ي: تاريخ الائمه ص 60، الطوسي: الغيبه ص 244، الاشعري القمي: المقالات ص 151، المجلسي: بحار الانوار ج51 ص 367.

[14]- الاشعري القمي: المقالات ص58.

[15]- الاشعري القمي: المقالات والفرق ص 62.

[16]- الطوسي: الغيبه ص 256.

[17]- الاشعري القمي: المقالات، ص 1.

[18]- الطوسي: الغيبه ص 178.

[19]- الطوسي: الغيبة ص 238.

[20]- سيد هبة الدين الشهرستاني: مقدمه كتاب المفيد: اوائل المقالات، ص 73.

[21]- المصدر.
مبحث پنجم
نقش تبليغ در تثبيت فرضيه مهدويت
 بعد از اينكه روشن شد كه نظريه (المهدي محمد بن الحسن العسكري) از وضع غُلات ومتكلمين ومدعيان مستفيد (نيابت خاصه) بود، وبعد از اينكه روشن شد كه اين نظريه هيچ اعتباري در واقع وحقيقت نداشته وآن بجز يك فرضيه وهمي كه زايده (عصر حيرت) كه پس از مرگ حضرت عسكري وعدم وجود فرزندي براي حضرتش تا وارث امامت شود بوجود آمده است. اما سؤال بزرگ كه خود را مطرح مي سازد كه به چه صورت اين نظريه توانست راه به عقلها وقلبهاي مليونها انسان از مسلمانان وشيعه هاي اماميه اثني عشريه در طول تاريخ باز كند؟ وچطور اين عقيده بر عقلها وقلبها در طول زمانهاي متمادي چيره شد؟
در جواب اين سؤال بايد بگـوئيم كه شيعيان در عصر ائمه اهل البيت اين نظريه را اصلاً نمي شناختند وهمينطور بعد از وفات حسن عسكري چون وقتي حضرت وفات يافتند خلفي نداشت ومسئله مهدي براي آنها كاملا مجهول بود، ومسئله مهدويت در فكر شيعه اساساً وجود داشت اما به شخصِ معيني محدود نبود، ويك فرقه از چهارده فرقه قائل به وجود فرزندي براي حضرت عسكري شد، واين به اين معني مي باشد كه شيعيان در فترت غيبت صغري روي مسئله مهدويت اجماعي نداشتند، شايد بعضي از شيعيان اماميه به اين نظريه بعداً ميل پيدا كردند.
 وانگـهي پنجاه سال بعد از غيبت مزعوم شيعيان از نظريه برگـشتند وكليني در كتاب (الكافي) وابن الخصيبي در كتاب (الهداية الكبري) اين مسئله را منعكس ساختند، آنها مي گـويند: اكثر مردم (شيعيان) از قول به وجود فرزندي براي حضرت عسكري تراجع كردند در ضمن آنها عده اي از طالبيين شهر مدينة الرسول (صلى الله عليه وسلم) بودند[1].
 شاگـرد كليني (محمد بن ابي زينب النعماني) متوفي سال 340 هجري، در كتاب (الغيبة) ميگـويد: «ما شاهد طائفه اي كه منسوب به تشيع و از قائلين به امامت متفرق و منشعب شدند بوديم، و همه آنها بجز عده قليلي به وجود امام و ولي امر و حجت خدا مشكوك شدند، و آنها همچنين در حال شك و ارتياب مي باشند. و آنها به گـمراهي و حيرت و كوري و ضلال كشانده شدند، و فقط عده قليلي از آنها روي اين عقيده شان ماندند»[2].
النعماني در جاي ديگـري از كتابش مي گـويد: «چه حيرتي بزرگـتر از اين حيرت كه خلق كثيري از مردم را گـمراه كرده؟ فقط عده قليل ونُزر يسيري از مردم روي اعتقادشان ماندند»[3].
براي اينكه اكثر شيعيان آن دوره از حيرت، نسبت به نظريه غيبت با شك وترديد نگـاه مي كردند.
 النعماني روايات متعددي درباره وقوع حيرت در ميان مردم نقل كرده وحالت حيرت را كه عموم شيعيان آن زمان دچارش شدند وصف كرده ومي گـويد: «عموم مردم مي گـويند: (الخلف) كجا است؟ واين غير ممكن است؟ تا كي غايب بماند؟ تا كي زنده خواهد ماند؟ الآن بيش از هشتاد سال دارد؟ قسمتي از مردم عقيده به مردنش دارند، وعده ديگـر اصلاً منكر ولادتش و وجودش شدند، و عده ديگـري وجود مهدي را مسخره مي كنند»[4].
النعماني اضافه مي كند ومي گـويد: «اكثر مردم چپ وراست رفتند و مردم از (الخلف) متفرق ومأيوس شدند وقائلين به وجودش را مسخره مي كنند و به آنها نسبت عجز و ناتواني مي دهند، وقائلين بوجود (امام دوازدهم) شرذمه اي از مردم بيش نيستند. وشيعيان آراي مختلف دارند ويكدست نيستند.. شيعيان از تصديق به وجود (امام مهدي) وحشت دارند چون امام غايب وغيبتش به درازا طول كشيد»[5].
 شيخ محمد علي بن بابويه صدوق (متوفي سال 381 هجري) در مقدمه كتابش (اكمال الدين) اشاره اي به حيرتي كه شيعيان دچارش شدند مي كند ومي گـويد: «اكثر شيعيانيكه به من رجوع مي كنند تحت تأثير غيبت قرار گـرفتند و درباره (قائم) دچار شك وشبهه شدند و از تسليم شدن به آراء ومقاييس عقلي سرباز زدند». صدوق اضافه مي كند ومي گـويد: «شيخي از اهل علم وفضل و نباهت از شهر بخارا وارد بر ما شد، در يكي از روزها كه با هم صحبتي داشتيم، او گـفت با يك شخصي در بخارا ملاقات داشت، او از كبار فلاسفه ومناطقه بود و چيزي درباره (قائم) بمن گـفت كه مرا دچار شك وحيرت كرد»[6].
كليني ونعماني وصدوق رواياتي نقل كرده اند كه منعكس كننده وضع شيعيان در آن زمان بود از قبيل وقوع حيرت بعد از غيبت صاحب الامر و اختلاف شيعيان و تشتت آنان، و همديگـر را تكفير وتكذيب كردن، و آنها اضافه مي كنند كه شيعيان در صورت همديگـر تُف انداختند ويكديگـر را لعن كردند وشيعيان آنچنان سقوط كردند كه شبيه به سفينه اي شدند كه در وسط امواج سهمگـين دريا منكفي شده وشيعيان خورد شدند مانند خورد شدن شيشه وسفال، عده اي از شيعيان قائل به مرگ صاحب الزمان شدند وبعضي از شيعيان از عقيده خود مرتد شدند بجز عده كمي از آنان»[7].
كليني ونعماني وخصيبي وصدوق وغيره روايتهايي نقل كردند كه مستورد از فرقه هاي شيعي ديگـري و از حركتهاي مهدويت قديمتر شده اند. آنها سعي داشتند كه اين رواياتها را روي مذهب شيعه اثنا عشريه در قرن چهارم هجري تطبيق كنند ومادر پي مناقشه وبررسي صحت وسقم اين روايتها نيستيم، اما از همين روايتها مي توان فهميد كه عامه شيعيان در آن زمان از وجود (محمد بن الحسن العسكري) رجوع كردند و اين پس از آن بودكه براي مدتي به وجودش ايمان داشتند.
ملاحظه مي كنيم كه نظريه اماميه اثنا عشريه به شكل عقيده راسخي وغير قابل مناقشه در آمده، اين نظريه به اين مرحله نرسيد مگـر بعد از اينكه تبليغات عظيم مدعيان نيابت ودست اندركارانشان پيرامون آن انجام دادند، وآثار آن تبليغات فوق العاده بود وتا به امروز ادامه دارد.
 كار اين تبليغات بزرگ وعظيم به شكل زير مي باشد:
1-  تلفيق واختلاق روايات واحاديث مختلفي پيرامون (اثني عشريه) كردند وما به آن روايتها را مرور كرديم، وآنها را مورد نقد قرار داديم، عموما احاديث عقلي ونقلي در اثبات وجود (امام مهدي) بود، وما ضعف آن احاديث را ثابت كرديم.
2- تروريسم فكري: اصحاب نظريه وجود (امام مهدي) روايتهاي ديگـر را استخدام كردند كه مضمون آن مجموعه اي از تهديدات وجود دارد، در آن روايتها آمده: كسانيكه (مهدي منتظر محمد بن الحسن العسكري) را به هيچ شكلي قبول ندارند يا باو مؤمن نباشند كافر وفاسق وگـمراه مي باشند، وحتي گـفتند: كه انكار (مهدي) مساوي است با انكار رسول الله (صلى الله عليه وسلم) و تكذيبش بمنزله تكذيب وجحد نبوّت محمد (صلى الله عليه وسلم) قلمداد شده[8].
اين حمله تبليغاتي روي احاديث قديمي تكيه كرده كه در آن آمده: (كسيكه بميرد وامام زمانش را نشناسد با مرگ جاهليت از دار دنيا رفته)[9].
وآن را تفسير به معرفت (صاحب الزمان وامام العصر مهدي منتظر) كردند، در آن تفسير ادعا شده