پرتوی از مناقب ابوهریره س
مؤلف:
عبدالمنعم العزی
مترجم:
مصطفی خراسانی
حمد و ثنا فقط خدا را سزا است، و درود وسلام بر سرور ما حضرت محمدصوبر تمام خاندان ویارانش باد.
اما بعد: شریعت اسلام دارای دو منبع ارجمند است- یکی کتاب خدا و دیگری سنت پیامبرصبطوریکه هرچه فقهاء در طی قرنهای متمادی از احکام و مسایل اسلامی استخراج و استنباط کردهاند، از این دو منبع بزرگ و چشمههای زلال و ناب سرچشمه گرفته است. بهمین سبب همواره نیزنگ دشمنان اسلام متوجه این دو منبع بوده است.
اما در مورد کتاب خدا (قرآن) آنها فقط توانستهاند به تحریف معنای آن بپردازند، و امکان دستبرد به الفاظ آن را نیافتهاند. بدینسان مکرشان برای آنها سودمند واقع نشده، و بخواستههای خود نرسیدهاند. ولی چون از این کار بهرۀ کافی نبردهاند منبع دوّم اسلام - سنّت – را نشانه گرفتهاند. در رأس این دشمنان دیرین یهود قرار دارد، که همیشه سنّت رسول کریم را آماج اتهامات خود قرار داده و در این جنبه به پیشرفتهائی نیز نائل آمده است.
یهود و یارانشان توانستهاند، در این مورد سخنانی دروغ را دستاویز قرار دهند، و برخی از احادیث را منحرف کنند، بطوریکه برای برخی احادیث اسنادی دروغین ساخته و پرداخته در میان امت شایع نمودهاند.
ولی خداوند متعال برای حفظ سنّت پیامبرش علمای مجاهد و گرامی را مهیّا ساخته که با جهاد خود نیزنگ دشمن را بر ملا کرده، واحادیث صحیح را از نادرست متمایز گردانیده و سنّت پاک رسول کریم را حفظ کردهاند.
اما یهود و یارانش سلاح را بزمین نگذاشته، و از جنگ خود با اسلام دست نکشیدهاند، پس برای برآوردن خواستههای خود، روشی دیگر را پیش گرفتهاند، و آن ایجاد شک و تردید در سنّت نبوی است. بخصوص آنان تلاش نموده، راویانی را که احادیث بیشتری روایت کردهاند، مورد اتهام قرار دهند، و پیرامون آنان شبهاتی را پدید آوردند. ظاهراً برای این مکر خود عنوانی بنام نقد علمی، بحث تحقیقی، آزاداندیشی و ... را برگزیدهاند.
راوی بزرگ اسلام و شخصیت بزرگوار ابوهریرهسشامل این نیزنگ جدید گردیده؛ زیرا که اوسبیش از سایر اصجاب حدیث روایت کرده است. علت این امر آن است که او بیش از سایرین ملازم و همراه رسول خدا بوده، بطوریکه او چیزهائی را از ایشان شنیده که دیگران فرصت شنیدن آنرانیافتهاند. وانگهی او از زبان سایر اصحاب نیز حدیث روایت میکرده، واین خود بر مرویاتش افزوده است. او خود را موظف به تعلیم حدیث به مردم میدانسته و در واقع این فرمودۀرسول خداصرا اجابت کرده بوده است:
«هرکس حاضر است، باید گفتار مرا به کسی که غائب است برساند؛ زیرا چه بسا که حاضر میتواند آن را بکسی برساند از خود او هوشیارتر است [۱]».
دشمنان اسلام، و در رأس آنان یهود، از این کثرت روایت بهره جسته و آن را بهترین فرصت برای خود یافتند، که هجوم خود را آغاز کنند، آنان این امر را منفذی یافتند، تا از طریق آن صدق ابوهریرهسرا مورد تردید قرار دهند. در حالیکه از ورای آن هدفشان، بر چیدن روایاتی بود که از ابوهریره نقل گردیده است. تا بدین ترتیب اهل اسلام از بخش بزرگی از فرمایشات پیامبر خود محروم گردند.
دشمنان اسلام چون از کوبیدن ابوهریره فارغ گردند، توجه خود را به سوی یکی دیگر از اصحاب میگردانند، تا ناقلان احادیث نبوی را یکی پس از دیگری از میدان بدر برند.
در تاریخ بغداد با سندی خوب، که همۀ راویان آن اهل علم بودهاند، دیدم که هارون الرشید: از شاکر رئیس زنادقه عصر خود، در موقع گردن زدنش پرسید، که هدف زنادقه از متهم کردن بزرگان اصحاب چیست؟ و چرا سعی میکنند مردم را به اصحاب بدبین کنند؟
شاکر گفت: (ما میخواهیم، بر راوی حدیث طعن وارد کنیم، چون راوی از اعتبار ساقط گردید، به آسانی میتوانیم اصل روایت را باطل گردانیم [۲]).
این روایت با آنچه که ما در تحلیل خود درباره حملۀ خاورشناسان به ابوهریره بیان کردیم مطابقت دارد؛ زیرا که هدف اصلی دشمن ازبین بردن سنّت واسلام است.
(این فرومایگان، چون به رد شریعت مقدس و به مخالفت با آن برخاستند، ابتدا آبروی ناقلان آن را مورد هجوم قرار دادند، همان کسانی که رسیدن به اصل سنّت جز از طریق آنان میسّر نمیباشد. دشمنان اسلام، اندیشههای ضعیف، و ادراکات ناتوان را با این وسیلۀ لعنتی و شیطانی فریب دادند، بطوریکه آشکارا به سب لعن بهترین انسانها زبان گشودند، و عناد و مخالفت خود را با شریعت اسلامی بصورت مخفی و به این وسیله بکار گرفته، و برای برداشتن برنامههای اسلامی کمر بستند، و براستی گناهی بزرگتر، و عملی ناجوانمردانه تر از این وسیلۀ پست وجود ندارد). [۳]
مستشرقین تا حدودی در کار خود موفق گردیدند، و توانستند در میان برخی از مسلمانان عصر اخیر نفوذ کنند، بطوریکه بعضی از نویسندگان مسلمان، بدنبال خیال بافیهای آنان رفتند، و همان گفته هائی را رد و بدل کردند، که دشمنان صحابه بمیان آورده بودند. در حالیکه برای این گفتهها دلیلی وجود نداشت. بلکه بعضی از مسلمانان حتی از پیش خود برگفتههای خاورشناسان نیز افزودند. آری اینان به نام تحقیق، و روشفکری و آزاداندیشی و نقد و... زهر خود را بر اسلام فروریختند. ولی خداوند و راسخین در علم میدانند، که این پندارها چقدر با علم صحیح و تحقیق و نقد درست فاصله دارد!!!.
از برنامههای دقیق یهودیان و خاورشناسان این بود، که: آنان برای نشر برنامههای زهراگین خود، از برخی از دوستانشان استفاده کرده، و آنان را اجیر نموده و بمیدان فرستادند، تا با استفاده از جملات و عباراتی بیسر و ته، به اجرای برنامههای ناجوانمرانه دروغهای ساخته و پرداختۀ آنان کمک نمایند.
(یکی از مزدورها که بمراتب از مستشرقین و مبشرین هوا و عصبیت خطرناکتر بوده، و عداوت علنی خود را با سنت و پیروان آن اعلام داشته، و در بکارگیری عبارات کوبنده، بر آنان سبقت گرفته، و اصحاب رسول خدا بخصوص صحابی جلیل ابوهریرهسرا با الفاظی ناموزون خالی از ادب و مروّت مورد حمله قرار داده محمود ابوریه میباشد [۴]. همان کسیکه در مصر کتابی از او در این باره منتشر گردید، و به اندک زمانی تجدید چاپ شد؛ زیرا که در اوّل بار یهودیان تمام نسخ آن را خریداری و پخش نمودند. و این بخشی از پاداشی بود که یهودیان به این دوست خود تقدیم کردند، اما آنچه مخفیانه به او پرداخت کردهاند قطعاً بیش از این سودی است که به او تعلق گرفته است. این شخص کتابش را «أضواء علی السنة المحمدية» نام گذاشت، و آنچه که در گذشته پیشینیان به حدیث طعنه وارد کردهاند همه را در این کتاب جمع نموده است، و او گفتههای مستشرقین و مبشرین و پس ماندههایشان را نقل کلام خود ساخته، و تلاش نموده است، که سنّت پاکیزۀ نبوی را مظهر اختلاف و تناقض و تحریف و تبدیل و ساده لوحی معرفی نماید، که در این جهت صحیح را تقلّب و دروغ را صحیح قلمداد کرده است [۵].
بنابر آنچه گفته شد، چنین دیدم که ابوهریرهسرا بر مسلمانان حقی است، که باید یکی از مسلمین برخیزد، و این دسایس را از او دور کند، و این بهتان و افترا را از سیرتش بزداید. زیرا که این کار در واقع دفاع از رسول خدا و حمایت از سنّت ایشان، در برابر طعنۀ فساد کاران و علاملان باطل است. و خداوندأ ما را خبر داده است:
﴿لَا يُصۡلِحُ عَمَلَ ٱلۡمُفۡسِدِينَ ٨١﴾[یونس: ۸۱].
«خدا عمل مفسدین را اصلاح نمیکند».
بلکه آن را از میان برمیدارد، و نابود میسازد، البته باطل را بر ملا کرده، و پرده را از آن میگیرد.
امیدوارم در این صفحاتی که دربارۀ صحابی جلیل نوشتهام، آنچیزی باشد، که باطل را نابود گرداند، و زشتیها و درغپردازیهای دشمنان اسلام را بر ملا سازد.
﴿لِّيَهۡلِكَ مَنۡ هَلَكَ عَنۢ بَيِّنَةٖ وَيَحۡيَىٰ مَنۡ حَيَّ عَنۢ بَيِّنَةٖ﴾[الأنفال: ۴۲].
«تا که هلاک گردد هرکس هلاک گردیده با آگاهی از دلیل، و حیات یابد، هرکس زنده است با آگاهی از دلیل».
شاید کسانی چنین پندارند که بهتر این میبود که به رد گفتههای ابوریه وامثال او نمیپراختیم، و فقط به عرضۀ مناقب ابوهریره اکتفا میکردیم:
(زیرا که برای بیپایه نمودن و بفراموشی سپردن این چنین اندیشههای باطل، بیان مناقب بهتر و سزاوارتر است. تا جاهلان حقایق را درک نمایند. ولی چون از شرور عواقب آن بیمناک بودیم، و میترسیدیم که جاهلان به این گفتههای رذیلانه مغرور گردند، و با شتاب بیشتر در ورطۀ سقوط بیفتند. پس بهتر دیدیم که فساد قول شان را بر ملا سازیم، و در حد مناسب گفتارشان را رد کنیم، تا مردم از خطرات مصون باشند، واین کار برای آینده بهتر خواهد بود) [۶].
در شوال ۱۳۸۸هـ/کانون دوّم ۱۹۶۹م کتابی را در این موضوع باعنوان (اقتباس من مناقب أبی هریرهس) منتشر نمودم، که مطالب آن را از مجموعه مناقب ابوهریره، که بدانها دسترسی داشتم دستچین نموده بودم. این کار در پی جریانی بود، که در موصل؛ شهر محبوبم که حبّ اصحابش را به ارث برده است، توسط شخصی ابوهریرهسمورد طعن قرار گرفت. و از او به بدی یاد شد، و خطبای جمعه در موصل به رد گفتههای این جاهل قیام نموده، ولی او ادعای خود برضد آنان را ادامه داد، تا که فاضل گرامی امجد الزهاوی که خداوند متعال او را شامل رحمت واسعۀ خود گرداند، فتوای ضرورت حُبّ ابوهریره مثل سایر صحابهش را صادر فرمود، و مناقبش رابر شمرد. این فتوا بتاریخ ۲۲صفر ۱۳۸۷هـ/۱/۶/۱۹۶۷ به اسم- تشکیلات علماء عراق- که او ریاست آن را بعهده داشت صادر گردید.
سپس دیدم که میتوان بسیاری از براهین و دلایل و قرائن را، که بر رسوخ صدق ابوهریره گواهی میدهند، بدین کتاب بیفزایم، لذا تلاش خود را بکار بردم، و در مرحلۀ دوّم به کتابهائی زیادی از حدیث و تاریخ رجال وغیر آنها مراجعه کردم، و به دلایل و قرائن گرانبهائی دست یافتم، که در مرحلۀ اول بدانها نرسیده بودم.
علاوه بر این مصادر بسیاری از روایات و ضرب المثلها را یافتم و در آن درج کردم، بطوریکه این تحقیق وسیع را در سال ۱۳۹۳هـ/۱۹۷۳م با عنوان (دفاع عن ابی هریره) منتشر ساختم.
این کتاب علاوه بر مطلب اوّل، شامل براهین و قرائن و مثالهائی از صدق مدّعا نیز بود. از جمله عواملی که مرا به تجدید نظر در کتاب و انتخاب روشی نو واداشت، اصرار جوانان مؤمن و دوستدار صحابۀ کرامش بود، که آنان خواستار جمع بندی این بحث بودند، تا صاحبان تحقیق و تخصص بتوانند از آن بهرهمند گردند. بدیهی است کسانی که خواهان مطالعۀ وسیع کتب تاریخ اسلامی هستند، میتوانند به مقصود خود نائل آیند.
لذا برای اجابت این خواسته، چاپ آن تجدید گردید، تا کسیکه خواهان اطلاعات بیشتر، و تفصیل هست بدان مراجعه نماید.
چون جمع اخبار ابوهریره را آغاز کردم، دیدم که دکتر مصطفی السباعی:، و فاضل گرامی دکتر محمد السماحی استاذ علوم حدیث در دانشکده/ فاکولتۀ اصول دین قاهره، و فاضل گرامی شیخ علامه محقق عبدالرحمن المعلمی الیمانی: مدیر کتابخانۀ حرم مکی و فاضل گرامی شیخ محمد عبدالرزاق حمزه: مدیر دارالحدیث به مکۀ مکرمه، و فاضل گرامی دکتر محمد ابی شهبه استاد در دانشکدۀ أصول دین، همه آنان در نیل به شرف دفاع از ابوهریره، ازمن سبقت گرفتهاند. هر کدامشان در کتابهای خود فصلی را در شبهات ابوریه اختصاص دادهاند. پیش از آنان فاضل گرامی دکتر محمد ابوزهو فصلی را به کتابش (الحدیث و المحدثون) اختصاص داده، که در آن به ایرادات خاورشناسان بر ابوهریره پاسخ گفته است.
سپس استاد محمد عجاج الخطیب با مراجعه به کتب حدیث و تراجم، از این پاسخها استفاده کرده، و کتابی زیبا و کاملاً مفید، که به این صحابی جلیل اختصاص داده، با عنوان (أبوهریرة راویة الاسلام) منتشر ساخته است.
آری دیدم که هر کدام از این فضلاء را خداواند توفیق جمع آوری استدلالهائی بخشیده که دیگران از آنها یاد نکردهاند، و هر کدام از منابعی استفاده کردهاند، که دیگران به آنها دست نیافتهاند.
بنابراین چنین دیدم که در این کار برای خود روشی نو در پیش گیرم، و آن اینکه ابتدا به جمع منقولاتی بپردازم، که سابقین بدان دست نزدهاند، سپس آن را با کار این استادان گرامی استحکام بخشم، و آنچه که آنان از آن غفلت کردهاند، بر آن بیفزایم، و علاوه بر این با انشاء تعلیقات آنان در کشف حقایق کمک گیرم.
این روش مخصوصی را که من در پیش گرفتم، صدق حدس و گمان مرا ظاهر نموده؛ زیرا که هنوز آن را کامل نکرده بودم، که بسیاری از حقایق نو و مفید، و قرائن قطعی، در دفاع از ابو هریره در غیر راههائی که این فضلاء گرامی رفته بودند، بر من نمودار گردید، و ارقام نصوص مهمّی که در صحیحین، در مواضع گوناگون تکرار گردیده بود بدست آمد. واین امتیازی است بسیار مهم که جز محققین بدان دست نمییابند. و البته توانستم فصول جدیدی را که جداً مفید بود بر کتاب بیفزایم، مطالبی که کسی قبل از من پیرامون آن نرفته بود. از جمله فصل روایت قضات و زهّاد از ابوهریره، و فصل روایت فرزندان و لشکریان و اصحاب و موالی علیس، و شیعیان اوّل از اهل کوفه و غیر آنان از ابوهریره، و تداول احادیث او در بین آنان، و فضل بیان اختلاط اکثریت بزرگ روایان حدیث از ابوهریره، از بنی هاشم، و کسانیکه با بنی هاشم پیوند محکم داشتهاند. و همچنین اجماع آنان بر اینکه علیسهیچکدام از روایات حضرت ابوهریره را تکذیب نکرده است و غیر اینها.
از جهت دیگر من توانستم، در وضع حقایق و اکتشافات جدید برای دوستداران ابوهریره روزنۀ دیگری را بگشایم، که استادان گرامی پیش از من در مناقب این صحابی جلیل کتاب نوشتهاند، از آن وارد نشده بودند. این روزنه عبارتست از کشف قرابت ابوهریره به امیر (دوس) [۷]و اینکه او پسر برادر امیرشان بوده است.
و در فصل حبّ اصحاب و موثق بودنشان به منقولات جدیدی پرداختم، که قبل از من کسی آن را ذکر نکرده است، بنابراین، این فصل در نقل روایات منحصر به فرد میباشد، و دارای وقایع و قصصی است که گذشتگان آنها را ذکر نکردهاند. این حکایتها بیانگر آراسته بودن ابوهریره به مکارم اخلاقی است، و اینکه سایر اصحاب آنچه را از ابوهریره کشف کردهاند، روایت نمودهاند، وهم دیگرانی که در صحبتشان اختلاف بوده است.
در بخشی از کتاب به اثبات مدارکی استدلال شده، که فرزندان و نوههای اصحابی که احادیث ابوهریره را روایت کردهاند، نیز به روایت احادیث این صحابی پرداختهاند. در بخشی دیگر از کتاب آمده است که ۵ نفر از ۷ نفر راوی مدینه، از ابوهریره حدیث روایت کردهاند. و هم در بخش دیگری از کتاب در معنی (کذب) و (زغم) در کلام صحابه تحقیق شده است. و هم وقایع بسیاری از صحابه نقل گردیده که مورد انتقاد بوده است، مانند تعرض آنان به گرسنگی و امساک از روایت حدیث بخاطر ترس از انکار عامه و غیر آن.
امیدوارم با ذکر امتیازات کتاب، سخن را دربارۀ فضلائی که قبل از من شرف نشر مناقب ابوهریره را داشتهاند، طولانی نکرده باشم؛ زیرا که برای سابقین فضایلی است که ملحقین بدانها دسترسی ندارد.
بلی من شاگرد و پیرو آنان هستم، ولی بهتر دیدم که برای استفاده کامل خواننده، مطالبی را که خداوند مرا بر آن توفیق بخشیده بعنوان تذکر ابراز کنم، تا که انشاءالله موجب حفظ بیشتر و استفاده بهتر گردد.
خداوند مرا کافی است و او نیک وکیلی است. ﴿إِنۡ أُرِيدُ إِلَّا ٱلۡإِصۡلَٰحَ مَا ٱسۡتَطَعۡتُۚ وَمَا تَوۡفِيقِيٓ إِلَّا بِٱللَّهِۚ عَلَيۡهِ تَوَكَّلۡتُ وَإِلَيۡهِ أُنِيبُ ٨٨﴾[هود: ۸۸].
«جز اصلاح در حد توان اراده دیگری ندارم، و توفیق من جز با کمک خدا میسّر نیست، بر او توکل دارم و بسوی او باز میگردم».
ابوهریره همۀ ما یاورانت هستیم.
همه ما عیب و خذلان از اصحاب را نفی میکنیم- عقیده ما روشن است.
عقیده ما با رفض و ارجاء وجهم و تعطیل آمیخته نیست.
عقیدهای است بر مبنای وحی،
که شب و روزش با هم فرقی ندارد.
این عقیده از معتزله بینیاز است،
و از سرزنش اصحاب و تأویلات نادرست دور.
عبدالمنعم صالح العلی العزی
[۱] صحیح البخاری ۱/۲۷. [۲] تاریخ بغداد ۴/۳۰۸. [۳] اقتباس از سخنان صدیق حسن خان/در کتاب الدین الخالص. [۴] همان منبع. [۵] همان منبع. [۶] اقتباس از کلام امام مسلم در مقدمه صحیح مسلم ص۲. [۷] دوس قبیله ای است یمنی از بطون ازد.
ابوهریرهسمؤمن مجاهد
ابوهریرهسحافظ معتمد
حیات ابوهریرهسبعد از پیامبرص
طبق قول راجح نزد علماء اسمش در جاهلیت (عبدشمس) بوده است. اما رسول خداص، در اسلام نامش را تغییر داد و او را –عبدالرحمن- (بندۀ خدائی مهربان که دل با یاد او آرام میگیرد) نام گذاشت [۸].
این از جملۀ اسمائی است که برای ابوهریره ذکر گردیده است، و او سوابسته به دوس به فتح دال و سکون واو میباشد، که یکی از تیرههای قبیله ازد است. و ازد قبیلهای است قحطانی یمنی که مشهور است.
نسبش به جد برتر این قبیله پیوند میخورد که معروف است: ازد بن الغوث. این مطلب را مورخ موثق خلیفه بن خیاط آورده است [۹].
بدین ترتیب او ابوهریره دوسی یمانی است.
با آنچه در فوق بیان گردیده دروغ کسیکه مدعی است، ابوهریره مجهول النسب بوده بر ملا میگردد. بلکه در اینجا میافزائیم و میگوئیم:
ابن اسحق صاحب کتاب سیرۀ معروف میگوید:
او صاحب شرف و مکانت میانه در تیرۀ دوس بوده، همانطوریکه دوست میداشته که از آنان باشد [۱۰]. مقام شرف و مکانت خانوادگی او از طریق عموها و دائیهایش/ ماماهایش برای ما روشن میگردد.
عمویش سعد بن ابی ذباب است که رسول خداصاو را امیر دوس معین فرمود.
سپس ابوبکر صدیق و عمر فاروق باو را در آن پست ابقاء فرمودند.
بدیهی است که اگر سعد در جاهلیت امیر قومش نمیبود، رسول کریم او را بدین مقام منصوب نمیفرمودند.
کسیکه سیاست مبارک پیامبر را جستجو میکند، در مییابد که حضرت علاقمند بودند، کسی را به امارت قومی برگزینند، که در جاهلیت امیر آن قوم بوده است البته وقتی که آن شخص مسلمان و در دین دانش حاصل کرده بود. مثل امارت بخشیدن رسول کریمصصحابی جلیل جریر بن عبدالله البجلی را بر قومش، وهمچنین عدی بن حاتم طائی را بر قومش وغیر آن دو را.
تعدادی از نصوص این حقیقت را توضیح میدهد، و ثابت میکند که ابوهریره پسر برادر امیر دوس بوده است.
ترجمۀ احوال پسر امیر دوس (حارث بن سعد بن ابی ذباب) این مطلب مخفی را روشن مینماید:
ابو سلمه بن عبدالرحمن بن عوف تصریح کرده است، این مرد پسر عموی ابوهریره است. این تصریح بسند صحیح از طریق هر کدام از محدثین بزرگ در صحیح البخاری و صحیح المسلم بما رسیده است [۱۱].
اما از طرف دائیهایش، پس مادرش: (امیمه دختر صفیح بن الحارث از دوس میباشد که دائی/ مامای او سعد بن صفیح یکی از ثابتترین افراد بنی دوس در زمان خود بوده است) [۱۲].
بدیهی است کسیکه در میان قومش صاحب ثبات و پایداری است، صاحب مقام قهرمانی نیز هست. واین چنین شخصی از شرافت و شهرت و رفعت برخوردار خواهد بود. و البته دائی ابوهریره نیز مسلمان بود. بدینسان ابوهریره از دو جهت جامع شرف و بزرگواری بوده، و قول کسیکه گفته بود او شخصی بیخانمان و بیکس بوده از درجۀ اعتبار سا قط میگردد.
امّا اینکه تاریخ زندگی ابوهریره در عصر جاهلیت ناشناخته بوده، چنانکه ابوریه و برخی از جاهلان آن را مستمسک قرار دادهاند. پس میگوئیم: (عربها همگی در دوران جاهلیت ناشناخته بودهاند؛ زیرا که آنان در جزیرۀ خود محصور بوده، و به شئون جهان اهمیت نداده، و جهان نیز به آنان اهمیتی قایل نشده است، مگر در اموری که مربوط به کار بازرگانیشان میگردیده، که با قافلههای خود بر دیگر سرزمینها گذر میکردهاند.
چون اسلام آمد، و خداوند اعراب را به شرف حمل رسالتش کرامت بخشید، برای هر کدام زمینهای پدید آمد، که تاریخ زندگانیشان به نگارش در آید، و دربارۀ آنان حکایتها گفته شود. و راویانی پدید آیند که سرگذشتشان را جستجو کنند، و شاگردانی که از آنان علم و هدایت را نقل نمایند. آیا در اینمورد باید ابوهریره با سایر اصحاب تفاوت میداشت؟ براستی چرا عدم آگاهی از زندگی او در جاهلیت به مقام او در اسلام زیان برساند؟ و ابوریه در کجای کتاب خدا به آیهای رسیده است، که اگر کسی تاریخ زندگی او قبل از اسلام مشخص نباشد، در مکانت و مقام او در پیشگاه اسلام و رسول کریم و روایت احادیث نبوی نقص وجود دارد؟ خدایا بپاکی میخوانم تو را این گفته ابوریه و سایر جاهلان بهتانی بزرگ است. ﴿سُبۡحَٰنَكَ هَٰذَا بُهۡتَٰنٌ عَظِيمٞ ١٦﴾. [۱۳]
[۸] الاستیعاب از ابن عبدالبر ۴/۲۰۵. [۹] الطبقات ۴/۱. [۱۰] المستدرک ۳/۵۰۶ [۱۱] صحیح مسلم ۷/۳۱، التاریخ الکبیر ۳۶۹/ج۱ ق۲. [۱۲] المعارف از ابن قتیبه. [۱۳] اقتباس از سخنان دکتر مصطفی السباعی: در کتاب (السنة ومکانتها) ص ۳۰۷.
ابوهریره به کنیهاش معروف گردید، و با این عنوان مورد شناسائی قرار گرفت، حاکم به روایت از ابوهریره آورده است:
(مرا از آن جهت ابوهریره خواندند، که گوسفندان خانوادهام را میچرانیدم، در صحرا بچههای گربۀ وحشی را یافتم، آنها را در آستین خود جای دادم، چون به منزل آمدم، مردم صداهای گربهها را از کنار من میشنیدند، گفتند این چست ای عبدشمس؟
گفتم: بچه گربههائی که آنها را یافتهام، پس از آنان خطاب بمن گفتند: پس تو ابوهریره (پدر گربه) هستی. از آن پس این عنوان بر من مقرر گردید) [۱۴].
ابوهریره در مکارم خود یگانه است. و سجایای زیبای او همواره میدرخشد.
اینکه او نسبت به جوجه گربهها مهربانی کرده است. خود گواه عاطفۀ والای او است و این خصلت او را بس است.
کسیکه در عاطفه و محبت مشهور است. قطعاً در گزارش او دروغ راه نمیباید.
ترمذی از او روایت کرده است: (من گوسفندان خانواده ام را میچرانیدم، تعدادی بچه گربۀ کوچک داشتم، که شب آنها را درمیان درختی قرار میدادم، چون روز میشد، میرفتم با آنها بازی میکردم، از این جهت مردم مرا به ابوهریره کنیه دادند) [۱۵].
ابوهریره میگوید: (رسول خداصمرا اباهر میخواند، و مردم مرا اباهریره میگفتند [۱۶]). بهمین سبب میگفت: (اگر کنیۀ مرا از لحاظ دستور زبان عربی مذکر بخوانید - اباهر - این عنوان را خوشتر دارم تا اینکه مرا با کنیۀ مؤنث - اباهره - بخوانید [۱۷].
در بخشهای مختلف صحیح البخاری و به مناسبتهای گوناگون رسول خداصاو را با عنوان (اباهر) صدا میکردهاند [۱۸]. حتی نوآموزان تاریخ میدانند که شهرت و القاب و کنیه اموری متداول و معروف در میان اعراب بوده است. و بلکه در مواردی مردم در مورد اسم یکنفر اختلاف میکردند، ولی در مورد کنیهاش اختلاف نداشتند. چنانکه همین مورد درباره اوّلین خلیفۀ راشد مصداق دارد، که با کنیه ابوبکر مشهور بوده، و همچنین در مورد ابی عبیده، و ابی دجانه، و ابی الدردا، آنان که از بزرگان و قهرمانان نامدار صحابه هستند.
این شخصیتها (با کنیههای خود شهرت یافتند و اسامیشان را بسیاری از مردم نمیدانند، و در هیچ روزی از روزگار نشنیدهایم که حسب و نسب موجب تقدم صاحبش در فضایل علمی گردد، و یا دانشمندی به علت نداشتن آن فرو گذاشته شود [۱۹].
بدین ترتیب آنچه را ابوریه در اینمورد ناروا و زشت شمرده، بر ابوهریره غیر وارد است.
[۱۴] المستدرک ۳/۵۰۶ به سند صحیح که مورد تأیید ذهبی است. [۱۵] الترمذی ۱۳/۲۲۸. این روایت را حسن خوانده است. [۱۶] المستدرک ۳/۵۰۶. باسند صحیح که مورد تأیید ذهبی است. [۱۷] المستدرک ۳/۵۰۷. [۱۸] البخاری ۱/۷۶، ۷/۸۸، ۸/۶۸. [۱۹] اقتناس از سخنان استاد خطیب در کتابش (عن ابی هریره) ص ۲۱۳.
عبدالرحمن بن ابی لبیبه- ابوهریره را بدینگونه توصیف کرده است: (او مردی بود گندمگون، باشانههای فراخ، و صاحب گیسو، و دندانهای جلویش از هم فاصله داشت [۲۰].
ضمضم بن جوس او را بدینسان توصیف کرده است: (پیرمردی بود صاحب گیسو، و دندانهای براق٭).
محمد بن سیرین او را چنین توصیف کرده است: (او مردی سپیدگونه، نرمخو و بدور از خشونت بود، که محاسن خود را با حناء رنگ میکرد، و لباس کتان میپوشید)٭.
(با سند صحیح آمده است که او لباس پشمی، و عمامۀ سیاه، و جامۀ ژنده میپوشید٭).
بدیهی است که لباسهای پشمی و کتان را ازمانی میپوشیده، که وضع مالی او بهبود یافته بوده است. وگرنه او در حیات رسول خداصفقیر بوده است.
***
[۲۰] ابن سعد ۴/۳۳۳-۳۳۴.
قبیلۀ دوس مثل سایر اعراب بتپرست بوده وبتی با عنوان (ذاالخلصه) داشتند. در حدیث نبوی که در صحیح البخاری آمده از این بت سخن گفته شده است. ابوهریره سمیگوید: رسول خداصفرمودند: (قیامت برپا نمیشود تا که پاهای زنان دوس بر ذیالخصله مضطرب گردد.) ابوهریره در پی آن گوید: (ذو الخلصیه بت دوس بود، که در جاهلیت آن را میپرستیدند.) در لفظ امام احمد و مسلم آمده است.
امام احمد افزوده است که این بت در قریهای بنام (بتباله) واقع در بین طائف و یمن قرار داشت.
معجم البلدان نیز از این قریه یاد کرده است.
در اوج این گمراهی و جهالت و شرک دهشتانگیز، مردی شاعر و شریف و مهماننواز و گرامی یعنی طفیل بن عمرو دوسی در سفری به مکه به اسلام گرائید، و از رسول خداصپیروی کرد. او بسرزمین دوس بازگشت، و قومش را به اسلام خواند که بسیاری به شرف اسلام عزیز گردیدند و آن را پذیرفتند، و از آنجمله ابوهریره بود [۲۱].
طفیل گوید: (بر رسول خداصبا جمعی از بستگانم که ایمان آورده بودند واردشدم، و حضرت به خیبر تشریف داشتند، ما که ۷۰ یا ۸۰ خانوار دوسی بودیم به مدینه استقرار یافتیم) [۲۲].
از اوّل همین روز ابوهریره اخبار و احوال رسول خداصرا پیگیری مینماید.
ابوهریره گوید: (چون رسول خداصبه خیبر تشریف برده بودند، سباع بن عرفطه الغفاری را در مدینه جانشین خود قرار داده بودند [۲۳]. (ما به مدینه آمدیم و تعداد ما ۸۰ خانوار دوسی بود، مردی گفت: رسول خداصدر خیبر تشریف دارند، و بزودی مراجعت میفرمایند، گفتم: به هر منزلی که ایشان فرود آیند حتماً به خدمتشان خواهم رفت) [۲۴]. (پس نزد عرفطه رفتیم و او ما را مجهزّ نمود، سپس بخدمت رسول خداصرسیدیم، این روز مصادف با یکروز قبل از فتح و یا بعد از آن بود [۲۵](حضرت با مسلمین دژ نطات را فتح کرده بودند، و دژکتیبه را در محاصره داشتند، ما در آنجا اقامت کردیم تا اینکه خداوند پیروزی را نصیب ما فرمود) [۲۶]. ابوهریره در آن هنگام در اوج جوانی بود؛ زیرا عمرش کمتر از ۳۰ سال بود. دلیل بر این حقیقت عمرش در هنگام وفات او است، که در فصل وفاتش خواهد آمد. بنابراین تعجب آور نیست، که او را روشنفکر و زیرک، و صاحب حافظۀ قوی، و ایمان عمیق مییابیم، چرا که او یتیم زندگی میکرده، و این امر برایش اعتماد به نفس را به ارمغان آورده و او را برای داشتن حافظهای قومی مهیّا ساخته بود، که بدور از مشغلههای فکری دنیوی، و بدون وابستگی و تعلّقات مادی بتواند قلبش را خالی کند، و هیچ اندیشهای جز فهم قواعد ایمان نداشته باشد، مسکنت او باعث وارستگیاش گردید، و این وارستگی او را برای دریافت و ضبط و حفظ وحی آماده گردانید. از اینجا است که با سند صحیح از او روایت شده است:
(زندگی را با یتیمی آغاز کردم، و در حالی هجرت کردم که مسکین بودم) [۲۷].
***
[۲۱] ابن سعد ۱/۳۵۳. [۲۲] ابن سعد ۴/۲۳۹. [۲۳] المستدرک ۲/۳۳ و مسند امام احمد ۲/۳۴۵. [۲۴] المغازی واقدی ۲/۶۳۶. [۲۵] مستدرک ۲/۳۳. [۲۶] مغازی الواقدی ۲/۶۳۶. [۲۷] ابن سعد ۴/۳۲۶.
الحاق ابوهریرهس به رسول خداصو مجتمع صحابه، فضیلتهای پیدرپی را برایش به ارمغان آورد.
او به شرف مطلق صحبت رسول کریم نایل آمد، و عدالتی را که شامل حال همگی صحابه گردید، و آیات قرآن کریم و احادیث شریفه آن را مورد تأیید قرار داده، او را نیز شامل گردید، پس هرکس به شرف و عزّت او در اسلام قایل نگردد، در واقع قرآن و احادیث صحیح و اجماع مسلمانان صدر اسلام را فرو گذاشته است. او همچنین افتخار یافت، که دعوت رسول کریم را برای هدایت قبیلهاش دوس بردوش گیرد، و مردم یمن را که خود یمنی بود از این افتخار بهرهمند سازد. او به شرف هجرت بسوی خدا و رسول او سربلند گردید، زیرا که هجرتش قبل از فتح بود. و نیز افتخار یافت که رسول خداصبرایش دعا کنند.
ابوهریره در عالم فقر و مسکنت در جایگاه مقدس صفّه ثواب بزرگی را بدست آورد، و با جهاد در زیر پرچم رسول خداصو حفظ احادیث نبوی و تبلیغ آن به والاترین مقام در اسلام دست یافت.
***
خداوند بوسیلهی آیات بسیاری که ثابت کنندۀ فضل و عدالت اصحاب میباشد آنان را کرامت بخشید. برخی از این آیات درباره یکنفر و برخی جمعی از صحابه را شامل میگردد، که آن جمع معین رسول کریم را همراهی کردهاند. مثل اعلام رضایت خداوند از کسانیکه در حدیبیه، در زیر درخت با رسول کریم بیعت کردهاند که آیه عام است و شامل همۀ کسانی است، که در زیر سایۀ آن گرد آمده، و در راه آرمانهای اسلام اعلام جانبازی نمودهاند. همچنین خود رسول کریم یارانش را به اشکال معین مورد تمجید قرار داده است، از آنجمله برایشان طلب استغفار فرموده، و یا فضل و عدالتشان را اعلام نموده، و یا افرادی را از آنان و یا گروهی از ایشان را برسایرین فضیلت داده، و یا از عمومشان به نیکی یاد کرده است.
از جمله آیات عام این آیه است:
﴿وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ أَشِدَّآءُ عَلَى ٱلۡكُفَّارِ رُحَمَآءُ بَيۡنَهُمۡ﴾[الفتح: ۲۹].
«محمدصرسول خدا، و کسانیکه همراه اویند، بر کفار سختگیرند، و در بین خود مهربانند».
آخرین آیهای که بصورت عام آمده است این است:
﴿لَّقَد تَّابَ ٱللَّهُ عَلَى ٱلنَّبِيِّ وَٱلۡمُهَٰجِرِينَ وَٱلۡأَنصَارِ ٱلَّذِينَ ٱتَّبَعُوهُ فِي سَاعَةِ ٱلۡعُسۡرَةِ مِنۢ بَعۡدِ مَا كَادَ يَزِيغُ قُلُوبُ فَرِيقٖ مِّنۡهُمۡ ثُمَّ تَابَ عَلَيۡهِمۡۚ إِنَّهُۥ بِهِمۡ رَءُوفٞ رَّحِيمٞ ١١٧﴾[التوبة: ۱۱۷].
«همانا خداوند قبول توبه فرمود بر پیامبر و مهاجرین و انصار، آنان که او را در ساعت سختی پیروی کردند، پس از آنکه نزدیک بود دلهای برخی از آنان تنگ شود، سپس خداوند بر آنان قبول توبه نمود که خداوند تعالی بدانان بخشاینده و مهربان است».
رسول خداصدر حدیثی که امام بخاری روایت نموده است فرمودند:
(پس از فتح – مکه - هجرت نیست). بدینسان ابوهریره که قبل از فتح هجرت کرده بود شامل مهاجرین میگردد. و این آیه و سایر آیات فراوانی که دربارۀ مهاجرین آمده و فضل و بزرگواریشان را ثابت میکند، شامل او نیز میگردد. بدیهی است هرکس از هر جا که بسوی رسول کریم هجرت کرده باشد مهاجر شمرده میشود، و هجرت مختص مردم مکّه نیست. و اگر ظاهراً هجرت از مکه مطرح گردیده، بواسطۀ آن است که مکه مرکز سیاست آن روزگار شمرده میشده است، که اعراب از آن بیم داشتند. پس هرکس توانست حکم نظام حاکم آن روزگار یعنی مکه را بشکند و هجرت کند او مهاجر شمرده میشود، فرقی ندارد که وطنش در کجا است.
بلی اصطلاح عمومی کسانی که دربارۀ هجرت بحث میکنند، این طور بیان گردیده، که آنان هرکس را که از مکه هجرت کرده مهاجر میدانند. در حالیکه هجرت عام است، و هرکس از هر مکانی که بخاطر خدا و رسول او هجرت کند، مهاجر إلی الله والی الرسول خواهد بود.
اما احادیث عام که ابوهریره س را نیز شامل میگردد، تعدا آنها بسیار است:
از آنجمله حدیثی است که امام احمد به سند صحیح از قول عمر فاروق س روایت کرده است:
(همانا رسول خداصدر مقامی که ایستادهام ایستاد و فرمود: به یارانم رفتاری همراه با احسان داشته باشید، و سپس این رفتار نیک را درباره کسانی که پس از آنان میآیند مراعات نمائید) [۲۸].
دیگر حدیثی است که بخاری باسند خودش از قول عمران بن حصینس آورده است:
(رسول خداصفرمود: بهترین شما کسانیند که معاصر و در زمان من زندگی میکنند، سپس کسانی که بعد از آنان بیایند، و سپس دورهای که پس از آنان میآیند. عمران گوید: بیاد ندارم که رسول خداصدو دوره یا سه دوره را نام بردند) [۲۹].
دیگر حدیثی است که بخاری با سند خود از جابر بن عبدالله و از طریق ابوسعید الخدری روایت کرده است:
(رسول خداصفرمود: بر مردم زمانی میآید، که جمعی از آنان به جهاد میروند، میگویند: آیا درمیان شما کسی هست که با رسول خداصمصاحبت کرده باشد؟ میگویند: بلی، این گروه را فتح نصیب میگردد. سپس زمانی میآید، که جمعی از مردم به جهاد میروند، میگویند: آیا درمیان شما کسی هست که با رسول خداصمصاحبت کرده باشد؟ میگویند: بلی این گروه را فتح نصیب میگردد. سپس زمانی میآید که گروهی از مردم به جهاد میروند. گفته میشود: آیا درمیان شما کسی هست که با رسول خداصمصاحبت کرده باشد؟ پس میگویند: بلی. این گروه به فتح دست مییابند) [۳۰].
آنطور که بُخاری آورده است، رسول خداصما را از دشنام دادن اصحاب برحذر داشته است:
(ابوسعید الخدری گفت که رسول خداصفرمود: یارانم را دشنام ندهید، که اگر یکی از شما به اندازهی کوه احد طلا در راه خدا انفاق کند، به اندازۀ یک پیمانه و یا نصف آن که یارانم در راه خدا دادهاند نخواهد رسید) [۳۱].
این حدیث را رسول کریم خطاب به خالد بن ولیدس فرمودند، آنجا که او را از دشنامدادن به عبدالرحمن بن عوفس منع فرمودند؛ زیرا که خالد بدرشتی با عبدالرحمن سخن گفته بود. و این خطاب متوجه یارانی است که دیرتر ایمان آوردهاند، در حالیکه میدانیم خالد در بخش میانی دعوت، اسلام آورده است. و این میرساند با اینکه خالد مقام صحابی را داراست، با اینحال اگر به اندازۀ کوه احد طلا انفاق کند، به اندازۀ یک پیمانۀ یاران حضرت که از مسلمانان اوّل هستند، در پیشگاه خدا ارزش ندارد. و چون عبدالرحمن بن عوف از سابقین در اسلام بوده است، دیگران از یاران حضرت که دیرتر ایمان آورده بودند، بدینگونه مورد خطاب قرارا گرفتند، پس براستی حال و وضع ما چگونه خواهد بود؟
بدین جهیت حبّ صحابهش و استغفار برای آنان یکی از اصول والای عقیده اسلامی میباشد، که علماء سلف و خلف بدان تصریح کردهاند.
اذرعی/ در کتاب شرح عقیدۀ الطحاویه، به روایت از ابن بطه عکبری با اسنادی صحیح از ابن عباسب روایت نموده که گفت:
(یاران محمدص را ناسزا مگوئید، که مقام هر کدام از آنان که یکساعت که با رسول خداصبودهاند، بهتر از عمل ۴۰ سالۀ شما است) [۳۲].
تابعی جلیل قتاده بن دعامه: گفته است:
(اصحاب رسول خداصکسانی هستند، که خداوند آنان را برای صحبت پیامبرش، و اقامۀ دین خود برگزیده است) [۳۳].
شیخ عبدالقادر گیلانی از قول سفیان بن عیینه که از تبع تابعین بوده نقل کرده است:
(هرکس دربارۀ اصحاب رسول خداصزبان به سخنی ناروا بازکند، آن شخص پیرو هواست) [۳۴].
عبدالله بن سوار العنبری قاضی بصره متوفی در سال ۲۲۸ هـ گفته است:
(از عقاید سنّت ما این است که: ابوبکر و عمر و عثمانش را بر دیگران مقدم بدانیم، و همگی صحابه را دوست بداریم، و از سخن گفتن پیرامون اختلافاتشان خود را باز داریم، و بر آنان آرزوی برترین مقام را داشته باشیم) [۳۵].
حمیدی قریشی، شاگرد امام شافعی، و استاد امام بخاری، عقیدهاش را دربارۀ صحابه اینگونه توضیح داده است:
(عقیدۀ ما... درخواست رحمت برای اصحاب محمدصمیباشد، زیرا که خداوندأ فرموده است: ﴿وَٱلَّذِينَ جَآءُو مِنۢ بَعۡدِهِمۡ يَقُولُونَ رَبَّنَا ٱغۡفِرۡ لَنَا وَلِإِخۡوَٰنِنَا ٱلَّذِينَ سَبَقُونَا بِٱلۡإِيمَٰنِ﴾[الحشر: ۱۰].
«آنان که پس از ایشان آمدند، میگویند: پروردگارا ما را و برادران ما را که در ایمان از ما سبقت گرفتند، بیامرز». بنا براین ما جز به استغفار برای صحابه امر نشدهایم، پس هرکس به آنان نا سزا گوید، و یا آنان را کوچک بشمارد، و یا یکی از آنان را ناروا گوید، بر مذهب سنّت نیست، و از غنایم مسلمین سهمی ندارد. این فتوا را بیش از یکنفر از مالک بن انس برای ما روایت کردهاند، که او میگفت:
خداوند غنایم مسلمین را بدینسان تقسیم فرموده است:
﴿لِلۡفُقَرَآءِ ٱلۡمُهَٰجِرِينَ ٱلَّذِينَ أُخۡرِجُواْ مِن دِيَٰرِهِمۡ﴾[الحشر: ۸].
«غنایم از آن فقراء مهاجرین است آنان که از دیار خود بیرون کرده شدند». و سپس فرمود:
﴿وَٱلَّذِينَ جَآءُو مِنۢ بَعۡدِهِمۡ يَقُولُونَ رَبَّنَا ٱغۡفِرۡ لَنَا وَلِإِخۡوَٰنِنَا ٱلَّذِينَ سَبَقُونَا بِٱلۡإِيمَٰنِ وَلَا تَجۡعَلۡ فِي قُلُوبِنَا غِلّٗا لِّلَّذِينَ ءَامَنُواْ رَبَّنَآ إِنَّكَ رَءُوفٞ رَّحِيمٌ ١٠﴾[الحشر: ۱۰].
«و آنانکه پس از ایشان آمدند، میگویند، خدایا ما و برادران ما را در ایمان بر ما سبقت گرفتند، بیامرز و در دلهای ما کینه آنانکه ایمان آوردهاند قرار مده، پروردگارا تو رؤوف ورحیم هستی».
پس هرکس این دعا را نگوید، از جمله کسانی که در غنایم سهیم است نمیباشد [۳۶].
امام زاهد حافظ عبدالرحمن بن ابی حاتم رازی گوید: (اما اصحاب رسول اللهص، آنان هستند که شاهد وحی و قرآن بودهاند. و به اصول تفسیر و تأویل آشنایند، و آنان هستند که خداوند ایشان را برای صحبت و نصرت پیامبرش و اقامۀ دینش و اظهار حقش برگزیده است. پس خدا از آنان به عنوان صحابه راضی گردیده، و آنان را شخصیتهای نمودار دعوت قرار داده، که همواره اسوۀ مؤمنین باقی بمانند، و آنان بودند که دین را از پیمغبر آموخته و از آن پاسداری نمودند، و سنّت و شریعت را به مردم رسانیدند، و حکومت و قضاوت و امر و نهی و ادب را برای همگان اظهار نمودند، و آن را حفظ کرده، و در دین خدا دانش آموختند، و اوامر و نواهی خدا را به دیگران تعلیم دادند. و معانی کلام خدا را از رسول او دریافتند، و تفسیر و تأویلش را از او آموختند، و به استخراج و استنباط احکام آشنا شدند. بدینسان خداوند عزّ وجل بر آنان منّت نهاد، و آنان را کرامت بخشید، که آنان را بمقام رهبری انتخاب فرمود. با این انتخاب شک و کذب و غلط و تردید و نادرستی را از آنان نفی کرد، و آنان را با عنوان «عدول امت» نامگذاری فرمود: ﴿وَكَذَٰلِكَ جَعَلۡنَٰكُمۡ أُمَّةٗ وَسَطٗا لِّتَكُونُواْ شُهَدَآءَ عَلَى ٱلنَّاسِ﴾[البقرة: ۱۴۳].
«بدینسان شما را امت میانه قرار دادیم تا که بر مردم گواه باشید». رسول خداصکلمۀ «وسط» را «عدل» تفسیر فرمود. پس صحابه عدول امت وائمۀ هدی و ناقلان کتاب و سنّت بودند.
خداوندﻷ مسلمین را به تمسک به روش آنان، و رفتن در راهشان، و پیروی از اصولشان و اقتداء به آنان فرا خوانده است: ﴿وَمَن يُشَاقِقِ ٱلرَّسُولَ مِنۢ بَعۡدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُ ٱلۡهُدَىٰ وَيَتَّبِعۡ غَيۡرَ سَبِيلِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ نُوَلِّهِۦ مَا تَوَلَّىٰ وَنُصۡلِهِۦ جَهَنَّمَۖ وَسَآءَتۡ مَصِيرًا ١١٥﴾[النساء: ۱۱۵].
«هرکس مخالفت کند پیامبر را، پس از آنکه معلوم شد او را هدایت، و پیروی کند غیر راه مؤمنین را متوجه میکنیم او را به آنچه میگردد، و در میآوریم او را به دوزخ که بدجائی است».
رسول خداصرا چنین یافتهایم، که تبلیغ تعلیمات خود را، در اخبار بسیاری تشویق فرموده است. و میبینیم که یارانش را مخاطب فرموده، و از آنجمله برایشان دعا کرده است: خداوند شاد بدارد انسانی را که گفتۀ مرا بشنود، آن را بخاطر بسپارد، تاکه به غیر خود آن را ابلاغ نماید.
و رسول خداصدر خطبهاش فرموده است: باید حاضرین شما به غائبین برساند. و فرموده است:
از من برسانید، اگرچه یک آیه باشد، و از من حدیث (روایت) کنید و هیچ باکی نیست.
سپس صحابهش به نواحی و شهرها و مرزها، برای فتوح کشورها و جهاد وامارت و قضاوت و اجرای احکام رهسپار گردیدند، و هرکس بجائی رفت، و آنگاه در آنجا آنچه را از رسول کریم شنیده بود، بخاطر سپرده و به مردم باز گفت، و به حکم خدای عزّ و جل انجام وظیفه نمود.
اصحاب امور را طبق سنّت پیامبرصعملی ساختند، و با حسن نیّت، و آرزوی ثواب و تقرب بخدا جانهای خود را خالص نمودند، و احکام و فرایض و حلال و حرام و سنّتها را بمردم بیان نمودند، تا که خداوندﻷ آنان را به پیشگاه خود فراخواند، و آنان را شامل رضوان و رحمتش قرار داد [۳۷].
امام جرح و تعدیل، ابوزرعه رازی پسردائی/ پسر مامای ابی حاتم گوید:
(هر گاه دیدی مردی را که به اصحاب رسول خداصعیبجوئی میکند، بدانکه او زندیق است. و این بخاطر آن است که در نزد ما رسول خداصبه حق مبعوث گردیده، و قرآن به حق کلام خدااست، و قرآن و سنّت توسط اصحاب رسول خداصبما رسیده است. کسانیکه به عیبجوئی اصحاب میپردازند، قصد دارند، شهود مارا از اعتبار ساقط گردانند، تا بدینوسیله کتاب و سنّت را باطل نمایند، بنابراین جرح آنان اولی است، و آنان زندیق هستند) [۳۸]. همچنین امام طحاوی که در کتاب عقیدۀ مشهورش که علماء مذاهب بر صحت آن اجتماع دارند، و بر هر مسلمانی این عقاید را واجب میدانند، حب اصحاب را نشانۀ ایمان قرار داده، و بغض شان را علامت کفر معرفی کرده است:
(یاران رسول خداصرا دوست میداریم، در حب هیچکدام راه افراط نمیرویم، و از هیچکدام اظهار برائت نمیکنیم، با هرکس که نسبت به آنان بغض کند، خشم میگیریم، و جز به نیکی از اصحاب یاد نمیکنیم، حب آنان دین و ایمان و احسان است، و بغضشان کفر و نفاق و طغیان) [۳۹].
امام سبکی در فتواهایش، بر کفر کسانیکه نسبت به صحابه بغض دارند، تصریح نموده، و این امر را دربارۀ همۀ صحابه که به صحبت پیامبر مشرف شدهاند، اظهار داشته است. او همچنین ناسزاگوئی به اصحاب؛ چه به یکی از اصحاب یا به جماعتی از آنها را، کفر دانسته است [۴۰]. و گفته است: اما علمائی که زبان به تکفیر اینگونه افراد نگشودهاند، بطور کلی همگی اجماع بر فسق آنان دارند٭.
امام ابن حبان از قول رسول خداصدر خطبۀ حجۀ الوداع، که ابوهریره نیز در زمرۀ مخاطبین قرار داشته آورده است: (آگاه باشید! حاضرین شما، پیام مرا به افراد غائب برسانند.) استنباط نموده که همۀ صحابه عدول هستند، و گوید این بزرگترین دلیل بر عدول بودن صحابه است، که در میان شان افراد ضعیف و مورد ایراد یافت نمیشده است؛ زیرا اگر چنین میبود، و یا فردی غیر عدول وجود میداشت، حتماً حضرت رسول کریم در گفتارش استثنا میفرمود، و اعلام میکرد که فلان باید پیام مرا به غائبین نرساند. و چون حضرت همۀ صحابه را مأمور تبلیغ فرمود، پس این خود دلیل بر عدول بودن همگی شان میباشد. و این برای کسی که موضع عدل و شرف رسول خداصرا میداند کافی است [۴۱].
پس این فرمایشات ابن عباس، و برخی از تابعین، و تبع تابعین، وائمه حدیث در قرون فاضلۀ اولی است، که ذکر گردید، و دیگران که پس از آنان آمدهاند سخنان بسیار والائی اظهار داشتهاند.
خطیب بغدادی میگوید:
(عدالت صحابه ثابت و روشن است؛ زیرا که خداوند آنان را عادل نامیده، و از طهارت شان و برگزیدنشان در نص قرآن خبر داده است) سپس آیات و احادیث در اینمورد را ذکر کرده و گفته است:
(اخبار در اینمورد بسیار وسیع است، و همگی با نص قرآن کریم مطابقت دارد. و همۀ این اخبار مقتضی طهارت صحابه است، و بطور قطعی دلالت بر عدول بودن و پاکیزه بودن همۀ شان دارد. بنابراین چون خداوند آنان را عدول خوانده، نیازی نیست که کسی در آنان تفتیش کند، و در صدد ثبوت عدالتشان برآید).
(با اینکه اگر خدا و رسول او دربارۀ صحابه هیچ خبری نمیدادند. بازهم احوال آنان در مواقف والای چون: هجرت و جهاد و نصرت، و بذل جان و مال، و قتل آباء و اولاد و خیراندیشیشان در دین، و قوت ایمان و یقینشان، خود دلیل قطعی بر عدول بودنشان بود، و انسان را وامیداشت که به پاکیشان معتقد گردد، و آنان را برترین انسانهای عادل، و پاکیزهترین و وارستهترین افراد بداند، که تا ابد خواهند آمد. این است مذهب کافۀ علماء، و فقهائی که قولشان به حساب میآید [۴۲].
سرخسی متوفی به سال: ۴۹۰ هـ یکی از بزرگان علماء حنفیه میگوید:
خداوند متعال بر یاران رسول کریم بیش از یکجا در کتابش ثنا گفته است، چنانکه این آیه در مورد آنان میباشد: ﴿مُّحَمَّدٞ رَّسُولُ ٱللَّهِۚ وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ أَشِدَّآءُ عَلَى ٱلۡكُفَّارِ رُحَمَآءُ بَيۡنَهُمۡ﴾[الفتح: ۲۹].
و پیغبر خدا آنان را بعنوان بهترین مردم توصیف فرموده است:
«بهترین مردم کسانی است که من در این قرن در میانشان هستم». و همچنین شریعت اسلام از طریق آنان بما انتقال یافته است. پس هرکس بدانان طعنه زند، ملحد ستیزه جو به اسلام است، که اگر توبه نکند درمان آن شمشیر است [۴۳].
امام رهبر، یاور سنّت، و نابود کنندۀ بدعت شیخ الإسلام ابن تیمیه حرانی میگوید:
(هرکس یکی از یاران رسول کریم مثل معاویه بن ابی سفیان و عمرو بن العاص و امثال آندو را، و یا کسی را که این اشخاص بهترند، مثل ابوموسی اشعری و ابوهریره، و یا کسی را که از اینان بهترند، مثل طلحه و زبیر و یا عثمان و علی بن ابیطالب، یا ابوبکر صدیق و عمر، یا عائشه ام المؤمنین یا غیر این گروه از اصحاب رسول خداصرا لعنت کند، پس این شخص به اتفاق ائمۀ دین مستحق عذابی که سزاوار آن است میباشد [۴۴].
در این باب اقوال دیگری نیز هست که استاد محمد عجاج الخطیب و دیگران آنها را نقل کردهاند، و من فقط به نقل آن بخش پرداختم که در نوع خود یگانه است و کسی به نقل آنها همت نگماشته است.
در زمانیکه طعنه بر صحابه و عیبجوئی بر آنان بسیار گردیده، خوب است که در پرتو دین خدا، اخبار و فضایل آنان را جستجو کنیم، و آن را منتشر سازیم، تا این امر موجب پاسخگوئی به دشمنان پرچمداران صدر اسلام باشد. و من امید دارم که خداوند متعال نوشتن این کتاب را در صحیفۀ اعمال نیک من منظور فرماید، و بوسیلۀ آن گناهان مرا از میان بردارد، و مرا با صحابه محشور بفرماید.
***
[۲۸] المسند ج۱ حدیث شماره ۱۷۷. [۲۹] صحیح البخاری ۸/۱۱۳/۱۷۶. [۳۰] صحیح البخاری ۴/۲۳۹،۵/۲، مسلم ۷/۱۸۶. [۳۱] صحیح البخاری ۵/۱۰. [۳۲] شرح عقیدة الطحاویه ص ۳۹۸. [۳۳] مسند امام احمد ۳/۱۳۴ السند صحیح. [۳۴] غنیة الطالبین ۱/۷۹. [۳۵] التهذیب ۵/۳۴۸. [۳۶] المسند للحمیدی ۲/۵۴۶. [۳۷] مقدمة المعرفة لکتاب الجرح و التعدیل /۷. [۳۸] الکفاية في علم الرواية از خطیب بغدادی ص۴۹ با سند صحیح تا ابی زرعه. [۳۹] شرح عقیدة الطحاویه ص ۳۹۶. [۴۰]-٭ فتاوای سبکی ۲/۵۷۵/۵۸۰ [۴۱] ابن حبان ۱/۱۲۳. [۴۲] الکفایه ص ۴۶ و ۴۹. [۴۳] اصول السرخسی ۲/۱۴۳. [۴۴] فتاوای ابن تیمیه ۴/۲۱۶.
بخاری به اسناد خود از ابوهریره روایت کرده است:
(طفیل بن عمرو دوسی و یارانش بر رسول خداصوارد گردیدند، و گفتند: یا رسول الله افراد قبیلۀ دوس نافرمانی و تمرّد کردند، پس از خدا بخواه تا هدایت شوند، برخی گفتند: دوس هلاک گردید. رسول خداصفرمودند. خدایا دوس را هدایت فرما و آنان را بنزد من آور [۴۵].
اگر چه در آن روز ابوهریره مؤمن بود، ولی این دعای رسول خداصاو را نیز شامل میگردد؛ زیرا که از معانی هدایت، همان ثبات و پایداری در ایمان برای مسلمان، و دخول در اسلام برای غیر مسلمان میباشد.
***
[۴۵] صحیح البخاری ۴/۵۴، ۵/۲۲۰.
ابوهریره یمانی است، و بدیهی است که شرف اهل یمن او را نیز شامل میگردد.
بخاری با سند خود از قول عقبه بن عمروسآورده که گفته:
(رسول خداص، با دستش بسوی یمن اشاره فرموده و گفت: ایمان یمان است در آنجا [۴۶].
بخاری از قول ابوهریره نیز روایت کرده که رسول خداصفرمود:
(اهل یمن نزد شما آمد، آنان صاحب مهربانترین عاطفهها و دلها هستند) [۴۷].
و هم بخاری به روایت از ابوهریره آورده است که رسول خداصفرمود:
(ایمان یمانی است، و حکمت یمانی است [۴۸]).
در این احادیث که رسول کریم اهل یمن را مورد ستایش قرار داده، آیا ابوهریره را از اهل یمن استثنا کرده، تا ما با تو، هان! ای مخالف موافق گردیم؟
ابن حجر گوید: (مراد از اهل یمن، همان کسانی است که در خدمت پیامبر، اسلام آوردند، و منظور تمام اهل یمن در تمام زمانها نیست؛ زیرا که لفظ آن مقتضی آن نمیباشد [۴۹].
بخاری از قول ابن عمروسآورده که رسول خداصدوبار فرموده است: (خدایا برای ما در شام ما برکت عنایت کن، و خدایا برای ما در یمن ما برکت عنایت فرما [۵۰].
[۴۶] البخاری ۴/۱۵۵. [۴۷] البخاری ۵/۲۱۹. [۴۸] البخاری ۴/۲۱۷ و ۵/۲۱۹. [۴۹] فتح الباری ۷/۳۴۳. [۵۰] البخاری ۹/۶۷.
بخاری گوید: (محمد بن عقبه برای ما حدیث بیان کرد، گفت فضل بن العلاء برای من حدیث بیان کرد، و گفت اسماعیل بن امیه برای ما حدیث بیان نمود، گفت محمد بن قیس برایم حدیث بیان نمود، که زید بن ثابت فرمود: رسول خداصبرای ابوهریره دعا فرمود) [۵۱].
همین دعا را مسلم از قول ابوهریره روایت کرده است که گفت: (گفتم یا رسول اللهص، دعا بفرما ما که من و مادرم در نزد بندگان مؤمن خدا مورد محبت قرار گیریم، و خداوند آنان را نیز در نزد ما مورد محبّت قرار دهد. پس رسول خداصفرمود: خدایا بندگانت یعنی ابوهریره و مادرش را در نزد بندگان مؤمنت مورد محبت قرار ده، و مؤمنین را نیز در نزد آندو محبوب بگردان، به خاطر این دعا بود، که هیچ مؤمنی نبود که مرا ببیند، و یا آوازهام را بشنود مگر آنکه مرا دوست میداشت) [۵۲].
و بدینسان از علامات مؤمنین حب ابوهریره میباشد.
ابوداود به سند صحیح از سعد بن ایاس الجریری، از ابی نضره عبدی، از طفاوی که هر سه مورد اعتماد میباشند روایت کرده که ابوهریرهسگفت: (روزی در مسجد ناخوش بودم، که رسول خداصوارد مسجد گردید، و فرمود: چه کسی جوان دوسی را یافته است؟ سه بار تکرار کرد، مردی گفت: یا رسول الله! او آن جا در گوشهای از مسجد مریض است، حضرت رسول کریم بسوی من روی آورد، تا که دست مبارکش را روی من قرار داد، و سخنانی نیک فرمود، تا که برخاستم) [۵۳].
آری، رسول خداص، اگر روزی ابوهریره را در یک نماز نمیدید، در جستجوی احوالش اقدام میفرمود.
ای ابوهریره! تو نزد پیامبر برگزیده ارجمند بودی: او نسبت به تومهر پدری داشت.
آری، توبه امانت و هدیۀ پیامبرت وفا کردی. و در این راه تأویل و دروغ را نشناختی.
حدیث پیامبرت را پاس داشتی و امانت آن را ادا کردی. آری آن را با عبارت و مطلب دقیق بدیگران رسانیدی.
سخنان پیامبر برگزیده را حفظ نمودی. و آن سخنان زیبا را بما باز گفتی.
اکنون مؤمنین با بهرۀ گیری از آنچه نقل کردهای. در مشرق و مغرب در مسیر پیامبر به پیش میروند.
و سالکان از نوری که آن را آوردهای. به منهج والای صداقت و حق راه یافتهاند و همواره از آن بهرهمند میگردند.
***
[۵۱] التاریخ الکبیر ۲۱۳/ج۱ ق۱ رجال سند همگی موثق هستند. [۵۲] مسلم ۷/۱۶۶. [۵۳] ابوداود، ۱/۵۰۲.
(صفه موضعی سایهدار در مسجد نبوی بوده است) [۵۴].
ابوهریره دربارۀ خود با ما سخن میگوید، که او (یکی از مساکین صفه) [۵۵]و بلکه (او مشهورترین فرد ساکن در صفه بوده، که در طول حیات مبارک رسول خداصدر آنجا استقرار یافته، و آنجا را ترک نکرده است، و در میان ساکنین صفه، و رهگذران معروف بوده است) [۵۶].
(اصحاب صفه گروهی از یاران رسول خداصبودند، که منزل خاصی نداشتند، و در عهد حضرت در مسجد میخوابیدند، و در سایۀ آن روزها را سپری میکردند، زیرا که مأوائی جز مسجد برایشان وجود نداشت. رسول کریم در هنگام غذای شام آنان را بین اصحاب تقسیم میکرد، و جمعی از آنان به همراه رسول کریم شام صرف میکردند، تا که خداوند آنان را بینیاز فرمود) [۵۷].
(وقتی که به خدمت رسول خداصصدقهای آورده میشد، خود از آن تناول نمیفرمود، و بلکه همۀ آن را برای اصحاب صفه میفرستاد. وچون هدیهای بخدمت حضرت آورده میشد، هم برای اصحاب صفه میفرستاد، و هم خود از آن استفاده میکرد، بدینسان آنان را در هدایای خود شریک میفرمود [۵۸].
چه بسا که رسول کریمصمیفرمود: (هرکس به اندازۀ دو نفر غذا دارد، باید شخص سوّمی را نیز با خود غذا دهد. اگر غذای چهار نفر را دارد باید پنجمی و یا ششمی را بهمراه ببرد) [۵۹].
بدین ترتیب یاران رسول خداص، در ضیافت اصحاب صفه، و نیل به این شرف از هم سبقت میگرفتند.
(یکبار ابوبکر صدیق سه نفر را برای ضیافت دعوت داد، و پیامبرصبهمراه ده نفر تشریف بردند) [۶۰].
عُرف در مدینه چنین بود، که اگر کسی به شهر میآمد، اگر آشنائی داشت، به خانهاش میرفت، و اگر آشنائی نداشت به مسجد میرفت، و در محل صفه سکونت میگزید [۶۱].
بدینسان اصحاب صفه مهمانان اسلام بودند، که صاحب خانه و مال و کسی نبودند. آنطور که ابوهریره میگوید: آنان زندگی فقیرانهای داشتند، بطوریکه چه بساکه رسول خداصبه آنان نماز میگزارد. (در روز چون نمازش بپایان میرسید و سلام میداد، اصحاب صفه پیامبر را از راست و چپ صدا میکردند: یا رسول الله: ما خیلی گرسنه هستیم، و فشار و سختی ما را به ستوه آورده است. پس رسول کریم به منبر میرفت و خدا را حمد و ثنا میگفت: و سپس سختیهائی را که در راه دعوت تحمل کرده بود، یادآوری میکرد، و همچنین از آزار قومش سخن میگفت) [۶۲].
ابوهریره (هفتاد نفر از اصحاب صفه را دید، که هیچکدام دارای ردائی نبودند، یا ازار داشتند، و یا کسائی که آن را به گردنهای خود بسته بودند، برخی لباس شان، تا نیمی از ساقشان را پوشانده بود، و برخی لباسشان به قوزکهای پا میرسید، بطوریکه شخص لباسش را از بیم کشف عورتش جمع و جور میکرد) [۶۳].
این گفتۀ ابوهریره (چنین میرساند، که اصحاب صفه بیش از هفتاد نفر بودهاند، و این گروهی را که ابوهریره دیده بود غیر از هفتاد نفری است، که رسول خداص، آنان را به غزوۀ بئر معونه فرستادند. این افراد نیز از اهل صفه بودند، ولی قبل از مسلمان شدن ابوهریره بشهادت رسیده بودند) [۶۴].
(اصحاب صفه عهدهدار فرایض بزرگ بودند، از آنجمله آموزش قرآن و سنّت به عهدهی آنها بود، پس صفه مدرسه اسلام بود. دیگر از مسؤلیتهای اصحاب صفه، پاسداری از رسول کریم، و اجرای اومر آن حضرت و برآورده ساختن نیازهای ایشان بود، که رسول خدا آنان را برای اجرای امور مسلمین مأموریت میدادند. آری آنان در واقع تشکیل دهندۀ سازمانی بودند، که بخشی از فرایض اسلامی را براورده میساخت، بنابراین هزینۀ تأمین معاش آنان بر عهدۀ سایر مسلمین بود، اگرچه آن را صدقه مینامیدند) [۶۵].
بدین ترتیب ابوهریره به شرف فقراء صفه، و فضیلت و اجرشان نایل آمد، و قرآن کریم گواهی میدهد، که اصحاب صفه فقط برای اجرای برنامههای اسلامی از کار دیگری بازداشته شده بودند؛ زیرا که ابن سعد از طریق واقدی، از محمد بن کعب قرظی در تفسیر فرمودۀ خداوند: ﴿لِلۡفُقَرَآءِ ٱلَّذِينَ أُحۡصِرُواْ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ لَا يَسۡتَطِيعُونَ ضَرۡبٗا فِي ٱلۡأَرۡضِ﴾[البقرة: ۲۷۳].
«برای فقرائی که حصر شدند در راه خدا و نمیتوانند در زمین مسافرت کنند». روایت نموده که گفته است که مراد از گروهی که در راه خدا حصر شدهاند همان (اصحاب صفه) [۶۶]میباشد. به همین سبب خداوند به پیامبرش، امر کرده است، که با آنان صبر کند و فرموده است:
﴿وَٱصۡبِرۡ نَفۡسَكَ مَعَ ٱلَّذِينَ يَدۡعُونَ رَبَّهُم بِٱلۡغَدَوٰةِ وَٱلۡعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجۡهَهُ﴾[الکهف: ۲۸].
«تو خود صبر کن بهمراه کسانیکه میخوانند پروردگارشان را در صبحگاهان و شامگاهان، و رضای او را طلب میکنند». یعنی شما همراه اصحاب صفه باش، آنچنانکه تفاسیر این مطلب را یاداوری نمودهاند.
چگونه میتوانیم خود را راضی کنیم، که به مردی طعنه زنیم، که قرآن کریم برایش گواهی داده، که او مأموری بوده که در راه خدا زندگیاش مصروف گردیده، و در صبح و شام خدایش را میخوانده، و هدفش بدست آوردن رضای الهی بوده است؟
نه بخدا سوگند: هرگز بر او طعنه نمیزنیم، و با قرآن مخالفت نمیکنیم. بلکه با محبت او به پیشگاه خداوند متعال تقرب میجوئیم.
بدینسان میبینیم که، فضایل ابوهریره پیدرپی نمودار و روش است، آری او مهاجر است. و به مقام صحبت رسول کریم نائل آمده، و دوسی و یمنی است، و رسول خدا دربارهاش دعا کرده که مورد اعتماد گردد، و قرآن کریم در بارهاش به نیکی شهادت داده است.
در فصلهای آینده، مقام او در جهاد، و فصیلت او را در نشر احادیث رسول خداصخواهیم دید.
آری! از قبلیهی دوس مردی یگانه هجرت کرد و قصدش بدست آوردن کتاب و سنّت بود.
او در مدینه با خاطری آسوده زیست و در جستجوی نیل به هدایت پیامبر عادل سپری کرد.
هدایت در صفه با شکلی بسیار لطیف او را دریافت و بدینسان او شامل دعای پیامبر گردید که طفیل در خواست کرده بود.
آنجا که گفت: دوس نافرمانی کرد، و خشم خدا را شامل خواهد شد، پس یا رسول الله برای دوس دعا بفرمائید.
با دعای پیامبر دوس مهربان و مایل اسلام گردید، و در جستجوی هدایت برخاست، و ابوهریره نیز از آنجمله بود.
[۵۴] فتح الباری ۲/۸۱. مصنف ابن ابی شیبه۲/۸۴. [۵۵] البخاری ۳/۶۵. [۵۶] حلیة الأولیاء ۱/۳۷۶. [۵۷] ابن سعد ۱/۲۵۵ از قول یزید بن عبدالله بن قسیط. [۵۸] بخاری ۱/۱۴۷، مسلم ۶/۱۳۰. [۵۹] البخاری ۸/۱۲۰. [۶۰] البخاری ۴/۱۲۰. [۶۱] المستدرک ۳/۱۵. [۶۲] المستدرک ۳/۱۵. [۶۳] البخاری ۱/ ۱۱۴. [۶۴] فتح الباری ۲/۸۲. [۶۵] از سخنان عبدالرحمن منعمی در الأنوار الکاشفه ص۱۴۵. [۶۶] ابن سعد ۱/۲۵۵.
ابوهریرهسبشدت پیامبر را دوست میداشت، و او به این محبت خود تصریح میکند:
(یا رسول الله، چون شما را میبینم، خوشحال میشوم، و چشمانم روشن میگردد) [۶۷].
این محبت سراسر وجود او را در برگرفته بود، بطوریکه سماع یک حدیث از زبان رسول خداصو نشستن با یکی از کبار صحابهش را بر صد رکعت نماز نفل ترجیح میداد و میفرمود:
(یک باب از دانش را که یاد بگیریم، برای ما بهتر است از اینکه صد رکعت نماز بخوانیم) [۶۸].
این محبت او نسبت به پیامبر باعث بر افروختگی او، و بر انگیختن شدید عاطفهاش میگردید، بطوریکه چون نام مبارک پیامبر را میشنید، نمیتوانست خود را حفظ کند، و ناگهان بگریه میافتاد، این کار او یکبار نبود، بلکه چه بساکه بحالت غش قرار میگرفت.
ترمذی با سندی حسن از قول شفی الاصبحی- ابوعثمان بن مانع یکی از مشاهیر تابعین- صورتی صادق از حالت ابوهریره را در موقع شنیدن نام پیامبرصحفظ کرده است:
(او به مدینه وارد شد، دید مردم بر یکنفر جمع شدهاند، گفت: او کیست؟ گفتند: ابوهریره. گوید: به او نزدیک شدم، تا که در مقابلش نشستم، و او به مردم سخن میگفت، چون سکوت کرد، و فرصت یافت به او گفتم: شما را به حق قسیم میدهم که مرا حدیثی بگوئی که از رسول خداصشنیدهای، که آن را کاملا درک کرده و فهمیده باشی. ابوهریره گفت: این کار را میکنم، حتماً حدیثی را بشما میگویم که رسول خدا به من فرموده و من آن را درک کرده و دانستهام. سپس ابوهریره فریادی کشید، که او را به بیهوشی نزدیک ساخت).
در لسان العرب آمده است: (الشع: همان فریاد و آنچه که مشابه آن است، بطوریکه نزدیک به بیهوشی باشد).
(این آواز را انسان از آن جهت سرمیدهد که شوق فراوان به صاحب و رفیق خود دارد، و بر جدائی او تأسف میخورد، و دوستدار دیدار او است [۶۹].
شفی الاصبحی سخنش را ادامه میدهد، و برای ما توصیف میکند، که چگونه ابوهریره برای یا دوّم و سوّم و چهارم فریاد افسوس فراق را سر میدهد، در حالیکه هنوز امکان روایت حدیث را نیافه است. او میگوید:
(ابوهریره مدت اندکی مکث کرد، سپس بخود باز گردید، پس گفت: هر آئینه از حدیثی برایت سخن میگویم، که رسول خداصآن را فرموده، در همین خانه، در حالیکه در اینجا جز من و او کسی نبود، سپس ابوهریره دوباره فریاد افسوس سر داد لحظهای بعد به هوش آمد، صورتش را دست کشید و گفت: آری حدیثی را برایت میگویم که رسول خداصدر این خانه به من فرمود، در حالیکه جز من و او کسی در اینجا نبود، سپس دوباره فریاد برآورد، و چون به هوش آمد، و صورتش را دست کشید، گفت: بیان حدیث را انجام میدهم، حتماً حدیثی را که رسول خداصفرموده، و من با او در این خانه بودم، و غیر من و او کسی در اینجا نبود برایت میگویم. بار دیگر فریادی دردناک کشید، و در حال افتادن برویش بود که او را گرفتم و مدتی طولانی بر خود تکیه دادم. سپس به هوش آمد و گفت: رسول خداصمرا حدیث فرمود، چون روز قیامت شود خداوند تعالی، به سوی بندگانش نزول میفرمایند، تا در بین شان حکم کند...).
آنگاه حدیثی طولانی را دربارۀ عذاب آن کس که قرآن میخواند، یا انفاق میکند، یا جهاد میکند، در حالیکه ریا کار است، و ثنای مردم را میخواهد، بیان نمود [۷۰].
بدینسان جائی باقی نماند، بر کسیکه از ابوهریره خوشش نمیآید که گمان کند، او احادیث را برای تکلّف و ریاء بیان میکرده است؛ زیرا که حالات بعضی از اصحابش در موقع یاد رسول خداصبدین حال بوده است.
از آنجمله مثلاً ابوبکر صدیق را میتوان نام برد که اوسط بن عمروالبجلی، شکلی دیگر از ابوبکر صدیق را که همانند ابوهریره، در حال یاد پیامبر بوده برای ما ضبط کرده است.
اوسط گوید: (پس از یکسال از وفات رسول خداصبه مدینه آمدم، ابوبکر را ملاقات کردم، در حالیکه برای مردم خطبه میخواند، پس فرمود: رسول خداصسال اوّل درمیان ما برخاست چون نام رسول الله را برد از یاد پیامبر متأثر گردید، و حالت خفگی او را فرا گرفت، و سه بار این حالت تکرار گردید، سرانجام فرمود: هان ای مردم از خداوند عافیت را بخواهید...) [۷۱].
این محبّت فائق بر ابوهریره بود، که او را وامیداشت، که چون به نام رسول کریم برسد، ذکر پیامبر را با تفصیل بیشتر همراه سازد، چرا که ذکر حضرت را برای خود شرف و عزّت میدانست، و به اسم مبارک ایشان انس گرفته بود: او بارها میگفت: از پیامبر راستگو و تصدیق شده، رسول الله ابا القاسم، صاحب این حجرۀ شریفه شنیدم که میفرمود.
و هم پیامبر را با عنوان (پیامبر توبه) و امثال آن مینامید.
و میبینم که این ارزش والای پیامبر را که خداوند در قلب ابوهریره قرار داده، موجب ایمانش برسول او گردیده، بطوریکه این ایمان عمیق او را وامیدارد، تا خود را از هر کاری مجرد سازد، و به ملازمت و مصاحبت پیامبر نه تنها در مسجد و در صفه روی آورد، که بلکه در غزوات و سفرها و بازار رسول کریم را همراهی کند. از اینجا است که او را میبینی میگوید: (با رسول خداصدر بازاری از بازارهای مدینه بودم، حضرت بازگشتند، من هم بازگشتم...).
یا او را میبینی که برای عیادت بیماران بیرون شده آنجا که (رسول خداصاز مریضی عیادت فرموده، که ناخوش بوده و ابوهریره نیز همراه ایشان است.) یا میبینی که ابوهریره زمام شتر پیامبر را در دست دارد، و میگوید: (زمام شتر پیامبر را در دست داشتم تا که رسول خداصبر بالای آن برابر شدند، پس فرمودند: خدایا تو یار سفر هستی...) یا میبینی که ابوهریره بهمراه پیامبر درمیان باغها گردش میکند، و میگوید: (با رسول خداصدرمیان نخلهائی از مردم مدینه گردش میکردم که حضرت فرمودند.) یا میبینی که ابوهریره در مسافرت پیامبرصخدمت ایشان را به عهده میگیرد و میگوید:
(برای رسول خداصاز دیگ عباس پارۀ گوشتی از کتف در آوردم و حضرت آن را میل کردند...) اگر چیزی از امور بر ابوهریره بوشیده بود، که توان دیدن آن در عمل پیامبر برایش میسر نبود، و یا نمیتوانست آن را از پیامبر بشنود، در این موقع زبان به سوال باز میکرد و بطور مثال میگفت: (فدایت باد پدر و مادرم، مرا خبر ده که در موقع سکوت بین قرائت و تکبیر چه میگوئید؟ حضرت میفرمود: میگویم...) یا اینکه از حضرت میپرسید چه کسی از مردم برای شفاعتش سزاوارترند، چنانکه خواهد آمد. و بلکه از آغاز امر نبوت پرسید او در سوال کردن جری بود بطوریکه چیزهائی را میپرسید که دیگران نمیپرسیدند: ابی بن کعبسگوید: (ابوهریره از پیامبرصپرسید، -او در چیزهائی که دیگران جرئت سوال نداشتند، از حضرت میپرسید-، پس گفت یا رسول الله: آغاز امر نبوت چگونه بود؟) پس رسول خداصحکایت خود را بر او بیان فرمود: و در غیر این مورد حال ابوهریره نیز چنین بود.
این حب زیاد، و این ملازمت مستمر، و این جرئت و پرسش از امور پنهانی، همۀ انیها دست به دست هم داد، و زمینههای را برای ابوهریره بوجود آورد، که در بسیاری از احوال رسول اللهصاطلاعاتی پیداکند، که کسی به غیر از او بدان دسترسی نیافته است. بدین ترتیب او احیاناً در روایت حدیث یگانه میباشد. هم چنانکه برای او زمینهای پدید آمد، که بطور یقین فرمودههای رسول خداصرا حفظ کند، و در نتیجه روایت حدیث از طریق او زیاد گردد.
در پایان مطلب لطفاً به همت بلند ابوهریره نظری بیندازید، آنجا که رسول کریم، او را جهت دریافت غنائم فرا میخواند، و میفرماید: (آیا از این غنایم از من نمیخواهی؟) ابوهریره پاسخ میدهد: (از شما میخواهم از آنچه که خداوند به شما آموخته، بمن بیاموزید).
آری، خدا و رسول او صدق گفتار او را میدانند، از اینرو او از زمرۀ علماء است.
ابوهریره شما با شوق و شور هدایت را جستجو کردی
و از سرچشمۀ زلال روحانی سیراب گردیدی
دل همواره ملازم و پیرو کسی است که او را میخواهد
و این سرّی است، که دلها را به هم الفت میدهد
بلی آنکه در پی (طه) و در مسیر او گام بردارد
بدون شک تلاش او همه شرف و عزّت است
[۶۷] مسند امام احمد ۲/۳۷۳. و مستدرک ۴/۱۶۰ با سند صحیح. [۶۸] بخاری آن را معلق به سندی غیر موصول در تاریخ آورده است. [۶۹] غریب الحدیث از ابوعبیده ۴/۱۹۵. [۷۰] الترمذی ۹/۲۶۶. مستدرک ۱/۴۱۸. [۷۱] مسند امام احمد ۱/۱۷۳.
ابوهریرهسدر زمان رسول خداصدر حالت فقر، در محل صفه روزگار میگذارنید، او نه مالی داشت، و نه خانه و کاری، او به همان اندازۀ ناچیزی که برای او و اصحاب صفۀ از جانب خداوند میسر میگردید، اکتفا میکرد، و با استفاده از هدایائی که به اصحاب صفه تقدیم میگردید، و یا شرکت در هدایای رسول خداصامرار معاش مینمود. او در آنجا بخاطر مصاحبت و ملازمت رسول کریم استقرار یافته بود، تا گفتار رسول خدا را بشنود و منتشر سازد، و از افعال و احوال و معاملات، و احکام پیامبر آگاهی یابد، چه بساکه احیاناً غذا برایش به آسانی نمیرسید، و او در تنگنای زیادی قرار میگرفت. بطوریکه بعضی از شبها بیغذا بود، و از گرسنگی مجبور میشد، شکمش را بزمین بچسباند، که فشار گرسنگی را تحمل نماید. و گاهی هم شدّت گرسنگی او را به بیهوشی، و اختلال تعادل وامیداشت.
کتب حدیث صورتهائی از زندگانی سخت ابوهریرهسرا، آنطور که خودش بیان فرموده، حفظ کرده است. او صحبت از نعمت خداوند دارد، که بعداً شامل حال او گردیده، و در زندگی او رفاه پدید آمده است.
از آنجمله حدیثی است که بخاری از محمد بن سیرین روایت کرده که گوید: (ما نزد ابوهریره بودیم، او را دو جامه ژندۀ کتانی بود، پس او نفسی تازه کرد، و گفت: به به، اکنون ابوهریره در لباس کتان نفس تازه میکند، براستی روزگاری مرا میدیدی، که من در فاصلۀ پائین منبر رسول خداصو حجرۀ عائشه بیهوش افتاده بودم، شخصی میآمد، و پایش را بر گردنم مینهاد، و میدید که من مثل دیوانهها هستم، در حالیکه من دیوانه نبودم، بلکه این گرسنگی بود که مرا بدانحال قرار داده بود) [۷۲].
در اینمورد حدیث دیگری نیز است؛ بخاری آن را روایت کرده که ابوهریره گفت:
(مرا سختی و فشار زیادی رسید، با عمر بن خطاب ملاقات کردم، از او خواستم که آیهای از کتاب خدا را بر من بخواند. پس از آن او به خانهاش رفت، و درب آن را بروی من بازگذاشت، ولی من پس مدت زمانی نه طولانی رفتم، و از فشار گرسنگی به صورت خود افتادم، ناگهان دیدم که رسول خداصبربالای سر من قرار دارد، حضرت فرمود: اباهریره! گفتم یا رسول الله در خدمت شما هستم، ایشان دست مرا گرفت، و مرا برپا کرد، و دانست که مرا چه شده است، مرا به خانهاش برد، فرمان داد، ظرفی شیر برایم آوردند، من از آن نوشیدم، حضرت فرمود: دوباره میل کن یا اباهریره، من دوباره نوشیدم. سپس فرمود: و دوباره بنوش، من دوباره نوشیدم، تا که شکم من مثل قدحی برآمد. گوید: سپس با عمر ملاقات کردم و داستان خود را به او بیان کردم، و گفتم: سیر کردن شکم مرا کسی بعهده گرفت، که از شما لایق تر بود. بخدا سوگند آیهای را که از شما پرسیدم، من بهتر از شما قرائت آن را میدانستم. حضرت عمر فرمود: بخداسوگند: اگر تو را بخانهام برده بودم دوستتر میداشتم، از اینکه برای من شتران سرخ موی بوده باشد) [۷۳].
از جمله این تصویرها، معجزه شرب شیر میباشد، که بخاری نیز از ابوهریره روایت کرده که فرمود: (سوگند بخدائی که جز او خدائی نیست، که من شکم خود را از گرسنگی به زمین میچسبانیدم، و از گرسنگی سنگ به شکم خود بستم، و از گرسنگی روزی، برگذارگاه نشستم،که ابوبکر صدیق گذر کرد، از او دربارۀ آیهای کتاب خدا پرسیدم، و این سوال جز برای پیدا کردن راهی جهت سیرشدن شکم من نبود. او جوابم را داد، و مرا با خود بخانهاش نبرد. سپس عمر مرور کرد، از او دربارۀ آیهای از کتاب خدا پرسیدم، و این سوال جز برای پیدا کردن راهی جهت سیر شدن شکم من نبود. او مرور کرد و مرا با خود به خانهاش نبرد. سپس ابو القاسم محمدصگذر فرموند. چون مرا دیدند، لبخند زدند، ومقصد مرا فهمیدند، و از چهرۀ من درس مرا خواندند.
سپس فرمودند: اباهر. گفتم: در خدمتم یا رسول الله. فرمودند: بما ملحق شو. ایشان براه افتادند، و من در پیشان روان گردیدم، درب خانۀ اجازۀ ورود خواستند، چون اجازه داده شد، داخل گردید. در آنجا قدحی شیر یافت شد. فرمودند: این شیر از کجا است؟ گفتند: فلانی یا فلانه هدیه فرستاده است. فرمود: اباهر. گفتم در خدمتم یا رسول الله. فرمود: در نزد اصحاب صفه برو، و آنان را دعوت کن تا نزد من آیند. ابوهریره گوید: اصجاب صفه مهمانان اسلام بودند، آنان صاحب خانواده و مال و کسی نبودند. چون صدقه نزد رسول خدا میآمد، به آنان عطا میفرمودند، و خود از آن استفاده نمیکردند. ولی چون هدیه برایش میرسید، در پی آنان میفرستاد، و آنان را با خود شریک میفرمودند. از فرمان رسول خداصخوشحال نشدم، زیرا که با خود گفتم: این مقدار ناچیز شیر و اصحاب صفه؟ من خود را مستحق تر از دیگران برای صرف آن میدانستم، تا با نوشیدن آن رمقی در بدنم پدید آید. براستی اگر اصحاب صفه بیایند، حتماً پیغمبر امر خواهد کرد، که من از آنان پذیرائی کنم، و چه بساکه از این شیر بمن هیچ چیزی نرسد؟ ولی از اطاعت خدا و رسول او چارهای نبود. به نزد آنان رفتم، و دعوتشان کردم. آنان نیز پذیرفتند. بر درب خانه اجازۀ ورود خواستند به آنان اجازه داده شد. پس هرکس در گوشهای از خانه نشست، رسول خداصفرمودند: اباهر. گفتم: در خدمتم یا رسول الله فرمودند: قدح را برگیر، و آنان را پذیرائی کن. ابوهریره گوید: قدح را برگرفتم، و بهر کدام آنان میدادم، او هم مینوشید، تا که سیر میگردید. سپس قدح را بمن پس میداد، و من به مرد دیگری میدادم، او هم مینوشید، تا که سیر میگردید. سپس قدح را به من پس میداد، و من به مرد دیگری میدادم، او نیز مینوشید تا سیر میگردید، سپس قدح را به من باز میگردانید، تا که به رسول خداصرسیدم، و همۀ افراد سیر شده بودند. حضرت قدح را بر گرفت، و در دستش گذاشت. بمن نگاهی کرد، و لبخند زد، و فرمود: ابا هر. گفتم در خدمتم یا رسول الله. فرمودند: من باقی ماندم و تو. گفتم: راست میگوئید یا رسول الله. فرمود: بنشین و بنوش، پس نشستم و نوشیدم. باز فرمود: بنوش، باز نوشیدم، هم چنان میفرمود: بنوش، تا که گفتم: سوگند به آنکه شما را به حق مبعوث فرموده است جائی برای نوشیدن نمیبینم. آنگاه فرمود: پس قدح را به من ده. من هم تقدیم کردم. خدا را ثناگفت، و با نام خدا باقیمانده را نوشید) [۷۴].
برخی این قصه را تکذیب کردهاند، و به ابوهریره بواسطۀ آن طعنه زدهاند. ولی تکذیب این قصه مقتضی تکذیب بسیاری از معجزات همانند آن و در نهایت تکدیب راویان آنها است. مثل افزایش یافتن خرماهای جابر بن عبداللهب و غیر آن که در صحیحین ثابت گردیده است. پس برادرم بیندیش.
همچنین ابوهریره دربارۀ گرسنگی خود و اصحاب صفه، تصویر دیگری را نیز برای ما آورده است که میگوید:
(بهترین مردم برای مساکین جعفر بن ابیطالب بود، او ما را میبرد، و با آنچه در خانهاش داشت، ما را اطعام میفرموده و حتی اگر چیزی نداشت، خیک روغن آلود را میآورد، که آن را پاره میکردیم، و هرچه در آن بود میلیسیدیم) [۷۵].
از عبدالله بن شقیق روایت است که گفت: (مدت یکسال در مدینه با ابوهریره بودم، روزی در حالیکه نزدیک حجرۀ عائشه بودیم بمن گفت شما اگر ما را میدیدی، که جامهای جز پارچههای پاره نداشتیم، و روزگار بر هر کدام ما گذر میکرد، حالیکه هیچیک از ما غذائی نداشت که پشتش را راست کند، بطوریکه یکی از ما سنگی را بر میگرفت و آن را بر خالیگاه شکمش میبست، و با جامهاش آن را محکم میکرد، تا بتواند کمرش را راست نماید) [۷۶].
با اینگونه فداکاری بود، که صحابه، خود را تربیت کردند، و نسلی را پروردند، که عراق و فارس و سراسر جهان را به تصرّف در آوردند. سپس گروهی جانشین آنان شدند، که نمازها را ضایع ساختند، و دودلی آنان را بیمار ساخت، و کار بجائی رسید، که کسی پیدا شد، که برگرسنگی ابوهریره عیبجوئی کرد.
آری، آنچه که برای ابوهریره میباید مظهر شرف و فخر بحساب آید، توسط افرادی بیمار دل عیب بحساب آمد. و عیبجویان امروز فراموش کردند، که این همه افتخار و سربلندی که دارند، و در میان نعمتها میلولند، نتیجۀ شمشیرهای همان گرسنگانی است، که نعمت جاودانۀ الهی را بر نعمت گذرای دنیا برگزیدند.
برای این گروه صالح و نیکوکار (اصحاب پیامبر) گرسنگی نمیتواند، جز مظهر شرف و کرامت بحساب آید، و این گرسنگی جز در نزد گروهی بیمار دل، که شکمهایشان از میوههای آماده شده بوسیلۀ گرسنگان صدر اسلام مملو گردیده، عار و ننگ بحساب نمیآید. و براستی چقدر و سایل سنجش و معیارهای تشخیص در این روزگار دگرگون شده است. هان ای گروه عیاش منکر! بدانید که تنها ابوهریره بدینسان در گرسنگی قرار نداشته است، بلکه این حال اغلب امت مجاهد آن روزگار بوده است.
چه بساکه جامعۀ مدینه مواجه باگرسنگی میگردید، و علت آن محاصره و یا خشکسالی بود. در صحیحین برخی از اخبار گرسنگی آمده است [۷۷]. حتی انس بن مالک گوید: (ابوطلحه به امسلیم گفت، صدای رسول خداصرا ضعیف شنیدم، که از آن گرسنگی را شناختم، آیا نزدت چیزی هست؟ ام سلیم گفت: آری پس تعدادی قرص نان جو بیرون آورد، و سپس چادری آورد، و آن را در چادر پیچید، وسپس آن را زیر بغل من قرار داد، و مرا خدمت رسول خداصفرستاد). وهم انس میگوید: (بخدمت رسول خداصرفتم) او را نشسته با یارانش یافتم، در حالیکه شکمش را نوار پیچ کرد بود. از بعضی از یارانش علت آن را پرسیدم. گفتند: از گرسنگی است.) و باز میگوید: (برای رسول خداصخرما هدیه آورده شد، آن را با یک پیمانه تقسیم میکرد، و من مأمور بودم که خرماها را به خانهها ببرم، تا که از تقسیم آن فارغ گردیدم. پس از آنکه کار تقیسم بپایان رسید، دیدم که حضرت با شتاب شروع به خوردن خرما نمودند، که من در آن گرسنگی ایشان را فهمیدم) [۷۸].
آیا در جاییکه رسول خداصبدینگونه گرسنگی را تحمل فرمایند، تعجب آور است که ابوهریره غریب و فقیر احساس گرسنگی کند؟ آیا گرسنگی رسول خداصعیب شمرده میشود، یا اینکه این دلیل تجرد برای خدای تعالی است؟
ابوهریره برای ما اینطور که امام مسلم روایت کرده، قصهای دیگر از گرسنگی رسول خداصو دو وزیرش؛ ابوبکر صدیق و عمر فارقبروایت کرده است: (یکروز و یا شبی، رسول خداص، از خانه بیرون شدند. ناگهان به ابوبکر و عمر روبرو شدند. از آندو پرسیدند: چه چیز در این ساعت شما را از خانههای تان بیرون کرده است؟ گفتند: گرسنگی یا رسول الله فرمودند: به آن ذاتی که جانم در ید اوست مرا نیز همان چیزی از خانه بیرون کرده که شما را بیرون نموده است. برخیزید. آنان برخاستند، پس بخانۀ یکنفر از انصار تشریف بردند. ولی صاحبخانه در خانهاش نبود. چون همسرش آنان را دید گفت: خوش آمدید. رسول خداصاز او پرسید. فلانی کجا است؟ گفت: رفته است برای ما آب شیرین بیاورد. در این موقع مرد انصاری از راه رسید. به رسول خداصو دو یارش نگاه کرد و گفت: خدا را سپاس، هیچکس مثل من امروز مهمانانی بزرگوار ندارد. آنگاه رفت و یک خوشۀ خرما آورد، که در آن خرماهای نارس، و رسیده و رطب وجود داشت، و گفت: بخورید. و خود چاقو را برگرفت، رسول خدا فرمودند: خود را از ذبح کردن حیوانات شیری بازدار. آن مرد گوسفندی را ذبح کرد، پس همگی از گوشت آن خوردند، و از خوشه خرما نیز استفاده کردند [۷۹]. همچنین خانۀ علیس، از غذا خالی بود، بطوریکه حسن و حسین از گرسنگی گریه میکردند، و فاطمهل، پاره نانی نداشت که آن دو را مشغول کند.
در قصهای که ابوداود به سند صحیح از سهل بن سعد الساعدیسآورده آمده است:
علی بن ابیطالبسبر فاطمه وارد گردید، در حالیکه حسن و حسین در حال گریه بودند، گفت علت گریه آنان چیست؟ فاطمهلگفت: گرسنگی) [۸۰].
هان ای ابوریه؛ ای تناقضگوی بیخرد! آیا گرسنگی بر خاندان علیسعیب است؟ در حالیکه شما خودت علی را بدینگونه توصیف کرده ای: (او زاهدی فقیر بود که غذایش گوشت خشکیده بود.) خانههای همسران پیامبرصتهی از طعام بود، بطوریکه برای پذیرائی مهمان جز آب میسر نبود؛ زیرا که مسلم به اسنادش از ابوهریره روایت کرده که او گفت:
(مردی خدمت رسول خداصآمد و گفت: من در تنگنا هستم، رسول خداصبسوی بعض از همسران خود پیغام فرستادند، که پاسخ آمد، سوگند به آن ذاتی که شما را بحق مبعوث فرموده، در نزد من جز آب نیست، سپس به همسر دیگرش پیغام داد، که باز مثل اوّل پاسخ آمد، تا اینکه به همۀ همسرانش پیغام داد و همگی گفتند: سوگند به آن ذاتی که شما را به حق مبعوث فرموده، نزد ما جز آب نیست. آنگاه حضرت فرمودند: چه کسی امشب از مهمان ما پذیرائی میکند، خداوند او را رحمت کند. مردی انصاری برخاست و گفت: من یا رسول الله! و مهمان را با خود برد [۸۱].
تنها ابوهریره نبوده، که برای سیر کردن شکمش دربارۀ آیات قرآن از افراد پرسش میکرد، بلکه واثله بن اسقعسنیز چنین مینمود. حاکم به سند صحیح، که در آن سند خالد بن یزید ابی مالک نیز هست، که ذهبی گفته است: (برخی او را ثقه دانستهاند، و نسائی گفته است او ثقه نیست). آورده است که (واثله بن اسقع از اهل صفه بوده، و گوید سه شبانه روز بود که در مسجد اقامت داشتیم، اشخاص به مسجد میآمدند، و هر کدام دو یا سه نفر در حد توان خد برای غذا دادن با خود میبردند، گوید: من از جملۀ کسانی بودم که از چشم افتادم، و سه شبانه روز بدون طعام بودم، گوید: ابوبکر را در موقع تاریکی دیدم، به نزدش رفتم، و از سورۀ سبأ از او پرسیدم، او به منزلش رسید، و من امیدوار بودم که مرا بخانهاش دعودت کند، اما او آیات را خواند، و بر درب منزلش بقیۀ آیات را ایستاده تمام کرد، خود داخل شد و من تنها ماندم. سپس خود را بر عمر عرضه کردم، و با او نیز به همان شیوهای عمل کردم که با ابوبکر عمل نمودم. که او نیز همانند ابوبکر عمل نمود. چون صبح کردم، چاشت به خدمت رسول خداصرفتم، و او را بحال خود آگاه کردم) [۸۲]. پس حضرت او را اطعام فرمود. از غضاله بن عبید انصاریسروایت است که گفت: (چون رسول خداصبمردم نماز میگزارد، برخی از یاران حضرت از قیام میافتادند؛ زیرا که از فشار گرسنگی رمق مقاومت نداشتند، آنان اصحاب صفه بودند. بطوریکه اعراب میگفتند! این گروه دیوانهاند [۸۳].
سبحان الله که چقدر مفاهیم درهم کوبیده شده، و معیارها درهم و برهم گردیده، و اشخاص مورد اعتماد مورد ستم واقع شدهاند.
یا اباهریره خدا از تو مسکین گرسنه که در راه او عمرت را صرف کردی راضی و خشنود بادا.
[۷۲] بخاری ۹/۱۲۸. [۷۳] البخاری ۷/۸۸. [۷۴] البخاری ۸/۱۲۰، و مستدرک ۳/۱۵. [۷۵] البخاری ۷/۱۰۰، ۵/۴۵. [۷۶] مسند امام احمد ۳/۳۲۴. [۷۷] البخاری ۴/۲۳۴، ۸/۱۷۴ ومسلم ۶/۱۱۸ [۷۸] مسند امام احمد ۳/۲۰۳. [۷۹] مسلم ۶/۱۱۷. [۸۰] ابوداود ۱/۳۹۸. [۸۱] مسلم ۶/۱۲۷. [۸۲] المستدرک ۴/۱۱۶. [۸۳] مسند امام احمد ۶/۱۸.
دشمنان ابوهریرهسبر خود اسراف کردهاند، زیرا که همۀ مظاهر شرف، و بذل در راه خدا را که او صاحب آنها بوده، از او سلب نمودهاند، و در مورد اینکه او تنها صحابی است، که از هیچ یک از غزوات رسول خداصتخلف نکرده، خود را به تجاهل زدهاند. آری او یکی از اصحاب گرامی بود که آنان در همۀ مشاهد حضور یافته بودند.
به علّت تأخیر در هجرت، ابوهریرهسدر غزوات اوّل مثل بدر واحد و خندق حضور نداشت، ولی در غزوات بعدی بطور کامل شرکت داشته، و از هیچکدام تخلف نورزید. اما اگر او بعنوان یک جنگجو شهرت نیافته، و اعمال جنگی او با بزرگان کفر در تاریخ ثبت نگردیده، این چیزی است که بسیاری از صحابهش بدان شهرت نیافتهاند، و عملیات جنگی شان در هر میدانی بیان نگردیده است. بلکه تعداد معدودی از صحابه، که در جنگها قهرمان بودهاند، اسامیشان ضبط شده است مثل: علی و سعد و زبیر و ابی طلحه و ابی قتاده و شهداءش اما از جمهور جنگجویان صحابه، و از آنجمله بسیاری از قدماء و رؤساء از آنان جز بصورت عادی در عملیات جنگی، ذکری نشده است. آنان در جهاد حضور یافته، و با مشرکین مبارزه کرده، آنان را کشته یا اسیر کردهاند، ولی این وقایع بصورت عادی بوده، که صاحب امتیاز نبوده، تا خبر آن جاودانه گردد، و این به علّت گمنام بودن افراد مقتول در اجتماع بوده، و یا اینکه مقتولین شهرت قهرمانی نداشتند، و یا اینکه مبارزهای طولانی انجام نیافته است. و البته ممکن است دلایل دیگری نیز داشته باشد.
اوّلین جنگی که ابوهریرهسدر آن شرکت کرده غزوه خیبر بوده که ابوهریره پس از آغاز آن به مدینه هجرت کرده بود. بخاری نصوص بسیاری آورده که گواه حضور او در غزوۀ خیبر بوده، ولی برخی از این نصوص اشاره دارد که ایشان پس از فتح خیبر در این غزوه شرکت کرده، و بعضی از این نصوص اشاره دارد، که او در بخشی از جنگ شرکت داشته است.
اما حضورش در خیبر پس از فتح اینکه بخاری از قول او آورده که گفت: (بخدمت رسول خداصآمدم و ایشان در خیبر تشریف داشتند، در حالیکه آن را فتح کرده بودند. گفتم یا رسول الله: آیا من سهیم هستم) [۸۴]. ولی نصوص دیگری وارد گردیده، که اشاره دارد او در فتح خیبر حضور داشته، زیرا که بخاری از او نقل کرده که گفت: (ما خیبر را فتح کردیم، از آن طلا و نقره به غنیمت نبردیم، بلکه گاو و شتر و اثاث و باغ غنیمت گرفتیم) [۸۵].
در نص دیگری آمده است: (با رسول خداصدر روز خیبر بیرون گردیدیم، طلا و نقره غنیمت نگرفتیم، بلکه اموال و جامهها و اثاث.... غنیمت بردیم) [۸۶].
واقدی بین اخبار حضور او در خیبر، و عدم حضورش جمع کرده و گفته است. فتح خیبر مراحل متعددی داشته، که فتح بصورت متوالی و پیدر پی بوده، و ابوهریره در برخی از مراحل فتح حضور داشته؛ زیرا که روایت شده که او در حالی به خیبر حضور یافت، که رسول خداصدژ نطات را فتح کرده بود، و دژ اهل کنیه را در محاصره داشت [۸۷].
سپس ابوهریرهسدر بازگشت رسول خداصبه وادی القرای شرکت داشت، که در آنجا آنطور که واقدی و سایر نویسندگان مغازی نوشتهاند جنگی سخت اتفاق افتاد.
[۸۴] صحیح البخاری ۴/۲۹. [۸۵] البخاری ۵/۱۷۶ و مسلم ۱/۷۵. [۸۶] البخاری ۸/۱۷۹ و نسائی ۷/۲۶. [۸۷] المغازی ۲/۷۰۹.
ابوهریرهسدر غزوه نجد که معروف به ذات الرقاع است، حضور یافت.
بخاری گفته است: (ابوهریره گوید: با رسول خداصدر غزوه نجد نماز خوف بجای آوردیم) [۸۸].
در این غزوه بود که رسول خداص(با جمعی از غطفان روبرو گردید، اما جنگی اتفاق نیفتاد، و دو گروه از هم احساس خطر کردند، پس رسول خداصنماز خوف بجای آوردند).
ابوموسی اشعریسگوید: (در این غزوه پاهای ما تاول زد، دوپای من تاول زده بود، و ناخنهایم افتاد، ما بر پاهای خود پارچه میبستیم، این عزوه از آن رو ذات الرقاع نامیده شد، که پاهای خود را با پارچه بسته بودیم).
حضور ابوموسی اشعری در خیبر، گواهی میدهد که ابوهریره نیز در این غزوه شرکت داشته است؛ زیرا که هردو نفر آنان در روزهای فتح خیبر به مدینه هجرت کرده بودند.
بدینسان اصحاب رسول خداصبا سختیها و مشکلات روبرو شدند، که بخاطر پیاده روی ناخنهای پاهایشان افتاده است. اما پس از آنان کسانی آمدهاند، که در حریر میلولند، و بر ابوهریره عیبجوئی میکنند، و گویا که خود را بهتر از او میدانند. بخدا سوگند چقدر اینان از حقیقت فاصله دارند.
[۸۸] البخاری ۵/۱۴۷.
ابوهریرهسدر تبعید برخی از یهودیان مدینه حضور داشته است، بخاری از او روایت کرده که گفته است:
(در حالیکه در مسجد بودیم، رسول خداصبیرون شدند، و فرمودند: بسوی یهود بروید با حضرت بیرون شدیم تا که به بیت المدراس رسیدیم. رسول خداصخطاب به یهود فرمودند: اسلام بیاورید تا سالم باشید. بدانید که زمین از آن خدا و رسول او است. من قصد دارم که شما را از این سرزمین تبعید کنم، اگر کسی مالی دارد لازم است آن را بفروشد، وگرنه بدانید که زمین از آن خدا و رسول او است) [۸۹].
ابن حجر گوید: (کسی را ندیدهام که درباره نسب یهودیان مذکور تصریح کرده باشد. ظاهر این است که آنان بقایای یهودیان بودهاند، که پس از تبعید بنی قینقاع و بنی قریظه و بنی نضیر، در مدینه باقی مانده بودهاند. زیرا که قبل از مسلمان شدن ابوهریره سه قبیلۀ یهود کارشان تمام بوده است. و ابوهریره پس از فتح خیبر به مدینه آمده است. رسول خدا مقرر فرمودند: که یهود خیبر، در زمین آن کار کنند، چنانکه گذشت. آنان به کار در زمینهای خیبر استمرار دادند، تا اینکه عمرفاروق س آنان را تبعید کرد. احتمال دارد -و خدا داناتر است- اینکه این موضوع چنین بوده: که چون رسول خداصخیبر را فتح کردند تصمیم گرفتند، بقیۀ کسانی را که از یهود در مدینه با مسالمت زندگی میکردهاند، از آنجا دور کنند، و آنان از او درخواست کردند، که در آنجا باشند، و در زمین کار کنند، و حضرت نیز آنان را به حالشان باقی گذاشته باشد، یا اینکه بعضی از یهودیان از قبایل مذکور در مدینه باقی مانده باشند، ولی کارشان در محل خیبر بوده باشد که رسول خداصآنان را بطور کلی از سکونت در مدینه منع کرده باشد در هر صورت خدا داناتر است. بلکه سیاق کلام قرطبی در شرح مسلم اقتضا دارد، که مراد به یهود همان بنونضیر بوده است. ولی این نظریه صحیح نیست؛ زیرا که داستان بنی نضیر قبل از آمدن ابوهریره به مدینه بوده است، در حالیکه ابوهریره میگوید: بهمراه رسول خداصبودهام. بیت المدراس به کسر (م) همان خانهای بوده که یهودیان در آن کتاب خود را درس میداده اند. و یا مراد به مدراس عالِمی بوده که کتابشان را تدریس میکرده است. ولی قول اوّل ارجح است. زیرا که در روایت دیگری آمده که رسول خداصتا بیت المدراس راه بیمودند [۹۰].
[۸۹] البخاری ۴/۱۲۰. [۹۰] فتح الباری ۷/۸۰.
سپس خداوند متعال ابوهریره را به شرکت در فتح بزرگ، حنین و طایف، مشرف فرمود، زیرا که بخاری جمعی از اخباری را آورده که گواه حضور او در فتح مکه است، بخاری به روایت از ابوهریره آورده است که گفت: (رسول خداصفرمود: منزل ما ان شاءالله پس از فتح، محل خیف است، آنجا که آنان بر کفر هم سوگند شدند [۹۱]. و این قبل از فتح بوده است.
و هم بخاری به روایت از ابوهریره فتح مکه را ذکر کرده است:
(چون خداوند بر پیامبرش پیروزی را عنایت فرمود، رسول خدا در مکه و درمیان مردم بپا ایستاد، و خدا را ثنا گفت و سپس فرمود.... [۹۲]) آنگاه خطبۀ مشهور فتح مکه را آورده است. حتماً ابوهریره در آن حضور داشته که این خطبه را شنیده و روایت کرده است.
مسلم از قول ابوهریره روایت کرده است که گفت: (هان ای گروه انصار، آیا حدیث پیامبر شما را به شما تعلیم ندهم؟ سپس فتح مکه را ذکر نمود و گفت: رسول خداصدر روز فتح به مکه روی آوردند، تا که وارد آن شدند، زبیر (حواری رسول الله) را از یک طرف، و خالد را از طرف دیگر و ابوعبیده را از خُسر مأمور ورود به مکه فرمود. آنان بطن الوادی را گرفتند، و رسول خداصدرمیان سپاه تشریف داشتند. بسوی من نگاه کرده و فرمودند: ابوهریره؟ گفتم در خدمتم یا رسول الله. فرمود: انصار را برای من صدا کن. من چنین کردم پس همه پیرامون حضرت را گرفتند. قریش هم گروهی از اوباش را گرد آورده بود، که با خود میگفتند: اگر قریش پیروز گردید، ما نیز سهم میبریم، و اگر گرفتار آمدند هم آنچه میخواهیم بما خواهند داد.
رسول خداصفرمود: شما باید مواظب اوباش قریش باشید، آیا آنان را میبینید؟ سپس با دستهایش یکی بر دیگری را اشاره و فرمودند: شما مواظب این گروه هستید تا که در محل صفا با من ملاقات کنید:
گوید: پس ما همه رفتیم، هیچکس از ما قتل کسی را نمیخواست مگر اینکه مجبور میشد، ولی هیچکدام از اوباش بسوی ما روی نیاوردند) [۹۳]. آنگاه خطبۀ رسول خداصدر جعرانه را، که در مدح انصار در بازگشت از حنین و قبل از وصول به مکه ایراد فرموده بود [۹۴]روایت کرد. این خطبهای مشهور است، که از طریق جمعی از صحابه روایت شده است. این خود دلیل بر این است که ابوهریرهسدر غزوه حنین حضور داشته است، و این روایت میرساند که او مأمور رسول خداصدر فتح مکه برای فراخواندن انصار بوده است.
همچنین ابوهریرهسحضور در طایف را که پس از چنین بوده روایت کرده است [۹۵].
[۹۱] البخاری ۵/۱۸۸. [۹۲] البخاری ۳/۱۵۶. [۹۳] مسلم ۵/۱۷۱. [۹۴] البخاری ۵/۳۸. [۹۵] المغازی للواقدی ۳.۹۳۶.
خداوند متعال ابوهریره را به حضور در غزوۀ تبوک مشرف فرمود؛ زیرا که طحاوی بسند صحیح از او روایت کرده که گفت: (به همراه رسول خداصدر غزوۀ تبوک بیرون شدیم) [۹۶].
ابوهریره داستان گذر خود به همراه رسول خداصو سپاه اسلام را در غزوۀ تبوک به سرزمین حُجر روایت کرده است، همانجاییکه منازل ستمگران در آن قرار داشت، که خداوند آن را ویران گردانید [۹۷]. و هم واقدی قصۀ انصراف حضرت از تبوک را از طریق چهار نفر صحابیش روایت کرده، که یکی از آنان ابوهریره بوده که میگوید: (آنان به تبوک حضور یافتند، و آن را تماشا کردند [۹۸].
و دیگر از مدارکی که ابوهریره در تبوک حضور داشته، روایتی است که مسلم با اسنادش از او روایت کرده که گفت: (چون غزوۀ تبوک فرا رسید، مردم را گرسنگی سختی فرا گرفت، بطوریکه گفتند: یا رسول الله! اگر اجازه بفرمائید، ما شترهای آبکش خود را ذبح میکنیم) [۹۹]. سپس قصۀ آن را بیان میدارد.
[۹۶] معانی الآثار ۲/۱۵ و دلایل النبوه ص ۳۵۷ [۹۷] المغازی الواقدی ۳/۱۰۰۶. [۹۸] همان منبع. [۹۹] مسلم ۱/۴۲.
سپس او در موته حضور یافت. و اقدی گوید: (ربیعه بن عثمان از مقبری از قول ابوهریره مرا حدیث نمود، که او گفت: من در موته حضور یافتم.) و هم روایت کرده که ابوهریره گفت: (بین من و پسر عموئی که داشتم مشاجرهای رخ داد، و او گفت: مگر فرارت در روز موته!. من ندانستم برایش چه بگویم) [۱۰۰].
همین عنوان ملامتی او توسط پسر عمویش را حاکم در مستدرک از طریق واقدی نقل کرده است [۱۰۱].
و ذهبی آن را صحیح ندانسته است. و مقصود از این فرار، فرار ابوهریره نبوده، بلکه مقصود عقب نشینی همۀ سپاه مسلمین در موته به دستور خالد بن ولیدسبوده، که رسول خداصآن را پیروزی نامیده و فرمود: (پرچم را خالد گرفت، و خداوند برایش فتح را نصیب کرد.) ولی برخی از مسلمین این عقب نشینی را خوش نداشتند، و آن را گناه میدانستند، از این رو کسانی را که در آن شرکت داشتند، ملامت کرده، و آنها را فرارین نامیدند.
[۱۰۰] المغازی ۲/۷۶۵. [۱۰۱] المستدرک ۳/۴۲.
چون رسول خداصفوت شدند، و بیعت با ابوبکر صدیق بسته شد، و برخی از اعراب در فتنه افتادند، و مرتد شدند، میبینیم که ابوهریره جای خود را با شتاب میگیرد، و در موقفی میایستد که دلالت بر بینش صحیح او دارد؛ زیرا که خود را ملزم به اجرای فرمان خلیفه، در مقابله با فتنهها میداند. و او بدینسان سر بازی در سپاه حق قرار میگیرد و در لشکرهای تنظیمی ابوبکر صدیقسانجام وظیفه کرده، و حق خدا را اداء میکند.
بخاری قصه مبارزه بامرتدین را از زبان او نقل کرده است:
(چون رسول خداصوفات کرد، و ابوبکر صدیق بخلافت برگزیده شد، بعضی از اعراب کافر گردیدند. عمر فرمود: یا ابابکر، چگونه با مردم میجنگی، در حالیکه رسول خداصفرمودهاند:
من فرمان یافتم که با مردم بجنگم، تا که بگویند: لا اله الا الله، پس هرکس آن را گفت، از جانب من مال و جان او در امان است، مگر بحق آن، و حساب او بر خدا است؟
ابوبکر فرمود: بخدا سوگند من باکسیکه بین نماز و زکات فرق بگذارد مبارزه میکنم، زیرا که زکات حق مال است. بخدا سوگند آنان اگر از اداء یک بزغاله، و در روایتی از اداء یک زانوبند شتر بمن خودداری کنند، که آن را در زمان رسول خداصاداء میکردهاند، من با آنان بخاطر این ممانعتشان میجنگم. عمر فرمود: بخدا سوگند، چنین نبود مگر آنکه دیدم که خداوند سینهی ابوبکر را برای جهاد باز کرده، پس دانستم که او بر حق است [۱۰۲].
همین قصه را ابوداود و نسائی و مسلم نیز آوردهاند، ولی در الفاظ آنان چیزی که دلالت بر اشتراک او در جنگ داشته باشد، موجود نیست، مگر در روایت نسائی، که سند آن قوی نیست. ولی در نزد امام احمد، که سند آن را احمد محمد شاکر صحیح دانسته، قول ابوهریره پس از بیان قصه آمده است که: (ما بر علیه مرتدین مبارزه کردیم، و این نظریۀ ابوبکر صدیق را بر حق یافتیم [۱۰۳].
در اغانی از طریق سیف بن عمر [۱۰۴]روایتی را دیدم، که بیانگر مصاحبت ابوهریره، با علاء حضرمی در جنگ با مرتدین میباشد، و این روایت ثابت میکند، که او در جنگهای بحرین، و محاصره و فتح دارین که خلیجی روبروی بحرین میباشد، و فارس بر آن مستولی بوده شرکت داشته، که پس از فتح آن مکعبر فرمانروای فارس از آن گریخته است، در این روایت ابوهریره میگوید:
(به سیر خود ادامه دادیم، تا به بحرین رسیدیم، و از آنجا به شط البحر. پس علاء گفت: به رودخانه نگذشته بودیم، که مکعبر کارگزار کسرای، چون ما را دید، گفت: بخدا سوگند: با این گروه نمیجنگیم، و آنگاه در سفینهاش نشست و به فارس ملحق گردید).
[۱۰۲] البخاری ۹/۱۹/۱۱۵. [۱۰۳] المستدرک ۱/۱۸. [۱۰۴] سیف بن عمر را محدثین در روایت حدیث ضعیف دانسته اند اما در روایات تاریخی قبول روایاتش آسان است، و اینکه علماء اخبارِ او را درج کرده اند بخاطر آن است که از طریق دیگران این روایاتش گزارش شده است.
ابن عساکر حضور او را در یرموک ذکر کرده است [۱۰۵]. و ابن حجر در الاصابه حضور ابوهریره در یرموک را به نقل از ابن عساکر نیز آورده است [۱۰۶].
ابن خلدون نظر داده که او بهمراه امیری ارمنی، بنام عبدالرحمن بن ربیعه، در زمان عثمان ذی النورینسدر جنگهایش برعلیه ترکها شرکت داشته است. در میان سپاهیان عبدالرحمن ابوهریره و سلمان فارسی حضور داشتهاند، که به گیلان و گرگان رفتهاند. البته گرگان در زمان عمر فاروقسفتح شده بود، ولی همواره در آن آشوب بر پا میشده است، چنانکه سیاق کلام ابن خلدون دلالت دارد:
بر اینکه ابوهریره در جنگهای اطراف گرگان شرکت داشته این خبر نیز دلالت دارد، که حمزه بن یوسف السهمی، اگرچه در تاریخ گرگان خبر اشتراک او در جنگها را نیاورده، ولی او را از جمله اصحابی ذکر کرده که به گرگان وارد شدهاند [۱۰۷].
***
ابوهریرهسپس از اشتراک در یرموک و جنگهای اطراف گرگان، آنطور که ظاهر میگردد، به نشر حدیث نبوی بازگردیده، و آنچه را حفظ کرده بوده در اختیار مردم قرار داده است. او بدینسان یک انصراف کلی بسوی علم و دانش دارد، بطوریکه مدرکی دال بر شرکت او در فتح عراق و یا مصر در دست نیست.
این انصراف از جنگ به علم، برای ابوهریره عیب نیست، زیرا که در فتوح همۀ صحابهش شرکت نداشتهاند، و جز این نیست که دولت بوجود آمده، نیاز به ایجاد سازمانهای جدیدی داشته، که تلاشهای بسیاری از صحابه را مصروف میکرده، لذا میبینیم که مدینه مرکز خلافت اسلامی بوجود اصحاب نیاز شدیدی برای سازماندهی برنامههای تعلیم و تربیت داشته، از اینرو، بعضی از صحابه وقت خود را مصروف این بخش مهم نظام اسلامی کردهاند. یا اینکه میبینیم عمر فاروق، جمعی از صحابه را به مدینه نگهداشته، و برای آنان اجازۀ شرکت در جنگها را نداده است، تا بوسیلۀ آنان امور مهم مملکت را اداره نماید. اگرچه ابوهریره در اجرای برنامههای دولت اسلامی، به امارت حضرت عمر، مدتی به فرمانداری بحرین منصوب گردید، ولی اهتمام او بیشتر به علم و نشر آن، و حفظ قواعد فکری و عقیدتی دولت اسلام متمرکز بوده است. و براستی این بخش از خصوصیات او در حیاتش ممتاز بوده است. آری، او ابوهریره مجاهد جنگجو، رزمنده با شمشیر، و پاسدار ارزشهای جهاد و فضل و آداب جهاد است، که آن را برای ما روایت میکند. بلی او در خلال ابواب جهاد و تدوین حدیث، بارزترین صحابی است، که امت مجاهد از طریق او قوانین جهاد و ارجمندی آن را میدانند. ابوهریره! خدا از شما راضی بادا که به عنوان معلم نهضت جهادی اسلام در نظام اسلامی مظهر خدمت و فرزانگی گردیدی.
[۱۰۵] تاریخ دمشق ج ۴۷ ص ۴۲۹ که استاذ خطیب در ص ۱۱۸ کتابش آن را آورده است. [۱۰۶] الإصابة ۲/۱۱۱. [۱۰۷] تاریخ ابن خلدون ۲/۱۰۲۴.
اثر این ملازمت و مصاحبت دائمی ابوهریره با رسول خداص، این بود که او صاحب تربیت عالی گردید، که آثار آن بیشتر در مسایل اخلاقی و علمی ظاهر شد.
گاهی رسول خداصمستقیماً به عنوان مربی و مرشد و معلم او را خطاب قرار میداد و میفرمود:
(یا اباهریره! انسانی پارسا باش تا عابدترین مردم باشی، و قانع باش، تا با سپاسترین مردم باشی، آنچه را برای خود میخواهی برای مردم نیز بخواه تا مؤمن باشی، با همسایهات نیکی کن تا مسلمان باشی، خنده را کم کن که بسیار خندیدن قلب را میمیراند) [۱۰۸].
ابوهریره این سفارش رسول خدا را همواره بیاد داشت، و کوشش میکرد آن را در زندگی خود عملی سازد، او را انسانی پارسا دیدیم، که از دنیا و اموال آن بینیاز بود، و در فصل آینده، او را خواهیم دید، که از امارت و افتادن در فتنه دوری میکرد، و خواهیم دید که مردم را دوست میداشت، چرا که به آنان حدیث تعلیم میداد، و علاقمند بود که آنان را آگاه سازد. او همواره به همسایهاش عمار بن یاسر نیک رفتار بود، و فضل اوسرا میشناخت. در فصل آینده خواهیم دید که چگونه همسایهاش او را مدح میکند. او به همسایه دیگرش عبیدالله بن شقیق که بعداً یکی از روایان او بود نیز نیکوکار بود. همچنین او را یافتیم که از خندیدن پرهیز میکرد، و در عبارت در اکثر مناسب میگریست. چنانکه موقع یاد آوردن از رسول خداسچنین بود. همچنین خواهیم دید، که در روز فوت حسن، و پس از شهادت عثمان چه حالی داشت. وعلاوه بر اینها ابوهریره را آراسته به صفات ایمانی دیگری دیدیم که انشاءالله آن را ذکر میکنیم.
[۱۰۸] سنن ابن ماجه ۱/۴۱۲.
حفظ قرآن و عنایت به آن، و تعلیم و تعلم آن از نشانههای ایمان است، و رسول خداصبهترین مسلمانان را کسانی دانسته که قرآن بیاموزند، و آن را بدیگران آموزش دهند و فرمود: (بهترین کسی است که قرآن را بیاموزد و آن را بدیگران بیاموزاند) [۱۰۹].
لذا ابوهریره را چنین مییابیم، که در نیکوکاری گوی سبقت را همواره میبرد، و دامن همت را بالا میزند، تا این نیکی را بدست آورد پس (قرآن را از ابی بن کعب میگیرد) [۱۱۰]و ابیسیکی از چهار نفری است، که رسول خداصگواهی داده است که تجوید و حفظ قرآن کریم را خوب میدانند و فرمود: (قرآن را از چهار نفر بیاموزید، از عبدالله بن مسعود، و سالم غلام آزاد شده ابی حذیفه، وابی بن کعب، و معاذ بن جبل) [۱۱۱].
سپس ابوهریره معلم قرآن گردید، به طوریکه ابوجعفر یزید بن القعقاع المخزومی المدنی یکی از ائمه قرّاء ده گانه قرآن را از ابوهریره آموخته است [۱۱۲].
همچنین عبدالرحمن بن هرمز الاعرج قرآن را بر او خواند. و نافع بن عبدالرحمن بن ابی نعیم المدنی مشهورترین قراء سبعه قرآن را از اعرج آموخت [۱۱۳].
بدینسان میدانیم، که قرائت بسیار مشهور نزد مسلمین، مدار آن بر ابوهریرهسقرار میگیرد، و ظاهر است که نص ابن الجزری بر این است که در این امر کسی با او شریک نیست؛ زیرا که میگوید: (قرائت نافع و ابی جعفر به ابوهریره منتهی میگردد) [۱۱۴].
بدین ترتیب ابوهریره چشمۀ جوشانی از ثواب را برای خود پدید آورد، که هرگز نمیخشکد، پس در هر حرفی که از قرآن کریم به زبان مسلمانی گفته شود، از زمان تابعین تا به قیام قیامت برای ابوهریره ثوابی میباشد.
ابوهریره تمام یا بخشی از قرآن را به غیر این دو امام نیز آموزش داد، چنانکه قول میناء آزاد شدۀ عبدالرحمن بن عوف بر این حقیقت دلالت دارد: (بقره و آل عمران را ازدهان ابوهریره گرفتم [۱۱۵].
آیا پس از فهمیدن آن حقیقت، نباید ابوریه عزا بگیرد، که گفته است ابوهریرهسبعنوان یکی از چهار نفری که رسول خداصما را مأمور گرفتن قرآن از آنان کرده ذکر نگردیده، و بلکه دربارۀ او گفته است: (او بدرجۀ یکی از موالی هم نمیرسد). یعنی اسم ابوهریره در حدیث با این چهار نفر نیامده است، در حالیکه سالم مولی ابیحذیفه در میان آنان ذکر گردیده است. ابوریه با این گفته میخواهد سالم مولی ابیخذیفه را بر ابوهریره برتر معرفی کند. ما به این فیلسوف قرن۱۴ میگوئیم:
در این حدیث اسمی از ابوبکر و عمر و عثمان و علی نیز نیست، آیا سالم مولی ابیحذیفه بر خلفاء راشدین برتر است؟ به راستی پاسخ تو در این مورد چیست؟ ما گفتیم که اگر ابوهریره در این حدیث ذکر نگردیده عملاً قرآن را از یکی از چهار نفر اخذ کرده، و ائمه قرائت نیز قرآن را از ابوهریره گرفتهاند. حالا شما بگو: که آیا طبق فکر شما سالم مولی ابیحذیفه از ابوبکر و عمر و عثمان وعلی بهتر است؟ به راستی چقدر این فکر بیمار کار را به آن زعم به باطل میکشاند [۱۱۶].
***
[۱۰۹] البخاری ۶/۲۳۶. [۱۱۰] غاية النهاية في طبقات القراء لابن الجزری ۱/۳۷۰. [۱۱۱] البخاری ۵/۳۴/۴۵. [۱۱۲] غاية النهاية ۲/۳۸۲. [۱۱۳] غاية النهاية ۲/۳۳۳. [۱۱۴] غایة النهایة ۱/۳۷۰. [۱۱۵] العلل ومعرفة الرجال للإمام أحمد ص ۲۶۶ بسند صحیح. [۱۱۶] ظلمات ابی ریه ص ۱۷۵.
ابیعثمان نهدی گوید: (۷ شب مهمان ابوهریره بودم، او و همسرش و خادمش، شب را به ۳ بخش تقسیم کرده بودند، که یکی نماز میگزارد، سپس و آن دیگری بیدار میگردید) [۱۱۷]وهمچنین او درباره مسلک ابوهریره چنین میگوید:
(من شب را به ۳ بخش تقسیم میکنم ۳/۱ آن را میخوابم ۳/۱ آن را قیام میکنم، و۳/۱ آن را بذکر احادیث رسول اللهصسپری میکنم) [۱۱۸].
مؤمن باید گناهان کوچک خود را بزرگ بداند، از اینجا است که میبینم که او میگوید:
(من روزی ۱۲۰۰۰ مرتبه به اندازۀ گناهم از خداوند استغفار میکنم و به پشگاه او توبه میکنم) [۱۱۹].
از سخنان زیبای او که دال بر کثرت دعا و توسّل او بخداوند میباشد، حدیثی است که ابن حجر از اسماعیلی و از قول اوسآورده است: (بخیلترین مردم کسی است که در سلام کردن بخل ورزد، و ناتوانترین مردم کسی است که از دعاء عاجز باشد) [۱۲۰].
ابوهریره و ابن عمرش در اوّل ذی الحجة، ببازار میآمدند، و تکبیر میگفتند، و مردم نیز با تکبیر آندو تکبیر میگفتند [۱۲۱].
او همواره به اداء دو رکعت نماز سنّت صبح تشویق میکرد و میگفت: (دو رکعت صبح را ترک مکن اگرچه اسب تو را لگد زده باشد) [۱۲۲].
***
[۱۱۷] البخاری ۷/۱۰۲ و مسند امام احمد ۲/۳۵۳. [۱۱۸] الدارمی ۱/۸۲. [۱۱۹] تذکرة الحفاظ ۱/۳۵. [۱۲۰] فتح الباری ۱۱/۴۹۸ و سند آن طبق شروط بخاری است. [۱۲۱] البخاری ۲/۲۴. [۱۲۲] مصنف ابن ابی شیبه ۲/۲۴۱.
کار ابوهریرهساین بود، که به مساجد پراکندۀ انصار، در اطراف مدینه برود، و آنان را تعلیم دهد، و احادیث را بگوششان برساند. مثل رفتن او به مسجد بنی زریق و تعلیم حدیث [۱۲۳]. دلیل بر این امر کثرت راویان بنی زریق از او میباشد، چنانکه در فصل راویان حدیث از ابوهریره خواهیم دید.
حاکم از ابوهریرهسروایت کرده است: (که او به مردی گذر کرد که از بنی عامر بود، به او گفته شد، که این شخص صاحب مال فراوانی است. ابوهریره او را خواند، و از او در این باره پرسید. مردگفت: آری من صدشتر قرمز و صدشتر گندمگون و چنین و چنان گوسفند دارم. ابوهریره فرمود: خود را از پاهای کبرهدار شترها و سمهای گوسفندان بازدار، که من از رسول خداصشنیدم، که میفرمود...) آنگاه حدیث طولانی را بیان کرد [۱۲۴]. این حدیث در صحیح مسلم نیز آمده است، ولی در آن قصه جملهی: این شخص از بنی عامر است موجود نمیباشد [۱۲۵]. هیثمی نقل کرده است: (که ابوهریره به بازار مدینه گذر کرد، بر آن ایستاد و فرمود: هان ای اهل بازار، چرا ناتوان گردیده اید! گفتند: چه خبر است یا ابا هریره؟ فرمود: این میراث رسول خداصاست که تقسیم میشود، و شما در این جا هستید؟ آیا نمیروید که سهم خودتان را بگیرید؟ گفتند: محل آن کجاست؟ فرمود: در مسجد. بازاریان به سرعت مغازهها را ترک کردند، و ابوهریره در همانجا ایستاد تا که بازگشتند. ابوهریره به آنان گفت: شما را چیست؟ گفتند: یا اباهریره، ما به مسجد آمدیم، و در آن داخل شدیم، ولی در آن چیزی برای تقسیم نیافتیم. پس ابوهریره به آنان گفت: در مسجد هیچکس را ندیدید؟ گفتند: چرا قومی را دیدیم که نماز میخوانند، و قومی که قرآن تلاوت میکنند، و قومی که از حلال و حرام بحث میکنند. ابوهریره به آنان فرمود: وای بر شما همین است میراث محمد مصطفیص [۱۲۶].
***
[۱۲۳] مسند امام احمد ۲/۴۳۴. [۱۲۴] المستدرک ۱/۴۰۳. [۱۲۵] صحیح مسلم ۳/۷۲. [۱۲۶] مجمع الزوائد ۱/۱۲۳.
برای انسان نعمتی برتر از نعمت ایمان و ثبات بر آن وجود ندارد، وهیچ دعائی گرانبهاتر و بهتر برای دوست و یا یکی از اهل خانواده نیست که برایش دعا کنی که اهل هدایت و ایمان گردد. بدیهی است قدر ایمان و ثبات در آن را جز مؤمن کسی دیگر نمیداند. از همینجا است که برای ما محقق میگردد، که بزرگی نیکی ابوهریره بر مادرش را تصویر کنیم. چرا که او آرزوی مسلمان شدن مادرش را داشت، و در مسلمان شدنش ابوهریره عامل اصلی بود. مسلم از قول او آورده است: (مادرم را که مشرک بود، به اسلام دعوت میکردم، روزی چون او را به اسلام خواندم، چیزی را دربارۀ رسول خداصاز او شنیدم که خوش نداشتم، پس خدمت حضرت آمدم، و میگریستم، گفتم: یا رسول الله، مادرم را به اسلام دعوت میدادم، و او از قبول آن سرباز میزد، امروز او را دعوت دادم، چیزی گفت که خوش نداشتم، خدا را بخوان که مادر ابوهریره را هدایت فرماید. رسول خداصفرمودند: خدایا مادر ابوهریره را هدایت کن. از خدمت حضرت همراه با مژدۀ دعای ایشان بیرون گردیدم. چون بازگشتم و بر درب خانه رسیدم، دیدم که در بسته است، مادرم صدای پایم را شنید، پس گفت: ابوهریره در جایت باش. ومن صدای آب را میشنیدم. پس مادرم غسل کرد، و پیراهنش را پوشید، و قبل از آنکه چادرش را برگیرد، من درب را باز کردم. سپس گفت: «يا اباهريره: اشهد ان لا إله إلا الله و أشهد ان محمداً عبده ورسوله». ابوهریره گوید: به خدمت رسول الله بازگشتم، در حالیکه از شادی گریه میکردم و گفتم: یا رسول الله! مژده که خداوند دعایتان را پذیرفت، و مادر ابوهریره هدایت شد. پس حضرت خدا را حمد و ثنا گفتند، سخنانی نیک بر زبان آوردند) [۱۲۷]. از جمله موارد محبت ابوهریره نسبت به مادرش این است که ابن سعد به سند صحیح از رسول خداصآورده، که حضرت دو دانه خرما به ابوهریره داد، (پس ابوهریره گوید: یکدانه را خوردم، و دانۀ دیگر را در کنارم قرار دادم، رسول خداصفرمود: یا اباهریره، چرا این خرما را برداشتی؟ گفتم: آن را برای مادرم برداشتهام. حضرت فرمود: آن را بخور، چرا که دو خرمای دیگر بتو خواهیم داد. گوید: من آن خرما را خوردم، و حضرت دو خرمای دیگر بمن بخشیدند) [۱۲۸].
صادقترین صورت، حب ابوهریره نسبت به مادرش، خبری است که عبدالله بن وهب، که یکی از استادان بخاری است، در جامع خود از طریق سعد بنهلال آورده که گوید: (ابوهریره بر مادرش وارد میگردید. و هر روز میگفت: مادر، خدا شما را خیر دهد، چنانکه در کوچکی مرا تربیت کردی. گوید: و مادرش نیز میگفت: پسرم، شما را خداوند خیر دهد، چنانکه در بزرگی بمن نیکی کردی) [۱۲۹].
آنگاه میبینم کسانی را که از سیری در حال ترکیدن هستند، ولی مادرهای هر کدام از گرسنگی ناله میکند، و از احوال مادرش خبر ندارد، و با این حال به ابوهریره طعنه میزند: هیهات. بخدا سوگند، اگر به چیزی نایل آیند.
[۱۲۷] مسلم ۱۶۵/۷. [۱۲۸] الطبقات ۴/۳۲۹. [۱۲۹] جامع ابن وهب/۲۳..
ابوهریرهساز همۀ صحابه در حفظ بیشتر توانائی داشت، ولی این امر، او را وانداشت، که خود را بر آنان افضل بداند. این ابیشیبه در مصنف قول او را خطاب به ابن عباس آورده که گفت: (شما از من بهتر و عالمتر هستید) در حالیکه ابن عباس از لحاظ سنی یکی از کوچکترین صحابه است.
در تصویری دیگر میبینیم ابوهریره را، که در مقابل تابعی کبیر عمرو بن اوس ثقفی متوفی در سال ۷۵ هـ یکی از اقران عروه بن زبیر، فروتنی میکند، و به گروهی که از او سوال میکنند میفرماید:
(از من میپرسید، در حالیکه عمروبن اوس در میان شما است؟) [۱۳۰].
باز میبینیم، که فردی مثل ابوریۀ متکبر میآید، که هرکس او را دیده، فکر آلوده و اندیشۀ متحجّر او را توصیف کرده، میخواهد برای ابوهریره عیبجوئی کند... هیهات.
[۱۳۰] الجرح والتعدیل ۲۳۰/ج۳/ق۱.
ابن حزم سیزده نفر صحابی میانه را نام برده که از آنان فتوا نقل گریده، که چهارم شان در ترتیب ابوهریره است. دیگران عبارتند از: ام سلمه، انس، ابوسعید خدری، عثمان، عبدالله بن عمرو، ابن الزبیر، ابوموسی، سعد، سلمان، جابر، معاذ، و ابوبکر ش سپس گفته است: (فقط این سیزده نفر است، که میتوان از فتاوای آنان جزء کوچکی را گردآوری کرد) [۱۳۱]. سپس به این سیزده نفر ۷ نفر دیگر اضافه کرده است. با اینکه ابوهریره شایستگی فتوا را داشت، از دادن آن بیمناک بوده است، زیرا که از نشانۀ مؤمنین و ویژگیهایشان این است که در فتوا پایدار باشند. بسیاری از سلف در دادن فتوا خود را در حرج میدیدهاند، بطوریکه اگر غیر او که صلاحیت فتوا دارد موجود میبود، به استفتاء پاسخ نمیگفتهاند.
دارمی از قول ابوهریره آورده که رسول خداصفرموده است: (هرکس فتوائی را بدون اثبات بیاورد گناهش بر کسی است که آن را فتوا داده است) [۱۳۲].
از جمله دلایلی که ثابت میکند، ابوهریره در فتوا دادن بیمناک بوده، اینکه چون به فتوایش یقین محکم نداشت، در صدد بر میآمد، که آن را از کسی دیگر از صحابه سوال کند، واین برخلاف آنچیزی است که مغرضین دربارهاش میگویند.
بخاری از او روایت کرده، که جمعی از مردم بحرین از او دربارۀ ماهی مرده در کنار دریا پرسیدند، او گفت: (باکی نیست) و گفت: (از عمرسدر این باره پرسیدم، ایشان نیز همن فتوا را گفتند [۱۳۳].
سعید بن منصور آورده که او در زمان فرمانداریش در بحرین که اهل بحرین درباره برخی از مسائل طلاق، از او میپرسیدند، نیز از عمر بن خطابسپرسید [۱۳۴].
[۱۳۱] الإحکام فی اصول الأحکام ۵/۹۲. [۱۳۲] الدارمی /۵۷. [۱۳۳] التاریخ الکبیر ۱۸۵/ ج۱/ ق۲ به سند صحیح. [۱۳۴] سنن سعیدبن منصور ۳۵۶/ ج۳/ ق۱.
از طفیل روایت شده که گفت: (در خانه ابوهریره در مدینه اقامت گزیدم، مردی را از اصحاب پیامبر ندیدم که مثل او کمر به خدمت مهمان ببندد، و از مهمان پذیرائی کند) [۱۳۵].
از حمید بن مالک بن خیثم روایت است که گفت: (با ابوهریره در زمینش در عقیق نشسته بودم، گروهی از مردم مدینه بوسیله چهار پایان به نزد او آمدند حمید گوید: ابوهریره به من گفت: به نزد مادرم برو و به او بگو: فرزندت شما را سلام میگوید: و میگوید: مقداری طعام برای ما بفرستد. گوید چون نزد مادرش رفتم، او سه قرص نان جو، و مقداری روغن زیتون و نمک در سینی گذاشت، و من آن را بر سرم قرار دادم، و به نزدشان آوردم، چون آن را در مقابل شان گذاشتم، بنظر ابوهریره این غذاها بسیار آمد و فرمود:
سپاس خدا را که ما را از نان سیر فرمود، در حالیکه طعام ما جز خرما و آب نبود) [۱۳۶].
از ابیزعیزعه منشی مروان روایت است که (مروان ۱۰۰ دینار پول برای ابوهریره فرستاد، سپس مدعی شد، که قصد پرداخت آن بشما نبوده، بلکه اشتباه کردهام. ابوهریره فرمود: نزد من از آن چیزی باقی نمانده است، هرگاه قرار شد مستمری مرا از محل حقوق اصحاب رسول الله پرداخت کنی، از آن کم کن. راوی گوید: هدف مروان آن بود که ببیند آیا ابوهریرهسآن را انفاق میکند، و یا آن را نگهمیدارد [۱۳۷]؟)
شگفت آور است که نویسندگان پیرو یهود، در این زمان بر ابوهریره عیب میگیرند، که چرا از امیران پول دریافت کرده است، ولی بر خود عیب نمیدانند، که از مؤسسات کفر پول میگیرند.
اگر ابوهریرهساز حکام پول میگرفته، در واقع او مثل سایر صحابهش بوده که حکام مجبور بودهاند، به این مجاهدین صدر اسلام در مقابل تعلیم و تربیت مردم وجهی بپردازند. هم چنانکه در عصر حاضر نیز اگر کسی در خدمت ملّت قرار میگیرد، و یا خدمات فرهنگی انجام میدهد، از طرف دولت مزایائی برایش مقرر میگردد. برخی از این افراد عیبجو را میبینی که چگونه در مقابل یاوه گوئیهایش پولهای کلانی را دریافت میدارد و آنگاه بر ابوهریره عیب میگیرد، که او از بیتالمال مسلمین وجهی دریافت کرده است. در حالیکه ابوهریره تمام عمرش را در راه خدا و مساعدت مسلمین صرف کرده است.
از جملۀ بردگانی که بوسیله اوسآزاد گردید، اغربن سلیک ابامسلم مدنی بود، که ابوهریره بااشتراک ابیسعید [۱۳۸]الخدری او آزاد کرد. اغر سپس به کوفه آمد، و از زمرۀ محدثین گردید، که مردم اوّل کوفه از او حدیث روایت کردند. ابن سعد از طریق واقدی روایت کرده که ابوهریره، در ذالحلیفه نزدیکی مدینه سکونت میکرد، در حالیکه در مدینه منزلی داشت که آن را به بردگان آزاد شدهاش تصدق کرده بود [۱۳۹].
از جمله یتمیانی که تحت کفالت او قرار گرفت، معاویه بن معتب الهذلی است، که در کنار او پرورش یافت [۱۴۰].
ابوهریرهسطوری به تعلیم او همت گماشت، که یکی از راویان حدیث عصر تابعین گردید. او صاحب روایاتی از ابوهریره در مسند امام احمد و سایر کتب حدیث است [۱۴۱].
کفالت یتیمان خصلتی ایمانی است، که اگر صاحب آن دارای نیت نیک باشد، او را به بهشت رهنمون میگردد، چرا که رسول خداصطبق روایت سهل بن سعد ساعدیسفرموده است:
(من و کسیکه کفالت یتیمی را میپذیرد در بهشت این چنین هستیم، و اشاره فرمود به انگشت سبابه و میانهاش) [۱۴۲].
بدیهی است اگر شخصی که کفالت کسی را میپذیرد حسن ادب و تعلیم او را نیز در کنار کفالت و تغذیهاش انجام دهد، مزد او دو چندان میشود.
این اخبار دلالت دارد که ابوهریرهسدر یکی از این دو حالت قرار داشته است:
اگر دارای پولی میبود، آن را در راه خدا، آزادی بردگان، یاری نیازمندان، و کفالت یتیمان به مصرف میرسانید.
۱- اگر بیپول بود صبر میکرد و به اندک چیزی که به آن دست مییافت میساخت، و یا عطایای بیت المال مسلمین را میپذیرفت. باز اگر از بیت المال چیزی به او میرسید، آن را بدیگری میبخشید، و یا دیگری را در آن شریک میکرد.
این حالت و آنچه که در قبل گذشت حالاتی است که جز مخلصین توان تحمل آن را ندارند [۱۴۳].
[۱۳۵] ابوداود ۱/۵۰۱ به سند صحیح. [۱۳۶] فصل الله الصمد شرح الأدب المفرد ۲/۳۱. [۱۳۷] الکُنی والاسماء از دولابی ۱/۱۸۴. بسند صحیح. [۱۳۸] التاریخ الکبیر بخاری ۴۴/ ج۴ ق۱. [۱۳۹] الطبقات ۴/۳۶۰. [۱۴۰] الجرح والتعدیل ۳۷۹/ ج۴ ق۱. [۱۴۱] المسند ۲/۳۰۷ – ۵۱۸. [۱۴۲] البخاری ۷/۱۰. [۱۴۳] عفان و عارم راویان این خبر هستند که هردو ثقه میباشند.
اوساهل و فرزندانش را بر زهد و عمل صالح وارد میفرمود. او پسرش محرّر را چنان تربیت علمی کرد که راویان بزرگ مثل شعبی و زهری نیازمند او بودند، تا بتوانند احادیث پدرش را که از آنها فوت شده بود، از او دریافت کنند. چنانکه خبر آن در فصل آینده خواهد آمد.
او دخترش را بر پارسائی وادار فرمود و به او میگفت: (طلا مپوش، که از لهیب آتش بر تو بیمناکم، از پوشیدن جامۀ حریر خودداری کن، که از حریق بر تو میترسم) [۱۴۴].
آنگاه میبینی امروز کسی میآید به ابوهریره عیب میگیرد که دخترش در خیابانها با آخرین لباسهای مد پاریس باد دوستانش میگردد. براستی این چنین شخصی میتواند با ابوهریره مصاف دهد!!. هیهات بخدا.
[۱۴۴] الزهد از امام احمد ص۱۵۳. حلیة الاولیاء ۱/۳۸۰ بسند صحیح. تذکرة الحفاظ ۱/۳۴.
مؤمن همواره گشاده رواست، بطوریکه مردم با او الفت میگیرند، و او نیز با مردم الفت برقرار میکند، چون به کسی روبرو شود، چهرهاش باز است. و ابوهریرهسچنین بود.
ابن سعد به سند صحیح از ابی رافع آورده که گفت: مروان ابوهریره را بر مدینه والی مقرر نمود، او الاغی را سوار میشد، که با طناب افسار شده بود. عفان گوید: بر آن الاغ پوشال قرار داشت. و عارم [۱۴۵]گوید: بر الاغ پالانی قرار داشت، ابوهریره نیز بر سرش کلاهی از لیف خرما بود. او با الاغش از میان كوچهها میگذشت، مردم که او را میدیدند میگفتند: راه باز كنید كه امیر آمد. چه بساكه كودكان مشغول بازی بودند، و او از میانشان عبور میكرد، پاهایش به پیکرهای اطفال میخورد، آنان فرار میکردند. چه بسا که مرا به شامش دعوت میکرد، و به شوخی میگفت: عراق را برای امیر بگذارید- عراق استخوانی را گویند که مقدار بسیار کمی گوشت بر آن باشد.- پس مینگریستم میدیدم نان خیس خورده به زیتون است [۱۴۶].
ابونعیم اصفهانی از ثعلبه بن ابی مالک قرظی روایت کرده که (ابوهریره در حالی در بازار میرفت که پشتۀ هیزمی را بر پشت داشت، در حالیکه او از طرف مروان فرماندار مدینه بود. پس گفت: یا ابن ابی مالک راه را بر امیر باز کن. به او گفتم: این کافی است؟ فرمود: راه را برای امیر و پشتۀ هیزمش باز کن) [۱۴۷].
(عیبجویان بر ابوهریره، امثال گولدیزر، این حالت او را که توأم، با مزاح شوخی بوده، بعنوان ضعف عقل او مطرح ساختهاند، و ظاهراً مؤلف فجر الاسلام، این نظریه را پسندیده است، لذا در نوشتار خود پیرامون ابوهریره به آنچه به ابن قتیبه در نوادر او آورده اشاره کرده است، بطوریکه در تمام زندگی و اخلاق حضرت ابوهریره چیزی را نیافته که او را مستحق چنین تنبیهی بداند. شکی نیست این ستمی است که بر ابوهریره رفته، چرا که حقیقت دگرگون شده است. والبته ظهور شخص به شکلی عام پسند و ساده و بدور از ریا کاری از قدر او نمیکاهد، و این دلیل بر سبکی عقل و تحقیر شخص شمرده نمیشود. وگرنه لازم میآید، که هر رفتاری ساده و بدون از تکلف بحساب سبک عقلی، و هر رفتاری سنگین و خشک بحساب بزرگی عقل و اندیشه باز گذاشته شود [۱۴۸].
(ابوریه گمان کرده است، که مورخین اجماع دارند، که ابوهریره مردی شوخ و یاوهگو بوده است. او در پی این اشتباه عنوان نموده که معنی شوخی همان کلام پست است، که از درجۀ اعتبار ساقط میباشد...
این افترائی است که بر خدا و بر ابوهریره و بر مورخین و بر تاریخ بسته است.
ما از ابوریه میخواهیم که برای ما نشان بده، کدام صحابی، یا تا بعی، یا مورخ موثق، ابوهریره را بعنوان یاوهگو معرفی کرده است. اگر در این کار ناتوان هستی، پس تو از دروغگویان و در غپردازانی هستی که اندیشههای مردم را دستکم گرفتهای.
اما شوخی ابوهریره همان چیزی است که معروف است، او انسانی است که خداوند او را کرامت بخشیده، و او را در نزد عموم مردم محبوبیت داده است. بدیهی است شوخی در دین خدا مکروه نیست، که اگر چنین میبود، گفتار درشت، و احساس غلیظ، و روحیۀ سنگین در اسلام نیک شمرده میشد. و حاشا که خدا و رسول او درشت خوئی و درشت گوئی را دوست بدارند، در حالیکه خداوند فرموده است:
﴿وَلَوۡ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ ٱلۡقَلۡبِ لَٱنفَضُّواْ مِنۡ حَوۡلِكَ﴾[آل عمران: ۱۵۹].
«اگر شما ای پیغمبر درشت گوی، و سخت دل میبودی، حتماً مسلمانان از پیرامونت پراکننده میشدند».
مزاح گوئیعادتی ناروا در نزد مردم کریم نیست، بلکه رسولصبا یارانش مزاح میکردند. و صحابهی کرامش نیز مزاح میکردند، و مزاح در حدود شریعت و اخلاق در بین شان مشهور بوده است، و مسلماً ابوهریره نیز از این امر مستثنی نبوده است.
بخاری در ادب المفرد، از بکربن عبدالله روایت کرده که گفت: یاران رسول خداصبسوی هم- بصورت شوخی و مزاح- خربزه پرت میکردند. و حقیقت ثابت میکند، که مردان قهرمان تاریخ نیز همین اشخاص بودهاند.
...آری اصحاب رسول خداصبدینگونه بودهاند. پس هرکس مزاح و شوخی ابوهریره را خوش ندارد، در واقع امری مباح در دین را روا نداشته است، و از خوئی نیکوکه در نزد انسانهای بزرگوار ارجمند است روی برتافته است).
وانگهی این قصهها تکراری نبوده، چه بساکه فقط یکبار اتفاق افتاده باشد، که با گروه خاصی صورت گرفته است و روح لطیفهگوئی و مزاح در بین مؤمنین مشهور است.
آری مؤمنین صدر اسلام، با محبت نسبت به همدیگر، دارای چهرههای گشاده بودهاند، و در موقع کار و جهاد براستی مقاوم و استوار در برابر حوادث ایستادهاند.
آنچنانکه بکر بن عبدالله اصحاب رسول خداصرا توصیف کرده، صحابی بزرگوار نعیمانسمطالبی را میآورد که در مجلس شریف نبوی موجب خندیدن ایشان میشده است.
(صالحین و برگزیدگان عنوان کردهاند، که در اخلاق مبارک رسول خداصتبسم، و گشادهروئی و مزاح در کلام یافت میشده، ولی از حرفهای نامربوط) و ناسزاگوئی وکذب پاک و منزه بودهاند.
علیسبسیار شوخی میکرد.
(ابن سیرین طوری میخندید، که آب دهانش سیلان میکرد) [۱۴۹].
(شریح در مجلس قضاوت مزاح میکرد. شعبی از شوخترین مردم بود، صهیب بذله گو بود، و ابوالعالیه شوخی میکرد.
همۀ این اشخاص وقتی که مزاح میکردند، ناسزا، و فحاشی و غیبت، و دروغ را در کلام خود راه نمیدادند، و در حقیقیت مزاح کردن وقتی مذموم است، که در آن این چنین مواردی وارد شود).
ابوهریرهسبا کسیکه از او علت عنوانش به ابوهریره را میپرسد، مزاح میکند: ترمذی بروایت از عبدالله بن رافع آورده که گفت: (به ابوهریره گفتم: چرا شما را اباهریره میخوانند؟
گفت: آیا از من میترسی؟
گفتم: بلی، بخدا سوگند از شما میترسم [۱۵۰].
و من میگویم: بخدا سوگند، ابوهریره پیروان باطل از تو میترسند، و از سخنانت که آنان را رسوا میسازد وحشت دارند. جز این نیست که تو بر آنان پیروزی، و بهرۀ نهائی از آن تواست. بلی شما اسطورۀ مقاومت و پایداری هستی، خداوند از شما راضی بادا، و شما را با ارزانی رحمت و عنایتش راضی گرداند.
***
[۱۴۵] عفان و عارم راویان این خبر هستند که هردو ثقه میباشند. [۱۴۶] الطبقات ۴/۳۳۶. عیون الأخبار ۱/۳۱۵. [۱۴۷] حلیة الاولیاء ۱/۳۸۵. مرحوم دکتر مصطفی السباعی آن را به نقل از معارف ابن قتیبه نیز آورده است. [۱۴۸] از سخنان دکتر مصطفی السباعی/در کتاب السنة ومکانتها ص ۲۷۵-۳۲۵. [۱۴۹] تأویل مختلف الحدیث از ابن قتیبه ص ۲۹۴/۲۹۵. [۱۵۰] الترمذی ۱۳/۲۲۸.
ابوهریرهسبه خودش بسیار اعتماد داشت، و بسیار به حفظ خویش توجه میکرد او باکی نمیدید که بگوید:
(من کسی از اصحاب رسول خداصرا نمیشناسم، که احادیث رسول الله را از من بیشتر حفظ داشته باشد) [۱۵۱].
این قول را از آن رو میگفت، که در طی سالهای مصاحبت با رسول خداصاو ذهن خود را برای حفظ حدیث از هر امری فارغ ساخته بود. او خود در این باره میگوید: (با رسول اللهصسه سال مصاحبت کردم، من بر هیچ چیزی در این سالها بمثل حفظ حدیث علاقمند نبودم [۱۵۲]. در عبارتی دیگر میگوید: (هیچ سالی به اندازه سالهائی که فرمایشات رسول الله را حفظ کردم برایم بهتر، و در جهت رشد بینش من مفید تر نبود) [۱۵۳].
این شوق و علاقۀ ابوهریرهسبه حفظ حدیث بود، که پس از عبدالله بن عمرو بن عاص، از همۀ صحابهش، در روایت حدیث خود را برتر میدید و میفرمود: (هیچکدام از یاران پیامبرصبیش از من حدیث روایت نکردهاند، مگر عبدالله بن عمرو؛ زیرا که احادیث را مینوشت، و من نمینوشتم) [۱۵۴].
در لفظ ابی جعفر طحاوی آمده است: (من احادیث را به قلبم حفظ میکردم، در حالیکه او هم به قلبش حفظ میکرد، و هم آن را بدستش مینوشت، در این مورد از پیغمبر اجازه خواسته بود، که برایش اجازه داده بود) [۱۵۵].
و اینکه ابوهریره احادیث را نمینوشته بر او عیب گرفتهاند. و گفتهاند که عدم کتابت او گمان خطایش را تشدید میکند. اینان فراموش کردهاند، که او تنها صحابی نبوده که حدیث را ننوشته است، بلکه جز تعداد معدودی مثل عبدالله بن عمرو و علی بن ابیطالب، به نوشتن حدیث روی نیاوردهاند، وانگهی این دو نفر هم تمام آنچه را شنیدهاند، ننوشتهاند.
بلی اینان در اینکه اعتماد جمهور صحابه در روایت حدیث، بر حفظ استوار بوده است، خود را به تجاهل زدهاند. این گروه، از روایات ابن عباس و عائشه و انس و دیگران که احادیث بسیاری را بر اساس حفظ روایت کردهاند چشم پوشی کردهاند.
آیا بخاطر اینکه همۀ صحابه از اینکه احادیث را ننوشتهاند. باید در احادیث آنان شک کنیم؟ براستی نادانی است، اگر این امر بهانۀ تشکیک در صحّت همۀ احادیث مرویه گردد. در حالیکه رسول اللهصفرمودهاند: ما امتی ناخوان هستیم که توان نوشتن و محاسبه را نداریم [۱۵۶]. ولی یاران رسول خدا امت روایت و حفظ بودند.
***
پس بدینسان تعجب آور نیست، که ابوهریرهسخود را حافظترین صحابه ببیند که بیش از همه حدیث روایت کرده است. چرا که عملاً او را مییابیم، که اخبار و احادیث زیادی روایت کرده، و هر آنچه را از رسول خداصو یا بزرگان صحابه شنیده، آن را بدیگران رسانیده است.
پس این روایات بسیار، عاملی بوده، که بعضی از صحابه برای جلوگیری از خطا از او بخواهند، کمتر حدیث روایت کند، و یا اینکه این امر موجب تعجب برخی از تابعین گردیده، البته آنان از مصاحبت و ملازمت شدید ابوهریرهسبا پیغمبرصبیاطلاع بودهاند. و یا اینکه موجب گردیده که برخی از جاهلان هم عصر تابعین از اهل عراق در صدد تکذیب او برآیند. بلی عراق در آن روزگار به اجماع همۀ مورخین، مرکز تجمع یهود و مجوس، و مرکز برنامهریزی دشمنان بر علیه اسلام، و واردآوردن طعن بر رجال آن بوده است.
از اینجا و برای پاسخ بر این سه گروه، و برای تبرئه و جرئت روایات بسیارش، ابوهریرهساز خود به دفاع پرداخته، و اسبابی را که موجب اعتماد او گردیده بیان نموده، و ناچار شده است بعضی از مناقب و فضایل خود را باز گوید، البته نه از باب غرور و برتری جوئی، بلکه از باب یادآوری، و بیان نعمت پروردگار برخود. و دعوت به روش انصاف و توازن، و بیان امکانات شخصی خود و دیگران. او در این راه تفاوت و فرقهائی که با دیگران داشته، و بعضی از آن نادان بودهاند، بیان کرده است. مشهورترین دفاع او از خود، حدیثی است که بخاری در مواضع بسیاری آن را از او روایت کرده است: (میگویند ابوهریره حدیث زیاد روایت میکند، وعده در پیشگاه خدا. و میگویند چرا مهاجرین و انصار مثل ابوهریره حدیث روایت نمیکنند؟ همانا برادرانم از مهاجرین، در بازار مشغول کار بودند، و برادرانم از انصار مشغول کار در زمینهایشان بودند. من مردی مسکین بودم، که مصاحبت رسول اللهصرا بر خود لازم گرفته بودم، تا شکمم سیر باشد. پس وقتی که من حاضر بودم، آنان غایب بودند، و من چیزهائی را یاد گرفتم که آنان در حال فراموشی به سر میبردند) [۱۵۷].
در لفظ امام احمد آمده است: (من انسانی معتکف بودم، که بسیار با رسول اللهصهم نشین بودم، وقتیکه آنان غایب بودند، من حاضر بودم، و من در زمانی که آنان در فراموشی بودند، حدیث حفظ میکردم) [۱۵۸].
در لفظ حاکم آمده است: (عروسی و یا کار در بازار مرا از هم نشینی رسول اللهصباز نمیداشت، بلکه من همواره از رسول اللهص میخواستم: یا کلمهای را به من بیاموزد، و یا لقمهای غذا بمن بدهد) [۱۵۹].
در عبارت دیگر از بخاری آمده است: (من برای سیر کردن شکم خود، ملازم رسول اللهصبودم، آنجا که نه خمیر میخوردم و نه حریر میپوشیدم، و فلان و فلانه هم خدمت مرا نمیکرد، به شکمم سنگریزه میبستم، و از مردی میخواستم تا آیهای را برایم بخواند، در حالیکه آن آیه را میدانستم، تا شاید زمینهای پدید آید که مرا غذا دهد) [۱۶۰].
(گفتهی ابوهریرهسدر لفظ اوّل: (وعده در پیشگاه خدا) تقدیر آن حذف گردیده، یعنی موعد در نزد خدا باشد. زیرا که لفظ موعد به فتح میم یا ظرف زمان و یا ظرف مکان است و با هیچکدام از خدا خبر داده نمیشود. بلکه مراد او این است: اگر من قصد دروغ گفتن دارم خدا مرا به محاسبه بکشد، و هرکس به من بدگمان است او را خدا به محاسبه بکشد) [۱۶۱].
امام نووی در شرح قول ابوهریره گفته است: منظور او از اینکه ملازم رسول الله بودم تا شکمم سیر شود، یعنی اینکه من به قوت خودم قناعت میکردم، تا ملازم حضرت باشم، و بدنبال جمع مال و ذخیره کردن آن و امثال این کارها نمیرفتم، و بیش از غذایم نیازی نداشتم.
***
این بود امکانات ابوهریرهسامکاناتی که هیچ انسان با انصافی چه مؤمن و چه غیر مؤمن منکر نمیشود، که این امکانات ابوهریره را بر تجرد برای سماع و حفظ حدیث یاری کرده است.
عملاً بعضی از بزرگان صحابه را مییابیم، که خود اقرار دارند، که کارهای روازنه در بازار موجب عدم دسترسیشان به سماع برخی از احادیث نبوی گردیده است، و این با همان صفتی که ابوهریره از آنان کرده مطابقت دارد. این عمر فاروقساست، که حدیثی را از ابوموسی اشعریسمیشنود، و آن را نمیپذیرد، تا که ابوسعید الخدریسشهادت میدهد، که این حدیث او را وی شخصاً نیز شنیده است. پس عمر فاروق میگوید: (این حدیث از سخنان رسول اللهصبر من پوشیده مانده، که کار در بازار مرا از آگاهی بر آن باز داشته است) [۱۶۲]. بلکه عمرسرا فقط کار در بازار از شنیدن برخی فرمایشات رسول خداصباز نداشت، که خانهاش در عوالی مدینه بود، و مثل ابوهریره نبود، که فقط چند قدم با خانۀ عائشه(ل) فاصله داشته باشد.
بخاری از قول عمرسآورده که گفت: (من همسایهای از انصار در بنیامیه بن زید داشتم که آنان در عوالی مدینه سکونت داشتند، ما دو نفر به نوبت خدمت رسول اللهصمیرسیدیم یک روز او مشرف میشد، و یک روز من. اگر من بخدمت حضرت بودم اخبار مربوط به وحی در آن روز را و یا غیر آن را به آگاهی همسایهام میرسانیدم، و اگر او خدمت حضرت بود چنین میکرد [۱۶۳].
این ابوبکرساست، که خانهاش در سنح قرار داشت، و خانۀ او نیز از مسجد فاصله داشت [۱۶۴].
بدین ترتیب بعید نسیت اگر ابوهریره چیزی را بداند، که قدماء صحابه آن را ندانند، بهمین دلیل است که چون مروان بن حکم بر او تعرض نمود میفرمود: (بخدا سوگند من به سخنان رسول الله آگاهتر از همۀ مردم بودم، آری بخدا سوگند قومی از قریش و انصار در صحبت و هجرت بر من سبقت گرفتند، ولی آنان التزام مرا بخدمت حضرت میدانستند، بنابراین دربارۀ فرمایشات ایشان از من میپرسیدند، از آنجمله عمر و عثمان و علی و طلحه و زبیر بودند. بخدا سوگند هیچ حدیثی که در مدینه شرف صدور یافته بر من پنهان نمانده. بلی همۀ یاران حضرت، خدا و رسول را دوست میداشتند، و هر کدام در پیشگاه رسول الله صاحب منزلتی بودند، و هر کدام بشرف صحبت ایشان نایل آمدند، و ابوبکرسیار غارش بود و در دیگر مراحل دعوت همراهش) [۱۶۵]. سپس فرمود: ابوعبدالملک اگر از این امر و امثال آن از من بپرسد، در نزد من علمی وافر و مقالی کامل خواهد یافت.
چون عائشهلبر ابوهریره تعرض کرد، او مجبور گردید امکانات و ویژگیهای ام المؤمنین را بعنوان یکزن که نمیتواند تمام امور پیامبر را مشاهده کند، باکلماتی که بیانگر انتقاد او است بیان دارد:
عائشه به اوگفت: (یا اباهریره: این چه احادیثی است، که بما رسیده، شما از قول رسول اللهصروایت میکنی؟ مگر شما جز آنچه را ما شنیدهایم شنیدهای، و یا مگر شما چیزی دیدهای جز آنچه را که ما دیده ایم؟) [۱۶۶].
پس ابوهریرهسپاسخ داد: (هان ای مادر: شما را آینه و سرمهدان، و آمادگی برای رسول الله از شنیدن فرمایشات حضرت باز میداشت، و بخدا سوگند مرا چیزی از ایشان مشغول نمیکرد).
بر اساس اعتمادی که او به خود داشت، از موقف دفاع به موقف تعرض بر امالمؤمنین عائشه وارد گردید.
از آن پس در کنار حجرۀ امالمؤمنین میآمد و حدیث میخواند [۱۶۷]و میفرمود:
(هان ای صاحب خانه بشنو، هان ای صاحب خانه بشنو، و عائشه نماز میخواند،) [۱۶۸](چون نمازش تمام شد به عروه فرمود: آیا هم اکنون به این مرد و سخنانش گوش نمیدهی، رسول اللهصچنان سخن میگفتند، که اگر کسی میخواست آن را بشمارد، میتوانست. در لفظی دیگر آمده است: (آیا کار ابوفلان شما را به تعجب وا نمیدارد، که آمده و در کنار حجرهام نشسته، از رسول اللهصحدیث میگوید، که مرا بشنواند، در حالیکه من مشغول نمازم، و او قبل از تمام نمازم برخاسته و رفته است. اگر او را در مییافتم پاسخ میگفتم: که رسول اللهصنه چنان سخنانش را ادامه میداد، که شما میدهید [۱۶۹].
پس سبب انکار و ایراد امالمؤمنین بر ابوهریره، همان سریع خواندن حدیث بوده، ولی ایشان هرگز او را متهم به کذب نکرده، و در روایت حدیث او را ضعیف ندانسته است، چنانکه بعضی را این کلام خوش آمده و از آن بناحق چنین ادعائی را مطرح ساختهاند. با این هم امالمؤمنین اعتراف دارد، که او قبل از تمام نمازش برخاسته است، و بدیهی است وقت نماز طولانی نیست.
لفظ روایت مسلم از این قصه که (آیا از کار ابوهریره تعجب نمیکنی آمده وکنار حجرهام نشسته) [۱۷۰]. نیز همین مطلب را ثابت میکند.
و گفته امالمؤمنین: که فرمایشات رسول الله را اگر کسی میخواست بشمارد میتوانست: (یعنی اگر کلمات، یا مفردات، و یا حروف آن را کسی برشمرد، توان آن را داشت، و به آخر آن میرسید. مراد به این همان مبالغه در ترتیل و تفهیم است) [۱۷۱]. اما قول ایشان نماز میخواندم (یعنی نماز نافله میخواندم، یا بر ظاهر آن یعنی ذکر خدا را بجای میآوردم، ولی نظریّه اوّل بهتر است). و قول ایشان: اگر او را درمییافتم پاسخش میدادم (یعنی حتماً به او ایراد میگرفتم، و برایش بیان میکردم، که ترتیل در حدیث گفتن بهتر از پیدرپی گفتن آن است.) و قول امالمؤمنین، رسول الله مثل شما سخن را پیدرپی ادامه نمیداد:
(یعنی با شتاب سخن را ادامه نمیدادند، که بعضی در پی بعضی دیگر باشد، که بر مستمع التباس پیش آید، اسماعیلی از روایت مبارک، از قول یونس آورده: سخنان رسول اللهصچنان با فاصله بیان میشد که دلها آن را میفهمید).
قول امالمؤمنین در این باره بمعنی آن است که رسول اللهصعموماً بصورت خلاصه و بدوراز تکلّف و زحمت سخن میگفتند، و گرنه ابو سعید الخدریسگفته است: (که رسول اللهصروزی حدیثی طولانی از دجّال فرمودند، و از آنچه بمن فرمودند اینکه:...) [۱۷۲].
انسسفرمود، که رسول اللهص(بسیار میفرمود: از من بپرسید.) این فرمایش را در یکی از مجالس خود میفرمود [۱۷۳]. همچنین بود ابوهریرهس: همیشه در بیان حدیث طولانی صحبت نمیکرد؛ زیرا که شاگردش عکرمه میگوید: (آیا شما را به گفتارهای کوتاهی که ابوهریره ما را حدیث نمود آگاه نسازم؟ رسول اللهصمنع فرمودند از... [۱۷۴]) او بدینسان بیان میفرماید که این کلمات قصار بوده است.
هانای انسان با انصاف! شما را بخدا، آیا کسیکه میخواهد به رسول اللهصافترا و دروغ به بندد، میرود برای گفتن دروغش در میزند، تا آگاهترین انسانها به فرمایشات حضرت را وادار به شنیدن دروغهایش کند؟ یا اینکه معمولاً دروغپردازان از آنجاییکه دروغشان بر ملا میگردد، فرار کرده و دروغ را در جائی میگویند که امکان باور آن وجود داشته باشد؟
ابوهریرهساگرچه در یک مجلس گاهی سخن را طولانی میفرمود، ولی از این موضوع به دلایلی از جانب ایشان عذر میآوریم: (او روایات بسیاری را میدانست و احادیث فراوانی را حفظ بود، و در موقع بیان حدیث نمیتوانست خود را باز دارد، بلکه آنچه را میدانست بیان میکرد، چنانکه بعضی از صاحبان بلاغت گفتهاند: میخواهم سخن را کوتاهکنم، ولی قافیههای کلام پیدرپی مزاحم زبانم میشوند) [۱۷۵].
***
ابوهریرهسپس از اینکه بیان میدارد، یکی از اسباب حفظ احادیث بوسیله او، عدم اشتغال در بازار بوده، که ملازمت پیامبر را برایش میسر ساخته، سببی دیگر از نیز برای این امر بیان میدارد: (رسول اللهصروزی فرمود: هیچکدام از شما نیست، که جامهاش را هم اکنون پهن کند، و پس از اتمام گفتارم، آن را به سینهاش بچسباند مگر آنکه تمام گفتههایم را حفظ کرده و فراموش نخواهد کرد. پس من نمرۀ [۱۷۶](جامهای) داشتم پهن کردم، تا که سخنان حضرت بپایان رسید، سپس آن را جمع کردم و به سینهام چسپانیدم. سوگند به آنکه او را بحق مبعوث فرمود، از آن روز تا به امروز هیچکدام از مقالات حضرت را فراموش نکردم) [۱۷۷]. در آخر روایت حمیدی آمده است:
(مسعودی گوید: یکی دیگر برخاست و ردایش را گسترد، پیامبرصفرمود: جوان دوسی بر شما سبقت گرفت) [۱۷۸].
این طریقۀ آسان و زیبا به ابوهریره جرئت داد، که از رسول اللهصبخواهد، که دوباره نیز جامهاش را بگستراند پس میگوید: (گفتم یا رسول الله: من از شما احادیث بسیاری را شنیدهام، که فراموش کردهام، فرمود: ردایت را بگستردان، پس آن را پهن کردم، ایشان دست مبارک را مشت کرده، و در جامهام باز فرمودند، سپس امر کردند: آن را جمع کن. من آن را جمع کردم، از آن پس حدیثی را فراموش نکردم [۱۷۹]. و این از علامات نبوت بود.
با این ابوهریره هر آنچه را از رسول اللهصشنیده، برای ما حدیث آن را نگفته است؛ زیرا که بسیاری از آنچه را شنیده مخفی کرده است، زیرا که بیم داشته شنوندگان را به تعجب وادارد، و آنان به اشتباه به تکذیبش اقدام کنند، یا اینکه از حکام بیم داشته، که به دشمنی با او برخیزند، و او را آزار برسانند پس میگفت: (پروردگار! در نزد ابوهریره کیسهای است که آن را باز نکرده است. یعنی از علم) [۱۸۰].
و میگفت: (از رسول اللهصدو ظرف حدیث حفظ کردهام، امّا یکی از آن را پراکنده ساختم، و دیگری را اگر پراکنده میساختم، این گردن قطع میگردید) [۱۸۱].
ابن حجر از قول ابن منیّر شارح بخاری میگوید: (مقصود ابوهریره از قطع گردن، یعنی اینکه اهل جور سرش را قطع میکردند، البته آنگاه که عیوب افعال و گمراهی تلاشهایشان بر ملا میگردید. این مطلب تأیید میکند که احادیث مخفی داشته شده اگر از احکام شرعی میبود، جائی برای کتمان آن نبود؛ زیرا که خود او در حدیث اوّل آیهای را یاد آوری نمود، که کتمان علم را مذمت میکرد.
دیگران گفتهاند: شاید مقصود او از احادیث کتمان شده، همان مواردی باشد به علامات قیامت و تغییر احوال و کشتارهای آخر الزمان مربوط میگردد، زیرا آنان که آشنا به آن نیستند در صدد انکار آن برمیآیند، و کسانی که شعور ندارند به اعتراض زبان میگشایند [۱۸۲].
ابوهریره جانب تکذیب را مورد تأکید قرار میدهد، و در لفظ حاکم آمده است:
(احادیثی را از رسول اللهصحفظ کردهام، که بشما نگفتهام، اگر یکی از آن را بگویم شما مرا سنگسار میکنید) [۱۸۳].
و در لفظ ابن سعد به سند صحیح آمده است:
(اگر شما را به همۀ آنچه میدانم خبر دهم مرا با سفال و شیشه خواهید راند، و خواهید گفت: ابوهریره دیوانه است) [۱۸۴].
و الفاظ دیگری که نزدیک این عبارات میباشد، موجود است.
حقیقت این است که غریب نیست که ابوهریره، احادیثی را شنیده باشد، که شنونده آن را بعید بداند، و او را متهم به کذب کند. زیرا که حذیفه ابن الیمانسامثال این احادیث را شنیده است. و بهمان علتی که ابوهریره از روایت آن خودداری کرده او نیز خود را از روایت آنها باز داشته است. حاکم به سند صحیح که مورد تأیید ذهبی است از ابی الطفیل روایت کرده که گفت: (من و عمروبن ضلیع به نزد حذیفه بن یمان رفتیم، در نزدش دو گروه از مردم خاموش بودند. گفتیم: یا خذیفه شما چیزهائی را دریافتهای که ما در نیافتهایم، و چیزهائی را میدانی که ما نمیدانیم، و چیزهائی را شنیدهای که ما نشنیدهایم، پس ما را حدیث گو بچیزی شاید ما را ثمر بخشد. پس فرمود: اگر تمام آنچه را شنیدهام برای شما بگویم شما مرا تا همین شب که فرا رسیدن آن نزدیک است زنده نخواهید گذاشت) [۱۸۵].
به خیثمه بن عبدالرحمن که از او خواست تا برایش حدیث باز گوید فرمود: (اگر حدیثگوئی را انجام دهم مرا سنگسار خواهید کرد) [۱۸۶].
بدین ترتیب جائی نمیماند که ابوریه، یا هر خاورشناس و یا اهل بدعتی، اینگونه فرمایشات ابوهریره را دلیل کذب او بدانند، چرا که اگر چنین باشد این تکذیب حذیفه را نیز شامل میشود در حالیکه هیچکس از صاحبنظران چنین حرفی نگفتهاند.
بلکه اگر خوف کتمان علم نمیبود که در قیامت بازخواست شود، حتماً ابوهریرهسهمین مقدار از احادیث را نیز بازگو نمیکرد. اوسسوگند یاد میکند. (بخدا سوگند اگر این دو آیه در قرآن کریم نمیبود، هرگز حدیثی را بازگو نمیکردم: ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يَكۡتُمُونَ مَآ أَنزَلۡنَا مِنَ ٱلۡبَيِّنَٰتِ وَٱلۡهُدَىٰ مِنۢ بَعۡدِ مَا بَيَّنَّٰهُ لِلنَّاسِ فِي ٱلۡكِتَٰبِ أُوْلَٰٓئِكَ يَلۡعَنُهُمُ ٱللَّهُ وَيَلۡعَنُهُمُ ٱللَّٰعِنُونَ ١٥٩ إِلَّا ٱلَّذِينَ تَابُواْ وَأَصۡلَحُواْ وَبَيَّنُواْ فَأُوْلَٰٓئِكَ أَتُوبُ عَلَيۡهِمۡ وَأَنَا ٱلتَّوَّابُ ٱلرَّحِيمُ ١٦٠﴾[البقرة: ۱۵۹ - ۱۷۰].
«همانا کسانی که کتمان میکنند، آنچه را ما نازل کردهایم از دلایل آشکار و هدایت، پس از آنکه در کتاب آن را برای مردم بیان کردیم، آن گروه را خدا و لعنتگران نفرین میکنند، مگر کسانی که توبه کردند و خود را اصلاح نمودند، و حق را بیان کردند، پس از آن گروه قبول توبه میکنیم و من پذیرندۀ توبه و مهربانم».
از همینجا است، که ابوهریرهسبا جانی آرام و مطمئن، و با شدت و عتاب و تمسخر همۀ اتهامات را از خود دفع میکند.
شاگردش ابو رزین نمونهای از این حقیقت را باز میگوید: (ابوهریرهسبر ما بیرون شد، دستش را به پیشانی خود زد، و فرمود: آری شما میگوئید من بر رسول اللهصدروغ میبندم، تا شما اهل هدایت باشید و من اهل گمراهی. آگاه باشید که گواهی میدهم از رسول اللهصشنیدم که میفرمود ... [۱۸۷]آنگاه با تحدّی میفرماید: (بر این حدیث گوشت و خون ابوهریرهسگواهی میدهد) [۱۸۸].
این گفتار را از آن رو میگوید که از رسول اللهصشنیده است که میفرمود:
(هرکس بر من دروغ به بندد، باید جایگاهش را در آتش انتخاب کند) [۱۸۹]. بلی ابوهریره توان نشستن بر آتشپارهای را ندارد، چه برسد که در آن جای گیرد.
از بیمایهترین گفتارها، آنچیزی است که میگویند: شخص دروغگو دروغ را از خود نفی میکند، و چون ابوهریره کذب را از خود نفی کرده، پس دروغگو است. شکی نیست که این تفسیر نادرست و مخالف واقعیت است، چرا که بسیاری از صحابه به واسطۀ اعتماد بنفسی که داشتند، و به منظور ایجاد آرامش در جان شنوندگان دروغ را از خود نفی میکردند، و ابوهریره جز همانند آنان کار دیگری را انجام نداده است.
بلی در نفی کذب ابوهریره تنها نبوده است، این صحابی رسول اللهصعمرو بن عبسۀ سلمیساست، که در اوّل دعوت به مکه به حضور حضرت مشرف شد، واسلام آورد و از حضرت پرسید: (در این دین چه کسی با شما است؟ و حضرت فرمود یکنفر آزاد و یکنفر برده.) یعنی ابوبکر و بلالب. سپس رسول اللهصاو را فرمان داد، که بخانهاش برگردد، تا امر اسلام ظاهر شود. چون دوران هجرت رسید، این صحابی به مدینه آمد، و نماز و وضوء را از حضرت آموخت. او بعداً این حکایت را بیان میکرد. (خبر به ابوامامه صحابی رسول اللهصرسید، پس ابوامامه به او گفت: یا عمرو بن عبسه ببین چه میگوئی!) پس عمرو گفت: (یا اباامامه، عمرم زیاد شده، واستخوانهایم پوک شده، و مرگ من نزدیک گردیده، پس من نیازی ندارم که به خدا و رسولصدروغ بهبندم، اگر من یکبار و دوبار و سه با و تا هفت بار شمرد- آن را از حضرت نمیشنیدم هرگز بیان نمیکردم ولی من آن را بیش از این از حضرت شنیدهام) [۱۹۰].
و این یزید بن حیّان است که از زید بن ارقم ما را حدیث میگوید که میفرمود: (به حضور زید بن ارقم بودم، عبیدالله بن زیاد در پی او فرستاد و گفت: چیست این حدیثی را که از رسول اللهصروایت کردهای که حضرت را در بهشت حوضی است؟ فرمود: رسول اللهصاین حدیث را فرمودند، و ما را بدان وعده دادند. گفت: دروغ میگوئی تو پیری هستی که خرفت شدهای. فرمود: اما بدانکه گوشهایم این حدیث را شنیده است. یعنی شنیدهام که حضرت میفرمود: هرکس بر من عمداً دروغ بهبندد، باید نشیمنگاه او آتش باشد، و من بر رسول اللهصدروغ نبستهام) [۱۹۱]. آیا این دو نفر دروغگو بودهاند؟ این علیساست که میفرماید: (وقتیکه حدیثی را از رسول اللهصبرای شما بیان میکنم اگر از آسمان بیفتم برایم بهتر است که بر حضرت دروغ بهبندم) [۱۹۲].
طبق آنچه که حاکم به روایت از مطرف بن عبدالله بن شخیر آورده، این ابوذر است که از خود دروغ را نفی میکند: (از احادیث ابوذر، حدیثی بمن رسید، که علاقمند شدم او را به بینم، پس با او ملاقات کردم و گفتم: یا اباذر، حدیثی از قول شما بمن رسیده، که مرا وادار به ملاقات با شما نمود. فرمود: خدا پدرت را بیامرزد هم اکنون با من ملاقات کردهای! گوید: گفتم: بمن رسیده است که شما گفتهای رسول اللهصفرموده است: خداوند سه گروه را دوست میدارد، و به سه گروه خشم میگیرد. فرمود: مپندار که من بر خلیل خودم دروغ بهبندم. گفتم: آن کسانی را که خداوند دوست میدارد. فرمود: مردی که... [۱۹۳]) آنگاه هر سه گروه را بر شمرد. آیا براستی میشود استدلال کنیم، که چون ابوذر کذب را از خود نفی کرده، پس او دروغگو است؟ در حالیکه ایشان نیاز نداشته، که خود را راستگو و پاکیزه معرفی کند، زیرا که رسول اللهصدربارهاش فرموده است: (در زمین صحرا و در زمین سر سبز شخصی راستگوتر در لهجه از ابیذر بوجود نیامده است.) این براء بن عازب است، که از خود کذب را نفی میکند، و پس از روایت حدیث میفرماید: (هر آنچه را از قول رسول الله برای شما میگویم از رسول اللهصنشنیدهام، ولی برخی را از حضرت شنیدهام، و بعضی رایاران ما برای ما از رسول اللهصحدیث کردهاند، ولی ما دروغ نمیگوئیم.) در لفظ حاکم آمده است: (همۀ ما احادیث رسول اللهصرا -بطور کامل- نشنیدهایم، ما گرفتاریها و مشاغلی داشتهایم، ولی مردم آن روزگار دروغ نمیگفتند، لذا شخص حاضر هر آنچه را از حضرت شنیده بود به شخص غائب میرسانید) [۱۹۴].
همچنین بود انس بن مالکس. از حمید روایت شده که گفت:
(به همراه انس بن مالک بودیم، پس فرمود: بخدا سوگند هر آنچه را به شما میگوئیم چنین نیست که از رسول اللهصشنیده باشیم، ولی بعضی به بعضی دیگر دروغ نمیگفتند.
طبرانی این خبر را در الکبیر آورده و رجال آن شخصیتهای درستی هستند) [۱۹۵].
ابوبکر بن عیاش که از تابعین میباشد، پس از آنکه حدیثی را از ابی اسحاق بروایت از ابی وائل از قول عبدالله بن مسعود روایت میکند میگوید:
(بخدا سوگند برای اسحاق دروغ نه بستهام، و باور ندارم که اسحاق بر اباوائل دروغ بسته باشد، و گمان ندارم که اباوائل بر عبدالله دروغ بسته باشد) [۱۹۶].
اما اینکه یاران رسول اللهصگاهی در صدد وقوف از احادیث ابوهریرهسبر آمده، و یا با او مناظره کرده و برخی از احادیث او را انکار کردهاند، و او مجبور به دفاع از خویش گردیده، آنطور که بنظر میآید، این امر برای آگاهی شخصی مورد وثوق بوده، تا ضرورتاً به یقین برسد، چنانکه عمرو بن عبسهسرا چنین نمودند.
هان ای کسانی که به تکذیب صحابه پرداختهاید، شما به امری بزرگ دست زدهاید، که خداوند حساب شما را سخت خواهد کرد، بدانید که شما و ابوهریره در پیشگاه خداوند جبار و انتقام گیرنده خواهید ایستاد. باز اگر همۀ آنچه را گفتیم کنار بگذاریم، مگر رسول اللهصکذب را از خود نفی نکرده است؟ بشنوید که میفرماید: (وقتیکه چیزی را بشما میگویم، آن را بگیرید، زیرا که من هرگز بر خدای عزّ وجلأ دروغ نمیبندم [۱۹۷]. آیا رسول اللهصبا نفی کذب از خود، از آنچه در باطن دارند و دروغ است سخن میفرمایند؟ پناه بر خدا حاشا که چنین باشد، که او صادقی است که خداوند صدق او را تأیید کرده است. بلی اینکه عنوان شود، چون ابوهریره از خود دفاع کرده، پس دروغگو است، این تفسیر یک تفسیر پست و ناروا و زهرآگین است، که به فرمایشات ابوهریره نسبت داده شده است.
بلی این تفسیر انسانی فرومایه است، که خود را به تجاهل زده، و از اینکه بعضی احادیث ابوهریره مورد انکار بعضی از صحابه قرار گرفته، و پیرامون آن احادیث خواهان مدرک گردیدهاند، و یا برخی روایات او را مورد ایراد قرار دادهاند، دستاویز قرار داده، در حالیکه ابوهریره در این حکایت تنها نیست، بلکه بسیاری از فضلاء صحابه با او همراهند، که در مواردی مورد انکار قرار گرفته، و سپس صدق شان تأیید گردیده است.
از آنجمله است آنچه را که نسائی به سند صحیح در قصۀ تیمم عمار آورده، که در غزوهای که عمرسنیز شرکت داشته پیش آمد، زیرا که عمارسمیگفت او در این غزوه برای تیمم در خاک میغلطیده و رسول اللهسچون موضوع را دانست به ایشان فرمودند: (مقداری خاک پاک شما را کافی است، که حضرت دو دستش را بزمین زده، و پس از پف کردن آن (خاک)، آن را بصورتش مالیدند، و سپس بخشی از ساعدشان را مساس فرمودند.) پس از مدتی عمرسدر دوران خلافتش در مورد تیمم از صحابه فتوا خواستند، که عمارساین قضیه را باز گفت، پس عمرسفرمود: (هان ای عمار! از خدا بترس. عمار فرمود: یا امیرالمؤمنین اگر میخواهی آن را نمیگویم. عمر فرمود: نه، ولی شما را بهمان چیزی که میگوئی من سپاریم) [۱۹۸].
سیوطی گوید: (اینکه عمرسبه عمارسفرمود: تو را به آنچه میگوئی میسپاریم، گویا خطای او برایش قطعی نبوده، ولی خود او هم که در آن غزوه شرکت داشته این موضوع را بیاد نداشته است، پس هم برای عمّار گمان را روا میدانسته و هم برای خود نسیان را) [۱۹۹]. در هر حال (عمرسبه گفتۀ عمارسراضی نگردید.) چنانکه ابن عمر این مطلب را بیان میدارد [۲۰۰].
آیا این امر بمعنی تکذیب عمارساست، در حالیکه حکایت قدمت او در اسلام، و محبّت او نسبت به پیامبر و فداکاریهای او را میدانیم؟
البته صحابهش بدلیل گمان و نسیان در بعضی موارد بردّ گفتههای برخی دیگر از صحابه بر آمدهاند، و این یک امر طبیعی است، و آیا مگر ابوهریره جز یکی از آنها است؟ بهمین علت بوده که عمرسهمواره دربارۀ احادیث سختگیر بوده تا که موثق بودن آن برایش حاصل میآمده است. مسلم به روایت از ابوسعید خدری آورده که گفت: (در مدینه درمیان مجلسی از انصار نشسته بودم، که ابوموسیسبه نزد ما آمد، در حالیکه ترسناک، و یا وحشت زده بود. گفتیم تو را چه شده است؟ گفت: عمرسدرپی من فرستاده بوده که به نزدش بروم، من هم به درب منزلش رفته بودم، و سه بار سلام گفتم، چون جوابی از داخل نیامده مراجعت نمودم. هم اکنون او از من پرسید که چرا به نزد ما نیامدی؟ پس گفتم: من آمدم و سه بار سلام کردم، و چون پاسخی نیامد، بازگشتم؛ زیرا که رسول اللهصفرموده است: وقتی که یکی از شما بر درب منزل کسی سه بار اجازۀ ورود خواست، و به او اجازه داده نشد باید برگردد. اکنون بخاطر این حدیث عمرسمیگوید یا باید گواه داشته باشی یا اینکه پیکرت را دردناک خواهم کرد. ابی بن کعب گفت: با او نمیرود مگر کوچکترین فرد قوم. ابوسعید گوید: من کوچکترینشان بودم، پس بمن گفت با او برو) [۲۰۱]. در لفظ دیگری از مسلم آمده که: (ابوموسی اشعری آمد) و عبارت: (پشت و شکمت را بدرد خواهم آورد، یا مگر کسی را بیاوری که بر این حدیث گواهی دهد.) و عبارت (تو را پند خواهم داد.) و عبارت (آنان شروع به خندیدن کردند.) نیز هست. پس به آنان گفتم برادر مسلمان شما ترسناک به نزدتان آمده و شما میخندید؟ برویم من با تو در این کیفر شریک هستم سپس عمر فرمود: (دوست داشتم که این حدیث برایم ثابت گردد) [۲۰۲].
در عبارت بخاری در مورد این قصه آمده که عمر پس از ماجرا فرمود: (آیا فرمان رسول اللهصبر من پوشیده مانده است؟ بلی اشتغال در بازار مرا از آن بازداشته است. یعنی خروج برای تجارت. در لفظ ابوداود آمده که عمر از ابوموسی عذرخواهی کرد و فرمود: (من شما را متهم به دروغگوئی نمیکنم ولی حدیث گفتن از رسول اللهصسخت است.)] و هم آمده است: (آگاه باش من تو را متهم نمیکنم ولی از آن بیم دارم که مردم برسول اللهصچیزهائی را بگویند).
آری! اصحاب رسول اللهصبدینسان اشخاص موثق را بازخواست میکردند، تا کسانیکه قصد دروغپردازی دارند در وحشت بسر ببرند.
از جمله مثالهای انکار صحابهش اینکه ابن عباس به عبدالله بن شقیق عقیلی حدیثی را بیان کرد، که در آن جمع نماز ظهر و عصر، و جمع نماز مغرب و عشاء بود. ابن شقیق گوید: (در سینهام نسبت به گفتارش چیزی پیدا شد، نزد ابوهریره آمدم و از او پرسیدم) او گفتار ابنعباس را تصدیق کرد) [۲۰۳].
آیا این امر بمعنی تکذیب ابن عباس است؟ و آیا اگر کسی دربارۀ یکی از احادیث ابن عباس چیزی در سینهاش پیدا شد، پس احادیث ابنعباس مورد تردید است و تکذیب او واجب میآید؟
حال ابوهریره از این افزونتز نبوده، جزا اینکه بعضی از احادیث او بنظر شنوندگان غریب میآمده، پس چون آن را از سایر صحابه میپرسیدند، گفتارش مورد تأیید قرار میگرفته است.
قصۀ دیگری نیز هست، که طاووس درباره فتواهای ابن عباس واستغراب آن توسط زیدبنثابت آورده و آن اینکه: (ابن عباس به زید فرمود: اما نه شما در این باره از فلانه انصاری بپرس که آیا رسول الله او را به این امر فرمان داده است؟ گوید: پس زید بازگشت و به نزد ابنعباس آمد، در حالیکه خندان بود و میفرمود: شما را جز راستگو نمیبینم) [۲۰۴].
آیا آنچه در مورد احادیث ابوهریره گفته شده جز از این قبیل مورد است؟ در حالیکه صدق او نیز مورد تأیید قرار گرفته است.
ابوامامهسحدیثی را بیان کرد، به او گفته شد: خودتان این حدیث را از رسول اللهصشنیدهاید؟ پس گفت: (بله ما درمیان قومی بودیم، که نه آنان به ما دروغ میگفتند، و نه ما دروغ میگوئیم) [۲۰۵].
و امثال این گفتار است که راویان تابعین را وامیدارد، که از اصحابی که از آنان حدیث روایت کردهاند، دروغ را نفی کنند. مثل قول جریر بن حازم: (از حسن شنیدم که میگفت، ما را جندب بن عبداللهسدر این مسجد حدیث نمود، که از آن روز فراموش نکردهایم، و نمیترسیم که جندب بر رسول اللهصدروغ بسته باشد) [۲۰۶].
و مثل قول عبدالله بن یزید: (مرا براء حدیث نمود، و او دروغگو نیست) [۲۰۷].
***
برای ما تفسیری دیگری در مورد انکار صحابهش بر ابوهریره بخاطر کثرت روایت نیز ممکن است، این تفسیر ما را از تکلّف و ظلم و بدبینی رهائی میبخشد و آن اینکه: از خلال بررسی زندگانی آنان در مییابیم که اکثر صحابهش همواره جنبۀ احتیاط و پرهیز شدید را در مورد روایت حدیث مراعات میکردهاند، که این امر موجب تقلیل روایت حدیث و جلوگیری از کثرت روایت آن شده است. این کار آنان بمنظور جلوگیری از وقوع در اشتباه بوده است. در حالیکه ابوهریره به حافظۀ خود اطمینان داشته، هر آنچه را شنیده سلسله وار بیان میکرده است، و از آن بیمی نمیداشته است. پس عجیب نیست که از ابوهریره روایات بسیار بهبینیم در حالیکه سایر صحابه حالشان چنین نیست، و بلکه در مواردی کثرت روایت را بر ابوهریره ایراد نیز گرفتهاند. بخصوص وقتیکه یکنفر صحابی به ظاهر احادیثی که امر به عدم کثرت روایت میکند توجه کرده و در آنجا توقف مینماید، و از نظر او احادیث منع کثرت روایت، برتر از احادیثی است که تبلیغ را لازم شمرده، و هر گونه حرجی را در مورد روایت حدیث از میان برداشته است، و یا اینکه به سایر احادیث گوش بدهکار ندارد. بدیهی است در این حالت چون احادیث نوع اوّل از نظر او مهمتر است پس بر کسانی که حدیث بیشتر روایت میکنند عیب میگیرد.
حاکم از قول عبدالله بن مسعودسآورده: (که او روزی از رسول اللهصحدیث مینمود، در آن حال به لرزه در آمد، و جامههایش تکان میخورد سپس فرمود: یا مانند این) یعنی در اینکه عین کلمات حضرت را بکار برده باشد یقین نداشت، پس به وحشت افتاد و فرمود: یا اینکه رسول الله مانند این فرمودند. و حاکم بسند دیگری آورده و سپس گفته است: (این حدیث از اصول پرهیز از کثرت روایت است، که ترغیب به بیان احادیث یقین میکند) [۲۰۸].
دارمی آورده که ثابت بن قطبه الانصاری گفت: (عبدالله در هر ماه دو یا سه حدیث برای ما روایت میکرد) [۲۰۹].
امیرالمؤمنین عثمانساز حدیث گفتن کناره میگرفت، و دلیل آن را میفرمود: (اینکه من از همۀ اصحاب رسول اللهصدر روایت حدیث از ایشان آگاهتر نیستم مرا از روایت حدیث باز نمیدارد، ولی گواهی میدهم که از حضرت شنیدم که میفرمود: هرکس چیزی را بر من بگوید که من نگفتهام، پس باید نشیمنگاه او آتش باشد [۲۱۰].
همچنین شعبی کمگوئی ابن عمر در حدیث را روایت میکند:
(با ابن عمر یک سال و نیم مصاحب بودم، نشنیدم که از رسولصحدیثی را روایت کند، مگر فقط یک حدیث) [۲۱۱].
انسسبسیار کم از رسول اللهصحدیث روایت میکرد، و چون از حضرت حدیثی را روایت میکرد میگفت: رسول الله چنین فرمود، یا چنانکه رسول اللهصفرموده است). یعنی اصرار نمیکرد که عین کلمات رسول اللهصرا به کار برده است.
(با اینکه انسساز کسانی است که حدیث بسیار روایت کرده؛ زیرا که وفات او دیر واقع شد، و به بیان حدیث ضرورت پیدا کرد. و او نمیتوانست آن را کتمان کند، با این مورد اجماع است که اگر او هرچه حدیث میدانست بیان میکرد، چندین برابر آنچیزی میشد که هست) [۲۱۲].
ابوقتادهسنیز روایت حدیث را کم انجام داده است، او چیزی را ذکر میکند، که موجب تقلیل روایت حدیث از جانب او و سایرین بوده است، در حالیکه دیگران این مطلب را نمیگویند. او در جواب عبدالرحمن بن کعب بن مالک، که از او درخواست گفتن حدیث نموده، میگوید: (میترسم زبانم به چیزی بلغزد که رسول اللهصآن را نفرموده باشد. من از ایشان شنیدم که فرمود: خود را از کثرت حدیث از من باز دارید، هرکس بر من عمداً دروغ بگوید باید نشیمنگاه او در آتش باشد) [۲۱۳].
و مثل اینان بود: زید بن ارقمسکه حصین بن سبره به او گفت: (یا زید شما خیر فراوانی را دیدهای، دیدار رسول اللهصنصیبت گردیده، و سخنانش را شنیدهای، و به همراهش به جهاد رفتهای، و با او نماز گزاردهای. ای زید! شما خیر زیادی رسیدهای. ای زید! از آنچه از رسول اللهصشنیدهای بما بازگو. پس فرمود: هان ای پسر برادرم! بخدا سوگند، عمرم زیاد شده، و دورۀ من گذشته، و بعضی از آنچه را که از رسول اللهصحفظ کرده بودم فراموش کردهام.
پس هرچه به شما گفتم بپذیرید و اگر نگفتم مرا به تکلیف نیندازید [۲۱۴].
اوّلین بابی که ابن عدی در کتابش الکامل باز کرده این است: (آنکه از خوف لغزش روایت کم کرده است) یعنی از رسول اللهصو در آن اقوالی بعنوان نمونه از ابی قتاده و انس و عثمان و صهیب و ابن مسعودش آورده است.
سپس در باب یازدهم این عنوان را آورده است: (آنکه در روایت سختگیری کرده، تا با کذب فاصله داشته باشد، و گفته است: بزرگ شدیم و فراموش کردیم.) در این باب قول زید بن ارقم را آورده که ما آن را ذکر کردیم. و در این باب از قول سائب بن یزید آورده که گفت: (با عبدالرحمن بن عوف، و طلحه بن عبیدالله، و سعد بن ابیوقاص، و مقداد بناسود، مصاحبت کردم، هیچکدامشان را ندیدیم که از قول رسول اللهصحدیث بگوید، مگر طلحه بن عبیدالله را شنیدم که هر روز یک حدیث میگفت).
در باب هفدهم عنوان: (آنکه در روایت حدیث کم گوئی را برگزیده، و جستجو در آن را مذموم شموده، تا از کذب در امان بماند.) را اختیار نموده است. در این باب گفتههای برخی از تابعین و پیروانشان را آورده از جمله قول ایّوب سختیانی که گفته است: (هرچه حدیث کم روایت شود بهتر است.) و گفتههائی بدین مضمون از عبیدالله عمری و شفی بن ماتع، و مالک بن انس، و ابن اشرامه کوفی و ثوری.
و مثل این گروه است عامر شعبی سرور تابعین که میگوید: (صالحین اوّل از بسیار حدیث گفتن کراهت داشتند، اگر آنچه که بر من گذشته دوباره باز میگردید، من حدیث نمیگفتم، مگر آن حدیثی را که محدثین بر آن اجماع دارند.) یکی از تابعین گوید: (از شعبی درباره حدیثی که میگفت پرسیدم: آیا این حدیث مرفوع به خدمت رسول اللهصاست؟ فرمود: نه، مرفوع به شخصی که پائین تر از رسول اللهصاست برای ما بهتر است. زیرا اگر در آن زیادت و نقصانی باشد، این زیادت و نقصان به شخصی پائین تر از رسول اللهصنسبت داده شده است).
مثل همین قول از ابراهیم نخعی روایت گردیده است.
ملاحظه میشود که تمام آنان اگر حدیث کمتر روایت کردهاند، فقط از باب احتیاط بوده، نه اینکه سکوت را لازم بدانند. بدلیل اینکه کتابهای تدوین شده مملو از بسیاری روایات آنان است. اگرچه کسانی که سکوتشان را روایت کردهاند، از این گروه حدیث نشنیدهاند، ولی دیگر اشخاص موثق از آنان حدیث آموخته و روایت کردهاند. و این خود رد گفتار ابی ریه است، آن کسی که از قول آنان ادعا میکند، که ابوهریره احادیث شاذ و کم یابی را روایت میکند.
گویا که من میبینم، که تمام این گویندگان بزرگوار از یاران رسول اللهصو تابعین، به همان چیزی رسیدهاند، که روش عمر بن خطابسبوده، پس او توقف کرده، و از او اثر پذیرفتهاند. (زیرا که عمرفاروقسبر کسیکه روایت بسیار میکرد سختگیر بود، و یا اگر کسی خبری را در حکمی میآورده که شاهد نداشت با شدت با او برخودر میکرد، و او بود که صحابه را به کم گفتن حدیث امر میکرد، و هدف او این بود، که مردم نتوانند به آسانی هر چیزی را به رسول اللهصنسبت دهند، و بدینسان در احادیث تحریف پدید آید، و دروغ و تدلیس به آن راه یابد، و هر منافق و فاجر و اعرابی بدین کار روی آورد [۲۱۵]. پس فرمود: (خود را با قرآن مونس سازید، و روایت از رسول اللهصکم گوئید، و من شریک شما هستم) [۲۱۶].
چنانکه دیدیم تمامی صحابه کثرت روایت را ناروا نمیدانستهاند، و اگر بعضی از آنان از این کار منع نموده اند به دلیل این بوده که: (کثرت روایت گمان اشتباه را تشدید میکند، و شخص موثق اگر خطا کند، و نداند، مردم بخاطر وثوق او آن خطا را نقل میکنند، و این سبب عمل به چیزی میشود که صاحب شریعت آن را نگفته است. پس کسیکه از کثرت روایت بیم داشته، به واسطهی آن بوده که کثرت روایت را که در آن یقین نداشته بصورت عمدی گناه شمرده است. بهمین جهت زبیر و جمعی دیگر از صحابه از کثرت روایت خود را باز داشتهاند. و اما آن کس که حدیث بسیار روایت کرده، محمول بر این است که آنان به صحت آنچه میگفتهاند یقین داشتهاند. یا اینکه عمرهایشان طولانی گردیده، و نیاز مسلمانان موجب پرسش از آنان گردیده است. که آنان نیز نتوانستهاند، آن را بپوشانند) [۲۱۷]. مثل ابوهریرهس.
و بدین دلیل بطلان قول کسیکه کم گوئی حدیث توسط کبار صحابه را، دلیل کذب ابوهریره شمرده ظاهر میگردد، زیرا که آنان در موارد لزوم حدیث روایت کرده، و تعداد احادیثشان کم هم نیست:
(اگر بزرگان صحابه حدیث کمتر گفتهاند، دلیل آن این بوده که قبل از نیاز وفات یافتهاند، از قول عمر بن خطاب و علی بن ابیطالب حدیث بیشتر روایت شده؛ زیرا که این دو نفر مسؤلیت حکومت اسلامی را به عهده داشتهاند، که هم از آنان سوال میشد. و هم آندو در بین مردم به مسایل اسلامی حکم میکردهاند. تمامی یاران رسول اللهصامامانی بودند، که مردم به آنان اقتدا میکردند، و هرچه انجام میدادند، توسط مردم نگهداری و حفظ گردیده، و از آنان درخواست فتوا میشده که فتوا میدادهاند، و احادیثی را که شنیده بودند باز میگفتند.اگر بزرگان صحابه مثل ابوبکر، و عثمان، و طلحه، و زبیر، و سعدبن ابی وقاص، و عبدالرحمن بن عوف، و ابوعبیده بن الجراح، و سعید بن زید بن عمرو بن نفیل، و ابی بن کعب، و سعد بن عباده، و عباده بن الصامت، و اسید بن حضیر، و معاذ بن جبل و امثال آنان حدیث کم گفتهاند، و مثل سایر صحابه از آنان روایت نشده ولی جابر بن عبدالله، و ابیسعید خدری، و ابوهریره و عبدالله بن عمر بن خطاب، و عبدالله بن عمرو بن عاص، و عبدالله بن عباس، و رافع بن خدیج، و انس بن مالک و براء بن عازب و امثال شان حدیث بیشتر گفتهاند؛ زیرا که اینان عمرهای شان طولانی گردید، و در بین مردم باقی ماندند، پس مردم بدانان نیازمند شدند، در حالیکه بسیاری از یاران حضرت رسول اللهصقبل از ایشان و یا بعد از حضرت در گذشته بودند، و علمش را با خود برده بودند) [۲۱۸].
(بعضی از آنان از رسول اللهصچیزی روایت نکردهاند، و چه بسا پیش از کسیکه از او حدیث روایت کرده با حضرت رسول اللهصهم نشینی کرده باشند. ولی ما این عدم روایت را حمل بر احتیاط کاری آنان میکنیم، و دیگر اینکه به علت کثرت اصحاب رسول اللهصنیازی به روایت حدیث نداشتهاند، وانگهی آنان به مسافرت و یا جهاد اشتغال داشته، و در راه خود رفتهاند، بطوریکه فرصتی برای حفظ حدیث از آنان دست نداده است) [۲۱۹].
معلّمی: گوید: (در اینجا دو عمل وجود داشته: اوّل دریافت حدیث از رسول اللهصو دوّم اداء آن. اما دریافت تمام فرمودههای پیامبر، این چیزی است که در وسع همۀ صحابهش نبوده است. که همواره ملازم حضرت باشند. پس اگر ابوهریره و انس ملازم خدمت حضرت بودهاند، باید احادیث فراوانی را حفظ کرده باشند، احادیثی که دیگران بعلت اشتغال موفق بدریافت آن نشدهاند.
چه سایر اصحاب به زراعت و تجارت مشغول بودهاند. بنا بر این ابوهریره بعلت علاقۀ شدیدی که به دانش داشته از سایر صحابه که در ایمان بر او سبقت داشتهاند، نیز حدیث دریافت نموده است، بطوریکه چه بسا از قول آنان حدیث روایت کرده است) [۲۲۰].
(و امّا اداء آن: ابوبکر صدیق حدود دو سال از زمان آن را دریافت، و هم در این مدت به امور مسلمین اشتغال داشت. و عمر فاروق در این مدت بعنوان مشاور و وزیر ایشان مشغول بود، و بعد از او نیز امور مسلمین را بعهده گرفت.
در مستدرک آمده که معاذ بن جبل یارانش را سفارش کرد، که به طلب دانش برخیزند، و برای شان، ابودرداءو سلمان، و ابن مسعود، و عبدالله بن سلام را نام برد. یزید بن عمیره گوید خواستم: از عمر بن خطاب حدیث بپرسم؟ معاذ گفت: از او مپرس که او به امور مسلمین مشغول است.
علی بن ابیطالب و عثمان ذی النورین نیز به وزارت و غیر آن اشتغال داشتند، و سپس مسؤلیت خلافت را پذیرفتند، و در زمان آنان درگیریهای داخلی پدید آمد. کسانیکه در پی علم میرفتند، این اشخاص و امثال شان را در نظر داشتند، و چون همۀ صحابه را امین مییافتند، به غیر آنان اکتفا میکردند. این بزرگان نظرشان این بود، که تبلیغ حدیث بر آنان جز در موارد ضروری حتمی نیست، و معتقد بودند، که چون کار بدینسان پیش میرود، امکان تضییع سنّت وجود ندارد. زیرا که صحابه بسیار بودند، و مدت بقاءشان به طول میانجامید، و پیش آمدن مناسباتی که احادیث برملا گردد فراوان بود. و علاوه بر اینها خداوندأ حفظ شریعت خود را تضمین کرده است. آنان در آن حال بیم داشتند که در خطا واقع شوند، و این امر در نظرشان در وجوب تبلیغ حدیث عذر قطعی بحساب میآمد، بخلاف آنکه بدون ضرورت حدیث میگفت و احتمالاً اشتباه میکرد که در اینصورت عذر محسوب نمیگردید.
با این حال دوست میداشتند، که دیگران این مسؤلیتشان را ادا کنند با آنچه که ذکر گردید، این گروه هم احادیث فراوانی را باز گفتهاند. از بعضی از آنان چنین رسیده، که حدیث بسیار باز گفتهاند، و گمان نداشتهاند که کارشان منکر است، البته از برخی از آنان چیزی روایت گردیده که دلالت بر بسیاری روایت حدیث دارد، برخلاف گروه اوّل که کمتر حدیث گفتهاند) [۲۲۱].
با آنچه که گفته شد، حقایق ما را وامیدارد، که درستی جرئت ابوهریره را تصدیق کنیم، چرا که اگر او حدیث زیاد بازگو میکرده، بخاطر آن بوده، که بسیاری از صحابهش در طی فتوحات اسلامی و فتنهها، و اعمال دولتها به قتل رسیده بودند، در حالیکه، او از فتنهها دور بوده، و دست دولتها نیز به او نرسیده، و از اکثر معرکهها و فتوحات نیز دور بوده است، زیرا که او معتقد بوده که میباید با جمعی از یاران رسول الله در مرکز دولت اسلامی، و یا در شهرهای جدید مسؤلیت تعلیم و تبلیغ و انذار را بعهده بگیرند، که این خود نیز بخشی از جهاد اسلامی را تشکیل میدهد.
وانگهی زیادت و نقصان در لفظ حدیث موجب ترک آن، و کتمان دانش و انزوا نمیگردد، که غایت آنچه را که مخالفین بر ابوهریره بهانه گرفتهاند همین است، چون در بعضی موارد، اندک تفاوتی در لفظ احادیث او دیده میشود. خداوند از واثله بن اسقع راضی باد که چون بعضی از یارانش به او گفتند: (برای ما حدیثی را که از رسول اللهصشنیدهای بازگو، که در آن زیادت و یا نقصان وجود نداشته باشد. ایشان خشمگین شد و فرمود: نوشتۀ یکی از شما که در خانهاش آویزان است، در آن زیادت و نقصان رخ میدهد) [۲۲۲].
در عبارت دیگری آمده است: (واثله خشمگین گردید و فرمود: مصاحف را مییابید، و صبح و شام بدان مینگرید!، اگر به مصاحف مراجعه نکنید در حافظه شما زیادت و نقصان رخ میدهد) [۲۲۳].
یعنی در حفظ قرآن، که شما بخشی از قرآن را حفظ دارید، باز به تردید میافتید، و مجبور میشوید به قرآن مراجعه کنید، پس چگونه امکان دارد، که در روایت لفظ حدیث هیچ زیادت و نقصانی صورت نگیرد در حالیکه احادیث فقط در سینهها حفظ گردیده، آنهم در سینههای اشخاص معینی، نه در سینههای همۀ امت؟ این دلیل قوی از واثله بن اسقع احتمال زیادت و نقصان در لفظ حدیث را توجیه میکند. پس بدینسان اگر ابوهریره احیاناً به تمام الفاظ حدیث یقین نداشته، این عیبی بزرگ به شمار نمیآید که موجب ترک حدیث گردد.
میگوئیم: استدلال به اینکه اگر در لفظ حدیث تفاوت وجود داشته باشد، باید ترک گردد، نوعی جدل نادرست است. وگرنه صحابهش را مخالف روایات ابوهریره نمییابیم مگر در موارداندکی، که آنهم حق با ابوهریره بوده است. اگر اشخاصی با روایات او مخالفت کردهاند، در واقع نسبت به ابوهریره ستم کردهاند. مثل حیان ازدی که چون کسی به او گفت: ابوهریره میگوید: نماز وسطی نماز عصر است. گفت: (ابوهریره حدیث بسیار میگوید، ابن عمر فرموده که نماز وسطی نماز صبح است.) در حالیکه میبینیم که علی بن ابیطالب، حفصه، ام سلمه و عائشه مادرهای مؤمنین، وابن عباس و سمره بن جندب و ابی بن کعبش، وبسیاری از تابعین، با ابوهریره هم قول هستند که نماز وسطی همان عصر است [۲۲۴]. اگرچه تعداد بسیار کمی از صحابه و تابعین آن را غیر نماز عصر دانستهاند، ولی اینکه نماز وسطی عصر میباشد معتبرتر است، و بخاری این نظریه را ترجیح داده است. همین اعتماد به نفس بوده که به ابوهریره اجازه نمیداد، که کمتر حدیث روایت کند، و موقفی مثل دیگر از صحابه اتخاذ کند، بلکه او خود را آماده و حفظ خود را استوار ساخته بود، چنانکه با هم بر این واقعیت گذر کردیم.
حقیقت این است که این تنها ابوهریره نیست که به خود اعتماد داشته، بلکه گروهی از صحابه هم چون او به احادیث خود اعتماد داشته و با جرئت آن را بیان کردهاند، مثل هشام بن عامر، و انس با آنکه گفتهاند انس حدیث کمتر روایت کرده است .
از ابی دهماء و ابی قتاده روایت است که گفتهاند: (بر هشام بن عامر گذر کردیم و قصد رفتن به نزد عمران بن حصین را داشتیم. او روزی گفت: شما از من میگذرید و به نزد مردانی میروید که بیش از من در نزد رسول اللهصنبودهاند، و به حدیث حضرت از من داناتر نمیباشند) [۲۲۵].
از ثابت بنانی روایت است که گفت: (انس بن مالک فرمود: یا ابا محمد، از من حدیث بیاموز؛ زیرا که من از رسول اللهصآن را گرفتهام، و رسول اللهصآن را از خداوند گرفته، و هرگز نمیتوانی حدیث را از کسی که موثق تر از من باشد دریافت کنی) [۲۲۶].
***
[۱۵۱] ابن سعد ۴/۳۳۲ بسند صحیح. [۱۵۲] مسند الحمیدی ۲/۴۵۵ بسند صحیح. [۱۵۳] ابن سعد ۴/۳۲۷. [۱۵۴] البخاری ۱/۳۸. [۱۵۵] معانی الآثار ۲/۳۸۴. [۱۵۶] البخاری ۳/۳۴. [۱۵۷] البخاری ۳/۱۳۵. [۱۵۸] المسند ۱۴/۱۲۲. [۱۵۹] المستدرک ۳/۵۱۰ به سند صحیح. [۱۶۰] البخاری ۷/۱۰۰. [۱۶۱] فتح الباری ۵/۴۲۵. [۱۶۲] مسلم ۶/۱۷۹. [۱۶۳] البخاری ۷/۳۶. [۱۶۴] البخاری ۳/۵۰۹. [۱۶۵] البداية والنهاية ۸/۱۰۸. [۱۶۶] المستدرک ۳/۵۰۹. [۱۶۷] البخاری ۴/۳۲۱. [۱۶۸] مسلم ۸/۲۲۹، ابوداود ۲/۲۸۸. [۱۶۹] البخاری ۴/۳۲۱ بروایت از لیث به صورت معلق. [۱۷۰] مسلم ۷/۱۶۷. [۱۷۱] فتح الباری ۷/۳۸۹- ۳۹۰. [۱۷۲] البخاری ۹/۷۶. [۱۷۳] البخاری ۹/۱۱۸. [۱۷۴] البخاری ۷/۱۴۵. [۱۷۵] الفتح ۷/۳۹۰. [۱۷۶] نمره کسائی است رنگین، ثعلب گوید: جامه ای است مخطط، فراء گوید: پیراهنی است که در آن خطوط سیاه و سفید وجود دارد. فتح الباری ۵/۱۹۲. [۱۷۷] البخاری ۳/۱۳۵. [۱۷۸] مسند الحمیدی ۳/۴۸۳. [۱۷۹] البخاری ۴/۳۵۳. [۱۸۰] سیر اعلام النبلاء ۲/۴۳۲. [۱۸۱] البخاری ۱/۴۰ طبقات ابن سعد ۲/۳۶۲، ۴/۳۳۱. [۱۸۲] الفتح ۱/۲۲۷. [۱۸۳] المستدرک ۳/۵۰۹ به سند صحیح که مورد تأیید ذهبی است. [۱۸۴] الطبقات ۴/۳۳۱. [۱۸۵] المستدرک ۴/۴۶۹. [۱۸۶] السمتدرک ۴/۴۷۱. [۱۸۷] مسلم ۶/۱۵۶. [۱۸۸] ابوداود ۲/۱۴۸. [۱۸۹] البخاری ۱/۳۸. [۱۹۰] مسلم ۲/۲۱. [۱۹۱] المستدرک ۱/۷۷ بسند صحیح. [۱۹۲] مسند امام احمد ۲/۲۴۵ بسند صحیح. [۱۹۳] السمتدرک ۲/۸۹ بسند صحیح. [۱۹۴] المستدرک ۱/۱۲۷ به سند صحیح. [۱۹۵] مجمع الزوائد ۱/۱۵۳. تاریخ ابن خیثمه ص ۵۱. [۱۹۶] المستدرک ۲/۲۹۹. [۱۹۷] مسلم ۷/۵۹. [۱۹۸] النسائی ۱/۱۶۹. [۱۹۹] هامش نسائی. [۲۰۰] النسائی ۱/۱۷۱. [۲۰۱] مسلم ۶/۱۷۷. [۲۰۲] مسلم ۶/۱۸۰. [۲۰۳] مسلم ۲/۱۵۳. [۲۰۴] مسلم ۴/۹۳. [۲۰۵] مسند احمد ۵/۲۶۸. [۲۰۶] مسند ابی عوانه ۱/۴۶. [۲۰۷] البخاری ۱/۱۶۸. [۲۰۸] المستدرک ۱/۱۱۱ با سند صحیح که مورد تأیید ذهبی است. [۲۰۹] الدارمی ۱/۸۴. [۲۱۰] مسند امام احمد ۱/۳۶۴ با سندیکه احمد شاکر آن را صحیح دانسته است. [۲۱۱] مسند امام احمد ۹/۹۸ با سندیکه احمد شاکر آن را صحیح گفته است. [۲۱۲] الفتح ۱/۲۱۱. [۲۱۳] السمتدرک ۱/۱۱۲ با سند صحیح. [۲۱۴] مسند امام احمد ۴/۳۶۶ بسند صحیح. [۲۱۵] تأویل مختلف الحدیث ص ۳۹. [۲۱۶] غریب الحدیث از ابوعبید ۴/۴۹. [۲۱۷] فتح الباری ۱/۲۱۱. [۲۱۸] طبقات ابن سعد ۲/۳۷۶. [۲۱۹] طبقات ابن سعد ۲/۳۷۶. [۲۲۰] الأنوار الکاشفه ص ۱۴۱. [۲۲۱] انوار الکاشفه ص ۱۴۱. [۲۲۲] المستدرک ۲/۲۱۲ بسند صحیح. [۲۲۳] مشکل الآثار ۱/۳۱۶. [۲۲۴] مصنف ابن ابی شیبه ۲/۵۰۵. [۲۲۵] مسلم ۷/۲۰۷، مسند امام احمد ۴/۱۹. [۲۲۶] المستدرک ۳/۵۷۴.
رسول اللهصابوهریره را موثق میدانند:
آنطوری که بخاری آورده رسول الله ابوهریره را صاحب علاقۀ شدید به حدیث توصیف کرده است، ابوهریره گوید: (گفتم یا رسول الله: چه کسی خوشبختترین مردم به شفاعت شما در روز قیامت است؟ فرمود: گمان داشتم، یا اباهریره کسی قبل از تو این سوال نکند؛ زیرا که علاقۀ شدید تو را به حدیث میبینم. خوشبختترین مردم به شفاعت من در روز قیامت کسی است که بگوید: لا اله الا الله و این قول را با اخلاص از اعماق وجود خود اعلام دارد) [۲۲۷].
و رسول اللهصاز ابوهریره به نیکی یاد کرده، چنانکه ترمذی آورده که: (رسول اللهصبه ابوهریره فرمود: از کدام قبیله هستی؟ گوید: گفتم: از دوس. فرمود: آنچه که من میبینم این است، که درمیان دوس شخصی نیک وجود دارد. ابوعیسی گوید: این حدیثی حسن، صحیح، غریب است) [۲۲۸].
براساس اعتمادی که رسول اللهصبه او داشت ایشان را مأمور ابلاغ فرمان خود نمود. ابوداود به سند صحیح آورده که ابوهریره گوید: رسول اللهصبه من فرمودند: بیرون شو، و در مدینه اعلام کن، که نماز بدون قرآن وجود ندارد، اگرچه با خواندن فاتحۀ الکتاب و بیشتر از آن باشد) [۲۲۹].
[۲۲۷] البخاری ۸/۱۴۶. [۲۲۸] الترمذی ۱۳/۲۲۷. [۲۲۹] ابوداود ۱/۱۸۸.
اینکه از رسول اللهصروایت شده، که ابوهریره را موثق میدانسته، خود بسیار ارزشمند میباشد، در حالیکه علاوه بر آن، در طی فصلهای کتاب میبینید، که او چگونه با رسول اللهصهم نشین بوده، و با حضرت غذا صرف میکرده، بطوریکه این همنشینی و مصاحبت دائم سند معتبر و تضمین قطعی در مورد وثوق ایشان گردیده است.
ولی شخصی که ایشان را سرزنش میکند مدعی است که احادیث گفته شده در فصل گذشته و این صفحه روایات خود ابوهریره است. و این را دلیل آن میداند که او برای بدست آوردن مکانت و مداحی چنین احادیثی را ساخته است. حاشا که چنین باشد.
به همین خاطر من کوشیدم که به جستجوی تأییدات صحابه و تابعین، و تبع تابعین از ابوهریره بپردازم، و این کار انجام دادم، که به موارد زیادی برخوردم، و این تأییدات پاک وبی پیرانه است، که جان مؤمن را آرامش میبخشد، و شخص مغرض را مضطرب و نگران میکند.
طلحه بن عبیدالله قرشی، یکی از ده نفر که بوسیله رسول اللهص، به بهشت وعده داده شده، و از جهت چهار نفر از همسران حضرت با ایشان باجناق است، ابوهریره را تأیید کرده، و احادیث وی را صحیح دانسته است. ابوعیسی ترمذی از مالک بن ابی عامر روایت کرده که گفت:
(مردی به نزد طلحه بن عبیدالله آمد، و گفت: یا ابا محمد! آیا این یمنی را میبینی که خود را از شما به احادیث رسول اللهصداناتر میداند؟، یعنی ابوهریره، از او چیزهائی را میشنویم، که از شما نشنیدهایم، و یا چیزهائی را بر رسول اللهصمیگوید که گفته نشده است؟
طلحه فرمود: اما اینکه او چیزهائی را از رسول اللهصشنیده، که ما نشنیدهام، در آن شک ندارم. چرا که او مسکین بیچیز بوده، که در مهمانی رسول اللهصبه سر میبرده، ودستش همراه دست حضرت بوده است. پس او چیزهائی را شنیده که ما نشنیدهایم. ما دارای خانواده و مال بودهایم، و بخشی از روز را بخدمت رسول اللهصمیآمدهایم، پس ما شک نداریم، که او چیزهائی را از حضرت شنیده که ما نشنیدهایم، و بدینسان ما کسی بهتر از او نمیبینیم که چیزهائی را که دیگران نگفته از قول رسول اللهصبازگوید) [۲۳۰].
در عبارت بیهقی علاوه بر این مطالب جملۀ مفید دیگری نیز هست زیرا که (بیهقی از طریق اشعث، به روایت از غلام آزاد شدۀ طلحه آورده است، که طلحه نشسته بود، که ابوهریره بر او گذر کرد، کسی به طلحه گفت: ابوهریره حدیث زیاد میگوید. طلحه فرمود: ما هم مثل او حدیث بسیار شنیدهایم، ولی او حفظ کرده، و ما فراموش کردهایم) [۲۳۱].
***
[۲۳۰] الترمذی ۱۳/۲۲۶. [۲۳۱] فتح الباری ۸/۷۷.
ابی بن کعب نیز بر صدق ابوهریر، و شوق او به پرسیدن از رسول اللهصگواهی میدهد: (اباهریره بر اینکه از رسول اللهصسوال کند بسیار پرجرئت بود، او چیزهائی را از حضرت میپرسید که دیگران نمیپرسیدند) [۲۳۲]. (و ما هم از حضرت چنان سوالاتی نمیکردیم) [۲۳۳].
در فصل گذشته آوردیم، که ابوهریره در نزد ابی بن کعب قرآن را تعلیم گرفته، و این تعلیم اعتماد بر او را تضمین میکند. آنچه که دلالت دارد، که ابی بن کعب ابوهریرهسرا موثق میدانسته، روایت بسیاری از یاران او از ابوهریره است، مثل ابی عثمان نهدی، و ابی رافع، و عطاء بن یسار، که این گروه در اخذ حدیث از ابی بن کعب معروف هستند، بدیهی است، که اگر ابی بن کعب آنان را از نزدیک شدن به ابوهریره و اخذ حدیث از او منع میکرد، هرگز این گروه از ابوهریره حدیث اخذ نمیکردند، و به او نزدیک نمیشدند. البته انسان منصف و عاقل در این قرینه دلیل روشنی را مییابد، که ابی بن کعب ابوهریره را موثق میدانسته است.
***
[۲۳۲] مسند امام احمد ۵/۱۳۹. [۲۳۳] المستدرک ۳/۵۱۰ با سند صحیح.
عبدالله بن عمر نیز برتری ابوهریره در حدیث را تأیید میکند و میفرماید: (یا اباهریره: تو بیش از ما ملازم رسول اللهصبودهای، و بیش از ما حدیث او را حفظ کردهای) [۲۳۴]. (و شما بیش از ما به حدیث حضرت آگاه هستید) [۲۳۵].
[۲۳۴] الترمذی ۱۳/۲۲۶. [۲۳۵] المستدرک ۳/۵۱۱ بسند صحیح.
حذیفه بن الیمانسحدیثی را در وارستگی ابوهریره از ابن عمر روایت میکند، این خود نیز بر پاکی ابوهریره گواه میباشد، حذیفه گوید: (مردی به ابن عمر گفت: ابوهریره از قول رسول اللهصحدیث زیاد میگوید: ابن عمر فرمود: ای مرد! بخدا پناه بر، و در آنچه او میگوید شک مکن، چرا که او در پرسش جرئت داشت، و ما میترسیدیم) [۲۳۶].
[۲۳۶] المستدرک ۳/۵۱۱ بسند صحیح.
در اینجا به بخش بزرگی از وقایع عملی میرسیم، که این وقایع گواهی میدهد که صحابهش ابوهریره را موثق میدانستهاند:
آنچه که بر این امر دلالت دارد، این است که ابوبکر صدیقسبه ابوهریره در مراسم حج که او امیرالحاج بود، و یکسال قبل از حجة الوداع صورت گرفت، فرمان داد که بعنوان منادی انجام وظیفه کند:
بخاری از (حمید بن عبدالرحمن روایت کرده، که ابوهریره او را آگاه ساخت که ابوبکر صدیقسدر مراسم حجی که رسول اللهصاو را امیر قرار داده بود، و قبل از حجۀالوداع بود، در روز عید قربان، به او فرمان داد، که در بین مردم ندا دهد: اینکه پس از امسال هیچ مشرکی حق ندارد که به حج مشرف شود، و هیچکس حق ندارد برهنه بر کعبه طواف کند) [۲۳۷].
[۲۳۷] البخاری ۲/۱۷۹.
در این باره خبری آمده، که احمد و مسلم آوردهاند که حسان، ابوهریره را به شهادت خوانده است: (عمر در حالی بر حسان گذر کرد که او در مسجد شعر میخواند، پس او را نگریست. حسان برای دفاع از خود گفت: من در مسجد شعر میسرودم، در حالیکه شخصی از شما بهتر در مسجد بود، و مرا منع نکرد. سپس حسان رو به ابوهریره کرد و گفت: شما را بخدا سوگند میدهم: آیا شنیدی که رسول اللهصمیفرمود: از طرف من با شعر پاسخگو. خدایا او را با روح القدس تأیید فرما. ابوهریره گفت: آری) [۲۳۸].
پس سکوت عمر دلالت دارد که او شهادت ابوهریره را پذیرفته بود.
بخاری از قول او روایت کرده: (زنی به حضور عمر آمد که خال میکوبید، عمر برخاست و گفت: شما را بخدا سوگند میدهم، چه کسی دربارۀ خالکوبی از رسول اللهصچیزی را شنیده است؟ ابوهریره گوید: برخاستم و گفتم: یا امیرالمؤمنین من شنیدم. گفت: چه شنیدی؟ گفتم: از رسول اللهصشنیدم که میفرمود: خالکوبی و درخواست خالکوبی نکنید) [۲۳۹].
[۲۳۸] مسلم ۷/۱۶۲، مسند احمد ۵/۲۲۲. [۲۳۹] البخاری ۷/۲۱۴.
ابوهریره در حضور ابن عباس برخلاف گفتۀ او فتوا داد، اگر چنانکه جاهلان میگویند، ابن عباس از ابوهریره راضی نمیبود، بطور حتم به او اجازۀ صحبت نمیداد، و شخص فتواگیرنده را از قبول فتوای ابوهریره منع میکرد.
بخاری از ابی سلمه بن عبدالرحمن بن عوف روایت کرده که گفت: (مردی به نزد ابن عباس آمد، و ابوهریره هم در نزد او نشسته بود. گفت: مرا در مورد زنی که پس از چهل شب از فوت همسرش فرزندش متولد میشود راهنمائی کنید. ابن عباس گفت: او باید عدهای را بگذراند که طولانی تر است. ابوهریره گوید: گفتم: صاحبان بار عدۀشان وضع حمل شان است. ابوهریره گفت: من به همراه پسر برادرم یعنی ابا سلمه بودم که .... در اینجا ابن عباس غلامش کریب را نزد امسلمه فرستاد، که از او موضوع را پرسید. امسلمه گفت: شوهر سبیعه اسلمی کشته شد، و او باردار بود، پس از چهل شب از فوتش فرزندش متولد شد. کسی او را خواستگاری کرد، رسول اللهصاو را به نکاح داد، و ابوسنابل از جملۀ خواستگاران او بود) [۲۴۰].
این قصه دلیل وثوق بر ابوهریره است، که همواره از اعتماد به نفس برخوردار بوده است.
از آنجمله است: (مردی به ابن عباس: گفت: من ده شتر در راه خدا قرار دادهام، آیا بر من از بابت آنها زکات لازم میآید؟ ابن عباس گفت: مشکلی است یا اباهریره، این کمتر از آنچه در خانۀ عائشه بوده نیست. پس شما جوابش را بگو. ابوهریره گفت: از خدا کمک میخواهم، زکاتی بر عهدۀ شما نیست. ابن عباس گفت: به حق سخن گفتی. هرچه که بر پشت آن بار نمیشود، و از شیر آن استفاده نمیشود، و از تولید آن بهره بدست نمیآید، پس بر آن زکاتی لازم نمیآید. عبدالله بن عمرو گفت: هر دوی شما به حق رسیدید) [۲۴۱].
و از آنجمله است فتوای ابوهریره در مسأله نماز و پیروی ابن عباس از او [۲۴۲].
[۲۴۰] البخاری ۶/۱۹۳. [۲۴۱] الأموال از ابوعبید /۴۹۵. [۲۴۲] مصنف ابن ابی شیبه ۲/۲۳۶.
ابوهریره و ابن عباس با هم دوستی داشتند، برابر هم مینشستند، و با هم غذا میل میکردند، یکی از تابعین گوید: (در نزد ابن عباس و اباهریره حضور داشتم، در حالیکه آندو منتظر گوشت بزغالهای بودند که در تنور قرار داشت. ابن عباس گفت: آن را برای ما بیرون آورید که مبادا نماز از ما فوت گردد. پس آن را بیرون آورند، و هردو از آن صرف کردند) [۲۴۳].
پس این امر دلالت بر صداقت و تبادل محبّت بین آندو دارد.
[۲۴۳] مصنف ابن ابی شیبه ۱/۵۰.
با روایت حدیث از ابوهریره ابن عباس او را موثق معرفی میکند، چرا که برترین مرحلۀ اعتماد نقل قول از او میباشد. در صحیح البخاری ما نمونههائی از روایات او را مییابیم [۲۴۴]در برخی از آنها حدیث مورد راویت را بر میشمارد و میگوید: (چیزی را شیبهتر به لمم از آنچه که ابوهریره از رسول اللهصروایت کرده ندیدم: همانا خداوند زنائی را که ابن آدم بدون چون و چرا انجام میدهد، بر او نوشته است، پس زنای چشم نگاه کردن، و زنای زبان سخن گفتن میباشد) [۲۴۵].
یعنی لمم در نزد ابن عباس این امور و امثال آن است:
همچنین در کتب سنن نسائی، و سسن ابوداود، و سنن ابنماجه روایات دیگری را که ابن عباس از ابوهریره گرفته مییابیم [۲۴۶].
آیا دوستدار علی! به پسر عمویشس اقتدا نمیکند؟
[۲۴۴] البخاری ۴/۲۴۷، ۵/۲۱۶. [۲۴۵] البخاری ۸/۶۷/۱۵۶. [۲۴۶] النسائی ۱/۲۵۷، ابوداود ۱/۹۸، ابنماجه ۲/۱۲۹۰.
در رروایت از ابوهریره، یاران بزرگ و مشهور ابن عباس را میبینیم، آنانکه بزرگان و برگزیدگان تابعین بودند. بدون شک روایت آنان از ابوهریره قرینۀ واضحی بر این است که از نظر ابن عباس و شاگردانش ابوهریره موثق بوده است. و بلکه این امر دلالتی مؤکد بر رضایت ابن عباس از این امر و نیک شمردن این عمل شاگردانش بوده است. وگرنه آنانرا از این کار منع میکرد، بخصوص که او ده سال تمام پس از وفات ابوهریره زندگی کرده است.
پس از این گروه راویان که از ابن عباس حدیث کردهاند، چه بسیارند که روایات خود را از ابوهریره بدست آوردهاند: از آنجمله مجاهد، و طاووس، و عطاءبن ابی رباح، و شعبی، و نافع، و ابوامامه بنسهل بنحنیف، و محمد بنسیرین و دیگران هستند. و از جمله راویان حدیث از ابی هریره سلیمان بنغریب داماد ابن عباس نیز میباشد [۲۴۷].
[۲۴۷] ثقات ابن حبان/۹۱.
یکی از تابعین از عبداللهبن زبیر استفتاء کرد، او گفت: (به نزد عائشه برو، چرا که در نزد او اباهریره و ابنعباس را باقی گذاشتهام) [۲۴۸].
بدینسان میبینیم که امالمؤمنین عائشه او را برای نشستن در مجلس خود میپذیرد. اگر او دربارۀ ابوهریره نظر بدی میداشت، هرگز او را در مجلس خود نمیپذریرفت.
[۲۴۸] التاریخ الکبیر از بخاری ۲۱/ج۱/ق۱.
این ابوسعید خدریساست، که او را میبینیم در مجلس حدیث ابوهریره به عنوان شنونده مینشیند. ابوهریره حدیث طولانی را روایت میکند، که در آن قصۀ مردی است، که آخرین شخص وارد شونده به بهشت میباشد. پس ابوسعید او را تصدیق میکند، و تصریح میکند که او نیز این حدیث را از رسول اللهصشنیده است.
راوی پس از آنکه حدیث را میآورد میگوید: (ابوسعید خدری به همراه ابوهریره نشسته بود، و در حدیث او هیچ تغییری نداد تا که گفتهاش بدینجا رسید: این است برای تو و مثل آن نیز برایت میباشد. ابوسعید گفت: از رسول اللهصشنیدم که میفرمود: این است برای تو و ده برابر آن. ابوهریره گفت من چنین حفظ کردهام که: مثل آن نیز برایت میباشد).
آری، این است برای تو، یعنی از نعمتهای بهشت. خدا را شکر که ابوهریره عدد کمتر را حفظ کرده بود، وگرنه او را متهم به زیاده گوئی میکردند.
بلکه من میخواهم بطور قطعی بگویم، که ابوسعید خدری در طول حیات ابوهریره، او را تشویق میکرد، که برای تابعین حدیث بازگوید، و او نیز به تابعین حدیث گفت: گویا او قصد داشته است که در مقابل کسانی که زود قضاوت میکرده، و ابوهریره را متهم به زیاده گوئی میکردهاند، این صحابی را یاری دهد. آنچه که این گفتۀ مرا تأیید میکند، تفحّص در مجموعه احادیث ابوسعید خدری، در مسند امام احمد، و صحیحین، و سنن میباشد، که بامراجعه به این کتب میبینیم، بسیاری از احادیث روایت شده، از ابوسعید خدری، و ابوهریره مقارن با هم، توسط تابعین روایت گردیده است. و تقدیم نام ابوهریره توسط آنان دلالت بر این دارد، که صدارت مجلس با او بوده است.
از آنجمله است، روایت حمیدبن عبدالرحمان بن عوف، و ابی مسلم اغر، و ابی صالح سمان، وسعیدبن مسیّب، و عطاء بن یسار، و ابی امامه بن سهل بن حنیف، و ابی عبدالله قراظ، و دیگران، که همگی میگویند: ما را ابوهریره وابوسعید حدیث کرده و چنین گفتند [۲۴۹].
علاوه بر این جمع هفت نفری، که از ابوهریره و ابوسعید خدری یک حدیث را با هم روایت کردهاند، جمع دیگری از شاگردان ابوسعید خدری را مییابیم، که از ابوهریره نیز حدیث روایت کردهاند. و این خود دلیل بر این است که ابوسعید نسبت به ابوهریره حسن ظن داشته، و آنان هرگز از او چیزی مبنی بر پرهیز و دوری از ابوهریره نشنیدهاند. چنانکه روایت یاران ابن عباس از ابوهریره بر چنین امری دلالت داشت. از جملۀ این روایان میتوان از: عطاءبن یزیدلیثی، و ابوعثمان نهدی، و عبیدالله بن عبدالله بن عتبه بن مسعود، و عبدالرحمان بن ابینعم و ابوادریس خولانی نام برد.
[۲۴۹] بعنوان مثال به مسلم ۲/۷۶/۱۷۶، ۳/۱۵۷ و بخاری ۱/۱۰۶، ۳/۹۶/۱۲۳ مراجعه فرمائید.
سعید بن حارث گوید: (ابوهریره مریض شد- یا غائب گردید- پس ابوسعید خدری برای ما نماز خواند) [۲۵۰].
این خبر میرساند، که در ایّام عادی ابوسعید خدری مقتدی، و ابوهریره امام بوده است، و این نوعی اعتماد او بر ابوهریره است، که پوشیده نیست، و این بر قراین گذشته افزوده میشود. این بود آنچه از ابوسعید خدریسروایت شده است. او یکی از معدود کسانی است، که شیعه از آنان راضی است. و شیعیان او را به صفت رجوع به علیس، و پایداری در دوستی او صفت کرده، و او را از برگزیدگان پیشگاه علیس، دانستهاند [۲۵۱].
***
[۲۵۰] مجمع الزوائد ۲/۱۰۳. [۲۵۱] رجال ابن داودالحلی ص۳۹۹، رجال ابن البرقی ص۳.
سپس در این میدان، جابر بن عبدالله انصاریسابراز وجود میکند، و او نیز یکی از معدود یاران و برگزیدگان درگاه علیساست، که شیعیان از او اظهار رضایت کردهاند. طوسی او را صاحب مقامی بزرگ دانسته، و ابن داود نقل کرده، که جعفر صادق: او را به عنوان کسیکه روابط خود را با دیگران قطع و با آنان وصل کرده، نام برده است [۲۵۲].
در صحیحین و دیگر کتب سنّت، روایات بسیاری، از قول صادق، بروایت از محمدباقر، از قول جابر آمده است، و هم از قول محمد بن عمرو بن حسن بن علی از او روایاتی آمده است [۲۵۳].
جابرسبا شتاب به نشر حدیث ابوهریره پرداخت، و از او بطور مستقیم حدیث روایت کرد، و بدینسان به جمهور شیعه موثق بودن او را اعلام نمود [۲۵۴].
هم چنانکه ابن عباس و ابوسعید خدری، شاگردانشان را مجال دادند، تا احادیث ابوهریره را روایت کنند، جابر را نیز مییابیم که نشر حدیث ابوهریره توسط شاگردانش را تأیید میکند.
از جملۀ یاران جابر که بروایت احایث ابوهریره پرداختهاند این گروه هستند: شعبی، مجاهد، عطاء بن رباح، ابوسلمه بن عبدالرحمان بن عوف، عمرو بن دینار و دیگران که همه از راویان حدیث از ابوهریره هستند.
[۲۵۲] رجال ابن داود ص ۷۹. [۲۵۳] بخاری ۳/۱۱۹/۲۲۴، ۴۰/۱۱۰، ۵/۱۷۳، ۱/۱۴۰. [۲۵۴] صحیح مسلم ۱/۱۶. مسند احمد ۲/۴۰۳.
سپس ابوایوب انصاریسرا میبینیم که از ابوهریره حدیث روایت میکند، و او در نزد شیعه از جمله شش نفری است، که بزعمشان از میان صحابه مرتد نشدند [۲۵۵].
حاکم از استاد استادانش ابی بکر محمد بن اسحاق بن خزیمه صاحب صحیح روایتی آورده که او درباره ابوهریره گفت: (ابوایوب انصاری با همۀ جلالت و قدرتش، و نزول رسول اللهصدر نزد او، از ابوهریره حدیث روایت کرده است) [۲۵۶].
سپس حاکم علاوه از طریق ابن خزیمه، از ابی الشعثاء روایتی آورده که گفته است: (به مدینه رفتم، ناگهان دیدم که ابوایّوب انصاری، از قول ابوهریره حدیث باز میگوید. گفتم شما از قول ابوهریره حدیث میگوئید، در حالیکه شما صاحب منزلت در نزد رسول اللهصهستنید؟ پس فرمود: اینکه از قول ابوهریره حدیث بگویم، برای من بهتر از آن است که از رسول اللهصحدیث بگویم).
یعنی اینکه ایشان از روایت حدیث، بطور مستقیم از رسول اللهص، بخاطر خوف خطاء بیمناک بودند.
اعتماد ابوایوب انصاری بر ابوهریره، در روایت اصحابش از ابوهریره نیز متجلی میگردد، و آنچه که بر این حقیقت دلالت دارد اینکه: او چیزی را به یارانش ابلاغ نکرده، تا آن احادیث ابوهریره را نشر نکنند. در حالیکه خیالبافان چنین گمان دارند، که علیساز ابوهریره به بدی یاد کرده، و ابوایوب که در تمام جنگهایش در کنارش بعنوان وزیر قرار داشته است، ولی چنین چیزی را بدوستان و یارانش نگفته است.
از جملۀ اصحاب ابوایوب و شاگردانش این گروه هستند، عطاء بن یزیدلیثی، و عطاءبن یسار، و موسی بن طلحه، و ابوسلمه بن عبدالرحمان، معاویه بن قرهمزنی، که همگی از راویان احادیث ابوهریره هستند.
[۲۵۵] رجال ابن داود ۳۹۲. [۲۵۶] المستدرک ۳/۵۱۲.
از جمله اصحابی که از ابوهریره حدیث روایت کردهاند، انس بن مالک خادم رسول اللهص [۲۵۷]و عبدالله بن زبیر است [۲۵۸].
و از جملۀآنان واثله بن اسقع لیثیساست، و او آخرین صحابی است که در دمشق درگذشت. او ۲۰ سال پس از ابوهریره فوت کرد، و در این مدت تمام اعمال ابوهریره را وارسی کرد، و چیزی را نیافت که توقف روایت از ابوهریره را ایجاب نماید، پس در نشر حدیث او شتاب نمود [۲۵۹].
[۲۵۷] مسند احمد ۶/۲۹۹ بسند صحیح. [۲۵۸] به نمونههائی در بخاری ۹/۱۹۲ و مسلم ۸/۴۴ مراجعه فرمائید. [۲۵۹] ابن ماجه ۲/۱۴۱۰.
از جمله اصحابی که از ابوهریره حدیث روایت کردهاند: مسور بن مخرمه زهریس [۲۶۰]است. اگرچه او در سال دوّم هجرت تولد یافت، ولی از نوجوانی عاقل و زیرک بود. او احادیثی از ابوهریره و کبار صحابه شنید و آن را روایت نمود.
و از آنجمله است: ابوامامه بن سهل بن حنیفسکه در عهد پیامبرصتولد یافت، و از کبار صحابه و ابوهریره حدیث روایت نمود. و مانند او محمد بن ایاس بن بکیر است [۲۶۱].
و از جمله اصحاب که از ابوهریره حدیث روایت نمودند: ابوورد مازنی مصری است.
ابوحاتم رازی و بغوی و ابن قانع و ابن الکلبی و ماوردی اجماع دارند که او صحابی است [۲۶۲]. و دیگر ابوسعید الخیر یا ابوسعد است، که ابوداود صاحب سنن از او بعنوان صحابی یاد کرده [۲۶۳]، و بخاری بر این امر صحه گذاشته، و ابوحاتم، و ابن حبان و بغوی، و ابن قانع و دیگران، از او احادیثی را به روایت از ابوهریره آوردهاند [۲۶۴].
از جملۀ صحابی که از ابوهریره حدیث روایت کردهاند: عبدالله بن عتبه بن مسعود هذلی، پسر برادر عبدالله بن مسعود [۲۶۵]، و پدر عبیدالله بن عبدالله یکی از بارزترین اصحاب ابوهریره است. این عبدالله زمان رسول للهصرا دریافت، و از او حدیث روایت نمود، براستی چرا عموی این شخص که یک صحابی جلیل بود، [۲۶۶]او را به پرهیز از احادیث ابوهریره وا نداشت، که چیزی را از او نقل نکند، در حالیکه گمان اهل کذب چنین است که عمر و دیگران مردم را از روایت احادیث ابوهریره برحذر میداشتهاند؟
دیگر از راویان حدیث او عبدالله بن سرجس مدنی است، که ابن ابی حاتم از صحبت او با رسول اللهصو روایتش از ابوهریره یاد کرده است [۲۶۷].
و دیگر عبدالله بن ابی حدود الاسلمی است، که او را نیز ابن ابی حاتم در زمرۀ راویان حدیث از ابوهریره ذکر کرده است [۲۶۸]. حاکم اسامی اصحابی را که از ابوهریره حدیث روایت کردهاند برشمرده است، چنانکه دیگران نیز آوردهاند، آنان عبارتند از: زید بن ثابت، و عبدالله بن عمرو بن العاص، و ابی بن کعب، و عائشه، و عقبه بن حارث، ابوموسی اشعری و سائب بن یزید و ابونضره غفاری و ابورهم غفاری و شداد بن هاد و ابورزین عقیلی و عمرو بن حمق، حجاج اسلمی، عبدالله بن عکیم، واغرجهنی، و شرید بن سویدش [۲۶۹].
***
دیگر از راویان حدیث از ابوهریره جمعی است، که علماء در مورد صحبت آنان با رسول اللهصاختلاف دارند، بعضی گفتهاند صحابه هستند، و بعضی آن را نفی کردهاند، و آنان را در زمرۀ تابعین قرار دادهاند، بدون شک آنان از کبار تابعین بودهاند. اما آنکه صحبتشان با پیامبر ترجیح دارد عبارتند از: شبیل بن عوف ابوالطفیل کوفی، و عبدالرحمان بن عبدالقاری و عبدالرحمان بن ابی عمرة انصاری، عبدالرحمان بن غنم اشعری که از فقیهان بزرگ است، و خباب مدنی صاحب المقصوره و ربیعه جرشی و ثابت بن حارث انصاری، شفی بن ماتع الاصبحی و ضحاک بن قیس فهری قرشی برادر صحابی مشهوره فاطمه دختر قیس که از برادرش بزرگتر بوده است، و قبیصه بن ذؤیب خزاعی، و عامر بن لدین اشعری، عبدالله بن قیس بن مخرمه [۲۷۰].
هم اکنون ما تعدای از صحابه را که بر نمونههای از روایاتشان از ابوهریره اطلاع حاصل کردیم بر شمردیم، والبته ۱۸ نفر از صحابه را ابن ابی حاتم و یا حاکم ازجمله راویان حدیث ابوهریره نام برده که ما روایات شان دست نیافتیم، اگر صحبت این گروه به اثبات برسد، عدد صحابه که از ابوهریره حدیث روایت کردهاند، به ۴۱ نفر میرسد. آیا این کار عملی جمعی از صحابه به روایت ابوهریره اطمینان شخص شکاک نمیگردد؟
[۲۶۰] مسند احمد ۲/۴۰۱. [۲۶۱] مسلم ۳/۵۱۰، احمد ۲/۲۴۰، ابیداود ۱/۵۰۹. [۲۶۲] التهذیب ۱۲/۲۷۲. [۲۶۳] ابوداود ۱/۱۰۸. [۲۶۴] التهذیب ۱۲/۱۰۹. [۲۶۵] ابیداود ۲/۲۰۷. [۲۶۶] التهذیب ۵/۳۱۱. [۲۶۷] الجرح والتعدیل ۶۳/ ج۲/ ق۲. [۲۶۸] الجرح والتعدیل /۳۸ ج۲/ ق۲. [۲۶۹] المستدرک ۳/۵۱۳. [۲۷۰] روایات شان در مسند احمد: ۲/۲۸۶/۳۵۹/۳۲۵/۳۸۰/۵۲۰/۳۰۳. و بخاری ۳/۱۴۲ و ۷/۱۵.
این نیز از جملۀ دلایلی است که ثابت میکند ابوهریره در نزد صحابه مورد وثوق بوده است، از نافع این امام استوار و غلام آزاده شدۀ ابن عمر روایت است که او (با ابوهریره بر جنازۀ عائشه نماز خوانده است [۲۷۱]. و گوید: (ما بر عائشه و امسلمه نماز جنازه خواندیم، و در روز جنازۀ عائشه امام ما ابوهریره بود، و عبداللهبن عمر نیز در زمرۀ حاضرین بود. و در عبارتی دیگر آمده است: (و ابن عمر درمیان مردم بود و از اینکه ابوهریره امام بود موجب انکار او نشد [۲۷۲].
این خود تصریح دارد که صحابه بر ابوهریره عیب نمیگرفتهاند، و باز میدانیم که مسلمانان صدر اسلام برای امامت نماز جنازه فاضلترین شخص را بر میگزیدند، و چرا در مورد همسر پیامبر شانصچنین نکنند؟
و مثل همین میباشد حمل جنازۀ حفصه توسط ایشان، او همسر رسول اللهصو دختر عمرساست. چون فوت کرد (ابوهریره او را از منزل مغیره تا قبرش حمل کرد) [۲۷۳].
[۲۷۱] التاریخ الصغیر از بخاری ص۵۲. [۲۷۲] المستدرک ۴/۶. [۲۷۳] المستدرک ۴/۱۵.
از محمد بن هلال به روایت از پدرش آمده که گفت: (ابوهریره روزهای جمعه تا موقع خروج امام برای ما حدیث میگفت. [۲۷۴]از عاصم بن محمد بروایت از پدرش آمده که گفت: (ابوهریره را دیدم که روز جمعه بیرون میشد، و کنار منبر میایستاد و میفرمود: ما را ابوالقاسم رسول اللهصصادق و مصدوق حدیث فرمود. او هم چنان حدیث میگفت تا که صدای باز شدن باب مقصوره را برای خروج امام میشنید، پس در آن وقت برای نماز مینشست) [۲۷۵].
این قصه جدّاً دلیلی قوی است؛ زیرا که در ساعت قبل از نماز جمعه، در مسجد نبوی شریف، عموم صحابه در یکجا جمع میشدند، و برگزیدگان تابعین نیز حضور داشتند، و شخص دروغگو در آنجا از بیم فضیحت بوحشت میافتاد، و اشخاص پست خود را پنهان میساختند، در حالیکه ابوهریره در کنار منبر حدیث باز میگفت.
[۲۷۴] مصنف ابن ابی شیبه ۲/۱۳۷. [۲۷۵] مسند احمد ۱۳/۲۴۶.
ابن سعد گوید: (ابن عباس و ابن عمر و ابوسعید خدری، و ابوهریره و عبداللهبن عمروبن عاص، و جابربن عبدالله، و رافع بن خدیج، و سلمهبن اکوع و ابو واقد لیثی و عبدالله بن بحینه، و امثالشان از اصحاب رسول اللهصبرای مردم مدینه فتوا میدادند، و از رسول اللهصحدیث باز میگفتند، این کارشان از شهادت عثمان تا زمان وفات آنان ادامه داشت البته صدور فتوا بر ابن عباس، و ابن عمر و ابوسعید خدری و ابوهریره و جابر قرار داشت) [۲۷۶].
[۲۷۶] طبقات ابن سعد ۲/۳۷۲.
(اما تابعین، پس درمیان آنان از شاگردان و یاران ابوهریره برتر، و مشهورتر و بزرگوارتر و داناتر وجود ندارد) [۲۷۷]. تاریخ فقه اسلامی (۷ نفر فقهاء مدینه) را شناخته است، آنانکه شهرت شان در آفاق، و نسلهای بعدی شان گسترش یافته است، چرا که آنان احادیث بسیاری را در دسترس مردم قرار دادند، و بدینسان با بینش محکم، و اندیشۀ بلند بر همگنان خود از تابعین در استنباط احکام برتری حاصل کردند.
کسیکه روایات این ۷ نفر را جستجو میکند میبیند که ۵ نفر از آنان احادیث خود را از ابوهریره دریافت کردهاند، آنان عبارتنداز: ابوبکر بن عبدالرحمن بن حارث بن هشام، و عروه بن زبیر، و سعید بن مسیب، و سلیمان بن یسار و عبیدالله بن عبدالله بن عتبه بن مسعود [۲۷۸].
ابوزناد، از ممتازترین فقهای مدینه چهار ۴ نفر را نام برده است: ابن مسیب، و عروه و قبیصه بن ذؤیب و عبدالملک بن مروان [۲۷۹]که از راویان حدیث از ابوهریره هستند. اندکی قبل ذکر کردیم که در موردصحابی بودن قبیصه اختلاف وجود دارد. و عبدالملک که نیز از راویان حدیث از ابوهریره میباشد، همان کسی است که بعدها خلیفهی مسلمین گردید.
اگر کسانی را که بروایت از ابوهریره اقدام کردهاند، جستجو کنم، غیر از این گروه بسیاری دیگر از بزرگان را در این زمره میبینیم، که همگی از بزرگان فقه هستند، که هر کسی اندک اطلاعی بر کتب فقه و حدیث و تفسیر داشته باشد، فضل و تقدم آنان را در مییابد، مثل حسن بصری، و ابی صالح سمان و مقبری وطاووس وابی ادریس خولانی و عامر شعبی و محمد بن کعب قرظی و محمد بن منکدر وابی عالیه ریاحی و امالدردا؛ صغری همسر ابی درداءسو عمرو بن دینار و عمرو بن میمون اودی و محمد بن ابراهیم تیمی و ابی متوکل ناجی و امثال آنان. آری روایت این گروه از ابوهریرهسیک دلیل عملی موثق بودن ابوهریره است، که بر هیچ شخص با انصافی پوشیده نیست. مثل این جماعت، فرزندان صحابه هستند که احادیث ابوهریره را روایت کردهاند، آنان که جامع نسب شریف و آگاهی در فقه بودند، مثل: ابی سلمه و حمید پسران عبدالرحمان بن عوف، و سالم بن عبدالله بن عمر و سعید بن مسیّب، و عبیدالله بن عبدالله بن عتبه، و عیسی و موسی پسران طلحه بن عبیدالله یکی از عشره مبشره، و نافع بن جبیر بن مطعم وابیبرده بن ابی موسی اشعری، و یزید بن عبدالله بن شخیر عامری و جمعی دیگر که در مناسبتهای مختلف از آنان صحبت به میان خواهد آمد، مثل کسانیکه بمقام قضاوت رسیدهاند، یا آنان که در کنار علیسجنگیدهاند.
و همانند اینان نوادگان صحابه میباشند، مثل: حفص بن عبیدالله بن انس بن مالک، و ثمامه بن عبدالله بن انس، و ابی زرعه بن عمرو بن جریر بن عبدالله بجلی، و حفص بن عاصم بن عمر بن خطاب، و اسحاق بن عبدالله بن ابی طلحه انصاری، و امثالشان از کسانیکه پدر بزرگهایشان، از این جمع کمتر شهرت داشتهاند. که همگی آنان در نشر احادیث ابوهریره سهیم بودهاند.
پس براستی روایت این گرو عظیم تابعین از فرزندان و نوادگان صحابه، از ابوهریره، تأیید عملی آنان از احادیث ابوهریره است، که با آنچه در قبل گذشت اضافه میگردد. دیگر از اعمال تابعین و فرزندان صحابه مبنی بر تأیید ابوهریره، سفرهایشان برای گرفتن فتوا از او است. مثل کار ابی کثیر یمامی آنجا که میگوید: (از یمامه به مدینه آمدم، زیرا که مردم در مورد نبیذ اختلاف داشتند، آمدم تا با ابوهریره ملاقات کنم، و از او در این باره بپرسم، پس با او دیدار کردم، گفتم: هان ای ابوهریره، من از یمامه به نزد شما آمدهام تا دربارۀ نبیذ – آب خرما و یا کشمش و غیره...- از شما بپرسم، پس مرا از پیامبر خداص در این باره حدیثی بگو، و از غیر او برایم چیزی مگو، پس ابوهریره گفت: از پیامبر خداصشنیدم که میفرمود: خمر از انگور و خرما است) [۲۸۰].
از جمله کارهای تابعین اهل کوفه که دلالت دارد آنان ابوهریره را موثق میدانستهاند، فرود آمدن آنان بر ابوهریره، و درخواست بازگوئی حدیث نبوی است. تابعی جلیل قیس بن ابی حازم گوید: (در کوفه به نزد ابوهریره آمدیم، بین او و مولای ما قرابتی بود. –سفیان یعنی ابن عینیه گوید: که او بردۀ آزاد شدۀ احمس بوده است- گوید: پس به نزدش آمدیم و بر او سلام کردیم. افراد قبیله به نزدش آمدند، پدرم، خطاب به او گفت: یا اباهریره: اینان از بستگان شما هستند، که آمدهاند و بر شما سلام میگویند، و درخواست دارند، که از رسول اللهصبرای آنان حدیث گوئی. فرمود: مرحبا به آنان خوش آمدند) [۲۸۱].
[۲۷۷] مستدرک حاکم ۳/۵۱۳. [۲۷۸] دو نفر دیگر عبارتند از قاسم بن محمد بن ابیبکر صدیق، و خارجه بن زید. [۲۷۹] الجرح والتعدیل ۱۲۵/ ج۳/ ق۲. [۲۸۰] معانی الآثار از طحاوی ۲/۳۲۲. [۲۸۱] مسند احمد به تحقیق احمد شاکر ۱۵/۴۳.
محمد بن عمرو بن حزم گوید: (ابوهریره حافظترین مردم است که احادیث رسول اللهصرا حفظ کرده است) [۲۸۲].
ابوصالح سمان گوید: (ابوهریره حافظترین اصحاب رسول اللهصاست که حدیث حضرت را حفظ کرده، ولی بهترین آنان نیست) [۲۸۳].
[۲۸۲] المستدرک ۳/۵۱۱. [۲۸۳] التاریخ الکبیر از بخاری ۱۳۳/ح۳/ق۳ بسند صحیح.
امام شافعی حدیث ابوهریره و حدیث غیر او را آورده که: (طلا در مقابل طلا.) و گفته است: این حدیث مخالف حدیث اسامه بن زید است که: (سود فقط در سینه است.) و حدیث ابوهریره و موافقین او را بر حدیث اسامه ترجیح داده است. زیرا که ابوهریره و کسانیکه حدیث اوّل را روایت کردهاند، از نظر او بیشتر از اسامه حدیث میدانستهاند، و در حفظ کاملتر بودهاند، و از لحاظ سنّی بر اسامه پیش بودهاند و علاوه بر اینها در روایت حدیث دوّم اسامه تنها است. سپس امام شافعی فرموده است:
(ابوهریره دارای سن بیشتر بوده و در زمان خود احادیث را بهتر حفظ داشته است) [۲۸۴].
این خود شهادتی ارزشمند مبنی بر موثق بودن ابوهریره است، زیرا که این شهادت از امام شافعی: صادر گردیده است؛ مردی که سر آمد روزگار در حفظ و فقه و آگاهی و بینش بوده، و در زهد و پارسائی صاحب گامهای استوار بوده است. امام طحاوی که یکی از متقدمین فقهاء حنفی است و از استادان بخاری و مسلم و صاحب روایت است میگوید: (ما به ابوهریره گمانی نیک داریم) [۲۸۵].
حاکم از استاد استادانش ابی بکر بن اسحاق بن خزیمه:، که هم طراز مسلم میباشد، آورده که: (دربارۀ ابوهریره کسی زبان میگشاید، و اخبار او را رد میکند، که خداوند دل او را کور کرده و مفهوم اخبار را نمیداند:
چنین شخصی یا از معطلیهای جهمیه است، که اخبار ابوهریره را خلاف آئین کفر آمیزش میبیند، پس به او ناسزا میگوید، و او را آماج تیرهای اتهامی قرار میدهد، که خداوند او را از آنها پاک نموده است، و بدینسان میخواهد بر نادانی و فرومایگی خود پردهای بیاویزد، از اینرو اخبارش را حجت قرار نمیدهد. و یا اینکه آن شخص از خوارج است، که برکشیدن شمشیر را بر امت محمدصلازم میداند، و نمیتواند، اخبار ابوهریره را که از پیامبرصروایت کرده، و اطاعت خلیفه و امام مسلمین را لازم میشمارد، بپذیرد، چرا که خلاف مذهب گمراه او است، و چون راهی بوسیله حجت و برهان برای رد احادیث ابوهریره ندارد، پس ناچار در سیاه چال پستی و ذلت سقوط میکند.
و یا آن شخص از قدریه است، که از اسلام و مسلمانان عزلت گزیده، و اهل اسلام را بخاطر اعتقاد به اینکه در علم قدیم خدا همه چیز مقدر گریده، و قضای او قبل از کسب بندگان قوانین را جاری ساخته، کافر دانسته است؛ زیرا که چون به اخبار ابوهریره که از رسول اللهصروایت شده نظر میکند آن را برخلاف پندارهای کفر و شرک آمیزخود مییابد، پس روایات او را حجت قرار نمیدهد.
یا آن شخص نادانی است که فقه را از غیر جائی که باید اخذ کند، میگیرد، و چون اخبار ابوهریره را میشنود، و آن را مخالف مذهب خود میبیند، دربارۀ او سخن به گزاف میگوید، و اخبار او را رد میکند، و پیشتر به اخبار مخالف ابوهریره احتجاج مینماید، تا موافق مذهبش باشد، همان مذهبی که او بصورت تقلیدی و بدون حجت و برهان آن را پذیرفته است) [۲۸۶].
کلام ابن خزیمه، کلام انسانی عارف و آگاه است، که مقاصد مخفی دشمانان ابوهریره را بر ملا میسازد، همان دشمنان که در عصر او و در عصر ما هم اکنون، وجود داشته و دارند.
در همین باره ترمذی بابی را به ابوهریره اختصاص داده، و در صفحات ۲۲۵ تا۲۲۹ کتاب جامع خود، مناقب او را گردآوری کرده است.
حاکم کبیر ابو احمد استاد حاکم صغیر صاحب مستدرک میگوید: (ابوهریره از حافظترین اصحاب رسول اللهصبود، که بیش از همه ملازم حضرت بود) [۲۸۷].
شاگردش حاکم صغیر (ابوعبدالله صاحب المستدرک) گوید: (همانا کسانی که از اوّل اسلام تا به روزگار ما در پی کسب حدیث بر آمدهاند، از پیروان و طرفداران ابوهریره هستند، و براستی او اوّلین حافظ، و سزاوارترین آنان بوده است) [۲۸۸].
همچنین حاکم در آخر فصل مناقب ابوهریره، که در المستدرک آن را اختصاص داده میگوید:
(خداوند ما را از مخالفت رسول رب العالمین، و اصحاب برگزیدۀ حضرت و ائمه دین از تابعین و آنانکه بعد از ایشان بودند، از ائمه مسلمینش اجمعین، در مورد حافظ شرایع دین ما ابوهریرهسحفظ فرماید) [۲۸۹].
برادرم! بدان که حاکم بدینسان از ابوهریره نام میبرد و اخلاص خود را به پای او میریزد، از کسانی است، که متهم به تشیع بوده، آنهم در روزگاری که شیعه حالتی مانند امروز نداشتهاند.
حافظ ابونعیم اصفهانی صاحب حلیة الاولیاء میگوید:
(ابوهریره حافظترین صحابه برای احادیث رسول اللهصبوده است) [۲۹۰].
شمس الائمه سرخسی حنفی متوفی بسال۴۹۰ هـ صاحب کتاب المبسوط میگوید:
(ابوهریره کسی است که در عدالت، و طول صحبت او با رسول اللهصشکی نیست، همچنین در مورد حفظ و ضبط او احادیث حضرت را شکی وجود ندارد، چرا که رسول اللهص، آنطور که از او روایت شده در اینمورد برایش دعا فرموده بودند.) سپس گفته است: (او در عدالت و حفظ و ضبط پیشتاز است) [۲۹۱].
امام ذهبی میگوید:
(ابوهریره حافظ فقیه.... از صاحبان بینش و علم، و از کبار ائمۀ فتوا است، که از بزرگواری و عبادت و تواضع بهرهمند بود) [۲۹۲].
همچنین ذهبی از او به عنوان امام مجتهد نام برده، و او را (سرور حافظین استوار) دانسته که (از رسول اللهصدانشی بسیار، و پاکیزه و مبارک دریافت نموده است) و گفته است (که او خوش اخلاق، و صاحب حفظ محکم بوده، که به خطای او در حدیث آگاه نشدهایم، و او در قرآن و سنت و فقه سرآمد بوده است) [۲۹۳].
امام ابن کثیر صاحب تفسیر و تاریخ میگوید:
(ابوهریره در صدق و حفظ و دیانت و عبادت و پارسائی و عمل نیک مقام ارجمند داشت).
(و او صاحب فضایل و مناقب بسیاری است، کلامش نیکو و پندش مؤثر بود) [۲۹۴].
بدینسان میبینیم که گفتار و کردار فضلاء و بزرگان دینی در اینکه ابوهریره شخصیتی وارسته و موثق بوده، گواهی میدهد، و این تأیید از زمان رسول اللهصو صحابه و در قرون ارجمند صدر اسلام، تا به این اواخر ادامه داشته است.
[۲۸۴] الرسالة، الإمام شافعی ص ۲۸۱. [۲۸۵] معانی الآثار ۱/۱۳. [۲۸۶] المستدرک ۳/۵۱۳. [۲۸۷] الإصابة ۴/۴۰۳. [۲۸۸] المستدرک ۳/۵۱۲. [۲۸۹] المستدرک ۳/۵۱۴. [۲۹۰] الإصابة ۴/۲۰۳. [۲۹۱] أصول السرخسی ۱/۳۴۲/۳۴۳. [۲۹۲] تذکرة الحفاظ ۱/۳۲. [۲۹۳] سیر أعلام البنلاء ۲/۴۱۷/۴۱۸/۴۴۱/۴۴۹/. [۲۹۴] البداية والنهاية ۴/۱۱۳.
آنانکه ابوهریره را به وضع حدیث و دروغگوئی متهم میکنند، فراموش میکنند، که در آنزمان چه اندازه دروغ زشت و موارد وقوع در آن بسیار کم بوده است، چرا که آنان هم اکنون در زمانی زندگی میکنند، که دروغپردازی رواج یافته، و بر زندگی مردم چیره گردیده است. وإلا مگر در عهد فرخندۀ نبوت و صحابه شخص دروغگو میتوانسته است، خود را مخفی کند، و کارش برسوائی نکشد و یا مجبور به توبه نگردد؟
عایشهلگوید: (در نزد اصحاب رسول اللهصچیزی بدتر از دروغ نبود، رسول خداصیکبار هم آن را از کسی ندید، اگرچه در موارد بسیار اندک، کسی آن را از خود بیرون بدهد، تا برایش توبه حادث گردد) [۲۹۵].
پس چگونه ممکن بود، که ابوهریره در چنان جامعهای از غفلت مردم استفاده کند، و به آسانی دروغ بگوید، و رسول اللهصو یارانش آنقدر بیاطلاع باشند، که مدح و توثیق او را روا بدانند. اما ورود کلمهی (کذب فلان) – فلانی دروغ گفته است- در نزد رسول اللهصو یارانش، ظاهر آن مراد نبوده، بلکه قصد آنان از بکار بردن این کلام، بیان اشتباه و خطا بوده، که در آنزمان عیبی بشمار نمیآمد و به حساب اهانت گذاشته نمیشده است.
در همین مورد است (که سبیعه دختر حارث، چند روز پس از وفات همسرش، از نفاس خلاص شد، ابوسنابل بر او گذر کرد و گفت: شما حلال نمیشوی تا که ۴ ماه و ۱۰ روز دیگر مکث کنی. آن زن جریان را به رسول اللهصباز گفت: حضرت فرمود: ابوسنابل دروغ گفته است، حقیقت آنطور که او گفته نیست، شما حلال هستی، میتوانی ازدواج کنی) [۲۹۶].
و از آن جمله است آنچه که از ابودرداء روایت شده که گفته است: کسی که صبح او را دریافت، نماز وتر بر او لازم نیست. (این جریان نزد عائشه گفته شد، پس او گفت: ابودرداء دروغ گفته است، رسول اللهصرا صبح درمییافت، و او نماز وتر را اداء میکرد) [۲۹۷].
از آنجمله است اینکه: اسماء دختر عمیس بهمراه مهاجرین دیگر به حبشه مهاجرت کرد، عمرسبه او گفت (ما از شما در هجرت سبقت جستیم، ما به رسول اللهصاز شما سزاوارتریم. او خشمگین گردید و گفت: «یا عمر شما درغ گفتی [۲۹۸]».
بطور کلی اعراب کلمۀ کذب را در موقع خطاء بکار میبردند، مثل این بیت اخطل که میگوید: «کذبتك عينك أم رأيت بواسط»«چشمت برایت دروغ گفته» یا اینکه واسط را دیدهای. که خطای چشم را دروغ چشم نامیده است.
وقول ذورمه: «وما في سمعه کذب»«و در شنوائی او دروغ نیست».
که خطا در شنیدن را دروغ نامیده است.
در حدیث عروه هست که به او گفته شد: ابن عباس میگوید: رسول اللهصدر مکه چند ده سال درنگ فرمود. پس گفت: دروغ گفته است. یعنی اشتباه کرده است [۲۹۹]. بدینسان عروه خطا را کذب نامیده است، زیرا در اینکه خطا ضد صواب است مشابه کذب میباشد، چنانکه کذب ضد صدق است اگرچه از حیث نیّت و قصد فرق دارد). بدین تربیت کذب بر دو نوع است: کذب عمد و کذب سهو. کذب عمد معروف است ولی کذب سهو مثل کذب ابوسنابل میباشد که برای زنی که شوهرش فوت کرده و وضع حمل کرده عنوان عدهای جدید نمود [۳۰۰].
(و از آن جمله است فرموده رسول اللهصکه هرکس چنین گفته دروغ گفته است، در پاسخ به کسیکه گفته بود: چون عامر خود را به اشتباه به قتل رسانیده عمل او حبط گردیده است.
و از آنجمله است قول عباده بن صامت که گفت: ابومحمد دروغ گفته است که گفته وتر واجب است. پس همۀ اینها از جملۀ کذب خطا است، که گویندۀ آن اشتباه کرده است).
و براستی لغت اهل مدینه در گذشته چنین بوده است.
[۲۹۵] مسند احمد ۶/۱۵۲. [۲۹۶] سنن سعید بن منصور ۳۵۲/ج۳/ق۱ به سند صحیح. [۲۹۷] الکامل لابن عدی ۱/۱۳. [۲۹۸] صحیح مسلم ۷/۱۷۲. [۲۹۹] لسان العرب ۱/۷۰۹. [۳۰۰] مدارج السالکین ابن قیم ۱/۳۶۴.
با این تقریر در خصوص معانی کذب در لغت پیشینیان، میتوانیم قول زبیرسرا در بعضی از احادیث ابوهریره تفسیر کنیم. آنجا که گفته است: این قول دروغ است، اگر ثابت شود که آن را گفته است.
شیخ معلمی: ذکر کرده که در البدایه والنهایه [۳۰۱](ابن اسحاق، از عمر یا عثمان بن عروه بن زبیر، از عروه روایت نموده است که ابن زبیر گفت: پدرم؛ زبیر به من گفت: مرا به این شخص یمانی - یعنی ابوهریره - نزدیک گردان؛ زیرا که او از قول رسول اللهصحدیث فراوان میگوید. پس من او را نزدیک ابوهریره بردم، پس ابوهریره حدیث میگفت، و زبیر در مقابل او را گاهی تصدیق و گاهی تکذیب میکرد و میگفت: راست گفت. دروغ گفت.
گفتم: پدر! این سخن شما راست گفت. دروغ گفت چه مفهومی دارد؟
گفت: پسرم: امّا اینکه این احادیث را از رسول اللهصشنیده است، در آن شکی نیست. ولی بعض از آن را در جای خودش میگذارد، و بعضی را در غیر جای آن قرارا میدهد).
این سخن از قول زبیر صحیح نیست؛ زیرا که آن را از ابن اسحاق محمد بن سلمه روایت کرده، (که اگر محمد بن سلمه بن قرباء بغدادی، یا محمد بن سلمه بن کهیل، یا محمد بن سلمه بنانی، یا ابن فرقه باشد، همگیشان گفتهها و روایات آنان متروک، و خودشان در روایت ضعیف هستند، و هر کدام این خبر را روایت کرده باشند، قابل اعتماد نمیباشند، و اگر کسی غیر از این افراد روایت کرده باشد، آن شخص مجهول است) [۳۰۲].
من این قصه را جعلی میدانم، زیرا که زبیر، در روز واقعۀ جمل به شهادت رسید، و ابوهریره پس از آن واقعه بود، که به بسیار گفتن حدیث معروف گردید. و انگهی زبیر یاور رسول اللهصو از مقربین ایشان بود، که ابوهریره را همراه رسول اللهصدیده بود، و گمان ندارم که او دربارۀ ابوهریره بدینسان سخن گوید:
این مرد یمانی که تازه رهسپار مدینه گردیده است.
و علاوه بر این پسر زبیر یعنی عروه چنانکه ذکر کردیم، از راویان حدیث از ابوهریره است، که اگر زبیر در این حادثه ابوهریره را تکذیب کرده بود، بطور قطعی عروه از او حدیث اخذ نمیکرد، در حالیکه گفته شده در این جریان عروه راهنمای پدرش هم بوده است آیا چنین نظریهای قابل باور است؟
و هشام بن عروه نیز در صحیحین از راویان ابوهریره است، آیا براستی این خاندان از این جریان بیاطلاع بودند؟
خبر داریم که زهری معروف احادیث ابوهریره را از فرزندان زبیر، عروه و دیگران جمع کرده، و منتشر ساخته است، پس اگر این واقعه صحت داشته چرا آنان او را در جریان امر قرار ندادهاند؟ اینجا است که پاسخی برای این سوال نمییابیم، و میبینیم که ابوریه و عبدالحسین این مهاجمان به ابوهریره و ناقلان این خبر واهی، میخکوب میشوند.
از شگفت انگیزترین گزافه گوئی ابوریه این است، که چون این قصۀ بیاساس را نقل نموده فقط تا آنجا پیش رفته که میگوید: راست گفت: دروغ گفت: و بقیۀ ماجرا را نقل نکرده است، تا مبادا برخلاف نظر او چیزی به اثبات برسد، و شک را نفی کند.
[۳۰۱] البداية والنهاية ۸/۱۰۹. [۳۰۲] ابوهریره راویة الاسلام /۲۹۹.
اما آنچه گفته شد که عمر و عثمانب ابوهریره را تکذیب کردهاند، این قول بطور کامل دروغ و بهتان است، که نظام معتزلی [۳۰۳]مدعی آن شده است. چرا که این نظام (گاهی از ابوهریره یاد کرده و گفته است: عمر و عثمان و علی او را تکذیب کردهاند) [۳۰۴].
این نظریه یا از ادعاهای ابوجعفر اسکافی است، که شخصی معتزلی بوده، و در روایت ضعیف به حساب میآید، چرا که اخبار را بدون ذکر سند وراد میکند. یا از ادعاهای بشر مریسی است، که اهل بدعت، و از گروه جهمیه بوده است.
یا از آنچیزهائی است که ابوالقاسم بلخی بدون ذکر سند آورده است. ولی یک حرف آن هم توسط اشخاص موثق ثابت نشده است.
برای ما ضرورت دارد که در اینجا یک امر مهم را بدانیم، و آن را مورد توجه قرار دهیم، و آن اینکه اینگونه گفتارها، از سخنان برنامه ریزان ضد اسلامی است، که این گروه کوشیدهاند ابوهریره را مورد جرح قرار دهند، و این جزئی از برنامۀ آنها است، که امت اسلامی در اوایل قرن سوم هجری با آن مواجه گردیده است. بلی همان معتزله، و جهمیه، و باطنیه و شعوبیه. موضوع بدین ترتیب است که جماعتهای اهل بدعت، و مجوسیان شکست خورده، و دشمنان عقیدۀ اسلامی، که با ترجمۀ کتب فلسفۀ یونان، که بعضی از مترجمین یهودی نیز بودند، موفق شدند، بر مأمون غلبه کنند، و او را وادارند که بگویند: قرآن مخلوق است و یا عقاید باطل دیگر را بپذیرد. آری آنان او را فریب داداند، و با گفتارهای بظاهر زیبا و فریبنده او را مقلد خود ساختند، و او را واداشتند، که به جنگ علمائی برخیزد، که سنّت نبویصرا حمایت میکردند.
آنان توانستند احمد بن ابی دؤاد را بعنوان وزیر مأمون جا بزند و ریاست محاکم را به عهدهاش قرار دهند. این شخص با رسیدن با این مناصب، در اجرای این برنامه اقدام نمود. در اینجا بود که امام عزیز و شجاع احمد بن حنبل و علماء طرفدار ایشان در جنگی طولانی و دشواری با مأمون و این گروه از اهل بدعت وارد شدند. پس از مأمون با معتصم و واثق که دنباله رو مأمون بودند نیز جنگیدند. به راستی روزهای سیاهی بود. چه بسیار بودند، قهرمانان سنّت نبویصکه خونهائی در این راه نثار گردید، و چه بسیار بودند آنان که بزندانها افتادند، و شکنجه شدند، و چه بسیار بودند، که به مصر و خراسان گریختند، سرزمینهائی که در آن روزگار مهد عقیدۀ صاف و ناب اسلامی بود، چرا که طاهریان بر این سرزمینها حاکم بودند، و به نظر من آنان وارد اهل بدعت نشده بودند. و چه بسیار بودند از طرفداران امام احمد، که از کار بیکار شدند، و گرسنگی را تحمل کردند. آری جنگی هولناک آغاز شده بود واستمرار داشت. امت در سراشیب گمراهی قرار گرفته بود، که امام احمد پایداری و ثباتی جاودانه از خودشان داد، و مانع سقوط گردید. او بخاطر ثباتش در مقابل گفتارهای معتزلیها، وجهمیها عذاب سخت و هولناکی را تحمل کرد. رهبری این فتنه بعهدۀ ابن ابی دؤاد، و نظام، و بشر مرّیسی و امثالشان بود، که چون مؤمنین ثابت قدم احادیث صحیحه را بر آنها عرضه میکردند، که عقاید باطلشان را از میان میبرد آنان که نفرین خدا بر ایشان بادا، به تکذیب راویان این احادیث از صحابه و تابعین میپرداختند، و از همینجا بود، که ابوهریره را دروغگو خواندند، چرا که او بیش از سایر صحابه احادیثی در باب عقیده آورده، که اعتقادات این گروه را به رسوائی میکشاند.
آری همین جریان است که خاورشناسان را به شوق انداخته، که عصر مأمون را دوران طلائی بنامند، چرا که آنان تاریخ را بر اساس مفاهیم خود نقد میکنند، تا به مقاصد خود راه یابند. و براستی برای آنان آن دوره یک دوران طلائی بوده است، چون مأمون آن عصر چراغهای هدایت را خاموش میکرد، و امت را از قرآنشان روی گردان مینمود، و آنان را به پس ماندههای فلاسفۀ یونان میخواند.
این محنت دشوار بمدت ۱۴ سال استمرار یافت، تا که متوکل آمد، و داعیان حق هم چنان پایدار ماندند. اینجا بود، که خداوند بر اثر مجاهدت مردان دعوت، پرتوی را در قلب او انداخت، که توانست به حرفهای آنان گوش کند، و حقایق را بپذیرد. در این موقع در برنامههای دولت در این موضوع، دگرگونی پدید آمد، که اهل حق پیروز گردیدند، و عناصر فاسد بدور افکنده شدند. اوّلین کسیکه مورد مؤاخذه قرار گرفت، ابن ابی دؤاد بود که اموالش نیز مصادره شد، و او از ماتم دق کرد و پس از سه روز فوت نمود. آری خداوند ابا دارد، مگر آنکه دین خود و سنّت پیامبرش را حفظ کند، و احادیث نبوی را هم چنان برای ارشاد امت باقی بگذارد. پس بدینسان امت بر عقیده خود پای فشرد، و این پیروزی بدست نیامد، مگر زمانیکه این گروه فاضل از داعیان حق بهاء آن را با تقدیم سرهایشان، و تحمل انواع عذابها از جمله گرسنگی، و غل و زنجیر، و در بدری پرداخت نمودند. آنان با ثبات خود قانون داعیان حق را برای آیندگان تدیون نمودند، تا عقیدۀ اسلامی در عزّت تمام به اسمرار خود ادامه دهد، و بدعت به خاموشی گراید. این روال ادامه یافت تا که نوبت حکومت به القادر بالله بن اسحاق بن جعفر المقتدر بالله رسید، که مردی فقیه بود. او کتابی را در باب عقیده مدوّن ساخت که علماء امت آن را تأیید کردند، سپس نسخههای بسیاری از آن به دهکدهها و شهرها فرستادهشد، که امت خود را ملزم به اعتقاد بر آن نمود. بدین ترتیب بدعت اعتزال و جهمیه خاموش شد.
اگر ما سیرۀ این گروه از اهل فتنه را بررسی کنیم میبینیم، که تمامشان، از اوّل تا کنون با ابوهریره دشمنی داشتهاند، و این دشمنی مبتنی بر عدم توجه به پارسائی، و سقوط درگناه، و پیروی از شهوات و خدمت به بیگانه میباشد.
رهبرشان احمد بن ابی دؤاد، حیات سیاسی خود را در حالی آغاز کرد، که هیچگونه ثروتی نداشت، ولی چون متوکل او را معزول ساخت، و اموالش را صورت برداری نمود، دیده شد که چندین پارچه ملک، و باغهای آبادان و ثروت بیشمار دارد، که همه را مصادره نمود.
اما در بارهی نظام، برای ما تعریف ابن قتیبه کافی است، چرا که او از شخصیتهای موثق معاصر او است، که میگوید: نظام مردی دلقک و بیمایه بود، که صبح و شام در حالت مستی بسر میبرد، به مراکز فساد میرفت، و مرتکب انواع فحشاء و جنایت میشد، و او است که گفته است:
مازلت آخـذ روح الزق في لطـف
واستبيح دما من غير مجـروح
حتی انثنيت ولي روحان في جسدي
والزق مطرح جسم بلا روح
[۳۰۵]
همواره روح مشک (می) را با لطافت میگیرم
ومن خون (رنگ) را که از غیر زخم بدست آمده مباح میدانم
و (تا آنگاه مینشوم) که در پیکرم دوجان پدیدآید
و مشک را که جسم خالی است بدور میاندازم
و مثل آنان بودند نسلی که اندکی قبل از ایشان زندگی میکردند، که این گروه جرئت طعن بر اصحاب را از آنان آموخته بودند، مثل معمر بن مثنی، که با علم نافعی که در لغت ادب داشت، از نظر عقیدۀ از زمرۀ خوارج بود، که به حفظ قرآن عنایتی نداشت و از جملۀ شعوبیه [۳۰۶]نیز بود که اعراب را مورد طعن قرار میداد، بدون شک شعوبیه بدعتی بزرگ بود. از اینرو علماء، دانشمندان شعوبی مذهب را ضعیف شمردهاند، چنانکه این امر، در مواردی گوناگون در کتاب التهذیب و سایر کتب آمده است.
(کتاب مثالب از کارهای او است، که در آن بر بعضی از اصحاب پیامبرصطعنه وارد نموده است) [۳۰۷].
در حالیکه خود او سزاوار طعن است. ابن قتیبه گفته است: (حال او از لحاظ نسب و پدرش چنان است که بد میدانیم آن را ذکر کنیم، چرا که در آنصورت ما مثل کسی هستیم که امر کند، ولی خود فرمان نبرد، و زشت را ناروا بشمارد، و خود از آن دروی نکند. مادرش مشهورهای (زناکاری) بوده است، ولی ما خوش نداریم که شرح حال او در کتب نوشته آید، و در روزگار داستانش پایدار بماند) [۳۰۸].
(او شخصی است که نسبش درهم و برهم است) [۳۰۹].
بدینسان میتوانید بزرگان اهل بدعت را بشناسید، و آنان را با هم قیاس کنید.
در اینجا جریاناتی فضیحت بارتر نیز وجود دارد، که مهاجمان اهل بدعت را رسوا میکند، چرا که جهم بن صفوان فرمانده بزرگ، و رئیس و مدیر تشکیلات شعوبیه، که همۀ جهمیها به او منسوب هستند، دست راست حارث بن سریج در فتنۀ شمال خراسان در اواخر دولت اموی بود، که پس از ۱۳ سال منجر به قتل حارث گردید. بر مبنای این فتنه حارث به سرزمین مشرکین گریخت، و با جمعی در خدمت حاکمشان در آمد، و با سپاهیان مسلمان جنگید، و دست در دست مشرکین و کفار گذاشت، و در طی آنان سالها بسیاری از زنان مسلمان را به اسارت گرفت، و آنان را به مشرکین تسلیم کرد، که ناموسشان را برباد دادند [۳۱۰]. در حالیکه جهم بن صفوان خود را به اسلام نیز منسوب میکرد.- آیا براستی حال ابوریه از سلف او بهتر است؟ خدایا! نه، دانشمندان و فضلاء مصری خوب میدانند و او را خوب میشناسند!، ابوریه و هم فکرانش در مقابل ما که برای دفع حیله و تزویرشان به مسند امام احمد و سایر محدثین مراجعه میکنیم، مگر چارهای ندارند، جز اینکه به جناب نظام و امثال او پناه ببرند؟
ابوریه از کسانی است که به اشکال گوناگون دینشان به آنان اجازۀ دسیسهبازی میدهد، و برای آنها فقط پول مهم است. او و امثالش که مدعی داشتن علم و معروفت هستند در واقع راه را گم کردهاند، و انکار حقیقت نیز آنها را کمک نکرده است. او ضلالت را چنان آراسته است که غافلین آن را بپذیرند، گویا به علم و دانش هم خیانت میکند. او باکی نمیدارد که دروغپردازی را پیشۀ خود سازد، و خود را ذلیل کند، البته تا مادامی که دروغ در بازار خریدار دارد. پس لقمۀ حرام سخنی است که میتواند، طالب آن هر طور بخواهد آن را تأویل کند، و آن را در بازار عرضه نماید.
امّا آنچه که ابوریه و طرفدارانش به ابن قتیبۀ دینوری نسبت دادهاند، که او و دیگر شخصیتهای مورد اعتماد احادیث ابوهریره را رد کردهاند، در حقیقت درست نیست، زیرا که این شخصیتها گفتههای نظام و مریسی، دیگر فرومایگان را بمنظور رد نظریاتشان آوردهاند، اما ابوریه و یارانش ابلیس مآبانه این نقل قولها را بعنوان گفتههای خود آن شخصیتها مطرح ساختهاند. مثلاً ابن قتیبه میگوید: نظام دربارۀ ابوهریره چنین گفته است، و سپس رد آن نظریه را میآورد، اما ابوریه، قول نظام را به عنوان قول ابن قتیبه جا میزند. این کار از زشتترین روشهای نامردی است، که هیچ زشتی و پستی بپای آن نمیرسد، چرا که این تزویر علمی است. او گاهی قول یکی از معتمدین را میآورد، ولی قسمتی از آن را میاندازد، تا رسوائی او بر ملا نگردد. یا در آن چیزی را میافزاید، و یا آن را تبدیل و تحریف میکند. یا قسمتی را نقل و قسمتی دیگر را حذف میکند، و به روشهائی دست میزند، که هیچیک از خاورشناسان یهودی به آن چنان عملی ناجوانمردانه دست نزدهاند. براستی هر آنچه را ابوریه و دست یارانش آوردهاند، در مرحلۀ اوّل باید با دیدۀ تردید نگاه کنیم، و بطور حتم میباید آن را با مرجع مربوطه مقابله کنیم؛ زیرا که چه بسا در آن تحریف انجام شده است. و چون نقل آن صحیح بود، در آنجا است که بر ما واجب میگردد، که سند آن را مورد نقد و بررسی قرار دهیم، که از کدام نوع اخبار است، آیا در سند آن انقطاع وجود دارد و یا راوی آن ضعیف است؟ و چون صحت سند آن به ثبوت رسید، بایستی آن را در پرتو حقایق تاریخی، و قراین و روایات دیگر که با آن مخالف میباشد مورد آزمایش قرار دهیم، و از لحاظ لغت عربی، و عرف زمانی آن روزگار نیز میباید دربارۀ آن تحقیق بعمل آید، و نیز اصطلاحات متداول آن روزگار را نباید از نظر دور بداریم. امّا نقل قول از آدمهای بیباک و بدون تقوا، و یا اخذ از کتب متأخرین که ضعیف میباشند، هیچگونه ارزش و اهمیتی ندارد. چه بسیار دروغ بهم بافتند، که خداوند سرکشی شان را باز گردانید. و آیا مگر جز خذلان میوهای چیدند؟ امروز به عصبیت حزبی دچار شدهایم. پس لازم است، که از خدا بیم داشته، و تاریخ را به درستی بیان نمائیم. تاریخ ابوهریره را بزرگ میداند؛ چرا که او پیام دلاویز هدایت را در عصر گمراهی و سرگردانی آورده است. گرسنگی او نمیتواند مایه کینه توزی نسبت به او گردد. چرا که او دروغ نمیگوید، و اراجیف به هم نمیبافد.
آری سیاهی کفر نمیتواند نور سنّت ما را بپوشاند. چرا که ماه شب چهارده سیاهی و تیرگیهای را از میان برمیدارد.
[۳۰۳] - ابراهیم بن یسار بن هانی؛ از بزرگان معتزله. [مصحح] [۳۰۴] تأویل مختلف الحدیث /۲۲. [۳۰۵] تأویل مختلف الحدیث /۱۷. [۳۰۶] جنبش قوم پرستی که دشمنان اسلام در بین اعاجم/ غیر عربها بوجود آوردند و هدف ضربه زدن به اسلام و تفرقه بین مسلمانان را در ورای آن تعقیب مینمودند. [صحیح] [۳۰۷] التهذیب ۱۰/۲۴۸. [۳۰۸] رسالة العرب ص ۲۷۱ تألیف ابن قتیبه. [۳۰۹] التهذیب ۱۰/۲۴۸. [۳۱۰] تاریخ طبری ۷/۳۳۵ چاپ دارالمعارف.
ابوهریره نقل کرده، که ابن عساکر بروایت از عمر بن خطاب آورده که او به ابوهریره گفته است: (یا حدیث گفتن از رسول اللهصرا ترک میکنی، یا شما را به سرزمین دو باز میگردانم).
آری در کتاب ابن عساکر اخبار ضعیف و موضوعی فراوان است، اگر هم این قول صحیح باشد، این سخن چنین است که (عمر بیم داشت که مردم احادیث را در غیر جای آنها بگذارند، چرا که آنان دربارۀ احادیث رخصت گفتگو میکردند، و چون شخص زیاد حدیث گوید، احتمال برخی اشتباهات و خطاها در او میرود، که مردم آن را میگیرند، و یا توجیهی به مثل این دارد) [۳۱۱].
مگر اینکه ظاهر قصه، دلالت دارد که از سخنان جعلی روافض است، آنانکه میخواهند نشان دهند، که عمر از احادیث رسولصکراهت داشته است. وانگهی در نفس این روایت تناقض وجود دارد؛ زیرا که تبعید او به سرزمین دوس، نمیتواند از اقداماتی تلقی گردد، که عمر برای خیراندیشی اسلام در نظر گیرد، چرا که اگر روایات ابوهریره غیر صحیح بوده، باز هم در سرزمین دوس پخش میشده، و وظیفۀ عمر ایجاب میکرده که این سرزمین را نیز مثل سایر بلاد محفوظ دارد. براستی اگر احادیث ابوهریره نزد عمر غیر صحیح میبود، حتماً او زبانش را قطع میکرد، نه اینکه او را به نزد بستگانش بفرستد، و یا به سرزمین دیگری گسیل دارد) [۳۱۲].
مثل همین است آنچه که بشر مریسی مدعی گردیده، که عمر فرموده است: ابوهریره دروغگوترین محدثین است. (براستی چگونه عمر او را متهم به دروغپردازی بر رسول اللهصمیکند، در حالیکه او را به یکی از کارهای بزرگ میگمارد، و او را فرمانداری ولایت میدهد. اگر ابوهریره در نزد عمر همان است که شخص مخالف میگوید، چگونه ممکن است او ابوهریره را بر امور مسلمین امین قرار دهد، وبار بار او را به فرمانداری ولایات منصوب کند؟) [۳۱۳].
(و کدام سبب برای صاحب رسول اللهصبدتر از تکذیب او در روایت است، آری ابوهریره از راستگوترین اصحاب رسول اللهصو حافظترین آنان، و آگاهترینشان به حدیث نبوی بوده است) [۳۱۴].
(آیا انسان نباید پروردگارش را به احوال خود آگاه بداند، پس چگونه بخود اجازه میدهد، که زبانش را محافظت نکند، و حافظترین صحابی حضرت را بدون دلیل و مدرک متهم به دروغ کند؟ و چگونه شخص مخالف برای خود صحیح میداند، که به تکذیب این صحابی بپردازد، در حالیکه طلحه بن عبیدالله و عبدالله بن عمر و دیگران او را موثق خواندهاند؟ حق این است که اگر چنین شخصی سنگی را بدندان گیرد، و یا اخگر آتشی را بر زبانش قرار دهد، که زبانش را بسوزاند برایش بهتر از آن است که صحابی رسول اللهصرا متهم به دروغگوئی کند) [۳۱۵].
هان ای مریسی امروز! ما برایت همان کلامی را میگوئیم که به مریسی دیروز گفتیم و آن اینکه: از خدا بترس (واز خدا در برابر اتهامی که به صاحب رسول اللهصزدهای استغفار کن، چرا که حقیقت برخلاف ادعای تو است، براستی اگر فرمانروائی با غیرت داشتی، که برای ناسزاگوئی به اصحاب رسول اللهصخشم میگرفت، حتماً جسمت را دردناک میساخت، و موی و پوستت را متأثر مینمود. تا که دوباره به یاران رسول اللهصناسزا نگوئی، وبدون دلیل آنان را متهم به دروغگوئی نکنی) [۳۱۶].
(اگر تو هان ای مخالف، در ادعایت راستگو هستی، پس پرده را از کسیکه آن را روایت کرده برگیر، چرا قادر نیستی که از شخص موثق چیزی را بر خلاف حقیقت کشف کنی) [۳۱۷].
همچنین است داستان روایتی که میگوید: عمر، ابوهریره را شلاق زده است، چرا که این روایت ضعیف را ابوجعفر اسکافی روایت کرده که خود از ضعفا است.
بارزترین چیزی که دلالت دارد، عمر، ابوهریره را موثق میدانسته، روایت نوادگان او از اوهریره است، از آنجمله سالم بن عبدالله بن عمر، که در سه مورد در صحیح البخاری از ابوهریره حدیث روایت نموده است.
و از آنجمله است حفص بن عاصم بن عمر، که یازده مورد در صحیح البخاری به روایت از ابوهریره حدیث گفته است. آیا این اشخاص نمیدانستهاند، که پدربزرگشان ابوهریره را دروغگو میدانسته است؟!!.
[۳۱۱] البداية والنهاية ابن کثیر ۸/۱۰۶. [۳۱۲] ظلمات ابوریه ص ۴۳. [۳۱۳] رد الإمام دارمی علی بشر مریسی ۱۳۲/۱۳۵. [۳۱۴] همان منبع. [۳۱۵] همان منبع. [۳۱۶] همان منبع. [۳۱۷] همان منبع.
اینکه عثمان، ابوهریره را دروغگو میدانسته، چیزی است که نظام به او نسبت داده است، که شرح حال نظام و حدود جنون و نادانی، و رسوائی او را دانستیم.
شخصیتهای مورد اعتماد تاریخی، چیزی که بیانگر تکذیب ابوهریره بوسیلۀ عثمان باشد روایت نکردهاند، مگر رامهرمزی، که قول منسوب به عمر، دربارۀ ابوهریره را، یعنی تبعید او را به سرزمین دوس، به عثمان نسبت داده است، که البته اگر این خبر متروک نباشد، واقعیت این است که عثمان از طرفداران پرهیز از روایت بسیار حدیث بوده، که در فصل گذشته گفتیم، ایشان از بسیارگوئی حدیث حذر داشتهاند. و این قول را نیز بر همین معیار تأویل میکنیم، البته اگر این روایت صحیح باشد.
(هیچ منبع مورد اعتمادی، چیزی را که ثابت کند علی، ابوهریره را تکذیب کرده، و یا او را از حدیث گفتن منع نموده در دست نیست، مگر بعضی از دشمنان ابوهریره روایتی از ابوجعفر اسکافی را دستاویز قرار دادهاند، که چون حدیثگوئی ابوهریره، به علی رسید، گفت: آگاه باشید، او دروغگوترین مردم است. یا گفت: دروغگوترین زندهای که بر رسول اللهصدروغ میبندد، ابوهریره دوسی است.
این روایت ضعیف و مردود است؛ زیرا که از طریق اسکافی نقل گردیده، و او شخصی صاحب هوا و هوس بوده، که مردم را به هوای خود دعوت مینموده، و مورد اعتماد نیست) [۳۱۸]. بلکه این روایت دروغی بزرگ است، که گویندهاش را رسوا میسازد، چرا که فرزندان علی س و یاران، و حامیان، و جماهیر شیعۀ اوایل، و گروههای هاشمی، از گفتن چنین خبری خودداری کرده، و خود به روایت حدیث از ابوهریره پرداختهاند، و اگر خودشان موفق بدریافت مستقیم حدیث از ابوهریره نشدهاند، احادیث ابوهریره را از ثقات اخذ کرده و روایت کردهاند. چنانکه در فصل آینده ان شاءالله آن را ثابت خواهیم کرد. البته اگر علی س چنین چیزی گفته بود، بطور قطعی توسط یاران او، این خبر نقل میگردید. پس بریده باد دستتای مرد دروغگو و دروغ پرداز، که دروغت را به علی نسبت میدهی.
هان ای مردک اگر تو از زبان علی چیزی را میگوئی
گمان داری که ما از افتراهای تو غافل میمانیم؟
اگر تو بطور عمدی سخن را جعل میکنی
پس بدان که خودت را رسوا کردهای، وما بافتۀ تورا نابود میکنیم
به راستی چرا شیعیان اوّل در مورد ادعایت سکوت کردهاند
و چرا فرزندان علی گفتهات را متداول نساختند؟
از شگفت انگیزترین چیزی که نظام مدعی آن است، اینکه گفته است، به علی خبر رسید که ابوهریره در لباس پوشیدن و وضو گرفتن از راست شروع میکند، پس علی وضویش را از چپ شروع کرد، و گفت: من بطور حتم با ابوهریره مخالفت میکنم.
این خبر را عبدالحسین نقل کرده، و تأسف آور اینکه آن را به ابن قتیبه نسبت داده، در حالیکه ابن قتیبه از آن بری میباشد، بلکه ابن قتیبه آن را برای رد قول نظام آورده است) [۳۱۹].
[۳۱۸] ابوهریره راویة الإسلام ص ۲۷۸، و ادّعای اسکافی در شرح نهج البلاغة ۱/۴۶۸ چاپ بیروت آمده است. [۳۱۹] ابو هریرة راویة الإسلام / ۲۷۹.
کسانی که از قضاوت به روایت حدیث از ابوهریره در شهرهای مرکزی جهان اسلام اقدام کردهاند، جمعی قابل اهمیت میباشند، آنان با روایت از ابوهریره بر توثیق او صحه گذاشتهاند، و بر طعنه واردکنندگان، و عاملان شک و تردید بر ابوهریره پاسخ دادهاند. در حقیقت قضات در هر دورهای، بخصوص در صدر اسلام، بطور غالب اهل تقوا بودهاند، و چون در محاکم قضائی ناچار بودهاند، با شهود سر و کار پیدا کنند، و در احوالشان آگاهی حاصل نمایند، از اینرو در توثیق رجال با حذر کار میکردهاند، که چنین حالی را برای فقهاء نمیتوانیم پیدا کنیم. پس اگر یکی از قضات حدیثی را از حاملان آن روایت کرده است، بدون شک، در قبول حدیث از همان محدودۀ خاصی که همراه با احتیاط بود گذر کرده، و بطور طبیعی در اوّل بر اساس طبیعت کارش با شک با آن مواجه گردیده، و سپس پردۀ شک را دریده، و از آن نجات یافته است، و به عبارت دیگر هر خبر و حدیثی را آنان در کورۀ آزمایش قرار داده، و سپس طلای ناب و خالص آن را بدست آوردهاند. پس روش قبول خبر از جانب قضات بر اساس معیار خاص آنان بوده است.
از این جهت است که روایت حدیث از ابوهریره توسط قضات را به معنی موثق دانستن او میدانیم.
در اینجا لازم است که با هم به تمدن اسلامی نظری بیندازیم، و ببینیم در دوران پراهمیت این تمدن افتخار آفرین، چگونه قضات متقی اسلام، بطور مستقیم احادیث ابوهریره را دریافت و روایت کردهاند، و یا اگر کسی از آنان ابوهریره را در نیافته، از روایان او حدیث اخذ کرده و باز گفته است.
این کار را از امالقری (مکۀ معظمه) که خداوند آن را شرف و عزّت بخشیده آغاز میکنیم. از قضات مکه که از ابوهریره حدیث روایت کردهاند این اشخاص را میتوان نامبرد.
۱- عبید بن حنین [۳۲۰]تابعی مورد اعتماد، که قضاوت مکه را به عهده داشته، و احادیث او که از ابوهریره روایت نموده در صحیح البخاری این روایت موجود است [۳۲۱].
۲- مطلب بن عبدالله بن حنطب، که قضاوت مکه را عهدهدار بوده [۳۲۲]، و از تابعین موثق قریشی بوده، که روایاتش از ابوهریره بصورت مرسل آمده [۳۲۳]ونمونههائی از آن نزد ابن ماجه و مسند امام احمد موجود است [۳۲۴].
۳- از طبقات پائین تر قضات که حدیث از ابوهریره بازگفته قاضی مکه سلیمان بن حرب ازدی استاد امام بخاری است.
سپس قضات مدینۀ مشرفه، بر ساکنین آن بهترین درودها و سلامها بادا که از ابوهریره حدیث روایت کردهاند به شرح ذیل میباشند.
۱- ابوسلمه بن عبدالرحمن بن عوف،که چند سال متولی امر قضاوت در مدینه بود [۳۲۵]. روایت او از ابوهریره جدّا بسیار است که در تمامی کتب مدوّن حدیث موجود میباشد [۳۲۶].
۲- عراک بن مالک تابعی مورد اعتماد، که در راه حق بسیار قاطع بود، و قضاوت مدینه را گویا در عهد عمر بن عبدالعزیز بعهده داشته [۳۲۷]و روایات او از ابوهریره بسیار است [۳۲۸].
۳- عبدالرحمن بن ابی عمرۀ انصاری، که متولی امر قضا در مدینه بوده [۳۲۹]و احادیث فراوانی از ابوهریره روایت کرده است [۳۳۰].
۴- عمر بن خلدۀ انصاری زرقی، که قضاوت را در مدینه بعهده داشت [۳۳۱]. و مردی موثق، و صاحب هیبت و قاطعیت، و پرهیزگار و عفیف بود، که از ابوهریره حدیث روایت نموده است [۳۳۲].
۵- طلحه بن عبدالله بن عوف زهری، پسر برادر عبدالرحمان بن عوف، که قاضی مدینه بوده و روایاتی از ابوهریره دارد [۳۳۳].
۶- رباح بن عبدالرحمان بن ابی سفیان بن حویطب بن عبدالعزی، که متولی امر قضا در مدینه بود [۳۳۴]. و از ابوهریره حدیث روایت کرده است [۳۳۵].
۷- مسلم بن جندب هذلی، مردی موثق بود، که متولی امر قضا در مدینه شد [۳۳۶]. که از ابوهریره حدیث روایت کرده است.
۸- سعید بن انصاری، که از ثقات بوده و امر قضا را در مدینه بعهده داشته است [۳۳۷]. اگر از این طبقه صرف نظر کنیم، گروهی دیگر از قضات را میبینیم که به ابوهریره ملحق نشدهاند، ولی احادیث او را نشر کردهاند از آنجمله است:
۱- سعد بن ابراهیم بن عبدالرحمان بن عوف، قاضی مدینه [۳۳۸]، که شخصی موثق و معروف به عدل و فهم و دیانت و عفاف بوده است.
۲- احمد بن ابی بکر ابومصعب زهری، که او نیز از ذریۀ عبدالرحمان بن عوف، و شخصی موثق بوده، که قضاوت مدینه را بعهده داشته است [۳۳۹]. وی از شاگردان امام مالک بوده که مؤطا را نوشته است [۳۴۰]، و مؤطا مشحون به احادیث ابوهریره است.
۳- عبدالله بن عبدالرحمان بن معمر انصاری، که در زمان عمر بن عبدالعزیز متولی امر قضا در مدینه بوده است.
سپس با هم به کوفه میرویم، آنجا که مرکز یاران امام علی و وارثان علم او است. از قضات کوفه که احادیث ابوهریره را روایت و نشر کردهاند میتوان اشخاص ذیل را نام برد:
۱- قاضی مشهور کوفه و یار امیرالمؤمنین علیس، عامر بن شرحبیل شعبی (مردیکه از علی و همۀ اصحاب عبدالله نام، و ۱۵۰ صحابی دیگر رسول اللهصحدیث راویت کرده است) [۳۴۱]. او متولی امر قضا در کوفه بود [۳۴۲]. و احادیث فراوانی را از ابوهریره نقل کرده است [۳۴۳].
۲- ابوبرده بن ابوموسی اشعری، مردی که جداً فقیهی بزرگ بود، او متولی قضاوت کوفه گردید [۳۴۴].
(پس از شریح قضاوت را به عهده گرفت و سعید بن جبیر کاتب او بود) [۳۴۵]. روایاتش از ابوهریره در مسند امام احمد آمده است [۳۴۶].
۳- عبدالله بن عتبه بن مسعود هذلی پسر برادر عبدالله بن مسعود، که متولی قضاوت کوفه گردید [۳۴۷]. روایاتی از ابوهریره دارد [۳۴۸].
اگر پائین تر نظر بیندازیم، میبینیم جمعی دیگر از قضات کوفه بطور مستقیم از ابوهریره حدیث روایت نکردهاند، بلکه با واسطه این کار را انجام داده که آنان بشرح ذیل میباشند:
۱- عبدالملک بن عمیر که (پس از شعبی به قضاوت کوفه رسید) [۳۴۹].
۲- یحیی بن سعید انصاری، تابعی مشهور، که متولی امر قضا در هاشمیه نزدیک کوفه در دوران منصور بوده است [۳۵۰].
۳- شریک بن عبدالله نخعی، که قاضی کوفه بود، و در عدل و امانت و تقوا و هوشیاری زبانزد عام و خاص بوده، و حتی پیرزنان در عدل و فراست او ضرب المثلها ساخته بودند. او در کوفه بزرگ شده و با بسیاری از اعیان شیعه رفت و آمد داشت [۳۵۱].
۴- عبدالله بن شبرمه، فقیه مشهور کوفه، که در ایام منصور بر سرزمین کوفه قضاوت داشت [۳۵۲].
۵- منصور بن معتمر، که مدت دو ماه بطور اجباری قضاوت کوفه را پذیرفت [۳۵۳].
۶- حفص بن غیاث، که متولی قضاوت کوفه و بغداد بود، و از ثقات معروف است. پسرش عمر از استادان امام بخاری بوده است [۳۵۴].
سپس قضات بصره که از ابوهریره حدیث روایت کردهاند:
۱- حسن بصری: که در پارسائی سرآمد روزگار بود، که عدی بن ارطات کار گزار عمر بن عبدالعزیز او را به قضاوت بصره گماشت [۳۵۵].
۲- زراره بن اوفی که متولی قضاوت بصره بود، و شخصی موثق و عابد بوده و روایات پراکندهای از ابوهریره در بسیاری از کتب حدیث دارد [۳۵۶].
۳- عبدالرحمان بن اذنیه بن سلمه عبدی که قاضی بصره بوده است [۳۵۷].
۴- هشام ابن هبیره که قاضی بصره بود، از ابوهریره حدیث روایت نموده، که اهل بصره از او این احادیث را اخذ کردهاند، و در سال ۷۲ وفات نموده است [۳۵۸]. ومن به روایاتش دست نیافتم.
۵- ثمامه بن عبدالله بن صحابی انس بن مالک، مردی معتمد و صالح، که قاضی بصره بوده [۳۵۹]و گفتهاند که روایاتش از ابوهریره مرسل است [۳۶۰].
۶- از طبقات پائین معاذ بن معاذ عنبری است که دوبار قاضی بصره بوده است [۳۶۱]. و آنطور که امام احمد فرموده، او در بصره مظهر پایداری بوده است [۳۶۲]. و حدیث او از استادان بصره که سندش به ابوهریره میرسد بسیار است.
سپس نوبت قضات دمشق میرسد که از آنجملهاند:
۱- ابوادریس خولانی تابعی جلیل و فقیه، که در زمان عبدالملک بن مروان در شام مقام قضاوت داشت [۳۶۳].
۲- سلیمان بن حبیب محاربی، شخصی مورد اعتماد و بلند مقام، که ۴۰ سال در دمشق قاضی بود. که بخشی از آن شامل حکومت عمر بن عبدالعزیز میشد [۳۶۴].
۳- عامر بن لدین اشعری که قاضی عبدالملک بود [۳۶۵]، و او تابعی شامی مورد وثوق است [۳۶۶].
باز نوبت به قاضی جزیره میمون بن مهران میرسد، که عمر بن عبدالعزیز او را مسئول قضاوت قرار داد [۳۶۷]. جزیره همان دریایی است که بین دجله و فرات قرار گرفته و حدود آن موصل و سنجار تا دیار بکر و نصیبین و سرزمینهای مجاور آن میباشد.
اما از قضات مصر این اشخاص را میتوان نام برد.
۱- عبدالرحمن بن جحیره خولانی، که از ثقات تابعین است، و در مصر قاضی بوده است [۳۶۸].
از طبقۀ بعد در مصر فقیه دانشمند، امام نکته سنج، لیث بن سعد میباشدکه جدّاً روایات بسیاری را از طریق زهری و از استادان او از یاران ابوهریره و از طریق مقبری و دیگران از ابوهریره نقل کرده است [۳۶۹].
دیگر از قضاوت راوی حدیث از ابوهریره قاضی افریقا، و به اصطلاح قدماء سرزمین تونس و نواحی آن، ابوعلقمه مصری مولی بنی هاشم و تابعی مورد اعتماد است [۳۷۰].
قاضی مرو، عبدالله بن بریده بن حصیب اسلمی [۳۷۱]که موثق بوده، و پدرش صحابی معروفی است از جمله راویان حدیث ابوهریره میباشد.
قاضی صنعاء هشام بن یوسف [۳۷۲]نیز از راویان حدیث ابوهریره میباشد، که احادیث خود را بروایت از معمر، از زهری، از ابی سلمه و حمید پسران عبدالرحمان بن عوف از ابوهریره، و از طریق زهری، از سعید بن مسیب از ابوهریره نقل کرده است [۳۷۳].
از جمله نکتههای لطیف و زیبا اینکه ۴ نفر از قضات که تابعی بودهاند، در سند یک حدیث بروایت از ابوهریره اجتماع کردهاند، که یکی از آنان خلیفۀ راشد عمر بن عبدالعزیز میباشد، که قبلاً مقام قضاوت را داشته است.
بخاری گوید: (حدیث کرد ما را احمد بن یونس، او گفت: حدیث کرد ما را یحیی بن سعید، او گفت: مرا خبر داد ابوبکر بن محمد بن عمرو بن حزم، که عمربن عبدالعزیز او را خبر داد، که ابابکر بن عبدالرحمان بن حارث بن هشام، او را خبر داده است، که او از ابوهریرهسشنیده است که میگفت: رسول اللهصفرموده است: کسیکه نزد مرد یا انسان مفلسی عین مال خود را دریابد، پس از دیگران به مالش سزاوارتر است) [۳۷۴].
در سند حدیث ۴ نفر از تابعین نام برده شدهاند، که یحیی بن سعید اوّلینشان است، و همۀ آنان متولی امر قضا بودهاند [۳۷۵].
ابن ماجه این حدیث را از لیث بن سعد، از یحیی بن سعید روایت کرده [۳۷۶]، که در بخش قضات مصری راوی حدیث از ابوهریره نام برده شد، بدینسان در سند حدیث ۵ نفر تابعی نام برده شدهاند، که همگی قاضی نیز بودهاند.
از طبقات بعدی، که در صحیحین و یا در یکی از آندو از آنان بعنوان راویان حدیث ابوهریره ذکرگردیدهاند این اشخاص هستند:
۱- قاضی یمامه: ایوب بن نجار حنفی.
۲- قاضی کرمان: حامد بن عمر بکراوی ثقفی.
۳- قاضی کرمان: حسان بن ابراهیم عنزی.
۴- قاضی موصل و طبرستان و حمص: حسن بن موسی اشیب.
۵- قاضی موصل و ارومیه: علی بن مسهر قرشی کوفی.
۶- قاضی حمص: محمد بن ولید زبیدی از شاگردان زهری.
۷- قاضی بغداد: محمد بن یزید رفاعی.
۸- قاضی اندلس: معاویه بن صالح حضرمی.
۹- قاضی مرو: نصر بن شمیل مازنی لغت دان معروف.
۱۰- قاضی مدائن نزدیک بغداد: یحیی بن زکریاء بن ابی زائده.
بدینسان جمع قضاتی که بواسطه و بدون واسطه احادیث ابوهریره را روایت و یا نشر کردهاند به تعداد ۴۹ نفر میرسند، که هر کدامشان در عصر تابعین واتباع آنان اسوه و الگوی نظام اسلامی بودهاند، آیا وقت آن نرسیده که اشخاص متردد، بر اساس حسن ظن این دانشمندان و فضلاء اسلامی نسبت به ابوهریره خوش بین شوند؟، در حالیکه میدانیم بررسی احوال رجال در نزد قاضیان صدر اسلام بخشی از ویژگیها و عادتشان بوده است، چرا که کار روزانۀشان آنان را وادار میکرده تا در حل و فصل خصومات و استماع گفتههای شهود این مهم بپردازند.
سختگیری در توثیق رجال از صفات عمومی قضات است، پس چگونه ممکن است قاضیان ذکر شده، که در عدالت و فهم و آگاهی ضرب المثل گردیده بودند، مثل شعبی، و شریک و خلیفه عمر بن عبدالعزیز، وابی برده و ابن شبرمه و حسن بصری و لیث به این امر توجه نکنند، و بدون دلیل ابوهریرهسرا موثق بدانند؟
بلکه برخی از قضات، در برنامههای قضاوت روزانۀ خود، به ابوهریره محتاج میشدند، تا که او حکم رسول اللهصرا در قضایای مقابلشان بیان دارد، مثل (عمر بن خلده زرقی قاضی مدینه، که گوید: به همراه رفیقی که مفلس شده بود نزد ابوهریره رفتیم... [۳۷۷]) سپس حکم افلاس را از زبان ابوهریره دریافت نمود.
آیا به راستی امکان دارد ابوهریره برای قضات صدر اسلام مرجعی قابل قبول بوده، که حق و باطل را برایشان بیان میکرده، و احکام خلاف حق را نقض، واحکام ناقص را تکمیل مینموده، ولی برای ما مرجعی قابل قبول نباشد؟
***
باز ملاحظه میکنیم که جمعی از مشاهیر پارسایان و اهل عبادت، اهل صدق و پایبندی، و پرهیزگاری، از ابوهریره حدیث روایت کردهاند، مثل محمد بن واسع که یکی از پارسایان اهل عبادت و جهاد است [۳۷۸]. و زیاد بن ابی زیاد میسره مدنی، که یکی از ثقات پارسا، و بهترین مردان پیرامون خلیفه عمر بن عبدالعزیز انسان پرهیزگار بوده است [۳۷۹]. و دیگر کسانی که از فقهاء و دانشمندان تابعین در قبل از آنان نام بردیم، مثل حسن بصری و عمرو بن دینار، و امثال شان، دیگران که ابوهریره را در نیافتهاند، ولی با واسطه از او حدیث روایت کردهاند، مثل فضیل بن عیاض، و وهیب بن ورد مکی.
انسانهای پارسا عادتشان این است، که در روایت حدیث از مردم، بشدّت خود را حفظ کرده، و جنبۀ احتیاط را مراعات میکنند، که بدین ترتیب روایتشان از ابوهریره خود شهادتی پاک و بیشائبه است، که قلب را مملو از آرامش مینماید. براستی زهاد صدر اسلام، هیچ مشابهتی با متأخرین ندارند، چرا که متأخرین، در تصحیح حدیث، و توفیق رجال سهل انگاری میکنند، و علت آن بعد زمانی است. اما پارسایان اوّل، مردمی زیرک بودند، که در مقابل معاصرین خود بشدّت احتیاط میکردند، و از هیچ زندهای حدیث نمیگفتند. مگر آنکه او را اهل آن میدانستند. بلکه مشهور است که آنان، غذای اهل کذب و باطل و معاصی را نمیچشیدند، و به آشامیدینیهای آنان لب باز نمیکردند، وبا آنان هم صحبت نمیشدند، و از عاداتشان دوری میکردند، و بلکه حتی بر آنان سلام نمیگفتند.
پس آیا اینکه آنان احادیث ابوهریره را روایت کردند، جز این است، که آنان از احوال او اطلاع داشتند، و او را صادق یافته بودند، پس بخود اجازه دادند که حدیث او را نقل نمایند؟
امّا سلیمان بن عنز تجیبی قاضی مصر، ابوهریره را بسیار دوست میداشت، و بوسیله اشخاص سلام خود را به او میرساند، و در پنهان برایش دعا میکرد، و چقدر ارزشمند است دعای بعضی از مؤمنین برای دیگر مؤمنین در پنهان. علی بن رباح میگوید: از مصر برای انجام حج خارج شدم، (سلیم بن عنز بمن گفت: چون ابوهریره را ملاقات کردی، از من به او سلام برسان، و به او بگو که من برای او و مادرش دعا میکنم) [۳۸۰].
وطبق عبارتی دیگر: (صبحها برای او و مادرش استغفار میکنم) [۳۸۱].
و از جانب ما نیز بر ابوهریره تحیت و سلام بادا.
هان ای صحابی، ای حافظ حدیث نبوی! بر تو سلام بادا و درود کسیکه دوستدار تو است.
اباهریره! ما همه حامیانت هستیم که از اصحاب روسول اللهصهر عیبی را نفی میکنیم.
[۳۲۰] أخبار القضاة از وکیع ۱/۲۶۲. [۳۲۱] البخاری ۴/۱۵۸، ۷/۱۸۱. [۳۲۲] الأغانی از ابی فرج اصفهانی ۴/۳۳۸. [۳۲۳] التهذیب ۱۰/۱۷۸. [۳۲۴] أخبار القضاة ۱/۱۱۶. [۳۲۵] أخبار القضاة ۱/۱۱۶. [۳۲۶] به عنوان نمونه به بخاری ۱/۷۴/۱۵۵ مراجعه فرمائید. [۳۲۷] الأغانی ۹/۱۴۴. [۳۲۸] بخاری ۲/۱۴۲، ۸/۱۹۴. [۳۲۹] الجرح و التعدیل ۲۷۳/ج۲-ق۲. [۳۳۰] بخاری ۳/۱۴۲، ۴/۲۰. [۳۳۱] الجرح و التعدیل ۱۰۶/ج۳-ق۱. [۳۳۲] سنن ابی داود ۲/۲۵۷. [۳۳۳] التهذیب ۵/۱۹. [۳۳۴] التهذیب ۳/۲۳۴. [۳۳۵] مسند امام احمد ۲/۴۱۷. [۳۳۶] الجرح و التعدیل ۱۲/ج۲/ق۱. [۳۳۷] التهذیب ۱۰/۱۲۴. ترمذی۳/۱۱ و مسند احمد ۲/۳۳۸. [۳۳۸] التهذیب ۲/۴۶۳، الاغانی ۶/۱۰، ۶/۱۳. [۳۳۹] أخبار القضاة ۱/۳۵۸. [۳۴۰] التهذیب ۱/۲۰. [۳۴۱] الثقات از ابن حبان ص ۱۸۷. [۳۴۲] أخبار القضاة ۲/۴۱۳. [۳۴۳] بخاری ۳/۱۷۷. مسلم ۸/۶۶. [۳۴۴] أخبار القضاة ۲/۴۰۸. تاریخ خلیفه بن خیاط ۱/۲۹۸. [۳۴۵] التهذیب ۱۲/۱۸. [۳۴۶] المسند ۲/۴۰۱. [۳۴۷] - أخبار القضاة ۲/۴۰۵. [۳۴۸] سنن ابوداود ۲/۲۰۷. [۳۴۹] الثقات از ابن حبان ص ۱۶۳ و مسلم ۱/۱۳۳. [۳۵۰] أخبار القضاة ۱/۱۷۸. الجرح والتعدیل ۱۴۸/ ج۴/ ق۲. [۳۵۱] مسلم ۷/۴۹، ۸/۲ و ابنماجه ۱/۱۲۸ روایات او از ابوهریره را آوردهاند. [۳۵۲] التهذیب ۱۰/۳۱۵ [۳۵۳] التهذیب ۱۰/۳۱۵. [۳۵۴] التهذیب ۲/۴۱۵، و بخاری ۱/۱۵۸ و ۶/۱۵۸. [۳۵۵] أخبار القضاة ۲/۷ وبخاری ۴/۱۹۰. [۳۵۶] بخاری ۳/ ۱۸۰ و مسلم ۴/۱۵۶. [۳۵۷] الثقات از ابن حبان ص ۱۵۳ وأخبار القضاة ۱/۳۰۴ و ابنماجه ۱/۶۷۱. [۳۵۸] الثقات از ابن حبان ص ۲۸۰. [۳۵۹] أخبار القضاة ۲/۲۰. [۳۶۰] مسند احمد ۲/۳۵۵/۳۸۹. [۳۶۱] أخبار القضاة ۲/۱۴۷. [۳۶۲] الجرح التعدیل ۲۴۹ /ج۴/ق۱. [۳۶۳] تاریخ خلیفه بن خیاط ۱/۲۹۹ روایتش در بخاری ۱/۵۰ و مسلم ۸/۸۷. [۳۶۴] التهذیب ۴/۱۷۸ و روایتش در ابن ماجه ۲/۱۳۷۰. [۳۶۵] الجرح والتعدیل ۳۲۷/ ج۳/ ق۱. [۳۶۶] تعجیل المنفعه ص۱۴۰ و روایتش در مسند احمد ۲/۳۰۳. [۳۶۷] التهذیب ۱۰/۳۹۱ و روایتش در ابن ماجه ۱/۱۴۴. [۳۶۸] التهذیب ۶/۱۰۶ و روایتش در ابوداود ۱/۲۰۷. [۳۶۹] بعنوان مثال به صحیح البخاری ۳/۱۲۷ مراجعه فرمائید. [۳۷۰] التهذیب ۱۲/۱۷۳ و حدیثش در مسلم ۶/۱۳. [۳۷۱] الجرح والتعدیل ۱۳/ ج۲/ ق۲ والتهذیب ۵/۱۵۷. [۳۷۲] الجرح والتعدیل ۷۰ ج۴ ق۲. [۳۷۳] به عنوان مثال به صحیح بخاری ۴/۲۱۴ و ۶/۱۷۶ مراجعه فرمائید. [۳۷۴] البخاری ۳/۱۴۷. [۳۷۵] فتح الباری از ابن حجر ۵/۲۶۰. [۳۷۶] ابن ماجه ۲/۷۹۰. [۳۷۷] ابوداود ۲/۲۵۷. [۳۷۸] مسند احمد ۲/۲۹۶. [۳۷۹] مسند احمد ۲/۴۷۳. [۳۸۰] کتاب الولات والقضات از محمد بن یوسف کندی ۳۰۸. [۳۸۱] المستدرک ۴/۵۱۰.
مهمترین حوادث حیات ابوهریره بعد از پیامبرصچهار چیز است:
۱- اشتراک او با جمهور صحابه در جنگهای ارتداد. که آن را در خلال فصل ابوهریره صحابی مجاهد مطرح کردیم.
۲- امارت او در بحرین از جانب عمرفاروقسکه موضوع این فصل از کتاب ما است.
۳- موقف او در حمایت از عثمانسدر جریان محاصرۀ که منجر به شهادت ایشان گردید.
۴- امارت مدینه دو بار در دورۀ مروان بن حکم و هنگام مراسم حج که در فصل آینده تفصیل آن را خواهیم آورد.
معلمی یمانی: گوید: (جماعتی گفتهاند، که پیامبرصابوهریره را بهمراه علاءحضرمی به بحرین فرستاد. در طبقات ابن سعد [۳۸۲]بروایت از واقدی با سلسله سندش آمده، که رسول اللهص، پس از بازگشت علاء حضرمی از جعرانه، او را بسوی منذر بن ساوی عبدی به بحرین فرستاد، و حضرت جمعی را با او همراه نموده، که ابوهریره نیز در میانشان بود، و به او سفارش کرد که نسبت به ابوهریره رفتاری نیک داشته باشد.
سپس واقدی گوید: عبدالله بن یزید از قول سالم مولی بنی نضیر مرا حدیث کرد که او گفت: از ابوهریره شنیدم که میگفت: رسول اللهصمرا بهمراۀ علاء حضرمی فرستاد، و او را سفارش نمود که با من رفتاری نیک داشته باشد. چون جدا شدیم، علاء گفت: همانا رسول اللهصمرا به رفتار نیک دربارۀ شما سفارش فرموده، بهبین چه دوست داری؟ پس گفتم: مرا بگذار برایت اذان گویم، و از من در آمین گفتن سبقت مگیر. پس علاء خواستۀ او را برآورده ساخت) [۳۸۳].
[۳۸۲] الطبقات ۴/۲/۷۶. [۳۸۳] الأنوار الکاشفه /۲۲۴.
(وانگهی آنچه که دلالت دارد که ابوهریره در خلافت ابوبکر، به بحرین بازگردیده، چیزی است که در طبقات [۳۸۴]از واقدی با سندش آمده، و آن اینکه، ابوبکر در زمان خلافت خود علاء حضرمی را به بحرین بازگردانید، و قصه را آورده، که در آن فتح دارین توسط علاء در سال ۱۴ هجری میباشد. سپس ابن سعد با سندی دیگر آورده، که عمر به علاء نوشت، باید برود و جانشین عتبه بن غزوان در کارش گردد. پس علاء خارج گردید، در حالیکه ابوهریره نیز همراهش بود، علاء در بین راه درگذشت، و ابوهریره به بحرین بازگشت.
بعضی از اهل خبرگمان دارند، که وفات علاء تا بسال ۲۱ بتأخیر افتاده است. که خدا داناتر است.
امااز آنچه که تقدیم گردید، چنین بر میآید، که ابوهریره بهمراه علاء در خلافت صدیق به بحرین بازگردید، و این واقعه در سال ۱۴ هجری بوده است) [۳۸۵].
[۳۸۴] الطبقات ۴/۲/۷۷. [۳۸۵] الأنوار الکاشفه./۲۲۵.
(سپس ابوهریره در امارت قدامه بن مظعون نیز در بحرین باقی ماند، چنانکه از ترجمۀ احوال قدامه در اصابه و سایر مآخذ چنین بر میآید.
در فتوح البلدان [۳۸۶]بروایت از ابی مخنف، در ذکر علاء بن حضرمیآمده که ابوهریره با او بسر برد... تا که علاء در سال ۱۴ و یا ۱۵ هجری درگذشت، سپس عمر، قدامه بن مظعون جمحی را به امر مالیات بحرین گماشت، و ابوهریره را مسئول حوادث و نماز قرار داد) [۳۸۷].
[۳۸۶] الفتوح /۹۲. [۳۸۷] الأنوار الکاشفه /۲۲۵.
قاضی ابویوسف، یار امام ابوحنیفه رحمهما الله گوید:
(مجالدبن سعید، بروایت از عامر و او از محرر بن ابی هریره، از قول پدرش مرا حدیث نمود که عمر بن خطابس، یاران پیامبرصرا فراخواند، و فرمود: اگر شما مرا یاری نکنید، چه کسی مرا یاری خواهد نمود؟ گفتند: ما شما را یاری میدهیم. پس گفت: هان ای ابوهریره، به بحرین برو، و امسال را در آنجا بگذاران، ابوهریره گوید: من هم به بحرین رفتم) [۳۸۸].
این نص براستی ارزشمند است، چرا که بما نمایان میسازد، که در زمان عمرسابوهریره، از بزرگان مسلمین و اهل حل و عقد بوده، که در حضور خلیفۀ مسلمین حاضر گردیده، و عمر از او میخواهد، که به کمک او قیام کند، و در انجام مسئولیتهای دینی سهیم گردد.
گویا که ابوریه مضطرب و نگران میشود، لذا در صدد تکذیب این روایت بر میآید، تا خود را آرامش دهد. ولی من میگویم، هرکس این حقیقت را انکار کند، در واقع فرمانداری ابوهریره در بحرین بازخواست ابوهریره را که عمر انجام داده نیز تکذیب کند، که به زودی تفصیل آن را خواهیم آورد. ولی اباریه و امثال او، کوشیدهاند علت بازخواست ابوهریره را به وسیلۀ عمر، ثروت اندوزی او در بحرین عنوان کنند، وسعی کردهاند، آن را ثابت کنند. پس ناچارند که فرمانداری او در بحرین را بپذیرند. و نیز اینکه عمر او را بدینسان مورد خطاب قرار داده خود میرساند، که او قبلاً در بحرین ولایت داشته است. (و گویا که عمر بواسطه آگاهی از اینکه ابوهریره در شئون بحرین خبره بوده، و نیز مورد اعتماد مردم آن سرزمین میباشد او را بفرمانداری آن منصوب کرد [۳۸۹].
چون ابوهریره از بحرین به مدینه بازگشت، و به خدمت عمر رسید، (همراه خود ۴۰۰۰ درهم پول به نزد خلیفه تقدیم کرد. عمرسفرمود: آیا به کسی ظلم کردهای؟ گفت نه. فرمود: چیزی را به ناحق گرفتهای؟ گفت: نه. فرمود: برای خودت چه آوردهای؟ گفت ۰۰۰/۲۰، فرمود: از کجا آن را تحصیل نمودهای؟ گفت: تجارت کردهام. فرمود: به اندازۀ اصل مالت و به اندازه مصرف خود برگیر، و بقیه را به بیت المال تحویل کن) [۳۹۰].
در لفظ ابوعبید آمده است: (عمر به ابوهریره گفت: ای دشمن خدا و دشمن کتاب خدا آیا ثروت خدا را دزدیدهای؟ گفت: من دشمن خدا و دشمن کتاب او نیستم، بلکه من دشمن کسی هستم که با خدا و کتاب او دشمن باشد، و من مال خدا را ندزدیدهام. گفت: پس از کجا ۰۰۰/۱۰ درهم جمع کردهای؟ گفت: اسبم از طریق تناسل زیاد شد و عطایا و سهام من نیز بدان افزوده شده است. ابوهریره گوید: پس عمر آن پول را از من گرفت:
(چون نماز صبح را اداء کردم برای امیر المؤمنین استغفار نمودم) [۳۹۱]. دشمنان ابوهریره، این کار عمر را دلیل نادرستی ابوهریره تلقی کردهاند، و او را متهم به سرقت، و کذب، و چپاول نمودهاند، در حالیکه حقیقت چنانکه آنها میگویند نیست. عمرساین کار را از آن رو با او انجام داد که (با سایر والیان نیز اموالشان را تقسیم مینمود) [۳۹۲].
آری، در این معامله ابوهریره تنها نبوده است.
این موضوع بر میگردد به اینکه: (عمرو بن صعق، مشاهده نمود که دارائیهای والیان افزایش یافته است، این امر او را خوش نیامد، پس طی چند شعر موضوع را به عمرسنوشت [۳۹۳]. عمر هم در پی والیانش فرستاد، که درمیان آنان سعد و ابوهریره نیز بودند، و اموالشان را مناصفه کرد.
همچنین عمرسابوموسی اشعری را از بصره عزل و اموال او را مناصفه کرد. و همینطور حارث بن کعب بن وهب را معزول و مالش را مناصفه نمود [۳۹۴]عمرفاروقسمیترسید، که مبادا مردم بواسطۀ امارت آنان، در امور تجارت و کسب ایشان را مراعات کرده باشند، پس بخشی از دارائیهایشان را میگرفت. و به بیت المال تحویل میداد، تا آنان را از شبهات پاک کند، سپس بر حسب استحقاقشان از بیت المال به آنان وجوهی پرداخت میکرد، که بدون شبهه برایشان حلال بود) [۳۹۵].
[۳۸۸] کتاب الخراج /۱۱۴. [۳۸۹] از سخنان استاد سحاحی در منهج الحدیث ص ۳۲۹. [۳۹۰] طبقات ابن سعد ۴/۳۳۶ بسند صحیح. [۳۹۱] الاموال از ابوعبید ص ۲۶۹. [۳۹۲] البداية والنهاية ۸/۱۱۳. [۳۹۳] الاموال از ابوعبید ص ۲۶۹. [۳۹۴] عقد الفرید ۱/۳۳ به نقل از محمد عجاج ص ۲۲۵. [۳۹۵] الانوار الکاشفه /۲۱۳.
دلیل بر اینکه، رفتار عمر، با ابوهریرهب از باب احتیاط بوده، نه از باب اتهام درخواست مجدد او از ابوهریرهسبرای امارت است. ابوهریره میگوید: (سپس عمرسبمن فرمود: آیا حاضر نیستی عامل دولت باشی؟ گفتم: نه، فرمود: کسیکه از تو بهتر بود یعنی یوسف÷در دولت کار میکرد. گفتم: او پیامبر فرزند پیامبر بود، و من پسر کنیزکی هستم، که بر خود ۳+۲ بار میترسم. فرمود: چرا نگفتی ۵؟ گفتم: ترسیدم که بدون علم سخن بگویم، و بدون بردباری حکم کنم، یا بدون بردباری سخن بگویم، و بدون علم حکم کنم، این شک از راوی خبر (ابن سیرین) است. و میترسم، که پشتم در معرض شلاق قرار گیرد، و آبرویم برود و دارائی ام از دستم برود) [۳۹۶].
بدیهی است که اگر عمرساز او خیانت دیده بود، رابطهاش را با او قطع میکرد، و او را دوباره به امارت دعوت نمیکرد. (بلی اگر عمرسدر امانتداری ابوهریرهسشک میداشت، بطور حتم او را محاکمۀ شرعی و مجازات میکرد، ولی چون از او اخلاص و امانتداری دید، دوباره بسویش آمد، و از او خواست تا فرمانداری را بپذیرد) [۳۹۷].
برای آنکه از امارت ابوهریرهسدر بحرین، نتیجۀ مطلوب یعنی موثق بودن او را بدست آوریم، شایسته است، که اهمیت نسبی فرمانداری در بحرین را در آن روزگار به تصویر بکشیم، چرا که این سرزمین اگرچه بعدها در تمدن اسلامی از اهمیت درجه دو برخوردار بوده، ولی در صدر اسلام و قبل از فتوحات این سامان پس از حجاز، مهمترین شهر اسلامی بوده است، زیرا که بحرین اوّلین بخشی است، که پس از مدینه مردمش به شرف اسلام نایل شدهاند. (و اوّلین جمعی که پس از مسجد رسول اللهص، اجتماع کردهاند، جماعت مردم در مسجد عبدالقیس در محدودۀ بحرین بوده است) [۳۹۸].
[۳۹۶] الاموال از ابوعبید /۲۶۹ بسند صحیح. [۳۹۷] السنة قبل التدوین /۴۳۸. [۳۹۸] صحیح البخاری ۲/۶.
ابوهریرهسصاحب بخش عظیمی از فقه سیاسی اسلام بود، که او را در موافقش به حق رهنمون میگردید، ولی دشمنانش، جز زشت جلوه دادن موقفش به چیز دیگری توجه نداشته و ندارند، آنان حکایات مختلفی را آوردهاند، تا ثابت کنند که او مردی مصالحه جو و مادی بود، که درپی فرصت بود تا پولی بجیب بزند، و غنیمتی حاصل کند، در حالیکه مقام او را در زهد، و آراسته بودنش را به اخلاق مؤمنین شناختیم.
غوغا از شهرها به مدینهی منوره کشیده شد، و عثمانسرا در خانهاش محاصره کردند، او را به خلع خلافت خواندند، درمیان آن جمع بعضی بودند، که بیپروا و با شتاب قصد هجوم به خانهاش را داشتند. ابوهریره از خارج میآید، و این منظرۀ دردناک و غم انگیز را مشاهده میکند، و قلبش تصمیم میگیرد، که در چنین حالتی موقف یک مسلمان آگاه، در وجوب یاری رساندن به امیر شرعی، و لزوم فرمانبرداری از اوامرش را اتخاذ کند. به اهل مدینه مینگرد، میبیند بسیاری از آنان سرعت حوادث آنان را غافلگیر کرده و نتوانستهاند، به خلیفۀ مسلمانان یاری رسانند، مگر گروهی از اهل ایمان که قلبهای شان سوخته، و قصد دفاع از عثمان س را دارند، ولی فرماندهی را نمیبینند...!
ابوهریره روی میآورد، مردم را پراکنده میبیند، جز همان گروه را که میخواهند مبارزه کنند، درمیانشان بر میخیزد و میگوید: من الگوی شما هستم. امروز روزی است، که جنگیدن حلال وزیبنده است. و آنگاه ندا میدهد: (های ای قوم مرا چیست که شما را به رهائی دعوت میکنم، و شما مرا به آتش فرا میخوانید؟ [۳۹۹])
ابوهریره به خانۀ عثمانسوارد میشود. (از عثمان اجازه میخواهد، که سخن بگوید، برایش اجازه داده میشود، خدا را حمد و ثنا میگوید، و سپس ادامه میدهد: از رسول اللهص شنیدم که میفرمود: شما پس از من دچار فتنه واختلاف میشوید، یا فرمود: دچار اختلاف و فتنه میشوید. شخصی گفت: پس با چه کسی همراه شویم یا رسول الله؟ فرمود: با امین و یارانش، در حالیکه اشاره به عثمان مینمود) [۴۰۰].
سپس بسوی عثمان پیش آمد و گفت: امروز مبارزه بهمراهت زیبنده است، که مردانی از ما مبارزه کنند.
عثمانسسخن او را نپذیرفت، و فرمود: میخواهم که بیرون بروی. قصد من جز این نیست، ای ابوهریره که شمشیرت را بیندازی، چرا که شورشیان فقط قصد جان مرا دارند، و من با فدا کردن خود، جان و ناموس و آبروی مؤمنین را حفظ خواهم کرد آیا خوش میشوی که با من و همۀ مردم در جنگ شوی؟
ابوهریره گفت: نه.
عثمان فرمود: بخدا سوگند اگر یکنفر را بقتل برسانی گویا که همۀ مردم را بقتل رساندهای.
ابوهریره در حالیکه شمشیرش را در کنارش داشت هم چنان درنگ کرد، تا که عثمانساو را از جنگ منع فرمود [۴۰۱]. پس او بازگردید و نجنگید [۴۰۲]. فرومایگان جنایتکار پیش تاختند، و عثمانسرا بشهادت رساندند.
آری بدینسان عثمانساجتهاد کرد. او گمان داشت که آن قوم نابکار فقط قصد جان او را دارند، و به اسلام کاری ندارند، و یا او و بزرگان اسلام را مظهر سربلندی اسلام نمیدانند، که بخاطر دشمنی با اسلام به جنگشان برخیزند. گویا او خبر نداشت که در ورای غوغا، دستهای جنایتگر یهودیان، و مجوسیان درکار است، و دشمنان شکست خوردۀ اسلام، پنهانی تشکیلاتی بوجود آوردهاند، که سران اسلام را از میان بردارند، تا به مقاصد شوم خود برسند. مگر همین گروه نبوده، که عمر فاروقسرا در آغاز ائتلاف خود بشهادت رسانیدند؟ و هم اکنون آمده بودند تا بار دیگر کسی را از میان بردارند، که آینده دعوت با سرنوشت او پیوند محکم دارد پس این کار را انجام دادند، تا فرصت پیدا کنند که بقیۀ نقشههای پلیدشان را نیز بمورد اجرا بگذارند.
ولی در مقابل ابوهریره و دیگر یارانش، راهی جز پیروی از فرمان امیرالمؤمنین وجود نداشت. «ولا حول ولا قوة إلا بالله».
از همین رو هرگاه که (فاجعه شهادت عثمان بمیان میآمد، ابوهریره میگریست) [۴۰۳].
بطوریکه شنونده صدای (ها، های شیون او را میشنید).
هم چنانکه از زید بن ثابت، و ثمامه بن عدیب گزارش شده که چون داستان غم انگیز عثمانسدرمیان میآمد به شدت میگریستند.
[۳۹۹] مسند امام احمد ۲/۳۴۵ بسند صحیح. [۴۰۰] تاریخ خلیفه بن خیاط ۱/۱۵۱. [۴۰۱] همان منبع. [۴۰۲] طبقات ابن سعد ۳/۷۰. [۴۰۳] طبقات ابن سعد ۳/۸۱ بسند صحیح.
فقه صحیح که ابوهریره را سوق داد، تا در حمایت از عثمانسچنان موقفی را اتخاذ کند، باز او را به اتخاذ موقفی درست، در فتنۀ پس از قتل عثمانسرهنمون گردید. وقتی که جنگ بین علی و معاویه اتفاق افتاد، او گوشه گرفت. گویا سخان عثمانسدر گوشش طنین انداخته بود، که- بیاد داشته باش اگر یک نفر را بقتل برسانی گویا همۀ مردم را کشتهای - این چیزی بود که او را مردد میساخت، و احادیث منع از شرکت در فتنهها بیادش میآمد.
او میگفت: (رسول اللهصفرمود: فتنههائی پدید خواهد آمد، هرکس بنشیند، بهتر از کسی است، که در آن برود. و کسی که بر آن گذر میکند، بهتر از کسی است که در آن تلاش میکند، هرکس در کنار آن واقع شود، در آن خواهد افتاد، هرکس پناهگاهی یافت، پس باید فاصله بگیرد) [۴۰۴].
او مردم را به باز داشتن و خویشتنداری دعوت کرده و میگفت:
(وای بر عرب از شرّی که نزدیک شده، هرکس دستش را باز دارد رستگار میگردد) [۴۰۵].
سپس برنامهاش را در مورد فتنه به شکل صریح بیان نمود:
(من فتنهای را میدانم که روی آوردن آن نزدیک است، همراه آن مثل دمیدن خرگوش است، و راه خروج از آن را نیز میدانم. به او گفته شد (راه خروج از آن چیست؟ گفت: دستم را باز میدارم، تا کسی بیاید و مرا بقتل برساند) [۴۰۶].
گوشه گیری در این ماجرای هولناک تنها موقف ابوهریره نبوده است.
بلکه این موقف جمعی از بزرگان صحابهش بوده است.
آنان نظرشان بر این بوده که خداوندأ اوّل به جنگیدن با شورشی فرمان داده است: ﴿وَإِن طَآئِفَتَانِ مِنَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ ٱقۡتَتَلُواْ فَأَصۡلِحُواْ بَيۡنَهُمَاۖ فَإِنۢ بَغَتۡ إِحۡدَىٰهُمَا عَلَى ٱلۡأُخۡرَىٰ فَقَٰتِلُواْ ٱلَّتِي تَبۡغِي حَتَّىٰ تَفِيٓءَ إِلَىٰٓ أَمۡرِ ٱللَّهِۚ فَإِن فَآءَتۡ فَأَصۡلِحُواْ بَيۡنَهُمَا بِٱلۡعَدۡلِ وَأَقۡسِطُوٓاْۖ إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلۡمُقۡسِطِينَ ٩﴾[الحجرات: ۹].
«اگر دو گروه از مؤمنین باهم جنگیدند، بین آنان صلح دهید، اگر یکی از آندو بر دیگری شورش کرد، باگروه شورشی به جنگید، تا که تسلیم امر خدا گردد، اگر تسلیم شد، پس بین آنان به عدالت صلح برقرار کنید، و قسط را مراعات نمائید که خداوند عاملین به قسط را دوست میدارد».
آنان معتقد بودند، که در اوّل، خداوند امر به جنگ نداده، و همچنین امر به جنگ با تمام شورشیان نیست. (... ولی هرگاه دو گروه از مؤمنین با هم به جنگ برخاستند، پس واجب است که بین آنان صلح برقرار گردد، اگرچه هیچکدامشان مأمور بجنگ نباشند. بعد از این اگر گروهی سر به شورش برداشت باید با آن گروه جنگیده شود؛ زیرا که آن گروه از جنگ دست نکشیده، و به صلح ملزم نگردیده است، و شر آن جز با جنگ میسر نیست) [۴۰۷].
از جمله کسانی که خود را از ورود در ماجرا حفظ کردند: سعد بن ابی وقاص و عبدالله بن عمرش بودند. (البته در بین دو سپاه پس از علی کسی برتر از سعد بن ابی وقاص نبود که او هم از قاعدین بود) [۴۰۸].
(این دو نفر از فتنه کناره گرفتند، و با علی و معاویه نجنگیدند، بطوریکه بعد از این ماجرا علی بر این طرز عمل غبطه میخورد و میفرمود:
مقامی که سعد و ابن عمر فرود آمدند برای خدا بود، اگر آندو مرتکب گناهی شده باشند، این گناه کوچک است، و اگر با یان کار آندو مرتکب خیری شده باشند، این خیر بزرگ است) [۴۰۹].
و از آنجمله است: عمران بن حصینسکه (از ماجرا دوری گزید، و در کنار علی نجنگید) [۴۱۰].
و او یکی از بهترین شخصیتهای صحابه است، و حتی علیسعلاقمند بود که این مرد با او همراه باشد.
و از آنجمله است: اهبان بن صیفیس، که علیسبه نزدش تشریف برد، (وبر درب منزلش ایستاد، وبر او سلام کرد، پیرمرد سلامش را پاسخ داد. علی فرمود: حالت چطور است یا ابا مسلم؟ گفت: خیر است. علی فرمود: آیا همراهم بسوی این قوم بیرون نمیروی که یاریم دهی؟ گفت: بلی اگر شما به آنچه که تقدیم میکنم راضی باشی. علی فرمود: آن چیست؟ پیرمرد گفت: هان ای دختر شمشیرم را بیاور. که غلافی را بحضورش آورده، و او از آن چیزهائی را بیرون کشید، سپس سرش را بسوی علیسبلند کرده و گفت: خلیل من و پسر عموی شما÷، با من پیمان بسته است، که اگر بین مسلمانان فتنهای پدید آید، شمشیری چوبی برگیرم. پس این چوب شمشیر من است، اگر میخواهی بهمراهت بیرون میروم. علیسفرمود: ما را نیازی به تو و شمشیرت نیست. سپس از درب حجره بازگردید و بدان وارد نشد) [۴۱۱].
دیگر از جمله کسانی که از جنگ داخلی کناره گرفتند: ابوبکر ثقفی، و کعب بن عجره و معاویه بن خدیجشمیباشند [۴۱۲]، و هم محمد بن مسلمه و اسامه بن زیدش [۴۱۳]. و شاید بیشتر بزرگان صحابه بر این رأی قرار داشتند *.
بلکه نظر من این است، که موقف ابوهریره و این گروه که از آنان نام برده شد، نمیتوان بر آن عنوان کناره گیری نام نهاد؛ زیرا که آنان اقرار میکردند، که علیسبر حق است، و در همان اوّل با ایشان بیعت کردند، و در مدت حیات ایشان بیعت خود را نشکستند چرا که او امیرالمؤمنین و خلیفۀ شرعی و صاحب حق بود که هم آنان و هم ما بر آن اعتقاد داریم. ولی آنان شمشیر نگرفتند، چرا جنگ بین دو گروه را بزرگ میدانستند، و چون دیدند که در هر دوسپاه خونهای پاکی بر زمین میریزد، پس چنین استنباط کردند، که شمشیر برنگیرند، ولی بر حقانیت خلافت علیستأکید کنند. و این مطابق همان چیزی بود که از رسول اللهصشنیده بودند. که میباید از فتنه و شرکت در آن پرهیز کنند، پس این جماعت پیروی احادیث پیامبر را فقط در ماجرای جنگ داخلی بر اطاعت علیسترجیح دادند. و بعبارت بهتر آنان احادیث پرهیز از جنگ داخلی را بر ورود به صفوف سپاه علیسبرتر شمردند. و این گروه پس از شهادت علی و صلح حسن با معاویه ش بیعت کردند.
بخصوص در مورد ابوهریره میبینیم که ایشان در زمان جنگ صفین عمرش از ۶۰ سال گذشته، و پیرمردی ضعیف بود، که توان شرکت در جنگ برایش باقی نمانده بود. در حالیکه در زمان عثمانستوان حمل شمشیر و نصرت ایشان برایش میسّر بوده است. اما دشمنان ابوهریره تلاش کردهاند، که قصههائی بسازند، و در قالب آنها او را متهم سازند که خود را تسلیم معاویه نموده، و در جریان جنگ کارهائی را به نفع او انجام داده است. ولی آنان خبر درستی که ادعایشان را ثابت کند در دست نداشته و ندارند. و بلکه متقدمین شیعه نیز او را به چنین چیزی متهم نکردهاند، و این قول از متأخرین آنان میباشد.
این نصر بن مزاحم منقری، یکی از غلات اوّل شیعه است، که بسال ۲۱۲ هـوفات کرده، وعمرش را در جستوجی اخبار صفین سپری نموده، و کتاب مشهوری را تألیف نموده، که آن را (واقعهی صفین) نامیده و چاپ هم شده، و من تمام آن را مطالعه کردم، دیدم هیچ خبر بزرگ و کوچک از واقعۀ صفین را فرو نگذاشته مگر آن را آورده است، ولی ذکری از ابوهریره در هیچ گروهی ندارد. براستی این امر بر چه چیزی دلالت میکند؟
بلی خلیفه بن خیاط در اخبار صفین آورده که بلال بن ابیهریره از جملۀ مردان راست سپاه معاویه در صفین بوده [۴۱۴]، ولی خود ابوهریره در آن حضور نداشته است.
من دریافتهام که ابوهریره عمار بن یاسر را میستاید، و او را توصیف میکند که: (او کسی است که بر زبان پیامبرصاز آسیب شیطان مصون اعلام گردیده است) [۴۱۵]. وعمار در سپاه علی قرار داشته، و ابوهریره او را ستوده، و از مردم خواسته است که او را یاری دهند، زیرا همانطوریکه عائشهل فرموده است: (او مردی است که مردم به سبب دینداریش او را پیروی میکنند) با توجه به اینکه ابوهریره او را میستاید، چگونه باور کردنی است که او تسلیم معاویه بوده است؟
از قول ابن قتیبه آوردهاند که ابوهریره و ابودرداء به نزد علی و معاویه رفته و آندو را نصیحت کردهاند، تا از ریختن خون مسلمانان جلوگیری کنند، و هم این ۲ نفر به نزد علی آمده، و دربارۀ قاتلان عثمان با او صحبت کردهاند. اگر این خبر صحیح باشد، خود دلیل بر این است که: (ابوهریره از ورود فتنه کناره گرفته، و اقدام به ایجاد وحدت مسلمین نموده است) [۴۱۶].
ولی ما اثبات این خبر را ممکن نمیدانیم زیرا کتاب (الإمامة والسیاسة) که این خبر را آورده، بنا حق به ابن قتیبه نسبت داده شده است، چرا که در این کتاب اخبار دروغ و افترا و دسیسه بر سلف صالح بسیار آمده، و معروف است که ابن قتیبه به مقام والای سلف معتقد بوده است.
و از آنجمله است (آنچه را که ابوجعفر اسکافی آورده که ابوهریره با نعمان بن بشیر از دمشق به مدینه نزد علیسآمده، تا از جنگ و ریختن خون مسلمین جلوگیری کنند، بر این شرط که شام و مصر از معاویه و حجاز و عراق از آن علی باشد. این خبر صحیح نیست، و هیچ مورخی آن را نیاورده، و من آن را جز در شرح نهج البلاغه در جائی دیگر نیافتم، که آنهم از قول ابی جعفر بدون ذکر سند آن آمده است، پس چگونه میتوانیم آن را بپذیریم در حالیکه با اخبار صحیح تضاد دارد) [۴۱۷].
بعضی قولی جدّا بیمایه را ساخته، و به ابوهریره نسبت دادهاند مبنی بر اینکه: نماز در ورای علیسکاملتر، و غذا خوردن با معاویه چربتر است. ولی مثل این قول هرگز به اثبات نرسیده است، و گویندگان آن سندی معتبر ندارند، که ارائه دهند. بلکه این قول از جملۀ قصههای ساخته و پرداختۀ رمان نویسان اهل بدعت است، که مقامی در دین ندارند. و ما چنین اقوالی را برای خود نمیپذیریم (و در مورد دینار و درهم نیز چنین قولی باور نکردنی است، مگر از شاهد عادلی که از اتهام بری باشد، و از شهوت پاک.) پس وقتیکه چنین قولی را دربارۀ منافع مادی نمیپذیریم، چگونه میتوانیم آن را (در مورد سلف و پیشتازان دعوت، آنهم از قول کسانی که مقامی در دین ندارند قبول کنیم؟) [۴۱۸].
***
ابوریه به روایت از ابن ابی الحدید، و استادش اسکافی آورده که ابوهریره و بعضی از بزرگان صحابه در طعن علیساحادیثی را جعل کردهاند. این ادعا قابل قبول نیست؛ زیرا کسیکه حالش در سرسپردگی و فرومایگی معروف است، خبرش نیز قابل باور کردن نیست. وانگهی آنان در مورد گفتههای خود سندی ندارند، و این خود گفتارشان را از حجّت بزیر میکشد. واحادیثی را که آنان بدان استشهاد کردهاند، (همان احادیث جعلی است، که متخصصین حدیث به آن آگاهی دارند، و ائمه حدیث راویانشان را معرفی کردهاند، و کسی نگفته است که ابوهریرهسدر این مورد سهمی دارد) [۴۱۹].
مگر بعضی از رمان نویسان اهل بدعت، و یا کسانیکه هیزم کشان شب هستند، که کتابهایشان آمیخته به راست و دروغ است، و اهل تمیز نیستند. (و بدیهی است که کتب تاریخ و اخلاق و مواعظ و امثال آن مشتمل بر بسیاری از اخبار اسرائیلی، و سخنان دروغ است که در اسلام داخل شده است).
***
اما بیعت ابوهریره با معاویهسچنانکه قبلاً ذکر آن گذشت، پس از صلح حسن بن علیسانجام گرفته است. البته سزاوار نیست، که با دید تاریک و سیاه به معاویهسنظر کنیم، چنانکه بعضی میکنند. بلکه ایشان شخصی است، که کوشش نموده و خطا کرده است، و به اسلام خدمات ارزندهای را تقدیم نموده که موجب میگردد از او تعریف شود. چرا که عصر او آغاز فتوحات مجدد اسلام است، که در دوران جنگهای داخلی متوقف شده بود. و معاویهسهمان کسی است، که سپاه بزرگی را آماده و برای فتح قسطنطنیه، که مرکز و دژ کفر آن روزگار بود اعزام نمود. بطوریکه حماسۀ آن قلب شیخ بزرگ و کهنسال ابوایوب انصاریسرا به حرکت در آورد؛ مردیکه در ایام فتنه در کنار علیسبود. و آنگاه بشوق جهاد برخاست و در سپاه معاویه تحت فرماندهی یزید عازم گردید، هنوز هم قبرش زیر دیوارهای قسطنطنیه موجود است. و معاویهسهمان کسی است که قبرس را فتح کرد، که رسول اللهصمجاهدین سوار بر کشتیهای جنگیشان را بدینسان توصیف فرموده است: (مثل پادشاهان بر تختها) [۴۲۰].
بدینسان بر ما روشن میگردد، که ابوهریرهس، از همۀ شبهات موقفش در فتنۀ داخلی سربلند بر میآید. و شخصی عاقل مشاهده کرده و نتیجه میگیرد، چون گروهی از صحابه که همراه علی بودهاند، از ابوهریره حدیث روایت کرده، و یاران علی و شیعیان اوّل چنانکه خواهیم دید او را مورد اعتماد میدانستهاند، پس او شخصی مورد وثوق بوده است، و اگر او براستی سرسپردۀ معاویهسمیبود، هرگز این گروه از او حدیث روایت نمیکردند، ولی روایاتشان از ابوهریره ثابت میکند، که آنان او را شخصیت بزرگی میدانستهاند، و این خود برای کسیکه صاحب قلبی سلیم و گوش شنوا است دلیل و گواهی است بر حقانیت ابوهریرهس.
***
[۴۰۴] البخاری ۴/۲۴۱/۹/۶۴. [۴۰۵] ابوداود ۲/۴۱۳ بسند صحیح. [۴۰۶] المستدرک ۴/۴۷۲ بسند صحیح. [۴۰۷] فتاوای شیخ الإسلام ابن تیمیه ۴/۲۲۶. [۴۰۸] همان منبع. [۴۰۹] تذکرة الحفاظ ۱/۲۲. [۴۱۰] سیر أعلام النبلاء ۲/۳۶۴. [۴۱۱] مسند امام احمد ۵/۴۹ بسند صحیح. [۴۱۲] تذکرة الحفاظ ۱/۳۰. [۴۱۳] * فتاوی ابن تیمیه ۴/ ۲۲۶. [۴۱۴] تاریخ خلیفه بن خیاط ۱/۱۷۹. [۴۱۵] المستدرک ۳/۳۹۲. [۴۱۶] ابوهریره راویة الإسلام ۲۲۸-۱۱۲. [۴۱۷] همان منبع. [۴۱۸] از سخنان قاضی ابن عربی در کتاب العواصم من القواصم ص ۲۵۲. [۴۱۹] دفاع عن السنه ص ۱۸۸-۱۶۶. [۴۲۰] همان منبع. البخاری ۴/۱۹.
آنچه در فصل گذشته آمد، برای رد شبهاتی بود، که پیرامون موقف ابوهریره در زمان حیات امیرالمؤمنین علیسگفته شده است، ولی کسانی باز هم از بگو مگو خودداری نکرده، و پس از شهادت علیس، باز هم روش ابوهریره را مورد حمله قرار داده، و از او چهرهای به تصویر کشیدهاند که، خود را در میدان سیاست امویها انداخته، و در جهت اجرای این سیاست عمل کرده، و مردم را بدان خوانده است.
از آنجاییکه ابوهریرهسدر مدینه زندگی میکرده، و مروان فرماندار آن از جانب معاویهسبوده، لذا بیشتر گفتهها در اینمورد را مقارن با مروان قرار دادهاند.
مروان بن حکم اموی قرشی ابن عاص بن امیه بن عبدشمس است که دو سال پس از هجرت متولد گردیده، و بعضی گفتهاند چهار سال پس از هجرت بدنیا آمده است. امیرالمؤمنین عثمانساو را بعنوان کاتب استخدام کرد، و در روزگار معاویهسفرماندار مدینه گردید. پس از فوت معاویه بن یزید بعنوان خلیفه قرار گرفت، و مدت ۹ ماه در مسند خلافت قرار داشت [۴۲۱].
با توجه به موقف استوار ابوهریرهسدر مقابل فتنۀ زمان عثمانس، چنانکه دیدیم، و نسبت خویشاوندی که مروان به عثمانسداشت، او را واداشت که موقف ابوهریره را ارزشمند تلقی کند، و علاقه و رابطهاش را با ابوهریره استحکام بخشد. بطوریکه تربیت برخی از فرزندانش بظاهر توسط ابوهریره انجام گرفته است. چرا که فرزند مروان، عبدالعزیز، پدر خلیفه راشد پنجم یعنی عمر بن عبدالعزیز [۴۲۲]، از ابوهریره حدیث روایت کرده است. و هم خود خلیفۀ فقیه عبدالملک بن مروان [۴۲۳]از ایشان حدیث باز گفته است. و این هردو نزد محدثین موثق هستند، مگر در نزد بعضی از آنان، و آنان بعلت اینکه کشتار بعضی از مخالفین را بدست عبدالملک بزرگ دانستهاند، لذا او را در روایت حدیث ضعیف شمردهاند، و گرنه اجماع بر این است، که او قبل از تولیت خلافت از فقیهان بزرگ بوده است.
نظر ما این است، که این ارتباط بوده که مروان دو بار ابوهریره را بعنوان جانشین خود در مدینه تعیین نموده و خود برای انجام مراسم حج رهسپار مکه گردیده است. و هیچ چیز غیر عادی در این امر وجود ندارد. زیرا که ابوهریره، بعلت فوت بسیاری از صحابۀ کبار، ویا پراکنده شدن آنان در کشورهای فتح شده، یکی از اعیان صحابه در مدینه بوده است. و احتمال داشته که هرکس خلیفه باشد، او را در غیبت خود به جانشینی تعیین کند، چه مروان و چه غیر او. بلکه او عین اعیان مدینه در آن روزگار بوده است. چرا که جمهور اهل مدینه دیده بودند که همۀ دورانها چه اموی و چه علوی ایشان را در نماز امام جماعت قرار میدادند، بخصوص که مروان دیده بود که عمرسابوهریرهسرا فرماندار بحرین تعیین کرده است.
مسلم با سند خود از کاتب علی س، عبیدالله بن رافع آورده که گفت: (مروان ابوهریره را در مدینه جانشین خود نموده و بسوی مکه خارج گردید، پس ابوهریره نماز جمعه را برای ما برگزار کرد) [۴۲۴].
ابوهریره در مدت فرمانداریش در مدینه، دربین مردم حکم میکرد، و حدود را جاری میساخت، که اخبار قضایش را وکیع و دولابی آوردهاند [۴۲۵].
***
این رابطۀ بین مروان و ابوهریره را دشمنان فرو نگذاشتهاند، مگر آنکه سعی کردهاند، آن را زشت جلوه دهند، و آنگاه انواع اتهامات را بر ابوهریره وارد نمایند، بصورتیکه از او چهرهای حریص بر مصالح مادی دنیا به تصویر کشیدهاند، که از ورای این ارتباط در برابر مروان مدارا و حتی تملق و چاپلوسی میکند.
حاشا که ابوهریره چنین بوده باشد، که او برتر از آن است که بدینسان توصیف گردد.
آری، تا زمانی که از فرمانروائی کفری آشکار سرنزند، و از جانب خدا بر او برهان نباشد، و اگر فرمانروایان کافر نشوند، و بظاهر شریعت و احکام حلال و حرام عمل کنند، و بر عقیدۀ توحید استوار بمانند، پیروی از آنان واجب خواهد بود. اگر یکی از آنان لغزید، و در گناهی و یا خطائی واقع شد، باید او را امر به معروف کنند، و از منکری که مرتکب گردیده منع نمایند. و ابوهریره به لطف خدا چنین بود.
او از مروان بعنوان امیر اطاعت میکرد، ولی از لغزشها و اشتباهاتش گذشت نمینمود، و هرگز زبانش را از هشدار دادن و نصیحت باز نداشت. و او را از هواهای دنیوی برحذر مینمود.
از جملۀ نصایح عام او به مروان چیزی است که بخاری از طریق استادش موسی بن اسماعیل، از عمرو بن یحی بن سعید بن عمرو بن سعید قرشی آورده که او گفت پدربزرگم مرا خبر داد که: (با ابوهریره در مسجد النبیصنشسته بودم، و مروان نیز با ما بود. ابوهریره گفت: از صادق مصدوق شنیدم که میفرمود: نابودی امتم بر دست بچههائی از قریش خواهد بود. مروان گفت: لعنت خدا بر آن بچهها بادا. ابوهریره گفت: اگر بخواهی که بگویم آنان بنی فلان و بنی فلان هستند، این کار را میکنم) [۴۲۶].
لفظ حاکم که بروایت از مالک هست صریحتر میباشد، او گوید: (ابوهریرهسرا شنیدم که به مروان بن حکم میگفت... [۴۲۷]) سپس حدیث را ذکر میکند و میگوید حذیفه بن الیمان به صحت این حدیث گواهی داد. و در لفظ حاکم و دیگران آمده است: (بچههای نادان) ولی ظاهراً این لفظ طبق شروط بخاری وارد نشده است، لذا حاکم آن را فقط در عنوان باب و قبل از ذکر حدیث مورد اشاره قرار داده است. این خود تعرضی صریح به مروان است که ابوهریره او را هشدار میدهد، که مبادا از این گروه باشد، اگرچه او نمیتوانسته است حتماً به آن جزم کند، زیرا که رسول اللهص، آنان را نام نبرده بود. و اینکه فرموده است اگر مروان بخواهد آنان را نام خواهد برد، بر اساس تخمین و قیاس بوده است.
آیا براستی کسی که خواستار مدارا و تحقیق مصالح دنیوی است، میتواند بدینسان مروان را مورد تعرض قرار دهد؟!.
و هم از موعظههای عمومی او به مروان چیزی است که حاکم از یزید بن شریک روایت کرده که او نزد مروان بن حکم بوده (مروان به دربان گفت: به بین چه کسی بر درب ایستاده است؟ دربان گفت: ابوهریره. به او اجازه ورود داد.
پس گفت: یا اباهریره حدیثی را که از رسول اللهصشنیدهای برای ما بگو. او گفت: از رسول اللهصشنیدم که میفرمود: زود است که مردی بیاید، و آرزو میکند که از ثریا و عالم بالا افتاده، ولی هیچ چیزی از امور مردم را شایستگی ندارد) [۴۲۸].
پس شکی نیست کسی که تا به این اندازه نصیحت میکند، و هشدار میدهد، اگر مروان اشتباه کند او را آگاهی میدهد.
از جمله او با شدّت مروان را منع کرد که مبادا در قصری که در مدینه ساخته بود تصویر قرار دهد: امام احمد از ابی زرعه روایت کرده که گفت: (با ابوهریره به منزل مروان بن حکم وارد شدم، او در آن ساختمان که در حال بنائی بود تصاویری را دید پس گفت: از رسول اللهصشنیدم که میفرمود: خدایﻷ میفرماید: (چه کسی ستمکار از آن است، که برود چیزی را خلق کند، که مثل خلق من باشد، پس در آنصورت آن اشخاص میباید، ذره را بیافرینند، و یا دانه را خلق کنند، و یا یکدانه جو بیافرینند) [۴۲۹]. بار دیگر که گذرش بر منزل مروان میافتد، شدید تر از بار اوّل بر خورد میکند، و حاضرین را بر وجوب زهد و تحقیر دنیا فرا میخواند. حاکم از ابی مریم غلام آزاد شدۀ ابوهریره روایت کرده که او گفت: (ابوهریره بر مروان گذر کرد، در حالیکه او در وسط مدینه منزلی را میساخت. پس ابوهریره نشست، و در حالیکه کارگران مشغول کار بودند فرمود: بناهای محکم بسازید، و آرزوها را بدور دستها ببرید، و بزودی بمیرید.
مروان دید ابوهریره با کارگران صحبت میکند، گفت: یا اباهریره چه میگوئی؟
گفت که گفتم: بناهای محکم بسازید، و آرزوها را بدور دستها ببرید، و بزودی بمیرید. هان ای معشر قریش! بیاد آورید که دیروز چه بودید؟ وامروز چه شدهاید؟
امروز بردگان شما از فارس و روم خدمت شما را میکنند، از نان سفید و گوشت چاق بخورید، ولی بعضی، برخی دیگر را نخورید، و همدیگر را مثل یابوها دندان نگیرید. امروز کوچک هستید، فردا بزرگ خواهید بود. بخدا سوگند هیچکس از شما بمقامی نمیرسد، مگر آنکه خداوند او را در روز قیامت فرو میگذارد) [۴۳۰].
آیا زبان شخص مدارا کننده چنین است؟
چگونه امکان دارد، که ابوهریره از مروان متاع دنیا را بخواهد، و او است که از رسول اللهصروایت میکند: (اگر یکی از شما بر پشت خود هیزم بکشد، بهتر است از آنکه از کسی چیزی بخواهد، و او آن چیز را بدو ندهد؟) [۴۳۱].
و چگونه امکان دارد که ابوهریره از مروان و دیگران مال دنیا بخواهد، و او است که این حدیث را روایت میکند:
سه گروه را خداوند در قیامت نظر نمیکند، و آنان را پاک نمینماید و برایشان عذاب دردناکی است یکی از آنان (مردی است که با امام بیعت میکند، و این بیعت را جز برای رسیدن بدنیا انجام نمیدهد، که اگر به او بدهد راضی میشود، و اگر ندهد از او خشمگین میگردد) [۴۳۲].
و ابوهریرهسچه نیازی بدنیا دارد، در حالیکه خود را برای تعلیم مهیّا نموده است. رابطۀ ابوهریره با مروان، یک رابطۀ عادی است، که مبتنی بر فقه صحیح و همراه امر به معروف میباشد، و هیچیک از گفتههای سخن پردازان اهل بدعت به اثبات نرسیده، و هیهات که ثابت شود.
او در اطاعت از مروان ستمکار نبوده، و از بدعت پیروی نکرده است.
این (مروان مردی عادل، و از کبار امت در نزد صحابه و تابعین بوده است. اما صحابه: سهل بن سعد ساعدی از او حدیث روایت کرده است:
و اما تابعین: یاران تابعی او در عمر همسالش بودهاند، اگرچه اجازه داده شده که او را به اسم صحابی بنامیم البته در یکی از دو قول.
و اما فقهاء شهرها: پس همۀ آنان او را احترام کردهاند، و خلافتش را معتبر خواندهاند، و فتواها و روایاتش را پذیرفتهاند. اما جمعی از مورخین ناآگاه و رمان نویسان، بر اساس معیارهای خود چیزهائی را به او گفتهاند) [۴۳۳].
بخاری حدیث او را مورد استشهاد قرار داده، و او را با مسور بن مخرمهسمقارن دانسته است [۴۳۴].
و هم بخاری حدیثی دیگر را از او بروایت از زید بن ثابت از قول رسول اللهصآورده است [۴۳۵].
***
[۴۲۱] شرح حال او در التهذیب ۱۰/۹۱. [۴۲۲] التهذیب ۶/۲۵۶. [۴۲۳] التهذیب ۶/۴۲۲. [۴۲۴] مسلم ۳/۱۵. [۴۲۵] أخبار القضاة ۱/۱۱۱-۱۱۲. الکنی والأسماء ۲/۲۹. [۴۲۶] البخاری ۹/۶۰. [۴۲۷] المستدرک ۴/۴۷۰ بسند صحیح. [۴۲۸] المستدرک ۱/۹۱ بسند صحیح. [۴۲۹] المسند حدیث شماره: ۷۱۶۶، و مسلم ۶/۱۶۲. [۴۳۰] المستدرک ۴/۴۶۳ بسند صحیح. [۴۳۱] البخاری ۳/۱۴۱. [۴۳۲] البخاری ۳/۱۳۷. [۴۳۳] از سخنان قاضی ابن عربی در کتاب العواصم من القواصم ص۸۹. [۴۳۴] البخاری ۳/۱۲۴. [۴۳۵] البخاری ۱/۲۸۲.
بخاری به لفظ نتایج غیر موصول از استادش (صبغ بن فرج مصری با سند خود از ابوهریره روایتی را آورده که گفته است: (گفتم: یا رسول الله مردی جوان هستم، و بر خود از گرفتاری میترسم، و چیزی را هم نمییابم که با آن با یکی از زنان ازدواج کنم. حضرت رسول سکوت کردند، و بمن پاسخ ندادند. دوباره چنین گفم، که باز سکوت فرمودند، پاسخ مرا ندادند، سپس مثل همان گفته را تکرار کردم، پس پیامبرصفرمودند: یا اباهریره قلم به آنچه که شما با آن روبرو خواهید شد خشک شده، پس بر هیمن خودت را مختص گردان یا بگذر) [۴۳۶].
از این گفته استدلال میکنیم که در حیات مبارک رسول اللهصاو زن نداشته، و بخودش مشغول بوده، و از زن فارغ بوده است.
ولی او با بسره دختر غزوان مازنی ازدواج کرد. (البته در زمان خلافت مروان که او جانشین مروان در مدینه گردید) [۴۳۷]. این زن به شرف صحبت پیامبر نایل شده بود، و او (خواهر صحابی مشهور عتبه بن غزوان مازنی امیر بصره بوده است.
این عتبه (از مسلمانان اوایل است، و در هجرت دوّم به سرزمین حبشه مهاجرت کرده بود، و هم از تیراندازان نامدرا اصحاب پیامبرصبوده است) [۴۳۸].
(او مردی زیبا و بلند قامت بود) (که در معرکه بدر حضور یافت) [۴۳۹]و او کسی است که نقشۀ شهر بصره را ریخت و آن را در خلافت عمر بن خطاب سبه اجرا درآورد. و هم فاخته دختر غزوان، خواهر دیگر عتبه نیز همسر عثمان بن عفانسبود) [۴۴۰].
یعنی ابوهریره باجناغ عثمان س میباشد، که این خود بر وثوق او میافزاید، و بر کسی پوشیده نیست.
[۴۳۶] - البخاری ۷/۵. [۴۳۷] الإصابه ۴/۲۴۶. [۴۳۸] طبقات ابن سعد ۳/۹۹. [۴۳۹] الطبقات ۷/۵. [۴۴۰] الطبقات ۷/۵.
مورخین برای ابوهریره چهار فرزند پسر و یک دختر را ذکر کردهاند، که بزرگتر و مشهورترینشان پسرش (محرر) بوده، و دوّم محرّز و سوم عبدالرحمن، و چهارم بلال است، که صاحب روایاتی از پدرشان هستند.
اما خواهرشان، من اسم او را نیافتم، ولی ابن سعد آورده است که سعید بن مسیب با او ازدواج کرده است. در اصابه داماد دیگری نیز برای ابوهریره ذکر گردیده، و آن صحابی جاورد بن معلی است، که او شوهر خواهر ابوهریره بوده است، و در این پیوند خویشاوندی نیز توفیق ضمنی ابوهریره نهفته است، که بر آنچه در قبل گفتیم افزوده میشود.
ظاهراً خاندان ابوهریره در مجتمع اسلامی معروف بودهاند، که صاحب نفخ الطیب بعضی از آنان را نام برده، و از جمله: یوسف بن یحیی بن یوسف متوفی بسال ۲۸۸ هـ که از علماء و ادباء اندلس است، که به مشرق هجرت کردند [۴۴۱].
و از آنجمله است آل القایاتی به مصر، که خیرالدین زرکلی در کتاب الأعلام از آنان نام برده مثل: عبدالجواد بن عبداللطیف القایاتی متوفی بسال ۱۲۸۷هـ - ۱۸۷۰م که فقیهی شافعی مذهب و صوفی مآب است. و تولد و وفاتش در شهر القایات مصر انجام شده است، و در قاهره تعلیم دیده است. زرکلی گوید: خانوادهاش به ابوهریره منسوب میباشد [۴۴۲].
***
[۴۴۱] نفخ الطیّب ۳/۲۷۴. [۴۴۲] الأعلام ۴/۴۹.
هم اکنون ما در مقابل پیر مردی قرار داریم که عمرش از ۸۰ سال گذشته، و با شتاب به لقاء خدا میرود، مردی که امانت را از گردنش ادا کرده، و حدیث پیامبر را منتشر ساخته و آن را بمردم آموزش داده است.
او صاحب حیاتی پر از خیر و برکت است، که دیدگان جستجوگران و محققان را بسوی خود میکشاند، مردی از سرزمین دور، هجرت کرد، و با حد اقل امکانات زندگی نمود. و با نیروئی شگفت انگیز و نیرومند همراهی پیامبرصرا برگزید، و بهمراه حضرت به جنگ شرک رفت، و پس از او در جنگهای ارتداد حضور یافت، و در فتوحات رهائی بخش اسلام سهیم گردید، و در دفاع از خلافت اسلامی تلاش نمود، و از فتنههای داخلی کناره گرفت، و حدیث پیامبرصرا پخش کرد. آری هم اکنون کاری جز دیدار با خدا برایش باقی نمانده است که بسوی آن شتاب کند. حوادث از پیشروی ابوهریره، در حالیکه بر بستر مرگ آرمیده است عبور میکند، و میگرید: (برایش گفته میشود: یا اباهریره چرا گریه میکنی؟ فرمود: اما من برای دنیای شما نمیگریم، ولی من برای دور بودن سفرم، و کمی توشهام میگریم.
اکنون من بر بالای بلندی ایستادهام، که یا باید در بهشت و یا دوزخ فرود آیم. و نمیدانم به کدام راه میروم) [۴۴۳].
پس از آن وصیت میکند: (چون فوت کردم، بر من نوحه نکنید، زیرا که بر رسول اللهصنوحه نشده است) [۴۴۴].
باز دوباره آنان را سفارش میکند و میفرماید:
(بر من سایبان نزنید، و پشت جنازهام آتش نیفروزید، و مرا با شتاب دفن کنید، که از پیامبر خداصشنیدهام که میفرمود: چون مرد صالح بر سریرش گذاشته شود گوید: مرا پیش کنید، و مرا پیش کنید. و چون مرد طالح بر سریرش گذاشته شود گوید: ای وای مرا کجا میبرید) [۴۴۵].
سپس گریه میگند. گفته میشود چرا گریه میکنی پس میفرماید:
(بعلت کم بودن توشه، و مانع بزرگ و غیر قابل نفوذ) [۴۴۶].
لحظاتی قبل از مرگش مروان بر او وارد میشود و میگوید: (یا اباهریره! خدایت شفا دهد). ولی ابوهریره در حالی دیگر بسر میبرد، و به مروان جواب نمیدهد. که او به مناجات پروردگارش مشغول است، و منتظر است که خداوند او را با دست پُر به پیشگاهش بخواند، و او را مشمول رحمت خود قرار دهد. پس میگوید:
(خدایا من لقای تو را دوست دارم، پس دیدار با مرا دوست بدار).
مقبری میگوید: هنوز مروان قدم بر نداشته بود، که ابوهریره وفات کرد [۴۴۷].
ولی یادگرامی او همواره در دلهای مؤمنین تا بروز قیامت باقی خواهد ماند.
***
در سال وفاتش اختلاف است [۴۴۸].
خلیفه بن خیاط آورده که وفاتش در سال ۵۷ بوده است [۴۴۹]. بخاری نیز بروایت از هشام بن عروه همین تاریخ را نقل کرده است [۴۵۰]. ولی ابن حبان در این تاریخ شک نموده و گفته است که وفاتش بسال ۵۷ یا ۵۸ اتفاق افتاده است [۴۵۱]. اما در ترجمۀ احوال سعید بن عاص بطور قطعی تاریخ وفات ابوهریره را سال ۵۸ گفته است [۴۵۲].
اما ابن اسحاق میگوید: وفات ابوهریره در سال ۵۹ بوده است، و واقدی نیز در این قول با او موافق است. که طبق این روایت او در زمان وفات ۸۷ سال داشته است.
وفات اوسدر محل عقیق، وادی مجاور مدینه اتفاق افتاده، و جنازهاش را به مدینه حمل کردهاند [۴۵۳]. ولید بن عتبه بن ابی سفیان که امیر مدینه از جانب عمویش معاویه بود بر او نماز خواند. در آن روزگار مروان از امارت عزل گردیده بود.
فرزندان عثمان بن عفانسجنازهاش را حمل کرده و به بقیع انقال دادند.
و ابوسعید خدری و مروان پیشاپیش جنازه حرکت میکردند [۴۵۴].
ابن عمر نیز در تشییع شرکت داشت، و در پیشاپیش جنازه ابوهریره حرکت میکرد، در حالیکه بسیار نسبت به او ابراز ترحم میکرد و میگفت: او از جملۀ کسانی بوده که احادیث رسول اللهصرا برای مسلمین حفظ کرد.
سپس ولید بن عتبه نامهای به معاویه نوشت، و خبر وفات ابوهریره را علام نمود، معاویه در پاسخ نوشت: ببین از او چه کسانی باقی مانده است، و به ورثۀ او ۱۰۰۰۰ درهم تقدیم کن، و همسایگیشان را گرامی دار، و به آنان نیکی کن؛ زیرا که او از جملۀ کسانی است که عثمان را در خانهاش یاری داده است [۴۵۵].
خداوند از ابوهریره خشنود بادا، و خدا او را ارضی فرماید.
***
[۴۴۳] الطبقات ۴/۳۳۹، الزهد از امام احمد بن حنبل ص ۱۵۳. [۴۴۴] المستدرک ۱/۳۸۲. [۴۴۵] - مصنف ابن ابی شیبه ۳/۳۸۱، مسند امام احمد ۱۵/۳۹ تحقیق احمد شاکر بسند صحیح. [۴۴۶] - الزهد از امام احمد ص ۱۷۸. [۴۴۷] طبقات ابن سعد ۴/۳۳۹ بسند صحیح. [۴۴۸] المستدرک ۳/۵۰۷. [۴۴۹] طبقات خلیفه ص ۱۱۴ تاریخ خلیفه ۱/۲۱۳. [۴۵۰] التاریخ الکبیر ۱۳۲/ ج۳ ق۲. التاریخ الصغیر ص ۵۲. [۴۵۱] ترتیب الثقات از هیثمی ۳/۱۷۲. [۴۵۲] الثقات ص ۸۲. [۴۵۳] اسد الغابه ۵/۳۱۵. [۴۵۴] طبقات ابن سعد ۴/۳۰. [۴۵۵] همان منبع.
* ابوهریرهسو شیعه
* استدراک بر ابوهریرهس
حب علیسیک خصلت ایمانی است، که بطور قطعی مییابد در قلب هر مسلمانی جای داشته باشد، و هرکس حبّ رسول اللهصدر دل او است، حب علی را اظهار میکند، زیرا که ایشان از نزدیکان پیامبر، و از پیشتازان دعوت اسلامی است، و در همۀ جنگهای اسلام شرکت نموده، و با حضرت فاطمه زهرا بتول سیّده زنان این امت ازدواج کرده است.
ولی بهتانگویان بر ابوهریره، او را دشمن علی و فرزندانش قلمداد کردهاند،که از آنان خوشش نمیآمده و بر ضدشان کار میکرده است، در حالیکه این افترا ظلم بزرگی است که بر ابوهریره روا داشته شده است.
***
ابوهریره همان کسی است که فضایل علی را در روز خیبر روایت کرده است، چرا که امام مسلم از ابوهریرهسروایتی آورده که رسول اللهصدر روز خیبر فرمود: (این پرچم را بمردی میسپارم که خدا و رسول او را دوست میدارند، و خداوند با دستهایش پیروزی را به ارمغان میآورد).
سپس روایت میکند، که حضرت، پرچم را به علی سپردند.
آیا این روایت نشانۀ آن است که ابوهریرهساز امیرالمؤمنین علیسخوشش نمیآمده است؟ در مناقب فاطمهل ابوهریره قول پیامبرصرا روایت میکند: (همانا فاطمه سیدۀ زنان امت من میباشد) [۴۵۶].
چرا چنین نباشد، در حالیکه فاطمهلهمانند پدر بزرگوارشانصدر اوّل بعثت انواع رنجها از جمله تکذیب، و آزار و تمسخر را تحمل فرمودند، و سپس در دوران مدینه در نهایت زهد و قناعت زندگی کردند، و با مقداری غذا که آن را آسیاب میکردند زندگانی را سپری فرمودند.
***
[۴۵۶] التاریخ الکبیر از بخاری ۲۳۲ ج۱ ق۱ بسند موصول.
پس از این میبینیم که احادیث ابوهریره در حبّ حسن بن علی به شکل خاص بر سایر احادیث ممتاز است، چرا که ابوهریره وقایع و اخباری را میآورد، که دلالت دارد چقدر حسنسدر قلب او جای دارد، محبتی که هیچکدام از دوستداران حسن بدان نرسیده است.
ابوهریره میگوید:
(حسن بن علی راه میرفت، و بر گردنش گردنبندی بود، رسول خداصبا دستشان بدستشان این چنین اشاره فرمودند. و حسن هم بدستش این چنین اشاره کرد. پس رسول اللهصاو را در آغوش گرفتند و فرمودند: خدایا من او را دوست میدارم، پس او را دوست بدار، و هرکس او را دوست میدارد، دوست بدار.
ابوهریره گوید: از آن روز هیچکس محبوبتر در نزد من از حسن بن علی نبود، چرا که پیامبرصچنین سخنی را فرمودند) [۴۵۷].
ابوهریره شکلی دیگر از قصۀ حسنسبا رسول خداصرا برای ما بیان میدارد و میگوید: (همواره این مرد را دوست میدارم، البته پس از آنکه دیدم که رسول خداصبا او چگونه روبرو میشود. حسن را در آغوش رسول خداصیافتم، که دستش را در محاسن مبارک قرار داده بود، و پیامبرصزبانش را در دهان او گذاشته بود، و سپس فرمود: خدایا من او را دوست میدارم، پس او را دوست بدار) [۴۵۸].
سعید مقبری تصویر جدیدی را نقل میکند، که بیانگر محبت ابوهریره به حسنسمیباشد، او میگوید: (با ابوهریره بودیم، که حسن بن علی بن ابیطالب تشریف آورد، و بر ما سلام کرد، پاسخ سلامش را تقدیم کردیم، ولی ابوهریره متوجه او نشده بود. پس گفتیم یا اباهریره: این حسن بن علی است که بر ما سلام فرمود: در این موقع ابوهریره به او ملحق گردید و گفت: و سلام بر شما بادا سرورم. و سپس گفت: از رسول خداصشنیدم که میفرمود: او سیّد است) [۴۵۹].
پس تعجب آور نیست، که با این محبت عالی اگر بهبینیم در روز وفات حسنسابوهریره گریه میکند، و با آواز بلند فریاد میکشد: هان ای مردم شخصی که محبوب رسول خداصبود وفات نمود) [۴۶۰].
***
[۴۵۷] البخاری ۷/۲۰۵. [۴۵۸] المستدرک ۳/۱۶۹ بسند صحیح. [۴۵۹] المستدرک ۳/۱۶۹. [۴۶۰] التهذیب ۲/۳۰۱.
محبت حسین در قلب ابوهریره کمتر از حسن نبوده است، زیرا که برای ما از پیغمبرصحادثۀ دیگری را میآورد و میگوید:
(من ندیدم حسین بن علی را مگر اشکها از چشمانم سرازیر گردید، این بدان سبب است، که رسول اللهصروزی بیرون شدند، و مرا در مسجد یافتند، دستم را گرفته و بر من تکیه دادند، و با او همراه شدم، و با او تا بازار بنی قینقاع رفتم، که با من حرف نمیزد، گردشی کرد، و بازگردید، و من نیز هراه ایشان بازگردیدم، پس ایشان در مسجد نشستند، و فرموند: لکاع را برایم بخوان. در این هنگام حسین شتابان آمد تا که در آغوشش قرار گرفت: و دستش را در محاسن مبارک برد، و حضرت دهان حسین را باز میکرد، و زبانشان به دهان ایشان قرار داده و میفرمود:
(خدایا من او را دوست دارم، پس او را دوست بدار) [۴۶۱].
این همان قصه است که از بخاری در باب حسن نه حسین روایت نمودیم، ولی حاکم اشاره دارد، که این هردو روایت در نزدش محفوظ است، و چنین احتمالی نیز موجود است، زیرا که در آن صحبت از بازگشت به مسجد وجود دارد.
***
[۴۶۱] المستدرک ۳/۱۷۸.
حاکم آورده است که ابوهریره گفت: (پیامبر خداصبهمراه حسن و حسین خارج گردیدند، و هر کدام بر قسمتی از شانهی مبارک سوار بودند، که یکبار این و یکبار آن دیگری را میبوسید، تا که به نزد ما آمد. مردی گفت: یا رسول الله: شما این دو را دوست میدارید؟ فرمود: آری هرکس این دو را دوست بدارد مرا دوست میدارد، و هرکس با این دو کینه داشته باشد، با من کینه ورزیده است) [۴۶۲].
همچنین حاکم بروایت از ابوهریره آورده است که گفت: (ما با رسول خداصنماز عشاء را میخواندیم، حضرت نماز میخواند، وقتیکه سجده میکرد، حسن و حسین بر پشت مبارک بر میجستند، چون سرشان را بالا میگرفتند، به آرامی آنان را کنار میگذاشتند، چون دوباره بسجده میرفتند، این کار تکرار میگردید. چون حضرت نماز را اداء فرمودند، یکی را اینجا ودیگری را آنجا قرار دادند. من بخدمت حضرت آمدم و گفتم: یا رسول الله آیا این دو را نزد مادرشان ببرم؟
فرمودند: نه. در این موقع برقی جهید. حضرت فرموند: به نزد مادرتان بروید. پس آنان در پر تو روشنی رفتند تا که به منزل داخل شدند) [۴۶۳].
سپس بار دیگر در روز وفات حسنسبا ابوهریره ملاقات میکنیم، تا ببینیم که او چگونه مناقب حسن و حسین را منتشر میسازد. حاکم از ابی حازم روایت کرده که گفت: (من در روز وفات حسن بن علی حاضر بودم. پس حسین بن علی را دیدم که با سعید بن عاص سخن میگوید، و با دستش به گردنش میزند و میفرماید: پیش شو، اگر این سنّت نمیبود تو را پیش نمیکردم، گویا در بین آندو چیزی بود. پس ابوهریره فرمود: آیا درباره فرزند پیامبرتانصبگو مگو میکنید، که کجا و چگونه او را دفن کنید. در حالیکه من از رسول اللهصشنیدم که فرمود: هرکس حسن و حسین را دوست بدارد، مرا دوست میدارد، و هرکس با آن دو کینه ورزد با من کینه ورزیده است) [۴۶۴].
و به مروان که راضی نمیشود، حسنسرا در جوار جدش دفن گردد میگوید: (بخدا سوگند تو والی نیستی، و والی غیر تو است، پس او را بگذار.) سپس گفت: (ولی تو در چیزی داخل میشوی که نباید بشوی، جز این نیست، تو در صدد رضایت کسی هستی که از تو غایب است، یعنی معاویهس) [۴۶۵].
رحمت خدا بر تو بادا یا اباهریره، که علیسو خاندانش را دوست میداری، و خدا به عدل خود رفتار کند، با آن کس که این حقایق را میپوشد، و بر آن پرده میکشد، و محبین این خاندان را از لذّت بردن آن باز میدارد.
***
[۴۶۲] المستدرک ۳/۱۶۶. [۴۶۳] - السمتدرک ۳/۱۶۷. [۴۶۴] المستدرک ۳/۱۷۱. [۴۶۵] - البدایه والنهایه ۸/۱۰۸.
نظام و ابوجعفر اسکافی که هردو معتزلی بودند، بر علیسدروغ بستهاند، که بدون ذکر سند، گفتهاند، ایشان ابوهریره را تکذیب نمودهاند، و این قول را به ایشان نسبت دادهاند، پس متأخرین شیعه گمان بردهاند، که ابوهریره مردی دروغگو بوده است. این گمان واهی، قابل قبول نیست، و کسی نمیتواند آن را به چیزی بشمارد، چرا که سندی بر آن ذکر نگردیده است، و علماء نقّاد هر کدام از اخبار بدون سند، و عاریه را کنار میگذارند. ولی ما با این حال در این فصل با دلایل قطعی و کافی ثابت خواهیم کرد، که فرزندان علیساحادیث ابوهریره را اهمیت میدادند، و از او حدیث روایت میکردهاند، و همچنین لشکریان، و فرماندهان سپاه علیس، که در جنگهای جمل و صفین و نهروان در کنارش قرار داشتند، از ابوهریره حدیث باز گفتهاند. و هم جمهور تابعین که با علیسملاقات داشتهاند، از ابوهریره حدیث روایت کردهاند، و هم بسیاری دیگر از جماهیر شیعه و کوفیها و دوستداران خاندان علیساز تبع تابعین، و طبقات پس از آنان، احادیث ابوهریره را بازگو کردهاند، و آن را متداول ساختهاند، و بدان استدلال ورزیدهاند، و آن را در کتب خود ثبت نمودهاند.
بدون شک اجتماع این روایات، و ثبوت حدیث ابوهریره نزد این گروه، خود دلیل واضحی است، که ما را وامیدارد، که نسبت تکذیب ابوهریره را به علیسندهیم، چرا که فرزندان و لشکریان، و راویان سخنان آن حضرت چنین چیزی را از او روایت نکردهاند. و نیز شیعیان اوّل، از اهل کوفه که مرکز حکومت علیسو مرکز تجمع پیروان ایشان بوده چنین چیزی را نگفتهاند. براستی اگر این افترا راست میبود، و از ساختهها و پرداختههای معتزلیان نبود، بطور حتم نزد این گروه مشهور میگردید، و بطور قطعی آنان احادیث ابوهریره را ترک میکردند، و از او حدیث روایت نمیکردند، و در جهت تدوین احادیثش کوشش بخرج نداده و به آن تمایلی نشان نمیدادند.
از همینجا است که این فصل از مهمترین بخشهای این کتاب من است، چرا که دیگران در این کار از من سبقت نگرفتهاند.
در فصلی که بعد از این خواهد آمد، نیز خودداری هاشمیان بزرگوار را از نقل این سخن ثابت خواهیم کرد.
چه بسیار راویانی از علیسدر شهر کوفه که با مباهات حدیث ابوهریره را نیز روایت کردهاند.
جعفر صادق نیز حدیثش را باز گفته هم چنانکه پدرش نیز این احادیث را مسجل دانسته است
همچنین زین العابدین و یاران شان احادیث او را بازگو کردهاند.
پس شگفتا از متأخرین که از پیشوایان خود پیروی نکنند!!.
اباجعفر اسکافی پرده را از چهرۀ کریه خود بر میگیرد.
آری او که در مقصدش کژی است بچیزی شمرده نمیشود. هان ای اباجعفر اگر تو از قول علی مقالهای را باز میگوئی گمان داری که ما از دروغهایت غافل هستیم؟ اگر بطور عمدی این سخن را جعل کردهای، شکی نیست که رسوا شدهای، و ما هرچه را تو رشتهای پنبه کردهایم. اگر تو راست میگوئی پس چرا شیعیان اوّل از چنین گفتاری سکوت کردهاند؟ و چرا فرزندان علیسبدون استثناء یکی هم آن را نگفتهاند؟ آنان همگی سکوت را مراعات کرده، و زبانهایشان را حفظ کردهاند و جماعتها شیعیان بطور کامل زبان به آنچه تو میگوئی باز نکردهاند.
***
در شناخت اقوال این گروه ابتدا به منابع غیر شیعی مراجعه میکنم، مثل طبقات ابن سعد، و جرح و تعدیل از ابن ابی حاتم، و ثقات از ابن حبان، و تهذیب التهذیب از ابن حجر، و میزان الإعتدال از ذهبی.
سپس به منابع مهم شیعی مراجعه میکنم، که این کتب منبع اصلی نزد شیعه است.
از آنجمله است کتاب (الفهرست) از طوسی، که مصحّح آن محمد صادق بحر العلوم میگوید: (این اثر گرانبهائی است، که علماء امامیه در علم رجال بر آن اعتماد دارند.)
طوسی که در سال ۴۶۰هـ وفات کرده، از بارزترین علماء شیعه در طول تاریخشان بدون استثناء میباشد. و او اوّلین و آخرین کسی است که به لقب (شیخ گروه) نایل آمده، و او اوّلین کسی است که نجف را مرکز علمی شیعه ساخت، و بزرگان شیعه مثل سید مرتضی و شیخ مفید، و شیخ غضائری، و ابوالقاسم تنوخی، که از مشاهیر شیعه هستند نزد او تلمّذ کردند.
و از آنجمله است کتاب (الرجال) که آن نیز از شیخ طوسی است.
و کتاب (الرجال) از نجاشی، از علماء قرن چهارم، و همزمان با شیخ طوسی و کتاب (الرجال) از کشی.
و همینها است، کتب چهار گانۀ اصول، در نزد شیعه، که شیخ احمد حسینی در مقدمهای بر کتاب کشی آن را بیان داشته، و بحر العلوم در مقدمهاش در الفهرست ذکر کرده. که البته قدیمترین آنها کتاب کشی است.
و هر کدام به ذکر جماعتی همت کرده است، که در دیگر کتب از آنان ذکری بعمل نیامده است.
به این ۴ کتاب، کتب دیگری نیز الحاق گردیده، که کمتر از آنها اهمیت ندارند از آنجمله: کتاب (الرجال) از ابن مطهّر حلی [۴۶۶]که اوّل به ذکر ثقات پرداخته، و سپس ضعفاء را نام برده است.
و دیگر کتاب مامقانی، که تستری آن را منقّح ساخته است، و اسم آن (قاموس الرجال) میباشد. این کتاب اهمیت بسیاری نزد شیعه دارد، و جامع چیزهائی است، که در کتب سابقین از او نیز آمده است منزلت این کتاب در بین شیعه، مثل منزلت کتاب التهذیب از ابن حجر نزد اهل حدیث است، چرا که همۀ گفتههای قدماء را آورده است، ولی چاپ آن کامل نیست.
و دیگر کتاب (الرجال) از سید محمد مهدی آل بحرالعلوم یکی از رؤساء گذشتۀ شیعه در عراق است، که بسال ۱۲۱۲هـ وفات کرده است.
آنچه که در اینجا سزاوار بیان است، اینکه، تمام صفحات این کتابها را زیر و رو کردم، و هیچ سخنی دربارۀ ابوهریره در آنها نیافتم، و بلکه از تکذیب ابوهریره نیز گزارشی در آنها نبود، با اینکه درین کتب شرح حال بسیاری از ضعفاء آمده است.
فقط تستری آورده است که ابوهریره کذّاب بوده، و دلیل آن این است، که این شخص از متأخرین بوده، که گفتههای نظام و اسکافی را در این مورد آورده است. امّا ۵ کتاب اوّل حتی یک حرف هم دربارۀ ابوهریره نیاوردهاند، که این حقیقت روشن و مهم از جانب علماء امامیه خود برای شیعیان با انصاف مهم بوده، و این خود برهانی است بر اینکه ضعیف شمردن ابوهریره، از کارهای متأخرینشان میباشد.
[۴۶۶] این ابن مطهر حلی رافضی کتابی به اسم منهاج الکرامه دارد که در آن نسبت به خلفای راشدین یاوه سرائی نموده است، شیخ الإسلام ابن تیمیه شهکار علمیشان (منهاج السنة النبویة) را در رد اباطیل او نوشته است. [صحیح]
اوّلین بررسی ما در انیجا برمیگردد، به دوران اوّل شیعه، که مشاهده میکنیم امام کبیر و مورد اعتماد شیعه، از فرزندان علی، یعنی زین العابدین علی بن حسین بن علی بن ابیطالبش در برخورد با احادیث ابوهریره چه موقفی دارد.
بخاری گفته است:- و هرچه در بخاری هست صحیح است- (ما را احمد بن یونس حدیث کرد او گفت، ما را عاصم بن محمد حدیث کرد، او گفت مرا واقد بن محمد حدیث کرد، او گفت، سعید بن مرجانه یار علی بن حسین مرا حدیث نموده، که ابوهریرهسفرمود: هر کسیکه انسان مسلمانی آزاد کند، خداوند بجای هر عضوی از او عضوی را از آتش نجات میدهد. سعید بن مرجانه گوید: پس به نزد علی بن حسین رفتم و خبر را با و گفتم، ایشان غلامی را که عبدالله بن جعفر به ۱۰۰۰۰ درهم و یا ۱۰۰۰ دینار به او داده بود، آزاد کرد) [۴۶۷].
در عبارتی دیگر آمده است: (علی بن حسینبفرمود: یا سعید! آیا تو این قول را از ابوهریره شنیدی؟ گفت: آری. پس علی بن حسین، به خدمتگذاری که امیر خدمتگزارانش بود دستور داد، مطرف را برایم صدا کن. چون او به مقابلش ایستاد، فرمود: برو تو برای رضای خدا آزاد هستی) [۴۶۸].
ظاهر امر چنین مینمایاند، که در استفسار علی بن حسینبکه آیا وی این قول از ابوهریره شنیده است، دلالت بر تصریح توثیق او دارد، که باز با عمل کردن به حدیث ابوهریره، و آزاد نمودن بردهاش بیشتر بر معتمد بودن ایشان صحه گذاشته است.
وانگهی علی بن حسین و ابن مرجانه این حدیث را برای دیگران روایت کردهاند، و مردم را بدان مژده دادهاند، بطوریکه عمر بن علی بن حسین آن را از ابن مرجانه روایت کرده [۴۶۹]. و زید بن اسلم آن را از علی بن حسین روایت نموده است) [۴۷۰].
و این سعید بن عبدالله بن مرجانه از اوّلین شخصیتهای شیعی است، که برقی او را از بزرگان اصحاب علی بن حسینب شمرده است) [۴۷۱].
(ابن مرجانه روایاتش را به علی بن حسین قطع میکرده، و به صحبت ایشان معروف بوده است) [۴۷۲].
و تستری در قاموس الرجال گفته است که طوسی سعید بن مرجانه را به تشیّع نسبت داده است [۴۷۳].
و ما مقامی او را امامیه دانسته است.
ابن مرجانه باردیگر اعتماد عمیق خود را به ابوهریره ابراز داشته، و از او حدیثی قدسی روایت میکند [۴۷۴]. بدیهی است که جنبه نگرانی و احتیاط در روایت حدیث قدسی، بیشتر از احادیث نبوی در باب فضایل است.
وهم ابن مرجانه احادیث دیگری را از ابوهریره نقل کرده است [۴۷۵].
با توجه به اینکه میبینیم که علی بن حسین، در تصدیق ابوهریره شتاب کرده، و به روایتش عمل نموده، و خود آن حدیث را نیز روایت کرده، پس بدینسان چه دلیلی دارد که متأخرین در اینمورد تردید کنند؟ اصحاب کبار ابوهریره، آنان که احادیث او را با واسطه روایت کردهاند، همگی را میبینیم که از علی بن حسینب حدیث روایت کردهاند: مثل سلمه بن عبدالرحمان بن عوف، یحی بن سعید انصاری، و قعقاع بن حکیم، و طاوس بن کیسان، و زهری، و ابی زناد و دیگران اینان که بخدمت زین العابدین رسیدهاند، چرا از او در طول ۴۰ سال زندگانی پس از ابوهریره نشنیدهاند، که جدَش علیساو را دروغگو میدانسته است؟
آیا زین العابدین که در روز فاجعۀ کربلا ۲۳ سال داشته فرصت نیافته که چنین اتهامی را بشنود؟
براستی سکوت زین العابدینس، از نقل سخن نسبت داده شده به جد بزرگوارش، خود قرینهای محکم، بر نبودن چنین قولی نمیباشد؟ ما در حالیکه مشاهده کردیم او خود حدیث ابوهریره را معتبر میدانسته و خود بدان عمل کرده، و غلامش را آزاد نموده است.
***
[۴۶۷] البخاری ۳/۱۷۸ و مسلم ۴/۲۱۸. [۴۶۸] - منتقی ابن الجارود ص ۳۲۴ بسند صحیح و مسند ابی عوانه ۱/۱۴۵ و فتح الباری ۶/۷۳. [۴۶۹] صحیح مسلم ۴/۳۱۷ و مشکل الآثار ۱/۳۱۱. [۴۷۰] البخاری ۸/۱۸۱ و مسند امام احمد ۲/۴۲۰. [۴۷۱] رجال البرقی ص۹. [۴۷۲] الفتح ۶/۷۲. [۴۷۳] قاموس الرجال ۴/۳۷۳. [۴۷۴] صحیح مسلم ۲/۱۷۶. [۴۷۵] - بعنوان مثال به کتاب معانی آثار مراجعه کنید.
کاوش در احوال ابوهریره، در مقابل ما گنجی بسیار گرانبها را قرار میدهد، چرا که در پیش روی ما دو شخصیت موثق و گرامی: محمد باقر بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب، وپسرش جعفر صادق ابن محمد که عموم شیعه بدون استثناء خود را به او منسوب کرده، و اقوالش مدار کل فقهشان میباشد، حاضرند.
محمد باقر، مادرش دختر حسن بن علی است، که احادیث بسیاری روایت کرده، و مورد وثوق میباشد و احادیث او در صحیحین موجود است، و نسائی او را از فقهاء اهل مدینه از تابعین ذکر کرده است.
اما پسرش جعفر صادق از او مشهور تر است، و احادیث بیشتری روایت نموده، که احادیث او نیز در صحیحین موجود میباشد. او در بین فقهاء مدینه مکانتی بارز دارد.
اما این هردو امام، احادیث ابوهریره را روایت کردهاند، و در صحیح مسلم [۴۷۶]۲ بار در سند حدیثی که عبدالعزیز دراوردی، و حاتم بن اسماعیل، و سلیمان بن بلال هر سه از جعفر صادق، بروایت از پدرش محمد، از قول عبیدالله بن رافع کاتب علیس، از ابوهریرهسروایت کردهاند، جمع میباشند. مگر این ۳ نفر از نسبت صادق اهمال کردهاند، و گفتهاند از جعفر بن محمد، بروایت از پدرش و این بواسطۀ شهرت ایشان بوده است. البته اهل علم به رجال حدیث، اسماء ناشناخته را از اسماء راویان باز میشناسند، که این سه نفر از کسانی هستند، که جدّاً از جعفر صادق حدیث فراوان روایت نمودهاند، که او نیز احادیث را از پدرش روایت نموده است [۴۷۷].
شک نیست که سکوت جعفر صادق از نقل سخنان واهی و خیالی در باب ابوهریره و انتشار احادیث ایشان توسط او، خود دلیلی قاطع در کذب این گفته میباشد: که ابوهریره نزد علیسکذاب بوده است.
باقر رحمه الله، احادیث ابوهریره را فقط روایت نمیکند، بلکه از آن بعنوان دلیل فقهی جهت فتوا کار میگیرد، چنانکه امام شافعی: بر این واقعیت صحه گذاشته، و آن را دلیل قبول خبر واحد و احتجاج به آن قرار داده است:
(محمد بن علی بن حسین را یافتیم، که خبر میدهد از جابر، از پیامبر، و از عبیدالله بن ابی رافع، از ابوهریره، از پیامبر. بدینسان تمام این اخبار واحد، سنّت بحساب میآید [۴۷۸].)
شافعی عنوان میکند، که برای محمد بن علی تنها خبر واحد ابوهریره در حلال و حرام حجت است، و مفهوم اینکه فرموده است بدینسان خبر واحد سنّت بحساب میآید همین است، چنانکه خود شافعی آن را شرح داده است [۴۷۹].
محدثین راویان راستگو را به دو صنف تقسیم میکنند، یکی آنکه در گفتارش صادق است، و گاهی اشتباه در روایتش وجود دارد، زیرا از فقه کافی بر خوردار نیست، که اخبارش تا جاییکه موافق اخبار سایر صادقین باشد پذیرفته میشود.
و دیگر کسی که در روایتش صادق و ضابط، و صاحب یقین و فقه است، که از چنین شخصی، بطور مطلق اخبارش پذیرفته میشود، و محمد بن علی در اینجا چنانکه شافعی خبر میدهد، سرور معتمدین است، که ابوهریره را صادق ضابط و فقیه میداند و در اخبارش شک را روا نمیداند.
شگفتا از آن دیگری که حاضر نیست از باقر/پیروی کند!!! هم چنانکه دیدیم علی بن حسین، یاران و شاگردانش را آزاد گذاشت، تا احادیث ابوهریره را نشر کنند، و مانع این کارشان نشد، پسرش محمد، و نوهاش صادق، نیز یاران خود را که از مشاهیر ناشرین احادیث ابوهریره هستند، آزاد گذاشتند، تا در این جهت تلاش کنند، و آنان حتی حرفی در باره سخنان واهی و خیالی اسکافی که به علیسنسبت داده نگفتند. که این سکوت قرینۀ دیگری است. که علاوه بر روایت عملی آنان از ابوهریره، بر حجیت احادیث او میافزاید.
از جملۀ یاران باقر: فقیه مدینه عمروبن دینار و محمد بن اسحاق صاحب سیره، و اوزاعی امام اهل شام، و زهری، و ابواسحاق همدانی، و فقیه مشهور کوفه عبدالله بن شبرمه، و اعرج، و ابن جریج، و اعمش، بودهاند.
اما یاران جعفر صادق، که احادیث ابوهریره را نشر کردهاند، بسیارند از آنجمله است: دراوردی، و حاتم بن اسماعیل، و سلیمان بن بلال، که ذکرشان آمد، و مالک، و یحیی بن سعید بن قطان، و یحیی بن سعید انصاری، و سفیان ثوری، و سفیان بن عیینه و دیگران.
هم چنانکه شاگردان باقر و صادق در جهت نشر احادیث ابوهریره همت کردند، استادان این دو امام نیز علم ابوهریره را منتشر ساختند، مثل عطاء بن ابی رباح استاد صادق، و یزید بن هرمز استاد باقر.
آیا براستی اگر این دو امام معتقد به ضعف ابوهریره میبودند، نمیتوانستند، استادان خود را هشدار دهند؟
[۴۷۶] مسلم ۳/۱۵. [۴۷۷. ۱- روایات دراوردی به روایت از صادق در ابن ماجه و دیگر کتب حدیث موجود است. به ابن ماجه ۲/۹۸۸ مراجعه فرمائید. روایات حاتم بن اسماعیل از صادق در سنن نسائی ۱/۲۷۰/۲۹۰، و روایات سلیمان از صادق در صحیح مسلم ۳/۹ آمده است. [۴۷۸] الرساله از امام شافعی ص ۴۵۵ فقره ۱۲۴۵، و این نصوص کمیاب است. [۴۷۹] - الرساله فقره: ۱۲۳۸.
و از فرزندان امام علی، محمد بن علی بن ابیطالبب معروف به محمد بن حنفیه، امام فقیه، و ثقه، و پارسا و عابد است. که احادیث فراونی را از پدرش روایت کرده، و در صحیحین ثبت است. او بطور مستقیم از ابوهریره نیز حدیث روایت کرده است [۴۸۰]. فرزندش حسن بن محمد بن علی بن ابیطالب، نیز از او پیروی کرده، زیرا که احادیث ابوهریره را نشر نموده است [۴۸۱].
محمد بن حنفیه و فرزندش حسن نیز دارای یارانی بودهاند، که در عمل احادیث ابوهریره را منتشر ساختهاند، و این دو شخصیت، آنان را از این کار منع نکردهاند، و دربارۀ افترای دروغپردازان از امام علی چیزی بر زبان نیاوردهاند. از جمله یاران فرزندش: زهری، و عبدالرحمن بن ابی موال هستند.
[۴۸۰] مسند طیالسی ص ۳۳۵. [۴۸۱] التهذیب ۲/۳۲۰.
از نوادگان علی: محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن بن علی میباشد، که شخصی موثق بوده و نسائی و ابن حبان او را مورد تأیید قرار دادهاند [۴۸۲].
(او از ابی زناد، بروایت از اعرج، از ابوهریره حدیثی را آورده که ابوهریره گفت: رسول خداصفرمودند:
وقتیکه یکی از شما سجده میکند، مثل شتر نر زانو نزند، بلکه دستهایش را بر زانوهایش بگذارد [۴۸۳]).
***
[۴۸۲] - التهذیب ۹/۲۵۲. [۴۸۳] مسند امام احمد ۲/۳۸۱ و ابوداود و ۱/۱۹۳.
یکی از نزدیکان پیامبرصپسر عمومی ایشان، و پسر عموی علی: عبدالله بن عباس بن عبدالمطلبش میباشد، که بطور مستقیم بیش از یک حدیث از ابوهریره روایت کرده است [۴۸۴].
سپس میبینیم که پسرش علی بن عبدالله بن عباس نیز از ابیهریره حدیث روایت کرده است [۴۸۵]. او از بهترین مردم بوده که ابوزرعه و عجلی و ابن حبان او را مورد تأیید قرار دادهاند.
***
[۴۸۴] - البخاری ۴/۲۴۷، ۵/۲۱۶ و مسلم ۷/۵۸، ۸/۵۲. [۴۸۵] - التهذیب ۷/۳۵۸.
امّا مشاهیر سپاه علیس، آنانکه در جنگهایش او را همراهی کردند، و فرماندهی نیروهایش را بعهده داشتهاند، بیشترشان شوق نشر روایات ابوهریرهسدر آنان نمودار بوده است:
اوّلین کسی را که از قهرمانان سپاه علیسمورد مطالعه قرار میدهیم، صحابی جلیل ابوایوب انصاریساست، که تابعی مورد اعتماد ابوشعثاء او را دیده که از ابوهریره حدیث روایت میکند [۴۸۶]. ابوایّوب از جمله اصحابی است، که مورد رضایت شیعه میباشد. گمانشان بر این است، که او در زمرۀ کسانی است که از جمع صحابه مرتد نشدهاند، و کشی و سایرین او را مورد اعتماد دانستهاند [۴۸۷]. بحر العلوم ضمن آنکه او را شیعه دانسته گفته است، او در تمام مشاهد همراه امیرالمؤمنین بوده است [۴۸۸].
***
[۴۸۶] المستدرک ۳/۵۱۲ و مجمع الزوائد ۹/۳۶۲. [۴۸۷] رجال الکشی ص ۳۹، رجال البرقی ص۲. [۴۸۸] رجال سید بحر العلوم ۲/۳۱۸.
رئیس نیروهای علیس، خلاس بن عمرو هجری بصری، بروایت احادیث ابوهریره پرداخته است. جوزجائی و عقیلی گفتهاند او مسئول امور شرطۀ علیسبوده که از ابوهریره و علی حدیث نوشته است [۴۸۹].
شیخ طوسی خلاس را در زمرۀ اصحاب علیسآورده، و ثابت نموده که او از علی حدیث روایت کرده است. بخاطر اهمیت این موضوع است، که میبینیم ائمۀ حدیث، در تثبیت حدیث او از ابی هریره، در کتابهای خود شتاب کردهاند [۴۹۰]. حتی امام خراسان اسحاق بن راهویه، فصل بخصوصی را در روایات خلاس از ابیهریره اختصاص داده است [۴۹۱].
و همانطوریکه میدانیم مسؤل شرطه در شب و روز با امیر است، تا او امرش را بمورد اجرا بگذارد، و براستی او اگر از امام علی در باب ابوهریره چیزی مبنی بر عدم صحت احادیث او میشنید، هرگز اقدام به اخذ حدیث از ابوهریره نمیکرد.
***
[۴۸۹] التاریخ الکبیر از بخاری ۲۸۸/ج ۲ ق ۱. [۴۹۰] ابوداود ۲/۲۷۹، وابن ماجه ۲/۷۸، والمسند ۲/۳۹۵، و منتقی ابن جارود ص۱۴۱ و سایر کتب حدیث. [۴۹۱] مسند ابن راهویه ص ۲۴ و ۶۳.
از جملۀ رؤسای پلیس علیسشریح بن هانی مذحجی کوفی است، که زمان رسول خداصرا دریافته، ولی ایشان را ندیده است. او از یاران علی بن ابیطالبسبوده که در همۀ جنگهای ایشان شرکت داشته، وشخصی امین بوده که سرپرستی بخشی از پلیس امیرالمؤمنین علی را بعهده داشته است [۴۹۲]. تستری در قاموس رجال شیعه آورده است: (او مردی بود که دورۀ جاهلیت و اسلام را دریافت، کنیهاش ابا مقدام بود، و او از بزرگان اصحاب علی علیه السلام بحساب میآید) [۴۹۳].
وچون شریح از امام علی چیزی در ضعف ابوهریره نشنیده بود، لذا او را مییابیم، که از ابوهریره حدیث اخذ کرده و آن را نشر نموده است [۴۹۴].
***
[۴۹۲] التهذیب ۴/۳۳۰ و طبقات ابن سعد ۱۲۸/۶ [۴۹۳] قاموس الرجال ۵/۷۰. [۴۹۴] صحیح مسلم ۸/۶۶ و نسائی ۴/۹ روایات او را از ابوهریره آوردهاند.
از جمله لشکریان علیس: کمیل بن زیاد نخعی کوفی است، که ابن معین و عجلی او را تأیید کردهاند. او در جنگ صفین در کنار علی حضور یافت، و درمیان قومش شخصی شریف بود، که همگی او را اطاعت میکردند.
برقی و ابنداود او را از خواص علی شمردهاند [۴۹۵]. همچنین طوسی بر این امر صحّه گذاشته است [۴۹۶].
(او نمایندۀ علی÷، بر هیئت بوده است ... در مسند کلینی آمده که امیرالمؤمنینن÷، عبیدالله بن رافع را فرمان داد، ۱۰ نفر از اشخاص مورد اعتمادش نزد او بیاورد، که کمیل را در زمرۀ آنان نام برد [۴۹۷].
کمیل حدیثی مهم و طولانی را از ابوهریرهسروایت کرده است. این حدیث را اسر ائیل و معمر و عمار بن زریق از ابی اسحاق سبیعی، از کمیل و شعبه، (از عبدالرحمان بن عابس روایت کرده که گفت از کمیل بن زیاد شنیدم که از ابوهریره حدیثی را روایت کرد، که او گفت: رسول خدا در نخلستان مدینه بر ما نمایان شد و فرمود:
یا اباهریره، و یا فرمود: یا اباهر: هلاک گردید زراندوزان، سرمایه داران در روز قیامت ... مگر آنکه با مالش چنین و چنان کند، که تعدادشان بسیار کم است.
یا اباهریره: آیا تو را به گنجی از گنجهای بهشت راهنمائی نکنم: «لا حول ولا قوة إلا بالله»، و هیچ پناهگاهی از خدا جز بسوی او نیست.
یا اباهریره: آیا میدانی حق خدا بر بندگانش چیست؟ و حق بندگان بر خدا چیست؟
گوید: گفتم: خدا و رسول او داناترند.
فرمود: حق خدا بر بندگان این است: که او را عبادت کنند، و به او چیزی را شریک نیاورند. و حق بندگان بر خدا این است، که هرکس چنین کند او را عذاب نکند [۴۹۸].
کمیل حدیثی قدسی را نیز از ابوهریره روایت میکند، که با سند گذشته آن را برسول خداصمیرساند، و در قدسی بودن آن قطعی نیست، بلکه میگوید: (گمان دارم که گفت: خدایأ میفرماید: بندهام تسلیم گردیده، تا سلامت را به او ارزانی دارم) [۴۹۹].
[۴۹۵] رجال البرقی ص ۶- و رجال ابن داود ص ۲۸۱. [۴۹۶] رجال الطوسی /۵۶. [۴۹۷] قاموس الرجال تستری ۷/۴۳۶ به روایت از ابن ابی الحدید. [۴۹۸. - این روایت و روایت ابی اسحاق سبیعی را از کمیل در مسند امام احمد ۲/۳۰۹ /۵۲۰/۵۲۵/۵۳۵ مطالعه فرمائید. [۴۹۹] مسند امام احمد ۲/۵۲۰.
از خواص علیس، عبیدالله بن ابی رافع، غلام آزاده شدۀ رسول خداص، تابعی جلیل، کاتب علی است [۵۰۰]، فرزندان ابی رافع، یعنی عبیدالله و برادرانش، یتیمهائی بودند، که در جوار علیستربیت و تأمین گردیدند [۵۰۱]. چون عبدالله، به کمال مردانگی رسید، ایشان او را کاتب و امین راز خود قرار داد. او کتابی را در باب قضاوت علی، و هم کتابی را دربارۀ حاضران در جنگهایش نوشته است [۵۰۲].
جعفر صادق، به روایت از پدرش باقر، و او به روایت از عبیدالله بن ابی رافع آورده، که او پشت سر ابوهریره نماز جمعه را ادا کرده است. در این نماز ابوهریره، سورههای جمعه و منافقین خوانده است.
عبدالله میگوید: (در موقع بازگشت ابوهریره را دریافتم، به او گفتم. شما دو سورهای را در نماز خواندی که علی بن ابیطالب در کوفه آندو را میخواند، ابوهریره فرمود: شنیدم که رسول خداصاین دو سوره را در روز جمعه در نماز میخواند) [۵۰۳].
او صاحب روایتی دیگر از ابوهریره بروایت از رسول خداصمیباشد، که ایشان ﴿إِذَا ٱلسَّمَآءُ ٱنشَقَّتۡ ١﴾را خوانده است [۵۰۴].
وقتی که میگوئیم که عبدالله بن ابی رافع، از ابوهریره حدیث روایت کرده و احادیث او را قبول داشته، معنی آن این است که تمام خاندان ابی رافع روایات ابوهریره را پذیرفتهاند. چرا که خاندان ابی رافع، از خاندانهای اوّل شیعی در کوفه است، که علی س را یاری داده، و خود و فرزندانش در کنار ایشان مبارزه نمودهاند. که شیعیان اوّل مقام او را ارجمند میداشته، و بلکه این خاندان در بین حدود ۳۰ خاندان در کوفه از مقام ویژهای در نزد شیعه برخوردار بوده است، و در صدر اوّل تشیع احترام این خاندان را مراعات میکردهاند. بحر العلوم این خاندان را بر تمام خاندانهای شیعی آنرزوگار مقدم دانسته است.
از جمله مدارکی که بطور مؤکد دلالت بر محبت و صمیمیت خاندان ابوهریره و خاندان ابی رافع دارد، قبول پیشنهاد محرز بن ابی هریره، از جانب عثمان بن عبیدالله بن ابی رافع، در فتن به نزد عبدالله بن عمر، و مطرح کردن سؤالی از او است [۵۰۵].
زیرا که این قبول گواهی میدهد، که بین فرزندان هردو خانواده صداقت و صفا وجود داشته، و خبری از تکذیب و عداوت به میان نبوده است. البته شکی نیست تکذیب روایات ابی هریره، از ساختههای اندیشههای متأخرین است، و بطور قطع شیعیان با انصاف متأخر، بر اساس حسن ظنی که این گروه از متقدمین، از فرزندان امام علی، و خواص، و لشکریان و امناء راز او به ابوهریره داشته، نسبت به این شخصیت حسن ظن دارند.
[۵۰۰] البخاری ۶/۱۸۶. [۵۰۱] التاریخ الصغیر از بخاری ص ۴۱. [۵۰۲] رجال سید بحر العلوم ۱/۲۰۶. [۵۰۳] صحیح مسلم ۳/۱۵ و منتقی ابن الجارود ص ۱۱۲. [۵۰۴] ابن ماجه ۱/۳۵۵، اما روایاتش از علی در بخاری ۴/۷۲، مسلم ۲/۱۸۵،۳/۱۱۶. [۵۰۵] - التاریخ الکبیر از بخاری ۳۲۳/ ج۳/ ق۲.
و اما در میمنۀ مبارک این سپاه مدافع، از این صحابی کریم، گروهی بزرگ از تابعین مورد اعتماد قرار دارند، آنانکه سخنان علیسرا شنیدند، و با او همراه شده، و از او حدیث روایت کردند، و چه بسا که در کنارش مبارزه نیز کردند، این گروه در نشر احادیث ابوهریره کوشیدهاند.
البته هر کدام از آنان از لحاظ فضل در طبقۀ مخصوصی قرار دارد.
که از طبقۀ عالی و از مشاهیر فقهاء پارسا این اشخاص هستند:
۱- ابوعبدالرحمان سلمی، که مردی مورد اعتماد، و از بزرگوارترین یاران علی بوده است [۵۰۶].
۲- مسور بن مخرمه زهریسصحابی کوچک که از علی [۵۰۷]و ابی هریره حدیث روایت کرده است [۵۰۸].
۳- فقیه بزرگ ابوبرده، فرزندان صحابی جلیل ابوموسی اشعریس [۵۰۹].
۴- قاضی فقیه عامر شعبی، که از علی و ابوهریره حدیث روایت کرده است [۵۱۰]. این شخصیت از اصحاب علی، چیزهائی را که خود در نیافته بود، بدست آورد، و از علم او برخوردار گردید [۵۱۱].
۵- نافع بن جبیرین معطم بن عدی، تابعی مورد اعتماد ائمه از فرزند صحابه که از علی و ابوهریره حدیث روایت کرده و آنچه را خود در نیافته از طریق دیگران بدست آورده و از علم علی برخوردار شده است [۵۱۲].
۶- ابوامامه بن سهل بن حنیف، شخص مورد اعتماد از فرزندان صحابه، که بعضی او را صحابی کوچک دانستهاند [۵۱۳].
***
[۵۰۶. - روایتش از علی را در بخاری ۹/۷۹، و روایتش از ابوهریره را در مسند ابن راهویه ۴/۳۹، مطالعه فرمائید. [۵۰۷. - التهذیب ۱۰/۱۵۱. [۵۰۸. - مسند امام احمد ۲/۴۰۱. [۵۰۹. - سنن ابی داود ۲/۴۰۷ به روایت از علی که او مثل پدرش یکی از اصحاب علی بوده است و مسند امام احمد ۲/۴۰۱ به روایت از ابوهریره. [۵۱۰. - البخاری ۸/۲۰۴ و ۳/۱۷۷. [۵۱۱. - صحیح البخاری ۹/۱۳/۱۶ به روایت از ابی جعفیه. [۵۱۲. - التهذیب ۱۰/۴۰۴، ترمذی ۱۳/۱۱۶ بخاری ۷/۲۰۴. [۵۱۳] مسند امام احمد ۱/۷۹ و صحیح مسلم ۳/۵۰.
۱- عبدالملک بن مغیره بن نوفل بن حارث بن عبدالمطلب، بن هاشم قرشی، که شخص مورد اعتماد، و از استادان مورخ مشهور شیعه ابی مخنف بوده است [۵۱۴]. ملاحظه میفرمائید که او از شخصیتهای شریف مطلّبی هاشمی است، که جدّش پسر عموی پیامبر خداصو علیسمیباشد.
۲- عبدالرحمان بن حارث بن هشام مخزومی، فقیهی که ابن ابی حاتم روایاتش از ابوهریره را آورده است [۵۱۵].
او از راویان معروف از علی نیز هست [۵۱۶].
ملاحظه میشود که فرزندش ابوبکر در روایت احادیث ابوهریره مشهور بوده است [۵۱۷].
همچنین نوهاش عبدالملک بن ابی بکر [۵۱۸].
۳- خیثمه بن عبدالرحمان بن ابی سبره، کوفی مورد اعتماد، که طلحه بن مصرف او را به ابراهیم نخعی تشبیه کرده، و از علی و ابوهریره حدیث روایت کرده است [۵۱۹].
۴- محمد بن کعب قرظی، فقیه پارسا از راویان علی و ابوهریره و سایر صحابهش [۵۲۰].
***
[۵۱۴] تهذیب ۶/۴۲۵ و مسند امام احمد ۲/۲۹۰. [۵۱۵] الجرح والتعدیل ۲۲۴ ج۲ ق۲. [۵۱۶] مسند امام احمد ۱/۱۱۸ و سنن ابن ماجه ۱/۳۷۳. [۵۱۷] صحیح البخاری ۳/۱۴۷. [۵۱۸] الجرح والتعدیل ۲۴۴ ج۲ ق۲. [۵۱۹] التهذیب ۳/۱۷۸، و ترمذی ۱۳/۲۱۵. [۵۲۰] مسند امام احمد ۱/۱۵۹، و سنن ابوداود ۱/۱۵۷.
از میان اتباع تابعین، و طبقات پس از آنان، جمعی از دیگر از شیعیان را میبینیم که به سپاه پشتیبانی از ابوهریرهسپیوستهاند.
آنان از او علوم را دریافت کرده، و به حدیث او حجت جستهاند، که محدثین در صحاح و سنن و آثار مدوّن خود آن اخبار را ضبط کردهاند. چرا که محدثین از جمله بخاری و مسلم، روایات شیعه را میپذیرفتند، البته آنگاه که آنان دارای صداقت راسخ، و دیانت و ضبط و عدم دعوت به تشیّع بودهاند.
زیرا تشیع آن روزگار، مثل شیعیان (رافضی) امروز که ما میبینیم نبودند. بلکه آنان فقط محبت زاید الوصف به علیسداشتند، و او را فقط بر عثمان ذی النورینسترجیح میدادند، نه بر ابوبکر صدیق و عمر فاروقب. البته هر کدام از راویان را که محدثین او را به شیعی توصیف کرده، در واقع دارای چنین صفتی بودهاند، و هرکس که بیش از این حد اعتقاد داشتهاند، احادیثشان متروک واقع شده است. اما آنچه نسبت دادهاند، بخاری حتی به بیش از این هم توجه نکرده و اخبار شیعیان را میآورده، این قول به اثبات نرسیده است. چرا که متجاوز از این حدی شیعه نامیده نمیشود بلکه رافضی و غالی بحساب میآید [۵۲۱].
[۵۲۱] برای تحقیق کافی به کتاب هدی الساری مقدمه فتح الباری مراجعه فرمائید.
در پیشاپیش این گروه: شخصیت مورد اعتماد بزرگ، و امام مشهور، سلیمان بن مهران اعمش کوفی قرار دارد. او استاد ابونعیم و عبیدالله بن موسی است، که هردو از محدثین معروف شیعه بودهاند.
اعمش دارای افکار شیعی بوده چنانکه عجلی بر آن صحّه گذاشته است [۵۲۲]. ابن داود حلّی او را از جمله کسانی آورده که مورد مدح قرار گرفته است [۵۲۳].
بدیهی است طلاب علوم حدیث، مقام اساسی اعمش را در اشاعۀ حدیث ابوهریره در کوفه خوب میشناسند. بطوریکه تدوین کنندگان حدیث بخش بزرگی از احادیث ابوهریره را، از طریق او ثبت کردهاند [۵۲۴].
اگر علیسحتی یک حرف چنانکه خیالبافان میپندارند، در مورد تکذیب ابوهریره میگفت، بطور حتم به اعمش میرسید، و او از روایت احادیث ابوهریره خود را باز میداشت. زیرا که اعمش عنایت خاصی به جمع حدیث و اخبار علی از طریق صحابه داشته، بطوریکه بسیاری از روایات علی در کتب حدیث از طریق اعمش میباشد.
[۵۲۲] - التهذیب ۴/۲۲۳. [۵۲۳] - رجال ابن داود ص ۱۷۷. [۵۲۴] صحیح البخاری ۳/۱۸۵/۲۲۱،۶/۱۵۸ و صحیح مسلم ۱/۳۹/۴۲.
از جمله شیعیان کوفه، که در پی اعمش رفته، و از یاران ابوهریره حدیث اخذ کردهاند: محدثّ مورد اعتماد، منصور بن معتمر، میباشد، که در پارسائی و صلاحیت و آگاهی به حدیث، مشهور بوده است. عجلی گفته است مقدار کمی افکار شیعی داشته، و شیعه غالی نبوده است [۵۲۵].
او از طریق حسن بصری و ابی حازم اشجعی و مجاهد، احادیث ابوهریره را روایت کرده است.
***
[۵۲۵] - التهذیب ۱۰/۳۱۵.
ابن داود حلی، محمد بن اسحاق بن یسار صاحب سیرۀ معروف را در زمرۀ کسانی شمرده، که مورد مدح قرار گرفتهاند، و او را از جملۀ اصحاب محمد باقر و جعفر صادق به حساب آورده است [۵۲۶].
او روایاتی را از ابوهریره آورده است [۵۲۷].
کتابش در باب سیره و غزوات رسول خداص، مشحون به ذکر جمیل و نیک از ابوهریره میباشد.
***
[۵۲۶] رجال ابن داود حلی /۲۹۸. [۵۲۷] مسلم ۵/۱۲۴.
ابوهریرهس، یکی از شاگردان یمانی خود را که اسمش همام بن منبه است فراخوانده و او را در مقابل خود مینشاند، و بدستش قلم و کاغذ میدهد، و سپس بخشی از احادیث مختار را بر او ملاء میکند، که تعداد آن بحدود ۱۵۰ حدیث میرسد. این احادیث مهمترین بخش از سخنان رسول اللهصمیباشد، که ابوهریره شنیده است. این کتاب معروف است به صحیفه همام بن منبه.
سپس همام این کتاب را به شاگردش معمر بن راشد میسپارد، اما معمر آن را منتشر نمیسازد، وبلکه به تعداد کمی آن را میآموزاند، که از آن جمله است: عبدالرزاق بن همام صنعانی، و عبدالله بن مبارک مروزی. چون این دو اهمیت این کتاب را شناختند در جهت پخش و نشر آن همت نمودند. که عبدالرزاق در این کار بیشتر تلاش نمود. بطوریکه دانشجویان علم حدیث، و دوستداران ابوهریره، از بخارا و نیشابور، برای نوشتن و شنیدن و ضبط این احادیث بار سفر بستند. او این احادیث را به امام احمد رسانید، و او آن را در مسندش روایت نمود، و استادان بخاری: اسحاق بن ابراهیم حنظلی معروف به ابن راهویه، و اسحاق بن منصور، و علی بن مدینی، و یحیی بن جعفر، و عبدالله بن محمد مسندی و دیگران این احادیث را دریافت نمودند. بخاری از طریق استادانش، این احادیث را از عبدالرزاق اخذ و نشر نمود. و مسلم نیز از این جماعت و سایرین بخشی از این احادیث را بدست آورد. و سایر کتب حدیث نیز از آن بهرهمند شدند.
بدینسان عبدالرزاق در نشر این کتاب نایاب اقدام ارزشمندی انجام داد. این عبدالرزاق از مشاهیر شیعه در یمن است. ابن حجر اقوال بسیاری از علماء را آورده، که با تحقیق دربارهاش، در میل شدیدش به تشیع تصریح نمودهاند.
چون به یحیی بن معین گفته شد، که امام احمد احادیث عبیدالله بن موسی را که شیعه بوده آورده است او گفت:
(بخدائی که هیچ معبودی جز او نیست، عبدالرزاق صد برابر او به تشیع گرایش داشته است) [۵۲۸].
مراد از این تشیع مقدم دانستن علی بر عثمانب میباشد، چرا که مفهوم تشیع در آن روزگار غیر از امروز بوده است. اما در مورد ابوبکر و عمرب خود عبدالرزاق میگوید:
(شیخین را افضل میدانیم، چرا که علی خود آن دو را بر خود ترجیح داده است، اگر او آنان را بر خود ترجیح نمیداد، من آندو را بر علی افضل نمیدانستم، بسیار فرومایهام اگر علی را دوست بدارم و سپس با قول او مخالفت کنم) [۵۲۹].
تستری در قاموس رجال شیعه از عبدالرزاق نام برده، و از قول نجاشی او را شیعه خوانده، و گفته است که طوسی از او در کتاب رجال یادآوری نموده است [۵۳۰].
خواننده محترم به آسانی میتواند احادیث او را با این سند در صحیحین مشاهده کند: معمر← همام ← ابوهریره [۵۳۱].
***
[۵۲۸] التهذیب ۶/۳۱۳. [۵۲۹] التهذیب ۶/۳۱۳. [۵۳۰] قاموس الرجال ۵/۳۲۱. [۵۳۱] - البخاری ۱/۴۵، ۶/۷۳/۷۵، ۸/۱۵۳، ۸/۱۵۹، ۹/۴۹/۵۳. مسلم ۵/۷/۳۸/۸۸.
اما در مؤخر سپاه حامی ابوهریره، هم چنان تا بروز قیامت پرچم حُبّ او را انشاءالله در اهتزار نگهمیدارند، چرا که گروهی دیگر از شیعیان کوفه و سایرین در جهت نشر احادیث ابوهریرهسهمت گماشتهاند:
این سپاه را حافظ مورد اعتماد، ابونعیم فضل بن دکین کوفی به پیش میراند، کسیکه بخاری در صحیح خود ۱۹۰ مورد از او حدیث آورده است، واین خود بر موثق بودن او حجّت است. (مگر او شیعه بوده که از غلو و ناسزاگوئی پرهیز داشته است [۵۳۲]).
و او خود میگوید: (حافظان حدیث از من چیزی یادداشت نکردهاند، که به معاویهسناسزا گفته باشم [۵۳۳]).
او اشاره دارد که به هیچکدام از صحابه به ناسزا نمیگوید، و همۀ شیعیان اوّل چنین بودهاند. چرا که شیعه گری در نزد آنان از محبت نسبت به علیس، و ترجیح دادنش بر عثمانستجاوز نمیکرده است.
از آنچه سزاوار ذکر میباشد، این است که ابونعیم، یکی از قهرمانان ثابت قدم، با امام بزرگوار احمد بن حنبل در مقابل محنت داستان خلق قرآن بوده، که چون انگیزههای فلسفی یونانی اصحاب اعتزال را واداشت، که صاحبان عقیدۀ ناب را مورد شکنجه قرار دهند، او در کنار امام احمد ایستاد.
مشهور است که چون شمشیر را برگردنش نهادند فرمود:
(دنیا از دکمۀ پیراهنم بر من بیارزشتر میباشد.)
پس مخالفین او چون ثباتش را دیدند، از قتلش صرفنظر کردند، و او در آن زمان پیری کهنسال بود.
ابونعیم بسیاری از احادیث ابوهریره را روایت کرده است. [۵۳۴]و درپی آن اخبار حیاتش را نیز آورده، چنانکه از خلال شرح حال ابوهریره در طبقات ابن سعد این حقیقت بروشنی نمودار میگردد.
[۵۳۲] ذهبی در میزان الإعتدال ۲/۲۲۹. [۵۳۳] التهذیب ۸/۲۷۶ و در هدی الساری /۴۳۴ به شیعه بودنش اشاره رفته است. [۵۳۴] البخاری ۱/۳۸/۷۷، ۳/۱۴۵/۱۷۷.
سپس انسان پارسا و عابد، و مورد اعتماد، و عالم به قراءت قرآن، عبیدالله بن موسی عیسی کوفی، صاحب مسند مشهور در نزد متقدمین، که (از کبار علماء شیعه است. [۵۳۵]) و حتی ساجی او را به افراط در تشیع متهم ساخته است [۵۳۶]و (امام احمد با همۀ پارسائی و عبادت و وارستگی او غلوش در تشیع را بر او عیب گرفته است [۵۳۷].)
چرا که او احادیثی منکر در باب تشیع روایت کرده است [۵۳۸]. تستری از او یاد کرده، و به وجود روایاتی از او در کتاب کافی کلینی و کتاب التهذیب طوسی اشاره کرده است [۵۳۹].
این شخص از طریق ابی الزناد بروایت از اعرج احادیث ابوهریره را روایت کرده است [۵۴۰]. بطوریکه تمامی احادیثی را که در نسخۀ بزرگ ابی الزناد بوده روایت کرده، و احادیث صحیفۀ همام بن منبه را نیز که هم اکنون ذکرش گذشت آورده است.
علاوه بر آنچه ذکر گردید، بسیاری از احادیث ابوهریره در تمامی کتب حدیث بوسیله جمعی از کوفیان، که به تشیع معروف نبودهاند، ولی نسبت به خاندان علیسمحبت فراوان داشتهاند روایت شده است. از آنجمله امام ابوحنیفه نعمان بن ثابت:، که دوستی او با جعفر صادق مشهور است، و به زید بن علی و فرزندش بسیار علاقمند بوده است.
و هم از آنجمه است سفیان ثوری، که ابن دواد حلی (او را از اشخاص ستوده شده دانسته که توسط اصحاب شیعی ضعیف شمرده نشده است.) و هم سفیان بن عیینه کوفی که بعداً به مکه رفت، که ابن داود او را نیز مدح گفته است.
و عثمان ابن ابی شیبه، و ابوبکر بن ابی شیبه صاحب المصنف و دیگران. به راستی اگر علیسسخن دربارۀ تکذیب ابوهریره میگفت، بطور حتم سخنش در کوفه شهرت مییافت، و این گروه آن را میشنیدند.
[۵۳۵] ذهبی در تذکرة الحفاظ ترجمه رقم ۳۴۳. [۵۳۶] التهذیب ۷/۵۳. [۵۳۷] هدی الساری مقدمه فتح الباری ص ۴۲۲. [۵۳۸] - طبقات ابن سعد ۶/۴۰۰. [۵۳۹] قاموس الرجال ۶/۲۳۲. [۵۴۰] - الدارمی ۱/۳۱۸. مسلم ۲/۸۷، ۴/۱۲۲/۱۲۶
سپس ابوعبدالله حاکم نیشابوری صاحب المستدرک علی الصحیحین کتابش را با احادیث ابوهریره زینت بخشیده، و در مناقب و دفاع از او باب طویلی را گشوده است. بعضی حاکم را بعلت فرط محبتش به علیسبه تشیع نسبت دادهاند، چرا که بعضی احادیث ضعیف را در مناقب علیسصحیح دانسته است.
ذهبی گوید: (او شیعی مشهور است، که به شیخین تعرض نکرده است [۵۴۱]).
آیا برای اثبات حقیقت روشن این گروه برای ما نباید عامل عبرت باشد؟
ما از این اشخاص پند میگیریم، و اعتماد ما به ابوهریرهسافزایش مییابد، اما کسانی که قلبهایشان با تعصب خو گرفته، از پندگرفتن خودداری میکنند، و بخدا قسم حقیقت از آنان دور نیست، و بلکه در پیش رویشان قرار دارد، «فلا حول ولا قوة إلا بالله».
[۵۴۱] - میزان الاعتدال ۳/۸۵.
در اینجا گروه دیگری را میبینیم که به احادیث ابوهریره عنایت نمودهاند، آنان از طبقات متأخرین هستند، که کتب حدیث ما آنان را شیعه معرفی نکرده است، ولی کتب رجال شیعه آنان را شیعه خوانده، و در مدح آنان مطالبی را آورده و بر معتمد بودنشان صحّه گذاشته است.
از این گروه، مشهورترین شاگردش، که شوهر یگانه دخترش نیز بوده، تابعی جلیل فرزند صحابی جلیل، سعید بن مسیب بن حزن قرشی است. که کشی، اخبار فراوانی در باب دوستی او با علی بن حسین آورده، و ذکر کرده که امیرالمؤمنین علی او را تربیت نموده است [۵۴۲].
آیا او نظر علی سرا در باب ابوهریره نشنیده، در حالیکه در کنارش تربیت شده است؟ و چگونه علیسبه او اجازه داده که با دختر دروغگوترین انسان ازدواج کند، در حالیکه قیّم و ولی او بوده است؟ هان ای مردم ما را پاسخ گوئید. برقی و طوسی نیز سعید بن مسیب را از جملۀ اصحاب علی بن حسین ذکر کردهاند [۵۴۳].
ا بن مطهر حلی که رجال مورد اعتماد شیعه را، در بخش اوّل کتابش آورده و آن را به ثقات مورد اعتماد اختصاصی داده ،آورده که کشی روایتی را ذکر کرده مبنی بر اینکه (او از حواریون علی بن حسینب بوده است) [۵۴۴]. و گفته است (پدرش مسیب بن حزن که دارای کنیه ابوسعید بوده از رازداران امیرالمؤمنین÷بوده است) [۵۴۵].
روایت حدیث ابوهریره توسط سعید بن مسیب، بیش از حد و غیر قابل حصر میباشد، او مشهورترین شاگرد ابوهریره، و وارث دانش او است، بطوریکه هیچ صفحه از کتب حدیث، از ذکر روایات او خالی نیست، و برای شما کافی است که بدانید که فقط بخاری روایاتش را از ابوهریره در ۱۲۶ مورد در کتاب صحیح خود آورده است، و بیش از این در کتاب صحیح مسلم نیز وجود دارد. زینالعابدین دربارۀ سعید شهادتی ارجمند و گرانبها میدهد:
کشی سخنان خود را دربارۀ سعید بن مسیب با اثری بسیار مهم به پایان میبرد او با سند خود از علی بن حسینبآورده که فرمود: (سعید بن مسیب، داناترین مردم، به آثار متقدمین، و فهیمترین شخص زمان خود میباشد) [۵۴۶].
و دیدیم که سعید چگونه خود را مسئول نشر احادیث ابوهریره قرار داده بوده بطوریکه در حیات علی بن حسینب، تمام وقتش را صرف این احادیث میکرد. پس فرمودۀ علی بن حسین شامل احادیث ابوهریره نیز میگردد، و این خود قرار ضمنی به صحت تمام آنچیزی است که سعید از احادیث ابوهریرهسروایت میکند.
اگر امر چنان است که شما میگوئید: چرا زین العابدین نفرمود که سعید آگاهترین مردم است، البته اگر از احادیث ابوهریره بسیار روایت نکند؟ و چرا نگفت: او با فهمترین مردم زمان خود میباشد، البته اگر زودباوری او دربارۀ ابوهریره و پوشیده ماندن حالش بر او نمیبود؟ یا او برترین دانشمند بود اگر نصیحت امیرالمؤمنین را ترک نمیکرد، و با دختر ابوهریره ازدواج نمینمود، و احادیث او را منتشر نمیساخت؟
هان ای مردم برای ما پاسخ دهید.
از آنچه که بزرگی و اهمیت ابن مسیب را برایت خبر میدهد، و اینکه او چه اندازه به احادیث ابوهریره اهمیت میداد قول امام شافعی در خصوص قبول خبر واحد و احتجاج به آن میباشد:
(سعید را در مدینه یافتیم که میفرمود: مرا ابوسعید خدری در موضوع بیع صرف خبر داد. پس حدیث او بعنوان سنّت پذیرفته است.
و میفرمود: ابوهریره مرا از قول پیامبرصحدیث کرد. پس حدیث او بعنوان سنّت ثابت است.
و یا او از غیر ایندو حدیث روایت میکند، پس روایتش بعنوان سنّت ثابت است.
و عروه را یافتیم که میفرمود: ام المؤمنین عائشه مرا حدیث نمود که رسول خداصحکم کرد که خراج ضمان دارد. پس این حکم بعنوان سنّت ثابت است. و هم از عائشه روایات بسیاری را آورده که بعنوان سنّت ثابت گردیده و بوسیلۀ آن حلال و حرام ثابت میگردد) [۵۴۷].
بدینسان میبینیم که سعید بن مسیب در موضوع حلال و حرام به حدیث ابوهریره حجت میجوید، و بطور انفرادی بروایتش استناد میکند. این خود دلیل بر اعتماد بیشائبهاش به ابوهریره است.
از اینکه غیر از ابوهریره فقط ذکر خبرهای واحد عائشه را مطرح کردم، از این جهت بود، که ثابت کنم که امام شافعی در موضوع حلال و حرام به اخبار و احادیث شخصیتهای معتبر استناد میکرده است، در حالیکه فقهاء برای پذیرفتن احادیثی که شامل حلال و حرام میگردد شرایط دشوارتری را از احادیث فضایل قرار دادهاند. و این خود میرساند که یکی از این شرایط موثق بودن کامل راوی آن است.
[۵۴۲] رجال الکشی ۱۰۹. [۵۴۳] رجال البرقی ۸ و رجال الطوسی ۹۰. [۵۴۴] رجال الحلی ۷۹. [۵۴۵] رجال الحلی ۱۷۰. [۵۴۶] رجال الکشی۱۱۰. [۵۴۷] الرساله ۴۵۳.
از آنجمله است ابی زناد عبدالله بن ذکوان، که طوسی او را در جملۀ اصحاب علی بن حسینب و در گروه اشخاص مورد اعتماد ذکر کرده است [۵۴۸].
ابوزناد همان راوی نسخۀ مشهور ابوهریره است که از طریق اعرج آن را روایت کرده است. این نسخهها طراز نسخۀ همام بن منبه است که حاوی احادیث است. این احادیث را بجز اعرج کسی دیگر از ابوهریره روایت نکرده است، که ابوزناد نیز تنها کسی است که آن را از اعرج گرفته است.
البته بسیاری مثل امام مالک و ثوری، و ابن عیینه، و شعیب بن ابی حمزه، و دیگران این احادیث را از ابی زناد شنیدهاند. و از طریق شاگردان این گروه بخاری این احادیث را در ۱۴۵ مورد در خلال صحیح خود آورده، و اصحاب کتب حدیث بطور عمومی این احادیث را تخریج کردهاند.
[۵۴۸] رجال الطوسی ۹۶.
تمام این فصل برای بیان اعتمادی بود، که اصحاب علی س و فرزندانش و شیعیان اوّل به ابوهریره داشتهاند، چرا که آنان احادیث او را روایت کرده، و شاگردان خود را از نشر احادیث ابوهریره باز نداشتهاند.
هم اکنون به نهانگاهی رسیدهایم که آن را بر ملا میسازیم: آن اینکه ابن داود حلی مولود بسال ۶۴۷ هـ را یافتم، در بخش اوّل کتابش که آن را به شخصیتهای ستوده شده اختصاص داده ابوهریره را ذکر کرده و میگوید:
(عبدالله ابوهریره، از اصحاب معروف رسول خداصمیباشد که شیخ طوسی در کتاب الرجال او را ذکر کرده است) [۵۴۹].
بدینسان ثابت میشود که بدعت تکذیب ابوهریره، پیش از ابن داود حلی وجود نداشته است.
پس این بدعت را ابن ابی الحدید اختراع کرده، و شیعه پس از او وارد این جریان سخت و غیر قابل باور گردیده است.
و البته عدم ذکر ابوهریره در کتاب چاپ شدۀ فعلی منسوب به طوسی شیخ بزرگ شیعه، که در تمام زمانش سر آمد همۀ شیعیان بوده، دلیل بر این است که پس از حلی در کتب مآخذ شیعی دستکاری و تقلّب صورت گرفته است.
پس هان ای مردم عبرت بگیرید.
وانگهی هان ای مردم! (از طریق پیمان شکنان بیرون روید، و براه اهل هدایت در آئید، و زبانهای تان را از عیبجوئی پیشتازان دین باز دارید، و از اینکه در قیامت از گروه هلاکشوندگان باشید خود را حفظ کنید، که مبادا در پیشگاه خدا در زمرۀ کسانی باشید که به جرم عداوت با اصحاب رسول خداصمحکوم به هلاک است.
آری گذشته را ترک کنید، و هم اکنون در عقیده و عمل جدّی باشید، زبان خود را به این سو و آنسو نچرخانید، و به آواز هر کسی که نادانسته آواز میدهد، گوش ندهید، چرا که خداوند اجر کسی را که عمل نیک انجام میدهد ضایع نمیسازد [۵۵۰]).
هان ای محبان امیر المؤمنین علیسو فرزندانش بر آخرت خود علاقمند باشید و حب ابوهریره را بر خود لازم بگیرید، و در نمازهای تان برایش دعا کنید، شما هم اکنون ائمه خود را یافتید، که از او حدیث روایت کردهاند، و برای تان ثابت گردید، که لشکریان علیس، و فرماندهان نظامی وارتش او، و اشراف قبایل پیرو او و اصحابش، و تمام متقدمین شیعه، حدیث او را روایت کرده و او را مورد اعتماد دانستهاند. پس شما بیش از آنان آگاهی ندارید، لذا از خوابگاه غافلان برخیزید، و از جهالت تعصب بیدار شوید، و راه خیال پردازان را ترک کنید، به امید اینکه از گروه رستگاران باشید.
***
[۵۴۹] رجال ابن داود حلی ۱۹۸. [۵۵۰] - اقتباس از کلام ابن عربی در العواصم من القواصم ۱۸۰.
فصل گذشته را به بیان خودداری امیر المؤمنین علیس، از جرح ابوهریره و تکذیب او اختصاص دادیم، و در این رابطه از روایت اصحاب و لشکریان علیساعم از صحابه و تابعین از ابوهریره استفاده کردیم، و سپس روایات فرزندان، نوادگان ایشان از ابوهریره، و همچنین روایات شیعیان اوّل از او را مطرح ساختیم.
اما این فصل را به خودداری از جرح ابوهریره به کسانی اختصاص میدهیم، که از او بطور مستقیم حدیث روایت نکردهاند، مثل بعضی از فرزندان و نوادگان علی، و فرزندان عقیل و جعفر برادران ایشان، و پسران عمویش عباس. آنانکه شاگردانشان از ابوهریره حدیث بازگفته، و یا احادیث او را منتشر ساختهاند، و از طریق واسطه احادیث ایشان را دریافت کرده، ولی شاگردان خود را از روایت و نشر آن باز نداشتهاند. که این خود ثابت میکند، که بطور قطعی و حتمی به آنان سخنی در باب تکذیب ابوهریره از علی س نرسیده، واین فقط ادعای صرف نظام و اسکافی است. فرق بین این فصل و فصل قبل در این است، که گروه نامبرده در فصل گذشته، خود صاحب روایاتی از ابوهریره بوده، و احادیث او را خود پخش کردهاند، و از نشر احادیث او توسط دیگران نیز جلوگیری نکردهاند. ولی اشخاصی که در این فصل از آنان نام برده میشود، روایاتی را از آنان که از ابوهریره اخذ شده باشد نیافتیم، و ندیدیم که احادیث او را منتشر سازند، ولی در اینکه شاگردانشان این اقدام را عملی میساختند، سکوت کرده، و در مقابل ناشرین این احادیث سکوت میکردهاند، و به روایات ابوهریره اعتراضی نداشتهاند. بناءً این فصل بما توضیح خواهد داد، اهل حدیث که روایات ابوهریره را جمع و نشر کرده، از هاشمیین و بخصوص علویین فاصله نداشته و عزلت نگزیدهاند، تا کسی مدعی شود، آن تکذیب خیالی بدانان نرسیده است، با اینکه آنان نزد این خاندان تلَمذ کردهاند، و تمام علوم خود را از آن دریافت کرده و تدوین نمودهاند، پس چگونه امکان دارد که از استادان خود این خبر را نشنیده باشند.
ممکن نیست کسی در مقام رد بگوید، که مصاحبت این گروه از ناشرین حدیث ابیهریرهسبا فرزندان علی و راویان حدیث از ایشان و سپس ملحقین به علویین و اعیان شیعه، نمیتواند ثابت کند که آنان تمام علوم خود را در دسترس شاگردانشان قرار دادهاند، و چه بساکه شاگرد گاهی مصاحب استاد هست، و از او علم میآموزد، اما به تمام علومش احاطه پیدا نمیکند، پس ممکن است جریان تکذیب ابوهریره توسط علی از دید شاگردانشان مخفی مانده باشد؟
مثل این رد غیر وارد بوده و قانع کننده نیست، چرا که اگر هم این سخن ثابت شود، مثل جزئیات علم و اخبار نیست، بلکه این امر یک ابلاغ مهم است که مردم باید از آن بیم داده شوند، و همگان از آن پرهیز کنند، چرا که خطر تحریف وسیع در دین وجود دارد، که طبق ادعای مخالفین ابوهریره مجری آن است.
حاشا که چنین باشد، زیرا که این گروه از حاملان پرچم علم و دانش از فرزندان و شیعیان علی بار بار درخواست مشورت مینمودهاند، و فوج فوج بدانان پیوسته، و نشر احادیث ابوهریره را بصورت علنی به عهده گرفته، و بدان حجت میجستهاند، در حالیکه هیچکس از این خاندان بر آنان نشوریده، و افکارشان را تحقیر نکرده، و قول خیالی منسوب به علی را بدانان تذکر نداده است. آیا در ذات این حقیقت برای کسیکه صاحب قلب سلیم میباشد دلیل کافی وجود ندارد؟
آیا این خود اجماع نیست که این سخن بناحق بر امام علی بسته شده است؟
چنانکه ثابت میکند در باب اتهام چاپلوسی ابوهریره در مقابل معاویه در ایام فتنه، نیز آنان بر این اتهام صاحب علمی نیستند؟ از جهت دیگر، عدم احاطۀ شاگرد به تمام علم استادش، نمیتواند ثابت کند که تمام علم استادش از میان رفته و از آن چیزی باقی نمانده است. چرا که روایات گوناگون از طرق دیگر شاگردان از این استاد به وفور در دسترس است.
جمع بین این فصل و فصل گذشته، جمعی از خاندان و فرزندان و نوادگان و یاران و شاگردان علیسرا در مقابل ما نمایان میسازد، که تعدادشان بسیار زیاد است، و محال است، که این گروه عظیم موفق به شنیدن این موضوع از زبان علیسنشده باشند، و این قول ضایع شده باشد. البته آنکه قلبش حتی یکبار میطپد این امر را به وضوح در مییابد، امّا کسیکه قلبش از طپیدن باز ایستاده است، و یا راضی نیست که حقایق را در این جو غبار آلوده با چشمانش مشاهده کند، پس به چنین شخصی اگر یاد داشتی که به مهر امام علیسممهور شده باشد بیاوریم که او با دستش، آن را لمس کند باز هم برایش نفعی ببار نمیآورد. اگر بازهم کسی اصرار کند که این قول از زبان علی ثابت است، باید سبب مخالفت این گروه از فضلاء را با وصیت و سفارش و هشدار ایشان در باب ابوهریره توضیح دهد و تفسیر کند، در حالیکه همه میدانند همۀ این گروه از دوستداران بر حق علیسبودهاند.
***
در فصل گذشته ثابت کردیم، که علی بن حسین، و فرزندانش عمر و محمد، و جعفر بن محمد، وابن حنیفه، و فرزندش حسن، و محمد بن عبدالله بن حسن مثنی، احادیث ابوهریرهسرا روایت کرده و از تکذیب او خود را بازداشتهاند.
ودر فصل موثق بودن ابوهریرهسآوردیم که جمعی از صحابه که شیعه از آنان راضی است مثل ابوایوب و جابر و ابن عباسش احادیث ابوهریره را روایت کرده و از تکذیب او خود را باز داشتهاند.
بنابراین کسانی که از فرزندان علی بن ابوطالب، و عباس باقی ماندهاند، در این فصل ذکرشان خواهد آمد، و سپس به ذکر کسانی میپردازیم که در حمایت از علیساهمیت داشتهاند:
از جمله یاران او از صحابه و تابعین و طبقات پس از آنان.
بدینسان توضیح خواهیم که حسن و حسینب و فرزندانشان از تکذیب ابوهریره خود را بازداشتهاند، همچنین فرزندان محمد بن علی و عمر بن علی، و عباسیان که قبل از بقدرت رسیدن در گذشتهاند، و فرزندان عقیل و جعفر برادران علی وامهانی خواهرش و سپس اصحاب علی، و کسانی که با بنی هاشم پیوند استوار داشتهاند، مثل خاندان ابیرافع، و معروف بن خربوذ، که شیعه بوده، و یا با شیعیان پیوند داشته ولی مشهور به تشیع نبودهاند.
آری این گروهها همه درباره ابوهریره سکوت کرده، و زبانهایشان را از تکذیب او بازداشتهاند و جماعت هاشمیین نیز در تکمیل این امر سهیم شدهاند.
حسنس: او یاران بسیاری داشت، که احادیث ابوهریره را روایت میکردند، و او آنان را از این کار منع نمیکرد، بطوریکه بر مسجد جدّش میگذشت، و میدید که ابوهریره در میان حلقۀ مردم حدیث میگوید و احادیث او نوشته میشود، ولی او این کار را منع نمیکرد.
از جملۀ اصحابش: محمد بن سیرین امام آن زمان، و عکرمه بردۀ آزاد شده ابن عباس، و ابومجلز لاحق بن حمید بودهاند.
و از صحاب حسین س: سنان بن ابی سنان دؤلی است که از ابوهریره [۵۵۱]و حسین حدیث روایت کرده است [۵۵۲].
وبشر بن غالب اسدی که از هردو حدیث باز گفته است [۵۵۳].
وعامر شعبی [۵۵۴].
و شاعر مشهور فرزدق بن غالب تمیمی، که از ابوهریره حدیث روایت کرده [۵۵۵]. در او نوعی تشیع وجود داشته است، و در اشعارش حب حسین روشن و متجلی است، و چون در خارج مکه ایشان را ملاقات نمود که عازم عراق بودند ابیات خاصی را در مدحشان سرود [۵۵۶].
[۵۵۱] - البخاری ۷/۱۸۰ ومسلم ۷/۳۱. [۵۵۲] الجرح والتعدیل ۲۵۲. [۵۵۳] الجرح والتعدیل ۳۶۳. [۵۵۴] - التهذیب ۲/۳۴۵. [۵۵۵] الجرح والتعدیل ۹۳. [۵۵۶] اصفهانی در اغانی آن را آورده است.
برخی از محدثین از ذریه این دو نزد شاگردان ابوهریره تلمذ کردهاند.
اما حسنیون:
از آنجمله است: زید بن حسن بن علی بن ابیطالب، و از یارانش عبدالرحمنبن ابی اموال [۵۵۷].
و فرزندانش حسن بن زید، و از یارانش محمد بن عبدالرحمن بن ابی ذئب، و محمد بن اسحاق، و مالک، و ابن ابی زناد، و وکیع [۵۵۸]. و محمد بن عمرو بن حسنبن علی بن ابیطالب، و مادرش رمله دختر عقیل بن ابیطالب، که سعد بن ابراهیم بن عبدالرحمان بن عوف از او حدیث بسیار روایت کرده است [۵۵۹].
و عبدالله بن حسن بن مثنی بن حسن بن علی بن ابیطالبس، و مادرش فاطمه دختر حسین بن علی، که مالک، و ثوری از او حدیث روایت کردهاند.
اما حسینیون:
از آنجمله است: حسین بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب، که عبدالله بن مبارک از او تلمذ کرده است [۵۶۰].
و عبدالله بن علی بن حسین بن علی، که موسی بن عقبه از او حدیث روایت کرده است [۵۶۱].
و عمر بن علی بن حسین بن علی، که محمد بن اسحاق از او حدیث روایت کرده است.
و زید بن علی بن حسین بن علی، که زهری، و اعمش، و شعبه، و فرزندش حسین بن زید بن علی بن حسین از او حدیث روایت کردهاند، و از حسین بن زید، دراوردی، و ابومعصب زهری راوی المؤطا حدیث باز گفتهاند.
[۵۵۷] التهذیب ۳/۴۰۶. [۵۵۸] التهذیب ۲/۲۷۹. [۵۵۹] - الجرح والتعدیل ۲۹، والتهذیب ۹/۳۷۱. [۵۶۰] النسائی ۱/۲۶۳. [۵۶۱] التهذیب ۵/۳۲۵.
محمد بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب، که استاد بخاری ابراهیم بن منذر خرامی، و یعقوب بن حمید بن کاسب، و استاد مسلم محمد بن ابی عمر عدنی با او مصاحبت کردهاند. و اسحاق بن جعفر بن علی، که ابراهیم بن منذر، و یعقوب بن حمید بن کاسب از او حدیث روایت کردهاند.
و علی بن جعفر بن محمد، که نصر بن علی جهضمی، و سلمه بن شبیب و بعضی از استادان بخاری از او حدیث روایت کردهاند. سپس علی بن عمر بن حسین بن علی، که یزید بن عبدالله بن هاد از او حدیث روایت کرده است.
کسی که اسانید ابوهریره را در صحیحین بررسی میکند، بصورت واضح و روشن کثرت روایات این گروه از حسن و حسین و ذریّه آن دو از ابی هریره را لمس میکند. که همۀ آنان در اسانید صحیحین آمدهاند. و قصد ما بیان مختصری از حقیقت بود، وگرنه ذکر ارقام صفحات ورود روایات این گروه که احادیث ابوهریره را روایت کردهاند، امری آسان، و هم آسان است که ارقام صفحات روایات جمعی از علویین را که از ذکر آنان خودداری گردیده و فقط بدانان اشاره شده را ذکر کنیم، چرا که این احادیث یا در صحیحین است، و یا در سنن اربعه و یا مسند امام احمد.
محمد بن حنفیه، بطور مستقیم از ابوهریره حدیث روایت کرده است، که روایتش را در فصل گذشته آوردیم، اما فرزندانش بعلت اینکه پدرشان از ابوهریره حدیث روایت کرده، و او را مورد جرح قرار نداده، از تکذیب او خود را باز داشتهاند.
از آنجمله است: عبدالله بن محمد بن علی بن ابیطالب، که زهری و عمرو بن دینار از او حدیث روایت کردهاند. و ابراهیم بن محمد بن علی بن ابیطالب، که محمد بن اسحاق از او حدیث روایت کرده است.
محمد بن عمر بن علی بن ابیطالب، مادرش اسماء دختر عقیل بن ابیطالب بوده که محمد بن اسحاق، و ابن جریج، و یحیی بن سعید انصاری از او حدیث روایت کردهاند.
فرزندش: عبدالله بن محمد بن عمر بن علی بن ابیطالب، مادرش خدیجه دختر علی بن حسین میباشد، که دراوردی و ابن مبارک از او حدیث روایت کردهاند.
و پسر دیگرش: عبیدالله بن محمد بن عمر است، که ابن مبارک و ابویوسف قاضی صاحب امام ابوحنیفه از او حدیث روایت کردهاند. روایات اصحاب ایشان از ابوهریره در صحیحین موجود است.
***
مرحبا به امهانی، چنانکه رسول خداصدر روز فتح فرمودند. او دختر ابوطالب، و خواهر علی است، که راویان احادیث ابوهریرهساز او تلمّذ کردهاند. نوهاش یحیی بن جعده بن هبیره، و ابوصالح و کریب مولی بن عباس، و یزید بن مره مولی عقیل و شعبی، و عطا و مجاهد، و عروه بن زبیر از آنجمله هستند.
عقیل بن ابیطالب زبانش را از تکذیب ابوهریره بازداشته، و یارانش را که از مشاهیر راویان حدیث ابوهریره بودهاند، مثل حسن بصری، و عطاء بن ابی رباح و ابی سمان از روایت از ابوهریره منع نکرده است.
سپس نوهاش عبدالله بن محمد بن عقیل بن ابیطالب، و مادرش زینب صغرا، دختر علی بن ابیطالب در روایت حدیث شهره شدند، بطوریکه بسیاری از ناشرین حدیث ابوهریرهسمثل ابن جریج و زائده و ثوری و شریک نزد او تلمّذ کرده و مصاحبش بودهاند.
***
اوّل آنان عبدالله بن جعفر بن ابیطالبساست، که مادرش اسماء دختر عمیس همسر بعدی علیسبوده است. علی او را با فرزندانش در خانهاش تربیت کرد، و این پس از شهادت پدرش در سریه موته در زمان رسول خداصبود. تا اینکه او مردی کامل شد، و سپس به امارت صفین از جانب علی گماشته شد، و از جمله اهل حل و عقد شمرده میشد که همراه علی س بودند.
از شاگردانش: عبدالله است، و راویان از ابوهریره از طریق او عروه بن زبیر، و از ناشرین حدیثش عمر بن عبدالعزیز خلیفه عادل میباشند. سپس پسرش: معاویه بن عبدالله بن جعفر بن ابیطالب است که اعرج و زهری از او حدیث روایت کردهاند.
و از تمامی آنان در اسانید صحیحین به روایت از ابوهریره ذکر فراوان وجود دارد.
***
از آنجمله است: عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب، که روایتش را از ابوهریره در فصل سابق آوردیم.
و از آنجمله است: قثم بن عباس بن عبدالمطلب، صحابی که علی بن ابیطالبسفرمانداری مدینه را به او واگذر نمود. و او برادر رضاعی حسین بن علی است، که ابو اسحاق سبیعی از ناشرین احادیث ابوهریره از او حدیث روایت کرده است.
و کثیر بن عباس بن عبدالمطلب، که اعرج و زهری از او حدیث روایت کردهاند. و عبیدالله بن عباس بن عبدالمطلب، که علی او را بعنوان امیر یمن قرار داد، و از او سلیمان بن یسار، و عطاء بن ابی رباح، و ابن سیرین، حدیث روایت کردهاند، و همۀ احادیث ابوهریره را نشر کردهاند. اینان بودند فرزندان عباس.
اما نوادگان او از آنجمله: علی بن عبدالله بن عباس است که زهری، و منصور بن معتمر، از او حدیث روایت کردهاند.
و عبدالله بن عبیدالله بن عباس که یحیی بن سعید انصاری از او حدیث روایت کرده است. و عباس بن عبیدالله بن عباس، که ابن جریج و ایوب سختیانی از او حدیث باز گفتهاند.
و داود بن علی بن عبدالله بن عباس، که اوزاعی، و ابن جریج و ثوری، و شریک از او حدیث روایت کردهاند. و همۀ این گروه از عباسیون از راویان احادیث ابوهریره بودهاند، که در اسانید صحیحین براویت از ابوهریره ذکر گردیدهاند.
***
از آنجمله است: جابر، و ابوسعید خدری، که در فصل سابق دربارۀ روایاتشان از ابوهریره سخن گفتهشد. همچنین ابوایوب انصاری.
و از آنجمله است ابوذر غفاریس، که جمعی از راویان حدیث با او همراه بوده و از ابوهریرهسنیز حدیث روایت کردهاند: مثل سعید بن مسیب، و ابوادریس خولانی، و عبید بن عمیر و ابوعثمان نهدی.
و هم از یاران علی، عمار بن یاسرب است، که در صفین همراه علی بود و بشهادت رسید. از او اشخاص دیگر حدیث روایت کردهاند، که از ابوهریره نیز روایت نمودهاند: مثل حسن بصری و منصور بن راشد مولی عمار بن یاسر.
و از آنجمله است: سلمان فارسیس، که از اصحاب ابوهریره، تابعی جلیل ابوعثمان نهدی از او نیز حدیث روایت نموده است.
و از آنجمله است: حذیفه بن یمانس، که از یاران ابوهریره ابوادریس خولانی و ابوشعثاء از او حدیث روایت کردهاند.
و از آنجمله است: جریر بن عبدالله بجلی کوفیس، امیر بجیله در دوران جاهلیت و اسلام، که از اصحاب ابوهریره، نوهاش ابوزرعه بن عمر و ابن جریر و شعبی از او حدیث روایت کردهاند.
و از آنجمله است: مقداد بن اسودس، یکی از بارزترین اصحاب علیساز صحابه که از اصحاب ابوهریرهس: سلیمان بن یسار، و عمیر بن اسحاق مولی بنی هاشم از او حدیث روایت کردهاند.
و او آنجمله است: سهل بن سعد ساعدیس، که وفاتش بتأخیر افتاد، و اخبارش در ماتم علی بن حسینبمعروف است، که اصحاب ابوهریره: ابوحازم، نخعی، و از ناشرین حدیث ابوهریره ابن شهاب زهری از او حدیث روایت کردهاند.
و هم از وزراء علی از صحابه: ابو طفیل عامر بن واثله لیثیسیکی از صحابه صغار است.
(او با علی÷همراه بود، و از او حدیث روایت نمود، و از سران لشکر او به شمار میآمد، و او صاحب مقام خاصی در نزد علی است که او را شهرت داده است. او سپس به خوانخواهی حسین بن علیإ با مختار بن ابی عبید [۵۶۲](کذاب) قیام کرد، و تا زمان مرگ مختار همراهش بود، و پس از آن نیز حیاتش ادامه یافت) [۵۶۳].
از راویان حدیث از ابی طفیل، و ناشرین حدیث ابوهریره، که در اسانید صحیحین یاد شدهاند این گروه هستند: قتاده بن دعامه سدوسی، و سعید بن ایاس جریری، و زهری، و ابوزبیر مکی، و عکرمه بن خالد مخزومی، و عمرو بن دینار.
بدینسان همۀ قراین بطور قطع و جزم ما را وا میدارد، که علی را از آنچه به او نسبت دادهاند تبرئه کنیم، و به حمد خدا امر چنانکه مدعیان میگویند نیست. ولی چنانکه شعبی/ فرموده است:
(بر کسی درمیان امت آنقدر دروغ بسته نشد، که بر علیسبسته شد) [۵۶۴].
***
[۵۶۲] مختار بن ابی عبید بن مسعود بن عمرو بن عمیر ثقفی، مشهور به کذاب ثقیف، پیامبرصفرموده اند: از قبیلهی ثقیف کذاب و مبیر ظهور خواهند نمود، به اتفاق صحابه و تابعین کذاب مختار بن ابی عبید است، (به مسند امام احمد ۸/ ۳۰۳ مراجعه شود). او در نخست به بهانهی خون خواهی حسین بن علی به قدرت رسید و خلق بسیاری را کشت، سپس ادعای پیامبری نمود و گفت: جبرئیل بر او وحی میآورد، و اگر مردم او را تکذیب کنند پیامبرانی قبل از او را نیز تکذیب نموده اند. برای تفصیل بیشتر به مسند امام احمد ۸/ ۳۰۴- ۳۲۱ و کتب تاریخ مراجعه شود. مختار کذاب به دست توانای مصعب بن زبیر/ به قتل رسید. [صحیح] [۵۶۳] - الأغانی ۱۵/۱۴۷. [۵۶۴] - تذکرة الحفاظ ۱/۸۲.
در اینجا میرسیم به یک عمل غریب، از تابعی فقیه و بزرگ، ابراهیم بن یزید نخعی کوفی و آن اینکه او بعضی از احادیث ابوهریره را بخاطر مخالفت با قیاس ترک میکرده است.
و به سبب اعتماد بزرگی که امام ابوحنیفه، برروایات حماد بن ابی سلیمان از نخعی داشته، ابوحنیفه و بعضی از یارانش را میبینیم که در پی نخعی رفته و بعضی از احادیث ابوهریره را ترک کردهاند.
از همینجا است که این عمل نخعی و ابوحنیفه عملاً موجب انتقاد از ابوهریره گردیده است، چرا که مخالفین بظاهر قضیه نگریسته، و برای آن ساز و دهل راه انداخته و به هیاهو متوسل شدهاند، بطوریکه دلهای بسیاری از مردم مخلص را دچار شک کردهاند.
اگر خدا بخواهد ما بحث را بمیان میآوریم، و بطلان مکر نیرنگبازان را برملا میسازیم.
نخعی گوید: (علما احادیث ابوهریره را گاهی ملاک قرار داده و گاهی ترک کردهاند) [۵۶۵].
و گوید: (در احادیث ابوهریره چیزی دیدهاند که تمام احادیث او را مأخذ نمیدانند، مگر احادیثی که در صفت بهشت و یا دوزخ و یا تشویق بر عمل صالح، و یا منع از شری باشد که قرآن آن را آورده است) [۵۶۶].
نخعی سبب این تمییز را شرح داده، و ادعا کرده که ابوهریرهسفقیه نبوده است. و همین امر بوده که – به بعضی- از حنفیه جرئت داده که هر حدیث ابوهریره که با قیاس جلی مخالف باشد آن را ترک کنند، و گفتهاند:
(هر حدیثی از ابوهریره که موافق قیاس باشد، قابل اجرا است، و هرچه خلاف قیاس باشد، اگر امت آن را به قبول تلقی کرده است، قابل عمل است، و گرنه قیاس صحیح شرعاً در آنچه که باب رأی را میبندد از احادیث او مقدم است).
(زیرا که حجتبودن قیاس صحیح از طریق کتاب و سنّت و اجماع به اثبات رسیده، پس هرچه که از تمام وجوه مخالف قیاس صحیح باشد، مخالف کتاب و سنّت مشهوره و اجماع خواهد بود) [۵۶۷].
این بود حدود گفتههای آنان.
در اینجا است که باید خود برای تحلیل این نصوص، و عرضۀ رأی حفاظ در این باره آماده سازیم.
اوّلین کسی که در مقابل این نظریه خشمگین میبینیم، امام ذهبی است، که اعلام میدارد:
(این گفتهی قوی نیست، بلکه مسلمانان قدیم و حال به حدیث ابوهریره و حفظ و جلالت و اتقان او حجت جستهاند، و شما را کافی است که ابن عباس با ادب تمام به او میگوید:
(یا اباهریره بما فتوا ده. وبه همین خاطر (بر او خشم گرفتند) [۵۶۸].
ابن عساکر به یاری ابوهریرهسبرخاسته و این قول نخعی را رد کرده است) [۵۶۹].
ابن کثیر تصریح نموده که این کار کوفیین مردود است، و رأی (جمهور برخلاف رأی شان میباشد).
در هر حال نخعی در مواردی با احادیث ابوهریره مخالفت خود را اعلام داشته است، که نظرش در بالا توضیح داده شد. اما مقارنه بین فقهی که ابوهریرهسراوی آن است، و بین فقهی که نخعی به آن تکیه دارد، ما را بر این وا میدارد، که در این مجال به یکی از دو طرف حق بدهیم؛ برای ابوهریره، یا نخعی. برای این منظور بیان یک مثال شما را از دیگر مثالها بینیاز خواهد کرد:
[۵۶۵] اصول السرخسی ۱/۳۴۱. [۵۶۶] البداية والنهاية ۸/۱۰۹. [۵۶۷] اصول السرخسی ۱/۳۴۱. [۵۶۸] سیَر اعلام البنلاء۲/۴۳۸ و میزان الاعتدال ۱/۳۵. [۵۶۹] البدایه و النهایه ۸/۱۱۰.
در این مورد ابوهریره رأی میدهد: اگر گوسفندی را فروشنده نگهدارد، و شیرش را ندوشد، تاکه شیر در پستانش جمع گردد، و مشتری گمان کند، که این گوسفند پر شیر میباشد، و بعدا چون متوجه شد آن گوسفند به فروشنده بازگردانیده شود، البته بشرطیکه مشتری در بدل شیر استفاده شده یک پیمانه خرما به فروشنده بپردازد.
این حدیث را بخاری آورده است [۵۷۰]. عقبه نیز فتوائی از ابن مسعود، مبنی بر موافقت با نظریۀ ابوهریره آورده است.
این گوسفند را مصرّات مینامند؛ یعنی گوسفندی چند روز دوشیده نشده، تا پستانهایش پر شیر شده و برآمده است. گوسفند محفله، نیز همان مصرّات و از آن رو محفله نامیده شده که شیر در پستانش جمع گردیده است.
جمهور فقهاء این حدیث را مأخذ قرار دادهاند، بجز نخعی و امام ابوحنیفه، چرا که بنظر آنان این حدیث مخالف قیاس است، پس آن را ترک کردهاند، یعنی این نظریه را مخالف معیارهای شریعت و قواعد آن دانستهاند. در حالیکه حق چنین است که اگر نص در هر حالی ثابت شود، یکی از اصول بحساب میآید، و به مجرد گمان که این مخالف قیاس و اصول میباشد ترک نمیشود.
از همینجا است که میبینیم برای قاضی ابویوسف، و زفر بن هذیل، که از بزرگان اصحاب امام ابو حنیفه هستند، امر روشن است. و آندو قول امام و نخعی را بخاطر عمل به حدیث ابوهریره ترک کردهاند.
ابن حجر گوید: (جمهور اهل علم بظاهر حدیث عمل کرده، وابن مسعود وابوهریره بدان فتوا دادهاند، وهیچ صحابی با آندو مخالف نبود، و تابعین و کسانی که پس از آنان آمدهاند و تعدادشان از حد شمارش بیرون است، نیز چنین گفتهاند، و نگفتهاند، که شیر دوشیده شده کم یا زیاد شد، و هم اینکه خرما غذای آن سرزمین باشد یا نه.
در اصل مسأله بیشتر احناف مخالفت کردهاند، و در فرع آن نیز گروهی مخالف بودهاند. امام ابوحنیفه میگوید: گوسفند به واسطه عیب نگهداشتن شیر در پستانش، باز گردانیده نمیشود، و هم برای مشتری تحویل یک صاع خرما در بدل شیر دوشیده شده، ضرورت ندارد. امام زفر با آنان مخالفت کرده و به جمهور پیوسته است. مگر او بین دادن یک صاع خرما و یا نصف صاع گندم مشتری را مختار قرار داده است.
همچنین ابن ابیلیلی و ابویوسف بر اساس روایتی با این نظریه مخالفت کردهاند.
مگر آندو گفتهاند: یک صاع خرما حتمی نیست، بلکه قیمت آن قابل پرداخت است. در روایتی از مالک و بعضی از شافعیه نیز چنین قولی آمده است، ولی آنان گفتهاند، غذای آن شهر ملاک است، و بر صدقه فطر قیاس میشود.
بغوی گفته است: در مذهب بر سر اینکه فروشنده و خریدار اگر بغیر خرما هم راضی شوند اختلافی نیست. ماوردی در صورت عدم امکان تحویل خرما ۲ صورت بیان داشته است:
۱- اینکه قیمت خرما را طبق نرخ شهر خود بپردازد.
۲- اگر در شهر نزدیک شهرش خرما است، بر اساس آن قیمت خرما را بپردازد. که حنابله قول دوّم را گرفتهاند.
حنفیه از پذیرفتن حدیث فوق از چند جهت عذر خواستهاند:
۱- بعضی در حدیث طعنه وارد کردهاند، چرا که از روایات ابوهریره است، و امثال ابن مسعود و دیگران از فقهاء صحابه آن را روایت نکردهاند، پس چون مخالف قیاس جلی است ترک میشود. این سخنی است که گوینده خود را به رنج میاندازد، و در اصل حکایت نیازی به تکلف رد وجود ندارد، چرا که امام ابوحنیفه قیاس جلی را بواسطۀ روایت ابوهریره و امثال او ترک کرده است. چنانکه در وضو، به شیرهی خرما، و قهقهه در نماز و غیر آن چنین کرده است.
گمان دارم اینکه بخاری حدیث ابن مسعود را در پی حدیث ابوهریره آورده، اشاره بر این است که ابن مسعود طبق حدیث ابوهریره فتوا داده است، که اگر حدیث ابوهریرهسصحیح نمیبود، ابن مسعودسبا قیاس جلی در اینمورد مخالفت نمیکرد.
سپس ابن حجر گوید: (وانگهی با همۀ اینها ابوهریره در روایت اصل حدیث تنها نیست، چرا که ابوداود آن را از طریق ابن عمر، و طبرانی از وجه دیگر از او، و ابویعلی از طریق انس، و بیهقی در الخلافیات، از طریق حدیث عمرو بن عوف مزنی، و امام احمد از طریق روایت مردی از صحابه که اسم نبرده، اصل این حدیث را آوردهاند.
ابن عبدالبر گفته است: این حدیث از لحاظ صحت و ثبوت آن از طریق نقل مورد اجماع است، و کسانی که آن را مأخذ نمیدانند، به چیزهائی متمسک شدهاند که حقیقت ندارد.
سپس ابن حجر دلایل کسانی را که بر این حدیث عیب گرفتهاند، میآورد و از قول ابن سمعانی نقل میکند: (هرگاه خبر ثابت گردد، خود از اصول بحساب میآید، و ضرورتی به عرضۀ آن بر خبر دیگری نیست، چرا که اگر موافق آن باشد، ضرورتی نیست، و اگر مخالف آن باشد، رد هیچکدام بدون دلیل جواز ندارد، چرا که این امر رد خبر به قیاس است، و این امر به اتفاق مردود است [۵۷۱]).
سپس ابن حجر ۸ دلیل قوی میآورد که این حدیث مخالف قیاس نیست، او در اینمورد به تفصیل سخن گفته، و از عهده آن خوب بر آمده است، و من از نقل سخنان ایشان از آن جهت خودداری کردم، که در آن اصطلاحات و مباحث فقهی و اصولی بکار رفته، که فهم آن بر خوانندۀ غیر متخصص دشوار است.
احمد محمد شاکر از کلام ابن حجر در باب این موضوع خوشحال گردیده، و از این قول چنین توصیف کرده است: (این قول بلیغ و والا، بهترین روش ادب نقد است، بر کسانیکه بر ابوهریره جرئت یافتهاند مفید خواهد بود [۵۷۲].
بدینسان مشاهده میشود، که تجرید ابوهریره از فقه چیزی است: که (محققین حنیفه آن را رد کردهاند) [۵۷۳]. چرا که (ابن همام در التحریر گفته است: ابوهریره فقیه بوده است).
(شارح ابن امیر الحاج ۲/۲۵۱ گفته است: ابوهریره هیچ چیز از عوامل اجتهاد کم نداشته است، او در زمان صحابه فتوا میداده، و در آنزمان جز مجتهدین حق فتوا را نداشتهاند).
برای اثبات مقام والای ابوهریره در نزد حنیفه، بزرگترین دانشمند حنفی را برگزیدیم، که پس از دوران اوّل بود، و جامع و شارح کتب محمد بن حسن شیبانی صاحب ابوحنیفه بوده است، او: شمس الائمه سرخسی متوفی بسال ۴۹۰هـ است، که با کلامی بلیغ ابوهریره را ثنا گفته، ثنائی عطر آگین، که حنفیه را از تهمت ناقص دانستن ابوهریره تبرئه میکند. او گفته است:
(شاید کسی گمان کند، که گفتار ما، توهین است، پناه بر خدا از چنین فکری، چرا که ابوهریره در عدالت و حفظ و ضبط پیشتاز است) [۵۷۴].
و هم گفته است: (همانا ابوهریره کسی است که در عدالت و طول صحبت او با پیامبر شکی نیست) [۵۷۵].
سپس گفته است: (همچنین در حسن حفظ و ضبط او) [۵۷۶]. و هم ابوهریره را بدینسان توصیف کرده است: (او معروف به عدالت و ضبط و حفظ است). و (او در صحبت با رسول اللهص و سماع از حضرت ایشان مشهور است) [۵۷۷].
اما آنچه که ابوریه آورده مبنی بر اینکه: امام ابو حنیفه فرموده است: که همۀ صحابه عدول هستند، مگر چند نفر، و ابوهریره را از آنجمله شمرده است. این ادعا دروغ است، که هیچکدام از اشخاص موثق آن را نقل نکردهاند، و فقط ابن ابی الحدید، از قول ابی جعفر اسکافی آن را نقل کرده که قابل اعتنا نیست. و هردو ضعیف هستند.
باز هرچه باشد نخعی یا ابوحنیفه و یارانش، در مجال اجتهاد محض بودهاند، و در هر حال مأجور هستند، چرا که صدق نیات، و ایمان عظیم، و غیرتشان بر شریعت را میدانیم، و آنان در اجتهادات خود، متعرض تکذیب ابوهریره نشدهاند، و یا بر او طعن وارد نکردهاند.
آنان برتر از آنند، که به چنین معصیتی شدید و بدعتی منکر زبان بگشایند، حاشا که آنان چنین بوده باشند. زیرا که آنان امامانی بودهاند، که باید امت به ایشان اقتداء کنند. بلکه مرض در دلهای کسانی است، که مقاصدشان را تحریف میکنند، و قولشان را به بیراهه میبرند. چون امام ابوحنیفه هم چنانکه بعضی از احادیث ابوهریره را رد میکند، باز بسیاری از آنها را روایت نیز میکند. بعنوان مثال به کتاب الآثار که ابویوسف از ایشان روایت کرده [۵۷۸]و یا به کتاب مسندش که حصکفی از او روایت کرده مراجعه نمائید [۵۷۹].
***
[۵۷۰] - البخاری ۳/۸۷ [۵۷۱] فتح الباری ۵/۲۶۸. [۵۷۲] مسند امام احمد ۱۳/۲۹. [۵۷۳] الانوار الکاشفه ۱۷۶. [۵۷۴] اصول السرخسی ۱/۳۴۱. [۵۷۵] اصول السرخی ۱/۳۴۰. [۵۷۶] همان منبع. [۵۷۷] - اصول السرخسی ۱/۳۳۹. [۵۷۸] - الآثار ۲۲-۵۵-۱۰۷. [۵۷۹] مسند امام ابوحنیفه ۷-۱۱-۱۳-۱۷-۲۸-۴۶.
(بدانکه مردم از نظر معیارها و آراء و فهم متفاوت هستند، بخصوص در مسایلی که مربوط به امور دینی و غیبی میگردد؛ زیرا که علم مردم در کنار علم و حکمت خدا قاصر و ناتوان است. از همینجا است که در قرآن آیات بسیاری است که برای مردم مشکل مینماید، که در اینمورد کتبی هم تألیف گردیده است. همچنین برای عدهای از مردم بسیاری از احادیث نیز مشکل بنظر میرسد، که بعضی از آن احادیث توسط کبار صحابه، و یا جمعی روایت شده است چنانکه گذشت. بدین ترتیب ظاهر میگردد که مشکل بنظر رسیدن نص مراد بطلان آن نمیتواند باشد. و وجود نصوصی که در کتاب و سنّت مشکل بنظر میرسد از اموری است که عفو میباشد، و مقصود از آن برای آزمون مردم است، تا آنچه در سینهها است امتحان شود، و هم برای علماء باب جهاد علمی بازگردد، که خداوند آنان را بدرجات والا رجعت بخشد) [۵۸۰].
اما بیخردان که اندیشههای شان از تصور امور غیبی ناتوان میباشد، لازم دیدند که حدیث را با عقل محک بزنند، پس هرچه با اندیشههای قاصرشان برابر آمد آن را صحیح بدانند و بپذیرند، و آنچه با اندیشههای شان تطبیق نکرد آن را فرو گذارند، و راوی آن را متهم به دروغگوئی کنند.
(حکایت محک زدن حدیث با عقل یک حکایت قدیمی است، که بعضی از معتزله آن را فریاد زدند، و عملاً آن را بمورد اجرا گذاشتند، بطوریکه هر حدیثی را که مخالف عقل خود دیدند آن را ترک کردند. و اخیراً هم خاورشناسان این ندا را در دادهاند، و متأسفانه استاد احمد امینی نیز از آنان پیروی کردهاست، بطوریکه بعضی از احادیث صحیح را که با رأی او مقبول نبوده مثال آورده است).
(آنان بین چیزی که عقل باید آن را ترک کند، و یا آن را بعید بشمارد، فرق نمیگذارند، و چون این دو را مساوی میدانند، با شتاب در صدد انکار و تکذیب بر میآیند، با اینکه حکم عقل در باب چیزی که فرو گذاشته میشود، ناشی از محال دانستن آن است، و در باب آنچه که بعید مینماید، عدم قدرت بر تصور آن، یعنی بین یک امر محال و امر غیر قابل درک تفاوت بسیار است) [۵۸۱].
از زشتترین بیباکیها و غرورشان به اندیشههای ناقص این است که: احادیث ابوهریره را تکذیب میکنند چرا که نتوانستهاند آن را درک کنند.
بدیهی است دیدن حق که با نگاه آنان غیر قابل قبول بوده، و ابوهریره را به سبب آن تکذیب کردهاند، انسان را وا میدارد که شخص مؤمن در برابر حدیث صحیح سرا پا تسلیم گردد، و هرچه هم که بعید بنظر برسد، آن را بپذیرد، و حدیث مگس برای عبرت گرفتن در اینمورد کافی است:
[۵۸۰] الأنوار الکاشفه /۲۲۳. [۵۸۱] السنة و مکانتها في التشريع الإسلامي ۴۵.
بخاری آورده است: (ابوهریرهسگفت که رسول خداصفرمود: چون مگسی در ظرف یکی از شما افتاد، پس تمام آن را در غذا فرو برید، و سپس بدور اندازید؛ زیرا که در یکی از بالهایش شفاء و در دیگری بیماری است) [۵۸۲].
چون این حدیث بنظر صاحبان ایمان ضعیف بعید بوده، فوراً به تکذیب راوی پرداختهاند. در حالیکه صرفنظر از اکتشافات پزشکی در اینمورد، راویان غیر از ابوهریرهسنیز این حدیث را روایت کردهاند، که بدین ترتیب ابوهریره از انفراد خارج گردید، و سزاوار است که بگوئیم که غیر از ابوهریره نیز فرصت یافتند در اجر و شرف حمل این حدیث و تبلیغ آن به امت شریک شوند. بلکه این حدیث را ابوسعید خدری نیز از پیامبرصروایت کرده که در مسند امام احمد ۱۱۲۰۷ در النسائی ۲/۱۹۳، و در ابن ماجه ۲/۱۸۵ به اسانید صحیح آمده است. و انس بن مالک نیز آن را روایت کرده است. چنانکه هیثمی در مجمع الزوائد ۵/۳۸ آن را یاد نموده و گفته است: آن را بزّار روایت کرده و رجال آن رجال صحیح میباشد.
آن کس که بهترین کلام را در باب این حدیث گفته، همانا استاد شیخ محمد السماحی است، زیرا که او پیرامون این حدیث و قول پیشینیان به تفصیل سخن گفته، و سپس طی یک مقاله علمی که بر اساس علوم پزشکی با همکاری دکتر محمود کمال و دکتر محمد عبدالمنعم حسین تهیه شده، و در جزء هفتم مجله الازهر سال ۱۳۷۸ منتشر گردید این حدیث را توضیح داده، و با نقل آراء دانشمندان غربی ثابت نموده که مگس، مادۀ ضد میکروب را نیز با خود دارد، و این ماده از آن بدست میآید. این دو پزشک میگویند:
(در مراجع علمیآمده، که استاد آلمانی بریفلید، از دانشگاه هال آلمان در سال ۱۸۷۱ دریافت، که مگس خانگی دارای نوعی مادۀ فطری است، که آن را به آمبوز اموسکی نامیده است.. این ماده که موجب حیات مگس میباشد در طبقۀ روغنی داخل شکمش به شکل کندوی پر از خمیرۀ دایره شکل که سپس بحالت مستطیل در میآید قرار دارد و بوسیله بازشدن دریچههای تنفسی، و در بین فواصل شکم مگس این ماده منتشر میگردد. در این حالت است که ماده از داخل بخارج جسم مگس منتقل میگردد. همین شکل است که بعنوان دور تناسلی این غریزه نمودار میگردد. محل اجتماع این ماده در داخل کندو قرار دارد، که دارای نیروی معینی است، میتواند ماده را حدود دو سانتیمتر از محل آن بخارج بپاشد.
اگر به مگس مرده بر روی شیشه توجه شود، مشاهده میگردد، که پیرامون آن این ماده پراکنده است، و در قسمت سوّم یا آخر مگس بر روی شکم و پشت آن این ماده که از مرکز خود خارج شده، وجود دارد.
همین قسمت سوّم یا آخری شکم مگس است، که همواره در موقع توقف آن بالاتر از سایر قسمتهای جسم مگس قرار میگیرد، تا که توازن واستعداد پرواز برایش حفظ گردد، و بتواند چنانکه ذکر کردیم ماده را از مرکز آن بخارج هدایت کند.
این امر گاهی سبب وجود نقطۀ زائدی از سیلان کنندۀ پیرامون کندوی مستطیلی میگردد، که در وقت تراوش، بهمراه مادۀ ترواش شده بخشی از سیتوپلاسم نیز از آن خارج میگردد. چنانکه استاد لان جیرون، بزرگترین استاد علوم انگل شناسی در سال ۱۹۴۵ این امر را مورد تأیید قرار داده، و چنانکه ذکر کردیم میگوید: این ماده به شکل خمیرهای دورانی داخل جسم مگس قرار دارد، که از آن آنریمهای قوی تولید میگردد، که میکروبهای بیماری زائی را که مگس با خود حمل میکند نابود میسازد.
از طرف دیگر در سال ۱۹۴۷ بوسیلۀ دانشمندانی هم چون آرتشتین، و کوک از انگلستان، و در سال ۱۹۵۰ بوسیله رولیوس سیوسی مادهای ضد میکرب و انگل کشف گردید، بنام جافاسین، که از نوع همان چیزی است که ذکر آن به میان آمد، و در مگس وجود دارد. این مادۀ ضدمیکربی انواع میکربها را از آنجمله میکربهای منفی و مثبت را از بین میبرد، و میکروب بیماری اسهال خونی و تیفوئید را نابود میسازد.
در سال ۱۹۴۸ دانشمندانی هم چون بریان، و کورتیس، و همینگ، و جیفریس و ماکجوان از بریتانیا، مادهای ضدمیکربی کشف کردند، بنام کلوتینیزین، که عیناً از جنس همان ماده ضد میکربی است که در مگس تولید میگردد، و بر میکربهای منفی اثری قطعی دارد. از آنجمله و یروسهای بیماری اسهال خونی و تیفوئید.
در سال ۱۹۴۹ دانشمندان انگلیسی کوکس و فامر، و دانشمندان سویسی ژزمان، و ورث، واتلنجر و بلاتنر مادهای ضدمیکروبی به اسم اینایتن کشف کردند، که از همان نوع مادهای بود که در مگس وجود دارد، که این ماده تأثیر شگرفی بر میکروبهای منفی و مثبت و بعضی از انواع دیگر آن از جمله اسهال خونی و تیفوئید و وبا دارد.
بلی این مواد ضدمیکروبی چیزی نبوده که بر اساس فورمولهای پزشکی تهیه شده باشد، بلکه از جملۀ شگفتیهای علمی است، که بر اساس یک علت بوجود آمده است. این ماده وقتیکه وارد جسم شود، چندین برابر میگردد، بطوریکه نیروی شدیدی پدید میآید که امراض مختلف را معالجه میکند، و از تمامی مواد ضدمیکروبی تهیه شده قوی تر است. مقدار بسیار کمی از آن میتواند از بیماری تیفوئید و اسهال خونی و وبا و امثال آن جلوگیری کند.
در سال ۱۹۴۷ موفتیش کشف کرد، که مواد ضدمیکربی موجود در مگس دارای انفعالاتی قوی در از بین بردن میکروب تیفوئید و اسهال خونی و امراض مشابه آن میباشد.
در پایان دانشمندان به این نتیجه رسیدهاند، که یک گرم از این مواد ضدمیکروبی میتواند بیشتر از ۱۰۰۰ لیتر شیر را از دستبرد میکروبهای خطرناک مزبور حفظ کند، و این خود دلیل محکمی بر قدرت میکروب کشی این مواد است.
اما در خصوص آلوده بودن مگس به این میکروب امراض و با و تیفوئید و اسهال خونی و غیر آنها باید گفت: مگس این میکروبها را از اماکن آلوده و کثیف، و یا از سایر بیماران که مگس در آنجا گردش میکند، بوسیله پاها و یا سایر قسمتهای بدنش انتقال میدهد، و این چیزی است که در تمامی مراجع باکتری لوژی ثابت میباشد، و ذکر مؤلفین و یا مراجع آن برای این حقیقت روشن ضرورت ندارد.
از تمامی اینها این نتیجه بدست میآید، که چون مگس در غذا بیفتد، بوسیله پاهای آلودهاش آن را میکروبی میکند. حال این میکروب ممکن است میکروب تیفوئید و یا وبا، و یا اسهال خونی و سایر بیماریها باشد، و چنانکه ذکر کردیم مگس بوسیله پاها و مدفوع خود غذا را آلوده میسازد.
اما مادهای که ضدمیکروبی است، در قسمت شکم مگس قرار دارد، که امکان بیرون شدن آن از مرکز خود بدون لمس مگس میسّر نخواهد بود. و با لمس کردن آن است که زمینۀ تراوش آن فراهم میگردد. بدینسان دانشمندان در طی تحقیقات خود، ثابت کردهاند که بر اساس حدیث نبوی ضرورت دارد مگس در غذا فرو برده شود، تا ماده ضدمیکروبی تراوش کند، و میکروبهائی را که توسط پاها و یا مدفوع مگس وارد غذا شده از بین برده شود.
این همان چیزی است که حدیث نبوی آن را مورد اشاره قرار داده و رسول خداصفرموده است: که در یکی از بالهایش بیماری است، و در دیگری شفاء که مراد از بیماری همان میکروبهائی است که مگس آن را وارد غذا نموده، و مراد از شفاء همان مادۀ ضدمیکروبی است که در قسمت شکمش قرار دارد، و با دستمالی کردن مگس از مرکز خود تراوش میکند) [۵۸۳].
بدین ترتیب معجزۀ وحی تمام شد، و پوزۀ الحاد خاک آلود گردید.
شما میتوانید سایر شبهاتی را که دشمنان سنّت نبوی مطرح کردهاند، به این امر قیاس کنید.
و این خود دفاع بزرگی است از ابوهریرهسدر برابر باطل و عاملان شایعه و تردید، که دروغهایشان بر ملا میکند، و آنان را رسوا میسازد.
پرچمهای برافراشتۀ سنّت ما آنان را به خشم وامیدارد. و هر روز این پرچم بالاتر میرود، در حالیکه پرچمهای مخالفین فرو میافتد.
آنها تمام تلاش و کوشش خود را بکار بردند، تا زمنیۀ کینهتوزی را پدید آورند.
ولی سعیشان همواره به زیانشان پایان یافته است.
[۵۸۲] البخاری ۷/۱۸۱. [۵۸۳] المنهج الحدیث از سماحی /۳۸۶.
حاکم از استادش ابیبکر محمد بن اسحاق بن خزیمه روایت کرده که او دربارۀ ابوهریره گفت:
(آنطور که روایات ابوهریره منتشر گردیده، او بیش از سایر یاران حضرت رسول اللهصحدیث روایت کرده، و روایاتش بر اساس مخارج صحاح قرار دارد) [۵۸۴].
حافظ ابن حجر گفته است: (دانشمندان حدیث اجماع دارند، بر اینکه ابوهریره از همۀ صحابه بیشتر حدیث روایت کرده است. ابومحمد بن حزم آورده که مسند بقی بن مخلد محتوی تعداد ۵۳۰۰ حدیث از ابوهریرهسمیباشد) [۵۸۵].
لازم است توجه کنیم که این تعداد با عدد متون مستقل مطابقت ندارد، بلکه این رقم شامل تمام روایاتی است که بقی بن مخلد بصورت مکرر آورده، و بعضی از آنها ضعیف نیز میباشد. بطوریکه احادیث غیر مکرر و صحیح روایت شده از ایشان به نسبت این رقم بزرگ بسیار کمتر میباشد. بنا بر این مبادا این رقم شما را وا داردکه با گروه طعنه زنندگان همراه شوید، و بگوئید که او چگونه بیش از ۵۰۰۰ حدیث روایت نموده است. در حالیکه حضرت امام احمد بن حنبل در مسند تعداد (۳۸۴۸) حدیث از او آورده، که بسیاری در لفظ یا معنی مکرر میباشد و این طبق روالی است که ایشان در تکرار حدیث انجام دادهاند [۵۸۶].
بعضی از این احادیث در اسنادشان ضعف وجود دارد، که در متون صحیح تعداد غیر تکراری آن بمراتب کمتر آمده است.
قویترین دلیل بر این امر همان کار ابن حجر است، که احادیث ابوهریره را در صحیح البخاری شمارش کرده و تعداد آن ۴۴۶ حدیث میباشد [۵۸۷].
و این در حالی است که تعداد ۱۰۱۱ حدیث از ایشان در این مرجع بصورت موصول آمده است، علت تفاوت در این است که احادیث به شکل تکراری آمده است. بنا بر این ثابت میگردد، کسانی که روایات ابوهریره را چند هزار شمردهاند، احادیث تکراری و احادیثی را که در اسنادش ضعف وجود دارد نیز بحساب آوردهاند. بنا بر این در مقابل نیرنگ دشمنان آگاهباش. که مبادا آنان در مورد تعداد روایات ابوهریره شما را فریب دهند. چرا که این شمارش با شمارش ابن حجر برترین دلیل بر پوچی ادعای مخالفین میباشد. برای از بین بردن گفتارشان در باب احادیث زیاد ابوهریره، و کم گوئی دیگران توجه به این حقیقت جداً مهم است، چرا که مخالفین احادیث تکراری را در مورد ابوهریره بحساب آورده ولی در مورد دیگران چنین عمل نکرده، و به بررسی ابن حجر و دیگران توجه ننمودهاند.
البته تمام آنچه به ابوهریره نسبت داده شده صحیح نیست، بلکه واضعین حدیث و صاحبان هوا و هوس احادیث بسیاری از خود ساخته و پرداختهاند. و در این راه از شهرت ابوهریره سوء استفاده نمودهاند. پس اگر بقی بن مخلد در مسندش تمام روایات ابوهریره آورده باشد، آیا میتوانیم ابوهریره را ملزم بدانیم که همۀ روایات منسوب بخود را باید بپذیرد؟
***
[۵۸۴] - المستدرک ۳/۵۱۲. [۵۸۵] الإصابه ۴/۲۰۲. [۵۸۶] از سخنان احمد محمد شاکر در المسند ۱/۸۳. [۵۸۷] الفتح الباری ۱/۵۷ ، هدی الساری ۲/۱۹۲.
ابن حجر گوید: (بخاری گفته است: حدود ۸۰۰ نفر یا بیش از آن از اهل علم از صحابه و تابعین و غیر آنان از او حدیث روایت کردهاند) [۵۸۸].
تمامی این راویان موثق هستند، مگر بعضی از آنان که حالشان مشخص نیست، و تعدا ضعفاء درمیانشان بسیار اندک میباشد.
(بدون شک باید بپذیریم که ۸۰۰ نفر راوی از کبار صحابه و تابعین که از ابوهریره حدیث روایت کردهاند، و او را موثق دانستهاند، خود ۸۰۰ برهان دلیل بر بزرگواری و صدق لهجۀ او است، و ۸۰۰ بار تکذیب کینه توازان و صاحبان حسد وعداوت و تعصب، اعم از خاورشناسان و پیروان مسلمانشان را در پی دارد) [۵۸۹].
راویان مورد اعتمادی که از ابوهریره حدیث روایت کردهاند، در قوّت و حدود ضبط و یقین در روایت حدیث ممتاز بودهاند. بهمین سبب ائمه نقد آنان را به اصناف و درجاتی تقسیم کردهاند، و بعضی از آنان را در روایت حدیث از غیر آنان برتر دانستهاند. و این بستگی به احوال کسانی داشته که از تابعین صغار و تابعینشان، و از او حدیث روایت کردهاند.
در نزد بخاری صحیحترین سند همان است که از طریق ابی الزناد بروایت از اعرج از ابوهریره روایت شده است.
در نزدم امام احمد آنچه که محمد بن سیرین، و پس از او آنچه که سعید بن مسیب از ابوهریره روایت کرده صحیحتر میباشد.
اما در نزد امام علی بن مدینی، اشخاصی که از ابوهریره حدیث روایت کرده و بیش از سایرین مورد اعتماد هستند، ۶ نفر میباشند که عبارتند از: ابنمسیّب، ابوسلمه، و اعرج، و ابوصالح و ابن سیرین و طاوس.
در نزد ابن معین نیز ۶ نفر ذیل میباشند.
ابن مسیب، و ابوصالح، و ابن سیرین و مقبری و اعرج و ابورافع، که در مورد ۴ نفر با ابن مدینی اتفاق نظر دارد، ولی ابوسلمه و طاوس را استثنا کرده و بخاری این ۲ نفر از مقبری و ابورافع نام برده است.
بخاری از تمام این اشخاص احادیث ابوهریره را روایت کرده، و از قول بزرگان تابعین مورد اعتماد، نیز احادیث او را تخریج نموده است. مجموع یاران ابوهریره که بخاری از آنان احادیث او را روایت کرده به تعداد ۵۷ نفر از تابعین میرسد. که بخاری ابن عباس و انس را از بین ۸۰۰ نفری که بر شمرده برگزیده است. من علاقه بسیاری به شرح قول بخاری داشتهام، و سعی کردهام با یک تحقیق علمی دقیق۸۰۰ نفر راویان احادیث ابوهریره برشمارم، تا که برای محبان ابوهریره چشم روشنی، و برای کسانی که مدعی هستند بخاری در این عدد، مبالغه کرده موجب حرمان و شرمندگی گردد. پس من ابتدا به استخراج نمونههائی از روایات اصحاب ابوهریره در صحیحین پرداختهام، و آنگاه به سنن اربعه و مسند امام احمد مراجعه کرده و بر سبیل حصر آن را مورد توجه قرار دادهام. سپس به روایات دیگران، که در این کتب هفتگانه نیامده توجه کرده و بر سبیل غیر حصر این روایات را استخراج کردهام.
سپس به ذکر اسامی کسانی پرداختهام که عبدالرحمن بن ابی حاتم در جرح و تعدیل روایاتشان را آورده، که من در این کتابها بر چنان روایاتی دست نیافته بودم. بعد از آن به اشخاصی توجه کردهام که ابن حبان در کتابش (الثقات) آورده و آنان از ابوهریره حدیث روایت کردهاند. این اشخاص نیز در کتب قبلی از آنها اسمی برده نشده بوده است.
پس از آن نموداری بر اساس حروف معجم ترتیب دادم، و از کسانی که اسامیشان با لقب و نسب و کنیۀ ویژهای تکرار گردیده بود و من روایاتشان از ابوهریره را یافته بودم، یاد آوری نمودم، و به هر کدام رقمی را اختصاص دادم، که از طریق آن رابطۀ آن را با سایر نمودارها مورد اشاره قرار دادم، و این همان ارقامی است که بخاری در صحیح خود آن را آورده، و سپس مسلم تعدادی را بر رجال بخاری افزوده، و سپس اصحاب سنن و امام احمد بر آن افزودهاند، و در آخر ابن راهویه بر این کتب ۷گانه افزوده است.
بعد از آن بر این ارقام تعداد کسانی را که ابن ابی حاتم و ابن حبان آوردهاند اضافه نمودهام، تا اینکه خواننده و محقق از فواید جمع و تفریق با هم بهرهمند گردد.
این نمودار و ارقام را خوانندۀ محترم میتواند در کتاب بزرگ چاپ شده با عنوان (دفاع از ابوهریرهس) مشاهده کند.
***
بدون شک مناقب ابوهریرهسبه این تعداد بزرگ و رقم ۸۰۰ منحصر نخواهد بود البته بخاری همین رقم را آورده، و من اندکی کمتر از آن را شمارش کردهام، چرا که بسیاری از کتب خطی حدیث، که در آنها میتوان نمونههای دیگری را پیدا نمود، از میان رفته است. مثل مسند بزرگ بقی بن مخلد و دیگر کتب.
بدون شک در اینجا مناقب دیگری نیز هست، که بطور ضمنی بر این حقیقت اعتراف دارد که بسیاری از اتباع تابعین از شهرها و سرزمینهای حجاز، و عراق، و شام، و مصر، و خراسان، بسیاری از احادیث ابوهریره را از طریق تابعین نقل کرده و دریافت نموده، و آن را به صاحبان کتب حدیث رسانیدهاند و البته در این مورد به اقتصار نرفتهاند.
ما از آن رو این نمودار را اضافه کردیم، تا گفتار بخاری را به اثبات برسانیم، در دلهائی که شک پیدا شده آرامش را القاء نمائیم. چرا که اطلاع از این حقیقت برای خواننده بصورت قطعی مفید خواهد بود. در اینجا است که خواننده مشاهد میکند، رجالی که از ابوهریرهسحدیث روایت کرده و از او بهرۀ علمی بردهاند، آنان از بزرگان و شجاعان مردم بودهاند، کسانی که به عقل و هوشیاری یا فقه و استنباط، یا عدل و حسن قضاء یا زهد و تقوا و کثرت عبادت، یا در نسبت به برترین خاندانهای قریش و انصار سر آمد بودهاند. و چه بسا که بعضی از آنان جامع همۀ این خصایل بودهاند، بطوریکه محال است، با چنان خصایلی ایشان از دروغپردازی ابوهریره که مخالفین مدعی آن هستند، بیخبر بوده باشند. حاشا که چنین پنداری صحیح بوده باشد.
بدون شک شخص دروغگو، یا ضعیف و یا سازندۀ حدیث، میتواند چهرهاش را بر دو یا سه نفر پنهان کند، که آنان نا آگاهانه از او حدیث روایت کنند، و یا احتمال دارد که یکنفر دروغگوی دیگر برای اثبات دروغ خود، چیزی را از او روایت کند، ولی محال است که صدها تن فریب بخورند، و هم محال است که صدها تن دروغگو پیدا شوند که برای نشر کذب کسی کمر بندند، و خود را مورد تمسخر قرار دهند.
آیا میتوان باور کرد که خداوند صدها تن را به نادانی و تقلب دچار ساخته، و آنگاه در این میان به اسکافی و ابی ریه هوشیاری بخشیده، و آندو مدعی شوند که حال ابوهریرهساز نظر همگی این انسانهای وارسته مخفی مانده و فقط ابوریه توانسته این حقیقت را بر ملا کند؟
دروغگو و منافق را میتوان با لحن سخنش شناخت، چنانکه خداوند متعال در قرآن کریم این حقیقت را بیان فرموده است: آیا میتوان پذیرفت، که صدها و دهها تن از بزرگان تابعین که در علم و صدق و پارسائی، و امربمعروف سر آمد بوده و بعضی از اسامی مبارکشان در فصول مختلف کتاب بیان گردید، نتوانستهاند از لحن قول ابوهریره دریابند که او دروغگو است؟ اسامی اشخاصی که از ابوهریره حدیث روایت کردهاند و ما آن را ضبط کردهایم به حدود۷۵۰ راوی میرسد.
بخاری این رقم را ۸۰۰ ذکر کرده که کاملاً با حقیقت انطباق دارد.
بدینسان مشاهده میکنیم که مناقب ابوهریرهسرا بسیار از صاحبان فضل و علم و ناشرین معرفت مورد تأیید قرار داده و آن را نشر کردهاند.
و همچنین از برادران مؤمن و دوستداران صحابه میخواهم که این تحقیق را قرینهای بر صحت و دقّت تمام اقوال ائمۀ اوّل اسلام تلقی نمایند، و بر اساس حسن گمانی که سابقین در اسلام به ابوهریره داشتهاند، آنان چنین گمانی نیک دربارهاش داشته باشند.
***
شما میتوانید با مراجعه به کتاب بزرگ (دفاع از ابوهریره) کوچ مبارک دوّم خاندان دوس را دریابید، و بهبینیدکسانیکه نتوانستهاند خود ابوهریره را دریابند، از طریق واسطه به اخذ حدیث او همت کردهاند، آنان از صغار تابعین متأخرین بودهاند، کسانی که در هوشیاری و بیداری از جملۀ بزرگان علماء آن روزگار در بلاد اسلامی و پرچمداران علم حدیث شمرده میشدهاند. من کوشش کردم که به تمام طرقی که بخاری و مسلم برای اخذ حدیث ابوهریره در صحاح خود رسیدهاند دسترسی پیدا کنم ،و توانستم اسامی راویالی را که بر اساس اسناد این دو محدث آمده جمع کنم و آن را به استادانشان برسانم. سپس اسامی بسیار را که بخاری و مسلم ترک کردهاند نیز آوردهام، و با بیانی کامل آن را توضیح دادهام، و این را از مقدمهی فتح الباری استفاده کردم، که این مقدمه بخشی مستقل را تشکیل میدهد. و هم از کتاب تهذیب التهذیب نیز سود بردم. بطوریکه برای هر کدام از یاران ابوهریره نموداری را به تشکیل شجرۀ نسب تهیه کردم، و سلسلۀ اسناد بخاری را در آن ذکر نمودم، سپس در طی نموداری سلسله سند مسلم را آوردم.
هدف من از این کار بهرهمند شدن خوانندگان از یادگاری مبارک و اسامی شریفی است که در جهت نشر احادیث ابوهریرهسدر قرون سهگانه اوّل همت کردهاند. و گویا که مقصد اساسی نیز بر آورده میشود و آن اینکه: این نقشه دوستداران ابوهریره را یاری میدهد به آسانی اسناد صحیحی را که از طریق آن احادیث ابوهریرهسروایت شده بشناسند، و در هر جا از آن بهرهمند گردند، برای هر نموداری شمارهای را اختصاص دادم، تا که رجوع به آن آسان باشد، هم چنانکه شمارش را انجام دادم نیز بطور جدی دقیق میدانم، و با آنچه که بخاری و مسلم از هر کدام از تابعین احادیث ابوهریره را روایت نمودهاند تطبیق میکند.
این نمودارها اقدم جدیدی بود که من مبتکر آن هستم، و مقصدم از آن این بوده که دوستداران ابوهریرهس، که به علم رجال حدیث، و سلسله اسناد حدیث متخصص نیستند، در این امر سهیم شوند، و با سرعت بتوانند صحت احادیث او را باز شناسند، و بر احادیثی که از او در غیر صحیحین آمده واقف گردند، و چون حدیثی را مطالعه میکنند، که از ابوهریره روایت شده، در هر کدام از کتب جدید که باشد، مثلاً در سنن نسائی یا ابیداود و یا مسند امام احمد، میتوانند اسم تابعی که در سند آن ذکر شده، با راویان آن تابعی در نمودار تطبیق دهند، اگر بصورت متصل اسامی تطبیق کرد پس سند صحیح است. و حتی میتوانند آن را بر اساس شروط بخاری یا شروط مسلم نیز مورد بررسی قرار دهند که در اینصورت در اعلی درجۀ صحت میباشد. و البته اگر سلسلۀ سند با نمودارها تطبیق نکرد، در آن حدیث و اینکه آن از ابوهریره باشد شک است، و بر شخص لازم است که از دانشمندان علم رجال آن را باز پرسد، تا ضعف و صحّت آن برایش معلوم گردد.
پس بر دیدن این مجموعۀ کمیاب و منحصر به فرد، که در لوحههای زیبائی تهیه شده، و ارزش فراوانی نیز دارد شوق خودت را برانگیز.
این لوحههای زیبا صادقترین نمودارها است. که در آنها اسامی همۀ اهل یقین و صدق و معتمدین آمده، مگر اسامی بسیار اندکی از صادقین، که در بخاری و مسلم احادیثی از آنان روایت نشده اگرچه جمعی دیگر آن احادیث را روایت کردهاند.
دیدن این نمودارها فرصت دیگری است برای دوستداران ابوهریره، که اجماع نسلهای مختلف ائمه و علماء و پارسایان و نامداران قرون ارجمند اوّل را در نشر احادیث ابوهریره باز شناسند. از نکتههای بسیار جالب اینکه طبق تحقیق بخاری تعداد راویان حدیث از ابوهریره ۸۰۰ نفر میباشد، که با بررسی صحیحین ناقلان مورد وثوق احادیث ایشان نیز در همین حدود میباشد. چنانکه در بررسی من نیز چنین نتیجهای بدست آمد.
شما در بررسی اسامی راویان حدیث ابوهریره، به اسامی بزرگان بسیاری از نامداران مسلمین، و فرزندان و خاندان صحابۀ کبار میرسید: از آنجمله از خاندان ابوبکر صدیقسمثل: محمد بن عبدالله بن ابی بکر و محمد بن عبدالرحمن بن ابی بکر.
و از خاندان عمر بن خطابسمثل: سالم بن عبدالله بن عمر، و حفص بن عاصم بن عمر، و عبیدالله بن عمر بن حفص بن عاصم بن عمر، و عاصم بن محمد بن زید بن عبدالله بن عمر. و واقد بن محمد بن عبدالله بن عمر، و عمر بن حمزه بن عبدالله بن عمر.
و از خاندان عبدالله بن عوف زهری قرشیسمثل:
ابی سلمه بن عبدالرحمان بن عوف، و حمید بن عبدالرحمن بن عوف، و سعد بن ابراهیم بن عبدالرحمان بن عوف، و فرزندش ابراهیم بن سعد بن ابراهیم، و نوهاش عبدالله بن سعد بن ابراهیم بن سعد بن ابراهیم بن عبدالرحمان، و عبدالمجید بن سهیل بن عبدالرحمان، و ابی مصعب احمد بن ابی بکر زهری که او نیز از خاندان عبدالرحمان میباشد.
و از خاندان عبدالله بن مسعود مثل: عبدالملک بن معین بن عبدالرحمان بن مسعود و فرزندش محمد بن عبدالملک.
و از امویین: اسماعیل بن امیه بن عمرو بن سعید بن عاص اموی، و ایوب بن موسی بن عمرو بن سعید بن عاص، و عمرو بن یحیی بن سعید بن عمرو بن سعید بن عاص.
و هم از خاندان صحابهش:
۱- و ۲- عروه بن زبیر و فرزندش هشام بن عروه.
۳- ابراهیم بن سعد بن ابی وقاص زهری.
۴- عبدالله بن براد بن یوسف بن ابی برده بن ابی موسی اشعری.
۵- قدامه بن موسی بن عمر بن صحابی قدامه بن مظعون جحمی.
۶- ابوزرعه بن عمرو بن جریر بن عبدالله بجلی.
۷- عبیدالله بن عبدالله بن عتبه بن مسعود هذلی.
۸- اسحاق بن عبدالله بن صحابی قهرمان ابی طلحه انصاری.
۹- عبدالله بن فضل بن عباس بن ربیعه بن حارث بن عبدالمطلب بن هاشم.
۱۰- عبدالملک بن ابی بکر بن عبدالرحمن بن حارث بن هشام مخرومی.
۱۱- محمد بن عبدالرحمن بن نوفل بن اسود بن نوفل بن خویلد بن اسد بن عبدالعزی.
۱۲- محمد بن معن بن صحابی نظله بن عمرو غفاری.
۱۳- ایوب بن خالد بن صفوان انصاری نوه ابی ایوب انصاری.
اما از ائمه کبار از آنجمله هستند: حسن بصری، و محمد بن مسلم زهری، وسفیان ثوری، و سفیان بن عیینه، و شعبه بن حجاج، و عبدالله بن مبارک، و عبدالرحمان بن عمرو اوزاعی، و عبدالله بن زبیر حمدی قرشی، و حسن بن محمد زعفرانی که این دو نفر از موثقترین یاران امام شافعی هستند.
از پارسایان: فضیل بن عیاض، و وهیب بن ورد مکی، و حیوۀ بن شریح. همۀ این اشخاص از رجالی هستند، که در صحیحین روایاتشان بطور مستقیم از ابوهریره آمده، و یا از جمله کسانی هستند که روایاتشان در هردو کتاب حدیث ذکر گردیده است.
بدینسان بیندیش که چگونه فضل و شرف و سروری در ابوهریرهسجمع گردیده، و از هر سوی این سربلندی بسویش میآید. پس برای او و ما که دوستش میداریم بهشت برین خواهد بود. و برای آنان یعنی صاحبان بدگمانی... درک اسفل خواهد بود.
[۵۸۸. - التهذیب ۱۲/۲۶۵ این سخن را در مؤلفات چاپ شده از بخاری نیافتم، شاید در تاریخ اوسط آمده باشد که تا کنون چاپ نشده است. [۵۸۹] از سخنان استاد مصطفی سباعی: ص۲۸۰.
(چون اصحاب رسولصپیشوایان ما در دین هستند، و آنان بودند که، دین الهی و سنّت محمدی را با کمال امانت بما رسانیدند، پس از حق امانت بر امثال ما این است، که از سیرۀ حافظان اوّل کتاب و سنّت، هر نوع تهمت و ستم و دشمنی را بزدائیم، که تصویرشان در مقابل مردم، تصویری پاک و همراه با صدقی که باشد که آنان بر آن قرار داشتند، و بدینسان اقتدا بدانان زیبا بنماید، و دلهای بسوی خیری که آنان بشر را بدان سوق دادند آرامش یابد.
در تشریع اسلامی مدار اعتبار برای همۀ دانشمندان این قاعده است که: طعن دربارۀ صحابهی رسول در واقع ایراد طعن در دین است؛ زیرا که آنان این دین را روایت کردهاند. و هم دگرگون جلوه دادن سیرتشان در واقع زشت جلوه دادن امانتی است که آنان حامل آن بودهاند. و در نهایت این اقدام ایجاد شک در تمام بنیانهای شریعت این ملت حنیف و سربلند خواهد بود که اوّلین نتیجه آن حرمان نسل جوان و نسلهای بعدی آن را از اقتدا به این پیشوایان صالح را در پی خواهد داشت؛ پیشوایانی که خداوند بوسیلۀ آنان بر مسلمین منت نهاد، تا بدانان تأسی جویند. و در پیشان آثار اسلام و امانت آن را بعهده گیرند، و در طریقشان قدم بردارند. انجام چنین رسالتی میسر نخواهد بود، مگر زمانیکه امت اسلامی نیکیها و خصلتهای کریمشان را بشناسد، و بداند آنانکه این حسنات و خصایص را دگرگون جلوه میدهند، قصد تهاجم به اسلام و پیروان اوّل آن را دارند [۵۹۰].
امیدوارم که این صفحات (فریاد حق باشد، که جوانان مسلمان را به این دسیسه آگاه سازد؛ دسیسهای که توسط دشمنان صحابه، طراحی شده تا کینۀ آنان را بوسیلۀ این دسایس در قلب امت جای دهند.
این نمونهای از دسایسی است که انجام گرفته، امید است که مسلمانان از طریق آن به سایر دسایس آگاهی پیداکنند، و سپس برای تحقیق تاریخ اسلامی و استفاده از خیر آن خود را فارغ سازند. و آنگاه صفات برجستۀ رجال اسلام را کشف کنند، و بدانند که خداوند عزّ وجل این دین را بوسیلۀ معجزاتی یاری داده که بر دستهای توانای مؤمنین صدر اسلام و یاورانشان انجام گرفته، و بزرگترین انقلاب تاریخ انسانیت، که بشر آن را تاکنون شناخته توسط آنان بمورد عمل و اجرا در آمده است) [۵۹۱].
(ابوهریرهساز این فشارهای سخت که پیرامونش همانند طوفان میوزید نجات یافت، و از امواج متلاطم که او را هدف قرار داده بود بسلامت بیرون آمد. او هم چنان استوار باقی ماند تا جمهور مسلمین با دیدۀ احترام او را بنگرند، و مکانت و منزلت او را بشناسند. آری این حملات کور به عقب رانده شد و مهاجمین در حالیکه سر شکسته و درمانده هستند به راه خود میروند، و ذلت و خواری و ورشکستگی را بدنبال میکشند) [۵۹۲].
این گروه طعنه زنندگان به بحث و کاوش در اخبار ابوهریره در حالی وارد میشوند که از قبل به عناد و ستیزجوئی با ابوهریره برخاستهاند، والبته بدیهی است چنین بحثی خالی از هوا نخواهد بود. خاورشناسان نیز پیش از آنان اقدام به چنین عملی کردند، و بلکه آنان چنین معاملهای را با تمام علوم سنّت انجام دادند، و همانند گفتار این قوم را باز گفتند، و البته که رأی خاورشناسان در نظر این گروه جالب میباشد، چرا که باهواهایشان هم آهنگ است. ولی آنان فراموش کردهاند که خاورشناسان در باب خود قرآن نیز چنین کاری را انجام دادند، که به قرآن و سنّت از حملاتشان ضرری نرسید. پیش از خاورشناسان معتزله از اهل هوا نیز دست به چنین کاری زدند و تمام یا بعضی از سنّت را رد کردند، ولی سنّت همانند کوهها استوار باقی ماند، و این گروه فرومایه فقط با درگیری با اوهام سرهای خود را بدرد آوردند و گرنه کار دیگری را انجام ندادند [۵۹۳].
پس ابوریه و پیروان بیمایهاش (اوّلین کسانی نیستند که از این باب به جنگ اسلام برخاستهاند، آنان در اینمورد پیشوایانی در گذشته دارند، که از قدیم اهل اهواء بودند، و اسلام نیز از قدیم به راه خود ادامه داده است. آنها هرچه بخواهند داد میزنند، ولی اسلام به هیاهویشان توجهی نمیدارد، و آنان را در هم کوبیده و براه خود ادامه میدهد.
از موارد شگفت انگیز اینکه این گروه معاصر در اصول و معنی با آن گروه پیشین همراه و همداستانند، و فقط یک فرق دارند، و آن اینکه پیشینیانشان یا در راه کجروی میکردند، و یا ملحد بودند، ولی به حقیقت آنچه میکردهاند آگاهی داشتهاند، و بیشترشان کسانی بودهاند که خداوند آنان را گمراه ساخته، و این گمراهی همراه با علمی بوده که آنان داشتهاند.
اما این گروه معاصر، در نزدشان جز جهل و جرئت، و جویدن الفاظ چیز دیگری نیست، و الفاظ را هم نمیتوانند خوب بجوند. اینان از کفر تقلید میکنند، و خود را از تمام کسانی که آنان را بطریق درست میخوانند برتر میدانند) [۵۹۴].
بلکه من در خلال مدت تألیف این کتاب - که شدت یاوه گوئیها و اعتراضات ابیریه را لمس میکردم - در شگفت بودم که چه اندازه این شخص از کتب متفرقه احادیثی را مطالعه و جمع کرده است. وگمان کردم که او چندین سال بر جمع آنها در گوشهای نشسته و تحقیق کرده است، و البته در آن موقع من کتاب طحاوی فی مشکل الآثار و کتاب ابن قتیبه فی تأویل مختلف الحدیث را مطالعه نکرده بودم. ولی چون این دو کتاب را پس از شروع تألیف مطالعه نمودم، دیدم که اباریه هرگز چیز جدیدی را نیاورده، بلکه کار او فقط ایراد شبهاتی است که زنادقۀ در قرن دوّم و سوم وارد ساختهاند، و طحاوی و ابن قتیبه به تمام این ایرادات در کتابهایشان پاسخ گفتهاند. پس تمام کار ابوریه این بوده که ردنویسیهای طحاوی و ابن قتیبه را حذف کرده، و فقط ایرادات زنادقه را باقی گذشته و حکایت کرده است، و آن را با عنوان (پرتوی بر سنّت) نام گذاشته، و این گفتهها جز جویدن سخنانی که نظام، و مرّیسی و امثال آندو جویدهاند نمیباشد.
(به راستی صحابی که در تاریخ به مقامی رسیده که ابوهریره بدان دست یافته اگر طوری باشد، که امروز یکی بیاید، و گمان برد که تمام مسلمین اعم از ائمه، و اصحاب، و تابعین و محدثین او را بصورت حقیقی نشناختهاند، و در واقع او شخص دروغگو و اهل افترا بوده!! بلی چنین موقفی که بعضی از مردم در مقابل این صحابی بزرگ گرفتهاند معنی آن این است که همۀ این مردم در طول تاریخ بیعقل بوده و علوم و اندیشههایشان دارای ارزشی نبوده و قابل توجه نیست) [۵۹۵].
پس باید کسانی که با سفارش خدا، در مورد اصحاب رسول اللهصمخالفت میکنند، باید برحذر باشند و باید بدانند که: (چون خداوند آنان را اهل عدل خوانده، و بر آنان ثنا گفته، و از آنان اعلام رضایت فرموده، لذا جائی برای مؤمن باقی نمیماند، مگر آنکه از آنان به پاکی و شرف نام ببرد، و در مورد خاص و عامشان اعتقادش را نیک گرداند؛ زیرا که چون مؤمن عاقل به دین مبین و تأسیس و نشر و تثبیت آن در سراسر عالم بنگرد، و تاریخ درخشش نور اسلام را مطالعه کند، ایمان میآورد، که آنان بهترین امت در جهان بودهاند، و آنان بودند که بخدا و رسول او ایمان آوردند، و برای اعلاء کلمه حق جهاد کردند، و در این راه مالها و جانهای خود را نثار کردند، و آنان بودند که بخاطر دین هجرت نمودند، و رسول امین را یاری دادند، و قطعاً اعمال دیگران در برابر اعمال ارجمند آنان ناچیز است، پس اگر آنان خیر امت نبودند، چه کسانی میتوانند خیر امت باشند؟
چون مؤمن عارف به شخصیت رسول اللهصبنگرد مشاهده میکند، که بعنوان رحمتی برای جهانیان مبعوث گردیده، و عالم به مقدم مبارکش پر از نور گردیده، و اخلاق بزرگوارش در بشریت و تحولات جهان اثری بسزا داشته و دین جلیل او در شرف و عزت انسان نقش خود را همواره ادا کرده و میکند، آری پس از این نگرش میبینید اوّلین طایفهای از دین حضرت استفاده کردند، و از نور او بهره جستند اصحاب کرام بودند. آیا براستی ممکن است خورشید طلوع کند، و محیط دور را روشن کند، ولی محیط نزدیک از نور آن محروم گردد؟
آیا عاقلانه است که کسی بگوید دعوت رسول اللهصو ارشادات و آیات و احادیث شریفه، و سخنان جامع ایشان همگی در محیطشان بیاثر و باطل بوده است؟
اگر آنان از نور اسلام بهرهمند نشدهاند، پس چه کسی این دین مبین را به جهانیان رسانیده است؟
آیا این دین توسط اشخاص انگشت شماری به جهان عرضه شده است؟ در حالیکه میدانیم در حجۀالوداع حدود ۰۰۰/۱۰۰ نفر از مردان و زنان نیکوکار که قلبهایشان با خدا پیوند داشته و در پیشگاه پروردگار جهان تسلیم بودهاند، حضور داشتهاند.
کسانی که در اصحاب رسول اللهصطعنه وارد میکنند باید بدانند که این کارشان ویران کردن اسلام است. ولی اسلام برتر و والاتر از آن است که ویران گردد، و نور اسلام برتر از آن است که بخاموشی گراید، و خدا ابا دارد جز اینکه نور خود را تمام کند اگرچه کافران از آن بدببرند [۵۹۶].
***
هان ای اهل هوا! مقاصد خود را پنهان دارید.
اگر در این کار اصرار میکنید خداوند سخت عذاب کننده است.
اگر خود را باز میدارید، در اینجا از قدماء صالح کوفه کسی هست که ۲۰ سال با ابوهریره همنشینی کرده، و سپس در موقع مرگ آرزو میکند کاش یکبار دیگر هم نشینی او نصیبش گردد. اعمش بروایت از اباصالح سمان آورده که گفت:
(من از دنیا آرزوئی ندارم، مگر دو جامه سفید که با آن با ابوهریرهسهم نشین گردم) [۵۹۷].
گویا که اوس اطرافیان خود را فرمان میداد، که به سپیدی روی آورند، تا که ظاهرشان همانند دلهایشان سفید باشد، همان دلهای که احادیث ابوهریره را از پیامبرصپذیرفته، و این دلها با تأثیر احادیث نبوی که ابوهریره روایت کرده سپید، نورانی و جلایافته، و از پستی، و زنگار و کینه رهائی یافته است. پس باید نسبت به ابوهریره دلهایشان را سپید کنند.
اگر شما ابوهریره را ناسزا میگوئید، بدانید که خداوند شما را امر کرده که برای یاران پیامبرصاستغفار کنید، ودر اینجا مشاهده میکنیم که بزرگان تابعین به نسلهای مسلمین سفارش کردهاند که برای ابوهریره استغفار بخواهند. محمد بن سیرین گوید:
(ما شبی را نزد ابوهریره بودیم او گفت: خدایا بر ابوهریره و مادرش و آن کس که برایشان استغفار میخواهد بیامرز).
محمد گوید: پس ما برای آندو استغفار میخواهیم تا که شامل دعای ابوهریره شویم [۵۹۸].
بلی ما برای ابوهریره و مادرش استغفار میخواهیم، و صدها میلیون مسلمانان از پیشگاه خدا برایش طلب مغفرت میکنند، و از خدا میخواهند، که از او راضی باشد. هر خطیب جمعه، و هر واعظ که بر منبر میرود، و هر نشریهای که وصایای اسلامی را نشر میکند، همه و همه از خدا میخواهند که از ابوهریره راضی باشد. بدیهی است هرکس او را ناسزاگوید خداوند او را از نعمت جماعت محروم میکند، و زبانش دچار اشکال میگردد که از نعمت فصاحت نیز محروم میشود.
ابوهریرهساین قول خدا را قرائت نمود:
﴿يَوۡمَ لَا يُخۡزِي ٱللَّهُ ٱلنَّبِيَّ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مَعَهُۥۖ نُورُهُمۡ يَسۡعَىٰ بَيۡنَ أَيۡدِيهِمۡ وَبِأَيۡمَٰنِهِمۡ يَقُولُونَ رَبَّنَآ أَتۡمِمۡ لَنَا نُورَنَا وَٱغۡفِرۡ لَنَآۖ إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرٞ ٨﴾[التحریم: ۸].
«در آن روزی که خداوند پیامبر و کسانی را که با او ایمان آوردند خوار نمیکند؛ این در حالی است که نورشان پیشاپیش آنان و از سوی راستشان در حرکت است، و میگویند: «پروردگارا! نور ما را کامل کن و ما را ببخش که تو بر هر چیز توانائی!».
بدون شک ابوهریره از جمله کسانی است که همراه پیامبر ایمان آورده است.
او در انتظار این گذر زیبا و لذت بخش است، تا در روز قیامت به همراه پیامبر خداصدر امان خدا قرار گیرد، و در آنجا چشمانش به آرامش برسد، و ترسی را احساس نکند.
ابوهریره نوری درخشان، و پرتوی فروزان است، که خداوند بوسیله حفظ و روایات او مسلمانانی را که نسل بعد از نسل میآیند، راهنمائی میفرماید، و ما بکسی که این نور را جز تاریکی نمیبیند، چه میتوانیم بکنیم؟
یا اباهریره! خدا تو را رحمت کند، واز تو راضی بادا. گویا که تو را میبینم که در رنجی که برای رد اتهام از تو بردهام بر من مهربان هستی. و به کسانی که از تو بد میبرند قول پیامبرت را میگوئی که خداوند متعال در قرآن به ایشان نازل فرموده است:
﴿قَالَ يَٰقَوۡمِ أَرَءَيۡتُمۡ إِن كُنتُ عَلَىٰ بَيِّنَةٖ مِّن رَّبِّي وَءَاتَىٰنِي رَحۡمَةٗ مِّنۡ عِندِهِۦ فَعُمِّيَتۡ عَلَيۡكُمۡ أَنُلۡزِمُكُمُوهَا وَأَنتُمۡ لَهَا كَٰرِهُونَ ٢٨﴾[هود: ۲۸].
«(نوح) گفت: «اگر من دلیل روشنی از پروردگارم داشته باشم، و از نزد خودش رحمتی به من داده باشد -و بر شما مخفی مانده- (آیا باز هم رسالت مرا انکار میکنید)؟! آیا ما میتوانیم شما را به پذیرش این دلیل روشن مجبور سازیم، با اینکه شما کراهت دارید؟!».
هان ای صحابی جلیل و حبیب! هرگز در قلبهای ما چنان نیست.
ما اتهامات دشمنان را به هیچ وجه قبول نداریم بلکه بر آن تردید مینمائیم.
تو در نزد ما عزیز هستی.
و تو در نزد ما دارای بیّنه و دلیل آشکار میباشی.
چشمت به رحمت خدا روشن بادا.
ما و تو در آرامش خواهیم بود.
بگذار آنان در حیرت و اضطرابی که اختیار کردهاند بسر برند.
ما همواره در امید و خوشی و سعادت هستیم.
و آنان همواره در یأس و بیخردی بسر میبرند.
و درود خدا بر سرور ما حضرت محمدصو بر خاندان پاک و همۀ یاران گرامی ایشان باد.
***
[۵۹۰] از سخنان محبالدین خطیب در مقدمهی العواصم من القواصم. [۵۹۱] همان منبع. [۵۹۲] - از سخنان محمد عجاج الخطیب ص ۳۱۵. [۵۹۳] اقتباس از سخنان احمد محمد شاکر در شرح المسند ۱۲/۱۲۶. [۵۹۴] احمد محمد شاکر در شرح المسند ۱۲/۸۵. [۵۹۵] از سخنان استاد سبیعی در السنه و مکانتها /۳۰۴. [۵۹۶] از سخنان شیخ امجد الزهاوی/ رئیس رابطه علماء عراق در فتوای صادره از سوی جمعیت رابطه علماء به بغداد در ۲۲ صفر ۱۳۸۷هــ [۵۹۷] تاریخ ابن ابی خیثمه /۱۱۱. [۵۹۸] الادب المفرد للبخاری ۱/۱۱۲.