 الكنز (72/5) آمده  است.
و بزار از ابن مسعود (رض) روايت نموده، كه گفت: سعد (رض) درروز بدر با رسول خدا ص گاهى سوار و گاهى پياده ميجنگيد. هيثمى (82/6) ميگويد: اين را بزار به دو سند روايت نموده، كه يكى آنها متّصل و ديگرى مرسل است، و رجال هر دو ثقه ‏اند.
 
شجاعت حمزه بن عبدالمطّلب (رض)  
شجاعت وى در روز بدر و قول اميه بن خلف در اين باره
طبرانى از حارث تيمى روايت نموده، كه گفت: حمزه بن عبدالمطّلب (رض) در روز بدر، با پر شترمرغى مشخص و نشانه دار بود، مردى از مشركين گفت: اين مرد كه با پر شترمرغ مشخص و نشانه دار شده كيست؟ گفته شد: حمزه بن عبدالمطّلب. گفت: او همان كسى است كه در حق ما همه كارها را انجام داد!! هيثمى (81/6) ميگويد: اسناد آن منقطع است.
و نزد بزار از عبدالرحمن بن عوف (رض) روايت است كه گفت: اميه بن خلف به من گفت: اى عبدالاله(عبدالاله، عبدالرحمن بن عوف است، اسم وى در جاهليت عبد عمرو بود، رسول خدا ص موصوف را عبدالرحمن نام گذاشت، ولى اميه بن خلف از اين كه او را به اين نام صدا كند ابا ورزيد، و او را به همان نام قديمى اش صدا مينمود، و عبدالرحمن به او پاسخ نمى‏داد، بعد با هم اتفاق نمودند كه او را به نام عبدالاله صدا كند. و اين سخن را اميه وقتى گفت كه عبدالرحمن وى را در روز بدر، قبل از اين كه بلال به قتلش برساند، اسير گرفته بود.)  همان مردى كه در روز بدر با پر شترمرغ در سينه‏اش مشخص بود كيست؟ گفتم: او عموى رسول خدا ص، حمزه بن عبدالمطّلب (رض) است. گفت: او همان كسى است كه در حق ما همه كارها را انجام داد. هيثمى (81/6) ميگويد: اين را بزار از دو طريق روايت نموده، و در يكى از آنها شيخ وى على بن فضل كرابيسى آمده و وى را نشناختم، ولى بقيه رجال صحيح اند، و طريق ديگرش ضعيف است.
 
گريه رسول خدا ص هنگامى كه وى را كشته شده ديد
حاكم (199/3) از جابربن عبداللَّه(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص حمزه (رض) را در روز احد هنگامى كه مردم از جنگ برگشتند گم نمود. ميگويد: مردى گفت: من وى را نزد آن درخت ديدم كه ميگفت: من شير خدا و شير رسول وى هستم، خداوندا، من بيزارى را از آنچه كه اينها - ابوسفيان و يارانش - آورده‏اند به سوى تو اعلام ميكنم، و معذرت ام را از آنچه اينها انجام دادند - يعنى شكست شان - تقديم حضورت مينمايم، آن گاه رسول خدا ص به طرف وى در حركت شد. هنگامى كه پيشانى اش را ديد گريه نمود، و هنگامى كه مثله شدنش را ديد گريه‏اش شديد شد، بعد از آن گفت: «آيا كفنى نيست؟»، مردى از انصار برخاست و جامه‏ اى را انداخت. جابر (رض) ميگويد: رسول خدا ص فرمود: «در روز قيامت نزد خداوند تعالى سيد شهداء حمزه است». حاكم ميگويد: اين حديث از اسناد صحيح برخوردار است، ولى بخارى و مسلم آن را روايت نكرده‏اند. و ذهبى ميگويد: صحيح است.
داستان كشته شدن و مثله شدنش (رض)
ابن اسحاق، چنان  كه در البدايه  (18/4) آمده، از جعفربن عمرو بن اميه ضمرى روايت نموده، كه گفت: من و عبداللَّه بن عدى بن خيار در زمان معاويه (رض) بيرون شديم،... و حديث را متذكر گرديده، تا اين كه نزد وى - يعنى نزد وحشى - نشستيم و گفتيم: نزدت آمده‏ايم تا از كشتن حمزه (رض) براى ما صحبت كنى، كه چگونه وى را به قتل رسانيدى؟ گفت: من اين داستان را طورى براى تان حكايت خواهم نمود، كه آن را وقتى پيامبر ص از من پرسيد برايش بيان داشتم: من غلام جبير بن مطعم بودم، و عمويش طعيمه بن عدى در روز بدر كشته شده بود. وقتى كه قريش به طرف احد حركت نمود، جبير به من گفت: اگر عموى محمد، حمزه را در بدل عمويم كشتى، تو آزاد هستى. ميگويد: آن گاه با مردم خارج شدم، و من مرد حبشيى بودم كه چون ديگر اهل حبشه نيزه ميانداختم، و به ندرت توسط آن چيزى از نزدم خطا ميشد. هنگامى كه مردم با هم روياروى شدند، من در طلب و ديدن حمزه خارج گرديدم، تا اين كه او را در گوشه‏اى از مرد ديدم و گويى كه شتر خاكسترى است و مردم را با شمشير خود نابود مينمود، و چيزى در مقابلش نميتوانست بايستد، به خدا سوگند، مندر حالى خود را براى وى جهت زدنش آماده مينمودم، و از او در پشت درخت يا سنگ پنهان ميشدم، تا به من نزديك گردد، كه در اين اثنا سباع بن عبدالعزى از من جلو افتاد. هنگامى كه حمزه (رض) ديدش گفت: اى پسر ختنه كننده زنان بيا به طرف من. ميگويد: و او را چنان ضربه‏اى زد، كه سرش را به سويى پرت كرد. ميافزايد: من نيزه خود را حركت دادم، وقتى كه از آن مطمئن و راضى شدم، آن را به طرفش پرتاب نمودم، و بر زير نافش اصابت نمود، و از ميان دو پايش بيرون گرديد، وى حركت نمود تا به طرف من بيايد ولى افتاد، و نيزه را در او تا آن وقت گذاشتم كه مرد، بعد نزدش آمدم و نيزه خود را گرفتم، و به طرف اردوگاه برگشتم و آنجا نشستم چون به غير وى مرا كارى نبود، و او را فقط به خاطر اين كشتم كه آزاد شوم. هنگامى كه به مكه آمدم آزاد كرده شدم، و در آنجا تا اين كه رسول خدا ص مكه را فتح نمود،اقامت گزيدم. بعد به طائف فرار كردم، و آنجا درنگ نمودم. وقتى كه وفد طائف به طرف رسول خدا ص حركت نمود تا اسلام بياورند، راه‏ها بر من بسته شد (و متحيّر شدم كه كجا بروم)، گفتم: به شام، يمن يا به كدام گوشه ديگر اين سرزمين بروم، به خدا سوگند، من در همان اندوه خود قرار داشتم، كه مردى به من گفت: واى بر تو، او - به خدا سوگند - هيچ كس از مردم را كه در دينش داخل شود و به شهادت حق گواهى دهد نميكشد. ميگويد: هنگامى كه اين حرف را به من گفت، خارج شدم و در مدينه نزد رسول خدا ص آمدم، مرا فقط همان وقت ديد كه بالاى سرش ايستاده بودم، و شهادت حق را به زبان ميآوردم. هنگامى كه مرا ديد به من گفت: «آيا تو وحشى هستى؟» گفتم: بلى، اى رسول خدا، گفت «بنشين و برايم بيان كن كه حمزه را چگونه كشتى» گفت: آن گاه براى وى همين طورى كه براى شما بيان داشتم، بيان نمودم، وقتى كه از صحبت خود فارغ شدم گفت: «واى بر تو، رويت را از من پنهان كن، كه تو را ديگر نبينم». گفت: بنابراين من خود را از رسول خدا ص هر جايى كه ميبود، پنهان ميداشتم، تا مرا نبيند، و اين وضع تا آن وقت دوام داشت كه خداوند عزوجل وى را قبض نمود. هنگامى كه مسلمانان به طرف مسيلمه كذاب، كلان يمامه رفتند، من هم با ايشان خارج گرديدم، و همان نيزه‏ام را كه حمزه را با آن كشته بودم، با خود برداشتم، هنگامى كه مردم به هم روياروى شدند، مسيلمه را ديدم كه شمشير در دستش ايستاده  است - و او را نميشناختم - ، خود را برايش آماده ساختم، و مرد ديگرى از انصار از سمت ديگرى، كه هدف هر دوى مان مسيلمه بود، نيز خود را برايش آماده گردانيد، من نيزه‏ام را حركت دادم، وقتى از آن مطمئن و راضى شدم، آن را به سوى وى پرتاب نمودم، و به جانش اصابت نمود، انصارى نيز بر وى حمله نمود، و او را با شمشير (زد)،  پروردگارت ميداند كه كدام ما وى را كشت، اگر من وى را كشته باشم، بدون ترديد، در ضمن اين كه بهترين مردم را بعد از رسول خدا ص به قتل رسانيدم، بدترين مردم را (هم) به قتل رسانيدم.
و بخارى مانند اين را از جعفربن عمرو روايت نموده و در سياق وى آمده: هن