ى از شير جداشدگان براى ديگرى حقوق مقرّر نمي ‏كند. عمر گفت: عمرش چند است؟ گفت: اين قدر و اين قدر ماه، عمر گفت: واى بر تو بر اين عجله نكن! بعد نماز فجر را خواند، و مردم قرائت وى را از غلبه گريه درست نمي ‏دانستند، هنگامي  كه سلام داد، گفت: تنگدستى بادا براى عمر! چقدر از اولاد مسلمانان كشته شده‏ اند؟ بعد مناديى را دستور داد، و او نداد نمود: آگاه باشيد، در جدا نمودن اطفال خويش از شير عجله نكنيد، چون ما براى هر مولود در اسلام مستمرّى تعيين مي ‏كنيم، و اين را براى همه بخش‏ها [ى خلافت اسلامي ] نوشت: ما براى هر مولود در اسلام حقوق تعيين مي ‏كنيم. اين چنين در الكنز (317/2) آمده است.
 
احتياط در مصرف از بيت المال برخود و خويشاوندان  
سيرت عمر (رض) در مال مسلمانان و عفّت وى در آن
ابن سعد (198/3) از عمر (رض) روايت نموده، كه گفت: من مال خداوند را براى خود در منزلت مال يتيم قرار داده‏ام اگر توانگر بودم، از آن پرهيز مي ‏نمايم، و اگر فقير شدم، به معروف مي ‏خورم. و در روايت ديگرى از وى آمده، كه گفت: من مال خداوند را براى خود در منزلت مال يتيم قرار داده‏ام:
[من كان غنيا فليستعفف و من كان فقيرا فلياكل بالمعروف] .(النساء:6)
ترجمه: «هر كه توانگر باشد، بايد پرهيز كند (يعنى وصى يتيم اگر توانگر باشد از اموال يتيم چيزى نگيرد) و هر كه فقير باشد، بايد به وجه پسنديده بخورد».
و نزد وى همچنين از عروه روايت است كه: عمربن الخطاب (رض) گفت: از اين مال جز آن قدر كه از مال اصلى خود مي ‏خوردم ديگر برايم حلال نيست. چنان كه در منتخب الكنز (418/4) آمده است.

آنچه ميان عمر (رض) و مسئول بيت المال واقع شد
ابن سعد (198/3) از عمران روايت نموده كه: عمربن الخطاب (رض) اگر نيازمند مي ‏شد، نزد مسئول بيت المال مي ‏آمد و از وى قرض مي ‏نمود، و گاهى تنگدست مي ‏شد [و اداى قرض معطّل مي ‏گرديد]  آن گاه مسئول بيت المال نزدش مي ‏آمد و از وى تقاضاى [همان قرض را]  مي ‏نمود، و اصرار مي ‏كرد، و عمر برايش تدارك مي ‏ديد، و گاهى هم حقوق اش را نيز مي ‏گذاشت، و آن را ادا مي ‏نمود.
 
قصه عمر و عبدالرّحمن بن عوف در اين باره
همچنين (199/3) از ابراهيم روايت نموده كه: عمربن الخطاب (رض) در حالى كه خليفه بود، تجارت مي ‏نمود، و قافله‏اى را به طرف شام آماده ساخت، و نزد عبدالرحمن بن عوف (رض) كسى را فرستاد و از وى چهارهزار درهم قرض خواست، وى به فرستاده [عمر]  گفت: به او بگو آن را از بيت المال بگيرد، و باز مستردش نمايد، هنگامي  كه شخص فرستاده شده نزدش آمد و او را از آنچه عبدالرحمن گفت خبر داد، آن بر وى گران تمام شد، و عمر همراهش روبرو شد و گفت: تو گوينده هستى كه: آن را از بيت المال بگيرد؟! و اگر قبل از آمدن آن درگذشتم مي ‏گوييد: آن را اميرالمؤمنين گرفته است، آن را برايش بگذاريد، و روز قيامت به آن مؤاخذه شوم!! نه، وليكن خواستم آن را از مرد حريص و آزمندى چون تو بگيرم، كه اگر مردم آن را از مالم بگيرد. و اين را همچنين ابوعبيد در الاموال و ابن عساكر از ابراهيم به مانند آن، چنان كه در المنتخب (418/4) آمده، روايت نموده‏ اند.
 
قصه عمر (رض) در گرفتن عسل از بيت المال
ابن عساكر از يكى از پسران براء بن معرور  روايت نموده كه: عمر (رض) روزى خارج شد و به منبر آمد، و از مريضيى شكايت داشت، و برايش عسل تجويز شده بود - و در بيت‏المال مشكى بود - آن گاه گفت: اگر به من (در آن ) اجازه دهيد آن را مي ‏گيرم، و الّا آن بر من حرام است، و به او اجازه دادند. اين چنين در منتخب الكنز (418/4) آمده است.
 
آنچه ميان عمر و دخترش حفصه رضى‏ اللَّه  عنهما درباره مال مسملين واقع شد
احمد در الزهد از حسن روايت نموده، كه گفت: براى عمر (رض) مالى آورده شد، و اين خبر به حفصه دخترش (رضي الله عنها) رسيد، وى آمد و گفت: اى اميرالمؤمنين، حق اقربايت را از اين مال ادا كن چون خداوند عزّوجل درباره اقربا توصيه نموده است، عمر به او گفت: دخترم حق اقربايم درمالم است، اين فى‏ء مسلمانان است، به پدرت خيانت نمودى، برخيز، آن گاه او برخاست و رفت. اين چنين در منتخب الكنز (412/4) آمده است.
 
قصه عمر (رض) با عبد اللَّه  بن ارقم در اين باره
ابن ابى شيبه و احمد و ابن ابى الدنيا و ابن ابى حاتم و ابن عساكر از اسلم روايت نموده‏ اند كه گفت: عبد اللَّه  بن ارقم را ديدم كه نزد عمر (رض) آمد و گفت: اى اميرالمؤمنين، نزد ما زيورى از زيورات جلولاء و ظرف‏هاى نقره است، اگر روزى فارغ شدى به آنها ببين و در موردشان به ما دستور بده، گفت: وقتى كه مرا فارغ ديدى آگاهم ساز، بعد او روزى آمد و گفت: من امروز تو را فارغ مي ‏بينم، گفت: آرى، برايم چرمي  را پهن كن، و در خصوص آن مال راهنمايى كرد و روى آن انداخته شد، بعد از آن آمد، و بر آن ايستاده شد و گفت: بار خدايا، تو اين مال را متذكّر شده گفته‏اى:
[زين للناس حب الشهوت] .(آل عمران،14)
ترجمه: «براى مردمان دوستى آرزوهاى نفس آراسته كرده شده است».
- تا اين كه از آيه فارغ شد - و گفته‏اى: 
[لكيلا تاسوا على ما فاتكم و لا تفرحوا بما آتاكم] .(الحديد:23)
ترجمه: «تا بر آنچه از شما فوت شده تأسف نخوريد، و به آنچه به شما داده شده است دلبسته و شادمان نباشيد».
و ما جز خوشى و مسرّت به آنچه براى مان زينت داده‏اى ديگر كارى نمي ‏توانيم. بار خدايا، ما را چنان بگردان كه آن را در حق انفاق كنيم، و از شرّ آن به تو پناه مي ‏برم. مي ‏گويد: آن گاه پسرى از وى به دنيا آمد، كه حمل كرده مي ‏شد، و به او عبدالرّحمن بن بهيه گفته مي ‏شد، و گفت: اى پدرم، انگشترى به من ببخش گفت: نزد مادرت برو، كه برايت آرد سويق مي ‏نوشاند، مي ‏گويد: به خدا سوگند، برايش چيزى نداد. اين چنين در منتخب الكنز (412/4) آمده است.
 
قصه تقسيم نمودن مشك و عنبرى كه از بحرين آمده بود
احمد در الزهد از اسماعيل بن محمّدبن سعد بن ابى وقاص روايت نموده، كه گفت: مشك و عنبرى از بحرين براى عمر (رض) آمد، عمر (رض) گفت: به خدا سوگند، علاقمندم زنى را دريابم كه خوب وزن نمايد؛ و اين عطر را برايم وزن كند، تا آن را ميان مسلمين تقسيم كنم، همسرش عاتكه بنت زيدبن عمروبن نفيل (رضي الله عنهما) به او گفت: من خوب مي ‏توانم وزن كنم، بيا تا آن را برايت وزن كنم ، عمر گفت: نه، [همسرش]  پرسيد: چرا؟ گفت: مي ‏ترسم كه آن را بگيرى و اين طور نمايى - و انگشتان خود را در شقيقه هايش داخل نمود - و به آن گلوى خود را مسح كنى، و به اين صورت زيادتر از مسلمانان سهم بگيرى. اين چنين در منتخب الكنز (413/4) آمده است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1019.txt">قصه ابن عمر با پدرش درباره دختر خود</a><a class="text" href="w:text:1020.txt">عمر (رض) و توبيخ دامادش  هنگام خواستن چيزى از بيت المال</a><a class="text" href="w:text:1021.txt">رد نمودن مال پيامبر ص و رد نمودن مالى كه برايش عرضه شده بود  </a><a class="text" href="w:text:1022.txt">قصه جامه ذى يزن</a><a class="text" href="w:text:1023.txt">ابوبكر صدّيق (رض) و رد نمودن مال   </a><a class="text" href="w:text:1024.txt">عمربن الخطاب (رض) و رد نمودن مال  </a><a class="text" href="w:text:1025.txt">قصه فروش كوهپايه مقطم</a><a class="text" href="w: