بربن عبداللَّه(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) شنيد كه: رسول خدا ص شترى را از من به دو اوقيه و يك درهم و يا دو درهم خريد، هنگامى كه به صرار(صرار، نام آبى است نزديك مدينه.)  رسيد، امر نمود و گاوى را كشتند و از آن خوردند. هنگامى كه به مدينه رسيد، مرا دستور داد تا به مسجد بيايم، و دو ركعت نماز بخوانم، و قيمت شتر را برايم وزن نمود.
 
پيامبر ص و دعوت نمودن كِنْدَه
ابونُعيم در الدلائل (ص103) همچنين از طريق واقدى روايت نموده كه: محمّد بن عبداللَّه بن كثير بن صلت از ابن رُومان و عبداللَّه بن ابى بكر و غير آنها ن خبر داد كه گفتند: پيامبر خدا ص نزد كنده در اقامتگاه‏هاى آنها در عُكاظ تشريف آورد، و مثل آنها قبيله نرم و حليم عرب را قبل از آن ملاقات نكرده بود، و چون نرمي آنها و قوت منطق شان را در ارتباط با خود ملاحظه نمود، با آنها به صحبت شروع نموده گفت: «شما را به سوى خداوند واحد و لا شريك، دعوت مي‏كنم، و اين كه از من آن چنان كه از نفس‏هاى خود حمايت مي‏كنيد، حمايت و پشتيبانى نماييد، اگر كامياب و غالب شوم شما در آن وقت مخير هستيد»، عامه آنها گفتند: چقدر سخن خوبى است! ولى ما آن چه را پدران مان عبادت مي‏نمودند، عبادت مي‏كنيم. فرد خردسالى از ميان آنها گفت: اى قوم، قبل از اين كه ديگران اين مرد را پيروى نمايند، شما به پيروى از وى سبقت جوييد به خدا سوگند، اهل كتاب صحبت از اين دارند كه نبى اى از حرم ظهور مي‏كند، كه زمان ظهورش نزديك شده است. درميان قوم يك انسان يك چشم نيز وجود داشت، وى گفت: خاموش باشيد تا من صحبت كنم، او را خويشاوندان و قومش بيرون رانده‏اند، و شما وى را پناه مي‏دهيد؟! آيا مي‏خواهيد متحمّل جنگ با همه عربها شويد؟! نه، باز هم نه. پيامبر خدا ص از نزد آنها اندوهگين برگشت، و آنها به طرف قوم خود برگشته اين قضيه را براى ايشان نقل نمودند. مردى از يهود گفت: به خدا سوگند، شما نصيب و سهم خود را از دست داده‏ايد، (و راه خطايى را پيموده‏ايد)، اگر به طرف اين مرد قبل از ديگران مي‏شتافتيد، سردار همه عربها مي‏گرديديد، و ما صفت وى را در كتاب خود مي‏يابيم. قوم هايى كه پيامبر ص را ديده بودند، با شنيدن هر صفتى (از زبان همان يهودى كه از كتاب بيان مي‏نمود) آن را تصديق مي‏كردند كه اين صفت در وى بود، بعد از آن همان يهودى افزود: جاى ظهور وى را ما در مكّه مي‏يابيم، و دار هجرتش را به يثرب (مدينه منوره). بنابراين قوم بر اين اتّفاق نمودند كه در موسم حج سال آينده وى را ملاقات نموده و به خواست هايش پاسخ مثبت دهند، ولى آنها را يكى از سرداران شان از اداى حج در همان سال باز داشت، و هيچ يكى از آنها نتوانست تا وى را در آن سال ببيند. آن يهودى در گذشت، و هنگام مرگش شنيده شد كه به محمّد ص ايمان دارد و او را تصديق مي‏كند.
    
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:641.txt">خارج شدن عائشه در غزوه بنى مصطلق</a><a class="text" href="w:text:642.txt">خارج شدن زنى از بنى غفار با پيامبر ص </a><a class="text" href="w:text:643.txt">بيرون شدن زنى و قصّه بزش</a><a class="text" href="w:text:644.txt">خارج شدن ام حرام بنت ملحان خاله انس</a><a class="text" href="w:text:645.txt">خدمت زنان در جهاد فى سبيل‏ اللَّه   </a><a class="text" href="w:text:646.txt">خدمت ربيع بنت معوّذ و امّ عطيه و ليلاى غفارى (رضي‏ اللَّه ‏عنهن) در جهاد</a><a class="text" href="w:text:647.txt">خدمت عائشه و امّ سليم و امّ سليط انصارى(رضي‏ اللَّه ‏عنهن) در روز احد</a><a class="text" href="w:text:648.txt">خارج شدن زنان براى خدمت  در روز خيبر</a><a class="text" href="w:text:649.txt">جنگيدن امّ عماره در روز احد</a><a class="text" href="w:text:650.txt">جنگيدن صفيه در روز احد و روز خندق</a><a class="text" href="w:text:651.txt">ام سليم و گرفتن خنجرى براى جنگ در روز حنين</a><a class="text" href="w:text:652.txt">اسماء بنت يزيد و كشتن نه تن در روز يرموك</a><a class="text" href="w:text:653.txt">منع و انكار پيامبر ص و منع نمودن بر امّ كبشه</a><a class="text" href="w:text:654.txt">ذكر اين كه اطاعت شوهران و اعتراف به حق آنان معادل جهاد است</a><a class="text" href="w:text:655.txt">خارج شدن اطفال و جنگيدن شان در جهاد  </a><a class="text" href="w:text:656.txt">گريه نمودن عمير بن ابى وقاص و اجازه دادن به وى</a><a class="text" href="w:text:657.txt">شهادت عمير بن ابى وقاص</a></body></html>خارج شدن زنان در جهاد در راه خدا  
خارج شدن عائشه در غزوه بنى مصطلق
ابن اسحاق از عائشه(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص زمانى كه ميخواست سفر نمايد، ميان زنانش قرعه كشى مينمود، سهم هر يكى از آنها كه بيرون ميرفت، او را با خود بيرون ميبرد. در وقت غزوه بنى مصطلق هم ميان زنان خود، چنان كه (در گذشته)  اين كار را انجام ميداد، قرعه كشى نمود، و سهم من از ميان آنها همراهش برآمد، و رسول خدا ص مرا با خود همراه كرد. عائشه ميگويد: در آن وقت زنان (فقط) اندكى ميخوردند، و كم گوشت بودند و ثقيل نبودند، چون شترم (برايم) پالان كرده ميشد، در هودج خود مينشستم، بعد همان افرادى كه براى پالان ميكردند، ميآمدند و مرا حمل مينمودند، از پايين هودج ميگرفتند، و آن را بلند ميكردند و بر پشت شتر ميگذاشتند، و با ريسمانهايش ميبستند، سپس از سر شتر ميگرفتند، و با آن به راه ميافتادند.
ميگويد: هنگامى كه رسول خدا ص از آن سفر فارغ گرديد، دوباره بازگشت، وقتى نزديك مدينه رسيد، آنجا در منزلى پايين آمد، و قسمتى از شب را همانجا خوابيد، سپس اعلان كننده‏اى در ميان مردم كوچ كردن را اعلان نمود، و مرد كوچ كردند، و من براى قضاى حاجت خود بيرون رفتم، و در گردنم، گردن بندى داشتم، كه در آن مهره ظفار  بود.( ظفار: اسم شهرى است در حمير.) هنگامى كه فارغ گرديده‏ام، از گردنم به آهستگى افتاده، و من ندانسته‏ام. وقتى كه به اقامتگاه برگشتم، به گردنم دست بردم ولى آن را نيافتم - و مردم هم در حال كوچ بودند - ، آن گاه به همان مكانم كه بدانجا رفته بودم برگشتم، و آن را جستجو كردم تا اين كه آن را پيدا كردم، همان كسانى كه موظف من بودند، و شتر را برايم پالان مينمودند، وقتى كه از پالان نمودن آن فارغ شده‏اند، دنبال من آمده‏اند، و هودج را برداشته‏اند، البته به گمان اين كه در داخل آن هستم، چنان كه من اين كار را مينمودم و بارش نموده‏اند، و بدون اين كه در موجوديت من در داخل آن ترديدى نموده باشند، آن را بر شتر بسته‏اند. بعد از آن سرشتر را گرفته با آن حركت نموده‏اند، و من در حالى به اردوگاه برگشتم، كه در آن نه فراخواننده‏اى بود و نه هم پاسخگويى،  و مردم رفته بودند. ميگويد: آن گاه خود را در جلبابم پيچيدم، و در همان جايم بر پهول خوابيدم، و دانستم كه اگر در جستجويم برآيد، مردم حتماً به طرفم برمى گردند.
ميگويد: به خدا سوگند، در حالى كه من به پهلو خواب بودم، صفوان بن معطّل سلمى از پهلويم گذشت، وى از لشكر به خاطر بعضى ضرورت‏هاى خود عقب مانده بود، و با مردم نخوابيده بود، وى سايه مرا ديد و پيش آمد، و نزدم توقّف نمود - او مرا قبل از اين كه حجاب بر ما لازم گردد، ميديد - هنگامى كه مرا ديد، گفت: (انا للَّه و انا اليه راجعون) «ما از خداييم و به سوى وى باز