خزرج را به ابودجانه تحويل داد، و گفته ميشود: به حبابن منذر دارد رضوان‏ اللَّه  عليهم الجمعين. و شمار مردم با رسول خدا ص سى هزار بود، و ده هزار اسب با خود همراه داشتند، و براى هر شاخه‏اى از انصار دستور داد تا لواء و بيرق خود را بگيرد، و در قبايل عرب نيز بيرق و پرچمها وجود داشت اختتام و يا حذف اندك.

كوشش و اهتمام پيامبر ص در فرستادن اسامه در بيمارى وفاتش، و شدت توجه ابوبكر (رض) در اين مسئله در اول خلافتش  

فرستادن اسامه، احضار مسلمانان نخستين و اوليه در آن و انكار پيامبر ص بر كسى كه در مورد تعيين اسامه از طرف وى به عنوان امير انتقاد نمود
ابن عساكر (120/1) از طريق زهرى از عروه و او از اسامه بن زيد(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده كه: رسول خدا ص به وى دستور داد تا بر اهل ابنى(اسم جايى است در فلسطين در ميان عسقلان و رمله.)  صبحگاهان هجوم بياورد و آتش بزند. بعد از آن رسول خدا ص به اسامه گفت: «به نام خدا حركت كن»، وى با بلند نمودن لواى بسته شده خود بيرون گرديد، و آن را براى بريده بن حصيب اسلمى تحويل داد، و او با آن پرچم به سوى خانه اسامه بيرون شد. ورسول خدا ص اسامه را امر نمود، و او در جرف  اردوگاه گرفت، و اردوگاهش را در موضع سقايه سليمان امروزى بر پاى ساخت. و مردم به بيرون رفتن شروع به بيرون رفتن نمودند، و هر كس كه از كارش فارغ ميشد به سوى اردوگاه خود بيرون ميگرديد، و كسى كه كار و حاجت خود را برآورده نساخته بود وى هنوزوقت داشت. و كسى از مهاجرين اوايل باقى نبود كه در ن غزوه احضار نشده باشد: عمربن الخطاب، ابوعبيده، سعدبن ابى وقاص، ابواعور سعيد بن زيد بن عمروبن نفيل و شمار مردان ديگرى از مهاجرين از آن جمله بودند، و از انصار تعدادى بودند: قتاده بن نعمان و سلمه بن اسلم بن حريش (رض).
مردانى از مهاجرين - كه دراين ارتباط شديدترين شان در گفتار عياش بن ابى ربيعه بود - گفتند: اين بچه بر مهاجرين اوايل امر گماشته ميشود!! و گفتار و انتقاد در اين ارتباط زياد گرديد. عمربن خطاب (رض) بعضى اين قول را شنيد، و آن را بر كسى كه گفته بود رد نمود، و نزد رسول خداص آمد وى را ز قول كسى كه گفته بود، حبر داد، رسول خداص به شدّت خشمگين گرديد-، و درحالى كه بر سر خود پارچه‏اى بسته بود، و قطيفه‏اى بر دوش داشت - بر منبر رفت، و پس از حمد و ثناى خداوند گفت: «اما بعد، اى مردم: اين چه سختى است كه بعضى از شما درباره تعيين نموده  اسامه به عنوان امير از طرف من به من رسيده  است؟ به خدا سوگند، اگر در خصوص تعيين نمودن اسامه از طرف من به عنوان امير طعنه زنى و اعتراض نموده باشيد، بدون ترديد در تعيين نمودن پدرش قبل از وى از طرف من نيز طعنه زنى و اعتراض نموده بوديد. به خدا سوگند، و به امارت شايسته و سزاوار بود، و پسرش نيز بعد از وى به امارت شايسته و سزاوار است. و او از محبوب‏ترين مردم نزدم بود، و اين هم از مجبوب‏ترين مردم نزدم است، و هر دوى آنهامصدر هر خير اند، بنابراين به اراده خير نماييد، چون او از زبدگان و گزيدگان شماست». بعد از آن رسول خدا ص پايين آمد و داخل خانه خود گرديد اينكار در روز شنبه بود، كه ده شب از ربيع الاول گذشته بود.
و مسلمانانى كه با اسامه (رض) خارج ميشدند، آمدند و با رسول خدا ص خداحافظى مينمودند، كه درميان آنها عمربن الخطاب (رض) نيز قرار داشت، و رسول خداص ميگفت: (لشكر اسامه را حركت بدهيد». ام ايمن(رضي‏ اللَّه ‏عنها) داخل گرديده گفت: اى رسول خدا، اگر اسامه را در اردوگاهش بگذارى و تا شفايابى‏ات اقامت كند (بهتر خواهد بود)، چون اگر اسامه به اين حالش بيرون رود از نفس خود نفعى نخواهد بود. آن گاه رسول خداص فرمود: «لشكر اسامه را حركت بدهيد». مردم به اردوگاه رفتند، و شب يكشنبه را در آنجا سپرى نمودند، و اسامه روز يك شنبه در حالى بيرون رفت كه رسول خداص مريض بود و حال خوشى نداشت و آن همان روزى بود كه در آن به او داودر داده بودند، وى نزد رسول خدا ص داخل گرديد، در حالى كه از چشم هايش اشك ميريخت. و عباس نزدش بود و زنان در اطرافش قرار داشتند، اسامه خود را بر وى انداخت و بوسيدش - و رسول خدا ص حرف نميزد، آن گاه پيامبرص شروع نموده دست‏هاى خود را به سوى آسمان بلند مينمود و آنها رابر اسامه ميماليد. اسامه ميگويد: من ميدانستم كه وى برايم دعا مينمود. اسامه ميافزايد: من به اردوگاهم برگشتم،. چون روز دوشنبه شد وى از اردوگاه خود بار ديگر رفت،كه رسول خدا ص بهبود يافته بود ،اسامه نزدش آمد، پيامبر ص به او گفت: «صبحگاهان به بركت خدا حركت كن». و اسامه همراهش در حالى كه سلامت بود خداحافظى نمود، زنان پيامبر خدا ص به خاطر خوشى از راحت وى (موهاى) خود را شانه مينمودند، در اين وقت ابوبكر (رض) داخل گرديده گفت: اى رسول خدا، الحمدللَّه كه سلامت هستيد، امروز روز دختر خارجه  است(دختر خارجه يكى از همسران ابوبكر (رض))، به من اجازه بده و پيامبر ص نيز به وى اجازه داد، و او به سنح  رفت.(   جايى است در حوالى مدينه كه منازل بنى حارث بنى خزرج‏در آن قرار داشت.
) و اسامه نيز به سوى اردوگاه خود سوار شد، و ياران خود را نيز براى پيوستن به اردوگاه صدا نمود، وى به اردوگاه خود رسيد و مردم را در حالى كه روز به پايان ميرفت امر به حركت نمود.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:417.txt">وفات رسول خدا ص و داخل شدن صحابه به مدينه</a><a class="text" href="w:text:418.txt">اصرار ابوبكر (رض) در فرستادن لشكر اسامه جهت تطبيق امر پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:419.txt">اجازه خواستن اسامه براى برگشت به مدينه، عدم قبول ابوبكر، و قصّه وى با عمر</a><a class="text" href="w:text:420.txt">ابوبكر و مشايعت لشكر اسامه (رض)</a><a class="text" href="w:text:421.txt">انكار ابوبكر بر مهاجرين و انصار، وقتى كه با وى در خصوص نگهدارى لشكر اسامه صحبت نمودند</a><a class="text" href="w:text:422.txt">قول ابوبكر براى عمر (رض) هنگام وفاتش</a><a class="text" href="w:text:423.txt">كوشش و اهتمام ابوبكر صدّيق (رض) در قتال اهل ارتداد و مانعين زكات  </a><a class="text" href="w:text:424.txt">انكار ورد ابوبكر (رض) بر كسى كه از جنگ باز ايستاد، يا خواسته در آن سهل انگارى نمايد</a><a class="text" href="w:text:425.txt">اهتمام و توجه ابوبكر صدّيق (رض) در ارسال لشكرها در راه خدا، ترغيب نمودنش به جهاد و مشورت اش با صحابه در جهاد عليه روم  ابوبكر (رض) و ترغيب نمودن به جهاد در راه خدا در يكى از خطبه هايش</a><a class="text" href="w:text:426.txt">نامه ابوبكر به خالد(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) و كسانى كه از اصحاب با وى در جهاد فى سبيل‏ اللَّه  قرار داشتند</a></body></html>وفات رسول خدا ص و داخل شدن صحابه به مدينه
در حالى اسامه ميخواست از جرف سوار شود ، فرستاده  ام ايمن(رضي‏ اللَّه ‏عنها) - وى مادرش ميباشد - به وى رسيد: اين خبر را به او رسانيد كه رسول خدا ص وفات ميكند، آن گاه اسامه درحالى كه عمر و ابوعبيده، وى را همراهى مينمودند، به طرف مدينه روى آورد، نزد رسول خدا ص در حالى رسيدند كه وفات مينمود، و پيامبر خداص هنگامى كه آفتاب غروب نمود در روز دوشنبه، كه دوازده شب از ربيع‏الاول گذشت