ى شان گرفت، و درصدد هلاكت شان برآمد:
(و ما محمّد الا رسول قد خلت من قبله الرسل، افان مات او قبل انقلبتم على اعقابكم، و من ينقلب على عقبيه فلن يضراللَّه شياً، و سيجزى‏ اللَّه  الشاكرين). (آل عمران: 144).
 ترجمه: «محمّد فقط پيامبر خداست، پيش از وى هم پيامبران گذشته‏اند، آيا اگر وى بميرد يا كشته شود بر پاشنه‏هاى تان بر عقب ميگردد، و هر كسى كه بر پاشنه هاييش عقب برگردد، هرگز به خداوند ضرررى نميرساند، و خداوند شكرگزاران را به زودى پاداش خواهد داد».
در اطراف شما عرب هايى اند كه گوسفند و شتر خود را باز داشته‏اند (و زكات آنها را نميدهند)، و اينها در دين خود - اگرچه به آن برگشته‏اند - از امروزشان بى رغبت‏تر نبودند، و شما در دين تان على رغم از دست دادن بركت نبى تان از امروزتان قوى‏تر نبوديد، رسول خداص شما را به همان كفايت كننده  اول سپرده  است، ذاتى كه وى را گمراه يافت، و هدايتش نمود، و فقير و نادار يافت ،و غنيش ساخت، و شمار بركناره‏اى از آتش قرار داشتيد، و از آن نجات تان داد، به خدا سوگند، تا آن وقت قتال بر امر خدا را نميگذارم، كه خداوند وعده خود را بر ما آورده سازد، و عهدش را براى ما وفا نمايد، كسى كه از ما كشته ميشود اهل جنت و شهيدان است و كسى كه از ما باقى ميماند: خليفه خدا و وارث وى در زمينش ميباشد، خداوند حق را فيصله نموده، و اين قول وى است، كه در آن خلافى نميباشد -: (وعداللَّه الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنّهم فى الارض.) بعد از آن پايين آمد. ابن كثير ميگويد: درميان صالح بن كيسان و صديق (رض) انقطاع است، ولى حديث بر نفس خود به صحت شهادت ميدهد، البته به خاطر قوت و فضاحت الفاظ و كثرت شواهدى كه برايش وجود دارد. اين چنين در الكنز (142/3) آمده. و اين را در البدايه  (311/6) از ابن عساكر مانند آن را يادآور شده  است.
 
انكار ورد ابوبكر (رض) بر كسى كه از جنگ باز ايستاد، يا خواسته در آن سهل انگارى نمايد
عدنى از عمر (رض) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه نظر مهاجرين - كه من هم در ميان ايشان بودم در وقت ارتداد عربها، متفق گرديد، گفتيم: اى خليفه رسول خدا، مردم را بگذار نماز را بخوانند، و زكات را ادا نكنند، زيرا ايشان وقتى ايمان به قلب‏هاى شان داخل گرديد، آن را ميپذيرند. ابوبكر (رض) گفت: سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، اين كه از آسمان بيفتم، برايم محبوبتر و بهتر از اين است، كه آنچه ترك نمايم كه رسول خدا ص به خاطر آن جنگيده  است، مگر اين كه من هم به خاطر آن بجنگم. بنابراين با عربهاى جنگيد، تا اين كه به اسلام برگشتند، عمر (رض) افزود: سوگند به ذاتى كه جانم در دست  اوست، همه روز از آل عمر بهتر است. اين چنين در الكنز (141/3) آمده.
و نزد اسماعيلى از عمر (رض) روايت است كه گفت: هنگامى كه رسول خدا ص وفات نمود، عده‏اى از عرب مرتد گرديدند، و گفتند: نماز ميخوانيم و زكات نميدهيم. من نزد ابوبكر (رض) آمده گفتم: اى خليفه رسول خدا، در ميان مردم الفت و وحدت ايجاد كن، و برايشان رحم نموده  اسان بگير، چون آنها به منزله وحوش هستند. ابوبكر (رض) گفت: مرا اميد نصرت و يارى ات را داشتم، و تو به عدم همكارى و يارى ات نزدم آمدى!! در جاهليت جبار و سركش بودى، و در اسلام ضعيف؟! به چه ميخواهى ايشان را نزديك ساخته يكجاى كنم؟! با شعر بديع و غريب، يا به جادوى دروغ؟! اين چنين نخواهد بود، اين چنين نخواهد بود!! نبى ص رفته است، و وحى قطع گرديده، به خدا سوگند، عليه آنها تا وقتى كه شمشير در دستم قرار دارد، اگر ريسمانى را هم از من منع نمايند، جهاد ميكنم. عمر (رض) ميگويد: من وى را در اين امر ازخود پيش‏تر و مصمم‏تر يافتم، وى مردم را بر بسا امورى برابر ساخت، كه بسيارى از مشكلات آنان وقتى كه من مسؤوليت شان را به دوش گرفتم، برايم آسان گرديد. اين چنين در الكنز (300/3) آمده.
و دينورى در المجالسه ، و ابوالحسن بن بشران در فوائد خود، و بيهقى در الدلائل، ولالكائى در السنه  از منبَّه بن محصن عنزى  روايت نموده ‏اند كه گفت: به عمربن الخطاب (رض) گفتم: تو از ابوبكر بهتر هستى؟ وى گريه نموده گفت: به خدا سوگند، شبى از ابوبكر و روزى از وى، از عمر و آل عمر بهتر است. ( قصّه‏اى هست كه بدين مضمون در ميان عمربن الخطاب (رض) و همين ضبه عنزى اتفاق افتاده است، و خلاصه آن چنين است: ضبه در بصره اقامت داشت، و والى آن از طرف، عمربن الخطاب (رض) ابوموسى اشعرى بود، ابوموسى در خطبه هايش براى عمر (رض) دعا مى‏نمود، و ضبه به وى معترض گرديده مى‏گفت: چرا براى رفيقش ابوبكر دعا نميكنى، عمر را بر ابوبكر ترجيح مى‏دهى؟ بعد آن ابوموسى از ضبه به عمر (رض) شكايت نمود، و عمر (رض) با ارسال كسى دنبال ضبه وى را فراخواند تا به مدينه حاضر شود، موصوف به مدينه آمد و بر عمر بن الخطاب (رض) سلام داد، عمر پرسيد: تو كيستى؟ گفت: ضبه عنزى، عمر به او گفت: لامرحبا بك ولا اهلا، «نه فراخى باشد برايت ونه اهل»، ضبه پاسخ داد: فراخى از طرف خداست، و اما اهل نه اهل دارم و  نه مال. اى عمر چرامرا از شهرم بدون ارتكاب كدام گناهى طلب نمودى؟ عمر (رض) پاسخ داد= فرماندارم در بصره از تو شكايت دارد. آن گاه ضبه قصّه خود را با ابوموسى براى عمر (رض) بازگو نمود، و به وى گفت: تو از ابوبكر بهتر هستى؟ عمر ناگهان به گريه شد و گفت: «به خدا سوگند شبى و روزى از ابوبكر از عمر و آل عمر بهتر است» بعد از آن عمر (رض) براى ضبه گفت:  آيا تو گناهم را مى‏بخشى، خدا تو راببخشد؟ ضبه پاسخ داد: اى اميرالمؤمنين خداوند تو را ببخشد. آن گاه عمر (رض) وى را به بصره فرستاد، و ابوموسى رادر موضوع عتاب نمود. به نقل از «الرياض النضره » ازين قصّه دانسته نمى‏شود كه ابوموسى عمر (رض) را بر ابوبكر ترجيح مى‏داد، و آنچه اتفاق افتاده، اين بود كه: ابوموسى براى خليفه كه عمر (رض) بود دعا مى‏كرد، و ابوبكر (رض) را كه در گذشته بود ذكر نمى‏نمود، لذا ضبه به وى متعرض ميگرديد. و بدين سبب ابوموسى از دستش به عمر (رض) شكايت نمود. به نقل از پاورقى و باتصرف. م.
) آيا دوست دارى تو را از همان شب و روزش خبر دهم؟ گفتم: بلى، اى اميرالمؤمنين. گفت: شب وى هنگامى كه پيامبر خدا ص از مكه فرار كنان خارج گرديد، و ابوبكر وى را دنبال نمود... و حديث را چنان كه در هجرت (ص98) گذشت ذكر نموده، افزود: و اما روز وى: هنگامى كه رسول خدا ص وفات نمود،و عرب‏ها مرتد گرديدند، بعضى از ايشان گفتند: نماز ميخوانيم زكات نميدهيم، و برخى ديگرشان گفتند: نه نماز ميخوانيم و نه زكات ميدهيم. من نزدش آمدم - كه از نصيحت دريغ نمينمودم - گفتم: اى خليفه رسول خدا، در ميان مردم الفت و وحدت ايجاد كن... و به مانند آن را، چنان كه در منتخب كنزالعمال (348/4) آمده، ذكر نموده  است.
و نزد امام احمد و شيخين - (بخارى و مسلم) - ازابوهريره (رض) روايت است كه گفت: هنگامى كه رسول خدا ص وفات نمود، و بعد ازوى ابوبكر (رض) خلافت را به دوش گرفت،
و آنهايى كه از عرب كافر شدند، كافر گرديدند، عمر (رض) گفت: اى ابوبكر، چگونه با مردم ميجنگى، در حالى كه رسول خدا گفته است: «من مأمور ش