ن موعد باقى بود كه پيامبر خدا در حالى كه ابوبكر و عمر و عثمان، و گروهى از اصحابش (رضي‏ الله  عنهم) او را همراهى مي‏نمودند بيرون رفت، چون بر جنازه نماز خواند، به ديوار نزديك شد تا به آن بنشيند، نزدش آمده، از گريبان و چادر وى گرفتم و با چهره زشت به وى نگاه نموده، به او  گفتم: اى محمد، آيا حقم را به من نمي‏دهى؟ به خدا سوگند، شما بنى عبدالمطّلب به تعلل و نپرداختن قرض مشهوريد، و من اين عادت شما را مي‏دانستم. آن گاه به عمر نگاه كردم كه چشمانش از فرط غضب در رويش چون چرخ دور مي‏زد، بعد از آن با يك هجوم چشم به من گفت: اى دشمن خدا، آيا چيزى را به پيامبر خدا مي‏گويى كه من مي‏شنوم؟ و با وى عملى را انجام مي‏دهى كه مي‏بينم؟ سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست اگر از فوت آن نمي‏ترسيدم  هم اكنون سرت را با شمشيرم قطع مي‏نمودم.( آنچه كه عمر  از فوت آن مي‏ترسيد ممكن عدم ايمان آوردن زيد به پيامبر ص و بى بهره شدن او از نعمت‏هاى ايمان باشد.) پيامبر خدا ص درين فرصت با سكون و آرامش خاصى به طرفم نگاه مي‏كرد. سپس زبان گشود و فرمود: «اى عمر ما و او به چيزى ديگرى غير ازين نياز داشتيم و آن اين كه مرا به حسن ادا، و او را به نيكى در طلب امر كنى. اى عمر او را ببر و حقش را بده و بيست پيمانه خرما در بدل ترسانيدنت به او اضافه بپرداز».
زيد مي‏گويد: عمر مرا با خود برد، حقم را ادا نمود، و بيست پيمانه خرماى ديگر اضافه به من داد، گفتم: اى عمر اين زيادت چيست؟! گفت: پيامبر ص مرا دستور داده است تا در بدل اين كه تو را ترسانيدم اين را برايت زياد بدهم. زيد مي‏افزايد: پرسيدم: اى عمر، مرا مي‏شناسى؟ گفت: نخير. گفتم: من زيد بن سعنه هستم. پرسيد: عالم (يهودى)؟ گفتم: بلى عالم (يهودى). گفت: تو را چه واداشت تا آن عمل را در مقابل پيامبر ص انجام دادى و آن چيزها را به او گفتى؟ گفتم: اى عمر، من همه علامت‏هاى نبوّت را هنگامي كه به روى وى نگاه نمودم دانستم، مگر دو چيز را، كه آن دو را از وى نفهميدم يكى اين كه حلم و بردبارى اش بر غضبش سبقت داشته باشد، و ديگرى اين كه شدت جهل مردم جز بر بردبارى وى نيفزايد. ومن اين دو را در وى امتحان نمودم، و اى عمر تو را شاهد مي‏گيرم، كه خدا را به عنوان پروردگار برگزيدم، و اسلام را به  عنوان دين پذيرفتم، و محمّد ص را به عنوان نبى قبول نمودم، و تو را شاهد مي‏گيرم كه نصف مالم - چون من از همه امت محمّد مال زيادتر دارم - براى امت محمّد ص صدقه است. عمر گفت: بهتر اين است كه بعضى امت محمّد بگويى، چون تو توان همه آنها را ندارى، گفتم: آرى، براى بعضى آنها. سپس عمر و زيد هر دوى شان نزد پيامبر خدا ص برگشتند، زيد گفت: گواهى مي‏دهم كه معبودى جز يك خدا نيست، و گواهى مي‏دهم كه محمّد ص بنده و رسول اوست. و به اين صورت وى به پيامبر خدا ص ايمان آورد، و او را تصديق نموده همراهش بيعت كرد، و با وى در غزوه‏هاى زيادى شركت ورزيد، تا اين كه در غزوه تبوك در حالى كه پيش ميرفت، نه به عقب، وفات نمود. خداوند زيد را رحمت كند. هيثمي (240/8) مي‏گويد: اين را طبرانى روايت نموده، و رجال وى ثقه‏اند، و ابن ماجه بخشى از آن را روايت كرده است.
اين را همچنان ابن حبان، حاكم ابوالشيخ در كتاب اخلاق النبى و غير ايشان، چنان كه در الاصابه (566/1) آمده، روايت نموده‏اند، و در الاصابه گفته است: رجال اسناد ثقه دانسته شده‏اند، وليد هم در آن به تحديث  تصريح نموده، و مدار آن بر محمّد بن ابى سرى، راوى ازوليد مي‏باشد. (يعنى غير از ابى سرى، راوى ديگرى آن را از وليد روايت نكرده است). ابن معين وى را ثقه دانسته، و ابوحاتم او را لين الحديث گفته است. و اين عدى مي‏گويد: محمّد كثيرالغلط است. واللَّه اعلم. من براى قصه وى شاهدى از وجه ديگرى يافتم، وليكن در آن (از ابن سعنه) نام برده نشده. ابن سعد مي‏گويد: يزيد براى مان حديث بيان داشت، جرير بن حازم به ما خبر داد، كسى كه از زهرى شنيده بود، به من گفت: كه وى مي‏گويد: يك يهودى گفت: من همه صفت‏هاى محمّد ص را كه در تورات آمده بودم ديدم، مگر حلم و بردبارى را... و قصه را متذكر شده. ابونعيم نيز اين را در الدلائل (ص23) روايت كرده است.
پيروى و به جا آوردن امر پيامبر ص در روز حُنَين
بيهقى از جابر (رض) روايت نموده كه: پيامبر خدا ص وقتى كه حالت مردم را در روز حنين ديد گفت: «اى عباس، فرياد كن: اى گروه انصار، اى اصحاب شجره(اشاره به بيعت رضوان در روز حديبيه است. م.) » و آنها به او پاسخ دادند: لبيك، لبيك. و هر كس تلاشمي ‏نمود تا شتر خود را بكشد، و يا خود داشته باشد، ولى بدان قادر نمى‏شد، آنگاه زره خود را بر گردنشمي ‏انداخت و شمشير و سپرش رامي ‏گرفت و به طرف صدا حركتمي ‏نمود، تا اينكه صد تن آنان نزد رسول خدا ص جمع شدند، و با هوازن روبرو شدند و جنگيدند. فراخواندن  اول براى انصار بود(يعنى پيامبر ص كه به واسطه عباس (رض) صدا مى‏كرد، اولا انصار را عموماً فرياد كرد و بعداً خاص خزرج را فرياد نمود. م.)، و بعداً خزرج فراخوانده شد، و آنان در وقت جنگ پر صبر و شكيبا بودند، و پيامبر خدا ص بر ركاب‏هاى خود بلند شد و به مي دان جنگ قوم نظر انداخت و گفت: (الان حَمِىَ الوَطِيسُ)  «اكنون تنور جنگ برافروخت».مي ‏افزايد: به خدا سوگند، تا هنوز مردم نزد وى جمع نشده بودند،  كه اسيران دشمن نزد رسول خدا ص دست بسته جمع آورى شدند، و خداوند كسانى از آنها را به قتل رسانيد، و عده‏اى را هم شكست داد، و اموال و فرزندان شان را براى رسول خدا ص غنيمت گردانيد.  و نزد ابن وهب از حديث عباس (رض) آمده... آن را متذكر شده، و در آن آمده: پيامبر خدا ص گفت: «اى عباس، اصحاب سمره را صدا كن»،مي ‏گويد: به خدا سوگند، هنگامى كه آن‏ها صداى مرا شنيدند، برگشت و جمع شدن شان مثل برگشت و جمع شدن گاوها بر اولادشان بود، و گفتند: يا لبيك، يالبيك! اين را مسلم از ابن وهب روايت نموده است. 
 
آنچه ميان اصحاب و ابوسفيان در نقض صلح حديبيه اتفاق افتاد
ابن ابى شيبه از عكرمه (رض) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه پيامبر خدا ص با اهل مكه داخل معاهده صلح شد، [قبيله] خُزاعه در جاهليت هم پيمان پيامبر خدا ص بود، و بنى بكر هم پيمان قريش، بنابراين خزاعه در صلح رسول خدا ص داخل شد، و بنى بكر در صلح قريش داخل گرديد، و در مي ان بنى بكر و خزاعه جنگ در گرفت،  و [در اين جنگ] قريش بنى بكر را با دادن سلاح و طعام همكارى نمود و به سوى آنان روى آورد، به همي ن علت بنى بكر [در اين جنگ] بر خزاعه غلبه يافتند، و چند تن از آنان را به قتل رسانيدند، و قريشى‏ها از اينكه پيمان را نقض نموده باشند در هراس افتادند، و به ابوسفيان گفتند: نزد محمد رو و صلح را تحكيم نموده نافذ گردان، و در مي ان مردم صلح نما.
آنگاه ابوسفيان به راه افتاد، و به مدينه آمد، رسول خدا ص گفت: «ابوسفيان نزدتان آمده است، ولى راضى و بدون هيچ دست آوردى بازگشت خواهد نمود». وى نزد ابوبكر (رض) آمد و گفت: اى ابوبكر مفاد صلح را برقرار دانسته و در مي ان مردم صلح نما، ابوبكر پاسخ داد: من صلاحيتى ندارم، اي