و مقدم ساختن ابوبكر (رض) در خلافت، حديث صخر گذشت، كه در آن آمده بود: و بعد از يك ماه از وفات پيامبر ص آمد - يعنى خالد بن سعيد - و پالتوى ابريشمى بر تن داشت، و با عمربن خطاب و على بن ابى طالب (رضى‏ اللَّه  عنهما) روبرو گرديد، عمر بر سر كسانى كه نزديكش قرار داشتند، فرياد كشيد: پالتويش را كه بر تن دارد پاره كنيد، آيا او ابريشم را بر تنمي ‏كند، در حالى كه [پوشيدن] آن در حالت صلح در مي ان مردان ما ممنوع و مهجور است؟! پس پالتويش را پاره نمودند. اين را طبرى و سيف و ابن عساكر روايت نموده‏اند.
 
عمر (رض) و قطع نمودن دكمه‏ هاى ابريشمى پيراهن
ابن جرير از عبده بن ابى لبابه روايت نموده، كه گفت: به من خبر رسيده كه عمربن خطاب (رض) به مسجد وارد شد، و مردى ايستاده بود و نمازمي ‏خواند و عبايى بر تن داشت،  كه دكمه هايش از ابريشم ساخته شده بود. عمر در پهلويش ايستاد و گفت: آنقدر كه مي ‏خواهى [نمازت را] طولانى كن، چون من تا منصرف نشوى نمى‏روم. هنگامى كه آن مرد اين حالت را ديد به طرفش برگشت، عمر گفت: لباست را به من نشان بده، آن را گرفت و دكمه‏هاى ابريشمى را كه بر آن بود قطع نمود و گفت: حالا لباست را بگير. 
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1218.txt">على (رض) و كشيدن قباى سعيد القارى تا آن را پاره كند</a><a class="text" href="w:text:1219.txt">قصه عمر (رض) در مورد شلاق زدن قُدامه دايى حفصه توسط والى او</a><a class="text" href="w:text:1220.txt">ايراد گرفتن ابن مسعود بر كسى كه در جنازه‏ اى خنديد</a><a class="text" href="w:text:1221.txt">خوف ابوحذيفه از كلمه‏ اى كه در بدر گفته بود</a><a class="text" href="w:text:1222.txt">خوف ابولبابه از خيانتش در برابر پيامبر ص و قصه توبه‏ اش</a><a class="text" href="w:text:1223.txt">خوف ثابت بن قيس و بشارت پيامبر ص به وى</a><a class="text" href="w:text:1224.txt">نماز خواندن مردم در پيروى از نماز پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:1225.txt">قصه مردم در انداختن انگشترهایشان به خاطرى كه پيامبر ص انگشتر خود را انداخت</a><a class="text" href="w:text:1226.txt">پيروى عثمان از پيامبر ص در ازار پوشيدن و طواف نمودن</a><a class="text" href="w:text:1227.txt">آنچه ميان ابوبكر، عمر و زيد (رضى‏ اللَّه  عنهم) در جمع آورى قرآن اتفاق افتاد</a></body></html>على (رض) و كشيدن قباى سعيد القارى تا آن را پاره كند
ابن عساكر  از سعيدبن سفيان القارى روايت نموده، كه گفت: برادرم در گذشت، و به صددينار در راه خدا وصيت نمود، من در حالى نزد عثمان بن عفان رفتم، كه مردى نزدش نشسته بود، و قبايى بر تن داشتم كه گريبان و گوشه‏هايش ابريشم كار شده بود. هنگامى كه آن مرد مرا ديد به سوى من آمد و قبايم را كشيد تا پاره‏اش نمايد. وقتى عثمان (رض) آن حالت را ديد گفت: اين مرد را بگذار، و او مرا رها نمود و گفت: عجله نموديد! از عثمان (رض) پرسيدم و گفتم: اى امي رالمؤمنين، برادرم درگذشته، و به صددينار در راه خدا وصيت نموده است، به من چه دستورمي ‏فرمايى؟ گفت: آيا از كسى قبل از من پرسيده‏اى؟ گفتم :نه، گفت: اگر از يكى قبل از من هم فتوى خواسته باشى، و غير از فتوايى كه من به تومي ‏دهم فتوى داده باشد، گردنت را قطع مي ‏كنم. خداوند ما را به اسلام آوردن هدايت داد و همه ما اسلام آورديم، بنابراين ما مسلمان هستيم، و ما را به هجرت دستور داد و هجرت نموديم، بنابراين ما اهل مدينه مهاجر هستيم، بعد از آن ما را به جهاد امر نمود و جهاد نموديم، شما اهل شام مجاهدمي ‏باشيد، آن را بر خود، و بر خانواده‏ات و بر نيازمندانى كه در اطرافت هستند نفقه كن، چون تو اگر با يك درهم بيرون شوى و به آن گوشت خريدارى كنى، و آن را خودت و خانواده‏ات بخوريد، براى تو به مقدار [ثواب] هفتصد درهم نوشته مي ‏شود. آن گاه من از نزد وى بيرون رفتم، و از آن مردى كه مرا كشيد پرسيدم، گفته شد: وى على بن ابى طالب (رض) است، بعد نزد وى به منزلش آمدم و گفتم: از من چه ديدى؟ پاسخ داد: از رسول خدا ص شنيدم كه مي ‏گفت: «نزديك است كه امت من فرج‏هاى زنان و ابريشم را حلال بدانند». و اين اولين ابريشمى است، كه آن را بر يكى از مسلمانان ديدم. بعد از نزد وى بيرون آمدم و آن را فروختم. 
 
قصه عمر (رض) در مورد شلاق زدن قُدامه دايى حفصه توسط والى او
عبدالرزاق از عبد اللَّه  بن عامربن ربيعه روايت نموده كه: عمربن خطاب (رض) قدامه بن مظعون را والى بحرين مقرر نمود، وى دايى حفصه و عبد اللَّه  فرزندان عمر (رضى‏ اللَّه  عنهم)مي ‏باشد، جارود (رض) بزرگ عبدالقيس از بحرين نزد عمر (رض) آمد و گفت: اى اميرالمؤمنين، قدامه نوشيد و مست شد، و من حدى از حدود الهى را ديدم و آن را بر خود حق دانستم كه به شما برسانم. گفت: چه كسى با تو شهادت مي ‏دهد؟ پاسخ داد: ابوهريره، بعد او ابوهريره را خواست و گفت: به چه شهادت مي ‏دهى؟ گفت: من وى را نديدم كه نوشيده باشد، ولى او را مست ديدم كه استفراغ مي ‏نمود. عمر (رض) گفت: در شهادت خوب عميق شدى!
بعد از آن براى قدامه نوشت، تا از بحرين نزد وى بيايد و او آمد، جارود گفت: حكم كتاب خدا را بر وى اجرا كن عمر گفت: تو خصم هستى يا شاهد؟ گفت: شاهد، عمر افزود: تو شهادت خود را ادا نمودى.مي ‏گويد: جارود خاموش شد، و باز صبحگاهان نزد عمر (رض) آمد و گفت: حد خدا را بر اين جارى كن، عمر گفت: تو را خصم مي ‏پندارم زيرا غير از يك تن كسى با تو گواهى نداده است، جارود گفت: اى عمر تو را به خدا سوگندمي ‏دهم، عمر گفت: يا زبان خود را بگير، يا تو را تنبيه مي ‏كنم، گفت: اى عمر، اين حق نيست كه پسرعمويت شراب بنوشد و تو مرا تنبيه كنى؟ ابوهريره گفت: اى امي رالمؤمنين، اگر در شهادت ما ترديد دارى، به سوى دختر وليد كسى را بفرست، و از وى بپرس، وى همسر قدامه بود. آن گاه عمر (رض) كسى را نزد هند دختر وليد فرستاد و او را سوگند داد، و او بر شوهرش گواهى داد. آن گاه عمر (رض) به قدامه گفت: من حد را بر تو جارىمي ‏كنم، وى گفت: اگر چنان كه تومي ‏گويى نوشيده باشم، اين حق شما نيست كه بر من حد جارى كنيد، عمر پرسيد: چرا؟ قدامه گفت: خداوند عزوجل گفته است:
[ ليس على الذين آمنوا و عملوا الصالحات جناح فيما طُعِمُوا]الآيه. 
ترجمه: «بر كسانى كه ايمان آوردند و عمل شايسته كردند گناهى در آنچه خوردند نيست».
عمر (رض) گفت: در تأويل خود به خطا رفتى، تو اگر از خدامي ‏ترسيدى از آنچه خدا حرام نموده است اجتناب مي ‏ورزيدى، بعد از آن عمر (رض) به مردم نگاه كرد و گفت: درباره شلاق زدن قدامه چه فكرمي ‏كنيد؟ گفتند: مادامى كه او مريض است، ما بر آن نيستيم كه وى را شلاق بزنى. بنابراين عمر چند روز بر آن سكوت اختيار نمود، بعد رزوى تصميم شلاق زدنش را گرفت و گفت: درباره شلاق زدن قدامه چه فكرمي ‏كنيد؟ گفتند: مادامى  كه او دردمند است، ما بر آن نيستيم كه وى را شلاق بزنى. عمر گفت: اينكه وى خداوند را زير تازيانه‏ ها ملاقات كند، برايم محبوب‏تر از آن است كه من با وى ملاقات كنم و اين بر گردنم باشد،  برايم تازيانه كامل بياوريد، آن گاه امر نمود و او شلاق زده شد.
بعد عمر (رض) بر قدامه خشم گرفت، و او را كنار زده از وى جدا شد، سپس عمر حج نمود، و قدامه نيز، د