 نبي اكرم (ص) آوردند، خدمت آنحضرت(ص) رفت ولي او را نيافت. بلكه عايشه رضي الله عنها را ديد و در اين مورد، با وي سخن گفت. هنگامي كه نبي اكرم (ص)  آمد، عايشه رضي الله عنها او را از آمدن فاطمه رضي الله عنها باخبر ساخت. رسول اكرم (ص) نزد ما آمد در حالي كه ما به رختخواب رفته بوديم. خواستم بلند شوم كه  فرمود: «بلند نشويد». آنگاه بين ما نشست تا جايي كه سردي قدمهايش را بر سينه ام احساس كردم و فرمود: «آيا به شما چيزي بهتر از خواسته تان نياموزم؟ هرگاه به رختخواب رفتيد، سي و چهار بار الله اكبر، سي و سه بار سبحان الله و سي و سه بار، الحمد الله بگوييد. اينها براي شما از خدمتكار، بهتراند». 

باب (5): مناقب خويشاوندان پيامبر اكرم (ص)
1517ـ عَنْ عَبْدِاللَّهِ بْنِ الزُّبَيْرِ رَضِيَ اللَّه عَنْهُمَا قَالَ: كُنْتُ يَوْمَ الأَحْزَابِ جُعِلْتُ أَنَا وَعُمَرُ بْنُ أَبِي سَلَمَةَ فِي النِّسَاءِ فَنَظَرْتُ فَإِذَا أَنَا بِالزُّبَيْرِ عَلَى فَرَسِهِ، يَخْتَلِفُ إِلَى بَنِي قُرَيْظَةَ مَرَّتَيْنِ أَوْ ثَلاثًا، فَلَمَّا رَجَعْتُ، قُلْتُ: يَا أَبَتِ رَأَيْتُكَ تَخْتَلِفُ، قَالَ: أَوَهَلْ رَأَيْتَنِي يَا بُنَيَّ؟ قُلْتُ: نَعَمْ، قَالَ: كَانَ رَسُولُ اللَّهِ (ص)، قَالَ: «مَنْ يَأْتِ بَنِي قُرَيْظَةَ فَيَأْتِينِي بِخَبَرِهِمْ»؟ فَانْطَلَقْتُ، فَلَمَّا رَجَعْتُ جَمَعَ لِي رَسُولُ اللَّهِ (ص) أَبَوَيْهِ فَقَالَ: «فِدَاكَ أَبِي وَأُمِّي». (بخارى:3720)
ترجمه: عبدالله بن زبير (رض) مي‏گويد: روز جنگ احزاب من و عمر بن ابي سلمه در ميان زنان بوديم. در آن هنگام، زبير را ديدم كه بر اسبش سوار است و دو يا سه بار، نزد نبي قريظه، رفت و آمد مي كند. پس از باز گشت، گفتم: اي پدر! تو را ديدم كه رفت و آمد مي كردي. گفت: پسرم! مرا ديدي؟ گفتم: بلي. گفت: رسول الله (ص)  فرمود: «چه كسي نزد بني قريظه مي رود و اخبار آنها را برايم مي آورد»؟ پس من رفتم. هنگام بازگشت، رسول خدا (ص)  پدر و مادرش را با هم ذكر كرد و فرمود: «پدر و مادرم فدايت باد».

باب (6): ذكر طلحه بن عبيد الله (رض)
1518ـ عَنْ طَلْحَةَ (رض) قَالَ: لَمْ يَبْقَ مَعَ النَّبِيِّ (ص) فِي بَعْضِ تِلْكَ الأَيَّامِ الَّتِي قَاتَلَ فِيهِنَّ رَسُولُ اللَّهِ (ص) غَيْرِيْ وَ غَيْرَ سَعْدٍ. (بخارى:3723)
ترجمه: طلحه بن عبيدالله (رض) مي‏گويد: در يكي از روزهايي كه نبي اكرم (ص) با دشمنان جنگيد (روز احد) كسي غير از من و سعد، همراه رسول خدا (ص)  نماند.
1519ـ وَعَنْهُ (رض): أنَّهُ وَقَى النَّبِيَّ (ص) بِيَدِهِ وَضُرِبَ فِيْهَا حَتَّي شَلَّتْ. (بخارى: 3724)
ترجمه: همچنين از طلحه (رض) روايت است كه او در روز احد، با دستش،‌آنقدر از‌ رسول‌خدا‌(ص)  محافظت نمود كه بعلت ضربات زياد، دستش فلج شد.

باب (7): مناقب سعد بن ابي وقاص (رض)
1520ـ عَنْ سَعْدِ بْنِ أَبِيْ وَقَّاصٍ(رض) قَالَ: جَمَعَ لِيَ النَّبِيُّ (ص) أَبَوَيْهِ يَوْمَ أُحُدٍ. (بخارى:3725)
ترجمه: سعد بن ابي وقاص (رض) مي‏گويد: نبي اكرم (ص)  روز جنگ احد، والدينش را برايم جمع كرد. (يعني فرمود: «پدر و مادرم فدايت باد»).

باب (8): ذكر دامادهاي پيامبر خدا (ص)
1521ـ عَنِ الْمِسْوَرِ بْنِ مَخْرَمَةَ (رض): أنَّ عَلِيًّا خَطَبَ بِنْتَ أَبِي جَهْلٍ، فَسَمِعَتْ بِذَلِكَ فَاطِمَةُ، فَأَتَتْ رَسُولَ اللَّهِ (ص) فَقَالَتْ: يَزْعُمُ قَوْمُكَ أَنَّكَ لا تَغْضَبُ لِبَنَاتِكَ، وَهَذَا عَلِيٌّ نَاكِحٌ بِنْتَ أَبِي جَهْلٍ. فَقَامَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) فَسَمِعْتُهُ حِينَ تَشَهَّدَ يَقُولُ: «أَمَّا بَعْدُ أَنْكَحْتُ أَبَا الْعَاصِ بْنَ الرَّبِيعِ فَحَدَّثَنِي وَصَدَقَنِي، وَإِنَّ فَاطِمَةَ بَضْعَةٌ مِنِّي، وَإِنِّي أَكْرَهُ أَنْ يَسُوءَهَا وَاللَّهِ لا تَجْتَمِعُ بِنْتُ رَسُولِ اللَّهِ (ص) وَبِنْتُ عَدُوِّ اللَّهِ عِنْدَ رَجُلٍ وَاحِدٍ». فَتَرَكَ عَلِيٌّ الْخِطْبَة. (بخارى: 3729)
ترجمه: مسور بن مخرمه (رض) مي گويد: علي بن ابي طالب (رض) از دختر ابوجهل، خواستگاري كرد. هنگامي كه خبر به گوش فاطمه (رض) رسيد، نزد رسول الله (ص) آمد و گفت: قوم‌ات خيال مي كند كه تو بخاطر دخترانت، خشمگين نمي شوي و هم اكنون،‌ علي مي خواهد با دختر ابوجهل، ازدواج كند. بعد از شنيدن اين سخن، رسول خدا (ص)  برخاست و شنيدم كه پس از خواندن شهادتين، فرمود: «اما بعد، من ابو العاص بن ربيع  را داماد كردم. او در سخنانش با من، صادق بود. و فاطمه پارة تن من است و من دوست ندارم كه برايش بد بگذرد. به خدا سوگند، دختر رسول خدا و دختر دشمن خدا، در خانة يك شوهر، جمع نمي شوند». آنگاه علي (رض) از خواستگاري اش، صرف نظر كرد.
1522ـ وَعَنْهُ (رض) قَالَ: سَمِعْتُ النَّبِيَّ (ص) وَذَكَرَ صِهْرًا لَهُ مِنْ بَنِي عَبْدِشَمْسٍ، فَأَثْنَى عَلَيْهِ فِي مُصَاهَرَتِهِ إِيَّاهُ، فَأَحْسَنَ، قَالَ: «حَدَّثَنِي فَصَدَقَنِي، وَوَعَدَنِي فَوَفَى لِي». (بخاري:3729)
ترجمه: و در روايتي ديگر، مسور بن مخزمه مي  گويد: شنيدم كه نبي اكرم (ص)  ذكر دامادش (ابوالعاص) را كه از بني عبد شمس بود، به ميان آورد و پيوند با ايشان را بسيار ستود و فرمود: «او در سخنانش با من صادق بود و به وعده هايي كه به من داد، وفا كرد».

باب (9): مناقب زيد بن حارثه (رض)
 1523ـ عَنْ عَبْدِاللَّهِ بْنِ عُمَرَ رَضِي اللَّه عَنْهمَا قَالَ: بَعَثَ النَّبِيُّ (ص) بَعْثًا، وَأَمَّرَ عَلَيْهِمْ أُسَامَةَ بْنَ زَيْدٍ، فَطَعَنَ بَعْضُ النَّاسِ فِي إِمَارَتِهِ، فَقَالَ النَّبِيُّ (ص): «إنْ تَطْعُنُوا فِي إِمَارَتِهِ، فَقَدْ كُنْتُمْ تَطْعُنُونَ فِي إِمَارَةِ أَبِيهِ مِنْ قَبْلُ، وَايْمُ اللَّهِ إِنْ كَانَ لَخَلِيقًا لِلإِمَارَةِ، وَإِنْ كَانَ لَمِنْ أَحَبِّ النَّاسِ إِلَيَّ، وَإِنَّ هَذَا لَمِنْ أَحَبِّ النَّاسِ إِلَيَّ بَعْدَهُ». (بخارى:3730)
ترجمه: عبدالله بن عمر رضي الله عنهما مي گويد: نبي اكرم (ص)  گروهي را به جهاد، اعزام كرد و اسامه بن زيد رضي الله عنهما را به عنوان امير آنان، تعيين فرمود. برخي از مردم به فرماندهي اش  اعتراض كردند. نبي اكرم (ص)  فرمود: «شما كه هم اكنون به فرماندهي او، اعتراض داريد، قبلاً به فرماندهي پدرش نيز اعتراض داشتيد.سوگند به خدا كه او (پدرش) شايستة فرماندهي و محبوبترين مردم نزد من بود. و بعد از او،‌ اين، (اسامه) نيز محبوبترين مردم، نزد من است».
1524ـ عَنْ عَائِشَةَ رَضِيَ اللَّه عَنْهَا قَالَتْ: دَخَلَ عَلَيَّ قَائِفٌ وَالنَّبِيُّ (ص) شَاهِدٌ وَأُسَامَةُ بْنُ زَيْدٍ وَزَيْدُ بْنُ حَارِثَةَ مُضْطَجِعَانِ، فَقَالَ: إِنَّ هَذِهِ الأَقْدَامَ بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ، قَالَ: فَسُرَّ بِذَلِكَ النَّبِيُّ (ص) وَأَعْجَبَهُ، فَأَخْبَرَ بِهِ عَائِشَةَ. (بخارى:3731)
ترجمه: عايشه رضي ‏الله‏ عنها مي گويد: نبي اكرم (ص)  حضور داشت و اسامه بن زيد و زيد بن حارثه، خواب بودند كه قيافه شناسي وارد شد و گفت: يكي از اين قدمها از ديگري، بوجود آمده است. راوي مي گويد: نب