فاطمة الزهراءلوفات یا شهادت؟!
به کوشش:
سایت نوار اسلام
نظر به اینکه شروع این وب نامه، با سالگرد تولد کوثر اسلام یعنی حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) مقارن بود. برای خوشنودی و شادی این محبوبه اسلام اولین نقد خود را از عقاید مربوط به ایشان آغاز میکنیم.
بر اساس باورهای مسّلم شیعی بر طبق آیه تطهیر که میفرماید: ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُذۡهِبَ عَنكُمُ ٱلرِّجۡسَ أَهۡلَ ٱلۡبَيۡتِ وَيُطَهِّرَكُمۡ تَطۡهِيرٗا﴾[الأحزاب: ۳۳]. حضرت فاطمه زهرالیکی از پنج نفری است که آیه تطهیر در شان او نازل شده است. بر اساس تفسیر رسول خدا از این آیه در حدیث کساء یکی از مصادیق پاکان حضرت فاطمه زهراست. بر طبق آیه مباهله که میفرماید: ﴿فَقُلۡ تَعَالَوۡاْ نَدۡعُ أَبۡنَآءَنَا وَأَبۡنَآءَكُمۡ وَنِسَآءَنَا وَنِسَآءَكُمۡ وَأَنفُسَنَا﴾[آل عمران: ۶۱]. فاطمه بعد از پدر و شوهرش که سمبل مرد مسلمان هستند، نماد و سمبل زن مسلمان است. بنا بر آنچه در قرآن در سوره کوثر آمده نسل حضرت رسول از چشمه و کوثر وجود حضرت فاطمه سرچشمه میگیرد و تداوم پیدا میکند. بر اساس بیان قرآن مجید، که میفرماید: ﴿قُل لَّآ أَسَۡٔلُكُمۡ عَلَيۡهِ أَجۡرًا إِلَّا ٱلۡمَوَدَّةَ فِي ٱلۡقُرۡبَىٰ﴾[الشوری: ۲۳]. محبت اهل بیت از جمله حضرت فاطمه، برای مسلمانان به عنوان یک فریضه اخلاقی نوعی قدر شناسی از زحمات پیشوا و بنیانگذار اسلام که نماد انسان کامل است، محسوب میشود.
بحث را از همین جا شروع کنیم. از جانب محدثین شیعه و سنی، حدیثی قدسی نقل شده است که سند روشنی ندارد، محتوای آن خلاف بیان قرآن است. در این حدیث، خداوند خطاب به پیامبر اسلام میفرماید: «يا احمد! لولاك لما خلقت الافلاك»یعنی: «ای احمد! اگر تو نبودی افلاک یا عالم را خلق نمیکردم». درحالیکه خداوندﻷمیفرماید:
﴿وَمَا خَلَقۡتُ ٱلۡجِنَّ وَٱلۡإِنسَ إِلَّا لِيَعۡبُدُونِ ٥٦﴾[الذاریات: ۵۶]. هرچند برتری ظرفیت وجودی پیامبر به عنوان نزدیکترین فرد به خداوند متعال موید به آیهای از قرآن کریم است که میفرماید:
﴿وَهُوَ بِٱلۡأُفُقِ ٱلۡأَعۡلَىٰ ٧ ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّىٰ ٨ فَكَانَ قَابَ قَوۡسَيۡنِ أَوۡ أَدۡنَىٰ ٩﴾[النجم: ۷-۹] یعنی: «جایگاه پیامبر اسلام در افق بلندی است نزدیکتر آمد تا فاصله او به اندازه دو کمان یا کمتر شد».
عدهای بر حدیث فوق که سند آن ضعیف است مطلب دیگری نیز افزودهاند که: «لو لا علی لما خلقتك». به این معنی که در ادامه خداوند فرموده باشد: ای رسول خدا! اگر علی نبود تو را خلق نمیکردم. و عدهای بخش سومی را به آن افزودهاند که: «لو لا فاطمه لما خلقتکما»: که در ادامه خدا فرموده باشد: اگر فاطمه نبود شما دو نفر یعنی پیامبر و علی را خلق نمیکردم. یعنی فاطمه بر پیامبر و علی برتری دارد.
بنا بر کاوشی که انجام شد، در هیچ یک از کتب روایی شیعیان اثری از این دو فراز آخر حدیث که مربوط به حضرت علی و حضرت فاطمه است یافت نشد. اگر بخواهیم این دو فرازِ افزوده شده آخر را هم بر روال بخش اول معنا کنیم، فراز دوم و سوم با هیچ یک از مبانی اسلام و و قرآن و سنت و اجماع امت مسلمان سازگار نیست. حدیثی جعلی است که یا دشمنان اسلام و یا دوستان نادان آن را ساختهاند تا ارادت خود را به اهل بیت بیشتر نشان دهند یا بر نفرت مسلمانان از شیعه دامن زنند. غافل از اینکه چنین موضوعی دروغی است که به خدا نسبت داده شده و نقل و باور به آن گناه کبیره است.
متاسفانه این باور غلط به آرامی گسترش پیدا کرده است به طوری که باعث گردید است که موضوع به تبلیغات خیابانی کشیده شود و در پارچه نوشتهها بیاید که «احمد و حیدری نبود اگر نبود فاطمه» یا «هیچ پیامبری نبود اگر نبود فاطمه» یا «ذکر تمام اولیا یا فاطمه یا فاطمه» یا «اولین شخصی که وارد بهشت میشود فاطمه است».
متاسفانه اخیرا حدیث دیگری از همین قبیل را از امام حسن عسگری نقل میکنند و بر پلاکاردهای بزرگ نصب کردهاند که آن هم در هیچ یک از کتب حدیثی ما، اثری از آن نیست. متن حدیث این است، «نحن حجة الله علی الخلق وفاطمة حجة علينا»، یعنی: «ما اهل بیت، حجت و راهنمای همه مردم به سوی خدا هستیم و فاطمه حجت و راهنمای ما ائمه است».
بدون اینکه بخواهیم ذرهای عظمت شخصیت حضرت فاطمه را، بنابر آنچه در کتاب و سنت قطعی یاد شده است، خدشه دار کنیم، با عرض معذرت از حضرت ایشان، میخواهیم کسانی که این احادیث را نقل میکنند تنها به چند سوال پاسخ دهند: چرا به لوازم بیانات خود فکر نمیکنید؟ چرا فکر میکنید دستگاه آفرینش و خلقت و پاداش خداوندی هیچ حکمت و حساب و کتاب و عدالتی را بر نمیتابد؟ چرا فکر میکنید که ایمان و عمل صالح فاطمه بر ۲۳ سال ایمان و مشقت و تلاش خالصانه رسول خدا برتری داشته است؟ شما باید نشان دهید که کدام باور و عمل فاطمه بر مجاهدتها و زجرهای علی برتری داشته است که اگر فاطمه نبود خداوند رسول خدا و علی را نمیآفرید؟ چه چیز فاطمه بر نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و مریم عذراء برتری داشته است که او از همه آنها بالاتر است و زودتر از همه به بهشت میرود؟ اگر علم دین نبی به علی انتقال یافت و او آن را به فرزندان خود منتقل کرد، کدام بخش از دین را فاطمه برای راهنمایی علی و فرزندان خود به یادگار گذاشت و چه عملی را فراراه ائمه اطهار نهاد که باعث شد ائمه همه چیز خود را از حضرت فاطمه داشته باشند؟ چه چیز فاطمه آنقدر مهم بوده است که غایت و هدف نهایی خلقت خداوندی قرار گرفته است و در پیامبرانی چون ابراهیم و محمد نبوده و اگر فاطمه نبود ابراهیم و محمد نبودند؟
ام المؤمین عائشه میگوید: فاطمه و عباس پیش ابوبکر آمدند و خواهان ارث خود بودند که از پیامبر به جا مانده بود. از ابوبکر خواستند که زمین فدک پیامبر جو سهم خیبر را به آنها واگذار کند، ابوبکر گفت: من از رسول خدا جشنیدم میفرمود: «لاَ نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ». «ما -پیامبران- ارث مالی به جای نمیگذاریم (کسی از ما ارث نمیبرد) هر چه از ما میماند، صدقه است». تنها آل محمد از این مال میخورد [۱].
در روایتی دیگر آمده که ابوبکر گفت: «.... هرچه پیامبر جانجام میداد، من نیز به آن پایبند خواهم بود و اگر چیزی از آنچه پیامبر جعمل میکرده ترک کنم، بیم آن دارم که منحرف شوم» [۲].
از عائشه روایت است: بعد از وفات رسول خدا ج، همسران ایشان خواستند عثمان بن عفان را قاصد کنند که ابوبکر سهم ارثشان از پیا مبر را به آنان بدهد، عائشه به آنها گفته بود: مگر نه این است که رسول خدا جفرموده: «لاَ نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ» [۳]. «ما ارثیه نداریم، هر چه از ما بماند صدقه است».
از ابوهریره روایت است رسول خدا جفرمود: «لاَ يَقْتَسِمُ وَرَثَتِى دِيِنَارًا مَا تَرَكْتُ بَعْدَ نَفَقَةِ نِسَائِى وَمَئُونَةِ عَامِلِى فَهُوَ صَدَقَةٌ» [۴]. «از میراث من دیناری تقسیم نکنید و از آنچه بعد از من باقی میماند، نفقه زنانم و مزد کارگرانم را پرداخت کنید و باقی را صدقه بدهید».
این برخورد و رفتار ابوبکر با فاطمه در واقع عمل به توصیه و حدیث رسول خدا جبود، لذا گفت: «عملی که پیامبر انجام داد، ترک نخواهم کرد» [۵]. و گفت: «سوگند به خدا، کاری که دیدم پیامبر انجام میدهد، ترک نخواهم کرد» [۶].
فاطمه بعد از آن کهابوبکر حدیث رسول خدا جرا برایش خواند و شرح داد، دست از این خواستهاش برداشت و این دلیل بر آن است که حق را قبول کرده و به سخن پیامبر اذعان و اعتراف نمود، ابن قتیبه میگوید: منازعهیی که سیده فاطمه با ابوبکر سداشت امری منکر نبود، چون از حدیث رسول خدا جخبر نداشت و گمان میکرد که مانند: افرادی عادی از پدرش ارث میبرد، وقتی ابوبکر ساو را در جریان حدیث پیامبر گذاشت، دست برداشت [۷]. و دیگر ادعای میراث نکرد.
امّا برخی در موضوع میراث پیامبر جغلو کرده و از حق منحرف شدهاند و جاهلان از آنچه در روایات صحیح آمده اعراض کردند و این موضوع را یکی از اصول اختلاف بین صحابه و اهل بیت جلوه دادند وآن را ادامهی مسئلهی اختلاف در باب خلافت دانستهاند و صحابه را به ویژه ابوبکر و عمر متهم کردند که به اهل بیت ظلم و ستم روا میداشتند، چون به باور مخالفان این دو نفر بودند که خلافت را از اهل بیت غصب کردند و بعد از آن غصب اموال اهل بیت را بر آن افزودند، همان اموالی که خداوند برای اهل بیت فرض کرده و حقوق مالی ایشان قرار داه بود. به باور روافض مسألهی فدک و ندادن ارث فاطمه از همان مسائلی است که بعد از این که ابوبکر خلافت را به تعبیر آنها غصب کرد، صحابه بر آن دست زدند و گفتهاند: این بدان دلیل بود که مردم به اهل بیت گرایش پیدا نکنند و این مال موجب نشود که مردم اطراف آنان جمع شوند و او را از خلافت خلع کنند.
هر کس کتابهای روافض را بررسی و در آنها تحقیق کند، متوجّه میشود که آنها در تلاشند تا حدیث رسول خدا جرا که میفرماید: «نحن معاشر الأنبياء لانورث، ما تركنا صدقة». را رد کنند و مهمترین دلایل که درپی باطل جلوه دادن این حدیث هستند به شرح زیر است:
۱- ادعا میکنند که این حدیث را ابوبکر صدیق ساز خودش ساختهاست، حِلّی میگوید: فاطمه آن حدیثی که ابوبکر از خودش ساخته بود: «هر چه ما به جای گذاریم، صدقه است» را قبول نکرد و نیز میگوید: در این باره به روایتی پناه آورده که تنها خودش روایت کرده است [۸].
مجلسی میگوید: ابوبکر و عمر فدک را تصرف کردند و برای توجیه غصب آن، روایت دروغین ِپلید: «نحن معاشر الأنبياء لا نورث...» را از خودشان ساختند [۹].
خمینی میگوید: ما معتقدیم آن روایتی که به پیامبر نسبت دادهاند، صحیح نیست و به هدف ریشهکن کردن خانواده و اهل بیت پیامبر ساختهاند [۱۰]. ما در پاسخ این ادعاها میگوییم: اینها همه تهمتهایی واضح و کذب محض است، چرا که فقط ابوبکر ساین حدیث را روایت نکرده، بلکه علاوه بر ابوبکر، عمر، عثمان، علی، طلحه، زبیر، سعد، عبدالرحمن بن عوف، عباس بن عبدالمطلب، همسران رسول خدا ج، ابوهریره و حذیفه بن الیمان سما روایت کردهاند [۱۱].
ابن تیمیه/میگوید: این روایت از تمام افراد مذکور در کتابهای صحیح و مستند، ثابت و مشهور است و علمای حدیث از آن آگاهند و این که فردی بگوید: ابوبکر به تنهایی این حدیث را روایت کرده، دلالت بر نهایت نادانی یا دروغ عمدی او دارد [۱۲].
ابن کثیر پس از ذکر نام کسانی کهاین حدیث را روایت کردهاند، میگوید: «این پندار روافض باطل است و حتّی اگر تنها ابوبکر صدیق ساین حدیث را روایت میکرد، برای تمام زمینیان واجب بود قبول نمایند و در این مسأله از او اطاعت کنند» [۱۳]. دکتر سلیمان بن رجاء سحیمیمؤلف کتاب ارزشمند: «العقيدة في أهل البيت بين الإفراط والتفريط» میگوید: این حقیقت در کتابهای شیعه وجود دارد. کلینی، صفار و شیخ مفید از امام جعفر پنجمین امام معصوم شیعیان روایت میکنند که رسول خدا جفرمود: «هر کس به راهی به قصد یادگیری علم و دانش برود، خداوند راه رفتن به بهشت را برایش هموار و آسان میکند و علماء امانتدارانند و پرهیزگاران دژهای محکماند و سفارش شدهگان (اوصیا) سرداران و ساداتاند و فضیلت عالم بر عابد همانند فضیلت ماه در شب چهارده بر ستارگان است و بیگمان علماء وارثان پیامبرانند و پیامبران از خودشان درهم و دیناری به ارث نمیگذارند، لیکن آنها از پیامبران علم را به ارث بردهاند، لذا هر کس علم را از پیامبران بگیرد بهرهای کامل بردهاست» [۱۴]. و در روایتی دیگر از پیامبر نقل میکند: «بیگمان علماء وارثان پیامبرانند و پیامبران درهم و دیناری به ارث نمیگذارند، بلکه احادیث و سخنانشان را به جا میگذارند و علماء احادیثشان را به ارث میبرند» [۱۵].
پرسیده شد: ای رسول الله! چه چیز به ارث میگذاری؟ فرمود: «آنچه پیامبران دیگر گذاشتهاند».
۲- گمان کردهاند این حدیث با این آیه مخالفت دارد که میفرماید:
﴿يُوصِيكُمُ ٱللَّهُ فِيٓ أَوۡلَٰدِكُمۡۖ لِلذَّكَرِ مِثۡلُ حَظِّ ٱلۡأُنثَيَيۡنِ﴾[النساء: ۱۱].
«خداوند درباره (ارث بردن) فرزندانتان (و پدران و مادرانتان) به شما فرمان میدهد و بر شما واجب میگرداند که (چون مُردید و دخترانی و پسرانی از خود به جای گذاشتید) بهره یک مرد به اندازه بهره دو زن است».
ادعا کردهاند که خداوند در باب میراث در این آیه پیامبر را استثناء نکرده و این حکم را مخصوص امّت قرار نداده است [۱۶].
ولی حقیقت این است که خطاب این آیه شامل کسانی است که مورد هدف و قصداند و در این آیه هیچ نشانهای نیست که لزوماً رسول الله جهم از افراد مورد خطاب باشد [۱۷]، چون پیامبر جبا هیچ کس از افراد بشر قابل مقایسه نیست و نسبت به مؤمنان از خودشان بهتر و شایستهتر است، خداوند زکات و صدقات مستحبی را بر او حرام کرده و به او چیزهایی اختصاص داده که به کسی غیر از او اختصاص ندارد. از جمله چیزهایی که به او اختصاص داده این بود که کسی از آنها ارث نمیبرند، این بدان دلیل است که خداوند آنها را از این شبهه که بر نبوتشان طعنهی دنیاطلبی برای ورثهشان وارد شود، حفظ کرده، امّا دیگر افراد بشر چون پیامبر نیستند، این ایراد و طعنه بر آنها وارد نخواهد شد، همان طور که خداوند پیامبر جما را از نوشتن و طبع شعر و شاعری حفظ کرده تا شبههای بر رسالت ایشان وارد نشود و غیر از ایشان کسی نیاز به این حفاظت و صیانت ندارد [۱۸].
ابن کثیر در رد استدلال روافض با آیهی مذکور میگوید: «تردیدی نیست که رسول الله جدر میان پیامبران احکام مخصوص به خود دارد که دیگر پیامبران با او مشارکت ندارند، اگر فرض را بر این بگیریم که از دیگر انبیاء وارثانشان ارث بردهاند -در حالی که هرگز چنین نبوده- قطعاً آن چه صحابه و در رأس آنها ابوبکر روایت کردهاند، بیانگر این است که این حکم فقط به ایشان جاختصاص دارد [۱۹]. و بدینصورت باطل بودن استدلال آنها در مخالفت با حدیث روشن و واضح میشود.
۳- گمان کردهاند که ندادن ارث و استدلال به این حدیث با آیهی: ﴿وَوَرِثَ سُلَيۡمَٰنُ دَاوُۥدَ﴾[النمل: ۱۶]. «سلیمان وارث (پدرش) داود شد»، مخالف است و به پندار آنان با آنچه خداوند از پیامبرش زکریا حکایت کرده، مخالف است که خداوند میفرماید:
﴿وَإِنِّي خِفۡتُ ٱلۡمَوَٰلِيَ مِن وَرَآءِي وَكَانَتِ ٱمۡرَأَتِي عَاقِرٗا فَهَبۡ لِي مِن لَّدُنكَ وَلِيّٗا ٥يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنۡ ءَالِ يَعۡقُوبَۖ وَٱجۡعَلۡهُ رَبِّ رَضِيّٗا ٦﴾[مریم: ۵-۶].
«(پروردگارا!) من از بستگانم بعد از خود بیمناکم (چرا که در ایشان شایستگی و بایستگی به دست گرفتن کار و بار دین را نمیبینم) و همسرم هم از اوّل نازا بودهاست، پس از فضل خویش جانشینی به من ببخش. از من (دین و دانش) و از آلیعقوب (ثروت و قدرت) ارث ببرد و او را پروردگارا (در گفتار و کردار) مورد رضایت گردان».
و گفتهاند: در این آیات میراث عام است و اقتضاء میکند که اموال و آنچه در مفهوم مال است را شامل شود، کسی نمیتواند بگوید: منظور فقط علم است و مال را شامل نمیشود [۲۰].
پاسخ این است که «ارث» اسم جنس است که انواع مختلفی دارد و در ارث علم، نبوّت و پادشاهی و انواع چیزهای قابل انتقال را شامل میشود، خداوند متعال میفرماید:
﴿ثُمَّ أَوۡرَثۡنَا ٱلۡكِتَٰبَ ٱلَّذِينَ ٱصۡطَفَيۡنَا مِنۡ عِبَادِنَا﴾[فاطر: ۳۲].
«(ما کتابهای پیشین را برای ملّتهای گذشته فرستادیم و) سپس کتاب (قرآن) را به بندگان برگزیده خود (یعنی امت محمّدی) عطاء کردیم».
و میفرماید:
﴿أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡوَٰرِثُونَ ١٠ ٱلَّذِينَ يَرِثُونَ ٱلۡفِرۡدَوۡسَ هُمۡ فِيهَا خَٰلِدُونَ ١١﴾[المؤمنون: ۱۰-۱۱].
«آنان مستحقّان (سعادت) و فراچنگآورندگان (بهشت) هستند. آنان بهشتِ برین را تملّک میکنند و جاودانه در آن خواهند ماند».
بنابراین در حقیقت آیهی: ﴿وَوَرِثَ سُلَيۡمَٰنُ دَاوُۥدَ﴾[النمل: ۱۶]. آیهی: ﴿يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنۡ ءَالِ يَعۡقُوبَ﴾[مریم: ۶]. بر جنس ارث دلالت دارد و هیچ دلالتی بر ارث مالی ندارد، چون داود اولاد و فرزندان زیادی غیر از سلیمان داشت و طبعاً سلیمان تنها فردی نبود که به صورت خاص از او ارث ببرد، بنابراین مشخص میشود که منظور از ارث علم نبوت و مانند اینها است نه مال. این آیه برای مدح سلیمان و نعمتهایی است که خداوند به او اختصاص دادهاست و حصر ارث به ارثیه مال هیچ مدحی نیست، چرا که ارث بردن مال از امور عادی مشترک بین مردم است و منظور از آیهی: ﴿يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنۡ ءَالِ يَعۡقُوبَ﴾ارثیهی مالی نیست، چون آلیعقوب هیچ ارثیهی مالی بجا نگذاشتند و حتّی اگر میداشتند، فرزندان و دیگر ورثهاش ارث میبردند نه تنها فرزند زکریا [۲۱].
همانطور که آیهی: ﴿وَإِنِّي خِفۡتُ ٱلۡمَوَٰلِيَ مِن وَرَآءِي﴾[مریم: ۵] هیچ دلالتی ندارد که منظور از ارث، ارث مالی باشد، چون زکریا بیم این نداشت که بعد از مرگش، مال و اموال او را بردارند چون مال چندانی نداشته، بلکه طبق روایت صحیح مسلم و بخاری از دسترنج خود میخورد [۲۲]. او کسی نبود که بیش از رزق و روزی شبانهروزش را ذخیره کند و از خداوند بخواهد که به او فرزند و اولاد بدهد تا مالش را از او به ارث ببرند، به این ترتیب این دو آیه بر آن دلالت دارد که منظور از ارث، نبوت و جانشینی نبوت است [۲۳].
قرطبی در تفسیر آیهی مذکور مینویسد: به همین دلیل کسی از انبیاء مالی به ارث نمیبرد و ذکریا از خداوند نخواسته بود که کسی را وارث مالش گرداند، چون کسی مال و ثروت انبیاء را به ارث نمیبرد و این صحیحترین دو قول در تفسیر این آیهاست. منظور زکریا این بوده که علم و نبوتش را به ارث ببرد نه مال و دارایی و دلیل این مدعا حدیث صحیحی است که رسول الله جفرموده: «ما پیامبران ارثیه نداریم، هر چهاز ما بماند صدقهاست» [۲۴]این حدیث تفسیر آیهی: ﴿وَوَرِثَ سُلَيۡمَٰنُ دَاوُۥدَ﴾است و قول زکریا علیهالسلام را که خداوند نقل میکند:
﴿... فَهَبۡ لِي مِن لَّدُنكَ وَلِيّٗا ٥ يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنۡ ءَالِ يَعۡقُوبَ...﴾[مریم: ۵- ۶].
«پس برایم از جانب خود جانشینی ببخش که از من و آلیعقوب ارث ببرد»، تفسیر میکند، در حقیقت این حدیث عام بود و آیه را خاص میکند، چرا که سلیمان از داود مالی که به جای گذاشته بود به ارث نبرد، بلکه حکمت و علم او را به ارث برد، به همین صورت یحیی از آلیعقوب علم و نبوت را به ارث برده است نه مال، علماء و صاحبنظران جز روافض در تفسیر قرآن همین را گفتهاند [۲۵].
شایسته است بدانیم که خود روافض هم با این استدلالشان مخالفت کردهاند، چرا که آنها میراث پیامبر را منحصر به فاطمه میدانند و گمان کردهاند که کسی جز او از رسول الله جارث نمیبرد و همسران و عصبه ی رسول الله جرا از ارث ایشان محروم میدانند، به این صوت با عموم آیهی مورد استدلال خودشان مخالفت کردهاند، شیخ صدوق با سندش از ابوجعفر باقر روایت میکند: «سوگند به خدا، عباس و علی از رسول الله جارث نمیبرند و هیچ کس جز فاطمهاز او ارث نمیبرد و علی و کسانی دیگر دست به سلاح نبردند، مگر این که از طرف او جدینش را ادا کنند» [۲۶]. کلینی، صدوقی و طوسی با سندهایشان از امام باقر روایت میکنند: «علی ساز رسول الله جعلمش را به ارث برد و فاطمه ترکهاش را» [۲۷]، آنها حتّی فاطمه را هم از ارثیهاش محروم کردهاند و گمان کردند زنان از زمین ارث نمیبرند، کلینی در اصول کافی بابی به نام «زنان از زمین هیچ ارثی نمیبرند» نوشته و تحت آن روایاتی که ذکر کرده است، از جمله: از ابوجعفر صادق روایت است که گفت: زنان از زمین و چیزهای غیر منقول هیچ ارثی نمیبرند [۲۸].
شیخ صدوق با سندش تا میسر روایت میکند: که از امام صادق سؤال کردم دربارهی حق زنان از میراث؟ فرمود: از زمین و اشیاء غیرمنقول میراثی ندارند [۲۹]. با این روایات روشن میشود که سیده فاطمه بدون استدلال از حدیث: «نحن معاشر الأنبياء لا نورث». حق ارثیه نداشتهاند، اگر که زن - آنطور که در روایات شیعه آمده از چیزی غیرمنقول و زمین میراث نمیبرد، چگونه میگویند فاطمه حق داشته درخواست کند فدک را - آن طور که میگویند - به او واگذار کنند و این در حالی است که فدک زمین بوده است!!؟ [۳۰]. این دلیلی است بر دروغ و تناقضگویی آنها، همچنین دلیل است بر جهل و نادانی [۳۱].
امّا ادعای رافضه مبنی بر اینکه ابوبکر ساز فاطمه جهت اثبات مدعا درخواست شاهد کرد و گویا او علی سو امایمن را به عنوان شاهد آورد، امّا ابوبکر شهادت آن دو را قبول نکرد، دروغی آشکار است، حماد بن اسحاق میگوید: «این که برخی میگویند: فاطمه آمد و فدک را درخواست نمود و یادآور شد که پیامبر جآن را به او داده و علی نیز گواهی داد، امّا ابوبکر سبا استدلال به این که علی شوهر او است، شهادت علی را قبول نکرده، این ادعا هیچ اصلی ندارد و از هیچ روایت صحیحی ثابت نشده که فاطمه چنین ادعایی کرده باشد، در حقیقت این مسأله خودساختهای ست که هیچ ثبوتی ندارد [۳۲].
۴- به دلالت سنّت و اجماع کسی از پیامبر جارث نمیبرد، ابن تیمیه میگوید: این که کسی از پیامبر ارث نمیبرد با احادیث صحیح و اجماع صحابه ثابت است و هر یک از این دو دلیل قطعی است، لذا نمیتوان گفت: این با آیه، که عام است، تعارض دارد و اگر عمومیت آیه را بپذیریم، باز هم حکم آن با این دو تخصیص میشود، حتّی اگر عام بودن آیه را دلیل به حساب آوریم، ظنی است که قابلیت تعارض با دلیل قطعی را ندارد، چون ظن نمیتواند با امر قطعی معارض باشد و این بدان دلیل است که این روایت را اشخاص زیادی از صحابه در اوقات و مجالس مختلف روایت کردهاند و کسی از صحابه این روایت را انکار نکرده، بلکه همه آن را پذیرفته و تأیید کردهاند، آری، به همین دلیل کسی از همسران رسول الله جدر خواست میراث نکردهاند و به طور عام هیچ کس از وارثان بر درخواست میراث اصرار نورزیدند، هر کس ادعای ارثیه کرد، وقتی حدیث پیامبر جرا به او میگفتند، از ادعایش دست میکشید و این مسأله به همین حالت، در تمام دوران خلافت خلفای راشدین استمرار یافت و علی در دوران خلافت خودش هیچ تغییری در این باره به وجود نیاورد و ترکهی پیامبر جرا که هنوز وجود داشت، مانند باغ فدک تقسیم نکرد [۳۳].
ابن تیمیه میگوید: علی خلافت را بعد از ذیالنورین به دست گرفت و فدک و دیگر اموال ترکهی پیامبر تحت حکم او واقع شد و از آنها هیچ چیز به فرزندان فاطمه، همسران رسول الله جو فرزند عباس نداد، اگر ندادن اینها ظلم و ستم بود، علی در آن شرایط میتوانست این ظلم را دفع کند، چرا نکرد؟ حتّی از جنگ با معاویه و سپاه شام برایش آسانتر بود، چرا برای عملی کردن آن هیچ اقدامینکرد؟؟؟ مگر نه این است که با معاویه جنگید، در حالی که در جنگ با او آن شر بزرگ به پا شد و به آنان کمترین هدیه و بخشش مالی نداد، امّا برگرداندن حق فرزندان فاطمه -آن طور که ادعا میکنند- برایش کاری بسیار آسانتر بود، چرا این کار را نکرد؟!.
به این ترتیب به اجماع خلفای راشدین کسی از پیامبران ارث نمیبرد و آن چه به جای میگذارند، صدقهاست.
خلیفهی عباسی یا همان عباس سفاح با استدلال به اجماع با مناظرهکنندگانش در این مورد استناد میکرد، همانگونه که ابن جوزی در کتاب (تلبیس ابلیس) مینویسد: از سفاح روایت است روزی در حال سخنرانی بود که مردی از آل علی برخواست و گفت: من از فرزندان علی هستم، سپس گفت: ای امیر مؤمنان مرا علیه کسانی که به من ستم کردهاند، یاری کن، پرسید: چه کسی به تو ظلم کردهاست؟ آن مرد گفت: من از خاندان علی هستم، همان کسی که ابوبکر با ندادن فدک به فاطمه ظلم کرد، سفاح گوید: این ظلم به شما ادامه داشت تا آن که ابوبکر از دنیا رفت؟
گفت: آری! گفت: بعد از او چه کسی به ستم بر شما ادامه داد؟ گفت: عمر، سفاح گفت: و عمر تا پایان عمر به ستم کردن به شما ادامه داد؟ گفت: آری. پرسید بعد از او چه کسی به ستم بر شما ادامه داد؟ گفت: عثمان، گفت: و تا آخر عمرش بر ستم به شما ادامه داد؟ گفت: آری، باز پرسید: بعد از او چه کسی به شما ستم کرد؟ راوی میگوید: آن مرد سؤال کننده متوجّه شد نمیتواند بگوید: علی هم تا پایان عمر بر ما ستم کرد، لذا پریشان به این طرف و آنطرف نگاه میکرد که جایی پیدا نموده و فرار کند!؟ [۳۴].
برخی از فرزندان علی ستصریح کردهاند که اگر آنها هم به جای ابوبکر سمیبودند، همان حکم ابوبکر را میدادند و تایید کردهاند که اجتهاد ابوبکر سدرست بوده است. بیهقی با سندش از فضیل بن مرزوق روایت میکند که زید بن علی بن حسین بن علی بن ابو طالب گفت: اگر من هم به جای ابوبکر سبودم دربارهی فدک همان حکم ابوبکر را میدادم [۳۵].
ابوالعباس قرطبی آورده که اهل بیت از علی گرفته تا کسانی که بعد از او آمدهاند و فرزندان عباس که بعدها صدقات مربوط به پیامبر جدر اختیار آنها بوده است، اتفاق نظر داشتهاند که ترکهی رسول الله جصدقه بوده است و آنهایی هم که صدقات مربوط به رسول الله جدر اختیارشان بوده، عقیده نداشتند که حق تصرف دارند، بلکه معتقد بودند فقط باید آن را در راه خدا انفاق کنند و بس.
قرطبی گوید: وقتی علی سخلافت را به دست گرفت در هیچ چیز از آنچه در دوران خلافت ابوبکر، عمر و عثمانبصورت میگرفت تغییری نداد و اقدام به تصرف ترکهی پیامبر نکرد و هیچ چیز از آنها را بین ورثه تقسیم نکرد، فقط درآمد آنها را در میان همان افرادی که قبلاً تقسیم میشد، تقسیم میکرد، بعد از او به دست حسن بن علی و بعد از او حسین بن علیبو بعد از او به دست علی بن حسین و بعد از او به دست حسین بن حسن و بعد از او به دست زید بن حسین و بعد از به دست عبدالله بن حسین بود.
سپس طبق روایت برقانی در صحیحش سرپرستی آنها را فرزندان عباس به دست گرفتند، تمام افراد مذکور بزرگان اهل بیت بوده و از دیدگاه شیعه مورد اعتماد و ائمهی آنها هستند و از هیچ یک از افراد فوق روایت نشده که فدک و دیگر موارد مانند آن را تصرف کرده باشند و یا کسی از آنها ارث برده باشد، اگر آنچه میگویند حق میبود، قطعاً علی سیا یکی از افراد اهل بیت بعد از آنکه بر آنها تسلط پیدا کرد، آنها را تصرف میکرد و در اختیار میگرفت [۳۶]، در حالی که چنین نبوده و نشده است.
ابن کثیر میگوید: برخی در این موضوع با جهالت و نادانی سخنها گفتهاند و در چیزی که علم نداشتند خودشان را به تکلف انداختند، از روی جهل و نادانی دروغ گفتند و چون نتوانستند آن را درست بفهمند، در مسئلهای دخالت کردند که به آنها مربوط نمیشد [۳۷]. اگر مسائل را آنطور که میبایست، درست میفهمیدند قطعاً فضیلت و مقام ابوبکر صدیق سرا درک میکردند و عذرش را میپذیرفتند، همان چیزی که بر تمام افراد مسلمان پذیرش آن واجب است، لیکن آنها به متشابه تمسک جستند و امور معلوم نزد ائمهی اسلام -از صحابه و تابعین گرفته تا علمای معتبری که بعد از آنها بودند- را ترک کردند [۳۸]. [۳۹].
[۱] بخاری: ش /۶۷۲۶. [۲] مسلم: ش/۱۷۵۹. [۳] بخاری: ش/۶۷۳۰ و مسلم /۱۷۵۸. [۴] مسلم: /۱۷۵۸. [۵] بخاری: /۶۷۲۶. [۶] شذرات الذهب: ۲/۱۶۹. [۷] تاویل مختلف الحدیث: ۱۹/۱ [۸] منهاج الکرامة نسخهی چاپ شده با منهاج السنة ۴/۱۹۳ به نقل از العقیدة فی اهل بیت. [۹] حق الیقین: /۱۹۱ به نقل از العقیده فی اهل بیت: /۴۴۳. [۱۰] کشف الاسرار: ۱۳-۱۳۳ به نقل از العقیدة فی اهل بیت. [۱۱] العقیدة فی أهل بیت: /۴۴۴. [۱۲] منهاج السنة: ۴/۱۹۹. [۱۳] البدایة والنهایة: (۵/۲۵۰). [۱۴] الکافی کلینی: ۱/۳۲-۳۴ [۱۵] کافی: ۱/۳۲-۳۴، بصائر درجات صفار: ۱۰-۱۱، الاختصاص مفید: /۴ و علم الیقین کاشانی: ۲/۷۴۷ به نقل از العقیدة فی أهل البیت: /۴۴۴. [۱۶] منهاج الکرامة چاپ شده با منهاج السنة: ۴/۱۹۴. [۱۷] منهاج السنة: ۴/۱۹۴-۱۹۵، العقیدة فی أهل البیت: ۴۴۵. [۱۸] منهاج السنة: ۴/۱۹۴-۱۹۵، العقیدة فی أهل البیت: ۴۴۵. [۱۹] البدایة والنهایة: ۵/۲۵۴، العقیدة فی أهل البیت: /۴۴۶. [۲۰] منهاج الکرامة: /۱۰۹ به نقل از العقیدة فی أهل البیت و دیگر کتابها مانند الطرائف ابن اووس: /۳۴۷. [۲۱] منهاج السنة: ۴/۲۲۲-۲۲۴. [۲۲] مسلم: ش/۲۳۷۹. [۲۳] منهاج السنة: ۴/۲۲۵، البدایة والنهایة: ۵/۲۵۳، العقیدة فی أهل البیت: /۴۴۸. [۲۴] مسلم: ش /۱۷۵۸. [۲۵] تفسیر القرطبی: ۱۱/۳۵-۴۵. [۲۶] من لایحضر الفقیه: ۴/۱۹۰-۱۹۱، العقیدة فی أهل البیت: /۴۵۱. [۲۷] الکافی: ۷/۱۳۷، العقیدة فی أهل البیت: /۴۵۱. [۲۸] الکافی: ۷/۱۳۷. [۲۹] الشیعة وأهل البیت: /۸۹. [۳۰] منبع سابق. [۳۱] العقیدة فی اهل البیت: ص۴۵۲. [۳۲] منهاج السنة: ۴/۲۳۶ -۲۳۸. [۳۳] منهاج السنة: ۴/۲۲۰. [۳۴] تلبیس ابلیس: /۱۳۵. [۳۵] تاریخ المدینة ابن شیبه: ۱/۲۰۰، البدایة والنهایة:۵/۲۵۳. [۳۶] الـمفهم، قرطبی: ۳/۵۶۴. [۳۷] البدایة والنهایة: ۵/۲۵۳. [۳۸] البدایة والنهایة: ۵/۲۵۱. [۳۹] به نقل از: سیره أمیرالمؤمنین علی بن أبی طالبسو شخصیت و عصر او، تألیف: دکتر علی محمد محمد صلابی.
در [فتاوی اللجنة الدائمة: ۳/۲۳۵] آمده که پیامبر جبه فاطمه مژده داد که ایشان سید و بزرگ زنان بهشت میباشند.
و در [فتاوی و مقالات ابن باز: ۷/۴۰۲] آمده: ... از میان مردها افراد زیادی به درجهی کمال دست یافتهاند، اما محمد جاز همهی آنها کاملتر و فاضلتر است، زیرا در روایت صحیحی از پیامبر جنقل شده که فرمودند: «كَمُلَ مِنَ الرِّجَالِ كَثِيرٌ وَلَمْ يَكْمُلْ مِنَ النِّسَاءِ إِلاَّ مَرْيَمُ ابْنَةُ عِمْرَانَ وَآسِيَةُ امْرَأَةُ فِرْعَوْنَ وَفَضْلُ عَائِشَةَ عَلَى النِّسَاءِ كَفَضْلِ الثَّرِيدِ عَلَى سَائِرِ الطَّعَامِ».
«مردهای زیادی به درجهی کمال رسیدهاند، اما از میان زنان جز مریم دختر عمران و آسیه دختر مزاحم (همسر فرعون) زن دیگری به آن درجه دست نیافته است، و فضل و برتری عایشه بر سایر زنان مانند فضل و برتری آبگوشت بر سایر غذاها است».
و در روایاتی دیگر به ثبوت رسیده که پیامبر جفرمودند: خدیجه دختر خویلد ک مادر فرزندان پیامبر ججزو زنان کامل میباشد و به همین سان راجع به فاطمه دختر پیامبر جنیز به ثبوت رسیده که فرمودند: ایشان سید زنان اهل بهشت میباشند، پس اینان (پنج زن ذکر شده) زنانی هستند که در میان سایر زنان به درجهی کمال دست یافتهاند.
عقیدهای که پیروان امام محمد بن عبدالوهاب بدان ایمان دارند و دانشمندان فرهیختهی ایشان بدان تصریح مینمایند عبارت است از اینکه: فاطمهی زهرا، جزو زنان کامل و سید زنان بهشت میباشد [۴۰].
[۴۰] از کتاب: اهل بیتشاجمعین از منظر محمد بن عبدالوهاب و دعوتگران اهل نجد (ترجمه کتاب: الإمام محمد بن عبدالوهاب وأئمة الدعوة النجدیة وموقفهم من آل البیتش)، به قلم: خالد بن أحمد الزهرانی، بازنگری از: شیخ علوى بن عبد القادر سقاف، ترجمه: إسحاق بن عبدالله العوضى، چاپ اول ۱۴۲۹/۱۳۸۷ﻫ.
در حدود سال ۱۳۷۱ شمسى بود که عدهای از کارشناسان و محققان حکومت ایران مستقر در مجلس شورای اسلامی که جزو نمایندگان هم بودند پس از ۱۴۰۰ سال تحقیق و بررسی ناگهان به راز مهمی پی بردند و آن اینکه حضرت فاطمه دختر رسول خدا فوت ننموده بلکه شهید شده است اینجا بود که آن نمایندگان مجلس اعلام کردند از این پس در تقویمها بجای وفات بنویسند شهادت، و این روز را تعطیل اعلام نمودند و بدین صورت بزرگترین ضربت را بر وحدت اسلامی وارد نموده و شکافی عمیق ایجاد نمودند، و اگر تقویمهاى قبل از سالهاى ۱۳۷۱ شمسى را بررسى کنید خواهید یافت که در آنها بجاى شهادت فاطمه، وفات فاطمه نوشته شده است.
بنابراین مسئله شهادت فاطمهلبزرگترین افترا و دروغ تاریخ است و هرگز چنین چیزی صحت ندارد.
جالب اینجاست که چطور ممکن است حضرت علی سکه اسد الله (شیر خدا) و فاتح خیبر بحساب میاید، و کسیکه موظف بود از همه مظلومان دفاع کند نتوانست از خودش و ناموسش دفاع کند؟ و ناموس (همسر) خط قرمز هر شخصی به حساب میآید و بیعرضه ترین آدمها جاییکه زن و بچه خود را در خطر ببینند از فدا نمودن خود دریغ نمینمایند، پس چرا حضرت علی از همسر خودش و از دختر پیامبر جدفاع ننمود؟ در حالیکه پست ترین و نامردترین آدمهای کره زمین از همسر و فرزندان خود دفاع میکنند و اگر نتوانند از جان خود دریغ نمینمایند. این را در اصطلاح ما مظلومیت نمیگویند بلکه بی غیرتی و نامردی مینامند.
اهل سنت حضرت علی سرا اسد الله الغالب (شیر پیروزمند خدا) لقب دادهاند چون حضرت علی در هیچ جا مغلوب کسی دیگر نشد، ولى اهل تشیع متاسفانه با قبول کردن شهادت فاطمه در واقع حضرت على را نامرد دانستهاند که شایسته چنین شخص بزرگوارى نیست، و در صورت پذیرفتن این مطلب دروغ، حضرت علی چه مردانگی داشت؟
و در صورت صحت این مطلب دروغ، آنان که چنین کردند ظالم بودند و طبق آیه کریمه که میگوید: ﴿وَلَا تَرۡكَنُوٓاْ إِلَى ٱلَّذِينَ ظَلَمُواْ فَتَمَسَّكُمُ ٱلنَّارُ﴾[هود: ۱۱۳]. «به ظالمان نزدیک نشوید که در آتش میافتید». حضرت علی با چه مجوزی دست در دست آنان گذاشته بود و پشت سرشان نماز میخواند و در همه موارد کمکشان مینمود طوریکه حضرت عمر سحضرت على را مشاور خود قرار داده بود؟
و چرا حضرت علی سدخترش ام کلثوم (دختر فاطمه) را به عقد حضرت عمر در آوردند؟ آن دختر چطوری پذیرفت که با قاتل مادرش همبستر شود؟ حسن و حسین کجا بودند؟ چرا هیچ اعتراضی ننمودند؟
خلاصه قول اینست که حادثه شهادت فاطمه که سببش لگد زدن عمر به شکم او میدانند و سبب سقط جنین فاطمه میدانند، یکى از بزرگترین افتراءات تاریخ است و نباید چنین خرافاتى را قبول کرد، و هر کسى آن را قبول کند در واقع حضرت على سرا دیوث و نامرد و ترسو میداند، ولى اهل سنت که این حادثه را افتراء میدانند حضرت على سرا اسد الله و مرد حق و شجاع و دلیر میدانند که هرگز ممکن نبود در دفاع از اهل حق دریغ کند چه برسد به دفاع از ناموس خود؟!.
وصلی الله وسلم علی محمد و علی آله و اتباعه إلی یوم الدین
سنی نیوز: پژوهشگر ودانشمند شیعه عراقی به نتائجی دست یافته که اختلافات شیعه و سنی را برای همیشه از بین میبرد!.
یکی از پژوهشگران بزرگ و سرشناس شیعه عراق گفته است: به نتائجی دست یافته که اختلافات تاریخی شیعه با اهل سنت را کنار زده و ثابت میکند که این اختلافات هیچ ریشه و اساسی ندارد.
ایشان طی سالها پژوهش و بررسیهای عمیق بدین نتیجه رسیدهاند که همه این اختلافات ریشه در مسائل سیاسی داشته و هیچ ربطی به قضایای عقیدتی و دینی ندارند.
احمد الکاتب استاد سرشناس سابق حوزههای علمیه عراق و کویت و ایران و رئیس انجمن گفتگوی تمدنها در لندن بر این نقطه بسیار تأکید داشت که بررسیهای ایشان پرده از شایعهی فرضیه امام غائب برکشیده، و ثابت کرده که امام زمان هرگز بدنیا نیامده است. و همچنین بدین نتیجه دست یافته که نظریه «امامت الهی» که اساس فکری شیعه دوازده امامی بر آن بنا شده هیچ ریشه و اساسی ندارد. وثابت کرده که شایعه ضربه زدن عمر بن الخطاب به دخت حضرت پیامبر اکرم ج-فاطمه الزهراء- در هنگام گرفتن بیعت برای ابوبکر افسانهای است ساخته و پرداخته برخی از سود جویان و هیچ اساس و مدرک تاریخی بهمراه ندارد.
ایشان در گفتگویی که با «العربیة - نت» داشتند خاطر نشان ساختند که این نتائج دقیق و علمی در حقیقت میتواند عملا ریشهی همه اختلافات جوهری و اساسی بین شیعه و اهل سنت را بخشکاند. و میتواند سد راه محکمی باشد جلوی همه کوششهای مغرضانه و دشمنانهی دشمنان قسم خورده اسلام که سعی دارند همواره تخم فتنه و فساد را بین این دو طائفهی بزرگ اسلامی بپاشند. بخصوص که زمینه سیاسی کنونی در عراق و کویت و لبنان و ایران و پاکستان نشانگر اینست که شیعه و اهل سنت عملا بر روی مواردی که در طول ۱۴۰۰ سال با هم اختلاف نظر داشتند به اتفاق رسیدهاند. ایشان سخن خود را بدینصورت روشنتر ساختند که:
اختلاف سیاسی بین این دو مذهب در واقع بر روی قضیه امامت بوده است. و اکنون تقریبا اثری از این اختلاف بچشم نمیخورد. شیعیان امروزه قضیه غیبت امام دوازدهم را پشت سر نهاده دیگر منتظر ایشان نیستند تا از سرداب برآید و زمام امور حکومت اسلامی را بدست بگیرد. وهمچنین دیگر معصومیت و از سلاله علوی بودن را از ویژگیهای فرمانروا و حاکم -آنطوری که در نظریه امامت است- به حساب نمیآورند.
این پژوهشگر و دانشمند عراقی که احمد الکاتب نام دارد و در یک خانواده مذهبی شیعه دوازده امامی پرورش یافته در ادامه سخنان خود گفتند که، نتائج این پژوهشها و تحقیقات علمی خودشان را در کتابهایی به رشته تحریر در آورده به مراجع بزرگ شیعه تقدیم داشته تا مورد بحث و بررسی قرار دهند، ودر جواب مراجع سرشناس مذهب شیعه جز با ادله و براهین فلسفی و خیالاتی و نظریههای بیپایه و اساس در مورد امام دوازدهم محمد بن الحسن العسکری تحقیقات ایشان را رد نکردند. و وقتی مؤلف از آنها ادله و براهین ومدارک تاریخی و علمی خواستند جوابی نداشتند که به او بدهند!…
ایشان خاطر نشان ساختند که همه حوزههای علمی و همه مراجع شیعه بخوبی آگاهند که هیچگونه ادله و براهین تاریخی و علمی نظریههایشان را تأیید نمیکند، و آنها همه بر این اعتقادند که در اینگونه امور اجتهاد واجب بوده تقلید قطعا حرام است، و در بین ایشان فتوایی است مشهور که میگوید: تقلید در مسأله تقلید حرام است!.
آقای احمد الکاتب به نتائج یکی از گفتگوهایشان در «قم» با علماء سرشنان آن دیار اشاره داشت که، یکی از علماء بررسیهای ایشان را به «پژوهشهای تاریخی» توصیف نموده بود، اشاره کرد و گفت: «اگر واقعا در پی رد هستید باید با بحث و کنکاوش در تاریخ باشد. اما واقعیت اینست که این نظریه هیچ مدرک تاریخی و اساس واقعی ندارد. و تنها دلیل ما بر وجود امام غائب یک مشت اعتبارات فلسفی و چند نظریه و تصورات خیالی است»!...
و در رد بر اینکه مرجع شیعی بزرگ معاصر «محمد حسین فضل الله» در گفتگویی که اخیرا بر صفحات روزنامه «عکاظ» سعودی منتشر شده او را غیر متخصص معرفی نموده. احمد الکاتب گفتند: «متخصص نبودن کلمه ایست افتراضی که سر و ته آن مشخص نیست. و در حقیقت متخصص آن است که موضوع را کنکاوش میکند و پس از بحث و بررسیهای طولانی دلیلها و نتائج خود را تقدیم میدارد، و همه را به آنچه بدان دست یافته قانع میسازد».
ایشان در ادامه گفتند که: «در حوزههای علمیه هیچ متخصصی در این زمینه نیست، چرا که در حوزه چیزی بنام بحث و بررسی در تاریخ و یا در أصول مذهب شیعه وجود ندارد. و همه علماء میگویند که در این زمینه تقلید جائز نیست!».
احمد الکاتب روی این نقطه که امامت و مهدی منتظر از نکاتی هستند که میتواند مورد بحث و بررسی قرار گیرد تأکید داشته، در اشاره گفت که آقای آیت الله علی سیستانی نیز بر این عقیدهاند که هیچکدام از این دو مورد از اصول شیعه نیست.
ایشان گفتند که در مورد وجود زنده امام دوازدهم و اینکه ایشان ظهور خواهند کرد تا مردم را از بدبختیها و منجلاب فساد رهانیده حکومت اسلامی تشکیل دهند، مفکورهای که اساس عقیده امامت را تشکیل میدهد سالها بحث و بررسی کرده و بدین نتیجه دست یازیده که همه این قصه ساختگی است و هیچ پایه و اساسی ندارد.
ایشان در ادامه عرائض خود گفتند که: کتابهای اولیه شیعه در قرنهای سوم و چهارم و پنجم هجری بر این اتفاق است که مفکوره امام زمان افتراضی و خیالاتی است، و هیچ دلیل و برهانی بر ولادت او نیست. همه آقایان «الـمرتضی» و «العمانی» و دیگران میگویند که: «ما با دلیلهای عقلی وجود این انسان را فرض میکنیم. و هیچ دلیل و برهان تاریخی و علمی درستی بر وجود او نداریم».
دانشمند برجسته شیعه معاصر آقای احمد الکاتب گفتند که: فرضیه امامت الهی که بر پایه عصمت و غیبت او بنا نهاده شده، نظریه سیاسی اهل بیت نیست، این تئوری ساخته و پرداخته متکلمین بوده و به اهل بیت بزور و بهتان نسبت داده شده است.
ایشان بدین نقطه نیز اشاره کردند که نتائجی که ایشان بدان دست یافتهاند در ردهی دوم پیشرفتهای سیاسی و مثبت بسیاری است که در حال حاضر در دنیای شیعه به وجود آمده است قرار میگیرد. شیعه معاصر دمکراسی را اختیار نموده و ولایت فقیه در ایران سعی دارد که به گونهای بین شوری و دمکراسی پیوندی نوین ایجاد کند تا در سایه آن «امامت» ملت اختیار شود نه اینکه امام از سوی خدا بر منصب قدرت حائل آید! یا اینکه عصمت و یا از نوادهگان حضرت علی بودن از شرطهای انتخاب او قرار گیرد. و بدینصورت دروازه امامت به روی همه باز است.
ایشان به یکی از نتائجی که بدان دست یافتهاند اشاره داشته روشن ساختند که: شایعه شکستن عمر سینه دختر رسول اکرم جفاطمه زهراء، و سقط شدن جنین ایشان در هنگام بیعت گرفتن برای خلافت ابوبکر الصدیق پس از وفات رسول خدا جهیچ دلیل و مدرک تاریخی و واقعی ندارد.
و گفتند: «این افسانهای است که در قرن دوم ساخته و پرداخته شد وبا مرور زمان کم کم شاخ و برگ گرفت، تا اینکه یک کلاغ چهل کلاغ شد. و برخی از قصه پردازان سنی آن را تکرار کردند، وهیچ اثری از آن در کتابهای مؤرخان و محققان اهل سنت نیست. و با گذشت زمان، برخی از دروغ پردازان شیعه در قرن چهارم و پنجم هجری آن را گرفته شاخ و برگ دادند، تا بدینصورت افسانهای وخرافی کنونی به بازار آمد».
و در حقیقت این دسیسه و نیرنگی بود برای نجات دادن تئوری «امامت الهی» که بیعت حضرت امام علی با هر یک از خلیفههای پیشین خود ابوبکر صدیق -پدر زن رسول اکرم- وعمر فاروق -پدر زن دیگر رسول اکرم- و عثمان ذی النورین -داماد پیامبر اکرم- آن را از ریشه بر میکند. چرا که اگر چنانچه این فرضیه حقیقت میداشت هرگز حضرت علی ÷نمیتوانست با آنها بیعت کند.
آنها با این قصه ساختگی خواستند بگویند که این بیعت با زور از امام علی ÷-شیر خدا و فاتح خیبر!- پس از حمله به خانوادهاش و شکستن سینه فاطمه زهراء گرفته شد!.
آقای کاتب در ادامه گفتند: «از این قصه ساختگی هیچ اثری در کتابهای عمده و اساسی و قابل اعتماد شیعه نمییابی. بطور مثال، آقای کلینی در کتابش «الكافی» هیچ یادی از آن ننموده، در حالیکه او کتاب «سلیم بن قیس الهلالی» -را که ادعاء سوزاندن عمر در خانه فاطمه و زدن ایشان و اسقاط جنینش به آن نسبت داده میشود-، را بخوبی مطالعه کرده و در دسترش بوده است.
ایشان بدین نقطه نیز اشاره داشتند که روابط اجتماعی و خانوادگی در سطح بسیار عالی و خوبی که بین حضرت امام علی ÷و خلیفه دوم حضرت عمر بن الخطاب بوده خود نشانگر دروغ بودن این افسانه است. این روابط تا جایی محترمانه و دوستانه و نزدیک بود که حضرت امام علی با کمال خوشحالی جگر گوشه و دختر نازنینش از دامن دختر رسول اکرم ج(فاطمه الزهراء) که «ام کلثوم» نام داشت را به عقد ازدواج خلیفه دوم حضرت عمر بن الخطاب در آوردند.
بعد از این آیا تصور میرود که آن صحابی و یار بزرگوار پیامبر اکرم جخدای ناخواسته جگر گوشهی رسول خدا و مادر خانمشان را چنین مورد ضرب و شتم قسرار دهند؟!.
این افسانهای است که هیچ عاقلی نمیتواند آن را قبول کند!.
و ایشان بر این نقطه نیز تأکید داشتند که شیخ مفید که از بارزترین دانشمندان و علماء شیعه است کتاب «الهلالی» را دروغ و موضوع و ساختگی دانسته و گفته که در این کتاب تحریفات بسیاری روی داده، غیر قابل اعتماد بوده و هیچ ارزش علمی و تاریخی ندارد. و این سخن همه محققان و پژوهشگران شیعه است.
ایشان علمبرداران این قصه خرافاتی را «جناح راست» و یا بگفتهی دکتر علی شریعتی «شیعه صفوی» نامید، و اضافه کرد که اینها بازتابی منفی در جامعه دارند. و با دید منفی و تارشان به عمر بن الخطاب مینگرند. و بدینوسیله رهبریت دوگانگی جامعه اسلامی و شعلهور ساختن آتش دشمنی بین شیعه و اهل سنت را در دست دارند.
این دشمنی ساختگی و خیالاتی که در حقیقت ما امروزه بدان هیچ نیازی نداریم و بر عکس جهان اسلام امروز بیش از هر روز دیگر نیازمند وحدت و همبستگی و براندازی این سدهای راه و کنار زدن این خرافات و اسطورههاست.
آقای احمد الکاتب در سال ۱۹۵۳میلادی (۱۳۳۲ خورشیدی) در شهر کربلای عراق چشم بجهان گشود. و در مورد زندگیش میگوید که مادرش او را آماده میساخت تا سربازی جان بکف باشد در لشکر مهدی منتظر، و یکی از ۳۱۳ یاران راستگو و مخلص ایشان که شرط ظهورشان هستند، باشد.
ایشان در گفتگویشان با «العربیه - نت» بصراحت گفتند که، قبل از دست یافتن به این نتائج دقیق و علمیشان در این قضیه بسیار تعصب داشتند: تنها ۱۴ سال داشتم که وارد حوزه علمیه شدم. بیش از ۲۵ سال فقه را تدریس کردم. و قبل از رسیدن به این نتائج علمی و دقیق بیش از ۱۵ کتاب تألیف کردم که بارزترین آن کتاب -ده منهای یک میشود: صفر!- است که در آن سعی کردهام بگویم، اگر ما فرضیه امامت را از دین بر داریم چیزی از دین باقی نخواهد ماند! و در سال ۱۹۷۴م آن را منتشر ساختم و پس از آن بارها بچاپ رسید. و من پایه گذار حرکت شیعه امامی در سودان هستم. و در راستای دعوت و تبلیغ بسوی فکر شیعه امامی سالهای متمادی از زندگیم را صرف نمودم. و اخیرا به یاری خداوند متعال و با توفیق بدو به این نتائج حساس و دقیق علمی دست یافتهام که برنامه زندگی و دیدگاهم را به کلی تغییر داده، و آن را شاهراهی میبینم در راستای وحدت و همبستگی اسلامی و فروپاشی بدعتها و خرافات و کشیدن گلیم از زیر پای دلالان و تاجران دین!.
دبی - فراج اسماعیل
نویسنده: محمد باقر سجودی
یکى از دلیلهاى شیعیان براى اثبات مصیبتهاى وارده بر حضرت زهرا (سلام الله علیها) و شهادت آن بانوى گرامی، روایتى است که، صدر الدین، ابوالمجامع جوینى در کتاب معتبر فرائد السمطین آورده است. وى در این کتاب مىنویسد: روزى پیامبر جنشسته بود، حسن بن علیإوارد شد، دیدگان پیامبر که بر حسن افتاد، اشک آلود شد، سپس حسین بن علی بر آن حضرت وارد شد، مجدداً پیامبر گریست. در پى آن دو، فاطمه و علیإبر پیامبر وارد شدند، اشک پیامبر با دیدن آن دو نیز جارى شد، از پیامبر علت گریه بر فاطمه را پرسیدند، فرمود:
«وَأِنِّي لَمَّا رَأَيْتُهَا ذَكَرْتُ مَا يُصْنَعُ بِهَا بَعْدِي كَأَنِّي بِهَا وَقَدْ دَخَلَ الذُّلُّ في بَيْتِهَا وَانْتُهِكَتْ حُرْمَتُهَا وَغُصِبَتْ حَقُّهَا وَمُنِعَتْ إِرْثُهَا وَكُسِرَ جَنْبُهَا [وَكُسِرَتْ جَنْبَتُهَا] وَأُسْقِطَتْ جَنِينُهَا وَهِيَ تُنَادِي يَا مُحَمَّدَاهْ فَلَا تُجَابْ وَتَسْتَغِيثُ فَلَا تُغَاثْ... فَتَكُونُ أَوَّلَ مَنْ يَلْحَقُني مِنْ أَهْلِ بَيْتِي فَتَقَدَّمَ عَلَيَّ مَحْزُونَةً مَكْرُوبَةً مَغْمُومَةً مَغْصُوبَةً مَقْتُولَة. فَأَقُولُ عِنْدَ ذَلِكَ اللَّهُمَّ الْعَنْ مَنْ ظَلَمَهَا وَعَاقِبْ مَنْ غَصَبَهَا وَذَلِّلْ مَنْ أَذَلَّهَا وَخَلِّدْ فِي نَارِكَ مَنْ ضَرَبَ جَنْبَهَا حَتَّى أَلْقَتْ وَلَدَهَا فَتَقُولُ الْمَلَائِكَةُ عِنْدَ ذَلِكَ آمِين». «زمانى که فاطمه را دیدم، به یاد صحنهاى افتادم که پس از من براى او رخ خواهد داد، گویا مىبینم ذلت وارد خانه او شده، حرمتش پایمال گشته، حقش غصب شده، از ارث خود ممنوع گشته، پهلوى او شکسته شده و فرزندى را که در رحم دارد سقط شده، در حالى که پیوسته فریاد مىزند: وا محمداه!، ولى کسى به او پاسخ نمىدهد، کمک مىخواهد، اما کسى به فریادش نمىرسد. او اول کسى است از خاندانم که به من ملحق مىشود، و در حالى بر من وارد مىشود که محزون، نالان، غمگین، حقش غصب و شهید شده است. در آن حال عرض مىکنم: خدایا لعنت کن هر که به او ستم کرده، کیفر ده هر که حقش را غصب کرده، خوار کن هر که خوارش کرده و در دوزخ مخلد کن هر که به پهلویش زده تا این که فرزندش را سقط کرد، و ملائکه آمین گویند». الجوینی، ابراهیم بن محمد بن مؤید (متوفای ۷۲۲ﻫ)، فرائد السمطین، ج۲، ص ۳۴-۳۵، ناشر: مؤسسة المحمودی - بیروت، ۱۴۰۰ ÷.
روایت جوینى ثابت مىکند که خانه فاطمه زهرا (سلام الله علیها) مورد هجوم واقع شده، حرمت وى شکسته شده، حقش غصب شده، بازویش شکسته شده و.... برخى ادعا مىکنند که جوینى حاطب لیل بوده و روایت وى ارزشى ندارد. ما صحت و سقم این مطلب را بررسى مىکنیم. ابن حجر عسقلانى در الدرر الکامنة مىنویسد: «إبراهيم بن محمد بن الـمؤيد بن حمويه الجويني... وله رحلة واسعة وعني بهذا الشأن وكتب وحصل وكان دينا وقورا مليح الشكل جيد القراءة وعلى يده اسلم غازان... قال الذهبي كان حاطب ليل جمع أحاديث ثنائيات وثلاثيات ورباعيات من الأباطيل الـمكذوبة وقال في المعجم المختص شيخ خراسان وكان حسن الصحبة ذا اعتناء بهذا الشأن وعلى يده أسلم غازان ومات سنة ۷۲۲ ﻫ بالعراق». «ابراهیم بن محمد بن مؤید بن حمویه جوینی... سفرهاى علمى زیادى داشت و به آن اهمیت مىداد و آثارى هم نوشت، آدمى متدین، باوقار و خوش صورت بود، غازان پادشاه تاتارها به دست وى مسلمان شد. ذهبى درباره وى مىگوید: احادیثى را که دو، سه و چهار موضوع در آن آمده، جمع مىکرد که همه از اباطیل و دروغ بودند. و در کتاب معجم المختص مىگوید: شیخ خراسان و خوش مجلس بود که به دست وى غازان مسلمان شد و در سال ۷۲۲ هـ ق در عراق مرده است».
معنای حاطب لیل: شمس الدین سخاوى در فتح المغیث، معناى حاطب لیل را به نقل از شافعى این گونه مىنویسد: «وعن الشافعي قال مثل الذي يطلب الحديث بلا إسناد كمثل حاطب ليل». «کسى که حدیث و سخنى را بدون سند نقل مىکند، مىگویند: او مانند حاطب لیل است». السخاوی، شمس الدین محمد بن عبد الرحمن (متوفای۹۰۲ﻫ)، [فتح الـمغیث شرح ألفیة الحدیث: ج ۳، ص ۴، ناشر: دار الکتب العلمیة، لبنان، الطبعة: الأولى، ۱۴۰۳ﻫ. شعیب الأرنؤوط، محقق کتاب سیر اعلام النبلاء] «حاطب لیل» را این گونه معنا کرده است: «يقال: فلان حاطب ليل، أي: يتكلم بالغث والسمين كمن يحطب ليلا، فيحطب الجيد والردئ، وهو في الـمحدثين من لا يميز صحيح الحديث من ضعيفه. حاطب ليل». یعنى: «کسى که خوب و بد را درمىآمیزد، همانند کسى که شب هیزم جمع مىکند که در نتیجه خوب و بد را با هم مىچیند، شخص مزبور در میان راویان حدیث کسى است که حدیث صحیح را از ضعیف تشخیص نمىدهد». در تاج العروس در باره معناى حاطب لیل مىگویند:
«يقال للمُخَلِّط في كلامه أو أَمْرِه حاطِب ليل، معناه أنه لا يَتَفَقَّد كلامَه كالحاطب بالليل الذي يحطِبُ كُلَّ رَديء وجَيّد لأنه لا يُبْصِر ما يَجْمَع في حَبْله». «به کسى که در کلام و یا کارش خوب و بد را درهمآمیخته باشد حاطب لیل مىگویند، یعنى همانند کسى که در شب هیزم جمع مىکند و نمىتواند بفهمد که چه چیزى جمع مىکند، خوب و بد را در هم مىآمیزد». الأزهری،
شیعه این همه صفحه را در اینجا سیاه کرده تا ثابت کند که بنا بر حدیثی که جوینی در کتاب فرائد السبیطین نوشته فاطمه کشته شده و بمرگ خود نمرده است.
یک روش شیعه این است که با پرگویی سعی میکند طرف مقابل را خسته کند و ناحق را حق جلوه دهد.
یک مکر علمای شیعه این است که میگویند، چون فلان سنی در کتابش فلان حرف را در تایید ما نوشته پس مذهب ما حق است! بعد برای مؤثر کردن مکر خود میگویند که آن سنی از علمای طراز اول اهل سنت است!.
اولاً: هیچ سنی نمیتواند بگوید عمر ظالم و قاتل حضرت فاطمه بود و در همان حال سنی باقی بماند! یا بقول شما در همان حال ازعلمای طراز اول اهل سنت هم باشد.
همانطور که هیچ شیعیی نمیتواند بگوید علی ظالم و قاتل فاطمه بود و در همان حال شیعه باقی بماند.
اگر ما بگوییم فلان عالم شیعی گفته که حضرت علی، پهلوی فاطمه را شکسته او را کشته شما به حرف ما نخواهید خندید؟ شما آن عالم را بعنوان یک عالم بزرگ شیعی قبول خواهید کرد؟! خب ما هم از حرف شما به خنده میافتیم!.
شاید بگویید که در دنیا یک عالم شیعی نیست که بگوید علی ظالم بود در جواب میگوییم در دنیا یک عالم سنی هم نیست که بگوید عمر ظالم بود! اگر بگویید پس حدیث جوینی را چگونه جواب میدهید؟
عرض میکنیم که قصه کوتاه!! هر کس گفت که عمر ظالم و قاتل فاطمه است او سنی نیست! بلکه شیعه است!.
لذا با این حساب من حکم شیعه بودن و منافق بودن جوینی را صادر میکنم! شما برو در دنیا بگرد اگر کسی از سنیها به این حکم من اعتراض کرد آنوقت بگو جوینی از علمای بزرگ اهل سنت است! به این حرف من فقط شیعه اعتراض میکند و این خود دلیل است بر بد بود جوینی.
آقای جوینی در قرن هشتم زندگی میکرد.
آیا این حدیث که ۸ قرن پنهان بوده در قرن هفتم وقتی که مغولها به کمک شیعهها کتابخانههای بغداد را میسوزاندند پیدا شده؟!! یا از جعلیات جوینی است؟
در عصر جوینی شیعهها به خاطر کمک به مغولان به مناصب عالی دست یافته بودند. و جوینی یا شیعه بوده یا یک صوفی که از شیعهها ترسیده و خواسته آنها را راضی کند. او گمراه یا یک منافق است که لباس سنیها را پوشیده.
این چه معنی دارد که یکی ادعای مسلمانی کند در همان حال معتقد باشد که حضرت محمد ظالم بوده؟!.
این چه معنی دارد که یکی مدعی باشد عالم سنی است و در همان حال بگوید: عمر قاتل بوده؟!.
این هیچ معنی ندارد جز اینکه عالمان شیعه میخواهند با این مکر پیروان خود را بفریبند.
همین جوینی را مسلمانان ۷ قرن نمیشناختند و بعد از آنکه در قرن هشتم کتاب خود را نوشت تمام مسلمانان او را مردود میدانند و فقط شیعهها او را حلوا حلوا میمکنند وزارت ارشاد اسلامی ایران کتاب او را چاپ میکند.
جوینی در قرن هشتم میزیسته معقول نیست که حدیثی را دست اول، در کتاب خود نقل کند که در قوطی هیچ عطاری نیست.
گر این یک حدیث و فرموده رسول الله است چرا در کتب پیشین نیست؟
آیا ما شیعه هستیم که مهمترین کتاب حدیث ما۳۰۰ سال پیش آنهم در ۱۱۰ جلد نوشته شده باشد؟!! (منظورم بحارالانوار تالیف محمد باقر مجلسی ست).
شاید بگویید شیعه ۱۱۰ جلد کتاب حدیث تالیف شده در قرن دوازدهم را قبول دارد شما سنیها چرا یک حدیث ساخته شده در قران هشتم را قبول نمیکنید.
در جواب باخنده میگوییم حدیث که نان نیست که شما بسازید حدیث باید سند داشته باشد و در قرن سوم تقریباً احادیث جمع آوری شده و درب آن بسته شد.
جوینی کتابی دارد به نام «فرائد السبتین فی فضایل الـمرتضی و البتول والسبطین» که در تهران چاپ میشود. امام ذهبی دربارهاش گفته است که هیزم جمع کن در شب است، یعنی، خوب و بد را جمع آوری کرده و اباطیل دروغین را به نام حدیث در کتابش آورده است.
ابن حجر عسقلانی، او را صوفی میداند. او دوست محسن عاملی( عالم شیعی) بود و همواره انسان را از دوستش بشناسید.
یک مثل انگلیسی میگوید: بمن بگو رفیق تو کیست تا بگویم که تو کیستی؟
مصحف فاطمه (سلام الله علیها) کتابی است که به املاء جبرئیل و خط امیر المؤمنین ÷نوشته شده و در آن تمامی حوادث واتفاقات آینده عالم تا روز قیامت ثبت شده و چیزی در باره حلال و حرام در آن وجود ندارد.
این مطلب از روایات فراوانی استفاده میشود که ما به دو روایت بسنده میکنیم که با تدبر در همین دو روایت، به جواب تمام سؤالاتتان خواهید رسید.
«عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ عَبْدِ الْعَزِيزِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ÷يَقُولُ تَظْهَرُ الزَّنَادِقَةُ فِي سَنَةِ ثَمَانٍ وَ عِشْرِينَ وَ مِائَةٍ وَ ذَلِكَ أَنِّي نَظَرْتُ فِي مُصْحَفِ فَاطِمَةَ (عليها السلام) قَالَ قُلْتُ وَ مَا مُصْحَفُ فَاطِمَةَ قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى لَمَّا قَبَضَ نَبِيَّهُ جدَخَلَ عَلَى فَاطِمَةَ (عليها السلام) مِنْ وَفَاتِهِ مِنَ الْحُزْنِ مَا لَا يَعْلَمُهُ إِلَّا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَأَرْسَلَ اللَّهُ إِلَيْهَا مَلَكاً يُسَلِّي غَمَّهَا وَ يُحَدِّثُهَا فَشَكَتْ ذَلِكَ إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ÷فَقَالَ إِذَا أَحْسَسْتِ بِذَلِكِ وَ سَمِعْتِ الصَّوْتَ قُولِي لِي فَأَعْلَمَتْهُ بِذَلِكَ فَجَعَلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ÷يَكْتُبُ كُلَّ مَا سَمِعَ حَتَّى أَثْبَتَ مِنْ ذَلِكَ مُصْحَفاً قَالَ ثُمَّ قَالَ أَمَا إِنَّهُ لَيْسَ فِيهِ شَيْءٌ مِنَ الْحَلَالَ وَ الْحَرَامِ وَ لَكِنْ فِيهِ عِلْمُ مَا يَكُون» [۴۱].
«حماد بن عثمان میگوید: از امام صادق ÷شنیدم فرمود: در سال ۱۲۸ مخالفان مذهب و دعوت کنندگان به باطل اعلام وجود خواهند کرد. این موضوع را در مصحف فاطمه (سلام الله علیها) دیدم. پرسیدم: مصحف فاطمه چیست؟ فرمود: با فوت رسول خدا جغم واندوه فراوان فاطمه را فرا گرفت که اندازه آن را خدا میداند. به همین جهت خداوند فرشتهای را نزد فاطمه فرستاد تا با هم سخن شدن با وی غم واندوهش زدوده شود. فاطمه (سلام الله علیها) جریان را به علی ÷گزارش کرد علی ÷فرمود: هر وقت آمدنش را احساس نمودی و صدایش را شنیدی به من خبر بده. فاطمه آمدن فرشته را به علی ÷خبر داد. علی ÷آنچه را میشنید مینوشت تا در نهایت همانند کتابی کامل گردید».
سپس امام صادق ÷فرمود: در این کتاب ازحلال وحرام چیزی نیست، بلکه آنچه درآن دیده میشود دانش وآگاهی از حوادث واخبار آینده است.
«مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ رِئَابٍ عَنْ أَبِي عُبَيْدَةَ قَالَ سَأَلَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع بَعْضُ أَصْحَابِنَا عَنِ الْجَفْرِ... قَالَ فَمُصْحَفُ فَاطِمَةَ (عليها السلام) قَالَ فَسَكَتَ طَوِيلًا ثُمَّ قَالَ إِنَّكُمْ لَتَبْحَثُونَ عَمَّا تُرِيدُونَ وَ عَمَّا لَا تُرِيدُونَ إِنَّ فَاطِمَةَ مَكَثَتْ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ جخَمْسَةً وَ سَبْعِينَ يَوْماً وَ كَانَ دَخَلَهَا حُزْنٌ شَدِيدٌ عَلَى أَبِيهَا وَ كَانَ جَبْرَئِيلُ ÷يَأْتِيهَا فَيُحْسِنُ عَزَاءَهَا عَلَى أَبِيهَا وَ يُطَيِّبُ نَفْسَهَا وَ يُخْبِرُهَا عَنْ أَبِيهَا وَ مَكَانِهِ وَ يُخْبِرُهَا بِمَا يَكُونُ بَعْدَهَا فِي ذُرِّيَّتِهَا وَ كَانَ عَلِيٌّ ÷يَكْتُبُ ذَلِكَ فَهَذَا مُصْحَفُ فَاطِمَةَ عليها السلام» [۴۲].
«أبو عبیده میگوید: بعضی از شیعیان از امام صادق ÷سؤالاتی کردند، از جمله سؤال کردند: مصحف فاطمه چیست ؟ حضرت مدتى سکوت کرد و سپس فرمود: شما از آنچه میخواهید و نمیخواهید بحث میکنید (یعنى بعضى از پرسشها به قصد فهمیدن نیست یا به دردت نمیخورد ) فاطمه بعد از پیغمبر جهفتاد و پنج روز در دنیا بود و از فراق پدر بسیار اندوهگین بود. جبرئیل ÷محضرش مىآمد و او را در مرگ پدر تسلیت میداد و خوشحالش میکرد وغم واندوهش را تخفیف میداد و از احوال و مقام پدرش خبر میداد و سرگذشت اولادش را پس از او برایش میگفت و على ÷آن مطالب را مینوشت که مجموع آن نوشتهها مصحف فاطمه علیها السلام شد».
[۴۱] الکافی: ج۱، ص: ۲۴۰. [۴۲] الکافی: ج۱، ص: ۲۴۱.
این حدیث شیعهها دروغ است چون:
اولا: قرآن ﴿قُل لَّآ أَقُولُ لَكُمۡ عِندِي خَزَآئِنُ ٱللَّهِ وَلَآ أَعۡلَمُ ٱلۡغَيۡبَ﴾[الأنعام: ۵۰].
«بگو: من نمیگویم خزاین خدا نزد من است، و من، از غیب آگاه نیستم!».
اما دقت کنید که بنا بر حدیث فوق، شیعه اعتقاد دارد، علی و فاطمه از همه اخبار آینده با خبر بودند
و یا این آیه را ببینید:
﴿قُل لَّآ أَمۡلِكُ لِنَفۡسِي نَفۡعٗا وَلَا ضَرًّا إِلَّا مَا شَآءَ ٱللَّهُۚ وَلَوۡ كُنتُ أَعۡلَمُ ٱلۡغَيۡبَ لَٱسۡتَكۡثَرۡتُ مِنَ ٱلۡخَيۡرِ وَمَا مَسَّنِيَ ٱلسُّوٓءُۚ إِنۡ أَنَا۠ إِلَّا نَذِيرٞ وَبَشِيرٞ لِّقَوۡمٖ يُؤۡمِنُونَ ١٨٨﴾[الأعراف: ۱۸۸].
«بگو: من مالک سود و زیان خویش نیستم، مگر آنچه را خدا بخواهد، (و از غیب و اسرار نهان نیز خبر ندارم، مگر آنچه خداوند اراده کند،) و اگر از غیب باخبر بودم، سود فراوانی برای خود فراهم میکردم، و هیچ بدی (و زیانی) به من نمیرسید، من فقط بیمدهنده و بشارتدهندهام برای گروهی که ایمان میآورند».
و آیات در این باره زیاد است پس این عقیده شیعه با قران در تضاد است.
دوم: اینکه شیعه میگوید:
«مصحف فاطمه (سلام الله علیها) کتابی است که به املاء جبرئیل و خط امیر المؤمنین ÷نوشته شده و در آن تمامی حوادث واتفاقات آینده عالم تا روز قیامت ثبت شده».
یک دروغ ناممکن است.
یعنی اگر حضرت علی میخواست، فقط نوشتههای روزنامه کیهان، که در زمان او اخبار آینده بود، را با دست بنویسد ۷۵ روز عمر فاطمه کفاف نمیداد که فقط علی اخبار یک روزنامه را بنویسد چه برسد به همه اخبار آینده در همه روزنامهها.
(چون فاطمه بعد از وفات پیامبر فقط ۷۵ روز زنده بود)
و خیلی از اخبار در روزنامهها نمیآید.
و خیلی از خبرها بصورت فیلم و عکس است.
پس حجم مصحف فاطمه از حجم خانه علی بزرگتر بود.
مگر انکه معتقد باشیم علی سکامپیوتر داشته.
سوم: و باز شیعه میگوید جبرییل اخبار را میاورده تا فاطمه خوشحال شود
در حالیکه اخبار آینده از نظر شیعه خیلی شوم بوده.
دوازده امام کشته شدند با این اخبار فاطمه هرگز خوشحال نمیشده.
پس شیعه دروغهای عجیب میگوید.
شیعه حتی نمیتواند مسئله را ماست مالی کند و بگوید در مصحف فاطمه فقط اخبار مهم، درج است.
نمیتواند این را بگوید چون اگر چنین بگوید یک نقص را برای امامان خود ثابت کرده
و ثابت میشود که امامهای شیعه از جزییات امور خبر ندارند و شیعه این را نمیپسندد که امامش چیزی از الله کمتر بداند.
اما حتی علی اگر تیتر اخبار مهم را مینوشت ۷۵ روز که سهل است ۷۵ سال عمر هم کفاف نمیکرد.
چهارم: فرض کنیم که جبرییل تمام اخبار آینده را برای فاطمهلگفته باشد.
و فرض کنیم فاطمه در ۷۵ روز آخر عمر خود نه بچه داری کرده باشد نه شوهرداری, نه به دیدن فامیلها رفته باشد, نه غذا پخته باشد نه با ابوبکر بر سر فدک دعوا کرده باشد و نه پهلویش شکسته شده و نه بیمار شده باشد و نه رفته باشد خانه انصار تا برای علی بیعت بگیرد و فرض کنیم تمام احایث شیعه در آن بارهها دروغ باشد )..... و فقط و فقط نشسته باشد و به حرفهای جبرییل درباره آیتده گوش داده باشد.
این محال است که گوشهای او بتواند در مدت ۷۵ روز تمام اخبار آینده را بگیرد.
شیعه وقتی که دروغ میگفته متوجه این نکته نشده.
شیعه خجالت نمیکشد.
علمای شیعه در آرزوی این هستند که کتاب آسمانی جدیدی بیاورند و قران را ملغی کنند.
البته پیشینیان اینها این آرزو را بگور بردند و آیندگان اینها نیز به گور خواهند برد این آرزوی شوم را....
کسی نیست بپرسد مگر گفتنی در مورد حضرت زهرا کم است که همه همّ و غم ما این شده است که تنها به طرح مصائبی بپردازیم که نه تنها مسلّم نیست بلکه افشاندن تخم کینه و نفرتی است که جز ایجاد شکاف عمیق عاطفی و اعتقادی در بین مسلمانان محصولی دیگر به بار نمیآورد.
اهل منبر و مداحان ما چرا به این موضوع نمیپردازند که دلیل اینکه قرآن کریم آیه تطهیر، ﴿هَلۡ أَتَىٰ﴾و ﴿ذَوِي ٱلۡقُرۡبَىٰ﴾را در مورد حضرت فاطمه و دیگر پنج تن نازل فرمود است چیست؟ چرا خداوند در قرآن کریم حضرت ایشان را، در آیه مباهله، سمبل زن مسلمان معرفی کرده است؟ فاطمه چرا فاطمه شد و مورد توجه خدا و رسول و ولی خدایش قرار گرفت؟ آیا به خاطر شخصیت عرفانی، اخلاقی، اجتماعی، سیاسی و حق طلبی او نبود؟ پس چرا ما تنها او را دختر پیامبر جمعرفی میکنیم؟ به نظر ما شخصیت فاطمه، نقش اصلی را در فاطمه شدن او داشت و نه دختر پیامبر بودن او، چون پیامبرصلی الله علیه وسلم دختران دیگر هم داشت.
اساس شخصیت حضرت فاطمه مصیبتهای وارده بر ایشان هم نبود که بیشترین بخش ذکر ایشان در مجالس ما به این موضوع اختصاص داده شده است. البته اگر مصیبتی بر این عزیز وارد شده باشد، در حدی که اطمینان داریم، باید متذکر آن بشویم و نسبت به آن معترض باشیم. ولی نه اینکه برای گرم کردن مجالس خود هر آنچه گفتهاند و از هر جا که گفتهاند بدون تحقیق ما هم مقلدانه و کورکورانه تکرار کنیم و حتی چیزی هم بر آن بیفزاییم. در هر صورت ما در اینجا در صدد هستیم تا با تحقیقی تاریخی به مصائب حضرت زهرا بپردازیم و حد آن را روشن کرده و پرسشهایی که در این زمینه مطرح است را مورد بحث قرار دهیم.
اصل ماجرا از اینجا شروع شده است که در کتابی به نام اسرار آل محمد، منسوب به شخصی به نام سلیم بن قیس، متوفای سال ۷۶ هجری که از یاران امیر المومنین محسوب میشده آمده است که: به دنبال فوت رسول خدا جو ماجرای سقیفه و بیعت مردم با ابوبکر، علی با برخی دیگر از یاران خود در خانه ماند و حاضر به بیعت با ابوبکر نشد. ابوبکر قُنفذ و عمر را برای آوردن علی فرستاد تا از وی بخواهند تا ایشان نیز با او بیعت کند. عمر به همراه یاران خود به در خانه فاطمه آمد و فریاد کشید: در را باز کنید. فاطمه از باز کردن در خوداری کرد. عمر فریاد کشید: اگر در را باز نکنید خانه را آتش میزنم. زهرا فریاد کشید که آیا از خدا نمیترسی؟ عمر آتش خواست و در خانه را شعلهور ساخت. در را فشار داد و آن را باز کرد و داخل شد. فاطمه فریاد کشید و عمر با غلاف شمشیر به پهلوی حضرتش زد. زهرا با فریادی دیگر از پدر خود یاد کرد. در این هنگام عمر با تازیانه به بازوی او زد. فاطمه باز فریاد کشید. ناگاه علی از جا برخواست و گریبان عمر را کشید و بر زمین زد و گفت: اگر نبود مقدری که از طرف خدا گذشته و عهدی که پیامبر جبا من نموده میدانستی که تو نمیتوانستی به خانه من داخل شوی. عمر از دیگران کمک خواست و دیگران هم آمدند و بر سر علی ریختند و طنابی به گردن او انداخته او را کشیده و به مسجد بردند. فاطمه خواست تا از این کار عمر مانع شود. در این هنگام قنفذ تازیانهای به بازوی حضرت زد به طوری که جای آن مثل دستبندی بر جای ماند. [۴۳]در نسخهای دیگر اضافه شده است که قنفذ علاوه بر تازیانه، فاطمه را بین در فشار داد که در اثر آن استخوان پهلوی ایشان شکست و جنین ایشان سقط شد [۴۴]. در این کتاب از داستان فرو رفتن میخ در، در پهلوی حضرت زهرا که مشهور است ذکری به میان نیامده است.
این داستان امروز در عمق باورهای اقشار مختلف جامعه ما، اعم از عالم و غیر عالم، روشنفکر و غیر روشنفکر فرور رفته است. به طوری که خدشه در آن گناهی نابخشودنی محسوب میشود. این در حالی است که بخشهایی از این داستان، آن هم به این سبک، هم از نظر محتوا و هم از نظر سند قابل مناقشه، نقد و بررسی جدی است و پرسشهای بسیاری در مورد آن قابل طرح است. ما در اینجا به برخی از پرسشهایی که در این خصوص مطرح است اشاره میکنیم:
۱- آیا ممکن است در همان روزهای اولیه وفات پیامبر جنزدیکترین یاران پیامبر با دختر یا فضیلتی مثل او که پاره تن رسول الله جبوده است، اینگونه رفتار کنند؟
این پرسش را روزی من از استاد خود، دکتر جعفر شهیدی پرسیدم و گفتم: با وجودی که عمر شخصیتی خشن و تند داشت ولی ادله تاریخی کافی برای این نوع اعمال که مشهور است وجود ندارد، آیا ممکن است ماحصل تربیت بیست و سه ساله پیامبر جاین باشد که نزدیکترین اصحاب ایشان با دختر پیامبر خود چنین کنند؟ ایشان در پاسخ گفت: «فلانی تو چه دانی که قدرت و سیاست چیست؟! در سیاست هیچ چیز بعید نیست و هیچ چیز غیر ممکن نیست». شاید بیست سال پیش این پاسخ برای من قابل قبول نبود ولی در این مدت چیزهایی را به چشم خود، از به ظاهر مومنان دیدم، که این کلام را امروز بسیار قابل قبولتر میکند. البته با این حال در مسائل تاریخی نمیتوان با احتمالات ذهنی و حب و بغضها حرکت کرد و نظر داد و چیزی که ادله تاریخی کافی برای آن نیست به کسی نسبت داد.
۲- اگر آنچه در این کتاب آمده است درست باشد، چرا علی با آن شجاعت بینظیر، در مورد آن همه خشونت و وحشیگری که در مقابل چشمان او انجام گرفت به امر واجبِ دفاع از ناموس و حریم خصوصی خود عمل نکرد و عکس العمل جدی از خود نشان نداد و حتی بعد از این حادثه هم برای همیشه سکوت کرد؟
ظاهراً داستان پرداز به خوبی از پرسش و نقد یاد شده آگاه بوده است و قبل از طرح آن توسط دیگران، خود دلیل عدم دفاع امام از حریم خصوصی خود را به مقدرات الهی و عهد و پیمانی نسبت داده است که علی با رسول خدا جبسته بوده است. در این صورت باز این سوال مطرح میشود که آیا این قابل قبول است که خداوند چنین وحشیگری را نسبت به دختر پیامبر مقدر کرده باشد؟ و یا رسول خدا جبا علی پیمان بسته باشد که اگر دختر محبوبش را شکنجه کردند او تنها نظاره گر باشد و به تکلیف خود عمل نکند و حتی برای همیشه سکوت پیشه کند؟ فایده این پیمان و سکون و سکوت چه بود؟ آیا این پیمان خصوصی بود یا دیگران نیز باید به این پیمان عمل کنند؟
۳- آیا کتاب اسرار آل محمد از نظر علمای شیعه، کتاب معتبری است؟
از قدیم الایام بین علمای شیعه در مورد این کتاب و راویان آن اختلاف نظر وجود داشته است. برخی به علل و انگیزههایی بر این کتاب و محتوای آن صحه گذاشته و آن را مورد پذیرش قرار دادهاند ولی برخی دیگر آن را نپذیرفته و مورد نقد جدی قرار دادهاند، چون در این کتاب مطالب غیر قابل قبولی وجود دارد مثل این که امامان شیعه سیزده نفر هستند. یا محمد بن ابی بکر به پدرش به هنگام مرگ سفارشاتی نمود، در حالی که او در آن زمان کودکی دو سال و نیمه بیش نبوده است.
در هر صورت از آنجا که این کتاب منبع اصلی غالب روضههایی است که در مورد حضرت زهرا خوانده میشود باید مورد بحث جدی قرار گیرد. شیخ مفید متوفای ۴۱۳، که از بزرگان تاریخ اسلام، کلام و فقه شیعه است، این کتاب را به شدت مورد مناقشه قرار میدهد. او در کتاب ارشاد خود که اولین و بهترین کتاب جامع در زمینه تاریخ زندگی اهل بیت است از کتاب سلیم بن قیس چیزی نقل نکرده و اصولا آن را بی اعتبار معرفی کرده و میکند.
او در مورد این کتاب مینویسد: کتاب سلیم غیر قابل اعتماد است و عمل به اکثر روایات آن جایز نیست. در آن جعلیات و تحریفاتی هست که متدینین سزاوار است از عمل به همه آن اجتناب ورزند: «هذا الكتاب غير موثوق به ولا يجوز العمل على أكثره وقد حصل فيه تخليط وتدليس فينبغي للمتدين أن يجتنب العمل بكل ما فيه» [۴۵].
عالم نقاد رجالی شیعه، ابن غضائری نیز در مورد این کتاب مینویسد: این کتاب مشهور است ولی اصحاب ما آن را جعلی میدانند و علایمی هم این نظر را تایید میکند. مشکل دیگر این کتاب سندهای متفاوت آن است که همه تنها به ابان ابن ابی عیاش بر میگردد. از سوی دیگر محتوای این کتاب را غیر عیاش نقل نکرده است و ابی عیاش نیز ضعیف است و شخصیت قابل اعتمادی ندارد [۴۶].
علامه حلی نیز در کتاب رجال خود در مورد ابن ابی عیاش مینویسد: نظر من در مورد او سکوت است چون غضائری و شیخ طوسی وی را ضعیف توصیف کردهاند [۴۷].
۴- آیا از خود ائمه در این موارد مصائب حضرت زهرا روایتی نقل نشده است؟ از میان کتابهای حدیثی معتبر مثل کتب اربعه تنها کلینی روایت ضعیفی نقل میکند که در آن از امام صادق و امام باقر نقل شده که فرمودهاند: زمانی که کار را به دست گرفتند فاطمه یقه عمر را گرفت و پیش کشید و گفت به خدا سوگند اگر از رسیدن بلا به بیگناهان بیمناک نبودم خدا را سوگند میدادم و او را اجابت کننده مییافتی [۴۸]. در این روایت هیچیک از مسائل مطرح شده در کتاب سلیم وجود ندارد.
تعدادی روایت ضعیف از ائمه در کتب متأخر نقل شده است که به نظر میرسد همه آنان از همان کتاب اسرار آل محمد، منسوب به سلیم بن قیس نشأت گرفته باشد. به عنوان نمونه در کتاب کامل بهایی آمده است که امام جواد در کودکی به فکر فرو رفته بود. امام رضا از او میپرسند به چه میاندیشی؟ او میگوید: به مصائب مادرم زهرا (سلام الله علیها) به خدا سوگند که پیکر آن دو پلید را بیرون میآورم و آتش میزنم و خاکسترشان را به باد میدهم و باز مانده شان را به دریا میریزم [۴۹]. در این خبر از سویی سوگندی دروغ به امام نسبت داده شده است که به وقوع نپیوست و از سوی دیگر نبش قبر و آتش زدن مرده و به دریا ریختن بازماندگانی که در ماجرا دخالتی نداشتهاند به امام معصوم نسبت دادهاست که اعمالی ناروا و حرام است. نه در اسلام و نه در هیچ شریعتی چنین مجازات و رفتاری علیه هیچ جنایتکاری مجاز دانسته نشده است و معلوم میشود که جاعل حدیث از فقه شیعه کاملا بی اطلاع بوده است.
۵- اگر از ائمه †در این مورد چیز زیادی نقل نشده است آیا مواضع عملی ائمه شیعه در مورد مصائب ایشان به گونهای بوده است که آنها نیز آن را هم چون ما مهم تلقی کرده و دهههای عزادرای برای آن بر پا کنند؟
متاسفانه پاسخ منفی است مطالعه احادیث اهل بیت، نکات زیادی را در این زمینه در اختیار ما قرار نمیدهد. کلینی متوفای ۳۲۹ در کتاب اصول کافی در این مورد حدیث ضعیف و مرفوعی از امام سجاد نقل میکند که ایشان فرمودهاند، امیر المومنین به هنگام دفن فاطمه گله کرده و خطاب به رسول خدا جفرمودند: به زودی دخترت را ملاقات خواهی کرد و او در مورد همدست شدن اصحاب در ربودن حق ارثش به تو گزارش خواهد کرد [۵۰]. حضرت در این دعا چیزی در مورد آتش زدن خانه حضرت زهرا یا زدن او توسط اصحاب مطرح نکردهاند. امیر المومنین حتی در زمان حکومت خویش نیز مراسم عزاداری برای همسر خود و دختر رسول خدا جبر پا نکردهاند و ذکر حوادث معروف در مورد آن را به میان نیاوردهاند. این در حالی است که از ایشان نقدهای جدی نسبت به خلفای قبل نقل شده است ولی در این مورد بخصوص چیزی دیده نمیشود. از سوی دیگر علی رغم اینکه از اهل بیت در مورد مراسم گریه و عزاداری و مرثیه خوانی در مورد امام حسین زیاد نقل شده است ولی در خصوص عزاداری در مورد حضرت فاطمه چیزی نقل نشده است.
۶- آیا عدم ذکر مصائب و عدم عزاداری اهل بیت و عدم توصیه به عزادرای در مورد مصائب حضرت زهرا از جانب آنان، جنبه تقیه نداشته و برای جلوگیری از تفرقه و گسترش کینه نسبت به دیگر مسلمانان نبوده است؟
چنین چیزی به نظر درست نمیآید ولی در صورتی که انگیزه عدم بیان یا عدم موضع گیری نسبت به این موضوع، حفظ وحدت و جلوگیری از گسترش کینه کشی مسلمانان بوده باشد این ضرورت امروزه به مراتب قویتر است.
۷- مورخین در مورد مصائب حضرت زهرا (سلام الله علیها) چه گفتهاند؟ آیا از گفته مورخین نمیتوان مویدی بر نوشتههای کتاب اسرار آل محمد یافت؟
مهمترین مورخین نزدیک به حادثه به لحاظ تاریخی عبارتند از [ابن هشام متوفای ۲۱۸، ابن قتیبه متوفای ۲۷۶، بلاذری متوفای ۲۷۹، یعقوبی متوفای ۲۸۴، طبری متوفای ۳۱۰ مسعودی متوفای ۳۴۶ هجری که به ترتیب صاحب کتاب: سیرة النبویة، الاسیاسة و الامامة، انساب الاشراف، تاریخ یعقوبی، تاریخ طبری و مروج الذهب] هستند. گزارش این افراد در این موضوع مختلف است.
اول: در مورد بیعت علی با ابی بکر سه قول است یکی اینکه علی مثل بقیه به سرعت بیعت نمود. (قولی از تاریخ طبری) دیگر اینکه او پس از مقاومت اولیه بیعت کرد. (السیاسة والامامة، انساب الاشراف، تاریخ یعقوبی و تاریخ طبری) سوم اینکه او و هیچ یک از بنی هاشم تا فاطمه زنده بود با ابوبکر بیعت نکردند. [مروج الذهب].
در اینکه عمر و همراهان پس از نزدیک شدن به خانه علی با چه چیز مواجه شدهاند سه گزارش متفاوت وجود دارد. مواجهه با علی، مواجهه با فاطمه و آمدن فاطمه به پشت در و خود داری از باز کردن در خانه.
حالت اول نقل قول از ابن عباس است که پس از بگو مگوی لفظی عمر با علی ÷او به همراه عمر برای بیعت به نزد ابوبکر رفت [۵۱]. در نظر دوم عمر به همراه شعلهای از آتش به در خانه آمد و با فاطمه مواجه شد. فاطمه به او گفت: آیا میخواهی خانه مرا آتش بزنی. او گفت بلی و در این کار همچون پدرت در امر دین جدی هستم. در این زمان علی آمد و بیعت کرد. او گفت: میخواستم تا قرآن را جمع نکردهام بیرون نیایم [۵۲].
داستان مقاومت را ابن قتیبه در السیاسه و الامامه بیش از بقیه به تفصیل به آن پرداخته است. او در یک گزارش مینویسد: عمر به در خانه علی آمد و او از خارج شدن خود داری میکرد. عمر هیزم خواست و گفت خارج شوید در غیر این صورت خانه را آتش زده بر افراد آن خراب خواهم ساخت. کسی گفت فاطمه در بین آنهاست. او گفت اگر چه او باشد. پس علی ÷از خانه خارج شد و بیعت کرد. او میخواست که تا قرآن را جمع نکند از خانه خارج نشود. ابن قتیبه در گزارشی دیگر مینویسد: عمر به ابوبکر گفت: چرا متخلف از بیعت را نمیگیری؟ ابوبکر قنفد را برای این کار فرستاد ولی علی ÷نیامد. باز عمر این سخن را تکرار کرد و او نیامد. عمر بلند شد و با جماعتی به سمت خانه علی آمد و در زد. فاطمه با شنیدن سخنان آنها فریاد برآورد که ای رسول خدا، ببین بعد از تو ما چه میکشیم. مردم دلشان سوخت، گریه کردند و باز گشتند. عمر و یارانش ماندند. پس علی خارج شد و به نزد ابوبکر آمد. به او گفتند: بیعت کن. او پرسید: اگر بیعت نکنم؟ گفتند در غیر این صورت گردن تو زده خواهد شد. ابوبکر ساکت بود. عمر گفت: چه امر میکن؟ ابوبکر پاسخ داد: تا علی کنار فاطمه است من با او کاری ندارم [۵۳].
تا اینجا هیچ مورخی سخن از ورود عمر به خانه علی و فاطمه به میان نیارورده است. اما یعقوبی این را اضافه و مینویسد: با شنیدن خبر بیعت مردم با ابوبکر، علی بسیار ناراحت شد. دوستانش همچون عباس و طلحه و زبیر در خانه علی اجتماع نموده بودند و از حضور در جلسات مربوط به بیعت با ابوبکر خودداری کردند. عمر با گروهی به در خانه علی آمد. او تهدید کرد که اگر برای بیعت بیرون نیایید خانه را آتش میزنم. یاران علی بیرون آمدند و با عمر به مشاجره پرداختند. سپس آنها به درون خانه هجوم آوردند. فاطمه بیرون آمد و گفت: به خدا قسم اگر از خانه بیرون نروید مویم را برهنه ساخته و شما را نفرین خواهم کرد. «والله لتخرجنّن أو لاکشفنّ شعری ولاعجّنّ إلی الله». این سخن باعث شد که آنها از خانه بیرون رفتند [۵۴].
بسیاری از مورخین اظهار پشیمانی ابوبکر در تعرض به خانه فاطمه را در آخر عمرش نقل کردهاند [۵۵].
۸- اگر چنین است پس داستان سقط محسن چه میشود؟
طبیعی است کسانی که داستان را به صورت کامل از کتاب اسرار آل محمد پذیرفتهاند برای ایشان فرزندی به نام محسن نیز قبول کردهاند ولی کسانی که آن را تنها در حد تهدید دانستهاند پذیرش سقط محسن در این حادثه را قابل قبول نمیدانند. شاید به همین دلیل است که شیخ مفید در کتاب ارشاد خود ذکری از مصائب حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) به میان نیاورده است ولی در بحث از تعداد فرزندان علی و فاطمه زهرا مینویسد: طایفهای از شیعه معتقد است که فاطمه فرزندی به نام محسن داشته است که بعد از رسول خدا سقط شده است [۵۶].
نتیجه اینکه عدهای در توجیه تهدید یا عمل عمر به این کار به سخن رسول خدا جاستناد کردهاند که حضرت فرموده است که هر کس از جمع مسلمانان متفرق شد، خانهاش را آتش بزنید.
باید در هر زمینه با علم و تحقیق سخن گفت و عمل نمود تا مبادا مشمول این آیات الهی شویم که در موردشان فرموده است: «ایشان را به این کار معرفتى نیست. جز گمان خود را پیروى نمىکنند، و در واقع، گمان در وصول به حقیقت هیچ سودى نمىرساند». ﴿وَمَا لَهُم بِهِۦ مِنۡ عِلۡمٍۖ إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا ٱلظَّنَّۖ وَإِنَّ ٱلظَّنَّ لَا يُغۡنِي مِنَ ٱلۡحَقِّ شَيۡٔٗا ٢٨﴾[النجم: ۲۸].
«بیشترشان جز از گمان پیروى نمىکنند ولى گمان به هیچ وجه آدمى را از حقیقت بىنیاز نمىگرداند. آرى، خدا به آنچه مىکنند داناست». ﴿وَمَا يَتَّبِعُ أَكۡثَرُهُمۡ إِلَّا ظَنًّاۚ إِنَّ ٱلظَّنَّ لَا يُغۡنِي مِنَ ٱلۡحَقِّ شَيًۡٔاۚ إِنَّ ٱللَّهَ عَلِيمُۢ بِمَا يَفۡعَلُونَ ٣٦﴾[یونس: ۳۶].
چرا که خداوند متعال میفرماید: و چیزى را که بدان علم ندارى دنبال مکن، زیرا گوش و چشم و قلب، همه مورد پرسش واقع خواهند شد. ﴿وَلَا تَقۡفُ مَا لَيۡسَ لَكَ بِهِۦ عِلۡمٌۚ إِنَّ ٱلسَّمۡعَ وَٱلۡبَصَرَ وَٱلۡفُؤَادَ كُلُّ أُوْلَٰٓئِكَ كَانَ عَنۡهُ مَسُۡٔولٗا ٣٦﴾[الإسراء: ۳۶].
[۴۳] اسرار آل محمد: ص۲۲۶-۲۲۹. [۴۴] پاورقی کتاب: ص۲۲۸ [۴۵] تصحیحالاعتقاد: ص۱۲۶. [۴۶] رجال ابنالغضائری: ج۳، ص۱۵۷. [۴۷] ص: ۲۰۷. [۴۸] حدیث ۳، ج۲، ص۳۵۸. [۴۹] ص ۳۱۳. [۵۰] حدیث ۳، ج۲، ص۳۵۷. [۵۱] انساب الاشراف: ج۲، ص۷۷۱. [۵۲] همان: ص۷۷۰. [۵۳] ص: ۲۱۳-۲۷۶. [۵۴] ج۱، ص۵۲۷. [۵۵] تاریخ طبری: ج۲، ص۴۴۳؛ مروج الذهب: ج۱، ص۶۵۸. [۵۶] ج۱، ص ۳۵۶.
اهل سنت حدیث صحیح دارند که این امر اتفاق افتاده
اما عبد الرحمن دمشقیه، نویسنده معاصر وهّابى، مىنویسد:
در روایت ابوبکر، نام داوود بن عُلْوان بَجَلِى وجود دارد که بخارى، ابوسعید بن یونس، ابن حجر و ذهبی و عقیلى وى را منکر الحدیث مىدانند. و این گفته دروغ است به دلایل زیر:
اول: روایت با سندهاى دیگر نیز نقل شده است.
دوم: روایت با سندهاى متعدد تقویت شده است.
یعنی این روایت با سه سند گوناگون نقل شده است. حتّى اگر فرض کنیم که همه این اسناد مشکل داشته باشند، بازهم نمىتوانیم از حجیت آن دست برداریم، زیرا بر مبناى قواعد علم رجال اهل سنّت، اگر سند روایت از سه عدد گذشت، حتّى اگر همه آنها ضعیف باشد، یک دیگر را تقویت کرده و حجّت مىشود،
سوم: شهادت عالمان اهل سنت بر صحت روایت
چهارم: سند روایت درست است
تنها اشکالى که به این روایت شده، منکر الحدیث بودن عُلوان بن داوود بود، این اشکال مردود است، چرا که ابن حبان شافعى که به اعتقاد برخى از بزرگان اهل سنت از متشددین در توثیق است، علوان بن داوود را توثیق کرده، و منکر الحدیث بودن علوان بن داوود قابل اثبات نیست.
ما یک مقاله ۲۵ صفحه ای شیعهها را خلاصه کردیم، علمای شیعه در این ۲۵ صفحه، سند فقط یک حدیث را در کتب ما بررسی کردهاند بنازم همتشان را!!
علمای شیعه که اینقدر خبرهاند و روی حرف علمای متخصص ما در علم حدیث حرف میزنند، اینها چرا به خود زحمت نمیدهند تا احادیث مهمترین کتابهای خود را تحقیق کنند و سره را از ناسره و صحیح را از ضعیف جدا کنند؟ ظاهرا که بسیار حوصله دارند و در صفحه صفحه کتابهای ما میگردند. ظاهرا راویان احادیث ما را اینطور میشناسند که ناوارد به امور خیال میکند که این محققین !!! شیعه، برادران دوقلوی راویان احادیث ما هستند.
اما آیا ای خواننده شیعه بنظر شما عجیب نیست که یک ایرانی نام کوچه پس کوچههای قاهره را بشناسد اما نام شهرهای مهم کشور خود مثل تبریز و اصفهان را نشناسد؟!.
ای خواننده شیعه آیا میدانی مهم ترین کتاب شیعه اصول کافی است. آیا میدانی تا حالا علمای شما در این کتاب تحقیقی نکردهاند و ما نمیدانم دقیقا کدام احادیث کافی صحیح است تا در بحث با شیعه از آنها استفاده کنیم؟ تکلیف اصول کافی دوجلدی که تا حالا معلوم نشده پس تکلیف بحارالانوار ۱۱۰ جلدی تا روز قیامت معلوم نخواهد شد.
با این کارنامه، باز این مکاران میآیند درباره یک حدیث ما ۲۵ صفحه طولانی مینویسند و روی حرف آلبانی و ابن حجر و هیثمی و ذهبی حرف میزنند درست مثل اینکه یک حجه الاسلام اوگاندایی ایراد بگیرد که هواپیمایی ایرباس آمریکا غیر فنی ساخته شده در حالیکه خودش یک دوچرجه نمیتواند بسازد و بعد خیال کند با پر کردن ۲۵ صفحه حرفش اثبات میشود!!.
اما آیا علمای شیعه خجالت میکشند کلا و حاشا حالا یک سوال خیلی مهم دیگر (واقعا مهم دقت کنید)
شما ببینید شیعهها ۲۵ صفحه عرق ریختند تا ثابت کنند این حدیث بدون شک و ریب صحیح است. بسیار خوب! بسیار خوب!! ما قبول میکنیم که صحیح است تعجب نکنید بله قبول میکنیم صحیح است!! حالا روایت را اول نقل میکنیم تا شیعه خبط خود را ببیند و بداند با قبول کردن روایت فاتحه مذهب خود را خوانده است و از چاله به چاه افتاده و از نم نم باران به زیر ناودان پناه برده!.
روایت این است:
عبد الرحمن بن عوف میگوید به هنگام بیمارى ابوبکر سبه دیدارش رفتم و پس از سلام، احوالپرسى کردم و ابوبکر در جواب گفت:
میبینی که رو به مرگم و البته بهترین شما را، بعد از خود برشما امیر کردم (یعنی عمر سرا).
و در ادامه گفت: من در دوران زندگى بر سه چیزى که انجام دادهام تأسف مىخورم، و بر سه کار که انجام ندادم افسوس میخورم سه کار را هم ای کاش از رسول الله میپرسیدم سپس ابوبکر آن نه چیز را برشمرد از جمله گفت ای کاش به خانه فاطمه حمله نمىکردم، اگر چه آن را براى جنگ بسته بودند و ای کاش خلافت را قبول نمیکردم و عمر یا ابوعبیده را برای خلافت پیش میکردم و به جای من یکی از ان دو امیر میشد. و ای کاش درباره خلافت و جانشینی از رسول الله جمیپرسیدم که بعد او کی باشد.... الی اخر داستان.
حالا جواب دندان شکن ما به شیعه!.
یا عالم شیعی یا حجه الاسلام یا ایت الله!!.
مگر تو ۲۵ صفحه را سیاه نکردی تا صحیح بودن روایت را ثابت کنی؟ مگر نمیگویی این روایت درست است؟
خب از این روایت ثابت میشود که حضرت ابوبکر روحش هم خبر نداشته حضرت محمد حضرت علی را به جانشینی انتخاب کرده است از این روایت ثابت میشود که واقعه غدیر خم یا بقول شما غید غدیر خم از پایه دروغ و بیاساس است و نه ابوبکر میدانسته که پیامبر علی را جانشین خود کرده نه راوی (عبدالرحمن ابن عوف که فرد مهمی بود) آری اگر عبدالرحمن بن عوف میدانست به ابوبکر میگفت چرا افسوس میخوری (که ای کاش از پیغمبر پرسیده بودم) مگر در عید غدیر خم نگفت علی جانشین است؟
حالا شیعه چه راهی برایش باقی مانده؟ هیچ!! همان کاری را میکندکه در همان ۲۵ صفحه کرده یعنی با دقت تمام از این روایت طولانی فقط یک جمله را انتخاب کرده تا رسوا نشود.
ای مردم باید توضیح بدهید که چرا ابوبکر دم مرگ از حمله به خانه فاطمه نادم است اما در همان حال به آن خیانت عظیم از نظر شما (غصب خلافت) اصرار میورزد و گناه بیلذت میکند؟ و خلافت را میدهد به عمر و میگوید دادم به بهترین شما!.
ای مردم! کسی که سر مظلوم را میبرد و آن را خوب میداند آیا معقول است که افسوس بخورد که چرا یک تار موی همان مظلوم را کندم؟ (به خانه فاطمه حمله کردم)
اگر داستان شما درباره غصب خلافت درست باشد پس رفتار ابوبکر قابل توجیه نیست پس یا روایت دروغ است یا شما درباره عید غدیر دروغ میگویید و انتخاب با شماست!!.
حتی یک شیعه ساده و صد در صد هالو، گمان نمیکنم اگر بگویید: راوی روایت در نقل یک جمله صادق بوده و در نقل جمله بعدی کاذب بوده! این را از شما بپذیرد.
شیعه اگر جواب دارد بگوید.
اما نقد سند روایت:
نمیخواهیم مثل شیعه ۲۵ صفحه پرگویی کنیم چون او این را دوست دارد. چون آدم بیمنطق پرگوست، پس جواب خلاصه این است:
اولا چنانکه در اول گفتم شیعه صلاحیت این بررسی را ندارد زیرا (کل اگر طبیب بودی،.......صحیح و ضعیف اصول کافی خود را اول جدا نمودی).
دوما این درست نیست که یک روایت دروغ را، اگر سه دروغگو جدا جدا روایت کردند آن روایت صحیح میشود آیا این را عقل میپذیرد؟ این از اصول علم حدیث نیست البته دروغ شیعه را انتهایی نیست.
آنچه که اهل سنت (آنهم فقط گروهی از آنها) میگویند این است که در عبادات و اذکار و دعا میتوان به احادیث ضعیف استناد کرد زیرا این ضرری ندارد، اما در اعتقادات باید حتما حدیث صحیح باشد و حدیث مورد بحث حول اعتقادات است و در اینجا حدیث ضعیف اصلا اعتبار ندارد.
البته خیلی از علمای اهل سنت، حتی درباره عبادات نیز حدیث ضعیف را قبول ندارند و میگویند آنقدر حدیث صحیح درباره عبادات داریم که نیازی به احادیث مشکوک نیست.
سوما اما از نظر علمای طراز اول این حدیث مردود است مثل نظر هیثمی در «مجمع الزواید» این است:
«رواه الطبراني وفيه علوان بن داود البجلي وهو ضعيف وهذا الأثر مما أنكر عليه».
این روایت را طبرانی نقل کرده و علوان بن داود در سلسله راویان است که روایتش اعتبار ندارد علاوه بر این از نظر من که هیثمی باشم میگویم، این روایت از جمله روایات منکر است (بخاطر متنش).
و نظر ذهبی در «میزان الاعتدال» «قال البخاري: «علوان بن داود - ويقال ابن صالح منكر الحديث».
«وقال العقيلى: له حديث لا يتابع عليه، ولا يعرف إلا به».
«وقال أبو سعيد بن يونس: منكر الحديث».
امام بخاری احادیث او را قابل قبول نمیدانم، و عقیلی میگوید گفتههای علوان قابل پیروی نیست و روایتهای دارد که غیر از او کسی نگفته (در قوطی هیچ عطاری نیست). و ابو سعید میگوید که او دروغگو است.
اما اینکه یک عالم با بقیه اختلاف کرده باشد این کاری عادیست. این بسیار اتفاق افتاده، اما نظر علمای اهل سنت عموما همین است و اختلاف چند نفر با این نظر، از ارزش آن نمیکاهد و بیاعتباری علوان بن داود همچنان برقرار است.
اما اگر شیعه هنوز اصرار دارد که این روایت درست و صحیح است پس از چاله به چاه افتاده و خودش خبر ندارد!! یعنی باید تمام متن حدیث را قبول کند (نه فقط نیم جمله را) یعنی باید عید غدیر خم را باطل بداند.
سجودی
اینجا میخواهیم بشما نشان دهیم که علمای شیعه چگونه قوم خود را گمراه میکنند!
اول سوالی که شیعه ساده اندیش، از آخوندها پرسیده را بخوانید:
لطفا جریان حمله به بیت حضرت امیر المومنین علی ÷و ضرب و شتم حضرت فاطمه الزهرا (سلام الله علیها) از کتب شیعه و سنی را به صورت مفصل (فایل) برایم بفرستید.
با تشکر
برای ارائه به یکی از برادران سنی که گفته است اگر برایم ثابت کنی که عمر به حضرت فاطمه الزهرا (سلام الله علیها) جسارت نموده از سنی بودن دست برمیدارم!!!!.
این که عمر بن الخطاب به حضرت زهرا (سلام الله علیها) جسارت کرده است، از قطعیات تاریخ است.
روایاتى که در رابطه با هجوم به خانه حضرت صدیقه طاهره در کتب اهل سنت آمده:
طبری از زیاد بن کلیب روایت کرده است:
پس عمر آمد بسوی آنها و گفت قسم به الله، یا برای بیعت با ابوبکر، از خانه خارج میشوید یا خانه را به همراه شما به آتش میکشم پس زبیر با شمشیر از خانه بیرون آمد و بسوی عمر رفت، به او حمله کردند شمشیر از دستش افتاد پس بر رویش افتادند و گرفتندش [تاریخ الطبرى: ۲/۴۴۳].
از سلمة بن عبد الرحمان روایت داریم که او گفت:
پس عمر آمد بسوی آنها و گفت قسم به کسی جانم در دست اوست، یا برای بیعت با ابوبکر از خانه خارج میشوید یا خانه را بر شما به آتش میکشم [شرح نهج البلاغة: ۱/۱۶۴ (۲/۴۵)].
اما خود کتاب «نهج البلاغة» را یک شیعه نوشته این کتاب پیش ما معتبر نیست تا مثل صحیح بخاری بر آن شرح بنویسیم،
و نویسنده این کتاب، ابن ابی الحدید، شیعه معتزلی بوده و کتاب را هم بخاطر یک وزیر شیعه نوشته است.
وانگهی، محافل علمی اهل سنت، در طول تاریخ، نه نهج البلاغه را قبول داشتند و نه شرحش را و نه ابن ابی الحدید را!! پس روحانیون شیعه چرا وقتی بخواهند ما را به کتابهای خودمان حواله دهند، شرح نهج البلاغه را برخ ما میکشند؟! مورچه چیست که کل پاچهاش باشد؟ خود نهج البلاغه را که قبول نداریم، شرحش را چرا قبول کنیم؟! نهج البلاغه اگر سخنان حضرت علی میبود، پیش ما بسیار عزیز و معتبر بود اما دروغهای که شیعه به خلیفه چهارم نسبت داده، نه فقط مورد احترام ما نیست که باعث تنفر ماست! این روش اول ملایان شیعه برای گمره کردن شیعه هاست یعنی آخوندها میگویند: مذهب ما شاهد در کتب سنیها دارد! ولی وقتی میگوییم کو شاهد؟ دم خود را نشان میدهند. شرح نهج البلاغه را نشان میدهد ابن ابی الحدید شیعه را نشان میدهد.
اما روحانیون شیعه، روشی بدتر از این هم را برای گمراه کردن شیعهها بکار میبرند. در این روش، براستی از کتابهای ما جملاتی را نقل میکنند، مثل آنچه که در اینجا شیعه از صفحه ۴۴۳ تاریخ طبری نقل کرده است:
طبری از زیاد بن کلیب روایت کرده که: که عمر آمد به خانه علی و درون خانه طلحه و زبیر و مردانی از مهاجرین بودند و عمر گفت: قسم به الله، یا برای بیعت با ابوبکر از خانه خارج میشوید یا خانه را بر شما به آتش میکشم پس زبیر با شمشیر از خانه بیرون آمد و بسوی عمر رفت، به او حمله کردند شمشیر از دستش افتاد پس بر رویش افتادند و گرفتندش درست است که این روایت در کتاب طبری است، اما این روایت هم برای شیعه مشکل ساز است زیرا از این حدیث در میابیم که طلحه و زبیر طرفدار علی بودهاند
اما شما صفحه ۴۴۳ کتاب طبری را خواندید، حالا صفحه بعد از آن را نیز ببینید
حبیب بن ابی ثابت میگوید که علی سدر خانه خود بود که شخصی آمد و به او گفت ابوبکر برای بیعت گرفتن نشسته و مردم دارند با او بیعت میکنند، و علی با عجله در حالیکه فقط پیراهنی پوشیده بود (بدون لباس کامل) دوید و رفت و با ابوبکر بیعت کرد. این عجله برای این بود که علی کراهت داشت در بیعت کوچکترین تاخیری کند. بعد از بیعت، کنار ابوبکر نشست و کسی را فرستاد که بقیه لباسم را بیاور! و آوردند و پوشید و بعد از آن همیشه در مجلس ابوبکر میبود.
حالا ای خواننده گرامی برای من بگو چرا ملای شیعه صفحه ۴۴۳ را دید و صفحه ۴۴۵ را ندید؟
حالا این روایت را ببیند از صفحه ۴۴۷ همان کتاب:
ابوسفیان به علی گفت: چه شده خلافت رسید به حقیرترین قبیله قریش؟ والله ای علی اگر بخواهی بر علیه ابوبکر کوی و برزن را از سوران پر میکنم. و علی گفت: ای ابوسفیان مدت درازی را در دشمنی با اسلام سپری کردی و ضرری به اسلام نرساندی، بنظر ما ابوبکر شایستگی این شغل را دارد. خوب ای خواننده گرامی ملایان شما چرا این را ندیدند؟!!.
طبری روایات متعدد را باسند نقل میکند هرچه را که شنیده نقل میکند، نوشته طبری حتی نظر خودش هم نیست با سند مینویسد که از فلان شنیدم و او از فلان شنید تا آخر مثل خبرنگاری نظرات مخالفین را هم مینویسد اما شیعه در آن میان، فقط نظری را نقل میکند که موافق مذهبش است و بعد میگوید این نظر طبری است و تازه در اینجا هم متوقف نمیشود سپس نتیجه میگیرد این نظر اهل سنت است!!!.
روحانی شیعه بدون اینکه خجالت بکشد در هرجا این ترفند را بکار میبرد، این ترفند برای کلاه برداران مذهبی شیعه، سود آور است. روحانی شیعه در فکر شیعه کردن سنیها نیست، او میخواهد شیعه، در گمراهی خود پابرجا باقی بماند و متاسفانه این ترفند تا حالا شیعهها را فریب داده و کوشش ما برای روشنگری نتیجه مطلوب نداده است.
حالا نظر سنیها در این باره چست؟
سنیها آن روایتی را قبول میکنند که سندش صحیح باشد و راویانش راستگو باشند در صفحه ۴۴۸ حدیث دیگری است با این مضمون:
عایشه میگوید:
علی در چشم مردم، بخاطر اینکه شوهر فاطمه بود احترام خاصی و وجاهتی داشت، دختر پیامبر جکه فات کرد، او دیگر، آن مقام را نداشت و پس بدنبال این شد که با ابوبکر مصالحه و بیعت کند و علی در این ۶ ماه با ابوبکر بیعت نکرده بود......:.....پس برای ابوبکر پیغام داد که پیش ما بیا با تو کسی نیاید، آمدن عمر را دوست نمیداشت، عمر گفت: نه والله ای ابوبکر تنها پبششان نمیری!.
ابوبکر فرمود: من با اونها کاری نکردم که من بدی برسانند، والله که نزدشان میروم. پس ابوبکر وارد خانه آنها شد و علی رشته سخن را بدست گرفت و گفت: ما بر برتری تو واقفیم و فضلی که الله بتو داده را میدانیم و با تو در خیری که الله بسوی تو فرستاده، رقابت نمیکنیم (در خلافت ادعایی نداریم)، اما مستبدانه عمل کردی، و نظر ما این بود که بخاطر خویشاوندی رسول الله، برای ما نیز حقی است.
و چشمان ابوبکر پر از اشک شد و فرمود: «اینکه با فامیل رسول الله صله رحمی کنم را بیشتر دوست دارم تا اینکه با خویشاوندان خود نیکویی کنم».
و اما مشاجره من و شما در باره فدک، باعث نمیشود که من از خیر دست بردارم، و هر دخل و تصرفی که رسول الله جمیکرد را، من نیز ترک نکردم.
پس علی به ابوبکر گفت قرار من و تو نماز عشا برای بیعت (جلوی مردم).
و وقتی که ابوبکر نماز ظهر را خواند بر منبر بالا رفت و و فضل علی را یادآوری شد و عذرش را در تاخیر در بیعت نمودن، پذیرفت. سپس خطبه خود را با استغفار پایان داد.
بعد، علی، آغاز به سخن کرد و ابوبکر را به بزرگی ستود و گفت: من با ابوبکر ادعای رقابت نداشتم و نه منکر برتری او هستم و لکن ما برای خود نصیبی میدیدم (از فدک) و ابوبکر بر ما زور گفت و ما در دل خود کراهتی از این عملش احساس کردیم.
و مسلمانان از عمل علی خوشحال شدند و به او گفتند: احسنت.
و بعد از آن، مسلمانان علی را بخاطر این کارش گرامی میداشتند.
این روایت طبری را امام بخاری نیز در صحیح خود آورده است.
یعنی این بهترین روایت طبری در این باره است و ما همین را قبول داریم.
این مذهب سنیهاست. حدیثی که در بخاری است مذهب ماست، علمای شیعه هم این را میدانند، ولی سالسوانه میگویند که عقیده اهل سنت در فلان روایت از روایات تاریخ طبری است.
آنها بیدلیل آب در هاوان نمیکوبند، آنها دارند بر مغز عوام شیعه میکوبند و این مغز آب نیست، مغز آخر خراب میشود و این همان خواست علمای شیعه است که میخواهند تنها به جهنم نروند!.
سوال کننده: رضا/ ن
سلام علیکم. میخواستم معنی کلی حدیث و مفهوم و مقصود زیر را بدانم.
«فوجدت فاطمة على أبي بكر في ذلك، فهجرته فلم تكلمه حتى توفيت...».
[الراوی: عائشة الـمحدث: البخاری الـمصدر: صحیح البخاری، الصفحة أو الرقم: ۴۲۴۰].
خلاصة الدرجة: «صحیح».
قبل از جواب بهتره نگاهی به متن حدیث بزنیم (البته ترجمهاش).
حضرت عایشه میفرماید: حضرت فاطمهل، دختر گرامی رسول اکرم جنزد ابوبکر قاصد فرستاد و میراث رسول الله جرا از وی جویا شد. مطالبه حضرت فاطمه لمربوط میشد به اموال «فیء» که در مدینه بدست رسول الله جافتاده بود و زمین فدک و آنچه از خمس خیبر باقی مانده بود. حضرت ابوبکر سدر جواب فرمود: همانا رسول الله جفرموده است: «لاَ نُورَثُ مَا تَرَكْنَاهُ صَدَقَةٌ» [۵۷]. «ما پیامبران برای کسی میراث نمیگذاریم آنچه که از ما بماند، صدقه است». فرمود: اولاد و اهل بیت رسول الله جاز این اموال برای نفقه خود هزینه کنند. و من به خدا سوگند اندکی در صدقه رسول الله جتغییر ایجاد نمیکنم همانطور که رسول الله جدر این اموال عمل کرد، من نیز به همان منوال عمل خواهم کرد. بدین ترتیب حضرت ابوبکر سانکار کرد از اینکه چیزی از آن اموال به فاطمهلبدهد. حضرت فاطمه در این باره از حضرت ابوبکر سناخشنود گردید، صحبت و حرف زدن را با وی تا دم وفات ترک کرد [۵۸]...
اهل تشیع با استناد به این حدیث و با پشتیبانی حدیث: «فاطمه بضعه مني فمن أبغضها أبغضني». «فاطمه پاره تن من است هر کس او را غضبناک کند گویا من را غضبناک کرده» [۵۹]. میخواهند حضرت صدیق سرا مجرم جلوه دهند.
شیعه میگوید: ابوبکر با خشمگین کردن فاطمه، پدر فاطمه را ناراحت کرده و چون باعث خشم محمد جشد پس خدا را هم به خشم آورده است!!.
بر هیچ کسی پوشیده نیست که این روایت (فاطمه پاره تن...) شان بیانی دارد و آن هم خواستگاری حضرت علی ساز دختر ابی جهل است.. که امام بخاری و کتب شیعه نیز آن را نقل کردهاند..
«إبن بابویه قمى از امام صادق روایت مى کند که فرمود...: فرد بدبختى نزد فاطمه دختر رسول خدا جآمد و به او گفت: آیا نشنیدهاى که على دختر ابىجهل را خواستگارى کرده است؟! فاطمه گفت: آیا راست مىگویى؟! گفت: راست مىگویم و سه بار تکرار کرد. پس غیرت در وجود فاطمه به جوش آمد! و این بدین خاطر است که خداوند غیرت را در زنان، و جهاد را بر مردان واجب و فرض نموده است... امام صادق مىگوید: پس غم و غصّه در فاطمه به خاطر شنیدن این موضوع، شدّت یافت و تا شب در گوشهاى نشست و در فکر فرو رفت. همان شب، حسن را در آغوش راستش و حسین را در آغوش چپش حمل کرد و دست چپ امکلثوم را با دست راستش گرفت، سپس به حجره پدرش رفت که على نیز وارد شد و اصلاً به او نگاه نکرد، و لذا غم و غصّهاش بیشتر شد، على نمىدانست که چرا او ناراحت است. شرم کرد که او را به بیرون از منزل پدرش بخواند، پس به مسجد رفت تا نماز بخواند و سپس از شن و ماسههاى مسجد جمع کرد و بر آن تکیه داد. زمانى که پیامبر جفاطمه را اندوهگین و غمناک دید، لباسش را پوشید و به مسجد رفت و در رکوع و سجود خدا را خواند تا غم و غصّه فاطمه را از او بزداید. زمانى که پیامبر جخواست از نزد فاطمه خارج شود، دید چهره او کاملاً دگرگون شده و نفسهاى بلندى مىکشد، لذا خواب بر چشمانش گوارا نشد و هیچ قرارى نیافت و به او فرمود: برخیز اى دخترم! پس بلند شد. پیامبر جحسن را در آغوش گرفت و فاطمه، دست حسین و امکلثوم را گرفت و به طرف على رفتند در حالى که دراز کشیده بود. پس پیامبر جپایش را بر پاى علی سزد و با خشم به او گفت: بلند شو اى أباتراب! چقدر آرام و راحتى در حالیکه او را رنجور و ناراحت کردهاى! برو ابوبکر و عمر و طلحه را از خانهشان صدا کن و نزدم بیاور! على خارج شد و آنها را نزد پیامبر جاحضار کرد، پس پیامبر در حضور آنها به على فرمود: اى على! آیا نمىدانى که فاطمه پاره تن من است و من نیز از اویم؟! پس هرکس او را بیازارد، مرا آزرده ساخته و هرکس مرا اذیت کند، خدا را آزرده است، و هرکس او را بعد از مرگم بیازارد، انگار مرا در زمان حیاتم آزرده است، و هرکس او را در زمان حیاتم بیازارد، گواینکه مرا بعد از وفاتم آزرده است! [۶۰]».
طبق این روایت و استدلال شیعیان باید حضرت علی سرا نیز (نعوذ بالله) مجرم شناخت چون ایشان، فاطمه را و هم پدر فاطمه را به خشم آورد!!! پس در نتیجه خدا را خشمگین کرده است!!.
اما این قسمت از حدیث که فاطمه تا آخر عمر با ابوبکر صدیق سصحبت نکرد...
جواب این است که منظور از سخن گفتن این است که در مورد فدک سخنی نگفت نه اینکه به کل با او قهر کرد چون:
اولا: قهر کردن مسلمان از مسلمان بیش از سه روز جایز نیست و فاطمهلکسی نبود که این موضوع را نداند.
دوما: امام بیهقی از طریق شعبی روایت کرده است که حضرت ابوبکر سبه عیادت حضرت فاطمهلرفت و حضرت علی خطاب به فاطمه فرمود: «هذا أبوبكر يستاذن عليك». این ابوبکر ساست، میخواهد تو را عیادت کند. «قالت: اتحب ان آذن له» فاطمه گفت: تو دوست داری او مرا عیادت کند؟ حضرت علی سگفت: آری. فاطمه او را اجازه داد. حضرت ابوبکر سنزد فاطمه رفت و از او دلجویی کرد و حضرت فاطمهلنیز از حضرت ابوبکر ساعلام رضایت کرد [۶۱].
از این روایت اینگونه استفاده میشود که ابوبکر صدیق و سیدة النساء با همدیگر صحبت کردند و اینکه تا آخر عمر با ابوبکر صحبت نکرد به آن معنیست که ایشان در مورد فدک صحبتی نکردند.
چون حضرت ابوبکر صدیق سفاطمه را راضی کرده بود و این از روایت شیعه به خوبی مشخص است..
إبنمیثم بحرانى و دنبلى آوردهاند: «أبوبکر به فاطمه گفت: همانا آنچه را که براى پدرت است، براى توست. رسول خدا جاز فدک، مایحتاج شما را برمىداشت و مابقى را در راه خدا تقسیم مىکرد، و شایسته است که تو نیز همین کار را بکنى که او کرد.. پس فاطمه به آن راضى شد و به أبوبکر عهد داد که همین کار را بکند» [۶۲].
یا در روایتى دیگر آوردهاند: «پس ابوبکر بعد از آن نزد فاطمه رفت و براى عمر نیز وساطت کرد، پس فاطمه راضى شد» [۶۳].
[۵۷] این حدیث «لاَ نُورَثُ مَا تَرَكْنَاهُ» را شیعیان نیز نقل کردهاند.. اصول کافى، کلینى، ج۱، ص۳۴، کتاب فضل العلم، باب ثواب العالم الـمتعلم. و خمینی در مورد این حدیث میگوید: «الحدیث صحیح» و حتی ابو علی بن ابراهیم (ابراهیم بن هاشم) فهو من کبار الثقات نقل الحدیث/ الحکومه الإسلامیه للإمام الخمینی ص (۹۳). [۵۸] صحیح البخاری: کتاب الـمغازی، باب غزوه خیبر، ۳۹۹۷. مسلم کتاب الجهاد والسیر (۱۷۵۹).. [۵۹] صحیح بخاری: کتاب النکاح، باب ذب الرجل عن ابنته فی الغیره والانصاف (۴۹۳۲). [۶۰] علل الشرایع، إبنبابویه: ص۱۸۶-۱۸۵، چاپ نجف - همین روایت را شیخ مجلسى نیز در کتابش جلاءالعیون آورده است. [۶۱] الفتح: ج۶ ص ۳۳۳. این حدیث هر چند که مرسل است اما اسناد و نسبتش به شعبی صحیح است. و با این حدیث، اشکال دایر بر ادامه هجران فاطمه با حضرت ابوبکر زائل میگردد. سیوطی، مرسلات شعبی را صحیح قرار دادهاست. عجلی میگوید: مرسلات شعبی حکم حدیث صحیح را دارند، زیرا او مرسل نمیکند مگر حدیثی را که صحیح باشد. مسند فاطمه زهرا تالیف جلال الدین سیوطی تحقیق فواز احمد زمرلی ص ۶۹. [۶۲] شرح نهج البلاغة: إبنمیثم بحرانى، ج۵، ص۱۰۷،چاپ تهران - الدرةالنجفیة، شرح دنبلى، ص۳۳۲-۳۳۱، چاپ تهران. [۶۳] شرح نهج البلاغة، إبنأبىالحدید: ج۱، ص۵۷، چاپ بیروت - شرح إبنمیثم: ج۵، ص۵۰۷ - شرح دنبلى: ص۳۳۱ - حق الیقین، مجلسى: ص۱۸۰، چاپ تهران.
یکی از دلایل دشمنی شیعیان با عمر بن خطاب، خلیفه دوم، بخاطر یک سری از روایات است، و طبق آن شیعیان معتقدند که عمر و اطرافیان او به خانهای که فاطمه در آن بوده، هجوم بردهاند و درب منزل را سوزاندهاند و باعث شهادت فاطمه زهرا و حتی جنین داخل شکمش شدهاند که نامش محسن بوده است.
سوال: لطفاً صحت این روایت را ثابت کنید و فراموش نکنید منظور ما تنها و تنها اثبات موارد زیر بطور کامل است نه چیزی دیگر که بصورت مبهم و گوشه و کنایه باشد:
۱- آتش زدن منزل یا درب منزل.
۲- سقط جنین.
۳- شهادت فاطمه زهرا بخاطر این هجوم.
حتی روایاتی که در کتب اهل سنت پیرامون این مسئله موجود است و علمای شیعه نیز دائم به آنها اشاره دارند تنها تهدید به سوزاندن منزل را بیان میکنند نه اینکه اینکار عملی شده باشد و همچنین سقط جنین و شهادت فاطمه نیز در آنها نیست.
در ضمن لطف کرده و به کتبی چون سلیم بن قیس هلالی اشاره نکنید، چون در چند قرن بعد ظهور یافته (قرن چهارم) و علمایی چون شیخ مفید آن را رد کردهاند.
سئوالی در خصوص اینکه اتاقک حضرت فاطمه (سلام الله علیها) دربی نداشته و شهادت ایشان افسانهای بیش نیست:
در آیهای از قرآن خطاب به اعراب آمده که پشت اتاقهای پیامبر ج، صدایتان را بلند نکنید. علت مشخص است چون دری وجود نداشته که آنها به در بزنند صدایشان را بلند کرده و به خاطر کوچک بودن اتاقها موجب آزار و اذیت دیگران را فراهم میآوردند.
در آیه ۵۳ سوره احزاب آمده که: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَدۡخُلُواْ بُيُوتَ ٱلنَّبِيِّ إِلَّآ أَن يُؤۡذَنَ لَكُمۡ﴾«ای کسانی که ایمان آوردهاید، داخل خانههای پیامبر نشوید مگر اینکه به شما اجازه داده شود». (و این آیه به خوبی نشان میدهد که اتاقهای (سوره حجرات: حجره = اتاق) نبی اکرم درب نداشته و به جای درب، پارچه آویزان میکردهاند.
درب خانه: طبق تحقیق اینجانب اصلاً در آن زمان اتاقهای همسران پیامبر جدربی نداشته و اتاقکهای زنان و حضرت فاطمه که داخل مسجد بودهاند درب نداشته است، و به جای درب از پرده استفاده میکردهاند. به این علت که وجود خود مسجد، حایل و حفاظ بوده است. ولی در جاهای دیگر مثل منازل یهودیان در خیبر یا اشخاص ثروتمند درب بوده است و اما دلایل دیگر:
اگر شما حتی هم اینک به محلات قدیمی شهر یا به روستاها بروید و درهای چوبی را که همین ۵۰ یا ۸۰ سال قبل ساخته شده است ببینید متوجه میشوید که چقدر شرایط مکانیکی و اصولی این درها مسخره و معیوب است. (قفل، لولاها و...) حتی برخی مناطق فقیر به جای در، پارچه آویزان کرده اند! اکنون چگونه ممکن است ۱۴۰۰ سال قبل در محیطی که نه نجار داشته و نه درختی به جز درخت خرما، دری چنان محکم بر اتاقک محقر و فقیرانه ای نصب شده باشد که فقط با آتش زدن میشده آن را از جا کند؟ و آیا کسی میتواند پشت دری که در حال سوختن و دود کرده است بایستد؟ و آیا مردی داخل آن اتاق نبوده (دقت کنید که خانه ای در کار نبوده و فاطمه و سایر زنان دارای حجره هایی کوچک یا همان اتاقک بوده اند) که حضرت فاطمه را از چنین شرایطی دور کند؟ (البته حتی در کتب اهل سنت چند حدیث معدود است که به وجود درب برای اتاق پیامبر اشاره دارند ولی دلایل نبودن درب بسیار بیشتر میباشند. البته حتی این احادیث نیز مربوط به اتاق عایشه است و نه اتاق حضرت فاطمه).
دکتر ابوالقاسم پاینده (از نویسندگان شیعه) در مقدمه نهج الفصاحه نوشته: اتاق زنان پیامبر از شدت فقر درب نداشته و جلوی آن پارچه آویزان میکردهاند (همچنین رجوع کنید به داستانهایی که میگوید: پیامبر از سفر برگشت و دید فاطمه پارچهای رنگی جلوی اتاقش گرفته و... یا آیاتی که میفرماید از وراء حجاب یا پرده با زنان پیامبر سخن بگویید [الأحزاب: ۵۳] دقت کنید که تمامی این آیات در مورد اتاق پیامبر و همسران پیامبر میباشند که مورد نظر ما است نه جاهای دیگر که ممکن است درب بوده باشد.
مرتضی مطهری در کتاب مساله حجاب مینویسد: از نظر اسلام، هیچکس حق ندارد بدون اطلاع و اجازه قبلی به خانه دیگری داخل شود. در بین اعراب، در محیطی که قرآن نازل شده است معمول نبوده که کسی برای ورود در منزل دیگران اذن بخواهد. در خانهها باز بوده همانطوری که الان در دهات دیده میشود.... اولین کسی که دستور داد برای خانههای مکه مصراعین یعنی دو لنگه در قرار دهند معاویه بود و هم او دستور داد که درها را ببندند. (خلافت معاویه هم که متعلق به ۳۰ سال پس از این وقایع است!).
در آیه ۲۷ سوره نور آمده: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَدۡخُلُواْ بُيُوتًا غَيۡرَ بُيُوتِكُمۡ حَتَّىٰ تَسۡتَأۡنِسُواْ وَتُسَلِّمُواْ عَلَىٰٓ أَهۡلِهَا﴾[النور: ۲۷]. «اى کسانى که ایمان آوردهاید! در خانههایى غیر از خانه خود وارد نشوید تا اجازه بگیرید و بر اهل آن خانه سلام کنید». و مسلماً اگر خانهها در داشت خداوند میفرمود ای کسانی که ایمان آورده اید در خانههایتان را ببندید. (البته به احتمال فراوان، خانههای برخی از افراد یهودی متمول و برخی از مسلمانان پولدار، درب چوبی داشته است) مطهری در کتاب مساله حجاب ص ۱۷۰ در تفسیر آیه ۵۳ سوره احزاب چنین مینویسد: عربهای مسلمان بیپروا وارد اتاقهای پیامبر میشدند. زنهای پیامبر هم در خانه بودند. آیه نازل شد که اولاً سرزده و بدون اجازه وارد خانه پیغمبر نشوید و ثانیاً وقتی میخواهید چیزی از زنان پیامبر بگیرید از پشت پرده بخواهید بدون اینکه داخل اتاق شوید.
- در تاریخ طبری آمده: و چنان شد که دریا کشتیای را که از آن یکی از بازرگانان رومی بود به جده انداخت که درهم شکست و چوب آن را بگرفتند و برای سقف کعبه آماده کردند و یک مرد قبطی در مکه بود که نجاری میدانست و مقدمه کار فراهم آمد ص ۸۳۸ (یعنی در آن روزگار: کسانی مانند یهودیان و اشراف قریش و کلاً کسانی که وضعیت مالی خوبی داشتهاند و داخل خانه نیز لوازم قیمتی، خانه آنها در چوبی داشته ولی اکثر خانهها بدون درب بوده است. حتی برای ساختن سقف کعبه چوب وجود نداشته است، و نجار هم قبطی بوده و عربها، نجار هم نداشتهاند.
- بعلت نبودن درختی به جز نخل، جلوی اکثر درها پارچه آویزان میکردهاند و اصولاً اتاقک حضرت فاطمه که داخل مسجد بوده نیازی به درب نداشته است! و اصلاً دختر پیامبر جزاهدانه میزیسته و نیازی به گذاشتن درب و صرف هزینه اضافی نبوده است، و فراموش نکنید بودن درب در آن زمان برای افراد ثروتمند بوده نه برای اتاقک کوچک حضرت فاطمه (همچنین مراجعه کنید به آن داستانی که حضرت فاطمه پارچه رنگین آویزان کرده بودند و پیامبر از مشاهده آن ناراحت شدند و داستانی که رییس آن قبیله بدون اجازه وارد اتاق پیامبر و عایشه میشود و آیاتی که میگوید پیامبر را از پشت حجرات -اتاقکها- بلند صدا نزنید و با اجازه وارد شوید و...).
- آتش زدن درب خانه دختر پیامبر و شهادت ایشان و سقط جنین داخل رحم و... موضوعی بسیار مهم است که باید همه متوجه آن شده و داستانها و شعرها پیرامون آن بسازند (در همان زمان نه در زمانهای بعدی) چگونه در هیچ سند تاریخی حتی اشاره مردم مدینه به این موضوع وجود ندارد. کتاب سلیم ابن قیس که برای اولین بار به این افسانه اشاره میکند در اوایل قرن چهارم هجری سر و کلهاش پیدا میشود و علمای بسیاری مانند ابن غضایری، لویی ماسینیون و شیخ مفید معتقدند در این کتاب خلط و تدلیس صورت گرفته و این کتاب جعلی است.
- آیات قرآن: برخی از اعراب میآمدند و پیامبر جرا از پشت خانه بلند صدا میکردند و با سر و صدا موجب آزار دیگران میشدهاند. در آیهای دیگر میفرماید بدون اجازه وارد اتاق نشوید و یا ماجرای آن رییس قبیلهای که بدون اجازه در حضور نبی اکرم، وارد اتاق عایشه میشود و... همه اینها بیانگر آن است که اتاقها درب نداشته است.
- خود پیامبر جکه هنگام ورود میگفتهاند: «السلام عليك يا أهل بيت النبوة و...». زیرا دربی وجود نداشته که بخواهند با کوبیدن بر آن درب، اعلام ورود کنند! و به جای آن، این سخن را میگفتهاند.
تنها آیهای که به درب و کلید اشاره دارد آیه ۶۱ از سوره نور میباشد:
۱- همانطور که قبلاً نیز گفتیم، بحث ما فقط پیرامون اتاق حضرت فاطمه و اتاقهای همسران پیامبر جاست نه جایی دیگر، و این آیه به طور عام برای کل مسلمین آمده تا بدانند در صورت داشتن کلید حق ورود دارند مثل منازل یهودیان در جنگهای با یهودیان و جنگ خیبر و... و یا حتی پس از فتح ایران و روم و مصر که در آن کشورها به طور حتم درب بوده است، و آیاتی که ما برای عدم وجود درب آوردیم مربوط به خانه پیامبر و همسران او است.
۲- از ابتدای آیه تا انتها ۹ مرتبه از کلمه بیت و بیوت استفاده شده ولی در موردی که کلمه کلید آمده (مفاتحه) به جای بیوت کلمه ملکتم آمده و ملکتم را میتوان به چیزی که مالک آن هستی معنی کرد همچون صندوقچه.
۳- شما برای جایی درب به همراه کلید میگذارید (آن هم در ۱۴۰۰ پیش) که شیء یا چیزی قیمتی در آن باشد نه اتاقک حضرت فاطمه و همسران پیامبر جکه به طور حتم از جواهرات و چیزهای قیمتی خالی بوده و زندگی زاهدانهای داشتهاند.
حضرت علی در خطبه۱۶۰ نهج البلاغه در مورد راه و رسم زندگی پیامبر جفرموده: بر روی زمین مینشست و و غذا میخورد و چون برده ساده مینشست و با دست خود کفش خود را وصله میزد و جامه خود را میدوخت و بر الاغ برهنه مینشست و دیگری را بر پشت سر خویش سوار میکرد پردهای بر در خانه او آویخته بود که نقش و تصویرها در آن بود به یکی از همسرانش فرمود: این پرده را از جلوی چشمانم دور کن که هرگاه نگاهم بدان میافتد به یاد دنیا و زینتهای آن میافتم.
ما میپرسیم: مگر چه چیز درون اتاق حضرت فاطمه بوده که بخواهد برای آن درب بگذارد، چون گذاشتن درب چوبی در آن زمان هزینه ساز و مشکل بوده و هزینه آن درب چوبی از مجموع اشیاء اتاق حضرت فاطمه بیشتر میشده است، و مثل این میماند که هم اکنون شما برای خرید خانه پولی نداشته باشید ولی بخواهید بروید و یک بنز آخرین مدل را خریداری کنید، آیا این امر معقول و منطقی است؟ [۶۴].
[۶۴] برگرفته از کتاب سرخاب و سفید آب، نوشته علی حسین امیری.
سنی خودش حدیث دارد که هر کس فاطمه را آزار دهد، رسول الله را آزار دادهاست.
و فاطمه تا وقت مرگ (بخاطر فدک) از ابوبکر ناراضی بود.
پس نتیجه این است که ابوبکر رسول الله را آزار دادهاست.
این استدلال شیعهها تعجب آور است، این مردم لجوج که بحث کردن را دوست دارند، دو حدیث ما را کنار هم گذاشتند تا نتیجه دلخواه را بگیرند.
حدیث اول، هر کس فاطمه را آزار دهد، رسول الله را آزار دادهاست.
حدیث دوم، فاطمه تا وقت مرگ از ابوبکر ناراضی بود.
نتیجه: پس ابوبکر رسول الله را آزار دادهاست!...
ما در جواب این مردم جاهل میگوییم که رسول الله جاین حدیث را کی گفتهاند؟ آیا میدانید؟
این در دنباله حدیث موجود است که حضرت علی میخواست سر فاطمه هوو بیاورد، فاطمه به رسول الله شکایت کرد و رسول الله این جمله را فرمود!.
عجب از اهل تشیع که این حدیث را قبول دارد، اما دنبالهاش را قبول ندارد! یعنی، قبول ندارد که علی میخواست سر فاطمه هوو بیاورد! این را محال ممکن میداند، اما دنباله حدیث را که میگوید: هر کس فاطمه را بیازارد مرا آزرده است، قبول دارد!.
پیامبر فرمود: هر کس فاطمه را بیازارد مرا آزرده است. باز سنی میگوید: پیامبر این روایت را وقتی فرمود که علی میخواست با زن دوم گرفتن، فاطمه را بیازارد.
شیعه میگوید: سنی روایت کرده است و ما فقط قسمت اولش را قبول داریم.
اگر قبول دارید پس باید همه را قبول کنید.
برای درک ژرفای حماقت این مردم به این مثال توجه کنید:
مثل این که ما بگوییم: فلان کس، حضرت محمد را در بلخ ملاقات کرد و از ایشان روایتی نقل کرد که حضرت عمر و حضرت حسن، بد است. جهنمی هستند (نعوذ بالله) حال یک احمق بیاید و این حدیث را قبول کند که گفته است: حضرت عمر (نعوذ بالله) جهنمی است! اما قسمتی را که درباره حسن است، بگوید: دروغ است چون حضرت محمد اصلاً به بلخ نرفتهاند.
اگر دروغ است خب درباره حضرت عمر هم دروغ است!!؟.
قربانی برم خدا را یک بام دو هوا را!.
اما در شرح حدیث:
باید دید حدیث برای چه موضوعی است؟
باید فقیهانه به معنی احادیث بنگریم:
و به یقین منظور پیامبر این بود که هرکس فاطمه را به ناحق بیازارد، مرا آزرده است.
و ابوبکر با دختر پیامبر دعوای شخصی نداشت، فاطمه از بیت المال چیزی میخواست که حقش نبود و خلیفه نپذیرفت. پیش از این نیز، فاطمه در زمان رسول الله از بیت المال یک خادم خواست و رسول الله نپذیرفت. اگر کار پیامبر درست است، پس کار ابوبکر هم هست.
و حدیث داریم که رسول الله فرمود: «مَنْ آذَى عَلِيًّا فَقَدْ آذَانِى». «هرکس علی را آزرد، مرا آزرده است»، این درست است، اما معنی مطلق ندارد، آن را در جا و مکان و زمان و حالت خاصی گفته است.
در کتابهای ما هست که فاطمهلبا شوهرش دعوا کرد اما ما کج اندیش نیستیم و میدانیم منظور پیامبر دعوای بین زن و شوهر نبوده است.
یا این حدیث را ببینید: «أَيُّهَا النَّاسُ مَنْ آذَى الْعَبَّاسَ فَقَدْ آذَانِى إِنَّمَا عَمُّ الرَّجُلِ صِنْوُ أَبِيهِ». «ای مردم، هرکس عباس را آزار داد، مرا آزار داده است، بدرستی که عمو، جای پدر است».
در کتابهای ما هست که علی و عباس با یکدیگر درباره تقسیم فدک اختلاف کردند و کارشان به قاضی کشید. خب حالا معما چگونه حل میشود؟! ما هم مثل شما بگوییم:
علی مردی را که جای پدرش بود، آزار داد و با آزار عباس، عمویش، پیامبر را هم آزار داد؟!.
نه، منظور پیامبر این است که هرکس به ناحق علی و عباس را آزار داد، مرا آزار دادهاست.
و این حدیث را ببینید: رسول الله فرمود:
«من آذى ذميا فأنا خصمه».
«هرکس که یک ذمی ـ (اهل کتابی که زیر حکومت اسلامی زندگی میکند) را آزار دهد من دشمنش هستم».
حالا ما به ذمی اهل کتاب بد نگوییم؟؟!! بله، نمیگوییم، اما اگر کار غلطی کرد، میگوییم. معنی حدیث مطلق نیست.
حضرت ابوبکر هم مقام والایی داشت و یار رسول الله بود، پس مقام او بالاتر از فاطمه است (پیش ما)، پس ما هم نمیتوانیم قبول کنیم که حق فاطمه را به او نداده است، به خصوص که در این دادن و ندادن برای ابوبکر فایدۀ مادی در کار نبود.
و حضرت فاطمه معصوم نبود، میتوانست خطایی کند و تا آخر عمر بر خطای خود پافشاری نماید! این طور زیاد شده است مثل عدم بیعت سعد بن عباده (با آن مقام بالا) با ابوبکر، مثل جنگ اصحاب پیامبر به رهبری معاویه علیه خلیفۀ راشد علی! بشر که معصوم نیست بجز انبیا. شما از فاطمه اله ساخته اید و این را انتظار نداشته باشید که ما قبول کنیم!.
ما از زبان عایشه حدیثی داریم که فاطمه مُرد در حالی که از ابوبکر ناراضی بود و حدیثی داریم که راضی شد! علمای ما جمع بین این دو حدیث را این طور دیدهاند که عایشه مطابق علم خود گمان کرد فاطمه تا دم مرگ (مدت ۶ ماه) از ابوبکر ناراضی بود و خبر از عیادت ابوبکر از فاطمه و صلح طرفین و رضایت فاطمه از ابوبکر ندارد! عجیب است از این شیادان از کتاب ما به نفع خودشان دلیل میآورند، اما دلایلی از کتاب ما را که بر ضدشان است قبول نمیکنند.
نویسنده: محمد باقر سجودى
آیا شهادت محسن با این سخن پیامبر جکه خطاب به فاطمه زهرا فرمود: تو نخستین کس از اهل بیتم هستى که به من ملحق مىشوی، در تعارض نیست؟
طبق روایت هاى متواتر سنى وشیعه، فاطمهلنخستین فرد از اهل بیت بود که پس از رحلت رسول خدا جبه آن حضرت ملحق شد.
از طرف دیگر طبق ادعاى شیعه، محسن شهید، برادر حسن و حسین و پسر حضرت فاطمه †مىباشد، یعنى او از اهل بیت است، ولى او زودتر از مادرش از دنیا رفته است.
آیا رسول الله (نعوذ بالله) اشتباه گفته است، یا اصلا محسنى در کار نبوده؟
هیچ تعارضى میان شهادت حضرت محسن ÷و روایتى که رسول خدا جبه حضرت زهرا سلام الله علیها بشارت مىدهد که تو نخستین کس از اهل بیت من هستى که به من ملحق مىشوی، وجود ندارد، چرا که «اهل بیت» در لسان رسول خدا جفقط بر پنج نفر اطلاق مىشود که حضرت محسن ÷جزء آن پنج نفر نیست.
اهل بیت در سخن پیامبر ج، به کسانى اطلاق مىشود که خداوند طبق آیه تطهیر آنها را از هر گونه رجس و پلیدى پاک کرده است و رسول خدا جنیز با کشیدن کساء بر سر حضرت علی، فاطمه زهرا، امام حسن و امام حسین †، در حقیقت کلمه اهل بیت را تفسیر و آن را در همین افراد منحصر کرده است. و شامل فرد دیگرى از جمله، حضرت محسن، حضرت زینب و... و نیز شامل زنان پیامبر جو یا هر شخص دیگرى نخواهد شد.
بنابراین حضرت زهرا سلام الله علیها نخستین فرد از اهل بیت پیامبر بود که با ضربه عمر بن خطاب به شهادت رسید و به پدر بزرگوارش ملحق شد، پس هیچ تعارضى وجود نخواهد داشت.
۱- اگر اهل بیت پیامبر را همین ۴ نفر بدانیم پس از ما نادانتر کیست؟
آخر این چگونه ممکن است که حسن از اهل بیت پیامبر جباشد خواهرش زینب از اهل بیت پیامبر نباشد!! پس اگر زینب از اهل بیت پیامبر نیست پس چه نسبتی با رسول الله داشت؟!!.
این حرف را کی باور میکند که حضرت اسماعیل را از اهل بیت ابراهیم بدانیم و اسحاق و یعقوب را ندانیم؟!!.
۲- در صورتی که اهل بیت را منحصر به همین ۴ نفر بدانیم پس پیامبر در پیشگویی خود چیز برجستهای را نگفتهاند، زیرا عادتا مادر قبل از فرزندان میمیرد پس فقط رسول الله جمرگ فاطمه را قبل از علی پیشگویی کرده و بس.
۳- قرآن اهل رسول الله جرا، چیزی فراتر از این میداند. این هم آیه:
﴿وَإِذۡ غَدَوۡتَ مِنۡ أَهۡلِكَ تُبَوِّئُ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ مَقَٰعِدَ لِلۡقِتَالِۗ وَٱللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ١٢١﴾[آلعمران: ۱۲۱].
«و (به یاد آور) زمانی را که صبح خیلی زود، از میان خانواده خود، جهت انتخاب اردوگاه جنگ برای مؤمنان، بیرون رفتی! و خداوند، شنوا و داناست».
معمولا صبح زود آدم از خانه خود و از نزد همسر خود بیرون میرود پس آیه میگوید صبح زود از نزد اهل خود رفتی یعنی از پیش همسر خود رفتی پس اهل یعنی زن و فرزند.
و نمیدانم شیعه این تعریف مسخره و بیپایه را با کدام دلیل مطرح میکند؟
۴- خود آیه تطهیر هم هرگز علی و فاطمهبرا اهل بیت نمیکند بلکه سیاق آیه میگوید اهل بیت یعنی زنان پیامبر صلی الله عیه وسلم اینجا را بخوانید:
۵- اگر شیعه ادعا کند که مقصود از اهل بیت زندهها هستند و افرادی که در شکم مادرند و زاده نشدهاند را شامل نمیشوند، در جواب میگوییم که شما مدعی هستید محسن جنین شیش ماهه بود و در این ماه جنین روح دارد و یک انسان کامل است و کشتنش قتل نفس است پس از اهل بیت است اگر اهمیتی ندارد پس چرا برایش میگریید و او را ÷خطاب میکنید.
۶- زاده فاطمه یعنی محسن بقول شما ÷را که از دو معصوم زاده شده را از اهل بیت نمیدانید، پس چرا زاده دختر مامون را امام دهم امام نقی را هم از اهل بیت میدانید و هم معصوم؟!!!!.
۷- اگر حضرت عمر س، محسن بن علی را با آن طرز فجیع کشته و به مادرش بیاحترامی کرده دیگر لازم نبود که علی وزارت قاتل فرزندش را قبول کند.
یزید موجب کشتن حسین شد اما به زنش و یا خواهرش بیاحترامی نکرد اما با این وجود اگر امام سجاد در دستگاه یزید رفت و آمد میکرد و میگفت و میخندید، بنظر شما چقدر کاری زشتی بود؟!.
پس اگر ادعای شما درست باشد، به همین اندازه کار حضرت علی س، نامونس و غیر عادی و خلاف غیرت و مردانگیست و حاشا که مردانگی و غیرت علی زیر سوال برود، پس شما دروغگویانید!.
بنابراین باز شیعه در دام تزویر و دروغی که پهن کرده بود گرفتار آمد!! یعنی این سوال هوشیارانه این دوست سنی ما تضاد دیگری را از این مذهب ساختگی را آشکار کرد زیرا یا این حدیث (اولین فردی که از اهل پیامبر جمیمیرد فاطمه است)، دروغ است.
یا این ادعا دروغ است که فاطمه پسری بنام محسن داشته که توسط حضرت عمر کشته شده است.
اما این حدیث در کتاب بخاری است و شیعه هم میگوید درست است. در این همه اتفاق داریم.
پس راه چاره خلاصی از این تضاد این است که بگوییم ادعای شیعه دروغ است و آن قوم به عمر مظلوم ستهمتها زدهاند که همه کذب است.
نویسنده: محمد باقر سجودى
هر انسانی عاداتهای مخصوص به خود را دارد که میتواند خیلی عجیب باشد، ولی شاید هیچکس مثل جناب اسدالله نباشد، او از کوهی میگذرد ولی از کاهی نمیگذرد، این اسدالله یکبار به بمن مبلغی داد که بدهم به عبدالرحمان. عبدالرحمان راننده زحمتکش تاکسی بود که در آمدش کفاف خرجش را نمیداد، عبدالرحمن تا آخر هم ندانست که ده هزار را اسدالله به او دادهاست.
اسدالله وقتی دید عبدالرحمن آدم مطمئنی است به او پیشنهاد کرد که روزانه فرزندانش را به مدرسه ببرد و بیاورد و در عوض ماهی ۳۰۰۰ بگیرد، و راننده قبول کرد، اما بعد از یکماه همین اسدالله بمن زنگ زد که بیا ببین این رانندهای که معرفی کرده بودی آدم نادرستی است گفتم جریان چیست؟ معلوم شد که دعوایشان بر سر این است که اسدالله میگوید تو باید روزهای تعطیل، که بچهها را به مدرسه نبردی، مزد نگیری و عبدالرحمن میگفت نه من با تو ماهانه قرار بسته بودم ولو که نصف ماه هم تعطیل باشد باید حقوقم را کامل بدهی!.
دیدم دعوا بر سر ۴۰۰ است گفتم من میدهم و مشاجره تمام شد ولی از کار اسدالله تعجب کردم که ۱۰۰۰۰ را بخشید اما برای ۴۰۰ میخواهد به دادگاه برود. این داستان را نوشتم تا مطلبی را به خواننده بگویم.
منظورم از این، بازگویی داستان عجیب دیگری از اسدالله است که به دعوای سنی و شیعه مربوط میشود:
اسدالله بخاطر همین زبان و رفتار تند و تیز، انتقادهای شدیدی به شخصیات دولتی میکرد و اصلا رعایت هیچ اصولی را نمینمود و عقاید خود را بیباکانه در هر مجلس ابراز میکرد، عقایدی که برای خیلیها عجیبترین بود و در این اوضاع بلبشوی دنیا، حتی در کشور آزادی مثل پاکستان، این زبان سرخ تحمل نشد و یک روز که رفته بود فرودگاه تا میهمان خود را بیاورد خدا میداند که چه گفت و چه کرد که در راه بازگشت به خانه مامورین اطلاعات او را با ماشینش غیب کردند، یک ماه و اندی بعد از این حادثه اسدالله، چون غیر از زبان تند کار و جرمی نداشت، آزاد شد و به خانه برگشت و زن و بچه و فامیلش خوشحال شدند!.
فردایش رفت به اداره اطلاعات تا ماشینش را پس بگیرند! آشنایان نصیحتش کردند که از خیر ماشین بگذر! همین که آزادات کردند بسی جای شکر دارد، اینطور نشود که در این اوضاع نابسامان باز تو را بگیرند و ببندند! گفت نه دیروز که آزادم میکردند گفتم ماشینم را بدهید جواب شنیدم که فردا بیا!.
آشنایان اسدالله همه خندیدند که عجب آدمی هستی در آین وقت هم فکر ماشین بودی؟ یکی گفت اگه من میبودم یک ماشین دیگر هم به اونها بخاطر تشکر میدادم و اسدالله رفت و با ماشین برگشت!.
فردایش باز تصمیم گرفت برود اداره اطلاعات!.
- باز چرا ای اسدلله خان؟
- وقتی مرا دستگیر میکردند در ماشینم دو کیلو بادام بود حالا نیست! میروم تا دو کیلو بادام را پس بگیرم!!.
- ای بابا! مگر تو عقل نداری؟ در این اوضاع که این اداره با هزار جور وسایل مراقبت میشود، و مردم از هزار متریش هم رد نمیشوند تو باز میخواهی بروی تو! آنهم برای دو کیلو بادام؟؟ بادامی که حتما از هضم رابعه مامورین گذشته؟!! اما اسدالله آدم حرف شنویی نبود و رفت....
این روزها بخاطر اوضاع نامساعد امنیتی، همین اداره که دوبار مورد حمله فدایی قرار گرفته، مامورینش از راه دور راهبندان درست کردهاند و این اسدالله خان از راه بندانها به این حجت که من همانیم که پریروز آزاد شدم و دیروز ماشینم را گرفتم رد شد و به مسئول مربوطه رسید که کو بادامم؟؟ یالله دو کیلو بادامم را بدهید!.
مقام امنیتی که شاید فکر کرده این آدم دیوانه است! گفت برو فردا بیا و بادامت را بگیر! و فردا که رفت در همون بازرسی اول بهش گفتند برو گمشو دیگر نتوانست جلوتر برود.
من میدانم که هرکس که با اوضاع امروز آشنا باشد، اسدالله را دیوانه تصور میکند، آخر در زمانهای که سازمانهای امنیتی میتوانند افراد را بیمحاکمه زندانی کنند و به احدی اجازه ملاقات ندهند و زندانی بر خلاف قانون حق انتخاب وکیل هم ندارد، (یعنی همان کاری که کمترینش را با اسدالله کردند) مگر آدم به دنبال دو کیلو بادام گم شده در نزد این مردم میرود؟
البته اسدالله باز میتواند در دفاع از خود بگوید مگر ندیدید زود مرا آزاد کردند و بیگناهی مرا قبول کردند! مگر ندیدید که ماشینم را برگرداندند؟ مگر ندیدید که از من رشوه و باج نگرفتند؟ مگر ندیدید که مرا نزدند و شکنجه ندادند؟ مگر ندیدید (هرچند که ظالمند) اما باز از امت محمد هستند و دین را دوست دارند و رحم و حیا دارند؟
ای عالمی که داستان دروغ زخمی شدن حضرت فاطمه را بدست امیر المومنین عمر ساختهای!!!! تو بمن بگو ببینم که فاطمه تو در توجیه رفتارش چه دارد که بگوید؟
شیعه میگوید: خود عمر به معاویه نامهای نوشته که در آن آمده است: «... وقتی درب خانه را آتش زدم (آنگاه داخل خانه شدم) ولی فاطمه درب خانه را حجاب خود قرار داد و مانع از دخول من و اصحابم شد. با تازیانه آن چنان بر بازوی او زدم که مانند دملج (بازوبند) اثر آن بر بازوی او ماند، آنگاه صدای ناله او بلند شد، چنان که نزدیک بود به حال او رقت کنم و دلم نرم شود، ولی به یاد کشتههای بدر و اُحد که به دست علی کشته شده بودند... افتادم، آتش غضبم افروختهتر شد و چنان لگدی بر درب زدم که از صدمه آن جنین او (به نام محسن) سقط شد. «فَعِنْدَ ذلك صَرَخَتْ فاطِمَةُ صَرْخةً... فَقالَتْ يا اَبَتاهُ يا رَسُولَ اللهِ هکَذا کانَ يُفْعَلَ بِحَبيبَتِكَ وَ اِبْنَتِكَ...»، در این هنگام، فاطمه چنان ناله زد، پس فریاد زد: ای پدر بزرگوار! ای رسول خدا! این چنین با عزیز دلت و دخترت رفتار کردند. سپس فریاد کشید: فضه به فریادم برس که فرزندم را کشتند. سپس به دیوار تکیه داد و من او را به کنار زده، داخل خانه شدم. فاطمه در آن حال میخواست مانع (بردن علی) شود، من از روی روسری چنان سیلی به صورت او زدم که گوشواره از گوشش به زمین افتاد [۶۵].
و عجیب اینجاست که شیعه میگوید: علت این جنگ و دعوا و سبب وقوع این گناه عظیم، گناه بزرگتری بوده یعنی مضروب کنندگان حضرت زهرا حق حضرت علی را خورده بودند وصیت نامه پیامبر را درباره پادشاهی علی پاره کرده و زیر پا انداختند و حالا که علی حاضر نبود با ظالمان بیعت کند، آنها با بیحیایی آمدند هم حقش را خوردند و هم از او خواستند که این حق خوری را برسمیت بشناسد و به غاصب مبارک باد بگوید. و عملا هم بزرور و کشان کشان حضرت علی را بردند و مجبورش کردند که به ابوبکر دست بیعت دهد.
نکته عجیب از اینجا به بعد است: شیعه از این ببعد به حضرت فاطمه نقشی بدتر از نقش اسدالله و عقلی کمتر از عقل اسدالله میدهد یعنی میگوید: فاطمه علیها السلام بعد از این دو حادثه هولناک با پهلوی شکسته رفت پیش حضرت ابوبکر که دو کیلو بادام مرا بده و حضرت ابوبکر گفت پدرت برای تو ارثی نگذاشته زیرا او پیامبر بود و من از ایشان شنیدم که فرمود پیامبران ارث باقی نمیگذارند فاطمه غضب کرد و گفت: چه میشود تو را، که اهل و خانوادهات از تو ارث ببرند، لکن ما از محمد جارث نبریم!.
[۶۵] بحار الأنوار: ج۳۰، ص۲۹۳، (چاپ جدید)؛ ج۸، ص۲۳۰، (چاپ قدیم) و ریاحین الشریعة: ج۱، ص۲۶۷.
بنظر شما کار فاطمهلعجیبتر از کار اسدالله نیست او پیش کسی میرود که شراب خورده (العیاذ بالله) و به او میگوید نوشیدن آب در حالت ایستاده کراهت دارد بنشین و بنوش و خندهدارتر اینکه شیعه میگوید: فاطمه به عمر و ابوبکر گفت: آیا اگر حدیثی از پیامبر را به یاد شما بیاورم قبول میکنید، و به آن اعتقاد پیدا میکنید؟
عمر و ابوبکر گفتند: آری.
پس فاطمه گفت: شما را به خدا قسم آیا از پیامبر نشنیدید که میگفت: «رضایت فاطمه، رضایت من و غضب فاطمه، غضب من است. پس هر کس فاطمه دختر مرا دوست داشته باشد، همانا مرا دوست داشته و هر کس فاطمه را راضی کند مرا راضی کرده است و هر کس فاطمه را به غضب آورد، همانا مرا به غضب آورده است». عمر و ابوبکر گفتند: آری از پیامبر جشنیدیم.
فاطمه علیها السلام گفت: پس همانا من، خداوند و ملائکه را شاهد میگیرم که شما دو نفر مرا به سخط و غضب درآوردید و مرا راضی نکردید، و هرگاه پیامبر را ملاقات کنم از شما دو نفر به او شکایت خواهم کرد. در این هنگام، ابوبکر شروع به گریه کرد در حالی که فاطمه علیها السلام میگفت: خدا قسم تو را (ابوبکر) در هر نمازی که بخوانم نفرین خواهم کرد.
نظر اهل سنت: فاطمه چرا کسانی را که خودشان از رسول الله را در غدیر خم حدیث شنیده بودند و بر عکس عمل کرده بودند را قسم میدهد که اگر حدیثی من برایتان از رسول الله بگویم، آیا قبول میکنید یا نه؟
مگر فاطمه نمیدانسته آنها اصلا حدیثی را که خودشان شنیدهاند قبول نکردند پس چرا چنین انتظاری از آنها دارد؟ مگر نمیدانسته آنها طرفدار کشته شدگان کافر در بدر و احد هستند!!.
کسی را که در امتحان کلاس دوم رد شده چرا قسم میدهید که سوالات کلاس دهم را حل کند؟
بعد خندهدارتر اینکه شیعه میگوید ابوبکربعد از شنیدن حدیث گریه کرد این گریه ابوبکر به این میماند که قاتلی مظلومی را سر ببرد بعد مادر مظلوم بیاید و به قاتل بگوید در جیب پسرم یک تومان بود اگر بمن ندهی من از شما ناراضی هستم و نفرینتان میکنم و قاتل گریه کند و تازه یک تومان را ندهد!!!!!!!!!.
ای دوستان شیعه ما: حاشا که حضرت فاطمه چنین کارهای عجیبی را انجام داده باشد، حاشا که این قصه سرایی علمای شیعه درست باشد!.
ای دوستان شیعه ما: علمای شما در هنگام نوشتن این داستانها مست بودند در حالت طبیعی نبودند برای همین این خزعبلات سر هم بافتند. اما شما که مست نیستید! شما را چه شده؟ بمن بگویید بر سر شما چه آمده که این تضادهای آشکار را نمیبینید؟؟.
نویسنده: صادق السیهاتی / روشنفکر شیعه
پس از آنکه آخوند در فضیلت روضهخوانی و گریه و عزا و سینه زنی و قمه زنی حرفها زد، و روایتها ردیف کرد، به مردم گفت: حالا برنامه عزاداری را شروع کنید که اجر و پاداشتان با خداست! روضهخوان شروع کرد به خواندن، و برنامه عزاداری شروع شد. همه مردم به صحن وسط حسینیه آمدند، و تنها دو نفر در گوشهای ایستاده تماشا میکردند، یکی من بودم که خجالت میکشیدم در بین آن همه مردم به سر و صورتم بزنم، کرامت و حیاء و شرفم به من اجازه نمیداد، بدون سبب خودم را کتک بزنم و سینهام را آزرده کنم، یا سرم را زخمی کنم، یا کمرم را با زنجیر خورد کنم!.
نفر دوم خود آخوند بود! با حیرت بدو مینگریستم و در ذهنم این سؤال مطرح بود که، چرا شما جناب آخوند نمیخواهید از آن اجر و پاداشی که به مردم میگفتید بهرهمند شوید؟! آیا شما چون من خجالت میکشید، و کرامت و شرفت به تو اجازه نمیدهد دست به کارهای احمقانه بزنی؟! ولی مگر خود شما نبودید که از فضل و مکانت عزا داری و به سر و صورت کوبیدن خود میگفتی؟!.
آقای آخوند آرام در گوشهای ایستاده، و به پیرمردی گوژپشت که زمانه همه شادابی و قدرت و توانش را ربوده بود، و در وسط حسینیه دیوانهوار به سر و صورتش میکوبید و گریه و زاری به راه انداخته، خیره شده بود!.
حزن و اندوه گلویم را به سختی میفشرد!! با خود میگفتم: خدایا! این چه بلایی است که ما بر سر خود آوردهایم، پیرمردی که یک پایش بر لبه قبر و دیگری ته قبر است، چنین به خودش میزند، و گمان میبرد عبادتی بسیار با ارزش انجام میدهد و با این حرکات احمقانه خودش را به تو نزدیک میکند؟! خدایا گناه این بیچارهها به گردن کیست؟!.
از سالهاست که در چنین جلساتی شرکت نمیکنم، اما این بار حس کنجکاویم مرا وادار کرد تا بار دگر بیایم و ببینم چه چیزهای جدیدی به این مراسم در حال رشد اضافه شده است، وای کاش هرگز نمیآمدم، و چشمانم نظارهگر این همه ذلت و خواری عقل بشر نمیشد!.
آیا پیامبر خدا خودش را اینچنین میزد؟! آیا چنین حرکات نابسامانی را از امتش میپذیرد؟! آیا هرگز کسی از امامان چنین حرکات ناشایستی را انجام دادهاست؟!.
مگر این امام حسین شهید و سرور کربلا نبود که به خواهرش زینب میگفت: «خواهر عزیزم، من سوگند خوردهام و قسمم را عملی میکنم!... پس در عزای من لباست را پاره مکن، و بر صورتت چنگ مزن، و گریه و زاری براه نینداز» [۶۶].
البته پیش از این سرور و سید و آقای همه ما، پدر بزرگ امام حسین، حضرت رسول اکرم به دخترشان حضرت فاطمه زهراء فرمودند: «اگر من وفات کردم، به سر و صورتت نزن، موهایت را نکش، گریه و زاری و واویلا براه نینداز، و عزا داری بپا مکن» [۶۷].
آخوندهای ما بر این رسم و رسوم اصرار دارند، چرا که جایگاه و مکانت اجتماعی آنها را حفظ میکند، و به آنها نوعی قداست و شرف میدهد. تمام عمرشان از کربلا و کشته شدن حضرت امام حسین و از معجزات و کرامات و قدرتهای خارق العادهای که داشت حرف میزنند، و یک کلاغ چهل کلاغ میکنند، افسانهها و قصههای خیالی میسازند، ولی نشده یک روز در مورد زندگی آن حضرت سخن بگویند.. حرفی از زهد و پارسایی و عبادتش برای پروردگار یکتا نمیزنند، تنها حرف از توسل و شفاعت طلبی از او، و واسطه قرار دادن او با خداست!.
هرگز از جهاد و شهامت و مردانگی امام حسین و جانفشانیش در بثمر رساندن درخت اسلام حرفی به میان نمیآورند، از مشارکتش در فتح آفریقا و جهادش از مصر تا مغرب هیچ سخنی نمیگویند.
هیچ سخنی از زندگی امام حسین نیست، هرچه هست از ولادتش است و از روز کشته شدنش، انگار امام حسین متولد شده، و سپس به قتل رسیده، و هیچ زندگی پر باری از جهاد و تلاش و ایمان و تقوا و پارسائی نداشته است. برای آنها امام حسین زنده، هیچ ارزشی ندارد. آنها تنها لحظههای مشتری ساز را مد نظر دارند.. آنچه برایشان حائز اهمیت است مرقد و گنبد امام است و پول و ثروتی که به جیبهای آنها میریزد.. آنها چون زالو به مصیبتها و درد و رنجهای امام چسپیدهاند و از آنها ارتزاق میکنند.. آنچه برایشان مهم است تنها این است که چگونه میتوان مردم سادهلوح را گول زد و جیبهایشان را خالی کرد.. آنچه برایشان اهمیت دارد این است که مردم سیل آسا بسوی مرقدها و امام زادهها بیایند و پولهایشان را دو دستی بریزند در حساب آخوندها.. برایشان بسیار مهم است مردم در صفهای طولانی به خیابانها بریزند و به سر و صورت خود بزنند: البته نه بخاطر محبت و صمیمیتی که برای امام حسین دارند، بلکه به خاطر عشق و علاقهای که برایاش نذری و پلو خوری دارند!.
و برخی هم خجالت نمیکشند، و در پی کوره راهی هستند تا به این کارهای زشت جلوه شرعی و دینی بودن بدهند، و میگویند: پیامبر خدا وقتی پسرشان ابراهیم وفات کرد، و وقتی عمویشان حمزه شهید شد گریه کردند!..
یا للعجب!...
شما را بخدا این شد منطق و عقل؟!..
پیامبر خدا گریه کردند.. چه کسی به شما گفته: گریه نکن؟!..
اما ای عقل کل! آیا پیامبر خدا هر ساله در سالروز وفات پسر یا عمویش به سر و صورت خود میزد و گریه و زاری براه میانداخت؟!.
آیا وقتی پسر پیامبر جوفات کرد، ایشان از مردم خواستند راهپیمایی براه اندازند و سینه بزنند و زنجیر بکوبند، و با شمشیر و خنجر سرهایشان را به دو نیم کنند؟! یا اینکه در سالروز مرگ فرزندش چنین الم شنگههایی براه انداخت؟ و آیا فرمودند: سینه زنی عبادتی است و اجر و پاداش دارد؟!.
اگر پیامبر خدا چنین چیزی نگفته، آیا کسی دیگر اجازه دارد عبادتی مطابق ذوق و سلیقه خود به دین خدا اضافه کند، سپس با کمال پر روئی به مردم بگوید: خداوند بر این کار به شما اجر و پاداش هم میدهد، انگار ثواب و اجر و پاداش دادن، یا عقاب و بازخواست کردن در روز قیامت در دستان ناتوان اوست؟!.
پس ارزش و بهای صبر و استقامت بر مصیبتها کجا رفت؟! آیا صبر و پایداری بیهوده در قرآن کریم ذکر شده است؟!.
بشنو الله متعال چه میفرمایند:
﴿وَلَنَبۡلُوَنَّكُم بِشَيۡءٖ مِّنَ ٱلۡخَوۡفِ وَٱلۡجُوعِ وَنَقۡصٖ مِّنَ ٱلۡأَمۡوَٰلِ وَٱلۡأَنفُسِ وَٱلثَّمَرَٰتِۗ وَبَشِّرِ ٱلصَّٰبِرِينَ ١٥٥ ٱلَّذِينَ إِذَآ أَصَٰبَتۡهُم مُّصِيبَةٞ قَالُوٓاْ إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيۡهِ رَٰجِعُونَ ١٥٦ أُوْلَٰٓئِكَ عَلَيۡهِمۡ صَلَوَٰتٞ مِّن رَّبِّهِمۡ وَرَحۡمَةٞۖ وَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡمُهۡتَدُونَ ١٥٧﴾[البقرة: ۱۵۵- ۱۵۷]
«و بیتردید شما را به چیزی اندک از ترس و گرسنگی و کاهش بخشی از اموال و کسان و محصولات آزمایش میکنیم. و صبرکنندگان را بشارت ده. همان کسانی که چون بلا و آسیبی به آنان رسد گویند: ما مملوک خداییم و یقیناً به سوی او بازمی گردیم. آنانند که درودها و رحمتی از سوی پروردگارشان بر آنان است و آنانند که هدایت یافتهاند».
الله اکبر! ببین، درودها ... رحمت و شفقت الهی ... هدایت و رستگاری ... همه اینها برای کیست؟!.
آری، برای صابران..
اگر پیامبر خدا که سفیر و فرستاده اوست، و دین بوسیله او کامل شد، و حد و مرز عبادات را به طور کامل و روشن بیان داشت، هرگز چنین چیزی نگفته، پس آیا آخوندها و روضهخوانها و ملاها اسلام را بهتر از پیامبر و امامان فهمیدهاند؟! آیا آنها بیشتر از پیامبر دین و عبادتها را میشناسند تا به مردم تحمل کنند که این عبادت است و کسی که به آن عمل کند اجر و پاداش بدست میآورد؟! آیا برای آنها وحی تازهای آمده تا به اسلام عبادتهای دیگری اضافه کنند؟!.
﴿وَلَا تَقُولُواْ لِمَا تَصِفُ أَلۡسِنَتُكُمُ ٱلۡكَذِبَ هَٰذَا حَلَٰلٞ وَهَٰذَا حَرَامٞ لِّتَفۡتَرُواْ عَلَى ٱللَّهِ ٱلۡكَذِبَۚ إِنَّ ٱلَّذِينَ يَفۡتَرُونَ عَلَى ٱللَّهِ ٱلۡكَذِبَ لَا يُفۡلِحُونَ ١١٦﴾[النحل: ۱۱۶].
«و به سبب دروغی که زبانتان گویای به آن است، نگویید: این حلال است و این حرام، تا به دروغ به خدا افترا بزنید (که این حلال و حرام حکم خداست)، مسلماً کسانی که به خدا دروغ میبندند، رستگار نخواهند شد».
[۶۶] نگا: الإرشاد از الـمفید: ۲/۹۴، بحار الأنوار از الـمجلسی: ۴۵/۳. [۶۷] نگا: الکافی اثر کلینی ۵/۵۲۷، وسائل الشیعة از الحر العاملی: ۳/۲۷۲.
اگر ایشان که دختر مورد احترام پیامبر بوده و پیامبر مدام به ایشان تاکید میکردند، به مرگ طبیعی و یا در اثر بیماری فوت کرده باشد باید مسلمانان (مخصوصا خلیفه مسلمانان) او را که یادگار پیامبر است با جلال و شکوه دفن میکردند. ....
جواب بدهید که چرا با جلال و شکوه دفن نشده است.
جواب ما این است که باید حوادث را در قالب محیط دید.
برای روشن شدن موضوع مثالی میزنم:
یک ایرانی اگر زنی از خاندانش بمیرد حتی در روزنامهها اعلان میکند و عکس زن را هم چاپ میکند و عکس مرده را بر در و دیوار میزند.
اما افغانها معمولا چنین نمیکنند، عکس که نمیگیرند، بلکه شما اگر عکس زن مرده را چاپ کنید شاید شما را بکشند حتی در مراسم خاکسپاری فقط افراد نزدیک زن شرکت میکنند.
و حتی وقتی میخواهند زن را داخل قبر بگزارند چند نفر از افراد فامیل پردهای در جلوی چشم همان بقیه اندک میگیرند.
یک عادت افغانها این است که زن که مرد، خانواده شوهر حق کفن و دفن او را ندارند باید جسد مرده را بیاورند و تحویل پدر یا برادر زن بدهند اگر چنین نکنند حتی متهم به قتل میشوند.
حالا یک زوج را تصور کنید که زن افغانی و مرد ایرانی باشد.
زن بمیرد و ایرانی برسم خود او را دفن کند.
حالا تصور کنید که یک مغرض اون کنار نشسته میخواهد روابط بین ایرانی و افغانی را خراب کند و هی تبلیغات کند که ایرانی زن افغانی خود را کشته و دلیلش این است که مرده را تحویل نداده و بگوید ایرانی افغانی را بیآبرو کرده و دلیلش این باشد که عکس مرده را به درو دیوار زده.
افغانهای بیخبر از رسم و رواج ایرانیها با توجه به رسومات خود فورآ حرف مغرض را قبول میکنند.
و این است حال عوام شیعه که رسم عرب را نمیدانند و گمان میکنند بر حضرت فاطمه ظلم شده و حرف مغرضان را قبول میکنند.
شما تاریخ صدر اسلام را بخوانید برای کدام زن مراسم تشیع جنازه مفصل گرفتند؟
اصلا اون وقتها برای مردان هم نمیگرفتند چه برسد به زنان.
مثل امروز نبود که خمینی مرد از سراسر ایران مردم را جمع کردند.
در اسلام که فرض نشده اگر کسی مرد همه مردم شهر جمع شوند.
فاطمه که مرد، افراد خانوادهاش علی و عباس و بقیه دفنش کردند.
این رسم عربان بود که زن که میمرد را فامیل خودش دفن میکردند و خانواده شوهری فاطمه، همان خانواده پدری فاطمه هم بود چون با پسر عموی خود عروسی کرده بود و حضرت عباس هم عموی علی بود هم عموی فاطمه لذا بیسروصداتر دفن شد.
زن عمر و ابوبکر هم که مردند درجایی نخواندم همه مردم جمع شده باشند کسی جار نزده که جمع شوید ملکه اسلام مرده.
پس در دفن بیسر و صدای فاطمه چیزی غیر عادی وجود ندارد البته اگر شیعه مغرض نباشد.
حالا اگر قبول کنیم که داستان شیعه مغرض درست است و ایرانی زن افغانی خود را کشته باشد.
دیگر آن افغانی هرگز نباید دختر دوم خود را به ایرانی بدهد.
اگر داد پس خیلی نادان است.
و ما میدانیم که بعد از این واقعه، حضرت علی دختر خود، دختری که فاطمه او را زاییده بود را به حضرت عمر داد.
پس یا داستانی که شیعه پیرامون دفن فاطمه ساخته و آن را غیر عادی جلوه داده دروغ است یا علی دختر خود را به عمر نداده.
اما معتبرترین کتب شیعه هم معترفند که عمر داماد علی بوده.
پس شیعه چه دارد که بگوید؟
محمد باقر سجودی
منظور اولین و دومین و سومین و چهارمین افرادى هستند که ظلم را بر محمد و آل او صلوات الله علیهم اجمعین روا داشتند یعنى مؤسسان اساس ظلم، همچنان که در قرآن مجید سوره احزاب آیه پنجاه و هفت خدا لعن فرموده افرادى که خدا، حضرت رسول و اهل بیت رسولش را اذیت نمودند.
از عبارت «اللهم العن يزيد خامسا». چهار نفر قبلی کاملا روشن است که چه کسانی بودند نیازی به سوال نیست و نیازی به آوردن نام نحس آنها نیست چرا که اگر لازم بود امام باقر ÷نام آنها را ذکر میفرمود.
خداوند تمام کسانی را که حق امیرمومنان ÷را غصب نمودند و در خانه حضرت زهرا سلام الله علیها را آتش زدند و .... لعنت کند و شدیدترین عذابش را بر آنها نازل کند ان شا الله. اللهم عجل لولیک الفرج.
خداوند به آقای دکتر حسینی قزوینی عمر با برکت عنایت فرماید ان شاء الله.
بیشک، لعن یاران و زنان پیامبر جآنهم از سوی کسانیکه ادعای مسلمانی دارند گناهی نابخشودنی است.
خواندن دعای زیارت و در همان فحش دادن به زنان و یاران پیامبر، شبیه به تسبیح در دست گرفتن، و همزمان، انجام عمل دزدی یا زنا است!!.
و گویندگان این جملات بیشک مصداق آیه زیر هستند.
﴿هُمۡ لِلۡكُفۡرِ يَوۡمَئِذٍ أَقۡرَبُ مِنۡهُمۡ لِلۡإِيمَٰنِۚ﴾[آل عمران: ۱۶۷].
«آنها در آن هنگام، به کفر نزدیکتر بودند تا به ایمان».
اما نکته مهم این است که این لعنها به اصحاب پیامبر جضرری نمیزند بلکه به گوینده باز میگردد:
عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ أَنْ رَجُلاً لَعَنَ الرِّيحَ عِنْدَ النَّبِىِّ جفَقَالَ: «لاَ تَلْعَنِ الرِّيحَ فَإِنَّهَا مَأْمُورَةٌ وَإِنَّهُ مَنْ لَعَنَ شَيْئًا لَيْسَ لَهُ بِأَهْلٍ رَجَعَتِ اللَّعْنَةُ عَلَيْهِ». [السلسلة الصحیحة الـمختصرة].
«ابن عباس میگوید در حضور رسول الله، بالاپوش مردی را باد برد. مرد باد را لعنت کرد، پس رسول الله فرمود:
باد را لعنت نکن، باد مامور است و بدرستیکه هرکس چیزی یا کسی را لعنت کند و لعنت شده مستحق لعنت نباشد، آن لعنت به گوینده باز میگردد». همین راز بدبختی شیعهها در طول تاریخ است.
آیا شما نمیبینید که در تاریخ، شیعهها همیشه گروهی ذلیل و مطرود بودند که حتی جرات نداشته و ندارند در خارج از محیطهای بسته خود، یا خارج از پشت دیوار اینترنت آنچه در قلب دارند را بیرون بریزند.
هرگز کعبه بدست آنها نبوده حتی اماکن مقدس آنها در کربلا و نجف و سامرا و مشهد اکثر اوقات در دست اهل سنت بوده است و از ما پس نگرفتند مگر به کمک کفار!!
﴿ضُرِبَتۡ عَلَيۡهِمُ ٱلذِّلَّةُ أَيۡنَ مَا ثُقِفُوٓاْ إِلَّا بِحَبۡلٖ مِّنَ ٱللَّهِ وَحَبۡلٖ مِّنَ ٱلنَّاسِ﴾[آلعمران: ۱۱۲].
«هر جا یافت شوند، مهر ذلت بر آنان خورده است، مگر با ارتباط به لطف عام الله و (یا) با ارتباط به مردم (و وابستگی به این و آن)».
آیا نمیبینید با وجود داشتن ثروتی بیکران، الله برکت را از زندگی آنها برداشته و حتی از کشورهای مثل پاکستان و ترکیه نیز (که مواد خام ندارند) بی اهمیتتر شدهاند، یا از هندیها، که حالا ما را آدم هم حساب نمیکنند.
آیا نمیبیند در ژاپن و اروپا، آنها را، حتی برای نوکری، قبول نمیکنند و به دبی و ترکیه بسنده کردهاند؟!.
اینها همه از شومی فحش به صحابه است گرنه اینها همانقدر نفت دارند که عربستان دارد.
اما گاز مس و و زمین سرسبز ما و کارشناسان ما را عربستان ندارد و آنجا صحرای لم یزرع است، حتی ساحل ما در خلیج فارس، بیشتر از ساحل عربها ماهی دارد زیرا زیر دریای طرف ما، سرسبزتر است تا ساحل عربها، الله هر چی بما داده جز عقل سلیم و قلب سلیم!.
پس این حال ماست که پول ما را با کیلو میسنجند. پول آنها را با مثقال؟! اینها از شومی فحش دادن به صحابه است.
چندی پیش کتابی خواندم در باره ملعونان، نویسنده کتاب (عبدالرحمن راسخ) تمام احادیثی که درباره ملعونین بود را، در یک کتاب گرد آورده است.
تعجب کردم و افسوس خوردم بحال هم میهنانم، وقتی که دیدم ۹۰ درصد احادیث شامل حال آنها میشود:
از فحش دادن به صحابه، تا برداشتن زیر ابرو، تا گریه زاری و مویه بر مرده و زدن بر سر روی و نوحه خوانی و تا نزدیکی با زن از دبر وووو .........
اما باز خوشحال بودم که دست کم آنها محب اهل بیت هستند و شامل حدیثی که دشمنان اهل بیت را لعنت کرده نمیشوند و خوشحال بودم که دست کم شراب در کشورمان ممنوع است و لعنت بر شراب خوار شراب خر شراب بر و غیره شامل حال آنها نیست.
تا اینکه کسی از ایران آمد و گفت شرابخواری عام است و در خانهها میسازند و میخورند.
و بعد یادم آمد که شیعه هرچند که اهل بیت رسول الله، یعنی حسین و حسن و فاطمه و علی را دوست دارد اما با بقیه اهل بیت رسول، یعنی زنانش و عمویش و دیگران بد است و آنها را فحش میدهد پس باز لعنت شامل حالش است برعکس ما اهل سنت، که همه را دوست داریم.
و این است که میبینیم در هرچیز آنها نکبت است:
بچه ندارند زن ندارند.
۴۰ درصد طلاق دارند.
۴۰ درصد شوخی است؟!.
ملیونها نفر به سن ازدواج رسیدند و از آن سن گذشتند و عروسی نمیکنند و اگر کردند زن برایشان عذاب عظیم میشود.
من نمیگویم آدم خوب حتما باید زن داشته باشد یا اجاقش کور نباشد اما اگر همگانی باشد، این عذاب است، خصوصا اگر زیر پای ما دریای نفت هم باشد، حتما این کمبودها عذاب است آیا این عجیب نیست که اکثر ایرانیها زیر خط فقرند در حالیکه بر دریایی از نفت نشستهاند؟!.
اینها همه از شومی بدگویی از صحابه است شیعه باید توبه کند، اما اگر شیعه خسته نمیشود، الله هم نمیشود و عذاب پشت عذاب را برایشان میفرستد.
ابوبکر و عمر همواره علی را از هر طریقی و به طور کامل اکرام میکردند و او و حتی سایر بنی هاشم را در عطا و بخشش بر دیگران مقدم میداشتند و او را در مرتبه و حرمت و محبت و تمجید و تعظیم مقدم میداشتند همانگونه که افراد نظیر او را نیز مقدم میداشتند و او را به واسطه آنچه که خداوند به او فضل عنایت کرده بود، بر سایر افرادی که چنین فضیلتی نداشتند، برتر میدانستند.
هرگز سخن ناروایی از آنان در حق علی دیده نشده است. بلکه درباره هیچیک از بنی هاشم سخن ناروایی نگفتهاند عمر اهل بیت پیامبر جرا در عطا و بخشش بر همه مردم مقدم میداشت و در عطا و بخشش آنان را بر همه مردم برتر میدانست. حتی زمانی که برای عطا و بخششها دیوانی قرار داده شد و اسامی مردم نوشته شد به عمر گفتند: از تو شروع میکنیم. گفت: نه. از نزدیکان رسول الله جشروع کنید.
و عمر را در جایگاهی قرار دهید که خداوند او را در آن جایگاه قرار داد. بنابراین از بنی هاشم شروع کردند و بنی مطلب را به آنان ملحق کردن چرا که پیامبر جفرمود: «إنما بنو هاشم وبنو الـمطلب شيء واحد إنهم لم يفارقونا في جاهلية ولا إسلام» [۶۸]. «بنی هاشم و بنی مطلب یک چیز واحد هستند نه در جاهلیت و نه در اسلام از ما جدا نشدند». او عباس، علی، حسن و حسین را مقدم کرد و برای آنان مقداری بیشتر از آنچه برای افراد نظیر آنان در سایر قبائل قرار داده بود، قرار داد و در بخشش اسامه بن زید را بر پسرش ترجیح داد. پسر او عصبانی شد و گفت: اسامه را بر من ترجیح میدهی؟ عمر گفت: او در نزد رسول الله جمحبوبتر از پدرت بود. آنچه که درباره مقدم داشتن بنی هاشم و برتر دانستن آنان ذکر کردیم در نزد همه علمای سیره و تاریخ امری مشهور است که دو نفر درباره آن با هم اختلاف نظر ندارند.
کسیکه اینگونه حق و حقوق نزدیکان و عترت رسول الله جرا رعایت کند آیا به نزدیکترین مردم برای پیامبر جو بانوی زنان اهل بهشت ظلم و ستم میکند آن هم به دلیل مقدار ناچیزی از مال که به فرزندان او چندین برابر آن مال را عطا میکرد و به کسی که بیش از او از پیامبر جدور بود عطا میکرد [۶۹] [۷۰].
[۶۸] بخاری ابوداود و نسائی آن را استخراج کردهاند. [۶۹] ج ۳ ص ۱۷۲،۱۷۳. [۷۰] به نقل از کتاب: آل رسول الله جو اولیای او (موضع اهل سنت و شیعه درباره عقاید، فضیلتها، فقه و فقهای آنان اصول فقه شیعه و فقه آنان)، خلاصه و ترتیب از: محمد بن عبدالرحمن بن محمد بن قاسم/ت ۱۴۲۱ ﻫ، این بحث از کتاب منهاج السنة نوشته ابن تیمیه/ه اختصار شده است).
شیخ عبدالعزیز سلمان/میگوید: اهل بیت پیامبر جکسانی هستند که صدقه بر آنها حرام میباشد، آنها هم عبارتند از: خاندان علی، جعفر، عباس و حارث بن عبدالمطلب و طبق مضمون آیهی سورهی احزاب همسران پیامبر جنیز جزو اهل بیت ایشان هستند، اما علی س، فاطمه، حسن و حسین که پیامبر جآنها را زیر عبای خود قرار داد و دعایی مخصوص در حق آنها خواند از همهی اهل بیت فاضلتر هستند... تا آنجا که گفت: قحطانی در حق آنها چنین سروده:
أکرم بفاطمة البتول وبعلها
غصنان أصلهما بروضة أحمد
وبمن هما لـمحمد سبطان
لله درّ الأصل والغصنان
«از فاطمهی پاکدامن و همسرش و از نوههای محمد جاحترام بگیر، نوههای پیامبر جدو شاخه هستند که اصل آنها باغچهی احمد است، زیبایی اصل و شاخه از آن خدا است».
اهل سنت نسبت به اهل بیت پیامبر جنهایت محبت، احترام و بزرگداشت را انجام میدهند، زیرا آنها از خویشان پیامبر جو مسلمان هستند و به خاطر یاری رسانی به دین خدا مورد امتحان و آزمایش الهی قرار گرفتند، پس احترام و نیکی در حق آنها، احترام و بزرگداشتن در حق پیامبر جاست... [۷۱].
آری این یکی از پیروان شیخ محمد بن عبدالوهاب است که اعلام میدارد محبت و احترام و بزرگداشت اهل بیتشو در رأس آنها علی، فاطمه، حسن و حسینشواجب است [۷۲].
[۷۱] الکواشف الجلیة عن معانی الواسطیة: ص: ۷۰۰. [۷۲] از کتاب: اهل بیتشاز منظر محمد بن عبدالوهاب و دعوتگران اهل نجد (ترجمه کتاب: الإمام محمد بن عبدالوهاب وأئمة الدعوة النجدیة وموقفهم من آل البیتش)، به قلم: خالد بن أحمد الزهرانی، بازنگری از: شیخ علوى بن عبد القادر سقاف، ترجمه: إسحاق بن عبدالله العوضى: چاپ اول ۱۴۲۹/۱۳۸۷ﻫ.
مؤلف رافضی میگوید: «و وقتی فاطمه گفت: پدرش -رسول اکرم ج- فدک را به او بخشیده است. ابوبکر گفت: یک سیاه پوست و یا سرخ پوست را بیاور که بر این مطلب شهادت دهد. فاطمه أم أیمن را آورد و او شهادت داد. ابوبکر گفت: شهادت یک زن مقبول نیست. در حالی که همه روایت کردهاند که پیغمبر جفرمود: أم ایمن یک زن بهشتی است.
امیرالمؤمنین آمد و شهادت داد. ابوبکر گفت: این شاهد شوهر تو است و خودش ذینفع است پس شهادت او را نمیپذیریم. در حالی که همگی روایت کردهاند که پیغمبر جفرمود: علی با حق است، و حق با علی است و هر سویی برود، حق با او میرود، از هم جدا نمیشوند تا اینکه در [آخرت و در] کنار حوض کوثر نزد من باز میگردند.
فاطمه خشمگین شد و منصرف گردید: و سوگند یاد کرد که دیگر نه با او حرف بزند و نه همنشینی کند تا اینکه به دیدار پدرش میشتابد و شکایتش را نزد او میبرد. به هنگام وفات به علی سوصیت کرد که او را شبانه دفن کند و هیچ یک از آنان را برای نماز خواندن بر او صدا نزند. در حالی که همگی روایت کردهاند که پیغمبر جفرمود: «يا فاطمه! إن الله تعالى يغضب لغضبك ويرضى لرضاك». یعنی: «ای فاطمه! همانا خداوند به خاطر خشم تو خشمگین و با رضایت تو راضی میگردد».
و نیز روایت کردهاند که فرمود: «فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّى مَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِى وَمَنْ آذَانِي فَقَدْ آذَى اللَّهَ». یعنی: «فاطمه بخشی از وجود من است، هر کس او را اذیت کند مرا اذیت نموده و هر کس مرا اذیت کند، خدا را اذیت کرده است».
چنانچه این خبر صحیح باشد او اجازه نمیداشت قاطر پیغمبر را رها کند و میبایست آن را نیز برای بیتالمال بگیرد، حال آنکه شمشیر و عمامه او نزد امیرالمؤمنین علی سبود. و در این صورت، به هنگام ادعای عباس برای آن، ابوبکر به نفع علی حکم نمیداد و در این صورت اهل بیتی که خداوند در کتابش آنها را پاک و مطهر نموده است، مرتکب امری ناجایز شده بودند، زیرا صدقه بر آنها حرام است. ولی وقتی زکات بحرین به مدینه آمد، جابر بن عبدالله انصاری کنار او (علی) بود. علی گفت: پیغمبر جفرمود: «إذا أتى مال البحرين حثوت لك ثم حثوت لك، ثلاثاً».
یعنی: «ای علی! هر وقت زکات بحرین آمد، من (از آن) به تو میبخشم، به تو میبخشم، به تو میبخشم».
علی سبه جابر سگفت: برو و از آن برگیر و به این ترتیب امیرالمؤمنین بدون هیچ برهانی و تنها به خاطر فرموده پیغمبر جاز بیتالمال بخشید.
در جواب مولف باید گفت: کلام او مملو از کذب، بهتان و اقوال فاسدی است که جز با تکلف نمیتوان همه مفاسد کلامش را برشمرد و تنها به ذکر وجوهی از آن میپردازیم:
وجه اول: مؤلف گفته که فاطمهلادعا کرده که فدک را پیغمبر جبه او بخشیده است و این با میراث بودن فدک تناقض دارد، زیرا طلب فدک با استناد به میراث بودن آن با ادعای بخشیده شدن فدک به فاطمه تفاوت دارد واگر به او (بخشیده) شده باشد، نمیتوان آن را میراث شمرد.
به علاوه اگر ادعا شود که پیغمبر جفدک را در بیماری آخرش (قبل از وفات) به او بخشیده است. باید گفت: پیغمبر جمنزه از آن است که اگر از او ارث برده شود، برای یکی از وارثانش در لحظه مرگ بیش از حق الارث خودش ببخشد و عطا کند. و اگر فدک به هنگام صحت و سلامتی و قبل از بیماری پیغمبر جبه او بخشیده شده است. فاطمه میبایست آن هبه را بگیرد واگرنه چنانچه شخصی چیزی را –در لفظ و کلام– به دیگری ببخشد ولی طرف آن مال هبه شده را تا وفات بخشنده نگیرد، در نزد جمهور علماء این مال از آن مرده است.
باید اضافه کرد که چگونه فدک به فاطمه بخشیده شده ولی این جریان در نزد اهل بیت و مسلمانان معروف نباشد و تنها ام ایمن و علی از آن با خبر باشند؟
وجه دوم: نسبت چنین ادعایی به فاطمه کذب محض است. امام ابوالعباس بن سریج در کتابی که در رد عیسی بن أبان در باب سوگند و شاهد نوشته، در مقام احتجاج و جواب دادن به ایرادهای عیسی بن ابان میگوید: و اما حدیث بحتری بن حسان از زید بن علی، مبنی بر اینکه فاطمه به ابوبکر گفته که پیغمبر جفدک را به او بخشیده است و یک مرد و یک زن به عنوان شاهد آورد. ابوبکر گفت: مردی دیگر باید شهادت دهد و یا اینکه دو زن شهادت دهند. چه جالب است! فاطمه میراثش را از ابوبکر میخواهد و ابوبکر میگوید: پیغمبر جفرموده: ما پیغمبران ارثی به جا نمیگذاریم و کسی از ما ارث نمیبرد. و در روایات مورد استنادش نیز روایتی نیاورده که ثابت کند: فاطمه در مورد فدک ادعایی جز ارث بردن داشته باشد و یا اینکه کسی برای او شهادت داده باشد.
جریر از مغیره از عمر بن عبدالعزیز روایت کرده که در مورد فدک گفت: «فاطمه از پدرش خواست که فدک را به او ببخشد، پدرش خودداری ورزید، و پیغمبر جدر طول حیاتش از آن انفاق میکرد و ضعفای بنیهاشم از آن بهره میبردند و سرمایهای برای ازدواج بیوهزنان آن طایفه شده بود. این کار تا آخر عمر پیغمبر جادامه پیدا کرد و فاطمه حق را پذیرفت. و گواه باشید که من آن را به همان حالتی و مصارفی بر میگردانم که در عهد رسول اکرم جبر آن بود.
و کسی نشنیده که فاطمه ادعا کرده باشد که پیغمبر جفدک را در حدیث ثابت و مفصلی به او بخشیده است، و هیچ کسی نشنیده که شاهدی بر چنین مطلبی شهادت داده باشد، و اگر میبود، نقل میشد. چراکه باعث خصومت شد و مسألهای بود که امت در مورد آن تنازع کرده بودند. ولی هیچ یک از مسلمانان نگفته: پیغمبر جرا دیدم که آن را به فاطمه بخشید و کسی نگفته که از فاطمه شنیدهام که ادعای آن را میکرد، تا اینکه بحتری بن حسان آمد. این شخص چیزی را از زید نقل میکند که اصل و اساس و ناقل اصلی آن معلوم نیست و جزو احادیث اهل علم شمرده نمیشود و حدیثی است که فضل بن مرزوق، از بحتری، از زید نقل میکند.
شایسته بود صاحب کتاب به جای اینکه این همه به اقوال و گفتههای بیاساس بپردازد، این مطلب را بیان کند که خود زید–-ناقل این حدیث- میگوید: اگر من هم میبودم، همان قضاوتی را میکردم که ابوبکر کرد. این کلام ناقل نشان میدهد که حتی اگر کسی هم در مورد این حدیث با زید مخالف نباشد و اگر در مورد این مسأله مناظره هم نمیشد و روایت هم نقل میشد، باز هم چیزی نه علیه ابوبکر و نه علیه فاطمه ثابت نمیشد. و اصل مذهب این است که هر وقت حدیثی از پیغمبر جبه ثبوت برسد ولی ابوبکر خلاف آن را بگوید: این رأی ابوبکر به خاطر عدم اطلاع از آن روایت بوده است، مثل ارث جدّه که البته بعد از مطلع شدن از حدیث، از رأی خودش بر میگردد.
و حتی اگر این حدیث به ثبوت هم برسد، حجت نیست. زیرا در حدیث نیامده که فاطمه گفته باشد: من هم سوگند خوردم، هم شاهد آوردم، ولی از حقم محروم شدم، و نیز نیامده که ابوبکر بگوید: من نه شاهد تو را قبول دارم، نه سوگند تو را.
گویند: این حدیث اشتباه است، زیرا أسامه بن زید از زهری از مالک بن أوس بن حدثان روایت میکند که گفت: از جمله چیزهایی که عمر به آن استناد کرد، اینکه گفت: پیغمبر جسه نخلستان داشت: بنینضیر، خیبر و فدک. پیغمبر جنخلستان بنینضیر را وقف نایبانش ساخت، فدک را وقف در راه ماندهها ساخت و خیبر را سه سهم کرد که دو قسمت آن بین مسلمانان تقسیم میشد و یک قسم آن را نفقه اهل و عیالش ساخته بود. هر چه از نفقه اهل خودش اضافی میآمد، آن را بین فقرای مهاجران تقسیم میکرد.
و لیث بن عقیل، از ابن شهاب، از عروه، از عایشه روایت میکند که عایشه فرمود: فاطمه دختر رسول اکرم جشخصی را نزد ابوبکر صدیق سفرستاد که میراث او از فیء داده شده به پیغمبر جاز جانب خدا در مدیـنه -فدک و خمس باقیمانده خیبر- را از ابوبکر طلب کند. ابوبکر گفت: پیغمبر جفرمود: «ما پیغمبران چیزی به ارث نمیگذاریم و آنچه از خود برجا میگذاریم، صدقه است». و این دارایی تنها برای استفاده اهل بیت پیغمبر جاز آن بود و سوگند به خدا! من صدقه پیغمبر جرا از آن حالت زمان خودش تغییر نمیدهم و همان کاری را با آن مال میکنم که پیغمبر جخودش میکرد. و به این ترتیب از اینکه چیزی از آن را به فاطمه دهد، استکاف ورزید [۷۳].
از انس روایت شده که -بعد از گفتن جریانی که در فوق گذشت- فاطمه به ابوبکر گفت: آیا این مال به تو و خویشان خودت میرسد؟ ابوبکر گفت: نه، و تو در نزد من راستگو و امین هستی، پس اگر پیغمبر جعهدی مبنی بر این امر صادر نموده و یا وعدهای به تو داده و یا حقی برای تو در آن واجب گردانیده باشد، من تو را تصدیق میکنم [و حق تو را میدهم]. فاطمه گفت: نه، جز اینکه پیغمبر جبه هنگام نزول [آیه در مورد فیء] فرمود: «مژده باد ای آل محمد! که خداوند شما را ثروتمند گردانید». ابوبکر گفت: خدا و پیغمبر و تو راست میگویید، فیء برای شماست ولی علم من منجر به تأویل این مسأله به گونهای نمیشود که همه این سهم را به تو بدهم، و فیء به اندازه نیاز شماست.
این جریان روشن میسازد که ابوبکر قول فاطمه را -بدون سوگند و شاهد- میپذیرد، پس چگونه با وجود شاهد و یک زن دیگر قول او را رد میکند؟ نه خیر، قول او را رد نمیکند و بلکه بر اساس واقعیت و حقیقت امر میکند.
وجه سوم: میتوان گفت: اگر ورثه از پیغمبر جارث ببرند، همسران و عموی او نیز ارث میبرند و ارث بردن آنها که با کتاب خدا و سنت پیغمبر جو اتفاق مسلمانان ثابت میشود، با شهادت یک زن و یا یک مرد انکار نمیشود. و اگر پیغمبر ارثی به جا نمیگذارد، صاحبان حق در دارایی به جا مانده از او جمیع مسلمانان هستند و باز نمیتوان شهادت یک زن و یا یک مرد علیه همه را پذیرفت.
آری، در چنین موردی شهادت شاهد و سوگند طالب در نزد فقهای حجاز و فقهای اهل حدیث باعث اثبات حق برای مدعی میشود و در مورد شهادت شوهر برای همسر دو قول مشهور وجود دارد که هر دو از احمد بن حنبل نیز روایت شدهاند:
قول اول: شهادت شوهر مورد قبول واقع نمیشود و این مذهب ابوحنیفه، مالک، لیث بن سعد، ازواعی، اسحاق و غیره است.
قول دوم: شهادت شوهر به نفع همسر مورد قبول واقع میشود، این دیدگاه امام شافعی، ابوثور، ابن منذر و غیره است.
بر این اساس، به فرض صحت داستان مؤلف، باز هم به اتفاق علماء جایز نیست امام با استناد به شهادت یک مرد و یا یک زن حکم صادر کند و حقی را ثابت کند، مخصوصاً که اکثر علماء شهادت شوهر را جایز نمیشمارند، بعضی نیز شهادت و سوگند را دلیل اثبات حق نمیدانند، آنهایی هم که شهادت و سوگند را دلیل اثبات حکم میدانند، تا مدعی را سوگند ندهد، به نفع او حکم نمیدهند.
وجه چهارم: مؤلف میگوید: «فاطمه ام ایمن را آورد تا به نفع او شهادت بدهد. ابوبکر گفت: این یک زن است و شهادت او مقبول نیست. در حالی که همگی روایت کردهاند که پیغمبر جفرمودند: أم ایمن زنی از بهشتیان است».
در جواب باید گفت: این احتجاج، شبیه احتجاج جاهلی است که در جهالت فرو رفته است و لذا میخواهد به نفع خودش احتجاج کند، ولی احتجاجش علیه خودش خواهد بود. زیرا اگر حجاج بن یوسف و مختار بن ابیعبید و امثال آن دو چنین قولی را بگویند، سخن درستی گفتهاند، چراکه قول یک زن به تنهایی برای حکم در مورد مال به نفع یک مدعی که ادعای مالی را میکند که ظاهراً از آن غیر اوست، کافی نیست. پس حکم در مورد چنین مسألهای که از ابوبکر صدیق سنقل شده باشد، چه خواهد بود؟
در مورد حدیثی هم که ذکر کرده و گمان میکند که همه آن را روایت کردهاند، باید گفت: این خبر در هیچیک از کتب حدیثی مسطور نیست و هیچ یک از علمای حدیث آن را روایت نکردهاند. و أم ایمن همان أم أسامه بن زید است که دایه بچههای پیغمبر جو از زنان مهاجر بوده و حق و حقوق و حرمتی دارد ولی روایت از پیغمبر از طریق او به معنی کذب او و یا علماء نیست. اما اینکه کسی بگوید: «همگی آن را روایت کردهاند» یعنی آن خبر متواتر است. و کسی که حدیث عدم ارث بردن پیغمبر جرا که بزرگان صحابه روایت کردهاند، انکار کند و ادعا کند این چنین حدیثی را هم روایت کردهاند، چنین شخصی جاهلترین و حقستیزترین مردم خواهد بود.
وجه پنجم: مؤلف میگوید: «علی به نفع فاطمه شهادت داد و ابوبکر شهادت او را به خاطر شوهر بودن رد کرد».
این کلام اگر چه کذب محض است ولی اگر صحیح هم میبود باعث قدح و طعنی به ابوبکر نمیشد، چرا که شهادت شوهر به نظر بسیاری از علماء مردود است و هر کس هم شهادت شوهر به نفع همسر را میپذیرد، شهادت او را تا به حد نصاب رسیدن -از طریق شهادت یک مرد و یا دو زن دیگر- قبول نمیکند. ولی حکم براساس شهادت یک مرد و یک زن و بدون سوگند مدعی جایز نیست.
وجه ششم: مؤلف میگوید: «همگی روایت کردهاند که پیغمبر جفرمود: علی با حق است و حق با علی است و هر جا برود، حق با او میرود و از هم جدا نمیشوند تا اینکه بر روی حوض، نزد من برگردانده میشوند».
این کلام مؤلف بزرگترین کذب و نشانه جهالت محض است. زیرا این حدیث را هیچ کسی، نه با سند صحیح و نه با سند ضعیف، از پیغمبر جروایت نکرده است. پس چگونه میتوان گفت که همگی آن را روایت کردهاند؟ آیا دروغگوتر از شخصی یافت میشود که از صحابه و علماء نقل کند که همگی حدیثی را روایت کردهاند، در حالی که این حدیث را هیچ یک از آنان نقل و روایت نکرده باشند؟ این آشکارترین دروغ است. اگر گفته شود: بعضی از آنها آن را روایت کردهاند و امکان صحت آن باشد. بالاخره وجهی دارد ولی وقتی کذب مطلق بر پیغمبر جباشد، چه وجهی دارد؟!.
برخلاف روایت أم ایمن که مؤلف مدعی بود. در مورد او میتوان گفت: که امکان دارد ام ایمن آن را گفته باشد. ام ایمن از مهاجران نیکوکار بود و حدیث بهشتی بودن او غیر قابل انکار است. ولی قول مؤلف که از یکی از همفکرانش نقل کرده که علی با حق است و حق با اوست و با او میگردد و تا قیامت از او جدا نمیشود، این کلامی است که پیغمبر جاز گفتن آن منزه است. زیرا اشخاص بر حوض وارد میشوند، همچنانکه پیغمبر جبه انصار فرمود: «اصْبِرُوا حَتَّى تَلْقَوْنِى عَلَى الْحَوْضِ» [۷۴].
یعنی: «صبر پیشه سازید تا زمانی که بر حوض مرا ملاقات کنید».
و نیز میفرماید: «إن حوضي لأبعد ما بين أيلة إلى عدن، وإن أول الناس وروداً فقراء المهاجرين الشعث رؤوساً، الدنس ثياباً، الذين لا ينكحون المتنعمات، ولا تفتح لهم أبواب السدد، يموت أحدهم وحاجته في صدره لا يجد لها قضاء» [۷۵].
یعنی: «حوض من [که در آخرت به پیغمبر عطا میشود] از فاصله ما بین ایله و عدن طولانى و عریضتر است و اولین کسانی که به آن وارد میشوند، فقرای مهاجراناند: همانهایی که پراکنده و پریشان بوده و لباسهای کهنه به تن میکنند، با زنان در نعمت ازدواج نمیکنند و درهای محکم کاری [که نتیجه مکنت مالی است] بر روی آنها گشوده نمیشود، یکی از آنها میمیرد در حالی که در برآوردن نیاز شکمش [گرسنگیاش] درمانده شده است».
ولی حق چیزی نیست که از اشخاص باشد و وارد حوض شود و روایت دیگری که از پیغمبر جروایت شده نیز از این باب است، که در آن آمده: «من دو کالای گرانبها در میان شما ترک میکنم: کتاب خدا و عترت اهل بیتم را، و این دو از هم جدا نمیشود تا در حوض به نزد من برگردانده نشوند». این حدیث نیز همانگونه است و محل بحث است که در جای خود به آن میپردازیم.
وجه هفتم: آنچه از فاطمه نقل شده، سزاوار او نیست و جز شخصی جاهل که ذم و تجریح خود را مدح و تمجید میپندارد، به آن احتجاج نمیورزد. زیرا در آنچه نقل کرد سببی برای عصبانیت و خشم و ناراحتی وجود ندارد. چرا که -اگر آنچه گفته صحیح باشد- تنها به حق و حقیقت قضاوت شده و مسلمان اجازه ندارد به خلاف این حکم کند و هرکس بخواهد که به غیر حکم خدا و رسولش به نفع او حکم شود و سپس خشمگین شود و سوگند یاد کند که با حاکم نه صحبت کند و نه همنشینی. این مسأله بیش از آنکه باعث ستایش شخص و مذمت حاکم باشد، باعث جرح و مذمت شخص است.
البته نیـک میدانیم طعن و ایراداتی که این مؤلف به فاطمهلو سایر صحابهش-خواسته و یا ناخواسته- وارد میسازد، بسیاری کذب و دروغ است، در مورد بعضی از آن ایرادات هم، مرتکبان آن وجهی برای تأویل داشتهاند و اگر گناهی هم برای آن بزرگواران ثابت گردد، جای ایراد نیست. زیرا آن بزرگواران معصوم نبودهاند و بلکه با وجود اینکه اولیای خدا و از بهشتیان بودهاند، گناهانی نیز داشتهاند که خداوند آن را بر آنها میبخشد.
و همچنین مولف در مورد وصیت فاطمه که گفته: مرا شبانه دفن کنید و کسی از آنها بر من نماز نخواند، به اشتباه رفته است. چنین کلامی را تنها شخصی از فاطمه نقل و به آن استناد میکند که جهالتش باعث باز شدن راهی برای طعن وارد کردن بر فاطمه میشود. و چنانچه این مطلب صحیح باشد، این کار فاطمه به گناه بخشیده شده بیشتر شبیه است تا یک کار خداپسندانه. زیرا نماز مسلمان بر غیر خودش، خیری است که به او میرسد و بهترین مخلوقات از نماز خواندن، بدترین مخلوقات بر جنازهاش زیانی نمیبیند. پیغمبر جوقتی که وفات کرد، نیکوکاران و فجار و بلکه منافقان بر او نماز خواندند و این نمازها اگر سودی برای پیغمبر جنداشته باشد، زیانی هم ندارد. این در حالی بوده که پیغمبر جمیدانسته که در بین امتش منافقانی وجود دارند ولی کسی را از نماز خواندن بر جنازه خودش نهی نکرده است.
مؤلف در فرازی از کلامش میگوید: «و همگی روایت کردهاند که پیغمبر جفرمود: ای فاطمه! خداوند به خاطر خشم تو، خشمگین و در اثر رضایت تو، راضی میگردد».
این کلام کذب و دروغ مؤلف است: چنین چیزی از پیامبر جروایت نشده و چیزی از آن در کتب حدیثی مشهور وجود ندارد و این گفته سند معروف و شناخته شدهای -نه صحیح و نه ضعیف- تا پیغمبر جندارد.
و ما که به بهشتی بودن فاطمه گواهی میدهیم و میگوییم خداوند از او راضی شده است، در مورد ابوبکر، عمر، عثمان، علی، طلحه، زبیر، سعید، عبدالرحمن بن عوف نیز چنین شهادتی میدهیم و گواهی میدهیم که خداوند رضایت خود از آنها را در کتابش -در بیش از یک موضع- بیان فرموده است، مثل: ﴿وَٱلسَّٰبِقُونَ ٱلۡأَوَّلُونَ مِنَ ٱلۡمُهَٰجِرِينَ وَٱلۡأَنصَارِ وَٱلَّذِينَ ٱتَّبَعُوهُم بِإِحۡسَٰنٖ رَّضِيَ ٱللَّهُ عَنۡهُمۡ وَرَضُواْ عَنۡهُ﴾[التوبة: ۱۰۰].
«پیشگامان نخستین از مهاجرین و انصار، و کسانى که به نیکى از آنها پیروى کردند، خداوند از آنها خشنود گشت، و آنها (نیز) از او خشنود شدند».
و در جای دیگر میفرماید:
﴿لَّقَدۡ رَضِيَ ٱللَّهُ عَنِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ إِذۡ يُبَايِعُونَكَ تَحۡتَ ٱلشَّجَرَةِ ﴾[الفتح: ۱۸]. «خداوند از مؤمنان -هنگامى که در زیر آن درخت (بیعهالرضوان که در حدیبیه انجام گرفت) با تو بیعت کردند- راضى و خشنود شد».
در روایات نیز از پیغمبر جبه ثبوت رسیده که در حالی وفات کرد که از آنها راضی بود و هر کس خدا و پیغمبرش از او راضی باشند، خشم هیچ کسی -هر که باشد- ضرر و آسیبی به او نمیرساند. مؤلف در فرازی دیگر میگوید: همگی روایت کردهاند که پیغمبر جفرمودند: فاطمه بخشی از وجود من است، هر کس او را اذیت کند، مرا اذیت نموده، هر کس مرا اذیت کند، خدا را اذیت نموده است».
این حدیث نیز با این الفاظ روایت شده است و بلکه با الفاظ دیگری بیان شده است، چنانکه در اثنای حدیث خواستگاری علی از دختر ابوجهل آمده که پیغمبر جبرخواست و فرمود: «إن بني هشام بن المغيرة استأذنوني أن ينكحوا ابنتهم عليّ بن أبي طالب وإني لا آذن، ثم لا آذن، ثم لا آذن، إنما فاطمة بضعة مني يريبني ما رابها ويؤذيني ما آذاها إلاَّ أن يريد ابن أبي طالب أن يطلق ابنتي وينكح ابنتهم».
یعنی: «فرزندان هشام بن مغیره از من اجازه میخواهند که دخترشان را به عقد علی بن ابیطالب در آورند. و من اجازه نمیدهم، اجازه نمیدهم، اجازه نمیدهم. فاطمه بخشی از وجود من است: هر چه او را برنجاند، من را نیز میرنجاند و هر چیز او را آزار دهد، من را نیز آزار میدهد، مگر اینکه علی بن ابی طالب دخترم را طلاق دهد و سپس با دختر آنها ازدواج کند».
وجه هشتم: مؤلف میگوید: «اگر خبر عدم توارث پیغمبران جصحیح باشد، بنابراین ابوبکر اجازه نداشت که قاطر پیغمبر جو شمشیر و عمامه او را نزد علی ترک کند و به هنگام ادعای عباس برای تملک آنها، به نفع علی حکم دهد».
در جواب باید گفت: هر کس از ابوبکر و عمر نقل کند که چنین حکم و قضاوتی کرده باشند و یا از ترکه پیغمبر جچیزی را از باب تملک نزد کسی گذاشته باشند، آشکارترین دروغ و افتراء را بر آنها بسته است و غایت چیزی که میتوان در این باره ادعا کرد، این است که (از این وسایلی که ارزش مادی چشمگیری ندارند) هر چه در نزد هر کس بوده، نزد همان شخص باقی مانده است، همچنانکه پیغمبر جصدقهاش را نزد علی و عباس گذاشت تا آن را در مصارف شرعی به کار گیرند.
مؤلف میافزاید: «در این صورت اهل بیتی که خداوند در قرآن طهارت آنها را بیان کرده، مرتکب کار ناجایزی شدهاند».
باید گفت: خداوند در مورد طهارت جمیع اهل بیت و دوری «رجس» و پلیدی از آنها، إخبار نفرموده است و این ادعا کذب بر خداست. چگونه چنین اخباری بیان شده در حالی که ما در بین بنیهاشم کسانی را سراغ داریم که از ذنوب پاک نشده و پلیدی از آنان دور نشده است و مخصوصاً در باور روافض این مسأله مشهودتر است. زیرا روافض بر این باورند که هر شخصی از بنیهاشم که دوستدار ابوبکر و عمر باشد، طهارت نیافته است. آیه مورد ادعای روافض تنها میگوید: ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُذۡهِبَ عَنكُمُ ٱلرِّجۡسَ أَهۡلَ ٱلۡبَيۡتِ وَيُطَهِّرَكُمۡ تَطۡهِيرٗا﴾[الأحزاب: ۳۳].
«خداوند قطعاً میخواهد پلیدی را از شما اهل بیت دور کند».
و قبلاً بیان شد که این آیه مثل آیه زیر است: ﴿مَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيَجۡعَلَ عَلَيۡكُم مِّنۡ حَرَجٖ وَلَٰكِن يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمۡ وَلِيُتِمَّ نِعۡمَتَهُۥ عَلَيۡكُمۡ لَعَلَّكُمۡ تَشۡكُرُونَ﴾[المائدة: ۶].
«خداوند نمىخواهد مشکلى براى شما ایجاد کند، بلکه مىخواهد شما را پاک سازد و نعمتش را بر شما تمام نماید، شاید شکر او را بجا آورید».
و نیز شبیه آیه زیر: ﴿يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمۡ وَيَهۡدِيَكُمۡ سُنَنَ ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِكُمۡ وَيَتُوبَ عَلَيۡكُمۡۗ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٞ ٢٦﴾[النساء: ۲۶]. «خداوند مىخواهد (با این دستورها، راههاى خوشبختى و سعادت را) براى شما آشکار سازد، و به سنتهاى (صحیح) پیشینیان رهبرى کند. و توبه شما را بپذیرد و خداوند دانا و حکیم است».
و آیات دیگری از این قبیل که بیان میکنند خداوند این امور را برای شما دوست دارد و به آن رضایت میدهد و شما را به آن امر میکند. پس هر کس آن کارها را انجام دهد به آن امر مورد پسند و رضایت خدا نایل میشود و هر کس انجام ندهد، نایل نمیشود.
مؤلف میگوید: «چرا که صدقه بر آنها حرام است».
در جواب باید گفت: آنچه بر آنها حرام است، صدقه فرض یا زکات میباشد ولی صدقات دیگر این گونه نیست: آنها از آبهایی که بین مکه و مدینه انفاق میشد، مینوشیدند و میگفتند: تنها صدقه فرض [زکات] بر ما حرام است و نه سایر صدقات. پس اگر استفاده آنها از صدقههای بیگانگان جایز باشد، استفاده آنها از صدقه پیغمبر ججایزتر و شایستهتر است: این اموال زکات واجب بر پیغمبر جنبودهاند. زکات فرض بر مردم چرک اموال مردم محسوب میشود، و بر اهل بیت پیامبر جحرام است ولی آن اموال پیغمبر جاز غنیمت بود که خدا آن را به پیغمبرش جداده بود، و بر اهل بیت حلال است. پیغمبر جآن غنیمت را که خدا به او بخشیده بود، صدقهای قرار غایت این است که آن اموال را ملک و دارایی پیغمبر جبشماریم که پیغمبر آن را بر مسلمانان صدقه میکرد و اهل بیت خودش از همه بدان مستحقتر بودند: چراکه صدقه بر مسلمانان صدقه، و بر خویشان صدقه و صله [وسیله حفظ ارتباط خویشاوندی] است.
وجه نهم: مؤلف با حدیث جابر سمعارضه میکند که در جواب باید گفت: جابر مدعی هیچ حقی از حقوق دیگران نبود که برآورده شدن خواست او باعث تضییق حقوق دیگران گردد و به او داده شود و بلکه جابر چیزی از بیت المال خواسته که حتی اگر پیغمبر جهم به او وعده نمیداد، امام میتوانست آن را به او بدهد، چه برسد به هنگامی که پیغمبر جبه او وعده داده باشد. چنین امر نیاز به حجت و استدلال ندارد.
در مورد داستان فاطمه نیز باید گفت: آنچه از ادعای هبه و شهادت و امثال آن مطرح شده، چنانچه صحیح باشد، بیشتر از آنکه باعث مدح او باشد، سب قدح اوست [۷۶].
[۷۳] نگا: بخاری: ۵/۲۰ و مسلم: ۳/۱۳۸۱-۱۳۸۲. [۷۴] نگا: بخاری: ۵/۳۳ و مسلم: ۳/۱۴۷۴. [۷۵] مسلم: باب «استحباب إطالة الغرة و التحجیل فی الوضوء» ۱/۴۴۷، ص ۲۱۷. [۷۶] به نقل از: مختصر منهاج السنة، تألیف: شیخ الإسلام أبو العباس أحمد بن تیمیة، اختصار: الشیخ عبدالله بن محمد الغنیمان (استاد تحصیلات عالی دانشگاه اسلامی مدینه منوره و مدرس در مسجد نبوی شریف)، ترجمه: إسحاق دبیرى، چاپ اول ۱۴۲۸/۱۳۸۶ﻫ.
مؤلف رافضی میگوید: «و ابوبکر ارث فاطمه را نداد. فاطمه گفت: ای ابن ابی قحافه! آیا تو از پدرت ارث میبری ولی من ارث نمیبرم؟ ابوبکر به روایتی پناه برد که خودش به تنهایی آن را روایت کرده بود -چراکه صدقه برای ابوبکر روا بود و در دست یافتن به «ما ترکه» پیغمبر رقیب فاطمه بود- روایت مورد استناد چنین است که پیغمبر جفرموده است: «نحن معاشر الأنبياء لاَ نُورَثُ مَا تَرَكْنَاهُ صَدَقَةٌ». یعنی: «ما جماعت پیغمبران ارثی به جا نمیگذاریم و آنچه از ما میماند صدقه است».
در حالی که این روایت مخالف قرآن است، چراکه قرآن میفرماید: ﴿يُوصِيكُمُ ٱللَّهُ فِيٓ أَوۡلَٰدِكُمۡۖ لِلذَّكَرِ مِثۡلُ حَظِّ ٱلۡأُنثَيَيۡنِ﴾[النساء: ۱۱].
«خداوند در باره فرزندانتان به شما سفارش مىکند که سهم(میراث) پسر، به اندازه سهم دو دختر باشد، و اگر فرزندان شما، (دو دختر و) بیش از دو دختر باشند».
و خداوند این قانون را مخصوص امت قرار نداده که پیغمبر جاز آن استثناء باشد، بنابراین، آیه روایت را مردود میسازد. باز در قرآن آمده که:
﴿وَوَرِثَ سُلَيۡمَٰنُ دَاوُۥدَ﴾[النمل: ۱۶]. «سلیمان وارث (پدرش) داود شد».
و از زبان زکریا میفرماید: ﴿وَإِنِّي خِفۡتُ ٱلۡمَوَٰلِيَ مِن وَرَآءِي وَكَانَتِ ٱمۡرَأَتِي عَاقِرٗا فَهَبۡ لِي مِن لَّدُنكَ وَلِيّٗا ٥ يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنۡ ءَالِ يَعۡقُوبَ﴾[مریم: ۵-۶].
«و من از بستگانم بعد از خودم بیمناکم (که حق پاسدارى از آیین تو را نگاه ندارند)! و (از طرفى) همسرم نازا و عقیم است، تو از نزد خود جانشینى به من ببخش که وارث من و دودمان یعقوب باشد».
کلام مؤلف را از چندین وجه میتوان نقد کرد:
وجه اول: اینکه فاطمه به ابوبکر گفته باشد: «آیا تو از پدرت ارث میبری و من ارث نمیبرم؟» صحت این حدیث مسلّم نیست و اگر هم صحیح باشد، حجت نیست، زیرا پدر فاطمه با هیچیک از انسانها قابل قیاس نیست، و ابوبکر نیز مثل پدر فاطمه از مؤمنان به خودشان اولی نیست، و ابوبکر کسی نیست که خداوند مثل پیغمبر جصدقه فرض [زکات] و صدقه مستحب را بر او تحریم نموده باشد، و نیز ابوبکر کسی نیست که خداوند محبت او را مثل پدر فاطمه بر محبت اهل و مال دیگران مقدم کرده باشد.
پیغمبران از این جهت از سایر مردم متمایز شدهاند که خداوند آنها را از ترک میراث مصون نموده تا این شبهه برای معاندان پیش نیاید که پیغمبران جطالب دنیا بودهاند و آن را برای ورثه خود گذاشتهاند، ولی در مورد ابوبکر و امثال او چنین مسألهای وجود ندارد. همچنانکه خداوند پیغمبر جرا از کتابت و شعر مصون ساخته، با این هدف که نبوتش از شبهه مصون بماند، ولی دیگران نیاز به چنین صیانتی نداشتند.
وجه دوم: عبارت «ابوبکر تنها راوی این حدیث است» کذب محض است، زیرا حدیث «از ما پیغمبران کسی ارث نمیبرد، آنچه از خود بجا میگذاریم صدقه است» را ابوبکر، عمر، عثمان، علی، طلحه، زبیر، سعد، عبدالرحمن بن عوف، عباس بن عبدالمطلب، همسران پیغمبر ج، و ابوهریره روایت کردهاند و روایت این افراد در صحاح و مسانید ثبت بوده و در نزد علمای حدیث مشهور و شناخته شده است [۷۷]. بنابراین ادعای انفراد ابوبکر در روایت این حدیث، یا از فرط جهالت است و یا از تعمد در دروغ و افتراء.
وجه سوم: عبارت «ابوبکر در دست یافتن به میراث پیغمبر رقیب فاطمه بود» کذب محض است. زیرا ابوبکر سآن مال را برای خود و یا اهل بیتش نمیخواست. بلکه آن ثروت صدقهای بود که به مستحقان میرسید، همچنانکه مساجد از آن مسلمانان است.
وجه چهارم: ابوبکر ساصلاً اهل و مستحق این صدقه نبود و بلکه از آن بینیاز بود، و نه او و نه هیچیک از اهل بیتش از این صدقه استفاده نکرد، و مسأله صدقه بودن میراث پیغمبر و شهادت ابوبکر و سایرین بر آن مثل شهادت گروهی از اغنیاء بر شخصی در مورد صدقهای است که شخص وصیت میکند، چنین شهادتی به اتفاق مقبول است.
وجه پنجم: حتی به فرض اینکه روایت این حدیث باعث نفع و مزیتی برای راوی گردد، باز روایتش مقبول است، زیرا این کار از باب روایت است نه از باب شهادت. و حتی محدثی که در مورد خصومتی که خودش با شخص دیگری دارد، حدیثی روایت کند که در آن مورد فیصله بخشنده است، روایتش مقبول است. چراکه روایت حکم عامی است که راوی و غیر راوی داخل در آن هستند و روایت از باب خبر است، مثل شهادت به رؤیت هلال. هر چه پیغمبر به آن امر کرده و یا از آن نهی کرده و یا آن را مباح نموده، همه را در بر میگیرد.
این حدیث متضمن روایت و نقل یک حکم شرعی است، به همین دلیل متضمن تحریم میراث پیغمبر جبر دختر ابوبکر یعنی عایشه میباشد و نیز متضمن تحریم فروش و یا بخشش این میراث توسط ورثه میباشد و متضمن وجوب استفاده از این میراث در موارد مصرف صدقه است.
وجه ششم: مؤلف میگوید: «این روایت مخالف قرآن است که فرموده: ﴿يُوصِيكُمُ ٱللَّهُ فِيٓ أَوۡلَٰدِكُمۡۖ لِلذَّكَرِ مِثۡلُ حَظِّ ٱلۡأُنثَيَيۡنِ﴾[النساء: ۱۱].
«خداوند در باره فرزندانتان به شما سفارش مىکند که سهم(میراث) پسر، به اندازه سهم دو دختر باشد، و اگر فرزندان شما، (دو دختر و) بیش از دو دختر باشند».
و خداوند این آیه را تنها خطاب به امت نفرموده و بلکه پیغمبر جرا نیز شامل میشود.
در جواب مولف باید گفت: عمومیت لفظ موجود در آیه به هیچ وجه اقتضای آن را ندارد که از پیغمبر جهم ارث برده میشود. خداوند میفرماید: ﴿يُوصِيكُمُ ٱللَّهُ فِيٓ أَوۡلَٰدِكُمۡۖ لِلذَّكَرِ مِثۡلُ حَظِّ ٱلۡأُنثَيَيۡنِۚ فَإِن كُنَّ نِسَآءٗ فَوۡقَ ٱثۡنَتَيۡنِ فَلَهُنَّ ثُلُثَا مَا تَرَكَۖ وَإِن كَانَتۡ وَٰحِدَةٗ فَلَهَا ٱلنِّصۡفُۚ وَلِأَبَوَيۡهِ لِكُلِّ وَٰحِدٖ مِّنۡهُمَا ٱلسُّدُسُ مِمَّا تَرَكَ إِن كَانَ لَهُۥ وَلَدٞۚ فَإِن لَّمۡ يَكُن لَّهُۥ وَلَدٞ وَوَرِثَهُۥٓ أَبَوَاهُ فَلِأُمِّهِ ٱلثُّلُثُۚ فَإِن كَانَ لَهُۥٓ إِخۡوَةٞ فَلِأُمِّهِ ٱلسُّدُسُۚ مِنۢ بَعۡدِ وَصِيَّةٖ يُوصِي بِهَآ أَوۡ دَيۡنٍۗ ءَابَآؤُكُمۡ وَأَبۡنَآؤُكُمۡ لَا تَدۡرُونَ أَيُّهُمۡ أَقۡرَبُ لَكُمۡ نَفۡعٗاۚ فَرِيضَةٗ مِّنَ ٱللَّهِۗ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمٗا ١١﴾[النساء: ۱۱]. «خداوند درباره فرزندانتان به شما سفارش مىکند که سهم (میراث) پسر، به اندازه سهم دو دختر باشد، و اگر فرزندان شما، (دو دختر و) بیش از دو دختر باشند، دو سوم میراث از آن آنهاست، و اگر یکى باشد، نیمى (از میراث،) از آن اوست. و براى هر یک از پدر و مادر او، یک ششم میراث است، اگر (میت) فرزندى داشته باشد، و اگر فرزندى نداشته باشد، و (تنها) پدر و مادر از او ارث برند، براى مادر او یک سوم است (و بقیه از آن پدر است)، و اگر او برادرانى داشته باشد، مادرش یک ششم مىبرد (و پنج ششم باقیمانده، براى پدر است). (همه اینها،) بعد از انجام وصیتى است که او کرده، و بعد از اداى دین است -شما نمىدانید پدران و مادران و فرزندانتان، کدامیک براى شما سودمندترند!- این فریضه الهى است، و خداوند، دانا و حکیم است».
و در آیهای دیگر میفرماید: ﴿وَلَكُمۡ نِصۡفُ مَا تَرَكَ أَزۡوَٰجُكُمۡ إِن لَّمۡ يَكُن لَّهُنَّ وَلَدٞۚ فَإِن كَانَ لَهُنَّ وَلَدٞ فَلَكُمُ ٱلرُّبُعُ مِمَّا تَرَكۡنَ﴾[النساء: ۱۲].
«و براى شما، نصف میراث زنانتان است، اگر آنها فرزندى نداشته باشند، و اگر فرزندى داشته باشند، یک چهارم از آن شماست». تا آنجا که میفرماید:
﴿مِنۢ بَعۡدِ وَصِيَّةٖ يُوصِينَ بِهَآ أَوۡ دَيۡنٖۚ وَلَهُنَّ ٱلرُّبُعُ مِمَّا تَرَكۡتُمۡ إِن لَّمۡ يَكُن لَّكُمۡ وَلَدٞۚ فَإِن كَانَ لَكُمۡ وَلَدٞ فَلَهُنَّ ٱلثُّمُنُ مِمَّا تَرَكۡتُمۚ مِّنۢ بَعۡدِ وَصِيَّةٖ تُوصُونَ بِهَآ أَوۡ دَيۡنٖۗ وَإِن كَانَ رَجُلٞ يُورَثُ كَلَٰلَةً أَوِ ٱمۡرَأَةٞ وَلَهُۥٓ أَخٌ أَوۡ أُخۡتٞ فَلِكُلِّ وَٰحِدٖ مِّنۡهُمَا ٱلسُّدُسُۚ فَإِن كَانُوٓاْ أَكۡثَرَ مِن ذَٰلِكَ فَهُمۡ شُرَكَآءُ فِي ٱلثُّلُثِۚ مِنۢ بَعۡدِ وَصِيَّةٖ يُوصَىٰ بِهَآ أَوۡ دَيۡنٍ غَيۡرَ مُضَآرّٖ﴾[النساء: ۱۲].
«پس از انجام وصیتى که کردهاند، و اداى دین (آنها). و براى زنان شما، یک چهارم میراث شماست، اگر فرزندى نداشته باشید، و اگر براى شما فرزندى باشد، یک هشتم از آن آنهاست، بعد از انجام وصیتى که کردهاید، و اداى دین. و اگر مردى بوده باشد که کلاله (خواهر یا برادر) از او ارث مىبرد، یا زنى که برادر یا خواهرى دارد، سهم هر کدام، یک ششم است (اگر برادران و خواهران مادرى باشند)، و اگر بیش از یک نفر باشند، آنها در یک سوم شریکند، پس از انجام وصیتى که شده، و اداى دین، بشرط آنکه (از طریق وصیت و اقرار به دین،) به آنها ضرر نزند».
و این خطاب شامل همه مقصود به خطابهایش میشود و با این وجود دلیلی ندارد که بگوییم پیغمبر جنیز مخاطب آیه است.
وجه هفتم: میتوان گفت: ارث نبردن از پیغمبر جبه سنت قطعی و اجماع صحابه ثابت میشود و هر دوی این دلیلها قطعی بوده و با چیزی که گمان میرود عام باشد، نمیتوان با آنها معارضه کرد. و اگر هم عموم باشد، تخصیص خورده است. زیرا اگر دلیل هم شمرده شود، چیزی جز دلیل ظنی نیست و بنابراین نمیتواند با دلیل قطعی معارض باشد. چون دلیل ظنی معارض دلیل قطعی شمرده نمیشود.
توضیح اینکه روایت مورد نظر را چندین صحابه در اوقات و مجالسی روایت کردهاند و هیچ کس آن را انکار نکرده و بلکه همگی بر قبول و تصدیق آن اتفاقنظر داشتهاند و به همین دلیل هیچیک از همسران پیغمبر جو نیز عمویش طلب میراث نکردهاند. و بلکه اگر کسی هم بوده که طلب کند، با مطلع شدن از فرموده پیغمبر جاز طلب خودش منصرف شده است، و این امر در دوره خلفاء بر همین منوال بود تا نوبت به خلافت علی سرسید و او نیز تغییری نداد و «ماترکه» پیغمبر جرا تقسیم نکرد.
وجه هشتم: میتوان گفت: ابوبکر و عمر ثروت و مالی به علی و اولاد او دادند که چندین برابر میراث به جا مانده از پیغمبر جبود، در حالی که هیچ یک از میراث او استفاده نکردند و بلکه عمر آن را به علی و عباس سپرد تا آن کاری را که پیغمبر جبا آن میکرد، آن دو نیز آن کار را بکنند و این تهمت به ابوبکر و عمر را منتفی میسازد.
وجه نهم: آیه: ﴿وَوَرِثَ سُلَيۡمَٰنُ دَاوُۥدَ﴾[النمل: ۱۶].
«و سلیمان وارث (پدرش) داود شد».
و نیز آیه: ﴿فَهَبۡ لِي مِن لَّدُنكَ وَلِيّٗا ٥ يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنۡ ءَالِ يَعۡقُوبَ﴾[مریم: ۵-۶]. «و من از بستگانم بعد از خودم بیمناکم (که حق پاسدارى از آیین تو را نگاه ندارند)! و (از طرفى) همسرم نازا و عقیم است، تو از نزد خود جانشینى به من ببخش که وارث من و دودمان یعقوب باشد».
به هیچ وجه دلالتی بر محل نزاع ندارند، زیرا ارث اسم جنسی است که انواعی را شامل میشود و اسم دال بر انواع مشترک دلالتی بر یکی از آنها ندارد. همچنانکه جمله «حیوانی آمد» دلالتی بر این ندارد که آن حیوان، انسان یا اسب و یا شتر است.
توضیح اینکه واژه «ارث» در مورد میراث علم، نبوت، ملک و سایر انواع انتقال استعمال میشود، خداوند در قرآن میفرماید: ﴿ثُمَّ أَوۡرَثۡنَا ٱلۡكِتَٰبَ ٱلَّذِينَ ٱصۡطَفَيۡنَا مِنۡ عِبَادِنَا﴾[فاطر: ۳۲].
«سپس این کتاب (آسمانى) را به گروهى از بندگان برگزیده خود به میراث دادیم».
و نیز میفرماید:
﴿أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡوَٰرِثُونَ ١٠ ٱلَّذِينَ يَرِثُونَ ٱلۡفِرۡدَوۡسَ هُمۡ فِيهَا خَٰلِدُونَ ١١﴾[المؤمنون: ۱۰-۱۱]. «(آرى،) آنها وارثانند. (وارثانى) که بهشت برین را ارث مىبرند، و جاودانه در آن خواهند ماند».
و آیههای بسیار دیگری از این قبیل.
و پیغمبر جمیفرماید: «إِنَّ الأَنْبِيَاءَ لَمْ يُوَرِّثُوا دِينَارًا وَلاَ دِرْهَمًا إِنَّمَا وَرَّثُوا الْعِلْمَ فَمَنْ أَخَذَهُ أَخَذَ بِحَظٍّ وَافِرٍ» [۷۸].
یعنی: «پیغمبران درهم و دیناری از خود به جا نمیگذارند، و تنها علم از خود به جا میگذارند، پس هر کس از آن علم برگیرد، بهره فراوانی برده است».
وجه دهم: میتوان گفت: مراد از ارث در آیات مورد استناد مؤلف، میراث علم، نبوت و امثال اینهاست و نه میراث مادی و مالی. توضیح اینکه خداوند میفرماید: ﴿وَوَرِثَ سُلَيۡمَٰنُ دَاوُۥدَ﴾[النمل: ۱۶].
«و سلیمان وارث (پدرش) داود شد».
و معلوم است که داود پسران بسیاری غیر از سلیمان داشت، بنابراین همه داراییاش به سلیمان نرسیده، پس مراد از ارث در این آیه دارایی نیست.
به علاوه ارث مالی نه برای داود جای مدح دارد، و نه برای سلیمان، چرا که یهودی و مسیحی نیز از پدرش ارث میبرد. در حالی که آیه در سیاق مدح سلیمان و برشمردن نعمت خاص خداوندی بر او میباشد.
و نیز میراث دنیایی از امور عادی و مشترک بین همه انسانهاست، مثل: خوردن، نوشیدن و دفن مرده و ... . و نقل و بازگویی این امور از پیغمبران هیچ فایدهای ندارد، پس نقل نمیشود و اموری از سرگذشت پیغمبران جنقل میشود که متضمن فایده و عبرتی باشد وگرنه گفتن «فلانی مرد و پسرش دارایی او را به ارث برد» و یا «و او را دفن کردند» و یا «خوردند و نوشیدند و خوابیدند» و امثال اینها شایسته نیست در قصص قرآن باشند [۷۹].
[۷۷] نگا: بخاری: ۴/۷۹ و مسلم: ۳/۱۳۷۶. [۷۸] نگا: سنن ابیداود: ۳/۴۳۲ و ترمذی، ۴/۱۵۳ و غیره. [۷۹] به نقل از: مختصر منهاج السنة، تألیف: شیخ الإسلام أبو العباس أحمد بن تیمیة، اختصار: الشیخ عبدالله بن محمد الغنیمان (استاد تحصیلات عالی دانشگاه اسلامی مدینه منوره و مدرس در مسجد نبوی شریف)، ترجمه: اسحاق دبیرى، چاپ اول ۱۴۲۸/۱۳۸۶ﻫ.
نوشته: خالدعسقلانی
ترجمه: اسد الله موسوی
آقای تیجانی بعد از بحث درباره اینکه شیخین علیه خود گواهی میدهند، مینویسد «... پدیدههای دلخراش بعد از وفات رسول اکرم جرا من بخوبی در خاطر دارم و میدانم که با حضرت زهراء دختر مطهرش چه کردند، در حالی که رسول اکرم جفرموده بود: «فاطمه پاره تن من است. هر کس او را ناراحت کند، مرا ناراحت کرده است». فاطمه به ابی بکر و عمر گفته بود: من شما را به خدا سوگند میدهم، آیا شما از رسول الله جنشنیده بودید که فرمود: «خشنودی فاطمه خشنودی من است و ناراحتی وی، ناراحتی من است و هر کس دخترم فاطمه را دوست دارد، او مرا دوست دارد، هر کس فاطمه را خشنود کند، مرا خشنود کرده است. هر کس فاطمه را ناراحت کند، مرا ناراحت کرده است. ابوبکر و عمر گفتند: آری، ما این مطلب را از رسول الله جشنیده بودیم. فاطمه گفت: من خدا و فرشتگان را گواه میگیرم که شما مرا خشنود نکردید، مرا رنجاندید. اگر من رسول خدا را ملاقات کنم از دست شما شکایت خواهم کرد». ما را بگذار از این حادثه که دلها را پر خون میسازد و شاید هم ابن قتیبه که یکی از علمای مبرز اهل سنت در علوم و فنون بسیاری است و نوشتههای زیادی در تفسیر، حدیث، لغت، نحو و تاریخ دارد آخر عمری شیعه شده باشد! همان طور که یکی از متعصبان، یک بار چنین به من گفت زیرا کتاب «تاریخ الخلفای» او را به او نشان دادم، و بی گمان این تبلیغات عاجزانهی کسانی است که راه و چاره ندارند. پس طبری هم نزد ما شیعه شده است و نسایی هم که کتابی بنام «خصایص الامام علی» در ویژگیهای امام علی به رشتهی تحریر در آورده، شیعه شده و ابن قتیبه شیعه شده و حتی طه حسین هم که از معاصرین است پس از نوشتن کتاب (الفتنه الکبری) و ذکر حدیث غدیر و اقرار به حقایق دیگر، او هم شیعه شده است!!!.
حقیقت این است که هیچ کدام از اینها شیعه نشدهاند و هرگاه نام شیعه را میبرند به بدی و ناسزاگویی یاد میکنند و تا آنچه که توانستهاند در دفاع از عدالت صحابه قلم فرسایی کردهاند [۸۰].
در پاسخ به یاوه گوییهای تیجانی عرض میشود:
۱- این روایت که فاطمهلاز ابوبکر و عمر شاکی بوده است. از کتاب «الامامة والسیاسة» نقل شده است، این کتاب منسوب به ابن قتیبه است و به نام «تاریخ الخلفاء» شهرت دارد و پیرامون آن صحبت خواهد شد.
۲- روایت منسوب به ابن قتیبه که در آن حضرت فاطمه از شیخین شاکی شده است، و قطعاً روایت، دروغ است، هیچ سندی برایش ذکر نشده است و در هیچ کتاب معتبر حدیث، ذکری از آن به میان نیامده است. اگر آقای تیجانی میتواند صحت روایت مذکور را ثابت کند، حداقل یک دلیل در این باره ارائه دهد و به خدا سوگند، من از انصاف این رافضی دروغگو شگفتزده هستم. او در این بحث از حدیثی که نه به لحاظ متن صحیح است و نه به لحاظ سند، استدلال میکند اما از طرفی دیگر او احادیثی را که متناً و سنداً صحیح هستند، صرفاً به خاطر اینکه با میل و هوسهای شیطانی او مطابقت ندارند، ضعیف قرار میدهد. مانند، حدیث: «لَوْ كُنْتُ مُتَّخِذًا خَلِيلا لاتَّخَذْتُ أَبَا بَكْرٍ خَلِيلا».
آفرین بر این انصاف دروغین.
۳- اما این گفتهی تیجانی که بعضی از متعصبان ابن قتیبه را به شیعی بودن متهم کردند، قطعاً دروغ است. هیچ کدام از اهل سنت هم چنین سخنی نگفته است. زیرا بزرگترین منتقد ابن قتیبه امام ابوبکر بن العربی مالکی است. او در کتاب بلند پایهی خود «العواصم من القواصم» از ابن قتیبه و کتابش سخن به میان آورده است و چنین گفته است: «أما الجاهل فهو ابن قتيبه فلم يبق ولم يذر للصحابه رسماً في كتابه». «الإمامة والسیاسة» یعنی ابن قتیبه نادان است، وی برای صحابه هیچ گونه نشانه و اثری در کتابش «الإمامة والسیاسة» باقی نگذاشته است. البته امام ابن العربی در صحت نسبت این کتاب بسوی ابن قتیبه مشکوک است. چون میگوید: «إن صح عنه جميع ما سبق» [۸۱]. یعنی: «اگر همهی آنچه گذشت از وی به صحت برسد». محب الدین خطیب که بر کتاب «العواصم من القواصم» تعلیق نوشته است، مدعی شده است که هیچ مطلبی در «الإمامة والسیاسة» از ابن قتیبه ثابت نیست و اگر نسبت این کتاب به امام ابن قتیبه صحیح باشد، بی گمان واقعیت امر همان است که ابن العربی دربارهی او گفته است. زیرا کتاب «الإمامة والسیاسة» مملو از جهل، غباوت، سخنهای بسیار رکیک و شیطنت است [۸۲].
۴- آری، این گفتهی تیجانی: «فالطبري عندنا (أي عند الـمعاند السني) تشيع والنسايی الذي الف كتاباً في خصايص الإمام علي تشيع... الخ».
«طبری نزد ما سنیان متعصب شده و نسایی صاحب کتاب «خصایص الامام علی» شیعه شده...».
در این خصوص باید عرض شود:
توضیح یک نکته را که شاید عامهی مردم شیعه و سنی از آن آگاهی ندارند، لازم میدانم و آن عبارت است از فرق میان (رفض) و تشیع و به خاطر اینکه این فرق توضیح داده شود، لازم است که به شرح معانی لغوی و اصطلاحی هر دو واژهی (رفض و تشیع) پرداخته شود.
(رفض) در لغت، بر گرفته از مادهی (رفضه، یرفضه) است و یرفضه، رفضاً و رفضاً به معنی ترک دادن است، روافض به هر لشکری که فرمانده خود را ترک کرده باشد، اطلاق میگردد. رافضه، یعنی یک گروه و دسته از آنان لشکر. و رافضه گروهی از شیعه بودند که بدست زید بن علی بیعت کردند و بعد از او خواستند تا از شیخین (ابوبکر و عمرب) تبری کند. اما زید بن علی از چنین عملی انکار کرد و گفت: آن دو وزیران جد من یعنی رسول اکرم جبودند. آنگاه او را رها کردند و از وی دوری جستند و به همین مناسبت، این گروه به (رفض) نسبت داده شدهاند و به آنها رافضی میگویند [۸۳].
اما معنی اصطلاحی (رفض)؟؟؟ هو تقدیم علی علی ابی بکر و عمر، یعنی مقدم و برتر دانستن حضرت علی، از حضرت ابوبکر و حضرت عمر ساست.
ابن حجر در مقدمهی «فتح الباری شرح بخاری» مینویسد: «والتشيع محبه علي وتقديمه علی الصحابه... الخ». یعنی: تشیع عبارت است از: محبت با علی سو مقدم دانستن آن حضرت از حضرت ابوبکر و حضرت عمر سبنابراین هر کس که حضرت علی سرا در فضل و بزرگی از ابوبکر و عمر سمقدم بداند، او در شیعه بودنش غلو کرده است و به او کلمه رافضی گفته میشود دیگر نه شیعه است. اگر همراه با مقدم دانستن، سایر صحابه و علی الخصوص شیخین را سب و شتم و نسبت به آنان بغض ورزد. او در (رفض) (غلو) کرده است و اگر معتقد به رجعت بسوی دنیا باشد، آنگاه در غلو شدت اختیار کرده است [۸۴].
شیخ الاسلام امام ابن تیمیه میفرماید... کلمه یا واژهی (رافضه) وقتی ظاهر شد که در دوران خلافت (هشام) عدهای از شیعیان، زید بن علی بن الحسین را ترک کردند و از همان زمان که زید ادعای امامت کرد، شیعه به دو گروه، رافضه و زیدیه تقسیم شدند. زیرا وقتی که دربارهی حضرت ابوبکر سو حضرت عمر ساز زید سوال شد، او از آن دو تجلیل کرد. آنگاه گروهی او را رها کردند. زید گفت: «رفضتمونی، فسموا رافضه لرفضهم إياه». یعنی: شما مرا ترک کردید، از آن وقت رافضی نامیده شدند به خاطر اینکه آنان او (زید) را رفض، یعنی ترک کرده بودند. و آن گروه از شیعه که به خاطر تجلیل زید از حضرت ابوبکر و عمر، او را ترک نکردند، زیدیه نامیده شدند و به زید نسبت داده شدند [۸۵].
میرزا محمد تقی لسان الملک که از امامیه است به این مطلب اعتراف نموده، میگوید:
«اصحاب و یاران زید وقتی که با وی بیرون شدند، از او دربارهی ابوبکر و عمر سوال کردند. او در جواب گفت: من دربارهی آن دو، خبر خیر و خوبی چیزی نمیگویم و از خانواده و فامیل خود، دربارهی آن به جز خیر، چیزی نشنیدهام، آنگاه سوال کنندگان گفتند: پس تو از گروه و جماعت ما نیستی و از مجلس او بلند شدند و او را رها کردند زید گفت: شما امروز ما را رفض کردید و از آن روز آن گروه به رافضی موسوم شدند.
وی در ادامهی سخنانش میگوید... زید شیعیان را از طعنه زدن به اصحاب رسول اکرم جمنع میکرد وقتی برای آنان روشن شد که او از شیخین تبری نمیکند، آنگاه از مجلس و محضر او بلند شده و او را رها کردند. از آن به بعد، کلمهی (رفض) به هر کس که در مذهب غلو میکرد و طعن را برای اصحاب رسول الله ججایز قرار میداد، گفته شد [۸۶].
حسن بن موسی نوبختی که از متکلمان اثنی عشریه میباشد، اعتراف دارد که رفض و طعن دربارهی ابوبکر و عمر، در میان شیعیان حضرت علی سنبود و نخستین کسی که طعن و رفض را رواج داد، عبدالله بن سبا یهودی بود... «وان ممن اظهر الطعن علی أبی بكر وعمر وعثمان والصحابة وتبرا منهم» [۸۷].
و معنی لغوی، تشیع و شیعه: (شیعه فلان) یعنی انصار و پیروان او (تشیع فلان)، یعنی فلانی دعوای (شیعیت کرد. و هر قومی که متفق بوده و بعضی از بعضی دیگر تبعیت کنند، آنان شیعه یکدیگر به حساب میآیند [۸۸].
اما شیعه در اصطلاح: به معنی دوستی و محبت با حضرت علی سو مقدم دانستن حضرت علی از سایر صحابه به جز شیخین (ابوبکر و عمرب).
ابوالقاسم بلخی میگوید: شخصی از شریک بن عبدالله بن ابی نمر سوال کرد و پرسید: از ابوبکر و علی چه کسی افضل است؟ شریک گفت: ابوبکر س. سائل به او گفت: تو ابوبکر را افضل میدانی و حال آنکه تو شیعه هستی؟ شریک گفت: آری، بی تردید شیعه کسی است که ابوبکر سرا از علی افضل بداند. به خدا سوگند، علی این چوبها را بلند کرده است. و گفته است: «ألا إن خير هذه الأمه بعد نبيها أبوبكر وعمر». یعنی: «بهترین این امت بعد از رسول الله ج، ابوبکر و عمر هستند». آیا ما گفته علی سرا رد کنیم؟ آیا ما او را تکذیب کنیم؟ به خدا سوگند، علی سدروغگو نبود) ذکر هذا ابوالقاسم البلخی [۸۹].
آری، این است فرق میان رفض و تشیع از لحاظ لغت و اصطلاح. جناب تیجانی با سوء استفاده از جهل بسیاری از شیعه و سنی در صدد این است که خود را در نظر خوانندگان، جزء دوستداران اهل بیت و شیعه آنان وانمود کند. آری آنچه که تیجانی درباره تشیع بودن امام طبری و نسایی نقل کرده بود، این است که آن دو در برابر حضرت معاویه، حضرت علی را تایید میکردند، و این حمایت و تایید لازمهاش، این است که آن دو اندکی گرایش به تشیع داشتند ولی هرگز، حضرت علی سرا از حضرت ابوبکر و حضرت عمر سافضل نمیداشتند. و همانند روافض معتقد به این نبودند که آن دو بزرگوار خلافت را از حضرت علی سغصب کردهاند.
آری، دربارهی استناد آقای تیجانی از سخنان طه حسین، باید عرض کنم که اکنون کاملاً برایم روشن شد که آقای تیجانی از کدام چشمه زهر آگین افکار کج اندیش خود را آبیاری کرده است. بویژه بعد از اینکه او خود را فارغ التحصیل دانشگاه (سربون) میداند. دانشگاه سربون، همان دانشگاهی است که دکتر طه حسین نیز از آنجا سند فراغت حاصل کرده است. اما تفاوت میان طه حسین و تیجانی، این است که طه حسین با تبعیت از اساتید خاور شناس خود، بطور آشکار علیه اسلام میتازد و آقای تیجانی با پیروزی از فرقه ضاله، باطنی، ماهیت خود را پنهان کرده و وارد تقیه شده است. این گفته تیجانی که طه حسین بعد از نوشتن کتاب «الفتنة الکبری» از طرف معاندین اهل سنت منسوب به تشیع شده است، در این خصوص باید عرض شود که هیچ یک از اهل سنت درباره او چنین چیزی نگفته است. البته آنچه که اهل سنت درباره او گفته است، همان چیزی است که هیچیک از شیعه نیز آن را مستبعد نمیداند، مگر اینکه مرتد شده باشد و قطعاً ضلالت و گمراهی که طه حسین در کتاب خودش «الشعر الجاهلی» مرتکب شده است، آقای تیجانی از آن اطلاع دارد. زیرا در آن نسبت به دین خدا توهین شده است و دین به باد استهزا گرفته شده است. بسیار شگفت آور این است که آقای تیجانی درباره خلافت حضرت علی ساز قول طه حسین استناد کند زیرا طه حسین در کتابش «الفتنة الکبری» سعی و تلاش نافرجام زیادی بکار گرفته است تا ثابت کند که در اسلام هیچ نظام معینی برای حاکمیت وجود ندارد بلکه او معتقد است که خطوط حاکمیت اجتهادی است و این چیزی است که روافض بدان اعتقاد ندارد.
تیجانی در کتاب خود میگوید: «هر کس فضیلت علی را بیان کند و به اشتباه بزرگان صحابه اعتراف کند، (اهل سنت) او را متهم به تشیع میکند» [۹۰].
باید عرض شود: آقای تیجانی، این دروغی است که بزرگتر از این دروغی وجود ندارد. تو چقدر از کتب اهل سنت بیاطلاع هستی؟ تو چقدر از صحیح بخاری دور هستی؟ مگر نمیدانی که بخاری و مسلم فصلهای جداگانه و مستقلی را درباره فضیلت حضرت علی سعنوان کردهاند؟ هم چنین سنن ترمذی و ابن ماجه [۹۱]و غیره... آنها عناوین را به طور مستقل پیرامون فضیلت حضرت علی اختصاص دادهاند. آیا همه این محدثینی که در باب فضیلت علی سخن گفتهاند و به جمع روایات پرداختهاند، شیعه شدهاند؟!! آقای تیجانی چقدر دروغگو است. من او را به مبارزه میطلبم درباره اینکه او یک کتاب از اهل سنت را نشان دهد که در آن از حضرت علی سانتقاد شده باشد و او هرگز چنین کتابی را نمییابد اما این گفته تیجانی... «و هر کس که به خطاهای اصحاب بزرگ اعتراف کند. او نیز متهم به شیعه میشود» حاصل این گفته جناب تیجانی این است که اهل سنت جرایم (خیالی) صحابه را کتمان میکند!! من از آقای تیجانی میخواهم حداقل یک نویسنده را برای ما معرفی کند که در مورد خطاها و معایب صحابه سخن گفته باشد به جز افرادی مانند خود آقای تیجانی و طه حسین.
آقای تیجانی میگوید: بر میگردم به روایت ابن قتیبه، روایتی که ابن قتیبه مدعی شده است که فاطمه بر ابوبکر و عمر خشم کرده، اگر روایت ابن قتیبه قابل اعتبار نیست، روایت صحیح بخاری که صحیحترین کتاب بعد از کتاب الله است، در صحت آن شکی وجود ندارد. شیعه میتواند از روایات آن علیه ما استدلال کند، و ما هم متعهد به پذیرش آن استدلالها هستیم و این مطلب را همهی عاقلان میپذیرد چرا که منصفانه است.
و هم اکنون صحیح بخاری را میگشایم در باب (مناقب قرابه رسول الله) نوشته است که پیامبر فرمود: «فاطمه پارهی تن من است هر کس او را به خشم آورد، مرا خشمگین ساخته». و همچنین در باب (غزوهی خیبر) از عایشه آورده است که فاطمه (علیها السلام) دختر پیامبر کسی را نزد ابوبکر فرستاد و در مورد میراث خود از رسول خدا استفسار کرد، ابوبکر از دادن چیزی از آن میراث به فاطمه، امتناع ورزید و لذا فاطمه بر ابوبکر خشمگین شد و از او رنجید و با او سخنی نگفت تا از دنیا رفت. در هر صورت یک نتیجه بدست میآید که بخاری آن را به اختصار ذکر کرده و ابن قتیبه تا اندازهای مفصلتر ذکر کرده است و آن این است که رسول خدا از غضب فاطمه، غضبناک و از رضایتش، خرسند و راضی میشود و اینکه فاطمه از دنیا رفت در حالی که خشمگین بر ابوبکر و عمر بود. و اگر بخاری گفته است: فاطمه از دنیا رفت در حالی که خشمگین بر ابوبکر بود و با او سخنی نگفت تا اینکه وفات کرد، معنی فرق نکرده است همان طور که روشن است و اگر فاطمه سرور زنان جهان است که بخاری در کتاب [الاستئذان و در باب من ناجی بین یدی الناس] بدان تصریح کرده و اگر فاطمه تنها بانویی از این امت است که خداوند رجس و پلیدی را از او دور کرده و او را پاک و طاهر قرار داده پس بیگمان غضبش برای غیر خدا نمیباشد و لذا است که از غضب او، خدا و رسولش نیز غضب میکنند. و از این روی ابوبکر گفت: «من به خدا پناه میبرم از ناخشنودی تو ای فاطمه». آنگاه به قدری ابوبکر گریه کرد که میخواست جانش بر آید در حالی که فاطمه میگفت: «به خدا قسم، پس از هر نمازی که میخوانم، علیه تو دعا میکنم». پس ابوبکر خارج شد در حالی که گریه میکرد و میگفت: «مرا به بیعت شما نیازی نیست! بیعتم را رها کنید!. سپس تیجانی میگوید: و پس از رحلتش، شبانه و مخفیانه -طبق وصیتش- دفت شد تا اینکه هیچیک از آنان بر جنازهاش حاضر نشوند [۹۲]. باید عرض شود:
۱- حدیث بخاری که در آن چنین آمده است: «فاطمه بضعه مني فمن أبغضها أبغضني». «فاطمه پاره تن من است هر کس او را خشمگین کند گویا مرا خشمگین کرده است». این حدیث خودش یک دورنما و علل و اسبابی دارد و خود امام بخاری نیز آن را به روایت از مسور بن مخرمه چنین نقل کرده است: از رسول اکرم جشنیدم که فرمود: بنی هاشم ابن المغیره اجازت خواستند تا دخترشان را به عقد علی بی ابیطالب در آورد. من هرگز چنین اجازهای نمیدهم، چنین اجازهای نمیدهم مگر اینکه علی بن ابیطالب دخترم را طلاق و دختر بنی هاشم را ازدواج کند. همانا فاطمه پاره تن من است هر گونه اذیت و ناراحتی او موجب اذیت و ناراحتی من خواهد شد [۹۳]. امام مسلم نیز این حدیث را از مسور بن مخرمه همین طور روایت کرده است پس چون: دلیل این گفته رسول اکرم جکه فاطمه پاره تن من است... الخ را دریافتیم و آن اینکه حضرت علی ساراده کرده بود تا با دختر ابوجهل ازدواج کند.
۲- سبب و دلیل قول پیامبر جرا از مسبب و مدلولش (که همانا گرایش حضرت علی سبه ازدواج با دختر ابوجهل بود) نمیتوان خارج کرده و آن را به عنوان گناهی بر گردن ابوبکر سنهاد.
۳- آری، ای مدعیان انصاف دروغین، شما اگر مدعی هستید که خدا و رسول خدا جبخاطر اذیت کردن ابوبکر و رنجاندن او فاطمهلرا علیه ابوبکر خشم کردهاند، این دعوی شما مستلزم این است که خشم خدا و رسول جمتوجه حضرت علی بن ابیطالب بشود، اگر به چنین چیزی اعتقاد ندارید، آنگاه ابوبکر به مراتب از رنجاندن فاطمه دورتر است تا علی بن ابیطالب. اگر شما میگویید که علی از آن خواستگاری توبه کرده و منصرف شده است. این قول شما مستلزم این است که او معصوم نباشد. اگر گناه رنجاندن و آزار رساندن به فاطمهلبا توبه از بین میرود، آنگاه، گناه کسی که قول و دعوی فاطمه را به خاطر عمل کردن به خواست رسول الله سرد کرده است، به وسیلهی توبه و حسنات به طریق اولی باید از بین برود. اگر شما در اثر جهالت و نادانی میگویید که این حرکت ابوبکر سدر برابر فاطمهلکفر است، آنگاه باید علی را نیز تکفیر کنید. شیوه و روش این رافضیها بسیار شگفتآور است، آنان به خاطر اعمالی که مثل آنها بلکه بدتر از آنها از حضرت علی سصادر شده است، ابوبکر، عمر و عثمان سرا همواره نکوهش و حتی تکفیر میکنند اما غافلاند از اینکه حضرت علی نیز از نوک تیز این فتواها نجات حاصل نمیکند. زیرا حضرت علی سدر خواستگاری دختر ابوجهل و ارادهی ازدواج با وی، به خاطر نفع و سود فردی و شخصی باعث رنجاندن و اذیت فاطمه گردید، به خلاف حضرت ابوبکر سکه او بخاطر نفع شخصی چنین نکرد بلکه بخاطر اینکه از حکم خدا و رسول خدا اطاعت شود و حق یاوه گوییهای تیجانی درباره حضرت ابوبکر سپاسخ دندان شکن دادهام. وما توفیقی إلا بالله.
۴- درباره حدیث عایشهلدایر بر مطالبه حضرت فاطمه میراث پدرش، حضرت رسول جو انکار ابوبکر ساز دادن ارث به او، باید عرض کنم که آقای تیجانی حسب عادت خود، بخشی از حدیث را ذکر کرده و قسمت عمده آن را که از حقیقت پرده بر میدارد، حذف کرده است به گمان اینکه این بخش از حدیث که او آن را ذکر کرده است، بتواند او را به مرام مذموش برساند. اما واقعیت ظاهر میشود، هر چند که روافض آن را ترک کنند. واقعیت امر چنین است که علی سبدست ابوبکر سبیعت کرد. روافض باید این را انکار کنند. چون این قسمت (بیعت علی بدست ابوبکر س) اصل عقیده آنان را که همانا حق خلافت را از آن علی سمیدانند، زیر سوال میبرد. آنان در این باره از دلایل واهی استدلال میکنند و گمان میکنند که این دلایل علیه اهل سنت حجت قاطعی هستند و این گمان آنان هرگز به ثمر نرسیده است. من بسیار لازم میدانم که حدیث حضرت عایشهلرا کاملاً ذکر کنم تا برای هر انسان منصف و حق جو روشن شود که حضرت علی سبدست حضرت ابوبکر سبیعت کرده است. حضرت عایشه میفرماید: «حضرت فاطمهل، دختر گرامی رسول اکرم جنزد ابوبکر سقاصد فرستاد و میراث رسول الله جرا از وی جویا شد. مطالبه حضرت فاطمهلمربوط میشد به اموال فی که در مدینه بدست رسول الله سافتاده بود و زمین فدک و آنچه از خمس خیبر باقی مانده بود. حضرت ابوبکر سدر جواب فرمود: همانا رسول الله جفرموده است: «لاَ نُورَثُ مَا تَرَكْنَاهُ صَدَقَةٌ». «ما پیامبران برای کسی میراث نمیگذاریم آنچه که از ما بماند، صدقه است». البته حضرت ابوبکر سفرمود: اولاد و اهل بیت رسول الله جاز این اموال برای نفقه خود هزینه کنند. و من به خدا سوگند اندکی در صدقه رسول الله جتغییر ایجاد نمیکنم همانطور که رسول الله جدر این اموال عمل کرد، من نیز به همان منوال عمل خواهم کرد. بدین ترتیب حضرت ابوبکر سانکار کرد از اینکه چیزی از آن اموال به فاطمهلبدهد. حضرت فاطمه در این باره از حضرت ابوبکر سناخشنود گردید، صحبت و حرف زدن را با وی تا دم وفات ترک کرد. و شش ماه بعد از رسول اکرم جزنده ماند. وقتی او (فاطمه زهرال) فوت کرد همسرش علی سدر شب او را دفن کرد و حضرت ابوبکر سرا از وفات فاطمه مطلع نساخت و خود حضرت، نماز جنازهاش را خواند. حضرت علی سدر حیات فاطمه و دوران زندگی او میان مردم از وجه بالایی بهرهمند بود. بعد از وفات حضرت فاطمه، محبوبیت خود را از دست داد و در صدد برآمد تا با حضرت ابوبکر سآشتی کرده و به دست او بیعت کند و در مدت حیات فاطمه راضی به بیعت نبود و بیعت نکرد. لذا برای حضرت ابوبکر قاصد فرستاد و از وی خواست تا تنها نزد او برود و کسی را با خود همراه نبرد. چون حضرت علی سنمیخواست که حضرت عمر سدر خانهی او برود حضرت عمر سبه حضرت ابوبکر سگفت: «به خدا سوگند به تنهایی در خانه آنان نروید». حضرت ابوبکر سدر جواب فرمود: فکر میکنید آنان با من بد رفتاری کنند؟ به خدا سوگند، من نزد آنان میروم. حضرت ابوبکر سبه خانه حضرت علی سرفت. حضرت علی کلمه شهادت بر زبان تکرار کرد و گفت: «همانا ما فضیلت و منزلت شما را شناختهایم. ما به خاطر نعمتی که خداوند به تو عنایت کرده است، حسد نداریم اما تو در جریان در حق ما استبداد کردی و به خاطر خویشاوندی با رسول الله سحقی برای خود قایل بودم. تا اینکه چشمهای حضرت ابوبکر ساشک آلود شدند. وقتی حضرت ابوبکر سشروع به سخن کرد، فرمود: به خدا سوگند، قرابت و خویشاوندی رسول الله جرا از خویشاوندی خودم ترجیح میدهم. اما آنچه که در ارتباط با این اموال، با شما رفتار کردم، فکر میکنم در خیر و خوبی کوتاهی نکردهام، و کاری را که رسول الله جانجام دادهاست، در این باره، خلاف آن را انجام ندادهام. آنگاه حضرت علی سبه حضرت ابوبکر سگفت وقت شام، وقت بیعت است حضرت ابوبکر سبعد از ادای نماز ظهر بالای منبر رفت، کلمهی شهادت را خواند از حضرت علی سستایش نموده و عذر او را در مورد تاخیر در بیعت بیان کرد. بعد حضرت علی سنیز کلمهی شهادت را خواند و دربارهی حق حضرت ابوبکر سسخن گفت و توضیح داد که تاخیر در بیعت به خاطر حسد و کینه با حضرت ابوبکر سنبوده است و نه به خاطر انکار فضیلت و برتری او، اما ما بر این عقیده و باور بودیم که حق در این معامله با ما است و در حق ما استبداد روا داشت و ما قدری ناراحت شدیم. مسلمانان از این سخنان بسیار خوشحال شدند و حضرت علی سرا تحسین کردند و مسلمانان از آن به بعد با حضرت علی نزدیک شده و با وی محبت کردند [۹۴]. امام مسلم با همین الفاظ این حدیث را از حضرت عایشهلنقل کرده است [۹۵]. آقای تیجانی، تو از نهایت انصاف خود باید مطلع شده باشید. اگر تو این حدیث را نمیپذیری، لازم است لازمهاش این است که قضیه حضرت فاطمه با حضرت ابوبکر سرا نیز نپذیری، هم چنین حدیث مذکور مستلزم و مقتضی این است که جنایتهای تو در حق حضرت ابوبکر سبه منزلهی تار عنکبوت هستند و دیگر نیازی به پاسخ گفتن برای آنها باقی نمانده است. و اگر حدیث مذکور را میپذیری، آنگاه باید بپذیری که حضرت علی سبه دست حضرت ابوبکر بیعت کرده است. و با پذیرفتن و یا رد کردن حدیث فوق الذکر، تار و پود عقیده رفض به طور کلی از هم میپاشد. آقای تیجانی از این دو روش تو کدام را میپذیری؟!.
۵- آری، اینکه چرا ابوبکر به فاطمه میراث نداد، دلایل متعددی وجود دارد که به تفصیل درباره آنها صحبت خواهد شد.
۱- رسول اکرم سفرموده بود: «لاَ نُورَثُ مَا تَرَكْنَاهُ صَدَقَةٌ». «ما پیامبران به کسی میراث نمیدهیم، آنچه از ما میماند، صدقه است». این حدیث از جمع کثیری، مانند: حضرت ابوبکر، حضرت عمر، حضرت عثمان، حضرت علی، طلحه و زبیر، سعد و عبدالرحمن بن عوف، عباس و ابوهریره و ازواج مطهرات، روایت شده است. روایت این حدیث از تمام کسانی که نام برده شدند، در کتب صحاح و مسانید به ثبوت رسیده است. قطعاً این به منزله اجماع صحابه است. بنابراین عمل حضرت ابوبکر سمطابق با وصیت رسول اکرم جموجب ندامت او نمیشود. احادیث دیگری که مقرون به صحت هستند در جهت تایید این واقعیت نیز وارد شده است. بخاری از حضرت ابوهریره حدیثی را چنین نقل کرده است: رسول اکرم جفرمود: ورثهی من دینار و درهمی تقسیم نمیکنند بلکه، آنچه که بعد از نفقه عیال و حقوق عامل من باقی میماند، همهاش صدقه است [۹۶]. ابو داود در سنن خود، بخشی از حدیث ابی درداء را چنین نقل کرده است: «رسول اکرم جفرمود: همانا علمای وارثان پیامبر هستند و پیامبران درهم و دینار را در ترکه نگذاشتهاند. میراث آنان علم است. هر کس برای گرفتن علم موفق شود، بهره بسیار عظیمی را برده است [۹۷].
و من جناب تیجانی را برای پذیرفتن این حدیث ملزم میدانم. زیرا این حدیث در بخاری آمده است و آقای تیجانی از احادیث بخاری استناد میکند و این خلاف عدالت و انصاف است که او بعضی از احادیث بخاری را که مطابق با میل او هستند بپذیرد و بقیه را رد کند و چنین حرکتی ملعبه با احادیث رسول اکرم جاست.
اگر روافض دوازده امامی بگویند که احادیث بخاری برای ما حجت و دلیل نیستند، به آنان میگویم مشکلی نیست ولی احادیث (کلینی) که از علمای بزرگ دوازده امامی است و در اصول کافی ذکر شدهاند را حتماً حجت میدانید و به آن کتاب و مولفش عقیده دارید، پس بشنوید:
آقای تیجانی در اصول کافی در باب «ثواب العالم والمتعلم» حدیثی را از علی بن ابراهیم و او از پدرش و او از حماد بن عیسی و او از قداح و او از ابوعبدالله چنین نقل کرده است: رسول اکرم جفرمود: هر کس راهی را به قصد تحصیل علم بپیماید، خداوند راه بهشت را برایش باز میکند. همانا فرشتگان معصوم پرهای خود را فرش راه برای طالبان علم خواهند کرد، همه موجودات زمین و آسمان برای طلاب علم دعای خیر میکنند حتی ماهیها در دریا، فضیلت عالم بر عابد مانند فضیلت ماه شب چهارده است در برابر سایر ستاره ها. همانا علما وارث پیامبران هستند. همانا پیامبران میراثشان دینار و درهم نیست. بلکه آنان علم را به ارث میگذارند. هر کس از علم چیزی را کسب کند، بهره عظیمی از میراث پیامبران برده است [۹۸].
دقت کنید! ولی روافض با وجود این، در دین خود از تضاد و تناقص پاک نیستند. با صریح و روشن بودن این حدیث که در منابع خود آنان نیز آمده است، رهبر آنان آقای خمینی با مکابره این واقعیت را رد میکند، غافل از اینکه، این رد در واقع رد علیه خود او است.
خمینی در کتاب [کشف الاسرار تحت عنوان مخالفت ابوبکر با نصوص قرآن] چنین میگوید: آری، هستند کسانی که میگویند: اگر قرآن به صراحت لهجه دربارهی امامت سخن میگفت: آنگاه شیخین با چنین چیزی مخالفت نمیکردند، و اگر مخالفت میکردند کسی آنان را حمایت نمیکرد. و ما خود را مجبور میدانیم که درباره موارد مخالفت شیخین با نصوص قرآن شواهدی را ذکر کنیم تا ثابت شود که آنان با نصوص مخالفت کردهاند و بودند کسانی که در این مخالفت آنان را تایید کردهاند. و اینک نمونهای از این مخالفتها را به نقل از منابع موثق و حتی از متواترات اهل سنت نقل میکنیم.
۱- در کتب مهم تاریخ و در صحاح اهل سنت آمده است: «روزی فاطمه دختر پیامبر جنزد ابوبکر آمد و میراث پدرش را از او جویا شد. ابوبکر در جواب گفت: رسول اکرم جفرموده بود: ما گروه پیامبران چیزی را به ارث برای کسی نمیگذاریم. ترکه ما صدقه است. در صحیح بخاری و مسلم. مطلبی شبیه این آمده است. حتی گفته شده است که فاطمه از ابوبکر رو گردان شده و تا لحظه موت با وی حرف نزده است. دو کتاب اخیر (بخاری و مسلم) از معتبرترین کتب اهل سنت هستند. آنچه را که ابوبکر به پیامبر نسبت داده است، مخالف با آیات صریحه دربارهی میراث پیامبران میباشد. بعضی از این آیهها را اینجا بیان میکنیم. آیه ۱۶ سوره نمل میگوید﴿وَوَرِثَ سُلَيۡمَٰنُ دَاوُۥدَ﴾[النمل: ۱۶]. یعنی «سلیمان از داود میراث برده»، آیه ۵ سوره مریم میگوید: ﴿فَهَبۡ لِي مِن لَّدُنكَ وَلِيّٗا ٥ يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنۡ ءَالِ يَعۡقُوبَۖ وَٱجۡعَلۡهُ رَبِّ رَضِيّٗا ٦﴾[مریم: ۵]. یعنی: «پس از فضل خویش به من جانشینی (پسری) عنایت کن تا از من و آل یعقوب ارث ببرد، وای پروردگار، او را مورد رضایت خویش قرار ده». آیا جایز است که ما خدا را تکذیب کنیم؟ [۹۹]یا اینکه بر این باور باشیم که رسول الله جخلاف خداوند چیزی گفته است؟ یا بگوییم که حدیث منسوب به پیامبر جصحت ندارد و این حدیث به قصد استئصال اولاد پیامبر جگفته شده است [۱۰۰].
(الف) آری، این بود دیدگاه آقای خمینی، مسلماً این دیدگاه مخالف با حدیثی است که در اصول کافی است. اگر آنان بگویند، تناقضی اصلاً وجود ندارد بلکه تناقض در فهم و درک ناصحیح تو است. زیرا حدیث مذکور در اصول کافی، ضعیف است و ما همه روایات اصول کافی را صحیح نمیدانیم بلکه در آن روایات ضعیف و سقیم نیز وجود دارد. من این نقد علمی را میپذیرم و میپذیرم که وجود تناقض تهمتی است از ناحیه من، ولی من مات و مبهوت هستم و نمیتوانم آنچه را که خمینی خودش در کتاب «الحکومه الإسلامیة» گفته، بپذیرم او درباره همین حدیث که به زعم او به دروغ به طرف پیامبر جنسبت داده شده است و به خاطر استئصال اولاد پیامبر جوضع شده است، در کتاب «الحکومه الإسلامیة» میگوید: «الحدیث صحیح، وحتی ابو علي بن ابراهيم (ابراهيم بن هاشم) فهو من كبار الثقات نقل الحديث» [۱۰۱]!!! یعنی: «حدیث صحیح است حتی ابوعلی بن ابراهیم که از راویان بسیار ثقه است، آن را نقل کرده است». اکنون سوال این است که حدیثی که درباره میراث ندادن پیامبران در آن سخن گفته شده است و صحت ندارد چگونه همان حدیث در وقت واحد صحیح قرار داده میشود و دلیل صحتش نیز بیان میگردد؟!؟ آیا از میان ما و شما چه کسی با نصوص مخالفت میکند یا قصد استئصال اولاد نبی را در قالب محبت به اهل بیت دارد؟ کسی که از نبی امی تبعیت میکند یا کسانی که بنا و پایهی دینشان بر دروغ و تضاد نهاده شده است؟! بسیار شگفتآور این است که مرجع خود آنان امام ثقفی، قول حضرت علی بن ابیطالب را به خاطر بر حذر داشتن پیروانش چنین نقل میکند: «... ولا تقص في أمر واحد بقضائين مختلفين فيتناقض امرك وتزيع عن الحق» [۱۰۲]. یعنی: «حضرت خطاب به شیعیان خود میفرماید: در مورد یک جریان دو حکم و قضاوت متناقض صادر نکنید که در آن صورت حکمتان متناقض بوده و از حق منحرف میشوید»!؟ «فماذا بعد قول علي إلا الضلال» یعنی: «مخالفت با قول علی جز گمراهی چیزی دیگری نیست».
(ب) باید بدانیم که حضرت ابوبکر ساموال رسول الله را برای خود و اهل بیتش نگذاشته بود و او جای مصرف این گونه صدقات نبود بلکه مستغنی بود. این تحریم از میراث پیامبر ج، دختر خود او، حضرت عایشه و سایر ازواج مطهرات را شامل میشد. بخاری و مسلم از عروه و او از حضرت عایشهلچنین نقل کردهاند: «ازواج مطهرات بعد از وفات رسول اکرم جقصد کردند که حضرت عثمان سرا جهت دریافت سهمیهی میراث خود، نزد حضرت ابوبکر سبفرستند. حضرت عایشهلفرمود: أَلَيْسَ. قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: «لاَ نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ». «آیا رسول الله اکرم جنفرموده است که ما پیامبران به کسی میراث نمیدهیم [۱۰۳]، ترکه ما همهاش صدقه است» [۱۰۴].
(ث) حضرت ابوبکر سچند برابر سهمیهی علی و فاطمهلاز میراث رسول الله ج، به علی و اولادش مال داد و حضرت عمر سنیز در دوران خلافت خود چنین کرد. در حدیث از ابوهریره سچنین آمده است: حضرت فاطمهلنزد ابوبکر آمد و گفت: «چه کسی از تو میراث میبرد؟» حضرت ابوبکر سگفت: خانواده و فرزندانم. حضرت فاطمهلگفت: پس چرا من از پدرم میراث نبرم؟ حضرت ابوبکر سگفت: من از رسول الله جشنیدم که چنین فرموده است: «لا نورث». «کسی از ما میراث نمیبرد»، البته کلیه کسانی که تحت تکفل رسول الله جبودهاند، هزینه آنان به عهده من است و من به همه آنان که رسول الله جانفاق میکرد، انفاق میکنم [۱۰۵]. حضرت ابوبکر سچه در دوران حیات مبارکه رسول اکرم جو چه در دوران خلافت خودش، نه بر احدی ستم کرده است و نه حق کسی را منع کرده است. در چنین حالتی و چنین شخصیتی چگونه حق سیده النساء را منع میکند؟!.
ج- بیتردید حضرت فاطمهلاذیت خود را به خاطر این گناه میدانست که اذیت او موجب اذیت رسول الله بود. قطعاً در حالتی که معامله میان اذیت فاطمه و اذیت پدرش دایر باشد، دوری و پرهیز از اذیت پدرش اولیتر و واجبتر است و حضرت ابوبکر سچنین وضعیتی داشت. زیرا او از اینکه پدر فاطمه اذیت شود، اجتناب میکرد. زیرا حضرت رسول الله جبا وی عهد کرده بود و دستوراتی به او داده بود. لذا حضرت ابوبکر سچارهای نداشت جز اینکه به عهدش وفا کند و امر پیامبر سرا بجا بیاورد، و در غیر این صورت ممکن بود تخلف از امر پیامبر شده و موجبات خشم او فراهم گردد. و این امر در قول حضرت ابوبکر سخطاب به حضرت فاطمهل، به طور واضح و روشن نمایان بود. حضرت ابوبکر: «...لَسْتُ تَارِكًا شَيْئًا كَانَ رَسُولُ اللَّهِ جيَعْمَلُ بِهِ إِلاَّ عَمِلْتُ بِهِ إِنِّى أَخْشَى إِنْ تَرَكْتُ شَيْئًا مِنْ أَمْرِهِ أَنْ أَزِيغَ» [۱۰۶]. «من هرگز روشی و عملی را که رسول اکرم جانجام میداد، رها نمیکنم. زیرا من اگر از حکم او تخطی کنم از راه حق منحرف میشوم».
(د)... باید بدانیم که حضرت ابوبکر سبا اهل بیت رسول الله جمحبت داشت و از آنان تجلیل و تقدیر میکرد. به خاطر همین محبت بود که فرمود: به خدا سوگند، رعایت قرابت و خویشاوندی پیامبر جوصله رحمی با خویشاوندان پیامبر جرا در برابر قرابت خویش ترجیح میدهم [صحیح بخاری: کتاب الـمغازی، برقم ۳۸۱۰]. «وقال أيضاً ارقبوا محمداً في اهل بيته» [۱۰۷]. یعنی؟: «احساسات رسول الله جرا درباره اهل بیتش رعایت کنید».
اکنون بعد از روشن شدن همه این دلایل درباره دیدگاه حضرت ابوبکر سدر جریان میراث رسول الله ج، آیا چنین برداشتی علیه او و متهم کردن او به اذیت و آزار فاطمه و جلوگیری از دادن حق و غضب و هضم کردن حق او، جایز است؟ پاسخ این سوال را به عهده خوانندگان محترم میگذارم.
در مورد اینکه حضرت فاطمهلدر قبال حضرت ابوبکر سچنین موضعی داشت (یعنی معتقد به غضب و هضم حقش بود) که آقای تیجانی و هم کیشانش ارائه میدهند، برای ما اهل سنت قطعاً پذیرفتنی نیست. زیرا ما حضرت زهرا را به مراتب بالاتر از داشتن چنین موضعی میدانیم و به هیچ عنوان او را شایسته چنین دیدگاهی نمیدانیم. استدلال آقای تیجانی از چنین موضعی بیش از استدلال یک جاهل نیست زیرا او به گمان باطل خود این را موجب مدح برای حضرت زهرا میداند و غافل است از اینکه چنین دیدگاهی درباره او به دلایل مختلف موجب نکوهش او میشود.
(الف) وقتی برای ما روشن است که عمل حضرت ابوبکر سمطابق با حکم رسول الله جبوده و چیزی است که صحابه بر آن اجماع کردهاند. قطعاً چنین چیزی عیناً حکم خدا و رسول الله است. و هرکس خواسته باشد خلاف حکم خدا و رسول الله جعمل شود. خشم کند و سوگند یاد کند که نه با حکم حرف زند و نه با صاحب حاکم، این چیزی نیست که برای او موجب ستایش و برای حاکم موجب ندامت باشد. بلکه این به جای عیب و نقص برای حاکم، بیشتر موجب مدح است [۱۰۸].
(ب) تیجانی میگوید: فاطمهلاز حضرت ابوبکر سو حضرت عمر سناراض شده و از دست آنان نزد رسول الله جشکایت خواهد کرد. و این روایت را از کتاب (تاریخ الخلفاء) منسوب به ابن قتیبه که هیچ دلیلی بر صحت آن روایت وجود ندارد، نقل کرده است. این در واقع چیزی است که نسبت دادن آن به فاطمهی زهرالبه هیچ وجه شایسته نیست. زیرا شکایت در واقع باید به پیشگاه حضرت حق برده شود، همان طور که بندهی صالح خداوند، حضرت یعقوب ÷گفت: ﴿إِنَّمَآ أَشۡكُواْ بَثِّي وَحُزۡنِيٓ إِلَى ٱللَّهِ﴾[یوسف: ۸۶]. «همانا شکایت و نگرانی خودم را به بارگاه خداوند میبرم». حضرت موسی ÷در دعای خود نیز چنین فرموده است: «اللهم لك الحمد وإليك المشتكی». «پروردگارا، تو شایستهی تعریف هستی و شکایات به بارگاه تو آورده میشوند». رسول اکرم جخطاب به ابن عباس سفرمود: «إِذَا سَأَلْتَ فَاسْأَلِ اللَّهَ وَإِذَا اسْتَعَنْتَ فَاسْتَعِنْ بِاللَّهِ». «هرگاه سوال کردی از خدا سوال کن و هرگاه یاری خواستی از خدا یاری طلب کن». «ولم يقل سلني ولا استعن بي». یعنی: «رسول الله جبه حضرت ابن عباس نگفت: از من سوال کن و از من یاری طلب کن» [۱۰۹].
(ت) این مساله برای همگان روشن است و هر انسان عاقل میداند، یک زن وقتی از ولی امر و حاکم مالی را بخواهد و حاکم بخاطر عدم استحقاق آن زن، مال مطلوبه را به او ندهد، آن حاکم مال را برای خود و دوستانش نگرفته است بلکه وی آن مال را برای همه مسلمانان نگاه داشته است. اگر گفته شود که سایل و طلب کننده بر حاکم خشم کرده است، نهایت امر چنین است که سایل بخاطر این خشم کرده است که حاکم مال را به او نداده است و بدو گفته است که این مال از آن دیگران است و تو در آن حقی نداری. این خشم چه ستایشی را برای سائل همراه دارد؟ فرضاً اگر سائل مظلوم هم باشد. خشم او فقط به خاطر مال و ثروت دنیا است. چگونه این خشم برای طلب کننده موجب مدح و برای حاکم موجب ذم میشود؟ حاکمی که مال را برای خود نمیگیرد، به مراتب دورتر و پاکتر است از تهمت نسبت به سایل و طالب که مال را برای خود طلب میکند. چگونه نقص و تهمت متوجه کسی میشود که مال را برای خود نمیخواهد و متوجه کسی که مال را برای خود میطلبد، نمیشود؟! حاکم میگوید: من به خاطر اطاعت از حکم الله مال را به کسی نمیدهم زیرا برای من جایز نیست که مال را از مستحق بگیرم و به غیر مستحق بدهم. و سائل میگوید: «من به خاطر سهم اندک خود خشم میکنم. آیا کسی که چنین چیزی را در شان فاطمه بیان میکند و آن را از فضایل و مناقب او میداند، جاهل نیست؟ آیا خداوند منافقین را نکوهش نکرده و در حق آنان چنین نگفته است: ﴿وَمِنۡهُم مَّن يَلۡمِزُكَ فِي ٱلصَّدَقَٰتِ فَإِنۡ أُعۡطُواْ مِنۡهَا رَضُواْ وَإِن لَّمۡ يُعۡطَوۡاْ مِنۡهَآ إِذَا هُمۡ يَسۡخَطُونَ ٥٨ وَلَوۡ أَنَّهُمۡ رَضُواْ مَآ ءَاتَىٰهُمُ ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥ وَقَالُواْ حَسۡبُنَا ٱللَّهُ سَيُؤۡتِينَا ٱللَّهُ مِن فَضۡلِهِۦ وَرَسُولُهُۥٓ إِنَّآ إِلَى ٱللَّهِ رَٰغِبُونَ ٥٩﴾[التوبة: ۵۸-۵۹]. «از میان آنان کسانی هستند که در تقسیم زکات از تو ایراد میگیرند، اگر به آنها چیزی از زکات داده شود خشنود میشوند و اگر چیزی داده نشود، ناراحت میشوند. اگر آنها به تقسیم خدا و رسول خدا راضی میشدند و میگفتند: خدا برای ما کافی است و خدا و رسولش از فضل و احسان خود به ما میدهند و ما خواهان رضای خدا هستیم. برای آنان بهتر بود». خداوند متعال شان منافقان را در این دو آیه چنین بیان کرده است. اگر به آنان چیزی داده شود، خوشحال میشوند و اگر چیزی داده نشود خشم و غضب میکنند و آنان را به خاطر داشتن چنین خصلتی نکوهش کرده است. کسی یا کسانی که حضرت فاطمهلرا به چنین خصلتی تعریف کردهاند، آیا در واقع او را مذمت و نکوهش نکردهاند؟ خداوند این گروه را هدایت کند و اهل بیت رسول الله جرا از شر آنان نجات دهد زیرا این گروه نقص و عیبی را به اهل بیت چسبانده که برای هیچ بیننده پنهان نیست [۱۱۰].
ج- شاید آقای تیجانی بگوید: «فاطمهلحق خودش را مطالبه میکرد» این سخن آقای تیجانی بهتر از سخنی که در حق ابوبکر سگفته شده است، نیست. «يقول القائل: أبو بكر لا يمنع يهودياً ولا نصرانياً حقه، فكيف يمنع سيده نساء العالـمين حقها؟». یعنی: «حضرت ابوبکر سجلوی حق هیچ یهودی و مسیحی را نگرفته است، چگونه حق سردار و بانوان و زنان دو جهان را میگیرد و او را از حقش منع میکند»؟!. زیرا خداوند و رسولش در حق حضرت ابوبکر سگواهی دادهاند که او مالش را برای خدا انفاق میکند. آنگاه او چگونه مردم را از دادن حقشان منع میکند؟ و فاطمهلاز شخص رسول اکرم جمالی را میخواست ولی رسول اکرم جاو را نداد. همانطور که در صحیحین از حضرت علی سروایت شده است که حضرت علی ستحت عنوان حدیث الخادم میگوید: فاطمهلنزد رسول اکرم جرفت و از وی خدمت گذاری درخواست نمود. رسول الله جخدمت گذاری به او نداد و در عوض تسبیحات را به وی تعلیم داد [۱۱۱]. آری، اگر برای رسول الله ججایز است چیزی را که فاطمه از او بخواهد و او ندهد و دادن بر او واجب نباشد، پس برای خلیفه رسول الله جنیز جایز است. و معلوم شد که او معصوم نیست. از اینکه چیزی را مطالبه کند که اعطاء آن واجب نباشد. وقتی عمل کردن به خواسته او واجب نیست، ترک اعطا و ندادن مایه گناه و نکوهش هم نیست هر چند که جایز و مباح است، البته اگر فرض ما بر این باشد، در حالی که اینجا، اعطا مال مباح هم نیست، آنگاه منع و ندادن موجب ستایش خواهد بود. اما کسی سراغ ندارد که حضرت ابوبکر سحق کسی را منع کرده یا اینکه بر کسی ستم کرده باشد چه در زمان رسول الله جیا بعد از وفات آن حضرت ج [۱۱۲].
د- این که میگویند: «حضرت فاطمهلوصیت کرده بود تا در شب دفت شود و کسی از صحابه در مراسم تدفین و نماز جنازه او حاضر نشود، چنین وصیتی را کسی از حضرت فاطمه نقل نمیکند و کسی از این وصیت به فضایل حضرت فاطمه استدلال نمیکند مگر فرد نادانی که از شان والای حضرت فاطمه آگاه نباشد و نسبهای ناروایی را به او منسوب کند. زیرا نماز خواندن یک مسلمان و شرکت در مراسم تدفین مسلمانی دیگر، در واقع نوعی خیر و معروف است که از یک مسلمان به مسلمانی دیگر میرسد، بهترین انسان، از اینکه بهترین انسانی بر وی نماز خواند و در مراسم تدفین او شرکت کند، ضرر نمیکند. آری، مگر همه انسانها اعم از ابرار، فجار و منافقین برای رسول اکرم جدرود نمیفرستند. این درود فرستادن فجار و منافقین، اگر سودی ندارد، ضرری هم ندارد. رسول الله جمیدانست که در میان امت او منافقان هم وجود دارند، اما کسی را از درود خواندن منع نکرد، بلکه تمام مردم را حکم کرد تا بر وی درود بفرستند، هر چند که میان آنان مومن و منافق همه وجود دارند. پس چگونه چنین چیزی که به جز افراد نادان، کسی دیگر آن را نقل نمیکند و بدان استدلال نمیکند، در مقام تعریف و استناد به نفع کسی بیان میگردد؟ علاوه بر این اگر شخصی وصیت کند که مسلمانان در تدفین و نماز میت او شرکت نکنند، اینگونه وصیت نافذ نمیشود و واجب الاجرا نیست. زیرا نماز خواندن مسلمانان بر او در هر حال برای او موجب اجر و پاداش است. قطعاً اگر ستمکاری بر کسی ستم کند و آن شخص مورد ستم وصیت کند که ستمکار بر او نماز نخواند، این وصیت از جمله حسنات و اعمال نیکی که موجب مدح برای او باشد، محسوب نمیگردد و نه خدا و رسول، او را به چنین چیزی امر کردهاند. آری، کسی که قصد مدح و تعظیم فاطمه را بکند، چگونه چنین چیزی را به وی نسبت میدهد که در آن مدح و ستایش نباشد بلکه مدح در عکس و ضد آن باشد. همان گونه که کتاب، سنت و اجماع بر این نکته دلالت دارند؟! [۱۱۳]بعد از علم و آگاهی از این مطلب، روشن است که حق با کیست و باطل با چه کسی است.
۶- توضیح بعضی نکات را لازم میدانم تا خوانندگان محترم گمان نکنند که فاطمهلبخاطر میراث بر ابوبکر سخشم کرده و رابطهاش را با وی قطع کرده است و او سفارش کرده که در هنگام شب دفت کرده شود.
باید عرض شود:
۱- در پرتو مطالبی که در گذشته بیان گردید و با توجه به استدلال و استناد حضرت ابوبکر سبه حدیث «لا نورث»ایراد و اعتراض حضرت فاطمهلرا مبتنی بر این اصل بدانیم که معتقد به تاویل آن حدیث بوده است، یعنی اینکه او حدیث «لا نورث»را به معنی و مفهوم عام آن نپذیرفته بلکه به تخصیص آن اعتقاد داشته است و توریث منافع زمین و باغات را از عموم حدیث «لا نورث»مستثنا دانسته است و حضرت ابوبکر سبه مفهوم عام آن استناد کرده است. لذا اختلاف این دو شخصیت درباره چیزی بود، که متحمل تاویل بوده است ولی زمانی که حضرت ابوبکر سبر موضع خود مصمم شد، فاطمهلنیز از موضع خود منصرف شد» [۱۱۴].
ب- «آری، آنچه که از هجران حضرت زهرالدر حدیث آمده است، باید عرض شود که (هجران) در حدیث مذکور به معنی انقباض، و عدم نشاط در دیدار و ملاقات با ابوبکر ساست. این هجران به معنی هجرانی که حرام است، یعنی به معنی ترک سلام و سخن و روگردانی از ملاقات نیست. و معنی «فلم تكلمه»این است که فاطمهلبعد از اینکه متوجه معنی حدیث «لانورث» شد، در این خصوص دیگر با وی (ابوبکر) صحبت نکرد -یا به خاطر انقباض طبیعت و مزاج- دیگر نیازش را با او مطرح نکرد و نیازی برای ملاقات و صحبت کردن با ابوبکر سندید [۱۱۵]. حتی امام بیهقی از طریق شعبی روایت کرده است که حضرت ابوبکر سبه عیادت حضرت فاطمهلرفت و حضرت علی خطاب به فاطمهلفرمود: «هذا ابوبكر يستاذن عليك». «این ابوبکر ساست، میخواهد تو را عیادت کند». «قالت: أتحب ان آذن له». «فاطمه در جواب گفت: تو دوست داری او مرا عیادت کند»؟ حضرت علی سگفت: (آری). فاطمهلاو را اجازت داد. حضرت ابوبکر سنزد فاطمهلرفت او را دلجویی کرد و بالاخره حضرت فاطمهلنیز از حضرت ابوبکر ساعلام رضایت کرد. این حدیث هر چند که مرسل است اما اسناد و نسبتش به شعبی صحیح است. و با این حدیث، اشکال دایر بر ادامه هجران فاطمه با حضرت ابوبکر سزائل میگردد [۱۱۶]. سیوطی، مرسلات شعبی را صحیح قرار دادهاست. عجلی میگوید: مرسلات شعبی حکم حدیث صحیح را دارند، زیرا او مرسل نمیکند مگر حدیثی را که صحیح باشد [۱۱۷]. توصیه فاطمهلدرباره اینکه در شب دفن کرده شود تا ابوبکر و عمر سدر مراسم تدفین او شرکت نکنند، در این باره توضیحات لازم در صفحات آینده داده خواهد شد.
با این توضیحات واقعیت امر و آنچه که دیدگاه ما بود یعنی اینکه هر کدام از حضرت ابوبکر سو حضرت فاطمهلآنچه را که بر مبنای اجتهاد خود، حق خود میدانست، بر آن عمل میکرد، بسیار واضح و کاملاً روشن شده است.
ث- «در ارتباط با استشهاد آقای تیجانی از روایتی که به دروغ در کتاب «تاریخ الخلفاء» به ابن قتیبه نسبت داده شده است، و آن اینکه ابوبکر گفته بود: ای فاطمه من از ناخشنودی تو، پناه خدا را میطلبم و بعد ابوبکر سبه حدی گریه کرد نزدیک بود که نفسش بیرون رود و اینکه ابوبکر سگفت: من نیازی به بیعت شما ندارم، بیعتتان را فسخ کنید»،
باید عرض شود:
حدیث مذکور، هیچ سندی برایش ذکر نشده و هیچکدام از علمای حدیث آن را در کتب خود بیان نکرده است. بی گمان این حدیث کذب محض است که به حضرت ابوبکر سنسبت داده شده است. علاوه بر این من از تیجانی کودن میپرسم: چگونه میان این دعوی که ابوبکر انکار کرد از اینکه میراث فاطمه و فدک را به او بدهد و استشهاد حضرت ابوبکر علیه فاطمهلبه حدیث «لانورث»و اینکه به فاطمه گفت: «لا اغير شيئاً عمله النبي». «تغییر نمیدهم آنچه را که رسول اکرم جبدان عمل کرده است». چگونه تطبیق میدهد؟ میان این دیدگاه حضرت ابوبکر و دیدگاه آخر او (در همین قضیه) که گریه کرد تا اینکه نزدیک بود که نفسش بیرون رود و پناه خواستن او از ناخشنودی فاطمهل، بلکه این گفته او که من هیچ نیازی به بیعت شما ندارم بیعتتان را فسخ کنید، میان این گزینههای متضاد چه راه تطبیقی وجود دارد؟؟!!.
آری، موضوع بحث در همه این روایات میراث است؟ اگر حضرت ابوبکر سدر ادعای حضرت فاطمهل، به حدیث رسول اکرم جاستدلال میکرد، آنگاه گریه کردن او به حدی که نزدیک بود نفسش بیرون رود، چه معنا دارد؟ و چرا بگوید: من از ناخشنودی تو ای فاطمهل، پناه خدا را میطلبم؟ آیا ابوبکر ساز اینکه از حدیث رسول الله جتبعیت میکرد، مرتکب گناه شده بود؟ یا اینکه شریعت اتباع فاطمهلرا مانند اتباع پیامبر جواجب قرار داده است؟! بنابراین، من بر این باور هستم که آقای تیجانی با استدلال به این گونه روایات دروغین، راه مرا بسته و از تحمل زحمت و بیان هر گونه دلیل و پاسخ، مرا بی نیاز کرده است. زیرا روایتی که تیجانی مدعی شده که ابوبکر به حدی گریه کرد که نزدیک بود نفسش بیرون رود و خواستار فسخ بیعت شد، کذب محض است و شرم آور است که به طرف حضرت ابوبکر سنسبت داده شده است. تنها غلط بودن متن و مفهوم آن از بیان هر گونه دلیل کفایت میکند حال آنکه این حدیث هم از لحاظ متن و هم از لحاظ سند هر دو، دروغ است. شگفت آور است که آقای تیجانی چگونه جرات میکند و از چنین روایتی استدلال میکند؟!.
۷- درباره این گفته تیجانی «نتیجه یکی است، با این تفاوت که بخاری آن را به صورت مجمل و ابن قتیبه با مقداری بسط و تفضیل آن را بیان کرده است، و آن اینکه، رسول الله جبه خاطر رنجیدن فاطمه میرنجید و به خاطر خشنودی او خشنود میشود و فاطمهلفوت کرد در حالی که از ابوبکر سو عمر سرنجیده بود» [۱۱۸].
باید عرض شود:
الف- «... بیتردید، رسول اکرم جاز حضرت علی سرنجیده بود زیرا حضرت علی، فاطمه را دچار تکلیف کرده بود (در امر خواستگاری دختر ابوجهل) و قطعاً رنجیدن رسول الله جبه خاطر حضرت فاطمه، به حق بود، بلکه یک رنجیدن محض نبود».
ب- «روایت بخاری قطعاً بر این معنی دلالت ندارد که فاطمهلوقت وفات از حضرت ابوبکر سناراحت بود. اما حضرت عمر، والله نمیدانم چگونه، نام او در این قضیه درج شده است. آیا اگر به جای نام عمر، نام علی را در حدیث ذکر کنم، آیا مرتکب جنایتی شدهام یا خیر»؟
۸- در این باره گفته تیجانی... بخاری میگوید: «ماتت وهي واجده علی أبي بكر فلم تكلمه حتی توفيت فالـمعنی واحد كما لا يخفی».
«فاطمه فوت کرد در حالی که از ابوبکر ناراحت بود و تا دم موت با وی حرف نزد».
باید عرض شود:
در روایت بخاری چنین آمده است «فوجدت فاطمه» «فاطمه خشم کرد». و در روایتی دیگر آمده است، فلم تکلمه فی ذلک حتی ماتت [۱۱۹]. یعنی فاطمهلدرباره مطالبه میراث تا دم وفات با حضرت ابوبکر سحرف نزد. آقای تیجانی حدیث را وارونه کرده چنین از بخاری نقل میکند: «ماتت وهي واجده» یعنی: «فوت کرد در حالی که ناراحت و خشمگین بود». میان این دو جمله تفاوت زیادی وجود دارد. و معنی این دو جمله از همدیگر بسیار دور هستند. بخاری چنین نگفته بود: که فاطمه فوت کرد و او همواره از حضرت ابوبکر سناراحت بود، بلکه بخاری چنین گفته بود: فاطمه خشم کرد موقعی که حضرت ابوبکر ساو را در امر میراث جواب رد داد و تا وقت وفات در این باره با او حرف نزد. و هجران فاطمه با ابوبکر ساز قبیل هجران حرام و غیر جایز نبود. با توجه به روایت شعبی چنانچه گذشت، این معنی بیشتر روشن میگردد. و در روایت دروغین آقای تیجانی چنین آمده است: «إنها ساخطه علی ابي بكر سوسوف تشتكيه لأبيها». «او از ابوبکر ناراض است و از دست ابی بکر سپیش پدرش شکایت میکند». ولی روایت بخاری در اصل چنین است «إن فاطمه غضبتلأن أبابكر لم يعطها فدك». «فاطمه خشم کرده بود زیرا ابوبکر سفدک را به او نداده بود». اما آقای تیجانی سخنان را تحریف نموده مدعی است که معنی هر دو جمله یکی است، حال آنکه میان سخط و غضب تفاوت معنی زیادی وجود دارد. ممکن است یک انسان خشم کرده و در عین حال راضی باشد. اما سخط، همراه با خشم مفید معنی کراهیت و ناپسندیدگی است و ما فاطمه را برتر میدانیم از اینکه چنین سخنی بگوید.
آقای تیجانی میگوید: همه مورخان و بسیاری از علمای ما اعتراف دارند که حضرت فاطمهلدر جریان نحله، ارث و سهم خویشاوندان با حضرت ابوبکر خصومت کرد اما جواب مثبت به دعوی او داده نشد تا اینکه فوت کرد در حالی که از ابوبکر ناراضی شود، اما علمای اهل سنت، از این جریانات و حوادث اغماض نموده به خاطر حفظ حرمت و کرامت ابوبکر سنمیخواهند روی این موضوعات سخن بگویند. برایم فوق العاده شگفتآور بود، آنچه که در این موضوع بعضیها بعد از ذکر این رویدادها گفتهاند و آن اینکه: «برای فاطمه بسیار بعید است که آنچه که حق او نیست، آن را ادعا کند و برای ابوبکر نیز بعید است که از دادن حق فاطمه خودداری کند» و با این سفسطه، آنها گمان میکنند که مشکل حل شده است و پژوهشگران قانع شدهاند. این گفته آنان، به منزله این قول قایل است: «برای قرآن بسیار بعید است که غیر حق را بیان کند، و برای بنی اسرائیل بعید است که گوساله را عبادت کنند» خداوند ما را با علمایی گرفتار کرده است که نمیدانند چه میگویند و در آن واحد به یک چیز و ضد آن ایمان میآورند، در حالی که واقعیت این است که فاطمهلمدعی حق خود بود و ابوبکر دعوایش را رد کرده، یا به خاطر اینکه او در دعوایش (العیاذ الله) کاذب بوده است یا اینکه ابوبکر در حق او ستم کرده است. هیچ شک سومی در این قضیه وجود ندارد، آن طور که علمای ما میگویند [۱۲۰].
باید عرض شود:
۱- این گفته آقای تیجانی که «علمای اهل سنت نسبت به اختلاف فاطمه با ابوبکر اعتراف دارند ولی به خاطر پاسداری از حرمت و کرامت ابوبکر با اغماض و چشمپوشی از کنار این حوادث میگذرند و پیرامون آنها صحبت نمیکنند. همانطور که عادت آنها است». این دروغ محض، علیه اهل سنت است و دلایلی که پیرامون این قضیه در مباحث گذشته بیان کردم، برای توضیح این مطلب کافی است. شیخ الاسلام ابن تیمیه در کتاب ارزشمند خود «منهاج السنة» بهترین توضیحات را پیرامون این قضیه [۱۲۱]بیان کرده است. شیخ الاسلام ابن تیمیه در این کتاب، ابن مطهر حلی را مورد نقد قرار داده، دلایل او را با زمین یکسان کرده است به طوری که تمام تار و پود مستندات او از هم گسیخته است. ابن حجر در شرح بخاری و امام نووی در شرح مسلم و شاه عبدالعزیز در تحفه اثنا عشری و شکری و مبارکفوری در خلاصه آن، حدیث را به گونهای که من توضیح دادم، توضیح دادهاند هم چنین کتب شهید علامه احسان الهی ظهیر که دهان روافض را لگام کرده است، و به همین خاطر هم آنها او را به شهادت رساندند، علاوه بر این کتب، عده زیادی از علما درباره این قضیه، کتاب نوشتهاند و این حدیث را به نحوی که توضیح داده شد، تشریح کردهاند... بنابراین ادعای آقای تیجانی دایر بر اغماض و صحبت نکردن علمای اهل سنت پیرامون این قضیه، دال بر کمبود آگاهی و سطحی بودن معلومات او، در خصوص این قضیه است. قضیهای که بدون فهم و درایت لازم، خود را در آن گرفتار کرده است.
۲- درباره این گفته تیجانی: «در شگفت هستم از قول بعضی علما که میگویند: (برای فاطمه بسیار بعید است، ادعا کند آنچه را که حق او نیست و بسیار بعید است برای ابوبکر سکه او را از حقش منع کند) و فکر میکند با این سفسطه پژوهشگران را قانع کرده است یا قانع شدهاند...» الخ.
باید عرض شود:
در مباحث گذشته بیان کردم که فاطمهلادعای ناحق نکرده بود بلکه حدیث رسول الله جرا بر خلاف آنچه که حضرت ابوبکر سفهمیده بود، تاویل میکرد ابوبکر سهر چند که به خواسته او عمل نکرد و آنچه که او از میراث مدعی بود، به وی نداد اما برای همگان به طور قطع معلوم است که او را از حقش محروم نکرد بلکه ابوبکر مطمئن بود که دارد مطابق با خواست و دستور پیامبر جعمل میکند و گر نه، اگر فاطمهلحقی میداشت، هرگز او را منع نمیکرد و چرا چنین کند؟ برای همگان معلوم بود که حضرت ابوبکر سحتی حق یک نفر یهودی و نصرانی را منع نکرده است بر مبنای چه دلیلی حق دختر گرامی رسول الله جرا منع کند؟ به ویژه وقتی که ما میدانیم که او این اموال را به ازواج مطهرات که دخترش نیز از جمله آنها بود، نداد. تاریخ شاهد گویایی است که حضرت ابوبکر سدر حیات رسول الله جچگونه دارایی و ثروت خود را در راه الله انفاق میکرد حتی رسول الله جدر این باره فرمود: «ما نفعي مال مثل مال أبي بكر س». «هیچ مال و ثروتی مانند مال حضرت ابوبکر سبه نفع اسلام هزینه نشده است» [۱۲۲]. آری، بعد از بیان احادیث صحیح مذکور، این سوال مطرح میشود... کدام سخن، دیدگاه حق و قرین صواب است؟ سخن و دیدگاه اهل سنت که اکنون توضیح داده شد یا موضع و دیدگاه روافض که کمترین معنی و منطقی همراه ندارد و خلاصهاش این است که ابوبکر ساز دادن حق فاطمهلخودداری کرد و میخواست از راه جور و ستم حقش را غضب کند؟ و فاطمه به جهت اینکه معصوم است، در مدعایش حق بجانب است و ابوبکر از جمله حکام جور و ستمکاران است. روافض با این حیله سوفسطایی فکر میکنند قضیه را حل کرده اند!! و با این شیوه، آتش کینهای را که در دلهای خود نسبت به ابوبکر سدارند، تخفیف میدهند.
آری، حق باید گفته شود و حق آن است که شرع عظیم و منطق سلیم آن را بپذیرد، یعنی اینکه «حاشا لفاطمه أن تدعی ما ليس لها بحق وحاشا لأبي بكر من أن يمنع حقها» «برای، فاطمهلبسیار بعید است که غیر حق را دعوی کند و برای حضرت ابوبکر سبعید است که از دادن حق او سر باز زند»، آری آقای تیجانی این قول «حاشا لفاطمه... الخ» را تشبیه میدهد با گفته کسی که چنین میگوید: «حاشا للقرآن أن يقول غير الحق، وحاشا لبني اسراييل أن يعبدوا العجل»!!؟. «برای قرآن بسیار بعید است که غیر حق را بگوید و برای بنی اسراییل بعید است که گوساله را عبادت کنند».
قول این مدعی کاذب و دروغین بسیار شگفت آور است... چگونه او سخن خداوند را با سخن انسان تشبیه میدهد، آیا سخنان فاطمهلمو به مو، مانند سخنان الله هستند؟! و سخنان حضرت ابوبکر سمانند سخنان بنی اسراییل؟!! آری، عقده کور عصبیت تا این حد در تیجانی اثر گذاشته است؟! و او را در شرایطی قرار داده است که میان سخنان خالق و مخلوق تمییز نمیدهد. در این باره چیزی نمیگویم جز اینکه، پروردگارا، از جنون عصمت و عصبیت ما را به پناه خودت حفظ بفرما؟! خلاصه کلام اینکه آقای تیجانی از ما میخواهد تا بپذیریم که (فاطمهلحق خود را از ابوبکر سطلب میکرد و ابوبکر در حق او ستم کرد) تا برگ زرین نوینی بر انصاف دروغین خود بیفزاید.
آقای تیجانی در ادامه سخنان خود میگوید: «از روی دلایل عقلی و نقلی دروغگو بودن حضرت فاطمه زهرا ممتنع است زیرا رسول اکرم جفرموده است: فاطمه پاره تن من است، هر کس فاطمه را برنجاند، او مرا رنجانده است. بدیهی است کسی که کاذب و دروغگو باشد، شایسته چنین تعریف و تمجیدی از طرف رسول الله جنخواهد شد. بنابراین، حدیث مذکور، بر عصمت او از دروغ و از سایر فواحش دلالت دارد، همانطور که آیه تطهیر دلالت دارد، آیه تطهیر درباره فاطمه، شوهر و هر دو پسرش نازل شده است. و این حدیث را خود عایشه روایت کرده است. عقل مندان باید بپذیرند که بر وی ظلم شده است و به همین خاطر شما میدانید که فاطمه (سلام الله علیها) به ابوبکر و عمر اجازه ورود نداد وقتی که آن دو میخواستند در خانه او بروند. وقتی حضرت علی، ابوبکر و عمر را اجازه داد که وارد خانه بشوند، فاطمه چهره خود را بسوی دیوار برگرداند و نمیخواست بسوی آن دو نگاه کند.
فاطمه فوت کرد و بنابر وصیتی که کرده بود، در شب دفن شد تا کسی از آنان در تدفین او شرکت نکند! و تا امروز مرقد دختر رسول الله جمجهول و غیر مشخص است. چرا علمای ما درباره این واقعیت مهر به لب زده و خاموش هستند و در این خصوص صحبت نمیکنند حتی درباره این واقعیت اشاره هم نمیکنند و سایر صحابه رسول الله جرا مانند فرشتگان معصوم و بیگناه برای ما معرفی میکنند [۱۲۳].
در پاسخ باید عرض شود:
۱- هیچیک از اهل سنت نگفته است که فاطمهلدروغ گفته است بلکه سخن از کذب و دروغ در این قضیه اصلاً مفهومی ندارد. فاطمهلآنچه را که به گمان خودش، حق خود میدانست، خواستار شد و زمانی که حضرت ابوبکر سدلایل عدم اعطا میراث را برایش توضیح داد، دیگر پیرامون مساله میراث سخن نگفت و حضرت ابوبکر در جهت خشنودی او از تمام سعی و تلاش خود کار گرفت و او نیز خشنود شد.
۲- این گفته آقای تیجانی: «فاطمه دروغ میگوید: . . . او از کذب و تمام فواحش پاک است».
آری، اگر جریان معصوم بودن چنین ساده و آسان است، من هم میگویم: بنابر دلایل عقلی و نقلی ظالم بودن کسی که در حضر و سفر، در رنج و خوشی حتی در مشکلترین و حساسترین لحظههای زندگی همراه پیامبر و صاحب او در غار بوده است، نیز ممتنع است. زیرا خود حضرت رسول جدرباره او فرموده است: «لَوْ كُنْتُ مُتَّخِذًا مِنْ أُمَّتِى خَلِيلاً لاَتَّخَذْتُ، أَبَا بَكْرٍ وَلَكِنْ أَخِى وَصَاحِبِى» [۱۲۴].
«اگر قرار بر این میبود که کسی را به عنوان دوست بر گزینم، ابوبکر را بر میگزیدم اما او برادر و همراه من است».
بدیهی است کسی که دروغ گوید یا ظالم باشد، شایسته چنین تعریف و تمجیدی از جانب رسول الله جنخواهد شد. زیرا حدیث مذکور بر عصمت ابوبکر از ظلم و از سایر فواحش دلالت دارد. هم چنین دلایل عقلی و نقلی دال بر این نکته هستند که عمر بن خطاب و عثمان بن عفان نیز ظالم نبودند، زیرا رسول اکرم جدرباره عمر بن خطاب فرموده است: در خواب دیدم که شیر نوشیدم، به حدی نوشیدم که سیر شدم و سیرابی را از سر انگشتان خود لمس میکردم. بعد ظرف شیر را به عمر دادم، صحابه سوال کردند: این خواب را چگونه تفسیر میفرمایی؟ فرمود: منظور آن (علم) است [۱۲۵]. و دربارهی حضرت عثمان فرموده است: «مَنْ جَهَّزَ جَيْشَ الْعُسْرَةِ فَلَهُ الْجَنَّةُ، فَجَهَّزَهُ عُثْمَانُ» [۱۲۶]. «هر کس سپاه عسره (سپاهی که به تبوک اعزام میشد) را مجهز کند، اهل بهشت است، و عثمان آن را تجهیز کرد». علاوه بر این، رسول اکرم جهمراه با حضرت ابوبکر سو عمر و عثمان موقع صعود بالای احد فرمود: «اثْبُتْ أُحُدُ فَإِنَّمَا عَلَيْكَ نَبِىٌّ وَصِدِّيقٌ وَشَهِيدَانِ» [۱۲۷]. «ای احد، بر جای خود ثابت و پا بر جا بمان، بالای تو، یک پیامبر، یک صدیق و دو شهید قرار دارد».
بدیهی است کسی که ظالم و ستمکار باشد، از جانب رسول الله جشایسته چنین تعریف و تمجید صریح نخواهد بود. زیرا حدیث در واقع دال بر عصمت صحابه از ظلم و سایر فواحش میباشد. اگر فضایل صحابهشرا از زبان رسول الله جبر شمارم، حسب استدلال آقای تیجانی، همه آنان جزو معصومین قرار خواهند گرفت. اگر آقای تیجانی بگوید: خصوصیت عصمت متعلق به فاطمه است و بس، ارائه دلیل برایش لازم است. اگر دلیل واضح و صریح دارد که فاطمهلرا به عصمت مختص میکند، او حق دارد که مناقشه کند همان طور که مایل باشد. ولی مجرد نسب در هیچ شرایطی نمیتواند، دلیل عصمت باشد. اگر چنین میبود، ابوطالب، پدر حضرت علی از اهل بهشت میبود اما اهل دوزخ بودن او، از دلایل قطعی ثابت شده است. اگر آقای تیجانی، احادیثی را که ذکر کردم، بدلیل اینکه از صحاح اهل سنت بودند، ضعیف بداند، چون اهل سنت احادیث ضعیف را در فضایل صحابه در کتب خود میآورند، نباید فراموش کند که حدیث فاطمهلدر صحاح اهل سنت روایت شده است، زیرا این حدیث نیز ضعیف تلقی میشود، زیرا ناقلان احادیث فضایل صحابه مجروحاند، هیچ حدیثی از آنان نباید پذیرفته شود ولو اینکه در باب فضایل اهل بیت باشد، پروردگارا، تنها تو میتوانی با روشی جدید درباره صحت و سقم احادیث، قضاوت کنی، و آن راه جدید، راه انصاف است.
۳- آقای تیجانی میگوید: «آیه تطهیر که درباره فاطمه، علی سو دو فرزندش، (حسن و حسین) نازل شده است، دال بر عصمت آنان است. این حدیث از خود عایشه نقل شده است.... الخ».
در جواب عرض میشود:
آیه تطهیر، مختص فاطمه، علی، حسن و حسین نیست بلکه ازواج مطهرات رسول اکرم جنیز از مصداق آن هستند و این شمول و عموم از سباق آیه ظاهر و روشن است. خداوند سبحان میفرماید:
﴿يَٰنِسَآءَ ٱلنَّبِيِّ لَسۡتُنَّ كَأَحَدٖ مِّنَ ٱلنِّسَآءِ إِنِ ٱتَّقَيۡتُنَّۚ فَلَا تَخۡضَعۡنَ بِٱلۡقَوۡلِ فَيَطۡمَعَ ٱلَّذِي فِي قَلۡبِهِۦ مَرَضٞ وَقُلۡنَ قَوۡلٗا مَّعۡرُوفٗا ٣٢ وَقَرۡنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجۡنَ تَبَرُّجَ ٱلۡجَٰهِلِيَّةِ ٱلۡأُولَىٰۖ وَأَقِمۡنَ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتِينَ ٱلزَّكَوٰةَ وَأَطِعۡنَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥٓۚ إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُذۡهِبَ عَنكُمُ ٱلرِّجۡسَ أَهۡلَ ٱلۡبَيۡتِ وَيُطَهِّرَكُمۡ تَطۡهِيرٗا ٣٣ وَٱذۡكُرۡنَ مَا يُتۡلَىٰ فِي بُيُوتِكُنَّ مِنۡ ءَايَٰتِ ٱللَّهِ وَٱلۡحِكۡمَةِۚ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ لَطِيفًا خَبِيرًا ٣٤﴾[الأحزاب: ۳۲- ۳۴].
«ای همسران پیامبر، شما مانند سایر زنان نیستند، اگر میخواهید راه تقوا را در پیش بگیرید، صدا را نرم و نازک نکنید تا صاحبان دلهای بیمار به شما چشم طمع دوزند. و سخنان خوب و شایسته بگویید، و در خانههای خود بمانید و مانند جاهلیت پیشین، خود را به نمایش نگذارید، نماز بر پای دارید، زکات بدهید و از خدا و پیامبرش اطاعت کنید، همانا خداوند میخواهد پلیدی را از شما اهل بیت -پیامبر- دور کند و شما را خوب پاک گرداند، و به یاد آورید آیات خداوند و سخنان حکمت آمیزی را که در خانههای شما تلاوت میشود، همانا خداوند بسیار دقیق و آگاه است».
آیه مبین این مطلب است که مصداق آن، ازواج مطهرات رسول الله جهستند. همچنین نوید و وعیدهایی که در آن ذکر شدهاند اشاره به اختصاص ازواج دارد. اما ما آیه را منحصر به ازواج نمیدانیم و بر این عقیده هستیم که تمام اهل بیت را در بر میگیرد ولی در عین حال، فاطمه، علی، حسن و حسین رضوان الله علیهم اجمعین از میان اهل بیت، در این امر اختصاص بیشتری دارند چون رسول اکرم جآنان را به دعا مختص کرده بود. در بخاری از عبدالرحمن بن ابی لیلی روایت شده است، میگوید: از رسول الله جسوال کردیم: چگونه بر شما اهل بیت درود بخوانیم؟ خداوند سلام گفتن را برای ما نشان داده است. رسول الله جفرمود: «قُولُوا: اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّدٍ، كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ، وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ، إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيدٌ، اللَّهُمَّ بَارِكْ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّدٍ، كَمَا بَارَكْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ، وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيدٌ» [۱۲۸].
بیتردید منظور از اهل بیت ازواج و اولاد پیامبر جمیباشند. همانگونه که در حدیثی دیگر از امام بخاری به روایت عمرو بن سلیم زرقی آمده است. ابوحمید ساعدی میگوید: صحابه عرض کردند: ای پیامبر گرامی، چگونه برای تو درود بفرستیم؟ رسول اکرم جفرمود: «قُولُوا: اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَأَزْوَاجِهِ وَذُرِّيَّتِهِ، كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ، وَبَارِكْ عَلَى مُحَمَّدٍ وَأَزْوَاجِهِ وَذُرِّيَّتِهِ، كَمَا بَارَكْتَ عَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيدٌ» [۱۲۹].
در بخشی از یک حدیث دیگر که امام بخاری آن را نقل کرده است، چنین آمده است: حضرت انس سمیگوید: رسول الله جبه حجرهی حضرت عایشهلتشریف برد و گفت: «السلام عليكم اهل البيت» «سلام بر شما ای اهل بیت». حضرت عایشه در جواب فرمود: «وعليك السلام ورحمة الله» و به حجرهی تمام ازواج رفت و به همه گفت، آنچه را که به حضرت عایشهلگفته بود [۱۳۰]. از لحاظ معنی لغوی نیز (اهل بیت) شامل ازواج میشود. فیروز آبادی میگوید: «... اهل الأمر: اهل بیت: ساکنان بیت. اهل الدین پیروان دین، اهل الرجل: همسر او، اهل النبی: ازواج نبی و دختران نبی و داماد پیامبر یعنی حضرت علی ÷» [۱۳۱]. ابن منظور میگوید: «... اهل البیت: ساکنان خانه، و اهل الرجل: افراد خاص یک شخص، و اهل النبی: همسران، دختران و داماد پیامبر یعنی علی و بعضی گفتهاند یعنی همسران پیامبر ج... «وقيل نساء النبي ج» [۱۳۲].
آری، بعد از بیان آیه و احادیث و توضیحات لغوی، جای شک و تردید باقی نمیماند، در اینکه ازواج مطهرات پیامبر جاز جمله مصداق آیه مذکور هستند.
علاوه بر این شواهد و دلایل عقلی و نقلی و لغوی، در آیههای متعدد قرآن کلمه (اهل) برای زوجه و همسر بکار برده شده است. در آیه ۷ سوره نمل آمده است: ﴿إِذۡ قَالَ مُوسَىٰ لِأَهۡلِهِۦٓ إِنِّيٓ ءَانَسۡتُ نَارٗا سََٔاتِيكُم مِّنۡهَا بِخَبَرٍ﴾[النمل: ۷]. «-یاد آوری کن- زمانی را که موسی به همسرش گفت: من آتشی میبینم، بزودی خبری از آتش و یا اخگری میآوریم تا خود را با آن گرم کنید». بیتردید، کسی که همراه موسی ÷بود، همسرش بود. در آیه ۲۵ سوره یوسف آمده است: ﴿قَالَتۡ مَا جَزَآءُ مَنۡ أَرَادَ بِأَهۡلِكَ سُوٓءًا إِلَّآ أَن يُسۡجَنَ﴾[یوسف: ۲۵]. «گفت: سزای کسی که نسبت به همسرت، ارادهی بدی داشته باشد چه میتواند باشد مگر اینکه به زندان برود». به اتفاق همه مفسران گوینده این جمله، زلیخا همسر عزیز مصر بود. در آیه ۵۷ سوره نمل آمده است: ﴿فَأَنجَيۡنَٰهُ وَأَهۡلَهُۥٓ إِلَّا ٱمۡرَأَتَهُۥ﴾[النمل: ۵۷]. «ما لوط و خاندانش را نجات دادیم به جز همسرش». در اینجا (إلأ) حرف استثنا است و به معنی وضعی خودش حکایت از آن دارد که زوجهی حضرت لوط، از اهل او بود ولی بنابر دلایل مشخصی استثنا شده بود.
ممکن است آقای تیجانی تفاسیر اهل سنت را به عنوان حجت و دلیل نپذیرد، بویژه بعد از اینکه هدایت شده است. لذا لازم میدانم که تفاسیر بزرگان اهل تشیع را برایش ذکر کنم تا برایش ثابت شود که کلمه (اهل) نزد آنان نیز به معنی ازواج و همسران میآید. علی قمی در تفسیر، ﴿فَلَمَّا قَضَىٰ مُوسَى ٱلۡأَجَلَ وَسَارَ بِأَهۡلِهِۦٓ﴾میگوید: وقتی سال بر او تمام شد، موسی ÷همسرش را با خود برد و شعیب خطاب به او گفت: او را با خود ببر، همانا خداوند تو را بر گزیده است. موسی گوسفندان خود را به مقصد مصر بیرون برد. وقتی به بیابانی رسید و همسرش همراه بود، دچار سردی شدید و باد تندی و تاریکی شدند و شب فرا رسید. موسی بسوی آتش نگاه کرد [۱۳۳].. . . الخ.
ابوعلی سبرسی در تفسیر آیه: ﴿إِذۡ قَالَ مُوسَىٰ لِأَهۡلِهِۦٓ﴾میگوید: اذ قال لأهله، یعنی به همسرش و او دختر شعیب بود [۱۳۴]. و همین معنی را موقع تفسیر: ﴿إِذۡ رَءَا نَارٗا فَقَالَ لِأَهۡلِهِ ٱمۡكُثُوٓاْ﴾تکرار میکند و میگوید: «وهي بنت شعيب وكان تزوجها بمدين»، یعنی: «همسرش دختر شعیب بود و در مدین با وی ازدواج کرده بود» [۱۳۵].
در پرتو آنچه که گذشت، هر صاحب بصیرت و اهل خرد با وضاحت تمام میداند که مفسران شیعی نیز، ازواج را از جمله مصداق (اهل) میدانند. خدا را هزاران هزار سپاس.
ت- «هیچ دلیلی وجود ندارد دایر بر اینکه آیه تطهیر مختص به پنج تن است و بس، در حدیث عایشه فقط دعای پیامبر جبرای تطهیر و از بین بردن آلودگیها، از آنان ذکر شده است و هیچ دلیلی برای اختصاص در آن دیده نمیشود. مثال آیه تطهیر، مانند آیه تقوی است. در آیه تقوی چنین آمده است:
﴿لَّمَسۡجِدٌ أُسِّسَ عَلَى ٱلتَّقۡوَىٰ مِنۡ أَوَّلِ يَوۡمٍ﴾[التوبة: ۱۰۸]. یعنی «مسجدی که از روز اول بر اساس تقوا بنیانگذاری شده است». این آیه درباره مسجد قباء نازل شده است ولی در عین حال مسجد النبی جرا نیز شامل است. ترمذی در سنن خود از ابیسعید خدری روایت میکند: «دو شخص در مورد مسجدی که بر اساس تقوی بنا شده بود، با هم اختلاف داشتند. یکی گفت: منظور از آن، مسجد قباء است و دیگری گفت: مسجد رسول الله جاست. رسول الله جفرمود: مسجدی که بر اساس تقوی پایه ریزی شده است، همان مسجد من است [۱۳۶].
حکم (پایه ریزی بر اساس تقوای) شامل هر دو مسجد است. چون هر دو مسجد بر اساس تقوای بنا نهاده شده اند [۱۳۷].
آیه، به دلایل متعددی دلالت بر عصمت فاطمه یا کسانی دیگر ندارد.
۱- حدیثی که امام مسلم از حضرت عایشهلنقل میکند: «فخرج النبي سغداه وعليه مرط [۱۳۸]... الخ». «یک روز صبح رسول اکرم جاز خانه بیرون رفت در حالی که چادری نقش و نگاردار و بافته شده از موی سیاه پوشیده بود، پس حسن بن علی آمد، او را داخل چادر گرفت، سپس حسین آمد و داخل چادر شد، بعد از آن فاطمه آمد و آن حضرت جوی را داخل چادر برد سپس حضرت علی آمد و رسول اکرم جوی را داخل چادر آورد و فرمود: یعنی همانا خداوند میخواهد پلیدی را از شما اهل بیت بزداید و شما را کاملاً پاک بگرداند». این حدیث، بی تردید، در واقع دعای پیامبر جدر حق فاطمهل، علی س، حسن سو حسین ساست. رسول الله جبا این دعا میخواست آلودگیها را از آنان بزداید و آنان را پاک و مطهر کند. اگر آنان معصوم میبودند، چه نیازی برای پاکی آنان وجود داشت؟ وقتی آنان نیاز به پاکی و زدودن آلودگیها داشتند، پس عصمت از کجا و چگونه؟ میان این آیه و آیه ۶ سوره مائده چه تفاوتی وجود دارد که میفرماید: ﴿مَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيَجۡعَلَ عَلَيۡكُم مِّنۡ حَرَجٖ وَلَٰكِن يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمۡ وَلِيُتِمَّ نِعۡمَتَهُۥ عَلَيۡكُمۡ لَعَلَّكُمۡ تَشۡكُرُونَ﴾[المائدة: ۶]. «خداوند نمیخواهد شما را در تگنا قرار دهد ولی میخواهد شما را پاک گرداند و نعمتهایش را بر شما کامل نماید تا اینکه شما سپاسگذاری کنید». خداوند در این آیه میفرماید، او بر اساس رحمت و شفقتی که نسبت به بندگان دارد، میخواهد آنان را تطهیر کند و نعمتهایش را بر آنان به اتمام برساند. منظور از تطهیر این نیست که خداوند آنان را معصوم قرار دادهاست. لذا آیه اول مانند این آیه است. و هیچ تفاوتی میان این دو دیده نمیشود.
۲- اگر آنان (شیعه) میگویند: آیه، یرید الله لیذهب عنکم الرجس... الخ بطور استثنایی عصمت را اثبات میکند، لازم است که دلیل روشن و شفافی را از کتاب و سنت ارائه دهند و گر نه این ادعاها، پنداری بیش نیستند و مشکلی را حل نخواهند کرد.
۳- اگر آیه مذکور دلالت بر عصمت حضرت علی، فاطمه، حسن و حسینشکند، آنگاه اگر بگویم: آیههای ۱۷-۲۱ سوره اللیل: ﴿وَسَيُجَنَّبُهَا ٱلۡأَتۡقَى ١٧ ٱلَّذِي يُؤۡتِي مَالَهُۥ يَتَزَكَّىٰ ١٨ وَمَا لِأَحَدٍ عِندَهُۥ مِن نِّعۡمَةٖ تُجۡزَىٰٓ ١٩ إِلَّا ٱبۡتِغَآءَ وَجۡهِ رَبِّهِ ٱلۡأَعۡلَىٰ ٢٠ وَلَسَوۡفَ يَرۡضَىٰ٢١﴾[اللیل: ۱۷-۲۱]. دلالت بر عصمت حضرت ابیبکر سمیکند، خطا نکردهام و سخن گزافی نگفتهام. زیرا ابن کثیر و بسیاری از مفسران بر این باورند که این آیهها در حق حضرت ابوبکر سنازل شدهاند حتی بعضی آقایان اجماع مفسرین را در این باره نقل کردهاند [۱۳۹]. خداوند در این آیهها حضرت ابوبکر سرا به تقوی، تزکیه و تطهیر از گناهان بوسیله بذل مال در راه خداوند یاد فرموده و او را ستوده است. چنانچه معنی آیات چنین است: و پرهیزگارترین، از آتش جهنم بدور داشته خواهد شد، همان کسی که مالش را بذل مینماید تا خودش را پاکیزه نماید، هیچ کس بر او نعمت و احسانی ندارد و تا او را پاداش دهد بلکه صرفاً بخاطر رضای خدا این کار را میکند، وی بزودی خشنود خواهد شد. جناب تیجانی در این باره چه میگوید؟ دقت کن ای خواننده محترم، و سستی و بیپایهای دلایلی را که آقای تیجانی ارائه میدهد را ملاحظه کن. مسایل مهمی را که نیاز شدید به دلایل قوی از کتاب و سنت دارند، بر دلایل سست و بیپایه استوار کرده است. (آری، شاعر خوب گفته است:
پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود
۴- قطعاً آیه تطهیر علاوه بر پنج تن، همه اهل بیت را در برمیگیرد، و آنان عبارتاند از: سایر دختران رسول الله جدر بخش دیگر حدیث که امام مسلم به روایت یزید بن حیان آن را ذکر کرده است چنین آمده است: رسول الله جفرمود: من درباره اهل بیت خودم، شما را توصیه میکنم و این کلمه را سه۳ بار تکرار فرمود، حصین از زید پرسید: اهل بیت رسول الله جچه کسانی هستند؟ آیا همسران پیامبر جاز اهل بیت او نیستند؟ زید گفت: آری، همسران او نیز از اهل بیت او هستند و اهل بیت او کلیه کسانی هستند که بعد از وی صدقه (زکات) برای آنان حرام شده است، گفت: آنان چه کسانی هستند؟ زید گفت: آنان فرزندان علی، فرزندان عقیل، فرزندان عباس و فرزندان جعفر هستند. گفت: برای همه آنان صدقه حرام شده است؟ گفت: آری، [۱۴۰]فکر نمیکنم آقای تیجانی عصمت را شامل حال همه اینان بداند و هیچ دلیلی نیز دال بر خارج بودن اینان و مختص بودن پنج تن وجود ندارد. تمام ادله گذشته که بیان گردید، هر گونه اختصاص را نفی میکنند.
۵- باید بدانیم که روافض اثنی عشری خبر واحد را قابل عمل و حجت نمیدانند. نه در باب عبادات و نه در باب عقاید، و حدیثی که آقای تیجانی از آن استدلال میکند، یعنی حدیث عایشهلکه امام مسلم آن را روایت کرده است، متواتر نیست بلکه از اخبار آحاد است. اکنون سوال این است که آقای تیجانی چگونه از حدیثی که خبر واحد است در باب عقیده که همانا (عصمت) است استدلال میکند؟!.
۶- دلیلی دیگر دایر بر اینکه آیه تطهیر، فقط دعا است برای تطهیر و از اله آلودگیها، نه آن چنان که شیعه میگوید که خداوند آنان را از گناه پاک کرده، آلودگیها را زدوده است و در نتیجه آنان معصوم شدهاند، این است که عقیده شیعه در باب قضا و قدر مخالف با عقیده آنان در باب عصمت است.
آقای تیجانی در کتابی دیگر «مع الصادقین» میگوید: بعد از دقت و بررسی کامل در باب قضا و قدر چنین بر میآید که قول شیعه و دیدگاه آنان در امر قضا و قدر، دیدگاهی است بسیار درست و رایی است فوق العاده صایب و صحیح. زیرا گروهی در این باره دچار تفریط شده بر (جبر) صحه گذاشته است و گروه دیگری دچار افراط شده (تفویض) را قبول کرده است. ائمه اهل بیت آمدهاند تا مفاهیم و معتقدات را تصحیح کنند و راه وسطی میان افراط و تفریط را بر گزینند. بنابراین جبر و تفویض را رد کرده و معتقد به امر بین امرین شدهاند. و امام جعفر صادق برای این، مثال سادهای را که برای هر کس قابل درک باشد، بیان کرده است. وقتی سائل از او پرسید: اینکه میگویی نه خبر است نه تفویض، به چه معنا است؟ امام در جواب گفت: «راه رفتن تو روی زمین مانند افتادن تو روی آن نیست» یعنی اینکه ما روی زمین به اختیار خود راه میرویم. اما وقتی روی زمین میافتیم، این سقوط و افتادن در اختیار ما نیست. چه کسی از ما دوست دارد که روی زمین بیفتد و بعضی از اعضای جسم او شکسته و برای همیشه ناقص العضو بماند؟ لذا قضا و قدر، نه جبر محض است و نه تفویض محض بلکه میان جبر و تفویض قرار دارد. یعنی بعضی اعمال از طرف ما، به اختیار ما هستند و ما با اراده و اختیار خود آنان را انجام میدهیم. اما بعضی دیگر از اعمال، آنها هستند که از دایره اختیار بیرون هستند و ما در برابر آنها مجبوریم و قادر به دفع و رد آنها نیستیم، در برابر نوع اول مواخذه و محاسبه میشویم و در برابر نوع دوم مورد محاسبه قرار نخواهیم گرفت. انسان در حالت اولی مخیر و در حالت دومی مسیر است.
۱- مخیر است در رفتار و اعمالی که بعد از تفکر و نظر از وی صادر میشوند و آن اعمال را در حالت اختیار میان اقدام و ترک اقدام، انجام میدهد و در نهایت آن اعمال را یا انجام میدهد یا ترک میکند. خداوند در این آیه: ﴿وَنَفۡسٖ وَمَا سَوَّىٰهَا ٧ فَأَلۡهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقۡوَىٰهَا ٨ قَدۡ أَفۡلَحَ مَن زَكَّىٰهَا ٩﴾[الشمس: ۷-۹]. به همین نکته اشاره فرموده است. بنابراین، آلایش و پالایش نفس هر دو حاصل اراده و اختیار باطن و نفس انسان هستند. همان گونه که فلاح و خسران نتیجه حتمی اراده و اختیار اند [۱۴۱].
میگویم:
عقیده شما دایر بر اینکه «إن الله طهرهم وأذهب عنهم الرجس» مخالف عقیده شما در باب قضا و قدر است. زیرا عقیده شما در باب قضا و قدر، این است که خداوند کسی را تطهیر نمیکند مگر زمانی که خود او نسبت به تطهیرش تصمیم بگیرد، زیرا هر کس طبق عقیده شما مخیر است، مسیر و مجبور نیست و اراده خداوند به معنی امر او است. پس چرا و به چه دلیل در عقیده خود تناقض گویی میکنید؟!... آیا این تناقض دال بر پوشالی بودن عقاید شما نیست و دال بر این نیست که عقاید شما ساخته و پرداخته افکار و اندیشههای فرقهای شما هستند نه بر گرفته از کتاب الله و سنت رسول الله ج؟
تیجانی میگوید: «تکذیب فاطمه، کاری سهل و آسان است برای آن کسی که دستور به سوزاندنش و سوزاندن منزلش میدهد در صورتی که اعتراض کنندگان، از خانهاش برای بیعت با آنها، بیرون نیایند». سپس تاریخ الخلفای ابن قتیبه را به عنوان مرجع این روایت ذکر میکند [۱۴۲].
در جواب عرض میشود که:
این، ادعایی دروغین است زیرا روایت صحیح به اثبات میرساند که حضرت علی سبا حضرت ابوبکر سبیعت کرد چنانچه ابونضره روایت میکند که: «هنگامی که مردم نزد حضرت ابوبکر اجتماع نمودند، حضرت ابوبکر فرمود: چرا من علی را در جمع نمیبینم؟ راوی میگوید: تعدادی از انصار رفتند و حضرت علی را آوردند. ابوبکر خطاب به وی گفت: ای علی، شما پسر عمو و داماد رسول الله هستید، فکر کردم چرا حضور پیدا نکردید؟ حضرت علی سفرمود: ای خلیفه رسول الله، اشکالی ندارد، دستت را دراز کن، وی دستش را دراز کرد و حضرت علی سبا وی بیعت کرد ...» [۱۴۳].
این روایت صحیحی است که پذیرفته میشود نه روایت مجهولی که در کتابی وارد شده است که نسبت آن به مولفش درست نیست.
گذشته از این، اهل سنت اتفاق نظر دارند که برای شکل گرفتن بیعت، قبول همه مردم شرط نیست بلکه موافقت جمهور و بیشتر خبرگان کافی است. پس اگر فرض کنیم که حضرت علی سبیعت ابوبکر سرا نپذیرفت، هیچ اشکالی ندارد. به خصوص که وی سمع و طاعت میکند و اختلاف ایجاد نمیکند، ملاحظه کنید که خود حضرت علی سمیگوید چنانچه در کتب رافضه آمده است: «سوگند به خدا اگر امامت منعقد نمیشود مگر با حضور عموم مردم، این کار شدنی نیست. اما مسئله این است که کسانی که حاضر میشوند، فیصله میکنند. بعد از آن، کسی که حضور داشته نمیتواند از سخنش بر گردد و کسی که غائب بوده است حق انتخاب ندارد» [۱۴۴]. پس وقتی مسئله این گونه است چرا خانهاش را به آتش بکشند؟
آقای تیجانی میگوید: «با این همه، شما میبینید که فاطمهل، ابوبکر و عمر را اجازه ورود به خانه خود نداد. وقتی علی آن دو را به خانه آورد، فاطمهلبه خاطر اینکه بسوی آنان نگاه نکند، چهره را به طرف دیوار بر گرداند».
میگویم:
در دروغ بودن این سخن جای هیچ گونه تردیدی نیست. این روایت صحت ندارد، فاقد سند است و هیچ محدثی آن را نگفته است. علاوه بر این، این حدیث مخالف با احادیث صحیحی است، که در خلال مباحث گذشته بیان گردید، شیوه آقایان شیعه بسیار شگفتآور است. آیا آنان فکر میکنند با چنین اعمالی دارند از فاطمه دفاع میکنند؟ هرگز! بلکه دامن پاک او را لکه دار میکنند. فاطمه زهرا بسیار والاتر و بالاتر است از این عمل که شیعه آن را بسوی او نسبت میدهد، قهری فاطمه از شیخین به خاطر چه بود؟ به خاطر مال!! خداوند بر فاطمه زهرا ترحم نموده او را از شر این گونه اوباش حفاظت کند، آنان در جهت تخریب شرافت و کرامت زهرا گام بر میدارند و فکر حتی ادعا میکنند که کار خوبی را انجام دادهاند. عمر بن خطاب سدر جریان فدک و میراث اصلاً دخالت نکرده نزد فاطمه نرفته است. مگر حضرت ابوبکر سخلیفه نبود؟ لذا رفتن عمر و خشم کردن فاطمه بر او کاملاً بی اساس است؟ اصلاً صحت ندارد. آقای تیجانی به کدام دلیل استناد کرده حضرت عمر را در جریان میراث دخیل میداند؟ آری، خواننده محترم میبیند و میداند که جناب تیجانی بار بار، میگوید: ابوبکر و عمر، ابوبکر و عمر، اما یک دلیل ارائه نمیدهد تا نقش عمر را در این موضوع تبیین کند. اما با ذکر نام عمر در این جریان، هدفی جز مطعون کردن خلیفه رسول، حضرت عمر بن خطاب ندارد، بسیار متاسفم از این هدایت دروغین.
آقای تیجانی میگوید: «فاطمه فوت کرد و طبق وصیتش بطور پنهان در شب دفن شد تا ابوبکر و عمر در جنازه او شریک نشوند» [۱۴۵].
بدون هیچ شک و گمان این سخن دروغ محض است و شرم آور است. تیجانی این سخن را به صفحه ۳۹ جلد سوم بخاری نسبت میدهد تا خوانندگان را دچار این وهم و پندار باطل کند که این سخن را بخاری روایت کرده است اما اگر به بخاری مراجعه شود، چنین روایتی در آن دیده نمیشود. اصل حدیث در بخاری چنین است: «فَوَجَدَتْ فَاطِمَةُ عَلَى أَبِى بَكْرٍ فِى ذَلِكَ فَهَجَرَتْهُ، فَلَمْ تُكَلِّمْهُ حَتَّى تُوُفِّيَتْ، وَعَاشَتْ بَعْدَ النَّبِىِّ جسِتَّةَ أَشْهُرٍ ، فَلَمَّا تُوُفِّيَتْ، دَفَنَهَا زَوْجُهَا عَلِىٌّ لَيْلاً، وَلَمْ يُؤْذِنْ بِهَا أَبَا بَكْرٍ...».
«فاطمه در این باره بر ابوبکر خشم کرد و تا لحظه موت با ابوبکر سصحبت نکرد. وی شش ماه بعد از پیامبر جزنده ماند وقتی فوت کرد، شوهرش (علی) هنگام شب او را دفن کرد و ابوبکر را در جریان خبر موت فاطمه قرار نداد». آقای تیجانی از کجا خبر شد که فاطمه وصیت کرده بود تا در شب به طور پنهانی دفن شود؟ و از کجا خبر شد که فاطمه نمیخواست ابوبکر و عمر در جنازه او شرکت کنند؟ آیا این اطلاعات بطور خصوصی برایش وحی شدهاند؟ آری ممکن است چنین وحیی بر او نازل شده باشد، زیرا او از پیروان طریقه تیجانیه است که بر الهامات ربانی ایمان دارد!! این دروغگو سپس کتابی تحت عنوان «لأكون من الصادقين». «همراه با راستگویان»، به نگارش در میآورد؟! آری، درست گفته شده است:
«عشِ رجباً تری عجباً».
آقای تیجانی میگوید: «چرا علمای ما درباره این واقعیتها سکوت اختیار کرده پیرامون آن حرف نمیزنند حتی یادی از آنها نمیکنند و اصحاب رسول الله جرا مانند فرشتگان معصوم برای ما جلوه میدهند».
میگویم:
آقای تیجانی چقدر جاهل هستی؟! این ما نیستیم که اصحاب رسول الله جرا بسان فرشتگان میدانیم. البته، کسی که آنان را، بهترین مردمان معرفی کرده است، پروردگار مردمان است. او در کتاب خود میگوید: ﴿كُنتُمۡ خَيۡرَ أُمَّةٍ أُخۡرِجَتۡ لِلنَّاسِ تَأۡمُرُونَ بِٱلۡمَعۡرُوفِ وَتَنۡهَوۡنَ عَنِ ٱلۡمُنكَرِ وَتُؤۡمِنُونَ بِٱللَّهِ﴾[آل عمران: ۱۱۰]. «شما بهترین مردمان هستید که خلق شدهاید تا مردم را به انجام کارهای نیک امر کنید و از کارهای بد باز دارید و به الله ایمان بیاورید».
﴿مُّحَمَّدٞ رَّسُولُ ٱللَّهِۚ وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ أَشِدَّآءُ عَلَى ٱلۡكُفَّارِ رُحَمَآءُ بَيۡنَهُمۡۖ تَرَىٰهُمۡ رُكَّعٗا سُجَّدٗا يَبۡتَغُونَ فَضۡلٗا مِّنَ ٱللَّهِ وَرِضۡوَٰنٗاۖ سِيمَاهُمۡ فِي وُجُوهِهِم مِّنۡ أَثَرِ ٱلسُّجُودِۚ ذَٰلِكَ مَثَلُهُمۡ فِي ٱلتَّوۡرَىٰةِ...﴾[الفتح: ۲۹].
«محمد جفرستاده خداوند است. یاران و اصحاب او در برابر کفار سخت و خشن و در برابر دوستان مهرباناند. تو همواره آنان را در حال عبادت و بندگی میبینی. آنان در صدد بدست آوردن فضل و خشنودی تورات چنین ستوده شدهاند... الخ».
﴿وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَٰهَدُواْ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ وَٱلَّذِينَ ءَاوَواْ وَّنَصَرُوٓاْ أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ حَقّٗاۚ لَّهُم مَّغۡفِرَةٞ وَرِزۡقٞ كَرِيمٞ ٧٤﴾[الأنفال: ۷۴].
«آنانی که ایمان آوردند، هجرت کردند و در راه الله با دشمنان دین جنگیدند. آنانی که (مهاجرین) را پناه دادند و دین خدا را یاری کردند، همه اینان مومنان واقعی هستند، برای آنان مغفرت و روزی شرافتمندانه در نظر گرفته شده است».
﴿لَٰكِنِ ٱلرَّسُولُ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مَعَهُۥ جَٰهَدُواْ بِأَمۡوَٰلِهِمۡ وَأَنفُسِهِمۡۚ وَأُوْلَٰٓئِكَ لَهُمُ ٱلۡخَيۡرَٰتُۖ وَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡمُفۡلِحُونَ ٨٨ أَعَدَّ ٱللَّهُ لَهُمۡ جَنَّٰتٖ تَجۡرِي مِن تَحۡتِهَا ٱلۡأَنۡهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَاۚ ذَٰلِكَ ٱلۡفَوۡزُ ٱلۡعَظِيمُ ٨٩﴾[التوبة: ۸۸- ۸۹].
«اما رسول الله جو آنانی که دعوت او را پذیرفتند، با جان و مال خود در راه الله جهاد کردند. برای آنان است به خوبیها و آنان هستند برندگان. خداوند برای آنان باغهایی را که زیر درختان آنها، نهرهای آب جاری است، تدارک دیده است. آنها برای همیشه در این باغها هستند. این است رستگاری بزرگ».
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِيُّ حَسۡبُكَ ٱللَّهُ وَمَنِ ٱتَّبَعَكَ مِنَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ ٦٤﴾[الأنفال: ۶۴].
«ای پیامبر گرامی، خداوند و آن عده از مومنان که از خط و مشی تو تبعیت میکند (در دفاع) تو را کفایت میکنند».
رسول گرامی اسلام فرمود: روزگاری فرا میرسد که گروهی از مردم به جهاد میروند، میگویند: کسی از یاران رسول الله جدرمیان شما وجود دارد؟ در جواب گفته میشود: آری، فتح و پیروزی به استقبال آنان میآید. باز روزگاری فرا میرسد و مردم به جهاد میروند. از آنان سوال میشود: آیا کسی از یاران یاران رسول الله جدرمیان شما هست؟ در جواب گفته میشود: آری، فتح و پیروزی به استقبال آنان میآید. باز روزگاری فرا میرسد و مردم به جهاد میروند. از آنان سوال میشود: آیا از یاران یاران، یاران رسول الله جدرمیان شما کسی هست؟ در جواب گفته میشود: آری، فتح و پیروزی به استقبال آنان میآید [۱۴۶].
در روایتی دیگر رسول اکرم جفرمود: به اصحاب و یاران من بد و بیراه نگویید. به خدا سوگند. اگر از شما کسی به اندازه کوه احد طلا انفاق کند، این انفاق او با یک مثقال از انفاق اصحاب من برابری نمیکند [۱۴۷].
آری، ما از اصحاب رسول الله جدفاع میکنیم. زیرا بدیهی و روشن است که طعن و تنقیص اصحاب رسول الله جدر واقع طعن و تنقیص شخص پیامبر جاست. چرا چنین نباشد. زیرا خود آن حضرت فرموده است: «الرَّجُلُ عَلَى دِينِ خَلِيلِهِ فَلْيَنْظُرْ أَحَدُكُمْ مَنْ يُخَالِلُ» [۱۴۸].
هر کس از کیش و آیین دوست و همراه خود تبعیت میکند، لذا هر کس مواظب باشد و ببیند که با چه کسانی دوستی دارد. مگر خود آن حضرت جنفرموده است: «اگر قرار بر این میبود که کسی را به عنوان دوست بر گزینم، حضرت ابوبکر را بر میگزیدم ولی او برادر و رفیق من است».
صحابی که تمام زندگیاش را با پیامبر جسپری میکند و باز پیامبر جرا در قول و عمل مخالفت میکند!؟! چنین اندیشه و تفکری مترادف با نقص و عیب در قرآن و ادعای عبث در حق خداوند است. تعالی الله عما يقول الرافضه علواً كبيراً.
خداوند چگونه در کتاب خود اصحاب رسول الله جرا ستوده است. ﴿۞لَّقَدۡ رَضِيَ ٱللَّهُ عَنِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ إِذۡ يُبَايِعُونَكَ تَحۡتَ ٱلشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمۡ فَأَنزَلَ ٱلسَّكِينَةَ عَلَيۡهِمۡ وَأَثَٰبَهُمۡ فَتۡحٗا قَرِيبٗا ١٨﴾[الفتح: ۱۸]. «خداوند از مومنان راضی و خشنود گردید هنگامی که زیر درخت با تو بیعت کردند. خداوند دانست آنچه را که در دلهایشان نهفته است لذا سکینه و آرامش بر آنها نازل کرد و فتحی زودرس نصیب آنان کرد». ﴿وَٱلسَّٰبِقُونَ ٱلۡأَوَّلُونَ مِنَ ٱلۡمُهَٰجِرِينَ وَٱلۡأَنصَارِ وَٱلَّذِينَ ٱتَّبَعُوهُم بِإِحۡسَٰنٖ رَّضِيَ ٱللَّهُ عَنۡهُمۡ وَرَضُواْ عَنۡهُ وَأَعَدَّ لَهُمۡ جَنَّٰتٖ تَجۡرِي تَحۡتَهَا ٱلۡأَنۡهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَآ أَبَدٗاۚ ذَٰلِكَ ٱلۡفَوۡزُ ٱلۡعَظِيمُ ١٠٠﴾[التوبة: ۱۰۰]. «پیشکسوتان از مهاجرین و انصار، آنانی که با بهترین شیوه از پیامبر جتبعیت کردند، خداوند از آنان خشنود است و آنان از خداوند راضی، خداوند برای آنان باغهایی را که زیر درختان آنها نهرهای آب جاری هستند تدارک دیده است. آنان برای همیشه در آنجا زندگی میکنند، این است یک پیروزی بس عظیم».
آری، چنین است تصویر صحابه در قرآن و حدیث. آنگاه صحابه چگونه آن طور که روافض میگویند، بار میآیند؟! مگر میشود خدا و پیامبر ج(العیاذ بالله) دروغ بگویند؟! آری، ما از اصحاب دفاع میکنیم. زیرا آنان بودند که دین خدا را حفاظت کردند و در دفاع از حریم قرآن و سنت رسول الله ججان و مال را نثار کردند. طعن به حاملان و مدافعان دین، در واقع طعن به قرآن و سنت رسول الله جاست. و مرام اصلی اهل رفض نیز همین است.
آری، امیر محسن المللک، سید محمد مهدی علی، شیعی دوازده امامی که در پی تحقیقات و مطالعات عمیق خود، سلک اهل سنت را آن چنان که حق است، حق تشخیص داده از کیش شیعی تبری جسته است، چنین میگوید: «واقعیت این است که عقیده شیعه درباره اصحاب گرامی رسول الله ج، موجب توجیه تهمتهای ناروا در حق خود پیامبر جمیشود و باعث میشود که معتقدان به چنین عقیدهای درباره حقانیت اسلام دچار نابسامانی و شبهات گوناگونی شوند. زیرا هر کس درباره کسانی که بر پیامبر جایمان آوردهاند، معتقد باشد که آنان در ظاهر، در ایمان خود صادق بودند و در باطن (العیاذ بالله) کافر بودند و حتی بعد از وفات رسول الله جمرتد شدند، او نمیتواند نبوت نبی گرامی جرا بپذیرد و آن را تصدیق کند، بلکه او چنین میاندیشد که: اگر پیامبر ج، پیامبر به حق و راستین میبود، قطعاً تعلیمات او موثر واقع میشد و پیروانش با صدق و اخلاص به او ایمان میآوردند و از میان انبوه عظیمی که بوی ایمان آورده و به دعوت او گراییده بودند، حداقل صد نفر از میان آنان پیدا میشد که بر ایمان ثابت و پا بر جا میماندند (البته این عقیده شیعه است) چه کسانی هستند آنانی که در نتیجه هدایت رسول الله جمتاثر شدند و آمار و ارقام کسانی که از نبوت او استفاده میکردند به کجا میرسد؟ اگر اصحاب پیامبر جبه جز چند تن، بقیه همه مرتد و منافق میبودند (آن طور که شیعه معتقد است) پس چه کسی از اسلام تبعیت کرده است؟ و چه کسی از تعلیم و تربیت رسول اکرم جبهره برده است؟! [۱۴۹].
آری، دقت کنید و ببینید که فطرت سالم چگونه با امور غیر فطری در تضاد است تا برای شما روشن شود که اعتقادات شیعه تا چه میزان با عقل، منطق و فطرت سالم، سر ناسازگاری دارد! بعد از علم و آگاهی از دسیسه روافض، هر مسلمانی باید در امور دین خود محتاط بوده و خودش حفاظت خود را به عهده بگیرد.
در پایان قبل از خاتمه این بحث میخواهم عرض کنم که یک سوال هنوز در این خصوص باقی است و آن اینکه آیا کتاب «الإمامه والسیاسة» از آن ابن قتیبه یا خیر؟ در پاسخ به این سوال عرض میشود: خیر، کتاب «الإمامه والسیاسة» به او نسبت داده شده است و در واقع از تالیفات او نیست و برای اثبات این مدعا دلایلی متعددی وجود دارد:
۱- کسانی که زندگی ابن قتیبه را نوشتهاند حتی یک نفر از آنان نگفته است که ابن قتیبه، کتابی در فن تاریخ به نام «الإمامه والسیاسة» تالیف کرده است و ما از تالیفات او در تاریخ، کتابی به جز «الـمعارف» را سراغ نداریم و کتابی که مولف کشف الظنون از آن نام برده است «تاریخ ابن قتیبه» است که یک نسخه آن، در «الخزانة الظاهریة» در دمشق شماره (۸۰) وجود دارد [۱۵۰].
۲- کتاب («الإمامه والسیاسة» به این مطلب اشاره دارد که ابن قتیبه در دمشق و مغرب (مراکش) زندگی کرده است، حال آنکه او از بغداد، به جز برای (دینور) برای هیچ جای دیگر بیرون نرفته است [۱۵۱].
۳- در کتاب «الإمامه والسیاسة» خلاف آنچه که متفق علیه است ذکر شده است. مثلاً تحت عنوان «إبايه علي كرم الله وجهه بيعه أبي بكر س». میگوید: بعد، علی کرم الله وجهه نزد حضرت ابوبکر سآورده شد در حالی که میگفت: من عبدالله و برادر رسول الله هستم به وی گفته شد: با ابوبکر سبیعت کن. علی سگفت: من برای خلافت از شما شایستهتر هستم. بیعت نمیکنم، بهتر این است که شما بدست من بیعت کنید.
۴- سبک و روشی که در «الإمامه والسیاسة» به کار گرفته شده است، به طور کلی مخالف است با سبک و روشی که ابن قتیبه در کتب خود از آن استفاده نموده است، و ما این کتابها را در پیش روی خود داریم. از خصوصیات بارز ابن قتیبه، این است که مقدمه بسیار مفصلی را که مبین اسلوب، سبک تحریر و غرض تالیف است، برای تالیفات خودش مینویسد و در آغاز کتاب آن را میگنجاند ـ اما مولف «الإمامه والسیاسة» خلاف این عمل کرده مقدمه بسیار کوتاهی در حد ۳ سطر نوشته است، علاوه بر این، اسلوب و سبک تحریر آن نیز متفاوت است و چنین اسلوبی را ما در کتب ابن قتیبه سراغ نداریم.
۵- مولف کتاب «الإمامه والسیاسة» از ابن ابی لیلی طوری روایت میکند که گویی مستقیماً از وی استفاده کرده است و ابن ابی لیلی همان محمد بن عبدالرحمن بن ابی لیلی فقیه و قاضی کوفه است و در سال ۱۴۸ هجری فوت کرده است و حال آنکه معروف است که ابن قتیبه در سال ۲۱۳ هجری متولد شده است، یعنی ۶۵ سال بعد از ابن ابی لیلی [۱۵۲].
۶- مستثرقین نیز تحقیق درباره «الإمامه والسیاسة» را مورد توجه خود قرار دادهاند. نخستین مستثرقی که پیرامون کتاب مذکور تحقیق کرده است، (دی جاینجوس) است. این تحقیق در کتاب. «تاریخ الحکم الأسلامی فی أسبانیا» صورت گرفته است. دکتور (ر. دوزی) در کتاب خود، «التاریخ السیاسی و الأدبی لأسبانیا» این تحقیق را مورد تایید قرار داده است. بروکلمان در «تاریخ الأدب العربی» و بارون دی سیلان در فهرست «مخطوطات العربیة» در مکتبه باریس این کتاب را بنام، «احادیث الإمامة والسیاسة» ذکر کردهاند همچنین مارگولیوس در کتاب «دراسات عن الـمورخین العرب» نام این کتاب را آورده است. و همه این مستثرقان اعتراف کردهاند دایر بر اینکه، این کتاب منسوب به ابن قتیبه است و ممکن نیست که از تالیفات او باشد [۱۵۳].
۷- راویان و اساتیدی که ابن قتیبه در کتب خود معمولاً از آنان روایت میکند، کمترین یادی از آنان در این کتاب نشده است [۱۵۴].
۸- عبارات و تعبیرهای کتاب، مبین این نکته است که مولف جریانها و رویدادهای فتح اندلس را به طور مستقیم از کسانی نقل میکند که شخصاً شاهد این جریانها بودهاند. مثلاً: «حدثني مولاهً لعبد الله بن موسی حاصر حصنها التي كانت من اهله». یعنی «مولای عبدالله بن موسی میگوید: عبدالله بن موسی قلعهای را محاصره کرد که من از اهل آن بودم». حال آنکه فتح اندلس در سال ۹۲ هجری قمری، ۱۲۱ سال قبل از ولادت ابن قتیبه انجام گرفته است [۱۵۵].
۹- کتاب «الإمامه والسیاسة» مشتمل بر اشتباهات واضح و روشن تاریخی است. مثلاً: ابوالعباس و سفاح را دو شخصیت مستقل معرفی میکند و در آن آمده است که هارون الرشید نخست پسرش مامون و سپس (امین) را به ولایت عهدی خود بر گزید. ولی وقتی ما به کتاب ابن قتیبه یعنی «الـمعارف» رجوع میکنیم، اطلاعات موثق و صحیحی را در آن میبینیم که با آنچه که مولف «الإمامه والسیاسة» نقل کرده است کاملاً در تضاد است [۱۵۶].
۱۰- در کتاب «الإمامه والسیاسة» ذکر راویانی به میان آمده است که ابن قتیبه در کتب خود حتی یک روایت از آنان نقل نکرده است، مانند ابی مریم و ابن عفیر [۱۵۷].
۱۱- در کتاب «الإمامه والسیاسة» تعبیرهایی بکار رفته است که در کتب ابن قتیبه اصلاً استعمال نشده است، مانند: (قال ثم ان) (وذکروا عن بعض المشیخه) (حدثنا بعض المشیخه) این گونه تعبیرها با سبک و اسلوب ابن قتیبه، کمترین مناسبتی ندارند و در هیچ یک از کتب او چنین عباراتی ذکر نشده است.
۱۲- مولف «الإمامه والسیاسة» به ارتباط کلام و پیوند آن با سیاق و سباق و مرتبط بودن مطالب توجه نمیکند. یک مطلب را ذکر میکند، هنوز این را به اتمام نرسانده به مطلب دیگری منتقل میشود و بعد به مطلب اول بر میگردد تا آن را به پایان برساند، این از هم گسیختگی در سخن، مناسبتی با اسلوب و سبک ابن قتیبه ندارد، ابن قتیبه نظم در کلام و حفظ ارتباط ما قبل با ما بعد را از هدفهای اسلوب و سبک سخن خود میداند [۱۵۸].
۱۳- مولف «الإمامه والسیاسة» از دو تن از علمای بزرگ مصر روایت میکند. حال آن که ابن قتیبه وارد مصر نشده و از آن دو عالم بزرگوار استفاده علمی ننموده است.
۱۴- ابن قتیبه نزد علما از جایگاه بسیار ارزشمندی برخوردار است. او از دیدگاه علما، جزو علما ثقه و معتبر به لحاظ علمی و دینی میباشد ـ سلفی درباره او میگوید: «كان ابن قتیبه من الثقات واهل السنة». یعنی: «ابن قتیبه از علمای معتبر و ثقه اهل سنت میباشد». ابن حزم میگوید: «كان ثقه في دينه وعلمه» «در علم و دین خود از پایه بلندی برخوردار بود». خطیب بغدادی نیز دیدگاه ابن حزم را درباره ابن قتیبه ستوده است. علامه ابن تیمیه درباره او میگوید: «ابن قتیبه با احمد و اسحاق نسبتی دارد و او موید مذاهب معروف اهل سنت است». ابن قتیبه، خطیب و سخنور معروف و مشهور اهل سنت است. همانگونه که جاحظ خطیب معتزله است. شخصی که نزد علماء و محققین از چنین جایگاه علمی والایی بهرهمند باشد، آیا عقلانی است که کتابی مانند «الإمامه والسیاسة» مملو از اشتباهات را تالیف کند که تاریخ را لکه دار کرده و به صحابه کرام رسول الله جنسبتهای ناروایی منسوب کرده است؟! [۱۵۹].
در پایان بالاخره، در کتابی که درباره انتسابش بسوی ابن قتیبه اتفاق نظر وجود دارد، یعنی کتاب «الأختلاف في اللفظ والرد علی الجهميه والـمشبهه»در آن، این مطلب به ثبت رسیده است که ابن قتیبه روافض را بدلیل طعن به صحابه کرام متهم به کفر کرده است. آنگاه چگونه کتابی که مملو از طعن نسبت به صحابه کرام است به او نسبت داده میشود [۱۶۰].
آقای تیجانی، تحت عنوان «اسباب الأستبصار»«علت شیعه شدن» به موضوع اختلاف فاطمه با حضرت ابوبکر سبر میگردد و آن را با اسلوب نوینی مطرح کرده، مینویسد: ... «این مطلب نزد فریقین متفق علیه است. لذا شخص عاقل و با انصاف باید بپذیرد که ابوبکر در این جریان اشتباه کرده است هر چند که ستم او را نسبت به سیده النساء فاطمه زهراء قبول نداشته باشد. زیرا هر کس علل و اسباب این فاجعه را بررسی کند و از کلیه ابعاد آن کسب اطلاع کند قطعاً برای او روشن میشود که ابوبکر قصد آزار، اذیت و تکذیب حضرت زهرا را کرده است تا حضرت زهرا نتواند علیه او پیرامون خلافت شوهرش (علی) از دلایل و نصوص غدیر استدلال کند و برای اثبات این مدعا، دلایل متعددی وجود دارد، یکی از جمله آن دلایل این است که مورخان چنین نقل کردهاند:
فاطمه زهرا در محافل و مجالس انصار میرفت و از آنان میخواست تا پسر عمویش را یاری کرده و با او بیعت کنند. اما انصار در جواب میگفتند: ای دختر رسول الله ج، ما قبلاً با ابوبکر بیعت کرده ایم. اگر شوهر و پسر عموی تو جلوتر نزد ما میآمد، ما کسی را با وی برابر نمیکردیم یعنی کسی را در برابر او ترجیح نمیدادیم. حضرت علی کرم الله وجهه میفرمود: آیا رسول الله جرا در خانهاش رها میکردم و او را دفن نمیکردم و بیرون رفته درباره حکومت و قدرت با مردم میجنگیدم؟ و حضرت زهرا میگفت: ابوالحسن (حضرت علی) آنچه را که مناسب و شایسته بود انجام داد و دیگران انجام دادند، آنچه را که باید پیش خداوند جوابگو باشند و او آنان را مورد محاسبه قرار خواهد داد [۱۶۱].
بشنو ای تیجانی هدایت یافته:
۱- این موضوع هرگز میان شیعه و اهل سنت متفق علیه نبوده و نیست بلکه تنها نزد شیعه صحبت دارد و در مباحث گذشته درباره آن توضیحات لازم داده شده است.
۲- درباره این گفته آقای تیجانی: «شخص عاقل و با انصاف باید بپذیرد که ابوبکر اشتباه کرده است هر چند که ستم او را در حق فاطمه قبول نکند».
باید عرض شود:
در مباحث گذشته بیان گردید که حضرت ابوبکر صدیق سوصیت رسول الله جرا به اجرا در آورد که عبارت بود از این که «لاَ نُورَثُ مَا تَرَكْنَاهُ صَدَقَةٌ» «کسی از ما میراث نمیبرد، ترکه ما صدقه است»، بنابراین اجرا وصیت رسول الله جظلم و حیف به جای خود، اشتباه هم محسوب نمیشود. اگر خطا کار یا ستمکاری در این جریان باشد، کسی است که امر به این وصیت کرده است. ای تیجانی هدایت شده تو میتوانی بگویی که خطا و ستم از طرف رسول الله جبوده است؟! رسول مکرم اسلام از چنین نسبتی بسیار بالاتر والاتر است. آقای تیجانی به جز اینکه فاطمه، سرور و سالار زنان بهشت است و معصوم است، دیگر هیچ دلیلی را دایر بر مخطی بودن حضرت ابوبکر سارائه نداده است و بطلان این ادعای محض او را که هیچ دلیلی همراه ندارد، در مباحث گذشته به اثبات رساندم. دلایل واهی که او ذکر کرده بود چنان مضحکه و خنده آور است که کودکان قبل از بزرگتران از سستی آن دلایل در شگفت وی افتند! او این دلایل واهی را صرفاً به خاطر مطعون کردن صحابی بزرگ رسول الله جآورده است. میخواهم این نکته را برای تیجانی یادآور شوم: کسی که در حق فاطمه اجحاف کرده و او را رنجاند و قصد داشت که با دختر ابوجهل ازدواج کند و رسول الله جاو را منع کرد، او امام علی بن ابی طالب بود ای تیجانی، موقف و دیدگاه تو دربارهی این فاجعه چیست؟!.
۳- آقای تیجانی در ادامه یاوه گویی هایش میگوید: هر کس این حوادث و رویدادها را استقراء نماید و از تمام ابعاد آنها اطلاع پیدا کند، قطعاً میداند که ابوبکر قصد اذیت، آزار و تکذیب فاطمهلرا داشته است تا فاطمه از نصوص غدیر نتواند علیه او پیرامون خلافت پسر عمو و شوهرش، (علی) استدلال کند».
باید عرض شود:
به به و آفرین بر این عقل و دانش، آقای تیجانی دروغی را که خود میگوید، بعد از اندکی آن را تصدیق میکند و غافل است از اینکه او ماهیت خود را توسط خودش آشکار میکند و عقلش را در معرض علم همگان قرار میدهد. من این جریان را از جمیع جهات بررسی و ارزیابی کردم و برای من روشن شد که حضرت ابوبکر سآنچه را که انجام دادهاست، به حق انجام داده است چون او از امر رسول الله جاطاعت کرده است و تمام صحابه به اتفاق حضرت علی سصحت این اقدام را پذیرفتهاند لکن آقای تیجانی صد و هشتاد درجه از این معامله انحراف کرده و از بزرگترین مبدا ورودی، وارد جریان خلافت شده، میگوید: ابوبکر قصد اذیت و تکذیب فاطمه را کرده است، چرا؟ تا فاطمه علیه او از نصوص غدیر و غیره نتواند استدلال کند!!؟.
به خدا سوگند، اگر جهل و نادانی برهای میبود، من آن را ذبح میکردم. سبحان الله! وقتی آقای تیجانی مدعی است که کسی که درباره خلافت او نص (حدیث غدیر) وارده شده است و تعداد زیادی از اصحاب و بنی هاشم و سعد بن عباده بیعت با ابوبکر سرا ترک کردهاند حتی اهل مدینه قهراً با او بیعت کردند [۱۶۲]، آنگاه قصد اذیت کردن فاطمه چه دلیلی دارد و چرا؟ به خاطر اینکه فاطمه نتواند از حدیث غدیر، علیه او استدلال کند (یا للهول)؟! به خدا سوگند، نمیدانم وقت نوشتن، عقل این انسان کجا میرود؟ آیا وقت نوشتن، عقلش را از خود دور میدارد تا بر وی سنگینی نکند؟!... وقتی صحابه مخالفت میکردند و علیه او استدلال میکردند و او به جبر و اکرام مردم را برای بیعت وامی داشت، در چنین حالتی آیا احتجاج فاطمه زهراء (خداوند او را از شر شما نجات دهد) با حدیث غدیر، تاثیری بر وی میگذاشت؟! آقای تیجانی باید پاسخ بدهد، ابوبکر سچگونه فاطمه را اذیت و آزار میدهد و او را تکذیب میکند تا او با حدیث غدیر نتواند علیه ابوبکر استدلال کند و حال آنکه عیناً در همین جریان خطاب به فاطمه میگوید: «أنا عايذ بالله تعالی من سخطه وسخطك يا فاطمه»؟؟ «ای فاطمه من از ناخشنودی خداوند و ناخشنودی تو به خدا پناه میبرم». و فاطمه میگوید: «لأ دعون عليك في كل صلاه أصليها». «در هر نماز علیه تو دعا میکنم...». نمیدانم چرا؟ آیا بخاطر مال یا بخاطر بیعت؟! بعد حضرت ابوبکر بیرون رفته گریه میکند و میگوید: بیعتتان را فسخ کنید!!! تعجب است از این تناقص و تضاد؟! برای شما روشن شد که این شخص در حال نوشتن چقدر از عقل فاصله میگیرد! آیا قول شاعر کاملاً در حق او صدق نمیکند:
«اثبات ضدين معاً في حال أقبح ما ياتي من الـمحال».
«گفتن دو مطلب متضاد در آن واحد از بدترین دروغهاست که شخص مرتکب آن میشود».
اگر من موفق شوم که شرح و تعلیقی درباره کتاب تیجانی بنویسم، خواهم گفت: این کتاب صد در صد متضاد و متناقض است و برای علمای بزرگ اهل سنت مقدور نیست که این تضادها و تناقضها را توجیه کنند!! این تضادها وقتی برای ما روشن میشوند که این رویدادها را استقراء کرده از جمیع ابعاد آن اطلاع داشته باشیم. و کتاب او، برای اینکه ما اطمینان پیدا کنیم که حضرت زهرا از سفسطههای این بدخواه و امثال آن پاک است، برای ما کافی است. او و امثالش به دروغهای خود ادامه میدهند و استمرار میبخشند تا اینکه، این دروغها به جای سود به ضرر و زیان آنها میانجامد. والله لـمستعان وعلیه التكلان.
۴- آری، درباره ادعای آقای تیجانی دایر بر وجود دلایل و قراین متعدده در خصوص این مطلب که ابوبکر قصداً و عمداً فاطمه را مورد اذیت و آزار قرار میداد تا او بوسیله حدیث غدیر علیه ابوبکر نتواند استدلال کند. بعد آقای تیجانی یک جریان تاریخی را به عنوان دلیل ذکر کرده و آن را به ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه و ابن قتیبه در تاریخ الخلفا نسبت میدهد.
باید عرض شود:
این یک داستان دروغین و ساخته پرداخته است. اصلاً صحت ندارد. تنها نسبت دادن آن به شرح نهج البلاغه یا به تاریخ الخلفاء، برای حجت بودن آن کافی نیست، این داستان علاوه بر اینکه هیچ سندی برای آن ذکر نشده است، متن آن با ادله صحیح مغایرت دارد و تاریخ الخلفا علاوه بر روایات باطله در آن که بعضی مغایر با بعضی دیگر است، نسبت دادن آن به ابن قتیبه نیز صحیح نیست و بطلان این نسبت را در مباحث گذشته به اثبات رساندیم. اما شرح نهج البلاغه به هیچ عنوان علیه ما نمیتواند حجت باشد. زیرا شارع آن، از اهل سنت نیست بلکه شیعه معتزلی است و او در شرح آن روایات صحیح و غیر صحیح را جمع کرده است و بر خلاف آن، اهل سنت اسناد را جزو دین میدانند، زیرا اگر صحت و سقم اسناد معتبر نمیبود، هر کس هر چه میخواست، میگفت. همان طور که شیوه عمل شیعه است. علاوه بر این، ابن ابی الحدید، آن طور که تیجانی میگوید و او را جزو مورخان میداند، مورخ نیست بلکه شارح محض است. علاوه بر این، آنچه که در شرح نهج البلاغه هست، مغایر با این قصه هست. ابن ابی الحدید میگوید: «واعلم أن الناس يظنون أن نزاع فاطمه أبابكر كان في أمرين، في الـميراث والنحله وقد وجدت في الحديث آنها نازعت في أمر ثالث ومنعها أبوبكر إياه أيضاً وهو سهم ذوي القربی» [۱۶۳].
«مردم گمان میکنند که نزاع فاطمه با ابوبکر در دو چیز بود، یعنی در میراث و نحله ولی من نزاع فاطمه با ابوبکر را در یک امر سوم میدانم که ابوبکر او را از آن منع کرد و آن سهم خویشاوندان است». بعد ابن بی الحدید، حدیث را ذکر میکند حتی عقیده کسانی را که میگویند: ابوبکر بخاطر خلافت قصد اذیت و رنجاندن فاطمه را کرده بود رد میکند و میگوید...
یک شخص به نام علی بن مهنا که تیز هوش و صاحب فضل بود، از من سوال کرد: «به گمان تو ابوبکر و عمر از ندادن فدک به فاطمه چه قصد کرده بودند»؟ گفتم: (قصدی نداشتند). گفت: آن دو که حق علی را در امر خلافت غصب کرده بودند، میخواستند، علی مطلع نشود. ابن ابی الحدید میگوید: یکی از متکلمان شیعه دوازده امامی که به علی بن تقی معروف بود و در بلده نیل زندگی میکرد، به او گفتم: «فدک چیزی به جز تعدادی نخل و تعدادی کمی زمین، بیشتر نبود و این قدر مهم نبود». او به من گفت: بسیار مهم بود، در آن به اندازه نخلهای کوفه، نخل هست. ابوبکر و عمر آن را از فاطمه منع نکردند مگر بخاطر اینکه احتمال میدادند، اگر به فاطمه داده شود، علی از محصول و درآمد آن تقویت شده در امر خلافت با آنان ادعا میکند و روی همین اصل، جلوی حق فاطمه، علی و سایر بنی هاشم را از خمس نیز گرفتند. زیرا انسان تنگدست که مال و ثروتی نداشته باشد، ارادهاش ضعیف شده و خود را در برابر دیگران حقیر و خوار میپندارد و به جای طلب حکومت و ریاست به کسب معاش میپردازد. ببین اینان چه چیزی را در دلهایشان جای دادهاند. این بیماری است که علاج ندارد، اخلاق و خصلتها زایل میشوند، اما اعتقادات راسخ هرگز زایل شدنی نیستند [۱۶۴].
علاوه بر این، ابن ابی الحدید مطالب بیشتری یادآوری کرده است، آری، وی به شبهات پاسخ میدهد و از صحابه دفاع میکند که نخستین آنان ابوبکر و عمر سهستند. او (ابن ابی الحدید) چنین میگوید: «بدان ما در این فصل روایاتی را ذکر میکنیم که رجال حدیث و راویان ثقه آنها را روایت کردهاند. و آنچه را که احمد بن عبدالعزیز جوهری، که راوی ثقه و امین است در کتاب خود، ذکر کرده آنها را بیان میکنیم، اما آنچه را که رجال شیعه و اخباریون از آنها در کتب خود ذکر کردهاند، بدان توجه نمیکنیم. سپس او یکی از روایات شیعه را به عنوان نمونه بیان کرده و از صحابه دفاع میکند. چنانچه میگوید: شیعه چنین میگویند: ابوبکر و عمر به فاطمه اهانت کرده، حرفهای تند و تیزی به او گفتهاند. «ابوبکر در غیاب عمر بر وی ترحم کرده، نامهای دایر بر واگذاری فدک به وی، نوشته به او تحویل داد هنگامی که فاطمه میخواست خارج شود، عمر وی را دید، نامه را قهراً از وی ستاند. فاطمه او را منع کرد، عمر سینه فاطمه را مورد ضرب قرار داده و نامه را از وی گرفت و بعد از اینکه روی آن نامه، آب دهان انداخت آن را سوزاند و از بین برد. فاطمه علیه عمر دعا کرد و گفت: خدا شکم تو را پاره کند همانگونه که نامه مرا پاره کردی». این تهمتی است که علمای حدیث آن را روایت نکردهاند و منزلت صحابه از این بالاتر است و عمر خدا ترس بود و حق خدا را بیش از این میشناخت و رعایت میکرد. شیعه، بخشی از این داستان را به صورت نظم و شعر در آورده است. ابیلحدید سپس شعر را نقل کرده و آن را ارزیابی میکند و میگوید: این فاجعه را که از جانب شیعه بر سادات و سردار مسلمانان (ابوبکر و عمر) و به بزرگان مهاجر و انصار وارد میشود به دقت نگاه کنید. این گونه حرکات شیعه، منزلت و جایگاه والای آنان را نمیکاهد، همان گونه که کینه توزان، حاسدان و کسانی علیه شریعت پیامبران گذشته مطالب توهین آمیزی نوشتند اما از انبیا چیزی کم نشد به خاطر این حرکتهای نازیبای دشمنان بود که دین انبیا گذشته گستردهتر میشد و با سرعت در دلهای خردمندان و صاحبان عقل محبوبیت خود را بر جای گذاشت [۱۶۵].
آری، این بود دیدگاه ابن ابی الحدید شیعی و معتزلی درباره اصحاب کرام رسول الله ج. تیجانی دیدگاه او را برای مطعون کردن صحابه مستمسکی برای خود قرار داده میپندارد که او صحابه را طعن کرده است. ولی من میگویم: ای خردمندان! بعد از حق بجز گمراهی، چیزی دیگر وجود ندارد؟! [۱۶۶].
[۸۰] ثم اهتدیت، ص: ۱۱۴-۱۱۳ و آنگاه... هدایت شدم، ص: ۱۸۶-۱۸۴. [۸۱] العواصم من القواصم: ص ۲۶۱. [۸۲] العوصم من القواصم: ص ۲۶۱. [۸۳] قاموس محیط نوشته فیروز آبادی ص ۸۳۰،۸۲۹، و مختار الصحاح: ص ۱۰۵. [۸۴] مقدمه فتح الباری: ص ۴۸۳. [۸۵] منهاج السنة لابن تیمیه: ج۱ ص ۳۵-۳۴. [۸۶] ناسخ التواریخ: ج۳ ص ۵۹۰، تحت اقوال زین العابدین. [۸۷] فرق الشیعه للنوبختی: ص ۲۲. [۸۸] مختار الصحاح للرازی: ص ۱۴۸ و نگاه قاموس الـمحیط: ص (۹۴۹). [۸۹] منهاج السنة: ج۱ ص۱۴-۱۳.، تثبیت دلایل النبوة، قاضی عبدالجبار همدانی ج۱ ص۵۴۹ تحقیق دکتور عثمان طه چاپ دار العربیه، بیروت. [۹۰] ثم اهتدیت: ص ۱۱۴ و (آنگاه... هدایت شدم: ص ۱۸۶. [۹۱] رجوع کنید به صحیح بخاری، کتاب الـمناقب، باب مناقب علی، و صحیح مسلم کتاب فضایل الصحابة، باب فضایل علی، و سنن ترمذی کتاب الـمناقب، باب مناقب علی، و سنن ابن ماجه ج۱ ص (۴۲) الـمقدمة باب فضایل اصحاب رسول الله ج. [۹۲] ثم اهتدیت: ص ۱۱۶-۱۱۴ و آنگاه... هدایت شدم: ص ۱۹۰-۱۸۷. [۹۳] صحیح بخاری: کتاب النکاح، باب ذب الرجل عن ابنته فی الغیره و الانصاف ۴۹۳۲. [۹۴] صحیح البخاری: کتاب الـمغازی، باب غزوة خیبر ۳۹۹۷. [۹۵] مسلم: کتاب الجهاد و السیر ۱۷۵۹. [۹۶] صحیح بخاری: کتاب الوصایا، رقم ۲۶۲۴ و صحیح مسلم: کتاب الجهاد و السیر ۱۷۶۰. [۹۷] ابی داود: کتاب العلم باب فضل العلم ۳۶۴۱ و صحیح ابو داود: ۳۰۹۶. [۹۸] اصول کافی کلینی: ج۱ ص ۲۷-۲۶، کتاب فضل العلم. [۹۹] توضیح این آیهها بزودی در همین صفحات خواهد آمد. [۱۰۰] کشف الأسرار روح الله خمینی ص (۱۳۳-۱۳۱). [۱۰۱] الحکومه الإسلامیه للإمام الخمینی ص (۹۳ ). [۱۰۲] الغارات لإبراهیم الثقفی: ج۱ ص۲۲۹, فصل و لایة محمد بن أبیبکر مصر. [۱۰۳] یعنی: «کسی از ما میراث نمیبرد ترکه ما صدقه است». [۱۰۴] صحیح مسلم: کتاب الجهاد و السیر ۱۷۵۸ و صحیح البخاری: الفرائض ۶۳۴۹. [۱۰۵] سنن ترمذی: کتاب السیر برقم (۱۶۰۸ و صحیح ترمذی: ۱۳۱۰. [۱۰۶] صحیح مسلم: کتاب الجهاد والسیر، برقم ۱۷۵۸ و صحیح بخاری کتاب فرض الخمس، برقم ۲۹۲۶. [۱۰۷] صحیح بخاری: کتاب فضایل الصحابة ۳۵۰۹. [۱۰۸] منهاج السنة: ج۴ ص ۲۴۳. [۱۰۹] منهاج السنة: ج۴ ص۲۴۴. [۱۱۰] منهاج السنة: ج۴ ص ۲۴۶-۲۴۴. [۱۱۱] بخاری: کتاب فضل الصحابة، باب فضایل علی برقم ۳۵۰۲. [۱۱۲] منهاج السنة: ج۴ ص ۲۴۷-۲۴۶. [۱۱۳] منهاج السنة: ج۴ ص ۲۴۸-۲۴۷. [۱۱۴] فتح الباری: ج۴ ص ۲۳۳، با تصرف اندک. [۱۱۵] مسلم مع الشرح: ج۱۲ ص ۱۱۱. [۱۱۶] الفتح: ج۶ ص ۳۳۳. [۱۱۷] مسند فاطمه زهرا تالیف جلال الدین سیوطی تحقیق فواز احمد زمرلی ص: ۶۹. [۱۱۸] ثم اهتدیت: ص ۱۱۵-۱۱۴ و آنگاه... هدایت شدم: ص ۱۸۷. [۱۱۹] مسند ابی بکر الصدیق لأبی بکر الـمروزی برقم: ۳۸، ص ۷۴. [۱۲۰] ثم اهتدیت: ص ۱۱۵ و آنگاه... هدایت شدم: ص ۱۸۹. [۱۲۱] منهاج: ج۴ ص ۲۶۴-۱۹۳. [۱۲۲] سنن ترمذی: کتاب الـمناقب برقم ۳۶۶۱ وابن ماجه الـمقدمة برقم: ۹۴ و صحیح ابن ماجه: ۷۷. [۱۲۳] ثم اهتدیت: ص ۱۱۶-۱۱۵ و آنگاه... هدایت شدم: ص ۱۹۰-۱۸۹. [۱۲۴] صحیح بخاری: کتاب فضایل الصحابة، ج۳، برقم ۳۶۵۶. [۱۲۵] صحیح البخاری: کتاب فضایل صحابة، برقم ۳۴۷۸. [۱۲۶] صحیح البخاری: کتاب فضایل الصحابة، باب مناقب عثمان. [۱۲۷] صحیح البخاری: کتاب فضایل الصحابة، برقم (۳۴۷۲. [۱۲۸] صحیح البخاری: کتاب الأنبیا، باب یزفون النسلا فی الـمشی، برقم ۳۱۹۰. [۱۲۹] صحیح البخاری: کتاب الانبیا، برقم ۳۱۸۹. [۱۳۰] صحیح البخاری: کتاب التفسیر، باب سورة الأحزاب ۴۵۱۵. [۱۳۱] القاموس الـمحیط، باب لأم فصل همزه ص ۱۲۴۵. [۱۳۲] لسان العرب لأبن منظور الـمصری حرف اللام، ص ۲۹۰. [۱۳۳] تفسیر القمی: ج۲، ص ۱۱۷-۱۱۶، سوره القصص. [۱۳۴] مجمع البیان: ج۵، ص ۱۶۸، سورهی نمل. [۱۳۵] مجمع البیان: ج۴، ص ۸۹، سورهی طه. [۱۳۶] ترمذی: کتاب تفسیر القرآن، باب تفسیر سوره توبه ۳۰۹۹ و صحیح ترمذی: ۲۴۷۵. [۱۳۷] منهاج: ج۷ ص ۷۴. [۱۳۸] صحیح مسلم مع الشرح: کتاب فضایل الصحابة، برقم ۲۴۲۴. [۱۳۹] تفسیر ابن کثیر: ج۴، ص ۵۵۶. [۱۴۰] صحیح مسلم مع الشرح :کتاب فضایل الصحاة، باب فضایل علی، برقم ۲۴۰۸. [۱۴۱] مع الصادقین للتیجانی: ص ۱۴۳ و همراه با راستگویان: ص ۲۲۷-۲۲۶. [۱۴۲] آنگاه... هدایت شدم: ص ۱۹۰) [۱۴۳] کتاب السنة: احمد بن حنبل، رقم ۱۲۹۲، محقق کتاب میگوید: «سندش صحیح است». [۱۴۴] نهج البلاغة: ج۳، ص ۳۶۸. [۱۴۵] آنگاه... هدایت شدم: ص ۱۹۰. [۱۴۶] صحیح بخاری: کتاب فضایل الصحابة، برقم ۳۴۴۹. [۱۴۷] صحیح بخاری: کتاب فضایل الصحابة، برقم ۳۴۷۰. [۱۴۸] ابی داود: کتاب الادب و ترمذی: کتاب الزهد. [۱۴۹] الآیات البینات: ج۱، ص۷-۶. و کتاب صورتان متضادتان، تالیف ابوالحسن ندوی ص ۵۵. [۱۵۰] کتاب «الإمامة والسیاسة فی میزان التحقیق العلمی» دکتور عبدالله عسیلان ص (۲۳). [۱۵۱] همان کتاب: ص ۲۳. [۱۵۲] الإمامه والسیاسة فی میزان التحقیق العلمی: ص۲۴. [۱۵۳] کتاب الأمامة والسیاسةفی میزان التحقیق العلمی دکتور عبدالله عسیلان: ص۲۳-۲۲. [۱۵۴] همان مرجع. [۱۵۵] همان مرجع. [۱۵۶] همان مرجع. [۱۵۷] همان مرجع. [۱۵۸] همان مرجع. [۱۵۹] همان مرجع. [۱۶۰] الأختلاف فی اللفظ لابن قتیبة: ص ۴۱۰. [۱۶۱] ثم اهتدیت: ص ۱۳۸ و آنگاه... هدایت شدم: ص ۲۲۸-۲۲۷. [۱۶۲] آنگاه... هدایت شدم: ص ۲۲۴. [۱۶۳] شرح نهج البلاغة: ج۴ ص ۸۶. فصل فیما اختلف فیه سیده مع أبی بکر فی أمور ثلاثة. [۱۶۴] شرح نهج البلاغة: ج۴، ص ۸۸. [۱۶۵] شرح نهج البلاغة: ج۴ ص۸۸. [۱۶۶] به نقل از کتاب: بلکه گمراه شدی، نوشته: خالدعسقلانی، ترجمه فارسی کتاب: بل ضللت، ترجمه: اسدالله موسوی.
خداوند در قرآن میفرماید: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِن جَآءَكُمۡ فَاسِقُۢ بِنَبَإٖ فَتَبَيَّنُوٓاْ أَن تُصِيبُواْ قَوۡمَۢا بِجَهَٰلَةٖ فَتُصۡبِحُواْ عَلَىٰ مَا فَعَلۡتُمۡ نَٰدِمِينَ ٦﴾[الحجرات: ۶]. یعنى: «ای کسانی که ایمان آوردهاید! اگر فرد فاسقی برایتان خبری آورد پس نیک تحقیق کنید مبادا ندانسته به گروهی آسیب برسانید آنگاه به خاطر آنچه کردهاید پشیمان شوید».
پس هرگاه کسى خبر مشکوکى را از یک شخص میشنود قبل از هر چیز باید به صحت آن خبر پى ببرد تا اینکه طرف مقابل اگر بىگناه باشد ضربهاى نبیند.
در مورد سؤال شما، اولا هیچ مرجع صحیحى براى این مقوله وجود نداردو در واقع این حرف دروغ محض است و مخالف علم و عقل و شرع است، و این اشخاص که این حادثه را ترویج میدهند اقوالشان مملوء از اکاذیب و دجل بازى است، مخصوصا که وفات فاطمهلرا بعنوان «شهادت» بیان کرده، و فاطمه را پهلو شکسته نامیده، و طبیعتا طبق روایاتشان این حادثه دروغین را به عمر بن الخطاب سنسبت دادهاند و میگویند که حضرت عمر در هنگام خلافت ابوبکر صدیق ساز آنجاییکه حضرت على سمخالفت میورزید به خانه على آمد و در را شکست و از آنجاییکه فاطمه از ترس عمر پشت در پنهان شده بود سینهاش شکست و سقط جنین کرد و نتیجتا پس از چندى سبب شهادتش شد، و این در حالى بود که على سمات و مبهوت این حادثه را تماشا میکرد و سپس عمر گردن على را گرفت و او را نزد ابوبکر آورد تا اینکه به زور از او بیعت بگیرند! این حادثه دروغین که آنها نقل میکنند نشان میدهد که چه اهانتى به پیامبر جکردهاند زیرا وانمود میکنند که پیامبر جدر طى ۲۳ سال نتوانسته است یاران خودش را خوب تربیت کند، و همچنین حضرت على را نیز اهانت کردهاند زیرا او را ترسو خواندهاند از آنجاییکه به حریمش و در خانهاش اهانت میشده ولى هیچ عکس العملى از خودش نشان نداده است، و همچنین بقیه اصحاب را نیز اهانت کردهاند زیرا آنها را سلطنت طلب پنداشتهاند، در حالیکه اصحاب پیامبر ججان و زندگى خودشان را در راه دین فدا کردهاند تا اینکه اسلام در سراسر دنیا منتشر یافته است.
وصلی الله وسلم علی محمد وعلی آله واتباعه إلی يوم الدين
ابن مطهر الحلى رافضی میگوید: «وقتی فاطمه ابوبکر را در مورد فدک موعظه کرد، ابوبکر نوشتهای برای او نوشت و طی آن فدک را به او برگرداند، وقتی از نزد ابوبکر خارج شده و به عمر رسید، عمر آن نوشته را پاره کرد. فاطمه همان دعایی را بر او کرد که به دست ابو لؤلؤ انجام شد. عمر حدود خدا را ترک کرد و بر مغیره بن شعبه حد جاری نکرد و از بیت المال بیش از آنچه شایسته بود به همسران پیغمبر جمیداد و به عایشه و حفصه سالیانه ده هزار درهم میداد و حکم خدا را در مورد تبعیدشدگان تغییر داد و در مورد احکام کم اطلاع بود».
در جواب باید گفت: این کلام دروغی است که هیچ عالمی در دروغ بودن آن تردید نمیکند و هیچیک از محدثان چنین چیزی را نگفتهاند و سند شناخته شدهای هم ندارد، و ابوبکر هرگز فدک را طی نوشته به کسی نداد، نه به فاطمه و نه غیر فاطمه، و نه فاطمه علیه عمر دعا نمود.
و آنچه ابو لؤلؤ در حق عمر سانجام داد، کرامتی برای عمر به حساب میآید و بزرگتر از کاری است که ابن ملجم با علی سو قاتلان حسین سبا او انجام دادند، زیرا ابو لؤلؤ کافری بود که عمر را کشت همچنانکه کافران مؤمنان را میکشند، و این شهادت از شهادت کسی که به دست مسلمانان کشته میشود، بالاتر است، زیرا شهید کشته شده توسط کافر، منزلتش از شهید کشته شده توسط مسلمان بالاتر است.
و قتل عمر توسط ابو لؤلؤ بسیار بعد از وفات فاطمه بود، پس چگونه میتوان فهمید که به خاطر دعای او بوده است.
و اگر کسی علیه مسلمانی دعا کند که به دست یک کافر کشته شود، این دعا برای آن مسلمان است و نه بر علیه او، همچنانکه پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم اینگونه برای اصحابش دعا میکرد، میفرمود: «يغفر الله لفلان» یعنی: «خدا فلانی را ببخشد». میگفتند: کاش ما از این دعا بهره میبردیم. و هر وقت حضرت چنین دعایی را در حق کسی میفرمود، شهید میشد [۱۶۷].
و اگر کسی بگوید: علی به مخالفانش در صفین و نیز به خوارج ظلم کرد و باعث شد آنها دعایی علیه او بکنند که ابن ملجم آن را انجام داد این کلام نامعقولتر از کلام مولف رافضی نیست. و نیز اگر گفته شود: خاندان سفیان بن حرب علیه حسین دعا کردند که اینگونه شود، باز این کلام از کلام مولف نامعقولتر نیست.
ابن مطهر الحلى رافضی میگوید: «و حدود خدا را تعطیل کرد و بر مغیره بن شعبه حد جاری نکرد».
در جواب باید گفت: جمهور علماء در ماجرای مغیره موافق رای عمر هستند، و بر این قولند که هرگاه بینه کامل نباشد، شهود حد زده میشوند، و آنها که قول دیگری دارند، آنها نیز در این مورد اتفاق نظر دارند که این مسأله اجتهادی است. قبلاً نیز بیان شد که آنچه علی در تعطیل اقامه قصاص بر قاتلان عثمان انجام داد، بزرگتر از این بود، پس از اگر ایراد به علی نادرست باشد، ایراد به عمر به طریق اولی نادرست است.
مولف میگوید: «عمر به همسران پیغمبر بیش از آنچه شایسته بود، از بیت المال میداد و به عایشه و حفصه را سالیانه ده هزار درهم میداد».
در جواب باید گفت: حفصه چون دختر عمر بود، کمتر از حق خود را از بیت المال میگرفت، همچنان که عبدالله بن عمر نیز اینگونه بود و این از کمال احتیاط عمر در عدالت و خوف از پروردگار و محاسبه قیامت و پرهیز از هویپرستی سرچشمه میگرفت. و عمر قائل به رعایت برتری افراد در حقوق و مستمریشان از بیت المال بود و به همین دلیل به همسران پیغمبر جبیش از سایر زنان میداد، همچنانکه به خاندان ابو طالب و عباس از بنی هاشم بیش از سایر قبایل میداد. ملاک برتر شمردن یا به خاطر نسبت با پیغمبر جبود، و یا به خاطر سابقه و استحقاق، عمر میگفت: در گرفتن از بیت المال هیچ کس از دیگری مستحقتر نیست و تنها ثروتمندى و بلا و سابقه و نیازمندی اشخاص با هم تفاوت دارد، و عمر به کسی نمیداد که به خاطر آن به رعایت دوستی و خویشاوندی متهم گردد، و بلکه مستمری پسر و دخترش و امثال آن دو را از افراد هم سطح خودشان کمتر قرار میداد، و تنها ملاک برتری اسباب دینی محض بود، و لذا اهل بیت حضرت جرا بر همه خانوادهها مقدم میشمرد.
و این سیره بعد از عمر مورد پیروی قرار نگرفت یعنی نه عثمان، نه علی و نه دیگران چنین کاری نکردهاند. پس اگر تقدیم و تفضیل همسران پیغمبر جایرادی بر عمر باشد، تفضیل مردان اهل بیت بر زنان، و بلکه تفضیل آنها بر سایر مردان ایرادی بر اوست [۱۶۸].
[۱۶۷] نگا: بخاری، ۵/۱۳۰ و غیر آن و مسلم، ۳/۱۴۲۷. [۱۶۸] به نقل از: مختصر منهاج السنة، تالیف: شیخ الإسلام ابو العباس احمد بن تیمیه، اختصار: الشیخ عبدالله بن محمد الغنیمان (استاد تحصیلات عالی دانشگاه اسلامی مدینه منوره)، و مدرس در مسجد نبوی شریف، ترجمه: اسحاق دبیرى.
رافضی گفته است: «هشتم: کلام ابوبکر در بیماری مرگش: ای کاش خانه فاطمه را کسب نمیکردم و آن را رها میکردم، و ای کاش در نشست بنیساعده دست یکی از آن دو مرد را میگرفتم او امیر و من وزیر میبودم، این دلیل بر اقداماتی است بر خانه فاطمه هنگامی که امیرالمؤمنین و زبیر و غیر آنها در خانه فاطمه با هم جمع شده بودند».
جواب: ایراد مورد قبول نیست تا زمانی که توسط اسنادی صحت لفظ ثابت نشود، و دلالتی ظاهر بر ایراد نداشته باشد، هر گاه یکی از آن دو شرط منتفی باشد ایراد نیز منتفی است، اگر هر دو شرط منتفی باشند چه؟ حال اینکه ما یقین داریم که ابوبکر هیچگونه اقدامی بر اذیّت علی و زبیر نداشته است، و حتّی بر سعد بن عباده که اوّل و آخر از بیعت با ابوبکر تخلف نمود.
آنچه گفته میشود برای خانهی فاطمه فشار آورد، این است که میخواست ببیند آیا در آن خانه چیزی از بیتالمالی که تقسیم نموده موجود است تا آن را به مستحقش بدهد. سپس بر آن شد که اگر آن را برای آنها بگذارد جایز است، چون جایز است از مال غنیمت به آنها اعتناء نماید. امّا اقدام ابوبکر بر اذیّت نفس آنها، به اتفاق اهل علم همچنین چیزی به وقوع نپیوسته، این تنها جاهلین دروغگو هستند که آن را نقل میکنند و کودنهای دنیا آن را تصدیق میکنند، کسانیکه میگویند: صحابه خانهی فاطمه را ویران نمودهاند، و به شمکش زدهاند تا سقط جنین نمود، به اتفاق اهل اسلام اینها کلاً ادّعاهایی اختلاق شده و افتراهایی بس بزرگ هستند، تنها کسانی اینگونه افترائات را ترویج میدهند که از جنس حیوانات هستند.
و امّا: «لیتنی كنت ضربت على ید أحد الرجلین» یعنی: «ای کاش دست یکی از آن دو مرد را میگرفتم». برای این سندی ذکر نکرده، و صحتش را بیان ننموده، اگر ابوبکر آن را گفته دلالت بر زهد و ورع و تقوی و ترسش از خداوند متعال دارد [۱۶۹].
[۱۶۹] به نقل از: مختصر منهاج السنة، تالیف: شیخ الإسلام ابو العباس احمد بن تیمیه، اختصار: الشیخ عبدالله بن محمد الغنیمان (استاد تحصیلات عالی دانشگاه اسلامی مدینه منوره)، و مدرس در مسجد نبوی شریف، ترجمه: اسحاق دبیرى.
به قلم: آیت الله محسنی بسطامی
این حدیث معروف از رسول خدا جرا بارها شنیدهاید، «قالَ رَسُولَ اللَّهِ ج: فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّى مَنْ آذَاهَا آذَانِى» [۱۷۰]. «فاطمه سلام الله علیها پاره تن من است، هر کس اورا بیازارد مرا آزرده است». این حدیث از جمله احادیث معتبر و مورد قبول است اما هم اینجا وهم در بسییاری از جاهای دیگر یک سوال مهم باقی است، سوالی که گاه اصلا پرسیده نمیشود یا کمتر به ذهن میآید.
سوال این است که چرا پیامبر جاین سخن را گفتند؟ اگر منظور ایشان ابراز علاقه به دخترشان بود که خوب باید چنین جملاتی در مورد رقیه وزینب هم میگفتند، مگر آنها دختران پیامبر نبودند؟ ومگر میشود رسول خدا جفاطمه را دوست داشته باشد اما به زینب و رقیه علاقمند نباشد؟ و سوال دوم اینکه ..چه اتفاقی روی داده بود؟ چه شده بود که پیامبر جاز آزار زهرا سلام الله علیها سخن میگویند؟ چه کسی زهرا سلام الله علیها را آزار دادهاست یا میتواند زهرا سلام الله علیها را بیازارد؟ خطاب این جمله به کیست؟ آیا عموم مردم مخاطبند یا فرد خاصی مورد نظر است؟
اگر نگاهی به کتب حدیث شیعه بیاندازیم ..این حدیث و ماجرای فدک در کنار هم ذکر میشود، از آنجا که پس از رحلت رسول خدا جفاطمه سلام الله علیها با خشم وعصبانیت بهسوی ابوبکر آمد و از او خواست تا باغ فدک را که متعلق به رسول خدا بود به او بدهد و ابوبکر از این کار امتناع کرد. این حدیث را به آن ماجرا وصل کردهاند تا نتیجه بگیرند که ابوبکر باعث غضب زهرا شد پس پیامبر را آزرده است و... بقیه داستان را خودتان میتوانید حدس بزنید. اما واقعیت این است که این دو ماجرا هیچ ارتباطی بایکدیگر ندارند، باغ فدک پس از رحلت پیامبر جبه بیت المال بر گردانده شد چون پیامبر بارها فرموده بودند «نحن معاشر الانبياء لا نورث». یا بزبانی ساده چیزی از پیامبران به ارث نمیرسد و بر همین مبنی ابوبکر باغ را به بیت المال برگرداند، اگر ابوبکر اینکار را نمیکرد خود او نیز وضعیت بهتری پیدا میکرد چرا که اولا باغ فدک تنها به فاطمه نمیرسید بلکه بقیه دختران پیامبر و همسرانش هم از این باغ سهمی بدست میآوردند، در اینصورت بخشی از باغ فدک به همسر عثمان میرسید و بخشی هم به عایشه دختر ابوبکر که همسر رسول خدا بود لذا برای ابوبکر نیز وضعیت بهتری پیش میآمد هم دخترش صاحب بخشی از باغ میشد و هم رابطه عاطفی او و زهرا بسیار خوب میشد. اما ابوبکر از همه این منافع گذشت ورضای خدا را بالاتر از همه رضایتها دانست، بگذریم که سالها بعد زمانی که علی سبه خلافت رسید میتوانست باغ فدک را به صاحبانش یعنی فرزندان زهرا که فرزندان خود او هم بودند بر گرداند اما نه ابوبکر نه عمر نه عثمان و نه علی هیچکدام چنین کاری نکردند زیرا آن سخن پیامبر برایشان حجت بود.. البته در کتب شیعه گاه آیاتی که در آنها کلمه یورث یا ورث آمده است مورد استناد قرار میگیرد، مثلا اینکه خداوند میفرماید: ﴿وَوَرِثَ سُلَيۡمَٰنُ دَاوُۥدَ﴾[النمل: ۱۶]. منظور این نیست که اموال پیامبر خدا به ارث رسیده است. بلکه سخن از علم ودانش است و این موارد در قرآن زیاد است، بگذریم. زندگی علی سو فاطمه سلام الله علیها نیز مانند همه افراد بشر شادیها و غمهایی داشته است اگر چه دوران زندگی حضرت زهرا مانند بقیه دختران پیامبر کوتاه بود اما دوران کوتاه زندگی مشترک زهرا سلام الله علیها وعلی سنیز فراز ونشیبهایی داشته است. گاهی اوقات فقر وکمبودهای مالی مشکلاتی ایجاد میکرد وگاه بیماریها مشکل ساز میشد اما با صبوری زهرا سلام الله علیها این مشکلات چندان موثر واقع نمیشد. در این میان یک موضوع با بقیه موضوعات متفاوت بود.
علی سدر دوران زندگی مشترک با زهرا سلام الله علیها عاشق دختر ابوجهل شده بود. و این عشق علی را به سمتی کشانده بود که در آستانه ازدواج با او قرار داشت. زمزمههایی در شهر پیچیده بود وپچ پچ سخنان زنان کم کم به خانه زهرا نیز کشیده شد. زهرا باور نمیکرد که علی سممکن است همسر دیگری هم داشته باشد.
زهرا در غم و اندوه فرورفت و در گوشه اطاق خانه آرام میگریست. پیامبر طبق عادت معمول سراغ دخترشان آمدند. فاطمه برای پیامبر بسیار عزیز بود تا آنجا که او را ام ابیها یا مادر پدرش نام نهاده بودند. او یادگار بزرگ خدیجه بود وخدیجه نام زنی بود که هرگاه به زبان کسی میآمد اشک در چشمان پیامبر حلقه میزد. پیامبر به خانه فاطمه آمدند اما اینبار دخترشان را محزون و اندوهگین یافتند. از او علت را پرسیدند اما فاطمه سخنی نمیگفت با اصرار زیاد پیامبر فاطمه لب گشود و موضوع را بیان کرد. چهره پیامبر خشمگین شده بود. رسول خدا خانه فاطمه را ترک کرد و به مسجد آمد. نماز ظهر نزدیک بود و مومنین آرام آرام جمع میشدند و صفهای نماز یکی از پس از دیگری شکل میگرفت، پیامبر به جمعیت خیره شده بود و علی را در آن میان جستجو میکرد.
علی سوارد مسجد شد و در صف نخست جای گرفت، موقع نماز بود. اما اینبار پیامبر قبل از نماز سخنی داشتند، رسول خدا رو به جمعیت حاضر کرد. جمعیتی که همگی از این سخن مطلع بودند اما آن را در دل پنهان نگاه داشته بودند، رسول خدا لب به سخن بازکرد ای مردم شنیدهام که فرزند ابیطالب میخواهد به خواستگاری دختر ابوجهل برود این حق اوست و خداوند این حق را به همه مردان داده است. اما دختر دشمن خدا و دختر رسول خدا در یک مرد جمع نمیشوند، من اجازه نمیدهم فرزند ابیطالب چنین کاری بکند. و علی سسر به زیر انداخته بود و سخنی نمیگفت. پیامبر ادامه دادند. من اجازه نمیدهم، فاطمه پاره تن من است واگر کسی او را بیازارد من را آزرده است، و آنگاه پیامبر به نماز ایستاد، علی سدر خانه رسول بزرگ شده بود. او از کودکی در آغوش پیامبر بود و مگر میشد رسول خدا چیزی بخواهد و علی انجام ندهد؟ هرگز..
علی سدختر ابوجهل را فراموش کرد وتا زمان رحلت زهرا هرگز به فکر ازدواج با زنان دیگر نیفتاد. ششماه آخر عمر زهرا تنها در کنار او بود تا به گفته رسول خدا عمل کرده باشد. اما آنگاه که زهرا رحلت کرد علی نیز با زنان زیادی ازدواج کرد و طبق تواریخ موجود ابتدا زنی از حنفیه را به عقد خود در آورد که حاصل آن ازدواج محمد ابن حنفیه است. سپس با زنان دیگری ازدواج کرد که حاصل آنها ۳۶ فرزند بود وعباس نیز از فرزندان آن حضرت از ام البنین بود. حتی اسماء همسر ابوبکر نیز پس از رحلت ابوبکر به همسری علی در آمد و محمد ابن ابوبکر نیز فرزند خوانده علی بود. این حدیث تنها به داستان خواستگاری علی از دختر ابوجهل مربوط میشود و مخاطب آن شخص علی است.
حال ببینید این حدیث چگونه معنا شده وبه چه صورتهایی تحریف شده است. استناد این واقعیت تاریخی به کتاب سیره ابن هشام است که در کشور ما توسط انتشارات امیر کبیر بنام سیرت رسول الله جچاپ شده است، اما مشابه این داستان در اغلب کتب تاریخی دیگر هم یافت میشود.
[۱۷۰] أَنَّ رسولَ الله قالَ: «فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي، مَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِي». [رواه البخاری فی الصحیح عن أبی الولیدِ. ورواه مسلم عن أبی مَعْمَرٍ عن سفیانَ].
از فاطمه با سند صحیح ثابت است که پس از آن درخواست، از ابوبکر رضایت داشته و با رضایت از ایشان از دنیا رفته است. بیهقی با سندش از شعبی روایت میکند: «وقتی فاطمه بیمار شد، ابوبکر آمد و اجازه خواست، علی گفت: فاطمه! ابوبکر است، اجازهی ورود میخواهد؟ گفت: دوست داری اجازه دهم؟ علی سگفت: آری! فاطمه اجازه داد و ابوبکر وارد شد، با او به گفتگو پرداخت تا راضی شود و گفت: سوگند به خدا، منزل، مال، خانواده و خویشاوندی را ترک نکردم مگر به خاطر رضای خداوند و خشنودی رسول الله جو شما اهل بیت، سپس از او خواست که اعلام رضایت کند و همچنان به توضیح و تبیین پرداخت که فاطمه قانع و راضی شد» [۱۷۱].
ابن کثیر میگوید: «این اسناد جید و قوی است و ظاهراً عامر شعبی این روایت را از علی یا از کسانی که از علی شنیدهاند، شنیده است» [۱۷۲].
با این واقعیت، طعنهها و ایرادهایی که بر ابوبکر صدّیق سوارد مینمایند و ادعا میکنند که فاطمه را ناراحت و خشمگین کرده است -هر چند چنین نبوده- دفع میشود و حتی اگر در ابتدای امر ناراحت بوده باشد، بعداً راضی شده و با رضایت از دنیا رفته است، برای هیچ فرد صادقی که در محبّتش به سیده فاطمه استوار باشد، مجالی نیست جز اینکه از آن کسی که فاطمه از وی راضی و خوشنود بود، راضی و خشنود باشد [۱۷۳]، گفتنی است آنچه گفته شد با روایتی که از ام المؤمین عائشه نقل است هیچ تعارضی ندارد که ابوبکر سگفت: آل محمد جفقط میتوانند از این مال بخورند و سوگند به خدا که من هیچچیز از این صدقهی رسول الله جرا تغییر نخواهم داد و آن را بر همان حالی که در زمان رسول الله جبوده است، باقی خواهم گذاشت، قطعاً نسبت به آن به همان صورت رفتار میکنم که پیامبر جرفتار و عمل میکرد، به این ترتیب ابوبکر ساز این که چیزی به فاطمه علیهاالسلام بدهد امتناع ورزید و فاطمه هم از ابوبکر دل خور شد و تا وفات با او قهر (قطع رابطه) کرد [۱۷۴]، چون به طور طبیعی عائشه چیزی گفته است که خبر داشته و محدود به علم او بوده است و در روایت شعبی افزون بر آن علم و معلوماتی وجود دارد. ملاقات ابوبکر با سیده فاطمه مستند است و گفتگو و رضایت فاطمه نیز ثابت است، روایت عائشه بر نفی و روایت شعبی بر اثبات رابطهی بین ابوبکر و سیده فاطمه دلالت دارد و از دیدگاه علماء و صاحب نظران اثبات بر نفی مقدم است، چون احتمال میرود نفی کننده از آن بیخبر بوده است، به ویژه در این مسأله، چون رفتن ابوبکر به عیادت فاطمه از حوادث بزرگی نبوده که در میان مردم منتشر و شایع شده باشد و همه از آن آگاه شده باشند، بلکهاز امور عادی است که همه حضور نداشته و به طور طبیعی عموم مردم از آن بیخبر بودهاند و از مسائلی است که به دلیل عدم نیاز به نقل و روایت آن، بدان توجّه زیادی نشدهاست. علماء و صاحب نظران میگویند: هرگز فاطمه عمداً با ابوبکر قطع رابطه نکرده است، چون فردی مانند فاطمه پاکتر از آن است که بر خلاف نهی رسول الله جکاری کند، چراکه که پیامبر جاز این که مسلمان بیشتر از سه روز با کسی قهر باشد نهی فرموده و حتّی اگر حرفی نزده است علّتش عدم نیاز بوده است [۱۷۵].
قرطبی در شرح حدیث عائشه میگوید: بعد از آن دیگر شرایط ملاقات فاطمه با ابوبکر فراهم نشد، زیرا فاطمه به مصیبت از دست دادن پدر بزرگوارش گرفتار بود، به همین دلیل راوی، عدم ایجاد شدن شرایط ملاقات را به هجران (ترک رابطه) تعبیر کرده است، چون رسول الله جفرمود: «لا يَحِلُّ لِمُسْلِمٍ أَنْ يَهْجُرَ أَخَاهُ فَوْقَ ثَلاثٍ» [۱۷۶]. «برای هیچ مسلمانی جایز نیست که بیش از سه روز با برادر مسلمانش قهر باشد». این در حالی است که سیده فاطمه یکی از آگاهترین صحابه به حرام و حلال بوده و از همهی مردم بیشتر از مخالفت با رسول الله جاجتناب میکرد، چگونه چنین نباشد در حالی که او پاره تن رسول الله جو سید و سردار زنان بهشت است [۱۷۷].
نووی میگوید: آن چه در روایت آمده که فاطمه با ابوبکر قطع رابطه کرده، معنایش این است که به ملاقاتش نیامده و با هم ملاقات نداشتند، بدون شک این امر از نوع ترک رابطهی حرام نیست که به یکدیگر سلام نکنند و هنگام رویارویی از همدیگر روی بگردانند و اعراض کنند، آنچه در روایت آمده که وی با ابوبکر حرف نمیزد، به این معناست که درباره فدک و ارثیه دیگر با او حرف نزد و یا به خاطر قطع رابطه و سرگرم بودن به مصیبت خود از او چیزی درخواست نکرد و به ملاقاتش نرفت. هرگز در هیچ روایتی نیامده که فاطمه به دلیل از دست دادن شرافتمندترین مخلوقات و گرفتار شدن به اندوه آن از تمام چیزها به خود سرگرم بود و آن برایش مصیبتی بود که تمام مصیبتها را تحت تأثیر قرار میداد. فاطمه چنان بیمار شد که در بستر به سر میبرد و به همین دلیل از مشارکت در تمام امور باز ماند، چه برسد به این که با خلیفهای که در تمام لحظات شبانهروز به امور مسلمانان و امّت اسلامیمشغول بود، ملاقات داشته باشد. ناگفته پیداست که در مدّت کوتاه زندگی سیده فاطمه خلیفهی اوّل سرگرم جنگ با مرتدان بود، از طرفی رسول الله جبه فاطمه خبر داده بود که او اوّلین فرد از اهل بیت خواهد بود که به او ملحق میشود. به طور طبیعی کسی که در چنین وضعیتی باشد، امور دنیوی به ذهنش خطور نمیکند و برایش اهمیتی ندارد. چه نیکوست سخن مهلب! -که عینی نقل کرده- در هیچ روایتی نیامده که ابوبکر و فاطمه ملاقات کنند و سلام و احوالپرسی نکنند، چون فاطمه از خانهاش بیرون نمیآمد، راوی این عملش را به هجران (ترک رابطه) تعبیر کرده است. یکی از نشانههای وجود رابطهی محکم و استوار بین ابوبکر و سیده فاطمه این است که در مدّت بیماری ایشان، اسماء بنت عمیس همسر ابوبکر از او پرستاری میکرد و تا آخرین نفسهای عمر پر برکت فاطمه بالای سرش بود، در غسل و تجهیز وی مشارکت داشته است و علی نیز از سیده فاطمه پرستاری میکرد و اسماء زن ابوبکر با او همکاری داشت، سیده فاطمه در مورد چگونگی کفن و دفن و تشییع جنازهاش به اسماء زن ابوبکر سفارشهایی نمود و اسماء نیز به سفارشهایش عمل کرد [۱۷۸].
فاطمه به اسماء گفته بود: من ناپسند میدانم که روی جنازهام نیز همانند مردان پارچهای بیاندازند که اعضاء و اندام مشخص میشود! اسماء گفت: ای دختر رسول خدا آیا چیزی نشان بدهم که در سرزمین حبشه دیدهام؟ سپس تعدادی از چوبهای تر خرما را درخواست کرد و آنها را به هم بافت، سپس پارچه روی آن انداخت، فاطمه که این را دید گفت: چقدر زیبا و خوب است؟! اینگونه مشخص میشود که این جنازه زن است، نه مرد! [۱۷۹]، ابن عبدالبر روایت میکند که: فاطمهلاولین زنی بود که در اسلام جنازهاش را پوشاندند و بعد از او جنازهی زینب دختر جحش را پوشاندند.
بر خلاف آنچه گمان میکنند، همواره ابوبکر با علی رابطه داشت و احوال دختر رسول خدا جرا میپرسید و در هنگام بیماری فاطمه، علی سنمازهای پنجگانه را در مسجد میخواند، بعد از نماز ابوبکر سو عمر ساز او دربارهی احوال دختر رسول الله جسؤال میکردند، از طرفی همسرش اسماء بنت عمیس جویای احوال دختر رسول الله جبود، چون پرستاری و اشراف بر بیماری و احوالش را به عهده داشت، در آن روزی که فاطمه وفات یافت، گریههای مردان و زنان، مدینه را تکان داد و مردم همانند روز وفات رسول الله جبه وحشت افتاده بودند، ابوبکر و عمر نخستین کسانی بودند که به خانهی علی سآمدند و به ایشان تسلیت گفتند و گفتند: ای ابوالحسن پیش از آمدن ما بر جنازهی دختر رسول الله جنماز نخوانی [۱۸۰]و فاطمهلدر شب سه شنبه، سوم ماه رمضان سال یازدهم هجری وفات یافت، ابن مالک بن جعفر بن محمد از پدرش و او از جدش علی بن حسین روایت میکند که: فاطمه بین مغرب و عشاء وفات یافت، ابوبکر، عمر، عثمان، زبیر و عبدالرحمن بن عوفبحاضر شدند، وقتی جنازه را گذاشتند که نماز بخوانند، علی گفت: ای ابوبکر، برو جلو! ابوبکر گفت: ای ابوالحسن خودت برو، علی گفت: سوگند به خدا کسی غیر از تو بر او نماز نخواهد خواند، لذا ابوبکر بر او نماز خواند و شبانه او را دفن کردند. در روایتی دیگر آمده که ابوبکر بر او نماز خواند و چهار تکبیر گفت [۱۸۱].
در روایت مسلم آمده که علی سبر او نماز خواند و قول راجح همین است [۱۸۲].
و محمّد اقبال لاهوری قصیدهی زیبای سروده است که اینک بعضی از ابیات آن:
مریم از یک نسبت عیسی عزیز
از سه نسبت حضرت زهرا عزیز
نور چشم رحمة للعالمین
آن امام اولین و آخرین
آنکه جان در پیکر گیتی دمید
روزگار تازه آئین آفرید
مزرع تسلیم را حاصل بتول
مادران را اسوهی کامل بتول
یعنی: فاطمهالگو و اسوهی مادران است که گامهایش همانند ماه روشن، روشنی میآفریند، صبر جمیل غذای روح اوست و خشنودی شوهر ارزشمند، خوشنودی اوست.
تا آنجایی که میگوید:
رشتهی آئین حق زنجیر پاست
پاس فرمان جناب مصطفی است
ورنه گرد تربتش گردیدمی
سجدهها بر خاک او پاشیدمی
یعنی: اگر به قوانین شریعت مصطفی پایبند نبودم و حدود شریعت را رعایت نمیکردم حتماً میرفتم و ضریحش را طواف میکردم (اما چون جایز نیست نمیتوانم) و خاک قبرش را غرق در بوسه میکردم [۱۸۳].
[۱۷۱] سنن کبرای و بیهقی: ۶/۳۰۱. [۱۷۲] البدایة والنهایة: ۵/۲۵۳. [۱۷۳] الانتصار للصحب والآل: ۴۳۴. [۱۷۴] بخاری: ش۴۲۴۰و مسلم: ش ۱۷۵. [۱۷۵] الانتصار للصحب والآل: ۴۳۴. [۱۷۶] بخاری: ش/۶۰۷۷. [۱۷۷] الـمفهم: ۱۲/۷۳. [۱۷۸] الشیعة وأهل البیت: /۷۷. [۱۷۹] الاستیعاب: ۴/۳۷۸. [۱۸۰] الشیعة وأهل البیت: ۷۷، کتاب سلیم بن قیس ۲۵۵. [۱۸۱] الـمختصر من کتاب الموافقه: /۶۸ و در سند آن ضعف وجود دارد. [۱۸۲] مسلم: ش /۱۷۵۹. [۱۸۳] نگا: رموز بیخودی، علامه اقبال لاهوری.