1161

مشخصات کتاب

شیعه و اهل بیت




مؤلف:

علامه احسان الهی ظهی رحمه الله

رئیس هیأت تحریر مجله‌ی ترجمان الحدیث لاهور- پاكستان

مقدمه

الحمد لله الذي هدانا للإسلام وما كنا لنهتدي لو لا أن هدانا الله والصلاة والسلام على نبيه محمد المصطفى، الذي تركَنا على المحجّة البيضاء، ‌ليلها كنهارها، لا يضلّ سالكها، ولا يهتدي تاركها، وعلى آله وأصحابه نجوم الهدى، وزين الورى، ‌ومن أحبّهم إلى يوم الفناء وزوال الأرض والسماء.

بنده، نُه سال قبل کتابی درباره‏ی عقاید شیعه نوشتم. این کتاب در رد کسانی که با نام تقریب؛ یعنی، نزدیک کردن سنی و شیعه،‌ در کشورها و شهرهای سنی نشین، اهل سنت را فریب می‌دهند و در آن تقیه که ملازم مذهب‌شان است و دروغ‌هایی که بزرگترین آلت دست شیعه است، به کار می‌برند، نوشتم.‌

سپاس خدای را که به وسیله‌ی این کتاب به همه، نزدیک و دور، دوستان و بیگانگان فایده رساند به گونه‌ای که اصلاً تصورش نمی‌کردم، و آن را مرجع و منبعی برای وفاداران و مخلصانِ اصحاب پیامبر جو سرچشمه‌ی شادی مؤمنان و پیروانِ گذشتگان و بزرگان این امت قرار داد؛ همان کسانی که پرچمداران دین خداوند در سرزمین‌های مختلف بودند و شوکت و قدرت دشمنان خداوند و جابران و ستمکاران را در هم شکستند و موجب شادمانی کوچک و بزرگ شدند.

اکنون همه، ماهیت شیعه را که مدت‌های مدید پنهان مانده بود، ‌می‌شناسند؛ همان گروهی که با حرف‌های باطل و بیهوده و با شعارهای دوستی آل بیت و دعوت به سوی پیروی از آن‌ها، مردم را فریب می‌دهند.

همه می‌دانند که شیعه از دینی پیروی می‌کنند که غیر از دین خداوند است، که حضرت محمد جپیامبر و برگزیده‏ی خدا آن را آورده، و به کتابی ایمان دارند که غیر از قرآن نازل شده از طرف خداوند بر قلب پیامبر جتوسط جبرئیل است و دارای عقاید و باورهایی هستند که ربطی به اسلام ندارد و اسلام از آن‌ها مبرا و بیزار است.

همچنین همه بغض و کینه توزی و دشنام شیعه نسبت به اصحاب پیامبر جرا می‌دانند.

شاید این اولین کتابی باشد که به ذکر منابع و کتاب‌های معتبر شیعه و با عبارات و اقوال خودشان همراه با ذکر صفحه و جلد و چاپ، اهتمام ورزیده باشد.

همچنین همه تقیه‌ی شیعه و عقایدشان را درباره‌ی ائمه و اینکه ائمه را بالاتر از پیامبران و رسولان و حتی نزدیک به خدای یگانه و بی‌همتا قرار می‌دهند، می‌دانند.

همه‌ی این‌ها را می‌دانند و خطر و مکرشان و آنچه که در پس پرده‌ی دعوت اهل سنت به تقریب و وحدت پنهان می‌کنند را، درک کرده‌اند.

کتاب «شیعه و سنت» ما:

این کتاب درد بزرگی را در میان شیعیان ایجاد کرد،‌ چون آنان را رسوا و رازهایشان را برملا کرد تا جایی که یکی از مؤلفان‌شان که تلاش کرده ردی را بر آن بنویسد، فریاد زده است: صفحه‌ای از کتاب «الشیعة و السنة» را ورق بزن و بخوان و بنگر که چه چیزی در آن نوشته شده است، آنگاه در می‌یابی که سخن من حق است و شبهه‌ای در آن وجود ندارد. می‌بینی که مؤلف کتاب سعی می‌کند نظر همگان را علیه شیعه تحریک کند- تا آنجا که می‌گوید-: در این سال موفق شدم که حج عمره را به جای آورم و دیدم که عبارات و سخنان این شخص بر زبان برخی از علمای اهل سنت بیشتر از سال‌های قبل جاری است. آنان سخنان این شخص را تکرار می‌کردند دقیقاً به همان صورت که طوطی کلمات حفظ شده را تکرار می‌کند، آنگاه فهمیدم که این سخنان متأثر از آن کتاب است. [۱]

همچنین یکی از ائمه‌ی شیعه در کاظمیه نامه‌ای به من نوشت و مرا سرزنش کرد: «در یکی از جمعه‌ها یکی از دوستان مخلص و صمیمی بغدادی خود را دیدم که طبق معمول‌ به خطبه‌های من گوش داد اما این بار قبل از اقامه‌ی نماز،‌ آنجا را ترک کرد. بعدها وقتی او را دیدم علت انصرافش را قبل از نماز پرسیدم. گفت: من نماز خواندن پشت سر شما را جایز نمی‌دانم. حیرتم بیشتر شد و گفتم: چه اتفاقی افتاده است؟ گفت: من کتاب «الشیعة والسنة» را خواندم که یکی از علمای پاکستان آن را نوشته و در آن اعتقادات شما را خواندم که در گذشته نمی‌دانستم. من به خاطر علاقه به شما و سخنان و خطبه‌هایتان آمدم تا به آن‌ها گوش دهم، اما برای نماز خواندن نیامده بودم». [۲]

[۱] الشیعة والسنة فی المیزان، صفحه‌ی: ۲۵و۲۶ متعلق به صاحب لقب‌های س-خ. در صفحات بعدی گاهی از این کتاب سخن به میان می‌آید. [۲] - خطبه‌ی شیخ، خطیب جمعه کاظمیه - بغداد.

جواب او:

من همان روز جوابش را دادم: آقای س- خ اگر آنچه نوشته‌ام، دروغ و نادرست است، روشن کنید و اگر راست است، ‌به راه حق باز گردید و عقایدی را که در دنیا برای شما ننگ است و در آخرت نیز، ننگ بیشتری دارد، رها کنید. اگر این کار را کنید اجر و پاداش این کار نزد خدای متعال است.

در سال ۸۰ میلادی در مراسم حج و در مکه‌ی مکرمه بعضی از علمای بزرگ شیعه پیش من آمدند و درباره‌ی کتابم گفتند: درچنین زمان و شرایطی نوشتن امثال این کتاب‌ها شایسته نیست. گفتم: آری، حق با شماست، اما به من بگویید آیا آنچه در این کتاب آورده‌ام، غیر از چیزی است که در کتاب‌های خود شما وجود دارد؟

گفتند: آری،‌ تمامی این مطالب در کتاب‌های ما وجود دارد اما پخش چنین کتاب‌هایی شایسته نیست. گفتم: نظرتان چیست؟ چکار کنم؟

در حالی که به خاطر گوش کردن من به سخنانشان، پر در آورده بودند،گفتند: ‌این کتاب را توقیف کن و بسوزان و دوباره چاپ نکن.

گفتم: موافقم اما به یک شرط.

در حالی که هنوز از فرط خوشحالی، سخن مرا تأیید نکرده بودند، گفتند: پیش از آنکه شروطت را بگویی باید شروط مقبولی باشد. گفتم باید آن را بگویم و آن فقط یک شرط است.

گفتند: خوب، شرطت را بگو.

گفتم: همه‌ی کتاب‌هایی که این خرافات و چرند و پرندها را از آن‌ها نقل کرده‌ام جمع‌آوری کنید و همه را بسوزانید تا پس از آن دیگر هیچ اختلافی میان ما نماند و دیگران از آن‌ها نقل نکنند. باید ریشه را بکَنیم تا دیگر درختی از آن سر بر نیاورد. به خود آمدند و گفتند: تو می‌دانی که این مطالب در کتاب‌های مختلف پراکنده است و در دسترس هر کسی نیست، اما تو همه‌ی آن‌ها را در یک کتاب جمع‌آوری کرده‌ای تا با آن، وحدت مسلمانان را از هم بپاشی.

آری، من این عقاید را جمع‌آوری کرده‌ام تا در دسترس همگان قرار گیرد پس از آنکه نزد این گروه معروف و شناخته شده است و دیگران از آن بی‌خبر و ناآگاهند. تا هریک از طرفین، بر اساس دلیل و آگاهی کافی با هم روبرو شوند و هیچ‌یک از طرفین فریب نخورند و تقریب دو طرفه و حقیقی ایجاد شود نه یک طرفه. همچنان‌که فضل بن عباس می‌گوید:

لا تطمعوا أن تهینونا ونکرمکم
وأن نکف الأذی عنکم و تؤذونا
الله یعلم أنا لا نحبکم
و لا نلومکـم إن لا تحبونا

«انتظار نداشته باشید که شما به ما توهین کنید و ما شما را اکرام کنیم و دست از آزار و اذیت شما برداریم، در حالی که شما ما را اذیت می‌کنید. خداوند آگاه است که اگر ما را دوست نداشته باشید، ما نیز شما را دوست نداریم و شما را (بر این کار) سرزنش نمی‌کنیم.»

اما اینکه ما شما و بزرگان شما و افراد برجسته و سران شما را اکرام کنیم و شما نسبت به ما و گذشتگان و پیشینیان و نیکوکاران این امت و بانیان عظمت و شکوه این امت و فاتحان جنگ‌ها و مبارزان پیروز، بغض و کینه‌توزی داشته باشید؛ ما سخنان شما را تأیید و آنچه در قلب و درون خود داریم، آشکار کنیم ولی شما تقیه را به کار برید و خلاف آنچه که در درون دارید،‌ آشکار کنید، اصلاً منصفانه نیست و نزدیکی و تقارب ممکن نبوده و هرگز نخواهد بود.

آری، ‌اگر در کتاب من مطالبی باشد که در کتاب‌های شما وجود ندارد و چیزی را که عقیده‌ی شما نیست، به شما نسبت داده‌ام؛ آن‌ وقت مدیون شما خواهم بود. آیا در میان شما یا غیر شما کسی هست که بتواند آن را اثبات کند؟

پس سپاس خدای را که کسی غیر از او قابل ستودن نیست و من نمی‌توانم او را چنان‌که شایسته‌ی مقام و عظمت اوست، ستایش کنم، هیچکس (نه عرب و نه عجم) جرأت نکرده که به چنین کاری اقدام کند، هرچند که ردهای زیادی بر کتاب من نوشته شده است.

حتی آقای س- خ وقتی از چنین کاری درمانده شد، نامه‌ها و خطبه‌های زیادی در رد این کتاب نوشت. [۳]شاعر از قدیم گفته است:

کتب القتل والقتال علینا وعلى الغانیات جر الذیول

«قتل و پیکار بر ما فرض شده ولی بر زنان آوازه خوان فرض شده که دامن‌هایشان را بکَشند».

عجیب این است که این نامه‌ها -به قول خودش- به پاکستان فرستاده شده ولی در لبنان به دست من رسید.

به فرموده‌ی قرآن: آنان دل‌هایی دارند که با آن نمی‌فهمند.

نمی‌توانم چیزی بگویم جز این که: ای جناب س- خ، با این ردّیه نوشتن‌ها، کار بیهوده‌ای انجام می‌دهی که خودت را خسته می‌کنی و در حقیقت علیه خودت ردیه می‌نویسی و امثال تو مثل خودت هستند. [۴]

دع المکارم لا ترحل لبغیتها واقعد فإنک أنت الطاعم الکاسی

«مکارم و ارزش‌های اخلاقی را کنار بگذار و از دایره‌ی بحث آن خارج شو و سر جای خود بنشین و به خوردن خود مشغول باش.»

به هر حال این کتاب با وجود حجم کم، فواید و نتایج بسیاری دارد و استقبال از آن شگفت انگیز بوده است، تا جایی که در خلال چند سال اخیر، بیش از صد هزار نسخه از آن به طور قانونی و با اجازه‌ی بنده چاپ شده، اما بدون اجازه‌ی من، خدا می‌داند که چقدر چاپ شده است. [۵]تازه این نسخه‌ها فقط به زبان عربی است و به زبان‌های دیگری از جمله فارسی و غیر فارسی که قابل شمارش نیست.

[۳] - نگاه کنید به کتاب «الشیعة و السنة فی المیزان» ص۱۴۵و۱۴۶. [۴] - و کتاب‌های دیگری که رد کرده‌ای با این کتاب فرقی ندارد. [۵] - مثل آنچه در کشورهای عربی چاپ شده است.

این کتاب:

این کتاب،‌ کتابی جداگانه از کتاب «الشیعة و السنة» است و هدفم از نوشتن آن، تعریف و شناساندن شیعه و روشن‌شدن حقایق و امور پوشیده‌ی آن و بررسی شیعه و مسایل و عقایدی که ابداع کرده‌اند، می‌باشد.

چون ما درک کرده‌ایم که شیعه-به ویژه مردم عوام- مذهب حقیقی و عقاید واقعی‌شان را نمی‌شناسند. [۶]پس آن‌ها نسبت به حقیقت مذهبی که به آن معتقدند و آن را به ارث برده‌اند، در جهل کامل و غفلت عمیق به سر می‌برند و با نام دوستی اهل بیت پیامبر جفریب خورده‌اند. آنان حتی اهل بیت را نمی‌شناسند؛ چون شیعیان، منظورشان از اهل بیت، اهل بیت پیامبر نیست بلکه در پس این کلمات، اهل بیت علی را در نظر دارند نه اهل بیت پیامبر را. حتی تمام فرزندان علی را جزو اهل بیت نمی‌دانند با اینکه فاطمه، دختر پیامبر آن‌ها را به دنیا آورده است. پس در واقع منظورشان از اهل بیت، کسانی است که تعدادشان کمتر از انگشتان یک دست است؛ همچنان‌که خواننده در این کتاب خواهد دید.

در اصل این کتاب را برای این فریب خوردگان نوشته‌ام؛ ‌همان کسانی که حقیقت شیعه و اصل عقاید آن‌ها را نمی‌شناسند؛ تا شاید خداوند آن‌ها را توفیق دهد و به راه راست باز گردند و بفهمند که اهل بیت پیامبر جو حتی اهل بیت علیسموافق شیعه و عقاید آن‌ها نیستند. بلکه آن‌ها درست در مقابل هم قرار دارند. همه‌ی این مطالب از کتاب‌های شیعه و سخنان خودشان است. این در حالی است که ادعا می‌کنند، مطیع و دوستدار اهل بیت هستند.

همچنین این کتاب دلیل قاطع و برهان بُرنده‌ای در دست اهل سنت و پیروان قرآن و سنت پیامبر جو پیروان و دوستداران اصحاب و پیروان سلف صالح این امت و سالکان راه آنان و پیروانشان می‌باشد؛ همانگونه که خداوند می‌فرماید: ﴿وَٱلَّذِينَ ٱتَّبَعُوهُم بِإِحۡسَٰنٖ[التوبة: ۱۰۰]. «و کسانی که با نیکوکاری راه ایشان را به خوبی پیمودند.»

و تا مصداق این کلام خداوند قرار گیرند: ﴿رَّضِيَ ٱللَّهُ عَنۡهُمۡ وَرَضُواْ عَنۡهُ وَأَعَدَّ لَهُمۡ جَنَّٰتٖ تَجۡرِي تَحۡتَهَا ٱلۡأَنۡهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَآ أَبَدٗاۚ ذَٰلِكَ ٱلۡفَوۡزُ ٱلۡعَظِيمُ١٠٠[التوبة: ۱۰۰]. «خداوند از آنان خشنود است و آنان از خداوند خشنودند ‌و خداوند برای آنان بهشت را آماده کرده که در زیر (درختان و کاخ‌های) آن، رودخانه‌ها جاری است و جاودانه در آنجا می‌مانند. این است پیروزی بزرگ و رستگاری سترگ».

از جمله کارهای عجیب شیعه این است که از شدت بغض و کینه‌ای که نسبت به اصحاب رسول الله جدارند، حتی تعلیمات ائمه‌ی خود را که آن‌ها را معصوم می‌دانند که هیچ خطا و گناهی از آنان سر نمی‌زند، و در کتاب‌های خودشان آمده نه در کتاب‌های مخالفان و دشمنانشان، رها کرده‌اند.

همان طور که روابط و رفتار ائمه با اصحاب دیگر از جمله ابوبکر صدیق،‌ عمر فاروق، عثمان ذی النورین، معاویه (دایی/ مامای مؤمنان) و سایر اصحاب بزرگوار و یاران و وزیران و مشاوران و شاگردان و مریدان پیامبر جکه همگی در کتاب‌هایشان آمده است، را فراموش کرده‌اند.

خواننده‌ی این کتاب، شگفتی‌های بسیاری را مشاهده خواهد کرد که در نوع خود منحصر به فرد است. پس از مشاهده‌ی درستی دلایل، غبار کینه و حسدهای قدیمی و به ارث رسیده و جهل را می‌بیند که با نام اهل‌بیت از نسلی به نسل دیگر منتقل شده است در حالی که اهل بیت، مخلص‌ترین مخلصان و پاک‌ترین دوستانِ رسول خدا جو اصحاب ایشان بودند که و به صحابه‌ی کرام زن می‌دادند و از آنان زن می‌گرفتند.

[۶] - آری، اعتقادات واقعی اما اعتقاداتی که بعضی از آنان در مقابل اهل سنت اظهارش می‌دارند از جمله: انکار تحریف قرآن و ... که از روی تقیه اظهار می‌دارند، هدفی جز فریب اهل سنت ندارند.

مخالفت شیعه با امامان خودشان:

خواننده در می‌یابد که چطور این نکات را از زوایای پنهان کتاب‌هایشان بیرون می‌آوریم؛ همان زوایایی که با غلاف‌های بسیار آن را پوشانده‌اند و از ترس رسوایی، آن را از مردم عوام مخفی کرده‌اند. خدا را شکر می‌کنم که ما برای اثبات حقیقت و ابطال امور باطل و برداشتن نقاب از چهره‌ی حقیقت به یک کتاب و یک روایت تاریخی غیر از روایات و کتاب‌های خود شیعه استناد نکرده‌ایم تا اینکه حجت، محکم‌تر باشد و الزامی برای شیعه ایجاد کند و دیگر مجالی برای فرار و تأویل و تزویر نداشته باشند. پس کتاب‌های خود شیعه علیه آنان گواهی می‌دهد و روایت‌هایشان بر ضد آنان سخن می‌گوید: ﴿يَوۡمَ تَشۡهَدُ عَلَيۡهِمۡ أَلۡسِنَتُهُمۡ وَأَيۡدِيهِمۡ وَأَرۡجُلُهُم بِمَا كَانُواْ يَعۡمَلُونَ٢٤[النور: ۲۴]: «در آن روزی که علیه آنان زبان و دست و پایشان بر کارهایی که کرده‌اند، گواهی می‌دهند».

امامان شیعه گواهی می‌دهند که شیعیان در حیات آنان مخالف ائمه بوده‌اند و پس از وفاتشان نیز، مخالف آن‌ها بودند، و شیعیان با رفتار و اعمال خود ثابت کرده‌اند که اکنون نیز مخالف ائمه بوده و پیوسته مخالف‌شان هستند و خلاف آنچه ائمه امر کرده‌اند، انجام می‌دهند و چیزی می‌گویند که ائمه بدان امر نکرده‌اند و با کسانی که ائمه دوست‌شان داشته، دشمنی می‌ورزند و به دامادهای آنان دشنام می‌دهند و به کسانی که ائمه مشاور و وزیرشان بودند، فحش و ناسزا می‌گویند. تازه به این‌ها اکتفا نکرده‌اند بلکه به اهل بیت خودشان هم، اهانت کرده و آن‌ها را مورد طعن و نقد و جرح قرار داده و تحقیر کرده‌اند. و در این بی‌ادبی و دشنام‌گویی به حدی رسیده‌اند که به پیامبران و رسولان الهی نیز، گستاخی کرده و به بهترین مخلوق خدا و سرور بشر، حضرت محمد جنیز اهانت کرده‌اند. به آن‌ها دروغ می‌بندند و مسائلی را به آنان نسبت می‌دهند، که عقل آن‌ها را نمی‌پذیرد و اندیشه آن را رد می‌کند و فطرت سالم از آن سرباز می‌زند و ذوق نیز، آن را انکار می‌کند. تمامی این‌ها در کتاب‌های معتبر شیعیان وجود دارد که خودشان چاپ کرده‌اند و مراجع و منابع آن را با ذکر صفحه و جلد و چاپ و ... آورده‌ایم.

گمان نمی‌کنم کسی از شیعیان جرأت داشته باشد، گفته‌ها و اظهارات ما را تکذیب کند و آنچه که اثبات کرده‌ایم، انکار نماید.

بر این باوریم که خداوند با این کتاب به مردم نفع می‌رساند و کسانی که هدایت الهی را بطلبند، با آن راه می‌یابند.

برادران و دوستانم!

به این ترتیب، کتابی که در کتاب اول مان وعده داده بودیم که به دنبال این کتاب خواهیم نوشت، به خوانندگان تقدیم می‌کنیم. این همان کتابی است که اکنون در دست خوانندگان قرار دارد. از خوانندگان گرامی خواهش‌مندیم که نظرات و انتقادات خود را پیرامون این کتاب بنویسند و برای ما بفرستند. آیا پس از این نیازی به کتاب مختصر دیگر هست تا به آنان وعده دهیم و تقدیم‌شان کنیم؟ چون ما، در اثنای مطالعه‌ی کتاب‌های شیعه، موارد گنگ و مبهمی یافتیم. از خداوند متعال می‌خواهیم که اسباب رفع این ابهامات و آشکار کردن آن‌ها برای مردم فراهم کند.

در پایان باید خاطرنشان سازم که اساتید و بزرگان و برادران زیادی که در تألیف و انتشار این کتاب، دست داشتند، از من اصرار کردند تا در این باره کتابی تألیف کنم؛ موضوعی که امروزه نیاز مردم به آن زیاد شده؛ چون نسبت به عقاید حقیقی شیعه و موضع‌گیری‌شان در قبال گذشتگان و نیکان این امت شناخت واقعی ندارند و چون نویسندگان و مؤلفان شیعه به نوشتن کتاب‌هایی علیه اهل سنت و گذشتگان و عقایدشان که مبتنی بر قرآن و سنت می‌باشد، زیاد مشغولند. اکثر این کتاب‌ها پر از نسبت دادن عیب و نقص به یاران پیامبر جو در رأس آنان، سه خلیفه‌ی راشد و مادران مؤمنان و همسران پاک آن حضرت جو نفرین و دشنام دادن به آنان و کسانی که آنان را دوست دارند و از آنان پیروی می‌کنند، می‌باشد.

همچنین به خاطر بی‌خبری اغلب اهل سنت از تهمت‌ها و دروغ‌هایی که برادران یوسف÷ سر هم کردند و بی‌خبری‌شان از توطئه‌ها و دسیسه‌هایی که درباره‌ی اهل سنت و علیه آنان انجام می‌گیرد، نوشتن این کتاب ضروری می‌نماید.

درود و سلام خدا بر پیامبر جو بر یاران و خاندان پاک آن حضرت و پیروانشان تا روز قیامت باد! والله حسبی وهو ولی التوفیق، ونعم الوکیل.

إحسان إلهی ظهیر

ابتسام کاتیج- لاهور

۸ شوال ۱۴۰۲ هـ

مقدمه‌ی چاپ پنجم

هیچ روزی اصلاً تصور نمی‌کردیم که این کتاب تا این حد مورد قبول و استقبال مردم قرار بگیرد، به گونه‌ای که به محض اینکه از زیر چاپ بیرون می‌آمد، تمام نسخه‌های کتاب در یک ماه تمام می‌شد و مجبور بودیم دوباره و با نسخه‌های بیشتری فقط برای ماه بعدی چاپ کنیم. همچنین تصور نمی‌کردیم که ماه دیگری سپری شود و به چاپ مجدد آن با تعداد نسخه‌های بیشتری از ماه اول و دوم نیاز پیدا کنیم. برآوردهای ما دوباره به خطا رفت و به چاپ چهارم نیاز پیدا کردیم. اینک این چاپ پنجم است که هنوز نه ماه از انتشار آن نگذشته است. شکر و سپاس مخصوص خداست. اوست که ما را برای این کار که جز برای کسب رضای خدا و به خاطر حب و دوستی اصحاب پیامبر ج انجام ندادیم، توفیق داد.

شایان ذکر است که در طی این مدت کتابی دیگر از ما درباره‌ی شیعه به نام «الشیعة و القرآن» منتشر شده که به لطف خدا مورد قبول همگان قرار گرفته است.

همچنین کتابی دیگر به نام «البریلویة» از ما چاپ و منتشر شده است.

پروردگارا! به خاطر نعمت‌های بیشمارت و کرم و لطف نامحدودت تو را سپاس می‌گوییم و از تو می‌خواهیم که توفیق بیشتری جهت بالا بردن شأن و جایگاه دینت و دفاع از حوزه‌ی آن به ما بدهی. بار الها! بر فرستاده و پیامبرت، حضرت محمد جو کسانی که از سنت و روش وی پیروی می‌کنند، درود و سلام بفرست.

إحسان إلهی ظهیر

۲۴/ سپتامبر / ۱۹۸۳

باب اول: شیعه و اهل بیت

شیعه گمان می‌کند که پیرو اهل بیت پیامبر جو دوستدار آن‌ها است و مذهبشان برگرفته از اقوال و افعال آن‌ها و مبنی بر آراء و روایت‌های آن‌ها می‌باشد.

تحقیق کلمه‌ی اهل بیت:

قبل از اینکه بحث را آغاز کنیم ‌و راست یا دروغ بودن این گفته‌ها را دریابیم، می‌خواهیم در ابتدا بگوییم که اهل بیت چه کسانی‌اند و منظور شیعه از اهل بیت چه کسانی است؟ معنای شیعه چیست و منظور آنان از شیعه چه کسانی است؟

اهل بیت مرکب از دو کلمه‌ی: اهل و بیت است. صاحب قاموس می‌گوید: اهل الأمر؛ متولیان آن امر هستند. اهل البیت: ساکنان خانه و اهل المذهب: معتقدان به آن مذهب هستند. برای مرد، همسرش اهل وی است و برای پیامبر، همسران و دختران وی و دامادش، علیساهل وی هستند. [۷]و برای هر پیامبری، امت وی اهل و آل وی می‌باشند. [۸]

زبیدی می‌گوید: اهل المذهب؛ یعنی،کسانی که به آن مذهب معتقد و پایبندند. و اهل الرجل؛ یعنی، همسر آن مرد و فرزندان وی، و آیه‌ی: ﴿وَسَارَ بِأَهۡلِهِۦٓ[القصص: ۲۹] را به زن و فرزندانش تفسیر کرده است. اهل النبی؛ زنان و دختران و داماد پیامبر ج، علیس، یا زنانش می‌باشد. بعضی گفته‌اند که اهل پیامبر جهمان خاندان وی است که شامل نوه‌ها و نتیجه‌های او نیز، می‌شود. این آیات نیز، بیانگر آن است: ﴿وَأۡمُرۡ أَهۡلَكَ بِٱلصَّلَوٰةِ وَٱصۡطَبِرۡ عَلَيۡهَاۖ[طه: ۱۳۲]. «خانواده‌ی خود را به گزاردن نماز دستور بده و خود نیز، بر آن ثابت قدم بمان.»، ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُذۡهِبَ عَنكُمُ ٱلرِّجۡسَ أَهۡلَ ٱلۡبَيۡتِ[الأحزاب: ۳۳]. «خداوند قطعاً ‌می‌خواهد پلیدی را از شما اهل بیت (پیامبر) دور کند.»، ﴿رَحۡمَتُ ٱللَّهِ وَبَرَكَٰتُهُۥ عَلَيۡكُمۡ أَهۡلَ ٱلۡبَيۡتِۚ إِنَّهُۥ حَمِيدٞ مَّجِيدٞ٧٣[هود: ۷۳]. «ای اهل بیت، رحمت و برکات خدا شامل شما می‌شود. بی‌گمان خدا ستوده‌ی بزرگوار است». اهل هر پیامبری، امت وی می‌باشد. همچنین خداوند می‌فرماید: ﴿وَكَانَ يَأۡمُرُ أَهۡلَهُۥ بِٱلصَّلَوٰةِوَٱلزَّكَوٰةِ[مريم: ۵۵]. «و اهل خود را به نماز و زکات فرمان می‌داد».

راغب و به تبع وی مناوی گفته‌اند: اهل الرجل: کسانی هستند که نسب یا دین یا حرفه‌‌ی آن‌ها در یک خانه و یک شهر، مشترک باشد. و اهل الرجل کسانی‌اند که در یک خانه با هم هستند. اهل بیت فقط درباره‌ی خانواده‌ی پیامبر جبه کار رفته است. آل خدا و رسولش، ‌اولیاء و یاران وی هستند. این شعر عبدالمطلب در داستان فیل نیز، مؤید آن است:

وانصر علی آل الصليب وعابديه اليوم آلك [۹]

«خاندان صلیب را یاری کن و پرستش کنندگان صلیب امروز خاندان تو هستند».

ابن منظور افریقی گوید: اهل مذهب کسانی‌اند که پایبند به آن مذهب‌اند، و اهل امر، متولیان و سرپرستان آن امر هستند. اهل مرد، نزدیک‌ترین و صمیمی‌ترین افراد به او هستند و اهل بیت پیامبر ج، همسران و دختران و داماد وی، یعنی علیسمی‌باشند. بعضی گفته‌اند که اهل پیامبر ج، همسران وی هستند. اهل هر پیامبری، امت وی می‌باشد. - تا آنجا که گوید:- اهل مرد، زن وی می‌باشد. وأهل الرجل یأهل أهلاً وأهولاً وأهل؛ یعنی ازدواج کرد. وأهل فلان امرأة یأهل؛ هرگاه با آن زن ازدواج کند، پس زن اهل آن مرد می‌باشد. تأهُّل به معنای ازدواج می‌باشد. در دعا آمده است: «آهلك الله في الجنة إیهالاً»: یعنی خدا در بهشت به تو زن بدهد و تو را داخل بهشت گرداند! در سنت آمده که پیامبر جبه متأهل، دو سهم و به مجرد، یک سهم می‌داد. متأهل کسی است که زن دارد و مجرد کسی است که زن ندارد. آل مرد، همان خانواده‌ی وی هستند و آل خدا و پیامبر ج، دوستان خدا می‌باشند. اصل آل، اهل می‌باشد سپس هاء به همزه تبدیل شده و بعد چون دو تا همزه کنار هم قرار گرفته‌اند، همزه‌ی اول در همزه‌ی دوم ادغام شده و آن وقت به الف تبدیل می‌شود. [۱۰]

جوهری گوید: «أهل فلان» یعنی ازدواج کرد.

ابوزید گوید: «آهلك الله في الجنة»یعنی خدا تو را داخل بهشت گرداند و در بهشت به تو زن بدهد! [۱۱]

زمخشری در کتاب «الأساس» گوید: «تأهَّلَ» یعنی ازدواج کرد، و «آهلك الله في الجنة إیهالاً»یعنی خدا در بهشت به تو زن بدهد! [۱۲]

خلیل گوید: اهل مرد، زن وی می‌باشد، و تأهُّل به معنای ازدواج است. اهل مرد، نزدیک‌ترین افراد به آن مرد می‌باشند. و اهل بیت، ساکنان خانه و اهل اسلام، کسانی‌اند که پایبند به دین اسلام می‌باشند. [۱۳]

راغب اصفهانی گوید: اهل مرد کسانی‌اند که به خاطر نسب یا دین یا چیزهایی از این قبیل مثل شغل و خانه و شهر آنان را گرد هم آورد. پس اهل مرد کسانی‌اند که در یک مسکن جای می‌گیرند. سپس از روی مجازی اهل بیت بر کسانی که نسب، آنان را دور هم جمع کند اطلاق می‌شود، و هرگاه کلمه‌ی اهل بیت گفته شود، فقط منظور خانواده‌ی پیامبر جاست؛ چون خدایمی‌فرماید: ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُذۡهِبَ عَنكُمُ ٱلرِّجۡسَ أَهۡلَ ٱلۡبَيۡتِ[الأحزاب: ۳۳]. و از اهل مرد به زن او و اهل اسلام به کسانی که پایبند اسلامند، تعبیر می‌شود -تا آنجا که می‌گوید:- تأهَّلَ یعنی ازدواج کرد و از همین کلمه گرفته شده که: آهلك الله في الجنة؛ یعنی خدا در بهشت به تو زن عطا کند! [۱۴]

راغب اصفهانی زیر لفظ آل می‌گوید: «آل» مقلوب أهل است – تا آنجا که می‌گوید:- اهل درباره‌ی کسانی که ذاتاً به یک انسان اختصاص دارند حالا یا از طریق فامیلی نزدیک و یا از طریق موالات و دوستی، به کار برده می‌شود. خداوند در قرآن می‌فرماید: ﴿وَءَالَ عِمۡرَٰنَ عَلَى ٱلۡعَٰلَمِينَ٣٣[آل عمران: ۳۳]. در آیه‌ای دیگر می‌فرماید:﴿أَدۡخِلُوٓاْ ءَالَ فِرۡعَوۡنَ أَشَدَّ ٱلۡعَذَابِ٤٦[غافر: ۴۶]. «آل فرعون را در شدیدترین عذاب داخل کنید».

بعضی گفته‌اند: آل پیامبر، نزدیکان و بستگان آن حضرت جهستند، و بعضی دیگر گفته‌اند: کسانی‌اند که از لحاظ علم دینی به آن حضرت جاختصاص دارند؛ چون اهل دین دو دسته‌اند: دسته‌ای علم ریشه‌دار و عمیق و عمل محکم دارند که به آنان آل پیامبر جو امتش گفته می‌شود، و دسته‌ای دیگر از روی تقلید علم دارند که به آنان امت حضرت محمد جگفته می‌شود، ولی آل حضرت محمد جگفته نمی‌شود. پس هر آل پیامبر جامت وی است اما هر امت پیامبر، آل پیامبر جنیست. به جعفر صادق گفته شد: مردم می‌گویند که مسلمانان همه‌شان آل پیامبر جهستند، گفت: هم دروغ می‌گویند و هم راست می‌گویند. گفتند: این به چه معناست؟ گفت: دروغ می‌گویند از این جهت که همه‌ی امت آل پیامبر جمی‌باشد و راست می‌گویند از این جهت که هرگاه شریعت پیامبر جرا کاملاً اجرا کنند، آل پیامبر جمحسوب می‌شوند. [۱۵]

[۷] - نمی‌دانم که این اهل چرا فقط از میان دامادهای پیامبر جبه علیستخصیص داده شده و به سایر دامادهای پیامبر جاز جمله: عثمانس، شوهر دختر پیامبر و ابوالعاص بن ربیع، پدر امامه و همسر زینب دختر پیامبر جتعلق نمی‌گیرد. اگر بگوئیم به خاطر اینکه علی پسر عموی پیامبر جمی‌باشد، خوب چرا فقط علی اهل بیت است، چرا برادران وی جعفر و عقیل اهل بیت به حساب نمی‌آیند؟ آیا کسی پاسخگو هست؟ [۸] - القاموس، مصر، بابی حلبی،۱۹۵۲م، ج۳، ص۳۲. [۹] - زبیدی، تاج العروس. [۱۰] - ابن منظور افریقی، لسان العرب، بیروت، ج۱۱، ص۳۰- ۲۸. [۱۱] - جوهری، الصحاح، دارالکتاب العربی، مصر، ج۴، ص۱۶۲۹. [۱۲] - أساس البلاغة، مصر، ۱۹۵۳ م، ص۱۱. [۱۳] - ابوالحسین احمد بن فارس زکریا، مقاییس اللغة، بیروت، ج۱، ص۱۵۰. [۱۴] - المفردات فی غرائب القرآن، کراچی (پاکستان)، ص۲۸. [۱۵] - راغب اصفهانی، مفردات، ص۲۹ و ۳۰.

معنای حقیقی کلمه‌ی اهل بیت:

محمد جواد مغنیه، شیعی معاصر می‌گوید: اهل خانه در لغت به ساکنان خانه گفته می‌شود، و آل مرد همان خانواده‌ی مرد می‌باشد. و لفظ آل تنها برای افراد خانواده‌ی مرد که در آن خانه جایگاهی دارد، به کار برده می‌شود. کلمه‌ی اهل بیت در دو آیه‌ی قرآن آمده است: یکی آیه‌ی ۷۳ سوره‌ی هود؛ آنجا که می‌فرماید: ﴿رَحۡمَتُ ٱللَّهِ وَبَرَكَٰتُهُۥ عَلَيۡكُمۡ أَهۡلَ ٱلۡبَيۡتِۚ. «رحمت و برکات خدا بر شما باد ای اهل بیت»، و دیگری آیه‌ی ۳۳ سوره‌ی احزاب؛ آنجا که می‌فرماید: ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُذۡهِبَ عَنكُمُ ٱلرِّجۡسَ أَهۡلَ ٱلۡبَيۡتِ. «ای اهل بیت پیامبر! همانا خدا می‌خواهد پلیدی را از شما دور گرداند و شما را خوب پاکیزه گرداند». مفسران اتفاق نظر دارند بر اینکه منظور از اهل بیت در آیه‌ی اولی، اهل خانه‌ی ابراهیم÷ و منظور از اهل بیت در آیه‌ی دومی اهل خانه‌ی حضرت محمد بن عبدالله جمی‌باشد. به تبع قرآن، مسلمانان لفظ اهل بیت و آل بیت را فقط برای اهل بیت پیامبر جبه کار می‌برند تا جایی که این لفظ علامت و مشخصه‌ی خانواده‌ی پیامبر جشده است؛ به گونه‌ای که غیر از اهل خانه‌ی پیامبر جاز این کلمه فهم نمی‌شود مگر اینکه قرینه‌ای باشد؛ همان طور که لفظ مدینه برای یثرب، شهر پیامبر جمشهور گشته است.

مسلمان راجع به تعداد همسران پیامبر جاختلاف نظر دارند؛ عده‌ای معتقدند که آن حضرت هیجده زن داشته و عده‌‌ی دیگری بر این باورند که تعدادشان یازده زن بوده است. به هر حال پیامبر جسی و هفت سال با همسرانش زیسته و در طی این مدت، پسران و دخترانی داشته که همگی در حیات مبارک آن حضرت جفوت کردند و تنها دخترش، فاطمه پس از حیات ایشان زیسته است. همچنین مسلمانان متفق القول‌اند که علی بن ابی‌طالب و فاطمه و حسن و حسین، آل بیت پیامبر جهستند. [۱۶]

از همه‌ی این‌ها چنین بر می‌آید که کلمه‌ی اهل بیت در اصل به طور خاص بر زنان اطلاق می‌شود، سپس از روی مجاز برای فرزندان و خویشاوندان به کار برده می‌شود. این چیزی است که در قرآن کریم ثابت شده؛ همان طور که در ذکر داستان حضرت ابراهیم÷ موقعی که فرستادگان خدا مژده‌ی فرزند را به او دادند، آمده است؛ آنجا که خداوند می‌فرماید: ﴿وَٱمۡرَأَتُهُۥ قَآئِمَةٞ فَضَحِكَتۡ فَبَشَّرۡنَٰهَا بِإِسۡحَٰقَ وَمِن وَرَآءِ إِسۡحَٰقَ يَعۡقُوبَ٧١ قَالَتۡ يَٰوَيۡلَتَىٰٓ ءَأَلِدُ وَأَنَا۠ عَجُوزٞ وَهَٰذَا بَعۡلِي شَيۡخًاۖ إِنَّ هَٰذَا لَشَيۡءٌ عَجِيبٞ٧٢ قَالُوٓاْ أَتَعۡجَبِينَ مِنۡ أَمۡرِ ٱللَّهِۖ رَحۡمَتُ ٱللَّهِ وَبَرَكَٰتُهُۥ عَلَيۡكُمۡ أَهۡلَ ٱلۡبَيۡتِۚ[هود: ۷۱-۷۳]. «‏همسر ابراهیم (ساره که در آنجا) ایستاده بود (از این خبر که آنان فرشتگان خدایند و برای نجات برادرزاده‌ی شوهرش لوط و سایر مؤمنان از دست کفّار آمده‌اند شادمان شد و) خندید، ما (توسّط همان فرشتگان) بدو مژده (تولّد) اسحاق (از او)، و به دنبال وی (تولّد) یعقوب (از فرزندش اسحاق) را دادیم. ‏‏ گفت: ای وای! آیا من که پیرزنی هستم و این هم (ابراهیم) شوهرم که پیرمردی می‌باشد، فرزندی می‌زایم! این چیز شگفتی (و محالی) است (مگر ممکن است از ما دو نفر انسان فرتوت و فرسوده، بچّه‌ای پدید آید؟!). ‏گفتند: آیا از کار خدا شگفت می‌کنی‌؟ ای اهل بیت (نبوّت)! رحمت و برکات خدا شامل شما است (پس جای تعجّب نیست اگر به شما چیزی عطاء کند که به دیگران عطاء نفرموده باشد).»

پس خدا این لفظ را بر زبان فرشتگانش درباره‌ی همسر ابراهیم÷ به کار برده و لاغیر.

[۱۶] - الشیعة فی المیزان، بیروت، دار الشروق، ص۴۴۷.

دانشمندان و مفسران شیعه این معنا را تأیید می‌نمایند:

علماء و مفسران شیعه همچون طبرسی [۱۷]در مجمع البیان [۱۸]و کاشانی [۱۹]در منهج الصادقین [۲۰]به این امر اذعان نموده‌اند هرچند بعد از آن به تأویلات و توجیهات نادرستی روی آورده‌اند.

همچنین خداوند در قرآن در داستان موسی÷ می‌فرماید: ﴿۞فَلَمَّا قَضَىٰ مُوسَى ٱلۡأَجَلَ وَسَارَ بِأَهۡلِهِۦٓ ءَانَسَ مِن جَانِبِ ٱلطُّورِ نَارٗاۖ قَالَ لِأَهۡلِهِ ٱمۡكُثُوٓاْ إِنِّيٓ ءَانَسۡتُ نَارٗا[القصص: ۲۹]. «هنگامی که موسی مدّت را به پایان رسانید و همراه خانواده‌اش (از مدین به سوی مصر) حرکت کرد، در جانب کوه طور آتشی را دید به خانواده‌اش گفت: بایستید من آتشی می‌بینم.»

پس منظور از اهل در آیه‌ی فوق، همسر موسی÷ می‌باشد همانگونه که همه‌ی مفسران شیعه اجماع دارند که منظور از اهل در این آیه زن حضرت موسی÷ می‌باشد؛ چون غیر از او کسی دیگر همراه موسی÷ نبود. طبرسی در تفسیر اهل موسی در آیه‌ی: ﴿إِذۡ قَالَ مُوسَىٰ لِأَهۡلِهِۦٓ[النمل: ۷]. می‌گوید: یعنی زن موسی÷ که همان دختر شعیب÷ می‌باشد. [۲۱]

همچنین زیر آیه‌ی: ﴿وَسَارَ بِأَهۡلِهِۦٓ[القصص: ۲۹]. می‌گوید: یعنی زنش را برد. [۲۲]

همچنین قمی [۲۳]در تفسیرش چنین گفته است. [۲۴]

عروسی حویزی [۲۵]در تفسیرش، نور الثقلین [۲۶]و کاشانی در تفسیرش، منهج الصادقین [۲۷]و دیگران نیز چنین اظهار داشته‌اند.

لفظ اهل بیت در قرآن مجید در آیه‌ی ۳۳ سوره‌ی احزاب به همین معنا وارد شده است؛ آنجا که می‌فرماید: ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُذۡهِبَ عَنكُمُ ٱلرِّجۡسَ أَهۡلَ ٱلۡبَيۡتِ[الأحزاب: ۳۳]. و این لفظ فقط در سیاق داستان زنان پیامبر جبه طور خاص وارد شده است: ﴿وَلَا تَبَرَّجۡنَ تَبَرُّجَ ٱلۡجَٰهِلِيَّةِ ٱلۡأُولَىٰۖ وَأَقِمۡنَ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتِينَ ٱلزَّكَوٰةَ وَأَطِعۡنَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥٓۚ إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُذۡهِبَ عَنكُمُ ٱلرِّجۡسَ أَهۡلَ ٱلۡبَيۡتِ وَيُطَهِّرَكُمۡ تَطۡهِيرٗا٣٣ وَٱذۡكُرۡنَ مَا يُتۡلَىٰ فِي بُيُوتِكُنَّ مِنۡ ءَايَٰتِ ٱللَّهِ وَٱلۡحِكۡمَةِۚ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ لَطِيفًا خَبِيرًا٣٤[الأحزاب: ۳۳-۳۴]. «و همچون جاهلیت پیشین در میان مردم ظاهر نشوید و خودنمائی نکنید (و اندام و وسائل زینت خود را در معرض تماشای دیگران قرار ندهید) و نماز را برپا دارید و زکات را بپردازید و از خدا و پیغمبرش اطاعت نمائید. خداوند قطعاً می‌خواهد پلیدی را از شما اهل بیت (پیغمبر) دور کند و شما را کاملاً پاک سازد».

بدیهی است کسی که در نگاه اول این آیات را قرائت می‌کند، به نظرش می‌رسد این لفظ، فقط درباره‌ی زنان پیامبر جآمده است؛ چون ابتدای این آیه و آیه‌ی قبل نیز، فقط زنان پیامبر جرا مخاطب قرار می‌دهد. همچنین در آیه‌ی بعدی نیز از غیر همسران پیامبر جیاد نمی‌کند.

بر این اساس ابن ابی‌حاتم و ابن عساکر با روایت عکرمه و ابن مردویه با روایت سعید بن جبیر از ابن عباس آورده‌اند که این آیه فقط درباره‌ی همسران پیامبر جنازل شده است. [۲۸]

شوکانی در تفسیر خود بیان کرده است: ابن عباس و عکرمه و عطاء و کلبی و مقاتل و سعید بن جبیر گفته‌اند: اهل بیت مذکور در آیه‌ی فوق فقط زنان پیامبر جهستند. آنان اظهار داشته‌اند که مراد از بیت، خانه‌ی پیامبر جو مسکن همسران وی است؛ چون خداوند می‌فرماید: ﴿وَٱذۡكُرۡنَ مَا يُتۡلَىٰ فِي بُيُوتِكُنَّ[الأحزاب: ۳۴]. یعنی: و آنچه از آیات خدا و حکمت در خانه‌های شما خوانده می‌شود، یاد کنید.

همچنین سیاق آیه به همسران پیامبر جبرمی‌گردد: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِيُّ قُل لِّأَزۡوَٰجِكَیعنی:ای پیامبر، به همسرانت بگو...

تا آخر این آیه که می‌فرماید: ﴿وَٱذۡكُرۡنَ مَا يُتۡلَىٰ فِي بُيُوتِكُنَّ مِنۡ ءَايَٰتِ ٱللَّهِ وَٱلۡحِكۡمَةِۚ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ لَطِيفًا خَبِيرًا٣٤[الأحزاب: ۳۴].

همچنین در حدیث آمده که پیامبر جوارد حجره‌ی عایشهلشد و فرمود: السلام علیك اهل البیت و رحمة الله و عایشه جواب داد: و علیك السلام و رحمة الله و بركاته. [۲۹]

پس منظور از بیت النبی ج، خانه‌ی است که پیامبر جبا همسرانش در آن زندگی می‌کردند.

در نتیجه مراد از اهل بیت پیامبر جدر حقیقت و در اصل، همسران پیامبر جاست که اولاد و عموها و پسر عموها نیز، از روی مجاز مشمول اهل بیت قرار می‌گیرند؛ همچنان‌که در حدیث آمده که پیامبر جفاطمه و حسن و حسین و علی را داخل عبایش قرار داد و فرمود: «اللهم هؤلاء أهل بيتي»: «خدایا، اینان را نیز، جزو اهل بیت من اند» تا شامل این آیه بشوند: ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُذۡهِبَ عَنكُمُ ٱلرِّجۡسَ أَهۡلَ ٱلۡبَيۡتِ وَيُطَهِّرَكُمۡ تَطۡهِيرٗا٣٣[الأحزاب: ۳۳]. یعنی: «خدا می‌خواهد آلودگی را از شما خاندان [پیامبر] بزداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند».

همان طور که عمویش، عباس و فرزندان وی را زیر عبایش گرفت تا مشمول این آیه شوند.

در بعضی از روایت‌ها آمده که تمام بنی‌هاشم جزو اهل بیت پیامبر جهستند.

اما شیعه برخلاف این نظر، اهل بیت پیامبر را به این چهار نفر منحصر می‌کنند: علی، ‌فاطمه،‌ حسن و حسین. و بقیه‌ی افراد را از دایره‌ی شمول این آیه خارج می‌کنند. سپس روش دیگری را ابداع نموده‌اند و فرزندان علی غیر از حسن و حسینشرا از اهل بیت خارج کرده و بقیه‌ی فرزندانش از جمله: محمد بن حنفیه،‌ ابوبکر، ‌عمر، عثمان، عباس،‌ جعفر،‌ عبدالله،‌ عبیدالله و یحیی را از اهل بیت به حساب نمی‌آورند. همچنین دوازده پسر آنان و هیجده یا نوزده دختر آنان- با توجه به اختلاف روایات- را از اهل بیت به حساب نمی‌آورند. همان طور که فاطمهلرا از اهل بیت دانسته و یقیه‌ی دختران آن حضرت ج؛ زینب و ام کلثوم و فرزندان آنان را اهل بیت به شمار نمی‌آورند. همین طور اولاد حسن بن علی را داخل اهل بیت قرار نمی‌دهند و همچنین تمامی فرزندان حسین که روش آن‌ها را نداشته‌اند،‌ جزء اهل بیت محسوب نکرده‌اند. این عجیب‌تر از اولی است.

به همین خاطر بسیاری از فرزندان حسین را به دروغگویی و ظلم و ستم و حتی کفر و ارتداد متهم کرده‌اند. همچنان‌که پسر عموها و پسر عمه‌های پیامبر جو فرزندان آن‌ها را و حتی فرزندان ابوطالب غیر از علیسرا دشنام داده و تکفیر می‌کنند.

[۱۷] - او ابوعلی فضل بن حسن، طبرسی از بزرگان علمای شیعه در قرن ششم است. [۱۸] - بیروت، دار احیاء التراث العربی، ج۳، ص۱۸۰. [۱۹] - او ملا فتح الله کاشانی از دانشمندان متعصب شیعه است و کتابش را فقط در رد کتاب «منهج الصادقین فی إلزام المخالفین» نوشته است. [۲۰] - تهران، ج۴، ص۴۹۳ . [۲۱] - تفسیر مجمع البیان (سوره‌ی نمل)، ج۴، ص۲۱۱ . [۲۲] - همان (سوره‌ی قصص)، ج۴، ص۲۵۰. [۲۳] ابوالحسن علی بن ابراهیم قمی، پیشوا و قدیمی‌ترین مفسران شیعه و از بزرگان شیعه در قرن سوم هجری می‌باشد. [۲۴] - نجف، ۱۳۸۶ هـ، ص۱۳۹. [۲۵] - عبدالله علی بن جمعه از شیعیان متعصب است که به سال ۱۱۱۲ هجری وفات یافت. [۲۶] - قم، ج۲، ص۱۲۶. [۲۷] - سوره‌ی قصص، ج۷، ص۹۵. [۲۸] - نگاه کنید به دائرة المعارف الإسلامیة، اردو، مقالۀ المستشرق،A.S.THRITION، لاهور - پاکستان، ج۳، ص۵۷۶. [۲۹] - بخاری، التفسیر.

موضع‌گیری شیعه در قبال این مسأله:

شایان ذکر است که شیعیان سه دختر پیامبر جغیر از فاطمه، و شوهران و فرزندان آن‌ها را از همان ابتدا جزو اهل بیت به حساب نمی‌آورند. ما نمی‌دانیم که این تقسیم بندی را چگونه و بر چه اساس و مبنایی انتخاب کرده‌اند؟

این، حقیقتِ مفهوم اهل بیت از نظر شیعه بود. اگر بخواهیم این مطلب را باز کنیم، کلام به درازا می‌کشد؛ فعلاً به این مقدار بسنده می‌کنیم.

تحقیق لفظ شیعه:

راجع به کلمه‌ی شیعه، ‌زبیدی می‌گوید: هر گروهی که بر امری جمع شوند و اجتماع داشته باشند، شیعه نام دارند. و هرکس انسانی را یاری و جانبداری کند، شیعه نام دارد. اصل شیعه از مشایعت گرفته شده که به معنای دنباله روی و مطاوعت می‌باشد. [۳۰]

ابن منظور افریقی می‌گوید: شیعه گروهی هستند که بر کاری جمع می‌شوند و هر گروهی که بر امری گرد هم آیند، شیعه نامیده می‌شوند. و این اسم غالباً برای دوستداران ح علیسو اهل بیتش به کار می‌رود. [۳۱]

نوبختی [۳۲]، امام شیعیان، در کتاب «الفرق» می‌گوید: شیعه طرفداران حضرت علی بن ابی طالب هستند که در زمان پیامبر جو بعد از آن به شیعه و پیروان علی معروف شدند و قائل به امامت حضرت علی می‌باشند. شیعه سه فرقه است: فرقه‌ای از آن‌ها معتقدند که اطاعت از امام علی پس از پیامبر جواجب بوده [۳۳]و امامت در نسل وی جاری است. فرقه‌ی دیگری می‌گویند: حضرت علی از همه‌ی صحابه نسبت به جانشینی پیامبر جمستحق‌تر است و پس از او خلافت حضرت ابوبکر و حضرت عمر را قبول دارند و آن دو را اهلیت خلافت می‌دانند، و اظهار می‌دارند که حضرت علی خلافت را به آنان واگذار کرده و به این کار راضی بوده و به دلخواه خود و بدون هیچ اجباری با آنان بیعت کرد. [۳۴]

یکی از شیعیان معروف، ‌سید محسن امین، ‌در کتابش به نقل از ازهری می‌گوید:

شیعه، دوستداران عترت پیامبر جو پیروان آن‌ها هستند. [۳۵]

همچنین از تاج الدین حسینی، رهبر حلب، اینگونه نقل می‌کند:

شیعه‌ی کسی شدن، به معنای پیرو و یاور شدن اوست. گفته می‌شود: شایعَهُ؛ یعنی او را پیروی کرد؛ همان طور که گفته می‌شود: والاه یعنی او را دوست داشت. گویی چون شیعه از این امامان پیروی کردند و به اعتقادات آن‌ها معتقد شدند به این اسم معروف شدند؛ چون آنان یاوران و یاران و پیروان ائمه بودند.

وقتی خلافت از بنی‌هاشم به بنی‌امیه منتقل شد و معاویه بن صخر آن را از حسن بن علی گرفت و هریک از حکام بنی‌امیه، یکی پس از دیگری خلافت را به دست گرفتند، بسیاری از مهاجرین و انصار از بنی‌امیه دل‌سرد شده و به بنی‌هاشم روی آوردند. بنی‌هاشم آن زمان به دو گروه پسران علی و پسران عباس تقسیم می‌شدند. وقتی این مسلمانان به بنی‌هاشم ملحق شدند و معتقد بودند که از بنی‌امیه به خلافت شایسته‌ترند و آن‌ها را یاری و جانبداری و حمایت کردند، به شیعه‌ی آل محمد معروف شدند. در این هنگام میان بنی‌عباس و بنی‌علی اختلاف نظری وجود نداشت. اما هنگامی که بنی‌عباس بر سر کار آمدند و قدرت را از بنی‌امیه گرفتند،‌ شیطان میان عباسیان و علویان جدایی افکند. عباسیان نسبت به حق علویان کوتاهی کردند. از این رو گروهی از شیعیان از عباسیان اعلام بیزاری کردند چون از عملکرد آن‌ها راضی نبودند؛ سپس به علویان پیوستند و معتقد بودند که علویان به ولایت شایسته‌تر و عادل‌ترند. پس اسم تشیع از آن وقت تا به امروز همراه آن‌هایی است که معتقد به امامت ائمه از میان نوادگان حضرت علی تا مهدی (محمد بن حسن) هستند. [۳۶]

شیعه‌ای دیگر از معاصران می‌گوید: شیعه در اصل معنای لغوی‌اش، به معنای پیروی‌کردن و یاری‌کردن کسی است، و این اسم غالباً‌ برای دوستداران حضرت علی و اهل بیت وی به کار می‌رود.

با توجه به این امور معلوم شد که شیعه، پیرو آل بیت پیامبر جنیستند، بلکه پیروان آل علی هستند. و فرق این دو بسیار روشن و اضح است. [۳۷]

قبلاً ‌اثبات کردیم جز اندکی از شیعیان، بقیه تابع اهل بیت علی نیستند و با آن‌ها و تعالیم حقیقی آن‌ها مخالفت می‌ورزند. همچنان‌که بعداً‌ به آن می‌پردازیم.

مغنیه می‌گوید: شیعه کسانی هستند که دوستدار حضرت علی بوده و دنباله رو او می‌باشند. [۳۸]

محمد حسین کاشف الغطاء می‌نویسد: این اسم (یعنی شیعه) غالباً برای پیروان حضرت علی و فرزندانش [۳۹]و دوستداران آنان به کار می‌رود به گونه‌ای که این اسم مخصوص آن‌ها گشته است. [۴۰]

پس معنای شیعه و اهل بیت و مصداق آن‌ها روشن شد.

[۳۰] - زبیدی، تاج العروس،‌‌ ج۵، ص۴۰۵. [۳۱] - لسان العرب، ج۸، ص۱۸۸ . [۳۲] - ابومحمد حسن بن موسی نوبختی از علمای بزرگ شیعه و مورد اعتماد آن‌هاست که در قرن سوم هجری می‌زیست. [۳۳] - حسن بن موسی نوبختی، حیدریه،۱۹۵۹م، ص۳۹-۴۲ (به طور خلاصه). [۳۴] - فرق الشیعة، اثر ابومحمد حسن بن موسى نوبختی (ص۳۹ إلى ۴۲) با اختصار، چاپ مطبعة الحیدریة ۱۹۵۹م. [۳۵] - أعیان الشیعه، بیروت،۱۹۶۰م، ج۱، ص۱۱. [۳۶] - أعیان الشیعه، به نقل از غایة الاختصار فی اخبار البیوتات العلیة المحفوظة من الغبار، صفحۀ ۱۳-۱۴. [۳۷] - سید امیر محمد کاظمی قزوینی، الشیعة فی عقایدهم وأحکامهم، کویت ،ص۱۶. [۳۸] - الشیعة فی المیزان، ص۱۷و۱۹ . [۳۹] - این قول، با آنچه سید محسن امین از ازهری نقل کرده بود، در تناقض است؛ آنجا که می‌گفت: شیعه دوستداران و پیروان عترت پیامبر جهستند. جای بسی تعجب است که چنین سخنان متضاد و متناقض از معنای شیعه در کتاب‌های خودشان یافت می‌شود و هیچکدام از این نویسندگان به صراحت و آشکارا معنای تشیع را به طور جامع و مانع بیان نکرده‌اند. مگر نه اینکه همگی آن‌ها در هر زمینه‌ای گیج و سرگردان‌اند و اگر این امر ما را از موضوع دور نمی‌کرد، مطالب عجیبی را درباره‌ی امور متناقض میان خود شیعیان بیان می‌کردیم. [۴۰] - أصل الشیعة وأصولها، بیروت ،۱۹۶۰م .

زیاده‌روی شیعیان درباره‌ی امامان‌شان:

شیعیان در پیروی و دوستداری و تمجید حضرت علی و فرزندانش بیش از حد مبالغه کرده‌اند به طوری که دین و مذهب خود را بر اساس همین دوستداری و تمجید آن‌ها بنا نهاده و مذهبی مستقل و دینی جداگانه از آنچه حضرت محمد جآورده، ایجاد کرده‌اند و روایات دروغین و احادیث جعلی ساخته‌اند و گفته‌اند: دین جز پیروی از علی و آل وی و دوستدارانش و محبان وی و اظهار عشق و علاقه و محبت و احترام به آن‌ها نیست؛ همچنان‌که در حدیثی از اصول کافی این مطلب را آورده‌اند. [۴۱]

از ابوجعفر÷ روایت شده که گفت: آیا دین چیزی جز حب و دوست داشتن است... و مردی نزد پیامبر جآمد و گفت: من نمازگزاران را دوست دارم اما نماز نمی‌خوانم و روزه داران را دوست دارم اما روزه نمی‌گیرم. پیامبر جبه او گفت: تو همراه کسی هستی که دوستش داری و عملکرد خودت به خودت بر می‌گردد. آنگاه ابوجعفر گفت: دیگر چی می‌خواهید و دنبال چی هستید؟ اگر بلایی از آسمان نازل شود همه به پناهگاهی پناه می‌برند و ما به پیامبر خود پناه می‌بریم و شما به ما پناه می‌آورید. [۴۲]

همچنین در کتاب اصول کافی آمده که ابوجعفر÷–امام پنجم شیعیان– گفت: دوست‌داشتن ما نشانه‌ی ایمان و بغض و کینه نسبت به ما، نشانه‌ی کفر است. [۴۳]

همچنین آمده است: «کسی که حب ما را در دل داشته باشد، خدا قلبش را پاک می‌گرداند و خداوند قلب بنده‌ای را پاک نمی‌کند تا زمانی که بر ما سلام بفرستد. وقتی که بر ما سلام بفرستد، خداوند او را از حساب سخت روز قیامت، سالم نگه می‌دارد و از ترس و وحشت قیامت، حفظش می‌کند. [۴۴]

همچنین در کتاب کافی، به نقل از امام غائب‌شان نقل کرده‌اند که: ما برای شیعیان کافی هستیم. [۴۵]

از ابوحمزه نقل کرده‌اند که او گفت: ابوجعفر÷ به من گفت: تنها کسی خدا را می‌پرستد که او را می‌شناسد و کسی که خدا را نمی‌شناسد با حالت گمراهی او را می‌پرستد. گفتم: فدایت شوم، معرفت خداوند چیست؟ گفت: تصدیق خدا و پیامبر جو پیروی از حضرت علی÷ و اعتقاد به امامت وی و سایر ائمه‌ی هدی و برائت از دشمنانشان. این چنین است معرفت و شناخت خدا. [۴۶]

امامان آن‌ها مقام و منصبی دارند که پایین‌تر از نبوت و رسالت نیست همچنان‌که خمینی رهبر ایران در کتاب «ولایت فقیه یا حکومت اسلامی» خود آورده است:

«از جمله ضروریات مذهب ما این است که هیچ مقام معنوی و روحانی حتی فرشتگان مقرّب و پیامبران به مقام معنوی ائمه نمی‌رسند. همچنین روایت شده که ائمه قبل از ایجاد هستی به صورت نورهایی در زیر عرش بودند و آن‌ها (ائمه) می‌گویند که ما احوالی با خدا داریم که هیچ فرشته‌ی مقرب و پیامبری مرسل این احوال را ندارد، و این عقاید از اصول و مبانی‌ای است که مذهب ما بر آن استوار است». [۴۷]

آنچه خمینی گفته، مطلب جدید و عجیبی نیست بلکه عقیده‌ی شیعه درباره‌ی امامانشان است. همچنان‌که ابن بابویه قمی ملقب به صدوق در کتاب خود که یکی از صحاح اربعه‌ی شیعه می‌باشد، ‌روایتی را به پیامبر جنسبت داده که جابر بن عبدالله انصاری روزی از پیامبر جپرسید: ای رسول خدا ج، وضعیت ما اینگونه است، ‌وضعیت شما و جانشیان پس از شما چگونه است؟ پیامبر جاندکی ساکت شد و سپس فرمود: ای جابر، از امر بسیار عظیمی پرسیدی که جز انسان‌های خوشبخت تاب آن را نمی‌آورند. انبیاء و اوصیاء از نوری خلق شده‌اند که خداوند متعال نور آن‌ها را به شکل دیوارهای محکم در آن‌ها به امانت گذاشته است و توسط ملائکه حفظ می‌شوند و خداوند با حکمت خود آن‌ها را پرورش می‌دهد ... و به عنوان خلیفه‌ی بندگانش و نور سرزمین‌هایش قرار می‌دهد و آن‌ها را حجت و برهانی قاطع برای مردم قرار داده است. ای جابر، این‌ها از اسرار پوشیده‌ی علم است پس آن را پوشیده نگه دار و جز برای اهلش باز مگو. [۴۸]

[۴۱] - الکافی، ‌الکلینی، از مهمترین منابع حدیثی شیعه و یکی از صحاح چهارگانه آن‌هاست که ارزش آن نزد روافض در حد صحیح بخاری در میان اهل سنت می‌‌باشد. [۴۲] - ابوجعفر محمد بن یعقوب کلینی، الروضة من الکافی (وصیت پیامبر به امیر المؤمنین)، تهران، دار الکتب اسلامیة، ج۸، ص۸۰. [۴۳] - الأصول من الکافی (کتاب الحجة)، ج۱، ص۱۸۸. [۴۴] - همان، ص۱۹۴. [۴۵] - منتهی الآمال، ص۲۹۸. الصافی، ج۱، ص۴. مستدرک الوسایل، ج۳، ص۵۳۲و۵۳۳. نهایة الدرایة، ص۲۱۹. روضات الجنات، ص۵۵۳ (به نقل از معاشر الاصول، ص۳۱). [۴۶] - الأصول من الکافی (کتاب الحجة، باب معرفة الإمام والرد علیه)، ج۱، ص۱۸۰. [۴۷] - خمینی، ولایت فقیه در خصوص حکومت اسلامی (باب ولایت تکوینی از اصل فارسی)، تهران، ص۵۸. [۴۸] - من لا یحضره الفقیه (باب النوادر في احوال الانبیاء والأوصیاء في الولادة )، ج۴، ص۴۱۴و۴۱۵.

ائمه از پیامبران برترند:

کلینی اظهار داشته که امامت بالاتر از نبوت و رسالت و خلیل بودن است. همچنان‌که شیعه بر زبان جعفر بن محمد باقر– امام ششم شیعیان– دروغ بسته‌اند که گویا او گفت: «خداوند متعال قبل از اینکه ابراهیم را پیامبر کند وی را بنده‌ی خود قرار داد و قبل از آن که او را رسول گرداند، او را پیامبر کرد و قبل از آنکه خلیل و دوست صمیمی خود قرارش دهد، او را رسول قرار داد و قبل از آنکه امام باشد، خلیل بوده است». [۴۹]

حر عاملی [۵۰]باب مستقلی را به عنوان «ائمه‌ی دوازده‌گانه که از سایر مخلوقات و انبیاء و اوصیای گذشته و فرشتگان برترند و پیامبران از فرشتگان برترند» همراه با روایت‌های بسیاری آورده است؛ از جمله از جعفر روایت کرده که گفت: «خداوند پیامبران اولوالعزم را آفریده و آن‌ها را با علم برتری بخشیده و علمشان را به ما رسانده و ما را در علمشان بر آنان برتری داده، و به رسول خدا جچیزهایی یاد داده که به آنان یاد نداده و علم رسول الله جو علم آنان را به ما یاد داده است». [۵۱]

کلینی از ابوعبدالله، نقل کرده که گفت: «آنچه علی آورده، به آن عمل می‌کنم و از آنچه که نهی کرده، دست می‌کشم. علی فضل و برتری‌ای همچون فضل و برتری پیامبر جدارد و حضرت محمد بر تمام مخلوقات خداوند برتری دارد. پس کسی که از علی پیروی کند مانند این است که از خدا و رسولش پیروی کرده باشد و کسی که در امر کوچک یا بزرگ از او پیروی نکند، در حد شرک به خداست. امیر المؤمنین دروازه‌ی رسیدن به خداست و جز از طریق او نمی‌توان به خدا رسید و کسی که از راهی غیر از این راه وارد شود، نابود می‌شود. همین جریان برای هرکدام از ائمه نیز، ادامه دارد. خداوند آن‌ها را ستون زمین و حجت و برهان برای تمامی موجودات روی زمین قرار داده است. این امیر المؤمنین بود که می‌گفت: من تقسیم کننده‌ی بهشت و جهنم و فاروق اکبر و صاحب عصا هستم. تمامی فرشتگان و پیامبران به مانند آنچه برای محمد جاقرار کرده‌اند، برای من نیز ‌اقرار کردند و مانند پیامبر جبه من وحی می‌شود و پیامبر جادعای نزول وحی کرد و خود را پوشاند و من نیز، ادعا کردم و خود را پوشاندم. از او خواسته شد سخن بگوید؛ از من نیز خواسته شد که سخن بگویم. به من ویژگی‌هایی بخشید که هیچکس قبل از من آن‌ها را نداشته است. من آرزوها و دردها و نسب‌ها و فصل الخطاب‌ها را می‌دانم و کسی قبل از من این‌ها را نداشته است و چیزی از من پنهان نیست». [۵۲]

ابراهیم قمی -امام مفسران شیعه، کسی که درباره‌ی تفسیرش گفته شده که این تفسیر اصل و اساس تفاسیر زیادی است و در حقیقت تفسیر دو امام صادق (یعنی جعفر و باقر) است که مؤلف آن در زمان امام عسکری بوده، و پدرش که این اخبار را برای پسرش روایت کرده، یکی از اصحاب امام رضا÷ بوده است [۵۳]- زیر آیه‌ی: ﴿وَإِذۡ أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَٰقَ ٱلنَّبِيِّ‍ۧنَ[آل عمران: ۸۱]. می‌گوید: خداوند عهد پیامبرش، حضرت محمد جرا از پیامبران گرفت -تا آنجا که می‌گوید:- خداوند از زمان آدم تا به حال هیچ پیامبری را نفرستاده مگر اینکه علی را یاری داده باشد، و این همان فرموده‌ی خداوند است که می‌فرماید: ﴿لَتُؤۡمِنُنَّ بِهِۦ[آل عمران: ۸۱]. یعنی به رسول الله ایمان بیاورید و ﴿وَلَتَنصُرُنَّهُۥۚ[آل عمران: ۸۱]. منظور امیرالمؤمنین است. [۵۴]

عیاشی [۵۵]در تفسیر خود زیر این آیه آورده که خداوند هیچ پیامبر و رسولی را نفرستاده مگر اینکه نزد امیرالمؤمنین÷ جنگیده باشد. [۵۶]

تفصیل این نظریه را در کتاب «الشیعة والسنة» بنگرید. [۵۷]

پس این‌ها امامان شیعه و آنان شیعیان و پیروانشان هستند؛ کسانی که می‌پندارند که محبّان و دوستداران ائمه هستند و خود را به آنان منسوب می‌کنند و دیگر مسلمانان به خاطر دوستی شیعیان با آنان و تبعیت از آراء و افکارشان و تمسک جستن به گفتار و کردارشان و پیروی از اوامر و فتواهایشان، با شیعیان دشمنی می‌ورزند.

این مطالب گزیده‌ای از گفته‌ها و روایات و ادعاهایی بود که از عبارات و کتاب‌های خود شیعیان برداشت شده است.

به طور خلاصه، شیعه قومی هستند که ادعا می‌کنند از یازده نفر از فرزندان علیسو خود او پیروی می‌کنند و آن‌ها را مانند پیامبران و فرستادگان الهی معصوم می‌دانند. و حتی آن‌ها را از پیامبران و فرشتگان مقرب خداوند برتر می‌دانند و ادعا می‌کنند که مذهب آن‌ها بر اساس آراء و افکار آنان ایجاد شده است. البته در این پژوهش معلوم شد که گفته‌ی کسی که می‌گوید منظور از اهل بیت، اهل بیت پیامبر جاست، صحت ندارد؛ چون خود شیعیان آن را انکار می‌کنند.

اما ادعای اطاعت و پیروی شیعیان از اهل بیت علی را هم، در مباحث بعدی خواهیم دید تا خداوند حقیقت را پایدار و باطل را نابود کند هرچند که خوشایند مجرمان نباشد.

[۴۹] - اصول کافی (کتاب الحجة)، ج۱، ص۱۷۵ و مثل آن را از پدرش نقل کرده است. [۵۰] - محمد بن الحسن المشغری، عاملی، متولد ۱۰۳۲هـ در روستای مشغر از روستاهای جبل عامل به دنیا آمد. او از جمله بزرگترین علمای شیعه محسوب شده که کتاب‌های متعددی تألیف کرده است؛ از جمله‌ی آن‌ها، کتاب «وسائل الشیعة إلی تحصیل مسایل الشریعة» است که احادیث شیعه در احکام شرعی را در هفتاد کتاب جمع آوری کرده است. او در رمضان سال ۱۱۰۴ در خراسان از دنیا رفت). [۵۱] - حر عاملی، الفصول المهمة، ص۱۵۲. [۵۲] - الأصول من الکافی، ج۱، ص۱۹۶و۱۹۷. [۵۳] - سید طیب موسوی جزایری شیعی، تفسیر قمی، ص۱۵. [۵۴] - تفسیر قمی، نجف، ۱۳۸۶ هـ، ج۱، ص۱۰۶. [۵۵] - ابوالنضر محمد بن مسعود عیاشی سلمی سمرقندی، معروف به عیاشی از علمای بزرگ شیعه که در اواخر قرن سوم هجری زیسته است. نجاشی درباره‌اش گفته است: او راستگو و مورد اطمینان بود و یکی از چشمه‌های بزرگ شیعه می‌باشد. (رجال النجاشی ص۲۴۷، چاپ قم، إیران). ابن ندیم گفته است: او از فقهای شیعه‌ی امامیه و یگانه‌ی روزگار خود بود. (أعیان الشیعة ج۱ ص۵۷). تفسیر وی طبق اخبار و روایت‌های اهل بیت و ارتباط و شأن نزول آن‌ها با اهل بیت، تا حدودی شبیه تفسیر علی بن ابراهیم است. (روضات الجنات ج۶ ص۱۱۹). مفسران و عالمان تفسیر از هزار سال قبل تا به امروز-که نزدیک یازده قرن است- این تفسیر را بدون ایراد و اغماض پذیرفته‌اند. (مقدمة التفسیر، اثر محمد حسین طباطبائی). [۵۶] - تفسیر عیاشی، ج۱، ص۱۸۱. البرهان، ج۱، ص۲۹۵. الصافی، ج۱، ص۲۷۴. [۵۷] - نگاه کنید به کتاب الشیعة و السنة، چاپ ادارۀ ترجمان السنة، لاهور، ص۶۵ إلی ۷۶.

باب دوم: شیعه و مخالفت آن‌ها با اهل بیت

شیعیان سعی می‌کنند که مردم را اینگونه فریب دهند که آن‌ها پیروان و دوستداران اهل بیت پیامبر جهستند و از میان سایر گروه‌ها و مذاهب، نزدیک‌ترین‌شان به صحت و صواب و برترین آن‌ها و راه یافته‌ترین‌شان می‌باشند، و می‌پندارند که به اقوال اهل بیت تمسّک جسته و سخت پایبندند و به سنت و روش آنان عمل می‌کنند و بر راه و روش آن‌ها بوده و تنها آنان پیرو اهل بیت پیامبر جو تعالیم‌شان هستند.

قبلاً به تفصیل بیان کردیم که منظور شیعه از اهل بیت، اهل بیت پیامبر جنیست ‌بلکه منظور آن‌ها علیس و عده‌ای معدود از فرزندان وی می‌باشد.

صحابه در قرآن:

در این باب می‌خواهیم اثبات کنیم که شیعه در ادعایشان مبنی بر اطاعت و پیروی از اهل بیت پیامبر جو اهل بیت علیسراست نمی‌گویند؛ چون آن‌ها از سنت و روش اهل بیت تبعیت نکرده و به رأی و نظر آنان اقتدا نکرده و از منهج آنان پیروی نکرده و از اوامر و تعلیمات آن‌ها اطاعت نمی‌کنند بلکه آشکارا در قول و عمل، مخالف آن‌ها عمل می‌کنند و با آراء آن‌ها به خصوص‌ آرایشان درباره‌ی خلفای راشدین پیامبر جو همسران پاک و اصحاب مخلص و پارسای ایشان که حاملان و ناشران دین و اعلام کنندگان رسالت آن جناب به تمام دنیا و علَم‌داران دین الهی و اعلام کنندگان کلام الله و مبارزان راه وی و جان نثاران و بخشندگان اموال در راه رضای خدا و امیدواران به رحمت خدا و بیم دهنده‌گان از عذاب وی و شب زنده‌داران و روزه‌داران بودند، صریحاً مخالفت می‌ورزند. کسانی که خداوند در قرآن کریم درباره‌ی‌شان می‌فرماید: ﴿لَّا يَأۡتِيهِ ٱلۡبَٰطِلُ مِنۢ بَيۡنِ يَدَيۡهِ وَلَا مِنۡ خَلۡفِهِۦۖ تَنزِيلٞ مِّنۡ حَكِيمٍ حَمِيدٖ٤٢[فصلت: ۴۲]. «هیچ گونه باطلی، از هیچ جهتی و نظری متوجه قرآن نمی‌شود، قرآن فرو فرستاده‌ی یزدان است که با حکمت ستوده است».

درباره‌ی این اصحاب می‌فرماید: ﴿تَتَجَافَىٰ جُنُوبُهُمۡ عَنِ ٱلۡمَضَاجِعِ يَدۡعُونَ رَبَّهُمۡ خَوۡفٗا وَطَمَعٗا وَمِمَّا رَزَقۡنَٰهُمۡ يُنفِقُونَ١٦[السجدة: ۱۶]. «پهلوهایشان از بسترها دور می‌شود، ‌پروردگار خود را با بیم و امید به فریاد می‌خوانند‌ و از چیزهایی که به ایشان داده‌ایم، می‌بخشند».

در جای دیگری می‌فرماید: ﴿ٱلَّذِينَ يَذۡكُرُونَ ٱللَّهَ قِيَٰمٗا وَقُعُودٗا وَعَلَىٰ جُنُوبِهِمۡ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلۡقِ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ رَبَّنَا مَا خَلَقۡتَ هَٰذَا بَٰطِلٗا سُبۡحَٰنَكَ فَقِنَا عَذَابَ ٱلنَّارِ١٩١[آل عمران: ۱۹۱]. «کسانی که خدا را ایستاده و نشسته و افتاده بر پهلوهایشان، ‌یاد می‌کنند و درباره‌ی آفرینش آسمان‌ها و زمین می‌اندیشند (می‌گویند:) پروردگارا، این (دستگاه شگفت کائنات) را بیهوده و عبث نیافریده‌ای؟ تو منزه و پاکی، پس ما را از عذاب آتش محفوظ دار».

اصحاب رسول خدا جرا توصیف می‌کند و می‌فرماید: ﴿مُّحَمَّدٞ رَّسُولُ ٱللَّهِۚ وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ أَشِدَّآءُ عَلَى ٱلۡكُفَّارِ رُحَمَآءُ بَيۡنَهُمۡۖ تَرَىٰهُمۡ رُكَّعٗا سُجَّدٗا يَبۡتَغُونَ فَضۡلٗا مِّنَ ٱللَّهِ وَرِضۡوَٰنٗاۖ سِيمَاهُمۡ فِي وُجُوهِهِم مِّنۡ أَثَرِ ٱلسُّجُودِۚ ذَٰلِكَ مَثَلُهُمۡ فِي ٱلتَّوۡرَىٰةِۚ وَمَثَلُهُمۡ فِي ٱلۡإِنجِيلِ كَزَرۡعٍ أَخۡرَجَ شَطۡ‍َٔهُۥ فَ‍َٔازَرَهُۥ فَٱسۡتَغۡلَظَ فَٱسۡتَوَىٰ عَلَىٰ سُوقِهِۦ يُعۡجِبُ ٱلزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ ٱلۡكُفَّارَۗ وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ مِنۡهُم مَّغۡفِرَةٗ وَأَجۡرًا عَظِيمَۢا٢٩[الفتح: ۲۹]. «محمد فرستاده‌ی خداست،‌ و کسانی که با او هستند در برابر کافران تند و سرسخت،‌ و نسبت به یکدیگر مهربان و دلسوزند. ایشان را در حال رکوع و سجود می‌بینی. آنان همواره فضل خدای را می‌جویند و رضای او را می‌طلبند. نشانه‌ی ایشان بر اثر سجده در پیشانی‌هایشان نمایان است. این، ‌توصیف آنان در تورات است، ‌اما توصیف ایشان در انجیل چنین است که همانند کشتزاری هستند که جوانه‌های خود را بیرون زده و آن‌ها را نیرو داده و سخت نموده و بر ساقه‌های خویش راست ایستاده‌اند به گونه‌ای که برزگران را به شگفت می‌آورند یا کافران به سبب آن خشمگین می‌گردند. خداوند به کسانی از ایشان که ایمان بیاورند و کارهای شایسته انجام دهند،‌ آمرزش و پاداش بزرگی را وعده می‌دهد».

درباره‌ی شرکت کنندگان در غزوه‌ی تبوک می‌فرماید: ﴿لَّقَد تَّابَ ٱللَّهُ عَلَى ٱلنَّبِيِّ وَٱلۡمُهَٰجِرِينَ وَٱلۡأَنصَارِ ٱلَّذِينَ ٱتَّبَعُوهُ فِي سَاعَةِ ٱلۡعُسۡرَةِ مِنۢ بَعۡدِ مَا كَادَ يَزِيغُ قُلُوبُ فَرِيقٖ مِّنۡهُمۡ ثُمَّ تَابَ عَلَيۡهِمۡۚ إِنَّهُۥ بِهِمۡ رَءُوفٞ رَّحِيمٞ١١٧[التوبة: ۱۱۷]. «خداوند توبه‌ی پیغمبر و توبه‌ی مهاجرین و انصار را پذیرفت. مهاجرین و انصاری که در روزگار سختی از پیغمبر پیروی کردند. بعد از آن که دل‌های دسته‌ای از آنان اندکی مانده بود که منحرف شود. باز هم خداوند توبه‌ی آنان را پذیرفت چرا که او بسیار رئوف و مهربان است».

همچنین درباره‌ی شرکت کنندگان در غزوه‌ی حدیبیه می‌فرماید: ﴿۞لَّقَدۡ رَضِيَ ٱللَّهُ عَنِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ إِذۡ يُبَايِعُونَكَ تَحۡتَ ٱلشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمۡ فَأَنزَلَ ٱلسَّكِينَةَ عَلَيۡهِمۡ وَأَثَٰبَهُمۡ فَتۡحٗا قَرِيبٗا١٨ وَمَغَانِمَ كَثِيرَةٗ يَأۡخُذُونَهَاۗ وَكَانَ ٱللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمٗا١٩[الفتح: ۱۸-۱۹]. «خداوند از مؤمنان راضی گردید همان دم که در زیر درخت با تو بیعت کردند، خدا می‌دانست آنچه در دل‌هایشان نهفته بود، ‌لذا اطمینان خاطری به دل‌هایشان داد،‌ و فتح نزدیکی را پاداششان کرد. همراه با غنیمت‌های بسیاری که آن را به دست خواهند آورد. خداوند چیره‌ی شکست ناپذیر و فرزانه‌ای است که کارهایش بر اساس حکمت است».

همچنین می‌فرماید: ﴿فَٱلَّذِينَ هَاجَرُواْ وَأُخۡرِجُواْ مِن دِيَٰرِهِمۡ وَأُوذُواْ فِي سَبِيلِي وَقَٰتَلُواْ وَقُتِلُواْ لَأُكَفِّرَنَّ عَنۡهُمۡ سَيِّ‍َٔاتِهِمۡ وَلَأُدۡخِلَنَّهُمۡ جَنَّٰتٖ تَجۡرِي مِن تَحۡتِهَا ٱلۡأَنۡهَٰرُ ثَوَابٗا مِّنۡ عِندِ ٱللَّهِۚ وَٱللَّهُ عِندَهُۥ حُسۡنُ ٱلثَّوَابِ١٩٥[آل عمران: ۱۹۵]. «آنان که هجرت کردند و از خانه‌های خود رانده شدند، ‌و در راه من،‌ اذیت شدند‌ و جنگیدند و کشته شدند، ‌هر آینه گناهانشان را می‌بخشم و به بهشتشان در می‌آورم که رودها در زیر آن روان است. ‌این پاداشی از سوی خداست، ‌و پاداش نیکو تنها نزد خداست».

به ایمان حقیقی و ثابت آن‌ها گواهی داده و می‌فرماید: ﴿وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَٰهَدُواْ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ وَٱلَّذِينَ ءَاوَواْ وَّنَصَرُوٓاْ أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ حَقّٗاۚ لَّهُم مَّغۡفِرَةٞ وَرِزۡقٞ كَرِيمٞ٧٤[الأنفال: ۷۴]. «بی‌گمان کسانی که ایمان آورده‌اند و مهاجرت کردند و در راه خدا جهاد نمودند‌، و همچنین کسانی که پناه داده‌اند و یاری کرده‌اند، آنان حقیقتاً مؤمن و با ایمانند و برای آنان آمرزش و روزی شایسته است».

درباره‌ی اصحاب مهاجر و انصار می‌فرماید: ﴿وَٱلسَّٰبِقُونَ ٱلۡأَوَّلُونَ مِنَ ٱلۡمُهَٰجِرِينَ وَٱلۡأَنصَارِ وَٱلَّذِينَ ٱتَّبَعُوهُم بِإِحۡسَٰنٖ رَّضِيَ ٱللَّهُ عَنۡهُمۡ وَرَضُواْ عَنۡهُ وَأَعَدَّ لَهُمۡ جَنَّٰتٖ تَجۡرِي تَحۡتَهَا ٱلۡأَنۡهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَآ أَبَدٗاۚ ذَٰلِكَ ٱلۡفَوۡزُ ٱلۡعَظِيمُ١٠٠[التوبة: ۱۰۰]. «پیشگامان نخستین مهاجر و انصار و کسانی که به نیکی روش آنان را در پیش گرفته‌اند و راه ایشان را به خوبی پیموده‌اند،‌ خداوند از آنان خشنود است و ایشان هم از خدا خشنودند و خداوند برای آنان بهشت را آماده ساخته است که در زیر آن رودخانه‌ها جاری است و جاودانه در آنجا می‌مانند. این است پیروزی بزرگ و رستگاری سترگ».

همچنان‌که مهاجرین و انصار را به طور عام ذکر کرده و رستگاری و نجات را برای آن‌ها تضمین کرده و می‌فرماید: ﴿لِلۡفُقَرَآءِ ٱلۡمُهَٰجِرِينَ ٱلَّذِينَ أُخۡرِجُواْ مِن دِيَٰرِهِمۡ وَأَمۡوَٰلِهِمۡ يَبۡتَغُونَ فَضۡلٗا مِّنَ ٱللَّهِ وَرِضۡوَٰنٗا وَيَنصُرُونَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥٓۚ أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلصَّٰدِقُونَ٨ وَٱلَّذِينَ تَبَوَّءُو ٱلدَّارَ وَٱلۡإِيمَٰنَ مِن قَبۡلِهِمۡ يُحِبُّونَ مَنۡ هَاجَرَ إِلَيۡهِمۡ وَلَا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمۡ حَاجَةٗ مِّمَّآ أُوتُواْ وَيُؤۡثِرُونَ عَلَىٰٓ أَنفُسِهِمۡ وَلَوۡ كَانَ بِهِمۡ خَصَاصَةٞۚ وَمَن يُوقَ شُحَّ نَفۡسِهِۦ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡمُفۡلِحُونَ٩[الحشر: ۸-۹]. «همچنین غنائم از آنِ فقرای مهاجری است که از خانه و کاشانه و اموال خود بیرون رانده شده‌اند؛ آن کسانی که فضل خدا و خشنودی او را می‌خواهند،‌ و خدا و پیغمبرش را یاری می‌دهند. اینان درست کردارند. و آنانی که پیش از آمدن مهاجران، خانه و کاشانه را آماده کردند و ایمان را در دل خود استوار داشتند. کسانی را دوست می‌دارند که به پیش ایشان مهاجرت کرده‌اند،‌ و در درون احساس نیاز به چیزهایی که به مهاجران داده شده است، نمی‌کنند و ایشان را بر خود ترجیح می‌دهند، هرچند که خود سخت نیازمند باشند. کسانی که از بخل نفس خود مصون و محفوظ گردند، ایشان قطعاً‌ رستگارند».

خداوند متعال درباره‌ی مؤمنان قبل از فتح مکه و بعد از آن که انفاق کرده‌اند، می‌فرماید: ﴿يَسۡتَوِي مِنكُم مَّنۡ أَنفَقَ مِن قَبۡلِ ٱلۡفَتۡحِ وَقَٰتَلَۚ أُوْلَٰٓئِكَ أَعۡظَمُ دَرَجَةٗ مِّنَ ٱلَّذِينَ أَنفَقُواْ مِنۢ بَعۡدُ وَقَٰتَلُواْۚ وَكُلّٗا وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلۡحُسۡنَىٰۚ وَٱللَّهُ بِمَا تَعۡمَلُونَ خَبِيرٞ١٠[الحديد: ۱۰]. «کسانی از شما که پیش از فتح بخشیده‌اند و جنگیده‌اند،‌ برابر و یکسان نیستند. آنان درجه و مقامشان فراتر و برتر از درجه و مقام کسانی است که بعد از فتح بذل و بخشش نموده‌اند و جنگیده‌اند، اما خداوند به همه‌ی آن‌ها،‌ وعده‌ی پاداش نیکو می‌دهد. او آگاه از هر آن چیزی است که می‌کنید».

سپس اصحاب را همراه با پیامبر و برگزیده‌ی خود، حضرت محمد جو بدون فاصله ذکر می‌کند به گونه‌ای که آن‌ها را در یک جمله آورده و می‌فرماید: ﴿إِنَّ أَوۡلَى ٱلنَّاسِ بِإِبۡرَٰهِيمَ لَلَّذِينَ ٱتَّبَعُوهُ وَهَٰذَا ٱلنَّبِيُّ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ[آل عمران: ۶۸]. «سزاوارترین مردم به ابراهیم کسانی هستند که از او پیروی نموده‌اند و نیز، این پیغمبر (محمد) و کسانی که به او ایمان آورده‌اند».

همچنین می‌فرماید: ﴿إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ[المائدة: ۵۵]. «تنها خدا و پیغمبر او و مؤمنان یاور و دوست شمایند».

در جای دیگری می‌فرماید: ﴿وَقُلِ ٱعۡمَلُواْ فَسَيَرَى ٱللَّهُ عَمَلَكُمۡ وَرَسُولُهُۥ وَٱلۡمُؤۡمِنُونَۖ[التوبة: ۱۰۵]. «بگو: انجام دهید که به زودی خداوند و پیغمبر و مؤمنان اعمال شما را می‌بینند».

باز می‌فرماید: ﴿لَٰكِنِ ٱلرَّسُولُ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مَعَهُۥ[التوبة: ۸۸]. «ولی پیغمبر و مؤمنانی که با او هستند، با مال و جانشان به جهاد برخاسته‌اند».

در جایی دیگر می‌فرماید: ﴿وَلِلَّهِ ٱلۡعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِۦ وَلِلۡمُؤۡمِنِينَ وَلَٰكِنَّ ٱلۡمُنَٰفِقِينَ لَا يَعۡلَمُونَ٨[المنافقون: ۸]. «عزّت و قدرت از آن خدا و فرستاده‌ی او و مؤمنان است،‌ و لیکن منافقان نمی‌دانند».

همچنین می‌فرماید: ﴿بَلۡ ظَنَنتُمۡ أَن لَّن يَنقَلِبَ ٱلرَّسُولُ وَٱلۡمُؤۡمِنُونَ إِلَىٰٓ أَهۡلِيهِمۡ[الفتح: ۱۲]. «بلکه شما گمان بردید که پیغمبر و مؤمنان هرگز به سوی خانواده‌ای خویش بر نمی‌گردند».

نیز می‌فرماید: ﴿فَأَنزَلَ ٱللَّهُ سَكِينَتَهُۥ عَلَىٰ رَسُولِهِۦ وَعَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ[الفتح: ۲۶]. «خدا اطمینان خاطری نصیب پیغمبرش و مؤمنان کرد».

خداوند مؤمنان را جزو امت محمد جو در رأس آن‌ها، اصحاب پیامبر جرا که مؤمنان اولی و حقیقی هستند، ‌همراه پیامبر جذکر کرده و می‌فرماید: ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ ٱللَّهَ يَدُ ٱللَّهِ فَوۡقَ أَيۡدِيهِمۡۚ[الفتح: ۱۰]. «بی‌گمان کسانی که با تو پیمان می‌بندند، در حقیقت با خدا پیمان می‌بندند و در اصل دست خدا بالای دست آنان است».

همچنین خداوند متعال خروج پیامبر جاز مکه و هجرت ایشان را همراه خروج اصحاب و هجرت آن‌ها ذکر کرده و می‌فرماید: ﴿يُخۡرِجُونَ ٱلرَّسُولَ وَإِيَّاكُمۡ أَن تُؤۡمِنُواْ بِٱللَّهِ رَبِّكُمۡ[الممتحنة: ۱]. «پیغمبر و شما را به خاطر ایمان آوردن به خدا که پروردگارتان است، بیرون می‌رانند».

همچنین درباره‌ی یار و یاور وی در غار می‌فرماید: ﴿إِذۡ يَقُولُ لِصَٰحِبِهِۦ لَا تَحۡزَنۡ إِنَّ ٱللَّهَ مَعَنَاۖ فَأَنزَلَ ٱللَّهُ سَكِينَتَهُۥ[التوبة: ۴۰]. «در این هنگام پیغمبر به رفیقش گفت: غم مخور که خدا با ماست. خداوند آرامش خود را بهره‌ی او ساخت».

درباره‌ی همسران پاک پیامبر جمی‌فرماید: ﴿ٱلنَّبِيُّ أَوۡلَىٰ بِٱلۡمُؤۡمِنِينَ مِنۡ أَنفُسِهِمۡۖ وَأَزۡوَٰجُهُۥٓ أُمَّهَٰتُهُمۡۗ[الأحزاب: ۶]. «پیغمبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است و همسران پیامبر، مادران مؤمنان هستند».

همچنین می‌فرماید: ﴿يَٰنِسَآءَ ٱلنَّبِيِّ لَسۡتُنَّ كَأَحَدٖ مِّنَ ٱلنِّسَآءِ[الأحزاب: ۳۲]. «ای همسران پیامبر، شما مثل هیچ‌یک از زنان نیستید».

و آیات فراوان دیگری که در این زمینه آمده است.

پس شیعیان را که مدعی پیروی اهل بیت و مدعی دوستداری و دنباله روی آنان هستند، ببینیم و ائمه‌ی معصوم آن‌ها– طبق گفته خودشان– می‌بینیم که درباره‌ی اصحاب رسول الله جچه می‌گویند؟ و چه اعتقادی درباره‌ی آن‌ها دارند؟

آیا اهل بیت پیامبر جاصحاب پیامبر جرا دشنام و ناسزا می‌دهند؟ اصلا آنان را تکفیر و لعن می‌کنند؟ یا با آن‌ها دوست بودند و به آن‌ها محبت می‌ورزیدند و در مشکلات کمکشان می‌کردند و با آن‌ها مشورت، و مصیبت و غم‌های خود را با آن‌ها تقسیم می‌کردند و در امور دین و دنیا با آن‌ها مشارکت می‌نمودند و در امر حکومتداری به آن‌ها خدمت می‌کردند و با امیران و سلاطین خود بیعت و در زیر پرچم آن‌ها مبارزه می‌کردند و از غنائمی که به دست می‌آمد، بهره‌ای می‌بردند. و از بین هم داماد و عروس انتخاب می‌کردند. از آن‌ها زن می‌گرفتند و به آن‌ها زن می‌دادند و فرزندانشان را به نام آن‌ها، ‌نام‌گذاری می‌کردند و به سخن گفتن از آنان در مجالس تبرّک می‌جستند. در مسائل و مشکلات خود به آن‌ها مراجعه می‌کردند و فضائل و محاسن آن‌ها را بیان می‌نمودند و به فضل و بخشش آن‌ها و به علم علمای آن‌ها و به تقوای متّقیان آن‌ها و پاکی و زهد عموم آن‌ها اقرار می‌کردند.

با خود عهد کرده‌ایم، هر امری را که بیان می‌کنیم به کتاب‌های خود شیعیان ارجاع دهیم تا حق، آشکار و راستی، هویدا و باطل و دروغ نابود شود. فقط برای تأیید و استشهاد، نه به عنوان اصل و استدلال، امور نادری از کتاب‌های اهل سنت را آورده‌ام، و برای محکوم کردن طرف مقابل، فقط از کتاب‌ها و سخنان خودشان و از زبان کسانی که گمان می‌کنند امامان‌شان هستند در حالی که ائمه از آن‌ها بیزارند، استفاده کرده‌ایم. از قدیم گفته‌اند: سحر آن است که مسحور را نزدیک گرداند و حق آن است که منکر به آن گواهی بدهد.

هدف ما از این پژوهش، فقط اظهار این نکته است که ائمه‌ی حق و اهل بیت، نه در امور جزیی و نه در امور کلی با شیعه نیستند. تا شاید خدا به وسیله‌‌‌ی آن افرادی را هدایت کند که با دوست داشتن اهل بیت فریب خورده‌اند، به گونه‌ای که گمان کرده‌اند اصول و عقاید شیعه را ائمه‌ی اهل بیت وضع کرده و پایه‌های آن را بنا نهاده و ریشه‌های آن را محکم نموده‌اند. پس آنان را دوست دارند و با دشمنان‌شان که – به زعم‌شان- حق آن‌ها را غصب کرده و آن‌ها را از میراث پیامبر جمحروم کرده و به آن‌ها ظلم کرده‌اند، دشمنی می‌ورزند.

موضع‌گیری علیسدر برابر صحابه:

با این بحث، رابطه‌ی حقیقی شیعه با اهل بیت و ارتباط اهل بیت با آن‌ها روشن می‌شود.

این علی بن ابی طالبس– خلیفه‌ی چهارم ما و امام معصومِ اول شیعه و سالار اهل بیت – است که اصحاب را به طور کلی ذکر و آن‌ها را مدح و ستایش می‌کند و می‌گوید: «من اصحاب محمد جرا دیدم که هیچکس شبیه به آن‌ها نیست! آن‌ها ژولیده و خاک آلود، شب را به صبح می‌رساندند و سجده کنان و ایستاده صبح را به شب می‌رساندند. و میان لباس گشاد (عبا) خود استراحت می‌کردند و هنگام ذکر قیامت، گویی که بر روی زغال افروخته ایستاده‌اند! پیشانی آن‌ها از شدت طولانی‌بودن سجده‌هایشان کبود می‌‌گشت! هنگام ذکر خداوند چشمانشان پُر از اشک بود که از لباس‌هایشان جاری می‌گشت. و از ترس عقاب و امید به ثواب مانند یک درخت در روز طوفانی می‌لرزیدند». [۵۸]

این سرور و سالار اهل بیت است که اصحاب پیامبر جرا به طور کلی می‌ستاید و آن‌ها را بر اصحاب و شیعه‌ی خود ترجیح می‌دهد. همان کسانی که در جنگ‌ها او را خوار کرده‌اند و از مواجهه با دشمن می‌ترسیدند و او را تنها گذاشتند. سپس آن‌ها را با هم مقایسه کرده و می‌گوید: «ما همراه رسول خدا جبودیم، پدران و پسران و برادران و عموهای خود را می‌کشتیم و این کار به ایمان و تسلیم و ثابت قدمی ما و صبر بر دردها و مصایب و جدیت در جنگ با دشمن می‌افزود. یکی از ما و یکی از دشمن همچون گاو نر به هم حمله می‌کردند تا اینکه کدام یک حریفش را شکست می‌دهد؟ دفعه‌ای ما پیروز می‌شدیم و دفعه‌ای دشمن. وقتی خدا صدق و راستی ما را دید، دشمن مان را خوار و شکست داد و ما را پیروز گردانید تا اینکه اسلام خوب مستقر و پایه‌هایش محکم شد. به جان خودم قسم، اگر آنچه برای ما پیش آمد برای شما پیش می‌آمد، دیگر هیچ پایه‌ی این دین بر جا نمی‌ماند و هیچ شاخه‌اش سبز نمی‌گردید، و قسم به خدا که خونریزی و پشیمانی برای دین به بار می‌آوردید». [۵۹]

همچنین، صفات شیعیان منافق و پست خود را ذکر می‌کند و اینگونه به حال آن‌ها تأسف می‌خورد: «کجایند آن قومی که به اسلام فرا خوانده شدند و آن را قبول کردند و به خواندن قرآن دعوت شدند و به آن حکم کردند و به جنگ تشویق شدند و شمشیرها را در نیام نکردند و به نقاط مختلف زمین پیشروی کردند و بعضی‌ها کشته شدند و بعضی‌ها نجات یافتند. به زندگی دلشاد نبودند و به مرگ نیز، عزادار نبودند. چشمانشان از شدت گریه تلخ و شکم‌هایشان از شدت روزه تهی بود. ‌لب‌هایشان از شدت دعا کردن خشک و رنگشان از شدت بی‌خوابی زرد می‌شد. بر سیمایشان گَرد و غبار انسان‌های خاشع دیده می‌شد. این‌ها برادران رفته‌ی من بودند و حقیقتاً‌ از فراقشان دردمندم». [۶۰]

صحابه را و نعمت‌های دنیا و آخرت را که به دست آورده و بهره‌ی فراوان از کرم و احسان الهی برده‌اند، یاد می‌کند و می‌گوید: «بدانید ای بندگان خدا، که انسان‌های باتقوا نقد دنیا را به نسیه‌ی آخرت می‌دهند. در امور دنیوی با دنیاداران مشارکت می‌کنند اما هرگز با اهل دنیا در آخرتشان مشارکت نمی‌کنند. در دنیا به بهترین وجه زندگی کرده‌اند و از بهترین چیزها خورده‌اند و آنچه انسان‌های مرفه از دنیا گرفته‌اند، و آنچه جابران متکبر از دنیا گرفته‌اند، می‌گیرند سپس آن را به عنوان توشه و کالای سودمندی برای آخرت استفاده می‌کنند. لذت زهد را در دنیایشان چشیدند و مطمئن بودند که در آخرت از مقربان خداوند هستند. خداوند دعای آن‌ها را رد نمی‌کند و سهم آنان را از لذت کم نمی‌کند». [۶۱]

[۵۸] - نهج البلاغه، بیروت، دارالکتاب، ۱۳۸۷هـ، ص۱۳۴،‌‌ به تحقیق صبحی صالح. همین مطلب نیز، در الإرشاد، ص۱۲۶ آمده است. [۵۹] - نهج البلاغة (به تحقیق صبحی صالح) ص۹۱، ۹۲ چاپ بیروت. [۶۰] - نهج البلاغه (به تحقیق صبحی صالح)، ص۱۷۷ و ۱۷۸. [۶۱] - نهج البلاغه (به تحقیق صبحی صالح)، ص۳۸۳.

تمجید مهاجرین و انصار از جانب حضرت علی:

در جواب سؤال معاویه بن ابی سفیانس، مهاجرین را تمجید می‌کند و می‌گوید: «پیشینیان ما با پیشینه‌ی خود رستگار شدند و مهاجرین نخستین فضلشان را بردند». [۶۲]

همچنین درباره‌ی مهاجران می‌گوید: «در میان مهاجرین خیر بسیاری وجود دارد که تو می‌دانی. خداوند به آن‌ها بهترین پاداش را عطا فرماید.» [۶۳]

همچنین انصار را که از اصحاب حضرت محمد جبودند اینگونه می‌ستاید: «قسم به خدا، آن‌ها اسلام را رواج دادند و دستان بخشنده و زبانی توانگر داشتند.» [۶۴]

همچنین، اصحاب خود و معاویه را با یاران پیامبر جمقایسه می‌کند و می‌گوید: «ای مردم، به خدا سوگند که اهالی شهرها و قلمرو شما بسیار بیشتر از انصار عرب هستند و هیچگاه از رسول الله جو مهاجرین همراه وی ممانعت نکردند تا پیامبر ج بتواند پیام پروردگارش را برساند. تنها دو قبیله‌ی کوچک برای پیامبر جمانع ایجاد کردند و آن‌ها نیز، جزو اعراب قدیمی نبودند و تعدادشان زیاد نبود. وقتی که پیامبر جو اصحابش را پناه دادند و خدا و دین وی را یاری کردند، تمامی عرب از هم گسیخت و یهودیان نیز، با مخالفان هم پیمان شدند و همراه آنان جنگیدند و این تنها به خاطر نصرت و یاری دین خداوند بود. و تمام قراردادهایی که میان آن‌ها با عرب بسته شده بود،‌ قطع شد و آن را به اهالی نجد و تهامه و مکه و یمامه اعلام کردند، آنان دین را برپا کردند و بر عیاشی‌های جلادان صبر کردند تا اینکه عرب‌ها، خود، نزد پیامبر جآمدند و روشنی چشمان خود را در دین وی دانستند؛ قبل از اینکه خداوند آن روشنی را از آن‌ها بگیرد. پس شما در میان مردم بیشتر از اعراب آن زمان هستید». [۶۵]

خود پیامبر جانصار را به گفته‌ی شیعیان تمجید می‌کند و می‌فرماید: «اللهم اغفر للأنصار، وأبناء الأنصار، وأبناء أبناء الأنصار، يا معشر الأنصار! أما ترضون أن ينصرف الناس بالشاه والنعم، وفى سهمكم رسول الله صلى الله عليه وسلم» [۶۶]: «خدایا! انصار و فرزندان انصار و فرزندان فرزندانِ انصار را ببخشای! ای جماعت انصار! آیا راضی نیستید که مردم گوسفندان و چهارپایان را ببرند و در سهم شما رسول خدا جباشد؟»

همچنین آن حضرت جمی‌فرماید: «الأنصار كرشي وعيني، ولو سلك الناس وادياً، وسلك الأنصار شعباً لسلكت شعب الأنصار» [۶۷]: «انصار چشم و ابروی من هستند و اگر مردم دره‌ی بسیار وسیعی را برای زندگی انتخاب کنند و انصار راه کوچکی را انتخاب کنند، من راه کوچک انصار را انتخاب می‌کنم».

مجلسی [۶۸]از طوسی و از علی بن ابی‌طالب روایت کرده که او به اصحابش گفت: «شما را درباره‌ی اصحاب رسول خدا جسفارش می‌کنم، آنان را دشنام ندهید؛ چون آن‌ها یاران پیامبر شما هستند و آن‌ها کسانی هستند که در دین بدعتی ایجاد نکردند و هیچ بدعتگذاری را تأیید نکردند. آری، رسول الله جدرباره‌ی این اصحاب به من سفارش کرد». [۶۹]

همچنین مهاجرین و انصار را تمجید کرده است، به گونه‌ای که اختیار تعیین و انتخاب امام را به خودشان داده است. آنان در قرن اول در میان مسلمانان جزو اهل حل و عقد بودند و کسی بر آن‌ها ایرادی نگرفته و بدون آن‌ها تصرفی انجام نداده و نسبت به سخنان آن‌ها اعتراضی نکرده است؛ چون آنان پایه و رکن مسلمانان بودند.

همچنان‌که به معاویه، امیر شام، نامه‌ای در ردّ ادعایش مبنی بر اینکه او امام و فرمانده‌ی و حاکم مسلمانان نوشت که امام کسی است که توسط اصحاب محمد جانتخاب شده است. این علی بن ابی طالبساست که این حقیقت را به معاویه یادآوری می‌کند و به برحق بودن خودش به امامت، استدلال می‌کند. این سخن از کتاب‌های خود شیعه است.

[۶۲] - همان. [۶۳] - همان. [۶۴] - همان، ص۵۵۷. [۶۵] - الغارات، ج۲، ص۴۷۹ و ۴۸۰ . [۶۶] - تفسیر منهج الصادقین (ج۴ ص۲۴۰)، همچنین کشف الغمة. (ج۱ ص۲۲۴). [۶۷] - همان. [۶۸] - ملا باقر بن محمد تقی مجلسی، در سال ۱۰۳۷هـ متولد شد و در سال ۱۱۱۰هـ درگذشت. او از سر سخت‌ترین دشمنان اهل اسلام بود و از میان متأخرین شیعه کسی مانند او بد زبان و بد دهن نبود. هیچ‌یک از سخنان وی بدون فحش و ناسزا نبود. او را «آخرین مجتهد» و «امام امامان متأخر» نامیده‌اند. قمی می‌گوید: عنوان شیخ الاسلام و المسلمین و مروج مذهب و دین، ‌امام علامه محقق و مدقق بر او اطلاق شد. کسی مثل او شیخ راسخ و با اراده‌ای در ترویج مذهب و اعلای کلمه‌ی حق و شکستن حمله‌ی بدعتگران و نابود کردن خرافات ملحدان و احیای سنت‌های دین مبین و نشر آثار ائمه‌ی مسلمانان نبود که از طرق مختلف و ثابت به آن می‌پرداخت. (الکنی و الألقاب، ج۳ ،ص۱۲۱). خوانساری می‌گوید: این شیخ (مجلسی) در زمان خود، امام علم الحدیث و سایر علوم بود. شیخ الاسلام مجلسی در پایتخت (اصفهان) رئیس دینی و دنیوی و امام جمعه و جماعات بود. مجلسی تألیفات متعددی از جمله: کتاب «بحار الأنوار» دارد که تمامی علوم را در آن جمع کرده است. این کتاب چندین جلد است. همچنین او کتاب‌های فراوانی به زبان عربی و فارسی تألیف کرده است. (روضات الجنات، ج۲، ص۷۸ و ما بعد). [۶۹] - مجلسی، حیاة القلوب، ج۲، ص۶۲۱ .

اهل شورا:

علیسدر این نامه که به معاویهسنوشت، اظهار می‌دارد: «شورا حق مهاجران و انصار است، هرگاه آنان بر امام‌بودن مردی اجماع کردند و او را امام نامیدند، رضایت خداوند در آن است. اگر کسی از روی عیب و ایراد به رأی شورا یا از روی بدعت از فرمان آنان خارج شد، او را به تبعیت از رأی شورا بر می‌گردانند. اگر خودداری کرد و از شورا تبعیت نکرد، به خاطر پیروی از غیر راه مؤمنان با او می‌جنگند و خدا او را به راهی که در پیش گرفته، می‌گرداند». [۷۰]

پس موضع‌گیری شیعه در قبال حضرت علی و سخنانش چیست که:

نخست: شورا را میان مهاجرین و انصار از اصحاب پیامبر جمی‌داند و حل و عقد نیز بر خلاف پندار شیعه به دست آنان بود.

دوم: توافق آن‌ها بر امام بودن شخصی نشانه‌ی رضایت خداوند و موافقت وی می‌داند.

سوم: از نظر علیسامامت در زمان مهاجرین و انصار بدون حضور آنان و بدون اختیار و رضایت آنان منعقد نمی‌شود. [۷۱]

چهارم: علیسمعتقد است که هیچکس نمی‌تواند از قول و حکم صحابه خارج شود مگر شخص بدعتگزار و سرکش و کسی که پیرو غیر راه مؤمنان است.

[۷۰] - نهج البلاغه، بیروت ،ج۳ ،ص۷، به تحقیق محمد عبده و ص۳۶۷ تحقیق صبحی صالح. [۷۱] - اشکال از اینجا پیدا شد که امامت و خلافت در اسلام با شوری و انتخاب است نه با تعیین و وصیت و نص. همچنان‌که شیعه بر خلاف نصوص ائمه و معصومین خود می‌پندارند.

حکم مخالفت با صحابه:

پنجم: از نظر علیسمخالف صحابه به قتل می‌رسد و حکم شمشیر درباره‌ی وی اجرا می‌شود.

ششم: علاوه بر این، چنین کسی نزد خداوند معاقبه می‌شود چون با اصحاب و دوستداران رسول خدا ج؛ یعنی، مهاجرین و انصار ـ رضی الله عنهم ورضوا عنه ـ مخالفت کرده‌اند.

علی بن حسین ملقب به زین العابدین ـامام معصوم چهارم شیعیان و سالار اهل بیت زمان خودـ ‌از اصحاب حضرت محمد جنام برده و در نمازهای خود برای آن‌ها رحمت و آمرزش خواسته است. چون آن‌ها برترین آفریده‌ی خداوند بوده‌اند و پیامبر جرا در نشر دعوت توحیدی و تبلیغ رسالت الهی، یاری داده‌اند. او می‌گوید: «خداوندا، اصحاب محمد جرا بیامرز؛ همان کسانی که بهترین یاران پیامبر جبودند و امتحان یاری پیامبر جرا به نیکی جواب دادند و او را به سرعت یاری دادند و خود را در راه برتری کلمه‌ی حق، و پدران و فرزندان خود را در راه تثبیت نبوت پیامبر ج، فدا کردند و آن زمان که سخت پایبند قبیله و عشیره بودند از آن جدا شدند و هنگامی که در زیر سایه‌ی قرابت پیامبر ججای گرفتند سایر قرابت‌ها را کنار نهادند. خداوندا، آنچه به جا گذاشتند برای تو و در راه تو بود و رضایت و خشنودی آن‌ها در رضایت توست؛ چون از آنچه علیه تو بود، حاشا کردند و این به خاطر تو و برای توست. به خاطر ترک دیار خود و رها کردن نعمت‌های زیاد و پناه‌آوردن به سختی، شکرگزار تو بودند و نیز، به خاطر تقویت دین تو از کثرت جمعیت به جمعیت کمی روی آورده‌اند. خداوندا، ما را جزو پیروان آن‌ها به نیکی قرار بده؛ کسانی که می‌گویند: ﴿رَبَّنَا ٱغۡفِرۡ لَنَا وَلِإِخۡوَٰنِنَا ٱلَّذِينَ سَبَقُونَا بِٱلۡإِيمَٰنِ[الحشر: ۱۰]. «خداوندا، ما را و برادران ما را که در ایمان بر ما پیشی جسته‌اند بیامرز». آنان که قصد تعالی و آزادی داشتند. و اگر آن‌ها را به خودشان وا می‌گذاشتی، شکی در بصیرتشان و در پیروی از آنان به خود راه نمی‌دادند و بر دین آن‌ها و هدایت آن‌ها می‌رفتند و به آنچه آنان به آن رسیده بودند، اتهام وارد نمی‌‌کردند». [۷۲]

یکی از ذریه‌ی وی؛ یعنی، حسن بن علی معروف به حسن عسکری–امام یازدهم شیعیان–در تفسیرش می‌گوید: «موسی کلیم الله از خداوند پرسید که آیا در میان اصحاب پیامبران فاضل‌تر از اصحاب من وجود دارد؟ خداوند فرمود: ای موسی، آیا نمی‌دانی که اصحاب محمد جبر تمام اصحاب رسولان برتری دارند، همچون محمدج که بر سایر پیامبران و رسولان برتری دارد». [۷۳]

بعد از آن در تفسیر حسن عسکری آمده است: «اگر کسی نسبت به آل حضرت محمد و اصحاب برتر وی و یا یکی از آن‌ها کینه و بغض داشته باشد،‌ خداوند متعال عذابی به او می‌دهد که اگر آن عذاب را بر تمامی انسان‌ها تقسیم کنی،‌ همگی نابود می‌شوند». [۷۴]

به همین دلیل جدّ بزرگ وی علی بن موسی ملقب به رضا – امام هشتم شیعیان – هنگام سؤال درباره‌ی این حدیث پیامبر جکه می‌فرماید: «أصحابي كالنجوم فبأيهم اقتديتم اهتديتم» [۷۵]: «اصحاب من مانند ستارگان هستند به هرکدام اقتدا کنید، هدایت می‌یابید»، می‌گوید: این حدیث صحیح است. [۷۶]

روایتی را نقل می‌کنیم که پسر عموی پیامبر جو پسر عموی علیس؛ عبدالله بن عباس، فقیه اهل بیت و کارگزار علیس، درباره‌ی صحابه گفته است: «خداوند پاک و منزه، اصحابی را برای پیامبرش جاختصاص داد که او را بر جان و مال خود ترجیح می‌دادند و جان خود را در هر حالتی، فدای او می‌کردند و خداوند متعال در قرآن آن‌ها را اینگونه توصیف کرده است: ﴿رُحَمَآءُ بَيۡنَهُمۡۖ[الفتح: ۲۹].

) کسانی که دین را برپای داشتند و نهایت تلاش خود را در راه خدمت به مسلمانان به خرج دادند تا اینکه راه‌های دین پاک، و اسبابش قویّ، و نعمت‌های خداوند آشکار شد و دینش، مستقر و پایه‌هایش، روشن و هویدا شد، و شرک را به وسیله‌ی آنان نابود و پایه‌های شرک را محو کرد و سخن و برنامه‌ی خدا، بالا و برنامه‌ی کفر، پایین آمد. پس سلام و درود خدا بر چنین روح‌های پاک و متعالی باد. آن‌ها در دنیا، اولیای خداوند و پس از مرگ، زنده‌اند. برای بندگان خدا خیرخواه و پند دهنده بودند. قبل از اینکه بمیرند، به دنیای آخرت رحلت کردند و در حالی که در دنیا بودند، از دنیا بیرون رفتند». [۷۷]

پسر علی بن زین العابدین، محمد باقر روایتی را آورده که نفاق و دورویی را از اصحاب رسول الله جنفی می‌کند و ایمان و محبت خداوند متعال را برای آن‌ها ثابت می‌کند همچنان‌که عیاشی و بحرانی [۷۸]در تفاسیر خود در ضمن آیه‌ی: ﴿إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلتَّوَّٰبِينَ وَيُحِبُّ ٱلۡمُتَطَهِّرِينَ٢٢٢[البقرة: ۲۲۲]. آورده‌اند.

از سلام نقل شده که می‌گوید: من نزد ابوجعفر بودم که حمران بن اعین بر او وارد شد و درباره‌ی چیزهایی از او سؤال کرد. وقتی که حمران خواست بلند شود به ابوجعفر÷ گفت: «آیا می‌دانی که خداوند شما را باقی می‌گذارد و ما را توسط شما رزق می‌دهد. من نزد تو ‌آمده‌ام و تا قلبم لطیف نشود و روح خود را از امور دنیوی خالی نکنم و بر ما آرامش عرضه نکنی، بیرون نمی‌روم. اگر این کار را کردی، از نزد تو می‌رویم. ولی وقتی همراه مردم و تاجران باشیم، دنیا دوست می‌شویم؟

ابوجعفر گفت: این همان قلب است که گاهی سخت و گاهی نرم است. سپس ابوجعفرگفت: اما اینکه اصحاب رسول الله جمی‌گفتند: ای رسول الله ج، ما از نفاق می‌ترسیم. رسول خدا به آن‌ها می‌گفت: چرا از آن می‌ترسید؟ می‌گفتند: ما هنگامی که نزد شما هستیم، و مطالب را به ما یادآوری می‌کنی، این امر باعث شادی و جلای روح ما و فراموشی دنیا و باعث زهد می‌شود گویی که آخرت و بهشت و جهنم را می‌بینیم. اما وقتی از نزد تو بیرون می‌رویم و وارد خانه‌های خود می‌شویم و فرزندانمان را بغل می‌کنیم و اهل و عیال و اموال خود را می‌بینیم، از حالی که نزد شما داشتیم، منقلب می‌شویم؛ تا جایی که گویی هیچ حالی نداشته‌ایم، ‌می‌ترسیم این امر نفاق باشد! رسول الله جبه آن‌ها گفت: هرگز نترسید؛ ‌بلکه این از القائات شیطان می‌باشد که شما را به امور دنیا تشویق و علاقمند می‌کند. به خدا قسم اگر شما بر آن حالی که بودید،‌ ادامه بدهید و بر آن حالی باشید که خود وصف کردید، ملائکه با شما همنشین می‌شوند و می‌توانید بر روی آب راه بروید اما اگر شما گناهکار باشید از خداوند طلب آمرزش کنید و خداوند شما را می‌آمرزد. همانا مؤمن همیشه در حال آزمایش و امتحان است و همیشه توبه می‌کند. مگر نشنیده‌ای که خداوند می‌فرماید: ﴿إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلتَّوَّٰبِينَ.. در جای دیگری می‌فرماید: ﴿ٱسۡتَغۡفِرُواْ رَبَّكُمۡ ثُمَّ تُوبُوٓاْ إِلَيۡهِ[هود: ۳]. «از او طلب آمرزش کنید و سپس به سوی او باز گردید.» [۷۹]

اما پسر باقر جعفر ملقب به صادق می‌گوید: «اصحاب رسول الله جدوازده هزار نفر بودند. هشت هزار نفر از مدینه، دو هزار نفر از مکه و دو هزار نفر از مکیانی بودند که پس از فتح مکه مسلمان شدند. از میان این اصحاب، قدریه یا مرجئه و حروریه و معتزله یا صاحب رأی دیده نشده است. آن‌ها شب و روز گریه می‌کردند و می‌گفتند: پروردگارا، قبل از اینکه به رفاه برسیم، روح ما را بگیر». [۸۰]

همچنین علی بن موسی الرضا از رسول الله جروایت کرده که آن حضرت فرمودند: «من زارني في حياتي أو بعد موتي فقد زار الله تعالى» [۸۱]: «کسی که در دوران زندگی من یا بعد از مرگم، مرا زیارت کند، در حقیقت خداوند را زیارت کرده است».

خود پیامبر جکه بسیار صادق،‌ امین و سرور تمام انسان‌ها است، اصحابش را به سعادت و بهشت وعده داده است. آن طور که قمی [۸۲]، محدث شیعیان و امام آن‌ها، ملقب به صدوق از ابوامامه نقل کرده که گفت: رسول خدا جفرموده است: «طوبى لمن رآنى وآمن بي» [۸۳]: «خوشا به حال کسی که مرا دیده باشد و به من ایمان آورده باشد».

حمیری قمی [۸۴]، مانند این روایت را از جعفر بن باقر از پدرش روایت کرده که پیامبرجفرمود: «من زارني حياً وميتاً كنت له شفيعاً يوم القيامة » [۸۵]: «کسی که در حال حیات یا پس از مرگم مرا زیارت کرده باشد، در روز قیامت شفیع وی خواهم بود.»

[۷۲] - زین العابدین، صحیفۀ کاملة، هند، طبع کلکته، ۱۲۴۸هـ، ص۱۳. [۷۳] - تفسیر حسن عسکری، هند، ص۶۵. البرهان، ج۳، ص۲۲۸. [۷۴] - همان، ص۱۹۶. [۷۵] - قابل توجه است که این حدیث از روایت‌های خود شیعه ذکر شده است، پس روایت از خود آن‌ها است و حجت علیه خودشان می‌باشد. [۷۶] - متن آنچه از رضا نقل شده از کتاب «عیون اخبار الرضا» از ابن بابویه قمی ملقب به صدوق، ج ۲/۸۷ می‌باشد. [۷۷] - مروج الذهب، بیروت، دارالاندلس، ج۳، ص۵۲ و ۵۳. [۷۸] - بحرانی،‌ هاشم بن سلیمان بن اسماعیل در یکی از روستاها به نام «توبلی» در نیمه‌ی دوم قرن یازدهم متولد شد و در سال ۱۱۰۷هـ درگذشت. خوانساری می‌گوید: او فاضل و عالم ماهر و فقیه آگاه به تفسیر و عربی و علم الرجال بود. او محدث فاضلی بود که احادیث را دنبال می‌کرد و در این مسأْله جز شیخ مجلسی کسی بر او مقدم نبود. از جمله تألیفات وی «البرهان فی تفسیر القرآن» است. (روضات الجنات، ج ۸،ص۱۸۱؛ ‌اعیان الشیعة). [۷۹] - تفسیر العیاشی، ج۱، ص۱۰۹. البرهان، ج۱، ص۲۱۵. [۸۰] - قمی، الخصال، تهران، الصدوق، ص۶۴۰. [۸۱] - ابن بابویه قمی، عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۱۱۵. [۸۲] - ابوجعفر محمد بن علی بن حسن بن بابویه قمی ملقب به صدوق، متولد اوایل قرن چهارم هجری بود که در سال ۳۸۱ هجری درگذشت. او در قم به دنیا آمد و در ری به خاک سپرده شد. وی از بزرگان شیعه و محدثان آن‌ها بود. کتاب «مَن لا یحضره الفقیه» او یکی از کتاب‌های چهارگانه‌ی شیعه است که از جمله مهمترین و صحیح‌ترین کتاب‌های شیعه در حدیث می‌باشد. همچنین او تألیفات زیادی دارد که غالباً درباره‌ی مذهب شیعه نگاشته شده‌اند. شیعیان درباره‌اش می‌گویند: از میان علمای قم تا به حال کسی مانند او با علم و دانش زیاد و حفظ احادیث دیده نشده است. (اعیان الشیعة، ج ۱، ص۱۰۴ و الخلاصة، ‌حلی). مجلسی درباره‌اش می‌گوید: تمامی اصحاب او را ثقه دانسته اند؛ چون به صحت تمامی اخبار و احادیث آمده در کتابش حکم کردند؛ یعنی، هر آنچه از وی روایت شده است، بدون تأمل پذیرفتنی است، بلکه او رکنی از ارکان دین می‌باشد. (به نقل از خوانساری ۲/۱۳۲). [۸۳] - ابن بابویه، الخصال ،ج۲ ،ص۳۴۲ . [۸۴] - ابوالعباس عبدالله بن جعفر بن حسن حمیری قمی، شیخ قمی‌ها و برجسته‌ترین آن‌ها و ثقه و مورد اعتماد اصحاب محمد عسکری÷بود. وی در سال دویست و نود و اندی به کوفه رفت و اهل کوفه از وی کسب علم نمودند. حمیری قمی کتاب‌های زیادی را تألیف کرده است؛ از آن جمله می‌توان کتاب «قرب الأسناد» ر ا نام برد. (الکنی والألقاب ۲/۱۷۷). او یکی از اساتید کلینی بوده که کلینی در کتاب الکافی، احادیث زیادی را از وی روایت کرده است. او مکاتباتی با ابوالحسن داشته است. همچنین با ابو محمد – از امامان مزعوم شیعه – مکاتبه داشته است. (مقدمة قرب الاسناد ص۲). [۸۵] - قرب الاسناد، تهران، ص۳۱ .

موضع‌گیری شیعه درباره‌ی صحابه:

این موضع‌گیری اهل بیت درباره‌ی اصحاب رسول الله ج، برگزیدگان خلق خدا و برگزیدگان هستی، بود.

اما شیعیانی که خود را پیروان اهل بیت و دوستدار آن‌ها معرفی می‌کنند، معتقد به نظری غیر از نظر اهل بیت هستند که با این نظر مبارزات مدام و فتوحات فراوان صحابه را به زعم خویش بی‌اثر کردند و قدرت و اعتبار گذشته‌ی آن‌ها را در هم شکستند و اجتماع و احزاب آن‌ها را از هم گسستند و سرزمین آن‌ها را نابود کردند؛ صحابه‌ای که شرک مشرکان را خوار و بت‌ها را ‌نابود کردند و ملک و سلطنت مشرکان و کاخ‌ها و منازل آن‌ها را ویران کردند و پرچم توحید و عَلَم رفیع اسلام را بر افراشتند. پس فرزندان مجوسی و یهودی و فرزندان مشرکان هلاک شده که می‌خواستند جلو این نور را بگیرند و از سیل آن جلوگیری کنند، با هم متحد شدند در حالی که سرشار از کینه و حسد و انتقام بودند و به اسم حبّ اهل بیت – در حالی که اهل بیت از آن‌ها بیزار هستند – شمشیر قلم و زبان خود را علیه آن مبارزان نیکوکار و آن دوستان رسول الله جو اصحاب مستغرق در حب او و مطیع و پیرو او و ایثارگران جان و مال، تیز کردند. ‌اصحابی که با کوچک‌ترین اشاره‌ی پیامبر جپدر و فرزند و جان خود را قربانی می‌کردند،‌ اصحابی که دنباله رو پیامبر جبودند و از راه و روش ایشان پیروی می‌کردند. خداوند از همگی آن‌ها خشنود باد!

یکی از شیعیان گفته است: تمامی صحابه پس از رسول خدا جمرتد شدند به جز چهار نفر. [۸۶]امثال این سخنان بسیار است.

چنان‌که گذشت،‌ بخاری شیعیان، محمد بن یعقوب کلینی، پا را فراتر از این گذاشته و می‌گوید: مسلمانان پس از پیامبر ججز سه نفر، همگی مرتد شدند و آن سه نفر: مقداد بن اسود، ‌ابوذر غفاری و سلمان فارسی بودند. [۸۷]

مجلسی مانند همین را بیان کرده و می‌گوید: همه‌ی مسلمانان پس از وفات رسول الله جهلاک شدند، بجز سه نفر:‌ مقداد و سلمان و ابوذر. [۸۸]

یک نفر باید از این انسان‌های تیره بخت بپرسد که اهل بیت پیامبر جکجا رفتند که عباس عموی پیامبر جو ابن عباس پسر عموی وی و عقیل برادر علی و حتی خود علی و حسن و حسین نوه‌های پیامبر ججزو آنان بودند؟

حتی کلینی در این باره، در کتاب خود مطالب بیشتری گفته است. وی اظهار می‌دارد: وقتی می‌گوییم مسلمانان مرتد شدند، اهل سنت داد و فریاد راه می‌اندازند... آنگاه می‌گوید: مسلمانان پس از وفات پیامبر ج، به زمان جاهلیت برگشتند. ‌انصار از ابوبکر کناره‌گیری کردند،‌ اما به خوبی کناره‌گیری نکردند. (یعنی، کارشان، انتخاب حق و ترک باطل نبود بلکه به دلیل تعصب، باطلی را به جای باطل دیگر انتخاب کردند آنگونه که محشی این روایت را آورده است). آنان شروع به بیعت با سعد کردند و این ابیات جاهلی را می‌خواندند:

يا سعد، أنت المرجأ، وشعرك المرجل! وفحلك المرجم [۸۹]:

«ای سعد، تو امید مایی و موی سرت فردار است و گاو نرت قوی و قدرتمند است».

معنای این گفته‌ها این است که کسی مسلمان باقی نمانده و همگی حتی ابوذر و سلمان و مقداد همگی مرتد شدند.

البته یک شیعه‌ی معاصر دقیقاً برعکس آن را اظهار داشته؛ چون شیعه ادعا می‌کنند که همه‌ی صحابه – العیاذ بالله – پس از اسلام آوردن، مرتد شدند. اما یکی از باقی ماندگان این قوم، حتی اسلام آوردن صحابه را انکار می‌کند. او به عنوان رد به ما می‌گوید که ما در اتهام خود به شیعیان – به زعم خود – انصاف نداشته‌ایم، که شیعیان اصحاب رسول الله جرا کافر می‌دانند و در اثنای این ردّیه گفته‌های ما را تأیید می‌کند و بدان اعتراف می‌نماید. بنگرید که چگونه با دست خود، خود را گرفتار می‌کنند. با وجود آن می‌گویم: اعراب تنها زمانی به حضرت محمد جایمان آوردند که ندای اسلام به گوش آن‌ها رسید. [۹۰]یعنی حضرت محمد جآن‌ها را به اسلام دعوت کرد که بعضی‌ها ایمان آوردند و بعضی‌ها دیر ایمان آوردند و بعضی‌ها بسیار دیرتر اسلام آوردند و بعضی‌ها تخم نفاق در اسلام کاشتند و بعضی‌ها پس از اینکه زمین بر آن‌ها تنگ شد،‌ دچار ترس و وحشت شدند جز مؤمنان و هیچکس با استدلال عقلش اسلام نیاورد جز یک نفر [۹۱]که برای دستیابی به حقیقت از سرزمین خود خارج شده بود و با سختی‌ها و خطرات زیادی روبرو شد تا زمانی که حقیقت را نزد حضرت محمد جیافت و به آن ایمان آورد؛ [۹۲]منظورم سلمان فارسی است.

قمی ذیل تفسیر آیه‌ی: ﴿وَحَسِبُوٓاْ أَلَّا تَكُونَ فِتۡنَةٞ[المائدة: ۷۱]. می‌گوید: کتاب خداوند از اصحاب رسول خدا جخبر می‌دهد و می‌فرماید: ﴿وَحَسِبُوٓاْ أَلَّا تَكُونَ فِتۡنَةٞیعنی، آن‌ها را امتحان و آزمایشی نمی‌کند و آن‌ها را به وسیله‌ی امیر المؤمنین امتحان نمی‌کند (پس آن‌ها کر و کور شدند). سپس می‌گوید: وقتی رسول الله جدر میان آن‌ها بود (آن‌ها کر و کور بودند) و هنگامی که رسول الله جوفات کرد و امیر المؤمنین÷ امام و سرپرست آنان شد، ‌آن‌ها تا زمان قیامت کر و کور شدند. [۹۳]

امثال این سخنان زیاد است. [۹۴]

این دیدگاه شیعه درباره‌‌ی صحابه بود و آن هم دیدگاه اهل بیت درباره‌‌‌ی آنان.

[۸۶] - سلیم بن قیس عامری، بیروت، دارالفنون، ص۹۲. از جمله عجایب این است که فرزندان یهودیان گناهکار امثال این کتاب‌های خبیث را که پر از عیب و ناسزا به صحابه و بهترین امت است، تألیف کرده‌اند. آن وقت از نوشتن کتاب‌هایی امثال «الشیعة و السنة» که مؤلف برای روشن‌شدن مذهبشان و اظهار آنچه درباره‌ی امت نیکوکار پیشین در سینه پنهان کرده‌اند، نوشته است، ایراد می‌گیرند و می‌گویند: نوشتن چنین کتاب‌هایی و چاپ و انتشار آن‌ها، شایسته نیست. مسلمانان بیشتر به اتحاد و یکپارچگی نیاز دارند. ما نمی‌دانیم که چه اتحاد و وفاقی مدّ نظر آن‌ها است؟ آنچه ما انجام می‌دهیم بر اساس رأی و نظر همگان است که شیعیان دیروز انجام دادند و امروز نیز، انجام می‌دهند؛ پس از چه چیزی می‌ترسید؟ ما نمی‌دانیم بعضی از کسانی که خود را گشاده‌رو و گشاده قلب و دوستدار تقریب و اتحاد با اهل سنت، می‌دانند،‌ ابله هستند یا انسان‌های هوشمند. آن‌ها چگونه به ما اعتراض می‌کنند که ما برای احقاق حق و ابطال باطل اقدام نمی‌کنیم! ما از قومی دفاع می‌کنیم که اگر نبودند، گاو پرست یا ستاره پرست یا بت پرست بودیم یا لات و منات و عزی یا سنگ و درخت را پرستش می‌کردیم. کسانی که اگر پرچم اسلام را بر نمی‌افراشتند و پرچم توحید را حمل نمی‌کردند، ما پروردگار خود و پیامبر و رهبر خود،‌ حضرت محمد جرا نمی‌شناختیم و نمی‌دانستیم که خداوند متعال چه پیامی را برای دوست و بنده‌ی خود فرستاده و پیامبر جچه سنن و حکمت‌هایی را برای ما به جای گذاشته است و قرآنی را که نور و هدایت و رحمت است، نمی‌شناختیم. آری، این سخن آرامش این مدعیان تقریب را به هم می‌زند. و آن‌ها از کتاب سلیم بن قیس عامری بدشان نمی‌آید که در آن جعفرشان - آری، جعفرشان، نه جعفری که ما می‌شناسیم و سراغ داریم- می‌گوید: هرکس از شیعیان و دوستداران ما، کتاب سلیم بن قیس عامری را نداشته باشد، هیچ‌یک از سنت و کردار و گفتار ما را ندارد؛ چون این کتاب سری از اسرار محمد جمی‌باشد. این کتابی است که هیچ صفحه‌ای از صفحات و ورقه‌ای از ورقه‌های آن، نمی‌بینیم مگر اینکه پر از بدترین ناسزاها و کثیف‌ترین فحش‌ها می‌باشد. کتاب سلیم و امثال این کتاب در میان شیعیان بیشمار است. إنا لله وإنا الیه راجعون. به این قوم بی‌غیرت و فاقد جوانمردی می‌گوییم: تنورهای گداخته و وسیع شما فراهم شده است. ما هیچگاه چنین چیزی را تحمل نکرده و هرگز نخواهیم کرد. و به امید خدا تا زمانی که خون در رگ‌های ما و روح در کالبد ما و زبان در کام داریم، ‌ساکت نشده و هرگز نخواهیم شد. [۸۷] - الروضة من الکافی، ج۸ ،ص۲۴۵. [۸۸] - مجلسی، حیاة القلوب، ج۲، ص۶۴۰. [۸۹] - الروضة من الکافی، ج۲، ص۲۹۶ . [۹۰] - به این کینه بنگرید که چگونه ریشه دوانده و به این بغض و حسدی بنگرید که چگونه به امت عرب زبان دارند؛ امتی که رسالت اسلامی را در دوران نخستینش عهده دار شدند و آن را حمل کردند و به تمام جهانیان رسانیدند. [۹۱] - علی و اهل بیت که بر اسلام ثابت قدم ماندند، را نیز از دایره‌ی اسلام خارج کرده‌اند؛ چون فقط از سلمان نام برده‌اند که بر اسلامش ثابت قدم مانده است. [۹۲] - کتاب الشیعة و السنة فی المیزان، ص۲۰-۲۱، ‌مؤلف مجهول معروف به س- خ چاپ بیروت؛‌ یعنی، کتابی که مؤلف مجهول آن سعی کرده که در ردّ کتاب «الشیعة و السنة» ما بنویسد؛ به گونه‌ای که نتوانسته در تمام آن کتاب یک عبارت غلط یا منبع غلط یا یک مسأله‌ی غلط یا یک نتیجه‌ی غلط پیدا کند. حمد و سپاس برای خداوند است که چنین توفیق و شرفی را جهت دفاع از حریم پیامبر جو مقدسات اسلام و دوستداران ملت پاک، به من داده است. خدایا! هدایت را به ما عطا بفرما و ما را از زمره‌ی کسانی قرار ده که همه‌ی سخنان را درک می‌کنند و از بهترین آن‌ها تبعیت می‌کنند. ﴿وَٱلَّذِينَ جَآءُو مِنۢ بَعۡدِهِمۡ يَقُولُونَ رَبَّنَا ٱغۡفِرۡ لَنَا وَلِإِخۡوَٰنِنَا ٱلَّذِينَ سَبَقُونَا بِٱلۡإِيمَٰنِ وَلَا تَجۡعَلۡ فِي قُلُوبِنَا غِلّٗا لِّلَّذِينَ ءَامَنُواْ رَبَّنَآ إِنَّكَ رَءُوفٞ رَّحِيمٌ١٠[الحشر: ۱۰]. [۹۳] - علی بن ابراهیم، تفسیر قمی، نجف ،۱۳۸۶هـ، ج۱، ص۱۷۵ و ۱۷۶. [۹۴] - برای مطالعه‌ی بیشتر به کتاب «الشیعة و السنة» مراجعه کنید.

موضع‌گیری اهل بیت در برابر ابوبکر صدیق:

بعد از این می‌خواهیم دیدگاه اهل بیت را درباره‌ی یار غار پیامبر جو صدّیق اکبرسبیان کنیم. پسر عموی پیامبر جو داماد وی و پدر نوه‌های پیامبر ج، علی بن ابی طالبس، از بیعت با ابوبکرصدیق پس از وفات رسول الله جکه با هجوم مردم مواجه شد [۹۵]و مردم به سرعت برای بیعت با ابوبکر می‌شتافتند، می‌گوید: «در این هنگام پیش ابوبکر رفتم و با او بیعت کردم و در آن رویدادها قیام کردم تا باطل نابود شود و کلام خداوند بالاترین باشد هرچند که خوشایند کفار نباشد. پس ابوبکر ولایت امور را بر عهده گرفت و محکم و استوار به ولایت خود با میانه‌روی ادامه داد و من هم تا زمانی که از خدا اطاعت می‌کرد، از او اطاعت می‌کردم و در زمان خلافتش با دشمنان جهاد می‌کردم». [۹۶]

در نامه‌ای دیگر که به اهالی مصر و کارگزار خود، قیس بن سعد بن عباده انصاری نوشته بود، اظهار می‌دارد:

«به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان، از بنده‌ی خدا، علی، امیر المؤمنین به هر مسلمانی که این نامه به دست او می‌رسد. سلام علیکم، حمد و سپاس خدای را که یگانه و بی‌همتاست. خداوند متعال با حسن خلقت و تقدیر و تدبیر خود اسلام را به عنوان دین خود و فرشتگان و پیامبران خود قرار داد و پیامبرانی را برای دعوت به آن، فرستاد و آن‌ها را از بهترین مردم انتخاب کرد و چون خداوند متعال به این امت کرم و عنایت بیشتری داشته است،‌ حضرت محمد جرا برای آنان فرستاده تا به آن‌ها کتاب و حکمت و ادب و سنت و فرایض را بیاموزد و راه هدایت را نشان دهد و آن‌ها را کنار هم جمع کند تا تفرقه ایجاد نشود. هنگامی که این کارها را انجام داد، تقدیر الهی روحش را باز گرفت. سلام و رحمت و خشنودی خداوند بر او باد. مسلمانان پس از وی دو نفر را از میان صالح‌ترین مسلمانان انتخاب کردند که به کتاب خداوند عمل کردند و رفتار و روش نیکی داشتند و از سنت پیامبر جتجاوز نکردند. سپس آن دو نیز، از دنیا رفتند. خداوند آن‌ها را بیامرزد». [۹۷]

همچنین درباره‌ی خلافت ابوبکر صدیق و سیره‌ی او می‌گوید: «مسلمانان بعد از پیامبر جمردی را از میان خود برگزیدند که با ترس و جدیت در حد توانش کوشید تا دین خدا اجرا شود». [۹۸]

چرا مسلمانان ابوبکر را به عنوان خلیفه و امام خود برگزیدند؟ علی مرتضیسو پسر عمه‌ی پیامبر ج، زبیر بن عوام، به این سؤال پاسخ داده و می‌گویند: «چون ابوبکر شایسته‌ترین مسلمان برای خلافت بود و او یار غار پیامبر جو دومین دو نفر در غار بود و ما به خاطر سنش به او احترام می‌گذاشتیم و پیامبر جدر حال حیات خود، او را به امامت نماز امر کرد». [۹۹]

این سخن به این معناست که خلافت وی با اشاره و رهنمود رسول الله جبوده است.

علی بن ابی طالب مانند این سخن را در رد ابوسفیان زمانی که او را برای درخواست خلافت تحریک می‌کرد، گفته است؛ همچنان‌که ابن ابی الحدید [۱۰۰]آورده است. ابوسفیان نزد علی÷آمد و گفت: «پست‌ترین خانه‌ی قریش را برای این امر گماردید.‌ قسم به خدا،اگر بخواهی مردان و جنگجویان خود را می‌آورم تا آن را از او باز پس گیریم. علی÷ گفت: چه بسا که اسلام و مسلمانان فریب بخورند،‌ آن وقت چه ضرری به شما می‌رسد؟ ما نیازی به اسب و مردان تو نداریم. اگر ما ابوبکر را شایسته‌ی خلافت نمی‌دانستیم،‌ قطعاً ‌او را رها می‌کردیم». [۱۰۱]

این سخن را بارها تکرار کرده و کتاب‌های نخستین شیعه نیز، آن را تأیید کرده‌اند؛ یعنی، حضرت علی، حضرت ابوبکر صدیقسرا شایسته‌ی خلافت و بهترین مردم برای این کار می‌دانست. چون او فضیلت‌های فراوان و مناقب زیادی دارد. حتی هنگامی که علیسپس از آنکه ابن ملجم به او ضربه زد و در شُرُف مرگ بود، از او سؤال شد که امام و خلیفه‌ی بعد از تو کیست؟ او در جواب- آنگونه که ابووائل و حکیم از وی روایت کرده‌اند- چنین می‌گوید. در این روایت آمده که به او گفته شد: «آیا وصیت نمی‌کنی؟ گفت: رسول خدا جوصیت نکرده من نیز، وصیت نمی‌کنم. اما پیامبر جفرموده است: اگر خداوند خیری را برای امت من خواسته باشد آن‌ها پس از من بر آن جمع می‌شوند». [۱۰۲]

علم الهدی نیز، روایتی مانند آن را ذکر کرده است. [۱۰۳]در کتاب الشافی می‌گوید: از امیر المؤمنین÷نقل شده که در جواب به این سؤال که «آیا وصیت می‌کنی؟ گفت: اگر رسول خدا جوصیت می‌کرد من نیز، وصیت می‌کردم اما اگر خداوند خیر مردم را در چیزی دانسته باشد، آن‌ها را بر آن جمع می‌کند، همچنان‌که آن‌ها پس از پیامبر جبر آن جمع شدند». [۱۰۴]

علی بن ابی‌طالبسبرای شیعیان و پیروانش آرزو می‌کند که خداوند مرد صالح و فاضلی را بر آن‌ها بگمارد. همچنان‌که امت اسلامی را بعد از وفات پیامبر جبا مرد صالحی موفق گرداند؛ یعنی، بهترین مردم بعد از پیامبر ج، ابوبکر صدیق که امام هدایت بود و بعد از پیامبر جبه او اقتدا شد. همچنان‌که سید مرتضی علم الهدی در کتاب خود از جعفر بن محمد و او از پدرش روایت کرده که شخصی قریشی نزد امیر المؤمنین آمد و گفت: شنیده‌ام که تو اخیراً‌ در خطبه‌ای گفته‌ای: خداوندا! چنان‌که خلفای راشدین را صالح گردانیده‌ای، ما را نیز، صالح بگردان.‌ گفت: منظور از خلفای راشدین کیست؟ حضرت علی گفت: «دو دوست من و عموهای تو، ابوبکر و عمر، دو امام هادی و دو بزرگمرد اسلام و دو مرد قریشی که پس از رسول خدا جبه آن‌ها اقتدا شده است. هرکس به آن‌ها اقتدا کند، از انحراف و گمراهی، محفوظ و هرکس از آن‌ها تبعیت کند، به راه راست هدایت می‌یابد». [۱۰۵]

در همین کتاب تکرار کرده که حضرت علی÷در خطبه‌ی خود گفت: «بهترین افراد این امت بعد از پیامبر جابوبکر و عمر بوده‌اند. چرا این را نگوید در حالی که حضرت علی همان کسی است که روایت کرده که ما همراه پیامبر جبر کوه حراء بودیم، ‌وقتی که کوه حرکت کرد، پیامبر جفرمود: ای کوه! بایست چون غیر از پیامبر و صدیق و شهید کسی بر تو نیست.» [۱۰۶]

‌این نظر حضرت علی÷درباره‌ی حضرت ابوبکرسبود. آری این، نظر علیس، چهارمین خلیفه‌ی راشد ما و امام اول شیعیان، بود؛ کسی که شیعه درباره‌ی او ادعا می‌کند هرکس ولایت او را انکار کند، کافر است. همچنان‌که گفته‌اند: کسی که از او پیروی کند نجات یافته و کسی که با او دشمنی کند، کافر است و کسی که غیر از او را به دوستی برگزیند، گمراه و مشرک است. [۱۰۷]

آنان از امامانشان نقل کرده‌اند که: «خداوند متعال در روز قیامت ابا دارد از اینکه قومی از قومی تبعیت کند که در عمل با آن‌ها مخالف باشند. هرگز، قسم به پروردگار کعبه قسم». [۱۰۸]

این قوم که ادعای پیروی از حضرت علی و فرزندانش را دارند پس باید از آراء و عقاید آنان درباره‌ی صحابه و مخصوصاً یار غار پیامبر ج، پیروی کنند. کسی که سخنان و نظراتش را از کتاب‌هایشان و با عبارات خودشان هم اکنون نقل کردیم. به امید خدا آرای بقیه‌ی اهل بیت را بیان خواهیم کرد.

[۹۵] - یعنی: مردم از هر طرف مانند گردباد، گرد وی جمع شدند (همچنان‌که ابن ابی‌الحدید شارح نهج البلاغه می‌گوید). [۹۶] - الغارات، ج‌۱، ص۳۰۷، تحت عنوان نامه‌ی علی÷به اصحابش بعد از قتل محمد بن ابی‌بکر. [۹۷] - الغارات، ج۱، ص۲۱۰، و همانند آن با اندکی اختلاف در شرح نهج البلاغه ابن ابی‌الحدید و ناسخ التواریخ، ج۳، ص۲۴۱، ایران و مجمع البحار،‌ مجلسی آمده است. [۹۸] - میثم بحرانی، شرح نهج البلاغه، ص۴۰۰. [۹۹] - ابن ابی‌الحدید الشیعی، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۳۳۲. [۱۰۰] - عزالدین عبدالحمید بن ابی‌الحسن مدائنی، صاحب شرح نهج البلاغه، و یکی از بزرگان فاضل و بزرگان نخبه و ماهر و پیرو آل بیت عصمت و طهارت. این دلالت بر منزلت دینی وی و غلو در ولایت امیر المؤمنین÷می‌کند. شرح گرانقدر وی شامل مطالب ارزشمند و عجیب و حاوی تمامی رایحه‌های خوب می‌باشد. وی در اوایل ذی الحجه سال ۵۶۸هـ به دنیا آمد. از جمله تألیفات وی شرح نهج البلاغه در ۲۰ جلد است که آن را برای خزانه‌ی وزیر مؤید الدین محمد بن علقمی نوشت. هنگامی که از تألیف آن فارغ شد آن را به دست برادر علقمی موفق الدین ابوالمعالی داد و او نیز، صد هزار دینار و یک خلعت (یک دست لباس هدیه) و یک اسب به او داد. (روضات الجنات، ج۵، ص۲۱-۲۰) وی در مدائن به دنیا آمد و بیشتر مردم مدائن، شیعه و افراطی بودند. او نیز مذهب آنان را قبول کرد و عقاید معروف به علویات سبع را در مذهب آن‌ها به رشته‌ی نظم در آورد که در آن غلوهای بسیاری درباره‌ی شیعه آمده است:
علم الغیوب إلیه غیر مدافــــع
والصبح أبیض مـسفر لا یدفع
وإلیه فی یوم المعـــاد حسابـنا
وهو الملاذ لنا غـداً و المفـزع
ورأیت دین الاعتـزال وإننـــی
أهوی لأجلک کـل من یتشیع
ولقد علمت بأنه لابــــــد من
مهدیکم ولیومــــــه أتوقــع
تحمیه من جند الإلــــه کتائب
کالیم أقبل زاخراً‌ یتدفـــــــع
تا الله لا أنسی حسین وشلـــوه
تحت السنابک بالعراء مــوزع
لهفی علی تلک الدماء تراق فی
أیدی أمیة عنــــــوة وتضـیع
یأبی ابوالعباس أحمـــــد إنـه
خیر الوری من أن یطل ویمـنع
فهو الولی لثأرها وهو الحـمول
لعبئها إذ کل عــــــود یـضلع
والدهر طــوع و الشیبة غضـة
والسیف عضب و الفؤاد مشیـع
«بدون تردید علم غیب از آن اوست و سپیده صبح بردمیده و آشکار است». «در روز رستاخیز حساب و کتاب ما با اوست و پشتیبان و پناهگاه ما در آن روز اوست». «دین وشیوه‌ی گوشه‌گیری را اختیار کردم و من به سبب حبّ تو هر شیعه‌ای را دوست دارم». « به یقین می‌دانم که مهدی شما حتماً می‌آید و من در انتظار آن روز هستم». «دسته‌هایی از لشکر خداوند از او پاسداری می‌کنند به سان دریا که خروشان و پرتوان روی می‌آورد». «سوگند به خداوند که هرگز حسین و پیکر تکه تکه شده‌ی او را در زیر سم اسبان در آن دشت فراموش نمی‌کنم». «ای دریغا بر آن خون‌هایی که به دست امیه به زور ریخته و تباه شد». «ابو العباس احمد که از بهترین مردمان است، خودداری می‌کند از اینکه نظاره‌گر باشد و باز دارد». «او انتقام گیرنده‌ی آن خون‌ها و بر دوش کشنده‌ی آن بار است؛ زیرا هر چوبی خمیده می‌شود». «روزگار فرمان‌بردار است و جوانی اندوه، شمشیر بران است و دل سخت هوادار». سپس به بغداد پناه برد و چنان‌که صاحب نسخه‌ی سحر می‌گوید، در اکثر شرحش معتزله شد پس از آنکه یک شیعه‌ی افراطی باشد.» در سال ۶۵۵هـ در بغداد درگذشت. آیت الله علامه حلی از پدرش و از او روایت می‌کند. (الکنی والألقاب، ج۱، ص۱۸۵).
[۱۰۱] - شرح ابن ابی‌الحدید، ج۱، ص۱۳۰. [۱۰۲] - طوسی، تلخیص الشافی، نجف، ج۲، ص۳۷۲. [۱۰۳] - علی بن حسین بن موسی مشهور به سید مرتضی و ملقب به علم الهدی،‌ در سال ۳۵۵ هجری متولد و در سال ۴۳۶ هجری درگذشت. او یکی از ارکان مذهب شیعه و بانیان آن محسوب می‌شود. شیعه در مدح برادرش شریف رضی، صاحب نهج البلاغه مبالغه‌های زیادی کرده‌اند. خوانساری درباره‌ی او گفته است: شریف مرتضی در علم و فهم و کلام و شعر و وجاهت و کرامت یگانه عصر خود بوده است.اما تألیفات وی همگی ابداعی است که در شعر و وجاهت و کرامت یگانه عصر خود و بی‌سابقه بوده است، مانند کتاب «الشافی» در امامت. گویم: همچنان‌که از اسمش پیداست، شفا دهنده و کفایت کننده (کافی) است، (روضات الجنات، ۴/۲۹۵ و ما بعد). قمی گفته است: او بزرگ علمای امت و احیاگر آثار ائمه است که از دو جهت ارزشمند است: نخست تمام علوم را که دیگران جمع‌آوری نکرده بودند، جمع‌آوری کرده و این فضیلتی است که تنها مختص اوست و همه چه مخالفان و چه موافقان بر آن اجماع دارند. او تألیفات مشهوری دارد؛ مانند الشافی درباره‌ی امامت که کسی تا به حال مثل آن را چاپ نکرده است. آیت الله علامه می‌گوید: این کتاب برای امامیه کفایت می‌کند و رکنی از ارکان تألیفات آن‌ها محسوب می‌شود. (الکنی والألقاب ۲/۴۰-۳۹). [۱۰۴] - الشافی، نجف، ص۱۷۱. [۱۰۵] - تلخیص الشافی، ج۲، ص۴۲۸. [۱۰۶] - طبرسی، الاحتجاج. [۱۰۷] - نوبختی، فرق الشیعة، نجف،۱۹۵۱م، ص۴۱. تفسیرقمی، نجف ،ج۱، ص۱۵۶ تحت آیه ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ثُمَّ كَفَرُواْ[النساء: ۱۳۷]. [۱۰۸] - کلینی، الروضة من الکافی، ج۸، ص۲۵۴.

دیدگاه اهل بیت پیامبر جدرباره‌ی ابوبکر صدیقس:

ابن عباس که پسر عموی پیامبر جو پسر عموی علی÷و یکی از کارگزاران وی بوده که جعفر بن باقر درباره‌اش گفته است: «هنگامی که ابن عباس درگذشت، پرنده‌ای سفید پرواز کنان از کفنش خارج شد و به طرف آسمان پرواز کرد و مردم به آن می‌نگریستند تا وقتی که از دیده‌ها پنهان شد. آنگاه جعفر گفت: پدرم او را بسیار دوست می‌داشت». [۱۰۹]

مفید [۱۱۰]درباره‌اش می‌گوید: امیر المؤمنین شبی را نزد حسن و شبی را نزد حسین و شبی را نزد عبدالله ابن عباس سپری می‌کرد. [۱۱۱]

این ابن عباس است که درباره‌ی ابوبکر صدیق می‌گوید: «خداوند ابوبکر را بیامرزد، او نسبت به فقرا بسیار مهربان و بخشنده بود و همیشه قرآن می‌خواند و از منکر نهی می‌کرد و آشنا به دین خود بود و از خدا می‌ترسید و از نهی شده‌ها منع می‌کرد و امر به معروف و شب زنده‌داری می‌کرد و روزها روزه بود، و در تقوا بر اصحاب خود برتر بود و در زهد و پاکدامنی سرور آن‌ها بود». [۱۱۲]

حسن بن علی ــ امام دوم معصوم شیعیان و همان کسی که به گمان شیعیان خداوند تبعیت از وی را واجب کرده است ـ درباره‌ی ابوبکر صدیق می‌گوید و این گفته را به پیامبر جنسبت می‌دهد که: «إن أبابكر مني بمنزلة السمع» [۱۱۳]: «ابوبکر نسبت به من مانند گوش است».

حسن بن علیستا حدی احترام برای ابوبکر و عمربقایل است که یکی از شروط برای معاویه بن‌ابی سفیان این شرط قرار داد که در میان مردم مطابق کتاب خدا و سنت رسول الله جو سیره‌ی خلفای راشدین - و در نسخه‌ی دیگری- خلفای صالح حکم کند. [۱۱۴]

از امام چهارم شیعیان، علی بن حسین بن علی روایت شده که چند نفر از عراق نزد وی آمدند و درباره‌ی ابوبکر و عمربسخن گفتند و هنگامی که فارغ شدند، علی بن حسین به آن‌ها گفت: «به من بگوئید که آیا شما از جمله‌ی ﴿ٱلۡمُهَٰجِرِينَ ٱلَّذِينَ أُخۡرِجُواْ مِن دِيَٰرِهِمۡ وَأَمۡوَٰلِهِمۡ يَبۡتَغُونَ فَضۡلٗا مِّنَ ٱللَّهِ وَرِضۡوَٰنٗا وَيَنصُرُونَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥٓۚ أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلصَّٰدِقُونَ٨[الحشر: ۸]. هستید؟ گفتند: خیر. گفت: آیا شما از جمله‌ی ﴿وَٱلَّذِينَ تَبَوَّءُو ٱلدَّارَ وَٱلۡإِيمَٰنَ مِن قَبۡلِهِمۡ يُحِبُّونَ مَنۡ هَاجَرَ إِلَيۡهِمۡ وَلَا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمۡ حَاجَةٗ مِّمَّآ أُوتُواْ وَيُؤۡثِرُونَ عَلَىٰٓ أَنفُسِهِمۡ وَلَوۡ كَانَ بِهِمۡ خَصَاصَةٞۚ[الحشر: ۹]. هستید؟ گفتند: خیر. گفت: شما تبری جستید از اینکه یکی از این دو گروه باشید و من شهادت می‌دهم که شما از جمله کسانی نیستید که خداوند درباره‌شان فرموده است: ﴿يَقُولُونَ رَبَّنَا ٱغۡفِرۡ لَنَا وَلِإِخۡوَٰنِنَا ٱلَّذِينَ سَبَقُونَا بِٱلۡإِيمَٰنِ وَلَا تَجۡعَلۡ فِي قُلُوبِنَا غِلّٗا لِّلَّذِينَ ءَامَنُواْ[الحشر: ۱۰]. از نزد من بروید،‌ خداوند شما را از بین ببرد». [۱۱۵]

از پسر زین العابدین محمد بن علی بن حسین ملقب به باقرـ امام پنجم و معصوم شیعیان ـ درباره‌ی آراستن شمشیر سؤال شد چنان‌که علی بن عیسی اربلی [۱۱۶]در کتاب «کشف الغمة» روایت کرده است: از ابوعبدالله جعفی از عروه بن عبدالله روایت شده که گفت: «از ابوجعفر محمد بن علی÷درباره‌ی آراستن شمشیر سؤال کردم! او گفت: اشکالی ندارد،‌ چون ابوبکر صدیق گاهی شمشیرش را می‌آراست. راوی گوید: گفتم: می‌گویی صدیق؟ یک باره از جایش پرید و به طرف قبله ایستاد و گفت: بله صدیق.‌ چون اگر کسی نگوید صدیق‌، خداوند در دنیا و آخرت هیچ‌یک از اقوال وی را تصدیق نمی‌کند». [۱۱۷]

رسول الله جکه وحی ناطق بوده، او را صدیق نامیده است. همچنان‌که بحرانی شیعی در تفسیرش، «البرهان» از علی بن ابراهیم آورده است: پدرم از برخی از راویانش از ابوعبدالله÷روایت کرده که: «وقتی رسول الله جدر غار بود به ابوبکر گفت: گویی قایقی را می‌بینم که جعفر و پیروانش در دریا بر آن نشسته‌اند و به انصار می‌نگرم که در حیاط‌شان خود را پنهان کرده‌اند. ابوبکر گفت: آن‌ها را می‌بینی ای رسول خدا ج؟ فرمود: آری. ابوبکر گفت: به من نیز، نشان بده. پس رسول الله جچشمان ابوبکر را لمس کرد و ابوبکر آن‌ها را دید. آنگاه رسول خدا جفرمود: تو صدّیق هستی». [۱۱۸]

طبرسی [۱۱۹]از باقر روایت کرده که گفت: «فضل ابوبکر را انکار نمی‌کنم. فضل عمر را نیز، انکار نمی‌کنم، اما ابوبکر از عمر برتر و فاضل‌تر بود». [۱۲۰]

سپس از ابوعبدالله، جعفر ملقب به صادق، - امام ششم و معصوم شیعیان – درباره‌ی ابوبکر و عمر سؤال شد چنان‌که قاضی نورالله شوشتری [۱۲۱]-شیعی اهل غلو که به سال۱۰۱۹ کشته شد- روایت می‌کند که شخصی از امام صادق÷پرسید: «ای فرزند رسول خدا ج،درباره‌ی ابوبکر و عمر چه نظری داری؟ گفت: دو امام عادل و بر حق بودند که در راه حق فوت کردند. رحمت و آمرزش خداوند در روز قیامت شامل آن‌ها باد». [۱۲۲]

کلینی در الفروع، حدیث طولانی از امام جعفر صادق درباره‌ی ابوبکر روایت کرده که می‌گوید: «ابوبکر هنگام مرگش در جواب درخواست «وصیت کن» گفت: به خمس وصیت می‌کنم، و خمس هم زیاد است. خداوند متعال به خمس رضایت داده است. پس به خمس وصیت کرد، و خداوند به یک سوم هنگام مرگ رضایت داده است. و اگر می‌دانست که یک سوم برای وی بهتر است، به آن وصیت می‌نمود.

سپس به فضل و زُهد سلمان و ابوذر پرداخته است. سلمان وقتی هدیه‌ای را دریافت می‌کرد، به اندازه‌ی غذای یک سالش از آن بر می‌داشت تا اینکه سال بعدی دوباره چیزی به او بخشیده می‌شد. به او گفتند: ای ابوعبدالله، تو که زاهدی چرا این کار را می‌کنی؟ و تو نمی‌دانی شاید امروز یا فردا بمیری. جوابش این بود که شما را چه شده که امیدی به بقای من ندارید، همان طور که از فنا نیز می‌ترسید. بدانید ای انسان‌های نادان، که نفس اگر مقدار معیشتی نداشته باشد که بر آن تکیه کند، به صاحبش می‌پیچد و آرام و قرار ندارد اما وقتی معیشت خود را به دست آورد، آرام می‌گیرد. ابوذر شتران و گوسفندان اندکی داشت که آن‌ها را می‌دوشید و هرگاه خانواده‌اش، اشتهای گوشت می‌کردند، یا مهمانی داشت، حیوانی سر می‌برید و گوشت حیوان را میان آنان تقسیم می‌کرد و خودش مانند آنان یک سهم بر می‌داشت و از آنان بیشتر برنمی‌داشت. چه کسی از اینان پارساتر است، و رسول خدا جآن احادیث را درباره‌شان فرموده است؟ [۱۲۳]

این روایت اثبات می‌کند که جایگاه ابوبکر در زهد و پارسایی در میان امت، در درجه‌ی اول است و پس از وی، ابوذر و سلمان در رده‌های بعدی قرار دارند.

اربلی از جعفر صادق روایت می‌کند که می‌گفت: «ابوبکر از دو جهت پدر من است.» [۱۲۴]چون مادرش ام فروه، دختر قاسم بن محمد بن ابی‌بکر بود و مادر ام فروه، اسماء دختر عبدالرحمن بن ابی‌بکر بود. [۱۲۵]

سید مرتضی در کتاب «الشافی» خود از جعفر بن محمد آورده که او ابوبکر و عمر را دوست می‌داشت، و بر سر قبرشان می‌آمد و در ضمن سلام کردن به رسول خدا جبه آنان نیز سلام می‌کرد. [۱۲۶]

برای جلوگیری از اطناب کلام به آخرین امام شیعیان؛ یعنی، حسن بن علی ملقب به حسن عسکری – امام یازدهم شیعیان – می‌پردازیم. او در توضیح واقعه‌ی هجرت پیامبر جمی‌گوید: بعد از اینکه پیامبر جاز علیسخواست تا در بسترش بخوابد، به ابوبکرسفرمود: «أرضيت أن تكون معي يا أبا بكر تطلب كما أطلب، وتعرف بأنك أنت الذي تحملني على ما أدعيه فتحمل عني أنواع العذاب؟ قال أبو بكر: يا رسول الله! أما أنا لو عشت عمر الدنيا أعذب في جميعها أشد عذاب لا ينزل عليّ موت صريح ولا فرح منج، وكان ذلك في محبتك لكان ذلك أحب إلي من أن أتنعّم فيها وأنا مالك لجميع مماليك ملوكها في مخالفتك، وهل أنا ومالي وولدي إلا فداءك، فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم: لا جرم أن اطلع الله على قلبك، ووجده موافقاً لما جرى على لسانك.. جعلك مني بمنزلة السمع والبصر، والرأس من الجسد، والروح من البدن» [۱۲۷]: «آیا راضی هستی که با من باشی و آن‌چنان که من می‌خواهم تو نیز بخواهی. می‌دانی که تو با قبول این امر، انواع سختی‌هایی که برای من -در طول راه- پیش می‌آید، برای تو نیز، پیش می‌‌‌‌آید. ابوبکر گفت: ای رسول خدا، اگر من به اندازه‌ی عمر دنیا زندگی کنم و در آن به سخت‌ترین عذاب‌ها دچار شوم اما در راه محبت تو باشد،‌ این برای من از آسایش و رفاه زندگی و دارایی تمام ممالک در صورت مخالفت با تو بهتر است. خودم و اموال و اولادم همگی فدای تو باد! رسول خدا جفرمود: در حقیقت، خداوند از درون تو آگاه است و آن را موافق زبانت می‌داند و تو را به منزله‌ی گوش و چشم و سر برای بدن من، و روح برای جسم من قرار داده است».

ما این روایات را از کتاب‌های خود شیعیان از پیامبر ج، امام دو هستی و رسول ثقلین، – خودم و پدر و مادرم فدایش باد – و از علی بن ابی طالبس- امام معصوم اول شیعیان- تا آخرین امام، نقل کردیم.

برای کامل‌کردن بحث دو روایت دیگر از اهل بیت علیسو از کتاب‌های خود شیعه نقل می‌کنیم.

روایت اول از زید بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب، برادر محمد باقر و عموی جعفر صادق است که درباره‌اش گفته‌اند: او همنشین و هم پیمان قرآن بود. [۱۲۸]و بسیاری از شیعیان، اعتقاد به امامت وی دارند و علت اعتقاد آن‌ها خروج و شورش وی علیه حکومت وقت بوده است. [۱۲۹]

ابوالفرج اصفهانی شیعی [۱۳۰]از أشنانی از عبدالله بن جریر نقل کرده که گفت: جعفر بن محمد (یعنی جعفر صادق) را دیدم که پشت سر زید، سوار بر اسب بود و لباس‌هایش بر زین اسب آویزان بود. [۱۳۱]

این همان زید بن زین العابدین است که صاحب کتاب ناسخ التواریخ [۱۳۲]از او نقل می‌کند که درباره‌ی ابوبکر گفت: «چند نفر از رؤسای کوفه و بزرگان قوم آمدند تا با زید بیعت کنند ‌و به او گفتند: خدایت بیامرزد،‌ نظرت درباره‌‌‌‌ی ابوبکر و عمر چیست؟ گفت: جز خیر درباره‌ی آن‌ها چه می‌توانم بگویم، همچنان‌که مانند اهل بیت پیامبر جتا به حال جز خیر درباره‌شان چیزی نشنیده‌ام. آن دو به ما و به هیچکس ظلم نکردند و به کتاب خدا و سنت پیامبر جعمل کرده‌اند». [۱۳۳]

او می‌گوید: وقتی اهل کوفه این گفته را از زید شنیدند، او را ترک کردند و به باقر پناه آوردند. زید می‌گوید: امروز ما را ترک کردند و به همین علت، این جماعت به رافضی مشهور شدند. [۱۳۴]

روایت دوم از شخصی است که شیعه اسطوره‌های زیادی درباره‌اش درست کرده است؛ یعنی، سلمان فارسی که درباره‌اش گفته‌اند: سلمان محمدی، او ‌مردی از ما، اهل بیت است و به راستی سلمان از اهل بیت است [۱۳۵]. همه‌ی مسلمانان پس از رسول اللهجمرتد شدند جز سه نفر: مقداد، ابوذر و سلمان (رحمهم الله). [۱۳۶]

علی درباره‌اش گفته است: «سلمان دروازه‌ی خداوند بر روی زمین است. هرکس او را بشناسد، ‌مؤمن و هرکس او را نشناسد، کافر است». [۱۳۷]

این سلمان است که می‌گوید: «رسول الله جدرباره‌ی صحابه‌اش می‌فرماید: ابوبکر به خاطر نماز و روزه بر شما پیشی نجسته است، بلکه به خاطر ایمان و اعتقادی که در قلب دارد بر شما پیشی گرفته است». [۱۳۸]

رسول الله جدرباره‌ی ابوبکر بسیار حریص بود تا حدی که وقتی ابوبکر می‌خواست در جنگ بدر با پسرش که مسلح و سواره بود، ‌بجنگد، پیامبر جاو را منع کرد و فرمود: «شم سيفك، وارجع إلى مكانك، ومتعنا بنفسك» [۱۳۹]: «شمشیرت را غلاف کن و به جای خود برگرد و ما را با وجود خودت نفع برسان». پیامبر جبقای ابوبکر را نعمتی برای خود دانسته است. این آخرین مطلبی بود که ما، در این باب به آن پرداختیم.

[۱۰۹] - رجال الکشی (تحت عنوان عبدالله بن عباس)، کربلاء، ص۵۵ . [۱۱۰] - محمد بن محمد بن نعمان عکبری بغدادی، در سال ۳۳۸ متولد و در سال ۴۱۳ در بغداد درگذشت. سید مرتضی بر او نماز خواند و او مشهور به مفید شد. چون مهدی غائب این لقب را به او داده بود. – چنان‌که خود می‌پندارند-. (معالم العلماء، ص۱۰۱). او یکی از بزرگترین علمای شیعه و رئیس و استاد آن‌ها بوده و تمامی متأخرین شیعه از وی بهره برده‌اند. فضل وی بیشتر از آن است که مشهور به فقه و کلام و روایت باشد. مطمئن‌ترین و مورد اعتماد‌ترین و داناترین فرد زمان خود بوده است. ریاست امامیه را در زمان خود به اتمام رسانید. او نزدیک دویست کتاب کوچک و بزرگ تألیف کرده است. (روضات الجنات ۶/۱۵۳). می گویند: امام عصر (غائب وهمی) شیخ مفید را در کتابش به برادر محکم و مولی رشید خطاب کرده است. «ای مولی، مخلص در دوستی ما و ای یاریگر ما و منادی حق و دلیل حق و عبد صالح و یاریگر حق و داعی حق،...». (مقدمة الإرشاد، ص۴). [۱۱۱] - الإرشاد ،ص۱۴. [۱۱۲] - ناسخ التواریخ (کتاب۲)، تهران، ج۵، ص۱۴۳و۱۴۴. [۱۱۳] - عیون الاخبار، ج۱، ص۳۱۳. معانی الاخبار، ایران، ص۱۱۰. [۱۱۴] - منتهی الآمال، ایران، ج۲، ص۲۱۲. [۱۱۵] - اربلی، کشف الغمة، تبریز (ایران)، ج۲، ص۷۸ . [۱۱۶] - اربلی بهاء الدین ابوالحسن علی بن حسین فخرالدین عیسی بن ابی‌الفتح اربلی، در اوایل قرن هفتم هجری در اربل نزدیک موصل به دنیا آمد و در بغداد سال ۶۹۳ درگذشت. قمی درباره‌اش می‌گوید: اربلی یکی از علمای بزرگ امامیه بوده و عالم فاضل و شاعر و ادیب و نویسنده و محدث آگاه و معتمد گران‌قدری بود. او صاحب فضایل و محاسن بود و صاحب کتاب «کشف الغمة فی معرفة الأئمة» است. وی اشعار زیادی در مدح ائمه در کتاب کشف الغمة آورده و این کتاب، ارزشمند و جامع تمام خوبی هاست. (الکنی و الألقاب، ج۲، ص۱۵-۱۴، قم، ایران). خوانساری درباره‌اش گفته است: او از محدثین بزرگ شیعه و علمای بزرگ سده‌ی هفتم هجری بوده است. همه‌ی امامیه اتفاق نظر دارند بر اینکه علی بن عیسی از بزرگان شیعه و از جمله علمای آن‌ها بود که هیچ غباری آن را غبار آلود نمی‌کند و او در نقل احادیث معتمد و مورد اعتماد بوده است. (روضات الجنات،‌۴/۳۴۲-۳۴۱). [۱۱۷] - کشف الغمة، ج۲، ص۱۴۷. [۱۱۸] - البرهان، ج۲، ص۱۲۵. [۱۱۹] - او ابو منصور احمد بن علی بن ابی‌طالب، اهل طبرستان است. ‌این مرد از بارزترین پیروان متقدم ما بود و کتاب «الاحتجاج» از اوست که کتابی معروف در میان شیعه است. همچنین در کتاب «أمل الآمل» از او سخن به میان آمده که او عالم فاضل و محدث معتمد بود. کتاب «الاحتجاج» از آثار اوست. (روضات الجنات، ۱/۶۵). طبرسی شیخ عالم و فاضل کامل و فقیه و محدث بزرگ و معتمدی بود. (الکنی و الألقاب، ۲/۴۰۴). [۱۲۰] - طبرسی، الاحتجاج (تحت عنوان «احتجاج ابی‌جعفر بن علی الثانی» درباره‌ی انواع مختلف علوم دینی)، کربلاء، ص۲۳۰. [۱۲۱] - نور الله بن شرف الدین شوشتری از علمای بزرگ شیعه در هند که در لاهور و در عهد جهانگیر، یکی از سلاطین مغول،‌ قاضی بود. او محدث و متکلم و محقق فاضلی بود. کتاب‌هایی درباره‌ی مذهب شیعه و رد مخالفان نوشته است که به تهمت رافضی بودن در دولت جهانگیر در اکبر آباد – قرن یازدهم – کشته شد و عنوان شهید ثالث بر او اطلاق شد. (روضات الجنات ۸/۱۶۰). [۱۲۲] - شوشتری، احقاق الحق، مصر، ج۱، ص۱۶. [۱۲۳] - الفروع من الکافی (کتاب المعیشة)، ج۵، ص۶۸. [۱۲۴] - کشف الغمة، ج۲، ص۱۶۱. [۱۲۵] - نوبختی، فرق الشیعة، ص۷۸. [۱۲۶] - الشافی، ص۲۳۸ . شرح نهج البلاغة، بیروت، ج۴، ص۱۴۰. [۱۲۷] - تفسیر حسن عسکری، ایران، ص۱۶۴و۱۶۵. [۱۲۸] - مفید، الإرشاد (تحت عنوان «ذکر اخوته»؛ یعنی، باقر)، ص۲۶۸. [۱۲۹] - مفید، الإرشاد، ص۲۶۸. [۱۳۰] - ابوالفرج علی بن حسین بن محمد در سال ۲۸۴ در اصفهان متولد شد. سپس به بغداد نقل مکان کرد و آنجا بزرگ شد و به درجات والا نایل آمد. وی به سال ۳۵۶ درگذشت. وی مقرب و محبوب درگاه آل بویه بود و شاید یکی از علل مقام و منزلت وی، همسو شدن با آنان در تشیع باشد. او تألیفات زیاد و مشهوری در زمینه‌ی ادبیات و شعر دارد که مشهورترین آن‌ها «الأغانی» و «مقاتل الطالبین» است که محسن امین در طبقات الشعرای شیعه و در طبقات المؤرخین ذکر کرده است. (اعیان الشیعة ۱/۱۷۵) [۱۳۱] - اصفهانی، مقاتل الطالبین، بیروت، دارالمعرفة، ص۱۲۹. [۱۳۲] - کتاب ناسخ التواریخ از میرزا تقی خان سپهر که معاصر با ناصر الدین شاه و پسرش مظفرالدین بود. ناسخ التواریخ او به زبان فارسی نوشته شده که مانند آن چاپ نشده است. (اعیان الشیعة، ذیل طبقات المؤرخین،‌ بخش اول ۱/۱۳۲). [۱۳۳] - ناسخ التواریخ (تحت عنوان احوال امام زین العابدین)، ج۲، ص۵۹۰ . [۱۳۴] - ناسخ التواریخ، ج۲، ص۵۹۰ . [۱۳۵] - رجال الکشی، کربلاء، الاعلمی، ص۱۸و۲۰. [۱۳۶] - الروضة من الکافی، ج۸، ص۲۴۵ . [۱۳۷] - رجال الکشی، ص۷۰ . [۱۳۸] - شوشتری، مجالس المؤمنین، ص۸۹ . [۱۳۹] - کشف الغمة، ج۱، ص۱۹۰.

خلافت ابوبکر صدیقس:

پس از اینکه دیدگاه و آرای اهل بیت پیامبر جرا درباره‌ی سرور خلایق بعد از پیامبران و رسولان، یعنی ابوبکر صدیقس، بیان کردیم، حال به این مطلب می‌پردازیم که اختلافی میان ابوبکرصدیق و اهل بیت در مسأله‌ی خلافت و فرمانروایی و امامت مسلمانان وجود نداشت و اهل بیت نیز، مانند سایرین با او بیعت کردند و همگام و همراه با او بودند و در خوشی‌ها و ناخوشی‌ها با وی شریک بودند و در صلاح و رستگاری امت، با وی مشارکت داشتند. علیسیکی از مشاوران نزدیک ابوبکرسبود که در مسائل دولتی و امور مردم با او مشورت می‌کرد و بر حسب فهم و نظر نهایی خود، آنچه به صلاح مسلمانان بود، انجام می‌داد. هیچ مانعی نمی‌توانست علی را از این کار باز دارد. علیس به وی اقتدا و به دستوراتش عمل می‌کرد و به قضاوت‌های او حکم و به احکام وی استناد می‌کرد و سپس به خاطر عشق و علاقه‌ای که به او داشت، فرزندانش را به نام وی نامگذاری می‌کرد.

علاوه بر این، ابوبکرصدیق و فرزندانش با اهل بیت رابطه‌ی سببی و دامادی داشتند؛ یعنی، از آن‌ها دختر می‌گرفتند و به آن‌ها دختر می‌دادند، و عهد و پیمان‌های محکمی با هم داشتند. آن‌ها شاخه‌های یک درخت و ثمره‌ی یک درخت خرما بودند،‌ نه چنان‌که فرزندانِ یهودیان کینه توز و دشمن امت حضرت محمد جو حسودان و مخالفانِ حاملانِ اسلام و اعلان کنندگان برنامه‌ی اسلام و برافراشتگان پرچم اسلام، می‌پندارند.

خلافت ابوبکر صدیق و انعقاد آن به گونه‌ای است که علی بن ابی طالبسبه صحت آن استدلال می‌کند و در رد معاویه بن ابوسفیانس، امیر شام، می‌گوید: «همان کسانی که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کردند و بر همان چیزی که بیعت کردند با من نیز، بیعت کردند.‌ هیچ حاضری –بجز انتخاب شورا- حق انتخاب و رأی ندارد و هیچ غایبی نمی‌تواند آن را رد کند. شورا فقط حق مهاجرین و انصار است. اگر آن‌ها با مردی بیعت کردند و او را امام نامیدند،‌ مورد رضایت خداوند می‌باشد، و اگر کسی از روی عیب و ایراد به رأی شورا یا به خاطر بدعتی از امر آن‌ها خارج شد، او را به توبه‌کردن و قبول رأی شورا امر می‌کنند. اگر از این کار خودداری کرد، با او می‌جنگند و خداوند او را به راهی که در پیش گرفته، می‌گرداند». [۱۴۰]

در جایی دیگر می‌گوید: «شما بر آنچه با خلفای قبل از من بیعت کردید با من نیز، بیعت می‌کنید. و انتخاب با مردم است، ‌قبل از اینکه بیعت کنند. اما اگر بیعت کردند، دیگر اختیاری ندارند». [۱۴۱]

این نص صریح و آشکاری است که هیچ ابهام و اشکالی در آن راه ندارد که امامت و خلافت با اتفاق نظر مسلمانان و اجماع آن‌ها بر یک شخص منعقد می‌شود. مخصوصاً در عصر اول که با اجماع انصار و مهاجرین بود؛ چون آن‌ها بر تعیین ابوبکر صدیق و عمر فاروق به عنوان خلیفه اجماع کردند و دیگر برای هیچ حاضری حق انتخاب باقی نماند و هیچ غایبی نتوانست آن را رد کند. چنان‌که به زودی دو روایت را از علی بن ابی‌طالب در الغارات ثقفی [۱۴۲]نقل خواهیم کرد که مردم سراسیمه به طرف ابوبکر صدیق شتافتند تا اینکه همگی، به خلافت و امامت وی اعتراف و اقرار کردند.

روایت دیگری در غیر کتاب «الغارات» وجود دارد که این مطلب را تأیید می‌کند. این روایت از علیس نقل شده که او از خلافت و امامت چنین سخن می‌گوید: «ما به قضای الهی راضی و تسلیم امر او شدیم. سپس در امر خلافت اندیشه کردم، دیدم که اطاعت و پیروی از دستور خلیفه بر بیعت من با او پیشی گرفت؛ چون ‌با پیامبر جعهد و پیمان بسته‌ام که گوش به فرمان خلفاء باشم». [۱۴۳]

هنگامی که چنین فکری می‌کرد به طرف ابوبکر صدیق رفت و مانند مهاجرین و انصار با او بیعت کرد؛ و نه تقیه کرد و نه طبق پندارهای شیعه آنچه در درون داشت، مخفی کرد. او درباره‌ی حوادث گذشته، می‌گوید: «در این هنگام پیش ابوبکر رفتم و با او بیعت کردم و در آن اتفاقات از جای برخاستم. ابوبکر ولایت امور را به عهده گرفت و کارها را سهل و هموار کرد و با میانه‌روی و عدالت رفتار کرد، من هم همواره از روی خیرخواهی با او همراه بودم و در آنچه که از خدا اطاعت می‌کرد، از وی اطاعت کردم». [۱۴۴]

به همین دلیل، هنگامی که ابوسفیان و ابن عباس، خلافت را بر وی عرضه کردند او پیشنهادشان را نپذیرفت؛ چون بعد از انعقاد خلافت دیگر او حقی نداشت.

در نامه‌ای که به معاویه، امیر شام، نوشته بود، به خلافت خلیفه‌ی اول، ابوبکر صدیق، و افضل‌بودن وی اقرار کرده بود و بعد از مرگش برای وی طلب مغفرت و بخشش کرده و نسبت به وفات وی تأسف خورد؛ چنان‌که می‌گوید: «خداوند از میان مسلمانان فردی را برگزید و توسط او آن‌ها را تقویت کرد. منزلت او نزد مسلمانان به اندازه‌ی فضایلش در اسلام بود. خیرخواه‌ترین مسلمانان به خاطر خدا و پیامبر ج، ابوبکر صدیق و عمر فاروق بودند. به جان خودم، جایگاه آنان در اسلام بسیار عظیم می‌باشد و مشکلات و بلاهایی که آن‌ها در اسلام با آن مواجه شدند،‌ بسیار شدید بود. خداوند آن‌ها را بیامرزد و به بهترین وجه آن‌ها را جزای نیکو دهد!» [۱۴۵].

طوسی [۱۴۶]از علی روایت کرده که وقتی در جمع شکست خوردگان جنگ جمل بود، به آن‌ها گفت: «شما با ابوبکر بیعت کردید در حالی که از من روی گرداندید، من نیز، با ابوبکر بیعت کردم چنان‌که شما بیعت کردید. با عمر نیز، بیعت کردم و به آن وفادار ماندم. با عثمان بیعت کردید و من نیز، با او بیعت کردم. سپس سراغ من آمدید در حالی که در خانه نشسته بودم، بدون اینکه شما را دعوت کنم یا کسی را مجبور کنم [۱۴۷]، برای بیعت نزد من آمدید. پس شما همچنان‌که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کردید، ‌با من نیز، بیعت کردید». [۱۴۸]

طبرسی همچنین از محمد باقر نقل می‌کند: علی همچنان به خلافت ابوبکر، اقرار و به امامتش، اعتراف می‌کرد و همچنان در خلافت ابوبکر بر سر بیعتش بود؛ همچنان‌که می‌گوید: اسامه بن زید، محبوب پیامبر ج، وقتی خواست به جنگ برود، آن حضرتجبه ملکوت اعلی پیوست. هنگامی که نامه‌ای به اسامه رسید، همراه با یارانش منصرف شد تا اینکه وارد مدینه شد. وقتی که اجتماع مردم را در مقابل ابوبکر دید، به طرف علی رفت و گفت: چه خبر است ای علی؟ گفت: می‌بینی که معلوم است. اسامه گفت: آیا با ابوبکر بیعت کردی؟ گفت: بله. [۱۴۹]

یکی از شیعیان متأخر و امامی از امامان آنان، محمد حسین آل کاشف الغطاء، این مطلب را تأیید می‌کند و می‌گوید: هنگامی که رسول الله ج دار فانی را به طرف دار باقی ترک کرد، گروهی از اصحاب معتقد بودند که خلافت به علت سن کم یا قریشی‌بودن به علی نمی‌رسد،‌ چون نمی‌خواستند که نبوت و خلافت برای بنی‌هاشم باشدـ تا آنجا که می‌گوید- وقتی حضرت علی دید که خلیفه‌ی اول و دوم در نشر کلمه‌ی توحید و آماده‌کردن سپاه اسلام و توسعه‌ی فتوحات اسلامی بسیار تلاش کردند و هیچگاه منزوی نشدند و منحرف نشدند، با آن‌ها بیعت کرد و روابط صمیمانه و محبت آمیزی با آنان داشت. [۱۵۰]

حال این سؤال می‌ماند که چرا علیسچند روز دیرتر با حضرت ابوبکر صدیقسبیعت کرد؟ ابن ابی‌الحدید به این سؤال جواب داده می‌گوید: سپس ابوبکر برخاست و از مردم معذرت‌خواهی کرد و گفت: بیعت با من ناگهانی بود. خداوند ما را از شر آن حفظ کند و ترسیدم که فتنه‌ای ایجاد شود. قسم به خدا هرگز حریص خلافت نبوده‌ام. امر عظیمی بر دوش من گذاشته شده که طاقت و توان آن برایم سخت است. دوست داشتم که قوی‌ترین مردم جای من باشد. او همچنان از مردم معذرت خواهی می‌کرد. مهاجرین عذر وی را پذیرفتند. علی و زبیر گفتند: ما فقط از این ناراحتیم که با ما مشورت نشد وگرنه ابوبکر لایق‌ترین مردم به خلافت است؛ زیرا او یار غار پیامبر جاست و رسول اللهجاو را در حال حیاتش به جای خود به امام جماعت مردم امر کرد. [۱۵۱]

ابن ابی‌الحدید روایت دیگری را در شرح خود از عبدالله بن ابی‌اوفی خزاعی آورده که گوید: خالد بن سعید بن عاص از کارگزارانِ رسول خدا جدر یمن بود. هنگامی که رسول الله جدرگذشت، به مدینه آمد در حالی که مردم با ابوبکر بیعت کرده بودند. او مدتی با ابوبکر بیعت نکرد در حالی که مردم با وی بیعت کردند. او سراغ بنی‌هاشم آمد و گفت: وقتی شما راضی باشید ما نیز، راضی هستیم و وقتی شما خشمگین هستید ما نیز، خشمگین هستیم. به من بگوئید که آیا شما با این مرد بیعت کردید؟ گفتند: آری. گفت: با رضایت و دل خوشی همراه جماعت بیعت کردید؟ گفتند: آری.گفت: من نیز، راضی‌ام و با او بیعت می‌کنم؛ وقتی شما بیعت کردید. اما قسم به خدا ای بنی هاشم! شما شاخه‌ها و ثمره‌های درخت نبوت هستید. سپس با ابوبکر بیعت کرد. [۱۵۲]

[۱۴۰] - نهج البلاغة، بیروت (به تحقیق صبحی صالح)، ص۳۶۶و۳۶۷. [۱۴۱] - ناسخ التواریخ، ج۳، جزء۲. [۱۴۲] - ابواسحاق ابراهیم ثقفی کوفی اصفهانی شیعی،‌ در حدود سال دویست یا کمی قبل از آن به دنیا آمد و در سال ۲۸۳هـ در اصفهان درگذشت. او یکی از بزرگترین راویان شیعه بوده است، همچنان‌که نوری طبرسی، روایت کرده است. اما ابراهیم ثقفی معروف که اصحاب به او اعتماد کرده‌اند، یکی از راویان بزرگ بوده است؛ همان طور که از شرح حالش معلوم است و بزرگان از وی روایت می‌کنند. (المستدرک ۳/۵۴۹-۵۵۰). خوانساری در روضات الجنات، او را شیخ محدث و مُبلغ صالح نامیده است. او صاحب کتاب «الغارات» است که کتاب البحار، بارها از آن نقل کرده است (ص۴) و او حدود پنجاه اثر دارد. (اعیان الشیعة، بخش دوم،‌ص۱۰۳). [۱۴۳] - نهج البلاغة (به تحقیق صبحی صالح)، بیروت، خطبۀ۳۷، ص۸۱. [۱۴۴] - علی بحرانی شیعی، منار الهدی، ص۳۷۳. ناسخ التواریخ، ج۳، ص۵۳۲ . [۱۴۵] - ابن میثم، شرح نهج البلاغة، ایران، ص۴۸۸. [۱۴۶] - محمد بن حسن بن علی طوسی، در سال ۳۸۵ متولد شد و در سال ۴۶۰ در نجف درگذشت. او ملقب به شیخ الطائفة است. (تنقیح المقال ۳/۱۰۵). طوسی،‌ ستون و رکن شیعه است و بالاتر از تمام علمای شیعه و شیخ و بزرگ شیعیان به طور مطلق بود. وی در تمامی علوم اسلامی تألیفاتی دارد و در این زمینه، الگو و امام بود و تألیفات وی پر از چیزهای شنیدنی است. طوسی مؤلف دو کتاب از صحاح چهارگانه به نام‌های «التهذیب» و «الاستبصار» می‌باشد. وی درتمام زمینه‌های اسلامی و عقیده و اصول و فروع تألیف دارد و تمام خوش بینی‌ها به وی نسبت داده شده است. (روضات الجنات،‌۶/۲۱۶). [۱۴۷] - آیا خلافت منصوص است؟ در این روایت دلیل واضحی وجود دارد که علی بن ابی طالب، به خلافت و امامت منصوص و اینکه امامت عهدی است که از جانب خداوند، از یکی به دیگری منتقل می‌شود. (الأصول من الکافی، کتاب الحجة ج۱ ص۲۷۷)، و اینکه عهدی است که از جانب رسول الله ج از شخصی به دیگری منتقل می‌شود، اعتقاد ندارد. (الأصول من الکافی ج۱ ص۲۷۷). برای تفصیل این مطلب به کتاب‌های شیعه از جمله «اصل الشیعة وأصولها» از محمد حسین آل کاشف الغطاء و «الاعتقادات» از ابن بابویه قمی و «الألفین» از حلی و «بحارالأنوار» از مجلسی و ... مراجعه کنید. چون اگر علیس اعتقادی غیر از این اعتقاد داشت، به خلافت ابوبکر اعتقاد نداشت و با او مشورت نمی‌کرد و علاوه بر این، به اهل جمل، این جملات را نمی‌گفت: «بدون اینکه من شما را فرا بخوانم،‌ شما برای بیعت‌کردن با من آمدید.» پس اگر او از طرف خداوند به عنوان امام انتخاب شده بود، حتماً مردم به طرف او می‌رفتند. چرا قبل از این، مردم برای بیعت با او نرفتند، و او چنین جملاتی نگفته بود و تنها بعد از قتل عثمان ذی النورین، مردم برای بیعت با او آمدند و او نیز، گفت: مرا رها کنید و دیگری را به عنوان امام خود انتخاب کنید. مرا به کاری وا می‌دارید که رنگ و ریا در آن بسیار است و دل‌ها به آن قوام نمی‌یابد و عقل‌ها زیر بار آن نخواهد رفت – تا آنجا که می‌گوید: اگر مرا رها کنید من نیز مانند یکی از شما هستم. و چه بسا از شما شنواتر و مطیع‌تر باشم برای کسی که ولایت امور را در دست دارد. من بهتر است که برای شما وزیر باشم تا اینکه امیر شما باشم. (سخنان حضرت علی وقتی مردم پس از شهادت عثمان ذی‌النورین از او خواستند که خلیفه شود؛ نهج البلاغة خطبة ۹۲ ص۱۳۶، چاپ بیروت). آیا دلیلی صادق‌تر از این، وجود دارد که علیس خواهان خلافتی نبود که شیعه، منکران آن را کافرتر از یهودیان و مجوسیان و مسیحیان و مشرکان می‌دانند. به طوری که مفید می‌گوید: امامیه اتفاق دارند بر اینکه هرکس امامت یکی از ائمه را انکار کند و آنچه خداوند بر او واجب کرده که از آنان اطاعت نماید، ‌انکار نماید؛ کافر و مستحق عذاب ابدی جهنم است. (بحار الأنوار، مجلسی، ج۲۳، ص۳۹۰، به نقل از مفید). کلینی، محدث بزرگ شیعیان، می‌گوید: این آیه که می‌فرماید: «سأل سائل بعذاب واقع للکافرین (بولایة علی) لیس له دافع». قسم به خدا که جبرئیل آن را اینگونه بر پیامبر ج نازل کرده است. (کتاب الحجة من الأصول فی الکافی، ج۱ ص۴۲۲). به دروغ و ناحق این سخن را به محمد باقر نسبت داده‌اند که می‌گوید: تنها کسی خدا را می‌پرستد که خدا را بشناسد و اما کسی که خدا را نشناسد، او را در گمراهی عبادت کرده است. گفتم: فدایت شوم! شناخت خدا چگونه است؟ گفت: تصدیق خداوند و تصدیق رسول وی ج و دوستی با علی و ائمه‌ی هدایت و اعلام برائت و بیزاری از دشمنان آنها. (باب معرفة الإمام والرد إلیه من الأصول فی الکافی، ج۱ ص۱۸۰). بر این اساس صدوق و ابن بابویه قمی، به صراحت ‌می‌گویند: اعتقاد ما بر این است که هرکس امامت امیرالمؤمنین و سایر امامانِ پس از وی را انکار کند، مانند کسی است که نبوت تمامی انبیاء را انکار کرده باشد. و اعتقاد ما، درباره‌ی کسی که امامت امیرالمؤمنین، علی را قبول دارد و امامت یکی از امامانِ بعد از او را انکار نماید، همچون کسی است که نبوت همه‌ی پیامبران را قبول داشته باشد و نبوت پیامبرمان، حضرت محمد را انکار نماید. (الاعتقادات للقمی ص۱۳۰). پس چکار کنیم خود علی بن ابی‌طالب، امامت و منصوص بودن آن را به نقل از مقدس‌ترین و معتبرترین کتاب‌های شیعه انکار می‌کند؛ همان قومی که قرآن را انکار می‌کنند و قائل به تحریف و تغییر و تبدیل قرآن هستند همان طور که با ادله‌ی واضح و براهین قاطع به نقل از کتاب‌های خود شیعیان، در کتاب خودمان، «الشیعة و السنة» آن را توضیح داده‌ایم. آری، از مقدس‌ترین کتاب‌های شیعه، که همان نهج البلاغه است. در همین کتاب خود علی مرتضیس درباره‌ی خودش می‌گوید: بهتر آن است که من مقتدی باشم تا اینکه امام باشم. دوباره گفته‌اش را تکرار می‌کنیم که می‌گوید: مرا رها کنید و سراغ دیگری بروید،‌ من نیز، همچون یکی از شما هستم، و شاید از شما بیشتر به دستورات امام‌تان گوش دهم و اطاعت کنم. وزیر و مشاور بودن من برای شما بهتر است از اینکه امیر و زمامدار باشم. (نهج البلاغة خطبة ۹۲ ص۱۳۶، چاپ بیروت). آنچه این امر را تأیید می‌کند که علیسقضیه‌ی خلافت را آن طور که این اشخاص درباره‌ی ولایت او تصور می‌کنند، تصور نکرده، روایتی است که ابن ابی‌الحدید از عبدالله بن عباس روایت کرده که می‌گوید: علیس در زمان بیماری پیامبر ج به نزد مردم رفت و مردم به وی گفتند: ای ابوالحسن، رسول الله ج چگونه صبح کرد؟ گفت: با حمد و ثنای خداوند، شب را به صبح رسانید. ابن عباس گفت: عباس دست علی را گرفت و بعد از سه بار قسم، گفت: ای علی، قسم می‌خورم که مرگ را در چهره‌ی پیامبرج دیدم و من مرگ در چهره‌ی فرزندان عبدالمطلب نیز، تشخیص می‌دهم. پس پیش رسول خدا ج برو و این قضیه را پیش او مطرح کن که اگر میان ما کسی مستحق خلافت است به ما اطلاع دهد و اگر در میان غیر ما کسی مستحق خلافت است، ما را نسبت به او سفارش دهد. علی گفت: نه اگر امروز ابوبکر را از خلافت منع کنیم، پس از او دیگر مردم سراغ ما نمی‌آیند. ابن عباس گوید: همان روز رسول الله جوفات یافت. (شرح نهج البلاغة، ج۱ ص۱۳۲). ابن ابی‌الحدید پس از بیان ماجرای سقیفه و بیعت با ابوبکر اظهار می‌دارد: بدان که آثار و اخبار وارده در این باره بسیار زیادند و کسی که در این آثار و روایات بنگرد و انصاف داشته باشد، می‌داند که نص صریح و قطعی که عاری از شک و احتمال باشد، برای منصوص بودن خلافت حضرت علی وجود ندارد. (شرح نهج البلاغة، ج۱ ص۱۳۵). حضرت علیس طلحه و زبیر را مخاطب قرار می‌دهد و می‌گوید: قسم به خدا من هیچ رغبتی به خلافت و هیچ میلی به ولایت ندارم. اما شما مرا به آن دعوت کردید و آن را بر من تحمیل کردید. (نهج البلاغة ص۳۲۲). همچنین نصر بن مزاحم شیعی (أبوالفضل نصر بن مزاحم التمیمی کوفی ملقب به عطار، از جمله‌ی راویان متقدم، بلکه از راویان طیقه‌ی تابعین و سه طبقه‌ی اولِ أئمه‌ی طاهرین می‌باشد. (روضات الجنات ج۸ ص۱۶۶). نجاشی درباره‌اش می‌گوید: او بر راه راست بود و رفتار و کردارش خوب بود و صاحب کتاب صفین والجمل و مقتل الحسین و دیگر کتاب‌ها می‌باشد. (النجاشی ص۳۰۱ و۳۰۲). او روایت کرده که معاویه بن ابوسفیان، حبیب بن مسلمة فهری و شرحبیل بن سمط و معن بن یزید را فرستاد تا از حضرت علی بخواهد قاتلان عثمان را معرفی کند. علی بن ابی‌طالب پس از حمد و بسم الله گفتن آنان را راند و گفت: ‌خداوند متعال پیامبر جرا مبعوث کرد و به کمک او مردم را از گمراهی و هلاکت نجات داد و پس از جدایی آنان را جمع و متحد گردانید. سپس خداوند روح وی را باز گرفت در حالی که آن حضرت وظایف محوله را انجام داده بود. سپس ابوبکر و عمر جانشین وی شدند و آن‌ها نیز، سیره و روش نیکویی داشتند و با امت به عدالت رفتار کردند. سپس عثمان متولی امور مردم شد ‌و او کارهایی انجام داد که مردم آن را ناپسند و نابجا می‌دانستند؛ از این رو بر او شوریدند و او را کشتند. سپس مردم نزد من آمدند و من از آن‌ها روی گرداندم. به من گفتند: با تو بیعت می‌کنیم و من خودداری کردم.‌ دوباره گفتند: با تو بیعت می‌کنیم چون امت تنها با بیعت تو راضی هستند و من ترسیدم اگر این کار را انجام ندهم، مردم متفرق شوند؛ پس با آن‌ها بیعت کردم و خلیفه شدم. (کتاب صفین، چاپ إیران ص۱۰۵). این مورخ شیعه اظهار می‌دارد که ابوبکرسهنگامی که خواست عمرسرا پس از خود جانشین کند،‌ بعضی از مردم به او اعتراض کردند. علیسبه طلحهسگفت: اگر ابوبکر کسی را غیر از عمر جانشین خود کند، از او اطاعت نمی‌کنیم. (تاریخ روضة الصفا فارسی، ص۲۰۶، چاپ بمبئی). [۱۴۸] - شیخ الطایفه طوسی، الامالی، نجف، ج۲ ،ص۱۲۱. [۱۴۹] - طبرسی، الاحتجاج، عراق، ص۵۰. [۱۵۰] - أصل الشیعة وأصولها، بیروت، دارالبحار،۱۹۶۰، ص۹۱ . [۱۵۱] - ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۱۳۲ . [۱۵۲] - شرح نهج البلاغة، ج۱، ص۱۳۴ و ۱۳۵ .

اقتدای علیس در نماز به ابوبکرس و قبول‌کردن هدیه از وی:

پس از آن بیان می‌کنیم که علیسبه خلافت ابوبکر صدیقس راضی بود و در امور و قضایای امت با وی مشارکت می‌کرد و از او هدیه قبول می‌کرد و گلایه و شکایت خود را به وی ارجاع می‌داد. در نماز خواندن به وی اقتدا می‌کرد و با وی با محبت رفتار می‌کرد و دوستدار او بود و با کسانی که به ابوبکر بغض می‌ورزیدند، دشمنی می‌ورزید.

بزرگترین دشمنان خلفای راشدین و اصحاب پیامبر جو پیروان آن‌ها، به این امر گواهی می‌دهند.

روایتی که قبلاً‌ آن را بیان کردیم،‌ این است که حضرت علی هنگامی که مردم از وی خواستند، خلیفه و امیر بشود، گفت: «من برای شما وزیر باشم بهتر است از اینکه امیر باشم». [۱۵۳]

علی این سخن را در زمان خلافت ابوبکر و عمر فاروقشبه پیروانش گفته است. همان زمانی که مشاور و گوش به فرمان این خلفا بود و سخنانش نافذ بود. همچنان‌که یعقوبی [۱۵۴]درباره‌ی دوران خلافت صدیق اکبرسمی‌گوید: «ابوبکر می‌خواست با روم بجنگد،‌ پس با گروهی از اصحاب رسول الله جمشورت کرد و با علی بن ابی طالب نیز، مشورت کرد. علی پیشنهاد کرد که فلان کار را انجام بدهد. ابوبکر گفت: اگر انجام بدهم، پیروز می‌شوم؟ علی گفت: به کار خیری بشارت داده شده‌ام. سپس ابوبکر برخاست و برای مردم خطبه خواند و آنان را برای جنگ با روم امر کرد. [۱۵۵]

در روایتی آمده که ابوبکر صدیق از علی پرسید: از کجا به تو بشارت داده شد؟ گفت: «از پیامبر جشنیدم که به آن امر، بشارت می‌داد. سپس ابوبکر گفت: ای ابوالحسن، با آنچه از رسول الله جشنیده‌ای، مرا خوشحالی کردی!‌ خداوند تو را خوشحال کند.» [۱۵۶]

یعقوبی می‌گوید: از جمله کسانی که در زمان خلافت ابوبکر از او فقه یاد می‌گرفتند علی بن ابی طالب و عمر بن خطاب و معاذ بن جبل و أبی بن کعب و زید بن ثابت و عبدالله بن مسعود بودند. [۱۵۷]

ابوبکر، علیبرا بر تمام پیروانش مقدم می‌داشت و این، نشان دهنده‌ی روابط گرم و صمیمی آن‌ها با هم و مقدم کردن علیس بر سایرین در مشورت و قضاوت است. [۱۵۸]

این روایت را یک شیعی افراطی به نام محمد بن نعمان عکبری ملقب به شیخ مفید تأیید می‌کند به طوری که باب خاصی را در کتاب «الإرشاد» خود با عنوان: «قضایا و مسائل امیرالمؤمنین÷ در زمان خلافت ابوبکر»، به آن اختصاص داده است.

سپس تعدادی روایات را درباره‌ی قضاوت‌های علی در زمان خلافت ابوبکربذکر می‌کند؛ از جمله: مردی را نزد ابوبکر آوردند که شراب نوشیده بود، ‌ابوبکر خواست که حد شرعی را درباره‌اش اجرا کند. آن مرد گفت: من شراب نوشیده‌ام اما نمی‌دانستم که حرام است، چون من در میان قومی زندگی می‌کنم که آن را حلال می‌دانند و کسی تا به حال از تحریم آن خبر نداشت. ابوبکر مردد شد و نمی‌دانست که چه حکمی را درباره‌اش اجرا کند. بعضی از حاضران که در آنجا بودند، گفتند: به علی خبر بدهید. ابوبکر مردی را نزد او فرستاد تا از او سؤال کند. علی÷ گفت: به دو نفر مسلمان معتمد بگویید که آن مرد را در مجالس مهاجرین و انصار بگرداند که آیا کسی هست که آیه‌ی تحریم را برای آن مرد خوانده باشد یا حدیثی از پیامبر جدر این باره برایش روایت کرده باشد؟ اگر دو شاهد به آن، شهادت دادند،‌ حد اجرا می‌شود و اگر شهادت ندادند،‌ از او درخواست توبه کن و آزادش کن. ابوبکر چنین کرد. هیچ‌یک از مهاجرین و انصار شهادت نداد که آیه‌ی تحریم برای او خوانده یا حدیثی از رسول اللهجدر این زمینه برایش روایت کرده باشد. ‌ابوبکر از او درخواست توبه کرد و آزادش کرد و قضاوت علی را در این باره قبول کرد. [۱۵۹]

حضرت علی از دستورات حضرت ابوبکر پیروی می‌کرد. همان طور که روایت شده که گروهی از کفار به مدینه‌ی منوره آمدند و دیدند که مسلمانان ضعیف هستند چون برای جهاد و پایان دادن به جریان مرتدها به نقاط مختلف رفته بودند. حضرت ابوبکر خطر آن‌ها را بر پایتخت اسلام و مسلمانان، احساس کرد. از این رو دستور داد از مدینه نگهبانی شود و نگهبان‌هایی را در گذرهای مدینه قرار داد تا لشکریان و سربازان استراحت کنند و به علی و زبیر و طلحه و عبدالله بن مسعود امر کرد که این نگهبان‌ها را سرپرستی کنند و آن گروه بر همین حال ماندند تا از آن‌ها احساس امنیت کردند. [۱۶۰]

برای اثبات روابط صمیمی و مهربانی و عشق و علاقه‌ی آن‌ها به همدیگر همین بس که علی، سرور اهل بیت و پدر نوه‌های پیامبر جاز ابوبکر هدایایی قبول می‌نمود و این امر میان آن‌ها به صورت یک عادت در آمده بود. همچنان‌که در جنگ عین التمر، کنیز اسیر شده؛ یعنی، صهباء را از ابوبکر قبول کرد. این کنیز دو فرزند به نام‌های عمر و رقیه برای حضرت علی به دنیا آورد. عمر و رقیه از کنیزش از طایفه‌ی تغلب بود که به وی صهباء می‌گفتند و در زمان خلافت ابوبکر و امارت خالد بن ولید در عین التمر اسیر شد». [۱۶۱]

نام وی، ام حبیب دختر ربیعه بود. [۱۶۲]

همچنین حضرت ابوبکر،‌ خوله دختر جعفر بن قیس که همراه اسیران جنگ یمامه اسیر شده بود، را به حضرت علی هدیه کرد و او بهترین اولاد حضرت علی بعد از حسن و حسین؛ یعنی، محمد بن حنفیه را به دنیا آورد.

او از اسیران اهل رده بود که پسرش توسط او شناخته می‌شود و محمد بن حنفیه به او نسبت داده شده است. [۱۶۳]

همچنین روایت‌های متعددی وجود دارد مبنی بر اینکه علی و فرزندانش هدایای مالی و خمس و اموال فیء را از ابوبکر دریافت می‌کردند. علی خود تقسیم کننده و متولی خمس و فیء در زمان ابوبکرببود. [۱۶۴]این اموال به دست علی و سپس به دست حسن و بعد به دست حسین و بعد به دست حسن بن حسن و سپس زید بن حسن بود. [۱۶۵]

حضرت علی نمازهای پنجگانه را در مسجد می‌خواند و به حضرت ابوبکر اقتدا می‌کرد و به امامت وی راضی بود و اتفاق و یکدلی خود را با حضرت ابوبکر به مردم نشان می‌داد. [۱۶۶]

طوسی درباره‌ی اقتدای حضرت علی به حضرت ابوبکر می‌گوید: این قضیه، امری مسلم و ظاهر و واضح است. [۱۶۷]

[۱۵۳] - نهج البلاغة (تحقیق صبحی صالح)، ص۱۳۶ . [۱۵۴] - یعقوبی، ‌احمد بن ابی یعقوب بن جعفر، کاتب شیعی عباسیان بود که جد وی از موالی ابومنصور بود. او مدام در حال سفر بود و سفر را دوست می‌داشت. به سرزمین‌های شرقی و غربی اسلام سفر می‌کرد و در سال ۲۶۰ وارد ارمنستان شد. از آنجا به رمنه رفت و به مصر و کشورهای غربی بازگشت. سپس در سفر به این کشورها کتاب «البلدان» را تألیف کرد. وی تاریخ معروفی به نام تاریخ یعقوبی دارد. او در سال ۲۸۴هـ درگذشت. (الکنی و الألقاب،‌۳/۲۴۶). اما صاحب الأعیان، در طبقات مورخین او را شیعه محسوب کرده است. (اعیان الشیعة) او یک شیعه‌ی افراطی بود که در کتاب تاریخش پیداست. [۱۵۵] - تاریخ یعقوبی، بیروت ،۱۹۶۰، ج۲، ص۱۳۲و۱۳۳. [۱۵۶] - تاریخ التواریخ (تحت عنوان «عزم ابی بکر»)، ج۲، کتاب۲، ص۱۵۸. [۱۵۷] تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۳۸. [۱۵۸] در این باره روایات زیادی وجود دارد که ابوبکر در برخی مسائل با اصحاب خود و از جمله علیسمشورت می‌کرد و رأی وی را بر سایر آراء ترجیح می‌داد. نگا: البدایة و النهایة از ابن کثیر، ریاض النضرة از محب طبری،‌ کنز العمال، تاریخ الملوک و تاریخ ابن خلدون و ... ولی چون ما عهد کرده‌ایم که فقط از کتاب‌های خود شیعه استفاده کنیم، این کتاب‌ها را مورد استفاده قرار ندادیم. [۱۵۹] - مفید، الإرشاد، ایران، ص۱۰۷. [۱۶۰] شرح نهج البلاغه، تبریز، ج۴، ص۲۲۸. [۱۶۱] شرح نهج البلاغة، ج۲، ص۷۱۸. عمدة الطالب، نجف، ص۳۶۱. [۱۶۲] الإرشاد، ص۱۸۶. [۱۶۳] عمدة الطالب، ص۳۵۲. حق الیقین، ص۲۱ . [۱۶۴] - ابوداود روایتی از حضرت علیسرا آورده که گوید: من و عباس و فاطمه و زید بن حارثه نزد پیامبر جبودیم،‌ گفتم: ای رسول خدا، ‌چنین صلاح می‌دانم که تو مرا متولی حق خودمان از این خمس گردانی و در زمان حیات خودت آن را تقسیم کن تا پس از شما نزاع و درگیری ایجاد نشود، پس این کار را بکن. حضرت علی گوید: آن حضرت این کار را کرد. آنگاه حضرت علی گوید: در زمان حیات رسول الله آن را تقسیم کردم. سپس ابوبکر مرا سرپرست آن قرار داد و تا آخرین سال‌های خلافت عمرس در اختیار من بود. مال زیادی نزد او می‌آوردند. پس حق ما را در آن سال نداد و بعداً برایم فرستاد. گفتم: امسال به این مال نیاز نداریم و مسلمانان به آن نیاز دارند، این مال را به مسلمانان بازگردان. پس عمر آن را به آن‌ها باز گرداند. (ابوداود، کتاب الخراج، مسند احمد، مسندات علی). [۱۶۵] ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغة، ج۴، ص۱۱۸. [۱۶۶] طبرسی، الاحتجاج، ص۵۳. کتاب سلیم بن قیس، ص۲۵۳. مجلسی، مرآة العقول، ایران، ص۳۸۸. [۱۶۷] تلخیص الشافی، ایران، ص۳۵۴.

همکاری ابوبکر صدیق در ازدواج علی با فاطمه:

ابوبکر صدیق بر علیبمنت گذاشت؛ زیرا واسطه‌ی ازدواجش با فاطمهلشد و به او کمک کرد. به طوری که او یکی از شاهدان ازدواج وی بود که به درخواست رسول الله جبود. این طبق روایتی است که یکی از بزرگان شیعه معروف به شیخ الطائفه ابوجعفر طوسی از ضحاک بن مزاحم آورده که گوید: من از علی شنیدم که گفت: ابوبکر و عمر نزد من آمدند و گفتند: اگر پیش رسول الله جرفتی، فاطمه را از او خواستگاری کن. علی گوید: من نزد وی رفتم و دیدم که رسول الله جتبسمی بر لب دارد و می‌فرماید: تو را چه شده ای علی، و چه می‌خواهی؟ علی گفت: قرابت و سابقه‌ی اسلام را و یاری کردن اسلام و جهاد خود را برای پیامبر جیاد آوری کردم. پیامبر جفرمود: ای علی، تو راست می‌گویی، تو برتر از آن هستی که ذکر کردی. گفتم: ای رسول الله، جفاطمه را به عقد من در بیاور. [۱۶۸]

اما مجلسی که قادر نیست نام صحابه و به خصوص ابوبکر و عمر را بیاورد مگر با چند فحش و ناسزای قبیح و القاب کثیف، مانند بد چهره و شیاطین – پناه بر خدا – همین مجلسی ملعون این واقعه را اینگونه بیان می‌کند و آن را بیشتر توضیح می‌دهد و می‌گوید:

روزی از روزها ابوبکر و عمر و سعد بن معاذ در مسجد رسول الله جنشسته بودند و درباره‌ی ازدواج فاطمه با هم بحث می‌کردند. [۱۶۹]ابوبکر گفت: اشراف و بزرگان قریش فاطمه را از پیامبر جخواستگاری کردند اما رسول الله جفرمود: این کار در دست خداوند متعال است – و گمان می‌کنم که فاطمه از آنِ علی بن ابی‌طالب باشد – اما علی به دلیل فقر و مشکل مالی برای این کار اقدامی نکرده است. سپس ابوبکر به عمر و سعد گفت: برخیزید با هم برویم و علی را تشویق کنیم که این درخواست را از پیامبرجبکند. او مشکل مالی دارد باید کمکش کنیم. [۱۷۰]سعد جواب داد: این بهترین نظر است. پس آن‌ها به خانه‌ی امیرالمؤمنین، علی رفتند. هنگامی که به او رسیدند،‌ علی از آن‌ها پرسید: ‌چرا در این وقت به اینجا آمده‌اید؟ ابوبکر گفت: ای ابوالحسن، دارای ویژگی‌های خوبی هستی پس چه چیزی باعث شده که فاطمه را از پیامبر جخواستگاری نکنی؟ وقتی علی این سخن را از ابوبکر شنید، ‌اشک از چشمانش جاری شد و گفت: این آرزویی است که مدت‌هاست آن را پنهان داشته‌ام. [۱۷۱]کیست که نخواهد با وی ازدواج کند، اما فقر و مشکل مالی مانع این کار شده است. [۱۷۲]و از ابوبکر شرم داشتم که بگویم و من در این حال و وضعیت هستم ... تا آخر. [۱۷۳]

علاوه بر این، ابوبکر صدیق همان کسی است که حضرت علی را به ازدواج با فاطمه تشویق کرد و همان کسی است که عملاً به حضرت علی کمک نمود و اسباب و زمینه‌ی ازدواج را برای او فراهم نمود.

همچنان‌که طوسی روایت می‌کند که علی زره خود را فروخت و پولش را نزد پیامبر آورد. سپس رسول الله جدرهم‌ها را با دو دستش از او گرفت و به ابوبکر داد و گفت: لباس و وسایل خانگی لازم را برای فاطمه بخر. عمار بن یاسر و تعدادی از اصحاب را همراه ابوبکر فرستاد. به بازار رفتند. آنان هر چیز مناسبی را که می‌دیدند، نمی‌خریدند مگر اینکه آن را به ابوبکر نشان می‌دادند. اگر ابوبکر آن را می‌پسندید، می‌خریدند تا اینکه خرید وسایل تمام شد. ابوبکر مقداری از وسایل را برداشت و اصحاب رسول الله جکه همراهش بودند، بقیه‌ی آن را برداشتند. [۱۷۴]البته ابوبکر صدیق و دوستانش به درخواست خود رسول الله جشاهد ازدواج آن‌ها بودند.‌ همچنان‌که خوارزمی شیعی [۱۷۵]و مجلسی و اربلی بیان می‌کنند که ابوبکر صدیق و عمر فاروق و سعد بن معاذ وقتی علی را به نزد پیامبر جفرستادند،‌ در مسجد منتظر وی ماندند تا از پاسخ مثبتی که پیامبر به وی می‌دهد،‌ خوشحال شوند. پس چنان‌که انتظار داشتند، پیش آمد... علی گفت: «از پیش رسول خدا جرفتم در حالی که از خوشحالی در خودم نمی‌گنجیدم. ابوبکر و عمر به روی من آمدند و به من گفتند: چی شد؟ گفتم: رسول الله جدخترش فاطمه را به عقد من در آورد... ابوبکر و عمر به خاطر این خبر خیلی خوشحال شدند و به مسجد بازگشتند. در این هنگام رسول خدا جبه ما پیوست و از خوشحالی و شادی چهره‌اش می‌درخشید، آنگاه فرمود: ای بلال! بلال جواب داد: گوش به فرمانم ای رسول خدا ج. آن حضرت فرمود: مهاجرین و انصار را جمع کن. بلال آن‌ها را جمع کرد. سپس پیامبر جیک پله از منبر بالا رفت و خداوند را حمد و سپاس گفت و فرمود: ای مردم، جبرئیل اندکی پیش نزد من آمد و به من خبر داد که پروردگارم، فرشتگانش را نزد کعبه گرد آورده و همه‌ی آن‌ها را شاهد گرفته که او فاطمه دختر رسول الله را به عقد علی بن ابی طالب در آورده است، و به من نیز امر کرد که در زمین او را به عقد علی در بیاورم و شما را بر این ازدواج شاهد گیرم». [۱۷۶]

اربلی در کتاب خود شاهدان ازدواج حضرت علی با فاطمه را نام برده و می‌گوید: از انس روایت شده که او گفت: نزد رسول الله جبودم،‌ وحی بر او نازل شد و هنگامی که به حالت عادی برگشت، به من گفت: ای انس،‌ آیا می‌دانی که جبرئیل از نزد صاحب عرش برای من چه چیزی آورد؟ گفتم: خدا و رسول وی آگاه ترند. فرمود: مرا امر کرد که فاطمه را به عقد علی در بیاورم. برو و ابوبکر و عمر و عثمان و علی و طلحه و زبیر و تعدادی از انصار را نزد من فرا خوان. انس گوید: من رفتم و آن‌ها را فرا خواندم. وقتی آنان به خدمت رسول الله جرسیدند، پیامبر جبعد از حمد و سپاس خدا فرمود: من شما را شاهد می‌گیرم که فاطمه را با مهریه‌ی چهارصد مثقال نقره به عقد علی در آوردم. [۱۷۷]

هنگامی که علی و فاطمه، صاحب حسن شدند، ‌ابوبکر صدیق، دوست پدر بزرگِ حسن و یار غارش و دوست پدرش، علی و یاری دهنده‌ی آن‌ها در امر ازدواجشان، حسن را بر شانه‌هایش می‌گذاشت و با او بازی می‌کرد و می‌گفت: جانم فدایت بیشتر شبیه پیامبر هستی تا شبیه علی. [۱۷۸]

فاطمه دختر رسول الله جنیز، همین سخن را می‌گفت. [۱۷۹]

روابط محکم و صمیمی آن‌ها تا جایی بود که همسر ابوبکر، اسماء دختر عمیس، در زمان بیماری فاطمهلاز او پرستاری می‌کرد و تا نفس‌های آخر همراه وی بود و در غسل و کفن کردن او شرکت داشت. حضرت علی خودش از فاطمه پرستاری می‌کرد و ‌اسماء بنت عمیس حضرت علی را در امر پرستاری فاطمه کمک می‌کرد. [۱۸۰]

فاطمه وصیت کرده بود که کفْن و دفن و تشییع جنازه‌ی وی با اسماء باشد. [۱۸۱]اسماء همین کار را کرد. او همان کسی بود که تا نفس‌های آخر همراه فاطمه بود، و همان کسی است که علی در وفاتش، او را مدح و ثنا گفت. [۱۸۲]و او در غسل فاطمه شرکت داشت. [۱۸۳]

حضرت ابوبکر صدیق مدام با حضرت علی در ارتباط بود و از حال دختر پیامبر جمی‌پرسید. برخلاف آنچه که شیعیان می‌پندارند.

«فاطمهلمریض شد و حضرت علی نمازهای پنجگانه را در مسجد می‌خواند، وقتی که نماز تمام می‌شد، حضرت ابوبکر و حضرت عمر می‌گفتند: حال دختر رسول الله جچطور است؟» [۱۸۴].

از طرف دیگر،‌ همسر ابوبکر به پرستار و مراقب معروف شده بود، چون پرستار حقیقی او بود.

وقتی فاطمه از دنیا رفت،‌ مدینه مملو از گریه‌ی مردان و زنان شد. مردم در آن روز مانند روز وفات پیامبر جناراحت بودند. حضرت ابوبکر و حضرت عمر به حضرت علی تسلیت عرض می‌کردند و می‌گفتند: ای ابوالحسن،‌ پیش از ما بر دختر رسول خدا جنماز جنازه مخوان.» [۱۸۵]

[۱۶۸] - طوسی، الامالی، ج۱، ص۳۸. [۱۶۹] - چقدر اصحاب رسول الله جصادقانه در کارهای پیامبر جفکر می‌کردند و همّ و غم رسول اللهج، ‌همّ و غم آن‌ها بود؛ چون او را دوست داشتند و به او وفادار بودند. چقدر زیباست چنین پیروی کردنی. [۱۷۰] - چقدر اصحاب پیامبر جبا هم مهربان و دلسوز بودند و این بر خلاف گمان و پندار شیعه است. [۱۷۱] - این قوم حیا و شرمی ندارند تا جایی که چنین حکایت‌های خرافی و دور از شأن را می‌سازند و آن را به شخصیت‌های مبارک نسبت می‌دهند. آیا دست از این کار بر نمی‌دارند؟ [۱۷۲] - فقر علی چیست؟ شیعه‌های افراطی مانند قمی و مجلسی روایت می‌کنند که وقتی رسول الله جخواست حضرت فاطمه را به عقد حضرت علی در بیاورد، زنان قریش به او گفتند که علی مردی چاق، با دستانی کشیده و پاهایی جمع شده، با سری طاس و چشمانی درشت است و استخوان‌های شانه‌اش نرم است و لبی خندان دارد اما مال و دارایی ندارد. پیامبر جاین اوصاف را انکار نکرد. بلکه – طبق روایت‌های شیعه – گفت: ای فاطمه، آیا نمی‌دانی که خداوند مرا در دنیا مشرف گردانیده و از میان مردان جهان مرا برگزیده است. سپس خداوند تو را بر زنان جهانیان برتری داده است ای فاطمه. وقتی در شب معراج به آسمان بلند کرده شدم، سنگ نوشته‌ای را در بیت المقدس یافتم که روی آن نوشته بود: «لا اله الا الله محمد رسول الله أیدته بوزیره ونصرته بوزیره»: «هیچ معبود برحقی جز الله نیست و محمد فرستاده‌ی خداست. او را به وسیله‌ی وزیرش کمک و یاری کردم». گفتم: وزیر من چه کسی است. گفت: علی ابن ابی طالب. (تفسیر قمی،‌۱/۳۳۶،‌ جلاء العیون،‌۱/۱۸۵). [۱۷۳] - مجلسی، جلاءالعیون، تهران، کتابفروشی اسلامیه، ص۱۶۹. [۱۷۴] - الأمالی، ج۱ ،ص۳۹. ابن شهر آشوب مازندرانی، هند، ج۲، ص۲۰ . جلاءالعیون، ج۱، ص۱۷۶. [۱۷۵] - ابوالمؤید موفق بن احمد خوارزمی شیعی، ‌فقیه و محدث و خطیب و شاعری است که کتابی در مناقب اهل بیت دارد. وی در سال ۵۶۸ درگذشت. خوارزم نام ناحیه‌ای است و یکی از روستاهای زمخشر می‌باشد. (الکنی والألقاب،‌۲/۱۲-۱۱). [۱۷۶] خوارزمی، مناقب، ص۲۵۱و۲۵۲. کشف الغمة، ج۱، ص۳۵۸. مجلسی، بحارالانوار، ج۱۰، ص۳۸و۳۹. جلاءالعیون، ج۱، ص۱۸۴. [۱۷۷] کشف الغمة، تبریز، ج۱، ص۳۴۸و۳۴۹ . بحارالانوار، ج۱، ص۴۷و۴۸. [۱۷۸] تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۱۷. [۱۷۹] همان. [۱۸۰] طوسی، الامالی، ج۱ ،ص۱۰۷. [۱۸۱] جلاء العیون، ص۲۳۵ و ۲۴۲. [۱۸۲] جلاء العیون، ص۲۳۷. [۱۸۳] کشف الغمة، ج۱، ص۵۰۴. [۱۸۴] کتاب سلیم بن قیس، ص۳۵۳. [۱۸۵] همان، ص۲۵۵.

خویشاوندی‌های سببی میان ابوبکر و اهل بیت:

روابط میان منزل نبوت و منزل ابوبکر بسیار محکم و قوی بود به طوری که هیچ گونه اختلاف و دوری در میان آن‌ها نبود، هرچند اسطوره‌ها و اباطیلی را برخلاف این بافته‌اند: ﴿وَإِنَّ أَوۡهَنَ ٱلۡبُيُوتِ لَبَيۡتُ ٱلۡعَنكَبُوتِۚ لَوۡ كَانُواْ يَعۡلَمُونَ٤١[العنكبوت: ۴۱]. «به راستی که سست‌ترین خانه‌ها خانه‌ی عنکبوت است اگر بدانند».

عایشه صدیقه، دختر ابوبکر صدیق و همسر پیامبر ج، از محبوب‌ترین افراد، نزد علی بود. بگذار حسودان بسوزند و مخالفان غرق شوند، ‌اما این حقیقتی ثابت است. عایشه به شهادت قرآن، پاک و مطهر بود هرچند باطل‌گرایان و مخالفان، آن را انکار کنند.

اسماء بنت عمیس، همان کسی که اندکی قبل ذکر آن گذشت،‌ همسر جعفر ابن ابی طالب برادر علی بود.‌ هنگامی که جعفر درگذشت،‌ ابوبکر با او ازدواج کرد و صاحب پسری به نام محمد شدند، ‌که علی او را والی مصر کرده بود، و هنگامی که ابوبکر درگذشت، علی بن ابی طالب با او ازدواج کرد و از او صاحب پسری به نام یحیی شد.

یکی از نوه‌های ابوبکر صدیق با محمد باقر – امام پنجم شیعیان و نوه‌ی علیس– ازدواج کرد. همچنان‌که کلینی در اصول خود تحت عنوان فرزندان جعفر، بیان می‌کند: «ابوعبدالله÷در سال ۸۳ به دنیا آمد و در شوال ۱۴۸ درگذشت. او ۶۵ سال سن داشت و در بقیع دفن شد؛ همان قبری که پدرش و جدش و حسن بن علی÷و مادرش، ام فروة دختر قاسم بن محمد بن ابی‌بکر و مادرش، اسماء بنت عبدالرحمن بن ابی‌بکر،‌ دفن شده بودند». [۱۸۶]

ابن عنبه [۱۸۷]می‌گوید: مادر جعفر، ام فروة دختر قاسم بن محمد بن ابی بکر بود . مادر او نیز، اسماء ‌بنت عبدالرحمن بن‌ابی بکر بود. به همین دلیل امام صادق گفته است: ابوبکر دو بار مرا به دنیا آورده است.

همچنان‌که قاسم بن محمد بن ابی بکر، نوه‌ی حضرت ابوبکرسبوده و علی بن حسین بن علی بن ابی طالب، نوه‌ی حضرت علیسبوده است و هردو پسر خاله بودند‌؛ همچنان‌که مفید وقتی از علی بن حسین سخن به میان می‌آورد، می‌گوید: امامِ بعد از حسن بن علی÷، پسرش ابو محمد، علی بن حسین مشهور به زین العابدین÷بود. که او نیز، کنیه‌ی ابو الحسن داشت. و مادرش «شاه زنان» دختر یزد گرد بن شهریار بن خسرو پرویز بوده است. گفته می‌شود که اسم او شهربانو بود.

امیر المؤمنین، حضرت علی حریث بن جابر حنفی را والی شرق کرده بود. او دو دختر یزد گرد بن شهریار بن خسرو را نزد علی فرستاد که یکی از آن‌ها (شاه زنان) را پسرش حسین، عقد کرد که زین العابدین از وی به دنیا آمد و دیگری را محمد بن ابی‌بکر عقد کرد که قاسم بن محمد بن ابی بکر را به دنیا آورد. پس قاسم و زین العابدین پسر خاله هستند. [۱۸۸]

مجلسی آن را در جلاء العیون بیان کرده و روایاتی را که مفید و ابن بابویه آورده‌اند، صحیح دانسته است؛ مبنی بر اینکه شهربانو در زمان خلافت حضرت علی اسیر نشد، آن طور که مفید می‌گوید و در زمان خلافت حضرت عثمان اسیر نشد چنان‌که ابن بابویه قمی می‌گوید،‌ بلکه چنان‌که قطب راوندی [۱۸۹]روایت کرده در زمان خلافت حضرت عمر اسیر شد. سپس بعد از آن اعتراف می‌کند که قاسم بن محمد بن ابی بکر و زین العابدین بن حسین بن علی پسر خاله بودند. [۱۹۰]

نسب‌شناسان و مورخین، قرابت دیگری را ذکر می‌کنند و آن ازدواج حفصه، دختر عبدالرحمن پسر ابوبکر صدیق با حسین بن علی بن ابی طالبساست که بعد یا قبل از عبدالله بن زبیر بوده است.

محمد بن ابی‌بکر از اسماء بنت عمیس است که فرزند خوانده‌ی حضرت علی و محبوب وی بود و ولایت مصر را در زمان خود به او سپرد.

حضرت علی÷می‌گوید: محمد، پسر من از پشت ابوبکر است. [۱۹۱]

از نشانه‌های محبت اهل بیت نسبت به ابوبکر صدیق و دوستی و صمیمیتی که میانشان بود، این است که آن‌ها فرزندانشان را به نام ابوبکر می‌نامیدند. نخستین آن‌ها علی بن ابی‌طالب است که یکی از فرزندانش را ابوبکر نامیده چنان‌که مفید تحت عنوان «بیان اولاد امیر المؤمنین و تعداد آن‌ها و اسامی آن‌ها و خلاصه‌ای از سرگذشت آن‌ها» می‌گوید:

«... ۱۲- محمد اصغر با کنیه‌ی ابوبکر ۱۳- عبیدالله که هردو همراه برادرشان، حسین شهید شدند و از یک مادر، به نام لیلی دختر مسعود دارمی بودند.» [۱۹۲]

یعقوبی می‌گوید: علی چهارده فرزند پسر به نام‌های حسن و حسین و ... و عبیدالله و ابوبکر- این دو نفر فرزند نداشتند- داشته که مادر این دو نفر، یعلی دختر مسعود حنظلی از طایفه‌ی بنی‌تمیم بود. [۱۹۳]

اصفهانی در «مقاتل الطالبین» تحت عنوان «بیان خبر حسین بن علی بن ابی‌طالب و محل شهادت وی و کسانی که از خانواده‌اش به همراه وی کشته شدند» می‌گوید: از جمله خانواده‌ی وی «ابوبکر بن علی بن ابی‌طالب و مادرش؛ یعلی، دختر مسعود بوده است ... ابوجعفر می‌گوید: مردی همدانی او را به قتل رساند. مدائنی می‌گوید: او در میدان جنگ پیدا شد و معلوم نبود که چه کسی او را کشته است.» [۱۹۴]

آیا این‌ها دلیل بر عشق و علاقه و برادری و احترام حضرت علی به حضرت ابوبکرسنیست؟

شایان ذکر است که این فرزند پس از به خلافت رسیدن حضرت ابوبکر، بلکه پس از وفات ابوبکر بود. این قضیه بدیهی و مسلم است.

آیا این عشق و علاقه به ابوبکر در میان شیعیانی که ادعای عشق به علی و اولادش را دارند، وجود دارد تا فردی از خود را ابوبکر بنامند؟ آیا آن‌ها پیرو علی هستند یا مخالف او؟ می‌خواهیم توجه شما را به این نکته جلب کنیم که علی جز به دلیل مبارکی و تبرّک و عشق و علاقه و وفاداری، نام فرزندش را ابوبکر ننهاد به طوری که در میان بنی‌هاشم کسی قبل از علی وجود نداشت که فرزندش را به این نام، ‌نامگذاری کند. – طبق شناخت و مطالعه‌ای که از کتاب‌های شیعه داریم–.

تنها علی، به این مبارکی و تبرّک و اظهار محبت و عشق و علاقه بسنده نکرد بلکه پس از وی فرزندانش نیز، این روند را ادامه دادند.

این فرزند بزرگ علی و پسر فاطمه و نوه‌ی رسول الله ج، حسن بن علی – امام معصوم دوم شیعیان– است که طبق آنچه یعقوبی می‌گوید، یکی از فرزندانش را ابوبکر نام می‌نهد.

«حسن هشت فرزند پسر داشت که عبارتند از: حسن بن حسن که خوله مادرش بود ... و ابوبکر و عبدالرحمن و طلحه و زبیر.» [۱۹۵]

اصفهانی می‌گوید: ابوبکر بن حسن بن علی بن ابی‌طالب نیز، از جمله کسانی بود که همراه حسین در کربلا شهید شد. [۱۹۶]

حسین بن علی نیز، یکی از پسرانش را ابوبکر نام می‌نهد. همچنان‌که مورخ شیعی، مشهور به مسعودی در «التنبیه والإشراف» و هنگام بیان کشته‌شدگان کربلا به همراه حسین از او نام می‌برد.

«کسانی که در کربلاء کشته شدند و فرزند حسین بودند سه نفر بودند: علی اکبر و عبدالله که کودک بود و ابوبکر. اینان فرزندان حسین بن علی بودند.» [۱۹۷]

بعضی گفته‌اند که زین العابدین کنیه‌اش ابوبکر بوده است. [۱۹۸]

همچنین حسن بن حسن بن علی؛ یعنی، نوه‌ی علی بن ابی‌طالب یکی از پسرانش را ابوبکر نام نهاد. همچنان‌که اصفهانی از محمد بن علی حمزه علوی روایت می‌کند که او همراه ابراهیم بن حسن بن حسن بن علی بن ابی‌طالب کشته شد و او ابوبکر بن حسن بن حسن بود.

امام هفتم شیعیان، امام موسی بن جعفر ملقب به کاظم نیز، یکی از پسرانش را ابوبکر نام نهاد.

اصفهانی می‌گوید: که پسر او، علی – امام هشتم شیعیان – نیز، کنیه‌ی ابوبکر داشت، و از عیسی بن مهران از ابوصلت هروی روایت می‌کند که گفت: روزی مأمون درباره‌ی مسأله‌ای از من پرسید و من گفتم: ابوبکر ما باید آن را حل کند. عیسی بن مهران می‌گوید: به ابوصلت گفتم: ابوبکر شما کیست؟ گفت: علی بن موسی الرضا که کنیه‌ی ابوبکر داشت و مادرش کنیز بود. [۱۹۹]

شایان ذکر است که موسی کاظم یکی از دخترانش را به نام دختر ابوبکر صدیق، ‌عایشه‌ی صدیقه نامید؛ همچنان‌که مفید تحت عنوان «بیان تعداد اولاد موسی بن جعفر و نگاهی به اخبار آن‌ها» آورده است.

ابوالحسن موسی÷ ۳۷ فرزند دختر و پسر داشت که از جمله‌ی آن‌ها علی بن موسی الرضا÷ و فاطمه و .... و عایشه و ام سلمه بودند. [۲۰۰]

همچنان‌که جد وی علی بن حسین یکی از دخترانش را عایشه نامیده بود. [۲۰۱]

همچنین، علی بن محمد هادی ابوالحسن ـ امام دهم شیعیان ـ یکی از دخترانش را عایشه نامیده بود. مفید می‌گوید: ابوالحسن÷ در رجب سال ۳۵۴هـ‌ درگذشت و در خانه‌ی خود، سامراء دفن شد و فرزندانی از او به نام‌های ابومحمد حسن، پسرش و... دخترش، عایشه به جای ماند. [۲۰۲]

پیش از اینکه به این بحث خاتمه دهیم، دوست داریم بگوییم: بسیاری از بنی‌هاشم خود یا فرزندان خود را ابوبکر نام نهادند. از آن جمله برادرزاده‌ی حضرت علی؛ یعنی عبدالله بن جعفر طیار بن ابی‌طالب است که یکی از پسرانش را ابوبکر نامید؛ همان طور که اصفهانی می‌گوید:

«ابوبکر بن عبدالله بن جعفر بن ابی‌طالب در جنگ حره در حادثه‌ی میان مسرف بن عقبه و اهل مدینه کشته شد.

این یکی از نشانه‌های عشق و علاقه و صمیمیت میان اصحاب بود که برخلاف پندار شیعیان امروز است؛ زیرا معتقدند میان اصحاب دشمنی و کینه‌توزی و جنگ و جدال همیشگی بوده است.

[۱۸۶] الاصول فی الکافی (کتاب الحجة) ،ج۱، ص۴۷۲. مانند این در کتاب الفرق از نوبختی وجود دارد. [۱۸۷] جمال الدین احمد بن علی بن حسین حسنی، صاحب کتاب عمدة الطالب می‌باشد. قمی درباره‌اش می‌گوید: او سیدی گرانقدر و علامه‌ای نسب شناس بود. وی از علمای امامیه بود،‌ که ۱۲ سال در فقه و حدیث و نسب، شاگرد ابو معیة بوده است. وی در کرمان به سال ۸۲۸ درگذشت. (الکنی و الألقاب ۱/۳۵۰ و أعیان الشیعة ص۳۵ تحت عنوان نسب شناسان شیعه). [۱۸۸] - مفید، الإرشاد،‌ ص۲۵۳، ‌همچنین در کشف الغمة و منتهی الآمال از شیخ عباس قمی ۲/۳ آمده است. [۱۸۹] - سعید بن هبة الله بن حسن در قرن ششم هجری متولد شد و به سال ۵۷۳ در قم درگذشت و در همان جا به خاک سپرده شد. او عالم متبحر و فقیه و محدث محقق و مورد اعتماد بود. وی صاحب کتاب «الخرائج و الجرائح» و «قصص الأنبیاء» و «شرح نهج البلاغة» بود و از محدثین بزرگ شیعه به شمار می‌رود. (الکنی و الألقاب،‌۳/۵۸). [۱۹۰] - جلاء العیون، ص۶۷۳و۶۷۴ . [۱۹۱] - دنبلی شیعی، الدرة النجفیة. شرح نهج البلاغة، ایران، ص۱۱۳. [۱۹۲] - الإرشاد، ص۱۸۶. [۱۹۳] - تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۱۳. [۱۹۴] - ابوالفرج اصفهانی شیعی، مقاتل الطالبین، بیروت، دارالمعرفة، ص۱۴۲. مانند این در کشف الغمة، ج۲، ص۶۴ و جلاء العیون از مجلسی، ص۵۸۲ آمده است. [۱۹۵] - تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۲۸. منتهی الآمال، ج۱، ص۲۴۰. [۱۹۶] - مقاتل الطالبین، ص۸۷ . [۱۹۷] - التنبیه و الاشراف، ص۲۶۳ . [۱۹۸] - کشف الغمة، ج۲، ص۷۴ . [۱۹۹] - مقاتل الطالبین، ص۵۶۱ و۵۶۲ . [۲۰۰] - الإرشاد، ص۳۰۲ و ۳۰۳. الفصول المهمة،۲۴۲. کشف الغمة، ج۲، ص۲۳۷. [۲۰۱] - کشف الغمة، ج۲، ص۹۰ . [۲۰۲] - کشف الغمة، ص۳۳۴. الفصول المهمة، ص۲۸۳.

قضیه‌ی فدک:

قبل از اینکه به بحث درباره‌ی عمر فاروقسو رابطه‌ی وی با اهل بیت بپردازیم، باید درباره‌ی سؤالی که پیرامون اختلاف این اصحاب گرانقدر مطرح می‌شود‌، کمی درنگ کنیم. سؤال این است که اگر عشق و علاقه و صمیمیت صحابه به یکدیگر این است، پس قضیه‌ی فدک چیست؟

قضیه‌ی فدک قضیه‌ای است که منافقان و دشمنان امت حضرت محمد ججهت مقاصد پست و آمال بدشان، بزرگ جلوه داده‌اند و از آن برای تفرقه و ایجاد اختلاف شدید میان اصحاب رسول الله جو به خصوص میان اهل بیت و میان عموم مسلمانان استفاده‌ی ابزاری کرده‌اند. از دیدگاه آن‌ها گویی اهل بیت در یک طرف و مهاجرین و انصار و سایر امت اسلامی در طرف دیگر می‌باشند.

مسأله این قدر بزرگ و پر اهمیت نبود بلکه آن‌ها آن را بهانه‌ای برای طعن و لعن قرار دادند. کل ماجرا این بوده که هنگام وفات رسول خدا جو پس از بیعت با ابوبکر صدیقسو به خلافت رسیدن وی، ‌فاطمه، دختر پیامبر ج، نزد ابوبکر رفت و میراثی را که خداوند از فدک به پیامبر جداده بود، ‌از او خواست. [۲۰۳]ابوبکر جواب داد که رسول الله جفرموده‌اند: «نحن معاشر الأنبیاء لا نورث، ما تركنا فهو صدقة، إنما يأكل آل محمد من هذا المال يعني مال الله … وإني والله لا أغيّر شيئاً من صدقات النبي صلى الله عليه وسلم التي كانت عليها في عهد النبي صلى الله عليه وسلم، ولأعملن فيها بما عمل فيها رسول الله صلى الله عليه وسلم، وقال: والذي نفسي بيده لقرابة رسول الله صلى الله عليه وسلم أحب إليّ من أن أصل من قرابتي»: «کسی از ما، پیامبران ارث نمی‌برد. آنچه از ما باقی می‌ماند، صدقه است. آل محمد تنها از این مال؛ یعنی، مال خدا روزی می‌خورند ...

بعد ابوبکر گفت: قسم به خدا من چیزی از صدقات پیامبر را که در دوران ایشان بوده تغییر نمی‌دهم و همانگونه که رسول الله جدرباره‌ی آن‌ها عمل کرده است، ‌عمل می‌کنم. آنگاه گفت: قسم به کسی که جان من در دست اوست،‌ خویشاوندان رسول الله جنزد من محبوب‌تر از خویشاوندان خودم است».

وقتی ابوبکر صدیق این سخن را به فاطمه گفت: فاطمه بازگشت و تا هنگام وفاتش دیگر سخنی از آن نگفت. حتی در بعضی از روایت‌های شیعه آمده که فاطمه به این پاسخ راضی و قانع شد؛ همچنان‌که ابن میثم شیعی [۲۰۴]در شرح نهج البلاغه روایت می‌کند که ابوبکر به فاطمه گفت: «مال پدرت مال توست. رسول خدا جاز فدک روزی شما را می‌داد و باقیمانده را تقسیم می‌کرد و آن را در راه خدا می‌داد. تو نیز، باید همان کار را بکنی. فاطمه به این کار راضی شد و بر آن عهد بست» [۲۰۵].

دنبلی نیز، مانند همین را در شرح خود «الدرة النجفیة» آورده است. [۲۰۶]

اما شیعه خوشحال نیست که فاطمه به راحتی به چنین کاری تن داده باشد، ‌پس صفحات و اوراق بسیاری را سیاه کرده‌اند و کتاب‌های زیادی را در این باب نوشته‌اند که انباشته از طعن و سرزنش اصحاب رسول الله جو تکفیر و فاسق خواندن و مرتد دانستن و ظالم شمردن آن‌هاست و گفته‌اند که به اهل بیت ظلم کرده‌اند، و حتی ابوبکر تنها به حرف اکتفا نکرده بلکه در عمل نیز، آن قضیه را دنبال کرده است. همچنان‌که ابن میثم و دنبلی و ابن ابی‌الحدید و شیعی معاصر فیض الاسلام علی نقی، اظهار داشته‌اند که: «ابوبکر درآمد حاصل از فدک را می‌گرفت و به اندازه‌ی نیاز به اهل بیت می‌داد و باقیمانده‌ی آن را تقسیم می‌کرد. ‌همچنان‌که عمر و عثمان نیز، این کار را انجام دادند و علی نیز، این کار را انجام داد.» [۲۰۷]

ولی شیعیان چگونه راضی می‌شوند؟ بزرگ آن‌ها؛ یعنی، مجلسی [۲۰۸]می‌گوید:

از مصیبت‌های بزرگ و بلاهای عظیم این است که ابوبکر و عمر، فدک را از اهل بیت رسالت غصب کردند. این قضیه‌ی هولناک زمانی بود که ابوبکر خلافت را از امیرالمؤمنین غصب کرد و به زور از مهاجرین و انصار بیعت گرفت و امر حکومت را در دست گرفت. در فدک طمع کرد؛ زیرا ترسید اگر فدک در دست اهل بیت بماند، مردم به اموالشان گرایش پیدا کنند و این ظالمین (یعنی، ابوبکر و دوستانش) را رها خواهند کرد. پس خواستند که اهل بیت را مفلس و بی‌چیز کنند تا چیزی برای آن‌ها باقی‌نماند و مردم به آن‌ها گرایش پیدا نکنند و خلافت ناحقّشان را باطل نکنند. به همین دلیل این روایت کثیف و دروغین را جعل کرده‌اند که ما، پیامبران چیزی به ارث نمی‌گذاریم، آنچه از ما باقی می‌ماند، صدقه است.» [۲۰۹]

عده‌‌ای از افراد نیز، پیرو این مسلک هستند اما آن‌ها چه کسانی هستند؟ تمام این‌ها برای این است که کینه‌ها و خشم‌ها را به سبب قضیه‌ای که اصلاً وجود ندارد،‌ بیدار کنند اما انسان‌های احمق این قوم نمی‌دانند خانه‌ای که آن‌ها ساخته‌اند،‌ خانه‌ی عنکبوتی است و در مقابل طوفان حقیقت، چیزی از آن باقی نمی‌ماند.

روایتی که از روی حسادت و کینه نسبت به ابوبکر-اگر نمی‌دانند- رد کرده‌اند، ‌امام پنجم خودشان آن را از رسول الله جنقل کرده و در کتاب‌های خودشان موجود می‌باشد. آری در کتاب «الکافی» خودشان، ‌که آن را جزو صحیح‌ترین کتاب‌های خود می‌دانند و درباره‌اش می‌گویند: این کتاب برای شیعه کافی است. ‌کلینی در این کتاب از حماد بن عیسی از قداح از ابوعبیدالله÷ روایت کرده است:

پیامبر جفرمود: «کسی که راهی را جهت طلب علم بپیماید، خداوند آن راه را برایش راهی جهت رسیدن به بهشت قرار می‌دهد، و فضل و برتری عالم بر عابد، مانند برتری ماه شب چهارده بر سایر ستارگان است. علما، وارثان انبیاء هستند و دینار یا درهمی از آن‌ها به ارث نمی‌برند بلکه علم را از آن‌ها به ارث می‌برند،‌ پس کسی که علم را برگزیند خوشبخت است.» [۲۱۰]

روایت دیگر این است که ابوعبدالله، جعفر صادق می‌گوید: «علما وارثان انبیاء هستند و کسی از آن‌ها دینار یا درهمی به ارث نمی‌برد، بلکه تنها احادیث را از آن‌ها به ارث می‌برند.» [۲۱۱]

پس مجلسی و همراهانش چه می‌گویند؟ اگر این جرم است چرا در شهر خود آن را انجام می‌دهند؟

غیر از این روایت، دو روایت دیگر وجود دارد که شیخ صدوق آن را روایت کرده و این روایت را تأیید می‌کند:

«از ابراهیم بن علی رافعی،‌ از پدرش،‌ از جدش ابورافع روایت شده که گفت: فاطمه دختر رسول الله جبا پسرانش، حسن و حسین نزد رسول الله جآمد و گفت: ای رسول خدا، این‌ها فرزندان تو هستند. پس چیزی از ارث به این‌ها بده. فرمود: هیبت و شکوه من برای حسن، و شجاعت و بخشش من برای حسین. [۲۱۲]

روایت دوم این است که فاطمه گفت: ای رسول خدا ج، این‌ها فرزندان تو هستند، ‌هدیه‌ای به آنان بده. رسول الله جفرمود: هدیه‌ی حسن، هیبت و شکوه من و هدیه‌ی حسین، شجاعت و بخشش من است. [۲۱۳]

مجلسی و بسیاری دیگر خواسته‌اند که اثبات کنند، ابوبکر و همراهانش این امر را نمی‌دانستند و فقط می‌خواستند علی و اهل بیت را مفلس کنند تا مردم به مال و منال آن‌ها روی نیاورند. این قوم و تفکرشان بسیار تعجب آور هستند. آیا آن‌ها گمان می‌کنند که علی و اهل بیت، مانند حکومت‌طلبان و ریاست طلبان هستند که به وسیله‌ی مال و رشوه دنبال حکومت و قدرت باشند؟ اگر اینگونه بود آن‌ها مال زیادی داشتند؛ چون کلینی از ابوالحسن – امام دهم شیعیان– روایت می‌کند که دیوارهای هفت گانه وقف فاطمه شده و آن‌ها عبارتند از: ۱- دلال ۲- عوف ۳- حسنی ۴- صافیه ۵- آنچه مادر ابراهیم داشت ۶- مثیب ۷- برقه. [۲۱۴]

آیا کسی که این دیوارهای هفت‌گانه را دارد،‌ چیزی از مال کم دارد؟

آنان گمان می‌کنند که پیامبر جاموال دولت را، اموال و ملک خودش دانسته است؟ این چیزی است که عقل حتی در این عصر که عصر غارت و چپاول و عصر بی‌مبالاتی و عدم تمسّک به دین است، به این کار راضی نیست. در چنین دوره‌ای می‌بینی که پادشاهان و حکام اگر بر سرزمینی چیره شوند و آن را فتح کنند، ‌آن را ملک خود قرار نمی‌دهند بلکه ملک دولت قرار می‌دهند و در راه مصالح ملت و امور عام و خاص در آن دخل و تصرف می‌کنند. پس آیا رسول الله ج–پدر و مادر و جانم فدای ایشان باد – از دیدگاه شیعه خودشان را بر دیگران ترجیح می‌دهد؟ سبحان الله که این دروغ و بهتانی بیش نیست. پیامبرِ بزرگوار و مهربان و بخشنده، از چنین تهمتی مبرا است.

نکته‌ی دیگری که باقی می‌ماند این است که اگر فدک میراث رسول الله جاست، تنها فاطمه وارث آن نبوده، بلکه دو دختر ابوبکر صدیق و عمر فاروق نیز، وارثان آن بوده‌اند. ابوبکر صدیق و عمر فاروق، از فدک چیزی به ارث دو دخترشان درنیاوردند همان طور که چیزی را به ارث فاطمه درنیاوردند. همچنین عباس، عموی پیامبر ج، که زنده بود و بدون شک از وارثان پیامبر جبود، ولی با این وجود چیزی از فدک به ارث نبرد.

آیا تصور می‌کنی که معترضان شیعه نمی‌دانند که در مذهب خودشان، زن از زمین و اموال غیر منقول چیزی به ارث نمی‌برد؟

محدثانشان ابواب جداگانه‌ای در این زمینه آورده‌اند. به کتاب کلینی بنگرید که باب مستقلی را به نام «زنان از اموال غیر منقول چیزی به ارث نمی‌برند» با روایات زیادی در ذیل آن آورده است.

از ابوجعفر – امام معصوم چهارم شیعیان – روایت شده که گفت: «زنان از زمین و اموال غیر منقول چیزی به ارث نمی‌برند». [۲۱۵]

صدوق، ابن بابویه قمی، در کتاب خود، «من لا یحضره الفقیه» از ابوعبدالله جعفر – امام پنجم شیعیان– آورده که گفت: «از جعفر سؤال کردم که زنان در چه چیزهایی ارث می‌برند؟ گفت: زنان در زمین و اموال غیر منقول ارث نمی‌برند.» [۲۱۶]

آنان اتفاق علمایشان مبنی بر اینکه زن در زمین و اموال غیر منقول ارث نمی‌برد [۲۱۷]، ذکر کرده‌اند. پس وقتی زن در زمین و اموال غیر منقول ارث نمی‌برد، چگونه فاطمه– طبق قول شیعه – خواستار فدک بود؟ بدون شک فدک نیز، جزو اموال غیر منقول است و هیچ اختلافی در آن نیست.

اما اینکه ابوبکر، فاطمه را ناراحت کرده و فاطمه برگشته و تا زمان وفاتش دیگر با ابوبکر سخن نگفت، در جواب باید گفت که فاطمه از گرفتن فدک منصرف شد و با رضایت و دلخوشی تا آخر زندگی‌اش از این موضوع سخن نگفت.

اما راجع به غصب حقوق فاطمه توسط ابوبکر باید گفت که همین مجلسی با وجود تعصب و بددهنی‌اش ناچار می‌شود به این واقعیت اعتراف کند که: وقتی که ابوبکر متوجه شد که فاطمه از او ناراحت است، به او گفت: من فضل و نزدیکی تو را با رسول الله جانکار نمی‌کنم و جز برای پیروی از امر رسول الله جتو را از فدک منع نکردم، و خدا را شاهد می‌گیرم که من از رسول الله جشنیدم که فرمود: «نحن معاشر الأنبیاء لا نورث، وما ترکنا إلا الکتاب والحکمة والعلم»: «ما، جماعت پیامبران ‌از خود چیزی به جای نمی‌گذاریم جز کتاب و حکمت و علم». من این کار را به اتفاق همه‌ی مسلمانان انجام داده‌ام و تنها من نیستم که این کار را می‌کنم. اگر تو مال و دارایی می‌خواهی، هر چقدر از اموال من می‌خواهی بردار، ‌چون تو عزیز پدرت و شجره‌ی طیبه‌ی فرزندانت هستی و هیچکس نمی‌تواند فضل تو را انکار کند. [۲۱۸]

آیا بعد از این می‌توان گفت که ابوبکر او را ناراحت کرده و حقّش را غصب کرده و خواسته که او را آزار بدهد و او را مفلس کند تا به اهداف و آرزوهای خود برسد؟

مگر کسانی که قلبشان، قفل و عقلشان بسته و ذهنشان کُند و حواسشان مختل باشد!. بنایی که آن‌ها می‌خواستند بر پایه‌ی این اصول سست، جهت اجرای مجالس ماتم و لعن و طعن و غصب حقوق اهل بیت و اثبات کینه‌توزی و دشمنی میان خلفای پیامبر جو اصحابش با اهل بیت، برپا کنند، همان روزی که قصد ساختنش کردند، ویران شده است، و داستانی که می‌خواستند آن را از وهم و خیال بسازند، برباد رفته و‌ قبل از برپایی در مسیر تند بادی قرار گرفت و پراکنده شد.‌ چنان‌که سید مرتضی ملقب به علم الهدی، از روزی که علی بن ابی‌طالب، همسر فاطمه، خلافت را به دست گرفت، سخن می‌گوید: «وقتی که این جریان به علی بن ابی‌طالب رسید، او در رد فدک سخن گفت و بیان کرد: من از خداوند خجالت می‌کشم کاری را که ابوبکر از آن منع کرده و عمر آن را تأیید کرده، ‌بخواهم.» [۲۱۹]

به همین دلیل، وقتی از ابوجعفر محمد باقر در این باره سؤال شد که «ای ابوجعفر، جانم فدای تو باد! آیا معتقد هستی که ابوبکر و عمر حق شما را خورده و به شما ظلم کرده‌اند؟ گفت: خیر،‌ قسم به کسی که قرآن را نازل کرده تا جهانیان را از عذاب قیامت بترساند،‌ به اندازه‌ی یک دانه خردل به ما ظلم نکرده‌اند. گفتم: آیا آنان را دوست بدارم؟ گفت: آری در دنیا و قیامت آنان را دوست بدار، و هر گناهی که به خاطر دوست داشتن آن‌ها به تو رسید، به گردن من باشد». [۲۲۰]

زید بن علی بن حسین، برادر باقر، نیز، مانند آنچه جدّ اولش، علی بن ابی طالب، درباره‌ی فدک می‌گوید، تکرار می‌کند و برادرش، محمد باقر، وقتی که بحتری بن حسان از او سؤال می‌کند، ‌می‌گوید: «به زید بن علی÷ گفتم که من کاری را که ابوبکر کرده،‌ زشت می‌دانم؛ زیرا او فدک را از فاطمه گرفت. زید گفت: ابوبکر مرد مهربان و بخشنده‌ای بود و ناپسند می‌دانست از اینکه کاری را که رسول الله جانجام داده،‌ تغییر بدهد. پس فاطمه نزد وی آمد و گفت: رسول الله جفدک را به من داده است. ابوبکر گفت: آیا شاهدی برای آن داری؟ پس علی÷ را آورد و علی بر آن شهادت داد. سپس ام ایمن آمد و گفت: آیا شما شهادت نمی‌دهید که من بهشتی هستم؟ گفتند: چرا، شهادت می‌دهیم که تو بهشتی هستی. پس ام ایمن گفت: من شهادت می‌دهم که رسول الله جفدک را به فاطمه داد. ابوبکر گفت: مرد یا زن دیگری بیاورید که شهادت بدهد تا مستحق آن حق شوید. سپس زید گفت: قسم به خدا اگر این مسأله برای من پیش می‌آمد، مانند ابوبکر قضاوت می‌کردم». [۲۲۱]

آیا پس از این توضیحات، نیازی به توضیح بیشتر وجود دارد؟

قبل از اینکه بحث را در این باره به پایان برسانیم، می‌خواهیم دو روایت از کلینی را در اینجا بیاوریم:

روایت اول، روایتی است که وی از ابوعبدالله جعفر، روایت کرده که گفت: «انفال مادامی که سواره یا جماعتی که بر آن مصالحه کرده‌اند یا جماعتی که این مال به دستشان داده شده، به آن دسترسی پیدا نکرده باشند و هر زمین خرابه و ویرانه و درون دره‌ها، از آنِ رسول خدا جو امامِ بعد از وی است که به صلاحدید خود آن را خرج می‌کند». [۲۲۲]

این روایت به صراحت‌ بیان می‌کند که امام بعد از پیامبر جلایق‌ترین مردم برای تصرف در این امور بوده است.

روایت دوم که می‌خواهیم بیاوریم، باز از اصول کافی روایت شده که ابوالحسن موسی – امام هفتم شیعیان – بر مهدی وارد شد و دید که او چیزهایی را که به ستم گرفته شده‌اند به صاحبانش باز می‌گرداند. گفت: «ای امیرالمؤمنین، ‌چیزهایی که به ستم از ما گرفته شده‌اند، ‌چه می‌شود؟ گفت: چه چیزهایی ای ابوالحسن؟ ‌گفت: فدک. مهدی به او گفت: حدود آن را برایم مشخص کن. گفت: از کوه احد تا عریش مصر و تا سیف البحر و دومة الجندل.» [۲۲۳]؛ یعنی، نصف دنیا. بنگرید به این قوم و دروغ‌هایشان. یکی از روستاهای خیبر کجا و نصف دنیا کجا؟

جای بسی تعجب است کارهای این قوم و دروغ‌های آنان که چگونه یک امر کوچک را بزرگ جلوه می‌دهند و همین سخنان دلیل مبالغه و بیهوده‌گویی‌های این قوم است.

بدین صورت این بحث درباره‌ی فدک و فضایل امیر المؤمنین و خلیفه‌ی صادق رسول الله جو افضل بودن و برحق بودنش برای خلافت و امامت بعد از پیامبر جو محبتش نسبت به اهل بیت که در پرتو اقوال و افعال اهل بیت و از کتاب‌های خودشان بود، را به پایان می‌بریم. سپس به خلیفه‌ی دوم،‌ عمرفاروقس، جدا کننده‌ی حق از باطل می‌پردازیم.

[۲۰۳] - فدک روستایی در خیبر بوده است. بعضی گفته‌اند: ناحیه‌ای در حجاز است که در آن چشمه‌ها و درختان خرما وجود دارد و خداوند آن را به پیامبر جداده بود. (لسان العرب،‌۱۰/۴۷۳). [۲۰۴] - ابن میثم،‌ کمال الدین علی بن میثم بحرانی، در قرن هفتم هجری متولد شد. ‌او عالمی ربانی و فیلسوف، صاحب شرح‌هایی بر نهج البلاغه بوده است. از محقق طوسی روایت شده که گفته می‌شود: خواجه نصیر الدین طوسی، استاد کمال الدین بن میثم در فقه و حکمت بوده است. او در سال ۶۷۹ درگذشت و در هلتا یکی از روستاهای ماحوذ، به خاک سپرده شد. (الکنی والألقاب ۱/۴۱۹). او می‌گوید: طلبت فنون العلم أبغي بها العلي فقصر بي عما سموت به القل. «به دنبال رشته‌های مختلف علمی جهت رسیدن به مدارج بالا رفتم، تنها چیز اندکی به دست آوردم». تبین لي أن المحاسن کلها فرع وأن المال فیها هو الأصل. «برایم معلوم شد که محاسن و خوبی‌ها همه‌اش، فرع است و تنها مال و دارایی، اصل است». او شعرهای نوی دارد که تا به حال کسی آن را نشنیده و هیچ‌یک از شخصیت‌های برجسته، به آن دسترسی نیافته‌اند. (روضات الجنات، ۷/۲۱۸ و ما بعد). [۲۰۵] - ابن میثم بحرانی، شرح نهج البلاغة، تهران، ج۵ ،ص۱۰۷. [۲۰۶] - ایران، ص۳۳۱ و ۳۳۲. [۲۰۷] ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغة، ج۴. ابن میثم بحرانی، شرح نهج البلاغة، ج۵، ص۱۰۷. الدرة النجفیة، ص۳۳۲. علی تقی، شرح النهج (فارسی)، تهران، ج۵، ص۹۶۰. [۲۰۸] کمتر کسی مانند مجلسی می‌تواند در شتم و ناسزا گفتن به اصحاب، گستاخ باشد و او هیچکدام از صحابه را نام نمی‌برد مگر اینکه نام آن‌ها را همراه با لعن و کفر ذکر کند. درباره‌ی قضیه‌ی فدک نوشته که وقتی ابوبکر از فاطمه برای اثبات اینکه فدک حق وی است، طلب شهود کرد، علی به وی گفت: آیا تو شاهد می‌خواهی؟ آیا برای هر چیزی باید شاهد آورد؟ ابوبکر گفت: آری. علی به وی گفت: اگر شاهدان، شهادت بدهند که فاطمه زنا کرده، چکار می‌کنی؟ گفت: مانند سایر مردم حد شرعی را درباره‌اش اجرا می‌کنم – پناه بر خدا – (حق الیقین،‌ مجلسی،‌ص۱۹۳). بنگرید که با چه جسارت و گستاخی صحبت می‌کند و از توهین به دختر رسول الله نیز خجالت نمی‌کشد؟) [۲۰۹] مجلسی، حق الیقین (تحت عنوان «مطاعن ابی بکر»)، ص۱۹۱. [۲۱۰] - الأصول من الکافی (کتاب فضل العلم، باب العالم والمتعلم)، ج۱، ص۳۴. [۲۱۱] الأصول من الکافی (باب صفة العلم وفضله وفضل العلماء)، ج۱، ص۳۲. [۲۱۲] - قمی، الخصال، ص۷۷. [۲۱۳] همان. [۲۱۴] الفروع من الکافی (کتاب الوصایا)، ج۷، ص۴۷ و ۴۸. [۲۱۵] - الفروع من الکافی (کتاب المواریث)، ج۷، ص۱۳۷. [۲۱۶] - همان، (کتاب الفرائض و المیراث)، ج۴، ص۳۴۷. [۲۱۷] - به کتاب‌های فقهی شیعه مراجعه کنید. [۲۱۸] حق الیقین، ص۲۰۱ و ۲۰۲. [۲۱۹] مرتضی، الشافی، ص۲۳۱. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغة، ج۴. [۲۲۰] ابن ابی‌الحدید، ج۴، ص۸۲. [۲۲۱] - ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغة، ج۴، ص۸۲. [۲۲۲] - الأصول من الکافی (کتاب الحجة، باب الفیء و انفال)، ج۱، ص۵۳۹ . [۲۲۳] - همان، ص۵۴۳ .

دیدگاه اهل بیت درباره‌ی عمر فاروقس:

عمر بن خطابس، قائد اسلام، امیر مؤمنان، قهرمان ملت، سنگ مرکزی آسیای مسلمانان، بانی عظمت و شوکت آن‌ها، فاتح قیصریه، شکست دهنده‌ی کسری، بالابرنده‌ی پرچم الهی، تعالی دهنده‌ی کلام خدا و رساننده‌ی اسلام از قلب جزیرة العرب به نقاط دور دست دنیا، ناشر عدل و اجرا کننده‌ی احکام شریعت برای دور و نزدیک و فقیر و ثروتمند، شجاع و نترس در مقابل سرزنش سرزنش‌کنندگان، نابود‌کننده‌ی شرک و بدعت و کفر و گمراهی، حامی حق و شریعت، جدا کننده‌ی حق از باطل، عادل میان تمام مردم چه امیر و چه مأمور، مایه‌ی تقویت دین خدا، نابود کننده‌ی طاغوت و کفر و بت‌ها، راهنما، راستگو، امانتدار، مرشد و مصلح، محبوب اهل بیت بود همان طور که محبوب سرور فرزندان آدم، حضرت محمد جبود. همان کسی در حالی که بر زمین راه می‌رفت، پیامبر جدرباره‌اش فرموده است: «دخلت الجنة … ورأيتُ قصراً بفنائه جارية، فقلت: لمن هذا؟ فقالوا: لعمر بن الخطاب» [۲۲۴]:«وارد بهشت شدم... و قصری دیدم که در حیات آن یک کنیز بود.. گفتم: این مال کیست؟ گفتند: مال عمر بن خطاب است.

پیامبر جکه از روی هوی و هوس صحبت نمی‌کند و تنها از روی وحی سخن می‌گوید، می‌فرماید: «بينا أنا نائم رأيتني على قليب عليها دلو، فنزعت منها ما شاء الله، ثم أخذها ابن أبي‌قحافة الصديق، فنزع منها ذنوباً [۲۲۵]أو ذنوبين وفى نزعه ضعف، والله يغفر له ضعفه، ثم استحالت غرباً [۲۲۶]فأخذها عمر بن الخطاب فلم أر عبقرياً ينزع نزع عمر حتى ضرب الناس بعطن» [۲۲۷]– وفی روایة – «حتى روى الناس وضربوا بعطن» [۲۲۸]: «در حالی که خواب بودم، دیدم که دلوی بر چاهی گذاشته شده بود، هرچه خدا خواست از آن آب کشیدم. سپس ابن ابی قحافه (ابوبکر صدیق) آن را گرفت و یک دلو یا دو دلو از آن آب کشید و در کشیدنش کمی ضعف وجود داشت و خدا ضعفش را می‌بخشاید. سپس دلو به دلو عظیمی تبدیل شد و عمر بن خطاب آن را گرفت. هیچ قهرمانی ندیده‌ام که همچون عمر از چاه آب بکشد. آن قدر آب از چاه کشید که مردم شترانشان را سیراب کردند و همان جا شتران را فرو خواباندند و اطراف آب برایشان آغل ساختند-و بر اساس روایت دیگری تا اینکه مردم سیراب شدند و برای چهارپایانشان کنار آب آغل ساختند».

پیامبر ج-که از روی هوی و هوس صحبت نمی‌کند و تنها از روی وحی سخن می‌گوید- می‌فرماید: «إن الله جعل الحق على لسان عمر وقلبه»: «خداوند حق را بر زبان و قلب عمر قرار داده است». [۲۲۹]

این عمر بن خطابساز زبان پیامبر جبود. این سه حدیثی که از امام دو عالم و رسول ثقلین – جانم و پدر و مادرم فدایش باد – ذکر کردیم از کتب معتبر اهل سنت بود. البته این برخلاف روش و عادت ما در این کتاب است؛ زیرا قرار بود جز از کتاب‌های خود شیعه، چیزی ذکر نکنیم؛ چون از علی بن ابی طالبس، امام معصوم و اول شیعه، روایت خواهیم کرد که ‌این حدیث را با اقوال واضح و صریح خود که در کتاب‌های شیعه روایت شده، تأیید می‌کند.

پس بنگریم که اهل بیت و سرور آن‌ها درباره‌ی این مصلح نیکوکار امت اسلامی، چه می‌گویند.

علی بن ابی‌طالبسمی‌گوید: فاروق و ولایت وی تصدیق کننده‌ی رؤیای سرور فرزندان آدم، پیامبر جبود که عمر بن خطابس را به آن بشارت داد: «یک والی، سرپرستی مردم را به عهده گرفت که به وسیله‌ی وی ثبات و استواری در دین ایجاد شد.» [۲۳۰]

میثم بحرانی شیعی، شارح نهج البلاغه، و همچنین دنبلی در شرح سخن وی می‌گویند: این والی، عمر بن خطاب بوده و استواری وی کنایه از ثبات و استقامت و پایداری در راه دین است. [۲۳۱]

ابن ابی‌الحدید معتزلی شیعی در ذیل این خطبه می‌گوید: این والی، عمر بن خطاب بوده و این سخن از سخنان علی است که در زمان خلافت طولانی عمر بن خطاب گفته است و در آن به نزدیکی وی با پیامبر جاشاره کرده است. تا جایی که می‌گوید: مردم پس از پیامبر جبا رأی خود کسی را انتخاب کردند که در حد توانش میانه‌روی کرد و راستی و درستی را ایجاد کرد. سپس بعد از او خلیفه‌ای دیگر سرپرستی مردم را به عهده گرفت. پس دین را بر پای داشت و خودش ثابت قدم و استوار ماند تا اینکه دین استواری و ثبات خود را به دست آورد. [۲۳۲]

پس به حضرت علی بنگرید که چگونه این اوصاف را به حضرت ابوبکرسو حضرت عمرسنسبت می‌دهد و آن‌ها را دقیقاً تصدیق‌کننده‌ی رؤیای پیامبر می‌داند، و عمر فاروق را مصداق مژده‌ی پیامبر جقرار می‌دهد، و بنگرید که چگونه اعتراف می‌کند که دین در زمان خلافت مبارک حضرت عمر فاروق استقرار یافت و اسلام در ایام خلافتش قدرت گرفت. آیا کسی از میان شیعه پیدا می‌شود که به این سخن علی بن ابی طالب– امامی که از دیدگاه خود آن‌ها خطا و اشتباه نمی‌کند- تمسک جوید؟

به علاوه، خطبه‌ای که حضرت علی در آن به مدح حضرت عمر پرداخته و او را مصداق بشارت رسول اکرم جدانسته،‌ همان خطبه‌ای است که در ایام خلافت خود بیان کرده است، به طوری که ضرورتی برای تقیه‌ی دروغ شیعه وجود نداشت که آن را امامانشان نسبت داده‌اند.

چه بسیار خطبه‌هایی که حضرت علی در نهج البلاغه آورده و بر این مفهوم دلالت می‌کند که عمر فاروق سبب عزت دین و سربلندی اسلام و عظمت مسلمانان و توسعه‌ی سرزمین‌های اسلامی بود و او مردم را به راه روشن و راست هدایت می‌کرد و فتنه‌ها را ریشه کن و کجی‌ها را راست و باطل را نابود و سنت اطاعت از خداوند همراه با ترس را زنده کرد. به پسر عموی پیامبر و پدر نوه‌های وی بنگرید که چگونه در مدح عمر فاروق مبالغه کرده و می‌گوید: «ماشاالله به فلانی! او کجی را راست نمود و بیماری را معالجه کرد و سنت را برپا داشت و تباهکاری را پشت سر انداخت و پاک جامه و کم عیب از دنیا رفت. نیکویی خلافت را دریافت و از شرّ آن پیشی گرفت. طاعت خدا را به جا آورد و از نافرمانی او پرهیز کرد و حقش را ادا نمود و پس از وفاتش مردم راه‌های گوناگون را در پیش گرفتند که هیچ گمراهی نمی‌تواند راه درست را پیدا کند و هدایت یابد و هیچ هدایت کننده‌ای به راه درستش یقین و باور ندارد». [۲۳۳]

ابن ابی‌الحدید می‌گوید: در اینجا منظور از فلانی عمر بن خطاب است. من نسخه‌ای را با خط ابوالحسن رضا، گرد آورنده‌ی نهج البلاغه، یافته‌ام که در زیر فلانی، نوشته شده بود: عمر. و از ابوجعفر یحیی بن ابی زید علوی در این باره پرسیدم، به من گفت: او عمر است. به او گفتم: آیا امیر المؤمنین او را ستود؟ گفت: آری. [۲۳۴]

ابن میثم [۲۳۵]و دنبلی و علی نقی در الدرة النجفیة [۲۳۶]و شرح النهج فارسی [۲۳۷]، مانند آن را آورده‌اند.

بنگرید که علیسچگونه در ملأ عام با صدای بلند درباره‌ی عمر فاروق می‌گوید: «او کجی را راست و بیماری‌ها را دوا کرد و به سنت نبوی عمل کرد و فتنه‌ها را نابود کرد و به سمت پروردگارش رفت در حالی که چیزی او را نمی‌آزرد و بهترین ولایت و خلافت را داشت. به طرف خدای متعال شتافت در حالی که دستش به قتل و خونریزی که میان مسلمانان رخ داد، آلوده نشد. او خدا را اطاعت می‌کرد و معصیت نمی‌ورزید و در ادای حق الله، تقوا داشت و در آن کوتاهی و ظلم نمی‌کرد».

عمر همان شخصیتی است که زیبا است درباره‌اش گفته شود: در عصر وی، دین با وجود او استواری یافت. -علی همان رهبر اهل بیت- فاروق را پناهگاه اسلام و مسلمانان و مرجع آن‌ها می‌شمارد. بنگر که چگونه او را با این اوصاف توصیف می‌کند و هنگام جنگ با روم در مشورت با او می‌گوید:

«تو خود به باطن این دشمن آگاهی،‌ مواجهه با آن‌ها مساوی با شکست است.‌ مسلمانان در سرزمین‌های دوردست، قدرتی ندارند و بعد از تو مرجعی نیست که به آن مراجعه کنند. ‌یک نفر مبارز را به همراه ناصحان و مصلحان نزد آن‌ها بفرست. اگر خداوند مسلمانان را پیروز کرد، این همان چیزی است که تو دوست داری و اگر خلاف آن پیش بیاید، تو یاور و پناهگاه مسلمانان باقی می‌مانی». [۲۳۸]

ابن ابی الحدید در شرح این خطبه می‌نویسد: «تنکب» مجزوم است؛ زیرا بر «تسر» عطف می‌شود و «کهفة» یعنی غاری که بدان پناه برده می‌شود. «کانفة» هم روایت شده یعنی جهت و سمتی که انسان را حفظ می‌کند. «حفزت الرجل أحفزه»یعنی به شدت او را کشید. «ردأ» یعنی یاور، و «مثابة» یعنی محل امن و پناهگاه ﴿مَثَابَةٗ لِّلنَّاسِ وَأَمۡنٗا[البقرة: ۱۲۵]. علیسپیشنهاد کرده که عمرفاروق شخصاً به جنگ نرود از ترس اینکه مبادا بلایی سرش بیاید و همه‌ی مسلمانان به خاطر از بین رفتن او که به منزله‌ی سر برای بدن مسلمانان است، از بین بروند، بلکه به جای خود فرمانده‌ای بفرستد و خودش در مدینه بماند که اگر خدای ناکرده مسلمانان شکست خوردند، او مرجع و پناهگاه‌شان باشد. [۲۳۹]

وقتی خواننده این خطبه را می‌خواند، عشق و علاقه‌ای عمیق در خلال کلمات علی و حرص بر شخصیت و حیات و امید و آرزو به بقای حکومت و خلافت عمر را احساس می‌کند تا او ذخیره‌ای برای اسلام و مسلمانان باشد. این بر خلاف پندار انسان‌های کینه‌توز و سرکش است. شایان ذکر است که عمر فاروق خود تصمیم قاطع داشت که همراه لشکریان اسلام به جنگ با روم برود و علی نیز، این را می‌دانست و با وجود این می‌خواست، تا جایی که می‌تواند مانع وی بشود، چرا که او باعث عزت و سربلندی اسلام و افتخار و عظمت آن بود و تا اینکه هیچ امر بدی، نتواند چهره‌ی اسلام و دولت اسلامی را دگرگون کند. تازه امیرالمؤمنین عمر بن خطابس می‌خواست که علیس را در پایتخت اسلام جایگزین خود کند. [۲۴۰]و این فرصتی طلایی برای علیس بود که اگر به گمان این خیالباف‌ها حقش ضایع شده بود، حقش را بگیرد. گمانی که کتاب‌های خود را از آن انباشته کرده‌اند و چه بسا به خاطر آن گریه‌ای طولانی همچون گریه‌ی برادران یوسف داشته‌اند. در حقیقت قضیه کاملاً برعکس بود؛ چون علی‌ای که شیعیان از وی حمایت می‌کنند و خود را وکیل‌مدافع و حامی وی به حساب می‌آورند بلکه به جای او می‌جنگند و کاسه از آش گرم ترند، علی دقیقاً خلاف آنچه که شیعه پنداشته‌اند عمل کرد و در طول مدتِ خلافت عمر، همراه وی بود و مانند یک نگهبان خود را برای او به خطر می‌انداخت و مصالح و بقا و دوام او را می‌خواست. خیرخواه وی بود و صلاح امت و رستگاری آن‌ها را می‌خواست. به همین دلیل وقتی عمرس درباره‌ی رفتن شخص خود به جنگ با ایران با علیس مشورت کرد، علی او را از این کار منع کرد و گفت:

۱- یاری‌نمودن و خوار کردن این امر به انبوهی و کمی نیست و این دین خداست که آن را پیروز کرده و لشکر خداست که آن را مهیا ساخته و کمک کرده تا به مرتبه‌ای برسند که باید برسند، و جائی که باید آشکار شود آشکار شده است و ما منتظر وعده‌های خداوند هستیم.

۲- جایگاه زمامدار دین و حکمران مملکت، مانند رشته مهره‌ای است که آن را گرد آورده و به هم پیوند می‌زنند، پس اگر رشته بگسلد، مهره‌ها از هم جدا شده، پراکنده می‌گردند، ‌و هرگز همه‌ی آن‌ها گرد نمی‌آیند.

۳- اگر چه امروز عرب اندک است، اما به سبب دین اسلام بسیارند،‌ و به خاطر اجتماع و اتحاد و یکپارچگی شکست ناپذیرند.

پس تو مانند میخ وسط آسیاب باش ‌و آسیاب را با عرب بگردان و آنان را به جنگ بفرست و خود به کارزار مرو؛ ‌زیرا اگر تو از این زمین بیرون روی، عرب از اطراف و نواحی آن، عهد تو را شکسته و فساد و تباهکاری می‌نمایند، تا کار به جائی می‌رسد که حفظ و نگهبانی سرحدات که در پشت سر گذشته‌ای، برای تو از رفتن به کارزار مهم‌تر می‌گردد.

۴- ایرانی‌ها تو را ببینند، می‌گویند: این پیشوای عرب است که اگر او را از بین ببرید، آسودگی می‌یابید، ‌و این حرص، ایشان را بر تو و طمعشان را در تو سخت‌تر و زیادتر می‌گرداند.

۵- آنچه تو راجع به آمدن ایرانی‌ها به جنگ با مسلمانان یادآوری نمودی،‌ خداوند سبحان از آمدن ایشان بیش از تو کراهت دارد و او به برطرف نمودن آنچه از آن کراهت دارد، تواناتر است.

۶- اما آنچه راجع به تعداد بسیار زیاد ایشان ذکر کردی، پیش از این به خاطر لشکر زیادی جنگ نمی‌کردیم،‌ بلکه به کمک و یاری خداوند متعال می‌جنگیدیم. [۲۴۱]

آیا بعد از این برای کسی شکی باقی می‌ماند که علیس، عمر فاروقس را مصداق رؤیای رسول الله جمی‌دانست، رؤیایی که از آن خبر داده بود و به مسلمانان مژده داده بود که اسلام در عصر و عهد وی توسعه می‌یابد و به همین دلیل علیسگفت: «خداوند به ما وعده داده و او وعده‌اش را عملی می‌کند و لشکریانش را یاری می‌دهد... تا آخر کلامش».

علی به این کلام پیامبر جاشاره کرده که می‌فرماید: «ثم استحالت غرباً فأخذها عمر بن الخطاب، فلم أر عبقریاً ینزع نزع عمر حتى ضرب الناس بعطن»: «سپس این دلو به دلو بزرگی تبدیل شد و عمر بن خطاب آن را برداشت، هیچ قهرمانی را ندیده‌ام که همچون عمر آب از چاه بکشد. –آن قدر آب از چاه کشید- تا جایی که مردم کنار آب برای چهارپایان شان، آغل ساختند». رسول الله جراست گفت.

علاوه بر این، توجه مردم را به این کلام و وعده‌ی الهی جلب می‌کند که در کتابش که باطل در آن راه ندارد، آمده است:

﴿وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنكُمۡ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ لَيَسۡتَخۡلِفَنَّهُمۡ فِي ٱلۡأَرۡضِ كَمَا ٱسۡتَخۡلَفَ ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِهِمۡ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمۡ دِينَهُمُ ٱلَّذِي ٱرۡتَضَىٰ لَهُمۡ وَلَيُبَدِّلَنَّهُم مِّنۢ بَعۡدِ خَوۡفِهِمۡ أَمۡنٗاۚ[النور: ۵۵] «خدا به کسانی از شما که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده‌اند، وعده‌ی نیکو داده است که حتماً آنان را در این سرزمین جانشین قرار می‌دهد، همانگونه که کسانی را که پیش از آنان بودند، جانشین قرار داد، و آن دینی را که برایشان پسندیده است به سودشان مستقر کند و بیمشان را به ایمنی مبدل گرداند».

منظور از بیان این نکته که می‌گوید: ما بر این وعده‌ی الهی هستیم، این است که خداوند به مؤمنان و صالحان قدرتمند در روی زمین وعده داده است، پس ما مؤمن هستیم و تو ای فاروق، امیر مایی؛ و خداوند وعده‌ی خود را درباره‌ی خدمت تو عملی می‌کند و لشکریانش را که زیر پرچم رهبری حکیمانه‌ی تو و توضیحات مرشدانه‌ی تو هستند،‌ یاری می‌دهد. چون دین خداوند باید آشکار و غالب باشد؛ چون تو والی امر آن و تدبیر کننده‌‌ی مسائل آن هستی و تو شأن و جایگاه مخصوص خود را داری. چون اگر تو بمیری، وضعیت دین و مسلمانان آشفته و اتحاد و جمع مسلمانان متفرق می‌شود و نیروها ضعیف می‌گردند قدرت و شوکت‌شان از بین می‌رود. مردم پراکنده می‌شوند تا جایی که امیدی به اجتماع و اتحاد آن‌ها بعد از آن وجود ندارد. [۲۴۲]پس وقتی نظم حکومت از بین برود، واحدهای آن نیز، از هم گسیخته می‌شوند. (دانه‌‌های تسبیح پراکنده می‌شوند و هیچ‌گاه جمع نمی‌شوند.)

همچنین به این دعای پیامبر جاشاره دارد که فرمود: «اللهم أعز الإسلام بعمر بن الخطاب»: «خداوندا، اسلام را به واسطه‌ی عمر بن خطاب عزیز و قدرتمند بفرما». مجلسی آن را در بحار الأنوار از محمد باقر روایت کرده است. [۲۴۳]دعای پیامبر جحتماً قبول می‌شود.

سالار اهل بیت خاطرنشان ساخته که عمر فاروق مانند هیچ انسان دیگری نیست. بلکه او محوری است که سنگ آسیاب اسلام و مسلمانان عرب پیرامون وی می‌چرخند. وقتی محور نباشد،‌ سنگ آسیاب نمی‌تواند بچرخد. به همین دلیل پیشنهاد کرده که اگر تو از این سرزمین بیرون بروی عرب از اطراف و نواحی آن، عهد تو را شکسته و فساد و تباهکاری می‌نمایند. چون می‌دانند که عمر فاروق اصل است. اگر اصل از بین برود،‌ اثری از فرع باقی نمی‌ماند؛ چون او محور است و اگر بشکند، سنگ آسیاب نیز، می‌شکند و نمی‌چرخد و چون تو حامی واقعی قوم هستی و حافظ عورت آن‌ها می‌باشی،‌ ما تو را رها نمی‌کنیم که خود را به دست مردن بسپاری، ‌چون ما و اقوام دیگر به تو نیازمندیم.

علیس چقدر نیکو و زیبا آنچه در دل داشته گفته است و چقدر زیبا اعتقاد خود را نسبت به عمر فاروق بیان کرده است.

این علیساست که معتقد است خداوند حقیقت را بر زبان و قلب عمرس قرار داده است. او معتقد بود که حضرت عمر بیان‌کننده‌ی احادیث رسول الله جاست و به همین دلیل با سیره‌ی عملی وی حتی در امور کوچک و پیش پا افتاده هم، اختلاف ندارد. دینوری شیعی [۲۴۴]نقل کرده که وقتی علی قدم در کوفه گذاشت به او گفتند: ای امیر المؤمنین، آیا در قصر فرود می‌آیی؟ گفت: «نیازی به قصر ندارم،‌ چون عمر بن خطاب از آن خوشش نمی‌آمد،‌ در میدان عمومی اینجا فرود می‌آیم. سپس وارد مسجد بزرگ شهر شد و آنجا دو رکعت نماز خواند، سپس در میدان عمومی شهر فرود آمد». [۲۴۵]

هنگامی که درباره‌ی رد فدک سخن گفت،‌ حضرت علی از اینکه کاری خلاف آنچه که حضرت عمر انجام داده، بکند خودداری ورزید. این سید مرتضی است که می‌گوید: وقتی قضیه‌ی فدک به گوش علی رسید، در رد فدک گفت: «من از خداوند شرم دارم کاری را که ابوبکر از آن منع کرده و عمر آن را تأیید کرده، انجام دهم». [۲۴۶]

در اینجا برای تأیید این سخن سه روایت را از کتاب‌های شیعه ذکر می‌کنیم:

روایت اول از حسن بن علی بن ابی طالبساست که می‌گوید: «من ندیدم که علی در جایی با عمر مخالفت کرده باشد یا موقع رفتن به کوفه، آنچه که عمر انجام داده بود،‌ تغییر دهد.» [۲۴۷]

روایت دوم این است که اهالی نجران نزد علی آمدند تا از کارهایی که عمر در حقّ آن‌ها انجام داده بود، شکایت کنند. علی در جواب آن‌ها گفت: «کارهای عمر همه درست است، و من چیزی از آن‌ها را تغییر نمی‌دهم». [۲۴۸]

روایت سوم آن است که حضرت علی هنگامی که پا در کوفه گذاشت، گفت: «گره‌ای را که عمر زده، هیچگاه باز نمی‌کنم». [۲۴۹]

تمامی این‌ها نشانگر این است که حضرت علی معتقد بود، حضرت عمر کسی است که با توجه به خبر پیامبر جبه وی الهام شده و شخصی است محکم و مصمم که حقیقت در هر جایی همراه وی است.

اما اینکه حضرت عمر بهشتی بوده است، چنان‌که در حدیثی که از رسول الله جروایت کردیم،‌ آمده است، ‌علی بن ابی‌طالب و پسر عمویش و یکی از رجال معتمد و امیر معتمدان، عبدالله بن عباسب، به آن شهادت داده‌اند.

ابن ابی‌الحدید، این روایت را آورده که: «هنگام ضربه خوردن عمر از ابولؤلؤ مجوسی ایرانی، دو پسر عموی رسول الله ج، عبدالله بن عباس و علی بن ابی‌طالب، بر او وارد شدند. ابن عباس گفت: ما صدای وا عمرای ام کلثوم (دختر علی) را شنیدیم که زن‌های دیگر همراه او بودند و از گریه‌ی آن‌ها خانه به لرزه در آمده بود. عمر گفت: وای بر مادر عمر اگر خدا عمر را نبخشد.‌ گفتم: امیدوارم که جهنم را نبینی جز آن مقداری که خداوند در کتابش آورده است: ﴿وَإِن مِّنكُمۡ إِلَّا وَارِدُهَاۚ[مريم: ۷۱]. غیر از این نیست که ما می‌دانیم تو امیرالمؤمنین و سید و سالار مسلمانان هستی که مطابق کتاب خدا قضاوت می‌کردی و به صورت مساوی تقسیم می‌کردی. از گفته‌ی من خوشش آمد. پس ‌نشست و گفت: ای ابن عباس! آیا برای من به این امر گواهی می‌‌دهی؟ ترسیدم و لرزیدم و علی بر شانه‌های من زد و گفت: شهادت بده. در روایتی دیگر آمده است: چرا می‌ترسی ای امیر مؤمنان؟ قسم به خدا که اسلام تو قوی و امارت تو افتخار بود که زمین را از عدل پر کردی. گفت: آیا تو نیز، اینگونه شهادت می‌دهی، ای ابن عباس؟ راوی گوید: گویی ابن عباس از این شهادت خوشش نیامد و ساکت شد. علی به او گفت: بگو بله و ‌من نیز، با تو هستم. پس ابن عباس گفت: بله، شهادت می‌دهم». [۲۵۰]

علاوه بر این، حضرت علی معتقد بود که حضرت عمر بهشتی است؛ چرا که از زبان پیامبر جشنیده بود. به همین دلیل، آرزو می‌کرد که خداوند اعمالی را که حضرت عمر در زندگی انجام داده به وی القا کند. همچنان‌که سید مرتضی و ابوجعفر طوسی و ابن بابویه و ابن ابی‌الحدید روایت کرده‌اند:

هنگامی که عمر را غسل و کفن کردند، علی وارد شد و گفت: «سلام و درود خدا بر او باد که کسی محبوب‌تر از این شخص کفن شده که در حضور شماست،‌ نیست.‌ در حالی که نامه‌ی عمل خود را به خدا عرضه می‌دارد». [۲۵۱]

این روایت به طور کامل در کتاب‌های اهل سنت از جمله المستدرک حاکم [۲۵۲]، التلخیص ذهبی، مسند احمد و طبقات ابن سعد آمده است. [۲۵۳]و مانند آن در صحیح بخاری و صحیح مسلم آمده است.

اما ابن ابی‌الحدید بیان می‌‌کند: وقتی به امیر المؤمنین، عمر ضربت زدند، مردم از نماز خواندن منصرف شدند؛ در حالی که او در خونش می‌غلتید، دیگر نماز صبح نخواند. گفتند: «ای امیر المؤمنین، نمازت را بخوان. ‌سرش را بلند کرد و گفت: به خدا در اسلام کسی که نمازش ضایع بشود، خوشبخت نیست. پس خواست برخیزد ناگاه خون از جراحتش جهید و گفت: دستاری برایم بیاورید. ‌سپس زخمش را با آن بست و نماز خواند و مناجات کرد و سپس به پسرش عبدالله نگریست و گفت: صورتم را بر زمین بگذار، ‌ای پسرم عبدالله. عبدالله گفت: جرأت نکردم و فکر کردم که مقداری از مغزش روی صورتش ریخته است. بار دیگر گفت: پسرم،‌ صورتم را بر زمین بگذار. عبدالله گفت: من این کار را نکردم. ‌بار سوم گفت: صورتم را بر زمین قرار بده. فهمیدم که مقداری از مغزش بود و مانعش شدم که او سرش را بر آن قرار بدهد، پس سرش را بر زمین گذاشتم و به ریشهایش نگاه کردم که مملو از خاک بود و هنگامی که چشمم به گِلی که به چشمانش چسبیده بود افتاد،‌گریستم و گوش‌هایم را جلو بردم، شنیدم که گفت: وای بر مادر عمر، اگر خداوند از عمر نگذرد». در روایتی دیگر آمده که علی آمد و بالای سر او گفت: «کسی محبوب‌تر از این شخص کفن شده، نزد من نیست که نامه‌ی عمل خود را به خدا عرضه می‌دارد». [۲۵۴]

آیا پس از این، مجالی باقی می‌ماند برای کسی که بگوید علی عمر را بهشتی محسوب نکرده است؟ آیا از میان مردم کسی آرزو می‌کند که عمل و کارنامه‌ی عملش، مانند عمل و کارنامه‌ی وی باشد؟

آیا بیشتر از این وجود دارد؟ ‌چرا که حضرت علیس شهادت داده که: «بهترین این امت پس از پیامبر ج، ابوبکر و عمر بوده‌اند». [۲۵۵]

حضرت علی درباره‌ی حضرت عمر و حضرت ابوبکر در نامه‌اش می‌گوید: این دو نفر امامان هدایت و بزرگان اسلام و کسانی‌اند که پس از رسول خدا جبه آنان اقتدا می‌شود و هرکس به آنان اقتدا کند، از گمراهی و انحراف محفوظ می‌ماند». [۲۵۶]

همچنین از رسول الله جروایت شده که فرمود: «إن أبابكر مني بمنزلة السمع، وإن عمر مني بمنزلة البصر» [۲۵۷]: «ابوبکر برای من مثل گوش، و عمر مثل چشم است».

شایان ذکر است که این روایتی که حضرت علی از رسول الله جروایت کرده، پسرش حسن نیز، آن را از علی روایت کرده است.

[۲۲۴] - متفق علیه. [۲۲۵] دلو که در آن آب هست. [۲۲۶] دلوی بزرگ. [۲۲۷] یعنی تا اینکه شترانشان را سیراب کردند و همان جا شتران را فرو خواباندند و اطراف آب برایشان آغل ساختند. (از تعلیقات شیخ آلبانی بر مشکاة المصابیح). [۲۲۸] متفق علیه. [۲۲۹] - به روایت ترمذی. [۲۳۰] - نهج البلاغة (به تحقیق صبحی صالح تحت عنوان سخنان غریبی که نیاز به تفسیر دارند) بیروت، دارالکتاب، ص۵۵۷. نهج البلاغه (به تحقیق شیخ محمد عبده)، بیروت، دارالمعرفة، ج۴، ص۱۰۷. [۲۳۱] - ابن میثم، شرح نهج البلاغه، ج۵، ص۴۶۳. الدرة النجفیة، ص۳۹۴ . [۲۳۲] - ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۵۱۹ . [۲۳۳] نهج البلاغه (تحقیق صبحی صالح)، ص۳۵۰ . نهج البلاغه (تحقیق محمد عبده)، ج۲، ص۳۲۲ . [۲۳۴] ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۳، ص۹۲ . [۲۳۵] نگاه کنید به شرح نهج البلاغه، ابن میثم، ج۴، ص۹۶ و ۹۷. [۲۳۶] همان، ص۲۵۷. [۲۳۷] همان، ج۴، ص۷۱۲. [۲۳۸] - نهج البلاغه (به تحقیق صبحی صالح)، ص۱۹۳. [۲۳۹] - شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۳۶۹ و ۳۷۰. [۲۴۰] - در جای خود به طور مفصل بیان خواهد شد. [۲۴۱] - نهج البلاغة به تحقیق صبحی صالح، ص۲۰۳، ۲۰۴ تحت عنوان: از سخنان علی- علیه السلام- وقتی که عمر راجع به حضور شخصی خود در جنگ با ایران با علی مشورت کرد. [۲۴۲] - همچنان‌که گفته بود بعد از شهادتش درهای فتنه باز شده و تا به حال نیز، بسته نشده، حدیثی در این مفهوم آمده است. [۲۴۳] بحار الأنوار (کتاب السماء و العالم)، ج۴ . [۲۴۴] ابوحنیفه دینوری احمد بن داود از اهالی دینور (‌شهری در نزدیکی همدان) است. او در روایت‌هایش مورد اعتماد بود و چنان‌که ابن ندیم گفته، معروف به صدق و راستگویی بوده است. در سال ۲۸۱ یا ۲۸۲ یا ۲۹۰ درگذشت. بیشتر چیزهایی که روایت کرده از یعقوب بن اسحاق نحوی آورده است. چون او نیز، شیعه بود و از ایرانی‌هایی بود که امامی بودن خود را اعلام کرد. (الذریعة إلی تصانیف الشیعة، تهران، ‌آقا بزرگ تهرانی‌۱/۳۳۹). [۲۴۵] احمد بن داود دینوری، الاخبار الطوال، ص۱۵۲. [۲۴۶] الشافی فی الإمامة، ص۲۱۳. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه. [۲۴۷] محب الطبری، ریاض النضرة، ج۲، ص۸۵ . [۲۴۸] بیهقی، ج۲، ص۱۳۰. ابن أثیر، الکامل، مصر، ج۲،ص۲۰۱. امام بخاری، التاریخ الکبیر، هند، ج۴، ص۱۴۵. ابن آدم، کتاب الخراج، مصر، ص۲۳. کتاب الاموال، ص۹۸. فتوح البلدان، ص۷۴. [۲۴۹] - ابن آدم، کتاب الخراج، ص۲۳. بلاذری، فتوح البلدان، مصر، ص۷۴. [۲۵۰] ابن ابی‌الحدید، ج۳، ص۱۴۶. مانند این، در کتاب الآثار، ص۲۰۷ و سیرة عمر‌ از ابن جوزی،‌ ص۱۹۳ چاپ مصر آمده است. [۲۵۱] علم الهدی، کتاب الشافی، ص۱۷۱. طوسی، تلخیص الشافی، ایران، ج۲، ص۴۲۸. صدوق، معانی الأخبار، ایران، ص۱۱۷. [۲۵۲] - همان، ج۳، ص۹۳. [۲۵۳] - احوال عمر، لیدن، ج۳، ص۲۶۹ و ۲۷۰. [۲۵۴] ابن ابی الحدید، شرح النهج، ج۳، ص۱۴۷. [۲۵۵] کتاب الشافی، ج۲، ص۴۲۸ . [۲۵۶] طوسی، تلخیص الشافی، ج۲، ص۴۲۸. [۲۵۷] ابن بابویه قمی، عیون اخبار الرضا، ج۱ ،ص۳۱۳. قمی، معانی الاخبار،ص۱۱۰. تفسیر الحسن العسکری.

تمجید عمر فاروق توسط اهل بیت:

ابن عباسب، یکی از برجسته‌ترین افراد اهل بیت نبوت و بزرگ آنان و پسر عموی پیامبر ج، حضرت عمر را اینگونه تمجید می‌کند: «خداوند عمر را بیامرزد، ‌او همنشین اسلام و پناهگاه یتیمان بود و نیکی‌ها به او ختم می‌شد و جایگاه ایمان و قلعه‌ی ضعیفان و پناهگاه پاکان بود. در راه خدا صبر ورزید تا دین وی را واضح و آشکار کرد و سرزمین‌ها را فتح کرد و بندگان را امنیت داد». [۲۵۸]

سایر اهل بیت نیز، در مدح و ثنای وی مبالغه کرده‌اند. همچنان‌که در سخن گفتن از ابوبکر صدیقستوضیح داده شد که از زین العابدین علی بن حسین بن علی، ‌از پسرش محمد باقر و زید شهید، ‌از جعفر بن باقر ملقب به صادق روایت شده، و اینکه او بر مزار حضرت ابوبکر و حضرت عمر رفته و بر آن دو سلام و درود می‌فرستاد و آنان را دوست می‌داشت. تمام این مطالب، هنگام سخن از ابوبکر بن ابی‌قحافهستوضیح داده شد.

قبل از اینکه به مطلب دیگری بپردازیم، روایت دیگری را به آنچه گفته‌ایم، ‌اضافه می‌کنیم و آن روایتی است که کلینی در کتاب الروضة من الکافی، آورده است:

جعفر بن محمد–امام ششم شیعیان– تنها به دوستی با ابوبکر و عمر اکتفا نکرده بلکه پیروانش را به دوستی با آنان، نیز امر کرده است. یار و رفیق مشهور وی از نظر شیعه، یعنی ابوبصیر می‌گوید: «نزد ابوعبدالله÷نشسته بودم، ‌که مادر خالد بر ما وارد شد، اجازه گرفت که پیش ابوعبدالله برود. ابوعبدالله گفت: آیا خوشحال می‌شوی که کلام او را بشنوی؟ ابوبصیر گوید: گفتم: آری. ابوعبدالله گفت: پس اجازه‌اش بده که داخل شود. ابوبصیر گفت: ابوعبدالله مرا بر روی بوریا نشاند. وی افزود: سپس مادر خالد وارد شد و سخن گفت. دیدم که زن بلیغ و ناطقی است و درباره‌ی ابوبکر و عمر سؤال کرد. ابوعبدالله گفت: آن‌ها را دوست بدار. ام خالد گفت: هنگام ملاقات با خدا می‌گویم تو مرا به دوستی با آن‌ها امر کرده‌ای؟ ابوعبدالله گفت: چشم. [۲۵۹]

این همان امام ششم شیعیان است که آنان مذهب خود را به اسم او نامگذاری کرده و شریعت خود را بر اساس شریعت وی گذاشته‌اند، به طوری که خود را جعفری نامیده‌اند. سَر مذهبشان، امام جعفر تنها خودش ابوبکر و عمر را دوست ندارد و بس، بلکه پیروانش را به دوستی با آن‌ها امر کرده است. رحمت خداوند بر همگی آن‌ها باد! و رحمت خداوند بر کسانی باد که از امر وی و امر اجدادش درباره‌ی دوستی با ابوبکر و عمر فاروق و سایر اصحاب (رضوان الله علیهم اجمعین) تبعیت کرده‌اند.

[۲۵۸] - مسعودی شیعی، مروج الذهب، ج۳، ص۵۱. ناسخ التواریخ، ایران ،ج۲، ص۱۴۴. [۲۵۹] - الروضة من الکافی (تحت عنوان حدیث ابی بصیر مع المرأة)، ایران، ج۸، ص۱۰۱.

علی ام کلثوم را به همسری عمر فاروقشدر می‌آورد:

بر این اساس، علی بن ابی طالبسدخترش را که از فاطمه، دختر پیامبر ج، متولد شده بود به عقد عمر فاروقسدر می‌آورد. این هنگامی بود که حضرت عمر درخواست ازدواج با وی را مطرح کرده بود و حضرت علی به درخواست وی رضایت داد؛ زیرا از وی مطمئن بود و به وی اعتماد داشت و به فضایل و مناقب و محاسن و نیک رویی او اعتراف می‌کرد و روابط محکم و مبارک و صمیمانه‌ی خود را با وی اظهار می‌داشت؛ روابطی که قلب حسودان یهودی و دشمنان این امت را می‌سوزاند و آن‌ها را ناامید می‌کند. در واقع تمام مورخان و نسب‌شناسان و محدثان و فقها و بزرگان و ائمه‌ی معصوم شیعه به این ازدواج اعتراف کرده‌اند. ما روایت‌های مخصوص به آن را در کتاب «الشیعة و السنة» آورده‌ایم. برای کامل کردن مبحث، روایات دیگری را اینجا می‌آوریم که در آن کتاب نیاورده‌ایم. مورخ شیعی، احمد بن ابی‌یعقوب، در تاریخ خود تحت عنوان «حوادث سال هفدهم از خلافت امیرالمؤمنین عمر بن خطابس» می‌آورد:

«در این سال عمر، ام کلثوم، دختر علی و فاطمه، را از علی خواستگاری کرد. علی گفت: او کوچک است. عمر گفت: از رسول الله جشنیدم که گفت: هر نسب و سببی در روز قیامت از بین می‌رود جز سبب و نسب و دامادی من. می‌خواهم داماد رسول الله جباشم. پس با او ازدواج کرد و ده هزار دینار مهریه به او داد. [۲۶۰]

همچنین طبری در تاریخ خود «الأمم والملوک» [۲۶۱]، حافظ ابن کثیر در البدایة و النهایة [۲۶۲]، ابن اثیر در الکامل [۲۶۳]و طبقات ابن سعد [۲۶۴]و دیگران که زیادند، آن را آورده‌اند.

صاحبان صحاح اربعه‌ی شیعه به این ازدواج اعتراف کرده‌اند و ابوجعفر محمد بن یعقوب کلینی در کتاب کافی آورده که علی، ام کلثوم، دخترش، را به عقد عمر بن خطاب در آورد. [۲۶۵]

همچنین از سلیمان بن خالد روایت کرده که گفت: «از ابوعبدالله ÷-یعنی جعفر صادق- درباره‌ی زنی پرسیدم که شوهرش وفات کرده است که چه وقت عدّه‌اش تمام می‌‌شود؟ در خانه‌ی شوهرش بماند یا در جای دیگر؟ گفت: هرجا که بخواهد. آنگاه گفت: وقتی عمر وفات کرد، علی پیش ام کلثوم آمد و دستش را گرفت و او را به خانه‌ی خودش آورد». [۲۶۶]

روایت دیگری هست که طوسی از جعفر– امام ششم شیعیان– و او از پدرش روایت کرده که او گفت: «ام کلثوم، دختر علی، و پسرش، زید بن عمر بن خطاب، در یک زمان با یکدیگر مردند و کسی نمی‌دانست که کدام یک زودتر از دیگری وفات کرده است، پس هیچکدام از دیگری ارث نبردند، و بر هر دوشان در یک زمان نماز جنازه خوانده شد». [۲۶۷]

این ازدواج از طرف محدثان و فقهای شیعه از جمله سید مرتضی علم الهدی در کتاب «الشافی» [۲۶۸]و در کتاب «تنزیه الأنبیاء» [۲۶۹]و ابن شهر آشوب [۲۷۰]در کتاب «مناقب آل ابی‌طالب» [۲۷۱]و اربلی در «کشف الغمة فی معرفة الأئمة» [۲۷۲]و ابن ابی‌الحدید در «شرح نهج البلاغة» [۲۷۳]و مقدس اردبیلی در «حدیقة الشیعة» [۲۷۴]و قاضی نور الله شوشتری که او را شهید ثالث نامیده‌اند در کتاب «مجالس المؤمنین» [۲۷۵]ذکر شده است.

مقداد ابن اسود می‌گوید: پیامبر جدخترش را به عثمان داد و علی دخترش را به عمر داد. [۲۷۶]

همچنین این ازدواج در کتاب «مصائب النواصب» [۲۷۷]آمده است. همچنین سید نعمت الله جزائری در کتاب خود، «الأنوار النعمانیة» و ملا باقر مجلسی در کتاب «بحار الأنوار» [۲۷۸]و مورخ شیعی، عباس علی‌قلی در تاریخ خود [۲۷۹]و محمد جواد شری در کتاب خود، «امیر المؤمنین» [۲۸۰]و عباسی قمی در منتهی الآمال [۲۸۱]و دیگران در کتاب‌های خود آورده‌اند که تعدادشان به حد تواتر رسیده و جز جاهلان بزرگ و منکران مجادله‌گر، کسی آن را انکار نمی‌کند.

فقهای شیعه به این ازدواج بر جایز بودن نکاح هاشمی با غیر هاشمی استدلال کرده‌اند. حلی در شرائع الإسلام می‌گوید: نکاح زن آزاده با برده؛ زن عرب با مرد عجم، و زن هاشمی با غیر هاشمی، جایز است. [۲۸۲]

شارح شرائع الإسلام، زین الدین عاملی ملقب به شهید ثانی ذیل این موضوع می‌نویسد: «پیامبر جدخترش را به عثمان و دختر دیگرش، زینب را به ابو العاص بن ربیع داد که هیچکدام از بنی‌هاشم نبودند. همچنین علی دخترش، ام کلثوم، را به عمر داد و عبدالله بن عمرو بن عثمان با فاطمه، دختر حسین، ازدواج کرد و مصعب بن زبیر با خواهر فاطمه دختر حسین که سکینه نام داشت، ازدواج کرد. همگی این‌ها از غیر بنی‌هاشم بوده‌اند. [۲۸۳]

می‌خواهیم این موضوع را با روایت دیگری از ابن ابی‌الحدید، معتزلی شیعی، خاتمه دهیم. در این روایت آمده است: «عمر بن خطاب پیکی را نزد پادشاه روم فرستاد. ام کلثوم، همسر عمر، چیز خوبی را به چند دینار خرید و آن را در ظرفی قرار داد و به زن پادشاه روم هدیه کرد. وقتی فرستاده‌‌ی عمر به نزد ام کلثوم بازگشت، دو ظرف پر از جواهر همراهش بود. عمر بر ام کلثوم وارد شد و او جواهر را بر روی سنگی ریخت. عمر گفت: این‌ها را از کجا آورده‌ای؟ جریان را برایش تعریف کرد. عمر آن‌ها را از او گرفت و گفت: این جواهر مال مسلمانان است. ام کلثوم گفت: چطور،‌ این در مقابل هدیه‌ی من بود. گفت: ‌پدرت، علی میان ما قضاوت کند. حضرت علی گفت: به اندازه‌ی قیمت هدیه‌ای که به او دادی، مال تو و بقیه، مال مسلمانان است؛ چون فرستاده‌ی مسلمانان آن را آورده است. [۲۸۴]

نسب شناسان و شرح حال نویسان نیز، به این ازدواج اشاره کرده‌اند؛ مانند بلاذری در «انساب الأشراف» [۲۸۵]و ابن حزم در «جمهرة أنساب العرب» [۲۸۶]و بغدادی در کتاب «المحبر» [۲۸۷]و دینوری در «المعارف» [۲۸۸]و دیگران.

[۲۶۰] - تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۴۹ و ۱۵۰. [۲۶۱] - مصر قدیم، ج۵، ص۱۶. [۲۶۲] - همان، ج۷، ص۱۳۹. [۲۶۳] - بیروت، دارالکتاب، ج۳، ص۲۹. [۲۶۴] - لیدن، ص۳۴۰. [۲۶۵] نگا: الفروع من الکافی، کتاب النکاح، باب تزویج أم کلثوم، ج ۵ ص ۳۴۶. دو روایت در این باب وجود دارد، و روایت‌های زیادی در کتاب‌های اهل سنت راجع به ازدواج حضرت عمر با ام کلثوم آمده است. از جمله به کتاب « المستدرک» اثر حاکم، باب «النظر إلى المرأة إذا أراد أن یتزوّجها»، ج۳ ص ۱۳۰ چاپ هند مراجعه کنید. امام بخاری این ازدواج را در صحیح خود در مبحث«الجهاد»، باب «حمل النساء القرب»، و نسائی در سننش، مبحث «الجنائز»، باب «اجتماع جنائز الرجال والنساء»، و ابوداود در سننش، مبحث «الجنائز»، باب «إذا حضر الرجال والنساء من یقدم» آورده‌اند. [۲۶۶] الکافی فی الفروع، ‌الطلاق، ‌باب المتوفي عنها زوجها، (‌۶/۱۱۶-۱۱۵). در همین باب روایت دیگری را آورده است. شیخ الطائفه، طوسی این روایت را در صحیح خود، الاستبصار، ابواب عدّه، باب «المتوفی عنها زوجها»، (۳/۳۵۳) آورده است. و روایت دومی را از معاویة بن عمار آورده است، و آن را در تهذیب الأحکام، باب «فی عدة النساء»، (۸/۱۶۱) آورده است. [۲۶۷] - تهذیب الأحکام (کتاب المیراث، باب میراث غرق شدگان و نابود شدگان)، ج۹ ،ص۲۶۲. [۲۶۸] - ص۱۱۶. [۲۶۹] - ایران ،ص۱۴۱. [۲۷۰] - رشید الدین ابو جعفر محمد بن علی بن شهر آشوب سروی مازندرانی،‌ بزرگ شیعه و مروج شریعت و احیاگر آثار مناقب و فضائل و دریای سرشار از تلاطم و استاد بزرگان امامیه و صاحب کتاب المناقب و غیره بود. او امام عصر خود و یگانه روزگار بوده و از دیدگاه شیعه، منزلتی همچون خطیب بغدادی از دیدگاه اهل سنت دارد. وی در سال ۵۸۸ در حلب درگذشت. (الکنی والألقاب ۱/۳۲۱). [۲۷۱] - بمبئی،ج۳، ص۱۶۲ . [۲۷۲] - ایران قدیم، ص۱۰ . [۲۷۳] - ج۳، ص۱۲۴ . [۲۷۴] - تهران، ص۲۷۷ . [۲۷۵] - ایران قدیم، ص۷۶ و ۸۲ . [۲۷۶] - مجالس المؤمنین، ص۸۵ . [۲۷۷] - تهران، ص۱۷۰ . [۲۷۸] - باب احوال اولاد و همسران علی، تهران ،ص۶۲۱ . [۲۷۹] - تاریخ طراز مذهب مظفری (باب حکایت ازدواج ام کلثوم با عمر بن خطاب). [۲۸۰] - تحت عنوان علی در عهد عمر، بیروت، ص۲۱۷ . [۲۸۱] - تحت عنوان ذکر اولاد امیر المومنین، ایران قدیم، ج۱، ص۱۸۶. [۲۸۲] - حلی، شرائع الإسلام (درفقه جعفری ،کتاب النکاح). [۲۸۳] - مسالک الأفهام (شرح شرایع الاسلام، باب لواحق)، ج۱. [۲۸۴] - شرح نهج البلاغه، بیروت، ۱۳۷۵هـ، ج۴، ص۵۷۵. [۲۸۵] - مصر، ج۱، ص۴۲۸ . [۲۸۶] - مصر، ص۳۷ و ۳۸ . [۲۸۷] - تحت عنوان دامادهای علی، دکن، ص۵۶ و ۴۳۷. [۲۸۸] - تحت عنوان دختران علی، مصر، صفحه ۹۲، و همچنین تحت عنوان اولاد عمر بن خطاب، صفحه ۷۹ و ۸۰ .

احترام عمر فاروق به اهل بیت و احترام آن‌ها به ایشان:

این روابط یک طرفه نبود بلکه هردو طرف به این روابط توجه می‌کردند. عمر بن خطاب بیشتر از آنچه اهل بیت به وی احترام می‌گذاشتند، به آن‌ها ‌احترام می‌گذاشت. او در حقوق و عطایا، آن‌ها را بر خانواده‌اش مقدم می‌داشت. تمام مورّخان گفته‌اند که وقتی عمر بن خطاب مالی را از بیت المال تعیین می‌کرد، بنی‌هاشم را بر همه مقدم می‌داشت؛ چون با پیامبر قرابت داشتند و از اهل بیت بودند.

یعقوبی می‌گوید:

عمر دیوان‌ها را تدوین کرد و در سال بیست عطایا را مقرر نمود و گفت: «اموال زیاد شده است». پیشنهاد تدوین دیوان‌ها به او داده شد. پس عقیل بن ابی‌طالب و مخرمه بن نوفل و جبیر بن مطعم بن نوفل بن عبد مناف [۲۸۹]را صدا زد و گفت: مردم را با توجه به منزلت و جایگاهشان نام‌نویسی کنید و از بنی‌عبد مناف شروع کنید. پس اولین کسانی را که نوشتند، علی بن ابی‌طالب با پنج هزار، حسن بن علی با سه هزار و حسین بن علی با سه هزار درهم بودند. [۲۹۰]و برای خود چهار هزار درهم برداشت [۲۹۱].. «اولین مالی که به علی اعطا شد توسط ابوهریره در بحرین بود [۲۹۲]که مبلغ آن هفت هزار درهم بود. عمر فاروق گفت: مردم را با توجه به منزلت و جایگاه‌شان نام‌نویسی کنید و از بنی‌عبد مناف شروع کنید. بعد از آنان ابوبکر و قومش را بیاورید، سپس عمر بن خطاب و قومش را بنویسید. وقتی عمر نگریست،‌ گفت: قسم به خدا من نیز، دوست داشتم با پیامبر جچنین قرابتی داشتم، اما از رسول الله جشروع کنید سپس به ترتیب از نزدیکان وی شروع کنید و عمر را در جایی بگذارید که خدا گذاشته است». [۲۹۳]

ابن ابی‌الحدید گفت: «نه بلکه از رسول الله جو خانواده‌اش شروع کنید و سپس از نزدیکانش به ترتیب قرابت شروع کنید. پس از بنی‌هاشم سپس بنی عبدالمطلب بعد عبد شمس و نوفل و سپس سایر طایفه‌های قریش شروع شد. بعد عمر اموال را بین زنان مدینه تقسیم کرد. پارچه‌ای زیبا باقی مانده بود. عده‌ای که در اطراف وی بودند، گفتند: ای امیر المؤمنین، این پارچه را به دختر رسول الله جکه نزد توست (منظورشان ام کلثوم دختر علی بود) بده. گفت: ای ام سلیط، این پارچه را به ام کلثوم بده. [۲۹۴]

ثابت شد که عمر فاروق به اهل بیت احترام می‌گذاشت و احترامی که به آن‌ها می‌گذاشت به دیگران و حتی به خانواده‌ی خودش نمی‌گذاشت.

دختر یزدگرد، شاه ایران، بزرگترین پادشاه آن زمان، وقتی که همراه اسرای ایرانی اسیر شد، همراه اسرا نزد امیر المؤمنین و خلیفه‌ی رسول خدا ج، عمر فاروق، آورده شدند. مردم به دختر یزدگر چشم دوختند و همه گمان کردند که عمر این دختر را به فرزند امیر المؤمنین و پسر مبارز و شجاع خودش می‌دهد؛ همان کسی که در زیر پرچم رسول الله جدر غزوه‌های زیادی شرکت داشت. چون تنها او مناسب دختر یزدگرد بود اما عمر او را به خود و پسرش و خانواده‌ی خود اختصاص نداد، بلکه اهل بیت پیامبر جرا ترجیح داد و او را به حسین بن علی بخشید. این دختر همان کسی است که علی بن حسین، تنها بازمانده‌ی کربلا، را به دنیا آورد و نسل وی ادامه یافت. [۲۹۵]

نسب شناس مشهور شیعی، ابن عنبه، اظهار داشته که اسم این کنیز شهربانو بود و گفته‌اند در جنگ مدائن اسیر شد و عمر بن خطاب او را به حسین داد. [۲۹۶]

همچنین محدث معروف شیعه در صحیح خود، الکافی فی الاصول، از محمد باقر آورده است: «وقتی دختر یزد گرد بر عمر وارد شد،‌ جوانان مدینه به او نگریستند و هنگام ورود شهربانو مسجد نورانی شد. وقتی عمر به او نگریست صورتش را پوشاند و گفت: وای بر هرمز. عمر گفت: آیا مرا ناسزا گفت؟ امیر المؤمنین، علی به او گفت: نه به تو چیزی نگفت. او را مخیّر کن تا مرد ‌مسلمانی را انتخاب کند تا آن مرد به جای فیء خود، او را بردارد. عمر او را مخیر کرد. شهربانو آمد و دستش را روی سر حسین گذاشت. امیر المؤمنین به او گفت: اسمت چی هست؟ گفت جهان شاه. امیر المومنین گفت: نه شهربانویه. سپس به حسین گفت: ای ابوعبدالله، ‌این زن بهترین فرد روی زمین را برای تو به دنیا می‌آورد. سپس علی بن حسین از او به دنیا آمد. به علی بن حسین÷پسر دورگه می‌گفتند. رگی از عرب‌ها و بنی‌هاشم و رگی از عجم و ایرانی. روایت شده که ابواسود وائلی درباره‌ی علی بن حسین گفته است:

وإن غلاماً بين كسرى وهاشم
لأكرم من نيطت عليه التمائم [۲۹۷]

«پسری میان فارس و هاشمی است که به بالاترین درجه‌ی اکرام می‌رسد».

عمر قبل از آن، به پدرش علی÷در ازدواج با فاطمه کمک کرده بود.

عمر فاروق دادن خمس و غنایم را از اهل بیت نبوت شروع می‌کرد.‌ همچنان‌که پیامبر جنیز، همین طور عمل می‌کرد و پس از وی نیز، ابوبکر همین طور عمل کرده بود. قبلاً ‌هنگام بحث از ابوبکر به مسأله‌ی فدک اشاره کردیم که ابوبکر درآمد حاصل از فدک را می‌گرفت و به اندازه‌ی کافی به اهل بیت می‌داد و باقیمانده را میان مسلمانان تقسیم می‌کرد. عمر نیز، اینگونه رفتار می‌کرد. عثمان و علی نیز، به روش آن‌ها عمل کردند. [۲۹۸]

درباره‌ی اکرام و احترام عمر فاروقس نسبت به اهل بیت همین بس که ابن ابی‌الحدید از یحیی بن سعید نقل می‌کند که گوید: «عمر به حسین بن علی امر کرد که برای کاری نزد وی بیاید. حسین÷، عبدالله بن عمر را دید و او از حسین پرسید: کجا می‌روی؟ عبدالله بن عمر گفت: نزد امیرالمؤمنین می‌روم. عبدالله گفت: ایشان مشغول‌اند. حسین بازگشت و فردا عمر او را دید و گفت: چه چیزی تو را از آمدن نزد من منع کرد؟ گفت: من داشتم نزد تو می‌آمدم که پسرت عبدالله اجازه نداد و من بازگشتم. عمر گفت: تو نزد من مانند او هستی. آیا موهای سرتان با هم فرق دارد؟» [۲۹۹].

حضرت عمر درباره‌ی همه‌ی بنی‌هاشم این چنین احترام می‌گذاشت. علی بن حسین از پدرش، حسین بن علی نقل کرده که گوید: عمر بن خطاب گفت: عیادت بنی‌هاشم، سنت و دیدار با آن‌ها نافله است. [۳۰۰]

طوسی و صدوق نقل کرده‌اند که عمر هرگز به سخن کسی که به علی عیب و ایراد وارد می‌کرد و از او بدگویی می‌کرد، گوش نمی‌داد و آن را تحمل نمی‌کرد. دفعه‌ای کسی در حضور عمر از علی بدگویی کرد. عمر گفت: آیا صاحب این قبر را می‌شناسی؟ علی را جز به نیکی یاد مکن؛ چون اگر او را بیازاری،‌ صاحب این قبر را آزرده‌ای. [۳۰۱]

[۲۸۹] همگی فامیل‌های علی و پسر عموهای او بودند. [۲۹۰] اهل سنت در کتاب‌های خود می‌گویند که به کسانی که در جنگ بدر بوده‌اند،‌ دو هزار درهم یا سه هزار درهم داده شد به جز حسن و حسین که برای هرکدام از آن‌ها به خاطر قرابت با رسول الله جپنج هزار درهم مقرر شد. برای عباس عموی پیامبر جنیز، به دلیل فامیلی با پیامبر جپنج هزار درهم مقرر شد. (طبقات ابن سعد، ۳/ ۲۱۴-۲۱۳، و کتاب الخراج، ابویوسف، ص۴۴-۴۳،‌ چاپ مصر و فتوح البلدان، ص۴۵۵-۴۵۴ و کتاب الأموال، ابوعبید بن سلام) . بلاذری و یحیی بن آدم و طرابلسی و سایرین از جعفر بن محمد باقر از محمد باقر از عبدالله بن حسن و از علی بن ابی طالب روایت کرده‌اند که عمر چشمه‌ای را برای علی مقرر نمود و چیزهای دیگری را به آن افزود. (فتوح البلدان،‌ بلاذری،‌ ص۲۰ و کتاب الخراج، ‌ص۸، ‌چاپ مصر و الإسعاف فی أحکام الأوقاف، اثر طرابلسی، ص۸ چاپ مصر). [۲۹۱] - با وجود این از خدا شرم نمی‌کنند و می‌گویند: عمر حقوق اهل بیت را غصب کرده است. این یعقوبی است که سیلی‌های حق را به صورتشان می‌زند. خدا توفیقش داده که به این حقیقت اعتراف کند. آن موقع، حضرت عمر، امیرالمؤمنین بود و حضرت علی از او پایین‌تر بود. [۲۹۲] - آری، ابوهریره‌ای که شیعه شدیداً نسبت به وی دشمنی می‌ورزند،‌ جز احادیثی که از زبان پیامبر درباره‌ی مناقب و فضایل اصحاب به خصوص‌ ابوبکر صدیق و عمر فاروق شنیده، بیان نکرده است. آری!‌ این ابوهریره است که اموال را آورد و قبل از همه از آن به علی پرداخت کرد. [۲۹۳] - تاریخ یعقوبی، بیروت، ج۲، ص۱۵۳. [۲۹۴] - ابن ابی‌الحدید، نهج البلاغه، ج۳، ص۱۱۳ و ۱۱۴. [۲۹۵] - پس کسانی که ادعا می‌کنند از نسل حسین هستند، و عمر فاروق را دشنام می‌دهند و او را ظالم به اهل بیت و مخالف آن‌ها و غاصب خلافت‌شان می‌دانند، آگاه باشند اگر او نبود، آنان اصلا وجود نداشتند، و اگر حضرت عمر غاصب باشد، چگونه حسین به گرفتن این کنیز از حضرت عمر که در یکی از جنگ‌ها و زیر پرچم عمر و با دستورات و راهنمایی‌های وی اسیر شده، راضی شده است؟ باید اندیشید. آیا کسی هست که فکر کند؟ [۲۹۶] - عمدة الطالب فی انساب ابی طالب (تحت عنوان اولاد حسین)، ص۱۹۲. [۲۹۷] - الأصول من الکافی، ج۱، ص۴۶۷. ناسخ التواریخ، ج۱۰ ،ص۳ و ۴. [۲۹۸] - ابن میثم، شرح نهج البلاغه، ج۵، ص۱۰۷. الدرة النجفیة، ص۳۳۲. ابن ابی‌الحدید. [۲۹۹] ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۳، ص۱۱۰. [۳۰۰] طوسی، الأمالی، نجف، ج۲، ص۳۴۵. [۳۰۱] طوسی، الأمالی، ج۲، ص۴۶. صدوق، الأمالی، ص۳۲۴. ابن شهر آشوب، مناقب، هند، ج۲، ص۱۵۴.

عشق و علاقه‌ی اهل بیت به حضرت عمر و بیعت آن‌ها با وی:

اهل بیت نبوت عشق و علاقه و احترامی دو طرفه با حضرت عمرسداشتند و به کسانی که درباره‌ی عمرفاروق صحبت می‌کردند یا عیب و ایرادی به ایشان وارد می‌کردند یا به نحوی از او بدگویی می‌کردند، گوش نمی‌دادند، بلکه از کسانی که چنین می‌کردند، دوری جسته و او را سرزنش می‌کردند. به امید خدا این موضوع به طور مفصل خواهد آمد.

بالاتر از آن در مقابل احترام و ارزش نهادن حضرت عمر به اهل بیت، آنان نیز در مقابل به او احترام و ارج می‌نهادند تا جایی که یکی از ثمره‌های نبوت را به او بخشیده‌اند و ام کلثوم بنت فاطمه را به عقدش در آورده‌اند. از او اطاعت می‌کردند و وفادار و گوش به فرمان و خیرخواهش بودند و به بهترین امر با او مشورت می‌کردند و او آن‌ها را به وزیری گرفته و آن‌ها او را به وزیری می‌گرفتند و آن‌ها را جانشین خود کرده و آنان این را قبول می‌کردند، و در زیر پرچم وی می‌جنگیدند و در خیرخواهی به او و خواسته‌هایش مطابق قرآن و سنت کوتاهی نمی‌کردند و تمام چیزهای ارزشمند و گرانبهای خود را فدای او می‌کردند.

علی بن ابی‌طالب در نامه‌ای که پس از قتل محمد بن ابی‌بکر، ‌کارگزار خود در مصر،‌ به اصحابش نوشت،‌ به این مطلب اعتراف می‌کند. پس از بیان حوادث اتفاق افتاده بعد از پیامبر ج، می‌گوید: «ابوبکر متولی امور شد ... هنگامی که درگذشت عمر جانشین او شد و ما مطیع و گوش به فرمان او و خیرخواه او بودیم» [۳۰۲]– سپس طبق عادت خود در مدح و ثنای وی مبالغه می‌کند – و عمر متولی امور شد که سیره‌ای رضایت پسند و شخصیتی مبارک داشت. [۳۰۳]

ما، در بیعت با او تأخیر نکردیم و از شنیدن و اطاعت و نصیحت وی کوتاهی نکردیم،‌ چون سیره‌اش پاک و شخصیتش مبارک بود و در کارهایش موفق و در خواسته‌هایش پیروز بود.

طوسی، شیخ الطایفه‌ی شیعه در امالی خود آورده که علی بن ابی طالب گفت: «همچنان‌که شما بیعت کردید، ‌من نیز، با عمر بیعت کردم بر سر این بیعت پایدار و فادار ماندم و زمانی که کشته شد مرا ششمینِ شش نفر قرار داد و مرا در جایی قرار داد که خدا مرا در آنجا قرار داده بود». [۳۰۴]

پس حضرت علی با حضرت عمر بیعت کرد و از او اطاعت کرد و هر آنچه او امر می‌کرد،‌ اطاعت می‌کرد و خیرخواه او بود و جزو کمیته‌ای شد که حضرت عمر برای انتخاب خلیفه از میان آن تعیین کرده بود. حضرت علی وزیر و مشاور و قاضی حضرت عمر بود و همان طور که بیان کردیم در موارد متعددی حضرت عمر با او مشورت می‌کرد و از میان نظر مشاورانش به نظر حضرت علی عمل می‌کرد به طوری که یعقوبی، مؤرخ شیعی می‌گوید:

«عمر درباره‌ی زمین‌های کوفه با بعضی از اصحاب رسول الله جمشورت کرد،‌ بعضی از آن‌ها گفتند: آن را میان ما تقسیم کن. عمر با علی مشورت کرد، علی گفت: اگر امروز آن را میان ما تقسیم کنی برای کسی که بعد‌ از ما می‌آید، چیزی باقی نمی‌ماند،‌ اما به نظر من آن‌ها را در دست صاحبان اراضی باقی بگذار تا در آن کار کنند که هم برای ما باشد و هم برای افراد بعد از ما. عمر گفت: خداوند تو را توفیق داد، این رأی درست است». [۳۰۵]

همچنین روایت‌های زیادی در مسائل قضائی وجود دارد که حضرت علی در یک طرف و سایر اصحاب در طرف دیگر بودند، اما عمر فاروق قضاوت و نظر حضرت علی را ترجیح می‌داد. شیخ مفید باب مستقلی را تحت عنوان «قضاوت‌هایی که علی در زمان امارت عمر انجام داد» آورده و زیر آن قضاوت‌های زیادی را آورده که حضرت عمر به قضاوت حضرت علیبعمل کرده است، از جمله:

زن حامله‌ای را که زنا کرده بود، نزد عمر آوردند و عمر حکم به سنگسار وی کرد. علی÷به وی گفت: راهی برای جنینی که در شکمش است، پیدا کن؛ چون خداوند متعال می‌فرماید: ﴿وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٞ وِزۡرَ أُخۡرَىٰۚ[الأنعام: ۱۶۴]. عمر گفت: زنده نمانم اگر معضل و مشکلی پیش آید و ابوالحسن نباشد. سپس گفت: ‌با این زن چکار کنیم؟ علی گفت: از سنگسار این زن دست نگه دار تا بچه متولد شود. اگر بچه متولد شد و کسی پیدا کردی که کفالت بچه را به عهده بگیرد، حد را بر مادرش اجرا کن. پس عمر به این قضاوت علی، حکم کرد. [۳۰۶] [۳۰۷]

همچنین مفید می‌گوید: عمر زنی را که مردان کنار او صحبت می‌کردند، ‌فرا خواند. هنگامی که فرستاده‌ی عمر نزد آن زن رفت، او ترسید و همراه آن مردان بیرون رفت و سُر خورد و بر زمین افتاد و بچه‌اش سقط شد و مرد. سپس این خبر را به عمر دادند. عمر اصحاب رسول الله جرا جمع کرد و حکم این مسأله را از آن‌ها جویا شد. همگی گفتند: ما جز خیر در تو نمی‌بینیم و در این باره هیچ گناهی بر تو نیست. امیر المؤمنین علی÷ نشسته بود و در این باره سخن نمی‌گفت: عمر به او گفت: نظر تو چیست ای ابوالحسن؟ حضرت علی گفت: شنیدم آنچه گفتند. عمر گفت: نظر تو چیست؟ علی گفت: شنیدم آنچه گفتند. عمر گفت: تو را قسم می‌دهم که نظرت را بگویی. حضرت علی گفت: این قوم تو را بسیار تمجید می‌کنند و فریبت می‌دهند و اینان اشتباه می‌‌کنند، دیه بر عاقله‌ی توست؛ چون قتل کودک در اثر اشتباه تو بوده است. عمر گفت: قسم به خدا، تو از میان همه‌ی اینان خیرخواه من بودی. به خدا باید دیه را بر بنی عدی اجرا کنی. علی این کار را انجام داد. [۳۰۸]

همچنین از یونس از حسن روایت شده که زنی را نزد عمر آوردند که شش ماهه بچه به دنیا آورده بود. عمر خواست او را سنگسار کند. امیر المؤمنین÷به او گفت: اگر می‌خواهی با کتاب خدا دشمنی کنی، پس این کار را بکن؛ چون خداوند می‌فرماید: ﴿وَحَمۡلُهُۥ وَفِصَٰلُهُۥ ثَلَٰثُونَ شَهۡرًاۚ[الأحقاف: ۱۵]. در جایی دیگر می‌فرماید: ﴿۞وَٱلۡوَٰلِدَٰتُ يُرۡضِعۡنَ أَوۡلَٰدَهُنَّ حَوۡلَيۡنِ كَامِلَيۡنِۖ لِمَنۡ أَرَادَ أَن يُتِمَّ ٱلرَّضَاعَةَۚ[البقرة: ۲۳۳]. پس وقتی زن شیرده دو سال را تمام کرد و دوران بارداری و شیردهی سی ماه باشد، پس دوران بارداری شش ماه می‌باشد. عمر آن زن را رها کرد و به آن حکم نمود و صحابه و تابعین تا زمان حال نیز، به آن عمل کرده‌اند. [۳۰۹]

همچنین چند نفر شاهد علیه زنی شهادت دادند که وی را در میان بعضی آب‌های عرب دیده‌اند که با مردی نزدیکی کرده و آن مرد شوهرش نبود. عمر به سنگسار زن دستور داد و آن زن شوهر داشت. زن گفت: خدایا! خودت می‌دانی که من بی‌گناهم. عمر خشمگین شد و گفت: تو گواهان را ناعادل می‌دانی. امیرالمؤمنین÷ گفت: این زن را بیاورید و از وی بپرسید شاید عذری داشته باشد. زن آورده شد و از وی پرسیده شد که جریان را تعریف کند. زن گفت: شوهرم شتری داشت. به دنبال شتر شوهرم رفتم. شتر شوهرم شیر نداشت. شریک ما نیز بیرون آمد و شترش شیر داشت. آب من تمام شد و از وی خواستم که کمی شیر به من بدهد تا تشنگی ام رفع شود. او خوداری کرد که شیر به من بدهد مگر به شرطی که خودم را در اختیارش بگذارم. من از این کار امتناع کردم. در این هنگام که سعی کردم خودم را نجات دهم، او به زور با من نزدیکی کرد. امیرالمؤمنین÷ گفت: الله اکبر ﴿فَمَنِ ٱضۡطُرَّ غَيۡرَ بَاغٖ وَلَا عَادٖ فَلَآ إِثۡمَ عَلَيۡهِۚ[البقرة: ۱۷۳]. وقتی عمر این را شنید، زن را آزاد کرد. [۳۱۰]

حضرت عمر در تمامی این قضایا به قضاوت حضرت علی÷عمل کرد و هر آنچه می‌گفت، اجرا می‌کرد؛ چون حضرت عمر طبق روایت‌های شیعه، می‌گفت: علی از همه‌ی ما در قضاوت آگاه‌تر است. [۳۱۱]

این‌ها قضاوت‌های حضرت علی و مشورت‌های وی بود. آیا بعد از این می‌توان گفت که علی با عمر مخالفت کرده یا میان آن‌ها کینه‌ای بوده است؟ تا جایی که گفته شود: علی و خویشاوندانش با عمر بیعت نکردند. آیا می‌توان تصور کرد که شخصی به ولایت و خلافت کسی اقرار نکند اما در مسائل و مشکلات مهم با او مشورت کند و رأی قاطع خود را اعلام کند و به رأی وی عمل شود؟ و میان مردم قضاوت کند و قضاوتش اجرا شود؟

بالاتر از آن، اینکه حضرت علی تنها قاضی و مشاور و وزیرِ داماد خود و جانشین رسول الله جو امیر مؤمنان و خلیفه‌ی مسلمانان، عمر فاروقس، نبود و بس، بلکه در امور حکومتی و دولتی نیز، نائب حضرت عمر بود. در سال ۱۵ هجری حضرت عمر او را جانشین خود کرد؛ آنگاه که اهل شام برای حمله به فلسطین از حضرت عمر کمک خواستند و او با اصحاب مشورت کرد،‌ حضرت علی او را منع کرد و گفت: تو خودت بیرون نرو، چون دشمن تو سگ صفت است. حضرت عمر گفت: من پیش از مرگ عباس بن عبدالمطلب به رویارویی با دشمن می‌روم؛ چون ‌اگر شما عباس بن عبدالمطلب را از دست بدهید، ‌شر دامن شما را می‌گیرد ـ بنگرید که عشق و علاقه‌ی عمر فاروق به اهل بیت و به خصوص‌ عموی پیامبر چگونه بوده است [۳۱۲]ـ پس حضرت عمر شخصاً به طرف شام رفت و حضرت علی÷ جانشین وی در مدینه شد. [۳۱۳]

مورخان بیان کرده‌اند که فاروقس، علی مرتضی را سه بار در حکومت و پایتخت مسلمانان، جانشین خود کرد: یک بار در سال ۱۴ هجری هنگامی که خودش به جنگ عراق رفته بود، یک بار در سال ۱۵ هجری وقتی که به جنگ با روم رفته بود. [۳۱۴]و بار سوم هنگام خروج به طرف أیله در سال ۱۷ هجری. [۳۱۵]به همین دلیل، هنگامی که مردم می‌خواستند با حضرت علی بیعت کنند، گفت: بهتر است که من وزیر شما باشم تا اینکه امیر شما باشم. [۳۱۶]حضرت علی به وزارت خودش در دوران خلافت ابوبکر صدیق و به خصوص ‌عمر فاورق اشاره دارد. به همین دلیل او و فرزندان و نوه‌هایش و خانواده‌اش، همگی در زیر پرچم حضرت عمر جنگیدند و از او غنیمت و هدیه و کنیز و اسیر قبول کردند. اگر خلافت حضرت عمر حق نباشد، چگونه می‌توان جنگیدن در زیر پرچم وی را جهاد نامید، و قبول کنیزان و اسیران او و استفاده از آن‌ها جایز نبود. تمام این مسائل ‌ثابت شده همان طور که قبلاً آن را از کتاب‌های روافض بیان کردیم. همچنان‌که شیعه روایت کرده‌اند: حسن بن علی، نوه‌ی رسول الله ج، زیر پرچم عمر فاروق جنگید و در دوران خلافت وی و در سایه‌ی راهنمایی‌های او در لشکری که به جنگ با ایران فرستاده شد، ‌جهاد کرده است. آنان می‌گویند: در اصفهان مسجدی معروف به لسان الأرض (زبان زمین) بود. به این دلیل به این اسم نامیده شده است که وقتی حسن مجتبی در زمان عمر بن خطاب برای جنگ و جهاد در راه خدا و فتح این سرزمین‌ها ‌به اصفهان رفت، در این مسجد، فرود آمدند و زمین در اینجا با وی سخن گفت. از این رو این قسمت از زمین را لسان الأرض نامیده‌اند؛ زیرا با حضرت حسن صحبت کرده است. [۳۱۷]

همه‌ی این‌ها نشان دهنده‌ی صدق و راستی مطالبی است که گفته‌ایم.

در پایان می‌خواهم این بحث را با نمادی به پایان برسانم که آشکارا دلالت بر عشق و علاقه‌ی اهل بیت به فاروق اعظم -رضوان الله علیهم اجمعین- دارد. آن نماد، این است که اهل بیت به خاطر محبت و دوستی نسبت به حضرت عمر و خوش آمدن از شخصیتش و قدردانی از کارهای ارزشمند و ارزش‌های عظیم اخلاقی ایشان و خدمات گرانبهایی که به اسلام کرده و اقرار به روابط صمیمانه و محکم و خویشاوندی و دامادی که با اهل بیت داشته است، فرزندانشان را به نام فاروق یا ‌عمر، نام نهاده‌اند.

نخستین کسی که فرزندش را عمر نامید،‌ امام اول معصومی است که بر اساس اعتقاد شیعه اشتباه نمی‌کند. او پسرش را که از ام حبیب، دختر ربیعه بکری که ابوبکر صدیقسبه او بخشیده بود، عمر نام نهاد. همچنان‌که مفید و یعقوبی و مجلسی و اصفهانی و صاحب الفصول این را اظهار داشته‌اند. مفید در باب «بیان فرزندان امیر المؤمنین و تعداد و نام‌های آن‌ها» می‌گوید: فرزندان امیر المؤمنین ۲۷ نفر پسر و دختر بودند: ۱- حسن ۲- حسین ... ۶- عمر ۷- رقیه، که هر دوی این‌ها دوقلو بودند و مادرشان ام حبیب دختر ربیعه بوده است. [۳۱۸]

یعقوبی می‌گوید: علی ۱۴ پسر داشت: حسن و حسین و محسن که در کودکی درگذشت و مادرشان فاطمه، دختر رسول الله جبود ... و عمر که مادرش، ام حبیب، دختر ربیعه بکریه بود. [۳۱۹]

مجلسی می‌گوید: عمر بن علی÷ از جمله کسانی بود که در کربلا همراه حسین کشته شد و مادرش ام البنین، دختر حزام کلابی، بوده است. [۳۲۰]

صاحب کتاب الفصول در ذیل بیان اولاد علی بن ابی‌طالب می‌گوید: و عمر بن علی از زنی از طایفه‌ی تغلبی بود. این زن همان صهباء دختر ربیعه از جمله اسیرانی بود که خالد بن ولید در عین التمر به آنان حمله کرده بود. عمر تا ۸۵ سالگی عمر کرد و نصف میراث علی را صاحب شد؛ چون تمامی برادرانش که عبدالله و جعفر و عثمان بودند، همگی قبل از وی و همراه حسین کشته شده‌اند یعنی، او همراه آن‌ها کشته نشد و از آنان ارث بردـ. [۳۲۱]

بعد از وی، حسن بن علی نیز، در این عشق و علاقه به عمر فاروقس از پدرش تبعیت کرد و یکی از پسرانش را عمر نامید.

مفید در باب «بیان اولاد حسن بن علی÷ و تعدادشان و نام‌هایشان» می‌گوید:

«فرزندان حسن بن علی ۱۵ پسر و دختر بودند: ۱- زید... ۵- عمر ۶- قاسم ۷- عبدالله که مادرشان کنیز بود.» [۳۲۲]. مجلسی می‌گوید: «عمر بن حسن، از جمله کسانی بود که همراه حسین در کربلاء شهید شد.» [۳۲۳]

اما اصفهانی معتقد است که او کشته نشد بلکه اسیر شد و می‌گوید:

«و خانواده‌ی حسین پس از شهادتش، اسیران را برداشتند که عمر و زید و حسن پسران حسن بن علی بن ابی‌طالب در میان آن‌ها بودند.» [۳۲۴]

پسر دوم حضرت علی از فاطمه، یعنی حضرت حسینسنیز، یکی از پسرانش را عمر نامید؛ همچنان‌که مجلسی ذیل «بیان کسانی که همراه حسین و از خانواده‌ی وی در کربلا کشته شدند» می‌گوید: از پسران حسین، علی اکبر و عبدالله- که در اتاقش شهید شد- کشته شدند. بعضی می‌گویند: همچنین از پسران حسین، عمر و زید کشته شدند. [۳۲۵]

پس از حسین فرزندش علی ملقب به زین العابدین نیز، یکی از پسرانش را به نام عمویش و شوهر عمه‌اش و دوست پدربزرگش،‌ عمر نامیده است. همچنان‌که مفید در باب «بیان اولاد علی÷» می‌گوید: فرزندان علی بن حسین ۱۵ نفر بودند: ۱- محمد با کنیه‌ی ابوجعفر، باقر که مادرش ام عبدالله، دختر حسن، بود... ۶- عمر بن علی که مادرش کنیز بود. [۳۲۶]

همچنین اصفهانی می‌گوید که این عمر از برادران پدری و مادری زید بن علی بوده است. او در شرح حال زید بن علی می‌گوید: زید بن علی بن حسین بن علی بن ابی‌طالب ... که مادرش کنیز بود که مختار بن ابی عبیده او را به علی بن حسین هدیه داده بود و او زید و عمر و علی و خدیجه و ... را به دنیا آورد ... مختار کنیزی را به سی هزار درهم خرید و به او گفت: پشت کن. او پشت کرد.‌ سپس به او گفت: رو کن. او رو کرد. سپس گفت: هیچکس را شایسته‌تر از علی بن حسین برای وی نمی‌بینم. پس او را برای علی بن حسین فرستاد، و او مادر زید بن علی است. [۳۲۷]

شایان ذکر است که بسیاری از نوادگان این عمر همراه پسرعموهای خودشان علیه عباسیان شورش کرده‌اند. [۳۲۸]

همچنین موسی بن جعفر ملقب به کاظم–امام هفتم شیعیان– یکی از پسرانش را عمر نامیده است، که اربلی آن را تحت عنوان اولاد وی ذکر می‌کند. [۳۲۹]

پس این پنج امام معصوم شیعه،‌ عشق و علاقه و محبتی را که نسبت به عمر فاروق در سینه داشتند، در زمان وی و بعد از وفاتش ابراز کرده‌اند.

آیا نمادی بزرگتر از این نماد وجود دارد که محبت و دوستی و علاقه به یک شخصیت بی‌نظیر اسلامی، و قهرمان اسلام، عمر فاروقس را نشان دهد؟

بعد از این افراد بزرگ و مشهور، این اسم در میان فرزندان آن‌ها رواج یافت. همچنان‌که در کتاب‌های انساب و تاریخ و سیره آمده است. اصفهانی بعضی از آن‌ها را در «المقاتل» و اربلی در «کشف الغمة» آورده‌اند. اصفهانی می‌گوید:

از جمله کسانی که برای خواستاری حکومت شورش کردند، یحیی بن عمر بن حسین بن زید بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب بود ‌که در زمان مستعین شورش کرد.

یکی دیگر از آنان، عمر بن اسحاق بن حسن بن علی بن حسین که همراه حسین معروف به صاحب فخ بود که در زمان موسی الهادی شورش کرد. [۳۳۰]

یکی دیگر از آنان، عمر بن حسن بن علی بن حسن بن حسین بن حسن بود. [۳۳۱]

ولی ما به پنج نفر اول، اکتفا کردیم چون شیعه قائل به عصمت و امامت آن‌ها هستند.

این دیدگاه اهل بیت درباره‌ی یکی از اصحاب رسول الله ج، عمر فاروق بود که مانند ابوبکر صدیق به او احترام می‌گذاشتند و او را دوست می‌داشتند و از او اطاعت می‌کردند و با نامگذاری فرزندانشان به نام او پس از وی، نامش را زنده نگه می‌داشتند و با او رابطه‌ی سببی و دامادی داشتند و خود را به او نزدیک می‌کردند.

[۳۰۲] این برخلاف تصور تمام منکران و تصور س- خ است که به دروغ پناه برده و در کتابش علیه ما رد می‌نویسد ـ در ردی که می‌نویسد، آنچه ما گفته‌ایم، اثبات می‌کند و به آن اعتراف می‌کند ـ او گمان می‌کند که ما را تکذیب نموده، اما حقایقی ثابت و قطعی که نمی‌توان از آن گریخت، را تکذیب می‌نماید. پس از ذکر فضایل ابوبکر و عمر که آوردیم، می‌گوید: اگر من پای منبر علی حاضر بودم هنگامی که گریه کرد‌ و این خطبه‌ی مفصل را در ثنا و تمجید ابوبکر و عمر خواند، به او می‌گفتم: ای علی تنها تو ما را گستاخ کردی که با ابوبکر و عمر مخالفت نموده و ما را وادار کردی از آنان عیب و ایراد گیریم؛ چون تو و اهل بیت رسول الله جاز بیعت‌کردن با ابوبکر خودداری کردید و عمر را مجبور کردید که چوب بیاورد و خانه‌ی شما را با کسانی که در آن هستند، بسوزاند. در حالی که دختر رسول الله جدر آن بود. به او گفته شد که دختر رسول اللهجدر آن است. او می‌گوید: و اگر ... تا اینکه به زور تو را بیرون کرد. تو بعد از شش ماه و بعد از مرگ همسرت بیعت کردی، همسری که شبانه وی را دفن کردی؟! این به خاطر رفتار آنان نسبت به تو و فاطمه بود. پس ای علی، وقتی می‌دانستی که جایگاه آن دو نزد رسول الله جاینگونه است، چرا تو و اصحاب و همسرت این کار را انجام دادید و ما را وادار کردید که کار آن‌ها را به خاطر ارتکاب آن کار نقد کنیم؟ سپس – ای علی- به این هم اکتفا نکردی تا خطاب به معاویه بن ابی‌سفیان که از تو به خاطر این اتفاق عیب و ایراد گرفت و اظهار داشت که ابوبکر و عمر تو را همچون شتر پیاده، بیرون کردند و تو با افتخار گفتی:
وأوجب لي رسول الله فيكم
ولايته غداة غدير خم
«رسول الله جولایت مرا در صبح غدیر خم درباره‌ی شما واجب کرده است». پس چگونه ادعا می‌کنی ای علی که رسول الله جفقط رأی آن‌ها را رأی دانسته و فقط محبت و دوستی آن‌ها را محبت و دوستی دانسته است در حالی که ما، در تاریخ، مسائل زیادی را می‌بینیم که عمر نظری داشته و رسول الله جبا او مخالفت کرده است. عمر بعد از جنگ بدر معتقد بود که رسول الله جعمویش عباس را جلوتر از همه گردن بزند و تو نیز، برادرت عقیل را جلوتر از همه گردن بزنی ولی رسول الله جمخالفت کرد و در مقابل دیه آن‌ها را رها کرد. همچنین عمر در روز فتح مکه معتقد بود که رسول الله جاو را به زدن گردن ابوسفیان امر کند اما رسول الله جامتناع کرد و او را آزاد گذاشت و خانه‌اش را پناهگاه قرار داد. بالآخره پیامبر جهنگام مرگش گفت: قلم و کاغذی برایم بیاورید تا چیزی برای شما بنویسم که بعد از من گمراه نشوید. عمر با او مخالفت کرد و گفت: کتاب خدا را داریم که در آن هر چیزی یافت می‌شود و برای ما کافی است. پیامبرجاز این برخورد ناراحت شد و عمر را بیرون کرد و گفت: برخیزید و همه برخاستند. امثال این مخالفت‌ها زیادند. پس چرا حقیقت را نمی‌گویی ای علی؟ ای علی، فرض کن که می‌دانی، عمر در زمان حیات پیامبر جاز امر رسول الله جتجاوز نکرده، اما چگونه مطمئن هستی که بعد از وفات وی از امرش سرپیچی نمی‌کند؟ آیا رسول خدا جاین را به تو خبر داده است؟ وقتی درباره‌ی قضیه‌ی خالد بن ولید میان ابوبکر و عمر اختلاف افتاد،‌ رسول اللهجبا کدام یک موافق بود؟ بدون شک علی خواهد گفت: لعن و نفرین خداوند بر دروغگو. (کتاب الشیعة والسنة فی المیزان، اثر صاحب قناع س – خ، ص۸۸، ۸۹، ۹۰، چاپ بیروت). آری، من هم می‌گویم: نفرین خدا بر دروغگویان خواه صاحب لقب س-خ باشد و خواه صافی باشد. علی او را تکذیب می‌کند و می‌گوید: ای گدای دروغگوی جسور که بر تختی نشسته‌ای، به نظرم تو جز نوادگان ابن ملجم کسی نیستی، که عمر را دشنام می‌دهی و شوهر دختر من و فاطمه؛ دختر پیامبر ج، را ناسزا می‌گویی و چیزی را که نگفته‌ام و نکرده‌ام به من نسبت می‌دهی، و فاروق و مرا تکذیب می‌کنی سپس ادعای دوستی و ولایت مرا می‌نمائی و می‌گویی که من تو را گستاخ کرده‌ام که به جان ابوبکر و عمر بیفتی. تو جز نوادگان ابن سبأ کسی نیستی، همان کسی که از ترس رفتار و کردار و سخنانش که دقیقاً مثل سخنان و آرای توست، وجودش را انکار می‌کنی تا رسوا نشوی و مردم از باطن و درون کثیفت آگاه نشوند. تو می‌دانی که من همان کسی هستم که ابن سبأ را چون می‌خواست در دین فتنه و فساد به پا کند و مسلمانان را آشفته و سرگردان نماید، کشتم و سوزاندم.‌ پیشینیان و قوم تو این را گفته‌اند، اینک تو در قرن چهاردهم می‌آیی و او را انکار می‌کنی در حالی که همگی آن‌ها قبل از تو به وجود و اعمال کثیفش اعتراف کرده‌اند. لعنت خدا بر دروغگویان و منکران! ﴿۞لَّا يُحِبُّ ٱللَّهُ ٱلۡجَهۡرَ بِٱلسُّوٓءِ مِنَ ٱلۡقَوۡلِ إِلَّا مَن ظُلِمَۚ وَكَانَ ٱللَّهُ سَمِيعًا عَلِيمًا١٤٨[النساء: ۱۴۸]. چه کسی دروغگو است؟ تو یا صاحبت؟ پناه بر خدا اگر بد سرشتی و بد زبانی تو به بزرگ اهل بیت رسیده باشد و چه بسیار خطبه‌های علی که تو انکارش می‌کنی و چه بسیار عبارت‌هایی که تو علم به آن را انکار می‌کنی. ما این خطبه‌ی علی را ‌از کتاب‌های خودت و قومت آورده‌ایم؛ کتاب‌هایی که خودتان جمع کرده‌اید و بر آن تعلیق زده و چاپ کرده و آن را به دنیا عرضه کرده‌اید. به همین خاطر این کتاب «الغارات» و سایر کتاب‌هایش، منبع مهم و مستند شیعه شده است. از کتاب‌های معروف شیعه بسیار کم یافت می‌شود که هنگام روایت کردن، مطلبی را با واسطه یا بی‌واسطه از آن ذکر نکرده باشند. (مقدمة الغارات، اثر ثقفی ص ع). این بدین معناست که این کتاب از مهم‌ترین مراجع شیعه محسوب می‌شود. پس به فضل و لطف خدا و برخلاف انتظار مخالفان اثبات کردیم که حضرت علی با حضرت ابوبکر و حضرت عمر شبیعت کرده و به این بیعت وفادار مانده و خود به آن اعتراف کرده، و این پس از وفات حضرت ابوبکر و حضرت عمر می‌باشد پس انسان‌های با انصاف چه می‌‌گویند؟ آیا نمی‌گویند لعنت خدا بر دروغگویان باد؟ عبدالله بن سبأ انکار کردن عبدالله بن سبأ یهودی، دقیقاً مثل انکار یک حقیقت روشن همچون انکار وجود خورشید در وسط روز است. از میان متقدمان کسی یافت نشده که وجود او را انکار کرده باشد. نمی‌دانم که کدام یک به حقایق، علم بیشتری دارند: متقدمان یا متأخران؟ متأخرانی که از ترس، مؤسس و پدر خود را مخفی می‌کنند. ما این قوم را به مبارزه دعوت می‌کنیم تا اثبات کنند یکی از متقدمان خودشان نه ما، وجود عبدالله بن سبأ را انکار کرده و او را وهمی و خیالی دانسته باشد؟ به خصوص این دوست ما که مایل است بر ما رد بنویسد. ای کاش می‌توانست رد بنویسد. هنگامی که شنیدم، کسی از آن‌ها پیدا شده و بر ما رد نوشته، بسیار خوشحال شدم و می‌خواستم بدانم که چرا بر من رد نوشته است؟ اگر راست بگوید من به اشتباه و خطا و قصور خودم اعتراف می‌کنم اما آرزو کردم که آنچه علیه ما نوشته از کتاب‌های‌غیر صحیح خودشان یا منابع غیرمعتبر یا عبارات منسوب و غیر صحیح یا برداشت‌های غلط نباشد. من خود را از اشتباه و خطا بری نمی‌دانم. و حتی خود علی بن ابی‌طالب به امکان صدور خطا و اشتباه از خودش اعتراف می‌کند و می‌گوید: از سخن حق و مشورت عادلانه خودداری نکنید چرا که من از اشتباه معصوم نیستم. (الکافی فی الأصول به نقل از أعیان الشیعة، ج۱، ص۱۳۶). اگر احتمال خطا با خلافت و امامت منافات داشته باشد، خُب خطا برای امامان شما صورت گرفته است؛ چون خود ائمه در مقدس‌ترین و معتبرترین کتاب از نظر شما به این امر اعتراف کرده‌اند. پس در این صورت چه می‌گوید؟). خداوند جهانیان را سپاس می‌گویم که تمامی این بیهوده‌گویی‌ها و دشنام‌ها و ناسزاها و بدگویی‌ها، جز اطمینان و دلگرمی و اعتماد چیزی به من نیفزود؛ چون خداوند، خود، مرا در این کار موفق گردانیده تا از اصحاب حضرت محمد جو یاران وی دفاع کنم و در حقیقت امور مخفی و پنهان این قوم را آشکار کنم و از کتاب‌های خودشان آورده‌ام تا نتوانند آن را انکار و یا تکذیب کنند؛ چون با انکار آن، کتاب‌ها و محدثان و فقهاء و امامان خود را انکار کرده‌اند. شایان ذکر است که ما، در کتاب «الشیعة و السنة» خودمان نه به نقل از ابن حجر عسقلانی و نه از ذهبی و ابن حبان و ابن ماکولا و بخاری و... سخن نگفته‌ایم که عبدالله بن سبأ یهودی بوده است، بلکه از کشی، امام خودشان در علم رجال و نوبختی در فرق و مورخ شیعی در الروضة الصفا این را ذکر کرده‌ایم. هریک از این کتاب‌های سه گانه، بارها چاپ شده و شیعه، بارها در تحقیقات خود از آن استفاده کرده‌اند. سپس چگونه می‌تواند که همه‌ی عقلا را نادان و گیج و همه‌ی علما را احمق بداند و بگوید: این ابن سبأ کیست؟ و این قدرت عجیب را از کجا آورده است؟ که گاهی او را در مصر و گاهی در عراق و گاهی در بصره و گاهی در کوفه می‌‌بینیم و او را در هر حادثه‌ای حاضر و مطلع می‌یابیم و این قدرت را از کجا آورده که هرجا بخواهد می‌رود، و چرا مؤرخان اولیه در آوردن نام وی اهمال کرده‌اند و چرا عثمان هنگام شکایت ابوذر و عمار و عبدالرحمن، از او شکایت نکرد در حالی که آن‌ها اصحاب رسول الله جبودند و چرا کاری را که با آن‌ها کرد با این یهودی نکرد؟ و چرا در احادیث و شکایات او نامی از او برده نمی‌شود؟ «این یهودی، پسر یک سیاه پوست عربِ اسیر که سخنان متناقض را جمع‌آوری کرده و کسی که فقط در تصور کسانی وجود دارد که برای عثمان بن عفان عذر می‌آورند، چیز عجیبی است و عجیب‌تر آنکه اصرار بر وجود خارجی او همراه با ذکر دلایل دروغین دارند.» (کتاب الشیعة والسنة فی المیزان ص۳۱، ۳۲ چاپ بیروت). از چه کسی می‌پرسی ای کسی که فقط خود را عاقل می‌دانی؟ از ما می‌پرسی یا از کشی و نوبختی خود؟ ای کسانی که حقیقت را به خواری تباه کردید و باطل را به خوبی یاری کردید و ای دروغگویان و کسانی که بر دروغ گفتن اصرار می‌ورزید! ‌آیا گمان می‌کنید که با بیان کلمات دلربا و لطیف می‌توانید دیگران را فریب و حقایق را مخفی و کاشفان آن‌ها را بهت زده کنید. پس به این سخنان نگاهی بیندازید که چقدر گرایش به باطل و دروغ دارند؟ چقدر عقل را به مسخره گرفته‌اند و دائماً سعی می‌کنند دیگران را گمراه و منحرف کنند تا انسان فریب خورده یا فرد نادان یا کسی که از اصل ماجرا و قضیه خبر ندارد، آن را بخواند و فریب بخورد. چه بسیارند این بیچارگان که به وسیله‌ی چیزهایی شکست خورده‌اند که هیچ اصل و اساس و برگ و دانه‌ای ندارد. اما چه کسی می‌تواند که شیعیان را از زور حق و قدرت آگاهان به اصل ماجرا نجات دهد؟ سپس در جایی دیگر می‌گوید: ما شیعیان، تاریخ را درباره‌ی قضیه‌ی ابن سبأ غربال کردیم، دیدیم که این شخصیت در قرن چهارم هجری ساخته شده است. (خلاصه ای از آنچه که گفته است، ص۸۳، ۸۴). می‌گوئیم:‌ چگونه تاریخ را غربال کردید و حقایق را وارونه جلوه دادید و چشمانت بسته که به ندرت حقیقت و راستی را می‌بینی؟ و قلبت قفل شده و بر آن مهر غفلت زده شده است؟ اگر اینگونه نبود، من چنین سخنی را بیان نمی‌کردم و چنین چیزی را نمی‌نوشتم و تو می‌دانی که کسی از قبل از قرن چهاردهم هجری نیست که کمکت کند. اگر راست می‌گویید، برهان خود را بیاورید. تو در این گفته فقط از کسانی مثل خودت تقلید می‌کنی. آنان قلب‌هایی دارند که با آن نمی‌فهمند و چشم‌هایی که با آن نمی‌بینند و گوش‌هایی که با آن نمی‌شنوند. و این همان تقلیدی است که تقلید کورکورانه نام دارد و ما آن را در اصول و فروع رد می‌کنیم و همانند تقلید یهودیان و مسیحیانی است که بدون تحقیق از راهبان تبعیت می‌کنند، آن را مذمت کرده است. خداوند از آن به عبادت و تعبّد تعبیر کرده است. آن‌ها را عبادت نمی‌کردند بلکه امور حلال را برای آن‌ها حرام و حرام را حلال می‌کردند و بدون مجوز شرعی به آنچه به آن امر شده‌اند، عمل می‌کردند و از روی تقلید آن‌ها را عبادت می‌کردند در حالی که خودشان نمی‌دانستند. (ص۴۹، ۵۰). پس به این تناقض و تعارض بنگرید که همگی از لوازم دروغ و بهتان است که گاهی چیزی را انکار می‌کند، سپس خودشان آن را می‌آورند.
لا تنه عن خلق وتأتی مثله
عار علیک إذا فعلت عظیم
«مردم را از کاری نهی مکن که خودت همان کار را انجام می‌دهی. اگر این کار را بکنی، گناه بس عظیمی مرتکب شده‌ای». آن‌ها این قول اهل سنت را انکار می‌کنند که قائل به عدم تحریف قرآن هستند و می‌گویند: این اعتقاد را به تقلید از گردآورندگان قرآن؛ یعنی، صدیق و فاروق و عثمان ذی النورین به دست آورده‌اند. شما نیز، از سید حیدر و محمد جواد مغنیه و وردی و شیبی و طه حسین و بعضی از مستشرقان تقلید می‌کنید درحالی که همه‌ی این‌ها فرزندان این قرن هستند. و به هیچ دلیل و برهانی جهت انکار آن استناد نکرده‌اند. اگر استناد می‌کردند، مجبور نمی‌شدی، بگویی: ‌این شخصیت در قرن چهارم هجری ساخته شده است. چون کلمه‌ی قرن چهارم تو را به دروغ می‌اندازد و اندیشه و سخنت را ابلهانه می‌کند اگر اندکی تفکر کنی، در می‌یابی منبعی که ما حکایات و داستان‌های عبدالله بن سبأ یهودی را از آن ذکر کرده‌ایم، همان منبع مورد اعتماد و مشهور شیعه است که یک قرن قبل از وی یعنی، قرن سوم هجری به وجود آمده، و آن کتاب فرق الشیعۀ نوبختی، ‌اثر ابومحمد حسن بن موسی نوبختی–از علمای قرن سوم هجری- است که در زیر آن با خط مشکی – مانند سیاهی دل منکران و زورگویان- نوشته شده است. نمی‌دانم که استاد اسد حیدر چگونه توانسته برای انکار شخصیت عبدالله بن سبأ به دلایل غیر کلامی و اقوال بی‌فایده که مبنی بر وهم و خیال است، مانند وهم و خیال وردی و شیبی و مغنیه و طه حسین و دیگران، استناد کند. می‌گوید: بسیار کم اتفاق می‌افتد که کتابی در مورد تاریخ اسلام (یا به تعبیر صحیح‌تر تاریخ شیعه) چاپ شود و عبدالله بن سبأ در آن جایگاهی نداشته باشد. (و این چیزی است که خواب‌هایشان را پریشان کرده و باعث شده وجودش را انکار کنند).- تا آنجا که می‌گوید:- اکنون وقت آن رسیده که نگاهی به عقب بیندازیم تا حقیقت پیدایش این اسطوره را دریابیم. ای استاد! چرا هیچ‌یک از متقدمین آن را کشف نکرده‌اند یا تو و همعصرانت را رها کرده‌اند تا خسته شوید؟ به هر حال متوجه عوامل این امور باطل می‌شویم که سال‌هاست بر آن مهر خاموشی زده‌اند. (الإمام الصادق والمذاهب الأربعة ،ج۶ ص۴۵۶، چاپ بیروت). ما نگاه می‌کنیم که چگونه و چطور آن را کشف کرده‌اند، اما او می‌خواهد این مسأله را بیشتر از آنچه هست، ساده جلوه دهد و می‌گوید: اشتباه می‌کند کسی که بگوید: قضیه‌ی ابن سبأ از اموری است که در این عصر ناگزیر از بحث درباره‌ی آن هستیم؛‌ زیرا زمانه تغییر کرده و این امر از امور مدفون شده است و درست نیست که این دفن شده‌ها را بیرون بیاوریم و در کتاب‌های مهم چاپ کنیم. ما می‌گوییم: این قضیه همان طور که خیال اندیشان می‌گویند، از جمله امور نابود شده و فراموش شده نیست. بلکه در هر زمان شاخه‌ای جدید از آن می‌روید و رشد می‌کند و از جمله منابعی می‌شود که شیعیان در عصر حاضر به آن استناد می‌کنند و ابزاری برای طعن و سرزنش علیه شیعه می‌شود. (الإمام الصادق والمذاهب الأربعة ص۴۵۷). آری! این مسأله همان طور که خیال اندیشان می‌گویند از مسائل فراموش شده نیست بلکه شاخه‌ی جدیدی است که هنگام بحث درباره‌ی تاریخ تشیع و اصول اعتقادی آن‌ها و بنیان‌هایی که مذهبشان بر آن استوار است، آشکار می‌شود. چون این حقیقت ثابتی است که گذشت ایام تغییری در آن ایجاد نمی‌کند هرچه دروغ‌ها زیاد و صدای انکارهای بدون دلیل بلند شوند و هر چقدر زمان بگذرد؛ چون این امر وسیله‌ای است برای کشف اصول و اساس شیعه و مؤسسان و بانیان آن و کسانی که تورهایشان را جهت شکار امت اسلامی گسترانده‌اند. سپس بعد از سیاه کردن شش صفحه می‌گوید: مسأله‌ی ابن سبأ در دل بسیاری از مستشرقان و دیگران جا باز کرد. پس با توجه خاصی به آن پرداختند و سخنان زیبا و دلنشینی درباره‌ی وی گفتند و آن قدر آن را تکرار کردند که مؤمن در صحت آن شک می‌کند. گویی که این امر از حقایقی است که قابل شک نیست. (الإمام الصادق والمذاهب الأربعة ص۴۶۳). آری، این قضیه از حقایقی است که قابل شک نیست، ولی او می‌خواهد بنایش را بر شن و ماسه بنا کند و معلوم است که چنین بنایی پابرجا نمی‌ماند. پس از سخنان طولانی می‌گوید: چه بسا تصور شود که این قضیه نظر به مشهور بودن و انتشارش، منبع معتبر و قابل اعتمادی در تعدادی از کتاب‌های تاریخ و ادبیات داشته باشد، ولی این طور نیست و هیچ منبعی ندارد که بتوان بدان استناد نمود؛ همان طور که به امید خدا این مسأله را بیان خواهیم کرد. (الإمام الصادق والمذاهب الأربعة ص۴۶۴). کاری از دستمان بر نمی‌آید جز اینکه بگوییم ای استاد، تمام این‌ها را رها کن و حقیقت را بیان کن. سپس به هوا می‌رود و در فضا پرواز می‌کند تا اینکه چهار صفحه‌ی دیگر را تباه می‌کند و می‌نویسد: ما خود را ملزم به بیان منبع این داستان می‌دانیم و بر منابعی که نویسندگان از آن استفاده کرده‌اند، آگاه هستیم؛ ‌چون بعضی از نویسندگان می‌خواهند در صحت این داستان شک کنند،اما آن‌ها نمی‌توانند به صراحت بگویند چون گمان می‌کنند که روایات متعدد و متواتر از مؤرخان معتمد در این باره وجود دارند. این امری است که باعث مطرح نشدن آن می‌شود و مبالغه‌های آن را ‌نفی می‌کند. (الإمام الصادق والمذاهب الأربعة ص۴۶۸). سپس بعد از یک مقدمه، صفحه‌ی کاملی را می‌آورد (عمداً این صفحات و این ارقام را بیان کردیم تا روان این گوینده شناخته شود. روانشناسان می‌گویند: انسان ضعیف و دروغگو نمی‌تواند ابتدا به سراغ مقصود و هدف برود؛ چون او از ضعف و دروغی که می‌کوشد پنهانش کند، آگاه است. از این رو برای کتمان آن به راست و چپ می‌پیچد تا اولاً به خودش اطمینان دهد که می‌تواند با این پیچیدن و دوردادن، این ضعف را دور کند، اما انسان قوی و راستگو نیازی به این ندارد و مستقیماً و بدون تردید و بدون توجه به راست و چپ به سراغ مقصود و هدف می‌رود) و می‌گوید: آری! منبع نخست در این باره که کسی قبل از او مطرح نکرده باشد (خوب به این عبارت دقت شود؛ چون همین عبارت مقصود است و منظور اصلی ما همین است، و باید دقت شود که چگونه حرف زور می‌زند و لجاجت به خرج می‌‌دهد) ابو جعفر محمد بن جریر طبری، متوفای سال ۳۱۰ هجری و صاحب تفسیر طبری و مؤلف تاریخ الأمم و الملوک معروف به تاریخ طبری است. این، تنها منبعی است که به این داستان پرداخته و تمام اخبار عبدالله بن سبأ را جمع‌آوری کرده است. ابن اثیر متوفای سال ۶۳۰ و ابن کثیر متوفای سال ۷۷۴ و ابن خلدون متوفای سال ۸۰۸ و سایرین از ابن جریر نقل کرده‌اند. (ص۴۶۹). بعد از این استاد اسد می‌خواهد که رنج بررسی و نقد ثقه بودن و عدالت طبری و کسانی را که از او نقل کرده‌اند،‌ تحمل کند که در بیست و چهار صفحه از کتابش آورده است و این جدای از چهارده صفحه‌ی مقدمه‌ای است که ضایع کرده بود. ما به او می‌گوئیم: ای کسی که راه استقامت و تدبّر و نقد را در پیش گرفته ای (نگا: صفحه‌ی ۴۹۲ از این کتاب که آنجا بحث را به پایان می‌برد) ما تو را مجبور به این سختی نکرده‌ایم و تو را از رنج نگریستن به کتاب‌های رجال و اسناد بی‌نیاز می‌کنیم[اگر این استاد انصاف به خرج می‌داد و خوب به کتاب‌های رجال نگاه می‌کرد، قطعاً سه چهارم مذهبش برباد می‌رفت؛ چون مذهبش فقط بر پایه‌ی اسطوره‌ها و افسانه‌ها و داستان‌ها و اوهام و افکار غلط بنا شده و تنها دروغگویانی که امامان‌شان و صالحان و سروران اهل بیت از آن‌ها شکایت و گله کرده‌اند، آن‌ها را نقل کرده‌اند. اینک به یک روایت از ائمه نگاه کن که کشی از ابوالحسن، امام رضا نقل می‌کند: بنان بر علی بن حسین÷ دروغ می‌بست و خداوند گرمای آهن را به او چشاند، و مغیره بن سعید بر ابوجعفر÷ دروغ می‌بست و خداوند گرمای آهن را به او چشاند. محمد بن بشیر بر ابوالحسن، امام موسی دروغ می‌بست و خدا گرمای آهن را به او چشاند. ابوالخطاب بر ابوعبدالله÷ دروغ می‌بست و خدا گرمای آهن را به او چشاند. کسی که بر من دروغ می‌بست، محمد بن فرات بود. ابویحیی گوید: محمد بن فرات از نویسندگانی بود که ابراهیم بن شکله او را به قتل رساند (رجال الکشی ص۲۵۶ چاپ کربلاء)]. ما راه را بر تو آسان کرده‌ایم، آنچه قبلاً ‌به آقای نقاب دار س- خ و همراهانش گفته‌ایم، تکرارمی‌کنیم؛ ‌ما وقتی چیزی را نقل می‌کنیم از طبری و غیر طبری مثل ابن اثیر و ابن کثیر نقل نمی‌کنیم بلکه از نوبختی نقل می‌کنیم و قطعاً‌ نوبختی نیز، از طبری نقل نکرده و هیچکدام از شیعیان نیز، نمی‌توانند او را متهم کنند که از طبری نقل کرده است؛ چون اگر نوبختی پیش از طبری نباشد، قطعاً از او متأخر نیست و نوبختی معاصر ثابت بن قره متوفای سال ۲۸۸ هجری می‌‌باشد (مقدمة فرق الشیعة، اثر نوبختی ص۱۴ چاپ نجف)، و او محور و منبع تمام کتاب‌های شیعه در زمینه‌‌‌ی فرق و مذاهب می‌‌‌باشد. سپس از رجال دان شیعی متعصب که دشنام می‌دهد و مخالفان را لعن و نفرین می‌کند؛ یعنی، از کشی معاصر ابن فولدیه، متوفای سال ۳۶۹ هجری نقل می‌کنیم. کتاب وی از مهم‌ترین و نخستین کتاب‌ها در علم الرجال به حساب می‌آید و از اصول چهار گانه‌ای است که در این کتاب به آن استناد شده است. (مقدمة رجال الکشی ص۴). طوسی ملقب به شیخ الطایفه در رجال خود و ابن ابی‌الحدید در شرح نهج البلاغه و حلی در خلاصه‌ی خود و قمی در تحفة الأحباب و خوانساری در روضات الجنات و مامقانی در تنقیح المقال و مرزه در ناسخ التواریخ و تستری در قاموس الرجال و عباس قمی در الکنی و الألقاب و بسیاری دیگر قضیه‌ی ابن سبأ را آورده‌اند و همه‌شان از غیر طبری نقل کرده‌اند. پس چرا این استاد خود را خسته کرده است؟ چرا خود را مجبور به نقد و بررسی طبری و عقیده و سند او کرده است؟ کار این استاد و همراهان وی را در این زمان راحت می‌‌کنیم؛ زمانی که علی مرتضیساز آن خبر داده و می‌گوید: «زمانی بعد از من خواهد آمد که هیچ چیزی مخفی‌تر از حقیقت و هیچ چیزی آشکارتر از باطل نخواهد بود.» (نهج البلاغة ص۸۲ چاپ دار الکتاب بیروت). آری، برای اینکه کار شما و دیگران را راحت کنیم، می‌گوییم: قبل از اینکه طبری در تاریخش درباره‌ی عبدالله بن سبأ بحث کند، ابواسحاق ابراهیم بن محمد ثقفی کوفی شیعی متعصب در کتاب «الغارات»خود آورده است. همان کسی که بیش از پنجاه کتاب برای ترویج مذهب و مسلکش تألیف کرده و این کتاب از مهم‌ترین منابع شیعه به شمار می‌رود،‌ و ابن ابی الحدید و حلی و مجلسی و حر عاملی و نوری و قمی و شیرازی و خوئی و مرزه محمد تقی مقاماتی و دیگران از او روایت نقل کرده‌اند. (نگا: مقدمة الغارات ص خط). در این کتابش آورده که عبدالرحمن بن جندب از پدرش، جندب نقل کرده که گوید: عمرو بن حمد و حجر بن عدی و حبة العوفی و حارث و عبدالله بن سبأ (همه‌شان از زمره‌ی قاتلان امام شهید، حضرت عثمان بن عفانس بودند) بعد از فتح مصر بر حضرت علی÷وارد شدند در حالی که حضرت علی اندوهگین بود و به او گفتند: بگو نظرت درباره‌ی ابوبکر و عمر چیست؟ گفت: فرصت گیر آورده‌اید؟ مصر فتح شده و شیعیان من آنجا کشته شده‌اند. من نامه‌ای برای شما می‌فرستم و در آن، جواب شما را می‌دهم و از شما می‌خواهم حقی را که از من ضایع کرده‌اید، حفظ کنید و آن را برای شیعیان من بخوانید و یاریگر حق باشید. (الغارات، اثر ثقفی ص۳۰۲، ۳۰۳ ج۱ چاپ انجمن آثار ملى إیران). آنچه معروف است این است که طبری تاریخ خود را بعد از سال ۳۰۰ هجری جمع‌آوری و تألیف کرد، اما ثقفی این کتابش را حدود سال ۲۵۰ هجری تألیف کرده و وفات وی سال ۲۸۳ هجری بود. او یک شیعه‌ی متعصب مشهور بود که شیعه درباره‌ی شیعه بودن و محکم بودن روایات وی داستان‌های متعددی دارند. (برای آگاهی بیشتر به شرح حالش در کتاب‌های رجال شیعه یا به مقدمه‌ی این کتاب مراجعه کنید). پس، این کتاب، کتاب شماست و نویسنده‌ی آن، محقق و محدث مشهور و شیعی معاصر است و چاپخانه نیز، یک چاپخانه‌ی شیعی است و ناشر آن نیز، گروهی از شیعیان هستند. آیا بعد از این نیازی به ردّ این قضیه وجود دارد و می‌توان گفت اولین و تنهاترین منبع در این باره، کتاب ابوجعفر طبری است؟ به قول شاعر که می‌گوید: «این گناهی است که در شهر شما نیز، می‌کنند». اگر این گناه باشد، مرتکبان آن از شهر شما می‌باشند. در خاتمه، به این استادان غیرتمند و مغرور شیعه که معتقدند برای آن‌ها ننگ است که بانی و مؤسس مذهبشان عبدالله بن سبأ یهودی باشد،‌ می‌گوییم: شما را به خدا سوگند می‌دهم آیا وجود وی را از روی تقیه انکار نمی‌کنید؟ (جهت اطلاع بیشتر به کتاب ما«الشیعة و السنة» مراجعه شود؛ چون در این کتاب به اندازه‌ی آنچه که برای پژوهشگر کافی باشد و تشنه را سیراب و بیمار را درمان کند، آمده است و به لطف خدا ردیه‌ای بر آن نوشته نشده است) از ترس اینکه مبادا رسوا شوید و حقیقت آشکار شود؟ چون شما بر دینی هستید که به گفته‌ی خودتان هر کسی آن را پنهان کند خدا او را عزیز می‌گرداند و هرکس آن را منتشر کند،‌ خدا او را خوار و ذلیل می‌گرداند. (الکافی فی الأصول، باب التقیة، ج۲، ص۲۲۲، چاپ ایران). و به امام محمد باقر–امام معصوم پنجم– نسبت می‌دهید که گفت: تقیه در هر ضرورتی وجود دارد. [پس چگونه جسورانه در کتاب «الشیعة و السنة فی المیزان» خود را حاکم قرار می‌دهد و می‌گوید: تقیه‌ای که عقل و نقل بر آن دلالت کند از جمله امور بدیهی است که نیاز به شرح و توضیح ندارد. کدام عقل به انسانی که گرگی درنده در مقابلش است می‌گوید: جلوتر برو و خود را در مقابل این گرگ قرار بده در حالی که هیچ سلاحی همراه ندارد؟ آیا کار آن‌ها بدون تقیه، مانند این عمل نیست؟ آیا نمی‌بینی که آن‌ها می‌گویند: خود و خانواده‌ات را بدون در نظر گرفتن شرافت و کرامت انسانی که شریعت و عرف برای انسان در نظر گرفته است، قربانی کن؟ (ص۴۳). همچنین این فرد پاکستانی و امثال وی، که شیعه را به خاطر تقیه سرزنش می‌کنند، اگر انصاف داشته باشند‌، می‌دانند که ائمه نیز، از دست ظلم و جورهای زمانه و بعضی حکام اسلامی به تقیه پناه آورده‌اند. اما چگونه این کار را انجام داده و آن‌ها را به خاطر ظلمشان سرزنش نکرده‌اند و مدام به ساز آن‌ها رقصیده و ‌در مقابل از آرزوها و امیال خود دست کشیده‌اند. این فرد پاکستانی و امثال او نمی‌توانند برای این امر تأسف بخورند تا زمانی که خلفای جلاد به آن‌ها ظلم کرده‌اند و این در حالی است که همگی در قرن بیستم، قرن آزادی و مساوات زندگی می‌کنند اما روحشان در قرن گمراهی و نادانی سیر می‌کند. (دوست داشتنی‌ترین چیز هر قومی همراه وی محشور می‌شود) خداوند دوست مرحوم ما، شیخ محمد رضا مظفر را بیامرزد،‌آن جا که در کتاب ارزشمندش «عقائد الإمامیة» -که امیدواریم تمام مسلمانان در نقاط مختلف زمین آن را بخوانند تا عقاید و مبانی و اخلاص دینی شیعه را بشناسند- می‌گوید: عقیده‌ی تقیه‌ی ما ابزاری جهت سرزنش و نفرت از امامیه شده است. گویی که هیچ چیزی آن‌ها را سیراب نمی‌کند مگر اینکه شمشیرهای خود را آخته کرده تا این عقیده را در آن عصرهایی ریشه کن کنند که کافی است در این عصرها گفته شود: این فرد شیعه است تا توسط دشمنان اهل بیت (امویان و عباسیان و پس از آنان عثمانیان) کشته شود. (ص۴۶-۴۵). ای کاش می‌دانستم که کدام یک راست می‌گویند، ‌تابع یا متبوع؟ امام معصوم یا مقتدی گناهکار؟ ‌و «صاحب آن بهتر می‌داند» (الکافی فی الاصول، باب تقیه، ج۲) . آیا در اینجا شکی باقی می‌ماند که ابن سبأ وجود داشته و عقاید و افکارش پیوسته نزد شیعه بوده که آن‌ها را حفظ می‌کنند و بدان معتقد و پایبندند و بدان عمل می‌کنند. خداوند هدایت کننده به راه راست است. ما خواستیم که درباره‌ی عبدالله بن سبأ به طور مختصر اشاره‌ای کنیم].
[۳۰۳] ثقفی ،الغارات، ج۱، ص۳۰۷ نقیبه به معنای نفس است. بعضی گفته‌اند به معنای سرشت است. «رجل میمون النقیبة» یعنی «مردی پاک سرش که در تلاش‌هایش پیروز و موفق است» همان طور که ابن منظور افریقی گوید. ابن سکیت گوید: اگر کسی میمون الأمر باشد، در تلاش‌هایش موفق و پیروز است. ثعلب گوید: در صورتی که میمون المشورة باشد، در کارهایش موفق و پیروز است. در حدیث مجدی بن عمرو آمده است: او میمون النقیبة بود؛ یعنی انسانی موفق و کوشا بود و به خواسته‌هایش می‌رسید. (لسان العرب، اثر ابن منظور افریقی ج۱ ص۷۶۸). [۳۰۴] طوسی، الامالی، نجف، ج۲، ص۱۲۱. [۳۰۵] - تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۵۱ و ۱۵۲. [۳۰۶] - الإرشاد ،ص۱۰۹ . [۳۰۷] - خیلی واضح به نظر می‌رسد این روایت از دروغ‌های شیعه است؛ زیرا مشابه همین واقعه در زمان رسول گرامی اسلام جاتفاق افتاده بود (داستان غامدیه که مرتکب زنا شده بود) و رسول الله در مورد او همین فیصله را کردند. امکان ندارد عمر فاروق از آن واقعه‌ی مشهور بی‌خبر باشد و در این مسأله به کسی مراجعه کرده و یا از فردی نظری خواسته باشد. و عمرسخود باهوش‌تر از این بوده که موضوع ساده‌ای را متوجه نشود. روافض خواسته‌اند با جعل چنین دروغ‌های بر علم و فضل علیسبیفزایند؛ اما خوشبختانه فضل او در روایات صحیح نیز ثابت شده است و نیازی به این اباطیل محسوس نمی‌شود. [مصحح] [۳۰۸] - الإرشاد، ص۱۱۰. [۳۰۹] - همان. [۳۱۰] - همان، ص۳۱۲. [۳۱۱] - طوسی، الامالی، نجف، ج۱، ص۲۵۶. [۳۱۲] - ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۳۷۰. [۳۱۳] همان. [۳۱۴] ابن کثیر، البدایة و النهایة، بیروت، ج۷، ص۳۵ و ۵۵. طبری، بیروت، ج۴، ص۸۳ و ۱۵۹ . [۳۱۵] طبری. [۳۱۶] نهج البلاغه (تحقیق صبحی)، ۱۳۶. [۳۱۷] عباس قمی، تتمة المنتهی، ایران، ص۳۹۰ . [۳۱۸] مفید، الإرشاد، ص۱۷۶ . [۳۱۹] تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۱۳ . مقاتل الطالبین، بیروت، ص۸۴ . [۳۲۰] جلاء العیون (ذکر کسانی که در کربلاء همراه حسین کشته شدند)، ص۵۷۰. [۳۲۱] الفصول المهمة، تهران، اعلمی، ص۱۴۳. عمدة الطالب فی انساب آل ابی‌طالب، نجف، ص۳۶۱. تحفةالإهاب، ص۱۵۱ و ۱۵۲. کشف الغمة، ج۱، ص۵۷۵ . [۳۲۲] الإرشاد،‌ ص۱۹۴. تاریخ یعقوبی ج۲، ص۲۲۸.‌ عمدة الطالب، ص۸۱. ‌منتهی الآمال، ج ۱، ص۲۴۰.‌ الفصول المهمة، ص۱۶۶. [۳۲۳] جلاء العیون، ص۵۸۲. [۳۲۴] مقاتل الطالبین، ص۱۱۹. [۳۲۵] مجلسی، جلاء العیون، ص۵۸۲ . [۳۲۶] الإرشاد، ص۲۶۱. کشف الغمة،ج۲، ص۱۰۵. عمدةالطالب، ص۱۹۴. منتهی الآمال، ج۲، ص۴۳. الفصول المهمة، ص۲۰۹ . [۳۲۷] - مقاتل الطالبین، ص۱۲۷. [۳۲۸] - توضیح این مطلب در المقاتل و سایر کتاب‌ها آمده است. [۳۲۹] - کشف الغمة، ص۲۱۶. [۳۳۰] - اصفهانی، مقاتل الطالبین، بیروت، ص۴۵۶ . [۳۳۱] - همان، ص۴۴۶ .

دیدگاه اهل بیت درباره‌ی عثمان ذی‌النورین:

عثمان ذی‌النورین، خلیفه‌ی سوم راشد، ‌و صاحب بخشش و حیا، محبوب رسول الله جو همسر دو دختر ایشان؛ ام کلثوم و رقیه است که در این مقام بزرگ، بی‌نظیر بوده و کسی از میان امت‌های اولیه و بعد از آن، به این مقام نرسیده‌اند. او باجناق ح علیس بود. و بعد از خلیل الله، اولین مهاجری بود که پرچم اسلام را برداشت و به مکان‌هایی که اسلام به آن نرسیده بود، رساند و شهرهای جدید و سرزمین‌های وسیعی را فتح کرد ‌و با امدادهای بسیار مسلمانان را یاری می‌کرد. چاه رومه را برای مسلمانان خریداری کرد آن هم زمانی که آن‌ها بعد از هجرت پیامبر جبه مدینه، چاهی نداشتند که از آن آب بنوشند. همچنین زمینی را برای ساخت مسجد خریداری کرد که آخرین مسجد پیامبران محسوب می‌شود.

کمک‌های وی به عموم مسلمانان و مصالح اجتماعی‌شان مانند آماده کردن ارتش و سربازان تنگدست و ... .

تنها این امور نیست و بس، بلکه او خیّر، بخشنده، نیکوکار و سخاوتمندی بود که اموال خود را به عام و خاص می‌بخشید. او به امام اول – معصومی که او را بالاتر از پیامبران و فرشتگان مقرب خدا می‌دانند- [۳۳۲]در ازدواج با فاطمه، کمک کرد و تمام مخارج ازدواج را به وی داد. همچنان‌که خود علی بن ابی‌طالب به این امر اعتراف می‌کند: «وقتی من نزد رسول الله جرفتم تا فاطمه را از او خواستگاری کنم، به من گفت: زره‌ات را بفروش و پولش را بیاور تا با آن برای تو و دخترم فاطمه آنچه لازم است، بخرم. زره را برداشتم و به بازار رفتم و آن را به چهارصد درهم به عثمان بن عفان فروختم. وقتی که درهم‌ها را از او گرفتم و او زره را از من گرفت، گفت: ای ابوالحسن! آیا تو نسبت به من برای زره و این درهم‌ها شایسته‌تر و مستحق‌تر نیستی؟ گفتم: آری. گفت: این زره، هدیه‌‌‌‌ی من به تو باشد. پس زره و درهم‌ها را گرفتم و نزد رسول الله جرفتم و زره و درهم‌ها را پیش وی گذاشتم و از کاری که عثمان کرده بود به او خبر دادم. پس رسول الله جبرای عثمان دعای خیر کرد. [۳۳۳]

بر این اساس عبدالله بن عباس، پسر عموی پیامبر ج، می‌گوید: خداوند به ابوعمرو (عثمان بن عفان) رحم کند! ‌قسم به خدا او کریم‌ترین و بخشنده‌ترین نیکوکاران است و سحرگاهان بیشتر از همه عبادت می‌کند و هنگام ذکر بسیار اشک می‌ریزد و هنگام هر اکرام و بخششی بیدار است و از همه بخشندگان، جلوتر است. دوست وفادار من است و صاحب لشکری قدرتمند و داماد رسول الله جاست. [۳۳۴]

رسول الله جعثمان را از جمله‌ی کسانی قرار داد که بر ازدواج فاطمه با علی شاهد باشند؛ همچنان‌که از انس روایت کرده‌اند که پیامبر جفرمود: بروید و ابوبکر و عمر و عثمان ... و سه نفر از انصار را بیاورید. گفت: رفتم و آن‌ها را صدا زدم. وقتی که به حضور پیامبر جرسیدند، فرمود: من شما را بر ازدواج فاطمه با علی با مهریه‌ی ۴۰۰ مثقال نقره شاهد می‌گیرم. [۳۳۵]

برای حضرت علی، همین افتخار بس که پیامبر جیکی از دخترانش را به وی داده و او را جزو دامادهای خود کرده است. شیعه این امر را نشان افضل بودن حضرت علی برای خلافت و امامت بعد از پیامبر جدانسته‌اند. پس چطور است کسی که دو دختر از پیامبر جیکی پس از دیگری گرفته باشد مستحق خلافت و امامت نیست؟ همین افتخار برای حضرت عثمان بس است که در دنیا، کسی مانند او به چنین شرف و جایگاهی نرسیده که با دو دختر پیامبر جازدواج کرده باشد و هیچکس در این امر مهم و مبارک مثل وی نیست. چون حضرت عثمان با رقیه دختر پیامبر جدر مکه ازدواج کرد و این ازدواج به فرمان الهی بوده است. چرا که پیامبر جاز روی هوا و هوس سخن نمی‌گوید. و بعد از وفات رقیه پیامبر جدختر دیگرش، ام کلثوم را به عقد حضرت عثمان در آورد. همچنان‌که علمای شیعه به آن اعتراف کرده‌اند. مجلسی – همان شیعی مشهور و متعصب که همیشه لعن و نفرین می‌کند – در کتاب خود حیاة القلوب، به نقل از ابن بابویه قمی و با سند صحیح نقل می‌کند که رسول الله جاز خدیجه صاحب قاسم و عبدالله ملقب به طاهر و ام کلثوم و زینب و فاطمه شد و علی با فاطمه و ابوالعاص بن ربیعه با زینب ازدواج کردند و ابوالعاص مردی از بنی‌امیه بود. [۳۳۶]

همچنان‌که عثمان بن عفان با ام کلثوم ازدواج کرد اما قبل از همبستر شدن با وی درگذشت. سپس وقتی پیامبر جخواست که به غزوه‌ی بدر برود،‌ رقیه را به او داد. [۳۳۷]

حمیری روایتی را از جعفر بن محمد از پدرش نقل کرده که گفت: پیامبر جاز خدیجه، قاسم و طاهر و ام کلثوم و رقیه و زینب و فاطمه را داشت. علی با فاطمه ازدواج کرد و ابوالعاص بن ربیعه که از بنی‌امیه بود، با زینب ازدواج کرد و عثمان بن عفان با ام کلثوم ازدواج کرد اما قبل از همبستر شدن با او درگذشت. سپس رسول اللهجرقیه را به جای او به عثمان داد. [۳۳۸]

عباس قمی نیز، روایتی را مانند این روایت، از منتهی الآمال از جعفر صادق روایت کرده که مامقانی نیز، آن را در تنقیح الرجال روایت کرده است. [۳۳۹]

شری نیز، به این امر اعتراف کرده و می‌نویسد: عثمان از لحاظ همنشینی و سابقه‌ی ایمان کمتر از ابوبکر و عمر نبود. او از مسلمانان با وقار بود که دو بار داماد پیامبر شد. حضرت عثمان با رقیه، دختر پیامبر ج، ازدواج کرد و از او صاحب فرزندی شد که در ۶ سالگی درگذشت و مادرش قبل از وفات او نیز، درگذشته بود. پیامبر جدختر دوم خود، ام کلثوم را به وی داد که او نیز، دیری نپایید که در دوران پدرش درگذشت. [۳۴۰]

مسعودی تحت عنوان «بیان اولاد پیامبر ج» آورده است:

تمامی فرزندان پیامبر ججز ابراهیم همگی از خدیجه بودند. قاسم از خدیجه به دنیا آمد که کنیه‌اش، همین است و بزرگترین پسر وی می‌باشد. رقیه و ام کلثوم زنان عتبه و عتیبه بن ابی‌لهب (عموی پیامبر) بودند که آن‌ها را بر اساس روایتی که بیان آن به طول می‌انجامد،‌ طلاق دادند و سپس عثمان با آن‌ها یکی پس از دیگری ازدواج کرد. [۳۴۱]

برای رد ادعای کسانی که می‌گویند، رقیه و ام کلثوم دختران پیامبر جنیستند؛ روایتی را از کلینی و عروسی حویزی تحت عنوان فرزندان پیامبر جذکر می‌‌‌‌‌‌کنیم:

پیامبر جبا خدیجه ازدواج کرد در حالی که او جوانی بیست و چند ساله بود که قبل از بعثت، صاحب قاسم و رقیه و زینب و ام کلثوم شدند و بعد از بعثت نیز، صاحب طیب و طاهر و فاطمهشدند. [۳۴۲]

علی بن ابی‌طالب نیز، به این امر شهادت داده است. همچنان‌که به ایمان و همنشینی و علم و معرفت و سابقه‌ی عثمان در اسلام، شهادت داده بود. همه‌ی این‌ها در سخنان وی، هنگام قتل حضرت عثمان و هنگامی که مردم از وی سؤال کردند، ‌پیداست؛ «علی بر عثمان وارد شد و گفت: مردم پشت سر من هستند و از من می‌پرسند که میان تو با آن‌ها چه چیزی گذشته است. به خدا قسم نمی‌دانم چه چیزی به تو بگویم. چیزی نمی‌دانم که تو آن را ندانی؛ چون آنچه ما می‌دانیم، تو هم ‌می‌دانی و هر چیزی پیش از تو بدانیم به اطلاعت می‌رسانیم و هر مطلبی که در غیاب تو برایمان پیش آید، از آن باخبرت می‌کنیم. آنچه دیده‌ایم و شنیده‌ایم، تو هم دیده‌ای و شنیده‌ای و مثل ما رفیق و همراه رسول خدا جبوده ای و پسر ابوقحافه و پسر خطاب در عمل از تو شایسته‌تر نبودند. تو از ابوبکر و عمر به رسول الله جنزدیکتر بودی و بیشتر از آن دو خویشاوند آن حضرت جبودی و در دامادی پیامبر جبه درجه‌ای رسیده‌ای که آنان به آن درجه نرسیده‌اند. پس مراقب خودت باش. چون – قسم به خدا – کورکورانه نمی‌نگری و جاهلانه حکم نمی‌دهی». [۳۴۳]

بنگرید که خلیفه‌ی چهارم ما و امام معصوم شیعیان چه می‌گوید؟. بعد از این برای کسی شکی باقی نمی‌ماند که عثمانس به رسول الله نزدیکتر بوده، و هم چنین ایشان عالم فاضلی بوده و کورکورانه نمی‌نگرد و جاهلانه حکم نمی‌دهد! این هم پس از اعتراف علیسمی‌باشد.

این در حالی است که رسول الله جحضرت عثمان را به منزله‌ی قلب خود قرار داده است، همچنان‌که از آن حضرت روایت کردیم که فرمودند: ابوبکر نزد من به منزله‌ی گوش و عمر به منزله‌ی چشم و عثمان به منزله‌ی قلب من است. [۳۴۴]

مبارکش باد که رسول خدا جاو را به منزله‌ی قلبش قرار داده است، و نوه‌ی پیامبرجو پسر سرور زنان بهشتی، حضرت فاطمه، یعنی حسین بن علی [۳۴۵]س و نیز حسن بن علی از او روایت می‌کنند. [۳۴۶]

از میان اهل بیت غیر از حسن و حسین و پدرشان علی بن ابی طالب،‌ سایر آنان نیز، حضرت عثمانس را تمجید کرده‌اند. همچنان‌که کلینی از جعفر بن باقر – امام معصوم ششم شیعیان- آورده که بشارت به بهشتی بودن او داده و در مدح وی گفته است: اول هر روز ندا دهنده‌ای از آسمان می‌آید که علی÷ و پیروانش همان رستگارانند و آخر هر روز ندا دهنده‌ای می‌‌آید که عثمان و پیروانش رستگارند. [۳۴۷]

جعفر همچنین جایگاه عثمان بن عفانسرا نزد پیامبر جو اطمینان و اخلاص و نیابت و وفاداری و پیروی بی‌نظیر وی را بیان می‌کند؛ اطاعتی که یکی از ویژگی‌های بارز حضرت عثمان بوده است. او همان کسی است که رسول الله جبا یکی از دست‌های خود به جای او بیعت کرد که در داستان صلح حدیبیه هست، به طوری که می‌گوید:

رسول الله جعثمان را فرستاد و فرمود: نزد مؤمنان قوم خود برو و به آن‌ها بشارت بده که خداوند به من وعده‌ی فتح مکه داده است. وقتی عثمان رفت، ‌أبان بن سعد را ملاقات کرد و عثمان را با خود برد. عثمان نزد قوم رفت و پیام رسول خدا جرا به آن‌ها گفت. سهیل بن عمرو نزد رسول الله جنشسته بود و عثمان در میان لشکر مشرکان بود. رسول الله جبا مسلمانان بیعت کرد و یک دست خود را بر دیگری زد و به جای عثمان نیز، بیعت کرد. مسلمانان گفتند: خوشا به حال عثمان طواف خانه‌ی خدا را کرده و سعی میان صفا و مروه را انجام داده و اکنون از احرام خارج شده است. رسول الله جفرمود: امکان ندارد عثمان این کار را انجام دهد. وقتی عثمان برگشت: رسول الله جاز او پرسید،‌ آیا طواف کعبه کردی؟ عثمان گفت: چطور می‌توانم طواف کنم در حالی که رسول الله طواف نکرده‌اند؟ سپس جریان را برایشان تعریف کرد. [۳۴۸]

آیا اطاعتی بالاتر از این وجود دارد که شخصی وارد حرم شود و طواف خانه‌ی خدا نکند به این دلیل که سرور و دوستش جطواف نکرده است؟

مجلسی مانند آن را در کتابش، «حیاة القلوب» آورده و گوید: وقتی به پیامبر جخبر رسید که عثمان کشته شده، فرمود: از اینجا تکان نمی‌خورم مگر اینکه با قاتلان عثمان بجنگم. پس به آن درخت تکیه زد و آنجا از مسلمانان بیعت گرفت، و آن موقع این آیات نازل شد: ﴿۞لَّقَدۡ رَضِيَ ٱللَّهُ عَنِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ إِذۡ يُبَايِعُونَكَ تَحۡتَ ٱلشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمۡ فَأَنزَلَ ٱلسَّكِينَةَ عَلَيۡهِمۡ وَأَثَٰبَهُمۡ فَتۡحٗا قَرِيبٗا١٨[الفتح: ۱۸]. و ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ ٱللَّهَ يَدُ ٱللَّهِ فَوۡقَ أَيۡدِيهِمۡۚ[الفتح: ۱۰]. سپس تمام داستان را آورد. [۳۴۹]

این هم امام شهید و سومین خلیفه‌ی راشد بود. خدا از وی راضی باد و او را راضی و خشنود گرداند!

[۳۳۲] امامان از پیامبران برترند محمد بن حسن صفار در بصائر الدرجات از عبدالله بن ولید سلمان نقل می‌کند که ابوجعفر÷ به من گفت: ای عبدالله، شیعه درباره‌ی علی و موسی و عیسی چه می‌گویند؟ گفتم: جانم فدایت باد از چه نظر می‌پرسی؟ گفت: درباره‌ی علمشان از تو می‌پرسم. گفت: قسم به خدا، علی از موسی و عیسی عالم‌تر بود. گفت: ای عبدالله، آیا این درست است که می‌گویند: پیامبر جهر علمی داشت، ‌علی نیز، دارد؟ گفتم: آری. گفت: با آن‌ها اینگونه نزاع کن که خداوند به موسی فرمود: ﴿وَكَتَبۡنَا لَهُۥ فِي ٱلۡأَلۡوَاحِ مِن كُلِّ شَيۡءٖ[الأعراف: ۱۴۵]. پس ما دانستیم که همه‌ی قضیه برای موسی روشن نشده است و خداوند متعال به حضرت محمد جمی‌فرماید: ﴿وَجِئۡنَا بِكَ شَهِيدًا عَلَىٰ هَٰٓؤُلَآءِۚ وَنَزَّلۡنَا عَلَيۡكَ ٱلۡكِتَٰبَ تِبۡيَٰنٗا لِّكُلِّ شَيۡءٖ[النحل: ۸۹]. و از علی بن اسماعیل از محمد بن عمر زیات نقل شده که گفت: ابوعبدالله÷ گفت: شیعه درباره‌ی عیسی و موسی و علی÷ چه می‌گویند؟ گفتم: فکر می‌کنند که موسی و عیسی از علی برتر باشند. گفت: آیا فکر می‌کنی که امیرالمؤمنین آنچه را که رسول الله جدانسته، می‌داند؟ گفتم: آری. اما مردم او را بر هیچ‌یک از پیامبران اولوالعزم برتری نمی‌دهند. ابوعبدالله گفت: با کتاب خداوند با آن‌ها بحث کن. گفتم: کجا و چگونه؟ گفت: خداوند به موسی فرمود: ﴿وَكَتَبۡنَا لَهُۥ فِي ٱلۡأَلۡوَاحِ مِن كُلِّ شَيۡءٖو خداوند به عیسی گفت: ﴿وَلِأُبَيِّنَ لَكُم بَعۡضَ ٱلَّذِي تَخۡتَلِفُونَ فِيهِۖ[الزخرف: ۶۳]. و خداوند متعال به حضرت محمد جفرمود: ﴿وَجِئۡنَا بِكَ شَهِيدًا عَلَىٰ هَٰٓؤُلَآءِۚ وَنَزَّلۡنَا عَلَيۡكَ ٱلۡكِتَٰبَ تِبۡيَٰنٗا لِّكُلِّ شَيۡءٖ، و از علی بن محمد... نقل شده که ابوعبدالله÷ گفت: خداوند پیامبران اولوالعزم را آفرید و آن‌ها را با علم فضیلت داد و علمشان را به ما داد و ما علمشان را ارث بردیم و ما را در علمشان بر آنان برتری داد و به رسول خدا جچیزهایی یاد داد که آنان نمی‌دانستند و علم رسول خدا جو علم آنان را به ما یاد داد. (به نقل از الفصول الهمة،‌ الحر العاملی، ص۱۵۱-۱۵۲). همچنین ابن بابویه قمی، در کتابش «عیون الأخبار» از ابوالحسن علی بن موسی الرضا از پدرش از علی÷ آورده که جبرئیل بر رسول الله جنازل شد و گفت: ای محمد،‌ خداوند متعال می‌فرماید: اگر علی÷ را خلق نمی‌کردم، چگونه برای دخترت فاطمه بر روی زمین کفوی غیر از او پیدا می‌شد؟ (عیون اخبار الرضا،‌۱/۲۲۵). سید بجنوردی، تعلیقی بر آن آورده و می‌گوید: بعضی از محققان به این گروه احادیث، استناد می‌کنند که موسی و عیسی بر تمام پیامبران برتری دارند. (همان). حر عاملی این روایت را از طوسی در «التهذیب» خود تحت عنوان باب «پیامبر و ائمه‌ی دوازده‌گانه از سایر مخلوقات و از انبیاء و اوصیاء و ملائکه و... برتر هستند»، آورده است. (الفصول المهمة،‌ ص۱۵۱، ایران). و در ذیل آن، روایت دیگری را از رضا÷ آورده که پیامبر جفرمود: خداوند هیچکس را برتر از من خلق نکرده و هیچکس نزد وی گرامی‌تر از من نیست. علی گفت: گفتم: ای رسول الله ج، تو برتری یا جبرئیل؟ گفت: خداوند پیامبران مرسل خود را بر فرشتگان مقرب برتری داده و مرا بر تمام پیامبران و رسولان برتری داده است و برتری بعد از من، ای علی از آنِ تو و امامانِ بعد از توست، و همانا فرشتگان، خدمتکاران ما و خدمتکاران دوستداران ما هستند– تا آنجا که می‌گوید:- چطور از ملائکه برتر نباشیم در حالی که نسبت به شناخت و تسبیح و تقدیس خداوند خود از آن‌ها جلوتر بوده‌ایم. تا آنجا که می‌گوید: خداوند متعال آدم را خلق کرد و از روح خود در وی دمید و ملائکه را به سجده برای آدم به عنوان اکرام و بزرگداشت ما امر کرد، و سجده‌ی آن‌ها برای خداوند عزّ وجل از لحاظ عبودیت است و برای آدم از لحاظ اکرام است. پس چگونه ما برتر از ملائکه نباشیم در حالی که همگی آن‌ها برای آدم سجده کردند. (الفصول، ص۱۵۳،‌ عیون اخبار الرضا،‌۱/۲۶۲،‌ تحت عنوان برتری داشتن پیامبر و امامان بر تمام فرشتگان و پیامبران). [۳۳۳] - خوارزمی، المناقب، نجف، ص۲۵۲ و ۲۵۳. اربلی، کشف الغمة، ج۱، ص۳۵۹. مجلسی، بحار الانوار، ایران، ص۳۹ و ۴۰. [۳۳۴] - تاریخ مسعودی، مصر، ج۳، ص۵۱. مرزه محمد تقی، ناسخ التواریخ، تهران، ج۵ ،ص۱۴۴. [۳۳۵] - کشف الغمة، ج۱، ص۳۵۸. خوارزمی، المناقب، ص۲۵۲. مجلسی، بحارالانوار، ج۱۰، ص۳۸. [۳۳۶] - ازدواج‌های میان بنی‌‌‌‌‌امیه و بنی‌هاشم: این ازدواج‌ها دلالت می‌کند بر اینکه میان بنی‌هاشم و بنی‌امیه، کینه و نفرت و دشمنی وجود نداشت که دشمنان اسلام و مسلمانان اختراع کرده و اساطیر و داستان‌هایی پیرامون آن بافته‌اند. همچنان‌که دیدیم بنی‌امیه با بنی‌هاشم پسر عمو و برادر و دوست بودند و حتی از لحاظ دوستی و فکری نزدیک‌ترین افراد به یکدیگر بودند که غم و غصه‌های خود را با هم تقسیم می‌کردند و با همدیگر رابطه داشتند. حتی علمای شیعه و مورخین آن‌ها اظهار داشته‌اند که ابوسفیان که رئیس بنی‌امیه و بزرگ آن قوم بود یکی از بزرگ‌ترین پیروان حضرت علی بوده و مؤید این امر روز سقیفه است. یعقوبی آورده که ابوسفیان، از جمله افرادی بود که به بیعت با ابوبکر مخالفت می‌کرد و می‌گفت: ای بنی عبد مناف، آیا رضایت می‌دهید که کسی غیر از خودتان ولایت این امر را به دست بگیرد؟ و به علی بن ابی طالب گفت: دستت را بده که با تو بیعت کنم و در این حال گفت:
بنی هاشم لا تطمعوا الناس فیکم
ولا سیما تیم بن مرة أو عدی
«کسی در حق بنی هاشم طمع نکند به خصوص ‌اگر تیم بن مره یا عدی باشند».
فما الأمر إلا فیکم وإلیکم
ولیس لها إلا أبو حسن علی
«این کار جز برای شما و به سود شما نیست، و جز ابوالحسن علی کسی شایسته‌ی آن نیست».
أبا حسن، فاشدد بها کف حازم
فإنک بالأمر الذی یرتجى ملی
«ای ابوالحسن! خلافت را به دست بگیر و مصمم و دوراندیش باش؛ چون تو شاسیته و مستحق خلافت هستی».
و إن امرأ یرمی قصیاً وراءه
عزیز الحمی والناس من غالب قصی
«و کسی که به دور دست نظاره کند مردم از او حمایت می‌کنند». (تاریخ الیعقوبی (ج۲ ص۱۲۶)، و شرح نهج البلاغة، اثر ابن أبی‌الحدید). ابن بابویه قمی بیان می‌کند که یاران مخلص علی، دوازده نفر از مهاجرین و انصار بودند که یکی از آن‌ها خالد بن سعید بن عاص اموی بود. و او در برابر عموم ادعا می‌کند: قسم به خدا قریش می‌داند که من بالاترین فرد از لحاظ مقام و قوی‌ترین آن‌ها از لحاظ ادب و زیباترین آن‌ها و فقیرترین آن‌ها نسبت به خدا و رسولش هستم. (کتاب الخصال ص۳۶۱). میان ابوسفیان و عباس، عموی پیامبر جو بزرگ بنی‌هاشم، رفاقتی مَثل زدنی بود. همچنان‌که میان آن‌ها قبل و بعد از اسلام ازدواج‌هایی بوده است. رسول الله جسه دختر از چهار دختر خود را به بنی‌امیه داد که یکی ابوالعاص بن ربیع و دیگری عثمان بن عفان بود که هردو از بنی‌امیه بودند. حضرت عثمان پسر دختر عمه‌ی رسول الله جبود که همراه پدر رسول الله ج، عبدالله بن عبدالمطلب، دوقلو بودند که مادرشان اروی، دختر کریز بن حبیب بن عبد شمس بود. مادر عثمانسام حکیم بود که نامش بیضاء دختر عبدالمطلب، عمه‌ی پیامبر ج، بوده است. (کتاب‌های أنساب مانند أنساب الأشراف، اثر بلاذری، ج۵ ص۱، چاپ بغداد، المحبر، اثر بغدادی، ص۴۰۷ چاپ دکن، طبقات ابن سعد، ج۸ ص۱۶، چاپ لیدن، أسد الغابة، ج۵ ص۱۹۱، المستدرک، اثر حاکم، ج۳ ص۹۶ و لفظ از اوست، و منتهى الآمال، ج۱، فصل نهم). بعد از عثمان پسرش أبان بن عثمان از بنی‌هاشم زن گرفت که ام کلثوم، دختر عبدالله بن جعفر (طیار) بن ابی‌طالب برادر علی، بود. (المعارف، اثر دینوری ص۸۶). نوه‌ی دختری حضرت علی، سکینه، دختر حضرت حسین، با نوه‌ی حضرت عثمان، زید بن عمرو بن عثمانسازدواج کرد و زید بن عمرو بن عثمان بن عفان همان کسی بود که سکینه دختر حسین همسرش بود. و او بعد از وفات حسین، وارث وی شد. (نسب قریش، اثر زبیری، ج۴ ص۱۲۰، و المعارف، اثر ابن قتیبة ص۹۴، جمهرة أنساب العرب، اثر ابن حزم، ج۱ ص۸۶، طبقات ابن سعد، ج۶ ص۳۴۹). نوه‌ی دوم علی و دختر حسین، فاطمه با نوه‌ی دیگر عثمان، محمد بن عبدالله بن عمرو بن عثمان بن عفان ازدواج کرد و مادرش فاطمه دختر حسین بود که عبدالله بن عمرو بعد از وفات حسن بن حسن بن علی بن ابی‌طالب با او ازدواج کرد. سپس نوه‌ی ابن علی، حسن بن علی با نوه‌‌‌‌‌ی عثمان، ‌مروان بن أبان ازدواج کرد. مادر قاسم دختر حسن (دوم) بن حسن نزد مروان بن ابان بن عثمان بن عفان بود (آیا دلیلی بزرگ‌تر و صریح‌تر از این وجود دارد که عثمان وقتی به نزد ایزد شتافت، اهل بیت از او و خانواده‌اش راضی بودند و گرنه این ازدواج‌‌‌‌ها و فامیلی‌ها وجود نداشت. آیا کسی هست که فکر کند و منصفی وجود دارد که انصاف داشته باشد. یا اینکه بر قلب‌هایشان مهر زده شده است؟). و محمد بن مروان را برای او به دنیا آورد.( نسب قریش، ج۲، ص۵۳. جمهرة انساب العرب، ج۱، ص۸۵. بغدادی، المحبر، ص۴۳۸). ام حبیبه، دختر ابوسفیان، رئیس بنی‌امیه با سرور بنی‌هاشم و سرور فرزندان آدم؛ رسول الله ج، ازدواج کرد که نیازی به اثبات ندارد. سپس هند، دختر ابوسفیان، با حارث بن نوفل بن حارث بن عبدالمطلب بن هاشم ازدواج کرد که محمد از آن‌ها به دنیا آمد. (الإصابة، ج۳، ص۵۸ و ۵۹. طبقات ابن سعد، ج۵، ص۱۵). همچنین لبابه، دختر عبیدالله بن عباس عبد المطلب، با عباس بن علی بن ابی‌طالب ازدواج کرد،‌ که ولید بن عتبه (پسر برادر معاویه) بن ابوسفیان از آن‌ها به جای ماند. (المحبر، ص۴۴۱. نسب قریش، ص۱۳۳. عمدةالطالب، ص۴۳ (حاشیه). بعد از وی رمله، دختر محمد بن جعفر – طیار – بن ابی‌طالب، با سلیمان بن هشام بن عبدالملک (اموی) ازدواج کرد که بعد از وی ابوالقاسم بن ولید بن عتبة بن ابوسفیان با وی ازدواج کرد. (المحبر ،ص۴۴۹). همچنین رمله، دختر علی بن ابی‌طالب، با پسر مروان بن حکم ازدواج کرد.(آری، مروان بن حکمی که شیعه، او را ابزار طعنه‌های خود به امام شهید، عثمان بن عفانس، قرار داده‌اند. این، همان مروانی است که پسرش با دختر علی مرتضی – امام معصوم شیعیان به گمان خود – ازدواج کرد). و رمله، دختر علی، مادر سعید بن عروه بن مسعود ثقفی بوده است. (مفید، الإرشاد، ص۱۸۶). رمله، دختر علی، زن ابو الهیاج بود که معاویه بن مروان بن حکم بن ابی العاص از او به جای ماند. (نسب قریش، ص۴۵. جمهرة أنساب العرب، ص۸۷). زینب، دختر حسن دوم، مادرش فاطمه دختر حسن بوده است و زینب دختر حسن بن حسن بن علی بن ابی‌طالب همسر ولید بن عبدالملک بن مروان بود. (نسب قریش،‌ ص۵۲،‌ تحت عنوان بیان فرزندان حسن دوم. ‌جمهرة انساب العرب،‌ ص۱۰۸، تحت عنوان بیان اولاد مروان بن حکم). همچنین نوه‌ی علی بن ابی‌طالب با نوه‌ی مروان حکم ازدواج کردند. نفیسه، دختر زید بن حسن بن علی بن ابی‌طالب، همسر ولید بن عبدالملک بن مروان (اموی) بود که نزد وی نیز، درگذشت و مادرش لبابه، دختر عبدالله بن عباس، بود. (طبقات ابن سعد ،ج۵ ،ص۲۳۴ . عمدة الطالب فی انساب آل ابی طالب ،ص۷۰). اینگونه ازدواج‌ها میان بنی‌امیه و بنی‌هاشم فراوان بود و ما فقط به بیان بعضی از آن‌ها کفایت کردیم، و این برای حق‌خواهان و اندیشمندان کافی است. اما کسی که خداوند او را گمراه کرده باشد، با این مطالب هدایت نمی‌شود. بر این اساس، علی مرتضیسدر نامه‌ای به معاویه بن ابوسفیانسمی‌نویسد: «عزت و سربلندی دیرینه‌ی ما، ‌ما را از خویشاوندی با شما منع نمی‌کند،‌ اگر می‌خواهید با ما خویشاوند باشید، پس افراد هم سطح ما با افراد هم سطح شما ازدواج کنند». (نهج البلاغه به تحقیق صبحی صالح، ص۳۸۶ و ۳۷۸ و تحقیق محمد عبده، ج۳، ص۳۲). آیا بعد از این‌ها، مجالی برای گوینده باقی می‌ماند که بگوید میان بنی امیه و بنی هاشم، نفرت و دشمنی و حسادت و کینه‌توزی بوده است؟ و این چیزهایی است که بعد از آن به صورت جنگ و مشاجره میان حضرت علی و پسرش، حسن با معاویه و پسرش، یزید در می‌گیرد با وجودی که این قول اصل و اساسی ندارد؟ آنچه معروف است این است که بنی امیه و بنی‌هاشم چه قبل از اسلام و چه بعد از اسلام همگی فرزندان یک پدر، و نوه‌های یک جد و شاخه‌های یک درخت بودند. همگی از یک چشمه آب خورده‌اند و از میوه‌های دین پاک و جاویدی که محمد صادق و امین جآورده است، می‌باشند. پیامبری که می‌فرماید: فرقی میان عرب و عجم و سیاه و سفید نیست و فضیلت و برتری به تقواست. و تنها مقام و نسب باعث فخر و سربلندی نیست. کسی که از تعلیمات و راهنمایی‌های رسول الله جاستفاده نکرده باشد، سربلند نیست. همین پیامبر جدر خطبه‌ی حجة الوداع، طبق روایت‌های شیعه می‌فرماید: «در اسلام همه‌ی انسان‌ها با هم برابر و همگی کفه‌های یک ترازو هستند. هیچ عربی بر عجم و هیچ عجمی بر عرب برتری ندارد مگر با تقوای الهی،‌ آیا پیام دین را رساندم؟ همگی گفتند: آری. پیامبر ج: خداوندا، شاهد باش. سپس فرمود: نسب خود را نزد من نیاورید بلکه عمل خود را بیاورید. سپس گفت: مسلمان، برادر مسلمان است و او را فریب نمی‌‌‌دهد و به او خیانت نمی‌‌‌‌‌کند و غیبت او را نمی‌کند و خون مسلمانی را نمی‌‌‌ریزد. و هیچ چیز از اموالش برای دیگری حلال نیست مگر با رضایت خود فرد؛ ‌آیا پیام دین را رساندم؟ گفتند: آری. گفت: خدایا شاهد باش. (تاریخ یعقوبی (تحت عنوان حجة الوداع)، ج۲، ص۱۱۰ و ۱۱۱).
[۳۳۷] مجلسی، حیاة القلوب، ج۲، ص۵۸۸. [۳۳۸] قرب الاسناد، ص۶ و۷ . [۳۳۹] المنتهی، ج۱، ص۱۰۸. التنقیح، ج۳، ص۷۳. [۳۴۰] محمد جواد شیعی (تحت عنوان علی در عهد عثمان)، امیر المؤمنین، ص۲۵۶ . [۳۴۱] مروج الذهب، مصر، ج۲، ص۲۹۸ . [۳۴۲] الأصول من الکافی، ج۱، ص۴۳۹ و ۴۴۰. عروسی حویزی، نور الثقلین، ج۳، ص۳۰۳ . [۳۴۳] نهج البلاغه (تحقیق صبحی صالح)، ص۲۳۴ . [۳۴۴] تفسیر الحسن العسکری. معانی الاخبار، ص۱۱۰. [۳۴۵] همان . [۳۴۶] همان. [۳۴۷] الکافی فی الفروع، ج۸، ص۲۰۹ . [۳۴۸] - الروضة من الکافی، ج۸، ص۳۲۵ و ۳۲۶. [۳۴۹] - حیاة القلوب، تهران، ج۲، ص۴۲۴.

بیعت حضرت علی با حضرت عثمان:

حضرت علی به صحت امامت و خلافت حضرت عثمان به خاطر اجماع مهاجرین و انصار بر انتخاب وی به عنوان خلیفه، معتقد بود و خلافت وی را از رضایت خدا می‌دانست به طوری که کسی نمی‌‌‌تواند پس از آن، خلافت او را رد کند یا امامتش را انکار نماید؛ چه حاضر باشد و چه غایب؛ همان طور که در یکی از نامه‌هایش در رد معاویه بن ابی سفیان می‌گوید: «شورا فقط حق مهاجرین و انصار است. اگر آنان بر کسی اجماع کردند و او را امام نامیدند، خدا به این کار راضی است. اگر کسی از روی عیب و ایراد به نظر شورا و یا به خاطر بدعتی از دستور شورا خارج شد، او را به تبعیت از دستور شورا باز می‌گردانند، اگر از این کار سرباز زد، به دلیل تبعیت از غیر راه مؤمنان با وی می‌جنگند و خدا او را به راهی که در پیش گرفته، می‌گرداند». [۳۵۰]

حضرت عثمان از جمله شش نفری بود که حضرت عمر فاروق جهت انتخاب خلیفه از میان آنان، تعیین کرده بود. وقتی عبدالرحمن بن عوف پس از آنکه با شورای مهاجرین و انصار نظرخواهی کرد و دید که شورا جز حضرت عثمان کسی دیگر را به عنوان خلیفه نمی‌خواهند، او نخستین کسی بود که با حضرت عثمان بیعت کرد. پس از عبدالرحمن بن عوف، حضرت علی با وی بیعت کرد:

«نخستین کسی که با عثمان بیعت کرد، عبدالرحمن بن عوف و پس از او علی بن ابی‌طالب بود». [۳۵۱]

حضرت علی این مطلب را اینگونه بیان می‌کند: «وقتی عمر فاروق به قتل رسید، مرا ششمین شش نفر قرار داد و من ناپسند دانستم که جماعت مسلمانان را متفرق کنم و وحدت آنان را بشکافم. شما با عثمان بیعت کردید، من هم با او بیعت کردم». [۳۵۲]

وی افزود: «شما می‌دانید که من از همه نسبت به خلافت شایسته ترم. به خدا مادام که امور مسلمان سر و سامان گیرد، تسلیم هستم و در این کار هیچ ظلم و ستمی به من نشده و این تسلیم، اجر و پاداش دارد». [۳۵۳]

ابن ابی‌الحدید معتزلی شیعی زیر این خطبه در شرح خود نوشته که عبدالرحمن بن عوف به علی گفت: با عثمان بیعت کن؛ چون اگر این کار را نکنی، از غیر راه مؤمنان تبعیت کرده‌ای... پس علی گفت: شما می‌دانید که من از همه نسبت به خلافت شایسته‌ترم... سپس دستش را دراز کرد و با عثمان بیعت کرد. [۳۵۴]

حضرت علی از جمله وفاداران و مخلصان و خیرخواه حضرت عثمان بود، و در زمان خلافت حضرت عثمان، وزیر، یا قاضی بود؛ همان طور که در زمان خلافت حضرت ابوبکر و حضرت عمر، وزیر یا قاضی بود. محدثان و مؤرخین شیعه ابواب جداگانه‌‌ای آورده‌اند و در آن قضاوت‌های حضرت علی در زمان خلافت حضرت عثمان را آورده‌اند. مفید در کتاب «الإرشاد» زیر عنوان «قضاوت‌‌‌‌های علی در زمان فرمانروایی عثمان» تعدادی از قضاوت‌‌‌‌‌‌هایی که حضرت علی به آن حکم کرده و حضرت عثمان آن را اجرا کرده، آورده است. می‌گوید:

«پیرمردی با یک زن ازدواج کرد و زن باردار شد. پیرمرد می‌گفت که وی با آن زن رابطه‌‌‌‌ی زناشویی نداشته و حمل را انکار می‌کرد. قضیه برای عثمان مبهم بود و از زن پرسید که آیا این پیرمرد با تو نزدیکی کرده یا نه؟ زن که هنوز باکره بود، گفت: خیر. عثمان گفت: حد را بر زن اجرا کنید. امیرالمؤمنین، علیس گفت: زن دو سوراخ دارد: یکی مربوط به خون حیض است و دیگری مربوط به ادرار. شاید این پیرمرد با این زن نزدیکی کرده و آب منی‌اش را در سوراخی که مربوط به خون حیض است، ریخته و در نتیجه زن بر اثر آن باردار شده است. پس در این باره از مرد سؤال کن. از پیرمرد در این باره سؤال شد، در جواب گفت: من آب منی‌ام را در دُبر زن می‌ریختم بدون اینکه عمل دخول را انجام داده باشم. امیرالمؤمنین÷ گفت: حمل و بچه از آنِ اوست، و معتقد بود که این پیرمرد باید به خاطر انکار بچه، مجازات شود. عثمان به قضاوت علی حکم کرد و از قضاوتش خوشش آمد». [۳۵۵]

مردی کنیزی داشت که بچه‌ای را برای او به دنیا آورد و سپس از کنیز کناره‌گیری کرد و او را به ازدواج برده‌اش درآورد. سپس صاحب برده درگذشت و کنیز به وسیله‌ی ملک پسرش آزاد شد و فرزندش از شوهر این زن ارث برد. سپس پسرش وفات یافت و از پسرش سهم ارث شوهر دومش را داد. زن و شوهر دومش با هم اختلاف داشتند و قضیه را پیش عثمان بردند. زن می‌گفت: این برده‌ام است و مرد می‌گفت: این زن من است و من از وی جدا نشده‌ام. عثمان گفت: این قضیه، مبهم است. علیس نیز، در آنجا حاضر بود و گفت: از زن بپرسید که آیا بعد از ارثی که به این مرد داده، مرد با او همبستری کرده است؟ زن گفت: خیر. علی گفت: اگر می‌دانستم که مرد این کار را انجام داده، ‌او را مجازات می‌کردم. برو که او برده‌ی توست و او حقی بر گردن تو ندارد. اگر خواستی آزادش کن یا او را بفروش،‌ چون مال خودت است. [۳۵۶]

کلینی در صحیح خود از ابوجعفر محمد باقر روایت می‌کند که گفت: وقتی که علیه ولید بن عقبه شهادت داده بودند که شراب نوشیده است، عثمان به علی گفت: میان وی و کسانی که می‌پندارند شراب نوشیده است، قضاوت کن. علی÷امر کرد که او را با تازیانه‌ای دو سر، چهل ضربه بزنند. [۳۵۷]

یعقوبی می‌گوید: وقتی ولید نزد عثمان آمد، عثمان گفت: چه کسی او را می‌زند؟ مردم به دلیل خویشاوندی او با عثمان، ‌چیزی نگفتند؛ چون ولید برادر مادری عثمان بود. علی بلند شد و او را تازیانه زد. [۳۵۸]

این کار فقط از کسی برمی‌آید که به خلافت و صحت خلیفه اعتراف و آن را صحیح بداند و اوامر خلیفه را برآورد و در حکم با حاکم مشارکت داشته باشد. علی بن ابی‌طالب و پسرانش و بنی‌هاشم، همگی از خلیفه‌ی سوم راشد، حضرت عثمان اطاعت می‌کردند.

سخن حضرت علیسبعد از شهادت آن امام مظلوم ـ وقتی مردم می‌خواستند با وی بیعت کنند- که در مقدس‌ترین کتاب شیعه آمده، بر آن دلالت دارد؛ آنجا که گفت: «مرا رها کنید و دنبال دیگری بروید... و اگر مرا رها کنید، من نیز، مانند یکی از شما هستم، ‌و چه بسا که از شما بیشتر به خلیفه‌ی شما گوش بدهم و از وی اطاعت کنم». [۳۵۹]

[۳۵۰] نهج البلاغه (تحقیق صبحی صالح)، ص۳۶۸ . [۳۵۱] طبقات ابن سعد، لیدن، ج۳، ص۴۲ همچنین بخاری، باب «داستان بیعت و اتفاق علي عثمان بن عفان» آن را آورده است. [۳۵۲] طوسی، الأمالی، نجف، ج۲، ص۱۲۱. [۳۵۳] نهج البلاغه (تحقیق صبحی صالح)، ص۱۰۲. [۳۵۴] ابن ابی‌الحدید. همچنین ناسخ التواریخ، ایران، ج۲، ص۴۴۹. [۳۵۵] الإرشاد، قم (ایران)، بصیرتی، ص۱۱۳،۱۲۲. [۳۵۶] - الإرشاد، ص۱۱۳. [۳۵۷] - الکافی فی الفروع (باب آنچه حد شرب درباره‌ی آن واجب می‌شود)، ج۷، ص۲۱۵. [۳۵۸] - تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۶۵ . [۳۵۹] - نهج البلاغه (تحقیق صبحی صالح)، ص۱۳۶ .

عثمان ذی النورین و رابطه‌اش با اهل بیت:

هاشمی‌ها در زمان خلافت حضرت عثمان، مناصبی را از وی قبول می‌کردند؛ مثلاً مغیره بن نوفل بن حارث بن عبدالمطلب منصب قضاوت را در زمان وی قبول کرد. [۳۶۰]و حارث بن نوفل نیز، منصب قضاوت را قبول کرد. [۳۶۱]

عبدالله بن عباس سرپرستی حج را در سال ۳۵ هجری قبول کرد. [۳۶۲]

همچنین هاشمی‌ها در زیر پرچم عثمان و در ارتش و سپاه و لشکری که حضرت عثمان برای مبارزه با کفار و دشمنان امت اسلامی تدارک دیده بود، جهاد می‌کردند. پسر عموی پیامبر،‌ عبدالله بن عباس در جنگ‌های اسلامی سال ۲۶ هجری در آفریقا شرکت کرد. [۳۶۳]

حسن و حسین، فرزندان علی بن ابی‌طالب، و عبدالله بن جعفر بن ابی‌طالب و عموی آن‌ها و پسر عموی پیامبر ج، عبدالله بن عباسب، در زیر فرماندهی عبدالله بن ابی‌سرح به برقه و طرابلس و آفریقا لشکرکشی کردند. [۳۶۴]

حسن و حسین و عبدالله بن عباس زیر پرچم سعید بن عاص اموی در جنگ‌های خراسان و طبرستان و گرگان شرکت داشتند. [۳۶۵]و در سایر غزوات و جنگ‌ها نیز، شرکت داشتند.

همچنین حضرت عثمان غنایم و هدایا به هاشمی‌ها می‌داد همین طور کنیز و خدمتکار را برایشان می‌فرستاد. مامقانی از رضا –امام هشتم شیعیان– نقل کرده که گفت: «وقتی عبدالله بن عامر بن کریز، خراسان را فتح کرد، دو دختر از دختران یزد گرد بن شهریار پادشاه ایران را دید،‌ و آن‌ها را نزد عثمان فرستاد. عثمان یکی را به حسن و دیگری را به حسین بخشید و هردو نزد حسن و حسین وفات یافتند. [۳۶۶]

عثمان بن عفان، حسن و حسین را اکرام می‌کرد و آن‌ها را دوست می‌داشت. به همین دلیل، وقتی عثمان از طرف شورشیان محاصره شده بود،‌ علی حسن و حسین را فرستاد و به آن‌ها گفت: با شمشیرهای خود بروید و جلو در منزل عثمان بایستید و نگذارید کسی به او نزدیک شود». [۳۶۷]

همچنین عده‌ای از اصحاب پیامبر جفرزندانشان را فرستادند تا مانع ورود شورشیان به منزل عثمان بشوند. از جمله مدافعانی که بر در منزل عثمان ایستاده بود، پسر عموی حضرت علی، عبدالله بن عباس، بود، و هنگامی که در این روزهای ویرانگر و سیاه، عثمان او را به حج امر کرده بود، گفت: «قسم به خدا ای امیر المؤمنین، جهاد برای من بسیار محبوب‌تر از حج است. قسم خوردم تا مرا از آن رها کنی». [۳۶۸]

همچنان‌که خود علی مرتضی، نخستین بار برای دفاع از او حاضر شد. خود را بارها آماده کرد و شورشیان را از او دور می‌کرد و پسرانش و برادرزاده‌اش، عبدالله بن جعفر، را برای نجات او گمارد. [۳۶۹]

بعد از اینکه مدتی طولانی با دست و زبان از او دفاع کرد ولی دفع شورشیان ممکن نبود، کناره‌گیری کرد. [۳۷۰]با دست و زبان و فرزندانش، شورشیان را دفع می‌کرد، اما ره به جایی نبرد.» [۳۷۱]

او خودش این مطلب را اظهار داشته و می‌گوید: قسم به خدا آن قدر از او دفاع کردم تا جایی که گمان کردم گناهکارم. [۳۷۲]

چون عثمان آن‌ها را از دفاع کردن منع کرده بود و می‌گفت: «شما برگردید و سلاح‌تان را زمین بگذارید و در خانه‌های خود بمانید». [۳۷۳]

حسن بن علی و عبدالله بن زبیر و محمد بن طلحه ... و گروهی از فرزندان انصار مانع شورشیان می‌شدند که عثمان آن‌ها را منع می‌کرد و می‌گفت: شما در زمره‌ی کسانی هستید که مرا یاری می‌کنید. [۳۷۴]

از میان اهل بیت و فرزندان صحابه، حسن بن علی و برده‌ی آزاد شده‌اش، قنبر زخمی شدند. [۳۷۵]

هنگامی که شورشیان عثمان را از آب منع کردند، علی به آن‌ها گفت:

«ای مردم،‌ کاری که شما انجام می‌دهید نه شبیه کار مسلمانان است و نه شبیه کار کافران. ایرانیان و رومیانی که اسیر شدند، غذا و آب به آن‌ها داده شد. شما را به خدا قسم، آب را از این مرد قطع نکنید. و او سه ظرف پر از آب را همراه گروهی از جوانان بنی‌هاشم برای عثمان فرستاد». [۳۷۶]

در پایان می‌خواهیم از مسعودی [۳۷۷]نقل کنیم که گوشه‌ای از این فاجعه‌ی هول‌انگیز و ناراحت‌کننده را بیان می‌کند: «وقتی علی متوجه شد که شورشیان می‌خواهند عثمان را بکشند؛‌ پسرانش حسن و حسین را با چند نفر فرستاد تا شمشیر به دست از در خانه‌ی عثمان مراقبت کنند و او را یاری دهند و به آن‌ها امر کرد که نگذارند، کسی وارد بشود. زبیر، فرزندش عبدالله و طلحه، فرزندش محمد و بسیاری از صحابه، فرزندانشان را فرستادند تا از خانه‌ی وی محافظت کنند. پس کسی که معروف به تیرانداز بود،‌ تیری انداخت و همگی پراکنده شدند و حسن زخمی شد و قنبر خراش برداشت و محمد بن طلحه زخمی شد. پس از آن، این افراد ترسیدند که در مقابل بنی‌هاشم و بنی‌امیه قرار گیرند، از این رو این افراد را در جنگ بر در عثمان رها کردند و چند نفر از آن‌ها به خانه‌ی جماعتی از انصار رفته و بالای خانه‌ها رفتند. از جمله کسانی که به عثمان رسیدند، محمد بن ابی بکر و دو مرد دیگر بودند. همسر عثمان همراهش بود و خانواده‌اش و دوستدارانش مشغول دفاع بودند. محمد بن ابی‌‌بکر، ریش عثمان را گرفت. عثمان گفت: ای محمد، قسم به خدا اگر پدرت تو را می‌دید‌، سرزنشت می‌کرد. او دستش را پایین نهاد و از خانه خارج شد. دو نفر دیگر عثمان را دیدند و او را ‌در حالی که قرآن در جلویش بود و آن را می‌خواند، کشتند. ‌سپس زنش برخاست و فریاد کشید: امیر المؤمنین کشته شد. ناگاه حسن و حسین و چند نفر از بنی‌امیه داخل شدند و دیدند که فوت کرده است. پس گریه کردند. خبر به علی و طلحه و زبیر و سعد و گروهی از مهاجرین و انصار رسید. آنان «إنا لله وإنا إلیه راجعون»گفتند‌. علی داخل خانه شد و خیلی ناراحت و اندوهگین به پسرانش گفت: امیرالمؤمنین چگونه کشته شد در حالی که شما جلوی خانه بودید؟ یک سیلی به حسن زد و به سینه‌ی حسین زد و محمد بن طلحه را سرزنش کرد و عبدالله بن زبیر را نفرین کرد. [۳۷۸]

سپس علی و خانواده‌اش، شبانه او را به خاک سپردند و بر او نماز خواندند؛ همچنان‌که ابن ابی‌الحدید شیعی معتزلی می‌گوید:

افراد کمی از خانواده‌اش به همراه حسن بن علی و ابن زبیر و ابو جهم بن حذیفه در فاصله‌ی بین نماز مغرب و عشاء،‌ جنازه‌ی عثمان را بیرون بردند و در یکی از زمین‌های مدینه معروف به «حشّ کوکب» که خارج از بقیع است [۳۷۹]، به خاک سپردند و بر او نماز جنازه خواندند. [۳۸۰]

از جمله نشانه‌های دوستی اهل بیت با عثمان ذی‌النورین این بود که آن‌ها دخترانشان را به پسران وی می‌دادند، همچنان‌که پیامبر ج، دو دختر خود را به عثمان داده بود و فرزندانشان را به نام وی می‌نامیدند. همچنان‌که مفید می‌گوید: یکی از پسران علی بن ابی طالبس، عثمان نام داشت. فرزندان امیر المؤمنین ۲۷ نفر پسر و دختر بوده‌اند: ۱- حسن ۲- حسین... ۱۰- عثمان که مادرش ام البنین دختر خرام بن خالد بن ورام بوده است. [۳۸۱]

اصفهانی می‌گوید: او همراه برادرش در کربلاء کشته شد.

«عثمان بن علی در حالی که پسری ۲۱ ساله بود، کشته شد. ضحاک گفت: خولی بن یزید او را با تیری زد و وی را از پای در آورد و مردی از بنی‌أبان بن دارم او را زد و کشت و سرش را برداشت.» [۳۸۲]

بنابراین، عثمان بن عفانسداماد پیامبر ج، دوست وی در دنیا و آخرت، دوستدار اهل بیت، پسر عمو و پسر عمه‌ی آن‌ها بود که آن‌ها را دوست می‌داشت و آن‌ها نیز، مانند ابوبکر و عمر او را دوست می‌داشتند. او از نظر قرابت و خویشاوندی از ابوبکر و عمر به رسول الله جنزدیک‌تر بود و در دامادی به درجه‌ای رسید که ابوبکر و عمر به آن درجه نرسیده بودند. [۳۸۳]همچنان‌که علی بن ابی‌طالب این را اظهار می‌دارد.

این دیدگاه اهل بیت درباره‌ی ابوبکر و عمر و عثمان، سه خلیفه‌ی راشد بود که از کتاب‌های خود شیعه و منابع اصلی و معتبر آن‌ها با ذکر صفحه و جلد بیان کردیم.

[۳۶۰] الاستیعاب، اسد الغابة، الاصابة، و غیر آن. [۳۶۱] طبقات، الاصابة . [۳۶۲] تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۷۶. [۳۶۳] ابن اثیر، الکامل، ج۳، ص۴۵ . [۳۶۴] تاریخ ابن خلدون، ج۲، ص۱۰۳. [۳۶۵] تاریخ طبری، الکامل ابن اثیر، البدایة و النهایة، تاریخ ابن خلدون. [۳۶۶] مامقانی، تنقیح المقال فی علم الرجال، تهران، ج۳، ص۸۰. [۳۶۷] بلاذری، انساب الاشراف، مصر، ج۵، ص۶۸ و ۶۹ . [۳۶۸] تاریخ الامم والملوک، اوضاع سال ۳۵ هجری. [۳۶۹] ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ایران، ج۱۰، ص۵۸۱. [۳۷۰] شرح ابن میثم بحرانی، تهران، ج۴، ص۳۵۴ . [۳۷۱] شرح ابن ابی الحدید،‌ ذیل عنوان همان قومی که با ابوبکر بیعت کردند، با من نیز، بیعت کردند. [۳۷۲] ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۳، ص۲۸۶. [۳۷۳] تاریخ خلیفة بن خیاط، عراق، ج۱، ص۱۵۱ و ۱۵۲. [۳۷۴] شرح النهج،‌ تحت عنوان محاصره‌ی عثمان و منع‌کردن او از آب. [۳۷۵] بلاذری، الانساب، ج۵، ص۹۵. البدایة،‌ تحت عنوان قاتلان عثمان. [۳۷۶] ناسخ التواریخ، ج۲، ص۵۳۱. بلاذری، انساب الاشراف، ج۵، ص۶۹ . [۳۷۷] ابوالحسن علی بن حسین بن علی مسعودی،‌ در دهه‌ی سوم قرن سوم هجری در بغداد متولد شد و در سرزمین‌های شرقی آفریقایی گشت و گذار کرد و در سال ۳۴۲ یا ۳۴۶ درگذشت. محسن امین در طبقات المؤرخین شیعه می‌گوید: مسعودی در تاریخ، امام بود و صاحب کتاب «مروج الذهب» و «اخبار الزمان» بود. (اعیان الشیعة،‌ بخش دوم،‌۱/۱۳۰). قمی می‌گوید: او بزرگ مؤرخان و ستون آن‌هاست. درباره‌ی امامت و غیر از آن کتاب دارد؛ از جمله کتاب «إثبات الوصیة لعلی بن ابی طالب». او صاحب کتاب «مروج الذهب» است و نجاشی در فهرست خود او را از راویان شیعه آورده است. (الکنی والألقاب،‌۳/۱۵۳). خوانساری اقوال عده‌ای از علمای رجال شیعه را بیان کرده که او را مدح و ثنا گفته‌اند و با اوصاف پسندیده‌ی زیادی همچون شیخ گرانقدر، معتمد، امین و شیخ متقدم امامیه، معاصر صدوق، از بزرگان علمای امامیه و از فاضلان متقدم شیعه‌ی دوازده امامی، او را تمجید کرده‌اند.(روضات الجنات،‌۴/۲۸۱). [۳۷۸] - مسعودی، مروج الذهب، بیروت، ج۲، ص۳۴۴ . [۳۷۹] - فعلا این زمین در وسط قبرستان بقیع در مدینه قرار دارد. [مصحح] [۳۸۰] - ابن ابی‌الحدید، شرح النهج، ایران، ج۱، ص۹۷ . همان، بیروت، ج۱، ص ۱۹۸. [۳۸۱] - مفید، الإرشاد (تحت عنوان ذکر اولاد امیر المؤمنین)، ص۱۸۶. [۳۸۲] - مقاتل الطالبین، ص۸۳. عمدة الطالب، نجف، ص۳۵۶. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۱۳. [۳۸۳] - نهج البلاغه (تحقیق صبحی صالح)، ص۲۳۴.

دیدگاه شیعه درباره‌ی سه خلیفه‌ی راشد:

اما شیعه که خود را دوستدار و پیرو اهل بیت می‌پندارند و مذهب خود را به آن‌ها نسبت می‌دهند و ادعای پیروی از آن‌ها را دارند، کاملاً بر عکس اهل بیت هستند؛ آنان مخالف ابوبکر و عمر و عثمان هستند و به شدت‌ نسبت به آن‌ها کینه‌توزی دارند و آن‌ها را دشمن می‌پندارند و فحش و ناسزا می‌گویند و حتی آن‌ها را کافر و فاسق می‌دانند، و این سرزنش‌ها و لعن و نفرین‌ها را بهترین ابزار نزدیکی به خداوند می‌دانند و ‌ویند این کار بزرگ‌ترین ثواب را نزد خداوند دارد. هیچ کتاب و رساله‌ای نیست که مملو از سرزنش و طعن و نفرین درباره‌‌ی خالص‌ترین مخلصان رسول خدا جو بهترین مردمان و باتقواترین آن‌ها و دوست داشتنی‌ترین آن‌ها و حاملان شریعت و رسانندگان رسالت و نایبان و شاگردان پیامبر برگزیده و نخبگان این امت – رضوان الله علیهم اجمعین – نباشد.

ملا محمد کاظم در کتابش آورده است:

از ابوحمزه ثمالی – و او به دروغ از زین العابدین – نقل می‌کند که گوید: «کسی که ابوبکر و عمر را یک بار لعنت کند،‌ خداوند هفتاد هزار هزار حسنه برای او می‌نویسد و هزاران هزار گناه او را پاک می‌کند و هفتاد هزار هزار درجه، او را بالا می‌برد و کسی که شبانه آن‌ها را یک بار لعنت کند نیز، چنین است. مولای ما علی بن حسین گفت: بر مولای خود ابوجعفر محمد باقر وارد شدم، گفت: ای سرورم، حدیثی را از پدرتان شنیده‌ام. گفت: ای ثمالی،آن را بازگو. حدیث را گفتم: گفت: آری ای ثمالی، آیا می‌خواهی بر آن بیفزایم؟ گفتم: آری سرورم. سپس گفت: کسی که هر صبح یک لعنت بر آن‌ها بفرستد،‌ تا آخر همان شب، گناهی برای او نوشته نخواهد شد و کسی که شب بر آن‌ها یک لعنت بفرستد تا صبح گناهی بر وی نوشته نخواهد شد. راوی گوید: ابوجعفر رفت و سپس بر مولایم صادق وارد شدم و گفتم: حدیثی را از پدر و جدت شنیده‌ام. گفت: آن را بیاور ای ابوحمزه. حدیث را برایش خواندم، گفت: این حقیقت دارد. آنگاه گفت: و هزار هزار درجه بالاتر می‌رود. سپس گفت: خداوند بسیار بخشنده و کریم است». [۳۸۴]

سپس به آن نیز، امر کرده‌اند: «ما قوم بنی‌هاشم بزرگ و کوچک خود را به لعن و فحش بر آن‌ها و اعلام بیزاری از آن‌ها امر می‌‌‌‌‌کنیم.» [۳۸۵]

بنابراین، هیچ فحش و ناسزایی نمانده که آن را بر این اصحاب برگزیدهشنثار نکنند. این عیاشی آن‌هاست که در کتاب تفسیر خود و در تفسیر سوره‌ی برائت از ابوحمزه ثمالی نقل می‌کند که گفت: «به امام گفتم: دشمنان خداوند چه کسانی هستند؟ گفت: بت‌های چهارگانه. گفتم: چه کسانی هستند؟ گفت: ابوالفصیل و رمع و نعثل و معاویه و کسانی که بر دین آن‌ها هستند. پس هرکس با این‌ها دشمنی کند با دشمنان خدا، دشمنی کرده است». [۳۸۶]

سپس درباره‌ی این سه اصطلاح از جزری نقل می‌کند که گفت: مراد از ابو الفصیل، ابوبکر است چون بکر به فصیل نزدیک است و شتر جوان را نیز، فصیل می‌نامند. فصیل به بچه شتری می‌گویند که از شیر مادرش گرفته شده باشد. در کلام بعضی آمده است که چون ابوبکر زمانی شتر چران بود به ابوالفصیل معروف شده است و بعضی از اهل لغت می‌گویند: ابوبکر بن ابی‌قحافه در سال سوم عام الفیل، متولد شد و اسم او را عبدالعزی– نام بتی است – نهادند و کنیه‌ی وی در زمان جاهلیت، ابوالفصیل بوده و هنگامی که اسلام آورد، عبدالله نام گرفت و به ابوبکر معروف شد. اما کلمه‌ی رمع، همان عمر است که برگردانده شده است و در حدیث آمده که اولین کسی که شهادتِ بَرده را رد کرده، رمع (عمر) بود و اولین کسی که ارث را عول داده، رمع (عمر) بوده است. اما نعثل، اسم مردی است که ریش زیادی داشته باشد. جوهری می‌گوید: عثمان وقتی نزدیک او می‌شد، بسیار به آن شبیه بود. [۳۸۷]

بنگرید که این قوم چطور با بی‌حیایی نام بت‌ها را بر این اصحاب بزرگوار می‌نهند.

آیا کسی نیست که بپرسد، این کجا و سخن محمد باقر – امام پنجم معصوم شیعه – کجا که در جواب کسی که پرسید: «آیا آن‌ها حقی را از شما ضایع کرده‌اند؟ گفت: خیر، ‌قسم به کسی که قرآن را بر بنده‌اش نازل کرد تا جهانیان را از عذاب خدا بترساند، ‌به اندازه‌ی خردلی، حق ما را ضایع نکرده اند». [۳۸۸]

اگر آن‌ها کافر بودند، چرا علیسدخترش را به عمر بن خطابسداد و چرا رسول الله جدو دختر خود را به عثمان بن عفانسداد؟ چرا علی و اهل بیت، آن‌ها را مدح و ثنا گفته‌اند و چرا او و پسرانش از او دفاع کرده‌اند و یکی از آن‌ها زخمی شد در حالی که او نیز، از دیدگاه شیعه امام معصوم بوده است؟ آیا کسی هست که جواب بدهد؟

اگر عثمانس کافر بود، چرا علیسبرادرزاده‌اش را از ازدواج دخترش با أبان بن عثمان منع نکرد؟ و چرا مانع ازدواج سکینه دختر حسین با نوه‌ی حضرت عثمان، زید نشد؟ و چرا حضرت علی پسرش را به نام عثمان نام نهاد؟

عیاشی که در بغض و کینه‌توزی نسبت به خلفای راشدین زیاده‌روی می‌کند،‌ خرافات و دروغ‌ها و داستان‌هایی را سر هم کرده و می‌گوید: وقتی که پیامبر جدرگذشت، اختلافاتی میان مسلمانان ایجاد شد و عمر آن‌ها را رفع و اصلاح کرد و با ابوبکر بیعت کرد در حالی که هنوز رسول الله جبه خاک سپرده نشده بود. وقتی علی دید که مردم با ابوبکر بیعت کردند، ‌ترسید که فتنه‌ای ایجاد شود، پس به کتاب خدا مشغول شد و خواست که آن را در یک کتاب جمع کند. ابوبکر سراغ او فرستاد که بیعت کند. علی گفت: تا این قرآن را جمع‌آوری نکنم، بیرون نمی‌آیم. بار دیگر سراغ وی فرستاد و علی گفت: تا از این کار فارغ نشوم، بیرون نمی‌آیم. بار سوم پسر عموی خود را که قنفذ نام داشت، سراغ وی فرستاد و فاطمه برخاست و میان او و علی ایستاد و قنفذ او را زد و رفت و علی را با خود نبرد و ترسید که مردم دور علی جمع شوند، از این رو دستور داد که اطراف خانه‌ی علی هیزم جمع کنند. ‌پس عمر رفت و خواست که خانه‌ی علی را آتش بزند در حالی که علی و فاطمه و حسن و حسین در آن بودند. وقتی علی چنین دید، بیرون رفت و به زور و برخلاف میلش بیعت کرد. [۳۸۹]

[۳۸۴] ملاکاظم، أجمع الفضائح. ضیاء الصالحین، ص۵۱۳. [۳۸۵] رجال الکشی، ص۱۸۰. [۳۸۶] تفسیر العیاشی، ج۲، ص۱۱۶. مجلسی، بحارالانوار، ج۷ ،ص۳۷. [۳۸۷] - تفسیر العیاشی، تهران، ج۲، ص۱۱۶. [۳۸۸] - ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه. [۳۸۹] تفسیر العیاشی، ج۲، ص۳۰۷ و ۳۰۸. البحار، ج۸، ص۴۷.

شجاعت حضرت علیس:

این در حالی است که روایت کرده‌اند علی گفته است: «به خدا قسم اگر من تنها باشم و آن‌ها به اندازه‌ی تمام زمین باشند، ‌نمی‌ترسم و وحشت نمی‌کنم». [۳۹۰]

علی کسی است که ابو وائله درباره‌اش می‌گوید: من با فلانی ـ یعنی، عمر که مجلسی در حیاة القلوب، اسم وی را آورده است ـ می‌رفتم که ناگاه همهمه‌ای را از او شنیدم، ‌به او گفتم: «چه شده فلانی؟ گفت: وای بر تو، آیا آن شیرزاد و آن سخت گیرنده بر ظالمان، ‌با دو شمشیر و یک پرچم را نمی‌بینی؟ نگاه کردم و دیدم علی است. گفتم: ای فلانی، اینکه علی بن ابی طالب است. گفت: نزدیک‌تر بیا تا درباره‌‌ی شجاعت و قهرمانی وی برایت بگویم. پیامبر جدر جنگ احد با ما عهد بست که فرار نکنیم و هرکس که فرار می‌کرد، گمراه بود و هرکس که کشته می‌‌‌‌شد، شهید بود. و پیامبر ج، خود فرمانده جنگ بود. وقتی که صد قهرمان از دشمن، علیه ما شمشیر برداشتند که در زیر پرچم هرکدام نیز، صد نفر یا بیشتر بودند، پس ما از نابود شدن خود ترسیدیم و دیدم که علی همچون شیر از پیشروی آن‌ها جلوگیری کرد و مشتی سنگریزه برداشت و بر صورت ما پرتاب کرد، آنگاه گفت: صورت‌های سست و پریشانی را می‌بینم‌، کجا می‌خواهید فرار کنید؟ به جهنم؟ ما باز نمی‌گردیم. ‌پس بر ما یورش آورد در حالی که تخته سنگی در دستش بود که بوی مرگ از آن به مشام می‌رسید و گفت: شما عهد کردید و سپس عهد خود را شکستید. ‌قسم به خدا، شما به مرگ سزاوارتر هستید. سپس به چشمانش نگریستم، گویی آتش در آن‌ها روشن بود یا گویی دو ظرف پرخون بودند. پس فکرکردم که [تخته سنگ را] بر همه‌ی ما انداخت. من از میان اصحاب خودم به طرف علی رفتم و گفتم: ای ابوالحسن، عرب‌ها یورش آوردند و فرار کردند و یورش، فرار را نقض می‌کند.‌ گویی که او خجالت می‌کشید و چهره‌اش را از من برگردانید. این ترس، مدام در دلم هست،‌ قسم به خدا آن ترس تا به امروز نیز، از دلم بیرون نرفته است». [۳۹۱]

درباره‌‌‌‌‌ی شجاعت علیس مبالغه‌های زیادی کرده‌اند؛ ‌از جمله آنچه قطب راوندی روایت کرده که به علی خبر رسیده بود که عمر درباره‌ی شیعیان وی صحبت کرده است. پس در راه به استقبال او رفت در حالی که کمانی در دست علی بود، گفت: ای عمر، به من خبر داده‌اند که تو درباره‌ی شیعیان من صحبت کرده ای. سپس با کمانش به زمین زد به ناگاه همچون اژدهایی ماند که دهانش را در مقابل عمر باز کرده تا او را ببلعد و عمر فریاد زد: مواظب باش ای ابوالحسن، دیگر بعد از این تکرار نمی‌کنم، و شروع به گریه کرد. علی با دستش به کمان زد و به حالت عادی برگشت و عمر همچنان ترسان به خانه برگشت. [۳۹۲]

همچنین سلیم بن قیس عامری شیعی که دوستان خدا را خیلی لعن و نفرین می‌کند، می‌گوید که علی عمر را ناسزا گفته و او را تهدید کرده و گفته است: قسم به خدا ای ابن صهاک! اگر این را پرتاب کنی، دست راستت را به تو بر می‌گردانم؛ اگر شمشیرم را آخته کنم، تا جانت را نگیرم، آن را غلاف نمی‌کنم. عمر ترسید و ساکت شد و دانست که اگر علی قسم بخورد، راست می‌گوید. پس علی گفت: ای عمر، آیا تو همان نیستی که رسول الله جبه تو مشغول بود و دنبال من فرستاد و با شمشیرم آمدم و سپس خواستم که تو را بکشم که این آیه نازل شد: ﴿فَلَا تَعۡجَلۡ عَلَيۡهِمۡۖ إِنَّمَا نَعُدُّ لَهُمۡ عَدّٗا٨٤[مريم: ۸۴]. ابن عباس می‌گوید: آن‌ها با هم اتفاق نظر داشتند و به یکدیگر متذکر شدند و گفتند: تا زمانی که این مرد زنده است،‌ هیچ‌یک از کارهای ما راست نمی‌شود. پس ابوبکر گفت: چه کسی از ما او را می‌کشد؟ عمر گفت: خالد بن ولید. دنبال خالد فرستادند و گفتند: ای خالد، نظرت درباره‌ی این کاری که به تو می‌سپاریم، چیست؟ گفت: هر کاری که می‌خواهید به من بسپارید، قسم به خدا اگر مرا به قتل علی بن ابی‌طالب امر کنید، انجام می‌دهم. گفتند: قسم به خدا ما چیزی غیر از این را نمی‌‌‌خواستیم. گفت: کجا او را بکشم؟ ابوبکر گفت: وقتی ما مشغول نماز صبح شدیم تو در کنار او بایست و شمشیر در دستت باشد و هنگامی که سلام داد،‌ گردنش را بزن. گفت: چشم.‌ پس پراکنده شدند. سپس ابوبکر فکر کرد که اگر مردم بفهمند که چه کسی علی را کشته است،‌ جنگ سختی شروع می‌شود. پس از این کار خود پشیمان شد و آن شب نخوابید تا وقتی که به مسجد آمد و نماز اقامه شد. او امام جماعت شد و در حالی امامت می‌کرد، در فکر بود و نمی‌دانست که چه می‌گوید. خالد بن ولید آمد و شمشیر به دست نزد علی ایستاد و علی با هوشیاری، متوجه بعضی از این مسائل شده بود. وقتی که تشهد ابوبکر تمام شد قبل از سلام دادن فریاد زد ای خالد،‌ چیزی که به تو امر کرده‌ام، انجام نده و گرنه می‌کشمت؛ سپس به راست و چپ سلام داد. سپس علی جستی زد و یقه‌ی خالد را گرفت و شمشیر را از دستش گرفت سپس او را زمین زد و بر سینه‌اش نشست و شمشیرش را گرفت تا او را بکشد. اهالی مسجد گرد او جمع شدند تا خالد را نجات دهند. عباس گفت: علی را به خاطر صاحب این قبر سوگند بدهید تا آزادش کند. او را به خاطر صاحب این قبر سوگند دادند و رهایش کرد. خالد برخاست و به منزلش رفت. [۳۹۳]

شیعیان درباره‌ی شجاعت حضرت علی بسیار مبالغه کرده و گفته‌اند: «او بسیار قدرتمند بود تا جایی که روزی پایش را بر زمین کوبید و زمین لرزید». [۳۹۴]

روزی زمین لرزید و علی بر زمین تاخت تا اینکه زمین آرام شد. همچنان‌که صافی به دروغ از فاطمه نقل کرده که گوید: زلزله‌ای در زمان ابوبکر ایجاد شد، مردم ترسیدند و نزد ابوبکر و عمر رفتند، دیدند که آن‌ها نیز، ترسیده و پیش علی رفته‌اند. مردم راه افتادند تا به در خانه‌ی علی رسیدند. علی به اسقبال آن‌ها بیرون رفت در حالی که به غم و غصه‌ی آن‌ها اعتنایی نداشت. او رفت و مردم او را دنبال کردند تا به تپه‌ای رسیدند. علی و همراهانش بر روی آن نشستند و به دیوارهای مدینه نگریستند که می‌لرزید. ‌سپس علی به آن‌ها گفت: گویی شما از آنچه دیده‌اید وحشت کرده‌اید؟ گفتند: چگونه وحشت نکنیم در حالی که تا به حال چنین چیزی ندیده‌ایم؟ پس علی لب‌هایش را تکان داد و با دستان مبارکش زمین را زد و گفت: تو را چه شده است؟ چرا آرام نمی‌گیری؟ پس به اذن خدا زمین آرام شد. مردم این بار از اولین باری که نزد وی آمده بودند و او به طرف آنان رفت، بیشتر تعجب کردند. علی به آن‌ها گفت: از کار من تعجب می‌‌کنید؟ گفتند: آری. گفت: من همانم که خداوند درباره‌اش فرموده است: ﴿إِذَا زُلۡزِلَتِ ٱلۡأَرۡضُ زِلۡزَالَهَا١ وَأَخۡرَجَتِ ٱلۡأَرۡضُ أَثۡقَالَهَا٢ وَقَالَ ٱلۡإِنسَٰنُ مَا لَهَا٣[الزلزلة: ۱-۳]. من همان انسانی هستم که خداوند درباره‌اش می‌گوید: ﴿يَوۡمَئِذٖ تُحَدِّثُ أَخۡبَارَهَا٤[الزلزلة: ۴]. هر حادثه‌ای [۳۹۵]که باشد، زمین برای من نقل می‌کند.

علاوه بر این، علی÷ روزی با قدرت، ابلیس را بر زمین زد. همچنان‌که ابن بابویه قمی در «عیون اخبار الرضا» روایت کرده است. [۳۹۶]

امثال این چرندها در کتب شیعه زیادند.

حال که ما این بحث را شروع کردیم، می‌خواهیم با بیان حکایت عجیب دیگری آن را تکمیل کنیم که دلالت بر دروغ‌ها و اسطوره‌هایی دارد که شیعه بافته و اساس مذهب و عقاید خود را بر آن گذاشته‌اند. این داستان را از کتاب «الأنوار النعمانیه» اثر نعمت الله جزائری [۳۹۷]نقل می‌کنیم. او می‌گوید:

«برسی در کتاب خود هنگام توصیف جنگ خیبر روایت می‌کند که فتح خیبر توسط علی÷انجام شد، و جبرئیل نزد رسول الله جآمد و از قتل مرحب به او مژده داد. سپس پیامبر جاز بشارت او پرسید. جبرئیل گفت: ای رسول خدا، وقتی که علی شمشیر را بالا برد تا مرحب را بزند، خداوند متعال به اسرافیل و میکائیل امر کرد که بازوهایش را در هوا بگیرند تا با قدرت تمام نزند؛ با وجود این، او و لباس‌های آهنین و اسبش را نصف کرد و شمشیرش به لایه‌های زمین رسید. خداوند به من گفت: ای جبرئیل، به زیر زمین برو و نگذار که شمشیر علی به قعر زمین برسد وگرنه زمین دگرگون می‌شود. پس رفتم و در آنجا قرار گرفتم. بعد چیزی سنگین‌تر از مدائن قوم لوط بر شانه‌هایم فرود آمد. مدائن قوم لوط هفت شهر است که از هفت زمین ریشه گرفته و بر یک ریشه بالا رفته و تا نزدیک آسمان رسیده است. همچنان تا سحر منتظر شدم تا خداوند به من امر کرد که آن را دگرگون کنم. سنگینی آن مانند سنگینی شمشیر علی نبود. پیامبر جاز او پرسید: چرا در یک زمان آن را دگرگون نکردی و آن را بلند نکردی؟ جبرئیل گفت: ای رسول خدا ج، در میان آن‌ها پیرمردی کافر بود که بر پشتش خوابیده و ریشش رو به آسمان بود و خداوند شرم کرد از اینکه آن‌ها را عذاب دهد. وقتی سحر سپری شد، آن پیرمرد برعکس شد و خدا مرا به عذاب وی امر کرد. در همان روز نیز، وقتی که قلعه‌ی خیبر فتح شد و زنانشان اسیر شدند، ‌در میان آن‌ها زنی به نام صفیه بود که دختر صاحب قلعه بود. نزد پیامبر جآمد در حالی که در صورتش اثر شکستگی پیدا بود. پیامبر جدرباره‌ی آن شکستگی پرسید، او گفت: وقتی علی وارد قلعه شد و یکی از برج‌های آن را تکان داد، تمام قلعه تکان خورد و تمام چیزهای آویخته از قلعه فرو ریخت و من نیز، بر تخت نشسته بودم و از روی آن به پایین پرت شدم و به تخت اصابت کردم. پیامبر جبه او گفت: ای صفیه، وقتی علی عصبانی شد و قلعه را تکان داد، خداوند به خاطر خشم او عصبانی شد سپس همه‌ی آسمان‌ها را لرزاند تا اینکه ملائکه همگی ترسیدند و بر صورت‌هایشان افتادند. علی شجاعت ربانی دارد. اما دروازه‌ی خیبر که چهل نفر با هم همکاری می‌کردند تا شبانه آن را ببندند. وقتی علی وارد قلعه شد سپر وی از کثرت ضربه از بین رفته بود؛ ‌سپس دروازه را از جا کند و آن را به عنوان سپر خود قرار داد و جنگید تا اینکه قلعه را فتح کرد.»

این روایت با روایت یعقوبی منافات دارد که می‌گوید: «ابوبکر و عمر متوجه شدند که گروهی از مهاجرین و انصار گرد علی بن ابی‌طالب جمع شده‌اند، پس ‌همراه جماعتی به خانه‌ی علی یورش بردند و علی شمشیر به دست خارج شد. عمر شمشیر او را انداخت و با علی درگیر شد و او را بر زمین زد و شمشیرش را شکست و وارد خانه شدند. فاطمه بیرون آمد و گفت: بیرون می‌روید یا موهایم را آشکار کنم. پس آن‌ها و همراهانشان بیرون رفتند و این قوم ایامی را بدین سان گذراندند و سپس یکی پس از دیگری بیعت کردند». [۳۹۸]

واقعاً نمی‌‌‌‌دانیم که کدام یک از شیعیان راست می‌گوید: نعمت الله جزائری یا سلیم بن قیس عامری [۳۹۹]؟ یا قطب راوندی یا قمی یا مجلسی یا عیاشی یا یعقوبی؟

بلکه واقعیت اینست که همه‌شان دروغ می‌گویند و به دروغ این روایت‌ها را نقل می‌کنند و نمی‌دانند که اهل بیت این‌ها را نگفته‌اند و اصلاً چنین نبوده‌اند و اگر این چنین بودند یا این چنین می‌گفتند، درباره‌ی ابوبکر نمی‌گفتند که صدیق است و درباره‌ی عمر نمی‌گفتند که نگهبانی مبارک و سیرت و روشی رضایت بخش داشت و فرزندانشان را به نام آن‌ها نمی‌نامیدند و با آن‌ها ازدواج و معاشرت نداشتند و بعد از مرگشان آن‌ها را مدح نمی‌کردند. بعد از این همه روایت نمی‌توانیم چیزی جز این بگوییم که اهل بیت در اعمال و افعال خود صادق بوده‌اند و کارهایشان و گفته‌هایشان مصداق این راستی است، اما شیعه بر آن‌ها دروغ بسته‌اند و در عقیده با آن‌ها مخالفند و با دوستان و نزدیکان و رهبران و امرا و حکام آن‌ها دشمن هستند. همان کسانی که اهل بیت خالصانه از آن‌ها اطاعت می‌کردند و با آن‌ها مشورت می‌نمودند. همچنان‌که پیش از این به تفصیل بیان کردیم.

وگرنه آیا خردمندانه است که کسی مانند آن مرد شجاع و قهرمان و دلاور،‌ ابوبکر او را به زور وادار به بیعت کند و عمر با دختر وی ازدواج کند و عثمان از او پیشی بگیرد و فرزندانش را به نام آن‌ها بنامد و یاوران آن‌ها همان یاوران وی باشند؟

هرچند شیعیان در ظاهر، اظهار دوستی با اهل بیت می‌کنند اما در کینه‌ای که نسبت به خلفای راشدین و اصحاب برگزیده‌ی پیامبر جدارند، با اهل بیت مخالفت می‌کنند؛ همان اصحابی که رسول الله جدرباره‌شان فرمود: خوشا به حال کسی که مرا دیده و به من ایمان آورده است. [۴۰۰]

در هر حال ما با توجه به دشمنی این قوم نسبت به اقوام و دامادهای پیامبر ج، مخالفت آن‌ها را با اهل‌بیت بیان می‌کنیم. عیاشی درباره‌ی عثمان ذی‌النورین می‌گوید: آیه‌ی: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تُبۡطِلُواْ صَدَقَٰتِكُم بِٱلۡمَنِّ وَٱلۡأَذَىٰ[البقرة: ۲۶۴]. درباره‌ی عثمان نازل شده است. [۴۰۱]

اما قمی که در لعنت‌کردن و طعنه‌زدن و فاسق و کافر خواندن اصحاب، کمتر از عیاشی نیست، در ذیل این آیه می‌گوید: ﴿وَكَذَٰلِكَ جَعَلۡنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوّٗا شَيَٰطِينَ ٱلۡإِنسِ وَٱلۡجِنِّ يُوحِي بَعۡضُهُمۡ إِلَىٰ بَعۡضٖ زُخۡرُفَ ٱلۡقَوۡلِ غُرُورٗاۚ[الأنعام: ۱۱۲]. خداوند هیچ پیامبری را نفرستاده مگر اینکه در امتش دو شیطان بوده‌اند که او را اذیت می‌کنند که از اصحاب محمد، حبتر و زریق بوده‌اند. [۴۰۲]

در کتاب «الشیعة و السنة» خود روایت‌های زیادی را از او نقل کرده‌ایم.

بحرانی هم مانند آن‌ها، ‌ذیل این آیه می‌نویسد: ﴿ثَانِيَ ٱثۡنَيۡنِ إِذۡ هُمَا فِي ٱلۡغَارِ[التوبة: ۴۰]. در حالی که به همراهی ابوبکر صدیق با پیامبر جدر سفر مکه به مدینه و مهاجرت در راه خدا حسادت می‌ورزند، ‌می‌گوید: پیامبر جبه علی امر کرد که در جای وی بخوابد و پیامبر از ابوبکر ترسید که دشمن را از رفتن آنان آگاه کند، از این رو او را همراه خودش به غار برد. [۴۰۳]

بر ابوجعفر دروغ می‌‌بندد و می‌گوید که او گفت: «رسول الله جدر غار به ابوبکر گفت: آرام باش،‌ خداوند با ماست – تا آنجا که می‌گوید- می‌خواهی اصحابم را که در مجلس انصار نشسته‌اند و صحبت می‌کنند، به تو نشان دهم و جعفر و اصحابش را به تو نشان دهم که در دریا هستند؟ ابوبکر گفت: آری. رسول الله جدستی بر صورتش کشید و سپس او انصار را دید که در مجلس نشسته‌اند و به جعفر و اصحابش نگاه کرد که در دریا شنا می‌کنند.‌ در آن لحظه در دل خود گفت که پیامبر ججادوگر است». [۴۰۴]

اما عمر فاروق که آتش مجوسی را خاموش کرد و بت‌های کسری و شوکت آن‌ها را شکست و عظمت یهودی و قدرت آن‌ها را نابود کرد، کسی که نزد حبیب خدا محبوب و نزد دشمنانش و دشمنان امت، فرزندان یهود و مجوس منفور است، بحرانی درباره‌اش زیر این آیه: ﴿وَكَانَ ٱلشَّيۡطَٰنُ لِلۡإِنسَٰنِ خَذُولٗا٢٩[الفرقان: ۲۹]. می‌گوید: شیطان همان خلیفه‌ی دوم است. و آیه‌ی: ﴿يَٰوَيۡلَتَىٰ لَيۡتَنِي لَمۡ أَتَّخِذۡ فُلَانًا خَلِيلٗا٢٨[الفرقان: ۲۸]. منظور، خلیفه‌ی دوم است. و فرموده‌ی: ﴿لَّقَدۡ أَضَلَّنِي عَنِ ٱلذِّكۡرِ بَعۡدَ إِذۡ جَآءَنِيۗ[الفرقان: ۲۹]. منظور، ولایت است. [۴۰۵]

او به غلو خود و به فحش و بدگویی ادامه می‌دهد و می‌گوید: ابلیس و آنچه در معنای آن آمده، به خلیفه‌ی دوم تأویل شده است؛ چون مسمای هردو یکی است. و در بعضی روایت‌ها از اصبغ بن نباته نقل شده که علی÷ همراه گروهی که حذیفه بن یمان نیز، همراهشان بود به طرف جبانه بیرون رفتند و معجزه‌ای را از او ذکر کرده‌اند تا آنجا که می‌گوید: علی÷ گفت: ای فرشتگان پروردگار من، اکنون ابلیس‌ترین ابلیس‌ها و فرعون فراعنه را نزد من بیاورید. قسم به خدا، در یک لحظه او را حاضر کردند و در حالی که او را نزد علی محکم گرفته بودند، گفت: وای بر تو از ظلمی که به آل محمد جکرده‌ای. سپس گفت: سرورم! به من رحم کن؛ من توان چنین عذابی را ندارم. علی گفت: خداوند به تو رحم نکرد و تو را نبخشید ای کثیف نجس، شیطان خبیث. سپس به ما نگریست و گفت: او را رها کنید تا به شما بگوید که کیست؟ گفتند: تو کیستی؟ گفت: من ابلیس‌ترین ابلیس‌ها و فرعون این امت هستم و کسی هستم که سید و مولای خود و امیر مؤمنان و خلیفه‌ی خدا را و آیات و معجزات وی را انکار کردم. ظاهراً‌ مراد وی، خلیفه‌ی دوم بود؛ زیرا او سردسته‌ی مفسدان بود و کسی است که در قرآن شیطان به او تأویل شده است. [۴۰۶]

درباره‌ی نیکوکارترین مسلمانان، عثمان بن عفان، ‌نوشته است که رسول الله جبه او گفت: اسلام خود را نابود کردی؛ برو که خداوند درباره‌ی تو این آیه را نازل کرده است: ﴿يَمُنُّونَ عَلَيۡكَ أَنۡ أَسۡلَمُواْۖ[الحجرات: ۱۷] [۴۰۷].

او کینه‌توزی خود را به همه‌ی اصحاب نشان می‌دهد و ذیل این آیه می‌گوید: ﴿أَلَمۡ تَرَ إِلَى ٱلَّذِينَ يُزَكُّونَ أَنفُسَهُمۚ[النساء: ۴۹]. مراد کسانی هستند [۴۰۸]که خود را صدیق و فاروق و ذی‌النورین نامیده‌اند. [۴۰۹]

او به زور حکم می‌‌کند که مراد از «من ثقلت موازینه» علی و شیعیان وی و مراد از «من خفت موازینه» خلفای سه گانه و پیروانشان هستند. [۴۱۰]

در بدگویی و مسخره کردن اصحاب رسول الله جو همسران وی زیاده روی می‌کند و می‌گوید: آیه‌ی ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ جَآءُو بِٱلۡإِفۡكِ[النور: ۱۱]. درباره‌ی عایشه و حفصه و ابوبکر و عمر نازل شده وقتی که به ماریه‌ی قبطی تهمت زنا زدند. [۴۱۱]

چهارمین مفسر آن‌ها، کاشانی، که در خباثت و سرزنش کمتر از سایر نوادگان این قوم نیست،‌ زیر این آیه‌ی: ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ثُمَّ كَفَرُواْ ثُمَّ ءَامَنُواْ ثُمَّ كَفَرُواْ ثُمَّ ٱزۡدَادُواْ كُفۡرٗا[النساء: ۱۳۷]. می‌نویسد: این آیه درباره‌ی خلفای اول و دوم و سوم و چهارم (یعنی معاویه) و عبدالرحمن و طلحه نازل شده است. [۴۱۲]

و ذیل آیه‌ی: ﴿وَلَقَدۡ قَالُواْ كَلِمَةَ ٱلۡكُفۡرِ وَكَفَرُواْ بَعۡدَ إِسۡلَٰمِهِمۡ[التوبة: ۷۴]. می‌نویسد: روزی که رسول الله جدست علی را در غدیر خم بلند کرد، مقابل هفت نفر از منافقان بود که عبارتند بودند از: ابوبکر، عمر، عبدالرحمن بن عوف،‌ سعد بن ابی‌وقاص، ‌ابوعبیده،‌ سالم مولای ابوحذیفه و مغیره بن شعبه. عمر گفت: نمی‌بینید که چشمانش مانند چشم دیوانه‌هاست – منظورش، پیامبر جبود – برخاست و گفت: پروردگارم به من گفت: ـ پناه برخدا از نقل این خرافات و کفر و لعنت خدا بر دروغگویان بادـ [۴۱۳]

پنجمین: دشنام دهنده‌ی شیعه که خود را مفسر نامیده، ‌عروسی حویزی است که ‌اصحاب را سرزنش می‌کند و زیر آیه‌ی: ﴿لَهَا سَبۡعَةُ أَبۡوَٰبٖ[الحجر: ۴۴]. از ابوبصیر روایتی نقل کرده که گوید: جهنم هفت در دارد: در اول برای ظالم که همان زریق (ابوبکر) است و در دوم برای حبتر (عمر) و در سوم برای عثمان و در چهارم برای معاویه و در پنجم برای عبدالملک و در ششم برای عسکر بن هوسر و در هفتم برای ابوسلامه. این‌ها دروازه‌ی پیروان خود هستند. [۴۱۴]

این حاشیه نویس ملعون بر این نام‌ها تعلیقی آورده و می‌گوید: مجلسی گفته است: زریق کنایه از اولی است؛ چون عرب چشم کبود را بد می‌داند، و حبتر که روباه است شاید به دلیل حیله و مکر وی باشد و در اخبار دیگر بر عکس این آمده است که حبتر اولی است، و ممکن است در اینجا نیز، مراد همین باشد و خلیفه‌ی دوم مقدم شده است؛ چون او بدبخت‌تر و گناهکارتر است. عسکر بن هوسر کنایه از بعضی خلفای بنی‌امیه یا بنی‌عباس است. ابوسلامه نیز کنایه از ابوجعفر دوانیقی است. احتمال دارد که عسکر کنایه از عایشه و سایر اهل جمل باشد؛ چون اسم شتر عایشه عسکر بود و روایت شده که شترش شیطان بوده است. [۴۱۵]

ذیل آیات: ﴿وَٱلَّذِينَ يَدۡعُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ لَا يَخۡلُقُونَ شَيۡ‍ٔٗا وَهُمۡ يُخۡلَقُونَ٢٠ أَمۡوَٰتٌ غَيۡرُ أَحۡيَآءٖۖ وَمَا يَشۡعُرُونَ أَيَّانَ يُبۡعَثُونَ٢١[النحل: ۲۰-۲۱]. می‌گوید: کسانی که غیر خدا را می‌خوانند‌، خلیفه‌ی اول و دوم و سوم هستند. آنان به زبان رسول الله جدروغ بسته و می‌گویند: با علی دوست باشید و از وی پیروی کنید، اما آنان با علی دشمنی کردند و با او دوستی نکردند و مردم را به ولایت خود خواندند، و این همان فرموده‌ی خداوند است که می‌فرماید: ﴿وَٱلَّذِينَ يَدۡعُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ لَا يَخۡلُقُونَ شَيۡ‍ٔٗا وَهُمۡ يُخۡلَقُونَ٢٠ أَمۡوَٰتٌ غَيۡرُ أَحۡيَآءٖۖ[النحل: ۲۰-۲۱]. «کسانی که غیر خدا را می‌خوانند چیزی آفریده نمی‌توانند بلکه خود آفریده شده هستند، مردگان هستند و زنده نمی‌باشند ...»و ﴿وَهُم مُّسۡتَكۡبِرُونَ٢٢[النحل: ۲۲]. آنان مستکبرانند؛ یعنی، از ولایت علی خودداری می‌کنند.» [۴۱۶]

[۳۹۰] نهج البلاغه (تحقیق صبحی)، ص۴۵۲ . [۳۹۱] تفسیر قمی، ج۱، ص۱۱۴ و ۱۱۵ . [۳۹۲] الخرائج و الجرائح، بمبئی ،۱۳۰۱هـ، ص۲۰ و ۲۱ . [۳۹۳] سلیم بن قیس عامری، ص۲۵۶ و ۲۵۷ . [۳۹۴] تفسیر البرهان، ص۷۴ . [۳۹۵] الصافی، ص۵۷۱ . [۳۹۶] ج۲، ص۷۲ . [۳۹۷] نعمت الله بن عبدالله حسینی جزائری، از بزرگان علمای متأخر و فضلای متبحر ماست که دارای قلبی سالم و سرشتی استوار است و او صاحب کتاب «الأنوار النعمانیة» است که حاصل یک عمر است. حر عاملی می‌گوید: او فاضل،‌ عالم، محقق علامه و گرانقدراست. به سال ۱۱۱۲ هـ‌ درگذشت. او از شاگردان مجلسی بوده است. (روضات الجنات،‌ خوانساری، ‌۸/۱۵۰). [۳۹۸] تاریخ یعقوبی ،ج۲ ،ص۱۲۶ . [۳۹۹] سلیم بن قیس عامری هلالی کوفی‌، تقریباً‌ در سال ۹۰ درگذشت. درباره‌ی او می‌گویند که او از اصحاب علی بن ابی طالب بوده است. خوانساری درباره‌اش می‌نویسد: او از اصحاب امیرالمؤمنین÷و نویسنده‌ی کتاب مشهوری است که کتاب بحارالأنوار و غیره از آن نقل می‌کند. وی از علمای متقدم اهل بیت بوده و پنج نفر از ائمه‌ی معصوم را ملاقات کرده است، که عبارتند از: علی، حسن ،‌حسین،‌ زین العابدین، ‌باقر. (روضات الجنات، ۴/۶۶). قمی می‌گوید: او کتاب معروفی دارد که علما و محدثان اهل بیت از آن نقل کرده‌اند و اولین کتابی است که در میان محدثین شیعه، معروف شده است. شیخ کلینی و صدوق و سایر قدما به آن تکیه کرده‌اند. (الکنی و الألقاب،‌۳/۲۴۸). [۴۰۰] الخصال، ج۲، ص۳۴۲ . [۴۰۱] تفسیر عیاشی، ج۱، ص۱۴۷. البحار، ج۸، ص۲۱۷ . [۴۰۲] تفسیر قمی، ج۲، ص۲۴۲. [۴۰۳] البرهان، ج۲، ص۱۲۷. [۴۰۴] همان، ص.۱۲۵ الروضة من الکافی، ج۸، ص۲۶۲. [۴۰۵] همان، ج۳، ص۱۶۶. [۴۰۶] البرهان، ص۹۸ . [۴۰۷] همان، ج۴، ص۲۱۵. [۴۰۸] حسادت و کینه و جهل او را کور کرده به طوری که نمی‌داند که هیچ‌یک از این سه نفر خود را به این نام‌ها نخوانده‌اند بلکه امت اسلامی و واقعیت زندگی ایشان را به این القاب ملقب نموده است. این فرد کینه توز و فحاش نمی‌داند که آنچه در کتاب‌ها و روایت‌های خودشان آمده، این است که علیسخود را به این نام‌ها نامید و آن‌ها را بر خود اطلاق کرد و گفت: من صدیق و فاروق هستم. (الاحتجاج،‌ الطبرسی،‌۱/۹۵) پس بفهم و تدبر کن. [۴۰۹] البرهان، ص۱۷۲ . [۴۱۰] - همان، ص۳۳۳ . [۴۱۱] - همان، ص۱۲۷ . [۴۱۲] - کاشانی ،تفسیر صافی، ایران، ص۱۳۶ . [۴۱۳] - الصافی(تک جلدی)، ص۲۳۶ و (چند جلدی) ج۱ ،ص۷۱۵ . [۴۱۴] - نور الثقلین، ایران (قم)، ج۳، ص۱۸. [۴۱۵] - همان، ص ۱۸. [۴۱۶] - همان، ج۳، ص۴۷.

محدثین و فقهای شیعه:

این‌ها مفسران شیعه بودند که لعن و نفرین و دشنام می‌دهند و اصحاب حضرت محمد جو افراد برگزیده‌ی ایشان و خلفای راشدینِ بعد از او را کافر می‌دانند. این‌ها کتاب‌های تفسیر شیعیان است که پر از لعن و نفرین و سرزنش است. این لعن و نفرین و تهمت‌ها را نثار چه کسانی می‌کنند؟ نثار کسانی می‌کنند که خداوند به پاکی و اخلاص و صفای آن‌ها شهادت داده و رستگاری و بهشت و رضایت خود را به آن‌ها بشارت داده، یاران رسول خدا جو دوستان و شاگردان و مریدان وی که همراه او زیستند و با او بیعت کردند و او را یاری داده و همراه وی هجرت کرده‌اند و خویشاوندان و قبیله و فرزندان و اموال و دیار و وطن خود را به خاطر پیامبر جرها کردند و پیرو نوری شدند که بر وی نازل شد و در زیر پرچم وی جهاد کردند و تمام چیزهای ارزشمند و گرانبهای خود را به یک اشاره‌ی پیامبر جبخشیدند و پرچم وی را بعد از وفاتش برداشته بر قلل کوه‌ها برافراشته و به آن سوی دریاها رسانده‌اند. آنان کسانی جز ابوبکر صدیق و عمر فاروق و عثمان ذی‌النورینس نیستند؛ کسانی که اهل بیت قدر آن‌ها را می‌دانستند و در عظمت و بزرگی و اکرام آن‌ها مبالغه می‌کردند و در حال حیات و بعد از وفاتشان نیز، آن‌ها را مدح و ثنا گفته‌اند و ثمره‌های قلب خود و جگرگوشه‌های خود را تقدیم آن‌ها می‌کردند و هدیه‌های آنان را بر روی چشم می‌‌گذاشتند و از روش و مسلک آنان پیروی می‌کردند.

شیعه که خود را دوستدار و پیرو آن‌ها می‌پندارند، ‌بر عکس این عمل می‌کنند و با آن‌ها به صراحت مخالفت می‌کنند به طوری که هیچ‌یک از کتاب‌های آن‌ها خالی از پست‌ترین و زشت‌ترین سخنان نسبت به آن‌ها نیست، همان طور که از مفسرانشان نقل کردیم. در حالی که علم تفسیر از آن‌ها مبرّاست و خیلی بعید است که مفسران واقعی مثل اینان باشند.

محدثین و فقهای شیعه نیز، مانند همین مفسرانند و کتاب‌های آن‌ها نیز، خالی از چنین بیهوده‌گویی‌ها و افتراها نیست. آن‌ها نیز، به طور کامل با اهل بیت پیامبر جو اهل بیت علیسمخالفت می‌کنند. نسبت به دوستداران رسول خدا جو دوستانش کینه‌توز هستند و خویشان وی و دامادها و همسرانش را نفرین می‌کنند.

نگاهی کوتاه به دیدگاه محدثان و فقهای شیعه می‌اندازیم. کلینی، بزرگ این قوم و محدث آن‌ها، عقیده‌ی خود را اظهار و اعماق قلب خود را اینگونه آشکار می‌کند که ذیل این کلام خداوند می‌گوید: ﴿حَبَّبَ إِلَيۡكُمُ ٱلۡإِيمَٰنَ وَزَيَّنَهُۥ فِي قُلُوبِكُمۡ[الحجرات: ۷]. – منظور، امیر المؤمنین، علی است – و ﴿وَكَرَّهَ إِلَيۡكُمُ ٱلۡكُفۡرَ وَٱلۡفُسُوقَ وَٱلۡعِصۡيَانَۚ[الحجرات: ۷]. منظور خلیفه‌ی اول و دوم و سوم است. [۴۱۷]

بیشتر از این می‌گوید: وقتی رسول الله جتیم و عدی و بنی‌امیه [۴۱۸]را دید که بر منبر وی سوار شده‌اند، ‌ترسید. سپس خداوند این آیه‌ای را برای آرامش وی فرو فرستاد: ﴿وَإِذۡ قُلۡنَا لِلۡمَلَٰٓئِكَةِ ٱسۡجُدُواْ لِأٓدَمَ فَسَجَدُوٓاْ إِلَّآ إِبۡلِيسَ أَبَىٰ[البقرة: ۳۴]. پس به او وحی کرد ای محمد، من به تو امر می‌کنم که وقتی از تو اطاعت نمی‌کنند،‌ نگران نباش چرا که هنگام تعیین جانشین نیز، از تو اطاعت نخواهند کرد. [۴۱۹]

و ذیل آیه‌ی: ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ ٱرۡتَدُّواْ عَلَىٰٓ أَدۡبَٰرِهِم مِّنۢ بَعۡدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ ٱلۡهُدَى[محمد: ۲۵]. می‌نویسد: فلانی و فلانی و فلانی به خاطر ترک ولایت امیر المؤمنین÷مرتد شدند. ﴿ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمۡ قَالُواْ لِلَّذِينَ كَرِهُواْ مَا نَزَّلَ ٱللَّهُ سَنُطِيعُكُمۡ فِي بَعۡضِ ٱلۡأَمۡرِۖ[محمد: ۲۶]. وی گوید: قسم به خدا این آیه درباره‌ی ابوبکر و عمر و پیروانشان نازل شده است. و این همان کلام خداوند است که جبرئیل آن را برای پیامبر جآورده است: ((ذلك بأنهم قالوا للذین کرهوا ما نزل الله -في علی علیه السلام- سنطیعکم في بعض الأمر)). [۴۲۰]

از عبدالملک بن اعین روایت می‌کند که گوید: به ابو عبدالله گفتم: «درباره‌ی آن دو مرد (یعنی ابوبکر و عمر) به من خبر بده؟ گفت: آنان حق ما، اهل بیت را ضایع کردند‌ و فاطمه را از ارث پدری‌اش محروم کردند که ظلمشان تا امروز باقی است و – به پشتش اشاره کرد – و کتاب خدا را پشت انداختند». [۴۲۱]

همچنان‌که از کمیت اسدی روایت شده که گفت: گفتم: «درباره‌ی آن دو مرد (یعنی ابوبکر و عمر) به من خبر بده؟ بالشت را برداشت و آن را به سینه‌اش چسباند و گفت: قسم به خدا ای کمیت، هیچ خون ریخته شده‌ای نیست و هیچ مال برداشته شده‌ای نیست و هیچ سنگ شکسته‌ای نیست جز آنکه بر گردن این دو نفر می‌باشد». [۴۲۲]

همچنین به دروغ از حنان بن سوید آورده که از پدرش روایت کرده که گفت: از ابوجعفر درباره‌ی ابوبکر و عمر پرسیدم، گفت: «ای ابوالفضل، ‌چرا از آن دو می‌پرسی؟ هرکدام از ما که مرده‌ایم از دست آن دو خشمگین بودیم و به کوچک و بزرگ گفته شده که آن‌ها حق ما را خوردند و ما را از ارث محروم کردند. آن دو اولین کسانی بودند که بر گردن ما سوار شدند و بر ما تف انداختند و تا زمانی که قائم ما نیاید و سخن نگوید و مردم را روشن نکند،‌ وضع همین گونه است». [۴۲۳]

با صراحت ‌می‌گوید: رسول الله جیک روز صبح ناراحت و نگران بود، علی به وی گفت: چرا شما را ناراحت می‌بینم؟ گفت: چطور ناراحت نباشم در حالی که خواب دیدم، بنی‌تیم و بنی‌عدی و بنی‌امیه از منبر من بالا می‌روند و مردم را از اسلام بر می‌گردانند. [۴۲۴]

همچنان‌که از ابوجعفر روایت شده که گفت: فرزندان یعقوب انبیاء نبودند بلکه نوادگان انبیاء بودند. خوشبخت از دنیا رفتند؛ چون از کاری که کردند به خود آمدند و توبه کردند؛ اما ابوبکر و عمر بدون توبه از دنیا رفتند و از کاری که با امیر المؤمنین کردند، به خود نیامدند. ‌پس لعنت خدا و ملائکه و همگی مردم بر آن دو نفر باد. [۴۲۵]

ابن بابویه قمی یکی از نویسندگان صحاح اربعه‌ی شیعه و ملقب به صدوق با طعنه به صدیق اکبر و فاروق اعظم می‌نویسد: وقتی مردم با ابوبکر بیعت کردند، یاران علی به طرف علی رفتند و درباره‌ی آن قضیه سخن گفتند. علی به آن‌ها گفت: امتی بر این کار اجماع کرده‌اند که فرموده‌ی پیامبر جرا رها کردند و بر زبان خدا دروغ بستند. من راجع به این قضیه با اهل بیت خودم مشورت کردم، آن‌ها جز سکوت چیزی نگفته‌اند؛ چون از کینه‌ی این قوم نسبت به اهل بیت رسول الله جخبر داشتند و همین افراد هستند که خواهان خون جاهلی‌اند. به خدا اگر شما چنین کاری را انجام بدهید، شمشیر ایشان برای جنگ آماده است؛ همچنان‌که چنین کردند تا مرا عصبانی کنند. اما نزد این شخص بروید و از آنچه از پیامبرتان جشنیده‌اید، به او خبر بدهید و او را روشن کنید تا دیگر شبهه‌ای نداشته باشد؛ تا این کار حجت بزرگی علیه او باشد و بیشتر او را شکنجه دهد؛ چون او پروردگارش را نافرمانی کرد و از امر پیامبرش سرپیچی کرد. گفت: آنان رهسپار شدند تا اینکه روز جمعه اطراف منبر رسول خدا جرا گرفتند ... اولین کسی که شروع به حرف‌زدن کرد و بلند شد، خالد بن سعید بن عاص بود به خاطر نزدیکی‌ای که با بنی‌امیه داشت – تا آنجا که می‌گوید – عمر گفت: ساکت باش ای خالد، تو از اهل شورا نیستی و از کسانی نیستی که سخنش رضایت بخش باشد. خالد گفت: تو ساکت باش ای ابن خطاب، قسم به خدا تو خودت می‌دانی که با زبان دیگری سخن می‌گویی و به چیزهای دیگری پناه می‌بری. قسم به خدا قریش می‌داند که من از لحاظ حسب برتر هستم و ادب بیشتری دارم و بی‌نیازترین شما هستم، حال آنکه تو هنگام جنگ، ترسو و هنگام بخشش، بخیل هستی و بدجنسی و هیچ افتخاری در میان قریش نداری. [۴۲۶]

درباره‌ی عثمان ذی النورین می‌گوید: در تابوت پایینی شش نفر از امت‌های اول و شش نفر از امت آخر وجود دارند؛ شش نفر از امت آخر، عثمان،‌ معاویه،‌ عمرو بن عاص و ابوموسی اشعری است. محدث دو نفر دیگر را فراموش کرده است. [۴۲۷]

در جای دیگری از کتاب خصال اظهار داشته است: بدترین امت‌های نخست و امت آخر، دوازده نفرند: ‌شش نفر از امت‌های نخست و شش نفر از امت آخر. -سپس شش نفر از امت‌های نخست را نام می‌برد:- پسر آدم که برادرش را کشت و فرعون و هامان و قارون و سامری و دجال که اسمش در میان امت‌های نخست آمده است اما در آخر زمان خروج می‌کند، و شش نفر از امت آخر عبارتند از: گوساله، که همان عثمان است،‌ فرعون که همان معاویه است،‌ هامان این امت که همان «زیاد» است و قارون این امت که همان سعید می‌باشد و سامری آن که ابوموسی عبدالله بن قیس است؛ چون او همچون سامری قوم موسی گفت: جنگی در کار نیست، و ابتر که همان عمرو بن عاص است. [۴۲۸]

وی می‌افزاید: دوست داشتن اولیای خداوند و ولایت آن‌ها واجب است و برائت از دشمنان آن‌ها نیز، واجب است. دشمنان‌شان کسانی‌اند که به آل محمد ظلم کردند و حجاب آن را دریدند و فدک را از فاطمه گرفتند [۴۲۹]و میراثش را از او منع و حقوق او و همسرش را غصب کردند و به آتش زدن خانه‌اش همت گماشتند. [۴۳۰]ظلم را بنا کردند و سنت رسول الله را تغییر دادند. پس برائت از پیمان شکنان و ظالمان واجب است و برائت از پیشوایان گمراهی و رهبران جور، همه‌شان اول و آخرشان واجب است. [۴۳۱]

بر زبان پیامبر جو ابوبکر صدیق و عایشه‌ی صدیقه، دروغ می‌بندد و هرچه بغض و کینه و حسد در دل دارد، نثار آن‌ها می‌کند و این حکایت کثیف و باطل را می‌بافد که رسول الله جبه علی گفت:

ای علی، هرکس تو را دوست بدارد و ولایت تو را قبول داشته باشد،‌ مشمول رحمت خداوند می‌شود، و هرکس تو را دوست ندارد و با تو دشمنی ورزد،‌ مشمول لعنت خداوند می‌شود. عایشه گفت: ای رسول خدا، از خداوند بخواه که من و پدرم را جزو دشمنان علی قرار ندهد. پیامبر جگفت: ساکت باش. اگر تو و پدرت از جمله پیروان و دوستداران علی باشید، مشمول رحمت خدا می‌شوید و اگر به وی بغض و کینه داشته باشید و دشمن او باشید، مشمول لعنت خدا می‌شوید. پدرت اولین کسی است که به علی ظلم می‌کند و تو از زمره کسانی هستی که با او می‌جنگند. [۴۳۲]

می‌گوید: از جعفر پرسیده شد که چرا امیر المؤمنین با فلانی و فلانی و فلانی نمی‌جنگد؟ گفت: به دلیل آیه‌‌ی: ﴿لَوۡ تَزَيَّلُواْ لَعَذَّبۡنَا ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ مِنۡهُمۡ عَذَابًا أَلِيمًا٢٥[الفتح: ۲۵]. گفتند: منظور از تزایل چیست؟ گفت: نطفه‌های مؤمنان در پشت قوم کافران. [۴۳۳]

وی می‌افزاید: چرا به مدت بیست و پنج سال بعد از رسول الله جبا دشمنانش نجنگید اما در ایام خلافت خود با آن‌ها جنگید؟ دلیلش این است که او در ترک جهاد با مشرکان، به رسول الله جاقتدا کرده است؛ چون پیامبر جسیزده سال در مکه و نوزده ماه در مدینه با مشرکان نجنگید،‌ و این به دلیل کمبود اصحاب بوده است. علی [۴۳۴]÷ نیز، به دلیل همین کمبود اصحاب با آنان نجنگید. [۴۳۵]

به این اسطوره‌ها بنگرید که چگونه ساخته شده‌اند و این داستان‌ها چگونه اختراع شده‌اند. از اینکه خلفای راشدین را امامان گمراه و ظالم و داعیان جهنم نامیده‌اند، سیر نمی‌شوند، بلکه بر تعدّی و غلو خود نسبت به خلفای راشدین افزوده و آن‌ها را به مشرکان مکه و دشمنان پیامبر جو دینش، تشبیه می‌کنند.

آری، این چنین ‌این نیکان و برگزیدگان و حاملان پرچم الهی و رسانندگان کلام الهی و ناشرین دین وی و دوستداران و دوستان رسول الله ج، به مشرکان و دشمنان دین تشبیه شده‌اند؛ همان اصحابی که در عصر خود بشارت‌های پیامبر جرا تحقق بخشیدند، همان بشارت‌هایی که نشانه‌ی صدق نبوت پیامبر جو رسالت ایشان می‌باشد – جانم فدای او و دوستانش – بشارت‌هایی که این شخص دروغگو در کتاب خودش از براء بن عازب، نقل کرده که گفت:

«وقتی رسول الله جبه حفر خندق امر کرد با سنگ سخت و بزرگی در عرض خندق مواجه شدند که کلنگ در آن تأثیری نداشت. سپس رسول الله جآمد ‌لباسش را در آورد و کلنگ را برداشت و گفت: بسم الله و یک ضربه زد که یک سوم آن شکست و بعد گفت: الله اکبر، کلیدهای شام به من داده شد. قسم به خدا کاخ‌های سرخ آن را می‌بینم. سپس ضربه‌ای دیگر زد و گفت: بسم الله و یک سوم دیگر از سنگ شکست. بعد گفت: الله اکبر، کلیدهای ایران به من داده شد. قسم به خدا، کاخ‌های سفید مدائن را می‌بینم. سپس ضربه‌ی سوم را زد و بقیه‌ی سنگ را شکست و گفت: الله اکبر، کلیدهای یمن به من داده شد. ‌قسم به خدا درهای صنعاء را از اینجا می‌بینم». [۴۳۶]

پس در زمان خلافت چه کسی این اخبار محقق شد؟ و این چه کسی بود که پیامبرجاز وی این چنین تعبیر می‌کند: کلیدهای شام و ایران و یمن به من داده شد؟

این چه کسی است که پیامبر جاو را قائم مقام خود قرار داده تا جایی که دادن کلیدها به او را به منزله‌ی دادن کلیدها به خودش دانسته است؟ آیا کسی هست جواب بدهد؟

این صدوق است که کتاب‌های وی طبق پندار روافض به عنوان صحیح‌ترین کتاب‌ها شناخته شده است، البته قبل از کتاب خدا‌، چون کتاب خدا طبق اعتقادشان تحریف شده و تغییر کرده است و ما به عمد سعی کرده‌ایم که بر یکی از کتاب‌های آن‌ها – که همگی در دروغ مثل هم هستند – تمرکز کنیم، تا خواننده دریابد که این کتاب‌ها پر از حسد و کینه نسبت به بهترین خلق خدا بعد از انبیاء و رسولان است.

قدیمی‌ترین محدّث شیعه - همچنان‌که خود او را به این نام، نامیده‌اند – کسی که کلینی و صدوق و دیگران در کتاب‌هایشان از وی روایت کرده‌اند، همان سلیم بن قیس است. او هیچ دشنام و ناسزایی را نمی‌‌‌بیند مگر اینکه آن را درباره‌ی اصحاب به کار برده است تا جایی که جسارتش به حدّی رسیده که به دروغ از علی نقل کرده که گفت: «آیا می‌دانی اولین کسی که با ابوبکر بیعت کردـ هنگامی که از منبر بالا رفت ـ‌ چه کسی بود؟ گفتم: نه، اما پیرمرد بزرگی را دیدم که بر عصایش تکیه داده بود و از منبر بالا می‌رفت. او اولین کسی بود که بالای منبر رفت، گریه کرد و گفت: سپاس خدای را که مرا نمیراند تا تو را در اینجا ببینم،‌ دستت را بیاور.‌ ابوبکر دستش را باز کرد و با او بیعت کرد و سپس گفت: امروز مانند روز آدم است. سپس پایین آمد و از مسجد خارج شد. علی÷ گفت: ای سلمان‌، فهمیدی که این چه کسی بود؟ گفتم: نه.. اما سخنانش مرا رنج می‌داد؛ گویی که از مرگ رسول الله جخوشحال بود. علی گفت: او ابلیس بود... - تا آنجا که می‌گوید – ﴿وَلَقَدۡ صَدَّقَ عَلَيۡهِمۡ إِبۡلِيسُ ظَنَّهُۥ فَٱتَّبَعُوهُ إِلَّا فَرِيقٗا مِّنَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ٢٠[سبأ: ۲۰].

در نکوهش و سرزنش خلفای راشدین و اصحاب رسول الله جداستان‌هایی بافته‌اند که حتی انسان‌های نادان و کودکان نیز، به آن می‌خندند. بلی، پیامبر جفرموده‌اند: «از جمله سخنان پیامبران گذشته که به مردم رسیده این است که: وقتی حیا نداری هرکاری می‌خواهی بکن».

پس بنگرید که چگونه این داستان را بافته‌اند و این قصه‌ی طولانی را که مملو از دشنام و فحش است، ‌اختراع کرده‌اند: «وقتی علی دید که مردم او را خوار کرده‌اند و دست از یاری او برداشته‌اند و با ابوبکر توافق کرده و او را تعظیم کرده‌اند، ‌در خانه ماند. عمر به ابوبکر گفت: چه چیزی مانع شده که دنبال او بفرستی تا با تو بیعت کند؛ چرا که کسی غیر از او و این چهار نفر کسی نمانده که بیعت نکرده باشد؟ ابوبکر از عمر و عثمان قلبی نرم‌تر و لطیف‌تر داشت و مهربان‌تر و ساده‌تر بود اما عمر از هر دویشان، سخت گیرتر و ظالم‌تر و خشن‌تر بود. ابوبکر به او گفت: چه کسی را دنبال او بفرستیم؟ عمر گفت: قنفذ را دنبال او می‌فرستیم و این مرد، شخصی بسیار ستمکار و سختگیر و از آزاد شدگان بنی‌عدی بن کعب است. سپس او را به همراه چند نفر فرستادند. آن‌ها رفتند تا از علی اجازه بگیرند. علی به آن‌ها اجازه نداد. همراهان قنفذ به سوی ابوبکر و عمر برگشتند در حالی که آن دو در مسجد نشسته بودند و مردم پیرامون آنان بودند. گفتند: به ما اجازه نداد. عمر گفت: دوباره بروید اگر به شما اجازه داد، وارد شوید؛ در غیر این صورت بدون اجازه وارد شوید. آن‌ها رفتند و اجازه گرفتند، فاطمه گفت: من نمی‌گذارم که شما بدون اجازه وارد خانه‌ی من شوید. ‌دوباره بازگشتند و گفتند: فاطمه چنین و چنان گفته و ما را از ورود بدون اجازه به خانه‌اش منع کرد. عمر عصبانی شد و گفت: ما با زنان کاری نداریم. سپس به چند نفر امر کرد که چوب و هیزم بیاورند و آن‌ها همراه عمر چوب و هیزم جمع کردند و آن را اطراف منزل فاطمه و علی و فرزندانش گذاشتند. سپس عمر با صدای بلند ندا داد تا علی و فاطمه بشنوند: به خدا قسم، اگر بیرون نیایید و با خلیفه‌ی رسول الله جبیعت نکنید،‌ شما را آتش می‌زنم. فاطمه گفت: ای عمر، ما را چه به شما. گفت: در را باز کنید و گرنه خانه را با شما آتش می‌زنم. فاطمه گفت: ای عمر، آیا از خدا نمی‌ترسی که بدون اجازه‌ی من وارد خانه‌ام می‌شوی؟ عمر خودداری کرد که برگردد. عمر گفت: آتش بیندازید، آتش را بر در خانه روشن کرد. سپس آن را پرت کرد و داخل خانه شد. فاطمه رو به عمر آمد و فریاد زد: ای پدر! ای رسول خدا! عمر شمشیر را بلند کرد و آن را در پهلوی فاطمه فرو کرد. فاطمه فریاد زد: ای پدر! عمر تازیانه را برداشت و با آن بازوی فاطمه را زد. فاطمه فریاد زد: ای رسول خدا ج، ابوبکر و عمر بدترین جانشینان تو هستند. علی جستی زد و یقه‌اش را گرفت و با او درگیر شد و او را بر زمین زد و بینی و گردنش را گرفت و خواست که او را بکشد، این فرموده‌ی رسول اللهجبه یادش افتاد که به او وصیت کرده بود. پس گفت: قسم به کسی که نبوت را به محمد بخشیده است ای ابن صهاک، اگر کتابی از جانب خداوند نیامده بود و عهدی با رسول الله جنبسته بودم، می‌دانستم که با تو چه کنم. عمر شروع به پوزش و التماس کرد. مردم وارد خانه شدند و علی به طرف شمشیرش رفت. قنفذ نزد ابوبکر بازگشت و او می‌ترسید که علی شمشیرش را بیرون آورد؛ چون می‌دانست که علی چقدر نیرومند و قدرتمند است. ابوبکر به قنفذ گفت: برگرد و اگر بیرونت کرد خانه را بر سرش خراب کن و آتش بزن. قنفذ ملعون و اصحابش بدون اجازه وارد خانه شدند. علی به طرف شمشیرش رفت اما قنفذ و یارانش پیش از علی به طرف شمشیر رفتند و بر او چیره شدند چون تعدادشان زیاد بود و طنابی در گردنش انداختند و فاطمه میان آن‌ها واقع شد. قنفذ ملعون او را با تازیانه زد و هنگامی که درگذشت در بازویش دملی بود که در اثر همین ضربه بود‌. سپس علی را نزد ابوبکر برد و عمر شمشیر به دست، ایستاده بود. خالد بن ولید و ابوعبیده بن جراح و سالم آزاد شده‌ی ابوحذیفه و معاذ بن جبل و مغیره بن شعبه و اسید بن حضیر و بشیر بن سعد و سایر مردم پیرامون ابوبکر بودند و شمشیر همراهشان بود. راوی گوید: به سلمان گفتم: آیا آنان بدون اجازه وارد منزل فاطمه شُدند؟ سلمان گفت: آری و به خدا قسم فاطمه پوشش بر سر نداشت و فریاد زد: ای پدرم! ای رسول خدا! ابوبکر و عمر بدترین جانشینان تو هستند و چشمان تو در قبر کور نشده و می‌بینی که اینان چکار کرده‌اند. او با صدای بلند فریاد می‌زد. دیدم که ابوبکر و اطرافیانش همه گریه می‌کنند جز عمر و خالد و مغیره بن شعبه، و عمر می‌گفت: ما، در هیچ چیز مثل زنان نیستیم و نظرمان مثل آنان نیست. راوی گوید: پس این جماعت، علی را به نزد ابوبکر بردند. علی گفت: قسم به خدا اگر شمشیر در دست من بود، شما اکنون زنده نبودید؛ اما به خدا قسم من در جهاد با شما خود را ملامت نمی‌کنم و اگر بیشتر از چهل نفر هم، بودید از پس شما بر می‌‌آمدم اما لعنت خدا بر آن قومی که با من بیعت کردند و سپس مرا خوار کردند. ابوبکر وقتی این چنین دید، فریاد زد: راهش را باز کنید. علی گفت: ای ابوبکر،‌ چرا با عجله حقی را که رسول الله جثابت کرده بود،‌ ضایع کردید؟ به چه حقی مردم را به بیعت با خود فرا می‌خوانی، در حالی که آن‌ها دیروز به امر خدا و رسولش با من بیعت کردند؟ قنفذ ملعون فاطمه را با تازیانه زد و این هنگامی بود که بین علی و قنفذ قرار گرفته بود و عمر به او گفته بود که اگر فاطمه میان شما قرار گرفت او را بزن.‌ قنفذ او را به گوشه‌ای از خانه کشاند و به دو پهلویش زد و جنینی که در شکمش بود، سقط شد و دیگر بعد از آن هیچگاه صاحب فرزندی نشد و به همین دلیل شهید محسوب می‌شود. راوی گوید: وقتی قنفذ علی را نزد ابوبکر آورد،‌ عمر بر سر او داد کشید و گفت: این حرف‌های باطل را رها کن و بیعت کن. علی گفت: اگر این کار را نکنم چه خواهید کرد؟ گفتند: تو را به خواری و پستی می‌کشیم. گفت: شما بنده‌ی خدا و برادر رسولش را می‌کشید؟ ابوبکر گفت: بنده‌ی خدا که بله، اما اینکه برادر رسول خدا باشی، این را قبول نداریم. علی گفت: آیا انکار می‌کنید که میان من و پیامبر جپیمان برادری بود؟ ابوبکر گفت: آری، و این سخن را سه بار تکرار کرد. سپس علی÷ رو به مردم کرد و گفت: ای جماعت مسلمانان و ای مهاجرین و انصار! شما را به خدا قسم می‌دهم ‌آیا از رسول خدا جنشنیدید که در روز غدیرخم چنین و چنان گفت. علیس چیزی از فرموده‌ی پیامبر جرا نینداخت و همه‌اش را تکرار کرد. گفتند: آری. ابوبکر وقتی ترسید که مردم او را یاری کنند و از وی حمایت کنند، پیش از همه‌‌ی حاضرین گفت: هر آنچه حق بود‌، با گوش و دل شنیدیم، اما من بعد از این سخنان از رسول الله جشنیدم که گفت: ما، اهل بیت هستیم که خداوند ما را برگزید و اکرام کرد و برای ما آخرت را بر دنیا ترجیح داده است. خداوند برای اهل بیت، نبوت و خلافت را با هم جمع نکرده است. علی گفت: آیا کسی از اصحاب رسول خدا جبه این امر شهادت می‌‌دهد؟ عمر گفت: خلیفه‌ی رسول خدا راست می‌گوید آنچه گفت، من هم از رسول خدا شنیدم. ابوعبیده و سالم آزاد شده‌ی ابوحذیفه و معاذ بن جبل گفتند: ما نیز، آن را از رسول الله جشنیدیم. پس علی÷ گفت: شما نامه‌ای را که در کعبه امضا کردید، ‌نابود کردید؛ پیمانی مبنی بر اینکه اگر رسول الله درگذشت، این امر را اهل بیت به ارث ببرند. ابوبکر گفت: تو از کجا این را می‌دانی؟ چه کسی تو را از آن باخبر کرده است. علی÷ گفت: تو ای زبیر و تو ای سلمان و تو ای ابوذر و تو ای مقداد، در راه خدا از شما می‌خواهم که بگویید آیا شما آن را از رسول الله جنشنیدید؟ شما گوش می‌دادید که فلانی و فلانی ... (تا این پنج نفر را نام برد) بودند و برای آن‌ها نامه‌ای را نوشت و آنان بر سر آن عهد بستند و نامه را امضا کردند؟ گفتند: آری، ما شنیدیم که رسول الله جفرمود: شما شاهد باشید و قول بدهید که اگر من کشته شدم یا مُردم، علی جانشین من باشد. گفتم: پدر و مادرم فدایت باد ای رسول خدا ج، وقتی چنین شد، دستور می‌دهی که چکار کنم؟ فرمود: اگر یار و یاوری داشتی با آن‌ها جهاد کن و اگر یاوری نداشتی، بیعت کن و خونت را نریز. علی÷ گفت: قسم به خدا اگر این چهل نفر با من بیعت می‌‌‌‌‌کردند، با شما می‌جنگیدم، و قسم به خدا هیچ‌یک از نسل شما تا روز قیامت به خلافت نمی‌رسید. از جمله چیزهایی که نشان می‌دهد شما بر رسول خدا جدروغ بسته‌اید، این آیه است: ﴿أَمۡ يَحۡسُدُونَ ٱلنَّاسَ عَلَىٰ مَآ ءَاتَىٰهُمُ ٱللَّهُ مِن فَضۡلِهِۦۖ فَقَدۡ ءَاتَيۡنَآ ءَالَ إِبۡرَٰهِيمَ ٱلۡكِتَٰبَ وَٱلۡحِكۡمَةَ وَءَاتَيۡنَٰهُم مُّلۡكًا عَظِيمٗا٥٤[النساء: ۵۴]. پس کتاب، نبوت است و حکمت، سنت پیامبر و ملک، خلافت است و ما، آل ابراهیم هستیم. مقداد برخاست و گفت: ای علی، ‌ما را به چه امر می‌کنی؟ قسم به خدا اگر ما را به جنگ امر کنی،‌ با شمشیرم می‌جنگم و اگر به جنگ‌نکردن امر کنی،‌ جنگ نمی‌کنم. علی گفت: ای مقداد! دست نگه دار ‌و عهد رسول الله جرا به یاد آور و آنچه به تو وصیت کرده است. برخواستم و گفتم: قسم به کسی که جان من در دست اوست،‌ اگر می‌دانستم که ظلمی را دفع می‌کردم و دین خدا را عزت می‌دادم، شمشیرم را بر گردنم می‌گذاشتم و آرام آرام آن را می‌زدم. آیا به برادر رسول الله جو وصی و جانشین او در میان امتش و پدر فرزندش پایبند هستید؟ به بلا و مصیبت بشارت بدهید و از رفاه و آسایش ناامید کنید. ابوذر برخاست و گفت: ای امتی که بعد از پیامبر جسرگشته و حیران مانده‌اید و به سبب نافرمانی خوار شده‌اید!‌ خداوند متعال می‌فرماید: ﴿۞إِنَّ ٱللَّهَ ٱصۡطَفَىٰٓ ءَادَمَ وَنُوحٗا وَءَالَ إِبۡرَٰهِيمَ وَءَالَ عِمۡرَٰنَ عَلَى ٱلۡعَٰلَمِينَ٣٣ ذُرِّيَّةَۢ بَعۡضُهَا مِنۢ بَعۡضٖۗ وَٱللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ٣٤[آل عمران: ۳۳-۳۴].

علی، وصی اوصیاء و امام متّقین و رهبر وضوگیرندگانی است که دستان و پاهایشان بر اثر وضو در روز قیامت می‌درخشد و او همان صدیق اکبر و فاروق اعظم و جانشین محمد، وارث علم او و نسبت به مؤمنان از خودشان مقدم‌تر است. همچنان‌که خداوند متعال می‌فرماید: ﴿ٱلنَّبِيُّ أَوۡلَىٰ بِٱلۡمُؤۡمِنِينَ مِنۡ أَنفُسِهِمۡۖ وَأَزۡوَٰجُهُۥٓ أُمَّهَٰتُهُمۡۗ وَأُوْلُواْ ٱلۡأَرۡحَامِ بَعۡضُهُمۡ أَوۡلَىٰ بِبَعۡضٖ فِي كِتَٰبِ ٱللَّهِ[الأحزاب: ۶]. پس هرکس خدا را جلو می‌اندازد، ‌جلو بیندازید و هرکس او را عقب می‌اندازد، عقب بیندازید و ولایت و وراثت را برای کسی قرار بدهید که خدا قرار داده است. عمر برخاست و به ابوبکر–که بالای منبر نشسته بود – گفت: چرا روی این منبر نشسته ای، در حالی که این شخص محارب نشسته و بلند نمی‌شود تا با تو بیعت کند؟ دستور بده تا گردنش زده شود. حسن و حسین ایستاده بودند وقتی که این سخن عمر را شنیدند، گریستند. علی آن‌ها را به سینه‌ی خود چسباند و گفت: گریه نکنید، قسم به خدا آنان نمی‌توانند پدر شما را بکشند. ام ایمن کنیز رسول الله ججلو آمد و گفت: ای ابوبکر، چرا این قدر زود حسادت و نفاق خود را نشان دادی؟ عمر امر کرد که او را از مسجد بیرون ببرند و گفت: ما را با زنان کاری نیست. بریده اسلمی برخاست و گفت: ای عمر! آیا به برادر رسول خدا جو پدر فرزندش حمله می‌کنی و تو همان کسی هستی که تو را در میان قریش می‌شناسیم. آیا شما نبودید که رسول خدا جبه شما گفت: نزد علی بروید و امارت مؤمنان را به او تحویل دهید و شما گفتید: آیا این قضیه، دستور خدا و پیامبر است، آن حضرت جفرمود: بله؟ ابوبکر گفت: بله اینگونه بود اما رسول الله جبعد از آن گفت: خلافت و نبوت در اهل بیت من جمع نمی‌شود. بریده اسلمی گفت: قسم به خدا رسول الله جچنین نگفته است. قسم به خدا در سرزمینی که تو امیر آن باشی،‌ زندگی نمی‌کنم. عمر امر کرد که او را بزنند و بیرون کنند. سپس گفت: ای ابن طالب!، برخیز و بیعت کن. گفت: اگر این کار را نکنم، چه؟ عمر گفت: در این صورت قسم به خدا گردنت را می‌زنیم. علی سه بار علیه آنان حجت و دلیل آورد. سپس دستش را دراز کرد بدون اینکه کف دستش را باز کند. ابوبکر بر دستش زد و به همین هم رضایت داد. علی÷ قبل از اینکه بیعت کند، ندا سر داد: «ای پسر مادرم،‌ این قوم مرا ضعیف کردند و نزدیک بود که مرا بکشند.» [۴۳۷]

از این اندازه‌ی کثیفی و از این بیهوده‌گویی سیر نشده و دروغ‌های دیگری را بدان افزوده و می‌گوید: زبیر وقتی که با ابوبکر بیعت کرد، به عمر بن خطاب گفت: «ای ابن صهاک، اگر این افراد ظالم و سرکش را یاری کنی، شمشیر را بر تو می‌کشیم و سرزنشت می‌کنیم. عمر عصبانی شد و گفت: آیا از صهاک سخن به میان می‌آوری؟ گفت: صهاک کیست؟ چه اشکالی دارد از وی سخن به میان آورم؟ صهاک زن زناکاری بود یا آن را انکار می‌کنی؟ آیا او یک کنیز حبشی از آنِ جدم عبدالمطلب نبود که جد تو نفیل با وی زنا کرد و پدرت خطاب را به دنیا آورد و عبدالمطلب بعد از زنا، او را به جد تو بخشید، و او را به دنیا آورد و او برده‌ی جدم، و زنازاده است». [۴۳۸]

تنها به این بسنده نکرده و بنابر خباثت و نجاست و یهودی بودنش می‌گوید: علی به سلمان گفتم: ای سلمان، آیا با ابوبکر بیعت کردی و چیزی نگفتی؟. گفت: بعد از بیعت گفتم: مردم در دوران بعد، شما را نفرین می‌کنند و می‌فهمند که شما چه خطاها و اشتباهاتی کرده‌اید و همچون امت‌های گذشته مرتکب تفرقه و اختلاف شدید و از سنت پیامبرتان منحرف شدید تا جایی که شما را از معدن این اشتباهات بیرون می‌آورند. عمر گفت: ای سلمان، اگر تو و رفیقت بیعت کنید، هر آنچه می‌خواهی بگو و انجام بده. سلمان گفت: از رسول الله جشنیدم که گفت: همانا تو و رفیقت که با او بیعت کرده‌ای، به اندازه‌ی گناهان امت پیامبر جتا روز قیامت و به اندازه‌ی عذاب همه‌شان، گناه و عذاب دارید. به او گفت: هرچه می‌خواهی بگو. مگر بیعت نکردی و خدا چشمانت را روشن نکرد که رفیقت به خلافت برسد. گفتم: شهادت می‌دهم که در بعضی از کتاب‌های نازل شده، خوانده‌ام که به نام و صفت و نسب تو دری در جهنم وجود دارد. به من گفت: هرچه می‌خواهی بگو، آیا خداوند آن را از اهل بیتی که شما آن‌ها را ارباب خود می‌دانید، برنداشته است؟ به او گفتم: گواهی می‌دهم که از رسول الله جوقتی درباره‌ی این آیات از او پرسیدم: ﴿فَيَوۡمَئِذٖ لَّا يُعَذِّبُ عَذَابَهُۥٓ أَحَدٞ٢٥ وَلَا يُوثِقُ وَثَاقَهُۥٓ أَحَدٞ٢٦[الفجر: ۲۵-۲۶]. شنیدم که می‌گفت که این تو هستی. عمر به من گفت: ساکت شو، خداوند ساکتت کند ای ختنه نشده! علی به من گفت: تو را به خدا ساکت شو. سلمان گفت: قسم به خدا اگر مرا به سکوت امر نمی‌کردی هر آنچه درباره‌ی او نازل شده بود و هر آنچه از رسول خدا جدرباره‌ی او و رفیقش شنیده‌ام، می‌گفتم. وقتی عمر مرا دید که ساکتم گفت: تو مسلمان مطیعی هستی. وقتی ابوذر و مقداد بیعت کردند،‌ چیزی نگفتند. عمر گفت: ای ابوذر، آیا تو نیز، می‌خواهی مانند دوستانت ساکت باشی. تو بیشتر از آن دو نسبت به اهل بیت محبت بیشتری نداری و بیشتر از آن دو به حقوق اهل بیت احترام نمی‌گذاری. همان طور که می‌بینی آنان از مخالفت دست برداشتند و بیعت کردند. ابوذر گفت: ای عمر، آیا تو از ما به سبب حب و دوستی آل محمد و تعظیم و بزرگداشت ایشان عیب و ایراد می‌گیری؟ لعنت خدا بر کسانی که بغض آن‌ها را در دل دارند و لعنت خدا بر کسانی که به آن‌ها دروغ و بهتان می‌بندند و به آن‌ها ظلم می‌‌کنند و این امت را به انحطاط کشانده‌اند. عمر گفت: آمین، لعنت خدا بر کسانی که حق آن‌ها را پایمال کردند. قسم به خدا آن‌ها حقی در خلافت ندارند و مردم نیز، در این امر مساوی هستند. ابوذر گفت: پس چرا انصار با آن‌ها دشمنی می‌‌ورزند. علی به عمر گفت: ای ابن صهاک، ما حقی در آن نداریم و این برای شما و مگس خواران است. عمر گفت: صبر کن ای ابوالحسن، ‌حال که بیعت کرده‌ای، و همه‌‌ی مردم به خلافت ابوبکر راضی هستند و به خلافت تو راضی نیستند، گناه من چیست؟ علی گفت: اما خداوند متعال فقط به خلافت من راضی است. پس مژده‌ی عذاب و خشم و رسوایی از جانب خدا برای تو و رفیقت و پیروانتان باد! وای بر تو ای ابن خطاب، اگر بدانی که چه کاری کرده‌ای و چه ظلمی بر خود و یاورانت کرده‌ای؟ [۴۳۹]

به علاوه، دوازده نفر؛ شش نفر از امت‌های نخست و شش نفر از امت آخر در صندوقی از آتش در سیاه چالی بر روی صخره‌ای در اعماق جهنم قرار دارند و درِ صندوق محکم قفل شده است. وقتی خدا اراده کند که جهنم را بسوزاند، آن صخره از آن سیاه چال جدا می‌شود و جهنم از حرارت آن سیاه چال می‌سوزد. اما افراد امت آخر، دجال و این پنج نفر، نویسندگان و گردآورندگان قرآن می‌باشند. علی به عثمان گفت: - البته علی از این سخن مبراست – «به پروردگار کعبه قسم، از رسول الله شنیدم که تو را نفرین کرد و برایت طلب آمرزش نکرد». آنگاه افزود: همه‌ی مسلمانان پس از رسول خدا مرتد شدند، جز چهار نفر. مردم بعد از رسول الله جبه منزله‌ی هارون و پیروان وی و نیز به منزله‌ی گوساله و گوساله‌پرستان شدند. علی شبیه هارون و عتیق شبیه گوساله و عمر شبیه سامری است. [۴۴۰]ــ از خدای متعال به خاطر نقل این هذیان‌ها و کفرها بخشش می‌‌‌طلبم ـ

به دروغ و بهتان از رسول الله جنقل می‌کند که به مردم امر کرد: بر برادر و وزیر و وارث و جانشین من سلام بفرستید که ولایت مؤمنان را دارد [۴۴۱]؛ چون او مرکز زمین است که بر آن قرار دارید و اگر او را از دست دهید، زمین و ساکنان آن را انکار کرده‌اید. گوساله و سامری این امت را دیدم که نزد رسول الله جرفتند و گفتند: حق از جانب خدا و رسول وی است؟ سپس رسول الله جعصبانی شد و فرمود: حق از جانب خدا و رسول وی است. آن دو گفتند: این مرد را چه شده است، مدام فرومایگی پسر عمویش را بر می‌دارد. [۴۴۲]

این شخص ملعون با کمال جسارت به اهل بیت پیامبر جو همسرش مادر مؤمنان- که خود علی و خانواده‌اش در میان مؤمنان هستند؛ چون آنان جزو مؤمنان هستند،‌ و همسران پیامبر جمادران مؤمنان اند- عایشه‌ی صدیقه، که به شهادت قرآن پاک و بی‌گناه بود، بهتان می‌زند و می‌‌‌گوید:

علی÷ بر رسول الله جو عایشه وارد شد در حالی که عایشه پشت سر او نشسته بود. علی میان رسول خدا و عایشه نشست.‌ عایشه عصبانی شد و گفت: آیا جایی را غیر از اینجا نیافتی که بنشینی. رسول الله جعصبانی شد و گفت: ای حمیراء، مرا با آزار علی، نیازار چرا که او خلیفه‌ی مسلمانان و امیرالمؤمنین و پیشوای وضوگیرندگانی است که بر اثر وضو، دستان و پاهایشان نورانی است، و خدا او را بر روی پل صراط قرار می‌دهد، و او تقسیم کننده‌ی آتش جهنم است که اولیای خود را به بهشت و دشمنانش را وارد جهنم می‌کند. [۴۴۳]

در خاتمه آنچه درباره‌ی سه خلیفه‌ی راشد آورده، نقل می‌کنیم:

علی بن ابی‌طالب نامه‌ای به معاویه بن ابی‌سفیان نوشت [۴۴۴]: «رسول الله جدوازده امام گمراه را دید که بر منبرش نشسته‌اند که مردم را گمراه می‌کنند و آنان را به جاهلیت برمی‌گردانند. از این دوازده نفر، ‌دو نفر از قریش و ده نفر از بنی‌امیه هستند که اولین نفر از این ده نفر، همان همنشین و یاور توست که به خونخواهی وی آمده‌‌ای. منظورش، عثمان بود». [۴۴۵]

امثال این سخنان زشت و بی‌ارزش در این کتاب خیلی زیاد است؛ کتابی که روی جلد آن نوشته شده: «از میان شیعیان و دوستداران ما، کسی که کتاب سلیم بن قیس عامری را نداشته باشد، چیزی از اوامر ما را ندارد و این کتاب یکی از اسرار محمد جاست» امام صادق.

کتابی که مجلسی درباره‌ی آن گفته است: حقیقتاً این کتاب یکی از اصول معتبر است. [۴۴۶]

ابن ندیم شیعی در «الفهرست» درباره‌ی آن می‌گوید: قیس استاد بزرگ و نورانی بود و اولین کتابی که برای شیعه آشکار شد، کتاب سلیم بن قیس است. [۴۴۷]

شیخ بزرگ و گرانقدر شیعیان، محمد بن ابراهیم کاتب نعمانی در کتاب «الغیبة» خود که در ایران چاپ شده، می‌گوید: در میان تمام علما و راویان شیعه در این زمینه اختلافی وجود ندارد که کتاب سلیم بن قیس هلالی اصلی از بزرگترین کتاب‌های اصول است که اهل علم و حاملانِ احادیث اهل بیت-- آن را روایت کرده‌اند؛ چون تمامی روایت‌های این کتاب فقط از رسول الله جو امیر المؤمنین÷ و مقداد و سلمان فارسی و ابوذر و هم فکران آن‌ها که رسول الله جو امیر المؤمنین را دیده‌اند و از آن‌ها شنیده‌اند، نقل شده است. این کتاب از اصولی است که شیعیان به آن‌ها مراجعه و تکیه می‌کنند. [۴۴۸]

آیا بعد از این مجالی برای این گوینده‌ی فریبکار باقی می‌ماند که بگوید:

متهم‌کردن شیعه به دشنام و تکفیر صحابه، نظریه‌ای است که سیاستمداران ظالم آن را طراحی کرده‌اند و برای تقویت آن از مردم خود فروخته‌ای که خود را به بهای کم می‌فروشند، استفاده کردند و دشمنان دین نیز، از این فرصت بهره بردند و دایره‌ی جدایی را توسعه دادند تا به اهداف خود برسند و از دست اسلام و مسلمانان خیالشان راحت شود. آنان همایش‌هایی را برای شعله‌ور کردن آتش فتنه میان مسلمانان، برگزار کردند در حالی که قلب‌هایشان پر از کینه و نفرت بود.

شیعه به حکم و زور سیاست شکل گرفت که به هر شخصیت بزرگی می‌تازد و او را با تهاجمات زشت دور می‌کند و طمعکاران از این فرصت استفاده می‌کنند تا ولایت خود را بر کرسی بنشانند. به این ترتیب، شیعه جزئی از حیات عقلی امت محسوب شده و آنان خودشان را فریب می‌دهند.

آنان دروازه‌ی بررسی و مناقشه‌ی علمی را باز نکردند و مردم را از نقد علمی و آزادی اندیشه محروم کردند و به قبول تفکرات شیعه و دوری از مذهب اهل بیتواداشتند. اگر کسی حقیقت را از آنان بپرسد و آن‌ها بخواهند توضیح بدهند، جوابی ندارند. اکنون ما از آن‌ها می‌پرسیم:

۱- کجا هستند این امتی که تمام صحابه را تکفیر می‌کنند و از آن‌ها برائت می‌جویند؟

۲- کجایند امتی که ادعای ربوبیت برای ائمه‌ی اهل بیت دارند؟

۳- کجایند امتی که تعالیم خود را از این مجوسی گرفته و آن را با عقیده‌ی خود آمیختند؟

۴- کجایند امتی که قرآن را تحریف کرده و ادعای تغییر و نقص آن را دارند؟

۵- کجایند امتی که مذاهبی را خارج از دین اسلام ابداع کردند؟

آن‌ها نمی‌توانند جواب این سؤالات را بدهند؛ چون دولت این اتهامات را تأیید کرده و امکان مخالفت با آن وجود ندارد، و با زبان علم نمی‌توان آن‌ها را قانع کرد. اگر مقداری فکر کردن و ذره‌ای انگیزه‌ی آگاهی و ترس از خدا و حمایت از دین خدا می‌بود، خیلی زود حقیقت را می‌شناختند. [۴۴۹]

ما به او می‌گوییم، ‌ای استاد نظریه پرداز! آیا این نظریه را سیاستمداران ظالم طراحی کرده‌اند؟یا حقیقت گسترده و واضحی است که بارها ثابت شده و کتاب‌های خود شما آن را آورده هرچند که سعی دارید آن را پنهان کنید؟

آیا پس از انتشار چنین کتاب‌های کثیفی باز می‌‌‌خواهید مسلمانان را فریب بدهید که شما فرقه‌ای اسلامی و گروهی از گروه‌های اسلامی هستید هرچند منحرف باشد؟

نه، قسم به خدا،‌ هیچکس با این امور بیهوده فریب نمی‌خورد، مگر کسی که برای رسیدن به اهداف خاصی بخواهد خود را فریب بدهد یا شخص جاهل و نادانی که چیزی از حق و حقیقت نمی‌داند.

جیره‌خواران بسیاری هستند که قلم‌های خود را برای ظالمان و اشراری به کار می‌برند که به اصحاب رسول الله جدشنام می‌دهند و به حکومت اسلامی و مبلغان آن طعنه می‌‌زنند و از این ظالمان دفاع می‌کنند و سخنان و کتاب‌های آن‌ها را با تأویلاتی توجیه می‌کنند که عقل حیران می‌ماند. اینان درون خود را به چند درهم فروخته‌اند و با شعار وحدت امت و اتفاق و اتحاد، فریب خورده‌اند. آیا وحدت و نزدیکی با افرادی که به خلفای راشدین و همسران پیامبر، بی‌احترامی و توهین می‌کنند، ‌ممکن است؟ آیا امکان دارد که همه‌ی مسلمانان با هم جمع شوند در حالی که چنین کتاب‌هایی چاپ و منتشر می‌شوند؟ و مانند این عقاید به اطلاع همه رسیده و با صدای بلند به گوش همه می‌رسد؟

یا به شخص زخمی گفته شود: آه و ناله مکن و به شخص مضروب گفته شود: مگو اف. اگر چنین باشد، واقعاً این قسمت ناعادلانه‌ای است.

پس کجایند این غافلان اهل سنت که داعی تقریب‌اند یا کسانی که دینشان را به دنیا فروخته‌اند؟ این‌ها کجا هستند؟ آیا به امثال این کتاب‌ها و عقاید این قوم، نمی‌نگرند و خوب در آن تأمل نمی‌کنند؟

چون هیچ‌یک از کتاب‌های اصلی شیعه نیست مگر اینکه انباشته از سبّ و دشنام و ناسزا و لعن و نفرین است، مانند کتاب سلیم بن قیس. [۴۵۰]

بعضی از عبارات این کتاب‌ها را ذکر کردیم و در اینجا نگاهی مختصر به سایر کتاب‌های شیعه می‌اندازیم.

از میان کتاب‌های حدیث و رجال شیعه، کتابی قدیمی و مهم به نام «معرفة الناقلین عن الأئمة الصادقین» از ابوعمرو محمد بن عبدالعزیز کشی وجود دارد. [۴۵۱]کتابی که به رجال کشی معروف است. ویژگی دیگر این کتاب این است که گفته‌اند: شیخ الطائفه، ابوجعفر طوسی -که دو کتابش، «الإستبصار» و «التهذیب» جزو صحاح اربعه‌ی شیعه می‌باشد- آن را خلاصه و تنظیم کرده است. بدین صورت این کتاب مال دو نفر است: یکی، محدث و بزرگ شیعه در علم رجال و حجت و مرجع و تکیه‌گاهشان، کشی، و دیگری امام و بزرگ و استادشان، شیخ الطائفه، طوسی.

از همین کتاب برخی از روایت‌هایی را می‌آوریم که از خرافات و بیهوده‌گویی‌های شیعه و حسادت و کینه‌توزی‌شان نسبت به این برگزیدگان و یاران پیامبر جو خلفای راشدین و جانشینان هدایت یافته‌ی آن حضرت ج خبر می‌دهد.

در این کتاب می‌نویسند: محمد بن ابی بکر با علی بیعت کرد و از پدرش اعلام برائت و بیزاری نمود. [۴۵۲]همچنین او به علی گفت: «شهادت می‌دهم که تو امامی هستی که اطاعت از تو واجب است و پدرم در جهنم است». [۴۵۳]

صهیب برده‌ی بدی بود که برای عمر گریست. [۴۵۴]درباره‌ی ابوبکر و عمربمی‌گوید: هیچ خونی ریخته نمی‌‌شود و هیچ حکم مخالف با حکم خدا و پیامبر و حکم علی صادر نمی‌شود مگر اینکه گناهش بر گردن ابوبکر و عمر است. [۴۵۵]

همچنین می‌گوید: در اسلام هر خونی که ریخته شود و هر مالی که برداشته شود و هر نکاح حرامی که انجام شود، بر گردن این دو نفر است تا روزی که مهدی می‌آید. ما جماعت بنی‌هاشم بزرگ و کوچک مان را به فحش و دشنام دادن به آن دو و برائت از آن‌ها امر می‌کنیم. [۴۵۶]

درباره‌ی حضرت عثمان می‌گوید: [۴۵۷]آیه‌ی ﴿يَمُنُّونَ عَلَيۡكَ أَنۡ أَسۡلَمُواْۖ[الحجرات: ۱۷]. درباره‌ی عثمان نازل شده است. [۴۵۸]

این هم کشی و طوسی شیعه‌اند که چنین عقیده‌ای دارند.

اما عاملی نباتی [۴۵۹]که بخش مستقلی از کتابش را به لعن و طعن اختصاص داده، بابی را به عنوان «باب طعنه به کسانی که با ظلم و دشمنی از علی پیشی گرفتند و حوادثی که در زمان آن‌ها اتفاق افتاد» باز کرده و در ذیر این باب می‌نویسد: «این باب بر حسب این سه شیخ، به سه دسته تقسیم می‌شود [۴۶۰]:

در نوع اول به زبان رافضی مانند خود می‌نویسد:

قالوا أبابکر خلیفة احمد کذبوا علیه ومنزل القرآن.

«گفته‌اند ابوبکر جانشین پیامبر جاست. به نازل‌کننده‌ی قرآن قسم که بر او دروغ بسته‌اند».

ما کان تیمی له بخلیفة بل کان ذاک خلیفة الشیطان [۴۶۱].

«تیمی نمی‌تواند خلیفه‌ی پیامبر باشد بلکه او خلیفه‌ی شیطان است».

و با دل پر از حسد و کینه‌ی خود درباره‌ی اصحاب رسول الله جو یار غار وی، به زبان محمد بن ابی‌بکر به دروغ می‌گوید:

من و عمر و عایشه و برادرم، نزد پدرم بودیم که سه بار صدای وای بر تو آمد و گفت: این رسول الله جاست که مرا به آتش جهنم وعده می‌دهد و در دستش نامه‌ای است که ما با او عهد بستیم. پس آن‌ها خارج شدند و من ماندم و گفتند تو نیز، بیا. گفتم: هذیان می‌گویی؟ گفت: نه به خدا قسم، خداوند بر ابن صهاک لعنت فرستاده است. او مرا از ذکر تو باز داشت. [۴۶۲]

این چیزی بود که این فرد فحاش نوشته بود. خداوند او را با دشمنان و کینه توزان رسول الله جمحشور گرداند!

به قهرمان اسلام و فاتح روم و نابود کننده‌ی شوکت ایرانیان، فراری دهنده‌ی یهودیان از جزیرة العرب و داماد علی بن ابی طالب،‌ شوهر ام کلثوم، افترا بسته که وی ‌در نفس‌های آخر عمرش چنین می‌گوید:

«ای کاش قوچی بودم که خانواده‌ام گوشتم را می‌خوردند واستخوانم را می‌شکستند، اما مرتکب گناهی نمی‌شدم.» [۴۶۳]

این شخص ملعون ذیل عنوان «سخن در باب خساست و بد سرشتی او» چیزهایی می‌‌نویسد که فاسقان فاجر از گفتن آن شرم دارند. می‌گوید: آیات ﴿قُل لَّا يَسۡتَوِي ٱلۡخَبِيثُ وَٱلطَّيِّبُ[المائدة: ۱۰۰]. و ﴿ٱلۡخَبِيثَٰتُ لِلۡخَبِيثِينَ[النور: ۲۶]. درباره‌ی او نازل شده است. [۴۶۴]

بیشتر جسارت به خرج داده و فاروق اعظم را به قعر جهنم رسانده و می‌گوید:

إذا نسبت عدیاً في بني مضر فقدم الدال قبل العین في النسب.

«هرگاه عدی به طایفه‌ی بنی مضر نسبت داده شود، در نسب حرف دال قبل از عین آورده می‌شود».

وقدم السوء والفحشاء في رجل وغد زنيم عتل خائن النسب [۴۶۵]..

«و بدی و فحشاء در مرد زنازاده و بدخوی و خیانتکار به نسب، مقدم نما».

درباره‌ی ابوبکر صدیق و عمر فاروق می‌گوید:

و کل ما کان من جور و من فتن ففی رقابهما فی النار طوقان [۴۶۶].

«تمام جور و فتنه‌هایی که ایجاد شده، به صورت دو حلقه در جهنم در گردنشان است».

درباره‌ی صاحب بخشش و حیاء، ‌شوهر دو دختر رسول الله ج، عثمان ذی النورین، می‌گوید:

در نوع سوم نوشته شده است:

«او را نعثل نامیده‌اند؛ چرا که شبیه قورباغه است، ‌چون موی زیادی دارد. گفته می‌شود که نعثل، بز بزرگی است که ریش زیادی دارد.» کلبی در کتاب «المثالب» گفته که عثمان از کسانی بود که با او بازی و شوخی می‌کردند و دف می‌زد. [۴۶۷]

او می‌افزاید: «جز کافر هیچ اسم دیگری برای عثمان بر زبان مردم نبود.» [۴۶۸]

درباره‌ی سه خلیفه‌ی راشد گفته است: آیه‌ی: ﴿أُوْلَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ لَعَنَهُمُ ٱللَّهُ فَأَصَمَّهُمۡ وَأَعۡمَىٰٓ أَبۡصَٰرَهُمۡ٢٣[محمد: ۲۳]. درباره‌ی این سه خلیفه نازل شده است. [۴۶۹]

همچنین زهر خود را اینگونه می‌ریزد:

فکن من عتیق ومن غندر
أبیاً بریئاً ومن نعثل

«از عتیق (ابوبکر) و غندر (عمر) و نعثل (عثمان) اعلام برائت و بیزاری کن».

کلاب الجحیم خنازیرها
أعادی بني أحمد المرسل [۴۷۰]

«اینان سگ‌ها و خوک‌های جهنم و دشمنان پیامبر جهستند».

این‌ها عقاید شیعه درباره‌ی اصحاب رسول الله جبه طور عام و به خصوص خلفای سه گانه بود، و کسی نگوید که این مطالب قدیمی است و شیعیان متأخر این چنین نمی‌‌‌‌گویند.

هیچ فریب خورده‌ای فریب نمی‌خورد و هیچ جاهلی به قول بعضی‌ها گمراه نمی‌شود که می‌گویند: «غالب آنچه به شیعه نسبت داده‌اند مثل عیب و ایراد از پیشینیان یا یکی از صحابه، چیزی است که غیر شیعه علیه شیعه بافته‌اند. شیعه می‌گویند: احترام به اصحاب پیامبرمان درست مثل احترام به پیامبرمان است. پس ما به خاطر احترام به پیامبر جبه همه‌ی صحابه احترام می‌گذاریم. [۴۷۱]

فقط قدما چنین هذیان‌هایی نگفته‌اند بلکه متأخرین نیز، به نوبت خود به این مسائل رو آورده‌اند که ما آن‌ها را از متقدمین و متأخرین و مفسرین و محدثین و فقهاء ‌نقل کردیم.

این کتاب‌هایی که متقدّمان شیعه تألیف کرده‌اند، توسط این متأخران چاپ شده و بر آن‌ها تعلیق می‌زنند و درباره‌ی آن تحقیق می‌کنند و آن‌ها را تمجید و ستایش می‌کنند و در مدح و ثنای آن‌ها مبالغه می‌کنند. اگر متأخرین به مطالب موجود در این کتاب‌ها راضی نبودند، به چاپ و نشر آن اقدام نمی‌کردند و نویسندگانشان را تمجید نمی‌کردند.

آیا اهل سنت می‌توانند کتابی که در آن تکفیر و تفسیق است، چاپ کنند و به حضرت علی و دو نوه‌ی رسول خدا جحسن و حسین – ب- طعنه بزنند. معاذ الله! تازه تنها چاپ نیست و بس، بلکه به مدح و ثنای آن‌ها نیز، می‌پردازند.

به مثالی که در کتاب‌های شیعه وجود دارد، دقت کنید. این قوم تنها به چاپ و نشر آن در میان مسلمانان اکتفا نکرده‌اند، بلکه آن را به عنوان بهترین کتاب‌های خود در مبحث امامیه، قرار داده‌اند و آن را با دلایل نقلی و عقلی و احادیث صحیح و آیات صریح، آمیخته‌اند که به قول خود هیچ تأویل و تفسیری برنمی‌دارد. [۴۷۲]

دیگری می‌گوید: این کتاب در موضوع خود، جالب است. علامه صاحب «الروضات» می‌گوید: پس از کتاب الشافی از سید مرتضی علم الهدی، کتابی مثل این ندیده‌ام حتی در بعضی جهات بر آن برتری دارد. [۴۷۳]

مانند این مطالب را از کحاله [۴۷۴]، قمی [۴۷۵]، خوانساری [۴۷۶]، اصفهانی [۴۷۷]، حر عاملی [۴۷۸]و دیگران نقل کرده‌اند که همگی این‌ها از متأخرین هستند.

راجع به اینکه برخی از شیعیان می‌گویند: که شیعه از صحابه عیب و ایراد نمی‌گیرند و معتقدند احترام به صحابه درست مثل احترام به پیامبر جاست، این تنها یک نیرنگ و فریب است که می‌خواهند اهل سنت را با آن فریب بدهند، و تقیه‌ای است که خلاف آنچه را که در دل دارند و بدان معتقدند، اظهار می‌کنند.

بهترین دلیل آن، قصیده‌ای مدحی است که سید محسن امین در تعریف و تمجید از این کتاب کثیف نوشته و آن را در کتاب بزرگ خود موقع سخن از این کتاب و زیر شرح حال مؤلفش آورده است. این در حالی است که ادعا می‌کند، احترام به صحابه درست مثل احترام به پیامبر جاست.

بنگرید که چه می‌گوید:

هذا الکتاب مبشر برشاد من
یسلك طرائقه بغیر خلاف

«این کتاب بدون شک به هدایت کسی که راه‌های هدایت را طی کرده مژده می‌دهد».

فکأنه المبعوث أحمد إذ أتي
في آخر الأدیان بالإنصاف

«گویی او احمد است که در آخر ادیان مبعوث می‌شود و عدالت را با خود به ارمغان می‌آورد».

وکأنه من بین کتب الشیعة
الــمتقدمین کسورة الأعراف

«گویی این کتاب از بین کتاب‌های متقدم شیعه، مثل سوره‌ی اعراف از بین سوره‌‌های قرآن است».

ینبیك عن حال الرجال وما رووا
بعبارة تغني و قول شاف

«تو را از حال و اوضاع راویان و روایت‌شان با عبارتی رسا و روان خبر می‌دهد».

فهو الصراط المستقیم و منهج الدین القویم لسالکیه کاف

«پس این کتاب راه راست و دین استوار است که برای سالکان این راه کفایت می‌کند».

تألیف من شهدت له آراؤه
بکماله في سائر الأوصاف

«این کتاب تألیف کسی است که آرای او به سایر اوصاف آن گواهی می‌دهد».

للشیخ زین الدین قطب زمانه
رب المکارم عبد آل مناف

«اثر شیخ زین الدین، قطب زمان خود، صاحب مکارم و فضایل، بنده‌ی خاندان مناف است».

فلقد أنار منار شیعة حیدر
وأباد من هو للنصوص منافي

«او چراغ‌های شیعه و پیروان حیدر را نورانی کرده و کسانی را که مخالف نصوص هستند، از بین برده است».

فجزاؤه من أحمد ووصیه
أهل السماحة معدن الأشراف [۴۷۹]

«جزایش از جانب پیامبر و وصی پیامبر، آن بزرگوار و معدن بزرگواری‌هاست».

شاید این تذکری برای غافلان و فریب‌خوردگان و نصیحتی برای سهل انگاران باشد. ﴿كَلَّآ إِنَّهَا تَذۡكِرَةٞ١١ فَمَن شَآءَ ذَكَرَهُۥ١٢[عبس: ۱۱-۱۲]. «آری این تذکری است برای کسی که بخواهد حقیقت را بفهمد».

آنچه ذکر کردیم برای شناخت کینه و بغض شیعه نسبت به پیشینیان این امت و نیکوکاران آن‌ها کافی است اما برای کامل کردن بحث چند روایت را از کتاب‌های دیگر و از علما و فقهای شیعه می‌آوریم.

از جمله‌ی اینان اردبیلی [۴۸۰]است. او بخشی از کتابش را به طعن و تکفیر و تفسیق اصحاب رسول الله جبه طور عام و سه خلیفه‌ی راشد به طور خاص اختصاص داده است که در باب مطاعن خلفای سه گانه می‌نویسد: «خلفای سه گانه از لشکر اسامه و دستور پیامبر جسرباز زدند و مستحق کفر و نفرین شدند.» [۴۸۱]

درباره‌ی صدیق و فاروق می‌گوید:

فالله یعلم أن الحق حقهم
لا حق تیم.. لا ولا حق العدیین

«خدا می‌داند که حق با آن‌هاست نه با تیم و عدی».

لا تظلمن أخاتیم أبا حسن
إذ خصه الله من بین الوصیین

«ای فرد تیمی (ابوبکر) بر ابوالحسن ظلم مکن؛ زیرا خداوند او را از میان وصی‌ها انتخاب کرده است».

خص النبی علیاً یوم کفرکم
بالعلم والحلم والقرآن والدین». [۴۸۲]

«پیامبر روزی که شما کافر بودید،‌ علم و حلم و قرآن و دین را به علی اختصاص داد».

تحت عنوان عیب‌های مخصوص عمر می‌نویسد:

عمر آن قدر عیب و نقص دارد که قابل شمارش نیست. [۴۸۳]

درباره‌ی عثمان تحت عنوان عیب‌ها و نقص‌های مخصوص عثمان می‌نویسد: «مسلمانان وقتی که در جنگ احد شکست خوردند‌، عثمان خواست به شام فرار کند تا در آنجا کنار یک دوست یهودی پناهنده شود و طلحه خواست در آنجا کنار یک دوست مسیحی پناهنده شود. پس یکی‌شان می‌خواست، یهودی و دیگری می‌خواست مسیحی شود.» [۴۸۴]

می‌نویسد: عثمان بر باطل بوده و ملعون است. [۴۸۵]

ابن طاوس حسنی [۴۸۶]همان کسی که سرپرستی هلاکو را پذیرفت و مسلمانان را به قتل رساند و اطاعت عباسیان را قبول نکرد، کینه‌ی خود را نسبت به صدیق اکبر نشان داده و می‌گوید: چگونه به ابوبکر اجازه‌ی خلافت دادند در حالی که عباس و علی و سایر بنی‌هاشم بودند و بنی‌هاشم از بنی‌تیم و عدی به پیامبرشان نزدیک‌تر بوده‌اند. پس چگونه شخص نزدیک‌تر و افضل، از شخص دورتر و پایین‌تر، منزلتی پایین‌تر دارد. [۴۸۷]

همچنین رسول الله جبه علی امر کرد که در جای وی بخوابد از ترس اینکه مبادا ابوبکر قریش را از رفتن پیامبر و از مکانش باخبر کند، از این رو او را با خود به غار برد. [۴۸۸]

درباره‌ی عمر بن خطابسمی‌گوید: او قبل از اسلام، چوبدار الاغ بود و می‌گوید:

مادربزرگش، صهاک حبشی بود که او را از طریق زنا به دنیا آورده است. سپس روایت می‌کنند که زنا زاده نجیب نیست. سپس با وجود این تناقض ادعا می‌کنند که عمر نجیب بوده و در همان حال خودشان را تکذیب می‌کنند. اگر عقل داشتند، زشت می‌دانستند که یک خلیفه را قبول داشته باشند و سپس گواهی بدهند که او زنازاده است [۴۸۹]:

به این تعبیر زشت و عبارت کثیف وی بنگرید:

«در حالی که عمر این وضعیت را داشت او را به عنوان خلیفه برگزیدند. او که چوب حمل می‌کرد و جسدها را لخت می‌کرد و خرها را می‌فروخت. بعد از وفات پیامبر جبه این فکر افتاد که چه کار کند، پس با سوءاستفاده و عمل زشت، با پیامبر جرفتار می‌کرد و با اهل بیت پیامبر جاینگونه به بدی رفتار می‌کرد.» [۴۹۰]

درباره‌ی عثمان، سومین خلیفه‌ی راشد می‌نویسد:

«سومین خلیفه مثل کلاغ بلند شد. وای بر او اگر بالش کوتاه می‌شد و سرش قطع می‌شد، برایش بهتر بود». [۴۹۱]

حجت شیعیان و مجدد و فقیه و محدث آن‌ها ملا باقر مجلسی که او را خاتم المحدثین و امام الأخباریین نامیده‌اند که امام شیعیان در دروغ و لعن و طعن می‌باشد. او جزو اولین افرادی است که بهتان و افتراء و هذیان را آغاز کرد و از تمام حدود اخلاقی وغیر اخلاقی فراتر رفت. ‌در کتاب خود «حق الیقین» باب مستقلی را تحت عنوان «بیان کفر ابوبکر و عمر» آورده است و می‌نویسد:

بدیهی است که حضرت فاطمه و حضرت امیر المؤمنین÷، ابوبکر و عمر را منافق و ظالم و غاصب و دروغگو و مدعی بر خلاف حق و اذیت کنندگان می‌دانسته‌اند.

پرواضح است هرکس از جماعت مسلمانان جدا شود و از اطاعت امام سرپیچی کند بر حالت جاهلیت مرده است. همچنین روایت شده که هرکس بمیرد و در گردنش اطاعت امام نباشد یا به اندازه‌ی یک وجب از جماعت مسلمانان جدا شود، بر حالت جاهلیت مرده است. همچنین معلوم است که فاطمه صدیقه نیز، در حالی که از ابوبکر راضی نبود از دنیا رفت. [۴۹۲]و او را درگمراهی و بطلان می‌دید. تنها این نیست و بس، بلکه هرکس به امامت ابوبکر معتقد باشد بر مرگ جاهلی مرده و گمراه است و عمر نیز، چنین است. [۴۹۳]

وی مدام بر غلو و دشمنی خود با اصحاب رسول الله جادامه می‌دهد و می‌نویسد:

«یک بار درباره‌ی کلاله از ابوبکر سؤال شد، او جواب داد و سپس گفت: اگر درست باشد از جانب خداوند است و اگر اشتباه باشد از طرف من و شیطان است. ابوبکر چه خوب گفته که خود را همنشین شیطان دانسته و همنشین او نیز در جهنم خواهد بود. شاید منظورش از شیطان، عمر باشد.» [۴۹۴]

این شخص ملعون باب مستقلی را تحت عنوان «بیان گوشه‌ای از بدعت‌ها و اعمال زشت و ناپسندی که عمر،‌ خلیفه‌ی دوم مرتکب شد» آورده است. [۴۹۵]

سپس می‌گوید: عیب و نقص‌ها و ایرادهای چنین فردی بسیار زیاد است که کتاب‌های بزرگ و مفصل گنجایش آن را ندارند، پس چگونه در این کتاب می‌گنجد؟ او در تمامی معایب و بدی‌هایش شریک ابوبکر است. خلافتش یکی از جرم‌های اوست. [۴۹۶]

عمر معروف به کافر و منافق و دشمن اهل بیت بود. (پناه بر خدا از این بیهوده گوی کثیف) و گناه تمامی شهداء بر گردن اوست. [۴۹۷]

[۴۱۷] - الأصول من الکافی، ج۱، ص۴۲۶ . [۴۱۸] - مراد ابوبکر صدیق و عمر فاروق و عثمان ذی‌النورین است؛ چون ابوبکر از قبیله‌ی تیم، فاروق از قبیله‌ی عدی و ذی‌النورین و امیرمعاویه شاز بنی‌امیه بودند. [۴۱۹] - الأصول من الکافی (کتاب الحجة)، تهران، ج۱، ص۴۲۶. [۴۲۰] - الحجة من الکافی، ج۱، ص۴۲۰ . [۴۲۱] - الروضة من الکافی، ج۸، ص۱۰۲ . [۴۲۲] - الروضة، ص۱۰۳ . [۴۲۳] - الروضة من الکافی، ج۸، ص۱۰۲. [۴۲۴] - الروضة من الکافی، ص۳۴۵ . [۴۲۵] - همان، ص۲۴۶. [۴۲۶] الخصال، تهران، صدوق، ص۴۶۳. [۴۲۷] همان، ص۴۸۵. [۴۲۸] همان، ص۴۵۸ و ۴۵۹. [۴۲۹] بنگرید چگونه به صدیق می‌تازد در معامله‌ای که فاطمه، دختر رسول الله ج، به آن راضی بود، اما قوم عبدالله بن سبأ یهودی که سعی در تفرقه و نابودی وحدت مسلمان‌ها دارد،‌ راضی نیست. [۴۳۰] داستان باطل و جعلی و ابداعی که فقط برای طعنه و سرزنش فاروق ساخته شده است. [۴۳۱] الخصال، تهران، حیدری، ج۲، ص۶۰۷ . [۴۳۲] همان، ص۵۵۶ . [۴۳۳] ابن بابویه، علل الشرائع، نجف، ص۱۴۷. [۴۳۴] از جمله عجایب این است که این قوم، نام هیچکدام از ائمه‌ی خود را بدون ذکر کلمه‌ی «÷» یا «» نمی‌آورند، اما برای پیامبر جگاهی بعد از آن هیچ علامتی نمی‌گذارند و گاهی تنها به حرف ص اکتفا می‌کنند. این نشان دهنده‌ی میزان اعتقاد این امت به ائمه و پیامبر جمی‌باشد. [۴۳۵] - علل الشرائع، ص۱۴۷ . [۴۳۶] - الخصال، ج۱، ص۱۶۲ . [۴۳۷] - کتاب سلیم بن قیس، ص۸۹-۸۳ . [۴۳۸] - همان، ص۸۹ و۹۰ . [۴۳۹] - کتاب سلیم بن قیس، ص۹۰ و ۹۱ . [۴۴۰] - همان، بیروت، ص۹۱ و ۹۲ . [۴۴۱] - آیا عاقلانه است که رسول الله جکسی را به عنوان امیر المؤمنین بگذارد در حالی که هیچکس در سقیفه و هنگام ماجرای انصار و مهاجرین از آن خبر ندارد؟ اما این قوم مغز و قلبی ندارند که با آن بیندیشند و احساس کنند و چشمی ندارند که با آن ببینند. ‌اینان مانند حیوانات و حتی گمراه‌تر از آن‌ها هستند. [۴۴۲] - کتاب سلیم بن قیس، ص۱۶۷ . [۴۴۳] - همان، ص۱۷۹. [۴۴۴] - ابوسفیان بن حرب شخصیتی که در سال فتح مکه ایمان آورد و پیامبر جدرباره‌اش فرمود: کسی که وارد خانه‌ی ابوسفیان شود در امان است. (کتاب الخصال، ‌ابن بابویه قمی،‌۱/۲۷۶). [۴۴۵] همان، ص۱۹۶. [۴۴۶] مقدمه‌ی کتاب، ص۱۳. [۴۴۷] همان، ص۱۳. [۴۴۸] همان، ص۱۲. [۴۴۹] - اسد حیدر شیعی، الإمام صادق، بیروت، ج۲ ،ص۶۱۷ و ۶۱۸. [۴۵۰] ما می‌دانیم که بعضی از آن‌ها تنها کتاب‌هایی از شیعه را خوانده‌اند که با تقیه و برای فریب اهل سنت نوشته شده است، مانند «اصل الشیعة واصولها» از محمد حسین آل کاشف الغطاء و کتاب الامام الصادق و المذاهب الاربعة از اسد حیدر. [۴۵۱] قمی درباره‌ی او گفته است: ابو عمرو، شیخ گرانقدر و متقدمی بوده که شیخ طوسی درباره‌اش می‌گوید: ثقه و مورد اطمینان بوده و از اخبار و رجال آگاهی داشت. اعتقاد صحیحی داشت و همراه عیاشی بود که از او نقل کرده است. خانه‌ی وی محل رجوع اهل علم بود. او از علمای بارز به شمار می‌رود که نام کتابش «معرفة الناقلین عن الائمة الصادقین» است. شیخ الطائفة آن را مختصر کرده و آن را «اختیار الرجال» نام نهاده است. گروهی می‌گویند که کتاب متداول و مشهور از عصر علامه تا عصر حاضر کتاب اختیار شیخ است. کشی منسوب به منطقه‌ی کش در ماوراء النهر است. (الکنی و الألقاب ۳/۹۵-۹۴). او در قرن چهارم هجری متولد شد و در همین قرن نیز، وفات کرده است. این کتاب رجال الکشی معروف است. ویژگی دیگری دارد که شیخ طوسی، کتاب‌های الاستبصار و التهذیب خود را که از صحاح اربعه‌ی شیعه است، ‌تحت آن گنجانیده و آن را تنظیم و خلاصه کرده است. بنابراین ،این کتاب از دو محدث بزرگ رجال، کشی و امام و شیخ شیعیان، طوسی است. در این کتاب روایت‌هایی آمده که نشان از خرافات شیعه و کینه‌توزی و حسادت آن‌ها نسبت به صحابه وخلفای راشدینشدارد. [۴۵۲] رجال الکشی (ذیل شرح حال محمد بن ابی بکر)، کربلاء، ص۶۱ . [۴۵۳] همان. [۴۵۴] همان (ذیل شرح حال بلال و صهیب)، ص۴۱ . [۴۵۵] - همان، ص۱۷۹ و ۱۸۰ . [۴۵۶] - همان، ص ۱۸۰ . [۴۵۷] - علی برتر است یا پیامبر؟ ما نمی‌دانیم که از دیدگاه شیعه اصل در برتری پیامبر است یا علیس؟ چون اگر شرف و فضل و برتری علی به سبب پیامبر جباشد که داماد و فامیل وی است،‌ پس چرا دیگرانی که اینگونه با پیامبر جنسبت دارند از این فضل و شرف بی‌بهره اند؛ چون هرکس با پیامبر نسبت داشت و او را تصدیق کرد و به او ایمان آورد و اطاعتش کرد و او را دوست داشت و بر پدر و مادر و فرزندش مقدم کرد،‌ او بزرگ و محترم است و بر حسب شأن و مقام پیامبر جاین مقام و عزت را به دست آورده است. علی شوهر فاطمه است، و چنان‌که علی روایت کرده است: عثمان به منزله‌ی قلب پیامبر جبود. پس چرا نباید بزرگ و محترم باشد در حالی که پسر دختر عمه‌ی حقیقی او و اولین مهاجر در راه خدا بود. پس انصاف داشته باشید ای بندگان خدا. ما می‌بینیم که شیعه، پیامبر جرا به عنوان اصل ندانسته‌اند که علی به سبب او قدر و منزلت یابد بلکه پیامبر جرا به خاطر علی بزرگ می‌دانند و به او احترام می‌گذارند؛ زیرا او دخترش را گرفت و او را حبیب و فامیل خود کرد. پس هرکس به علی نزدیک باشد و او را یاری کند، شیعه‌ی او شده و فضیلت می‌یابد. از این رو، روایت عجیب و غریب و جعلی و باطلی را درست کرده‌اند: «صدوق از پیامبرجروایت می‌کند که گفت: سه چیز به من دادند که علی در آن شریک بود و به علی سه چیز دادند که من در آن شریک نبودم. گفتند: ای رسول خدا ج، آن سه چیزی که علی با تو شریک بود، چیست؟ گفت: پرچم حمد و سپاس، مال من است که علی حامل آن است، کوثر مال من است که علی ساقی آن است، ‌بهشت و جهنم مال من است که علی تقسیم کننده‌ی آن است. اما سه چیزی که به علی داده شد و من در آن شریک نبودم، این است که به علی شجاعتی داده شده که من ندارم و به علی فاطمه زهراء داده شده که من مثل او را ندارم، ‌و به او حسن و حسین داده شده که من ندارم. (الأنوار النعمانیة، نعمت الله جزائری). مجلسی به این نیز، قانع نشده و افزوده که رسول الله جگفت: خدیجه مادر زن تو بود که من مثل آن را ندارم و من پدر زن تو هستم در حالی من مانند خود را ندارم. جعفر برادر توست و من برادری مثل او را ندارم و فاطمه هاشمی مادر توست و من مانند او را ندارم. (بحار الأنوار، مجلسی، ص۵۱۱، چاپ قدیم هند). این روایت – که امثال آن‌ها بسیار است – بر حقیقت عقاید شیعه دلالت می‌کند که آن‌ها علی را اصل و پیامبر جرا فرع می‌دانند. همچنان‌که به صراحت ‌می‌گویند: علی برتر از رسول الله جاست. این چیزی است ظاهر و آشکار که شکی در آن نیست. [۴۵۸] رجال الکشی، ص۳۴ . [۴۵۹] ابو محمد زین الدین علی بن یونس عاملی که در اوایل قرن نهم هجری متولد و در سال ۸۷۷ درگذشت. او فقیه و محدث و مفسر بوده است. (معجم المؤلفین، ‌۷/۲۶۶). وی از فقهای جبل العامل بود و از علمای نافذ و ستون‌های شریعت و مردان فاضل بود. (مقدمة الصراط، ۲/۱۹). کتاب «الصراط المستقیم» از بزرگترین آثار مؤلف و مهم‌ترین تألیفات وی می‌باشد. [۴۶۰] عاملی نباتی، الصراط المستقیم إلی مستحقی التقدیم، ج۲، ص۲۷۹، چاپ حیدری و نشر مکتبة مرتضویة. [۴۶۱] الصراط المستقیم الی مستحق التقدیم، ج۲، ص۲۹۹. [۴۶۲] - همان، ص۳۰۰ . [۴۶۳] - ج۳، ص۲۵ (خلیفه‌ی دوم) . [۴۶۴] - الصراط المستقیم، ج۳، ص۲۸ . [۴۶۵] - همان، ص۲۹ . [۴۶۶] - همان، ص۱۳ . [۴۶۷] - همان، ص۳۰ . [۴۶۸] - همان، ص۳۶ . [۴۶۹] - همان، ص۴۰ . [۴۷۰] - الصراط المستقیم (ج۳ ص۴۰). [۴۷۱] أعیان الشیعة، بیروت، ج۱، ص۶۹. [۴۷۲] متن نوشته‌ی جناب حجت کبیر، آیت الله امام شیخ آقا بزرگ تهرانی، یکی از مجتهدان برجسته در نجف اشرف، صاحب کتاب «الذریعة» و دیگر کتاب‌ها. نگا: مقدمه، ج،۲ ص۲۴. [۴۷۳] شهاب الدین مرعشی نجفی، الصراط المستقیم، ج۱، ص۹ . [۴۷۴] معجم المؤلفین، ج۷، ص۲۶۶ . [۴۷۵] الکنی و الألقاب، ج۲، ص۱۰۱ . [۴۷۶] روضات الجنات، ج۱، ص۴۰۰ . [۴۷۷] ریاض العلماء، ص۵۸۶. [۴۷۸] - أمل الآمل، ص۲۳. [۴۷۹] - أعیان الشیعة (به نقل از شرح حال نباتی تهرانی)، ج۴۲، ص۳۲ . [۴۸۰] - احمد بن محمد اردبیلی – اردبیل شهری در آذربایجان- است که در قرن دهم هجری متولد و در سال ۹۹۳ درگذشت. او متکلم و فقیهی عالی قدر و بلند مرتبه بود و از جمله کسانی بود که امام زمان را دیده بود. او تألیفات خوبی دارد از جمله: «آیات الأحکام» و «حدیقة الشیعة» (الکنی و الألقاب،‌ قمی ۳/۱۶۷). او در شب وقتی برخی مسایل برایش مبهم می‌بود، به سر قبر امام می‌رفت و جواب مسایل را دریافت می‌کرد، و بسیاری اوقات امام زمان وقتی که در مسجد کوفه بود، این مسایل را برایش حل می‌کرد». (روضات الجنات ج۱ ص۸۴ ). [۴۸۱] - حدیقة الشیعة، تهران، ص۲۳۳ . [۴۸۲] همان. [۴۸۳] همان، ص۲۶۶. [۴۸۴] حدیقة الشیعة، ص۲۶۶. [۴۸۵] همان، ص۲۷۵. [۴۸۶] علی بن موسی بن طاوس، در حله و در سال ۵۸۹ به دنیا آمد و در همان جا رشد کرد و به مدت پانزده سال در زمان عباسیان به بغداد رفت سپس به حله بازگشت و دوباره به بغداد برگشت که اقتضای مصلحت‌های دولت مغول بود و رهبری طالبین را در عراق به مدت سه سال و یازده ماه از جانب هولاکو در سال ۶۶ به عهده گرفت‌، هرچند که در زمان مستنصر از ولایت نقابت وی به شدت‌ منع شد. وی در سال ۶۶۴ هـ درگذشت. (مقدمه کتاب به نقل از البحار۴۴/۱۰۷). تفرشی گفته است: او از بزرگان شیعه است وارزش و منزلتی والا داشته است. (نقد الرجال ص۱۴۴). [۴۸۷] ابن طاوس، الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف، خیام،۱۴۰۰هـ، ص۴۰۱. [۴۸۸] همان، ص۴۱۰. [۴۸۹] الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف، ص۴۶۸ و ۴۶۹. [۴۹۰] همان، ص۴۱۷ . [۴۹۱] همان . [۴۹۲] این دشمن خدا دروغ می‌گوید و به یاد ندارد که خودش روایت کرده که فاطمه قبل از وفاتش از ابوبکر و عمر راضی بود،‌ همچنان‌که قبلاً ذکرش رفت و بعداً بیان خواهد شد: فاطمه از علی ناراحت شد، این در حالی است که رضایت و عدم رضایت وی نشانه‌ی اسلام و کفر نیست. چون فاطمه از علی نیز، ناراحت شده و کسی نگفته که علی با این کار از اسلام خارج شده است. خود شیعه این مطلب را در کتاب‌هایشان آورده‌اند: از جمله روایتی است که این بابویه قمی ملقب به صدوق در کتاب خود از ابوعبدالله، جعفر- امام ششم شیعیان- روایت کرده که از وی سؤال شد: آیا تشییع جنازه با آتش، درست است، و. درست است که جنازه با فانوس و آتشدانی که با آن راه را روشن کنند، تشییع شود؟ راوی می‌گوید: چهره‌‌‌‌ی ابوعبدالله تغییر کرد و نشست و سپس گفت: یکی از بدبخت‌ها به طرف فاطمه دختر پیامبر جآمد و گفت: آیا می‌دانستی که علی از دختر ابوجهل خواستگاری کرده است. گفت: آیا آنچه می‌گویی راست است؟ گفت: آنچه می‌گویم راست است و سه بار این جمله را تکرار کرد. غیرتی به او دست داد که نتوانست خودش را کنترل کند. -زیرا خداوند غیرت را بر زنان و جهاد را بر مردان مقرر نموده است. و برای زنی که خویشتن داری می‌کند و صبر پیشه می‌کند، به اندازه‌ی مردی که در راه خدا هجرت کرده، اجر و پاداش قرار داده است- راوی گوید: غم فاطمه بر اثر آن بیشتر شد و تا شب همچنان فکر می‌کرد. شب فرا رسید و حسن را بر طرف راست و حسین را بر طرف چپ خود حمل می‌کرد و با دست راستش، دست چپ ام کلثوم را گرفت. سپس به اتاق پدرش رفت. علی وارد اتاق خود شد و فاطمه را ندید و بر اثر آن غمش بیشتر شد و خیلی سختش آمد. نمی‌دانست قضیه چیست. شرم کرد که از منزل پدرش او را فرا بخواند. پس به طرف مسجد رفت و بسیار نماز خواند. سپس مقداری از شن‌های مسجد را جمع کرد و بر آن تکیه کرد. وقتی پیامبر جاندوه و نگرانی فاطمه را دید کمی آب بر او ریخت. سپس لباس‌هایش را پوشید و وارد مسجد شد. و مدام نماز می‌خواند و هردو رکعت که می‌خواند، دعا می‌کرد که خداوند غم و اندوه فاطمه را بزداید. وقتی که پیامبر از پیش فاطمه بیرون رفت: فاطمه دگرگون و پریشان بود و آرام و قرار نداشت. پیامبر به او گفت: برخیز. دخترم، او برخاست. پیامبر جحسن را برداشت و فاطمه، حسین را و دست ام کلثوم را گرفتند و به طرف علی رفتند. دیدند او در خواب است. پیامبر جپاهایش را به پای علی زد و گفت برخیز ای ابو تراب،‌ چه کسی تو را آزرده است؟ ابوبکر را از خانه‌اش برایم صدا بزن و عمر و طلحه را نیز، برایم صدا بزن. علی رفت و آنان را از منزلشان بیرون کشید و همگی نزد رسول الله ججمع شدند. پیامبر گفت: ای علی، می‌دانی که فاطمه، پاره‌ی تن من است، هرکس او را بیازارد، مرا آزرده است. [از جمله چیزهای عجیب این است که این روایت تنها از طریق علی روایت شده است، اما آن‌ها، آن را به ابوبکر صدیق،‌ نسبت می‌دهند. بر این اساس، شیخ الإسلام ابن تیمیه/می‌گوید: اگر این تهدیدی باشد که ملحق به فاعلش بشود،‌ باید این تهدید شامل علی بن ابی‌طالب بشود و اگر تهدید ملحق به فاعل آن نباشد ابوبکر نسبت به این تهدید دورتر از علی است. (المنتقی، ذهبی)] و هرکس مرا بیازارد، خداوند را آزرده است، و کسی که بعد از مرگ من فاطمه را بیازارد، مانند این است که در زمان حیات من او را آزرده و کسی که در زمان حیات من او را بیازارد، مانند کسی است که او را بعد از مرگ من آزرده است. (قمی، علل الشرائع، نجف، ص۱۸۵ و ۱۸۶. همچنین این روایت را مجلسی در کتاب «جلاءالعیون» آورده است). همچنین بار دیگر فاطمه از دست علی عصبانی شد و آن زمانی بود که علی را در اتاق کنیزی دید که از طرف برادرش به او هدیه داده شده بود. متن ماجرا از این قرار است: قمی و مجلسی از ابوذر روایت می‌کنند که گوید: من و جعفر بن ابی طالب به سرزمین حبشه مهاجرت کردیم؛ کنیزی را که قیمتش چهار هزار درهم بود، به او هدیه دادم و هنگامی که به مدینه رسیدیم، آن را به علی هدیه کرد تا خدمتگزار وی باشد. علی او را در منزل فاطمه گذاشت. یک روز فاطمه وارد خانه شد و به سر علی در اتاق آن کنیز نگاه کرد. گفت: ای ابوالحسن، آن کار را کردی؟ [به رکیک بودن تعبیر و حماقت این قوم بنگرید و به بهتان و افترایی که به اهل بیت نبوت می‌زنند، آن هم از طرف همین قوم که ادعای محبت اهل بیت و دوستداری آن‌ها را دارند ولی اهل بیت از امثال چنین اعمال زشتی مبرا هستند]. علی گفت: قسم به خدا هیچ کاری نکردم. منظورت چیست؟ فاطمه گفت: به من اجازه می‌‌‌‌دهی که به منزل پدرم رسول الله جبروم؟ علی به فاطمه گفت: اجازه می‌دهم. فاطمه لباس‌هایش را پوشید و به طرف منزل پدرش رفت. (علل الشرائع، نجف ،ص۱۶۳. بحارالانوار، باب چگونگی معاشرت با علی، ص۴۳ و ۴۴). طبق روایت‌های شیعه، فاطمه برای بار سوم نیز، از علی عصبانی شد. ماجرا از این قرار است: فاطمه وقتی فدک را از ابوبکر مطالبه کرده بود و ابوبکر از پس دادن آن خودداری کرد، فاطمه با حالتی خشمگین و ناراحت بازگشت و از علی عصبانی شد که چرا او را یاری نداده و گفت: ای پسر ابوطالب، سختی کار را به من واگذار کرده‌ای و خود بعد از اینکه مردان شجاع را هلاک کردی در گوشه‌ای از خانه نشسته‌ای و مغلوب این چند نفر شده ای. ‌این ابن قحافه، فدکی را که پدرم به من داده بود به زور و ظلم از من گرفته و کسی نیست که در این راه مرا یاری دهد و شفیع و وکیلی ندارم. خشمگین رفتم و اندوهگین آمدم. گرگ‌ها آمدند و رفتند و تو حرکتی نکردی. ای کاش، قبل از این مرده بودم و فراموش می‌شدم و من از آن‌ها به نزد پدرم شکایت می‌کنم و نزد پروردگار نیز، آن‌ها را دشمن می‌پندارم. مجلسی، حق الیقین (بحث فدک)، ص۲۰۳ و ۲۰۴ . (مانند این در «الاحتجاج» از طبرسی و «الأمالی» چاپ نجف، صفحه‌ی ۲۹۵ آمده است.) وقایع دیگری نیز، اتفاق افتاده که هرکدام از مجلسی و طوسی و اربلی و ... روایت شده است و این وقایع میان علی و فاطمه اتفاق افتاده ‌که سبب اذیت و آزار فاطمه و ناراحت شدن وی از دست علی شده است. نمی‌دانیم این قوم چه جوابی به این وقایع می‌دهند که فاطمه از دست علی ناراحت شده است؟ و انسان‌های منصف دربار‌ه‌ی آن‌ها چه حکم می‌کنند؟ ما آن‌ها را در مقام قاضی، قبول داریم و می‌خواهیم که جواب بدهند. پس جواب آن‌ها درباره‌ی علی چیست؟ همان جواب ما درباره‌ی ابوبکر و عمر خواهد بود. اگر بگویند: فاطمه بعد از ناراحت شدن از علی دوباره از او خشنود شده است، در جواب می‌گوییم فاطمه وقتی که از ابوبکر و عمر ناراحت شد، دوباره از آن‌ها خشنود شد. ابوبکر نزد فاطمه رفت و برای عمر شفاعت کرد، پس فاطمه از عمر راضی شد.( ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، بیروت، ج۱، ص۵۷. حق الیقین، تهران، ص۱۸۰. ابن میثم، شرح النهج، تهران، ج۵، ص۵۰۷. دنبلی، شرح النهج، تهران،ص۳۳۱). [۴۹۳] مجلسی، حق الیقین، ایران، ص۲۰۴ و ۲۰۵. [۴۹۴] حق الیقین،‌ ص۲۰۶. آیا یکی از این داعیان فریب خورده و جاهل و خود فروش تقریب وجود دارد که غیرتش از این سخن زشت و فحش بسیار بد به حرکت در آید؟ یا اینکه غیرتی در آن‌ها نمانده است و همچنین جوانمردی اسلامی و شجاعت اصیل شرعی در وی وجود ندارد. پس کسی که نسبت به ام المؤمنین غیرت نداشته باشد، نسبت ‌به مادرش نیز، غیرت ندارد. و کسی که نسبت به دوستان محبوب پیامبر جغیرت نداشته باشد، نسبت به خودش نیز، غیرت ندارد. [۴۹۵] کسی نیست به این زوزه کش بگوید: کسی که او را خلیفه‌ی سنت نامیده است،‌ علی بن ابی طالب و فرزندان و عموها وبرادران و خواهرزاده‌ها و برادرزاده‌ها و تمامی خانواده‌اش بوده‌اند. و او خود یکی از مشاوران و وزیران و قاضیان او بوده است. همچنان‌که دخترش را به وی داد و علی به اعمال او غبطه می‌خورد. همچنان‌که پیش از این ‌با ذکر منابع و مراجع بیان کردیم. [۴۹۶] مجلسی، حق الیقین، ایران، ص۲۱۹ . [۴۹۷] همان، ص۲۲۳.

بدترین شما، فدیه‌ی بهترین شماست:

در اخیر سبّ و دشنام و طعن درباره‌ی فاروق اعظم را با این کلام به پایان می‌رساند:

اما آنچه از پستی نسب و حسب عمر و زنازاده‌بودن او در کتاب‌های مبسوط گفته شده، ‌در این مختصر نمی‌گنجد. [۴۹۸]

سپس آنچه درباره‌ی ابوبکر و عمر گفته، درباره‌ی عثمان ذی النورین نیز، می‌گوید: بزرگان صحابه بر تفسیق و تکفیر وی اتفاق نظر دارند – دروغ می‌گویی ای دشمن خدا و ای یهودی زاده‌ی مجوسی – و همگی به کافر بودن او شهادت می‌دهند. حذیفه می‌گفت: «سپاس خدای را که من در کفر عثمان شکی ندارم. اما در این شک دارم که آیا قاتل وی کافر بود یا مؤمن، تا اگر مؤمن باشد، ایمانش از همه‌‌‌ی مؤمنان بیشتر است». همچنین هرکس معتقد باشد عثمان به مظلومی کشته شده، گناه وی بیشتر از گناه گوساله‌پرست‌ها است. [۴۹۹]

دلیل واضح برای کفر عثمان، این است که علی÷ قتل او را مباح دانسته و اشکالی در آن ندیده است. [۵۰۰]

دلیل اینکه امیرالمؤمنین، عثمان را کافر می‌پنداشت، این بود که جسد او را رها کرد تا سگ‌ها بخورند. این سگ‌ها او را با یک پا می‌کشیدند.- دشمنی و کینه‌ی یهودیت را بنگرید که چگونه این کلمات نیش دار را برای اثبات حبّ علی و اهل بیتش، به کار می‌برند که نشان دهند علی و اهلش از آن‌ها بیزارند- و جسدش تا سه روز، مانند جسد سگ در زباله‌دان پرت شده بود تا سگ‌ها آن را بخورند. [۵۰۱]

-آری! سگ‌هایی مثل تو- و علی بر جسد وی نماز نخواند. [۵۰۲]

دروغ‌های دیگری مثل این دروغ‌ها، آن قدر زیادند که قابل شمارش نیستند و من حتی نمی‌توانم آن‌ها را نقل کنم. سپس این سگ پا بریده، هرگاه اسم ابوبکر و عمر و عثمان و حتی امهات المؤمنین ـ عایشه و حفصه که به نص قرآن، مادران مؤمنانی چون علی و سایر مؤمنان بنی‌هاشم بوده‌اند ـ را می‌آورد، آن‌ها را با نفرین و ناسزا توصیف می‌کند و بسیار کم پیش می‌آید که آن‌ها را بدون این صفات زشت نام نبرد.

قبل از بیان چند مثال در این باره، از تمام شیعیانی که شعور و درک دارند، می‌پرسیم: آیا ممکن است شخصی حلال زاده باشد و مادر خود را دشنام و فحش و لعن بدهد؟

پس این فرد چگونه توانسته مادر تمام مؤمنان و اهل بیت را دشنام بدهد؟

آیا لعنت کننده‌ی علی یا اهل بیت، مؤمن و مسلمان است؟پس عدالت داشته باشید ای بندگان خدا! یا منکر ولایت علی بن ابی طالب کافر است؟ او خود مصداق همین انکاری است که خود شیعه اظهار می‌دارند، و منکر مادرش است و او را دشنام می‌دهد و لعن و تکفیر می‌کند. پس درباره‌ی او چه می‌گویید؟

اینک داستان جدیدی را می‌آوریم که هیچکس جز این مجلسی دروغگو و گناهکار و افترا زننده نیاورده است،‌ می‌گوید:

عیاشی با سند معتبر از صادق÷ روایت کرده که عایشه و حفصه- لعنت خدا بر آن‌ها و پدرانشان بادـ (وای پروردگارا، تا کی اینان اجساد این پرهیزگارانِ خوب را می‌خورند و تا کی آنان را مهلت می‌دهی و عذاب سختت و زورت را شامل حالشان نمی‌کنی؟) رسول الله جرا با زهر کشتند. [۵۰۳]

این یکی از هزاران هزار خرافات این قوم است. هیچ کتابی از کتاب‌های آن‌ها را نمی‌توان یافت که خالی از دشنام صریح و تفسیق آشکار و تکفیر خلفای راشدین و امهات المؤمنین باشد. [۵۰۴]

مگر آنچه از روی نفاق و تقیه و فریب مسلمانان و اظهار دوستی و نزدیکی به مسلمانان نوشته شده است. ‌

فلم أر ودّهم إلا خداعاً
ولم أر دینهم إلا نفاقاً

«دوستی آن‌ها را جز نیرنگ و دینشان را جز نفاق ندیده ام».

این دین و عقیده‌ای است که آن‌ها به آن معتقدند. این دیدگاه شیعه درباره‌ی ابوبکر، عمر، عثمان و‌ خلفای هدایت یافته است که عقیده و دیدگاهی کاملاً مخالفِ کتاب خداوند-‌ثقل اکبر از نظر شیعه- و مخالف تعالیم اهل بیت‌ -ثقل اصغر از نظر شیعه- می‌باشد. چون آنان هستند که به آنان گفته می‌شود همان طور که در کتاب‌های خودشان روایت می‌کنند:

اما ثقل اکبر را رها کردید و با این گفته‌تان که قرآن تحریف شده و تغییر کرده و بسیاری آیات از آن کم شده و در بعضی جاها ناقص است، و نسخه‌ی اصلی آن تنها در دست امام غایب است، از آن روی گرداندید؛ امام غایبی که هزار سال است ظهور نکرده و هرگز ظهور نخواهد کرد. همچنان‌که با دلایل قاطع، آن را در کتاب «الشیعة و السنة» خود اثبات کردیم و کسی نمی‌تواند آن را رد کند. [۵۰۵]

ثقل اصغر را نیز، تکذیب کرده و با آن مخالفت کرده‌اید؛ چون اهل سنت خلفای سه گانه را دوست می‌دارند و تمجید می‌کنند ولی شما آنان را دشمن می‌‌‌دارید و به آنان ناسزا می‌گویید، و اهل بیت آنان را دوست می‌دارند و از آنان پیروی می‌کنند ولی شما با آن‌ها دشمنی می‌ورزید و از آن‌ها بیزار هستید. اهل بیت خلفا را به سبب اسلامشان می‌ستایند اما شما خلفا را تکفیر و اسلامشان را انکار می‌کنید. اهل بیت با خلفا بیعت و آن‌ها را ائمه‌ی حق و عدالت می‌دانند اما شما آن‌ها را غاصب و ظالم و خائن می‌خوانید. اهل بیت دخترانشان را به ازدواج خلفا در می‌آورند و فرزندانشان را به نام آن‌ها می‌نامند اما شما به آن‌ها تهمت‌هایی می‌زنید که عوام نیز، به آن نمی‌پردازند،‌ چه برسد به خواص، و از نام و نسب آن‌ها بدتان می‌آید. پس شما در یک طرف و اهل بیت در طرف دیگر هستند.

[۴۹۸] مجلسی، حق الیقین، ص۲۵۹ . [۴۹۹] حق الیقین، ص۲۷۰ [۵۰۰] همان، ص۲۷۱. [۵۰۱] پروردگارا مرا ببخش و توبه می‌‌‌‌کنم که این عبارات زشت و ناپسند را علیه بنده‌ای از بندگان صالحت نقل می‌کنم که در زمان حیات‌شان به بهشت مژده داده شدند. علیه کسی که فرستاده‌ی تو که وحی را بر زبان می‌آورد، به خواست تو دو دختر و نور چشمانش و پاره تنش را به ازدواج وی درآورد. بارالها! از تو طلب بخشش می‌کنم و تو می‌دانی که قصد من از نقل این عبارات، فقط بیان مذهب و عقیده‌ی شیعه و کینه توزی‌شان نسبت به مسلمانان و پیشوایان دینی‌شان و رهبرانشان به سوی بهشت می‌باشد. هرکس آنان را دوست بدارد، به خاطر محبت تو و محبت پیامبرت، او را دوست می‌دارم و هرکس آنان را دشمن بدارد، به خاطر دشمنی پیامبر هدایتگرت و دین خوبت، او را دشمن می‌دارم. پس ما را از آنان قرار نده و ما را به سبب آنچه که جهت اطلاع بندگانت از این یهودی‌های پلید و کثیف، نقل کردیم، بازخواست مکن. [۵۰۲] - همان، تهران ،ص۲۷۳ و ۲۷۴. [۵۰۳] مجلسی، حیاة القلوب، تهران، ج۲، ص۷۰۰. [۵۰۴] قمی به دروغ گفته که آیه‌ی: ﴿إِن جَآءَكُمۡ فَاسِقُۢ بِنَبَإٖ فَتَبَيَّنُوٓاْ[الحجرات: ۶]. درباره‌ی عایشه نازل شده است. (تفسیر قمی، ‌۲/۳۱۹). البته بهتان‌هایی بیشتر از این در دین روافض بر علیه بهترین امت وجود دارد. [۵۰۵] صدوق از کسانی است که تحریف را در قرآن‌های اولیه انکار می‌کند،‌ می‌گوید: هشتاد آیه درباره‌ی علی نازل شده که در کتاب خداوند است و هیچکس با او شریک نیست. (کتاب الخصال، قمی، ‌ملقب به صدوق، ۲/۵۹۲) پس این آیات کجا هستند؟

دیدگاه اهل بیت درباره‌ی دشمنان خلفای راشدین:

علم الهدی شیعی در کتاب «الشافی» خود روایت کرده است:

علی در خطبه‌ای گفت: «بهترین افراد این امت بعد ازپیامبر ج،‌ ابوبکر و عمر می‌باشند و در بعضی از روایات آمده که علی زمانی که شخصی را که به ابوبکر و عمر دشنام می‌داد، به نزد او آوردند، همین سخن را گفت و بعد از اینکه جمعی بر آن شهادت دادند، او را فرا خواند و مجازاتش کرد». [۵۰۶]

این محبت و علاقه‌ی علیسنسبت به امیر المؤمنین و خلیفه‌ی مسلمانان، ابوبکر صدیق و نسبت به قهرمان اسلام، و نیکوکار امت ستوده، عمر فاروقس، بوده، و این هم دیدگاه وی نسبت به آن دو و نسبت به دشمنانشان.

بر این اساس وقتی پس از بیعت مردم با ابوبکر صدیق، ابوسفیان نزد علی آمد و علی را به رویارویی با ابوبکر تشویق می‌کرد-بنا به روایت خود شیعیان- علی در رد او گفت: «وای بر تو ای ابوسفیان، این از حیله‌های توست. در حالی که مردم پیرامون ابوبکر جمع شده‌اند، تو همچنان می‌خواهی اسلام را به جاهلیت بکشانی». [۵۰۷]

اما عثمان همان کسی بود که علی دو پسرش را برای دفاع از وی در مقابل مفسدان و فتنه انگیزان فرستاد؛ همچنان‌که پیش از این‌ گفتیم.

حضرت علی پس از مدح حضرت ابوبکر درباره‌ی کینه‌توزان و دشمنان وی می‌گوید: «خشم و غضب خدا بر کسی که از ابوبکر نقص و ایراد می‌گیرد یا به وی طعنه می‌زند.» [۵۰۸]

پس از مدح و ثنای عمر فاروق درباره‌ی کینه‌توزان وی می‌گوید: «لعنت خداوند تا روز قیامت بر کسانی که از او عیب و نقص می‌گیرند». [۵۰۹]

پس از ذکر اوصاف زیبا و اخلاق حمیده‌ی عثمان درباره‌ی دشمنانش می‌گوید: «لعنت خداوند بر کسی که او را لعنت می‌کند». [۵۱۰]

نوه‌ی علی مرتضی،‌ علی بن حسین ـ امام معصوم چهارم شیعیان ــ بر اساس سنت پدرانش با محاربان خلفای راشدین، می‌جنگید و با دشمنانشان، دشمنی می‌ورزید و کسی را که از آن‌ها تبری جسته و به بدی از آنان سخن می‌گفت، از مجلس بیرون می‌کرد.

اربلی شیعی روایت کرده که گروهی از اهل عراق بر علی بن حسین وارد شدند و درباره‌ی ابوبکر و عمر به بدی سخن گفتند. وقتی سخنشان تمام شد، علی بن حسین به آن‌ها گفت: به من بگویید آیا شما جزو مهاجران نخستین هستید که ﴿ٱلَّذِينَ أُخۡرِجُواْ مِن دِيَٰرِهِمۡ وَأَمۡوَٰلِهِمۡ يَبۡتَغُونَ فَضۡلٗا مِّنَ ٱللَّهِ وَرِضۡوَٰنٗا وَيَنصُرُونَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥٓۚ أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلصَّٰدِقُونَ٨[الحشر: ۸]. گفتند: خیر. گفت: آیا شما جزو ﴿وَٱلَّذِينَ تَبَوَّءُو ٱلدَّارَ وَٱلۡإِيمَٰنَ مِن قَبۡلِهِمۡ يُحِبُّونَ مَنۡ هَاجَرَ إِلَيۡهِمۡ وَلَا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمۡ حَاجَةٗ مِّمَّآ أُوتُواْ وَيُؤۡثِرُونَ عَلَىٰٓ أَنفُسِهِمۡ وَلَوۡ كَانَ بِهِمۡ خَصَاصَةٞۚ[الحشر: ۹]. هستید؟ گفتند: خیر. گفت: شما تبری جستید از اینکه جزو یکی از این دو گروه باشید و من شهادت می‌دهم که شما جزو این گروه نیز، نیستید: ﴿وَٱلَّذِينَ جَآءُو مِنۢ بَعۡدِهِمۡ يَقُولُونَ رَبَّنَا ٱغۡفِرۡ لَنَا وَلِإِخۡوَٰنِنَا ٱلَّذِينَ سَبَقُونَا بِٱلۡإِيمَٰنِ وَلَا تَجۡعَلۡ فِي قُلُوبِنَا غِلّٗا لِّلَّذِينَ ءَامَنُواْ[الحشر: ۱۰]. از پیش من بروید خدا از بین‌تان ببرد! [۵۱۱]

پسرش زید نیز، مانند او بود. آری زید بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالبس؛ همان کسی که شیعه در مدح و تمجیدش مبالغه کرده و ابواب زیادی را در کتاب‌هایشان به مدح وی اختصاص داده‌اند. او نیز، از همان روش پدرش، علی بن حسین و جدش، علی بن ابی طالب و روش حضرت محمد رسول الله جاستفاده می‌کرد که می‌گفت: اصحابم را برایم صدا بزنید. [۵۱۲]

شیعه روایت کرده‌اند که وقتی زید خارج شد، ‌اصحابش درباره‌ی ابوبکر و عمر از او پرسیدند، او گفت: جز خیر چیزی درباره‌ی آن‌ها نمی‌گویم و از اهل بیت خود نیز، جز خیر درباره‌ی آن‌ها نشنیده‌ام. گفتند: تو از اصحاب ما نیستی، و از او جدا شدند و او را ترک کردند. زید گفت: امروز ما را ترک کردند. پس، از آن روز اسم رافضی بر آنان اطلاق شد. [۵۱۳]

مرزه تقی بر آن می‌افزاید:

زید آن‌ها را از عیب و ایراد به اصحاب پیامبر جمنع می‌کرد. وقتی که فهمیدند زید از ابوبکر و عمر تبری نمی‌جوید،‌ او را ترک کردند و از وی جدا شدند و پس از این حادثه، این واژه درباره‌ی هر کسی که در مذهب شیعه غلو و زیاده روی کند و طعن به اصحاب را جایز بداند به کار برده شد. [۵۱۴]

سپس محمد باقر بن علی بن حسین – امام پنجم شیعیان – همین سخن آن‌ها را تکرار می‌کند و نظر آنان را دارد. به همین خاطر بر کسی که لقب صدیق را بر ابوبکر انکار می‌کرد،‌ می‌جهد و به شدت او را سرزنش می‌کند و می‌گوید: آری، صدیق. هرکس به او صدیق نگوید، خداوند در دنیا و آخرت هیچ سخن وی را راست نمی‌داند. [۵۱۵]

آیا عاقلانه است که علی و فرزندانش، ابوبکر و عمر و عثمانشرا تکفیر کنند و بعد با آن‌ها بیعت کنند و پشت سر آن‌ها نماز بخوانند و با آن‌ها به خوبی معاشرت و رفت و آمد داشته باشند؛ دوستی کنند و رابطه‌ی سببی و دامادی ایجاد کنند و با آنان جنگ و مجادله نکنند. حضرت علی حتی کسانی را که با او جنگ و جدل می‌کردند و اصحابش را می‌کشتند،‌ تکفیر نمی‌‌کرد.

نهج البلاغه، پر از مطالبی است که علیس اصحابش را از فحش و دشنام و تکفیر و تفسیق، در جنگ صفین منع می‌کند. حتی آن‌ها را از فحش‌دادن به جنگجویان صفین نیز، منع می‌کرد. عنوان خطبه این است: از سخنان علیس موقعی که از اصحابش شنید که اهل شام را در ایام جنگ صفین، ناسزا و بد و بی‌راه می‌گویند:

«من بدم می‌آید از اینکه شما به همدیگر فحش و دشنام بدهید و اگر اعمال و احوال همدیگر را توصیف کنید، بهتر از فحش و ناسزاست و بهترین بهانه و عذر است. به جای فحش و ناسزا بگویید: خداوندا، از ریختن خون ما و خون آن‌ها جلوگیری کن و رابطه‌ی میان ما و آن‌ها را نیکو بگردان و آن‌ها را از گمراهی نجات بده تا حق از ناحق معلوم شود. کسانی که دلبسته‌ی ظلم و دشمنی هستند از آن دست بردارند». [۵۱۶]

دینوری نیز، مانند آن را آورده و تصریح کرده که این فحاشان، همان کسانی بودند که امام مظلوم، عثمان بن عفانسرا شهید ساختند. همین طور تصریح کرده که آن‌ها معاویه و یارانش را لعن می‌کنند. میان آن‌ها و علی سؤال و جوابی رد و بدل شده است.

دینوری این داستان را به طور کامل آورده است: علی خبردار شد که حجر بن عدی و عمرو بن حمق، به معاویه و اهل شام، فحش و ناسزا می‌گویند. ‌پس دنبال آن‌ها فرستاد و آن‌ها را از این کار بازداشت. آن‌ها آمدند و گفتند: ای امیرمؤمنان، آیا ما بر حق نیستیم و آن‌ها بر باطل؟ علی گفت: آری قسم به پروردگار کعبه.‌ گفتند: پس چرا ما را از فحش و لعن آن‌ها منع می‌‌‌‌‌کنی؟

گفت: بدم می‌‌آید از اینکه شما فحّاش و لعن کننده باشید، بلکه بگویید: خداوندا، خون‌های ما و آن‌ها را پایمال نکن و رابطه‌ی میان ما و آن‌ها را نیکو گردان. [۵۱۷]

این علی بن ابی‌طالب است که به لعن و نفرین اهل شام و جنگ با معاویه بن ابوسفیان راضی نیست و آن‌ها را از این کار منع می‌کند. پس چطور می‌توان از او توقع داشت که اهل مدینه و پیامبر و اصحاب او را لعن و نفرین کند؟

بلکه او به اسلام و ایمان اهل شام تصریح کرده با وجودی که آنان با علی جنگیدند و معتقد بود که آنان کافر و مرتد نبوده و از دایره‌ی اسلام خارج نیستند.

همین طور جعفر از پدرش نقل کرده که علی÷ به جنگجویان می‌گفت: ما به دلیل کفر با آن‌ها نمی‌جنگیم و آن‌ها نیز، به دلیل کافر دانستن ما، این کار را نمی‌کنند. اما ما می‌گوییم که ما بر حق هستیم و آن‌ها می‌گویند که خودشان بر حق هستند.» [۵۱۸]

حضرت علی در خطبه‌اش در حضور یاران و مخالفانش می‌‌‌‌گوید:

«ما همراه رسول خدا جبودیم و جنگ با پداران و فرزندان و برادران و نزدیکان بود. در هر بلا و مصیبتی جز ایمان و پایداری بر حق و تسلیم قضا و قدر و صبر بر دردهای زخم، چیزی به ما نمی‌افزود. ولی اینک در زمانی قرار گرفته‌ایم که با برادران‌مان صرفاً به خاطر انحراف و شبهه و تأویلی که دارند، می‌جنگیم». [۵۱۹]

صریح‌تر از آن می‌گوید:

«ای بندگان خدا! شما را به تقوای الهی توصیه می‌کنم؛ چون تقوا بهترین چیزی است که می‌‌توان به آن توصیه کرد و عاقبتِ نیک کارها در دست خداوند است. دروازه‌های جنگ میان شما و اهل قبله گشوده شده است». [۵۲۰]

حتی بالاتر از این، آن‌ها را در ایمان به خدا و تصدیق رسول الله جهمچون خود می‌دانست و همچنین برائت و بی‌گناهی خود را از خون عثمانساعلام می‌کرد و به مناطق مختلف نامه‌‌‌‌‌هایی می‌‌‌‌فرستاد که در آن ماجرای میان خود و اهل صفین را توضیح می‌دهد:

«آغاز جنگ ما اینگونه بود که ما با اهل شام مواجه شدیم و در ظاهر خدای ما و پیامبر ما، یکی است و دعوت ما، در اسلام یکی است، و در ایمان به خدا و تصدیق رسولش نه ما بر آن‌ها برتری داریم و نه آن‌ها بر ما. فقط اختلاف ما، در خون عثمان است که ما از آن مبرا و بی‌گناهیم. [۵۲۱]پس گفتیم: بیایید ... تا آخر خطبه». [۵۲۲]

پس به علیس بنگرید که چقدر عادل و منصف بوده است، و به این شیعیان بنگرید که چقدر از علی و از حق در قول و عمل، دورند؟

این علی و دیدگاهش درباره‌ی دشمن‌ترین دشمنان به نسبت او بود. حال دیدگاه وی و اهل بیتش درباره‌ی دوستداران آن‌ها و خلفای رسول الله جو دوستانشان چگونه می‌باشد؟ همان کسانی که اهل بیت را دوست داشتند و اهل بیت نیز در مقابل آنان را دوست می‌داشتند. همچنین دیدگاهشان درباره‌ی مادران مؤمنان چگونه باید باشد؟

این باب را با این سؤال خاتمه می‌دهیم: آیا حضرت علی و اهل بیتش مؤمن بودند یا خیر؟ اگر مؤمن بودند که بدون شک بوده‌اند، مشمول این کلام خداوند می‌شوند که می‌فرماید: ﴿ٱلنَّبِيُّ أَوۡلَىٰ بِٱلۡمُؤۡمِنِينَ مِنۡ أَنفُسِهِمۡۖ وَأَزۡوَٰجُهُۥٓ أُمَّهَٰتُهُمۡۗ[الأحزاب: ۶].

پس به حکم قرآن و خالق هستی، عایشه مادر اهل بیت و مادر مسلمانان می‌باشد.

بنابراین، آیا می‌توان تصور کرد که شخصی ادعای دوستی اهل بیت داشته باشد اما به مادرش دشنام بدهد؟

آنچه ما می‌دانیم این است که انسان شریف و کریم، ممکن است وقتی دشنام و فحش به او داده شود، گذشت نماید اما هرگز گذشت نمی‌نماید از اینکه فردی به مادرش فحش و ناسزا بگوید.

آیا مادر علی و اهل بیتش را دشنام می‌دهید به گمان اینکه کار خوبی انجام می‌دهید؟

این دیدگاه شیعه درباره‌ی عموم صحابه به ویژه خلفای راشدین بود و آن هم دیدگاه اهل بیت درباره‌ی آن‌ها و دشمنانشان است که به کلی مخالف دیدگاه کسانی می‌باشد که به دروغ و فریب و نفاق خود را به آن‌ها نسبت می‌دهند.

پس شیعه دوستدار و مطیع اهل بیت نیستند بلکه دشمن و مخالف آن‌ها هستند، و این مطلبی است که ما می‌خواهیم در این باب آن را از طریق کتاب‌های خودشان اثبات کنیم؛ تا کسی که قبلاً حقیقت را نشناخته، اینک بشناسند و به راه راست هدایت یابد.

[۵۰۶] علم الهدی، الشافی، ص۴۲۸. [۵۰۷] همان، ص۴۲۸ . [۵۰۸] مرزه محمد تقی لسان الملک شیعی، ناسخ التواریخ، ج۵، ص۱۴۳. مروج الذهب، ج۳، ص۶۰. [۵۰۹] ناسخ التواریخ، ج۳، ص۶۰. [۵۱۰] همان. [۵۱۱] اربلی، کشف الغمة، ج۲، ص۷۸ . [۵۱۲] قمی، عیون أخبار الرضا، ج۲، ص۸۷ . [۵۱۳] ناسخ التواریخ (تحت عنوان «اقوال زین العابدین، عمدة الطالب، تحت عنوان، اخبار زید بن علي»)، ج۳، ص۵۹۰. [۵۱۴] همان. [۵۱۵] کشف الغمة، تبریز (ایران)، ج۲، ص۱۴۷. [۵۱۶] نهج البلاغه (تحقیق صبحی صالح)، ص۳۲۳. [۵۱۷] الاخبار الطوال (ذیل عنوان واقعۀ صفین)، قاهره، ص۱۶۵. [۵۱۸] همان. [۵۱۹] نهج البلاغه (تحقیق صبحی صالح)، ص۱۷۹. [۵۲۰] همان، ص۲۴۸. [۵۲۱] نمی‌دانم مجلسی- که ادعای دوستی با اهل بیت را دارد، چگونه جسارت کرده که می‌گوید: علی قتل عثمان را مباح دانسته و اشکالی در آن ندیده است. سپس به علاوه، نهج البلاغه مملو از اقوال امام اول و معصومی است که به قول خودشان اشتباه نمی‌کند. از جمله سخنان علیسدر نهج البلاغه این است که او از قتل عثمانسو قاتلانش مبرا و بی‌گناه است. هرکس نهج البلاغه را بخواند،‌ بر این امر گواهی می‌دهد اما از این قوم چه کسی نهج البلاغه را می‌خواند؟ زیرا حسد، قلب‌هایشان را خورده و چشمانشان را کور کرده، و کسی که خداوند نوری برایش قرار نداده باشد، نوری نمی‌بیند. [۵۲۲] نهج البلاغه (تحقیق صبحی صالح)، ص۴۴۸.

باب سوم: شیعه و دروغ‌هایی كه به اهل بیت نسبت داده‌اند

﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ فَرَّقُواْ دِينَهُمۡ وَكَانُواْ شِيَعٗا لَّسۡتَ مِنۡهُمۡ فِي شَيۡءٍۚ[الأنعام: ۱۵۹]. «کسانی که دینشان را فرقه فرقه کردند و دسته دسته شدند، در هیچ چیز جزو آنان نیستی».

دسته‌ای شیعه شدند که ادعای دوستی و حبّ اهل بیت و پیروی از آن‌ها را می‌کنند در حالی که از کینه توزان اهل بیت و دشمنان آن‌ها هستند که ‌مخالف اوامر و نواهی آن‌ها عمل می‌کنند و از معروف، نهی و به منکر، امر می‌کنند و به دوستان آن‌ها کینه می‌ورزند و دشمنانشان را دوست می‌دارند. از هوای نفس، پیروی و هیچگاه از آن سرپیچی نمی‌کنند. علاوه بر این، داستان‌ها و اسطوره‌ها و دروغ‌هایی را خلق کرده و به اهل بیت نسبت می‌دهند و در پس این اقدامات، اهداف بزرگی دارند تا مذهبشان را رواج دهند و اراذل و اوباش را به دینی که خود خلق کرده‌اند، جلب کنند.‌پس در دنیا و آخرت ضرر می‌‌کنند که ضرر اخروی واقعی است. چون اهل بیت صالح، سخنی مخالف قرآن و سنت رسول الله جنمی‌گویند و شایسته نیست اموری که مخالف قرآن و سنت است، به آن‌ها نسبت داده شود؛ چون اهل بیت، مانند سایر مسلمانان به هر آنچه در کتاب خدا و سنت پیامبرش آمده است، عمل می‌کنند و به آن تمسّک می‌جویند: ﴿أَطِيعُواْ ٱللَّهَ وَأَطِيعُواْ ٱلرَّسُولَ[النساء: ۵۹]. ﴿أَطِيعُواْ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ وَلَا تَوَلَّوۡاْ عَنۡهُ وَأَنتُمۡ تَسۡمَعُونَ٢٠[الأنفال: ۲۰]. ﴿وَأَطِيعُواْ ٱللَّهَ وَٱلرَّسُولَ لَعَلَّكُمۡ تُرۡحَمُونَ١٣٢[آل عمران: ۱۳۲].﴿وَمَا كَانَ لِمُؤۡمِنٖ وَلَا مُؤۡمِنَةٍ إِذَا قَضَى ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥٓ أَمۡرًا أَن يَكُونَ لَهُمُ ٱلۡخِيَرَةُ مِنۡ أَمۡرِهِمۡۗ وَمَن يَعۡصِ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ فَقَدۡ ضَلَّ ضَلَٰلٗا مُّبِينٗا٣٦[الأحزاب: ۳۶]. در سنت ثابت نبوی آمده است: «ترکت فیکم أمرین لن تضلوا ما تمسکتم بهما: کتاب الله وسنتي»: «دو چیز را در میان شما به جای می‌گذارم که با تمسّک به آن، گمراه نمی‌شوید: کتاب خدا و سنت من.»

چیزی که علی و اولادش به آن اعتراف کرده‌اند،‌ همچنان‌که از ثقفی در کتاب «الغارات» روایت شده است: علی نامه‌ای به مسلمانان مصر نوشت که آن را توسط قیس بن سعد بن عباده انصاری ـ او را کارگزار مصر کرده بودـ‌ فرستاد و آن‌ها را اینگونه به بیعت با خود دعوت کرد: «حق شما بر ما این است که ما به کتاب خدا و سنت رسولش عمل کنیم.» [۵۲۳]

سپس می‌گوید: وقتی قیس بن سعد بن عباده انصاری، نامه را خواند، بلند شد و خدای را سپاس گفت و گفت: «برخیزید و بر اساس کتاب خدا و سنت رسولش بیعت کنید. اگر ما به کتاب خدا و سنت رسولش عمل نکردیم، ‌بیعتی میان ما و شما نیست. پس آن‌ها برخاستند و بیعت کردند و مصر استوار شد. [۵۲۴]

همین طور علیس نامه‌ای را با همین عبارت به بصره نوشت: «از بنده‌ی خدا، امیر المؤمنین، به تمام ساکنان مسلمان و مؤمن بصره که این نامه برای آن‌ها خوانده می‌شود. سلام علیکم، اما بعد ... اگر بیعت مرا بپذیرید و نصیحت مرا قبول کنید و بر سر اطاعت من ثابت قدم و پایدار باشید، طبق کتاب خدا و سنت رسولش با شما رفتار می‌کنم.» [۵۲۵]

علیسگفت که رسول الله جفرمود: «هیچ قول و سخنی جز با عمل شناخته نمی‌شود و هیچ قول و عملی جز با نیت درست نمی‌شود و هر قول و عمل و نیتی، در صورت مطابقت با سنت، درست است». [۵۲۶]

یکی از پسران علیس و امامی از امامان شیعه، ‌امام ششم شان، می‌گوید: «هیچ چیزی درست نیست مگر اینکه در آن کتاب یا سنت آمده باشد». [۵۲۷]

همچنین می‌گوید: «هر کس با کتاب خدا و سنت حضرت محمد مخالفت کند،‌ کافر است». [۵۲۸]

از پدرش باقر -امام پنجم شیعیان- نقل کرده که گفت: «هرکس از سنت تجاوز کند، به سنت برگردانده می‌شود». [۵۲۹]

از پدرش علی بن حسین – امام چهارم شیعه – نقل شده که می‌گوید: «بالاترین اعمال نزد خداوند، اعمالی است که طبق سنت انجام شود، هرچند کم باشد». [۵۳۰]

به این امر اکتفا نکردند و بیشتر از این نیز، گفته‌اند؛ چنان‌که کشی از جعفر بن باقر روایت کرده که گوید:

تقوای خداوند داشته باشید و آنچه مخالف قول پروردگار و سنت پیامبر ما، محمدجاست، از ما قبول نکنید؛ چون ما وقتی حدیثی را روایت می‌کنیم، می‌گوییم: خداوندو رسول الله جچنین فرموده‌اند». [۵۳۱]

به همین خاطر پیروان خود را امر می‌کند: «هیچ حدیثی را از ما قبول نکنید مگر اینکه موافق قرآن و سنت باشد». [۵۳۲]

قبل از او نیز، پدرش این گفته را اظهار داشته؛ آنجا که گوید: «به امر ما و آنچه از ما نقل می‌کنند، بنگرید؛ اگر در قرآن چیزی موافق آن یافتید، پس به آن عمل کنید و اگر چیزی موافق آن نیافتید، آن را نپذیرید.» [۵۳۳]

پیش از او علی بن ابی طالب این قاعده‌ی اصولی را بیان کرده که می‌گوید: «آنچه موافق کتاب خدا باشد، بپذیرید و آنچه موافق نبود، ‌رها کنید.» [۵۳۴]

مانند آن را باقر از رسول الله جآورده که فرمود:

«فإذا أتاكم الحديث فاعرضوه على كتاب الله عزّ وجل وسنتي، فما وافق كتاب الله وسنتي فخذوه، وما خالف كتاب الله فلا تأخذوه» [۵۳۵]: «وقتی حدیثی را به شما عرضه می‌کنند آن را با کتاب خدا و سنت من بسنجید‌؛ پس آنچه موافق قرآن و سنت من بود، بپذیرید و آنچه مخالف بود، ‌نپذیرید».

این دستور خدا و رسولش جو تعالیمی بود که از اهل بیت و امامان معصوم شیعه – طبق پندار خودشان – نقل کردیم.

در پرتو این مطالب از شیعه می‌پرسیم: شما چه اعتقادی دارید و چه چیزی را به اهل بیت نسبت می‌دهید؟ آنچه به آن‌ها نسبت داده‌اید، آیا درست است یا نادرست؟ آیا شما راستگویید یا دروغگو؟ آیا آنچه نگفته‌اند به آن‌ها نسبت می‌دهید و آنچه تصورش نکرده‌اند به آن‌ها دروغ می‌بندید؟

پس از سرور دو عالم و رسول ثقلین و صاحب دو حرم شروع می‌کنیم؛ چون دروغ‌ها و سخنان زیادی و زشت‌ترین افتراها را به ایشان نسبت داده‌اند، و با این کار جایگاه خود را از جهنم آماده کرده‌اند.

[۵۲۳] ثقفی، الغارات (تحت عنوان «ولایت قیس بن سعد)، ج۱، ص۲۱۱. [۵۲۴] الغارات، ص۲۱۱ و ۲۱۲. [۵۲۵] - ثقفی، الغارات، ج۲، ص۴۰۳. [۵۲۶] - کلینی، الکافی فی الاصول (کتاب فضل العلم)، ج۱، ص۷۰. [۵۲۷] - الکافی فی الاصول، ج‌۱، ص۵۹،‌ باب رجوع به کتاب و سنت و اینکه هیچ حلال وحرامی بدون رجوع به آن‌ها درست نیست. همچنین مانند آن را از پدرش در کتاب الشیعة فی المیزان، ص۵۶ نقل کرده است. [۵۲۸] - الأصول من الکافی، ج۱، ص۷۰. [۵۲۹] همان، ص۷۱. [۵۳۰] همان، ج۱، ص۷۰. [۵۳۱] رجال کشی (ذیل شرح حال مغیره بن سعید)، کربلاء، ص۱۹۵. [۵۳۲] همان، ص۱۹۵. [۵۳۳] طوسی، الأمالی، نجف، ج۱، ص۲۳۷. [۵۳۴] همان، ص۲۲۱. [۵۳۵] طبرسی، الاحتجاج، ص۲۲۹.

متعه (ازدواج موقت):

از جمله دروغ‌های زشت و کثیفی که به پیامبر جنسبت می‌دهند، این است که پیامبر جفرمود:

«من خرج من الدنیا ولم یتمتع جاء یوم القیامة وهو أجدع» [۵۳۶]: «کسی که از دنیا برود و ازدواج موقت نداشته باشد،‌ روز قیامت با گوش و بینی بریده می‌آید».

زشت‌تر و قبیح‌تر از این به رسول الله جبهتان زده‌اند که فرمود: «من تمتع مرة واحدة عتق ثلثه من النار، ومن تمتع مرتين عتق ثلثاه من النار، ومن تمتع ثلاث مرات عتق كله من النار» [۵۳۷]: «کسی که یک بار ازدواج موقت (صیغه) داشته باشد، یک سوم بدن وی از آتش جهنم نجات می‌یابد و کسی که دو بار ازدواج موقت داشته باشد، دو سوم و کسی که سه بار ازدواج موقت داشته باشد، تمام بدن او از آتش جهنم در امان می‌ماند».

بنگرید که این قوم چقدر زشت و ناپسند به پیامبر جبهتان می‌زنند و چقدر از شریعت گرانقدر اسلام و تعالیم پاک آن به دورند و چگونه به نام دین و شریعت، به لذت‌ها و شهوات خود رنگ دینی می‌‌دهند و چطور آن‌ها را به رسول صادق و امین و ناهی از منکرات، نسبت می‌دهند؟

این قوم در پس این اعمال می‌خواهند که دین خدا را بازیچه‌ی فاسقان و فاجران کنند تا مسخره‌کنندگان آن را مسخره کنند. عملی که این افراد از یهودیان کینه توز به ارث برده‌اند؛ همان یهودیانی که این مذهب و این عقاید را تأسیس کردند. [۵۳۸]آیا عاقلانه است که دینی پیروان خود را از تمام قید و بندها و واجبات و سختی‌ها و رنج‌ها، آزاد بگذارد و رهایی از عذاب خداوند را در گرو شهوت پرستی و لذت پرستی بداند؟

شیعه، ‌دشمن اهل بیت و پیامبرمان، حضرت محمد رسول الله ج، به این دروغ اکتفا نکرده‌اند بلکه تا حد اهانت مبالغه کرده و گفته‌اند: - از ذکر این کفر به خدا پناه می‌برم- پیامبر جفرمود: «من تمتع مرة أمن من سخط الجبار، ومن تمتع مرتین حشر مع الأبرار، ومن تمتع ثلاث مرات زاحمني في الجنان» [۵۳۹]: «هرکس یک بار صیغه بکند از خشم خداوند رهایی می‌یابد و هرکس دو بار ازدواج موقت بکند همراه نیکوکاران محشور می‌شود و هرکس سه بار ازدواج موقت بکند، در بهشت همراه من است.»

تنها به گفتن این امور اکتفا نکرده‌اند بلکه آشکارا اهل بیت را ذکر کرده‌اند؛ همان کسانی که آن‌ها را ابزاری جهت رسیدن به اهداف خود و در معرض شمشیرها و تعابیر زشت و دروغ خود قرار داده‌اند.

به پیامبر جتهمت زده و می‌گویند که گفته است:

«من تمتع مرة کانت درجته کدرجة الحسین علیه السلام - الإمام الثالث المعصوم حسب زعمهم - ومن تمتع مرتین کانت درجته کدرجة الحسن علیه السلام - الإمام الثاني المعصوم المزعوم - ومن تمتع ثلاث مرات کانت درجته کدرجة علي بن أبي طالب علیه السلام [۵۴۰]– الإمام المعصوم الأول لدیهم، ختن رسول الله وابن عمه – ومن تمتع أربع مرات فدرجته کدرجتي» [۵۴۱]: «هرکس، یک بار صیغه بکند، ‌درجه‌اش مانند درجه‌ی حسین÷– امام معصوم سوم شیعه – است و کسی که دو بار ازدواج موقت بکند، درجه‌اش، مانند درجه‌ی حسن÷– امام معصوم دوم شیعه – است و کسی که سه بار ازدواج موقت داشته باشد، درجه‌اش، مانند درجه‌ی علی بن ابی طالب÷ است. و کسی که چهار بار ازدواج موقت داشته باشد، درجه‌اش مانند درجه‌ی من (پیامبر) است».

بنگرید به دروغ‌هایی که بر زبان پیامبر جبافته‌اند و بهتان‌هایی که به او نسبت می‌دهند و به بنای اسلام بنگرید که چگونه نابود شده و به شریعت بنگرید که چگونه تعطیل شده و به اهل بیت بنگرید که چگونه با هواپرستان برابر شده‌اند. اکنون با این فاسقان فاجر، چگونه باید رفتار کرد؟

آیا بعد از این شیعه ادعا می‌کند که محب و طرفدار اهل بیت هستند؟

این قوم مطالب بسیار زشتی در این باب دارند که به اهل بیت و سرور آن‌ها تهمت زده‌اند، که ما گوشه‌ای از آن را بیان می‌کنیم. از جمله‌ی آنچه اختراع کرده‌اند و به محمد باقر – امام پنجم شیعیان– نسبت داده‌اند، این است که گوید: «وقتی پیامبر جدر واقعه‌ی معراج به آسمان رفت،‌گفت: جبرئیل را ملاقات کردم که گفت: ای محمد! خداوند متعال می‌فرماید: من زنان امتم را که ازدواج موقت کرده‌اند، می‌بخشم». [۵۴۲]

طوسی به ابوالحسن-امام دهم شیعیان- افترا می‌بندد که علی سائی به او گفت: فدایت شوم، من قبلاً ازدواج موقت می‌کردم و بعداً از آن بدم آمد. با خدای خود عهد بستم که ازدواج موقت نکنم و اگر این کار برایم سخت باشد و پشیمان شدم، در کفاره‌ی سوگندم نذر و روزه را انجام بدهم. ولی من توانایی دارم که ازدواج دائم بکنم. ابوالحسن به من گفت: با خدا عهد بستی که از وی اطاعت نکنی! به خدا اگر از وی اطاعت نکنی، بدان که از وی نافرمانی کرده‌ای». [۵۴۳]

همچنین طوسی از ابوعبدالله جعفر صادق، روایت کرده که گفت: «متعه در قرآن نازل شده و در سنت رسول الله ججاری شده است». [۵۴۴]

همچنان‌که بر علی بن ابی‌طالب دروغ بسته‌اند که گفت: «اگر آنچه قبل از عمر بود، باشد؛ تنها انسان‌های بدبخت زنا می‌‌‌‌کنند». [۵۴۵]

در این باره داستان زیبایی را آورده‌اند که از درون و باطن آن‌ها خبر می‌دهد و راوی آن، محدث بزرگ قوم، محمد بن یعقوب کلینی، است که از مردی قریشی آورده که گوید: دختر عمه‌ام به دنبال من فرستاد که مال زیادی داشت. او گفت: تو می‌دانی که من خواستگارهای زیادی دارم و با هیچکدام ازدواج نکرده ام؛ زیرا علاقه‌ای به مردان ندارم فقط به من خبر رسیده که خداوند متعه را در قرآن حلال و پیامبر ج نیز، در سنت خود حلال کرده است، اما زفر-منظورش، حضرت عمر است همان طور که در پاورقی بدان تصریح کرده است- آن را حرام کرده است. پس من دوست دارم که فرمان خدا و رسولش را به جای آورم و از امر عمر سرپیچی کنم. پس با من ازدواج موقت بکن. به وی گفتم که باید با ابوجعفر مشورت کنم. پیش وی رفتم و جریان را برایش تعریف کردم، گفت: «این کار را بکن». [۵۴۶]

به این کار زشت و ناپسند آن قدر تشویق کرده‌اند که به جعفر بن محمد باقر نسبت داده‌اند که گفت: «کسی که به رجعت ما ایمان نداشته باشد و متعه‌ی ما را حلال نداند،‌ از ما نیست». [۵۴۷]

[۵۳۶] ملا فتح الله کاشانی، منهج الصادقین، ج۲، ص۴۸۹. [۵۳۷] تفسیر منهج الصادقین، ص۴۹۲ به نقل از شیخ علی بن عبد العالی، در رساله‌ای که در باب متعه نوشته است. [۵۳۸] برای تحقیق بیشتر به کتاب «الشیعة و السنة» مراجعه کنید. [۵۳۹] تفسیر منهج الصادقین، ج۲، ص۴۹۳. [۵۴۰] پس معنای سخن این فرد چیست که می‌گوید: ‌اهل نجف و تمام سرزمین‌های شیعه نشین، متعه را عیب می‌دانند،‌ حتی اگر حلال باشد، و هر حلالی را که نباید انجام داد. (اعیان الشیعة، سید محسن امین، ص۱۵۹) این‌ها با اقوال ائمه که درباره‌ی وجوب متعه و ثواب آن ذکر شد،‌ منافات دارد. پس کدام یک راست می‌گویید: ‌شما یا امامانتان؟ [۵۴۱] تفسیر منهج الصادقین، ج۲، ص۴۹۳. [۵۴۲] ابن بابویه قمی (ملقب به صدوق ـ کذوب ـ)، من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۴۶۳. [۵۴۳] طوسی، تهذیب الأحکام، ج۷ ،ص۲۵۱. الفروع من الکافی، ج۵، ص۴۵۰. [۵۴۴] طوسی، الاستبصار(باب تحلیل متعه)، ج۳، ص۱۴۲. [۵۴۵] بحرانی، البرهان فی تفسیر القرآن، ج۱، ص۳۶۰. تفسیر العیاشی، ج۱، ص۲۳۳. تفسیر صافی، ج۱، ص۳۴۷. کلینی، کافی، ج۵، ص۴۴۸. طبرسی، مجمع البیان، ص۳۲. [۵۴۶] کلینی، الفروع من الکافی (باب نوادر)، ج۵، ص۴۶۵. [۵۴۷] کاشانی، الصافی، ج۱، ص۳۴۷. من لایحضره الفقیه، ج۳، ص۴۵۸.

متعه چیست؟

شیعه به جعفر صادق تهمت زده‌اند که از او درباره‌ی متعه سؤال شد:

«چی به زن بگویم وقتی که با او خلوت کردم؟ گفت: می‌گویی: آیا بر اساس کتاب خدا و سنت پیامبرش جو بدون داشتن وارث و موروث، به مدت فلان روز و اگر بخواهی فلان سال و فلان درهم با من ازدواج متعه می‌کنی؟ و مقداری اجر که بر آن توافق کرده‌اید، کم یا زیاد، نام می‌بری». [۵۴۸]

[۵۴۸] الفروع من الکافی، ج۵، ص۴۵۵.

کیفیت متعه:

می‌گویند: از ابوعبدالله – امام ششم شیعه – درباره‌ی مردی که بدون شاهد با زنی ازدواج موقت کرده، سؤال شد: گفت: مگر این به طور علنی نیست که دختران جوان خود را به ازدواج در می‌آوریم و همه را بر سر سفره‌ای جمع می‌کنیم و می‌گوییم: فلانی، فلانی را به عقد فلانی در می‌آوری؟ او هم می‌گوید: بله». [۵۴۹]

[۵۴۹] همان، ج۵، ص۲۴۹.

متعه با چه کسانی جایز است؟

از جعفر صادق روایت کرده‌اند که گفت: «اشکالی ندارد که شخصی با زن مجوسی ازدواج موقت بکند». [۵۵۰]

همچنین از ابوالحسن رضا نقل کرده‌اند که گوید: «اشکالی ندارد که با زن یهودی و مسیحی ازدواج موقت کرد». [۵۵۱]ازدواج موقت با زنان بدکار و هرزه نیز، مانعی ندارد؛ زیرا او را از کار بد باز می‌دارد – به گمان خودشان – [۵۵۲]حتی با زن زناکار نیز، مانعی ندارد،‌ چنان‌که خمینی به آن تصریح کرده است. [۵۵۳]

از ابوالحسن درباره‌ی ازدواج موقت با خدمتکار سؤال شد، اجازه‌ی آن را داد». [۵۵۴]

دو روایت عجیب نیز، وجود دارد که از حقیقت متعه خبر می‌دهد:

روایت اول را طوسی و دیگران از فضل، آزاد شده‌ی محمد بن راشد روایت کرده‌اند که او به جعفر صادق گفت: «من با زنی ازدواج موقت کردم و به دلم افتاد که ممکن است این زن شوهر داشته باشد. تحقیق کردم، دیدم که شوهر دارد. جعفر گفت: چرا تحقیق کردی؟ [۵۵۵]بعد گفت: این وظیفه‌ی تو نیست، ‌بلکه وظیفه‌ی تو این است که به او باور کنی». [۵۵۶]

روایت دوم: روایتی است که کلینی از ابان بن تغلب روایت کرده که گفت: «به ابوعبدالله گفتم: من در بعضی مسیرها زنان زیبارویی را می‌بینم اما مطمئن نیستم که شوهر دارند یا نه؟ گفت: این وظیفه‌ی تو نیست که تحقیق کنی آیا شوهر دارد یا نه، بلکه وظیفه‌ی تو آن است که به او باور کنی». [۵۵۷]

[۵۵۰] تهذیب الأحکام، ج۷، ص۲۵۶ . الاستبصار، ج۳، ص۱۴۴. [۵۵۱] جعفربن الحسن، تهذیب الأحکام و شرائع الإسلام، ص۱۸۴. [۵۵۲] تهذیب الأحکام، ج۷، ص۲۵۳. [۵۵۳] - خمینی، تحریر الوسیلة، قم (ایران)، ص۲۹۲. [۵۵۴] - الاستبصار، ج۳، ص۱۴۴. [۵۵۵] - تهذیب الأحکام، ج۷، ص۲۵۳. [۵۵۶] - الفروع من الکافی، ج۵، ص۴۶۲. [۵۵۷] - همان.

آیا متعه با زن هاشمی جایز است؟

در جایی از جعفر بن باقر سؤال شد که آیا متعه با زن هاشمی جایز است؟ گفت: «بله، جایز است». [۵۵۸]

در جایی دیگر طبق روایتی از این قوم،‌ آن را مقید کرده است. عبدالله بن عمر لیثی، نزد ابوجعفر آمد و گفت: «درباره‌‌ی متعه‌ی زنان چه نظری داری؟ گفت: در کتاب خدا و سنت رسول الله جتا روز قیامت حلال شده است. گفت: امثال تو چنین می‌گویند‌، حال آنکه عمر آن را حرام و از آن نهی کرده است. گفت: به خدا پناه می‌برم از آنچه عمر حرام کرده است. آنگاه گفت: تو بر نظر رفیقت باش و من نیز، بر نظر رسول الله جهستم و آنچه رسول الله گفته حق و آنچه رفیق تو گفته، باطل است. راوی گوید: عبدالله بن عمر آمد و گفت: آیا خوشحال می‌شوی که زنانت و دخترانت و خواهرانت و دختر عموهایت چنین کاری بکنند؟ راوی گوید: هنگامی که نام زن و دختر عموهای او را آوردم، ابوجعفر از او روی گرداند». [۵۵۹]

[۵۵۸] - تهذیب الأحکام، ج۷، ص۲۷۲. [۵۵۹] - الفروع من الکافی، ج۵، ص۴۴۹. تهذیب الأحکام، ج۷، ص۲۵۱. الصافی، ج۱، ص۲۴۶.

ازدواج موقت با دختر بچه:

«از ابوجعفر سؤال شد: آیا جایز است با کنیز ازدواج موقت کرد؟ گفت: آری! مگراین که دختر بچه‌ای باشد که فریب می‌خورد. گفت: خداوند تو را صالح گرداند،‌ حدی را تعیین کن که بچه هرگاه به سن بلوغ رسید، فریب نخورد؟ گفت: دختر ده ساله». [۵۶۰]

[۵۶۰] - طوسی، الاستبصار، ج۳، ص۱۴۵. تهذیب الأحکام، ج۷، ص۲۵۵. جعفر هم چنین گفته است؛ الفروع من الکافی، ج۵، ص۴۶۳.

ازدواج موقت با دختر باکره بدون اذن ولی:

همان طور که جعفر می‌گوید: «ازدواج با دختر باکره‌ای که خودش راضی باشد، بدون اذن ولیّ‌اش جایز است». [۵۶۱]

حلی در کتاب فقهی مشهورش می‌گوید: دختر بالغ و رشید می‌تواند خودش را به ازدواج موقت دیگری درآورد و ولیّ او، حق اعتراض ندارد خواه باکره باشد یا بیوه. [۵۶۲]

[۵۶۱] تهذیب الأحکام، ج۷، ص۲۵۴. [۵۶۲] نجم الدین حلی، شرائع الاسلام، تهران ،۱۳۷۷هـ، ج۲، ص۱۸۶.

متعه با چند زن جایز است؟

می‌گویند: ابوجعفر گفت: «متعه منحصر به چهار زن نیست. چون طلاق داده نمی‌‌شود و از او ارث برده نمی‌شود و او هم ارث نمی‌برد، بلکه او تنها اجاره‌ای است». [۵۶۳]

نزد پسرش ابوعبدالله از متعه سخن به میان آمد و به او گفته شد: «آیا متعه منحصر به چهار زن است؟ گفت: با هزار تا هم ازدواج موقت بکن؛ چون آنان فقط زنان اجاره‌ای هستند».

[۵۶۳] الاستبصار، ج۳، ص۱۴۷.

اجرت آن چقدر است؟

از ابوجعفر روایت کرده‌اند که از او درباره‌ی متعه‌ی زنان سؤال شد، در جواب گفت: «حلال است و اجرت آن یک درهم به بالا است». [۵۶۴]پسرش، جعفر می‌گوید: «اجرت آن یک کفه ترازو گندم است. [۵۶۵]و یک کف غذا: آرد یا قاوت یا خرما است». [۵۶۶]

[۵۶۴] الفروع من الکافی، ج۵، ص۴۵۷. [۵۶۵] تهذیب الأحکام، ج۷، ص۲۶۰. [۵۶۶] الفروع من الکافی، ج۵، ص۴۵۷.

متعه برای چه مدت است؟

از ابوالحسن – امام دهم شیعیان – روایت کرده‌اند که از او سوال شد: «کمترین مدت متعه چقدر است؟ آیا جایز است که مرد فقط به شرط یک دفعه از وی بهره ببرد؟ گفت: آری،‌ و از جدم ابوعبدالله نقل شده که کمترین آن یک بار آمیزش است. گفت: اشکالی ندارد اما بعد از اتمام آمیزش، باید رویش را از زن برگرداند و به او ننگرد». [۵۶۷]

مرد می‌تواند چندین بار با وی ازدواج موقت بکند، همان طور که از جعفرصادق درباره‌ی مردی که با یک زن چندین بار ازدواج موقت می‌کند، ‌سؤال شد و او گفت: «اشکالی ندارد هرچند بار که با وی ازدواج موقت کند». پدرش، محمد باقر نیز بدان تصریح کرده و از وی روایت کرده‌اند که گوید: «آری، هرچند بار می‌تواند با او ازدواج موقت بکند؛ چون او اجاره‌ای است و اجرت می‌گیرد». [۵۶۸]

مرد متعه کننده می‌تواند در مقابل اجرتی که به زن متعه شده می‌دهد، از زن حساب بکشد تا آن مدتی که قرار بوده با هم باشند، زن رعایتش کند و در صورت عدم رعایت شرط، می‌تواند از اجرت زن کم کند؛ همان طور که از ابوالحسن روایت کرده‌اند که از وی سؤال شد: «مرد با زن ازدواج موقت می‌کند به شرطی که زن هر روز پیش مرد بیاید تا اینکه به شرطش وفا بکند، یا مرد شرط می‌گذارد که زن روزهای مشخصی نزد مرد بیاید، اما زن عذر می‌آورد و بر اساس شرطی که گذاشته شده، پیش مرد نمی‌آید، آیا مرد می‌تواند زن را در مقابل روزهایی که پیش مرد نیامده، بازخواست کند و از او حساب بکشد و به حساب این چند روزی که پیش مرد نیامده، از اجرتش کم کند؟ گفت: بله، به مقدار روزهایی که قرار بوده زن پیش مرد بیاید اما نیامده، توجه می‌شود و به آن مقدار از اجرتش کم می‌شود [۵۶۹]، بجز ایام قاعدگی؛ چون این ایام حق زن است که پیش مرد نیاید».

این متعه‌ی شیعه است که آن را واجب می‌دانند، و روایات و احادیثی را به دروغ از پیامبر جساخته‌اند که مؤمن کامل نمی‌شود [۵۷۰]تا زمانی که متعه نکند. [۵۷۱]ابوعبدالله در جواب کسی که از متعه پرسیده بود، گفت: «من بدم می‌آید از مرد مسلمانی که از دنیا برود و متعه نکند». [۵۷۲]

همچنین از ابوجعفرسوال شد:

«آیا کسی که ازدواج موقت می‌کند، ثواب دارد؟ گفت: اگر به خاطر رضای خدا و مخالفت با منکران متعه باشد، ‌در مقابل هر کلمه‌ای که با زن متعه شده بر زبان می‌آورد، خداوند ثواب حسنه‌ای را به او می‌دهد. و هر بار دستش را به سوی زن دراز کند، خداوند حسنه‌ای را به او می‌دهد. و هربار به او نزدیک شود،‌ خداوند گناهی را از او می‌بخشد و هرگاه غسل کند، خداوند به اندازه‌ی آبی که بر موهایش می‌ریزد، گناهانش را می‌بخشد. گفتم: به تعداد موها؟ گفت: آری! به تعداد موها». [۵۷۳]

امثال این روایات بسیار زیاد است.

این بحث را با آوردن روایت دیگری که در کتاب‌های تفسیر و حدیث و فقه شیعه آمده، خاتمه می‌دهیم. این روایت یکی دیگر از افتراهای شیعه است که به جعفر بسته‌اند. گویا وی گفته است:

«متعه، جزو دین من و اجداد من است پس کسی که به آن عمل کند به دین ما عمل کرده و کسی که آن را انکار کند،‌ دین ما را انکار کرده است. متعه باعث نزدیکی به پیشینیان و محافظت از شرک است و بچه‌ی حاصل از متعه برتر از بچه‌ی حاصل از نکاح است. منکر متعه، کافر و مرتد است و اقرارکنندگان به آن، مؤمن و موحد هستند؛ چون متعه دو اجر دارد: ‌اجر صدقه‌ای که به آن زن متعه شده داده می‌شود و اجر متعه». [۵۷۴]

دلیل اینکه متعه بهتان و تهمت به اهل بیت است،‌ این است که تا به حال در هیچ‌یک از کتاب‌های شیعه نام زنی که یکی از امامان شیعه با او ازدواج موقت انجام داده باشد، نیامده است. در حالی که تمام زنان ائمه ذکر شده‌اند و نام‌های آنان در کتاب‌هایی که در سیره و زندگینامه‌ی آنان تألیف کرده‌اند،‌ آمده است. از علی بن ابی‌طالب تا حسن عسکری و امام غائب موهوم آن‌ها، ثابت نشده که یکی از فرزندان آن‌ها مولود نکاح موقت باشد در حالی که کتاب‌های تاریخ و انساب و سیره، پر از اسطوره و چیزهای باطل است.

این از جمله مسائلی است که هیچ‌یک از آن‌ها از کوچک‌ترین‌شان گرفته تا بزرگ‌ترین‌شان جوابی برای آن ندارند. پس اگر راست می‌گویید دلیل خود را بیاورید؟

[۵۶۷] همان، ج۵، ص۴۶۰. الاستبصار، ج۳، ص۱۵۱. [۵۶۸] الفروع من الکافی، ج۵، ص۴۶۰. [۵۶۹] آیا از خدا شرم نمی‌کنند که این حماقت و بی‌بندوباری را نکاح می‌نامند؟! آیا نکاح چنین است که در مقابل روزهایی که زن پیش مرد نیامده، از مهریه کم می‌شود؟ ای بندگان خدا کمی انصاف داشته باشید!. [۵۷۰] نمی‌دانم چگونه شیعه برای جواز متعه دلیل می‌آورند که متعه برای مسافران و کسانی که توانایی ازدواج دائم را ندارند، ضروری است؛ چون غالباً در صورت عدم جواز متعه، تبعات و آثار ناگواری به بار می‌آید. (أصل الشیعة وأصولها، اثر محمد حسین کاشف الغطاء ص۱۴۶، چاپ بیروت ۱۹۶۰م). همان طور که درک نمی‌کنیم این چه عذری است که می‌آورند: شیعیان سوریه و لبنان و عرب‌های عراق ازدواج موقت نمی‌کنند. ولی نقل شده که برخی از زنان سن بالا در شهرهای ایران ازدواج موقت می‌کنند، اما بر اساس قاعده‌ای که بیان کردیم. به رغم آن شیعیان سوریه و لبنان و عراق ازدواج موقت نمی‌کنند و متعه در مناطق آنان رایج نیست. (الشیعة فی المیزان، اثر مغنیة، ص۳۵۸، چاپ بیروت). کسی نیست بپرسد اگر آن را ثواب می‌دانید پس چرا همیشه از آن استفاده نمی‌کنید؟ و مادام که معتقدید ایمان با آن کامل می‌شود و فاعل آن اجر می‌برد، چرا آن ر انجام نمی‌دهید؟ اینکه آن را انجام نمی‌دهید، آیا این امر نشان نمی‌دهد که دل انسان به این کار راضی نیست و این کار نادرستی است؟ و گرنه ‌چرا عرب و عجم آن را انجام نمی‌دهند؟ سپس چرا برای تعلیل آن مسافران را می‌آورند؟ اگر متعه از مکملات ایمان و سبب رفع درجات است، فرق میان گشاد دست و تنگدست و مسافر و مقیم چیست؟ در حالی که بزرگان شما گفته‌اند: لازم است فرد در صورتی که به آن نیاز ندارد از آن خودداری کند. در این سخنان، عبرت‌هایی برای خردمندان است. [۵۷۱] من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۳۶۶. [۵۷۲] همان، ج۳، ص۴۶۳. [۵۷۳] همان، ج۳، ص۳۶۶. [۵۷۴] - ملا کاشانی، تفسیر منهج الصادقین، ج۲، ص۴۹۵.

عاریه‌گرفتن فرج:

همچنین شیعه عاریه‌گرفتن فرج را مباح دانسته و آن را به دوستان می‌بخشند. طوسی از ابوالحسن طارئ نقل کرده که گفت: «از ابوعبدالله درباره‌ی عاریه گرفتن فرج پرسیدم؟ گفت: اشکالی ندارد». [۵۷۵]

از پدرش نیز، مانند آن را روایت کرده‌اند؛ همچنان‌که طوسی از زراره نقل می‌کند که گفت: به ابوجعفر گفتم: آیا کنیز کسی برای برادرش حلال است؟ گفت اشکالی ندارد». [۵۷۶]

[۵۷۵] طوسی، الاستبصار، ج۳، ص۱۴۱. [۵۷۶] همان، ص۱۳۹.

اجاره‌کردن فرج:

از جمله دروغ‌های زشتی که به جعفر باقر می‌بندند این است که گفت: «زنی نزد عمر آمد و گفت: من زنا کردم،‌ پاکم کن. عمر دستور داد که او را سنگسار کنند. علی÷از این امر باخبر شد و گفت: چگونه زنا کردی؟ گفت: از بیابان گذشتم که تشنگی شدیدی بر من چیره شد‌، از یک بادیه نشین طلب آب کردم و او خودداری کرد آب به من بدهد مگر اینکه خودم را در اختیارش بگذارم. وقتی تشنگی مرا عاجز کرد و از جانم ترسیدم او مرا سیراب کرد و من خودم را در اختیارش نهادم. سپس علی÷ گفت: قسم به پروردگار کعبه، این ‌ازدواج بوده است». [۵۷۷]

بنگرید که این قوم چگونه دروازه‌های فحشا و بی‌غیرتی و بی‌آبرویی را با امثال چنین دروغ و تهمت‌هایی باز کرده‌اند؟

[۵۷۷] الفروع من الکافی، ج۵، ص۴۶۸.

لواط با زنان:

از جمله دروغ‌هایی که به اهل بیت نسبت داده‌اند، این است که از آن‌ها نقل کرده‌اند که لواط با زن جایز است. کلینی از رضا روایت کرده که صفوان بن یحیی از او پرسید: «مردی از پیروان تو از من درخواست کرد که از تو سؤال کنم. امام رضا گفت: چه چیزی درخواست کرد؟ گفتم: آیا مرد می‌تواند از پشت با زن نزدیکی کند؟ گفت: می‌تواند این کار را بکند. به او گفتم: آیا تو نیز، این کار را انجام می‌دهی؟ گفت: ما چنین کاری را انجام نمی‌دهیم». [۵۷۸]

از جعفر روایت کرده‌اند که مردی راجع به یک مرد که از پشت با زن نزدیکی می‌کند -و در خانه جماعتی بودند- از او پرسید؟ صدایش را بلند کرد و گفت: «رسول الله جگفته است: هرکس مملوکش او را به کاری مکلف کند که توانش را ندارد، او را بفروشد – منظورش این است که این را برای فریب مردم گفته است- سپس به چهره‌ی حاضرین نگریست، و در گوش من گفت: اشکالی ندارد». [۵۷۹]

همچنین از نوه‌اش ابوالحسن رضا – امام هشتم شیعه – روایت کرده‌اند که با عبارتی بسیار زشت‌تر از عبارت طوسی آورده که مردی درباره‌ی نزدیکی با زن از پشت، از وی سؤال کرد، او در جواب گفت: از قول لوط÷ در آیه‌ای از کتاب خداوند آن را حلال کرده است: ﴿هَٰٓؤُلَآءِ بَنَاتِي هُنَّ أَطۡهَرُ لَكُمۡۖ[هود: ۷۸]. پرواضح است که منظور آن‌ها، فرج بوده است». [۵۸۰]

همچنین به صراحت از جعفر از عبدالله بن ابی‌یعفور روایت کرده‌اند که گفت: از ابوعبدالله درباره‌ی مردی که از پشت با زنش نزدیکی کند،‌ پرسیدم؟ او در جواب گفت: «اگر زن راضی باشد اشکالی ندارد. گفتم: پس منظور این قول خداوند چیست که می‌فرماید: ﴿فَأۡتُوهُنَّ مِنۡ حَيۡثُ أَمَرَكُمُ ٱللَّهُۚ[البقرة: ۲۲۲]. گفت: این برای طلب فرزند است». [۵۸۱]

از یونس بن عمار روایت کرده‌اند که گفت: من گاهی با کنیزم از پشت نزدیکی می‌کنم و با خود وعده می‌کنم که هر بار یک درهم صدقه بدهم و این برای من سنگین است. گفت: بر تو حقی نیست و نزدیکی از پشت حق توست. [۵۸۲]

این در حالی است که رسول الله جفرموده است: «محاش [۵۸۳] نساء أمتي على رجال أمتي حرام» [۵۸۴]: «دبر زنان امتم بر مردان امتم حرام است».

[۵۷۸] کلینی، الفروع من الکافی، ج۵، ص۴۰. الاستبصار، ج۳، ص۲۴۳ و ۲۴۴. [۵۷۹] طوسی، الاستبصار (کتاب النکاح)، ج۳، ص۳۴۳. [۵۸۰] طوسی، الاستبصار، ج۳، ص۲۴۳. تهذیب الأحکام، ج۷، ص۴۱۵. [۵۸۱] طوسی، تهذیب الأحکام (باب آداب خلوت)، ج۷، ص۴۱۴. الاستبصار، ج۳، ص۲۴۳. [۵۸۲] الاستبصار، ج۳، ص۲۴۴. [۵۸۳] جمع محشه که به معنای دُبراست. [۵۸۴] من لایحضره الفقیه (کتاب النکاح، باب النوادر)، ج۳، ص۴۶۸.

شریعت:

از جمله افتراهایی که به پیامبر جو اهل بیتش زده‌اند: احادیث و روایاتی است که برای تعطیل کردن شریعت اسلامی و دور کردن مسلمانان از عمل به اوامر و نواهی آن و جذب اراذل و اوباش و انسان‌های سفیه ساخته‌اند. کسانی که در حدود خداوند اهمال ورزیده‌اند و به اوامر الهی عمل نمی‌کنند و به ارشادات و تعالیم وی اهتمام نمی‌ورزند. عدّه‌ای معتقدند که عبادت‌های نماز و روزه و حج و زکات برای آن‌ها گناه است و قدرتی فراتر از توان آن‌ها می‌خواهد و باعث تباه شدن وقت و مال آن‌ها می‌شود. همچنان‌که معتقدند، اطاعت از اوامر شریعت در معاملات و غیره از جمله مسائل غیر ضروری زندگی است که بیهوده واجب شده است. آنان زمام نفس را برای شهوات و لذت‌ها و غرق شدن در امور منکر و گناه به طور مطلق، آزاد گذاشته‌اند.

آنان برای سیرکردن نفس کثیف از لذت‌ها و برای آزاد کردن آن از حدود و قیود دینی و اخلاقی، زنا را به نام متعه جایز و مباح دانسته‌اند هرچند که هزار زن برای یک مرد باشد و بر عکس. متعه‌ای که جز بدکاری محض نیست‌. البته به زودی از طریق کتاب‌های خود شیعه، اثبات خواهیم کرد که چگونه عمل صالح و انجام فرایض شرعی و سنت‌های آن را برداشته‌اند و به سایر مسائل دنیوی پرداخته‌اند.

بر این اساس به خداوند متعال نیز، دروغ بسته و گفته‌اند که خداوند متعال فرموده است:

علی بن ابی‌طالب حجت من بر مردم و نور من در سرزمین‌هایم و امانتدار من بر علمم است. هرکس او را بشناسد، وارد دوزخش نمی‌کنم هرچند که از اوامر من سرپیچی کرده باشد و هرکس او را انکار کند، وارد بهشتش نمی‌کنم هرچند که مرا اطاعت کرده باشد. [۵۸۵]

معنایش این است که معصیت خداوند برای ورود به بهشت و جهنم اعتباری ندارد، بلکه عشق به علی ملاک است. پس کسی که او را دوست داشته باشد چه به دستورات اسلام و اوامر الهی عمل کرده باشد چه نکرده باشد، ‌وارد بهشت می‌شود. پس بر انسان واجب است که علی را دوست بدارد و بعد هر کاری را که می‌خواهد بکند؛ زیرا بازخواست نمی‌شود.

تنها به این امر کفایت نکرده‌اند بلکه می‌گویند: وقتی حکم به جهنمی بودن کسی داده شود و به طرف جهنم برده شود و به خاطر ارتکاب گناه از بهشت رانده شود، اگر شیعه باشد به بهشت بازگردانده می‌شود و از حوض کوثر می‌‌‌‌‌نوشد.

همچنین بر خداوند متعال افترا بسته‌اند –- ﴿وَمَنۡ أَظۡلَمُ مِمَّنِ ٱفۡتَرَىٰ عَلَى ٱللَّهِ كَذِبًا[الأنعام: ۲۱]. کیست ظالم‌تر از کسی که بر خداوند دروغ می‌بندد- و در یک روایت ساختگی می‌گویند: از ابوجعفر روایت شده که گفت: «وقتی روز قیامت بر پا شد، همه‌ی مردم در یک جا به صورت برهنه جمع می‌شوند و در محشر می‌‌مانند تا به شدت عرق کنند و به اندازه‌ی پنجاه سال درآن جا می‌‌‌‌‌مانند، و این همان کلام خداست که می‌فرماید: ﴿وَخَشَعَتِ ٱلۡأَصۡوَاتُ لِلرَّحۡمَٰنِ فَلَا تَسۡمَعُ إِلَّا هَمۡسٗا١٠٨[طه: ۱۰۸]. سپس ندا دهنده‌ای از بالای عرش ندا می‌دهد که پیامبر امّی من کجاست؟پیامبر رحمت،‌ حضرت محمد بن عبدالله امّی کجاست؟ رسول الله جاز مقابل همه‌ی مردم می‌گذرد تا به حوض برسد که طول آن به اندازه‌ی فاصله‌ی بین ایله و صنعاء‌ است و آنجا می‌ایستد. آن موقع دوست شما ندا داده می‌شود.‌ پس علی از مقابل مردم پیش می‌آید و در کنار او می‌ایستد و بعد به مردم اجازه می‌دهند که بروند. به گروهی اجازه‌ی ورود به حوض داده می‌شود و به گروهی اجازه داده نمی‌شود. وقتی رسول الله جمی‌بیند گروهی از محبّان ما از ورود به حوض منع شده‌اند،‌ گریه می‌کند و می‌گوید: پروردگارا،‌ شیعه‌ی علی از ورود به حوض منع شده‌اند؟ خداوند فرشته‌ای را نزد محمد می‌فرستد و می‌گوید: چرا گریه می‌‌کنی ای محمد؟ می‌‌‌‌‌‌‌گوید: برای گروهی از شیعیان علی. فرشته به او می‌گوید: خداوند متعال می‌فرماید: ای محمد، شیعیان علی را به تو بخشیدم و به خاطر محبت آن‌ها نسبت به تو و عترت تو از گناهانشان گذشتم و آن‌ها را به شما ملحق می‌‌‌کنم و در زمره‌ی شما قرار می‌‌دهم و وارد حوضشان می‌کنم. ابوجعفر گفت: در آن روز بسیاری از انسان‌های گریان می‌گویند: ای محمد!.

وقتی که چنین می‌بینند، و در آن روز کسی باقی نمی‌ماند که پیرو ما و محب ما باشد و از دشمن ما برائت بجوید و نسبت به آن‌ها کینه داشته باشد، مگر اینکه وارد جمع ما می‌شود و کنار حوض کوثر می‌آید». [۵۸۶]

همچنین بحرانی در تفسیر خود به نقل از مفید در «الاختصاص» آورده است:

از ابو سعید مدائنی نقل شده که گفت: به ابو عبدالله گفتم: معنای این آیه چیست: ﴿وَمَا كُنتَ بِجَانِبِ ٱلطُّورِ إِذۡ نَادَيۡنَا[القصص: ۴۶]. او گفت: ای ابوسعید، خداوند قبل از آنکه خلقت خود را آغاز کند در دو هزار سال پیش، نامه‌ای به ما نوشت و آن را در عرش یا زیر عرش خود نگه داشت که در آن آمده است: ای شیعه‌ی آل محمد، قبل از اینکه گناهی انجام بدهید، ‌شما را بخشیدم. [۵۸۷]کسی که منکر ولایت محمد و آل محمد نباشد او را به رحمت خود وارد بهشت می‌کنم». [۵۸۸]

همچنان‌که بر رسول امین و صادق جدروغ بسته‌اند که گویا فرموده‌اند: «کسی که خداوند حبّ ائمه را روزی وی قرار داده باشد، خیر دنیا و آخرت نصیبش می‌شود و کسی شک نکند که او بهشتی است». [۵۸۹]

به علیس دروغ بسته‌اند که گفت: «کسی که مرا دوست داشته باشد،‌ خوشبخت است و در زمره‌ی اولیاء حشر می‌شود». [۵۹۰]

پس نیازی به قرآن خواندن، نماز، زکات، روزه، حج و خسته‌کردن خود و روح خود نمی‌باشد،‌ بلکه تنها حبّ او نسبت به اهل بیت کافی است و بر خدا واجب است که او را نجات بدهد و وارد بهشتش گرداند. این صدوق آن‌ها – البته بسیار دروغگو – است که به ناحق بر رسول خدا افترا بسته که گویا آن حضرت جخطاب به علی گفتند: «ای علی! هرکس قلباً تو را دوست داشته باشد، مثل آن است که یک سوم قرآن را خوانده باشد و هرکس قلباً تو را دوست داشته باشد و با زبان‌ تو را یاری دهد،‌ گویی که دو سوم قرآن را خوانده است،‌ و هرکس تو را قلباً ‌دوست داشته باشد و با دست و زبان تو را یاری کند، گویی که کل قرآن را خوانده است». [۵۹۱]

اما درباره‌ی نماز و زکات و حج از جعفر صادق نقل کرده‌اند که گفت: «خداوند به وسیله‌ی کسانی از شیعیان ما که نماز می‌خوانند، عذاب را از شیعیان ما که نماز نمی‌خوانند، دفع می‌‌‌‌کند و به وسیله‌ی کسانی از شیعیان ما که زکات می‌دهند، عذاب را از شیعیان ما که زکات نمی‌دهند، دفع می‌کند، و به وسیله‌ی کسانی از شیعیان ما که حج می‌گذارند، عذاب را از شیعیان ما که حج نمی‌گذارند، دفع می‌نماید». [۵۹۲]

پس بر هیچ‌یک از شیعیان واجب نیست که نماز و زکات و حج به جای آورند چون به جای یکدیگر انجام می‌دهند و این واجبات را با حبّ اهل بیت و زیارت آن‌ها و گریه‌کردن بر کشته‌ها و مرده‌های آن‌ها و زیارت قبرهایشان بعد از مرگشان عوض می‌کنند.

پس دین شیعه دینی ابداعی و جدید است که بویی از اسلام نبرده است؛ ‌اسلامی که دین عمل به واجبات و فرائض و دین عبادات و معاملات و دین اوامر و نواهی است. دینی که بر زبان پیامبر صادق و امین ج، جاری شد که به اهل بیت خودش گفت: رهایی شما از آتش جهنم تنها با تمسّک به ریسمان الهی و عمل به دستورات خدا و رسولش و دوری از منهیات خدا و رسولش می‌باشد. همچنان‌که رسول خدا جاهل بیت و عمو و عمه و دختر و بستگان خود را به اسم، مورد خطاب قرار می‌دهد و می‌فرماید: «يا بنى عبد المطلب! يا بني عبد مناف! يا فاطمة بنت رسول الله! يا عباس بن عبد المطلب! يا صفية عمة رسول الله! افتدوا أنفسكم من النار، فإني لا أغني عنكم من الله شيئاً» [۵۹۳]:«ای بنی‌عبدالمطلب، ای بنی‌عبد مناف، ‌ای فاطمه، دختر رسول اللهج،‌ ای عباس بن عبدالمطلب، ‌ای صفیه عمه‌ی پیامبر، خود را از آتش جهنم برهانید؛ چرا که من در پیشگاه خداوند برایتان کاری از دستم برنمی‌آید». در وایتی دیگر آمده است: «اعملوا اعملوا، وسلوني من مالي ما شئتم، فإني لا أغني عنكم من الله شيئاً» [۵۹۴]:«تلاش کنید، تلاش کنید، و از مالم هرچه می‌خواهید، درخواست کنید؛ چون از جانب خدا چیزی برایتان از دستم بر نمی‌آید».

اینان اهل بیت نبوّت هستند که تنها با عمل صالح و اطاعت از خدا و پیامبر جدر تمامی امور؛ چه امور دنیا و چه امور آخرت از عذاب خدا نجات می‌یابند و داخل بهشت می‌شوند و رسول الله کاری از دستش برنمی‌آید و نمی‌تواند کاری برایشان بکند.

این چیزی است که قرآن نازل شده از آسمان بر حضرت محمد جآن را تأیید می‌نماید؛ آنجا که می‌فرماید: ﴿وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٞ وِزۡرَ أُخۡرَىٰۚ[الأنعام: ۱۶۴]، ﴿لَّيۡسَ لِلۡإِنسَٰنِ إِلَّا مَا سَعَىٰ٣٩ وَأَنَّ سَعۡيَهُۥ سَوۡفَ يُرَىٰ٤٠ ثُمَّ يُجۡزَىٰهُ ٱلۡجَزَآءَ ٱلۡأَوۡفَىٰ٤١[النجم: ۳۹-۴۱]. ﴿فَأَمَّا مَن طَغَىٰ٣٧ وَءَاثَرَ ٱلۡحَيَوٰةَ ٱلدُّنۡيَا٣٨ فَإِنَّ ٱلۡجَحِيمَ هِيَ ٱلۡمَأۡوَىٰ٣٩ وَأَمَّا مَنۡ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِۦ وَنَهَى ٱلنَّفۡسَ عَنِ ٱلۡهَوَىٰ٤٠ فَإِنَّ ٱلۡجَنَّةَ هِيَ ٱلۡمَأۡوَىٰ٤١[النازعات: ۳۷-۴۱]. ﴿قَدۡ أَفۡلَحَ مَن تَزَكَّىٰ١٤ وَذَكَرَ ٱسۡمَ رَبِّهِۦ فَصَلَّىٰ١٥[الأعلى: ۱۴-۱۵].

خداوند متعال در کتابی که باطل در آن راه ندارد، می‌فرماید: ﴿فَمَن يَعۡمَلۡ مِثۡقَالَ ذَرَّةٍ خَيۡرٗا يَرَهُۥ٧ وَمَن يَعۡمَلۡ مِثۡقَالَ ذَرَّةٖ شَرّٗا يَرَهُۥ٨[الزلزلة: ۷-۸]. در جایی دیگر می‌فرماید: ﴿قَدۡ أَفۡلَحَ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ١ ٱلَّذِينَ هُمۡ فِي صَلَاتِهِمۡ خَٰشِعُونَ٢ وَٱلَّذِينَ هُمۡ عَنِ ٱللَّغۡوِ مُعۡرِضُونَ٣ وَٱلَّذِينَ هُمۡ لِلزَّكَوٰةِ فَٰعِلُونَ٤ وَٱلَّذِينَ هُمۡ لِفُرُوجِهِمۡ حَٰفِظُونَ٥ إِلَّا عَلَىٰٓ أَزۡوَٰجِهِمۡ أَوۡ مَا مَلَكَتۡ أَيۡمَٰنُهُمۡ فَإِنَّهُمۡ غَيۡرُ مَلُومِينَ٦ فَمَنِ ٱبۡتَغَىٰ وَرَآءَ ذَٰلِكَ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡعَادُونَ٧ وَٱلَّذِينَ هُمۡ لِأَمَٰنَٰتِهِمۡ وَعَهۡدِهِمۡ رَٰعُونَ٨ وَٱلَّذِينَ هُمۡ عَلَىٰ صَلَوَٰتِهِمۡ يُحَافِظُونَ٩ أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡوَٰرِثُونَ١٠ ٱلَّذِينَ يَرِثُونَ ٱلۡفِرۡدَوۡسَ هُمۡ فِيهَا خَٰلِدُونَ١١[المؤمنون: ۱-۱۱]. خداوند متعال در قرآنی که آن را دستور و راهنما و هدایت و رحمت برای مؤمنان قرار داده می‌فرماید: ﴿كُلُّ نَفۡسِۢ بِمَا كَسَبَتۡ رَهِينَةٌ٣٨ إِلَّآ أَصۡحَٰبَ ٱلۡيَمِينِ٣٩ فِي جَنَّٰتٖ يَتَسَآءَلُونَ٤٠ عَنِ ٱلۡمُجۡرِمِينَ٤١ مَا سَلَكَكُمۡ فِي سَقَرَ٤٢ قَالُواْ لَمۡ نَكُ مِنَ ٱلۡمُصَلِّينَ٤٣ وَلَمۡ نَكُ نُطۡعِمُ ٱلۡمِسۡكِينَ٤٤ وَكُنَّا نَخُوضُ مَعَ ٱلۡخَآئِضِينَ٤٥ وَكُنَّا نُكَذِّبُ بِيَوۡمِ ٱلدِّينِ٤٦ حَتَّىٰٓ أَتَىٰنَا ٱلۡيَقِينُ٤٧ فَمَا تَنفَعُهُمۡ شَفَٰعَةُ ٱلشَّٰفِعِينَ٤٨[المدثر: ۳۸-۴۸]. از زبان پیامبر خود، حضرت نوح÷آنگاه که پسرش را دید که غرق می‌‌شود و‌ پروردگارش را نداد داد، می‌فرماید: ﴿رَبِّ إِنَّ ٱبۡنِي مِنۡ أَهۡلِي وَإِنَّ وَعۡدَكَ ٱلۡحَقُّ وَأَنتَ أَحۡكَمُ ٱلۡحَٰكِمِينَ٤٥ قَالَ يَٰنُوحُ إِنَّهُۥ لَيۡسَ مِنۡ أَهۡلِكَۖ إِنَّهُۥ عَمَلٌ غَيۡرُ صَٰلِحٖۖ فَلَا تَسۡ‍َٔلۡنِ مَا لَيۡسَ لَكَ بِهِۦ عِلۡمٌۖ إِنِّيٓ أَعِظُكَ أَن تَكُونَ مِنَ ٱلۡجَٰهِلِينَ٤٦ قَالَ رَبِّ إِنِّيٓ أَعُوذُ بِكَ أَنۡ أَسۡ‍َٔلَكَ مَا لَيۡسَ لِي بِهِۦ عِلۡمٞۖ وَإِلَّا تَغۡفِرۡ لِي وَتَرۡحَمۡنِيٓ أَكُن مِّنَ ٱلۡخَٰسِرِينَ٤٧[هود: ۴۵-۴۷]. همچنان‌که از ابراهیم÷ و پدرش نقل می‌کند که به او گفت: ﴿يَٰٓأَبَتِ إِنِّي قَدۡ جَآءَنِي مِنَ ٱلۡعِلۡمِ مَا لَمۡ يَأۡتِكَ فَٱتَّبِعۡنِيٓ أَهۡدِكَ صِرَٰطٗا سَوِيّٗا٤٣ يَٰٓأَبَتِ لَا تَعۡبُدِ ٱلشَّيۡطَٰنَۖ إِنَّ ٱلشَّيۡطَٰنَ كَانَ لِلرَّحۡمَٰنِ عَصِيّٗا٤٤ يَٰٓأَبَتِ إِنِّيٓ أَخَافُ أَن يَمَسَّكَ عَذَابٞ مِّنَ ٱلرَّحۡمَٰنِ فَتَكُونَ لِلشَّيۡطَٰنِ وَلِيّٗا٤٥ قَالَ أَرَاغِبٌ أَنتَ عَنۡ ءَالِهَتِي يَٰٓإِبۡرَٰهِيمُۖ لَئِن لَّمۡ تَنتَهِ لَأَرۡجُمَنَّكَۖ وَٱهۡجُرۡنِي مَلِيّٗا٤٦ قَالَ سَلَٰمٌ عَلَيۡكَۖ سَأَسۡتَغۡفِرُ لَكَ رَبِّيٓۖ إِنَّهُۥ كَانَ بِي حَفِيّٗا٤٧[مريم: ۴۳-۴۷]. در جایی دیگر می‌فرماید: ﴿وَمَا كَانَ ٱسۡتِغۡفَارُ إِبۡرَٰهِيمَ لِأَبِيهِ إِلَّا عَن مَّوۡعِدَةٖ وَعَدَهَآ إِيَّاهُ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُۥٓ أَنَّهُۥ عَدُوّٞ لِّلَّهِ تَبَرَّأَ مِنۡهُۚ إِنَّ إِبۡرَٰهِيمَ لَأَوَّٰهٌ حَلِيمٞ١١٤[التوبة: ۱۱۴].

خدای متعال در این آیات مبارک از کتاب خودش بیان کرده که نجات و رستگاری تنها در سایه‌ی تمسّک به ریسمان الهی و عمل به کتاب خدا و انجام اوامرش و اطاعت از پیامبرش و نزدیکی جستن به او توسط عباداتی همچون نماز و روزه و زکات و حج و دوری از محارم و گناهان می‌باشد و غیر از این‌ها فایده‌ای ندارد. حتی اگر قرابت نسبی و سببی با اولیای خدا و صالحان و پیامبران داشته باشد، باز فایده‌ای برایش ندارد؛ چون همگی این‌ها یکسان هستند و تنها با عمل صالح محک زده می‌شوند.

این ابولهب عموی/کاکای حقیقی رسول الله جو داماد دو دختر ایشان و از طایفه و نزدیکان وی می‌باشد که درباره‌اش این آیه نازل شده است: ﴿تَبَّتۡ يَدَآ أَبِي لَهَبٖ وَتَبَّ١ مَآ أَغۡنَىٰ عَنۡهُ مَالُهُۥ وَمَا كَسَبَ٢ سَيَصۡلَىٰ نَارٗا ذَاتَ لَهَبٖ٣ وَٱمۡرَأَتُهُۥ حَمَّالَةَ ٱلۡحَطَبِ٤ فِي جِيدِهَا حَبۡلٞ مِّن مَّسَدِۢ٥[المسد: ۱-۵]. ابوطالب، عموی دوم پیامبر جاست که وقتی پیامبر برای وی طلب مغفرت کرد، این آیه نازل شد: ﴿مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَن يَسۡتَغۡفِرُواْ لِلۡمُشۡرِكِينَ وَلَوۡ كَانُوٓاْ أُوْلِي قُرۡبَىٰ مِنۢ بَعۡدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمۡ أَنَّهُمۡ أَصۡحَٰبُ ٱلۡجَحِيمِ١١٣[التوبة: ۱۱۳]. این امر بر تمام کسانی که در قرآن تأمل می‌کنند،‌ پوشیده نیست که اساس نجات همان اقرار به وحدانیت خداوند متعال و رسالت پیامبر گرامی وی جو عمل به اوامر قرآن و سنت است: ﴿إِلَّا مَن تَابَ وَءَامَنَ وَعَمِلَ عَمَلٗا صَٰلِحٗا فَأُوْلَٰٓئِكَ يُبَدِّلُ ٱللَّهُ سَيِّ‍َٔاتِهِمۡ حَسَنَٰتٖۗ وَكَانَ ٱللَّهُ غَفُورٗا رَّحِيمٗا٧٠ وَمَن تَابَ وَعَمِلَ صَٰلِحٗا فَإِنَّهُۥ يَتُوبُ إِلَى ٱللَّهِ مَتَابٗا٧١ وَٱلَّذِينَ لَا يَشۡهَدُونَ ٱلزُّورَ وَإِذَا مَرُّواْ بِٱللَّغۡوِ مَرُّواْ كِرَامٗا٧٢ وَٱلَّذِينَ إِذَا ذُكِّرُواْ بِ‍َٔايَٰتِ رَبِّهِمۡ لَمۡ يَخِرُّواْ عَلَيۡهَا صُمّٗا وَعُمۡيَانٗا٧٣ وَٱلَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا هَبۡ لَنَا مِنۡ أَزۡوَٰجِنَا وَذُرِّيَّٰتِنَا قُرَّةَ أَعۡيُنٖ وَٱجۡعَلۡنَا لِلۡمُتَّقِينَ إِمَامًا٧٤ أُوْلَٰٓئِكَ يُجۡزَوۡنَ ٱلۡغُرۡفَةَ بِمَا صَبَرُواْ وَيُلَقَّوۡنَ فِيهَا تَحِيَّةٗ وَسَلَٰمًا٧٥ خَٰلِدِينَ فِيهَاۚ حَسُنَتۡ مُسۡتَقَرّٗا وَمُقَامٗا٧٦[الفرقان: ۷۰-۷۶]..

این برخلاف اعتقاد شیعه است که می‌گویند: حب علی حسنه‌ای است که هیچ گناهی به آن ضرر وارد نمی‌کند. [۵۹۵]

«عشق ما به اهل بیت، گناهان ما را می‌زداید همچنان‌که باد شدید برگ درختان را جدا می‌کند». [۵۹۶]

همچنان‌که بر رسول الله دروغ بسته‌اند که گویا ایشان فرمودند:

«إن الله تعالى جعل لأخي علي بن أبي طالب فضائل لا تحصى كثرة، فمن ذكر فضيلة من فضائله مقراً بها غفر الله له ما تقدم من ذنبه وما تأخر، ومن كتب فضيلة من فضائله؛ لم تزل الملائكة تستغفر له ما بقي لتلك الكتابة أثر ورسم، ومن استمع إلى فضيلة من فضائله غفر الله له الذنوب التي اكتسبها من السماع، ومن نظر إلى كتاب من فضائله غفر له الذنوب التي اكتسبها من النظر» [۵۹۷]: «خداوند متعال فضیلت‌های بی‌شماری را برای برادرم علی بن ابی طالب قرار داده است پس کسی که فضیلتی را از آن‌ها در ذهن داشته باشد و به آن اقرار کند،‌ خداوند تمام گناهان گذشته و آینده‌ی او را می‌بخشد. کسی که یکی از این فضایل را بنویسد تا زمانی که اثری از آن باقی باشد، ملائکه برای وی طلب مغفرت می‌کنند و کسی که به یکی از فضایل وی گوش فرا داده باشد خداوند گناهانی را که از راه گوش مرتکب شده،‌ می‌بخشد و کسی که به فضیلتی از فضایل نوشته شده‌ی وی بنگرد، خداوند گناهانی را که از راه چشم مرتکب شده، می‌بخشد».

راجع به عمل صالح به صراحت گفته‌اند که نیازی به انجام کارهای نیکو نیست؛ همچنان‌که به دروغ از جعفر روایت کرده‌اند که او شیعه را مورد خطاب قرار داده و گفت: «قسم به خدا هیچ‌یک از شما وارد جهنم نمی‌شود». [۵۹۸]

او به شیعه گفته است: کارنامه‌ی شما پر است اما بدون عمل. [۵۹۹]حتی در روز قیامت در درجه‌ی انبیاء همراه آنان هستید». [۶۰۰]

به رسول خدا ج دروغ بسته‌اند که گویا فرموده‌اند: «هرکس حسین را پس از مرگش زیارت کند، بهشت نصیبش می‌شود». [۶۰۱]

همچنین به ابوالحسن رضا – امام هشتم و معصوم شیعیان – نسبت می‌دهند که گفت: «قلم گناه از شیعه‌ی ما برداشته شده است. هیچ‌یک از شیعیان ما نیست که گناهی مرتکب شده باشد و آن گناه محو نشده باشد،‌ هرچند که به اندازه‌ی قطرات باران و به اندازه‌ی ستارگان و خارها و درختان گناه کرده باشد.» [۶۰۲]

پس کسی که چنین جایگاهی دارد چه نیازی است که خود را خسته کند، کافی است که به حب و دوستی آل علی اعتراف کند و بعد هر کاری که خواست انجام دهد؛‌ زیرا قلم گناه از او برداشته شده و گناهان و اشتباهات وی آمرزیده شده و بهشت به وی عطا شده است و کار ناپسند به او ضرری نمی‌رساند و ایمان و عمل نیز، آن را نمی‌افزاید.

اظهار این حبّ و علاقه به اهل بیت اینگونه است که باید قبر حسین یا رضا یا یکی از ائمه را زیارت کند و مجوز رضایت و مغفرت و بهشت را از آن‌ها بگیرد. به همین دلیل گفته‌اند: زیارت قبر حسین، معادل صد حج مقبول و صد عمره‌ی مقبول است. [۶۰۳]

به رسول الله جتهمت زده‌اند که فرموده است: «من زار الحسين بعد موته فله الجنة» [۶۰۴]: «کسی که حسین را پس از مرگش زیارت کند،‌ بهشتی است».

کسی که نمی‌تواند او را زیارت کند، برای شهادتش گریه کند تا بهشت را ببرد؛ همچنان‌که از باقر بن زین العابدین روایت شده که گفت: «هر قطره اشکی که برای حسین ریخته می‌شود،‌ خداوند گناهانی را با آن می‌زداید هرچند به اندازه‌ی کف دریا باشد» [۶۰۵]و بهشت برایش واجب می‌شود. [۶۰۶]

همچنین کسی که بر رضا بگرید،‌ بهشتی است و از خود وی نقل شده که گفت: «هر مؤمنی که مرا زیارت کند و قطره اشکی صورتش را خیس کند، خداوند متعال آتش جهنم را بر وی حرام می‌کند». [۶۰۷]

اما کسی که قبرش را زیارت کند، به نقل از پسرش، محمد ملقب به جواد -امام نهم شیعیان- درباره‌ی او گفته‌اند: «کسی که قبر پدرم را در طوس زیارت کند‌، خداوند گناهان اول و آخر او را می‌بخشد و در روز قیامت منبری هم سطح منبر پیامبر جبرای او گذاشته می‌شود تا اینکه خداوند از حسابرسی بندگان فارغ شود». [۶۰۸]

از پدرش موسی بن جعفر – امام هفتم شیعه – نقل کرده‌اند که گفت: «کسی که قبر فرزندم، علی را زیارت کند،‌ هفتاد حج مقبول برایش نوشته می‌شود. راوی گوید، گفتم: هفتاد حج؟ گفت: آری، هفتاد هزار حج. -خدایا، از دروغ‌های این قوم به تو پناه می‌بریم. چقدر زشت‌اند و چقدر پستند-. سپس افزود: چه بسیار حج‌هایی که قبول نمی‌شوند، اما کسی که او را زیارت می‌‌‌‌کند و شب در کنار قبر او می‌خوابد، مانند کسی است که خدا را در عرش زیارت کرده است. (پناه بر خدا از نقل این خرافات) گفتم: مانند کسی که خدا را در عرشش زیارت کند؟ گفت: آری». [۶۰۹]

از رضا نقل کرده‌اند که گوید: «روزی خواهد آمد که شما قبر مرا در طوس زیارت می‌کنید. هان! آگاه باشید هرکس قبر مرا زیارت کند و قبل از آن غسل کرده باشد، تمام گناهانش زدوده می‌شود درست مانند آن موقعی که متولد شده است». [۶۱۰]

«هر مؤمنی او را زیارت کند، خداوند بهشت را بر او واجب و جهنم را بر او حرام می‌کند». [۶۱۱]

همچنین کسی که قبر خواهرش، فاطمه بنت موسی را زیارت کند بهشتی است؛ همچنان‌که از سعد بن سعد روایت شده که گفت: «از ابوالحسن رضا÷ درباره‌ی زیارت قبر فاطمه، دختر موسی بن جعفر، سؤال کردم که گفت: کسی که او را زیارت کند، بهشتی است». [۶۱۲]

این مذهب شیعه است که مبنی بر زیارت قبور و گریه و حبّ و دوستی است نه انجام‌دادن عمل نیک و ادای فرایض و واجبات و رعایت حدود الهی و دوری از منکرات و گناهان.

[۵۸۵] بحرانی، مقدمة البرهان فی تفسیر القرآن، ص۲۳. قمی، الخصال، ج۲، ص۵۸۳. [۵۸۶] تفسیر البرهان، ج۳، ص۲۵۵. الصافی، ج۲، ص۷۸. [۵۸۷] این قوم تنها ائمه را معصوم نمی‌دانند بلکه خود را نیز، در عصمت آن‌ها شریک می‌دانند، به طوری که خداوند قبل از ارتکاب گناه آن‌ها را بخشیده است و کسی که اینگونه باشد، معصوم است. پس عصمت، هم برای ائمه و هم برای خود شیعه می‌باشد. [۵۸۸] البرهان، ج۳، ص۲۲۸. [۵۸۹] تفسیر نور الثقلین، قم (ایران)، ج۲، ص۵۰۴ . [۵۹۰] - الخصال، ج۲، ص۵۷۸ . [۵۹۱] - همان، ص۱۸۰. [۵۹۲] - علی بن ابراهیم، تفسیر قمی، ج۱، ص۸۳ و ۸۴ . محمد بن مسعود سلمی (معروف به عیاشی)، تفسیر عیاشی، ج۱، ص۱۳۵. [۵۹۳] - تفسیر منهج الصادقین، ج۶، ص۴۸۸. [۵۹۴] - همان. [۵۹۵] - تفسیر منهج الصادقین، ج۸، ص۱۱۰ . [۵۹۶] - همان، ج۸، ص۱۱۱ . [۵۹۷] احمد بن محمد (معروف به مقدس اردبیلی)، حدیقة الشیعة، تهران ،ص۲. علی بن عیسی اربلی، کشف الغمة، ج۱،ص۱۱۲. [۵۹۸] کلینی، الروضة من الکافی، ج۸، ص۷۸ . [۵۹۹] همان . [۶۰۰] مقدمة البرهان، ص۲۱ . [۶۰۱] الإرشاد، اثر مفید، ص۲۵۲. [۶۰۲] ابن بابویه قمی، عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۲۳۶ . [۶۰۳] - مفید، الإرشاد، قم، بصیرتی، ص۲۵۲. [۶۰۴] - همان. [۶۰۵] - مجلسی، جلاءالعیون، ج۲، ص۴۶۸. [۶۰۶] - جلاءالعیون (باب گریه بر حسین)، ص۴۶۴ . [۶۰۷] - عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۲۲۷. [۶۰۸] - همان، ص۲۵۹ . [۶۰۹] همان . [۶۱۰] عیون أخبار الرضا، ج۲ ص۲۶۰. [ شیعه در دروغ خیلی زیاده روی کرده‌اند به گونه‌ای که هیچ‌یک از امت‌های گذشته و حال به آن درجه نرسیده‌اند. هریک از علما و فقها و محدثانشان در ساختن دروغ مسابقه می‌دهد و می‌‌‌خواهد بیشتر از دیگران دروغ گوید تا جایی که فراموش کرده دیگران در این زمینه چه گفته‌اند. همه می‌دانند که شیعه منزلت و جایگاهی که برای حسین، نوه‌‌‌‌‌ی پیامبر جقایل‌اند به احدی نمی‌دهند، ولی ابن بابویه موقعی که شروع به سخن گفتن از رضا می‌نماید، در دروغ زیاده روی می‌کند و خیلی دروغ می‌گوید تا جایی که مذهب و اعتقاد خود را فراموش کرده و در دریای دروغ غوطه ور می‌شود تا جایی که رضا را بر حسین برتری می‌دهد؛ چون مفید در الإرشاد اظهار داشته که زیارت قبر حسین برابر با صد حج و صد عمره است. ولی وقتی از رضا سخن می‌گوید، اظهار می‌دارد که زیارت قبر رضا برابر با هزار حج است. (نگا: عیون أخبار الرضا، ص۲۵۷). فراتر از آن می‌گوید: زیارت قبر رضا از زیارت قبر حسین برتر است؛ همچنان‌که از علی بن مخریاء نقل کرده‌اند که گفت: به ابن ابی جعفر، یعنی امام رضا گفتم: «فدایت شوم! ‌زیارت قبر رضا برتر است یا زیارت قبر حسین؟ گفت: زیارت قبر پدرم برتر است». (عیون أخبار الرضا ج۲ ص۲۶۱). فراتر از آن گفته است: «زیارت قبر وی از زیارت کعبه برتر است». (عیون أخبار الرضا ج۲ ص۲۵۵).. [۶۱۱] همان ،ص۲۵۵ . [۶۱۲] همان، ص۲۶۷ .

ائمه:

شیعه با دروغ سرشته شده و با دروغ خلق شده‌اند گویی که با دروغ دوقلو‌اند. دروغ‌شان اقتضا می‌کند که امامان‌شان دارای اوصاف الهی و در امور و تقدیرات خداوند با وی شریک هستند ـ پاک و منزه است خداوند از چنین غلوهایی ـ.

کلینی آن‌ها – که مانند بخاری اهل سنت است – بر علی بن ابی‌طالب دروغ بسته که گویا علیسمی‌گوید: «به من خصلت‌هایی داده شده که به هیچ‌یک از افراد قبل از من – حتی پیامبران‌- داده نشده است. من نیات و نسب‌ها و امور مخفی را می‌دانم و چیزی از چشم من پنهان نیست». [۶۱۳]

در حالی که آنچه در کتاب خدا ثابت شده، این است:

﴿وَمَا تَدۡرِي نَفۡسٞ مَّاذَا تَكۡسِبُ غَدٗاۖ وَمَا تَدۡرِي نَفۡسُۢ بِأَيِّ أَرۡضٖ تَمُوتُۚ إِنَّ ٱللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرُۢ٣٤[لقمان: ۳۴]. این از اوصاف خداوند است که: ﴿لَا يَعۡزُبُ عَنۡهُ مِثۡقَالُ ذَرَّةٖ فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَلَا فِي ٱلۡأَرۡضِ[سبأ: ۳].

و او پیامبرش را امر کرده که بگوید: ﴿لَّا يَعۡلَمُ مَن فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ ٱلۡغَيۡبَ إِلَّا ٱللَّهُۚ[النمل: ۶۵]. اما این قوم به نسبت‌دادن صفات ربانی خداوند به علیس اکتفا نکرده‌اند بلکه برخلاف کتاب خدا و سنت رسولش آن را برای تمام امامانشان اثبات کرده‌اند. کلینی باب مستقلی را تحت عنوان «ائمه به گذشته و آینده علم دارند و چیزی از دید آن‌ها پنهان نمی‌ماند» آورده است.

سپس از جعفر صادق نقل کرده که گفت: «من به آنچه در آسمان‌ها و زمین می‌گذرد، علم دارم و به آنچه در بهشت و جهنم و گذشته و آینده می‌گذرد، علم دارم». [۶۱۴]

چنان‌که بر پدرش محمد باقر دروغ بسته‌اند که گفت: «خداوند بسیار بالاتر و گرامی‌تر از آن است که اطاعت از بنده‌ای را فرض گرداند و علم آسمان و زمین را از او منع کند. پس گفت: آن را از او منع نکرده است». [۶۱۵]

بر ابو الحسن، علی دروغ بسته‌اند که «او نزد اسحاق بن عمار نشسته بود و یک مرد شیعی بر او وارد شد و به او گفت: ای فلانی،‌ توبه‌ات را تازه کن و عبادتت را تازه کن؛ ‌چرا که یک ماه بیشتر از عمرت باقی نمانده است. اسحاق گفت: با خودم گفتم: چه عجب او از اجل شیعه خبر دارد. با عصبانیت به من نگریست – چون آنچه فکر کردم، او فهمید – و گفت: ای اسحاق، چرا انکار می‌‌‌‌‌‌کنی ... تو،‌ خانواده‌ات را دچار سردرگمی می‌کنی و به شدت ‌مفلس و بی‌چیز می‌شوی». [۶۱۶]

در حالی که خدای حق می‌فرماید: ﴿۞وَعِندَهُۥ مَفَاتِحُ ٱلۡغَيۡبِ لَا يَعۡلَمُهَآ إِلَّا هُوَۚ[الأنعام: ۵۹].

جعفر نیز، به آن اقرار و علم غیب را از خود و از اهل بیت انکار کرده است، چنان‌که در کتاب‌های شیعه از «سدیر» روایت شده که گفت: «من و ابوبصیر و یحیی بزار و داود بن کثیر در مجلس ابوعبدالله÷بودیم که او با عصبانیت گفت: تعجب می‌کنم از گروهی که می‌پندارند ما علم غیب می‌دانیم. هیچکس جز خداوند متعال علم غیب نمی‌داند. من کنیزم را زدم و او از دست من گریخت، ‌و نمی‌دانم که او در کدام خانه است؟» [۶۱۷]

مانند آن در رجال کشی است که از وی سؤال شد که «ابوالخطاب -یکی از شاگردانش- می‌گوید: تو علم غیب می‌دانی و تو این را گفته‌ای؟ جعفر گفت: اما اینکه می‌گوید که من علم غیب می‌دانم، قسم به خدایی که معبود برحقی جز او نیست، علم غیب نمی‌دانم. اگر من این را گفته باشم، خدا مردگانم را نبخشاید و در بازماندگانم برکت قرار ندهد! باغی بین من و عبدالله بود که میان هم تقسیم کردیم و قرعه‌کشی کردیم. دشت و چشمه نصیب او شد و کوه نصیب من شد. اگر علم غیب می‌دانستم دشت و جلگه نصیب من می‌شد و کوه نصیب او می‌شد». [۶۱۸]

بر محمد بن باقر دروغ بسته‌اند به طوری که ابوبصیر از او روایت کرده که گفت: به ابوجعفر÷گفتم: «شما قادرید مردگان را زنده و کور مادرزاد و جذامی و پیس را مداوا کنید؟ گفت: آری، به اذن خدا. سپس به من گفت: نزدیک شو ای ابو محمد، پس به او نزدیک شدم و او دستی بر صورت و چشمانم کشید، من خورشید و آسمان و زمین و منازل و همه چیز را دیدم. آنگاه گفت: آیا دوست داری که چنین باشی و در روز قیامت بینا باشی و مردم کور؟ گفت: می‌خواهم به حالت اول برگردم. پس دستی بر چشمانم کشید و من به حالت اول بازگشتم». [۶۱۹]

از جمله دروغ‌هایی که به ائمه نسبت داده‌اند این است که آن‌ها تمام کتاب‌های آسمانی را دارند و با وجود اختلاف زبان‌ها آن را می‌فهمند. [۶۲۰]

ائمه می‌دانند کی می‌میرند و حتی با اختیار خود می‌میرند. [۶۲۱]

امامان اگر بخواهند می‌توانند به هر کسی خبر دهند که چه چیزهایی به نفعش و چه چیزهایی به ضررش مقدر شده است. [۶۲۲]

ملائکه وارد خانه‌های ائمه می‌شوند و اخبار را برای آن‌ها می‌آوردند. [۶۲۳]

ائمه علمی دارند که هیچ فرشته‌ی مقرب و هیچ پیامبر مرسل ندارد. [۶۲۴]

کلام هیچ‌یک از مردم و هیچ پرنده و حیوان و جانداری بر امام پوشیده نیست. [۶۲۵]

[۶۱۳] الأصول من الکافی، ج۱۹، ص۱۹۷ . [۶۱۴] الأصول من الکافی، کتاب الحجة (ج۱ ص۲۶۱). [۶۱۵] الأصول من الکافی، ج۱ ،ص۲۶۲ . [۶۱۶] رجال الکشی (شرح حال اسحاق بن عمار)، کربلاء، ص۳۴۸ . [۶۱۷] الحجة من الکافی، ج۱، ص۲۵۷ . [۶۱۸] رجال الکشی، ص۲۴۸ . [۶۱۹] الحجة من الکافی، ج۱، ص۴۷۰ . [۶۲۰] همان، ص۲۲۷ . [۶۲۱] همان، ج۱ ،ص۲۵۸ . [۶۲۲] همان، ص۲۶۴ . [۶۲۳] - همان، ص۳۹۳ . [۶۲۴] همان، ص۴۰۲ . [۶۲۵] حمیری، قرب الاسناد، تهران، نینوی، ص۱۴۶ .

ظهور مهدی قائم:

از جمله دروغ‌هایی که به اهل بیت نسبت می‌دهند، روایات و اقوالی درباره‌ی ظهور مهدی قائم از اولاد حسن عسکری است که هرگز متولد نشده است. بر حسب پندار شیعه، مهدی در آخر زمان ظهور می‌کند و دشمنان اهل بیت را زنده و آنان را می‌کشد. همچنان‌که کلینی، -محدث شیعیان- از سلام بن مستنیر آورده که گفت: از ابوجعفر÷ شنیدم که می‌گفت: «وقتی مهدی قائم ظهور کند،‌ ایمان را به هر ناصبی عرضه می‌کند و اگر ایمان نیاورد، گردنش را می‌زند یا مانند اهل ذمه از او جزیه می‌گیرد و آن‌ها را از شهرها به بیابان بیرون می‌راند». [۶۲۶]

تنها این نیست و بس، بلکه صافی- مفسّر شیعه- نیز روایتی از جعفر نقل کرده که گفت: «وقتی که مهدی قائم ظهور کند،‌ نوادگان قاتلان حسین را به دلیل کاری که پدرانشان کردند، می‌کشد». [۶۲۷]

تنها به قتل نوادگان آن‌ها کفایت نمی‌کند بلکه پدرانشان را نیز، زنده می‌کند و می‌کشد؛ چنان‌که مفید به دروغ از جعفر بن باقر روایت کرده که گفت: «وقتی که مهدی و قائم آل محمد، ظهور کند پنجصد نفر از قریش را گردن می‌زند و دوباره پنج‌صد نفر دیگر را زنده می‌کند و گردنشان را می‌زند و تا شش بار این کار را تکرار می‌کند». [۶۲۸]

عیاشی آورده که او یزید بن معاویه و اصحابش را می‌کشد؛ چنان‌که می‌گوید: ابوعبدالله÷گفت: «اولین کسی که به دنیا باز می‌گردد، حسین بن علی÷و اصحابش و یزید بن معاویه و اصحابش است که آن‌ها را به تاوان قتل حسین می‌کشد». [۶۲۹]

این قوم به این دروغ‌ها راضی نمی‌شوند و تا آخرین انتقام‌ها را نگیرند، دلشان آرام نمی‌‌‌گیرد. به محمد بن باقر افترا زده‌اند که گفت: «وقتی که قائم ما می‌آید، حمیراء (یعنی ام المؤمنین عایشهل) زنده می‌شود تا حد تازیانه بخورد و انتقام دختر پیامبرج، فاطمه، را از او بگیرند. گفتند: چرا تازیانه بخورد؟ گفت: به خاطر تهمتی که به مادر ابراهیم زده است. گفتند: چرا خدا حد او را برای قائم به تأخیر انداخته است؟ گفت: همانا خداوند، پیامبر جرا به عنوان رحمت و مهدی قائم را به عنوان عذاب برای جهانیان فرستاده است». [۶۳۰]

همچنان‌که روایت‌های زیاد و باطلی را آورده و آن‌ها را به امامان خود نسبت داده‌اند. یکی از آن‌ها را ذکر می‌کنیم که ابوجعفر باقر گفت:

«گویی من قائم را در نجف کوفه دیدم که به طرف مکه می‌رفت و پنج هزار ملائکه همراه وی بودند و جبرئیل از طرف راست و میکائیل از طرف چپ و مؤمنان جلوی او بودند و او لشکریان را در سرزمین‌های مختلف تقسیم می‌کرد و اولین کسی که با او بیعت کرد، جبرئیل بود». [۶۳۱]

[۶۲۶] الروضة من الکافی، ج۸، ص۲۲۷ . [۶۲۷] تفسیر الصافی (سورۀ بقره)، ج۱، ص۱۷۲ . [۶۲۸] مفید ،الإرشاد، ص۳۶۴ . [۶۲۹] تفسیر العیاشی، ج‌۲، ص۲۸۰ ‌ذیل آیه‌ی ﴿ثُمَّ رَدَدۡنَا لَكُمُ ٱلۡكَرَّةَ عَلَيۡهِمۡ[الإسراء: ۶]. البرهان، ج۲، ص۴۰۸ ؛‌ الصافی، ج ‌۱، ص ۹۵۹. [۶۳۰] تفسیر الصافی (سورۀ انبیاء)، ج۲، ص۱۰۸ . [۶۳۱] روضة الواعظین، ج۲، ص۳۶۴ و ۳۶۵. الإرشاد، ص۳۶۴ .

مسائل شگفت انگیز:

از جمله دروغ‌های زشتی که درباره‌‌‌‌‌ی اهل بیت گفته‌اند، این است که به دروغ از ابوعبدالله جعفر بن باقر نقل کرده‌اند که گفت: «اگر مذی یا ودی در حال نماز از آلت خارج شد، لازم نیست که غسل انجام بدهی ‌و نمازت را قطع کنی؛ زیرا وضو را نقض نمی‌کند و به منزله‌ی خلط است و هر چیزی که بعد از وضو از تو خارج شد، مثل یک دام است یا مانند بواسیر است که چیزی نیست». [۶۳۲]

چنان‌که بر پدرش، محمد باقر بن علی، زین العابدین دروغ بسته و گفته‌اند:

«درباره‌ی مذی که از آلت خارج شود و بر ران جاری شود از او سؤال شد؟ گفت: نماز را باطل نمی‌کند و لازم نیست که ران را بشویی.» [۶۳۳]

از عمر بن زید روایت کرده‌اند که گفت:

روز جمعه در مدینه غسل کردم و پاک شدم و لباس تمیز پوشیدم و صفیه از کنار من گذشت و ران‌هایم را به ران‌هایش مالیدم و ارضا شدم و او نیز، ارضا شد،‌ اما دچار مشکل شدم و از ابوعبدالله پرسیدم، او گفت: وضو بر تو لازم نیست و او نیز، غسل نمی‌خواهد». [۶۳۴]

از جمله‌ی این دروغ‌ها این است که جعفر، حنان بن سدیر را دید که کفش‌های مشکی پوشیده است، گفت: «چرا کفش مشکی پوشیده‌ای؟ آیا می‌دانی که کفش مشکی سه ویژگی دارد؟ گفتم: آن سه ویژگی چیست فدایت شوم؟ گفت: باعث ضعف بینایی چشم و سستی آلت تناسلی و ایجاد غم و غصه می‌شود و لباس انسان‌های متکبر است. تو باید کفش زرد بپوشی که سه ویژگی دارد. گفتم: آن سه ویژگی کدامند؟ گفت: چشم‌ها را تقویت و آلت تناسلی را محکم و غم و اندوه را می‌زداید». [۶۳۵]

کسی نیست که بگوید رابطه‌ی کفش با محکمی و سستی آلت تناسلی چیست؟

از ابوالحسن الاول – امام هفتم شیعه – روایت کرده‌اند که گفت: «نگریستن به صورت زیبا باعث روشنی چشم می‌شود».

از پدرش جعفر آورده‌اند که گفت: «چهار چیز از یکدیگر سیر نمی‌شوند: زمین از باران،‌ چشم از دیدن،‌ مؤنث از مذکر». [۶۳۶]

همچنین از او روایت کرده‌اند که گفت: «ده چیز باعث نشاط و سرمستی می‌شود: خوردن،‌ نوشیدن،‌ نگریستن به زن زیبا و جماع». [۶۳۷]

همچنین روایت شده که از او پرسیده شد: «آیا نگریستن مرد به زن لخت جایز است؟ گفت: اشکالی ندارد. آیا لذتی فراتر از این وجود دارد»؟ [۶۳۸]

همچنین از ابوالحسن درباره‌ی مردی که فرج زنش را ببوسد، سؤال شد؟ گفت: اشکالی ندارد. [۶۳۹]

ما نمی‌دانیم که امامان این‌ها چه ارتباطی با این مسائل دارند و هدف آن‌ها از بیان این مطالب چه بوده است؟ علاوه بر این، چه دینی اینگونه پیروانش را به محکم‌کردن آلت تناسلی و خوردن و نوشیدن و جماع و خرافات تشویق می‌کند که حتی انسان عادی از گفتن آن‌ها شرم دارد چه برسد به امامان و معتمدان؟

همچنین از جعفر روایت کرده‌اند که گفت: «نگریستن به عورت غیر مسلمان مانند نگریستن به عورت الاغ است». [۶۴۰]

درباره‌ی عورت مسلمان از ابوالحسن موسی کاظم روایت شده که گفت: «عورت دو نوع است: جلو و پشت، ‌عورت پشت توسط لگن‌ها پوشیده می‌شود و عورت جلو را با دستت بپوشان». [۶۴۱]

به این‌ها کفایت نکرده‌اند، بلکه فضایل بیشتری را آورده‌اند و گفته‌اند: ابوجعفر – محمد باقر – می‌گوید: «کسی که به خدا و روز قیامت ایمان داشته باشد بدون پیش بند وارد حمام نمی‌شود. پس گفت: روزی بدون پیش بند وارد حمام شد. سپس برده‌ی او گفت: پدر و مادرم فدایت باد! تو ما را به بستن پیش بند توصیه می‌کنی اما خودت آن را می‌اندازی؟ گفت: آیا می‌دانی که نور، عورت را می‌پوشاند؟» [۶۴۲].

همچنین از عبیدالله دابقی روایت کرده‌اند که گفت: در مدینه وارد حمامی شدم، دیدم که پیرمردی که سرپرست حمام بود، آنجا حضور داشت. گفتم: ای شیخ! این حمام مال کیست؟ گفت: مال ابوجعفر، محمد بن علی بن حسین--. گفتم: او وارد این حمام می‌شد؟ گفت: بله. گفتم: چکار می‌‌‌‌کرد؟ گفت: وارد می‌شد و شروع به شستن خود می‌کرد. آلت خود را می‌مالید و آن را نشان نمی‌داد. سپس به طرف یکی از نشمینگاهش قرار می‌گرفت و مرا صدا می‌‌‌زد. من هم سایر بدنش را می‌مالیدم. روزی به او گفتم: چیزی که دوست نداشتی ببینم، دیده‌ام. گفت: نه هرگز! چون نور آن را پوشانده است». [۶۴۳]

[۶۳۲] الفروع من الکافی، ج۳، ص۳۹ . تهذیب الأحکام، ج۱، ص۲۱ . الاستبصار، ج۱، ص۹۴ . [۶۳۳] الفروع من الکافی (کتاب الطهارة)، ج۳، ص۴۰ . [۶۳۴] حر عاملی، وسائل الشیعة (کتاب الطهارة)، ج۱، ص۱۹۸ . [۶۳۵] ابن بابویه قمی، الخصال، ج۱، ص۹۹. [۶۳۶] الخصال، ج۱ ،ص۲۲۱ . [۶۳۷] همان، ص۴۴۳ . [۶۳۸] الفروع من الکافی، هند، ج۲، ص۲۱۴ . [۶۳۹] الفروع من الکافی، ج۲، ص۲۱۴ . [۶۴۰] الفروع من الکافی، تهران، ج۶، ص۵۰۱ . [۶۴۱] همان. [۶۴۲] همان، ج۶ ص ۵۰۲، ۵۰۳. [۶۴۳] همان، ص۵۰۳ .

چیزهای عجیب و غریب:

از جمله مسائل عجیب و دروغ‌های شگفت انگیز این است که از محمد باقر نقل کرده‌اند که گفت: «مردی که با مادرزنش یا دخترش یا خواهرش زنا کند، زنش بر وی حرام نمی‌شود». [۶۴۴]

همچنین از او روایت کرده‌اند که گفت: «اگر شخصی با زن پدرش یا کنیز وی زنا کند،‌ آن زن برای شوهرش حرام نمی‌شود و آن کنیز نیز، بر صاحبش حرام نمی‌شود». [۶۴۵]

امثال این روایات، بسیار زیادند.

از دیگر مسائل بسیار زشت و عجیب این است که می‌گویند: «نماز جنازه بدون وضو نیز، جایز است همچنان‌که بر جعفر دروغ بسته‌اند که او در جواب کسی که درباره‌ی نماز خواندن بدون وضو بر جنازه سؤال کرد؟ در جواب گفت: درست است». [۶۴۶]

در حاشیه‌ی آن می‌نویسد: علمای ما بر عدم طهارت در این نماز اجماع دارند، و از کتاب «التذکرة» نقل کرده که طهارت شرط آن نیست بلکه برای بی‌وضو و حائض و جُنُب جایز است تا بر جنازه نماز بخوانند‌ حتی اگر آب و خاک نیز، موجود باشد. علمای ما بر آن اجماع دارند. [۶۴۷]

از جعفر بن محمد باقر نقل کرده‌اند که گفت: «زن حائض می‌تواند بر جنازه نماز بخواند».

همچنین اظهار می‌دارند که از ابوجعفر محمد باقر و پسرش جعفر سؤال شد: «ما لباسی می‌خریم که شراب روی آن ریخته و شهوت خوک نیز، به آن خورده است،آیا بعد از ستردن آن جایز است که قبل از شستن با آن نماز بخوانیم؟ گفتند: آری،‌ اشکالی ندارد؛ زیرا خداوند فقط خوردن آن را حرام کرده نه پوشیدن و لمس کردنش و نماز خواندن با آن». [۶۴۸]

همچنین درست کردن طناب از موی خوک و کشیدن آب چاه برای وضو جایز است؛ همچنان‌که از زراره نقل شده که گفت: «از ابوعبدالله درباره‌ی طنابی که با موی خوک درست شده و با آن از چاه آب کشیده می‌شود،‌ پرسیدم که آیا جایز است که با آن وضو گرفت؟ گفت: اشکالی ندارد». [۶۴۹]

همچنین از جعفر روایت کرده‌اند که گوید: «از امیرالمؤمنین، علی÷ درباره‌ی دیگی که پخته شده و موشی در آن است، سؤال شد، در جواب گفت: شوربایش ریخته می‌شود و گوشت، شسته و سپس خورده می‌شود». [۶۵۰]

همچنان‌که از جعفر روایت شده که «از او سؤال شد: اگر موش یا سگی در روغن بیفتد و زنده بیرون آورده شود، [آن روغن حلال است؟] گفت: خوردن آن روغن اشکالی ندارد». [۶۵۱]

از طرف دیگر سخت‌گیری کرده‌اند و گفته‌اند: رسول الله جاز خوردن گوشت حیوان نر هنگام شهوتش، نهی کرده است. [۶۵۲]

این تکلیف ما لایطاق است چرا که کسی نمی‌داند که این حیوان نر هنگام ذبح در حال شهوت بوده است یا خیر؟

البته سهل‌گرفتن و آسان‌گیری بیشتر از سخت‌گیری در میان شیعیان وجود دارد. به طوری که از جعفر بن باقر نقل کرده‌اند که «از او سؤال شد: اگر موش یا گربه یا مرغ یا پرنده یا سگ در چاهی بیفتد، حکمش چیست؟ گفت: مادام که رنگ و طعم آب تغییر نکرده باشد، ریختن پنج دلو کافی است». [۶۵۳]

همچنین از جعفر درباره‌ی چاهی که کیسه نجاستی خشک یا تر درون آن بیفتد، سؤال شد که حکمش چیست؟ گفت: در صورتی که آب زیاد در چاه باشد، اشکالی ندارد». [۶۵۴]

از صادق÷نقل کرده‌اند که «درباره‌ی پوست مردار از او سؤال شد که آیا می‌توانند در آن آب و روغن بریزند؟ گفت: اشکالی ندارد که چیزی را در آن قرار دهند و با آن وضو بگیرند یا از آن بنوشند». [۶۵۵]

همچنین گفته‌اند که اگر در مسیر آبی، موش یا کرم یا پشه خاکی مرده‌ای بیفتد و متلاشی شود، نوشیدن آن و وضو گرفتن با آن جایز نیست، و اگر متلاشی نشود، نوشیدن آن و وضو گرفتن با آن اشکالی ندارد، و مردار در صورتی که تازه مرده باشد، دور انداخته می‌شود. همچنین است کوزه و مشک و دیگر ظروف آب. [۶۵۶]

از جعفر بن باقر روایت کرده‌اند که گفت: «اگر دو ناودان موجود باشد، یکی مربوط به آب و دیگری مربوط به ادرار باشد و آن دو قاطی شوند سپس به تو اصابت کنند،‌ اشکالی ندارد». [۶۵۷]

همان طور که از جعفر روایت کرده‌اند که یکی از شیعیان به او گفت: «در ظرفی که ادرار در آن ریخته شده و غسل جنابت در آن انجام گرفته، غسل می‌کنم، در این ظرف آب به مقداری که روی زمین بریزد، وجود دارد. حکمش چیست؟ گفت: اشکالی ندارد». [۶۵۸]

قمی در کتاب خود روایت کرده که «ابوجعفر باقر÷وارد دستشویی شد و لقمه نانی را دید که بر روی مدفوع افتاده است. آن را برداشت و شست و به برده‌اش که همراهش بود، داد و گفت: آن را نگه دار تا بیرون بیایم. وقتی که بیرون آمد به برده گفت: لقمه کجاست؟‌ گفت: آن را خوردم ای پسر رسول الله ج، گفت: آن لقمه در شکم هرکس که قرار گیرد، بهشتی است. برو که تو آزادی‌، چرا که من خوشم نمی‌آید کسی که بهشتی است، خادم من باشد». [۶۵۹]

این‌ها دروغ‌های این قوم بود که سند مغفرت را در برابر خوردن کثافت روی نان می‌بخشند.

[۶۴۴] الفروع من الکافی، ج۵ ص۴۱۶ . [۶۴۵] همان، ص۴۱۹ . [۶۴۶] همان، ج۲ ،ص۱۷۸. من لا یحضره الفقیه، ج۱، ص۱۷۰ . [۶۴۷] الفروع من الکافی، ص۱۷۸ (حاشیه) . [۶۴۸] من لا یحضره الفقیه، ج۱، ص۱۷۰. [۶۴۹] تهذیب الأحکام، ج۱ ،ص۴۰۹. [۶۵۰] الفروع من الکافی، ج۳، ص۷. [۶۵۱] همان، ج۲، ص۱۶۱ . [۶۵۲] همان، ج۶، ص۲۶۰ . [۶۵۳] همان، ج۳، ص۵ . [۶۵۴] تهذیب الأحکام، ج۱، ص۴۱۶.الاستبصار، ج۱، ص۴۲. [۶۵۵] ابن بابویه قمی، من لایحضره الفقیه، ج۱ ،۱۱ . [۶۵۶] همان، ج۱، ص۱۴. [۶۵۷] الفروع من الکافی، ج۳، ص۱۲ و ۱۳؛ تهذیب، ج۱ ،ص۴۲. [۶۵۸] الفروع من الکافی، ج۳، ص۱۴ . [۶۵۹] من لا یحضره الفقیه (باب احکام التخلی)، ج۱، ص۲۷ .

چیزهای خنده‌آور و گریه‌آور:

از دروغ‌های خنده‌دار و گریه‌آور شیعیان، این است که از جعفر روایت کره‌اند که گفت: «وقتی پیامبر جمتولد شد چند روز شیر نداشت که بخورد. ابوطالب او را به پستان‌های خود بست و خداوند شیر را در آن‌ها قرار داد. چند روزی از این طریق شیر نوشید تا وقتی که ابو طالب او را به حلیمه سعدیه سپرد». [۶۶۰]

همچنین می‌گویند: «حسین از فاطمه و هیچ زن دیگری شیر نمی‌خورد،‌ پیامبر جآمد و انگشت ابهام خود را در دهانش قرار داد و او دو یا سه روز آن را می‌مکید.» [۶۶۱]

بنگرید که این قوم چگونه این داستان‌ها و قصه‌ها و اسطوره‌ها را می‌سازند،آن هم تنها برای کسی که بخواهند او را تمجید کنند حتی اگر دلیلی برای آن نیابند، و چون به خوبی آن را نمی‌بافند،‌ فسادش روشن و زشتی آن آشکار می‌شود. پس چه وقت این قوم می‌فهمند و به خود می‌آیند؟

مانند این دروغ‌‌‌‌ها را از باقر بن زین العابدین نقل کرده‌اند که گفت: «به رسول اللهجگفته شد: تو فاطمه را می‌بوسی و با او زیاد رفت و آمد می‌‌‌کنی، با دیگر دخترانت این کار را نمی‌‌‌‌‌‌‌کنی؟

فرمود: جبرئیل سیبی از سیب‌های بهشت به من داد و من آن را خوردم و آب آن در پشتم متغیر شد سپس با خدیجه نزدیکی کردم و او به فاطمه آبستن شد، پس من بوی بهشت را از او احساس می‌کنم». [۶۶۲]

وقتی فاطمه اینگونه است ناچار باید علی نیز، مثل وی باشد. درباره‌ی علیسو ولادت وی قصه‌ای مشابه آن خلق کرده‌اند. فتال [۶۶۳]در کتابش آورده که یک سینی میوه‌‌‌‌ی بهشتی مثل خرما و انار برای ابوطالب آوردند و ابوطالب از انار خورد و شاد و خوشحال به خانه برگشت. وقتی آن را خورد و آب آن در پشتش متغیر شد با فاطمه، دختر اسد، نزدیکی کرد و او به علی حامله شد. [۶۶۴]همچنین به دروغ به جعفر نسبت داده‌اند که از او سؤال شد:

«چرا فرزندی برای رسول الله جباقی نماند؟ گفت: چون خداوند حضرت محمدجرا نبی خلق و علی÷ را وصی خلق کرده است. اگر رسول الله جفرزندی داشت، ‌فرزندش برای خلافت بر امیر المؤمنین، علی اولویت داشت و دیگر وصیتی برای امیر المؤمنین نمی‌شد». [۶۶۵]

مادام که شیعیان به افترا بستن و دروغ گفتن شروع کرده‌اند، لیاقتشان است که به اوجش برسند. به رسول الله جدروغ بسته‌اند که گویا آن حضرت فرمودند: «حلقه‌ای در بهشت از یاقوت قرمز با صفحه‌ی طلایی است که هرگاه حلقه را بر صفحه می‌زنی، ندای یا علی بلند می‌شود». [۶۶۶]

دیگری گفته است: اگر شمشیر ابن ملجم نبود علی در دنیا جاودان می‌‌‌ماند. [۶۶۷]وقتی برای چنین مقام والایی مبالغه می‌کنند، پس لازم است شیعیان وی نصیبی از این بزرگی و شرف داشته باشند. به رسول الله دروغ بسته‌اند که او به علی گفت: «خداوند گناهان شیعیان تو را بر دوش من انداخت سپس آن‌ها را به من بخشید». [۶۶۸]

از جمله افتراهای دروغ آمیز شیعه بر اهل بیت این است که به ابوعبدالله دروغ بسته‌اند که درباره‌ی زمین از وی سؤال شد: «زمین بر روی چه چیزی است؟ فرمود: بر روی ماهی. گفتم: ماهی بر روی چه چیزی است؟ گفت: بر روی آب. گفتم: آب بر روی چه چیزی است؟ گفت: بر روی صخره. گفتم: صخره بر روی چیست؟ گفت: بر روی گاو. گفتم: گاو بر روی چیست؟ گفت: بر روی خاک. گفتم: خاک بر روی چیست؟ گفت: آن موقع علما سردرگم می‌شوند». [۶۶۹]

از جمله دروغ‌های خنده دار شیعه این است که به علی بن حسین ملقب به زین العابدین نسبت داده‌اند که او گفت: «خداوند فرشته‌ای دارد به نام خرقائیل که دوازده هزار بال دارد و فاصله‌ی میان هریک از بال‌هایش پانصد سال است». [۶۷۰]

ما این بحث را به اتمام می‌‌‌‌‌رسانیم زیرا اگر بخواهیم، ادامه بدهیم یک کتاب، دو کتاب و حتی چند کتاب کفایت نمی‌کند؛ زیرا این قوم با دروغ سرشته شده‌اند و بر آن افزوده‌اند و آن را در هرجا و مکانی به کار می‌برند.

ابن بابویه قمی از ابوالحسن درباره‌ی مسخ شده‌ها پرسید، او در جواب گفت:

«فیل مسخ شده است؛ زیرا او در اصل پادشاه زناکار و لواط کار بوده است و خرس مسخ شده، چون یک مرد دیوث و بی‌غیرت بوده و خرگوش مسخ شده، چون یک زن است که به شوهرش خیانت کرده و از حیض و جنابت غسل نکرده است و خفاش مسخ شده، چون کسی است که خرمای مردم را دزدیده است و زهره مسخ شده، چون زنی است که با هاروت و ماروت فتنه کرد. اما میمون و خوک، گروهی از بنی‌اسرائیل بودند که در روز شنبه گناه کردند. سوسمار و ملخ مسخ شده‌اند؛ چون گروهی از بنی اسرائیل هستند. عقرب مسخ شده؛ چون یک مرد سخن چین است. زنبور مسخ شده؛ چون قصابی است که گوشت را از ترازو می‌دزدید». [۶۷۱]

این بحث را با گلایه و شکایت ائمه‌ی شیعه، از دست این انسان‌های دروغگو به پایان می‌بریم. البته هریک از اهل بیت چند نفر امثال این دروغگویان را در اطرافشان داشته‌اند و چنان افتراهایی می‌زنند که هیچگاه به ذهنشان خطور نکرده است. کتاب‌های شیعه مملو از شکایت و گلایه‌ی ائمه از ایشان است.

از جمله کشی از ابن سنان روایت کرده که گفت:

ابوعبدالله گفت: «ما اهل بیت صادق هستیم و دروغگویانی هستند که بر ما دروغ می‌بندند و صدق و راستی ما به خاطر دروغ آنان نزد مردم ساقط می‌شود – سپس تک تک دروغگویان را بر می‌شمارد- رسول الله جصادق‌ترین مردم بود که مسیلمه بر او دروغ بست و امیر المؤمنین بعد از پیامبر جصادق‌ترین مردم بود که عبدالله بن سبأ بر او دروغ بست – لعنت خدا بر او بادـ و ابوعبدالله حسین بن علی، گرفتار مختار شد. سپس ابوعبدالله، حارث شامی و بنان را ذکر می‌کند که بر علی بن حسین دروغ بستند و سپس مغیره بن سعید و بزیع و سری و ابوالخطاب و معمر و بشار اشعری و حمزه یزیدی و صائب نهدی – یعنی اصحابش – را ذکر می‌کند و می‌گوید: لعنت خدا بر آن‌ها باد؛ ما از دست این دروغگویانی که بر ما دروغ می‌بندند، در امان نیستیم. خدا ما را از دست این دروغگویان در امان بدارد و آتش جهنم را به آن‌ها بچشاند». [۶۷۲]

نوه‌ی او ابوالحسن نیز، چنین گلایه‌ای را کرده و می‌گوید: «بنان بر علی بن حسین دروغ بست. پس خداوند آتش جهنم را به او چشاند و مغیره بن سعید بر علی بن جعفر دروغ بست و خداوند آتش جهنم را به او چشاند و محمد بن بشیر بر علی بن حسن علی بن موسی الرضا÷ دروغ بست پس خداوند آتش جهنم را به او چشاند و ابوالخطاب بر ابوعبدالله دروغ بست و خداوند عذاب جهنم را به او چشاند. کسی که بر من دروغ می‌بست، محمد بن فرات بود». [۶۷۳]

به همین دلیل جعفر بن باقر گفت: «وقتی که قائم ما بیاید، دروغگویان شیعه را می‌کشد». [۶۷۴]

این بهترین سخنی است که جعفر گفته است: «ما شب می‌کنیم و هیچکس جز افرادی که ادعای محبت ما را دارند، دشمن سرسخت ما نیستند». [۶۷۵]

آن چیزی بود که شیعه گفته‌اند و این چیزی است که ائمه‌ی آنان می‌گویند. خداوند ما را از دروغ و دروغگویان حفظ کند!

[۶۶۰] الأصول من الکافی (کتاب الحجة)، تهران، ج۱، ص۴۵۸. [۶۶۱] همان، ج۱، ص۴۶۵. [۶۶۲] علل الشرائع، ج۱، ص۱۸۳. [۶۶۳] محمد بن حسن بن علی، فتال نیشابوری. قمی درباره‌اش می‌گوید: او حافظ و واعظ و صاحب کتاب «روضة الواعظین» بوده است. از علمای سده‌ی ششم و از اساتید ابن شهر آشوب بوده است. (الکنی و الألقاب). حلی می‌گوید: او متکلم گران قدر و فقیه و عالم و زاهد بوده است که ابوالمحاسن عبدالرزاق رئیس نیشابور او را کشت. (رجال، الحلی،‌ ص۲۹۵،‌ ۵۰۸). [۶۶۴] فتال، روضة الواعظین، قم (ایران)، ج۱، ص۸۷. [۶۶۵] علل الشرائع، نجف، ج۱ ،ص۱۳۱. [۶۶۶] روضة الواعظین، ج۱، ص۱۱۱. [۶۶۷] أصل الشیعة وأصولها، بیروت ،۱۹۶۰، ص۱۱۲. [۶۶۸] البرهان، قم (ایران)، ج۲، ص۴۴۲. [۶۶۹] تفسیر قمی، ج۲، ص۵۹. [۶۷۰] - البرهان، ج۲، ص۳۲۷. [۶۷۱] علل الشرائع، ص ۴۸۵ و ۴۸۶. [۶۷۲] رجال الکشی (شرح حال ابی الخطاب)، ص۲۵۷ و ۲۵۸. [۶۷۳] همان، ص۲۵۶ . [۶۷۴] رجال الکشی، ص۲۵۲ . [۶۷۵] همان، ص۲۵۹ .

باب چهارم: شیعه و اهانت آن‌ها به اهل بیت

شیعه هیچگاه دوستدار اهل بیت و مطیع آن‌ها نبوده است و این امر با نصوص کتاب‌های خود شیعه ثابت شده است. آن‌ها از همان روز اول که به وجود آمده‌اند، هدفی جز فاسد کردن عقاید صحیح اسلامی و مخالفت با آن و ضربه زدن به مسلمانان و اهانت به بزرگان و پیشینیان اسلام نداشتند و در رأس آن‌ها به حامل شریعت پاک و امام این امت بزرگ و اصحاب وی و شاگردانش و جانشینان راشدش و اهل بیت پاکش تهمت زدند.

دلیل اینکه ما این کتاب را به اسم شیعه و اهل بیت نامگذاری کردیم، همین است که آن‌ها خود را نهالان کاشته شده توسط اهل بیت می‌دانند. ادعا می‌کنند که اهل بیت قواعد مذهبشان را بنا نهادند و اصول عقایدشان را ثابت کردند و علاوه بر این، آن‌ها کسانی بودند که شیعه را به وجود آورده و تربیت کردند. و این شیعیان چنان رابطه‌ای با اهل بیت دارند که هیچکس چنین رابطه‌ای با آن‌ها نداشته است.

درباره‌ی ادعاها و پندارهای آن‌ها به تفصیل سخن گفتیم و رابطه‌ی آن‌ها و اطاعت و حبّ‌شان را نسبت به اهل بیت در ابواب پیشین توضیح دادیم. اما در این باب و باب آخر، می‌خواهیم که یک جنبه‌ی دیگر از عقاید شیعه را پیش روی خواننده بگذاریم. این قوم به مخالفت و سرپیچی با اهل بیت و دروغ و افترا بر آن‌ها کفایت نکرده‌اند بلکه تا حد اهانت و بدگویی غلو کرده‌اند. اهانت صریح و آشکار نه اهانت مخفی و غیر ظاهری. گویی آن‌ها منظورشان از حبّ اهل بیت چیزی جز دشنام و فحش به خلفای رسول الله جو یارانش نیست و هنگامی که از این کار فراغت یافتند، آنچه در سینه دارند به اسم حبّ اهل بیت و به نام آن‌ها بیرون می‌ریزند چرا که هدف آن‌ها حبّ بعضی‌ها و بغض بعضی‌ها نیست بلکه تنها هدف آن‌ها ایجاد شک و تردید در میان مسلمانان و برانگیختن بغض و کینه در میان آن‌ها و نابودی کیان اسلام و امت اسلامی است. وگرنه آیا اهانت به اهل بیت پیامبر جو اهل بیت علی جایز است؟ و آیا اهانت به خود رسول الله جو خود علیسدرست است؟

گستاخی شیعه نسبت به خاتم الأنبیاء:

آری، پیامبر صادق خداوند که الله متعال او را بر تمام مخلوقاتش برتری داده و کسی که رسالتش بر دو عالم ادامه دارد و رهبری ایشان تا روز قیامت پایدار است و پرچم حمد و ستایش را در دستش دارد و حضرت آدم و سایر برگزیدگان در زیر پرچم او هستند.

آری، ‌اینان به این پیامبر عظیم الشأن که افضل انبیا و رسولان است، توهین کرده و صفاتی را به وی نسبت داده‌اند که هیچگاه نداشته است؛ از جمله درباره‌اش گفته‌اند:

علی پیامبر را با خود مقایسه کرده و گفته است:

من تقسیم کننده‌ی بهشت و جهنم و فاروق اکبر و صاحب عصا هستم و تمامی ملائکه و رسولان به آنچه برای محمد اقرار کردند برای من نیز، اقرار می‌کنند و من نیز، مثل او یک مأموریت الهی دارم. رسول الله فرا خوانده شد و سپس خود را پوشاند و من نیز، فرا خوانده شدم و خود را پوشاندم. از او خواستند که حرف بزند و از من نیز خواستند که حرف بزنم – تا اینجا هردو مساوی هستیم – و به من خصوصیات و ویژگی‌هایی داده شده که به هیچکس قبل از من داده نشده است؛ من آرزوها و نیات و نسب‌ها و مسائل مخفی را می‌دانم و کسی در این راه بر من پیشی نگرفته است و هیچ چیز از من مخفی نمی‌ماند. [۶۷۶]

پس رسول الله جدر بعضی صفات مثل علی است و بعضی صفات و ویژگی‌ها نیز، برای او حاصل نشده است؛ چرا که او بشر است: ﴿إِنَّمَآ أَنَا۠ بَشَرٞ مِّثۡلُكُمۡ يُوحَىٰٓ إِلَيَّ[الكهف: ۱۱۰]. و ﴿إِنَّ ٱللَّهَ عِندَهُۥ عِلۡمُ ٱلسَّاعَةِ وَيُنَزِّلُ ٱلۡغَيۡثَ وَيَعۡلَمُ مَا فِي ٱلۡأَرۡحَامِۖ وَمَا تَدۡرِي نَفۡسٞ مَّاذَا تَكۡسِبُ غَدٗاۖ وَمَا تَدۡرِي نَفۡسُۢ بِأَيِّ أَرۡضٖ تَمُوتُۚ إِنَّ ٱللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرُۢ٣٤[لقمان: ۳۴] و ﴿يَعۡلَمُ مَن فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ ٱلۡغَيۡبَ إِلَّا ٱللَّهُۚ[النمل: ۶۵].

اما علی بالاتر از پیامبر است چرا که او بالاتر از بشر است و شاید که ...؟ ـ پناه بر خدا ـ گفته‌اند که علی می‌گوید:

«من صورت خداوند و پهلوی او هستم و من اول و آخر و ظاهر و باطن و وارث زمین و راه خدا هستم». [۶۷۷]

این امر از شیعه بعید نیست؛ چون آنان بر شأن پیامبر ججسارت کرده‌اند و او را در برابر علی کوچک کرده‌اند. ما روایت‌هایی را در این باب آورده‌ایم [۶۷۸]که نوادگان وی از این امر اعلام برائت نموده‌اند و روایت‌هایی را که پیش از این نیاورده‌ایم، در اینجا می‌آوریم. عیاشی و حویزی در تفسیرشان روایت‌‌‌‌‌هایی را آورده‌اند که بر بالاتر بودن جایگاه علی از جایگاه پیامبر جدلالت می‌کند که در ذیل این آیه آورده‌اند: ﴿حَٰفِظُواْ عَلَى ٱلصَّلَوَٰتِ وَٱلصَّلَوٰةِ ٱلۡوُسۡطَىٰ وَقُومُواْ لِلَّهِ قَٰنِتِينَ٢٣٨[البقرة: ۲۳۸]. مراد از صلوات، رسول الله و امیرالمؤمنین و فاطمه و حسن و حسین است و مراد از نماز وسطی امیر المؤمنین است. [۶۷۹]

آیا توهینی بالاتر از این نسبت به سرور آفریدگان و رسول ثقلین وجود دارد؟

آنچه حویزی از صدوق نقل کرده، شنیع‌تر و قبیح‌تر است که گفته: پیامبر جفقط برای رساندن ولایت علی بر مردم فرستاده شده است و اگر آنچه به وی امر شده بود ‌نمی‌رساند، کارش بیهوده بود و همه‌ی اعمالش ضایع می‌شد. – پناه بر خدا -

نص عبارت این است که صدوق در «الأمالی» از رسول الله نقل کرده که آن حضرت به علی گفت: «اگر من به آنچه به آن امر شده‌ام؛ یعنی، ولایت تو را نمی‌رساندم، ‌رسالتم باطل و بیهوده بود». [۶۸۰]

چرا چنین نباشد، ‌در حالی که ذکر پیامبر جفقط به وسیله‌ی علی بلند شده – امیدواریم خداوند، ما را به خاطر بیان کفرگویی‌های این قوم مؤاخذه نکند ـ و بار گناهش را جز به واسطه‌ی علی برنداشته است؛ همچنان‌که بحرانی از ابن شهر آشوب در ذیل آیه‌ی: ﴿وَوَضَعۡنَا عَنكَ وِزۡرَكَ٢[الشرح: ۲]. می‌گوید: یعنی، سنگینی جنگ با کفار و اهل تأویل را به وسیله‌ی علی بن ابی طالب از دوش تو برداشتیم. [۶۸۱]

از برسی نقل شده که پیامبر این آیه را اینگونه خوانده است: «ورفعنا لك ذكرك بعلی صهرك»و ابن مسعود آن را آورده ولی عثمان آن را برداشته است. [۶۸۲]

به همین دلیل پیامبر جبه وسیله‌ی احترام حضرت علی از خداوند درخواست می‌کرد و او را به فریاد می‌طلبید. همچنان‌که بحرانی از سید رضی در کتابش «المناقب الفاخرة فی العترة الطاهرة» از ابن مسعود نقل کرده که گفت:

«به طرف رسول الله جبیرون رفتم، دیدم که در حال رکوع و سجود است و می‌گوید: خداوندا، به خاطر احترام بنده‌ات علی، گناهکاران امتم را ببخشای». به این نیز، اکتفا نکرده‌اند و بر غلو خود افزوده و گفته‌اند: از نور پیامبر جآسمان‌ها و زمین خلق شده و او برتر از آسمان‌ها و زمین است اما عرش و کرسی آن از نور علی خلق شده و علی بسیار بزرگتر از عرش و کرسی است. [۶۸۳]

این پیامبر جاز دیدگاه شیعه است و آن هم علی بود که از پیامبر برتر و والاتر است. برای پایین آوردن درجه‌ی پیامبر، به عمد درباره‌ی علی مبالغه کرده و از تمامی حدود تجاوز کرده‌اند تا جایی که گفته‌اند: وقتی پیامبر جبه آسمان عروج کرد، ‌علی و فرزندانش را دید که قبل از وی رسیدند پس بر آن‌ها سلام کرد و به سمت زمین از آن‌ها جدا شد. [۶۸۴]

همچنین از صدوق در امالی‌اش روایت شده که رسول الله فرمود: «به آسمان عروج کردم و به پروردگارم نزدیک شدم،‌ به گونه‌ای که میان من و او به اندازه‌ی دو کمان یا کمتر فاصله بود‌. فرمود: ای محمد، از میان مخلوقاتم چه کسی را بیشتر دوست داری؟

گفتم: پرودرگارا، علی. گفت: بنگر ای محمد. به طرف چپم نگریستم‌، دیدم که علی بن ابی‌طالب است». [۶۸۵]

تنها این نیست بلکه فراتر از این وقتی که از پیامبر جسؤال شد: پروردگارت با چه زبانی در شب معراج با تو صحبت کرد؟ فرمود: با زبان علی بن ابی‌طالب،‌ تا جایی که گفتم: تو با من صحبت می‌کنی یا با علی؟ [۶۸۶]

علی در هر جایی، قبل از پیامبر جحضور دارد؛ در آسمان قبل از اوست و نزد پروردگار نیز، قبل از اوست و خداوند با زبان وی پیامبر را مخاطب قرار می‌‌‌‌دهد و با صدای او سخن می‌گوید و او از لحاظ خلقت بر پیامبر جافضل است و توسط علی گناهانش زدوده می‌شود و به احترام وی دعای پیامبر اجابت می‌‌‌‌شود و به قدرت وی خود و روحش را محافظت می‌کند و قدرت و دینش را قوی می‌کند. یک شیعی معاصر همین را اظهار داشته و گفته است:

«دین را بنا نهاد و استوار کرد و اگر ضربه‌ی علی نبود، این بنا استوار نمی‌شد». [۶۸۷]

دیگری گفته است: توسط شیعه، اسلام برجای ماند و به وسیله‌‌‌‌‌ی شمشیر امامشان، اسلام پایه‌گذاری شد و پایه‌هایش محکم و ثابت شد. [۶۸۸]

قبل از این‌ها نیز، قمی به رسول الله جاهانت بزرگی کرده و این داستان باطل و جعلی را ساخته و می‌گوید:

«رسول الله جدر مکه بود و تا زمانی که نزد ابوطالب بود کسی جرأت نداشت به او نزدیک شود و هنگامی که بیرون می‌رفت، بچه‌‌‌‌‌‌ها با سنگ و کلوخ به وی حمله می‌کردند؛ پس پیامبر شکایت آن‌ها را نزد علی برد - به این تعبیر زشت و اهانت آشکار به پیامبر جتوجه کنید پیامبری که ناحق را باطل کرد و رهبر شجاعان بود – گفت: پدر و مادرم فدایت باد ای رسول خدا، هر وقت بیرون رفتی من نیز، با تو می‌آیم. پس رسول الله بیرون رفت و علی همراهش بود و بچه‌ها طبق معمول به پیامبر جحمله کردند سپس علی به آن‌ها حمله برد و آن‌ها از ترس، صورت و بینی و گوش‌هایشان خُرد شد». [۶۸۹]

می‌گویند: علی بود که از پیامبر جدر غار محافظت کرد. [۶۹۰]

پس علی همه چیز است و پیامبر جتنها برای دعوت مردم به سوی او و دوست داشتن او آمده است و خودش در مقابل علی چیزی نیست. – خدایا، از ذکر این اهانت‌ها و بیهوده‌گویی‌ها از تو آمرزش می‌طلبیم – همچنان‌که ابن بابویه قمی و دیگران از جعفر روایت کرده‌اند که گفت: «پیامبر جصد و بیست بار به آسمان بلند کرده شد و در هر بار خداوند درباره‌ی ولایت علی به پیامبر جوحی می‌کرد و بیشتر از سایر فرایض به پیامبر جسفارش می‌کرد». [۶۹۱]

همچنین گفته‌اند که جبرئیل نزد پیامبر جآمد و گفت: «ای محمد! پروردگارت به تو سلام می‌کند و می‌‌‌‌‌فرماید: نماز را فرض کردم و آن را از دوش بیمار انداختم، و روزه را فرض کردم و آن را از دوش بیمار و مسافر انداختم، و حج را فرض کردم و آن را از دوش فقیر و ندار انداختم، و زکات را فرض کردم و آن را از دوش کسی که مالش به حد نصاب نرسیده، انداختم، و حب و دوست داشتن علی را فرض کردم و در آن رخصتی برای هیچکس قرار ندادم». [۶۹۲]

بر خداوند متعال دروغ بسته‌اند که او می‌فرماید: «علی بن ابی‌طالب حجت من برای مردم و نور من در سرزمین‌هایم و امانتدار علم من است. کسی که علی را بشناسد، وارد جهنم نمی‌شود؛ حتی اگر از امر من سرپیچی کرده باشد و کسی که او را انکار کند، وارد بهشت نمی‌شود؛ حتی اگر مرا اطاعت کرده باشد». [۶۹۳]

[۶۷۶] الأصول من الکافی (الحجة)، ص۱۹۶ و ۱۹۷. [۶۷۷] رجال الکشی، ص۱۸۴. [۶۷۸] در باب دوم تحت عنوان «چه کسی برتر است؟ علی یا پیامبر؟». [۶۷۹] تفسیر العیاشی، تهران، ج۱، ص۱۲۸. نور الثقلین، قم ،ج۱، ص۲۳۸. [۶۸۰] تفسیر نور الثقلین، ج۱، ص۶۵۴. [۶۸۱] البرهان فی تفسیر القرآن، ج۴، ص۴۷۵. [۶۸۲] همان. [۶۸۳] همان، ج۴، ص۲۲۶ . [۶۸۴] تفسیر البرهان (به نقل از برسی)، ج۲، ص۴۰۴ . [۶۸۵] تفسیر البرهان، ج۲، ص۴۰۴ . [۶۸۶] کشف الغمة، ج۱، ص۱۰۶ . [۶۸۷] محمد حسین آل کاشف الغطاء، أصل الشیعة وأصولها، چاپ نهم، ص۶۸ . [۶۸۸] محسن امین، أعیان الشیعة، ج۱، ص۱۲۳. [۶۸۹] تفسیر قمی، ج۱، ص۱۱۴. [۶۹۰] نور الثقلین، ج۲، ص۲۱۹. [۶۹۱] مقدمة تفسیر البرهان، ص۲۲. [۶۹۲] همان. [۶۹۳] همان، ص۲۳.

گستاخی نسبت به پیامبران:

شیعه امثال چنین گفته‌ها و ترّهاتی را تنها بر ضد رسول الله جنمی‌گویند بلکه مانند آن را و حتی بیشتر از آن را درباره‌ی رسولان پیشین و پیامبران خدا گفته‌اند. نسبت به موسی و خضر علیهما السلام نیز، جسارت ورزیده و می‌گویند: جعفر از آن دو عالم‌تر بوده است. کلینی از سیف التمار روایت کرده که گفت:

«ما همراه ابوعبدالله و جماعتی از شیعه در یک اتاق نشسته بودیم، گفت: جاسوسی در میان ما نیست؟ به راست و چپ نگریستند و کسی را ندیدند و گفتند: کسی جاسوسی ما را نمی‌کند. گفت: قسم به خدای کعبه ـ سه بار تکرار کردـ ‌اگر من میان موسی و خضر بودم به آن‌ها می‌گفتم که من از شما عالم‌ترم و نسبت به آینده به آن‌ها خبر می‌دادم». [۶۹۴]

به پیامبران اولوالعزم اهانت کرده و داستان‌های عجیبی درباره‌ی آن‌ها ساخته‌اند و گفته‌اند: وقتی علی متولد شد،‌ پیامبر جنزد او رفت و دید که او دراز کشیده و دست راستش را در گوش راست قرار داده و اذان و اقامه می‌گوید و به وحدانیت خداوند و رسالت وی شهادت می‌دهد. سپس به رسول الله گفت بخوانم؟ فرمود: بخوان. او با کتابی که خداوند بر آدم نازل کرده بود، شروع کرد. کتاب شیث را از اولین حرف تا آخرین حرف خواند تا جایی که اگر شیث حضور داشت، اعتراف می‌کرد که علی از او بیشتر و بهتر آن را حفظ دارد. تورات موسی را خواند تا جایی که اگر موسی حضور داشت، اعتراف می‌کرد که علی از او بیشتر و بهتر آن را حفظ دارد. سپس زبور داود را خواند تا جایی که اگر داود حضور داشت،‌ اعتراف می‌کرد که علی از او بیشتر و بهتر آن را حفظ دارد. سپس انجیل عیسی را خواند تا جایی که اگر عیسی حضور داشت، اعتراف می‌کرد که علی از او بیشتر و بهتر آن را حفظ دارد. پس قرآن را خواند و دیدم که او در همان لحظه آن را مانند من حفظ دارد بدون اینکه آیه‌ای را برای او بخوانم. [۶۹۵]﴿كَبُرَتۡ كَلِمَةٗ تَخۡرُجُ مِنۡ أَفۡوَٰهِهِمۡۚ إِن يَقُولُونَ إِلَّا كَذِبٗا٥[الكهف: ۵]. «سخن بزرگی که از دهانشان در آمده جز یک دروغ بزرگ، چیزی نیست».

گفته‌اند که ندا دهنده‌ای در روز قیامت ندا می‌دهد:

خلیفه‌ی خداوند بر روی زمین کجاست؟ داود÷بر می‌خیزد و ندایی از جانب پروردگار می‌آید که منظور ما تو نبودی، هرچند که تو نیز، خلیفه‌ی خدا بودی.‌ سپس ندا می‌دهد که خلیفه‌ی خدا بر زمین کجاست؟ علی بن ابی‌طلب بر می‌خیزد و ندا از جانب پروردگار می‌آید ای گروه مردم، این علی بن ابی طالب خلیفه‌ی خداوند بر زمین است و حجت وی برای بندگانش است. [۶۹۶]

به رسولان خدا و انبیای وی اهانت کرده و می‌گویند: نعمت خداوند برای ایوب، پیامبر خدا، تغییر نکرد مگر اینکه او ولایت علی را انکار کرده بود و یونس فقط به دلیل انکار ولایت علی در شکم ماهی حبس شد و همچنین یوسف و قبل از او آدم÷ اینگونه بودند.

حویزی روایتی را در تفسیرش آورده که گوید: «عبدالله بن عمر بر زین العابدین وارد شد و گفت: ای ابن الحسین، ‌تو بودی که می‌گفتی: یونس به این بلا دچار شد چون ولایت جدم را انکار کرده بود؟ متحیر ماند و گفت: آری. گفت: اگر راست می‌گویی دلیل و نشانه‌ای را به من نشان بده. پس امر کرد که چشمان خود را ببندم و بعد گفت: چشمانت را باز کن، ‌دیدم که در ساحل دریا هستیم و موج آن به ساحل می‌خورد. ابن عمر گفت: خون من بر گردن توست، من می‌ترسم خدایا. گفت: آرام باش اگر راست می‌گویی. پس گفت: ای ماهی! ماهی مانند کوه عظیمی سرش را از آب بیرون آورد و گفت: گوش به فرمانم ای ولی خدا،‌ گفت: تو کیستی؟ گفت: ماهی یونس ای سرورم. گفت: ماجرای آن را برای ما بازگو. گفت: خداوند هیچ پیامبری را نیافریده مگر اینکه ولایت شما اهل بیت به وی عرضه شده باشد. پس هرکس آن را قبول کند، رهایی یافته و هرکس آن را قبول نکند به مصیبتی مانند مصیبت آدم دچار می‌شود و گرفتار بلاهایی مانند بلاهای نوح و ابراهیم و یوسف می‌شود. ایوب و داود از خطا رهایی نیافتند چرا که ولایت علی را انکار کردند تا اینکه خداوند یونس را مبعوث کرد و خداوند به او وحی کرد که ای یونس، ولایت امیر المؤمنین را قبول کن». [۶۹۷]

مانند آن را بحرانی در مقدمه‌ی تفسیرش، «البرهان» از سلمان آورده که وی به حضرت علی گفت: «پدر و مادرم فدایت باد! ای کشته شده‌ی کوفی‌ها! تو حجت خدا هستی که خدا به وسیله‌ی تو توبه‌ی آدم را قبول کرد و به وسیله‌ی تو یوسف را از زندان و از دست طاغوتیان نجات داد، و تو سبب تغییر نعمت خدا بر ایوب بوده‌ای». [۶۹۸]

از کتاب «معانی الأخبار» نقل شده که از ابوعبدالله درباره‌ی این گفته‌ی علی: «همانا ولایت ما قضیه‌ی بسیار سختی است که تنها فرشته‌ی مقرب یا پیامبر مرسل یا بنده‌ای که خدا دلش را با ایمان آزمایش کرده باشد، بدان اعتراف می‌کند»، پرسیده شد در جواب گفت: همانا میان فرشتگان مقرب و غیر مقرب، میان پیامبران، مرسل و غیر مرسل و میان مؤمنان هم کسانی که خدا دلشان را با ایمان آزمایش کرده باشد و هم کسانی که خدا دلشان را با ایمان آزمایش نکرده باشد، وجود دارند. ولایت ائمه بر فرشتگان عرضه شد و تنها مقربین بدان اعتراف کردند و بر پیامبران عرضه شد و تنها مرسلین بدان اعتراف کردند و بر مؤمنان عرضه شد و تنها مؤمنانی که خدا دلشان را با ایمان آزمایش کرده، بدان اعتراف کردند». [۶۹۹]

درباره‌ی پدر پیامبران، حضرت آدم نوشته‌اند که کلماتی که آدم از پروردگارش دریافت کرد، درخواست و دعایش به حق حضرت علی و فاطمه و حسن و حسین بود. [۷۰۰]

این‌ها عقیده‌ی شیعه بود که در سینه و لابلای کتاب‌های خود مخفی کرده‌اند و اهانت‌هایی بود که به انسان‌های پاک و نجیب و انبیاء و رسولان خداوند زده‌اند.

[۶۹۴] الأصول من الکافی (کتاب الحجة)، ج۱، ص۲۶۱. [۶۹۵] روضة الواعظین، ص۸۴. [۶۹۶] کشف الغمة، ج۱، ص۱۴۱. [۶۹۷] تفسیر نور الثقلین، ج۳، ص۴۳۵ . [۶۹۸] البرهان، ص۲۷. [۶۹۹] مقدمة البرهان، ص۲۶. [۷۰۰] - کتاب الخصال، اثر ابن بابویه القمی، ج۱ ص۲۷۰، زیر عنوان: الكلمات التي تلقاها آدم من ربه.

اهانت به اهل بیت:

در حالی که اهل بیت پیامبر و اهل بیت علی تقریباً‌ یکی هستند، آن‌ها نیز، از بدزبانی و بدقلمی و بدسرشتی و پستی باطن شیعه در امان نمانده‌اند و شیعه به آن‌ها نیز، مانند انبیاء و رسولان الهی اهانت کرده‌اند. درباره‌‌‌ی عباس، عموی پیامبر ج، گفته‌اند: این آیه: ﴿لَبِئۡسَ ٱلۡمَوۡلَىٰ وَلَبِئۡسَ ٱلۡعَشِيرُ١٣[الحج: ۱۳]. درباره‌ی وی نازل شده است. [۷۰۱]

همچنین آیه‌ی: ﴿وَمَن كَانَ فِي هَٰذِهِۦٓ أَعۡمَىٰ فَهُوَ فِي ٱلۡأٓخِرَةِ أَعۡمَىٰ وَأَضَلُّ سَبِيلٗا٧٢[الإسراء: ۷۲]. و آیه‌ی: ﴿وَلَا يَنفَعُكُمۡ نُصۡحِيٓ إِنۡ أَرَدتُّ أَنۡ أَنصَحَ لَكُمۡ[هود: ۳۴]. درباره‌ی وی نازل شده است. [۷۰۲]

اما درباره‌ی پسر عموهای رسول الله جو سروران بنی‌هاشم و کارگزار علیس و دوست صمیمی وی، عبدالله بن عباس و برادرش، عبیدالله بن عباس، گفته‌اند:

امیر المؤمنین گفته است: «خداوندا، بر پسران فلانی؛ یعنی، عبدالله و عبیدالله ـ چنان‌که در حاشیه گفته است – لعنت بفرست و چشمانشان را نیز، مانند قلب‌هایشان کور بگردان و کوری چشمانشان را دلیل کوری قلب‌هایشان قرار بده». [۷۰۳]

درباره‌ی عقیل بن ابی طالب و برادر پدر و مادری علی به نقل از خود او گفته‌اند: «در میان اهل بیت من کسی قوی‌تر و زرنگ‌تر از من نبود، جز حمزه که در جنگ احد شهید شد و جعفر که در جنگ مؤته کشته شد و من میان دو نفر ترسو و ذلیل و حقیر و پست مانده ام؛ یعنی، عباس و عقیل». [۷۰۴]

کلینی نیز، مانند آن را از محمد باقر نقل کرده که گفت: «همراه من دو مرد ضعیف و ذلیل و تازه به اسلام گراییده بودند؛‌ عقیل و عباس». [۷۰۵]معروف است که عباس و عقیل و خاندان آن‌ها، ‌جزو اهل بیت پیامبر جمحسوب می‌شوند،‌ همچنان‌که اربلی به آن اعتراف کرده که از رسول الله جسؤال شد: اهل بیت تو چه کسانی هستند؟ فرمود: «آل علی و آل جعفر و آل عقیل و آل عباس». [۷۰۶]

[۷۰۱] رجال الکشی، ص۵۴. [۷۰۲] همان، ص۵۲ و ۵۳. [۷۰۳] همان، ص۵۲ . [۷۰۴] جزایری، الأنوار النعمانیة ومجالس المؤمنین، ایران، ص۷۸ . [۷۰۵] الفروع من الکافی (کتاب الروضة) . [۷۰۶] کشف الغمة، ج۱، ص۴۳ .

اهانت به پسر پیامبر ج:

روایت باطل دیگری را آورده‌اند که باعث پایین آوردن شأن و منزلت پسر پیامبر جو تحقیر وی در مقابل نوه‌های پیامبر از فاطمه است. به طور خلاصه داستان اینگونه است که رسول الله جنشسته بود، روی ران چپش ابراهیم بود و در سمت راستش، نوه‌اش حسین بود. گاهی ابراهیم را می‌بوسید و گاهی حسین را. جبرئیل نگاه کرد و گفت: پروردگارت مرا فرستاده و سلام بر تو کرده و فرموده این دو در یک زمان با هم جمع نمی‌شوند. پس یکی از آن‌ها را بر دیگری ترجیح بده و دومی را رها کن. سپس پیامبر جبه ابراهیم نگریست و گریه کرد و به سید الشهداء نگریست – به این عبارت دلسوزانه بنگرید که چگونه میان پسر علی و پسر خودش مقایسه می‌کند – و گریست و گفت: مادر ابراهیم، ماریه بود و هنگام مرگش کسی جز من ناراحت نشد اما مادر حسین، فاطمه و پدرش علی، پسر عمویم بود که به منزله‌ی روح من است و او گوشت و خون من است و اگر پسرش بمیرد او و فاطمه نیز، ناراحت می‌شوند. پس جبرئیل را مخاطب قرار داد و گفت: ای جبرئیل،‌ ابراهیم را فدای حسین کردم و به مرگش راضی شدم تا حسین زنده بماند. [۷۰۷]

[۷۰۷] مجلسی، حیاة القلوب، ص۵۹۳. ابن شهر آشوب، المناقب .

توهین به دختران پیامبر ج:

به سه دختر پیامبر جنیز توهین کرده‌اند به طوری که پدر بودن پیامبر جرا از آن‌ها نفی کرده و گفته‌اند: آن‌ها از پیامبر به دنیا نیامده‌اند، ‌بلکه آن‌ها دختر خوانده‌های وی بودند. حسن امین شیعی می‌گوید: مورخان گفته‌اند که پیامبر چهار دختر داشته و هنگام تحقیق در متون تاریخی دلیلی برای اثبات آن نیافته‌ایم بجز زهرا. ظاهر امر نشان می‌دهد که آن‌ها دختران خدیجه قبل از ازدواج با پیامبر جبوده‌اند. [۷۰۸]

[۷۰۸] دائرة المعارف الإسلامیة الشیعة، بیروت، دارالمعارف للمطبوعات، ج۱، ص۲۷.

توهین به خود علیس:

آن‌ها به حضرت علی -امام موهوم خود و اولین امام معصوم‌شان – نیز، مانند دیگران توهین کرده‌اند و او را تحقیر کرده و به ترس و ذلیلی منسوب کرده‌اند. گفته‌اند: هنگامی که با ابوبکر بیعت شد و علی از بیعت امتناع کرد، ابوبکر به قنفذ گفت: برو علی را بیرون بیاور و اگر بیرون نیامد، خانه را بر سرش خراب کن و اگر ممانعت کرد، ‌خانه‌اش را آتش بزن. سپس قنفذ ملعون رفت و همراه یارانش بدون اجازه وارد شد و علی به طرف شمشیرش رفت و او جلوتر رفت و شمشیرها را جمع کرد و طنابی در گردنش انداخت و فاطمه میان آن‌ها مانعی ایجاد کرده بود و قنفذ ملعون او را با تازیانه زد و هنگامی که فاطمه در گذشت، اثر آن ضربه مانند دمل بر روی بازویش بود. سپس علی را به طرف ابوبکر کشاند، ‌و علی قبل از اینکه بیعت کند در حالی که طناب در گردنش بود گفت: این قوم مرا ضعیف کردند و نزدیک است که مرا بکشند. [۷۰۹]

این همان علی بن ابی طالب است که شیعه او را در اینجا بسیار ترسو و بزدل معرفی کرده و او همان کسی است که اسطوره‌ها و داستان‌های بسیاری درباره‌ی شجاعت و جرأت وی گفته‌اند که پیش از این ‌بیان کردیم.

به این امر اکتفا نکردند، بلکه از زبان همسرش، دختر پیامبر ج، او را به ترس و خواری وصف کرده‌اند.

فاطمه بعد از اینکه فدک را مطالبه و با ابوبکر و عمر مشاجره کرد، علی را سرزنش کرد و از دست او عصبانی شد که کسی در این راه به وی کمک نکرده است. به او گفت: ای پسر ابوطالب من سختی و رنج جنین را تحمل می‌کنم،‌ حال آنکه تو در گوشه‌ی اتاق نشسته ای. [۷۱۰]

فاطمه او را سرزنش کرد که چرا نسبت به این قضیه ساکت نشسته است. [۷۱۱]

علاوه بر این، گفته‌اند که عمر بن خطاب دختر علی را غصب کرد و او چیزی نگفته و ممانعت نکرده است. کلینی گوید: «ابوعبدالله درباره‌ی ازدواج ام کلثوم، دختر علی، گفته است که: آن یک فرج غصبی بوده است». [۷۱۲]

علی نمی‌خواست دخترش را به عمر بدهد اما از او می‌ترسید، پس عباس، عمویش، را وکیل ازدواج وی کرد. [۷۱۳]

همین علی بود که خلافت و امارت را قبول نکرد، گفت: مرا رها کنید و دیگری را برای این کار برگزینید. با دروغ، به او توهین کرده‌اند و او را از جایگاه و مقامش پایین آورده و مانند یک شخص طامع تصور کرده‌اند که نسبت به چنین کاری حریص بوده و در پشت این مناصب هر چیزی را که بخواهد به دست می‌آورد. آری، او را مانند هواپرستان در نظر گرفته‌اند که با این کار حسب و نسب و حتی زن و فرزندانش را به دست می‌آورد.

بنگرید که چگونه به سالار اهل بیت اهانت کرده‌اند و در کتاب‌های مهم و معتبرشان آن را ذکر کرده‌اند. هنگامی که با ابوبکر بیعت شد و خبر آن به گوش علی رسید،‌ گفت: «این اسم، تنها شایسته‌ی من است و آن روز ساکت شد و شب هنگام علی فاطمه را برداشت و دست حسن و حسین را گرفت و هیچ‌یک از اصحاب رسول الله جرا فرا نخواند اما آن‌ها او را به منزلش رساندند و خداوند آن‌ها را برای یاری او ندا داده بود». [۷۱۴]

آیا اهانتی بزرگتر از این وجود دارد که گفته شود: علی زنش را که دختر پیامبر جاست، روی الاغ سوار کرده است و دست فرزندانش را گرفته و جلوی خانه‌ی مردم رفته تا به او کمک کنند؟

پاک و منزه است ‌خداوند، چه دروغ‌های زشت و قبیحی!

سپس افزوده‌اند:

علی وقتی دید که مردم او را خوار کردند و یاری نکردند و با ابوبکر بیعت کردند، در خانه ماند. [۷۱۵]

به این کلمات و عبارات بنگرید و نگاهی دوباره به این عبارات کوتاه بیندازید که خبر از اعتقاد اصلی و آرای حقیقی شیعه نسبت به علی می‌دهد که چگونه او را خوار و حقیر کرده‌اند و چگونه او را منزوی و مطرود از جمع دانسته‌اند.

محدث شیعیان، ابن بابویه قمی مانند این روایات را در کتابش آورده است. او داستانی طولانی را آورده که یاران و یاوران کم حضرت علی چگونه با ابوبکر مخالفت کردند و خلافتش را قبول نکردند و در حضور همه‌ی مردم آشکارا بر ضد وی سخن گفتند. وقتی یاران ابوبکر این را شنیدند، شمشیر به دست نزد علی رفتند و یکی از آنان گفت: به خدا قسم، اگر یکی از شما دوباره چنین سخنانی بگوید، بر او شمشیر می‌کشیم. یاران علی در خانه‌هایشان نشستند و بعد از آن دیگر کسی چیزی نگفت. [۷۱۶]

از طرف دیگر، به گونه‌ای زشت و قبیح او را توصیف کرده‌اند که مفلس و فقیر بود و هیچ مالی نداشت.

«در خانه‌ای فقیرانه تمام فرزندانش را جمع می‌کرد تا اصحابش رنج وی را بدانند و بار سنگین آن را برای وی کم کنند». [۷۱۷]

به همین دلیل، وقتی که پدر فاطمه، علی را پیشنهاد کرد، فاطمه ازدواج با او را رد کرد. نص روایت چنین است:

«وقتی رسول الله جمی‌خواست، فاطمه را به عقد علی در بیاورد، فاطمه در گوش پیامبر گفت: ای رسول خدا، تو به آنچه ما می‌‌بینیم،‌ بیناتری اما زنان قریش گفته‌اند که او مردی شکم گنده با دستانی دراز و شانه‌هایی قوی و سری طاس و چشمانی بزرگ و لبی خندان است اما مالی ندارد.» [۷۱۸]

اصفهانی از ابن ابی‌اسحاق روایت کرده که گوید: پدرم روز جمعه مرا به مسجد برد و مرا بلند کرد، علی را دیدم که روی منبر خطبه می‌خواند. او پیرمردی با دستانی دراز و شانه‌های پهن بود. ریشی داشت که تا سینه‌اش می‌آمد و چشمش کمی کج بود. [۷۱۹]

و در یک وصف جامع گفته‌اند که علی:

گندمگون، با قدی متوسط نزدیک به کوتاه، ‌شکمی بزرگ و انگشتانی منظم و بازوان محکم و پاهایی قوی و چشمانی مهربان و ریشی بزرگ و سری طاس و پیشانی پهن بود. [۷۲۰]

کلینی در کافی، روایت کرده که فاطمه از علی راضی نبود، ‌حتی بعد از ازدواج نیز، از او راضی نبود و او را با آرامش و اطمینان قلبی قبول نکرده بود. متن روایت این است:

«وقتی رسول الله، فاطمه را به علی داد، بر آن‌ها وارد شد و دید که فاطمه گریه می‌کند. فرمود:گریه می‌کنی؟ قسم به خدا، اگر در اهل بیت من کسی بهتر از او بود، ‌تو را به عقدش در نمی‌آوردم؛ من تو را به عقد علی در نیاورده‌ام، بلکه خداوند تو را به عقدش در آورده است.» [۷۲۱]

اربلی از «بریده» نقل کرده که رسول الله جفرمود: ای بریده، برخیز تا فاطمه را برگردانیم. ‌وقتی بر آن‌ها وارد شدیم، دیدیم که فاطمه گریه می‌کند. پیامبر گفت: چرا گریه می‌کنی دخترم؟ گفت: غذای کم و غم زیادی دارم. [۷۲۲]

آری، این است آراء و نظرات این قوم.‌ پس چه امیدی به کسانی که به اصحاب رسول الله ج، صدیق و فاروق و ذی‌النورین و سایر اصحاب، و به رسولان و انبیای الهی گستاخی می‌کنند‌، وجود دارد؟ آیا آن‌ها علی و اهل بیتش را محترم می‌دانند؟ هرگز چنین نیست.

به علی و پیامبر جو همسرش در یک روایت باطل و خرافی توهین کرده‌اند،‌ به طوری که گفته‌اند:

پیامبر جتنها یک لحاف داشت و عایشه نیز، همراه وی بود. پیامبر جمیان علی و عایشه می‌خوابید و لحاف دیگری نداشتند. وقتی که رسول الله جشب بر می‌خواست، با دستش لحاف را از وسط پایین می‌آورد. [۷۲۳]

آیا اهانتی بزرگ‌تر از این اهانت وجود دارد؟

آری،‌ بسیار بزرگ‌تر و بیشتر وجود دارد؛ از جمله، روایت کرده‌اند که علی نزد رسول الله جآمد و ابوبکر و عمر نزد وی بودند. علی می‌گوید: من میان پیامبر و عایشه نشستم و عایشه به او گفت: جایی غیر از ران من و ران رسول الله جپیدا نکردی؟ گفت: نه ای عایشه. [۷۲۴]

باری دیگر آمد و جایی نیافت. رسول خدا جاشاره کرد که پشتش بنشیند، و عایشه پشتش نشسته بود و پوششی رویش بود. علی آمد و بین رسول خدا و عایشه نشست. عایشه عصبانی شد و گفت: تو را چی شده که غیر از اتاق من جایی نیافتی؟ رسول خداجعصبانی شد و فرمود: ای حمیراء مرا به خاطر برادرم اذیت مکن. [۷۲۵]

اینان اینگونه خود را خوار و ذلیل کرده‌اند.

بعد از اینکه علی حکومت را به دست گرفت، ‌شیعیان در هیچ جنگی همراه وی نمی‌رفتند و همیشه بهانه می‌‌آورند؛ گاه مخفیانه و گاه آشکارا از جنگ فرار می‌کردند. تاریخ پُر است از خوار شدن علی از جانب شیعیانش که او را در تمام جنگ‌ها تنها گذاشته‌اند. از این رو می‌گوید:

«خدا شما را بکشد که دل مرا بسیار چرکین و از خشم پُر کردید و در هر نفس، پی در پی به من غم و اندوه می‌خورانید و به سبب نافرمانی و بی‌اعتنایی رأی و تدبیرم را فاسد و تباه ساختید تا اینکه قریش گفتند: پسر ابوطالب مرد دلیری است،‌ اما علم جنگ‌کردن ندارد- تا آنجا که می‌گوید:- کسی که مورد اطاعت قرار نگیرد، رأی و تدبیر ندارد». [۷۲۶]

در جایی دیگر می‌گوید: «آگاه باشید من شما را به جنگیدن در شب و روز و نهان و آشکار دعوت نموده‌ام. پیش از آنکه آن‌ها به جنگ شما بیایند، شما به جنگشان بروید. سوگند به خدا هرگز با قومی در میان خانه‌ی ایشان جنگ نشده است مگر آنکه ذلیل و مغلوب گشته‌اند.‌پس شما وظیفه‌ی خود را به یکدیگر حواله نموده‌اید و همدیگر را خوار ساختید تا اینکه از هر طرف اموال شما غارت شد و دیار شما از تصرفتان بیرون رفت و این فرد غامدی است که با سواران خود به شهر انبار وارد گردید و حسان بن حسان بکری را کشت و سواران شما را از حدود آن شهر دور گردانید و به من خبر رسید که یکی از لشکریان ایشان بر یک زن مسلمان و یک زن کافر ذمی داخل شده و خلخال و دستبند و گردن‌بندها و گوشواره‌های او را می‌کند و آن زن نمی‌توانست از او ممانعت کند. باید صدا به گریه و زاری بلند می‌نمود و از خویشان کمک می‌طلبید. پس دشمنان با مال و دارایی بسیار بازگشتند در صورتی که به یک نفر از آن‌ها زخمی نرسید و خونی از آن‌ها ریخته نشد. اگر مرد مسلمانی از شنیدن این واقعه از حزن و اندوه بمیرد بر او ملامتی نیست حتی نزد من هم به مردن سزاوار است. بسیار جای حیرت و شگفتی است!‌ سوگند به خدا، اجتماع ایشان بر کار نادرست و تفرقه و اختلاف شما در کار حق و درست، دل را می‌میراند و غم و اندوه ایجاد می‌نماید. پس چهره‌های شما زشت و دل‌هایتان غمگین گردد هنگامی که آماج تیرهای آن‌ها قرار گرفته‌اید. مال شما را به یغما می‌برند و شما غارت نمی‌کنید، با شما جنگ می‌کنند و شما جنگ نمی‌نمایید. خداوند را معصیت می‌کنید و راضی هستید، وقتی که به شما در ایام تابستان امر کردند که به جنگ ایشان بروید، گفتید: اکنون هوا گرم است ما را مهلت ده تا حرارت گرما کم شود. چون در ایام سرما شما را به جنگ با آن‌ها امر کردند، گفتید: در این روزها هوا بسیار سرد است به ما مهلت ده تا سرما برطرف گردد. شما که این همه عذر و بهانه برای فرار از گرما و سرما می‌آورید، پس سوگند به خدا از شمشیر زودتر فرار خواهید کرد». [۷۲۷]

[۷۰۹] سلیم بن قیس، ص۸۴ و ۸۹. [۷۱۰] طوسی، الأمالی، ص ۲۵۹. مجلسی، حق الیقین، ص۲۰۳ و ۲۰۴. طبرسی، الاحتجاج. [۷۱۱] أعیان الشیعة، ص۲۶. [۷۱۲] الکافی فی الفروع، هند، ج۲، ص۱۴۱. [۷۱۳] مقدس اردبیلی، حدیقة الشیعة، ص۲۷۷. [۷۱۴] کتاب سلیم بن قیس، ص۸۲ و ۸۳. [۷۱۵] همان، ص۸۳. [۷۱۶] قمی، الخصال، ج۲، ص۴۶۵ . [۷۱۷] ابوالفرج، مقاتل الطالبین، ص۲۶ . [۷۱۸] تفسیر قمی، ج۲، ص۳۳۶ . [۷۱۹] مقاتل الطالبین، ص۲۷ . [۷۲۰] همان. [۷۲۱] الفروع من الکافی. [۷۲۲] کشف الغمة، ج۱، ص۱۴۹ و ۱۵۰ . [۷۲۳] کتاب سلیم بن قیس، ص۲۲۱. [۷۲۴] البرهان فی تفسیر القرآن، ج۴، ص۲۲۵. [۷۲۵] کتاب سلیم بن قیس عامری، ص۱۷۹. [۷۲۶] نهج البلاغة، ص۷۰ و ۷۱. [۷۲۷] - نهج البلاغه، ص۷۰ و ۷۱.

اهانت به فاطمهل، دختر پیامبر ج:

به دختر پیامبر ج، مادر حسن و حسین و همسر علی،‌ فاطمه‌ی زهرالنیز، اهانت کرده‌اند و چیزهایی را به او نسبت داده‌اند که ارتکاب آن از هیچ زن مؤمن مسلمانی قابل تصور نیست،‌ چه برسد به پاره‌ی تن رسول الله جو سرور زنان اهل بهشت. از جمله گفته‌اند: فاطمه همیشه از دست علی عصبانی بود و به او اعتراض می‌کرد و شکایتش را نزد پدرش می‌برد و در بسیاری از مسائل کوچک و بی‌اهمیت از علی به پیامبر شکایت می‌کرد.

‌حتی نسبت به امور خیر نیز، از علی عصبانی می‌شد چنان‌که محدث شیعیان، ابن فتال نیشابوری روایت می‌کند [۷۲۸]: پیامبر جباغی را برای علی داد و علی آن را فروخت و تمام حاصل آن را میان فقرای مدینه تقسیم کرد و چیزی از آن باقی نماند. وقتی به خانه آمد،‌ فاطمه به وی گفت: پسر عمو،‌ باغی را که پدرم کاشته بود،‌ فروختی؟ گفت: آری. گفت: خوب به نقد یا به نسیه؟ پولش کجاست؟ گفت: آن را به فقرا دادم. فاطمه گفت: من گرسنه‌ام و پسرانم گرسنه هستند، و گمان نمی‌کنم گرسنه‌ای مانند ما وجود داشته باشد. تنها یک درهم داریم و آن را به طرف لباس علی پرت کرد. علی گفت: فاطمه،‌ تنهایم بگذار. گفت: قسم به خدا، باید پدرم میان من و تو داوری کند. پس جبرئیل بر محمد جنازل شد و گفت: ای محمد، خداوند بر تو سلام کرد و گفت: سلام مرا به علی برسان و به فاطمه بگو: تو حق نداری به دست‌های علی ضربه بزنی. [۷۲۹]

همچنین به فاطمه نسبت داده‌اند که او راجع به قضیه‌ی فدک نزد ابوبکر و عمر آمد و با آنان جر و بحث کرد و در حضور مردم سخن گفت و فریاد کشید، و مردم اطرافش جمع شدند. [۷۳۰]

یک بار یقه‌ی عمر را گرفت و او را به طرف خود کشاند. [۷۳۱]

یک بار ابوبکر را تهدید کرد که اگر دست از سر علی بر ندارید،‌ موهایم را آشکار می‌کنم و یقه‌ام را پاره می‌کنم. [۷۳۲]امثال این روایات زیادند.

[۷۲۸] محمد بن حسن الفتال فارسی نیشابوری، متکلم جلیل القدر، فقیه، عالم، زاهد، باتقوا که ابوالمحاسن عبدالرزاق رئیس نیشابور او را به قتل رساند. (رجال الحلی،‌ ایران، ص۲۵۹) او از بزرگان شیعه، در سده‌ی پنجم بوده و کتاب «روضة الواعظین» از اوست. (تأسیس الشیعة ص۳۹۵). او شیخی بزرگ از بزرگان شیعه و متکلم و فقیه و عالم و مفسر و متدین و زاهد بوده است. (به نقل از محمد مهدی خراسانی، ایران، مقدمه‌ی کتاب، ص۱۱). [۷۲۹] روضة الواعظین، ج۱، ص۱۲۵ . [۷۳۰] کتاب سلیم بن قیس، ص۲۵۳ . [۷۳۱] الکافی في الاصول. [۷۳۲] - تفسیر العیاشی، ج۲، ص۶۷. الروضة من الکافی، ج۸، ص۲۳۸ .

اهانت به حسن بن علی:

به هیچکس به اندازه‌ی حسن بن علی از طرف شیعه توهین نشده است. آن‌ها بعد از وفات پدرش، علیس، او را خلیفه و امام خود قرار دادند اما مدت کوتاهی نگذشت که او را مانند پدرش خوار و به او خیانت کردند.

یعقوبی مورخ شیعی می‌گوید:

حسن بعد از پدرش دو ماه و بنا به گفته‌ی بعضی چهار ماه، حکومت کرد و عبیدالله بن عباس را همراه دوازده هزار نفر به جنگ با معاویه فرستاد. معاویه هزار هزار درهم به عبیدالله بن عباس داد و او همراه هشت هزار نفر از اصحابش به طرف معاویه رفت و معاویه، مغیره بن شعبه و عبدالله بن عامر و عبدالرحمن بن ام الحکم را نزد حسن فرستاد که در مدائن بود. سپس از نزد او رفتند و مردم می‌گفتند: خداوند خون پسر رسول الله جرا حفظ کرد و از فتنه در امان داشت و او با معاویه صلح کرد. لشکر آشفته شده بود و هیچکس در صداقت آن‌ها شک نمی‌کرد. سپس آن‌ها به حسن تاختند و مالیات وی را غارت کردند و حسین اسبی را برای او آماده کرد تا از تاریکی‌های ساباط نجات یابد و جراح بن سنان اسدی در کمین او نشسته بود و با نیزه‌ای به رانش زد و او ریش جراح را گرفت و بلندش کرد و ضربه‌ای به گردن او زد.

حسن به مدائن رفت در حالی که به شدت خونریزی می‌کرد، به همین دلیل مریض شد و مردم از او جدا شدند. معاویه به عراق آمد و حکومت را به دست گرفت در حالی که حسن به شدت‌ مریض بود. وقتی حسن دید دیگر قدرتی ندارد و اصحابش از اطراف او پراکنده شدند،‌ و با معاویه صلح کرد. [۷۳۳]و [۷۳۴]

مسعودی شیعی در کتاب خود می‌گوید: که حسن در خطبه‌ای بعد از توافق با معاویه گفت:

ای اهل کوفه، اگر شما را فراموش کنم سه کار شما را فراموش نمی‌کنم: اینکه پدرم را کشتید و سنت و روش مرا از من سلب کردید و به شکم من خنجر زدید. من با معاویه بیعت کردم پس گوش دهید و اطاعت کنید.

اهل کوفه چادر حسن را بر سرش خراب کردند و با خنجر به شکم او زدند. وقتی مطمئن شد چه بلایی سرش آمده، به صلح تسلیم شد. [۷۳۵]

به وی اهانت کردند تا جایی که چادر را بر سرش خراب کردند و به او یورش بردند تا جایی که جانمازش را از زیرش درآوردند. سپس عبدالرحمن بن عبدالله جعال ازدی به او حمله کرد و چادر را از روی سرش برداشت. پس حسن بدون شمشیر و بدون پوشش ماند و هیچ کاری از دستش برنیامد. [۷۳۶]

مردی از طایفه‌ی بنی اسد، جراح بن سنان، به رانش زد و تا استخوانش را پاره کرد... و حسن را بر تختی تا مدائن بردند... او به معالجه‌ی زخمش پرداخت و گروهی از رؤسای قبایل مخفیانه به معاویه نامه نوشتند که از او اطاعت می‌کنند و تسلیم‌کردن حسن را برای او ضمانت کردند. این خبر به حسن رسید. حسن بیشتر متوجه شد که شیعیانش او را خوار کردند، و به فاسد بودن نیات آن‌ها و سبّ و تکفیرشان و حلال‌دانستن خونش و غارت اموالش، علم پیدا کرد. [۷۳۷]

این شیعیان همان طور که با زبان به او توهین کردند، با دست نیز، او را آزردند. کشی از ابوجعفر نقل کرده که گفت: «مردی از اصحاب حسن÷ که به او سفیان بن ابی‌لیلی می‌گفتند، ‌نزد حسن آمد در حالی که او در گوشه‌ی اتاقش نشسته بود. به او گفت: سلام بر تو ای خوارترین مؤمنان،‌ گفت: چطور فهمیدی؟ گفت: تو امارت امت را به دست گرفتی سپس آن را از گردن خود انداختی و به گردن این ظالم انداختی و به غیر حکم خدا، حکم کردی». [۷۳۸]

سپس حسن توضیح می‌دهد که شیعیان وی و شیعیان پدرش چه بلاهایی بر سر آن‌ها آوردند و چه بدی‌ها و توهین‌هایی به آن‌ها کردند. با کلامی واضح می‌گوید:

«من معتقدم که معاویه بسیار بهتر از کسانی است که خود را شیعه‌ی من می‌پندارند؛‌ آن‌ها به کشتن من و غارت اموالم فکر می‌کنند. قسم به خدا اگر از معاویه عهد بگیرم که خونم محفوظ و خانواده‌ام در امان باشند،‌ بهتر است از اینکه مرا بکشند و خانواده و اهل بیتم نابود شوند. قسم به خدا اگر با معاویه بجنگم، شیعیانم گردن مرا می‌گیرند و مرا تسلیم معاویه می‌کنند. قسم به خدا اگر من با معاویه صلح کنم و عزیز باشم، بهتر از این است که مرا بکشند و اسیر باشم. اگر با معاویه صلح کنم، در آن صورت معاویه بر من منت می‌نهد و تا آخر زمان به بنی‌هاشم احترام می‌گذارد و معاویه برای همیشه به مرده و زنده‌ی ما احترام می‌گذارد». [۷۳۹]

به او توهین کرده‌اند به طوری که امامت را بعد از وی از فرزندانش قطع کرده‌اند،‌ حتی فتوا داده‌اند که هر کسی از میان فرزندانش ادعای امامت داشته باشد،‌ کافر است.

[۷۳۳] صلح حسن با معاویه؛ ‌وقتی که این قوم این عبارت را می‌شنوند،‌ خجالت می‌کشند و چیزهایی می‌گویند و آن را ‌تأویل می‌کنند که عقل از آن حیرت می‌کند. خلاصه‌ی گفته‌ی آن‌ها این است که او با معاویه صلح کرد اما بیعت نکرد و امارت و خلافت را به معاویه نسپرد. در اینجا برای پرهیز از طولانی شدن بحث تنها یک روایت از کتاب‌های شیعه را می‌آوریم و فکر می‌کنیم که برای کسی که بصیرت داشته باشد،‌ کافی است. بزرگ شیعیان در علم رجال، این روایت را از ابوعبدلله جعفر آورده که او گفت: معاویه نامه‌ای به حسن بن علی نوشت که تو و حسین و یاران علی اینجا بیایید. قیس بن سعد بن عباده انصاری همراهشان رفت و وارد شام شدند. معاویه به آنان اجازه‌ی ورود داد و خطیبان را برایشان جمع کرد و گفت: ای حسن! برخیز و بیعت کن. حسن برخاست و با معاویه بیعت کرد. سپس به حسین گفت: برخیز و بیعت کن. حسین نیز برخاست و بیعت کرد. سپس گفت: ای قیس! برخیز و بیعت کن. قیس به حسین نگاه کرد تا ببیند نظرش چیست. حسین گفت: ای قیس! او امام من است. در روایتی دیگر آمده که حسن نزد قیس رفت و گفت: ای قیس! بیعت کن. قیس هم با معاویه بیعت کرد. (رجال کشی ص۱۰۲). [۷۳۴] تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۱۵. [۷۳۵] مروج الذهب، ج۲، ص۴۳۱. [۷۳۶] مفید، الإرشاد، ص۱۹۰. [۷۳۷] کشف الغمة، ص۵۴۰ و ۵۴۱ . الإرشاد، ص۱۹۰. الفصول المهمة في معرفة أحوال الأئمة، تهران، ص۱۶۲. [۷۳۸] رجال کشی، ص۱۰۳. [۷۳۹] طبرسی، الاحتجاج، ص۱۴۸ .

توهین به حسین بن علی:

حسینس نیز، خوشبخت‌تر از برادر و مادر و پدرش نبود، هرچند که این قوم در حبّ و پیروی از وی مبالغه کرده‌اند اما قولاً و عملاً به او توهین کرده‌اند و گفته‌اند:

فاطمهلاز تولد حسین ناراحت بود و بارها بشارت ولادت وی را رد می‌کرد. همان طور که رسول خدا جنمی‌خواست که مژده‌ی ولادتش را قبول کند. فاطمه با روحیه‌‌‌‌ی بد و از روی اجبار او را به دنیا آورد و اینکه حسین از فاطمه شیر نخورد نشانه‌ی همین ناخوشایندی فاطمه بود. این روایات در مهم‌ترین و صحیح‌ترین کتاب‌های حدیثی شیعه روایت شده است. کلینی از جعفر روایت می‌کند که گفت: «جبرئیل نزد رسول الله جآمد و گفت: فاطمه فرزندی به دنیا خواهد آورد که امت تو بعد از تو او را خواهند کشت. پس وقتی که فاطمه به حسین آبستن شد از آن خوشش نیامد ‌و هنگام به دنیا آمدنش نیز، خوشش نیامد. سپس ابوعبدالله گفت:

در دنیا مادری را ندیدم که پسری به دنیا بیاورد و خوشش نیاید. او خوشش نیامد؛ زیرا می‌دانست که کشته خواهد شد. وی گفت: این آیه درباره‌ی او نازل شده است: ﴿وَوَصَّيۡنَا ٱلۡإِنسَٰنَ بِوَٰلِدَيۡهِ إِحۡسَٰنًاۖ حَمَلَتۡهُ أُمُّهُۥ كُرۡهٗا وَوَضَعَتۡهُ كُرۡهٗاۖ[الأحقاف: ۱۵] [۷۴۰].

اهانت! چه اهانتی؟! بدگویی!‌ کدام بدگویی؟! دروغ! چقدر بزرگ؟!

حسین از فاطمه شیر نمی‌خورد و از هیچ زن دیگری نیز، شیر نمی‌خورد. سپس پیامبر جآمد و انگشت ابهامش را در دهانش گذاشت و او به اندازه‌ی دو یا سه روز از آن شیر می‌نوشید. [۷۴۱]

اینگونه شیعیان همانند رفتاری که با برادر و پدرش کرده بودند با وی با وی نیز رفتار کردند. همچنان‌که مورخان گفته‌اند: کوفه که مرکز شیعیان بود هر آنچه خواستند درباره‌ی حسین گفتند. جعفر می‌گوید: «ولایت ما بر آسمان‌ها و زمین و کوه‌ها وسرزمین‌ها عرضه شد و هیچکدام جز اهل کوفه قبول نکردند». [۷۴۲]

درباره‌ی کوفه گفته‌اند: خداوند چهار سرزمین را برگزید: و التین و الزیتون و طور سینین و هذا البلد الأمین. ‌تین، مدینه است، زیتون، بیت المقدس و طور سیناء، کوفه و هذا البلد الأمین، مکه است. [۷۴۳]

از همین کوفه حدود صد و پنجاه نامه به حسین ارسال شد که در آن نوشته شده بود:

بسم الله الرحمن الرحیم، ‌از طرف شیعیان حسین و شیعیان پدرش به حسین:

سلام بر تو،‌ مردم منتظر تو هستند و رأیی غیر از تو ندارند،‌ پس عجله کن. عجله کن ای پسر رسول خدا، والسلام علیکم و رحمة الله. [۷۴۴]

در نامه‌ای دیگر می‌نویسد: اما بعد؛ باغ‌‌‌‌ها سرسبز و میوه‌ها رسیده‌اند. هرگاه خواستی به طرف سربازانت بیا. [۷۴۵]

وقتی که نامه‌ها و فرستاده‌های شیعه را بررسی کرد،‌ پسر عمویش، مسلم بن عقیل، را نزد آن‌ها فرستاد‌. آن‌ها نیز، همگی پیرامون وی جمع شدند و با او بیعت کردند و گریستند؛ در حالی که تعدادشان از هیجده هزار نفر بیشتر بود. [۷۴۶]

بعد از چند روز مسلم بن عقیل به حسین نامه نوشت که: تو صد هزار سرباز شمشیر به دست داری، پس درنگ مکن. [۷۴۷]

حسینسدر جوابشان نوشت: «من روز سه شنبه از مکه حرکت می‌کنم،‌ وقتی که فرستاده‌ی من نزد شما آمد و از اوضاع جویا شد، بدانید که ما پیش شما می‌آییم». [۷۴۸]

اما اوضاع دگرگون شد و شیعه مانند قبل عوض شدند و مسلم بن عقیل را بدون هیچ یار و یاوری کشتند. هنگامی که حسین، خبر مرگ وی را شنید و با لشکر ابن زیاد کوفی مواجه شد، پس با کفش و رداء پیش آن‌ها رفت. پس از حمد و سپاس خدا گفت: «ای مردم، من هیچگاه نزد شما نمی‌آمدم تا اینکه نامه‌‌های شما را دریافت کردم و شما گفتید: نزد ما بیا که ما امامی نداریم، شاید خدا ما را بر راه راست و هدایت جمع کند. وقتی دیدم شما اینگونه هستید، نزد شما آمدم. پس به عهد و پیمانی که با من بستید، وفا کنید. اگر شما این کار را نکنید و از آمدن من خوشتان نیاید،‌ من به همان جایی که از آن آمده بودم، بر می‌گردم». [۷۴۹]

سپس او را خوار کردند و از او روی برگرداندند و او را به دست دشمن سپردند تا اینکه همراه چند نفر از اهل بیت و اصحابش کشته شد. همچنان‌که محسن امین می‌گوید:

پس حسن با بیست هزار نفر از اهالی عراق بیعت کرد اما آن‌ها به او نیرنگ زدند و بر او شورش کردند و او را کشتند. [۷۵۰]

یعقوبی شیعه می‌نویسد: هنگامی که اهل کوفه او را کشتند، اموال وی را غارت کردند و حرم او را برداشته و به طرف کوفه بردند. وقتی که وارد کوفه شدند، زنان کوفه فریاد زنان و گریه کنان بیرون آمدند. علی بن حسین گفت: این‌ها برای ما گریه می‌کنند؟ پس چه کسانی ما را کشتند؟ [۷۵۱]

این‌ها همان شیعیان و آن‌ها همان اهل بیت هستند و این هم رابطه و رفتار آن‌ها با اهل بیت؛ همان کسانی که ادعای حبّ و پیروی از آن‌ها را دارند.

[۷۴۰] الأصول من الکافی، کتاب الحجة، باب مولد حسین، ج۱ ،ص۴۶۴ . [۷۴۱] همان، ص۴۶۵. [۷۴۲] صفار، بصائر الدرجات، جزء۲، باب ۱۰. [۷۴۳] مقدمة البرهان، ص۲۲۳. [۷۴۴] - کشف الغمة ج۲، ص۳۲. الإرشاد، ص۲۰۳ . الفصول المهمة فی معرفة احوال الأئمة، ص۱۸۲ . [۷۴۵] - مفید، الإرشاد، ص۲۰۳. طبرسی، اعلام الوری، ص۲۲۳. [۷۴۶] - مفید، الإرشاد، ص۲۰۵. [۷۴۷] - همان، ص۲۲۰ . [۷۴۸] همان . [۷۴۹] همان، ص۲۲۴. [۷۵۰] أعیان الشیعة، ص۳۴ . [۷۵۱] تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۳۵ .

توهین به سایر اهل بیت:

سایر اهل بیت علی و اهل بیت پیامبر جاز این آزار و اذیت و بدگویی و اهانت در امان نبودند، تا جایی که آن‌ها را تکفیر و تفسیق کرده و دشنام داده‌اند و تمام کسانی را که به خون خواهی حسین و طلب حق و حکومت برخاسته بودند،‌ نفرین کردند و ادعای امامت و رهبری در غیر این هشت نفر از فرزندان حسین کردند؛ حالا خواه از فرزندان خود حسین باشد و خواه از فرزندان حسن و خواه از فرزندان علی باشد؛ از جمله: محمد بن حنفیه، ‌پسرش ابو هاشم، ‌زید بن زین العابدین و پسرش یحیی، عبدالله بن محض بن حسن دوم و پسرش محمد، ملقب به نفس زکیه و برادرش ابراهیم، پسران جعفر بن باقر: عبدالله الأفطح و محمد، نوه‌های حسن دوم: حسین بن علی و یحیی بن عبدالله، پسران موسی کاظم: ‌زید و ابراهیم، پسر علی النقی جعفر بن علی و بسیاری افراد دیگر از علویان و طالبیان که اصفهانی در مقاتل الطالبین آورده است و از میان طالبی‌ها، اولاد جعفر بن ابی‌طالب و عقیل بن ابی‌طالب. آنان معتقدند که تمام عباسیانی که از اهل بیت بودند و ادعای امامت کردند، کافرند. همچنین پسر عموهای رسول الله جو فاطمیان مصر. [۷۵۲]روایت‌های زیادی را در این باره ساختند؛ از جمله: از ابوجعفر باقر سؤال شد: اینکه خداوند می‌فرماید: روز قیامت کسانی که به خدا دروغ می‌بندند، ‌صورتشان سیاه می‌شود، چه کسانی هستند؟

گفت: کسی که بگوید من امام هستم در حالی که امام نیست، هرچند که علوی باشد؟

گفتم: حتی اگر از فرزندان علی بن ابی‌طالب باشد؟

گفت:آری. در یک روایت از پسرش، جعفر آمده که گفت: حتی اگر فاطمی علوی باشد. [۷۵۳]

همچنین کسی که ادعای امامت کند و شایسته‌ی آن نباشد، کافر است. [۷۵۴]

شیعیان، لقب امام را از هشت نفر از فرزندان حسین خلع کردند اما کمترین توهین و تحقیرها و توهین‌های زیادی به حسن و اولادش نمودند و در عوض برای امام خیالی (مهدی) داستان‌ها بافته‌اند. آن‌ها را خوار و ذلیل کردند و مورد تمسخر قرار دادند و تهمت‌هایی به آن‌ها زدند که اینان از آن مبرا و به دورند. همان کاری که با پدرانشان و با حسن و حسین و علی بن ابی طالب و رسول الله جو سایر پیامبران کردند.

[۷۵۲] ما نمی‌دانیم که شیعیان معاصر بر چه اساسی می‌گویند که فاطمیان یک دولت شیعی و بانی شکوه و عظمت شیعه و داعی آن بوده‌اند و بانی علم و تمدن در مصر و مؤسس مساجد و کتابخانه و دانشگاه‌ها در آنجا بودند. (الشیعة فی المیزان، ‌مغنیة،‌ ص۱۴۹و ما بعد، اعیان الشیعة ص۲۶۴،‌ بخش دوم) با وجود این، آن‌ها را تکفیر کردند و بر خارج شدن آن‌ها از دایره‌ی اسلام اتفاق نظر دارند. آن‌ها در دوره‌ی خلیفه قادر عباسی در ربیع الأخر سال ۴۰۲، نامه‌ای نوشتند که امضای بزرگان این قوم و سران آنان را در برداشت، به خصوص کسی که ملقب به نقیب الأشراف و گرد آورنده‌ی نهج البلاغه بود؛ یعنی، سید رضی و برادرش مرتضی. برای حفظ تاریخ و اعتبار آن، در اینجا متن این نامه را می‌آوریم: منصور بن نزار ملقب به حاکم – خداوند حکم خواری و پستی به او بدهد – پسر سعد بن اسماعیل بن عبدالرحمن بن سعید – خداوند او را خوشبخت نگرداند – وقتی که به مراکش رفت، خود را عبیدالله، ملقب به مهدی نامید. او و پیشینیان کثیف و نجس او– لعنت خدا بر آن‌ها باد – داعیان خوارج بودند و هیچ نسبتی با فرزندان علی بن ابی‌طالب ندارند و این ادعایی باطل و دروغ است که خود را به علی نسبت داده‌اند. این شخص و پیشینیان وی، کافر و فاسق و زندیق هستند که پایبند به مذهب مجوسی می‌باشند. آن‌ها حدود الهی را تعطیل و فرج‌ها را مباح کردند و خون‌ها را ریختند و انبیاء‌ را دشنام دادند و پیشینان را لعن کردند و ادعای ربوبیت دارند. امضاکنندگان: شریف رضی، سید مرتضی برادرش، ابن ازرق موسوی، محمد بن محمد بن عمر بن ابی‌یعلی علوی، قاضی ابومحمد عبدالله بن اکفانی، قاضی ابوالقاضی، ابوالقاسم جزری، امام ابو حامد اسفراینی و بسیاری دیگر (النجوم الزاهرة فی ملوک مصر و القاهرة، ‌جمال الدین تسغری بردی اتابکی،‌ متوفای سال ۸۷۴ هـ ،ج‌۴ص۲۳۰-۲۲۹. شذرات الذهب و تاریخ الاسلام،‌ ذهبی، مرآة العقول، ‌المنتظم و عقد الجمان). [۷۵۳] الأصول من الکافی، ج۱، ص۳۷۲ . [۷۵۴] همان.

توهین به علی بن حسین:

شیعه به علی بن حسین ملقب به زین العابدین و کسی که او را امام مطاع دانستند و بعد از پدرش با او بیعت کردند، نیز، توهین کردند. درباره‌اش می‌گویند: او از یک شخص عادی و عامی ترسوتر است و او به بردگی برای یزید، قاتل حسین، اعتراف کرده است. روایتی در کتاب کافی آن‌ها از پسر زین العابدین محمد باقر آمده که گفت: «یزید بن معاویه وارد مدینه شد و می‌خواست که حج انجام دهد،‌ دنبال فردی از قریش فرستاد و او را آوردند. یزید به وی گفت: آیا اعتراف می‌کنی که تو برده‌ی من هستی، ‌اگر بخواهی تو را می‌فروشم و اگر بخواهی، تو را آزاد می‌کنم. آن مرد گفت: قسم به خدا ای یزید، تو از لحاظ حب در قریش از من برتر نیستی و پدرت در جاهلیت و اسلام نیز، از پدر من برتر نبوده است و خودت نیز، در دین از من بهتر نیستی،‌ پس چطور می‌گویی که خواسته‌ات را برآورده کنم. یزید گفت: اگر اعتراف نکنی، ‌قسم به خدا تو را می‌کشم. آن مرد گفت: کشتن من بزرگ‌تر از کشتن حسین بن علی نیست. پس دستور داد که او را بکشند.

سپس دنبال علی بن حسین فرستاد و همان درخواست را از او نیز، کرد؛ علی بن حسین به او گفت: اگر اعتراف نکنم مانند آن مرد مرا می‌کشی؟ یزید گفت: آری. علی بن حسین گفت: من اقرار کردم به چیزی که خواسته بودی و من برده‌ی اجباری هستم. پس اگر خواستی مرا نگه دار و اگر خواستی مرا بفروش». [۷۵۵]

این چنین به فرزند و مادرش نیز اهانت کردند و او را آزردند. می‌گویند: «از یکی از امامان معصوم‌شان سؤال شد: دو همسایه دارم که یکی‌شان ناصبی و دیگری زیدی است و ناچارم با آنان رفت و آمد کنم، با کدام یک از این دو نفر رفت و آمد کنم؟

گفت: هردو مثل هم هستند. هرکس آیه‌ای از کتاب خدا را تکذیب نماید، اسلام را پشت سرش انداخته و او قرآن و تمام پیامبران و رسولان را تکذیب کرده است. راوی گوید: سپس امام گفت: این ناصبی، آشکارا با تو دشمنی کرده و این زیدی آشکارا با ما دشمنی کرده است». [۷۵۶]

مادرش هم مورد اذیت و آزار و اهانت شیعیان قرار گرفت؛ به گونه‌ای که گفته‌اند: تمام مردم بعد از قتل حسین مرتد شدند جز پنج نفر: ابو خالد کابلی،‌ یحیی بن ام طویل، جبیر بن مطیع،‌ جابر بن عبدالله و شبکه همسر حسین بن علی. [۷۵۷]

ما نمی‌دانیم که مادر علی بن حسین، شهربانو کجا رفته که از شبکه نام بردند و او را نام نبردند.

[۷۵۵] الروضة من الکافی، ج۸، ص۲۳۴ و ۲۳۵. [۷۵۶] الروضة من الکافی، ج۸، ص۲۳۵. [۷۵۷] شوشتری، مجالس المؤمنین، تهران، ص۱۴۴.

توهین به محمد باقر و پسرش:

محمد باقر و پسرش جعفر، مظلوم‌های حقیقی هستند؛ ‌چرا که هیچ قباحت و زشتی باقی نمانده که به آن‌ها نسبت ندهند. با نام آن‌ها مذهبی را اختراع و مسلکی را ایجاد کردند که خود آن‌ها خبر ندارند. آن‌ها گفته‌اند: باقر از ترس، آنچه را خدا حرام کرده بود، حلال کرده است؛ مثلاً فتوا داده است: هرچه باز و عقاب بکشند، حلال است، حال آنکه حرام می‌باشد.

زراره بن اعین از راویان و بزرگان شیعه و مدار مذهبشان، درباره‌ی محمد باقر می‌گوید: او پیرمردی است که از خصومت و فصل دعاوی آگاهی ندارد. [۷۵۸]

آورده‌اند که زراره بن اعین گفت: «از محمد باقر مسأله‌ای را پرسیدم و او جوابم را داد سپس مردی نزد وی آمد و همان سؤال را پرسید و او بر خلاف جواب من، به او جواب داد. سپس مرد دیگری آمد و بر خلاف جواب من و آن مرد جوابش داد. وقتی که بیرون رفتند، گفتم: ای پسر رسول الله، این دو فرد، عراقی و از شیعیان شما بودند و شما به هرکدام جواب‌های متفاوتی دادید؟

گفت ای زراره، این برای ما بهتر است و باعث بقای ما و شما می‌شود. اگر همگی بر یک جواب اتفاق داشته باشیم، مردم شما را علیه ما تصدیق می‌کنند و این بقای ما و شما را کمتر می‌کند.

زراره گفت: سپس به ابوعبدلله گفتم: شیعیان شما طوری هستند که اگر کوچکترین آزاری به آنان برسد از اطراف شما پراکنده می‌شوند. زراره گوید: او مانند پدرش جواب مرا داد». [۷۵۹]

همچنین درباره‌ی جعفر گفته‌اند که او از ابوحنیفه که در حضورش بود، تمجید کرد و پس از آنکه از نزدش رفت، او را مورد مذمت و نکوهش قرار داد؛ همان طور که کلینی از محمد بن مسلم روایت کرده که گوید: «بر ابوعبدالله وارد شدم در حالی که ابوحنیفه پیشش بود. به او گفتم: فدایت شوم خواب عجیبی دیدم. به من گفت: ای ابن مسلم! خوابت را تعریف کن؛ چون کسی که بر تعبیر خواب علم و آگاهی دارد، اینجا نشسته است. با دستش به ابوحنیفه اشاره کرد. محمد بن مسلم گوید: گفتم: در خواب دیدم که وارد خانه‌ام شدم، دیدم که همسرم به روی من بیرون می‌آید، وسایل زیادی را شکستم و همسرم آن‌ها را به طرف من پرتاب کرد. از این خواب درشگفتم. ابوحنیفه گفت: تو مردی هستی که راجع به ارث همسرت خیلی جر و بحث و مجادله می‌کنی. پس از تلاش و زحمت فراوان به خواسته‌ات می‌رسی. محمد بن مسلم گوید: ابوعبدالله گفت: ای ابوحنیفه به خدا قسم که خوب و درست، خوابش را تعبیر کردی. سپس ابوحنیفه از نزدش رفت. آنگاه گفتم:

فدایت شوم! من از تعبیر خواب این ناصبی خوشم نیامد. ابوعبدالله گفت: ای مسلم! ناراحت نشو؛ چون تعبیر خواب آنان با تعبیر خواب ما خیلی فرق دارد و تعبیر خوابت این نبود که او گفت. به او گفتم: فدایت شوم! تو که به او گفتی درست تعبیر کردی و بر آن قسم خوردی حال آنکه اکنون می‌گویی اشتباه کرده است؟ گفت: آری، قسم خوردم که او به خطا، اصابت کرد». [۷۶۰]

همچنین به او نسبت داده‌اند که گفت: «من با هفتاد زبان حرف می‌زنم و مخرج تمام آن‌ها را به خوبی ادا می‌کنم». [۷۶۱]

پیش از این خرافات و بدگویی‌هایی را که انسان از ذکر آن‌ها شرم دارد، ‌ذکر کردیم [۷۶۲]و در اینجا فقط یک روایت را که کشی از زراره نقل کرده است، ‌می‌آوریم. در این روایت زراره می‌گوید: قسم به خدا، اگر تمام آنچه از ابوعبدالله شنیده‌ام،‌ بازگو کنم؛‌ آلت تناسلی مردان مانند چوب باد می‌کند. [۷۶۳]

[۷۵۸] الدصول من الکافی. [۷۵۹] الأصول من الکافی (کتاب فضل العلم)، تهران، ص۶۵. [۷۶۰] الروضة من الکافی، ج۸، ص۲۹۲. [۷۶۱] بصائر الدرجات، جزء ۶. [۷۶۲] نگاه کنید به باب سوم «شیعه و دروغ‌هایشان بر اهل بیت» از این کتاب. [۷۶۳] رجال الکشی، شرح حال زراره بن اعین، ص۱۲۳.

اهانت به موسی بن جعفر:

به موسی بن جعفر و مادرش نیز اهانت کرده و گفته‌اند:

«پسر عکاشه بر ابوجعفر وارد شد و ابوعبدالله نزد وی ایستاده بود. ‌انگوری را به او تقدیم کرد و گفت: پیرمرد و کودک یکی یکی می‌خورد و کسی که تصور می‌کند سیر نمی‌شود، سه تا سه تا و چهار تا چهار تا می‌‌خورد. اما دو تا دو تا بخور؛ چون این مستحب است. به ابوجعفر گفت: چرا ابوعبدالله ازدواج نمی‌کند، وقت ازدواجش رسیده است؟ یک کیسه پول جلویش بود و گفت: کنیز فروشی از اهل بربر می‌‌آید و در خانه‌ی میمون می‌نشیند و با این کیسه پول کنیزی برای او می‌خریم. گفت: بروید و هر وقت آمد، خبر بدهید. سپس روزی ما پیش ابوجعفر رفتیم و از کنیز فروشی که گفته بود او را خبر کردیم. گفت: بروید و با این کیسه پول، کنیزی بخرید. گفت: نزد کنیز فروش آمدیم و او گفت: جز دو کنیز مریض، کنیز دیگری ندارم. گفتیم: آن‌ها را بیرون بیاور تا ببینیم. سپس آن‌ها را بیرون آورد و گفتیم: این دو را چقدر به ما می‌فروشی؟ گفت: به هفتاد دینار. گفتیم: خوب است. گفت: کمتر از هفتاد دینار نمی‌دهم. گفت: ما آن‌ها را در مقابل این کیسه پول می‌خریم و نمی‌دانیم که چقدر پول در آن است. مردی با موهای سفید نزد وی بود و گفت: آن‌ها را جدا کن و بشمار. کنیز فروش گفت: اگر یک درهم کم داشته باشد، معامله نمی‌کنم. هنگامی که کیسه پول را شمردند، درست هفتاد دینار بود و کم و زیاد نداشت. ما کنیز را برداشتیم و او را پیش ابوجعفر بردیم؛ در حالی که جعفر نزد وی ایستاده بود و ماجرا را برایش تعریف کردیم. سپس خدای را شکر کرد و گفت: اسمت چیست؟ گفت: حمیده. گفت: در دنیا حمیده و در آخرت محمود هستی. بگو آیا باکره هستی یا بیوه؟ گفت: باکره هستم. گفت: چطور ممکن است کنیزی در دست این کنیز فروشان سالم بماند و او را خراب نکنند. کنیز گفت: از پشت با من نزدیکی می‌کردند. سپس او گفت: ای جعفر! بگیر که او بهترین فرد روی زمین، موسی بن جعفر را برایت به دنیا می‌آورد». [۷۶۴]

درباره‌ی علم و عقل موسی بن جعفر سخن گفته‌اند؛ از جمله می‌گویند: راجع به زنی که با مردی ازدواج می‌کند در حالی که شوهر دارد، از او سؤال شد، در جواب گفت: زن سنگسار می‌شود مرد هیچ گناهی ندارد و حدی بر او اجرا نمی‌شود. ابوبصیر را دیدم و به او گفتم: از ابوالحسن درباره‌ی زنی که با مردی ازدواج می‌کند در حالی که شوهر دارد، پرسیدم در جواب گفت: زن سنگسار می‌شود و مرد هیچ گناهی ندارد و حدی بر او اجرا نمی‌شود. ابوبصیر سینه‌اش را دست کشید و گفت: تصور می‌‌‌کنم دوستمان (یعنی موسی بن جعفر) حکمش درست نیست. در روایتی دیگر می‌گوید: تصور نمی‌کنم دوستمان علمش کامل باشد.

ابوبصیر مرادی این چنین موسی بن جعفر را متهم می‌کند که او مرد دنیاست؛ همان طور که کشی از حماد بن عثمان روایت کرده که گوید: من و ابن ابی‌یعفور و مردی دیگر به حیره یا به جایی دیگر رفتیم و از دنیا سخن می‌گفتیم. ابوبصیر مرادی گفت: اگر این دوستتان بر دنیا مسلط شود، آن را برای خود بر می‌‌‌‌‌گزیند. [۷۶۵]

[۷۶۴] الأصول من الکافی، ج۱، ص۴۷۷. [۷۶۵] همان، ص۱۵۴.

اهانت به علی بن موسی:

اما علی بن موسی بن جعفر کسی است که درباره‌اش گفته‌اند که او معتقد به نزدیکی مرد با زنش از پشت بود. [۷۶۶]

همین داستان را درباره‌ی پدرش، موسی بن جعفر گفته‌اند.

از هاشم بن احمد نقل شده که گفت: ابوالحسن÷ گفت: «آیا می‌دانی که فردی از مغرب آمده است؟ گفتم: خیر. گفت: آری، مردی سرخ پوست آمده است، همراه ما بیا. پس همراه او سوار شدیم تا نزد آن مرد رفتیم. دیدیم که مردی از مغرب هست و برده‌هایی همراه داشت. به اوگفت: برده‌‌ها را به ما نشان بده. او نه کنیز را به ما نشان داد. ابوالحسن گفت: ما نیازی به این‌ها نداریم. پس گفت: بقیه را نشان بده. گفت: دیگر چیزی ندارم. گفت: بقیه را به ما نشان بده. گفت: به خدا قسم، جز یک کنیز مریض چیزی نداریم. گفت: چرا آن را نشان نمی‌دهی؟ خودداری کرد. پس ابو الحسن روانه شد و فردا ما را نزد او فرستاد و گفت: بگو که حد اکثر چقدر می‌‌فروشی؟ وقتی گفت: این قدر و آن قدر، بگو: خُب قبول دارم. پس نزد او رفتم و گفت: نمی‌‌‌‌خواهم از این مقدار کمتر بفروشم. گفتم: خُب قبول دارم و کنیز را برمی‌دارم و این مقدار پول را به تو می‌دهم. او قبول کرد و گفت: این کنیز برای تو، اما مردی که دیروز با تو بود، چه کسی بود؟ گفتم: مردی از بنی‌هاشم. گفت: کدام بنی‌هاشم. گفتم: از بزرگان و سران آن‌هاست. گفت: بیشتر از این مقدار می‌خواهم. گفتم: بیشتر از این ندارم. گفت: ماجرای این کنیز را برایت بازگو کنم؟ این کنیز را من از دورترین نقطه برای خودم خریده‌ام، با زنی که اهل کتاب بود، ملاقات کردم و او گفت: ماجرای این کنیزی که با توست، چیست؟ گفتم: آن را برای خودم خریدم. گفت: شایسته نیست که کنیزی با این اوصاف نزد کسی مثل تو باشد. شایسته است که نزد بهترین مرد روی زمین باشد. پس زیاد پیش او نمی‌مانَد تا اینکه پسری از او به دنیا می‌آید که شرق و غرب زمین مدیون اوست. راوی گوید: پس کنیز را بردم و پس از مدت کمی که پیش وی بود، علی را به دنیا آورد». [۷۶۷]

آیا عاقلانه است که امثال موسی بن جعفر و جعفر بن باقر، زنی از بنی‌هاشم یا سایر اشراف برای ازدواج پیدا نکنند و مجبور به خرید کنیز از کنیز فروشان شوند. این مطالب خنده‌دار و گریه‌آور مایه‌ی شگفتی است.

همچنین به رضا نسبت داده‌اند که او عاشق دختر عموی مأمون بود و دختر عموی مأمون نیز، عاشق رضا بود؛ همچنان‌که ابن بابویه قمی در بیان روابط ذو الریاستین (فضل) و رضا می‌گوید:

«فضل دشمنی شدیدی را با امام رضا اظهار می‌کرد و به خاطر اینکه مأمون برایش احترام قائل بود، به او حسادت می‌ورزید. اولین چیزی که برای فضل از جانب ابوالحسن آشکار شد، این بود که دختر عموی مأمون رضا را دوست می‌داشت و رضا هم او را دوست می‌داشت و درِ اتاق وی به مجلس مأمون باز می‌شد و او از آنجا به رضا می‌نگریست و او را دوست می‌داشت. فضل این مسأله را به مأمون تذکر داد و گفت: شایسته نیست که در خانه‌ی زنان به مجلس تو باز باشد. سپس مأمون دستور داد که آن را ببندند. روزی مأمون نزد رضا می‌آمد و روزی رضا نزد مأمون می‌آمد. منزل ابوالحسن کنار منزل مأمون بود. وقتی ابوالحسن نزد مأمون رفت، دید که در بسته است، گفت: ای امیر مؤمنان! این در چرا بسته است؟ گفت: نظر فضل بود. گفت: إنا لله وإنا إلیه راجعون؛ فضل چه کاری به امیر المؤمنین و حرمش دارد؟

مأمون گفت: نظر تو چیست؟ رضا گفت: آن را باز کن و بگذار که دختر عمویت وارد شود و سخن فضل را قبول نکن. مأمون به باز کردن در و وارد شدن دختر عمویش امر کرد. وقتی این خبر به فضل رسید،‌ ناراحت و غمگین شد». [۷۶۸]

ترسویی و خواری را به رضا نسبت می‌دهند و می‌گویند: وقتی جلودی-یکی از فرماندهان رشید- کسی را پیش وی فرستاد تا خانه‌اش را غارت کنند و اموالش را ببرند، رضا به جای اینکه از خانواده و شرف و آبرو و حیثیتش دفاع کند، اموال را به او می‌داد:

«ابوالحسن، رضا داخل شد و همه‌ی اموال را به فرستاده‌ی جلودی داد و چیزی برای خانواده‌اش باقی نگذاشت حتی گردنبند و گوشواره و جامه‌هایشان را برای خانواده‌اش باقی نگذاشت و همه را از آنان گرفت و با تمامی آنچه که در خانه بود، به او داد». [۷۶۹]

[۷۶۶] الاستبصار، ج۳، ص۳۴۳. [۷۶۷] ابن بابویه، عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۱۷ و ۱۸. کلینی، الأصول من الکافی، ج۱، ص۴۸۶. [۷۶۸] عیون اخبار الرضا، ص۱۵۳ و ۱۵۴ . [۷۶۹] همان، ج۲، ص۱۶۱ .

توهین به امام نهم:

محمد، پسر رضا، ملقب به قانع کنیه‌ی ابوجعفر دوم است. مردم در اینکه او پسر رضا باشد، به شک افتادند و همچنین در قبول امامت وی تردید داشتند؛ چون صورتش سیاه بود و رنگش تغییر کرده بود. می‌گویند: کسانی که پیش از همه درباره‌ی او به شک افتادند، عموها و برادرانش بودند؛ همان طور که از علی بن جعفر بن باقر نقل کرده‌اند که او به برادرش، یعنی رضا گفت:

«هیچ گاه امامی سیاه پوست [۷۷۰]در میان ما نبوده است. رضا به آنان گفت: او پسر من است. گفتند:

رسول الله جبا کمک یک قیافه‌شناس حکم می‌کرد. باید یک قیافه‌شناس میان ما و شما حکم کند. گفت: شما را به دنبال او می‌فرستم.

وقتی آمد، ما را در باغ نشاندند و عموها و برادران و خواهرانش را به صف کردند و رضا را آوردند و پشمینه‌ای بر تن او کردند. کلاهی بر سرش نهادند و به قیافه شناس گفتند: وارد باغ شو. پس ابوجعفر را آوردند و گفتند: این پسر را به پدرش ملحق کن. گفتند:

در اینجا کسی پدر وی نیست اما این عموی پدرش است و این هم عمویش و این هم عمه‌اش، و اگر کسی در اینجا پدرش باشد،‌ صاحب باغ است؛ چون پاهای این و پاهای او مثل هم است. وقتی ابو الحسن برگشت،‌ گفتند: این پدرش است». [۷۷۱]

به این نمایشنامه نگاه کنید که چگونه آن را به نمایش می‌گذارند؟ و در آنچه بی‌ادبی‌هایی به اهل بیت علی وجود دارد؟

درباره‌ی امام نهم می‌گویند که او فردی ترسو بود و آنگاه که وقتی معتصم عباسی برای بار دوم او را احضار کرد، گریه کرد تا جایی که ریشش خیس شد سپس به سمتی رو کرد و گفت: علی هم از این شخص می‌ترسید. [۷۷۲]

[۷۷۰] کسی که رنگش سیاه شود و تغییر کند. [۷۷۱] الأصول من الکافی، ج۱، ص۳۲۲ و ۳۲۳. [۷۷۲] همان.

توهین به امام دهم:

درباره‌ی پسرش، علی می‌گویند او هشت ساله بود که پدرش درگذشت. پس در امامت وی اختلاف داشتند و پیرامون آن بسیار سخن گفته‌اند تا اینکه امامت وی با شهادت مردی از غیر خودشان و با مجبور کردن وی برای این شهادت، ثابت شد. [۷۷۳]

شیعیان می‌گویند: او با وجود امامتش چیزی از میراث پدرش، از اموال و نفقه و برده به او تحویل داده نشد و عبدالله بن مساور را از طرف پدرش مأمور آن کردند تا وقتی که به سن بلوغ برسد و آن موقع تحویلش داده شود. [۷۷۴]

با این وجود از پدرش نقل می‌کنند که جماعتی از شیعیان از مناطق دور و بر اجازه خواستند تا پیش وی بروند. او به آنان اجازه‌‌‌ی ورود داد. آنان وارد شدند و در یک جلسه سی هزار سؤال پرسیدند و او آن‌ها را جواب داد با اینکه ده سال سن داشت. [۷۷۵]

نمی‌دانم چرا آن قدر او را کوچک می‌کنند تا مجبور باشند سرپرستی تعیین کنند تا هنگام رسیدن به سن بلوغ او را سرپرستی کند. سپس او را متهم می‌‌‌‌کنند که نمی‌دانست امام بعد از خودش چه کسی است. حتی علی بن محمد امامت را به پسر بزرگترش، یعنی ابوجعفر، محمد واگذار کرد و ندانست که ابوجعفر بعد از وی زنده نمی‌ماند بلکه در زمان حیات خودش فوت می‌کند. وقتی وفات یافت، گفت: من اشتباه نکردم، بلکه خدا نمی‌دانست که امام بعد از من چه کسی خواهد بود. نص روایت این است: «برای خدا روشن شد [۷۷۶]که محمد -یعنی پسر دومش، حسن عسکری- پس از ابوجعفر -یعنی پسربزرگش، محمد- امام خواهد بود و خدا قبلاً این را نمی‌دانست همچنان‌که درباره‌ی موسی بعد از وفات اسماعیل –یعنی پسران جعفر- این امر برای خدا روشن شد». [۷۷۷]

[۷۷۳] همان، ج۱، ص۳۲۴. [۷۷۴] همان، ج۱، ص۳۲۵. [۷۷۵] همان، ج۱، ص۴۹۶ . [۷۷۶] به معنای فراموشی و جهل نسبت به خداوند. برای تفصیل آن به کتاب «الشیعة والسنة»، باب اول، مسأله‌ی «بدا» مراجعه کنید. [۷۷۷] - مفید، الإرشاد، ص۳۳۷ .

توهین به امام یازدهم:

امام یازدهم حسن بن علی ملقب به عسکری می‌باشد که درباره‌اش گفته‌اند: وقتی خبر مرگ برادر بزرگش را شنید، پس از آنکه پیراهنش را پاره کرد و صورتش را خراشید، خداوند را شکر کرد وقتی شنید امامت به او می‌رسد؛ همانگونه که مفید در کتاب «الإرشاد» [۷۷۸]و اربلی در کتاب «کشف الغمة» آن را اظهار داشته‌اند. [۷۷۹]

[۷۷۸] همان، ص۳۲۶ . [۷۷۹] همان، ص ۴۰۵ .

توهین به امام دوازدهم:

امام دوازدهم موهوم همین بس که آن‌ها در کتاب‌هایشان تصریح کرده‌اند که او به دنیا نیامده و با وجود بررسی‌ها و تحقیقات زیاد اثری از او دیده نشده است. سپس حکایات و اسطوره‌های زیادی درباره‌ی وی گفته‌اند و داستان‌های باطلی را درباره‌ی ولادت و اوصافش ساخته‌اند. حالا یا او وجود داشته و به دنیا آمده و یا وجود نداشته و به دنیا نیامده است. مولود و غیر مولود و معدوم و موجود چه معنایی دارد؟! چه بی‌ادبی‌ای بالاتر از این وجود دارد؟ و چه توهینی بیشتر از این وجود دارد؟ متن آن را از مهم‌ترین کتاب‌های شیعه ذکر می‌کنیم. آن‌ها از احمد بن عبیدالله بن خاقان روایت می‌کنند که او در یک داستان طولانی می‌گوید: وقتی حسن عسکری مریض شد، حاکم وقت دنبال پدرش فرستاد که ابن رضا مریض شده است. او با عجله همراه پنج نفر از خادمان امیرالمؤمنین به دار الخلافه بازگشت که همه از افراد مورد اعتماد وی بودند.

دستور داد به خانه‌ی حسن بروند تا حالش را بپرسند. دنبال چند نفر از طبیبان فرستاد و آن‌ها را به مراقبت همیشگی از او امر کرد. پس از سپری شدن دو یا سه روز، خبر دادند که او خیلی ضعیف شده است. از این رو طبیبان را به مراقبت بیشتر از وی امر کرد. و دنبال قاضی القضاة فرستاد تا در مجلس وی حاضر شود و او را امر کرد تا ده نفر از اصحاب مورد اعتمادش را برگزیند. پس آن‌ها را احضار کرد و آنان را به خانه‌ی حسن فرستاد و دستور داد شبانه روز از وی مراقبت و پرستاری کنند. آنان پیوسته در آنجا ماندند تا اینکه درگذشت. صدای گریه و زاری بلند شد. سلطان چند نفر را به خانه‌اش فرستاد تا اتاقش را برای یافتن پسرش بگردند و زنانی را که حامله هستند، بیاورند. بعضی از زنان اظهار داشتند که کنیزی از وی حامله بوده است. او را در اتاق گذاشتند و خادمانی را برای مراقبت از او گماشتند و زنانی را نزد او گذاشتند. سپس به تشییع جنازه‌ی او پرداختند و بازارها تعطیل شد و بنی‌هاشم و سایر مردم در تشییع جنازه‌ی وی شرکت داشتند. آن روز شبیه قیامت بود. وقتی که از تشییع جنازه‌ی وی فارغ شدند، سلطان به دنبال ابوعیسی بن متوکل فرستاد و دستور داد که بر وی نماز بخوانند. وقتی جنازه را بر زمین گذاشتند تا نماز بر وی بخوانند، ‌ابوعیسی به او نزدیک شد،‌ صورتش را آشکار کرد و آن را به بنی‌هاشم و علویان و عباسیان و نزدیکان و قاضیان نشان داد و گفت:

این حسن بن علی بن محمد بن رضا بود که درگذشت و بینی‌اش را بر خاک گذاشت. امیر المؤمنین تمام معتمدان وی و قاضیان و طبیبان را حاضر کرد؛ سپس صورتش را پوشاند و دستور داد او را ببرند. او را از خانه‌اش برداشتند و در همان خانه‌ای که پدرش دفن شده بود، به خاک سپردند.

وقتی به خاک سپرده شد، حاکم وقت و مردم شروع به جستجو درباره‌ی فرزندش کردند و خانه‌ها و منازل را بیشتر جستجو کردند و از تقسیم میراثش دست برداشتند. کسانی که مراقب کنیز باردار بودند، ‌همچنان از او مراقبت می‌کردند تا اینکه بطلان حمل روشن شد. وقتی باردار بودن او منتفی شد، میراثش را میان مادرش و برادرش، جعفر، تقسیم کردند و مادرش ادعا کرد که او برایش وصیت کرده، و این امر نزد قاضی ثابت شد. [۷۸۰]

چه زیبا نوشته است یکی از نویسندگان سنی که می‌‌گوید: مهدی شیعه و قائم آن‌ها ساختگی و معدوم و موهوم بوده است و قرآن آن‌ها نیز، معدوم و غیرموجود است و مذهبشان نیز، اختراعی و ساختگی است. و به امید خدا از بین خواهد رفت.

این روایتی بود که بسیاری از مورخان شیعه و مؤلفان و محدثان آن‌ها جمع کرده‌اند و قصد ساختن اسطوره و داستان ولادت امام دوازدهم و امامت وی را داشتند اما در واقع آن را نابود کرده‌اند. منظور آن‌ها از ذکر این روایات و داستان‌ها جز اهانت و توهین به آن‌ها نیست به طوری که می‌گویند: مهدی موجود نیست اما از طرف دیگر می‌گویند: به دنیا آمده و موجود است. انصاف خوب چیزی است.

مفید و دیگران می‌گویند: «ولادت مهدی در زمان حیات حسن عسکری تحقق نیافت و پس از وفاتش همه‌ی مردم او را نشناختند. از این رو جعفر بن علی، برادر ابومحمد امامت را به عهده گرفت، و ترکه‌ی او را گرفت و سعی کرد کنیزهای ابومحمد را زندانی و همسرانش را بازداشت کند... جعفر تمام ترکه‌ی ابومحمد را از آنِ خود کرد و کوشید تا جانشین وی شود». [۷۸۱]

این هم امام دوازدهم آن‌ها بود؛ اگر دوازدهمی داشته باشند. اکنون شیعه معتقد به امامت وی هستند و به جعفریه مشهورند، اما شیعه طبق عادت خویش با دیگران، جعفر را نیز سبّ و نفرین کرده‌اند و درباره‌ی او؛ یعنی، جعفر بن محمد گفته‌اند: او فسقش را آشکار کرد و فاجر و دیوانه و شراب‌‌‌‌‌خوار و پست و حقیر بود. [۷۸۲]

و او را جعفر کذاب نامیده‌اند و امثال چنین صفت‌های زشت و قبیحی را به وفور به او نسبت داده‌اند.

[۷۸۰] الحجة من الکافی، ص۵۰۵. مفید، الإرشاد، ص۳۳۹ و ۳۴۰. کشف الغمة، ص۴۰۸ و ۴۰۹. الفصول المهمة، ص۲۸۹. جلاءالعیون، ج۲، ص۷۶۲. طبرسی، اعلام الوری، ص۳۷۷ و ۳۷۸. [۷۸۱] الإرشاد، ص۳۴۵. اعلام الوری، ص ۳۸۰. [۷۸۲] - الأصول من الکافی، ج۱، ص۵۰۴.

اهل بیت و شیعه

قبل از اینکه این مطلب را به اتمام برسانیم، می‌خواهیم اینجا بیان کنیم که اهل بیت از رفتار و کردار این قوم و برخوردشان با آنان شناخت داشتند، و بر این اساس در عصر خود هیچگاه در بیان حقیقت این قوم و روشن‌شدن نظر عموم و سنجیدن لعن و نفرین‌ها علیه خودشان کوتاهی نکرده‌اند.

اولین کسی که گرفتار شیعیان شد، خود علی بن ابی‌طالب بود. او به آن‌ها به عنوان یک مجرم پست و دشمن می‌نگریست.

می‌گفت: «خدا را سپاس می‌گزارم برای امری که واجب و لازم نمود و برای کاری که مُقدّر فرمود و برای آزمایش نمودن من توسط شما ای گروهی که هر زمان فرمان دادم، پیروی نکردید و دعوت مرا نپذیرفتید. اگر شما را مهلت دهند به سخنان بیهوده می‌پردازید و اگر جنگی پیش آید، ضعف و سستی نشان می‌دهید و مردمی را که نزد یک امام جمع می‌شوند، طعن زده و سرزنش می‌نمایید و اگر به سختی و مصیبت گرفتار شوید به عقب بر می‌گردید. در پیروزی و مبارزه علیه حقّتان، چه چیزی را در انتظار دارید؟ مرگ یا خواری برای شما؟ سوگند به خدا اگر اجل من برسد – و البته خواهد رسید – بین من و شما جدایی می‌افکند در حالی که از بودن با شما بیزارم، حساب شما با خداست! آیا دینی نیست که شما را گرد آورد و غیرتی نیست که شما را آماده سازد. آیا شگفت‌انگیز نیست که معاویه، عده‌ای را می‌خواند و آن‌ها از او پیروی می‌کنند بدون اینکه ایشان را کمک و بخششی نماید ولی من شما را در حالی که باقی مانده‌ی مردم مسلمانید با بخشش فراوان دعوت می‌نمایم اما شما از دور من پراکنده می‌‌شوید و مخالفت می‌کنید؟! هر کار رضایت بخشی که انجام می‌دهم شما بدان راضی نیستید و هر ناراحتی‌ای که از من سر می‌زند، بر آن جمع نمی‌شوید. برای من عزیزترین چیزی که آرزوی ملاقاتش دارم، مرگ است. قرآن را به شما یاد دادم و با حجت و دلیل بین شما حکم کردم و شما را به آنچه نمی‌شناختید، آشنا گردانیدم و آنچه از دهن بیرون می‌افکنید بر شما گوارا ساختم. کاش کور، می‌‌‌دید یا خفته بیدار می‌گشت». [۷۸۳]

باری دیگر آن‌ها را مخاطب قرار داده و می‌گوید:

«من از شما متنفرم و از ملامت‌کردن شما رنجیده گشتم. آیا در مقابل زندگانی همیشگی بر زندگانی موقت دنیا خشنود هستید و به جای عزت و بزرگی، تن به ذلّت و خواری دادید؟ وقتی شما را به جنگ‌کردن با دشمن می‌خوانند، چشم‌هایتان دور می‌زند گویا به مرگ و رنج بیهوشی مبتلا شده‌اید که راه گفت و شنود شما با من بسته شده و در پاسخ به سخنانم حیران و سرگردانید. گویی عقل از شما زایل گشته و دیوانه شده‌اید که نمی‌فهمید. هیچ وقت شما برای من امین و درستکار و یاران توانایی نبودید. شما مانند شترهایی هستید که ساربان‌شان ناپیدا هستند چون از طرفی گرد می‌آیند و از طرف دیگر پراکنده می‌شوند. سوگند به خدا، شما برای جنگ، مردم بدی هستید. با شما مکر و حیله می‌کنند و شما چاره‌ای نمی‌اندیشید و شهرهای شما را تصرف می‌نمایند و شما خشمگین نمی‌شوید. دشمن به خواب نمی‌رود و شما را خواب غفلت فرا می‌گیرد و فراموش کار هستید. سوگند به خدا، مغلوبند کسانی که با یکدیگر همراهی نکردند. گمان می‌کنم اگر جنگ شدت یابد و آتش مرگ و قتل افروخته شود، شما مانند جدا شدن سر از بدن، از پسر ابو طالب جدا خواهید شد». [۷۸۴]

یک بار دیگر ترس و پستی و فساد آن‌ها را بیان کرده و می‌گوید:

«تا چه مدت با شما مدارا کنند چنان‌که با شترهای جوانی که سنگینی بار کوهان، آن‌ها را کوبیده کرده است یا با جامه‌های کهنه که پی در پی دریده شده‌اند و هر بار که از سمتی بدوزند از طرف دیگر پاره می‌گردد، مدارا می‌نمایند. هرگاه گروهی از لشکر شام به شما نزدیک شوند، مردان شما در خانه، همچون سوسمار و کفتار در لانه‌ی خود، خویشتن را پنهان می‌کنند. سوگند به خدا، کسی که شما او را یاری می‌کنید، ذلیل و خوار است و کسی که با یاری شما تیر اندازد با تیر سر شکسته‌ی بی‌پیکان تیر انداخته است. ‌سوگند به خدا، شما در خانه‌ها بسیارید و در زیر پرچم‌ها کم و من آنچه شما را اصلاح نماید و کجی شما را راست نماید، می‌دانم اما سوگند به خدا اصلاح شما را با فساد و تباه ساختن خود جایز نمی‌بینم. خداوند شما را خوار گرداند و حظّ و بهره‌ی شما را ناقابل نماید. حق را نمی‌شناسید آن طور که با باطل آشنا هستید و در صدد ابطال باطل نیستید چنان‌که حق و حقیقت را باطل می‌‌کنید». [۷۸۵]

همچنین می‌‌‌‌‌گوید:

می‌بینید که پیمان‌های خدا شکسته شده اما به خشم نمی‌آیید در حالی که برای شکستن پیمان‌های پدرانتان حاضر نیستید و آن را ننگ می‌‌دانید. احکام خدا بر شما وارد و از شما صادر می‌گشت و به شما باز می‌گشت. پس مقام و منزلت خود را به ستمگران واگذار کردید و زمام کارهایتان را به دست ایشان سپردید و در احکام الهی به آن‌ها تسلیم شدید. از آنان پیروی کردید در حالی که کارهای شبهه را انجام می‌دهند و در پی شهوات و خواهش‌های نفسانی می‌روند. [۷۸۶]

وقتی شما سر و صدا راه می‌اندازید مانند صدای پوست سوسمارها در وقتی که به هم مالیده می‌شوند [تو خالی هستید] حقی را نمی‌گیرید و از ظلم و ستم جلوگیری نمی‌کنید. شما را در راه آزاد گذاشته‌اند پس نجات و رستگاری برای کسی است که خود را در آن راه بیفکند و هلاکت و بدبختی برای کسی است که توقف کند». [۷۸۷]

با حالت تأسف و ناامیدی از آنان می‌گوید:

«اگر استقامت ورزید، شما را هدایت می‌نمایم و اگر کج شوید، راست‌تان می‌کنم و اگر امتناع ورزید، باز سراغتان می‌آیم تا بالآخره هدایت‌تان کنم. این ریسمان محکم است اما به وسیله‌ی چه کسی و برای چه کسی؟

می‌‌‌‌خواستم به وسیله‌ی شما دردها را مداوا کنم اما خودتان درد من هستید؛ مانند کسی که به وسیله‌ی خار به دنبال خار است و او می‌داند که تیزی خار با خار است. طبیبان این درد کشنده می‌خواهم تا درمانش کنند. کجایند کسانی که وقتی به اسلام فرا خوانده شدند، این دعوت را پذیرفتند و وقتی قرآن خواندند، به خوبی آن را خواندند و بدان عمل و مطابق آن حکم کردند و وقتی به جهاد تشویق شدند، مشتاقانه به سوی جهاد رفتند و به خوبی شمشیر کشیدند و آرام آرام و صف به صف، اطراف زمین را گرفتند. عده‌ای از بین رفتند و عده‌ای نجات پیدا کردند. به زندگانی دلخوش نمی‌بودند و در عزای مردگان نمی‌نشستند. چشم‌هایشان بر اثر گریه سفید شده و شکمشان بر اثر روزه تهی شده و لب‌هایشان بر اثر دعا خشک شده و رنگ چهره‌شان بر اثر شب زنده‌داری زرد شده، و بر صورتشان، علامت خشوع کنندگان هست.

آنان برادران من بودند که از این دنیا رفتند. برماست که تشنه‌ی دیدارشان باشیم و دست‌هایمان را به خاطر فراق‌شان گاز بگیریم». [۷۸۸]

بالآخره راز دل خود را برای آن‌ها می‌نویسد و آن‌ها را فرا می‌خواند و می‌گوید:

«تنها کوفه در تصرف من است که اختیار قبض و بسط آن را دارم. ای کوفه، اگر برای من گردبادهای تو نباشد که بوَزد، پس خدا تو را زشت گرداند ... بار خدایا، من از ایشان بیزار و دلتنگ شده‌ام و ایشان هم از من ملول و سرگشته‌اند. پس بهتر از ایشان را به من عطا کن و به جای من شرّی را به آن‌ها عوض ده.‌ بار خدایا، دل‌های ایشان را آب کن، همان طور که نمک در آب، ذوب می‌شود». [۷۸۹]

حسن بن علی هم می‌گوید:

«به خدا قسم که معاویه برای من از شما که خود را شیعه‌ی من می‌پندارید، ‌بهتر است. شما اقدام به قتل من و دزدی اموال من کردید». [۷۹۰]

همچنین می‌گوید:

مردم کوفه و حماقت‌شان را می‌شناختم. هرکدام از آن‌ها که فاسد و بد است، به درد من نمی‌خورد؛ چون آنان بی‌وفا و بدقَولند، و در گفته و عمل هیچ تعهدی ندارند. آنان از هم زیاد فاصله دارند و دل‌هایشان از هم دور است و به ما می‌گویند که دل‌هایمان با شماست اما در واقع علیه ما شمشیر کشیده‌اند». [۷۹۱]

حسین بن علی که در کربلاء ایستاده بود می‌گفت:

«ای شیث بن ربعی و ای حجار بن ابحر و ای قیس بن اشعث و ای یزید بن حارث (نام‌های شیعیان وی)، آیا شماها نبودید که به من نامه نوشتید که چشمه‌ها جوشیده و درختان سرسبز و همه منتظر تو هستند،‌ و وقتی رسیدم، با یک لشکر شکست خورده مواجه شدم». [۷۹۲]

حر بن یزید تمیمی به نیابت از او در کربلا می‌گوید:

ای اهل کوفه، تمام انسان‌ها، شما را سرزنش می‌کنند. این بنده‌ی صالح را فرا خواندید تا نزد شما بیاید اما او را تسلیم کردید و پنداشتید که بدون او با خودتان جهاد می‌کنید، سپس بر او تاختید که او را بکشید اما او خشم خود را فرو خورد و صبر کرد. از هر طرف او را محاصره کردید تا نتواند در این سرزمین پهناور خداوند، به جایی روی آورد و او مانند اسیری در دست شما بود که صاحب هیچ نفع و ضرری برای خود نبود. او و خانواده‌اش را از آب فرات که یهودی و مسیحی و مجوسی از آن می‌نوشند و خوک‌ها و سگ‌های سیاه نیز، به آن دهن می‌زنند، منع کردید. پس تشنگی آن‌ها را هلاک کرد. شما بد امتی برای محمد بودید خداوند شما را در روز قیامت آب ندهد. [۷۹۳]

این‌ها همان کسانی هستند که فرزدق شاعر، درباره‌شان گفته است:

ای پسر رسول خدا، چگونه به این کوفیان اعتماد می‌کنی در حالی که آن‌ها بودند که پسر عمویت، مسلم بن عقیل، را کشتند. [۷۹۴]

مفید نقل کرده که وی گوید:

«سال ۶۰ هجری همراه مادرم به حج رفتم، در حالی که شتر مادرم را می‌راندم موقعی که داخل حرم مکه شدم، ناگهان حسین بن علی را خارج از حرم مکه همراه با شمشیرها و سپرهایش دیدم. گفتم: این‌ها مال چه کسی است؟ گفتند: مال حسین بن علی. پیشش رفتم و به او سلام کردم و گفتم: ای پسر رسول خدا، پدرم و مادرم فدایت باد! خداوند آرزویت را برآورده کرده و آنچه که دوست می‌داشتی بدان رسیدی چرا این قدر برای حج عجله می‌کنی؟ گفت: اگر عجله نمی‌کردم، من را از اینجا بر می‌داشتند. سپس به من گفت: تو کیستی؟ گفتم: یک نفر عرب. به خدا قسم، بیشتر از آن از من پرس و جو نکرد. سپس به من گفت: از مردمان پشت سرت به من بگو. گفتم: از یک نفر آگاه پرسیدی. دل‌های مردم همراه تو ولی شمشیرهایشان علیه تو کشیده شده، و قضا و تقدیر از آسمان فرود می‌آید و خدا هرچه بخواهد می‌کند». [۷۹۵]

اما حسین وقتی دید تنها مانده و خانواده‌اش را رها کرده‌اند و او را یاری نکردند بر اسب خود سوار شد و با آن‌ها روبرو شد و به آنان گفت:

«ای اهل کوفه، زشت باد بر شما وقتی که ما را به فریاد می‌خواندید و ما نزد شما آمدیم و شما شمشیرهای خود را علیه ما آخته کردید و آتش افروختید و ما آن را بر شما و دشمنان شما انداختیم. شما به اولیای خود پشت کردید و یاور دشمنانتان شُدید. ما نسبت به شما گناهی نکردیم. وای بر شما روزی که ما را نپذیرفتید و با شمشیر بر ما تاختید. شما با سرعت برای بیعت با ما آمدید و مانند پروانه‌ها گرد ما جمع شدید، سپس از روی نادانی و سفاهت پیمان خود را شکستید و به اطاعت از طاغوت پرداختید. سپس ما را خوار کردید و ما را کشتید. آگاه باشید که خدا بر ظالمان لعنت فرستاده است. سپس اسبش را به طرف آن‌ها حرکت داد و شمشیر در دستش خشک شد در حالی که او از خودش ناامید شده بود». [۷۹۶]

در پایان همین کسانی که حسینس و یارانش را به کربلا کشاندند، حسین همچون پدرش که شیعیانش را نفرین کرد، آنان را نفرین می‌کند. مفید می‌گوید:

«سپس حسین دستش را بلند کرد و گفت: بارالها! اگر تا مدتی اینان را از زندگانی دنیا بهره‌مند می‌کنی، آنان را از هم جدا کن و جمع‌شان را از هم بپاش، و والیان و حاکمان را از آنان خشنود نگردان؛ چون آنان ما را فرا خواندند تا ما را یاری کنند، سپس دشمن ما شدند و ما را کشتند». [۷۹۷]

اما علی بن حسین ملقب به زین العابدین ننگ آن‌ها را آشکار کرد و ماهیتشان را برملا ساخت و گفت:

«یهودیان، عُزیر را دوست داشتند تا جایی که درباره‌اش هرچه خواستند، گفتند؛ اما عُزیر از آن‌ها نبود و آن‌ها از عُزیر نبودند. مسیحیان، عیسی را دوست داشتند و هرچه می‌خواستند به وی گفتند ولی عیسی از آن‌ها نبود و آن‌ها نیز، از عیسی نبودند، و من نیز، بر این سنت هستم. گروهی از شیعیان ما، ما را دوست خواهند داشت تا جایی که آنچه یهود درباره‌ی عُزیر و مسیحیان درباره‌ی عیسی گفتند، در حقّ ما می‌گویند؛ نه آنان از ما هستند و نه ما از آنان هستیم». [۷۹۸]

شیعیان حسین، او را خوار کردند و او را تنها گذاشتند و جز پنج نفر کسی از آنان باقی نماند؛ همان طور که در روایتی که قبلاً آوردیم و نیز روایتی که فضل بن شاذان روایتش کرده، آمده است. [۷۹۹]

یا بنا به روایتی دیگر که جعفر بن باقر می‌گوید، تنها سه نفر از شیعیان حسین همراه وی ماندند و همه او را تنها گذاشتند. در این روایت جعفر بن باقر گوید:

«مردم بعد از قتل حسین مرتد شدند به جز سه نفر:‌ ابوخالد کابلی، یحیی بن ام طویل و جبیر بن مطعم. -یونس بن حمزه مانند آن را روایت کرده و این عبارت را بدان اضافه کرده است: و جابر بن عبدالله انصاری». [۸۰۰]

محمد بن باقر نیز از شیعیان خود ناامید شده بود و می‌گوید:

«اگر همه‌ی مردم، شیعه‌ی ما شوند، سه چهارم آن‌ها به ما شک دارند و یک چهارم باقی مانده، احمق هستند». [۸۰۱]

جعفر اشاره می‌کند که پدرم، باقر جز چهار یا پنج نفر شیعه‌ی مخلص و وفادار نداشت؛ همان طور که روایت شده است:

«هرگاه خدا امر بد و ناخوشایندی را برای شیعیان اراده کند، به وسیله‌ی این چند نفر آن را از شیعیان بر می‌دارد.آنان ستارگان شیعیان من چه آنانی که زنده‌اند و چه آنانی که مرده‌اند، می‌باشند. آنان یاد پدرم را زنده می‌‌کنند و خدا به وسیله‌ی آنان هر بدعتی را کشف و از بین می‌برد. عقیده‌ی باطل‌گرایان و تأویلِ غلوکنندگان را از این دین دور می‌کنند. سپس گریه کرد و گفتم: آنان چه کسانی‌اند؟ گفت: کسانی‌اند که درود و رحمت خدا چه در حال حیاتشان و چه پس از مرگشان، شامل حالشان می‌شود، که عبارتند از: برید عجلی، زراره، ابوبصیر و محمد بن مسلم». [۸۰۲]

باقر به هیچکدام از این شیعیان اعتماد نکرد؛ همچنان‌که از هشام بن سالم از زراره نقل شده که گفت: از ابوجعفر درباره‌ی جایزه‌ی کارگزاران سؤال کردم، گفت:

«اشکالی ندارد. سپس گفت: اگر منظور زراره، هشام باشد، من کارهای سلطان را حرام می‌دانم». [۸۰۳]

به علاوه، همین چند نفر چگونه بودند؟ آنان را از زبان جعفر بشناس. مسمع روایت کرده که از ابوعبدالله شنید که می‌گفت: «لعنت خدا بر برید و زراره». [۸۰۴]

درباره‌ی ابوبصیر گفته‌اند: سگ‌ها در صورت ابوبصیر بول می‌کرد. [۸۰۵]

جعفر بن باقر به طور بارزتری از شیعیان خود می‌نالد و خطاب به آنان می‌گوید: «اما قسم به خدا، اگر از میان شما سه مؤمن را می‌یافتم که حدیث مرا پنهان می‌کنند، حلال نمی‌‌‌‌دانستم که یک حدیث را از آنان کتمان بکنم». [۸۰۶]

به همین دلیل یکی از مریدانش، عبدالله بن یعفور می‌گوید: «به ابوعبدالله گفتم: من با مردم معاشرت می‌کنم و از سخنان آن‌ها تعجب می‌‌‌‌‌کنم که از شما تبعیت نمی‌‌‌‌کنند و از فلانی و فلانی تبعیت می‌کنند و به آن‌ها وفادار و صادق هستند. اما اقوامی از شما تبعیت می‌‌کنند که امانت و وفا و صدق ندارند». [۸۰۷]

بالاتر از آن، جعفر نسبت به همه‌ی شیعیانش شک می‌‌‌‌کرد. به همین خاطر جز با فتواهای مختلف، به آنان فتوا نمی‌داد تا از فتواهایش سوءاستفاده نکنند. همان طور که قبلاً بیان شد.

او بسیار می‌گفت:

«هیچکس را نیافتم که وصیتم را قبول کند و مطیع امر من باشد، بجز عبدالله بن یعفور». [۸۰۸]

بار دیگر شیعیان را مخاطب قرار داده و می‌گوید:

«شما را چه شده که مردم را بر من می‌شورانید؟ قسم به خدا، کسی را نیافتم که از من اطاعت کند و سخن مرا گوش دهد بجز عبدالله بن یعفور. من به او امر کردم و به او وصیت کردم، وی از دستورم تبعیت کرد و به وصیتم عمل کرد». [۸۰۹]

پسرش، موسی آن‌ها را با وصفی جامع و مانع توصیف می‌کند. سخن را با همین مطلب خاتمه می‌دهیم. او می‌گوید:

«اگر شیعیانم را جدا کنم، از آن‌ها کسی جز مدّاحان نمی‌بینم و اگر آن‌ها را بیازمایم، مرتدانی بیش نیستند و اگر آن‌ها را خالص گردانم، از هزار نفر یکی باقی می‌ماند و اگر آن‌ها را غربال کنم، کسی از آن‌ها باقی نمی‌ماند. آن‌ها مدام بر تخت‌ها نشسته و می‌گویند: ما شیعه‌ی علی هستیم». [۸۱۰]

این‌ها اهل بیت علیس بودند و این هم سخنان و آرای ایشان درباره‌ی کسانی بود که ادعا می‌کنند شیعیان و پیروان و دوستداران آنان هستند ولی اهل بیت این چنین بر آن‌ها نفرین و لعن می‌فرستند و حقیقت آن‌ها را به مردم نشان می‌‌‌‌دهند و آنچه در سینه دارند، ابراز می‌کنند. لعن و نفرین آن‌ها و برائت از این شیعیان بسیار بیشتر از این‌ها است اما ما به این مقدار کفایت کردیم؛ چون برای کسی که بصیرت داشته باشد، کافی است؛ همچنان‌که ما حقیقت شیعه‏ی اهل بیت علی و اهل بیت پیامبر را از کتاب‌های خودشان ابراز کردیم، باشد که عاقلان تدبر کنند؟

در این سخنان بهره و عبرتی است برای کسی که قلبی سالم یا گوشی شنوا داشته باشد. از خداوند می‌خواهم که حق را به صورت حق به ما بنمایاند و سعادت پیروی از آن را به ما عطا کند و باطل را به صورت باطل به ما بنمایاند و دوری از آن را روزی ما کند و اوست که هدایتگر به راه راست است و بر او توکل می‌‌‌‌کنیم و به سوی او باز می‌گردیم.

[۷۸۳] نهج البلاغة، ص۲۵۸ و ۲۵۹. [۷۸۴] همان، ص۷۸. [۷۸۵] همان، ص۹۸ و ۹۹. [۷۸۶] همان، ص۱۵۴. [۷۸۷] همان، ص۱۷۷ و ۱۷۸. [۷۸۸] همان. [۷۸۹] همان، ص۶۶ و ۶۷. [۷۹۰] طبرسی، الاحتجاج، ص۱۴۸. [۷۹۱] همان، ص۱۴۹. [۷۹۲] مفید، الإرشاد، ص۲۳۴. طبرسی، اعلام الوری بأعلام الهدی، ص۲۴۲. [۷۹۳] الإرشاد، ص۲۳۴ و۲۳۵. طبرسی، اعلام الوری، ص۲۴۳. [۷۹۴] کشف الغمة، ج۲، ص۳۸ [۷۹۵] الإرشاد، ص۲۱۸. [۷۹۶] کشف الغمة، ج۲، ص۱۸ و ۱۹. [۷۹۷] الإرشاد ص۲۴۱. إعلام الورى، طبرسی ص۹۴۹. [۷۹۸] رجال الکشی، ص۱۰۷. [۷۹۹] همان، ص۱۰۷. [۸۰۰] همان، ص۱۱۳. [۸۰۱] همان، ص۱۷۹. [۸۰۲] رجال الکشی، ص۱۲۴. [۸۰۳] همان، ص ۱۴۰. [۸۰۴] همان، ص۱۳۴. [۸۰۵] همان، ص۱۵۵. [۸۰۶] الأصول من الکافی، هند، ج۱، ص۴۹۶. [۸۰۷] همان، تهران، ج۱، ص۳۷۵. [۸۰۸] رجال الکشی، ص۲۱۳. [۸۰۹] الأصول من الکافی، ص۲۱۵. [۸۱۰] الروضة من الکافی، ج۸، ص۲۲۸.

مصادر و منابع کتاب

قرآن الکریم

منابع شیعه/ روافض:

۱- نهج البلاغة با تحقیق صبحی صالح.

۲- نهج البلاغة با تحقیق محمد عبده.

۳- شرح نهج البلاغة: ابن أبی‌الحدید.

۴- شرح نهج البلاغة: ابن المیثم.

۵- شرح نهج البلاغة: دنبلی.

۶- شرح نهج البلاغة: علی النقی.

۷- شرح نهج البلاغة: کاشانی.

۸- الصحیفة الکاملة: زین العابدین.

۹- تفسیر العیاشی.

۱۰- تفسیر العسکری.

۱۱- تفسیر القمی.

۱۲- تفسیر فرات الکوفی.

۱۳- مجمع البیان: طبرسی.

۱۴- تفسیر الصافی: فیض کاشانی.

۱۵- تفسیر البرهان: بحرانی.

۱۶- تفسیر نور الثقلین للحویزی.

۱۷- تفسیر منهج الصادقین لفتح الله الکاشانی.

۱۸- تفسیر المیزان للطباطبائی.

۱۹- تفسیر الکاشف للمغنیة.

۲۰- تفسیر البصائر لرستکار.

۲۱- متشابه القرآن ومختلفه لابن شهر آشوب.

۲۲- الکافی للکلینی.

۲۳- الاستبصار للطوسی.

۲۴- التهذیب للطوسی.

۲۵- من لا یحضره الفقیه لابن بابویه القمی.

۲۶- الشافی للشریف المرتضى.

۲۷- تلخیص الشافی للطوسی.

۲۸- مرآة العقول للمجلسی.

۲۹- الصافی للقزوینی فی شرح أصول الکافی.

۳۰- قرب الإسناد للحمیری القمی.

۳۱- الشعثیات للأشعث الکوفی.

۳۲- الأمالی لابن بابویه القمی.

۳۳- معانی الأخبار لابن بابویه القمی.

۳۴- عیون أخبار الرضا لابن بابویه القمی.

۳۵- علل الشرائع لابن بابویه القمی.

۳۶- الأمالی للطوسی.

۳۷- بحار الأنوار للمجلسی.

۳۸- وسائل الشیعة للحر العاملی.

۳۹- الفصول المهمة للحر العاملی.

۴۰- المحاسن للبرقی.

۴۱- کتاب الخصال لابن بابویه القمی.

۴۲- الغارات للثقفی.

۴۳- کتاب سلیم بن قیس العامری.

۴۴- الاحتجاج للطبرسی.

۴۵- کتاب الغیبة للطوسی.

۴۶- کتاب التوحید لابن بابویه.

۴۷- کتاب کمال الدین والنعمة.

۴۸- الاعتقادات لابن بابویه.

۴۹- حدیقة الشیعة للمقدس الأردبیلی.

۵۰- تنزیه الأنبیاء للمرتضى.

۵۱- کتاب الخرائج والجرائح للراوندی.

۵۲- الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف لابن طاؤس.

۵۳- روضة الواعظین للفتال النیسابوری.

۵۴- الأنوار النعمانیة للجزائری.

۵۵- قصص الأنبیاء للراوندی.

۵۶- الصراط المستقیم للنباتی.

۵۷- المراجعات لشرف الدین الموسوی.

۵۸- قصص الأنبیاء للجزائری.

۵۹- إحقاق الحق للشوشتری.

۶۰- مصائب النواصب للشوشتری.

۶۱- حیاة القلوب للمجلسی.

۶۲- حق الیقین للمجلسی.

۶۳- مجالس المؤمنین للشوشتری.

۶۴- أجمع الفضائح للملا کاظم.

۶۵- ریاحین الشریعة للمحلاتی.

۶۶- نجم الثاقب للنوری الطبرسی.

۶۷- معراج السعادة للتراقی.

۶۸- حق الیقین فی معرفة أصول الدین لعبد الله الشبر.

۶۹- أسرار الشهادة للدریندی.

۷۰- إثبات الهداة للحر العاملی.

۷۱- عین الحیاة للمجلسی.

۷۲- المناقب للخوارزمی.

۷۳- منار الهدى لعلی البحرانی.

۷۴- ذرائع البیان للنجفی.

۷۵- حلیة المتقین للمجلسی.

۷۶- کتاب المناقب لابن شهر آشوب.

۷۷- المجالس السنیة لمحسن الأمین.

۷۸- الإیقان للحلی.

۷۹- کتاب الخلاف للطوسی.

۸۰- تبصرة المعلمین لابن المطهر الحلی.

۸۱- شرائع الإسلام للحلی.

۸۲- مسالک الإفهام شرح شرائع الإسلام للعاملی.

۸۳- علل الشرائع للصدوق.

۸۴- معالم الأصول لجمال الدین.

۸۵- فقه الشیعة للقزوینی.

۸۶- منهاج الکرامة للحلی.

۸۷- تحریر الوسیلة للخمینی.

۸۸- الإمام الصادق والمذاهب الأربعة لأسد حیدر.

۸۹- أدوار علم الفقه لآل کاشف الغطاء.

۹۰- أصل الشیعة وأصولها لآل کاشف الغطاء.

۹۱- الشیعة فی عقائدهم وأحکامهم للقزوینی.

۹۲- رجال الکشی.

۹۳- رجال النجاشی.

۹۴- فرق الشیعة للنوبختی.

۹۵- الفهرست للنجاشی.

۹۶- الفهرست لابن الندیم.

۹۷- الخلاصة للحلی.

۹۸- تنقیح المقال للمامقانی.

۹۹- روضات الجنات للخوانساری.

۱۰۰- مستدرک الوسائل.

۱۰۱- نهایة الدرایة.

۱۰۲- الکنى والألقاب للعباسی القمی.

۱۰۳- تتمة المنتهى للعباسی القمی.

۱۰۴- تحفة الأحباب.

۱۰۵- نقد الرجال للتفرشی.

۱۰۶- الذریعة إلى تصانیف الشیعة لآقا بزرک الطهرانی.

۱۰۷- أعیان الشیعة لمحسن الأمین.

۱۰۸- کتاب الشیعة والسنة فی المیزان.

۱۰۹- تأسیس الشیعة لعلوم الإسلام للسید حسن الصدر.

۱۱۰- الفوائد الرضویة للقمی.

۱۱۱- ریاض العلماء.

۱۱۲- أمل الآمل.

۱۱۳- نقد الرجال.

۱۱۴- معالم العلماء.

۱۱۵- معاشر الأصول.

۱۱۶- معجم المؤلفین للکهالة.

۱۱۷- مروج الذهب للمسعودی.

۱۱۸- تاریخ الیعقوبی.

۱۱۹- الإرشاد للمفید.

۱۲۰- إعلام الورى للطبرسی.

۱۲۱- الفصول المهمة فی معرفة الأئمة لابن الصباغ.

۱۲۲- کشف الغمة للأربلی.

۱۲۳- مقاتل الطالبیین للأصفهانی.

۱۲۴- الأخبار الطوال للدینوری.

۱۲۵- ناسخ التواریخ للمرزا تقی.

۱۲۶- منتهى الآمال للعباسی القمی.

۱۲۷- دائرة المعارف الشیعیة لحسن الأمین.

۱۲۸- حملة حیدری للمرزه بازل.

۱۲۹- التنبیه والأشراف للمسعودی.

۱۳۰- تاریخ طراز مذهب مظفری.

۱۳۱- کتاب صفین لابن مزاحم.

۱۳۲- عیون الأخبار وفنون الآثار للقرشی.

۱۳۳- جلاء العیون للمجلسی.

۱۳۴- الغدیر للأمینی.

۱۳۵- صلح الحسن لآل یاسین.

۱۳۶- فضائل أمیر المؤمنین لمحمد حسن المظفر.

۱۳۷- أمیر المؤمنین لمحمد جواد الثرى.

۱۳۸- ذخائر العقبى.

۱۳۹- عمدة الطالب فی أنساب آل أبی‌طالب.

۱۴۰- دلائل الصدق للمظفر.

۱۴۱- الشیعة فی المیزان للمغنیة.

۱۴۲- الشیعة بین الحقائق والأوهام لمحسن الأمین.

منابع اهل سنت و جماعت:

۱۴۳- صحیح البخاری.

۱۴۴- صحیح مسلم.

۱۴۵- الموطأ للإمام مالک.

۱۴۶- سنن أبی‌داود.

۱۴۷- سنن الترمذی.

۱۴۸- سنن النسائی.

۱۴۹- سنن ابن ماجه.

۱۵۰- السنن الکبرى للبیهقی.

۱۵۱- سنن سعید بن منصور.

۱۵۲- مسند أحمد بن حنبل.

۱۵۳- مسند أبی‌داود الطیالسی.

۱۵۴- مسند أبی‌عوانة.

۱۵۵- مسند الحمیدی.

۱۵۶- المستدرک للحاکم.

۱۵۷- مصنف ابن أبی شیبة.

۱۵۸- المصنف لعبد الرزاق.

۱۵۹- مجمع الزوائد للهیثمی.

۱۶۰- موارد الظمآن للهیثمی.

۱۶۱- جامع الأصول فی أحادیث الرسول.

۱۶۲- مشکاة المصابیح.

۱۶۳- التفسیر الکبیر للرازی.

۱۶۴- تفسیر ابن جریر الطبری.

۱۶۵- تفسیر ابن کثیر.

۱۶۶- جامع البیان للقرطبی.

۱۶۷- المدارک للنسفی.

۱۶۸- المعالم للخازن.

۱۶۹- تفسیر أبی‌السعود.

۱۷۰- الکشاف للزمخشری.

۱۷۱- فتح القدیر للشوکانی.

۱۷۲- أضواء البیان للشنقیطی.

۱۷۳- التاریخ الکبیر للبخاری.

۱۷۴- التاریخ الصغیر.

۱۷۵- کتاب الکنى والأسماء للدولابی.

۱۷۶- کتاب الجرح والتعدیل للرازی.

۱۷۷- کتاب الضعفاء والمتروکین للنسائی.

۱۷۸- کتاب المجروحین لابن حبان.

۱۷۹- تاریخ بغداد للخطیب.

۱۸۰- تذکرة الحفاظ للذهبی.

۱۸۱- میزان الإعتدال.

۱۸۲- سیر أعلام النبلاء.

۱۸۳- تهذیب التهذیب.

۱۸۴- لسان المیزان.

۱۸۵- تقریب التهذیب.

۱۸۶- خلاصة تهذیب الکمال.

۱۸۷- الإکمال لابن ماکولا.

۱۸۸- السیرة لابن هشام.

۱۸۹- الطبقات لابن سعد.

۱۹۰- الاستیعاب لابن عبد البر.

۱۹۱- تاریخ ابن عساکر.

۱۹۲- أسد الغابة لابن الأثیر.

۱۹۳- الإصابة لابن حجر.

۱۹۴- کتاب دول الإسلام للذهبی.

۱۹۵- البدایة والنهایة لابن کثیر.

۱۹۶- الکامل لابن الأثیر.

۱۹۷- تاریخ الأمم والملوک.

۱۹۸- تاریخ ابن خلدون.

۱۹۹- النجوم الزاهرة.

۲۰۰- تاریخ الخلفاء للسیوطی.

۲۰۱- تاریخ خلیفة بن خیاط.

۲۰۲- الریاض النضرة.

۲۰۳- فتوح البلدان للبلاذری.

۲۰۴- سیرة عمر س.

۲۰۵- دائرة المعارف الإسلامیة أردو.

۲۰۶- نسب قریش لمصعب الزبیری.

۲۰۷- کتاب المحبر للبغدادی.

۲۰۸- أنساب الأشراف.

۲۰۹- جمهرة الأنساب لابن حزم.

۲۱۰- المعارف للدینوری.

۲۱۱- الإسعاف فی أحکام الأوقاف للطرابلسی.

۲۱۲- کتاب الأموال لأبی عبید بن سلام.

۲۱۳- کتاب الآثار.

۲۱۴- کتاب الخراج لابن آدم.

۲۱۵- کتاب الخراج لأبی یوسف.

۲۱۶- منهاج السنة لشیخ الإسلام ابن تیمیة.

۲۱۷- المنتقى للذهبی.

۲۱۸- العواصم من القواصم لابن العربی.

۲۱۹- تحفهء اثناعشریة للشاه عبد العزیز.

۲۲۰- الشیعة والسنة للمؤلف.

۲۲۱- إزالة الخفاء عن خلافة الخلفاء للشاه ولی الله.

۲۲۲- الصواعق المحرقة لابن حجر المکی.

۲۲۳- لسان العرب لابن منظور الأفریقی.

۲۲۴- تاج العروس للزبیدی.

۲۲۵- القاموس للفیروز آبادی.

۲۲۶- الصحاح للجوهری.

۲۲۷- معجم مقاییس اللغة لابن فارس.

۲۲۸- المخصص لابن سیدة.

۲۲۹- جمهرة اللغة لابن درید.

۲۳۰- أساس البلاغة للزمخشری.