يزى ضرر نرسانيده است، ما ابوبكر را براى آن اهل يافتيم.

پيامبر ص و دعوت نمودن بنى حنيفه
 از عبداللَّه بن كعب بن مالك (رض) روايت است كه: پيامبر ص نزد بنى حنيفه  در اقامتگاه‏هاى شان تشريف آورد،( اينها اهل يمامه و اصحاب مسيلمه كذاب هستند.) و آنها را به سوى خداوند (جل جلاله) دعوت نمود، و خويشتن را به آنها عرضه نمود تا از وى حمايت كنند، ولى آنها با تندى پيامبر ص را جواب دادند، كه در ميان عرب هيچ قبيله‏اى به آن اندازه گستاخانه دعوت وى را رد ننموده بود. اين چنين در البدايه (139/3) آمده است.
    
آنچه در ميان عمربن الخطاب و خالدبن سعيد(رضي الله عنهما) درباره خلافت ابوبكر صدّيق (رض) اتفاق افتاد
طبرى (28/4) از صخر نگهبان پيامبر ص روايت نموده، كه گفت: خالدبن سعيد بن العاص در زمان پيامبر ص در يمن بود، و رسول خدا ص در حالى وفات نمود، كه او در همانجا قرار داشت، و بعد از يك ماه از وفات پيامبر ص آمد، در حالى كه جبه ابريشمي  بر تن داشت، با عمربن الخطاب و على بن ابى طالب (رضي الله عنهما) روبرو گرديد، عمر براى كسانى كه نزديكش قرار داشتند، فرياد كشيد: جبه‏اش را كه بر تن دارد پاره كنيد، آيا او ابريشم را بر تن مي ‏كند، در حالى كه [پوشيدن] آن در حالت صلح در ميان مردان ما ممنوع و مهجور است؟! و جبه وى را پاره نمودند. آن گاه خالد گفت: اى ابوالحسن، اى بنى عبدمناف، آيا بر آن مغلوب گرديديد؟ على گفت: آيا اين را مقابله و كشمكش مي ‏بينى يا خلافت؟ گفت: اى عبدمناف، بر اين امر بهتر از شما دست نمي ‏يابد. عمر به خالد گفت: خدا دهانت را بشكند! دروغگو هميشه در همين چيزى كه گفتى غوطه ور مي ‏باشد، و در نهايت جز به نفس خودش ضرر نمي ‏رساند. الحديث. و اين را سيف و ابن عساكر از صخر به اختصار، چنان كه در الكنز (59/8) آمده، روايت نموده‏ اند.
 
حديث ام خالد و آنچه در ميان ابوبكر(رض) و خالدبن سعيد اتفاق افتاد
ابن سعد (97/4) از ام خالد بنت خالدبن سعيدبن العاص روايت نموده، كه گفت: پدرم از يمن بعد از اين كه با ابوبكر بيعت شده بود به مدينه آمد، و به على و عثمان (رضي الله عنهما) گفت: اى بنى عبدمناف، آيا راضى شديد، كه غير از شما اين امر [خلافت] را بر شما عهده دار شود؟ و عمر اين را براى ابوبكر نقل نمود، وليكن ابوبكر آن را از خالد بر دل نگرفت، و اما عمر آن را از وى با خود نگه داشت، و خالد سه ماه درنگ نمود و با ابوبكر بيعت نكرد. بعد از آن ابوبكر در وقت ظهر بر وى گذشت، و او در منزلش بود و به او سلام داد، خالد به وى گفت: آيا دوست دارى كه همراهت بيعت كنم؟ ابوبكر گفت: دوست دارم در صلحى داخل شوى كه مسلمانان در آن داخل شده‏ اند. خالد گفت: موعدت شبانگاه باشد، و همراهت بيعت مي ‏كنم، و او در حالى آمد كه ابوبكر بر منبر قرار داشت و همراهش بيعت نمود. و نظر ابوبكر در قبال وى نيكو بود، و او را احترام و تعظيم مي ‏نمود، هنگامي  كه ابوبكر عساكر را به طرف شام اعزام داشت، او را بر مسلمانان امير مقرر نمود، و با پرچم به خانه‏اش آمد، آن گاه عمر با ابوبكر صحبت نموده گفت: خالد را امير تعيين مي ‏كنى، و او گوينده همان چيزى است كه گفت!! و تا آن وقت بر وى اصرار داشت، كه ابوبكر ابواَرْوِى دَوْسى را فرستاد، و او گفت: خليفه رسول خدا ص به تو مي ‏گويد: پرچم ما را براى مان برگردان، و خالد آن را بيرون نموده به او داد، گفت: به خدا سوگند نه امير تعيين كردن تان ما را مسرور گردانيد، و نه هم عزل تان براى ما بدى رسانيد، ملامت غير توست، [ام خالد مي ‏گويد:] اندكى نگذشته بود كه ابوبكر نزد پدرم داخل شده برايش معذرت پيش نمود، و او را سوگند مي ‏داد كه عمر را به حرفى ياد نكند. به خدا سوگند، پدرم بر عمر تا وقتى كه درگذشت، دعاى رحمت مي ‏نمود!
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:683.txt">خارج شدن ابوبكر(رض) براى جهاد به تنهايى‏اش و قول(رض) على در اين باره</a><a class="text" href="w:text:684.txt">مسترد نمودن خلافت براى مردم  </a><a class="text" href="w:text:685.txt">پاسخ صحابه به ابوبكر(رض) و اين قول ايشان: به خدا سوگند تو بهترين ما هستى</a><a class="text" href="w:text:686.txt">پاسخ على(رض) به ابوبكر(رض) و سخن او در اين باره كه: نه استعفايت را قبول مي ‏كنيم و نه از تو مي ‏خواهيم كه استعفا بده</a><a class="text" href="w:text:687.txt">قبول خلافت براى مصلحت دينى  </a><a class="text" href="w:text:688.txt">حزن و اندوه بر قبول خلافت  سخن ابوبكر به عمر(رض) كه: تو مرا به اين امر مكلّف ساختى</a><a class="text" href="w:text:689.txt">سخن ابوبكر(رض) در وقت وفاتش به عبدالرحمن بن عوف(رض)</a><a class="text" href="w:text:690.txt">تعيين نمودن جانشين و خليفه  مشورت ابوبكر با اصحابش درباره خلافت هنگام وفات</a><a class="text" href="w:text:691.txt">آنچه در ميان ابوبكر، عبدالرحمن و عثمان ن درباره خليفه گردانيدن عمر(رض) اتفاق افتاد</a><a class="text" href="w:text:692.txt">نامه ابوبكر(رض) درباره جانشين ساختن و خليفه گردانيدن عمر(رض) و وصيتش براى او و براى مردم</a></body></html>خارج شدن ابوبكر(رض) براى جهاد به تنهايى‏اش و قول(رض) على در اين باره
ساجى از عائشه (رضي الله عنها) روايت نموده، كه گفت: پدرم در حالى كه شمشيرش را از غلاف بيرون آورده بود، سوار بر سوارى‏اش، به طرف ذى القصّه بيرون آمد، آن گاه على بن ابى طالب آمد و از جلو سوارى‏اش را گرفت و گفت: كجا مي ‏روى اى خليفه رسول خدا؟ من به تو آنچه را مي ‏گويم، كه رسول خدا ص در روز احد برايت گفت: «شمشيرت را در غلاف كن، و ما را با نفست در مصيبت منه»، به خدا سوگند، اگر تو را از دست بدهيم، بعد از تو ابداً براى اسلام نظامي  نخواهد بود، بعد او برگشت و ارتش را فرستاد. اين چنين در الكنز (143/3) آمده. و اين را دار قطنى همچنين مانند آن، چنان كه در البدايه (315/6) آمده، روايت نموده است.

مسترد نمودن خلافت براى مردم  
خطبه ابوبكر(رض) درباره خلافت و سخن وى كه: «من هرگز هيچ شب و روزى بر آن حريص نموده‏ام»
ابونعيم در فضائل الصحابه از ابوبكر (رض) روايت نموده، كه وى گفت: اى مردم، اگر گمان نموده باشيد، كه من خلافت شما را به سبب رغبت در آن، و يا به هدف استبداد و تك روى بر شما و بقيه مسلمانان پذيرفته باشم، اين طور نيست، سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، من آن را به خاطر رغبت بدان، و استبداد و تك روى بر شما و بر يكى از مسلمانان نگرفته‏ام، و هرگز هيچ شب و روزى بر آن حريص نبوده‏ام، و نه از خداوند در پنهان و جهر آن را طلب كرده‏ام، و به درستى كه امر بزرگى را به گردن انداختم، كه مرا طاقت و توانايى آن نيست، جز اين كه خداوند كمك نمايد، و دوست دارم كه اين، براى كسى ديگرى از اصحاب رسول خدا ص باشد، فقط به شرط اين كه در آن عدالت نمايد. بنابراين خلافت براى شما مسترد است، و از شما بيعتى نزد من نيست، و آن را براى كسى كه دوست داريد واگذار كنيد، و من هم مردى از شما هستم. اين چنين در الكنز (131/3) آمده است.
 
پاسخ صحابه به ابوبكر(رض) و اين قول ايشان: به خدا سوگند تو بهترين ما هستى
و نزد طبرانى از عيسى بن عطيه روايت است كه گفت: ابوبكر (رض) فرداى همان روزى كه با او بيعت گرديد، برخاست، و براى م