 حديبيه پياده شده‏اند، كه شتران شيرى  و زنان و اولاد خود را نيز با خود همراه دارند، مي‏خواهند با تو بجنگند، وتو را از رفتن به خانه خدا باز دارند.
پيامبر خدا ص فرمود: «ما براى جنگ با هيچ كسى نيامده ايم، بلكه به خاطر اداى عمره آمده‏ايم، جنگ قريش را خورده است، به آنها ضرر رسانيده است، اگر خواسته باشند، من يك مدّت همراه شان متاركه مي‏كنم، و مرا با مردم بگذارند، اگر كامياب شدم، باز آنها اگر خواستند درآن چيزى كه مردم داخل شده داخل شوند، اين كار را بكنند، در غير اين صورت (يعنى اگر در دينى كه مردم داخل شده‏اند آنها داخل نشدند) باز هم كثرت وجماعت شان باقيست، ولى اگر آنها ابا ورزيدند، سوگند به خداوندى كه جانم دردست اوست، با آنها به خاطر دينم خواهم جنگيد، تا اين كه گردنم جدا شود،و دين خداوند كامياب و غالب شدنى است». بُدَيل گفت: من اين گفته تو را به آنها خواهم رسانيد، وى حركت نمود تا اينكه نزد قريش آمده گفت: ما از نزد اين مرد برگشتيم و از وى شنيديم كه چيزى مي‏گويد، اگر خواسته باشيد كه آن را براى‏تان عرضه نماييم، اين كار را مي‏كنيم. جاهلان و سفيهان قريش گفتند: ما ضرورتى نمي‏بينيم كه از وى به ماخبر بدهى. ولى صاحب نظران آنها گفتند: بگو، از وى چه شنيدى. بديل گفت: از وى شنيدم كه اين چنين و چنان مي‏گفت و گفته‏ هاى پيامبر خدا ص را براى شان بيان داشت.
    
آنچه ميان عمر و دخترش حفصه (رضى‏ اللَّه  عنهما) درباره لباس و طعام اتفاق افتاد
ابونعيم  از سعدبن ابى وقاص (رض) روايت نموده، كه گفت: حفصه دختر عمر به عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) گفت: اى اميرالمؤمنين اگر لباسى را كه از اين لباست نرم‏تر باشد بپوشى و طعامى را كه از اين طعامت بهتر باشد بخورى بهتر است، چون خداوند عزوجل در رزق وسعت آورده، و خير را افزون نموده است! گفت: من با تو نزد نفس خودت دعوامي ‏كنم ، آيا آن سختى و شدت را كه پيامبر خدا ص از زندگىمي ‏ديد به ياد ندارى، آن گاه به دنبال هم حوادث را براى او ذكرمي ‏كرد تا اينكه حفصه را به گريه آورد، و به او گفت: اگرچه تو آن را گفتى، به خدا سوگند، اگر بتوانم با آنان  در همان زندگى شديدشان سهيممي ‏گردم، تا باشد با آنان زندگى سعادتمندانه‏شان را درك نمايم. 
 
قصه عمر (رض) هنگامى كه پيراهن جديدى برايش آورده شد
هَنّاد از ابواُمامه (رض) روايت نموده، كه گفت: در حالى كه عمربن خطاب (رض) در ميان عده‏اى از ياران خود قرار داشت، برايش پيراهن پنبه‏اى آورده شد، و او آن را پوشيد، و تا هنوز از استخوان‏هاى ترقوه‏اش نگذشته بود، كه گفت: ستايش خداى راست، كه برايم لباسى داد كه عورتم را به آنمي ‏پوشانم، و در زندگى ام خود را به آن آراستهمي ‏سازم. بعد از آن به طرف قوم روى آورد و گفت: آيامي ‏دانيد كه من اين كلمات را چرا گفتم؟ گفتند: نه، مگر اينكه به ما خبر بدهى، گفت: من روزى رسول خدا ص را مشاهده نمودم كه برايش لباس جديدى از خودش آورده شد، و او آن را پوشيد و بعد از آن گفت: «الحمدللَّه الذى كسانى ما اوارى به عورتى و اتجمل به فى حياتى» ترجمه: «ستايش خدايى راست كه به من لباسى داد كه عورتم را به آنمي ‏پوشانم، و در زندگى ام خود را به آن آراستهمي ‏سازم»، بعد گفت: «سوگند به ذاتى كه مرا به حق مبعوث گردانيده است، هر بنده مسلمانى كه خداوند به او لباس جديدى بدهد، و او به لباس كهنه خود را به بنده مسلمان و مسكينى بپوشاند، و آن را جز براى خدا به او نپوشاند، تا آن وقت در پناه خدا، و در امان خدا و در ضمانت خدامي ‏باشد كه يك تار از آن لباس بر آن شخص در مرده و زنده‏اش باقى باشد».مي ‏گويد: بعد از آن عمر (رض) پيراهن خود را دراز نمود، و درآن زيادتر از انگشتانش را ديد ، و به عبد اللَّه  گفت: اى پسرم تيغ را بياور، وى برخاست و تيغ را آورد، و عمر آستين پيراهنش را در دستش اندازه نمود، و به زيادتر از انگشتانش متوجه شده، آن را قطع نمود. گفتيم: اى اميرالمؤمنين، آيا خياطى را نياوريم كه اين را بدوزد؟ گفت: نه، ابوامامهمي ‏گويد: عمر را بعد از آن ديدم كه رشته‏هاى آن پيراهن در انگشتانش پراكنده و منتشر بود، و او آن را نمى‏دوخت. 
از ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت است كه گفت : عمر پيراهن جديدى را پوشيد، و بعد از آن مرا با تيغى خواست و گفت: اى پسرم آستين پيراهنم را بكش، و دست خود را به سر انگشتانم بچسبان، و زيادى آن را قطع كن، آن گاه من هر دو طرف آستين‏ها را قطع نمودم، و دهن آستين‏ها به شكلى قطع شدند، كه با هم غير موازى و نابرابر بودند. به او گفتم: پدر، اگر اين را با قيچى برابر كنم، گفت: اى پسرم بگذارش، اين چنين پيامبر خدا ص را ديدم كه مي ‏نمود، و آن پيراهن تا پاره شدنش بر تن عمر بود، و گاهى تارها رامي ‏ديدم كه بر پاهايشمي ‏افتادند.
 
اقوال اصحاب در دست كشيدن بر حجر الاسود و ركن‏هاى دوگانه غربى
بخارى از اسلم روايت نموده، كه عمربن خطاب (رض) به ركن  گفت: به خدا سوگند، منمي ‏دانم تو سنگى هستى كه نه ضررمي ‏رسانى و نه نفع، اگر من پيامبر خدا ص را نمى‏ديدم كه بر تو دستمي ‏كشد من هم بر تو دست نمى‏كشيدم. آن گاه بر آن دست كشيد و گفت: ما را به تيز دور نمودن [در اطراف كعبه] چه، آن را به خاطرى انجام داديم، تا قوت خود را به مشركين نشان دهيم،  و خداوند حالا ايشان را به هلاكت رسانيده است، بعد از آن گفت: چيزى است كه پيامبر خدا ص آن را انجام داده است، و دوست نداريم كه تركش كنيم. 
و ابن ابى شيبه و دار قطنى در العلل از عيسى بن طلحه از مردى روايت نموده‏اند كه: وى پيامبر ص را در حالى ديد كه نزد حجر الاسود ايستاده است ومي ‏گويد: «منمي ‏دانم تو سنگى هستى كه نه ضررمي ‏رسانى و نه نفع»، و بعد بوسيدش. سپس ابوبكر (رض) حج نمود، و نزد حجرالاسود ايستاد و گفت: منمي ‏دانم، تو سنگى هستى كه نه ضررمي ‏رسانى و نه نفع، و اگر رسول خدا ص را نمى‏ديدم كه تو رامي ‏بوسيد نمى‏بوسيدمت. 
و احمد  از يعلى بن امي ه (رض) روايت نموده، كه گفت: با عثمان (رض) طواف نمودم، و بر ركن دست كشيديم، يعلىمي ‏گويد: من به طرف نزديك خانه بودم، هنگامى كه به ركن غربى  كه نزديك حجر الاسود قرار دارد رسيديم دست وى را دراز كردم تا [بر آن] دست بكشد و استلام كند. گفت: چهمي ‏خواهى؟ گفتم: آيا دست نمى‏كشى؟ پاسخ داد: آيا با پيامبر خدا ص طواف ننمودى؟ گفتم: بلى: [طواف نمودم]، گفت: آيا وى را ديدى كه به اين دو ركن غربى دست بكشد؟ گفتم: نه، افزود: آيا برايت در او الگويى نيك نيست؟ گفتم: آرى، گفت: پس اين را بگذار.
 
آنچه ميان ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) و يك اعرابى درباره شربت نبيذ واقع شد
احمد از بكر بن عبد اللَّه  روايت نموده، كه اعرابيى به ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) گفت: چرا آل معاويه شربت، آب و عسلمي ‏دهند، و آل فلان شيرمي ‏دهند، و شما شربت نبيذ مي ‏دهيد؟ آيا اين بر اثر بخل تان است، يا نيازمندى داريد؟ ابن عباس پاسخ داد: نه ما بخيل هستيم، و نه هم نيازمندى داريم، ولى پيامبر خدا ص روزى كه اسامه بن زيد نيز در عقبش سوار بود، آمد و نو