يان و آنچه به آنها گفت</a><a class="text" href="w:text:635.txt">استقبال غازيان   </a><a class="text" href="w:text:636.txt">بيرون رفتن پيامبر ص در ماه رمضان در غزوه بدر و فتح مكه</a><a class="text" href="w:text:637.txt">نوشتن اسم كسى كه در راه خدا خارج شود  </a><a class="text" href="w:text:638.txt">نماز و طعام در وقت برگشت و رسيدن  </a><a class="text" href="w:text:639.txt">كشتن گاو هنگام برگشتن براى خوردن مردم</a></body></html>پيامبر ص و دعوت نمودن بنى عبس
ابونعيم (ص 102) همچنين از طريق واقدى از عبداللَّه بن وابصه عبسى از پدرش و او از پدربزرگش روايت نموده، كه گفت: پيامبر ص در اقامت گاه‏هاى ما در منى آمد - و ما، در اين موقع در جمره اولى كه نزديك مسجد خيف واقع است، اقامت داشتيم، او در حالى سوار بر شترش آمد كه زيد بن حارثه پشت سر وى سوار بود - و ما را به سوى اسلام دعوت نمود. به خدا سوگند، دعوت وى را نپذيرفتيم، و در ما آن گاه خيرى وجود نداشت، وى مي‏گويد: ما از وى و از دعوتش در «موسم» شنيده بوديم، او ما را دعوت كرد، ولى ما دعوتش را قبول ننموديم، در اين «موسم» ميسره بن مسروق عبسى نيز با ما همراه بود، وى گفت، من به خدا سوگند ياد مي‏كنم، كه اگر اين مرد را تصديق نماييم و او را به ديار خود ببريم، اين عمل نيكويى خواهد بود، و من به خدا سوگند ياد مي‏كنم، كه دين و كار وى غالب و پيروز شدنى است، و به همه جاها خواهد رسيد. قوم در پاسخ گفتند: ما را بگذار و قرار باش، و به چيزى مكشان كه طاقت آن را نداشته باشيم. پيامبر ص در ارتباط باميسره اميدوار شده و با وى صحبت نمود. ميسره گفت: چقدر كلام خوب و منوّرى دارى! ولى قومم با من مخالفت مي‏كنند، و انسان وابسته به قوم خود است، كه اگر وى را يارى و مدد نكنند، توقع يارى و مدد از دشمنان نيز خيلى بعيد است.
پيامبر خدا ص از آنجا منصرف شده و بيرون گرديد، و قوم نيز به طرف اهالى خود حركت كردند، ميسره به آنها گفت: بياييد به يهوديان ساكن فدك سرى بزنيم، و از آنها درباره اينمرد جستجو و تحقيق كنيم، آنها (با پذيرفتن درخواست وى) به طرف يهود رفتند. يهوديان كتابى را كه داشتند بيرون آورده، و آن را گذاشته بعد از آن به مطالعه بخش تذكّر پيامبر خدا ص در آن پرداختند، (كه در توصيف پيامبر آخر زمان چنين آمده بود): نبى امي عربى، كه بر شتر سوار مي‏شود، و به معاش اندك كفايت مي‏كند، نه دراز است و نه كوتاه، نه موهاى خيلى‏ها پيچيده و مجعد دارد، و نه هموار، و در چشمش سرخيست، و رنگ سفيد و مخلوط به سرخى دارد. (يهوديان براى مان گفتند) اگر همين شخص كه صفاتش ذكر شد شما را دعوت نموده باشد، دعوت وى را قبول كنيد، و به دين وى داخل شويد، امّا ما با وى حسد ورزيده به او ايمان نمي‏آوريم، و از طرف وى در بسا جاها براى ما مصيبت‏هاى بزرگى مي‏رسد، و هيچ كسى از عرب باقى نمي‏ماند مگر اين كه وى را پيروى مي‏كند و يا با وى مي‏جنگد. بنابراين شما از جمله كسانى باشيد كه وى را پيروى مي‏نمايند. ميسره گفت: اى قوم، اين قضيه خيلى آشكار است، قومش گفتند: چون به موسم حج آينده بازگشتيم وى را ملاقات مي‏كنيم. به اين صورت آنها به طرف ديار خود برگشتند، و مردان ديارشان اين امر را از ايشان نپذيرفتند، و هيچ يكى از آنها پيروى پيامبر ص را نكرد، و چون پيامبر خدا ص به مدينه تشريف آورد و حجهالوداع را به جاى آورد، ميسره همراهش روبرو گرديد  و او را شناخت. عرض كرد اى پيامبر خدا، به خدا سوگند، من از همان روزى كه شترت را براى ما جهت دعوت خوابانيدى بر پيروى تو حريص هستم، تا اين كه آنچه اتّفاق افتاد، افتاد، و خداوند نخواست تا آن وقت به اسلام مشرّف شوم، و قضا بر اين رفت تا اسلام آوردنم به تأخير افتد، و عامه كسانى كه با من بودند در گذشتند. اى پيامبر خدا اين را به من بگو كه جايگاه آنها در كجاست؟ پيامبر خدا ص در جواب فرمود: «هر كسى كه به غير از دين اسلام مرده باشد، وى در آتش است». ميسره گفت: ستايش خدايى راست كه مرا نجات داد. به اين صورت اسلام آورده، و اسلامش ثابت و نيكو گرديد، و در نزد ابوبكر (رض) از منزلت و جايگاه خوبى برخوردار بود. اين روايت در البدايه )145/3( از واقدى و به اسناد وى به مانند اين ذكر شده است.
    
عيب‏گيرى و انكار بر كسى كه از مردم براى خروج در راه خدا سئوال نمايد  
انكار عمر بر جوانى كه از مردم‏براى خارج شدن در راه خدا سئوال نمود
بيهقى از نافع روايت نموده، كه گفت: جوانى قوى داخل مسجد گرديد، و در دستش پيكان‏هاى پهن و عريضى وجود داشت، و ميگفت: چه كسى مرا در راه خدا كمك ميكند؟ عمر (رض) وى را طلب نمود، و او برايش آورده شد. آن گاه گفت: چه كسى اين رااز من به كرايه ميگيرد، تا در زمينش كار كند؟ مردى از انصار گفت: من، اى اميرالمؤمنين، او را ماهانه به چند كرايه ميدهى؟ عمر (رض) گفت: به اين قدر و اين قدر. و افزود: وى را بگير و با خود ببر. وى در زمين آن مرد ماه هايى كار نمود، بعد عمر(رض) به آن مرد گفت: اجير ما چه كرد؟ پاسخ داد: خوب است، اى اميرالمؤمنين. عمر (رض) فرمود: او را و آنچه را از كرايه جمع شده، برايم بياور، آن‏گاه او كيسه‏اى از درهم را نزدش آورد. عمر(رض) فرمود: اين را بگير، حالا اگر خواسته باشى به جنگ برو، و اگر هم خواسته باشى بنشين. اين چنين در الكنز (217/2) آمده  است.
 
قرض گرفتن براى جهاد  
پرسش اصحاب از رسول خدا ص در اين مورد و پاسخ وى
ابويعلى از عبيداللَّه بن عبداللَّه (از) ابن مسعود (رض) روايت نموده، كه گفت: مردى آمد و گفت: آيا از رسول خدا ص شنيدى كه درباره اسبان چيزى بگويد؟ گفت: بلى، از رسول  خدا ص شنيدم كه ميگفت: «در موهاى پيشانى اسبان، خير تا روز قيامت گره خورده  است. براى خدا بخريد، و براى خدا قرض بگيريد». گفته شد: اى رسول خدا، چگونه براى خدا بخريم، و براى خدا قرض بگيريم؟ فرمود: «بگوييد، تا وقت به دست آوردن سهم‏هاى ما به ما قرض بده، و تا وقتى كه خداوند (براى ما) فتح نمايد به ما بفروش، و تا وقتى جهادتان تازه باشد، هميشه به خير ميباشيد، در آخر زمان قومى خواهد بود، كه در جهاد شك ميكنند، شما در زمان آنها جهاد كنيد، و بعد از آن غزا كنيد، چون غزا نمودن در آن روز تازه است». هيثمى (280/5) ميگويد: در اين روايت بقيه آمده، و مدلس ميباشد، و بقيه رجال وى ثقه ‏اند.
 
مشايعت و خداحافظى مجاهد فى سبيل‏ اللَّه   
پياده روى پيامبر ص و آنچه را به آنها ميگفت
حاكم (98/2) از ابن عباس(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده، كه گفت: رسول خداص همراه شان تا بقيع غرقد هنگامى كه ايشان را سوق داد پياده  امد،( اين در وقتى بود كه تنى چند از ياران خود را براى قتل كعب بن اشرف يهودى سوق داد، براى تفصيل موضوع لطفاً به (ص148) همين كتاب مراجعه نماييد.)  و بعد از آن گفت: (انطلقوا على اسم‏ اللَّه ، اللهم اعنهم)، «به نام خدا حركت كنيد، خداوندا! كمك شان كن». حاكم ميگويد: به شرط مسلم صحيح است.و وى همچنين (97/2) از محمّدبن عب قرظى (رض) روايت نموده، كه گفت: عبداللَّه بن يزيد به طعامى دعوت گرديد، هنگامى كه آمد، گفت: رسول خدا ص وقتى با ارتشى خداحافظى مينمود، ميگفت: (استودع اللَّه دينكم و امانتكم و خ