منانى كه در زير آن درخت با تو بيعت كردند راضى و خوشنود شد».
مى‏افزايد: و پيامبر ص خود از طرف عثمان بيعت نمود، و يك دست خود را بر ديگرش گذاشت، و مردم گفتند: خوشى بادا به ابوعبد اللَّه  كه در خانه [خدا]طوافمي ‏كند، و ما اينجا هستيم! پيامبر خدا ص فرمود: «اگر وى چندين و چند سال هم درنگ كند، تا من طواف نكنم، طواف نمى‏كند».  و ابن سعد(208) اين را از اياس بن سلمه از پدرش به شكل مختصر روايت كرده، و در روايت وى آمده: گفت: اى پسرعمو، تو را بسيار متواضع و فروتنمي ‏بينم! ازارت را چنان كه قومت درازمي ‏كند دراز كن، گفت: دوست ما همي نطور تا نصف ساق‏هاى خود ازار بر تنمي ‏كند، گفت: اى پسرعمو، به خانه طواف كن، گفت: ما چيزى را تا اينكه دوست مان انجام ندهد و ما نقش قدم او را پيروى نكنيم انجام نمى‏دهيم.
 
آنچه ميان ابوبكر، عمر و زيد (رضى‏ اللَّه  عنهم) در جمع آورى قرآن اتفاق افتاد
طيالسى، ابن سعد،  احمد، بخارى، ترمذى، نسائى، ابن حبان و غير ايشان از زيدبن ثابت (رض) روايت نموده‏اند كه گفت: ابوبكر (رض) هنگام جنگ اهل يمامه، در حالى كه عمر (رض) نزدش تشريف داشت مرا خواست و گفت: اين نزدم آمده به من خبر داد كه قتل در اين رزمگاه - يعنى روز يمامه - دامن گير قاريان قرآن گرديده است، و منمي ‏ترسم كه قتل در رزمگاه‏هاى ديگر نيز دامن گير قاريان قرآن شود، و قرآن از دست برود، و من بر آن شدم كه آن را جمع كنى، آن گاه به او - يعنى به عمربن خطاب - گفتم: چگونه كارى را بكنيم كه پيامبر خدا ص آن را ننموده است؟ عمر به من گفت: اين به خدا سوگند، خير و خوبيست، و عمر تا آن وقت مرا در اين كار تشويق و تاكيد نمود، كه خداوند سينه‏ام را به آنچه كه سينه وى را بدان گشوده بود گشود، و من نيز در اين مورد به همان نظرى رسيدم كه عمر (رض) بر آن بود. زيدمي ‏گويد: عمر نزد وى نشسته بود و حرف نمى‏زد. ابوبكر گفت: تو جوان عاقلى هستى، كه متهمت نمى‏كنيم، و وحى را براى پيامبر خدا صمي ‏نوشتى، پس قرآن را جمع كن. زيدمي ‏گويد: به خدا سوگند، اگر مرا به نقل كوهى ازكوه‏ها امر مي ‏نمودند، از امرش به جمع آورى قرآن برايم ثقيلتر و گرانتر نمى‏بود. گفتم: چگونه كارى را مي ‏كنيد كه پيامبر خدا ص آن را ننمود؟ گفت: به خدا سوگند، اين خير است، و ابوبكر تا آن وقت به من اين حرف‏ها را تكرار نمود، كه خداوند سينه‏ام را به آنچه كه سينه‏هاى ابوبكر و عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) را گشوده بود گشود، و در اين مورد به همان نظرى متقاعد شدم، كه آن دو بر آن بودند، و شروع به پيگيرى و جمع آورى قرآن از ورقه‏ها، سنگ‏ها ، استخوان‏هاى شانه، شاخه‏هاى خرما و سينه‏هاى مردان نمودم، و آخر سوره برائت را نزد خزيمه بن ثابت انصارى (رض) يافتم، كه با هيچكسى غير از وى نيافتمش:
[لقد جاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ماعنتم]. 
ترجمه: «رسولى از خود شما به سوى تان آمد كه رنجهاى شما بر او سخت است». تا به خاتمه سوره براءه.
و صحيفه هايى كه قرآن در آن‏ها جمع شده بود در زندگى ابوبكر (رض) نزد وى بودند، تا زمانى كه خداوند وى را قبض نمود، بعد از آن در زندگى عمر (رض) نزد وى بودند، و پس از درگذشت او نزد حفصه بنت عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) بودند. 
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1229.txt">ابوبكر (رض) و سوق دادن ارتش اسامه</a><a class="text" href="w:text:1230.txt">آنچه ميان عمر و دخترش حفصه (رضى‏ اللَّه  عنهما) درباره لباس و طعام اتفاق افتاد</a><a class="text" href="w:text:1231.txt">قصه عمر (رض) هنگامى كه پيراهن جديدى برايش آورده شد</a><a class="text" href="w:text:1232.txt">اقوال اصحاب در دست كشيدن بر حجر الاسود و ركن‏هاى دوگانه غربى</a><a class="text" href="w:text:1233.txt">آنچه ميان ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) و يك اعرابى درباره شربت نبيذ واقع شد</a><a class="text" href="w:text:1234.txt">قصه‏ هاى ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) در پيگرى آثار پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:1235.txt">معاويه بن قُرَّه و بازگذاشتن دكمه هايش به پيروى از پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:1236.txt">مخاصمه گروهى از اصحاب درباره پيامبر ص و تأييدش از ايشان</a><a class="text" href="w:text:1237.txt">پيامبر صلى‏ اللَّه  عليه و سلم و منع نمودن خالد از اذيت اهل بدر و منع نمودن مردم از اذيت خالد</a><a class="text" href="w:text:1238.txt">قول پيامبر ص: خداوند اصحابم را بر عالميان برگزيده است</a></body></html>ابوبكر (رض) و سوق دادن ارتش اسامه
و گفته ابوبكر (رض) گذشت: سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، اينكه از آسمان بيفتم، برايم محبوب‏تر و بهتر از اين است، كه آنچه را ترك نمايم كه رسول خدا ص به خاطر آن جنگيده است، مگر اينكه من هم به خاطر آن بجنگم، پس با عرب‏ها جنگيد تا اينكه به اسلام برگشتند. اين را عدنى از عمر (رض) روايت نموده است.
و نزد شيخين [بخارى و مسلم] و احمد از ابوهريره روايت است... حديث را متذكر شده، و در آن آمده است: ابوبكر (رض) گفت: به خدا سوگند، با كسى كه در ميان نماز و زكات جدايى افكند و فرق قايل شود خواهم جنگيد، چون زكات حق مال است، به خدا سوگند، اگر آنها ريسمانى را كه براى رسول خدا ص ادا مي ‏نمودند، به من ندهند و از من بازدارند، بخاطر همان ريسمان با آنان خواهم جنگيد. و اين قول ابوبكر (رض) گذشت: سوگند به ذاتى كه خدايى غير از وى نيست، اگر سگ‏ها پاهاى ازواج رسول خدا ص را بكشند، در آن صورت هم ارتشى را كه رسول خدا ص سوق داده است، بر نمى‏گردانم، و نه هم بيرقى رابازمي ‏كنم كه رسول خدا ص آن را بسته است، و اسامه را اعزام كرد. اين را بيهقى از ابوهريره روايت نموده است. و نزد سيف از عروه روايت است كه ابوبكر (رض) گفت: سوگند به ذاتى كه جان ابوبكر در دست اوست، اگر گمان كنم كه درندگان مرامي ‏ربايند به آن هم لشكر اسامه را چنان كه رسول خدا ص به آن امر نموده اعزاممي ‏كنم، و اگر در قريه‏ها غير از من كسى باقى نماند، باز هم آن را حركتمي ‏دهم.
و نزد ابن عساكر از عروه روايت است، كه ابوبكر (رض) گفت: آيا من ارتشى را كه رسول خدا ص حركت داده است، نگه دارم؟! در اين صورت به كار بزرگى جرأت نموده‏ام!! سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، اينكه تمام عرب‏ها بر من حمله آورند، برايم محبوب‏تر است از اين كه ارتشى را نگه دارم كه رسول خدا ص آن را حركت داده است!! اى اسامه با ارتشت به همان طرفى كه به آن مأمور شده‏اى حركت كن، و بعد از آن به همان جايى كه رسول خدا ص به تو در ناحيه فلسطين و بر اهل مؤته دستور داده است بجنگ، چون خداوند آنچه رامي ‏گذارى كفايت خواهد نمود. و نزد سيف از حسن روايت است كه ابوبكر ريش عمر را گرفته، گفت: مادرت تو را از دست بدهد، و گمت كند، اى ابن خطاب! كسى را غير از امير رسول خدا ص تعيين كنم؟! و اين روايت‏ها به شكل طولانى گذشته‏اند.
 
گفتگوى بديل با پيامبر ص
در حالى كه مسلمانان با پيامبر ص در چنان حالتى قرار داشتند بُدَيل بن ورقاء خُزاعى با تنى چند از قومش از خُزاعه آمدند - آنها از جمله رفقا و اهل راز پيامبر ص از ميان اهل تِهامه بودند - بُدَيل گفت: من كعب بن لؤى ، و عامر بن لؤى را گذاشته اين جا آمدم، آنها نزديك آ