ن پاك ميگرديدم، وقتى كه مرا آزاد كردى،( يعنى از جارى نمودن حد بر من منصرف شدى. م.)  به خدا سوگند، (ابداً) آن را نمينوشم. اين را همچنين ابن بى شيبه به اين سند روايت نموده، و در آن آمده: آنها وى را ملكى از ملائكه پنداشتند. و از طريق وى آن را ابن عبدالبر در الاستيعاب (187/4) روايت نموده  است.
اين را سيف در الفتوح ذكر نموده، و قصّه را به شكل طولانى آن يادآور شده، و در شعر ابيات ديگرى را افزوده  است،  در قصّه نيز افزوده: وى جنگ سختى نمود، و تكبير ميگفت و حمله ميكرد، و هيچ كس در پيش رويش نميتوانست بايستد و مردم را به شدّت مورد ضرب قرار ميداد، بنابراين مردم از وى تعجب نمودند، و اين در حالى بود كه او را نميشناختند. اين چنين در الاصابه  آمده  است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:608.txt">شجاعت عمار بن ياسر (رض)  </a><a class="text" href="w:text:609.txt">علاقمندى و شوقش به جنّت در وقت جنگ</a><a class="text" href="w:text:610.txt">شجاعت عمروبن معديكرب زبيدى (رض)</a><a class="text" href="w:text:611.txt">جنگيدن و حمله وى در روز قادسيه به تنهايى اش</a><a class="text" href="w:text:612.txt">شجاعت عبداللَّه بن زبير(رضي‏ اللَّه ‏عنهما)  </a><a class="text" href="w:text:613.txt">عيب‏ گيرى و انكار صحابه بر سلمه بن هشام</a><a class="text" href="w:text:614.txt">عيب‏گيرى و انكار مردى بر ابوهريره</a><a class="text" href="w:text:615.txt">پشيمانى و بيتابى از فرار  </a><a class="text" href="w:text:616.txt">بيتابى معاذ قارى از فرار در روز جسر وقول عمر برايش</a><a class="text" href="w:text:617.txt">رفتن سعدبن عبيد القارى براى پاك كردن آنچه از وى سرزده بود به سوى همان سرزمينى كه از آن فرار كرده بود</a></body></html>شجاعت عمار بن ياسر (رض)  
عمار و تشجيع مردم در روز يمامه و جنگيدن وى
حاكم (385/3) از ابن عمر(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده، و ابن سعد (181/3) نيز مثل آن را، كه گفت: عمار بن ياسر (رض) را در روز يمامه بر صخره‏اى ديدم، كه بر آن بالا رفته بود و فرياد ميكشيد: اى گروه مسلمين! آيا از جنت فرار ميكنيد؟! من عماربن ياسر هستم، آيا از جنت فرار ميكنيد؟! من عماربن ياسر هستم، به طرف من بياييد. و من گوشش را ميديدم كه قطع شده بود، و ميجنبيد، و او به شدّت ميجنگيد.
 
علاقمندى و شوقش به جنّت در وقت جنگ
وى همچنين (394/3) از ابوعبدالرحمن سلمى (رض) روايت نموده، كه گفت: در صفين با على (رض) حاضر شديم، و دو مرد را براى او موظّف كردم. وقتى قوم در غفلتى ميبود، بر آنها حمله مينمود، و تا اين كه شمشيرش را خون آلود نميكرد بر نميگشت، آن گاه گفت: مرا معذور داريد، به خدا سوگند، تا اين كه شمشيرم كند نشد برنگشتم. (راوى) ميگويد: در حالى كه على (رض) در ميان دو صف به شتاب ميرفت عمار و هاشم بن عتبه(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) را ديدم، پس عمار (رض) گفت: اى هاشم، اين، به خدا سوگند، از امر خود مخالفت خواهد نمود، و عسكرش را تنها خواهد گذاشت. بعد از آن گفت: اى هاشم، جنت زير درخشنده هاست،( يعنى زير شمشيرهايى است كه در جريان جنگ برق مى‏دهند و مى‏درخشند.)  امروز با دوستان ملاقات ميكنم: محمّد و حزبش. اى هاشم اعور -(يك چشم) -، در يك چشمى كه داخل معركه و دشوارى نشود خيرى نيست. ميگويد: آن گاه هاشم (رض) پرچم را حركت داد و گفت: 
اعور بيغى اهلد محلاً
قد عالج الحياه  حتى ملاً 
لا بد آن يفلّ او يفلا
ميگويد: بعد از آن به واديى از وادى‏هاى صفين روى آورد. ابوعبدالرحمن ميافزايد: من ياران محمّد ص را ديدم عمار (رض) را چنان دنبال مينمودند كه گويى وى براى شان نشانه و علم باشد.
اين را همچنين ابن جرير، چنان كه در البدايه  (270/7) آمده، روايت كرده، و درحديث وى آمده كه گفت: عمار (رض) را ديدم، كه وقتى به هر واديى از وادى‏هاى صفين كه به راه ميافتاد، آن عده  از اصحاب رسول خدا ص كه آنجا بودند، وى را دنبال ميكردند، و او را ديدم كه نزد هاشم بن عتبه - وى پرچمدار على (رض) بود - آمد و گفت: اى هاشم، پيش برو، جنت زير سايه‏هاى شمشيرهاست و مرگ در نوك نيزه‏ها، دروازه‏هاى جنت باز شده‏اند و حور عين خود را زينت نموده‏اند، امروز با دوستا ملاقات ميكنم، محمّد و حزبش. بعد از آن او و هاشم حمله نمودند، و به قتل رسيدند - خداوند تعالى رحمت شان كند -. ميگويد: آن گاه على و يارانشن بر اهل شام چون يك نفر به يكبارگى حمله كردند، و گويى كه آن دو - عمار و هاشم(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) - نشانه و علم براى آنها بودند. اين را همچنين طبرانى و ابويعلى به طول آن، و امام احمد به اختصار، روايت نموده‏اند. هيثمى (241/7) ميگويد: رجال احمد و ابويعلى ثقه ‏اند.
 
دعوت نمودن پيامبر ص از گروه‏ها و مجامع پيامبر ص و دعوت نمودن خويشاوندان نزديكش و قبيله‏هاى قريش هنگام نزول آيه انذار
ابن سعد از ابن عبّاس (رضي‏ الله  عنهما) روايت نموده، كه گفت: هنگامي كه خداوند (جل جلاله) اين آيه را نازل نمود: (وَ أنْذِرْ عَشِيْرَتَكَ الْاَقْرَبِيْن). (الشعراء: 214)
ترجمه: «و قبيله نزديك‏تر خود را بترسان».
پيامبر خدا ص بيرون رفت تا اين كه بر كوه مروه بالا رفت و از آنجا گفت: «اى آل فهر»! آن گاه قريش نزد وى آمدند، ابولهب بن عبدالمطّلب گفت: اينها آل فهراند كه در نزد تو گرد آمده‏اند، بگو چه مي‏گويى؟ پيامبر ص صدا زد: «اى آل غالب»، به اين گفته پيامبر خدا ص بنى محارب و بنى حارث فرزندان فهر برگشتند. بعد پيامبر ص گفت: «اى آل لؤى بن غالب»، اين بار، بنى تيم ادرم بن غالب برگشت. بعد فرمود: «اى آل كعب بن لؤى» آن گاه، بنى عامر بن لؤى برگشت. سپس گفت: «اى آل مره بن كعب»، درين اثناء بنى عدى بن كعب و بنى سهم و بنى جُمح بن عمرو بن هُصيص بنى كعب بن لؤى برگشتند بعد پيامبر ص فرمود: «اى آل كلاب بن مره» اين بار بنى مخزوم بن يقظه بن مره و بنى تميم بن مره برگشتند. آن گاه پيامبر ص گفت: «اى آل قصى»، درين مرتبه بنى زهره بن كلاب برگشت. سپس فرمود: «اى آل عبد مناف»، اين بار بنى عبدالدار بن قصى و بنى اسدبن عبدالعزى بن قصى و بنى عبد بن قصى برگشتند. آن گاه ابولهب گفت: اينها بنى عبد مناف هستند كه نزدت حضور دارند آن چه مي‏خواهى بگو: پيامبر خدا ص فرمود: «خداوند مرا مأمور نموده است تا خويشاوندان نزديك‏تر خود را بترسانم، و شما از ميان قريش براى من نزديك‏تر هستيد، و من از خداوند براى‏تان مالك هيچ بهره‏اى در دنيا و هيچ نصيبى در آخرت نيستم، مگر اين كه بگوييد: (لااله الااللَّه) تا من به آن براى‏تان نزد پروردگارتان گواهى دهم، و عرب توسط آن براى‏تان سرنهاده و عجم براى شما ذليل گردد».
 ابولهب در پاسخ گفت: واى بر تو، ما را به همين خاطر دعوت نمودى؟! آن گاه خداوند (جل جلاله) نازل فرمود: (تَبَّتْ يَدَا أَبِىْ لَهَب). (المسد:1)
مي‏گويد: هر دو دست ابولهب هلاك گرديدند. اين چنين درالكنز (277/1) آمده است.
و احمد از ابن عبّاس (رضي‏ الله  عنهما) روايت نموده، كه گفت: هنگامي خداوند (جل جلاله) اين آيه را نازل فرمود: (وأنذِرْ عَشِيْرَتَكَ الْاَقْرَبِيْن) پيامبر خدا ص به كوه صفا  آمده بر آن بالا رفته فرياد زد: «يا صباحاه»،( كلمه‏اى است براى فرياد رسى در هنگام هجوم و يا غارت دشمن.)  همه مردم در نزد