ت صدقه بوده است، و زينب زن ماهرى در دست كارى بود، وى رنگ‏آميزى مي ‏نمود و مي ‏دوخت و آن را در راه خدا صدقه مي ‏نمود. اين چيزى در الاصابه (314/4) آمده. و طبرانى اين را در الأوسط از عائشه (رضي الله عنها) روايت نموده، و در حديث وى آمده كه: عائشه (رضي الله عنها) گفت: زينب تارمي  ريسيد و به سريه‏هاى پيامبر ص مي ‏داد، و آن‏ها توسط آن مي ‏دوختند، و در جنگ‏هاى خويش از آن استفاده مي ‏كردند. هيثمي  (289/8) مي ‏گويد: و رجال آن ثقه دانسته شده‏ اند، و در بعضى از آنها ضعف هست.
و در (194/2) آنچه زنان براى كمك به مسلمانان در آماده سازى آنها در غزوه تبوك از: دستبندها، النگوها، خلخال‏ها، گوشواره‏ها و انگشترها فرستادند، )كه لباس پهن شده در پيش روى پيامبر ص از آنچه زنان در كمك به آماده شدن مسلمانان روان نمودند پر شد(، گذشت.
 
پيامبر ص و فرستادن مردى به بنى سعد
ابن ابى عاصم از احنف بن قيس (رض) روايت نموده، كه گفت: در حالى كه در زمان عثمان (رض) در خانه كعبه طواف مي‏كردم، مردى از بنى ليث دستم را گرفته گفت: آيا مژده و خوش خبرى به تو ندهم؟ گفتم: بلى، بده. گفت: آيا به خاطر دارى كه مرا پيامبر ص به سوى قوم تو به خاطر دعوت به اسلام و فراخواندن آنها به سوى اين دين فرستاده بود، و من ايشان را به طرف اسلام دعوت مي‏نمودم، و تو گفتى: تو ما را به سوى خير دعوت مي‏كنى، و به آن دستور مي‏دهى، و او - (پيامبر ص) - نيز به طرف خير و نيكويى دعوت مي‏كند، و اين حرف به پيامبر خدا ص رسيد و او گفت: «بار خدايا، براى احنف مغفرت فرما و او را ببخش». احنف مي‏گفت: هيچ عملى از آن برايم اميد بخش‏تر نيست - يعنى از همان دعاى پيامبر خدا ص -. اين را على بن زيد به تنهايى روايت كرده، و در وى ضعف مي‏باشد. اين چنين در الاصابه (100/1) آمده. و حاكم در المستدرك (614/3) مانند اين را روايت كرده.
 اين را همچنان احمد و طبرانى روايت نموده‏اند و در حديث آنها آمده: وقتى كه پيامبر خدا ص مرا به سوى قومت بنى سعد فرستاد، و آنها را به اسلام دعوت مي‏نمودم، تو گفتى: به خدا سوگند، وى جز خير نگفته است - يا اين كه جز خوبى چيز ديگرى نمي‏شنوم - من برگشته و اين سخن تو را به پيامبر خدا ص خبر دادم، گفت: «بار خدايا براى احنف مغفرت نما و او را ببخش». احنف مي‏گويد: چنان كه من به همان دعا اميدوار هستم، به چيزى ديگرى از خود اميدوار نيستم. هيثمي (2/10) مي‏گويد: رجال احمد غير على بن زيد كه حسن الحديث مي‏باشد، رجال صحيح اند.
    
انفاق بر فقرا، مساكين و نيازمندان  
داستان زن اعرابيى با عمر (رض)
ابوعبيد در الاموال از عمير بن سلمه دؤلى (رض) روايت نموده، كه گفت: در حالى كه عمربن الخطاب (رض) درنصف روز در سايه درختى استراحت نموده بود، زن اعرابيى [آمد] و به طرف مردم به دقت نگاه نمود، و نزد عمر آمده گفت: من زن مسكينى هستم، و فرزندانى دارم، اميرالمؤمنين عمربن الخطاب محمّدبن مسلمه را به خاطر جمع نمودن صدقه فرستاده بود، ولى او به ما نداد، پس تو - خدا تو را رحمت كند - نزد وى براى مان شفاعت كن، [راوى] مي ‏گويد: وى يرفأ را صدا نمود و گفت: محمّدبن مسلمه را فراخوان، آن زن گفت: برآورده شدن نيازمندى و ضرورت من در آن صورت خوب‏تر انجام مي ‏شود، كه تو با من به طرف وى برخيزى، عمر (رض) گفت: او ان شاء اللَّه  اين كار را خواهد نمود، (يرفأ نزد محمّدبن مسلمه آمد) و گفت: پاسخ بده، و او آمد و گفت: السلام عليك يا اميرالمؤمنين، آن گاه آن زن حيا نمود، و عمر گفت: (به خدا سوگند) من در گزينش بهترين شما تقصيرى ندارم، و تو وقتى كه خداوند تو را از اين بپرسد چه مي ‏گويى؟ آن گاه چشم‏هاى محمّد اشك ريخت، بعد عمر (رض) افزود: خداوند نبی اش ص را به سوى ما فرستاد، و ما او را تصدّيق نموديم، و از وى پيروى نموديم، و او به آنچه  كه خداوند )به آن( امرش نموده بود عمل كرد، و صدقه را براى فقيران كه اهل آنند مي ‏داد، تا اين كه وفات نمود، و بعد خداوند ابوبكر را به خلافت برگزيد، و او به همان روش وى عمل كرد، و بعد مرا به جاى خود خليفه گردانيد، و من در اختيار بهتر شما تقصيرى نمي ‏كنم، اگر تو را فرستادم، به اين [زن] صدقه امسال و سال اول را اداكن و نمي ‏دانم شايد تو را نفرستم، به او بعد از آن، براى آن زن شترى خواست، به او آرد و روغن داده گفت: اين را تا وقت آمدنت به خيبر، نزد ما بگير، و ما به طرف خيبر رفتنى هستيم، بعد آن زن در خيبر نزد وى آمد، و  او برايش دو شتر ديگر طلب نمود. و گفت: اين را بگير، و در اين تا آمدن  محمّد نزدتان كفايت است، چون من وى را امر نمودم،
تا حق امسال و سال اول را به تو بدهد. اين چنين در الكنز (319/3) امده است.
 
قصه بنت خفاف بن ايماء غفارى با عمر (رض)
ابوعبيد، بخارى و بيهقى از اسلم روايت نموده‏ اند كه گفت: با عمربن الخطاب (رضى  اللَّه  عنه) به بازار رفتم، زن جوانى خود را به عمر (رض) رسانيد و گفت: اى اميرالمؤمنين ، شوهرم هلاك شده، و فرزندان كوچكى را به جاى گذاشته است، و به خدا سوگند، پاى گوسفندى را هم نمي ‏توانند بپزند  نه زراعتى دارند، و نه هم شيردهنده‏اى، و من ترسيدم كه كفتار آنها را بخورد(كفتار در اينجا كنايه از قحط سالى است.)  من دختر خفاف بن ايماء غفارى هستم، و پدرم با پيامبر ص در حديبيه شركت داشت، عمر (رض) در همانجا با او ايستاد، گفت: مرحبا به نسب قريب. و بعد از آن به طرف شتر قوى‏اى كه در منزل بسته بود برگشت و بر آن دو جوال را كه از طعام پر ساخته بود، بار نمود، و در ميان آنها نفقه و لباس جابه جاى كرد، و بعد از آن افسار آن را به آن زن سپرده گفت: جلوى آن را بگير و بكش، تا اين كه خداوند خيرى براى تان نياورد، خلاص نمي ‏شود. مردى گفت: اى اميرالمؤمنين، به او بسيار زياد دادى! عمر (رض) گفت: مادرت تو را گم كند! پدر وى با پيامبر ص در حديبيه حاضر بوده است، و من به ياد دارم كه پدر و برادرش در يك وقت قلعه‏اى را مدّتى محاصره نمودند، و ما آن را فتح نموديم ، و باز صبح نموديم و از آن هر يك سهمي  به عنوان غنيمت برداشتيم. اين چنين در الكنز (147/3) آمده است.
 
انفاق سعيدبن عامر بن حذيم جمحى  
انفاق وى (رض) هنگام والى بودنش در شام
ابونعيم در الحليه (244/1) ازحسّان بن عطيه روايت نموده، كه گفت: هنگامي  كه عمربن الخطاب (رض) معاويه (رض) را از شام معزول و برطرف ساخت، سعيدبن عامر بن حذيم جمحى (رض) را فرستاد. [راوى] مي ‏گويد: وى كنيز خوش رويى را از قريش با خود بيرون نمود، و اندكى سپرى ننموده بود، كه دچار مشكلات و نيازمندى شديد گرديد. مي ‏افزايد: اين خبر به عمر (رض) رسيد، و او برايش هزار دينار فرستاد. [راوى]مي ‏گويد: پس او با همان مبلغ، نزد همسرش آمد و گفت: آنچه را مي ‏بينى عمر براى ما فرستاده است، همسرش گفت: اگر با اين براى‏مان غذا و طعام بخورى و باقيمانده آن را ذخيره كنى، بهتر خواهد بود وى به همسرش گفت: آيا من تو را به چيزى بهتر از آن دلالت نكنم؟ اين مال را به كسى مي ‏دهيم، كه با آن براى مان تجارت كند، از فائده آن بخوريم و ضمانت آن نيز بر وى باشد، همسرش گفت: آرى. بعد وى غذا و طعام را خريد،