ه از هر امامي به امامي ديگـر سپرده شود وسپس فرمود: اي يحيي، بدان كه اين موضوع به دلخواه او نيست بلكه از سوي خداوند است[3].
 مي توان گـفت كه استدلالهاي فوق مهمترين فرازهاي استدلال نخستين پيروان مسلك اماميه را تشكيل مي دهد. نخستين تدوين كنندگـان اين طرز تفكر نيز كساني مانند كشّي، نجاشي، شيخ صدوق، شيخ مفيد، شيخ طوسي وحلي بوده اند. گـروهي از متكلمان قرن سوم و چهارم شيعه، گـسترش بيشتري به مباني فكري اماميه اثني عشريه دادند. يكي از آنان فضل بن شاذان بن الخليل الأزدي النيشابوري (متوفي در ميانه قرن سوم هجري) كه كتابهاي متعددي مانند (مسائل في الامامة، وكتاب الامامة الكبير، و الخصال في الامامة، و فضل اميرالمؤمنين، وكتاب القائم) را به رشته تحرير در آورد. متكلمان ديگـري نيز بودند كه عهده ترين آنان راوندي كه او نيز كتابي به نام (الامامة) نگـاشت، وثُبَيت بن محمد العسكري، يار ابو عيسي وراق. همچنين فضل بن عبد الرحمن وابو سهل اسماعيل بن علي نوبختي (متوفي به سال 290 هجري)، ابو جعفر عبد الرحمن بن قبه (متوفي در ميانه قرن چهارم) ونويسنده كتاب (الانصاف والانتصاف في الإمامة) والشريف المرتضي (متوفي به سال 441 هجري) است كه كتاب معروف (الشافي في الامامة) از اوست. 

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1]- علي بن بابويه قمي: الامامة والتبصرة من الحيرة، ص 165.

[2]- همان.

[3]- همان، ص 166.
فلسفه عصمت
فلسفه عصمت از نظر علم كلام بطور كلي بر پايه (ضرورت اطاعت مطلقه از ولي امر) مبتني شده است. اين نظريه در مقابل نظريه (اطاعت مشروط از حاكم) پديد آمده است كه به رعيت اجازه مي دهد از حاكمي كه ممكن است گـناهي مرتكب شود و يا امر به گـناه بكند در آن زمينه اطاعت نكنند وحتي زمينه خلع حاكم را در هنگـامي كه به فسق و انحراف مبتلا مي شود فراهم مي سازد.
در حقيقت نظريه اطاعت مطلق از حاكمان – حتي در صورت اظهار اعمال ناروا – نظريه ايست كه پيش از همه از سوي امويان ترويج يافت. امويان آيه معروف ﴿أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ﴾ را از دستاويز اطاعت مطلق را تنها در صورتي روا دانستند كه امام شخصي باشد كه از سوي خداوند معصوم شده باشد تا اصولاً دستوري مبني بر معصيت خداوند صادر نشود.
شيخ طوسي در كتاب (تلخيص الشافي) مي گـويد: «اثبات معصوم بودن از آن روست كه مردمان به او اقتدا مي كنند و به همين خاطر او را امام مي خوانند. مثلاً امام جماعت كسي است كه نماز گـزاران به او اقتدا مي كنند بنابر اين چنانچه مسلمانان اجماع كنند كه امامي را مقتداي خود قرار دهند ضرورتاً چنين امامي مي بايد از معصومين باشد چرا كه در غير اين صورت اجراي فرمانهاي امام مانند قصاص و اخذ اموال، جنبه قتل و گـناه به خود مي گـيرد بنابراين امام خود مي بايستي مصون از گـناه باشد». شيخ طوسي با توجه به همين ويژگـي عصمت با مفهوم اطاعت نسبي و مشروط از امام كاملاً مخالفت مي كند. او چنين استدلال مي كند: «و اگـر گـفتيم كه اقتدا منحصر به اعمال نيكوي امام است وتبعيت از اعمال ناروا و همچنين اعمالي كه مورد شك هستند جائز نيست، مي گـوئيم كه اين شيوه، اصل اقتدا و تبعيت را كاملاً منتفي مي سازد زيراكه در اين صورت اين امام است كه به تبعيت رعيت خويش در آمده است و غلط بودن چنين شيوه اي آشكار است»[1].
شيخ مفيد نيز در كتاب (النكت الاعتقاديه) مي گـويد: «اصولاً غرض از منصوب ساختن امام تبعيت از اوست، پس اگـر خطا كار باشد بايد او را از خطا نهي كرد و اين موضوع او را از محبوبيت مي اندازد و اين يعني نقض غرض. از سوي ديگـر دست برداشتن از عمل واجب و نهي از منكر خود باطل است پس اگـر امام معصوم نباشد يا افراط بوجود مي آيد يا تفريط»[2].
حلّي نيز عقيده اماميه اثني عشريه را چنين توصيف مي كند: اماميه بر آنست كه امامان مانند انبياء اند از كودكي تا مرگ از تمام خطاها و گـناهان عمدي وسهوي مبرّا هستند، و بعبارتي امامان معصوم اند زيرا كه آنان درست مانند پيامبر استوار كننده وحافظ شرع هستند. دليل ديگـر آنكه ميان ظالم و مظلوم است. وظيفه امام جلوگـيري از تعدّي زورجويان و جلب مردم به سوي اطاعت از خداوند و پرهيز از گـناه دادن حدود و تعزيرات است. پس اگـر امام خود مرتكب چنين گـناهي بشود و يا اينكه حتي محتمل باشد كه چنين خطائي مرتكب شود، ديگـر سودي از امامت عايد نخواهد بود. در چنين حالتي وجود يك امام ديگـر لازم و ضروري مي باشد واين يعني دور تسلسل»[3].
 

--------------------------------------------------------------------------------

[1]- الطوسي: تلخيص الشافي، ج1 ص 192

[2]- المفيد: النكت الاعتقاديه، ص 48

[3]- الحلي: نهج الحق وكشف الصدق، ص 16، الحلي: منهاج الكرامه في اثبات الامامه، ص 51 چاپ سنگـي، محمد صادق صدر: الشيعه الامامية، ص 129
ضرورت وجود عالم رباني ومسأله تفسير قرآن
گـذشته از موضوع اطاعت و تبعيت و ضرورت معصوم بودن امام، برخي از متكلمان فلسفه عصمت را از زاويه نياز به وجود مفسر صالح براي تفسير قرآن نگـريستند. كليني در (الكافي) در زمينه استدلال مذكور حديثي را از منصور بن حازم نقل مي كند، او مي گـويد: به مردم مي گـفتم كه شما مي دانيد رسول خدا حجت او روي زمين بود. اما من مي دانستم كه قرآن را همه گـروهها دستاويز قرار مي دهند تا منويات و ديدگـاههاي خود را توجيه كنند. هم (مرجئه) وهم (قدريه) وحتي زنديقان كه هر گـز به قرآن اعتقاد ندارند در استدلالشان از قرآن استفاده مي كنند بنابراين به اين نتيجه رسيدم كه تنها در صورتي مي توان از قرآن سود برد كه علم آن را از سوي يك قيّم كه به حقيقت قرآن آگـاه است، بياموزيم. به آنان گـفتم: قيّم قرآن چه كسي است؟ گـفتند: ابن مسعود از حقيقت قرآن آگـاه است، عمر و حذيفه نيز از رموز آن آگـاهند. گـفتم: آيا به تمام آن اشراف دارند؟ گـفتند: خير. از آن پس، من جز علي بن ابي طالب هرگـز كسي را نيافتم كه مردم او را عالم به تمامي قرآن بدانند. از اينرو من شهادت مي دهم كه علي تنها قيّم قرآن است[1].
بعدها فلاسفه ومتكلمين ديگـري نيز آمدند واين چهارچوب فكري را تحكيم بخشيدند. سيد مرتضي در (الشافي) مي گـويد: «ضروري است كه امام به تمام احكام بدون استثنا آگـاهي كامل داشته باشد چرا كه در غير اين صورت او نمي تواند به وظايف خود عمل كند. پس اگـر وظيفه امام تصدي مسؤوليت تمامي مسائل ريز و درشت وآسان و دشوار حكومتي و ديني باشد، بنابر اين او بايد به تمامي احكام و مسائل دين آگـاه باشد»[2].
شيخ طوسي در جائي مي گـويد: نياز به اثبات ندارد كه نمي توان احكام مورد نيازمان را از مجراهاي طبيعي آن يعني اجماع و تواتر حديث و جز آن بدست آورد. پس اگـر دلائل براي رد يا تاييد حكمي از قوت يكساني برخوردار باشد بايد راه حلي براي عمل به شريعت و پرهيز از اختلاف امت وجود داشته باشد. امامي كه ما مي گـوئيم در حقيقت همان پناهگـاهي است كه ما مي جوئيم[3].
 در جاي ديگـر آورده است: «بر ما ثابت است كه امام هم در امور ديني و هم در تمام امور حكومتي