يله، يك اسب سفيد و يك چادر به پيغمبر خدا  (ص) هديه داد. آنحضرت (ص)  نيز براي مملكتش، امان نامه نوشت.

باب(98): گناه كسي كه فرد معاهدي را به ناحق بكشد
1327ـ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَمْرٍو رَضِي اللَّه عَنْهمَا عَنِ النَّبِيِّ (ص) قَالَ: «مَنْ قَتَلَ مُعَاهَدًا لَمْ يَرِحْ رَائِحَةَ الْجَنَّةِ وَإِنَّ رِيحَهَا تُوجَدُ مِنْ مَسِيرَةِ أَرْبَعِينَ عَامًا».       (بخارى:3166)
ترجمه: عبد الله‏ بن عمرو رضي الله عنهما مي گويد: نبي اكرم (ص) فرمود: «هركس، فرد معاهدي (كافري كه با مسلمانان، عهد و پيمان بسته است) را بكشد، بوي بهشت به مشامش نميرسد. گفتني است كه بوي بهشت از مسافت چهل سال راه، به مشام مي رسد».
 
باب(99): آيا مشركاني كه در حق مسلمانان،خيانت كنند، بخشوده مي شوند؟
1328ـ عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ (رض) قَالَ: لَمَّا فُتِحَتْ خَيْبَرُ أُهْدِيَتْ لِلنَّبِيِّ (ص) شَاةٌ فِيهَا سُمٌّ، فَقَالَ النَّبِيُّ (ص): «اجْمَعُوا إِلَيَّ مَنْ كَانَ هَا هُنَا مِنْ يَهُودَ». فَجُمِعُوا لَهُ، فَقَالَ: «إِنِّي سَائِلُكُمْ عَنْ شَيْءٍ فَهَلْ أَنْتُمْ صَادِقِيَّ عَنْهُ»؟ فَقَالُوا: نَعَمْ. قَالَ لَهُمُ النَّبِيُّ (ص): «مَنْ أَبُوكُمْ»؟ قَالُوا: فُلَانٌ. فَقَالَ: «كَذَبْتُمْ بَلْ أَبُوكُمْ فُلَانٌ». قَالُوا: صَدَقْتَ، قَالَ: «فَهَلْ أَنْتُمْ صَادِقِيَّ عَنْ شَيْءٍ إِنْ سَأَلْتُ عَنْهُ»؟ فَقَالُوا: نَعَمْ، يَا أَبَا الْقَاسِمِ وَإِنْ كَذَبْنَا عَرَفْتَ كَذِبَنَا كَمَا عَرَفْتَهُ فِي أَبِينَا، فَقَالَ لَهُمْ: «مَنْ أَهْلُ النَّارِ»؟ قَالُوا: نَكُونُ فِيهَا يَسِيرًا ثُمَّ تَخْلُفُونَا فِيهَا، فَقَالَ النَّبِيُّ (ص): «اخْسَئُوا فِيهَا وَاللَّهِ لَا نَخْلُفُكُمْ فِيهَا أَبَدًا»، ثُمَّ قَالَ: «هَلْ أَنْتُمْ صَادِقِيَّ عَنْ شَيْءٍ إِنْ سَأَلْتُكُمْ عَنْهُ»؟ فَقَالُوا: نَعَمْ يَا أَبَا الْقَاسِمِ، قَالَ: «هَلْ جَعَلْتُمْ فِي هَذِهِ الشَّاةِ سُمًّا»؟ قَالُوا: نَعَمْ، قَالَ: «مَا حَمَلَكُمْ عَلَى ذَلِكَ»؟ قَالُوا: أَرَدْنَا إِنْ كُنْتَ كَاذِبًا نَسْتَرِيحُ وَإِنْ كُنْتَ نَبِيًّا لَمْ يَضُرَّكَ. (بخارى:3169)
ترجمه: ابوهريره (رض) مي گويد: هنگام فتح خيبر، به نبي اكرم (ص)  (گوشت) گوسفندي را كه زهر آلود شده بود، هديه دادند. نبي اكرم (ص)  فرمود: «يهودياني را كه اينجا هستند، جمع كنيد». هنگامي كه جمع شدند، رسول اكرم (ص) فرمود: «من در مورد چيزي از شما مي پرسم  آيا در اين باره، راست مي گوييد»؟ گفتند: بلي. نبي اكرم (ص)  پرسيد: «پدر شما كيست»؟ گفتند: فلاني است. آنحضرت (ص) فرمود: «دروغ مي گوييد بلكه پدر شما فلاني است». گفتند: راست مي گويي. رسول خدا (ص)  دوباره پرسيد: «اگر در مورد چيزي از شما بپرسم، راست    مي گوييد»؟ گفتند: بلي، اي ابو القاسم. و اگر دروغ بگوييم، شما مي دانيد همانطور كه در مورد پدرمان، دانستيد. رسول اكرم (ص) فرمود: «چه كساني، اهل دوزخ اند»؟ گفتند: ما زماني كوتاه در دوزخ بسر مي بريم. سپس شما در آنجا جانشين ما مي شويد. نبي اكرم (ص) فرمود: «در آن، خوار و ذليل شويد. بخدا سوگند، هرگز ما در آنجا جانشين شما نخواهيم شد». سپس پرسيد: «اگر از شما در مورد چيزي بپرسم، آيا در اين باره، راست مي گوييد»؟ گفتند: بلي، اي ابو القاسم. رسول خدا (ص)  پرسيد: «آيا اين (گوشت) گوسفند را زهر آلود كرده ايد»؟ گفتند: بلي. آنحضرت (ص)  پرسيد: «انگيزه شما از اين كار چه بود»؟ گفتند: قصد ما اين بود كه اگر دروغگو باشي، از دست تو نجات پيدا مي كنيم. و اگر پيامبر خدا باشي، ضرري به تو         نمي رسد.
باب(100): صلح با مشركين در مقابل مال و چيزهاي  ديگر و گناه كسي كه به پيمانش، پايبند نباشد
1329ـ  عَنْ سَهْلِ بْنِ أَبِي حَثْمَةَ (رض) قَالَ: انْطَلَقَ عَبْدُاللَّهِ بْنُ سَهْلٍ وَمُحَيِّصَةُ بْنُ مَسْعُودِ بْنِ زَيْدٍ إِلَى خَيْبَرَ وَهِيَ يَوْمَئِذٍ صُلْحٌ، فَتَفَرَّقَا، فَأَتَى مُحَيِّصَةُ إِلَى عَبْدِاللَّهِ بْنِ سَهْلٍ وَهُوَ يَتَشَمَّطُ فِي دَمِهِ قَتِيلاً، فَدَفَنَهُ، ثُمَّ قَدِمَ الْمَدِينَةَ فَانْطَلَقَ عَبْدُالرَّحْمَنِ بْنُ سَهْلٍ وَمُحَيِّصَةُ وَحُوَيِّصَةُ ابْنَا مَسْعُودٍ إِلَى النَّبِيِّ (ص)، فَذَهَبَ عَبْدُالرَّحْمَنِ يَتَكَلَّمُ، فَقَالَ: «كَبِّرْ كَبِّرْ» وَهُوَ أَحْدَثُ الْقَوْمِ فَسَكَتَ، فَتَكَلَّمَا، فَقَالَ: «تَحْلِفُونَ وَتَسْتَحِقُّونَ قَاتِلَكُمْ أَوْ صَاحِبَكُمْ»؟ قَالُوا: وَكَيْفَ نَحْلِفُ وَلَمْ نَشْهَدْ وَلَمْ نَرَ؟ قَالَ: «فَتُبْرِيكُمْ يَهُودُ بِخَمْسِينَ». فَقَالُوا: كَيْفَ نَأْخُذُ أَيْمَانَ قَوْمٍ كُفَّارٍ؟ فَعَقَلَهُ النَّبِيُّ (ص) مِنْ عِنْدِهِ. (بخاري:3173)
ترجمه: سهل‏ بن ابي حثمه (رض) مي گويد: زماني كه اهل خيبر با مسلمانان در صلح بسر      مي بردند، عبد الله بن سهل و محيصّه بن مسعود بن زيد به خيبر رفتند. در آنجا از يكديگر جدا شدند. بعد از آن، محيّصه نزد عبد الله بن سهل آمد و ديد كه او در خونش، غلتيده و كشته شده است. پس او را دفن كرد و به مدينه بازگشت. سپس، عبد الرحمن بن سهل و دو فرزند مسعود بنام هاي محيصّه و حويصه نزد نبي اكرم (ص) رفتند. و عبد الرحمن كه از همه كوچكتر بود، شروع به سخن گفتن كرد. رسول خدا (ص)  فرمود: «بگذار تا بزرگتر از تو سخن بگويد، بگذار تا بزرگتر از تو سخن بگويد». او سكوت كرد. پس آندو (كه بزرگتر بودند) سخن گفتند. رسول اكرم (ص) فرمود: «آيا سوگند ياد مي كنيد كه قاتل را مي شناسيد»؟ گفتند: چگونه سوگند ياد كنيم در حالي كه شاهد قتل نبوده و آن را نديده ايم؟!
پيامبر خدا (ص) فرمود: «در اين صورت، پنجاه نفر از يهود، سوگند ياد مي كنند و دست شما را كوتاه مي سازند». گفتند: چگونه سوگند قومي را كه كافرند، قبول كنيم؟ سرانجام، رسول خدا (ص)  از اموال خود (يا اموالي كه نزدش وجود داشت) خونبهايش را پرداخت.
 
باب (101): آيا ذمّي اي كه جادو كند، معاف‏ مي شود؟
1330ـ عَنْ عَائِشَةَ رَضِيَ الله عَنْهَا: أَنَّ النَّبِيَّ (ص) سُحِرَ حَتَّى كَانَ يُخَيَّلُ إِلَيْهِ أَنَّهُ صَنَعَ شَيْئًا وَلَمْ يَصْنَعْهُ. (بخارى:3175)
ترجمه: عايشه رضي الله‏ عنها مي گويد: نبي اكرم (ص)  را سحر كردند طوري كه خيال  مي كرد كاري را انجام داده است در حالي كه انجام نداده بود.
 باب(102): ترس از خيانت
1331ـ عن عَوْفِ بْنِ مَالِكٍ (رض) قَالَ: أَتَيْتُ النَّبِيَّ (ص) فِي غَزْوَةِ تَبُوكَ وَهُوَ فِي قُبَّةٍ مِنْ أَدَمٍ فَقَالَ: «اعْدُدْ سِتًّا بَيْنَ يَدَيِ السَّاعَةِ: مَوْتِي، ثُمَّ فَتْحُ بَيْتِ الْمَقْدِسِ، ثُمَّ مُوْتَانٌ يَأْخُذُ فِيكُمْ كَقُعَاصِ الْغَنَمِ، ثُمَّ اسْتِفَاضَةُ الْمَالِ حَتَّى يُعْطَى الرَّجُلُ مِائَةَ دِينَارٍ فَيَظَلُّ سَاخِطًا، ثُمَّ فِتْنَةٌ لا يَبْقَى بَيْتٌ مِنَ الْعَرَبِ إِلا دَخَلَتْهُ، ثُمَّ هُدْنَةٌ تَكُونُ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَ بَنِي الأَصْفَرِ فَيَغْدِرُونَ فَيَأْتُونَكُمْ تَح