نجا، واى حارث اينجا، و آن دو را (از جاهاى شان) يك طرف مينمود. بعد انصار شروع به آمدن نزد عمر نمودند، و او آن دو را همان طور (از جاهاى شان) يك طرف مينمود، تا اين كه در آخر مردم قرار گرفتند. و وقتى كه از نزد عمر بيرون رفتند ،حارث بن هشام به سهيل بن عمرو گفت: آيا نديدى كه با ما چه  كرد؟ سهيل به او گفت: اى مرد، بر وى ملامتى نيست، و ميسزد كه ملامت را متوجه نفس‏هاى خود مان سازيم، اين قوم دعوت شدند و شتاب نمودند، و ما دعوت شديم و سستى و تأخير نموديم. هنگامى كه مهاجرين و انصار از نزد عمر برخاستد، آن دو نزدش آمده به وى گفتند: اى اميرالمؤمنين، آنچه را امروز نمودى ديديم، و دانستيم كه آن را ما از (طرف)  نفس‏هاى خودمان آورده‏ايم، آيا چيزى هست كه توسط آن آنچه را (از فضل از ما فوت شده  است) دوباره درك ناييم؟ عمر (رض) به آن دو گفت: جز اين وجه ديگر چيزى را براى اين كار نميدانم، و به سوى مرز روم اشاره نمود. بعد آن دو به سوى شام حركت كردند، و در همان جا فوت نمودند. اين چنين در كنزالعمال (136/7) آمده. و اين را همچنين زبير از عمويش مصعب از نوفل بن عماره به مانند آن، چنان كه ابن عبدالبر در الاستيعاب (111/2) ذكر نموده، روايت نموده  است.
قول سهيل بن عمرو براى همان رؤسايى كه عمر(رض) مهاجرين را بر ايشان مقدّم داشت
حاكم (282/3) از طريق ابن مبارك از جرير بن حازم از حسن(وى حسن بصرى است رحمه‏اللَّه تعالى.)  روايت نموده كه ميگفت: مردمانى بر دروازه عمر حضور به هم رسانيدند، كه درميان ايشان: سهيل بن عمرو، ابوسفيان بن حرب و بزرگانى از قريش ن حضور داشتند. در اين اثنا اجازه دهنده عمر بيرون گرديد، و براى اهل بدر چون صهيب، بلال و عمارن به اجازه دادن شروع نمود - (حسن رحمه اللَّه تعالى عليه) ميگويد: وى به خدا سوگند بدرى بود، و آن‏ها را دوست ميداشت، و درباره ايشان سفارش و وصيت هم نموده بود -، آن گاه ابوسفيان گفت: چون امروز هرگز نديدم! وى به اين غلامان اجازه ميدهد، و ما در اينجا نشسته‏ايم و به طرف ما التفاتى نميكند. سهيل - كه مرد عاقل و هوشيارى بود(اين جمله معترضه از سخن حسن بصرى است.)  - گفت: اى قوم، - به خدا سوگند -، من آنچه را در روهاى تان هست ميبينم، اگر خشمگين باشيد، بر نفس‏هاى خودتان خشمگين شويد، اين قوم هم دعوت شدند، و شما هم دعوت شديد، آنها شتاب نمودند، و شما سستى و تاخير نموديد، به خدا سوگند، در فضيلت هايى كه آنها، طورى كه ميپندارند از شما سبقت جسته‏اند، فوت شان بر شما، از اين دروازه تان كه بر آن رقابت ميكنيد، به مراتب شديدتر است، بعد از آن گفت: اين قوم به آنچه ميبينيد از شما سبقت جسته‏اند، - و به خدا سوگند - شما راهى براى آنچه اينها از شما در آن سبقت جسته‏اند نداريد، بنابراين به سوى اين جهاد متوجه شويد، و آن را رها نكنيد و بدان ملازمت نماييد، اميد است كه خداوند عزوجل جهاد و شهادت را نصيب تان كند، بعد از آن جامه خود را تكان داد، و برخاسته، خود را به شام رسانيد. حسن ميگويد: به خدا سوگند، وى راست گفته است، خداوند بنده‏اى را كه به سوى او بشتابد، چون بنده‏اى كه از شتاب به سوى وى سستى كند، نميگرداند. و اين چنين اين را در الاستيعاب (110/2) ذكر نموده، و طبرانى نيز به معناى آن را از حسن به شكل طولانى روايت نموده  است. هيثمى (46/8) ميگويد: رجال وى رجال صحيح اند، مگر اينكه حسن از عمر نشنيده.
وبخارى اين را در تاريخ خود روايت كرده، و باوردى از طريق حميد از حسن به معناى آن را به اختصار، چنان كه در الاصابه  )94/2( آمده، روايت نموده  است.
بيرون رفتن سهيل و اقامتش در راه خدا تا وقت مرگ
ابن سعد (335/5) از ابوسعد بن فضاله - كه از صحبت بهره‏مند بود - روايت نموده، كه گفت: من و سهيل بن عمرو تا به شام همراه شديم، از وى شنيدم كه ميگفت: از رسول خدا ص شنيدم كه ميفرمود: «ايستادن يكى از شما در راه خدا، در ساعتى از عمرش، از عمل همه عمرش در خانواده‏اش، بهتر است». سهيل گفت: بنابراين من تا مرگم در سنگر ميباشم، و به مكه بر نميگردم. وى ميافزايد: به اين صورت او در شام مقيم بود، تا اين كه در طاعون عمواس درگذشت. اين چنين در الاصابه  (94/2) آمده. و اين را حاكم (282/3) از ابوسعيد (رض) مانند آن، روايت نموده  است.
 
بيرون رفتن حارث بن هشام به سوى جهاد على رغم ناله و زارى و بيتابى اهل مكه بر وى
ابن المبارك از اسودبن شيبان از ابونوفل بن ابى عقرب روايت نموده، كه گفت: حارث بن هشام (رض) از مكه بيرون رفت، اهل مكه در رفتن وى ناشكيبايى و بيتابى شديدى نمودند، و هر كسى كه قدرت طعام خوردن را داشت در مشايعت از وى همراهش بيرون آمد، تا اين كه به نقطه بالايى بطحاء، و يا جايى كه خداوند خواسته بود رسيد، آن گاه توقّف نمود، و مردم نيز در اطرافش ايستاده و گريه ميكردند. هنگامى كه وى ناشكيبايى و بيتابى مردم را ديد گفت: اى مردم: - به خدا سوگند - من به خاطر علاقمندى و ترجيح نفسم از نفس‏هاى شما بيرون نشده‏ام، و نه هم به خاطر گزيدن شهرى بر شهر شما، ولى چون اين امر  پيش آمد، و در آن مردانى از قريش بيرون رفتند - به خدا سوگند - نه آنها از سران قوم بودند، و نه هم از خاندان‏هاى آن‏گاه ما - به خدا سوگند - آن چنان گرديديم، كه اگر كوه‏هاى مكه طلا بگردد، و آنها را در راه خدا انفاق كنيم، باز هم روزى از روزهاى شان را به دست نميتوانيم آورديم، به خدا سوگند، اگر اين را در دنيا از ما بردند، تلاش ميكنيم تا در آخرت همراه شان شريك باشيم، بنابراين از خدا شخصى ترسيده كه اين كار را انجام داده  است. و بعد به طرف شام روى آورد، و متاع و حشم وى از دنبالش حركت نمود، و به شهادت رسيد خدا رحمتش كند. اين چنين در الاستيعاب (310/1) آمده. و اين را حاكم )278/3( از طريق ابن مبارك به مانند آن، روايت نموده  است.
 
رغبت و  علاقمندى خالد بن وليد(رض) به جهاد و طلب مرگ در راه خدا
ابن سعد از زياد مولاى آل خالد روايت نموده، كه گفت: خالد (رض) در وقت مرگ خود فرمود: در روى زمين شبى برايم محبوبتر از آن شب نبود، كه سرد و يخبندان بود، و در سريه‏اى از مهاجرين قرار داشتم، و با آنها صبحگاهان بر دشمن هجوم ميآوردم، شما را به جهاد نمودن تأكيد ميكنم. اين چنين در الاصابه  (414/1) آمده  است و اين را ابويعلى از قيس بن ابى حازم روايت نموده، كه ميگويد: خالد بن وليد(رض) گفت: شبى را كه در آن برايم عروسى در خانه‏ام اهداء شود، من وى را دوست داشته باشم، و يا اين كه در آن به فرزندى بشارت داده شوم، برايم محبوب‏تر از شب سرد و يخبندانى نيست كه در سريه‏اى مهاجرين قرار داشته باشم، و توسط آن صبحگاهان بر دشمن هجوم آورم. اين چنين در المجمع (350/9) آمده، و افزوده  است: رجال وى رجال صحيح اند.
و ابويعلى همچنان از قيس بن ابى حازم روايت نموده، كه گفت: خالدبن وليد(رض) فرمود: جهاد در راه خدا، خيلى زياد  مرا از قرائت باز داشت. هيثمى (350/9) ميگويد: رجال وى رجال صحيح اند. و اين را در الاصابه  (414/1) از ابويعلى از خالد(رض) ذكر نموده كه: جهاد مرا از فرا گرفتن زيادى از قرآن مشغول داشت.
و ابن المبارك در كتاب الجهاد از 