راه حق و حقیقت بدر) کند».
۳- کسی که به غیر ما أنزل الله حکم میکند. و دلیل آن کلام الله ﻷاست که میفرماید: ﴿ وَمَن لَّمۡ يَحۡكُم بِمَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡكَٰفِرُونَ ٤٤ ﴾ [۴۲][المائدة: ۴۴] «و (بدانید که) هرکس برابر آن چیزی حکم نکند که خداوند نازل کرده است او و امثال او بیگمان کافرند».
۴- هرآنکه ادعای علم غیب میکند. و دلیل آن کلام الله ﻷاست که میفرماید: ﴿ عَٰلِمُ ٱلۡغَيۡبِ فَلَا يُظۡهِرُ عَلَىٰ غَيۡبِهِۦٓ أَحَدًا ٢٦ إِلَّا مَنِ ٱرۡتَضَىٰ مِن رَّسُولٖ فَإِنَّهُۥ يَسۡلُكُ مِنۢ بَيۡنِ يَدَيۡهِ وَمِنۡ خَلۡفِهِۦ رَصَدٗا ٢٧ ﴾[الجن: ۲۶-۲۷] «داننده غیب الله است و هیچ کسی را بر غیب خود آگاه نمیسازد. مگر پیامبری که از او خوشنود باشد. الله (برای حفظ آن مقدار غیبی که او را از آن مطّلع میکند، از میان فرشتگان) محافظان و نگهبانانی در پیش و پس او روان میدارد». و نیز میفرماید: ﴿ وَعِندَهُۥ مَفَاتِحُ ٱلۡغَيۡبِ لَا يَعۡلَمُهَآ إِلَّا هُوَۚ وَيَعۡلَمُ مَا فِي ٱلۡبَرِّ وَٱلۡبَحۡرِۚ وَمَا تَسۡقُطُ مِن وَرَقَةٍ إِلَّا يَعۡلَمُهَا وَلَا حَبَّةٖ فِي ظُلُمَٰتِ ٱلۡأَرۡضِ وَلَا رَطۡبٖ وَلَا يَابِسٍ إِلَّا فِي كِتَٰبٖ مُّبِينٖ ٥٩ ﴾[الأنعام: ۵۹] «گنجینههای غیب و کلید آنها در دست الله است و کسی جز او از آنها آگاه نیست. و خداوند از آنچه در خشکی و دریا است آگاه است. و هیچ برگی (از گیاهی و درختی) فرو نمیافتد مگر این که از آن خبردار است. و هیچ دانهای در تاریکیهای (درون) زمین و هیچ چیز تر و یا خشکی نیست که فرو افتد، مگر این که (الله از آن آگاه و در علم الله پیدا است و) در لوح محفوظ ضبط و ثبت است».
۵- کسی که غیر از الله ﻷعبادت میشود درحالیکه راضی به این عبادت میباشد. و دلیل آن کلام الله ﻷاست که میفرماید: ﴿ وَمَن يَقُلۡ مِنۡهُمۡ إِنِّيٓ إِلَٰهٞ مِّن دُونِهِۦ فَذَٰلِكَ نَجۡزِيهِ جَهَنَّمَۚ كَذَٰلِكَ نَجۡزِي ٱلظَّٰلِمِينَ ٢٩ ﴾[الأنبیاء: ۲۹] «هرکس از ایشان (که فرشتگان و مأموران اجرا فرمان خداوند هستند، به فرض) بگوید غیر از الله من هم معبودی هستم، سزای وی را دوزخ میگردانیم. سزای ظالمان (دیگری را هم که با ادّعاء ربوبیت و شرک به خویشتن ستم کنند) همین خواهیم داد».
بدان که انسان، به الله ﻷمومن نمیشود مگر با کفر به طاغوت؛ و دلیل آن کلام الله ﻷاست که میفرماید: ﴿ لَآ إِكۡرَاهَ فِي ٱلدِّينِۖ قَد تَّبَيَّنَ ٱلرُّشۡدُ مِنَ ٱلۡغَيِّۚ فَمَن يَكۡفُرۡ بِٱلطَّٰغُوتِ وَيُؤۡمِنۢ بِٱللَّهِ فَقَدِ ٱسۡتَمۡسَكَ بِٱلۡعُرۡوَةِ ٱلۡوُثۡقَىٰ لَا ٱنفِصَامَ لَهَاۗ وَٱللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ٢٥٦ ﴾[البقرة: ۲۵۶] «در دین اجباری نیست، براستی که هدایت از گمراهی جدا شده است. پس هرکس که به طاغوت کفر ورزد و به الله ایمان بیاورد، براستی که به دستاویز محکمی چنگ زده است که گسستنی نیست و خداوند شنوای داناست».
و «رشد» دین محمد جو «غی» دین ابوجهل میباشد. و «عروة الوثقی» شهادت لاإله إلاالله که متضمن نفی و اثبات است، میباشد بگونهای که تمامی انواع عبادات را برای غیرالله نفی و همهی انواع عبادات را تنها برای الله ﻷکه یکتاست و شریکی ندارد، ثابت کند».
همچنین حافظ ابن کثیر /در تفسیر این آیه میگوید [۴۳]: این کلام الله ﻷ﴿ فَمَن يَكۡفُرۡ بِٱلطَّٰغُوتِ وَيُؤۡمِنۢ بِٱللَّهِ ﴾بدین معناست که هر کس از خداگونهها و بتها و آنچه که شیطان به سوی آن میخواند و نیز از عبادت هر آنچه که غیر از الله ﻷعبادت میشود، دست کشیده و توحید را پذیرفته و الله ﻷرا به یگانگی عبادت کند و شهادت دهد که هیچ معبود به حقی جز الله نیست، ﴿ فَقَدِ ٱسۡتَمۡسَكَ بِٱلۡعُرۡوَةِ ٱلۡوُثۡقَىٰ ﴾«به محکمترین دستاویز چنگ زده است». یعنی: در امرش ثابت گشته و بر راه راست و حقیقت و صراط مستقیم استوار شده است. بنابراین، کلمهی توحید لا إله إلا الله عبارت است از نفی همهی طواغیت و کفر ورزیدن به همهی آنها با انواع اشکال و صورتهای آن و برائت و بیزاری جستن از همهی آنها و ایمان آوردن به یکتایی الله ﻷو بازگرداندن کامل عبادت برای او بدون قائل شدن هیچگونه شریکی.
لذا هرکس چیزی غیر از الله ﻷرا عبادت کند، براستی که طاغوت را عبادت کرده است. پس اگر معبودش فردی صالح باشد، در واقع عبادت آن عبادت کننده، برای شیطان میباشد که او را به سوی عبادت آن فرد صالح دعوت داده و این عمل را برای وی مزین ساخته است، همانطور که الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَيَوۡمَ يَحۡشُرُهُمۡ جَمِيعٗا ثُمَّ يَقُولُ لِلۡمَلَٰٓئِكَةِ أَهَٰٓؤُلَآءِ إِيَّاكُمۡ كَانُواْ يَعۡبُدُونَ ٤٠ قَالُواْ سُبۡحَٰنَكَ أَنتَ وَلِيُّنَا مِن دُونِهِمۖ بَلۡ كَانُواْ يَعۡبُدُونَ ٱلۡجِنَّۖ أَكۡثَرُهُم بِهِم مُّؤۡمِنُونَ ٤١ ﴾[سبأ: ۴۰-۴۱] «(یادآور شو) روزی را که خداوند جملگی آنان را گرد میآورد و سپس به فرشتگان (رو در روی فرشتهپرستان) میگوید: آیا اینان شما را (به جای من) پرستش میکردهاند؟! میگویند: تو منزّهی (از این نسبتهای ناروائی که به ساحت مقدّست دادهاند، ما به هیچ وجه با این گروه ارتباط نداشتهایم) و تنها تو یار و یاور ما بودهای نه آنان. بلکه ایشان جنّیان را میپرستیدهاند و اکثر آنان بدیشان ایمان داشتهاند». و نیز الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَيَوۡمَ نَحۡشُرُهُمۡ جَمِيعٗا ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِينَ أَشۡرَكُواْ مَكَانَكُمۡ أَنتُمۡ وَشُرَكَآؤُكُمۡۚ فَزَيَّلۡنَا بَيۡنَهُمۡۖ وَقَالَ شُرَكَآؤُهُم مَّا كُنتُمۡ إِيَّانَا تَعۡبُدُونَ ٢٨ فَكَفَىٰ بِٱللَّهِ شَهِيدَۢا بَيۡنَنَا وَبَيۡنَكُمۡ إِن كُنَّا عَنۡ عِبَادَتِكُمۡ لَغَٰفِلِينَ ٢٩ ﴾[یونس: ۲۸-۲۹] «روزی(برای رسیدگی به حساب و کتاب مردم) جملگی (کافران و مؤمنان) را گرد میآوریم و سپس به کافران میگوئیم: شما و معبودهایتان در جای خود بایستید. بعد آنها را از هم جدا میسازیم (و ایشان را مقابل معبودهایشان نگاه میداریم و در میان طرفین به داوری میپردازیم) و معبودهایشان میگویند: شما ما را نپرستیدهاید (بلکه به وسوسه شیطان و به سخن دل گوش فرا دادهاید و مجسّمه ما را به خاطر منافع خود پرستش نمودهاید. معبود حق ذات پاک پروردگار است و بس). همین بس که الله میان ما و شما گواه است که ما بدون شک از عبادت شما بیخبر بودهایم».
و اگر آن معبود از کسانی باشد که به سوی عبادت کردن خویش فرا میخواند، همچون طواغیت، یا اینکه آن معبود درخت یا سنگ یا قبری باشد همچون لات و عزی و منات و دیگر بتهایی که مشرکان از صالحان و نیکان و فرشتگان میسازند و آنها را عبادت میکنند، همگی اینها از جمله طواغیتی میباشند که الله ﻷبندگانش را امر کرده که به عبادت آنها کفر بورزند و از آنها و از عبادت هر آنچه غیر از الله ﻷعبادت میشود، هرکس که باشد، برائت و بیزاری جویند، همانطور که الله متعال میفرماید: ﴿ وَإِذۡ قَالَ إِبۡرَٰهِيمُ لِأَبِيهِ وَقَوۡمِهِۦٓ إِنَّنِي بَرَآءٞ مِّمَّا تَعۡبُدُونَ ٢٦ إِلَّا ٱلَّذِي فَطَرَنِي ﴾[الزخرف: ۲۶-۲۷] «(ای پیامبر!) برای تکذیب کنندگان معاصر بیان کن گوشهای از داستان ابراهیم را. وقتی ابراهیم به پدر و قوم خود گفت: من از معبودهائی که میپرستید بیزارم. بجز آن معبودی که مرا آفریده است». در این آیه ابراهیم علیه الصلاة والسلام از میان همهی معبودان جز کسی که او را خلق کرده، استثنا نکرد و این معنای لا إله إلا الله میباشد [۴۴].
۴- الأرباب: «ربُّ و ربُّ كل شیء» به معنای مالک و صاحب آن چیز میباشد. و «الرب» با الف و لام تعریف اسمی از اسماء الله ﻷمیباشد. و همانطور که علامه ابن قیم /میگوید [۴۵]: «اسم «الرب» برای الله ﻷدر برگیرنده همهی مخلوقات میباشد، چرا که او پروردگار هر چیزی و خالق آن است و بر آن قادر است، هیچ چیزی از ربوبیت او خارج نمیشود و هر آنچه که در آسمانها و زمین است، بندهی او و در قبضهی او و تحت فرمانروایی اوست».
و واسطی میگوید: «الرب» همان ذاتی است که در ابتدا خالق و سپس به ذریعه غذا پرورش دهنده و در انتها نیز مغفرت کننده میباشد» [۴۶].
لیکن افرادی از بشر هستند که اربابها و خداگونههایی به غیر از الله ﻷاتخاذ میکنند. همانطور که الله ﻷمیفرماید: ﴿ ٱتَّخَذُوٓاْ أَحۡبَارَهُمۡ وَرُهۡبَٰنَهُمۡ أَرۡبَابٗا مِّن دُونِ ٱللَّهِ ﴾[التوبة: ۳۱] «یهودیان و نصاری علاوه از الله، علماء دینی و پارسایان خود را هم به خدائی پذیرفتهاند». علامه رازی /میگوید [۴۷]: «اکثر مفسرین گفتند: مقصود از ارباب این نیست که آنها معتقد بودند که احبار و رهبان پروردگار جهان هستند، بلکه مقصود آن است که مردم از آنها در آنچه بدان امر کرده و از آن نهی میکردند، اطاعت میکردند. احبار علما و رهبان عبادتگزاران میباشند» [۴۸].
این آیه را رسول الله جبرای عدی بن حاتم ستفسیر کردند. عدی سمیگوید: زمانیکه مسلمان شده و بر رسول الله جوارد شدم و این آیه بر من خوانده شد، گفتم: آنها علما و عبادتگزارانشان را عبادت نمیکردند. پس رسول الله جفرمودند: «بَلَى، إِنَّهُمْ حَرَّمُوا عَلَیْهِمُ الْحَلَالَ وَحَلَّلوا لَهُمُ الْحَرَامَ، فَاتَّبَعُوهُمْ، فَذَلِكَ عِبَادَتُهُمْ إِیَّاهُمْ» [۴۹]. «بلکه آنها را میپرستیدند، آنها برای مردم حلال را حرام و حرام را حلال میکردند و مردم از آنها تبعیت و پیروی میکردند، که این عبادت مردم برای آنها میباشد».
ابوالعالیه میگوید: «از احبار و رهبان، درخواست نصیحت و راهنمایی میکنند درحالیکه کتاب الله ﻷرا پشت سر قرار دادهاند» [۵۰]. بر این اساس است که الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَمَآ أُمِرُوٓاْ إِلَّا لِيَعۡبُدُوٓاْ إِلَٰهٗا وَٰحِدٗاۖ لَّآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَۚ سُبۡحَٰنَهُۥ عَمَّا يُشۡرِكُونَ ٣١ ﴾[التوبة: ۳۱] «بدیشان جز این دستور داده نشده است که: تنها خدای یگانه را بپرستند و بس. جز الله معبودی نیست و او پاک و منزّه از شرکورزی و چیزهائی است که ایشان آنها را انباز قرار میدهند».
قطعاً حلال آن چیزی است که الله متعال آنرا حلال کرده و حرام نیز آن چیزی است که الله ﻷآنرا حرام قرار داده و دین آنچیزی است که الله ﻷآنرا تشریع کرده است.
شیخ الاسلام در معنای این کلام الله ﻷ: ﴿ ٱتَّخَذُوٓاْ أَحۡبَارَهُمۡ وَرُهۡبَٰنَهُمۡ أَرۡبَابٗا مِّن دُونِ ٱللَّهِ ﴾میگوید: و آنانی که علما و عبادتگزاران و عابدانشان را خداگونههایی به جز الله ﻷگرفتند بدینگونه که در حلال کردن آنچه الله ﻷحرام کرده و حرام کردن آنچه حلال قرار داده از آنها اطاعت میکنند، بر دو وجه میباشند:
الف) وجه اول آن است که میدانند آنها دین الله ﻷرا تبدیل کرده و با وجود این از آنها تبیعت نموده و پیروی میکنند و معتقد به تحریم آنچه الله ﻷحلال کرده و تحلیل آنچه حرام کرده میباشد. و در این امر از روسای خود اتباع نموده و پیروی میکنند با اینکه میدانند آنها با دین انبیاء مخالفت کردهاند؛ در اینصورت چنین افرادی کفر ورزیده و برای الله و رسولش در تشریع دین، شریک قائل شدهاند، گرچه برای روسا و اربابانشان نماز نگزارده و برای آنها سجده نکردهاند. بنابراین هرآنکه دیگری را در آنچه مخالف با دین است، با اینکه میداند او بر خلاف دین است، تبعیت کند و به آنچه وی برخلاف رهنمودهای الله و رسولش میگوید، اعتقاد داشته باشد، همچون کسانیکه از آنها تبعیت میکند، مشرک میباشد.
ب) وجه دوم آن است که آنها به حرام بودن حرام و حلال بودن حلال اعتقاد و ایمان دارند، لیکن روسایشان را در معصیت و نافرمانی از الله ﻷاطاعت میکنند، همانطور که مسلمانی با اینکه معتقد است که فلان عمل گناه و معصیت است ولی باز آن را انجام میدهد، حکم چنین شخصی همچون حکم کسانی است که با این اعتقاد مرتکب گناه میشوند، همانطور که در صحیح بخاری از رسول الله جروایت است که فرمودند: «إِنَّمَا الطَّاعَةُ فِی المَعْرُوفِ»«اطاعت فقط در معروف و نیکی است».
اما اگر شخصی بر اساس اجتهاد و به قصد اتباع و پیروی شریعت و با وجود به کار بردن تمام تلاش و رعایت نهایت تقوا، امر بر وی در مسالهای پنهان مانده و مرتکب خطا و اشتباه شده و بدین ترتیب حلالی را حرام و یا حرامی را حلال کرده باشد، الله ﻷچنین شخصی را به سبب خطا و اشتباهش مواخذه نمیکند بلکه به سبب سعی و تلاش و اجتهادش که مقصودش از آن اطاعت از الله ﻷبوده، به وی اجر و ثواب میدهد. اما کسی که بداند این اجتهاد بر اساس آنچه از رسول الله وارد شده، اشتباه و نادرست است و با این همه از خطا و اشتباه آن شخص پیروی کرده و از رهنمود رسول الله جروی برگرداند، در اینصورت برای وی بهره و نصیبی از شرکی که الله ﻷآنرا مذموم دانسته، میباشد. به ویژه زمانیکه در این مساله از هوی و هوسش پیروی کرده و آنرا با دست و زبان یاری کند، با اینکه میداند اتباع و پیروی از چنین امری مخالفت با رسول الله جمیباشد. که در اینصورت این عمل شرک بوده و صاحب آن مستحق عقوبت و مجازات میباشد. بر این اساس است که علما اتفاق کردهاند: زمانیکه انسان حق را بشناسد، بر او جایز نیست که از کسی بر خلاف آن تقلید کند و تنها اختلاف نظر در مورد جواز تقلید بر کسانی که قادر به استدلال هستند میباشد و اگر از اظهار حقی که آنرا میداند، عاجز و ناتوان است، همچون کسی که حق بودن دین اسلام را شناخته و در بین مسیحیان است، اگر به مقدار تواناییاش حق را اظهار کند، به سبب آنچه از حق که توانایی اظهارش را ندارد، مواخذه نمیشود و چنین اشخاصی همچون نجاشی و غیر او میباشند. و الله ﻷدر مورد این اشخاص آیاتی را در کتابش نازل کرده است، همچون اینکه میفرماید: ﴿ وَإِنَّ مِنۡ أَهۡلِ ٱلۡكِتَٰبِ لَمَن يُؤۡمِنُ بِٱللَّهِ وَمَآ أُنزِلَ إِلَيۡكُمۡ وَمَآ أُنزِلَ إِلَيۡهِمۡ ﴾[آل عمران: ۱۹۹] «برخی از اهل کتاب هستند که به الله و بدانچه بر شما نازل شده و بدانچه بر خود آنان نازل گردیده است، ایمان دارند». و نیز میفرماید: ﴿ وَإِذَا سَمِعُواْ مَآ أُنزِلَ إِلَى ٱلرَّسُولِ تَرَىٰٓ أَعۡيُنَهُمۡ تَفِيضُ مِنَ ٱلدَّمۡعِ مِمَّا عَرَفُواْ مِنَ ٱلۡحَقِّۖ ﴾«و آنان هر زمان بشنوند چیزهائی را که بر پیامبر نازل شده است (از شنیدن آیات قرآنی متأثّر میشوند و) بر اثر شناخت حق و دریافت حقیقت، چشمانشان را میبینی که پر از اشک (شوق) میگردد». و نیز میفرماید: ﴿ وَمِن قَوۡمِ مُوسَىٰٓ أُمَّةٞ يَهۡدُونَ بِٱلۡحَقِّ وَبِهِۦ يَعۡدِلُونَ ١٥٩ ﴾[الأعراف: ۱۵۹] «در میان قوم موسی (یعنی بنیاسرائیل) گروه زیادی (بر دین صحیح ماندگار) بودند که (مردم را) به سوی حق رهنمود میکردند و (به سبب تمسّک) به حق (به هنگام داوری) دادگری مینمودند».
اما اگر کسی که از مجتهد پیروی میکند و ناتوان از شناخت و معرفت مفصل حق میباشد و در تقلید همچون آن مجتهد بر اجتهادی که در تواناییاش است عمل کند، اگر دچار خطا و اشتباه شود، مواخذه نمیشود همانطور که اگر در تعیین قبله بر اساس اجتهاد خود عمل کرده و دچار اشتباه شود مواخذه نمیشود. و کسی که از شخصی که همچون وی اشخاصی دیگر نیز میباشند، بر اساس هوی و هوس تقلید میکند و با دست و زبان و بدون علم و آگاهی، از وی حمایت میکند که حق همراه اوست، چنین شخصی از اهل جاهلیت میباشد. اگرچه کسی که از او پیروی میکند بر صواب باشد، اما عمل چنین شخصی نیک و صالح نمیباشد و اگر کسی که از او تبعیت نموده و پیروی میکند، بر خطا باشد، وی گنهکار میشود. همانند کسی که در مورد قرآن بر اساس رأی و نظر خود سخن میگوید، چرا که اگر درست گفته باشد خطا کرده که چنین بدون علم سخن گفته و اگر به غلط چیزی در مورد آن گفته باشد، جایگاه خود را در آتش آماده کرده است. اینها از جنس مانعین زکات میباشند که وعید در مورد آنها گذشت. و نیز از جنس بندگان دینار و درهم و لباسهای مخملی و ابریشمی میباشند. چرا که اینگونه اشخاص از آنجا که بسیار حب مال دارند، این حب مال آنها را از عبادت الله ﻷو اطاعت از او بازداشته و بدینوسیله بندهی مال شدهاند و چنین است که در آنها شرک اصغر بوده و برایشان بر حسب آن وعید میباشد. در حدیث آمده است که: «إِنَّ یَسِیرَ الرِّیَاءِ شِرْكٌ» [۵۱]. «ریای اندک شرک است». و این نوع شرک در بررسی نصوصی که در آنها بر بسیاری از گناهان اطلاق کفر و شرک شده است، به تفصیل بیان شده است. [۵۲]
از این واضح میگردد که آیه بر این دلالت دارد که هرکس از غیر الله متعال و رسولش اطاعت کرده و از رویآوردن به کتاب و سنت با تحلیل آنچه الله ﻷحرام کرده یا تحریم آنچه آنرا حلال قرار داده، اعراض نموده و روی گرداند و غیرالله را در معصیت و نافرمانی الله ﻷاطاعت کرده و در آنچه الله متعال بدان اجازه نداده، از وی پیروی کند، درحقیقت وی را رب و معبودی برای خود و او را شریکی برای الله ﻷقرار داده است. و این منافی توحیدی است که کلمهی اخلاص لا إله إلا الله بر آن دلالت دارد چرا که اله همان معبود است و الله ﻷاطاعت از آنها را (احبار و رهبان) عبادت برای آنها نامیده و کسانی را که اینگونه تبعیت میشوند ارباب نامیده است، چنانکه میفرماید: ﴿ وَلَا يَأۡمُرَكُمۡ أَن تَتَّخِذُواْ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةَ وَٱلنَّبِيِّۧنَ أَرۡبَابًاۗ ﴾[آل عمران: ۸۰] «و (هیچ کسی از پیامبران) به شما فرمان نمیدهد که فرشتگان و پیامبران را به پروردگاری خود بگیرید. یعنی آنها را به عنوان شریکانی برای الله متعال در عبادت قرار دهید».
﴿ أَيَأۡمُرُكُم بِٱلۡكُفۡرِ بَعۡدَ إِذۡ أَنتُم مُّسۡلِمُونَ ﴾«مگر معقول است که شما را به کفر فرمان دهد، بعد از آنکه (مخلصانه رو به الله ﻷکردهاید و) مسلمان شدهاید؟»و این همان شرک است. بنابراین هر معبودی رب است و هر اطاعت شونده و تبعیت شوندهای که در غیر از آنچه الله ﻷو رسولش تشریع کردهاند، اطاعت شود، درحقیقت این اطاعت کننده و پیروی کننده، کسی را که از وی اطاعت کرده و از او پیروی میکند به عنوان رب و معبود خود گرفته است، همانطور که الله ﻷدر سورهی انعام میفرماید: ﴿ وَإِنۡ أَطَعۡتُمُوهُمۡ إِنَّكُمۡ لَمُشۡرِكُونَ ١٢١ ﴾[الأنعام: ۱۲۱] «اگر از آنان اطاعت کنید بیگمان شما (مثل ایشان) مشرک خواهید بود». و شبیه این آیه، این کلام الله ﻷاست که میفرماید: ﴿ أَمۡ لَهُمۡ شُرَكَٰٓؤُاْ شَرَعُواْ لَهُم مِّنَ ٱلدِّينِ مَا لَمۡ يَأۡذَنۢ بِهِ ٱللَّهُۚ ﴾[الشورى: ۲۱] «شاید آنان انبازها و معبودانی دارند که برای ایشان دینی را پدید آوردهاند که الله بدان اجازه نداده است (و از آن بیخبر است؟)». و الله اعلم [۵۳].
و الله ﻷمیفرماید: ﴿ أَلَمۡ تَرَ إِلَى ٱلَّذِينَ يَزۡعُمُونَ أَنَّهُمۡ ءَامَنُواْ بِمَآ أُنزِلَ إِلَيۡكَ وَمَآ أُنزِلَ مِن قَبۡلِكَ يُرِيدُونَ أَن يَتَحَاكَمُوٓاْ إِلَى ٱلطَّٰغُوتِ وَقَدۡ أُمِرُوٓاْ أَن يَكۡفُرُواْ بِهِۦۖ ﴾[النساء: ۶۰] «(ای پیامبر!) آیا تعجّب نمیکنی از کسانی که میگویند: آنان بدانچه بر تو نازل شده و بدانچه پیش از تو نازل شده ایمان دارند (ولی با وجود تصدیق کتابهای آسمانی، به هنگام اختلاف) میخواهند داوری را به پیش طاغوت ببرند (و حکم او را به جای حکم الله بپذیرند؟!). و حال آن که بدیشان فرمان داده شده است که (به الله ایمان داشته و) به طاغوت کفر بورزند».
حافظ ابن کثیر در مورد این آیه میگوید: «این آیه سرزنش کنندهی کسی است که از کتاب الله و سنت رسول الله جروی گردانده و دادخواهی و تحکیم را به سوی غیر آنها از باطل برده است» [۵۴].
بر ما لازم است که در مورد این امر بزرگ به طور مفصل سخن گفته و دوباره به آن رجوع کنیم، بر این اساس انشاءاللهتعالی در مبحث سوم در مورد انقیاد و فرمانبرداری به عنوان شرطی از شروط لا إله إلا الله و نیز از تحکیم شریعت سخن میگوییم.
ابن قیم /در مورد این کلام الله ﻷ: ﴿ وَلَا تُفۡسِدُواْ فِي ٱلۡأَرۡضِ بَعۡدَ إِصۡلَٰحِهَا ﴾میگوید [۵۵]: «اکثر مفسرین میگویند: معنای آیه از این قرار است که: در زمین با انجام گناهان و معاصی و دعوت به اطاعت از غیرالله بعد از اینکه الله ﻷآنرا با بعثت پیامبران و بیان شریعت و دعوت به سوی الله متعال اصلاح گردانید، فساد نکنید، چرا که عبادت غیرالله و دعوت به سوی غیر او و شرک ورزیدن به او، بزرگترین فساد در زمین میباشد، بلکه فساد در زمین در حقیقت تنها با شرک و دعوت به سوی غیرالله و برپا کردن و اقامه معبودی جز او و اطاعت شونده و تبعیت شوندهای غیر از رسول الله جمیباشد که این مساله بزرگترین فساد در زمین است و صلاحی برای زمین و اهل آن نیست مگر اینکه تنها الله ﻷمعبود بوده و دعوت تنها به سوی او و نه غیر او باشد و نیز اطاعت و اتباع تنها از رسولش جباشد. و تنها زمانی اطاعت از غیر رسول الله جواجب است که غیر رسول الله جبه اطاعت از رسول الله جامر کند. و زمانیکه به معصیت و نافرمانی الله ﻷو بر خلاف شریعتش امر کند، سمع و طاعتی برای او نمیباشد. چرا که الله ﻷبه وسیلهی فرستاده و دینش و نیز امر به توحید و نهی از فساد در زمین با شرک ورزیدن به او و مخالفت کردن با پیامبرش، زمین را اصلاح گردانیده است. و هرکس در احوال عالم تدبر کند، مییابد که سبب هر صلاحی در زمین توحید الله ﻷو عبادت او و اطاعت از رسولش جمیباشد و نیز سبب هر شر و فتنه و بلا و قحطی و مسلط شدن دشمن و ... در عالم، مخالفت با رسول الله جو دعوت به سوی غیر الله ﻷو رسولش جمیباشد.
از خلال این عرض سریع در مورد آنچه کلمهی توحید (لا إله إلا الله) آنرا نفی میکند، برای ما آشکار میشود که تمامی دین مبنی بر محقق شدن توحید میباشد، همانطور که این کلمهی مبارک آنرا مقرر کرده است. اینگونه است که ممکن نیست در یک زمان، در قلبی ایمان به طاغوت و ایمان به الله ﻷجمع شود و نیز ممکن نیست در یک زمان در قلبی ایمان به ارباب و آلهه و انداد و خداگونهها و ایمان به الله ﻷجمع گردد و هرکس بین مخلوق و خالق در هر چیزی که باشد، قائل به مساوات باشد، در حقیقت آن مخلوق را با الله ﻷمساوی و برابر دانسته است و از کسانی است که برای پروردگارشان انباز و همتا قرار میدهند. و در حقیقت همراه الله ﻷاله دیگری قائل شدهاند، گرچه چنین شخصی در همان وقت، بر این اعتقاد باشد که الله ﻷخالق آسمانها و زمین است؛ چرا که کلمهی توحید تمامی صورتهای شرک را نفی میکند و توحید و عبودیت را تنها برای الله ﻷاثبات میکند.
بنابراین کلمهی توحید «لا إله إلا الله» نفی کنندهی تمامی آلهه، ارباب، انداد و طواغیت میباشد و این آن چیزی است که در صفحات گذشته بر آن اطلاع یافتیم؛ اما کلمهی توحید، علاوه بر نفی آنچه گذشت، اقسام سهگانهی توحید را نیز ثابت میکند و این موضوعی است که اگر الله ﻷبخواهد آنرا در صفحات آینده توضیح میدهیم.
[۱۱] أخرجه أبوداود، کتاب الجنائز، باب التلقین (۳۱۱۶) وأحمد فی المسند (۵/۲۳۳) والحاکم فی المستدرک (۱/۵۰۳، ۶۷۸) والبیهقی فی الشعب (۱/۱۰۸) (۶/۵۴۵) والشاشی فی المسند (۴/۰۹، ۱۰۰) ومحمد بن فضیل فی الدعاء (۱۴۷۱) والبزار فی مسنده (البحر الزخار ۲۲۸۳) الطبرانی فی الکبیر (۲۲۱) من حدیث معاذ بن جبل مرفوعا وأخرجه الطبرانی فی الأوسط (۵۷۴) ولفظه: «من کان آخر کلامه لا إله إلا الله لم یدخل النار» والحدیث صححه العلامة الألبانی فی صحیح الجامع برقم (۵۱۵۰) و(۶۴۷۹) وحسنه فی أحکام الجنائز (۳۴) والارواء (۶۸۷) والحدیث له عدة شواهد بألفاظ مقاربة. [۱۲] پس هر کس که به طاغوت کفر ورزیده و به الله ﻷایمان آورد. [۱۳] این تقسیم نظری به منظور تعلیم میباشد و گرنه توحید تجزیه پذیر نیست. [۱۴] البدائع، ۲/۴۷۳ [۱۵] انظر: «لسان العرب» لابن منظور (۱۳/۴۶۷ وما بعدها) حرف الهاء، طبعه دارالفکر والقاموس المحیط، للفیروز آبادی (۱۶۰۳). [۱۶] طریق الهجرتین (۴۷۳)، دار ابن القیم. [۱۷] جامع العلوم والحکم، حدیث ۲۱، ص ۳۶۳، ط دار ابن رجب. [۱۸] فتح المجید، ص ۳۸. [۱۹] إغاثة اللهفان، ۱/۲۷، دارالمعرفة. [۲۰] مدارج السالکین، ج ۱/۲۳ ط الکتاب العربی. [۲۱] فتح المجید ص ۱۵. [۲۲] أخرجه البخاری، کتاب الرقاق، باب من نوقش الحساب عذب (۶۵۳۸) وفیه أیضاً (۶۵۵۷) باب صفة الجنة والنار، ومسلم فی کتاب المنافقین، باب طلب الکافر الفداء بملء الأرض ذهبا (۲۸۰۵) (۵۱) واللفظ لمسلم. [۲۳] تفسیر البغوی، (۷/۳۸۰) ط دارالطیبة. [۲۴] انظر «رسالة العبودیة» لشیخ الإسلام ابن تیمیة /فی مجموع الفتاوی (۱۰/۱۴۹) وما بعدها. [۲۵] العبودیة، مجموع الفتاوی (۱۰/۲۰۳، ۲۵۱) و«درء تعارض العقل والنقل (۳/۱۲۳) ط دارالکنوز الأدبیة. [۲۶] القصیدة النونیة (۲/۲۶۳). [۲۷] إغاثة اللهفان، ۲/۲۲۹ ط المعرفة بیروت. [۲۸] تفسیر القرآن العظیم للحافظ ابن کثیر، تفسیر سورة البقرة آیه ۲۲، الجزء الأول. [۲۹] أخرجه الطبری، فی تفسیره (۴۸۶) وابن أبی حاتم (۲۲۹) وفی سنده محمد بن أبی محمد وفیه جهالة. [۳۰] أخرجه ابن أبی حاتم فی تفسیره رقم (۲۲۷) من طریق أبی عاصم عن شبیب بن بشر عن عکرمة عن ابن عباس موقوفاً. قلت: وسنده حسن وقد أخرجه الطبری فی تفسیره (۴۸۵) من طریق: ابن عاصم عن شبیب عن عکرمة قوله. قال العلامة أحمد شاکر فی تعلیقه علی الطبری: ولعل الطبری قصر بهذا الإسناد لأنه یروی مثل هذه الروایات بهذا الإسناد إلى عکرمة عن ابن عباس. [۳۱] فتح المجید، ص ۷۷ [۳۲] أخرجه البخاری فی الأدب المفرد (۷۸۳) وأحمد فی مسنده (۱/۲۱۴، ۲۲۴، ۲۸۳، ۳۴۷) وابن ماجه فی السنن کتاب الکفارات، باب النهی أن یقال: ما شاء الله وشئت (۲۱۱۷) والنسائی فی الکبری (۱۰۸۲۵) من حدیث الأجلح عن یزید بن الأصم عن ابن عباس وأخرجه النسائی فی الکبری أیضاً برقم (۱۰۸۲۴) من حدیث الأجلح عن أبی الزبیر عن جابر والحدیث حسنه العلامة الألبانی فی الصحیحة برقم ۱۳۹. [۳۳] أخرجه البخاری، کتاب تفسیر القرآن، باب قوله: ﴿ وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ ٱللَّهِ أَندَادٗا ﴾أندادًا واحدها: ند (۴۴۹۷). [۳۴] القصیدة النونیة، ۲/۲۱۷. [۳۵] أخرجه البخاری، کتاب الإیمان، باب حلاوة الإیمان (۱۶) ومسلم کتاب الإیمان باب بیان خصال من اتصف بها وجد حلاوة الإیمان (۴۳). [۳۶] مجموع الفتاوی، شیخ الإسلام (۲۸/۳۲). [۳۷] أخرجه الطبری فی تفسیره (۵۸۱۲، ۵۸۱۳) وابن أبی حاتم فی تفسیره کما فی تفسیر ابن کثیر (لسورة البقرة: ۲۵۶) وقد عزاه أیضاً للبغوی. [۳۸] تفسیر البحر المحیط لسورة النساء: ۵۱، وتفسیر الآلوسی لسورة البقرة: ۲۵۶ وتیسیر العزیز الحمید (۳۳) والمحرر الوجیز، تفسیر النساء: ۵۱ لابن عطیة. [۳۹] تفسیر الطبری (۲/۱۵۰۰) ط دارالسلام. [۴۰] أعلام الموقعین (۱/۸۵) ط مکتبه ابن تیمیه. نووی در شرح صحیح مسلم (۳/۱۸) میگوید: طواغیت جمع طاغوت میباشد. لیث و کسائی و ابوعبیده و جمهور اهل لغت گفتند: طاغوت عبارت است از هر آنچه که غیر از الله ﻷعبادت میشود و ابن عباس و مقاتل و کلبی و دیگران گفتند: طاغوت، شیطان است. و گفته شده که طاغوت همان بتها و اصنام میباشند. و ابن کثیر قول اخیر را در تفسیرش (سوره بقره ۲۵۶) ترجیح داده است. [۴۱] الدرر السنیة (۱/۱۰۹، ۱۱۰). [۴۲] تفصیل این مسئله إن شاء الله در مبحث سوم میآید. [۴۳] تفسیر ابن کثیر (الجزء الأول، سورة البقرة، الآیه: ۲۵۶). [۴۴] بتصرف من «قرة عیون الموحدین» ص ۱۹۲ وما بعدها. [۴۵] مدارج السالکین، ۱/۳۴. [۴۶] تفسیر النسفی (۱/۳، ۷). [۴۷] تفسیر الرازی المسمی (مفاتیح الغیب) سورة التوبة ۳۱. [۴۸] قال فی «اللسان» مادة حبر۲/۲۹۰. الحِبر و الحَبر به معنای عالم میباشد؛ و فرقی نمیکند که ذمی باشد یا از اهل کتاب که مسلمان شده؛ و الراهب کسی است که در صومعه عبادت میکند و یکی از عبادتگزاران مسیحی میباشد. و مصدر آن «الرهبة والرهبانیة» و جمع آن «الرهبان» میباشد و «الرهابنة» به عنوان جمع آن اشتباه است. (اللسان، ماده رهب). [۴۹] أخرجه الترمذی، کتاب تفسیر القرآن، باب ومن سورة التوبة (۳۰۹۵) وقال: حدیث غریب، لانعرفه إلا من حدیث عبدالسلام بن حرب وقطیف بن أعین لیس بمعروف فی الحدیث، والطبری فی تفسیره (۱۶۶۸۶) (۱۶۶۸۸) وابن أبی حاتم (۱۰۲۹۵) والطبرانی فی الکبیر (۲۱۸) (۱۷/۹۲) والبیهقی فی الکبیر (۱۰/۱۱۶) والسِّلفی فی الطیوریات (۱۶۷) والمزی فی تهذیب الکمال (۲۳/۱۱۸، ۱۱۹) من حدیث عدی بن حاتم مرفوعاً وحسنه الألبانی فی صحیح الترمذی وغایة المرام (۶) وروی موقوفاً علی حذیفه کما عند الطبری (۱۶۶۸۹) وابن أبی حاتم فی تفسیره (لسورة التوبة: ۳۱). [۵۰] أخرجه الطبری فی تفسیره (۱۶۶۹۷) واورده الحافظ ابن کثیر فی تفسیره (۴/۱۳۵ ط طیبه) عن السدی. [۵۱] أخرجه ابن ماجه فی السنن، کتاب الفتن، باب من ترجی له السلامة من الفتن (۳۹۸۹) وقال فی الزوائد: فی إسناده عبدالله بن أبی لهیعة وهو ضعیف ولکنه توبع فقد أخرجه الطبرانی فی الکبیر (۲۰/۱۵۳) والحاکم (۱/۴۴) و(۴/۳۶۴) والبیهقی فی الشعب (۶۸۱۲) من طریق زید بن اسلم عن ابیه عن عمر عن معاذ مرفوعاً وأخرجه الحاکم (۳/۳۰۳) والشاشی فی مسنده (۱۲۶۱) والطبرانی فی الکبیر (۲۰/۳۶) والقضائی فی مسند الشهاب (۱۲۹۸) من طریق أبی قحذم عن أبی قلابة عن ابن عمر قال: مر عمر بمعاذ فذکره. قال البوصیری فی إتحاف الخیرة (۷/۱۵۴): رواه أحمد بن منیع بسند ضعیف لضعف أبی قحذم. وقد توبع أبوقلابة من مجاهد: کما عند الطبرانی فی الأوسط (۷۱۱۲) والحدیث قد أعله قوم ولکنه صحیح لغیره کما صححه الدویش فی تنبیه القاری علی تقویة ما ضعفه الألبانی (۱/۱۷۴) وراجع الضعیفة (۱۸۵۰). [۵۲] مجموع الفتاوی (۷/۷۲- ۷۰). [۵۳] انظر فتح المجید ص ۱۰۶. [۵۴] تفسیر ابن کثیر، (۴/۱۳۸) ط أولاد الشیخ. [۵۵] بدائع الفوائد (۳/۵۲۵، ۵۲۶).
از آنچه گذشت برای ما روشن گردید که معنای حقیقی لا إله إلا الله که بسیاری از مسلمانان آنرا نمیدانند، عبارت است از: برائت و بیزاری کامل از هر معبودی از جمله آلهه، انداد، طواغیت و ارباب و خالص گردانیدن عبادت با تمامی انواع و صورتهای آن برای الله ﻷکه یکتاست و شریکی برای او نیست. و این همان محقق گردانیدن توحید میباشد. بدین ترتیب کلمهی توحید با این معنا، اصل و معنای توحید میباشد و آن تعریف اسلام و اساس دین و اصل آن میباشد و همهی فروع دین بر آن بنا شده است.
و توحیدی که کلمهی توحید آنرا اثبات میکند، بر سه دسته تقسیم میشود که عبارتند از: [۵۶]
[۵۶] پیشتر یادآوری نمودم که این تقسیم نظری به منظور آموزش و یادگیری میباشد وگرنه توحید تجزیه پذیر نیست.
که عبارت است از: اقرار به یگانگی الله متعال در خلقت و تدبیر امور؛ چنانکه الله ﻷمیفرماید: ﴿ أَلَا لَهُ ٱلۡخَلۡقُ وَٱلۡأَمۡرُ ﴾[الأعراف: ۵۴] «آگاه باشید که تنها او میآفریند و تنها او فرمان میدهد». بنابراین، خلق کردن و امر کردن که همان تدبیر است همان ربوبیت میباشد که مختص الله ﻷاست. و بدین ترتیب هیچ خالقی جز الله نیست و هیچ امر کننده و تدبیر کنندهای جز او نیست [۵۷]. بنابراین تمامی امور ربوبیت از خالق بودن و مالک بودن و رزق و تصرف و تدبیر امور، تنها برای الله ﻷمیباشد و بدین ترتیب تنها اوست که خالق است و غیر از او مخلوق میباشد و تنها اوست که رزق دهنده است و غیر او رزق گیرنده میباشد و تنها اوست که پرورش دهنده و پروردگار است و غیر او پرورش یافته میباشد و تنها اوست که مالک است و غیر او مملوک میباشد و این امری است که فطرت بر آن گواهی میدهد. و این مساله را کسی جز آنکه انصاف در قلبش مرده و بدین سبب کور شده و عقلش گمراه گشته، انکار نمیکند. چراکه تمام جهان هستی از عرش تا فرش یا از آسمان تا زمین، در این مورد سخن میگویند. و محال است که این مخلوقات با تنوع و تعدد رنگها و اشکال و دستههای متفاوتشان بدون خالق، خود به خود به وجود آمده باشند.
[۵۷] المجموع الثمین، جمع وترتیب: فهدبن ناصرالسلیمان (۱/۱۶) طبعة دارالوطن للنشر.
دلایل نقلی در این مورد در قرآن و سنت بیشتر از آن است که مورد شمارش قرار گیرند. از جمله آنکه الله ﻷمیفرماید: ﴿ أَمۡ خُلِقُواْ مِنۡ غَيۡرِ شَيۡءٍ أَمۡ هُمُ ٱلۡخَٰلِقُونَ ٣٥ أَمۡ خَلَقُواْ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَۚ بَل لَّا يُوقِنُونَ ٣٦ ﴾ [۵۸]. [الطور: ۳۵-۳۶] بغوی میگوید [۵۹]: ابن عباس بمیگوید [۶۰]: این کلام الله ﻷکه میفرماید: ﴿ أَمۡ خُلِقُواْ مِنۡ غَيۡرِ شَيۡءٍ ﴾بدین معناست که آیا ایشان بدون هیچ خالقی آفریده شدهاند؟ و معنایش آن است که آیا آنها خود به خود خلق شدهاند بدون اینکه کسی آنها را خلق کند. و بدون خالق به وجود آمدهاند. و این از محالاتی است که تصور آن غیر ممکن میباشد و این معنا، معنای مشهور آیه میباشد [۶۱].
شیخ الإسلام ابن تیمیه /میگوید [۶۲]: آیا آنها بدون این که پروردگاری آنها را خلق کند، آفریده شدهاند و گفته شده که آیا آنها از هیچ مادهای خلق نشدهاند و نیز گفته شده آیا بدون هیچ هدف، پاداش و عقابی خلق شدهاند. که قطعاً معنای اول مقصود میباشد، چرا که هر چیزی که از مادهای یا برای هدفی خلق شده باشد حتماً برای آن خالقی میباشد.
و امام طبری /میگوید [۶۳]: «آیا آن مشرکان از چیزی خلق نشدهاند، آیا بدون پدر و مادر به وجود آمدهاند که اگر چنین گمان میکنند پس آنها همچون جمادات میباشند که نمیاندیشند و حجت و دلیلی در شناخت الله ﻷنمیفهمند و با هیچ نوع هشداری عبرت نمیگیرند و با موعظهای پند نمیگیرند؛ و نیز گفته شده که معنای آیه چنین است: آیا برای چیز دیگری آفریده شدهاند...
﴿ أَمۡ هُمُ ٱلۡخَٰلِقُونَ ﴾امام طبری میگوید: یعنی آیا آنها این انسانها را آفریدهاند که بدین سبب از امر الله ﻷاطاعت نمیکنند و از آنچه نهی کرده دست نمیکشند، چرا که امر و نهی برای خالق میباشد. ﴿ أَمۡ خَلَقُواْ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ ﴾امام طبری میگوید: یا اینکه آیا آنها آسمان و زمین را خلق کردهاند تا اینکه خالق آنها باشند. و معنای این کلام آن است که آنها آسمان و زمین را خلق نکردهاند. ﴿ بَل لَّا يُوقِنُونَ ﴾بلکه ایشان به یقین و باور نرسیده و هنوز سرگشتهاند. امام طبری میگوید: آنها گردن نهادن به اوامر پروردگارشان و اطاعت از او را در آنچه امر نموده و نهی کرده، بدین سبب که خالق آسمانها و زمین هستند، ترک نکردند، تا که بدین علت ارباب و خداگونههایی باشند، بلکه آنها اوامر و نواهی الله ﻷرا به این دلیل ترک کردند که به وعید الله ﻷو عذابی که برای اهل کفر در آخرت آماده کرده است، یقین نداشتند.
از دلایل نقلی دیگر آن است که الله ﻷمیفرماید: ﴿ إِنَّ فِي خَلۡقِ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ وَٱخۡتِلَٰفِ ٱلَّيۡلِ وَٱلنَّهَارِ وَٱلۡفُلۡكِ ٱلَّتِي تَجۡرِي فِي ٱلۡبَحۡرِ بِمَا يَنفَعُ ٱلنَّاسَ وَمَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ مِنَ ٱلسَّمَآءِ مِن مَّآءٖ فَأَحۡيَا بِهِ ٱلۡأَرۡضَ بَعۡدَ مَوۡتِهَا وَبَثَّ فِيهَا مِن كُلِّ دَآبَّةٖ وَتَصۡرِيفِ ٱلرِّيَٰحِ وَٱلسَّحَابِ ٱلۡمُسَخَّرِ بَيۡنَ ٱلسَّمَآءِ وَٱلۡأَرۡضِ لَأٓيَٰتٖ لِّقَوۡمٖ يَعۡقِلُونَ ١٦٤ ﴾[البقرة: ۱۶۴] «مسلّماً در آفرینش آسمانها و زمین و آمد و شد شب و روز (و اختلاف آن دو در درازی و کوتاهی و منافع بیشمار آنها) و کشتیهائی که به سود مردم در دریا در حرکتند و آبی که خداوند از آسمان نازل کرده (که برابر قوانین منظّمی بخارها به ابرها تبدیل و بر پشت بادها به جاهائی که الله خواسته باشد رهسپار میگردند و پس از تلقیح، به صورت برف و تگرگ و باران مجدّداً بر زمین فرو میریزند) و با آن زمین را پس از مرگش زنده ساخته و انواع جنبندگان را در آن گسترده و در تغییر مسیر بادها و ابرهائی که در میان آسمان و زمین معلّق میباشند (و برابر قوانین و ضوابط ویژهای در پهنه فضا پراکنده نمیگردند و هدر نمیروند)، بیگمان نشانههائی (برای پی بردن به ذات پاک پروردگار و یگانگی خداوندگار) است، برای مردمی که تعقّل ورزند».
و نیز میفرماید: ﴿ وَءَايَةٞ لَّهُمُ ٱلۡأَرۡضُ ٱلۡمَيۡتَةُ أَحۡيَيۡنَٰهَا وَأَخۡرَجۡنَا مِنۡهَا حَبّٗا فَمِنۡهُ يَأۡكُلُونَ ٣٣ وَجَعَلۡنَا فِيهَا جَنَّٰتٖ مِّن نَّخِيلٖ وَأَعۡنَٰبٖ وَفَجَّرۡنَا فِيهَا مِنَ ٱلۡعُيُونِ ٣٤ ﴾، «نشانهای (از قدرت الله بر رستاخیز) برای آنان، زمین مرده است که آنرا حیات بخشیدهایم و از آن دانههائی را بیرون آوردهایم که ایشان از آن تغذیه میکنند. و در زمین باغهای خرما و انگور (و سایر درختان و گیاهان دیگر) پدیدار کردیم و چشمهسارانی از آن بیرون آوردیم».
و نیز میفرماید: ﴿ وَمِنۡ ءَايَٰتِهِۦٓ أَنۡ خَلَقَكُم مِّن تُرَابٖ ثُمَّ إِذَآ أَنتُم بَشَرٞ تَنتَشِرُونَ ٢٠ وَمِنۡ ءَايَٰتِهِۦٓ أَنۡ خَلَقَ لَكُم مِّنۡ أَنفُسِكُمۡ أَزۡوَٰجٗا لِّتَسۡكُنُوٓاْ إِلَيۡهَا وَجَعَلَ بَيۡنَكُم مَّوَدَّةٗ وَرَحۡمَةًۚ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَأٓيَٰتٖ لِّقَوۡمٖ يَتَفَكَّرُونَ ٢١ وَمِنۡ ءَايَٰتِهِۦ خَلۡقُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ وَٱخۡتِلَٰفُ أَلۡسِنَتِكُمۡ وَأَلۡوَٰنِكُمۡۚ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَأٓيَٰتٖ لِّلۡعَٰلِمِينَ ٢٢ وَمِنۡ ءَايَٰتِهِۦ مَنَامُكُم بِٱلَّيۡلِ وَٱلنَّهَارِ وَٱبۡتِغَآؤُكُم مِّن فَضۡلِهِۦٓۚ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَأٓيَٰتٖ لِّقَوۡمٖ يَسۡمَعُونَ ٢٣ وَمِنۡ ءَايَٰتِهِۦ يُرِيكُمُ ٱلۡبَرۡقَ خَوۡفٗا وَطَمَعٗا وَيُنَزِّلُ مِنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءٗ فَيُحۡيِۦ بِهِ ٱلۡأَرۡضَ بَعۡدَ مَوۡتِهَآۚ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَأٓيَٰتٖ لِّقَوۡمٖ يَعۡقِلُونَ ٢٤ وَمِنۡ ءَايَٰتِهِۦٓ أَن تَقُومَ ٱلسَّمَآءُ وَٱلۡأَرۡضُ بِأَمۡرِهِۦۚ ثُمَّ إِذَا دَعَاكُمۡ دَعۡوَةٗ مِّنَ ٱلۡأَرۡضِ إِذَآ أَنتُمۡ تَخۡرُجُونَ ٢٥ ﴾[الروم: ۲۰-۲۵] «یکی از نشانههای (دالّ بر عظمت و قدرت) الله این است که شما را از خاک آفرید و سپس شما انسانها (به مرور زمان زیاد شدید و در روی زمین برای تلاش در پی معاش) پراکنده گشتید. و یکی از نشانههای (دالّ بر قدرت و عظمت) الله این است که از جنس خودتان همسرانی را برای شما آفرید تا در کنار آنان (در پرتو جاذبه و کشش قلبی) بیارامید و در میان شما و ایشان مهر و محبّت انداخت (و هریک را شیفته و دلباخته دیگری ساخت، تا با آرامش و آسایش، مایه شکوفائی و پرورش شخصیت همدیگر شوید و پیوند زندگی انسانها و تعادل جسمانی و روحانی آنها برقرار و محفوظ باشد). مسلّماً در این (امور) نشانهها و دلائلی (بر عظمت و قدرت الله) است برای افرادی که (درباره پدیدههای جهان و آفریدههای الله) میاندیشند. و از زمره نشانههای (دالّ بر قدرت و عظمت) الله، آفرینش آسمانها و زمین و مختلف بودن زبانها و رنگهای شما است. بیگمان در این (آفرینش کواکب فراوان جهان که با نظم و نظام شگفت آور گردانند و در این تنوّع خلقت) دلائلی است برای فرزانگان و دانشوران. و از نشانههای (قدرت و عظمت) الله، خواب شما در شب و روز است و تلاش و کوششتان برای (کسب وکار و) بهرهمندی از فضل الله. قطعاً در این (امور، یعنی مسأله خواب و تلاش در پی معاش) دلائلی است برای کسانی که گوش شنوا داشته باشند (و حقیقت را بپذیرند). و از زمره نشانههای (دالّ بر قدرت و عظمت) الله، یکی این است که الله برق را که هم باعث ترس است و هم مایه امید، به شما مینمایاند و از آسمان آب مهمّی را میباراند و زمین را بعد از مرگش، به وسیله آن آب زنده (و سرسبز) میگرداند. بیگمان در این (درخشش آذرخش آسمان و نزول باران و آبیاری زمین و سرسبز شدن آن) دلائلی است برای فهمیدگان و خردمندان. و از جمله دلائل و نشانههای (کمال قدرت و نهایت عظمت) الله یکی هم این است که آسمان و زمین (بدین ساختار استوار و صورت زیبا) ساخته و پرداخته او و به فرمان وی برپاست. بعدها وقتی (که بخواهد مردمان را میمیراند و این نظم و نظام را خراب میگرداند و برای زنده شدن) شما را از زمین با ندائی فرا میخواند و شما فوراً (مطیعانه و شتابان از زمین) بیرون میآئید».
و در مسند احمد و سنن ترمذی و ابوداود و دیگر کتب حدیث از ابوموسی اشعریسروایت است که رسول الله جفرمودند: «إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ مِنْ قَبْضَةٍ قَبَضَهَا مِنْ جَمِیعِ الْأَرْضِ، فَجَاءَ بَنُو آدَمَ عَلَى قَدْرِ الْأَرْضِ: جَعَلَ مِنْهُمُ الْأَحْمَرُ، وَالْأَبْیَضُ، وَالْأَسْوَدُ، وَبَیْنَ ذَلِكَ، وَالسَّهْلُ، وَالْحَزْنُ، وَبَیْنَ ذَلِكَ وَالْخَبِیثُ، وَالطَّیِّبُ، وَبَیْنَ ذَلِكَ» [۶۴]. «الله ﻷآدم را از مشتی خاک که آنرا از همهی زمین گرفته بود، آفریده است، به همین فاصله فرزندان آدم بر حسب خاک به شکلهای متعددی ظهور کردند، و برخیها سرخ، برخی سفید و برخی سیاه و برخی هم با رنگی میان اینها آفریده شدند. و برخی نرم و برخی خشن و برخی در میان این دو و برخی ناپاک و برخی پاک و برخی در میان این دو آفریده شدند».
و الله ﻷمیفرماید: ﴿ أَمَّنۡ خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ وَأَنزَلَ لَكُم مِّنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءٗ فَأَنۢبَتۡنَا بِهِۦ حَدَآئِقَ ذَاتَ بَهۡجَةٖ مَّا كَانَ لَكُمۡ أَن تُنۢبِتُواْ شَجَرَهَآۗ أَءِلَٰهٞ مَّعَ ٱللَّهِۚ بَلۡ هُمۡ قَوۡمٞ يَعۡدِلُونَ ٦٠ أَمَّن جَعَلَ ٱلۡأَرۡضَ قَرَارٗا وَجَعَلَ خِلَٰلَهَآ أَنۡهَٰرٗا وَجَعَلَ لَهَا رَوَٰسِيَ وَجَعَلَ بَيۡنَ ٱلۡبَحۡرَيۡنِ حَاجِزًاۗ أَءِلَٰهٞ مَّعَ ٱللَّهِۚ بَلۡ أَكۡثَرُهُمۡ لَا يَعۡلَمُونَ ٦١ أَمَّن يُجِيبُ ٱلۡمُضۡطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكۡشِفُ ٱلسُّوٓءَ وَيَجۡعَلُكُمۡ خُلَفَآءَ ٱلۡأَرۡضِۗ أَءِلَٰهٞ مَّعَ ٱللَّهِۚ قَلِيلٗا مَّا تَذَكَّرُونَ ٦٢ أَمَّن يَهۡدِيكُمۡ فِي ظُلُمَٰتِ ٱلۡبَرِّ وَٱلۡبَحۡرِ وَمَن يُرۡسِلُ ٱلرِّيَٰحَ بُشۡرَۢا بَيۡنَ يَدَيۡ رَحۡمَتِهِۦٓۗ أَءِلَٰهٞ مَّعَ ٱللَّهِۚ تَعَٰلَى ٱللَّهُ عَمَّا يُشۡرِكُونَ ٦٣ أَمَّن يَبۡدَؤُاْ ٱلۡخَلۡقَ ثُمَّ يُعِيدُهُۥ وَمَن يَرۡزُقُكُم مِّنَ ٱلسَّمَآءِ وَٱلۡأَرۡضِۗ أَءِلَٰهٞ مَّعَ ٱللَّهِۚ قُلۡ هَاتُواْ بُرۡهَٰنَكُمۡ إِن كُنتُمۡ صَٰدِقِينَ ٦٤ ﴾. «(آیا بتهائی که معبود شما هستند بهترند) یا کسی که آسمانها و زمین را آفریده است و برای شما از آسمان آبی بارانده است که با آن باغهای زیبا و فرحافزا رویانیدهایم؟ باغهائی که شما نمیتوانستید درختان آنها را برویانید. آیا (با توجّه به آفرینش آسمانها و زمین و نزول باران و برکات و ثمرات ناشی از آن و هماهنگی و پیوند لطیف و دقیق هریک از این مخلوقات) معبودی با الله است؟! اصلاً ایشان قومی هستند (از حقپرستی به بتپرستی) عدول میکنند. (بتها بهترند) یا کسی که زمین را قرارگاه (و محلّ اقامت انسانها) ساخته است و در میان آن رودخانهها پدید آورده است و برای زمین کوههای پابرجا و استوار آفریده است (تا قشر زمین را از لرزش نگاه دارند) و میان دو دریا مانعی پدیدار کرده است (تا آمیزه یکدیگر نگردند. حال با توجّه به اینها) آیا معبودی با الله هست؟! اصلاً بیشتر آنان بیخبر و نادانند (و قدر عظمت الله را نمیدانند). (آیا بتها بهترند) یا کسی که به فریاد درمانده میرسد و بلا و گرفتاری را برطرف میکند هرگاه او را به کمک طلبد و شما (انسانها) را (برابر قانون حیات دائماً به طور متناوب) جانشین (یکدیگر در) زمین میسازد (و هر دم اقوامی را بر این کره خاکی مسلّط و مستقرّ میگرداند. حال با توجّه بدین امور) آیا معبودی با الله هست؟! واقعاً شما بسیار کم اندرز میگیرید. (آیا بتهای بیجان بهترند) یا کسی که شما را در تاریکیهای خشکی و دریا رهنمود (و دستگیری) میکند و کسی که بادها را به عنوان بشارت دهندگان، پیشاپیش نزول رحمتش وزان میسازد (و آنها را پیک قدوم باران میسازد. در ساختن و راه اندازی اینها) آیا معبودی با الله است؟ الله فراتر و دورتر از این چیزهائی است که انباز او میگردانند. (آیا معبودهای دروغین شما بهترند) یا کسی که آفرینش را میآغازد، سپس آنرا برگشت میدهد و کسی که شما را از آسمان و زمین روزی عطا میکند؟ (حال با توجّه به قدرت آفرینش الله و نظم و نظام موجود در پدیدههای جهان و اقرار عقل سالم به زنده شدن دوباره مردمان در دنیای جاویدان) آیا معبودی با الله هست؟ (ای پیامبر بدیشان) بگو: دلیل و برهان خود را بیان دارید اگر راست میگوئید (که جز الله معبودهای دیگری هم وجود دارند)».
امام ابن ابی العز حنفی /میگوید: «از آنجا که شرک در ربوبیت در میان مردم موجود بوده، الله ﻷبطلان آنرا در قرآن ذکر کرده است. همانطور که میفرماید: ﴿ مَا ٱتَّخَذَ ٱللَّهُ مِن وَلَدٖ وَمَا كَانَ مَعَهُۥ مِنۡ إِلَٰهٍۚ إِذٗا لَّذَهَبَ كُلُّ إِلَٰهِۢ بِمَا خَلَقَ وَلَعَلَا بَعۡضُهُمۡ عَلَىٰ بَعۡضٖۚ ﴾[المؤمنون: ۹۱] «الله نه فرزندی برای خود برگرفته است و نه خدائی با او (انباز) بوده است، چرا که اگر خدائی با او میبود، هر خدائی به آفریدگان خود میپرداخت (و در نتیجه هر بخشی از جهان با نظام خاصّی اداره میگردید و این با وحدت نظامی که بر سراسر هستی حاکم است، سازگار نمیبود) و هریک از خدایان (برای توسعه قلمرو حکومت خود) بر دیگری برتری و چیرگی میجست (و نظام عالم از هم گسیخته میشد و جهان هستی به تباهی میکشید)».
در این برهان نورانی و درخشان و در این الفاظ خلاصه و روشنگر تامل کن که چگونه بیان میکند اله حق بایستی خالقی فاعل باشد بگونهای که به بندهاش نفع رسانده و از او ضرر را دفع کند. پس اگر همراه الله ﻷاله دیگری میبود که با او در فرمانرواییاش شریک بود قطعا بایستی برای او خلقت و فعل میبود که در این هنگام بدین شراکت راضی نمیشد. امام ابن ابی العز پس از این میگوید: لذا اگر چندین إله در جهان میبود به ناچار سه حالت پیش میآمد:
یا اینکه هر إله، به خلق و فرمانروایی خود میپرداخت و یا اینکه هریک در تلاش برای برتری بر دیگری بود. و یا اینکه همهی آنها تحت فرمانروایی واحدی بودند که در مورد آنها هرگونه که میخواست تصرف کرده و آنها تصرفی در وی نداشتند. بلکه او به تنهایی اله میبود و آنها بندگانی پرورش یافته و چیره از هر وجهی بودند.
و تمامی نظم و نظام عالم و استواری امورش، از روشنترین و آشکارترین دلایل بر آن است که تدبیر کنندهی آن اله و فرمانروا و پروردگاری یگانه میباشد که هیچ اله دیگری غیر او برای مخلوفات نیست و نیز رب و پروردگاری غیر از او برای آنها نیست [۶۵]. آیات در این باب عظیم، بیشتر از آن است که در شمارش آید، همانطور که به برخی از آنها اشاره کردیم که کفایت میکند. و همچنین دلایل نقلی، از احادیث نبوی در این باب بسیارند که از میان آنها دو حدیث شریف را ذکر میکنیم:
الف) از شداد بن اویس سروایت است که رسول الله جفرمودند: «سَیِّدُ الِاسْتِغْفَارِ أَنْ تَقُولَ: اللَّهُمَّ أَنْتَ رَبِّی لاَ إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ، خَلَقْتَنِی وَأَنَا عَبْدُكَ، وَأَنَا عَلَى عَهْدِكَ وَوَعْدِكَ مَا اسْتَطَعْتُ، أَعُوذُ بِكَ مِنْ شَرِّ مَا صَنَعْتُ، أَبُوءُ لَكَ بِنِعْمَتِكَ عَلَیَّ، وَأَبُوءُ لَكَ بِذَنْبِی فَاغْفِرْ لِی، فَإِنَّهُ لاَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا أَنْتَ» [۶۶]. «بهترین استغفار این است که بگویی: الهی تو پروردگار من هستی به جز تو معبود به حقی وجود ندارد، تو مرا آفریدی و من بنده تو هستم و من بر پیمانی که با تو بستم تا آنجا که توان دارم، استوارم و به وعده تو یقین دارم. از بدی کارهایی که انجام دادهام به تو پناه میبرم. و به نعمتهایی که به من ارزانی داشتهای و گناهانی که انجام دادهام، اعتراف میکنم. پس مرا مغفرت کن چرا که کسی جز تو گناهان را نمیبخشد».
ب) از ابوهریره سروایت است که ابوبکر صدیق سگفت: یا رسول الله، مرا به چیزی امر کن که آنرا به هنگام صبح و شام بگویم. رسول الله جفرمودند: «قلِ: اللَّهُمَّ عَالِمَ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ، فَاطِرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ، رَبَّ كُلِّ شَیْءٍ وَمَلِیكَهُ، أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ، أَعُوذُ بِكَ مِنْ شَرِّ نَفْسِی، وَمِنْ شَرِّ الشَّیْطَانِ وَشِرْكِهِ» [۶۷]. «پروردگارا، ای عالم به پیدا و پنهان، خالق آسمانها و زمین، پروردگار و مالک همه چیز، شهادت میدهم که هیچ معبود به حقی جز تو نیست و از شر و بدی نفس خود به تو پناه میجویم و از شر و بدی شیطان و شرک او به تو پناه میجویم».
[۵۸] آیا ایشان (همین جوری از عدم سر بر آوردهاند و) بدون هیچ گونه خالقی آفریده شدهاند؟ و یا این که (خودشان خویشتن را آفریدهاند و) خودشان آفریدگارند؟ این که آنان آسمانها و زمین را آفریدهاند؟! بلکه ایشان طالب یقین نیستند. [۵۹] معالم التنزیل للبغوی (۵/۲۳۸). [۶۰] وهو من روایة محمد بن السائب وهو الکلبی عن أبی صالح عن ابن عباس (الأسماء والصفات البیهقی) ص ۳۹۱ وسنده لایصح. [۶۱] منهاج السنة (۳/۷۳). [۶۲] مجموع الفتاوی (۱۳/۱۵۱). [۶۳] تفسیر الطبری (۹/۷۶۶۶). [۶۴] رواه أحمد (۴/۴۰۰، ۴۰۶) والترمذی (۲۹۵۵) کتاب التفسیر، باب ومن سورة البقرة وقال: هذا حدیث حسن صحیح، وأبوداود، کتاب السنة، باب فی القدر (۴۶۹۳) وعبد بن حمید فی المنتخب (۵۴۹) وابن حبان فی صحیحه (۶۱۶۰) والبزار فی مسنده (البحر الزخار) (۲۶۰۸) والبیهقی فی الکبیر (۹/۳) وصححه الألبانی فی السلسلة الصحیحة (۱۶۳۰). [۶۵] شرح عقیدة الطحاویة (۸۷) ط المکتب الإسلامی. [۶۶] أخرجه البخاری، کتاب الدعوات، باب أفضل الاستغفار (۶۳۰۶) وباب ما یقول إذا أصبح (۶۳۲۳). [۶۷] أخرجه أحمد (۱/۹، ۱۰) والبخاری فی الأدب المفرد (۱۲۰۲) وابن أبی شیبة فی مصنفه (۹/۷۲) و(۱۰/۲۳۷) وفی الأدب له (۲۹۳۱) وأبوداود، کتاب الأدب، باب ما یقول إذا أصبح (۵۶۰۷) والترمذی کتاب الدعوات باب (۱۴) (۳۳۹۲) والنسائی فی الکبری (۷۷۱۵) والطیالسی فی مسنده (۹) والدارمی فی سننه (۲۶۹۸) وابن حبان فی صحیحه (۹۶۲) ومن حدیث أبی هریرةسمرفوعاً وصححه الشیخ الألبانی /فی الصحیحة (۲۷۵۳).
اما ادلهی عقلی در باب توحید ربوبیت نیز بسیار بیشتر از آن است که در شمارش آید، و از زیباترین این ادله، شاهد آوردن امام احمد /میباشد آنگاه که در مورد وجود خالق از ایشان سوال شد، که در پاسخ گفت: در آنجا پناهگاه محکم و استوار و صافی میباشد که هیچگونه در و منفذی برای آن نیست. ظاهرش همچون نقرهی سفید و باطنش همچون طلای خالص است. ناگهان دیوارش شکاف خورده و از آن حیوانی شنوا و بینا خارج شده که بسیار زیبا بوده و صدایی دلپذیر داشت. (آیا معقول است که چنین عملی بدون خالق رخ دهد؟).
مقصود امام احمد از این مثال بیرون آمدن جوجه از تخم [۶۸]میباشد.
و از امام شافعی /در مورد وجود خالق ﻷسوال شد که در پاسخ چنین گفت: این برگ درخت توت است، مزهی آن یکی است، کرم آنرا میخورد که از وی به صورت ابریشم خارج میگردد و زنبور آنرا میخورد که به صورت عسل از وی خارج میشود و گوسفند و گاو و چهارپایان از آن میخورند که از آنها به صورت پشکل و سرگین خارج میگردد و آهو آنرا میخورد و به صورت مسک از او خارج میگردد درحالیکه برگ توت یک چیز است. [۶۹]
میگویم: سبحان الله، براستی چشمها کور نشدهاند و بلکه قلوب که در سینهها میباشند، کور شدهاند. و برخی از زنادقه از امام ابوحنیفه /در مورد وجود خالق متعال پرسیدند که بدانها گفت: مرا راهنمایی کنید در مورد امری که خبر آن به من رسیده و فکر و ذهن مرا به خود مشغول کرده است. به من گفته شده: کشتیای در دریاها میباشد با انواع کالاهای تجاری درحالیکه در آن هیچکس برای نگهبانی نیست و نیز کسی آنرا هدایت نمیکند. با این همه کشتی رفت و آمد کرده و خود به خود حرکت میکند و امواج بزرگ را میشکافد. زنادقه گفتند: این سخنی است که هیچ عاقلی آنرا نمیگوید. امام ابوحنیفه /به آنها گفت: وای بر شما آیا سازنده و خالقی برای این موجودات که در عالم علوی و سفلی وجود دارد و آنچه از اشیای محکم و استواری که در آنها میباشند، وجود ندارد؟ آن گروه بهت زده شده و به حق رجوع کردند و به وسیله امام ابوحنیفه اسلام آوردند.
و امام رازی از امام مالک حکایت میکند که رشید در این مورد از ایشان سوال کرد که امام مالک برای وی به اختلاف لغات و اصوات و نغمهها استدلال کردند [۷۰].
و راست گفت کسی که اینگونه سرود:
سـل الواحـة الخضـراء والماء جاریـا
و هذی الصحاری والجبال الرواسیـا
سل الروض مزدانا سل الزهر والندی
واللیـل و الإصبـاح و الطیـر شادیــا
سل هـذه الأنسام والأرض و السمــا
سل كل شی تسمع التوحید لله ساریا
ولو جن هذا اللیل وامتـد سرمــدا
فمـن غیـر ربی یـرجع الصبـح ثانیـا
«از سرزمین سبز و آب جاری و بیابانها و کوههای محکم و استوار بپرس.
از باغ و شکوفه و شبنم و شب و صبح و پرندگان شاد و مسرور بپرس.
از مردم و زمین و آسمان و از هر چیزی بپرس که توحید الله ﻷرا که بر زبان آنها جاری است میشنوی و اگر این شب همه جا را پوشانده و برای همیشه امتداد یابد، براستی چه کسی است غیر از پروردگار که بار دیگر صبح را بازگرداند».
و شاید که از زیباترین آنچه در این باب عظیم ذکر شده، مقوله قس بن ساعده الایادی باشد. وی از کسانی بود که الله ﻷرا بر اساس دین ابراهیم علیه الصلاة والسلام عبادت کرده و پیش از بعثت رسول الله جبود. قس بن ساعده /میگوید: ای مردم، جمع شده و گوش کنید و هرگاه گوش کردید، حفظ کنید و چون حفظ کردید و به خاطر سپردید، آنرا به دیگران بگویید و به یکدیگر نفع برسانید. و هرگاه گفتید راست بگویید. هرکس زندگی کرد، مُرد و هرکس که مرد فوت شد، هر آنچه میآید میرود، باران و گیاهان، زندگان و مردگان، شب تاریک و آسمان دارای ستونها و ستارگان درخشان و دریاهای پر از آب و روشنایی و تاریکی و شب و روزها و خوبی و بدی؛ براستی که خیر در آسمان است و عبرت در زمین و چشمها در میان آنها سر در گم است. قرارگاهی وضع شده و سقفی مرتفع و ستارگان در حرکت و دریاهایی که فوران نمیکنند. پس از این میگوید: شرق و غرب، سلامتی، خشک و تر، شور و شرین، خورشید و ماهها، بادها و بارانها، شب و روز، مردان و زنان، خشکیها و دریاها، دانهها و گیاهان، پدران و مادران، جمع و پراکندگیها، نور و تاریکی، آسانی و سختی، فقیر و ثروتمند، نیکوکار و بدکار و آیات و نشانههایی که در خود آنها آیات و نشانههایی است؛ هلاک و نابود باد اهل غفلت، بلکه او اله یکتاست که فرزند و پدری ندارد، باز میگرداند و پدید میآورد، و میمیراند و زنده میگرداند و مذکر و مونث را خلق کرده است و پروردگار آخرت و دنیا میباشد [۷۱].
و الله ﻷرحم کند بر کسی که اینگونه سروده:
فیا عجبا كیف یعصـی اللهَ
أم كیف یجحده الجاحد
و الله فـی كـل تحریـكه
و فی كل تسكینه شاهد
و فــی كل شیء له آیـة
تـدل عـلی أنـه الواحـد
«عجیب است، چگونه الله ﻷنافرمانی میشود. یا اینکه منکر چگونه او را انکار میکند، درحالیکه هر حرکت و سکونی شاهدی برای اوست. و در هر چیزی نشانهای برای اوست که بر آن دلالت دارد که او یگانه و یکتاست».
و ابونواس میگوید [۷۲]:
تأمل فی نبات الأرض وانظر
إلـی آثـار مـا صنـع الملیك
عیون من لجین شاخصـات
بأحداق هی الذهب السبیك
علی قضب الزبرجد شاهدات
بأن الله لـیس لـه شـریك
«به گیاهان زمین توجه کن و به آثاری که مالک ایجاد کرده است نگاه کن، چشمهایی که با رنگهایی آمیخته و برآمده که در اطراف مژههایی زرد رنگ مثل طلای خالص باز بر ساقهای مثل زبرجد شاهد یگانگی الله متعال است».
و زمانیکه از اعرابی که در بین آیات و نشانههای قدرت الله ﻷزندگی کرده و از مدرسهی فطرت خارج شده بود، سوال شد که دلیل وجود پروردگار تبارک و تعالی چیست؟ گفت: سبحان الله، پشکل دلالت بر شتر میکند، و اثر قدمها و گامها بر اینکه کسی از مسیر عبور کرده دلالت میکند، آسمان دارای ستونها و زمین صاحب درهها و دریاهای صاحب امواج، آیا این همه دلالت بر وجود خبیر نمیکند؟ [۷۳]
و الله ﻷرحم کند بر کسی که اینگونه سروده است:
الشمـس و البـدر من آثار قدرته
و البر و البحر فیض من عطایـاه
الطیر سبـحه و الوحـش مجـده
و الموج كبـره و الحـوت ناجـاه
والنمل تحت الصخور الصُّمِ قدَّسه
و النحل یهتف حمدا فی خلایاه
«ماه و خورشید از آثار و نشانههای قدرت اوست و خشکی و دریا قطرهای از بخشش و عطای اوست. پرنده تسبیح او را میگوید و حیوانات وحشی تمجید او را و موج بزرگ او را یاد کرده و ماهی با او مناجات میکند. و مورچه در زیر صخرههای سیاه پاکی او را یاد میکند. و زنبور در کندویش حمد و ستایش او را ندا میدهد».
بنابراین، هیچ ذرهای از ذرات جهان هستی نیست مگر اینکه بر ربوبیت خالق ﻷشهادت میدهد و دلایل بر این مساله بسیار میباشد.
مشرکان به این نوع توحید اقرار داشته و با آن مخالفتی نداشته و از آن اعراض نمیکردند، بگونهای که اگر از آنها میپرسیدی: خالق و رازق و مالک و آفریننده آنها و خالق آسمانها و زمین کیست؟ با قطعیت میگفتند: الله، همانطور که قرآن این مساله را از آنها حکایت میکند، الله متعال میفرماید: ﴿ وَلَئِن سَأَلۡتَهُم مَّنۡ خَلَقَهُمۡ لَيَقُولُنَّ ٱللَّهُ ﴾[الزخرف: ۸۷] «اگر از مشرکان بپرسی، چه کسی آنان را آفریده است؟ مؤکدانه میگویند: الله».
و نیز میفرماید: ﴿ وَلَئِن سَأَلۡتَهُم مَّنۡ خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ لَيَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡعَلِيمُ ٩ ﴾[الزخرف: ۹] «اگر از مشرکان بپرسی که چه کسی آسمانها و زمین را آفریده است، قطعاً خواهند گفت: خداوند با عزّت و بس آگاه».
و میفرماید: ﴿ قُلۡ مَن يَرۡزُقُكُم مِّنَ ٱلسَّمَآءِ وَٱلۡأَرۡضِ أَمَّن يَمۡلِكُ ٱلسَّمۡعَ وَٱلۡأَبۡصَٰرَ وَمَن يُخۡرِجُ ٱلۡحَيَّ مِنَ ٱلۡمَيِّتِ وَيُخۡرِجُ ٱلۡمَيِّتَ مِنَ ٱلۡحَيِّ وَمَن يُدَبِّرُ ٱلۡأَمۡرَۚ فَسَيَقُولُونَ ٱللَّهُۚ فَقُلۡ أَفَلَا تَتَّقُونَ ٣١ ﴾[یونس: ۳۱] «بگو: چه کسی از آسمان (به وسیله اشعّه و باران) و از زمین (به وسیله فعل و انفعالات خاک و رویش گیاهان و درختان و میوه آنها) به شما روزی میرساند؟ یا چه کسی بر گوش و چشمها توانا است (و آنها را میآفریند و بدانها نیروی شنوائی و بینائی میدهد)؟ یا چه کسی زنده را از مرده و مرده را از زنده بیرون میآورد (و حیات و ممات در دست او است)؟ یا چه کسی امور (جهان و جهانیان) را میگرداند؟ (پاسخ خواهند داد و) خواهند گفت: او الله است، (چرا که آفریدگار جهان و روزی رسان مردمان و مدبّر کار و بار هستی، به اقرار وجدان بیدار، خداوند دادار است). پس بگو: آیا نمیترسید و پرهیزگار نمیشوید؟».
و نیز میفرماید: ﴿ قُلۡ مَنۢ بِيَدِهِۦ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيۡءٖ وَهُوَ يُجِيرُ وَلَا يُجَارُ عَلَيۡهِ إِن كُنتُمۡ تَعۡلَمُونَ ٨٨ سَيَقُولُونَ لِلَّهِۚ قُلۡ فَأَنَّىٰ تُسۡحَرُونَ ٨٩ ﴾[المؤمنون: ۸۸-۸۹] «بگو: آیا چه کسی فرماندهی بزرگ همه چیز را در دست دارد (و ملک فراخ کائنات و حکومت مطلقه بر موجودات، از آن او است؟) و او کسی است که پناه میدهد (هر که را بخواهد) و کسی را (نمیتوان) از (عذاب) او پناه داد، اگر فهمیده و آگاهید؟! خواهند گفت: از آن الله است. بگو: پس چگونه گول (هوی و هوس و وسوسه شیاطین را) میخورید و (از حق کناره گیری میکنید، انگار) جادو و جنبل میشوید؟».
هیچکس از این نوع توحید اعراض و رویگردانی نمیکند مگر از روی تکبر و خودبینی و عناد. همچون فرعون که گفت: ﴿ وَمَا رَبُّ ٱلۡعَٰلَمِينَ ٢٣ ﴾ [۷۴][الشعراء: ۲۳] و همچون دهریها که برای جهان هستی خالقی را که در آن تصرف کرده و تدبیر امور آن را بر عهده داشته باشد، انکار میکنند و میگویند: جهان هستی به خودی خود حرکت میکند و جز دهر و زمانه ما را هلاک نمیکند.
و از این دستهاند، دوگانهپرستان مجوسی که معتقد به دو خالق برای جهان هستی میباشند، خالق خیر و خوبیها که نور است و خالق شر و بدیها که ظلمت و تاریکی است. و از این جملهاند معتقدین به تثلیث که بندگان صلیب میباشند: ﴿ كَبُرَتۡ كَلِمَةٗ تَخۡرُجُ مِنۡ أَفۡوَٰهِهِمۡۚ إِن يَقُولُونَ إِلَّا كَذِبٗا ٥ ﴾[الكهف: ۵] «چه سخن (وحشتناک و) بزرگی از دهانهایشان بیرون میآید!! آنان جز دروغ و افتراء نمیگویند».
بنابراین، برای ما آشکار گشت که مشرکین عرب که الله ﻷبه مشرک بودن آنها حکم فرمودند، مطلقاً توحید ربوبیت را انکار نمیکردند، بلکه ایشان در زمان سختی و مشقت به سوی الله ﻷمتوجه میشدند و دعا و امید خود را خالصانه برای الله ﻷقرار میدادند و شرکی را که میورزیدند، فراموش میکردند.
الله متعال میفرماید: ﴿ فَإِذَا رَكِبُواْ فِي ٱلۡفُلۡكِ دَعَوُاْ ٱللَّهَ مُخۡلِصِينَ لَهُ ٱلدِّينَ فَلَمَّا نَجَّىٰهُمۡ إِلَى ٱلۡبَرِّ إِذَا هُمۡ يُشۡرِكُونَ ٦٥ ﴾[العنكبوت: ۶۵] «هنگامی که (مشرکان) سوار کشتی میشوند (و ترس و نگرانی بدیشان دست میدهد) خالصانه و صادقانه الله را به فریاد میخوانند (و غیر او را فراموش میگردانند). سپس هنگامی که الله آنان را نجات داد و سالم به خشکی رساند، باز ایشان شرک میورزند».
شگفتا از این امر!! بنابراین، خداوند بر تو رحم کند، خوب این را بدان که هرکس به توحید ربوبیت که مشرکان بدان اقرار داشتند، اقرار کند و با وجود این عبادت را برای غیرالله انجام دهد، چنین شخصی از جنس همان مشرکان بوده و مشرک میباشد. بلکه واجب است که اقرار به توحید ربوبیت، مستلزم عبادت کردن الله ﻷبه یگانگی باشد، چرا که هرکس تنها به این اقرار کند که خالق، الله ﻷمیباشد و تنها او روزی دهنده است و اوست که اسباب منفعت بندگان را مهیا میکند و اوست که مالک نفع و ضرر میباشد و اوست که در هستی تصرف میکند و تمامی تدبیر آنرا بر عهده دارد و در همهی این امور شریکی ندارد، پس چرا با وجود این اقرار، کسی دیگر جز الله ﻷرا عبادت میکند؟
در این امر به خوبی تدبر کن، چرا که اندکی از اهل زمین این مساله را به خوبی میدانند، از الله ﻷمیخواهیم که سینههای آنها و سینههای ما را برای توحید بگشاید.
[۶۸] معارج المقبول، ج۱، ص ۱۱۱ ط دار ابن قیم. [۶۹] المرجع السابق (۱/۱۱۱). [۷۰] معارج القبول- الجزء الأول (ص ۱۱۰) وما بعدها وانظر: تفسیر ابن کثیر لسورة البقرة (۲۲) وشرح الطحاویة لابن أبی العز الحنفی (۸۴، ۸۵) ط المکتب الإسلامی. [۷۱] أخرجه الطبرانی فی الکبیر (۱۲/۸۸)، وابن عدی فی الکامل (۶/۱۴۵)، وابوسعید النقاش فی فنون العجائب (۴۰)، والخطیب فی تاریخه (۲/۲۸۱)، وابن الجوزی فی الموضوعات (۱/۲۱۳) من طریق: اللخمی عن مجالد عن الشعبی عن ابن عباس مرفوعا، وقال الهیثمی فی المجمع (۹/۶۹۷): رواه الطبرانی والبزار وفیه اللخمی وهو کذاب. وأخرجه البیهقی فی الدلائل (۲/۱۰۲)، وفی الزهد (۶۹۶) من طریق أبی حمزة الثمالی عن سعید بن جبیر عن ابن عباس مرفوعا وقد حکم علیه بالوضع ابن الجوزی فی الموضوعات (۱/۲۱۴)، وقال: وهذا الحدیث من جمیع جهاته باطل. وأبوالفتح الأزدی کما فی اللآئی المصنوعة (۱۶۷)، والفوائد المجموعة (۲۵۱)، وأخرجه البیهقی فی الدلائل (۲/۱۰۱) من حدیث أنس مرفوعا، وله طریق أورده الحافظ ابن کثیر فی البدایة والنهایة (۲/۲۳۰) من حدیث عبادة، أخرجه الخرائطی فی هواتف الجنان وحکم الحافظ ابن کثیرعلی سنده بالغرابة، ثم أورد له طرقا وأوجها أخری، ثم قال: قال البیهقی: وإذا روی الحدیث من أوجه آخر، وإن کان بعضها ضعیفًا دل علی أن للحدیث أصلا. والله أعلم. ومن أهل العلم من حسّن الحدیث بطرقه الکثیرة ومن هؤلاء الإمام السیوطی وقد دافع وردّ علی من ضعّف الحدیث بقوة، فقال: فلو وقف الحافظ ابن حجر علی هذه الطریق لحکم للحدیث بالحسن لما تقدم من الطرق وخصوصا الطریق الذی فی زیادات الزهد لابن حنبل (۳۵۵) فإنه مرسل قوی الإسناد، فإذا ضم إلی هذه الطریق الموصولة التی لیس فیها واه ولامتهم حکم بحسنه بلا توقیف. راجع الفوائد المجموعة وتنزیه الشریعة (۱/۲۴۱،۲۴۳) والإصابة (ترجمة قیس بن ساعدة). [۷۲] تفسیر ابن کثیر، سوره البقره، آیه ۲۲. [۷۳] تفسیر ابن کثیر (۱/۳۱۱) ط. أولاد الشیخ. [۷۴] پروردگار جهانیان کیست.
توحید الوهیت، همان بخشی از توحید است که از گذشته تا به امروز در مورد آن نزاع و اختلاف میباشد؛ و عبارت است از توحید عبادت و اقرار به یگانگی الله ﻷدر عبادت. و این حد و حدود اسلام میباشد که اسلام بدون آن محقق نمیگردد.
توحید الوهیت متضمن توحید ربوبیت میباشد و عکس این قضیه صادق نیست و توحید ربوبیت متضمن توحید الوهیت نمیباشد.
علامه ابن قیم /بین این دو نوع توحید پیوند دقیق و عجیبی برقرار کرده و در این مورد میگوید: «جمع صحیحی که راستروان و هدایتیافتگان و اهل راستی و درستی بر آن هستند، پیوست توحید ربوبیت و توحید الوهیت به یکدیگر میباشد. بگونهای که دارندهی توحید ربوبیت و الوهیت، معتقد بر قیومیت الله ﻷبر بالای عرش میباشد که به تنهایی تدبیر امور را بر عهده دارد. معتقد است که در ظاهر و باطن خالق و رزق دهنده و بخشنده و منع کننده و موت دهنده و زنده کننده و تدبیر کنندهای برای امور هستی جز الله ﻷنیست، پس آنچه که او بخواهد، همان میباشد و آنچه که او نخواهد نمیباشد. هیچ ذرهای جز به اذن و اجازهی او حرکت نمیکند و هیچ اتفاقی جز با مشیت او رخ نمیدهد و هیچ برگی نمیافتد مگر اینکه در علم او میباشد و هیچ ذرهای در آسمانها و زمین از او پنهان نمیماند و بلکه نه کوچکتر از آن ذره و نه بزرگتر از آن، مگر اینکه در حیطهی علم او میباشد و قدرتش بدان احاطه دارد و مشیت او بدان رفته است و حکمتش مقتضی آن است. این پیوست توحید ربوبیت میباشد. اما پیوست توحید الوهیت که عبارت است از آنکه: قلب و هم و عزم وی متکی بر الله ﻷو اراده او بوده و حرکاتش در راستای ادای حق الله ﻷو قیام برای عبودیت حق سبحانه و تعالی باشد که این دو پیوست در حقیقت ﴿ إِيَّاكَ نَعۡبُدُ وَإِيَّاكَ نَسۡتَعِينُ ٥ ﴾میباشد چرا که با گفتن این کلام ﴿ إِيَّاكَ ﴾به ذاتی که در بردارندهی همه صفات کمال است و همهی اسماء نیکو برای اوست شهادت میدهد. سپس با گفتن ﴿ نَعۡبُدُ ﴾به تمامی انواع عبادات ظاهری و باطنی برای الله ﻷشهادت میدهد. سپس با گفتن ﴿ وَإِيَّاكَ نَسۡتَعِينُ ﴾به تمامی انواع استعانت و طلب یاری و توکل به او و تفویض امور به الله ﻷشهادت میدهد» [۷۵].
بنابراین توحید الوهیت عبارت است از: یگانه شمردن الله ﻷدر تمامی انواع عبادات، از جمله محبت، خوف، امید، توکل، انابت، تفویض، تسلیم و استعانت و... و این همان چیزی است که تمامی پیامبران برای آن مبعوث شدهاند و به خاطر آن الله ﻷکتابها را نازل کرده است و به سبب آن آسمانها و زمین و بهشت و جهنم را خلق کرده است.
بنابراین تمامی دین عبارت است از عبادت و اطاعت و خضوع، با نهایت محبت برای الله ﻷ.
شیخ الاسلام ابن تیمیه در رسالهی «العبودیه» میگوید: «عبادت برای الله ﻷهدفی است که الله ﻷآنرا دوست داشته و بدان راضی میباشد که مخلوقات را برای آن آفریده است، چنانکه الله متعال میفرماید: ﴿ وَمَا خَلَقۡتُ ٱلۡجِنَّ وَٱلۡإِنسَ إِلَّا لِيَعۡبُدُونِ ٥٦ ﴾[الذاریات: ۵۶] «من جنها و انسانها را جز برای پرستش خود نیافریدهام». و به خاطر آن تمامی پیامبران را فرستاده است، همانطور که نوح علیهالصلاةوالسلام به قومش فرمود: ﴿ ٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ مَا لَكُم مِّنۡ إِلَٰهٍ غَيۡرُهُۥٓ ﴾[الأعراف: ۵۹] «ای قوم من! برای شما جز الله معبودی نیست. پس تنها الله را بپرستید».
و نیز صالح و شعیب و دیگر پیامبران به اقوامشان چنین فرمودند.
و الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَلَقَدۡ بَعَثۡنَا فِي كُلِّ أُمَّةٖ رَّسُولًا أَنِ ٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ وَٱجۡتَنِبُواْ ٱلطَّٰغُوتَۖ فَمِنۡهُم مَّنۡ هَدَى ٱللَّهُ وَمِنۡهُم مَّنۡ حَقَّتۡ عَلَيۡهِ ٱلضَّلَٰلَةُۚ ﴾[النحل: ۳۶] «ما به میان هر ملّتی پیغمبری را فرستادهایم (و محتوای دعوت همه پیامبران این بوده است) که الله را بپرستید و از طاغوت دوری کنید. (پیامبران دعوت به توحید کردند و مردمان را به راه حق فرا خواندند). الله گروهی از مردمان را (که بر اثر کردار نیک، شایسته مرحمت الله شدند، به راه راست) هدایت داد و گروهی از ایشان (بر اثر کردار ناشایست) گمراهی بر آنان واجب گردید (و سرگشتگی به دامانشان چسبید)».
و نیز میفرماید: ﴿ وَمَآ أَرۡسَلۡنَا مِن قَبۡلِكَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِيٓ إِلَيۡهِ أَنَّهُۥ لَآ إِلَٰهَ إِلَّآ أَنَا۠ فَٱعۡبُدُونِ ٢٥ ﴾[الأنبیاء: ۲۵] «ما پیش از تو هیچ پیامبری را نفرستادهایم، مگر این که به او وحی کردهایم که: معبودی جز من نیست، پس فقط مرا پرستش کنید».
و نیز میفرماید: ﴿ إِنَّ هَٰذِهِۦٓ أُمَّتُكُمۡ أُمَّةٗ وَٰحِدَةٗ وَأَنَا۠ رَبُّكُمۡ فَٱعۡبُدُونِ ٩٢ ﴾[الأنبیاء:۹۲] «این (پیامبران بزرگی که بدانان اشاره شد، همگی) ملّت یگانهای بوده (و آئین واحد و برنامه یکتائی دارند) و من پروردگار همه شما هستم، پس تنها مرا پرستش کنید (چرا که ملّت واحد، با برنامه واحد، باید روبه خدای واحد کند)». پس از این شیخ الاسلام میگوید: «بنابراین تمام دین داخل در عبادت میباشد. و اصل و اساس معنای عبادت خواری و فروتنی میباشد. و زمانی گفته میشود «طریق معبد» که راه هموار و مسطح و قابل عبور و مرور باشد.
لیکن عبادتی که بدان امر شده، متضمن معنای فروتنی و محبت و نیز متضمن نهایت تواضع و فرمانبرداری برای الله ﻷبه همراه نهایت محبت نسبت به او جلجلاله میباشد» [۷۶]. و امام نسفی در تفسیر این کلام الله ﻷ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ ٱعۡبُدُواْ رَبَّكُمُ ٱلَّذِي خَلَقَكُمۡ وَٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِكُمۡ لَعَلَّكُمۡ تَتَّقُونَ ٢١ ﴾[البقرة: ۲۱] میگوید: «تنها پروردگارتان را عبادت کنید؛ ابن عباس بمیگوید: هر عبادتی در قرآن، توحید میباشد. الله ﻷبرای انسانها به اینکه خالق آنها و کسانی که قبل از ایشان بودند، احتجاج کردهاند. چرا که آنها به این مساله اقرار داشتند، پس به آنها گفته شده: اگر به اینکه الله ﻷخالق شماست، اقرار دارید و اعتراف میکنید پس تنها او را عبادت کرده و غیر او را عبادت نکنید» [۷۷].
هیچ نبی و رسولی نبوده مگر اینکه دعوت به عبادت الله ﻷاولین امری بوده که قومش را به آن دعوت داده است. بنابراین، عبادت مسالهای در حاشیهی زندگی نمیباشد، و بلکه اصل ابتدایی است که انسانها و جنها برای آن آفریده شدهاند، الله متعال میفرماید: ﴿ وَمَا خَلَقۡتُ ٱلۡجِنَّ وَٱلۡإِنسَ إِلَّا لِيَعۡبُدُونِ ٥٦ ﴾[الذاریات: ۵۶].
در این باب شیخ الاسلام ابن تیمیه /در رسالهی «العبودیه» چه زیبا میگوید [۷۸]: «هر زمان که محبت الله ﻷدر قلب افزایش یابد، عبودیت برای حق جلجلاله، افزایش مییابد. و هر زمان عبودیت در وی افزایش یافت، محبت و آزادی و بینیازی وی از غیرالله افزایش مییابد. قلب ذاتاً از دو جهت نیازمند الله ﻷمیباشد: از جهت عبادت که آن علت غایی میباشد و از جهت استعانت و توکل که علت فاعلی میباشد. از اینرو قلب اصلاح و رستگار و مسرور نشده و لذت نمیبرد و پاک نمیگردد و آرامش و سکون نمییابد مگر اینکه الله را به یگانگی عبادت کرده و تنها بدو محبت داشته و به سوی او باز گردد. و اگر تمام اسبابی که مخلوقات با آن لذت میبرند، برای وی حاصل گردد و مهیا شود، آرامش و سکون نمییابد، چرا که در وی فقر ذاتی به پروردگارش میباشد؛ و این بدان سبب است که الله ﻷمعبود و محبوب و مطلوبش میباشد و تنها با عبادت و محبت و انابت به سوی الله ﻷاست که شادی و سرور و لذت و نعمت و آرامش و طمانینه برای وی حاصل میگردد.
و این نیز جز با یاری الله ﻷبرای وی حاصل نمیگردد و هیچکس جز الله ﻷنمیتواند آنرا برای وی حاصل کند، لذا وی دائماً نیازمند حقیقت ﴿ إِيَّاكَ نَعۡبُدُ وَإِيَّاكَ نَسۡتَعِينُ ٥ ﴾میباشد؛ و اگر وی تنها به فکر بدست آوردن خواهشات نفسانی و امیال خویش باشد و عبادت الله ﻷبرای او حاصل نشود، چیزی جز درد و رنج و حسرت و عذاب برای وی حاصل نمیگردد و از رنجهای دنیا و تیرگیهای زندگی آن رها نمیشود مگر با خالص گردانیدن محبت الله ﻷ، بدینگونه که الله ﻷمقصود نهایی وی باشد و در وهلهی اول، محبوب وی بوده و هر غیرالله را به خاطر الله ﻷدوست داشته باشد و جز الله متعال هیچ چیز و کسی را به خاطر خودش دوست نداشته باشد. درصورتیکه این امور برای وی حاصل نشود، از کسانی که حقیقت لا إله إلا الله را محقق کردهاند، نمیباشد و نیز توحید و عبودیت و محبت برای الله ﻷرا محقق نکرده است و در آن نقص و عیب میباشد و بلکه بر حسب آن رنج و حسرت و عذاب میباشد. و اگر در مسیر مطلوب کوشش کند، درحالیکه از الله ﻷکمک نگیرد و طلب یاری نکند و بر او توکل نکند و در بدست آوردن و کسب آن اعلام نیازمندی به الله ﻷنکند، آن مطلوب نیز برای وی حاصل نمیشود، چرا که هرآنچه الله ﻷبخواهد، میباشد و هر آنچه را که او نخواهد، نمیباشد. بنابراین، بنده به الله ﻷنیازمند میباشد، چرا که او مطلوبِ محبوب و مقصود و معبود میباشد؛ و نیز تنها الله ﻷاست که عهدهدار یاری رساندن به او بوده و بر او توکل میشود. و او الهی است که جز او معبود بر حقی نیست و او پروردگاری است که جز او پروردگاری نیست و عبودیت وی برای الله ﻷجز با این دو (ربوبیت و الوهیت) کامل نمیشود.
از اینرو چون بنده غیرالله را به خاطر خودش دوست داشته باشد یا اینکه به سوی غیرالله توجه کند تا بدو یاری رساند، درحقیقت بر حسب محبت و امیدش نسبت به آنکه او را دوست داشته و بدو امید دارد، بنده وی میباشد. و اگر احدی جز الله ﻷرا به خاطر خودش دوست نداشته باشد و نیز غیرالله را تنها به خاطر الله متعال دوست داشته باشد و جز به الله ﻷبه چیز دیگری امید نداشته باشد، در اینصورت اگر با استفاده اسباب انجام دهد آنچه را که انجام دهد یا بدان سبب چیزی برای وی حاصل شود، قطعاً شاهد آن خواهد بود که الله ﻷکسی بوده که آن اسباب را خلق کرده و بدان ترتیب و نظام داده و برای وی مسخر کرده است و نیز شاهد آن خواهد بود که هر آنچه در آسمانها و زمین است، این الله ﻷاست که پروردگار و مالک و خالق آن میباشد و وی نیازمند به حضرت حق بوده و تنها سهم وی از عبودیت برای الله ﻷبر حسب آنچه از آن تقسیم شده، میباشد.
مردم در این مورد در درجات متفاوتی میباشند که جز الله ﻷکسی تفاوت این درجات را نمیداند. لذا کاملترین و برترین و بالاترین و نزدیکترین مردمان به الله ﻷو قویترین و راهیافتهترین ایشان، آن کسی است که عبودیت و بندگیاش برای الله ﻷکاملتر باشد. و این حقیقت دین اسلام است که الله ﻷپیامبران را با آن فرستاده و کتابها را نازل کرده است که بنده تنها مطیع و فرمانبردار الله ﻷو نه غیر او باشد. زیرا کسیکه هم مطیع و فرمانبردار الله متعال و هم مطیع غیر اوست، مشرک میباشد. و کسی که از فرمانبرداری و اطاعت از او، سرباز زده و امتناع ورزد، مستکبر و خودبین و سرکش میباشد ... تا آنجا که میگوید: و این محقق کردن گواهی دادن به لاإله إلاالله میباشد، چرا که آن الوهیت غیرالله را از قلب نفی کرده و در قلبش الوهیت الله متعال را ثابت میکند. و بدین ترتیب نفی کنندهی الوهیت هر چیزی از مخلوقات و اثبات کنندهی الوهیت رب العالمین، پروردگار آسمانها و زمین میباشد. و آن متضمن وابستگی و پیوستگی قلب با الله ﻷو جدایی آن از غیرالله میباشد.
بدین ترتیب قلب وی در علم و نیت، گواهی دادن و اراده و معرفت و محبتش، بین خالق و مخلوق تفاوت قائل میباشد. بگونهای که به الله ﻷعالم بوده و ذکر کننده او و عارف به او میباشد. و نیز عالم به جدایی الله ﻷاز آفریدههایش و یکتایی او و نه یکتایی هیچیک از مخلوقاتش بوده و محب و دوستدار الله ﻷبوده و او را تعظیم کرده و بندگی او را نموده و به او امید بسته و از او ترس داشته و برای او دوستی و دشمنی ورزیده و از او طلب یاری کرده و بر او توکل کرده و از عبادت غیر او خودداری میکند.
و توکل بر الله متعال و یاری خواستن از او و ترس از او و امید به او و دوستی و دشمنی در راه او و برای او و اطاعت کردن از امرش و امثال اینها، از خصوصیتهای الوهیت الله ﻷمیباشد.
اقرار وی به الوهیت الله ﻷو نه الوهیت هیچ چیز و کس دیگری، متضمن اقرار وی به ربوبیت الله متعال میباشد، که در اینصورت وی معتقد است: الله ﻷپروردگار و رب هر چیز و مالک و خالق و مدبر آن است، در اینصورت است که وی موحدی یکتاپرست در برابر الله ﻷمیباشد.
سپس تمامی اینها را به طور خلاصه در جایی دیگر از رسالهی ارزشمند «العبودیة» ذکر کرده و میگوید [۷۹]: «لب و اساس دین دو اصل میباشد: یکی آنکه جز الله ﻷرا عبادت نکنیم و دیگر آنکه او را جز با آنچه تشریع کرده و قانون نهاده نپرستیم، یعنی او را با بدعتها عبادت نکنیم، همانطور که الله ﻷمیفرماید: ﴿ فَمَن كَانَ يَرۡجُواْ لِقَآءَ رَبِّهِۦ فَلۡيَعۡمَلۡ عَمَلٗا صَٰلِحٗا وَلَا يُشۡرِكۡ بِعِبَادَةِ رَبِّهِۦٓ أَحَدَۢا ١١٠ ﴾«پس هرکس که خواهان دیدار خدای خویش است، باید که کار شایسته کند و در پرستش پروردگارش کسی را شریک نسازد».
و این محقق کردن شهادتین میباشد، گواهی دادن به اینکه هیچ معبود به حقی جز الله ﻷنیست و گواهی دادن به آنکه محمد جفرستادهی الله متعال است.
پس اصل اول آن است که جز الله ﻷرا عبادت نکنیم و اصل دوم آن است که محمد جفرستادهی الله متعال و ابلاغکننده از جانب اوست. پس بر ما لازم است که خبرش را تصدیق و از امرش اطاعت کنیم».
سپس میگوید: و این دین اسلام است که الله ﻷاولین و آخرین پیامبران را با آن فرستاده است و آن دینی است که الله ﻷجز آنرا از احدی قبول نمیکند. و آن حقیقت عبادت برای پروردگار جهانیان میباشد.
از خلال این عرض با شتاب، واضح گردید که برای محقق کردن توحیدی که صاحبش را در دنیا و آخرت نجات میدهد، توحید ربوبیت به تنهایی کافی نیست. چرا که مشرکان نیز بدان اقرار میکردند و بلکه در زمان مشکلات و سختیها، دعا را نیز خالصانه برای الله ﻷقرار میدادند. همانطور که الله ﻷمیفرماید: ﴿ فَإِذَا رَكِبُواْ فِي ٱلۡفُلۡكِ دَعَوُاْ ٱللَّهَ مُخۡلِصِينَ لَهُ ٱلدِّينَ فَلَمَّا نَجَّىٰهُمۡ إِلَى ٱلۡبَرِّ إِذَا هُمۡ يُشۡرِكُونَ ٦٥ ﴾[العنكبوت: ۶۵] «هنگامی که (مشرکان) سوار کشتی میشوند (و ترس و نگرانی بدیشان دست میدهد) خالصانه و صادقانه الله را به فریاد میخوانند (و غیر او را فراموش میکنند). سپس هنگامی که الله آنان را نجات داد و سالم به خشکی رساند، باز ایشان شرک میورزند (و به انبازهائی برای الله معتقد میشوند)».
الله ﻷبر من و تو رحم کند، حال که این مساله را دانستی، بدان که حتما بایستی به همراه اقرار به توحید ربوبیت، توحید الوهیت نیز باشد که انجام انواع عبادات ظاهری و باطنی به همراه دو رکن اساسی آن، کمال تواضع و فروتنی و فرمانبرداری و کمال محبت، تنها برای الله ﻷمیباشد. و یکسان است که آن عبادت قلبی باشد که مناط آن قلب است یا اینکه عبادتی قولی باشد که متعلق به زبان است و یا اینکه عبادتی عملی باشد که متعلق به اعضا و جوارح است، یا اینکه عبادتی مالی باشد که متعلق به اموال است.
به طور خلاصه، پس توحید الوهیت عبارت است از محقق کردن معنای لاإله إلاالله و شروطی که کلمهی طیبه مقید بدان است، همچون شرط علم، یقین، قبول، انقیاد، صدق، اخلاص و محبت. و این مسالهای است که انشاءالله به تفصیل در مورد آن سخن خواهیم گفت و آن اصل موضوع ما و اساس بحثمان میباشد؛ والله المستعان.
[۷۵] مستفاد بتصرف یسیر من «مدارج الساکین» ج ۳، ص ۵۳۲، ومابعدها. [۷۶] بتصرف من رسالة العبودیة لشیخ الإسلام ابن تیمیة. [۷۷] تفسیر النسفی (۱/۲۶). [۷۸] کما فی مجموع الفتاوی (۱۰/۱۹۳- ۲۲۵). [۷۹] کما فی مجموع الفتاوی (۱۰/۲۳۴) والاقتضاء (۴۵۱).
این نوع توحید عبارت است از: یگانه شمردن الله ﻷدر اسماء و صفاتش؛ بدینگونه که بنده به آنچه الله ﻷاز اسامی و صفات برای خود در کتابش ثابت نموده یا اینکه فرستادهاش برای او ثابت کرده ایمان بیاورد آنهم بر وجهی که مقصود الله و رسولش میباشد و نیز بر وجهی که لایق و شایستهی الله ﻷاست، بدون ثابت کردن مثل و مانندی برای الله ﻷدر اسماء و صفاتش؛ چرا که ثابت کردن مثل و مانند برای الله ﻷشرک ورزیدن به او میباشد. [۸۰]
توحید اسماء و صفات باب بزرگی از ابواب توحید بوده و مطلقاً از شریفترین علوم میباشد و براستی چرا که نباشد؟ درحالیکه آن علمی است که مربوط به ذات الله ﻷو شناخت اسماء نیکویش و صفات بلند مرتبهاش میباشد؛ معرفت و شناختی که شرک و تعطیل و تشبیه و تمثیل و بدعت و تاویل را باطل و نابود میکند.
پاک است الله با عظمت و بزرگوار؛ چه قدمهایی که در این مقام لغزیدهاند و چه اذهانی که در این مورد گمراه شده و چه قلمهایی که در این علم کافر شدهاند.
از الله ﻷمیخواهیم که ما و شما را فهم (صحیح) و فرمانبرداری (نیکو) روزی کند.
در اینجا در صدد سخن گفتن تفصیلی و بررسی مبسوط در مورد این بخش با عظمت از توحید نیستیم، چه که جایگاه بحث تفصیلی این مساله، کتب عقیدهای میباشد که علمای گرامی ما نوشتهاند؛ ولی من تلاش کردم تا برخی از قواعد روشنگر و راهبر در اختیارت قرار دهم قواعدی که در فهم این مبحث مهم از اسماء و صفات ضروری است.
[۸۰] المجموع الثمین، ص ۱۶.
الله متعال بر من و تو رحم کند، بدان که اسماء نیکوی الله ﻷعبارتند از اسمائی که الله متعال برای خود اثبات کرده و بنده و فرستادهاش محمد جبرای او اثبات کرده و همهی مومنین بر آنها ایمان دارند. الله متعال میفرماید: ﴿ وَلِلَّهِ ٱلۡأَسۡمَآءُ ٱلۡحُسۡنَىٰ فَٱدۡعُوهُ بِهَاۖ وَذَرُواْ ٱلَّذِينَ يُلۡحِدُونَ فِيٓ أَسۡمَٰٓئِهِۦۚ سَيُجۡزَوۡنَ مَا كَانُواْ يَعۡمَلُونَ ١٨٠ ﴾[الأعراف: ۱۸۰] «الله دارای زیباترین نامها است (که بر بهترین معانی و کاملترین صفات دلالت مینمایند. پس به هنگام ستایش الله و درخواست حاجات خویش از خداوند سبحان) او را بدان نامها فریاد دارید و بخوانید و کسانی را که در نامهای الله به تحریف دست مییازند، (و واژههائی به کار میبرند که از نظر لفظ یا معنی، منافی ذات یا صفات خداوند است)، واگذارید، آنان کیفر کار خود را خواهند دید».
و نیز میفرماید: ﴿ قُلِ ٱدۡعُواْ ٱللَّهَ أَوِ ٱدۡعُواْ ٱلرَّحۡمَٰنَۖ أَيّٗا مَّا تَدۡعُواْ فَلَهُ ٱلۡأَسۡمَآءُ ٱلۡحُسۡنَىٰۚ ﴾[الإسراء: ۱۱۰] «بگو: (خداوند را) با «الله» یا «رحمن» به کمک طلبید (فرقی نمیکند. و خداوند را به نامها و صفات متعدّد به فریاد خواندن، مخالف توحید نیست) خداوند را به هر کدام (از اسماء حُسنی) بخوانید (مانعی ندارد و تعداد اسماء نشانه تعدّد مُسمّی نیست و) او دارای نامهای زیبا است (که هریک مُعرِّف کاری از کارها و بیانگر زاویهای از کمالات خداوند جهان است)».
و میفرماید: ﴿ ٱللَّهُ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَۖ لَهُ ٱلۡأَسۡمَآءُ ٱلۡحُسۡنَىٰ ٨ ﴾[طه: ۸] «او الله است و جز او معبود به حقی نیست. او دارای نامهای نیکو است».
و میفرماید: ﴿ هُوَ ٱللَّهُ ٱلَّذِي لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَۖ عَٰلِمُ ٱلۡغَيۡبِ وَٱلشَّهَٰدَةِۖ هُوَ ٱلرَّحۡمَٰنُ ٱلرَّحِيمُ ٢٢ هُوَ ٱللَّهُ ٱلَّذِي لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ٱلۡمَلِكُ ٱلۡقُدُّوسُ ٱلسَّلَٰمُ ٱلۡمُؤۡمِنُ ٱلۡمُهَيۡمِنُ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡجَبَّارُ ٱلۡمُتَكَبِّرُۚ سُبۡحَٰنَ ٱللَّهِ عَمَّا يُشۡرِكُونَ ٢٣ هُوَ ٱللَّهُ ٱلۡخَٰلِقُ ٱلۡبَارِئُ ٱلۡمُصَوِّرُۖ لَهُ ٱلۡأَسۡمَآءُ ٱلۡحُسۡنَىٰۚ يُسَبِّحُ لَهُۥ مَا فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِۖ وَهُوَ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡحَكِيمُ ٢٤ ﴾، «الله کسی است که جز او پروردگار و معبودی نیست. آگاه از جهان نهان و آشکار است (و ناپیدا و پیدا در برابر دانشش یکسان است). او دارای مرحمت عامه (در این جهان، در حق همگان) و دارای مرحمت خاصه (در آن جهان، نسبت به مؤمنان) است. الله کسی است که جز او پروردگار و معبودی نیست. او فرمانروا، منزه، بیعیب و نقص، امان دهنده و امنیت بخشنده، محافظ و مراقب، قدرتمند چیره، بزرگوار و شکوهمند و والامقام و فرازمند است. خداوند دور و فراتر از چیزهائی است که انباز او میکنند. او خداوندی است که طراح هستی و آفریدگار آن از نیستی و صورتگر جهان است. دارای نامهای نیک و زیبا است. چیزهائی که در آسمانها و زمین هستند، تسبیح و تقدیس او میگویند و او چیره کار بجا است».
و از ابوهریره سروایت است که رسول الله جفرمودند: «إِنَّ لِلَّهِ تِسْعَةً وَتِسْعِینَ اسْمًا، مِائَةً إِلَّا وَاحِدًا، مَنْ أَحْصَاهَا دَخَلَ الْجَنَّةَ و هو وِتْرٌ یُحِبُّ الْوِتْرَ» [۸۱]. «الله ﻷ۹۹ اسم دارد، یعنی یکی کمتر از صد؛ هرکس که آنها را حفظ نماید، وارد بهشت میشود. و الله ﻷفرد است و فرد را دوست دارد».
[۸۱] أخرجه البخاری: کتاب الدعوات، باب لله مائة اسم غیر واحدة (۶۴۱۰) ومسلم فی الذکر والدعاء باب فی أسماء الله تعالى وفضل من أحصاها (۲۶۷۷).
اسماء الله ﻷمنحصر در ۹۹ اسم مذکور در حدیث ابوهریره سنمیباشند، بلکه اسماء دیگری وجود دارد که هیچ فرشتهی مقرب و هیچ پیامبر فرستاده شدهای آنها را نمیداند، لذا جز الله ﻷ، کسی آن اسمها را نمیداند. و دلیل این مطلب حدیث عبدالله بن مسعود ساست که رسول الله جفرمودند: «مَا أَصَابَ أَحَدًا قَطُّ هَمٌّ وَلَا حَزَنٌ، فَقَالَ: اللَّهُمَّ إِنِّی عَبْدُكَ، ابْنُ عَبْدِكَ، ابْنُ أَمَتِكَ، نَاصِیَتِی بِیَدِكَ، مَاضٍ فِیَّ حُكْمُكَ، عَدْلٌ فِیَّ قَضَاؤُكَ، أَسْأَلُكَ بِكُلِّ اسْمٍ هُوَ لَكَ سَمَّیْتَ بِهِ نَفْسَكَ، أَوْ عَلَّمْتَهُ أَحَدًا مِنْ خَلْقِكَ، أَوْ أَنْزَلْتَهُ فِی كِتَابِكَ، أَوِ اسْتَأْثَرْتَ بِهِ فِی عِلْمِ الْغَیْبِ عِنْدَكَ، أَنْ تَجْعَلَ الْقُرْآنَ رَبِیعَ قَلْبِی، وَنُورَ صَدْرِی، وَجِلَاءَ حُزْنِی، وَذَهَابَ هَمِّی، إِلَّا أَذْهَبَ اللَّهُ هَمَّهُ وَحُزْنَهُ، وَأَبْدَلَهُ مَكَانَهُ فَرَحا».«به هیچ کس هم و غمی نمیرسد مگر اینکه اگر این دعا را بخواند، الله ﻷهم و غم او را برطرف کرده و فَرَج و گشایش جایگزین آن میکند:
«پروردگارا، من بندهی تو هستم و فرزند مرد و زنی از بندگان تو هستم سرنوشت من به دست توست که از (درگاه) حکم تو گذشته و از (مشیت) عدالت تو اقتضا شده است. پروردگارا، به حق تمامی اسامی که خود آنها را بر خود نهادی یا آنها را به یکی از مخلوقات آموختی یا اینکه آنها را در کتابت آوردی و یا اینکه آنرا در علم غیب نزد خودت باقی گذاشتی، از تو میخواهم که قرآن را بهار قلبم و نور سینهام و روشنی و برطرف کنندهی غم و اندوهم قرار دهی».
عبدالله بن مسعود سمیگوید: گفته شد: یا رسول الله! آیا آنرا به دیگران تعلیم و آموزش ندهیم؟ رسول الله جفرمودند: «بَلَى، یَنْبَغِی لِمَنْ سَمِعَهَا أَنْ یَتَعَلَّمَهَا». «آری، برای کسی که آنرا شنیده، شایسته است تا آنرا به دیگران تعلیم دهد» [۸۲].
و گواه ما در این حدیث مبارک، این سخن رسول الله جمیباشد که فرمودند: «أَوِ اسْتَأْثَرْتَ بِهِ فِی عِلْمِ الْغَیْبِ عِنْدَكَ»«یا اینکه آنرا در علم غیب نزد خود باقی گذاشتی».
در باب معین بودن اسماء الحسنی شیخ الاسلام ابن تیمیه در مجموع الفتاوی [۸۳]میگوید: «معین بودن اسماء الحسنی به اتفاق دانایان و آگاهان از احادیث رسول الله جاز کلام رسول الله جثابت نمیباشد». و میگوید [۸۴]: «در مورد تعیین ۹۹ اسم (که این اسامی چه اسمائی هستند) حدیث صحیحی از رسول الله جوارد نشده است و مشهورترین دلیلی که در این مورد نزد مردم میباشد، حدیث ترمذی است [۸۵]که ولید بن مسلم از شعیب بن ابی حمزه روایت کرده است و حفاظ اهل حدیث میگویند: آن زیادهای است که ولید بن مسلم از شیوخ اهل حدیث جمع کرده است؛ و در این مورد حدیث ضعیف دیگری میباشد که از این حدیث ضعیفتر است که ابن ماجه آنرا روایت کرده است [۸۶]و نیز غیر از این روایات، از برخی از سلف روایات دیگری نیز ذکر شده است.
حافظ ابن کثیر میگوید: [۸۷]«و آنچه گروهی از حفاظ بدان تکیه و اعتماد کردهاند، آن است که یک یک شمردن اسماء الحسنی در این حدیث (توسط راوی) درج شده است (و در حقیقت جزء متن حدیث نمیباشد)».
[۸۲] أخرجه أحمد (۱/۳۹۱، ۴۵۲) وابن أبی شیبة فی مصنفه (۶/۴۰ (۲۹۳۱۸) والطبرانی فی الکبیر (۱۰/۱۶۹) والحاکم فی المستدرک (۱/۶۹۰) وقال: صحیح علی شرط مسلم، إن شرط مسلم من إرسال عبدالرحمن بن عبدالله عن أبیه فإنه مختلف فی سماعه عن أبیه. وابن حبان فی صحیحه (۹۷۲) وأبویعلی (۵۲۹۷) والبیهقی فی الدعوات (۱۵۵) وصححه الألبانی فی الصحیحة (۱۹۹) وقال بعد ما أورد له شاهداً: وجمله القول إن الحدیث صحیح من روایة ابن مسعود وحده، فکیف إذا انضم إلیه أبی موسی سوقد صححه شیخ الإسلام ابن تیمیة وتلمیذه ابن القیم. [۸۳] الفتاوی من مجموع ابن قاسم (۶/۳۸۲). [۸۴] مجموع الفتاوی (۲۲/۴۸۲). [۸۵] برقم (۳۵۰۷) وراجع فی ذلک الضعیفه (۲۵۶۳) وضعیف الجامع (۱۹۴۵). [۸۶] برقم (۳۸۶۱). [۸۷] تفسیر ابن کثیر سوره الاعراف (۲/۲۸۵).
بدان که برخی از اسماء الله ﻷجز با ذکر مقابل آن، بر او جلجلاله اطلاق نمیگردد، چرا که اگر اینگونه اسامی بدون ذکر اسم مقابل آن بر الله ﻷاطلاق گردد، گمان نقص در حق الله متعال میشود. این دسته اسامی عبارتند از: «المعطی المانع، الضار النافع، القابض الباسط، المعز المذل، الخافض الرافع».
بنابراین بر الله ﻷاسم المانع، الضار، القابض، المذل، الخافض، هریک به تنهایی اطلاق نمیگردد بلکه حتماً بایستی با اسم مقابل آن یکجا به کار رود. چرا که در وحی جز اینگونه بر آن اطلاق نشده است. و اسم «المنتقم» از این دسته میباشد که در قرآن جز مضاف با «ذو» نیامده است، همچون اینکه الله ﻷمیفرماید: ﴿ عَزِيزٞ ذُو ٱنتِقَامٍ ٤ ﴾ [۸۸][آل عمران: ۴] یا اینکه مقید بر مجرمین ذکر شده است، همچون اینکه الله ﻷمیفرماید: ﴿ إِنَّا مِنَ ٱلۡمُجۡرِمِينَ مُنتَقِمُونَ ٢٢ ﴾ [۸۹][السجدة: ۲۲] [۹۰].
[۸۸] بیگمان خداوند چیره (بر هر کاری بوده و از کافران و بزهکاران) انتقام گیرنده است. [۸۹] ما از مجرمان انتقام میگیریم. [۹۰] انظر: المعارج القبول فی أسماء الحسنی (۱/۱۱۸).
اسماء الله ﻷ، حق بوده و بر حقیقتشان میباشند و سه نوع دلالت تطابقی، تضمنی و التزامی دارند. به عنوان مثال، اسم الله ﻷ«الرحمن» بر ذات حق جلجلاله دلالت دارد که این دلالت تطابقی میباشد و به صفت رحمت نیز دلالت دارد که این دلالت تضمنی میباشد و نیز بر حیات و سایر صفات کمال دلالت دارد که این دلالت التزامی میباشد و سایر اسماء الله ﻷنیز اینچنین میباشند [۹۱].
[۹۱] المصدر السابق (۱/۱۱۹). اسماء نیکوی الهی سه نوع دلالت دارد: الف) دلالتی مطابق بر ذات که همان دلالت انطباق میباشد که عبارت است از اینکه لفظ مذکور بر ذات مسمی دلالت نماید، مانند دلالت اسم الرحمن بر ذات الله ﻷ. ب) دلالتی متضمن صفات مشتق شده از آنها که این دلالت ضمنی میباشد که عبارت است از اینکه لفظ مورد نظر به صورت ضمنی بر معنایش دلالت نماید. مانند دلالت اسم الرحمن بر صفت رحمت. ج) دلالتی ملتزم صفاتی که از آن مشتق شدهاند که دلالت التزامی نام دارد و عبارت است از اینکه لفظ مذکور بر چیز دیگری دلالت نماید. مانند دلالت اسم الرحمن بر سایر صفات الله ﻷ. در این زمینه ابن قدامه انواع دلالات را برای لفظ خانه مثال زده است: این لفظ بر حقیقت خانه و منزل دلالت دارد (دلالت انطباقی) نیز این لفظ به صورت ضمنی بر سقف خانه دلالت میکند (دلالت ضمنی) و همچنین لزوماً به دیوارهای آن خانه دلالت دارد (دلالت التزامی). رک: ابن قدامه آثاره الاصولیه قسمت دوم ص ۱۴. ابن قیم نیز اینگونه بیان میکند که هر اسم از اسماء الله ﻷدلالتی انطباقی بر ذات و صفت دارد، همچنین بر یکی از آنها به صورت ضمنی دلالت میکند و نیز بر صفتی دیگر لزوماً دلالت مینماید. بدائع الفوائد۶۲/۱. فرازهایی از عقیدهی اهل سنت و جماعت ص ۶۸. [لازم به ذکر است که مترجم در هر مبحثی که احیانا نیاز به توضیح و تشریح بیشتری بوده با ذکر منبع مطالبی را در پاورقی و یا متن افزوده است که به همگی آنچه از جانب مترجم افزوده شده است در پاورقی اشاره شده است] (مترجم)
اسماء الله ﻷمخلوق نمیباشند و با اسماء مخلوقات مقایسه نمیشوند. چرا که اسماء مخلوقات، مخلوق بوده و غیر حقیقی بوده و اسماء آنها همان صفات آنها نمیباشد، بلکه مخالف با صفاتشان میباشد، بگونهای که گاهی شخصی حکیم نامیده شده، درحالیکه جاهل است و نیز کریم نامیده شده درحالیکه بد جنس و پست است و صالح نامیده شده درحالیکه بدکار است و عزیز نامیده شده درحالیکه حقیر است و سعید نامیده شده درحالیکه بدبخت است و محمود نامیده شده درحالیکه مذموم است و گاهی حنظله (گیاهی تلخ) نامیده شده درحالیکه چنین نیست و نیز علقمه (تلخ) نامیده شده درحالیکه چنین نیست.
ولی برای الله ﻷاسماء جلال و صفات کمالی میباشد که چیزی از اسمائش مخالف با صفاتش نیست. و نیز چیزی از صفاتش مخالف با اسماء او نیست. و هرکس ادعا کند که صفتی از صفات الله ﻷمخلوق یا غیر حقیقی و مستعار است در حقیقت کافر گشته و از حق روی گردانده است. چرا که اگر بگویی الله پس او الله است و اگر بگویی الرحمن پس او الرحمن و همان الله است و اگر بگویی حکیم، حمید، علیم، مجید، جبار، متکبر، جبار، قاهر، قادر، او نیز اینچنین است و او همان الله ﻷمیباشد.
اسمی که برای اوست مخالف با صفتش نمیباشد و صفتی که برای اوست نیز مخالف با اسمش نمیباشد، پیوسته این چنین بوده و هست؛ قبل از مخلوقات، خالق بوده و قبل از روزیخورندگان روزی دهنده و رازق بوده و قبل از علوم، عالم بوده و قبل از اینکه صوت مخلوقات را بشنود، شنوا بوده است. الله ﻷاز هر مثل و مانند و شبیهی پاک و منزه میباشد. هیچ مثل و مانند و ند و ضدی برای او نیست، ﴿ لَيۡسَ كَمِثۡلِهِۦ شَيۡءٞۖ وَهُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡبَصِيرُ ١١ ﴾[الشورى: ۱۱] «هیچ چیز همانند او نیست و اوست که شنوا و بیناست».
در قرآن کریم، افعالی وارد شده که الله ﻷآنها را برای خود بر مبنای جزای عادلانه و مقابله و رویارویی اطلاق کردهاند که در واقع با توجه به سیاقی که در آن قرار دارند، مدح و کمال میباشد، ولی جایز نیست که اسمائی برای الله ﻷاز آنها مشتق گرفته شود. و نیز جایز نیست که در غیر سیاق آیات بر الله ﻷاطلاق گردند. همچون اینکه الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَمَكَرُواْ وَمَكَرَ ٱللَّهُۖ ﴾[آل عمران: ۵۴] و نیز میفرماید: ﴿ نَسُواْ ٱللَّهَ فَنَسِيَهُمۡ ﴾[التوبة: ۶۷] و نیز میفرماید: ﴿ وَإِذَا خَلَوۡاْ إِلَىٰ شَيَٰطِينِهِمۡ قَالُوٓاْ إِنَّا مَعَكُمۡ إِنَّمَا نَحۡنُ مُسۡتَهۡزِءُونَ ١٤ ٱللَّهُ يَسۡتَهۡزِئُ بِهِمۡ ﴾[البقرة: ۱۴-۱۵] و مانند این آیات.
بنابراین، جایز نیست که بر الله ﻷاسامی همچون «مخادع، ماکر، ناس، مستهزی» و مانند اینها اطلاق گردد. براستی که الله ﻷبسیار بلند مرتبهتر از آن است که چنین اسامی بر او اطلاق گردد. و نیز مطلقا گفته نمیشود: الله ﻷاستهزاء میکند و خدعه و مکر میکند و فراموش میکند، بلکه الله ﻷبسیار بلند مرتبهتر و بزرگوارتر از آن میباشد.
ابن قیم /میگوید: «الله ﻷخویش را مطلقا به کید و مکر و خداع و استهزاء، توصیف نکرده است و این در اسماء نیکویش داخل نمیباشد و مصنفین جاهلی که در شرح اسماء الحسنی گمان میکنند که «الماکر، الخادع، المستهزی، الکائد» از اسماء الله ﻷمیباشد، در حقیقت لب به سخن بسیار بزرگی گشودهاند که انسان از شنیدن آن به لرزه میآید و نزدیک است که گوشها در هنگام شنیدن آن، کر شود. و این جاهل بدان مغرور گشته که الله ﻷاین افعال را بر خویشتن اطلاق کرده و بدین ترتیب اسمائی را از آن مشتق کرده است؛ درحالیکه تمامی اسماء الله ﻷنیکو و زیبا میباشند. و این اسماء را در اسماء الحسنی داخل کرده است و آنها را مقرون به «الرحیم، الودود، الحکیم، الکریم» کرده است و این جهل بزرگی است؛ چرا که این افعال مطلقاً مورد مدح و ستایش نمیباشند بلکه در موضعی مدح شده و در موضعی دیگر مذموم میباشند. بنابراین اطلاق این افعال به طور مطلق بر الله ﻷجایز نمیباشد». سپس ابن قیم /میگوید: «مقصود آن است که الله ﻷخویش را به کید و مکر و خداع توصیف نکرده مگر بر وجه مجازات برای کسانیکه به ناحق مرتکب چنین کارهایی شدهاند. و پر واضح است که مجازات کردن افرادی که چنین اعمالی را مرتکب شوند، برای بندگان نیز حسنه و نیک قلمداد میشود، چه رسد به اینکه مجازات کننده الله ﻷباشد؟!» [۹۲]
[۹۲] بتصرف یسیر جدا من المعارج (۱/۸/۱) وما بعدها وانظر طریق الهجرتین (۴۸۶) والبدائع الفوائد (۱/۱۶۹) والمدارج (۳/۴۱۵).
این قاعده از قواعد مهم میباشد که درواقع چکیدهای از مطالبی است که امام شنقیطی /در رسالهی ارزشمندشان «الأسماء و الصفات نقلا وعقلا» ذکر کرده است. آنجا که میگوید [۹۳]: «بدانید که فرو رفتن و تعمق بیش از حد در مبحث آیات صفات و کثرت سوال پرسیدن در این موضوع از بدعاتی است که سلف صالح امت نسبت بدان کراهت داشتند. و بدانید که قرآن کریم در مبحث آیات صفات بر سه اصل اساسی تمرکز کرده است که هرکس به همه آنها توجه داشته باشد، به صواب دست یافته و بر اعتقادی که رسول الله جو اصحاب گرامی ایشان و سلف صالح امت بودند، نائل میگردد و هرکس در یکی از این سه اصل اساسی اختلال وارد کند، قطعا گمراه شده است.
اما این اصول سهگانه:
۱- منزه دانستن الله ﻷاز تشبیه کردن صفاتش به صفات مخلوقین: و این اصلی است که کلام الله ﻷبدان دلالت دارد.
﴿ لَيۡسَ كَمِثۡلِهِۦ شَيۡءٞ ﴾[الشورى: ۱۱] «هیچ چیز همانند او نیست».
﴿ وَلَمۡ يَكُن لَّهُۥ كُفُوًا أَحَدُۢ ٤ ﴾[الإخلاص: ۴] «و کسی همتا و همگون او نمیباشد».
﴿ فَلَا تَضۡرِبُواْ لِلَّهِ ٱلۡأَمۡثَالَ ﴾[النحل: ۷۴] «پس برای الله شبیه و نظیر قرار ندهید».
۲- ایمان به آنچه الله ﻷخویش را بدان وصف کرده است، زیرا کسی وجود ندارد که الله ﻷرا توصیف کند که عالمتر از الله ﻷبه الله ﻷباشد. ﴿ ءَأَنتُمۡ أَعۡلَمُ أَمِ ٱللَّهُ ﴾[البقرة: ۱۴۰] «بگو: آیا شما بهتر میدانید یا الله؟»و نیز ایمان آوردن به آنچه رسول الله جالله ﻷرا بدان وصف کردهاند؛ چرا که هیچ کس بعد از الله ﻷ، در توصیف الله متعال عالمتر از رسول الله جنمیباشد، کسی که الله متعال در حق او میفرماید: ﴿ وَمَا يَنطِقُ عَنِ ٱلۡهَوَىٰٓ ٣ إِنۡ هُوَ إِلَّا وَحۡيٞ يُوحَىٰ ٤ ﴾[النجم: ۳-۴] «و از روی هوا و هوس سخن نمیگوید. آن (چیزی که با خود آورده است و با شما در میان نهاده است) جز وحی و پیامی نیست که (از سوی الله بدو) وحی و پیام میگردد».
۳- دست شستن از طمع در ادراک کیفیت ذات الله ﻷ؛ چرا که درک حقیقت و کیفیت آن محال میباشد. الله متعال میفرماید: ﴿ وَلَا يُحِيطُونَ بِهِۦ عِلۡمٗا ١١٠ ﴾[طه: ۱۱۰] «ولی [انسانها] از آفریدگار آگاهی ندارند».
[۹۳] ص ۲، ۳۷.
اسماء الله ﻷ، توقیفی میباشند، یعنی اجتهادی نیستند و در این مورد مجالی برای عقل نمیباشد؛ بر این اساس است که واجب است در آنچه در کتاب و سنت آمده، توقف شود و نه بدان چیزی اضافه و نه از آن چیزی کم شود؛ چرا که برای عقل امکان ادراک اسمائی که الله ﻷمستحق آن است، وجود ندارد. بنابراین، توقف بر آنچه که در نص وارد شده است، واجب میباشد؛ الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَلَا تَقۡفُ مَا لَيۡسَ لَكَ بِهِۦ عِلۡمٌۚ إِنَّ ٱلسَّمۡعَ وَٱلۡبَصَرَ وَٱلۡفُؤَادَ كُلُّ أُوْلَٰٓئِكَ كَانَ عَنۡهُ مَسُۡٔولٗا ٣٦ ﴾[الإسراء: ۳۶] «از چیزی دنباله روی مکن که از آن ناآگاهی. بیگمان (انسان در برابر کارهائی که) چشم و گوش و دل (و سایر اعضاء دیگر انجام میدهند) مورد پرس و جوی از آن قرار میگیرد».
و نیز میفرماید: ﴿ قُلۡ إِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّيَ ٱلۡفَوَٰحِشَ مَا ظَهَرَ مِنۡهَا وَمَا بَطَنَ وَٱلۡإِثۡمَ وَٱلۡبَغۡيَ بِغَيۡرِ ٱلۡحَقِّ وَأَن تُشۡرِكُواْ بِٱللَّهِ مَا لَمۡ يُنَزِّلۡ بِهِۦ سُلۡطَٰنٗا وَأَن تَقُولُواْ عَلَى ٱللَّهِ مَا لَا تَعۡلَمُونَ ٣٣ ﴾[الأعراف: ۳۳] «بگو (ای پیامبر) که: خدای من هرگونه اعمال زشت را چه در آشکار و چه در پنهان و گناهکاری و ستم به ناحق و شرک ورزیدن به الله را که برای آن هیچ دلیلی ندارید و اینکه چیزی را که نمیدانید از روی جهالت و ناآگاهی به الله نسبت دهید، حرام کرده است».
توقف در اسماء الله ﻷواجب میباشد چراکه نام نهادن اسمی بر الله ﻷکه الله متعال خود را بدان نام ننهاده، یا انکار اسمی که الله متعال خود را بدان نام نهاده، جنایت در حق الله ﻷمیباشد، لذا در این مورد ادب را رعایت کردن و کفایت به آنچه در نص وارد شده، واجب میباشد [۹۴].
[۹۴] القواعد المثلی فی صفات الله وأسمائه الحسنی للشیخ محمد بن صالح العثیمین (ص ۱۸، ۱۹) ط. مکتبة العلم.
این قاعده مطلقاً از مهمترین قواعد میباشد که عبارت است از:
وجوب ایمان به تمامی آیات اسماء و صفات و احادیثی که در این مورد وارد شده است، بدون تحریف کردن الفاظ یا معانی آنها و نیز بدون تعطیل یا کیفیت قائل شدن و تمثیل کردن. بنابراین اگر الله ﻷسینهات را برای این حق گشوده است، پس آنرا لازم بگیر، چرا که تو بر اعتقادی هستی که سلف صالح امت بر آن بودهاند.
برادر عزیز! اینک به توضیح این شروط توجه کن:
۱- ایمان داشتن به اسماء و صفات بدون تحریف الفاظ و معانی آنها:
در شگفتم از کسانیکه ارادهی نفی صفات را داشته و شروع به تحریف کلام از جایگاه خود کرده و لفظ را بر معنایی حمل میکنند که احتمال آنرا ندارد، تا اینکه بدین وسیله با آنچه عقل قاصر با آن موافقت دارد، برسند!! همچون آنهایی که ارادهی نفی صفت کلام را دارند و لفظ جلالهی الله را (اعراب) نصب میدهند ﴿ وَكَلَّمَ ٱللَّهُ مُوسَىٰ تَكۡلِيمٗا ١٦٤ ﴾[النساء: ۱۶۴] تا اینکه بگویند کلام از جانب موسی علیه الصلاة والسلام بوده است، ولی نمیدانند که با این کلام الله ﻷچه کنند که میفرماید: ﴿ وَلَمَّا جَآءَ مُوسَىٰ لِمِيقَٰتِنَا وَكَلَّمَهُۥ رَبُّهُۥ﴾ [۹۵][الأعراف: ۱۴۳] چرا که این آیهای است که تقدیم و تاخیر و تحریف و تاویل نمیپذیرد.
جهم بن صفوان - که از سوی الله ﻷآنچه مستحق آن است بر وی فرود آید - بر آن، آنچه را که موجب خرابتر شدن کار شده، افزوده و با جرات در مورد این کلام الله ﻷ﴿ ٱلرَّحۡمَٰنُ عَلَى ٱلۡعَرۡشِ ٱسۡتَوَىٰ ٥ ﴾ [۹۶][طه: ۵] میگوید [۹۷]: اگر راهی پیدا میکردم که این آیه را از مصحف حک میکردم، قطعاً آنرا پاک میکردم. تا بدین ترتیب معنای «استوی» را به استیلاء و غلبه یافتن، تبدیل کند. درحالی که این تبدیل، نفی صفت استواء بر کیفیتی که ارادهی پروردگار آسمانها و زمین برآن است، میباشد. این تحریف لفظی بود.
اما تحریف معنوی: همچون اینکه لفظ «نفسه» را در کلام اللهﻷ، به [الغیر] تاویل کردهاند و گمان بردهاند که اضافهی آن به اللهﻷاز قبیل اضافهای که در بیت الله و ناقه الله هست، میباشد. اللهﻷمیفرماید: ﴿ وَٱصۡطَنَعۡتُكَ لِنَفۡسِي ٤١ ﴾ [۹۸][طه: ۴۱] و نیز میفرماید: ﴿ وَيُحَذِّرُكُمُ ٱللَّهُ نَفۡسَهُۥۥ ﴾ [۹۹][آل عمران: ۲۸] که با این تاویل فاسد معنای ﴿ وَيُحَذِّرُكُمُ ٱللَّهُ نَفۡسَهُۥۥ ﴾اینگونه میباشد: یعنی الله ﻷشما را از غیر خودش، بر حذر میدارد، و معنای ﴿ وَٱصۡطَنَعۡتُكَ لِنَفۡسِي ٤١ ﴾«اینگونه میباشد: یعنی تو را برای غیر خود برگزیدم».
و لفظ «الید» را به نعمت تاویل کردهاند، آنجا که الله ﻷمیفرماید: ﴿ بَلۡ يَدَاهُ مَبۡسُوطَتَانِ ﴾ [۱۰۰][المائدة: ۶۴] که در اینصورت معنای آیه چنین است: بلکه درِ هر دو نعمت الله ﻷباز است. و بدین ترتیب جز دو نعمت را برای الله ﻷثابت نکردهاند درحالیکه الله متعال میفرماید: ﴿ وَإِن تَعُدُّواْ نِعۡمَتَ ٱللَّهِ لَا تُحۡصُوهَآۗ ﴾[إبراهیم:۳۴] «و اگر بخواهید نعمتهای الله را بشمارید (از بس که زیادند) نمیتوانید شمارش کنید».
این روش آنان در مورد تمامی نصوص اسماء و صفات میباشد. شکر و ستایش الله ﻷرا به جا میآوریم که ما را به سوی حق هدایت کرد و از او میخواهیم که ما را بر هدایت بمیراند؛ براستی که او عهدهدار آن میباشد.
۲- به اسماء و صفات بدون تعطیل آنها ایمان داریم:
یعنی: صفات کمالی را که این اسماء جلیل برای الله ﻷاقتضا میکند، نفی و رها نمیکنیم. همچون صفت «استواء، الکمال، المجی، السمع، البصر» و غیر اینها [علو و ارتفاع، کمال، آمدن، شنوایی و بینایی و غیره]
۳- بدون قائل شدن به کیفیتی برای اسماء و صفات، بدانها ایمان داریم:
بدین سبب نمیگوییم: مثلاً استواء الله ﻷبر عرش، با فلان کیفیت یا با فلان هیئت میباشد. و یا اینکه نمیگوییم که الله ﻷهر شب با فلان کیفیت یا فلان صفت به آسمان دنیا نزول میکند، یا اینکه در مورد فلان کیفیت سخن نمیگوییم، چرا که سخن گفتن در مورد کیفیت این صفات، غلو و دروغ بستن به الله ﻷبه ناحق میباشد، چراکه کسی جز الله متعال از ذات الله متعال آگاه نیست و اگر شناخت این مساله برای بندگان شایسته میبود، قطعاً الله و رسولش جآنرا بیان میفرمودند، همانطور که الله متعال میفرماید: ﴿ يَعۡلَمُ مَا بَيۡنَ أَيۡدِيهِمۡ وَمَا خَلۡفَهُمۡۖ وَلَا يُحِيطُونَ بِشَيۡءٖ مِّنۡ عِلۡمِهِۦٓ إِلَّا بِمَا شَآءَۚ ﴾[البقرة: ۲۵۵] «میداند آنچه را که در پیش روی مردمان است و آنچه را که در پشت سر آنان است (و مطلع بر گذشته و حال و آینده و آگاه بر بود و نبود جهان است و اصلاً همه زمانها و مکانها در پیشگاه علم او یکسان است. مردمان) چیزی از علم او را فراچنگ نمیآورند جز آن مقداری را که وی بخواهد». و همچون اینکه میفرماید: ﴿ وَلَا يُحِيطُونَ بِهِۦ عِلۡمٗا ﴾«ولی [انسانها] از آفریدگار آگاهی ندارند».
ما نیز تنها آنچه را که امام مالک در مورد صفت استواء فرمودند، در مورد صفات الله ﻷتکرار میکنیم: «الِاسْتِوَاءُ غَیْرُ مَجْهُولٍ، وَالْكَیْفُ غَیْرُ مَعْقُولٍ، وَالْإِیمَانُ بِهِ وَاجِبٌ، وَالسُّؤَالُ عَنْهُ بِدْعَةٌ» [۱۰۱]. استواء مجهول نیست و کیفیت آن در حیطهی عقل نبوده و ایمان به آن واجب است و سوال کردن از کیفیتش بدعت است.
۴- به اسماء و صفات بدون تمثیل و تشبیه کردن آنها ایمان داریم:
یعنی بدون تشبیه چیزی از صفات الله ﻷبه صفات مخلوقاتش بر آنها ایمان داریم، چرا که او جلجلاله در اسماء جلال و صفات کمال از مشابهت با مخلوقاتش منزه میباشد: ﴿ لَيۡسَ كَمِثۡلِهِۦ شَيۡءٞۖ وَهُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡبَصِيرُ ١١ ﴾[الشوری: ۱۱]. امام شافعی/میگوید: «برای الله ﻷاسماء و صفاتی میباشد که در کتاب او جل جلاله آمده و پیامبرش جاز آنها به امتش خبر داده است و هیچ گنجایشی برای مخلوقات الله ﻷنیست که حجت بر علیه آنها ارائه داده و آنها را رد کنند، چرا که قرآن با آن نازل گشته و از رسول الله جاخباری از طریق روایتِ راویان عادل و ثقه، به طور صحیح در این مورد وارد شده است؛ از اینرو اگر کسی پس از ثبوت حجت بر وی با آنها مخالفت کند، قطعا کافر میباشد. اما قبل از ثبوت حجت برای وی، به سبب جهل معذور میباشد، چرا که این علم با عقل و رویت و تفکر، درک نمیشود و کسی به سبب جهل بدان کافر نمیشود مگر پس از اینکه خبر به وی رسیده باشد. بنابراین، این صفات ثابت شده و تشبیه از آنها نفی میگردد، همانطور که تشبیه در مورد ذات الله ﻷنفی میشود».
از اینروست که اللهﻷمیفرماید: ﴿ لَيۡسَ كَمِثۡلِهِۦ شَيۡءٞۖ وَهُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡبَصِيرُ ١١ ﴾[الشوری: ۱۱].
[۹۵] هنگامی که موسی به میعادگاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت. [۹۶] خداوند مهربان بر بالای عرش است. [۹۷] أخرجه البخاری، فی خلق أفعال العباد (۵۸) وعبدالله بن أحمد فی السنة (۱۹۰) وصحح الألبانی فی مختصر العلو ص ۷۵. [۹۸] و تو را برای خویش پروردهام. [۹۹] خدا شما را از خودش بر حذر میدارد. [۱۰۰] بلکه هر دو دست او باز است. [۱۰۱] أخرجه اللالکائی فی شرح أصول اعتقاد أهل السنة (۶۶۴) والبیهقی فی الاعتقاد (۱۱۹) وجوّد سنده الحافظ فی الفتح (۱۳/۴۱۷).
زمانیکه این قواعد را دانستی، همچنین بدان که الحاد در این باب بزرگ، بر سه دسته تقسیم میگردد [۱۰۲]:
۱- الحاد مشرکین: که عبارت است از آنچه ابن عباس و مجاهد در مورد این کلام الله ﻷ﴿ وَذَرُواْ ٱلَّذِينَ يُلۡحِدُونَ فِيٓ أَسۡمَٰٓئِهِۦۚۦۚ ﴾[الأعراف: ۱۸۰] میفرمایند: ابن عباس بمیگوید: الحاد ملحدین آن است که «اللات» را جزو اسماء الله ﻷمیدانند و مجاهد میگوید: الحاد ملحدین آن است که از اسم «الله» اللات و از اسم «العزیز» العزی را مشتق کردهاند [۱۰۳]. و همچنین از اسم «المنان» منات را مشتق کردهاند. بدین ترتیب مشرکان از آنچه اسماء الله ﻷبر آن بوده، عدول کرده و بتهایشان را به آنها نامگذاری میکردند و نیز بر اسماء الله متعال، اضافه و از آنها کم میکردند.
۲- الحاد مشبهه: کسانی که برای صفات الله ﻷکیفیت قائل شده و آنها را به صفات مخلوقاتش که متضاد با صفات الله ﻷبود، تشبیه میکردند. که این الحادشان با کلام الله ﻷمردود میباشد، آنجا که فرمودند: ﴿ لَيۡسَ كَمِثۡلِهِۦ شَيۡءٞۖ وَهُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡبَصِيرُ ١١ ﴾و نیز فرمودند: ﴿ وَلَا يُحِيطُونَ بِهِۦ عِلۡمٗا ١١٠ ﴾[طه: ۱۱۰] و این الحاد، در مقابل الحاد مشرکین میباشد. بگونهای که مشرکین مخلوق را همچون خالق قرار میدادند و اینها خالق سبحانه و تعالی را دقیقاً به منزلهی اجسام خلق شده دانسته و با او کاملا یکسان میدانند. پاک و منزه است الله ﻷاز این امور.
۳- الحاد نفی کنندگان که بر دو نوع میباشند: دستهای که اسماء الله متعال را بدون صفات کمال که متضمن آن است، اثبات میکردند و میگفتند: رحمن بدون رحمت و علیم بدون علم و حکیم بدون حکمت و ... و دستهای دیگر که به این مقدار اکتفا نکرده و بلکه علاوه بر آن اسماء و آنچه را که بر آن دلالت میکنند، نفی کردهاند درحالیکه همهی اینها کفر میباشد. از الله ﻷعافیت و سلامتی از این امور و خاتمهای نیکو خواستاریم [۱۰۴].
[۱۰۲] انظر «القواعد المثلی» (۲۵). [۱۰۳] تفسیر ابن کثیر (۲/۲۸۰) قلت: واثر ابن عباس ومجاهد عند الطبری فی تفسیره (۱۵۵۰۲، ۱۵۵۰۳). [۱۰۴] انظر: معارج القبول (۱/۱۲۸) وما بعدها.
قاعدهی یازدهم عبارت است از اینکه چگونه با این اسماء جلیل و صفات کریم، الله ﻷرا عبادت کنیم؟ و چگونه به مقتضای آن عمل کرده و خود را به واجبات آن ملزم کنیم؟ و چگونه در معانی والایی که متضمن آنهاست و حقیقتهای بزرگی که در آنها نهفته است، توقف کنیم؟
بدون شک این همان مقصود میباشد، بنابراین، به عنوان مثال اسم «الرزاق» و معانی و مقتضیاتی را که در بر دارد در نظر بگیر؛ اگر قلبها اطمینان حاصل کنند که رزق و روزی به دست علام الغیوب است، همانطور که الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَمَا مِن دَآبَّةٖ فِي ٱلۡأَرۡضِ إِلَّا عَلَى ٱللَّهِ رِزۡقُهَا وَيَعۡلَمُ مُسۡتَقَرَّهَا وَمُسۡتَوۡدَعَهَاۚ كُلّٞ فِي كِتَٰبٖ مُّبِينٖ ٦ ﴾[هود: ۶] «هیچ جنبندهای در زمین نیست مگر این که روزی آن، بر عهده الله است (و الله روزی مناسب هریک را در بحر و برّ میرساند) و محلّ زیست (دوران حیات) و محلّ دفن (پس از ممات) او را میداند. همه اینها در کتاب روشنی (به نام لوح محفوظ، موجود و مضبوط) است». و چنانکه میفرماید: ﴿ وَفِي ٱلسَّمَآءِ رِزۡقُكُمۡ وَمَا تُوعَدُونَ ٢٢ فَوَرَبِّ ٱلسَّمَآءِ وَٱلۡأَرۡضِ إِنَّهُۥ لَحَقّٞ مِّثۡلَ مَآ أَنَّكُمۡ تَنطِقُونَ ٢٣ ﴾[الذاریات: ۲۲-۲۳] «در آسمان، روزی شما است و نیز چیزهائی که بدان وعد و وعید داده میشوید. به خدای آسمان و زمین سوگند که این (مطلب، یعنی وقوع رستاخیز، حساب و کتاب، جزا و سزا، بهشت برای دینداران و دوزخ برای بیدینان) حق است، درست همان گونه که شما سخن میگوئید (و سخن گفتن کاملاً برایتان محسوس است و درباره آن شک و تردیدی ندارید)».
و اگر مسلمانان بدانند که الله ﻷکفار را روزی میدهد، آیا دیگر این گمان میرود که الله ﻷکسی را که العزیز الغفار را به یگانگی پرستش میکند فراموش میکند که رزق دهد؟
پس اگر الله ﻷرا با این اسم جلیل عبادت کرده و مقتضیات آنرا به منهجی متحرک در واقعیت تبدیل کنند آنهم با اخذ تمامی اسباب برای ابداع مادی در زمین بدون تنبلی و با توکل همراه با یقین مطلق به اینکه رزقشان تنها به دست الله ﻷمیباشد، قطعا با گامهایی ثابت بر زمینی سفت و سخت، توقف میکنند و از اینجاست که تهدیدات شرقی و یاری و کمک غربی آنها را ناراحت نمیگرداند!! چرا که آنها در این هنگام، بر یقین مطلق میباشند که بر روی زمین نیرویی که بتواند، میان آنها و رزقِ رازقِ صاحب شوکت و قدرت، حائل و مانع گردد، وجود ندارد. حال ظن و گمانت در مورد زمانیکه ایشان مقتضیات دیگر اسماء جلال و صفات کمال را محقق گردانند، چیست؟
و این مبحث اول یعنی: لا إله إلا الله ... نفی و اثبات، بود.
همانطور که گذشت کلمهی توحید با معنا و مفهوم شامل آن، از گستره زندگی بسیاری از مسلمانان غایب شده است، مگر آنکه الله ﻷبدو رحم کند. و از میان معانی و مفاهیمی که با وجود دوری مردم از معانی این کلمهی عظیم، از میانشان رخت بربسته و غایب و متلاشی گشته، مفهوم ولاء و براء میباشد. درحالیکه امکان ندارد کلمهی توحید محقق گردد مگر با تحقیق دوستی با الله و رسولش و مومنین و بیزاری و برائت جستن از شرک و مشرکین؛ چرا که ممکن نیست در قلبی اقرار به توحید و اینکه آن دین الله ﻷاست، وجود داشته باشد و با وجود این، با آن دشمنی ورزد. و بداند که شرک همان کفر است و با آن دوستی کرده و از آن و اهلش با زبان و مال و دندان دفاع کند. و این از بزرگترین گناهان میباشد [۱۰۵].
آری برای مومن دینی نمیباشد مگر با موالات و دوستی با اهل توحید و معادات و دشمنی با اهل کفر و گمراهی و بیزاری جستن از آنها؛ براستی که قضیهی خطیر و مهمی است. قضیهی ایمان و کفر است همانطور که الله ﻷمیفرماید: ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَتَّخِذُواْ ٱلۡيَهُودَ وَٱلنَّصَٰرَىٰٓ أَوۡلِيَآءَۘ بَعۡضُهُمۡ أَوۡلِيَآءُ بَعۡضٖۚ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمۡ فَإِنَّهُۥ مِنۡهُمۡۗ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَهۡدِي ٱلۡقَوۡمَ ٱلظَّٰلِمِينَ ٥١ ﴾[المائدة: ۵۱] «ای کسانیکه ایمان آوردهاید! یهودیان و مسیحیان را به دوستی نگیرید (و به طریق اوّلی آنان را به سرپرستی نپذیرید). ایشان برخی دوست برخی دیگرند (و در دشمنی با شما یکسان و برابرند). هرکس از شما با ایشان دوستی ورزد (و آنان را به سرپرستی بپذیرد) بیگمان او از زمره ایشان بشمار است. و شک نیست که خداوند افراد ستمگر را (به سوی ایمان) هدایت نمیکند».
به منظور روشنتر شدن موضوع لازم است که معنای لغوی و اصطلاحی ولاء و براء توضیح داده شود:
[۱۰۵] الدرر السنیة فی الأجوبة النجدیة ج ۱، ص ۹۶.
در لسان العرب [۱۰۶]اینگونه آمده است: «الولاء» به معنای نصرت و محبت و «الولی» به معنای صدیق و نصیر و «المولی» به معنای ناصر و محب و دوستدار و تابع میباشد و «وَلایت» با فتحه در نسب و نصرت و برده آزاد شده به کار میرود. و موالات عبارت است از دوستی و محبت یک قوم نسبت به یکدیگر. امام شافعی /در مورد این فرمایش رسول الله ج: «من كنت مولاه فعلی مولاه» [۱۰۷]میگوید: «مقصود از آن ولای اسلام میباشد. همچنان که الله ﻷمیفرماید: ﴿ ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَّهَ مَوۡلَى ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَأَنَّ ٱلۡكَٰفِرِينَ لَا مَوۡلَىٰ لَهُمۡ ١١ ﴾[محمد: ۱۱] «بدان سبب است که خداوند مولای مؤمنان است و کافران را مولایی نیست». و موالات (دوستی) ضد معادات (دشمنی) میباشد و دوست ضد دشمن میباشد. الله متعال میفرماید: ﴿ يَٰٓأَبَتِ إِنِّيٓ أَخَافُ أَن يَمَسَّكَ عَذَابٞ مِّنَ ٱلرَّحۡمَٰنِ فَتَكُونَ لِلشَّيۡطَٰنِ وَلِيّٗا ٤٥ ﴾[مریم: ۴۵] «ای پدر! من از این میترسم که عذاب سختی از سوی خداوند مهربان گریبانگیر تو شود (که آتش دوزخ است) و آن گاه همدم شیطان (در نفرین خداوند و عذاب سوزان) شوی».
[۱۰۶] انظر: لسان العرب لابی منظور (۹/۴۰۷، ۴۰۸). [۱۰۷] لقد ورد هذا الحدیث عن عشره أنفس من الصحابة بل أکثر؛ فأخرجه أحمد (۴/۲۸۱) وابن ماجه فی المقدمة (۱۱۶) عن البراء، وأخرجه أحمد (۵/۳۴۷) والنسائی فی الکبری (۸۱۴۵) عن بریدة، والترمذی کتاب المناقب، باب مناقب علی بن أبی طالب س(۳۷۱۳) عن زید بن أرقم ومن وجه آخر عن زید بن أرقم عند أحمد (۴/۳۶۸) ووجه ثالث عند أحمد (۵/۳۷۰) وأخرجه ابن ماجه فی المقدمه (۱۲۱) عن سعد بن أبی وقاص، وثم طرق أخری للحدیث، والحدیث صححه العلامة الألبانی فی الصحیحة (۱۷۵۰) وصحیح الجامع (۶۵۲۳).
در مفهوم شرعی تعاریف متفاوتی برای ولاء وارد شده است که همگی آنها پیرامون محبت و نصرت و همکاری، تقرب و اظهار دوستی میباشد.
شیخ الاسلام ابن تیمیه /میگوید: [۱۰۸]«ولایت ضد عداوت میباشد و اصل ولایت، محبت و قرب و اصل عداوت بغض و دوری میباشد. و گفته شده که «ولی» به سبب پی در پی انجام دادن طاعات و عبادات، ولی نام گرفته است. و معنای اول صحیحتر میباشد. و ولی نیز به معنای نزدیک میآید، گفته میشود: «هذا یلی هذا» یعنی فلان چیز به فلان چیز نزدیک میباشد. پس زمانیکه ولی الله ﻷکسی باشد که در آنچه الله ﻷآنرا دوست داشته و بدان راضی است و یا نسبت به آن بغض داشته و خشم دارد، موافق و پیرو حق بوده و بدانچه الله متعال بدان راضی بوده، امر کرده و از آنچه نسبت به آن خشم دارد، نهی میکند، دشمن ولی او، درحقیقت دشمن او میباشد، همانطور که الله ﻷمیفرماید: ﴿ لَا تَتَّخِذُواْ عَدُوِّي وَعَدُوَّكُمۡ أَوۡلِيَآءَ تُلۡقُونَ إِلَيۡهِم بِٱلۡمَوَدَّةِ ﴾[الممتحنة: ۱] «دشمنان من و دشمنان خویش را به دوستی نگیرید که شما نسبت بدیشان محبت میکنید و مودت میورزید».
بدین ترتیب کسیکه با دوستان الله ﻷدشمنی میورزد، درحقیقت با خداوند متعال دشمنی ورزیده و هرکس که با خداوند متعال دشمنی ورزد درحقیقت با او به جنگ برخاسته است و بر این اساس است که الله ﻷدر حدیث قدسی میفرماید: «مَنْ عَادَى لِی وَلِیًّا فَقَدْ آذَنْتُهُ بِالحَرْبِ» [۱۰۹]. «هرکس با دوستان من دشمنی ورزد من با او اعلان جنگ مینمایم».
حافظ ابن کثیر /در مورد این کلام الله ﻷ: ﴿ وَٱلۡمُؤۡمِنُونَ وَٱلۡمُؤۡمِنَٰتُ بَعۡضُهُمۡ أَوۡلِيَآءُ بَعۡضٖۚ ﴾[التوبة: ۷۱] میگوید: «یعنی برخی برخی دیگر را یاری و نصرت کرده و از یکدیگر حمایت میکنند، همانطور که در حدیث صحیح آمده که رسول الله جفرمودند: «المُؤْمِنَ لِلْمُؤْمِنِ كَالْبُنْیَانِ یَشُدُّ بَعْضُهُ بَعْضًا وَشَبَّكَ أَصَابِعَهُ» [۱۱۰]. «مومنان به نسبت یکدیگر همچون اجزای یک ساختمان میباشند که موجب تقویت و استحکام یکدیگر میشوند، سپس رسول الله جانگشتانش را بین یکدیگر قرار دادند».
[۱۰۸] الفتاوی، ۱۱/۱۶۱. [۱۰۹] أخرجه البخاری، کتاب الرقاق، باب التواضع (۶۵۰۲). [۱۱۰] أخرجه البخاری، کتاب الصلاة، باب تشبیک الأصابع فی المسجد وغیره (۴۸۱) ومسلم کتاب البر والصلة والآداب، باب تراحم المؤمنین وتعاطفهم وتعاضدهم (۲۵۸۵)
ابن الاعرابی میگوید: «زمانی گفته میشود: فلانی بری شد که از چیزی رهایی یافته و یا از آن پاک و دور شود و یا اینکه عذر آورده و در مورد آن هشدار دهد. و از این دسته است آنجا که الله ﻷمیفرماید: ﴿ بَرَآءَةٞ مِّنَ ٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦٓ ﴾[التوبة: ۱] یعنی ترک معاهده و اعلام بیزاری. و براء و بری یکسان میباشند.
عبارت است از: دوری و رهایی و دشمنی پس از بیم دادن و هشدار دادن و قطع عذر.
به طور خلاصه: اصل ولاء محبت داشتن و اصل براء بغض و عداوت داشتن میباشد، و صورت عملی مفهوم ولاء و براء، با تطبیق حقیقی عقیدهی توحیدی تحقق میپذیرد. و به عبارتی دیگر: «دین هیچ مومنی صحیح نمیباشد جز با موالات با اهل توحید و دشمنی با اهل گمراهی و بغض و بیزاری جستن از آنها» [۱۱۲].
براستی در این عصر و زمان، در غیاب این مفهوم با شکوه از صحنهی زندگی بسیاری از مسلمانان، خشم و اندوه قلب را میفشارد. عصر و زمانی که در آن مفاهیم در هم آمیخته و مقیاسها تبدیل گشته و معیار و میزانها منقلب شده و قلبها در آن منقلب گشته است؛ چرا که ولاء و دوستی و محبت برای دشمنان الله ﻷرایج شده و بسیاری از مسلمانان دستانشان را در دست کفار گذاشته و نهایت محبت و مودت و یاری و موالات را نثار ایشان کرده و از آنها و روشها و افکار و قوانینشان دفاع میکنند. عصری که در آن اهل توحید و ایمان رها شده است. و اخیراً آنچه کار را خرابتر کرده، هذیانگویی جاهلان ساده لوح و کسانی است که منتسب به اسلاماند که تحت شعار: «دین برای الله و وطن برای همه» در این راستا ندای وحدت ادیان سهگانه (اسلام و نصرانیت و یهودیت) سر دادهاند. با اینکه میدانند یهودیان توارات را تحریف کرده و نصاری انجیل را تبدیل کردهاند. وگرنه دینی که همهی پیامبران از جمله موسی و عیسی و محمد و تمامی برادرانشان از دیگر پیامبران با آن آمدهاند، اسلام میباشد. الله متعال میفرماید: ﴿ إِنَّ ٱلدِّينَ عِندَ ٱللَّهِ ٱلۡإِسۡلَٰمُۗ ﴾[آل عمران: ۱۹] «بیگمان دین در پیشگاه الله اسلام است».
[آری، دین همه پیامبران اسلام بوده است.] الله ﻷ، نوح علیه الصلاة والسلام را جز با اسلام مبعوث نکرده است. الله ﻷاز نوح ÷حکایت میکند که فرمود: ﴿ وَأُمِرۡتُ أَنۡ أَكُونَ مِنَ ٱلۡمُسۡلِمِينَ ٧٢ ﴾[یونس: ۷۲] «فرمان یافتهام که از زمره (مسلمانان) تسلیم شدگان باشم».
و نیز ابراهیم ÷را جز با اسلام مبعوث نکرده است، الله متعال میفرماید: ﴿ وَمَن يَرۡغَبُ عَن مِّلَّةِ إِبۡرَٰهِۧمَ إِلَّا مَن سَفِهَ نَفۡسَهُۥۚ وَلَقَدِ ٱصۡطَفَيۡنَٰهُ فِي ٱلدُّنۡيَاۖ وَإِنَّهُۥ فِي ٱلۡأٓخِرَةِ لَمِنَ ٱلصَّٰلِحِينَ ١٣٠ إِذۡ قَالَ لَهُۥ رَبُّهُۥٓ أَسۡلِمۡۖ قَالَ أَسۡلَمۡتُ لِرَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ ١٣١ وَوَصَّىٰ بِهَآ إِبۡرَٰهِۧمُ بَنِيهِ وَيَعۡقُوبُ يَٰبَنِيَّ إِنَّ ٱللَّهَ ٱصۡطَفَىٰ لَكُمُ ٱلدِّينَ فَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنتُم مُّسۡلِمُونَ ١٣٢ ﴾[البقرة: ۱۳۰-۱۳۲] «چه کسی از آئین ابراهیم رویگردان خواهد شد مگر آن (نادانی) که خود را خوار و کوچک داشته و (انسانیت و عقل خویش را به بازیچه گیرد و ناچیز دارد؟) ما او را در این جهان برگزیدیم (و سمبل و رهبر دیگران کردیم) و او در جهان دیگر، از زمره شایستگان (مقرّب درگاه الهی) است. آن گاه که پروردگارش (همراه با نمودن نشانهها و آیات کونی و نفسی) بدو گفت: (به یگانگی الله اقرار کن و) اخلاص داشته باش. گفت: (اقرار کردم و سر بر آستان تو سائیدم و) خالصانه تسلیم پروردگار جهانیان گشتم. و ابراهیم فرزندان خود را به این آئین سفارش کرد و یعقوب (نوه او نیز چنین کرد. هر کدام به فرزندان خویش گفتند:) ای فرزندان من! خداوند، آئین (توحیدی اسلام) را برای شما برگزیده است. (پس به ما قول بدهید که یک لحظه هم از آن دوری نکنید) و نمیرید جز این که مسلمان باشید».
و نیز یعقوب ÷را با اسلام مبعوث کرده است، الله متعال میفرماید: ﴿ أَمۡ كُنتُمۡ شُهَدَآءَ إِذۡ حَضَرَ يَعۡقُوبَ ٱلۡمَوۡتُ إِذۡ قَالَ لِبَنِيهِ مَا تَعۡبُدُونَ مِنۢ بَعۡدِيۖ قَالُواْ نَعۡبُدُ إِلَٰهَكَ وَإِلَٰهَ ءَابَآئِكَ إِبۡرَٰهِۧمَ وَإِسۡمَٰعِيلَ وَإِسۡحَٰقَ إِلَٰهٗا وَٰحِدٗا وَنَحۡنُ لَهُۥ مُسۡلِمُونَ ١٣٣ ﴾«آیا (شما یهودیان و مسیحیان که محمّد را تکذیب مینمائید و ادّعاء دارید که بر آئین یعقوب هستید) هنگامی که مرگ یعقوب فرا رسید، شما حاضر بودید (تا آئینی را بشناسید که بر آن مرد؟). آن هنگامی که به فرزندان خود گفت: پس از من چه چیز را میپرستید؟ گفتند: خدای تو، خدای پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق را که خداوند یگانه است و ما تسلیم (فرمان) او هستیم (و سر عبادت و بندگی بر آستانش میسائیم)».
و نیز الله ﻷپیامبرش یوسف را جز با اسلام نفرستاده است، الله متعال میفرماید: ﴿ رَبِّ قَدۡ ءَاتَيۡتَنِي مِنَ ٱلۡمُلۡكِ وَعَلَّمۡتَنِي مِن تَأۡوِيلِ ٱلۡأَحَادِيثِۚ فَاطِرَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ أَنتَ وَلِيِّۦ فِي ٱلدُّنۡيَا وَٱلۡأٓخِرَةِۖ تَوَفَّنِي مُسۡلِمٗا وَأَلۡحِقۡنِي بِٱلصَّٰلِحِينَ ١٠١ ﴾[یوسف:۱۰۱] «(یوسف رو به خدا کرد و گفت:) پروردگارا! (سپاسگزارم که بخش بزرگی) از حکومت به من دادهای و مرا از تعبیر خوابها آگاه ساختهای. ای آفریدگار آسمانها و زمین! تو سرپرست من در دنیا و آخرت هستی. (همه امور خود را به تو وامیگذارم و خویشتن را در پناه تو میدارم). مرا مسلمان بمیران و به صالحان ملحق گردان».
و نیز الله ﻷسلیمان ÷را جز با اسلام نفرستاد و این نامهاش به پادشاه سبا میباشد کسی که آنرا بر پیروانش در مملکتش خواند: ﴿ قَالَتۡ يَٰٓأَيُّهَا ٱلۡمَلَؤُاْ إِنِّيٓ أُلۡقِيَ إِلَيَّ كِتَٰبٞ كَرِيمٌ ٢٩ إِنَّهُۥ مِن سُلَيۡمَٰنَ وَإِنَّهُۥ بِسۡمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحۡمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ ٣٠ أَلَّا تَعۡلُواْ عَلَيَّ وَأۡتُونِي مُسۡلِمِينَ ٣١ ﴾[النمل: ۲۹-۳۱] «(بلقیس) گفت: ای سران قوم! نامه محترمی به سویم انداخته شده است. این نامه از سوی سلیمان آمده است و (سرآغاز) آن چنین است: به نام خداوند بخشنده مهربان. برای این (نامه را فرستادهام) تا برتری جوئی در برابر من نکنید، و تسلیم شده به سوی من آئید». و ملکهی سبا در روزی که الله ﻷسینهاش را برای پذیرفتن حق گشود، وارد اسلام شد و گفت: ﴿ رَبِّ إِنِّي ظَلَمۡتُ نَفۡسِي وَأَسۡلَمۡتُ مَعَ سُلَيۡمَٰنَ لِلَّهِ رَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ ٤٤ ﴾[النمل: ۴۴] «پروردگارا! من برخود ستم کردهام و همراه با سلیمان تسلیم پروردگار جهانیانم».
و نیز الله ﻷپیامبرش موسی ÷را جز با اسلام نفرستاده است، الله ﻷاز او در کلامش حکایت میکند که فرمود: ﴿ يَٰقَوۡمِ إِن كُنتُمۡ ءَامَنتُم بِٱللَّهِ فَعَلَيۡهِ تَوَكَّلُوٓاْ إِن كُنتُم مُّسۡلِمِينَ ٨٤ ﴾[یونس: ۸۴] «ای قوم من! اگر واقعاً به خدا ایمان دارید، بر او توکل کنید (و باید بر او توکل کنید) اگر (مسلمان بوده و) خود را بدو تسلیم کردهاید».
و نیز الله ﻷپیامبرش عیسی ÷را جز با اسلام نفرستاده است، الله متعال میفرماید: ﴿ فَلَمَّآ أَحَسَّ عِيسَىٰ مِنۡهُمُ ٱلۡكُفۡرَ قَالَ مَنۡ أَنصَارِيٓ إِلَى ٱللَّهِۖ قَالَ ٱلۡحَوَارِيُّونَ نَحۡنُ أَنصَارُ ٱللَّهِ ءَامَنَّا بِٱللَّهِ وَٱشۡهَدۡ بِأَنَّا مُسۡلِمُونَ ٥٢ ﴾[آل عمران: ۵۲] «ولی هنگامی که عیسی از ایشان احساس کفر (و سرکشی و نافرمانی) کرد، گفت: کیست که یاور من به سوی خدا (و برای تبلیغ آئین او) گردد؟ حواریون گفتند: ما یاوران (دین) خدائیم؛ (زیرا ما) به او ایمان آوردهایم؛ و (تو نیز) گواه باش که ما (مسلمان) مخلص و منقاد (اوامر او) هستیم».
و نیز الله ﻷجزء کامل کنندهی بنای انبیاء و بهترین تعبیر در پایان کار را جز با اسلام مبعوث نکرده است، الله ﻷبه پیامبرش جمیفرماید: ﴿ ٱلۡيَوۡمَ أَكۡمَلۡتُ لَكُمۡ دِينَكُمۡ وَأَتۡمَمۡتُ عَلَيۡكُمۡ نِعۡمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ ٱلۡإِسۡلَٰمَ دِينٗاۚ ﴾[المائدة: ۳] «امروز (احکام) دین شما را برایتان کامل کردم و (با عزّت بخشیدن به شما و استوار داشتن گامهایتان) نعمت خود را بر شما تکمیل نمودم و اسلام را به عنوان آئین خداپسند برای شما برگزیدم». و الله ﻷبر او نازل فرموده که: ﴿ وَمَن يَبۡتَغِ غَيۡرَ ٱلۡإِسۡلَٰمِ دِينٗا فَلَن يُقۡبَلَ مِنۡهُ وَهُوَ فِي ٱلۡأٓخِرَةِ مِنَ ٱلۡخَٰسِرِينَ ٨٥ ﴾[آل عمران: ۸۵] «و کسی که غیر از (آئین و شریعت) اسلام، آئینی برگزیند، از او پذیرفته نمیشود و او در آخرت از زمره زیانکاران خواهد بود».
بنابراین، اسلام دین اهل آسمان و اهل زمین میباشد، بلکه آن دین تمامی بشریت میباشد. با این همه، آیا ممکن است که حق با باطل و کفر با ایمان، آمیخته شود درحالیکه الله ﻷکه حکیم و خبیر است میفرماید: ﴿ وَلَن تَرۡضَىٰ عَنكَ ٱلۡيَهُودُ وَلَا ٱلنَّصَٰرَىٰ حَتَّىٰ تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمۡۗ قُلۡ إِنَّ هُدَى ٱللَّهِ هُوَ ٱلۡهُدَىٰۗ وَلَئِنِ ٱتَّبَعۡتَ أَهۡوَآءَهُم بَعۡدَ ٱلَّذِي جَآءَكَ مِنَ ٱلۡعِلۡمِ مَا لَكَ مِنَ ٱللَّهِ مِن وَلِيّٖ وَلَا نَصِيرٍ ١٢٠٠ ﴾[البقرة: ۱۲۰] «یهودیان و مسیحیان هرگز از تو خوشنود نخواهند شد، مگر اینکه از آئین (تحریف شده و خواستهای نادرست) ایشان پیروی کنی. بگو: تنها هدایت الهی هدایت است. و اگر از خواستها و آرزوهای ایشان پیروی کنی، بعد از آن که علم و آگاهی یافتهای (و با دریافت وحی الهی، یقین و اطمینان به تو دست داده است)، هیچ سرپرست و یاوری از جانب الله برای تو نخواهد بود (و الله تو را کمک و یاری نخواهد کرد)».
أتـحـب أعـداء الحبـیب وتدعی
حـبـا له مـا ذاك فـی الإمـكان
و كـذا تعـادی جـاهـداً أحبابــه
أین المحبة یـا أخـا الـشـیـطان
شرط المحبة أن توافق من تحب
عــلی مـحـبتـه بــلا نـقـصان
فـإن ادعـیـت لــه محـبة مـع
خلافك ما یحب فأنت ذوبطلان
[۱۱۳]
«ادعای محبت رسول الله جمیکنی درحالیکه دشمنان او را دوست داری و باتمام توان با دوستانش مبارزه میکنی، این امکان ندارد؛ کجا این محبت است ای برادر شیطان. شرط محبت آن است که با کسی که او را دوست داری در آنچه او دوست دارد موافق باشی، پس اگر ادعای دوستی او را داری، درحالیکه بر خلاف آنچه او دوست دارد عمل میکنی، تو در باطل به سر میبری».
براستی مسلمان حقیقی کسی است که میان او و کسی که بر روش و منهجی غیر از روش و منهج اسلام است کاملا فاصله و جدایی باشد و بدین صفت آراسته باشد. براستی جدایی میان هر مسلمان و هرآنکه پرچمی غیر از پرچم اسلام برافراشته، واجب میباشد. براستی مسلمان مامور است که بین منهج الله ﻷو هر منهج وضعی دیگری آمیختگی ایجاد نکند، نه در تصور اعتقادی و نه در نظام اجتماعی و نه در هیچیک از امور زندگی. و براستی امکان ندارد با مصالحه و مدارا و فریب و نیرنگ، تفاوتهایی را که بین اسلام و کفر وجود دارد، با یکدیگر در تلاقی قرار داد. و براستی آنانی که تلاش میکنند که این فاصلهی مصمم و قاطع را به اسم تسامح یا تقریب بین ادیان یا برخورد مسالمت آمیز، ذوب کنند، در فهمشان نسبت به دین اسلام و معنای تسامحی که اسلام آنرا مقرر داشته و نیز برخورد مسالمت آمیزی که موافق با منهج قرآن کریم میباشد، دچار اشتباه شدهاند. [۱۱۴]بنابراین مومنی که در عقیدهاش صادق است، در واقع کسی است که عبادت و عبودیت را مخصوص الله ﻷو تنها برای او قرار دهد و از شرک و مشرکین و دشمنان الله ﻷدر هر مکان و زمانی بیزاری جسته و بلکه با بغض و کینه نسبت به آنها، از هر جنسی و در هر مکانی و بر هر زبانی که باشند، مادامیکه بر کفرشان مصر بوده و با پروردگارشان در جنگ و عناد میباشند به سوی الله ﻷتقرب جوید. و محبت و دوستی را برای الله ﻷو فرستادهاش و مومنان قرار دهد، از هر جنس و در هر مکانی و به هر زبانی که باشند. و با درد و رنج آنها به درد آید و با خوشحالی آنها خوشحال شود: ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَتَّخِذُواْ عَدُوِّي وَعَدُوَّكُمۡ أَوۡلِيَآءَ تُلۡقُونَ إِلَيۡهِم بِٱلۡمَوَدَّةِ وَقَدۡ كَفَرُواْ بِمَا جَآءَكُم مِّنَ ٱلۡحَقِّ ﴾. «ای کسانیکه ایمان آوردهاید! دشمنان من و دشمنان خویش را به دوستی نگیرید. شما نسبت بدیشان محبت میکنید و مودت میورزید، درحالیکه آنان به حق و حقیقتی ایمان ندارند که برای شما آمده است». تا آنجا که میفرماید: ﴿ وَمَن يَفۡعَلۡهُ مِنكُمۡ فَقَدۡ ضَلَّ سَوَآءَ ٱلسَّبِيلِ ١ ﴾[الممتحنة: ۱] «هرکس از شما چنین کاری را بکند، از راستای راه منحرف گشته است».
همچنین شایسته است بدانیم، تعریف موالات نزد علما و زبان شناسان چیزی و بِر و نیکی چیز دیگری میباشد؛ بگونهای که لفظ موالات مترادف لفظ بر و نیکی نمیباشد نه در مدلول لغت و نه در مدلول شرع.
بنابراین دعوت اسلام به رفتار سخاوتمندانه با برخی کفار و نیکی کردن به آنها به معنای موالات با آنها نمیباشد، چرا که مسلمانان با سخاوتمندی و بزرگواری اسلامی با همه مردم بر اساس عدل و احترام متقابل، رفتار میکنند، بدون اینکه محبت قلبی یا مودت و مهربانی نسبت به کفری که بر آن هستند، داشته باشند [۱۱۵].
مردم در این زمان در رفتارشان با کفار به سه دسته تقسیم میشوند:
قسم اول: دستهای که یاری دهنده دین الله ﻷ، مجاهد در راه الله، دوستدار دوستانش و دشمن دشمنانش میباشند که درحقیقت این افراد اندک بوده و بیشترین اجر و پاداش را نزد الله ﻷدارند.
قسم دوم: دستهای که یاری اهل اسلام را رها کرده و از کفار به دور میباشند.
قسم سوم: دستهای که به سبب حمایت از کفار و یاری دادن آنها با قول و فعل و اعتقاد و دشمنی ورزیدن با اهل حق و جنگیدن با آنها، از اسلام خارج میباشند [۱۱۶].
نعم لـو صدقـت الله فیـما زعمتـه
لعادیت من بالله ویحـك یكفـر
ووالیـت أهل الحق سرا وجـهرة
ولـما تهاجیهم وللكفر ینصــر
فما كل من قد قال ما قلت مسلم
و لـكن بأشراط هنالـك تذكــر
مبـایـنة الـكفار فـی كل موطن
بذا جاءنا النص الصحیح المقـرر
وتكفیرهم جهرا وتسفیه رأیهم
و تضلیلهم فیما أتوه وأظــهروا
وتصدع بالتوحید بین ظهورهم
و تدعوهموا سرا لذاك وتجـهر
فهذا هو الدین الحنیفی والهدی
و ملـة إبـراهیـم لـو كنت تشعـر
[۱۱۷]
«آری اگر الله ﻷرا در آنچه گمان میکنی، تصدیق کرده باشی وای بر تو، قطعاً بایستی با کسانیکه به الله ﻷکفر میورزند، دشمنی کنی و نیز اهل حق را در نهان و آشکار حمایت و یاری کنی و زمانیکه به کفار هجوم آوردند، آنها را در برابر کفار نصرت و یاری کنی. هرکس بگوید من مسلمانم، مسلمان نیست، مگر با شروطی که بایستی یادآوری شود که عبارتند از: جدایی از کفار در هر مکانی؛ که نص صحیح و صریح در این مورد وارد شده است. و تکفیر کردن آنها به صورت آشکار و اظهار سفیه بودن رای ایشان و گمراهی آنها در آنچه آورده و آشکار میکنند. و بایستی آشکارا توحید را بیان کرده و با تمام همت و تلاش به نهانی و آشکارا بدان دعوت دهی. چرا که این دین حنیف و هدایت و ملت ابراهیم میباشد، اگر بدانی».
موافقت با کفار با انواع مختلف آن موجب ارتداد از اسلام میگردد، جز یک حالت و آن اکراه میباشد، همانطور که شیخ محمد بن عتیق میگوید: «موافقت با مشرکین به سه حالت تقسیم میگردد:
حالت اول: که در ظاهر و باطن با آنها موافق باشد بگونهای که در ظاهر از آنها اطاعت کرده و در باطن به سوی آنها گرایش و محبت و تمایل داشته باشد؛ این نوع موافقت با کفار، کفری است که شخص را از اسلام خارج میگرداند.
حالت دوم: موافقت و گرایش به کفار در باطن با وجود مخالفت با آنها در ظاهر میباشد که همچنین این نوع، کفر میباشد. اما اگر ظاهراً به اسلام عمل کند مال و خونش معصوم و مصون بوده و بر حسب ظاهرش با وی رفتار میشود. این عملکرد منافقی است که اظهار اسلام کرده و مودت و محبت کفار و یاری و نصرت آنها را در باطن مخفی کرده است.
حالت سوم: موافقت کردن با کفار در ظاهر با وجود مخالفت با آنها در باطن: که این حالت بر دو نوع میباشند:
نوع اول: این عمل را زمانی انجام میدهد که تحت سیطره و تسلط کفار باشد و او را به کشتن و شکنجه تهدید میکنند و در همان حال وی را آزار میدهند. در این حالت، برای وی جایز است که در ظاهر با کفار موافقت کند با وجودی که قلبش مطمئن به ایمان باشد، همانطور که این مساله برای عمار بن یاسر اتفاق افتاد [۱۱۸]آنجا که این آیه نازل گشت: ﴿ مَن كَفَرَ بِٱللَّهِ مِنۢ بَعۡدِ إِيمَٰنِهِۦٓ إِلَّا مَنۡ أُكۡرِهَ وَقَلۡبُهُۥ مُطۡمَئِنُّۢ بِٱلۡإِيمَٰنِ ﴾[النحل: ۱۰۶] «کسانیکه پس از ایمان آوردنشان کافر میشوند، بجز آنان که (تحت فشار و اجبار) وادار به اظهار کفر میگردند و در همان حال دلهایشان ثابت بر ایمان است..».
نوع دوم: کسانی هستند که در ظاهر با کفار موافقت و در باطن مخالفت میکنند درحالیکه تحت فرمانروایی و تسلط آنها نبوده و فقط این عمل را به سبب طمع در ریاست یا مال یا وابستگی به وطن یا خانواده یا ترس از اتفاقی که ممکن است برای مالش بیفتد، انجام میدهند؛ که در چنین حالتی این شخص مرتد شده و کراهت و نارضایتی باطنی وی نسبت به کفار، بدو سودی نمیرساند و وی از جمله کسانی است که الله ﻷدر مورد آنها میفرماید: ﴿ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمُ ٱسۡتَحَبُّواْ ٱلۡحَيَوٰةَ ٱلدُّنۡيَا عَلَى ٱلۡأٓخِرَةِ وَأَنَّ ٱللَّهَ لَا يَهۡدِي ٱلۡقَوۡمَ ٱلۡكَٰفِرِينَ ١٠٧ ﴾[النحل: ۱۰۷] «این (خشم الله و عذاب بزرگ) بدان خاطر است که آنان زندگی دنیا را بر زندگی آخرت ترجیح میدهند و گرامیتَرش میدارند و خداوند گروه کافران را (به سوی بهشت) هدایت نمیگرداند». الله ﻷدر این آیه خبر داده که جهل به دین با بغض نسبت به آن و یا محبت داشتن نسبت به باطل و اهلش، چنین افرادی را به سوی کفر نکشانده است و فقط سبب کفرشان آن بوده که بهرهای از بهرههای دنیا را بر دینی که از جانب الله ﻷنازل گشته، ترجیح دادند [۱۱۹].
به سبب اهمیت و ضرورت این مساله است که دلایل قرآنی و سنت نبوی و عمل صحابهشبر تحریم موالات کفار و وجوب موالات مومنان منسجم بوده و بر آن تاکید دارند. برخی از این دلایل قرآنی عبارتند از:
دلیل اول: الله متعال میفرماید: ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَتَّخِذُواْ ٱلۡيَهُودَ وَٱلنَّصَٰرَىٰٓ أَوۡلِيَآءَۘ بَعۡضُهُمۡ أَوۡلِيَآءُ بَعۡضٖۚ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمۡ فَإِنَّهُۥ مِنۡهُمۡۗ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَهۡدِي ٱلۡقَوۡمَ ٱلظَّٰلِمِينَ ٥١ ﴾[المائدة: ۵۱] «ای کسانیکه ایمان آوردهاید! یهودیان و مسیحیان را به دوستی نگیرید (و به طریق اوّلی آنان را به سرپرستی نپذیرید). ایشان برخی دوست برخی دیگرند (و در دشمنی با شما یکسان و برابرند). هرکس از شما با ایشان دوستی ورزد (و آنان را به سرپرستی بپذیرد) بیگمان او از زمره ایشان بشمار است. و شک نیست که خداوند افراد ستمگر را (به سوی ایمان) هدایت نمیکند». حذیفه سمیگوید: بایستی هریک از شما بترسد که یهودی یا نصرانی شود درحالیکه از این آیه بیخبر و ناآگاه میباشد [۱۲۰].
امام قرطبی /در مورد این کلام الله ﻷ: ﴿ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمۡ فَإِنَّهُۥ مِنۡهُمۡ ﴾میگوید: «یعنی کسی که آنها را بر علیه مسلمانان به دوستی گرفته و آنها را یاری و نصرت دهد، حکمش در کفر و جزای آن، همانند حکم آنها میباشد. و این حکم یعنی قطع موالات بین مسلمانان و کافران تا روز قیامت باقی میباشد» [۱۲۱].
و شیخ المفسرین امام طبری /میگوید [۱۲۲]: «معنی درست و صحیح در این مورد نزد ما از این قرار است که: الله ﻷمومنان را از اینکه یهود و نصاری را بر علیه کسانیکه به الله ﻷو رسولش جایمان آوردهاند به دوستی و یاری بگیرند و با آنها بر علیه ایشان همپیمان شوند، نهی کرده است.
و الله ﻷخبر داده که هرکس آنها را به جای الله و رسولش جو مومنان به دوستی و یاری گرفته و با آنها بر علیه الله و رسولش جو مومنان همپیمان گردد و یا در حزبگرایی بر علیه الله و رسولش جو مومنان جزو آنها باشد، الله و رسولش جاز وی بیزار میباشند».
و صاحب تفسیر المنار /در مورد این کلام الله ﻷ: ﴿ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمۡ فَإِنَّهُۥ مِنۡهُمۡ ﴾میگوید [۱۲۳]: «یعنی هرکس یهود و نصاری را یاری کرده و به جای مومنان از آنها طلب یاری و کمک کند، درحالیکه همگی آنها یکپارچه در برابر شما هستند، درحقیقت چنین شخصی از آنها بوده نه از شما؛ چرا که وی با آنها بر علیه شما میباشد. و عاقلانه نیست که این اعمال از مومنی صادق سرزند، از اینرو یا اینکه وی در اعتقاد با کسانی که با آنها دوستی و محبت میورزد، موافق است و یا اینکه موافق دشمنی با کسانی است که کفار یهودی و نصرانی را بر علیه آنها به دوستی گرفته است، که در هر دو حالت حکمش، حکم همان کسانی است که آنها را به دوستی و یاری گرفته است. سپس میگوید: و ابن جریر میگوید: پس هرکس که (یهود و نصاری و کفار و مشرکین) را بر علیه مسلمانان به دوستی و یاری بگیرد، وی از اهل دین و ملت آنها میباشد، چرا که هیچکس دیگری را به دوستی و یاری نمیگیرد مگر اینکه با او و به دینش و با آنچه بر آن راضی است، موافق باشد و زمانیکه به او و دینش راضی باشد، درحقیقت با کسی که با او مخالفت کرده و بر او خشم میگیرد، دشمنی میورزد و بدین ترتیب حکم وی حکم همان کسی میباشد که او را اینگونه بر علیه مسلمانان به دوستی و یاری گرفته است».
دلیل دوم: الله ﻷمیفرماید: ﴿ تَرَىٰ كَثِيرٗا مِّنۡهُمۡ يَتَوَلَّوۡنَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْۚ لَبِئۡسَ مَا قَدَّمَتۡ لَهُمۡ أَنفُسُهُمۡ أَن سَخِطَ ٱللَّهُ عَلَيۡهِمۡ وَفِي ٱلۡعَذَابِ هُمۡ خَٰلِدُونَ ٨٠ وَلَوۡ كَانُواْ يُؤۡمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلنَّبِيِّ وَمَآ أُنزِلَ إِلَيۡهِ مَا ٱتَّخَذُوهُمۡ أَوۡلِيَآءَ وَلَٰكِنَّ كَثِيرٗا مِّنۡهُمۡ فَٰسِقُونَ ٨١ ﴾[المائدة:۸۰-۸۱] «بسیاری از آنان را میبینی که کافران را به دوستی میپذیرند (و با مشرکان برای نبرد با اسلام همدست میشوند. با این کار زشت) چه توشه بدی برای خود پیشاپیش (به آخرت) میفرستند! توشهای که موجب خشم الله و جاودانه در عذاب (دوزخ) ماندن است. اگر آنان به الله و پیامبر (اسلام) و آنچه بر او (از قرآن) نازل شده است، ایمان میآوردند، (به سبب ایمان راستین هرگز) کافران را به دوستی نمیگرفتند. ولی بسیاری از آنان فاسق و از دین خارجند».
شیخ عبدالرحمن بن ناصر السعدی /در تفسیرش در مورد این آیه میگوید: «ایمان به الله ﻷو رسول الله جو آنچه که بر او نازل شده، بر بنده موالات و محبت و دوستی با پروردگارش و دوستان او و دشمنی با کسانی را که به الله ﻷکفر ورزیده و با او دشمنی میکنند و در مسیر سرکشی از فرامین او قرارگرفتهاند، واجب میگرداند. و بدین ترتیب شرط ولایت و دوستی با الله ﻷو ایمان به او جلجلاله آن است که دشمنان الله ﻷبه دوستی گرفته نشوند.
چنین اشخاصی، این شرط در آنها یافت نمیشود و این دلالت بر انتفاء مشروط (عدم ایمان به الله و رسول الله جو آنچه بر او نازل شده) میکند، لیکن بسیاری از آنها فاسقند، یعنی بسیاری از آنها از اطاعت الله ﻷو ایمان به او و پیامبرش جخارج میباشند. و موالات و دوستیشان با دشمنان الله ﻷاز فسقشان میباشد.
دلیل سوم: الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَٱلَّذِينَ كَفَرُواْ بَعۡضُهُمۡ أَوۡلِيَآءُ بَعۡضٍۚ إِلَّا تَفۡعَلُوهُ تَكُن فِتۡنَةٞ فِي ٱلۡأَرۡضِ وَفَسَادٞ كَبِيرٞ ٧٣ ﴾[الأنفال: ۷۳] «و کسانیکه کافرند، برخی یاران برخی دیگرند (و در جانبداری از باطل و بدسگالی با مؤمنان همرأی و همسنگرند. پس ایشان را به دوستی نگیرید و در حفظ عهد و پیمان بکوشید) که اگر چنین نکنید فتنه و فساد عظیمی در زمین روی میدهد».
یعنی اگر دوری از کفار و دوستی با مومنان نبود در بین مردم فتنه برپا میشد و آن اینکه امر ملتبس گشته و اختلاط مومنان با کافران صورت گرفته و بدین ترتیب فسادی وسیع که همه جا را پوشش میداد، صورت میگرفت [۱۲۴]. بنابراین واجب است که جامعهی اسلامی از جامعهی کفار و مشرکین در روش و اخلاق و عادات و تقالید، ظاهرا و باطنا، کاملاً متمایز باشد و بایستی جامعهی اسلامی دارای کیان و سرشت مستقلی باشد و به سبب دین و عقیدهاش فخر ورزیده و بدان ببالد وگرنه فساد واقع گشته و بلا و مصیبت منتشر میگردد.
دلیل چهارم: الله ﻷمیفرماید: ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِن تُطِيعُواْ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ يَرُدُّوكُمۡ عَلَىٰٓ أَعۡقَٰبِكُمۡ فَتَنقَلِبُواْ خَٰسِرِينَ ١٤٩ ﴾[آل عمران: ۱۴۹] «ای کسانیکه ایمان آوردهاید! اگر از کافران فرمانبرداری کنید، شما را به کفر برمیگردانند و زیان دیده (از سوی دین و ایمان به سوی کفر و حرمان) بر میگردید».
الله ﻷبندگان مومنش را از اطاعت کافران و منافقان بر حذر داشته است، چرا که اطاعت از آنها نابودی و هلاکت در دنیا و آخرت را به ارمغان میآورد. سپس بندگان مومنش را به اطاعت و موالات و دوستی و طلب یاری از حضرتش و توکل بر خودش امر کرده و فرموده است: ﴿ بَلِ ٱللَّهُ مَوۡلَىٰكُمۡۖ وَهُوَ خَيۡرُ ٱلنَّٰصِرِينَ ١٥٠ ﴾ [۱۲۵][آلعمران: ۱۵۰] «(کافران یاور شما نیستند) بلکه الله یاور شما است و او بهترینِ یاوران (و بزرگترینِ مددکاران) است». امام طبری /در تفسیر این آیه میگوید: «ای کسانیکه الله و رسولش جرا در وعده و وعید تصدیق کردهاید ﴿ إِن تُطِيعُواْ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ ﴾«اگر کسانی را که کافر گشتند، اطاعت کنید». یعنی اگر از یهود و نصاری که نبوت پیامبرتان را انکار کردند، در آنچه امر میکنند و از آن نهی میکنند، اطاعت کنید و رای و نظر آنها را برگزیده و قبول کنید و به نصیحتهای آنها در آنچه گمان میکنند در مورد آن برای شما خیر خواهند عمل کنید. ﴿ يَرُدُّوكُمۡ عَلَىٰٓ أَعۡقَٰبِكُمۡ ﴾این عملتان موجب ارتداد بعد از ایمان و کفر ورزیدن به الله ﻷو آیات و رسولش پس از اسلام آوردن میشود. ﴿ فَتَنقَلِبُواْ خَٰسِرِينَ ١٤٩ ﴾و بدین سبب از ایمان و دینتان که الله ﻷشما را بدان هدایت کرده بود، زیانکار یعنی هلاک شده باز میگردید، که در حقیقت بر خود زیان رسانده و از دینتان گمراه شدهاید و دنیا و آخرتتان را از بین بردهاید. لذا اهل ایمان و مومنانِ به الله، از اینکه اهل کفر را در آراء و نظراتشان اطاعت کنند و نیز به نصیحتهای آنها در دینشان عمل کنند، نهی شدهاند.
بسیار دشوار و ناراحت کننده است که مسلمانی در پی رضایت و فروتنی برای اهل کفر باشد و با این همه گمان کند که وی پایبند بر اسلام و هویتش میباشد. درحالیکه تردیدی نیست که این جز خیال و گمانی کاذب و وهمی بیرونق و راکد نمیباشد. چرا که هرکس اقدام به اطاعت و نزدیک شدن به اهل کفر کند براستی که بسیار نزدیک است دچار زیانمندی آشکاری در دنیا و آخرت شود.
دلیل پنجم: الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَلَن تَرۡضَىٰ عَنكَ ٱلۡيَهُودُ وَلَا ٱلنَّصَٰرَىٰ حَتَّىٰ تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمۡۗ قُلۡ إِنَّ هُدَى ٱللَّهِ هُوَ ٱلۡهُدَىٰۗ وَلَئِنِ ٱتَّبَعۡتَ أَهۡوَآءَهُم بَعۡدَ ٱلَّذِي جَآءَكَ مِنَ ٱلۡعِلۡمِ مَا لَكَ مِنَ ٱللَّهِ مِن وَلِيّٖ وَلَا نَصِيرٍ ١٢٠ ﴾[البقرة: ۱۲۰] «یهودیان و مسیحیان هرگز از تو خوشنود نخواهند شد، مگر این که از آئین (تحریف شده و خواستههای نادرست) ایشان پیروی کنی. بگو: تنها هدایت الهی هدایت است. و اگر از خواستهها و آرزوهای ایشان پیروی کنی، بعد از آن که علم و آگاهی یافتهای (و با دریافت وحی الهی، یقین و اطمینان به تو دست داده است)، هیچ سرپرست و یاوری از جانب الله برای تو نخواهد بود (و الله تو را کمک و یاری نخواهد کرد)».
این حقیقتی است که در آن هیچ ابهام و تردیدی وجود ندارد و بر کسی پوشیده نیست که یهود و نصاری در طول تاریخ، هرگز رفتاری مسالمت آمیز نداشته و نخواهند داشت گرچه ادعای صلح و دوستی و رفتاری مسالمت آمیز کنند، چرا که این طبیعت و خوی و سرشت و جزئی از اخلاق و رفتار آنها میباشد که هرگز از آن تنازل نمیکنند، هرقدر هم که مسلمانان در برابر آنها تنازل نموده و عقبنشینی کنند، مگر اینکه مسلمانان از باطل و گمراهیشان پیروی کنندو در آن ذوب شوند.
عبدالرحمن بن ناصر السعدی /در تفسیرش میگوید [۱۲۶]: «الله ﻷرسولش را خبر میدهد که یهود و نصاری از او راضی نمیشوند مگر با پیروی کردن از دینشان؛ چرا که آنها دعوتگران به سوی دینی هستند که بر آنند و گمان میکنند که آن هدایت است؛ پس بدانها بگو: ﴿ إِنَّ هُدَى ٱللَّهِ ﴾براستی که هدایت الله ﻷکه با آن فرستاده شدهام ﴿ هُوَ ٱلۡهُدَىٰۗ ﴾همان هدایت است و اما آنچه شما بر آن هستید، هوی و هوس میباشد، بدلیل کلام الله ﻷکه میفرماید: ﴿ وَلَئِنِ ٱتَّبَعۡتَ أَهۡوَآءَهُم بَعۡدَ ٱلَّذِي جَآءَكَ مِنَ ٱلۡعِلۡمِ مَا لَكَ مِنَ ٱللَّهِ مِن وَلِيّٖ وَلَا نَصِيرٍ ﴾در این آیه، به شدت از پیروی کردن از هوی و هوس یهود و نصاری و مشابهت به آنها در آنچه مخصوص دین آنها است، نهی شده است. گرچه رسول الله جدر این زمینه مورد خطاب قرار گرفته است اما امتش را نیز شامل میشود، زیرا در نصوص شرعی قاعده بر این میباشد که کلی بودن مفهوم و معنی مدنظر است نه یک مخاطب مخصوص، همان طور که عمومیت لفظ مدّ نظر است نه خصوصیت سبب. «إن العبرة بعموم اللفظ، لا بخصوص السبب».
دلیل ششم: الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَلَا يَزَالُونَ يُقَٰتِلُونَكُمۡ حَتَّىٰ يَرُدُّوكُمۡ عَن دِينِكُمۡ إِنِ ٱسۡتَطَٰعُواْۚ وَمَن يَرۡتَدِدۡ مِنكُمۡ عَن دِينِهِۦ فَيَمُتۡ وَهُوَ كَافِرٞ فَأُوْلَٰٓئِكَ حَبِطَتۡ أَعۡمَٰلُهُمۡ فِي ٱلدُّنۡيَا وَٱلۡأٓخِرَةِۖ وَأُوْلَٰٓئِكَ أَصۡحَٰبُ ٱلنَّارِۖ هُمۡ فِيهَا خَٰلِدُونَ ٢١٧ ﴾[البقرة: ۲۱۷] «(مشرکان) پیوسته با شما خواهند جنگید تا اگر بتوانند شما را از دیننتان برگردانند، ولی کسی که از شما از دین خود برگردد و در حال کفر بمیرد، چنین کسانی اعمالشان در دنیا و آخرت بر باد میرود و ایشان یاران آتش (دوزخ) میباشند و در آن جاویدان میمانند».
در این آیه، رهنمود صادقی از جانب العلیم الخبیر میباشد که در آن از اصرار خبیثانه و دشمنی بنیادی که در درون دشمنان اسلام نسبت به این دین و اهلش در هر سپاه و هر سرزمینی که باشند، پرده بر میدارد. براستی که تنها وجود اسلام برای دشمنان الله ﻷکینه و خشم و اندوه و وحشت به همراه دارد؛ بر این اساس است که آنها پیوسته در پی از بین بردن مسلمانان میباشند تا اینکه اگر بتوانند از این طریق آنها را از دینشان بازگردانند. الله ﻷبه موافقت با آنها به سبب ترس از جان و مال، اجازه نداده است و بلکه خبر دادهاند که هرکس پس از اینکه آنها با وی میجنگند، برای دفع شرشان با رضای دل با آنها موافقت کند و از اسلام بازگردد، قطعا مرتد میباشد. و اگر پس از اینکه مشرکین با وی جنگیدند بر آن دین بمیرد، قطعاً از اهل آتش و دوزخیان بوده و برای همیشه در آتش خواهد بود. حال که چنین شخصی، با اینکه با او میجنگند از دینش باز میگردد، چنین فرجامی دارد کسی که بدون اینکه با وی بجنگند، با یهود و نصاری و کفار و مشرکین در دینشان موافقت کند، چگونه خواهد بود. آیا چنین شخصی سزاوارتر به عدم عذر نمیباشد؟ و نیز سزاوارتر به حکم ارتداد و کفر نمیباشد؟ [۱۲۷]
دلیل هفتم: الله ﻷمیفرماید: ﴿ لَّا يَتَّخِذِ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ ٱلۡكَٰفِرِينَ أَوۡلِيَآءَ مِن دُونِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَۖ وَمَن يَفۡعَلۡ ذَٰلِكَ فَلَيۡسَ مِنَ ٱللَّهِ فِي شَيۡءٍ إِلَّآ أَن تَتَّقُواْ مِنۡهُمۡ تُقَىٰةٗۗ ﴾[آل عمران: ۲۸] «مؤمنان نباید مؤمنان را رها کنند و کافران را به جای ایشان به دوستی گیرند و هر که چنین کند (رابطه او با الله گسسته است و بهرهای) وی را در چیزی از (رحمت) الله نیست - مگر آن که (ناچار شوید و) خویشتن را از (اذیت و آزار) ایشان مصون دارید و (به خاطر حفظ جان خود تقیه کنید)».
الله ﻷمومنان را از به دوستی گرفتن کافران به جای مومنان و اینکه با محبت کردن به ایشان، سبب شادمانی و سرور آنها شوند، نهی کرده است و بر این عمل وعید مترتب کرده و فرموده است: ﴿ وَمَن يَفۡعَلۡ ذَٰلِكَ فَلَيۡسَ مِنَ ٱللَّهِ فِي شَيۡءٍ ﴾یعنی: هرکس این نهی الله ﻷرا مرتکب شود درحقیقت وی از الله ﻷبرائت و دوری جسته است [۱۲۸]. یعنی با ارتکاب این نهی در حقیقت از الله ﻷبرائت و دوری جسته و نیز الله ﻷاز او اعلام برائت و بیزاری کرده است، چرا که با این عمل از دینش بازگشته و مرتد شده و وارد کفر شده است. اما این کلام الله ﻷ: ﴿ إِلَّآ أَن تَتَّقُواْ مِنۡهُمۡ تُقَىٰةٗ ﴾ [۱۲۹]یعنی: مگر اینکه مسلمانان در میان آنها مغلوب بوده و توانایی اظهار دشمنی با ایشان را به سبب شکنجه شدن نداشته باشند و بدین سبب با زبان از آنها اظهار رضایت میکنند، درحالیکه قلبش مطمئن به ایمان به الله ﻷو مملو از عداوت و دشمنی و بغض و کینه نسبت به دشمنان الله ﻷمیباشد.
دلیل هشتم: الله ﻷمیفرماید: ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَتَّخِذُوٓاْ ءَابَآءَكُمۡ وَإِخۡوَٰنَكُمۡ أَوۡلِيَآءَ إِنِ ٱسۡتَحَبُّواْ ٱلۡكُفۡرَ عَلَى ٱلۡإِيمَٰنِۚ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمۡ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلظَّٰلِمُونَ ٢٣ ﴾[التوبة: ۳۳] «ای کسانیکه ایمان آوردهاید! پدران و برادران (و همسران و فرزندان و هریک از خویشاوندان دیگر) را یاوران خود نگیرید (و تکیهگاه و دوست خود ندانید) اگر کفر را بر ایمان ترجیح دهند (و بیدینی از دینداری در نزدشان عزیزتر و گرامیتر باشد). کسانی که از شما ایشان را یاور و مددکار خود کنند مسلّماً ستمگرند».
در این آیه الله ﻷبه جدایی و فاصله گرفتن از کفار امر کردهاند، گرچه این کفار از پدران یا فرزندان باشند. و نیز از موالات و دوستی و به یاری گرفتن آنها، اگر کفر را بر ایمان ترجیح داده و آنرا اختیار کند، نهی کرده و بر دوستی گرفتن آنها، وعید مترتب کرده است. همچون اینکه الله ﻷمیفرماید: ﴿ لَّا تَجِدُ قَوۡمٗا يُؤۡمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِ يُوَآدُّونَ مَنۡ حَآدَّ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ وَلَوۡ كَانُوٓاْ ءَابَآءَهُمۡ أَوۡ أَبۡنَآءَهُمۡ أَوۡ إِخۡوَٰنَهُمۡ أَوۡ عَشِيرَتَهُمۡۚ أُوْلَٰٓئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ ٱلۡإِيمَٰنَ وَأَيَّدَهُم بِرُوحٖ مِّنۡهُۖ وَيُدۡخِلُهُمۡ جَنَّٰتٖ تَجۡرِي مِن تَحۡتِهَا ٱلۡأَنۡهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَاۚ رَضِيَ ٱللَّهُ عَنۡهُمۡ وَرَضُواْ عَنۡهُۚ أُوْلَٰٓئِكَ حِزۡبُ ٱللَّهِۚ أَلَآ إِنَّ حِزۡبَ ٱللَّهِ هُمُ ٱلۡمُفۡلِحُونَ ٢٢ ﴾ [۱۳۰][المجادلة: ۲۲] «مردمانی را نخواهی یافت که به الله و روز قیامت ایمان داشته باشند، ولی کسانی را به دوستی بگیرند که با الله و رسولش دشمنی ورزیده باشند، هرچند که آنان پدران یا پسران یا برادران و یا قوم و قبیله ایشان باشند. چرا که مؤمنان، الله بر دلهایشان رقم ایمان زده است و با نفخه ربانی خود یاریشان داده است و تقویتشان کرده است و ایشان را به باغهای بهشتی داخل میگرداند که از زیر (کاخها و درختان) آنها رودبارها روان است و جاودانه در آنجا میمانند. الله از آنان خوشنود و ایشان هم از الله خوشنودند. اینان حزب الله هستند. هان! حزب الله، قطعاً پیروز و رستگار است».
و اینگونه است که رابطهی ایمان و عقیده بر رابطهی برادری و نَسبی گرچه این رابطه نزدیکتر از نزدیک باشد، مقدم میباشد.
شیخ الاسلام ابن تیمیه /در مورد این آیه میگوید [۱۳۱]: «الله ﻷخبر داده که ای پیامبر، مومنی را نمییابی که با دشمنان الله و رسولش جمحبت ورزد، چرا که نفس ایمان، منافی مودت و محبت با آنها میباشد، همانطور که یکی از دو ضد، نفی کنندهی دیگری میباشد. بدین ترتیب هرگاه ایمان یافت شود، ضد آن نفی میگردد که عبارت است از موالات و یاری و دوستی با دشمنان الله ﻷ؛ بنابراین اگر شخصی با قلبش با دشمنان الله ﻷدوستی میکند، این مساله دلیلی بر آن است که در قلبش ایمان واجب نمیباشد».
و ابن حزم /میگوید [۱۳۲]: «صحیح است که این کلام الله ﻷ﴿ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمۡ فَإِنَّهُۥ مِنۡهُم ﴾بر ظاهرش حمل میگردد، که هرکس اینچنین باشد، کافری از گروه کفار میباشد. و این حقی است که هیچ دو نفر از مسلمانان در آن اختلاف ندارند».
دلایل قرآنی در این مورد بسیارند و از خلال ادلهای که ذکر شد، واضح و مشخص گردید که هیچ مجالی برای شک کردن در این مطلب نیست که اسلام هیچ مسلمانی صحیح نیست، مگر زمانیکه از نظر اعتقاد و قول و عمل، الله متعال و رسولش و مومنان را به دوستی گرفته و از شرک و مشرکین با اعتقاد و قول و عمل، مادامی که بر کفر و شرکشان هستند، بیزاری و دوری جوید و پیوسته بر این اعتقاد باشد تا اینکه الله ﻷرا با آن ملاقات کند. و دلایل از احادیث نبوی در این مورد بسیار میباشد که ما احادیث ذیل را از میان احادیث نبوی اختیار کردهایم:
۱- نسایی، احمد و بیهقی در «الکبری» از جریر سروایت میکنند که میگوید: نزد رسول الله آمدم، درحالیکه ایشان بیعت میدادند؛ پس گفتم: دستتان را بدهید تا با شما بیعت کنم و برای من شروطی مقرر کنید، چرا که شما داناترید؛ رسول الله جفرمودند: «أُبَایِعُكَ عَلَى أَنْ تَعْبُدَ اللَّهَ، وَتُقِیمَ الصَّلَاةَ، وَتُؤْتِیَ الزَّكَاةَ، وَتُنَاصِحَ الْمُسْلِمِینَ، وَتُفَارِقَ الْمُشْرِكِینَ» [۱۳۳]. «با تو بیعت میکنم بر اینکه الله ﻷرا عبادت کنی و نماز را برپا داری و زکات را بپردازی و مسلمانان را نصیحت کرده و خیرخواه آنها باشی و از مشرکین فاصله گرفته و دور و جدا شوی».
۲- از بریده سروایت است که رسول الله جفرمودند: «لَا تَقُولُوا لِلْمُنَافِقِ سَیِّدٌ، فَإِنَّهُ إِنْ یَكُ سَیِّدًا فَقَدْ أَسْخَطْتُمْ رَبَّكُمْ عَزَّ وَجَلَّ» [۱۳۴]. «به منافق، سید و آقا نگویید، چرا که اگر او را سید و آقا شمارید (با بزرگ شمردن دشمن الله ﻷ) الله متعال را خشمگین کردهاید».
۳- احمد و ابوداود و ترمذی از ابوهریره سروایت کردهاند که رسول الله جفرمودند: «الرَّجُلُ عَلَى دِینِ خَلِیلِهِ، فَلْیَنْظُرْ أَحَدُكُمْ مَنْ یُخَالِلْ» [۱۳۵]. «انسان بر دین دوستش میباشد، پس هریک از شما دقت کند که چه کسی را به دوستی میگیرید».
۴- از ابن مسعود سروایت است که رسول الله جفرمودند: «أَوْثَقُ عُرَى الْإِیمَانِ الْحُبُّ فِی اللَّهِ، وَالْبُغْضُ فِی اللَّهِ» [۱۳۶]. «محکمترین و مطمئنترین دستگیرهی ایمان، محبت به خاطر الله ﻷو بغض و دشمنی ورزیدن به خاطر الله ﻷمیباشد».
۵- از ابوامامه ساز رسول الله جروایت است که فرمودند: «مَنْ أَحَبَّ لِلَّهِ، وَأَبْغَضَ لِلَّهِ، وَأَعْطَى لِلَّهِ، وَمَنَعَ لِلَّهِ فَقَدِ اسْتَكْمَلَ الْإِیمَانَ» [۱۳۷]. «هرکس به خاطر الله ﻷدوست بدارد و نیز به خاطر او دشمنی ورزد و به خاطر او بدهد و منع کند، ایمان را کامل کرده است».
و از دلایل عملی واقعی که در باب مفهوم ولاء و براء اتفاق افتاده است رفتار و کرداری است که اصحاب رسول الله جبدان مزین و آراسته بودند. چنانکه در عظمت و بزرگی، همچون این نمونهها در مبحث ولاء و براء نمیباشد؛ سخن گفتن از همهی این حالات مقدور نمیباشد؛ از اینرو به برخی از آنها میپردازیم تا ببینیم چگونه کسانی که رسول الله جآنها را تربیت کرده و پرورش دادند، این مسالهی مهم و مفهوم اساسی و بزرگ را که امروز از واقعیت زندگی امت در این روزگار غایب شده - جز کسی که الله ﻷبدو رحم کند - در زندگیشان تطبیق دادند.
از وقایع زیبایی که در این راستا رخ داد، واقعهای بود که برای مغیره بن شعبه سرخ داد؛ و آن زمانی بود که رسول الله جدر حدیبیه توقف کرد؛ در آن روز عروه بن مسعود ثقفی پیش از اسلام آوردنش، درحالیکه آن وقت سید و بزرگ ثقیف بود، نزد رسول الله آمده و در حین مذاکره با رسول الله جریش ایشان را میگرفت - این عمل از عادات عرب بود که در زمان ملاطفت و رغبت به یکدیگر بر مبنای مهربانی و ابراز علاقه انجام میدادند.- در این زمان مغیره بن شعبه سکه برادرزاده عروه بن مسعود بود، بالای سر رسول الله جایستاده بود، درحالیکه شمشیر در دست و کلاهخود بر سر داشت؛ هربار که عروه دستش را به سوی ریش رسول الله دراز میکرد، مغیره با دستهی شمشیر به دست عمویش میزد و بدو میگفت: دستت را از ریش رسول الله دور نگهدار؛ عروه سرش را بلند کرده و گفت: این مرد کیست؟ همه گفتند: مغیره بن شعبه. عروه گفت: ای بیوفا، مگر من نبودم که برای جبران خیانت و نیرنگ تو، آن همه تلاش و کوشش کردم؟ «گفتنی است مغیره سدر زمان جاهلیت با گروهی همراه شده بود و سپس آنها را کشته و اموال آنها را به غارت برده بود، وی پس از این ماجرا مسلمان شد، رسول الله جفرمودند: «مسلمان شدنت را میپذیرم و در برابر مالی که ربودهای، مسئولیتی ندارم» پس از این عروه ارتباط و محبت یاران رسول الله جرا زیر نظر گرفت. راوی میگوید: عروه دو چشمی به اصحاب رسول الله جنظر دوخته بود. به الله ﻷسوگند رسول الله آب دهان نمیانداخت، مگر اینکه آب دهانش بر دست یکی از یارانش قرار میگرفت که آنرا بر چهره و بدنش میمالید و اگر آنها را به کاری امر میکرد، آن عمل را فوراً انجام میدادند و زمانیکه وضو میگرفت، برای آب وضویش نزدیک بود با یکدیگر درگیر شوند. و هنگام سخن گفتن صدایشان را در نزد او پایین میآوردند و به خاطر تعظیم و احترام رسول الله جبه هنگام نگاه کردن به ایشان، خیره نمیشدند. چون عروه نزد دوستانش بازگشت گفت: ای مردم، سوگند به الله من نزد پادشاهان مختلف، قیصر، کسری و نجاشی رفتهام ولی هرگز ندیدهام که یارانشان به آنها احترامی بگزارند همچون احترام یاران محمد به او» [۱۳۸].
و در روایت احمد از روایت ابواسحاق از زهری آمده است که مغیره بن شعبه سبه عروه گفت: دستت را از محاسن رسول الله بِکش قبل از اینکه به الله ﻷسوگند دستت به محاسن رسول الله ج(با قطع کردن آن با شمشیرم) نرسد. راوی میگوید: رسول الله جاز این عمل برادرزادهی مسلمان با عموی مشرک، تبسم کردند.
و بزار در مسندش و ابن حبان در صحیحش از ابوهریره سروایتی را تخریج کرده که میگوید: رسول الله جبر عبدالله بن ابی بن سلول گذشتند درحالیکه در سایهی ساختمان بلندی بود که ابن سلول گفت: پسر ابوکبشه [۱۳۹]بر ما خاک پاشیده و ما را خاک آلود کرده است.
فرزند ابن سلول، عبدالله بن عبدالله بن ابی بن سلول سگفت: یا رسول الله، سوگند به کسی که تو را گرامی داشته و بر تو کتاب نازل کرده است، اگر بخواهی حتما با سرش نزدت میآیم. که رسول الله جفرمودند: «لَا، وَلَكِنْ بِرَّ أَبَاكَ وَأَحْسِنْ صحبته». «خیر، لیکن به پدرت نیکی کن و با وی رفتاری نیکو داشته باش» [۱۴۰].
و نیز موضع عبدالله [۱۴۱]در برابر پدر منافقش را در روزی که این سخن خطرناک را گفت: «یَقُولُونَ لَئِن رَّجَعْنَا إِلَى الْمَدِینَةِ لَیُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ» [۱۴۲]از یاد نبردیم [۱۴۳].
و شایسته نیست که موضع سعد بن ابی وقاص سدر برابر مادرش [۱۴۴]و نیز موضع مصعب بن عمیر سدر برابر برادرش [۱۴۵]و همچنین موضع ابوعبیده بن جراح سدر برابر پدرش را فراموش کنیم.
هرکس سیرت و زندگانی مردانی را مطالعه کند که رسول الله جآنها را تربیت کرد، مبهوت و سرگردان در برابر نمونههایی قرار میگیرد که تاریخ بر آنها سایه افکنده و سیرت آنها را با تجلیل و بزرگی روایت کرده است. و بدین ترتیب بود که رسول الله جاستحقاق عزت و نصرت و رهبری و سروری را از سوی الله ﻷداشتند.
از روزی که این مفهوم اساسی و قاعدهی بزرگ - قاعدهی ولاء و براء - ضایع گردید مسلمانان ضعیف شده و هویتشان نیز ضعیف گردید و امتشان به لرزه درآمده و از منزلت و جایگاهشان کاسته شد.
چقدر حزن و اندوه در غیاب این مفهوم بزرگ و اساسی از واقعیت زندگی مسلمانان و روابطشان و آویخته شدنشان به ریسمانی که سستتر از خانهی عنکبوت است، قلب را میفشارد.
براستی که بشریت در گذشته و حال روابط متعددی همچون روابط قومی و وطنی و تنظیمات حزبیِ کفری را تجربه کرده است، که همگی آنها به سرعت دچار شکست شدهاند و هیچیک از آنها نتوانسته گروههای مختلف را دور هم جمع کرده یا اینکه آنها را یکی کند. و نیز نتوانسته که شکست خوردگان را نصرت و یاری کند و انصاف و عدالت را در میان مظلومان و ظالمان رعایت کند [۱۴۶].
کلید گشایش قلبها به روی محبت و نصرت و رحمت، در وابستگی به این دین و فهم صحیح آن و تطبیق عملی مفهوم ولاء و براء در زندگی امت نهفته است تا اینکه بدین ترتیب فاصلهای که بایستی به منظور بقای هویت و جایگاه و منزلت و شخصیت امت مسلمان وجود داشته باشد، تحقق پذیرد. براستی اعتراف میکنم که معالجهی این مفهوم بزرگ و با عظمت در زندگی مردم از خلال این صفحات، امری قاصر و تلاشی گذرا میباشد. و این نقص را تضرعام در پیشگاه الله ﻷجبران میکند که برایم آسان گرداند تا در بحثی مستقل به طور جداگانه بدان بپردازم. به اذن الله تعالی.
چرا که آن مسالهای بسیار بزرگ و اساسی به بزرگی عقیدهی توحید میباشد، بلکه آن اصلی از اصول اسلام بوده که شایسته است با وجود این واقعیت تلخ دردناکی که مسلمانان در این روزگار و در هر مکان در آن به سر میبرند، به طور ویژه فهمیده شود. چرا که هیچ ناحیه و منطقهای از مناطق مختلف زمین نیست مگر آنکه در آن صدایی از مسلمانانی بلند است که شکنجه شده و در زیر گامهای کفار یا کسانی که آنها را یاری میکنند، مغلوب میباشند. اتفاقاتی که در بوسنی افتاد، از ما دور نیست و شرایط دردناک مسلمانان در فلسطین و عراق و چین و افغانستان و سودان و دیگر کشورها (سوریه و یمن) بر هیچکس پوشیده نیست.
ففی كل أفق علی الإسلام دائـرة
ینهد من هولها رضوی وثهلان
ذبح وصلـب وتقتیل بإخـوتنــا
كمـا اعدت لتشفی الحقد نیران
یستصرخون ذوی الإیمان عاطفه
فلـم یغثهم بیوم الـروع أعـوان
فالیوم لا شاعر یبـكی و لاصـحف
تحـكی و لامرسلات عندشـان
هـل هـذه غیـره أم هـذه ضعـه
للـكفر ذكر وللإسلام نسیـان
[۱۴۷]
«در هر ناحیهای بر علیه اسلام مصیبت بزرگ و فراگیری واقع میشود، که از ترس آن، کوههای بلند رضوی و ثهلان تحت الشعاع قرار میگیرد. با برادرانمان هر نوع معاملهای میکنند، از ذبح گرفته تا اعدام و ترور؛ چنانکه خودش را برای این کارها مهیا کرده تا آتش کینهاش را بهبود بخشد. مومنان، مهربانی و شفقت را به فریاد میخوانند، اما در روز ترس، یاریدهندگان آنها را یاری نمیکنند. امروز نه شاعری میگوید و نه روزنامهای مصیبتها را به تصویر میکشد و نه دستگاههای فرستنده امواج، اخبار را. آیا این غیرت است یا خواری و پستی که برای کفر یادی و برای اسلام فراموشی است».
[۱۱۱] الولاء والبراء فی الإسلام: محمد بن سعید القحطانی ص ۹۰ دارالطیبة. [۱۱۲] الدرر السنیة، ج ۲ ص ۹۵. [۱۱۳] النونیة لابن القیم ص ۱۷۱. [۱۱۴] الموالاة والمعادلاة فی الشریعة الإسلامیة، محماس بن عبدالله الجلعود (ج ۱ ص ۴۵، ۴۶). [۱۱۵] الموالاة والمعاداة (ج ۱، ص ۴۲، ۴۳). [۱۱۶] مجموعة التوحید، ص ۲۵۶، ۲۵۷. [۱۱۷] انظر دیوان عقود الجواهر المنضدة الحسان الشیخ السلیمان بن سمحان ص ۷۹. [۱۱۸] وهذا هو المشهور أن الآیة نزلت فیه، لکن الإسناد لایصح فهو مرسل، وللحدیث أخرجه الطبری فی تفسیره (لسورة النحل:۱۰۶) والبیهقی فی الکبری (۸/۲۰۸، ۲۰۹) وإسحاق بن راهویه فی مسنده کما فی المطالب العالیة (۲۶۸۰) والحاکم فی المستدرک (۲/۳۸۹) وأبو نعیم فی الحلیة (۱/۱۴۰). [۱۱۹] انظر: مجموعة التوحید (ص ۲۹۵، ۲۹۶). [۱۲۰] مجموعة التوحید، ص ۱۱۵، وانظر تفسیر الآیة فی الدراالمنثور (۲/۵۱۶) ط دارالکتب العلمیة، بیروت، فقد أخرجه ابن أبی حاتم فی تفسیره لسورة المائدة: ۵۱. [۱۲۱] الجامع لأحکام القرآن الکریم (۶/۲۱۷). [۱۲۲] تفسیر الطبری، (۴/۲۹۲۱). [۱۲۳] تفسیرالمنار (۶/۴۳۰) ط دار المعرفة. [۱۲۴] تفسیر ابن کثیر (۷/۱۳۱، ۱۳۲) ط أولاد الشیخ. [۱۲۵] تفسیر ابن کثیر (۳/۲۰۷) سوره آل عمران ۱۴۹، ۱۵۰. [۱۲۶] تیسیر الکریم الرحمن، سوره البقره، ۱۲۰. [۱۲۷] بتصرف من مجموعه التوحید، ص ۲۳۴، ۲۳۵. [۱۲۸] تفسیر ابن کثیر (۳/۴۴) لسورة آل عمران. [۱۲۹] انظر: تفسیر الطبری، ج ۳، ص ۱۵۲. [۱۳۰] تفسیر ابن کثیر لسورة التوبة، ۲۴. [۱۳۱] مجموع الفتاوی، ۷/۱۷. [۱۳۲] المحلی (۱۱/۱۳۸). [۱۳۳] أخرجه أحمد (۴/۳۶۵) والنسائی، کتاب البیعة، باب البیعة علی فراق المشرک (۷/۱۴۸) وفی الکبری (۷۸۰۰) والمروزی فی تعظیم قدر الصلاة (۷۶۴) والبیهقی فی السنن الکبری (۹/۱۳) والطبرانی فی الکبیر (۲/۳۵۹) (۲۳۱۸) وصححه الألبانی فی الصحیحة (۶۳۶). [۱۳۴] أخرجه ابوداود، کتاب الأدب، باب لا یقول المملوک: ربی وربتی (۴۹۷۷) وأحمد (۵/۳۶۴، ۳۷۴) والبخاری فی الأدب المفرد (۷۶۰) والنسائی فی الکبری (۱۰۰۷۳) والحاکم (۴/۳۴۷) والبیهقی فی الشعب (۴۸۸۳) وصححه علی شرط الشیخین العلامة الألبانی فی الصحیحة (۳۷۱). [۱۳۵] أخرجه ابوداود، کتاب الأدب، باب من یومر أن یجالس (۴۸۳۳) والترمذی کتاب الزهد، باب (۴۵) (۲۳۷۸) وقال: حسن غریب، وأحمد (۲/۳۰۳، ۳۳۴). وعبد بن حمید فی المنتخب (۱۴۳۱) والحاکم (۴/۱۷۱) وحسنه لغیره الألبانی فی الصحیحة (۹۲۷). [۱۳۶] أخرجه الطیالسی (۳۷۸) وابن أبی شیبة فی مصنفه (۳۰۴۴۳) وفی مسنده (۳۲۱) والطبرانی فی الکبیر (۱۰۵۳۱، ۱۰۵۳۷) والصغیر (۱۳۰۱) والحاکم (۲/۴۸۰) وحسنه بمجموع طرقه الألبانی فی الصحیحة (۹۹۸، ۱۷۲۸). [۱۳۷] أخرجه أبوداود، کتاب السنة، باب الدلیل على زیادة الإیمان ونقصانه (۴۶۸۱) والطبرانی فی الکبیر (۷۶۱۳، ۷۷۳۷، ۷۷۳۸) وفی مسند الشامیین (۱۲۶۰)، والأوسط (۹۰۸۳) واللالکائی فی شرح أصول الاعتقاد (۱۶۱۸) والبغوی فی شرح السنة (۳۳۶۳) والبیهقی فی الاعتقاد (۲۲۷)، وفی الشعب (۹۰۲۱) من طریق القاسم بن عبدالرحمن عن أبی أمامة سوإسناده حسن وله شاهد من حدیث معاذ بن أنس: أخرجه الترمذی، کتاب صفة القیامة، باب (۶۰) (۲۵۲۱) وقال: «حدیث حسن»، وأحمد (۳/۴۳۸، ۴۴۰) والحاکم (۲/۱۶۴)، والبیهقی فی الشعب (۱۵) والطبرانی فی الکبیر (۲۰/۴۱۲) وصححه بمجموع الطریقین الشیخ الألبانی فی الصحیحة (۳۸۰). [۱۳۸] أخرجه البخاری عن حدیث طویل: کتاب الشروط، باب الشروط فی الجهاد والمصالحة مع أهل الحرب (۲۷۳۱، ۲۷۳۲). [۱۳۹] ابوکبشه، شوهر حلیمهی سعدیه که رسول الله را شیر داد، میباشد و ابن سلول این را از باب تنقیص گفت. [۱۴۰] أخرجه ابن حبان فی صحیحه (۴۲۸) والبزار فی مسنده (الکشف۲۷۰۸) وابن وهب فی جامعه (۱۱۳) والطبرانی فی الأوسط کما فی جمیع (۱/۳۰۱) وقال الهیثمی (۹/۵۲۸) رواه البزار ورجاله ثقات وحسنه الشیخ الأرناؤوط. [۱۴۱] أخرجه ابن حبان فی صحیحه (۴۲۸) والبزار فی مسنده (الکشف ۲۷۰۸) وابن وهب فی جامعه (۱۱۳) والطبرانی فی الأوسط کما فی المجمع (۱/۳۰۱) وقال الهیثمی (۹/۵۲۸): رواه البزار ورجاله ثقات وحسنه الشیخ الأرناؤوط. [۱۴۲] میگویند: اگر (از غزوه بنیمصطلق) به مدینه برگشتیم، باید افراد باعزّت و قدرت، اشخاص خوار و ناتوان را از آنجا بیرون کنند. [۱۴۳] پس از اینکه عبدالله بن ابی بن سلول این سخن را در مورد رسول الله و یارانش گفت، عبدالله پسر این منافق که مرد شایسته و از نیکان صحابه بود، از پدرش بیزاری جست و بر دروازه مدینه ایستاد و شمشیرش را از غلاف بیرون کشید، وقتی پدرش سر رسید، به او گفت: به الله سوگند، ازاینجا گذر نمیکنی تا آنکه رسول الله به تو اجازهی ورود بدهد، چرا که عزیز اوست و ذلیل تویی. وقتی پیامبر اکرم به دروازهی مدینه رسیدند به او اجازهی ورود دادند. سیره ابن هشام، ج ۲، ص ۲۹۲ (مترجم) [۱۴۴] سعد بن ابی وقاص ساز سوی مادر کافرش در معرض فتنه قرار گرفت. مادرش اعتصاب غذا کرد و گفت: آب و عذا نخواهم خورد تا وقتی که به دین پدرت برگردی، طبرانی روایت نموده که سعد گفت: این آیه در مورد من نازل شد که: ﴿وَوَصَّيۡنَا ٱلۡإِنسَٰنَ بِوَٰلِدَيۡهِ حُسۡنٗاۖ وَإِن جَٰهَدَاكَ لِتُشۡرِكَ بِي مَا لَيۡسَ لَكَ بِهِۦ عِلۡمٞ فَلَا تُطِعۡهُمَآۚ﴾[العنکبوت: ۸]. «اگر آن دو (پدر و مادرتان) تو را مجبور کردند که با من شریک قرار دهی، چیزی که اصلاً بر آن علم نداری، پس از آنان اطاعت مکن.» سعد میگوید: به مادرم گفتم چنین مکن زیرا من دینم را به خاطر هیچ چیزی ترک نخواهم کرد. سه شبانه روز متوالی چیزی نخورد تا اینکه سخت ضعیف و ناتوان گردید. وقتی من این حالت او را دیدم، گفتم: مادرم، تو میدانی به الله ﻷسوگند، اگر صد جان داشته باشی و یکی را پس از دیگری از دست بدهی من از دین و آیینم دست بردار نیستم. مادرم وقتی که وضعیت را چنین دید، غذا خورد. تفسیر ابن کثیر، ج ۳ ص ۴۴۶. و مسلم روایت نموده که: مادر سعد سوگند خورد که هرگز با سعد سخن نگوید، تا وقتی که به دینش کفر ورزد و نیز آب و غذا نخواهد خورد. و گفت: تو میگویی که الله ﻷتو را توصیه نموده است تا با پدر و مادرت به نیکی رفتار کنی و من مادرت هستم و تو را به این کار دستور میدهم. سعد میگوید: سه شبانه روز مادرم از خوردن و آشامیدن خودداری کرد تا اینکه به علت ضعف و ناتوانی بیهوش گردید، یکی از پسرانش به نام عمار، به او آب داد و سعد را دعای بد کرد، الله متعال در قرآن کریم این آیه را نازل فرمود: ﴿وَوَصَّيۡنَا ٱلۡإِنسَٰنَ بِوَٰلِدَيۡهِ حُسۡنٗاۖ وَإِن جَٰهَدَاكَ لِتُشۡرِكَ بِي﴾و نیز این آیه دیگری در این مورد آمده است: ﴿وَصَاحِبۡهُمَا فِي ٱلدُّنۡيَا مَعۡرُوفٗاۖ﴾[لقمان: ۱۵] «در دنیا با آندو به خوبی رفتار کن.» سعد میگوید: وقتی آنها میخواستند به او غذا بدهند، دهانش را با چوبی باز میکردند، سپس آنرا میبستند. براستی که سعد دچار مشکل بزرگی گردیده بود اما موضع او، موضعی بینظیر بود که به جوشش فوقالعاده ایمان در قلبش دلالت مینماید. و بیانگر این است که او هرگز حاضر نیست ایمان را معامله کند و بلکه حاضر بود نتیجهی این امر را هر چه باشد، با جان و دل پذیرا باشد. به نقل از الگوی هدایت. (مترجم) [۱۴۵] مصعب بن عمیر سپرچمدار مسلمانان و برادرش ابو عزیر بن عمیر در صف مشرکان در جنگ بدر بود و به اسارت مسلمانان درآمد و در دست یکی از انصار قرارگرفت، وقتی مصعب او را دید، به آن انصاری گفت: دستانش را محکم ببندید، زیرا مادرش سرمایهدار است. ابوعزیر گفت: تو برادر منی، آنگاه چنین در مورد من سفارش میکنی. مصعب سگفت: او (انصاری) برادر من است نه تو. این تنها یک شعار نبود، بلکه مصعب سعملاً آنرا ثابت کرد. و اینها ارزشهای والایی هستند که بایستی بشر براساس آن زندگی نماید. این ارزشها از عقیده سرچشمه میگیرد که هر نوع روابط نسبی و اجتماعی را تحت الشعاع قرار میدهد (الگوی هدایت، ص ۴۳) (مترجم) [۱۴۶] الموالات والمعاداة، ج ۱، ص ۲۴۷. [۱۴۷] أغانی الکفاح، بقلم شعراء الدعوة الإسلامیة، ص ۶۵.
دوست دارم با ذکر برخی از استثنائاتی که اصل براء را نقض نمیکند، سخن از ولاء و براء را زودتر به پایان برسانم، تا اینکه دوستانمان فهمِ اشتباه و برداشت نادرستی از نصوصی که پیشتر گذشت، نداشته باشند و نحوه تعامل آنان با این نصوص درست و صحیح باشد.
۱- نرمی و لطافت به هنگام ابلاغ دعوت [۱۴۸]:
برائت و بیزاری جستن از کافران به معنای پنهان کردن دعوت اسلام از آنها و رها کردن ایشان در گمراهی که در آن هستند، نمیباشد. بلکه اسلام بر اهلش واجب کرده که مردم را به سوی خیر دعوت داده و آنها را به معروف، امر و از منکر نهی کنند و نیز بر هدایتشان حریص باشند. و نیز نسبت به بازگشت آنان به سوی اسلام، تمایل و رغبت موکدی داشته باشند. و این امر میسر نمیگردد مگر با وارد شدن به قلبها از راه آن و جلب رضایت آن؛ چرا که اسلام راه دعوت دادن کفار و غیر آنها را حکمت و فراستی جامع و عمیق و اندرز نیکو و زیبائی که دلچسب و گیرا و قانع کننده بوده و در آن ترهیب و تشویق و بیم و امید باشد و نیز مناظره و مباحثه به شیوهای نیکو قرار داده است، چنانکه الله ﻷمیفرماید: ﴿ ٱدۡعُ إِلَىٰ سَبِيلِ رَبِّكَ بِٱلۡحِكۡمَةِ وَٱلۡمَوۡعِظَةِ ٱلۡحَسَنَةِۖ وَجَٰدِلۡهُم بِٱلَّتِي هِيَ أَحۡسَنُۚ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعۡلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِيلِهِۦ وَهُوَ أَعۡلَمُ بِٱلۡمُهۡتَدِينَ ١٢٥ ﴾[النحل: ۱۲۵] «(ای پیامبر!) مردمان را با سخنان استوار و بجا و اندرزهای نیکو و زیبا به راه پروردگارت فراخوان و با ایشان به شیوه هرچه نیکوتر و بهتر گفتگو کن؛ چرا که (بر تو تبلیغ رسالت الهی است با سخنان حکیمانه و مستدلاّنه و آگاهانه و به گونه بس زیبا و گیرا و پیدا؛ و بر ما هدایت و ضلال و حساب و کتاب و سزا و جزاست.) بیگمان پروردگارت آگاهتر (از همگان) به حال کسانی است که از راه او منحرف و گمراه میشوند و یا این که رهنمود و راهیاب میگردند».
و این بدان سبب است که نفسهای غافل و ناآگاه و قلبهای سخت و سنگین، به سوی اسلام بازنگشته و نیز نرم و لطیف نمیگردند مگر با لطافت و اظهار محبت و شفقت و حرص بر هدایت آنها؛ بر این اساس بود که الله ﻷزمانیکه موسی و هارون را به سوی فرعون فرستاد، به آنها فرمود: ﴿ فَقُولَا لَهُۥ قَوۡلٗا لَّيِّنٗا لَّعَلَّهُۥ يَتَذَكَّرُ أَوۡ يَخۡشَىٰ ٤٤ ﴾[طه: ۴۴] «سپس به نرمی با او (درباره ایمان) سخن بگوئید، شاید (غفلت خود و عظمت خدا را) یاد کند و (از عاقبت کفر و طغیان خویش و عذاب دوزخ) بهراسد». و موسی با فرعون چنین برخورد نمود و به نیکویی با وی گفتگو کرد و پس از اینکه فرعون دشمنیاش را با وی اعلان کرد، امرش را به الله ﻷسپرد.
و نیز رسول الله ج در ابلاغ دعوت به مشرکان و کافران و معاندان، اینگونه عمل میکرد. و نحوه برخورد رسول الله جبا آنها یکسان بود، چه آنها از مشرکان عرب بودند و یا اینکه یهودی و نصرانی بودند. و دراین روش از الله ﻷاطاعت کردند.
و نیز الله متعال فرمودند: ﴿ وَلَا تُجَٰدِلُوٓاْ أَهۡلَ ٱلۡكِتَٰبِ إِلَّا بِٱلَّتِي هِيَ أَحۡسَنُ إِلَّا ٱلَّذِينَ ظَلَمُواْ مِنۡهُمۡۖ ﴾[العنكبوت: ۴۶] «با اهل کتاب! (یعنی با یهودیان و مسیحیان) جز به روشی که نیکوتر (و نرمتر و آرامتر و به قبول نزدیکتر) باشد، بحث و گفتگو مکن، مگر با کسانی از ایشان که ستم کنند (و متوسّل به زور یا گستاخی شوند و از حدّ اعتدال در جدال، خارج گردند. در این صورت شدّت و حدّت در مقابله با آنان بلامانع است)».
و نیز فرمودند: ﴿ ٱدۡعُ إِلَىٰ سَبِيلِ رَبِّكَ بِٱلۡحِكۡمَةِ وَٱلۡمَوۡعِظَةِ ٱلۡحَسَنَةِۖ ﴾[النحل: ۱۲۵] «(ای پیامبر!) مردمان را با سخنان استوار و بجا و اندرزهای نیکو و زیبا به راه پروردگارت فراخوان».
و نیز فرمودند: ﴿ وَٱصۡبِرۡ عَلَىٰ مَا يَقُولُونَ وَٱهۡجُرۡهُمۡ هَجۡرٗا جَمِيلٗا ١٠ ﴾[المزمل: ۱۰] «در برابر چیزهائی که میگویند، شکیبائی کن و به گونه پسندیده از ایشان دوری کن».
این آیات که به سوی حکمت و نرمی و لطافت و گذشت بزرگوارانه و بدون سرزنش، دعوت میدهند، درحقیقت با آیاتی که به شدت عمل و غلظت با کفار و مشرکین و منافقین فرامیخوانند، در تناقض نیست. چرا که این شدت و غلظت در برخورد با آنها، فقط در زمان جنگ میباشد. همانطور که الله ﻷمیفرماید: ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِيُّ جَٰهِدِ ٱلۡكُفَّارَ وَٱلۡمُنَٰفِقِينَ وَٱغۡلُظۡ عَلَيۡهِمۡۚ وَمَأۡوَىٰهُمۡ جَهَنَّمُۖ وَبِئۡسَ ٱلۡمَصِيرُ ٩ ﴾[التحریم:۹] «ای پیامبر! با کافران و منافقان جهاد و پیکار کن (تا ایشان را از کفر و نفاق به دور داری) و بر آنان سخت بگیر و (با ایشان خشن باش. این مجازات کنونی ایشان است، و در آخرت) جایگاهشان دوزخ است و چه بد سرنوشت و چه زشت جایگاهی است!».
و نیز میفرماید: ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ قَٰتِلُواْ ٱلَّذِينَ يَلُونَكُم مِّنَ ٱلۡكُفَّارِ وَلۡيَجِدُواْ فِيكُمۡ غِلۡظَةٗۚ ﴾[التوبة: ۱۲۳] «ای کسانیکه ایمان آوردهاید! با کافرانی بجنگید که به شما نزدیکترند و باید که (در جنگ) از شما شدّت و حدّت (و جرأت و شهامت) ببینند».
و بدین ترتیب، برای ما تفاوت میدان دعوت و میدان جهاد و قتال آشکار میشود. چنانکه در مقام دعوت، نرمی و ملاطفت و اختیار کردن سخنان زیبا و نیکو در راستای رغبت در متمایل شدن قلبها به سوی اسلام میباشد و در مقام جهاد و قتال، شدت و غلظت میباشد. بایستی که فهمی دقیق و عقل و خردی عمیق برای این امر وجود داشته باشد تا اینکه در تعاملی خاص با نصوص قرار نگیریم همچون قرار دادن نصوص در جایگاه نادرست یا استشهاد به آنها در محلی غیر از جایگاه خودشان.
۲- حلال بودن ازدواج با زنان اهل کتاب و خوردن ذبیحهی اهل کتاب:
تردیدی نیست که اهل کتاب چه یهودیان و یا نصرانیها، از جمله کسانی هستند که چون دعوت اسلام را شنیده و بدان گردن ننهادند، الله ﻷبر آنها حکم کفر و جاودانگی در آتش کرده است، چنانکه الله ﻷمیفرماید: ﴿ لَقَدۡ كَفَرَ ٱلَّذِينَ قَالُوٓاْ إِنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلۡمَسِيحُ ٱبۡنُ مَرۡيَمَۖ وَقَالَ ٱلۡمَسِيحُ يَٰبَنِيٓ إِسۡرَٰٓءِيلَ ٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ رَبِّي وَرَبَّكُمۡۖ إِنَّهُۥ مَن يُشۡرِكۡ بِٱللَّهِ فَقَدۡ حَرَّمَ ٱللَّهُ عَلَيۡهِ ٱلۡجَنَّةَ وَمَأۡوَىٰهُ ٱلنَّارُۖ وَمَا لِلظَّٰلِمِينَ مِنۡ أَنصَارٖ ٧٢ لَّقَدۡ كَفَرَ ٱلَّذِينَ قَالُوٓاْ إِنَّ ٱللَّهَ ثَالِثُ ثَلَٰثَةٖۘ وَمَا مِنۡ إِلَٰهٍ إِلَّآ إِلَٰهٞ وَٰحِدٞۚ وَإِن لَّمۡ يَنتَهُواْ عَمَّا يَقُولُونَ لَيَمَسَّنَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ مِنۡهُمۡ عَذَابٌ أَلِيمٌ ٧٣ ﴾[المائدة: ۷۲-۷۳] «بیگمان کسانی کافرند که میگویند: (خدا در عیسی حلول کرده است و) خدا همان مسیح پسر مریم است. (در صورتی که خود) عیسی گفته است: ای بنیاسرائیل! خدای یگانهای را بپرستید که پروردگار من و پروردگار شما است. بیگمان هرکس انبازی برای الله قرار دهد، الله بهشت را بر او حرام کرده است (و هرگز به بهشت گام نمینهد) و جایگاه او آتش (دوزخ) است. و ستمکاران یار و یاوری ندارند (تا ایشان را از عذاب جهنّم برهاند). بیگمان کسانی کافرند که میگویند: خداوند یکی از سه خدا است! (در صورتی که) معبودی جز معبود یگانه وجود ندارد (و خدا یکی بیش نیست) و اگر از آنچه میگویند دست نکشند (و از معتقدات باطل خود برنگردند) به کافران آنان (که بر این اعتقاد باطل ماندگار میمانند) عذاب دردناکی خواهد رسید».
و این نص صریح و واضحی در کفر آنها به سبب سخنان زشت و ناروایشان در مورد الله ﻷمیباشد. همچنین شکی نیست که آنها با این سخنان از مسمای اهل کتاب خارج نمیشوند، چرا که الله ﻷپیوسته آنها را با این اسم، با وجود آن اعتقادشان، مخاطب قرار داده است. همچون اینکه میفرماید: ﴿ يَٰٓأَهۡلَ ٱلۡكِتَٰبِ لَا تَغۡلُواْ فِي دِينِكُمۡ وَلَا تَقُولُواْ عَلَى ٱللَّهِ إِلَّا ٱلۡحَقَّۚ إِنَّمَا ٱلۡمَسِيحُ عِيسَى ٱبۡنُ مَرۡيَمَ رَسُولُ ٱللَّهِ وَكَلِمَتُهُۥٓ أَلۡقَىٰهَآ إِلَىٰ مَرۡيَمَ وَرُوحٞ مِّنۡهُۖ فََٔامِنُواْ بِٱللَّهِ وَرُسُلِهِۦۖ وَلَا تَقُولُواْ ثَلَٰثَةٌۚ ٱنتَهُواْ خَيۡرٗا لَّكُمۡۚ إِنَّمَا ٱللَّهُ إِلَٰهٞ وَٰحِدٞۖ سُبۡحَٰنَهُۥٓ أَن يَكُونَ لَهُۥ وَلَدٞۘ لَّهُۥ مَا فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِي ٱلۡأَرۡضِۗ وَكَفَىٰ بِٱللَّهِ وَكِيلٗا ١٧١ ﴾[النساء: ۱۷۱] «ای اهل کتاب! در دین خود غلوّ مکنید (و درباره عیسی راه افراط و تفریط نپوئید) و درباره الله جز حق مگوئید (و او را به اوصاف ناشایستی همچون حلول و اتّحاد و اتّخاذ همسر و انتخاب فرزند، نستائید). بیگمان عیسی مسیح پسر مریم، فرستاده الله است (و او یکی از پیامبران است و پسر خدا نیست آن گونه که شما میپندارید) و او کلمه الله (یعنی پدیده فرمانِ: کنْ) است که الله آنرا به مریم رساند (و بدین وسیله عیسی را در شکم مریم پروراند) و او دارای روحی است (که) از سوی الله (به کالبدش دمیده شده است) پس به الله و پیامبرانش ایمان بیاورید (و الوهیت را خاصّ الله بدانید و هیچ یک از انبیاء را در الوهیت انباز الله نسازید) و مگوئید که (خدا) سه تا است (بلکه خدا یکتاست و جز الله، خدای دیگری وجود ندارد. از این سخن پوچ) دست بردارید که به سود شما است. خدا یکی بیش نیست که الله است و حاشا که فرزندی داشته باشد. (چگونه به انباز و زن و فرزند نیازی خواهد داشت) و حال آن که از آن اوست آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است و کافی است (که تنها) الله مدبّر (مخلوقات خود) باشد».
براستی الله ﻷآنان را با اینکه چنین سخنانی را بر زبان میآوردند، با مسمای اهل کتاب، مخاطب قرار داده است و علاوه بر این الله ﻷبرای مسلمانان، خوردن گوشت حیوان (حلال گوشتی) را که اهل کتاب ذبح کردهاند و نیز ازدواج با زنان اهل کتاب را حلال قرار داده است و این امری است که در بین مسلمانان بر آن اجماع میباشد و شاهد بر آن کلام الله ﻷمیباشد که میفرمایند: ﴿ ٱلۡيَوۡمَ أُحِلَّ لَكُمُ ٱلطَّيِّبَٰتُۖ وَطَعَامُ ٱلَّذِينَ أُوتُواْ ٱلۡكِتَٰبَ حِلّٞ لَّكُمۡ وَطَعَامُكُمۡ حِلّٞ لَّهُمۡۖ وَٱلۡمُحۡصَنَٰتُ مِنَ ٱلۡمُؤۡمِنَٰتِ وَٱلۡمُحۡصَنَٰتُ مِنَ ٱلَّذِينَ أُوتُواْ ٱلۡكِتَٰبَ مِن قَبۡلِكُمۡ إِذَآ ءَاتَيۡتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ مُحۡصِنِينَ غَيۡرَ مُسَٰفِحِينَ وَلَا مُتَّخِذِيٓ أَخۡدَانٖۗ وَمَن يَكۡفُرۡ بِٱلۡإِيمَٰنِ فَقَدۡ حَبِطَ عَمَلُهُۥ وَهُوَ فِي ٱلۡأٓخِرَةِ مِنَ ٱلۡخَٰسِرِينَ ٥ ﴾«امروزه (با نزول این آیه) برای شما همه چیزهای پاکیزه حلال گردید و (ذبائح و) خوراک اهل کتاب (جز آنچه با آیات دیگر تحریم شده است) برای شما حلال است و خوراک شما برای آنان حلال است و (ازدواج با) زنان پاکدامن مؤمن و زنان پاکدامن اهل کتاب پیش از شما، حلال است، هرگاه که مهریه آنان را بپردازید و قصد ازدواج داشته باشید و منظورتان زناکاری یا انتخاب دوست نباشد. هرکس که انکار کند آنچه را که باید بدان ایمان داشته باشد (از جمله ایمان به احکام حلال و حرام برخی از خوراکیها و ازدواجهای مذکور در اینجا) اعمال او باطل و بیفایده میگردد و در آخرت از زمره زیانکاران خواهد بود».
از این آیه فهمیده میشود که خوردن از ذبیحهی یهود و نصاری با برائت و بیزاری جستن از آنها، در تعارض نمیباشد، اگرچه این ذبیحه هدیه آورده شود، چرا که رسول الله جاز گوسفندی که زنی یهودی به ایشان هدیه کردند میل فرمودند. [۱۴۹]و همچنین ازدواج با زنان یهودی و نصرانی با برائت جستن و بیزاری از آنها در تعارض نمیباشد. و شکی نیست که مودت و محبتی که در قلب شوهر نسبت به همسرش میباشد، مودتی فطری است که از نهی از آن مودت و محبتی با کفار که در مورد آن نصوص قرآن و سنت وارد شده است استثنا میباشد؛ همچون اینکه الله ﻷمیفرماید: ﴿ لَّا تَجِدُ قَوۡمٗا يُؤۡمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِ يُوَآدُّونَ مَنۡ حَآدَّ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ ﴾[المجادلة: ۲۲] «مردمانی را نخواهی یافت که به الله و روز قیامت ایمان داشته باشند، ولی کسانی را به دوستی بگیرند که با الله و پیامبرش دشمنی ورزیده باشند».
۳- رفتار زیبا و پسندیده و نیکی کردن به آنها:
همچنین این مساله، اصل براء و بیزاری جستن از کفار و مشرکین را نقض نمیکند. و اصل و اساس در این مساله، کلام الله ﻷاست که میفرماید: ﴿ لَّا يَنۡهَىٰكُمُ ٱللَّهُ عَنِ ٱلَّذِينَ لَمۡ يُقَٰتِلُوكُمۡ فِي ٱلدِّينِ وَلَمۡ يُخۡرِجُوكُم مِّن دِيَٰرِكُمۡ أَن تَبَرُّوهُمۡ وَتُقۡسِطُوٓاْ إِلَيۡهِمۡۚ إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلۡمُقۡسِطِينَ ٨ ﴾[الممتحنة: ۸] «خداوند شما را باز نمیدارد از اینکه نیکی و بخشش بکنید به کسانی که به سبب دین با شما نجنگیدهاند و از شهر و دیارتان شما را بیرون نراندهاند. خداوند نیکوکاران را دوست میدارد».
و نیز عیادت بیمارانشان و قبول کردن هدیههایشان و هدیه دادن به آنها و دعای هدایت کردن برای آنها، در نیکی کردن به آنها داخل میباشد. چرا که رسول الله جبرای گروهها و اقوام زیادی از کفار و مشرکین دعا کردند تا الله ﻷآنها را هدایت کند، همانطور که در صحیح مسلم از ابوهریره سروایت شده که رسول الله جفرمودند: «اللهُمَّ اهْدِ أُمَّ أَبِی هُرَیْرَةَ» [۱۵۰]. «پروردگارا مادر ابوهریره را هدایت فرما».
و این زمانی بود که ابوهریره ساز رسول الله جتقاضا کرد تا برای مادر کافرش دعای هدایت کند تا اینکه مسلمان شود.
و در صحیحین از ابوهریره سروایت است که میگوید: طفیل بن عمرو دوسی نزد پیامبر اکرم جآمده و گفت: یا رسول الله، طایفهی دوس ابا کرده و کفر ورزیده است، آنان را نفرین کن. مردم گمان کردند که (با نفرین رسول الله) دوس نابود خواهد شد. اما رسول الله ج(برخلاف انتظار آنها) دعای خیر کرده و فرمود: «اللَّهُمَّ اهْدِ دَوْسًا وَأْتِ بِهِمْ». «پروردگارا دوس را هدایت کن و مشرف به اسلام بگردان» [۱۵۱]. و پس از اینکه صحابه نزد رسول الله جآمده و گفتند: یا رسول الله، تیرهای ثقیف ما را پاره پاره کرد، رسول الله جبرای آنها دعا فرمودند: «اللَّهُمَّ اهْدِ ثَقِیفًا» [۱۵۲]. «پروردگارا، طایفه ثقیف را هدایت فرما».
اما در مورد قبول کردن هدیههای آنها به نیت انس و الفت گرفتن آنان با اسلام، ثابت شده که رسول الله جهدایای مشرکین را قبول میکردند. امام بخاری /در صحیحش بابی با این عنوان قرار داده است: «بَابُ قَبُولِ الهَدِیَّةِ مِنَ المُشْرِكِینَ»«باب قبول کردن هدیه از مشرکان» سپس میگوید: از ابوهریره ساز رسول الله جروایت است که فرمودند: «هَاجَرَ إِبْرَاهِیمُ عَلَیْهِ السَّلاَمُ بِسَارَةَ، فَدَخَلَ قَرْیَةً فِیهَا مَلِكٌ أَوْ جَبَّارٌ، فَقَالَ: أَعْطُوهَا آجَرَ».«ابراهیم ÷همراه ساره همسرش هجرت کرد و به شهری وارد شد که در آن پادشاهی یا ستمکاری فرمان میراند، آن پادشاه گفت: هاجر را که کنیزش بود به ساره بدهید». و نیز برای رسول الله جگوسفندی بریان هدیه داده شد که آمیخته به زهر بود. و ابوحمید گفته: پادشاه ایله برای رسول الله قاطری سفید و چادری بخشید که رسول الله جنامهای به وی نوشته و او را بر سرزمینش حاکم قرار داد [۱۵۳].
سپس حدیث انس را روایت میکند که میگوید: عبایی ابریشمی به رسول الله جهدیه دادند، با اینکه رسول الله جاز پوشیدن لباسهای ابریشمی منع میفرمود. آن عبا مورد پسند مردم قرار گرفت. رسول الله جفرمودند: «وَالَّذِی نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِیَدِهِ، لَمَنَادِیلُ سَعْدِ بْنِ مُعَاذٍ فِی الجَنَّةِ أَحْسَنُ مِنْ هَذَا». «سوگند به ذاتی که جان محمد در دست اوست، دستمالهای سعد بن معاذ در بهشت زیباتر از این است».
اما در مورد هدیه دادن به کفار و مشرکین، امام بخاری /در صحیحش پس از بابی که ذکر آن گذشت، بابی تحت عنوان «بَابُ الهَدِیةِ لِلْمُشْرِکینَ» «باب هدیه دادن به مشرکین» آورده است. سپس میگوید: و الله ﻷمیفرماید: ﴿ لَّا يَنۡهَىٰكُمُ ٱللَّهُ عَنِ ٱلَّذِينَ لَمۡ يُقَٰتِلُوكُمۡ فِي ٱلدِّينِ وَلَمۡ يُخۡرِجُوكُم مِّن دِيَٰرِكُمۡ أَن تَبَرُّوهُمۡ وَتُقۡسِطُوٓاْ إِلَيۡهِمۡۚ إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلۡمُقۡسِطِينَ ٨ ﴾[الممتحنة: ۸] «خداوند شما را باز نمیدارد از این که نیکی و بخشش بکنید به کسانی که به سبب دین با شما نجنگیدهاند و از شهر و دیارتان شما را بیرون نراندهاند. خداوند نیکوکاران را دوست میدارد». و در این باب حدیث ابن عمربرا روایت میکند که میگوید: عمر سدید که مردی پارچهی ابریشمی میفروشد. وی به رسول الله جگفت: این پارچه را خریده و روز جمعه و زمانیکه نمایندگان (اقوام مختلف) نزدتان میآیند، بپوشید؛ رسول الله جفرمودند: «إِنَّمَا یَلْبَسُ هَذَا مَنْ لاَ خَلاَقَ لَهُ فِی الآخِرَةِ». «کسی چنین لباسی را میپوشد که او را در آخرت نصیبی نباشد». سپس از آن پارچهها برای رسول الله جآورده شد و رسول الله جیکی از آنها را برای عمر فرستاد، عمر سگفت: چگونه آنرا بپوشم درحالیکه در مورد آن فرمودی آن چرا که فرمودی؟ رسول الله جفرمودند: «إِنِّی لَمْ أَكْسُكَهَا لِتَلْبَسَهَا تَبِیعُهَا، أَوْ تَكْسُوهَا».«من آنرا ندادهام که تو آنرا بپوشی، آنرا بفروش یا به کسی بده». عمرسآن را برای برادر خود که از اهل مکه بود، پیش از آنکه وی اسلام بیاورد، فرستاد [۱۵۴].
و نیز در این باب حدیث اسماء بنت ابوبکر لرا روایت میکند که میگوید: در زمان رسول الله جمادرم درحالیکه مشرک بود، به دیدنم آمد. من از رسول الله جسوال کردم و گفتم: مادرم به خانه من آمده و از من انتظار هدیه و نیکی دارد، آیا با وی صله رحم کنم؟ رسول الله جفرمودند: «نَعَمْ صِلِی أُمَّكِ». «آری با مادرت صلهی رحم کن (حق خویشاوندی را رعایت کن)» [۱۵۵].
تاکید میکنم که نیکی و پیوند خویشاوندی و احسان کردن، مستلزم محبت و مودت داشتنی که از آن در کلام الله ﻷنهی شده، نمیباشد، آنجا که الله ﻷمیفرماید: ﴿ لَّا تَجِدُ قَوۡمٗا يُؤۡمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِ يُوَآدُّونَ مَنۡ حَآدَّ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥۥ ﴾[المجادلة: ۲۲].
و در مورد هدیه دادن به مشرک این عبارت حافظ ابن حجر مرا شگفت زده کرده که میگوید: هدیه دادن به مشرک چه نفی آن و چه اثبات آن مطلق نمیباشد.
[۱۴۸] مستفاد من دراسة فی الولاء والبراء للشیخ عبدالرحمن عبدالخالق، طبعة دارالعلم، بنها ص ۱۳۳-۱۴۳. [۱۴۹] کما عند البخاری، کتاب الهبة، باب قبول الهدیة من المشرکین (۲۶۱۷) ومسلم، کتاب الإسلام، (۲۱۹۰). [۱۵۰] أخرجه مسلم فی فضائل الصحابة، باب من فضائل أبی هریرة الدوسیس(۲۴۹۱). [۱۵۱] أخرجه البخاری فی کتاب المغازی، باب قصة دوس والطفیل بن عمرو الدوسی (۴۳۹۲) وفی الجهاد والسیر باب الدعاء للمشرکین بالهدی لیتألفهم (۲۹۳۷) وفی الدعوات باب الدعاء للمشرکین (۶۳۹۷) ومسلم فی فضائل الصحابة باب من فضائل غفار (۲۵۲۴). [۱۵۲] أخرجه أحمد (۳/۳۴۳)، والترمذی، کتاب المناقب، باب مناقب فی ثقیف وبنی حنیفة (۳۹۴۲) وقال: «هذا حدیث حسن صحیح غریب» وابن أبی شیبة فی المصنف (۶/۴۱۳) و(۷/۴۱۱)، وابن ابی عاصم فی الاحاد (۱۵۱۵) والدقاق فی معجمه (۸۶) وابن عدی فی الکامل (۱/۳۱۸) وأعله العلامة الألبانی فی ضعیف الترمذی ودفاع عن الحدیث النبوی (۳۴) وتخریج فقه السیرة (۳۹۸) ودفع هذا الاعلال الشیخ الدویش فی تنبیه القاریء (۲۵۱) ولعله الصواب، وللحدیث وجه آخر، أخرجه ابن شیبة فی تاریخ المدینة (۲/۴۹۹) من حدیث غطیف بن أبی سفیان قال: فذکره وسنده واه، والحدیث صححه کذلک الشیخ الأرناؤوط فی تحقیق المسند. [۱۵۳] صحیح البخاری کتاب الهبة، باب قبول الهدیة من المشرکین رقم (۲۸) حدیث (۲۶۱۵، ۲۶۱۶، ۲۶۱۷) وهو فی صحیح مسلم (۲۴۶۹). [۱۵۴] انظر: صحیح البخاری مع الفتح (۵/۲۷۵) کتاب الهبة، باب الهدیة للمشرکین حدیث (۲۶۱۹). [۱۵۵] صحیح البخاری، (۲۶۲۰).
امام بخاری در صحیح از انس روایت میکند که گفت: غلامی یهودی که خدمتکار رسول الله جبود، بیمار شد. رسول الله جبرای عیادتش آمده و نزدیک سرش نشستند و بدو فرمودند: «أَسْلِمْ»«اسلام بیاور». وی به پدرش که نزد او نشسته بود نگاه کرد. پدرش به وی گفت: از ابوالقاسم اطاعت کن. پس اسلام آورده و مسلمان شد. پس از آن رسول الله جدرحالیکه از خانه خارج میشد، فرمود: «الحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنْقَذَهُ مِنَ النَّارِ».«سپاس پروردگاری که او را از آتش دوزخ نجات داد» [۱۵۶].
ابن بطال /میگوید: «عیادت مشرک تنها زمانی مشروع است که امید اجابت وی برای وارد شدن به اسلام میباشد. اما اگر تمایلی نسبت به وارد شدن به اسلام نداشته باشد، عیادتش جایز نیست» [۱۵۷]. حافظ بن حجر /بر این سخن وی حاشیه زده و گفته است: «صحیحتر آن است که عیادت مشرک بر اساس مختلف بودن مقاصد، متفاوت میباشد. چرا که گاهی با عیادت وی مصلحت دیگری واقع میگردد» [۱۵۸].
خلاصه، این برخی از استثنائاتی بود که اصل براء را از جهت عملی آن نقض نمیکند. و مقصودم از آوردن آنها به دنبال این بحث آن بود که برادران بزرگوارم، در تعاملی اشتباه نسبت به نصوص خاص یا عام با قرار دادن آنها در جایگاهی غیر از محل خودشان، قرار نگیرند، به ویژه زمانیکه بسیاری از ما در مورد چنین مسائل عملی سوال پرسیدند.
از الله ﻷمیخواهیم که فهم و عمل صحیح نصیبمان بفرماید، براستی که او ولی و عهدهدار آن است.
[۱۵۶] أخرجه البخاری، کتاب المرضی، باب عیادة المشرک (۵۶۵۷). [۱۵۷] فتح الباری (۱۰/۱۲۵). [۱۵۸] نفس المصدر السابق.
اسلام عقیدهای است که شریعتی که امور زندگی را تنظیم میکند، از آن صادر میشود. بنابراین عقیده، اصلی است که ارکان شریعت بر آن متمرکز میباشد. و هرگز الله ﻷاز مردم، شریعت را قبول نمیکند مگر اینکه عقیدهشان صحیح و سالم باشد و به الله ﻷو وحدانیت او در الوهیت و ربوبیت و اسماء و صفات و افعالش، ایمان داشته و به عالم غیب و جهان آخرت و آنچه که در آن است از حسابرسی و جزا و پاداش و بهشت و جهنم، یقین داشته باشند.
اگر عقیده در قلبها رسوخ کند، آن وقت است که بنای جامعهای ممکن میباشد که در حیاتش، چه در روابط با پروردگارش و چه در روابطش با انسانها و جهان هستی ملتزم به شریعت الله ﻷاست. و بر این اساس بوده که اولین امری که پیامبران - که بر همهی آنها سلام و درود باد - بدان دعوت دادهاند، عقیده بوده است؛ الله متعال میفرماید: ﴿ وَلَقَدۡ بَعَثۡنَا فِي كُلِّ أُمَّةٖ رَّسُولًا أَنِ ٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ وَٱجۡتَنِبُواْ ٱلطَّٰغُوتَۖ ﴾[النحل: ۳۶] «ما به میان هر ملّتی پیامبری را فرستادهایم (و محتوای دعوت همه پیامبران این بوده است) که الله را بپرستید و از طاغوت دوری کنید». و نیز میفرماید: ﴿ وَمَآ أَرۡسَلۡنَا مِن قَبۡلِكَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِيٓ إِلَيۡهِ أَنَّهُۥ لَآ إِلَٰهَ إِلَّآ أَنَا۠ فَٱعۡبُدُونِ ٢٥ ﴾[الأنبیاء: ۲۵] «ما پیش از تو هیچ پیامبری را نفرستادهایم، مگر این که به او وحی کردهایم که: معبودی جز من نیست، پس فقط مرا پرستش کنید».
بنابراین اسلام، مجرد عقیدهای وجدانی که از زندگی بشری به دور باشد، نیست، بلکه عقیده اصل دین بوده و شریعتی که امور مختلف زندگی را تنظیم میکند، از آن صادر میگردد. مثال آن در درخت سرسبز و سایهدار اسلام، همچون تنه در برابر شاخهها و میوهها میباشد. بگونهای که اگر عقیده صحیح بوده و در قلب رسوخ پیدا کند، ساقهی آن محکم و استوار شده و شاخههای آن کشیده و پهن میگردد و برگهای آن آشکار میشود و شکوفه زده و میوههایش در زندگی انسان با استقامت در راه و منهج الله ﻷو توقف کردن در حدود او و التزام و پایبندی به شریعتش و رفتار اسلامی استوار به دست میآید.
تنها بدین سبب الله ﻷپیامبرانش را با عقیده به سوی بندگانش فرستاد تا اینکه توحیدشان را برای الله ﻷو برائت و بیزاریشان را از خداگونههایی که شریک الله ﻷقرار دادهاند، اعلان کنند. و تا اینکه به مقتضای آن، با جامه عمل پوشاندن به امر و نهی الله ﻷو انقیاد و التزام و پایبندی به شریعتش در عمل و رفتار و منهج، بدان اذعان کنند. و اگر اینگونه نبود، عقیده تنها ادعایی بود که واقعیت، آنرا تصدیق نمیکرد. بلکه با منهج و روش و نظام جامعه متناقض بوده و ادعای آن ادعایی دروغ و بهتانی بزرگ بود.
و در واقع حقیقت ایمان به یگانگی الوهیت الله ﻷو عبودیت انسان برای او، برای ایمان آورندگانی نمیباشد که بعد از ایمان آوردن به این مساله، در دینداری کردن با هر روشی که به حکمی جز حکم الله ﻷحکم میکند، خود را آزاد دانسته و در برابر شریعت الله ﻷخضوع و فروتنی نمیکنند.
چرا که هیچ رسولی تنها با عقیدهای مجرد از احکام و تشریعات عملی، مبعوث نشده است و بلکه با عقیدهای که همراه آن شریعت بوده مبعوث شده تا اینکه الله ﻷبعد از او رسولی دیگر فرستاده است.
الله ﻷدر مورد عیسی ÷میفرماید: ﴿ وَمُصَدِّقٗا لِّمَا بَيۡنَ يَدَيَّ مِنَ ٱلتَّوۡرَىٰةِ وَلِأُحِلَّ لَكُم بَعۡضَ ٱلَّذِي حُرِّمَ عَلَيۡكُمۡ ﴾[آل عمران: ۵۰] «و (من پیامبریام که) تصدیق کننده آن چیزی هستم که پیش از من از تورات بوده است و (آمدهام) تا پارهای از چیزهائی را که (بر اثر ستم و گناه) بر شما حرام شده است (به عنوان تخفیفی از سوی الله) برایتان حلال کنم».
و در مورد تورات میفرماید: ﴿ وَكَتَبۡنَا عَلَيۡهِمۡ فِيهَآ أَنَّ ٱلنَّفۡسَ بِٱلنَّفۡسِ وَٱلۡعَيۡنَ بِٱلۡعَيۡنِ وَٱلۡأَنفَ بِٱلۡأَنفِ وَٱلۡأُذُنَ بِٱلۡأُذُنِ وَٱلسِّنَّ بِٱلسِّنِّ وَٱلۡجُرُوحَ قِصَاصٞ ﴾[المائدة: ۴۵] «و در آن (کتاب آسمانی، تورات نام) بر آنان مقرّر داشتیم که انسان در برابر انسان (کشته میشود) و چشم در برابر چشم (کور میشود) و بینی در برابر بینی (قطع میشود) و گوش در برابر گوش (بریده میشود) و دندان در برابر دندان (کشیده میشود) و جراحتها قصاص دارد».
بنابراین، بین عقیدهای که در نفوس مستقر میشود و آثار آن که بایستی در حیات و رفتار و قضاوت و حکم و مدیریت آن در سطح فرد و جامعه ظاهر گردد، تلازمی ضروری میباشد.
اسلام شامل احکامی اعتقادی میباشد که دربردارنده اموری است که بر مکلف اعتقاد به آن در مورد الله ﻷو فرشتگان و کتابها و پیامبران و روز قیامت و خیر و شر تقدیر واجب است؛
و نیز شامل احکامی اخلاقی میباشد که متعلق به فضائلی است که بر مکلف واجب است آراسته بدانها باشد؛
و نیز شامل احکام عملی در زمینه اقوال و افعال و عقود و تصرفاتی است که از او صادر میشود؛
و نیز شامل حیاتی تعبدی است که به سبب آن قلب مسلمان متوجه الله ﻷشده و در جوانب مختلف زندگی الله متعال را در نظر میگیرد.
حیات در اسلام به معنای نظامی اخلاقی میباشد که به منظور اشاعهی فضیلت و ریشه کن شدن رذیلت به پا خاسته است. و نظامی سیاسی که اساس آن اقامهی عدل در بین مردم میباشد. و نظامی اجتماعی که هستهی آن خانوادههایی صالح و ستونهای آن، تعهد فرزندان جامعه نسبت به یکدیگر میباشد. و نظام اقتصادی که عامل تعیین کنندهی آن و کار و محصول به دست آمده و ثمرهی آن بر وفق منهج اسلامی میباشد. و به طور کلی اسلام، منهج و برنامهای کامل برای فعالیتهای بشری میباشد.
بنابراین، عقیدهی توحید، وجوب تحکیم و حَکمیت شریعت اسلامی را اقتضا میکند. و عمل به احکام شریعت از مقتضیات توحید میباشد [۱۵۹]. با این همه باز هم منکر زشتی که هیچکس فکرش را نمیکرد، اتفاق افتاد و آن دست کشیدن از شریعت الله ﻷبود. و بزرگتر و تلختر از آن، متهم کردن شریعت به عجز و ضعف و ناتوانی و جمود میباشد. و اینکه شریعت توانایی آنرا ندارد که با روح عصری که در آن هستیم و پیشرفت و ترقی همگانی آن، موافقت و همراهی کند. و بدین امر تنها در حد سخن گفتن اکتفا نکرده و بلکه از این هم تجاوز کرده و شریعت را متهم به بیگانه بودن با بسیاری از جوانب زندگی کرده است و به جای آن قوانین وضعی فرانسوی و آمریکایی و انگلیسی و سوسیالیستی و دیگر قوانین مستبد و نادرست را حل کننده اوضاع دانسته است.
و مثال آنها در این مورد، همچون مثال سوسکی است که از بوی خوش مشک اذیت شده و بلکه با بوی متعفن در مستراح زندگی کرده و از این وضع خود بسیار شادمان است. گاهی بسیاری از نادانان و ناآگاهان چنین گمان نموده و فکر میکنند که تشریع و نظام قانونی بشری، از جمله تشریع و قوانین وضعی ملحدین و زنادقه و سکولارها و کمونیستها و سوسیالیستها و سرمایهداران و طرفداران دموکراسی و دیگر کسانیکه هوی و هوسشان بر آنها حکم میکند و شهوات و شبهات بر آنها سیطره دارند، بِسان کشتی نجات دهندهای است که ایشان را از وسط بادهای طوفان و امواج متلاطم و فتنههای ویرانگر و تاریکیهای بسیار سیاه که بسیاری از مردم در آن همچون کسی که شیطان سخت او را دچار جنون و دیوانگی کرده، تلوتلو میخورند، نجات میدهد؛ و اینگونه همگی آنها نامراد و زیانمند گردیدند: ﴿ وَمَنۡ أَحۡسَنُ مِنَ ٱللَّهِ حُكۡمٗا لِّقَوۡمٖ يُوقِنُونَ ٥٠ ﴾[المائدة: ۵۰] «آیا چه کسی برای افراد معتقد بهتر از الله حکم میکند؟»و چه کسی حکمش از حکم الله ﻷنیکوتر و بهتر است؟ و چه کسی تشریع و قانونگذاری وی از تشریع و قانونگذاری الله ﻷ، نیکوتر و بهتر است؟ چه کسی ادعا میکند که به مخلوقات از خالق و مدبر امورشان داناتر است؟ و چه کسی گمان میکند که وی به احوال مردم و آنچه بدان در هر زمان و مکانی نیاز دارند، داناتر و آشناتر از خالق مردم است؟ ﴿ أَلَا يَعۡلَمُ مَنۡ خَلَقَ وَهُوَ ٱللَّطِيفُ ٱلۡخَبِيرُ ١٤ ﴾[الملك: ۱۴] «مگر کسی که (مردمان را) میآفریند (حال و وضع ایشان را) نمیداند و حال این که او دقیق و باریک بین بس آگاهی است؟!»آیا الله ﻷنمیدانست که اوضاع تغییر خواهد کرد؟ و امور دگرگون خواهد شد؟ و چیزهای جدیدی ایجاد خواهد شد؟ چه کسی میتواند ادعا کند که الله ﻷتغییرات احوال و امور را نمیداند.(العیاذ بالله)
[۱۵۹] من کتاب «وجوب تحکیم الشریعة الإسلامیة، للشیخ الفاضل مناع خلیل القطان».
شیخ محمد بن ابراهیم /در رسالهاش: «تحکیم القوانین» میگوید [۱۶۰]: «ابن کثیر میگوید: الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَمَنۡ أَحۡسَنُ مِنَ ٱللَّهِ حُكۡمٗا لِّقَوۡمٖ يُوقِنُونَ ٥٠ ﴾یعنی برای کسی که از الله ﻷشریعت را دریافت کرده و بدان ایمان آورده و یقین کرده و دانسته که الله ﻷآگاهترین و دادگرترین و استوارترین کسانی است که دادگری و فرمانروایی از او انتظار میرود و از پدر نسبت به فرزندش، به مخلوقاتش مهربانتر است و عالم و قادر به هر چیزی بوده و در هر چیزی عادل میباشد، چه کسی حکمش از الله ﻷعادلانهتر است.
پس از این شیخ محمد بن ابراهیم انواع کفر اعتقادی را مطرح کرده و میگوید:
۱- دستهی اول آن است که حاکمی که به غیر آنچه الله ﻷنازل کرده، حکم میکند، احق بودن حکم الله متعال و رسولش را انکار میکند.
۲- دسته دوم آن است که حاکمی که به غیر آنچه الله ﻷنازل کرده، حکم میکند، حقانیت حکم الله متعال و رسولش را انکار نکرده ولی اعتقاد دارد که حکم غیر رسول الله جدر حکمیتی که مردم در زمان اختلاف با یکدیگر بدان نیاز دارند بهتر و کاملتر و فراگیرتر از حکم رسول الله جمیباشد چه به طور مطلق و یا در حوادث و اتفاقاتی که در طول زمان و تغییرات اوضاع پدید میآید. تردیدی نیست که این نوع نیز کفر میباشد. چرا که برتری دادن قوانین بشری که در واقع ساخته و پرداختهی اذهان و پس ماندهی افکار بشر است، بر قوانین الله الحکیم الحمید میباشد.
احکام و قوانین الله و رسولش جبا اختلاف زمانها و تغییر اوضاع و حوادث تغییر نمیکند، چرا که هیچ مسالهای نیست - هر چه که باشد - مگر اینکه حکم آن در کتاب الله ﻷو سنت پیامبرش جیا به صورت نص واضح و آشکاری و یا به صورت استنباطی وجود دارد، حال برخی آنها را میفهمند و برخی دیگر نمیفهمند.
و معنای اینکه علما گفتهاند که فتوی با تغییر اوضاع، تغییر میکند چنان نیست که افرادی که بهرهی اندکی از علم دارند و یا شناخت و درک درستی از احکام دین و اسباب و حکمتهای آن ندارند، تصور میکنند؛ چنانکه گمان بردهاند تغییر فتوا بر اساس خواستههای شهوانی، حیوانی و اهداف مادی و تخیلات انحرافی قابل تغییر است، لذا مشاهده میشود که سرسختانه از موضع خود دفاع کرده و نصوص را تا بتوانند پیرو نظریات خود قرار میدهند و در همین راستا معنای آیات و احادیث را تغییر میدهند و عوض میکنند.
اما مقصود علما از تغییر فتوا با تغییر اوضاع و زمان، آن است که: «فتوا با اصول شریعت و علتهایی که باید رعایت شوند و همچنین با مصلحتهایی که مراد الله و رسولش میباشند سازگار باشد». بدیهی است که طرفداران قوانین ساخته و پرداختهی ذهن بشر از این چیزها به دور هستند و آنها به هیچ چیز جز آنچه با اهداف و خواستههایشان سازگار باشد هر چه که باشد، توجه ندارند و واقعیتهای جاری بهترین گواه بر این حقیقت است [۱۶۱].
آه از این فتنههای خطرناک، آه از این بیماری دردناک؛ براستی که این امر بسیار خطرناک میباشد. براستی امت از نقطه بلند و پرآوازهی خود به ورطهی خواری و ذلیلی و سستی سقوط نکرد مگر روزی که از کتاب پروردگارش و سنت رسولش ججدا شد و شروع به زبان درازکردن گاهی به سوی شرق ملحد و گاهی به سوی غرب کافر کرد؛ درحالیکه در مقابل وی آبشخوری گوارا و چشمهای زلال و صاف و ریسمانی نیرومند و نوری واضح و روشن و مصدر عزت و شرف و رهبری و فرماندهی بود.
به الله سوگند هرگز امت به هویت و کرامت و سروری و رهبریاش باز نمیگردد مگر زمانیکه در تمامی امور زندگی به سوی الله ﻷ، خالق و سازندهاش، بازگشته و مطیع و فرمانبردار و تسلیم در برابر او جلجلاله باشد. همانطور که الله ﻷبدان امر کرده و فرموده است: ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱدۡخُلُواْ فِي ٱلسِّلۡمِ كَآفَّةٗ ﴾[البقرة: ۲۰۸] «ای کسانی که ایمان آوردهاید! همگی به طور کامل وارد اسلام شوید». حافظ ابن کثیر /در تفسیر این آیه میگوید: «الله ﻷبندگانش را که بدو ایمان آورده و رسولش جرا تصدیق کردهاند، امر فرموده که تمامی دستگیرههای اسلام و شرایع آنرا برگیرند و نیز به تمامی اوامر آن عمل کرده و تمامی نواهی آنرا ترک کنند.
عوفی از ابن عباس و مجاهد و طاووس و ضحاک و عکرمه و قتاده و سدی و ابن زیاد در مورد این کلام الله ﻷ﴿ ٱدۡخُلُواْ فِي ٱلسِّلۡمِ كَآفَّةٗ ﴾نقل میکند که میگویند: یعنی به طور کامل وارد اسلام شوید. و ضحاک از ابن عباس و ابوالعالیه و ربیع بن انس روایت میکند که گفتند: ﴿ ٱدۡخُلُواْ فِي ٱلسِّلۡمِ كَآفَّةٗ ﴾یعنی به طور کامل در طاعت الله ﻷدرآئید [۱۶۲]. سپس ابن کثیر میگوید: الله ﻷهمهی بندگان مومنش را امر فرموده که به تمامی شعبههای ایمان و شرایع اسلام که بسیارند، تا آنجا که میتوانند عمل کنند».
و قرطبی /میگوید: «از آنجایی که الله ﻷبیان فرمودند که مردم بر سه دسته مومن و کافر و منافق میباشند، پس فرمودند: بر یک ملت واحد باشید و بر اسلام جمع شوید و بر آن ثابت قدم بمانید. «السلم» در اینجا به معنای اسلام میباشد. و این نظر مجاهد بوده و ابومالک آنرا از ابن عباس بروایت کرده است.
سپس امام قرطبی میگوید: و امام طبری حمل لفظ را بر معنای اسلام ترجیح داده است» [۱۶۳]. و معنای آیه را شیخ عبدالرحمن بن ناصر السعدی برای ما به روشنی بیان کرده و میگوید [۱۶۴]: «این دستوری است از جانب پروردگار که در آن از مومنان میخواهد ﴿ ٱدۡخُلُواْ فِي ٱلسِّلۡمِ كَآفَّةٗ ﴾کاملا وارد دین اسلام شوند، بگونهای که همهی اوامر آنرا به جا آورند و هیچ چیزی از آنرا ترک ننمایند و هوی و هوس خویش را پروردگار و معبود قرار ندهند، بدین ترتیب که امری که شریعت آنرا واجب کرده است، چنانچه با خواهشات و آرزوهای نفسانی آنان سازگار باشد، آنرا انجام داده و اگر با آرزوهایشان سازگار نباشد، آنرا ترک کنند؛ زیرا واجب است که هواهای نفسانی تابع و پیرو دستورات دین باشد. و باید به اندازهی قدرت و توانایی خویش اعمال خیر انجام دهند و در آنچه توان آنرا ندارند، با نیت و قلب بدان بپردازند تا از اجر و پاداش آن بینصیب نمانند. بنابراین التزام و پایبندی به دستوراتی که الله ﻷفرستاده است، بدون کمترین تردیدی واجب است. و در حقیقت این همان عبادتی است که حق الله ﻷنسبت به بندگانش میباشد.
شیخ محمد بن ابراهیم /در بیان اینکه تحکیم و قانونگذاری شریعت الله ﻷهمان معنای شهادتین میباشد میگوید [۱۶۵]: «تحکیم شریعت الله ﻷو نه تحکیم غیر آن، نیمهی دیگر عبادت الله ﻷو نه عبادت غیرالله میباشد، چرا که مضمون شهادتین آن است که الله ﻷتنها معبود بر حق بوده و هیچ شریکی برای او قرار داده نشود و فقط رسول الله کسی باشد که با آنچه با آن از جانب الله متعال آمده، از او پیروی شده و داور و حَکم باشد. و شمشیرهای جهاد جز بدین سبب و نیز جز به منظور محقق ساختن آن در انجام و ترک انجام و تحکیم در زمان نزاع و اختلاف، از غلاف بیرون کشیده نشده است».
علامه شنقیطی /در «أضواءالبیان» میگوید: [۱۶۶]«بدان که الله ﻷدر آیات بسیاری صفات کسی را که مستحق آن است که حکم برای او باشد، بیان کرده است، لذا بر هر عاقلی لازم است که در این صفات ذکر شده که إنشاءالله آنها را توضیح خواهیم داد، تامل کند و نیز در مقابل، در صفات بشری که قوانین وضعی را قانونگذاری میکند، تامل کند و ببیند که آیا صفات کسی که بایستی تشریع و قانونگذاری برای او باشد در بشر وجود دارد؟ - براستی که الله ﻷاز اینکه در تشریع و قانونگذاری شریکی داشته باشد، برتر و منزه و پاک است - بدین ترتیب اگر صفات تشریع کننده بر بشر منطبق بود، که هرگز اینگونه نمیباشد، پس از آنها پیروی کند و اگر آشکار شد که بشری که قانونگذاری میکند حقیرتر و فرومایهتر و ذلیلتر و کوچکتر از آن است که قانونگذاری کند، پس بایستی که آنها را در جایگاه بشری خود قرار داده و او را تا حد مقام ربوبیت بالا نبرد.
براستی الله ﻷپاک است از آنکه برای او در عبادتش یا حکمش یا فرمانرواییاش شریکی باشد.
از جمله آیاتی که الله ﻷدر آن صفات کسی را بیان میکند که حکم و تشریع برای او میباشد، آن است که میفرماید: ﴿ وَمَا ٱخۡتَلَفۡتُمۡ فِيهِ مِن شَيۡءٖ فَحُكۡمُهُۥٓ إِلَى ٱللَّهِۚ ﴾[الشوری: ۱۰] «در هر چیزی که اختلاف پیدا کردید داوری آن به الله واگذار میگردد». پس از آن در مقام بیان صفات کسی که حکم برای او میباشد، میفرماید: ﴿ ذَٰلِكُمُ ٱللَّهُ رَبِّي عَلَيۡهِ تَوَكَّلۡتُ وَإِلَيۡهِ أُنِيبُ ١٠ فَاطِرُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِۚ جَعَلَ لَكُم مِّنۡ أَنفُسِكُمۡ أَزۡوَٰجٗا وَمِنَ ٱلۡأَنۡعَٰمِ أَزۡوَٰجٗا يَذۡرَؤُكُمۡ فِيهِۚ لَيۡسَ كَمِثۡلِهِۦ شَيۡءٞۖ وَهُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡبَصِيرُ ١١ لَهُۥ مَقَالِيدُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِۖ يَبۡسُطُ ٱلرِّزۡقَ لِمَن يَشَآءُ وَيَقۡدِرُۚ إِنَّهُۥ بِكُلِّ شَيۡءٍ عَلِيمٞ ١٢ ﴾[الشوری: ۱۰-۱۲] «چنین داوری الله است که پروردگار من است و من بدو پشت میبندم، (و برای قضاوت در منازعات و رفع اختلافات و حل مشکلات) به (کتاب) او مراجعه میکنم. او آفریننده آسمانها و زمین است. او شما را به صورت مرد و زن و چهارپایان را به شکل نر و ماده درآورده است و بدین وسیله بر آفرینش شما (انسانها و تولید و تکثیر نسل حیوانها) میافزاید. هیچ چیزی همانند الله نیست (و نه او در ذات و صفات به چیزی از چیزهای آسمان و زمین میماند و نه چیزی از چیزهای آسمان و زمین در ذات و صفات بدو میماند) و او شنوا و بینا است (و پیوسته بر کارگاه جهان نظارت مینماید و از جمله زاد و ولد انسانها و حیوانها را میپاید). کلیدهای آسمانها و زمین در دست اوست. برای هرکس که بخواهد روزی را فراوان و یا کم میگرداند. او از همه چیز کاملاً آگاه است».
آیا در کافران فاجری که نظام و قانونی شیطانی تشریع نموده و قانونگذاری میکنند، کسی هست که مستحق آن باشد که به پروردگاری وصف گردد که امور به سوی او باز میگردد و بر او توکل میشود و خالق آسمانها و زمین است، یعنی خالق و مخترع آنها بدون مثالی پیشین باشد و برای همیشه زوجهایی را آفریده است؟
پس ای مسلمانان بر شما لازم است که صفات کسی را بدانید که مستحق حکم و تشریع و قانونگذاری و حلال و حرام کردن میباشد و تشریع و قانونگذاری کافر خسیس و حقیر و جاهل را نپذیرید.
و از جمله آیاتی که بیانگر صفات کسی است که مستحق تشریع و قانونگذاری میباشد، آن است که الله ﻷمیفرماید: ﴿ لَهُۥ غَيۡبُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِۖ أَبۡصِرۡ بِهِۦ وَأَسۡمِعۡۚ مَا لَهُم مِّن دُونِهِۦ مِن وَلِيّٖ وَلَا يُشۡرِكُ فِي حُكۡمِهِۦٓ أَحَدٗا ٢٦ ﴾[الكهف: ۲۶] «تنها او است که غیب آسمانها و زمین را میداند. شگفتا او چه بینا و شنوا است! (او همه چیز را میبیند و همه چیز را میشنود! ساکنان آسمانها و زمین) بجز الله برایشان سرپرستی نیست (که عهدهدار امور آنان شود) و در فرماندهی و قضاوت خود کسی را انباز نمیگرداند».
آیا در میان کافران فاجری که قانونگذاری میکنند، کسی مستحق آن هست که اینگونه وصف گردد که برای او غیب آسمانها و زمین میباشد؟ و یا شنوایی و بینایی او در حدی میباشد که همهی مسموعات را شنیده و همهی آنچه که هست، میبیند؟ و برای هیچکس جز او ولی و مددکاری نمیباشد؟!
براستی که الله ﻷاز اینکه شریکی و همتا و همانندی در این امور داشته باشد، پاک و منزه بوده و در مرتبه بسیار والاتر و برتری از آن میباشد.
و از جمله آیاتی که بر این مساله دلالت دارد، آن است که الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَلَا تَدۡعُ مَعَ ٱللَّهِ إِلَٰهًا ءَاخَرَۘ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَۚ كُلُّ شَيۡءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجۡهَهُۥۚ لَهُ ٱلۡحُكۡمُ وَإِلَيۡهِ تُرۡجَعُونَ ٨٨ ﴾[القصص: ۸۸] «همراه الله معبود دیگری را به فریاد مخوان. جز او هیچ معبود دیگری وجود ندارد. همه چیز جز ذات او فانی و نابود میشود. فرماندهی از آن اوست و بس؛ و همگی شما به سوی او برگردانده میشوید (و به حساب و کتاب اقوال و اعمالتان رسیدگی میکند و در میانتان داوری خواهد کرد)».
آیا در کافران فاجری که قانونگذاری میکنند کسی هست که مستحق آن باشد که اینگونه وصف گردد که او اله واحد است و هر چیزی غیر از وجه او هلاک و نابود میگردد؟ و مخلوقات به سوی او باز میگردند؟
پاک و منزه است پرودرگارمان و بسیار بزرگوارتر و مقدستر از آن است که مخلوق ذلیلش با صفات او وصف گردد.
و از آیاتی که بر این مساله دلالت دارد آن است که الله ﻷمیفرماید: ﴿ إِنِ ٱلۡحُكۡمُ إِلَّا لِلَّهِۖ يَقُصُّ ٱلۡحَقَّۖ وَهُوَ خَيۡرُ ٱلۡفَٰصِلِينَ ٥٧ ﴾[الأنعام: ۵۷] «حکم تنها حکم الله میباشد، حقیقت را بیان میکند و او بهترین داوران و جداکنندگان (حق از باطل) است».
آیا در کسانی که شریعت و قانون وضع میکنند، کسی هست که مستحق آن باشد که به پیروی از حق و بیان آن و بهترین جداکنندگان حق از باطل، وصف گردد؟
و از آیات دیگر آن است که الله ﻷمیفرماید: ﴿ قُلۡ أَرَءَيۡتُم مَّآ أَنزَلَ ٱللَّهُ لَكُم مِّن رِّزۡقٖ فَجَعَلۡتُم مِّنۡهُ حَرَامٗا وَحَلَٰلٗا قُلۡ ءَآللَّهُ أَذِنَ لَكُمۡۖ أَمۡ عَلَى ٱللَّهِ تَفۡتَرُونَ ٥٩ ﴾[یونس: ۵۹] «بگو: به من بگوئید: آیا چیزهائی را که الله برای شما آفریده و روزی شما کرده است و (خودسرانه) بخشی از آنها را حرام و بخشی از آنها را حلال نمودهاید، بگو: آیا الله به شما اجازه داده است (که از پیش خود چنین کنید) یا این که بر الله دروغ میبندید (و از زبان الله چیزهائی میگوئید و میکنید که الله بدانها دستور نداده است؟)».
آیا از میان کسانی که ذکرشان گذشت، کسی هست که مستحق آن باشد که اینگونه توصیف گردد که او کسی است که رزق را برای مخلوقات، نازل میکند و حلال و حرام جز با اجازهی او ممکن نیست؟ چرا که ناگزیر کسی که رزق را خلق کرده و آنرا نازل میگرداند، همان کسی است که تصرف در روزی با حرام و حلال کردن آن برای اوست؟ براستی که الله ﻷپاک و منزه است از آنکه شریکی برای او در تحلیل و تحریم باشد».
براستی این قضیه از خطرناکترین قضایای عقیده میباشد که در آن یا اسلام است یا جاهلیت؟ الله ﻷمیفرماید: ﴿ أَفَحُكۡمَ ٱلۡجَٰهِلِيَّةِ يَبۡغُونَۚ وَمَنۡ أَحۡسَنُ مِنَ ٱللَّهِ حُكۡمٗا لِّقَوۡمٖ يُوقِنُونَ ٥٠ ﴾[المائدة: ۵۰] «آیا آنها خواهان حکم جاهلیتند؟ و برای قومی که یقین دارند، حکم چه کسی از حکم الله بهتر است».
حافظ ابن کثیر در تفسیر این آیه میگوید: «الله ﻷدر این آیه، بر کسانی که از حکم الله ﻷکه در برگیرندهی هر خیری و نهی کنندهی از هر شری میباشد، رویگردانده و به سوی غیر آن از آراء و امیال و اصطلاحاتی که دیگران بدون سندی از شریعت الله ﻷوضع کردهاند، روی آوردهاند، این عملشان را انکار کرده است. همانطور که اهل جاهلیت در بین خود به گمراهیها و جهالتهایی که با آراء و نظریات و امیال و اهواءشان وضع کرده بودند، حکم میکردند و همانطور که قوم تاتار به سیاستهای پادشاهی، که برگرفته از آراء و نظریات پادشاهشان چنگیز خان بود، حکم میکردند. چنگیزخان قانون یاسق را برایشان وضع کرده بود که در واقع آن کتابی شامل احکام اسلامی بود که آن احکام را از شرایع متفاوت از جمله یهودیت و نصرانیت و اسلام و غیر آنها گرفته بود و در آن بسیاری از احکام تنها برخاسته از نظر و هوا و هوس خود وی بود. و بدین گونه شریعتی را برای فرزندانش مقدر کرد تا از آن پیروی کرده و بر آن حکم کرده و آنرا بر کتاب الله ﻷو سنت رسولش، مقدم دارند. که هرکس چنین عمل کند، کافر بوده و جنگیدن با او واجب میباشد، تا اینکه به حکم الله و رسولش باز گردد و در مسائل کوچک و بزرگ به غیر آن حکم نکند» [۱۶۷].
براستی این قضیه، از خطرناکترین قضایای عقیده میباشد که در آن یا کفر میباشد و یا ایمان!! الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَمَن لَّمۡ يَحۡكُم بِمَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡكَٰفِرُونَ ٤٤ ﴾[المائدة: ۴۴] «و هر که مطابق آیات الهی حکم نکند، آنها واقعاً کافرند».
علامه شنقیطی در «أضواءالبیان» میگوید: «آنچه از سیاق و ظاهر آیات برمیآید، آن است که آیهی: ﴿ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡكَٰفِرُونَ ﴾در مورد مسلمانان نازل شده است، چرا که الله ﻷقبل از آن، مسلمانان این امت را مخاطب قرار داده و فرموده است: ﴿ فَلَا تَخۡشَوُاْ ٱلنَّاسَ وَٱخۡشَوۡنِ وَلَا تَشۡتَرُواْ بَِٔايَٰتِي ثَمَنٗا قَلِيلٗاۚ ﴾«پس، از مردم مترسید، از من بترسید و آیات مرا به بهای اندک مفروشید». و پس از آن میفرماید: ﴿ وَمَن لَّمۡ يَحۡكُم بِمَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡكَٰفِرُونَ ٤٤ ﴾بنابراین، مخاطب مسلمانان میباشد، همانطور که از سیاق آیات و ظاهر بر میآید. بر این اساس است که کفر گاهی کفر اصغر (کفر دون کفر) میباشد و گاهی انجام آن به همراه حلال شمردن آن و یا قصد انکار احکام الله ﻷو رد آنها با وجود علم بدان بوده که کفراکبر میباشد؛ اما کسی که بر اساس و مبنایی جز حکم الله ﻷحکم میکند، درحالیکه میداند با این کار مرتکب گناه شده و عملی قبیح و زشت انجام داده و تنها هوی و هوسش او را بدان واداشته است، در این صورت، همچون سایر مسلمانانی میباشد که گناهی را مرتکب میشوند. و سیاق قرآن همچنین بیانگر آن است که آیه ﴿ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلظَّٰلِمُونَ ٢٢٩ ﴾در مورد یهود و آیهی ﴿ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡفَٰسِقُونَ ٨٢ ﴾در مورد نصاری میباشد.
بدان که توضیح این بحث از این قرار است:
هریک از الفاظ «الکفر، الفسق، الظلم» که در شرع اطلاق میشوند، گاهی مقصود از آنها معصیت و گناه و گاهی مراد از آنها کفری است که صاحبش را از دین خارج میگرداند. ﴿ وَمَن لَّمۡ يَحۡكُم بِمَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ ﴾و هرکس به آنچه الله ﻷنازل کرده بر مبنای مخالفت و ابطال حکم الله ﻷ، حکم نکند، پس ظلم و فسق و کفرش، عبارت از کفری است که او را از دین خارج میگرداند و هرکس به آنچه الله ﻷنازل کرده، با این اعتقاد که وی مرتکب حرامی شده و عملی قبیح مرتکب گشته، حکم نکند، کفر و فسق و ظلمش، عبارت است از کفری که وی را از دین خارج نمیگرداند.
دانستی که آیه اول در مورد مسلمانان و آیهی دوم در مورد یهود و آیهی سوم در مورد نصاری میباشد و نصوص وارده از آیات و احادیث را نمیتوان در شان نزول آنها محصور کرد و به موارد مشابه آن نسبت نداد، بلکه معنا و مفهوم عمومی آیات و احادیث مبنای عمل قرار میگیرد؛ و تحقیق احکام مختلف آنچه بود که مشاهده کردی و علم نزد الله ﻷمیباشد» [۱۶۸].
ابن الجوزی /در تفسیر این آیه میگوید [۱۶۹]: «و فصل الخطاب آن است که هرکس بر آنچه الله ﻷنازل کرده، بر مبنای انکار آن حکم نکند درحالیکه میداند الله ﻷآنرا نازل کرده است چنانکه یهود مرتکب این امر شدند، چنین شخصی کافر میباشد؛ و هرکس به آنچه الله ﻷنازل کرده، بر مبنای تمایلات و خواهشات نفسانی و هوی و هوس و نه انکار آن، حکم نکند، چنین شخصی ظالم و فاسق میباشد. علی ابن طلحه از ابن عباس بروایت میکند که وی فرمود [۱۷۰]: هرکس آنچه را که الله ﻷنازل کرده، انکار کند کافر است و هرکس بدان اقرار کرده و بدان حکم نکند، فاسق و ظالم است.
و طبری در تفسیرش و حاکم در مستدرک و مروزی در «تعظیم قدر الصلاة» و ابن عبدالبر در تمهید [۱۷۱]از ابن عباس بروایت میکنند که گفت: هرکس آنچه را که الله ﻷنازل کرده، انکار کند، کافر است. براستی آن کفری نیست که به سوی آن میروند و آن کفری که شخص را از دین خارج کند، نمیباشد. ﴿ وَمَن لَّمۡ يَحۡكُم بِمَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡكَٰفِرُونَ ٤٤ ﴾کفر دون کفر (کفر اصغر) میباشد.
علامه قرطبی در «الجامع لأحکام القرآن» میگوید: ﴿ وَمَن لَّمۡ يَحۡكُم بِمَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡكَٰفِرُونَ ٤٤ ﴾و «الظالمون» و «الفاسقون» تمامی این آیات در مورد کفار نازل شده است و گفته شده در آن اضمار و پوشیدگی میباشد، بدین معنا که هرکس بر مبنای رد قرآن و انکار احادیث رسول الله جبدانچه الله ﻷنازل کرده، حکم نکند، کافر میباشد. که ابن عباس و مجاهد این را گفتهاند. و آیه در این مورد عام میباشد. ابن مسعود و حسن میگویند: این آیات در مورد هرکس که به غیر آنچه الله ﻷنازل کرده، حکم کند از جمله مسلمانان و یهود و کفار، عام میباشد. یعنی زمانیکه معتقد بر حلال بودن آن باشند، اما اگر کسی این عمل را مرتکب شود، درحالیکه معتقد بر ارتکاب حرام باشد، وی از مسلمانان فاسق میباشد و امر وی در اختیار الله ﻷمیباشد، بخواهد او را عذاب کند و یا او را ببخشاید» [۱۷۲].
و حافظ ابن کثیر در تفسیرش اقوال بسیاری را ذکر کرده و میگوید: «براء بن عازب و حذیفه بن یمان و ابن عباس و ابومجلز و ابورجاء عطاردی و عکرمه و عبید الله بن عبدالله و حسن بصری و ... میگویند: این آیات در شان اهل کتاب نازل گشته است. و حسن بصری افزوده و گفته است: و آن نیز بر ما واجب است. و سدی میگوید: ﴿ وَمَن لَّمۡ يَحۡكُم بِمَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡكَٰفِرُونَ ٤٤ ﴾و هرکس آنچه را که الله ﻷنازل کرد، عمداً یا مستبدانه و ستمگرانه ترک کند، درحالیکه میداند، وی از کافران میباشد. و علی ابن طلحه از ابن عباس بروایت میکند که در مورد این آیه فرمود: هرکس آنچه را که الله ﻷنازل کرده، انکار کند، کافر میباشد و هرکس بدان اقرار کند، (و بدان حکم نکند) ظالم و فاسق میباشد.
و عبدالرزاق نیز میگوید [۱۷۳]: «معمر از ابن طاووس روایت میکند که گفت: از ابن عباس در مورد این کلام الله ﻷ﴿ وَمَن لَّمۡ يَحۡكُم بِمَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡكَٰفِرُونَ ٤٤ ﴾سوال شد که گفت: آن کفر است. ابن طاووس میگوید: این کفر همچون کفر کسی که به الله ﻷو فرشتگان و کتابهای آسمانی و پیامبران کفر میورزد، نمیباشد.
و ثوری از ابن عباس از عطاء روایت میکند که گفت: این نوع کفر، کفر دون کفر (کفر اصغر) و ظلم دون ظلم (ظلم اصغر) و فسق دون فسق (فسق اصغر) میباشد. که آن را ابن جریر روایت کرده است [۱۷۴].
و امام بغوی در تفسیرش میگوید: ابن عباس و طاووس میگویند: آن کفری که فرد را از دین خارج کند، نمیباشد، بلکه هرگاه این عمل را مرتکب شود نسبت به آن کافر شده است و چنین شخصی همچون کسی که به الله ﻷو روز قیامت کفر میورزد، نمیباشد. عطاء میگوید: آن کفر دون کفر و ظلم دون ظلم و فسق دون فسق میباشد. و عکرمه میگوید: معنای آیه چنین است: هرکس بر مبنای انکارِ آنچه الله ﻷنازل کرده، بدان حکم نکند، قطعاً کافر است و هرکس بدان اقرار کرده و به آن حکم نکند، ظالم و فاسق میباشد [۱۷۵].
و امام شوکانی در تفسیر آن، اقوالی مشابه آنچه پیشتر گذشت، ذکر میکند و میگوید: و ابن جریر و ابن منذر و ابن ابی حاتم حدیثی را از ابن عباس بتخریج کردهاند که در مورد این کلام الله ﻷ﴿ وَمَن لَّمۡ يَحۡكُم بِمَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡكَٰفِرُونَ ٤٤ ﴾میگوید: هرکس حکمی را که الله ﻷنازل کرده، انکار کند، کافر میباشد و هرکس بدان اقرار ورزیده و بدان حکم نکند، ظالم و فاسق میباشد.
و فریابی و سعید بن منصور و ابن منذر و ابن ابی حاتم و حاکم و بیهقی در سنن حدیثی را از ابن عباس بدر مورد این کلام الله متعال: ﴿ وَمَن لَّمۡ يَحۡكُم بِمَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡكَٰفِرُونَ ٤٤ ﴾تخریج کردهاند و حاکم آنرا صحیح دانسته است که میگوید: آن کفری نیست که به سوی آن میروند و آن کفری که صاحبش را از دین خارج گرداند، نمیباشد بلکه کفر دون کفر (کفر اصغر) میباشد؛ و عبد بن حمید و ابن منذر روایتی را از عطاء بن ابی رباح تخریج کردهاند که در مورد این آیه میگوید: آن کفر دون کفر و ظلم دون ظلم و فسق دون فسق میباشد [۱۷۶].
بر این اساس امام ابن قیم /میگوید: «صحیح آن است که حکم به آنچه الله ﻷآنرا نازل نکرده است، بر حسب حال حاکم، شامل هر دو نوع کفر (کفر اصغر و کفر اکبر) میباشد. چنانکه اگر حاکم معتقد به وجوب حکم به آنچه الله ﻷنازل کرده، باشد و با این اعتقاد از روی سرکشی و نافرمانی، از آن رو بر گرداند و در عین حال اعتراف دارد که با این عمل مستحق عقوبت و عذاب میباشد، در این صورت این عملش کفر اصغر میباشد و اگر بر این اعتقاد باشد که حکم کردن به آنچه الله ﻷنازل کرده، واجب نمیباشد و وی در عمل و ترک آن، مخیر است، با اینکه یقین دارد که آن حکم الله متعال است، در اینصورت این عملش کفر اکبر میباشد. و اگر نسبت به آن جاهل بوده و در آن دچار اشتباه و خطا گشته و خطاکار بوده، حکم خطاکاران و کسانی که به اشتباه دچار عملی شدهاند، برای وی میباشد» [۱۷۷].
پس از این امام ابن قیم با تفصیلی بدیع که کمتر همچون آنرا در جایی دیگر میتوان یافت، این مساله خطیر و مهم را توضیح داده و میگوید: «متضاد ایمان عملی، کفر عملی میباشد و متضاد ایمان اعتقادی کفر اعتقادی میباشد؛ و رسول الله جآنچه را که ما گفتیم، در حدیث صحیح اعلان کرده و فرمودند: «سِبَابُ المُسْلِمِ فُسُوقٌ، وَقِتَالُهُ كُفْرٌ» [۱۷۸]. «دشنام دادن مسلمان فسق و جنگیدن با او کفر است». در این حدیث رسول الله جبین جنگیدن با مسلمان و دشنام دادن او تفاوت قائل شدهاند، بگونهای که دشنام دادن به مسلمان را فسق و جنگیدن با او را کفر قرار دادند و بدیهی است که مقصود رسول الله جکفر عملی بوده است نه کفر اعتقادی؛ و این کفر صاحبش را به طور کلی از دایرهی اسلام خارج نمیکند همانطور که شخص زناکار و دزد و کسی که شراب مینوشد با این اعمال از دایرهی اسلام خارج نمیشوند، گرچه اسم ایمان از آنها زائل میگردد.
این تفصیل، همان نظر صحابهای است که داناترین امت به کتاب الله ﻷو به اسلام و کفر و لوازم آندو بودند. کسانیکه چنین مسائلی جز از آنها گرفته نمیشود. چرا که متاخرین مراد و مقصود آنها را نفهمیدهاند و به دو دسته تقسیم شدهاند: گروهی صاحبان گناهان کبیره را از دین خارج میدانند و بر صاحبان آنها به جاودانگی در آتش، حکم میکنند (خوارج) و گروهی صاحبان گناهان کبیره را مومنانی کامل الایمان میدانند (مرجئه) که آنها غلو کرده و اینها جفا کردهاند. و الله ﻷاهل سنت را بر راهی کامل و دیدگاه میانه و وسط هدایت کرده است، اهل سنتی که در میان مذاهب گوناگون به مانند اسلام در میان ملل دیگر میباشد. پس در اینجا کفر دون کفر (کفر اصغر) و نفاق دون نفاق (نفاق اصغر) و شرک دون شرک (شرک اصغر) و فسق دون فسق (فسق اصغر) و ظلم دون ظلم (ظلم اصغر) میباشد. سفیان بن عیینه از هشام بن حجیر از طاووس از ابن عباس بدر مورد این فرمودهی الله متعال ﴿ وَمَن لَّمۡ يَحۡكُم بِمَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡكَٰفِرُونَ ٤٤ ٤٤ ﴾روایت میکند که فرمود: مقصود از آن کفری که به سوی آن میروند، نیست [۱۷۹]. و عبدالرزاق میگوید: معمر از ابنطاوس از پدرش خبر داده که وی گفت: از ابن عباس بدر مورد این آیه ﴿ وَمَن لَّمۡ يَحۡكُم بِمَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡكَٰفِرُونَ ٤٤ ﴾سوال شد، فرمود: آن کفر میباشد و این کفر مانند کفر به الله متعال و فرشتگان، کتب و رسلش نیست. و در روایت دیگری که از ایشان وارد شده، آمده که فرمود: کفری است که از دین خارج نمیکند. و طاوس گفته است: کفری نیست که از دین خارج کند. و وکیع از سفیان از ابن جریج از عطاء روایت کرده که گفت: آن کفر دون کفر و ظلم دون ظلم و فسق دون فسق میباشد. و آنچه عطاء بدان تصریح کرده، برای کسی که قرآن را فهمیده، روشن و واضح بوده و در آن بیان شده است.
براستی الله متعال حاکمی را که بغیر ما انزل الله حکم میکند، کافر نامیده است و جاحد و منکر آنچه را که بر رسولش نازل کرده، نیز کافر نامیده است، درحالیکه کفار نسبت به هم در یک حد مساوی و برابر نیستند. همچنین کافر، ظالم نامیده شده، همانطور که الله متعال در سوره بقره آیه ۲۵۴ میفرماید: ﴿ وَٱلۡكَٰفِرُونَ هُمُ ٱلظَّٰلِمُونَ ٢٥٤ ﴾«و کافران ستمگرند». و الله متعال متجاوز در حدود، نکاح، طلاق، رجعت و خلع را نیز ظالم نامیده است، الله ﻷدر سوره طلاق آیه ۱ میفرماید: ﴿...وَمَن يَتَعَدَّ حُدُودَ ٱللَّهِ فَقَدۡ ظَلَمَ نَفۡسَهُۥ...﴾«و هرکس از قوانین و مقرّرات الهی پافراتر نهد و تجاوز کند، به خویشتن ستم میکند». و پیامبرش یونس نیز فرمود: ﴿ لَّآ إِلَٰهَ إِلَّآ أَنتَ سُبۡحَٰنَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ ٱلظَّٰلِمِينَ ٨٧ ﴾[الأنبیاء: ۸۷] «معبود به حقی جز تو نیست و تو پاک و منزّهی (از هرگونه کم و کاستی و فراتر از هر آن چیزی هستی که نسبت به تو بر دلمان میگذرد و تصوّر میکنیم. پروردگارا بر اثر مبادرت به کوچ بدون اجازه حضرت باری) من از جمله ستمکاران شدهام (مرا دریاب)».
و آدم صفی الله فرمود: ﴿...رَبَّنَا ظَلَمۡنَآ أَنفُسَنَا...﴾[الأعراف: ۲۳] «پروردگارا، ما (با نافرمانی از تو) بر خویشتن ستم کردهایم».
و موسی کلیم الله فرمود: ﴿ رَبِّ إِنِّي ظَلَمۡتُ نَفۡسِي فَٱغۡفِرۡ لِي ﴾[القصص:۱۶] «پروردگارا، من بر خویشتن (با کشتن یک تن) ستم کردم، پس (به فریادم برس و) مرا ببخش».
درحالیکه قطعا این ظلم به مانند آن ظلم نیست.
همچنین کافر، فاسق نیز نامیده شده، همانطور که الله متعال در سوره بقره آیات ۲۶ و ۲۷ میفرماید: ﴿...وَمَا يُضِلُّ بِهِۦٓ إِلَّا ٱلۡفَٰسِقِينَ ٢٦ ٱلَّذِينَ يَنقُضُونَ عَهۡدَ ٱللَّهِ مِنۢ بَعۡدِ مِيثَٰقِهِۦ...﴾«و امّا الله متعال جز کجروان و منحرفان را با آن گمراه و حیران نمیگرداند. آن کسانی که پیمانی را که قبلاً با الله متعال (به واسطه فطرت و عقل و پیامبران) محکم بستهاند، میشکنند».
همچنین در سوره بقره آیه ۹۹ میفرماید: ﴿ وَلَقَدۡ أَنزَلۡنَآ إِلَيۡكَ ءَايَٰتِۢ بَيِّنَٰتٖۖ وَمَا يَكۡفُرُ بِهَآ إِلَّا ٱلۡفَٰسِقُونَ ٩٩ ﴾«بیگمان ما آیههای روشنی (به وسیله جبرئیل بر قلب تو القاء کردیم و) برای تو فرستـادیم (کـه جـویندگـان راه حق، در بـرابر آنها سرتعظیم فـرود میآورند) و جـز بیـرون روندگان (از دائره قانون فطرت و دشمنان حق و حقیقت) کسی بدانها کفر نمیورزد». و آیاتی که بیانگر این مساله است در قرآن بسیار میباشد.
و همچنین مومن نیز فاسق نامیده شده، الله متعال در سوره حجرات آیه ۶ میفرماید: ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِن جَآءَكُمۡ فَاسِقُۢ بِنَبَإٖ فَتَبَيَّنُوٓاْ أَن تُصِيبُواْ قَوۡمَۢا بِجَهَٰلَةٖ فَتُصۡبِحُواْ عَلَىٰ مَا فَعَلۡتُمۡ نَٰدِمِينَ ٦ ﴾«ای کسانیکه ایمان آوردهاید، اگر شخص فاسقی خبری را به شما رسانید درباره آن تحقیق کنید، مبادا به گروهی بدون آگاهی (از حال و احوالشان و شناخت راستین ایشان) آسیب برسانید و از کرده خود پشیمان شوید».
این آیه در مورد حکم بن ابی العاص نازل شد. واضح و آشکار است که این فاسق با آن فاسق متفاوت میباشد. و الله متعال در سوره نور آیه ۴ میفرماید: ﴿ وَٱلَّذِينَ يَرۡمُونَ ٱلۡمُحۡصَنَٰتِ ثُمَّ لَمۡ يَأۡتُواْ بِأَرۡبَعَةِ شُهَدَآءَ فَٱجۡلِدُوهُمۡ ثَمَٰنِينَ جَلۡدَةٗ وَلَا تَقۡبَلُواْ لَهُمۡ شَهَٰدَةً أَبَدٗاۚ وَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡفَٰسِقُونَ ٤ ﴾«کسانیکه به زنان پاکدامن نسبت زنا میدهند، سپس چهار گواه (بر ادّعای خود، حاضر) نمیآورند، بدیشان هشتاد تازیانه بزنید و هرگز گواهی دادن آنان را (در طول عمر بر هیچ کاری) نپذیرید، و چنین کسانی فاسق (و متمرّد از فرمان خدا) هستند».
و در مورد ابلیس در سوره کهف آیه ۵۰ میفرماید: ﴿...فَفَسَقَ عَنۡ أَمۡرِ رَبِّهِۦٓۗ ﴾«و از فرمان پروردگارش تمرّد کرد». و در سوره بقره آیه ۱۹۷ میفرماید: ﴿ فَمَن فَرَضَ فِيهِنَّ ٱلۡحَجَّ فَلَا رَفَثَ وَلَا فُسُوقَ وَلَا جِدَالَ فِي ٱلۡحَجِّۗ ﴾«پس کسی که حجّ را بر خویشتن واجب کرده باشد (و حجّ را آغاز نموده باشد، باید آداب آنرا مراعات دارد و توجّه داشته باشد که) در حجّ آمیزش جنسی با زنان و گناه (فسق) و جدالی نیست (و نباید مرتکب چنین اعمالی شود)». و واضح است که این فسوق همچون آن فسق نیست (که فرد را از دین خارج کند).
همانطور که در این آیات روشن گردید، کفر و همچنین ظلم و فسق نیز به دو دسته تقسیم میشوند و جهل نیز اینچنین است، بگونهای که یک نوع جهل، کفر میباشد همانطور که الله متعال در سوره اعراف آیه ۱۹۹ میفرماید: ﴿ خُذِ ٱلۡعَفۡوَ وَأۡمُرۡ بِٱلۡعُرۡفِ وَأَعۡرِضۡ عَنِ ٱلۡجَٰهِلِينَ ١٩٩ ﴾«گذشت داشته باش و آسانگیری کن و به کار نیک دستور بده و از نادانان چشم پوشی کن».
و نوع دیگری از جهل میباشد که کفر نیست، همچون این فرمایش الله متعال در سوره نساء آیه ۱۷: ﴿ إِنَّمَا ٱلتَّوۡبَةُ عَلَى ٱللَّهِ لِلَّذِينَ يَعۡمَلُونَ ٱلسُّوٓءَ بِجَهَٰلَةٖ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِن قَرِيبٖ...﴾«بیگمان خداوند تنها توبه کسانی را میپذیرد که از روی نادانی (و سفاهت و حماقت ناشی از شدّت خشم و غلبه شهوت بر نفس) به کار زشت دست مییازند، سپس هرچه زودتر (پیش از مرگ، به سوی الله) برمیگردند (و از کرده خود پشیمان میگردند)».
همچنین شرک دو نوع میباشد، شرکی که فرد را از دین خارج میکند و آن شرک اکبر است و شرکی که صاحبش را از دین خارج نمیکند و آن شرک اصغر است و شرک عملی مانند ریا میباشد. الله متعال در مورد شرک اکبر میفرماید: ﴿ إِنَّهُۥ مَن يُشۡرِكۡ بِٱللَّهِ فَقَدۡ حَرَّمَ ٱللَّهُ عَلَيۡهِ ٱلۡجَنَّةَ وَمَأۡوَىٰهُ ٱلنَّارُۖ وَمَا لِلظَّٰلِمِينَ مِنۡ أَنصَارٖ ٧٢ ﴾[المائدة: ۷۲] «بیگمان هرکس انبازی برای الله قرار دهد، الله بهشت را بر او حرام کرده است (و هرگز به بهشت گام نمینهد) و جایگاه او آتش (دوزخ) است. و ستمکاران یار و یاوری ندارند».
و فرموده است: ﴿ حُنَفَآءَ لِلَّهِ غَيۡرَ مُشۡرِكِينَ بِهِۦۚ وَمَن يُشۡرِكۡ بِٱللَّهِ فَكَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ ٱلسَّمَآءِ فَتَخۡطَفُهُ ٱلطَّيۡرُ أَوۡ تَهۡوِي بِهِ ٱلرِّيحُ فِي مَكَانٖ سَحِيقٖ ٣١ ﴾[الحج: ۳۱] «حقّگرا و مخلص الله باشید و هیچگونه شرکی برای الله قرار ندهید. زیرا کسی که برای الله انبازی قرار دهد، انگار (به خاطر سقوط از اوج ایمان به حضیض کفر) از آسمان فرو افتاده است (و به بدترین شکل جان داده است) و پرندگان (تکههای بدن) او را میربایند، یا این که تندباد او را به مکان بسیار دوری (و دره ژرفی) پرتاب میکند (و وی را آن چنان بر زمین میکوبد که بدنش متلاشی و هر قطعهای از آن به نقطهای پرت میشود)».
و در مورد شرک ریا میفرماید: ﴿ فَمَن كَانَ يَرۡجُواْ لِقَآءَ رَبِّهِۦ فَلۡيَعۡمَلۡ عَمَلٗا صَٰلِحٗا وَلَا يُشۡرِكۡ بِعِبَادَةِ رَبِّهِۦٓ أَحَدَۢا ١١٠ ﴾[الكهف: ۱۱۰] «پس هرکس که خواهان دیدار خدای خویش است، باید که کار شایسته کند و در پرستش پروردگارش کسی را شریک نسازد».
و اما مثال شرک اصغر این فرمایش رسول الله جمیباشد که فرمودند [۱۸۰]: «مَنْ حَلَفَ بِغَیْرِ اللَّهِ فَقَدْ أَشْرَكَ».«هرکس به غیرالله سوگند یاد کند، شرک ورزیده است».
معلوم و آشکار است که سوگند یاد کردن به غیرالله فرد را از دین خارج نمیکند و احکام کفار را نیز بر وی واجب نمیگرداند.
و این فرمایش رسول الله جاز این قبیل میباشد [۱۸۱]: «اتَّقُوا هَذَا الشِّرْكَ؛ فَإِنَّهُ أَخْفَى مِنْ دَبِیبِ النَّمْلِ».«از این شرک پرهیز کنید، براستی که آن مخفیتر از راه رفتن مورچه میباشد».
پس دقت و توجه کن، چگونه شرک و کفر و فسق و ظلم و جهل به دو دسته تقسیم شده است، بخشی که کفر است و فرد را از دین خارج میکند و بخشی که صاحبش را از دین خارج نمیکند.
همچنین نفاق دو نوع میباشد، نفاق اعتقادی و نفاق عملی:
نفاق اعتقادی عبارت است از آنچه الله متعال آنرا در قرآن بر منافقین انکار کرده است و به سبب آن پایینترین قسمت آتش را بر آنها واجب کرده است [۱۸۲].
و نفاق عملی همچون این رهنمود نبوی جدر حدیث صحیح میباشد که فرمودند [۱۸۳]: «آیةُ المنافقِ ثلاثٌ إذا حَدَّثَ كَذَبَ وإذا وَعدَ أَخلفَ وإذا اؤتُمِنَ خانَ». «نشانه منافق سه چیز است: هرگاه سخن بگوید دروغ میگوید؛ هرگاه وعده میدهد خلاف وعده میکند و هرگاه او را امین بدارند، خیانت میکند».
همچنین در حدیث صحیح آمده است [۱۸۴]: «أَرْبَعٌ مَنْ كُنَّ فِیهِ كَانَ مُنَافِقًا خَالِصًا، وَمَنْ كَانَتْ فِیهِ خَصْلَةٌ مِنْهُنَّ كَانَتْ فِیهِ خَصْلَةٌ مِنَ النِّفَاقِ حَتَّى یَدَعَهَا: إِذَا اؤْتُمِنَ خَانَ، وَإِذَا حَدَّثَ كَذَبَ، وَإِذَا عَاهَدَ غَدَرَ، وَإِذَا خَاصَمَ فَجَرَ». «هرکس که این چهار خصلت در او دیده شود، منافقی خالص است و هرکس، در او یکی از آنها دیده شود، یک خصلت از نفاق دارد تا زمانیکه آنرا ترک کند. آن چهار خصلت عبارتند از:
۱- هرگاه، امانتی به او سپرده شود، خیانت میکند.
۲- هنگام صحبت کردن، دروغ میگوید.
۳- اگر عهد و پیمانی ببندد، پیمانش را میشکند.
۴- هنگام دعوا، دشنام میدهد و ناسزا میگوید».
لذا این نفاق عملی میباشد که گاهی با اصل ایمان جمع میشود.
پس از این امام ابن قیم /میگوید: در اینجا اصل دیگری میباشد و آن اینکه گاهی در یک شخص، کفر و ایمان، شرک و توحید، تقوا و فجور و نفاق و ایمان جمع میشود. این از بزرگترین اصول اهل سنت و جماعت میباشد که اهل بدعت همچون خوارج و معتزله و قدریه با آن مخالفت کردهاند.
سپس میگوید: در اینجا اصل دیگری میباشد و آن اینکه لازمهی قرار یافتن شعبهای از شعب ایمان در شخص، نامیده شدن آن فرد، به مومن نمیباشد، گرچه آنچه در وی استقرار یافته، ایمان است. همچنین لازمهی قرار یافتن شعبهای از شعبههای کفر در فرد، نامیده شدن شخص به کافر نمیباشد، گرچه آنچه در وی استقرار یافته، کفر است. همانطور که از قرار یافتن شعبهای از شعب علم در فردی، نامیده شدن وی به عالم لازم نمیآید؛ و در صورت شناخت و آگاهی در بعضی از مسائل فقه و طب لازم نمیآید که فرد طبیب و یا فقیه نامیده شود. و این قرار یافتن شعبهای از ایمان [در فرد کافر] و یا قرار یافتن کفر و نفاق [در فرد مسلمان] مانع از آن نیست که آن شعبه از ایمان، ایمان و یا آن شعبه از کفر، کفر و یا آن شعبه از نفاق، نفاق نامیده شود. و گاهی آن فعل بر وی اطلاق میشود، همچون اینکه رسول الله فرمودند: «فَمَنْ تَرَكَهَا فَقَدْ كَفَرَ» [۱۸۵]، «مَنْ حَلَفَ بِغَیْرِ اللهِ فَقَدْ كَفَرَ» [۱۸۶]، «مَنْ أَتَى كَاهِنًا، أَوْ عَرَّافًا، فَصَدَّقَهُ بِمَا یَقُولُ، فَقَدْ كَفَرَ» [۱۸۷]. پس هرکس صفتی از صفات کفر از وی صادر شود، مطلقا مستحق اسم کافر نمیباشد، همچنین شایسته نیست به کسی که مرتکب عمل حرامی شده، گفته شود: آن عمل را از روی فسق انجام داده و با این عمل حرام فاسق شده است. چرا که با یکبار انجام آن عمل، بر وی اسم فاسق لازم نمیآید مگر زمانیکه آن عمل حرام بر وی غلبه پیدا کرده و در او تکرار شود» [۱۸۸].
پس از نقل اقوال صحیح و متعدد از سلف صالح امت، لازم است به مسائل مهمی که میآید، بپردازیم:
مسالهی اول: این قضیه، مسالهای خطیر و بزرگ میباشد. در این حیطهی دشوار، دو گروه دچار لغزش شدهاند که عبارتند از:
گروه اول: خوارج و کسانی که از آنها تبعیت میکنند؛ بگونهای که در مسالهی تکفیر، مبالغه و افراط کرده و در آن بسیار غلو کردند و بر اساس فهم ناشی از این آیه: ﴿ وَمَن لَّمۡ يَحۡكُم بِمَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡكَٰفِرُونَ ٤٤ ﴾تنها حکام را تکفیر نکردند و بلکه مسلمانان و کسانی را که اسلامشان به اجماع مسلمانان ثابت میباشد، به سبب مشایعت و جانبداری و طرفداریشان از آن حکام، تکفیر کردهاند. و در نزدشان این مشایعت و طرفداری، با عدم انکار ظاهری عملکرد آنان با دست و زبان، تحقق یافته است. درحالیکه این برداشت، صحیح نمیباشد. چرا که عدم انکار ظاهری با دست و زبان، مطلقاً به معنای مشایعت و جانبداری از کسانیکه شریعت الله ﻷرا تبدیل کردهاند، نمیباشد. چرا که هرکس توانایی آنرا ندارد که با دست و زبان، انکار کند، بلکه رسول الله جانکار منکر را بر حسب قدرت و توانایی اشخاص واجب قرار دادهاند. همانطور که در حدیث ابوسعید سآمده است که رسول الله جفرمودند: «مَنْ رَأَى مِنْكُمْ مُنْكَرًا فَلْیُغَیِّرْهُ بِیَدِهِ، فَإِنْ لَمْ یَسْتَطِعْ فَبِلِسَانِهِ، فَإِنْ لَمْ یَسْتَطِعْ فَبِقَلْبِهِ، وَذَلِكَ أَضْعَفُ الْإِیمَانِ» [۱۸۹]. «هرکس از شما امر منکری را مشاهده کرد آنرا با دست تغییر دهد، اگر نتوانست با زبانش و اگر نتوانست با قلبش و این ضعیفترین درجهی ایمان است». و بلکه رسول الله جانکار قلب که مقتضای آن عدم رضایت و متابعت و پیروی از کفر و معصیت میباشد، جهاد نامیده است، همانطور که در حدیث عبدالله بن مسعود سروایت شد که رسول الله جفرمودند: «مَا مِنْ نَبِیٍّ بَعَثَهُ اللهُ فِی أُمَّةٍ قَبْلِی إِلَّا كَانَ لَهُ مِنْ أُمَّتِهِ حَوَارِیُّونَ، وَأَصْحَابٌ یَأْخُذُونَ بِسُنَّتِهِ وَیَقْتَدُونَ بِأَمْرِهِ، ثُمَّ آنها تَخْلُفُ مِنْ بَعْدِهِمْ خُلُوفٌ یَقُولُونَ مَا لَا یَفْعَلُونَ، وَیَفْعَلُونَ مَا لَا یُؤْمَرُونَ، فَمَنْ جَاهَدَهُمْ بِیَدِهِ فَهُوَ مُؤْمِنٌ، وَمَنْ جَاهَدَهُمْ بِلِسَانِهِ فَهُوَ مُؤْمِنٌ، وَمَنْ جَاهَدَهُمْ بِقَلْبِهِ فَهُوَ مُؤْمِنٌ، وَلَیْسَ وَرَاءَ ذَلِكَ مِنَ الْإِیمَانِ حَبَّةُ خَرْدَلٍ» [۱۹۰]. «هیچ پیامبری قبل از من نبوده که بر امتی مبعوث گردد مگر اینکه از امتش دوستان و یارانی برای او بوده که سنتش را گرفته و بدان عمل میکردند و به اوامرش اقتدا میکردند و سپس کسانی پس از آنها جانشینشان میشدند که به گفتهی خود عمل نمیکردند و کاری میکردند که بدان مامور نشده بودند، هرکس با آنها جهاد و مبارزه کند مومن است و هرکس با زبانش با آنها جهاد و مبارزه کند مومن است و هرکس با قلبش با آنها جهاد و مبارزه کند، مومن میباشد و پس از این (مخالفت با قلب) به اندازهی دانهی خردلی (ذرهای) ایمان وجود ندارد».
شیخ الاسلام ابن تیمیه /این مساله را در شرح آیهی سورهی توبه ﴿ ٱتَّخَذُوٓاْ أَحۡبَارَهُمۡ وَرُهۡبَٰنَهُمۡ أَرۡبَابٗا مِّن دُونِ ٱللَّهِ ﴾و حدیث عدی بن حاتم ستوضیح داده و میگوید: و آنهایی که علما و عبادتگزارانشان را خداگونههایی به جز الله ﻷگرفتند بدینگونه که در حلال کردن آنچه الله ﻷحرام کرده و حرام کردن آنچه حلال قرار داده از آنها اطاعت میکنند، بر دو وجه میباشند:
الف) وجه اول آن است که میدانند آنها دین الله ﻷرا تبدیل کرده و با این همه از آنها تبیعت نموده و پیروی میکنند و معتقد به تحریم آنچه الله ﻷحلال کرده و تحلیل آنچه حرام کرده میباشد. و در این امر از روسای خود پیروی کرده با اینکه میدانند، آنها با دین انبیاء مخالفت کردهاند، که در اینصورت چنین افرادی کفر ورزیده و در تشریع دین برای الله و رسولش جشریک قائل شدهاند، گرچه برای روسایشان نماز نگزارده و برای آنها سجده نکردهاند. بنابراین هرآنکه دیگری را در آنچه که مخالف با دین است با اینکه میداند او بر خلاف دین است، تبعیت کند و بدانچه که وی برخلاف رهنمودهای الله و رسولش جمیگوید، اعتقاد داشته باشد، همچون کسانی که از آنها تبعیت میکند، مشرک میباشد.
ب) وجه دوم آن است که آنها به حرام بودن حرام و حلال بودن حلال اعتقاد و ایمان دارند، لیکن روسایشان را در معصیت و نافرمانی از الله ﻷاطاعت میکنند، همانطور که مسلمانی با اینکه معتقد است فلان عمل گناه و معصیت است ولی باز آنرا انجام میدهد، حکم چنین شخصی همچون حکم کسانی است که با این اعتقاد مرتکب گناه میشوند.
خلاصه، پس از اطالهی کلام در این مبحث، نتیجه آن شد که گروه اول در تکفیر افراط کرده و حاکم و محکوم را با هم، تکفیر کردهاند.
گروه دوم: این دسته کسانی هستند که با گروه اول در تناقض بوده و افراط خوارج و کسانی را که از آنها در تکفیر تبعیت میکنند، مردود دانسته و حتی که تکفیر کسانی را که کفرشان به اجماع مسلمانان ثابت شده است، به خاطر ترس از واقع شدن در آنچه که خوارج و پیروان آنها بر آن بودند، ترک کردهاند؛ و چه بسا که در این روش به برخی از اقوال صحیحی که از سلف صالح امت نقل شده آنهم بدون تحقیق انگیزه خاص و عامی که بایستی بر اساس آن، بین دلالتها، نصوص و واقعی که ایجاد شده ربط داده شود، استناد کردهاند.
بدین مقدار اکتفا میکنم و از بیان مسائلی که قصد توضیحشان را در این مسالهی خطیر و مهم داشتم به مسالهی دوم میپردازیم.
مسالهی دوم: حکم به غیر آنچه الله ﻷنازل کرده است، هر دو نوع کفر را در بر میگیرد، کفر اصغر و کفر اکبر؛ و این بر حسب حال حاکم میباشد. بگونهای که اگر حاکم بر این اعتقاد باشد که حکم کردن به آنچه الله متعال نازل کرده، واجب نیست و بر او لازم نیست که با وجود علم و یقین به اینکه آن حکم الله ﻷاست، بدان حکم کند، بدون هیچ اختلافی چنین عملی، کفر اکبر میباشد. اما اگر حاکم بر این اعتقاد باشد که حکم کردن بر اساس آنچه الله ﻷنازل کرده، واجب بوده و آن حق و نیکو میباشد و با وجود این به سبب خواهشات نفسانی و نه انکار آن، از حکم الله ﻷسرکشی کند و بلکه معتقد است با این عمل مرتکب امری حرام و زشت و قبیح شده است، در این صورت کفر و فسق و ظلمش خارج کنندهی وی از دین نمیباشد.
و تنها چنین عملی است که درواقع انگیزه و دلیل کفر دون کفر خواندنِ حکم کردن به غیر آنچه الله ﻷنازل کرده از سوی ائمهی سلف میباشد. و دلیل چنین حکمی هرگز متوجه کسی نمیباشد که حکم الله ﻷرا از پایه و اساس رد کرده و بدان راضی نیست و بلکه حکم شریعت الله ﻷرا متهم به نقص یا جمود میکند، یا اینکه بر شریعت این اتهام را وارد میسازد که متناسب با روح عصر نمیباشد. که در مورد چنین شخصی هیچ اختلافی وجود ندارد که وی مرتکب کفری که صاحبش را از دین خارج میکند، شده است. بنابراین، تفاوت زیادی میباشد بین اینکه شریعت اصلی باشد که قضاوت و داوری به سوی آن باز میگردد و اینکه شریعت محکوم در برابر قوانین دیگر باشد.
حافظ ابن کثیر /میگوید: «بنابراین، هرکس شریعت محکم و استوار را که از جانب الله ﻷبر محمد بن عبدالله جخاتم پیامبران نازل شده، ترک کند و قضاوت و داوری و حکمیت را به سوی غیر آن از شرایع منسوخ دیگر بَرد، کافر میشود، چه برسد کسی که قضاوت و داوری و حکمیت را مخصوص یاسق قرار دهد و آنرا بر شریعت الله ﻷمقدم بدارد؟ که هرکس چنین کند، یقیناً به اجماع مسلمانان کافر میگردد [۱۹۱]اما سوال اینجاست که آیا یاسق یا یاسا را میشناسید؟!!»
حافظ ابن کثیر پاسخ این سوال را داده و میگوید: «یاسق یا یاسا، عبارت است از کتابی که شامل مجموعهای از احکام میباشد که واضع و ترتیب دهنده آن، چنگیز خان، آنها را از شرایع مختلف از جمله یهودیت و نصرانیت و اسلام گرفته است و در آن بسیاری از احکام میباشد که آنها را بر اساس نظر و هوی و هوسش آورده است و بدین ترتیب، در میان فرزندانش شرع و قانونی مقرر نمود که از آن پیروی کرده و آنرا بر حکم کردن به کتاب الله ﻷو سنت رسولش، مقدم داشتند [۱۹۲].
شیخ الاسلام ابن تیمیه /میگوید: «تردیدی نیست که هرکس بر وجوب حکم کردن به آنچه الله ﻷبر رسولش جنازل کرده، اعتقاد نداشته باشد، کافر است، بنابراین کسی که برای خود حلال بداند که در بین مردم، نه با پیروی از آنچه الله ﻷنازل کرده، بلکه بر اساس آنچه آنرا عدل میداند، حکم کند، کافر میباشد، چرا که هیچ امتی نیست مگر اینکه ادعای امر کردن به حکم عادلانه میکند. بگونهای که گاهی عدل در دینشان آنچه بزرگان و ریشسفیدانشان آنرا عدل میدانند، میباشد. بلکه بسیاری از منتسبان به اسلام بر اساس عاداتشان که الله ﻷآنها را نازل نکرده است، حکم میکنند، همچون بیاباننشینانی که در گذشته بودند و مانند اوامری که برخی خود وضع کرده و در میان خود از آن اطاعت میکنند و بر این اعتقادند که این اوامر همان چیزی است که شایسته است به جای کتاب و سنت بدان حکم شود؛ و این نیز کفر میباشد.
بدین ترتیب بسیاری از مردم اسلام آوردهاند درحالیکه جز به عاداتی که اطاعت شوندگان به آنها امر کرده و در بینشان جاری کردهاند، حکم نمیکنند. بنابراین اگر آنها بدانند که حکم کردن جز به آنچه الله ﻷنازل کرده، جایز نمیباشد و با وجود این، به آن عادات و رسوم ملتزم شده و بلکه حکم کردن برخلاف آنچه را الله ﻷنازل کرده حلال بدانند، در اینصورت کافر میباشند وگرنه افرادی جاهل میباشند [۱۹۳].
[۱۶۰] ص ۱۲. [۱۶۱] سوم: حاکم معتقد است که قوانین ساخته و پرداختهی ذهن بشر از قوانین قرآن و سنت، بهتر نیست بلکه همانند آن است، چنین حاکم و فرمانروایی نیز همانند دو نوع اول کافر و از دین خارج است، چرا که اعتقاد او ایجاب میکند که مخلوق و خالق با هم برابر هستند و چنین اعتقادی با آیهی ﴿لَيۡسَ كَمِثۡلِهِۦ شَيۡءٞۖ﴾و آیات دیگری که بیانگر کمال یکتایی پروردگار و منزه بودن او تعالی از همانندی با مخلوقات در ذات، صفات، افعال و داوری بین مردم در مسایل اختلافی است، مخالف میباشد. و درحقیقت این افراد مخالف آیات فوق هستند و آنها را رد میکنند. چهارم: شخص چنین اعتقادی ندارد که حکم کنندهی به قوانین غیر الهی همانند حکم کنندهی به (قرآن و سنت) است. چه رسد به این که آنرا بهتر بداند، اما معتقد است حکمرانی با قانونی که مخالف با قوانین قرآن و سنت است، جواز دارد، چنین فردی همانند حاکمانی که ذکر کردیم (کافر) است و هر حکمی که برای آنها مصداق دارد بر وی نیز صادق میآید، چرا که معتقد به چیزی است که با نصوص صحیح و صریح قطعی حرام است. پنجم: این نوع (عدم حکم به قوانین قرآن و سنت) بزرگترین، فراگیرترین و آشکارترین موردی است که با شریعت از روی عناد و در جهت نابودی احکام الهی و به هدف مخالفت با الله و رسولش انجام میگیرد و از نگاه جمع بندی و ترتیب، اصل، فرع، شکل، نوع، حکم، لازم الاجرا بودن و داشتن منبع و مرجع شباهت زیادی با دادگاههای اسلامی دارد. همانطور که دادگاههای شرعی منابع و مراجعی دارد که همه به قرآن و سنت بر میگردد، منابع این قوانین و مراجع آن قانون فرانسه، قوانین کشور آمریکا، قوانین کشور انگلستان و دیگر قوانین مذاهب و ادیان خود ساختهای است که منتسب به شریعت هستند که قوانین این دادگاهها از مجموعه اینها تلفیق شده است. هم اکنون این دادگاهها در بسیاری از شهرها و کشورهای اسلامی با آمادگی و امکانات کامل مشغول به کار هستند و مردم دسته دسته به اینها رجوع میکنند و قضات در این دادگاهها در میان مردم با قوانین مخالف قرآن و سنت، قضاوت میکنند. مردم را بر اجرای قوانین این دادگاهها ملزم میکنند که باید آنرا قبول نمایند و پذیرش آنرا بر مردم الزامی کنند. چه کفری بالاتر از این است و چه چیزی بیشتر از این با رسالت محمد رسول الله جمخالف است؟!! پس ای گروه خردمندان و ای فرهیختگان و عاقلان! چگونه میپسندید که دستورات افرادی همانند خودتان و اندیشههای امثال خود شما بر شما به اجرا در آید و یا نظر افرادی که بینش آنها از شما کمتر است و خطا و اشتباه در حقشان جایز است و حتی خطاها و اشتباهاتشان از نظریات صحیح آنها به مراتب بیشتر است. حتی در قوانین و احکامشان چیز صحیحی وجود ندارد؛ مگر مسایلی که به صورت نص یا استنباط برگرفته از دستورات الله و رسولش است. آیا میگذارید که آنان در جانها، خونها، آبرو و شرف، خانوادهها، همسران و فرزندان، اموال و سایر حقوق (فردی و اجتماعی) شما قضاوت کنند و قوانین الله و رسولش که مصون از اشتباه هستند و هیچ گونه باطلی از پیش رو و نه از پشت سر به آن راه ندارد چرا که از جانب پروردگار حکیم و حمید نازل شده است ترک کنند و بیاعتبار شمارند؟!!! پذیرش حَکمیت و قوانین پروردگار، در واقع تسلیم شدن در برابر خالقی است که آنها را آفریده تا او تعالی را عبادت کنند، لذا همان طور که سجده برای مخلوق جایز نیست و فقط برای الله جایز است، مردم موظف هستند فقط الله را عبادت کنند و مخلوق را عبادت نکنند به همین صورت نباید تسلیم فرمان و داوری کسی جز پروردگاری شوند که حکیم، علیم، حمید، رئوف و رحیم است. نه حکم و قانون مخلوقِ ستم پیشه و جاهل که تردیدها، شهوتها، شبههها وی را هلاک گردانیده است. بر دلشان غفلت سنگدلی وتاریکیها چیره است. به این ترتیب بر خردمندان لازم است که خود را از چنین مهلکهای نجات دهند، چرا که حکومت مطابق قوانین ساخته و پرداختهی ذهن بشر به بردگی کشاندن انسان و حکمرانی بر مبنای هواها، هوسها، اشتباهات و خطاهاست. علاوه بر این مصداق این آیه قرار خواهند گرفت: ﴿وَمَن لَّمۡ يَحۡكُم بِمَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡكَٰفِرُونَ ٤٤﴾[المائدة: ۴۴] «هرکس به آنچه الله نازل کرده است، حکم [قضاوت و داوری] نکند، کافر است)». ششم: آنچه بسیاری از سران عشایر و قبایل صحرا نشین و... به نقل از ماجراهایی که برای پدران و اجدادشان پیش آمده است و از عادات و رسومشان به شمار میرود و در اصطلاح محلی آنرا (سلوم) مینامند که از پدرانشان به ارث بردهاند و در میان خود بر اساس آن حکم و قضاوت میکنند و در هنگام اختلاف و مراجعه و حکم آنرا به مرحلهی اجرا میگذارند، از باقی ماندههای جاهلیت و اعراض و رویگردانی از فرمان الله و رسول است. لاحول ولاقوة إلا بالله. قسم دوم: کفر عملی است که حاکمی را که به غیر آنچه الله متعال نازل کرده حکم نموده، از دین خارج نمیگرداند، آن طور که ابن عباس بآیهی: ﴿وَمَن لَّمۡ يَحۡكُم بِمَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡكَٰفِرُونَ ٤٤﴾[المائدة: ۴۴] را تفسیر کرده است. ابن عباس بدر تفسیر این آیه، این نوع کفر را از درجهای پایینتر از کفر اکبر دانسته است (کفر دون کفر). ابن عباس بمیفرمود: این نوع کفر، کفری نیست که شما به آن گرایش دارید. «ابن کثیر (۲/۶۲)». مطابق گفتهی ابن عباس کسانی که حکم به غیر ما انزل الله میکنند، در درجهای پایینتر از کفر اکبر قرار دارند که در واقع هوای نفس، حاکم و قاضی را وادار میکند که به غیر «ما أنزل الله» حکم کند حال آن که معتقد است حکم الله و رسولش حق است و قبول دارد که خودش در اشتباه بوده و از هدایت منحرف است. هر چند این نوع کفر فرد را از دایرهی اسلام خارج نمیگرداند لیکن گناه و معصیت بزرگی است که از تمام گناهان کبیره مانند: زنا، نوشیدن شراب، دزدی، سوگند دروغ و... بزرگتر است؛ زیرا این معصیتی است که الله تعالی آنرا در کتاب خود کفر نامیده است و اگر بزرگتر از گناهان کبیره نبود آنرا کفر نمینامید. از الله تعالی خواهانیم که همهی مسلمانان را در بازگشت به کتاب خود با خشنودی و فرمانبرداری متحد کند که او توانا و قادر بر این است! (به نقل از کتاب تحکیم القوانین) (مترجم) [۱۶۲] تفسیر ابن کثیر، (۱/۲۵۵) طبعة دارالمعرفة. [۱۶۳] الجامع لأحکام القرآن (۳/۲۲، ۲۳) وتفسیر الطبری (۲/۱۱۹) ط. دارالسلام. [۱۶۴] تیسیر الکریم الرحمن لسورة البقرة، ۲۰۸. [۱۶۵] فتاوی ورسائل محمد بن إبراهیم (۱۲/۲۵۶). [۱۶۶] أضواء البیان (تفسیر سورة الشوری، ۱۰). [۱۶۷] تفسیر ابن کثیر، ج ۲، ص ۶۳. [۱۶۸] أضواء البیان فی إیضاح القرآن بالقرآن (ج ۲، ص ۹۳، ۹۴). [۱۶۹] زادالمسیر (۲/۳۶۶، ۳۶۷). [۱۷۰] أخرجه الطبری فی تفسیره (۱۲۰۱) من طریق علی بن أبی طلحة عن ابن عباس قوله. قلت: وعلی بن أبی طلحة لم یسمع من ابن عباس قال الألبانی: لکنه جید فی الشواهد (الصحیحة ۶/ ۱/ ۱۱۴). [۱۷۱] أخرجه الطبری (۱۲۰۹۱) والحاکم فی المستدرک (۲/۳۴۲) المروزی فی تعظیم قدر الصلاة (۵۶۶) وابن عبد البر فی التمهید (۴/۲۳۷). [۱۷۲] انظر الجامع لأحکام القرآن العظیم (۵/۱۱۰) طبعة الهیئة المصریة العامة للکتاب. [۱۷۳] فی تفسیره (۱/۱۹۱) ط مکتبة الرشد ومن طریقه الطبری فی تفسیره (۱۲۰۵۵). [۱۷۴] انظر تفسیر القرآن العظیم للحافظ ابن کثیر (۲/۵۸) طبعة دارالجیل، بیروت. [۱۷۵] انظر: معالم التنزیل فی التفسیر والتأویل (۲/۲۶۰) وما بعدها طبعة دارالفکر. [۱۷۶] انظر الدرالمنثور فی التفسیر بالمأثورللسیوطی (۳/۸۷) طبعة دارالفکر. [۱۷۷] مدارج المساکین، ج ۱/۳۳۷. [۱۷۸] أخرجه البخاری، کتاب الإیمان باب خوف المؤمن من أن یحبط عمله وهو لایشعر (۴۸) ومسلم، کتاب الإیمان، باب قول النبیج: سِبَابُ المُسْلِمِ فُسُوقٌ، وَقِتَالُهُ کفْرٌ (۶۴). [۱۷۹] شیخ الإسلام ابن تیمیه در «اقتضاءالصراط المستقیم لمخالفة أصحاب الجحیم (۱/ ۲۰۸)» میگوید: «کفری که معرف به الف ولام باشد، غالبا جز به کفر اکبر حمل نمیشود؛ همچون این فرمودهی الله متعال در مورد کسانی که به غیر آنچه الله متعال نازل کرده حکم میکنند: ﴿فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡكَٰفِرُونَ﴾و آنچه از ابن عباس بدر مورد این آیه وارد شده که میگوید: این کفر، کفری غیر از کفر (اکبر) میباشد (کفردون کفر)، که حاکم در مستدرک (۲/ ۳۱۳) از طریق هشام بن حجیر از طاووس از ابن عباس بروایت کرده، از وی ثابت نیست. چرا که احمد و یحیی بن معین، هشام بن حجیر را ضعیف دانستهاند. علاوه بر این در این مورد، خلاف این قول نیز از وی روایت شده است. عبدالرزاق در تفسیرش از معمر از ابن طاووس از پدرش روایت میکند که از ابن عباس بدر مورد این آیه سوال شد: ﴿وَمَن لَّمۡ يَحۡكُم بِمَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡكَٰفِرُونَ ٤٤﴾ابن عباس بگفت: آن کفر است. که این قول از ابن عباس محفوظ میباشد، یعنی آیه در اطلاق خود باقی است و اطلاق آیه بر این دلالت دارد که مقصود از کفری که ابن عباس ببدان تصریح کرده کفر اکبر میباشد. چگونه به اسلام کسی که شرع را کنار گذاشته و آنرا ترک میکند و بلکه آنرا با آراء یهود و نصاری و مشابه آنها تغییر داده و شرع را تبدیل کرده و ماهیت آنرا عوض میکند، حکم میشود؟ درحالیکه علاوه بر اینکه این عمل وی، تبدیل شرع نازل شده میباشد، اعراض از شرع مطهر، که خود کفری مستقل است، میباشد. اما آنچه ابن جریر در تفسیرش از ابن عباس بروایت کرده که گفته: (لیس کمن کفر بالله والیوم الآخر وبکذا وکذا) «این کفر همچون کفر به الله متعال و روز قیامت و کفر به چنین و چنان نیست، مراد از آن این نیست که حکم به غیر ماانزل الله کفراصغر یا کفر دون کفر است؛ و هرکس این فهم و برداشت را از قول ابن عباس بداشته باشد، بر او لازم است که دلیل بیاورد و بر گمانش اقامهی برهان کند. در صورتی که ظاهر کلام ابن عباس ببیانگر آن است که: کفر اکبر مراتب متفاوتی دارد که بعضی از آنها نسبت به بعضی دیگر شدیدتر میباشد. بنابراین کفر به الله متعال و فرشتگان و روز قیامت شدیدتر از کفر حاکمی است که به غیر آنچه الله متعال نازل کرده حکم میکند و ما هم اینچنین میگوییم: براستی که کفر حاکمی که به غیر ما انزل الله حکم میکند، خفیفتر از کفر کسی است که به الله متعال و ملائکه و... کفر ورزیده است. و این بدان معنی نیست که این حاکم، مسلمان است و کفرش، کفری اصغر است، هرگز؛ بلکه اینگونه حاکمی به دلیل ترک کردن و کنار گذاشتن شریعت الله متعال از دین خارج میباشد. و ابن کثیر در این مورد اجماع را نقل کرده است. به البدایة والنهایة بنگر (۱۳/ ۱۱۹). (مترجم) [۱۸۰] أخرجه أحمد (۲/۳۴،۵۸،۱۲۵)، والطیالسی فی مسنده (۱۸۹۶) وابوداود کتاب الأیمان والنذور، باب فی کراهیة الحلف بالآباء (۳۲۵۱)، والترمذی فی کتاب النذور والأیمان، باب ما جاء فی کراهیة الحلف بغیر الله (۱۵۳۵) وقال: هذا حدیث حسن. وصححه شیخنا الألبانی فی الإرواء (۲۵۶۱)، والصحیحة (۲۰۴۲)، وصحیح الجامع حدیث رقم (۶۲۰۴) طبعة المکتب الإسلامی. [۱۸۱] أخرجه أحمد فی المسند (۴/۴۰۳)، وابن أبی شیبة (۶/۷۰)، والطبرانی فی الأوسط (۳۴۷۹) من حدیث ابی موسیسوله شواهد حسنه بها شیخنا الألبانی فی صحیح الترغیب (۳۶). [۱۸۲] همانطور که الله متعال در سوره نساء آیات ۱۴۴-۱۴۵ میفرماید: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَتَّخِذُواْ ٱلۡكَٰفِرِينَ أَوۡلِيَآءَ مِن دُونِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَۚ أَتُرِيدُونَ أَن تَجۡعَلُواْ لِلَّهِ عَلَيۡكُمۡ سُلۡطَٰنٗا مُّبِينًا ١٤٤ إِنَّ ٱلۡمُنَٰفِقِينَ فِي ٱلدَّرۡكِ ٱلۡأَسۡفَلِ مِنَ ٱلنَّارِ وَلَن تَجِدَ لَهُمۡ نَصِيرًا ١٤٥﴾«بیگمان منافقان (نشانههای ایشان را مینمایانند و کفر خویش را پنهان میدارند و به خیال خام خود) خدا را گول میزنند! درحالیکه خداوند (خونها و اموال ایشان را در دنیا محفوظ مینماید و در آخرت دوزخ را برای آنان مهیا میدارد و بدین وسیله) ایشان را گول میزند. منافقان هنگامی که برای نماز برمیخیزند، سست و بیحال به نماز میایستند و با مردم ریا میکنند (و نمازشان به خاطر مردم است؛ نه به خاطر خدا) و خدای را کمتر یاد میکنند و جز اندکی به عبادت او نمیپردازند. بیگمان منافقان در اعماق دوزخ و در پائینترین مکان آن هستند و هرگز یاوری برای آنان نخواهی یافت (تا به فریادشان رسد و آنان را برهاند)». [۱۸۳] أخرجه البخاری، کتاب الإیمان، باب علامات المنافق (۳۳) ومسلم، کتاب الإیمان، باب بیان خصال المنافق (۵۹). [۱۸۴] أخرجه البخاری، کتاب الإیمان، باب علامات المنافق (۳۴) ومسلم، کتاب الإیمان، باب بیان خصال المنافق (۵۸). [۱۸۵] أخرجه أحمد (۵/۳۴۶، ۳۵۵)، والترمذی، کتاب الإیمان، باب ما جاء فی ترک الصلاة (۲۶۲۱) وقال: هذا حدیث حسن صحیح. والنسائی، کتاب الصلاة، باب الحکم فی تارک الصلاة (۱/۲۳۱)، وفی الکبری (۳۲۹)، وابن ماجه کتاب إقامة الصلاة والسنة فیها، باب من جاء فیمن ترک الصلاة (۱۰۷۹)، وابن أبی شیبة فی المصنف (۶/۱۶۷) وابن حبان فی صحیحه (۱۴۵۴) والحاکم فی المستدرک (۱/۴۸) وقال: هذا حدیث صحیح الإسناد لا تعرف له علة بوجه من الوجوه. ووافقه الذهبی وعبدالله بن أحمد فی السنة (۷۶۹) وصححه العلامة الألبانی فی صحیح الجامع (۴۱۴۳) وصحیح الترغیب (۵۶۴). [۱۸۶] تخریج آن پیشتر گذشت. [۱۸۷] أخرجه أحمد (۲/۴۲۹)، وإسحاق بن راهویه فی مسنده (۱/۴۲۳) وأبوداود، کتاب الکهانة والتطیر، باب ما جاء فی الکاهن (۳۹۰۴)، وابن ماجه، کتاب الطهارة وسننها، باب النهی عن إتیان الحائض (۶۳۹)، والنسائی فی الکبری (۹۰۱۶) من حدیث أبی هریرة مرفوعا. وله شاهد عن ابن مسعود؛ أخرجه الطیالسی فی مسنده (۳۸۲)، والشاشی فی مسنده (۸۲۵)، والبزار فی مسنده (البحر الزخار۱۶۵۵) من حدیث ابن مسعود مرفوعًا، وللحدیث شواهد أخری وقد صححه العلامة الألبانی فی الصحیحة (۳۳۸۷) والإرواء (۲۰۰۶) وصحیح الجامع (۵۹۴۲). [۱۸۸] انظر هذا البحث القیم مفصلا فی کتاب الصلاة، للإمام ابن القیم /(ص۲۵-۳۱) الطبعة الثانیة. [۱۸۹] أخرجه مسلم، کتاب الإیمان، باب بیان کون النهی عن المنکر من الإیمان (۴۹). [۱۹۰] أخرجه مسلم، کتاب الإیمان، باب بیان کون النهی عن المنکر من الإیمان (۵۰) [۱۹۱] البدایة والنهایة (۱۳/۱۱۹). [۱۹۲] تفسر ابن کثیر، (۲/۶۷). [۱۹۳] منهاج السنة النبویة (۵/۱۳۰).
از مسلمانان کسانی هستند که در ظاهر به غیر شریعت ملتزم و پایبند میباشند و در بینشان براساس عادات و آداب و رسومی که جاری است، حکم میکنند؛ اما این عمل را از روی رد کردن شریعت، انجام نمیدهند، بلکه گاهی این عمل از روی جهل یا شبهه یا تاویل از آنها سر میزند. بر همین اساس شایسته نیست که به مجرد عمل ظاهریشان، گرچه عملشان کفر باشد، تکفیر شوند. تا اینکه بدانند و بفهمند که عملشان منافی حقیقت التزامشان به شریعت الله ﻷمیباشد. بدین ترتیب هرکس از آنها بعد از تعریف و بیان و اقامهی حجت و فهمیدن دلایل شرعی، بر عملش اصرار ورزد، کافر میباشد. بلکه در این صورت شیخ الاسلام، وی را حلال شمارنده این عمل نامیده است.
و علامه قرآنی محمد امین شنقیطی /پس از ذکر بسیاری از آیات قرآن میگوید: «با نصوص قرآنی که پیشتر ذکر کردیم، در نهایت وضوح روشن میگردد، کسانی که از قوانین وضعی پیروی میکنند - که در واقع شیطان این قوانین را بر زبان دوستانش، بر مبنای مخالفت با آنچه الله ﻷبر زبان فرستادگانش تشریع کرده، به عنوان قانون نهاده است - تردیدی در کفر و شرکشان نیست و این جز از کسانی که الله ﻷبصیرتش را محو کرده و وی را در برابر نور وحی کور کرده، سر نمیزند». پس از این علامه شنقیطی نکتهی مهمی را ذکر کرده و میگوید: «بدان که واجب است میان نظام و قوانین وضعی که مقتضای تحکیم آن، کفر به خالق آسمانها و زمین است و میان نظام و قوانینی که تحکیم آن مقتضی کفر به الله ﻷنمیباشد، تفصیل قائل شد. و توضیح این مطلب آن است که قوانین به دو دسته تقسیم میشوند:
اما قوانین اداری که مقصود از آنها ثبت و ضبط امور و دقت و استواری امور است، به روشی که مخالف با شریعت نباشد، هیچگونه مانعی برای آنها نمیباشد و از صحابه و کسانی که پس از آنها بودند هیچکس با آنها مخالفت نکرده است. و عمر بن خطاب سبه قوانین بسیاری از این نوع، عامل بود، درحالیکه در زمان رسول الله جچنین قوانینی نبود. همچون اینکه اسامی سپاهیان را به منظور ثبت اسامی در دیوان مینوشت، تا کسانی را که غائب و حاضرند، بررسی کند. بنابراین همچون این امور اداری که به سبب اتقان و اطمینان و بهتر انجام شدن امور مقرر میگردد و با شریعت مخالفتی ندارد، اشکالی در آن نیست و از این قبیل است تنظیم امور موظفین و تنظیم ادارهی امور بر روشی که با شریعت مخالفتی نداشته باشد، که این نوع از قوانین و تنظیمات وضعی، اشکالی در آنها نبوده و از قواعد شرعی مبتنی بر مراعات مصالح عمومی خارج نمیباشد.
اما نظام و قوانین شرعی که مخالف با تشریع و قانونگذاری خالق آسمانها و زمین است، سپردن تحکیم و قضاوت و داوری به آنها، کفر ورزیدن به خالق آسمانها و زمین میباشد. همچون ادعایِ بیانصافی در مورد برتری مرد به زن در میراث و اینکه بایستی هر دو در بحث میراث مساوی باشد و به هر دو یک مقدار سهم داده شود؛ و از این قبیل است ادعای ظلم بودن تعدد زوجات و اینکه طلاق ظلمی در حق زن میباشد؛ و اینچنین ادعاهای پوچ و برخاسته از هوی و هوس؛ تحکیم این نوع نظام و قانونگذاری در مورد اشخاص و اموال و آبرو و نسب و عقلها و دینشان در سطح جامعه، کفر ورزیدن به خالق آسمانها و زمین بوده و نافرمانی و تجاوز به نظام و قوانین آسمانی میباشد که کسی که همهی مخلوقات را آفریده است، آنرا وضع کرده است درحالیکه او داناتر به مصالحشان میباشد. الله ﻷپاک و منزه است از اینکه همراه او تشریع کننده و قانونگذاری دیگر باشد: ﴿ أَمۡ لَهُمۡ شُرَكَٰٓؤُاْ شَرَعُواْ لَهُم مِّنَ ٱلدِّينِ مَا لَمۡ يَأۡذَنۢ بِهِ ٱللَّهُۚ ﴾ [۱۹۴]«شاید آنان انبازها و معبودهائی دارند که برای ایشان دینی را پدید آوردهاند که الله بدان اجازه نداده است (و از آن بیخبر است؟)».
و شیخ بزرگوار ما عبدالعزیز بن عبدالله بن باز /میگوید: «علما اجماع کردهاند که هرکس بر این اعتقاد باشد که حکم غیرالله بهتر و نیکوتر از حکم الله ﻷمیباشد یا اینکه هدایت و روش غیر رسول الله جاز هدایت و روش رسول الله جبهتر و نیکوتر میباشد، چنین شخصی کافر میباشد. همانطور که اجماع کردهاند که هرکس بر این اعتقاد باشد که برای شخصی از مردم خارج شدن از شریعت محمد جیا تحکیم به غیر آن، جایز است، چنین شخصی کافر و گمراه میباشد» [۱۹۵]. و نیز میگوید [۱۹۶]: «برای کسی که بر این اعتقاد باشد که احکام و قوانین و نظرات مردم، بهتر از حکم الله و رسولش جمیباشد، یا اینکه شبیه و همانند یکدیگر میباشند، یا اینکه ترک حکم الله متعال و رسولش بهتر است و به جای آن احکام و قوانین وضعی بشری را حلال بداند، اگرچه معتقد باشد که احکام و قوانین الله ﻷبهتر و کاملتر و عادلانهتر است، ایمانی برای او نیست».
و شیخ بزرگوار ما محمد بن صالح العثیمین /میگوید: «هرکس بر مبنای خوار شمردن و حقیر دانستن، بر اساس آنچه الله ﻷنازل کرده، حکم نکند، یا اینکه بر این اعتقاد باشد که حکم غیر الله و رسولش جبرای انسانها بهتر و سودمندتر است، چنین شخصی کفری خارج کننده از دین ورزیده است و کافر گشته است و از میان چنین اشخاصی کسانی هستند که قوانین مخالف شریعت اسلامی برای مردم، وضع میکنند تا اینکه منهج و روشی آسان در اختیار مردم باشد تا مردم در مسیر آن حرکت کنند» [۱۹۷].
و از جملات زیبای شیخ محمد بن ابراهیم بن عبداللطیف /آن است که میگوید: «از انواع کفر اکبر که آشکار و واضح میباشد، وضع قانونی ملعون به جای آنچه که روح الامین بر قلب محمد جبا زبان عربی روشن و آشکار نازل کرده تا اینکه از جملهی بیم دهندگان باشد و با آن در بین جهانیان حکم کند و هرگاه با یکدیگر اختلاف کردند، به سوی آن بازگردند، میباشد» [۱۹۸].
از اینرو ممکن نیست عاقلی، جدای از کسی که عالم است، تصور کند که شخصی، مومنی صادق و بر این اعتقاد باشد که دین الله ﻷبر او حکمی را فرض کرده، ولی با وجود این حکم الله ﻷرا تغییر داده و از آن روی گرداند و با اراده و اختیار، حکم دیگری را جایگزین آن کند و پس از این، به چنین شخصی به اسلام و ایمان حکم کند.
علاوه بر این لازم است بدانیم که مناط کفر کسانی که غیر شریعت الله ﻷبر آنها حکم شده و تحمیل میشود، آن است که این قضاوت و حکم را بپذیرند و بدان راضی باشند که در اینصورت آنها نیز کافر میشوند، همانطور که گذشت.
مسالهی سوم: شایسته است پس از تقریری که گذشت، از مسالهی مهم دیگری غافل نشویم و آن اینکه: حکم کردن به کفر شخصی معین، بایستی به همراه تحقق شروط و انتفاء موانع باشد و واجب است که در این امر شتاب زده عمل نکنیم و به خوبی اندیشه کرده و نیز بر عملی ثابت با دریافت و اشراف بر ادلهی صحیح با انگیزههای خاص و عام آن، باشیم تا اینکه دلایل شرعی را در مکان نادرست آن گواه نگیریم و بدین ترتیب در معصیت و گناهی بزرگ واقع نشویم و یا اینکه بدون علم از جانب الله ﻷسخن گفته و حکم برانیم.
و از کلمات زیبای امام ابن قیم در کتاب شگفت انگیزش «اعلام الموقعین» آن است که میگوید: «برای مفتی و حاکم و قاضی، امکان فتوی و حکم کردن وجود ندارد، مگر زمانیکه برخوردار از دو نوع فهم باشد:
۱- فهم واقع و فقه آن در راستای استنباطِ علمی حقیقت آنچه واقع شده به وسیلهی قرائن و نشانهها و علامتها، تا اینکه کاملاً بدان احاطه پیدا کند.
۲- فهم حکمی که در آنچه واقع شده، واجب است. و آن عبارت است از فهم حکمی که الله ﻷبر اساس آن در کتابش یا بر زبان پیامبرش در مورد مسالهای که رخ داده، حکم کرده است و سپس تطبیق هریک بر دیگری [تطبیق واقع و مسالهای که رخ داده با آن حکم و نیز تطبیق حکم با آنچه اتفاق افتاده است] [۱۹۹].
برادر ایمانی، مساله بسیار خطیر و مهم است و در واقع این مسالهای بزرگ از مسائل بزرگ اصولی میباشد که امت در آن اختلاف کردهاند.
در اینجا برایتان کلامی دقیق و زیبا از شیخ الاسلام و المسلمین، ثابت قدم در بیان حق و نصرت دین، ابن تیمیه /نقل میکنم که میگوید: «براستی من بیش از هرکسی از اینکه به شخص معینی از مردم، نسبت کفر و فسق و معصیت داده شود، نهی میکنم. مگر زمانیکه دانسته شود که بر وی حجتی (قرآن و سنت) اقامه شده که هرکس با آن مخالفت کند، گاهی کافر و گاهی فاسق و گاهی گنهکار میشود. برای این امت خطایش بخشیده شده است و این خطا مسائل خبری، قولی و مسائل عملی را نیز در بر میگیرد و پیوسته سلف صالح امت در بسیاری از مسائل با یکدیگر اختلاف میکردند درحالیکه هیچیک از آنها بر دیگری، شهادت کفر و فسق و معصیت و گناه نمیداد.
میگویم، اقوالی که از سلف صالح و ائمه در باب تکفیر به صورت مطلق نقل شده، مثلا کسی که چنین و چنان بگوید، حق میباشد. لیکن واجب است که بین کلامی که گفته شده و تطبیق آن بر فردی معین تفاوت قائل شد و این اولین مسالهای از مسائل اصولی بزرگ بود که امت در آن اختلاف کردند و آن مسالهی وعید میباشد، چرا که نصوص قرآن در باب وعید مطلق میباشد. همچون اینکه الله ﻷمیفرماید: ﴿ إِنَّ ٱلَّذِينَ يَأۡكُلُونَ أَمۡوَٰلَ ٱلۡيَتَٰمَىٰ ظُلۡمًا ﴾ [۲۰۰][النساء: ۱۰] و دیگر نصوصی که با این مضمون وارد شده که: هرکس چنان عملی انجام دهد، برای وی چنان عقوبتی است. این نصوص، مطلق و عام میباشد و به مانند سخنان برخی از سلف صالح میباشند که گفتهاند: هرکس چنین بگوید: وی چنان است.
گاهی حکم وعید در مورد شخصی معین ملغی میباشد، که یا سبب آن توبه، یا حسناتی که گناهان را محو میکند، یا مصیبتهایی که موجب بخشش میشوند و یا شفاعتی مقبول میباشد. و تکفیر از جملهی وعید میباشد، بگونهای که گاهی شخصی معین و مشخص گرچه کلامی که میگوید، تکذیب آنچه رسول الله جفرمودند، میباشد لیکن گاهی چنین شخصی تازه مسلمان است که آشنایی کامل به اصول عقاید اسلامی ندارد، یا اینکه مسلمانی است که در صحرایی دور زندگی میکند که دسترسی به علم نداشته و نیز علما بدو دسترسی ندارند، که چنین شخصی در چنین حالت و وضعیتی به سبب انکار آنچه انکار کرده تکفیر نمیشود، تا اینکه حجت بر وی اقامه گردد؛ و گاهی نیز شخص نصوص مربوط به مسالهای را نشنیده و یا اینکه شنیده اما در نزد وی ثابت نمیباشد. و یا اینکه آنرا با نص دیگری در تعارض میداند که موجب شده آن نص را تاویل کند گرچه با این تاویل مرتکب خطا شده است. و من همیشه حدیثی را که در صحیحین میباشد در این مورد ذکر میکنم که در مورد شخصی است که گفت: هرگاه از دنیا رفتم، مرا بسوزانید، جسد مرا خُرد کنید و سپس مرا در دریا رها کنید چرا که به الله سوگند اگر دست الله ﻷبه من برسد، قطعا مرا عذاب دردناک میدهد که کسی از جهانیان را آنچنان عذاب نداده است. پس از اینکه وی مُرد، با وی چنین کردند. چون در پیشگاه الله ﻷحاضر شد، الله متعال به وی فرمود: چه چیزی موجب شد تا این عمل را انجام دهی؟ آن مرد گفت: ترس از تو؛ پس الله ﻷاو را بخشید [۲۰۱]. این شخص در قدرت الله ﻷمبنی بر بازگرداندن وی پس از ذره ذره شدن شک کرده و بلکه بر این اعتقاد بود که دیگر بازگردانده نمیشود و این اعتقاد به اتفاق مسلمانان کفر میباشد، ولی این شخص بدان جاهل بوده و آنرا نمیدانست، درحالیکه مومن بوده و از الله ﻷمیترسید که او را مجازات کند و بدین سبب الله ﻷاو را بخشید.
و نیز کسی که از اهل اجتهاد و مجتهد بوده و به سبب تاویل، عمل یا قولی خلاف اصول عقاید اسلامی مرتکب شده باشد، درحالیکه وی از کسانی است که بر متابعت و پیروی از رسول الله جحریص میباشد، سزاوارتر به مغفرت و بخشش از چنان شخصی که ذکر آن گذشت، میباشد» [۲۰۲].
بنابراین هرکس که به چیزی از مظاهر کفر ملبس گردیده، مطلقاً کافر نمیباشد، بلکه بایستی میان حکم بر فعل که کفر است و میان حکم بر فاعلی که با ارتکاب آن عمل کافر میشود یا نه تفاوت قائل شد. چرا که شرایط هریک از دو حکم، متفاوت و مختلف میباشد [۲۰۳].
بدینگونه که حکم بر فعل، ظاهر و آشکار میباشد و این شریعت است که به کفر بودن آن عمل حکم کرده است اما در مورد فاعل، بایستی به قصد وی که منجر به آن عمل شده توجه شود، چرا که در واقع حقیقت نیت است که ثواب و عقاب و مدح و ذم مبتنی بر آن میباشد. و نیز این امکان وجود ندارد که در این مقام گفته شود: اقتضای شرط کردن نیت در حکم به کفر شخص معین، معلق کردن حکم به تکفیر، بر روشن شدن امر باطن میباشد و برای هیچکس این امکان وجود ندارد که باطن او را بداند و یا بر آن اطلاع یابد. چرا که ظاهر و باطن در نزد اهل سنت و جماعت متلازم یکدیگر میباشند، لیکن با وجود فراهم آمدن شروط و انتفاء موانع.
بر این اساس بایستی قبل از حکم کردن به کفر شخصی معین، شروطی محقق گردد و به مجرد انجام فعل ظاهری تکفیر نمیشود.
که این شروط در محقق شدن دو امر خلاصه میگردد:
۱- اقامه حجت بر آن شخص خاص، بگونهای که معذور به جهل یا تأویل نباشد.
۲- مکره نباشد، بگونهای که به سبب تقیه معذور بوده باشد.
این موضوع احتیاج به توضیح بیشتری دارد:
پس میگوییم، شخص معین تکفیر نمیشود مگر زمانیکه حجت فرستاده شده [قرآن و سنت] بر وی رسیده باشد و آنرا به خوبی فهمیده باشد تا شبهاتی که بر وی عرضه شده زائل گردد. و این سخن که اقامهی حجت، گرچه آنرا نفهمد، محقق میگردد، سخنی نادرست میباشد؛ بلکه حجت اقامه نمیگردد مگر بر کسی که آنرا فهمیده و مقصود آنرا بداند، اما اینکه پس از فهمیدن و فهم کردن حجت، به وسیله آن هدایت میشود یا نه، این حکمی دیگر است که از مناط اقامهی حجت خارج میباشد. شیخ الاسلام ابن تیمیه /میگوید: «کتاب و سنت بر آن دلالت دارند که الله ﻷکسی را عذاب نمیکند مگر پس از اینکه رسالت بدو ابلاغ شده باشد، پس کسی که رسالت به طور کلی بدو نرسیده باشد، عذاب نمیشود و کسی که رسالت به طور اجمالی و بدون برخی از تفصیلات آن به وی رسیده باشد، عذاب نمیشود، مگر به سبب انکار آنچه از حجت فرستاده شده که بر وی اقامه گردیده است» [۲۰۴].
و قاضی ابوبکر بن العربی /میگوید: «جاهل و خطاکار این امت، گرچه عملی کفری یا شرکی انجام دهد، مشرک یا کافر نمیگردد، چرا که وی معذور به جهل و خطا میباشد مگر اینکه حجتی که تارک آن کافر میگردد بر وی به صورت آشکار و واضح و روشن که در آن هیچگونه پوشیدگی و ابهامی نباشد، بیان گردد و وی از آن سر باز زند یا آنچه را که جزء بدیهیات دین اسلام است و از مسائلی است که اجماع روشن و آشکار و قطعی بر آن میباشد و هر مسلمانی بدون دقت و تامل آنرا میداند، انکار کند» [۲۰۵].
و در تفسیر قرطبی در تفسیر این کلام الله ﻷ: ﴿ أَن تَحۡبَطَ أَعۡمَٰلُكُمۡ وَأَنتُمۡ لَا تَشۡعُرُونَ ٢ ﴾[الحجرات: ۲] آمده است [۲۰۶]: «پس همانطور که کافر جز با اختیار کردن ایمان و برگزیدن آن بر کفر، مومن نمیشود، همچنین به اجماع، مومن تا زمانیکه قصد کفر را نداشته و آنرا اختیار نکرده است، کافر نمیگردد. و همچنین کافر، به سبب آنچه که نمیداند، کافر نمیباشد (بلکه کافر بودن وی از آنرو میباشد که از حقی که دانسته روی گردانده است)».
و شیخ الاسلام ابن تیمیه /در رد بر بکری میگوید: «پس از شناخت آنچه رسول الله جبا آن آمده، ضرورتا میدانیم که ایشان برای امتش، به فریاد خواندن هیچیک از مردگان را مشروع قرار نداده است، چه خواندن انبیاء و چه صالحین و چه غیر آنها. نه به لفظ استغاثه و طلب یاری کردن و نه به الفاظ دیگر و نه به لفظ استعاذه و پناه بردن به آنها و نه به الفاظ دیگر؛ همانطور که رسول الله جبرای امتش سجده کردن به میت و مرده و زنده را مشروع قرار نداده است. و نیز مانند این امور را مشروع قرار نداده است، بلکه میدانیم رسول الله جاز همهی این امور نهی کرده است و میدانیم که این اعمال از جملهی شرکی است که الله ﻷو رسولش جآنرا حرام اعلام کردهاند، اما به سبب غلبهی جهل و قِلَّت علم نسبت به آثار رسالت، تکفیر بسیاری از متاخرین بدین سبب ممکن نمیباشد، تا اینکه بر ایشان، در مورد آنچه مخالفت کردهاند، کلام وحیای که رسول الله با آن از جانب الله متعال آمدند، تبیین و روشن گردد [۲۰۷].
شیخ الاسلام بیان کرد که وی کسی را که ملبس به چیزی از مظاهر شرک شده و مرتکب آن گردیده تا زمانیکه حجت فرستاده شده بر وی اقامه نگردد، تکفیر نمیکند. چرا که امکان آن وجود دارد که وی جاهل بوده و حجت شرعی به وی نرسیده باشد، یا اینکه آن عمل شرکی را از روی تاویل، به علت شبههای که به سبب آن معذور میباشد، انجام داده است تا اینکه آن شبهه زائل گردد.
و شیخ محمد بن عبدالوهاب /میگوید: «اما آنچه دشمنان در مورد من ذکر میکنند، که من بر اساس ظن و گمان پی در پی تکفیر میکنم، یا اینکه جاهلی را که بر وی اقامهی حجت نشده، تکفیر میکنم، این بهتان بزرگی است که با آن میخواهند مردم را از دین الله و رسولش، متنفر سازند» [۲۰۸].
و شیخ /در رسالهاش به شریف میگوید [۲۰۹]: «و اما دروغ و بهتان همچون اینکه میگویند: ما به طور عمومی تکفیر میکنیم و هجرت به سوی ما را بر کسی که قادر به اظهار دینش باشد، واجب میدانیم و کسی را که تکفیر نکند، تکفیر میکنیم و نیز کسی را که نجنگد، تکفیر میکنیم. و همچون این سخنان و بلکه سخنانی بدتر و بیشتر از آن؛ درحالیکه همهی این سخنان بهتان و دروغی میباشد که به وسیلهی آن مردم را از دین الله و رسولش جباز میدارند. زمانیکه ما کسانی را که بتی بر قبر عبدالقادر و نیز بتی را بر قبر احمد بدوی و امثال آنها عبادت میکنند، به سبب جهلشان و نبود کسی که آنها را آگاه کند، تکفیر نمیکنیم، چگونه کسی را که به الله ﻷشرک نورزیده، درصورتیکه به سوی ما هجرت نکند و تکفیر نکند و قتال نکند، کافر میدانیم؟ پروردگارا تو پاک و منزه هستی، این بهتان بزرگی است».
و شیخ عبداللطیف در مورد این حکم شیخش، امام محمد بن عبدالوهاب تاکید کرده و میگوید: «شیخ ما /- یعنی شیخ محمد بن عبدالوهاب - این امر را مقرر و موافق با علمای امت و براساس اقتدا به آنها بیان کرده است و جز پس از اقامهی حجت و واضح و روشن شدن دلایل شرعی تکفیر نمیکرد، حتی که وی در مورد تکفیر جاهلی که از بندگان قبور بود، زمانیکه کسی نبود وی را آگاه کند، توقف میکرد» [۲۱۰].
بنابراین بر ما آشکار گردید، آنچه در ابلاغ حجت معتبر است، عدم امکان جهل میباشد و این جز با علم به حال شخص بر وجه مخصوص نمیباشد. و این به منظور تاکید بر آن است که آیا حجت شرعی که فرستاده شده به طور یقینی بر وی ابلاغ گردیده یا اینکه بدو نرسیده است.
و نیز آنچه در ابلاغ حجت معتبر میباشد، ازالهی شبهات ناشی از تاویل اشتباه و نادرست میباشد. زیرا آنکه شبههای دارد، حجتی را که بر وی اقامه میگردد، به خاطر موافقت آن با شبههاش، تاویل میکند، آنهم بدون اینکه قصد تکذیب رسول الله جو رد شریعت را داشته باشد؛ و بدین ترتیب گمان میکند که آن مفهوم حجتی است که بر وی ابلاغ گردیده است. و اینچنین شخصی به سبب تاویلش معذور میباشد، چرا که وی در حقیقت خطا کرده است، البته زمانیکه یقینا بدانیم که وی حجتی را که بدو اقامه گردیده، تکذیب نکرده و مخالفت با آنرا حلال نمیداند؛ و این منهج سلف صالح امت میباشد.
شیخ الاسلام ابن تیمیه /میگوید: «برای تکفیر شخصی معین، شروطی میباشد که بایستی تحقق یابد و نیز موانعی میباشد که بایستی منتفی گردد؛ و تکفیر مطلق مستلزم تکفیر معین نمیباشد مگر زمانیکه شروط تحقق یافته و موانع منتفی گردد. این مساله با این توضیح بیشتر روشن میگردد که امام احمد و عموم ائمه، که این نصوص عام - ( من قال کذا فهو کافر) هرکس چنین و چنان بگوید، کافر است - را مطلق ذکر میکردند اما بیشتر کسانی را که مطابق این نصوص چنین و چنان میگفتند، به طور مشخص و معین تکفیر نمیکردند ... سپس شیخ الاسلام میگوید: «اما اینکه از امام احمد در این باب دو روایت ذکر شده، بایستی در آن تامل و دقت شود یا اینکه نیاز به تفصیل دارد و آن اینکه: هر آنکه امام احمد وی را به طور معین تکفیر کرده به سبب اقامهی دلیل بر وی بوده که شروط تکفیر در وی تحقق یافته و موانع آن در حق وی منتفی گردیده است. و هرکس را که امام احمد به طور معین تکفیر نکرده، به سبب منتفی بودن شروط و عدم انتفاء موانع در حقش بوده است و این توضیحِ مطلق بودن کلامش در بحث تکفیر علی سبیل العموم میباشد» [۲۱۱].
بنابراین در اقامهی حجت بایستی هر نوع شبههی معتبر، در مقابل شخصی که دچار شبهه شده و آن شبهه وی را از اعتقاد به آنچه حجت و دلایل شرعی اقتضاء میکند، بازداشته، زایل گردد. وگرنه درصورتیکه بازهم آن حجت اقامه شده را بر اساس شبههای که دارد و آن شبهه برطرف نشده، تاویل کند، به سبب زایل نشدن شبهه معذور میباشد. در این مورد داستان قدامه بن مظمون سو شراب نوشیدن وی و حلال شمردن آن بر اساس تاویل، مشهور میباشد [۲۱۲]. و زمانیکه عمر بن خطاب سخواست که حد را بر وی جاری کند، قدامه گفت: این حق برای شما وجود ندارد که بر من شلاق زده و حدی جاری کنید. عمر سگفت: چرا؟ قدامه گفت: الله ﻷمیفرماید: ﴿ لَيۡسَ عَلَى ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ جُنَاحٞ فِيمَا طَعِمُوٓاْ ﴾. عمر سدر پاسخ وی گفت: در تاویل دچار خطا و اشتباه شدی، اگر تقوای الهی را پیشه میکردی، از آنچه که الله ﻷبر تو حرام کرده، اجتناب و دوری میکردی. سپس عمر بن خطاب سبه شلاق زدن وی امر فرمود.
قدامه سیکی از صحابه میباشد که حجت در بحث تحریم شراب، بر وی ابلاغ شده و نیز از جمله اعرابی میباشد که لغت قرآن را خوب میفهمند. لیکن وی نهی تحریم شراب را به سبب شبههای که بر وی عارض شده بود، تاویل کرده و معتقد بود که تحریم عامی که در آیه ذکر شده، آیهی سورهی مائده آنرا خاص کرده است و به سبب این فهم و برداشت از آیه، با اعتقاد حلال بودن شراب، آنرا نوشیده و عمر سوی را به سبب حلال شمردن نوشیدن شراب تکفیر نکرد [درحالیکه حلال دانستن شراب کفر اکبر میباشد] چرا که حلال شمردن شراب توسط وی از روی تکذیب حکم حرام بودن شراب، یا رد کردن آن نبود و بلکه فقط از باب تاویل اشتباه و نادرست بود.
ابن تیمیه در مورد حلال شمردن شراب توسط قدامه سمیگوید: «زمانیکه این امر برای عمر بن خطاب سذکر شد او و علی بن ابی طالب و سائر صحابه اتفاق کردند که اگر وی به تحریم شراب، اعتراف کرد (فقط به دلیل شراب خوردن) وی را شلاق بزنند. و اگر پس از اقامهی حجت بر وی و دفع شبهه بر حلال شمردن آن اصررار ورزید، وی را (به سبب حلال شمردن حرام) بکشند» [۲۱۳].
لازم است بدانیم امکان معذور بودن و عدم آن به عنوان مانعی که همگی اشخاص با تنوع حالشان در آن مساوی باشند، امری منضبط نمیباشد و بلکه امکان معذور بودن و عدم آن امری نسبی میباشد. بگونهای که گاهی برخی از مردم با شبههای معذور میباشند درحالیکه برخی دیگر از مردم با همان شبهه معذور نمیباشند و این به سبب متفاوت بودن احوال مردم و آشکار بودن آثار رسالت یا اخفای آن و یا به سبب احوال خاصی که شخصی معین را احاطه کرده و مانند اینها میباشد. و هر زمان که تاویل در امری ظاهر و آشکار باشد عرصهی معذور دانستن، محدود میشود و هر زمان که تاویل در امری مخفی و پوشیده باشد، دایره و عرصهی معذور دانستن وسیع میگردد. اما در حالت اکراه بدیهی است که الله ﻷ، احدی را جز کسی که در معرض اکراه واقع شده باشد، در کفر ظاهری معذور نمیداند، الله ﻷمیفرماید: ﴿ مَن كَفَرَ بِٱللَّهِ مِنۢ بَعۡدِ إِيمَٰنِهِۦٓ إِلَّا مَنۡ أُكۡرِهَ وَقَلۡبُهُۥ مُطۡمَئِنُّۢ بِٱلۡإِيمَٰنِ وَلَٰكِن مَّن شَرَحَ بِٱلۡكُفۡرِ صَدۡرٗا فَعَلَيۡهِمۡ غَضَبٞ مِّنَ ٱللَّهِ وَلَهُمۡ عَذَابٌ عَظِيمٞ ١٠٦ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمُ ٱسۡتَحَبُّواْ ٱلۡحَيَوٰةَ ٱلدُّنۡيَا عَلَى ٱلۡأٓخِرَةِ وَأَنَّ ٱللَّهَ لَا يَهۡدِي ٱلۡقَوۡمَ ٱلۡكَٰفِرِينَ ١٠٧ ﴾[النحل: ۱۰۶-۱۰۷] «کسانیکه پس از ایمان آوردنشان کافر میشوند - بجز آنان که (تحت فشار و اجبار) وادار به اظهار کفر میگردند و در همان حال دلهایشان ثابت بر ایمان است - آری! چنین کسانی که سینه خود را برای پذیرش مجدّد کفر گشاده میدارند (و به دلخواه خود دوباره کفر را میپذیرند)، خشم الله (در دنیا) گریبانگیرشان میشود و (در آخرت، کیفر و) عذاب بزرگی دارند. این (خشم الله و عذاب بزرگ) بدان خاطر است که آنان زندگی دنیا را بر زندگی آخرت ترجیح میدهند و گرامیترش میدارند و الله گروه کافران را (به سوی بهشت) رهنمود نمیگرداند».
پرواضح است که برای برداشته شدن وصف کفر از شخصی که تظاهر به کفر کرده است، بایستی که وی در معرض اکراه بوده باشد، وگرنه با تظاهر به کفر، قطعا کافر میگردد.
شیخ محمد بن صالح العثیمین /این احکام را به طور خلاصه و دقیق بیان کرده و میگوید: «بر این اساس قبل از حکم کردن بر مسلمانی به فسق یا کفر، واجب است که به دو امر توجه گردد:
۱- دلالت کتاب یا سنت بر اینکه آن قول یا عمل که از وی سرزده، موجب کفر و فسق میشود.
۲- انطباق آن حکم بر شخصی معین که آن سخن را گفته و یا آن عمل را انجام داده است، بگونهای که شروط تکفیر یا تفسیق در حق وی کامل شده و موانع منتفی گردد.
و از مهمترین شروطی که لازم است تحقق یابد آن است که وی عالم و آگاه به مخالفتش با آنچه از کتاب و سنت که به سبب آن منجر شده تا کافر و یا فاسق گردد، باشد. چرا که الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَمَن يُشَاقِقِ ٱلرَّسُولَ مِنۢ بَعۡدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُ ٱلۡهُدَىٰ وَيَتَّبِعۡ غَيۡرَ سَبِيلِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ نُوَلِّهِۦ مَا تَوَلَّىٰ وَنُصۡلِهِۦ جَهَنَّمَۖ وَسَآءَتۡ مَصِيرًا ١١٥ ﴾«کسی که با پیامبر دشمنانگی کند، بعد از آن که (راه) هدایت (از راه ضلالت برای او) روشن شده است و (راهی) جز راه مؤمنان در پیش گیرد، او را به همان جهتی که (به دوزخ منتهی میشود و) دوستش داشته است، رهنمود میگردانیم (و با همان کافرانی همدم مینمائیم که ایشان را به دوستی گرفته است) و به دوزخش داخل میگردانیم و با آن میسوزانیم و دوزخ چه بد جایگاهی است!».
و نیز میفرماید: ﴿ وَمَا كَانَ ٱللَّهُ لِيُضِلَّ قَوۡمَۢا بَعۡدَ إِذۡ هَدَىٰهُمۡ حَتَّىٰ يُبَيِّنَ لَهُم مَّا يَتَّقُونَۚ إِنَّ ٱللَّهَ بِكُلِّ شَيۡءٍ عَلِيمٌ ١١٥ ﴾[التوبة: ۱۱۵] «خداوند (به سبب عدالت و حکمتی که دارد) هیچ وقت قومی را که هدایت بخشیده است، گمراه نمیسازد (و در برابر اشتباه و لغزش ناشی از اجتهادی که میکنند، به عقاب و عذابشان نمیگیرد) مگر زمانی که چیزهائی را که باید از آنها بپرهیزند روشن و آشکار (و بیشبهه و اشکال، توسّط پیامبر) برای آنان بیان کند. بیگمان خداوند آگاه از هر چیزی است».
و از جمله موانع تکفیر آن است که مسلمان بدون ارادهی خود، در آنچه کفر و فسق است، واقع گردد که این نیز صورتهای مختلفی دارد. همچون اینکه بر آن کفر و یا فسق، اکراه و اجبار شده باشد. و از این جمله است کسی که فکرش بسته شده و به سبب شدت خوشحالی یا ناراحتی و یا ترس و مانند اینها، نمیداند چه میگوید؛ سپس شیخ ابن عثیمین میگوید: شیخ الاسلام میگوید: اما مسالهی تکفیر، صحیح آن است که هریک از امت محمد که اجتهاد کرده و قصد و نیت وی رسیدن به حق بوده، ولی دچار خطا و اشتباه شده، تکفیر نمیشود. بلکه خطا و اشتباه وی بر او بخشیده میشود. و هرآنکه برای وی آنچه رسول الله جبا آن آمده، بیان شده و آشکار گردد و پس از آن به دشمنی با رسول الله جبرخیزد، پس از اینکه راه هدایت برای وی روشن گشته و راهی جز راه مومنان در پیش گیرد، چنین شخصی کافر میباشد و هرکس از هوی و هوسش پیروی کرده و درطلب حق، کوتاهی کند و بدون علم سخن بگوید، گنهکار میباشد که گاهی فاسق بوده و گاهی برای وی حسنات و نیکیهایی میباشد که بر سیئات و گناهانش ترجیح داده میشود» [۲۱۴].
با این توضیح تفاوت میان سخن و کسی که آنرا گفته و نیز تفاوت میان عمل و کسی که آنرا انجام داده، دانسته میشود؛ بنابراین، هر سخن یا عملی که فسق و یا کفر باشد، اینگونه نیست که به گوینده و یا انجام دهنده آن، براساس آن، حکم به فسق یا کفر شود. و هرآنکه در روش مردم در این باب، بنگرد، عجیبترین چیزها را مشاهده میکند و شدت نیازمندیاش در پناه بردن به الله ﻷو درخواست هدایت و ثبات برحق و پناه بردن به او از گمراهی و انحراف، میشناسد [۲۱۵].
بنابراین به هنگام حکم کردن بر شخصی معین، تانی و تامل و عدم شتابزدگی واجب است و سخن نگفتن بدون علم و عدل واجب میباشد و لازم است که پیوسته این رهنمود نبوی جرا یادآور شویم که فرمودند: «إِذَا كَفَّرَ الرَّجُلُ أَخَاهُ فَقَدْ بَاءَ بِهَا أَحَدُهُمَا». و در روایتی آمده است که: «إِنْ كَانَ كَمَا قَالَ، وَإِلَّا رَجَعَتْ عَلَیْهِ» [۲۱۶]. «هرگاه شخصی برادر مسلمانش را تکفیر کند این کفر به یکی از آن دو باز میگردد». و در روایتی آمده است که: «چنانچه گفتهاش به جا باشد، (حکمی که از جانب وی صادر گشته، وارد است) اما اگر گفتهاش ناحق بوده و وی اینگونه نباشد کفر به خودش بازگشته و خودش کافر میگردد». از الله ﻷ، ثبات بر حق، و عصمت از لغزش را خواهانیم، براستی که او عهدهدار آن و توانای بر آن میباشد».
اما بعد؛ عزیزانم، پس عقیدهی توحید وجوب تحکیم شریعت را اقتضا میکند و عمل به احکام شریعت اسلامی در جوانب مختلف زندگی با تمام گستردگی آن از مقتضیات توحید میباشد. و اولین نشانهی بارز جامعهی اسلامی آن است که این جامعه به منظور عبودیت و بندگی الله ﻷبه یگانگی، در تمام جوانب زندگیاش به پا خیزد، عبودیتی که شهادت لا إله إلا الله و محمد رسول الله آنرا شکل داده و ایجاد کرده است. و این عبودیت در جانب اعتقادی پدیدار شده، همانطور که در شعائر تعبدی ظاهر گشته است و همانطور که در شرایع دیگر نیز جلوه پیدا کرده است.
بدین ترتیب آنکه اعتقاد به وحدانیت الله ﻷنداشته باشد، بندهای تنها برای الله ﻷنمیباشد، الله متعال میفرماید: ﴿ وَقَالَ ٱللَّهُ لَا تَتَّخِذُوٓاْ إِلَٰهَيۡنِ ٱثۡنَيۡنِۖ إِنَّمَا هُوَ إِلَٰهٞ وَٰحِدٞ فَإِيَّٰيَ فَٱرۡهَبُونِ ٥١ وَلَهُۥ مَا فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ وَلَهُ ٱلدِّينُ وَاصِبًاۚ أَفَغَيۡرَ ٱللَّهِ تَتَّقُونَ ٥٢ ﴾[النحل: ۵۱-۵۲] «الله فرموده است که دو معبود دوگانه برای خود برنگزینید، بلکه الله معبود یگانهای است پس تنها و تنها از من بترسید و بس. آنچه در آسمانها و زمین است از آن اوست و همواره (تعیین نحوه) دینداری و (کار) قانونگذاری حق او و اطاعت و انقیاد از وی واجب و لازم است. پس (وقتی که عالَم هستی از آنِ الله و قوانین تکوینی و تشریعی و اطاعت و انقیاد همه چیز و همگان از اوست) آیا از غیر الله میترسید؟».
و کسی که شعائر تعبدی را برای کسی جز الله ﻷو یا کسی به همراه او جلجلاله قرار دهد، در واقع بندهی الله ﻷنمیباشد، الله متعال میفرماید: ﴿ قُلۡ إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحۡيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ ١٦٢ لَا شَرِيكَ لَهُۥۖ وَبِذَٰلِكَ أُمِرۡتُ وَأَنَا۠ أَوَّلُ ٱلۡمُسۡلِمِينَ ١٦٣ ﴾[الأنعام: ۱۶۲-۱۶۳] «بگو: نماز من و قربانی من و زندگی من و مرگ من برای الله، آن پروردگار جهانیان است. او را شریکی نیست به من چنین امر شده است و من از نخستین مسلمانانم».
و نیز کسی که شرائع و قوانین را از کسی جز الله از طریق رسول الله، فرا میگیرد، در واقع فقط بندهی الله ﻷنمیباشد، الله متعال میفرماید: ﴿ أَمۡ لَهُمۡ شُرَكَٰٓؤُاْ شَرَعُواْ لَهُم مِّنَ ٱلدِّينِ مَا لَمۡ يَأۡذَنۢ بِهِ ٱللَّهُۚ ﴾[الشوری: ۲۱] «آیا معبودانی دارند که بدون اذن الله آئینی برای آنها ساختهاند؟»و نیز میفرماید: ﴿ وَمَآ ءَاتَىٰكُمُ ٱلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَىٰكُمۡ عَنۡهُ فَٱنتَهُواْۚ ﴾[الحشر: ۷] «آن چه پیامبر برای شما از احکام الهی آورده است آنرا اجرا کنید و آن چه شما را از آن بازداشته است از آن دست بکشید». بنابراین، بر هر مسلمانی واجب است که به قوانین وضعی که مخالف و متضاد با شریعت پروردگار مخلوقات میباشد، اقرار و اذعان نکرده و بدانها گردن ننهد و بر وی واجب است که آنرا انکار کرده و تا حد توانش با آن مبارزه کند.
دوست دارم کسانی را که حزن و اندوه قلوبشان را شکسته و بیتاب کرده، بشارت دهم، آنانی که چیزی از امور را مالک نبوده و در اختیار ندارند؛ بشارت به اینکه با ریخته شدن آروزها در این شب تاریک و در این تاریکیهای شدید، به فضل الله ﻷامت را میبینم که به سوی الله متعال بازگشته و به صورت عملی شروع به انتقال از بحران بانگ و فریاد، به بانگ و فریاد بحران کرده است.
اینک گردانهای بیداری اسلامی مبارک، پیدرپی ایجاد شده و رشد میکنند و اینک جوانان پسر و دختر مسلمان میباشند و اینک قلوب عموم مسلمانان هر عملی از عملیات تخریب و هدم و تبعید و ویرانی و در هم شکستن را انکار کرده و رد میکند. در وقتی که پرچمهای اباحیگری و الحاد در هم شکسته شده؛ و این وعدهی الله ﻷمیباشد و وعدهی الله متعال حق و راست میباشد. الله متعال میفرماید: ﴿ يُرِيدُونَ لِيُطۡفُِٔواْ نُورَ ٱللَّهِ بِأَفۡوَٰهِهِمۡ وَٱللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِۦ وَلَوۡ كَرِهَ ٱلۡكَٰفِرُونَ ٨ هُوَ ٱلَّذِيٓ أَرۡسَلَ رَسُولَهُۥ بِٱلۡهُدَىٰ وَدِينِ ٱلۡحَقِّ لِيُظۡهِرَهُۥ عَلَى ٱلدِّينِ كُلِّهِۦ وَلَوۡ كَرِهَ ٱلۡمُشۡرِكُونَ ٩ ﴾، «میخواهند نور الله را با دهانهایشان خاموش کنند ولی الله کامل کنندهی نور خویش است، هرچند که کافران دوست نداشته باشند. اوست آن خدایی که پیامبر خود را همراه با هدایت و دین راستین بفرستاد تا او را بر همه ادیان پیروز گرداند، هرچند مشرکان دوست نداشته باشند».
و من هر مرد و زن مسلمانی را عهدهدار این مسئولیت و حامل این امانت میدانم تا که از همین الان برای دین الله ﻷحرکت کرده و تنبلی نکند و از حرکت و تلاش و جهادش برای دین الله ﻷنکاسته و گمان نکند که دین تنها مسئولیت داعیان و علماست و آنها فقط عهدهدار آن میباشند، بلکه بایستی بداند، او خود سربازی برای دین الله ﻷمیباشد؛ و تو ای زن مسلمان، پردهدار و نگهبان و محافظ دین الله ﻷهستی؛
پس برخیزید که وقت عمل فرا رسیده؛ برخیزید، متحد و شانه به شانه، با اتفاق، بدون ارتکاب منکری برای تغییر این منکر بزرگ و اساسی؛ با حکمت عمیق و پند و اندرز نیکو و سخنان رقیق و ملائم و اخلاقی گوارا و رفتاری ستودنی و عملی با اطمینان و نو.
پس برخیزید و امانت را بر دوش حمل کنید و پرچم توحید را بالا برید. اسلام را با تمام معنا و مقتضیاتش بر مردم تعلیم داده و بیاموزید.
برادرانم، به منظور عملی جدی در راستای اسلام که در شرایط کنونی، امتمان را زنده گرداند، بایستی که فهم خوبی در اموری که ذکر میکنم، داشته باشید، تا اینکه کسی ادعا نکند که وی عصر خود را نمیشناسد و مسئولیت خود را نمیداند و ابعاد مختلف وظیفهاش را که مکلف بدانهاست، درک نمیکند:
۱- بایستی که درک و شناخت دقیقی در مورد حقیقت اسلام و حقیقت جاهلیت داشته باشید، تا اینکه از نظر علمی، فهم، تفکر و رفتار، مسلمان باشید، همانطور که از نظر قلبی و عاطفی مسلمان هستید؛ و بدین ترتیب مزین به بهرهی بزرگی از فهم و کفایت اسلامی لازم باشید، تا اینکه جوانب مختلف امور زندگی را بر مبنای منظور و مقصد اسلام و فهم روح شریعت و قواعد آن هدایت کنید و بدین ترتیب اسلام را به واقعیت حیات بازگردانید، همانطور که نیروهای اولیهی اسلام اینگونه بودند؛ تا برای دشمنان دین که تازه جوانه زدهاند و بلکه برای همه دنیا ثابت کنید که اسلام دینی است که سعادت و پیشرفت و ترقی در همهی جوانب حیات را برای هر آنکه آنرا دریافت کرده و بدان ملتزم گردیده، تضمین میکند؛ و این تنها ادعا نیست، بلکه واقعیتی ملموس میباشد. و هرگز این عمل صورت نمیپذیرد مگر با فهم صحیح و عمل جدی و آمادهسازی کادرهایی متخصص از مسلمان در هر عرصهای از عرصههای زندگی.
۲- بر شماست که به نشر دعوت و تعریف کامل و شامل اسلام در بین صفوف عوام و توده مردم همت ورزید تا اینکه تاریکی جهلشان زدوده شده و آنها را مزین به دلیل و حجت و بینه در امر دینشان گردانید. و تا اینکه ناپاک از پاک برایشان تبیین گردد؛ و هرگز این عمل صورت نمیگیرد مگر با رفتار و عملکردتان ای کسانی که به دین عمل میکنید. بر ما لازم است که اسلام را با رفتار و اخلاق و فهم و اعمالمان برای مردم تفسیر کنیم، زیرا کسی که دعوت داده و سخن میگوید درحالیکه عمل نمیکند، با این رفتار، بزرگترین ضرر را متوجه دعوتش کرده و در واقع این تناقض بین قول و عمل میباشد که موجب کشت بذر نفاق در قلوب میگردد و اطمینان مردم به ما را زایل میگرداند، بنابراین این امر نیازمند اخلاص در نیت و صدق در عمل میباشد. ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفۡعَلُونَ ٢ كَبُرَ مَقۡتًا عِندَ ٱللَّهِ أَن تَقُولُواْ مَا لَا تَفۡعَلُونَ ٣ ﴾[الصف: ۲-۳] «ای کسانیکه ایمان آوردهاید! چرا سخنی (به دیگران) میگوئید که خودتان برابر آن عمل نمیکنید؟ اگر سخنی را بگوئید و خودتان برابر آن عمل نکنید، موجب کینه و خشم عظیم الله میگردد».
۳- دوستان من، نباید تلاشتان در جهت رسیدن به اسلام، در حالی باشد که در ابزار و به کارگیری وسایل رسیدن به اسلام از آن منحرف میباشید. چرا که اسلام، بر پایههای ناسالم یا ستونهای ضعیف و قواعدی متزلزل بنا نشده است، بلکه بر شما واجب است که بر علمی دقیق و فهمی عمیق و صبری جمیل باشید، چرا که اهدافی که محقق شدن آنها را خواستاریم، اهدافی بزرگ و اساسی میباشد. ما ارادهی تصحیح عقیده و عبادت و تحکیم شریعت را داریم.
به طور خلاصه: هدف ما بازگرداندن مردم به اسلامی که رسول الله جبا آن آمده، میباشد، نه اسلامی که دیگران آنرا فهمیدهاند. پس هیچ گامی را برای اسلام برندار، مگر با حسابی دقیق و حکمت و بصیرت و فهمی عمیق بر مبنای منهج و روش سلف صالح، تا اینکه گام ابتداییمان موافق با این منهج هدایتگر (منهج سلف) باشد. پس از این نیز گام جدیدی را برندارید مگر پس از بازبینی و مرور نتایج گام قبلی و بررسی ثمرهی آن و آنچه که با آن و بر آن بوده است. آری، بررسی آنچه از کوتاهیها و ضعفها که در آن بوده، تا اینکه موانع و مشکلاتی که با آن مواجه شده، دانسته شود و تا اینکه بدانیم چگونه ممکن است بر این موانع در مسیر التزام به منهج سلف رضوان الله علیهم چیره شد؟
دوستان من، همهی این امور بدان سبب است که گامی را که منجر به مانعی در مسیرمان گردد و هیچگونه فایدهای نداشته باشد، تکرار نکنیم، یا اینکه به سبب آن بار دیگر دچار خطا نشویم و به نظر من، این از خطرناکترین تحدیاتی است که حرکت اسلامی معاصر با آن مواجه میباشد؛ و این به خاطر عدم استنتاج کامل خطاهای برخی از گروههایش در اینجا و آنجا میباشد که با بررسی خطاها و لغزشها از آنها بهرهمند نمیشود. و تردیدی نیست که این نیازمند دیدگاهی وسیع میباشد.
۴- معتقدم که این بند از قید و بندهای این منهج عملی از مهمترین بندها میباشد که عبارت است از: دوری از به کارگیری سلاح و اعمال زور به منظور تغییر اوضاع؛ چرا که همچنین این روش نوعی از شتابزدگی میباشد که منجر به ثمرهای که انتظار آن میرود نمیشود و سودمند نمیباشد. و این امری است که هریک از جوانان انقلابی که از الله ﻷمیخواهم آنها را حفظ کند، بایستی آنرا لحاظ کنند و در واقع این تلاشی است برای رسیدن به هدف از کوتاهترین راه، ولی صحیح نیست، بلکه عاقبت این امر و ضرر آن بسیار بزرگتر از همهی روشهای دیگر میباشد و تمنا دارم که از تجربههایی که بر امت گذشته، بهره بگیریم.
آری دعوتتان را علنی نشر دهید و مردم را علنا به اسلام دعوت دهید و قلوب را دگرگون سازید و آنرا از جاهلیت به سوی اسلام بازگردانید و این با سلاح اخلاق نیکو و ویژگیهای پسندیده و صفات پاکیزه و رفتار صادقانه و حکمت بلیغ و پند و اندرز نیکو میسر میگردد؛ و بعد از همهی این مراحل، در نتیجه و مقصود عجله نکنید، چرا که هرکس در رسیدن به چیزی قبل از موعد مقررش شتاب ورزد، با محروم شدن از آن مجازات میگردد و الله ﻷبا شتابزدگی احدی عجله نمیکند و هیچکس بر دینش و اولیائش از الله ﻷنسبت به آنها با غیرتتر نیست، پس بایستی که ما بذر صحیح را مطابق و موافق با کتاب و سنت بر اساس فهم سلف صالح امت، بکاریم و نتایج را به الله ﻷکه مالک تمامی امور است، واگذاریم.
در هدایت شدن مردم عجله نکنید و در هلاک شدن تکذیب کنندگان، از جانب الله متعال شتاب نورزید و بگویید: پروردگارا، بسیاری از مردم را دعوت دادیم، جز اندکی دعوتمان را استجابت نکردند؛ و نگویید: پروردگارا بسیار صبر کردیم پس چرا عذاب خود را بر ظالمان نازل نمیکنی؟ هرگز این در شان و منزلت ما نیست؛ و این امر مخصوص الله ﻷمیباشد و شایسته است که ادب را در برابر الله ﻷرعایت کنیم و تمام امور را به الله ﻷواگذاریم، که او هرچه بخواهد انجام میدهد. ﴿ لَا يُسَۡٔلُ عَمَّا يَفۡعَلُ وَهُمۡ يُسَۡٔلُونَ ٢٣ ﴾ [۲۱۷][الأنبیاء: ۲۳].
و دعوتها جز با قلوبی که متوجه الله ﻷبوده و در پی دنیا و کسب جاه و مقام نمیباشد و تنها با دعوت دادن، خواستار وجه الله ﻷو در پی رضای اوست اقامه نمیگردد. ﴿ قُلۡ هَٰذِهِۦ سَبِيلِيٓ أَدۡعُوٓاْ إِلَى ٱللَّهِۚ عَلَىٰ بَصِيرَةٍ أَنَا۠ وَمَنِ ٱتَّبَعَنِيۖ وَسُبۡحَٰنَ ٱللَّهِ وَمَآ أَنَا۠ مِنَ ٱلۡمُشۡرِكِينَ ١٠٨ ﴾[یوسف: ۱۰۸] «بگو: این راه من است که من (مردمان را) با آگاهی و بینش به سوی الله میخوانم و پیروان من هم (چنین میباشند) و الله را منزّه (از انباز و نقص و دیگر ناشایستیها) میدانم و من از زمره مشرکان نمیباشم (و کسی و چیزی را شریک الله نمیانگارم)».
﴿ وَٱلَّذِينَ جَٰهَدُواْ فِينَا لَنَهۡدِيَنَّهُمۡ سُبُلَنَاۚ وَإِنَّ ٱللَّهَ لَمَعَ ٱلۡمُحۡسِنِينَ ٦٩ ﴾[العنكبوت: ۶۹] «کسانی که برای (رضایت) ما به تلاش ایستند و در راه (پیروزی دین) ما جهاد کنند، آنان را در راههای منتهی به خود رهنمود (و مشمول حمایت و هدایت خویش) میگردانیم و قطعاً الله با نیکوکاران است (و کسانی که الله در صف ایشان باشد، پیروز و بهروزند)».
۵- بدانید که اسلام آمده تا همه چیز را به ما بیاموزد، حتی آداب قضای حاجت را؛ با وجود این آیا ممکن است که از وضع پایههایی سالم و قواعدی استوار به منظور بنای دولت و حکومتی بر مبنای اسلام، غفلت کرده باشد؟
بنابراین بر هریک از فرزندان بیداری اسلامی، به طور عام و بر هر حرکت اسلامی به طور خاص، واجب است که هیچ حرکت کوچک یا بزرگی نکند، مگر از خلال فهمی دقیق و درایت و بینشی عمیق بر اساس ضوابط و قواعد شرعی، چرا که موضوع دین میباشد.
در نتایج شتابزده عمل نکنید، چرا که هرکس در بدست آوردن چیزی قبل از فرا رسیدن موعد آن، عجله کند، با محروم شدن از آن، مجازات میگردد [۲۱۸].
یا جیل صحوتنا أعیذك أن أری
فی الصف من بعد الإخاء تمزقا
لـك فی كتـاب الله فجـر صادق
فاتبع هداه ودعك ممن فرقـا
لك فی رسولك قدوة فهو الذی
بالصدق والخلق الرفیع تخلفـا
یا جیل صحوتنا ستبقی شامخا
و لسوف تبقی بالتزامك اسمقا
«ای نسل انقلابی و بیدار ما، از الله ﻷمیخواهم که تو را پناه دهد، از اینکه ببینم که پس از برادری در صفوف از هم جدا گشتهاید. برایت در قرآن فجری صادق است، پس هدایت آنرا پیروی کن و کسی را که تفرقه انگیزی میکند رها کن. پیامبرت اسوه و الگوی توست که مزین به صدق و اخلاق والایی میباشد. ای نسل بیداری و انقلابی ما، بزرگ و باعزت خواهی ماند و با التزامت به دین، با عزت و بلند مرتبه خواهی ماند».
اما وصیت پایانی که تضرع و دعا میباشد:
و در پایان، از الله ﻷمیخواهم که ما را برای دین خودش به خدمت گرفته و چشمانمان را با نصرت اسلام و عزت مسلمین روشن گرداند و فرجامی نیکو روزیمان گرداند و نیز علم و فهم و عمل، روزیمان گرداند. و دین و کتاب و بندگان مومنش را نصرت و یاری دهد. براستی که او عهدهدار و سرپرست آن میباشد.
[۱۹۴] أضواء البیان (۴/۹۲، ۹۳). [۱۹۵] مجموع فتاوی ومقالات متنوعة (۱/۲۷۴). [۱۹۶] رساله «وجوب تحکیم شرع الله ونبذ ماخالفه» لسماحة الشیخ عبدالعزیز بن عبدالله (ص ۳۹ ومابعدها) ط دارالمسلم. [۱۹۷] المجموع الثمین (۱/۳۶). [۱۹۸] رساله تحکیم القوانین (ص ۵) ط دار المسلم. [۱۹۹] إعلام الموقعین (۱/۸۷، ۸۸). [۲۰۰] بیگمان کسانی که اموال یتیمان را به ناحق و ستمگرانه میخورند. [۲۰۱] أخرجه البخاری، کتاب التوحید، باب قوله تعالی: ﴿يُرِيدُونَ أَن يُبَدِّلُواْ كَلَٰمَ ٱللَّهِ﴾(۲۷۵۶) من حدیث أبی هریرة مرفوعاً وانظر صحیح البخاری (۳۴۷۸، ۳۴۸۱). [۲۰۲] مجموع الفتاوی لشیخ الإسلام (۳/۲۲۹- ۲۳۱) بتصرف یسیر. [۲۰۳] و این از آنروست که گاهی شخصی عملی را که در نصوص کفر نامیده شده، انجام میدهد اما با وجود ارتکاب آن عمل کفری، به سبب عذر به جهل و... کافر نمیگردد. (مترجم) [۲۰۴] مجموع الفتاوی، (۱۲/۴۱۳). [۲۰۵] انظر: محاسن التاویل للقاسمی (۵/۱۳۰۷). [۲۰۶] تفسیر القرطبی (لسورة الحجرات، ۲) (۱۶/۲۰۳). ط دارالکتب العلمیة. [۲۰۷] الرد علی البکری، لابن تیمیة (ص ۳۷۶). [۲۰۸] مجموع مؤلفات الرسائل الشخصیة (۵۸). [۲۰۹] مصباح الظلام فی الرد علی من کذب علی الشیخ الإمام ص ۲۹. للشیخ عبداللطیف بن عبدالرحمن بن حسن آل الشیخ. [۲۱۰] انظر: مصباح الظلام فی الرد علی من کذب علی الشیخ الإمام ص ۳۲۴، ۳۲۵. [۲۱۱] مجموع الفتاوی (۱۲/۴۷۸- ۴۸۹). [۲۱۲] رواه عبدالرزاق فی المصنف (۹/۲۴۰، ۲۴۳) وابن سعد فی الطبقات (۵/۵۶۰) والبیهقی فی السنن (۸/۱۶) وابن شیبه فی تاریخ المدینة (۳/۸۴۲،۸۴۳) وأوردها الحافظ ابن حجر فی الإصابة (۳/۲۲۰). [۲۱۳] مجموع الفتاوی (۱۱/۴۰۳). [۲۱۴] مجموع الفتاوی (۱۲/۱۸۰). [۲۱۵] بتصرف من القواعد المثلی فی صفات الله وأسمائه الحسنی للشیخ ابن عثیمین (۸۷، ۹۰) ط مکتبة السنة. [۲۱۶] أخرجه البخاری، کتاب الأدب، باب من کفر أخاه بغیر تأویل فهو کما قال (۶۱۰۴) ومسلم، کتاب الإیمان، باب بیان حال إیمان من قال لأخیه المسلم: یاکافر (حدیث ۶۰) (۱۱۱) واللفظ له. [۲۱۷] «خداوند در برابر کارهائی که میکند، مورد بازخواست قرار نمیگیرد (و بازپرسی نمیشود، و کسی حق خُرده گیری ندارد) ولی دیگران مورد بازخواست و پرسش قرار میگیرند (و در افعال و اقوالشان جای ایراد و سؤال بسیار است)». [۲۱۸] انظر: خواطر علی طریق الدعوة جراح وافراح، محمد حسان، طبعه دارالسلم ص ۱۸۴.
شامل مباحث ذیل:
مقدمه: اصـل ایـن شروط
مبحـث اول: شـرط علــم
مبحث دوم: شرط یقیــن
مبحث سوم: شرط قبــول
مبحث چهارم: شرط انقیاد
مبحث پنجم: شرط صـدق
در فصل گذشته بیان گردید که کلمهی توحید، تنها کلمهای که همچون سرعت تیر در قالب حروفی بر زبان جاری گردد، نمیباشد، آنهم در وقتی که بسیاری از کسانی که آنرا تکرار میکنند، غافل از شروط مهمی میباشند که کلمهی توحید بدانها مقید است و نیز از مقتضیات آن که واجب است مقرون به نطق آن باشند، غافل میباشند.
لذا کلمهی توحید منهجی شامل و کامل میباشد که تمامی جوانب زندگی را در برمیگیرد. پس کسی که آنرا با زبان بگوید و با قلب تصدیق کند و اعضا و جوارح وی بدان ملتزم گردد، کاملاً و با تمام جوانب مختلف حیاتش وارد دین الله ﻷشده است و پس از این در شان و منزلت وی نیست که تنها در بخشی از حیاتش ملتزم به احکام الله ﻷباشد و در جوانب دیگر، از عبودیت و بندگی برای الله ﻷعاری باشد و بدین ترتیب از روشها و برنامهها و اوضاع و قوانین دیگر انتخاب نموده و اختیار کرده و با آنها زندگی و حیاتش را تنظیم کند. براستی این شان کسی که «لا إله إلا الله» را بر زبان جاری کرده و معنای آنرا دانسته و مقتضای آنرا فهمیده باشد، نیست.
به حسن /گفته شد: برخی مردم میگویند: هرکس بگوید «لا إله إلا الله» وارد بهشت میشود؟ حسن گفت: هرکس لا إله إلا الله بگوید و حق و فرض آنرا ادا کند، وارد بهشت میشود [۲۱۹].
و به وهب بن منبه گفته شد: آیا مفتاح و کلید بهشت «لا إله إلا الله» نیست؟ وی در پاسخ گفت: هیچ کلیدی نیست مگر دارای دندانههایی میباشد، پس اگر با کلیدی که دارای دندانه بود، آمدی، درِ بهشت برایت باز میگردد وگرنه بهشت برایت گشوده نمیشود [۲۲۰].
و از قواعد مقرر در اصول فقه آن است که [۲۲۱]: «زمانیکه حکم و سبب یکی باشد، مطلق بر مقید حمل میگردد. پس هرگاه نصوصی مطلق ذکر گردد و نصوص دیگری که در حکم و سبب با آنها یکی باشد، ذکر گردد، نصوص مطلق بر نصوص مقید حمل میگردد».
و احادیث شریفی که در فضل توحید وارد شدهاند و بیانگر آن هستند که وارد شدن به بهشت و تحریم آتش، مرتبط به کلمهی اخلاص و توحید «لا إله إلا الله» میباشند، اینگونه احادیث، احادیث مطلق میباشند که احادیث مطلق دیگری در این مورد اشاره شده که آنها را مقید به شروطی کرده است.
به عنوان مثال: رسول الله جفرمودند: «مَنْ مَاتَ وَهُوَ یَعْلَمُ أَنَّهُ لا إله إلا الله، دَخَلَ الْجَنَّةَ»«هرکس بمیرد و بداند که هیچ معبود بر حقی جز خدای یگانه نیست، وارد بهشت میشود».
و نیز فرمودند: «أَشْهَدُ أَنْ لا إله إلا الله، وَأَنِّی رَسُولُ اللهِ، لَا یَلْقَى اللهَ بِهِمَا عَبْدٌ غَیْرَ شَاكٍّ فِیهِمَا، إِلَّا دَخَلَ الْجَنَّةَ». «گواهی میدهم که معبود بر حقی جز خدای یکتا وجود ندارد و من فرستاده و رسول خدا هستم، هر بندهای با این دو شهادت الله ﻷرا ملاقات کند و در آن تردیدی به دل راه ندهد، وارد بهشت خواهد شد».
و به ابوهریره سدر حدیثی طولانی فرمودند: «فَمَنْ لَقِیتُ مِنْ وَرَاءِ هَذَا الْحَائِطِ یَشْهَدُ أَنْ لا إله إلا الله مُسْتَیْقِنًا بِهَا قَلْبُهُ بَشَّرْتُهُ بِالْجَنَّةِ».«هرکس را که در پشت این دیوار ملاقات کردی که گواهی دهد: هیچ معبود بر حقی جز الله ﻷوجود ندارد و در دلش بدان یقین داشته باشد او را به داخل شدن در بهشت بشارت بده».
و نیز فرمودند: «مَا مِنْ أَحَدٍ یَشْهَدُ أَنْ لا إله إلا الله وَأَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللَّهِ، صِدْقًا مِنْ قَلْبِهِ، إِلَّا حَرَّمَهُ اللَّهُ عَلَى النَّارِ».«هرکس از ته قلب و از روی صداقت و اخلاص گواهی دهد که معبودی به حق جز الله ﻷنیست و محمد فرستادهی اوست، الله متعال آتش جهنم را بر او حرام میکند».
و فرمودند: «أَسْعَدُ النَّاسِ بِشَفَاعَتِی یَوْمَ القِیَامَةِ، مَنْ قَالَ لا إله إلا الله، خَالِصًا مِنْ قَلْبِهِ، أَوْ نَفْسِهِ». «نیکبختترین مردم نسبت به شفاعت من در روز قیامت، کسی است که از روی اخلاصی که برخاسته از قلبش باشد، بگوید: هیچ معبود به حقی جز الله ﻷنیست».
و فرمودند: «فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ حَرَّمَ عَلَى النَّارِ مَنْ قَالَ: لا إله إلا الله، یَبْتَغِی بِذَلِكَ وَجْهَ اللَّهِ ﻷ». «براستی الله ﻷآتش را بر گویندهی لا إله إلا الله که با گفتن آن خواستار دیدار وجه الله باشد، حرام گردانیده است».
همهی این احادیث شرطها و قیدهایی را که کلمهی توحید مقید به آنهاست، بیان میکند؛ و بیانگر آن است که کلمهی توحید، تنها کلمهای نیست که بر زبان جاری گردد، بلکه شرایط و قیدهایی دارد. و این شرطها و قیدها، بر اساس استقراء و استنباط و تتبع و بررسی در دلایل صحیح، از کتاب و سنت گرفته شده است. لذا خواهیم دید که برای هریک از این شروط، از کلام الله ﻷو احادیث صحیح رسول الله جآنچه که این شروط را تایید و ثابت میکند، میباشد و همهی آنها حقیقت توحید عملی را که شایسته است مردم بر آن باشند تاکید میکنند و بیانگر آنند که حقیقت توحید، مجرد جاری کردن کلمهی لا إله إلا الله بر زبان نمیباشد بلکه بایستی کسی که آنرا میگوید، نسبت به آن مخلص، صادق و عالم به شروط و مقتضیات و اوامر و نواهی و حدود آن باشد. یا به طور خلاصه، عالم به حرام و حلال آن یعنی آنچه را که حلال و حرام کرده، باشد؛ و قلبش بدان یقین داشته و بدان ایمانی جازم که هیچگونه شکی هرگز در آن راه ندارد، داشته باشد، چرا که ایمان به الله ﻷبدون علم یقینی، مفید و سودمند نمیباشد و یقین عبارت است از همهی ایمان؛ و بایستی به کلمهی توحید، التزام کامل داشته و آنرا در همهی امور زندگیاش قبول کند و به همراه همهی اینها، نهایت محبت با الله ﻷو رضایت از الله ﻷرا دارا باشد و با قلب و اعضا و جوارح به آنچه الله و رسولش جدوست دارند، متمایل باشد؛ گرچه آن چیز مخالف با هوی و هوس وی باشد؛ و نیز از هر آنچه الله و رسولش جنسبت به آن بغض و کراهت داشته آنرا ناپسند میدانند، اعراض و رویگردانی کند، گرچه هوی و هوسش بدان متمایل باشد.
این شرطها در این شعر زیبا جمع شده است:
وبشـروط سبعة قد قیدت
وفی النـصوص الوحی حقا وردت
فـإنه لـم ینـتفــع قـائلـها
بـالنطـق إلا حـیث یستكـملـهـا
العلـم والیقیــن والقبـول
والانــقـیـاد فــمادر مــا أقـــول
والـصـــدق والمـحـبــة
والإخـلاص وفقك الله لما أحبــه
«کلمهی توحید مقید به شروط هفتگانه میباشد که در نصوص وحی وارد شدهاند. پس تنها نطق به کلمهی توحید گویندهاش را نفع نمیرساند، مگر زمانیکه شروط آنرا کامل گرداند. که این شروط عبارتند از: علم و یقین و قبول و انقیاد و صدق و محبت و اخلاص؛ الله ﻷتو را در آنچه که دوست دارد، موفق بگرداند».
این شروط هفتگانه را شیخ حافظ ابن احمد حکمی [۲۲۲]/در کتاب ارزشمندش، «معارج القبول بشرح سلم الوصول إلى علم الأصول فی التوحید» ذکر کرده است. بزودی به هریک از این شرطها میپردازیم، تا توحید عملی را توضیح دهیم که واجب است به صورت حقیقی در حیات امت، در وقتی که اهل توحید در آن غریب شدهاند، ایجاد گردد. آنهم در وسط جاهلیت جاهلانی که همهی استعدادها و امکانات مادی و معنوی را برای مبارزه با توحید و اهل آن در قالب طرح و نقشههایی خبیث و بدنهاد به منظور جاهل کردن مسلمانان به حقیقت توحید، بسیج کردهاند تا با این تلاش حقیقت توحید را از زندگی و حیات مردم و واقعیتی که در آن هستند، کاملا جدا کنند.
[۲۱۹] أخرجه الشجری، فی الأمالی (۶) وعزاه ابن بطال فی شرحه لصحیح البخاری (۱/۲۲۰) للطبری. [۲۲۰] أخرجه البخاری، معلقا، کتاب الجنائز، باب من کان آخر کلامه «لا إله إلا الله» (فتح، ۳/۱۳۱۱) ووصله فی التاریخ الکبیر (۱/۹۵) وأبو نعیم فی الحلیة (۴/۶۶) والبیهقی فی الأسماء والصفات ص ۱۹۰ وإسحاق بن راهویه فی مسنده کما فی المطالب العالیة (۲۹۷۲) وحسنه ابن حجر /. [۲۲۱] انظر: المستصفی للغزالی (۲۶۲) والإحکام للآمدی (۳/۴ وما بعدها) ومذکرة أصول الفقه علی روضة الناظر: للشنقیطی (۴۱۱) ط دارالیقین. [۲۲۲] شیخ حافظ ابن احمد بن علی حکمی یکی از علمای کشور عربستان میباشد. وی عالمی از علمای منطقهی جنوب (تهامه) میباشد که در ۲۴ رمضان در سال ۱۳۴۲هـ،۱۹۴۲ م در روستای السلام از توابع شهر (المضایا) در جنوب شرقی شهر جازان متولد شد. در خانهای صالح رشد کرد سپس علم را از شیخ بزرگوارش عبدالله قرعاوی /آموخت. در طلب علم نبوغ خاصی داشت بگونهای که چون به سن ۱۹ سالگی رسید، شیخش از وی خواست تا کتابی در باب توحید تالیف کند و از او خواست تا کتاب به صورت شعر باشد تا حفظ آن برای طلاب آسان باشد. بدین ترتیب منظومهی ارزشمندش، «سلم الوصل إلى علم الأصول فی التوحید» را نگاشت. و مورد تحسین استادش و علمای معاصر بود. پس از این تالیف در مبحث حدیث و فقه و سیره و علم میراث و دیگر علوم، شروع به تالیف کرد و سرانجام در بهار زندگیاش درحالیکه ۳۵ سال از عمر مبارکش میگذشت در سال ۱۳۷۷ هـ به ملاقات پروردگارش شتافت. الله ﻷاز او قبول کرده و ما و او را به همراه سید و آقای داعیان جمع بفرماید. بنگر: معارج القبول (۱/۳۳۱- ۳۳۸ ط. نزار). [کتاب ارزشمند ایشان «اعلام السنة المنشوره لاعتقاد الطائفة الناجیة المنصورة» که اعتقاد اهل سنت و جماعت را در قالب سوال و جواب مطرح میکند با عنوان «فرازهایی از عقیده اهل سنت و جماعت» به فارسی ترجمه شده است. (مترجم)]
«لا إله إلا الله» یعنی: هیچ پرستش شونده و معبود بحقی، جز خداوند بلندمرتبه در عالم هستی وجود ندارد.
کلمهی «لا إله إلا الله» بر دو رکن اساسی استوار است:
رکنی که متضمن جانب نفی مطلق، برای وجود معبودی است که شایستگی آنرا داشته باشد که در چیزی پرستش شود و مقصود از قسمت نخست شهادت توحید «لااله..». نیز همین است.
رکن دیگری که متضمن جانب اثبات است؛ اثبات آن که معبود بحق، تنها الله یکتا و بلندمرتبه است و منظور و مقصود از قسمت دوم شهادت توحید «الاالله» نیز همین است.
هرگاه بعد از حرف نفی (لا)، حرف استثنای (إلا) بیاید، نشانگر نهایت حصر و قصر برای آن معبود بحقی است که همان خداوند بلندمرتبه و یگانهی بدون شریک است.
از این تعریف ملاحظات و تحلیلهای زیر را استنباط مینماییم:
۱- هر کسی (تنها) به جانب نفی شهادت توحید، بدون جانب اثبات آن روی بیاورد، مومن نمیشود و همچنین هرآنکه (صرفاً) به جانب اثبات شهادت توحید، بدون جانب نفی آن روی بیاورد، مؤمن نمیگردد؛ و انسان مؤمن نمیشود مگر آن که هر دو رکن نفی و اثبات را با هم، در اعتقاد و قول و عمل (خویش)، در ظاهر و باطن به جای آورد.
همچنان که خداوند بلند مرتبه در مورد اصحاب کهف میفرماید: ﴿ وَإِذِ ٱعۡتَزَلۡتُمُوهُمۡ وَمَا يَعۡبُدُونَ إِلَّا ٱللَّهَ فَأۡوُۥٓاْ إِلَى ٱلۡكَهۡفِ ﴾[الكهف: ۱۶] «و چون از این قوم جدا میشوید و از چیزهایی که میپرستند به جز الله کنارهگیری میکنید (و حساب خود را از قوم خویش و معبودهای دروغین آنان جدا میسازید) پس به غار پناهنده شوید (و دین خویش را نجات دهید)».
اصحاب کهف هر دو رکن «لا إله إلا الله» را به طور همزمان به کار بستند: کنارهگیری از مشرکین و آنچه از طاغوتها و خدایان دروغین که پرستش میشدند... اما از عبادت خدای پاک و منزه دوری نکردند؛ چون تنها خدای یکتا شایستهی عبادت کردن است و واجب است که طاعت و عبادت صرفاً برای او انجام گیرد.
و همچنین خداوند بلندمرتبه از( زبان) پیامبرش، ابراهیم ÷میفرماید: ﴿ وَإِذۡ قَالَ إِبۡرَٰهِيمُ لِأَبِيهِ وَقَوۡمِهِۦٓ إِنَّنِي بَرَآءٞ مِّمَّا تَعۡبُدُونَ ٢٦ إِلَّا ٱلَّذِي فَطَرَنِي فَإِنَّهُۥ سَيَهۡدِينِ ٢٧ ﴾[الزخرف: ۲۶-۲۷] «و آن گاه که ابراهیم خلیل به پدر و قوم مشرک خود گفت: من از آنچه که شما آنها را پرستش میکنید بیزاری میجویم، به جز از (عبادت) خدایی که مرا آفرید و حتما من را هم به دین حق راهنمایی و به راه نیکبختی هدایت میکند».
باز پروردگار بلندمرتبه از (زبان) پیامبرش، ابراهیم ÷میفرماید: ﴿ قَالَ أَفَرَءَيۡتُم مَّا كُنتُمۡ تَعۡبُدُونَ ٧٥ أَنتُمۡ وَءَابَآؤُكُمُ ٱلۡأَقۡدَمُونَ ٧٦ فَإِنَّهُمۡ عَدُوّٞ لِّيٓ إِلَّا رَبَّ ٱلۡعَٰلَمِينَ ٧٧ ﴾[الشعراء: ۷۵-۷۷] «آیا (میدانید که چه کار میکنید و) میبینید که چه چیز را پرستش میکنید؟ هم شما و هم پدران پیشین شما، همهی آنها (که شما معبود خود میدانید) به جز پروردگار جهانیان، دشمن من هستند».
به این ترتیب ابراهیم ÷دشمنی و کنارهگیری خود را از تمام خدایان باطلی که پرستش میشدند، اعلان کرد و عبادات و موالاتش را صرفاً برای خداوند بلند مرتبهای که تنها او معبود بحق است، خالص گردانید.
این آیات و آیات دیگری از این قبیل، بیانگر آن است که مشرکین در گذشته، خداوند بلندمرتبه را پرستش میکردند، ولی در عباداتشان او را با معبود دیگری به طور همزمان شریک قرار میدادند ... بنابراین اگر (ابراهیم و دیگر پیامبران †از همهی آنچه قومشان عبادت میکردند اعلام برائت مینمودند و آفریدگار پاک و منزه را که (تنها او) سزاوار عبادت کردن است مستثنی نمیکردند، این اعلام بیزاری (آنان) شامل همهی آنچه (از طرف ایشان) مورد پرستش قرار میگیرد، اعم از خدای بلندمرتبه... و دیگر معبودهای (دروغین و باطل) میشد.
۲- مقصود ما از آوردن کلمهی «بحق» در تعریف و معنی«لا إله إلا الله» برای آن است که با این قانون مهم، خدایان دروغین و باطلی که به جای خداوند بلندمرتبه پرستش میشوند با نداشتن نشانه و علامت «حق بودن» در توصیف آنها، موجودیت معبودی آنان بگونهای که مستحق عبادت شدن باشند، از بین میرود... بنابراین هرگاه این خدایان دروغین باطل، به جای خداوند بلندمرتبه مورد عبادت قرار بگیرند، شایستگی هیچگونه پرستشی را که در حیطهی عبادت باشد ندارند، چون این (معبودان دروغین) مالک حقیقی نیستند؛ ویژگیها و صفاتی که آنها را به درجهی الوهیت برساند، ندارند و به همین خاطر انجام عبادت برای آنان به جای الله یا همراه او جایز نمیباشد.
بنابراین، اگر گفته شود: آیا در هستی به غیر از خداوند بلندمرتبه، معبودها و طواغیت دیگری که مورد عبادت قرار گیرند، یافت میشوند...؟
(در پاسخ) به آنها میگوییم: (آری) خدایانی یافت میشوند اما صاحب ویژگیها و صفات الوهیت نمیباشند ... و هرگاه هم مورد پرستش واقع شوند، آن پرستش، باطل و نادرست است. و شهادت توحید «لا إله إلا الله» وجود خدایان (دروغین و باطل) را در هستی به طور مطلق نفی نمیکند، بلکه نفی مطلق خدایان و معبودانی میکند که مستحق (داشتن) خصوصیات الوهیت، به صورتی که شایستگی پرستش به جای خداوند بلندمرتبه یا همراه او را داشته باشند» [۲۲۴].
پس قسمت نخست شهادت توحید «لا إله إلا الله» یعنی: معبودی بحق جز الله نیست و او خدای حقی است که دارندهی ویژگیها و صفات الوهیت میباشد و کسی است که مستحق آن است که به تنهایی و بدون هیچ شریکی پرستش شود و کسی است که بر همهی بندگان واجب است تمامی آنچه را که در حیطهی عبادت شرعی است، برای وی انجام دهند.
۳- با این تعریف و تفسیر برای شهادت توحید، میتوانیم به باطل بودن (نظریهی) کسانی که - و چه بسا در روزگار ما هم بسیارند - شهادت توحید را صرفاً به توحید ربوبیت، تعریف و تفسیر میکنند، پی ببریم.
از جملهی گفتارشان در معنا و تعریف شهادت توحید «لا إله إلا الله» این (عبارات) است: آفریننده، زیان رساننده، سود دهنده، روزی بخشنده، میراننده، زنده کننده و فرمانروایی جز خداوند پاک و منزه نیست...! اگر چه خداوند بلند مرتبه متصف به تمامی این اوصاف است و همهی این معانی حق است اما این (معانی) در برگیرندهی تمام معانی مورد نظر شهادت توحید نمیباشد...! حتی مشرکین هم در گذشته اینگونه معنی کردن «لا إله إلا الله» را قبول داشتند و به این سبب با انبیاء مخالفت نمیکردند، بلکه در این (مسأله) که تنها خدای یکتا سزاوار و شایستهی عبادت کردن است، مخالف بودند. آنها با علم و اقرار به این که تنها خدای یکتا، آفریننده، فرمانروا، زیان رساننده و سود دهنده است، عباداتشان را برای خدایان (ساختگی و دروغین) و طاغوتها و بتهایشان به جای خداوند یگانه و بلندمرتبه انجام میدادند...! به این خاطر کافر و مشرک بودند و از سوی انبیا و رسولان-صلوات الله وسلامه علیهم- مستحق جهاد و قتال شدند.
همچنان که خداوند بلندمرتبه در مورد آنها میفرماید: ﴿ وَلَئِن سَأَلۡتَهُم مَّنۡ خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ لَيَقُولُنَّ ٱللَّهُۚ ﴾[لقمان: ۲۵] «هرگاه از آنان (که معتقد به شرکاء هستند) بپرسی: چه کسی آسمانها و زمین را آفریده است؟ حتما میگویند: الله».
و الله متعال میفرماید: ﴿ قُل لِّمَنِ ٱلۡأَرۡضُ وَمَن فِيهَآ إِن كُنتُمۡ تَعۡلَمُونَ ٨٤ سَيَقُولُونَ لِلَّهِۚ قُلۡ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ ٨٥ ﴾[المؤمنون: ۸۴-۸۵] «بگو، زمین و کسانی که در آن هستند از آن کیست اگر میدانید؟ خواهند گفت: از آن الله، بگو: پس چرا نمیاندیشید و یادآور نمیشوید».
با این همه، از این جهت که عبادتشان را برای غیرالله انجام میدادند، مشرک بودند.
بنابراین کسی که شهادت توحید را بر زبان آورد و مقصودش صرفاً ربوبیت باشد، حقانیت شهادت توحید را آنگونه که الله و رسولش جبه آن فرمان دادهاند، ادا نکرده است تا در روز قیامت به او نفع برساند؛ و بدون هیچ شک و تردیدی از جمله مشرکین میباشد.
۴- شهادت توحید (لا إله إلا الله) شامل هر سه نوع از انواع توحید سه گانه میباشد؛ توحید الوهیت، توحید ربوبیت و توحید اسماء و صفات.
جنجال برانگیزان اهل ارجاء (مرجئههای عصر) ادعا میکنند که داعیان توحید در این روزگار، نوع چهارمی از توحید را آوردهاند که قبلا از کسی از آنان سابقه نداشته است و آنرا «توحید حاکمیت» نام نهادهاند...!
میگویم: این (نظر با توجه به دلایلی که) بعدا ذکر میشود، دروغ و ظلمی در حق داعیان توحید است ... اتهام آنها را به چند طریق رد مینمایم:
الف) همانا این نوع از توحید که به توحید حاکمیت نامگذاری شده است، ایمان و دین فرد جز با (انجام) آن صحت نمییابد و معنای آن هم یکتا و یگانه قرار دادن خداوند بلندمرتبه در حاکمیت و قانونگذاری است و (در حقیقت) حاکمیت قدری و شرعی همه از آن خداوند بلندمرتبه است و کسی از آفریدههایش (حق) شراکت در آنرا ندارد. و همانگونه که آفرینش و تدبیر همهی امور از آن خداست، حاکمیت و دستور هم، همه از آن اوست ... و در (اثبات) این معنی، نصوص شرعی زیادی وارد است، از آن جمله:
الله متعال میفرماید: ﴿ إِنِ ٱلۡحُكۡمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعۡبُدُوٓاْ إِلَّآ إِيَّاهُۚ ذَٰلِكَ ٱلدِّينُ ٱلۡقَيِّمُ وَلَٰكِنَّ أَكۡثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعۡلَمُونَ ٤٠ ﴾[یوسف: ۴۰] «فرمانروایی از آن الله است و بس (این اوست که بر کائنات حکومت میکند و از جمله؛ عقاید و عبادات را وضع مینماید) الله دستور داده است که جز او را پرستش نکنید. این دین راست و ثابتی است (که ادله و براهین نقلی و عقلی بر صدق آن گواهند) ولی بیشتر مردم نمیدانند (که حق این است و غیر این، پوچ و ناروا است)».
و نیز الله متعال میفرماید: ﴿ وَلَا يُشۡرِكُ فِي حُكۡمِهِۦٓ أَحَدٗا ٢٦ ﴾[الكهف: ۲۶] «در فرمان دهی و قضاوت خود کسی را شریک نمیکند».
و نیز میفرماید: ﴿ وَٱللَّهُ يَحۡكُمُ لَا مُعَقِّبَ لِحُكۡمِهِۦۚ ﴾[الرعد: ۴۱] «الله فرمان میراند و فرمانش هیچگونه مانعی (مقابل) ندارد».
و نیز فرموده است: ﴿ أَفَحُكۡمَ ٱلۡجَٰهِلِيَّةِ يَبۡغُونَۚ وَمَنۡ أَحۡسَنُ مِنَ ٱللَّهِ حُكۡمٗا لِّقَوۡمٖ يُوقِنُونَ ٥٠ ﴾[المائدة: ۵۰] «آیا (آن فاسقان از پذیرش حکم تو طبق آنچه الله نازل کرده است، سرپیچی میکنند و) جویای حکم جاهلیت (برخاسته از هوی و هوس) هستند؟ چه کسی برای افراد معتقد، بهتر از الله حکم میکند؟».
و نیز الله متعال فرمودند: ﴿ إِنَّ ٱللَّهَ يَحۡكُمُ مَا يُرِيدُ ١ ﴾[المائدة: ۱] «الله هر چه را بخواهد (و مصلحت بداند) حکم میکند».
و نیز فرموده است: ﴿ وَمَا ٱخۡتَلَفۡتُمۡ فِيهِ مِن شَيۡءٖ فَحُكۡمُهُۥٓ إِلَى ٱللَّهِ ﴾[الشوری: ۱۰] «اگر در مورد چیزی (از امور دنیا یا دین) اختلاف پیدا کردید، قضاوت و حکم آنرا به الله ارجاع دهید».
و نیز فرموده است: ﴿ وَإِنۡ أَطَعۡتُمُوهُمۡ إِنَّكُمۡ لَمُشۡرِكُونَ ١٢١ ﴾[الأنعام: ۱۲۱] «ای پیامبر، اگر از آنان اطاعت کنید، بیگمان شما (هم مثل ایشان) مشرک خواهید بود».
و نیز فرموده است: ﴿ فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤۡمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيۡنَهُمۡ ثُمَّ لَا يَجِدُواْ فِيٓ أَنفُسِهِمۡ حَرَجٗا مِّمَّا قَضَيۡتَ وَيُسَلِّمُواْ تَسۡلِيمٗا ٦٥ ﴾[النساء: ۶۵] «اما، نه به پروردگارت سوگند که آنان مومن به شمار نمیآیند تا (اینکه) تو را در اختلافات و درگیریهای خود به داوری نطلبند و سپس ملالی در دل خود از داوری تو نداشته و کاملاً تسلیم (قضاوت و داوری تو) باشند».
در حدیث صحیحی از رسول الله جروایت است که فرمودند: «إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَكَمُ، وَإِلَیْهِ الْحُكْمُ» [۲۲۵]همانا الله (خود) داور است و حکم (و قضاوت) هم به او بر میگردد.
نصوص شرعی دیگری که بر این نوع از توحید دلالت کند، بسیار است، هرکس آنرا رد کند، ایمان را به طور کامل رد کرده است و لازمهی (نپذیرفتن این نوع از توحید) آن است که تمامی نصوص مذکور پیشین و غیر از آنرا نیز رد مینماید.
ب) همچنان که قبلاً نیز بحث شد، لازمهی اعتبار توحید حاکمیت به آن معنا نیست که به عنوان قسم چهارم توحید، به اقسام سهگانهی معروف توحید اضافه شود و کسی هم چنین چیزی نگفته است، بلکه تمامی اهل علم، (قسمت عمدهای از) توحید حاکمیت را در توحید الوهیت جای میدهند و نیز برخی قسمتهای آن در توحید ربوبیت و توحید اسماء و صفات قرار میگیرد.
اما با افزایش شرک در امت، از جهت حکم نمودن به غیر آنچه الله متعال نازل نموده است و نیز داوری و قضاوت را نزد قوانین طاغوت بردن، لازم گردید که داعیان (توحید)، برای آگاه نمودن عامهی مردم به این نوع از توحید (توحید حاکمیت) به طور مستقل از آن بحث کنند. و این (جدا کردن توحید حاکمیت از اقسام سهگانهی معروف توحید) مانند آن است که کسی دریابد، مردم از جهت مسائلی مانند استغاثه، محبت، طاعت، فروتنی، خضوع و... دچار شرک و تفریط شدهاند و به آنها بگوید: توحید طلب و دعا یا توحید محبت و طاعت یا توحید فروتنی و خضوع و ... را برای الله به جا آورید و خالصانه آنرا (برای او) مراعات کنید. و این گفتهی درستی است و کتابهای علما از امثال اینگونه جملهها و تعابیر انباشته است، ولی کسی نمیگوید: این علما، توحید چهارم یا پنجم یا ششم ... را آوردهاند. چون گفتههایشان از چارچوب اقسام سهگانهی معروف توحید خارج نمیشود و اگر به طور اختصاصی و تفصیلی در مورد توحید حاکمیت بحث میکنند، به خاطر اهمیت و نیاز مردم به آن است و اینگونه (شرح و توضیحها) ضرری ندارد.
انسانهای زیادی در این روزگار هستند که اگر به آنها بگویی: به توحید الوهیت پایبند باشید، معنی و مقصود تو را نمیفهمند و این سبب میشود که توحید الوهیت را برای او توضیح دهید و بگویی: توحید دعا و طلب و قصد و نیت را مراعات کن و توحید محبت را بر خود لازم بدان ... و محبوب ذاتی را تنها همان خدای بلند مرتبه بدانید و بس؛ و توحید طاعت (و فرمانبرداری از خداوند) را نیز مراعات کن؛ در مورد توحید حاکمیت نیز چنین است و هرگاه مردم را ببینی که به جای حکم به شریعت و دستورات خداوند به قوانین و احکام طاغوت روی آوردهاند (لازم میشود که آنها را بر حذر دارید و بگویی:) حاکمیت را تنها از آن خدای یگانه بدانید.
[۲۲۳] به نقل از کتاب شروط لا إله إلا الله نوشتهی مصطفی حلیمه ص ۲۵-۳۷. (مترجم) [۲۲۴] آیهی مبارکهی ﴿ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلۡحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدۡعُونَ مِن دُونِهِ ٱلۡبَٰطِلُ وَأَنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلۡعَلِيُّ ٱلۡكَبِيرُ ٣٠﴾[لقمان: ۳۰] این موضوع را به روشنی بیان میکند. [۲۲۵] أخرجه أبوداود، کتاب الأدب، باب فی تغییر اسم القبیح (۴۹۵۵) والنسائی فی کتاب آداب القضاة، (۵۳۸۷) وصححه الألبانی.
شرط: علمای اصول، شرط را به چیزی تعریف کردهاند که وجود چیزی متعلق به وجود آن باشد و برای وجودش لزومی به وجود چیز دیگری نباشد، اما با عدم وجودش، عدم وجود آن چیز ثابت گردد.
به عنوان مثال: یکی از شروط «لا إله إلا الله» «نطق و اقرار» است و «لا إله إلا الله» بدون وجود آن، تحقق و صحت نمییابد؛ ولی وجود نطق و اقرار به تنهایی مستلزم وجود بقیهی شروط نیست [۲۲۷].
و به همین ترتیب، بقیهی شروط «لا إله إلا الله» که انشاءالله به تفصیل در مورد هرکدام بحث خواهیم کرد، وجود هریک شرطی برای صحت توحید است. و شرط صحت شهادت توحید (لا إله إلا الله) مستلزم وجود تمامی این شروط است و در صورت عدم یکی از این شروط، وجود (کامل) لا إله إلا الله به طور مستقیم منتفی میشود و به صاحبش سودی نمیرساند و برای تحقق «لا إله إلا الله» و تحقق نفع رسانی آن، چارهای جز تحقق کامل و بدون نقص شروط و ارکان آن وجود ندارد [۲۲۸].
و اکنون بحث تفصیلی شروط «لا إله إلا الله» را آغاز میکنم، چیزی که شما را به خاطر آن، به این بحث مهم دعوت نمودهایم.
[۲۲۶] به نقل از کتاب شروط لا إله إلا الله ص ۳۷ (مترجم). [۲۲۷] یک مثال ساده: نماز خواندن، بدون وضو گرفتن باطل است ولی بعداز وضو گرفتن، شرط نیست که فرد نماز بخواند، شاید قرآن بخواند. [۲۲۸] به عبارتی سادهتر: وجود هر کدام از شروط «لا إله إلا الله» لازم است ولی کافی نیست؛ اما شرط لازم و کافی صحت شهادت توحید، تحقق کامل و بدون نقص شروط «لا إله إلا الله» میباشد.
مقصود از علم به معنا و مفهوم کلمهی توحید، علم بدان از هر دو جنبهی نفی و اثبات میباشد که منافی جهل به کلمهی توحید میباشد.
الله ﻷمیفرماید: ﴿ فَٱعۡلَمۡ أَنَّهُۥ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّهُ ﴾[محمد: ۱۹] «بدان که قطعاً هیچ معبود به حقی جز الله وجود ندارد».
و نیز میفرماید: ﴿ إِلَّا مَن شَهِدَ بِٱلۡحَقِّ ﴾[الزخرف: ۸۶] یعنی: مگر کسانی که شهادت به لا إله إلا الله دهند ﴿ وَهُمۡ يَعۡلَمُونَ ٨٦ ﴾درحالیکه در قلبهایشان معنای آنچه را که بر زبانشان جاری کردهاند، درک میکنند.
و الله ﻷمیفرماید: ﴿ شَهِدَ ٱللَّهُ أَنَّهُۥ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ وَٱلۡمَلَٰٓئِكَةُ وَأُوْلُواْ ٱلۡعِلۡمِ قَآئِمَۢا بِٱلۡقِسۡطِۚ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡحَكِيمُ ١٨ ﴾«خداوند گواهی میدهد که هیچ معبود بر حقی جز او نیست و نیز گواهی میدهد که او دادگری میکند و فرشتگان و اهل علم نیز گواهی میدهند که هیچ معبود بر حقی جز او نیست و او عزیز و حکیم است».
و نیز میفرماید: ﴿ هَلۡ يَسۡتَوِي ٱلَّذِينَ يَعۡلَمُونَ وَٱلَّذِينَ لَا يَعۡلَمُونَۗ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُوْلُواْ ٱلۡأَلۡبَٰبِ ٩ ﴾[الزمر: ۹] «آیا آنهایی که میدانند با آنهایی که نمیدانند برابرند؟ تنها خردمندان پند میپذیرند».
و میفرماید: ﴿ إِنَّمَا يَخۡشَى ٱللَّهَ مِنۡ عِبَادِهِ ٱلۡعُلَمَٰٓؤُاْ ﴾[فاطر: ۲۸] «هر آینه از میان بندگان خدا تنها دانشمندان از او میترسند».
و میفرماید: ﴿ وَتِلۡكَ ٱلۡأَمۡثَٰلُ نَضۡرِبُهَا لِلنَّاسِۖ وَمَا يَعۡقِلُهَآ إِلَّا ٱلۡعَٰلِمُونَ ٤٣ ﴾[العنكبوت: ۴۳] «و این مثالهایی هستند که ما برای مردم میزنیم و جز دانایان آنرا درک نمیکنند».
و در احادیث از عثمان سروایت است که رسول الله جفرمودند: «مَنْ مَاتَ وَهُوَ یَعْلَمُ أَنَّهُ لا إله إلا الله، دَخَلَ الْجَنَّةَ» [۲۲۹]. «هر آنکه در حالی بمیرد که میداند هیچ معبود به حقی جز الله نیست که لایق و شایسته عبادت باشد، داخل بهشت میشود».
میگویم (مولف): این کلامی مجمل در باب شرط علم میباشد که نیاز به کمی توضیح و تفصیل در مورد علم به صفت عام آن و علم به لا إله إلا الله به صورت خاص دارد.
امام ابن قیم /میگوید: «علم عبارت است از آنچه که بر آن اقامهی دلیل میشود، و سودمندترین آن، آنچه که رسول الله جبا آن آمده است میباشد. و علم حیات قلبها و نور خردها و شفاء دلها و چمنزار عقول و لذت ارواح، همدم و همیار وحشت زدگان و راهنمای سردرگمان و میزانی است که با آن اقوال و اعمال و احوال ارزیابی میشود. و علم، حاکم جداکنندهی شک و یقین، گمراهی و هدایت، درستی و کجی میباشد. با علم الله ﻷشناخته شده و عبادت میگردد و با آن ذکر شده و به یگانگی پرستش میشود. با علم حمد و ستایش الله جلجلاله و بزرگی او گفته میشود. با علم رهروان به سوی حق جلجلاله هدایت میشوند. از طریق علم کسانی که به سوی حق جلجلاله در حرکتاند، بدو میرسند. و از درب علم قاصدان به سوی او وارد میشوند. با علم شرایع و احکام دانسته شده و حلال از حرام مشخص میگردد. با علم است که صلهی ارحام صورت میگیرد. با علم است که مرضیات دوست دانسته میشود و با شناخت و پیروی از آنهاست که طولی نمیکشد که به الله جلجلاله رسیده میشود. علم امام است و عمل ماموم. علم رهبر است و عمل تابع. علم دوست زمان غربت است و هم صحبت در خلوت و همدم در زمان وحشت. علم برطرف کنندهی شبهه است، ذکر آن تسبیح و بحث از آن جهاد و طلب آن قربت و بخشش آن صدقه و مُدارست آن برابر با نماز و روزه و نیاز بدان بسیار بزرگتر و مهمتر از نیاز به آب و غذا میباشد.
امام احمد /میگوید: مردم به علم بیشتر از آب و غذا نیاز دارند، چرا که شخص در روز، یک یا دو بار به آب و غذا احتیاج دارد، درحالیکه نیاز وی به علم به تعداد نفسهایش میباشد» [۲۳۰].
آری، براستی برترین آنچه در این دنیا خواسته میشود، علم شرعی میباشد و الله ﻷپیامبرش جرا امر کرده تا درخواست افزونی در علم کند، الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَقُل رَّبِّ زِدۡنِي عِلۡمٗا ١١٤ ﴾[طه: ۱۱۴] «و بگو: پروردگارا، بر دانشم بیافزای». چرا که علم مقدم بر قول و عمل میباشد. و امام بخاری در صحیحش بابی تحت این عنوان ذکر کرده است: «بَابٌ: العِلْمُ قَبْلَ القَوْلِ وَالعَمَلِ»علم قبل از قول و عمل؛ چرا که علم شرط صحت قول و عمل میباشد و آن دو تنها با وجود علم، معتبر میباشند. و علم بر هر دوی آنها مقدم میباشد. چرا که علم، تصحیح کنندهی نیتی است که تصحیح کننده قول و عمل میباشد. همانطور که ابن منیر میگوید و همانطور که حافظ در «الفتح» آنرا نقل کرده است» [۲۳۱].
اهمیت این شرط [۲۳۲]از آن جهت برای ما روشن میشود که در موضوع توحید، بر عمل مقدم میشود و در حقیقت لازمهی عمل کردن به کلمهی توحید میباشد، چون عمل نمودن به توحید جز با شناخت معنای کلمه توحید میسر نمیشود. و علم و شناخت در هر چیزی بر عمل نمودن به آن مقدم میشود و عکس آن صحیح نمیباشد. و هرکس این قاعده را برعکس نماید و عمل را بر علم و شناخت مقدم نمایدف بدون بینش و آگاهی و از روی جهل و نادانی الله متعال را پرستش نموده است. والعیاذ بالله این مساله وی را به انحراف و گمراهی و بدعت در دین میکشاند. و هر فردی که نتواند علم و معرفت به معنای کلمهی توحید را پیدا کند، به ناچار از عمل نمودن به آن نیز محروم میشود. به همین سبب صحابه کرام به خاطر اهمیت و اولویت توحید، به فراگیری آن قبل از هر علم دیگری توجه میکردند. همچنان که در حدیثی از جندب بن عبدالله سروایت شده که فرمود: ما جوانانی بودیم که رسول الله جقبل از آموختن قرآن به ما ایمان - یعنی توحید - را آموزش میداد و سپس قرآن را به ما آموخت تا ایمانمان را بیشتر کند [۲۳۳]. و رسول الله جهرگاه یکی از اصحاب را برای دعوت کردن به اسلام به جایی میفرستاد به او دستور میداد که در آغاز، اهل آن دیار را قبل از هر چیزی به سوی توحید فراخواند. همچنان که در حدیثی متفق علیه آمده است که رسول الله جآنگاه که معاذ بن جبل سرا به سوی سرزمین یمن روانه نمود، به او فرمود: «إِنَّكَ تَقْدَمُ عَلَى قَوْمٍ أَهْلِ كِتَابٍ، فَلْیَكُنْ أَوَّلَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَیْهِ عِبَادَةُ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ، - وفی روایة: «لا إله إلا الله» فَإِذَا عَرَفُوا اللهَ، فَأَخْبِرْهُمْ أَنَّ اللهَ فَرَضَ عَلَیْهِمْ خَمْسَ صَلَوَاتٍ فِی یَوْمِهِمْ وَلَیْلَتِهِمْ....» [۲۳۴]. «تو پیش مردمانی خواهی رفت که اهل کتاب هستند؛ پس اول کاری که میکنی باید آنان را به عبادت الله متعال – و در روایتی دیگر آمده است «لا إله إلا الله» – دعوت کنی، وقتی که الله متعال را به درستی شناختند، پس از آن به ایشان بگو: الله متعال در هر شبانه روز پنج نماز را بر شما واجب کرده است».
مقصود رسول الله جاز فرمودهی «فَإِذَا عَرَفُوا اللهَ»به معاذ بن جبل ساین است که: هرگاه آن اهل کتاب، الله متعال را با اسماء و صفات و ویژگیهایش شناختند و حق توحید و یکتاپرستی پروردگار را به خوبی ادا کردند و در این زمینه تو را اطاعت نمودند، آنگاه آنها را با خبر کن که الله متعال در هر شب و روزی پنج نماز را بر شما فرض کرده است. رهنمود این حدیث در واقع بر خلاف روش داعیان متاخر است. چنانکه آنها را میبینی قبل از آنکه مردم را در آغاز به توحید خالص و شناخت معنای آن دعوت کنند، به انجام دادن نماز و روزه و زکات فرامیخوانند. بلکه حتی پس از آن هم آنان را به توحید دعوت نمیکنند و اهمیتی برای آن قائل نیستند. بنابراین جای تعجب نیست اگر ببینی برخی از این داعیان خود به ورطهی شرک افتادهاند و آگاهانه یا نا آگاهانه به آن مشغولند و دقت و توجیهی برای آن ندارند و به خاطر عدم شناختی که به شرک دارند خود را از آلودن به آن محفوظ نمیکنند و چون به فضیلت و ارزش توحید ناآگاه هستند برای آن اهمیتی قائل نیستند و در صدد تعلیم آن برنمیآیند. و چه بسا شرکهای بسیاری وارد امت میشود که داعیان با احترام از کنار آنها میگذرند و در بسیاری از مواقع برخوردی جز تهنیت گفتن و تایید نمودن از خود بروز نمیدهند؛ همچون شرکیات ایجاد شده از سوی دموکراسی جدید که هدف و مقصودش کنار زدن دین و به الوهیت رساندن مخلوق و پرستش و عبادت بنده برای بنده است. و با تاسف، بسیاری از سرزمینهای مسلمین و غیر از آنان به این نوع شرک مشغول میباشند [۲۳۵].
شیخ الاسلام محمد بن عبدالوهاب /میفرماید: «دین رسول الله جتوحید میباشد و آنهم شناخت «لا إله إلا الله محمد رسول الله» و عمل به مفاهیم و مقتضیات آن است و اگر گفته شود همه مردم این را میگویند؛ گفته میشود: برخی از آنها لا إله إلا الله را میگویند، اما معنای آنرا صرفا در توحید ربوبیت، یعنی آفرینندگی و رزاقی و امثال آن منحصر میکنند و برخی دیگر از آنان معنای آنرا اصلا نمیفهمند و تعداد دیگری از آنان نیز به مفاهیم و مقتضیات آن عمل نمیکنند. و برخی دیگر هم از درک حقیقت آن عاجز هستند و عجیبتر از آن کسانی از آنها هستند که از سویی توحید را شناختهاند و از سویی دیگر با توحید و اهل توحید به عداوت و ستیز برمیخیزند. تعجب آورتر و شگفت انگیزتر از آنهم این است که کسی توحید و مردمان منسوب به آن (اهل توحید) را دوست بدارد، اما تفاوت میان دوستان و دشمنان اهل توحید را نداند.
سبحان الله... آیا ممکن است دو گروه مختلف در یک دین وجود داشته و هر دو بر صراط حق باشند؟! نه به خدا سوگند که چنین نیست و بعد از حق جز گمراهی چیز دیگر نیست.
میگویم (مصطفی حلیمه): تعداد کسانی که در روزگار ما مدعی توحیداند و بسیار درباره عقیده صحیح بحث میکنند، زیاد هستند. و در عین حال دشمنان توحید را دوست میدارند و به سود آنان به مجادله بر میخیزند و عرصه عذر و تاویل را برای آنها میگشایند و در مقابل نیز با اهل توحید دشمنی میورزند و نسبت به آنها بدگمان هستند و آنها را با زشتترین القاب و عبارات آماج تهمت قرار میدهند و میدان عذر و تاویل را بر آنان تنگ مینمایند.
در اینجا اهمیت و ارزش مقصود از علمی که به عنوان شرطی از شروط لا إله إلا الله بحث شد برای ما روشن میشود. آیا این علم صرفا علمی شناختی و نظری و تئوری است که دلها را تحرک و گرمی و حرارتی نمیبخشد؟!! یا اینکه علمی است که صاحبش را وادار به عمل به توحید و مقتضیات آن میکند...؟
میگویم: بدون شک منظور از علم، علمی است که باعث افزایش ایمان و یقین دارندهی آن میشود. و او را وادار به جنب و جوش در راه اعلای کلمهی این دین «لا إله إلا الله» میکند.
علمی است که صاحبش را وادار میکند که موالات و دشمنی و دوستی و بغض و کینه و ناراحتی را صرفا در راه الله و به خاطر او انجام دهد.
علمی است که دارندهاش را به دشمنی با دشمنان توحید و اهل آن و موالات و دوستی با اهل توحید و سربازانش برمیانگیزد.
علمی است که صاحبش را به فهم حقیقی دلایل توحید و خواستههای آن رهنمون میکند.
علمی است که دارندهاش را به عمل نمودن و الزام به کلمه «لا إله إلا الله» وادار میکند.
علمی است که سرچشمه آن کتاب و سنت است و از راه و روش اهل کلام و مسائل پیچیده و دشوار آنان بدور میباشد.
اما شناخت تئوری و نظریِ خشک و خالی لا إله إلا الله که سبب حرارت و گرمی قلوب و افزایش یقین نشود و دارندهاش را به التزام و عمل نمودن به توحید وادار نکند، هیچ سود و نفعی جز افزودن جرم و گناه برای او در برندارد.
ابلیس – که لعنت خدا بر او باد – و پیشوایان مذهبی و راهبان اهل کتاب نیز صاحب چنین شناخت نظری و تئوری نسبت به لا إله إلا الله بودند و با این وجود شناخت سطحی مذکور هیچ نفعی به آنان نرساند.
همچنان که الله متعال در مورد آنان میفرماید: ﴿ ٱلَّذِينَ ءَاتَيۡنَٰهُمُ ٱلۡكِتَٰبَ يَعۡرِفُونَهُۥ كَمَا يَعۡرِفُونَ أَبۡنَآءَهُمۡ ﴾[البقرة: ۱۴۶] «کسانی که کتاب به ایشان دادهایم (یهودیان و مسیحیان) او را (محمد ج) میشناسند، همانگونه که پسران خود را میشناسند».
اما چون این شناخت آنان را به متابعت و فرمانبرداری از تعالیم و هدایت شریعت الهی اسلام رهنمون نگردانید، هیچ نفع و سودی به آنها نرسانید.
ابن کثیر در تفسیر این آیه میفرماید: «الله متعال خبر داده که علمای اهل کتاب همانگونه که کسی از آنان فرزندش را از میان دیگر فرزندان مردم میشناسد، به صحت آنچه که محمد جآورده است، آگاهی دارند. سپس الله متعال خبر داده که اینان باوجود این واقعیت و یقین علمی، آنچه را که در کتابهایشان (تورات و انجیل) درباره رسول الله جآمده است از مردم پنهان میکنند. ﴿ وَهُمۡ يَعۡلَمُونَ ٨٦ ﴾درحالی که میدانند.
ابن تیمیه /در «درء تعارض العقل و النقل(۱/۲۴۲)» میفرماید: «کفر، تکذیب نمودن آنچه که رسول الله جآورده است یا امتناع و خودداری کردن از پیروی ایشان، با آگاهی داشتن از حقیقت و صدق آن میباشد، مثل کفر فرعون و یهود و امثال آنها.
پس شناخت خشک و خالی به توحید یک چیز است و علم به توحید که صاحبش را به التزام و عمل و فهم صحیح توحید رهنمون کند، چیز دیگری است و مقصود ما از شرط علم (که به عنوان یکی از شروط لا إله إلا الله) قبلا در مورد آن بحث نمودیم، همین نوع علم اخیر است.
و اگر گفته شود - اگر چه گفته هم شده است - کارها به هم گره خورده است، پس مردم را بر ایمان عوام و عقیده پیرزنان رها کن؛ چرا که از برخی علما همانند جوینی و امثال آن نقل شده است که آرزو داشتند بر ایمان و عقیدهی پیرزنان نیشابور و باور مردم عوام بمیرند...؟!!
پس چگونه بین (این گفتهی جوینی و امثال او) با ضرورت یادگیری و دانستن توحید که قبلا بحث شد هماهنگی ایجاد کنیم...؟!!
به ترتیب زیر به این سوال پاسخ میدهم:
نخست: شرط داشتن علم به «لا إله إلا الله» و دانستن مطالبات و حقوق آن، بر اساس آنچه پیشتر ذکر کردیم، مقید به دلایل قرآن و سنت است و گفتهی بشر نیست که بتوان آنرا رد نمود و به آن بیتوجه بود.
دوم: این مقولهای که از جوینی و امثال او از علما نقل شده است، مرادشان این بوده که بدحالی خویش را در اشتغال به دانش فلسفه و کلام - که به دور از هدایت کتاب و سنت میباشد - بیان کنند. سرگشتگی و پریشانی و شک و تردیدی که در نتیجهی دنبالهروی از کلام و فلسفه و دوری از قرآن و سنت به آن دچار شده بودند، آنها را واداشت که آرزو کنند بر عقیدهی پیرزنان نیشابور یا باور مسلمانان عوام که ایمانشان به شبهات و هوی و هوس متکلمان آلوده نشده است، از دنیا بروند و آرزو میکردند که ای کاش به این علم بیارزش (کلام و فلسفه) مشغول نمیشدند. و البته مقصود آنها به این معنا نبوده که ایمان پیرزنان یا عوام، هدفی مطلوبتر و بهتر از ایمان علما و دانشمندان و فقیهان علم توحید است که دانش خود را برگرفته از قرآن و سنت و تدبر در آنها تحصیل نمودهاند.
و اکنون نمونههایی از آراء و اقوال جوینی و امثال او را برایتان ذکر میکنم تا منظور و مقصود گفتارشان را که بدترین تاثیر بر افراد ضعیف النفس و بیمار قلب گذاشته است دریابی!
ابن ابی العز الحنفی /در شرحش بر عقیده طحاویه میفرماید: «عاقبت کار غزالی /در مسائل کلامی به توقف و تردید انجامید و سپس از همهی آن روشها دست کشید و به مطالعهی احادیث صحیح رسول الله جروی آورد و درحالتی از دنیا رفت که صحیح بخاری برروی سینهاش بود.
همچنین ابوعبدالله عمرالرازی در کتابش که در مورد «اقسام اللذات» است، میگوید: «و روانهای ما در کالبدهایمان در ترس و نگرانی است و حاصل آنچه را در دنیا کسب نمودیم جز بدبختی و عذاب چیز دیگری نیست و در طول حیاتمان از بحث و گفت و گوها، بهرهای غیر از قیل و قال نبردیم!! و براستی در روشهای کلامی و برنامههای فلسفی دقت زیادی نمودم و ندیدم که بیماری را شفا دهد و تشنهای را سیراب گردانند، اما پی بردم که نزدیکترین راه برای رسیدن به الله متعال، طریق قرآن است. در اثبات وجود الله متعال بر روی عرش در قرآن آمده است:
﴿ ٱلرَّحۡمَٰنُ عَلَى ٱلۡعَرۡشِ ٱسۡتَوَىٰ ٥ ﴾[طه: ۵] «(الله) رحمان (است که) بر عرش قرار گرفت».
﴿ إِلَيۡهِ يَصۡعَدُ ٱلۡكَلِمُ ٱلطَّيِّبُ ﴾[فاطر: ۱۰] «سخن پاکیزه به سوی او بالا میرود».
﴿ لَيۡسَ كَمِثۡلِهِۦ شَيۡءٞ ﴾[الشوری: ۱۱] «هیچ چیزی شبیه و مثل الله متعال نیست».
﴿ وَلَا يُحِيطُونَ بِهِۦ عِلۡمٗا ١١٠ ﴾[طه: ۱۱۰] «ولی آنان به علم او احاطه ندارند».
سپس میگوید: و هرکس مثل آنچه من تجربه کردهام، تجربه کند، به شناختی همانند شناخت من پی میبرد.
همچنین شیخ ابوعبدالله محمد بن عبدالکریم شهرستانی میگوید: «در نزد فلاسفه و اهل کلام چیزی جز سرگشتگی و پشیمانی نیافته است».
ابوالمعالی جوینی هم میگوید: «ای دوستان! خود را به علم کلام مشغول نکنید، قطعا اگر میدانستم علم کلام مرا به جایی میرساند که اکنون به آن رسیدهام، خود را به آن مشغول نمیکردم و در هنگام مرگ گفت: خود را به دریای بیکران (فلسفه و کلام) زدم و اهل اسلام و علومشان را به تمامی رها کردم و خود را در چیزی که از آن نهی نموده بودند، انداختم. و اکنون اگر الله متعال رحمت خود را شامل حالم نکند، پس وای به حال ابن الجوینی! و الان در حالی میمیرم که بر عقیدهی مادرم یا باور پیر زنان نیشابور هستم...!!»
همچنین شمس الدین خسروشاهی از یکی از دانشمندان پرسید: «عقیدهی شما چیست؟ گفت: آنچه مسلمانان به آن اعتقاد دارند. شمس الدین گفت: آیا به این عقیدهات یقین داری؟ گفت: بله. گفت: الله متعال را به خاطر این نعمت که به تو ارزانی داشته، شکر کن؛ اما به الله متعال سوگند، من عقیدهام را نمیدانم. به الله سوگند من عقیدهام را نمیدانم. و آنقدر گریست که محاسنش تر شد!!»
ابن ابی العز در تحلیل آنچه گذشت، میگوید: «اینان (فلاسفه و متکلمین) را مییابیم که در هنگام مرگ به مذهب و عقیدهی پیرزنان رجوع میکنند و عاقبت آنان - اگر از عذاب الله متعال هم در امان بمانند - همانند درجه و منزلت کودکان و زنان و بادیهنشینانی خواهند بود که از اهل علم پیروی و تقلید میکنند» [۲۳۶].
میگویم: خواننده گرامی، در خلال مبحث گذشته دانستی که این گفتاری که از برخی از اهل علم نقل شد، صرفا برای بیان شومی سرانجام بدی است که به آن رسیدهاند و نیز اظهار زشتی کسب علم - به ویژه علم عقاید و مسائل توحید - از طریق اهل کلام و فلسفه میباشد و به راستی علم حقیقی (عقیده و توحید) تنها از سرچشمهی مخصوص خود که قرآن و سنت است، به دست میآید. و همچنین دانستی که این مقوله (که از علمای کلام و فلسفه نقل شد) ارتباط صحیحی با داعیانی که مردم را به جهل دربارهی توحید فرا میخوانند، ندارد و نیز گفتارشان دلیل و علتی بر دست کشیدن انسان از فراگیری علم و فقه توحید، از جایگاه صحیح شریعت اسلام نیست» [۲۳۷].
الله ﻷبه اینکه اهل علم ترس و خشیت او را دارند، شهادت داده و میفرماید: ﴿ إِنَّمَا يَخۡشَى ٱللَّهَ مِنۡ عِبَادِهِ ٱلۡعُلَمَٰٓؤُاْۗ إِنَّ ٱللَّهَ عَزِيزٌ غَفُورٌ ٢٨ ﴾[فاطر: ۲۸] «تنها بندگان دانا و دانشمند، از الله، ترس آمیخته با تعظیم دارند. قطعاً خداوند توانا و چیره و بس آمرزگار است».
و الله ﻷاهل علم را در شهادت دادن به بزرگترین و بزرگوارترین آنچه به آن شهادت داده میشود، یعنی توحید، گواه و شاهد گرفته است، الله ﻷمیفرماید: ﴿ شَهِدَ ٱللَّهُ أَنَّهُۥ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ وَٱلۡمَلَٰٓئِكَةُ وَأُوْلُواْ ٱلۡعِلۡمِ قَآئِمَۢا بِٱلۡقِسۡطِۚ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡحَكِيمُ ١٨ ﴾[آل عمران: ۱۸] «خداوند گواهی میدهد که هیچ معبود بر حقی جز او نیست و نیز گواهی میدهد که او دادگری میکند و فرشتگان و اهل علم نیز گواهی میدهند که هیچ معبود بر حقی جز او نیست و او عزیزِ حکیم است». در این آیه الله ﻷابتدا از خویش شروع کرده و سپس فرشتگان و پس از آن اهل علم را ذکر کرده است و این عدالتی در بالاترین و شریفترین درجات آن میباشد.
و الله ﻷشان و منزلت اهل علم را بالا برده و میفرماید: ﴿ يَرۡفَعِ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنكُمۡ وَٱلَّذِينَ أُوتُواْ ٱلۡعِلۡمَ دَرَجَٰتٖۚ ﴾[المجادلة: ۱۱] «خداوند به کسانی از شما که ایمان آوردهاند و بهره از علم دارند، درجات بزرگی میبخشد».
و در صحیح مسلم از عامر بن واثله روایت است که گفت: نافع بن عبد الحارث درحالیکه والی عمر بن خطاب سدر مکه بود، با عمر در عصفان ملاقات کرد؛ عمر سبه وی گفت: چه کسی را بر اهل وادی جانشین خود کردی؟ نافع گفت: ابن ابزی؛ عمر سگفت: ابن ابزی کیست؟ نافع گفت: مردی از بزرگان آزاد شده ماست. عمر سگفت: آیا بردهی آزاد شدهای را بر ایشان جانشین کردهای؟ نافع در پاسخ گفت: او قاری کتاب الله و عالم به فرائض است. عمر سگفت: آری راست گفتی، پیامبرتان جفرمود: «إِنَّ اللهَ یَرْفَعُ بِهَذَا الْكِتَابِ أَقْوَامًا، وَیَضَعُ بِهِ آخَرِینَ» [۲۳۸]. «براستی الله ﻷبه وسیلهی این کتاب برخی را عزت و رفعت بخشیده (یعنی کسانی که علم آنرا گرفته و به دیگران میرسانند) و برخی دیگر را بر زمین زده و بیارزش میسازد (کسانی که به قرآن و علم آن اعتنا نکنند)».
و در حدیث صحیح از معاویه سروایت شده که رسول الله جفرمودند: «مَنْ یُرِدِ اللَّهُ بِهِ خَیْرًا یُفَقِّهْهُ فِی الدِّینِ» [۲۳۹]. «هرکس که الله ﻷدر حق او اراده خیر نماید به وی فهم دین نصیب خواهد کرد».
از ابودرداء سروایت است که رسول الله جفرمودند: «مَنْ سَلَكَ طَرِیقًا یَلْتَمِسُ فِیهِ عِلْمًا، سَهَّلَ اللَّهُ لَهُ طَرِیقًا إِلَى الْجَنَّةِ، وَإِنَّ الْمَلَائِكَةَ لَتَضَعُ أَجْنِحَتَهَا رِضًا لِطَالِبِ الْعِلْمِ، وَإِنَّ طَالِبَ الْعِلْمِ یَسْتَغْفِرُ لَهُ مَنْ فِی السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ، حَتَّى الْحِیتَانِ فِی الْمَاءِ، وَإِنَّ فَضْلَ الْعَالِمِ عَلَى الْعَابِدِ كَفَضْلِ الْقَمَرِ عَلَى سَائِرِ الْكَوَاكِبِ، إِنَّ الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِیَاءِ، إِنَّ الْأَنْبِیَاءَ لَمْ یُوَرِّثُوا دِینَارًا وَلَا دِرْهَمًا، إِنَّمَا وَرَّثُوا الْعِلْمَ، فَمَنْ أَخَذَهُ أَخَذَ بِحَظٍّ وَافِرٍ» [۲۴۰]. «هرکس راه جستجوی علم را در پیش گیرد، الله راه رسیدن به بهشت را برایش آسان میگرداند. و فرشتگان بالهایشان را به نشانهی رضایت، برای طالب علم میگسترانند؛ و همانا برای طالب علم، کسانی در آسمان و زمین هستند و حتی ماهیها درآب، طلب بخشش میکنند؛ و برتری عالم بر عابد، همچون برتری ماه بر ستارگان میباشد. براستی که علما ورثهی انبیاء میباشند. انبیاء درهم و دینار از خود به ارث نمیگذارند و تنها میراث آنها علم میباشد. که هرکس این ارث را دریافت کند بهرهی بزرگ را برداشته است».
و آیات و احادیث در فضیلت علم، بیشتر از آن است که در شمارش آید، لذا آنچه ذکر کردیم، انشاءالله کافی است، چرا که در اینجا مقصود سخن گفتن از علم و فضل آن نیست و بلکه مقصود در این باب، علم به لا إله إلا الله میباشد. و مقصود از آن علم به نفی و اثبات آن و اوامر و نواهی و حدود و احکامی را که اقتضا میکند، میباشد. و این را در فصل اول، به طور مفصل بیان کردیم و اشکالی ندارد که به طور خلاصه در اینجا بدان بپردازیم. چرا که تمرکز در این مسأله، لازم میباشد، تا اینکه به خوبی واضح گشته و در اذهان و قلوب رسوخ کند. چرا که آن قاعدهی دین و اساس آن میباشد؛ همانطور که شیخ الاسلام ابن تیمیه /میگوید: «این قواعدی که متعلق به تقریر توحید و برکندن مادهی شرک و غلو میباشد، هر چه بیان آن متنوع و عبارات آن واضحتر و روشنتر باشد، بهتر و بهتر میباشد» [۲۴۱].
آری این امر بسیار بزرگ است، بحث ایمان و کفر، صدق یا نفاق، بهشت و یا جهنم میباشد ﴿ فَرِيقٞ فِي ٱلۡجَنَّةِ وَفَرِيقٞ فِي ٱلسَّعِيرِ ٧ ﴾[الشورى: ۷] «گروهی در بهشت بسر میبرند و دستهای در آتش دوزخ».
چه بسیار از مردم بودند که به سبب جهل به معنای لا إله إلا الله و مقتضای آن گمراه شدند، از الله ﻷبرای خود و شما سلامت و عافیت را خواستاریم.
این کلمهی بزرگ متضمن نفی و اثبات میباشد، بگونهای که الوهیت را از هر چیزی جز الله متعال، نفی کرده و آنرا تنها برای الله ﻷکه هیچ شریکی برای او نیست، ثابت میکند. و اصل الوهیت، عبارت است از عبادت؛ و عبادت، اسم جامعی است برای هر آنچه از اقوال و اعمال ظاهری و باطنی که الله ﻷدوست داشته و بدان راضی است [۲۴۲]. و ناگزیر برای آن دو رکن میباشد که هر دو بایستی با هم باشند که عبارتند از: کمال محبت به همراه کمال خضوع و فروتنی برای الله ﻷ. همچنین برای کلمه طیبه دو شرط برای قبول آندو میباشد که عبارتند از: اخلاص و اتباع. و تمامی دین با انجام آنچه الله ﻷبدان امر کرده و ترک آنچه از آن نهی کرده است، عبادت میباشد.
ابن قیم /میگوید:
و الأمر و النهی الذی هو دینه
وجزاؤه یوم المعاد الثانی
[۲۴۳]
«امر و نهی، دین الله ﻷمیباشد و جزا و پاداش حق در روز قیامت میباشد».
تردیدی نیست، عبادتی که به خاطر آن خلق شدهایم عبارت است از: عبادتی خالص که ملبس به شرک، یا عبادت کردن چیزی جز الله ﻷ، هرکس یا هر چه که باشد، نباشد.
الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ وَلَا تُشۡرِكُواْ بِهِۦ شَيۡٔٗاۖ ﴾[النساء: ۳۶] «(تنها) الله را عبادت کنید و (بس. و هیچ کس و) هیچ چیزی را شریک او مکنید». الله ﻷدر این آیه، امر به عبادت که آنرا فرض کرده، مقرون به نهی از شرک که آنرا حرام قرار داده و آن شرک در عبادت میباشد، آورده است؛ لذا آیه بر آن دلالت دارد که اجتناب از شرک، شرط در صحت عبادت میباشد. الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَلَوۡ أَشۡرَكُواْ لَحَبِطَ عَنۡهُم مَّا كَانُواْ يَعۡمَلُونَ ٨٨ ﴾[الأنعام: ۸۸] «اگر شرک میورزیدند، هر آنچه میکردند هدر میرفت (و اعمال خیرشان ضائع میشد و خرمن طاعتشان به آتش شرک میسوخت)».
عبادت با تمام انواعش، از میل همراه با حب، فروتنی و خاکساری قلب صادر شده که صدور آن با رهبت و رغبت (ترس و امید) همراه است. و در مورد همه اینها، جز الله ﻷکسی مستحق آنها نیست، پس هرآنکه چیزی از انواع عبادات را برای غیرالله قرار دهد، درحقیقت شرک ورزیده است، گرچه به توحید ربوبیت برای الله ﻷاقرار کند. همانطور که الله ﻷبر مشرکان آنگاه که به خالق و رازق و مدبر بودن الله ﻷایمان داشتند، به شرک ورزیدن حکم فرمودند. چرا که عبادت صحیح نمیباشد مگر با برائت و بیزاری جستن از عبادت هر آنچه به جای الله ﻷپرستیده شود، همانطور که الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ وَلَا تُشۡرِكُواْ بِهِۦ شَيۡٔٗاۖ ﴾[النساء: ۳۶] سپس الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَلَوۡ أَشۡرَكُواْ لَحَبِطَ عَنۡهُم مَّا كَانُواْ يَعۡمَلُونَ ٨٨ ﴾[الأنعام: ۸۸].
هرآنکه لا إله إلا الله بگوید، واجب است بداند که این کلمه نفی تمامی مثل و مانندها و خداگونهها را در بردارد و الله ﻷمیفرماید: ﴿ فَلَا تَجۡعَلُواْ لِلَّهِ أَندَادٗا وَأَنتُمۡ تَعۡلَمُونَ ٢٢ ﴾[البقرة: ۲۲] «پس شرکاء و همانندهائی برای الله قرار ندهید، درحالیکه شما (از روی فطرت) میدانید (که چنین کاری درست نیست)». و نقل کلام حافظ ابن کثیر در مورد این آیه گذشت که فرمود: «یعنی چیزی از ند و مثل و مانندها را که نفع و ضرری نمیرسانند، شریک الله ﻷقرار ندهید، درحالیکه میدانید جز الله ﻷ، پروردگاری که شما را رزق و روزی دهد، نیست و قطعاً میدانید توحیدی که رسول الله جشما را به سوی آن میخواند، حقی است که در آن هیچگونه تردیدی نمیباشد».
و در صحیحین از عبدالله بن مسعود سروایت است که گفت: گفتم یا رسول الله، کدامین گناه از همهی گناهان بزرگتر است؟ رسول الله جفرمودند: «أَنْ تَجْعَلَ لِلَّهِ نِدًّا وَهُوَ خَلَقَكَ» [۲۴۴]«شریک و مثل و مانند قرار دادن برای الله درحالیکه او تو را آفریده است».
و از طفیل بن سَخبَرَه برادر مادری ام المومنین عایشه لروایت است که میگوید: «در خواب دیدم که از گروهی از یهودیان گذشتم، پس گفتم: شما چه کسانی هستید، گفتند: ما یهود هستیم، گفتم: چه قوم خوبی هستید اگر نمیگفتید: عزیر پسر خداست. گفتند: شما چه قومی خوبی هستید، اگر نمیگفتید آنچه الله ﻷو محمد بخواهد. سپس بر گروهی از نصاری گذشتم. پس گفتم: چه قوم خوبی هستید اگر نمیگفتید: مسیح پسر خداست. پس گفتند: و شما چه قوم خوبی هستید اگر نمیگفتید: آنچه الله ﻷو محمد بخواهد. چون صبح شد عدهای را از آن خواب باخبر ساختم. سپس نزد رسول الله آمده و ایشان را از آن خواب آگاه نمودم. پس فرمودند: «هَلْ أَخْبَرْتَ بِهَا أَحَدًا؟»«آیا کس دیگری را هم از آن خواب خبر دادهای؟» گفتم: بله؛ چون رسول الله جنماز ظهر را خواندند، برخاسته و پس از حمد و ثنای الله ﻷفرمودند: «إِنَّ طُفَیْلًا رَأَى رُؤْیَا فَأَخْبَرَ بِهَا مَنْ أَخْبَرَ مِنْكُمْ، وَإِنَّكُمْ كُنْتُمْ تَقُولُونَ كَلِمَةً كَانَ یَمْنُعُنِی الْحَیَاءُ مِنْكُمْ، أَنْ أَنْهَاكُمْ عَنْهَا، فَلَا تَقُولُوا مَا شَاءَ اللَّهُ وَشَاءَ مُحَمَّدٌ وَلَكِنْ قُولُوا: مَا شَاءَ اللَّهُ وَحْدَهُ» [۲۴۵]. «طفیل خوابی دیده که برخی از شما را از آن آگاه نموده است. و شما سخنی را گفتهاید که حیاء از شما مرا از اینکه شما را از آن نهی کنم، باز میدارد؛ لذا نگویید: آنچه الله و محمد بخواهد و لیکن بگویید: آنچه که تنها الله ﻷبخواهد».
و از ابن عباس بروایت است که شخصی به رسول الله جگفت: آنچه الله ﻷو تو بخواهی؛ که رسول الله جفرمودند: «أَجَعَلْتَنِی لِلَّهِ نِدًّا، قُل: ما شَاءَ اللَّهُ وَحْدَهُ»«آیا مرا همتا و همانند و شریک الله قرار دادی؟ بگو: آنچه که فقط الله بخواهد» [۲۴۶].
برادر بزرگوارم، به حریص بودن رسول الله جدر حمایت از توحید بنگر که چگونه از هر آنچه ممکن است با توحید آمیخته شود، چه از اسبابی که منجر به زوال آن میشود و یا حتی آنچه که موجب نقصان آن میشود، حمایت میکند.
هرآنکه لاإله إلاالله بگوید، واجب است بداند، کلمهی توحید عبارت است از کفر ورزیدن به طاغوت و تنها ایمان آوردن به الله ﻷ. و طاغوت همانطور که ابن قیم /میگوید عبارت است از [۲۴۷]: «هر آنچه بنده از حد آن تجاوز کند و از اندازه آن درگذرد، طاغوت میباشد، خواه آن چیز معبود باشد و خواه متبوع و فرمانروا؛ پس طاغوت هر قومی کسی است که تحاکم را به جای الله ﻷو رسولش جنزد او میبرند، یا اینکه او را به جای الله ﻷعبادت میکنند، یا بدون اینکه بصیرتی از جانب الله ﻷداشته باشند از آن پیروی میکنند، یا اینکه وی را در آنچه که نمیدانند اطاعت از الله متعال است یا اطاعت از غیر اوست، اطاعت میکنند».
و هرآنکه لا إله إلا الله بگوید، واجب است بداند، کلمهی توحید، ربوبیت را از هر چیزی جز الله ﻷنفی میکند و تنها ربوبیت را برای او جلجلاله اثبات میکند؛ پس همانطور که خالقی جز الله نمیباشد و نیز رازقی جز الله ﻷنمیباشد و نیز مدبر و زنده کننده و قبض روح کنندهای جز الله ﻷنیست، واجب است که همهی انواع عبادت را تنها به سوی الله ﻷبرگرداند.
و هرآنکه لا إله إلا الله بگوید، واجب است بداند، حکم تنها برای الله ﻷمیباشد و برای هیچ فردی، یا هیئتی، یا مجلس و یا دولتی این حق وجود ندارد، که برای بشریت به جای الله ﻷقانونگذاری نموده و دست به تشریع زند.
بنابراین از آنجا که خلق کردن تنها برای الله ﻷمیباشد و در آن شریکی برای او جلجلاله نیست و اوست که مردم را روزی میدهد و اوست که تدبیر نظام هستی را عهدهدار است و امور آنرا هدایت میکند و در همهی اینها شریکی برای او نیست؛ و از آنجا که تنها اوست که مستحق عبادت شدن بدون هیچگونه منازع یا شریکی میباشد، بنابراین تنها و تنها الله ﻷاست که صاحب حق در تشریع حکم میباشد و مطلقا هیچ توجیه و مجوزی وجود ندارد که در این مورد شریکی برای او باشد.
و هرآنکه لا إله إلا الله بگوید، واجب است بداند که از مقتضیات بزرگ و اساسی کلمهی توحید، ولاء و دوستی با الله ﻷو رسولش و مومنان و براء و بیزاری از شرک و مشرکین میباشد.
و هرآنکه لا إله إلا الله بگوید، واجب است بداند که اسماء جلال و صفات کمال عبارتند از: آنچه الله ﻷبرای خودشان ثابت کردهاند و یا اینکه داناترین مردم به او، بنده و رسولش محمد جبرای او جلجلاله ثابت کرده است و تمامی مومنان بدان ایمان دارند. بنابراین بر ما واجب است که به همگی این اسماء و صفات، بدون تحریف الفاظ و معانی آنها و بدون تعطیل یا کیفیت قائل شدن یا تشبیه و تمثیلشان، به آنها ایمان بیاوریم. براستی پروردگارمان بسیار بزرگتر و بلندمرتبهتر از آن است که همتا و مثل و مانند، نظیر و شبیه و مثیلی برای او باشد. ﴿ لَيۡسَ كَمِثۡلِهِۦ شَيۡءٞۖ وَهُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡبَصِيرُ ١١ ﴾[الشوری: ۱۱].
برادرم، آیا نگفتم که لا إله إلا الله، دین و اساس آن است و راس امور دین میباشد و بقیهی ارکان دین و فرائضی که از آن نشأت گرفته و شعبه شعبه شده، کامل کنندهی آن میباشند؟ آری لا إله إلا الله دین شامل و منهج حیات کامل میباشد.
این کلمهی توحید بوده و آن معنا و مقتضای آن میباشد؛ پس آنرا به خوبی بدان تا در دنیا و آخرت سعادتمند و رستگار باشی و فضل و عطاء به دست الله ﻷمیباشد.
[۲۲۹] أخرجه مسلم فی الإیمان، باب الدلیل علی أن من مات على التوحید دخل الجنة (۲۶) / انظر معارج القبول (۲/۴۱۸) طبعة دار ابن القیم. [۲۳۰] مدارج المساکین (۲/۴۶۹، ۴۷۰). [۲۳۱] فتح الباری (۱/۲۰۰) ط الحدیث. [۲۳۲] به نقل از کتاب شروط لا إله إلا الله ص۷۳-۸۲ (مترجم). [۲۳۳] صحیح سنن بن ماجه ۵۲. [۲۳۴] أخرجه البخاری (۱۴۵۸) (۱۴۹۶) ومسلم (۱۹). [۲۳۵] در صورت تمایل برای شناخت شرکیاتی که مصدرشان دموکراسی جدید است و نیز برای شناخت و آگاهی از مشایخ و بزرگانی که با خشنودی به تایید آن پرداختهاند و در کتابها و سخنرانیهای خود به استقرار آن کمک نمودهاند به کتاب اینجانب «حکم الإسلام فی الدمقراطیة والتعددیة الحزبیة» مراجعه کنید. [۲۳۶] تهذیب شرح العقیدة الطحاویة: ۱۲۸. [۲۳۷] پایان نقل از کتاب شروط لا إله إلا الله. (مترجم) [۲۳۸] أخرجه مسلم فی کتاب صلاة المسافرین، باب فضل من یقوم بالقرآن ویعلمه (۸۱۷). [۲۳۹] أخرجه البخاری فی کتاب العلم باب من یرد الله به خیراً یفقهه فی الدین (۷۱، ۳۱۱۶، ۳۶۴۱، ۷۳۱۲، ۷۴۶۰) ومسلم فی کتاب الزکاة، باب النهی عن المسألة (۱۰۳۷) وفی کتاب الإمارة باب لا تزال طائفة من أمتی ظاهرین علی الحق لایضرهم من خالفهم (۱۰۳۷/ ۱۷۰). [۲۴۰] أخرجه أبوداود، کتاب العلم، باب الحث علی طلب العلم (۳۶۴۱) والترمذی، کتاب العلم، باب فی فضل الفقه علی العبادة (۲۶۸۲) وقال: «لا نعرف هذا الحدیث إلا من حدیث عاصم بن رجاء بن حیوه، ولیس هو عندی بمتصل». وابن ماجه فی المقدمة، باب فضل العلماء والحث على طلب العلم (۲۲۳) وأحمد فی مسنده (۵/۱۹۶) والدارمی (۳۴۲) وابن حبان فی صحیحه (۸۸)، وابن أبی شیبة فی مسنده (۴۷) وحسنه لغیره الشیخ الألبانی فی صحیح الترغیب والترهیب (۷۰)، وصحیح الجامع (۶۲۹۷). [۲۴۱] مجموع الفتاوی (۱/۳۱۳). [۲۴۲] العبودیة لشیخ الإسلام (۳) وهو فی مجموع الفتاوی (۱۰/۱۴۹). [۲۴۳] القصیدة النونیة (۲/۲۶۳). [۲۴۴] أخرجه البخاری فی کتاب التفسیر باب ﴿وَٱلَّذِينَ لَا يَدۡعُونَ مَعَ ٱللَّهِ إِلَٰهًا ءَاخَرَ﴾(۴۷۶۱) ومسلم فی کتاب الإیمان باب کون الشرک أقبح الذنوب وبیان أعظمها بعده (۸۶). [۲۴۵] أخرجه أحمد فی مسنده (۵/۷۲، ۳۹۹) والدارمی فی سننه (۲۶۹۹) مختصرا وأبویعلی فی مسنده (۴۶۵۵) والطبرانی فی الکبیر (۸/۳۲۵) (۸۲۳۱) وابن أبی شیبة فی مسنده (۶۵۲)، والمروزی فی تعظیم قدر الصلاة (۸۷۴)، وابن أبی عاصم فی الآحاد والمثانی (۲۷۴۳)، والحاکم فی مستدرکه (۳/۵۲۳) وصححه لشواهده الألبانی فی الصحیحة (۱۳۸). [۲۴۶] أخرجه أحمد فی مسنده (۱/۲۱۴، ۲۲۴، ۲۳۸، ۳۴۷) والبخاری فی الأدب المفرد (۷۸۳) والنسائی فی عمل الیوم واللیلة (۹۹۵) وابن ماجه فی کتاب الکفارات (۲۱۱۷) وحسنه شیخنا الألبانی فی الصحیحة (۱۳۹). [۲۴۷] إعلام الموقعین (۱۱/۸۵).
بدان که این مسأله (جهل به توحید) از جمله مسائلی است که بسیاری از مردم در آن به خطا رفتهاند؛ دستهای از آنان به زیادهروی و افراط روی آوردهاند و گروهی دیگر به تفریط و کم کاری متمایل شدهاند.
همانا در مورد این مسأله، بیان قول واحد - معذور یا غیر معذور، کافر یا غیر کافر بودن کسی- صحیح نیست مگر با تفصیلی که جانب حق را روشن کند و بیان آشکار منهج میانهای که مدلل به نصوص شریعت باشد و عقیدهی اهل سنت و جماعت نیز بر آن قرار گرفته باشد. بر همین اساس میگویم: جاهل به توحید دو قسم است: کافر اصلی و مسلمانی که اهل قبله است.
و همچنین کافر اصلیِ جاهل به توحید نیز بر دو قسم است: قسم معذور به جهل و قسم غیر معذور به جهل.
کافر جاهلی که برای جهلش صاحب عذر است، کافری است که برنامهی پیامبران به هیچ وجه به او نرسیده است و خودش هم به سبب وجود شرایط سختی که مانع شده برنامه و پیام پیامبران به او برسد، نتوانسته است آنرا دریابد.
قول ارجح دربارهی این فرد آن است که نمیتوان به او حکم (دخول) به دوزخ یا بهشت داد. و چنین شخصی در روز قیامت، حکم صاحب عذرهایی را دارد که در پیشگاه خداوند (برای جهلشان) عذر میآورند، مثل شخص کری که هیچ چیزی نشنیده یا فرد احمق دیوانهای که عقل ندارد و یا صاحب فترتی که در زمان فترت از دنیا رفته و پیام پیامبران به او نرسیده است و بر همین اساس امام احمد /و دیگران، حدیث صحیح مشهوری را در این زمینه از ابوهریره سو سایر صحابهشروایت کردهاند ... اما ندادن حکم قطعی و عذاب آخرت بر او، مانع از ندادن حکم کفر و صفت آن بر وی، در این دنیا نمیشود [۲۴۹].
اما قسم دیگر (که برای جهلش عذری ندارد) کسی است که اگر چه جاهل است، اما عذری برای جهلش ندارد و حکم کفر در دنیا و آخرت بر او اطلاق میگردد و اگر (توبه نکند) و در حالت کفر و شرک بمیرد، به طور قطع دچار عذاب آخرت هم میشود؛ و صفتش هم این است که دعوت و پیام پیامبران به وی تبلیغ شده، اما تمایل و تحرکی برای پذیرفتن آن از خود بروز نداده است و میبینی که سستی و غفلت در او، بر توجه به علم و فراگیری آن برتری دارد...!
و همچنین کافر (جاهل دیگری که عذری برای جهلش ندارد) کسی است که در جهل فرو افتاده است و اگر بخواهد، میتواند آنرا برطرف کند، اما به خاطر دنیا و متعلقات آن و یا هر سبب و علت دیگر، از انجام این کار امتناع میورزد...!
این دو دسته که از آن بحث نمودیم، هر چند (هردو) به حقیقت توحید جاهلاند، اما این جهل آنها پس از آن که برنامهها و پیام پیامبران به آنان ابلاغ شده است، مانع از وعیدشان در آخرت نمیشود و حکم کفر در دنیا و آخرت بر آنها اطلاق میگردد؛ پس هر جهل برای صاحبش عذر نمیشود، همانطور که هر جهل نیز نمیتواند برای صاحبش عذر نباشد (یعنی جهل گاهی برای صاحبش عذر است و گاهی عذر نیست.)
همچنین مسلمان جاهل دارای انواعی است:
۱- قسمتی داخل اسلام شدهاند؛ اما نسبت به بعضی از اصول توحید یا برخی از آن چه داخل در معنی عبادت میشود، آگاه نیستند و به خاطر ضعف و ناتوانی، قدرت برطرف کردن آنرا ندارند؛ مثل فردی که تازه مسلمان شده است یا کسی که در منطقهای خالی از علم و منابع علمی سکونت میکند که نه علم به او میرسد و نه او توانایی دسترسی به علم را دارد؛ این شخص اگر چه (در اصول عبادی و توحید) هم مرتکب کفر شود، اما (به خاطر جهلی که ذکر شد) حکم کفر در این دنیا بر او اقامه نمیگردد و احکام و تبعات آن نیز بر وی اجرا نمیشود. و همچنین حکم وعید آخرت به او داده نمیشود؛ مگر آنکه بر وی اقامهی حجت کنند و برنامه و پیام رسالت به او رسانده شود و یا موانعی که بین وی و فراگیری علم توحید، جدایی و فاصله انداخته است از میان برود.
۲- دستهای دیگر نسبت به برخی از اصول و شروط ضروری توحید که ایمان جز به آنها صحت نمییابد، جاهل هستند و جهلشان هم از عدم توانایی نیست و اگر ضعفی هم باشد، آن گونه نیست که نتوان با اراده، آنرا از بین برد. و آنها صرفاً به خاطر راحتی و آسایش خود و دنیا و لذتهای آن، از انجام این کار سر باز میزنند. چنین افرادی، اگر چه کفرشان ناشی از جهل نسبت به توحید و ضروریات دین است، اما (درحقیقت) برای جهلشان عذری ندارند و حکمشان در این دنیا کفر است و اگر بر همین حالت (و بدون توبه) از دنیا بروند، حکمشان در آخرت نیز همان است و برای تکفیرشان نیازی به اقامهی حجت نیست؛ چون هر بامداد و شامگاهی بر آنان اقامهی حجت میشود و برنامهی رسول الله جبر ایشان عرضه میگردد، اما آنها خود خواهان و طالب توحید نیستند.
۳- گروهی دیگر با برخی از آنچه داخل در فروع عقیده و توحید است، مخالفت کردهاند، مثل گفتار اشاعره و (ماتریدیه و) غیر آنان در باب مسائل اسماء و صفات باری تعالی؛ آنها در این دنیا گنهکار محسوب شده و صفت گمراهی و بدعت در دین، بدون دادن حکم کفر بر ایشان اقامه میگردد.
اما حکم ایشان در آخرت، آنها و سایر گناهکاران اهل قبله به صورت (فردی) و معین به عذاب جهنم یا (نعمت) بهشت حکم داده نمیشوند و قضاوت در مورد سرانجام کار آنان به خداوند بلندمرتبه باز میگردد که اگر بخواهد آنها را عذاب میدهد و اگر بخواهد از آنان در میگذرد. البته این گفته به صورت عمومی، دربارهی گفتار چنین کسانی و صاحبان این گونه گناهان، به قوت خود باقی است که آنها مستحق وعید و عذاب خداوند در روز قیامت میباشند، به خاطر نصوص زیادی که (از قرآن و سنت) در مورد این مساله وارد شده است.
۴- اما کسی که به خاطر تأویل یا اجتهادی معتبر یا جهلی دارای عذر، با مسائلی در عقیده مخالفت کند، صفت گمراهی و بدعت در دین بر وی اطلاق نمیگردد؛ اگر چه آن کار وی در ذات خود گمراهی و بدعت باشد؛ تا این که حجت و دلیل شرعی، برای از میان بردن ضعف و ناتوانی وی در فهم و درک مقصود شارع (خداوند) که با آن به مخالفت برخاسته است، اقامه گردد.
[۲۴۸] به نقل از کتاب شروط لا إله إلا الله ص۸۳-۹۰. (مترجم) [۲۴۹] باید توجه کرد، کافری که پیام و برنامهی پیامبران به او تبلیغ نشده است، پیکار نمودن با وی قبل از ابلاغ دعوت به او جایز نمیباشد و این درست بر خلاف وضع کافری است که دعوت پیامبران به او رسیده، ولی وی آنرا رد نموده و بر آن پشت کرده است و در این حالت جنگیدن با وی قبل از دادن هرگونه اخطار و تبلیغی صحیح است.
اقامهی حجت بر جاهل مخالف، دارای قوانین و مقرراتی است از آن جمله:
۱- آن جاهل مخالف برای جهلش عذر داشته باشد؛ و حالت آن هم این است که دفع نمودن جهلی که وی به سبب آن، به مخالفت با (موضوعی در) شرع و دین گرفتار شده است، ممکن نباشد...!
اما اگر جهلش ناشی از عجز و ناتوانی نباشد یا به سبب عجز و ضعفی باشد که صاحبش امکان دفع آنرا داشته باشد، ولی این کار را نکند، (چنین فردی) از جملهی آن کسانی نیست که برای جهلشان صاحب عذر هستند و اگر مرتکب کفر بواح هم گردد، برای تکفیر وی نیازی به اقامهی حجت نیست؛ چون حجت و دلیل بر وی عرضه شده، اما او آنرا نخواسته و تحرکی هم از خود نشان نداده است.
۲- اقامهی حجت شرعی بر جاهل مخالف باید با ارائهی معلومات شرعی صحیح صورت بگیرد، بگونهای که سبب از بین رفتن مواد جهلی شود که وی به علت آن با شرع در افتاده است.
به عنوان مثال: اگر کفر او به خاطر حلال شمردن شراب باشد، اما بیان شرعی و دینی دربارهی حرام بودن زنا و ربا و... به وی ارائه گردد، اقامهی حجت شرعی در مورد او صورت نگرفته است مگر آن که بیان و حجت شرعی لازم در مورد حرام بودن شراب به او رسانده شود؛ چون بیان (دلایل) حرام بودن زنا، ناتوانی وی را در ندانستن حرام بودن شراب، از بین نمیبرد.
۳- شرط است که اقامهی حجت شرعی بر شخص جاهل با زبانی که آنرا میفهمد و مقصود آنرا به خوبی در مییابد، صورت گیرد، اما شرط نیست که به آن قانع شود، چون دریافت بیان (شرعی و دینی) چیزی است که شرط میباشد و قناعتی که سبب التزام وی شود، چیز دیگری است که شرط نیست.
۴- مسألهی مهم در اقامهی حجت آن است که فرد جاهل (دلایل را) با زبانی که مقصود آنرا به خوبی میفهمد دریافت کند، بدون در نظر گرفتن وسیلهی انتقال این معلومات شرعی و دینی که به واسطهی آن، جهلش برطرف میگردد.
و ممکن است که این وسیلهی حامل اقامهی حجت: کتاب، مجله، رادیو، سایتهای اینترنتی، داعیان دین و... باشد.
شرط مهم در این وسیله آن است که حاوی معلومات شرعی صحیح باشد و جهل جاهل را (به موضوعی که به آن آگاهی ندارد) برطرف نماید؛ اما برای اقامه کنندهی حجت، شرط نیست که عالم و مجتهد اصولی باشد، آنگونه که مرجئههای زمانه بر اساس عقل و هوسهای خویش، آنرا (به عنوان شرطی برای اقامه کنندهی حجت) واجب شمردهاند.
ولی اگر گفته شود: آگاهی اقامه کنندهی حجت در موضوعی که میخواهد بر جاهل مخالف اتمام حجت کند، لازم و ضروری است، گفتهی حق و درستی است؛ چون کسی که به چیزی جهل داشته باشد همانند آن است که آنرا ندانسته باشد و کسی که چیزی ندارد، نمیتواند آنرا به دیگران ببخشد.
۵- برای اقامهی حجت شرعی بر کافر اصلی (یهودی و مسیحی) که قبلاً پیام و انذار رسول الله جبه او ابلاغ نشده، تنها کافی است که این عبارت را بشنود: محمد جفرستادهی خدا به سوی جهانیان است و به شهادت و گواهی دادن به «لا إله إلا الله» دعوت میکند. اگر این عبارت، با زبانی که آنرا میفهمد به او رسانده شود، بر وی اقامهی حجت صورت گرفته است. و اگر پس از این ابلاغ، آنرا نپذیرد یا از آن روی بگرداند یا در پذیرش آن سستی ورزد، عذر به جهل نخواهد داشت و در دنیا و آخرت کافر محسوب میشود و در صورتی که بر همین «کفر» بمیرد دچار وعید (و عذاب آخرت) میگردد و بر وی گواهی کفر هم داده میشود.
و دلیل ما بر آنچه بحث نمودیم، این فرمودهی رسول الله جاست که میفرماید: «وَالَّذِی نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِیَدِهِ، لَا یَسْمَعُ بیأَحَدٌ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ یَهُودِیٌّ، وَلَا نَصْرَانِیٌّ، ثُمَّ یَمُوتُ وَلَمْ یُؤْمِنْ بِالَّذِی أُرْسِلْتُ بِهِ، إِلَّا كَانَ مِنْ أَصْحَابِ النَّارِ» [۲۵۰]. «سوگند به کسی که جان محمد در دست اوست، هرکس در این امت (امت دعوت)، چه یهودی و چه مسیحی، که خبر مبعوث شدن من به او برسد، سپس بمیرد و به آنچه با آن فرستاده شدهام، ایمان نیاورده باشد، داخل جهنم میشود».
بنابراین، حدیث فوق بر این دلالت میکند که هرکس «لا إله إلا الله محمد رسول الله» را بشنود و به آن ایمان نیاورد برای همیشه وارد جهنم میشود.
۶- اما عبارت و جملهای که به وسیلهی آن بر مسلمانان جاهل اقامهی حجت میشود، با توجه به نوع مخالفتی که در آن افتاده است و طبق موقعیت جاهل و شبهاتی که در محیط زندگی او رواج دارد، فرق میکند؛ مثلاً امکان دارد با عباراتی یا حدیثی یا آیهای، علیه مخالفت (یک مسلمان جاهل) اقامهی حجت نمود (و جهل او را برطرف کرد) و مخالفتهای دیگری هست که اتمام حجت آن نیازمند شرح و بیان و تفصیل بیشتری میباشد و چه بسا با توجه به نوع شبهات و میزان مخالفات، به مناظرهها و مراجعات زیادی نیاز پیدا کنند.
همچنین مخالفتهایی وجود دارند که کفر در آن سری و آشکار نیست. (و به خاطر ایهاموار بودن) میتوان آنرا به چند صورت معنی و تأویل نمود... در اینگونه حالتها، لازم است که مقصود صاحب (و گویندهی) آن مراعات گردد و دقت شود که آیا منظور و مقصود او، صورت کفر آمیز بوده است یا نه؛ و به ویژه اگر این مخالفتهای غیر صریح از کسانی که مشهور به علم و اجتهاد و دارای سابقهی جهاد و محنت و ابتلاء در راه دین هستند، سر زده باشند؛ شایسته است که در حق چنین افرادی، دایرهی تأویل را گسترش دهیم و مقصود و دیدگاه آنان را مراعات نماییم و در آغاز و قبل از دادن هرگونه حکم در مورد ایشان، لازم است که ببینیم چه چیزی آنها را وادار به (چنین) مخالفتی کرده است.
توجه داشته باشید که اینگونه مراعات نمودن، در حق کسی که کفر بواح و آشکار از وی سر زده است، جایز نمیباشد [۲۵۱].
[۲۵۰] رواه مسلم (۱۵۳). [۲۵۱] پایان نقل از کتاب شروط لا إله إلا الله (مترجم).
از شروط (اقرار به) شهادت توحید، نداشتن شک و تردید و رسیدن به یقین، نسبت به خواستهها و شرطهای آن است. همچنان که خداوند بلندمرتبه میفرماید: ﴿ وَقَالُوٓاْ إِنَّا كَفَرۡنَا بِمَآ أُرۡسِلۡتُم بِهِۦ وَإِنَّا لَفِي شَكّٖ مِّمَّا تَدۡعُونَنَآ إِلَيۡهِ مُرِيبٖ ٩ ۞قَالَتۡ رُسُلُهُمۡ أَفِي ٱللَّهِ شَكّٞ فَاطِرِ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِۖ ﴾[إبراهیم: ۹-۱۰] «و گفتند: ما ایمان نداریم به چیزی که به همراه آن فرستاده شده اید (و دلایل و معجزات و رسالت شما را قبول نمیکنیم) و دربارهی چیزی که ما را به آن میخوانید، سخت در شک و گمانیم (و به یکتاپرستی و قانون آسمانی باور نداریم) پیامبرانشان به ایشان گفتند: مگر دربارهی وجود الله، آفرینندهی آسمانها و زمین، (بدون مدل و نمونهی پیشین) شک و تردیدی در میان است؟».
ایشان به خاطر آن که در صحت دعوت پیامبران در فراخواندن آنان به سوی دین توحید تردید داشتند، کافر شدند. درحالیکه همهی پیامبران در طول تاریخ، مردمان را به سوی توحید و گواهی دادن به «لا إله إلا الله» دعوت میکردند. و الله متعال میفرماید: ﴿ وَمَآ أَرۡسَلۡنَا مِن قَبۡلِكَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِيٓ إِلَيۡهِ أَنَّهُۥ لَآ إِلَٰهَ إِلَّآ أَنَا۠ فَٱعۡبُدُونِ ٢٥ ﴾[الأنبیاء: ۲۵] «و ما پیش از تو هیچ پیامبری را نفرستادهایم، مگر این که به وی وحی کردهایم، که معبودی بحق جز من نیست، پس فقط مرا عبادت کنید». و هر پیامبری به قومش گفته است: ﴿ ٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ مَا لَكُم مِّنۡ إِلَٰهٍ غَيۡرُهُۥٓ ﴾[الأعراف: ۵۹] «برای شما معبود بحقی جز الله نیست، پس تنها او را عبادت کنید».
و الله متعال فرموده است: ﴿ وَلَقَدۡ بَعَثۡنَا فِي كُلِّ أُمَّةٖ رَّسُولًا أَنِ ٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ وَٱجۡتَنِبُواْ ٱلطَّٰغُوتَۖ ﴾[النحل: ۳۶] «ما به میان هر ملتی پیامبری را فرستادهایم (و محتوای دعوت همهی آنها این بوده است) که تنها الله را پرستش کنید و از طاغوت دوری کنید».
و وقتی که در توحید شک نمودند، پس به اجبار در وجود خدای بلندمرتبهای که ایشان را به بهترین شیوه آفریده است، نیز شک نمودند. همچنان که خداوند بلند مرتبه میفرماید: ﴿ أَفِي ٱللَّهِ شَكّٞ فَاطِرِ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِۖ ﴾[إبراهیم: ۱۰] «آیا دربارهی وجود الله، آفرینندهی آسمانها و زمین، شک و تردیدی در میان است؟».
بنابراین آنان به وجود خداوند بلندمرتبه شک نکردند، بلکه به توحید خداوند پاک و منزه تردید نمودند، سپس لازم شد که به وجود خدای بلندمرتبهای که تنها او شایستهی عبادت میباشد، شک نمایند.
طبق این قاعده، هرکس به توحید یا هر چیز آشکاری از امور ضروری دین شک داشته باشد، درحقیقت به وجود خدای بلندمرتبه و صداقت انبیا و رسولان او شک دارد؛ آنهایی که هرچه را پرودرگار پاک و منزه از امور دین به آنان وحی نموده است، به مردم رساندهاند [۲۵۳].
عبدالله بن مسعود سمیگوید: یقین عبارت است از ایمان کامل [۲۵۴].
حافظ ابن حجر میگوید: «مقصود ابن مسعود سآن است که یقین، عبارت است از اصل ایمان، بگونهای که اگر قلب یقین حاصل کند، تمامی اعضا و جوارح برای ملاقات الله ﻷبا اعمال صالح برانگیخته میشوند». حتی که سفیان ثوری /میگوید: «اگر یقین آنچنان که باید، در قلب واقع گردد، از اشتیاق بهشت و به سبب فرار از جهنم، به پرواز در میآید» [۲۵۵]. و ایمان همانطور که نزد اهل سنت و جماعت معروف است، عبارت است از: نطق با زبان و اعتقاد به قلب و عمل با اعضا و جوارح، که افزایش و کاهش مییابد. بگونهای که با انجام طاعات، افزایش و با انجام معاصی و گناهان کاهش مییابد.
امام ابن قیم /میگوید: [۲۵۶]«یقین نسبت به ایمان، به منزلهی روح برای جسد میباشد و هرگاه صبر و یقین با یکدیگر ازدواج کرده و یکجا شوند، حصول امامت در دین، از میان آنها متولد میگردد. الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَجَعَلۡنَا مِنۡهُمۡ أَئِمَّةٗ يَهۡدُونَ بِأَمۡرِنَا لَمَّا صَبَرُواْۖ وَكَانُواْ بَِٔايَٰتِنَا يُوقِنُونَ ٢٤ ﴾[السجدة: ۲۴] «و از میان بنیاسرائیل پیشوایانی را پدیدار کردیم که به فرمان ما (و برابر قوانین ما، مردمان را) راهنمائی مینمودند، بدان گاه که بنی اسرائیل (در راه خدا بر تحمّل سختیها) شکیبائی ورزیدند و به آیات ما ایمان کامل (یقین) پیدا کردند».
بنابراین، یقین روح اعمال قلب که آن روح اعمال اعضا و جوارح است، میباشد. و یقین حقیقت صدیقیت میباشد. و هر زمان که یقین به قلب متصل گردد، پر از نور و روشنایی میگردد. و هر شک و تردید و خشم و اندوه و ناراحتی از آن منتفی میگردد و بلکه پر از محبت الله ﻷو ترس و رضایت و شکر و سپاسگذاری از او و توکل بر او و انابت و بازگشت به سوی او میشود.
و یقین به عنوان شرطی از شروط لا إله إلا الله عبارت است از: یقین منافی هر شک و تردیدی؛ بدینگونه که گویندهی کلمهی توحید، نسبت به مدلول این کلمه، یقین جازم داشته است. چرا که ایمان جز با علم یقینی و نه علم ظنی فایدهای ندارد؛ پس ایمان چگونه میباشد زمانیکه شک و تردید در آن داخل باشد؟ الله ﻷمیفرماید: ﴿ إِنَّمَا ٱلۡمُؤۡمِنُونَ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ ثُمَّ لَمۡ يَرۡتَابُواْ وَجَٰهَدُواْ بِأَمۡوَٰلِهِمۡ وَأَنفُسِهِمۡ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِۚ أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلصَّٰدِقُونَ ١٥ ﴾[الحجرات: ۱۵] «مؤمنان تنها کسانیند که به الله و پیامبرش ایمان آوردهاند، سپس هرگز شک و تردیدی به خود راه ندادهاند و با مال و جان خویش در راه الله به تلاش ایستادهاند و به جهاد برخاستهاند. آنان (بلی آنان، در ایمان خود) درست و راستگویند».
الله ﻷدر این آیه، در صدق ایمانشان به الله ﻷو رسولش جشک نداشتن را شرط کرده است. و کسی که شک و تردید در آن داشته باشد، از جملهی منافقین میباشد، کسانی که الله ﻷدر مورد آنان میفرماید: ﴿ إِنَّمَا يَسۡتَٔۡذِنُكَ ٱلَّذِينَ لَا يُؤۡمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِ وَٱرۡتَابَتۡ قُلُوبُهُمۡ فَهُمۡ فِي رَيۡبِهِمۡ يَتَرَدَّدُونَ ٤٥ ﴾[التوبة: ۴۵] «تنها کسانی از تو اجازه میخواهند که (در جهاد شرکت نکنند که مدّعیان دروغینند و) به الله و روز جزا ایمان ندارند و دلهایشان دچار شک و تردید است و در حیرت و سرگردانی خود بسر میبرند» [۲۵۷]. و تردیدی نیست که اگر این یقین، در قلب واقع گردد، صاحبش قطعا حلاوت و شیرینی ایمان را میچشد. زمانیکه مومن حلاوت این ایمان را بچشد، ایمان بر اعضا و جوارح و اقوال و اعمالش، منعکس میگردد؛ و بدین ترتیب ایمان، به واقعیت تبدیل میگردد. چرا که ممکن نیست ایمان در قلب استقرار یابد و پس از آن، مطیع غیر الله باشد و یا اینکه غیرالله را دوست داشته باشد، یا اینکه از غیرالله بخواهد یا طلب یاری و مدد کند یا اینکه حکمی غیر از حکم الله و رسولش را قبول کند، یا اینکه با دشمنان الله و رسولش، دوستی و محبت کند یا اینکه با دوستان الله و رسولش دشمنی ورزد؛ آری ایمان تنها کلمهای نیست که بر زبان جاری گردد لیکن ایمان حقیقتی است که تکالیفی را به دنبال دارد و امانتی است سنگین که مسئولیت به دنبال دارد.
حسن /میگوید [۲۵۸]: «ایمان آرزو کردن و خودآرایی نیست، بلکه آن چیزی است که در قلوب استقرار یافته و اعمال آنرا تصدیق میکند. پس هرکس سخنی نیکو و عمل نیکو انجام داد، ایمان از وی قبول میشود و کسی که سخن نیکو گفته و عمل شر انجام دهد، ایمان از وی قبول نمیشود». و در صحیح مسلم از عباس بن عبدالمطلب سروایت است که وی از رسول الله جشنیده که فرمودند: «ذَاقَ طَعْمَ الْإِیمَانِ مَنْ رَضِیَ بِاللهِ رَبًّا، وَبِالْإِسْلَامِ دِینًا، وَبِمُحَمَّدٍ رَسُولًا» [۲۵۹]«کسی طعم ایمان را میچشد که راضی باشد: الله ﻷپروردگار او بوده و اسلام دین او و محمد پیامبر او باشد».
امام نووی /میگوید: «صاحب تحریر /میگوید: معنای به چیزی راضی شدم، آن است که بدان قناعت و اعتقاد داشته و به همراه آن چیز دیگری نمیخواهم. بنابراین معنای حدیث آن است که تنها کسی طعم ایمان را میچشد که طالب غیر الله نباشد و غیر از روش اسلام را مجاز نداند و جز در مسیری که موافق با شریعت محمد جباشد، حرکت نکند؛ تردیدی نیست کسی که صفت او چنین باشد، حلاوت ایمان به قلبش رسیده و طعم آنرا میچشد».
قاضی عیاض /میگوید: «معنای حدیث آن است که ایمانش صحیح بوده و نفسش مطمئن و ثابت به آن میباشد و ایمان به باطنش سرایت کرده است، چرا که رضایت وی به آنچه در حدیث ذکر شده، دلیل ثبوت معرفت و فراست و روشنبینی وی و آمیختگی قلبش با آن میباشد؛ چرا که هرکس به امری راضی باشد، آن امر بر وی آسان میگردد. و مومن نیز چنین میباشد که هرگاه ایمان وارد قلبش میشود، برای وی انجام طاعات الله ﻷآسان گشته و از آنها لذت میبرد. و الله اعلم [۲۶۰].
و در صحیحین از ابوهریره سروایت است که میگوید: «در مسیری همراه رسولالله جبودیم که توشههای سفر قوم گم شد. ابوهریره سمیگوید: حتی که تصمیم به ذبح کردن شترهای حاملهشان گرفتند. عمر بن خطاب سگفت: یا رسول الله، امر کنید تا توشههایی را که باقی مانده، جمع کرده و بر آنها به درگاه الله ﻷدعا کنید. ابوهریرهسمیگوید: پس چنین کردند. پس صاحب گندم با گندم و صاحب خرما با خرما آمد. ابوهریرهسمیگوید: مجاهد گفت: کسی که هستهی خرما داشت با آن آمد، گفتم: با هستههای خرما چه میکنند؟ مجاهد گفت: آنرا مَکیده و بِروی آن آب مینوشند. ابوهریرهسمیگوید: پس برای این عمل ندا داده شد، تا اینکه همگی گرد توشههایشان جمع شدند که رسول الله جدر این هنگام فرمودند: «أَشْهَدُ أَنْ لا إله إلا الله، وَأَنِّی رَسُولُ اللهِ، لَا یَلْقَى اللهَ بِهِمَا عَبْدٌ غَیْرَ شَاكٍّ فِیهِمَا، إِلَّا دَخَلَ الْجَنَّةَ» [۲۶۱]. «گواهی میدهم که معبود بر حقی جز الله ﻷوجود ندارد و من فرستادهی او هستم، هیچ بندهای نیست که با این دو (شهادتین) الله ﻷرا ملاقات کند، مگر اینکه وارد بهشت میگردد».
در این حدیث رسول الله جبه همراه لا إله إلا الله، شرطی قرار دادند تا اینکه گویندهی آن از اهل بهشت باشد و همانطور که در حدیث واضح گردید، آن شرط عدم شک و تردید که همان یقین است، میباشد. و در حدیثی طولانی مسلم از ابوهریره سروایت کرده که رسول الله جاو را با کفشهایشان فرستاده و بدو فرمودند: «...اذْهَبْ بِنَعْلَیَّ هَاتَیْنِ، فَمَنْ لَقِیتَ مِنْ وَرَاءِ هَذَا الْحَائِطَ یَشْهَدُ أَنْ لاَّ إله إِلاَّ اللهُ مُسْتَیْقِنًا بِهَا قَلْبُهُ، فَبَشِّرْهُ بِالْجَنَّةِ» [۲۶۲]. «با این دو کفش من برو و هرکس را که در ورای این دیوار ملاقات کردی که از روی یقین قلبی گواهی میدهد که هیچ معبود به حقی جز الله ﻷنیست، پس او را به بهشت بشارت بده».
امام نووی سخن در این مورد را خلاصه کرده و میگوید: «آنچه بنده به سبب آن مستحق مدح و ولایت و دوستی از سوی مومنین میباشد، امور سهگانهای میباشد که عبارتند از: تصدیق با قلب و اقرار با زبان و عمل با اعضاء و جوارح؛ و هیچ اختلافی وجود ندارد که اگر شخصی به کلمهی توحید اقرار کرده و بدون علم و معرفت و شناخت نسبت به پروردگارش عمل کند، مستحق اسم مومن نمیباشد و اگر پروردگارش را شناخته و عمل کند ولی با زبان انکار کرده و آنچه را که از توحید شناخته، تکذیب کند، مستحق اسم مومن نمیباشد؛ و همچنین اگر به الله ﻷو پیامبرانش - که درود و سلام الله ﻷبر همهی آنها باد - اقرار کرده و فرائض را انجام ندهد، مطلقاً مومن نامیده نمیشود، گرچه در کلام عرب تنها با تصدیق مومن نامیده میشود، اما در کلام الله ﻷ، تنها با تصدیق مستحق اسم مومن نمیباشد، چرا که الله ﻷمیفرماید: ﴿ إِنَّمَا ٱلۡمُؤۡمِنُونَ ٱلَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ ٱللَّهُ وَجِلَتۡ قُلُوبُهُمۡ وَإِذَا تُلِيَتۡ عَلَيۡهِمۡ ءَايَٰتُهُۥ زَادَتۡهُمۡ إِيمَٰنٗا وَعَلَىٰ رَبِّهِمۡ يَتَوَكَّلُونَ ٢ ٱلَّذِينَ يُقِيمُونَ ٱلصَّلَوٰةَ وَمِمَّا رَزَقۡنَٰهُمۡ يُنفِقُونَ ٣ أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ حَقّٗاۚ ﴾[الأنفال: ۲-۴] «مؤمنان واقعی، تنها کسانی هستند که هر وقت نام الله برده شود، دلهایشان هراسان میگردد (و در انجام نیکیها و خوبیها بیشتر میکوشند) و هنگامی که آیات او بر آنان خوانده میشود، بر ایمانشان میافزاید و بر پروردگار خود توکل میکنند (و خویشتن را در پناه او میدارند و هستی خویش را بدو میسپارند). آنان کسانیند که نماز را چنان که باید میخوانند و از آنچه بدیشان عطاء کردهایم، (مقداری را به نیازمندان) میبخشند. آنان واقعاً مؤمن هستند».
الله ﻷدر این آیه خبر داده، مومن کسی است که این صفات وی باشد؛ و ابن بطال در «بَابُ مَنْ قَالَ إِنَّ الإِیمَانَ هُوَ العَمَلُ»میگوید: «پس اگر گفته شود: قبلاً گفتید، ایمان عبارت است از تصدیق؛ گفته شده: تصدیق اولین منزل از منازل ایشان میباشد و موجب وارد شدن تصدیق کننده در حیطهی ایمان میگردد اما موجب استکمال منازل ایمان برای وی نمیگردد و مطلقاً مومن نامیده نمیشود؛ این مذهب جماعت (گروه) اهل سنت میباشد که ایمان عبارت است از: قول و عمل.
سپس ابن بطال در باب دیگری میگوید: مهلب میگوید: اسلام درحقیقت، عبارت است از ایمانی که عبارت است از گره خوردن قلب تصدیق کننده با اقرار زبانی که نزد الله ﻷجز آن سودمند نمیباشد».
سپس امام نووی /میگوید: «بر اساس آنچه از مذاهب سلف و ائمهی خلف ذکر کردیم، به صورت واضح و آشکار، مشخص گردید که ایمان افزایش و کاهش مییابد.
سپس میگوید: و بر این اساس است که ایمان صدیقین، قویتر از ایمان غیر ایشان میباشد، چرا که برایشان شبههای ایجاد نمیگردد و با عارضهای ایمانشان متزلزل نمیگردد؛ بلکه پیوسته قلوبشان آسودهخاطر و نورانی میباشد گرچه احوال بر آنها تغییر یابد. اما جز آنها از جمله کسانی که پیشوای مسلمانان صلاح دیده تا از راه احسان از آنها دلجویی شود (مولفة قلوبهم) و کسانی که بدانها نزدیکاند و نیز دیگرانی همچون آنها، اینچنین نیستند. و این مساله از جمله مسائلی است که انکار آن امکان ندارد و هیچ عاقلی در این شک و تردیدی ندارد که تصدیق آحاد مردم با تصدیق ابوبکر صدیق سمساوی نبوده و یکسان نمیباشد» [۲۶۳].
بنابراین یقین شرطی از شروط لا إله إلا الله میباشد، بدینگونه که گویندهاش آنرا با زبان گفته و قلبش آنرا تصدیق کند و با اقوال و اعمالش، آنرا محقق گرداند؛ و این حقیقت ایمان میباشد. و یقین عبارت است از ایمان کامل، همانطور که ابن مسعود سفرمود.
[۲۵۲] به نقل از کتاب شروط لا إله إلا الله ص۹۵-۹۶. (مترجم) [۲۵۳] پایان نقل از کتاب شروط (مترجم). [۲۵۴] أخرجه البخاری تعلیقاً فی کتاب الإیمان باب: قول النبیج: (بنی الإسلام علی خمس) (۱/۴۵ فتح) ووصله الطبرانی فی الکبیر (۸۵۴۴) والحاکم (۲/۴۴۶) والبیهقی فی الشعب (۴۱۸) ووکیع فی الزهد (۲۰۲) وصححه الحافظ فی الفتح (۱/۴۸) وقد روی مرفوعاً وحکم علیه بالنکارة الشیخ الألبانی فی الضعیفة (۴۹۹). [۲۵۵] فتح الباری (۱/۶۳) کتاب الإیمان. [۲۵۶] مدارج الساکین (۲/۴۱۳) بتصرف. [۲۵۷] معارج القبول (۲/۴۱۹). [۲۵۸] أخرجه الخطیب فی اقتضاء العلم والعمل (۵۶) وابن أبی شیبة فی مصنفه (۱۱/۲۲) و(۱۳/۵۰۴) وعبدالله بن مبارک فی الزهد (۱۵۶۵) وعبدالله ابن أحمد فی زوائد الزهد (۳۲۲). [۲۵۹] أخرجه مسلم فی کتاب الإیمان، باب الدلیل علی أن من رضی بالله ربا وبالإسلام دینًا وبمحمد رسولاً فهو مؤمن (۳۴). [۲۶۰] صحیح مسلم، بشرح النووی، کتاب الإیمان باب ذاق طعم الإیمان من رضی بالله ربا (۲/۲) طبعة الریان. [۲۶۱] أخرجه مسلم، کتاب الإیمان، باب الدلیل علی أن من مات علی التوحید دخل الجنة قطعًا (۲۷). [۲۶۲] أخرجه مسلم کتاب الإیمان، باب الدلیل علی أن من مات علی التوحید دخل الجنة قطعًا (۳۱). [۲۶۳] صحیح مسلم بشرح النووی، ملخصاً کتاب الإیمان، باب الإیمان یزید وینقص والإیمان: قول وعمل (۱/۱۴۵) وما بعدها بتصرف.
قبول با فتح قاف، به معنای محبت و راضی بودن به چیزی و تمایل نفس به آن و پذیرفتن آن میباشد، همانطور که ابن منظور در لسان العرب میگوید [۲۶۴]. بنابراین کسی که معنای لا إله إلا الله و آنچه را که لا إله إلا الله از نفی و اثبات و ولاء و براء، اقتضای آنرا دارد، بداند و قلبش بدان یقین پیدا کرده و آنرا تصدیق کند، تصدیقی استوار و ثابت که متزلزل نمیشود و خیالات در آن تأثیری ندارد، بر وی واجب است که کلمهی توحید را با آنچه از اوامر و نواهی و حدود متضمن آن است، قبول کند و این غایت و نهایت محبت نسبت به الله ﻷو رضایت از او جلجلاله میباشد؛ و بر وی واجب است که با تمامی جوانب زندگی و حیاتش، در پهنه و گسترهی این کلمهی بزرگ و عظیم داخل شود. و بدین ترتیب از احکام آن جدا نشده و از حکمرانی و فرمانروایی و سلطهی آن، فرار نکرده و از برنامهها و نظامها و قوانین وضعی، آنچه را که میخواهد، برای خود اختیار نکند.
بر وی واجب است به اوامر و نواهی آن، اذعان داشته و مطیع آنها باشد و در حدود آن توقف کند، چرا که قبول این کلمه، تنها در حد نطق و به زبان آوردن آن باقی نمیماند. و اگر تنها بحث قبول کردن آن، به این آسانی و به معنای به زبان جاری کردن بود، قطعاً قریش آنرا قبول میکرد، بدون اینکه جان خود را به میدانهای جنگ بر ضد رسول الله جبکشاند و در این جنگها نفیسترین و ارزشمندترین و گرانترین و بهترین جوانان و اموالی را که در اختیار داشت، به کار گیرد. بلکه قریش بر یقینی کامل و مطلق بود که بر قبول این کلمه، تغییری شامل و کامل در تمامی جوانب زندگی، از اول تا آخرش مترتب میباشد. و تنها بدین سبب است که تمامی جاهلیتها در روی زمین، در هر زمان و مکانی از قبول کردن این کلمه خودداری کرده و موضع اعراض و رویگردانی از آنرا در پیش میگیرند؛ بلکه برای جنگیدن با آن، همهی امکانات را به کار میگیرند، تا کلمهی توحید را از محتوا و مقتضا و مضمون آن به کلی عاری گردانند. تا اینکه این کلمه نزد بسیاری از مسلمانان به کلمهای که تنها بر زبان تکرار میشود، تبدیل گردد؛ و بدین ترتیب آنها را میبینی که از غیرالله میخواهند و از غیرالله طلب یاری و کمک میکنند و به غیر او جلجلاله اعتماد کرده و برای غیر او ذبح و قربانی میکنند و به غیر او پناه برده و به غیر او جلجلاله سوگند یاد میکنند؛ و آنها را میبینی که با یکدیگر بر مبنای ربا معامله میکنند و میبینی که شراب مینوشند و در بسیاری از امور زندگی از مضمون «لا إله إلا الله» دور میباشند - مگر آن کس که الله ﻷبدو رحم کند - در وقتی که بسیاری از مردم فریب خورده و گمان میکنند که حقوق لا إله إلا الله که بر آنها واجب است در مورد کلمهی توحید محقق گرداندهاند.
این مساله مرا به یاد مقولهی نماینده انگلیس لورد کرومر در مورد مصر و سودان میاندازد که در کتابش «مصر الحدیثه» نوشته و میگوید: «باید از مظاهر دروغی و ساختگی و جعلی برای اسلام محافظت گردد تا بدین ترتیب از بدگمانیها و بیاعتمادیها در آثار اندکی که از اسلام مانده است، جلوگیری شود تا اینکه مسلمانان متوجه کید و مکر و حیلهای نشوند که دسیسهکاران برایشان چیدهاند. و با این حیله، با اطمینان به اینکه اسلامشان پیوسته نیکوست، بدان پافشاری کرده و به منظور حمایت و یاری عقیدهای که از ریشه درآمده است، بیدار نشوند.
بنابراین شرط قبول برای این کلمهی بزرگ، شرطی مهم و خطیر میباشد که هرکس آنرا رد کند و کلمهی توحید را قبول نکند، العیاذبالله کافر میباشد. و فرقی نمیکند که این ردکردن از روی کبر یا عناد و یا حسد باشد. الله ﻷدر مورد کفاری که کلمهی توحید را از روی تکبر رد کردند، میفرماید: ﴿ إِنَّهُمۡ كَانُوٓاْ إِذَا قِيلَ لَهُمۡ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّهُ يَسۡتَكۡبِرُونَ ٣٥ وَيَقُولُونَ أَئِنَّا لَتَارِكُوٓاْ ءَالِهَتِنَا لِشَاعِرٖ مَّجۡنُونِۢ ٣٦ ﴾[الصافات: ۳۵-۳۶] «(چرا که) وقتی که بدانان گفته میشد: جز الله معبودی نیست، بزرگی مینمودند (و خویشتن را بالاتر از آن میدیدند که یکتاپرستی را بپذیرند) و میگفتند: آیا ما برای (سخن) چکامه سرای دیوانهای، معبودهای خویش را رها سازیم؟!».
و نیز الله ﻷمیفرماید: ﴿ أَجَعَلَ ٱلۡأٓلِهَةَ إِلَٰهٗا وَٰحِدًاۖ إِنَّ هَٰذَا لَشَيۡءٌ عُجَابٞ ٥ وَٱنطَلَقَ ٱلۡمَلَأُ مِنۡهُمۡ أَنِ ٱمۡشُواْ وَٱصۡبِرُواْ عَلَىٰٓ ءَالِهَتِكُمۡۖ إِنَّ هَٰذَا لَشَيۡءٞ يُرَادُ ٦ مَا سَمِعۡنَا بِهَٰذَا فِي ٱلۡمِلَّةِ ٱلۡأٓخِرَةِ إِنۡ هَٰذَآ إِلَّا ٱخۡتِلَٰقٌ ٧ ﴾[ص: ۵-۷] «آیا او به جای این همه خدایان، به خدای واحدی معتقد است؟ واقعاً این (حرفی که میزند) چیز شگفتی است. سرکردگان ایشان راه افتادند (و به یکدیگر گفتند) که بروید و (محکم به بتان خویش بچسبید و) بر (عبادت) خدایان خود ثابت و استوار باشید. این همان چیزی است که خواسته میشود. ما در آئین دیگری، این (یکتاپرستی) را نشنیدهایم. این جز دروغ ساختگی نیست».
هرآنکه کلمهی توحید را قبول کرده و از اوامر و نواهی آن، اطاعت کند و در حدود آن توقف کند، چنین شخصی مومنی است که به سبب آن، در دنیا و آخرت نجات مییابد. همانطور که الله ﻷمیفرماید: ﴿ ثُمَّ نُنَجِّي رُسُلَنَا وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْۚ كَذَٰلِكَ حَقًّا عَلَيۡنَا نُنجِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ ١٠٣ ﴾[یونس: ۱۰۳] «پس از آن (که بلا و عذاب گریبانگیر کافران گردید) پیامبرانِ خود و مؤمنان را میرهانیم (این هم اختصاص به اقوام گذشته و پیامبران و مؤمنان پیشین ندارد، بلکه) همین طور ایمان آورندگان (به تو) را (نیز) نجات خواهیم داد و این حقی است بر ما (حقی مسلّم و تخلّف ناپذیر)».
و در حدیث صحیح بخاری از ابوموسی اشعری ساز رسول الله جروایت است که فرمودند: «مَثَلُ مَا بَعَثَنِی اللَّهُ بِهِ مِنَ الهُدَى وَالعِلْمِ، كَمَثَلِ الغَیْثِ الكَثِیرِ أَصَابَ أَرْضًا، فَكَانَ مِنْهَا نَقِیَّةٌ، قَبِلَتِ المَاءَ، فَأَنْبَتَتِ الكَلَأَ وَالعُشْبَ الكَثِیرَ، وَكَانَتْ مِنْهَا أَجَادِبُ، أَمْسَكَتِ المَاءَ، فَنَفَعَ اللَّهُ بِهَا النَّاسَ، فَشَرِبُوا وَسَقَوْا وَزَرَعُوا، وَأَصَابَتْ مِنْهَا طَائِفَةً أُخْرَى، إِنَّمَا هِیَ قِیعَانٌ لاَ تُمْسِكُ مَاءً وَلاَ تُنْبِتُ كَلَأً، فَذَلِكَ مَثَلُ مَنْ فَقُهَ فِی دِینِ اللَّهِ، وَنَفَعَهُ مَا بَعَثَنِی اللَّهُ بِهِ فَعَلِمَ وَعَلَّمَ، وَمَثَلُ مَنْ لَمْ یَرْفَعْ بِذَلِكَ رَأْسًا، وَلَمْ یَقْبَلْ هُدَى اللَّهِ الَّذِی أُرْسِلْتُ بِهِ» [۲۶۵]. «مثال علم و دانشی که الله ﻷمرا با آن مبعوث گردانیده، مانند بارانی است که تند و تیز میبارد. زمینی که صاف و هموار باشد، آن آب را در خود جذب کرده و سپس در آن زمین گیاه و دانه میروید. و زمینی که سخت است و آب را بروی خود نگاه میدارد و الله ﻷبه وسیلهی آن آب، به بندگانش نفع میرساند و بندگان الله ﻷاز آن مینوشند و به دیگران نیز مینوشانند و کشت و زرع خود را نیز آبیاری میکنند؛ و بارانی که در شوره زار ببارد، نه آب را در خود نگه میدارد و نه گیاهی میرویاند. این زمین مثل کسی است که به احکام الهی توجهی نکرده و اهمیتی نداده است و هدایت و رهنمودهایی را که من به ارمغان آوردهام قبول نکرده است».
هرکس برخی از احکام کلمهی توحید را قبول کرده و برخی دیگر را رها کند، درحقیقت عملی را مرتکب شده که یهود آنرا مرتکب گردیدهاند؛ الله ﻷدر مورد آنها میفرماید: ﴿ أَفَتُؤۡمِنُونَ بِبَعۡضِ ٱلۡكِتَٰبِ وَتَكۡفُرُونَ بِبَعۡضٖۚ فَمَا جَزَآءُ مَن يَفۡعَلُ ذَٰلِكَ مِنكُمۡ إِلَّا خِزۡيٞ فِي ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَاۖ وَيَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ يُرَدُّونَ إِلَىٰٓ أَشَدِّ ٱلۡعَذَابِۗ وَمَا ٱللَّهُ بِغَٰفِلٍ عَمَّا تَعۡمَلُونَ ٨٥ ﴾[البقرة: ۸۵] «آیا به بخشی از (دستورات) کتاب (آسمانی) ایمان میآورید و به بخش دیگر (دستورات آن) کفر میورزید؟ برای کسی که از شما چنین کند، جز خواری و رسوائی در این جهان نیست و در روز رستاخیز (چنین کسانی) به سختترین شکنجهها برگشت داده میشوند و خداوند از آنچه میکنید بیخبر نیست».
شیخ ابوبکر جزائری در تعلیقش بر این آیه در تفسیرش میگوید: «از جمله هدایتها و روشنگریهای آیات، مواجه شدن امت اسلام با خواری و رسوایی و عذاب آخرت به سبب تطبیقِ تنها برخی از احکام شریعت و رها کردن برخی دیگر میباشد و از این قبیل است کفر کسی که احکام شرع را به اختیار انتخاب میکند بگونهای که آنچه را موافق با هوی و مصالح وی میباشد، عمل کرده و آنچه را که با مصالح و هوای وی موافق نباشد رها میکند. و نیز کفر کسی که دین الله ﻷرا به سبب اعراض و رویگردانی و عدم توجه به آن بر پا نمیدارد، از جمله هدایتها و روشنگریهای آیات میباشد [۲۶۶].
[۲۶۴] لسان العرب (۱۱/۵۴۰)، طبعه دارالفکر. [۲۶۵] أخرجه البخاری، کتاب العلم باب فضل من عَلِمَ وعَلَّمَ (۷۹) ومسلم کتاب الفضائل باب بیان ما بعث به النبی من الهدی والعلم (۲۲۸۲). [۲۶۶] أیسر التفاسیر لکلام العلی الکبیر (۱/۸۰) الطبعة الثالثة، دار راسم.
انقیاد عبارت است از: خضوع [۲۶۷]و تسلیم و اطاعت و فرمانبرداری و گردن نهادن به هر آنچه کلمهی توحید اقتضای آنرا دارد. و این شرط مهمی است که در واقع محک عملی و حقیقی برای ایمان میباشد. امکان ندارد کسی ادعای انقیاد و التزام به لا إله إلا الله را داشته باشد، بدون اینکه در عرصهی عمل وارد شده و مقتضیات توحید را محقق گردانیده باشد. چرا که انقیاد تنها کلمهای نیست که بر زبان تکرار گردد، بلکه الله متعال میفرماید: ﴿ وَأَنِيبُوٓاْ إِلَىٰ رَبِّكُمۡ وَأَسۡلِمُواْ لَهُۥ ﴾[الزمر: ۵۴] «و به سوی پروردگار خود برگردید (و با ترک سیئات و انجام حسنات به سوی آفریدگارتان تغییر مسیر دهید) و تسلیم او شوید (و خاضعانه و خاشعانه از اوامرش فرمانبرداری کنید)». و نیز میفرماید: ﴿ وَمَن يُسۡلِمۡ وَجۡهَهُۥٓ إِلَى ٱللَّهِ وَهُوَ مُحۡسِنٞ فَقَدِ ٱسۡتَمۡسَكَ بِٱلۡعُرۡوَةِ ٱلۡوُثۡقَىٰۗ ﴾[لقمان: ۲۲] «کسی که مطیعانه رو به الله کند، درحالیکه نیکوکار باشد، به دستاویز بسیار محکمی چنگ زده است». و الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَمَنۡ أَحۡسَنُ دِينٗا مِّمَّنۡ أَسۡلَمَ وَجۡهَهُۥ لِلَّهِ وَهُوَ مُحۡسِنٞ ﴾[النساء: ۱۲۵] «آئین چه کسی بهتر از آئین کسی است که خالصانه خود را تسلیم الله کند، درحالیکه نیکوکار باشد».
معنای ﴿ يُسۡلِمۡ وَجۡهَهُۥٓۥٓ ﴾انقیاد و فرمانبرداری مطیعانه برای الله ﻷمیباشد ﴿ وَهُوَ مُحۡسِنٞ ﴾یعنی درحالیکه موحد و یکتاپرست میباشد. و ﴿ بِٱلۡعُرۡوَةِ ٱلۡوُثۡقَىٰۗ ﴾همان لاإله إلاالله میباشد.
از مظاهر انقیاد: انجام عبادات ظاهری و باطنی تنها برای الله ﻷمیباشد، بدین گونه که خضوع و رکوع و سجود جز برای او نباشد و نذر و ذبح تنها برای او باشد و جز به او سوگند یاد نشود و طواف تنها و تنها پیرامون بیتاللهالحرام، صورت گیرد و محبت و ترس تنها برای او جلجلاله باشد و امید جز به الله متعال نباشد و جز از او طلب یاری و استقامت نشود. و جز بر او توکل نشود. و امور، جز بر الله ﻷتفویض و سپرده نشود. الله ﻷمیفرماید: ﴿ قُلۡ إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحۡيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ ١٦٢ لَا شَرِيكَ لَهُۥۖ وَبِذَٰلِكَ أُمِرۡتُ وَأَنَا۠ أَوَّلُ ٱلۡمُسۡلِمِينَ ١٦٣ ﴾[الأنعام: ۱۶۲-۱۶۳] «بگو: نماز و عبادت و زیستن و مردن من برای الله است که پروردگار جهانیان است. الله را هیچ شریکی نیست، و به همین دستور داده شدهام و من اوّلین مسلمان (در میان امت خود و مخلصترین فرد در میان همه انسانها برای الله) هستم».
و از مظاهر انقیاد، اطاعت کردن از رسول الله جدر هرآنچه امر فرمودند و دست کشیدن از هر آنچه از آن نهی نمودند و اتباع و پیروی از سنت و راه و روش و تسلیم شدن در برابر حکمش و راضی بودن بدان میباشد. الله ﻷمیفرماید: ﴿ فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤۡمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيۡنَهُمۡ ثُمَّ لَا يَجِدُواْ فِيٓ أَنفُسِهِمۡ حَرَجٗا مِّمَّا قَضَيۡتَ وَيُسَلِّمُواْ تَسۡلِيمٗا ٦٥ ﴾[النساء: ۱۶۵] «امّا، نه! به پروردگارت سوگند که آنان مؤمن بشمار نمیآیند تا تو را در اختلافات و درگیریهای خود به داوری نطلبند و سپس ملالی در دل خود از داوری تو نداشته و کاملاً تسلیم (قضاوت تو) باشند».
و الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَمَا كَانَ لِمُؤۡمِنٖ وَلَا مُؤۡمِنَةٍ إِذَا قَضَى ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥٓ أَمۡرًا أَن يَكُونَ لَهُمُ ٱلۡخِيَرَةُ مِنۡ أَمۡرِهِمۡۗ وَمَن يَعۡصِ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ فَقَدۡ ضَلَّ ضَلَٰلٗا مُّبِينٗا ٣٦ ﴾[الأحزاب: ۳۶] «هیچ مرد و زن مؤمنی، در کاری که الله و پیامبرش داوری کرده باشند (و آنرا مقرّر نموده باشند) اختیاری از خود در آن ندارند (و اراده ایشان باید تابع اراده الله و رسول باشد). هرکس هم از دستور الله و پیامبرش سرپیچی کند، گرفتار گمراهی کاملاً آشکاری میگردد».
امام طبری / [۲۶۸]در مورد این کلام الله ﻷ﴿ فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤۡمِنُونَ ﴾میگوید: «ای محمد، امر اینگونه که آنان پنداشتهاند، نمیباشد چنانکه گمان کردهاند به آنچه بر تو نازل شده ایمان دارند درحالیکه قضاوت و داوری را به سوی طاغوت میبرند و زمانی که به قضاوت و داوری و حکمیت تو خوانده میشوند، از تو روی گردانده و اعراض میکنند. الله ﻷاین آیه را با قسم آغاز کرده و میفرماید: ﴿ وَرَبِّكَ ﴾به پروردگارت سوگند ای محمد. ﴿ لَا يُؤۡمِنُونَ ﴾تصدیق کنندهی من و تو و آنچه برتو نازل گشته به شمار نمیآیند. ﴿ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيۡنَهُمۡ ﴾تا اینکه تو را در اموری که در آن اختلاف کردهاند و حکمش بر آنها پوشیده مانده، حَکم و داور و قاضی قرار ندهند.
زمانی گفته میشود: شَجَرَ، یَشجُرُ، شجوراً و شجراً و تشاجر القوم، که گروهی در سخنی یا امری با هم اختلاف کرده و در آن مشاجره کنند ﴿ ثُمَّ لَا يَجِدُواْ فِيٓ أَنفُسِهِمۡ حَرَجٗا مِّمَّا قَضَيۡتَ ﴾و از آنچه بدان قضاوت کردی، ناخوشایندی و ناراحتی در دل نداشته باشند. معنای این سخن آن است که دلهایشان از آنچه قضاوت کردی، ناراحت و دلتنگ نشود. (کاملا راضی باشند).
یعنی دلهایشان به سبب آنچه در میانشان قضاوت کردی، از پذیرفتن آن، با انکار یا شک در اطاعت از تو و حقی که با آن در میانشان قضاوت کردی و برای آنها قضاوتی بر خلاف آن جایز نیست، خودداری نکنند.
و حافظ ابن کثیر /میگوید [۲۶۹]: «الله ﻷبه ذات بزرگوار و مقدسشان سوگند یاد کردهاند که کسی جزء مومنین به شمار نمیآید تا اینکه رسول الله جرا در همهی امور حاکم، داور و قاضی قرار دهد. بدین ترتیب هر آنچه رسول الله جبدان حکم فرمودند، درواقع همان حقی است که انقیاد و التزام به آن در ظاهر و باطن بر وی واجب میباشد و بر این اساس است که الله ﻷفرمودند: ﴿ ثُمَّ لَا يَجِدُواْ فِيٓ أَنفُسِهِمۡ حَرَجٗا مِّمَّا قَضَيۡتَ وَيُسَلِّمُواْ تَسۡلِيمٗا ٦٥ ﴾یعنی: هرگاه تو را (ای محمد) حاکم و داور قرار دادند، و در باطن از تو اطاعت کردند و در دلهایشان نسبت به آنچه حکم کردی، ناراحتی و دلتنگی نداشته باشند و از آن حکم، در ظاهر و باطن اطاعت و فرمانبرداری کردند و در برابر آن کاملاً و بدون هیچگونه ممانعت و نزاع و ایستادگی تسلیم شدند، آنگاه جزء مومنین به شمار میآیند.
و در مورد آیهی سورهی احزاب [۲۷۰]﴿ وَمَا كَانَ لِمُؤۡمِنٖ وَلَا مُؤۡمِنَةٍ إِذَا قَضَى ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥٓ أَمۡرًا أَن يَكُونَ لَهُمُ ٱلۡخِيَرَةُ ﴾[الأحزاب: ۳۶] میگوید: «این آیه عام بوده و تمام امور را دربرمیگیرد. به این معنا که هرگاه الله ﻷو رسولش در مورد چیزی حکم کردند، برای هیچکس مخالفت با آن جایز نیست و گنجایش هیچگونه اختیار و رای و نظری در این مقام وجود ندارد».
شیخ الاسلام ابن تیمیه /میگوید [۲۷۱]: «هرکس از سنت رسول الله جو شریعتش خارج گردد، الله ﻷبه ذات مقدسشان سوگند یاد کردهاند، جزء مومنین به شمار نمیآید، تا اینکه در امور دین و دنیا به حکم رسول الله جدر تمامی کشمکشها و اختلافاتشان راضی باشد و در قلوبشان هیچگونه ملالی نسبت به حکم رسول الله جاحساس نکنند».
و شاگرد ایشان ابن قیم /میگوید [۲۷۲]: «الله ﻷبه ذات پاک خویش سوگند یاد کرده و برای تاکید قبل از آن «لای» نفی آورده است که مردمان ایمان نخواهند داشت تا اینکه رسول الله جرا در همهی منازعات و اختلافات خود در زمینههای اصول و فروع و احکام شریعت و معاد و سایر صفات و... داور قرار دهند و حتی با وجود پذیرش حکم رسول الله جایمانشان ثابت نمیشود تا اینکه هرگونه ملال و دلتنگی را از (وجود) خویش بزدایند و سینههایشان را برای (پذیرش) قضاوت او (و برنامه و حکم الله ﻷ) گشاده دارند و به تمام معنا آنرا قبول نمایند و باز ایمان برای آنها ثابت نمیشود تا اینکه در مقابل حکم رسول الله جراضی و تسلیم شوند و هرگونه نزاع و مخالفت و اعتراض را از خود دور کنند».
سید قطب [۲۷۳]/در «فی ظلال القرآن» در ذیل آیهی ﴿ فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤۡمِنُونَ ﴾میفرماید: «بار دیگر در پیش روی خود، شرط ایمان و تعریف اسلام را مییابیم، خداوند پاک و منزه خودش آنرا بیان و مقرر میفرماید و بر آن به ذات خویش سوگند یاد میکند و پس از این سوگند، دیگر کسی گفتاری در تعیین شرط ایمان و تعریف اسلام نخواهد داشت و جای هیچ تاویلی برای شخص تأویل کننده نخواهد ماند؛ مگر کسی که سر ستیز بیسود و بیارزشی داشته باشد. و برای اثبات «اسلام» کافی و بسنده است که مردمان از شریعت الله و دستور پیامبرش قضاوت و داوری بخواهند ... اما در مسالهی ایمان چنین کاری کافی نیست و بلکه علاوه بر آن باید خشنودی درونی و پذیرش قلبی در میان باشد و دل با اطمینان کامل تسلیم گردد..»..
و الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَيَقُولُونَ ءَامَنَّا بِٱللَّهِ وَبِٱلرَّسُولِ وَأَطَعۡنَا ثُمَّ يَتَوَلَّىٰ فَرِيقٞ مِّنۡهُم مِّنۢ بَعۡدِ ذَٰلِكَۚ وَمَآ أُوْلَٰٓئِكَ بِٱلۡمُؤۡمِنِينَ ٤٧ وَإِذَا دُعُوٓاْ إِلَى ٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ لِيَحۡكُمَ بَيۡنَهُمۡ إِذَا فَرِيقٞ مِّنۡهُم مُّعۡرِضُونَ ٤٨ ﴾[النور: ۴۷-۴۸] «(از جمله کسانی که الله توفیق هدایت قرینشان نفرموده است، منافقانی هستند که پرتو ایمان به دلهایشان نتابیده است، ولی دم از ایمان میزنند) و میگویند: به الله و پیامبر او ایمان داریم و (از اوامرشان) اطاعت میکنیم؛ اما پس از این ادعا، گروهی از ایشان (از شرکت در اعمال خیر همچون جهاد و از حکم قضاوت شرعی) روی گردان میشوند و آنان در حقیقت مومن نیستند. هنگامی که آنها به سوی الله و پیامبرش فراخوانده شوند تا (پیامبر مطابق چیزی که الله نازل فرموده است) در میانشان داوری کند، برخی از آنان (نقابشان ظاهر میشود و از قضاوت او) رویگردان میشوند (زیرا میدانند حق به جانب ایشان است و پیامبر هم دادگرانه عمل میفرماید و حق را به صاحب حق میدهد».
این دستهای که به زبان، ادعای ایمان میکنند و اگر از ایشان (درباره ایمانشان) بپرسید با قاطعیت خواهند گفت: به الله و رسول او ایمان داریم و (از اوامرشان) اطاعت میکنیم ... اما در حقیقت عمل، این ادعا و گفتهی خود را تکذیب میکنند و آن هم این است که هرگاه به سوی طاعت عملی و حکم الله و رسولش جفراخوانده شوند، سرباز میزنند و پشت میکنند و روی بر میگرداند ... و این کار (طاعت عملی و حکم بردن به نزد الله و رسولش) در نظر آنها هیچ معنی (و ارزشی) ندارد. و اینان طبق نص قرآن: ﴿ وَمَآ أُوْلَٰٓئِكَ بِٱلۡمُؤۡمِنِينَ ﴾«در حقیقت مومن نیستند».
امام طبری در جلد ۱۸ تفسیرش صفحهی ۱۵۶ (در شرح) آیهی ﴿ وَمَآ أُوْلَٰٓئِكَ بِٱلۡمُؤۡمِنِينَ ﴾میفرماید: «گویندگان این سخن: ﴿ ءَامَنَّا بِٱللَّهِ وَبِٱلرَّسُولِ وَأَطَعۡنَا ﴾به سبب ترکِ بردن داوری و قضاوت نزد رسول الله جو رویگرداندن (از قضاوت و حکم ایشان) هنگامی که به سوی وی خوانده میشدند، مومن و ایماندار نیستند.
و اگر حکم نمودن به غیر آنچه خدای بلندمرتبه نازل فرموده است بر حسب چگونگی حکم و قرائنی که بر آن احاطه دارد و ( نیز) بر اساس تفصیلی که در نزد علما معروف است برخی «کفر اکبر» و بعضی «کفر اصغر» محسوب میشود ... اما حکم نمودن به غیر ما انزل الله در توحید، یک وجه بیشتر ندارد و آن هم العیاذ بالله «کفر اکبر» است که انسان را از دین خارج میسازد.
شیخ سلیمان آل شیخ /میفرماید: «مفهوم و برداشت معنی آیه این است که حکم نمودن «بغیر ما انزل الله» اگر در اصل توحید و ترک شرک باشد (انسان را کافر میکند) و یا اگر در فروع باشد، اما به زبان (به حکم الله متعال) اقرار ننماید و قلب نیز به آن مقید نباشد، (آن هم) کفری حقیقی است که ایمانی به همراه ندارد.
الله متعال میفرماید: ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تُقَدِّمُواْ بَيۡنَ يَدَيِ ٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦۖ وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَۚ إِنَّ ٱللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٞ ١ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَرۡفَعُوٓاْ أَصۡوَٰتَكُمۡ فَوۡقَ صَوۡتِ ٱلنَّبِيِّ وَلَا تَجۡهَرُواْ لَهُۥ بِٱلۡقَوۡلِ كَجَهۡرِ بَعۡضِكُمۡ لِبَعۡضٍ أَن تَحۡبَطَ أَعۡمَٰلُكُمۡ وَأَنتُمۡ لَا تَشۡعُرُونَ ٢ ﴾[الحجرات: ۱-۲] «ای کسانی که ایمان آوردهاید! بر الله و رسولش پیشی نگیرید و از الله بترسید؛ چرا که الله شنوای (گفتارتان) و آگاه (از کردارتان) میباشد. ای کسانی که ایمان آوردهاید! صدای خود را از صدای پیامبر بلندتر مکنید و همچنان که با یکدیگر سخن میگویید، با ایشان به آواز بلند سخن مگویید، تا ندانسته اعمالتان بیاجر و ضایع نگردد».
مفهوم آیهی مذکور، تسلیم کاملی است که منافی مقدم نمودن کوچکترین فهم، رای، برداشت و یا قول (هر انسانی) بر حکم الله ﻷو رسول او جمیباشد ... رسالت و برنامه از سوی خداوند است و وظیفهی پیامبر هم ابلاغ این رسالت (به مردم) است و بر ما است که (این برنامهی الهی را) بدون هیچگونه بهانه و اعتراضی و مقدم نکردن آرای خود (بر حکم و برنامهی الله و رسول او) بپذیریم و به آن راضی شویم و گردن نهیم.
و اگر صرفاً با بلند کردن صدا بر صدای رسول الله جبیم از بین رفتن اعمال (نیک) صاحب آن برود و حال آن که جز شرک و کفر، هیچ چیز عمل کسی را نابود نمیکند، پس حال کسی که حکم و سخن و برنامهاش را بر حکم و برنامهی رسول الله جبرتری و ترجیح دهد چگونه است؟ آنگونه که نمایندگان در پارلمانهای قانونگذاری انجام میدهند. بدون تردید چنین فردی به کفر و شرک و نابودی عمل (نیکش) سزاوارتر است.
ابن قیم در جلد ۱ «الإعلام» صفحهی ۵۱ میفرماید: «اگر بلندکردن صدای آنها بر صدای رسول الله جسبب نابودی اعمال نیک آنان میشد، پس حال و وضع کسانی که اندیشهها، خردها، ذوقها، سیاستها و معارف خود را بر برنامهها و رسالت رسول الله جبرتری و ترجیح میدهند، چگونه است؟ آیا (انجام) چنین کاری به نابود کردن اعمالشان سزاوارتر نیست؟
الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَمَا كَانَ لِمُؤۡمِنٖ وَلَا مُؤۡمِنَةٍ إِذَا قَضَى ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥٓ أَمۡرًا أَن يَكُونَ لَهُمُ ٱلۡخِيَرَةُ مِنۡ أَمۡرِهِمۡ ﴾[الأحزاب: ۳۶] «هیچ مرد و زن مومنی، در کاری که الله و رسولش داوری کرده باشند و (آنرا مقرر نموده باشند) اختیاری از خود ندارند (و ارادهی ایشان باید تابع ارادهی الله و رسول او باشد)».
پس یکی از لوازم و شروط ایمان (انسان مسلمان)، نداشتن اختیار در برابر حکم خدای بلندمرتبه و رسولش جاست؛ و اگر حکم الله متعال (در موضوعی) نازل شود، آنها (جز انتخاب حکم الله) از خود اختیاری ندارند و اجازه نخواهند داشت حکم غیرالله را برگزینند (و پیروی نمایند) و سپس ادعای مسلمانی کنند؛ و تنها در صورتی میتوانند این کار را انجام دهند (و حکم غیر الله را بپذیرند) که کفر را بر ایمان ترجیح دهند و راضی شوند که حکم و اسم کافران مشرک بر ایشان نهاده شود.
الله متعال میفرماید: ﴿ فَلۡيَحۡذَرِ ٱلَّذِينَ يُخَالِفُونَ عَنۡ أَمۡرِهِۦٓ أَن تُصِيبَهُمۡ فِتۡنَةٌ أَوۡ يُصِيبَهُمۡ عَذَابٌ أَلِيمٌ ٦٣ ﴾[النور: ۶۳] «آنان که با فرمان او مخالفت میکنند، باید از این بترسند که بلایی (در برابر عصیانی که میورزند) گریبان آنها را بگیرد، یا این که عذاب دردناکی دچارشان شود».
و مقصود از فتنه در اینجا شرک و کفر است.
امام احمد میگوید: «به قرآن نگاه کردم، اطاعت (از) رسول الله جرا در سی و سه جای آن یافتم. سپس این آیه را تلاوت کرد: ﴿ فَلۡيَحۡذَرِ ٱلَّذِينَ يُخَالِفُونَ عَنۡ أَمۡرِهِۦٓ أَن تُصِيبَهُمۡ فِتۡنَةٌ ﴾و پیوسته آنرا تکرار میکرد و میگفت: مقصود از فتنه چیست؟ شرک؛ چرا که اگر کسی برخی از اقوال رسول الله جرا رد نماید، ممکن است انحرافی در دلش به وجود بیاید و قلبش را منحرف کند و (درنتیجه) باعث نابودی وی شود. و به او گفته شد: همانا گروهی (از مردم) حدیث رسول الله جرا ترک میکنند و به آرای سفیان و غیره مراجعه میکنند! در پاسخ فرمود: از گروهی از مردم تعجب میکنم که حدیث رسول الله جرا میشنوند و به اسناد و صحیح بودن آن پی میبرند، اما در همان حال به آرای سفیان و غیره مراجعه میکنند! چون الله ﻷمیفرماید: ﴿ فَلۡيَحۡذَرِ ٱلَّذِينَ يُخَالِفُونَ عَنۡ أَمۡرِهِۦٓ أَن تُصِيبَهُمۡ فِتۡنَةٌ ﴾و چه میدانی که فتنه چیست؟ کفر(اکبر) است.
الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَٱلۡفِتۡنَةُ أَكۡبَرُ مِنَ ٱلۡقَتۡلِۗ ﴾[البقرة: ۲۱۷] «و فتنهی شرک و کفر، از قتل بزرگتر است». حدیث رسول الله جرا ترک میکنند و هوی و هوسهایشان بر ایشان چیره میشود و آنان را به سوی «رای» میکشاند» [۲۷۴].
میگویم: این حکم امام احمد در مورد کسی است که حدیث رسول الله جرا رها میکند و به قول سفیان یا علمایی دیگر روی میآورد، پس حال (و حکم) کسی که حدیث و حکم رسول الله جرا ترک میکند و به گفته و حکم پیشوایان مذهبی و راهبان (یهودی و مسیحی) روی میآورند که در پارلمانها و... قانونگذاری میکنند، چگونه است؟ بدون هیچ شک و تردیدی، این یکی به فتنه و لغزش و انحراف و کفر سزاوارتر (و نزدیکتر) است [۲۷۵].
و در صحیح بخاری از ابوهریره ساز رسول الله جروایت است که فرمودند: «كُلُّ أُمَّتِی یَدْخُلُونَ الجَنَّةَ إِلَّا مَنْ أَبَى». «تمامی امتم وارد بهشت میشوند، مگر آنکه ابا ورزد». صحابه گفتند یا رسول الله، چه کسی (از ورود به بهشت) ابا میورزد؟ فرمودند: «مَنْ أَطَاعَنِی دَخَلَ الجَنَّةَ ، وَمَنْ عَصَانِی فَقَدْ أَبَى». «هرکس از من اطاعت کند وارد بهشت میشود و هرکس از من نافرمانی و سرپیچی کند، درحقیقت از وارد شدن به بهشت ابا ورزیده است» [۲۷۶].
بنابراین بر هر مومنی واجب است که آنچه الله ﻷدوست دارد، دوست داشته باشد، آنهم محبت و دوستی که موجب شود تا آنچه را که بر او واجب شده، انجام دهد. پس اگر بر این محبت افزوده، تا اینکه آنچه را که بر وی مستحب قرار داده شده، انجام دهد، این محبت فضیلتی اضافه بر آن میباشد. و نیز بر هر مومنی واجب است، هر آنچه را که الله ﻷآنرا ناخوشایند میداند، نسبت به آن کراهت داشته و آنرا ناخوشایند بداند، کراهتی که موجب شود تا از آنچه بر او حرام گردیده خودداری کند، پس اگر بر این کراهت افزوده چنانکه موجب شود تا از آنچه بر وی مکروه تنزیهی قرار داده شده، دست کشیده و از آن نیز خودداری کند، این فضیلتی اضافه بر آن میباشد. بنابراین کسی که از ته قلب، محبتی صادق با الله ﻷو رسولش جداشته باشد، این محبت موجب میشود تا از ته قلب آنچه را که الله ﻷو رسولش جدوست دارند، دوست داشته باشد و آنچه را که الله ﻷو رسولش نسبت به آن کراهت دارند، او نیز نسبت به آن کراهت داشته باشد و آنچه را که الله ﻷو رسولش بدان راضی هستند، او نیز بدانها راضی باشد و آنچه که الله ﻷو رسولش نسبت بدان ناراضی هستند او نیز نسبت بدانها ناراضی میباشد. و با اعضا و جوارح به مقتضای این حب و بغض عمل میکند [۲۷۷].
همچنین تردیدی نیست که از مظاهر انقیاد، قبول شریعت الله ﻷو رد کردن آنچه غیر آن است، میباشد. بنابراین حلال آن چیزی است که الله ﻷآنرا حلال کرده و حرام آن چیزی است که الله ﻷآنرا حرام کرده است و دین آن چیزی است که الله ﻷبر زبان رسولش جتشریع کرده است. بنابراین انقیاد، عبارت است از محکی عملی و حقیقی برای ایمان.
[۲۶۷] کما فی اللسان، ماده قود (۷/۵۳۱) ط الحدیث. [۲۶۸] تفسیر الطبری (۳/۲۴۰۰، ۲۴۰۱) ط السلام. [۲۶۹] تفسیر ابن کثیر (۴/۴۱۴۰، ۱۴۱) ط أولاد الشیخ. [۲۷۰] المصدر السابق (۱۱/۱۷۰). [۲۷۱] مجموع الفتاوی (۲۸/۴۷۱). [۲۷۲] التبیان فی أقسام القرآن (۲۷۰) ط الفکر. [۲۷۳] به نقل از کتاب شروط ص ۱۳۴-۱۳۹. (مترجم) [۲۷۴] به نقل از الصارم المسلول ابن تیمیه، ص ۵۶. [۲۷۵] پایان نقل از کتاب شروط (مترجم). [۲۷۶] أخرجه البخاری، کتاب الاعتصام بالکتاب والسنة، باب الاقتداء بسنن رسول الله (۷۲۸۰). [۲۷۷] جامع العلوم والحکم لابن رجب (۲/۳۹۵- ۳۹۷) حدیث رقم ۴۱.
صدق عبارت است از طریق راست و استوار و درستتری که هرکس بر مبنای آن حرکت نکند، از جمله هلاکشدگان و دور افتادگان از هدایت میباشد. با صدق است که اهل نفاق از اهل ایمان و ساکنان بهشت از اهل آتش متمایز میشوند. و آن شمشیر الله ﻷدر زمینش میباشد که بر هیچ چیزی قرار نمیگیرد مگر آنرا دو نیم میکند و با هیچ باطلی مواجه نمیشود مگر اینکه قصد آنرا کرده و بر او غلبه میکند؛ هرکس با آن یورش بَرد، یورش و حملهاش بازنمیگردد و هرکس با آن سخن گوید، سخن خصومش را علیل و عاجز میکند. صدق روح اعمال و آزمایش و محک احوال و مبارزی بر علیه هجوم ترس و وحشت میباشد. و دری است که کسانی که به سوی الله ﻷدر حرکتند، از آن بر حضرت ذوالجلال وارد میشوند. و آن اصل و اساس و بنای دین و ستون چادر و خیمهی یقین میباشد. و درجهی آن پس از درجهی نبوت که بالاترین درجه در میان عالمیان است، میباشد؛ و از منازل و جایگاههای پیامبران در بهشت، چشمهها و رودها به سوی منازل صدیقین جاری میشود. و الله ﻷاهل ایمان را امر فرموده تا همراه صدیقین باشند، الله متعال میفرماید: ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ ٱللَّهَ وَكُونُواْ مَعَ ٱلصَّٰدِقِينَ ١١٩ ﴾[التوبة: ۱۱۹] «ای کسانی که ایمان آوردهاید، از خدا بترسید و با راستگویان باشید». و نیز الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَمَن يُطِعِ ٱللَّهَ وَٱلرَّسُولَ فَأُوْلَٰٓئِكَ مَعَ ٱلَّذِينَ أَنۡعَمَ ٱللَّهُ عَلَيۡهِم مِّنَ ٱلنَّبِيِّۧنَ وَٱلصِّدِّيقِينَ وَٱلشُّهَدَآءِ وَٱلصَّٰلِحِينَۚ وَحَسُنَ أُوْلَٰٓئِكَ رَفِيقٗا ٦٩ ﴾[النساء: ۶۹] «و کسی که از الله و پیامبر (با تسلیم در برابر فرمان آنان و رضا به حکم ایشان) اطاعت کند، او (در روز رستاخیز به بهشت رود و همراه و) همنشین کسانی خواهد بود که (مقرّبان درگاهند و) خداوند بدیشان نعمت (هدایت) داده است (و مشمول الطاف خود نموده است و بزرگواری خویش را بر آنان تمام کرده است. آن مقرّبانی که او همدمشان خواهد بود، عبارتند) از پیامبران و راستروان (و راستگویانی که پیامبران را تصدیق کردند و بر راه آنان رفتند) و شهیدان (یعنی آنان که خود را در راه الله فدا کردند) و شایستگان (یعنی سایر بندگانی که درون و بیرونشان به زیور طاعت و عبادت آراسته شد) و آنان چه اندازه دوستان خوبی هستند!».
اساس ایمان صدق میباشد و اساس نفاق کذب و دروغ؛ چنانکه کذب و ایمان در یک جا جمع نمیشوند مگر اینکه هریک از آنها در جنگ با دیگری میباشد. صدق به سه قسمت تقسیم میشود:
صدق در اقوال: که عبارت است از راستی و استواری زبان بر اقوال، همچون استواری خوشه بر ساقهاش.
صدق در اعمال: که عبارت است از: استواری افعال بر امر و متابعت، همچون استواری سر بر بدن.
صدق در احوال: که عبارت است از استواری اعمال قلب و جوارح بر اخلاص.
بر این اساس است که مقام صدیقیت عبارت است از: کمال اخلاق و انقیاد و فرمانبرداری و پیروی در اوامر و نواهی در ظاهر و باطن [۲۷۸].
آری، صدق طریق رستگاری و سعادتمندی در دنیا و آخرت میباشد. در حدیث صحیح که شیخان آنرا تخریج کردهاند، از عبدالله بن مسعود سروایت است که رسول الله جفرمودند: «عَلَیْكُمْ بِالصِّدْقِ، فَإِنَّ الصِّدْقَ یَهْدِی إِلَى الْبِرِّ، وَإِنَّ الْبِرَّ یَهْدِی إِلَى الْجَنَّةِ، وَمَا یَزَالُ الرَّجُلُ یَصْدُقُ وَیَتَحَرَّى الصِّدْقَ حَتَّى یُكْتَبَ عِنْدَ اللهِ صِدِّیقًا، وَإِیَّاكُمْ وَالْكَذِبَ، فَإِنَّ الْكَذِبَ یَهْدِی إِلَى الْفُجُورِ، وَإِنَّ الْفُجُورَ یَهْدِی إِلَى النَّارِ، وَمَا یَزَالُ الرَّجُلُ یَكْذِبُ وَیَتَحَرَّى الْكَذِبَ حَتَّى یُكْتَبَ عِنْدَ اللهِ كَذَّابًا» [۲۷۹]«بر شماست که صداقت و راستگویی پیشه کنید، چرا که راستگویی انسان را به سوی نیکی راهنمایی میکند و نیکی انسان را به سوی بهشت، هدایت میکند و شخص همواره راست میگوید و تلاش میکند راست بگوید تا اینکه نزد الله ﻷعنوان صدیق را میگیرد. و بر شماست که از دروغ گویی دوری کنید، چرا که دروغگویی انسان را به سوی فسق و فجور سوق میدهد. و فسق و فجور انسان را به جهنم میکشاند و شخص پیوسته دروغ میگوید و تلاش میکند که دروغ بگوید، تا اینکه نزد الله ﻷعنوان کذاب را میگیرد».
در اینجا مقصود آن نیست که از فضیلت صدق و صداقت سخن بگوییم، بلکه مقصود از آن در این باب، صدق در توحید میباشد و آن اینکه گویندهی کلمهی توحید، آنرا صادقانه از ته قلب بگوید و قلب و زبانش یکی باشد؛ زیرا کسی که کلمهی توحید را بر زبان جاری میکند و با قلب آنرا تکذیب میکند جزو منافقین میباشد و العیاذ بالله. براستی که منافقان کلمهی توحید را در حضور رسول الله جو نزد ایشان بر زبان تکرار میکردند، درحالیکه با قلوبشان آنرا تکذیب و انکار میکردند، همانطور که الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَقُولُ ءَامَنَّا بِٱللَّهِ وَبِٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِ وَمَا هُم بِمُؤۡمِنِينَ ٨ يُخَٰدِعُونَ ٱللَّهَ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَمَا يَخۡدَعُونَ إِلَّآ أَنفُسَهُمۡ وَمَا يَشۡعُرُونَ ٩ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٞ فَزَادَهُمُ ٱللَّهُ مَرَضٗاۖ وَلَهُمۡ عَذَابٌ أَلِيمُۢ بِمَا كَانُواْ يَكۡذِبُونَ ١٠ ﴾[البقرة: ۸-۱۰] «در میان مردم دستهای هستند که میگویند: ما به الله و روز رستاخیز باور داریم. در صورتی که باور ندارند و جزو مؤمنان بشمار نمیآیند. (اینان به نظرشان) الله و کسانی را گول میزنند که ایمان آوردهاند، در صورتی که جز خود را نمیفریبند، ولی نمیفهمند. در دلهایشان بیماری (حسودی و کینه توزی با مؤمنان) است و خداوند (نیز با یاری دادن و پیروز گرداندن حق) بیماری ایشان را فزونی میبخشد و عذاب دردناکی (در دنیا و آخرت) به سبب دروغگوئی و انکارشان در انتظارشان میباشد».
و همانطور که الله ﻷمیفرماید: ﴿ إِذَا جَآءَكَ ٱلۡمُنَٰفِقُونَ قَالُواْ نَشۡهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ ٱللَّهِۗ ﴾[المنافقون: ۱] «هنگامی که منافقان نزد تو میآیند، سوگند میخورند و میگویند: ما گواهی میدهیم که تو حتماً فرستاده خدا هستی!»یعنی (ای پیامبر) منافقان فقط زمانی که نزد تو میآیند، این کلمات را میگویند. بر این اساس الله ﻷآنها را در شهادتشان و در این خبرشان تکذیب کرده و فرمودند: ﴿ وَٱللَّهُ يَعۡلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُۥ وَٱللَّهُ يَشۡهَدُ إِنَّ ٱلۡمُنَٰفِقِينَ لَكَٰذِبُونَ ١ ﴾«ولی الله گواهی میدهد که منافقان در گفته خود دروغگو هستند»و نیز فرمودند: ﴿ وَمَا هُم بِمُؤۡمِنِينَ ٨ ﴾«و جزو مؤمنان بشمار نمیآیند».
بنابراین شرط صدق، شرطی در راس شروط کلمهی توحید میباشد، که رسول الله جآنرا شرطی قاطع برای وارد شدن به بهشت و نجات از آتش قرار دادند، همانطور که در حدیث صحیح از معاذ بن جبل سروایت است که رسول الله جفرمودند: «مَا مِنْ أَحَدٍ یَشْهَدُ أَنْ لا إله إلا الله وَأَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللَّهِ، صِدْقًا مِنْ قَلْبِهِ، إِلَّا حَرَّمَهُ اللَّهُ عَلَى النَّارِ» [۲۸۰]. «هرکس صادقانه از صمیم قلب و از روی اخلاص گواهی دهد که جز الله متعال معبود به حقی وجود ندارد و محمد فرستادهی اوست، الله ﻷاو را بر آتش جهنم حرام میگرداند».
و در نص روایات امام بخاری، از انس بن مالک سروایت است که میگوید: معاذ پشت سر رسول الله جبر شتری سوار بود، که رسول الله جخطاب به وی فرمود: ای معاذ، معاذ گفت: بله یا رسول الله، بفرمایید؛ باز فرمود: ای معاذ، معاذ پاسخ داد لبیک یا رسول الله، در خدمتم. رسول الله جسه بار آنرا تکرار کرده، آنگاه فرمودند: «مَا مِنْ أَحَدٍ یَشْهَدُ أَنْ لا إله إلا الله وَأَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللَّهِ، صِدْقًا مِنْ قَلْبِهِ، إِلَّا حَرَّمَهُ اللَّهُ عَلَى النَّارِ»معاذ گفت: یا رسول الله، آیا مردم را از این سخن با خبر سازم تا خوشحال شوند؟ رسولالله جفرمودند: «إِذًا یَتَّكِلُوا»بیم آن میرود که بر این سخن تکیه کرده و عمل را ترک نمایند. معاذ در پایان عمر، به این دلیل که مبادا به خاطر کتمان این حدیث گنهکار شود، آنرا برای مردم روایت کرد.
بنابراین رسول الله جدر این حدیث، شرط نجات یافتن از آتش را برای کسی که این کلمه را بر زبان جاری میکند، صادقانه و از صمیم قلب بر زبان جاری کردن کلمهی توحید قرار دادند. لذا تنها تلفظ با زبان بدون تصدیق قلب، شخص را در آخرت سودی نمیرساند، گرچه به زبان آوردن آن، عصمت خون و مالش را در دنیا به همراه داشته و برای وی در دنیا سودمند میباشد.
و در قصهی اعرابی فقیه، ضمام بن ثعلبه فرستادهی سعد بن ابی بکر که در احادیث صحیح ذکر آن آمده است، رسول الله جدر فلاح و رستگاری و ورود وی به بهشت، صادق بودن او را شرط قرار دادند که داستان وی از این قرار است، چنانکه در روایت امام مسلم در صحیحش [۲۸۱]از انس بن مالک سروایت است که میگوید: از اینکه از رسول الله جدر مورد چیزی سوال کنیم، نهی شده بودیم، که آمدن مردی از اهل صحراء که بسیار عاقل و متین و مزین به آداب سوال کردن و چگونگی سوال پرسیدن بود، ما را به شگفتی واداشت، که از رسول الله جسوال کرده و ما میشنیدیم. آن شخص که از اهل صحراء بود، آمده و گفت: ای محمد، فرستادهات نزد ما آمده و اظهار داشته که ادعا کردی الله تو را فرستاده است؟ رسول الله جفرمودند: «صَدَقَ» راست گفته است؛ وی گفت: چه کسی آسمان را آفریده است؟ رسول الله جفرمودند: الله؛ گفت: چه کسی زمین را آفریده است؟ فرمودند: الله؛ گفت: چه کسی کوهها را نصب و پابرجا کرده است و در آنها قرار داده آنچه که قرار داده؟ فرمودند: الله؛ گفت: به کسی که آسمان و زمین را آفریده و این کوهها را نصب و پابرجا کرده است، تو را سوگند میدهم، آیا الله تو را فرستاده است؟ فرمودند: آری؛ وی گفت: فرستادهات اظهار داشته که بر ما پنج نماز در شبانه روز واجب است؟ فرمود: «صَدَقَ» راست گفته است؛ وی گفت: به کسی که تو را فرستاده، سوگندت میدهم آیا الله تو را به این امر کرده است؟ فرمودند: آری؛ وی گفت: فرستادهات اظهار داشته که بر ما واجب است که در اموالمان، زکات بپردازیم. فرمودند: «صَدَقَ» راست گفته است؛ وی گفت: به کسی که تو را فرستاده، سوگندت میدهم، آیا الله تو را بدان امر کرده است؟ فرمودند: آری؛ وی گفت: فرستادهات اظهار داشته که روزهی ماه رمضان، سالانه بر ما واجب است؟ فرمودند: «صَدَقَ» راست گفته است. وی گفت: به کسی که تو را فرستاده سوگندت میدهم، آیا الله تو را بدان امر کرده است؟ فرمودند: آری، وی گفت: فرستادهات اظهار داشته که حج بیت الله الحرام، بر هریک از ما که توان آنرا دارد، واجب است؟ فرمودند: «صَدَقَ» راست گفته است؛ راوی میگوید: سپس وی در حالی بازگشت که گفت: به کسی که تو را به حق فرستاده نه چیزی بر آن (چه فرستادهات به ما اظهار داشته) اضافه میکنم و نه چیزی از آن کم میکنم. پس رسولالله جفرمودند: «لَئِنْ صَدَقَ لَیَدْخُلَنَّ الْجَنَّةَ»«اگر راست گفته باشد، قطعاً وارد بهشت میشود».
آری، اگر در آنچه گفت، با زبان و قلب و عمل صادق باشد، هیچگونه تردیدی نیست که وی از اهل بهشت میباشد؛ و این همان ایمان بوده و این صفت مومن میباشد. اما منافق والعیاذ بالله، کسی است که سخنش مخالف با عملش و پنهانش با آشکارش و ظاهرش با باطنش مخالف میباشد. کلمهی توحید را با زبانش میگوید و آنرا با قلبش انکار میکند. و در عمل با آن مخالفت میکند بگونهای که در صبح بگونهای و شب بگونهای دیگر است و چنین نفسی همطراز و همسنگ کشتی است که در تلاطم امواج و بادها میباشد.
بنابراین [۲۸۲]الله متعال به بندگانش فرمان داده که او را عبادت کنند و او را به تنهایی و از روی صدق و اخلاص پرستش نمایند و اگر کسی الله را عبادت کند و به تنهایی او را پرستش نماید، اما از روی صدق و اخلاص نباشد، از او پذیرفته نمیشود و به توحید خالص عمل نکرده است.
از دلایل صحیح بودن این شرط آن است که اگر لوازم تحقق آن از بین برود و نفی شود، نفاق اکبر جای آنرا میگیرد که صاحبش را در پایینترین مکان جهنم قرار میدهد. همچنان که خداوند بلندمرتبه میفرماید: ﴿ إِنَّ ٱلۡمُنَٰفِقِينَ فِي ٱلدَّرۡكِ ٱلۡأَسۡفَلِ مِنَ ٱلنَّارِ وَلَن تَجِدَ لَهُمۡ نَصِيرًا ١٤٥ ﴾[النساء: ۱۴۵] «بیگمان منافقان در اعماق دوزخ و پایینترین مکان آن هستند و هرگز یاوری برای آنها نخواهی یافت (که به فریادشان رسد و آنان را برهاند)».
و الله متعال میفرماید: ﴿ وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلۡمُنَٰفِقِينَ وَٱلۡمُنَٰفِقَٰتِ وَٱلۡكُفَّارَ نَارَ جَهَنَّمَ خَٰلِدِينَ فِيهَاۚ هِيَ حَسۡبُهُمۡۚ وَلَعَنَهُمُ ٱللَّهُۖ وَلَهُمۡ عَذَابٞ مُّقِيمٞ ٦٨ ﴾[التوبة: ۶۸] «خداوند به مردان و زنان منافق و همهی کافران، وعدهی آتش دوزخ داده است که جاودانه در آن میماند و جهنم برای (عذاب) ایشان کافی است. (علاوه بر آن) خداوند آنان را نفرین کرده و از رحمت خود به دور داشته است و دارای عذاب همیشگی خواهند بود».
از این شرط بطلان و پوچی مذهب مرجئهی کرامیه به دست میآید که میگویند: هرکس تنها به صورت لفظی به «لا إله إلا الله» اقرار کند مومن است، اگر چه تصدیق یا اعتقاد قلبی هم به آن نداشته باشد.
مذهب مرجئهی کرامیه، مذهبی کفری و باطل است، چرا که مفهوم و مفاد مذهب آنها این است که اگر منافقی زندیق به صورت لفظی شهادت توحید را «لا إله إلا الله» بر زبان راند درحالیکه در دلش هم تکذیب و کینهتوزی خود را نسبت به دین اسلام پنهان کرده باشد، مومن و از اهل بهشت میباشد؛ و این تکذیبی آشکار بر ضد نصوص شرعی زیادی است که بیان میکنند منافقین داخل بهشت نمیشوند، بلکه در پایینترین مکان دوزخ قرار میگیرند.
همچنین از این شرط، نامومن و غیر مسلمان بودن کسانی که «لا إله إلا الله» را صرفاً از روی شوخی، بازیچه، تمثیل و نمایش، راضی و ساکت نمودن مردم و نه با جدیت، بر زبان میآورند استنباط میشود؛ چون اینان این کلمه را با صدق و اخلاص تکلم نمیکنند. و همچنین از طرف دیگر بطلان ادعای کسانی که با کید و مکر و حیله و گمراه نمودن میخواهند حقیقت کفر و طغیان خود را از دیگران پنهان کنند، برای ما روشن میگردد. همچنین اقرار نمودن زندیقان روزگار و داعیان افکار کمونیستی به «لا إله إلا الله» هیچ سودی به آنها نمیرساند؛ چون در دلشان کفر و نفاقی پنهان نمودهاند که نفی کنندهی (اقرار آنان) به «لا إله إلا الله محمد رسول الله» است [۲۸۳].
بنابراین موحدی که در توحید با پروردگارش صادق باشد، درحقیقت کسی است که جز الله ﻷرا عبادت نمیکند و جز از الله ﻷنمیترسد و از غیرالله چیزی نمیخواهد و جز از الله ﻷیاری نمیگیرد و جز بر الله ﻷتوکل نمیکند. و جز به او جلجلاله پناه نمیبرد و امرش را جز به او نمیسپارد و جز برای او ذبح نمیکند و جز برای او نذر نمیکند و جز از اوامر الله و رسولش جفرمانبرداری و اطاعت نمیکند، و هر آنچه غیر از شریعت الله و رسولش باشد، رد میکند و جز برای الله ﻷدوست نمیدارد و جز برای الله متعال دشمنی نمیکند و جز برای الله متعال نمیبخشد و جز برای الله ﻷباز نمیدارد.
چنین شخصی در همهی احوال و زمانها و اقوال و اعمالش با پروردگارش صادق میباشد. و در آنها تناقض و اضطراب نمیباشد؛
از توحید سخن نمیگوید، درحالیکه عاری از آن باشد.
از توحید سخن نمیگوید درحالیکه نسبت بدان کراهت داشته باشد.
از توحید سخن نمیگوید درحالیکه خود در وادی و توحید در وادی دیگری باشد.
از توحید صادقانه سخن نمیگوید درحالیکه پس از آن با آرامش و رضایت خاطر و اختیار کامل و بدون اضطرار، با نظام و قوانینی زندگی کند که با آنچه بدان ایمان آورده و بر آن اعتقاد دارد، در تناقض باشد.
از توحید سخن نمیگوید، درحالیکه تنها بر این قانع باشد که اسمش در دفتر ثبت آمار مسلمانی باشد بدون اینکه با توحید زندگی کند.
از توحید سخن نمیگوید، درحالیکه بپذیرد معاملهی ربوی انجام دهد.
از توحید سخن نمیگوید درحالیکه همسر و دخترانش را آرایش کرده، رها کند.
آری در توحید چنین نیست که انسان اوامر الله ﻷرا در برخی جوانب رعایت نموده و از آنها پیروی کند و در جوانب دیگر از حدود الله ﻷتجاوز کند. چرا که از مقتضیات توحید آن است که انسان خود را کاملاً تسلیم الله ﻷکند و با تمام جوانب زندگیاش، درحالیکه تسلیم امر الله ﻷو راضی به حکم رسول الله جمیباشد، به این دین درآید؛ و این موحد صادق در توحیدش میباشد.
الله ﻷما و شما را از صادقان قرار دهد.
[۲۷۸] مدارج السالکین (۲/۲۶۸) وما بعدها. [۲۷۹] أخرجه البخاری، کتاب الأدب باب قوله تعالی: ﴿وَكُونُواْ مَعَ ٱلصَّٰدِقِينَ ١١٩﴾(۶۰۹۴) ومسلم، کتاب البر والصلة والآداب، باب قبح الکذب وحسن الصدق وفضله (۲۶۰۷). [۲۸۰] أخرجه البخاری، کتاب العلم، باب من خص بالعلم قوما دون قوم (۱۲۸، ۱۲۹) ومسلم کتاب الإیمان باب الدلیل علی أن من مات علی التوحید دخل الجنة قطعا (۳۲). [۲۸۱] أخرجه مسلم، کتاب الإیمان وباب السئوال عن أرکان الإسلام (۱۲) وهو من صحیح البخاری (۶۳). [۲۸۲] به نقل از کتاب شروط ص۹۲-۹۴ (مترجم) [۲۸۳] پایان نقل از کتاب شروط لا إله إلا الله (مترجم).
اخلاص عبارت است از: تصفیه کردن عمل با نیت صالح از تمامی شائبههای شرک [۲۸۴]. الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَمَآ أُمِرُوٓاْ إِلَّا لِيَعۡبُدُواْ ٱللَّهَ مُخۡلِصِينَ لَهُ ٱلدِّينَ ﴾[البینة: ۵] «و به ایشان دستور داده نشده است جز این که مخلصانه خدای را بپرستند». و میفرماید: ﴿ إِنَّآ أَنزَلۡنَآ إِلَيۡكَ ٱلۡكِتَٰبَ بِٱلۡحَقِّ فَٱعۡبُدِ ٱللَّهَ مُخۡلِصٗا لَّهُ ٱلدِّينَ ٢ أَلَا لِلَّهِ ٱلدِّينُ ٱلۡخَالِصُۚ ﴾[الزمر: ۲-۳] «(ای پیامبر!) ما این کتاب را که در برگیرنده حق و حقیقت است، بر تو فرو فرستادهایم. الله را پرستش کن و پرستش خود را سره و خاصّ او گردان. هان! تنها طاعت و عبادت خالصانه برای الله است و بس».
و همچنین به پیامبرش جمیفرماید: ﴿ قُلِ ٱللَّهَ أَعۡبُدُ مُخۡلِصٗا لَّهُۥ دِينِي ١٤ فَٱعۡبُدُواْ مَا شِئۡتُم مِّن دُونِهِۦۗ ﴾[الزمر: ۱۴-۱۵] «بگو: تنها الله را میپرستم و بس؛ و عبادت و طاعتم را خاصّ او میکنم و (پرستش او را از هرگونه کفر و شرکی میزدایم و) میپالایم. امّا شما هر چه و هر که را جز او میخواهید، بپرستید».
و نیز به پیامبرش جمیفرماید: ﴿ قُلۡ إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحۡيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ ١٦٢ لَا شَرِيكَ لَهُۥۖ وَبِذَٰلِكَ أُمِرۡتُ وَأَنَا۠ أَوَّلُ ٱلۡمُسۡلِمِينَ ١٦٣ ﴾[الأنعام: ۱۶۲-۱۶۳] «بگو: نماز من و قربانی من و زندگی من و مرگ من برای الله آن پروردگار جهانیان است. الله را هیچ شریکی نیست و به همین دستور داده شدهام و من اوّلین مسلمان (در میان امت خود و مخلصترین فرد در میان همه انسانها برای الله) هستم».
و نیز الله ﻷمیفرماید: ﴿ إِنَّ ٱلۡمُنَٰفِقِينَ فِي ٱلدَّرۡكِ ٱلۡأَسۡفَلِ مِنَ ٱلنَّارِ وَلَن تَجِدَ لَهُمۡ نَصِيرًا ١٤٥ إِلَّا ٱلَّذِينَ تَابُواْ وَأَصۡلَحُواْ وَٱعۡتَصَمُواْ بِٱللَّهِ وَأَخۡلَصُواْ دِينَهُمۡ لِلَّهِ فَأُوْلَٰٓئِكَ مَعَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَۖ وَسَوۡفَ يُؤۡتِ ٱللَّهُ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ أَجۡرًا عَظِيمٗا ١٤٦ ﴾[النساء: ۱۴۵-۱۴۶] «بیگمان منافقان در اعماق دوزخ و در پائینترین مکان آن هستند و هرگز یاوری برای آنان نخواهی یافت (تا به فریادشان رسد و آنان را برهاند). مگر کسانی (از ایشان) که توبه کنند و برگردند و به اصلاح (اعمال و نیات خود) بپردازند و به الله متوسّل شوند و آئین خویش را خالصانه از آن الله کنند (و فقط و فقط او را بپرستند و به فریاد خوانند و خالق و رازق دانند). پس آنان از زمره مؤمنان خواهند بود. و الله مؤمنان را اجرى بزرگ خواهد داد».
و الله ﻷمیفرماید: ﴿ ٱلَّذِي خَلَقَ ٱلۡمَوۡتَ وَٱلۡحَيَوٰةَ لِيَبۡلُوَكُمۡ أَيُّكُمۡ أَحۡسَنُ عَمَلٗاۚ ﴾[الملك: ۲] «همان کسی که مرگ و زندگی را پدید آورده است تا شما را بیازماید کدامتان کارتان بهتر و نیکوتر خواهد بود».
فضیل بن عیاض /در مورد این آیه میگوید [۲۸۵]: ﴿ أَحۡسَنُ عَمَلٗاۚ ﴾یعنی تا شما را بیازماید که چه کسی عمل خالصتر و درستتر را انجام میدهد. گفتند: ای ابا علی، عمل خالص و درستتر کدام است؟ گفت: اگر عمل خالصانه انجام شود و درست نباشد، پذیرفته نمیشود و اگر درست باشد و خالصانه انجام نشود (باز) پذیرفته نمیشود. مگر اینکه خالصانه و درست باشد. عمل خالص این است که (تنها) برای الله ﻷانجام شود و عمل درست یعنی عملی که بر اساس سنت رسول الله جباشد».
بر آنچه فضیل گفت، این کلام الله ﻷدلالت دارد که میفرماید: ﴿ فَمَن كَانَ يَرۡجُواْ لِقَآءَ رَبِّهِۦ فَلۡيَعۡمَلۡ عَمَلٗا صَٰلِحٗا وَلَا يُشۡرِكۡ بِعِبَادَةِ رَبِّهِۦٓ أَحَدَۢا ١١٠ ﴾[الكهف: ۱۱۰] [۲۸۶]«پس هرکس که خواهان دیدار خدای خویش است، باید که کار شایسته کند و در پرستش پروردگارش کسی را شریک نسازد».
بنابراین اخلاص شرطی از شروط قبولیت اعمال میباشد و چیزی سختتر و دشوارتر از اخلاص برای نفس نمیباشد. و چه بسیار از اعمال و اقوال و حالاتی هستند که باد شرک با انواع آن بر آنها میوزد، اما اخلاص آنها را نابود و هلاک میکند.
براستی الله ﻷاز اعمال، چیزی را قبول نمیکند مگر آنچه خالص برای رضای الله ﻷباشد. در حدیث صحیحی که امام مسلم از ابوهریره سروایت کرده است آمده که رسول الله جفرمودند: «قَالَ اللهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى: أَنَا أَغْنَى الشُّرَكَاءِ عَنِ الشِّرْكِ، مَنْ عَمِلَ عَمَلًا أَشْرَكَ فِیهِ مَعِی غَیْرِی، تَرَكْتُهُ وَشِرْكَهُ» [۲۸۷]. «الله ﻷفرموده است: من از شریک بینیازترینم، هرکس در عملی، شخص دیگری را با من شریک سازد، او را با شرکش رها میسازم - او را به حال خودش وامیگذارم-».
امام ابن رجب حنبلی /میگوید: [۲۸۸]«بدان که انجام عملی برای غیرالله، انواع مختلفی دارد: گاهی آن عمل ریای محض میباشد، بگونهای که شخص با انجام آن، تنها مقصودش ریای در برابر مردم، به منظور هدفی دنیوی میباشد و این همچون حال منافقان در نمازشان میباشد؛ الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَإِذَا قَامُوٓاْ إِلَى ٱلصَّلَوٰةِ قَامُواْ كُسَالَىٰ يُرَآءُونَ ٱلنَّاسَ وَلَا يَذۡكُرُونَ ٱللَّهَ إِلَّا قَلِيلٗا ١٤٢ ﴾[النساء: ۱۴۲] «منافقان هنگامی که برای نماز برمیخیزند، سست و بیحال به نماز میایستند و با مردم ریا میکنند (و نمازشان به خاطر مردم است؛ نه به خاطر الله) و خدای را کمتر یاد میکنند و جز اندکی به عبادت او نمیپردازند».
این نوع ریا (ریای محض) تقریبا از هیچ مومنی در نماز و روزهاش، سر نمیزند، ولی گاهی در مورد صدقه یا حج واجب و یا دیگر اعمال ظاهری و یا به طور کلی اعمالی که بیشتر به چشم آمده و قابل شمارش است، رخ میدهد. براستی اخلاص در چنین مواردی سخت است و گران. شخص مسلمان میداند که چنین عملی بیهوده است و انجام دهندهی آن مستحق عذاب و عقوبت از جانب الله ﻷمیباشد.
گاهی عمل به خاطر الله ﻷمیباشد، ولی توام با ریا است، در این حالت اگر ریا در شاکلهی اصلی عمل، دخیل باشد، بنا بر دلالت نصوص صحیح، آن عمل باطل است. که ابن رجب از این نصوص به حدیث زیر اشاره میکند: احمد بن شداد بن اوس ساز رسول الله جروایت میکند که فرمودند: «مَنْ صَلَّى یُرَائِی فَقَدْ أَشْرَكَ، وَمَنْ صَامَ یُرَائِی فَقَدْ أَشْرَكَ، وَمَنْ تَصَدَّقَ یُرَائِی فَقَدْ أَشْرَكَ. إِنَّ اللهَ عَزَّ وَجَلَّ یَقُولُ: أَنَا خَیْرُ قَسِیمٍ لِمَنْ أَشْرَكَ بِی، مَنْ أَشْرَكَ بیشَیْئًا فَإِنَّ جَسَدَهُ وَ عَمَلَهُ وَ قَلِیلَهُ وَكَثِیرَهُ لِشَرِیكِهِ الَّذِی أَشْرَكَ بِهِ، وَأَنَا عَنْهُ غَنِیٌّ» [۲۸۹]«هرکس از روی ریا نماز بخواند، شرک ورزیده است و هرکس از روی ریا، روزه گیرد، شرک ورزیده است و هرکس از روی ریا صدقه دهد، درحقیقت شرک ورزیده است، براستی که الله ﻷمیفرماید: من بهترین شریک برای کسی هستم که با من شریک قرار داده شده است. (چرا که) هرکس چیزی را با من شریک قرار دهد، براستی که جسد و عمل و کم و زیادش برای شریکی میباشد که با آن شرک ورزیده است درحالیکه من از چنین شریکی بینیاز هستم».
سپس میگوید: اگر اصل عمل برای الله ﻷباشد، سپس نیت ریا بر وی عارض شود، در صورتی که فقط در ذهن باشد و فرد بتواند بلافاصله آنرا از خودش دور کند، هیچ ضرر و آسیبی متوجه وی نمیباشد؛ اما اگر نیت ریا همچنان ادامه یابد، آیا منجر به بطلان عملش میشود یا نه؟ یا اینکه عملش بر مبنای اصل نیتش صحیح میباشد؟ در جواب این مساله بین علمای سلف اختلاف وجود دارد. امام احمد و ابن جریر معتقدند که عمل وی باطل نمیشود و اصل نیت او مورد توجه قرار میگیرد. که این مساله از حسن بصری و دیگران نیز روایت شده است و در این معنا حدیث ابوذرساز رسول الله جهم آمده است، که وی از رسول الله جدر مورد مردی سوال کرد که عملی را برای رضای الله ﻷانجام میدهد و مردم بر انجام آن او را مورد ستایش قرار میدهند؛ رسول الله جفرمودند: «تِلْكَ عَاجِلُ بُشْرَى الْمُؤْمِنِ» [۲۹۰]. «آن مژدهی زود هنگام مومن است».
بنابراین، هیچ اختلافی نیست که اخلاص شرطی برای صحت هر قول و عمل و قبولیت آن میباشد. و اخلاص در توحید، عبارت است از محقق گرداندن توحید و خالص گرداندن عبادت برای الله ﻷو محقق گرداندن آن و تصفیه و خالص کردن آن از همهی شائبههای شرک و بدعت، بگونهای که تنها عبادت برای الله ﻷباشد و ترس از الله ﻷو خضوع برای الله ﻷو امید به الله ﻷو توکل بر الله ﻷو استقامت و طلب یاری و مدد از الله ﻷو نذر و ذبح برای الله ﻷو خواستن از الله ﻷو عمل برای الله ﻷباشد. و بدین ترتیب شخص برای الله ﻷ، متکی بر الله و با الله ﻷمیباشد.
محقق کردن توحید در امت، امری سخت و دشوار میباشد، چرا که صفت محقق کردن توحید جز در اهل ایمان صادق و بیریا، کسانی که الله ﻷآنها را خاص قرار داده و از میان آفریدههایش برگزیده، یافت نمیشود، همانطور که الله ﻷدر مورد یوسف ÷میفرماید: ﴿ كَذَٰلِكَ لِنَصۡرِفَ عَنۡهُ ٱلسُّوٓءَ وَٱلۡفَحۡشَآءَۚ إِنَّهُۥ مِنۡ عِبَادِنَا ٱلۡمُخۡلَصِينَ ٢٤ ﴾[یوسف: ۲۴] «ما این چنین کردیم تا بلا و زنا را از او دور سازیم. چرا که او از بندگان پاکیزه و گزیده ما بود».
در آیه، کلمهی ﴿ ٱلۡمُخۡلَصِينَ ﴾به فتح لام آمده است و در قرائتی با کسره ذکر شده است (المخلِصین) [۲۹۱]. و چنین افرادی در ابتدای این امت بسیار بودند و در آخر این امت جزو غرباء میباشند و البته بسیار اندک و از اجر بسیار والایی نزد الله متعال برخوردار میباشند.
و الله ﻷاز خلیلش ابراهیم علیهالصلاةوالسلام خبر داده و میفرماید: ﴿ قَالَ يَٰقَوۡمِ إِنِّي بَرِيٓءٞ مِّمَّا تُشۡرِكُونَ ٧٨ إِنِّي وَجَّهۡتُ وَجۡهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ حَنِيفٗاۖ وَمَآ أَنَا۠ مِنَ ٱلۡمُشۡرِكِينَ ٧٩ ﴾[الأنعام: ۷۸-۷۹] «ای قوم من! بیگمان من از آنچه انباز الله میکنید، بیزارم. بیگمان من رو به سوی کسی میکنم که آسمانها و زمین را آفریده است و من (از هر راهی جز راه او) به کنارم و از زمره مشرکان نیستم». یعنی دینم را خالص گردانیدم و عبادتم را تنها برای کسی که آسمانها و زمین را آفریده قرار دادهام، یعنی کسی که آنها را بدون مثال پیشین آفریده و ایجاد کرده است؛ ﴿ حَنِيفٗا ﴾یعنی رویگردان از شرک به سوی توحید؛ و براین اساس است که فرمود: ﴿ وَمَآ أَنَا۠ مِنَ ٱلۡمُشۡرِكِينَ ﴾و نظیر این آیه در قرآن بسیار میباشد [۲۹۲].
از اینرو اخلاص کامل به طور مطلق در توحید نمیباشد مگر با برائت کامل از صورتهای شرک و اهل آن و خالص گرداندن عبادت تنها برای الله ﻷو نیز اخلاص در اطاعت از رسول الله ج.
پس کسی که از همه انواع شرک، بزرگ و کوچک و خفی و پنهانش اجتناب ورزد و عبادتش را برای الله ﻷخالص گرداند، حقیقتاً موحد میباشد. در صحیح بخاری از ابوهریره سروایت شده که میگوید: عرض کردم، یا رسول الله، چه کسانی در روز قیامت برای شفاعت شما سعادت بیشتری دارند؟ رسول الله جفرمودند: «لَقَدْ ظَنَنْتُ یَا أَبَا هُرَیْرَةَ، أَلَّا یَسْأَلَنِی عَنْ هَذَا الْحَدِیثِ أَحَدٌ أَوَّلَ مِنْكَ، لِمَا رَأَیْتُ مِنْ حِرْصِكَ عَلَى الْحَدِیثِ، أَسْعَدُ النَّاسِ بِشَفَاعَتِی یَوْمَ الْقِیَامَةِ مَنْ قَالَ: لاَ إله إلاَّ اللهُ خَالِصًا مِنْ قَلْبِهِ، أَوْ نَفْسِهِ» [۲۹۳]. «ای ابوهریره، چون عشق و علاقهی تو را نسبت به حدیث دیدم، میدانستم که کسی قبل از تو این سوال را از من نخواهد پرسید. کسانی روز قیامت برای شفاعت من سعادت بیشتری دارند که با اخلاص و از صمیم قلب لا إله إلا الله بگویند».
امام ابن حجر در «الفتح» در شرح این حدیث مبارک میگوید: «رسول الله جدر راستای آرامش و راحتی مردم از هول و هراس موقعیت و مکانی که در آن هستند، برای آنان شفاعت میکنند و نیز برای برخی از کفار، در راستای تخفیف در عذاب، شفاعت میکنند، همانطور که در احادیث صحیح این مساله در حق ابوطالب ثابت میباشد. و نیز در حق برخی از مومنان، برای خروج از آتش بعد از اینکه وارد آن شدهاند، شفاعت میکنند و نیز در حق برخی از مومنان برای ورودشان به بهشت بدون حساب، شفاعت میکنند. و برای برخی به منظور رفع درجاتشان شفاعت میکنند. و بدین ترتیب نقش شفاعت در سعادت و اینکه سعادتمندترین آنها به بهرهمندی از شفاعتِ رسول الله جمومن مخلص است، ظاهر و آشکار میگردد.
ابن قیم /در معنای حدیث ابوهریره سمیگوید: «در این حدیث تامل کن که چگونه بزرگترین اسبابی که به سبب آن شفاعت حاصل میگردد، خالص گرداندن توحید معرفی شده است؛ برعکس آنچه مشرکین انجام میدهند و گمان میکنند حاصل شدن شفاعت برای آنها با شفیع گرفتن و عبادت کردن آنها و موالاتشان صورت میگیرد، درحالیکه رسول الله جآنچه در گمانشان بود، دگرگون ساخته و خبر دادند که سبب شفاعت، اخلاص در توحید میباشد» [۲۹۴].
بنابراین حقیقت توحید جذب و کشش همه جانبه روح به سوی الله ﻷمیباشد که هرکس خالصانه از ته دل، گواهی دهد که هیچ معبود به حقی جز الله ﻷوجود ندارد، وارد بهشت میشود. چرا که اخلاص همان کشش قلب به سوی الله ﻷو توبه خالصانه از گناهان و بازگشت به سوی خداوند متعال میباشد. که هرگاه در این حالت بمیرد، بدان دست یافته است. بسیاری از کسانی که آنرا بر زبان آوردهاند، اخلاص را نمیشناسند و بسیاری نیز از روی عادت و تقلید آنرا میگویند. و شیرینی ایمان را با درخشندگی قلب درهم نیامیختهاند. و از این دسته، افراد بسیاری میباشند که در هنگام مرگ و یا قبر دچار سختی میشوند. همانطور که در حدیث آمده است (این افراد میگویند:) از مردم چیزی را شنیدم، من هم همان را به زبان آوردم [۲۹۵]. و غالب اعمال این افراد بر اساس تقلید و اقتدا و پیروی از امثال خودشان بوده و در واقع نزدیکترین افراد به مصداق این کلام الله ﻷمیباشد که میفرماید: ﴿ إِنَّا وَجَدۡنَآ ءَابَآءَنَا عَلَىٰٓ أُمَّةٖ وَإِنَّا عَلَىٰٓ ءَاثَٰرِهِم مُّقۡتَدُونَ ٢٣ ﴾[الزخرف: ۲۳] «ما پدران و نیاکان خود را بر آئینی یافتهایم و ما هم قطعاً (بر شیوه ایشان ماندگار میشویم و) به دنبال آنان میرویم».
پس هرگاه فردی با اخلاص و یقین کامل «لا إله إلا الله» را بر زبان آورد و در این حال به هیچ وجه بر گناهی مصر نباشد، کمال و یقین موجب میشود که الله ﻷاز هر چیزی برای او محبوبتر باشد، بنابراین در دل او هیچگونه ارادهای نسبت به آنچه الله متعال حرام کرده است، باقی نمیماند. و هیچگونه کراهتی نسبت به آنچه الله متعال بدان فرمان داده، ندارد و چنین کسی است که آتش بر وی حرام شده است، اگرچه قبل از آن گناهانی داشته باشد، ولی پس از چنین ایمان و اخلاص و توبه و محبت و یقین کامل، گناهان او محو و نابود میگردد همانگونه که شب توسط روز محو میگردد. تنها ترسی که متوجه فرد مخلص است این است که مرتکب گناهان شود که در پی آن ایمانش ضعیف شده و لا إله إلا الله را با اخلاص و یقینی که مانع تمام گناهان وی میشود، به زبان نیاورد و خوف اینکه دچار شرک اکبر و اصغر شود. اگر هم از شرک اکبر سالم بماند اندکی شرک اصغر با او باقی است که گناهانی به آن اضافه میشوند و در نتیجه جانب گناهان وی بر جانب حسنات برتری مییابد و گناهان ایمان و یقین را ضعیف میکنند، در نتیجه کلمهی لا إله إلا الله نزد او ضعیف شده و مانع اخلاص در قلب میگردد. و چنین شخصی همانند کسی است که هذیان میگوید و یا در خواب سخن میگوید، یا همانند کسی است که صدایش را با آیهای از قرآن بیآنکه طعم و شیرینی و معنایش را بچشد، نیکو میگرداند. چنین افرادی این عبارات را با کمال صدق و یقین نگفتهاند، چرا که پس از آن دچار گناهانی شدهاند که ناقض گفتهی آنان است. پس هرگاه گناهان فزونی یافتند، گفتن لا إله إلا الله بر زبان سنگینی کرده و قلب از گفتن آن دچار قساوت میگردد. از عمل صالح کراهت پیدا کرده و گوش فرا دادن به قرآن، برایش سخت میشود و یا با غیرالله خرسند میگردد و به باطل اطمینان حاصل میکند؛ و سخن زشت و همچنین همراهی اهل غفلت و باطل را برای خود شیرین میپندارد و از همنشینی با اهل حق کراهت دارد. چنین فردی اگر لا إله إلا الله را بر زبان آورد، در واقع چیزی را به زبان آورده که در قلبش نیست و عمل وی گفتهاش را تصدیق نمیکند. و در حدیث عثمان بن مالک آمده است که رسول الله جفرمودند: «فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ حَرَّمَ عَلَى النَّارِ مَنْ قَالَ: لا إله إلا الله، یَبْتَغِی بِذَلِكَ وَجْهَ اللَّهِ» [۲۹۶]. «یقیناً الله متعال آتش جهنم را بر کسی که بگوید: هیچ معبود به حقی جز الله نیست و با گفتن آن خواهان (ملاقات) وجه الله میباشد، حرام کرده است».
بنابراین اخلاص متضاد شرک ورزیدن میباشد. پس کسی که مخلص نباشد، مشرک است. و شرک درجاتی دارد که برخی شرک اکبر، برخی شرک اصغر و برخی شرک خفی و پنهان میباشد.
برای انسان به ندرت پیش میآید که عملی از اعمالش و یا عبادتی از عباداتش، منفک از این امور باشد، بر این اساس است که گفته شده: هرکس در عمرش لحظهای، خالصانه به منظور لقای وجه الله تعالی سالم بگذرد، نجات مییابد. و این به سبب عزت و بزرگی اخلاص و دشواری پاک و لطیف کردن قلب از این امور میباشد، چرا که عمل خالص آن است که انگیزهای برای آن جز طلب تقرب به الله ﻷنباشد» [۲۹۷].
آری، اخلاص در توحید امری بسیار بزرگ است که عبارت است از خالص گردانیدن توحید و محقق کردن آن و تنقیه و تصفیه آن از تمامی شائبههای شرک و بدعت و اختصاص دادن عبادت تنها برای الله ﻷو کمال اتباع و پیروی از فرستادهاش جو حاکم قرار دادن او در هر چیزی در کنار رضای کامل به حکم الله و رسولش ج.
[۲۸۴] انظر: المدارج (۲/۹۳) والإحیاء (۴/۳۸۲) والتعریفات للجرجانی ص ۲۱. [۲۸۵] أخرجه ابونعیم فی الحلیة (۸/۹۵) عن الفضیل به وقال: هذه المقالة کذلک إبراهیم عن الأشعث، أخرجه ابن أبی الدنیا فی کتابه «الإخلاص والنیة» (۱۹). [۲۸۶] جامع العلوم والحکم (الحدیث الاول/۷۲ ط الرسالة) ومدارج السالکین (۲/۸۹). [۲۸۷] أخرجه مسلم، فی کتاب الزهد، باب من أشرک فی عمله غیر الله (۲۹۸۵). [۲۸۸] جامع العلوم والحکم لابن رجب، الحدیث الأول (ص ۷۹) ط الرسالة. [۲۸۹] أخرجه أحمد (۴/۱۲۵ و۱۲۶) والطیالسی فی مسنده (۱۱۲۰) والطبرانی فی الکبیر (۷۱۳۹)، والبزار فی مسنده (۳۴۸۲) والبیهقی فی الشعب (۶۸۴۴) والشجری فی الأمالی (۴۳۴) وابن عدی فی الکامل (۴/۳۹)، والحاکم فی المستدرک (۴/۳۲۹) وابن عساکر فی تاریخه (۲۶/۱۷۸) وغیرهم من طریق: شهر بن حوشب عن عبد الرحمن بن غنم عن شداد بن أوس مرفوعاً. قال الهیثمی فی المجمع (۱۰/۲۲۱): فیه شهر بن حوشب وثقه أحمد وغیره وضعفه غیر واحد. وضعفه الألبانی فی ضعیف الترغیب (۱۹). [۲۹۰] أخرجه مسلم، کتاب البر والصلة والآداب، باب إذا اثنی على الصالح فهی بشری ولا تضره (۲۶۴۲) (۱۶۶). [۲۹۱] ابن مجاهد /میگوید: علما در فتح لام و کسر آن، در این کلام الله ﻷ﴿مِنۡ عِبَادِنَا ٱلۡمُخۡلَصِينَ﴾اختلاف کردهاند، بگونهای که ابن کثیر و ابوعمرو و ابن عامر آنرا با کسر (المخلِصین) و در سورهی مریم (آیه ۵۱) نیز با کسر (مخلِصا) قرائت کردهاند. و نیز نافع همچون آنها در سورهی مریم، با کسر قرائت کرده است و سایر قراء با فتح لام (المخلَصین) قرائت کردهاند و حمزه و عاصم و کسائی لام را با فتحه (المخلَصین) و (مخلَصاً) در سورهی مریم قرائت کردهاند. السبعة فی القرآت ص (۳۴۸). قرطبی /میگوید: معنای آن با کسر لام عبارت است از کسانی که طاعت الله ﻷرا خالصانه انجام میدهند. و معنای آن با فتح لام، عبارت است از کسانی که الله ﻷآنها را برای رسالتش برگزیده است. و قطعاً یوسف ÷، دارای این دو صفت بود، چرا که وی در طاعت الله ﻷمخلص و از جانب الله ﻷبرای رسالت حق جلجلاله، برگزیده شده بود. تفسیر القرطبی لسورة یوسف: ۲۴ (۹/۱۱۲) به تصرف. [۲۹۲] قرة عیون الموحدین، للشیخ عبدالرحمن بن حسن (ص۳۵) ط الثالثة نشر مکتبه ابن الجوزی. [۲۹۳] أخرجه البخاری فی کتاب العلم، باب الحرص علی الحدیث (۹۹، ۶۵۷۰). [۲۹۴] مدارج السالکین، (۱/۳۴۱) بتصرف. [۲۹۵] سمعت الناس یقولون شیئا فقلته، أخرجه أحمد (۴/۲۸۷، ۲۸۸، ۲۹۵، ۲۹۷) وأبوداود، کتاب السنة، باب المسألة فی القبر وعذاب القبر (۴۷۵۳، ۴۷۵۴) وبرقم (۳۲۱۲ مختصراً) والنسائی، کتاب الجنائز، باب الوقوف للجنائز (۴/۷۸ مختصرا) وابن ماجه، کتاب الجنائز، باب ما جاء فی الجلوس علی المقابر (۱۵۴۸، ۱۵۴۹ مختصرا) والحاکم فی المستدرک (۱/۳۷- ۴۰) وقال: «صحیح علی شرط الشیخین» ووافقه الذهبی من طریق المنهال بن عمرو عن زادان عن البراء- وتهذیب السنن (۴/۳۳۷)، ونقل ابن القیم فیه تصحیحه عن الحافظ أبی نعیم وغیره، وصححه الألبانی کما فی أحکام الجنائز (ص ۱۵۹) ط المکتب الإسلامی. [۲۹۶] هذا طرف من حدیث طویل أخرجه البخاری فی کتاب الصلاة باب المساجد فی البیوت (۴۲۵) ومسلم فی کتاب المساجد، باب الرخصة فی التخلف عن الجماعة بعذر (۲۶۳) (۲۳). [۲۹۷] مختصر منهاج القاصدین لأبی قدامة المقدسی، تحقیق: علی حسن عبدالحمید الطبعة الأولى ص ۴۶۲.
یکی دیگر از شرطهای صحت و درستی شهادت توحید؛ دوست داشتن کلمهی توحید و محبت ورزیدن به اهل آن و کینه و عداوت نمودن با دشمنان کلمهی «لاإله إلاالله» و شرکهای متضاد و مخالف آن میباشد.
چگونگی این محبت آن است که الله ﻷو رسول او جدر نزدش، محبوبتر از تمام چیزها غیر از آنان باشد. و تنها الله ﻷرا به خاطر خودش دوست داشته باشیم و غیرالله را صرفاً به خاطر کسب رضای الله دوست بداریم و هیچ کس را نباید هم ردیف و همراه الله دوست بداریم بلکه اگر به کسی دوستی و محبت نمودیم فقط به خاطر دستیابی به رضا و خشنودی الله متعال باشد؛ و اگر انسان به چیزی دوستی و محبت ورزید، نباید آن چیز منفورِ الله متعال باشد و نیز نباید از چیزی احساس تنفر کند که الله متعال آنرا دوست دارد، بخصوص توحید که حق الله متعال بر بنده است. (یعنی نباید به توحید کراهیت داشته باشد، بلکه باید به آن دوستی و علاقه و محبت ورزد.)
اگر انسان با همتایان و شریکان دروغین الله متعال دوستی و محبت ورزد و به آنچه الله متعال از توحید و دین بر انبیاء و رسولانش نازل فرموده، کینه و دشمنی کند، مرتکب شرک و کفر (اکبر) شده است و از دایره اسلام و ایمان خارج میشود و آن چه را از طاعات و اعمال انجام داده باشد به او نفعی نمیرساند.
و دلیل ما هم بر آن چه بحث نمودیم، این فرمودهی الله متعال در قرآن است: ﴿ وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ ٱللَّهِ أَندَادٗا يُحِبُّونَهُمۡ كَحُبِّ ٱللَّهِ ﴾[البقرة: ۱۶۵] «برخی از مردم هستند که غیر از الله، شریکانی بر میگزینند و آنان را همچون الله دوست میدارند و کسانی که ایمان آوردهاند الله را بسیار دوستتر میدارند (و بالاتر از هر چیز به او محبت میورزند)».
هرکس مخلوق و آفریدهای را صرفاً به خاطر خود وی دوست داشته باشد، به نحوی که برای وی دوستی و دشمنی کند و بدون توجه به موافقت یا مخالفت او با حق، دوست بدارد کسی که وی او را دوست میدارد و دشمنی ورزد با کسی که وی با او دشمنی میکند، چنین فرد یا افرادی به تحقیق این آفریده را شریک الله متعال قرار دادهاند و به جای پرستش الله متعال، او را عبادت نمودهاند، چون تنها کسی که باید به خاطر ذات خودش، مورد دوستی و محبت قرار گیرد، الله متعال است و غیر از ذات او، صرفاً به خاطر او و برای رضای او دوست داشته میشود.
ابن تیمیه /در جلد ۱۰ «الفتاوی» صفحهی ۲۶۷ میفرماید: «محبت ورزیدن به چیزی از موجودات به خاطر خود آن، جایز نمیباشد و این صرفاً خاص ذات خداوند پاک و منزه است. بنابراین در این دنیا جایز است هر محبوبی را نه به خاطر خود آن، بلکه به خاطر غیر آن (الله متعال) دوست داشت؛ اما واجب است که پروردگار بلندمرتبه را فقط به خاطر خودش دوست بداریم و این از معانی الوهیت الله متعال است آن چنان که خود میفرماید: ﴿ لَوۡ كَانَ فِيهِمَآ ءَالِهَةٌ إِلَّا ٱللَّهُ لَفَسَدَتَا ﴾[الأنبیاء: ۲۲] «اگر در آسمانها و زمین، غیر از خداوند معبودها و خدایانی میبودند و (امور جهان را به دست میگرفتند) قطعا آسمانها و زمین تباه میگردید (و نظام گیتی به هم میخورد)».
پس دوست داشتن هر چیزی به خاطر خودش شرک است و نباید جز به خاطر الله متعال و رضای او چیزی یا کسی را دوست داشت و این از خصوصیات الوهیت پروردگار است و کسی جز او استحقاق آنرا ندارند و هر محبوبی غیر از الله متعال، اگر به خاطر الله متعال دوست داشته نشود، محبت ورزیدن به آن باطل است.
ابن قیم /در «المدارج» جلد ۱ صفحهی ۹۹ میفرماید: «به تحقیق الله متعال، مردمان را به خاطر عبادت نمودن خود آفریده است، عبادتی که جامع کمال محبت او و همراه با فروتنی برای وی و فرمانبرداری از دستوراتش باشد.
پرستش و عبادت کردن، محبت و دوست داشتن خداوند است، حتی یگانه و یکتا دانستن خداوند هم از روی محبت است و تمامی دوستیها باید (صرفاً) برای الله متعال باشد و نباید همراه او کسی دیگر را دوست داشت و همانا به خاطر الله متعال و رضای اوست که انبیاء و رسولان و فرشتگان و اولیای او هم دوست داشته میشوند. پس در حقیقت محبت و دوستی ما به آنان تکمیل کنندهی محبت و دوستی ما به پروردگار است و محبت ما به آنان جدای از محبت به الله متعال نیست، مثل محبت کسی که از روی کج فهمی همتایانی را جز الله متعال برای خود قرار داده و آنها را همانند دوستی نمودن با الله متعال، دوست میدارد.
الله متعال میفرماید: ﴿ قَالُواْ وَهُمۡ فِيهَا يَخۡتَصِمُونَ ٩٦ تَٱللَّهِ إِن كُنَّا لَفِي ضَلَٰلٖ مُّبِينٍ ٩٧ إِذۡ نُسَوِّيكُم بِرَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ ٩٨ ﴾[الشعراء: ۹۶-۹۸] «آنان (که معبودهای دروغین را پرستیدهاند) در آن جا به کشمکش (با معبودهای خود) میپردازند و میگویند: به الله سوگند ما در گمراهی آشکار بودهایم. آن زمان که شما (معبودهای دروغین) را با پروردگار جهانیان (در عبادت و طاعت) برابر میدانستیم».
مشرکان آن هنگام که همتایان دروغین و طاغوتها را در عبادت و طاعت با پروردگار جهانیان برابر میدانستند، آنها را در خصوصیت توانایی بر مخلوقات یا تصرف در کائنات یا ضرر و سود رساندن به موجودات، با خدای پاک و منزه و بلندمرتبه یکسان نمیپنداشتند و در حقیقت اینان (همتایان دروغین و طاغوتها) بسیار ناتوانتر از آن هستند که در قدرت بر مخلوقات یا تصرف در کائنات و یا زیان و فایده رساندن به موجودات با الله متعال برابری کنند و مشرکان هم آنها را تنها از جهت طاعت و محبت با الله متعال برابر میکردند و به آنان همانند محبت ورزیدن به الله متعال و یا حتی شدیدتر از آن، مهر میورزیدند و دستور طاغوتها و اطاعت از آنها را بر فرمان الله متعال و پیروی از آن مقدم مینمودند، پس در نتیجهی این کردارِ آنها در این نوع عبادت، شرک حاصل شد» [۲۹۹].
محبت رکن توحید میباشد و با کمال آن، توحید کامل میگردد و با ناقص بودن آن توحید ناقص میشود و هرگاه درخت محبت در قلب کاشته شده و با آب اخلاص و متابعت و پیروی از رسول الله جآبیاری گردد، انواع ثمره را به دنبال دارد و هر زمان که اراده و خواست الله ﻷباشد، میوهی آن بدست میآید و بدین ترتیب اصل آن در قرارگاه قلب بوده و شاخههایش متصل به سدرة المنتهی میباشد [۳۰۰].
آری، کسی که محبت الله ﻷرا دارد، قلبش متصل به ذکر الله ﻷمیباشد و حقوق الله ﻷرا ادا میکند، پس هر زمان سخن بگوید: با نام الله ﻷآغاز میکند و اگر سخنی بگوید از الله ﻷسخن میگوید و اگر حرکت کند، به امر الله ﻷحرکت میکند و اگر بایستد، به خاطر الله ﻷاست. و بدین ترتیب وی برای الله ﻷو متکی به الله ﻷو با الله ﻷمیباشد.
محبت روح اعمال میباشد که هرگاه اعمال از آن عاری باشد، همچون جسدی میباشند که روح در آن نیست؛ و نسبت آن با اعمال همچون نسبت اخلاص با آنها میباشد، بلکه محبت حقیقت اخلاص میباشد؛ بلکه محبت نفس اسلام است. چرا که اسلام عبارت است از فرمانبرداری به همراه ذل و خضوع و حب و طاعت برای الله ﻷ. پس کسی که محبت در وی نباشد، قطعاً اسلامی برای او نیست، بلکه محبت حقیقت شهادت «لا إله إلا الله» میباشد چرا که «الإله» کسی است که بندگان بر اساس محبت و خضوع و فروتنی و خوف و امید و تعظیم و اطاعت از وی، او را عبادت میکنند. که به معنای «مالوه» میباشد و آن کسی است که قلوب به سوی او متمایل میباشد. یعنی نسبت بدو محبت داشته و برای او خضوع و فروتنی میکنند. و اصل «التَأَلُّه» تعبد میباشد و تعبد آخرین مراتب حب میباشد. و زمانی گفته میشود او را بنده و شیفته و اسیر محبت خود کرده است که محبت محبوبش وی را خوار و زبون و بر وی سیطره پیدا کرده باشد.
بنابراین محبت، حقیقت عبودیت میباشد؛ و آیا انابت و بازگشتن به سوی الله ﻷ، بدون محبت و رضایت و حمد و شکر و خوف و رجاء (امید) ممکن است؟! و آیا صبر جمیل جز صبر محبین است؟ چرا که محب، در حصول آنچه معبودش دوست دارد و بدان راضی است، فقط بر محبوب خود توکل میکند؛ و همچنین زهد در حقیقت، همان زهد محبین میباشد. چرا که آنها، به سبب محبتی که با محبوبشان دارند، در محبت غیر از محبوبشان پارسایی و پرهیزگاری میکنند؛ و همچنین حیاء در حقیقت همان حیای محبین میباشد، چرا که حیاء از میان حب و تعظیم متولد میشود. اما حیائی که برخاسته از محبت نباشد، تنها به سبب خوف محض میباشد؛ و مقام فقر نیز اینچنین میباشد، چرا که فقر در حقیقت، فقر ارواح در برابر محبوبشان میباشد و آن برترین و بالاترین انواع فقر است، چرا که فقری کاملتر از فقر قلب به سوی کسی که او را دوست دارد، نمیباشد. و همچنین بینیازی درحقیقت بینیازی قلب با حصول محبوبش از هر چیزی میباشد. و شوق به سوی الله ﻷو دیدار او جلجلاله، اینچنین میباشد. چرا که لُب و جوهر محبت و سِرّ آن میباشد» [۳۰۱].
بنابراین، محبت با کلمهی «لا إله إلا الله» و مقتضیات آن و آنچه بر آن دلالت دارد و نیز محبت با اهل توحید و موالات و دوستی و یاری آنها و دشمنی و عداوت با آنچه در تناقض با همهی اینهاست، اصل دین اسلام میباشد. الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ ٱللَّهِ أَندَادٗا يُحِبُّونَهُمۡ كَحُبِّ ٱللَّهِۖ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَشَدُّ حُبّٗا لِّلَّهِۗ ﴾[البقرة: ۱۶۵] «و دستهای از مردم هستند که همتایانی برای الله متعال میگیرند و آنها را مانند الله دوست میدارند و آنانکه ایمان دارند الله متعال را بیشتر و سختتر دوست دارند».
امام ابن قیم /میگوید: «الله ﻷدر این آیه، خبر داده که هرکس چیزی را غیر از الله ﻷ، همچون الله ﻷدوست داشته باشد، در واقع وی از جمله کسانی است که شریکی برای الله ﻷقرار داده است. و این شریک در محبت است نه شریکی در خلقت و ربوبیت؛ چرا که هیچیک از اهل زمین این شریک و همانند را در ربوبیت الله ﻷقائل نشده است. برخلاف شریک قائل شدن در محبت؛ چرا که بسیاری از اهل زمین، شریکانی برای الله ﻷدر محبت و تعظیم قرار میدهند. سپس الله متعال میفرماید: ﴿ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَشَدُّ حُبّٗا لِّلَّهِۗ ﴾که در معنای این آیه، دو دیدگاه وجود دارد:
الف) محبت مومنان در برابر رب و پروردگارشان به مراتب بیشتر از محبت و ارج و قدری است که مشرکین برای معبودهای خود قائلاند.
ب) محبت مومنان نسبت به الله ﻷ، بیشتر از محبت مشرکان برای شریکان الله ﻷمیباشد؛ چرا که محبت مومنان خالص است، اما محبت مشرکین در میان شریکان تقسیم شده است و محبت خالصانه از محبت مشرک شدیدتر است.
و این دو قول مترتب بر دو قولی است که در مورد این کلام الله ﻷ﴿ يُحِبُّونَهُمۡ كَحُبِّ ٱللَّهِ ﴾میباشد:
الف) آنان را همانند الله ﻷدوست دارند، که محبت آنان را برای الله ﻷاثبات میکند، اما محبتی آمیخته با محبت شریکانی برای الله ﻷ.
ب) مشرکان شریکان را دوست دارند، همانگونه که مومنین پروردگارشان را دوست دارند، سپس الله ﻷبیان داشته که محبت مومنین برای الله ﻷبیشتر و شدیدتر از محبت مشرکین برای شریکان میباشد.
شیخ الاسلام ابن تیمیه قول اول را ترجیح داده و میگوید: «مشرکان مورد مذمت قرار گرفتهاند، چون محبت خود را بین الله ﻷو غیر او تقسیم کردهاند. و محبتشان را خالصانه برای الله ﻷهمچون محبت مومنان برای او جلجلاله، قرار ندادند. و به سبب این تسویه است که در آتشِ عذاب درحالیکه اله و معبودهایشان نیز در آنجا حاضرند، میگویند: ﴿ تَٱللَّهِ إِن كُنَّا لَفِي ضَلَٰلٖ مُّبِينٍ ٩٧ إِذۡ نُسَوِّيكُم بِرَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ ٩٨ ﴾[الشعراء: ۹۷-۹۸] «به الله سوگند ما در گمراهی آشکاری بودهایم. آن زمان که ما شما (معبودان دروغین) را با پروردگار جهانیان برابر میدانستیم».
بدیهی است که مشرکان اله و معبودانی را که غیر از الله ﻷاتخاذ کرده بودند، در خلقت و ربوبیت با پروردگار جهانیان، یکسان و مساوی قرار نداده بودند، بلکه فقط آنها را در محبت و تعظیم با الله ﻷمساوی قرار داده بودند. و این همان عدل مذکور در کلام الله ﻷمیباشد که میفرماید: ﴿ ثُمَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ بِرَبِّهِمۡ يَعۡدِلُونَ ١ ﴾یعنی غیرالله را با الله متعال در عبادت که عبارت است از محبت و تعظیم، برابر و همتا قرار میدهند و این صحیحترین اقوال از میان دو قول میباشد [۳۰۲].
همچنین [۳۰۳]از دلایلی که بر صحیح بودن شرط محبت به عنوان یکی از شروط صحت و درستی توحید دلالت میکند این است که عدم محبت نسبت به توحید خود به خود مستلزم وجود ضد آن که کینه و نفرت برای توحید است، میباشد؛ و نفرت یا کینه و عداوت با توحید، کفر اکبر است که صاحبش را از دین اسلام خارج میسازد. همچنان که خداوند بلندمرتبه میفرماید: ﴿ وَٱلَّذِينَ كَفَرُواْ فَتَعۡسٗا لَّهُمۡ وَأَضَلَّ أَعۡمَٰلَهُمۡ ٨ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمۡ كَرِهُواْ مَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ فَأَحۡبَطَ أَعۡمَٰلَهُمۡ ٩ ﴾[محمد: ۸-۹] «کافران، مرگ بر آنان باد و خداوند اعمال (نیک) ایشان را باطل و بیسود گرداند، این عمل بدان خاطر است که چیزی را که خداوند فرو فرستاده است، دوست نمیدارند و لذا خداوند کارهای (نیک) ایشان را هم باطل و بیسود میگرداند».
علل کفر و نابودی اعمال ایشان - آگاه باش که جز کفر و شرک هیچ چیز عمل آدمی را از بین نمیبرد- آن بود که آنها نسبت به برنامهی دینی خداوند که بر پیامبران و رسولانش فرستاده بود، کراهیت داشتند و بزرگترین چیزی هم که پروردگار بلند مرتبه بر انبیای خویش نازل نموده، کلمهی توحید «لا إله إلا الله» است.
الله متعال در مورد کافران که در جهنم طلب کمک و یاری میکنند، درحالیکه هیچ فریادرسی ندارند میفرماید: ﴿ وَنَادَوۡاْ يَٰمَٰلِكُ لِيَقۡضِ عَلَيۡنَا رَبُّكَۖ قَالَ إِنَّكُم مَّٰكِثُونَ ٧٧ لَقَدۡ جِئۡنَٰكُم بِٱلۡحَقِّ وَلَٰكِنَّ أَكۡثَرَكُمۡ لِلۡحَقِّ كَٰرِهُونَ ٧٨ ﴾[الزخرف: ۷۷-۷۸] «آنان فریاد میزنند: ای مالک، پروردگارت ما را بمیراند و نابودمان گرداند (تا بیش از این رنج نبریم و از این عذاب دردناک آسوده شویم) او به ایشان میگوید: شما (این جا) میمانید (و مرگ و نیستی و نابودی در کار نیست). (خداوند به ایشان پیغام میدهد که) ما حق را برای شما آوردیم (و توسط پیامبران برایتان فرستادیم) ولی اکثر شما حق را نپسندیده و با آن دشمنی میکردید».
بنابراین، علل و سبب ماندگاری ایشان در جهنم این است که آنها از حقی که از سوی پروردگارشان (به وسیلهی پیامبران) به سوی آنان نازل شده بود، کراهیت داشتند و بزرگترین حقی که به سوی آنها فرستاده شد، اقرار و شهادت به کلمهی توحید «لا إله إلا الله» بود، که ایشان از آن نفرت داشتند و به همین سبب، مستحق عذاب و ماندگاری ابدی در جهنم شدند.
و الله متعال میفرماید: ﴿ إِنَّ ٱلَّذِينَ ٱرۡتَدُّواْ عَلَىٰٓ أَدۡبَٰرِهِم مِّنۢ بَعۡدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ ٱلۡهُدَى ٱلشَّيۡطَٰنُ سَوَّلَ لَهُمۡ وَأَمۡلَىٰ لَهُمۡ ٢٥ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمۡ قَالُواْ لِلَّذِينَ كَرِهُواْ مَا نَزَّلَ ٱللَّهُ سَنُطِيعُكُمۡ فِي بَعۡضِ ٱلۡأَمۡرِ ﴾[محمد: ۲۵-۲۶] «کسانی که بعد از روشن شدن (راه حقیقت و) هدایت، به کفر و ضلال پیشین خود بر میگردند، بدان خاطر است که شیطان کارهایشان را در نظرشان زینت میدهد و ایشان را با آرزوهای طولانی میفریبد. این (از دین برگشتن) بدان خاطر است که به کسانی که دشمن چیزی هستند که الله فروفرستاده است، گفته بودند: در برخی کارها از شما اطاعت و پیروی میکنیم».
پس اینان بعد از آن که ایمان برای آنها آشکار شد و داخل آن گشتند، مرتد و کافر شدند (صرفاً) به این دلیل که به کسانی که دشمن چیزی بودند که خداوند فرستاده است، گفته بودند: در برخی از کارها که متضاد و منافی شریعت الله متعال و توحید است، از شما اطاعت و پیروی میکنیم؛ بنابراین به سبب همین گفتارشان کافر و مرتد شدند.
پس حال کسی که به ایشان میگوید: در تمامی کارها از شما اطاعت و پیروی میکنم؛ همانند حال طاغوتهای معاصر که به یهود و نصارا چنین میگویند. و نیز حال کسانی که از فرمانهای طاغوت پیروی میکنند و به آنها دوستی و محبت میورزند، چگونه است؟ همانند حال و وضع کسانی که خود را به طواغیت نزدیک نموده و دین و برنامهی آنان، ایشان را وادار کرده که از آنها پیروی و اطاعت کنند و به طاغوتها میگویند: در هر کاری از شما اطاعت میکنیم و (نیز) از تمامی تعلیمات و فرمانها و قوانین صادره از سوی شما که با شریعت الله متعال در تضاد میباشد، پیروی مینماییم؟ و حال و وضع کسانی که خودشان (به طور مستقیم) با آنچه الله متعال نازل کرده دشمنی میکنند، چگونه است؟
بدون شک اینان در مقایسه با کسانی که به دشمنان برنامهای که الله متعال نازل کرده است میگویند: در برخی کارها (که با شریعت الله در تضاد است) نه در تمامی آنها، از شما پیروی و اطاعت میکنیم، به کفر و ارتداد سزاوارتر میباشند.
طبق این قاعده کسی که کلمهی توحید را بر زبان براند و در همان حال از کلمهی توحید و پیروان آن کینه و نفرت داشته باشد، کافری مرتد است و جایگاه او همراه با منافقین در پایینترین جای آتش جهنم میباشد. و هیچ کدام از اعمال و طاعات (نیکی) که (قبل از مرگ) انجام داده است به او سودی نمیرساند [۳۰۴].
علامه ابن قیم /محبت را به چهار دسته تقسیم کرده و میگوید: «در اینجا بایستی انواع محبت را که بر چهار دسته میباشند، از یکدیگر متمایز نموده و جدا کرد. و هرکس تمایز بین آنها را نداند، گمراه میشود:
الف) محبت الله ﻷ؛ این نوع محبت به تنهایی برای نجات از عذاب الله متعال و رستگاری کفایت نمیکند، چرا که مشرکان و بندگان صلیب و یهود و غیر آنها، الله ﻷرا دوست دارند.
ب) محبت و دوست داشتن آنچه الله ﻷآنرا دوست دارد؛ این نوع محبت، محبتی است که شخص را وارد اسلام کرده و وی را از کفر خارج میکند که محبوبترین انسانها نزد الله ﻷکسی است که به این محبت بیشتر پایبند بوده و در آن کوشاتر باشد.
ج) محبت برای الله ﻷو در راه الله متعال، که از لازمههای محبت کسی است که دوست داشته میشود، زیرا محبت کسی که دوست داشته میشود، کامل نمیشود مگر با دوست داشتن دیگران در راه او و به خاطر او.
د) محبت (کسی) با الله ﻷ؛ که محبتی شرک آمیز است و هرکس چیزی را با الله ﻷو نه به خاطر او و نه در راه او دوست بدارد، آنرا شریک الله ﻷقرار داده است و این محبت مشرکین است.
و این تقسیم در خلال سخن از جزئیات مهمی که مطرح میکنیم، واضح میگردد و آن اینکه: بسیاری از مردم، ادعای محبت الله ﻷو دین و کتاب و فرستادهاش را میکنند، بدین سبب لازم است تا شروط محبت و ارکان و علامات آنرا بشماریم، تا هر مسلمانی، جایگاه خود در برابر این گمانش را بشناسد و در واقع بهرهاش از این محبت را بداند.
اولین علامت از علامتهای محبت بنده نسبت به پرودرگارش آن است که:
بنده، هر آنچه الله ﻷدوست دارد، گرچه مخالف هوی و هوسش باشد، انجام دهد و نیز نسبت به هر آنچه الله ﻷکراهت دارد، او نیز بغض و کراهت داشته باشد. گرچه هوی و هوس وی بدان تمایل داشته باشد.
این علامت، نشانهی کمال عبودیت بنده برای الله ﻷمیباشد و عبودیت عبارت است از: کمال حب به همراه کمال ذل و فروتنی و خضوع برای الله ﻷ؛ پس هرآنکه محبوبی را دوست داشته باشد و برای او فروتنی و خضوع کند، در حقیقت قلبش برای او عبادت کرده است.
بنابراین کسی که محبتش تنها برای الله ﻷباشد، اگر چیز دیگری را هم دوست داشته باشد، آنرا به خاطر الله ﻷو در راه الله ﻷیا بدین سبب که وسیلهای برای محبت الله ﻷمیباشد، دوست دارد. و این محبت الله متعال او را از محبت غیرالله، باز میدارد. چرا که حقیقت عبودیت با وجود شریک قائل شدن برای الله ﻷدر محبت، حاصل نمیگردد و این محبت برای غیرالله، بدیهی است که بر خلاف محبت الله ﻷمیباشد، چرا که محبت الله ﻷاز موجبات و لوازم عبودیت میباشد، چرا که انسان بندهی محبوبش میباشد، هرکس که باشد، همانطور که گفته شده:
أنت القتیل بكل من أحببته
فاختر لنفسك فی الهوی من تصطفی
[۳۰۵]
«تو کشتهی هر آن کسی هستی که او را دوست داری، پس در خواهشات و خواستههایت برای خود، بهترین را اختیار کن».
بنابراین کسی که اله او، الله ﻷنباشد، اله و معبودش هوی و هوس میباشد، همانطور که الله ﻷمیفرماید: ﴿ أَفَرَءَيۡتَ مَنِ ٱتَّخَذَ إِلَٰهَهُۥ هَوَىٰهُ وَأَضَلَّهُ ٱللَّهُ عَلَىٰ عِلۡمٖ وَخَتَمَ عَلَىٰ سَمۡعِهِۦ وَقَلۡبِهِۦ وَجَعَلَ عَلَىٰ بَصَرِهِۦ غِشَٰوَةٗ فَمَن يَهۡدِيهِ مِنۢ بَعۡدِ ٱللَّهِۚ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ ٢٣ ﴾[الجاثیة: ۲۳] «هیچ دیدهای کسی را که هوا و هوس خود را به خدائی خود گرفته است و با وجود آگاهی (از حق و باطل، آرزوپرستی کرده است و) الله او را گمراه ساخته است و بر گوش و دل او مهر گذاشته است و بر چشمش پردهای انداخته است؟! پس چه کسی جز الله میتواند او را راهنمائی کند؟ آیا پند نمیگیرید و بیدار نمیشوید؟».
پس هر کسی که همراه الله ﻷغیر او را عبادت میکند، درحقیقت، وی بندهی هوی و هوس خویش میباشد، بلکه سبب هر گناهی که بنده با آن نافرمانی الله ﻷرا میکند، مقدم داشتن هوی و هوس بر اوامر و نواهی الله ﻷمیباشد [۳۰۶]؛ و الله ﻷکسی را که محبت اهل و مال و خانواده و تجارت و منازلش را بر محبت الله ﻷو محبت آنچه الله ﻷآنرا واجب و بدان امر کرده، مقدم دارد، به عقاب و عذاب وعید داده است، الله ﻷمیفرماید: ﴿ قُلۡ إِن كَانَ ءَابَآؤُكُمۡ وَأَبۡنَآؤُكُمۡ وَإِخۡوَٰنُكُمۡ وَأَزۡوَٰجُكُمۡ وَعَشِيرَتُكُمۡ وَأَمۡوَٰلٌ ٱقۡتَرَفۡتُمُوهَا وَتِجَٰرَةٞ تَخۡشَوۡنَ كَسَادَهَا وَمَسَٰكِنُ تَرۡضَوۡنَهَآ أَحَبَّ إِلَيۡكُم مِّنَ ٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ وَجِهَادٖ فِي سَبِيلِهِۦ فَتَرَبَّصُواْ حَتَّىٰ يَأۡتِيَ ٱللَّهُ بِأَمۡرِهِۦۗ وَٱللَّهُ لَا يَهۡدِي ٱلۡقَوۡمَ ٱلۡفَٰسِقِينَ ٢٤ ﴾[التوبة: ۲۴] «بگو: اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و قوم و قبیله شما و اموالی که فراچنگش آوردهاید و بازرگانی و تجارتی که از بیبازاری و بیرونقی آن میترسید و منازلی که مورد علاقه شما است، اینها در نظرتان از الله و پیامبرش و جهاد در راه او محبوبتر باشد، در انتظار باشید که الله کار خود را میکند (و عذاب خویش را فرو میفرستد). الله کسان نافرمانبردار را (به راه سعادت) هدایت نمینماید».
بنابراین باید محبت الله ﻷو آنچه را که الله ﻷدوست داشته و آنرا از بندهاش میخواهد، بر هر آنچه بنده دوست دارد، ترجیح داده شود. و چنین محبتی است که اصل سعادت در دنیا و آخرت میباشد.
و در صحیحین از انس بن مالک ساز رسول الله جروایت است که فرمودند: «ثَلاَثٌ مَنْ كُنَّ فِیهِ وَجَدَ حَلاَوَةَ الإِیمَانِ: أَنْ یَكُونَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَحَبَّ إِلَیْهِ مِمَّا سِوَاهُمَا، وَأَنْ یُحِبَّ المَرْءَ لاَ یُحِبُّهُ إِلَّا لِلَّهِ، وَأَنْ یَكْرَهَ أَنْ یَعُودَ فِی الكُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْقَذَهُ اللَّهُ مِنْهُ كَمَا یَكْرَهُ أَنْ یُقْذَفَ فِی النَّارِ» [۳۰۷]. «کسی که این سه خصلت را داشته باشد، شیرینی و حلاوت ایمان را میچشد: یکی اینکه الله و رسولش را از همه بیشتر دوست داشته باشد، دوم اینکه: محبتش با هرکس به خاطر خشنودی الله ﻷباشد. و سوم اینکه: پس از اینکه الله ﻷوی را از کفر نجات داده، برگشتن به کفر برایش مانند رفتن در آتش ناگوار باشد».
امام نووی /میگوید: «حلاوت و شیرینی ایمان یعنی: لذت بردن از طاعات و تحمل مشقتها و برگزیدن آنها بر اهداف دنیوی و محبت بنده برای الله ﻷبا انجام اوامر و ترک نواهی و ترک مخالفت با او جلجلاله؛ و همچنین در مورد رسول الله ج».
شیخ الاسلام /میگوید [۳۰۸]: «بنابراین حلاوت ایمان، متضمن لذت و شادی میباشد که کمال محبت بنده برای الله ﻷرا در پی دارد و این با سه امر ممکن میباشد. تکمیل این محبت و خالص گرداندن آن و دفع ضد آن.
که تکمیل محبت، چنین است که الله و رسولش جنزد وی از هر چیزی غیر آنها، محبوبتر باشد. و خالص گرداندن آن بدین قرار است که هیچکس را جز به خاطر الله ﻷدوست نداشته باشد. و دفع ضد این محبت، آن است که کراهت و نفرتش نسبت به آنچه ضد ایمان است بسیار بیشتر از کراهت و نفرتش نسبت به افتادن در آتش باشد.
و در سنن ابوداود و معجم طبرانی از ابوامامه سروایت شده که رسول الله جفرمودند: «مَنْ أَحَبَّ لِلَّهِ، وَأَبْغَضَ لِلَّهِ، وَأَعْطَى لِلَّهِ، وَمَنَعَ لِلَّهِ فَقَدِ اسْتَكْمَلَ الْإِیمَانَ». «هرکس برای الله ﻷدوستی کند و برای الله ﻷدشمنی کند و برای الله ﻷببخشد و برای الله ﻷمنع کند، ایمان (خود) را کامل نموده است».
امام ابن قیم /میگوید: «روحِ کلمهی توحید و سر آن، عبارت است از به یگانگی گرفتن الله ﻷدر محبت و بزرگی و تعظیم و بیم و امید و توابع آنها نظیر توکل و انابت و رغبت و رهبت. و هرچه جز الله ﻷدوست داشته میشود به تبعیت از محبت او دوست داشته میشود. و بودن آن چیز فقط وسیلهای برای ازدیاد محبت اوست و به غیر او امید داشته نمیشود و بر غیر او توکل نمیشود و به غیر او میل و رغبتی و از غیر او ترس صورت نمیگیرد و جز به اسم او سوگند یاد نمیشود و نذری جز برای او تقدیم نمیشود و توبه جز نزد او صورت نمیگیرد و جز از فرمان او اطاعت نمیشود و جز او کفایت نمیکند و در سختیها از غیر او کمک گرفته نمیشود و به غیر او پناه برده نمیشود و جز برای او سجده نمیشود و جز برای او و جز با نام او ذبح نمیشود و همهی اینها در یک جمله جمع شده است و آن جمله این است که کسی جز او - در تمام وجوه عبادت- نباید عبادت شود و این محقق شدن لا إله إلا الله است. و به همین دلیل بر کسی که حقیقتاً به لا إله إلا الله شهادت دهد، آتش را حرام کرده است. و محال است کسی که این شهادت را به تحقیق رساند و آنرا به پا دارد، وارد آتش جهنم کند» [۳۰۹].
علامت و نشانهی دوم از علامات محبت بنده نسبت به پروردگارش جلجلاله عبارت است از:
محبت و دوست داشتن رسول الله جو پیروی کردن از سنتش و سیر کردن در مسیر هدایتش و اطاعت از او در هر آنچه امر کرده و دست کشیدن از هر آنچه نهی کرده باشد. الله ﻷمیفرماید: ﴿ قُلۡ إِن كُنتُمۡ تُحِبُّونَ ٱللَّهَ فَٱتَّبِعُونِي يُحۡبِبۡكُمُ ٱللَّهُ ﴾[آلعمران: ۳۱] «بگو: اگر الله را دوست میدارید، از من پیروی کنید تا الله شما را دوست بدارد».
حافظ ابن کثیر /میگوید [۳۱۰]: «این آیهی کریمه، در مورد هر کسی که ادعای محبت الله ﻷرا دارد، درحالیکه بر روش رسول الله جنمیباشد، حکم نموده و قضاوت میکند. چرا که وی در اینصورت در ادعایش کاذب و دروغگو میباشد، تا اینکه از شریعت محمدی و دین نبوی در تمامی اقوال و افعال و احوالش پیروی کند».
حسن بصری و غیر از او سلف صالح فرمودند: [۳۱۱]«عدهای گمان بردند الله ﻷرا دوست دارند که الله ﻷآنها را با این آیه مورد امتحان و آزمایش قرار داد. و فرمود: ﴿ قُلۡ إِن كُنتُمۡ تُحِبُّونَ ٱللَّهَ فَٱتَّبِعُونِي يُحۡبِبۡكُمُ ٱللَّهُ ﴾. پس نشانه و ثمرهی محبت الله ﻷاتباع و پیروی از رسول الله جمیباشد.
و محبت رسول الله جواجب و تابع محبت الله ﻷو لازمهی آن میباشد. چرا که آن محبت برای الله ﻷو به خاطر او میباشد، که با افزایش محبت الله ﻷدر قلب مومن، افزایش یافته و با کاهش آن، کاهش مییابد. و هر آنکه به خاطر الله ﻷ، دوست داشته میشود، تنها در راه الله ﻷو به خاطر او دوست داشته میشود، همانطور که ایمان و عمل صالح دوست داشته میشود؛ این محبت با محبتی که شرک آمیز است تفاوت دارد، چرا که در آن شائبهای از شائبههای شرک، همچون اعتماد به محبوب، از حیث جلب خیر و دفع شر وجود ندارد، درحالیکه محبت شرکی، دوست داشتن آن شریک به همراه الله ﻷو رغبت به سوی او و نه به خاطر الله ﻷمیباشد. بر این اساس، تفاوت و تمایزِ میان محبت در راه الله و به خاطر او که از کمال توحید میباشد و محبت همراه الله ﻷکه محبت مثل و مانندها به همراه الله ﻷمیباشد و متعلق به قلوب مشرکین است که معبودشان را صفت الوهیت دادهاند درحالیکه این صفت جز برای الله ﻷجایز نیست، آشکار میگردد» [۳۱۲].
بنابراین محبت رسول الله جتابع و لازمهی محبت الله ﻷو نیز شرطی برای تکمیل ایمان میباشد، همانطور که در حدیث متفق علیه از انس سروایت است که رسول الله جفرمودند: «لاَ یُؤْمِنُ أَحَدُكُمْ، حَتَّى أَكُونَ أَحَبَّ إِلَیْهِ مِنْ وَالِدِهِ وَوَلَدِهِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِین» [۳۱۳]. «هیچ یک از شما نمیتواند مومن کامل و واقعی باشد، مگر اینکه من برای او از فرزندان و پدر و مادرش و همهی مردم محبوبتر باشم».
ابوسلیمان خطابی /در شرح خود بر این حدیث میفرماید: «معنا و مفهوم این حدیث آن است که (پیامبر ج) میفرماید: ای انسان! تو در حب و دوست داشتن من صداقت نخواهی داشت، مگر این که به طور کلی فرمانبردار و مطیع (اوامر) من باشی و رضایت مرا بر خواستههای خود ترجیح دهی، اگرچه هلاکت تو هم در آن باشد.
و در صحیح بخاری از عمر بن خطاب سروایت است که گفت: یا رسول الله، شما از هر چیزی نزد من، جز خودم، محبوبتری. رسول الله جفرمودند: «لاَ، وَالَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ، حَتَّى أَكُونَ أَحَبَّ إِلَیْكَ مِنْ نَفْسِكَ». «نه، سوگند به خدایی که جانم در دست اوست، تا زمانیکه من نزد تو از خودت هم محبوبتر نباشم (به کمال نخواهی رسید)». عمر سگفت: سوگند به الله ﻷکه تو هم اکنون برای من از خودم هم محبوبتری. رسول الله جفرمودند: «الآن یا عمر» اکنون ای عمر (به کمال رسیدی)» [۳۱۴].
بنابراین کسی که ادعای محبت و دوستی رسول الله جرا بدون پیروی و مقدم کردن سخن او بر سخن غیر حق کند، درحقیقت دروغ گفته است، همانطور که الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَيَقُولُونَ ءَامَنَّا بِٱللَّهِ وَبِٱلرَّسُولِ وَأَطَعۡنَا ثُمَّ يَتَوَلَّىٰ فَرِيقٞ مِّنۡهُم مِّنۢ بَعۡدِ ذَٰلِكَۚ وَمَآ أُوْلَٰٓئِكَ بِٱلۡمُؤۡمِنِينَ ٤٧ ﴾[النور: ۴۷] «(از جمله کسانی که الله توفیق هدایت قرینشان نفرموده است، منافقانی هستند که پرتو ایمان به دلهایشان نتابیده است، ولی دم از ایمان میزنند) و میگویند: به الله و پیامبر ایمان داریم و (از اوامرشان) اطاعت میکنیم، امّا پس از این ادّعاء، گروهی از ایشان (از شرکت در اعمال خیر همچون جهاد سرباز زده و از حکم قضاوت شرعی) رویگردان میشوند و آنان در حقیقت مؤمن نیستند».
در این آیه، نفی ایمان از کسی است که از اطاعت رسول الله جرویبرگرداند. [۳۱۵]و در صحیح بخاری از ابوهریره سروایت است که رسول الله جفرمودند: «كُلُّ أُمَّتِی یَدْخُلُونَ الجَنَّةَ إِلَّا مَنْ أَبَى». «تمامی امتم جر کسانی که از ورود به بهشت ابا ورزند، وارد آن میشوند». گفتند: یا رسول الله، و چه کسی است که از ورود به بهشت ابا میورزد؟ فرمودند: «مَنْ أَطَاعَنِی دَخَلَ الجَنَّةَ، وَمَنْ عَصَانِی فَقَدْ أَبَى».«هرکس از من اطاعت کند، وارد بهشت میشود و هرکس از من نافرمانی کند، درحقیقت از ورود به بهشت ابا ورزیده است» [۳۱۶]. همچنین در صحیح بخاری از جابر بن عبداللهبروایت است که میگوید: رسول الله جخواب بودند که چند نفر نزد ایشان آمدند، یکی از آنان گفت: او خواب است. دیگری گفت: چشمش خواب است ولی قلبش بیدار است. آنگاه به یکدیگر گفتند: این دوست شما مثالی دارد، مثالش را بیان کنید. دوباره یکی از آنان گفت: او خواب است، دیگری گفت: چشمش خواب است ولی قلبش بیدار است. سپس به یکدیگر گفتند: مثال او همانند شخصی است که خانهای ساخته و سفرهای در آن پهن کرده و دعوتگری فرستاده است. پس هرکس دعوتگر را اجابت کند، وارد خانه میشود و از آن سفره میخورد. و هرکس دعوتگر را اجابت نکند، وارد خانه نمیشود و از آن سفره نمیخورد. آنگاه به یکدیگر گفتند: آنرا توضیح دهید تا بفهمد. یکی از آنان گفت: او خواب است، دیگری گفت: چشمش خواب است ولی قلبش بیدار است. آنگاه گفتند: خانه همان بهشت است و دعوتگر محمد رسول الله است. پس هرکس از محمد، اطاعت کند در حقیقت از الله ﻷاطاعت کرده است و هرکس از محمد نافرمانی کند، در حقیقت از الله ﻷنافرمانی کرده است و این محمد است که مسلمانان و کفار را از یکدیگر جدا ساخته است» [۳۱۷].
صاحب کتاب معارج، حافظ حکمی /میگوید: «از اینجا دانسته میشود که شهادت لا إله إلا الله جز با شهادت محمد رسول الله کامل نمیشود. و زمانیکه دانسته شد محبت الله ﻷجز با محبت آنچه او جلجلاله دوست دارد و کراهت داشتن نسبت به آنچه او جلجلاله کراهت دارد، کامل نمیشود، راهی جز معرفت و شناخت آنچه الله ﻷآنرا دوست دارد و بدان راضی میباشد و نیز شناخت آنچه نسبت به آن کراهت دارد، باقی نمیماند و این جز با اتباع و پیروی از آنچه که رسول الله جبدان امر کرده و نیز اجتناب از آنچه از آن نهی کرده، امکان پذیر نمیباشد. بنابراین محبت الله ﻷمستلزم محبت رسول الله جو تصدیق و پیروی از او میباشد. و بر این اساس است که الله ﻷدر مواضع بسیاری از قرآن، محبتشان را با محبت رسول الله جمقرون کرده است [۳۱۸].
اما علامت سوم از علامات و نشانههای محبت بنده نسبت به الله ﻷعبارت است از:
موالات و دوستی و یاری با کسانی که با الله ﻷو فرستادهاش و مومنین دوستی و محبت دارند و نیز دشمنی و عداوت با کسانی که با الله ﻷو فرستادهاش و مومنان دشمنی و عداوت دارند. چرا که ولاء و محبت و دوستی جز برای الله ﻷنمیباشد، و نیز ولاء و دوستی جز با بیزاری و برائت جستن از هر معبودی غیر از الله ﻷممکن نیست، همانطور که الله ﻷمیفرماید: ﴿ قَدۡ كَانَتۡ لَكُمۡ أُسۡوَةٌ حَسَنَةٞ فِيٓ إِبۡرَٰهِيمَ وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ إِذۡ قَالُواْ لِقَوۡمِهِمۡ إِنَّا بُرَءَٰٓؤُاْ مِنكُمۡ وَمِمَّا تَعۡبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ كَفَرۡنَا بِكُمۡ وَبَدَا بَيۡنَنَا وَبَيۡنَكُمُ ٱلۡعَدَٰوَةُ وَٱلۡبَغۡضَآءُ أَبَدًا حَتَّىٰ تُؤۡمِنُواْ بِٱللَّهِ وَحۡدَهُۥٓ ﴾[الممتحنة: ۴] «(رفتار و کردار) ابراهیم و کسانی که بدو گرویده بودند، الگوی خوبی برای شما است، بدانگاه که به قوم خود گفتند: ما از شما و از چیزهائی که بغیر از الله میپرستید، بیزار و گریزانیم و شما را قبول نداریم و در حق شما بیاعتنائیم و دشمنانگی و کینه توزی همیشگی میان ما و شما پدیدار آمده است، تا زمانیکه به الله یگانه ایمان میآورید و او را به یگانگی میپرستید».
و نیز میفرماید: ﴿ لَّا تَجِدُ قَوۡمٗا يُؤۡمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِ يُوَآدُّونَ مَنۡ حَآدَّ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ وَلَوۡ كَانُوٓاْ ءَابَآءَهُمۡ أَوۡ أَبۡنَآءَهُمۡ أَوۡ إِخۡوَٰنَهُمۡ أَوۡ عَشِيرَتَهُمۡۚ أُوْلَٰٓئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ ﴾[المجادلة: ۲۲] «مردمانی را نخواهی یافت که به الله و روز قیامت ایمان داشته باشند، ولی کسانی را به دوستی بگیرند که با الله و پیامبرش دشمنی ورزیده باشند، هرچند که آنان پدران یا پسران یا برادران و یا قوم و قبیله ایشان باشند. چرا که مؤمنان، الله بر دلهایشان رقم ایمان زده است».
و نیز میفرماید: ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَتَّخِذُواْ ٱلۡيَهُودَ وَٱلنَّصَٰرَىٰٓ أَوۡلِيَآءَۘ بَعۡضُهُمۡ أَوۡلِيَآءُ بَعۡضٖۚ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمۡ فَإِنَّهُۥ مِنۡهُمۡۗ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَهۡدِي ٱلۡقَوۡمَ ٱلظَّٰلِمِينَ ﴾[المائدة: ۵۱] «ای کسانی که ایمان آوردهاید، یهود و نصارا را به دوستی نگیرید، آنان خود دوستان یکدیگرند. هرکس از شما که ایشان را به دوستی گزیند در زمره آنهاست و الله ستمکاران را هدایت نمیکند».
و میفرماید: ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَتَّخِذُوٓاْ ءَابَآءَكُمۡ وَإِخۡوَٰنَكُمۡ أَوۡلِيَآءَ إِنِ ٱسۡتَحَبُّواْ ٱلۡكُفۡرَ عَلَى ٱلۡإِيمَٰنِۚ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمۡ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلظَّٰلِمُونَ ٢٣ ﴾«ای کسانی که ایمان آوردهاید! پدران و برادران (و همسران و فرزندان و هریک از خویشاوندان دیگر) را یاوران خود نگیرید (و تکیه گاه و دوست خود ندانید) اگر کفر را بر ایمان ترجیح دهند (و بیدینی از دینداری در نزدشان عزیزتر و گرامیتر باشد). کسانی که از شما ایشان را یاور و مددکار خود کنند، مسلّماً ستمگرند».
بنابراین، ممکن نیست در یک زمان، محبت الله و رسولش جو محبت کفر و اهلش در یک قلب جمع شود، حتی این امر در حالت اکراه به اقرار به کلمهی کفر، امکان پذیر نمیباشد، چرا که انسان در حالت رضای قلبی معذور نمیباشد. [و تنها معذوریت زبانی در حالت اکراه مورد قبول میباشد].
پس کسی که با الله ﻷو رسولش جو مومنان، موالات و دوستی کند و در عین حال از شرک و مشرکین برائت و بیزاری نجوید، ایمانش صحیح نمیباشد و اسلامش راست و درست نمیباشد، همانطور که شیخ سلیمان میگوید: «برای مومن دینش جز با موالات و دوستی اهل توحید و عداوت و دشمنی اهل گمراهی و بغض و برائت و بیزاری از آنها صحیح نمیباشد، همانطور که ابراهیم علیه الصلاة والسلام و کسانی که همراه او بودند، از کفار برائت و بیزاری جستند و همانطور که پیامبر ما محمد جو اصحاب گرامی ایشان از کفار قریش و هرکس که شبیه آنها بود، بیزاری و برائت جستند. و این است موالات و دوستی و محبت برای مومنان و عداوت و دشمنی با مشرکان که در واقع اصل و اساس دستگیره و دستاویز ایمان و محکمترین آنها میباشد» [۳۱۹].
امام ابن قیم در «نونیه» در این مورد میگوید [۳۲۰]:
أتحب أعداء الحبیب وتدعی
حبـا لـه مـا ذاك فـی الامكـان
وكذا تعادی جاهدا أحبـابه
أیـن المحبـة؟ یا أخا الشیـطان
شرط المحبة أن توافق من
تحـب علی محبته بلا نقصــان
فإن ادعیت له محـبة مـع
خلافك ما یحب فأنت ذوبهتان
«آیا ادعای محبت رسول الله جمیکنی درحالیکه دشمنان او را دوست داری و نیز باتمام توان با دوستانش مبارزه میکنی، این امکان ندارد؛ کجا این محبت است ای برادر شیطان. شرط محبت آن است که با کسی که او را دوست داری در آنچه او دوست دارد موافق باشی، پس اگر ادعای دوستی او را داری درحالیکه بر خلاف آنچه او دوست دارد عمل میکنی، دروغ میگویی».
بایستی که در این کلمات روشنگر در این دو آیهی کریمه، تدبر کنیم، که الله ﻷمیفرماید: ﴿ تَرَىٰ كَثِيرٗا مِّنۡهُمۡ يَتَوَلَّوۡنَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْۚ لَبِئۡسَ مَا قَدَّمَتۡ لَهُمۡ أَنفُسُهُمۡ أَن سَخِطَ ٱللَّهُ عَلَيۡهِمۡ وَفِي ٱلۡعَذَابِ هُمۡ خَٰلِدُونَ ٨٠ وَلَوۡ كَانُواْ يُؤۡمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلنَّبِيِّ وَمَآ أُنزِلَ إِلَيۡهِ مَا ٱتَّخَذُوهُمۡ أَوۡلِيَآءَ وَلَٰكِنَّ كَثِيرٗا مِّنۡهُمۡ فَٰسِقُونَ ٨١ ﴾[المائدة: ۸۰-۸۱] «بسیاری از آنان را میبینی که کافران را به دوستی میپذیرند (و با مشرکان برای نبرد با اسلام همدست میشوند. با این کار زشت) چه توشه بدی برای خود پیشاپیش (به آخرت) میفرستند! توشهای که موجب خشم الله و جاودانه در عذاب (دوزخ) ماندن است. اگر آنان به الله و پیامبر (اسلام) و آنچه بر او (از قرآن) نازل شده است، ایمان میآوردند، (به سبب ایمان راستین هرگز) کافران را به دوستی نمیگرفتند. ولی بسیاری از آنان فاسق و از دین خارجند».
شیخ الاسلام ابن تیمیه /میگوید [۳۲۱]: «در این آیات، الله ﻷبیان فرمودند که ایمان به الله متعال و رسول الله جو آنچه بر او نازل شده، مقتضی عدم ولایت و دوستی با کفار میباشد. بگونهای که ثبوت موالات و دوستی با آنها موجب عدم ایمان میباشد. چرا که عدم لازم عدم ملزوم را اقتضا میکند.
و از ابن عباس بروایت است که میگوید: هرکس در راه الله متعال دوست بدارد و به خاطر الله متعال دشمنی ورزد و در راه الله ﻷدوستی کرده و به خاطر الله ﻷدشمنی ورزد، در این صورت است که به ولایت و دوستی با الله ﻷمیرسد. و بنده، طعم و مزه ایمان را نمیچشد گرچه نماز و روزهاش زیاد باشد تا اینکه اینچنین باشد؛ و معمولا برادری مردم با یکدیگر بر اساس امور دنیوی میباشد، حال آنکه چنین دوستی چیزی به اهل خود نمیبخشد [۳۲۲]. و در حدیثی آمده است که «أَوْثَقَ عُرَى الْإِیمَانِ الْحُبَّ فِی اللَّهِ، وَالْبُغْضَ فِی اللَّهِ ﻷ» [۳۲۳]. «محکمترین دستاویز ایمان، حب و بغض به خاطر الله ﻷو در راه او میباشد».
و همچنین در حدیث آمده است: «مَنْ أَحَبَّ لِلَّهِ، وَأَبْغَضَ لِلَّهِ، وَأَعْطَى لِلَّهِ، وَمَنَعَ لِلَّهِ فَقَدِ اسْتَكْمَلَ الْإِیمَان». «هرکس به خاطر الله ﻷدوستی ورزد و به خاطر الله ﻷدشمنی ورزد و به خاطر او جلجلاله ببخشد و به خاطر الله جلجلاله منع کند، ایمان را کامل کرده است».
اما علامت چهارم از علامات و نشانههای محبت بنده نسبت به الله ﻷ، دچار شدن به بلا و صبر بر آن میباشد [۳۲۴]:
از نشانههای ایمان و صدق محبت، دچار شدن به بلا و مصیبت و ناراحتی و صبر نمودن بر آن است. همچنان که الله متعال میفرماید: ﴿ أَحَسِبَ ٱلنَّاسُ أَن يُتۡرَكُوٓاْ أَن يَقُولُوٓاْ ءَامَنَّا وَهُمۡ لَا يُفۡتَنُونَ ٢ ﴾[العنكبوت: ۲] «آیا مردمان گمان بردهاند همین که بگویند ایمان آوردهایم (و به یگانگی الله و رسالت پیامبر اقرار کردهایم) به حال خود رها میشوند و ایشان (با تکالیف و وظایف و سختیهایی که باید در راه تحقق دین اسلام تحمل کنند) آزمایش نمیگردند؟».
یعنی: آیا مردم میپندارند، همین که ادعای محبت به الله و رسول او بنمایند و خود را از اهل توحید و عبودیت مخلصانه برای الله متعال به حساب آورند، به حال خود رها میشوند و در راه دین اسلام و یاری رساندن به آن دچار آزمایش و ابتلا نمیگردند...؟! تا خداوند به این وسیله مجاهدان بردبار صادق را از دیگر کسان و آنهایی که صرفاً ادعای ایمان میکنند و در همان مرحلهی نخستین بلا و مصیبتی که در میدان جهاد علیه کافران و مشرکان و مرتدان به آن دچار میشوند خیلی زود از دین خود بر میگردند و مرتد میشوند، جدا نماید.
و همچنان که الله متعال میفرماید: ﴿ وَلَنَبۡلُوَنَّكُمۡ حَتَّىٰ نَعۡلَمَ ٱلۡمُجَٰهِدِينَ مِنكُمۡ وَٱلصَّٰبِرِينَ وَنَبۡلُوَاْ أَخۡبَارَكُمۡ ٣١ ﴾[محمد: ۳۱] «ما همهی شما را (با وجود آگاهی از اعمالتان) قطعا آزمایش میکنیم تا معلوم شود، مجاهدان (واقعی) و صابران شما چه کسانی هستند (و مجاهد نماها و ناشکیبایان سست عنصر نیز چه کسانی هستند) و اخبار شما را بیازماییم (که آیا در راه اسلام صادقانه پیکار کردهاید یا خیر، دعوت مستمر و خستگی ناپذیر داشتهاید یا نه و آیا از همهی توان جنگی و علمی خود در نابود کردن کافران سود بردهاید یا از سرزنش کنندگان ترسیدهاید؟)».
از اینرو صبر و شکیبایی مومنان بر بلا و مصیبت، نشانه و علامتی صادق برای راستی و محبت و عبودیت و پیکار (آنان) در راه الله متعال است؛ اما خداوند در مورد آنانی که ادعای ایمان و توحید میکنند، سپس به خاطر کوچکترین فتنه و آزمایش یا سختی و مصیبتی که در میدانهای پیکار (با کافران) به آن دچار میشوند (خیلی زود) از دین خود بر میگردند و مرتد میشوند، میفرماید: ﴿ فَإِذَآ أُوذِيَ فِي ٱللَّهِ جَعَلَ فِتۡنَةَ ٱلنَّاسِ كَعَذَابِ ٱللَّهِۖ ﴾[العنكبوت: ۱۰] «اما هنگامی که به خاطر الله مورد اذیت و آزار قرار گرفتند، (به ناله و فریاد میآیند و چه بسا از دین بر میگردند، انگار ایشان) شکنجههای مردمان را (در دنیا) همسان عذاب الله (در آخرت) میشمارند».
و الله متعال میفرماید: ﴿ وَإِنۡ أَصَابَتۡهُ فِتۡنَةٌ ٱنقَلَبَ عَلَىٰ وَجۡهِهِۦ خَسِرَ ٱلدُّنۡيَا وَٱلۡأٓخِرَةَۚ ﴾[الحج: ۱۱] «اگر بلا و مصیبتی به ایشان برسد (به سوی کفر بر میگردند و) عقب گرد میکنند. به این ترتیب هم (آرامش ایمان به قضا و قدر و یاری خداوند را در) دنیا و هم (نعمت و سعادت) آخرت را از دست میدهند».
انسان به اندازهی دین و ایمان و توحید و صدق و محبتش مورد امتحان و آزمایش الله متعال قرار میگیرد، پس اگر ایمانش مستحکم و توحیدش برای الله عزیز و بلندمرتبه، صادقانه و محبتش تنها برای او باشد، به مراتب بلا و سختیها بر او شدیدتر است و پروردگار هم وی را در صبر و شکیبایی بر آن یاری میدهد، همچنان که در حدیث آمده است: «یُبْتَلَى الرَّجُلُ عَلَى حَسَبِ دِینِهِ، فَإِنْ كَانَ دِینُهُ صُلْبًا اشْتَدَّ بَلاَؤُهُ، وَإِنْ كَانَ فِی دِینِهِ رِقَّةٌ ابْتُلِیَ عَلَى حَسَبِ دِینِهِ، فَمَا یَبْرَحُ البَلاَءُ بِالعَبْدِ حَتَّى یَتْرُكَهُ یَمْشِی عَلَى الأَرْضِ مَا عَلَیْهِ خَطِیئَةٌ» [۳۲۵]. «هر فردی به تناسب ایمان خود مورد امتحان و آزمایش قرار میگیرد؛ پس اگر دارای ایمانی راسخ باشد، به بلای شدیدتری مبتلا خواهد شد و اگر دارای ایمانی ضعیف باشد؛ به همان اندازه دچار سختیها میشود. بلاها و مصیبتها از بندهی پروردگار جدا نمیشود؛ مگر آن که او در حالی گام بر میدارد که گناهی بر او باقی نمانده است».
و رسول الله جفرمودند: «إِنَّ الصَّالِحِینَ یُشَدِّدُ عَلَیْهِمْ» [۳۲۶]. «همانا ابتلا و آزمایش بر صالحین بسیار سختتر است..»..
و رسول الله جفرمودند: «كما یُضَاعَفُ لَنَا الْأَجْرُ كَذلكَ یُضَاعَفُ عَلینَا البَلاءُ» [۳۲۷]«ما پیامبران همان طور که اجر و پاداشمان دو چندان است، ابتلا و مصیبت هم بر ما هم دو چندان است».
به همین خاطر پیامبران به سبب کمال ایمان و صداقت عبادتشان برای الله متعال، نسبت به دیگر مردمان به شدیدترین آزمایشها و محنتها در راه الله و صبر و تحمل بر آن دچار میشدند. همچنان که رسول الله جدر حدیثی صحیح میفرماید: «أَشَدُّ النَّاسِ بَلاَءً الأَنْبِیَاءُ، ثُمَّ الأَمْثَلُ فَالأَمْثَلُ» [۳۲۸]. «در بین مردم کسانی که به شدیدترین سختیها مبتلا میشوند، پیامبران هستند و سپس کسانی که به لحاظ ایمان به آنها نزدیکترند».
و رسول الله جفرمودند: «مَا یُؤْذَى أَحَدٌ ما أُوذِیتُ فِی اللَّهِ» [۳۲۹]. «هیچ کس آن گونه که من در راه الله آزار و اذیت شدم، اذیت نشد».
از ابو سعید خدری روایت است: درحالیکه تب شدیدی بر رسول الله جچیره بود نزد ایشان رفت. جامهی پُرزدار خوابناکی بر روی ایشان بود، دستش را روی جامه گذاشت، حرارت تب بدن رسول الله جرا با وجود جامه احساس کرد، به ایشان گفت: یا رسول الله، چه قدر تب شدید است؛ رسول الله جفرمودند: «اِنَّا كَذلك یَشتَدُ عَلینَا البَلاءُ ویُضاعَفُ لَنا الأجْرُ» [۳۳۰]. «همانطور که بلا و مصیبت بر ما پیامبران شدیدتر است، اجر و پاداشمان هم دو چندان است». ابوسعید سگفت: یا رسول الله، چه کسانی در بین مردم به سختیها و بلاهای بیشتری دچار میشوند؟ رسول الله جفرمودند: «اَلأنبِیاءُ ثُم الصَالِحُونَ...»«پیامبران و سپس بندگان صالح..».
مردی نزد رسول الله جآمده و به ایشان گفت: یا رسول الله، به خدا سوگند، من شما را دوست دارم. رسول الله جهم فرمودند: «إِنَّ الْبَلَایَا أَسْرَعُ إِلَى مَنْ یُحِبُّنِی مِنَ السَّیْلِ إِلَى مُنْتَهَاهُ» [۳۳۱]. «همانا بلاها به کسی که مرا دوست دارد سریعتر روی میآورد، تا سیل که (با سرعت) به پایان خود میرسد».
یعنی: اگر در آن چه میگویی صادق هستی، توقع و انتظار بلا را داشته باش ... و نشانهی دوستی و محبت تو با من آن است که در راه الله دچار بلا و محنت شوی و بر آن هم بردباری و صبر پیشه کنی.
اتباع و پیروی ... انتخاب و برگزیدن ... ولاء و براء ... بلا و مصیبت ... اینها علامتها و دلایل محبت صادقانه با الله ﻷو فرستادهی او میباشد. پس هرکس فاقد آنها باشد، صدق محبت و توحید و عبودیت برای خدای یگانه را ندارد. اگرچه این انسان به زبانش هم خلاف آنرا ادعا کند، درحقیقت او با نداشتن این علامتها خود را با چیزی سیر نموده که به او داده نشده است و هر چند به ظاهر هم مدعی باشد که از مومنین و موحدینی است که الله متعال و رسولش جرا دوست دارد، ولی در واقع، حال و وضع و زبان عمل وی با تمام وضوح و روشنی بر او حکم میکند که: او از دروغ گویان... و از منافقینِ کافر است.
میگویم: سپاس الله متعال را؛ همهی احادیثی که قبلاً دربارهی مصیبت و بلا ذکر کردیم، صحیح است.
برداشت ما از این احادیث و غیر آنها و دربارهی کسانی که در راه الله در بوتهی آزمایش قرار گرفتهاند و به ویژه افرادی از ایشان که بلا و مصیبت در راه الله بر آنان شدت بیشتری دارد، این است که میدانهای تأویل و عذر را در مورد ایشان گسترش دهیم و حسن ظن را در حق آنان بر سوء ظن ترجیح دهیم ... و این هم خلق و خوی میانه و شریف رسول الله جاست که هرگاه یکی از اصحابش در لغزش و شبههای شک برانگیز میافتاد، بر او سخت نمیگرفت و برایش تاویل میکرد و به نفع او میدانهایی که در آن برای رضای الله متعال به ابتلا و محنت افتاده بود، یادآوری میکرد ... نه ای عمر، همانا او از اهل بدر است [۳۳۲].
اما کسی که به بلا و مصیبتی در راه الله متعال دچار نشده است، میدان تاویل و عذر برایش تنگ میشود و این قاعدهی روشنی است که انسان مسلمان هنگام تعمق و بررسی در مسائل بزرگی همچون مسائل کفر و ایمان باید به آن توجه کند [۳۳۳].
از خلال این عرض صریح، واضح گردید که محبت برای کلمهی توحید و مقتضیات آن و بغض و دشمنی با آنچه که آنرا نقض میکند، اصل دین اسلام میباشد. و در واقع رکن توحید میباشد و با کمال آن، توحید کامل شده و با نقص آن، توحید ناقص میگردد.
برخی از علماء بر این شروط، شرطهای دیگری برای لا إله إلا الله ذکر کردهاند که بیان آنها در این مقام مفید و سودمند میباشد [۳۳۴].
[۲۹۸] به نقل از کتاب شروط ۱۱۰-۱۱۳. (مترجم) [۲۹۹] پایان نقل از کتاب شروط (مترجم) [۳۰۰] مدارج السالکین، (۳/۹۰) وما بعدها. [۳۰۱] مدارج السالکین (منزله المحبة) (۳/۶- ۴۳). [۳۰۲] مدارج المساکین، الجزء الثالث، منزلة المحبة. [۳۰۳] به نقل از کتاب شروط۱۱۷-۱۱۹ (مترجم) [۳۰۴] پایان نقل از کتاب شروط (مترجم). [۳۰۵] فائیة ابن الفارض (الکشکول للبهاء العاملی۴۱۷) وسلک الدرر فی أعیان القرن الثانی عشر لأبی الفضل المرادی (۱/۳۸۵). [۳۰۶] معارج القبول (۲ ص ۴۲۴) وما بعدها. [۳۰۷] أخرجه البخاری فی کتاب الإیمان باب حلاوة الإیمان (۱۶) ومسلم فی کتاب الإیمان باب خصال من اتصف بهن وجد حلاوة الإیمان (۴۳، ۶۷). [۳۰۸] مجموع الفتاوی (۱۰/۲۰۶). [۳۰۹] الداء والدواء لابن القیم (ص ۳۳۲) وما بعدها. [۳۱۰] تفسیر ابن کثیر لسورة آل عمران: ۳۱. [۳۱۱] فقد روی الطبری فی تفسیره (۶۸۴۶، ۶۸۴۷، ۶۸۴۹) وغیره من طرق عن الحسن البصری - بألفاظ ومنها - قال: «إن أقواما كانوا علی عهد رسول الله یزعمون أنهم یحبون الله، فأراد الله أن یجعل لقولهم تصدیقا من عمل، فقال: ﴿قُلۡ إِن كُنتُمۡ تُحِبُّونَ ٱللَّهَ﴾الآیة». [۳۱۲] انظر: فتح المجید، ص ۳۳۷. [۳۱۳] أخرجه البخاری فی کتاب الإیمان، باب حب الرسول من الإیمان (۱۵) ومسلم فی کتاب الإیمان، باب وجوب محبة رسول الله أکثر من الأهل والولد والوالد والناس أجمعین (۴۴/۷۰). [۳۱۴] أخرجه البخاری فی کتاب الأیمان والنذور، باب کیف کانت یمین النبیج (۶۶۳۲). [۳۱۵] فتح المجید، ۴۳۰ ط ابن رجب. [۳۱۶] أخرجه البخاری فی کتاب الاعتصام بالکتاب والسنة: باب الاقتداء بسنن رسول الله (۷۲۸۰). [۳۱۷] أخرجه البخاری فی کتاب الاعتصام بالکتاب والسنة، باب الاقتداء بسنن رسول الله (۷۲۸۱). [۳۱۸] انظر: معارج القبول، ج ۲ ص ۴۲۷. [۳۱۹] الدرر السنیة (۲/۹۵) [۳۲۰] نونیه، ابن قیم /ص ۱۷۱ [۳۲۱] الاقتضاء (۱/۴۹۰) بتصرف. [۳۲۲] أخرجه ابن جریر الطبری، کما فی الجامع العلوم لابن رجب (۳۴ ط المعرفة) والمروزی فی تعظیم قدر الصلاة (۳۹۶) ومحمد بن عمر العدنی فی الإیمان (۵۶) من طریق: لیث عن المجاهد عن ابن عباس وسنده ضعیف. [۳۲۳] مسند ابن أبی شیبة (۳۲۱) وشعب الإیمان (۹۰۶۴). [۳۲۴] به نقل از کتاب شروط ص۱۲۵-۱۳۱ (مترجم). [۳۲۵] رواه الترمذی (۲۳۹۸) وشعب الإیمان (۹۳۱۸) ومسند أحمد (۱۶۰۷). [۳۲۶] شعب الإیمان (۹۷۳۱) ومسند احمد (۲۵۲۶۴) والحاکم فی االمستدرک (۷۹۰۱). [۳۲۷] مسند احمد (۱۱۸۹۳) وابن ماجه (۴۰۲۴) وشعب الإیمان (۹۳۱۷). [۳۲۸] سنن الکبری للنسائی (۷۴۴۰) وشعب الإیمان (۹۳۱۹) ومسند أحمد (۲۷۰۷۹). [۳۲۹] ابن ماجه (۱۵۱) والترمذی (۲۴۷۲). [۳۳۰] ادب المفرد (۵۱۰) وابن ماجه (۴۰۲۴) ومسند احمد (۱۱۸۹۳). [۳۳۱] أخرجه ابن حبان، السلسلة الصحیحة، ۱۵۸۶. [۳۳۲] اشارهای به داستان «حاطب ابن ابی بلتعه» میباشد که امام بخاری (۳۰۰۷) و امام مسلم (۲۴۹۴) رحمه الله علیهم هریک در کتاب صحیح خود در باب فضائل اهل بدر، ذکر کردهاند. علی سمیگوید: رسول الله جمن و زبیر و مقداد بن اسود را احضار کرده و فرمودند: بروید تا به محلی به نام روضهی خاخ (محلی بین مکه و مدینه) میرسید، زنی به نام ظعینه در آن جاست نامهای همراه دارد آن نامه را از او بگیرید. ما رفتیم، اسبهایمان را به سرعت راندیم تا به روضه رسیدیم، همین که به آنجا رسیدیم دیدیم آن زن که نامش ظعینه بود در آنجاست. به او گفتیم: نامهای که همراه داری بیرون بیاور. گفت: من نامهای همراه ندارم. گفتیم: اگر نامه را به ما ندهی لباسهایت را از تن بیرون میآوریم. آن زن نامه را از میان موهای سرش بیرون آورد. نامه را به نزد رسول الله آوردیم. در نامه نوشته شده بود، از حاطب ابن ابی بلتعه به سوی جماعتی از مشرکین اهل مکه؛ حاطب قسمتی از اسرار رسول الله جرا به مشرکین نوشته بود. رسول الله جفرمود: ای حاطب، این نامه چیست؟ حاطب گفت: یا رسول الله، در این مورد نسبت به من عجله نکن، من انسانی هستم که نسبتی با قریش ندارم و از قبیلهی دیگری به میان ایشان آمدهام، ولی مهاجرین دیگری که با شما هستند، نزدیکان و خویشانی در مکه دارند که به وسیلهی آنان خانواده و اموال خود را محفوظ میکنند. من کسی را در آنجا ندارم، گفتم: حال که من در آنجا قوم و خویشی ندارم باید کاری بکنم تا در نزد قریش وسیلهای به دست آورم و خانوادهی خود را به این وسیله حفظ نمایم؛ این کار را به خاطر کفر و برگشت از دین اسلام و رضایت به کفر بعد از ایمان به اسلام انجام ندادهام. رسول الله جفرمود: حاطب به شما راست گفت. عمر سگفت: یا رسول الله اجازه بدهید تا گردن این منافق را بزنم. رسول الله جفرمود: حاطب در جنگ بدر شرکت کرده است، شما نمیدانید اهل بدر چه قدر با عظمت میباشند، مسلماً خداوند بر تمام اعمال ایشان آگاه است با وجود این در مورد آنها میفرماید: هر چه میخواهید بکنید، من شما را مورد عفو و بخشش قرار دادهام. [۳۳۳] پایان نقل از کتاب شروط لا إله إلا الله (مترجم). [۳۳۴] شروط و یادآوریهایی که از این پس ذکر میگردد، تا پایان این فصل از کتاب شروط لا إله إلا الله نقل شده است (مترجم).
برای کسی که بخواهد در دین اسلام داخل شود و حکم و صفت اسلام بر او جاری شود، لازم است در آغاز لفظاً به شهادت توحید اقرار کند، صیغهی آن چنین است: «أشهد أن لا إله إلا الله وأشهد أن محمدا رسول الله» و کسی که - با وجود داشتن توانایی گفتار- از اقرار کردن به شهادت توحید امتناع ورزد، مسلمان نیست. همچنان که سعید بن مسیب بن حزن در حدیثی «متفق علیه» از پدرش روایت میکند: وقتی ابوطالب در آخرین لحظات زندگی بود، رسول الله جنزد او رفت و دید که ابوجهل بن هشام و عبدالله بن امیه بن مغیره نزد او هستند. رسول الله جخطاب به ابوطالب فرمود: «یَا عَمِّ، قُلْ: لاَ إلهَ إِلَّا اللهُ، كَلِمَةً أَشْهَدُ لَكَ بِهَا عِنْدَ اللهِ»«ای عموی من! کلمهی «لا إله إلا الله» را بر زبان بیاور؛ این کلمهای است که در نزد الله گواهی آنرا برایت میدهم». ابوجهل و عبدالله بن امیه نیز گفتند: ای ابوطالب! آیا از دین عبدالمطلب روی گردان میشوی؟ رسول الله جپشت سر هم کلمهی لا إله إلا الله را بر ابوطالب عرضه میکرد و ابوجهل و عبدالله بن امیه نیز گفتهی خود را تکرار میکردند. سرانجام آخرین جملهای که ابوطالب به آنان گفت این بود که: بر دین عبدالمطلب هستم و از گفتن کلمهی «لا إله إلا الله» خودداری نمود. سپس رسول الله جفرمود: «أَمَا وَاللهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ مَا لَمْ أُنْهَ عَنْكَ». «به الله سوگند، پیوسته برایت دعای عفو و مغفرت میکنم؛ مگر آن که الله متعال مرا از آن منع کند». بلافاصله الله متعال در این باره آیه نازل فرمود: ﴿ مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَن يَسۡتَغۡفِرُواْ لِلۡمُشۡرِكِينَ وَلَوۡ كَانُوٓاْ أُوْلِي قُرۡبَىٰ مِنۢ بَعۡدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمۡ أَنَّهُمۡ أَصۡحَٰبُ ٱلۡجَحِيمِ ١١٣ ﴾[التوبة: ۱۱۳] «پیامبر و مومنان نباید برای مشرکان طلب آمرزش کنند هر چند (این مشرکین) از نزدیکان و خویشاوندان آنان باشند، هنگامی که برای آنان روشن است که (با کفر و شرک از دنیا رفتهاند و) از اهل دوزخند». و خداوند دربارهی (ایمان نیاوردن) ابوطالب، به رسول الله جچنین فرمود: ﴿ إِنَّكَ لَا تَهۡدِي مَنۡ أَحۡبَبۡتَ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ يَهۡدِي مَن يَشَآءُۚ وَهُوَ أَعۡلَمُ بِٱلۡمُهۡتَدِينَ ٥٦ ﴾[القصص: ۵۶] «ای پیامبر تو نمیتوانی کسی را که دوست داری (هدایت شود) هدایت کنی (و او را به نعمت ایمان برسانی) و اما این تنها الله است که هرکس را بخواهد، هدایت میکند و بهتر میداند که چه افرادی (سزاوار ایمان بوده و به سوی صفوف مومنان) راه یابند».
امام مسلم در صحیح خود و ترمذی هم آنرا از ابوهریره سروایت میکند که فرمود: هنگامی که وفات ابوطالب فرا رسید، رسول الله جنزد او آمد و فرمود: «قُلْ: لاَ إلهَ إِلَّا اللهُ، أَشْهَدُ لَكَ بِهَا یَوْمَ الْقِیَامَةِ».«بگو: «لا إله إلا الله» تا در روز قیامت، به وسیلهی آن برایت گواهی دهم». ابوطالب گفت: اگر قریشیان مرا بدان معیوب و ننگین نمیکردند و نمیگفتند که هراس از مرگ او را بر آن داشته است، چشمان تو را با گفتن آن کلمه روشن میکردم (و مایهی شادی تو میشدم)!!! سپس خداوند این آیه را نازل فرمود: ﴿ إِنَّكَ لَا تَهۡدِي مَنۡ أَحۡبَبۡتَ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ يَهۡدِي مَن يَشَآءُۚ وَهُوَ أَعۡلَمُ بِٱلۡمُهۡتَدِينَ ٥٦ ﴾.
در ایمان نیاوردن ابوطالب عموی رسول الله جبرای کسی که در آن تفکر و تعقل کند، نشانهی بزرگی از نشانههای خداوند بلندمرتبه وجود دارد؛ چون این خود شخص رسول الله جبود که ابوطالب را به دین اسلام دعوت کرد و با وجود آنکه ایشان صاحب علم و حکمت و خلق و خوی بزرگی بوده و اصرار شدیدی داشت که عمویش ابوطالب هدایت را از او پذیرا شود ... اما چون خداوند بلندمرتبه (به ایمان آوردن ابوطالب) راضی نبود، نتوانست به مقصودش (که ایمان آوردن عمویش بود) دست یابد و (سرانجام) ابوطالب بر کفر و آیین شرک مرد...!!! و این برای آن است که تمامی امور به دست خداوند بلندمرتبه و یگانه است و کسی در آن شرکت ندارد، همانا او خداوند پاک و منزه و یکتایی است که هر که را بخواهد، هدایت میکند و هر که را بخواهد، از هدایت باز میدارد.
و این (در مقام) هیچکس، حتی پیامبر ما جبا وجود فضل و علمی که به او داده شده نیست که توانایی هدایت کسی را داشته باشد، مگر کسی را که خداوند صرفاً خود هدایتش را بخواهد. همچنان که پروردگار بلندمرتبه میفرماید: ﴿ لَيۡسَ لَكَ مِنَ ٱلۡأَمۡرِ شَيۡءٌ أَوۡ يَتُوبَ عَلَيۡهِمۡ أَوۡ يُعَذِّبَهُمۡ ﴾[آل عمران: ۱۲۸] «چیزی از کار (بندگان جز اجرای فرمان الله) در دست تو نیست (بلکه همهی امور در دست الله است، این اوست که) یا توبهی آنان را میپذیرد (و دلهایشان را با آب ایمان میشوید) یا ایشان را (با خوار داشتن در دنیا و عذاب آخرت) شکنجه میدهد».
پس پیامبر ما جکاری جز هدایتِ بیان (شرح و توضیح) و راهنمایی به حق نمیتواند بکند؛ اما هدایت توفیق (و تایید الهی) تنها از آن خداوند بلندمرتبه است.
رسول الله جفرمودند: «أُمِرْتُ أَنْ أُقَاتِلَ النَّاسَ حَتَّى یَشْهَدُوا أَنْ لاَ إلهَ إِلَّا اللهُ، وَأَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللَّهِ، وَیُقِیمُوا الصَّلاَةَ، وَیُؤْتُوا الزَّكَاةَ، فَإِذَا فَعَلُوا ذَلِكَ عَصَمُوا مِنِّی دِمَاءَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ إِلَّا بِحَقِّ الإِسْلاَمِ، وَحِسَابُهُمْ عَلَى اللَّهِ».«به من دستور داده شده است که با مردم بجنگم تا گواهی دهند که معبودی بحق جز الله یکتا نیست و محمد فرستادهی اوست و نماز به جای آورده و زکات را پرداخت کنند و همین که این کارها را انجام دادند، خون و مال آنان از جانب من محفوظ است؛ مگر در برابر حقی که به عهده خواهند داشت و حساب (نیت و کارهای پنهانی) آنان با خداوند است».
امام نووی /در شرح خود بر صحیح مسلم در جلد ۱ صفحهی ۲۱۲ میگوید: «در این حدیث شرط ایمان آوردن، اقرار و اعتقاد به شهادتین و باور به تمامی آنچه رسول الله جآورده، ذکر شده است».
ابن تیمیه /در جلد هفتم «الفتاوی» صفحهی ۶۰۹ میفرماید: «هرگاه کسی با وجود داشتن توانایی گفتار (لال نباشد) از گفتن و بر زبان راندن شهادتین سر باز زند، به اتفاق تمامی مسلمانان، سلف امت، ائمهی آنها و جمهور علمای آنان، ظاهراً و باطناً کافر است».
لالهایی که توانایی کلام (و سخن گفتن) ندارند، از قید گفتهی «با وجود داشتن قدرت و توانایی» خارج میباشند. چون ناتوانی و عجزی که دفع آن ممکن نباشد، به اتفاق تمامی اهل علم، تکلیف را از سر صاحب آن بر میدارد.
از لوازم این شرط (نطق و اقرار) کفر به قول و گفتار است ... (یعنی) همان گونه که ایمان با قول و اقرار و ... واقع میشود، کفر نیز چنین است و با قول و گفتهی کفر آمیز اتفاق میافتد.
و هیچکس با این شرط (که قول جزء ایمان و جزء کفر است) غیر از جهم بن صفوان و پیروانش مخالفتی نکرده است، اینان ایمان را در تصدیق قلبی منحصر کردهاند و نطق را جزء شرط صحت ایمان قرار ندادهاند.
(و به این علت که گفتهاند: ایمان صرفاً تصدیق دل است و ربطی به عمل و قول ندارد) سبب شده است که از سوی دیگر عکس آنرا نیز اظهار کنند و بگویند: همان گونه که ایمان چنین است، کفر نیز صرفاً محصور در تکذیب دل است.
و کسانی که این قاعدهی باطل را بنیان نهادهاند، قول کفرآمیز را جزء کافر شدن قرار ندادهاند تا چه رسد به عمل.
(چون گفتهاند: ایمان صرفاً تصدیق دل است؛ مجبور شدهاند که بگویند کفر نیز تکذیب دل است).
و این گفته (که ایمان تصدیق دل و کفر تکذیب دل است) با وجود بطلان آن و مغایرتش با نصوص ظاهر و متواتر شرعی و مخالفت با عقیدهی اهل سنت و جماعت، عدهی زیادی از طلاب معاصر تحت تأثیر این قاعدهی باطل قرار گرفتهاند و خود را به دروغ و بهتان به عقیدهی صحیح نسبت میدهند – درحالیکه عقیدهی سلف صالح از آنها اعلام برائت میکند - و کسان دیگری هم غیر از آنان، آنهایی که در مدرسهی مرجئهها هستند و در ایمان و وعد و وعید بر عقیدهی مرجئه میباشند، از این باور تأثیر پذیرفتهاند [۳۳۵].
[۳۳۵] در کتابم «الانتصار لأهل التوحید» و نیز کتاب دیگرم «تهذیب شرح العقیدة الطحاویة» در مورد باطل بودن این عقیده، با آوردن دلایل شرعی بحث نمودهام، در صورت تمایل به آنها مراجعه کنید.
یکی از شرطهای صحت توحید «کافر شدن به طاغوت» میباشد و انسان مسلمان ایمان نخواهد داشت مگر آن که به طور ظاهری و باطنی کفر به طاغوت انجام دهد. و اینک دلایلی از قرآن و سنت در صحت و درستی این شرط برایتان میآورم:
الله ﻷمیفرماید: ﴿ فَمَن يَكۡفُرۡ بِٱلطَّٰغُوتِ وَيُؤۡمِنۢ بِٱللَّهِ فَقَدِ ٱسۡتَمۡسَكَ بِٱلۡعُرۡوَةِ ٱلۡوُثۡقَىٰ لَا ٱنفِصَامَ لَهَاۗ وَٱللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ٢٥٦ ﴾[البقرة: ۲۵۶] «کسی که به طاغوت کفر بورزد و به الله ایمان بیاورد، به محکمترین دستاویزی در آویخته است که اصلاً گسستن ندارد و خداوند شنوا و دانا است».
﴿ الۡعُرۡوَةِ ٱلۡوُثۡقَىٰ ﴾در این آیه با توجه به نظر علما و مفسران، شهادت دادن به «لاإله إلاالله» است؛ یعنی هرکس به طاغوت کفر بورزد و سپس به دنبال آن به خداوند بلندمرتبه ایمان آورد، درحقیقت به محکمترین دستاویز، «لا إله إلا الله» چنگ زده است، اما کسی که به طاغوت کفر نورزد و به حکم طاغوت گردن نهد، اگرچه به خداوند بلندمرتبه هم ایمان آورد، از جملهی آن کسانی نیست که به «لا إله إلا الله» چنگ زده و حقوق و شروط آنرا به جای آوردهاند. ابن کثیر در تفسیر این آیه میفرماید: «هرکس از شریک قرار دادن برای الله و بت پرستی خود را نهی کند و خود را از عبادت هر آنچه که به عنوان غیرالله پرستش میشود و شیطان به سوی آن دعوت مینماید، دور نگهدارد و صرفاً الله یگانه را پرستش کند، به «لا إله إلا الله» شهادت داده و به محکمترین دستاویز چنگ زده است، یعنی در کارش ثابت قدم شده و بر روش اعلای اسلام و صراط مستقیم حرکت نموده است ... آن فرد به محکمترین سبب در دین چنگ زده است و «لا إله إلا الله» به دستاویزی محکم تشبیه شده که اصلاً گسسته نمیشود و محکم و بادوام و استوار است و به شدت به هم پیوند زده شده است.
مجاهد میگوید: ﴿ الۡعُرۡوَةِ ٱلۡوُثۡقَىٰ ﴾یعنی: ایمان.
و سعید بن جبیر و ضحاک میگویند: ﴿ الۡعُرۡوَةِ ٱلۡوُثۡقَىٰ ﴾یعنی: «لا إله إلا الله» ... و سپاس برای الله متعال، اختلافی در بین این اقوال وجود ندارد. و قرطبی در تفسیر این آیه میفرماید: ﴿ فَمَن يَكۡفُرۡ بِٱلطَّٰغُوتِ وَيُؤۡمِنۢ ﴾شرط و ﴿ بِٱللَّهِ فَقَدِ ٱسۡتَمۡسَكَ بِٱلۡعُرۡوَةِ ٱلۡوُثۡقَىٰ ﴾جواب شرط است.
و الله متعال میفرماید: ﴿ وَلَقَدۡ بَعَثۡنَا فِي كُلِّ أُمَّةٖ رَّسُولًا أَنِ ٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ وَٱجۡتَنِبُواْ ٱلطَّٰغُوتَۖ ﴾[النحل: ۳۶] «ما به میان هر ملتی پیامبری را فرستادهایم (و محتوای دعوت همه پیامبران این بوده است) که الله را پرستش کنید و از طاغوت دوری گزینید».
و این مهمترین وظیفهی انبیاء و رسولان در طول تاریخ بوده است و نیز مهمترین هدف داعیانی بوده که بر اساس منهج و طریقهی آنان، به سوی الله متعال دعوت میکردهاند.
در حدیثی صحیح از رسول الله جروایت شده است که فرمود: «مَنْ قَالَ: لاَ إلهَ إِلَّا اللهُ، وَكَفَرَ بِمَا یُعْبَدُ مَنْ دُونِ اللهِ، حَرُمَ مَالُهُ، وَدَمُهُ، وَحِسَابُهُ عَلَى اللهِ» [۳۳۶]. «کسی که «لا إله إلا الله» بگوید و سپس به آنچه غیر از الله متعال عبادت شود کفر ورزد، جان و مال او محفوظ میباشد و اجر و پاداش او نزد خداوند است».
مقصود رسول الله جاز «وَكَفَرَ بِمَا یُعْبَدُ مَنْ دُونِ اللهِ». کفر به طاغوت میباشد. و اگر گفته شود: قسمت نخست شهادتِ «لا إله إلا الله» که «لااله» است، خود مشتمل بر نفی و متضمن کفر به طاغوت میباشد، پس به چه علتی در حدیث فوق، دوباره تکرار شده است؟
میگویم: این تکرار برای تأکید و بیان اهمیت کفر به طاغوت میباشد، همچنان که شیخ محمد بن عبدالوهاب در این زمینه میفرماید: «این فرمودهی رسول الله ج«وَكَفَرَ بِمَا یُعْبَدُ مَنْ دُونِ اللهِ»برای تأکید جانب نفی «لا إله إلا الله» است و انسان خون و مالش جز به آن (کفر به طاغوت) محفوظ نمیباشد و اگر کسی شک و تردیدی در این مورد به خود راه دهد، خون و مالش محفوظ نیست. و بدان که انسان مومن نمیشود، مگر آن که «کفر به طاغوت» انجام دهد و دلیل ما فرمایش الله متعال است که میفرماید: ﴿ فَمَن يَكۡفُرۡ بِٱلطَّٰغُوتِ وَيُؤۡمِنۢ بِٱللَّهِ فَقَدِ ٱسۡتَمۡسَكَ بِٱلۡعُرۡوَةِ ٱلۡوُثۡقَىٰ لَا ٱنفِصَامَ لَهَاۗ وَٱللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ٢٥٦ ﴾[البقرة: ۲۵۶] «کسی که به طاغوت کفر بورزد و به الله ایمان بیاورد، به محکمترین دستاویز در آویخته است» [۳۳۷].
شیخ محمد بن عبدالوهاب میگوید: «خون و مالش محفوظ نیست، خود دلیل روشنی بر عدم ایمان کسی است که کفر به طاغوت انجام ندهد؛ اگر چه به «لا إله إلا الله» اقرار کند و در طول روزگار هم آنرا بر زبانش جاری سازد. و این چنین کسی، مثل فردی است که چیزی را بگوید و در همان وقت ضد آنرا بر زبان آورد. به «لا إله إلا الله» اقرار میکند اما در همان حال خدای دیگری را همراه یا بدون الله متعال پرستش میکند.
همان طور که قبلاً ذکر شد اجتماع «ایمان و کفر» و «توحید و شرک» در قلب یک انسان غیر ممکن است. و در حدیثی از رسول الله جآمده است: «لَا یَجْتَمِعُ الْإِیمَانُ وَالْكُفْرُ فِی قَلْبِ امْرِئٍ» [۳۳۸]. «ایمان و کفر (به طور هم زمان) در قلب انسانی جمع نمیشود».
و اگر گفته شود: چرا در شهادت توحید «لا إله إلا الله» و نصوصی که آنرا شرح و تفسیر میکنند، جانب نفی، بر جانب اثبات آن مقدم شده است؟ و حکمت این تقدم چیست؟
میگویم: این تقدم جانب نفی بر جانب اثبات در شهادت توحید و بقیهی نصوصی که کلمهی توحید را شرح و تفسیر میکنند، فایدهها و حکمتهای مهم و زیادی دارد که در ذات خود مشروع و خوب است و منظور و مقصود شهادت توحید نیز همان است که بیان کردهاند.
از جمله: کسی که این تقدم را انجام ندهد و آنرا در وجود خود و دینش مراعات نکند و خود را به آن ملزم ننماید، شرک و توحید را با هم انجام میدهد و این طریقهی دین مشرکان است که عبادت الله متعال و پرستش طاغوت را با هم جمع میکنند ... اینان به الله ایمان آوردند، درحالیکه مشرک بودند همان طور که الله متعال در مورد آنها میفرماید: ﴿ وَمَا يُؤۡمِنُ أَكۡثَرُهُم بِٱللَّهِ إِلَّا وَهُم مُّشۡرِكُونَ ١٠٦ ﴾[یوسف: ۱۰۶] «و اکثر آنان که مدعی ایمان به الله هستند، مشرک میباشند».
و باز: عدم رعایت این تقدیم، به ناچار سبب نابودی عبادت و تمامی اعمالی میشود که انسان برای الله متعال انجام داده است. بنابراین قبل از آن که از شرک و عبادت طاغوت و خالی شدن از آن اعلام برائت کند، داخل در عبادت و طاعت پروردگار شده است ... و همچنان که پیشتر بحث شد، شرک تمامی اعمال نیکوی انسان را از بین میبرد و صاحبش را از بهره گیری (از آن عمل صالح) محروم میکند و همانند سدی بلند بین عمل نیکوی انسان و پذیرش و صعود آن به سوی آسمان مانع میشود ... (طبق این قاعده) هرکس قبل از آن که به طاغوت کفر بورزد و از او و پرستش وی و حزبش اعلام برائت کند، نماز یا روزه یا حج یا زکات و یا عبادات دیگری را انجام دهد ... آن اعمال و عبادات به او هیچ نفع و سودی نمیرساند و از او پذیرفته نمیشود و زیان و خسارت و پشیمانی از این اعمال (که برای طاغوت انجام داده است)، روز قیامت به وی خواهد رسید و در آن هنگام، ندامت هم سودی ندارد.
[۳۳۶] صحیح مسلم (۲۳). [۳۳۷] مجموعة التوحید، ۱۰-۳۵. [۳۳۸] مسند أحمد (۸۵۹۳) والإبانة الکبری لابن بطة (۹۰۵).
کافر شدن به طاغوت: تنها با آروز کردن و به زبان آوردن آن بدون دلیل و عمل صورت نمیپذیرد ... بلکه صفت آن این است که انسان هم در اعتقاد و باطن و هم در قول و عمل آنرا انجام دهد.
آن است که انسان مسلمان در دلش نسبت به طاغوت، دشمنی و کینه و تنفر پنهان کند و معتقد به کفر آنها باشد و نیز کفر کسی که داخل در عبادت طاغوت میشود.
با توجه به این تعریف، هیچکس در ترک این اندازه از کفر به طاغوت عذری ندارد، چون برای هر انسان (مسلمانی) بدون آنکه کمترین ضرری متوجه وی شود یا در تنگنا افتد، مقدور است و هیچ قدرت بشری نمیتواند بین او و این اعتقادش مانعی ایجاد کند. و به همین ترتیب هیچکس در آنچه در دل پنهان میکند یا به آن اعتقاد دارد، اگرچه پنهان کردن کفر یا راضی بودن به طاغوت هم باشد، معذور به اکراه نیست، چون اکراه صرفا میتواند بر اعضای ظاهری بدن سلطه پیدا کند و بر باطن انسان قدرتی ندارد؛ این کار (کفر اعتقادی به طاغوت) باید انجام پذیرد. زیرا عدم انجام آن، راضی شدن به کفر ... و نشانهی رضایت درونی به طاغوت و ظلم و کفر آن میباشد ... و راضی شدن به کفر، به اجماع رای علما کفر است.
(در این مرحله انسان مسلمان باید) بیاعتنایی و کفرورزی خود را به طواغیت آشکار نماید و آنان را با زبانش به صراحت کافر خوانده و برائت خود را از آنها، دینشان، پیروانشان و بندگانشان اظهار نماید و حال و وضع باطل و پر از نیرنگ و فریب و کفری را که در آن به سر میبرند، برای همگان شرح دهد.
الله متعال میفرماید: ﴿ قُلۡ يَٰٓأَيُّهَا ٱلۡكَٰفِرُونَ ١ ﴾[الكافرون: ۱]؛ وقتی که الله متعال با این صراحت آنان را مورد خطاب قرار میدهد، بر ما هم لازم است که با این کلمهای که دلالت و معانی آن صریح و روشن است، بدون هیچ سختی و نگرانی و ناراحتی و ضعفی با آنها روبرو شویم و حقایق حال و وضع و برنامهی آنان را بیان نماییم و بگوییم: ای گروه کافران... ای گروه مشرکان مجرم...!
الله متعال میفرماید: ﴿ قَدۡ كَانَتۡ لَكُمۡ أُسۡوَةٌ حَسَنَةٞ فِيٓ إِبۡرَٰهِيمَ وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ إِذۡ قَالُواْ لِقَوۡمِهِمۡ إِنَّا بُرَءَٰٓؤُاْ مِنكُمۡ وَمِمَّا تَعۡبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ كَفَرۡنَا بِكُمۡ وَبَدَا بَيۡنَنَا وَبَيۡنَكُمُ ٱلۡعَدَٰوَةُ وَٱلۡبَغۡضَآءُ أَبَدًا حَتَّىٰ تُؤۡمِنُواْ بِٱللَّهِ وَحۡدَهُۥٓۥٓ ﴾[الممتحنة: ۴] «رفتار و کردار ابراهیم ÷و کسانی که به وی ایمان آورده بودند، الگوی خوبی برای شما است، آن گاه که به قوم خود گفتند: ما از شما و چیزهایی که به غیر از الله میپرستید، بیزار و گریزانیم و دشمنی و کینهتوزی همیشگی میان ما و شما آشکار شده است تا زمانی که به الله یگانه ایمان بیاورید (و صرفاً او را به تنهایی پرستش نمایید)».
پس ابراهیم ÷و مومنانی که با او ایمان آوردند، در چه چیزی برای ما الگوی نیک و حسنه هستند..؟ در آنچه که به مشرکین و طواغیت و آنهایی که برای غیر الله پرستش میکردند بر زبان آوردند: ما از شما، دینتان و طواغیتی که پرستش میکنید، برائت میجوییم ... و به شما و آنچه که غیر از الله متعال عبادت مینمایید، کفر میورزیم. به درستی میان ما و شما پیوسته کینه و دشمنی خواهد بود..». و این تعبیر کامل و روشنی است که نهایت اعلام برائت را میرساند ... و آن دشمنی و کینهجویی مداومی است که اعضای ظاهری و باطنی (هر مومنی) را در برمیگیرد و امکان ندارد (کینهی درونی او) آرامش یابد و شعلههای (عداوت ظاهری) وی فرونشیند، مگر به یک شرط و آن هم این است که: به طور کامل از پرستش طاغوت خالی شوند و به تمام معنا وارد دین اسلام شوند، اسلامی که عبادت را صرفاً برای الله متعال و یگانه منحصر میکند.
الله متعال میفرماید: ﴿ وَإِذۡ قَالَ إِبۡرَٰهِيمُ لِأَبِيهِ وَقَوۡمِهِۦٓ إِنَّنِي بَرَآءٞ مِّمَّا تَعۡبُدُونَ ٢٦ إِلَّا ٱلَّذِي فَطَرَنِي فَإِنَّهُۥ سَيَهۡدِينِ ٢٧ ﴾[الزخرف: ۲۶-۲۷] «(ای پیامبر گوشهای از داستان ابراهیم ÷را برای تکذیب کنندگان بیان کن) آن گاه که ابراهیم ÷به پدر و قوم خود گفت: من از معبودهایی که میپرستید بیزارم و به غیر از معبودی که من را آفریده است (کس دیگری را پرستش نخواهم کرد) چرا که تنها او مرا به حق، رهنمون خواهد کرد».
این دین و آیین ابراهیم ÷است و بر کسی که راضی به این دین حنیف و پاک باشد، لازم است که به وسیلهی زبانش با صراحت به طاغوتهای زمانه اعلان برائت نماید ... و هیچکس به جز سفیهی که خودش را از دست داده باشد، از پیروی دین و آیین ابراهیم ÷روی بر نمیگرداند. همچنان که الله متعال هم میفرماید: ﴿ وَمَن يَرۡغَبُ عَن مِّلَّةِ إِبۡرَٰهِۧمَ إِلَّا مَن سَفِهَ نَفۡسَهُۥۚ ﴾[البقرة: ۱۳۰] «کسی جز نادانی که خود را خوار و کوچک کرده (و انسانیت و خرد خویش را به بازیچه گرفته است) از آیین ابراهیم ÷رویگردان نمیشود».
در حدیثی از معاویه بن حیده سروایت شده است که فرمود: گفتم: یا رسول الله، خداوند برای چه چیزی تو را به سوی ما روانه نموده است؟ فرمود: «بِالْإِسْلَامِ»برای اسلام. (معاویه بن حیده) گفت: گفتم: علامتهای اسلام (و مسلمانی) چیست؟ فرمود: «أَنْ تَقُولَ: أَسْلَمْتُ وَجْهِی إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ، وَتَخَلَّیْتُ، وَتُقِیمَ الصَّلَاةَ، وَتُؤْتِیَ الزَّكَاةَ، كُلُّ مُسْلِمٍ عَلَى مُسْلِمٍ مُحَرَّمٌ أَخَوَانِ نَصِیرَانِ لَا یَقْبَلُ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ مِنْ مُشْرِكٍ بَعْدَمَا أَسْلَمَ عَمَلًا، أَوْ یُفَارِقَ الْمُشْرِكِینَ إِلَى الْمُسْلِمِینَ» [۳۳۹]. «اینکه بگویی: خود را به تمامی تسلیم پروردگار ﻷکردم و خودم را از شرک و بتپرستی و پرستش طاغوت خالی نمودم و نماز را به پا داری و زکات را بگزاری؛ (خون و مال و ناموس) هر مسلمانی بر مسلمان دیگر حرام است و برادر و یاوران یکدیگر باشید، خداوند عزیز و بزرگوار، هیچ عملی را از کسی بعد از آن که مسلمان شده نمیپذیرد تا این که از مشرکان جدا گشته و به صفوف مسلمانان بپیوندند».
مقصود رسول الله جاز «وَتَخَلَّیْتُ»در حدیث مذکور آن است که: خود را از وجود شرک تخلیه نمایی و از پرستش غیرالله و طواغیت همراه با عبادت پروردگار به طور کلی دوری کنی.
از نشانهها و علاماتی که دلالت بر صدق و راستی اسلام تو میکند آن است که با کمال صراحت و استحکام و بدون کوچکترین ترس و شکی به تمامی طواغیت روی زمین اعلان کنی: من خود را از وجود شما و از عبادت و پرستش نمودن شما تخلیه نمودم...
شیخ الاسلام ابن تیمیه /میفرماید: «انسان موحد نمیشود، مگر آن که شرک را از خود بزداید و از آن اعلان برائت کند و مرتکب آنرا کافر بخواند».
[۳۳۹] صحیح سنن النسایی، ۲۴۰۸.
اینگونه کفر به طاغوت، با گوشهگیری و دوری نمودن از طاغوت و علیه آنها و پیروان و سربازان آنان جهاد کردن و جنگیدن، اگر راهی غیر از جنگ را نپذیرفتند و به یاری و دوستی نگرفتن آنان صورت میپذیرد.
الله متعال میفرماید: ﴿ وَٱلَّذِينَ ٱجۡتَنَبُواْ ٱلطَّٰغُوتَ أَن يَعۡبُدُوهَا وَأَنَابُوٓاْ إِلَى ٱللَّهِ لَهُمُ ٱلۡبُشۡرَىٰۚ فَبَشِّرۡ عِبَادِ ١٧ ﴾[الزمر: ۱۷] «کسانی که از عبادت طاغوت دوری میگزینند (و با توبه) به سوی الله باز میگردند، آنان را (به اجر و پاداش بزرگ خداوند) بشارت باد (و تو ای پیامبر) این مژده را به بندگانم برسان».
و الله متعال میفرماید: ﴿ أَئِمَّةَ ٱلۡكُفۡرِ إِنَّهُمۡ لَآ أَيۡمَٰنَ لَهُمۡ ﴾[التوبة: ۱۲] «با سر دستههای کفر و گمراهی پیکار کنید، چرا که پیمانهای آنان هیچ ارزشی ندارد». و طواغیت از جملهی سردستههای کفر محسوب میشوند.
و الله متعال میفرماید: ﴿ وَلۡيَجِدُواْ فِيكُمۡ غِلۡظَةٗۚ ﴾[التوبة: ۱۲۳] «و (کافران) باید که (در جنگ) از شما شدت (و جرات و شهامت) ببینند».
و الله متعال میفرماید: ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَتَّخِذُواْ ٱلۡكَٰفِرِينَ أَوۡلِيَآءَ مِن دُونِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ ﴾[النساء: ۱۴۴] «ای کسانی که ایمان آوردهاید، کافران را به جای مومنان به دوستی مگیرید».
و الله متعال میفرماید: ﴿ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمۡ فَإِنَّهُۥ مِنۡهُمۡۗ ﴾[المائدة: ۵۱] «هرکس آنان را به دوستی بگیرد (و به سرپرستی بپذیرد) بیگمان از جملهی ایشان است».
و الله متعال میفرماید: ﴿ لَا تَتَّخِذُواْ عَدُوِّي وَعَدُوَّكُمۡ أَوۡلِيَآءَ تُلۡقُونَ إِلَيۡهِم بِٱلۡمَوَدَّةِ وَقَدۡ كَفَرُواْ بِمَا جَآءَكُم مِّنَ ٱلۡحَقِّ ﴾[الممتحنة: ۱] «(ای گروه مومنان) دشمنان من و خویش را به دوستی نگیرید. شما نسبت به آنان محبت میکنید، درحالیکه آنها به حقیقتی که برای شما آمده است ایمان ندارند».
غیر از این نصوص، نصوص دیگری که نشانهها و صفات کفر قولی و عملی به طاغوت را بیان کنند، بسیار زیاد است.
بعد از این توضیحاتی که در مورد صفت (اعتقادی، قولی و عملی) کفر به طاغوت دادیم، پس هرکس کامل و بدون نقص آنرا به جای آورد، از آن کسانی است که صفت کفر به طاغوت را انجام داده و حق آنرا ادا نموده است و اگر به آن صفاتی که قبلاً ذکر کردیم عمل ننماید، اگرچه به زبان هم هزار بار ادعای کفر به طاغوت بکند، از جملهی کسانی نیست که به طاغوت کافر شدهاند.
تعجب من از کسانی است که به زبانشان ادعای کفر به طاغوت میکنند و از این که در ردیف و برده و بندهی طاغوتها قرار گیرند، اظهار ناراحتی مینمایند ... ولی در همان وقت، آنها را میبینی که با زبان حال و عمل و گفتار، به طواغیت تمایل نشان میدهند و به نفع آنها بسیار به جدل و گفت و گو مینشینند و از آنان پشتیبانی و حمایت میکنند و به آنها خدمت و یاری میرسانند و داخل سپاه طاغوتها میشوند و قضاوت و داوری را به نزد آنان میبرند و به خاطر آنها با موحدان به دشمنی میپردازند.
اینان در حقیقت، شرط کفر به طاغوت را به جای نیاورده و محقق نساختهاند، هر چند به زبانشان خلاف آنرا ادعا نمایند، چون واقعیت و زبان حالشان، ادعا و گفتهی دروغین آنان را رد و تکذیب میکند.
آیا به کار بردن لفظ طاغوت برای مسلمان جایز است؟ یا این که اطلاق این کلمه جز بر کافری که پیشتر صفت طاغوت برای وی بیان شد جایز نمیباشد؟
میگویم: طاغوت بر وزن و صیغهی (فُعَلُوت) به معنی ظلم و دشمنی و زیاده از حد میباشد ... هرکس (به شرطی که) ظلم و ستم و دشمنی او پایینتر از حد کفر اکبر باشد، میتوان بر اساس اعتبار معنایی و نشانههای لغوی کلمهی طاغوت، که ظلم و ستم و دشمنی و تجاوز از حد است، بر او صفت طاغوت گذاشت ... آن گونه که بعضی از اهل سلف، صفت طاغوت یا طاغی (ستمگر) را بر حجاج بن یوسف و دیگران اطلاق نمودند ... و مرادشان (از اطلاق کلمهی طاغوت یا طاغی) معنی لغوی آن بوده که قبلاً بیان کردم و قصدشان از این کلمه، معنای کافر شدن و مورد پرستش قرار گرفتن به عنوان غیرالله نبوده است.
اما اگر این ظلم و ستم و دشمنی صاحبش را به درجهی کفر اکبر نسبت به الله متعال برساند، آن گاه صفت طاغوت به معنای اصطلاحی آن که معبود شدن به عنوان غیرالله است و معنای لغوی آن که عداوت و تجاوز از حد میباشد بر او اطلاق میشود (و هر دو معنا منظور میگردد) و برای تشخیص دو طاغوت نام برده (ظالم یا کافر) در هنگام مطالعه و شنیدن کتابهای اهل علم، به ناچار باید به تمامی نظم و ترتیب کلام و قرائن موجود در آن، که (یکی از دو) نوع طاغوت مورد نظر را مشخص میکنند، توجه کرد. اما من در مورد کلمهی «طاغوت» در قرآن کریم و سنت رسول الله جتحقیق و جست و جو نمودم و به این نتیجه رسیدم که همهی آنها به معنای طاغوت «کافر» آمده است که مردم آنرا به عنوان غیرالله پرستش میکنند... و الله متعال به آن داناتر است.
بعد از ذکر تمام آن شرطها، لازم است که انسان بر آنها بمیرد تا کلمهی «لاإله إلاالله» به او نفع برساند و اگر بر خلاف کلمهی توحید که شرک و کفر است، بمیرد؛ تمامی شروط سابق و یا انجام طاعات و عبادات دیگر به او سودی نمیرساند ... چون برای انسان، ملاک تنها سرانجام و خاتمهی کار است.
پس اگر خاتمهی او به توحید باشد، از اهل بهشت و نجات است، اگرچه از قبل هم، عمل زشت زیادی از او سر زده باشد و اگر خاتمه و عاقبت او شرک و کفر باشد و بر آن هم بمیرد، هلاک میگردد و از اهل جهنم خواهد بود، هر چند که از قبل هم عمل نیک زیادی انجام داده باشد.
الله متعال میفرماید: ﴿ وَمَن يَرۡتَدِدۡ مِنكُمۡ عَن دِينِهِۦ فَيَمُتۡ وَهُوَ كَافِرٞ فَأُوْلَٰٓئِكَ حَبِطَتۡ أَعۡمَٰلُهُمۡ فِي ٱلدُّنۡيَا وَٱلۡأٓخِرَةِۖ وَأُوْلَٰٓئِكَ أَصۡحَٰبُ ٱلنَّارِۖ هُمۡ فِيهَا خَٰلِدُونَ ٢١٧ ﴾[البقرة: ۲۱۷] «هرکس از ما از آیین خود برگردد و در حال کفر بمیرد، چنین کسانی اعمالشان در دنیا و آخرت بر باد میرود و ایشان یاران آتش (دوزخ) میباشند و در آن جاویدان میمانند».
و الله متعال میفرماید: ﴿ إِنَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ وَمَاتُواْ وَهُمۡ كُفَّارٌ أُوْلَٰٓئِكَ عَلَيۡهِمۡ لَعۡنَةُ ٱللَّهِ وَٱلۡمَلَٰٓئِكَةِ وَٱلنَّاسِ أَجۡمَعِينَ ١٦١ خَٰلِدِينَ فِيهَا لَا يُخَفَّفُ عَنۡهُمُ ٱلۡعَذَابُ وَلَا هُمۡ يُنظَرُونَ ١٦٢ ﴾[البقرة: ۱۶۱-۱۶۲] «کسانی که کفر ورزیدند و درحالیکه کافر بودند از دنیا رفتند (و با استمرار کفر و بدون توبه و پشیمانی مردند) نفرین الله و فرشتگان و همهی مردمان بر آنان خواهد بود. جاویدان در آن نفرین باقی میمانند (و در آتش دوزخ به سر میبرند) نه عذاب آنان سبک میشود و نه مهلتی به ایشان داده میشود».
پس خداوند پاک و منزه عذاب ایشان را در آتش دوزخ و جاودانگی در آنرا وابسته به مردن بر کفر - که نقضی برای توحید- میباشد، متعلق گردانده است...
و در حدیثی صحیح از رسول الله جروایت شده است که فرمودند: «مَا مِنْ عَبْدٍ قَالَ: لاَ إلهَ إِلَّا اللهُ، ثُمَّ مَاتَ عَلَى ذَلِكَ إِلَّا دَخَلَ الْجَنَّةَ» [۳۴۱]. «هرکس کلمهی «لا إله إلا الله» را بر زبان آورد (و معتقد باشد که معبودی بحق جز او نیست) و بر همین عقیده بمیرد داخل بهشت خواهد شد».
رسول الله جنیز در حدیث مذکور، شرط ورود به بهشت را به مردن بر توحید وابسته نموده است. رسول الله جفرمودند: «فَوَالَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ، إِنَّ أَحَدَكُمْ لَیَعْمَلُ بِعَمَلِ أَهْلِ الْجَنَّةِ، حَتَّى مَا یَكُونُ بَیْنَهُ وَبَیْنَهَا إِلَّا ذِرَاعٌ، فَیَسْبِقُ عَلَیْهِ الْكِتَابُ، فَیَعْمَلُ بِعَمَلِ أَهْلِ النَّارِ فَیَدْخُلُهَا، وَإِنَّ أَحَدَكُمْ لَیَعْمَلُ بِعَمَلِ أَهْلِ النَّارِ، حَتَّى مَا یَكُونُ بَیْنَهُ وَبَیْنَهَا إِلَّا ذِرَاعٌ، فَیَسْبِقُ عَلَیْهِ الْكِتَابُ، فَیَعْمَلُ بِعَمَلِ أَهْلِ الْجَنَّةِ فَیَدْخُلُهَ» [۳۴۲]. «سوگند به کسی که جانم در دست اوست همانا برخی از شما کردار اهل بهشت را انجام میدهد تا اینکه بین او و رفتن به بهشت، فاصلهای جز یک ذراع باقی نمیماند؛ اما (اندکی) قبل از مرگش به کردار اهل دوزخ مبادرت میورزد و (پس از مردن) داخل دوزخ میشود و همانا برخی (دیگر) از شما، کردار اهل دوزخ را انجام میدهد تا اینکه بین او و (رفتن به) دوزخ (فاصلهای) جز یک ذراع باقی نمیماند، اما (اندکی) قبل از مرگش به انجام کردار اهل بهشت میپردازد (و پس از مرگ) داخل بهشت میشود».
و رسول الله جفرمودند: «لا تَعْجَبُوا بِعَمَلِ أَحَدٍ حَتَّى تَنْظُرُوا بِمَا یُخْتَمُ لَهُ فَإِنَّ الْعَامِلَ یَعْمَلُ زَمَانًا مِنْ دَهْرِهِ أَوْ بُرْهَةً مِنْ دَهْرِهِ بِعَمَلٍ صَالِحٍ لَوْ مَاتَ دَخَلَ الْجَنَّةَ ثُمَّ یَتَحَوَّلُ فَیَعْمَلُ عَمَلا سَیِّئًا وَإِنَّ الْعَبْدَ لیعمل زمانامن دَهْرِهِ بِعَمَلٍ لَوْ مَاتَ دَخَلَ النَّارَ ثُمَّ یَتَحَوَّلُ فَیَعْمَلُ عَمَلا صَالِحًا فَإِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَیْرًا اسْتَعْمَلَهُ قَبْلَ مَوْتِهِ فَوَفَّقَهُ لِعَمَلٍ صَالِحٍ ثُمَّ یَقْبِضُ عَلَیهِ» [۳۴۳]. «نسبت به کردار (نیک) هیچکس اظهار شگفتی مکن تا ببینی که عاقبت و خاتمهی عمر او چه خواهد بود؟ همانا فردی مدت زمانی (طولانی) یا برههای از روزگارش را به (انجام) کردار پسندیده میگذراند که اگر بر آن حالت بمیرد داخل بهشت میشود، اما (در سرانجام عمرش) متحول میگردد و شروع به بدکاری (و انجام گناه) مینماید. و چه بسا بندهای مدت زمان زیادی از عمرش را به انجام کردار ناشایست سپری میکند و اگر بر آن حالت بمیرد داخل دوزخ میگردد؛ ولی (در پایان عمرش) متحول میشود و به انجام کردار نیک و شایسته میپردازد. و هرگاه خداوند برای بندهای ارادهی خیر بکند، او را قبل از مرگش به انجام کردار شایسته توفیق میدهد و سپس جان او را میگیرد».
امام نووی /میفرماید: «هیچ کسی در صورتی که بر توحید مرده باشد برای همیشه در آتش دوزخ نمیماند، هر چند مرتکب گناهان بسیاری هم شده باشد. همچنان که هیچ کس هم در صورتی که بر کفر مرده باشد داخل بهشت نمیگردد. هر چند اعمال نیک زیادی هم انجام داده باشد و این (رأی) مختصر و جامعی برای مذهب اهل حق (اهل سنت و جماعت) در این مساله میباشد».
از خداوند بلندمرتبه میخواهیم که قلبهای ما را بر دین و توحیدش ثابت نگهدارد و عاقبت ما را به دوست داشتنیترین اعمال در نزدش خاتمه دهد ... همانا او بلندمرتبه و شنوا و نزدیک است و (دعاهای ما را) اجابت میکند.
اما بعد ... این شرطهای صحت و درستی توحید است، هرکس کامل و بدون نقص آنرا به جای آورد شهادت توحید «لا إله إلا الله» به او نفع میرساند و هرکس چیزی از آنرا نقض کند (و آنرا به طور کامل انجام ندهد) شهادت توحید «لا إله إلا الله» هیچ سودی به او نمیرساند.
با کمک گرفتن از توفیق خداوند و بهرهگیری از تمامی نصوصی که با این موضوع «لاإله إلاالله» ارتباط دارد، بر ما لازم است که بگوییم:
هرکس «لا إله إلا الله» را بر زبان براند و به آنچه غیر از الله متعال پرستش میشود، کفر ورزد و به شهادت توحید و خواستههای آن آگاه شود و نسبت به آن صدق و اخلاص داشته باشد و بدن هیچ شک و تردیدی به آن یقین پیدا کند و به کلمهی «لا إله إلا الله» و پیروان آن محبت ورزد و به شروط و مقتضیات آن عمل نماید و نسبت به کلمهی توحید و حکم آن فرمانبردار باشد و سپس بر آن از دنیا برود ... خداوند به طور قطع او را وارد بهشت میکند.
این (تعریف) بر اساس آن چه که لازمهی سرآغاز نگاه به «لا إله إلا الله» است و نیز با توجه به بهرهگیری از تمامی نصوص مرتبط با شهادت توحید به دست آمده است.
[۳۴۰] منظور استمرار بر کلمهی توحید تا هنگام مرگ میباشد. (مترجم) [۳۴۱] رواه مسلم (۹۴). [۳۴۲] متفق علیه. [۳۴۳] أخرجه أحمد وغیره، السلسلة الصحیحة: ۱۳۳۴.
توجه خوانندگان گرامی را به چند نکتهی پایانی برای استفادهی بیشتر و توضیح آنچه فهم آن بر ایشان دشوار بوده است، در یادآوریهای زیر جلب مینماییم.
براساس آنچه پیشتر در مورد شروط شهادت توحید «لا إله إلا الله» بحث شد؛ لازم است که انسان این شرطها را به طور کامل به جای آورد و آنرا در خود متحقق سازد تا اینکه در آخرت از آن نفع ببرد و از اهل بهشت و نجات از عذاب روز قیامت باشد؛ اما در زندگی دنیا برای آن که احکام اسلامی بر کسی جاری شود و مسلمانان با وی معاملهی مسلمانی کنند، تنها کافی است که به صورت لفظی به شهادت توحید اقرار کند و اقوال و اعمال به ظاهر کفری و شرکی متضاد با آنرا انجام ندهد. پس اگر صرفاً به این دو شرط عمل نمود، با او به عنوان یک فرد مسلمان معامله میشود و احکام و حقوق و واجبات مسلمانان بر وی اجرا میگردد.
و بر چنین فردی به خاطر احتمال وجود نفاق در وی، نمیتوان (حکم) مومن حقیقی داد ... چون هر مسلمانی، درحقیقت مومن نیست، اما هر مومنی، درحقیقت مسلمان است و این قاعدهی میانه و معروفی است که نصوص شرعی هم بر آن دلالت دارد و اهل علم نیز به شرح و تفصیل آن پرداختهاند.
طبق آنچه پیشتر بحث شد، باید به این مطلب اشاره کنیم که بین آنچه انسان به وسیلهی آن داخل اسلام میشود و بین صفتی که پیوسته بر آن حکم اسلامی نهاده میشود تفاوت است.
اما آنچه (انسان) به وسیلهی آن داخل اسلام میشود، اقرار به شهادت توحید است که تفصیل آن پیشتر گذشت، لیکن صفتی که باعث میشود کسی به طور مداوم، مسلمان شمرده شود و در دایرهی اسلام باقی بماند، آن است که وی به اعمال و اقوال ظاهری که منتهی به خروج از دایرهی اسلام میشود، دچار نگردد، پس اگر به چنین عملی دچار شود و آنچه ناقض اسلام است انجام دهد، صفت و حکم او (از اسلام) به صفت و حکم مرتد از دین منتقل میشود و احکام و تبعات «مرتد» بر وی اجرا میگردد.
و اگر گفته شود: مردی با اقرار نمودن به شهادت توحید داخل اسلام شد، سپس قبل از آن که کاری یا چیزی که به عنوان شرطی برای صحت توحید معتبر است از وی صورت پذیرد میمیرد ... آیا صرف شهادت دادن او به «لا إله إلا الله» در روز قیامت به وی نفع میرساند؟
با توجه به سنت رسول الله جاگر کسی چنین صفتی داشته باشد، شهادت دادنش به توحید به وی نفع میرساند؛ اگرچه فرصتی هم برای انجام چیزی از شرطهای صحت توحید نداشته باشد.
امام مسلم در حدیثی که در صحیحش [۳۴۴]آورده است، ذکر میکند که مردی از انصار نزد رسول الله جآمده و گفت: «أَشْهَدُ أَنْ لاَ إلهَ إِلَّا اللهُ، وَأَنَّكَ عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ، ثُمَّ تَقَدَّمَ فَقَاتَلَ حَتَّى قُتِلَ، فَقَالَ النَّبِیُّ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ: «عَمِلَ هَذَا یَسِیرًا، وَأُجِرَ كَثِیرًا».«شهادت میدهم که معبودی بحق جز الله وجود ندارد و تو بنده و فرستادهی او هستی، سپس به میدان جنگ رفت و (آن قدر) جنگید تا کشته شد. رسول الله فرمودند: عمل کمی انجام داد و پاداش زیادی گرفت».
و در روایت دیگری از امام بخاری [۳۴۵]آمده است که: «أَتَى النَّبِیَّ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ رَجُلٌ مُقَنَّعٌ بِالحَدِیدِ، فَقَالَ: یَا رَسُولَ اللَّهِ أُقَاتِلُ أَوْ أُسْلِمُ؟ قَالَ: «أَسْلِمْ، ثُمَّ قَاتِلْ» ، فَأَسْلَمَ، ثُمَّ قَاتَلَ، فَقُتِلَ، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ: «عَمِلَ قَلِیلًا وَأُجِرَ كَثِیرًا».«مردی سراپا در آهن، پیش رسول الله جآمده و گفت: یا رسول الله، بجنگم یا مسلمان شوم؟ فرمود: اسلام بیاور و سپس جنگ کن، پس اسلام آورد و (آن قدر) جنگید تا کشته شد. سپس رسول الله جفرمودند: عمل کمی انجام داد و پاداش زیادی گرفت».
و در صحیح بخاری از انس بن مالک سروایت شده است که جوانی یهودی آب وضوی رسول الله جرا آماده میکرد و کفش ایشان را جفت مینمود. سپس مریض شد. رسول الله جپیش وی آمد و بر او داخل شدند، درحالیکه پدرش بالای سرش نشسته بود، رسول الله جبه آن جوان یهودی فرمودند: «یَا فُلَانُ، قُلْ لاَ إلهَ إِلَّا اللهُ». «ای فلانی بگو: «لا إله إلا الله»». (آن جوان) به پدرش که در نزد وی بود نگریست، پدرش سکوت کرد. پیامبر جباز درخواستش را بر وی تکرار نمود. (آن جوان) به پدرش که نزد وی بود نگریست. پدرش به او گفت: از اباالقاسم اطاعت کن. پس آن جوان (یهودی) گفت: شهادت میدهم که معبودی بحق جز الله وجود ندارد و تو فرستادهی خدایی. رسول الله جبیرون آمد درحالیکه میگفت: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَخْرَجَهُ بیمِنَ النَّارِ» [۳۴۶]. «سپاس بر خدایی که به وسیلهی من (آن جوان را) از آتش دوزخ خارج ساخت».
و در حدیث صحیح آمده است که رسول الله جبه عمویش ابوطالب که در حال مرگ بود شهادت توحید تلقین میکرد تا بدین وسیله برای وی در روز قیامت شفاعت کند. همچنان که در حدیث آمده است: «قُلْ لاَ إلهَ إِلَّا اللهُ، كَلِمَةً أُحَاجُّ لَكَ بِهَا عِنْدَ اللَّهِ»«(ای عموی من) کلمهی لا إله إلا الله را بگو تا در (روز قیامت) نزد الله متعال آنرا دلیلی (برای شفاعت تو) قرار دهم».
این حدیث - تلقین دادن ابوطالب به «لا إله إلا الله» توسط رسول الله ج- نیز دلیلی برای استدلال در این مساله میباشد.
ابن جریر طبری در جلد سوم «الجامع» صفحهی ۳۴۵ میگوید: «در بین تمامی دلایلی که در دست داریم (هیچگونه) اختلافی وجود ندارد که اگر کافری قبل از مرگش به اندازهی چشم بر هم زدنی ایمان بیاورد (و مسلمان شود) حکمش در نماز خواندن بر (جنازهی) وی، ارث و میراث و سایر احکام دیگر (به مانند) حکم مسلمانان خواهد بود. پس روشن است که اگر توبهی وی در آن حال پذیرفته نمیشد حکم وی از حکم کفار به حکم اهل اسلام منتقل نمیشد».
میگویم: لازم است که این چشم بر هم زدنی که طبری /ذکر میکند قبل از معاینه (هنگام دیدن فرشتهی مرگ) و غرغره (لحظهی رسیدن روح به حلقوم) باشد، چون توبه نمودن در هنگامی که روح به حلقوم میرسد (غرغره) هیچ فایدهای به صاحب آن نمیرساند.
رسول الله جمیفرماید: «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ لَیَقْبَلُ تَوْبَةَ الْعَبْدِ، مَا لَمْ یُغَرْغِرْ» [۳۴۷]. «همانا الله متعال توبهی بنده را قبل از رسیدن روح به حلقومش میپذیرد».
و در روایتی فرمودند: «مَنْ تَابَ إِلَى اللَّهِ قَبْلَ أَنْ یُغَرْغِرَ قَبِلَ اللَّهُ مِنْهُ» [۳۴۸]. «هرکس قبل از رسیدن روح به حلقومش نزد الله توبه کند، الله متعال آن (توبه) را از وی میپذیرد»
[۳۴۴] رواه مسلم (۱۹۰۰). [۳۴۵] رواه البخاری (۲۸۰۸). [۳۴۶] مسند احمد (۱۲۷۹۲) وبخاری (۱۳۵۶). [۳۴۷] أخرجه أحمد والترمذی، وابن ماجه وغیرهم، صحیح الجامع، ۱۹۰۳. [۳۴۸] أخرجه الحاکم وغیره، صحیح الجامع، ۶۱۳۲.
از شرطهای صحیح بودن توحید این نیست که شروطی را که قبلاً برای صحیح بودن توحید ذکر گردید، حفظ و یا دلایل (هر کدام از) آن به خاطر سپرده شود ... (چون از یک سو) چنین چیزی در شرع نیامده، بلکه خلاف آن وارد شده است و از سویی دیگر در آن برای همهی بندگان، تکلیفی مافوق توان و قدرت آنهاست.
امام مسلم در کتاب صحیح [۳۴۹]خود از معاویه بن الحکم سروایت میکند که فرمود: کنیزی داشتم که در اطراف کوه احد و جَوّانِیَّه برایم گوسفند میچرانید. در یکی از روزها با خبر شدم که گرگ یکی از گوسفندهایم را ربوده است. من هم به مانند دیگر انسانها ناراحت شدم و او را به شدت تنبیه نمودم. سپس نزد رسول الله جآمدم (ایشان این کار مرا) گناه بزرگی دانستند. پس گفتم: یا رسول الله، آیا (برای کفاره و جبران گناه این عملم) او را آزاد نکنم؟ فرمود: او را نزد من آورید. وی را نزد ایشان آوردم. رسول الله جاز او پرسید: خداوند کجاست؟ گفت: در آسمان، فرمود من کیستم؟ گفت: تو فرستادهی خداوند هستی. پس فرمودند: «أَعْتِقْهَا، فَإِنَّهَا مُؤْمِنَةٌ». «او را آزاد کن زیرا مومن است».
رسول الله جبا توجه به همین چند پرسش، بر آن کنیز حکم ایمان نهاد، بدون آن که در مسایل اصول و فرعیات آن تعمق کند و (یا) از وی طلب استدلال نماید...!
و در سنن ابوداود از عبدالله بن ابی اوفی روایت شده است که فرمود: مردی نزد رسول الله جآمده و گفت: من نمیتوانم چیزی از قرآن را یاد بگیرم، چیزی به من یاد ده که جایگزین آن باشد، فرمودند: بگو: «سُبْحَانَ اللَّهِ، وَالْحَمْدُ لِلَّهِ، وَلاَ إلهَ إِلَّا اللهُ، وَاللَّهُ أَكْبَرُ، وَلَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ»(آن مرد) گفت: یا رسول الله، این (اذکار، شکر و سپاس) برای خدای عزیز و بزرگوار است! پس برای خودم چه؟ فرمودند: بگو: «اللَّهُمَّ ارْحَمْنِی وَارْزُقْنِی وَعَافِنِی وَاهْدِنِی».هنگامی که (آن مرد) برخاست با (انگشتان) دستش این چنین گفت. رسول الله جفرمودند: اما به تحقیق این (مرد) دستش را پر از خیر نمود». [۳۵۰]
این صحابی نتوانست چیزی از قرآن حتی سورهی «الفاتحه» را که نماز جز به آن صحت نمییابد، حفظ کند، اما این به سبب عجز و ناتوانیاش بود که نمیتوانست چیزی را حفظ کند. رسول الله جهم عذر وی را پذیرفت و او را به چیزی که برایش آسانتر بود راهنمایی فرمود و نه تنها درخواست حفظ اصول و (دانستن) دلایل آنرا از وی ننمود بلکه حتی به او هم نفرمود که حتما باید سورهی «الفاتحه» را حفظ کند.
بلکه میبینیم که رسول الله جعجلهی خالد بن ولیدسرا در کشتن آن گروه (از مردمی) که نتوانستند به درستی بگویند: «اسلام آوردیم» و به جای آن گفتند: «از دین (خود) برگشتیم». نکوهش نمود. همچنان که در صحیح بخاری [۳۵۱]، سالم از پدرش نقل میکند که گفت: رسول الله جخالد بن ولید را به سوی بنیحذیفه فرستاد (تا آنها را به دین اسلام دعوت کند) آنها نتوانستند به درستی بگویند: «اسلام آوردیم» بلکه (برای بیان مقصود خود) گفتند: از دین (خود) برگشتیم، از دین (خود) برگشتیم. خالد نیز عجله کرده و (تعدادی از آنها را) کشت و (شماری را هم) اسیر نمود و به هریک از ما اسیری داد! و سپس دستور داد که هر کدام از ما اسیرش را بکشد! من هم گفتم: به خدا سوگند! نه من و نه هیچیک از همراهانم اسیری را نمیکشیم! تا اینکه به خدمت رسول الله جرسیدیم و ماجرا را برای ایشان بازگو کردیم. رسول الله جدو بار فرمود: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَبْرَأُ إِلَیْكَ مِمَّا صَنَعَ خَالِدُ بْنُ الوَلِیدِ. اللَّهُمَّ إِنِّی أَبْرَأُ إِلَیْكَ مِمَّا صَنَعَ خَالِدُ بْنُ الوَلِیدِ»«پروردگارا، همانا من از کاری که خالد بن ولید کرد بیزاری میجویم ... پروردگارا، همانا من از کاری که خالد بن ولید کرد بیزاری میجویم».
در احادیثی که ذکر نمودیم، تذکر (و پندی) برای غلاه تکفیری وجود دارد، آنهایی که دیگران را وادار میکنند که اصول و تقریرات و قواعد و مقررات آنها را با (ارائهی) دلایل برای آنان بیان کنند ... و اگر کسی نتواند به (پرسشهای) ایشان پاسخ گوید، وی دیگر در نزد آنها مومن نیست مگر آن که در ابتدا به بیش از یکصد پرسش پاسخ گوید:
نظرت در مورد فلان (موضوع یا مسأله) چیست؟ ... حکم فلان (موضوع یا مسأله) چیست؟ ... معنی فلان (موضوع یا مسأله) چیست؟ و (پیش میآیند تا) در نهایت پرسشهایی را مطرح میکنند که (گاهی) اهل علم و فقه هم از پاسخ دادن با دلیل به آن عاجز میمانند!!
ابن حجر در جلد ۱۳ «الفتح» صفحهی ۴۳۹ به نقل از غزالی میگوید: «گروهی (از مسلمانان) زیادهروی کردند و عوام مسلمانان را تکفیر نمودند و ادعا میکنند که هرکس عقاید شرعی را با دلیلی که خود بر آن نهادهاند، نداند، (در نزد ایشان) کافر است و به این ترتیب رحمت فراگیر خداوند را بر مردم تنگ نمودند و بهشت را خاص عدهای اندک از متکلمین (که قادر به بیان استدلال شرعی و دینی هستند) میدانند!!!»
ابن حزم در جلد ۱ «المحلی» صفحهی ۶۱ میگوید: «رسول الله جاز زمانی که خداوند عزیز و بزرگوار او را برای پیامبری برانگیخت تا هنگامی که (از دنیا) رحلت نمودند، پیوسته با مردم میجنگیدند تا به اسلام اقرار کنند و به آن پایبند باشند و آنها را مکلف به آوردن دلیل نمینمود و از آنان هم نمیپرسید که آیا اسلام را با دلیل و استدلال میپذیرید یا نه؛ و شیوهی تمام (اهل) اسلام (از آغاز) تا به امروز اینگونه بوده است».
[۳۴۹] رواه مسلم (۵۳۷). [۳۵۰] صحیح سنن ابی داود، ۷۴۲. [۳۵۱] رواه البخاری (۴۳۳۹).
اگر گفته شود: اگر حفظ کردن شروط توحید و بیان نمودن آنها به زبان واجب نیست ... پس چگونه بدانیم که کسی به حق لا إله إلا الله وفا نموده و به شروط آن نیز عمل کرده است و چگونه بتوانیم صفتی را (درک کنیم) که نشان بدهد انسان آن شرطهایی را که ایمان جز به آنها صحت نمییابد به جای آورده است؟
اولاً لزومی ندارد و شرط نیست که مردم بدانند (آن انسانی که شهادتین میگوید) آیا به شرط «لا إله إلا الله» ملتزم است؟ و (یا) چه اندازه به آنها عمل میکند و آیا آن شروط را به بهترین وجه در وجود خویش تحقق بخشیده است یا نه؟
این (صرفاً مسائل و مواردی) بین بنده و خدایش میباشد و مردمان حق دخالت در آن را ندارند و در حیطهی وظیفهی هیچکس نیست که در این باره از او بازجویی یا تحقیق کند.
اما اگر گفتهها یا اعمالی برای مردمان ظاهر نماید که دلالت بر نقض شروط توحید یا برخی از آنها بکند ... آن وقت خود به خود در عمل نشان داده که توحید را به درستی به جا نیاورده است یا اینکه نسبت به آن جهل دارد ... و به این ترتیب بهانه را به دست دیگران میدهد تا او را امر به معروف و نهی از منکر کنند.
اما صفت و شیوهی التزام و عمل نمودن به شروط «لا إله إلا الله» باید چگونه باشد؟
کافی است که انسان در واقع زندگی خویش به شروط «لا إله إلا الله» پایبند باشد و دچار کفر و شرک نشود ... و نسبت به طاغوت کراهیت داشته باشد و در راه الله به دشمنی و پیکار برخیزد ... اما شاید نتواند به خوبی بر طبق آنچه پیشتر شرح آن گذشت به تو بگوید: یکی از شرطهای صحت توحید، کفر به طاغوت است و صفت کفر به طاغوت باید با اعتقاد و قول و عمل باشد.
و همچنین دوستی و دشمنیاش برای الله است ... و در عبادت تنها به الله متعال روی آورد ... تمامی اینها را انجام میدهد بدون آنکه بتواند آنها را به خوبی بر زبان آورد و (یا) مانند شروطی که قبلاً ذکر کردیم به ترتیب بیان نماید. و چه بسا اگر در نزدش بعضی از شروط توحید را به شیوهی تفصیلی بیان کنی ... به تو میگوید: من هم اینچنین هستم ... گویی که تو نیز به مانند آنچه در دل من است سخن میگویی ... ولی من نمیتوانم به زیبایی و سرعت و آراستگی کلام تو سخنم را ادا کنم [۳۵۲].
قبل از آنکه این مبحث مهم (شروط لا إله إلا الله) را به پایان برسانم، ترجیح دادم با کلماتی از شیخ شهید – نحسبه کذلک و لا نزکیه علی الله – سید قطب که آنرا با عرق و خون خویش در مورد لا إله إلا الله به نگارش درآورد و به خاطر همین مطالب بر سر دار اعدام طواغیت رفت، این مبحث را به پایان برسانم. ما این مطالب را از کتاب سودمند «فی ظلال القرآن» و دیگر آثار او اقتباس نمودهایم، تا شاید الله متعال به وسیلهی آن کسانی را که از راه راست منحرف و گمراه شدهاند و در نزد خویش گمان میکنند بر طریق درست و صحیح هستند و یا کار خوبی انجام میدهند، هدایت نماید. به راستی الله متعال بر انجام هر کاری که بخواهد، تواناست.
سید قطب میفرماید: «هرکس به شهادتین اقرار نماید، گواهی دهد که معبود به حقی جز الله نیست و محمد جفرستادهی اوست، گفته نمیشود که وی به شهادتین گواهی داده است تا اینکه مدلول و مفهوم این گواهی دادن و مقتضیات و دلایل آنرا که جز الله متعال نباید معبودی دیگر برگزیند و سپس هیچ شریعت و برنامهای را جز از سوی الله متعال نپذیرد، به جا بیاورد.
در این صورت، اسلام تنها اقرار به شهادتین نیست، بدون آنکه گواهی دادن به لا إله إلا الله معنی و حقیقت خود را به دنبال داشته باشد که از جملهی آن یگانگی الوهیت، یگانگی قیومیت، یگانگی عبودیت و یگانگی راه و جهت است. این اسلام همان است که الله متعال آنرا چنین خواسته است و دیگر اسلامی که هویها و امیال نسلی از نسلهای بدبخت آدمیان آنرا خواستار باشد، بیاعتبار و فاقد ارزش است. همچنین اسلامی که امیال دشمنان به کمین نشستهی اسلام آنرا تصور میکنند و مزدورانشان در اینجا و آنجا آنرا طلب مینمایند (اسلام نیست و ارزش و اعتباری ندارد.) الله متعال میفرماید: ﴿ وَمَن يَبۡتَغِ غَيۡرَ ٱلۡإِسۡلَٰمِ دِينٗا فَلَن يُقۡبَلَ مِنۡهُ وَهُوَ فِي ٱلۡأٓخِرَةِ مِنَ ٱلۡخَٰسِرِينَ ٨٥ ﴾[آل عمران: ۸۵] «و کسی که غیر از (آئین و شریعت) اسلام، آئینی برگزیند، از او پذیرفته نمیشود و او در آخرت از زمره زیانکاران خواهد بود».
هرکس هرگونه تعدیل و تغییری در این منهج بوجود آورد و تلاش کند تو را از منهج اصلی خارج سازد، به ناچار امری معلوم در این دین را انکار نموده است و از دین اسلام خارج شده است، اگرچه هزار بار هم به زبان بگوید: از زمرهی مسلمانان است.
اسلام منهجی برای تمام زندگی است، هرکس از آن پیروی و تبعیت نماید، مومن و داخل در دین الله متعال است و اگر کسی حتی در یک حکم هم از غیر آیین اسلام تبعیت کند، ایمان را رد نموده و به الوهیت الله متعال تجاوز کرده و از دین اسلام خارج شده است، هرچند هم اعلام کند که به عقیدهی اسلام احترام میگذارد و مسلمان است؛ چون تبعیت وی از شریعتی غیر از شریعت اسلام ادعای او را تکذیب مینماید و وی را به خروج از دین اسلام دفع نموده است. الله متعال میفرماید: ﴿ وَإِنۡ أَطَعۡتُمُوهُمۡ إِنَّكُمۡ لَمُشۡرِكُونَ ١٢١ ﴾[الأنعام: ۱۲۱] «اگر از آنان اطاعت کنید بیگمان شما (مثل ایشان) مشرک خواهید بود».
همانا هرکس از انسانی در شریعت و قانونی پیروی کند که از پیش خود آنرا فراهم آورده و تهیه دیده باشد - اگر چه در کاری جزئی و کوچک هم باشد - به طور قطع مشرک است. هرچند در اصل مسلمان باشد و سپس چنین کاری را انجام دهد به سبب آن از دایرهی اسلام بیرون میرود و وارد دایرهی شرک میگردد، اگرچه بعد از آن مدتها زندگی کند و با زبان بگوید: «أشهد أن لا إله إلا الله..». اما با وجود این، چون از غیرالله قوانین و مقررات دریافت کرده و از غیر الله متعال اطاعت نموده، مشرک است.
مشکل بزرگی که امروز گریبانگیر جنبشهای راستین اسلامی است (و با حرکات حقیقی اسلامی مبارزه میکند) مصیبتی تجسم یافته در وجود اقوامی از مردمان است که از سلالهی مسلمانانند و در سرزمینهایی زندگی میکنند که روزی و روزگاری سرزمین اسلام و «دارالاسلام» بوده است و شریعت و آیین الله متعال بر آنجاها حکومت و فرمانروایی نموده است، سپس این سرزمینها و این اقوام به حقیقیت، اسلام را ترک میگویند؛ اما به صورت اسمی، اسلام را اعلان و اظهار میکنند و سرانجام ارکان و اصول اسلام را در عقیده و واقعیت رها میسازند و با آن بیگانه میشوند؛ هرچند گمان میبرند که معتقد به اسلام و پیرو آیین اسلام هستند. اسلام، گواهی دادن به لا إله إلا الله است؛ گواهی لا إله إلا الله مجسم و متجلی در اعتقاد به این است که صرفا الله متعال و یگانه، آفریدگار این هستی و متصرف در آن است و او تنها کسی است که بندگان مراسم پرستش و همهی تلاش زندگی را فقط برای او انجام میدهند. و الله تنها ذاتی است که بندگان، قوانین را از او دریافت میدارند و در برابر فرمانش، دربارهی کار و بار سراسر زندگیشان، خضوع و خشوع میکنند. و هرکس به لا إله إلا الله با این مدلول و مفهوم گواهی ندهد، هنوز داخل اسلام نشده است [۳۵۳]. حال نام و لقب و نسب او هرچه میخواهد باشد. و هر سرزمینی که گواهی لا إله إلا الله - با این مدلول و مفهوم - در آن پیاده نشده باشد، در شمار سرزمینی است که با آیین الله متعال عبادت ننموده و هنوز به دایرهی دین اسلام در نیامده است. و امروز در روی کره زمین، اقوامی از مردمان به سر میبرند که نامهایشان نامهای مسلمانان است و خود نیز از سلاله و خاندان مسلمانانند و در آن کشورهایی است که روزی و روزگاری دارالاسلام بوده است؛ اما امروز دیگر نه آن اقوام گواهی لا إله إلا الله را - با این مدلول و مفهوم - میدهند و نه آن کشورها آنگونه که لازمهی این مدلول و مفهوم است، خداپرستی میکنند (و پروردگار را بگونهای شایسته پرستش مینمایند).
به راستی ما در قرآن در مییابیم که الله متعال به مسلمانان صرفا عبادات و مراسم دینی نمیآموزد و به ایشان تنها آداب و اخلاق یاد نمیدهد، آنگونه که مردم دربارهی دین چنین تصور بیربطی دارند. بلکه قرآن سراسر زندگی مسلمانان را در بر میگیرد و به هر آنچه زندگی واقعی مردمان در شرایط مختلف زمان و مکان با آن رو به رو میگردد، میپردازد.
و الله متعال از فرد مسلمان و جامعهی اسلامی کمتر از این نمیخواهد و نمیپذیرد که زندگی آنها باید به طور کلی بر مبنای این برنامه باشد و با دستور و راهنمایی آن اداره گردد. آشکارا باید گفت: الله متعال از فرد مسلمان و همچنین از جامعهی اسلامی نمیپذیرد که برای زندگی خویش برنامههایی از منابع گوناگون تهیه نماید؛ مثلا برنامهای برای زندگی شخصی، عبادات، مراسم مذهبی و اخلاق و آداب، از کتاب الله متعال برداشت کند (و سر و سامان دهند) و برنامهای برای معاملات اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و دولتی، از کتاب دیگر برگیرند و یا آنرا به طور کلی (و بدون استثنا) از هر اندیشهی بشری دیگر تهیه کنند. و اگر چنین نشود، ایمانی و اسلامی در میان نخواهد بود بلکه ایمانی و اسلامی وجود نخواهد داشت، زیرا کسانی که چنین کنند - یعنی برنامهی زندگی خود را از منابعی جز قرآن تهیه کنند - در اصل هنوز ایمان را نپذیرفتهاند و به دایرهی ایمان در نیامدهاند. و هنوز به ارکان اسلام اعتراف و اقرار ننمودهاند و پیش از هر چیز گواهی لا إله إلا الله را ادا نکردهاند، گواهیای که این معنی از آن پدیدار میگردد که: حاکم و فرمانروا و قانونگذاری جز الله متعال وجود ندارد.
بسیاری از مردم را در این روزگار مییابیم که میگویند: به الله متعال ایمان دارند؛ اما در همان حال قضاوت را به آیین و شریعتی میبرند که ساختهی غیرالله است و از کسی پیروی میکنند که از رسول الله جو کتابش تبعیت نمیکند و تصورات و ارزشها و موازین و اخلاق و آداب خویش را از غیرالله فرا میگیرند و به این ترتیب غیرالله را در الوهیت پروردگار شریک میگردانند. و تمام اینها در حقیقت با قولی که میگویند به خدای یکتا ایمان دارند متناقض است. و این با گواهی دادن به اینکه هیچ معبود به حقی جز خدای یگانه وجود ندارد، سازگار نیست.
شگفتآورتر آن است که عدهای از مردم ادعا میکنند که مسلمان هستند، درحالیکه برنامه زندگی خویش را از فلان و فلان، همان کسانی که الله متعال ایشان را کور مینامد، فرا میگیرند و باز با وجود این پیوسته میپندارند مسلمان هستند.
و هیچ بندهای از بندگان الله متعال نمیتواند بگوید که من شریعت و برنامهی الله متعال را رد مینمایم یا نسبت به مصلحت مردمان از خداوند متعال آگاهتر هستم و اگر کسی - به زبان یا عمل - چنین چیزی بگوید، به تحقیق از دایره و چهارچوب دین اسلام خارج شده است.
ایمان، با حاکم قرار ندادن شریعت الله ﻷو به داوری نپذیرفتن قوانین پروردگار و یا با عدم رضایت به حکم این شریعت و فرمان قوانین الله متعال، مطلقا در یکجا جمع نمیشود. کسانی که گمان میبرند که خودشان و یا دیگران مسلمان هستند هرچند که شریعت آفریدگار جهان را در زندگانی خویشتن حاکم قرار نمیدهند و فرمانروا نمیگردانند و یا اینکه هنگامیکه حکم شریعت درباره ایشان پیاده و اجرا گردد، به آن خشنود نبوده و آنرا نمیپذیرند، در واقع ادعای دروغینی دارند و شامل این نص قاطع میشوند. الله متعال میفرماید: ﴿ وَمَآ أُوْلَٰٓئِكَ بِٱلۡمُؤۡمِنِينَ ٤٧ ﴾[النور: ۴۷] «و آنان در حقیقت مؤمن نیستند».
انسان هرگز به این دین مومن نمیشود تا اینکه ارکان و اصول و موازین آنرا بر هر کاری و در هر حالتی حاکم گرداند. و هرگز به این دین مومن نمیشود درحالیکه مشاهده کند، تصور و برنامهای دیگر یا میزان و معیاری دیگر از قرار داد و اصطلاحات بشر وجود دارد و با وجودیکه این نزد وی آمده است و باید قضاوت و داوری خود را نزد آن ببرد، به خویش اجازه دهد که قضاوت و داوریاش را نزد برنامه و معیار ساختهی بشر ببرد.
و شایستهتر آن است که شخص مسلمان، هرگز نتواند حتی لحظهای هم به خویش اجازه دهد که برای انجام ندادن حکمی از احکام دینش یا رکنی از ارکانی که دینش تصور نموده است، عذر بیاورد. و خود را با وجود دینش در مقام دفاع قرار ندهد.
همانا برای فرد مسلمان اصل دین اوست، دینی که الله متعال غیر از آنرا از هیچکس نمیپذیرد و ترازو و معیاری است که ترازو و معیار دیگری همسنگ با آن یافت نمیشود. و هرگاه فردی مسلمان برای انجام دادن حکمی از احکام دینش عذر بیاورد، یا خود را با وجود دینش در مقام دفاع قرار ندهد، درحقیقت اینگونه برای خویش فرض میکند که غیر از ترازو و معیاری که دینش اقامه نموده است، ترازو و معیار دیگری وجود دارد که به ناچار باید به آن اعتراف کند و حتی بپذیرد که به آن حکم نماید و داوری و قضاوت را به نزدش ببرد.
و موضوع در اینجا ارتباط مستقیمی با عقیده دارد و بود و نبود عقیده و ایمان، به آن وابسته است و از جهتی دیگر پرتگاه خطرناکی برای انسان مسلمان است که شایسته است به آن آگاه شود و همانا این اوست که برایش برنامه طرح میکند؛ چون آنچه دینش بیان میکند، درحقیقت همان چیزی است که الله متعال آنرا خواسته است نه دیگری. زیرا در تمامی پهنه گیتی در همهی زمانها و عصرها دو قاعده برای اندیشهی زیستن وجود داشته است:
قاعدهای که الله متعال را در الوهیت و ربوبیت و قیومیت و حاکمیت و فرمانروایی یگانه و واحد میداند و سپس بر این اساس نظامی برای زندگی بر پا میکند که از خصوصیتهای الوهیت و ربوبیت و قیومیت و فرمانروایی بشر خالی است و طبق همین طرح و نظام در همه چیز به وحدانیت الله متعال معترف میشود و اندیشهی اعتقادی و ارزشهای انسانی و اجتماعی و اخلاقی و منهجهای اساسی برای زندگی واقعی و همچنین شریعتها و قوانینی را که بر این زندگی حکم میراند، صرفا از الله متعال دریافت میکند و از کس دیگری غیر از او نمیگیرد. و اینگونه گواهی میدهد که هیچ معبود به حقی جز الله متعال وجود ندارد.
قاعدهی دیگری وجود دارد که الوهیت و ربوبیت و قیومیت و فرمانروایی و حاکمیت الله متعال را رد مینماید و وجود او را به طور کلی در هستی منکر میشود و یا اینکه با وجود اعتقاد به الله متعال دخالت او را بر امور زمین، زندگی مردم، ساختار اجتماعی و شریعتها و قانونهای حاکم بر آن، نفی میکند و مدعی میشود که هر بشری، فرد یا جماعت، گروه یا طبقه، حق دارد خصوصیتهای الوهیت و ربوبیت و قیومیت و فرمانروایی و حاکمیت را - به جای الله ﻷو یا در کنار الله ﻷ- در زندگی مردم پیاده کند و به این ترتیب مردمی که زندگیشان بر اساس این قاعده بر پا میگردد، به درستی به حقانیت لا إله إلا الله گواهی نمیدهند.
این قاعده و آن قاعده، دو اندیشهی جدا از هم میباشند و هیچگاه در آن واحد جمع نمیشوند؛ چون یکی از آنها جاهلیت و دیگری اسلام است. بدون در نظر گرفتن شکلهای مختلف آن و اوضاع و احوال گوناگون و نامهای متنوعی که مردم بر جاهلیتشان میگذارند، حاکمیت فرد یا ملت، کمونیسم یا سرمایهداری، دموکراسی یا دیکتاتوری و... درحقیقت اینگونه نامگذاریها و شکلها، هیچ اعتبار و ارزشی ندارد؛ چون همهی آنها در یک قاعدهی اساسی با هم مشترک هستند و در یک نقطه به هم میرسند و آنهم پرستش بشر برای بشر و نپذیرفتن الوهیت و ربوبیت و قیومیت و حاکمیت و فرمانروایی الله ﻷبه تنهایی است.
[۳۵۲] برایم بیان کردند که مردی از مسلمانان عوام، کفاش بود و در پیشهاش خیلی مهارت داشت و بسیار دوستدار رسول الله جبود و خیلی بر او درود میفرستاد. یک بار به شدت اندوهگین بود و افسوس میخورد که اگر رسول الله جرا میدیدم ... به او گفتند: آنگاه برای ایشان چه کاری میکردید؟ با حالتی عوامانه و از روی سادگی گفت: (در آن وقت) زیباترین کفش دنیا را برای رسول الله جمیدوختم. این روش و شیوه و کار و بار او در محبت ورزیدن به رسول الله جاست و هرکس در طریقهی خویش تعبیری برای دوستداری رسول الله جدارد... [۳۵۳] شاید مقصود سید قطب این باشد که: اگر چنین کند (به ظاهر) داخل اسلام شده است؛ اما داخل اسلام حقیقی که به او نفع برساند یا اسلامی که مقصود و مراد شارع باشد، نشده است. اگر لاإله إلاالله بگوید، داخل اسلام شده است؛ ولی اگر به مفهوم و مقتضیات آن که قبلا ذکر شد، عمل نکند، به طور مستمر صفت و حکم اسلام بر وی اطلاق نمیگردد.
این فصل شامل مباحث ذیل میباشد:
مبحث اول: ایمان به رسول الله ج
مبحث دوم: تصدیق رسول الله جدر هر آنچه خبر میدهد.
مبحث سوم: اطاعت از رسول الله جدر هر آنچه بدان امر میکند.
مبحث چهارم: دست کشیدن از هر آنچه رسول الله جاز آن نهی کرده و بازداشته است.
مبحث پنجم: محبت رسول الله جبدون غلو و افراط و زیاده روی.
از آنجا که کلمهی توحید در برگیرندهی هر دو شهادت میباشد، یعنی شهادت «لا إله إلا الله و محمد رسول الله» و هیچیک از دیگری جدا نمیباشد، بر من لازم بود پس از اینکه از شهادت بخش اول کلمهی توحید در دو فصل گذشته سخن گفتم، از شهادت بخش دوم نیز سخن بگویم تا اینکه آشکار و روشن و واضح گردد که آن نیز تنها کلمهای نیست که بر زبان جاری گردد، بلکه مقتضیات و الزاماتی در بردارد.
هرگز قدمهای بندگان در پیشگاه الله ﻷدر روز قیامت، از جا تکان نمیخورد، تا اینکه از دو مساله از وی سوال شود: چه چیزی را عبادت میکردید؟ و به پیامبران چه پاسخی دادید؟
که جواب سوال اول با محقق گرداندن شهادت لا إله إلا الله، با شناخت و معرفت و اقرار و عمل بدان میسر میباشد. و جواب سوال دوم: با محقق گرداندن شهادت محمد رسول الله جو شناخت و معرفت و اقرار و عمل بدان میسر میگردد.
کلمهی توحید اولین رکن اسلام و رکن اساسی و بزرگ آن و راه راست و پایداری میباشد که هرکس در مسیر آن حرکت کند، به باغهای پرنعمت بهشت میرسد و هرکس از آن منحرف گردد به قعر جهنم سقوط میکند و هرکس در دنیا بر آن ثابت نباشد، در روز قیامت بر پل روی جهنم، ثابت قدم نمیباشد؛ و بنده جز با این رکن عظیم، وارد اسلام نمیگردد و با انکار و تکبر ورزیدن در برابر آن، از اسلام خارج میگردد. بنده با بخش اول کلمهی توحید، معبود را میشناسد و با بخش دوم آن، به چگونگی عبادت معبودش جلجلاله، شناخت و معرفت پیدا میکند. دین اسلام همانطور که شیخ الاسلام ابن تیمیه میگوید: «بر دو اصل بنا شده است: یکی اینکه الله ﻷبه یگانگی و بدون هیچگونه شریکی عبادت شود و دیگر آنکه الله ﻷبر اساس آنچه بر زبان فرستادهاش تشریع کرده، عبادت شود. و این دو اصل در واقع حقیقت این سخنان میباشد که میگوییم: «اشهد ان لا إله إلا الله و اشهد ان محمدا رسول الله»
و این اصل دوم - شهادت محمد رسول الله - اصلی بزرگ میباشد و شهادتی جلیل و بزرگوار است؛ این شهادت مجرد کلمهای نیست که تنها بر زبان تکرار گشته و از آن بینیاز باشیم و تنها پیرامون آن قصائد و اشعاری بسراییم و مدیحهسرایی کنیم و یا به منظور آن همایش و سخنرانیهایی برپا کنیم و در مناجات و اعیاد، برای آن جشنهایی برپا کنیم و بدین مقدار بسنده کرده و پس از آن، مقتضیات این شهادت بزرگ نقشی در زندگیمان نداشته باشد و درواقع برنامه حیات و روش زندگی قرار نگیرد و نباشد. به الله ﻷسوگند که امت ذلیل نشده و تا این حد ضعیف نگشته مگر روزی که این مفهوم و اصل، از واقعیت زندگی و حیاتش پنهان شده و در اوراق و کتابها حبس شد. و بلکه برخی فخرفروشی کرده و بیباکانه جرات کرده و بر سنت رسول الله جبیاحترامی کرده و میگویند: ما سنت را دریافت نمیکنیم چرا که در آن [روایات] موضوع و ضعیف میباشد؛ و این سخنی ظریف و خبیثانه برخاسته از کفر باطنی و زندقه میباشد. چرا که اگر حدیث ساقط شده و سنت ضایع گردد، قرآن نیز ضایع گردیده و نیز تمامی دین ضایع میگردد.
برخی دیگر از مردم که مبتلای به حماقت و تنگنظری و قِلت ایمان میباشند، میگویند: این حدیث معقول نیست و عقل آنرا قبول نمیکند و آنچه غیر معقول باشد، قبول نمیکنیم؛ و فراموش کردهاند که فساد از عقلهای آنها میباشد که نمیتوانند حدیث را بفهمند.
زمزمهی این مساله از قدیم بوده و حال نیز میباشد؛ مثال آن در قدیم روایتی است که حسن ذکر کرده و میگوید: «درحالیکه عمران بن حصین از سنت پیامبرمان جسخن میگفت، مردی به او گفت: ای ابانجید، در مورد قرآن برای ما سخن بگو. عمران به وی گفت: تو و یارانت قرآن را تلاوت میکنید، آیا برایم از نماز و آنچه در آن است و نیز از حدود آن سخن میگویید؟ آیا برایم از زکات در طلا و شتر و گاو و اموال دیگر سخن میگویی؟؟ لیکن من پاسخ اینها را میدانم درحالیکه پاسخ آنها از تو پنهان میباشد. سپس گفت: رسول الله جدر زکات بر ما چنین و چنان فرض کردند. پس از این، آن مرد گفت: مرا زنده کردی، الله ﻷتو را زنده گرداند. حسن میگوید: آن مرد در حالتی فوت کرد که یکی از فقهای مسلمین شده بود» [۳۵۴].
آری، ضایع شدن سنت، ضایع شدن دین میباشد و این حقیقتی است که جایگاه ویژه خود را دارد. براستی رسول الله جتنها واعظی نبود که سخنانش را ارائه داده و بگذرد، بلکه الله ﻷرسول الله جرا نفرستادند مگر به منظور محقق گرداندن برنامه الله ﻷدر زمین و متحول گرداندن دین الله ﻷبه صورت حقیقتی در زندگی مردم؛ و هرگز این مقصود کامل نشده و واقع نمیشود مگر با اطاعت کامل از رسول الله جو بلکه ایمان جز با این کامل نمیشود. الله ﻷمیفرماید: ﴿ فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤۡمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيۡنَهُمۡ ثُمَّ لَا يَجِدُواْ فِيٓ أَنفُسِهِمۡ حَرَجٗا مِّمَّا قَضَيۡتَ وَيُسَلِّمُواْ تَسۡلِيمٗا ٦٥ ﴾[النساء: ۶۵] «امّا، نه! به پروردگارت سوگند که آنان مؤمن بشمار نمیآیند تا تو را در اختلافات و درگیریهای خود به داوری نطلبند و سپس ملالی در دل خود از داوری تو نداشته و کاملاً تسلیم (قضاوت تو) باشند».
آری، آن شرط اسلام و حد و مرز ایمان میباشد - بازگشت به سوی آن، بازگشت به سوی حکم رسول الله جو اطاعت از ایشان – امری نافله و مستحب نمیباشد بلکه مساله وجود ایمان و عدم ایمان است. میان این پراکندگیها و ویرانیهایی که امت در آن به چپ و راست متمایل است فریادهای خالصانه و صادقانهای در مورد بازگشت به سوی روش و هدایت رسول الله جو توقف در مقتضیات این شهادت بزرگ و جلیل «اشهد ان محمد رسول الله» به گوش میرسد. از اینرو امت نیازمند آن است که این مقتضیات و تکالیف را شناخته و آنها را حفظ کند، تا اینکه محبتش با رسول الله جمحبتی صادقانه باشد که مورد رضایت الله ﻷو رسولش میباشد.
براستی برای چنین امتی که قوانین آن در قرآن بوده و رهبری آنرا شخصی که بزرگترین فرستاده بوده و دنیا او را میشناسد، عار و ننگ است که حال و وضع آن این باشد. [که امروز میبینیم [۳۵۵]] و این حالت و اوضاع هرگز تغییر نمیکند تا اینکه امت بداند که این شهادت مقتضیاتی دارد که عبارتند از:
۱- ایمان به رسول الله ج
۲- تصدیق رسول الله جدر هر آنچه خبر داده است.
۳- اطاعت از او جدر هر آنچه بدان امر فرموده است.
۴- دست کشیدن از هر آنچه از آن نهی کرده و باز داشته است.
۵- محبت رسول الله جبدون غلو و زیادهروی.
[۳۵۴] أخرجه ابوداود، کتاب الزکاة، باب ما تجب فیه الزکاة (۱۵۶۱)، والطبرانی فی الکبیر (۱۸، ۱۶۵ و۲۱۹) والرویانی فی مسنده (۱۱۷)، والحاکم فی المستدرک (۱/۱۹۲) وابن حبان فی الثقات (۷/۲۴۷ و۵۴۸) والمزی فی تهذیب الکمال (۱۱/۱۶۴، ۱۶۵) والخطیب فی الفقیه والمتفقه (۲۳۴ و۲۳۵) وابن أبی عاصم فی السنة (ظلال الجنة، ۸۱۵) وأبوالفضل المقری فی أحادیث فی ذم الکلام وأهله (۲۴۱). [۳۵۵] به راستی چه شده که امتی با این ارج و مقام در میان امتهای دیگر و با داشتن چنان رهبری که پیامش دنیا را دگرگون ساخت، امروز به چنین حالتی گرفتار شود. چه شده که هر جا آه و فغانی است، آن آه و فغان مسلمان است؟ چه شده که هرجا خونی ریخته میشود آن خون مسلمان است؟ چه شده که مسلمان را مسلمان یاری نمیکند درحالیکه ریخته شدن خون و از بین رفتن آبرو و هتک حرمت ناموس وی را می بیند؟ چه شده که امروز علما و اندیشمندان از هر جنبهی دین سخن میگویند گویا دیگر مشکلی نیست اما برای جلوگیری از ریخته شدن خون مسلمان و هتک حرمت او فتوایی نمیدهند؟ چه شده که مسلمانی که از دین و ناموس و مالش دفاع میکند تروریست نام گرفته است؟ چه شده که بایستی بنشینیم و ریخته شدن خون مسلمانان را نظارهگر باشیم؟ آیا چنین خواری و ذلتی را دینمان به ما آموخته یا اینکه چون از آن دور شدیم چنین ذلیل و خوار شدهایم و هر کافری از هر جایی بلند شده و برای قتل عام مسلمانان اقدام میکند؟ براستی از تعالیم و اموزههای دینمان دوری گزیدیم و از اصل و اساس عقیدهمان فاصله گرفته و رویکردمان را تغیر داده و چشمها را به سوی دیگران دوختهایم و منتظر فداکاری دیگران برای ماندن خود ماندهایم. افسوس و صد افسوس!! کجاست عقیدهای که عزت و سربلندی را برایمان به ارمغان آورد؟ کجاست عقیدهای که ما را زنده گرداند؟ کجاست توحیدی که به خاطر آن فرشتگان از آسمان برای یاریمان نازل گشتند؟ کجاست توحیدی که به سبب آن از هر چیز با ارزشمان به خاطر آن میگذشتیم؟ کجاست یقینی که برای آن از هیچ چیز هراسی نداشتیم؟ کجاست... براستی بایستی خود را از نو بازسازی کنیم. بایستی صحابهوار حرکت کنیم. بایستی به دیگران نگاه نکنیم و خود را برای زندگی و حیات دیگران قربان کنیم. و دیگران را بر خود ترجیح دهیم ولو اینکه به ظاهر بر ما سخت و دشوار باشد. بایستی الله متعال را از خود راضی کنیم و در آخرت با افتخار با رسول الله جروبرو گردیم. آری باید تغییر کنیم. (مترجم)
ایمان به رسول الله جشرط ایمان و حد و مرز اسلام است و اسلامِ شخص جز با آن قبول نمیشود، بلکه هیچ پیامبری نبوده مگر اینکه الله ﻷاز او عهد و پیمان گرفته که اگر در زمان بعثت محمد جزنده بود، بایستی که به او ایمان آورده و او را یاری کند، چنانکه علی ابن ابی طالب سو پسر عمویش ابن عباس ب [۳۵۶]در مورد این کلام الله ﻷاینچنین میگویند: «الله متعال میفرماید: ﴿ وَإِذۡ أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَٰقَ ٱلنَّبِيِّۧنَ لَمَآ ءَاتَيۡتُكُم مِّن كِتَٰبٖ وَحِكۡمَةٖ ثُمَّ جَآءَكُمۡ رَسُولٞ مُّصَدِّقٞ لِّمَا مَعَكُمۡ لَتُؤۡمِنُنَّ بِهِۦ وَلَتَنصُرُنَّهُۥۚ قَالَ ءَأَقۡرَرۡتُمۡ وَأَخَذۡتُمۡ عَلَىٰ ذَٰلِكُمۡ إِصۡرِيۖ قَالُوٓاْ أَقۡرَرۡنَاۚ قَالَ فَٱشۡهَدُواْ وَأَنَا۠ مَعَكُم مِّنَ ٱلشَّٰهِدِينَ ٨١ فَمَن تَوَلَّىٰ بَعۡدَ ذَٰلِكَ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡفَٰسِقُونَ ٨٢ ﴾، «(به خاطر بیاورید) هنگامی را که الله پیمان مؤکد از (یکایک) پیامبران (و پیروان آنان) گرفت که چون کتاب و فرزانگی به شما دهم و پس از آن پیامبری آید و (دعوت او موافق با دعوت شما بوده و) آنچه را که با خود دارید تصدیق نماید، باید بدو ایمان بیاورید و وی را یاری دهید. (و بدیشان) گفت: آیا (بدین موضوع) اقرار دارید و پیمان مرا بر این کارتان پذیرفتید؟ گفتند: اقرار داریم (و فرمان را پذیرائیم. خداوند بدیشان) گفت: پس (برخی بر برخی از خود) گواه باشید و من هم با شما از زمره گواهانم. پس هر که بعد از این (پیمان محکم، از ایمان به پیامبر اسلام) روی بگرداند، از زمره فاسقان (و بیرون روندگان از شرع الله و کافران به انبیاء از اوّل تا آخر) است».
حافظ ابن کثیر /در تفسیر این آیه میگوید: «الله ﻷدر این آیه خبر داده که از هر پیامبری که او را مبعوث کرده، از آدم ÷تا عیسی ÷عهد و پیمان گرفته که هرگاه به یکی از آنها کتاب و حکمت عطا کرده و به هر درجهای که رسیدند و پس از آن، پیامبر پس از او آمد، بایستی که بدو ایمان آورده و او را یاری کنند و علم و نبوتی که به وی عطا شده، او را از اتباع و پیروی و یاری پیامبری که پس از او مبعوث شده، باز ندارد.
و امام احمد گفته است: عبدالرزاق برایمان روایت کرده است و سفیان باخبرمان نموده است که او از جابر و جابر از شعبی و او از عبدالله بن ثابت نقل کرده است: عمر بن خطاب نزد رسول الله جآمد و گفت: یا رسول الله، من به برادری یهودی از بنی قریظه دستور دادم (که چیزهای از تورات برایم بنویسد) و او سخنان نادره و پندآمیزی از تورات برایم نوشته است. آیا اجازه میفرمایید که آنها را برایت بخوانم؟ عبدالله بن ثابتسمیگوید: رخسار رسول الله جدگرگون شد. آنگاه عمر سگفت: من به پروردگاری الله ﻷو دین اسلام و پیامبری محمد بسنده کرده و خشنودم. عبدالله بن ثابتسمیگوید: رسول الله جغم و اندوهش برفت و فرمود: «وَالَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ، لَوْ أَصْبَحَ فِیكُمْ مُوسَى ثُمَّ اتَّبَعْتُمُوهُ، وَتَرَكْتُمُونِی لَضَلَلْتُمْ، إِنَّكُمْ حَظِّی مِنَ الْأُمَمِ، وَأَنَا حَظُّكُمْ مِنَ النَّبِیِّینَ». «سوگند به آن که جانم در دست اوست، اگر موسی علیه الصلاة والسلام به میان شما بیاید و به دنبال او روان شوید و مرا به حال خود واگذارید، گمراه خواهید شد» [۳۵۷].
بنابراین محمد فرستادهی الله ﻷو خاتم الانبیاء، اوست که تا روز قیامت امام اعظم در هر عصری بوده که اطاعت از او واجب و مقدم بر تمامی انبیاء میباشد و بر این اساس است که رسول الله جدر شب اسراء زمانیکه تمامی انبیاء در آنجا جمع بودند امام آنها بودند. و همچنین رسول الله جشفیع در محشر، به هنگام آمدن الله ﻷبرای قضاوت در میان بندگانش میباشد و آن مقام محمودی است که تنها شایستهی اوست؛ مقامی که در محشر انبیاء و رسولان اولوالعزم از آن عدول کرده تا به رسول الله جمنتهی میگردد چرا که این مقام مخصوص محمد رسول الله جمیباشد» [۳۵۸].
[۳۵۶] کما فی تفسیر الطبری (۷۳۳۳، ۷۳۳۷). [۳۵۷] أخرجه أحمد فی مسنده (۳/۴۷۰) و(۴/۲۵۶) وعبدالرزاق فی مصنف (۶/۱۱۳) و(۱۰/۳۳۱) وابن الضریس فی فضائل القرآن (۸۸) والخطیب فی الجامع لأخلاق الراوی وآداب السامع (۱۳۳۹) وأبونعیم فی معرفة الصحابة (۳۵۷۱). قال الهیثمی فی المجمع (۱/۴۲۰): رواه أحمد والطبرانی، ورجاله رجال الصحیح، إلا أن فیه جابرا الجعفی وهو ضعیف. قلت: وللحدیث شواهد یتقوی بها: لذا قواه وحسنه الألبانی فی الإرواء (۶/۳۷)، وصحیح الجامع وراجع علل الدار قطنی (۲/۱۰۰) ومجمع الزوائد (۱/۲۱۲). [۳۵۸] انظر: تفسیر ابن کثیر (۱/۳۵۷).
ادلهی نقلی و عقلی بسیاری بر وجوب ایمان به رسول الله جمیباشد. و لله الحمد و المنه.
از جمله دلایل قرآنی در وجوب ایمان به رسول الله جعبارتند از:
الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَأَرۡسَلۡنَٰكَ لِلنَّاسِ رَسُولٗاۚ وَكَفَىٰ بِٱللَّهِ شَهِيدٗا ٧٩ مَّن يُطِعِ ٱلرَّسُولَ فَقَدۡ أَطَاعَ ٱللَّهَۖ وَمَن تَوَلَّىٰ فَمَآ أَرۡسَلۡنَٰكَ عَلَيۡهِمۡ حَفِيظٗا ٨٠ ﴾[النساء: ۷۹-۸۰] «ما شما را به عنوان پیامبری برای (هدایت همه) مردم فرستادهایم و کافی است که الله گواه (بر تبلیغ تو و پذیرش یا عدم پذیرش آنان) باشد. هر که از پیامبر اطاعت کند، درحقیقت از الله اطاعت کرده است (چرا که پیامبر جز به چیزی دستور نمیدهد که الله بدان دستور داده باشد و جز از چیزی نهی نمیکند که الله از آن نهی کرده باشد) و هر که (به اوامر و نواهی تو) پشت کند (خودش مسؤول است و باک نداشته باش) ما شما را به عنوان مراقب (احوال) و نگهبان (اعمال) آنان نفرستادهایم (بلکه بر رسولان پیام باشد و بس)».
و نیز میفرماید: ﴿ وَأَطِيعُواْ ٱللَّهَ وَأَطِيعُواْ ٱلرَّسُولَ وَٱحۡذَرُواْۚ فَإِن تَوَلَّيۡتُمۡ فَٱعۡلَمُوٓاْ أَنَّمَا عَلَىٰ رَسُولِنَا ٱلۡبَلَٰغُ ٱلۡمُبِينُ ٩٢ ﴾[المائدة: ۹۲] «از الله و از پیامبر فرمانبرداری کنید و (از مخالفت فرمان الله و پیامبر) خویشتن را برحذر دارید. و اگر (از فرمان الله و پیامبر روی برگرداندید و) پشت کردید، بدانید که بر پیامبر ما تنها تبلیغ آشکار و روشنگر (و رساندن فرمان و توضیح کامل احکام) است و بس».
و میفرماید: ﴿ مُّحَمَّدٞ رَّسُولُ ٱللَّهِۚ وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ أَشِدَّآءُ عَلَى ٱلۡكُفَّارِ رُحَمَآءُ بَيۡنَهُمۡۖ ﴾[الفتح: ۲۹] «محمد فرستاده الله است و کسانی که با او هستند در برابر کافران تند و سرسخت و نسبت به یکدیگر مهربان و دلسوزند».
و میفرماید: ﴿ قُلۡ يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِنِّي رَسُولُ ٱللَّهِ إِلَيۡكُمۡ جَمِيعًا ﴾[الأعراف: ۱۵۸] «ای پیامبر! (به مردم) بگو: من فرستاده الله به سوی جملگی شما (اعم از عرب و عجم و سیاه و سفید و زرد و سرخ) هستم».
و میفرماید: ﴿ مَّا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَآ أَحَدٖ مِّن رِّجَالِكُمۡ وَلَٰكِن رَّسُولَ ٱللَّهِ وَخَاتَمَ ٱلنَّبِيِّۧنَۗ ﴾[الأحزاب: ۴۰] «محمّد پدر (نَسبی) هیچ یک از مردان شما (نه زید و نه دیگری) نبوده (تا ازدواج با زینب برای او حرام باشد) و بلکه فرستاده الله و آخرین پیامبران است (و رابطه او با شما رابطه نبوّت و رهبری است)».
و میفرماید: ﴿ فََٔامِنُواْ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ وَٱلنُّورِ ٱلَّذِيٓ أَنزَلۡنَاۚ ﴾[التغابن: ۸] «ایمان بیاورید به الله و پیامبرش و نوری که (قرآن نام دارد و آنرا برای روشن کردن راه سعادت دنیا و آخرت شما انسانها) نازل کردهایم».
و میفرماید: ﴿ فََٔامِنُواْ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِ ٱلنَّبِيِّ ٱلۡأُمِّيِّ ٱلَّذِي يُؤۡمِنُ بِٱللَّهِ وَكَلِمَٰتِهِۦ وَٱتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمۡ تَهۡتَدُونَ ١٥٨ ﴾[الأعراف: ۱۵۸] «پس ایمان بیاورید به الله و فرستادهاش، آن پیامبر درس نخواندهای که ایمان به الله و به سخنهایش دارد. از او پیروی کنید تا هدایت یابید».
و الله ﻷکسانی را که به او و فرستاهاش ایمان نمیآورند، تهدید کرده و وعید داده و میفرماید: ﴿ وَمَن لَّمۡ يُؤۡمِنۢ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ فَإِنَّآ أَعۡتَدۡنَا لِلۡكَٰفِرِينَ سَعِيرٗا ١٣ ﴾[الفتح:۱۳] «کسانی که به الله و پیامبرش ایمان نداشته باشند (کافرند و) ما برای کافران آتش سوزان و فروزانی را تهیه دیدهایم».
آیات قرآن در این مورد بسیار بیشتر از آنند که در شمارش آیند.
و از جمله دلایل نبوی بر وجوب ایمان به رسول الله جعبارت است از:
رسول الله جفرمودند: «وَالَّذِی نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِیَدِهِ، لَا یَسْمَعُ بیأَحَدٌ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ یَهُودِیٌّ، وَلَا نَصْرَانِیٌّ، ثُمَّ یَمُوتُ وَلَمْ یُؤْمِنْ بِالَّذِی أُرْسِلْتُ بِهِ، إِلَّا كَانَ مِنْ أَصْحَابِ النَّارِ» [۳۵۹]. «سوگند به ذاتی که جانم در اختیار اوست، هر فردی از این امت چه یهودی و چه نصرانی که خبر رسالت مرا دریافت کند و بدون ایمان بمیرد، وارد جهنم میشود».
امام نووی در مورد این حدیث شریف میگوید: «در این حدیث نسخ تمامی شرایع گذشته با رسالت پیامبر ما محمد جمیباشد و مفهوم این حدیث بر آن دلالت دارد که هرکس دعوت اسلام به او نرسیده باشد، معذور میباشد و این مساله در اصول مطرح میباشد که بر اساس قول صحیح قبل از تبلیغ شرع، حکمی نمیباشد و الله اعلم. و اینکه رسول الله جفرمودند: «لَا یَسْمَعُ بیأَحَدٌ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ»یعنی: «هرکس از این امت در زمان من و پس از من تا روز قیامت،» که خبر رسالت مرا بشنود.
بدین ترتیب بر همهی آنها واجب است که از رسول الله جاطاعت کنند و تنها بدین سبب یهود و نصاری در حدیث ذکر شدهاند تا هشداری برای غیر آنها باشد، چرا که یهود و نصاری اهل کتاب میباشند، زمانیکه وضعیت اینها که کتاب دارند این باشد، به طریق اولی کسانی که کتاب ندارند، اطاعت از رسول الله جبر آنها واجب میباشد. و الله اعلم [۳۶۰].
و در حدیثی که بخاری و مسلم از ابوهریره سروایت کردهاند، آمده است که رسول الله جفرمودند: «إِنَّ مَثَلِی وَمَثَلَ الأَنْبِیَاءِ مِنْ قَبْلِی، كَمَثَلِ رَجُلٍ بَنَى بَیْتًا فَأَحْسَنَهُ وَأَجْمَلَهُ، إِلَّا مَوْضِعَ لَبِنَةٍ مِنْ زَاوِیَةٍ، فَجَعَلَ النَّاسُ یَطُوفُونَ بِهِ، وَیَعْجَبُونَ لَهُ، وَیَقُولُونَ هَلَّا وُضِعَتْ هَذِهِ اللَّبِنَةُ؟ قَالَ: فَأَنَا اللَّبِنَةُ وَأَنَا خَاتِمُ النَّبِیِّینَ» [۳۶۱]. «همانا مثل من و پیامبران قبل از من، مثال مردی است که خانهای را میسازد و آنرا آراسته و نیکو میگرداند. به جز جای یک خشت در گوشهی آن؛ مردم گرد آن میگردند و خوبی آنرا تحسین میکنند و میگویند: آن خشت چرا در جای خود نهاده نشده است؟ رسول الله جفرمودند: من همان خشتم و منم آخرین پیامبران».
این حدیث یا این مثال، فضل و برتری رسول الله جبر سایر انبیاء و اینکه الله ﻷبا او فرستاده شدن انبیاء را ختم کرده و پایان داده و با او شرایع کامل شده را بیان کرده است. [۳۶۲]
و رسول الله جفرمودند: «إِنَّ لِی أَسْمَاءً: أَنَا مُحَمَّدٌ، وَأَنَا أَحْمَدُ، وَأَنَا الْمَاحِی الَّذِی یَمْحُو اللَّهُ بیالْكُفْرَ، وَأَنَا الْحَاشِرُ الَّذِی یُحْشَرُ النَّاسُ عَلَى قَدَمِی ، وَأَنَا الْعَاقِبُ، وَالْعَاقِبُ الَّذِی لَیْسَ بَعْدَهُ أَحَدٌ» [۳۶۳]. «من اسمائی دارم: محمد، احمد، ماحی یعنی کسی که الله ﻷبه وسیلهی او کفر را از بین میبرد و حاشر یعنی کسی که مردم بعد از او حشر میشوند و عاقب یعنی خاتم پیامبران که پس از او هیچ پیامبری نمیباشد».
این مساله را حدیثی که احمد و ابوداود و ابن ماجه و حاکم [۳۶۴]از ثوبان روایت کردند تاکید میکند که رسول الله جفرمودند: «وَإِنَّهُ سَیَكُونُ فِی أُمَّتِی كَذَّابُونَ ثَلَاثُونَ، كُلُّهُمْ یَزْعُمُ أَنَّهُ نَبِیٌّ، وَأَنَا خَاتَمُ النَّبِیِّینَ لَا نَبِیَّ بَعْدِی». «۳۰ نفر دروغگو در امت من خواهند آمد که هر کدام مدعی نبوت هستند ولی من خاتم پیامبران هستم و پس از من پیامبری نخواهد آمد».
و در صحیحین [۳۶۵]از ابوهریره سروایت است که رسول الله جفرمودند: «كَانَتْ بَنُو إِسْرَائِیلَ تَسُوسُهُمُ الأَنْبِیَاءُ، كُلَّمَا هَلَكَ نَبِیٌّ خَلَفَهُ نَبِیٌّ، وَإِنَّهُ لاَ نَبِیَّ بَعْدِی». «بنی اسرائیل را پیامبران رهبری میکردند، هرگاه پیامبری فوت میکرد پیامبری دیگر جانشین او میشد، ولی بعد از من، پیامبری نخواهد آمد».
و از جمله احادیث جامعی که بیانگر فضل و برتری رسول الله جمیباشد و نیز بیانگر آن است که الله ﻷایشان را با برتری دادن بر تمامی انبیاء گرامی داشته و به سوی همه مردم (و نه تنها بخشب از آنها) فرستاده است و ایمان به او و تصدیق و اطاعت از او را در هر آنچه با آن از جانب پروردگارش آمده، فرض کرده است، حدیثی است که امام مسلم از ابوهریره سروایت کرده است که رسول الله جفرمودند: «فُضِّلْتُ عَلَى الْأَنْبِیَاءِ بِسِتٍّ: أُعْطِیتُ جَوَامِعَ الْكَلِمِ، وَنُصِرْتُ بِالرُّعْبِ، وَأُحِلَّتْ لِیَ الْغَنَائِمُ، وَجُعِلَتْ لِیَ الْأَرْضُ طَهُورًا وَمَسْجِدًا، وَأُرْسِلْتُ إِلَى الْخَلْقِ كَافَّةً، وَخُتِمَ بیالنَّبِیُّونَ» [۳۶۶]. «با شش خصلت بر انبیاء دیگر برتری داده شدم: به من جوامع الکلم (کلماتی مختصر و پرمعنا) داده شده است. و با رعب، ترسیدن دشمنان یاری شدهام. غنایم جنگی برایم حلال شد. زمین برایم طاهر و جای نماز قرار داده شده و برای همه مردم فرستاده شدم و با من پیامبران ختم و پایان یافتند».
و اینچنین است و احادیث در این باب بسیارند.
بنابراین الله ﻷبا مبعوث کردن رسول الله جدین را کامل کرده و با او نعمتش را تمام کرده است. و الله ﻷاو را با دینی فرستاده که افراد را به قلهی کمالی که بعد از آن کمالی نیست، میرساند؛ با دینی که تمامی بشریت را با انواع رنگها و جنس و لغاتشان، مخاطب قرارداده است؛ با دینی که الله ﻷبا آن سعادت و رستگاری در دنیا و آخرت را تضمین کرده است؛ با دینی که الله ﻷبا آن تمامی ادیان را ختم کرده و همهی رسالتها را منسوخ کرده است. بر این اساس، بر تمامی انسانها، ایمان به صاحب این رسالت پایانی و خاتمهی همهی رسالتها را واجب قرار داده است و بشریت را به بازگشت به سوی او و دینش امر کرده است.
الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَأَطِيعُواْ ٱللَّهَ وَٱلرَّسُولَ لَعَلَّكُمۡ تُرۡحَمُونَ ١٣٢ ﴾[آل عمران: ۱۳۲] «و از الله و پیامبر اطاعت کنید تا که (در دنیا و آخرت) مورد رحمت و مرحمت قرار گیرید».
بلکه الله ﻷتبیین فرمودند که دین محمد جدینی است که برای بشریت دینی غیر از آن، که با آن دینداری کنند نمیپذیرد، الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَمَن يَبۡتَغِ غَيۡرَ ٱلۡإِسۡلَٰمِ دِينٗا فَلَن يُقۡبَلَ مِنۡهُ وَهُوَ فِي ٱلۡأٓخِرَةِ مِنَ ٱلۡخَٰسِرِينَ ٨٥ ﴾[آل عمران: ۸۵] «و کسی که غیر از (آئین و شریعت) اسلام، آئینی برگزیند، از او پذیرفته نمیشود و او در آخرت از زمره زیانکاران خواهد بود».
و نیز الله ﻷمیفرماید: ﴿ قُلۡ يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِنِّي رَسُولُ ٱللَّهِ إِلَيۡكُمۡ جَمِيعًا ٱلَّذِي لَهُۥ مُلۡكُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِۖ ﴾[الأعراف: ۱۵۸] «ای پیامبر! (به مردم) بگو: من فرستاده الله به سوی جملگی شما (اعم از عرب و عجم و سیاه و سفید و زرد و سرخ) هستم. پروردگاری که آسمانها و زمین از آن او است».
امام طبری /میگوید [۳۶۷]: «الله ﻷبه پیامبرش محمد جمیفرماید: ای محمد، برای تمامی مردم بگو: ﴿ إِنِّي رَسُولُ ٱللَّهِ إِلَيۡكُمۡ جَمِيعًا ﴾من فرستادهی الله ﻷبه سوی همهی شما هستم. نه اینکه به سوی برخی از شما فرستاده شده باشم. آنطور که پیامبران قبل از من بودندو تنها به سوی برخی از مردم فرستاده میشدند و هریک از آنها اینچنین فرستاده شدهاند. اما رسالت من به سوی برخی از شما نیست بلکه به سوی همهی شماست».
[۳۵۹] أخرجه مسلم فی کتاب الإیمان، باب وجوب الإیمان برسالة النبی ج(۱۵۳). [۳۶۰] صحیح ملسم بشرح النووی (۱/۱۸۸). [۳۶۱] أخرجه البخاری، کتاب المناقب، باب خاتم النبیین (۳۵۳۵) ومسلم کتاب الفضائل باب ذکر کونه خاتم النبیین (۲۲۸۶). [۳۶۲] انظر: فتح الباری (۶/۵۵۹) ط. دارالمعرفة. [۳۶۳] أخرجه البخاری کتاب المناقب باب ما جاء فی أسماء رسول الله (۳۵۳۲) و(۴۸۹۶) ومسلم کتاب الفضائل باب فی أسمائه (۲۳۵۴) (۱۲۵) واللفظ له. [۳۶۴] أخرجه أحمد (۵/۲۷۸) وابوداود، کتاب السنن والملاحم، باب ذکر الفتن ودلائلها (۴۲۵۲) وابن ماجه کتاب الفتن، باب ما یکون من الفتن (۳۹۵۲) والحاکم (۴/۴۹۶) من طریق: أبی قلابة عن أبی أسماء عن ثوبان مرفوعا وأصله فی صحیح مسلم (۲۸۸۹) من طریق أبی قلابة وراجع الصحیحة (۱۶۸۳). [۳۶۵] أخرجه البخاری کتاب أحادیث الأنبیاء، باب ما ذکر من بنی اسرائیل (۳۴۵۵) ومسلم، کتاب الإمارة باب وجوب الوفاء ببیعة الخلفاء الأول فالأول (۱۸۴۲). [۳۶۶] رواه مسلم، کتاب المساجد ومواضع الصلاة (۵۲۳). [۳۶۷] تفسیر الطبری، (۵/۳۶۶۵) ط السلام.
و از جمله دلایلی که وجوب ایمان به رسول الله جرا میرساند، شهادت تورات و انجیل به بعثت و نبوت الله ﻷمیباشد؛ الله ﻷدر سورهی اعراف میفرماید: ﴿ ٱلَّذِينَ يَتَّبِعُونَ ٱلرَّسُولَ ٱلنَّبِيَّ ٱلۡأُمِّيَّ ٱلَّذِي يَجِدُونَهُۥ مَكۡتُوبًا عِندَهُمۡ فِي ٱلتَّوۡرَىٰةِ وَٱلۡإِنجِيلِ يَأۡمُرُهُم بِٱلۡمَعۡرُوفِ وَيَنۡهَىٰهُمۡ عَنِ ٱلۡمُنكَرِ وَيُحِلُّ لَهُمُ ٱلطَّيِّبَٰتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيۡهِمُ ٱلۡخَبَٰٓئِثَ ﴾[الأعراف: ۱۵۷] «(به ویژه رحمت خود را اختصاص میدهم به) کسانی که پیروی میکنند از فرستاده (الله محمّد مصطفی) پیامبر امّی که (خواندن و نوشتن نمیداند و وصف او را) در تورات و انجیل نگاشته مییابند. او آنان را به کار نیک دستور میدهد و از کار زشت باز میدارد و پاکیزهها را برایشان حلال مینماید و ناپاکیها را بر آنان حرام میسازد».
و نیز الله ﻷدر سورهی صف میفرماید: ﴿ وَإِذۡ قَالَ عِيسَى ٱبۡنُ مَرۡيَمَ يَٰبَنِيٓ إِسۡرَٰٓءِيلَ إِنِّي رَسُولُ ٱللَّهِ إِلَيۡكُم مُّصَدِّقٗا لِّمَا بَيۡنَ يَدَيَّ مِنَ ٱلتَّوۡرَىٰةِ وَمُبَشِّرَۢا بِرَسُولٖ يَأۡتِي مِنۢ بَعۡدِي ٱسۡمُهُۥٓ أَحۡمَدُ ﴾[الصف: ۶] «و خاطرنشان ساز زمانی را که عیسی پسر مریم گفت: ای بنی اسرائیل! من فرستاده الله به سوی شما بوده و توراتی را که پیش از من آمده است تصدیق میکنم و به پیامبری که بعد از من میآید و نام او احمد است، مژده میدهم».
و در حدیث صحیحی که امام بخاری از عطاء بن یسار روایت کرده، آمده است که عطاء میگوید: عبدالله بن عمرو بن عاصبرا ملاقات کردم و بدو گفتم: سیرت رسول الله جدر تورات چگونه بیان شده است؟ گفت: به الله ﻷسوگند، برخی از صفات رسول الله جدر تورات عیناً مانند صفات ایشان در قرآن بیان شده است، چنانچه تورات میگوید: [ای نبی، ما تو را به عنوان گواه و بشارت دهنده و ترساننده و محافظ افرادی قرار دادهایم؛ تو بنده و رسول من هستی، تو را متوکل نام نهادهام (و میافزاید که آن پیامبر) بدخو و سنگدل نیست و در بازارها سر و صدا به راه نمیاندازد و بدی را با بدی جواب نمیدهد بلکه میبخشد و از آن در میگذرد. و الله ﻷاو را نمیمیراند تا زمانیکه ملت گمراه را به وسیلهی او هدایت نکند و آنها (کلمهی توحید) یعنی لا إله إلا الله نگویند، به وسیلهی آن چشمهای کور و قلبهای مهر زده راباز ننماید]» [۳۶۸].
[۳۶۸] أخرجه البخاری، کتاب البیوع، باب کراهیة الصخب فی الأسواق (۲۱۲۵) وأیضا أخرجه (برقم ۴۸۳) من حدیث عبدالله بن عمرو، وأخرجه الدارامی فی مسنده (رقم۶) والبیهقی فی الدلائل (۱/۳۶۷) من حدیث عبدالله بن سلام وراجع الفتح (۴/۴۰۳).
دلایل عقلی بر صدق رسالت محمد جبسیار میباشند و چه بسا که بزرگترین این دلایل، معجزات و براهین قاطعی باشد که بر صدق نبوت رسول الله جدلالت داشته و الله ﻷآنها را تایید کرده است؛ تردیدی نیست که بزرگترین این معجزات، معجزه جاویدانی که تا روز قیامت باقی است، یعنی قرآن میباشد.
آری، براستی که قرآن کریم معجزهی بزرگ و جاوید رسول الله جو نشانهی جاویدان نبوت ایشان در گذر زمان و همهی عصرها میباشد. تا اینکه دائما دلیلی بر صدق نبوتش باشد. براستی آن حجتی رسا و بلیغ و دلیلی ثابت و معصوم و محفوظ و نعمتی باقی است و الله ﻷحفاظت آنرا از تحریف و تبدیل بر عهده گرفته است. و بدین سبب کلمهای در آن تغییر نکرده و حرفی از آن دگرگون و تبدیل نشده است. الله ﻷمیفرماید: ﴿ إِنَّا نَحۡنُ نَزَّلۡنَا ٱلذِّكۡرَ وَإِنَّا لَهُۥ لَحَٰفِظُونَ ٩ ﴾[الحجر: ۹] «ما خود قرآن را فرستادهایم و خود ما پاسدار آن میباشیم (و تا روز رستاخیز آنرا از دستبرد دشمنان و از هرگونه تغییر و تبدیل زمان محفوظ و مصون میداریم)».
و آنچه الله ﻷحفاظت آنرا بر عهده گرفته باشد، هرگز کسی نمیتواند آنرا ضایع گردانده و بدو ضرری برساند. بلکه الله ﻷبشریت را در طول تاریخ به مبارزه طلبیده است و پیوسته این مبارزه طلبی و تحدی تا روز قیامت ادامه خواهد داشت که اگر میتوانند و در این قرآن شک و تردیدی دارند مثل آنرا نیز بیاورند. الله ﻷمیفرماید: ﴿ قُل لَّئِنِ ٱجۡتَمَعَتِ ٱلۡإِنسُ وَٱلۡجِنُّ عَلَىٰٓ أَن يَأۡتُواْ بِمِثۡلِ هَٰذَا ٱلۡقُرۡءَانِ لَا يَأۡتُونَ بِمِثۡلِهِۦ وَلَوۡ كَانَ بَعۡضُهُمۡ لِبَعۡضٖ ظَهِيرٗا ٨٨ ﴾[الإسراء: ۸۸] «بگو: اگر همه مردمان و جملگی پریان گرد آیند و متّفق شوند بر این که همچون این قرآن را (با این شیوههای دلربا و معانی زیبا بسازند و) بیاورند، نمیتوانند مانند آنرا بیاورند و ارائه دهند، هرچند هم برخی از ایشان پشتیبان و مددکار برخی دیگر شوند (چرا که قرآن کلام الله و معجزه جاویدان آفریدگار است و هرگز از معلومات محدود آفریدگان چنین چیزی ساخته نیست)».
و چون از آوردن مثل قرآن عاجز ماندند، الله ﻷدر راستای تخفیف و دشواری آوردن مثل قرآن، به آنان تخفیف داده و فرمودند: ﴿ أَمۡ يَقُولُونَ ٱفۡتَرَىٰهُۖ قُلۡ فَأۡتُواْ بِعَشۡرِ سُوَرٖ مِّثۡلِهِۦ ﴾[هود: ۱۳] «بلکه (مشرکان پا از درخواست گنج رایگان و نزول فرشتگان بالاتر میگذارند و) میگویند: (محمّد خودش قرآن را تألیف کرده است و) آنرا به دروغ به خدا نسبت میدهد! بگو: (اگر این قرآن را انسانی چون من نوشته است) شما (هم) ده سوره دروغین همانند آنرا (بنویسید و برای ما) بیاورید».
و چون از این مقدار هم عاجز ماندند، الله ﻷاین تحدی و مبارزه طلبی را تا آخرین حد آن تخفیف دادند و این اوج اعجاز قرآن میباشد و فرمودند: ﴿ وَإِن كُنتُمۡ فِي رَيۡبٖ مِّمَّا نَزَّلۡنَا عَلَىٰ عَبۡدِنَا فَأۡتُواْ بِسُورَةٖ مِّن مِّثۡلِهِۦ وَٱدۡعُواْ شُهَدَآءَكُم مِّن دُونِ ٱللَّهِ إِن كُنتُمۡ صَٰدِقِينَ ٢٣ فَإِن لَّمۡ تَفۡعَلُواْ وَلَن تَفۡعَلُواْ ﴾[البقرة: ۲۳-۲۴] «اگر درباره آنچه بر بنده خود نازل کردهایم، دچار شک و دودلی هستید، سورهای همانند آنرا بسازید (و ارائه دهید) و گواهان خود را بجز الله (که بر صدق قرآن گواهی میدهد) فرا خوانید (تا بر صدق چیزی که آوردهاید و همسان قرآنش میدانید، شهادت دهند) اگر راستگو و درستکارید. و اگر نتوانستید که چنین کنید و هرگز نخواهید توانست».
بسیار عجیب است که مشرکانی که در مکه از راه الله ﻷباز میداشتند و با رسولش دشمنی و عناد میورزیدند و هیچ راهی را برای بازداشتن فرستادهاش از دعوت به سوی الله رها نمیکردند، از قرآن میترسیدند و به سبب هیبت و جلال و زیبایی آن، نیز از شنیدن آن هراس داشتند و برخی به برخی دیگر میگفتند: ﴿ لَا تَسۡمَعُواْ لِهَٰذَا ٱلۡقُرۡءَانِ وَٱلۡغَوۡاْ فِيهِ لَعَلَّكُمۡ تَغۡلِبُونَ ٢٦ ﴾[فصلت: ۲۶] «گوش به این قرآن فرا ندهید و در (هنگام تلاوت) آن یاوهسرائی و جار و جنجال کنید (تا مردمان هم قرآن را نشنوند و مجال اندیشه درباره مفاهیم آن از ایشان گرفته شود و) شما پیروز گردید».
بدین معنا که در واقع به یکدیگر میگفتند: اوضاع را مشوش و در هم آمیخته کرده و نگذارید که صدا و ندای قرآن به گوشها برسد. و هیاهو و سر و صدا کنید و ساکت نمانید، چرا که آن، قلوب را دگرگون کرده و عقلها را اسیر میکند و هرکس که آنرا گوش کند به سوی آن سرازیر میشود. و اگر ندای قرآن به گوشها برسد، جلال و عظمت قرآن، عناد کبر در قلوب را از هم میپاشد.
امام عبدالرحمن بن ناصر السعدی در مورد این آیه تفسیر زیبایی برای ما ذکر کرده و میگوید [۳۶۹]: «الله متعال از روی گردانی کافران از قرآن و توصیه یکدیگر به روی برتافتن از آن خبر میدهد و میفرماید: ﴿ وَقَالَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ لَا تَسۡمَعُواْ لِهَٰذَا ٱلۡقُرۡءَانِ ﴾و کافران گفتند: با گوش ندادن به قرآن از آن روی بگردانید و از توجه و گوش دادن به آن و از کسی که آنرا آورده به شدت پرهیز کنید و اگر به طور اتفاقی آنرا شنیدید یا اینکه دعوت به سوی احکام آنرا شنیدید، با آن مخالفت کنید ﴿ وَٱلۡغَوۡاْ فِيهِ ﴾و سخن بیفایده در اثنای شنیدن آن بگویید، بلکه سخن مضر و زیانآور بگویید و به هیچکس اجازه ندهید که برای شما قرآن بخواند یا مفاهیم آنرا بیان نماید. و این زبان حالش بود. و نیز با زبان قال در مورد رویگردانی از قرآن چنین میگفتند: ﴿ لَعَلَّكُمۡ تَغۡلِبُونَ ﴾شاید اگر چنین کنید، پیروز شوید. و این گواهی و شهادتی از جانب دشمنان است و واضحترین حق و حقانیتها همان است که دشمنان به آن گواهی دهند، پس دشمنان گواهی دادند که تنها راه پیروزی شما بر کسی که حق را آورده است، این است که از او روی برتابید و یکدیگر را به این سفارش کنید. مفهوم سخنشان این است که اگر آنها در هنگام تلاوت قرآن یاوهسرایی نکنند و جار و جنجال به راه نیندازند و بلکه به آن گوش فرا دهند، پیروز نخواهند شد؛ چون حق همواره چیره و پیروز است و مغلوب نمیگردد، این چیزی است که اهل حق و دشمنان حق آنرا میدانند.
در سال پنجم بعثت، [۳۷۰]درحالیکه جمع بزرگی از قریش از جمله بزرگان و سران آنها در حرم جمع بودند، رسول الله جبه سوی حرم خارج شدند. رسول الله جشروع به تلاوت سورهی نجم در میان آنها کردند. آنگاه که رسول الله جاین سوره را تلاوت میکردند آواز و ندای قرآن در گوشها طنین افکند و آنها کلامی زیبا و دلکش شنیدند، کلامی که هیچ سخنی به محتوا و زیبایی آن نشنیده بودند. لذا از خود بیخود گشته و به رسول الله جخیره شدند. همه به سورهی نجم گوش فرا داده و در این میان هیچ چیز به ذهنشان نمیرسید، تا اینکه رسول الله جبه آیات تکان دهندهای رسید که قلب انسان را از جا میکند و در پایان این آیه را تلاوت فرمودند: ﴿ فَٱسۡجُدُواْۤ لِلَّهِۤ وَٱعۡبُدُواْ۩ ٦٢ ﴾[النجم: ۶۲] «الله ﻷرا سجده کنید و فقط او را عبادت نمایید». سپس رسول الله جسجده کردند و قریش هم، همگی سجده کردند.
امام بخاری در صحیحشان از ابن عباس بروایت کرده که فرمود: رسول الله جبا خواندن سورهی نجم سجده کردند و با ایشان مسلمانان و مشرکان و جنها و انسانهایی (که در آن جا حاضر بودند) سجده کردند.
در حقیقت هیبت و عظمت حق و حقیقت، عناد و سرکشی را در وجود مستکبران در هم کوبید؛ لذا همگی آنان بیاختیار به سجده افتادند [۳۷۱].
علاوه بر این معجزهی جاویدان، معجزات دیگری میباشد که الله ﻷبا آنها پیامبرش را تایید کرده و این معجزات به صدق نبوت رسول الله جگواهی میدهند و انسان را به سوی ایمان و تصدیق او میکشاند و البته این برای کسی است که انصاف در قلبش نمرده باشد و عقلش بدین سبب کور نشده باشد.
این معجزات بسیار میباشند و من در صدد سخن از آنها نیستم، لیکن اشارات سریعی بر برخی از آنها میکنم و هرآنکه میخواهد به تفصیل در مورد آنها بداند، بایستی به مراجع صحیح در این مورد مراجعه کند [۳۷۲].
از جمله معجزات رسول الله جعبارت است از: دو نیمه شدن ماه (شق القمر)، گریهی تکه چوب از فراق رسول الله جو افزایش غذا بر اثر دعای رسول الله جو اسراء و معراج و بسیاری دیگر از معجزات.
بنابراین زمانیکه مانعی نقلی و عقلی بر صدق و رسالت محمد جنباشد، بر همه کسانی که رسالت و دعوت رسول الله جبه آنها رسیده، واجب است که بدو ایمان آورده و از او اطاعت کنند و نیز از اوامرش فرمانبرداری و از آنچه از آن نهی کرده است، دست بکشند؛ و نیز در حدودی که تعیین کرده توقف کنند. و این شرط ایمان و حد و حدود و مرز اسلام میباشد.
﴿ فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤۡمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيۡنَهُمۡ ثُمَّ لَا يَجِدُواْ فِيٓ أَنفُسِهِمۡ حَرَجٗا مِّمَّا قَضَيۡتَ وَيُسَلِّمُواْ تَسۡلِيمٗا ٦٥ ﴾[النساء: ۶۵] «امّا، نه! به پروردگارت سوگند که آنان مؤمن بشمار نمیآیند تا تو را در اختلافات و درگیریهای خود به داوری نطلبند و سپس ملالی در دل خود از داوری تو نداشته و کاملاً تسلیم (قضاوت تو) باشند».
[۳۶۹] تیسیر الکریم الرحمن، لسورة فصلت، ۲۶. [۳۷۰] کما قال أهل السیر؛ کما فی الفتح (۷/۲۲۷) باب الهجرة إلى الحبشة (۸/۴۸۱). [۳۷۱] الرحیق المختوم للمبارکفوری ص (۱۱۰) باب الهجرة الأولی إلى الحبشة ط دارالوفاء. [۳۷۲] علامه ابن کثیر کتابی را تحت عنوان «معجزات النبی ج» نگاشته است که مکتبه التوفیقیه، آنرا منتشر کرده است و نیز در این مورد کتابی تحت عنوان «معجزات الرسول» نگاشتهی دکتر مصطفی مراد، نشر دارالفجر، نیز منتشر شده است که در آن هزار معجزه از معجزات رسول الله جرا شمرده است. (مترجم)
از مقتضیات این شهادت بزرگ «محمد رسول الله» آن است که: رسول الله جرا در اخباری که از جانب الله ﻷنسبت به گذشته یا حال و آینده خبر میدهد، که اخباری غیبی است، تصدیق کنیم. چرا که رسول الله جابلاغ کنندهای از جانب الله متعال میباشد. و در آنچه متعلق به مسائل دین است، چیزی از جانب خود نمیگوید و بر او جز ابلاغ رسالت نیست. بدین ترتیب، جز به آنچه الله ﻷبدان امر کرده، امر نمیکند و جز از آنچه الله ﻷاز آن نهی کرده، نهی نمیکند؛ و بر این اساس است که اطاعت از او، اطاعت از الله ﻷو نافرمانی از او، نافرمانی از الله ﻷمیباشد و نیز تکذیب رسول الله، تکذیب و دروغ انگاشتن اخبار الله ﻷو از جمله اینکه محمد جفرستادهی الله است، میباشد. الله متعال میفرماید: ﴿ وَأَرۡسَلۡنَٰكَ لِلنَّاسِ رَسُولٗاۚ وَكَفَىٰ بِٱللَّهِ شَهِيدٗا ٧٩ مَّن يُطِعِ ٱلرَّسُولَ فَقَدۡ أَطَاعَ ٱللَّهَۖ وَمَن تَوَلَّىٰ فَمَآ أَرۡسَلۡنَٰكَ عَلَيۡهِمۡ حَفِيظٗا ٨٠ ﴾، «ما شما را به عنوان پیامبری برای (هدایت همه) مردم فرستادهایم و کافی است که خداوند گواه (بر تبلیغ تو و پذیرش یا عدم پذیرش آنان) باشد. هر که از پیامبر اطاعت کند، درحقیقت از الله اطاعت کرده است (چرا که پیامبر جز به چیزی دستور نمیدهد که الله بدان دستور داده باشد و جز از چیزی نهی نمیکند که الله از آن نهی کرده باشد) و هر که (به اوامر و نواهی تو) پشت کند (خودش مسؤول است و باک نداشته باش) ما شما را به عنوان مراقب (احوال) و نگهبان (اعمال) آنان نفرستادهایم (بلکه بر رسولان پیام باشد و بس)».
و میفرماید: ﴿ فَإِنۡ أَعۡرَضُواْ فَمَآ أَرۡسَلۡنَٰكَ عَلَيۡهِمۡ حَفِيظًاۖ إِنۡ عَلَيۡكَ إِلَّا ٱلۡبَلَٰغُۗ ﴾[الشوری: ۴۸] «اگر (مشرکان از پذیرش دعوت تو) رویگردان شدند (باک مدار و غمگین مباش) چرا که ما تو را به عنوان مراقب و مواظب (کردار و رفتار) ایشان نفرستادهایم. بر تو پیام باشد و بس». و نیز میفرماید: ﴿ إِنۡ أَنتَ إِلَّا نَذِيرٌ ٢٣ ﴾[فاطر: ۲۳] «تو تنها بیم دهندهای و بس».
و از جمله آیات با عظمتی که این معانی را واضح کرده و آنها را مقرر داشته و موجب رسوخ آنها در قلوب میشود، آن است که الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَٱلنَّجۡمِ إِذَا هَوَىٰ ١ مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمۡ وَمَا غَوَىٰ ٢ وَمَا يَنطِقُ عَنِ ٱلۡهَوَىٰٓ ٣ إِنۡ هُوَ إِلَّا وَحۡيٞ يُوحَىٰ ٤ ﴾[النجم: ۱-۴] «سوگند به ستاره در آن زمان که دارد غروب میکند! یار شما (محمد) گمراه و منحرف نشده است و راه خطا نپوئیده است و به کژراهه نرفته است. و از روی هوا و هوس سخن نمیگوید. آن (چیزی که با خود آورده است و با شما در میان نهاده است) جز وحی و پیامی نیست که (از سوی الله بدو) وحی و پیام میگردد».
الله ﻷدر این آیه به ستاره در زمانیکه در افق، در آخر شب، هنگامیکه شب پشت کرده و روز روی میآورد، سوگند یاد کرده است، چرا که در آن آیات و نشانههای بزرگی میباشد و این مساله موجب سوگند خوردن بدان شده است و برای خالق سوگند یاد کردن به هریک از مخلوقاتش که میخواهد، میباشد ولی برای مخلوق جز سوگند خوردن به خالق جایز نمیباشد.
آنچه در این آیه بدان سوگند یاد شده، شهادت و گواهیای برای رسول الله جمیباشد به اینکه ایشان وظیفهشناس و هدایتگر و تابع حق بوده و گمراه نیست، یعنی جاهلی که در غیر راه مستقیم و بدون علم حرکت کند، نیست و نیز «الغاوی» نیست یعنی عالم به حق و حقیقتی که عمدا از آن رویگرداند، نیست. بدین ترتیب الله ﻷفرستاده و شریعتش را از مشابهت با گمراهانی همچون نصاری و روشهای یهود و از علم بر چیزی و کتمان آن و عمل خلاف آن منزه گردانیده است؛ بلکه رسول الله جو شریعتی که الله ﻷآنرا با او فرستاده است، در نهایت مستقیم بودن و میانهروی و راستی و درستی میباشد؛ و بر این اساس است که الله ﻷفرمودند: ﴿ وَمَا یَنطِقُ عَنِ ٱلۡهَوَىٰٓ ﴾یعنی هیچ سخنی را از روی هوی و هوس و یا غرض و هدفی نمیگوید: ﴿ إِنۡ هُوَ إِلَّا وَحۡيٞ يُوحَىٰ ﴾یعنی فقط آنچه را که بدو امر شده است، میگوید و آنرا کاملا و بدون کمی و زیادی به مردم ابلاغ میکند. بنابراین الله ﻷاعلان فرموده است که پیامبر جاز اینکه در دانش و هدف خود گمراه باشد، منّزه است. و این مستلزم آن است که پیامبر جدر علم خود راهیافته و هادی و دارای هدفی نیکو و خیرخواه خلق باشد. برعکس آنچه اهل گمراهی بر آن هستند که دانش آنها فاسد و قصد و هدفشان باطل است [۳۷۳].
و رسول الله جبرای ما بیان فرمودند که ایشان صادق و امین میباشند و رسالت را ابلاغ و امانت را ادا و امت را نصیحت فرمودند تا اینکه مرگ به سراغشان آمد.
از عبدالله بن عمروبروایت است که میگوید: هر آنچه از رسول الله جمیشنیدم، مینوشتم تا آنها را حفظ کنم که قریش مرا از این عمل نهی کردند و گفتند: تو هر چیزی را که از رسول الله جمیشنوی مینویسی، درحالیکه ایشان نیز بشرند و (همچون هر بشری) در حال خشم و رضا نیز سخن میگویند. همان بود که از نوشتن دست کشیده و این موضوع را با رسول الله جدر میان گذاشتم. ایشان فرمودند: «اكْتُبْ فَوَالَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ مَا یَخْرُجُ مِنْهُ إِلَّا حَقٌّ». «بنویس، چرا که سوگند به ذاتی که جانم در دست اوست از آن جز حق بیرون نمیآید» [۳۷۴].
و در روایت ابوهریره سآمده است که رسول الله جفرمودند: «لَا أَقُولُ إِلَّا حَقًّا»«جز حق چیزی نمیگویم». برخی از اصحاب رسول الله جگفتند: یا رسول الله، براستی که گاهی با ما مزاح و شوخی میکنید؟ فرمودند: «إِنِّی لَا أَقُولُ إِلَّا حَقًّا». «همانا من جز حق چیزی نمیگویم» [۳۷۵].
و کافی است که در این باب، این آیات را بخوانیم که قلب در برابر آنها خشوع و خضوع کرده و به سبب آن پریشان و مضطرب میگردد. الله ﻷدر حق فرستاده و حبیب و خلیلش محمد جمیفرماید: ﴿ وَلَوۡ تَقَوَّلَ عَلَيۡنَا بَعۡضَ ٱلۡأَقَاوِيلِ ٤٤ لَأَخَذۡنَا مِنۡهُ بِٱلۡيَمِينِ ٤٥ ثُمَّ لَقَطَعۡنَا مِنۡهُ ٱلۡوَتِينَ ٤٦ فَمَا مِنكُم مِّنۡ أَحَدٍ عَنۡهُ حَٰجِزِينَ ٤٧ ﴾، «اگر پیامبر پارهای سخنان را به دروغ بر ما میبست، با دست راست او را میگرفتیم. سپس رگ دلش را پاره میکردیم و کسی از شما نمیتوانست مانع (این کار ما درباره) او شود (و مرگ را از او باز دارد)».
حافظ ابن کثیر در مورد این آیات میگوید: «الله ﻷمیفرمایند: ﴿ وَلَوۡ تَقَوَّلَ عَلَيۡنَا ﴾یعنی اگر محمد جآنطور که مشرکان گمان میکنند بر ما دروغ بسته و در رسالتش زیاد و کم میکرد، یا اینکه چیزی از جانب خود گفته و به ما نسبت میداد، در صورتی که اینچنین نیست، قطعاً به سرعت با عقوبت ما روبرو میشد و بر این اساس است که الله ﻷفرمود: ﴿ لَأَخَذۡنَا مِنۡهُ بِٱلۡيَمِينِ ﴾گفته شده معنای آن این است که با دست راست از او انتقام میگرفتیم. چرا که در آن گرفتن شدیدتر میباشد. و نیز گفته شده که دست راست او را میگرفتیم.
﴿ ثُمَّ لَقَطَعۡنَا مِنۡهُ ٱلۡوَتِينَ ﴾ابن عباس ب [۳۷۶]میگوید: «وتین» آن رگی است که قلب بدان آویخته است. و آن رگی است که متصل به قلب میباشد و هرگاه قطع شود، انسان میمیرد. [شاهرگ یا سرخرگ دل که خون از آن به تمام رگها روان میباشد].
و اینکه الله ﻷفرمودند: ﴿ فَمَا مِنكُم مِّنۡ أَحَدٍ عَنۡهُ حَٰجِزِينَ ﴾یعنی زمانیکه ارادهی چیزی را در مورد او داشته باشیم، هیچیک از شما قادر نیست تا در بین ما و او مانع شود؛ و معنی این سخن آن است که بلکه او صادق و هدایتگر و وظیفه شناس میباشد چرا که الله ﻷبرای ایشان آنچه را که از جانب حق جلجلاله ابلاغ میکردند، مقرر فرموده و نیز او را با معجزات روشن و دلایل قطعی تایید کردند [۳۷۷].
آری چیزی نیست که رسول الله جبدان خبر داده باشد مگر اینکه همانطور که بدان خبر دادند، محقق شده است. و تاریخ بشریت بر این مساله شاهد و گواه میباشد. بلکه به صداقت و راستی رسول الله جدشمن قبل از دوست و کافر قبل از مسلمان شهادت داده است. بلکه قبل از بعثت، او را لقب «الصادق الامین» داده بودند و چه شهادتی از این بهتر و محکمتر؟
و ترمذی در سنن و ابن ابی حاتم در تفسیرش و حاکم در مستدرک و دارقطنی در علل و دیگران [۳۷۸]از علی روایت کردهاند که ابوجهل به رسول الله جگفت: ما تو را تکذیب نمیکنیم، بلکه آنچه را که با آن آمدی (آنرا آوردی) تکذیب میکنیم که الله متعال این آیه را نازل فرمودند: ﴿ فَإِنَّهُمۡ لَا يُكَذِّبُونَكَ وَلَٰكِنَّ ٱلظَّٰلِمِينَ بَِٔايَٰتِ ٱللَّهِ يَجۡحَدُونَ ٣٣ ﴾[الأنعام: ۳۳] «(ناراحت مباش) چرا که آنان (از ته دل به صدق تو ایمان دارند و در حقیقت) تو را تکذیب نمیکنند. بلکه ستمکاران (چون ایشان، از روی عناد) آیات الله را انکار مینمایند».
نبوت رسول الله جدر برابر امتحانات بسیاری قرار گرفت و هر بار صدق رسول الله جدر هر آنچه از جانب پروردگارش بدان خبر دادند، روشن گردید؛ از جملهی این امتحاناتی که از دلایل روشن و واضح بر نبوت رسول الله جبود، مسالهی پیروز شدن روم بر فارس بود که داستان آن از این قرار است: زمانیکه فارس که مشرک و بندهی بتها و بارگاهها بودند، بر روم پیروز شدند درحالیکه روم اهل کتاب و در فلسطین بودند، مشرکان در مکه خوشحال شدند و مسلمانان را به عاقبت رومیان تهدید کردند و بدین سبب مومنان ناراحت شدند، که الله ﻷاین آیات را نازل فرمود: ﴿ الٓمٓ ١ غُلِبَتِ ٱلرُّومُ ٢ فِيٓ أَدۡنَى ٱلۡأَرۡضِ وَهُم مِّنۢ بَعۡدِ غَلَبِهِمۡ سَيَغۡلِبُونَ ٣ فِي بِضۡعِ سِنِينَۗ لِلَّهِ ٱلۡأَمۡرُ مِن قَبۡلُ وَمِنۢ بَعۡدُۚ وَيَوۡمَئِذٖ يَفۡرَحُ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ ٤ بِنَصۡرِ ٱللَّهِۚ يَنصُرُ مَن يَشَآءُۖ وَهُوَ ٱلۡعَزِيزُ ٱلرَّحِيمُ ٥ وَعۡدَ ٱللَّهِۖ لَا يُخۡلِفُ ٱللَّهُ وَعۡدَهُۥ وَلَٰكِنَّ أَكۡثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعۡلَمُونَ ٦ ﴾[الروم: ۱-۶] «الف. لام. میم. رومیان (از ایرانیان) شکست خوردهاند. (این شکست) در نزدیکترین سرزمین (به سرزمین عرب که نواحی شام است، رخ داده است) و ایشان پس از شکستشان پیروز خواهند شد. در مدّت چند سالی. همه چیز در دست الله و به فرمان او است، چه قبل (که رومیان شکست خوردهاند) و چه بعد (که آنان پیروز میگردند. ضعف و قدرت و شکست و پیروزی و غیره آزمون خداوندی است). در آن روز (که رومیان پیروز میگردند) مؤمنان شادمان میشوند. (آری! خوشحال میشوند) از یاری الله. الله هر کسی را که بخواهد یاری میدهد و او بس چیره (بر دشمنان خود) و بسیار مهربان (در حق دوستان خویش) است. این وعدهای است که الله داده است و خداوند هرگز در وعدهاش خلاف نخواهد کرد و لیکن بیشتر مردم (که کافران و مشرکان و منافقانند، این را) نمیدانند».
و رسول الله جاین آیات را تلاوت کردند و مومنان خوشحال و شادمان گشته و با این آیات کافران مورد تمسخر قرار گرفتند. و در این آیات، هرگز دلیلی مبنی بر این وجود ندارد که روم شکسته خورده شکستشان به پیروزی تبدیل میگردد، خصوصاً که نص قرآنی، مدتی را برای آن تعیین کرده است «فِی بِضْعِ سِنِینَ». و (البضع) میان ۳ تا ۹ سال میباشد. و بلکه خبر به صیغهای وارد شده که تاویل نمیپذیرد. ﴿ وَعۡدَ ٱللَّهِۖ لَا يُخۡلِفُ ٱللَّهُ وَعۡدَهُۥ وَلَٰكِنَّ أَكۡثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعۡلَمُونَ ﴾و ۷ سال نگذشته بود که فرمودهی الله ﻷتحقق یافت و مومنان خوشحال شده و صدق رسول الله جآشکار گشت.
و از دیگر دلایل صدق نبوت رسول الله جامور غیبی بسیاری میباشد که در عصر ایشان رخ نداده و بلکه همانطور که فرمودند و بدانها خبر دادند، پس از ایشان اتفاق افتاد. و بلکه برخی از آنها در عصر ما مشهور گشت.
براستی چه کسی محمد جرا از آنها خبر داده، آن هم روزی که دستگاهها و امکانات مختلف برای جستجوی علمی نبوده و نیز هواپیمایی نبوده و نیز ماههای مصنوعی که برای هدفهای علمی بوسیله موشکهای فضایی به فضا پرتاب شود، نبوده است؟
نمونه مثالهایی از اخباری که رسول الله جبدان خبر دادهاند و در عصر ما کشف شدند [۳۷۹]:
۱- هیچکس گمان نمیکرد که اصل و اساس آسمان و ستارگان آن دود باشند. تا اینکه دستگاههای جستجوگر علمی ایجاد شد و به وسیلهی آنها محققین بقایای آن دود را که پیوسته ستارگان از آن به وجود میآیند، مشاهده کردند. درحالیکه الله ﻷدر ۱۴ قرن پیش به این مساله در قرآن اشاره کرده و فرمودند: ﴿ ثُمَّ ٱسۡتَوَىٰٓ إِلَى ٱلسَّمَآءِ وَهِيَ دُخَانٞ فَقَالَ لَهَا وَلِلۡأَرۡضِ ٱئۡتِيَا طَوۡعًا أَوۡ كَرۡهٗا قَالَتَآ أَتَيۡنَا طَآئِعِينَ ١١ ﴾[فصلت: ۱۱] «سپس اراده آفرینش آسمان کرد، درحالیکه دود (گونه، و به شکل سحابیها در گستره فضای بیانتهاء پراکنده) بود. به آسمان و زمین فرمود: چه بخواهید و چه نخواهید پدید آئید (و شکل گیرید). گفتند: فرمانبردارانه پدید آمدیم (و به همان صورت درآمدهایم که اراده فرمودهای)».
۲- اخیرا محققان کشف کردهاند که ماه در ابتدا مشتعل بوده است و سپس شعلهی آن خاموش گشته و نور و روشنایی آن محو گشته است و نوری که در شب از آن میتابد، در واقع انعکاسی از چراغی دیگر که همان خورشید است، میباشد. الله ﻷ(به این مساله در قرآن اشاره کرده و) فرمودند: ﴿ فَمَحَوۡنَآ ءَايَةَ ٱلَّيۡلِ وَجَعَلۡنَآ ءَايَةَ ٱلنَّهَارِ مُبۡصِرَةٗ ﴾[الإسراء: ۱۲] مفسران میگویند: ﴿ ءَايَةَ ٱلَّيۡلِ ﴾ماه و ﴿ ءَايَةَ ٱلنَّهَارِ ﴾خورشید میباشد [۳۸۰].
۳- و هیچکس تصور نمیکرد که کوهها همچون میخ در زمین فرو رفتهاند، تا اینکه پژوهشگران کشف کردند که در زیر لایهی سخت زمین، که ما در روی آن زندگی میکنیم، لایهای نرم و لزج وجود دارد و هر کوهی ریشهای دارد که در این لایهی نرم و لزج حرکت میکند و بدین ترتیب لایهی سخت زمین را که برروی آن زندگی میکنیم از لرزش در زیر پایمان به سبب نرمی که در زیر آن قرار دارد، حفظ میکند، الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَٱلۡجِبَالَ أَوۡتَادٗا ٧ ﴾[النباء: ۷] «و آیا کوهها را میخهائی ننمودهایم؟».
و نیز میفرماید: ﴿ وَجَعَلۡنَا فِي ٱلۡأَرۡضِ رَوَٰسِيَ أَن تَمِيدَ بِهِمۡ ﴾[الأنبیاء: ۳۱] «ما در زمین کوههای استوار و ریشهداری پدید آوردهایم تا زمین انسانها را مضطرب نسازد و توازن آنان را به هم نزند (و کوهها از فشار گدازهها و گازهای درونی و حرکات پوسته زمین و از وزش تند بادها، تا حدّ زیادی جلوگیری کنند)».
۴- و محققان کشف کردند که در همهی گیاهان قانون زوجیت مذکر و مونث وجود دارد درحالیکه قبل از آن کسی بدین مساله آگاهی نداشت. (درحالیکه الله متعال بدین مساله در قرآن اشاره کرده) فرمودند: ﴿ سُبۡحَٰنَ ٱلَّذِي خَلَقَ ٱلۡأَزۡوَٰجَ كُلَّهَا مِمَّا تُنۢبِتُ ٱلۡأَرۡضُ وَمِنۡ أَنفُسِهِمۡ وَمِمَّا لَا يَعۡلَمُونَ ٣٦ ﴾[یس: ۳۶] «تسبیح و تقدیس خداوندی را سزاست که همه نرها و مادهها را آفریده است، اعم از آنچه از زمین میروید و از خود آنان و از چیزهائی که ایشان نمیدانند».
۵- و پزشکان کشف کردند که عصبهایی که با سوختن توسط آتش یا شدت سرما به درد میآیند، فقط در پوست هستند، همانطور که باقی عصبهای حس در پوست متمرکز میباشند. درحالیکه قرآن بیان کرده که درد در اثر سوختن، در پوست میباشد. قرآنی که الله ﻷآنرا بر محمد نازل فرمود: ﴿ إِنَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ بَِٔايَٰتِنَا سَوۡفَ نُصۡلِيهِمۡ نَارٗا كُلَّمَا نَضِجَتۡ جُلُودُهُم بَدَّلۡنَٰهُمۡ جُلُودًا غَيۡرَهَا لِيَذُوقُواْ ٱلۡعَذَابَۗ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَزِيزًا حَكِيمٗا ٥٦ ﴾[النساء: ۵۶] «بیگمان کسانی که آیات و دلائل ما را انکار کرده و انبیاء ما را تکذیب نمودهاند، بالاخره ایشان را به آتش شگفتی وارد میگردانیم و بدان میسوزانیم. هر زمان که پوستهای (بدن) آنان بریان و سوخته شود، پوستهای دیگری به جای آنها قرار میدهیم تا (چشش درد، مستمر باشد و) مزه عذاب را بچشند. خداوند، توانا (بر عذاب منکران و کافران) حکیم است (و از روی حکمت کیفر میدهد)».
۶- بشریت نمیدانست که در دریا غیر از موج سطحی، موج داخلی نیز میباشد. و نیز احدی نمیدانست که موج با سطح مائل آن، نوری را که از بالا بر آن نفوذ میکند، متشتت و پراکنده کرده و بدین سبب موجب تاریکی در دریا میگردد، همانطور که ابرها عمل میکنند و مانع نفوذ برخی از پرتوهای نور به زمین میشوند؛ لیکن همهی این اسرار را الله ﻷدر یک آیه ذکر کرده و میفرماید: ﴿ أَوۡ كَظُلُمَٰتٖ فِي بَحۡرٖ لُّجِّيّٖ يَغۡشَىٰهُ مَوۡجٞ مِّن فَوۡقِهِۦ مَوۡجٞ مِّن فَوۡقِهِۦ سَحَابٞۚ ظُلُمَٰتُۢ بَعۡضُهَا فَوۡقَ بَعۡضٍ إِذَآ أَخۡرَجَ يَدَهُۥ لَمۡ يَكَدۡ يَرَىٰهَاۗ وَمَن لَّمۡ يَجۡعَلِ ٱللَّهُ لَهُۥ نُورٗا فَمَا لَهُۥ مِن نُّورٍ ٤٠ ﴾[النور: ۴۰] «یا (اعمال آنان) بسان تاریکیهائی در دریای ژرف موّاجی است که امواج عظیمی آنرا فرا گرفته باشد و بر فراز آن امواج عظیم، امواج عظیم دیگری قرار گرفته باشد (و موجهای کوه پیکر بر یکدیگر دوند و به بالای همدیگر روند) و بر فراز امواج (خوفناک دریا) ابرهای تیره خیمه زده باشند. تاریکیها یکی بر فراز دیگری جای گرفته (و آن چنان ظلمتی و وحشتی پدید آمده باشد که مسافر دریا) هرگاه دست خود را به در آورد (و بدان بنگرد، به سبب تاریکی وحشتزای بیرون و هراس دل از جای کنده درون) ممکن نیست که آنرا ببیند. (آری! نور حقیقی در زندگی انسانها فقط نور ایمان است و بدون آن فضای حیات تاریک و ظلمانی است. نور ایمان هم تنها از سوی الله عطاء میگردد) و کسی که الله نوری بهره او نکرده باشد، او نوری ندارد (تا وی را به راه راست رهنمود کند و بر راستای راه بدارد)».
این اسرار و دیگر اسراری که در اعماق آسمانها، آبها و درون زمین و در چهارپایان و گیاهان و در ترکیب انسان میباشند، انسان آنها را جز در این زمان نشناخته است. آنهم پس از ساختن دقیقترین دستگاهها که امکان شناخت این اسرار را فراهم میکند. براستی چه کسی این اسرار را در ۱۴۰۰ سال پیش برای محمد جروشن ساخت؟ آری چه کسی به محمد جاین اسرار را تعلیم داده و او را از این اسرار و رموز آگاه ساخته تا آنها را برای مردم نقل کند؟ براستی که او الله علیم و خبیر است، چرا که محمد جبنده و فرستادهی اوست.
و از جملهی این امور غیبی که رسول الله جدر مورد آن سخن گفتهاند و در عصر ایشان اتفاق نیفتاده است، معجزات زیر میباشد:
۱- امام بخاری در صحیحشان از عدی بن حاتم سروایت کرده که میگوید: درحالیکه نزد رسول الله جبودم، ناگاه مردی آمد که از فقر و تنگدستی شکایت کرد و سپس مردی دیگر آمده و از راهزنی و ناامنی راه شکایت کرد. رسول الله جفرمودند: «یَا عَدِیُّ، هَلْ رَأَیْتَ الحِیرَةَ؟»«ای عدی، آیا شهر حیره را دیدهای؟» گفتم: آنرا ندیدهام، ولی اسمش را شنیدهام. رسول الله جفرمودند: «فَإِنْ طَالَتْ بِكَ حَیَاةٌ، لَتَرَیَنَّ الظَّعِینَةَ تَرْتَحِلُ مِنَ الحِیرَةِ، حَتَّى تَطُوفَ بِالكَعْبَةِ لاَ تَخَافُ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ». «اگر عمرت طولانی باشد خواهی دید که زنی هودج نشین از حیره سفر میکند (تا آنکه به مکه میرسد) و کعبه را طواف میکند و به جز از الله ﻷاز کسی ترسی ندارد». عدی سمیگوید: با خود گفتم: پس راهزنان قبیلهی طیئ که آتش فتنه و فساد را در شهرها برافروختهاند، کجا خواهند رفت؟ (سپس رسول الله جفرمودند:) «وَلَئِنْ طَالَتْ بِكَ حَیَاةٌ لَتُفْتَحَنَّ كُنُوزُ كِسْرَی».«و اگر عمرت طولانی گردد، (خواهی دید که) گنجهای کسری فتح خواهند شد»، گفتم: کسری بن هرمز؟ رسول الله جفرمودند: «كِسْرَى بْنِ هُرْمُزَ، وَلَئِنْ طَالَتْ بِكَ حَیَاةٌ، لَتَرَیَنَّ الرَّجُلَ یُخْرِجُ مِلْءَ كَفِّهِ مِنْ ذَهَبٍ أَوْ فِضَّةٍ، یَطْلُبُ مَنْ یَقْبَلُهُ مِنْهُ فَلاَ یَجِدُ أَحَدًا یَقْبَلُهُ مِنْهُ، وَلَیَلْقَیَنَّ اللَّهَ أَحَدُكُمْ یَوْمَ یَلْقَاهُ، وَلَیْسَ بَیْنَهُ وَبَیْنَهُ تَرْجُمَانٌ یُتَرْجِمُ لَهُ، فَلَیَقُولَنَّ لَهُ: أَلَمْ أَبْعَثْ إِلَیْكَ رَسُولًا فَیُبَلِّغَكَ؟ فَیَقُولُ: بَلَى، فَیَقُولُ: أَلَمْ أُعْطِكَ مَالًا وَأُفْضِلْ عَلَیْكَ؟ فَیَقُولُ: بَلَى، فَیَنْظُرُ عَنْ یَمِینِهِ فَلاَ یَرَى إِلَّا جَهَنَّمَ، وَیَنْظُرُ عَنْ یَسَارِهِ فَلاَ یَرَى إِلَّا جَهَنَّمَ».«(بله) کسری بن هرمز؛ و اگر عمرت طولانی گردد میبینی که مردی با مشتی پر از طلا و نقره کسی را میجوید که از وی بپذیرد، لیکن کسی را نمییابد که از وی بپذیرد. و هریک از شما الله ﻷرا ملاقات میکند، در آن روز که او را ملاقات میکند میان او و الله ﻷترجمانی نیست که سخنان الله متعال را ترجمه کند. همانا الله ﻷبه او میگوید: آیا به سوی تو پیامبری نفرستاده بودم که (احکام را) به تو برساند؟ وی میگوید: آری (فرستاده بودی). الله ﻷمیفرماید: آیا به تو مال و فرزند و افزونی نداده بودم؟ میگوید: آری داده بودی. وی به سوی راست مینگرد و به جز دوزخ چیزی نمیبیند و به سوی چپ مینگرد و به جز دوزخ چیزی نمیبیند». عدی سمیگوید: از رسول الله جشنیدم که میفرمود: «اتَّقُوا النَّارَ وَلَوْ بِشِقَّةِ تَمْرَةٍ فَمَنْ لَمْ یَجِدْ شِقَّةَ تَمْرَةٍ فَبِكَلِمَةٍ طَیِّبَةٍ». «خود را از آتش دوزخ حفظ کنید هرچند با (صدقهی) نصف خرمایی باشد و اگر کسی آنرا هم نیافت، پس با زبان خوش و سخنان نیکو خود را از آتش دور کند». عدی سمیگوید: سپس دیدم که زن هودج نشین از حیره سفر میکند و کعبه را طواف مینماید و به جز از الله ﻷاز کسی ترس ندارد و من در زمرهی کسانی بودم که گنجهای کسری بن هرمز را گشودند و اگر عمر شما طولانی گردد قطعا مصداق سخن ابوالقاسم جرا خواهید دید که کسی با مشتی از طلا خارج میگردد [۳۸۱].
۲- از ابوهریره سروایت است که رسول الله جفرمودند: «سَتَكُونُ فِتَنٌ، القَاعِدُ فِیهَا خَیْرٌ مِنَ القَائِمِ، وَالقَائِمُ فِیهَا خَیْرٌ مِنَ المَاشِی، وَالمَاشِی فِیهَا خَیْرٌ مِنَ السَّاعِی، وَمَنْ یُشْرِفْ لَهَا تَسْتَشْرِفْهُ، وَمَنْ وَجَدَ مَلْجَأً أَوْ مَعَاذًا فَلْیَعُذْ بِهِ» [۳۸۲]. «بزودی فتنههایی رخ خواهد داد که در آنها آنکه نشسته از آنکه ایستاده، بهتر است و آنکه ایستاده از آنکه راه میرود بهتر است و کسی که راه میرود، از کسی که میدود بهتر است. (هرکس دخالت کمتری در فتنهها داشته باشد بهتر است) و هرکس که به سراغ فتنهها برود، او را هلاک خواهد کرد. لذا هرکس پناهگاهی یافت، بایستی که به آن پناه ببرد».
۳- و از ابوهریره سروایت است که رسول الله جفرمودند: «إِذَا هَلَكَ كِسْرَى فَلاَ كِسْرَى بَعْدَهُ، وَإِذَا هَلَكَ قَیْصَرُ فَلاَ قَیْصَرَ بَعْدَهُ، وَالَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ لَتُنْفَقَنَّ كُنُوزُهُمَا فِی سَبِیلِ اللَّهِ» [۳۸۳]. «هرگاه کسری هلاک شد، پس از او کسرایی دیگر نمیباشد و هرگاه قیصر هلاک شد قیصری پس از او نمیباشد؛ سوگند به ذاتی که جانم در دست اوست حتما حتما گنجهای آنها را در راه الله ﻷانفاق خواهی کرد».
۴- از ابوهریره سروایت است که رسول الله جفرمودند: «صِنْفَانِ مِنْ أَهْلِ النَّارِ لَمْ أَرَهُمَا، قَوْمٌ مَعَهُمْ سِیَاطٌ كَأَذْنَابِ الْبَقَرِ یَضْرِبُونَ بِهَا النَّاسَ، وَنِسَاءٌ كَاسِیَاتٌ عَارِیَاتٌ مُمِیلَاتٌ مَائِلَاتٌ، رُءُوسُهُنَّ كَأَسْنِمَةِ الْبُخْتِ الْمَائِلَةِ، لَا یَدْخُلْنَ الْجَنَّةَ، وَلَا یَجِدْنَ رِیحَهَا، وَإِنَّ رِیحَهَا لَیُوجَدُ مِنْ مَسِیرَةِ كَذَا وَكَذَا» [۳۸۴]. «دو گروه از اهل دوزخ هستند که من آنها را در جامعه و زمان خود ندیدهام. گروه نخست، گروهی هستند که شلاقهایی همچون دم گاو به دست دارند و با آن مردم را میزنند و گروه دوم زنانی هستند که لباس به تن دارند اما برهنهاند. به دیگران تمایل دارند و دیگران را به سوی خود متمایل میکنند، موهای سرهایشان همچون کوهان شتر است، این زنها به بهشت نمیروند و بوی آنرا احساس نخواهند کرد، درحالیکه بوی بهشت از فاصلههایی چنین و چنان به مشام میرسد».
همهی این اخبار و بسیاری دیگر از اخباری که ذکر شده، از معجزات جاویدان رسول الله جمیباشد. و رسول الله جبه چیزی از جانب پروردگارشان جلجلاله، خبر ندادند مگر اینکه به مثل آنچه از آن خبر دادهاند، اتفاق افتاده است چرا که او صادق المصدوق است که از روی هوی و هوس سخن نمیگوید.
با این همه، گروه خبیثی از قدیم بوده که ادعای عقلانیت کرده و عقل را بر نقل صحیح از رسول الله جمقدم داشتهاند. بگونهای که آنچه عقلهایشان قبول کند، آنرا تصدیق کرده و آنچه را که عقلشان انکار کند، آنرا رد میکنند و عقل را میزان و حاکم قرار دادهاند. بدین ترتیب اگر نقلی صحیح و خبری صادق، از صادق المصدوق جوارد شده باشد و عقلهای مریض اینها آنرا نفهمد و درک نکند، نقل را رد کرده و آنرا متهم میکنند و عقل را بزرگ پنداشته و آنرا مقدس میشمارند.
و این همان اصل فساد در عالم میباشد، چنانکه امام ابن قیم /میگوید: «براستی معارضهی بین عقل و نقل، اصل هر فسادی در عالم میباشد و از هر وجهی با دعوت پیامبران متضاد میباشد، چرا که پیامبران به سوی مقدم داشتن وحی بر آراء و معقولات دعوت میدهند، درحالیکه طرف مقابل آنها، در تضاد با این دعوت به سوی مقدم داشتن آراء و معقولات بر وحی دعوت میدهند، بگونهای که اتباع و پیروان پیامبران، وحی را بر رأی و معقولات مقدم میدارند و اتباع و پیروان ابلیس یا نمایندگان وی، عقل را بر نقل مقدم میکنند» [۳۸۵].
امام شهرستانی در کتابش ملل و نحل میگوید: «بدان که اولین شبههای که در خلقت واقع شد، شبههی ابلیس بود و مصدر آن استبداد در رای در مقابل نص و اختیار کردن هوی و هوس در معارضه با امر و تکبر ورزیدن به مادهای که از آن خلق شده بود (آتش) در برابر مادهای که آدم ÷از آن خلق شده (گل) بود؛ و از این شبهه، شبهات دیگر منشعب گردید» [۳۸۶].
آنچه موجب اندوه قلب میشود آن است که این عقلانیون، با هالهای از تبلیغات خبیثی احاطه شدهاند که موجب اضافه شدن القاب و اوصافی بزرگ به آنها شده است، همچون آزاد اندیشان، مجددان، اندیشمندان و روشنفکران و... و همهی اینها بدان سبب است تا مردم را به سوی خود جذب کنند.
ما نیز قدر و ارزش عقل را انکار نمیکنیم یا اینکه جایگاه آنرا هدر نمیدانیم، هرگز، بلکه براستی اسلام عقل را گرامی داشته و به رشد و تزکیهی آن تشویق کرده است؛ بلکه عقل در معرفت و شناخت علوم و کمال و صلاح اعمال شرط میباشد و با عقل است که علم و عمل کامل میگردد [۳۸۷]. لیکن بدین شرط که عقل، قدر و منزلت و حد و حدودش را بشناسد و از آن تجاوز و تعدی نکند و با تمام وجود، تسلیم الله ﻷ، پروردگار جهانیان باشد.
الله ﻷاز امام مالک بن انس /راضی باشد آنجا که فرمود: «هر زمان مردی مجادله کنندهتر از مردی دیگر نزد ما آمد، قصد آن داشت تا آنچه را که جبرئیل با آن به سوی رسول الله جآمده، به خاطر جدل آنها ترک کنیم».
بنابراین بر ما واجب است که خبر رسول الله ج- به شرط اینکه صحیح و بر طبق قواعد علمای حدیث باشد - را به عقلها و آراء و فهم و تحلیلمان مقدم کنیم. و نیز از حکم و کلامش اطاعت کنیم و از او در هر آنچه با آن آمده است، تبیعت و پیروی کنیم. چه عقلمان آنرا درک کند یا درک نکند. تفاوت میان سلف صالح و اهل بدعت و هوی و هوس آن است که سلف صالح اصل را در دین، اتباع و تسلیم و رضایت بدان قرار دادند و معقولات را تابع منقولات قرار دادهاند. اما اهل هوی و هوس و بدعت، اساس دینشان را بر معقولات قرار داده و منقول را تابع معقول قرار دادهاند. الله ﻷرحمت کند کسی را که گفت: اسلام همچون پلی است که جز با تسلیم از آن عبور نمیشود.
زیباست که این مبحث مهم را با این کلمات زیبا، به پایان برسانیم.
علم العلیم و عقل العاقل اختلفا
من ذا الذی فیها قد احرز الشرفـا
فالـعلم قـال: أنـا احرزت غایته
و العقل قال: أنا الرحمن بیعرفا
فافصح العلم إفصاحاً وقال له:
باینـا الـله فـی قـرآنـه اتصفــا
فأیقن العقل إن العلـم سیـده
فقبل العقل رأس العلم وانصـرفا
«علم عالم و عقل عاقل با یکدیگر اختلاف کردند، که کدامیک از آنها، شرف و بزرگی را حاصل کرده است بگونهای که علم گفت: من نهایت و غایت آنرا به دست آوردهام. و عقل گفت: با من است که الله ﻷشناخته میشود. علم با فصاحت تمام به عقل گفت: الله ﻷکدامیک از ما را در قرآنش بدان توصیف کرده است. پس عقل یقین کرد که علم سید و آقای آن است و سر علم را بوسید و بازگشت».
و الله ﻷرحمت کند امام ابن قیم /را که میگوید: [۳۸۸]
لا یـستـقـل العقل دون هدایة
بـالـوحی تاصـیلا ولا تفصیلا
كالطرف دون النور لیس بمدرك
حتــی یـراه بـكـرة واصـیــلا
فإذا النبوة لم ینلك ضــیاؤهـا
فالعـقل لا یهدیك قط سبیــلا
نـور النبـوة مثل نور الشـمس
للعین البصیرة فاتـخذه دلیــلا
طرق الهـدی مسدودة إلا علی
من أم هذا الــوحـی والتنزیـلا
فإذا عدلـت عن الطریق تعمدا
فاعـلـم بأنـك ما أردت وصـولا
یا طالبـا درك الهـدی بالعقل
دون النقل فلن تلقی لذاك دلیلا
«عقل بدون هدایت وحی، نه در جزئیات و نه در کلیات مستقل نیست، مانند چشم که بدون نور، بینندهی صبحگاه و شامگاه نیست. وقتی که نبوت روشناییاش را به تو ندهد، پس عقل تو هرگز تو را به راهی رهنمون نخواهد کرد. [۳۸۹]راههای هدایت محدود است مگر برای کسی که قصد وحی و قرآن را داشته باشد. وقتی که از روی عمد از راه راست منحرف شدی، بدان هرگز ارادهی وصول به مقصود را نداری. ای کسی که به دنبال درک هدایت با عقل، بدون نقل هستی، هرگز برای این عملت دلیلی نخواهی داشت».
[۳۷۳] تفسیرابن کثیر، سوره النجم، وتفسیر السعدی عند هذه الآیة. [۳۷۴] أخرجه أحمد (۲/۱۶۲) وابن أبی شیبة فی المصنف (۵/۳۱۳) وأبوداود، کتاب العلم، باب فی کتابة العلم (۳۶۴۲) والدارمی (۴۸۴) والحاکم (۱/۱۰۵، ۱۰۶) وصححه والرامهرمزی فی المحدث الفاصل (۳۶۶) والمزی فی تهذیب الکمال (۳۱/۳۸) والخطیب فی الجامع لأخلاق الراوی (۲/۳۶) وابن عبدالبر فی جامع بیان العلم (۲۹۲) وابن عساکر فی تاریخه (۳۱/۲۶۰) وصححه العلامة الألبانی /فی الصحیحة (۱۵۳۲) وصحیح الجامع (۱۱۹۶). [۳۷۵] أخرجه أحمد (۲/۳۴۰، ۳۶۰) والبخاری فی الأدب المفرد (۲۶۵)، والترمذی کتاب البر والصلة باب ما جاء فی المزاج (۱۹۹۰) وفی الشمائل (۲۳۲) وقال: «هذا حدیث حسن صحیح» وأبوالفضل المقری فی أحادیث فی ذم الکلام (۴/۱۶۷) والبیهقی فی الکبری (۱۰/۲۴۸) والطبرانی فی الأوسط (۸۷۰۶) وابن عساکر فی تاریخه (۴/۳۵) وصححه العلامة الألبانی فی صحیح الجامع (۲۴۹۴) والصحیحة (۱۷۲۶) وقال الذهبی فی تاریخ الإسلام (۱/۱۳۴): وهو صحیح. [۳۷۶] أخرجه وکیع بن جراح فی الزهد (۵۹) والطبری فی تفسیره (۳۴۶۹۰-۳۴۶۹۳) والحاکم (۲/۵۴۴) وعلقه البخاری فی صحیحه بصیغة الجزم فی کتاب التفسیر، تفسیر الحاقة. وهو عند ابن أبی حاتم موصولا – کما فی تغلیق التعلیق (۳/۶۰) وقال الحافظ فی الفتح (۸/۶۶۴): وإسناده قوی. [۳۷۷] انظر: تفسیر ابن کثیر (۴/۴۱۸). [۳۷۸] أخرجه الترمذی فی السنن، کتاب القرآن، باب ومن سورة الأنعام (۳۰۶۴) وابن أبی حاتم فی تفسیره (لسورة الأنعام، ۳۳) والحاکم فی مستدرک (۲/۳۱۵) والدار قطنی فی علله (۴/۱۴۳) والقاضی عیاض فی الشفاء (۱/۱۴۹) من حدیث علی سمرفوعاً وأخرجه الطبری فی تفسیره (۱۳۲۳۱، ۱۳۲۳۲) والترمذی (عقب رقم: ۳۰۶۴) وابن أبی حاتم فی تفسیره من حدیث ناجیه بن کعب مرسلا (فأسقط علیا من الإسناد). قلت: وقد رجح المرسل غیر واحد من الحفاظ، کالبخاری والترمذی والدار قطنی وغیرهم، فراجع علل الدار قطنی (۴/۱۴۳) وسنن الترمذی، وعلل الترمذی الکبیر (۴۳۰)، وضعفه الشیخ الألبانی فی ضعیف الترمذی. [۳۷۹] کتاب الإیمان، کتاب تعلیم الواجبات الدینیة، لمجموعة من العلماء (ص ۸۶) موسسة الرسالة. [۳۸۰] انظر: تفسیر الطبری (تفسیر الإسراء: ۱۲) ففیه جملة من الآثار فی ذلک. [۳۸۱] أخرجه البخاری، کتاب المناقب، باب علامات النبوة فی الإسلام (۳۵۹۵). [۳۸۲] أخرجه البخاری، کتاب المناقب، باب علامات النبوة فی الإسلام (۳۶۰۱، ۷۰۸۱، ۷۰۸۲). [۳۸۳] أخرجه البخاری، کتاب المناقب، باب علامات النبوة فی الإسلام (۳۶۱۸). [۳۸۴] أخرجه مسلم، کتاب اللباس والزینة، باب النساء الکاسیات العاریات المائلات الممیلات (۲۱۲۸). [۳۸۵] مختصر الصواعق المرسلة (۱/۲۹۳) للموصلی. [۳۸۶] الملل والنحل للشهرستانی (۱/۹-۱۰). [۳۸۷] مجموع الفتاوی لشیخ الإسلام (۳/۳۳۸، ۳۳۹). [۳۸۸] الصواعق المرسلة (۳/۹۷۸، ۹۸۱) للعلامة الإمام ابن القیم طیب الله ثراه ص ۳۰۶-۳۰۷. [۳۸۹] نور نبوت مثل نور خورشید است که برای چشم موجب بصیرت و بینایی میشود، پس آنرا به عنوان دلیل و برهان اتخاذ کن.
در واقع این دو اصل بزرگ محکی حقیقی برای ایمان به رسول الله جمیباشند. و هر دو اصل را عمدا مقرون به یکدیگر ذکر کردیم تا اینکه بررسی آن با وضوح بیشتر و فایدهی کاملتر و پرثمرتری انجام شود و آنرا از روی ادب بر اساس کلام الله ﻷکه مشتمل بر هر دو اصل با هم میباشد، ذکر کردیم. الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَمَآ ءَاتَىٰكُمُ ٱلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَىٰكُمۡ عَنۡهُ فَٱنتَهُواْۚ ﴾[الحشر: ۷] «چیزهائی را که پیامبر برای شما (از احکام الهی) آورده است اجراء کنید و از چیزهائی که شما را از آن بازداشته است، دست بکشید». از الله بترسید که الله عقوبت سختی دارد.
اطاعت از رسول الله جاطاعت از الله ﻷو معصیت و نافرمانی از رسول الله جمعصیت و نافرمانی از الله ﻷمیباشد. و محبت رسول الله جراهی است که موجب رسیدن به محبت الله ﻷمیشود؛ بلکه الله ﻷاز هیچکس عمل فرض و یا نفلی نمیپذیرد و قبول نمیکند مگر اینکه بر اساس اتباع و پیروی از رسول الله جباشد. چرا که با بعثت رسول الله جهدایت از گمراهی و شرک از توحید و صدق از کذب و اخلاص از نفاق و یقین از شک و راه بهشت از راه جهنم، روشن گردید. بلکه هیچ خبری در دنیا و آخرت نبوده مگر اینکه رسول الله جامت را بر آن راهنمایی فرمودند و نیز هیچ شری در دنیا و آخرت نبوده مگر اینکه امت را از آن بر حذر داشتند و از آن نهی کردند و امتش را بر دلایل روشن و آشکار که شب آن همچون روز میباشد، ترک کردند که جز هلاک شده کسی از آن روی نمیگرداند. مومنانی که در ایمانشان به رسول الله جصادق بوده و نیز در محبتشان به رسول الله جصادق میباشند، اوامر او را اطاعت کرده و از نهی او اجتناب میکنند. و در حدودی که معین کرده توقف میکنند و شعارشان در همهی اینها ﴿ سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا ﴾میباشد؛ شنیدنی بدون تردید و اطاعتی بدون انحراف و جدال.
اما منافقان والعیاذ بالله کسانی که ادعای ایمان کرده و تظاهر به اسلام میکنند و فقط با زبانشان میگویند: ما رسول الله جرا بیشتر از اینکه خودمان را دوست داشته باشیم دوست داریم و بدان خوشحال بوده و آواز سرداده و رقصیده و پایکوبی کرده و بر زبان تکرار میکنند که به الله ﻷو رسولش جایمان آوردیم و از آنها اطاعت میکنیم، با زبان اینها را میگویند و با رفتار و اعمالشان آنها را تکذیب و انکار میکنند!!! آری با اعمالشان آنچه را که با زبان میگویند تکذیب میکنند. ﴿ وَمَآ أُوْلَٰٓئِكَ بِٱلۡمُؤۡمِنِينَ ٤٣ ﴾چرا که مومنان صادق و محب و مطیع، اعمالشان، اقوالشان را تصدیق میکند. و علمشان مخالف با عملشان نیست و نیز پنهانشان با ظاهرشان مخالف نمیباشد، چرا که هرگاه ایمان صحیح در قلب ساکن شده و استقرار یابد، حتما در صاحبش انعکاس پیدا میکند و بدین ترتیب همراه اسلام هرجا که خانه گزیده، خانه میگزیند و به اوامر آن گوش داده و اطاعت میکند و نواهی آنرا شنیده و از آنها پرهیز و اجتنانب میکند و به حدود آن توجه کرده و آنها را برپا داشته و از آنها تجاوز و تعدی نمیکند. و الله ﻷحال این دو گروهی را که بسیار از یکدیگر دور میباشند، بیان نموده است؛ مومنانی که در محبتشان با الله و رسولش جصادق میباشند و منافقانی که در محبتشان با الله و رسولش جدروغگو و کاذب میباشند. الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَيَقُولُونَ ءَامَنَّا بِٱللَّهِ وَبِٱلرَّسُولِ وَأَطَعۡنَا ثُمَّ يَتَوَلَّىٰ فَرِيقٞ مِّنۡهُم مِّنۢ بَعۡدِ ذَٰلِكَۚ وَمَآ أُوْلَٰٓئِكَ بِٱلۡمُؤۡمِنِينَ ٤٧ وَإِذَا دُعُوٓاْ إِلَى ٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ لِيَحۡكُمَ بَيۡنَهُمۡ إِذَا فَرِيقٞ مِّنۡهُم مُّعۡرِضُونَ ٤٨ وَإِن يَكُن لَّهُمُ ٱلۡحَقُّ يَأۡتُوٓاْ إِلَيۡهِ مُذۡعِنِينَ ٤٩ أَفِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ أَمِ ٱرۡتَابُوٓاْ أَمۡ يَخَافُونَ أَن يَحِيفَ ٱللَّهُ عَلَيۡهِمۡ وَرَسُولُهُۥۚ بَلۡ أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلظَّٰلِمُونَ ٥٠ إِنَّمَا كَانَ قَوۡلَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ إِذَا دُعُوٓاْ إِلَى ٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ لِيَحۡكُمَ بَيۡنَهُمۡ أَن يَقُولُواْ سَمِعۡنَا وَأَطَعۡنَاۚ وَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡمُفۡلِحُونَ ٥١ وَمَن يُطِعِ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ وَيَخۡشَ ٱللَّهَ وَيَتَّقۡهِ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡفَآئِزُونَ ٥٢ ﴾[النور: ۴۷-۵۲] «(از جمله کسانی که الله توفیق هدایت قرینشان نفرموده است، منافقانی هستند که پرتو ایمان به دلهایشان نتابیده است، ولی دم از ایمان میزنند) و میگویند: به الله و پیامبر ایمان داریم و (از اوامرشان) اطاعت میکنیم، امّا پس از این ادّعاء، گروهی از ایشان (از شرکت در اعمال خیر همچون جهاد، و از حکم قضاوت شرعی) رویگردان میشوند و آنان در حقیقت مؤمن نیستند. هنگامی که ایشان به سوی الله و پیامبرش فرا خوانده میشوند تا (پیامبر، برابر چیزی که الله نازل فرموده است) در میانشان داوری کند، بعضی از آنان (نفاقشان ظاهر میشود و از قضاوت او) رویگردان میگردند. (زیرا که میدانند حق به جانب ایشان نیست و پیامبر هم دادگرانه عمل میفرماید و حق را به صاحب حق میدهد). ولی اگر حق داشته باشند (چون میدانند داوری به نفع آنان خواهد بود) با نهایت تسلیم به سوی او میآیند. آیا در دلهایشان بیماری (کفر) است؟ یا (در حقّانیت قرآن) شک و تردید دارند؟ یا میترسند الله و پیامبرش بر آنان ستم کنند؟ (بلی! ایشان دچار بیماری کفر و گرفتار شک بوده و از داوری پیامبر که برابر احکام الهی است، هراسناک میباشند. خوب میدانند که الله و رسول، ستمگر نبوده و حق کسی را حیف و میل نمیکنند) بلکه خودشان ستمگرند. مؤمنان هنگامی که به سوی الله و پیامبرش جفرا خوانده شوند تا میان آنان داوری کنند، سخنشان تنها این است که میگویند: شنیدیم و اطاعت کردیم! و رستگاران واقعی ایشانند. و هرکس از الله و پیامبرش جپیروی کند و از الله بترسد و از (مخالفت فرمان) او بپرهیزد، این چنین کسانی (به رضایت و محبّت الله و نعیم بهشت و خیر مطلق دست یافتگان و) به مقصود خود رسیدگانند».
بنابراین، کاملا تسلیم شدن در برابر رسول الله جو اطاعت و فرمانبرداری از اوامرش و پذیرفتن خبرش با قبول و تصدیق آن بدون مخالفت با آن به وسیلهی خیالی باطل که آنرا معقول مینامند یا همراه کردن شک و تردید و شبهه با آن یا مقدم داشتن آراء مردمان و افکار ساخته و پرداخته ذهنشان، واجب میباشد. پس واجب است که انسان فقط سنت رسول الله جرا حَکَم و داور قرار دهد و فقط سر تسلیم و فرمانبرداری بیچون و چرا برای اوامر و دستورات رسول الله جفرود آورد. همانطور که الله ﻷرا در عبادت و خضوع و ذل و انابت و توکل، یگانه و بیهمتا قرار میدهد.
و این، دو توحیدی میباشند که جز با آنها نجاتی برای بندگان از عذاب الله ﻷنمیباشد. توحید کسی که رسول را فرستاده و توحید متابعت و پیروی از رسول و فرستاده؛ و بدین ترتیب انسان مومن حکم و داوری را نزد غیر رسول الله جنبرده و به حکم غیر او راضی نمیشود [۳۹۰].
قطعا الله ﻷبه اطاعت از فرستادهاش امر کرده و در مواضع بسیاری از قرآن کریم، بر نافرمانی از او، به عقوبت و مجازات شدیدی تهدید کرده است، از جمله اینکه الله ﻷمیفرماید: ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَطِيعُواْ ٱللَّهَ وَأَطِيعُواْ ٱلرَّسُولَ وَأُوْلِي ٱلۡأَمۡرِ مِنكُمۡۖ فَإِن تَنَٰزَعۡتُمۡ فِي شَيۡءٖ فَرُدُّوهُ إِلَى ٱللَّهِ وَٱلرَّسُولِ إِن كُنتُمۡ تُؤۡمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِ ﴾، «ای کسانی که ایمان آوردهاید! از الله (با پیروی از قرآن) و از پیامبر (الله محمّد مصطفی با تمسّک به سنّت او) اطاعت کنید و از کارداران و فرماندهان مسلمان خود فرمانبرداری نمائید (مادام که دادگر و حقّگرا بوده و مجری احکام شریعت اسلام باشند) و اگر در چیزی اختلاف داشتید (و در امری از امور کشمکش پیدا کردید) آنرا به الله (با عرضه به قرآن) و پیامبر او (با رجوع به سنّت نبوی) برگردانید (تا در پرتو قرآن و سنّت، حکم آنرا بدانید. چرا که الله قرآن را نازل و پیامبر آنرا بیان و روشن داشته است. باید چنین عمل کنید) اگر به الله و روز رستاخیز ایمان دارید».
در این آیات، الله ﻷدستور میدهد تا از او و پیامبرش جاطاعت شود و اطاعت از الله ﻷو پیامبرش جبا انجام واجبات و مستحبات و پرهیز از منیهات و منکرات صورت میپذیرد. و نیز به اطاعت از اولی الامر دستور داده است و آنها کسانیاند که فرمانروایان بر مردم هستند، از قبیل امرا، حکام و مفتیها، زیرا امور دینی و دنیوی مردم سامان نمیپذیرد مگر اینکه از اینها اطاعت شده و تسلیم فرمان آنها گردند. تا از این طریق، از الله ﻷاطاعت کرده باشند و پاداش الهی را بدست آورند، اما به شرطی که زمامداران و عهدهدارن امور به نافرمانی الله ﻷدستور ندهند، پس اگر به نافرمانی الله ﻷدستور دهند، نباید از آنها اطاعت شود.
در مبحث اطاعت از اولی الامر فعل «اطیعوا» حذف شده اما در هنگام بیان اطاعت از پیامبر ذکر شده است. این شاید بدین جهت است که پیامبر جز به اطاعت از الله ﻷفرمان نمیدهد و هرکس از رسول الله جپیروی کند نیز از الله ﻷپیروی کرده است و اما مسئولین و فرمانروایان، زمانی به فرمان بردن از آنها دستور داده میشود که فرمان آنها گناه نباشد. سپس الله ﻷامر فرموده که تمام اختلافات خود را در زمینه اصول و فروع دین به الله ﻷو پیامبرش جبرگردانند. یعنی اختلاف را به قرآن و سنت پیامبر جبرگردانند، زیرا کتاب الله ﻷو سنت رسول الله جهمهی مسائل اختلافی را به صراحت یا به طور کلی یا به صورت اشاره و یا به صورت تذکر و یادآوری در قالب مفهوم و یا به طریق قیاس خاتمه میدهند. و چون اساس دین بر کتاب الله ﻷو سنت رسول الله جمیباشد و ایمان جز در سایه کتاب و سنت تحقق نمیپذیرد، بازگرداندن اختلاف به کتاب و سنت، شرط ایمان میباشد؛ بنابراین الله ﻷمیفرماید: ﴿ إِن كُنتُمۡ تُؤۡمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِ ﴾«اگر شما به الله و روز قیامت ایمان دارید». و این بر آن دلالت میکند که هرکس اختلاف را به کتاب و سنت برنگرداند، مومن حقیقی نیست. بلکه وی به طاغوت ایمان دارد [۳۹۱]. و نیز الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَأَطِيعُواْ ٱللَّهَ وَأَطِيعُواْ ٱلرَّسُولَ وَٱحۡذَرُواْۚ فَإِن تَوَلَّيۡتُمۡ فَٱعۡلَمُوٓاْ أَنَّمَا عَلَىٰ رَسُولِنَا ٱلۡبَلَٰغُ ٱلۡمُبِينُ ٩٢ ﴾[المائدة: ۹۲] «از الله و از پیامبر فرمانبرداری کنید و (از مخالفت فرمان الله و پیامبر) خویشتن را برحذر دارید. و اگر (از فرمان الله و پیامبر روی برگرداندید و) پشت کردید، بدانید که بر پیامبر ما تنها تبلیغ آشکار و روشنگر (و رساندن فرمان و توضیح کامل احکام) است و بس».
و نیز الله ﻷمیفرماید: ﴿ قُلۡ أَطِيعُواْ ٱللَّهَ وَأَطِيعُواْ ٱلرَّسُولَۖ فَإِن تَوَلَّوۡاْ فَإِنَّمَا عَلَيۡهِ مَا حُمِّلَ وَعَلَيۡكُم مَّا حُمِّلۡتُمۡۖ وَإِن تُطِيعُوهُ تَهۡتَدُواْ ﴾[النور: ۵۴] «بگو: از الله و از پیامبر اطاعت کنید (اطاعت صادقانهای که اعمالتان بیانگر آن باشد). اگر سرپیچی کردید و رویگردان شدید، بر او (که محمّد و پیامبر الله است) انجام چیزی واجب است که بر دوش وی نهاده شده است (و آن تبلیغ رسالت است و از عهدهاش هم برآمده است و کار خود را کرده است) و بر شما هم انجام چیزی واجب است که بر دوش شما نهاده شده است (که اطاعت صادقانه و عبادات مخلصانه است) امّا اگر از او اطاعت کنید هدایت خواهید یافت (و به خیر و سعادت جهان نائل میگردید)».
و نیز میفرماید: ﴿ وَأَطِيعُواْ ٱلرَّسُولَ لَعَلَّكُمۡ تُرۡحَمُونَ ٥٦ ﴾[النور: ۵۶] «و از پیامبر اطاعت کنید، تا این که (از سوی الله) به شما رحم شود (و مشمول رضایت و عنایت او گردید)».
و نیز میفرماید: ﴿ وَمَن يُطِعِ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ فَقَدۡ فَازَ فَوۡزًا عَظِيمًا ٧١ ﴾[الأحزاب: ۷۱] «و هرکس از الله و پیامبرش فرمانبرداری کند به رستگاری و کامیابی بزرگی دست یافته است».
و نیز میفرماید: ﴿ وَمَن يُطِعِ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ يُدۡخِلۡهُ جَنَّٰتٖ تَجۡرِي مِن تَحۡتِهَا ٱلۡأَنۡهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَاۚ وَذَٰلِكَ ٱلۡفَوۡزُ ٱلۡعَظِيمُ ١٣ وَمَن يَعۡصِ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ وَيَتَعَدَّ حُدُودَهُۥ يُدۡخِلۡهُ نَارًا خَٰلِدٗا فِيهَا وَلَهُۥ عَذَابٞ مُّهِينٞ ١٤ ﴾[النساء: ۱۳-۱۴] «هرکس از الله و پیامبرش (در آنچه بدان دستور دادهاند) اطاعت کند، الله او را به باغهای (بهشت) وارد میکند که در آنها رودبارها روان است و (چنین کسانی) جاودانه در آن میمانند و این پیروزی بزرگی است. و آن کس که از الله و پیامبرش نافرمانی کند و از مرزهای (قوانین) الله درگذرد، خداوند او را به آتش (عظیم دوزخ) وارد میگرداند که جاودانه در آن میماند و (علاوه از آن) او را عذاب خوارکنندهای است».
و نیز میفرماید: ﴿ وَمَآ أَرۡسَلۡنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا لِیُطَاعَ بِإِذۡنِ ٱللَّهِۚ ﴾[النساء: ۶۴] «و هیچ پیامبری را نفرستادهایم مگر بدین منظور که به فرمان خدا از او اطاعت شود».
و نیز الله ﻷدر حکایت از کفار در پایینترین مراتب جهنم میفرماید: ﴿ يَوۡمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمۡ فِي ٱلنَّارِ يَقُولُونَ يَٰلَيۡتَنَآ أَطَعۡنَا ٱللَّهَ وَأَطَعۡنَا ٱلرَّسُولَا۠ ٦٦ ﴾[الأحزاب: ۶۶] «روزی (را خاطر نشان ساز که در آن) چهرههای ایشان در آتش زیر و رو و دگرگون میگردد (و فریادهای حسرت بارشان بلند میشود و) میگویند: ای کاش! ما از الله و پیامبر فرمان میبردیم (تا چنین سرنوشت دردناکی نمیداشتیم)».
و تمنای اطاعت از رسول الله جرا میکنند، اما این تمنا بدانها نفعی نمیرساند [۳۹۲].
و نیز الله ﻷمیفرماید: ﴿ قُلۡ إِن كُنتُمۡ تُحِبُّونَ ٱللَّهَ فَٱتَّبِعُونِي يُحۡبِبۡكُمُ ٱللَّهُ وَيَغۡفِرۡ لَكُمۡ ذُنُوبَكُمۡۚ وَٱللَّهُ غَفُورٞ رَّحِيمٞ ٣١ قُلۡ أَطِيعُواْ ٱللَّهَ وَٱلرَّسُولَۖ فَإِن تَوَلَّوۡاْ فَإِنَّ ٱللَّهَ لَا يُحِبُّ ٱلۡكَٰفِرِينَ ٣٢ ﴾[آل عمران: ۳۱-۳۲] «بگو: اگر الله را دوست میدارید، از من پیروی کنید تا الله شما را دوست بدارد و گناهانتان را ببخشاید و خداوند آمرزنده مهربان است. بگو: از الله و از پیامبر اطاعت و فرمانبرداری کنید و اگر سرپیچی کنند (ایشان به الله و پیامبر ایمان ندارند و کافرند و) خداوند کافران را دوست نمیدارد».
و آیات در این مورد بسیارند ولله الحمد والمنه.
بنابراین، اطاعت از رسول الله جاطاعت از الله ﻷو نافرمانی از رسول الله جنافرمانی از الله ﻷمیباشد. در حدیث صحیح از ابوهریره روایت است که رسول الله جفرمودند: «كُلُّ أُمَّتِی یَدْخُلُونَ الجَنَّةَ إِلَّا مَنْ أَبَى».«تمامی امتم وارد بهشت میشوند مگر آنکه ابا ورزد». گفتند: یا رسول الله! چه کسی از ورود به بهشت ابا میورزد؟ فرمودند: «مَنْ أَطَاعَنِی دَخَلَ الجَنَّةَ، وَمَنْ عَصَانِی فَقَدْ أَبَى». «هرکس از من اطاعت کند وارد بهشت میشود و هرکس از من نافرمانی کند درحقیقت از ورود به بهشت ابا ورزیده است» [۳۹۳].
و مانند آن حدیثی است که امام بخاری در ابتدای کتاب الاحکام از ابوهریره سروایت کرده است که رسول الله جفرمودند: «مَنْ أَطَاعَنِی فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ، وَمَنْ عَصَانِی فَقَدْ عَصَى اللَّهَ، وَمَنْ أَطَاعَ أَمِیرِی فَقَدْ أَطَاعَنِی، وَمَنْ عَصَى أَمِیرِی فَقَدْ عَصَانِی».«هرکس از من اطاعت کند درحقیقت از الله ﻷاطاعت کرده است و هرکس از من نافرمانی کند، درحقیقت از الله ﻷنافرمانی کرده است و هرکس از امیری که من مقرر نمودم، اطاعت کند از من اطاعت کرده است و هرکس از امیری که من مقرر نمودم نافرمانی کند از من نافرمانی کرده است» [۳۹۴].
حافظ ابن حجر در شرح این حدیث میگوید: «گویا معنا اینگونه است: الله ﻷرا در آنچه بدان در قرآن تصریح کرده اطاعت کنید و نیز رسول الله جرا در مورد آنچه که از قرآن برایتان بیان میکند، و نیز در آنچه از سنت که برایتان بیان میکند، اطاعت کنید یا اینکه معنا بدین صورت میباشد که: الله ﻷرا در آنچه از وحی که شما را بدان در قرآن امر میکند که تلاوت آن عبادت میباشد، اطاعت کنید و نیز رسول الله جرا در آنچه از وحی که شما را بدان امر میکند و قرآن نیست، اطاعت کنید... [۳۹۵].
و از زیباترین احادیثی که در این باب وارد شده، حدیثی است که بخاری از جابر بن عبداللهبتخریج کرده است که جابر گفته است: رسول الله جخواب بودند، که چند نفر نزد ایشان آمدند، یکی از آنان گفت: او خواب است. دیگری گفت: چشمش خواب است، ولی قلبش بیدار است. آنگاه به یکدیگر گفتند: این دوست شما مثالی دارد، مثالش را بیان کنید. دوباره یکی از آنان گفت: او خواب است، دیگری گفت: چشمش خواب است ولی قلبش بیدار است. سپس به یکدیگر گفتند: مثال او همانند شخصی است که خانهای ساخته و سفرهای در آن پهن کرده و دعوتگری فرستاده است. پس هرکس دعوتگر را اجابت کند، وارد خانه میشود. و از آن سفره میخورد. و هرکس دعوتگر را اجابت نکند، وارد خانه نمیشود و از آن سفره نمیخورد. آنگاه به یکدیگر گفتند: آنرا توضیح دهید تا بفهمد. یکی از آنان گفت: او خواب است، دیگری گفت: چشمش خواب است ولی قلبش بیدار است. آنگاه گفتند: خانه همان بهشت است و دعوتگر محمد جاست. پس هر کسی از محمد جاطاعت کند درحقیقت از الله ﻷاطاعت کرده است و هرکس از محمد جنافرمانی کند، درحقیقت از الله ﻷنافرمانی کرده است و این محمد جاست که مسلمانان و کفار را از یکدیگر جدا ساخته است» [۳۹۶].
اینچنین است که بسیاری از آیات قرآن کریم و احادیث رسول الله جاطاعت از الله ﻷرا مقرون به اطاعت از رسولش جو نیز نافرمانی از الله ﻷرا مقرون به نافرمانی از رسول الله جذکر کرده است. بنابراین، اطاعت از رسول الله جاطاعت از الله ﻷو نافرمانی از رسول الله جنافرمانی از الله ﻷمیباشد.
امام شافعی /میگوید: «آنچه رسول الله جدر سنت بدان تصریح کرده و دربردارندهی حکمی از جانب الله ﻷمیباشد، درحقیقت به حکم الله ﻷآنرا سنت قرار داده است؛ و اینچنین الله ﻷدر کلامش به ما خبر داده و فرموده است: ﴿ وَإِنَّكَ لَتَهۡدِيٓ إِلَىٰ صِرَٰطٖ مُّسۡتَقِيمٖ ٥٢ صِرَٰطِ ٱللَّهِ ﴾[الشوری: ۵۲-۵۳] «تو قطعاً به راه راست رهنمود میسازی. راه الله».
رسول الله جهمراه کتاب الله ﻷسنتهایی را مقرر فرمودهاند و هر آنچه را که رسول الله جسنت قرار دادند، درحقیقت الله ﻷاتباع و پیروی از آنرا بر ما لازم و ضروری قرار داده است. و اطاعت از رسول الله جرا در تبعیت و پیروی کردن از ایشان و نافرمانی از رسول الله جرا در انحراف و رویگردانی از سنت رسول الله جقرار دادهاند که هیچکس در آن معذور نمیباشد و هیچ راهی برای اتباع و پیروی نکردن از سنتهای رسول الله جقرار نداده است» [۳۹۷].
و در حدیثی که امام بخاری از ابوموسی سروایت کرده آمده است که رسول الله جفرمودند: «إِنَّمَا مَثَلِی وَمَثَلُ مَا بَعَثَنِی اللَّهُ بِهِ، كَمَثَلِ رَجُلٍ أَتَى قَوْمًا فَقَالَ: یَا قَوْمِ، إِنِّی رَأَیْتُ الجَیْشَ بِعَیْنَیَّ، وَإِنِّی أَنَا النَّذِیرُ العُرْیَانُ، فَالنَّجَاءَ، فَأَطَاعَهُ طَائِفَةٌ مِنْ قَوْمِهِ، فَأَدْلَجُوا، فَانْطَلَقُوا عَلَى مَهَلِهِمْ فَنَجَوْا، وَكَذَّبَتْ طَائِفَةٌ مِنْهُمْ، فَأَصْبَحُوا مَكَانَهُمْ، فَصَبَّحَهُمُ الجَیْشُ فَأَهْلَكَهُمْ وَاجْتَاحَهُمْ، فَذَلِكَ مَثَلُ مَنْ أَطَاعَنِی فَاتَّبَعَ مَا جِئْتُ بِهِ، وَمَثَلُ مَنْ عَصَانِی وَكَذَّبَ بِمَا جِئْتُ بِهِ مِنَ الحَقِّ» [۳۹۸]. «مثال من و آنچه الله ﻷمرا با آن فرستاده است مانند مردی است که نزد قومی آمده و میگوید: با چشمان خودم، لشکر (دشمن) را دیدم و صراحتاً خطر را به شما اعلام میکنم، خویشتن را نجات دهید؛ پس گروهی از او اطاعت کرده و در اول شب به راه افتاده و بیدرنگ میروند و نجات مییابند. و گروهی از ایشان سخنش را دروغ میخوانند و در مکان خویش شب را صبح میکنند، لذا لشکر صبح به طور ناگهانی بر آنها یورش برده و آنان را نابود و هلاک میسازد. این مثال کسی است که از من اطاعت کرده و از آنچه من آوردهام (قرآن و سنت) پیروی میکند و نیز مثال کسی است که از من نافرمانی کرده و آنچه را که با آن از جانب حق جلجلاله آمدهام، تکذیب کند».
حافظ ابن حجر در فتح الباری از طیبی نقل میکند که گفت: «رسول الله جخویشتن را به مردی تشبیه کرده و بیم دادنش به عذابی در پیش رو را به بیم دادن آن مرد، قومش را به لشکری در نزدیکی صبح، تشبیه کردند و کسانی از امتشان را که از ایشان اطاعت میکنند و نیز کسانی که از ایشان نافرمانی میکنند، به کسانی که آن مرد را در هشدار دادنش تصدیق و تکذیب میکنند، تشبیه کرده است» [۳۹۹].
به طور خلاصه کسی که به نبی و رسول بودن محمد جراضی باشد و این مساله در قلبش مستقر گردد، بر وی واجب است که از اوامر رسول الله جاطاعت و فرمانبرداری کند و در برابر آن تسلیم باشد و قلبش کاملاً به محبت او مایل باشد. و مخالفت و اعتراضی بر چیزی از آنچه با آن آمده است، نداشته باشد، چرا که در حقیقت او جابلاغ کنندهی از جانب پروردگارش میباشد، بر این اساس است که رسول الله جدر حدیث صحیحی فرمودند: «ذَاقَ طَعْمَ الْإِیمَانِ مَنْ رَضِیَ بِاللهِ رَبًّا، وَبِالْإِسْلَامِ دِینًا، وَبِمُحَمَّدٍ رَسُولًا» [۴۰۰]. «کسی طعم ایمان را میچشد که راضی باشد: الله ﻷپروردگار او و اسلام دینش و محمد پیامبر او باشد».
امام نووی /میگوید: «معنای حدیث آن است که کسی طعم ایمان را میچشد که طالب غیرالله نباشد و جز روش اسلام را برای خود مجاز نداند و جز در مسیری که موافق با شریعت محمد جباشد، حرکت نکند. تردیدی نیست کسی که صفت او چنین باشد حلاوت ایمان به قلبش رسیده و طعم آنرا میچشد» [۴۰۱].
اما اعراض و رویگردانی از شریعت رسول الله جو برداشتن و حذف کردن آن از واقعیت زندگی و جایگزین کردن قوانین بشری به جای آن، قوانین کسانی که هوی و هوسشان بر آنها حاکم است و شبهات و شهوات بر آنها سیطره دارد، عمل منافقان میباشد؛ والعیاذ بالله؛ گرچه گمان کنند و به دروغ بگویند که با این اعمال خواهان خیر خواهی مردم و اتحاد آنها میباشند که درحقیقت زیانکار و ناکام میباشند. الله ﻷمیفرمایند: ﴿ وَإِذَا قِيلَ لَهُمۡ تَعَالَوۡاْ إِلَىٰ مَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ وَإِلَى ٱلرَّسُولِ رَأَيۡتَ ٱلۡمُنَٰفِقِينَ يَصُدُّونَ عَنكَ صُدُودٗا ٦١ فَكَيۡفَ إِذَآ أَصَٰبَتۡهُم مُّصِيبَةُۢ بِمَا قَدَّمَتۡ أَيۡدِيهِمۡ ثُمَّ جَآءُوكَ يَحۡلِفُونَ بِٱللَّهِ إِنۡ أَرَدۡنَآ إِلَّآ إِحۡسَٰنٗا وَتَوۡفِيقًا ٦٢ أُوْلَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ يَعۡلَمُ ٱللَّهُ مَا فِي قُلُوبِهِمۡ فَأَعۡرِضۡ عَنۡهُمۡ وَعِظۡهُمۡ وَقُل لَّهُمۡ فِيٓ أَنفُسِهِمۡ قَوۡلَۢا بَلِيغٗا ٦٣ ﴾[النساء: ۶۱-۶۳] «و زمانیکه بدیشان گفته شود: به سوی چیزی بیائید که الله آنرا (بر محمّد) نازل کرده است و به سوی پیامبر روی آورید (تا قرآن را برای شما بخواند و رهنمودتان دارد)، منافقان را خواهی دید که سخت به تو پشت میکنند (و از تو میگریزند و دیگران را نیز از تو باز میدارند). امّا چگونه است که چون به سبب (خبث نفوس و سوء) اعمالشان بلائی بدانان رسد (و پناهی جز تو نداشته باشند) به پیش تو میآیند و به الله سوگند میخورند که ما (از اقوال و اعمال خود منظوری و) مقصودی جز خیرخواهی (مردم) و اتّحاد (ملّت) نداشتهایم. آنان کسانیند که خداوند میداند در دلهایشان چیست (و پندارشان بر چه روال و گفتارشان در چه مسیری است). پس از ایشان کنارهگیری کن (و به سخنانشان توجّه مکن و به سوی حق دعوتشان نما) و اندرزشان بده و با گفتار رسائی که به (اعماق) درونشان رسوخ کند با آنان سخن بگوی (و نتائج اعمالشان را بدیشان گوشزد نما)».
امام ابن قیم /برخی از مظاهر این اعراض و رویگردانیها از الله ﻷو رسول الله جرا توضیح داده و میگوید: «اعراض از اعتراض بوجود میآید و اعتراض به سه دسته میباشد که در میان مردم جاری است و تنها کسانی که الله ﻷآنها را حفاظت کرده از آنها معصوم میباشند.
دستهی اول: اعتراض بر اسماء و صفات الله ﻷبه وسیلهی شبهاتی باطل که طرفداران آنها، آنرا قطعیات عقلی مینامند و درحقیقت خیالاتی جاهلانه و محالاتی ذهنی هستند، میباشد. و با این قطعیات عقلی که گمان میکنند، بر اسماء و صفات الله ﻷاعتراض کرده و بر اساس آن بر آنها حکم میکنند و به خاطر آن، آنچه را که الله ﻷبرای خویشتن ثابت کرده و نیز رسول الله جبرای حضرت حق، ثابت کردهاند، نفی میکنند. و آنچه را که الله ﻷنفی کرده، اثبات کرده و بدین وسیله با دشمنان الله ﻷدوستی کرده و با اولیای الله ﻷدشمنی کرده و به وسیلهی آن کلام را از جایگاه و معانی اصلی آن به دور کرده و آنرا وارونه و چندگونه و چندپهلو میکنند. و به خاطر آن بهرهی بسیاری را که با آنها بدان تذکر داده شده بودند، به دست فراموشی سپردند. و بدین وسیله کار و بار دین خود را به پراکندگی کشانده و هر گروهی به راهی رفته و هر دسته و طایفهای بدانچه دارند و برآنند خوشحال و شادمانند.!
کسی از این اعتراض مصون و محفوظ میباشد که تسلیم محض وحی باشد. و هرگاه قلب سالم باشد، صحت آنچه را که رسول الله جبا آن آمده و حق بودن آنرا با صراحت عقل و فطرت میبیند و بدین ترتیب سمع و عقل و فطرت وی متفق میباشند و این کاملترین ایمان میباشد.
نوع دوم: اعتراض بر شریعت و اوامر الله ﻷمیباشد، که اهل این اعتراض سه دسته میباشند: کسانی هستند که با آراء و نظرات و قیاسهایشان بر شریعت الله ﻷاعتراض میکنند، که این اعتراض متضمن حلال دانستن آنچه الله ﻷحرام کرده و حرام کردن آنچه حلال قرار داده و اسقاط آنچه واجب فرموده و واجب کردن آنچه ساقط کرده و ابطال آنچه صحیح دانسته و تصحیح آنچه باطل فرموده و معتبر دانستن آنچه لغو کرده و لغو کردن آنچه معتبر دانسته و مقید ساختن آنچه آنرا مطلق بیان کرده و اطلاق آنچه آنرا مقید بیان کرده، میباشد.
نوع دوم: اعتراض بر حقائق ایمان و شریعت، با ذوق و وجد و خیالات و مکشوفات باطل شیطانی که متضمن تشریع در دین است که الله ﻷبدان اجازه نداده است و نیز ابطال دینی را به همراه دارد که آنرا به زبان فرستادهاش تشریع کرده است.
نوع سوم: اعتراض بر شریعت الله ﻷبا سیاستهای مستبدانه میباشد بگونهای که متصدیان امور، آنها را بر حکم الله ﻷو رسولش مقدم داشته و با آنها میان بندگان و الله ﻷحکم میکنند و به خاطر آنها و با آنها، شریعت و عدل و حدود آنرا تعطیل میکنند. و بدین ترتیب گروه اول میگویند: هرگاه عقل و نقل با یکدیگر در تعارض باشد عقل را مقدم میکنیم و دیگران میگویند هرگاه احادیث و روایات با قیاس در تعارض باشد، قیاس را مقدم میکنیم. و اصحاب ذوق و کشف و وجد میگویند: هرگاه ذوق و کشف و وجد، با ظاهر شریعت در تعارض باشد، ذوق و وجد و کشف را مقدم میداریم. و سیاست مداران میگویند: هرگاه سیاست و شریعت با یکدیگر در تعارض باشند، سیاست را مقدم میداریم.
بنابراین هر گروه، به طریقی طاغوت را در مقابل دین الله ﻷو شریعتش قرار داده و داوری و حکم را بدو واگذار کردهاند و بدین ترتیب گروهی میگویند: برای شما نقل و برای ما عقل باشد و دیگران میگویند: شما اهل ظاهر و ما اهل حقایق و باطن هستیم و برخی دیگر میگویند: برای شما شریعت و برای ما سیاست باشد.
آه، از این بلایی که فراگیر شده و موجب کوری گشته است؛ آه از مصیبتی که واقع شده و موجب کری گشته و آه از فتنهای که قلبها به سوی آن دعوت شده و هر قلب مفتون و بیماری آنرا اجابت کرده است؛ آه از بادهای طوفانی که وزیده و به سبب آن گوشها کر شدهاند و چشمها کور گشتهاند و نشانهها و علائم احکام، تعطیل گشته است؛ همانطور که به سبب آنها صفات الله ﻷنفی شدهاند.
در این مسیر هر گروهی به ظلم و تاریکیهای آرای خود، استناد کرده و بر اساس مقولههای فاسد و هوی و هوسشان بر الله ﻷو بین بندگانش حکم کرده و به خاطر آنها وحی در آستانهی هر تحریف و تاویلی قرار گرفته و دین بر وفق هر فساد و تبدیلی [۴۰۲].
آری، اگر مسلمان راضی باشد که محمد جپیامبر او باشد، به هدایت و روش غیر او توجه نمیکند و در عملکردش به سوی سنت و روشی غیر از سنت او و حکمی غیر از حکم او جمنحرف نمیشود. و بلکه داوری و تحاکم را نزد او برده و حکمش را قبول کرده و از او فرمانبرداری و پیروی میکند. و به هر آنچه با آن از جانب پروردگارش آمده، راضی میباشد. و قلبش با آن آرامش یافته و نفسش مطمئن و سینهاش گشاده میگردد. و نعمت الله ﻷرا با این پیامبر و دینش نسبت به خویشتن و بر خلق میبیند که بزرگتر از هر نعمتی است؛ و به سبب فضل و رحمت پروردگارش بر او، که وی را از پیروان بهترین پیامبران و گروه و دستهی رستگاران قرار داده، شادمان و خشنود میباشد. الله ﻷمیفرماید: ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ قَدۡ جَآءَتۡكُم مَّوۡعِظَةٞ مِّن رَّبِّكُمۡ وَشِفَآءٞ لِّمَا فِي ٱلصُّدُورِ وَهُدٗى وَرَحۡمَةٞ لِّلۡمُؤۡمِنِينَ ٥٧ قُلۡ بِفَضۡلِ ٱللَّهِ وَبِرَحۡمَتِهِۦ فَبِذَٰلِكَ فَلۡيَفۡرَحُواْ هُوَ خَيۡرٞ مِّمَّا يَجۡمَعُونَ ٥٨ ﴾[یونس: ۵۷-۵۸] «ای مردمان! از سوی پروردگارتان برای شما اندرزی (جهت رهنمود زندگی) و درمانی برای چیزهائی که در سینههاست (همچون کفر و نفاق و کینه و ستم و دشمنی با حق و حقیقت) آمده است (که قرآن نام دارد) و هدایت و رحمت برای مؤمنان است. بگو: به فضل و رحمت الله - به همین (نه چیز دیگری) - باید مردمان شادمان شوند. این بهتر از چیزهائی است که (از حطام دنیا) گرد میآورند (و روی همدیگر میگذارند)».
رضایت کلمهای است که قبول و انقیاد را در خود جای داده است؛ چنانکه رضایت وجود ندارد مگر زمانیکه تسلیم مطلق و انقیاد و فرمانبرداری ظاهری و باطنی در برابر آنچه رسول الله جبا آن از جانب پروردگارش آمده، باشد. و هر توجه یا رویگردانی از وحی به سوی غیر آن یا اعتراض بر آن، متناقض با رضایت و دلیل بر نفاق و منجر به کفر و ارتداد از دین میشود [۴۰۳].
در پایان لازم است بدانیم تمامی اوامر و نواهی و آنچه تحریم گشته و کراهت آن در قالب شریعت بر زبان رسول الله جآمده است، برای تمامی مکلفین مقدور و در ضمن توانایی همهی آنها میباشد، چرا که الله ﻷبندگانش را در آنچه توانایی آنرا ندارند، مکلف نکرده است. الله ﻷمیفرماید: ﴿ لَا يُكَلِّفُ ٱللَّهُ نَفۡسًا إِلَّا وُسۡعَهَاۚ ﴾[البقرة: ۲۸۶] «خداوند به هیچکس جز به اندازه توانائیش تکلیف نمیکند». چرا که این تنها الله ﻷاست که خالق است و تنها اوست که سرشت مخلوقاتش و حد و حدود توانایی آنها را میداند. و راست گفت الله ﻷآنجا که فرمود: ﴿ أَلَا يَعۡلَمُ مَنۡ خَلَقَ وَهُوَ ٱللَّطِيفُ ٱلۡخَبِيرُ ١٤ ﴾[الملك: ۱۴] «مگر کسی که (مردمان را) میآفریند (حال و وضع ایشان را) نمیداند و حال این که او دقیق و باریک بین بس آگاهی است؟!».
و این رحمت در کلام رسول الله جدر این حدیث متفق علیه تجلی یافته است، حدیثی که از ابوهریره سروایت شده است که میگوید: از رسول الله جشنیدم که فرمودند: «مَا نَهَیْتُكُمْ عَنْهُ، فَاجْتَنِبُوهُ وَمَا أَمَرْتُكُمْ بِهِ فَافْعَلُوا مِنْهُ مَا اسْتَطَعْتُمْ، فَإِنَّمَا أَهْلَكَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِكُمْ كَثْرَةُ مَسَائِلِهِمْ، وَاخْتِلَافُهُمْ عَلَى أَنْبِیَائِهِمْ» [۴۰۴]. «از آنچه شما را از آن نهی نمودم، پرهیز و اجتناب ورزید و آنچه شما را بدان امر کردم، آنچه را در تواناییتان است، انجام دهید. براستی کسانی که قبل از شما بودند، زیاد سوال پرسیدن و اختلاف با پیامبرانشان هلاک و نابود کرد».
﴿ تِلۡكَ حُدُودُ ٱللَّهِ فَلَا تَعۡتَدُوهَاۚ وَمَن يَتَعَدَّ حُدُودَ ٱللَّهِ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلظَّٰلِمُونَ ٢٢٩ ﴾[البقرة: ۲۲۹].
«اینها حدود و مرزهای الهی است و از آنها تجاوز نکنید و هرکس از حدود و مرزهای (اوامر و نواهی) الهی تجاوز کند (ستمگر بوده و) بیگمان این چنین کسانی ستمگرند (و به خود و به جامعهای که در آن زندگی میکنند، ستم مینمایند)».
[۳۹۰] انظر: شرح العقیدة الطحاویة (۱/۲۲۸) ط. موسسة الرسالة. [۳۹۱] تیسیر الکریم الرحمن للعلامة السعدی (ص ۱۴۸ط. الرساله). [۳۹۲] الشفاء للقاضی عیاض (۲/۸) ط ابن رجب. [۳۹۳] رواه البخاری، کتاب الاعتصام بالکتاب والسنة، باب الاقتداء بسنن رسول الله (۷۲۸۰) وانظر فتح الباری (۱۳/۲۴۹) دارالمعرفة وقد تقدم. [۳۹۴] أخرجه البخاری، کتاب الأحکام باب قوله تعالى: ﴿أَطِيعُواْ ٱللَّهَ وَأَطِيعُواْ ٱلرَّسُولَ وَأُوْلِي ٱلۡأَمۡرِ مِنكُمۡۖ﴾(۷۱۳۷) (فتح ۱۳/۱۱) دارالمعرفة. [۳۹۵] انظر: فتح الباری (۱۳/۱۱۱). [۳۹۶] أخرجه البخاری فی کتاب الاعتصام بالکتاب والسنة، باب الاقتداء بسنن رسول الله (۷۲۸۱) وانظر: فتح الباری (۱۳/۲۴۹) دارالمعرفة. [۳۹۷] الرسالة للإمام الشافعی، تحقیق أحمد محمد شاکر، الطبعة الأولى، مطبعة الحلبی- مصر ص (۸۸، ۸۹) [۳۹۸] أخرجه البخاری، کتاب الرقاق باب الانتهاء عن المعاصی (۶۴۸۲، ۷۲۳۸) انظر: فتح الباری (۱۱/۳۱۶) دار المعرفة. [۳۹۹] انظر: فتح الباری (۱۱/۳۱۷) دارالمعرفة. [۴۰۰] أخرجه مسلم، کتاب الإیمان، باب الدلیل على أن من رضی بالله ربا وبالإسلام دینا وبمحمد رسولا فهو مؤمن وإن ارتکب المعاصی الکبائر (۱۳۴) انظر: شرح النووی (۲/۲) ط. الریان. [۴۰۱] انظر: شرح النووی (۲/۲) ط الریان. [۴۰۲] باختصار یسیر جدا من مدارج السالکین (۲/۷۳- ۷۰) ط دارالحدیث. [۴۰۳] محبة الرسول بین الاتباع والابتداع، عبدالرؤوف محمد عثمان ص ۱۳۶. [۴۰۴] أخرجه البخاری، کتاب الاعتصام بالکتاب السنة، باب الاقتداء بسنن رسول الله (۶۷۷۷) ومسلم کتاب الفضائل باب توقیره وترک إکثار سؤاله عما لا ضرورة إلیه (۱۳۳۷) وکتاب الحج، باب فرض الحج مرة فی العمر باب (۷۳/۱۳۳۷).
براستی محبت رسول الله جاصلی بزرگ از اصول ایمان میباشد و هرگاه درخت محبت در قلب مستقر گردد، در هر زمان میوههای آن به دست آمده و ثمره آن انواع اتباع و پیروی از رسول الله جمیباشد. و تردیدی نیست که محبت رسول الله جتابع محبت الله ﻷمیباشد. شیخ الاسلام ابن تیمیه /میگوید: «برای مردم محبتی بزرگتر و کاملتر از محبت مومنان نسبت به پروردگارشان نیست و در هستی، چیزی وجود ندارد که استحقاق آنرا داشته باشد که از هر جهت به خاطر خودش دوست داشته شود جز الله ﻷ؛ و هر آنچه غیر از الله ﻷدوست داشته میشود، دوستی و محبت آن تابع محبت الله ﻷمیباشد، از اینرو رسول الله جنیز به خاطر الله ﻷدوست داشته میشود. و به خاطر الله ﻷاطاعت میشود و نیز به خاطر الله ﻷتبعیت و پیروی میشوند؛ همانطور که الله ﻷمیفرماید: ﴿ قُلۡ إِن كُنتُمۡ تُحِبُّونَ ٱللَّهَ فَٱتَّبِعُونِي يُحۡبِبۡكُمُ ٱللَّهُ ﴾ [۴۰۵][آل عمران: ۳۱] «بگو: اگر الله را دوست میدارید، از من پیروی کنید تا الله شما را دوست بدارد».
و محبت رسول الله جواجب و تابع محبت الله ﻷو لازمهی آن میباشد؛ چرا که محبت رسول الله جبرای الله ﻷو به خاطر الله ﻷمیباشد، که با افزایش محبت الله ﻷدر قلب، افزایش و با کاهش محبت الله ﻷدر قلب کاهش مییابد و هر آنکه به خاطر الله ﻷدوست داشته میشود تنها در راه الله ﻷو به خاطر او دوست داشته میشود، همانطور که ایمان و عمل صالح دوست داشته میشود و این محبت با محبتی که شرک آمیز است، متفاوت میباشد، چرا که در آن شائبهای از انواع شرک همچون اعتماد به محب از حیث جلب خیر و دفع شر، وجود ندارد. چرا که محبتِ شرکی دوست داشتن آن شریک به همراه الله ﻷو رغبت به سوی او میباشد نه به خاطر الله ﻷ. و اینجاست که تمایز میان محبت در راه الله متعال و به خاطر او که از کمال توحید میباشد و محبت همراه الله ﻷکه محبت شرکائی به همراه الله ﻷمیباشد که متعلق به قلوب مشرکین است که معبودشان را صفت الوهیت دادهاند، درحالیکه این صفت جز برای الله ﻷجایز نیست، آشکار میگردد» [۴۰۶].
در حدیثی که امام بخاری و مسلم از انس بن مالک سروایت کردهاند آمده است که رسول الله جفرمودند: «ثَلاَثٌ مَنْ كُنَّ فِیهِ وَجَدَ حَلاَوَةَ الإِیمَانِ: أَنْ یَكُونَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَحَبَّ إِلَیْهِ مِمَّا سِوَاهُمَا، وَأَنْ یُحِبَّ المَرْءَ لاَ یُحِبُّهُ إِلَّا لِلَّهِ، وَأَنْ یَكْرَهَ أَنْ یَعُودَ فِی الكُفْرِ بَعْدَ أَنْ أَنْقَذَهُ اللَّهُ مِنْهُ كَمَا یَكْرَهُ أَنْ یُقْذَفَ فِی النَّارِ» [۴۰۷]. «کسی که این سه خصلت را داشته باشد، شیرینی ایمان را میچشد، یکی اینکه: الله و رسولش را از همه بیشتر دوست داشته باشد؛ دوم اینکه: محبتش با هرکس به خاطر الله ﻷباشد؛ سوم اینکه: پس از اینکه الله ﻷوی را از کفر نجات داده، برگشتن به سوی کفر برای وی همچون رفتن در آتش ناگوار باشد».
شیخ الاسلام میگوید: «رسول الله جخبر دادند که هرکس این سه خصلت را داشته باشد، شیرینی و حلاوت ایمان را میچشد، چرا که وجود حلاوت برای چیزی، محبت نسبت به آنرا به دنبال دارد، بنابراین هرکس چیزی را دوست داشته و بدان تمایل داشته باشد، هرگاه مقصودش حاصل گردد، به سبب آن حلاوت و لذت و شادی و سرور را مییابد. و لذت امری است که به دنبال حصول و دستیابی به محبوب حاصل میگردد». [۴۰۸]
بنابراین ارتباط میان این دو محبت، ارتباطی شرعی و محکم و استوار و جدا نشدنی میباشد. لذا هرآنکه ادعا کند که الله ﻷرا دوست دارد و در عین حال رسول الله جرا دوست ندارد، این اعتقادش باطل میباشد. و هرکس رسول الله جرا دوست داشته باشد و الله ﻷرا دوست نداشته باشد، همچنین این اعتقادش باطل و فاسد میباشد. الله ﻷمیفرماید: ﴿ قُلۡ إِن كَانَ ءَابَآؤُكُمۡ وَأَبۡنَآؤُكُمۡ وَإِخۡوَٰنُكُمۡ وَأَزۡوَٰجُكُمۡ وَعَشِيرَتُكُمۡ وَأَمۡوَٰلٌ ٱقۡتَرَفۡتُمُوهَا وَتِجَٰرَةٞ تَخۡشَوۡنَ كَسَادَهَا وَمَسَٰكِنُ تَرۡضَوۡنَهَآ أَحَبَّ إِلَيۡكُم مِّنَ ٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ وَجِهَادٖ فِي سَبِيلِهِۦ فَتَرَبَّصُواْ حَتَّىٰ يَأۡتِيَ ٱللَّهُ بِأَمۡرِهِۦۗ وَٱللَّهُ لَا يَهۡدِي ٱلۡقَوۡمَ ٱلۡفَٰسِقِينَ ٢٤ ﴾[التوبة: ۲۴] «بگو: اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و قوم و قبیله شما و اموالی که فراچنگش آوردهاید و بازرگانی و تجارتی که از بیبازاری و بیرونقی آن میترسید و منازلی که مورد علاقه شما است، اینها در نظرتان از الله و پیامبرش و جهاد در راه او محبوبتر باشد، در انتظار باشید که الله کار خود را میکند (و عذاب خویش را فرو میفرستد). الله کسان نافرمانبردار را (به راه سعادت) هدایت نمینماید».
قاضی /میگوید [۴۰۹]: «این آیه در تشویق و تذکر در باب محبت رسول الله جو به عنوان دلیل و حجتی در لزوم محبت رسول الله جو وجوب فرضیت آن و اهمیت و جایگاه آن و استحقاق رسول الله جبرای آن کافی میباشد. چرا که الله ﻷکسی را که مال و اهل و فرزندانش را بیشتر از الله و رسولش جدوست داشته باشد، توبیخ و سرزنش کرده و نیز آنها را تهدید کرده و وعید داده و فرموده: ﴿ فَتَرَبَّصُواْ حَتَّىٰ يَأۡتِيَ ٱللَّهُ بِأَمۡرِهِۦۗ ﴾و سپس در پایان آیه، آنها را فاسق خوانده است و آنها را آگاه فرموده که ایشان از کسانی هستند که گمراه شده و الله ﻷآنها را هدایت نکرده است.
از روشنترین دلایل بر وجوب محبت رسول الله جحدیثی است که امام بخاری از ابوهریره سروایت کرده است که رسول الله جفرمودند: «فَوَالَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ، لاَ یُؤْمِنُ أَحَدُكُمْ حَتَّى أَكُونَ أَحَبَّ إِلَیْهِ مِنْ وَالِدِهِ وَوَلَدِهِ» [۴۱۰]«سوگند به ذاتی که جانم در دست اوست کسی از شما مومن نمیباشد تا زمانیکه من نزد او از پدر و فرزندش محبوبتر باشم».
و در صحیح از انس روایت شده که رسول الله جفرمودند: «لاَ یُؤْمِنُ أَحَدُكُمْ، حَتَّى أَكُونَ أَحَبَّ إِلَیْهِ مِنْ وَالِدِهِ وَوَلَدِهِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِینَ» [۴۱۱]. «کسی از شما نمیتواند مومن واقعی باشد، تا اینکه من نزد او از پدر و فرزند و همهی مردم محبوبتر باشم».
در این حدیث پدر و فرزند مخصوصا ذکر شدهاند چرا که آنها عزیزترین مخلوقات الله ﻷبرای هر انسانی میباشند، بلکه چه بسا از خود اشخاص برایشان محبوبتر باشند. و این مساله تاکیدی بر آن میباشد که واجب است رسول الله جنزد هر انسانی محبوبتر از هر حبیب و عزیزی از میان بشریت باشد» [۴۱۲].
معنای این حدیث آن است که محبت رسول الله جاز لوازم و واجبات ایمان میباشد. بگونهای که ایمان بدون آن محقق نمیگردد و نیز مومن بدون آن، مستحق اسم ایمان نمیباشد. و نفی ایمان که در حدیث ذکر شده است، اگر این محبت، محبتی راجح و برتر از محبت نسبت به غیر آن نباشد، نفی کمال ایمان واجب میباشد. بگونهای که اگر این محبت با این صفت، موجود باشد، دلیلی بر کمال ایمان از جهت محبت نسبت به رسول الله جدر کسی که بدان متصف است، میباشد. اما اگر این محبت با صفت ترجیح آن نسبت به هر محبت دیگری، وجود نداشته باشد، آنکه متصف بدان باشد در معرض وعید الله ﻷمیباشد چرا که وی بدون آن محبت، در واقع واجبی از واجبات ایمان را رها کرده و از آن رویگردانده است [۴۱۳].
بنابراین از کمال ایمان آن است که رسول الله جنزد بنده محبوبتر از پدر و فرزند و همه مردم باشد. بلکه این کمال حاصل نمیگردد مگر اینکه محبت رسول الله جنزد وی از محبت انسان نسبت به خودش، بیشتر باشد، همانطور که در حدیثی که امام بخاری روایت کرده، آمده است که عمر بن خطاب سگفت: یا رسول الله، شما نزد من از هر چیز جز خودم، محبوبتر هستید. پس رسول الله جفرمودند: «لاَ، وَالَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ، حَتَّى أَكُونَ أَحَبَّ إِلَیْكَ مِنْ نَفْسِكَ».«خیر، سوگند به ذاتی که جانم در دست اوست تا وقتی که من نزد تو محبوبتر از حب تو نسبت به خودت نباشم (ایمانت کامل نمیباشد)». پس عمر سگفت: سوگند به الله ﻷ، اکنون شما در نزد من محبوبتر از خودم هستید. رسول الله جفرمودند: «الآنَ یَا عُمَرُ»«اکنون ای عمر( ایمانت کامل شد)» [۴۱۴].
بنابراین، محبت درحقیقت ذات و اصل و اساس تکالیف و امانتی سنگین میباشد. چرا که آنکه دوست میدارد، در واقع مطیع کسی است که او را دوست دارد و بدین ترتیب آنکه در محبتش با الله و رسولش جصادق است در واقع کسی است که آنچه را الله ﻷو رسولش جدوست دارند، دوست میدارد، اگرچه آن چیز مخالف با هوی و خواستهها و خواهشات وی باشد. و نیز نسبت به آنچه الله و رسولش جبدان بغض و کراهیت دارند، بغض و کراهیت دارد، گرچه هوی و خواستهها و خواهشات نفسانی وی بدان متمایل باشد؛ و نیز الله و رسولش جنزد وی از هر چیزی غیر از آنها محبوبتر میباشد.
علما به منظور آگاهی از محبت رسول الله جعلاماتی دیگر را نیز ذکر کردهاند که مهمترین آنها عبارتند از [۴۱۵]:
۱- محرومیت از دیدار رسول الله جنزد وی از محرومیت از هر چیز دیگری از اغراض و اهداف دنیوی، سختتر باشد. بدین معنا که اگر به طور مثال، در بین دیدار رسول الله جو اینکه در این راه هر چیز مهمی از اغراض و اهداف دنیوی را از دست بدهد، مخیر گردد، دیدار محبوبش را اختیار کرده و ترجیح دهد، گرچه در این راه بهترین و مهمترین اغراض و اهداف دنیوی را از دست بدهد.
۲- تمنای حضور در زمان حیات رسول الله جرا داشته باشد تا اینکه مال و جانش را به خاطر او ببخشد.
۳- اوامرش را انجام داده و از نواهیاش پرهیز و اجتناب ورزد.
۴- سنتش را نصرت کرده و از شریعتش دفاع کند.
از والاترین نمونههای محبت نسبت به رسول الله جآن است که مردی نزد رسولالله جآمده و گفت: یا رسول الله، تو نزد من از خودم هم محبوبتری و نیز از پدرم برایم محبوبتری. براستی هرگاه در خانهای هستم و ذکر تو به میان میآید، توان صبر کردن ندارم تا اینکه آمده و به تو نگاه کنم. و هرگاه یادآور مرگ خود و شما میشوم، میدانم که هرگاه تو وارد بهشت شوی همراه پیامبران به درجات بالای بهشت منتقل میشوی و هرگاه من وارد بهشت شوم، میترسم از اینکه تو را نبینم. رسول الله جپاسخی به وی ندادند تا اینکه جبرئیل با این آیه نازل شد: ﴿ وَمَن يُطِعِ ٱللَّهَ وَٱلرَّسُولَ فَأُوْلَٰٓئِكَ مَعَ ٱلَّذِينَ أَنۡعَمَ ٱللَّهُ عَلَيۡهِم مِّنَ ٱلنَّبِيِّۧنَ وَٱلصِّدِّيقِينَ وَٱلشُّهَدَآءِ وَٱلصَّٰلِحِينَۚ وَحَسُنَ أُوْلَٰٓئِكَ رَفِيقٗا ٦٩ ذَٰلِكَ ٱلۡفَضۡلُ مِنَ ٱللَّهِۚ وَكَفَىٰ بِٱللَّهِ عَلِيمٗا ٧٠ ﴾ [۴۱۶][النساء: ۶۹-۷۰] «و کسی که از الله و پیامبر (با تسلیم در برابر فرمان آنان و رضا به حکم ایشان) اطاعت کند، او (در روز رستاخیز به بهشت رود و همراه و) همنشین کسانی خواهد بود که (مقرّبان درگاهند و) خداوند بدیشان نعمت (هدایت) داده است (و مشمول الطاف خود نموده است و بزرگواری خویش را بر آنان تمام کرده است. آن مقرّبانی که او همدمشان خواهد بود، عبارتند) از پیامبران و راستروان (و راستگویانی که پیامبران را تصدیق کردند و بر راه آنان رفتند) و شهیدان (یعنی آنان که خود را در راه الله فدا کردند) و شایستگان (یعنی سایر بندگانی که درون و بیرونشان به زیور طاعت و عبادت آراسته شد) و آنان چه اندازه دوستان خوبی هستند! این (منزلت بزرگی که به مطیعان فرمان الله و پیامبر داده میشود) موهبتی از سوی الله (برای ایشان) است و (خداوند باخبر از اعمال بندگان است و پاداش ایشان را به بهترین وجه میدهد و برای بندگانی که راه طاعت او میپویند و رضای وی میجویند) کافی است که الله آگاه باشد».
سخن در این مورد بسیار است؛ بر ما لازم است که به خود بازگشته و ببینیم که در محبت رسول الله جدر چه جایگاه و مقامی قرار داریم؟
[۴۰۵. ] - مجموع الفتاوی (۱۰/۶۴۹). [۴۰۶] فتح المجید (۳۳۷) مکتبه السنة المحمدیة بتحقیق حامدالفقی. [۴۰۷] أخرجه البخاری کتاب الإیمان باب حلاوة الإیمان (۱۶) ومسلم فی کتاب الإیمان باب بیان خصال من اتصف بهن وجد حلاوة الإیمان (۴۳، ۶۷). [۴۰۸] مجموع الفتاوی (۱۰/۲۰۵). [۴۰۹] الشفاء (۲/۲۰). [۴۱۰] أخرجه البخاری، کتاب الإیمان، باب حب الرسول من الإیمان (۱۴). [۴۱۱] أخرجه البخاری، کتاب الإیمان، باب حب الرسول من الإیمان (۱۵) ومسلم کتاب الإیمان، باب وجوب محبه رسول الله أکثر من الأهل والولد والوالد والناس أجمعین (۴۴، ۷۰). [۴۱۲] انظر: فتح الباری (۱/۵۹). [۴۱۳] محبة الرسول بین الاتباع والابتداع ص ۵۱. [۴۱۴] أخرجه البخاری، کتاب الأیمان والنذور، باب کیف کانت یمین النبی ج(۶۶۳۲). [۴۱۵] انظر: فتح الباری (۱/۵۸). [۴۱۶] أخرجه الطبرانی فی الأوسط (۴۷۷) والصغیر (۵۲) وأبونعیم فی الحلیة (۴/۲۰۸) وابن مردویه کما فی ابن کثیر (تفسیر النساء، ۷۰، ۶۹) والواحدی فی أسباب نزول (۳۳۸) من حدیث عائشة مرفوعا قال ابن کثیر: قال الضیاء: «لا أعلم بإسناد هذا الحدیث بأسًا» ونقل السیوطی فی الدر تحسین ضیاء المقدسی. وقال فی لباب النقول (النساء ۶۹): سنده لابأس به، وصححه العلامة الوادعی فی الصحیح المسند مما لیس فی الصحیحین وصححه کذلک الألبانی فی الصحیحة (۲۹۳۳).
غلو نکردن در مورد رسول الله جمیباشد. و غلو عبارت است از: تجاوز از حد بگونهای که در حمد و ستایش چیزی و یا ذم آن، بگونهای که مستحق آن نیست، افراط شود [۴۱۷].
واقعیت آن است که غلو کردن در حق رسول الله جتوسط برخی، آنها را به حدی خطیر میرساند. بگونهای که به ناحق خصوصیتهای الوهیت و ربوبیت را به رسولالله جبخشیده و ایشان را با آن خصوصیات وصف میکنند. براستی الله ﻷبسیار برتر و بزرگوارتر است از آنچه ظالمان میگویند.
و بدین ترتیب گمان کردهاند که رسول الله جبا الله ﻷدر آفرینش و تدبیر و تصرف و برطرف کردن ضرر و جلب منفعت و علم هر چیزی شریک میباشد.
حتی که یکی از شعرا به نام بوصیری در قصیدهی بُرده رسول الله جرا مخاطب قرار داده و میگوید [۴۱۸]:
یـا أكرم الخلق مـالی مـن ألوذ بـه
سواك عند حدوث الحادث العمم
ولن یضیق رسول الله جاهك بی
ذا الكـریم تجـلـی باسـم منتقـم
إن لم تكن فی معادی آخذا بیدی
فضـلا وإلا فقـل: یـا زلـة القـدم
فإن من جـودك الدنیـا وضرتـها
و من علومك علم اللوح و القلـم
«ای گرامیترین آفریدهها، آنگاه که همهی مصیبتها سرازیر میشوند، جز تو به چه کسی پناه ببرم و هنگامیکه الله ﻷدر قیامت بر مخلوقاتش خشم و غضب گرفت، یا رسول الله مقام تو بسیار والاست، در این هنگام من به تو پناه میآورم، چرا که یکی از اسامی الله ﻷمنتقم میباشد. چنانچه در قیامت از روی فضل و مهربانی، مرا دستیگری ننمایی، قدمهایم میلغزد. دنیا و آخرت از سخاوت و بخشش تو هستند، آنچه در لوح محفوظ نگارش یافته، از دانستههای توست».
و نیز اینچنین در مورد اصحاب و یاران رسول الله جغلو میکند. و در این ابیات رسول الله جرا به اوصافی همچون الوهیت و ربوبیت وصف کرده است. که بدین صفات جز الله ﻷتوصیف نمیگردد. و رسول الله جرا در زمان مصیبتها و سختیها، پناه و ملجأ خود قرار داده و سپس میگوید که دنیا و آخرت از فضل و بخشش رسول الله جمیباشد، بلکه علم رسول الله جرا محیط و مشمول بر هر چیزی وصف کرده است، حتی که علم لوح و قلم را جزئی از علوم رسول الله جقرار داده است. تعالی الله علوا کبیرا.
درحالیکه الله ﻷمیفرماید: ﴿ أَمَّن يُجِيبُ ٱلۡمُضۡطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكۡشِفُ ٱلسُّوٓءَ وَيَجۡعَلُكُمۡ خُلَفَآءَ ٱلۡأَرۡضِۗ أَءِلَٰهٞ مَّعَ ٱللَّهِۚ قَلِيلٗا مَّا تَذَكَّرُونَ ٦٢ ﴾[النمل: ۶۲] «(آیا بتها بهترند) یا کسی که به فریاد درمانده میرسد و بلا و گرفتاری را برطرف میکند هرگاه او را به کمک طلبد و شما (انسانها) را (برابر قانون حیات دائماً به طور متناوب) جانشین (یکدیگر در) زمین میسازد (و هر دم اقوامی را بر این کره خاکی مسلّط و مستقرّ میگرداند. حال با توجّه بدین امور) آیا معبودی با الله است؟! واقعاً شما بسیار کم اندرز میگیرید».
و نیز میفرماید: ﴿ يَعۡلَمُ مَا بَيۡنَ أَيۡدِيهِمۡ وَمَا خَلۡفَهُمۡ وَلَا يُحِيطُونَ بِهِۦ عِلۡمٗا ١١٠ ﴾[طه: ۱۱۰] «الله میداند آنچه را که (مردمان) در پیش دارند و (در آخرت بدان گرفتار میآیند، و میداند) آنچه را که (در دنیا انجام دادهاند و) پشت سر گذاشتهاند، ولی آنان از (کار و بار و حکمت) آفریدگار آگاهی ندارند».
و همانطور که الله ﻷفرموده است، رسول الله جاز خودشان خبر دادهاند: ﴿ قُل لَّآ أَمۡلِكُ لِنَفۡسِي نَفۡعٗا وَلَا ضَرًّا إِلَّا مَا شَآءَ ٱللَّهُۚ وَلَوۡ كُنتُ أَعۡلَمُ ٱلۡغَيۡبَ لَٱسۡتَكۡثَرۡتُ مِنَ ٱلۡخَيۡرِ وَمَا مَسَّنِيَ ٱلسُّوٓءُۚ إِنۡ أَنَا۠ إِلَّا نَذِيرٞ وَبَشِيرٞ لِّقَوۡمٖ يُؤۡمِنُونَ ١٨٨ ﴾[الأعراف: ۱۸۸] «بگو: من مالک سود و زیانی برای خود نیستم، مگر آن مقداری که الله بخواهد و (از راه لطف بر جلب نفع یا دفع شرّ، مالک و مقتدرم گرداند.) اگر غیب میدانستم، قطعاً منافع فراوانی نصیب خود میکردم (چرا که با اسباب آن آشنا بودم) و اصلاً شرّ و بلا به من نمیرسید (چرا که از موجبات آن آگاه بودم. حال که از اسباب خیرات و برکات و از موجبات آفات و مضرّات بیخبرم، چگونه از وقوع قیامت آگاه خواهم بود؟). من کسی جز بیم دهنده و مژده دهنده مؤمنان (به عذاب و ثواب الله) نمیباشم».
و احمد بن ادریس در یکی از درودهایش بر رسول الله جمیگوید [۴۱۹]: «پروردگارا، بر صاحب کتاب محفوظ و کسی که شخصیتش دارای تمام کمالات ذاتی است، عین وجود مطلق، جامع تمام قیودات و جزئیات، شکلی از آفرینش بشریت و دارای معانی الوهیت الهی، ذات غیبی و گواه اسماء و صفات، ناظر بر تمام اشیاء در کل جهان از تمامی کلیات و جزئیات، درود بفرست».
و دباغ میگوید [۴۲۰]: «بدان که اگر انوار تمام مخلوقات را از عرش و فرش و آسمانها و زمین و باغها و حجابها و آنچه که بالا و زیر آنهاست، جمع کنی، تنها جزئی از نور محمد میباشند. و اگر تمامی نور محمد بر عرش قرار داده شود، عرش ذوب میگردد و اگر بر حجابهای هفتادگانه که بر روی عرش هستند، قرار داده شود، فرو میریزند و اگر همهی مخلوقات جمع شوند و این نور بزرگ بر آنها قرار داده شود، همگی آنها از هم فروریخته و خرد و نابود میشوند» [۴۲۱].
و همچون این توهمات و خیالات، در کتاب «فصوص الحکم» ابن عربی و نیز در «الفتوحات المکیة» و «دلائل الخیرات» و... نیز بسیار میباشند. در این کتب نیز اقوالی میباشد که به سبب بزرگی و عظمت الله ﻷو منزه بودن رسول الله جاز آنچه به ایشان نسبت میدهند، نزدیک است قلوب از جای کنده شده و سرشت و طبیعت انسان فرو پاشد. همچون اینکه صاحب «النفحات القدسیة» از جانب الله ﻷبر او باد آنچه شایستهی آن است، میگوید: «شان و جایگاه رسول الله جدر تمامی تصرفاتش همچون شان و منزلت الله ﻷمیباشد. بگونهای که برای محمد جاز جانب خودش چیزی نمیباشد، چرا که او ذاتا نوری از عین ذات الله ﻷمیباشد» [۴۲۲].
بدین سبب بود که رسول الله جاز غلو و زیادهروی در مورد ایشان، با کلماتی صریح و روشن نهی کرده و در مورد آن هشدار دادند. همانطور که در حدیث انس بن مالک سآمده که مردی گفت: ای محمد، ای سید و سرور ما و فرزند بهترینمان. پس رسولالله جفرمودند: «یَا أَیُّهَا النَّاسُ عَلَیْكُمْ بِتَقْوَاكُمْ، وَ لَا یَسْتَهْوِیَنَّكُمُ الشَّیْطَانُ، أَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللهِ عَبْدُ اللهِ وَرَسُولُهُ، وَاللهِ مَا أُحِبُّ أَنْ تَرْفَعُونِی فَوْقَ مَنْزِلَتِی الَّتِی أَنْزَلَنِی اللهُ» [۴۲۳]. «ای مردم، بر شماست که تقوای الهی را پیشه کنید، شیطان فریبتان ندهد، من محمد و پسر عبدالله، بندهی الله ﻷو فرستادهی او هستم. به الله ﻷسوگند، دوست ندارم که مرا بالاتر از مقام و منزلتی که الله ﻷبه من داده، بالا ببرید».
و همچون این حدیث رسول الله جکه پدر و مادرم به فدایش باد، میفرمایند: «لاتُطْرُونِی، كَمَا أَطْرَتْ النَّصَارَى ابْنَ مَرْیَمَ، فَإِنَّمَا أَنَا عَبْدُهُ، فَقُولُوا: عَبْدُ اللَّهِ وَرَسُولُهُ» [۴۲۴]. «در مدح و ستایش من افراط نکنید آن طور که نصاری دربارهی عیسی بن مریم افراط کردند، همانا من بندهی الله ﻷهستند. پس بگویید: بندهی الله ﻷو فرستادهی او».
همچنین از عبدالله بن شخیر روایت است که گفت: همراه وفد بنیعامر نزد رسول الله جرفته و به ایشان گفتیم: تو سید ما هستی. رسول الله جفرمودند: «السَّیِّدُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى»«سید، الله تبارک و تعالی میباشد». گفتیم: شما برترین ما و دارای بزرگترین قدر و منزلت در میان ما هستید. رسول الله جفرمودند: «قُولُوا بِقَوْلِكُمْ، أَوْ بَعْضِ قَوْلِكُمْ، وَلَا یَسْتَجْرِیَنَّكُمُ الشَّیْطَانُ». «آنچنان که در میان خود صحبت میکنید، (بدون مبالغه) سخن بگویید و شیطان فریبتان ندهد. (که بر سخن گفتن نسبت به آنچه جایز نیست، جری شوید)» [۴۲۵].
و نیز رسول الله جبر شخصی که به ایشان گفت: آنچه الله ﻷو شما بخواهید، این سخنش را انکار کرده و بدو فرمودند: «أجعلتنی لله ندا؟ قل ما شاء الله وحده». «آیا مرا شریک الله ﻷقرار میدهی؟ بلکه بگو: آنچه که تنها الله ﻷبخواهد» [۴۲۶].
آری، آن مقام عبودیت بود که رسول الله جبدان آراسته و استحقاق آنرا داشت که الله ﻷدر بالاترین و برترین مقاماتش، با این صفت، یعنی صفت عبودیت او را تعریف و ستایش کرد. چراکه الله ﻷدر مقام نازل شدن کتاب بر او و در مقام تحدی و مبارزه طلبی در برابر کفار که اگر میتوانند مثل آنرا بیاورند، مدح و ستایش رسول الله جرا با صفت عبودیت همراه کردهاند. الله ﻷمیفرماید: ﴿ ٱلۡحَمۡدُ لِلَّهِ ٱلَّذِيٓ أَنزَلَ عَلَىٰ عَبۡدِهِ ٱلۡكِتَٰبَ ﴾[الكهف: ۱] «حمد و سپاس خدائی را سزاست که بر بنده خود (محمّد) کتاب (قرآن) را فرو فرستاد».
و الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَإِن كُنتُمۡ فِي رَيۡبٖ مِّمَّا نَزَّلۡنَا عَلَىٰ عَبۡدِنَا ﴾[البقرة: ۲۳] «اگر درباره آنچه بر بنده خود نازل کردهایم، دچار شک و دودلی هستید».
و نیز در مقام دعوت با صفت عبودیت ایشان را مدح و ستایش فرمودهاند. الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَأَنَّهُۥ لَمَّا قَامَ عَبۡدُ ٱللَّهِ يَدۡعُوهُ كَادُواْ يَكُونُونَ عَلَيۡهِ لِبَدٗا ١٩ ﴾[الجن: ۱۹] «(به من وحی شده است که) چون بنده الله (محمّد) بر پای ایستاد (و شروع به نماز و خواندن قرآن در آن کرد) و به پرستش خداوند پرداخت، کافران پیرامون او تنگِ یکدیگر ازدحام کردند».
و نیز در مقام اسراء، رسول الله جرا با صفت عبودیت مدح و ستایش کردهاند، الله ﻷمیفرماید: ﴿ سُبۡحَٰنَ ٱلَّذِيٓ أَسۡرَىٰ بِعَبۡدِهِۦ لَيۡلٗا مِّنَ ٱلۡمَسۡجِدِ ٱلۡحَرَامِ إِلَى ٱلۡمَسۡجِدِ ٱلۡأَقۡصَا ﴾[الإسراء: ۱] «تسبیح و تقدیس خدائی را سزاست که بنده خود (محمّد پسر عبدالله) را در شبی از مسجدالحرام (مکه) به مسجدالاقصی (بیت المقدّس) برد».
هرگاه بنده عبودیتش را برای الله ﻷافزایش دهد، تقرب وی به الله ﻷافزایش مییابد و الله ﻷمقامش را بالا میبرد، چرا که عبودیت برای الله ﻷ، ارجمندی و بلندی رتبه و مقام را به دنبال دارد. براستی که عبودیت برای الله ﻷعزت و شرف و بزرگی و جلال و افتخار و شکوه و عظمت میباشد. و هیچ مخلوقی همچون بنده و فرستادهی الله ﻷ، محمد ج، کمال عبودیت برای الله ﻷرا محقق نکرده است و رسول الله جمقام عبودیت و بندگی را از مقتضیات محبت و تعظیمشان قرار دادند، آنجا که فرمودند: «فَإِنَّمَا أَنَا عَبْدُهُ، فَقُولُوا عَبْدُ اللَّهِ، وَرَسُولُهُ».«من تنها بندهی الله ﻷمیباشم. پس بگویید: بندهی الله و فرستادهی او..».. پدر و مادرم به فدایش باد.
بنابراین بر هر زن و مرد مسلمانی واجب است که بداند، بزرگداشت و تجلیل و احترام رسول الله جدر حقیقت آن است که حقوق الله ﻷو حقوق رسولش جرا بداند و نیز قدر و منزلت الله ﻷو قدر و منزلت رسول الله جرا بداند تا اینکه میان تجلیل و احترامی که مدار آن اتباع و پیروی است و غلوی که مدار آن بر ابتداع و بدعت نهادن است، تفاوت قائل شود.
و این از مهمترین مسائل این باب میباشد.
علامه شنقیطی /در «اضواء البیان» میگوید: «بدان بر هر انسانی واجب است که میان حقوق الله ﻷکه از خصوصیات ربوبیت او بوده و نسبت دادن آنها به غیر او جایز نیست و میان حقوق مخلوقاتش مانند حقوق رسول الله ج، تفاوت و تمایز قائل شود، تا هریک را بر اساس آنچه رسول الله جبا آن آمده، در پرتو قرآن و سنت صحیح در جایگاه خود قرار دهد. و هرگاه این مساله را دانست، بایستی بداند که از حقوق مخصوص الله ﻷکه از خصوصیتهای ربوبیت او میباشد، پناه بردن بندهاش به سوی او به هنگام هجوم آوردن غم و اندوههایی که جز الله ﻷکسی قادر به برطرف کردن آنها نیست، میباشد. ﴿ أَمَّن يُجِيبُ ٱلۡمُضۡطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكۡشِفُ ٱلسُّوٓءَ ﴾[النمل: ۶۲] «(آیا بتها بهترند) یا کسی که به فریاد درمانده میرسد و بلا و گرفتاری را برطرف میکند هرگاه او را به کمک طلبد».
و نیز اجابت درماندگان و برطرف کردن غم و اندوه از کسانی که متحمل آن هستند، از خصوصیتهای ربوبیت میباشد، همانطور که الله ﻷاین مساله را در آیات سورهی نمل بیان فرمودهاند. لذا بر تمامی ما مسلمانان لازم است که در این آیات قرآن تامل و تفکر کنیم و بر آنچه متضمن آن هستند معتقد بوده و بدانها عمل کنیم، تا بدین وسیله مطیع و فرمانبردار الله ﻷو رسولش جو از جمله کسانی باشیم که حق تعظیم الله ﻷو رسولش جرا به جا آوردهایم. چراکه بزرگترین انواع تعظیم و تجلیل و احترام به رسول الله جاتباع و پیروی و اقتدای به ایشان در اخلاص در عبادت برای الله ﻷمیباشد. چرا که اخلاص در عبادت برای الله ﻷ، درحقیقت آن چیزی است که رسول الله جآنرا انجام داده و بدان امر فرموده است. الله متعال میفرماید: ﴿ قُلۡ إِنِّيٓ أُمِرۡتُ أَنۡ أَعۡبُدَ ٱللَّهَ مُخۡلِصٗا لَّهُ ٱلدِّينَ ١١ ﴾[الزمر: ۱۱] «بگو: به من فرمان داده شده است به اینکه الله را بپرستم و پرستش را (از هر گونه شائبه کفر و شرک و ریا، پالوده و زدوده سازم و) خاصّ او کنم».
چرا که قرار دادن حق و حقوقی که مختص خالق بوده و در واقع از خصوصیتهای ربوبیت میباشند، برای رسول الله جیا غیر ایشان همچون کسانی که معروف به زهد و تقوا و پارسایی میباشند، موجب خشم و غضب الله ﻷو رسول الله جو هرآنکه حقیقتا از رسول الله جتبعیت میکند، میباشد. و بدیهی است که رسول الله جو هیچیک از اصحاب گرامیشان بدین اعمال امر نفرموده و بلکه آنچه بدان امر فرمودند، آنچیزی بوده که الله ﻷبه امر کردن بدان دستور دادهاند.
بنابراین بر تمامی ما مسلمانان لازم است که از خواب جهل بیدار شده و در برابر پروردگارمان با امتثال اوامر و اجتناب از نواهی و اخلاص در عبادت، او را تعظیم کنیم. و نیز بر تمامی ما مسلمانان لازم است که تجلیل و تکریم و احترام رسول الله جرا به جا آوریم، آن هم با اتباع و پیروی از رسول الله جو اقتدای به ایشان در تعظیم الله ﻷو اخلاص برای او جلجلاله و اقتدای به رسول الله جدر هرآنچه با آن آمده و عدم مخالفت و نافرمانی از ایشان و انجام ندادن کوچکترین عملی که در آن عدم احترام و تجلیل احساس شود، همچون بالا بردن صدا در نزدیک قبر ایشان و مقدم داشتن حکم دیگران بر حکم او که در این مساله اولین آنچه داخل میباشد، تشریع آنچه الله ﻷبدان اجازه نداده و تحریم آنچه الله ﻷو رسولش جحرام نکردهاند و نیز تحلیل آنچه الله ﻷو رسولش جحلال نکردهاند، میباشد؛ چرا که حرامی نیست جز آنچه الله ﻷو رسولش جحرام گردانیدهاند و نیز حلالی نیست مگر آنچه الله ﻷو رسولش جحلال کردهاند و نیز دینی جز آن دینی که الله ﻷو رسولش جتشریع کردهاند، نمیباشد.
بنابراین بر مسلمانان واجب است که احترام و تکریم و تجلیل پیامبرشان جرا مطابق با آنچه با آن آمده، به جا آورند و آنچه را که برخی حب و تعظیم و احترام و تکریم مینامند و درحقیقت دوری از حق و حقیقت و هتک حرمتهای الله و رسولش جمیباشد ترک کنند. الله ﻷمیفرماید: ﴿ لَّيۡسَ بِأَمَانِيِّكُمۡ وَلَآ أَمَانِيِّ أَهۡلِ ٱلۡكِتَٰبِۗ مَن يَعۡمَلۡ سُوٓءٗا يُجۡزَ بِهِۦ وَلَا يَجِدۡ لَهُۥ مِن دُونِ ٱللَّهِ وَلِيّٗا وَلَا نَصِيرٗا ١٢٣ وَمَن يَعۡمَلۡ مِنَ ٱلصَّٰلِحَٰتِ مِن ذَكَرٍ أَوۡ أُنثَىٰ وَهُوَ مُؤۡمِنٞ فَأُوْلَٰٓئِكَ يَدۡخُلُونَ ٱلۡجَنَّةَ وَلَا يُظۡلَمُونَ نَقِيرٗا ١٢٤ ﴾[النساء: ۱۲۳-۱۲۴] «(جزا و پاداش و فضیلت و برتری) نه به آرزوهای شما و نه به آرزوهای اهل کتاب است. هرکس که کار بدی بکند در برابر آن کیفر داده میشود و کسی را جز الله یار و یاور خود نخواهد یافت (تا او را کمک کند و از عذاب الله محفوظ گرداند). کسی که اعمال شایسته انجام دهد و مؤمن باشد - خواه مرد و خواه زن - چنان کسانی داخل بهشت میشوند و کمترین ستمی بدانان نمیشود».
و بدان که عدم احترام به رسول الله جبا پایین آوردن شان و منزلت و جایگاه ایشان یا تنقیص و استخفاف و سبک شمردن یا استهزاء و تمسخر به ایشان، ارتداد از اسلام و کفر به الله ﻷمیباشد. الله ﻷدر مورد کسانی که رسول الله جرا در غزوهی تبوک مورد استهزاء و تمسخر قرار دادند، زمانیکه شتر رسول الله جگم شد، میفرمایند: ﴿ وَلَئِن سَأَلۡتَهُمۡ لَيَقُولُنَّ إِنَّمَا كُنَّا نَخُوضُ وَنَلۡعَبُۚ قُلۡ أَبِٱللَّهِ وَءَايَٰتِهِۦ وَرَسُولِهِۦ كُنتُمۡ تَسۡتَهۡزِءُونَ ٦٥ لَا تَعۡتَذِرُواْ قَدۡ كَفَرۡتُم بَعۡدَ إِيمَٰنِكُمۡۚ ﴾ [۴۲۷][التوبة: ۶۵-۶۶] «اگر از آنان (درباره سخنان ناروا و کردارهای ناهنجارشان) بازخواست کنی، میگویند: (مراد ما طعن و مسخره نبوده و بلکه با همدیگر) بازی و شوخی میکردیم. بگو: آیا با الله و آیات او و پیامبرش میتوان بازی و شوخی کرد؟! (بگو: با چنین معذرتهای بیهوده) عذرخواهی نکنید. شما پس از ایمان آوردن، کافر شدهاید».
پروردگارا بر پیامبرمان و حبیب و دوستمان محمد جسلام و درود و برکت فرست، و پاداشی بهتر از پاداشی که به هر پیامبری در برابر قومش دادی، عطا کن. و التزام به سنتش را بر ما روزی کن و ما را بر حوضش وارد گردان و در زیر پرچم او حشر بگردان و ما را با او در باغهای پر از نعمت بهشت جمع بگردان. براستی که تو ولی این امر و عهدهدار آن هستی و بر هر چیزی قادر و توانا میباشی.
[۴۱۷] انظر: اقتضاء الصراط المستقیم لابن تیمیة (۱/۲۸۸، ۲۸۹) ط الریاض ۱۴۰۴هـ. [۴۱۸] دیوان البوصیری تحقیق محمد سید کیلانی (ص:۲۰۰) ط الحلبی - مصر (محبة الرسول) ص: ۲۵۱، ۲۵۰. [۴۱۹] احمد بن ادریس صاحب طریقهی احمدیه ادریسیه است که در مغرب و سودان و دیگر بلاد منتشر میباشد. له مجموعه احزاب و اوراد و رسائل (۶۲). [۴۲۰] دباغ، همان عبدالعزیز بن مسعود معروف به دباغ میباشد. صوفی از اهل فاس در مغرب میباشد. [۴۲۱] هذه هی الصوفیة: عبدالرحمن الوکیل ص ۷۸، ط الرابعة، دارالکتب العلمیة. [۴۲۲] النفحات القدسیة فی شرح الصلوات الأحمدیة الإدریسیة، محمد بهاء الدین البیطار، طبع دارالجیل، بیروت، ص ۹. [۴۲۳] أخرجه أحمد (۳/۱۵۳، ۲۴۱ و۲۴۹) والنسائی فی الکبری (۱۰۰۷۸) وعبد بن حمید فی المنتخب (۱۳۰۹) وابن منده فی التوحید (۲۷۸) من حدیث انس وصححه العلامة الألبانی فی الصحیحة (۱۰۹۷) و(۱۵۷۲). [۴۲۴] أخرجه البخاری فی کتاب أحادیث الأنبیاء باب قوله تعالی: ﴿وَٱذۡكُرۡ فِي ٱلۡكِتَٰبِ مَرۡيَمَ إِذِ ٱنتَبَذَتۡ مِنۡ أَهۡلِهَا مَكَانٗا شَرۡقِيّٗا ١٦﴾(۳۴۴۵) من حدیث عمر بن الخطاب. [۴۲۵] أخرجه ابوداود، فی کتاب الأدب، باب فی کراهیة التمادح (۴۸۰۶) وأحمد (۴/۲۵) وقال الحافظ فی الفتح: رجاله ثقات، وقد صححه غیر واحد (۵/۱۷۹، الفتح) وصححه الألبانی فی صحیح الجامع (۳۵۹۴). [۴۲۶] أخرجه البخاری فی الأدب المفرد (۷۸۳) واحمد (۱/۲۱۴، ۲۲۴، ۲۸۳، ۳۴۷) وابن ماجه فی کتاب الکفارات (۲۱۱۷) والنسائی فی عمل الیوم واللیلة (۹۹۵) وحسنه الألبانی فی الصحیحة (۱۳۹). [۴۲۷] انظر: أضواء البیان باختصار (ص ۶۱۴- ۶۲۵) مکتبه ابن تیمیه.
در فصلهای گذشته از توحید و محقق نمودن آن، سخن گفتیم و نیز به معنای «لا إله إلا الله و محمد رسول الله» پرداختیم و بیان کردیم که آن شهادتی عظیم و رکن اول اسلام و دینی کامل و شامل میباشد که تمامی جوانب مختلف زندگی را در بر میگیرد و این شهادت کریم مجرد کلمهای نیست که زبانها آنرا تکرار کنند و بلکه شهادتی بزرگ دارای تکالیفی بزرگ و امانتی و مسئولیتی با اهمیت میباشد؛ پس از این واجب است تا آنچه این توحید کاملی را که بیان نمودیم، نقض میکند، بشناسیم. چرا که اشیاء با شناختن ضد آنها، از یکدیگر متمایز میشوند.
بدیهی است آنچه با توحید در تناقض است، شرک میباشد. - أعاذنا الله وإیاکم منه- لذا همانطور که توحید، عادلانهترین عدالتها میباشد، شرک نیز ظالمانهترین ظلمها و قبیحترین جهالتها و بزرگترین گناهان میباشد. و بر این اساس بود که تمامی پیامبران قبل از دعوت به هر چیزی، به توحید دعوت میدادند و نیز قبل از نهی کردن از هر چیزی، از شریک قائل شدن برای الله ﻷنهی میکردند. و الله ﻷبر هیچیک از گناهان همچون شرک، وعید و تهدید شدیدی مترتب نکرده است. چرا که مشرک از آنجا که برای الله ﻷاز مخلوقاتش شریک قرار میدهد، جاهلترین جاهلان به الله ﻷمیباشد. و این نهایت جهل به الله ﻷمیباشد. همانطور که آن نهایت ظلم از سوی وی میباشد، گرچه مشرک با این عملش به الله ﻷظلم نکرده است بلکه فقط و فقط با این عمل به خودش ظلم کرده است.
بنابراین، شرک بزرگترین گناهی است که الله ﻷدر روی زمین با آن نافرمانی میشود و بر این اساس بوده که الله ﻷبه ما خبر داده که این گناه را نمیبخشد و صاحبش تا ابد در آتش دوزخ خواهد سوخت. همانطور که الله ﻷمیفرماید: ﴿ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَغۡفِرُ أَن يُشۡرَكَ بِهِۦ وَيَغۡفِرُ مَا دُونَ ذَٰلِكَ لِمَن يَشَآءُۚ وَمَن يُشۡرِكۡ بِٱللَّهِ فَقَدۡ ضَلَّ ضَلَٰلَۢا بَعِيدًا ١١٦ ﴾[النساء: ۱۱۶] «بیگمان الله شرک ورزیدن به خود را (از کسی) نمیآمرزد و بلکه پائینتر از آنرا از هرکس که بخواهد (و صلاح بداند) میبخشد. هر که برای الله انباز بگیرد، به راستی بسی گمراه گشته است (و خیلی از حق پرت شده است)».
و نیز میفرماید: ﴿ إِنَّهُۥ مَن يُشۡرِكۡ بِٱللَّهِ فَقَدۡ حَرَّمَ ٱللَّهُ عَلَيۡهِ ٱلۡجَنَّةَ وَمَأۡوَىٰهُ ٱلنَّارُۖ ﴾[المائدة: ۷۲] «بیگمان هرکس انبازی برای الله قرار دهد، الله بهشت را بر او حرام کرده است (و هرگز به بهشت گام نمینهد) و جایگاه او آتش (دوزخ) است».
و نیز میفرماید: ﴿ وَمَن يُشۡرِكۡ بِٱللَّهِ فَكَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ ٱلسَّمَآءِ فَتَخۡطَفُهُ ٱلطَّيۡرُ أَوۡ تَهۡوِي بِهِ ٱلرِّيحُ فِي مَكَانٖ سَحِيقٖ ٣١ ﴾[الحج: ۳۱] «کسی که برای الله انبازی قرار دهد، انگار (به خاطر سقوط از اوج ایمان به حضیض کفر) از آسمان فرو افتاده است (و به بدترین شکل جان داده است) و پرندگان (تکههای بدن) او را میربایند، یا این که تندباد او را به مکان بسیار دوری (و دره ژرفی) پرتاب میکند (و وی را آن چنان بر زمین میکوبد که بدنش متلاشی و هر قطعهای از آن به نقطهای پرت میشود)».
و میفرماید: ﴿ وَمَن يُشۡرِكۡ بِٱللَّهِ فَقَدِ ٱفۡتَرَىٰٓ إِثۡمًا عَظِيمًا ٤٨ ﴾[النساء: ۴۸] «و هر که برای الله شریکی قائل گردد، گناه بزرگی را مرتکب شده است».
و الله ﻷبهترین و با اخلاصترین آفریده هایش را که پیامبران میباشند، مخاطب قرار داده و بدانها میفرماید: ﴿ وَلَوۡ أَشۡرَكُواْ لَحَبِطَ عَنۡهُم مَّا كَانُواْ يَعۡمَلُونَ ٨٨ ﴾[الأنعام: ۸۸] «اگر شرک میورزیدند، هر آنچه میکردند هدر میرفت (و اعمال خیرشان ضائع میشد و خرمن طاعتشان به آتش شرک میسوخت)».
بلکه حبیب و خلیلش، خاتم پیامبران جرا مخاطب قرار داده و میفرماید: ﴿ وَلَقَدۡ أُوحِيَ إِلَيۡكَ وَإِلَى ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِكَ لَئِنۡ أَشۡرَكۡتَ لَيَحۡبَطَنَّ عَمَلُكَ وَلَتَكُونَنَّ مِنَ ٱلۡخَٰسِرِينَ ٦٥ بَلِ ٱللَّهَ فَٱعۡبُدۡ وَكُن مِّنَ ٱلشَّٰكِرِينَ ٦٦ ﴾[الزمر: ۶۵-۶۶] «به تو و به یکایک پیامبران پیش از تو وحی شده است که اگر شرک ورزی کردارت (باطل و بیپاداش میگردد و) هیچ و نابود میشود و از زیانکاران خواهی بود. پس در این صورت تنها الله را بپرست و از زمره سپاسگزاران باش».
آیات قرآن کریم در بیان بزرگی گناه شرک و خطر آن بیشتر از آن است که همه آنها را در این بیان مختصر، ذکر کنیم. و همچنین آنچه در احادیث شریف در این باب وارد شده است، بیشتر از آن است که در این موضوع همهی آنها را بشماریم، لذا به ناچار بایستی برخی از آنها را ذکر کنیم. الله ﻷما و شما را از شرک در پناه خود حفاظت کند.
از عبدالله بن مسعود سروایت است که میگوید: رسول الله جفرمودند: «مَنْ مَاتَ یُشْرِكُ بِاللَّهِ شَیْئًا دَخَلَ النَّارَ».«هرکس در حالی بمیرد که به الله ﻷشرک ورزیده باشد، وارد دوزخ میشود». و من (عبدالله بن مسعود) میگویم: و هرکس در حالی بمیرد که به الله ﻷشرک نورزیده باشد، وارد بهشت میشود [۴۲۸].
و از جابر بن عبداللهبروایت است که میگوید: مردی نزد رسول الله جآمده و گفت: یا رسول الله، آن دو چیزی که موجب ورود به بهشت و جهنم میشود، چیست؟ رسول الله جفرمودند: «مَنْ مَاتَ لَا یُشْرِكُ بِاللهِ شَیْئًا دَخَلَ الْجَنَّةَ، وَمَنْ مَاتَ یُشْرِكُ بِاللهِ شَیْئًا دَخَلَ النَّارَ» [۴۲۹]. «هرکس در حالی بمیرد که چیزی را با الله ﻷشریک قرار نداده باشد، وارد بهشت میشود و هرکس در حالی بمیرد که چیزی را با الله ﻷشریک قرار داده باشد، وارد آتش دوزخ میشود».
و از جابر بن عبداللهبروایت است که میگوید: از رسول الله جشنیدم که فرمودند: «وَإِنْ زَنَى وَإِنْ سَرَقَ» [۴۳۰]و در روایات دیگری از صحیح مسلم آمده است که ابوذر سه بار این سوال را از رسول الله جپرسید و در هر بار رسول الله جبدو فرمود: «وَإِنْ زَنَى وَإِنْ سَرَقَ»«گرچه زنا و دزدی کرده باشد». و در بار چهارم در پاسخ به ابوذر فرمودند: «عَلَى رَغْمِ أَنْفِ أَبِی ذَرٍّ»«علی رغم خواست ابوذر گرچه زنا و دزدی کند». راوی میگوید: هرگاه ابوذرساین حدیث را بیان میکرد، میگفت: علی رغم خواست ابوذر [۴۳۱].
و در حدیث قدسی از انس بن مالک سروایت است که میگوید: از رسول الله جشنیدم که فرمودند: «قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى: یَا ابْنَ آدَمَ إِنَّكَ مَا دَعَوْتَنِی وَرَجَوْتَنِی غَفَرْتُ لَكَ عَلَى مَا كَانَ مِنكَ وَلاَ أُبَالِی، یَا ابْنَ آدَمَ لَوْ بَلَغَتْ ذُنُوبُكَ عَنَانَ السَّمَاءِ ثُمَّ اسْتَغْفَرْتَنِی غَفَرْتُ لَكَ، وَلاَ أُبَالِی، یَا ابْنَ آدَمَ إِنَّكَ لَوْ أَتَیْتَنِی بِقُرَابِ الأَرْضِ خَطَایَا ثُمَّ لَقِیتَنِی لاَ تُشْرِكُ بیشَیْئًا لأَتَیْتُكَ بِقُرَابِهَا مَغْفِرَةً» [۴۳۲]. «الله تبارک و تعالی فرمودند: ای بنی آدم، شما تا زمانیکه مرا بخوانید و به من امیدوار باشید، آنچه از شما سرزده میبخشم و قلم عفو بر آن میکشم و به چیزی اهمیت نمیدهم. ای بنی آدم اگر بزرگی گناهانتان به اندازهی آسمان هم برسد، اما از من طلب مغفرت کنید بدون توجه به چیزی آنرا میبخشم. ای بنی آدم اگر با اشتباه و گناهی به اندازهی زمین و پری آن پیش من بیایید ولی آنگاه که مرا ملاقات میکنید چیزی را شریک من قرار نداده باشید، من نیز به همان اندازه مغفرت را برای شما میآورم».
و از عبدالله بن مسعود سروایت است که میگوید: زمانیکه این آیه نازل گشت ﴿ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَلَمۡ يَلۡبِسُوٓاْ إِيمَٰنَهُم بِظُلۡمٍ ﴾ [۴۳۳][الأنعام: ۸۲] این مساله بر مردم گران آمده و گفتند: یا رسول الله، چه کسی هست که بر خود ظلم نکرده است؟ رسول الله جفرمودند: «اِنَّهُ لَیْسَ الَّذِی تَعْنُونَ اَلَمْ تَسْمَعُوا مَا قَالَ الْعَبْدُ الصَّالِحُ: ﴿ يَٰبُنَيَّ لَا تُشۡرِكۡ بِٱللَّهِۖ إِنَّ ٱلشِّرۡكَ لَظُلۡمٌ عَظِيمٞ ١٣ ﴾[لقمان: ۱۳] «این ظلم، به معنایی که شما گمان میکنید نیست، آیا نشنیدهاید آنچه بنده صالح الله ﻷ(لقمان) گفت: پسر عزیزم (چیزی و کسی را) انباز و شریک الله ﻷمکن، براستی که شرک ظلم بزرگی است» [۴۳۴].
و از سعید بن مسیبساز پدرش روایت است که میگوید: هنگامیکه مرگ ابوطالب فرا رسید، رسول الله جنزد وی آمد. ابوجهل و عبدالله بن ابیامیه همراه ابوطالب بودند. رسول الله جفرمودند: «أَیْ عَمِّ، قُلْ: لاَ إلهَ إِلَّا اللهُ أُحَاجُّ لَكَ بِهَا عِنْدَ اللَّهِ». «ای عمو، بگو: لا إله إلا الله سخنی که با آن در پیشگاه الله ﻷبرایت برهان و دلیلی در دست داشته باشم». ابوجهل و عبدالله بن اَبی امیه گفتند: ابوطالب، آیا از آیین عبدالمطلب روی میگردانی؟ رسول الله جفرمود: «لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ مَا لَمْ أُنْهَ عَنْكَ»«به الله ﻷسوگند برایت طلب آمرزش میکنم تا زمانیکه از آن نهی نشدهام». این بود که الله ﻷاین آیه را نازل فرمود: ﴿ مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَن يَسۡتَغۡفِرُواْ لِلۡمُشۡرِكِينَ وَلَوۡ كَانُوٓاْ أُوْلِي قُرۡبَىٰ مِنۢ بَعۡدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمۡ أَنَّهُمۡ أَصۡحَٰبُ ٱلۡجَحِيمِ ١١٣ ﴾ [۴۳۵][التوبة: ۱۱۳] «پیامبر و مؤمنان را نسزد که برای مشرکان طلب آمرزش کنند، هرچند که خویشاوند باشند، هنگامی که برای آنان روشن شود که (با کفر و شرک از دنیا رفتهاند و) مشرکان اهل دوزخند».
و در صحیحین [۴۳۶]از ابن مسعود سروایت است که میگوید: گفتم: یا رسول الله! کدامین گناه بزرگتر است؟ رسول الله جفرمودند: «أَنْ تَجْعَلَ لِلَّهِ نِدًّا وَهُوَ خَلَقَكَ»«اینکه برای الله ﻷشریک قرار دهی درحالیکه او تو را خلق کرده است».
و نیز در صحیحین [۴۳۷]از ابوهریره ساز رسول الله جروایت است که فرمودند: «اجْتَنِبُوا السَّبْعَ المُوبِقَاتِ». «از هفت چیز هلاک کننده، اجتناب کنید». صحابه گفتند: یا رسول الله، آنها چه هستند؟ فرمودند: «الشِّرْكُ بِاللَّهِ...»«شرک ورزیدن به الله ﻷو..»..
احادیث در باب اهمیت اجتناب از شرک بسیار میباشند. همانطور که احادیث در فضل توحید بسیار میباشند. ولله الحمد والمنة.
به اذن الله ﻷبزودی فصل کاملی را در بیان فضل توحید اختصاص میدهم.
[۴۲۸] أخرجه البخاری، کتاب الجنائز، باب فی الجنائز ومن کان آخر کلامه لا إله إلا الله (۱۲۳۸) ورواه فی کتاب التفسیر تفسیر سورة البقرة باب: ﴿وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ ٱللَّهِ أَندَادٗا﴾وفی الأیمان والنذور، باب إذ قال: والله لا أتکلم الیوم فصلى أو قرأ أو سبح أو هلل فهو على نیته. ومسلم، کتاب الإیمان، باب من مات لا یشرک بالله شیئا دخل الجنة (۹۲) والقائل هو: عبدالله بن مسعود س. [۴۲۹] أخرجه مسلم فی کتاب الإیمان، باب من مات لا یشرک بالله شیئا دخل الجنة (۹۳) [۴۳۰] أخرجه مسلم فی کتاب الإیمان باب من مات لا یشرک بالله شیئا دخل الجنة (۹۳/۱۵۲) هرکس در حالی الله ﻷرا ملاقات کند که چیزی را با او شریک قرار نداده باشد (شرک نورزیده) وارد بهشت میشود و هرکس در حالی الله ﻷرا ملاقات کند که چیزی را با او شریک قرا داده باشد (شرک ورزیده باشد) وارد آتش دوزخ میشود. و از ابوذر روایت است که رسول الله جفرمودند: «أَتَانِی جِبْرِیلُ فَبَشَّرَنِی أَنَّهُ مَنْ مَاتَ لاَ یُشْرِكُ بِاللَّهِ شَیْئًا دَخَلَ الجَنَّةَ». «جبرئیل ÷نزدم آمد و مرا بشارت داد که هرکس از امتت چیزی را با الله ﻷشریک قرار نداده باشد (شرک نورزیده باشد) وارد بهشت میشود». ابوذر میگوید: از رسول الله پرسیدم گرچه زنا و دزدی کرده باشد؟ رسول الله جفرمودند: «وَإِنْ زَنَى وَإِنْ سَرَقَ». «گرچه زنا و دزدی کرده باشد». أخرجه البخاری فی کتاب الجنائز، باب فی الجنائز ومن کان آخر کلامه لا إله إلا الله دخل الجنة وفی التوحید، باب کلام الرب مع جبریل ونداء الله الملائکة (۱۲۳۷) ومسلم فی کتاب الإیمان، باب من مات لایشرک بالله شیئا دخل الجنة (۹۴) [۴۳۱] انظر: الحاشیه السابقه. [۴۳۲] أخرجه الترمذی، کتاب الدعوات باب فی فضل التوبة والاستغفار (۳۵۴۰) وقال: حدیث حسن غریب لا نعرفه إلا من هذا الوجه وفیه کثیر بن فائد لم یوثقه غیر ابن حبان، قال عنه الحافظ: مقبول وشواهد حسنه بها العلامة الألبانی فی الصحیحة (۱۲۷) وصحیح الجامع (۴۳۳۸). [۴۳۳] کسانی که ایمان آورده باشند وایمان خود را با ظلم در نیامیخته باشند. [۴۳۴] أخرجه البخاری، فی الإیمان، باب ظلم دون ظلم (۳۲)، وفی الأنبیاء باب قوله تعالى: ﴿وَٱتَّخَذَ ٱللَّهُ إِبۡرَٰهِيمَ خَلِيلٗا ١٢٥﴾ومسلم فی الإیمان، باب صدق الإیمان واخلاصه (۱۲۴). [۴۳۵] أخرجه البخاری، فی الجنائز باب اذ قال المشرک عند الموت لا إله إلا الله (۱۳۶۰) وفی تفسیر سوره براءة باب قوله تعالى: ﴿مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَن يَسۡتَغۡفِرُواْ لِلۡمُشۡرِكِينَ﴾(۴۶۷۵) ومسلم فی کتاب الإیمان، باب الدلیل على صحة الإسلام من حضرة الموت ما لم یشرع فی النزع وهو الغرغرة (۲۴). [۴۳۶] سبق تخریجه. [۴۳۷] أخرجه البخاری، کتاب الوصایا باب قوله تعالى: ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يَأۡكُلُونَ أَمۡوَٰلَ ٱلۡيَتَٰمَىٰ ظُلۡمًا إِنَّمَا يَأۡكُلُونَ فِي بُطُونِهِمۡ نَارٗاۖ﴾[النساء: ۱۰] (۲۷۶۶) ومسلم فی کتاب الإیمان باب بیان الکبائر وأکبرها (۸۹)
در این لحظه نیکوست که مختصری در سرآغاز ایجاد شرک در بشریت و اینکه چگونه زمین را آلوده و فطرت را لکهدار کرد، بدانیم. مشهور آن است که آغاز ظهور شرک، در قوم نوح ÷بوده است؛ همانطور که ابن عباس بو غیر او میگویند: فرزندان آدم ÷تقریباً ده قرن بر دین و آئین پدرشان آدم و شریعت برگرفته از حق و هدایت بودند.
و این مطلب همان چیزی است که شیخ المفسرین، ابن جریر طبری /آنرا ذکر کرده است. قتاده از عکرمه از ابن عباس بروایت کرده که میگوید: «بین آدم و نوح ÷ده قرن بود، که مردم در تمامی این قرنها بر شریعتی برگرفته شده از حق بودند و پس از این اختلاف کردند که الله ﻷپیامبرانشان را بشارت دهنده و بیم دهنده مبعوث نمودند» [۴۳۸].
آری، مردم بر شریعتی برگرفته از حق و هدایت بودند، تا اینکه شیطان که لعنت الله ﻷبر او باد، قوم نوح را فریب داده و عبادت بتهایی را که با دستانش به عنوان سمبلهایی از افراد صالح قومشان ساخته بودند تا سیرت آنها را فراموش نکنند و پیوسته آنها را به یاد داشته باشند، مزین ساخت. چون عمر سازندگان این مجسمهها به پایان رسید و فوت شدند، معلومات در مورد اصل ایجاد آنها به دست فراموشی سپرده شد؛ و این بتها و مجسمهها به جای الله ﻷمورد عبادت قرار گرفتند. همانطور که این مطلب را ابن عباس بدر مورد ود و سواع و یعوق و یغوث و نسر بیان کرده و میگوید: «این نامها اسامی مردان صالح و نیکوکاری از قوم نوحِ پیامبر ÷بودند. چون این مردان صالح فوت کردند، شیطان در دلهای قوم ایشان وسوسه کرد تا بتهایی را از آنها بسازند تا در محفلی که گردهم میآیند، آنها را قرار دهند. و نیز آنها را به نامهای همان مردان صالح بنامند که قوم ایشان چنان کردند؛ ولی بتها را نمیپرستیدند. تا آنکه آنها (که بتها را ساخته بودند) مردند. پس از این، انگیزه و هدف از ساختن آن سمبلها متغیر و دگرگون شده و بتها مورد پرستش قرار گرفتند» [۴۳۹].
اما از آنجا که الله ﻷارادهی ترحم و بیرون آوردن آنها از تاریکیهای شرک به سوی انوار توحید داشت، پیامبرش نوح ÷را به سوی آنها فرستاد، چنانکه نوح ÷به مدت ۹۵۰ سال در میان آنها به سوی توحید و ترک عبادت بتها دعوت میداد. لیکن قوم او، در برابر حق عناد و تکبر ورزیده و بر کفر و عنادشان اصرار ورزیدند: ﴿ وَقَالُواْ لَا تَذَرُنَّ ءَالِهَتَكُمۡ وَلَا تَذَرُنَّ وَدّٗا وَلَا سُوَاعٗا وَلَا يَغُوثَ وَيَعُوقَ وَنَسۡرٗا ٢٣ وَقَدۡ أَضَلُّواْ كَثِيرٗاۖ ﴾[النوح: ۲۳-۲۴] «به آنان گفتهاند: معبودهای خود را وامگذارید و وَدّ، سُواع، یغوث، یعوق و نَسر را رها نسازید. و بدین وسیله بسیاری از مردم را گمراه ساختهاند!».
تا اینکه پیامآور الله ﻷنوح ÷از آنها ناامید شد و بر علیه آنها اینگونه دعا نمود: ﴿ وَقَالَ نُوحٞ رَّبِّ لَا تَذَرۡ عَلَى ٱلۡأَرۡضِ مِنَ ٱلۡكَٰفِرِينَ دَيَّارًا ٢٦ إِنَّكَ إِن تَذَرۡهُمۡ يُضِلُّواْ عِبَادَكَ وَلَا يَلِدُوٓاْ إِلَّا فَاجِرٗا كَفَّارٗا ٢٧ ﴾[النوح: ۲۶-۲۷] «نوح (به دعای خود ادامه داد و) گفت: پروردگارا! هیچ احدی از کافران را بر روی زمین زنده باقی مگذار. که اگر ایشان را رها کنی، بندگانت را گمراه میسازند و جز فرزندان بزهکار و کافرِ سرسخت نمیزایند و به دنیا نمیآورند».
و بدین ترتیب الله ﻷدعای پیامبرش نوح ÷را اجابت کرده و قومش را به وسیلهی طوفان هلاک و نابود کرد. پس از قوم نوح ÷، قوم عاد آمد و همراه الله ﻷاله و معبودهای دیگری را عبادت میکردند که هَدا و صَدی و صَمودا برخی از آنها بود. پس الله ﻷهود ÷را فرستاد که آنها را به سوی توحید دعوت داد لیکن قومش عناد و تکبر ورزیدند و الله ﻷآنها را به وسیلهی باد، هلاک و نابود کرد. پس از آنها قوم ابراهیم ÷آمد که بتها و خورشید و ماه و ستارگان را عبادت میکردند، لذا الله ﻷبه سوی آنها خلیلش ابراهیم ÷را فرستاد و او را بر قومش نصرت و یاری داد و پس از آن، او را گرامی داشته و پس از او پیامبری را جز از فرزندان او مبعوث نفرمود، همانطور که الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَجَعَلۡنَا فِي ذُرِّيَّتِهِ ٱلنُّبُوَّةَ وَٱلۡكِتَٰبَ ﴾[العنكبوت: ۲۷] «و در دودمان او نبوّت قرار دادیم و کتاب (آسمانی برای آنان فرستادیم)». بگونهای که تمامی انبیاء و رسولان از فرزندان اسحاق بن ابراهیم علیهما السلام میباشند و الله ﻷاز فرزندان اسماعیل بن ابراهیم علیهما السلام، کسی جز پیامبر ما محمد جرا که الله ﻷاو را بر تمامی انبیاء و مرسلین برتری داد، معبوث نکرد.
پس از این، شرک به بنی اسرائیل منتقل گشت که در ابتدا گوسالهای را میپرستیدند که موسی ÷آنرا به آتش کشید و پس از آن شروع به پرستیدن عزیر کردند و او را فرزند الله ﻷقرار دادند. «تعالی الله عما یقول الكافرون علوا كبیرا».
پس از این نصاری، مسیح ÷را عبادت کرده و میگفتند: او فرزند خداوند متعال است -تعالی الله عن ذلک- سپس شرک به عربها منتقل گشت و بتها به وسیلهی عمرو بن لحی خزاعی - قبحه الله تعالی- به سرزمینشان انتقال یافت. همانطور که پیامبرمان از این مساله خبر دادند. ابوهریره سروایت میکند که رسول الله جفرمودند: «رَأَیْتُ عَمْرَو بْنَ عَامِرِ بْنِ لُحَیٍّ الخُزَاعِیَّ یَجُرُّ قُصْبَهُ فِی النَّارِ وَكَانَ أَوَّلَ مَنْ سَیَّبَ السَّوَائِبَ» [۴۴۰]. «عمرو بن لحی خزاعی را دیدم که در دوزخ رودههای خود را میکشید و او اولین کسی بود که آزاد گذاشتن شتران را رسم ساخته بود». و در روایتی آمده است: «غَیَّرَ دِینَ إِبْرَاهِیمَ»«او اولین کسی بود که دین ابراهیم ÷را تغییر داد» [۴۴۱]. و در روایتی آمده است «انه أول من غیر دین إسماعیل، فنصب الأوثان، وبحر البحیره وسیَّب السائبة، ووصل الوصیلة، وحمى الحامی» [۴۴۲]. «او اولین کسی بود که دین اسماعیل ÷را تغییر داد و بتها و مکانهایی برای پرستش بتها قرار داد. و نیز بحیره و سائبه و وصیله و حامی را قرار داد» [۴۴۳].
پس از این شرک افزایش یافته و بتها در هر ناحیهای از حجاز فزونی یافت، بگونهای که تنها در پیرامون کعبه نزدیک به ۳۶۰ بت وجود داشت و بتها داخل هر خانهای وارد شده بودند، همانطور که ابن اسحاق نقل میکند. اهل هر خانهای بتی را برای خود انتخاب کرده و آنرا عبادت میکردند، چنانکه هرگاه یکی از اهل خانه قصد سفر داشت آن بت را مسح میکرد و اول و آخر سفرش با مسح کردن آن بت بود. و نیز عبادتگاههایی را ساخته بودند که همچون کعبه آنها را تعظیم و محترم میشماردند. و همچون کعبه برای آنها هدایا و نذورات میآوردند. و همچون طواف کعبه آنها را طواف میکردند، بلکه همچون قربانی کردن در نزد کعبه (به عنوان مناسک حج) نزد آنها قربانی میکردند [۴۴۴]. حتی که ابورجاء عطاردی میگوید: ما در جاهلیت سنگ را میپرستیدیم و چون سنگی بهتر مییافتیم، آن سنگ را گرفته و سنگ دیگر را میانداختیم. و اگر سنگ نمییافتیم، پارهای از خاک جمع میکردیم، سپس گوسفندی را میآوردیم و بر آن مقدار خاک، گوسفند را میدوشیدیم و سپس به دور آن طواف میکردیم [۴۴۵]. و نیز میگوید: ما قصد شنها را کرده و آنها را جمع میکردیم و بر آن گوسفندی را میدوشیدیم و آنرا عبادت میکردیم و نیز قصد سنگهای سفید را کرده و آنرا مدت زمانی عبادت کرده و سپس دور میانداختیم [۴۴۶].
بدین ترتیب بود که الله ﻷبر آنها منت نهاده و ارادهی آن داشت که آنها را از این گمراهی و گرداب بیرون آورد و بدین سبب سید انبیاء و امام اولین و آخرین، پیامبرمان محمد جرا در میان آنها مبعوث کرد. الله ﻷمیفرماید: ﴿ لَقَدۡ مَنَّ ٱللَّهُ عَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ إِذۡ بَعَثَ فِيهِمۡ رَسُولٗا مِّنۡ أَنفُسِهِمۡ يَتۡلُواْ عَلَيۡهِمۡ ءَايَٰتِهِۦ وَيُزَكِّيهِمۡ وَيُعَلِّمُهُمُ ٱلۡكِتَٰبَ وَٱلۡحِكۡمَةَ وَإِن كَانُواْ مِن قَبۡلُ لَفِي ضَلَٰلٖ مُّبِينٍ ١٦٤ ﴾[آل عمران: ۱۶۴] «یقیناً خداوند بر مؤمنان (صدر اسلام) منّت نهاد و تفضّل کرد بدان گاه که در میانشان پیامبری از جنس خودشان برانگیخت. (پیامبری که) بر آنان آیات (کتاب خواندنی قرآن و کتاب دیدنی جهان) او را میخواند و ایشان را (از عقائد نادرست و اخلاق زشت) پاکیزه میداشت و بدیشان کتاب (قرآن و به تبع آن خواندن و نوشتن) و فرزانگی (یعنی اسرار سنّت و احکام شریعت) میآموخت و آنان پیش از آن در گمراهی آشکاری (غوطهور) بودند».
بنابراین، رسول الله جبه پا خواسته و آنها را به سوی توحید الله ﻷ، بدون اینکه شریکی برای او قائل شوند، دعوت دادند. تا آنها را از جهنمی که با وجودشان آن را شعلهور ساخته و به شعله کشیدن آتش آن دل باختهاند، نجات دهد. و تا از افتادن آنها در ورطهی هلاکت و نابودی جاهلیتهای بشری، زمانیکه از نور وحی الهی جدا شده بودند، جلوگیری کند. و آنها را به راه سعادت کامل در دنیا و آخرت هدایت و راهنمایی کند.
آری، با بعثت رسول الله جانسانیت پس از آن رنج و درد و ناراحتی، آرام گشت و نفسی عمیق کشید و آن کابوس وحشتناک را که برخی از بشر به منظور نابودی انسانیت ایجاد کرده بودند، از سینهاش دور گشت. براستی که رسول الله جآمد تا انسانیت را از عبودیت و بندگی برای انسانهای ضعیف و معبودهای دروغین و حقیر، آزاد کرده و کمال عزت و شرف وی را در عبودیت و بندگیاش برای پروردگارش جلجلاله قرار دهد. از اینرو رسول الله جآخرین جزء از اجزای کمال در خانهی نبوت بود و رسالتش خاتمهی تمامی رسالتها بود.
هرکس در سیرت و زندگانی رسول الله جپس از بعثت تامل کند، سلسلهای متصل از جهادهای خستگی ناپذیر و بیوقفه، در راستای اعلای کلمهی توحید و انهدام و براندازی پایه و اساس شرک و جنگ با وثنیت و دوگانهپرستی، در تمامی صورتها و مظاهر آن مییابد. و نیز مشاهده میکند که قریش به پاخواسته و میخواستند که میان او و این استمرار جهاد و دعوتش، حائل و مانع قرار دهند. لذا تهدید کرده و بسیار خشمگین شده و وعید میدادند. پس از آن از تهدید تجاوز کرده و وارد عمل شدند و به روشهای گوناگون به آزار و اذیت او و اصحابش پرداختند.
آنچه موجب شده بود تا هر آنچه میخواهند در قبال آنها انجام دهند، جهل و تعصب نسبت به دین پدرانشان و نیز ترس از دست دادن مرکز ریاست مکه بود که عربها از آن بهره میجستند. اما رفتارها و موضعگیریها و برخوردهای زشت آنان بیش از پیش موجب گرایش این گروه مومن که حلاوت و شیرینی توحید را چشیده بودند به دینشان و صلابت و استواریشان در ایمانشان میشد. تا اینکه نصرت و یاری الله ﻷفرا رسید و مردم گروه گروه و دسته دسته وارد دین الله ﻷمیشدند [۴۴۷].
پیوسته امت در لباس توحید خالصی که امام موحدین و الگو و اسوهی محققین محمد جبر آن پوشانده بود، حرکت میکرد تا اینکه فتنهها با سری تاریک و چهرهای زشت نمایان شدند و اندک اندک شروع به دور کردن امتها از حقیقت توحید کردند.
لذا بر هر موحد و یکتاپرست غیوری واجب است که باری دیگر برای دستگیری و یاری عقیدهای که از ریشه درآمده است و برای حمایت از توحیدی که مقتضیات آن به دست مرجئههای قدیم و جدید تعطیل گشته است، تلاش را از سر گیرد.
و به الله عزجل سوگند، هویت و رهبری و کرامت و ریاست و عزت امت باز نمیگردد مگر زمانیکه عقیدهاش را صحیح گرداند و توحید را خالصانه برای الله ﻷقرار دهد و از عبودیت و بندگی برای غیرالله آزاد گردد و تنها از الله ﻷطلب نصرت و یاری کند و تنها به الله ﻷتوکل کند و تنها از الله ﻷاستعانت طلبیده و صادقانه از هر قوت و قدرتی جز قوت و قدرت الله ﻷبیزاری جوید و بار دیگر با توبه و اشکهای خشوع و پشیمانی که بر چهرهاش جاری است، به سوی الله ﻷباز گردد. و در حالت خشوع و خضوع بگوید: بار الها، ما از عبودیت و بندگی جز برای تو، برائت میجوییم. از تسلیم شدن جز برای تو برائت میجوییم. از تفویض امور جز به سوی تو برائت میجوییم و از توکل جز بر تو برائت میجوییم و از ذل و خشوع و خضوع جز در اطاعت از تو، برائت میجوییم و از ترس، جز برای تویی که صاحب و جلال و عظمت هستی، برائت میجوییم و از امید جز در مورد آنچه در دو دست کریم شماست، برائت میجوییم.
پس از این بایستی برای برگرداندن معانی کلمهی توحید در واقعیت زندگی و به منظور برپایی جامعهای متحرک بکوشد.
پس برخیزید ای موحدان صادق، برخیزید ای فرزندان این امت مبارک، برخیزید ای جوانان انقلابی، برخیزید ای کسانی که الله ﻷبر شما با توحید خالص با فهم سلف صالح امت، منت نهاده است. با تمامی قوت و تلاش و طاقتی که در اختیار دارید، برخیزید برای دعوت مردم به سوی این توحید صحیح و شامل که تمامی جوانب زندگی سیاسی، اقتصادی، آموزشی، اجتماعی و ارتباطی و... را در بر دارد.
و بدانید که این گام صحیح ابتدایی در راه برانگیختن امت برای بار دیگر میباشد در زمانی که دیگر بار در غربت به سر میبرد.
و بدانید که تنها اکتفا کردن به صدور احکام بر مردم بدون دعوتشان به سوی حق، هرگز چیزی را از واقعیت دردناک و تلخی که امت در آن است، تغییر نمیدهد.
از الله ﻷمیخواهیم که امت را به سوی توحید خالص بازگرداند و ما را از سربازان توحید قرار دهد و خاتمهی موحدان را روزیمان بگرداند، براستی که او ولی این امر و عهدهدار آن است و او بر هر چیزی قادر و تواناست.
سخن از شرک را در سطرهای بعد با اختصاری فاحش از اقسام شرک به پایان میرسانم.
شرک بر دو نوع میباشد: اکبر و اصغر
[۴۳۸] أخرجه الطبری فی جامع البیان (۲/۳۳۴) والحاکم فی مستدرک (۲/۵۹۶) وقال: صحیح علی شرط البخاری ومسلم ولم یخرجاه. وأقره الإمام الذهبی والبیهقی فی الأسماء والصفات (۴۴۰). [۴۳۹] أخرجه البخاری، کتاب التفسیر فی تفسیر سوره نوح، باب ﴿وَلَا تَذَرُنَّ وَدّٗا وَلَا سُوَاعٗا وَلَا يَغُوثَ وَيَعُوقَ﴾(۴۹۲۰) وعبدالرزاق فی تفسیره (۲/۲۵۶) وقد انتقدت هذه الروایة لأجل سماع ابن جریج من عطاء. [۴۴۰] أخرجه البخاری، کتاب المناقب، باب قصة خزاعة (۳۵۲۱) وفی کتاب التفسیر سورة المائدة باب ﴿مَا جَعَلَ ٱللَّهُ مِنۢ بَحِيرَةٖ وَلَا سَآئِبَةٖ وَلَا وَصِيلَةٖ وَلَا حَامٖ﴾(۴۶۲۳) ومسلم کتاب الجنة باب النار یدخلها الجبارون والجنة یدخلها الضعفاء (۲۸۵۶). [۴۴۱] أخرجه الطبرانی فی الاوئل (۱۹) ومن طریقة الحافظ فی التغلیق (۴/۲۰۷) من طریق: عبدالله بن صالح عن اللیث عن یزید بن الهاد عن بن شهاب عن سعید بن المسیب عن أبی هریرة مرفوعا ورواه الطبرانی فی الأوسط (۸۷۷۴) وابن ابی عاصم فی الاوائل (۴۴) من طریق عبدالله بن صالح به، قلت: وعبدالله بن صالح کاتب اللیث صدوق کثیر الغلط ثبت فی کتابه وکانت فیه غفلة، کما قال الحافظ فی التقریب. وقد خولف من جمع من الرواة بدون هذه الزیادة «وغیر دین إبراهیم» کما فی المسند (۲/۳۶۶) والطحاوی فی المشکل (۲/۲۰۷) وغیرهما، وتوبع اللیث علی عدم ذکرها؛ بل وتوبع کذلک یزید بن الهاد، کما عندالبخاری (۴۶۲۳) ومسلم (ص ۲۱۹۲) وقد أورد الشیخ الألبانی شاهدا لهذه الزیادة عند الطبرانی فی الکبیر (۱۰۸۰۸) وغیره، وحسن سندها فی الشواهد، کما فی الصحیحة (۱۶۷۷). [۴۴۲] أخرجه ابن إسحاق کما فی السیرة النبویة لابن هشام (۱/۷۱) بسند حسن من حدیث أبی هریرة مرفوعاً وللحدیث شواهد أخری، راجعها فی الصحیحة (۱۶۷۷). [۴۴۳] بحیره، در لغت به معنای گوش شکافته و در اصطلاح به شتر مادهای میگفتند که پنج شکم میزائید و پنجمین آنها نرینه بود. در این صورت گوشش را میشکافتند و بارکردن و سوارشدن و خوردن گوشت آنرا حرام میدانستند و از هیچگونه چراگاه و آبی آنرا باز نمیداشتند. «سَآئِبَةٍ»: در لغت به معنی رها و در اصطلاح به شتر مادهای میگفتند که صاحبش نذر میکرد که اگر به سلامت از سفر برگردد، آنرا رها کند. چنین شتری مانند بَحِیرَة برای وفای به نذر معاف و آزاد میشد. «وَصِیلَةٍ»: در لغت به معنی واصله یعنی رسیده و پیوسته و در اصطلاح به برّه مادینهای گفته میشد که به صورت دوقلو همراه نرینهای متولّد میگردید و به خادمان بتان داده میشد. «حَامٍ»: در لغت به معنی حامی و حافظ و در اصطلاح به شتر نری گفته میشد که از نژاد آن ده نسل متولّد میگردید و در این صورت همچون بَحِیرَة وسَآئِبَة آزادانه میچرید و از باربری و سواری و خوردن معاف میشد. البتّه درباره بَحیرة و سائبة و وصیلة و حامی سخنان دیگری گفتهاند که همه و همه بیانگر فرهنگ منحطّ جاهلیت پیش از اسلام است. (به نقل از تفسیر نور) (مترجم) [۴۴۴] السیرة النبویة، ابن هشام (۱/۸۵). [۴۴۵] أخرجه البخاری، کتاب المغازی (۴۳۷۶). [۴۴۶] أخرجه ابونعیم، فی الحلیة (۲/۳۰۶) ومن طریقه ابن الجوزی فی التلبیس (ص ۵۹) ط المدنی. [۴۴۷] بتصرف من کتاب «دعوة التوحید» للدکتور محمد خلیل هراس.
الله ﻷشرک اکبر را جز با توبه کردن از آن نمیبخشد. یعنی الله ﻷتنها با درآوردن ردای شرک در آستانهی در توحید است که آرا میبخشد. الله ﻷمیفرماید: ﴿ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَغۡفِرُ أَن يُشۡرَكَ بِهِۦ وَيَغۡفِرُ مَا دُونَ ذَٰلِكَ لِمَن يَشَآءُۚ وَمَن يُشۡرِكۡ بِٱللَّهِ فَقَدۡ ضَلَّ ضَلَٰلَۢا بَعِيدًا ١١٦ ﴾[النساء: ۱۱۶] «بیگمان الله شرک ورزیدن به خود را (از کسی) نمیآمرزد و بلکه پائینتر از آنرا از هرکس که بخواهد (و صلاح بداند) میبخشد. هر که برای الله انباز بگیرد، براستی بسی گمراه گشته است (و خیلی از حق پرت شده است)».
شرک اکبر عبارت است از: شریک قائل شدن برای الله ﻷیا با الله ﻷ، بگونهای که انسان او را دوست داشته باشد، همانطور که الله ﻷرا دوست دارد و از او بترسد همچون که از الله ﻷترسیده میشود.
و این همان شرک تسویه (مساوی قرار دادن آن شریک با الله ﻷ) میباشد چنانکه الله ﻷاز آن مشرکانی حکایت میکند که در آتش دوزخ به معبودان و شرکائی که برای الله ﻷقرار داده بودند، میگویند: ﴿ تَٱللَّهِ إِن كُنَّا لَفِي ضَلَٰلٖ مُّبِينٍ ٩٧ إِذۡ نُسَوِّيكُم بِرَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ ٩٨ ﴾[الشعراء: ۹۷-۹۸] «به الله سوگند ما در گمراهی آشکاری بودهایم. آن زمان که ما شما (معبودان دروغین) را با پروردگار جهانیان (در عبادت و طاعت) برابر میدانستیم».
امام ابن قیم /میگوید:
و الـشرك فاحذره فشـرك ظاهـر
ذا القسم لیس بقابل الغفران
و هـو إتخـاذ الند للرحمن أیـا
كـان من حجر ومن إنسـان
یـدعوه أو یـرجـوه ثـم یخافه
و یحـبـه كمحبـة الدیــان
[۴۴۸]
«از شرک بر حذر باش و از آن دوری کن، که شرک آشکار است و دارای اقسامی است که قابل مغفرت نمیباشند. و شرک عبارت است از شریک گرفتن برای الله ﻷچه آن شریک از سنگ و یا انسان باشد. بگونهای که آنرا بخواند یا بدو امید داشته باشد و از آن بترسد و او را همچون الله ﻷدوست داشته باشد».
الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ ٱللَّهِ أَندَادٗا يُحِبُّونَهُمۡ كَحُبِّ ٱللَّهِۖ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَشَدُّ حُبّٗا لِّلَّهِۗ ﴾[البقرة: ۱۶۵] «برخی از مردم هستند که غیر از الله، خدا گونههائی برمیگزینند و آنان را همچون الله دوست میدارند و کسانی که ایمان آوردهاند الله را سخت دوست میدارند (و بالاتر از هر چیز بدو محبت میورزند)».
و این معبودانی که همراه الله ﻷیا به جای الله ﻷعبادت میشوند، تنها در شکل و صورتی که اولین مشرک آنرا بنیان نهاد، نمیباشد بگونهای که این معبودان بتی از سنگ باشند که ضرر و نفعی نداشته و نمیبیند و نمیشنود و بندهاش در پیشگاه آن ولاء و اطاعت و محبت و رضایت عرضه دارد - اعمالی را که برای الله ﻷانجام نمیدهد - بلکه صورتهای شرک متعدد شدهاند و معبودانی که در روی زمین به جای الله ﻷعبادت میشوند زیاد شدهاند، از دولتهای قدرتمند گرفته تا اشخاصی از زندگان و مردگان، نشانهها و علامات و تفکرات و اندیشهها و دیدگاهها و قوانین و سازمانها و هیئتها و مجالس و پارلمانها و گروهها و شهوات و اموال و سنگ و قبور و بلکه گاوها و موشها!!
آری، در هند تا به امروز در عصر مدرنیت و تمدن و علم و ذرات، بیشتر از دویست میلیون گاو به غیر از الله ﻷپرستش میشوند. و در هند، معابد با شکوه و پررزق و برقی ایجاد شده است که نذور و قربانی برای تقرب بدانها تقدیم میشوند. آیا میدانید معبودی که در این معابد عبادت میشوند، چیست؟ موش است، آری موش.
الله ﻷاز تمام اسبابی که مشرکان بدان دلبسته و بدانها وابستگی داشتند، منع کرده است. که هرکس در آن تامل کند، بدان پی برده و میفهمد که هرکس غیر از الله ﻷرا به عنوان ولی یا شفیع بگیرد، عمل چنین شخصی ﴿ كَمَثَلِ ٱلۡعَنكَبُوتِ ٱتَّخَذَتۡ بَيۡتٗاۖ وَإِنَّ أَوۡهَنَ ٱلۡبُيُوتِ لَبَيۡتُ ٱلۡعَنكَبُوتِۚ ﴾[العنكبوت: ۴۱] «همچون کار عنکبوت است که (برای حفظ خود از تارهای ناچیز) خانهای برگزیده است (بدون دیوار و سقف و در و پیکری که وی را از گزند باد و باران و حوادث دیگر در امان دارد). بیگمان سستترین خانهها خانه و کاشانه عنکبوت است».
و نیز الله متعال میفرماید: ﴿ قُلِ ٱدۡعُواْ ٱلَّذِينَ زَعَمۡتُم مِّن دُونِ ٱللَّهِ لَا يَمۡلِكُونَ مِثۡقَالَ ذَرَّةٖ فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَلَا فِي ٱلۡأَرۡضِ وَمَا لَهُمۡ فِيهِمَا مِن شِرۡكٖ وَمَا لَهُۥ مِنۡهُم مِّن ظَهِيرٖ ٢٢ وَلَا تَنفَعُ ٱلشَّفَٰعَةُ عِندَهُۥٓ إِلَّا لِمَنۡ أَذِنَ لَهُۥۚ ﴾[سبأ: ۲۲-۲۳] «(ای پیامبر! به مشرکان) بگو: کسانی را به فریاد بخوانید که بجز الله (معبود خود) میپندارید. (امّا بدانید آنها هرگز گرهی از کارتان نمیگشایند و سودی و زیانی به شما نمیرسانند. چرا که) آنها در آسمانها و زمین به اندازه ذرّهای مالک چیزی نیستند و در آسمانها و زمین کمترین حق مشارکت (در خلقت و مالکیت و اداره جهان) نداشته (و انباز الله نمیباشند) و خداوند در میانشان یاور و پشتیبانی ندارد (تا در اداره مملکت کائنات بدو نیازمند باشد). هیچ گونه شفاعتی در پیشگاه الله سودمند واقع نمیگردد، مگر شفاعت کسی که الله بدو اجازه (میانجیگری) دهد».
مشرک تنها بدین سبب معبودی را برای خود برمیگزیند چون بر این اعتقاد است که آن معبود برای وی منفعتی حاصل میکند درحالیکه نفعرسانی جز در کسی که یکی از این چهار خصلت را داشته باشد، نمیباشد. یا اینکه مالک آن چیزی باشد که بندهاش از او میخواهد، که اگر مالک آن چیز نباشد وی شریکی با مالک آن میباشد و اگر شریک مالک آن نباشد، یاری رسان و حامی مالک میباشد و اگر یاری رسان و حامی او نباشد، شفیع در نزد وی میباشد.
که الله ﻷاین مراتب چهارگانه را از بالاترین درجهی آن تا پایینترین آن، نفی کرده است. بگونهای که مالکیت و شراکت و حمایت و شفاعتی را که مشرک گمان میکند، نفی کرده و شفاعتی را که با اجازهی او جلجلاله است، اثبات کرده است؛ که در آن نصیب و بهرهای برای مشرک نمیباشد. لذا این آیه، به عنوان نور و برهان و نجات و خالص گرداندن توحید و دست کشیدن از اصول شرک و منع از آنها، کفایت میکند [۴۴۹].
[۴۴۸] نونیة ابن القیم و تقدم عزوها. [۴۴۹] مدارج السالکین، (۱/۳۷۲).
رسول الله جدر حدیثی صحیح معنای شرک اصغر را بیان فرمودند: آنجا که فرمودند: «إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَیْكُمُ الشِّرْكُ الْأَصْغَرُ».«ترسناکترین چیزی که از آن بر شما میترسم، شرک اصغر میباشد». صحابه گفتند: یا رسول الله، شرک اصغر چیست؟ فرمودند: «إِذَا جُزِیَ النَّاسُ بِأَعْمَالِهِمْ: اذْهَبُوا إِلَى الَّذِینَ كُنْتُمْ تُرَاءُونَ فِی الدُّنْیَا فَانْظُرُوا هَلْ تَجِدُونَ عِنْدَهُمْ جَزَاءً» [۴۵۰]. «الله ﻷدر روز قیامت، هنگامی که کیفر اعمال انسان داده میشود، به ریاکاران میفرماید: بروید پیش کسانی که در دنیا به خاطر آنها عمل میکردید، ببینید آیا نزد آنها پاداش مییابید؟»
ریا در لغت مشتق از «الرویة» میباشد و بدین معناست که دیگران وی را بر خلاف آنچه هست ببینند [۴۵۱]. و معنای شرعی ریا عبارت است از: ارادهی (جلب رضایت) بندگان با اطاعت از پروردگارشان؛ بگونهای که وی با انجام آن عمل خواهان رضایت الله ﻷنباشد و بلکه در پی ستایش و شهرت و جاه و مقام در نزد مردم میباشد.
جرجانی میگوید [۴۵۲]: ریا عبارت است از ترک اخلاص در عمل با ملاحظهی غیرالله در آن عمل.
ریا باطل کنندهی اعمال میباشد. حافظ ابن رجب انواع آنرا به زیبایی بیان کرده و میگوید: «بدانید که انجام دادن عملی برای غیرالله اقسامی دارد: گاهی آن عمل ریای محض میباشد بگونهای که شخص از انجام آن تنها مقصودش در نظر گرفتن مخلوقات به سبب غرضی دنیوی میباشد همچون حال و وضع منافقین در نمازشان؛ چنانکه الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَإِذَا قَامُوٓاْ إِلَى ٱلصَّلَوٰةِ قَامُواْ كُسَالَىٰ يُرَآءُونَ ٱلنَّاسَ وَلَا يَذۡكُرُونَ ٱللَّهَ إِلَّا قَلِيلٗا ١٤٢ ﴾[النساء: ۱۴۲] «منافقان هنگامی که برای نماز برمیخیزند، سست و بیحال به نماز میایستند و با مردم ریا میکنند (و نمازشان به خاطر مردم است؛ نه به خاطر الله) و الله را کمتر یاد میکنند و جز اندکی به عبادت او نمیپردازند».
و نیز الله متعال میفرماید: ﴿ فَوَيۡلٞ لِّلۡمُصَلِّينَ ٤ ٱلَّذِينَ هُمۡ عَن صَلَاتِهِمۡ سَاهُونَ ٥ ٱلَّذِينَ هُمۡ يُرَآءُونَ ٦ ﴾[الماعون: ۴-۶] «واویلا به حال نمازگزاران! همان کسانی که نماز خود را به دست فراموشی میسپارند. همان کسانی که ریا و خودنمائی میکنند».
همچنین الله ﻷکفار را به ریا توصیف کرده است، آنجا که میفرماید: ﴿ وَلَا تَكُونُواْ كَٱلَّذِينَ خَرَجُواْ مِن دِيَٰرِهِم بَطَرٗا وَرِئَآءَ ٱلنَّاسِ وَيَصُدُّونَ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِۚ ﴾[الأنفال: ۴۷] «و مانند کسانی (از قریشیان) نباشید که بسیار مغرورانه و خودستایانه و برای خودنمائی کردن در برابر مردم (از شهر مکه به سوی میدان بدر) بیرون آمدند و (با نمایش مال و منال و قدرت و قوّت خود) مردمان را از راه الله باز میداشتند (و از دخول آنان به دین اسلام با تمام توان جلوگیری مینمودند)».
این نوع ریا، از مومن در نماز و روزهاش سر نمیزند و بلکه گاهی در صدقه یا حج واجب و دیگر اعمال ظاهری رخ میدهد. و گاه در کارهایی که نفع آنها فراگیر است، رخ میدهد. براستی اخلاص در چنین مواردی برای آنها سخت و گران است. مسلمان تردیدی ندارد که چنین عملی بیهوده و باطل است و انجام دهندهی آن مستحق عذاب و عقوبت از جانب الله ﻷمیباشد.
گاهی عمل برای الله ﻷمیباشد ولی توام با ریا است، در این حالت اگر ریا در شاکله اصلی عمل دخیل باشد بنابر دلالت نصوص، آن عمل باطل است. در صحیح مسلم از ابوهریره سروایت است که رسول الله جفرمودند: «قَالَ اللهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى: أَنَا أَغْنَى الشُّرَكَاءِ عَنِ الشِّرْكِ، مَنْ عَمِلَ عَمَلًا أَشْرَكَ فِیهِ مَعِی غَیْرِی، تَرَكْتُهُ وَشِرْكَهُ» [۴۵۳]. «الله تبارک و تعالی فرمودند: من از شریک بینیازم، هرکس عملی انجام دهد و در آن دیگری را با من شریک سازد، او و شرکش را رها میسازم. - مرا با او کاری نیست-».
و این حدیث را ابن ماجه نیز تخریج کرده که در آن آمده است: «فَأَنَا مِنْهُ بَرِیءٌ، وَهُوَ لِلَّذِی أَشْرَكَ» [۴۵۴]. «من از آن عمل بیزارم و آن عمل از آنِ کسی است که با من شریک قرار داده شده است».
سپس میگوید: اگر اصل عمل برای الله ﻷباشد، سپس نیت ریا بر آن عارض شود، در صورتی که فقط در ذهن باشد و شخص بتواند بلافاصله آنرا از خودش دور کند، هیچ ضرر و آسیبی برای او در برندارد، اما اگر آن نیت تعلق خاطر او شود، آیا منجر به بطلان عملش میشود یا اینکه ضرری بدو نمیرساند و براساس اصل نیتش پاداش میگیرد؟ در این مساله بین علمای سلف اختلاف وجود دارد، امام احمد و ابن جریر معتقدند که عمل او باطل نمیشود و به سبب اصل نیتش مستحق پاداش میباشد. که این مساله از حسن بصری و دیگران نیز روایت شده است.
اما اگر عملی را خالصانه برای الله ﻷانجام دهد و الله ﻷبه سبب این عملش ستایش نیک بودن او را در قلوب مومنان القا کند، بایستی به سبب فضل و رحمت الله ﻷبر وی خوشحال بوده و بدان شادمان باشد که این نوع ستایش از جانب مردم به وی ضرری نمیرساند. در این معنا از ابوذرسحدیثی روایت شده که میگوید: به رسول الله جگفته شد در مورد مردی که عملی از اعمال خیر را انجام میدهد و مردم او را به خاطر آن، تعریف و تمجید میکنند چه میفرمایید؟ رسول الله جفرمودند: «تِلْكَ عَاجِلُ بُشْرَى الْمُؤْمِنِ»«آن مژده زود هنگام مومن میباشد» [۴۵۵].
سخن از ریا را با حدیث مهمی که امام مسلم روایت کرده است، به پایان میرسانم، از ابوهریره سروایت است که میگوید: از رسول الله جشنیدم که فرمودند: «إِنَّ أَوَّلَ النَّاسِ یُقْضَى یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَلَیْهِ رَجُلٌ اسْتُشْهِدَ، فَأُتِیَ بِهِ فَعَرَّفَهُ نِعَمَهُ فَعَرَفَهَا، قَالَ: فَمَا عَمِلْتَ فِیهَا؟ قَالَ: قَاتَلْتُ فِیكَ حَتَّى اسْتُشْهِدْتُ، قَالَ: كَذَبْتَ، وَلَكِنَّكَ قَاتَلْتَ لِأَنْ یُقَالَ: جَرِیءٌ، فَقَدْ قِیلَ، ثُمَّ أُمِرَ بِهِ فَسُحِبَ عَلَى وَجْهِهِ حَتَّى أُلْقِیَ فِی النَّارِ، وَرَجُلٌ تَعَلَّمَ الْعِلْمَ، وَعَلَّمَهُ وَقَرَأَ الْقُرْآنَ، فَأُتِیَ بِهِ فَعَرَّفَهُ نِعَمَهُ فَعَرَفَهَا، قَالَ: فَمَا عَمِلْتَ فِیهَا؟ قَالَ: تَعَلَّمْتُ الْعِلْمَ، وَعَلَّمْتُهُ وَقَرَأْتُ فِیكَ الْقُرْآنَ، قَالَ: كَذَبْتَ، وَلَكِنَّكَ تَعَلَّمْتَ الْعِلْمَ لِیُقَالَ: عَالِمٌ، وَقَرَأْتَ الْقُرْآنَ لِیُقَالَ: هُوَ قَارِئٌ، فَقَدْ قِیلَ، ثُمَّ أُمِرَ بِهِ فَسُحِبَ عَلَى وَجْهِهِ حَتَّى أُلْقِیَ فِی النَّارِ، وَرَجُلٌ وَسَّعَ اللهُ عَلَیْهِ، وَأَعْطَاهُ مِنْ أَصْنَافِ الْمَالِ كُلِّهِ، فَأُتِیَ بِهِ فَعَرَّفَهُ نِعَمَهُ فَعَرَفَهَا، قَالَ: فَمَا عَمِلْتَ فِیهَا؟ قَالَ: مَا تَرَكْتُ مِنْ سَبِیلٍ تُحِبُّ أَنْ یُنْفَقَ فِیهَا إِلَّا أَنْفَقْتُ فِیهَا لَكَ، قَالَ: كَذَبْتَ، وَلَكِنَّكَ فَعَلْتَ لِیُقَالَ: هُوَ جَوَادٌ، فَقَدْ قِیلَ، ثُمَّ أُمِرَ بِهِ فَسُحِبَ عَلَى وَجْهِهِ، ثُمَّ أُلْقِیَ فِی النَّارِ» [۴۵۶]. «همانا اولین کسی که در روز قیامت علیه او حکم میشود، مردی است که شهید شده است. وی آورده میشود، نعمتهای دنیایش را به او نشان میدهند، بعد از اینکه آنها را شناسایی کرد به وی گفته میشود: در برابر آنها چه کردی؟ میگوید: در راه تو جهاد کردم تا اینکه شهید شدم. گفته میشود: دروغ میگویی، تو بدان سبب جهاد کردی تا به تو شجاع گفته شود، که گفته شد و بدان دست یافتی، سپس دستور صادر میشود و وی را به صورتش به سوی جهنم میکشند و در آتش انداخته میشود. (سپس) مردی را که علم را فرا گرفته و آنرا تعلیم داده و قرآن را قرائت کرده میآورند و نعمتهای دنیایش را به او نشان میدهند، پس از اینکه آنها را شناسایی کرد بدو گفته میشود در برابر آن نعمتها چه کردی؟ میگوید: علم را فراگرفته و آنرا تعلیم دادم و به خاطر کسب رضایت تو قرآن خواندم. به او گفته میشود: دروغ میگویی، تو بدان سبب علم را فراگرفتی تا به تو عالم بگویند و بدان سبب قرآن را خواندی تا به تو قاری بگویند، که به تو اینچنین گفتند؛ سپس دستور داده میشود او را به صورتش به سوی جهنم میکشند تا اینکه در جهنم انداخته میشود (سپس) مردی را که الله ﻷبدو مال و ثروت انبوهی داده است، میآورند و نعمتهایی را که در دنیا بدو داده شده برایش میآورند، پس از شناسایی آنها، بدو گفته میشود در برابر این نعمتها چه کردی؟ میگوید: هیچ راهی نبود که رضای تو در آن بود، مگر اینکه در آن راه انفاق کردم. بدو گفته میشود: دروغ میگویی، تو این عمل را بدان سبب انجام دادی که به تو بگویند، وی بخشنده است، که اینچنین گفتند. سپس دستور صادر میشود تا او را به صورت به سوی جهنم کشانده و سپس در آتش انداخته میشود».
بنابراین الله ﻷ، چیزی از اعمال را قبول نمیکند مگر اعمالی که خالص و درست باشد؛ و عمل خالص، عملی است که مقصود از آن، دیدار وجه الله ﻷباشد، و عمل صواب و درست آن است که موافق با هدایت و روش رسول الله جباشد: ﴿ فَمَن كَانَ يَرۡجُواْ لِقَآءَ رَبِّهِۦ فَلۡيَعۡمَلۡ عَمَلٗا صَٰلِحٗا وَلَا يُشۡرِكۡ بِعِبَادَةِ رَبِّهِۦٓ أَحَدَۢا ١١٠ ﴾[الكهف: ۱۱۰] «پس هرکس که خواهان دیدار خدای خویش است، باید که کار شایسته کند و در پرستش پروردگارش کسی را شریک نسازد».
بنابراین، ای مسلمانان از شرک دوری ورزیده و از آن بر حذر باشید، چرا که آن از راه رفتن مورچهای بر سنگی صاف و سیاه در تاریکی شب، مخفیتر است و توحید و عبادتتان را خالصانه برای الله ﻷقرار دهید.
پس برادر و خواهر عزیزم، سوگند یاد کردنت جز به الله ﻷو نذر کردنت جز برای الله ﻷنباشد و نیز ذبح کردن و قربانی کردنت جز برای الله ﻷنباشد و هرگاه توکل کردی، پس تنها به الله ﻷتوکل کن و هرگاه امید داشتی تنها به الله ﻷامید داشته باش و هرگاه امرت را سپردی، تنها آنرا به الله ﻷبسپار.
سوگند به الله ﻷکه معبود به حقی جز او نیست مالک نفع و ضرر، موت و حیات و رزق و روزی جز الله ﻷنمیباشد. الله متعال میفرماید: ﴿ وَإِن يَمۡسَسۡكَ ٱللَّهُ بِضُرّٖ فَلَا كَاشِفَ لَهُۥٓ إِلَّا هُوَۖ وَإِن يَمۡسَسۡكَ بِخَيۡرٖ فَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرٞ ١٧ وَهُوَ ٱلۡقَاهِرُ فَوۡقَ عِبَادِهِۦۚ وَهُوَ ٱلۡحَكِيمُ ٱلۡخَبِيرُ ١٨ ﴾[الأنعام: ۱۷-۱۸] «اگر الله زیانی به تو برساند، هیچ کس جز او نمیتواند آنرا برطرف سازد و اگر خیری به تو برساند (هیچکس نمیتواند از آن جلوگیری کند) چرا که او بر هر چیزی تواناست. او بر سر بندگان خود مسلّط است و او حکیم (است و کارهایش را از روی حکمت انجام میدهد و از احوال و اوضاع) بس آگاه است».
و نیز الله ﻷمیفرماید: ﴿ وَإِن يَمۡسَسۡكَ ٱللَّهُ بِضُرّٖ فَلَا كَاشِفَ لَهُۥٓ إِلَّا هُوَۖ وَإِن يُرِدۡكَ بِخَيۡرٖ فَلَا رَآدَّ لِفَضۡلِهِۦۚ يُصِيبُ بِهِۦ مَن يَشَآءُ مِنۡ عِبَادِهِۦۚ وَهُوَ ٱلۡغَفُورُ ٱلرَّحِيمُ ١٠٧۷ ﴾[یونس: ۱۰۷] «اگر الله زیانی به تو برساند، هیچ کس جز او نمیتواند آنرا برطرف گرداند و اگر بخواهد خیری به تو برساند، هیچکس نمیتواند فضل و لطف او را از تو برگرداند. الله فضل و لطف خود را شامل هرکس از بندگانش که بخواهد میکند (و کسی نمیتواند مانع آن گردد) و او دارای مغفرت و مهر فراوان است».
فیا صاحب الهم إن الهم منفرج
أبـشر بخیـر فإن الخـالـق الله
وإذا بلیت فثق بالله وارض به
إن الذی یكشف البلوی هوالله
الله یحدث بعد العـسر میـسرة
لا تجـزعـن فإن الخـالـق الله
و الله ما لك غیر الله من أحد
فحسبك الله فی كل لك الله
«ای آنکه غم و اندوه داری، براستی غم و اندوهت برطرف میگردد، بشارت بده به خیر و خوبی که الله ﻷخالق است. و هرگاه دچار بلا و مصیبت شدی به الله ﻷاعتماد کن و بدو راضی باش، براستی کسی که بلا و مصیبت را رفع میکند، الله ﻷاست. الله کسی است که پس از هر سختی آسانی میآورد، نگران و اندوهگین مباش که الله ﻷخالق است. سوگند به الله که جز الله فریادرسی برای تو نمیباشد. الله متعال برای تو کافی است، چرا که در هر امری برای تو الله متعال هست».
از الله ﻷمیخواهم که ما و شما را از موحدان مخلص قرار دهد، براستی که او ولی این امر و عهدهدار آن است و او بر هر چیزی قادر و تواناست.
[۴۵۰] أخرجه أحمد (۵/۴۲۸ و۴۲۹)، والبیهقی فی الشعب (۶۸۳۱) من حدیث محمود من لبید مرفوعاً، وسنده جید، وهو عند الطبرانی فی الکبیر (۴۳۰۱) من حدیث محمود بن لبید عن رافع بن خدیج مرفوعاً، لکن هذا الوجه غیر ثابت. قلت: وله شواهد، فأخرجه ابن ماجه، کتاب الزهد، باب الریاء والسمعة (۴۲۰۵) والطبرانی فی مسند الشامیین (۲۱۴۶) والبزار فی مسنده (البحر الزخار ۲۹۴۲) والحاکم (۷۹۳۷) (۴/۳۶۵) والبیهقی فی الشعب (۶۸۴۲) و(۶۸۴۳) و(۶۸۴۴) وابن الأعرابی فی معجمه (۲۱۸۸) من أوجه عن شداد بن أوس مرفوعاً، والحدیث صححه الألبانی فی الصحیحة (۹۵۱) وصحیح الجامع (۲۴۳۵). [۴۵۱] لسان العرب، (۴/۱۶) والقاموس المحیط (۴۸۰). [۴۵۲] التعریفات، ۱۱۵. [۴۵۳] أخرجه مسلم، کتاب الزهد، باب من أشرک فی عمله غیر الله (۲۹۸۵). [۴۵۴] أخرجه ابن ماجه، کتاب الزهد باب الریاء والسمعة (۴۲۰۴) وصححه الألبانی فی صحیح ابن ماجه. [۴۵۵] أخرجه مسلم، کتاب البر والصلة، باب إذا أثنی علی الصالح فهی بشری ولاتضره (۲۶۴۲). [۴۵۶] أخرجه مسلم، کتاب الإمارة باب من قاتل للریاء والسمعة استحق النار (۱۹۰۵).
از خلال فهم کامل و صحیحی که از معنای توحید بیان داشتیم، که توحید تنها کلمهای نیست که بر زبان جاری گردد و بس، بلکه مجرد اقرار انسان به اینکه خالقی جز الله ﻷو پرورش دهندهای جز الله ﻷنیست، همانطور که بت پرستان و مشرکان بدین مساله اقرار داشتند، نمیباشد، بلکه توحید متضمن کفر به طاغوت و انداد و آلهه و ارباب و نیز ولاء و براء و فرمانبرداری و اطاعت و التزام به شریعت الله ﻷو توحید ربوبیت و الوهیت و اسماء و صفات و خالص گرداندن کامل عبادت تنها برای الله ﻷمیباشد، تا اینکه میان او و آتش حائل گردد.
تنها با این فهم از حقیقت توحید است که عدم فهم صحیح از حقیقت توحید، که ناشی از عدم فهم احادیثی است که فضیلت توحید را بیان میکند، زایل میگردد حتی که برخی گمان کردهاند که آن فهم صحیح از حقیقت توحید منسوخ میباشد.
بزودی برخی از این احادیث را به منظور توضیح مقصود و بیان فهم صحیح آنها ذکر میکنیم، آنطور که سلف صالح ما رضوان الله علیهم ما را تعلیم دادند.
از عباده بن صامتسروایت است که رسول الله جفرمودند: «مَنْ شَهِدَ أَنْ لاَ إلهَ إِلَّا اللهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِیكَ لَهُ، وَأَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ، وَأَنَّ عِیسَى عَبْدُ اللَّهِ وَرَسُولُهُ، وَكَلِمَتُهُ أَلْقَاهَا إِلَى مَرْیَمَ وَرُوحٌ مِنْهُ، وَالجَنَّةُ حَقٌّ، وَالنَّارُ حَقٌّ، أَدْخَلَهُ اللَّهُ الجَنَّةَ عَلَى مَا كَانَ مِنَ العَمَلِ» [۴۵۷]وفی روایة: «مِنْ أَبْوَابِ الجَنَّةِ الثَّمَانِیَةِ أَیَّهَا شَاءَ». و فی حدیث عتبان بن مالك: «فَإِنَّ اللَّهَ حَرَّمَ عَلَى النَّارِ مَنْ قَالَ: لاَ إلهَ إِلَّا اللهُ، یَبْتَغِی بِذَلِكَ وَجْهَ اللَّهِ» [۴۵۸]. «هرکس گواهی دهد که معبود به حقی جز الله ﻷنیست، یکتاست و شریکی ندارد و محمد فرستادهی اوست و عیسی بندهی الله ﻷو فرستادهاش و کلمهی اوست که به مریم القا کرده و روحی از جانب اوست و بهشت و جهنم حق است، الله ﻷبر هر مقدار عملی که باشد او را وارد بهشت میکند». و در روایتی آمده است: «از هریک از درهای هشتگانه بهشت که بخواهد او را وارد بهشت میکند». و در حدیث عتبان بن مالکسآمده است که: «الله ﻷآتش را بر کسی که به خاطر خشنودی الله ﻷ، لا إله إلا الله بگوید، حرام کرده است».
به اختصار با استعانت از الله ﻷمیگوییم: این حدیث از جامعترین احادیثی است که مشمول عقاید میباشد. همانطور که امام نووی /بدان اشاره کردهاند [۴۵۹]. در حقیقت این حدیث به وضوح متضمن نفی الوهیت از غیرالله میباشد، که عبارت است از اختصاص دادن تمامی انواع عبادات برای الله ﻷ؛ چرا که عبادات برخاسته از میل قلبی به همراه حب و خضوع و خشوع و تذلل به همراه ترس و امید میباشد و جز الله ﻷهیچکس، مستحق این امور نیست. و این معنای این قسمت از احادیث میباشد که رسول الله جفرمودند: «مَنْ شَهِدَ أَنْ لاَ إلهَ إِلَّا اللهُ»«هرکس گواهی دهد که معبود به حقی جز الله ﻷوجود ندارد». و اینکه فرمودند: «وَحْدَهُ لاَ شَرِیكَ لَهُ»در واقع تاکیدی قاطع و بیانی واضح در مضمون کلمهی توحید میباشد، چرا که از بزرگترین انواع شرک که منافی با این کلمه میباشد، قرار دادن عبادتی از مجموع عبادات برای غیرالله میباشد؛ و شهادت و گواهی دادن به اینکه محمد جبنده و فرستادهی الله ﻷمیباشد، متضمن تصدیق رسول الله جدر هر آنچه خبر میدهد و اطاعت از او در آنچه امر میکند و دست کشیدن از هر آنچه از آن نهی کرده و باز میدارد، میباشد. بگونهای که هر آنچه او اثبات کرده، اثباتش واجب و آنچه نفی کرده، نفی آن نیز واجب میباشد و آنچه حلال کرده، همان حلال است و آنچه حرام گردانیده، همان حرام میباشد. بنابراین حرامی نیست جز آنچه الله و رسولش حرام کردهاند و دینی نیست مگر آنچه الله ﻷو رسولش جآن تشریع کردهاند [۴۶۰].
و معنای اینکه رسول الله جفرمودند: «و عیسی بندهی الله و فرستادهی اوست». برخلاف اعتقاد تثلیث است که صلیبپرستان در مورد عیسی ÷بدان معتقدند چنانکه برخی از آنها عیسی ÷را خدا و برخی او را فرزند خدا قرار دادهاند. هرگز توحید بندهای صحیح نمیباشد، مگر زمانیکه با یقین به عبودیت و بندگی عیسی ÷برای پروردگارش جلجلاله معتقد باشد. همانطور که الله ﻷمیفرماید: ﴿ لَّن يَسۡتَنكِفَ ٱلۡمَسِيحُ أَن يَكُونَ عَبۡدٗا لِّلَّهِ وَلَا ٱلۡمَلَٰٓئِكَةُ ٱلۡمُقَرَّبُونَۚ وَمَن يَسۡتَنكِفۡ عَنۡ عِبَادَتِهِۦ وَيَسۡتَكۡبِرۡ فَسَيَحۡشُرُهُمۡ إِلَيۡهِ جَمِيعٗا ١٧٢ ﴾[النساء: ۱۷۲] «هرگز مسیح ابائی از این ندارد که بندهای (از بندگان متواضع) برای الله باشد و فرشتگان مقرّب نیز (از بندگی او سر باز نمیزنند). و کسی که از عبادت الله سر باز زند و خویشتن را بزرگتر از آن شمرد (که به عبادت او پردازد، او را به عذاب سختی گرفتار میسازد، بدان گاه) که همگان را در پیشگاه خود گرد میآورد».
و اینکه فرمودند: «عیسی کلمهای است که الله ﻷاو را به مریم القا کردند و روحی از جانب الله ﻷمیباشد». امام احمد در کتاب «الرد علی الجهمیه» میگوید: «الله ﻷ، عیسی ÷را با کلمهای که به مریم القا کرد، بوجود آورد، هنگامیکه به او گفت: «کُن». سپس عیسی به وسیلهی گفتن «کُن» (باش) به وجود آمد و عیسی خود آن «کُن» نیست بلکه با گفتن «کُن» به وجود آمد و «کُن» کلامی است از جانب الله ﻷو مخلوق نیست و مسیحیت و جمهیه در خصوص عیسی ÷به الله ﻷدروغ میبندند» [۴۶۱].
و اینکه رسول الله جفرمودند: «روحی از جانب الله ﻷاست». بدین معناست که عیسی ÷روحی از ارواحی است که الله ﻷآنها را آفریده است و با این کلامشان ﴿ أَلَسۡتُ بِرَبِّكُمۡۖ قَالُواْ بَلَىٰ ﴾«آیا من پروردگارتان نیستم، آنها را به سخن آورده و گفتند: بلی». همانطور که ابی بن کعبسمیگوید [۴۶۲].
اما اینکه رسول الله جفرمودند: «و گواهی دهد که بهشت و دوزخ حق است». یعنی گواهی دهد که بهشتی را که الله ﻷاز آن در کتابش خبر داده و آنرا برای متقین آماده کرده است، حق است یعنی ثابت بوده و شکی در آن نیست و نیز گواهی دهد که آتشی را که الله ﻷاز آن در کتابش خبر داده و آنرا برای کافران آماده کرده است، حق میباشد. و هرکس به بهشت و دوزخ ایمان نداشته باشد، درحقیقت به قرآن و پیامبران کفر ورزیده است.
و اینکه رسول الله جفرمودند: «الله ﻷاو را بر هر عملی که باشد، وارد بهشت میکند».
حافظ ابن حجر میگوید [۴۶۳]: «معنای این رهنمود نبوی جآن است که: بر هر عمل صالح یا فاسدی که باشد. چرا که اهل توحید حتما وارد بهشت میشوند. و یا ممکن است معنایش این باشد که الله ﻷآنها را با توجه به اعمالشان در درجات مختلفی به بهشت وارد میکند».
قاضی عیاض /میگوید: [۴۶۴]«آنچه در حدیث عباده سآمده، ویژه کسانی است که همراه با به زبان آوردن آنچه رسول الله جفرمودند حقیقت ایمان و توحیدی را که در حدیث وارد شده نیز با شهادتین مقرون سازد. و این امر چنان پاداشی دارد که بر گناهان وی برتری مییابد و موجب بخشش، رحمت و در نخستین وهله موجب وارد شدن به بهشت میگردد.
و آنچه که در روایت عتبان بن مالک سآمده است: «مَنْ قَالَ: لاَ إلهَ إِلَّا اللهُ، یَبْتَغِی بِذَلِكَ وَجْهَ اللَّهِ»بر حقیقت معنای کلمهی توحید، اخلاص و نفی شرک دلالت دارد. و صدق و اخلاص متلازم یکدیگر میباشند، لذا اگر مخلص نباشد، مشرک میباشد و شرک درجاتی دارد و اگر صادق نباشد، منافق میباشد.
این تنها یک حدیث از احادیثی است که در فضل توحید وارد شده است که برای ما به وضوح حقیقت توحیدی را که شایسته است انسان به مجرد تلفظ شهادتین بر آن باشد، واضح و روشن میگرداند.
و با این فهم کامل از این حدیث و تمامی احادیثی که در فضل توحید وارد شده است، هر اشکال و پوشیدگی در معانی و مقتضیات آن، برطرف میگردد.
بنابراین کسی که با این توحید خالص که بیان کردیم، پروردگارش را ملاقات کند، تردیدی نیست که وی از جملهی سعادتمندان رستگار میباشد و قطعاً این توحید ضامن آن است که انوارش تمامی گناهان و نافرمانیهایش را بسوزاند. همانطور که ابن قیم /در کتاب «مدارج السالکین» میگوید: «بر این اساس کسی که حسنات و نیکیهایش بر سیئات و گناهانش برتری یابد، رستگار شده و عذاب نمیشود و گناهانش به سبب نیکیهایش، بخشیده میشود. و بدین سبب برای اهل توحید، بخشیده میشود آنچه که برای اهل شرک بخشیده نمیشود. چرا که اهل توحید با اقرار به توحید، بدانچه الله ﻷآنرا دوست داشته و مقتضای عمل به آن بخشش و آسانگیری از جانب الله متعال است، عمل کردهاند، برخلاف مشرک. و هر چه توحید بنده بیشتر باشد، مغفرت و بخشش الله ﻷبرای او کاملتر میباشد؛ از اینرو کسی که الله ﻷرا در حالی ملاقات کند که بر او شرک نورزیده است، حتما گناهانش بر وی بخشوده میشود، هر چه که باشد و به سبب آنها عذاب نمیشود. و ما نمیگوییم: که هیچیک از اهل توحید وارد آتش نمیشود، بلکه بسیاری از آنها به سبب گناهانشان وارد آتش میشوند و به مقدار جرمشان عذاب میشوند و پس از آن از آتش خارج میگردند؛ و برای آنکه نسبت به آنچه گفتیم، احاطهی علمی داشته باشد، بین این دو امر منافاتی وجود ندارد.
بدان که پرتوی لا إله إلا الله مِه و تیرگیها و ابر گناهان را به اندازهی شدت و ضعفش پراکنده کرده و در نتیجه نورافشانی میکند؛ و تفاوت اهل لا إله إلا الله در این نور از نظر ضعف و قوت بگونهای است که جز الله ﻷکسی بدان احاطه ندارد؛ و هرگاه عظمت نور کلمهی توحید، شدیدتر گردد، بیشتر شبهات و شهوات را به حسب قوت و شدتش میسوزاند و هر گناه یا شهوت یا شبههای که بدین نور نزدیکتر شود، آن نور آنرا میسوزاند و بدین ترتیب آسمان ایمانش از شر هر سارقی که حسناتش را برباید به وسیلهی ستارگان در حفاظت میباشد. و هیچ دزدی مگر به سبب تکبر و غفلت وی که جزو خصوصیات بشری میباشد، بدان دست درازی نمیکند؛ و چون بیدار شده و از آنچه از وی دزیده شده، اطلاع یابد، آنرا از دزدش پس میگیرد، یا اینکه با تلاش در کسب آن، چندین برابر آنرا حاصل میکند؛ و اینچنین وی هرگز با وجود دزدهایی از جنها و انسانها، همچون کسی نیست که خزانهی خود را برای آنها باز گذارد و به در آن پشت کند.
و توحید مجرد اقرار بنده به اینکه خالقی جز الله ﻷنیست و نیز الله ﻷپروردگار هر چیزی و مالک آن است، نمیباشد، همانطور که بتپرستان بدین مساله اقرار داشتند درحالیکه مشرک بودند؛ بلکه توحید متضمن محبت الله ﻷو خضوع و ذل و فروتنی و کمال انقیاد و فرمانبرداری در اطاعت از الله ﻷو اخلاص در عبادت برای او و ارادهی ملاقات صورت بلندمرتبهاش با تمامی اقوال و اعمال و بازداشتنها و بخشیدنها و حب و بغضی که بین او و اسباب دعوت کننده به سوی گناه و اصرار بر آنها حائل شده، میباشد. و هرکس این مساله را بداند، سخن رسول الله جرا درک میکند که فرمودند: «فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ حَرَّمَ عَلَى النَّارِ مَنْ قَالَ: لاَ إلهَ إِلَّا اللهُ، یَبْتَغِی بِذَلِكَ وَجْهَ اللَّهِ»و اینکه میفرماید: «لَا یَدْخُلُ النَّارَ مَنْ قَالَ لاَ إلهَ إِلَّا اللهُ».
و نیز احادیثی را که در این مضمون وارد شدهاند و بر بسیاری از مردم فهم آنها پیچیده شده است، درک میکند. چنانکه برخی از مردم گمان میکنند، بعضی از این احادیث منسوخ میباشند. و برخی گمان میکنند که این احادیث قبل از ورود اوامر و نواهی و استقرار شریعت وارد شدهاند؛ و برخی آن احادیث را بر آتش مشرکان و کافران حمل کردهاند و برخی ورود به آتش را به خلود و جاودانگی در آن تاویل کرده و گفتند: معنای حدیث آن است که هرکس لا إله إلا الله بگوید: هرگز وارد آتش نمیشود؛ و دیگر تاویلات فاسد و نادرستی که در این مساله ذکر کردهاند. درحالیکه شریعت حکیم، حصول و ورود به بهشت را در مجرد نطق زبانی کلمهی توحید قرار نداده است، چرا که این مساله برخلاف آنچه در دین اسلام ضروری و بدیهی است میباشد. زیرا منافقان کلمهی توحید را به زبان میآوردند، درحالیکه جزء کسانی بودند که آنرا به دل انکار میکردند و از کسانی بودند که الله ﻷپایینترین مکان آتش را برای آنها قرار داد. بنابراین بایستی کلمهی توحید به همراه قول زبانی و قول قلب باشد و قول قلب، متضمن شناخت و معرفت و تصدیق کلمهی توحید و شناخت حقیقت نفی و اثباتی که متضمن آن است، میباشد. و نیز متضمن معرفت و شناخت حقیقت الوهیتی که از غیرالله منتفی میباشد و تنها به او جلجلاله اختصاص دارد و اثبات آن برای غیر او محال میباشد و برپا داشتن این معنا در قلب از روی علم و معرفت و یقین که موجب تحریم گویندهی آن بر آتش است، میباشد. سپس ابن قیم /میگوید: «برتری اعمال نسبت به یکدیگر بر اساس شکل و صورت ظاهری آن و مقدار آنها نمیباشد، بلکه برتری و تفاضل اعمال بر مبنای تفاضل و تفاوت آنچه در قلوب است میباشد. بگونهای که ممکن است شکل ظاهری در عمل یکی باشد، ولی تفاضل و تفاوتی که در بین آنها وجود دارد، همچون فاصلهی آسمانها و زمین باشد. و گاهی دو نفر در یک صف هستند درحالیکه تفاوت میان نمازهایشان همچون فاصلهی آسمانها و زمین میباشد. تا آنجا که میگوید: در حدیث بطاقه و صاحب کارت تامل کن [۴۶۵].
بدیهی است که برای هر موحدی همچون این کارت میباشد. و بسیاری از آنها به سبب گناهانشان وارد دوزخ میشوند، لیکن سِری که کارت آن مرد سنگین شده و دفترهایی از گناهان به خاطر آن سبک گشتند - چیزی که برای غیر او که صاحب کارتهایی بودند، حاصل نشد - یکتا و یگانه بودن کارت او در سنگینی و وقار بود [۴۶۶].
از خلال این فهم واضح و روشن در مورد حقیقت احادیثی که در باب توحید وارد شدهاند، اکنون برای ما میسر است که برخی از احادیثی را که در این مورد وارد شده، پس از اینکه قاعدهی اساسی در فهم آنها برایمان استوار گشت، ذکر کنیم بدون آن که نیازی به توقف در هر حدیثی به منظور شرح آن داشته باشیم، آنطور که در حدیث عباده سکه کمی پیشتر گذشت توقف کردیم.
[۴۵۷] رواه البخاری، کتاب الأنبیاء، باب قوله تعالى: ﴿يَٰٓأَهۡلَ ٱلۡكِتَٰبِ لَا تَغۡلُواْ فِي دِينِكُمۡ﴾(۳۴۳۵) ومسلم:، کتاب الإیمان، باب الدلیل علی أن من مات على التوحید دخل الجنة قطعا (۲۸). [۴۵۸] هذا جزء من حدیث عتبان بن مالک الطویل الذی رواه البخاری فی کتاب الصلاة، باب المساجد فی البیوت (۴۲۵) ومسلم فی کتاب المساجد، باب الرخصة فی التخلف عن الجماعة بعذر (۲۶۳/۳۳)، وکتاب الإیمان، باب الدلیل علی أن من مات على التوحید دخل الجنة قطعاً، وفی آخر حدیث کما جاء فی روایة البخاری: «... فقال قائل منهم: أین مالك ابن الدخیشن او ابن الدخشن؟ فقال بعضهم: ذلك منافق لا یحب الله ورسوله، فقال رسول الله: «لا تقل ذلك، ألا تراه قد قال: لا إله إلا الله یرید بذلك وجه الله؟» قال: الله ورسوله أعلم. قال: فإنا نری وجهه ونصیحته إلى المنافقین. قال رسول الله: «فإن الله حرم علی النار من قال لا إله إلا الله یبتغی بذلك وجه الله». «یکی از حاضرین گفت: مالک ابن دُخَیشِن (یا مالک بن دُخْشُن) کجا است؟ دیگری گفت: او منافق است و خدا و رسولش را دوست ندارد. رسول الله جفرمود: «چنین مگو، زیرا او بخاطر خشنودی خدا، (لااله الا الله) گفته است». یکی گفت: خدا و رسولش بهتر میدانند ولی ما میبینیم که خیرخواه منافقین است و به آنان توجه بیشتری دارد. رسول الله جفرمود: «خداوند آتش دوزخ را بر کسی که (لااله الا الله) را بخاطر خوشنودی الله بگوید، حرام کرده است». [۴۵۹] مسلم بشرح النووی (۱/۲۲۷). [۴۶۰] بتصرف من اقتضاء الصراط المستقیم، لابن تیمیة /(۴۵۲). [۴۶۱] انظر فتح المجید (ص ۴۱) وما بعدها والرد علی الزنادقه والجهمیة لأحمد (۳۲). [۴۶۲] المرجع السابق (ص ۴۳) والأثر أخرجه الحاکم (۲/۳۵۳، ۴۰۵) والطبری فی تفسیره (۱۰۸۵۵) واللالکائی فی شرح أصول الاعتقاد (۹۹۱) وعبدالله بن أحمد فی زوائده على المسند (۵/۱۳۵) والفریابی فی القدر (۵۲). [۴۶۳] فتح الباری (۶/۴۷۵). [۴۶۴] شرح مسلم للنووی (۱/۲۲۰). [۴۶۵] أخرجه أحمد فی مسنده (۲/۲۱۳، ۲۲۱) والترمذی کتاب الإیمان، باب ما جاء فی من یموت وهو یشهد أن لا إله إلا الله (۲۶۳۹) وقال: حدیث حسن غریب وابن ماجه، کتاب الزهد، باب ما یرجی من رحمة الله یوم القیامة (۴۳۰۰) والحاکم (۱/۶) و(۲/۱۸۸، ۱۸۹) وصححه علی شرط مسلم، ووافقه الذهبی، وابن حبان (۲۲۵) والبغوی فی شرح السنة (۴۳۲۱)، وصححه الألبانی فی الصحیحة (۱۳۵) [۴۶۶] مدارج السالکین، طبعة دارالحدیث (۱/۳۵۸) وما بعدها.
از معاذ بن جبل سروایت است که میگوید: پشت سر رسول الله جبر الاغی که عفیر نام داش، سوار بودم، رسول الله جفرمودند: «یَا مُعَاذُ، هَلْ تَدْرِی حَقَّ اللَّهِ عَلَى عِبَادِهِ، وَمَا حَقُّ العِبَادِ عَلَى اللَّهِ»«ای معاذ، آیا حق الله ﻷبر بندگانش و حق بندگان بر الله ﻷرا میدانی؟» معاذ میگوید: گفتم الله و رسولش بدان داناترند. رسول الله جفرمودند: «فَإِنَّ حَقَّ اللَّهِ عَلَى العِبَادِ أَنْ یَعْبُدُوهُ وَلاَ یُشْرِكُوا بِهِ شَیْئًا، وَحَقَّ العِبَادِ عَلَى اللَّهِ أَنْ لاَ یُعَذِّبَ مَنْ لاَ یُشْرِكُ بِهِ شَیْئًا»«حق الله ﻷبر بندگان آن است که او جلجلاله را عبادت کنند و چیزی را با او شریک قرار ندهند. و حق بندگان بر الله ﻷآن است که کسی را که با او چیزی شریک قرار نداده باشد، عذاب نکند». معاذ میگوید: پس گفتم: یا رسول الله، آیا مردم را بدان بشارت ندهم؟ رسول الله جفرمودند: «لاَ تُبَشِّرْهُمْ، فَیَتَّكِلُوا»«آنها را بشارت مده، چرا که بر آن اعتماد کرده و از عمل باز میمانند» [۴۶۷].
از این حدیث مبارک واضح میگردد که حق الله ﻷبر بندگانش آن است که تنها او را عبادت کرده و از تمامی شائبههای شرک، به دور باشند. امام ابن قیم به نیکوترین شیوه از عبادت تعریف جامعی را در قالب شعر ارائه داده و میگوید:
و عبادة الرحمن: غایة حبه
مـع ذل عابـده، همـا قطبان
و علیهما فَلَك العبادة دائــر
مـا دار حتی قامت القطبــان
و مداره بالأمـر أمر رسولـه
لا بالهوی والنفس والشیطان
[۴۶۸]
«عبادت خداوند رحمان یعنی نهایت دوست داشتن او همراه با نهایت فروتنی و خاکساری؛ که این دو، دو قطب عبادت میباشند. با این دو، چرخ عبادت میچرخد و مادامیکه این دو قطب در میان نباشند، چرخ عبادت نیز دائر نخواهد بود. مدار اصلی این چرخ، فرمان فرستادهی اوست نه هوا و نفس اماره و شیطان».
بنابراین عبادت عبارت است از: خضوع و محبت برای الله ﻷو این همان دین الله ﻷمیباشد.
شیخ الاسلام ابن تیمیه /میگوید: «هرکس با وجود بغض نسبت به انسانی، برای او خضوع و فروتنی کند، عبادت کنندهی او نمیباشد و نیز اگر چیزی را دوست داشته باشد و برای آن فروتنی و خضوع نکند، عبادت کنندهای برای او نمیباشد، همانطور که انسان فرزند و دوستش را دوست دارد. لذا یکی از این دو، در عبادت الله ﻷکفایت نمیکند، بلکه واجب است که الله ﻷنزد بنده از هر چیزی محبوبتر باشد و نیز الله ﻷدر نزد وی از هر چیزی بزرگتر باشد، بلکه محبت و فروتنی کامل را جز مستحق الله ﻷنداند» [۴۶۹].
و تردیدی نیست که هرکس الله ﻷرا با این توحید ملاقات کند، از اهل بهشت میباشد، ﴿ وَعۡدَ ٱللَّهِۖ لَا يُخۡلِفُ ٱللَّهُ وَعۡدَهُۥ ﴾[الروم: ۶] «این وعدّهای است که الله داده است و الله هرگز در وعدهاش خلاف نخواهد کرد».
از الله ﻷمیخواهیم که ما و شما را بر توحید بمیراند و خاتمهی ما را با سعادت و رستگاری همراه بگرداند و بر ما و شما بهشت و دیدار خویش را روزی بگرداند. براستی که او ولی این امر و عهدهدار آن است.
[۴۶۷] رواه البخاری، فی کتاب الجهاد والسیر باب اسم الفرس والحمار (۲۸۵۶) وفی کتاب الاستئذان، باب من أجابک بلبیک وسعدیک (۶۲۶۷) وفی کتاب الرقاق باب من جاهد نفسه فی طاعه الله (۶۵۰۰) وفی کتاب التوحید، باب ما جاء فی دعاء النبی جأمته إلى توحید الله تعالی (۷۳۷۳) وفی کتاب اللباس، باب إرداف الرجل خلف الرجل (۵۹۶۷) ومسلم فی کتاب الإیمان، باب الدلیل علی أن من مات على التوحید دخل الجنة قطعا (۳۰۹). [۴۶۸] القصیدة النونیة (۱/۲۵۳) ط المکتب الإسلامی. [۴۶۹] العبودیة، ص ۱۳.
حدیث سوم
(حدیث بطاقه یا صاحب کارت)
از عبدالله بن عمرو بن عاص بروایت است که رسول الله جفرمودند: «إِنَّ اللَّهَ سَیُخَلِّصُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی عَلَى رُءُوسِ الخَلَائِقِ یَوْمَ القِیَامَةِ فَیَنْشُرُ عَلَیْهِ تِسْعَةً وَتِسْعِینَ سِجِلًّا كُلُّ سِجِلٍّ مِثْلُ مَدِّ البَصَرِ، ثُمَّ یَقُولُ: أَتُنْكِرُ مِنْ هَذَا شَیْئًا؟ أَظَلَمَكَ كَتَبَتِی الحَافِظُونَ؟ فَیَقُولُ: لَا یَا رَبِّ، فَیَقُولُ: أَفَلَكَ عُذْرٌ؟ فَیَقُولُ: لَا یَا رَبِّ، فَیَقُولُ: بَلَى إِنَّ لَكَ عِنْدَنَا حَسَنَةً، فَإِنَّهُ لَا ظُلْمَ عَلَیْكَ الیَوْمَ، فَتَخْرُجُ بِطَاقَةٌ فِیهَا: أَشْهَدُ أَنْ لاَ إلهَ إِلَّا اللهُ وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ، فَیَقُولُ: احْضُرْ وَزْنَكَ، فَیَقُولُ: یَا رَبِّ مَا هَذِهِ البِطَاقَةُ مَعَ هَذِهِ السِّجِلَّاتِ، فَقَالَ: إِنَّكَ لَا تُظْلَمُ»، قَالَ: «فَتُوضَعُ السِّجِلَّاتُ فِی كَفَّةٍ وَالبِطَاقَةُ فِی كَفَّةٍ، فَطَاشَتِ السِّجِلَّاتُ وَثَقُلَتِ البِطَاقَةُ، فَلَا یَثْقُلُ مَعَ اسْمِ اللَّهِ شَیْءٌ». «الله متعال در روز قیامت، در بین مردمان مردی از امت مرا نجات میدهد، نود و نه کارنامهی اعمال او را بر وی میگشایند که هر کارنامه به اندازه دید چشم وسیع است. سپس الله متعال میفرماید: آیا چیزی از محتوای این کارنامهها را انکار میکنی؟ آیا فرشتگان ما به تو ظلم کردهاند؟ وی پاسخ میدهد: خیر یا رب؛ سپس الله متعال میفرماید: آیا عذری داری؟ وی پاسخ میدهد: خیر یا رب. الله متعال میفرماید: تو یک کار نیک نزد ما داری و امروز به تو هیچگونه ظلمی نخواهد شد؛ پس از آن کارتی را بیرون میآورند که روی آن نوشته شده: «أَشْهَدُ أَنْ لاَ إلهَ إِلَّا اللهُ وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ»سپس میفرماید: برای وزن کردن آن آماده باش. وی میگوید: این کارت در مقابل آن کارنامهها چیزی نیست؟ الله متعال میفرماید: قطعا به تو ظلمی نمیشود». رسول الله جمیفرماید: «همه کارنامهها در یک کفه ترازو و آن کارت به تنهایی در کفه دیگر قرار داده میشود که همه کارنامهها بالا آمده و آن کارت بر آنها سنگینی میکند، براستی که هیچ چیز در مقایسه با اسم الله متعال سنگین نمیشود».
سخن در مورد این حدیث در کلام امام ابن قیم /گذشت و تردیدی نیست که سِری که به سبب آن کارت سنگین شده و به خاطر آن کارنامههای وی سبک میشوند، کمال توحید و محقق گرداندن آن میباشد. چرا که برای توحید نوری میباشد که تیرگی و ابرهای گناه را به اندازهی قوتش پراکنده میکند؛ و الله ﻷخبر داده که هر گناهی را با وجود توحید میبخشد و هیچ گناهی را به همراه شرک نمیبخشد، الله ﻷمیفرماید: ﴿ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَغۡفِرُ أَن يُشۡرَكَ بِهِۦ وَيَغۡفِرُ مَا دُونَ ذَٰلِكَ لِمَن يَشَآءُۚ وَمَن يُشۡرِكۡ بِٱللَّهِ فَقَدۡ ضَلَّ ضَلَٰلَۢا بَعِيدًا ١١٦ ﴾[النساء: ۱۱۶] «بیگمان الله شرک ورزیدن به خود را (از کسی) نمیآمرزد و بلکه پائینتر از آنرا از هرکس که بخواهد (و صلاح بداند) میبخشد. هر که برای الله انباز بگیرد، به راستی بسی گمراه گشته است (و خیلی از حق پرت شده است)».
پس هرگاه فردی با اخلاص و یقین کامل «لا إله إلا الله» را بر زبان آورد و در این حال به هیچ وجه بر گناهی مصر نباشد، کمال اخلاص و یقین وی موجب میشود که الله ﻷاز همه چیز برای او محبوبتر باشد. بنابراین در دل وی هیچگونه ارادهای برای انجام آنچه الله ﻷحرام کرده است، باقی نمیماند و هیچگونه کراهتی نسبت به آنچه الله ﻷبدان فرمان داده ندارد؛ چنین کسی است که آتش بر وی حرام شده است گرچه قبل از آن گناهانی داشته باشد، ولی پس از چنین ایمان و اخلاص و توبه و محبت و یقین کامل، گناهان وی محو و نابود میگردد، همانگونه که شب توسط روز محو میگردد. پس هرگاه لا إله إلا الله را با کاملترین وجه که مانع شرک اکبر و شرک اصغر باشد، بگوید و بر هیچ نوع گناهی مصر نباشد، بر او بخشیده خواهد شد و بر آتش حرام میگردد. و اگر بگونهای آنرا بر زبان آورد که از شرک اکبر و نه شرک اصغر رهایی یابد و پس از آن چیزی که مناقض آن باشد از وی صادر نشود، در این حالت در مقابل این حسنه و عمل نیکویش، چیزی از گناهان نیست که مقاومت کند، پس به سبب آن میزان حسناتش ترجیح و برتری مییابد - آن طور که در حدیث بطاقه و صاحب کارت گذشت - و بر آتش حرام میگردد، ولی درجهاش در بهشت به میزان گناهی که مرتکب شده کاهش مییابد و این برخلاف کسی میباشد که سیئات وی بر حسناتش برتری یافته و در حالی مرده که مصر بر آنها بوده است، که چنین شخصی مستحق آتش میباشد. و اگر شخصی لا إله إلا الله بگوید و به وسیلهی آن خود را از شرک اکبر خالص گرداند، لیکن بر این حالت از دنیا نرود، بلکه پس از رهایی از شرک اکبر گناهانی را مرتکب شود که بر حسنهی توحیدش برتری یابد، در چنین حالتی کلمهی توحید را به زبان آورده و با اخلاص بوده است، لیکن پس از آن مرتکب گناهانی شده است که توحید و اخلاصش را سست و ضعیف کرده است و آتش گناهان وی قوت گرفته تا جایی که نیکی توحیدش را سوزانده است. این برخلاف فردی است که مخلص و اهل یقین بوده و نیکیهایش بر گناهانش ترجیح و برتری دارد و بر گناهان اصرار نمیورزد که اگر با این حال بمیرد وارد بهشت میشود. تنها ترسی که متوجه فرد مخلص میباشد، این است که گناهانی را انجام دهد که در پی آن ایمانش ضعیف شده و لا إله إلا الله را با اخلاص و یقینی که مانع تمام گناهان وی میشود به زبان نیاورد و این ترس بر او هست که دچار شرک اکبر و اصغر شود اگر هم از شرک اکبر سالم بماند، ترس باقی ماندن شرک اصغر با وی میباشد و نیز ترس اینکه بدان نیز گناهان اضافه شود و بدین ترتیب جانب گناهانش بر حسناتش ترجیح یابد؛ چرا که سیئات، ایمان و یقین را ضعیف میکند و همچنین قول لا إله إلا الله را ضعیف کرده و مانع اخلاص در قلب میگردند و اندک اندک گویندهی کلمهی توحید همچون شخصی میگردد که هذیان میگوید یا در خواب سخن میگوید یا همانند کسی است که صدایش را با آیهای از قرآن بیآنکه طعم و شیرینی معنایش را بچشد، نیکو میگرداند؛ چنین افرادی این عبارات را با کمال صدق و یقین نگفتهاند، چرا که پس از گفتن آن دچار گناهانی شدهاند که ناقض گفتهی آنان است، بلکه بدون صدق و یقین گفتهاند و بدون صدق و یقین میمیرند. زیرا گناهان فراوانی دارند که مانع ورود آنان به بهشت میشوند؛ پس هرگاه گناهان فزونی یافتند، گفتن لا إله إلا الله بر زبان سنگینی میکند و قلب از گفتن آن دچار قساوت میگردد، از عمل صالح کراهت پیدا میکند، گوش فرا دادن به قرآن برایش دشوار میگردد و با یاد غیرالله خرسند گشته و به باطل اطمینان حاصل میکند. سخن زشت و همنشینی با اهل غفلت را شیرین میپندارد و از همنشینی با اهل حق کراهت دارد. لذا چنین فردی اگر لا إله إلا الله را به زبان آورد، درحقیقت چیزی را به زبان آورده که در قلبش نیست و عمل وی گفتهاش را تصدیق نمیکند. حسن بصری میگوید: «ایمان به ادعا و آرزو نیست، بلکه چیزی است که در دلها مینشیند و اعمال آنرا تصدیق میکند؛ پس هر کسی سخنانی نیکو و صالح بگوید و بدانها عمل کند، از او پذیرفته میشود و هرآنکه سخن نیکو بگوید و عملش شر باشد، گفتهاش پذیرفته نمیشود» [۴۷۰]. بکر بن عبدالله مزنی /میگوید: «ابوبکر با فزونی روزه و نماز از آنان (صحابه) پیشی نگرفت، بلکه با آن چیزی پیشی گرفت که در قلبش جای گرفته بود» [۴۷۱].
از سوء خاتمه به الله ﻷپناه میبریم و از الله ﻷمیخواهم که خاتمهی ما و شما را همراه با سعادت و رستگاری بگرداند، همانطور که به او امیدواریم که ما را از نظر به وجه متعالش محروم نگرداند.
[۴۷۰] أخرجه الخطیب فی اقتضاء العلم والعمل (۵۶) وابن أبی شیبة فی مصنفه (۱۱/۲۲) و(۱۳/۵۰۴) وابن المبارک فی الزهد (۱۵۶۵) وعبدالله بن أحمد فی زوائد الزهد (۳۲۲) والآجری فی الشریعة (۲۵۵،۲۶۰) وابن بطة فی الإبانة الکبری (۱۰۹۴). [۴۷۱] أخرجه الحکیم الترمذی فی نوادر الأصول کما فی الضعیفة (۹۶۲) وقد ورد کذلک عن أبی بکر بن عیاش کما فی المنار المنیف لابن القیم (۱۱۵) وقد ورد مرفوعاً، ولکن لا أصل له وانظر الضعیفة/ فتح المجید ص ۴۶ وما بعدها.
از انس بن مالک سروایت است که میگوید از رسول الله جشنیدم که فرمودند: «قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى: یَا ابْنَ آدَمَ إِنَّكَ مَا دَعَوْتَنِی وَرَجَوْتَنِی غَفَرْتُ لَكَ عَلَى مَا كَانَ فِیكَ وَلاَ أُبَالِی، یَا ابْنَ آدَمَ لَوْ بَلَغَتْ ذُنُوبُكَ عَنَانَ السَّمَاءِ ثُمَّ اسْتَغْفَرْتَنِی غَفَرْتُ لَكَ، وَلاَ أُبَالِی، یَا ابْنَ آدَمَ إِنَّكَ لَوْ أَتَیْتَنِی بِقُرَابِ الأَرْضِ خَطَایَا ثُمَّ لَقِیتَنِی لاَ تُشْرِكُ بیشَیْئًا لأَتَیْتُكَ بِقُرَابِهَا مَغْفِرَةً» [۴۷۲]. «الله تبارک و تعالی فرمودند: «ای بنیآدم، شما تا زمانیکه مرا بخوانید و به من امیدوار باشید، آنچه از شما سرزده میبخشم و قلم عفو بر آن میکشم و به چیزی اهمیت نمیدهم. ای بنیآدم اگر بزرگی گناهانتان به اندازهی آسمان هم برسد، اما از من طلب مغفرت کنید بدون توجه به چیزی آنرا میبخشم. ای بنیآدم اگر با اشتباه و گناهی به اندازهی زمین و پری آن پیش من بیایید ولی آنگاه که مرا ملاقات میکنید چیزی را شریک من قرار نداده باشید، من نیز به همان اندازه مغفرت را برای شما میآورم».
این حدیث شریف فضل توحیدی را که بزرگترین سبب از اسباب مغفرت میباشد، بیان میکند. همانطور که امام ابن رجب حنبلی /در شرح این حدیث در کتاب ارزشمندش «جامع العلوم و الحکم» در حدیث شمارهی ۴۲ میگوید: «و از اسباب مغفرت و بخشش گناهان، توحید میباشد. و در واقع توحید بزرگترینِ اسباب میباشد که هرکس عاری از آن باشد، مغفرتی برای وی نیست و هرکس به همراه آن الله ﻷرا ملاقات کند، در واقع با بزرگترین اسباب مغفرت حاضر شده است. الله ﻷمیفرماید: ﴿ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَغۡفِرُ أَن يُشۡرَكَ بِهِۦ وَيَغۡفِرُ مَا دُونَ ذَٰلِكَ لِمَن يَشَآءُۚ ﴾[النساء: ۱۱۶] «بیگمان الله (هرگز) شرک به خود را نمیبخشد، ولی گناهانِ جز آنرا از هرکس که خود بخواهد، میبخشد».
هرکس همراه توحید، به اندازهی تمام زمین خطا و گناه همراه داشته باشد و الله ﻷرا ملاقات کند، الله متعال به همان میزان مغفرت شامل حال او خواهد کرد. اگر توحید شخص و اخلاصش برای الله ﻷکامل شود و شروط توحید را با قلب، زبان و اعضا و جوارح و یا با قلب و زبان در هنگام مرگ به پا دارد، این امر موجب مغفرت و بخشش تمام گناهانی که قبل از آن مرتکب شده، میشود و به طور کلی مانع داخل شدن وی به آتش جهنم میگردد.
هرکس کلمهی توحید را در قلبش محقق گرداند، محبت و تعظیم و اجلال و ترس و خشیت و توکل بر هر چیزی غیر از الله ﻷرا از آن بیرون گردانده است و در این هنگام است که گناهان و خطاها و لغزشهایش، گرچه همچون کف روی آب باشد، میسوزد و چه بسا که همگی آنها به نیکیها و حسنات تبدیل گردند.
براستی که این توحید، اکسیر بزرگی است بگونهای که اگر بر کوههایی از گناهان و خطاها و لغزشها، ذرهای از آن واقع گردد، آنها را تبدیل به حسنات و نیکیها میکند [۴۷۳].
آری، توحید خالصی که شرکی با آن آمیخته نشده باشد، به اذن الله ﻷ، همراه آن گناهی باقی نمیماند.
[۴۷۲] أخرجه الترمذی، کتاب الدعوات، باب فضل التوبة والاستغفار وما ذکر من رحمة الله لعباده (۳۵۴۰)، وقال الترمذی: حدیث حسن غریب لا نعرفة الا من هذا الوجه. وأخرجه مسلم، کتاب الذکر والدعاء (۲۶۸۷) باب فضل الذکر والدعاء والتقرب الی الله تعالی من حدیث أبی ذر عن النبی جقال: «یَقُولُ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ: مَنْ تَقَرَّبَ مِنِّی شِبْرًا تَقَرَّبْتُ مِنْهُ ذِرَاعًا، وَمَنْ تَقَرَّبَ مِنِّی ذِرَاعًا تَقَرَّبْتُ مِنْهُ بَاعًا، وَمَنْ أَتَانِی یَمْشِی أَتَیْتُهُ هَرْوَلَةً، وَمَنْ لَقِیَنِی بِقُرَابِ الْأَرْضِ خَطِیئَةً لَا یُشْرِكُ بِی شَیْئًا لَقِیتُهُ بِمِثْلِهَا مَغْفِرَةً» و أخرجه الطبرانی من حدیث ابن عباس فی الکبیر (۱۲۳۴۶)، والصغیر (۲/۲۰، ۲۱) وقال الهیثمی فی المجمع (۱۰/۳۶۳): وفیه ابراهیم بن اسحاق، وقیس بن الربیع وکلاهما مختلف فی توثیقه وبقیة رجاله رجال الصحیح وحسنه بشواهده الألبانی فی الصحیحة (۱۲۷) وصحیح الجامع (۴۳۳۸). [۴۷۳] جامع العلوم والحکم الحدیث الثانی والأربعون (ص ۳۴۱۹) دارالفکر.
از جابر بن عبدالله سروایت است که گفت: رسول الله جفرمودند: «مَنْ لَقِیَ اللهَ لَا یُشْرِكُ بِهِ شَیْئًا دَخَلَ الْجَنَّةَ، وَمَنْ لَقِیَهُ یُشْرِكُ بِهِ دَخَلَ النَّارَ» [۴۷۴]. «هرکس الله ﻷرا در حالی ملاقات کند که چیزی را با او شریک نکرده باشد، وارد بهشت میشود. و هرکس درحالیکه برای الله ﻷشریکی قائل شده باشد، الله ﻷرا ملاقات کند وارد آتش میشود».
همچنین این حدیث مبارک تاکید میکند که نفی شرک مقتضی وجود توحید میباشد. بنابراین کسی که الله ﻷرا در حالی ملاقات کند که به او شرک نورزیده باشد، به اجماع، از اهل بهشت میباشد. و هرآنکه الله ﻷرا در حالی ملاقات کند که به او شرک ورزیده است، وارد آتش میشود.
الله ﻷما و شما را از آن در پناه خود محفوظ بگرداند.
[۴۷۴] أخرجه مسلم کتاب الإیمان، باب من مات لا یشرک بالله شیئا دخل الجنة ومن مات مشرکا دخل النار (۹۳) (۱۵۲).
ابن ماجه و حاکم [۴۷۵]و دیگران از حذیفه سروایت کردهاند که رسول الله جفرمودند: «یَدْرُسُ الْإِسْلَامُ كَمَا یَدْرُسُ وَشْیُ الثَّوْبِ، حَتَّى لَا یُدْرَى مَا صِیَامٌ، وَلَا صَلَاةٌ، وَلَا نُسُكٌ، وَلَا صَدَقَةٌ، وَلَیُسْرَى عَلَى كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ فِی لَیْلَةٍ، فَلَا یَبْقَى فِی الْأَرْضِ مِنْهُ آیَةٌ، وَتَبْقَى طَوَائِفُ مِنَ النَّاسِ الشَّیْخُ الْكَبِیرُ وَالْعَجُوزُ، یَقُولُونَ: أَدْرَكْنَا آبَاءَنَا عَلَى هَذِهِ الْكَلِمَةِ، لاَ إلهَ إِلَّا اللهُ، فَنَحْنُ نَقُولُهَا». «اسلام همچون نقش و نگار روی پارچه کهنه (و کم رنگ) میشود. تا اینکه مردم نمیدانند نماز و روزه و قربانی و صدقه چیست؟ و شبی از شبها، قرآن از میان مردم برداشته میشود. و بروی زمین حتی یک آیه از آن باقی نمیماند، تا آنجا که گروهی از پیرمردان و پیرزنان میگویند: ما میشنیدیم که پدر و مادرمان کلمهی لاإله إلاالله را میگفتند: ما نیز آنها را بر زبان میآوریم». صله بن زفر به حذیفه سگفت: چون آنان نمیدانند نماز و روزه و قربانی و صدقه چیست، پس لا إله إلا الله به آنان نفعی نمیرساند. حذیفه ساز او روی گرداند. صله این سوال را سه بار تکرار کرد و هر بار حذیفه از وی روی بر میگرداند تا اینکه در بار سوم سه بار فرمود: ای صله، لا إله إلا الله آنان را از آتش دوزخ نجات میدهد.
[۴۷۵] أخرجه ابن ماجه کتاب الفتن، باب ذهاب القرآن والعلم (۴۰۴۹) وقال البوصیری فی الزوائد: إسناده صحیح ورجاله ثقات والحاکم (۳/۴۷۸، ۵۰۵، ۵۴۵) وصححه علی شرط مسلم وصححه الحافظ فی الفتح (۱۳/۲۷۸) وصححه الشیخ الألبانی فی الصحیحة (۸۷) وصحیح الجامع (۸۰۷۷).
بزار و بیهقی و ابن حبان [۴۷۶]از ابوهریره سروایت کردهاند که رسول الله جفرمودند: «مَنْ قَالَ لاَ إلهَ إِلَّا اللهُ نَفَعَتْهُ یَوْمًا مِنْ دَهْرِهِ أَصَابَهُ قَبْلَ ذَلِكَ مَا أَصَابَهُ». «کسی که لاإله إلاالله را (با رعایت شروط و مقتضیات آن) گفته باشد، روزی از روزها (این گفتهی او) به او نفع خواهد رساند، هرچند که قبل از آن (روز) به مصایب و عذابهایی گرفتار آمده باشد».
[۴۷۶] أخرجه ابن حبان (۳۰۰۴) وابن الأعرابی فی معجمه (۹۰۵، ۹۰۶، ۹۰۷، ۱۱۶۳) والطبرانی فی الأوسط (۶۳۹۲) والبزار (۳) کما فی کشف الأستار، والبیهقی فی الشعب (۹۹-۹۷) وفی الأسماء والصفات (۱۹۰) وأبونعیم فی الحلیة (۵/۴۶) والخطیب البغدادی فی موضح أوهام الجمع والتفریق (۲/۲۰۵) وصححه الألبانی فی الصحیحة (۱۹۳۲) وصحیح الجامع (۶۴۳۴).
و در صحیحین [۴۷۷]از انس سروایت است که رسول الله جفرمودند: «یَخْرُجُ مِنَ النَّارِ مَنْ قَالَ: لاَ إلهَ إِلَّا اللهُ وَكَانَ فِی قَلْبِهِ مِنَ الخَیْرِ مَا یَزِنُ شَعِیرَةً، ثُمَّ یَخْرُجُ مِنَ النَّارِ مَنْ قَالَ: لاَ إلهَ إِلَّا اللهُ وَكَانَ فِی قَلْبِهِ مِنَ الخَیْرِ مَا یَزِنُ بُرَّةً، ثُمَّ یَخْرُجُ مِنَ النَّارِ مَنْ قَالَ: لاَ إلهَ إِلَّا اللهُ وَكَانَ فِی قَلْبِهِ مَا یَزِنُ مِنَ الخَیْرِ ذَرَّةً». «هرکس که لا إله إلا الله بگوید و به اندازهی یک دانه جو، ایمان در دل او باشد، از آتش دوزخ بیرون آورده میشود. و هرکس لا إله إلا الله را بر زبان آورد و به اندازهی یک دانه گندم در قلبش ایمان باشد، از دوزخ بیرون آورده میشود. و هرکس که لا إله إلا الله بگوید و به اندازهی ذرهای ایمان در دل او باشد، از دوزخ بیرون آورده میشود».
[۴۷۷] أخرجه البخاری، کتاب الإیمان، باب زیادة الإیمان ونقصانه (۴۴) ومسلم کتاب الإیمان، باب أدنى أهل الجنة منزلة فیها (۱۹۳).
در صحیحین [۴۷۸]از ابوسعید خدری سروایت شده که رسول الله جفرمودند: «یَدْخُلُ أَهْلُ الجَنَّةِ الجَنَّةَ، وَأَهْلُ النَّارِ النَّارَ، ثُمَّ یَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى: أَخْرِجُوا مَنْ كَانَ فِی قَلْبِهِ مِثْقَالُ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ مِنْ إِیمَانٍ» [۴۷۹]. «پس از اینکه اهل بهشت وارد بهشت و اهل دوزخ وارد دوزخ میشوند، الله ﻷمیفرماید: هرکس را به اندازهی دانهای ارزن در قلبش ایمان وجود دارد، از آتش بیرون آورید».
[۴۷۸] أخرجه البخاری، کتاب الإیمان، باب تفاضل أهل الإیمان فی الأعمال (۲۲) ومسلم، کتاب الإیمان، باب إثبات الشفاعة وإخراج الموحدین من النار (۱۸۴) وانظر (۱۸۳، ۱۸۵). [۴۷۹] أخرجه البخاری، کتاب الإیمان، باب تفاضل أهل الإیمان فی الأعمال (۲۲) ومسلم، کتاب الإیمان، باب إثبات الشفاعة وإخراج الموحدین من النار (۱۸۴،) وانظر (۱۸۳، ۱۸۵).
از ابن عباس بروایت شده است که میگوید: رسول الله جنزد ما تشریف آورده و فرمودند: «عُرِضَتْ عَلَیَّ الأُمَمُ، فَجَعَلَ یَمُرُّ النَّبِیُّ مَعَهُ الرَّجُلُ، وَالنَّبِیُّ مَعَهُ الرَّجُلاَنِ، وَالنَّبِیُّ مَعَهُ الرَّهْطُ، وَالنَّبِیُّ لَیْسَ مَعَهُ أَحَدٌ، وَرَأَیْتُ سَوَادًا كَثِیرًا سَدَّ الأُفُقَ، فَرَجَوْتُ أَنْ تَكُونَ أُمَّتِی، فَقِیلَ: هَذَا مُوسَى وَقَوْمُهُ، ثُمَّ قِیلَ لِی: انْظُرْ، فَرَأَیْتُ سَوَادًا كَثِیرًا سَدَّ الأُفُقَ، فَقِیلَ لِی: انْظُرْ هَكَذَا وَهَكَذَا، فَرَأَیْتُ سَوَادًا كَثِیرًا سَدَّ الأُفُقَ، فَقِیلَ: هَؤُلاَءِ أُمَّتُكَ، وَمَعَ هَؤُلاَءِ سَبْعُونَ أَلْفًا یَدْخُلُونَ الجَنَّةَ بِغَیْرِ حِسَابٍ»«امتها بر من عرضه شدند، پیامبری میگذشت که با وی یک مرد (از پیروان او) بود و پیامبری میگذشت که با وی دو مرد بود و پیامبری میگذشت که با وی گروهی بود و پیامبری میگذشت که با وی هیچکس نبود. و گروههای زیادی را دیدم که افق را در بر گرفته بودند. امیدوار بودم که آنها امت من باشند، که گفته شد: آنها موسی و قوم وی هستند. سپس به من گفته شد: ببین؛ پس گروههای زیادی را که افق را در بر گرفته بودند، دیدم و به من گفته شده اینجا و آنجا را ببین، گروههای زیادی که افق را در بر گرفته بودند، مشاهده کردم. سپس گفته شد: اینها امت تو میباشند و با اینها هفتاد هزار نفر هستند که بدون حساب وارد بهشت میشوند». سپس مردم پراکنده شدند و رسول الله جبیان نکردند که ایشان چه کسانی هستند، سپس اصحاب رسول الله با یکدیگر گفتگو کردند و گفتند: اما ما کسانی هستیم که در شرک (دورهی جاهلیت) زاده شدیم، ولی به الله ﻷو رسول او ایمان آوردیم، و لیکن آن گروه (که بدون حساب وارد بهشت میشوند) فرزندان ما خواهند بود. چون این خبر به رسول الله جرسید، فرمودند: «هُمُ الَّذِینَ لاَ یَتَطَیَّرُونَ، وَلاَ یَسْتَرْقُونَ، وَلاَ یَكْتَوُونَ، وَعَلَى رَبِّهِمْ یَتَوَكَّلُونَ»«آنها کسانی هستند که پرندگان را به فال بد نمیگیرند و طلب رقیه نمیکنند و داغ نمیکنند و بر پروردگار خویش توکل میکنند». عکاشه بن محسن سبرخاست و گفت: یا رسول الله، آیا من جزو آنها هستم؟ فرمودند: آری، سپس شخصی دیگر برخاست و گفت: آیا من از آنها هستم؟ رسول الله جفرمودند: «سَبَقَكَ بِهَا عُكَّاشَةُ».«در این مورد عکاشه از تو سبقت گرفت» [۴۸۰].
همچنین این حدیث فضل محقق گرداندن توحید را بیان میکند. بگونهای که آنهایی که بدون حساب و هیچگونه عذابی وارد بهشت میشوند در واقع کسانیاند که شرک را به طور کلی ترک کرده و حوائج و نیازهایشان را فقط از الله ﻷطلب کردهاند. و آنچه موجب شده تا اینگونه عمل کنند، قوت توکلشان بر الله ﻷو سپردن امورشان به الله ﻷبوده است و بدین ترتیب جز به سوی او رغبت نداشته و جز از او نمیترسیدند.
و این نهایت محقق گرداندن توحید میباشد، چرا که توکل انسان، راست و درست نمیباشد تا اینکه توحیدش صحیح باشد؛ بلکه حقیقت توکل، توحید قلب میباشد. لذا مادامیکه در قلب، رابطهای با شرک وجود داشته باشد، توکلش ناقص و معیوب و بیفایده میباشد. و صحت توکل به اندازه خالص گرداندن توحید میباشد. چرا که هر زمان بنده توجهش به سوی غیرالله باشد، این توجه شعبهای از شعبههای قلبش را تسخیر میکند و بدین ترتیب توکلش به الله ﻷرا به قدر و اندازهی از بین رفتن آن شعبه، ناقص میگرداند. و از اینجاست که برخی گمان میکنند، که توکل جز با روبرتافتن از اسباب صحیح نمیباشد؛ درحالیکه این روی برتافتن از اسباب حق است لیکن رویگردانی قلب از اسباب نه اعضا و جوارح» [۴۸۱].
بنابراین توحید اصل و اساس و اولین و آخرین واجب میباشد و آن اول و آخر امر میباشد. و اولین چیزی است که با آن ورود به اسلام صورت میگیرد. و آخرین چیزی است که واجب است انسان با آن از دنیا رخت سفر بندد.
از الله ﻷمیخواهیم که خاتمهی ما را با توحید بگرداند، براستی که او ولی این امر و عهدهدار آن است.
این باب را با ابیاتی زیبا و دلنشین از حافظ ابن رجب /به پایان میرسانم، آنجا که میسراید: [۴۸۲]
تـبـارك ذوالـجلال والإكــرام
ومن شهد أن لا إله إلا هـو
من یغفر الذنوب من یمحصها
غیـرك یا مـن لا إله إلا هـو
جـنـان خلـده لـمن یـوحده
أشـهـد أن لا إلــه إلا هـو
نــاره لا تـــحـــرق مـــن
یـشـهد أن لا إلـه إلا هــو
أقـولـها مـخلــصا بـلا بخل
أشـهـد أن لا إلـه إلا هـو
«بزرگوار و دارای برکات بسیار است، ذاتی که صاحب جلال و عظمت و ارجمند و گرامی است و نیز کسی که گواهی دهد هیچ معبود به حقی جز او نیست. چه کسی جز تو گناهان را میبخشد و آنها را محو و نابود میسازد، ای کسی که جز او معبود بر حقی نیست. باغهای جاویدانش برای کسی است که تنها او را پرستش کند، شهادت میدهم که معبود بر حقی جز او نیست. آتش دوزخ کسی را که گواهی دهد که معبود به حقی جز او نیست، نمیسوزاند. آنرا خالصانه و بدون هیچگونه بخلی میگویم، گواهی میدهم که هیچ معبود بر حقی جز او نیست».
و به این مقدار از احادیث در این باب کفایت میکنم، حال اینکه احادیث در این مورد بسیار میباشند.
از الله ﻷمیخواهم که ما را با توحید بمیراند و ما را در زمرهی موحدین در باغهای پر از نعمت بهشتی حشر بفرماید.
وصلی الله علی نبینا محمد وآله وصحبه أجمعین.
[۴۸۰] رواه البخاری، فی کتاب الطب، باب من اکتوی أو کوی غیره وفضل من لم یکتو (۵۷۰۵) ورواه کذلک فی کتاب الرقاق، باب یدخل الجنة سبعون ألفا بغیر حساب (۶۵۴۱) وباب من لم یرق (۵۷۵۲) ومسلم، کتاب الإیمان، باب الدلیل على دخول طوائف من المسلمین الجنة بغیر حساب (۲۲۰). [۴۸۱] مدارج السالکین، (۲/۱۲۵، ۱۲۶). [۴۸۲] تحقیق کلمة الإخلاص (۱۰۵، ۱۰۶) ط ابن رجب.
نسأل الله حسنها
اما بعد، برادر و خواهر عزیزم، این حقیقت توحیدی بود که واجب است در قلوب استقرار یابد و بایستی مسلمانان آنرا در حیاتشان به عنوان برنامه زندگی قرار دهند. و تردیدی نیست که این گام ابتدایی به منظور بر انگیخته شدن امت برای باری دیگر، همانطور که در اولین بار منقلب گشتند، میباشد.
و این خواستهای بزرگ است که نیازمند تلاش بزرگ و صبری جمیل میباشد. امانت بزرگی که بر گردن هر مسلمانی میباشد. براستی که اکنون وقت فعالیت و بخشش و کوشش بدون سستی و تنبلی میباشد، زیرا آنکه تنها برای خودش زندگی کند، گرچه در ظاهر راحت و آسوده زندگی میکند، ولی درحقیقت پست زندگی کرده و پست میمیرد!! درحالیکه مسلمان اینچنین نیست.
پس برخیز و حرکت کن، ای قدرتمند مهربان؛ براستی که نوبت تو فرا رسیده است؛
برخیز و تمامی عالم را با ردای خوشبوی محمدیات بپوشان.
برخیز و تمام عالم را در آغوش کشیده و ضربان و تپش قلبت را که آکنده از توحید الله ﻷمیباشد، به گوششان برسان.
برخیز و تمام دنیا را جام فطرت بنوشان تا بعد از مردن زنده گردند و پس از تشنگی سیراب گردیده و بعد از گمراهی هدایت شوند.
برخیز و حرکت کن ای موحد صادق، تا اینکه نقشت را که الله ﻷتو را به خاطر آن آفرید، ادا کنی تا اینکه پردهی کفر و کید و مکر شیطان را با شعاع نور قرآنی و نبوی پاره پاره کنی.
برخیز که وقت آن رسیده تا بشریت بر دستان تو باری دیگر، بعد از سوختنش توسط گرمای کشندهی نیمروز در اثر راه رفتن طولانی وی در بیابان و تاریکیها، به سوی منهج الله ﻷباز گردد.
پس از این گشت و گذار در پهنه و گسترهی توحید، در پیشگاه الله ﻷدست التماس برداشته و از او میخواهم که امت را بار دیگر به سوی خود بازگرداند و چشمانمان را بار دیگر با نصرت اسلام و عزت موحدین روشن بگرداند. و همهی ما و شما را به عمل به این دین مشرف بگرداند.
و در پایان، ای گرامیان، شما را به الله ﻷسوگند میدهم، هرکس که در سخنانم کجی و نقص یا خطایی یافت، بایستی که حق و صواب را در آن مورد بر ما تذکر دهد. و از او سپاسگذاری کرده و در پنهانی برایش دعا میکنم و با پذیرفتن و انقیاد و تسلیم و اطاعت از آن، بدان روی میآوریم و تنها الله ﻷاست که به نیتها آگاهی دارد. و تنها به سوی اوست که دست نیاز و التماس دراز میگردد. تا اینکه آن خطا و اشتباه حجتی علیه من در روز قیامت نباشد. و از الله ﻷمیخواهم که بر ما و شما اخلاص در اقوال و اعمال و احوال روزی بگرداند.
وصلى الله على نبینا محمد وعلى آله وصحبه وسلم.
وكتبه: الفقیر إلى عفو الرحمن
محمد حسان
پایان ترجمه
امین پورصادقی/تربت جام
amin.poorsadeghi۲۶@gmail.com