ى ما مي‏سپارى؟ پيامبر خدا ص در پاسخ به آنها فرمود: «پادشاهى و حكومت از آن خداوند است هر جايى كه خودش بخواهد آن را قرار مي‏دهد». آنها بعد از شنيدن اين جواب گفتند: ما به آن چه كه تو آورده‏اى ضرورت و نيازى نداريم. كلبى مي‏گويد: آنها در جواب پيامبر ص گفتند: آيا تو براى اين آمده‏اى تا ما را از خدايان مان باز دارى، و با عرب‏ها دشمنى و اختلاف كنيم؟ برو به قوم خود ملحق شو كه ما به تو هيچ ضرورتى نداريم.
پيامبر خدا ص از نزد آنها برگشت، و نزد بكر بن وائل آمده پرسيد: «شما كدام قوم هستيد؟» گفتند: از بكر بن وائل. پيامبر ص پرسيد: «از كدام گروه بكربن وائل؟» پاسخ دادند: از بنى قيس بن ثَعْلَبَه. پيامبر ص فرمود: «تعدادتان چه قدر است؟» گفتند: در عدد مانند ريگ هستيم. پيامبر ص پرسيد: «قدرت حمايت و پشتيبانى (تان از ديگران) چطور است؟» گفتند: ما اين قدرت را نداريم، چون در همجوارى فارس زندگى مي‏كنيم، ما نمي‏توانيم از آنها حمايت نكنيم و نمي‏توانيم عليه آنها كسى را پناه دهيم. پيامبر ص فرمود: «آيا اين حق را از خداوند بر خود لازم مي‏گردانيد كه اگر شما را باقى گذاشت، و در جاها و منازل آنها سكونت نموديد، و زن‏هاى شان را به نكاح گرفتيد، و فرزندانشان را غلام خود گردانيديد، كه خداوند را سى و سه مرتبه سبحان‏ الله  بگوييد، سى و سه بار الحمدللَّه و سى و چهار باراللَّه اكبر». آنها پرسيدند: تو كيستى؟ گفت: «من پيامبر خدا هستم». و بعد از آن حركت نمود، چون از نزد آنها دور شد، كلبى مي‏گويد: عمويش ابولهب به دنبال وى بود و او را تعقيب نموده به مردم مي‏گفت: قول و گفته وى را قبول نكنيد. ابولهب بر آنها مي‏گذشت، از او پرسيدند: آيا اين مرد را مي‏شناسى؟ گفت: بلى، او بلندترين ماست، در چه ارتباط و از كدام كار وى مي‏پرسيد؟ آنها وى را از آنچه پيامبر ص ايشان را به طرف آن فراخوانده بود باخبر نموده گفتند: وى ادّعا مي‏كند كه پيامبر خداست. ابولهب گفت: آگاه باشيد، كه به گفته وى باور نكنيد، چون او ديوانه است، و هر چه به ذهنش مي‏رسد آن را مي‏گويد. پاسخ دادند: آرى، ما اين را وقتى كه چيزهايى درباره فارس گفت، دانستيم (كه وى ديوانه است). اين چنين در البدايه (140/3) آمده است.
    
تعيين نمودن جانشين و خليفه  مشورت ابوبكر با اصحابش درباره خلافت هنگام وفات
ابن سعد (199/3) از ابوسلمه بن عبدالرحمن و غير وى روايت نموده، هنگامي  كه مريضى ابوبكر صدّيق (رض) شدت يافت، عبدالرحمن بن عوف (رض) را خواست و گفت: از عمربن الخطاب به من خبر بده؟ عبدالرحمن گفت: مرا از امرى مي ‏پرسى كه خود، به آن از من عالم‏تر مي ‏باشى، ابوبكر گفت: اگر چه اينطور باشد. عبدالرحمن(رض) گفت: وى - به خدا سوگند - بهترين كسى است كه نظرت درباره‏اش است  بعد عثمان بن عفّان (رض) را خواست و گفت: از عمر به من خبر بده؟ عثمان گفت: تو از وى براى مان خبر  بده.( منظور عثمان (رض) اين است كه تو خوب‏تر از حال عمر (رض) خبر دارى. م.) ابوبكر گفت: على رغم آن همه‏اى ابوعبد اللَّه ! آن گاه عثمان گفت: بار خدايا،  علم من درباره وى همين است كه نهان وى از آشكارش بهتر است، و اين كه مثل او در ميان ما نيست. آن گاه ابوبكر(رض) گفت: خدا بر تو رحمت كند، به خدا سوگند، اگر وى را مي ‏گذاشتم، از تو تجاوز نمي ‏نمودم، و در ضمن آن دو با سعيدبن زيد ابو اعور و اسيد بن حضير و غير آن دو از مهاجرين و انصار مشورت نمود. اسيد گفت: به خدا سوگند، من وى را زبده‏ترين فرد بعد از تو مي ‏دانم، كه براى رضا، راضى  مي ‏گردد، و براى خشم خشمگين(يعنى در كارى كه رضاى خداوند باشد راضى مى‏شود و در موردى كه خداوند راضى نباشد ناراضى مى‏شود. م.). و آنچه را پنهان و پوشيده مي ‏دارد، بهتر از آنچه است كه آشكار مي ‏كند، و هيچ كسى قوى‏تر از وى، اين امر را به دوش نگرفته است.
 
آنچه در ميان ابوبكر، عبدالرحمن و عثمان ن درباره خليفه گردانيدن عمر(رض) اتفاق افتاد
و بعضى از اصحاب رسول خدا ص از وارد شدن عبدالرحمن و عثمان نزد ابوبكر ن، و خلوت آن دو با وى شنيدند، آن گاه نزد ابوبكر رفتند، و كسى از ايشان به وى گفت: تو براى پروردگارت، وقتى كه از تو درباره خليفه گردانيدن عمر بر ما، بپرسد، در حالى كه تو غلظت و شدت وى را هم مي ‏بينى، چه مي ‏گويى؟ ابوبكر گفت: مرا بنشانيد، آيا مرا در مورد [سئوال] خداوند [از استخلاف]مي ‏ترسانيد؟ كسى كه از امر شما به ظلم توشه گرفته باشد، زيان‏مند گردد!! مي ‏گويم: بارخدايا، من بهترين اهل تو را بر ايشان خليفه گردانيدم. آنچه را به تو گفتم، آن را از من براى كسى كه در عقب توست برسان، و بعد از آن به پهلو تكيه نمود، و عثمان بن عفّان را خواست و گفت: بنويس:
 
نامه ابوبكر(رض) درباره جانشين ساختن و خليفه گردانيدن عمر(رض) و وصيتش براى او و براى مردم
(بسم  اللَّه  ّلرحمن الرحيم. هذا ما عهد ابوبكر بن ابى قحافة فى آخر عهده من الدنيا خارجاً منها، و عند أول عهده بالاخرة داخلاً فيها، حيث يؤمن الكافر، و يوقن الفاجر، و يصدق الكاذب: اءنى اءستخلفت عليكم بعدى عمربن الخطاب، فاسمعوا له وأطيعوا، و اءنى لم آل‏ اللَّه  و رسوله و دينه و نفسى و اياكم خيراً، فان عدل فذلك ظنى به، و علمي  فيه، و اءن بدل فلكل امرىً ما اكتسب (من الاثم)  والخير اردت، و لا اعلم الغيب [وسيعلم الذين ظلموا أىً منقلب ينقلبون].  والسلام عليكم و رحمة اللَّه )
ترجمه: «به نام خداى بخشاينده مهربان. اين عهد و پيمانى است، كه ابوبكربن ابى قحافه آن را در آخر عهد و زمان خود در دنيا، در حالى كه از آن خارج مي ‏شود، و هنگام ابتدا و اول عهد و زمانش به آخرت، در حالى كه به آن داخل مي ‏شود، از خود به جاى گذاشته است، جايى كه كافر ايمان مي ‏آورد، و فاجر يقين مي ‏نمايد، و دروغگوى راست مي ‏گويد(يعنى من در موقعى قرار دارم كه در آن حالت كافر مسلمان، فاجر مخلص و دروغگو صادق ميگردد، و آن حالت قرب موت است، پس چگونه ممكن است من در اين حال در تعيين خليفه، خود غرضى داشته باشم و حق را پايمال نمايم. م.) : [در همين حال] من بعد از خودم عمربن الخطاب را بر شما خليفه گردانيدم، بنابراين از وى بشنويد و اطاعت كنيد، و من درباره خدا، پيامبرش، دين وى، نفس خودم و شما در خير تقصيرى ننموده‏ام، اگر وى عدالت نمود، همان گمان من در قبال وى، و علمم درباره‏اش است، و اگر تغيير نمود، براى هر شخص همان چيزى است كه (از گناه) كسب نموده است، و من خير را اراده نموده‏ام، و غيب را نمي ‏دانم، «و آنانى كه ستم نموده‏ اند، به زودى خواهند دانست، كه به كدام سو بر مي ‏گردند»، والسلام عليكم و رحمه  اللَّه ».
بعد امر نمود، و نامه را مهر كرد. و بعضى از راويان مي ‏گويند: هنگامي  كه ابوبكر(رض) ابتداى اين نامه را براى كاتب گفت و او نوشت، ذكر عمر باقى ماند، و قبل از اين كه نام كسى را ببرد، بيهوش گرديد. آن گاه عثمان (رض) نوشت: من بر شما عمربن الخطاب را خليفه گردانيدم. سپس ابوبكر به هوش آمد و گفت: آنچه را نوشتى برايم بخوان. و او براى وى ذكر عمر را خواند، آن گاه ابوبكر (رض) ت