اصم بن بهدله از ابوائل روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه وفات خالد (رض) فرارسيد، گفت: من مرگ را در جاهايش طلب نموده بودم، ولى تقدير آن برايم نرفته بود، و چنان شد كه در بستر خود جان دهم. و هيچ يك از عملم نزدم بعد از لااله الااللَّه ،اميدوار كننده‏تر از شبى نيست كه در آن در پوشش سپر شب را سپرى نمودم، و آسمان به شدّت بر سرم تا صبح ميباريد، تا اين كه بر كفار حمله نموديم. بعد از آن گفت: وقتى كه من مردم به سلاح و اسبم نگاه كنيد، و آن را در راه خدا بگردانيد. وقتى كه وفات نمود، عمر (رض) به خاطر جنازه وى بيرون آمد و گفت: بر زنان آل وليد، اگر بر خالد اشك بريزند، مادامى كه گريبان را ندرند و صداى خود را بلند نميكنند، باكى نيست. اين چنين در الاصابه  آمده، و در (415/1) گويد: اين دلالت بدان ميكند كه وى در مدينه وفات نموده  است، ولى اكثريت بر آن اند كه موصوف در حمص درگذشته است. و اين را همچنين طبرانى از ابووائل به مانند آن به اختصار روايت كرده. و هيثمى (350/9) ميگويد: اسناد آن حسن است.
 
رغبت و علاقمندى بلال به بيرون رفتن در راه خدا
طبرانى از عبداللَّه بن محمّد و عمر و عمار پسران حفص و آنها از پدران واجدادشان روايت نموده ‏اند كه آنها گفتند: بلال پيش ابوبكرن آمده گفت: اى خليفه رسول خدا، من از رسول خدا ص شنيدم كه ميگفت: «بهترين عمل مؤمنين جهاد در راه خداست». و خواستم تا آن وقت در راه خدا استقامت و پايدارى كنم و باشم كه بميرم. ابوبكر(رض) گفت: اى بلال من تو را به خدا و حرمت و حق خودم سوگند ميدهم، سنم زياد شده  است، قوتم ضعيف گرديده و اجلم نزديك شده  است، بنابراين بلال با وى اقامت نمود، و هنگامى كه ابوبكر وفات نمود، نزد عمر(رض) آمد، و او همان سخنان ابوبكر(رض) را به او گفت، ولى بلال ابا ورزيدو از وى نپذيرفت. عمر گفت: اى بلال! پس (براى) كى (واميگذارى)؟( هدفش اذان است.)  گفت: براى سعد، چون وى در قباء در عهد رسول خداص اذان داده  است. به اين صورت عمر اذان را به عقيه و سعد محول گردانيد.(   اين چنين در هيثمى آمده و در ابن سعد آمده: آن گه عمر سعد را طلب نمود، و اذان را براى وى سپرد و بعد از وى به بازماندگانش محول گردانيد.
)  هيثمى (274/5) ميگويد: در اين عبدالرحمن‏بن سهيل‏بن عمار آمده ضعيف ميباشد. و اين را ابن سعد (168/3) نيز به اين اسناد و به مانند آن روايت نموده.
و از موسى بن محمّد بن ابراهيم تيمى و او از پدرش روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه رسول خدا ص وفات نمود، بلال (رض) در حالى اذان داد كه هنوز رسول خدا ص دفن نگرديده بود، هنگامى ميگفت: (اشهد ان محمدا رسول‏ اللَّه )، مردم در مسجد گريه مينمودند. ميافزايد: هنگامى كه رسول خدا ص دفن گرديد، ابوبكر(رض) به او گفت: اذان بده. او گفت: اگر مرا آزاد كرده‏اى تا با تو باشم اين را به خاطر آن ميكنم، ولى اگر مرا براى خدا آزاد نموده‏اى، مرا با كسى كه برايش رها نموده‏اى واگذار. ابوبكر گفت: من تو را جز براى خدا آزاد نكرده‏ام، مرا با كسى كه برايش رها نموده‏اى واگذار. ابوبكر گفت: من تو را جز براى خدا ازاد نكرده‏ام. بلال گفت: من براى هيچ كسى بعد از رسول خدا ص اذان نميدهم. ابوبكر گفت: اين مربوط به توست. (راوى) ميگويد: وى درنگ نمود، تا اين كه لشكرهاى شام بيرون گرديد، و همراه آنها حركت نمود و آنجا رسيد. و از سعيد بن مسيب روايت است: هنگامى كه ابوبكر(رض) در روز جمعه بر منبر نشست، بلال به وى گفت: اى ابوبكر، گفت: لبيك. بلال گفت: مرا براى خدا آزاد نموده‏اى و يا براى نفس خودت؟ گفت: براى خدا. بلال گفت: پس به من اجازه بده تا در راه خدا بجنگم، و او اجازه داد. بعد به طرف شام بيرون رفت و در همانجا درگذشت. و اين را ابونعيم در الحليه  (150/1) از سعيد به مانند آن، روايت نموده  است.
 
پيامبر ص و دعوت نمودن مُعَاويه بن حَيْدَه (رض)
ابن عبدالبر در الاستيعاب از معاويه بن حَيْده قُشَيرى روايت نموده، و آن را صحيح دانسته، كه وى مي‏گويد: نزد پيامبر خدا ص آمده به او گفتم: اى پيامبر خدا، تا اين كه زياده از عدد انگشتانم سوگند ياد نكردم - و كف‏هاى دست خود را روى هم گذاشت - تا نزدت نيايم، و به دينت هم داخل نشوم به اينجا نيامدم!! امّا در حالى نزدت آمده‏ام كه چيزى جز آنچه خداوند (جل جلاله) به من آموخته است، نمي‏دانم. من تو را به خداوند بزرگ سوگند داده مي‏پرسم كه پروردگار ما تو را به چه چيزى نزد ما فرستاده است؟ پيامبر خدا ص گفت: «به دين اسلام» معاويه بن حيده پرسيد: دين اسلام چيست؟ فرمود: «اين كه بگويى: من خود را براى خداوند تسليم نموده و (از بت پرستى و شرك) كناره گرفتم. نماز را برپا دارى، و زكات را بپردازى، و هر چيز مسلمان بر مسلمان ديگر حرام است. آنها برادر و ناصر يكديگرند، و خداوند از كسى كه بعد از اسلام آوردن خود، مرتكب شرك شود هيچ عملى را تا آن وقت قبول نمي‏كند، كه خود را از مشركين دور ننموده و آنها را ترك نگويد. مي‏دانيد كه من چرا از كمرتان گرفته و شما را از آتش باز مي‏دارم؟! آرى، آگاه باشيد، كه پروردگارم مرا خواسته و از من مي‏پرسد كه آيا به بندگانم رسانيدى و ابلاغ نمودى؟ به او پاسخ مي‏دهم: آرى اى پروردگارم، من ابلاغ نمودم. شما آگاه باشيد، بايد حاضرتان اين را به غايب‏تان برساند. آگاه باشيد بعد از آن شما در حالى فراخوانده مي‏شويد، كه دهن هايتان با پوزبند بسته مي‏باشد. اوّلين چيزى كه درباره يكى شما خبر ميدهد همانا، ران و كف دستش مي‏باشد» وى مي‏گويد: پرسيدم: اى پيامبر خداص همين دين ماست؟ گفت: «اين دين توست و هر جاى كه نيكى كنى همان برايت كفايت مي‏كند».... و تمام حديث را متذكّر شده است.
حديث فوق، صحيح الاسناد و ثابت شناخته شده است، مربوط به مُعَاويه بن حَيْده مي‏باشد، نه به حكيم بن ابى معاويه وحديث حكيم قبل ازين حديث روايت شده، و در آن آمده كه گفت: اى پيامبر خدا، پروردگارمان تو را براى چه فرستاده است؟ پيامبرص فرمود: «براى اين كه خداوند را عبادت كنى و به آن چيزى را شريك نياورى، و نماز را برپا نموده و زكات را بپردازى، و همه چيز يك مسلمان براى مسلمان ديگر حرام كرده شده، و اين دين توست و در هر جا كه باشى برايت كفايت مي‏كند»، اين چنين اين را ابن ابى خَيْثَمَه به اين صورت ذكر كرده است، و بر همين اسناد درين واقعه اعتماد نموده در حالى كه آن يك اسناد ضعيف مي‏باشد، اين چنين در الاستيعاب (323/1) آمده حافظ در الاصابه (350/1) گفته است: اين احتمال وجود دارد، كه اين واقعه ديگرى باشد، و اين دور نيست كه دو شخص از يك چيز سئوال نموده باشند و سئوال‏هاى شان با هم موافق شده باشد، به ويژه با تباين روايت كننده. اين روايت را ابن ابى عاصم در الوُحْدان ذكر نموده و حديث را از عبدالوهاب بن نجده روايت كرده وى همان حَوْطِى شيخ ابن ابى خَيْثَمَه در روايت حديث است.
انكار و عدم رضايت مقداد از نشستن از جهاد به خاطر آيه خروج
ابونعيم در الحليه  (47/9) از ابويزيد مكّى روايت نموده، كه گفت: ابوايوب و مقداد(رضي‏ اللَّه ‏عنهما)  ميگفتند: ما مأمور شده‏ايم كه درهر حال بيرون